— 293 —
لمعه بيست و ششم
لمعه سالمندان مشتمل است بر بيست و شش اميد و نورِ تسلي
در نسخهيي خطي كه توسط مؤلف محترم تصحيح گرديده است (در دفترچه مرحوم اسماعيل ايلگازي) درباره اين لمعه آمده است: "اميدهاي باقي ماندهي چهاردهم تا بيست و ششم به دليل مصيبتي كه ميدانيد (زنداني بودن در اسكي شهير) نوشته نشد و چون زمان موضوع گذشت، ناقص ماند."
يادآوري: در ابتداي هر بخش كه اميد خوانده ميشود، دردهاي معنوي خويش را چنان درد آور نوشتهام كه موجب تأثر و تألم شما ميشود؛ ميخواستم به اين وسيله تأثير فوق العاده درماني را نشان دهم كه ريشه در قرآن حكيم دارد. در اين لمعه كه خاص سالمندان است حُسن بيان به سه چهار دليل زير رعايت نشده است:
اول: چون موضوع مربوط به سرگذشت خودم بود، در عالم خيال به دوران گذشته سفر كردم و مطلب را متناسب با آن حالات نوشتم، لذا نظم لازم در متن رعايت نگرديد.
دوم: اين رساله پس از نماز صبح زماني كه خستگي زيادي احساس ميكردم نوشته شد؛ لذا مطلب تحت تأثير اجباري كه در سريع نوشتن بود، فاقد نظم و ترتيب لازم است.
سوم: كسي كه امر نوشتن را دائم عهدهدار شود در كنارم نبود و نگارندهيي هم كه بود در ارتباط با رساله نور چهار پنج وظيفه بر عهده داشت، لذا وقت لازم را براي تصحيح مطلب نداشتيم و موضوع مقداري بينظم باقي ماند.
چهارم: در پايان تأليف، ما هر دو كاملاً خسته بوديم، به همين دليل بدون دقت كافي، به تصحيحي بسيار سطحي اكتفا شد؛ لذا در طرز بيان حتماً نارساييهايي وجود دارد. از سالمندان گرامي ميخواهم نقايص موجود در طرز بيان را با نظر اغماض ببينند و
— 294 —
زماني كه دستان سالخورده مباركشان را به سوي درگاه رحمت الهي - كه هيچگاه آنها را خالي بر نميگرداند - گشودهاند، ما را نيز مشمول دعاهايشان كنند.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ كهيعص ٭ ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ٭ اِذْ نَادى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيًّا ٭ قَالَ رَبِّ اِنِّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّى وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَيْبًا وَلَمْ اَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا ﴾
(مريم: ٤-١)
اين لمعه شامل بيست و شش اميد به شرح زير است:
اميد اول
اي برادران محترم سالمندي كه به سن كمال رسيدهايد و اي خواهران سالمند! من هم مانند شما پير شدهام. ميخواهم اميدهايي را برايتان بنويسم كه در سنين سالخوردگي گاه و بيگاه با آنها مواجه شدهام؛ ميخواهم شما را نيز در نورانيت تسلي آن اميدها شريك كنم، لذا برخي از حالاتي را كه از سرگذراندهام برايتان مينويسم.
دروازههاي نور و اميدي كه مشاهده كردهام البته با توجه به استعداد ناقص و مشوش من ديده و گشوده شدهاند. انشاءالله استعدادهاي زلال و خالص شما نوري را كه من مشاهده كردهام درخشانتر و اميدي را كه با آن مواجه گرديدهام نيرومندتر خواهد كرد.
منبع و معدن و سرچشمه آن اميدها و نورها، ايمان است.
اميد دوم
وارد دوران سالمندي كه شدم روزي در فصل خزان، هنگام غروب از فراز كوهي مرتفع به عالم نگاه كردم. يكباره حالتي ظلماني در نهايت حزن و اندوه احاطهام كرد. ديدم من پير شدهام، روز هم پير شده، سال هم پير شده و عالم نيز پير شده است. در متن اين پير شدنها دانستم زمان دست كشيدن از دنيا و دور شدن از آن چه دوست ميدارم فرا رسيده است؛ سالمندي و پيري به شدت تكانم داد.
— 295 —
ناگهان رحمت الهي چنان رخ برتافت كه احساس فراقي حزين و تلخ را به اميدي نيرومند، و نور درخشان يك تسلي تبديل كرد. آري، اي سالمندان همچون من! رحمت خالق رحيمي كه در جاي جاي قرآن حكيم خود را با صفت الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به ما معرفي كرده است هميشه ياور تمام موجودات روي زمين بوده است كه خواهان مرحمتاند، رحمت اوست كه موجب ميشود بهار در هر سال مملو از نعمتهاي غيبي و مواهب بيحد و حصر گردد و در اختيار ما كه نيازمند رزق و روزي هستيم قرار گيرد. اوست كه تجلي رحمت خود را به نسبت درجهي ضعف و عجز (مخلوقاتش) بيشتر ظاهر ميسازد. رحمت او در سالمندي ما اميدي عظيم و نوري پر قدرت است. يافتن اين رحمت عبارت است از پيروي مؤمنانه از خداي رحمان و اطاعت از اوامر او با اقامه واجبات.
اميد سوم
زماني، وقتي با صبح سالمندي از خواب شبانه جواني برخاستم ديدم در سراشيبي منتهي به قبر باشتاب پيش ميروم، به قول نيازي مصري كه ميگويد:
هر روز سنگي از بناي عمرم بر زمين ميافتد
جانم غافل است و بناي عمر من بيخبر، ويران شد
هر روز سنگي از بناي جسمم كه خانه روحم است فرو ميافتد و آن را فرسوده ميكند. اميدها و آرزوهايي كه موجب پيوند محكم من با دنياست در حال از بين رفتناند، احساس كردم زمان مفارقت از ياران بيشمار و هر آنچه دوست ميدارم فرا رسيده است. در پي مرهم آن زخم معنوي عميق بر آمدم كه بيعلاج مينمود؛ نيافتم، باز مانند نيازي مصري گفتم:
خود، بقاي تنم را ميخواهم اما حق فنايش را
دچار درد بيدرماني شدهام كه لقمان حكيم نيز از آن بيخبر است
در آن لحظه نور و شفاعت و هديه هدايتگرمان پيامبر ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، مرهم و ترياقي مناسب براي دردي شد كه گمان ميكردم بيعلاج است؛ پيامبري كه لسان
— 296 —
و مثال و تمثال و اعلام كننده و مُمثِّل رحمت الهيست؛ يأس ظلمانيام را به اميدي نوراني مبدل نمود.
آري، اي مردان و زنان محترم سالمندي كه سالمندي خود را مانند من احساس ميكنيد! ما در حال رفتنيم، فريبدادن خود فايدهيي ندارد. با بسته شدن چشمانمان ما را در اينجا نگاه نخواهند داشت؛ همه را گسيل ميدارند. برزخ كه به دليل اوهام ظلماني اهل ضلالت و غفلت و گمراهي، فراق و تاريكي را به ياد ميآورد در حقيقت محل تجمع دوستان است. عالميست كه در آنجا همه دوستانمان و در رأسشان حبيب الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را خواهيم ديد.
ما عازم عالمي هستيم كه شخصيتي چون پيامبر در آنجاست. ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه در طول ١٣٥٠ سال، هر سال سلطان ٣٥٠ ميليون انسان و مربي روح و معلم عقول و محبوب قلوب آنان بوده و مدار مقصد عاليه الهيه در عالم هستي و سبب تعالي ارزش موجودات است؛ و به موجب سرّ السَّبَبُ كَالفاعل نمونهيي از كارهاي نيكوي امتاش به صحيفه حسنات او علاوه ميشود و براساس روايات صحيحه و كشف صادقه وقتي به دنيا آمد "اُمَّتي، اُمَّتي" ميگفت و در محشر در هنگامهيي كه هر كس "نَفْسي، نَفْسي" ميگويد، باز هم «اُمَّتي، اُمَّتي» خواهد گفت و با قدسيترين و عاليترين فداكاريها با شفاعت خود به ياري اُمتاش خواهد شتافت. به سوي عالمي ميرويم كه منوّر به نورانيت ستارگاني چون اصفيا و اولياي بيشماريست كه در اطراف آن خورشيد هستند.
براي اين كه شفاعت چنان شخصيتي شامل حال ما شود و از نورانيتش بهرهمند گرديم و از ظلمات برزخ نجات يابيم بايد از سنت سَنيّه تبعيت كنيم.
اميد چهارم
زماني به دليل آغاز پيري، تندرستيام نيز - كه اغلب موجب تداوم غفلت است - دچار اختلال شده بود. پيري و بيماري همزمان به من هجوم آوردند، بر سرم ضربه ميزدند و خواب غفلت را از چشمانم ميربودند. علايقي چون زن و فرزند و مال هم نداشتم كه مرا به دنيا وابسته كنند. ديدم ثمره عمري كه با سرمستي دوران جواني
— 297 —
ضايع كرده بودم چيزي جز خطاها و گناهان نيست. همچون نيازي مصري فرياد برآوردم:
سودي نكرده نقد عمرم بر فنا شد
گام در راه نهادم اما كاروان، بيهيچ خبري رفته بود
گريان و نالان و تنها و غريب به راه افتادم
ديده گريان، سينه سوزان، عقل حيران، بيخبر
آن زمان در غربت بودم. در وجودم حُزني يأس آور، تأسفي با ندامت و حسرتي مددجويانه احساس كردم.
در همان وقت قرآن معجز البيان به يكباره ياريام كرد. باب چنان اميد پر تواني را به رويم گشود و با نور چنان آرامشي حقيقي مواجهم كرد كه ميتوانستم يأسي صد برابر بيشتر از آنچه بود از بين ببرم و تاريكيهاي موجود را نابود كنم.
آري، اي مردان و زنان سالمندي كه همچون من، علايقتان به دنيا در حال از بين رفتن و پيوندهايتان با دنيا در حال گسستن است! مگر ممكن است صانع ذوالجلالي كه اين جهان را به مثابه شهري يا قصري در نهايت كمال و نظم آفريده است با مهمترين دوستان و مهماناناش در آن شهر يا قصر سخن نگويد و ديدار نكند؟ او چنين قصري را عالمانه ساخت و امور آن را با اراده و اختيار تنظيم و تزيين كرد. همانطور كه سازنده ميداند، دانا نيز سخن ميگويد. خداوندي كه اين قصر يا اين شهر را براي ما مهمانسرا و تجارتخانهيي زيبا قرار داد حتماً دفتر و كتابي دارد كه حاوي چگونگي مناسبات و انتظاراتش از ما باشد.
كاملترين دفتر قدسي، قرآن معجز البيان است كه اعجازش به وجوه مختلف ثابت و در هر دقيقه بر زبان صدها ميليون نفر جاريست، نور ميپراكند و در هر حرف آن دست كم ده ثواب و ده حسنه و گاه ده هزار ثواب وجود دارد و گاه به موجب سرّ ليلة القدر هر حرفش حاوي سي هزار حسنه است و ثمراتاش ميوههاي بهشتي و نور برزخ ميباشد. در عالم وجود هيچ كتابي نيست كه در اين مقام با قرآن رقابت كند و هيچ كس نشان از چنان كتابي ندارد. قرآني كه در اختيار داريم كلامي و فرماني و سرچشمه رحمتيست از ربوبيت مطلق خالق ذوالجلال
— 298 —
آسمانها و زمين، و عظمت الوهيت و رحمت محيطش. به قرآن درآويز كه براي هر دردي دوا، هر ظلمتي نور و براي هر يأسي رجايي در آن است.
كليد اين گنجينه ابدي، ايمان و تسليم، و مطالعه و قبول و پيروي از مفاد آن است.
اميد پنجم
زماني در شروع پيري، روحم با تمايل به گوشه گيري و انزوا، در بلنديهاي يوشع در منطقه خليج استانبول در جستجوي آرامش برآمد. روزي بر فراز آن بلندي به اطراف و دور دستهاي افق نگاه كردم. به سبب هشدار پيري، لوح زوال و فراقي را در غايت حُزن و غم مشاهده كردم. از بلنداي مقام چهل و پنجمين شاخه يعني چهل و پنجمين سال شجره عمرم طبقات زيرين حيات خويش را از نظر گذراندم. ديدم در آن زير، بر هر شاخه، در فاصله هر سال، جنازههاي بيشماري از كساني كه دوست داشتم هست؛ آنها كه مورد علاقهام بودند و آنها را ميشناختم. غرق تأثري معنوي و كاملاً غمانگيز - كه برآمده از آن فراق و دوري بود - همچون فضولي بغدادي به ياد دوستان از دست رفتهام ناليدم:
هر گاه به ياد وصلاش ميافتم، ميگريم
و تا جان دارم با اين تن تكيده فرياد بر ميآورم
در جستجوي تسلي و نور و اميدي بودم. اينجا بود كه نور ايمان به آخرت به دادم رسيد؛ نوري نصيبام كرد كه هيچگاه خاموش نميشود، و اميدي كه هيچگاه خدشه نميپذيرد.
آري، اي برادران و خواهران همچون من سالمند! مادام كه آخرت هست، باقيست و از دنيا زيباتر است؛ نيز آفريننده ما حكيم و رحيم است؛ نبايد از سالمندي و پيري گلايه كنيم و تأسف بخوريم، بلكه بر عكس بايد خوشحال باشيم چون سالمندي در مسير عبادتهاي مؤمنانه، رسيدن به سن كمال است و علامتيست براي اين كه بدانيم وظيفه حيات از دوشمان برداشته ميشود و براي استراحت عازم عالم رحمت خواهيم شد.
— 299 —
در واقع براساس نص حديث و با استناد به حق اليقين يا شهود ١٢٤ هزار پيامبر كه شخصيتهاي ممتاز نوع بشر بودهاند، به اجماع و تواتر و بالاتفاق، وجود آخرت و اينكه انسانها به آن جهان خواهند رفت تأييد ميشود. خالق كائنات درباره وقوع آخرت وعده قطعي داده است. ١٢٤ ميليون ولي خدا نيز با علم اليقين مبتني بر كشف و شهود، خبر پيامبران را در خصوص وجود آخرت تصديق نموده و بر آن گواهي دادهاند. اسماي صانع حكيم جهان نيز با تمام تجليات خود قدرتي ازلي و بيپايان، و حكمتي ابدي كه بيمنتهي و مبتني بر اعتدال است؛ هر سال در بهار، اجساد بيشمار درختان را با فرمان كُن فَيَكُون جان دوباره داده و مظهر بَعثُ بَعدَ الموت قرار ميدهد، و سيصد هزار نوع از گروه حيوانات و نباتات را به عنوان نمونهيي از صدها هزار حشر و نشر، احيا ميكند. و غذاي همهي جانداران نيازمند به رزق را در كمال محبت و به گونهيي عالي تأمين ميكند و رحمت باقيه و عنايت هميشگي كه در هر بهار در زماني اندك با انواع - زينت كه شمارشان به حساب نميآيد - ظهور مييابد، بالبداهه وجود آخرت را لازم ميدارد. عشق به بقا و جاودانگي و آرزوهاي سرمدي در انسان، شديد، دائمي و گسست ناپذير است؛ انساني كه كاملترين ثمره اين عالم است و با موجودات ديگر بيشترين ارتباط را دارد و آفريننده كائنات در ميان مخلوقاتش او را بيش از ديگران دوست ميدارد،. اين وضع نيز بالبداهه بر اين دلالت دارد كه پس از عالم فاني، قطعاً جهاني باقي بايد وجود داشته باشد كه دار آخرت و سعادت است؛ اين مسأله چنان قطعي اثبات ميشود كه قبول آخرت همچون قبول دنيا بالبداهه لازم ميآيد.
با تمثيل زير سهولت اخبار امري ثبوتي و دشواري فراوان نفي و انكار آشكار ميگردد، به اين ترتيب كه: اگر كسي بگويد "باغي فوق العاده بر روي زمين است كه ميوههايش كنسرو شير است" و ديگري بگويد "چنين چيزي نيست" مدعي با نشان دادن جاي آن باغ يا نشان دادن چند ميوه ميتواند ادعاي خود را به سهولت اثبات كند، اما فرد انكار كننده براي نفي ادعاي مذكور بايد تمام كره زمين را ببيند و به ديگران نشان دهد. به همين ترتيب براي خبر دهندگان از بهشت، صرف نظر از صدها هزار اثر، ثمره و نشانه كه نشان ميدهند، گواهي دو شاهد صادق بر ثبوت مطلب، كفايت خواهد كرد؛ ليكن انكار كننده تنها درصورتي ميتواند انكار خويش را اثبات كند كه عالم وجود لايتناهي و زمان بيحد و حصر ابدي را ببيند، از نظر بگذراند و سبك و سنگين كند؛ آنگاه است كه ميتواند عدم بهشت را نشان دهد. پس اي برادران و خواهران سالمند! ببينيد و بدانيد كه ايمان به آخرت تا چه حد قدرتمند است.
— 300 —
مهمترين درسي كه قرآن حكيم به ما ميدهد ايمان به آخرت است؛ ايماني بسيار محكم و قدرتمند. در ايمان به آخرت چنان اميد و تسلياي وجود دارد كه اگر صدهزار كهولت و سالمندي متوجه فقط يك نفر گردد ايمان مذكور موجب تسلي خاطرش خواهد بود. ما سالمندان با گفتن اَلحَمدُ لِلهِ عَلي كَمَالِ الايمَانِ بايد از كهولت سن خود خوشحال باشيم.
اميد ششم
زماني در اثناي يكي از اسارتهاي دردناكم و در گريز از انسانها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي نام تپهيي در ييلاق بارلا. م. تنها ماندم. در تنهايي نوري ميجستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمندي، سه چهار حس غريب و پيچيده را به من يادآوري كرد. - چنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است - صداي حزين حركت شاخههاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و تنهايي من اثر گذاشت. سالمندي و پيري هشدارم داد و زير گوش قلبام خواند: همان طور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سالهاي عمر تو نيز تبديل به شب ميشود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهي ميگردد؛ و تابستان هستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همانطور كه من از موطن خود غريب افتادهام، در طول اين پنجاه سال عمر نيز از آنچه دوست ميداشتهام به دليل زوال آنها دور مانده و در فراقشان گريستهام. اين غربت از غربت وطن دردآورتر و تلختر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانه اين كوه و اين شب، حزنانگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر ميدهد كه
— 301 —
زمان مفارقت از تمام دنيا در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن بود و من در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياريام كرد. چنان اُنسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفي كه گرفتارش بودم چند برابر هم ميشد، باز برايم كافي بود.
