لمعات
— 140 —

لمعه هفدهم

(شامل پانزده يادداشت اقتباس شده از زُهره است)
زهره نام بخشي از كتاب مثنوي نوريه به قلم بديع الزمان سعيد نورسي‌ست. م.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
مقدمه
دوازده سال پيش منظور سال ١٣٤٠ هجري معادل ١٩٢١ ميلادي‌ست. م. به مدد عنايت رباني لمعات توحيدي‌ا‌ي را كه در حركتي فكري، سياحتي قلبي و فتوحات روحي در معرفت الهي بروز يافته بود طي يادداشت‌هايي به عربي در رساله‌هايي هم‌چون زهره، شعله، حبّه، شمّه و ذرّه نگاشته بودم. مطالب مذكور طوري نوشته شده بود كه بخش كوچكي از يك حقيقت بزرگ و فقط شعاعي از نوري درخشان را نشان مي‌داد و در واقع در حكم خاطره و هشداري براي خودم بود و استفاده ديگران از آن به شكل محدودي صورت مي‌گرفت. به ويژه بسياري ‌از ممتازترين و خاص‌ترين برادرانم عربي نخوانده‌اند. با اصرار و ابرام آن‌ها مجبور شدم ترجمه‌ي گاه مختصر و گاه مفصل يادداشت‌ها و لمعات مذكور را به تركي بنويسم. در ترجمه اين يادداشت‌ها و رساله‌هاي عربي بدان دليل كه توسط سعيد جديد نسبتاً به صورت شهود حاصل شده بود تغييري داده نشد. اين است كه برخي جمله‌ها با آن‌كه ‌در بيان‌هاي ديگر هم ذكر شده در اين‌جا نيز آورده مي‌شود؛ بخش‌هايي از آن‌ها نيز به رغم اجمالي بودن‌شان، توضيح داده نمي‌شوند تا لطافت اصلي‌شان را از دست ندهند.
— 141 —
يادداشت اول
خطاب به نفس خويش گفته بودم:‌ اي سعيد غافل! بدان، تو شايسته آن نيستي دل به چيزي بندي كه پس از فناي اين عالم با تو رفاقت نمي‌كند و با از بين رفتن جهان از تو جدا مي‌شود. به ويژه دل بستن به چيزهاي فاني كه با به سر رسيدن زمانه‌ات تو را ترك مي‌گويند و به تو پشت مي‌كنند كار عقل نيست؛ چيزهايي كه در سفر برزخ با تو همراهي ندارند، تو را تا دروازه قبر هم تشييع نمي‌كنند، در عرض يكي دو سال با فراقي ابدي از تو جدا شده و گناهان‌شان را به گردن تو مي‌اندازند و خصوصاً برخلاف ميل تو (كه خواهان دوام آن هستي) در لحظه‌ي حصولش تو را ترك مي‌كنند.
اگر صاحب عقل و خرد هستي دست از اموري بردار كه در دگرگوني‌هاي اخروي، مراحل برزخ، و در زد و خوردها و تحولات دنيوي فاني شده و از بين مي‌روند و در سفر ابدي قادر به همراهي و رفاقت با تو نيستند؛ به آن‌ها اهميتي مده و از زوال و نابودي‌شان نگران مشو. تو متوجه ماهيت خود باش؛ لطيفه‌يي در لطايف (وجودي) تو هست كه جز به ابد و ذات ابدي راضي نمي‌شود؛ به جز آن توجه نمي‌كند و تا مرتبه پايين توجه به ماسوي تنزل نمي‌يابد.
اگر همه دنيا را هم به او بدهي نياز فطري مزبور را برطرف نمي‌كند. آن چيز سلطان حواس و لطايف تو‌ست. از سلطاني كه مطيع امر فاطر حكيم است اطاعت كن تا نجات يابي ...!
يادداشت دوم
در رويايي برخوردار از حقيقت ديدم خطاب به انسان‌ها مي‌گويم: «اي انسان! از فرمايشات قرآن است كه هيچ يك از ماسوي الله را - در حد عبوديت - از حد خويش بزرگ‌تر مدان، نيز خودت را متكبرانه از ديگران برتر مدان، زيرا مخلوقات هم‌چنان كه در دوري از معبوديت مساوي‌اند، در نسبت مخلوق بودن برابرند.»
— 142 —
يادداشت سوم:
‌اي سعيد غافل بدان! كه بر اساس خطاي حسي دنياي گذرا را لايموت و جاودان مي‌بيني. وقتي به دنيا و پيرامونت نگاه مي‌كني آن را تا حدودي ثابت و مستمر مي‌پنداري، لذا نفست را نيز پابرجا تلقي مي‌كني در نتيجه فقط از وقوع قيامت مي‌هراسي. گويي تا وقوع قيامت زندگي خواهي كرد كه فقط از آن مي‌ترسي. عقلت را به كار انداز. تو و دنياي خصوصي‌ات در معرض ضربه دائمي ‌زوال و فنا هستيد. خطاي حسي و مغلطه‌ات به مثال زير مي‌ماند:
اگر فردي آيينه‌يي را كه در دست دارد به سوي خانه، شهر يا باغچه‌يي بگيرد خانه، شهر يا باغچه‌يي خيالي در آن آيينه ديده خواهد شد. آيينه اگر با كم‌ترين حركت و كوچك‌ترين تغييري مواجه شود آن خانه، شهر و باغچه دچار هرج و مرج و در هم ريختگي مي‌شود. دوام و بقاي خانه، شهر و باغچه‌ي حقيقي كه در خارج هست برايت فايده‌يي نخواهد داشت، زيرا خانه‌يي كه در آيينه‌ات مي‌بيني و شهر و باغچه متعلق به تو صرفاً داراي مقياس و ميزاني‌ست كه آيينه به تو مي‌دهد. زندگاني و عمر تو آيينه است. عمود و آيينه و مركز دنياي تو، زندگاني و عمر تو‌ست. مرگ آن خانه و شهر و باغچه در هر دقيقه‌يي ممكن و از بين رفتنش محتمل است، لذا وضعيتي دارد كه در هر دقيقه ممكن است بر سرت ويران شود و قيامتت برپا گردد. مادام كه چنين است پس باري بر زندگاني و دنيايت مگذار كه قادر به بلند كردن و حملش نباشند.
يادداشت چهارم
بدان! كه اين غالباً عادت فاطر حكيم است كه چيزهاي بااهميت و ارزشمند را عيناً اعاده مي‌كند، يعني نو شدن اكثر چيزها - به همان نحو كه بوده‌اند - در تغيير و تبديل فصول و دگرگوني زمان‌ها عيناً موجب اعاده چيزهاي بااهميت و ارزشمند مي‌شود. اين قاعده‌ي عادت الله غالباً در همه حشرهاي روزانه، سالانه و حشرهاي قرون با نظم و ترتيب دائمي ‌مشاهده مي‌شود. بنابر همين قاعده ثابت مي‌گوييم: مادام كه به گواهي علوم و اتفاق نظر فنون، كامل‌ترين ميوه درخت آفرينش، انسان است و مهم‌ترين آفريده در ميان مخلوقات نيز انسان مي‌باشد؛ و به همين ترتيب انسان ارزشمندترين
— 143 —
موجود در ميان موجودات است و هر فرد انسان در حكم نوعي از ساير حيوانات مي‌باشد، با حدسي قطعي مي‌توان حكم كرد كه هر يك از افراد انسان‌ها در حشر و نشر اكبر با عين و جسم و اسم و رسمش اعاده خواهد شد.
يادداشت پنجم:
در اين يادداشت مي‌گويم: چون فن آوري و تمدن اروپا در ذهن سعيد قديم تا حدودي جا باز كرده بود، زمان سير و سياحت سعيد جديد در حركات فكري، فن آوري و تمدن اروپا در آن سياحت قلبي در وجود او به امراض دروني مُبدل شد و مدار مشكلات عديده‌يي گرديد، لذا سعيد جديد ناگزير با خانه تكاني در ذهن خويش وقتي درصدد بيرون راندن فلسفه دروغين و تمدن هرزه از وجود خود بود براي به سكوت كشاندن امور نفساني كه در روح او به نفع اروپا گواهي مي‌دادند مجبور به محاوره‌ي به غايت مجمل و از جهتي مفصل زير با شخصيت معنوي اروپا گرديد:
اشتباه برداشت نكنيد؛ دو اروپا داريم:
اول، اروپايي‌ست كه با مستفيض شدن از دين حقيقي مسيحيت در پي (تأسيس) صنايعي بر آمد كه براي حيات اجتماعي بشر سودمند بود و در مسير علومي پيش ‌رفت كه به عدالت و حقانيت خدمت مي‌كرد؛ مورد خطاب من، اين اروپا نيست. مخاطب من اروپاي منحط دوم است كه در ظلمت فلسفه طبيعي، پليدي‌هاي تمدن را نيكويي پنداشت و انسان را به‌سوي لاابالي‌گري و گمراهي سوق داد.
من در آن زمان، در اثناي آن سياحت روحي خطاب به شخصيت معنوي اروپا كه سواي فوايد تمدن و علوم سودمند، فلسفه بي‌معنا و مُضر و تمدني هرزه را نمايندگي مي‌كرد، گفته بودم:
بدان ‌اي اروپاي دوم! تو فلسفه‌يي بيمار و گمراه‌ كننده را در دست راست و تمدني مضر و هرزه را در دست چپ گرفته ادعا مي‌كني سعادت بشر در اين دوست. دو دستت بريده باد! اين دو هديه ناپاك سرت را بخورند؛ و خواهند خورد.