آري، اي زنان و مردان سالمند! ما آفريننده رحيمي داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم. مادام كه "او" هست، فرشتگاناش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوههاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حقاند؛ علاوه بر بندگان ذي شعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او همچون دوستاني مأنوس هستند و قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرممان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردنيها و نعمتهايي هست كه بر وجود حق گواهي ميدهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را - كه رحيم و كريم و انيس و ودود است - نشان ميدهند. مقبولترين شفاعت كننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمنديست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايد دوست داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
اميد هفتم
زماني در آغاز سالمندي، در هنگامهيي كه خندههاي سعيد قديم به گريههاي سعيد جديد تبديل شده بود، در آنكارا، كساني كه اهل دنيا بودند مرا سعيد قديم پنداشتند و به آنجا فرا خواندند، من هم رفتم، اواخر فصل خزان بود، خود را بر فراز قلعه آنكارا - كه از من پيرتر و فرسودهتر و سالمندتر به نظر ميرسيد - يافتم. احساس كردم اين قلعه مجموعهيي از حوادث تاريخيست كه در قالب سنگي تبلور يافته است. به سالمندي سال فكر كردم و سالمندي خودم و عمر سپري
— 302 —
شده آن قلعه، و كهولت سن بشريت و پيري دولت باشكوه عثماني و از بين رفتن خلافت سلطنتي، و اينكه جهان هم سالخورده است؛ اين افكار در حالتي حزين و دردآور توأم با ادراك فراق بر ذهنم خطور ميكرد، اين بود كه در قلعه آنكارا درههاي زمان گذشته و كوههاي زمان آينده را از نظر گذراندم:
در ميان ظلماتِ چهار پنج نوعِ كهولت و سالمندي، حالت روحي تيره و تاري داشتم
در آن زمان حالت روحي مذكور به صورت مناجاتي به زبان فارسي بر قلبام خطور كرد، آن را نوشتم، و در رساله حباب، در آنكارا نوشته شد.
در جستجوي يك نور، تسلي خاطر و يك اميد برآمدم.
در پي يافتن تسلي خاطر به راست، يعني زمان گذشته نگاهي كردم، و گذشته را چون گوري بزرگ ديدم متعلق به پدر، اجداد و هم نوعانم. اين بود كه به جاي تسلي خاطر، وحشت نصيبم شد.
در جستجوي درماني به چپ يعني آينده نگاه كردم، آن را نيز چون گوري بزرگ و تاريك ديدم كه متعلق به من و امثال من و نسل آتي بود، به جاي مؤانست، دهشتم را برانگيخت.
با هراس از چپ و راست امروز را از نظر گذراندم و با نگاه غفلت آميز و تاريخيام آن را چون تابوتي يافتم كه جسم نيمه جانم را در حال احتضار حمل ميكرد.
آنگاه وقتي از اين جهت نيز مأيوس شدم سر برداشتم و به بالاترين نقطه درخت عمرم چشم دوختم، ديدم يك ميوه بيش ندارد، آن هم جنازهام است كه در آن بالاست و چشم به من دوخته است.
ترسيدم، سر به زير انداخته و پايين را نگاه كردم، و ريشه درخت عمر را از نظر گذراندم. خاك را ديدم كه با خاك استخوانها و خاك آفرينشم در هم آميخته و زير پاي ديگران در حال له شدن است، اين نيز نه تنها فايدهيي نكرد بلكه دردي بر دردهايم افزود.
بعد، به اجبار سر برگرداندم و دنياي متزلزل و فاني را ديدم كه در درههاي
— 303 —
پوچي و ظلمات عدم پيش ميرفت؛ در حالي كه مرهمي براي دردهايم جستجو ميكردم سم كشندهيي نصيبم شده بود.
چون در آن سو هم خيري نديدم متوجه جهت مقابل شدم و چشم به جلو دوختم، ديدم دروازه قبر درست بر سر راهم قرار دارد و به سوي من گشوده شده است. آن سوي قبر در جاده منتهي به ابديت، قافلههاي در حال حركت از دور دست ديده ميشدند.
در مقابل ترس و وحشتي كه از شش جهت احساس ميشد، جز اختياري جزيي چيز ديگري براي دفاع از خود و به عنوان تكيهگاه نداشتم. در برابر دشمنان بيشمار و امور مُضر فراوان، همان تنها سلاح انساني يعني اختيار جزيي هم ناقص و نارسا و ناتوان و بدون قدرت ايجاد است و به همين دليل كاري جز اكتساب نميتواند بكند، نه قادر است به گذشته برگردد تا غم و اندوهي را كه ريشه در گذشته دارد برطرف سازد و نه ميتواند در آينده حلول كند و مانع هراس از آينده گردد. ديدم در ارتباط با آمال گذشته و آيندهام هيچ فايدهيي بر آن مترتب نيست.
در هنگامهيي كه ميان ترس و وحشت و تاريكي و نااميدي منبعث از شش جهت مذكور دست و پا ميزدم، انوار ايمان كه در آسمان قرآن معجز البيان ميدرخشيد به دادم رسيد. شش جهت را چنان روشن كرد كه ترس و وحشتام اگر صد برابر ميشد باز هم نور مذكور برايشان كافي و وافي بود. ترسها و هراسها را به ترتيب زير يكي يكي به آرامش و همه وحشتها را به مؤانست تبديل كرد:
ايمان، صورت آن گور بزرگ را كه متعلق به زمان گذشته بود دريد و با عيناليقين و حق اليقين نشانم داد كه مجلس منوري براي مؤانست و مجمعي براي گردآمدن احباب و ياران است.
نيز زمان آينده را كه در نگاه غافلان گوري وسيع ديده ميشد با علم اليقين نشانم داد كه مجلس ضيافتي رحمانيست در يكي از كاخهاي زيبا و مجلل سعادت.
صورت تابوتيِ زمان حال كه با نگاه غفلتآميز چنين ديده ميشد، به واسطه ايمان در هم شكست و بالمشاهده معلوم گرديد محل داد و ستدي اخروي و
— 304 —
مهمانخانهيي رحماني و باشكوه است.
ايمان به واسطه علماليقين نشانم داد آنچه با ديده غفلت بر سر درخت عمر و به عنوان تنها ميوهاش، جنازهيي ميديدم، روحم بوده است كه مظهر حياتي ابديست و نامزد سعادتي جاودان، كه از كاشانه كهنهاش بيرون زده بود تا گرد ستارگان چرخي بزند.
به موجب سرّ ايمان ديدم خاك استخوانهايم كه با خاك مبداء آفرينشام درآميخته بود در واقع خاك بيارزش حاصل از استخوانهاي له شده نيست كه زير پاها باشد، بلكه باب رحمت، و پردهيي از دهليز بهشت است.
ايمان به همين ترتيب، وضعيت دنيا را كه در قفاي خويش با نگاه غفلت آميز، پوچ و در ظلمات عدم ديده بودم، به موجب سرّ قرآن نشانم داد كه در حقيقت قسمي از مكتوبات صمداني و صحايف نقوش سبحانيست كه وظيفهاش به اتمام رسيده، و معناي خود را بيان داشته و نتايجش را بدل از خود در عالم هستي قرار داده است، ماهيت دنيا را با علم اليقين به من آموخت.
نيز قبري را كه بر سر راه به سويم دهان گشوده بود و به من نگاه ميكرد؛ و راهي را كه آن سوتر تا ابد امتداد مييافت، ايمان به واسطه نور قرآن نشانم داد، كه آن چاهي نيست كه دهان گشوده باشد، بلكه مدخل عالم نور است، و آن راه را نشانم داد كه به سوي وجود، عالم نور و سعادت ابدي امتداد دارد نه پوچي و عدم. حالا مرهم و درماني براي دردهايم يافته بودم.
ايمان به جاي آن اختيار نسبي و جزيي - كه چيزي جز كسبي جزيي در اختيار ندارد - و در مقابل تاريكيها و دشمنان بيشمار، براي اتكال به قدرتي لايتناهي و دل بستن به رحمتي بيحد و حصر وثيقهيي در اختيار همان اختيار جزيي ميگذارد و شايد خود ايمان وثيقهيي در دست اختيار نسبي ميگردد. اختيار نسبي كه به نوعي سلاح انسان محسوب ميشود در ذات خود ناقص و ناتوان و محدود است اما همانطور كه يك سرباز وقتي نيروي محدود خود را به حساب دولت به كار ميگيرد، قادر به انجام كارهايي هزار برابر بزرگتر از نيرويش ميگردد، همان اختيار نسبي و جزيي نيز با سرّ ايمان اگر به نام حضرت حق و در
— 305 —
راه او مورد استفاده قرار بگيرد، بهشتي به وسعت پانصد سال را نيز ميتواند به دست آورد.
ايمان، همان اختيار جزيي و نسبي را كه قادر به نفوذ در گذشته و آينده نيست، از دست جسم گرفته، تسليم روح و قلب ميكند. دايره حيات روح و قلب نيز مانند جسم محدود به زمان حال نيست، لذا سالهاي متعددي از گذشته و سالهاي فراواني از آينده در دايره حياتش وجود دارند، از اين رو اختيار مذكور از جزيي بودن خارج گرديده و شكل كلي به خود ميگيرد و ميتواند به مدد قدرت ايمان به اعماق زمان ماضي راه يافته و ظلمت حزن و اندوه را دفع نموده و به واسطه نور ايمان دورترين نقاط آينده را درنوردد و ترس و واهمه را از ميان بردارد.
آري، اي خواهر و برادر سالمندي كه همچو من متحمل زحمات دوران كهولت هستيد! مادام كه ما بحمدالله اهل ايمان بهشمار ميرويم و گنجهاي نوراني و غني و دوست داشتني و پرباري در ايمان هست و سالمندي، ما را به درون اين گنج بيشتر و بيشتر سوق ميدهد، از سالمندي مؤمنانه بايد هزاران بار سپاسگزار بود نه اين كه معترض آن باشيم.
اميد هشتم
زماني كه موي سرم به نشانه سالمندي سپيد شد، دغدغههاي جنگ جهاني و كشاكش اسارتم خوابهاي دوران شباب را عميق و عميقتر ميكرد، و زماني كه به استانبول آمدم، و وضع و شرايط عالي همراه با شأن و شوكتي كه باعث ميشد از سوي خليفه و شيخ الاسلام و فرمانده كل تا طلاب مدرسه ديني بيش از شايستگيام مورد لطف و توجه قرارگيرم، نيز سرمستي حاصل از جواني و حالت روحي برآمده از آن وضع، خواب آن روزگار را برايم چنان عميق كرده بود كه دنيا را دائمي و خود را به طرز عجيبي كه گويا هميشه زنده خواهم بود وابسته به دنيا ميديدم.
در ماه رمضان آن دوره براي شنيدن قرائت قرآنِ حافظان با اخلاص به مسجد مبارك بايزيد استانبول رفتم. قرآن معجز البيان با خطاب متعالي و آسماني خود، فاني بودن بشر و همه موجودات را بسيار قدرتمندانه با فرمان:
— 306 —
﴿ كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ﴾
(آلعمران: ١٨٥)
توسط حافظان اعلام نمود. اين ندا از مسير گوش وارد قلبم شد و پردههاي ضخيم غفلت و خواب و سرمستي را از هم دريد، از مسجد بيرون آمدم. چند روز، توفاني را در سرم احساس ميكردم كه با بيخيالي غافلانه ديرينهام درآميخته بود. خود را چون آتشي پر دود و كشتي گم كرده راه ميديدم. در آيينه، موهاي سپيدي را ديدم كه به من ميگفتند: "دقت كن!"
با هشدار موهاي سپيد وضعيت برايم روشن شد. ديدم دوران جواني كه به آن دل خوش كرده و مفتون لذتهايش بودم در حال وداع است، و حيات دنيوي را نيز كه بدان دل بسته بودم در حال از بين رفتن ديدم. به همين ترتيب متوجه شدم دنيا كه دلسپرده و شيفتهاش بودم در حال بدرقه من است و لزوم ترك مهمانخانه را به من گوشزد ميكند، خود نيز در حال خداحافظي بود و براي رفتن آماده ميشد.
قرآن معجز البيان در كليت آيهي كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ معنايي را با اشاره بر قلبام وارد مينمود و يادآوري ميكرد كه نوع انسان، يك نفس است و براي زنده شدن بايد بميرد. كره زمين نيز يك نفس است و براي برخورداري از صورت باقي، خواهد مرد. دنيا هم يك نفس است و براي اينكه داراي صورت آخرت شود، بايد بميرد.
در چنين حالتي وضعيتم را از نظر گذراندم؛ ديدم دوران جواني كه مدار ذوق و لذت است، سپري ميشود؛ و سالمندي كه منشأ احزان است جايگزين آن ميگردد؛ زندگاني درخشان و نوراني طي ميشود و مرگِ در ظاهر ترسناك و ظلماني، آماده ميشود، كه جاي آن را بگيرد، و دنيايي كه دوست داشتني ديده ميشود و دائمي فرض ميگردد و محبوب غافلان است با شتاب به سوي زوال در حركت است. براي اينكه باز خود را فريب بدهم و سر در غفلت داشته باشم نظري به مقام اجتماعيام در استانبول كردم كه از حد و حدودم بالاتر بود، فايدهيي نداشت. ديدم تمام توجه و التفات و تسلي آنها فقط ميتواند تا ورودي قبر - كه در نزديكيست - همراهم باشد، و در آنجا متوقف ميگردد. زير حجاب مقام و
— 307 —
منزلت كه خواب و خيال شهرت پرستان است، ريايي ثقيل، خودفروشي خفيف، و سرسامي گذرا را ديدم و دانستم اينها كه تاكنون مايه فريب من بودهاند نميتوانند موجب تسليام شوند و هيچ كدامشان نوري ندارند.
باز براي بيداري كامل در مسجد بايزيد گوش به قرائت حافظان دادم تا از درسهاي آسماني قرآن باخبر شوم، آنگاه بشارتها و فراميني قدسي از نوع
﴿ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ امَنُوا ﴾
(بقره: ٢٥) را شنيدم. با فيضي كه از قرآن اخذ كردم به جاي جستجوي تسلي در خارج، در پي آرامش و اميد و نور در جايي برآمدم كه موجب ترس و وحشت و نااميديام بود، حضرت حق را صدها هزار بار شكر كه در عين درد، درمان؛ در عين ظلمت، نور و در عين دهشت، تسلي را يافتم.
پيش از هر چيز به چهره مرگ نگاه كردم كه موجب هراس ديگران است و آن را به ترسناكترين شكل تصور ميكنند. با نور قرآن ديدم هر چند نقاب مرگ سياه و تاريك و كريه ديده ميشود اما چهره اصلي آن براي مؤمن نوراني و زيباست. در رسالههاي متعددي اين حقيقت را به صورت قطعي اثبات كردهايم، در رسالههايي مانند كلام هشتم و مكتوب بيستم توضيح دادهايم كه مرگ عدم نيست، فراق نيست، مقدمه و آغاز حيات ابديست، رخصتيست در مسير دشواريهاي زندگاني، خلاصي و آسودگي و تبديل مكان است، رسيدن به قافله دوستانيست كه به عالم برزخ سفر كردهاند. به همين ترتيب با حقايق مشابهي چهره زيبا و حقيقي مرگ را ديدم، مشتاقانه به چهره مرگ نگريستم نه وحشت زده و هراسناك. سرّي را كه اهل طريقت «رابطه موت» مينامند، دريافتم.
سپس به دوران طي شده جواني نگاه كردم كه همه را مفتون و مشتاق خود ميكند و با رفتنش همه را ميگرياند و من آن را با غفلت و گناه پشت سر گذاشته بودم. زير پوششي زيبا و دلفريب چهرهيي به غايت كريه و سرخوش و لاابالي ديدم. اگر پي به ماهيتاش نميبردم در عوض چند سال سرمستي و خنديدن، باقي عمر مرا ميگرياند، چنانكه يكي از مبتلايان اين حكايت، گريان گفته است:
لَيتَ الشَّبَابُ يَعُودُ يَومَاً * فَاُخبِرُهُ بِما فَعَلَ المَشِيب
يعني "اي كاش جوانيام روزي باز ميگشت تا با شِكوه و گلايه بدو ميگفتم
— 308 —
كه پيري چه حال و روز حزيني بر سرم آورده است".
آري، سالمنداني كه مانند اين شاعر ماهيت جواني را نميدانند با تفكر در دوره جوانيشان، تأسف ميخورند و با حسرت ميگريند؛ در حالي كه اگر جواني در اختيار مؤمناني باشد كه اهل دل هستند و اهل حضور و خردند، و صرف عبادت و خيرات و تجارت اخروي گردد، بهترين وسيله تجارت و دلنشينترين و مناسبترين واسطه خيرات خواهد بود. دوره شباب براي كسي كه با وظايف ديني آشناست و از جواني سوء استفاده نميكند نعمتي الهي و بسيار باارزش و دلنشين است. اگر جواني با استقامت و عفت و تقوا توأم نباشد خطرات فراواني خواهد داشت. با افراطهايش به سعادت ابدي و حيات اخروي ضربه ميزند و حيات دنيوي فرد را نيز بر باد ميدهد، و باعث ميشود به عوض يكي دو سال كامراني در جواني، سالهاي فراواني در دوره پيري غم و اندوه بخورد.
مادام كه دوره جواني در بيشتر مردم همراه با گناه و دنيا دوستيست، ما سالمندان بايد خداوند را شكر كنيم كه از ضررها و خطرات جواني رها شدهايم. لذت جواني نيز مانند هر چيز ديگر از بين خواهد رفت. جواني اگر صرف عبادت و امور خير شده باشد ثمراتش بعد از اتمام جواني باقي ميماند و موجب كسب جواني در حيات ابدي خواهد شد.
سپس به دنيا نگاه كردم كه بيشتر مردم شيفته و مبتلاي آن هستند. با نور قرآن ديدم كه سه دنياي كلي تو در تو وجود دارد:
يكي از آنها متوجه اسماء الهيست، آيينه آنهاست،
چهره دوم دنيا نظر بر آخرت دارد و مزرعه آن است،
چهره سوم متوجه اهل دنياست و محل سرگرمي اهل غفلت ميباشد.
هر كس در اين دنيا داراي دنياي بزرگيست. گويي دنياهايي به تعداد انسانها در درون هم وجود دارند، اما ستون دنياي خصوصي هر كس، زندگي خود اوست. هرگاه جسماش بشكند دنيا بر سرش خراب ميشود و در نظرش قيامت بر پا ميگردد. اهل غفلت چون نميدانند دنيايشان به آساني ويران ميشود آن را عام و باقي تصور كرده، و به پرستش آن ميپردازند.
— 309 —
من هم دنيايي خصوصي دارم كه مانند دنياي ديگران خيلي زود در هم ميشكند و ويران ميشود و از بين ميرود. فكر كردم "دنياي خصوصي من با اين عمر كوتاه چه فايدهيي دارد؟" با نور قرآن ديدم اين دنيا براي من و همينطور براي ديگران محل گذرايي براي داد و ستد است، مهمانسراييست كه هر روز پر و خالي ميشود، بازاريست بر سر گذر تا رفت و آمد كنندگان خريد و فروشي كنند. ديدم دنيا به مثابه دفتريست در اختيار نقاش ازل كه با حكمت در آن قلم ميزند و مدام در حال تجديد است؛ احساس كردم دنيا نامه پر زرق و برق اوست در هر بهار، و قصيده منظوم اوست در هر تابستان، و دربرگيرنده آيينههاييست كه مُظهر تجليات اسماء آن صانع ذوالجلال ميباشد، باغچهييست پر از نهال و براي آخرت، گلخانهييست براي رحمت الهي، و عرصه موقتيست براي تهيه الواحي كه قرار است در عالم بقا نشان داده شوند. صد هزار بار خالق ذوالجلال را كه دنيا را چنين آفريده است شكر گفتم. دانستم به همين دليل است كه علاقه به چهره زيباي دنيا - كه متوجه آخرت و اسماي الهي است - به نوع انسان داده شده است، اما انسان از علاقه و محبت مذكور استفاده نامناسبي كرده و آن را صرف چهره پست و مُضر و غافلانه دنيا نموده است. اين است كه دنيا موضوع سرّ اين حديث شريف قرار گرفته است كه
حُبُّ الدُّنيَا رَأسُ كُلِّ خَطَيِئَة
اينك اي مردان و زنان سالمند! من به مدد نور قرآن حكيم و با هشدار سالمنديام و با ايمان كه چشمانم را گشود، حقيقت مذكور را مشاهده و در رسالههاي متعدد با براهين قطعي اثبات كردم. آرامشي حقيقي، اميدي مستحكم و نوري درخشان ديدم و از سالمندي خويش خشنود و از طي شدن عهد شباب مسرور شدم. شما هم گريه نكنيد، شكر كنيد. مادام كه ايمان هست و حقيقت اين چنين است، بگذار اهل غفلت و گمراهي بگريند.
اميد نهم
زمان جنگ جهاني در ولايت دور دستي به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آنجا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود معروف ولگا
— 310 —
قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آنجا اسير بودند احساس خوب و راحتي نداشتم، ميخواستم تنها باشم، اما نميشد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند و مرا به همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد ميخوابيدم. بهار هم نزديك بود. در شبهاي طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شبهاي تاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غم انگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گرچه هنوز خود را سالمند و پير نميدانستم اما حقيقت اين است كه شاهدان جنگ جهاني همه پير بهشمار ميروند. گويي به موجب سرّ آيه كريمه
﴿ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا ﴾
(مذمل: ١٧) مظهر روزهايي شده بودم كه جوانان را پير ميكند؛ چهل سال داشتم اما خود را هشتاد ساله ميپنداشتم. در آن شبهاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غمانگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميدي و يأس كردم، بر عجز و تنهاييام نظري افكندم و اميدم را به كلي از دست دادم. غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيهي
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
(آل عمران: ١٧٣) بر زبانم جاري شد، قلبم ميگريست و ميگفت:
غريبم بيكسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو ميجويم مدد خواهم ز درگاهت الهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و چون نيازي مصري گفتم:
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نيستي بال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز ميكنم و فرياد بر ميآورم: دوست، دوست!
به هر حال، ناتواني و عجزم در آن شبهاي طولاني و حزنانگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد، به صورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي ميشد بايد يك سال راه ميرفتي، تنها و در حالي كه روسي نميدانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به طرز فوق العادهيي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آنجا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرتآور بود.
— 311 —
آن سياحت يا فرار دور و دراز را - كه انسانهاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نميشدند - به آساني و سهولت به پايان رساندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود ميگفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ آميختگي با حيات اجتماعي آدمها كافيست. مادام كه قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهاي بينتيجهيي چون شأن و منزلت و توجه بيش از شايستگيام - كه به من ميكردند - موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي درخشاني در زندگي من بود، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيده عاري از نور بود كه موفق به مشاهده آتيه نگرديدم و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتاب فتوح الغيب خود مجدداً چشمانم را گشود.
اينك اي مردان و زنان سالمند! بدانيد كه عجز و ناتواني دوره سالمندي وسيلهييست براي جلب رحمت و عنايت الهي. من خود اين مطلب را در بسياري از حوادث زندگي مشاهده كردهام و تجلي رحمت در سرتاسر زمين نيز اين حقيقت را كاملاً آشكارا نمايان ميسازد. در ميان جانداران، نوزادان، ضعيفترين و ناتوانتريناند، كه البته همانها مظهر زيباترين و دلنشينترين تجليات رحمت ميباشند. تجلي رحمت است كه پرنده مادر را در برابر جوجهي ناتواني كه در لانهيي بالاي درخت قرار دارد، همچون سربازي مطيع به كار ميگيرد. پرنده مادر با گشت و گذار در اطراف، رزق او را ميآورد، تا اينكه بالهاي جوجه قوتي بگيرند و توانا شوند و بتوانند پرواز كنند. آنگاه پرنده مادر ميگويد تو ديگر برو و خود در جستجوي رزقات باش.
سرّ رحمت به همين شكل كه در ميان جوجه پرندهها و كلاً نوزادان در جريان است در ميان سالمندان نيز كه از نظر عجز و ناتواني همانند نوزادانند جاري و ساريست. من براساس تجربههاي موثق فراوان ترديدي ندارم همانطور كه رحمت
— 312 —
الهي رزق و روزي نوزادان را با ملاحظه ناتواني آنها به شكل فوق العادهيي از سرچشمه پستان مادر تأمين و جاري ميكند، روزي سالمندان مؤمن معصوم را نيز با بركت فراوان مهيا و ارسال ميكند. ستون بركت يك خانواده، سالمندان آن خانوادهاند؛ و به موجب بخشي از يك حديث كه ميفرمايد:
وَ لَو لا الشُّيُوخُ الرُّكَّعُ لَصُبَّ عَلَيكُم البَلاءُ صَبَّاً
مردان و زنان سالمند خميده پشت معصوم ادامه حديث چنين است: وَلَوْلاَ الْبَهَائِمُ الرُّتَّعُ وَالصُّبْيَانُ الرُّضَّعُ (او كما قال) هستند كه خانهها را از بلا محافظت ميكنند، معني حديث چنين است: "اگر نبودند سالمندان كمر خميده شما، بلايا همچون سيل به سويتان هجوم ميآورد."
پس مادام كه ضعف و ناتواني موجود در سالمندي، تا اين حد مدار جلب رحمت الهي قرار ميگيرد؛ و مادام كه قرآن حكيم در آيات زير به صورت كاملاً اعجازآميزي با پنج شيوه فرزندان را دعوت ميكند به پدر و مادر سالمندشان احترام بگذارند و با آنها مهرباني كنند:
﴿ اِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُمَا اَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَهُمَا اُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًا ﴾
(اسراء: ٢٤-٢٣)
مادام كه دين اسلام احترام به سالمندان و مهرباني با آنان را فرمان ميدهد؛ و مادام كه فطرت انساني احترام به سالمندان و مهرباني با آنان را اقتضا ميكند؛ ما سالمندان بيترديد به جاي ذوق مادي گذرايي كه برخاسته از تمايلات جوانيست، احترام و مهرباني معنوي و دائم را به دست ميآوريم كه ريشه در عنايت الهي و نوع دوستي انسان دارد؛ همچنين از لذات روحاني بهرهمند ميشويم كه برخاسته از احترام و مهربانيست؛ در اين صورت ما سالمندي خويش را حتي با صد دوره جواني هم نبايد عوض كنيم. من خود به شما اطمينان كامل ميدهم كه اگر ده سال از جواني سعيد قديم را به من دهند، يك سال از سالمندي سعيد جديد را با آن عوض نخواهم كرد، من از سالمندي خويش راضي هستم، شما هم راضي باشيد.
— 313 —
اميد دهم
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. امور سياسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متوجه مسائل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف استانبول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از بين رفت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشتههاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشد؟ نگاه بركشيدم. از ديدن دور دستها منصرف شدم و به قبرستان چشم دوختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه ميبيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميدهاند، زيرا جمعيت استانبول تاكنون صدبار در اينجا دفن شدهاند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اينجا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم ميروي."
از قبرستان خارج شدم و به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. انديشيدم كه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانبول و در اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد به راهش فكر كند، من همان طور كه از اين اتاق خارج ميشوم روزي استانبول را ترك ميكنم و روز ديگر از اين دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اينطور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهم، بلكه از هزاران تن از دوستان استانبوليام جدا ميشوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك ميگويم از دنيايي كه شيفتهاش هستم و آن را بسيار دوست ميدارم نيز بايد جدا شوم. با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم.
— 314 —
در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما ميرفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلمهاي سينمايي سايههايي را از زمان گذشته به زمان حال منتقل ميكنند، لذا همانطور كه در فيلمها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان ميدهند من هم مردم را جنازههايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خطاب كرد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قبرستان مانند آنچه در فيلمها هست در حال گردش ديده ميشوند، پس كساني را كه در آينده بهطور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده ببين؛ آنها هم جنازههايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني، حالات حُزنانگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبديل گرديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كستورما" در شمال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و ميدانستي كه به استانبول خواهند رفت. اگر كسي در آنجا از تو ميپرسيد: "آيا دوست داري به استانبول بروي يا همين جا بماني؟" بيشك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول ميكردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر آشنايانت در استانبول هستند. در آنجا فقط يكي دو دوست داشتي كه آنها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني دردآور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال نشدي؟ از شبهاي دور و دراز و تاريك سرزمينهاي خصم و زمستانهاي سرد و توفانياش نجات يافتي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كودكي تاكنون داشتهيي به قبرستاني نقل مكان كردهاند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا ماندهاند كه آنها هم به همانجا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آنها يعني ارواح باقيه خانههاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طبقات عالم برزخ در حال سير و سياحتاند.
— 315 —
آري، اين حقيقت توسط قرآن و ايمان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهرهيي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايمان خواهد آورد؛ طوري كه گويي آن را ميبيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بيشمار خود آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانهاش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بياهميتي چون دانهها نيز محافظت ميكند، انسان را كه در ميان مخلوقاتش كاملترين و جامعترين و مهمترين است و او را بيش از همه دوست ميدارد بيترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بيرحمانه و بيعاقبت، نابود و ضايع نميكند و از بين نميبرد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين ميپراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي ميگذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت همچون حاصل ضرب دو در دو كه ميشود چهار در ساير رسالات مخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و معاشرت خوش ميدارم. در ساريير در منطقه خليج خلوتخانهيي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني (رض) نيز با كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادم گرديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذتهاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
اينك اي كساني كه چون من سالمند شده و با هشدارهاي دوران پيري بسيار مرگانديش شدهايد! با نوري كه در درس ايمان و قرآن هست بايد از سالمندي و مرگ و بيماري خشنود باشيم، حتي از بعضي لحاظ بايد دوستشان داشته باشيم. مادام كه نعمتي بسيار ارزشمند چون ايمان نزد ما هست، سالمندي شيرين است، بيماري هم شيرين است و مرگ نيز شيرين و دلنشين است. اگر قرار است چيزي تلخ و ناپسند باشد گناه است سفاهت است بدعتهاست، گمراهيست.
— 316 —
اميد يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلنديهاي چامليجاي استانبول ساكن بودم. زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه بهشمار ميرفت، زيرا از اسارت رهايي يافته بودم و در دارالحكمه مناسب رشته علميام به بهترين شكل به نشر علم و دانش ميپرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به من ميشد بسيار بيشتر از شايستگيام بود. ساكن چامليجا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را ميكرد، برايم مينوشت و نيز اولاد معنويام محسوب ميشد؛ در حالي كه خود را خوشبختتر از همه جهانيان ميدانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربه كرده بودم به سراغم آمد. در اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي ميپنداشتم. به هر كدامشان كه پرداختم ديدم پوسيدهاند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب ميدهند. در همان ايام شاهد بيصداقتي و بيوفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادقترين دوست ميپنداشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس نفرت كردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خوردهام؟ ميبينم بسياري از مردم به حال و روزمان - كه نسبت به حقيقت، وضع ناخوشآيندي دارد - غبطه ميخورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شدهاند؟ يا اينكه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه ميبينم؟"
خلاصه، من در سايه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آنچه شدم كه با آن مرتبط بودم. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم. آنگاه روحم كه در پي بقا بود و شيفته آنان ميشد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني
— 317 —
هستم چه فايدهيي از فانيهاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه من ناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري ميتوانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا چارهيي كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، قبل از هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيشترها تحصيل كرده بودم. متاسفأنه تا آن زمان علوم فلسفي را همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري ميدانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بيش از اندازه آلوده كرده و مانع پيشرفتهاي معنويام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كردهام آلودگيهاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب، ظلمات روحي منبعث از فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي ميشد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمييافتم؛ مانع تنفسم ميگرديد. تا اينكه توحيد مبتني بر لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكيها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درسهايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودند به سوي عقل و قلبم هجوم آوردند. مناظرههاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرات مزبور نگاشته شده است، به همانها اكتفا ميكنم و در اينجا فقط براي نشان دادن نمونهيي از پيروزيهاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان ميكنم، تا موجب پاكسازي روح سالمنداني شود كه در جواني با پرداختن به مسائل گمراه كننده و بيفايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كردهاند، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و رو به سوي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعي در موجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد
— 318 —
از درخت چيد و حبوبات را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچكترين و جزييترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرآن به شكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبم خطاب به نفس فلسفيام گفت:
كوچكترين و جزييترين چيز نيز مانند بزرگترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرت آفريننده كائنات سرچشمه ميگيرد و از گنجينه خزائن او صادر ميشود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پردههايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آنها را كوچك و بياهميت تصور ميكنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، بزرگتر از بزرگها به شمار ميروند. خلقت مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كمتر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب نمود يا همه را كلاً به ذاتي واحد اختصاص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروريست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحقق قطعي مييابد و بر همه چيز محيط ميشود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعين است پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ ميآفريند. او قادري عليم است و با فرمان كُنْ فَيَكُونُ خود - كه به كشيده شدن كبريتي ميماند - هر چيز را ميآفريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نمودهايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كردهايم كه او از قدرتي بيپايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوقالعادهيي كه بالمشاهده ديده ميشود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه ميگيرد.
مثلا كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگر ماده مخصوصي به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يكباره نمايان ميگردد و خواندني ميشود. درست به همين ترتيب صورت خاصه هر چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مييابد. آن قادر
— 319 —
مطلق با فرمان كُنْ فَيَكُونُ و با قدرت بيپايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئيكننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آساني توانايي خود را - كه جلوهيي از قدرت است - بر ماهيت علمي مزبور ميكشد و به آن وجود خارجي عطا ميكند، آنگاه ميتوان آن را با چشم ديد و نقوش حكمت حق را در آن مطالعه نمود.
اگر همه چيزها را آفريدهي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم ميبايست براي وجود مثلاً مگسي، آنچه را لازم است، با ميزاني خاص از بيشتر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي مگس از سرّ خلقت آن آگاهي داشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قادر به خلق از هيچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آنها باشد البته ناگزير از جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونههايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر ميرسد هر چيز خلاصه و فشردهيي از كل كائنات است، لذا براي ايجاد مثلاً دانهيي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجودي، هر آنچه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً حساس اندازهگيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونهيي و برنامهيي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آورده و در قالبهاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظمشان از بين نرود. حال با توجه به اينكه شكل و هيأت هر چيز ميتواند انواع و اقسام فراوان و بيشماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل در جريانند، و قرار دادن آنها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و به صورت منظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مطلبيست كه از امكان و احتمال دور مي باشد و مشاهده ميشود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس همين حقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمهي:
﴿ اِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ﴾
(حج:٧٣)
— 320 —
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط يك مگس و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري هم شوند نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حال نو شدن و فعاليت ميباشند هرگز نميتوانند به شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نميتوان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آنها كس ديگريست.
آري، چنان صاحب حقيقي دارند كه به موجب آيهي:
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان:٢٨)
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك مگس، ساده و سهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، ميآفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُنْ فَيَكُونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و احوال و اشكال بيشماري را از هيچ خلق ميكند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا همچون كشيده شدن كبريتي، همه چيز را در نهايت سهولت ايجاد ميكند، و هيچ چيز در حركت خود ذرهيي دچار تردد نميشود. سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم ميباشند. اينها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي فعالند، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مييابند؛ وگرنه آثار آنها با در نظر داشتن شخصيت كوچكشان، كوچك نميشود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت ميرساند و مورچه كاخ فرعون را از بين ميبرد، و دانهي كاج كه ذرهييست ميتواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما اين حقيقت را در رسالههاي متعددي ثابت كردهايم و گفتهايم سربازي را تصور كنيد كه با برگهيي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيشتر از توان خود مثلاً ميتواند سلطاني را اسير كند. به همين ترتيب است كه
— 321 —
هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي ميتواند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيشتر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان ميدهد كه اثر قادري ازليست كه صاحب علمي محيط ميباشد؛ در غير اين صورت اشيا با ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمييافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار ميگرفتند و صورت امكاني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي ميشدند؛ بنابراين چيزي موجود نميشد و اصولاً موجود شدن اشيا محال ميگرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان موقتي شيطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كرد، و الحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچكترين خواطر قلبم و پنهانترين نيازهايم را بداند و مخفيترين احتياج روحم را تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق ميكند و در همان حال آسمانها را ميآفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه ميتواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذرهيي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشد توان مداخله در خواطر قلبيام را نخواهد داشت و از نيازهاي روحيام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمانها را خلق كند نميتواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسيست كه خواطر قلبيام را اصلاح ميكند و پهنه آسمانها را در ساعتي از ابر ميپوشاند و خالي ميكند و دنيا را تبديل به آخرت ميكند و بهشت را ميآفريند و باب آن را بر رويم ميگشايد و ميگويد وارد شو.