اي روحِ بدبختي كه كفر و حق ناشناسي را تبليغ و منتشر مي‌كني! آيا سعادت كسي كه در روح و وجدان و عقل و قلب خويش دچار مصيبت‌هاي وحشتناك است و
— 144 —
عذاب مي‌بيند با قرار گرفتن جسمش در ثروت و زينتي فريبنده و ظاهري امكان پذير خواهد بود؟ آيا چنين فردي را مي‌توان سعادتمند ناميد؟ مگر نمي‌بيني نااميد شدن فرد از امري جزيي و دست شستن از آرزويي وهمي ‌و غافلگير شدن او در مواجهه با امري بي‌ارزش موجب مي‌گردد خيالات شيرين در نظرش تلخ شود، حالات دلنشين موجب ناراحتي‌اش گردد، و احساس كند دنيا برايش تنگ و زندان شده است. كدام سعادت را براي انسان بيچاره‌يي تأمين مي‌كني كه بر اثر شومي تو ضربه گمراهي بر عميق‌ترين نقاط قلب و ژرفاي روحش وارد آمده و بدين سبب همه آرزوهاي خود را از دست رفته مي‌بيند و تمام آلامش نيز از همين مسأله نشأت مي‌گيرد؟ آيا مي‌توان انساني را كه جسمش در بهشتي موقتي و فريبنده است، و قلب و روحش در جهنم عذاب مي‌بيند خوشبخت و سعادتمند دانست؟ تو بشر بيچاره را چنين از راه به در كرده و باعث شدي در بهشتي دروغين عذابي جهنمي ‌بكشد.
اي نفس اماره بشر! در اين تمثيل تأمل كن و درياب كه بشر را به كجا مي‌كشاند؟
فرض كنيم در مقابل ما دو راه وجود دارد و ما در يكي از آن‌ها پيش مي‌رويم و مي‌بينيم در هر قدم، آدم بيچاره و درمانده‌يي هست كه ظالمان به‌سويش حمله‌ور شده مال و دارايي‌اش را غصب كرده و كاشانه‌اش را ويران مي‌كنند و بر خودش نيز گاه زخمي‌ مي‌زنند. وضعيت اين افراد را طوري مي‌بينيم كه گويي آسمان به حال پريشان آن‌ها مي‌گريد. هر سو را كه نگاه مي‌كنيم همين وضع است. همه صداهايي كه در اين راه به گوش مي‌رسد داد و فرياد ستمگران و آه و ناله مظلومان است و ماتم بر سراسر اين راه حاكم است. از آن‌جا كه انسان به دليل انسانيتش از ديدن درد و ألم ديگران متألم مي‌شود ما نيز گرفتار حزني عميق مي‌شويم. اين همه درد و رنج براي وجدان قابل تحمل نيست، لذا كسي كه در اين راه پيش مي‌رود مجبور به يكي از دو كار مي‌شود، يا بايد دست از انسانيت شسته، وحشت بي‌پايان را بپذيرد و چنان قلبي را حمل نمايد كه در كنار راحتي خود، هلاك ديگران متألمش نكند يا اين‌كه مقتضاي عقل و قلب خويش را ابطال نمايد.
اي اروپاي غرق در سفاهت و ضلالت و منحرف از دين مسيحيت! تو هم‌چون دجال يك چشم با نبوغ كورت حسي جهنمي‌ را به روح بشر هديه كردي! و بعد
— 145 —
دانستي چنان مرض لاعلاجي است كه موجب سقوط انسان از اعلي عليين به اسفل سافلين مي‌شود و انسان را به پست‌ترين درجه حيوانات مي‌كشاند. علاجي كه براي اين بيماري يافتي چيزي نيست جز بازيچه‌هاي جذاب، هوس‌هاي سرگرم‌كننده و خيالات دلكش كه صرفاً قادر است اين حس را موقتاً از كار اندازد. علاجت سرت را بخورد و خواهد خورد! راهي كه فرا روي انسان گشودي و سعادتي كه به او وعده دادي مانند اين مثال است.
اما راه دوم كه قرآن حكيم با هدايتش به بشر اهدا كرده چنين است: در هر منزل و مكان و شهر اين راه سربازان درستكار سلطاني عادل را مي‌بينيم كه در هر سو هستند و گشت مي‌دهند. هر از چندي با فرمان آن سلطان بعضي ‌از سربازان را مرخص مي‌كنند. سلاح و اسب و لوازم دولتي را از آن‌ها تحويل گرفته و به آنان مجوز ترخيص مي‌دهند. سربازان ترخيص شده ظاهراً از تحويل دادن اسب و سلاح خود كه به آن‌ها خو كرده‌اند محزون مي‌شوند؛ اما حقيقت اين است كه آن‌ها بسيار خوشحالند، زيرا به پايتخت باز‌ مي‌گردند و سلطان و پادشاه را زيارت خواهند كرد. مأموران ترخيص‌كننده گاه با سربازي ناشي روبه‌رو مي‌شوند. سرباز آن‌ها را نمي‌شناسد، به او مي‌گويند: "اسلحه‌ات را تحويل بده!" سرباز در پاسخ مي‌گويد: "من سرباز پادشاهم، در خدمت اويم، و نزد او خواهم رفت؛ شما ديگر كي هستيد؟ اگر با رضايت و اجازه او آمده‌ايد قدم بر چشم ما گذاشته‌ايد؛ فرمانش را نشان دهيد، وگرنه از من دور شويد و از اين جا برويد. من اگر تنها بمانم و شما هزاران نفر باشيد باز هم با شما درگير خواهم شد، نه براي نفس خودم، كه نفسم از آن من نيست به سلطانم تعلق دارد. نفسم و سلاحم امانت مالكم است. براي حفاظت از امانت و حمايت از شرف سلطان و پشتيباني از عزتش در مقابل شما سر خم نمي‌كنم."
اين نمونه‌يي از هزاران حالتي است كه در راه دوم مدار سرور و سعادت مي‌باشد. ساير احوال را خود قياس كن. در سرتاسر راه دوم گرد آمدن‌ها و اعزام‌هاي نظامي ‌همراه با شادي و سرور تحت عنوان تولدها، و ترخيصات نظامي‌ تحت عنوان درگذشت‌ها هست كه با سرور و موسيقي همراه است. قرآن حكيم اين راه را به انسان اهدا كرده است. كسي كه اين هديه را كاملاً بپذيرد اين راه را كه مدار سعادت دو
— 146 —
جهان است خواهد پيمود. او نه از گذشته محزون مي‌شود و نه از چيزي كه در آينده خواهد آمد مي‌هراسد.
اي اروپاي دوم فاسد! قسمي‌ از پايه‌هاي پوسيده و بي‌اساس تو چنين‌اند: مي‌گويي "هر موجودي از بزرگ‌ترين فرشته گرفته تا كوچك‌ترين ماهي، مالك نفس خويش است و براي ذات خود تلاش مي‌كند و براي لذت خويش مي‌كوشد و حق حيات دارد. غايت همت او و هدف و مقصدش زندگي كردن و تأمين بقا مي‌باشد." تو جلوه‌هاي كريمانه و رحيمانه قانون عامي ‌را كه ناشي از قواعد بخشندگي خالق كريم بوده و قاعده تعاون و همكاري‌ست و در اركان كائنات به نحو اكمل از آن پيروي مي‌شود و به موجب آن نباتات به حيوانات مدد مي‌رسانند و حيوانات به انسان‌ها، جدال پنداشته و احمقانه حكم كرده‌يي كه "زندگي، مبارزه است." از جلوه‌هاي آن قاعده تعاون يكي حركتِ با شتاب ذرات غذايي است كه با كمال شوق براي تغذيه سلول‌هاي بدن سر از پا نمي‌شناسند؛ اين را چگونه مي‌توان جدال ناميد؟ چه تضاد و مبارزه‌يي‌ست؟ كمك‌رساني و شتاب براي همكاري، تعاوني‌ست كه براساس فرمان پروردگاري كريم صورت مي‌گيرد.
از پايه‌هاي پوسيده ديگرت اين است كه مي‌گويي: "هر چيز مالك نفس خويش است." يك دليل بر اين‌كه هيچ‌چيز مالك نفس خويش نيست اين است كه اشرف اسباب و عوامل و آن‌كه ‌دارنده وسيع‌ترين دايره اختيار مي‌باشد انسان است؛ در حالي كه از صد جزء ظاهرترين افعال اختياري انسان مانند فكر كردن، صحبت كردن و خوردن فقط يك جزء، آن‌هم به‌طور مشكوك در دايره اقتدار اوست و به اختيار وي سپرده شده است. كسي كه مالك حتي جزيي از صد جزء چنين فعل‌هاي ظاهر نيست چگونه مي‌تواند مالك خود باشد؟ اگر چنين موجودي كه اشرف (مخلوقات) است و دايره اختياراتش نيز وسيع و گسترده، دستانش تا اين حد در تصرف و تملك حقيقي بسته باشد، پس كسي كه مي‌گويد "ساير حيوانات و جمادات مالك خويش‌اند" حيوان‌تر از حيوان بودن و جامدتر و بي‌ادراك‌تر از جمادات بودن خويش را اثبات مي‌كند.
آن‌چه تو را دچار اين خطا كرده و به اين ورطه پرتاب مي‌كند همان نبوغ يك
— 147 —
چشم توست، يعني هوش خارق‌العاده و در عين حال منحوس‌ات است. با نبوغ كورت پروردگارت را كه خالق هر چيز است فراموش كردي و با استناد به طبيعتي موهوم، آثار او را به اسباب نسبت دادي و هر آن‌چه متعلق به آفريدگار است را بين طاغوت‌هايي كه معبودان باطلي هستند تقسيم نمودي. از نقطه‌نظر نبوغ تو، هر ذي حيات و هر انساني مي‌بايست در برابر دشمنان بي‌شمار مقاومت كرده و براي به دست آوردن نيازهاي بي‌پايانش بكوشد؛ و با اقتداري اندك، اختياري به غايت شكننده، ادراكي فاني چون شعاع نور، حياتي چون شعله‌ي موقت و عمري پرشتاب كه مانند لحظه در گذر است، مجبور به ايستادگي در برابر دشمنان بي‌شمار و نيازهاي فراوان مي‌باشد؛ در حالي كه سرمايه آن ذي حيات بيچاره يكي از هزاران مطلوب را نيز كفايت نمي‌كند. او هنگامي‌كه گرفتار مصيبت مي‌گردد از كسي انتظار درمان ندارد جز اسباب و عوامل كور و كر؛ آن‌گاه مظهر سرّ آيه‌ي‌
﴿ ‌وَمَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ اِلاَّ فِى ضَلاَلٍ‌ ﴾
(رعد: ١٤) مي‌شود.