اينك اي برادران سالمندم كه همچون نفس من بدبختانه، سالهايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كردهايد! از فرمان قدسي لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ كه فراوان در زبان قرآن تكرار ميشود ركن ايمان قدسي را دريابيد
— 322 —
كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچگاه تزلزل نمييابد و صدمهيي نميبيند و تغييري نمييابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين ميبرد و زخمهاي معنوي را مداوا ميكند!
يادآوري:
درج اين ماجراي مفصل در ميان مطالب مربوط به سالمنديام به اختيار خويش نبود. خواهان بيانش نبودم و حتي از بيم ملالآور بودنش اكراه داشتم، ليكن ميتوانم بگويم كه آن را توسط من نگاشتند. بگذريم، باز ميگردم به مطلب اصلي.
بر اثر مشاهده تارهاي سپيد موي سر و محاسنم و بيصداقتي يكي از دوستان وفادارم، لذت حاصل از حيات دنيوي شهر باشكوه و به ظاهر زيبا و دوست داشتني استانبول، موجب تنفرم شد. نفسم به جاي لذتهايي كه مفتونشان شده بود در جستجوي ذوقي معنوي برآمد و در سالهاي سالمندي كه در نظر اهل غفلت سرد و سنگين و ناپسند است، تسلي و نور را جستجو كرد. خداوند را سپاس و صد هزار بار شُكر كه به جاي لذايذ دنيوي بينتيجه و بيفايده و عاري از حقيقت، ذوق حقيقي و دايمي و با لذت ايمان را در لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ و نور توحيد يافتم و دوران سالمندي را - كه اهل غفلت آن را سرد و ثقيل ميبينند - در سايه نور توحيد بسيار سبك و پر حرارت و درخشان ديدم.
اي مردان و زنان سالمند! مادام كه اهل ايمان هستيد با نماز و نياز - كه موجب نورانيت و تقويت ايمان ميگردد - ميتوانيد سالمندي خود را با نظر جواني ابدي ببينيد، زيرا بدين وسيله ميتوانيد جواني هميشگي بيابيد. سالمندي سرد و ثقيل و ناپسند و تاريك و دردآور سالمندي اهل گمراهيست؛ حتي جواني آنها نيز چنين است. آنها بايد بگريند، آنها بايد «وا اسفا و وا حسرتا» سر دهند. شما اي سالمندان محترم اهل ايمان! بايد با گفتن اَلحَمدُللهِ عَلي كُلِّ حَالٍ با شادماني شكر كنيد.
اميد دوازدهم
زماني در ناحيه بارلا در ولايت اسپارتا به عنوان تبعيد، دوران اسارت توأم با شكنجهيي را ميگذراندم. تنها و بيكس در روستايي بودم و اجازه گفتگو و ديدار
— 323 —
با ديگران را به من نميدادند. بيمار و پير و غريب بودم و وضعيت پريشاني داشتم. در همان دوره حضرت حق با كمال مهرباني، نوري به من احسان كرد كه براساس نكتهها و اسرار قرآن حكيم مدار تسلي و آرامشم گرديد. در سايه اين نور ميكوشيدم اوضاع تلخ و دردآور و غمبارم را فراموش كنم.
هر چيز و هر كس مانند وطن، دوستان و خويشاوندانم را ميتوانستم فراموش كنم، اما وا حسرتا كه يك نفر را امكان نداشت فراموش كنم. او برادرزادهام، فرزند معنوي، طلبه فداكار و دوست بسيار شجاعم مرحوم عبدالرحمان بود. شش هفت سال پيش، از من جدا شده بود. نه او محل مرا ميدانست كه به كمكم آيد و تسليام دهد و نه من از اوضاع او خبري داشتم تا خبري از او بگيرم و همدردي كنم. من در زمان سالمنديام به فرد فداكار و صادقي مانند او احتياج داشتم.
تا اين كه فردي نامهيي به من داد، آن را گشودم و ديدم نامهييست كه ماهيت عبدالرحمان را كاملاً نشان ميدهد. بخشي از آن نامه را در بين لطايف بيست و هفتمين مكتوب آوردهام؛ در آنجا سه كرامت آشكار او بيان شده است. نامه مذكور موجب شد بسيار گريه كنم و هنوز هم گريه ميكنم. مرحوم عبدالرحمان با نامه مزبور به صورتي جدي و صميمي اعلام كرده بود كه از لذات دنيوي بيزار است و آرزوي بزرگش اين است كه به من برسد و همانطور كه من در سنين كودكي به او رسيدگي كردهام او نيز در دوره سالمندي در خدمت من باشد. علاقمند بود در نشر اسرار قرآن - كه وظيفه حقيقي من در دنياست - با قلم توانايش ياريم كند، در نامهاش نوشته بود: "بيست سي رساله را برايم بفرست، از هر كدام بيست سي نسخه كتابت ميكنم و به ديگران هم ميدهم تا اين كار را بكنند."
نامه او در مقابل دنيا كاملاً اميدوارم كرد. طلبهيي چنين جسور و داراي هوشي در حد نبوغ را يافته بودم، كه ميخواست با صداقت و پيوندي فراتر از فرزند واقعي خدمتم كند، به همين دليل، اسارت شكنجهآور، بيكسي، غربت و سالمندي را فراموش كردم.
پيش از آن نامه، نسخهيي از كلام دهم را كه درباره ايمان به آخرت منتشر كرده بودم به دستش رسيده بود. اين رساله همچون مرهمي همه زخمهاي معنوي
— 324 —
شش هفت سال گذشتهاش را بهبود بخشيده بود. گويا هنگام نگارش آن نامه، با ايماني قوي و تابان، اجلش را انتظار ميكشيده است. يكي دو ماه بعد كه تصور ميكردم روزهاي خوشي را با عبدالرحمان سپري خواهم كرد، وا حسرتا، خبر درگذشتش را شنيدم. اين خبر چنان تكانم داد كه با گذشت پنج سال هنوز تحت تأثير آن هستم. درد اين فراق حُزنانگيز به مراتب بيشتر از درد اسارت شكنجهآور، بيكسي، غربت و سالمندي بود. قبلاً ميگفتم با درگذشت مرحومه والدهام نيمي از دنياي خصوصيام از بين رفت و حالا ميديدم كه نيمه باقي مانده دنيايم با درگذشت عبدالرحمان از بين رفت. ارتباطم با دنيا كاملاً قطع شد، زيرا اگر او در اين دنيا ميماند مدار قدرتمندي براي وظايف اُخرويم بود و بهترين كسي ميشد كه ميتوانست بعد از من راهم را ادامه دهد، و دوست فداكار و مايه آرامشم ميشد. او اگر ميماند باهوشترين طلبه و مخاطبم و امانتدارترين فرد براي حفظ بخشهاي مختلف رساله نور ميشد.
آري، چنين ضايعهيي به اعتبار انسانيت براي كساني همچون من بسيار كُشنده و سوزان است؛ گرچه در ظاهر سعي ميكردم تحمل كنم، اما روحم گرفتار توفان شديدي بود. اگر تسلي و آرامشي نبود كه گاهي از نور قرآن نصيبم ميشد، تاب تحمل را از دست ميدادم. در آن زمان تنها به كوهها و درههاي بارلا ميرفتم و ميگشتم، و در مكانهاي دنج مينشستم و با تأثرات حزين خاطرات روزهايي را كه با طلاب صادقي چون عبدالرحمن سپري كرده بودم مانند پرده سينما در خيال خود تصور ميكردم، سرعت تأثري كه ريشه در غربت و سالمندي داشت تحملام، را از بين ميبرد.
ناگهان سرّ آيه قدسيه
﴿ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴾
(قصص:٨٨) بر من آشكار شد، و مرا وا داشت كه بگويم:
يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى!
و به اين ترتيب آرامش حقيقي را نصيبم كرد.
آري، من در آن دره برهوت و در آن حالت غم انگيز به موجب سرّ اين آيه قدسيه، همانطور كه در رساله "مرقاة السُّنه" اشاره شده است خود را بالاي سر سه جنازه بزرگ به شرح زير ديدم:
— 325 —
جنازه اول: خودم را ديدم كه چون سنگ قبري بر گور سعيدهايي قرار داشتم؛ پنجاه و پنج سعيد مرده كه در طول پنجاه و پنج سال عمرم دفن شده بودند.
جنازه دوم: همجنسان و همنوعانم بودند كه از زمان "آدم (ع)" تاكنون مُرده و در گور ماضي دفن شده بودند و من خود را مورچه كوچكي ديدم كه بر چهره عصر جديد - كه به مثابه سنگ قبريست براي آنان - ميگشتم.
جنازه سوم: مانند مرگ انسانها جنازهي دنيايي كه در اين دنيا در سير و حركت است و مُردنش هر سال رخ ميدهد؛ در خيالم مجسم شد، كه دنياي بزرگ نيز بر پايه سرّ همين آيه و نشانه خواهد مُرد.
آيه كريمهي:
﴿ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ﴾
(توبه:١٢٩) با معناي اشاري خود به دادم رسيد و حالت وحشتانگيز حاصل از درگذشت حزين عبدالرحمان را از بين برد و آرامش حقيقي و نوري پايدار نصيبم نمود.
آري، آيه مذكور به من فهماند مادام كه حضرت حق هست پس بدل هر چيزيست. مادام كه باقيست پس كافيست. فقط يك جلوه عنايتش به تمام دنيا ميارزد؛ و فقط يك جلوه نورش به سه جنازه بزرگ مذكور، حيات معنوي عطا ميكند و نشان ميدهد كه آنها جنازه نبودهاند، وظيفهشان را انجام داده و به عوالم ديگري رفتهاند. توضيح اين سرّ در لمعه سوم آمده است، لذا به آن اكتفا ميكنم و در اينجا فقط ميگويم:
يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى!
كه نشان از معناي آيه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ الي آخر دارد دو بار مرا از حالتي واقعاً دردناك و حزين به ترتيب زير نجات داد:
بار اول يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! گفتم و به دليل زخمهاي بيشمار معنوي كه بر اثر قطع ارتباط با دنيا و دوستاني مانند عبدالرحمان - كه بيش از حد به آنها وابسته بودم - بر من وارد شده بود، با مداوايي چون عمل جراحي مواجه شدم.
بار دوم عبارت يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! درمان و مرهمي شد براي همه آن زخمهاي معنوي بيشمار، يعني تو باقي هستي هر كه ميخواهد برود، تو كفايت
— 326 —
ميكني. مادام كه تو باقي هستي جلوهيي از رحمتت بدل از هر چيز زوالپذير است. مادام كه تو هستي، براي كسي كه به وجودت مؤمن است و به انتسابش به تو آگاهي دارد و با سرّ اسلاميت براساس انتساب مذكور حركت ميكند، همه چيز مهياست. به اين فكر ميكردم كه "فنا و زوال، موت و عدم پردهييست، نو شدن است، گشت و گذار در منازل مختلف است." در نتيجهي همين حالت روحاني دهشت انگيز، ظلماني، اليم، غم انگيز، سوزنده و يادآور فراق، تبديل به حالتي مأنوس، سرور انگيز، لذتبخش، شاديآور، نوراني و دوست داشتني شد. زبان و قلبم و تمام ذرات وجودم با لسان حال شروع به گفتن اَلْحَمْدُ ِللّهِ كردند.
جزيي از اجزاي هزارگانه آن جلوه رحمت چنين است:
از درهيي كه مأواي غم و اندوه من بود با حالت حزن انگيزي به بارلا بازگشتم، ديدم جواني به نام مصطفي كوله اونلو آمده است تا سؤالاتي فقهي درباره وضو و نماز از من بپرسد. در آن ساعت مهماني نميپذيرفتم اما روحم اخلاصي را كه در ذات آن جوان بود به واسطه حس معنوي در روحش تشخيص داد و دانستم كه در آينده خدمات شايان توجهي به رساله نور خواهد كرد.
علي كوچك كه برادر كهتر همان مصطفي بود با قلم تواناي خود بيش از هفتصد رساله نور را كتابت كرد و نشان داد كه واقعاً عبدالرحمان ديگريست؛ علاوه بر آن، موفق به تربيت عبدالرحمانهاي متعددي شد.
او را باز نگرداندم و پذيرفتم.
الحق و الانصاف او نشان داد نه فقط شايسته قبول كه مستحق استقبال است.
(*): در ارتباط با شايستگي اولين شاگرد رساله نور يعني مصطفي براي استقبال، واقعهيي را در تأييد نظر استادم نقل ميكنم: يك روز پيش از عرفه (عيد قربان) قرار بود استاد به گشت و گذار برود. وقتي مرا فرستاد تا اسب را بياورم به او گفتم: "تو پايين نيا. من در را از پشت ميبندم و از انبار هيزم خارج ميشوم." استاد قبول نكرد و گفت: "تو از در خارج شو"، آنگاه پايين آمد. وقتي از در خارج شدم چفت پشت در را انداخت. من رفتم و او نيز بالا رفت، بعد ظاهراً خوابيده بود. مدتي بعد مصطفي كوله اونلو همراه با حاجي عثمان آمده بودند، استاد كسي را نميپذيرفت و قرار هم نبود بپذيرد. مخصوصاً در آن ساعت ممكن نبود ديدار و گفتگو با دو نفر را قبول كند؛ آنها را حتماً بر ميگرداند، اما در آن لحظه برادرمان مصطفي كوله اونلو وقتي با حاجي عثمان خدمت استاد رفته بودند در ورودي گويا به لسان حال به مصطفي خطاب كرده بود: "استادت تو را نخواهد پذيرفت؛ اما من به رويت باز ميشوم." سپس دري كه از پشت قفل بوده است به روي مصطفي باز ميشود. از اينجا روشن ميشود وقتي استاد ميگويد مصطفي شايسته استقبال است، در ورودي منزل نيز بر آن گواهي ميداده است.
خسرو (بله)
نوشته خسرو درست است؛ آن را تأييد ميكنم. در، به نيابت از من به روي مبارك مصطفي گشوده شد و او را پذيرفت.
سعيد نورسي
آنگاه معلوم شد حضرت حق مصطفي را به عنوان
— 327 —
نمونهيي فرستاده است تا جايگزين عبدالرحمن شود كه در خدمت رساله نور و بهترين خلف بعد از من باشد و ميتوانست وظيفه يك وارث حقيقي را به طور كامل ايفا كند، يعني "عبدالرحماني را از تو گرفتم و به جايش سي عبدالرحمان مانند همين مصطفي را در اختيارت ميگذارم تا آن وظيفه ديني را به عنوان طلبه، برادرزاده، فرزند معنوي، برادر و دوستي فداكار برايت انجام دهند."
آري، الحمدلله سي عبدالرحمان به من داد، در آن لحظه گفتم: "اي قلب گريان من! حال كه اين نمونه را ديدي و فهميدي كه با او مهمترين زخمهايت را مداوا نمود؛ بايد باور كني كه زخمهاي دردآور ديگرت را نيز مداوا خواهد كرد."
اينك اي برادران و خواهران سالمندي كه همچون من در سنين پيري فرزند يا فاميلي را كه بسيار دوست داشتيد از دست دادهايد و علاوه بر بار سنگين سالمندي، غم و غصه كمر شكن حاصل از فراق را نيز تحمل ميكنيد! دانستيد وضعيت من با اينكه از اوضاع شما سختتر بود به واسطه آيه كريمهيي رو به بهبودي رفت و من شفا يافتم. شك نكنيد كه براي علاج همه دردهايتان در داروخانه قدسي قرآن حكيم دارو وجود دارد، كافيست مؤمنانه به قرآن رجوع كنيد و آن داروها را توأم با عبادت مصرف كنيد تا سنگيني بار سالمندي و غم و غصهها سبك گردد.
سرّ طولاني شدن اين مبحث اين بود كه براي عبدالرحمان درخواست دعاي رحمت داشته باشم؛ اميد است باعث خستگي شما نشده باشد. هدفم از اين كه دهشتانگيزترين زخم دلم را به صورت دردآور و ناراحت كنندهيي برايتان توضيح
— 328 —
بدهم و احتمالاً موجب تأثر و تلخ كامي شما هم شده باشد، اين بود كه نشان دهم درمان قدسي قرآن حكيم تا چه حد دارويي فوق العاده و نوري درخشان است.
اميد سيزدهم
تناسب لطيفيست؛ موضوع مدرسه مورد اشاره در اميد سيزدهم، سيزده سال پيش رخ داده است.
در اين بخش يكي از صفحات مهم سرگذشتام را بيان خواهم كرد، احتمالاً كمي طولاني ميشود، اميدوارم موجب ملال خاطر شما نشود و خسته نشويد:
پس از اينكه در جنگ جهاني از دست روسها نجات يافتم، خدمت ديني در دارالحكمه استانبول موجب شد دو سه سالي را در آن شهر بگذرانم. آنگاه ارشادات قرآن حكيم و همت غوث اعظم و هشدارهاي سالمندي موجب تنفرم از زندگي شهري در استانبول و بيزاريام از جامعه پر از تشريفات شد. شوق وطن كه داءُ الصَّله خوانده ميشود مرا به سوي موطنم روانه كرد. گفتم مادام كه قرار است بميرم بهتر است در زادگاهم باشد، اين بود كه به شهر وان آمدم.
پيش از هر چيز به ديدن مدرسهيي به نام خورخور رفتم كه در وان داشتم. ديدم ارمنيها در زمان اشغال منطقه توسط روسها، آنجا را هم مانند ساختمانهاي ديگر ويران كردهاند. مدرسه من زير قلعه مشهور وان كه مانند كوهي از سنگ يك پارچه است قرار دارد. به ياد دوستان واقعي برادران و شاگردانم افتادم كه آنها را هفت هشت سالي ميشد ترك كرده بودم. تعدادي از دوستانم واقعاً به شهادت رسيده و تعدادي ديگر نيز بر اثر مصايب و بلايا فوت كرده و شهيد معنوي به شمار ميرفتند.
نتوانستم جلوي گريه خود را بگيرم. بالاي تپهيي از قلعه رفتم كه به اندازه دو مناره ارتفاع داشت و مُشرف بر مدرسهام بود. در آنجا نشستم و در عالم خيال به هفت هشت سال پيش سفر كردم. خيالم قدرتمند بود و توانست مرا در آن زمان خوب بگرداند. در آن حوالي كسي نبود كه مرا از آن خيالات باز دارد و به زمان حال باز گرداند. تنها بودم. وقتي چشم باز كردم ديدم در مدت هفت هشت سال گذشته گويا تحولات يك قرن صورت گرفته است.
— 329 —
نگاه كردم و ديدم سرتاسر "شهير ايچي" و "قلعه ديبي" كه در اطراف مدرسهام قرار داشت، كاملاً سوزانده شده است. از ديدار قبليام تاكنون گويا دويست سال گذشته بود و احساس ميكردم بار دوم است كه به دنيا آمده و در حال ديدن غمگينانه شهر هستم. من با بسياري از ساكنان آن خانهها دوست و خويشاوند بودم. بيشترشان را خدا رحمت كند! در مهاجرت درگذشتند، در غربت، اوضاع پريشاني داشتهاند. جز محله ارامنه، خانه تمام مسلمانان را ويران كرده بودند. دلم به درد آمد، چنان دردناك بود كه اگر هزاران چشم داشتم به تمامي گريان ميشدند. گمان ميكردم از غربت نجات يافته و به وطنم بازگشتهام، اما وا اسفا كه بدتر از غربت را در وطن خود ديدم. ديدم صدها تن از آشنايان، دوستان و طلبههايي مانند عبدالرحمان - كه با او ارتباط روحي داشتم و بحث آن در اميد دوازدهم گذشت - اينك در زير خاك خفتهاند و خانههايشان به خرابهيي تبديل شده است.
در گذشته نكتهي جالبي از كسي به خاطر داشتم و معناي دقيقش را نميدانستم. حالا در مقابل منظره غم انگيزي كه ميديدم معناي درستش را فهميدم، نكته مذكور اين بود:
لَولا مُفَارَقَهُ الاحبَابِ مَا وَجَدَت لَهَا المَنَايا اِلي اَروَاحِنا سُبُلا
يعني اگر فراق دوستان نبود مرگ راهي به سوي روحهايمان نمييافت تا بيايد و آنها را اخذ كند. گويي آنچه بيش از چيزهاي ديگر موجب مرگ ميشود مفارقت دوستان است. هيچ چيز چون وضعيت مذكور مرا نسوزاند و به گريستن وا نداشت، اگر ياري قرآن و ايمان به دادم نميرسيد غم و غصه روحام را متلاشي ميكرد.
شاعران از گذشتههاي دور همواره در شعرهايشان درباره خانههايي گفته و گريستهاند كه در آنها با دوستانشان ديدار داشتهاند و حال همان خانهها به مرور زمان به خرابههايي تبديل شدهاند. من تصوير فراق دردناك اين مطلب را به چشم خود ديدم. با حزن و اندوهِ فردي كه دويست سال بعد به محل اقامت عزيزترين دوستانش آمده است، روح و قلبام به كمك چشمانم شتافتند و گريستند. آنگاه
— 330 —
شكل آباد و زيبا و شاداب و باشكوه همين خانهها - كه اينك در مقابل چشمانم جز خرابه از آنها باقي نمانده بود - در بر شي بيست ساله از زمان - كه دلنشينترين دوره زندگيام بود و با تدريس و در كنار طلبههاي ارزشمندم گذشته بود - چون تصوير سينما در مقابل ديدگان خيالم به حركت درآمد و پس از مدتي محو شد و از بين رفت.
در آن لحظه حال اهل دنيا موجب حيرتم شد. با خود گفتم: چگونه خود را فريب ميدهند؟ وضعيتي كه در آن به سر ميبردم فاني بودن دنيا و مسافر بودن انسانها را به خوبي و بالبداهه نشان ميداد. با چشم خود درستي سخن اهل حقيقت را مشاهده كردم كه همواره گفته و ميگويند "دنيا غدار است، مكار است، و چيزي جز فنا نيست، مراقب باشيد فريبش را نخوريد." ديدم انسان همانگونه كه به جسم خود و كاشانهاش وابستگي دارد به قصبه و شهر و دنياي خويش نيز وابسته است، زيرا من در حالي كه به اعتبار تلخي دوران سالمندي با دو چشم خود ميگريستم، حاضر بودم اگر ده چشم داشتم نه فقط براي فرسودگي مدرسهام كه براي از بين رفتنش با هر ده چشمم بگريم. احساس ميكردم نياز دارم براي وطن نيمه مردهام با صد چشم اشك بريزم.
در حديث آمده است كه هر صبح فرشتهيي ندا ميدهد:
لِدُوا لِلمَوتِ وَ ابنُوا لِلخَرابِ
يعني براي مردن متولد ميشويد و به دنيا ميآييد و براي خراب شدن بناهايي ميسازيد. من اين حقيقت را در آن لحظه نه با گوش كه با چشم ميشنيدم.
آري، آن وضع چنان مرا به گريه وا داشت كه اكنون بعد از گذشت ده سال باز هم اگر به يادش افتم، ميگريم. از بين رفتن خانههايي كه بر فراز آن قلعه كهنسال هزار ساله قرار داشتند و فرسوده شدن ٨٠٠ ساله شهري كه زير پاي آن قلعه بود آن هم در ظرف هفت هشت سال، و مرگ مدرسه من در پايين قلعه، با نشاطي كه داشت و محل تجمع دوستان و احباب بود؛ به وفات همه مدارس دولت عثماني اشاره داشت و حالا سنگ يك پارچه قلعه شهر وان سنگ قبر آن جنازه معنوي بزرگ شده بود. احساس ميكردم طلاب مرحومم كه هشت سال پيش در
— 331 —
آن مدرسه در كنارم بودند حالا در قبرهاي خود همراه با من ميگريند، حتي ديوارهاي ريخته آن شهر ويرانه و سنگهاي شكستهاش در همراهي با من ميگريستند، من آنها را در حالي مشاهده كردم كه گويي ميگريند.
در آن لحظه دانستم كه تاب تحمل چنين غربتي را در وطنم ندارم، يا بايد ميمُردم و مرا هم مانند آنها دفن ميكردند يا به غاري پناه ميبردم و منتظر اجل ميماندم، انديشيدم: "مادام كه در دنيا چنين فراقهاي طاقت فرسا، كمر شكن، كُشنده و شكنندهيي هست پس مردن بر ماندن ارجح است، اين سختيها در زندگي، از دردهاي قابل تحمل نيست."
آنگاه به جهات ستّه يعني به شش جهت نگاهي كردم، هر طرف را سياه ديدم. غفلت حاصل از آن تأثر شديد، موجب ميشد دنيا را هولناك، تُهي، پوچ و در حال ويراني ببينم. روحم در برابر بلاياي بيشمار نقطه اتكايي جستجو ميكرد و در پي كمكي بود تا بتواند خواستههاي بيپاياني را كه تا ابد امتداد مييابد برآورده سازد. در برابر حزن و اندوه منبعث از ديدن ويرانهها و مرگ و فراق و دوري، بيصبرانه خواهان آرامش و تسلي بودم، كه ناگهان حقيقت آيه زير از قرآن معجز البيان بر من تجلي كرد:
﴿ سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ٭ لَهُ مُلْكُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
(حديد:٢-١)
اين آيه مرا از آن وضع رقتانگيز، دهشتناك و غمبار نجات داد و چشمانم را گشود.
ديدم ميوههايي كه بالاي درختان هستند با تبسم به من نگاه ميكنند، و ميگويند: "ما را هم ببين و به ديدن خرابهها اكتفا نكن!" حقيقت آيه فوق هشدارم ميداد:
"نامهيي به دست مسافراني كه در عرصه صحراي وان مهمان بودهاند نوشته شده و صورت شهر به خود گرفته است؛ اين شهر حالا بعد از مصيبت دهشتناك استيلاي روس گويي دچار سيلي نابودكننده شده است، تو چرا بايد از اين واقعه تا اين حد متأثر شوي؟ به نقاش ازلي كه مالك حقيقي و صاحب هر چيز و
— 332 —
پروردگار جهان است بنگر كه نامههايش در صفحهيي به نام شهر وان در كمال شكوه همچنان نوشته ميشود و وضعيتي را كه در سابق ديده بودي ادامه دارد. تو بدان سبب ميگريي كه اين مناطق را خالي و ويرانه و تخريب شده ميبيني و از مالك حقيقي غافلي؛ مردم را مسافر نميداني و انگار آنها را مالك پنداشتهيي."
از آن خطا و آن وضعيت كُشنده باب حقيقتي باز شد و نفس آماده پذيرش كامل آن حقيقت گرديد.
آري، همانطور كه آهن را به آتش نزديك ميكنند تا نرم شود و اشكال زيبا و مفيدي به آن دهند، حالات حزنانگيز و اوضاع هولناك من نيز آتشي شد تا نفسم را نرم كند. قرآن معجز البيان با حقيقت آيه مذكور، فيض حقايق ايماني را كاملاً به نفسم نشان داد و قبولاند.
آري، الحمدلله حقيقت اين آيه را به واسطه فيض ايمان در رسالات متعددي مانند مكتوب بيستم به صورت قطعي ثابت كردهايم، به همين ترتيب ايمان به خدا چنان نقطه اتكايي را - كه به نسبت قدرت ايماني هر كس ظهور مييابد - نصيب روح و قلبم نمود كه ميتوانستم با نيروي حاصل از آن، مصيبتهايي صد برابر خطرناكتر و ترسناكتر از اوضاع دهشتانگيز مذكور را تحمل كنم و به مقابله با آنها بپردازم. چنين هشدارم داد: "همه چيز مُسخّر فرمان مالك حقيقي اين مملكت ميباشد، كه خالق توست، اختيار هر چيز در دست اوست، كافيست كه منتسب او باشي."
پس از اتكا به آفرينندهام و شناخت او، همه چيزهايي كه شكل خصومت به خود گرفته بودند دشمني را كنار گذاشتند. حالات غمگينانهيي كه موجب گريستنم ميشد اينك شادم ميكرد. همانطور كه در بسياري از رسالات با برهان قطعي ثابت كردهايم خداوند در مقابله با خواستههاي بيحد و حصر، توسط نوري منبعث از ايمان به آخرت، چنان كمكم كرد كه نه تنها براي خواستهها و ارتباطاتم در برابر دلبستگيهاي كوچك و موقت و كوتاه دنيوي، بلكه براي خواستهها و اميال دور و درازم در ابد الآباد، عالم بقا و سعادت جاودان نيز كافي بود. او با جلوهيي از رحمتش بر روي اين زمين - كه منزلي از جهان و به مثابه
— 333 —
ميهمانسرايي موقت به شمار ميرود - براي خوشحالي چند ساعته مسافران، بهار را - كه حاوي نعمتهاي دلنشين و هنرمندانه و بيشماريست و در حكم صبحانهيي براي مهمانان ميباشد - احسان ميكند؛ با ايمان به رحمت رحمان و رحيمي كه چنين سفره پر بركتي دارد، پروردگاري كه هشت بهشت هميشگي در مأواي ابدي را نيز در زماني بيانتها از انواع نعمتها پر كرده و به بندگانش نشان ميدهد؛ كسي كه منتسب به او گردد و از حقيقت اين انتساب آگاه باشد بيشك چنان نقطه اتكا و استمدادي مييابد كه كمترين مرتبهاش به آمال ابدي فراوان ياري رسانده و تداوم مييابد.
به واسطه حقيقت همان آيه، نوري كه از روشنايي ايمان ساطع شده بود چنان به درخشانترين صورت تجلي كرد كه جهات ششگانه تاريك و ظلماني را چون روز روشن نمود. در وضعي بودم كه احساس ميكردم از مدرسه و شهر و طلاب و دوستانم باز ماندهام؛ لذا ميگريستم. آيه مذكور اين وضع را برايم كاملاً روشن نمود، گويي خطاب به من ميگفت: "عالمي كه دوستان و خويشانت به آنجا نقل مكان كردهاند عالم ظلماني نيست، آنها فقط مكان خويش را تغيير دادهاند؛ شما باز همديگر را خواهيد ديد." اين هشدار موجب قطع كامل گريستنم شد و به من تفهيم كرد كه در دنيا كساني را شبيه و جايگزين آنها خواهم يافت.
الحمدلله به جاي مدرسهي از بين رفته وان، مدرسه اسپارتا احيا شد و به جاي دوستاني كه در آنجا داشتم دوستان بيشتر و طلبههاي ارزشمندتر ديگري نصيبم گرديد. به اين ترتيب خداوند آگاهم كرد كه دنيا تهي و خالي نيست و به اشتباه تصور ميكردهام كه ويرانهيي مخروبه است. دانستم مالك حقيقي به اقتضاي حكمتاش لوايح انسانهاي مصنوع را تغيير ميدهد و مكاتيب خود را نو ميكند؛ همانطور كه با كندن ميوههاي يك درخت، ميوههاي ديگري جايگزين ميگردد، در نوع بشر نيز فراق و زوال نوعي تجدد و نو شدن است، نو شدني كه به واسطه ايمان به جاي حزني دردناك به خاطر از دست دادن خويشان و دوستان، يادآور ميشود كه غم فراق بايد دلنشين باشد، زيرا قرار است ديدار در جاي زيباي ديگري مجدداً صورت گيرد.
— 334 —
آيه كريمه فوق چهره موجودات را نيز كه تحت تأثير آن وضع دهشتناك سياه و تاريك ديده ميشد، روشنايي بخشيد. من در آن لحظه درصدد شكرگزاري برآمدم، و اين نكتهي عربي به ذهنم خطور نمود، و حقيقت مورد نظر را به خوبي تصوير كرد:
الحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمانِ المُصَوَّرِ مَا يُتَوَهَّمُ اَجَانِبُ اَعدَاءً اَموَاتَاً مُوَحِّشَينَ اَيتَامًا بَاكينَ؛ اَوِدَّاءَ اِخوَاناً اَحيَاءً مُونِسينَ مُرَخَّصينَ مَسرُورينَ ذَاكِرينَ مُسَبِّحِينَ
يعني با غفلتي تحت تأثير آن حالت شديد، قسمي از موجودات عالم را به صورت دشمن و اجنبي،
منظور چيزهايي مانند زلزله، توفان، تندباد، طاعون و آتش سوزيست.
قسمي به شكل جنازههاي عجيب، و قسم ديگر را به صورت يتيماني كه از بيكسي ميگريند ديدم. در اين لوح ترسناك كه به نفس غافلم نشان ميدادند با نور ايمان و به عيناليقين ديدم آنان كه دشمن و اجنبي ديده ميشدند هر يك دوست و برادرند؛ و آن جنازههاي عجيب را نيز ديدم كه قسمي جاندار و مأنوس و قسمي معاف از وظيفه هستند. واويلاي يتيمان گريان را هم با نور ايمان ديدم كه زمزمههاي ذكر و تسبيحاند، لذا خالق ذوالجلال را فراوان سپاس ميگويم كه ايمان را به عنوان منبع نعمتهاي بيشمار مذكور به من عطا نمود. در اين دنيا و دنياي درونم - كه به اندازه اين جهان بزرگ است - همه موجودات را در حال حمد و تسبيح الهي ميبينم، كه با لسان حال ميگويند: "الحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمانِ"
لذات زندگي كه به واسطه همان حالت عجيب غفلتآميز هيچ انگاشته ميشد، آرزوهايي كه همه خشك و بيروح در تنگترين دايره فشرده ميشدند و نعمتها و لذتهاي متعلق به من كه در حال نابودي بودند - چنانكه در رسالات ديگر به طور قطعي اثبات كردهايم - ناگهان به واسطه نور ايمان دايره تنگ پيرامون قلبام را چنان وسعت بخشيدند كه كائنات را در درون خود جاي داد و در محل همان نعمتهايي كه در مدرسه خورخور خشكيده و لذتشان را از دست داده بودند دار دنيا و آخرت را به سفره نعمت و طِبِق رحمتي تبديل كردند. نه دهها بلكه صدها عضو از اعضاي انساني چون گوش و چشم و قلب را ديدم كه به صورت دستي
— 335 —
بسيار كشيده به نسبت مرتبه هر مؤمن به سوي آن دو سفره رحمان دراز شده و درصدد جمع آوري نعمتها از هر سوي هستند، در آن لحظه براي بيان اين حقيقت و شكر آن همه نعمت بيشمار گفتم:
اَلحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمَانِ المُصَوِّرِ لِلدَّارِينِ مَملوئَتَينِ مِنَ النِّعمَةِِ وَ الرَّحمَةٍ، لِكُلِّ مُؤمِنٍ حَقاً يَستَفيدُ مِنهُمَا بِحَوَاسِّهِ الكَثيَرةِ المُنكَشِفَةٍِ بِاذنِ خَالِقِهِ.
يعني "تا آنجا كه بتوانم با تمام ذرات وجودم آفرينندهام را - كه ايمان نصيبام كرد - شكر ميگويم، شكري فراوان به قدر دنيا و آخرت؛ خدايي كه دنيا را پر از نعمت و رحمت كرد؛ و مؤمنان حقيقي را با نور ايمان و اسلام گشايش و انبساط عطا فرمود؛ خدايي كه مقرر نمود مؤمنان با استفاده از حواسشان از آن دو سفره گشاده بهره ببرند." مادام كه ايمان در اين جهان چنين تأثيرات عظيمي دارد بيشك در دار بقا چنان ثمرات و فيوضاتي خواهد داشت كه با عقل اين دنيايي نميتوان بر آنها احاطه يافت و وصفشان كرد.
حال اي مردان و زنان سالمندي كه چون من به سبب پيري و كهولت سن، درد فراق بسياري از دوستانتان را تحمل ميكنيد! من احساس ميكنم از سالمندترين شما هر قدر كه از من هم پيرتر باشد به لحاظ معنا سالمندترم، زيرا تصورم اين است كه درد همنوعان را بيشتر از ديگران احساس ميكنم و بيش از مشكلات خودم براساس سرّ شفقت و محبت به جاي هزاران نفر از برادرانم درد ميكشم، لذا احساس ميكنم سالمندي هستم كه صدها سال از عمرش ميگذرد. شما هر قدر هم درد فراق را چشيده باشيد به اندازه من در معرض اين بلا نبودهايد، زيرا من پسري ندارم كه فقط به او بينديشم، اين محبت و احساس دردي كه بهطور فطري در من وجود دارد باعث ميشود بر اساس همان سرّ شفقت، نسبت به فرزندان هزاران خانواده مسلمان و حتي نسبت به مصايب حيوانات بيگناه احساس درد و تألم كنم. من خانه مشخصي ندارم كه فكرم را صرفاً معطوف آن كنم، بلكه به موجب حميّت اسلامي خود را وابسته به اين كشور و جهان اسلام ميدانم. من به واسطه درد همكيشانم در اينجا و تمام ممالك اسلامي متألم ميشوم و بر اثر دوري آنها محزون و غمگينام.