نبوغ ظلماني تو روز بشر را به شب تبديل كرده است. تو براي عادت دادن انسان به آن شب پر عذاب و تاريك و ظلماني چراغ‌هايي موقت و فريبنده افروختي. چراغ‌هايي كه با شادي به روي بشر لبخند نمي‌زنند، بلكه بر خنده‌هاي ابلهانه بشر در حالات دردآوري كه شايسته گريه‌اند، تمسخرآميز مي‌خندند و سرخوش‌اند. هر يك از ذي حياتان در نگاه شاگردان تو، مصيبت زده بيچاره‌يي هستند كه در معرض هجوم دشمنان قرار دارند. دنيا ماتمكده‌يي عمومي‌ست و آن‌چه در دنيا شنيده مي‌شود واويلاهايي‌ست كه بر اثر مرگ‌ها و دردها به گوش مي‌رسد. شاگرداني كه درس كاملي از تو مي‌گيرند فرعون مي‌شوند. فرعون‌هاي ذليلي كه به عبادت پست‌ترين چيزها مي‌پردازند و هر چيز نافعي را پروردگار خود تلقي مي‌كنند. شاگرد تو سركش است. سركش و نافرماني كه براي لذتي ناچيز نهايت ذلت را مي‌پذيرد و براي منفعتي پست، حقارتي چون بوسيدن پاي شيطان را مي‌پذيرد. جبار هم هست اما چون در قلب خويش نقطه اتكايي نمي‌يابد، در ذات خود جباري خودفروش و بي‌نهايت درمانده است. نهايت همت او تأمين رضايت هوس‌هاي نفساني‌ست. او دسيسه گري‌ست كه زير پوشش از خود گذشتگي و فداكاري در پي منفعت نفس خود است و درصدد تسكين حرص و غرورش مي‌باشد. او جز نفس خود
— 148 —
هيچ‌چيز را به‌طور جدي دوست ندارد و همه چيز را فداي آن مي‌كند.
اما شاگرد كامل و خالص قرآن، عبد است. عبد عزيزي كه خود را تا پرستش اعظم مخلوقات نيز پايين نمي‌آورد و بهشت را هم كه بزرگ‌ترين و عظيم‌ترين منفعت است غايت عبوديت خود قرار نمي‌دهد. او حليم سليم است. حليم عالي همتي كه تا اذن و فرمان فاطر ذوالجلال نباشد نزد كسي تنزل نيافته و جز او را فروتني نمي‌كند. فقير هم هست اما فقيري مستغني كه در آينده از پاداش ذخيره شده مالك كريمش بهره‌مند مي‌شود؛ هم‌چنين ضعيف است اما ضعيفي كه به سبب اتكا به قدرت بي‌پايان سيد خود، قوي است؛ قرآن در حالي كه بهشت جاودان را هم مقصد نهايي شاگرد حقيقي‌اش قرار نمي‌دهد مگر ممكن است اين دنياي گذرا و فاني را مقصد او كند؟ اينك ميزان تفاوت همت دو شاگرد را درياب و بدان كه تا چه حد با هم فرق دارند.
نيز مي‌تواني فداكاري و از خودگذشتگي شاگردان فلسفه ناسالم و شاگردان قرآن حكيم را به اين‌ترتيب مقايسه كني:
شاگرد فلسفه به نفع نفس خويش از برادرش مي‌گريزد و عليه او مدعي مي‌شود، اما شاگرد قرآن همه‌ي بندگان صالح در زمين و آسمان‌ها را برادر خود مي‌داند و صميمانه براي آن‌ها دعا مي‌كند و با خوشبختي آن‌ها احساس سعادت مي‌كند و در روح خويش نسبت به آنان علاقه‌يي شديد حس مي‌كند و در دعايش
اَللَّهُمَّ اغْفِرِ الْمُؤمِنينِ وَ المُؤمِناتِ
مي‌گويد. نيز عرش و شمس را كه بزرگ‌ترين مخلوقات هستند مأموراني مُسخر و مانند خود عبد و مخلوق تلقي مي‌كند.
برتري و انبساط روحي هر دو شاگرد را از اين‌جا قياس كن كه قرآن چنان انبساط و برتري روحي‌ به شاگردانش مي‌دهد كه به‌جاي تسبيحي با نود و نه دانه، ذرات عوالم نود و نه گانه را كه نشان از تجلي اسماي نود و نه گانه الهي دارد؛ هم‌چون دانه‌هاي يك تسبيح به دست شاگردانش مي‌دهد و به آن‌ها مي‌گويد "اوراد و اذكارتان را با اين بخوانيد." زماني كه شاگردان قرآن، كساني چون شاه گيلاني، رفاعي، شاذلي (رض) ذكرهايشان را مي‌گويند بشنو و ببين! سلسله ذرات، عدد قطرات و انفاس مخلوقات را در دست گرفته و با آن‌ها حضرت حق را ذكر مي‌گويند و تسبيح مي‌كنند. تربيت اعجاز‌آميز قرآن معجز البيان را ببين كه چه‌طور انساني خرد و كوچك كه با كم‌ترين
— 149 —
ناخوشي و با اندك حزني سرش گيج مي‌رود و بيمار مي‌شود و مغلوب ميكروبي كوچك مي‌گردد با تربيت قرآن تا چه حد تعالي مي‌يابد و لطايفش تا چه حد انبساط مي‌يابد كه موجودات جهان بزرگ را براي آن‌كه ‌تسبيح اورادش قرار دهد مختصر مي‌بيند؛ و در حالي كه بهشت را براي هدف قرار دادن ذكر و وردش ناچيز مي‌بيند، نفس خود را از خردترين مخلوق حضرت حق هم پايين‌تر مي‌بيند. او نهايت تواضع و فروتني را با نهايت عزت جمع مي‌كند. حال، متناسب با اين، مي‌تواني ميزان پستي و حقارت شاگردان فلسفه را قياس كني.
هدايت قرآني كه ناظر بر هر دو جهان است و با دو چشم غيب آشناي درخشانش نظر بر هر دو عالم دارد، و با هر دو دست به دو سعادت مطلوب انسان اشاره دارد درباره حقيقت‌هايي كه فلسفه بيمار اروپايي با نبوغ يك چشمش خطا ديده و تشخيص داده است مي‌گويد: "اي انسان! نفس و مالي كه در اختيار تو‌ست، از آن تو نيست، بلكه امانتي نزد تو‌ست. مالك آن امانت، كريم رحيمي‌ست كه بر هر چيزي تواناست و همه چيزها را مي‌داند. او مي‌خواهد آن‌چه را داري از تو خريداري كند و برايت نگاه دارد تا ضايع نگردد و از بين نرود. در آينده قيمت خوبي به تو پرداخت خواهد كرد. تو سربازي موظف و عهده‌دار مأموريت هستي. به نام او تلاش كن و به حساب او عمل نما. اوست كه مايحتاجت را به عنوان رزق برايت ارسال مي‌كند و در مقابل آن‌چه توان‌شان را نداري از تو محافظت مي‌كند. هدف و نتيجه حيات تو مظهر اسما و شئونات آن مالك است. هرگاه دچار مصيبتي شدي بگو:‌
﴿ ‌اِنَّا ِللّهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ‌ ﴾
يعني من در خدمت مالكم هستم.‌ اي مصيبت! اگر با اذن و اجازه او آمده‌يي خوش آمدي و صفا آورده‌يي! چرا كه ما بالاخره به سوي او باز خواهيم گشت و به حضورش خواهيم رفت و مشتاق اوييم. مادام كه بالاخره ما را زماني از تكاليف زندگاني مرخص خواهد كرد، بسيار خب ‌اي مصيبت! بگذار آن آزاد كردن و مرخص كردن به دست تو باشد. من راضي‌ام. اگر درباره محافظت از امانت من و انجام وظايفم براي امتحان (من) به تو فرمان و دستوري داده است ولي درباره تسليم شدنم به تو رضا و اجازه او در كار نيست؛ تا جايي كه بتوانم امانت مالكم را در اختيار كسي كه امين نيست، نخواهم گذاشت.
— 150 —
خلاصه اين‌كه به عنوان نمونه‌يي از هزاران مورد به درجات درس‌هايي توجه كن كه ذكاوت فلسفي و هدايت قرآني مي‌دهند. حقيقت حال هر دو طرف به همان شيوه‌يي كه در سابق گفتيم پيش مي‌رود، ليكن در هدايت و ضلالت درجات و مراتب انسان‌ها متفاوت است. مراتب غفلت مختلف است. هر كسي قادر نيست اين حقيقت را در هر مرتبه كامل احساس كند. زيرا غفلت باطل‌كننده حس است، و بطلان حس در زمانه فعلي در مرتبه‌يي‌‌ست كه اهل مدنيت درد اين الم اليم را احساس نمي‌كنند، اما با فزوني حساسيت‌هاي علمي ‌و بيدار باش‌هاي مرگ كه روزانه سي هزار جنازه را نشان‌مان مي‌دهد پرده غفلت دريده مي‌شود. هزاران دريغ و نفرين بر كساني باد كه با طاغوت‌هاي اجنبيان و علوم طبيعي‌شان به‌سوي گمراهي رفتند و كوركورانه به تقليد و پيروي از آن‌ها پرداختند.
اي جوانان وطن! سعي نكنيد مقلد فرنگيان شويد! بعد از ظلم و عداوت‌هاي بي‌حدي كه اروپايي‌ها در حق شما روا داشتند با كدام عقل و خردي به تبعيت از انديشه‌هاي باطل و هرزه آن‌ها مي‌پردازيد و احساس آرامش مي‌كنيد؟ نه! نه!‌ اي كساني كه سفيهانه از آنان تقليد مي‌كنيد! اين پيروي نيست، شما بدون ادراك و معرفت به صف آنان مي‌پيونديد و خود را و برادران‌تان را به دست خويش از بين مي‌بريد. آگاه باشيد تا زماني كه بدون در نظر گرفتن موازين اخلاقي از آن‌ها پيروي كنيد در واقع به دروغ ادعاي حميّت و مردانگي مي‌كنيد...! زيرا چنين تبعيتي خفيف كردن و به تمسخر گرفتن ملت‌تان است ...!
هَدَينَا اللهُ وَ اِيَّاكُم اِلي الصِّراطِ المُسْتَقِيم
يادداشت ششم:‌
اي انسان بيچاره‌يي كه از كثرت كافران و وحدت‌شان در انكار برخي حقايق ايماني به تكاپو افتاده و اعتقادت را از دست داده‌يي! بدان كه ارزش و اهميت در تعداد و كميت نيست، زيرا انسان اگر انسان نباشد به حيواني كه شيطان است مبدل مي‌شود. انسان مانند فرنگيان و فرنگ مشربان هر قدر در هوس‌هاي حيواني ترقي كند به مرتبه پايين‌تري از حيوانيت تنزل مي‌يابد. تو خود مي‌بيني حيوانات با اين‌كه به اعتبار عدد و
— 151 —
كميت در اكثريتي بي‌شمار هستند و تعداد انسان‌ها نسبت به آن‌ها بسيار كم‌تر است، اما همين انسان در مرتبه بالاتري از حيوانات قرار دارد و در حكم سلطان و خليفه و حاكم آنان مي‌باشد. كافران مضّر و پيروان بي‌خرد آن‌ها نوعي از حيوانات خبيث حضرت حق به‌شمار مي‌روند و خداوند آن‌ها را براي عمارت جهان آفريده است. خداوند براي اعلام درجه نعمت‌هايي كه نصيب بندگان مؤمنش مي‌كند آن‌ها را واحد قياس قرار داد و عاقبت به جهنم كه مستحق‌اش هستند تسليم‌شان مي‌كند.
نفي و انكار حقيقتي از حقايق ايماني توسط كفار و اهل ضلالت، قوتي ندارد، زيرا براساس سرّ نفي، اتحاد آن‌ها سست است. هزار نفي‌كننده در حكم يك نفرند، مثلاً اگر تمام اهالي استانبول به دليل نديدن ماه در آغاز ماه رمضان شروع ماه مبارك را نفي كنند كافي‌ست دو نفر شاهد بر خلاف آن‌ها موضوع را تأييد كنند؛ در آن صورت اتفاق نظر آن جمع فراوان در نفي موضوع از بين مي‌رود. مادام كه ماهيت كفر و ضلالت، نفي و انكار و جهل و عدم است، وحدت نظر اكثريت‌شان اهميتي ندارد. حكم مستند بر شهود دو مؤمن، در مسايل ايماني اهل حق كه حقانيت و اثبات و ثبوت‌شان قطعي‌ست بر اتفاق نظر گمراهان بي‌شمار ترجيح و غلبه دارد.
سرّ حقيقت مذكور اين است كه ادعاي نفي كنندگان در صورت و ظاهر، واحد اما در حقيقت متعدد است؛ آن‌ها قادر به اتحاد با هم نيستند تا بتوانند قوت بگيرند. ادعاي اثبات‌كنندگان قابل جمع و اتحاد است، لذا از يك‌ديگر قوت مي‌گيرند؛ چنان‌كه هر كس هلال ماه رمضان را در آسمان نبيند خواهد گفت: "به نظر من ماه نيست، از اين‌جا ديده نمي‌شود." ديگري هم مي‌گويد "به نظر من هم ماه ديده نمي‌شود." ديگري هم همين را مي‌گويد. هر كدام از آن‌ها طبق نظر خود اعلام مي‌كنند كه ماهي در كار نيست. چون نظر هر كدام‌شان از هم جدا و اسبابي كه پرده نظر مي‌شوند نيز جدا جدا مي‌باشد ادعاهايشان نيز جدا جدا مي‌شود و قوت و تواني به هم نمي‌رسانند.
ليكن اثبات كنندگان نمي‌گويند: "به نظر من و در نگاه من هلال ماه هست." بلكه مي‌گويند: "در نفس الامر، در پهنه آسمان هلال هست و ديده مي‌شود." بينندگان، سخن از عين ادعا دارند و مي‌گويند "در نفس الامر هست." اين‌جا همه
— 152 —
ادعاها واحد است. نظرهاي نفي كنندگان جدا جدا بود به همين دليل ادعاهايشان نيز جدا جدا مي‌شد. آن‌ها نمي‌توانند بر نفس الامر حكم كنند؛ چرا كه نفي در نفس الامر اثبات نمي‌گردد، به اين دليل كه احاطه لازم است. اين يك قاعده اصولي‌ست كه: وَ الْعَدَمُ الْمُطْلَقُ لاَ يُثْبِتُ اِلاَّ بِمُشْكِلاَتٍ عَظِيمَةٍ آري، اگر بگوييم شيئي در جهان هست، كافي‌ست آن را نشان دهيم؛ اما اگر بگوييم نيست و درصدد نفي‌اش برآييم بايد همه دنيا را غربال كنيم و نشان دهيم تا آن نفي اثبات گردد.
بنا بر همين سرّ، نفي حقيقتي از سوي كافران به حل مسأله‌يي يا عبور از سوراخي تنگ يا پريدن از خندق مي‌ماند كه در آن هزار هم يك است، يك هم يك، زيرا نمي‌توانند مدد كار هم شوند، ليكن اثبات كنندگان چون به حقيقت حال در نفس الامر مي‌نگرند ادعاي‌شان متحد مي‌گردد و قوت‌هايشان به يك‌ديگر ياري مي‌رساند. به بلند كردن سنگي بزرگ مي‌ماند كه هر قدر دست‌هاي بيش‌تري به سويش دراز شود، بلندكردن سنگ آسان‌تر مي‌شود؛ دست‌ها از هم قوت مي‌گيرند.
يادداشت هفتم:
‌اي بدبخت مدعي حميت كه مسلمانان را به شدت به دنياگرايي تشويق مي‌كني و به زور آن‌ها را به سمت صنعت و ترقي‌هاي اجنبي سوق مي‌دهي! دقت كن ارتباط برخي از اين ملت با دين از بين نرود! اگر رابطه برخي با دين، چنين احمقانه و قلدرانه و كوركورانه بگسلد آن‌گاه آن بي‌دينان چونان سم هلاهل به حيات اجتماعي ضرر خواهند ‌رساند، زيرا از آن‌جا كه وجدان مرتد كلاً فاسد مي‌شود براي اجتماع سمّ است. به همين سبب در علم اصول مي‌گويند: "مرتد حق حيات ندارد، اما كافر اگر ذمي ‌باشد يا مصالحه كند مي‌تواند زنده بماند." و اين از قواعد اصول شريعت است. نيز در مذهب حنفي شهادت كافري كه از اهل ذمه است پذيرفته مي‌شود، ليكن فاسق مردود الشهادت است زيرا خائن است.
اي آدم فاسق بدبخت! تعداد زياد فاسقان را مبين و فريب مخور و مگو "رأي اكثريت با من است!" زيرا فرد فاسق، فسق را به خواست خود، و بالذات، طلب نكرده و
— 153 —
بدان نپرداخته است، بلكه داخل آن افتاده و قادر به بيرون آمدن نيست. هيچ فاسقي نيست كه دوست نداشته باشد صالح شود و آمر و رئيسش را متدين ببيند، مگر اين‌كه العياذ بالله وجدانش را به واسطه ارتداد از دست داده باشد و چون مار از نيش ‌زدن‌هاي زهرآگين لذت ببرد.
اي كه در سر عقل نداري و قلبت فاسد شده! و گمان مي‌كني "مسلمان‌ها دنيا را دوست نمي‌دارند يا به دنيا فكر نمي‌كنند كه دچار فقر شده و بايد بيدارشان كرد تا سهم‌شان را از دنيا فراموش نكنند؟" گمانت خطاست و حدس‌ات اشتباه. حرص در ميان آنان شدت گرفته لذا گرفتار فقر شده‌اند. حرص در مؤمن سبب خسارت و فقر است. اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضرب المثل شده است.
آري، آن‌چه انسان را به دنيا دعوت مي‌كند و بدان سو سوق مي‌دهد فراوان است. مهم‌تر از همه نفس انسان و هواهايش است و نياز و حواس و احساسات و شيطان و دوست داشتني بودن ظاهر دنيا و دوستان نابابي چون تو. اين درحالي‌ست كه تعداد دعوت كنندگان به سوي آخرت جاويدان و حيات ابدي طولاني، اندك‌اند. تو اگر در قبال اين ملت بيچاره ذره‌يي حميت و غيرت داشته باشي و ادعاي بلند همتي‌ات دروغ نباشد، بايد به آنان كه دعوت‌كننده به حيات باقي‌اند و تعدادشان اندك است كمك كني، ولي اگر داعيان به شمار اندك را به سكوت كشانده و به ياري اكثريت بپردازي رفيق شيطان خواهي بود.
آيا گمان مي‌كني فقير بودن اين ملت ريشه در تنبلي نشأت گرفته از زهد و ترك دنيايي دارد كه از دين حاصل مي‌گردد؟ در چنين گماني خطا مي‌كني. مگر نمي‌بيني ملت‌هايي مانند مجوسيان و براهمه در چين و هند، و سياهان آفريقا كه زير سلطه اروپا هستند از ما فقيرترند؛ مگر نمي‌بيني قوتي (غذايي) بيش از نياز مسلمانان در اختيارشان گذاشته نمي‌شود؟ كافران ستمگر اروپايي يا منافقان آسيايي با دسيسه‌هايشان مي‌دزدند و غصب مي‌كنند.
هدف شما از سوق دادن جبري اهل ايمان به‌سوي مدنيتي بي‌ميم (دنيت: پستي .م) اگر تأمين آسايش و امنيت در كشور و اداره آسان امور باشد به‌طور قطع بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد و آنان را به راه خطا مي‌كشانيد، زيرا اداره صد نفر فاسق
— 154 —
كه اعتقادشان متزلزل شده و اخلاق‌شان فاسد گرديده بسيار سخت‌تر از اداره امور هزاران نفر صالح است.
بنابراين اساس‌هاست كه اهل اسلام نيازي ندارند به‌سوي دنيا و حرص سوق داده شوند و تشويق گردند. ترقي و آسايش از اين راه تأمين نمي‌شود. آن‌ها نيازمند تنظيم كوشش‌ها، تأمين امنيت و تسهيل قاعده تعاون و همكاري در ميان خود هستند. اين نياز نيز با اوامر قدسي دين، تقوا و صلابت ديني حاصل مي‌گردد.