— 336 —
در تألمات ناشي از سالمندي و بلاياي فراق، نور ايمان كفايتم نمود، و رجايي مستحكم، اميدي ناگسستني، نوري جاودان و آرامشي ابدي نصيبم كرد. ترديدي نيست كه براي شما نيز ايمان در مواجهه با تيرگي و غفلت و تأثرات و تألمات حاصل از سالمندي كافي و وافيست. در اصل تاريكترين و بينورترين و دردآورترين سالمندي و آزاردهندهترين و شگفتآورترين فراق، سالمندي و فراق اهل ضلالت و سفاهت است. براي درك ايمان منبعث از آن نور و رجا و تسلي، و احساس تأثيرات آن بايد در پي رفتاري معرفتآميز و مطابق با عبوديت و بندگي و منطبق بر اسلام و شايسته سالمندي بود؛ در غير اين صورت اين كار با تشابه به جوانان و فراموش كردن سالمندي با مشغول شدن به غفلتهاي سر مستانه آنها تحقق نخواهد يافت.
به اين حديث بينديشيد كه ميفرمايد:
خَيرُ شَبَابِكُم مَن تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُم وَ شَرُّ كُهُولِكُم مَن تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُم
يعني بهترين جوانان شما آنهايند كه در وقار و دوري از سبكسري، مانند سالمندانند، و بدترين سالمندان شما آنهايند كه در سبكسري و غفلت مانند جوانانند.
اي برادران و خواهران سالمند من! در حديث است كه هر گاه مؤمن سالمندِ شصت هفتاد سالهيي دست دعا به درگاه الهي بر ميدارد، رحمت الهي از اينكه دستان او را خالي برگرداند شرم ميكند. مادام كه رحمت الهي نسبت به شما چنين احترامي قائل است، شما هم با عبوديت خود در مقابل رحمت خداوند حرمت نگاه داريد.
اميد چهاردهم
مقدمه آيت نوريه حسبيه كه شعاع چهارم است به طور خلاصه به شرح زير است:
زماني كه اهل دنيا مرا از هر چيز كنار گذاشته بودند دچار پنج نوع غربت شده بودم. با غفلت حاصل از فشارها، بدون توجه به انوار ياري رساننده و تسلي بخش رساله نور مستقيماً متوجه قلبام شدم و در جستجوي روح خود برآمدم. ديدم
— 337 —
علاقه شديدي به بقا، محبت شديدي به خويش، اشتياق عظيمي به زندگي، عجزي بينهايت و فقري بيپايان در وجودم حكمراني ميكنند. اين در حالي بود كه ميدانستم فنايي مدهوش كننده بقاي مذكور را از بين ميبرد، در آن حالت، به زبان شاعري دلسوخته گفتم:
دل، بقاي مُلك تنم را ميخواست و حق فنايش را
گرفتار درد بيدرماني شدهام، آه كه لقمان هم از آن بيخبر است.
مأيوسانه سر به زير افكندم. ناگهان
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
به دادم رسيد و گفت مرا با دقت بخوان. من هم روزانه پانصد بار اين عبارت را خواندم، با خواندن حَسْبُنَا اللَّهُ، نه تنها با علم اليقين كه با عين اليقين نُه مرتبهي حسبيه از انوار بسيار ارزشمندش را بر من آشكار كرد.
نخستين مرتبه نوريه حسبيه: علاقه شديد به بقا در من، علاقه به بقاي خودم نبود بلكه سايهيي از تجلي يكي از اسماي ذات ذوالجلال و ذوالكمال در ماهيت من بود؛ ذاتي كه كمال مطلق است و ذاتاً و بيسبب محبوب؛ محبت فطري موجود در فطرت من كه متوجه هستي و كمال و بقاي آن كامل مطلق شده بود، بر اثر غفلت راه خود را گم كرده و سرگرم سايه شده بود؛ گويي عاشق بقاي آيينه بودم،
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
آمد و پرده را كنار زد. ديدم و احساس كردم و با حق اليقين ذوق آن را چشيدم كه لذت و سعادت بقايم عيناً و شايد به شكل كاملتري در بقاي باقي ذوالكمال و در ايمان و اذعان و تصديق اين كه او خداي من و پروردگارم است قرار دارد. ادله اين مطلب طي دوازده نسيم و شعور ايماني به شكل دقيق و حيرت انگيزي براي اهل شعور و ادراك در رساله حسبيه بيان شده است.
مرتبه دوم نوريه حسبيه: با وجود عجز بينهايت فطريام، در متن سالمندي و غربت و بيكسي و انزوايم از خلق، در هنگامهيي كه اهل دنيا با دسيسهها و نيرنگهايشان به سويم هجوم آورده بودند خطاب به قلبم گفتم: "لشكرهايند كه به مردي بيمار و ضعيف با دستاني بسته حمله ميكنند، آيا هيچ نقطه اتكايي براي من وجود ندارد؟" و به آيه
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
رجوع نمودم، آيه تفهيمم
— 338 —
كرد: به واسطه انتساب ايماني، به چنان سلطان قدير مطلقي منتسب ميشوي كه در هر بهار بر روي زمين، تمام جهازاتِ نباتات و حيواناتِ مركب از چهارصد هزار ملت را در كمال نظم مهيا ميكند و در عين حال رزق مورد نياز همه جانداران و در رأسشان انسان را نه صرفاً در قالب غذاهايي مانند عصاره گوشت و شكر و موارد ديگري كه توسط انسان مدني كشف شده بلكه صدبرابر كاملتر از آن را به صورت بذر و تخم همه انواع اطعمه، در خلاصه و فشرده ارزاق رحماني نهاده و براي طبخ و انبساطشان در نسخههايي قرار داده و از آنها در صندوقچههاي كوچكي محافظت كرده و عطا ميكند. خلق و ايجاد صندوقچههاي مذكور در كارخانه كاف و نون كه در فرمان "كُن" وجود دارد چنان سريع و راحت و فراوان صورت ميگيرد كه قرآن ميفرمايد: "خالق امر ميكند و آن به ظهور ميرسد." مادام كه تو به واسطه وثيقه انتساب ايماني قادر به يافتن چنين نقطه اتكايي هستي، طبيعتاً ميتواني به قدرت و قوتي بيحد و حصر اتكا نمايي.
وقتي اين درس را از آيه مذكور فرا گرفتم چنان قوت معنوي يافتم كه نه تنها دشمنان فعلي بلكه با اقتدار معنوي به دست آمده ميتوانستم در برابر تمام جهان بايستم؛ اين بود كه با تماميت روحم آيهي
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
را بر زبان راندم.
مرتبه سوم نوريه حسبيه: در حالي كه بر اثر غربتها و بيماريها و مظلوميتها ارتباطم را با دنيا قطع كرده بودم و هنگامي كه ايمان تلقينم ميكرد كه نامزد عالمي جاودان و دياري باقي و سعادتي هميشگي هستم، به جاي آه كشيدن كه موجبات حسرت را فراهم ميكرد شروع به گفتن "اوه" كردم كه سرشار از شادي و سرور بود. ميانديشيدم اين وضع كه تحقق غايت خيال، آمالِ روح و نتيجه فطرت است فقط و فقط با قدرت بيانتهاي قدير مطلق و عنايت و اهميت بيكران او نسبت به انسان امكانپذير است، خالقي كه بر تمام حركات و سكنات و احوال و اعمال مخلوقات خود، قولاً و فعلاً واقف ميباشد و آنها را ثبت ميكند؛ خدايي كه انسان، اين مخلوق خرد و ناتوان مطلق را دوست و مخاطب خود قرار داد و مقامي برتر از تمام مخلوقاتش به او داد. مسألت كردم در اين دو
— 339 —
نكته يعني فعاليت چنين قدرتي و اهميت حقيقي انساني كه در ظاهر داراي اهميتي نيست، به واسطه تقويت ايمان و اطمينان قلبي ايضاحي حاصل گردد، لذا دوباره به همان آيه رجوع نمودم، امر كرد به نا در حَسْبُنَا دقت كن و توجه داشته باش چه كساني حَسْبُنَا را هم آواز با تو با لسان حال و قال بيان ميدارند.
ناگهان ديدم پرندگان بيشمار، حشرات كوچك، حيوانات بيحد و حصر، گياهان متعدد و درختان فراوان نيز مانند من با لسان حال معناي آيهي
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
را يادآوري ميكنند و ديگران را خاطر نشان ميسازند، وكيلي دارند كه همه شرايط حياتشان را تكفل نموده است؛ كسي كه از تخمهاي شبيه به هم كه ماده مشابهي دارند، قطرات مانند هم، و دانهها و هستههاي مشابه يكديگر، صدها هزار نوع پرنده و حيوان و نبات و درخت را بدون خطا و نقصان و تركيب نابجايي با نظم و ترتيب و انتظام و متفاوت از هم در مقابل ديدگان ما به ويژه در هر بهار، بسيار فراوان و كاملاً آسان و در دايرهيي گسترده به صورت كثير خلق ميكند و در متن قدرتي باعظمت و با شكوه، با خلقت موجودات به طرزي واحد و مشابه و در كنار هم، وحدت و احديت خويش را به ما نشان ميدهد. آنگاه دانستم در عين حال يادآوري ميكنند مداخله و اشتراك در فعل ربوبي و تصرف خلاقانهيي كه چنين معجزات بيشماري را پديد ميآورد غيرممكن است. كساني كه ميخواهند ماهيت انساني مرا مانند هر مؤمن ديگري بشناسند و از هويت شخصيام مطلع گردند و همچون من شوند، به تفسير انا در جمعيت نا يي كه در حَسْبُنَا هست يعني به تفسير نفسم بنگرند؛ تا بدانند و درس بگيرند كه وجودِ در ظاهر بياهميت، حقير و ناتوان من همچون وجود هر مؤمن ديگري چيست؟ زندگي چيست؟ انسانيت چيست؟ اسلام چيست؟ ايمان تحقيقي يعني چه؟ معرفت الله چيست؟ و محبت چگونه بايد باشد؟
مرتبه چهارم نوريه حسبيه: زماني كه عوارضي چون سالمندي، غربت و بيماري وجودم را در برگرفته بود غافلانه گرفتار انديشهيي شدم و تصور نمودم وجودم كه به شدت علاقمند و مفتونش هستم در معيت همه مخلوقات ديگر راهي عدم است؛ در همان زمان به همين آيه حسبيه رجوع كردم، گفت: "در
— 340 —
معنايم دقت كن و با دوربين ايمان بنگر."
نگاه كردم و از منظر ايمان ديدم، و با علم اليقين دانستم كه وجود بسيار كوچكم - مانند وجود هر مؤمن ديگري - كلمهي حكمتيست كه آينهي هستياي لايتناهي بوده، و با بسطي بينهايت، وسيلهيي براي كسب وجودهاي بيشمار ميباشد؛ و وجودهاي متعدد ديگري را كه باقي ميباشند و ارزشمندتر، نتيجه ميدهد؛ كلمهيي كه يك لحظه حياتش از لحاظ منسوبيت، به ميزان يك وجود ابدي ارزشمند است، زيرا به واسطه شعور ايماني دانستم كه وجود من اثر، هنر و جلوه واجبالوجود است، لذا از چنگ اوهام پريشان، فراقهاي بيحد و حصر و مفارقتهاي بيشمار و درد و رنجهاي جدايي، نجات يافته و به تعداد افعال و اسماء الهيِ متعلق به موجودات مخصوصاً ذي حياتان مناسبتي بر پايه رابطه اخوت يافتم و دانستم در متن فراقي موقتي از موجوداتي كه بسيار دوستشان ميدارم، وصالي دائمي وجود دارد. آري، با ايمان و انتسابي كه در ايمان هست وجود من مانند وجود هر مؤمن ديگري انوار بيفراق وجودهاي بيشمار را بهدست ميآورد، حتي اگر خود برود، از اينكه آنها باقي ماندهاند مانند اينكه خود باقي مانده است خوشحال ميشود.
خلاصه اينكه مرگ فراق نيست، وصال است؛ تغيير مكان است؛ عمل آمدن ميوهيي هميشگيست.
مرتبه پنجم نوريه حسبيه: باز در دورهيي، زندگيام تحت شرايط بسيار دشوار، دچار تلاطم شد و نظرم را متوجه سپري شدن عمر و زندگاني كرد. ديدم عمرم به سرعت طي ميشود و در حال رسيدن به آخرت، و چراغ زندگيام نيز زير فشار سختيها در حال خاموش شدن است. با تألم بسيار انديشيدم - همانطور كه در رساله مربوط به اسم "حي" توضيح داده شده است - حيات، با توجه به وظايف مهم و مزايا و فوايد ارزشمندش نه تنها لايق از بين رفتن سريع نيست بلكه شايسته است ساليان متمادي تداوم يابد؛ دوباره به آيهي
﴿ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
كه نقش استادم را داشت، رجوع كردم.
مرا گفت: "در نسبت با حي قيوم كه حيات را به تو ارزاني داشته است به زندگي بنگر."
— 341 —
نگاه كردم و ديدم اگر نظر حيات بر من يك باشد بر ذات حي قيوم صد است، اگر نتيجه حيات در ارتباط با من يك باشد در ارتباط با خالقام هزار است، در اين حال كافيست فقط آني در دايره رضاي الهي زيسته باشي، نيازي به زمان طولاني نيست.
اين حقيقت با چهار مسأله بيان ميگردد، و آنها كه نمردهاند و يا آنها كه علاقمندند زنده باشند، ماهيت زندگي، حقيقت و حقوق حقيقي آن را در همين چهار مسأله جستجو كنند، بيابند و زنده شوند، خلاصه مطلب چنين است:
زندگاني مادام كه نظر بر ذات حي قيوم دارد و تا زماني كه ايمان حيات و روح آن است، باقي خواهد بود و ثمرات جاودان در برخواهد داشت، نيز چنان تعالي مييابد كه مجلاي سرمديت ميشود و از آن پس، كوتاه يا طولاني بودن عمر اهميتي نخواهد داشت.
مرتبه ششم نوريه حسبيه: در دوره سالمندي و كهولت سن كه مفارقت خاصهام را همزمان با حوادث آخر الزمان - كه خبر از زير و رو شدن دنيا و هنگام مفارقت عام دارد - هشدار ميداد؛ در زماني كه آخر عمرم بود و هنگام بروز احساساتي چون عشق به زيبايي و شيفتگي به كمالات و حساسيت فوق العاده نسبت به جمال پرستي فطري، با تأثر و شعوري فوق العاده زوال و فنا را ديدم كه دائماً در حال از بين بردن هستند، موت و عدم را ديدم كه همواره و متمادي جدا كنندهاند، تكه پاره شدن اين دنيا و مخلوقات زيبا را به شكل وحشتناكي ديدم؛ و ديدم چگونه تار و پودشان از هم ميگسلد و زيباييهايشان ناپديد ميگردد. زماني كه عشق مجازي موجود در فطرتم در برابر اين وضع به غليان در آمد، براي يافتن نقطه آرامشي مجدداً به همان آيه حسبيه رجوع كردم؛ گفت: "مرا بخوان و با دقت در معنايم بنگر."
من نيز وارد رصدخانه آيهي
﴿ اَللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ﴾
(نور: ٣٥) در سوره نور شدم و با دوربين ايمان به دورترين طبقات اين آيه حسبيه و با ذره بين ادراك ايماني به ظريفترين اسرارش نگاه كردم، و ديدم:
چنانكه آيينهها، شيشهها، اشياي شفاف و حتي حبابها، جمال پنهان و
— 342 —
متنوع نورانيت خورشيد و زيباييهاي متنوع هفت رنگ يا همان الوان سبعه انوار خورشيد را نمايان ميسازند، و با تجدد و تحركشان و با شايستگيهاي متفاوت و انكسار خود آن جمال و زيباييها را نو و تازه كرده، و با انكسارشان زيباييهاي پنهان خورشيد، روشنايي و الوان سبعه را به زيبايي ظاهر ميكنند؛ دقيقاً، آفريدگان و مخلوقات و موجودات زيبا نيز آيينهداري جمال قدسي جميل ذوالجلال را ميكنند كه شمس ازل و ابد است؛ و زيباييهاي سرمدي اسماي حسناي بينهايت جميل را بروز ميدهند و براي نو شدن تجلياتشان بيوقفه در آمد و شدند. زيباييهايي كه در آنها ديده ميشود از آنها نيست و به جمالي مقدس و سرمدي تعلق دارد كه خواهان بروز و ظهور است، و خواهان تجلي دائمي است، اشارات و علائم و لمعات و تجلياتِ حُسني، منزه و مجرد است كه ميخواهد ديده شود. دلايل متقن اين موضوع در رساله نور به تفصيل بيان شده است. در آنجا سه برهان از براهين مذكور به شكل خلاصه و كاملاً معقول بيان ميشود. هر ذوق سليمي كه رساله مزبور را ببيند علاوه بر حيرتي كه ميكند لازم خواهد دانست، كه غير از خودش مورد استفاده ديگران نيز قرار گيرد، به ويژه در برهان دوم پنج نقطه بيان ميشود؛ كسي كه قوه تعقلش ايراد نداشته باشد و قلباش نيز مريض نباشد با تقدير و تحسين و تأييد، مَا شَاءَ اللّهُ فَتَبَارَكَ اللّهُ خواهد گفت، و آن را معجزهيي فوق العاده خواهد دانست كه وجود فقير و حقير او را تعالي ميبخشد.
اميد پانزدهم
از آنجا كه زمان تأليف رساله نور سه سال پيش به اتمام رسيده بود، اميد پانزدهم توسط يك نورجي نوشته شد تا منبعي باشد براي تكميل و تأليف لمعه سالمندان.
زماني مجبور به اقامت در امير داغ بودم و در خانهيي تنها به سر ميبردم. گويي در حبس انفرادي بودم و با فشارها و زير نظرگرفتنهايشان كه برايم واقعاً دشوار بود شكنجهام ميدادند. از زندگي به ستوه آمدم و از اينكه از زندان آزاد شده بودم تأسف خوردم. با روح و جان، زندان دنيزلي را آرزو كردم و خواستم بميرم و زير خاكم بگذارند. زمزمه ميكردم زندان و مرگ بر اين زندگي شرف
— 343 —
دارد؛ در حالي كه ميخواستم بين مُردن و زندان رفتن يكي را انتخاب كنم عنايت الهي به دادم رسيد. دستگاه تكثير جديدي را در اختيار شاگردان مدرسة الزهرا كه قلمشان كار دستگاه تكثير را ميكرد، گذاشت. ناگهان پانصد نسخه از هر مُجلد با ارزش رساله نور توسط يك قلم وارد ميدان شد. آغاز فتوحات، زندگي با مشقت را در نظرم گوارا كرد، و باعث شد بگويم "خدا را بينهايت سپاس".