يادداشت هشتم:
‌اي انسان تنبلي كه از لذت و سعادت سعي و عمل بي‌خبري! بدان كه:
حضرت حق به دليل كمال كرم‌اش، پاداش خدمت را در درون خود خدمت و اجرت عمل را در نفس عمل نهاده است. بر اساس همين سرّ است كه موجودات، حتي از نظري جامدات نيز، در وظايف خاص‌شان كه از آن به اوامر تكويني تعبير مي‌شود در كمال شوق و نوعي لذت از اوامر رباني اطاعت مي‌كنند. از زنبور و پشه و مرغ بگير تا شمس و قمر، همه چيز با كمال لذت وظيفه خود را انجام مي‌دهند. معلوم مي‌شود در خدمت آن‌ها لذتي هست كه با وجود نداشتن قوه تعقل و فكر نكردن به عاقبت و نتايج كار، وظيفه خود را به شكل تمام و كمال انجام مي‌دهند.
اگر بگويي امكان لذت در ذي حيات وجود دارد اما شوق و لذت در جمادات چگونه ممكن است؟
پاسخش اين است كه جمادات به حساب خودشان نيست كه در پي شرف و مقام و كمال و زيبايي و نظم‌اند و خواهان آن مي‌باشند، بلكه اين امر به سبب اسماء الهي‌ست كه در آن‌ها تجلي مي‌كند. آن‌ها در انجام مسؤوليت فطري خود، هر يك، در حكم بازتاب‌دهنده و آيينه‌يي هستند براي اسماء نور الانوار، به همين سبب نورانيت يافته ترقي مي‌كنند. مثلاً قطره آبي يا قطعه شيشه‌يي را در نظر بگيريد كه بي‌نور و بي‌اهميت است؛ اما همين قطره اگر با قلب صاف خود رو به‌سوي خورشيد كند قطره بي‌نور و بي‌اهميت و آن تكه شيشه به نوعي تبديل به جايگاه خورشيد شده، به روي تو نيز لبخند خواهند زد. ذرّات و موجودات طبق همين مثال از نظر وظايفي كه بر عهده
— 155 —
دارند آيينه اسماي ذات ذوالجلالي مي‌شوند كه صاحب جمال مطلق و كمال مطلق است و هم‌چون قطره و تكه شيشه مذكور از كم‌ترين درجه به عالي‌ترين مرتبه‌ي ظهور و نورانيت صعود مي‌كنند. حال مادام كه (ذرات و موجودات) در جهت وظيفه خود مقامي ‌عالي و به غايت نوراني كسب مي‌كنند مي‌توان گفت اگر لذت امكان پذير باشد، يعني اگر از حيات عام سهمي ‌و حصه‌يي داشته باشند وظايف خويش را با لذت تمام انجام مي‌دهند.
آشكارترين دليل بر وجود لذت در وظيفه و مسؤوليت اين است كه به انجام وظيفه اعضا و حواس‌ات بنگري. در خدمات هر كدام از اعضا و جوارحت كه براي بقاي شخصي و نوعي به انجام مي‌رسد لذت‌هاي جداگانه‌يي وجود دارد. نفس خدمت براي آن‌ها در حكم لذت بردن است، حتي (مي‌توان گفت) ترك خدمت براي عضوي (از اعضاي بدن) نوعي عذاب است.
يك دليل آشكار ديگر وضعيت مردانه و فداكارانه‌يي‌ست كه حيواناتي چون خروس يا مرغ جوجه‌دار در وظايف خود نشان مي‌دهند. خروس در عين گرسنگي مرغ‌ها را بر خود ترجيح مي‌دهد؛ آن‌ها را دور رزقي كه يافته جمع مي‌كند، خود نمي‌خورد و به آن‌ها مي‌خوراند و مشاهده مي‌شود كه با شوق و افتخار و لذت، وظيفه مذكور را انجام مي‌دهد و معلوم مي‌شود در انجام آن خدمت، لذتي بيش از خوردن به دست مي‌آورد.
مرغ نيز كه شباني جوجه‌هايش را مي‌كند خود را فداي آن‌ها كرده و حتي به سگ حمله‌ور مي‌شود. خود گرسنه مي‌ماند و آن‌ها را مي‌خوراند. معلوم مي‌شود از انجام چنين خدمتي لذتي كسب مي‌كند كه بر درد گرسنگي و سختي مرگ ترجيح دارد و بيش از آن‌هاست. حيوانات براساس وظيفه با لذت از فرزندان‌ كوچك‌شان نگهداري مي‌كنند. با بزرگ شدن فرزندان، مسؤوليت نيز از آن‌ها ساقط مي‌شود و لذت هم از بين مي‌رود. آن زمان حتي فرزند خود را كتك مي‌زنند و دانه‌ها را از چنگش بيرون مي‌آورند، ليكن وظايف والدين در نوع انسان بادوام‌تر است، زيرا در انسان‌ها به دليل ضعف و عجزي كه دارند همواره نوعي كودكي وجود دارد؛ آن‌ها هميشه محتاج محبت‌اند. حال به تمام حيوانات مذكر نگاه كن كه هم‌چون خروس شباني مي‌كنند و به مادراني چون مرغ بنگر و درياب كه آن‌ها به حساب خود و به نام خود اين كارها را
— 156 —
براي كمال‌شان نمي‌كنند، زيرا طي انجام وظيفه اگر لازم شود زندگي خود را نيز فدا مي‌كنند؛ چرا كه وظيفه آن‌ها به حساب منعم كريم و به نام فاطر ذوالجلالي انجام مي‌گيرد كه آن‌ها را موظف به انجام آن وظيفه نموده و به‌واسطه رحمتش لذتي در آن قرار داده است.
يكي از دلايل اين‌كه پاداش و اجرت در نفس خدمت نهاده شده اين است كه نباتات و اشجار با احساس شوق و لذت به فرامين فاطر ذوالجلال گردن مي‌نهند، زيرا مُزين شدن‌شان به رايحه‌هاي دل‌انگيزي كه مي‌پراكنند و زينت‌هايي كه نظرها را به خود جلب كرده، و اين‌كه خود را تا پوسيده شدن براي ميوه‌ها و سنبله‌هايشان فدا مي‌كنند، به اهل نظر نشان مي‌دهد كه آن‌ها از گردن نهادن به فرمان الهي چنان لذتي مي‌برند كه خود را از بين مي‌برند و مي‌پوسند.
به درختان ميوه داري چون انجير يا نارگيل در هندوستان بنگر كه كنسروهاي شير بر سر دارند؛ به زبان حال از خزانه رحمت، غذاي بسيار خوبي چون شير درخواست مي‌كنند، دريافت كرده و به ميوه‌هايشان مي‌خورانند و در عين حال خود از گل و لاي تغذيه مي‌كنند. درخت انار شرابي زلال را از خزانه رحمت دريافت مي‌كند و به ميوه‌اش مي‌خوراند و خود به آبي آلوده و گل آلود قناعت مي‌كند.
حتي در وظيفه سنبله دادن حبوبات نيز اشتياقي آشكار مشاهده مي‌شود. به آن مي‌ماند كه فرد محبوس در جايي تنگ مشتاقانه خواهان رفتن به بوستاني و مكاني وسيع است. در حبوبات نيز به همين ترتيب در وظيفه سنبله دادن وضعيتي مسرور و مشتاقانه ديده مي‌شود. براساس همين قاعده مفصل اسرارآميز در كائنات - كه از آن به "سنت الله" تعبير مي‌كنند - است كه بيكاران و تنبل‌ها و كساني كه مدام در استراحت‌اند و در بستر راحت آرميده‌اند بيش از آنان كه غالباً سعي و تلاش مي‌كنند در زحمت و دردسر هستند. بيكاران همواره از عمرشان گلايه مي‌كنند و با سرگرمي‌ و تفريح درصدد سپري شدن سريع‌تر آن هستند، اما كسي كه سعي و تلاش مي‌كند شاكر است حمد (خدا) را مي‌گويد و خواهان سپري شدن (سريع) عمرش نيست. اين قاعده‌يي كلي‌ست كه:
اَلْمُسْتَرِيحُ الْعَاطِلُ شَاكٍ مِنْ عُمْرِهِ وَ السَّاعِىُ الْعَامِلُ شَاكِرٌ
بر اساس همين سرّ است كه "آسايش و راحت در زحمت، و زحمت در آسايش و راحتي‌ست." ضرب المثل شده است.
— 157 —
آري، اگر با دقت به جمادات نگاه شود در آن‌چه بالقوه است و صرفاً از لحاظ استعداد و قابليت ناقص مانده و ظهور نيافته‌اند، صورتي همراه با قاعده سنت الهي مذكور مشاهده مي‌شود كه موجب مي‌گردد با تلاش و سعي‌اي وافر انبساط يافته از حالت بالقوه به صورت بالفعل در آيند. صورت مذكور اشاره دارد كه: در آن وظيفه فطري، شوقي و در آن مسأله، لذتي هست. اگر شي جامد مزبور سهم و حصه‌يي از حيات داشته باشد شوق به خودش تعلق مي‌يابد؛ در غير اين صورت به آن‌چه جامد مذكور را نمايندگي مي‌كند و بر آن نظارت دارد تعلق خواهد داشت. حتي مبتني بر اين سرّ مي‌توان گفت: آب لطيف و ظريف زماني كه فرمان انجماد را اخذ نمود با شوقي چنان شديد گوش به فرمان امر مذكور مي‌دهد كه آهن را مي‌شكافد و تكه تكه مي‌كند؛ يعني به آبي كه درون ظرفي آهني و در بسته است، وقتي امر رباني "منبسط شو" با زبان برودت و سرماي زير صفر درجه داده مي‌شود؛ با شدت شوق ظرف را تكه تكه و آهن را مچاله مي‌كند و خود يخ مي‌شود، و هكذا ... همه چيزها را با همين مطلب قياس كن؛ از گردش خورشيدها و سير و سياحت‌شان تا ذرات كه هم‌چون دراويش مولوي بر مي‌خيزند و چرخ مي‌زنند و دور خود مي‌گردند، همه‌ي تلاش‌ها و حركت‌هاي موجود در عالم بر اساس قانون تقدير الهي جريان مي‌يابد و توسط امر تكويني كه به يد قدرت الهي صدور يافته و متضمن اراده و امر و علم مي‌باشد ظاهر مي‌گردد.