مدتي بعد دشمنان پنهان رساله نور نتوانستند فتوحات نوريه را تحمل كنند، لذا حكومت را عليه ما شوراندند. شرايط زندگي دوباره برايم سخت و طاقت فرسا شد. در يك لحظه عنايت رباني تجلي نمود مأموران مرتبط با مسأله بيش از همه محتاج رسالههاي نور بودند؛ آنها رسالهها را به موجب وظيفه خود مصادره ميكردند و با كمال كنجكاوي و دقت به مطالعه آنها ميپرداختند. نور رسالات مذكور آنان را به جبهه طرفداران كشاند. آنها به جاي انتقاد شروع به تقدير و تعريف كردند و به اين ترتيب آموزشگاه نور توسعه قابل توجهي يافت و سودي صد برابر بيشتر از خسارتهاي مادي عايدمان شد و تقلاهاي دشوارمان پايان يافت.
سپس دشمنان منافق و پنهان، نظر دولت را به شخص من جلب كردند. فعاليتهاي سياسي گذشتهام را به يادشان آوردند. براي دادگستري و اداره معارفش و براي نيروي انتظامي و وزارت كشور توهماتي را به وجود آوردند. اين توهمات با تلاش جريانات حزبي و هرج و مرج طلباني كه زير پوشش كمونيسم قرار داشتند بيشتر و بيشتر شد. شروع به اذيت و آزار و توقيف ما و مصادره رسالهها كردند. فعاليت طلبههاي نور متوقف شد. با هدف به زانو در آوردن من، قسمي از مأموران رسمي شهادتهايي دادند كه هيچكس نميتواند آنها را قبول كند. كوشيدند افتراهاي عجيبي را پخش كنند، البته موفق نشدند چنين دروغهايي را به كسي ثابت كنند.
آنگاه با بهانههايي بسيار پيش پا افتاده مرا در اوج سرماي شديد زمستان دستگير و به سلولي بزرگ و بسيار سرد بردند كه تا دو روز بخاري نداشت. به صورت انفرادي در آنجا ماندم. من در حالت عادي هميشه در اتاق كوچكم روزي چند بار بخاري روشن ميكردم، هميشه منقلم پر از آتش بود و با اين حال در
— 344 —
مقابل ضعف و بيماري به سختي مقاومت ميكردم، اينك در چنين وضعي كه از سرما تب و لرز كرده بودم و زير فشار دهشت انگيزي قرار داشتم و در خشم دست و پا ميزدم، به واسطه عنايت الهي حقيقتي بر قلبم متبلور شد كه معنا و مفهومش كه بر روحم تذكر داده شد چنين بود: "تو زندان را مدرسه يوسفيه ناميدهيي، در زندان دنيزلي فوايدي هزار بار بيشتر از مشقاتي كه تحمل كردي حاصل شد؛ آسودگي، بهره معنوي، استفاده زندانيان از رساله نور و فتوحات رساله نور در ادارات بزرگ نتيجه كمي نبود، اينها باعث شد به جاي شكايت، هزاران بار شكرگزاري كنيد. همين مسايل موجب شد هر ساعت از حبس و تحمل سختي براي شما معادل ده ساعت عبادت گردد و آن ساعات فاني را باقي نمايد. انشاءالله اين سومين مدرسه يوسفيه نيز موجب ميشود مصيبتزدگان از رساله نور بهرهمند شوند و تسلي يابند و سرما و سختي تو را تبديل به گرما و حرارت و شادماني كنند. كساني را كه از آنها عصباني هستي اگر فريب خورده باشند نادانسته به تو ظلم ميكنند، لذا شايسته چنين رفتاري نيستند، اگر دانسته و با قصد و بر اثر گمراهي تو را آزار ميدهند و شكنجه ميكنند بسيار زود با مرگي - كه برايشان عدم ابديست - وارد سلول انفرادي قبر شده و دچار عذاب دردآور هميشگي خواهند شد. تو در نتيجه ظلم و ستم آنان ثواب كسب ميكني و لحظات فانيات را بقا ميبخشي و لذت معنوي به دست ميآوري و نيز وظيفه علمي و دينيات را خالصانه به جا ميآوري."
من نيز با تمام قدرت اَلْحَمْدُ ِللّهِ گفتم و با احساس انساني بر آن ستمگران رحم كردم، و دعا كردم پروردگارا! آنها را هدايت فرما. در اين رويداد جديد همچنين كه در لايحهيي براي وزارت كشور نوشتم و خاطر نشان كردم كه تصميمشان به ده دليل خلاف قانون است و اين ستمگران به نام قانون، كار خلاف قانون ميكنند و مجرم اصلي خودشان هستند. نوشتم با فراهم كردن چنان بهانههايي موجب خندهي شنوندگان و گريستن حق پرستان شدند و با دروغها و مطالب ساختگيشان به اهل انصاف نشان دادند كه از نظر قانون و حق، امكان ايجاد مزاحمت براي رساله نور و شاگردانش را ندارند.
— 345 —
مثلاً مأموراني كه يك ماه ما را زير نظر داشتند چون بهانهيي به دست نياوردند در يادداشتي نوشتند: "خدمتكار سعيد از دكاني مشروب خريد و برايش برد." بعد چون نتوانستند كسي را بيابند كه حاضر به امضاي آن يادداشت باشد فردي بيگانه و مستي را دستگير كرده و با تهديد به او دستور دادهاند كه اين نوشته را امضا كن، او نيز گفته بود: "پناه برخدا! چه كسي چنين دروغ عجيبي را تأييد ميكند؟" و بالاخره آنها مجبور ميشوند يادداشت را پاره كنند.
نمونه ديگر: فردي كه او را نميشناختم و در حال حاضر نيز نميشناسم اسبش را داده است كه من با آن گردشي بكنم. من نيز به دليل ناخوشيام بيشتر روزها به قصد تازه كردن هوا و اينكه نفسي بكشم تابستانها يكي دو ساعتي گردشي ميكردم، به صاحب آن اسب و درشكه قول داده بودم، به مقدار پنجاه ليره كتاب بدهم تا اينكه اصول اخلاقيام را رعايت كرده و زير دِين كسي قرار نداشته باشم. آيا در اين كار احتمال ضرر و خطري (براي ديگران يا كشور) وجود دارد؟ با اين حال استاندار و مسؤولان دادگستري و افسر نگهبان و مأموران پليس پنجاه بار پرسيدند: "آن اسب متعلق به كيست؟" گويي واقعهيي برخلاف امنيت مردم رخ داده است يا صحبت از حادثه سياسي بسيار مهميست. حتي هنگامي كه دو نفر براساس حميّت ديني خود گفتند اسب و درشكه مال ما بوده است تا اين سؤال و جوابهاي بيمعنا تمام شود، هر دوي آنها را به همراه من دستگير كردند. در قياس با اين نمونهها ناظر بازيهاي كودكانه زيادي بوديم، خنديديم و گريستيم و دانستيم آزار رسانندگان به رساله نور و طلبههايش مورد تمسخر واقع خواهند شد.
محاورهيي لطيف به عنوان يكي از همان نمونهها: در حكم توقيف من دليل را "اخلال در امنيت" نوشته بودند من با اينكه آن يادداشت را نديده بودم به مدعي العموم گفتم: "ديشب غيبت تو را ميكردم. به مأمور پليسي كه از طرف مدير اداره پليس از من بازجويي ميكرد گفتم: خداوند سه بار مرا لعنت كند! اگر به اندازه هزار مدعي العموم و هزار رييس پليس به امنيت عمومي اين كشور خدمت نكرده باشم."
بعد در آن اثنا كه سرما اذيتم ميكرد و بيش از هر زمان ديگر نيازمند
— 346 —
استراحت بودم و بايد مراقب ميشدم سرما نخورم و در عين حال به دنيا نينديشم، غرض و مرض طرف مقابل را احساس كردم و از كساني كه موجب تبعيد و انفرادي و دستگيري و آزار شديدم شده بودند بيش از حد عصباني و خشمگين شدم. عنايتي به دادم رسيد، و در عالم معنا به قلبم هشدار داده شد:
"تقدير الهي كه عين عدالت است در عين ظلم و ستمي كه ديگران در حقات روا ميدارند سهم بزرگي دارد. در اين حبس رزقي داري كه از آن بهره خواهي برد، همان رزق تو را به اينجا كشانده است. بايد با تسليم و رضا آن را بپذيري. حكمت و رحمت رباني نيز در اين مطلب سهم بزرگي دارد كه عطاي نورانيت به محبوسان اين زندان و تسلي دادن به آنها و كسب ثواب از جمله آن ميباشد. در برابر چنين سهمي بايد صبورانه هزاران بار شكر كرد. نفسات نيز با نقايصي كه از آنها اطلاع نداري در اين رويداد دخيل است. در اين باره بايد علاوه بر توبه و استغفار خطاب به نفسات بگويي تو مستحق اين سيلي بودهيي، برخي از مأموران ساده دل و گرفتار اوهام كه فريب دسيسههاي دشمنان پنهان را خوردند، اغفال شدند و موجب ستم بر تو شدند، آنها نيز در اين مطلب سهيم هستند. در مقابل، رساله نور سيليهاي معنوي دهشتناكي بر آن منافقان وارد آورد و انتقام تو را كاملاً از آنها گرفت. اين براي آنها كافيست. آخرين سهم از آن مأموران رسميست كه واسطه بالفعل بودهاند. در مقابل نگاه انتقادي آنها به رساله نور براي اينكه خواه ناخواه و بيترديد از آن بهرهمند شوند، براساس آيهي
﴿ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ ﴾
(آلعمران:١٣٤) بخشيدن آنها نوعي بزرگ منشيست."
من نيز پس از اين هشدارِ مطابق با حقيقت، سرشار از شادي و شُكر تصميم گرفتم در مدرسه جديد يوسفيه بمانم و حتي براي اين كه به مخالفانم كمك كنم، جرم بيضرري مرتكب شوم تا لازمه مجازاتم گردد. براي كسي مثل من كه در سن هفتاد و پنج سالگيست و بيعلاقه به دنيا، و از هفتاد دوستي كه در دنيا داشته حالا فقط پنج نفر باقي مانده و داراي هفتاد هزار نسخه از رساله نور ميباشد، كه پس از او وظيفه نوريهاش را انجام خواهند داد، و كسي كه برادران و ميراث دارانش
— 347 —
با هزاران زبان بدل از يك زبان خدمت ايماني خود را انجام خواهند داد، قبر از اين زندان صد برابر مناسبتر و خيرش بيشتر است. من اين زندان را به آزادي بيرون ترجيح ميدهم كه در آنجا انسان زير تحكم است و محروم از آزادي؛ اين زندان صدبار بهتر و مفيدتر از آزادي ظاهري بيرون است. انسان در بيرون زندان با تحكم صدها مأمور سر و كار دارد، اما در زندان همراه با صدها زنداني فقط با چند مسؤول مانند مدير و سر نگهبان كار دارد و مجبور است مطابق مصلحت به دستورات همين چند نفر عمل كند. در زندان انسان با رفتارهاي برادرانه بسياري از دوستان مواجه ميشود و آرامش مييابد. اين انديشه كه اسلام امر به محبت ميكند و فطرت انساني در اين اوضاع مرحمت به سالمندان را لازم ميدارد، باعث ميشود رنج زندان تبديل به رحمت گردد، به زنداني بودنم رضا دادم.
زماني كه براي سومين بار به دادگاه آمدم، بر اثر سالمندي و ضعف و بيماري نميتوانستم سر پا بايستم، لذا بيرون دادگاه روي يك چهارپايه نشستم، ناگهان يكي از قضات آمد و شروع به پرخاش كرد، با تندي گفت: چرا نشسته است؟ من نيز به دليل كهولت سن از بياحترامي او عصباني شدم. با نگاهي به اطراف، مسلمانان زيادي را ديدم كه با كمال محبت و مهرباني و برادري پيرامون ما گرد آمده و چشم به من دوختهاند و كسي هم آنها را متفرق نميكند، در آن لحظه دو حقيقت به من يادآوري شد:
حقيقت اول: دشمنان پنهان من و رساله نور براي از بين بردن توجه عموم نسبت به من - كه مطابق خواسته من نبوده است - با اين تصور كه در مقابل اين رساله سدّي خواهند كشيد برخي مأموران ساده دل را فريب داده و براي بد جلوه دادن من در نظر مردم اقدام به چنين رفتارهاي اهانت آميزي كردهاند. در مقابل، عنايت الهي در عوض خدمتي كه رساله نور به عرصه ايمان كرده است و به عنوان يك احسان و به تلافي اهانت همان يك نفر، به من چنين القا نمود كه اين صد نفر را ببين كه با سپاسگزاري از خدماتت، مهربانانه و دوستانه و دلسوزانه به استقبال و بدرقهات آمدهاند. حتي روز دوم هنگامي كه در اداره بازجويي مشغول پاسخ دادن به سؤالات مدعي العموم بودم حدود هزار نفر از مردم در آستانه
— 348 —
ساختمان دولت و روبهروي پنجره دادگاه با كمال علاقه دور هم جمع شده بودند و بديهي بود كه با لسان حال ميگويند اينها را اذيت نكنيد. پليس نميتوانست آنها را متفرق كند. بر قلبم خطور كرد: اين مردم در اين زمانه پرخطر، در پي تسلي كامل و نوري جاودان و ايماني قوي و بشارتي مبني بر سعادت ابدي هستند و بهطور فطري آن را جستجو ميكنند، چون شنيدهاند گمشده آنها در رساله نور است پس نسبت به فرد بياهميتي مثل من، به دليل اندك خدمتي كه به ايمان كردهام بيش از آنكه شايستهاش باشم لطف و محبت ميكنند.
حقيقت دوم: در عالم معنا هشدارم دادند كه رفتار ناشايست و تحريكآميز معدودي فريب خورده كه با هدف اهانت به ما و با توهم اخلال در امنيت و منحرف كردن توجه مردم صورت ميگيرد، تشويق و قدرداني فراوان اهل حقيقت و نسلهاي آتي را در پي خواهد داشت.
آري، در مقابل فعاليتهاي وحشتناك آنارشيستي كه زير پوشش كمونيسم براي از بين بردن امنيت عمومي انجام ميشود، رساله نور و طلبههايش به سبب قدرتي كه از ايمان حقيقي كسب ميكنند مانع فساد مخرب مذكور در هر نقطه از كشور ميشوند و براي از بين بردنش تلاش ميكنند و براي تأمين امنيت و آسايش مردم ميكوشند. با اين كه در طول بيست سال گذشته سه چهار مرتبه دادگاه تشكيل دادند اما در اين خصوص كه طلبههاي رساله نور با وجود شمار قابل توجهشان در اقصي نقاط كشور امنيت را اخلال كرده باشند مقامات انتظامي ده استان و مسؤولان دادگاههاي مذكور هيچ دليلي نيافته و ثبت نكردهاند. تعدادي از مسؤولان با انصاف انتظاميِ سه استان گفتهاند: «طلبههاي رساله نور مانند نيروهاي معنوي انتظامي هستند و در تأمين آسايش مردم به ما كمك ميكنند. آنها به كمك ايمان تحقيقي، در ذهن هر خوانندهي رساله نور مأمور منع كنندهيي قرار ميدهند، و آنها در جهت تأمين امنيت تلاش ميكنند.»
يكي از نمونههاي اين موضوع زندان دنيزليست. با ورود رساله نور به زندان دنيزلي و رساله ثمره كه براي زندانيان آنجا نوشته شده بود، در مدت سه چهار ماه زندانيان - كه تعدادشان بيش از دويست نفر ميشد - چنان حالت اصلاح شده،
— 349 —
مطيع و ديندارانهيي يافتند كه مثلاً فردي كه سه چهار نفر را كشته بود از كشتن حشرات لاي چوبها پرهيز ميكرد، او فرد مهربان، بيخطر و مفيدي براي اجتماع شد، حتي مأموران رسمي به اين رويداد با حيرت نگاه ميكردند و قدردان آن بودند. تعدادي از زندانيان جوان نيز قبل از مشخص شدن احكامشان گفتند: "اگر نورجيها در زندان بمانند كاري خواهيم كرد ما را محكوم كنيد تا ما هم در زندان بمانيم؛ بمانيم تا از آنها درس بگيريم و مانند آنها شويم و خود را اصلاح كنيم."
طلبههاي رساله نور چنين وضعي داشتند و كساني كه آنها را به اخلال در امنيت متهم ميكردند حتماً به صورت حيرتانگيزي فريب خورده يا بازي داده شده يا دانسته و نادانسته به نام آنارشيسم، دولت را اغفال نموده و به اذيت و آزار ما ميپرداختند، سخن ما به چنين افرادي اين است:
"مادام كه مرگ را نميتوان از بين برد و قبور را نميتوان ناديده گرفت و مسافران مهمانسراي دنيا با نهايت شتاب و تلاش قافله قافله به زير خاك ميروند و ديگر خبري از آنها نيست؛ شك نكنيد كه ما هم به زودي از هم جدا خواهيم شد. شما مجازات ظلم و ستمتان را به صورت دهشتانگيزي خواهيد ديد. حداقل اين است كه در پاي چوبه دار مرگ - كه از نظر اهل ايمان تذكرهييست براي رهايي و نجات - قرار خواهيد گرفت و براي هميشه خواهيد مرد. لذتهاي فانياي كه شما در اين دنيا با توهم ابدي كسب ميكرديد، به دردهاي باقي و اليم تبديل خواهد شد."
متأسفانه دشمنان پنهان و منافق ما گاه حقيقت اسلامي اين ملت ديندار را كه با خون شهيداني در رتبه و مقام صدها ميليون ولي و بر اثر ضربات شمشير رزمندگان حاصل شده است "طريقت" مينامند و مشرب طريقت را كه تنها شعاعي از آن خورشيد تابان است عين خورشيدِ (اسلام) نشان ميدهند، تا مأموران بيتوجه دولتي را فريب دهند و طلبههايي را كه در حال خدمت به حقيقت قرآن و حقيقت ايمان هستند اهل طريقت يا گروه سياسي معرفي كنند و دولتيان را عليه ما تحريك نمايند، ما به آنها و كساني كه به سخن آنها اعتماد ميكنند همان را ميگوييم كه در دادگاه عدل دنيزلي گفتيم:
— 350 —
«بگذار ما هم در راه حقيقت مقدسي كه صدها ميليون نفر فدايش شدهاند جان ببازيم. اگر دنيا را هم بر سرمان خراب كنيد آنان كه خود را فدايي حقيقتِ قرآن ميدانند سلاحشان را تسليم زنديقها نخواهند كرد و مسؤوليت قدسي خود را انجام خواهند داد انشاءالله.»
قرآن و ايمان در مواجهه با دردها و نااميديهاي حاصل از سالمندي با تسليهاي قدسي به مددم آمدند، و من حاضر نيستم يك سال از پر مشقتترين دوره سالمنديام را با ده سال از شادترين دوره جوانيام عوض كنم. خصوصاً به واسطه همان هشدار معنوي دانستم براي كسي چون من كه كنار درگاه قبر منتظر رسيدن نوبتش است چهقدر موجب تشكر و سپاس است كه هر ساعت از عمرش كه در زندان گذرانده - به شرط توبه و خواندن نمازهاي واجب - معادل ده ساعت عبادت محسوب ميشود؛ و هر روز فاني كه در ايام بيماري و مظلوميت سپري كرده از نظر ثواب معادل ده روز از عمرِ باقي باشد، لذا پروردگارم را بينهايت شكر گفتم و از سالمنديام شاد شدم و از حبسي كه در آن بودم ابراز رضايت كردم. عمر، ايستا نيست و به سرعت ميگذرد، اگر با لذت و آسايش طي شود چون پايان لذت، درد و الم است، با تأسف و ناسپاسي و غفلت، برخي گناهان را جايگزين خود ميكند و خود فاني ميشود و از ميان ميرود. اگر توأم با حبس و مشقت سپري شود چون زوال درد و الم، لذتي معنوي در پي دارد، نوعي عبادت به شمار ميرود و از جهتي باقي ميشود و با ثمرات سودمندش موجب عمري باقي و جاودان ميگردد، نيز كفاره گناهان سابق و خطاهايي ميشود كه باعث حبس و زندان شده بودند، و آنها را از بين ميبرد. از اين نقطه نظر زندانياني كه نمازهاي واجبشان را بهجا ميآورند، بايد صبورانه شكر كنند.
اميد شانزدهم
دورهيي در زمان سالمندي بعد از تحمل يك سال حبس، از زندان اسكي شهير مرخص شدم، و به شهر كاستامونو تبعيدم كردند. دو سه ماه در كلانتري مهمان بودم. معلوم است آدم منزوياي مانند من كه حتي تاب ديدار دوستانش را ندارد و تغيير نوع لباسش را نميتواند تحمل كند، در چنين جاهايي چهقدر عذاب ميكشد.
— 351 —
در چنين نااميدي بهسر ميبردم كه عنايت الهي به داد سالمنديام رسيد، رييس آن كلانتري به همراه مأموران زير دستش دوستان صادق من شدند، هيچگاه اصرار نكردند شاپو بر سر بگذارم و همچون خدمتكارانم، هر گاه ميخواستم، مرا براي گشت و گذار به اطراف شهر ميبردند.
بعد وارد مدرسه نوريه كاستامونو شدم كه در مقابل همان كلانتري بود و شروع به تأليف رسالهها كردم. فيضي، امين، حلمي، صادق، نظيف و صلاح الدين شاگردان قهرمان رساله نور، براي تكثير و انتشار رسالهها به حضور در مدرسه ادامه دادند. آنها موفق شدند بحثهاي علمي با ارزشي را كه در زمان جواني با شاگردان قديميام داشتم، ادامه دهند.
سپس دشمنان پنهان توهماتي براي برخي مأموران و روحانيون و شيوخ مغرور ايجاد كردند، و بالاخره وسيلهيي شدند تا ما در مدرسه يوسفيه دنيزلي در كنار طلبههايي قرار بگيريم كه از پنج شش استان ديگر آمده بودند. تفصيل اين بخش يعني اميد شانزدهم، دفاعياتم در دادگاه به اضافه نامههاي كوچكيست كه در زندان دنيزلي براي دوستان محبوسم به صورت مخفيانه ميفرستادم و رسالهييست كه از كاستامونو فرستادم و در (كتاب) لاحقهها قرار گرفت. اين مطالب حقيقتِ اميد شانزدهم را آشكارا نمايان ميسازد. تفصيل مطلب را به لاحقهها و دفاعياتم حواله ميكنم و در اينجا بسيار مختصر اشاراتي خواهم داشت.
من مجموعههاي مهم و محرمانه مخصوصاً رسالههاي مربوط به سفيان و كرامات رساله نور را زير زغالها و هيزمها پنهان كردم تا بعد از درگذشتم يا زماني كه حاكمان حقيقت را بشنوند و بهسر عقل آيند منتشر شوند. در همان حال كه اطمينان دروني داشتم مأموران تفتيش و معاون مدعي العموم ناگهان براي بازرسي وارد خانهام شدند و رسالات پنهان و مهم را از زير هيزمها بيرون آوردند. مرا در حالي كه مريض بودم دستگير و به زندان اسپارتا فرستادند. وقتي كه شديداً متأثر بودم و مخصوصاً از خسراني كه به رسالهها وارد آمده بود احساس نگراني وحشتناكي ميكردم عنايت الهي به فريادم رسيد. دولتيان مشغول مطالعه دقيق رسالههاي بسيار مهمي شدند كه پنهانشان كرده بودم در واقع بسيار نيازمند
— 352 —
مطالعهشان بودند؛ به اين ترتيب ادارات عريض و طويل دولتي به آموزشگاه نوريه تبديل شد؛ درحالي كه ابتدا انتقاد و اعتراض داشتند، ولي در ادامه شروع به تمجيد و قدرداني كردند. حتي در دنيزلي بدون آنكه خبر داشته باشيم "آيت الكبرايي" را كه به صورت بسيار مخفيانه چاپ شده بود، مأموران رسمي و غير رسمي فراواني مطالعه كردند و ايمانشان را تقويت نمودند و به اين ترتيب باعث شدند ما مصيبت زنداني بودن را فراموش كنيم.
بعد ما را به زندان دنيزلي بردند. مرا به شكل انفرادي در سلولي حبس كردند كه سرد و متعفن و مرطوب بود. از سالمندي و بيماري و زحمتي كه دوستان بيگناه به خاطر من متحمل ميشدند بسيار متألم شده و از وقفهيي كه در كار رسالهها ايجاد شده بود و مصادره آنها احساس تأسف و نگراني ميكردم، كه در يك لحظه عنايت رباني به دادم رسيد. آن زندان بزرگ به يكباره تبديل به مدرسه نوريه شد. برايم مسجل بود كه در مدرسه يوسفيه (ع) بهسر ميبرم. انتشار رسالهها به همت قلمهاي الماسين قهرمانان مدرسة الزهرا دوباره از سر گرفته شد. حتي در آن شرايط دشوار يكي از قهرمانان نور توانست در ظرف سه چهار ماه بيش از بيست نسخه از رسالههاي ثمره و مدافعات را استنساخ كند. در زندان و بيرون فتوحاتشان آغاز شده بود. خداوند ضررهاي آن مصيبت را به سودهاي سرشار و فشار و سختي را به خوشحالي و آسايش تبديل كرد و مجدداً سرّ آيه كريمهي
﴿ عَسى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ﴾
(بقره: ٢١٦) را نمايان نمود.
سپس با اعتراضهاي شديدي كه مبتني بر گزارش سطحي و غلط كارشناسان به ما شد و حمله وحشتناك وكيل معارف، بيان نامهيي عليه ما منتشر كردند و آنطور كه خبر ميرسيد تلاش داشتند چند نفرمان را اعدام كنند. در همان زمان عنايت رباني به دادمان رسيد؛ در حالي كه منتظر شنيدن اعتراضهاي شديد گروه كارشناسي مخصوصاً از آنكارا بوديم با گزارشهاي پر از تمجيد و تقديرشان مواجه شديم. گفته بودند در پنج كارتن رساله نور حداكثر ده خطاي سهوي يافتهاند، با اين حال در دادگاه ثابت كرديم آنچه از نظر آنها سهو و خطاست عين حقيقت ميباشد و خود آنها دچار برداشتهاي غلط شدهاند. آنگاه در گزارش پنج
— 353 —
صفحهيي آنها حدود ده خطاي سهوي را نشانشان داديم. رسالههاي ثمره و دفاعيات را براي هفت تن از مقامات فرستاده بوديم؛ همچنين تمام رسالههاي نور به وزارت دادگستري ارسال شده بود؛ در چنين وضعي و مخصوصاً در برابر ضربات مؤثر و شديد مطالب محرمانه، به طور طبيعي انتظار صدور احكام تهديدآميز را داشتيم، اما نامهيي از رييس الوكلا به دستمان رسيد كه كاملاً ملايم و حتي آرامش بخش بود و نشان ميداد كه در پي مصالحه هستند. اين مطلب به يقين ثابت كرد كه حقايق رسالههاي نور بهواسطه كرامت عنايت الهي، آنها را مغلوب كرده است. رسالهها مورد مطالعهي ارشادي آنها واقع گرديده و آن ادارات عريض و طويل تبديل به مدرسههايي شده و ايمان بسياري از گرفتاران شك و ترديد و متحيران نجات يافته و سود و فايده معنوياي صدبرابر بيشتر از سختيهاي ما به دست آمده است.
آنگاه دشمنان پنهان مرا مسموم كردند و مرحوم حافظ علي قهرمان شهيد رساله نور به جاي من به بيمارستان رفت و بدل از من به سياحت عالم برزخ پرداخت و ما را مأيوسانه گرياند. من پيش از اين فاجعه در كوهستان كاستامونو فرياد كشيده و مكرر گفته بودم: "برادرانام! به اسب گوشت و به شير علف ندهيد." يعني "هر رساله را به هر كسي ندهيد تا متعرضمان نشوند." حافظ علي (رح) آن هنگام در جايي بود كه اگر پياده ميرفتي بعد از هفت روز به او ميرسيدي، گويا با تلفن معنوياش فرياد مرا شنيده بود كه برايم نوشت: "بله استاد عزيز، اين از كرامات رساله نور است كه به اسب گوشت و به شير علف نميدهد، بلكه بر عكس، علف را به اسب و گوشت را به شير ميدهد." او رساله اخلاص را به عالم قهرمان داد. هفت روز بعد نامهاش را دريافت كرديم. حساب كرديم و ديديم درست در زماني كه من در كوه فرياد ميزدم او نيز سخنان عجيب خود را روي كاغذ مينوشته است.
آري، در حالي كه قهرمان معنوي رساله نور از دنيا رفته بود و منافقان پنهان با دسيسههايشان درصدد مجازات ما بودند و در زماني كه ميخواستند مرا به دليل مسموميت با دستور رسمي به بيمارستان منتقل كنند و اين موجب نگراني ما
— 354 —
شده بود، ناگهان عنايت الهي به دادمان رسيد، و بر اثر دعاي برادران عزيزم خطر مسموميت برطرف شد و بهواسطه نشانههاي روشن دانستيم كه آن مرحوم شهيد در مزار خود با رسالههاي نور مشغول است و با رساله نور پاسخ ملائك را ميدهد. حسن فيضي (رح) كه قهرمان دنيزلي بود و به جاي او و مطابق روش او قرار بود براي رساله نور فعاليت كند به همراه دوستانش خدمات مؤثري را دور از انظار ارائه داد. همان موقع بود كه دشمنانمان با ترس از اصلاح يكباره زندانيان تحت تأثير رساله نور از آزادي ما جانبداري كردند و شاگردان مكتب نور مانند آنچه در داستان اصحاب كهف بود، آن محل پر مشقت را به غار اصحاب كهف و اهل رياضت قديم تبديل كردند و با اطمينان قلب بر نگارش و نشر رسالهها همت گماشتند و اثبات نمودند كه عنايت الهي شامل حالمان شده است.
بر قلبام خطور كرد: مادام كه اعاظم مجتهدين همچون امام اعظم (ابوحنيفه .م) به زندان افتادهاند و مجتهد اكبري چون امام احمد بن حنبل فقط به دليل يكي از مسائل قرآني در زندان مورد آزارهاي فراوان قرار گرفته و شِكوهيي نيز نكرده و با كمال ثابت قدمي ايستادگي نموده و در عين حال سكوت نيز ننموده است؛ همچنين امامان و عالمان زيادي بودهاند كه بيش از ما اذيت شدهاند و در عين حال با صبر تمام شكر گفته و از راهشان متزلزل نشدهاند؛ شكي نيست شما هم بايد به دليل ثوابهاي بزرگي كه براي حقايق متعدد قرآن به دست آورديد و در مقابل زحمت زيادي هم متحمل نشديد، هزاران بار خداوند را شكر كنيد. اين دِينيست كه شما بر گردن داريد. حال ميخواهم جلوهيي از عنايت رباني را در متن ظلم بشر به طور خلاصه برايتان بازگو كنم:
بيست ساله كه بودم مكرر ميگفتم: "مانند كساني كه در زمانهاي گذشته ترك دنيا كرده و به غارها ميرفتند من نيز در آخر عمرم به غاري خواهم رفت و در كوهي مستقر خواهم شد تا با زندگي اجتماعي مردم كاري نداشته باشم." در اثناي جنگ جهاني هنگام اسارت در شمال شرق تصميم گرفته بودم "از اين پس باقي عمرم را در غارها سپري كنم و از فعاليتهاي سياسي و اجتماعي فاصله بگيرم؛ ديگر كافيست." در آن هنگام عنايت رباني و عدالت مُقَدَّر (الهي) تجلي نمود. سودمندتر و خيرتر از تصميم و
— 355 —
خواستهيي كه داشتم در برخورد مهربانانه با سالمنديام غارهايي را كه در نظر داشتم به زندانها و منزوي شدنها و رياضت خانههايي در تنهايي و منازل تجرد مطلق تبديل كرد، مدارس يوسفيه را نصيبم نمود كه بهتر از غارهاي انزوا طلبان و اهل رياضت بود و مراكزي براي تجرد در اختيارم گذاشت تا اوقاتم را ضايع نكنم. هم فايده اخروي در غار ماندن را عطايم كرد و هم توفيقم داد مجاهدانه در راه حقايق ايماني و قرآني تلاش كنم. من حتي عزم كرده بودم بعد از اعلام بيگناهي برادرانم جرمي را به آقايان اعلام كنم تا بتوانم در زندان بمانم و كاري كنم مجرداني مانند خسرو و فيضي نزد من بمانند تا بهانهيي براي گفتگو نكردن با مردم داشته باشم و براي اينكه زمانم را با گفتگوهاي بيحاصل هدر ندهم و عمرم را با امور ظاهري و فخرفروشي سپري نكنم و از آنها بخواهم مرا به سلول انفرادي بفرستند، اما تقدير الهي و قسمت، ما را به رياضت خانه ديگري كشاند.
الخَيرُ فيمَا اَختارَهُ اللهُ؛ عَسى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ
براساس سرّ حقايق فوق، و در مهرباني با دوران سالمنديام، و براي اين كه در مسير خدمتهاي ايماني بيش از پيش فعاليت كنم، بيرون از قدرت و اختيار ما، در سومين مدرسه يوسفيه وظايفي بر دوشمان گذاشته شد.
آري، عنايت الهي در مهرباني با سالمندي، غارهايم را كه مربوط به دوره جواني بود و دورهيي كه دشمن پنهان و قدرتمندي هم نداشتم تبديل به سلول انفرادي زندان كرد و در اين سه حكمت يا سه فايده براي خدمت نوريه به شرح زير وجود داشت:
حكمت و فايده اول: طلبههاي نور در آن دوره گرد هم جمع شدند. اين اتفاق بدون هيچ ضرري در مدرسه يوسفيه رخ داد. ديدار و گفتگو در خارج زندان براي آنها پر هزينه و مشكوك بود. برخي از آنان براي ديدار با من حتي چهل پنجاه ليره صرف ميكردند، ميآمدند و احتمالاً بيست دقيقه ديداري صورت ميگرفت و گاه اين امكان هم داده نميشد و باز ميگشتند. من براي ديدن بعضي از دوستان، زحمت زندان را با جان و دل ميپذيرفتم، پس زندان براي ما نعمت و رحمت بود.
حكمت و فايده دوم: در آن دوره همكاري و مشاركت با طلبههاي نور براي
— 356 —
ارائه خدمات ديني، بهواسطه اعلاناتي كه در هر طرف صورت ميگرفت و با جلب نظر و توجه علاقمندان و نيازمندان انجام ميشد. با زنداني شدن ما نظر علاقمندان رساله نور جلب شد و اين امر به خودي خود در حكم اعلان بود. معاندترين و محتاجترين افراد با اين اعلان مواجه ميشدند و بهواسطه آن، ايمانشان را نجات داده و عناد را كنار ميگذاشتند؛ آنها به اين ترتيب از خطر ميجستند و مراكز آموزشي رساله نور را گسترش ميدادند.
حكمت و فايده سوم: طلبههاي نور با وارد شدن به زندان از اوضاع يكديگر باخبر ميشدند و از سجايا و اخلاص و فداكاريهاي هم درس ميگرفتند. آنها در مسير خدمت به رسالههاي نور به منافع دنيوي بيتوجه ميشدند. آري، آنها در مدرسه يوسفيه علائم و نشانههاي متعددي ميديدند كه هر فشار و زحمتي ده يا صد برابر فايده مادي و معنوي و نتيجه نيكو دارد و موجب خدمت گسترده و خالصانه به ايمان ميشود؛ اين را با چشم خود ميديدند، اخلاصشان فزوني مييافت و به ورطه منفعتهاي جزيي و خصوصي سقوط نميكردند.
زندان به مثابه محلي براي رياضت، براي من لطافتي خاص و وضعيتي شيرين اما حزين داشت؛ به اين ترتيب:
من در زندان وضعيت مدرسهيي را ميديدم كه در زمان جواني و در شهر خودمان ديده بودم. در مدرسههاي ولايات شرق، طبق عادتي قديمي خورد و خوراك قسمي از طلاب از بيرون تأمين ميشد و در برخي مدارس نيز در داخل طبخ ميشد. مدارس مذكور از جهات متعدد شبيه همين رياضت خانهها بود. من وقتي با حسرتي دلنشين به زندان نظر ميكردم در عالم خيال روانه همان زمان شيرين جواني ميشدم و اوضاع سالمندي را فراموش ميكردم و دلم نميخواست از زندان آزاد شوم.
ضميمه لمعه بيست و ششم
اين ضميمه تحت عنوان مكتوب بيست و يكم در مجموعه مكتوبات قرار داده شده است، لذا از درج آن در اينجا خودداري شد.
— 357 —