حتي هر ذره، هر موجود و هر ذي‌حيات به سربازي مي‌ماند كه در دواير مختلف ارتش نسبت‌ها و وظايف جداگانه‌يي دارد؛ هر ذره و ذي حيات نيز چنين است. مثلاً ذره‌يي در چشم تو، در سلول چشم، خود چشم، اعصاب چهره، و رگ‌هايي كه از آن به شرايين بدن تعبير مي‌شود داراي نسبت‌هاي جداگانه‌يي است و متناسب با آن نسبت‌ها وظايف جداگانه‌يي داشته و نسبت به آن وظايف فوايد جداگانه دارد. همه چيزها را با همين مطلب مقايسه كن؛ بنابراين هر چيز از دو جهت بر وجوب وجود قدير ازلي گواهي مي‌دهد:
اول: با زبان عجز مطلقش در انجام وظايفي كه هزار بار بيش‌تر از طاقت و توانش است بر وجود آن قدير گواهي مي‌دهد.
— 158 —
دوم: هر چيز با تطبيق حركتش با قواعد تشكيل‌دهنده نظام عالم و قوانيني كه موازنه موجودات را تداوم مي‌بخشد بر آن عليم قدير گواهي مي‌دهد.
زيرا جامدي چون ذره و حشره كوچكي چون زنبور از نظم و ميزان كه مسأله مهم و ظريف كتاب مبين است چيزي نمي‌دانند. يك ذره‌ي جامد يا حشره كوچكي مانند زنبور كجا و خواندن مسايل ظريف و با اهميت كتاب مبيني كه در اختيار ذات ذوالجلال است كجا؟ ذات ذوالجلالي كه طبقات سماوات را چون صفحه دفتري مي‌گشايد، مي‌بندد و جمع مي‌كند. تو اگر ديوانگي كرده و متوهم شوي كه ذره هم داراي چشمي‌ست كه مي‌تواند حروف ظريف آن كتاب را بخواند، در آن صورت مي‌تواني در رد گواهي ذره مذكور تلاش كني.
آري، فاطر حكيم قواعد كتاب مبين را به صورت كاملاً پسنديده، و به طرزي مختصر، و در لذتي خاص با نيازي مخصوص اجمال نموده، درج مي‌كند. اگر همه چيزها با چنان لذت خاص و نياز مخصوص عمل كنند، از قواعد آن كتاب مبين بدون آن‌كه ‌بدانند تبعيت خواهند كرد. براي نمونه، پشه به محض تولد از خانه‌اش بيرون آمده بي‌درنگ به صورت انسان حمله‌ور مي‌شود، نيش بلندش را فرو مي‌برد و خون آدمي ‌را مي‌مكد، هنگام فرار پس از حمله نيز مانند يك فرمانده جنگي از خود مهارت نشان مي‌دهد. اين فن و حرفه و شيوه مكش خون را چه كسي و در كجا به اين مخلوق كوچك بي‌تجربه‌يي كه تازه به دنيا آمده آموخته است؟ من يعني اين سعيد درمانده، اعتراف مي‌كنم كه اگر جاي آن پشه بودم فن مذكور، رويارويي به سبك جنگ و گريز و انجام خدمتي چون نحوه كشيدن آب از جايي را شايد و احتمالاً پس از درس‌هاي طولاني و كسب تجربه‌هاي متعدد مي‌توانستم فرا بگيرم.
حشراتي چون زنبور، عنكبوت و پرنده‌يي چون بلبل را كه لانه‌اش را چون جورابي مي‌سازد به عنوان مخلوقاتي كه مظهر الهام (الهي) قرار مي‌گيرند با همان پشه كه گفته شد مقايسه كن. حتي نباتات را هم مي‌تواني عيناً با حيوانات مقايسه كني. آري، جواد مطلق (جل جلاله) تذكره‌يي به دست هر يك از ذي حياتان داده كه با قلم لذت و مُركب نياز نگاشته شده است. او بدين وسيله، برنامه اوامر تكوينيه و فهرست
— 159 —
خدماتشان را در اختيار (مخلوقات) قرار داده است. حكيم ذوالجلال را ببين كه چگونه از قواعد كتاب مبين بخش مربوط به وظيفه زنبور را در تذكره‌يي نگاشته و در محفظه‌يي در سر زنبور قرار داده است. كليد آن محفظه نيز لذتي مخصوص زنبور وظيفه شناس است، با آن محفظه را مي‌گشايد برنامه‌اش را مي‌خواند فرمان را در مي‌يابد، حركت مي‌كند و سرّ آيه
﴿ ‌وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ‌ ﴾
(نحل:٦٨) را آشكار مي‌سازد.
اينك اگر يادداشت هشتم را به گوش جان شنيده و به خوبي ادراك نموده باشي مي‌تواني بر اساس ظنّي ايماني:
يكي از اسرار رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ‌ را
يكي از حقايق ‌وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌ (بقره: ١١٧) را
يكي از قوانين ‌اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌ (يس: ٨٢) را
و نكته‌يي از نكته‌هاي ‌فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‌ (يس:٨٣) را دريابي.
يادداشت نهم:
بدان كه نبوت در ميان نوع بشر خلاصه و اساس خير و كمالات بشري‌ست. دين حق چكيده و عصاره سعادت است. ايمان حُسني منزه و مجرد است. مادام كه در اين عالم حُسني تابان، فيضي متعالي و فراخ، حقي ظاهر و كمالي فائق مشاهده مي‌شود، حق و حقيقت بالبداهه در درون نبوت و در دستان انبيا‌ست. ضلالت، شرّ و خسارت نيز نزد مخالف حقيقت است.
به يكي از هزاران محاسن عبوديت توجه كن؛ نبي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قلوب موحدان را از لحاظ عبوديت در نمازهاي عيد و جمعه و جماعت متحد كرده و زبان‌هاي‌شان را حول كلمه واحد جمع مي‌نمايد؛ طوري كه انسان به عظمت خطاب ازلي با اصوات و ادعيه و اذكار برآمده از قلوب و اَلسِنَه پاسخ مي‌دهد. اصوات و ادعيه و اذكار ياد شده در همكاري و تعاون با هم، چنان عبوديت فراگيري را در برابر الوهيت معبود ازلي به نمايش مي‌گذارند كه گويا كره زمين است كه ذكر مي‌گويد و دعاي مذكور را مي‌خواند و در تمام مناطق خود نماز اقامه نموده و با تمام وجود و در فوق سماوات از فرمان
— 160 —
‌اَقِيمُوا الصَّلوةَ‌ كه با عزت و عظمت نازل شده است تبعيت مي‌كند. بنابر اين سرّ اتحاد ، انسان كه در عالم، مخلوقي كوچك و چون ذره ضعيف است از نظر عظمت عبوديت، عبد محبوب آفريدگار زمين و آسمان‌ها و خليفه و سلطان او بر روي زمين، رييس حيوانات و نتيجه و مقصود خلقت كائنات مي‌شود.
آري، اگر صداي صدها ميليون انسان كه پس از نماز مخصوصاً نمازهاي عيد، الله اكبر مي‌گويند، به همان نحو كه در عالم غيب متحد مي‌شوند در عالم شهادت نيز به يك‌ديگر پيوسته و متحد شوند با صداي الله ‌اكبر كره‌ي زمين - زميني كه اگر با تماميت خود تبديل به انسان عظيمي گردد - مساوي مي‌گردد. الله اكبر گفتن يك‌باره و متحد موحدان، حكم يك تكبير عظيم كره زمين را خواهد داشت. در نمازهاي عيد گويي زمين به واسطه ذكر و تسبيح عالم اسلام، مظهر زلزله كبري شده و با تمام اطراف و اكنافش تكبير مي‌گويد و با قلب صميمي ‌قبله‌اش كعبه مكرمه نيت نموده و با دهان مكه و زبان جبل عرفه، الله اكبر گفته و اين كلمه واحد در زبان تمام مؤمنان در اقصي نقاط زمين تمثل مي‌يابد؛ هم‌چنان كه با انعكاس صداي فقط يك كلمه الله اكبر، الله اكبرهاي بي‌شمار وقوع مي‌يابد، اين ذكر و تكبير مقبول، آسمان‌ها را نيز به لرزه درآورده و در عوالم برزخ نيز ايجاد موج نموده انعكاس مي‌يابد.
ذات ذوالجلال را كه زمين را چنين ساجد و عابد خود ساخت و آن را براي بندگانش مسجد، و مخلوقاتش گهواره، و براي خويش مُسبّح و مُكبّر قرار داد، به تعداد ذرات زمين حمد و تسبيح و تكبير مي‌گوييم؛ و او را به رقم موجوداتش ستايش مي‌كنيم كه ما را امت رسولش عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قرار داد كه چنين عبوديتي به ما آموخت.
يادداشت دهم:‌
اي غافل، ‌اي سعيد به هم ريخته، بدان! واصل شدن به نور معرفت حضرت حق و ديدن آن، و مشاهده تجلياتش در آيينه آيات و شاهدان، و رؤيت‌شان از دريچه دلايل و براهين اقتضا مي‌كند هر نوري را كه از بالاي سرت عبور نمود يا بر قلب‌ات نشست يا با عقلت ديده شد با انگشت‌هاي انتقاد مورد تفتيش و وارسي قرار ندهي و با دست ترديد به انتقادش نپردازي! براي گرفتن نوري كه به رويت درخشيده است دست دراز مكن
— 161 —
بلكه از اسباب غفلت مجرد شو، به آن‌ها توجه داشته باش و مكثي كن، زيرا من مشاهده كرده‌ام كه شاهدان و براهين معرفت الهي سه قسم‌اند:
قسم اول: قسمي‌ چون آب است، ديده مي‌شود، احساس مي‌شود، اما با انگشتان نمي‌توان آن را گرفت. در اين قسم بايد از خيالات، مجرد شد و كاملاً در آن غرق گرديد. با سر انگشتان انتقاد نبايد به تجسس پرداخت كه در اين صورت جاري شده مي‌گريزد. اين آب حيات، انگشت را مكان بر نمي‌گزيند.
قسم دوم: چون هواست، احساس مي‌شود، اما نه ديده مي‌شود و نه مي‌توان آن را با دست گرفت. با سيما و دهان و روحت به اين نسيم رحمت توجه كن، خود را در برابرش قرار ده و دستت را منتقدانه دراز مكن كه نمي‌تواني آن را بگيري. با روح‌ات تنفس كن. اگر با ترديد بنگري و منتقدانه دست دراز كني راهش را مي‌گيرد و مي‌رود، دست تو را مأواي خود قرار‌نمي‌دهد و به آن راضي نمي‌شود.
قسم سوم: هم‌چون نور است، ديده مي‌شود ليكن نه احساس مي‌شود و نه آن را مي‌توان گرفت. پس بايد با ديده دل و نظر روح‌ات خود را در برابرش قرار دهي و چشم از آن بر نداري؛ منتظر بمان، شايد به خودي خود بيايد؛ چرا كه نور را نمي‌توان با دست گرفت و نمي‌توان با انگشتان شكارش كرد؛ آن را فقط مي‌توان با نور بصيرت به دام انداخت. اگر دست حريص و مادي‌ات را دراز كني و با ميزان مادي اقدام به سنجش كني، اگر خاموش هم نشود پنهان خواهد شد، زيرا چنان نوري راضي نمي‌شود در امري مادي حبس شود و قيد بپذيرد و امر كثيف (غير لطيف: مادي. م) را مالك و سيد خود قرار دهد.
يادداشت يازدهم:
بدان كه در نحوه بيان قرآن معجز بيان مهرباني و مرحمت فراواني هست، زيرا اكثر مخاطبان (قرآن) عامه مردم‌اند كه ذهن‌شان بسيط است و از آن‌جا كه متوجه مسايل دقيق نمي‌شوند براي نوازش بساطت افكارشان آيات نگاشته شده بر سيماي زمين و آسمان‌ها را مكرراً بيان مي‌كند. (قرآن) حرف‌هاي بزرگ را به سادگي آموزش مي‌دهد؛ براي مثال آياتي چون خلقت زمين و آسمان‌ها، نازل كردن باران از آسمان و زنده
— 162 —
شدن زمين را كه بالبداهه ديده و مطالعه مي‌شوند درس مي‌دهد. به ندرت نيز نظرها را به‌سوي آيات ظريفي برمي‌گرداند كه با حروف كوچك نوشته مي‌شوند و درون حروف بزرگ قرار دارند تا متحمل زحمت نشوند؛ هم‌چنين اسلوب قرآن چنان سليس و زيبا و منطبق با فطرت است كه گويي حافظي‌ست و آياتي را قرائت مي‌كند كه با قدرت قلم (حق) بر صفحات كائنات نگاشته شده است. گويي قرائت كتاب كائنات و تلاوت نظام‌هاي آن است و شئونات نقاش ازلي را حكايت مي‌كند و افعال‌اش را مي‌نگارد. اگر علاقمند به ديدن اين زيباييِ بيان هستي بايد با قلبي هوشيار و دقيق سوره عمّ و فراميني را كه در آياتي چون ‌قُلِ اللّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ‌ (آل عمران: ٢٦) آمده بشنوي ...!
يادداشت دوازدهم:‌
اي دوستان من كه اين يادداشت‌ها را مي‌شنويد! بدانيد دليل آن‌كه ‌تضرع و نياز و مناجات قلبم در پيشگاه پروردگار را كه لازم است پنهان نگاه داشته شود گاه برخلاف عادت جاري، نوشته‌ام اميد به رحمت الهي بوده است تا هنگامي‌كه مرگ زبانم را بند مي‌آورد گفتار كتابم را بدل از زبانم بپذيرد. آري، توبه و پشيماني‌هاي گذراي زباني‌ام در عمر كوتاه براي اين‌كه كفاره گناهان بي‌شمار شود كافي نيست. زبانِ ثابت و تا حدودي دائم كتاب براي اين كار مفيدتر است. سيزده سال پيش سيزده سال پيش از تأليف اين رساله. زماني كه خنديدن‌هاي سعيد قديم در نتيجه يك توفان روحي پر دغدغه به گريستن‌هاي سعيد جديد تبديل مي‌شد، و هنگامي‌كه با صبح سالمندي از خواب غفلت جواني بر مي‌خاستم مناجات و راز و نياز عربي زير نوشته شده است؛ ترجمه مختصري از آن اين گونه است:
اي پروردگار رحيم و ‌اي خالق كريم من! عمر و جواني‌ام به دليل به كار‌گيري غلط اراده ضايع و سپري شد. آن‌چه از ثمرات عمر و جواني برايم باقي ماند گناهان دردآور، آلام خوار‌كننده و وسوسه‌هاي گمراه‌كننده است، و با اين‌بار سنگين و قلب بيمار و
— 163 —
چهره خجل به قبر نزديك مي‌شوم. آشكارا مي‌بينم كه به سرعت و بي‌آن كه متوجه سمت چپ يا راست شوم بي‌اختيار و اراده هم‌چون دوستان و خويشان درگذشته‌ام به آستانه قبرم نزديك مي‌شوم. قبر، نخستين منزل گشوده و درگاه اولي‌ست كه در مسير فراق ابدي از دار فاني به ابدالآباد قرا‌ردارد. اين دنيا كه وابسته و مفتون آنم به قطع و يقين دريافتم كه هالك است و مي‌رود و فاني‌ست و مي‌ميرد؛ و دانستم موجوداتي كه در دنيا هستند نيز گروه گروه از پي هم كوچ مي‌كنند و مي‌روند و غايب مي‌شوند. دانستم كه اين دنيا مخصوصاً براي امثال من كه حامل نفس اماره‌اند بسيار غدار و مكار است. اگر لذتي دهد صد درد خواهد چشاند. اگر انگوري بخوراند صد سيلي خواهد زد.
اي رب رحيم و ‌اي آفريدگار كريم من! با سرّ كُلُّ اتٍ قَرِيبٌ از هم اينك مي‌بينم كه به زودي كفن مي‌پوشم بر تابوت مي‌خوابم و با دوستانم وداع مي‌كنم. وقتي رو به‌سوي قبرم پيش مي‌روم در درگاه رحمتت و با لسان حال جنازه و زبان قال روحم فرياد مي‌زنم و مي‌گويم: الامان، الامان! يا حنان! يا منان! مرا از شرم گناهانم نجات بخش! حالا به قبرم رسيده‌ام. كفن را به گردن آويخته، نزديك جنازه‌ي به دراز افتاده‌ام، كنار قبر مي‌ايستم. سر به‌سوي درگاه رحمتت بلند مي‌كنم و با تمام توان فرياد مي‌زنم و ندا سر مي‌دهم: الامان، الامان! يا حنان! يا حنان! مرا از بارهاي سنگين گناهانم نجات بده! حالا وارد قبر گرديده، در كفن پيچيده شده‌ام. تشييع كنندگان رهايم كردند و رفتند. در انتظار عفو و رحمت تو هستم. آشكارا مشاهده كردم كه جز تو ملجأ و پناهي نيست. چهره كريه معاصي و صورت وحشي گناه و تنگي آن مكان موجب شد با تمام توان ندا سر دهم و بگويم: الامان، الامان! يا رحمن! يا حنان! يا ديّان! يا منان! مرا از رفاقت با گناهان پست خلاص كن و جايم را فراخ فرما.
خدايا! رحمت تو پناه من است و حبيبت كه رحمة للعالمين است براي رسيدن به رحمتت وسيله‌ام است. از تو شكايتي ندارم بلكه نفس و حال خويش را نزد تو به شكايت آورده‌ام.
اي آفريدگار كريم و ‌اي پروردگار رحيم من! آفريده و بنده و مخلوق تو به نام سعيد با اين‌كه هم عاصي‌ست هم عاجز هم غافل هم جاهل هم ناتوان هم خوار هم بدكار هم سالمند هم شقي و هم بنده‌يي كه از صاحبش گريخته، بعد از چهل سال، اظهار ندامت
— 164 —
و پشيماني كرده مي‌خواهد به درگاه تو بازگردد. به رحمتت پناه آورده است. گناهان و خطاياي بي‌شمارش را اعتراف مي‌كند. گرفتار اوهام و انواع بيماري‌ها شده است. نزد تو تضرع و راز و نياز مي‌كند. اگر با كمال رحمتت او را بپذيري، ببخشي و شامل رحمتت فرمايي شأن تو خواهد بود، زيرا ارحم الراحمين هستي. اگر نپذيري جز درگاه تو به كجا مي‌توانم بروم؟ مگر جاي ديگري هم هست؟ جز تو پروردگار ديگري نيست كه بتوان به درگاهش رفت. جز تو معبود برحقي نيست كه بتوان به او پناه برد ...!
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ وَحْدَكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ آخِرُ الْكَلاَمِ فِى الدُّنْيَا وَ اَوَّلُ الْكَلاَمِ فِى اْلآخِرَةِ وَ فِى الْقَبْرِ اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ تَعَالَى عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ
يادداشت سيزدهم:
شامل پنج مسأله به شرح زير مي‌باشد كه موجب برداشت‌هاي اشتباه شده است:
مسأله اول: مجاهدان در طريق حق با اين‌كه مي‌بايست صرفاً به وظايف خود بينديشند به وظايف ناظر بر حضرت حق انديشيده، امور خود را بر اساس آن بنا مي‌كنند؛ در نتيجه دچار خطا مي‌گردند. در رساله "اَدَبُ الدَّين و الدُّنيا" آمده است: زماني شيطان به حضرت عيسي (ع) اعتراض كرد و گفت: "مادام كه همه چيز وابسته به اجل و تقدير الهي‌ست تو خود را از اين بلندي به پايين پرتاب كن و ببين چگونه خواهي مرد." حضرت عيسي (ع) در پاسخ مي‌گويد:
اِنَّ لِلّهَ اَنْ يَخْتَبِرَ عَبْدَهُ وَ لَيْسَ لِلْعَبْدِ اَنْ يَخْتَبِرَ رَبَّهُ
يعني حضرت حق بنده‌اش را امتحان مي‌كند و مي‌گويد اگر چنين كني چنانت خواهم كرد. حالا ببينم مي‌تواني چنين كاري بكني؟ ليكن بنده حق ندارد و اصولاً در آن حد نيست كه حضرت حق را بيازمايد و بگويد: اگر من چنين كنم تو چنان خواهي كرد؟ چنين رفتارهاي امتحان گونه‌يي در برابر ربوبيت حضرت حق، سوء ادب و منافي عبوديت است.
— 165 —
مادام كه حقيقت چنين است انسان مي‌بايست وظيفه خويش به‌جا آورد و در وظيفه خداوند مداخله نكند.
مشهور است وزرا و كارگزاران جلال الدين خوارزمشاه از قهرمانان اسلام كه لشكر چنگيز را بارها شكست داده بود هنگامي‌كه عازم جنگ بود به او گفتند "تو پيروز خواهي شد، حضرت حق تو را پيروز خواهد كرد." و او پاسخ داد: "من وظيفه دارم طبق فرمان خداوند در مسير جهاد حركت كنم، در وظايف خدا دخالتي نمي‌كنم، پيروز كردن يا شكست دادن وظيفه اوست." او به دليل آگاهي از همين سرّ تسليميت بود كه بارها به شكل خارق‌العاده‌يي در جنگ‌ها پيروز شده بود.
آري، انسان در كارهايي كه با اختيار جزيي‌اش انجام مي‌دهد نبايد به نتايجي كه مربوط به حضرت حق است بينديشد. مثلاً پيوستن مردم به رساله‌هاي نور موجب مي‌شود شوق برخي از برادران افزايش يافته؛ غيرت‌شان برانگيخته شود. حالا اگر مدتي دعوت ما را نشنوند قدرت معنوي آن‌ها كه ضعيف‌ترند ضربه مي‌بيند و شوق‌شان كاهش مي‌يابد؛ درحالي‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه استاد مطلق، مقتداي كل و رهبر اكمل است فرمان الهي
﴿ ‌وَمَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاَغُ‌ ﴾
(مائده: ٩٩) را راهنماي مطلق خويش قرار داده و با كناره گيري مردم يا حرف نشنوي آن‌ها تبليغ خود را با سعي و جديت و همت بيش‌تري انجام مي‌داده است، زيرا با سرّ آيه‌ي
﴿ ‌اِنَّكَ لاَ تَهْدِى مَنْ اَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللّهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ‌ ﴾
(قصص:٥٦) دانسته بود كه در گوش انسان‌ها خواندن و هدايت كردن‌شان وظيفه خداست، او در وظيفه خداوند دخالتي نمي‌كرد.
بنابراين،‌ اي برادران من! شما هم با بناي اعمال‌تان بر وظيفه‌يي كه از آن شما نيست دخالت مكنيد و درصدد امتحان و آزمايش پروردگارتان بر نياييد.
مسأله دوم: عبوديت ناظر بر امر الهي و رضاي الهي‌ست. داعي عبوديت، امر الهي و نتيجه‌اش رضاي حق است. ثمرات و فوايدش نيز اخروي‌ست. البته فوايد دنيوي و آن دسته از فايده‌ها كه به خودي خود حاصل مي‌شوند و بدون خواست فرد به او داده مي‌شوند به شرط آن‌كه ‌علت غايي نشوند و براي خواست‌شان نيز قصدي در كار نباشد نه تنها با عبوديت ناسازگار نمي‌باشند بلكه براي ضعيف‌ترها حكم مرجِّح و مشوق را
— 166 —
خواهند داشت. اگر فوايد و منافع دنيوي علت عبوديت يا ورد و ذكرِ مشخصي گردند يا جزيي از آن را شامل شوند، قسماً عبوديت را باطل مي‌كنند و وردي با خاصيت را عقيم و بي‌نتيجه مي‌سازند. آنان كه اين سرّ را در نمي‌يابند مثلاً اوراد قدسي شاه نقشبند را كه صد فايده و خاصيت در بردارد يا جوشن كبير را كه هزار خاصيت دارد در حالتي مي‌خوانند كه نيت‌شان مقصود بالذات بودن برخي از فوايد است، آن فوايد را نمي‌توانند ببينند و نخواهند ديد و حق ديدن‌شان را هم ندارند. زيرا فوايد مذكور نمي‌توانند علت آن اوراد باشند؛ اين است كه بالقصد و بالذات نمي‌توان آن‌ها را درخواست داشت. زيرا آن‌‌ها به صورت فضلي و بدون طلب بر وردي كه خالصانه خوانده شده مترتب مي‌شود. اگر نيت فرد فوايد مذكور باشد اخلاصش درجه‌يي تنزل مي‌يابد و شايد از دايره عبوديت بيرون آمده و ارزش خود را از دست بدهد. اين است كه انسان‌هاي ضعيف براي خواندن چنين اوراد باخاصيتي نيازمند مشوّق و مرجّحي هستند. اگر فردي به آن فايده‌ها فكر كرده به شوق آمده و اوراد را صرفاً براي رضاي خدا و آخرت بخواند ضرري نخواهد كرد. مقبول هم واقع مي‌شود. از آن‌جا كه اين حكمت را در نمي‌يابند اكثراً به دليل نديدن فوايد روايت شده از اقطاب و سلف صالح، دچار ترديد شده و حتي سر از انكار در مي‌آورند.
مسأله سوم:
طُوبي لِمَنْ عَرَفَ حَدَّهُ وَ لَمْ يَتَجَاوَزْ طُوْرَهُ
يعني خوشا به حال كسي كه بر خود واقف است و از حدش تجاوز نمي‌كند؛ هم‌چنان كه خورشيد در تكه شيشه‌يي، در قطره آبي، در يك حوض، دريا و ماه تا سيارات جلوه‌هايي دارد، و هر كدام از آن‌ها به نسبت قابليت‌شان عكس و مثال خورشيد را اخذ نموده و حد خود را مي‌دانند. قطره آب نسبت به قابليت خود مي‌گويد "عكسي از خورشيد نزد من است." اما نمي‌تواند بگويد "من هم آيينه‌يي چون دريا هستم." به همين ترتيب مقامات اوليا نسبت به تنوع تجليات اسماء الهي داراي مراتب است. هر كدام از اسماء الهي چون خورشيد جلوه‌هايي دارند از قلب تا عرش. قلب هم يك عرش است اما نمي‌تواند بگويد "من هم مانند عرش‌ام." وقوف بر عجز و فقر و قصور و نقصان اساس عبوديت است و بايد متضرعانه به درگاه الهي سجده كرد؛ حال اگر كسي به جاي اين، متكبرانه به راه فخر فروشي رود قلب كوچكش را مساوي عرش قرار مي‌دهد. مقام خود را كه به قدر
— 167 —
قطره‌يي‌ست با مقامات درياگونه اوليا اشتباه مي‌گيرد. براي اين‌كه خود را لايق آن مقامات بزرگ نشان دهد و از اين وضع محافظت كند گرفتار فخر فروشي ساختگي و تكلف‌آميز و بسياري از مشكلات مي‌شود.
نتيجه: در حديث آمده است:
هَلَكَ النَّاسُ اِلَّا العَالِمُونَ وَ هَلَكَ العَالِمُونَ اِلَّا العَامِلُونَ وَ هَلَكَ العَامِلُونَ اِلَّا المُخْلِصُونَ وَ المُخْلِصُونَ عَلَي خَطَرٍ عَظِيمٍ.
يعني مدار نجات و رهايي، فقط اخلاص است. كسب اخلاص بسيار مهم است. كاري كه ذره‌يي اخلاص در آن باشد بر انبوهي از كارهاي ناخالص ترجيح دارد. سبب ايجاد اخلاص در حركات فرد اين است كه بايد دانست هر كاري صرفاً جهت (امتثال) امر الهي بايد انجام گيرد و نتيجه‌ي آن نيز رضايت الهي‌ست؛ لذا در وظيفه الهي مداخله‌يي نبايد كرد. در هر چيزي اخلاصي هست. حتي ذره‌يي محبت خالصانه نيز بر انبوهي از محبت رسمي ‌و توأم با اجرت، ترجيح و برتري دارد. فردي محبت خالصانه را در عبارت زير چنين تعبير كرده است:
وَ مَا اَنَا بِالْبَاغِي عَلَي الْحُبِّ رَشْوَةً ضَعِيفٌ هَوي يُبْغي عَلَيهِ ثَوَابٌ
يعني "من در برابر محبت، خواهان رشوه و اجرت و جبران كردن و دريافت پاداشي نيستم، زيرا محبتي كه در مقابلش انتظار پاداش و ثواب وجود داشته باشد محبتي ضعيف و بي‌دوام است. محبت خالص در فطرت انساني و همه مادران قرار داده شده است. مهرباني مادران به معناي كامل كلمه مظهر اين محبت خالص است. دليل اين‌كه مادران بر اساس سرّ محبت، در مقابل مهرباني با فرزندان‌شان پاداش و دست‌مزدي نمي‌خواهند و درخواست نمي‌كنند آن است كه آن‌ها روح خود حتي سعادت اخروي خود را فداي فرزندان مي‌كنند. همه سرمايه مرغ، زندگاني‌اش است با اين حال (طبق مشاهده خسرو) براي اين‌كه جوجه‌اش را از چنگ سگ نجات دهد سر خود را از دست مي‌دهد.
مسأله چهارم: نعمت‌هايي كه با اسباب ظاهري به دست مي‌آيند نبايد به حساب اسباب مذكور گذاشت. اگر سبب، صاحب اختيار نباشد (مانند حيوان و درخت) نعمت به‌دست آمده را مستقيماً بايد به حساب حضرت حق گذاشت. مادام كه (سبب) به زبان حال بسم الله گفته و (نعمت را) به تو مي‌دهد، تو هم به حساب خداوند بسم الله
— 168 —
بگو و آن را بگير. اگر سبب صاحب اختيار باشد بايد بسم الله بگويد؛ آن‌گاه (نعمت را) از او بگير؛ در غير اين صورت مگير، زيرا آيه‌ي:
﴿ وَلاَ تَاْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ‌ ﴾
(انعام:١٢١)
علاوه‌بر معناي صريح، يك معناي اشاري آن نيز چنين است: «نعمتي را كه بدون يادآوري منعم حقيقي و ذكر نامش به شما مي‌دهند تناول نكنيد!» در اين صورت هم‌ دهنده (نعمت) بايد بسم الله بگويد هم گيرنده آن. اگر او بسم الله نمي‌گويد تو هم نيازمند دريافت آن (نعمت) هستي، تو بسم الله بگو و دست رحمت الهي را بر سر او ببين، آن را شاكرانه ببوس و (نعمت را) از او بگير، يعني از نعمت به نعمت دهي نظر كن و از فعل نعمت دهي به منعم حقيقي بينديش. اين انديشه، شكر و سپاس است. آن‌گاه اگر خواستي براي آن واسطه ظاهري دعا كن، زيرا نعمت مذكور توسط او براي شما ارسال شده است.
آن‌چه موجب فريب اسباب پرستان ظاهري مي‌گردد، با هم آمدن يا كنار هم قرار گرفتن دو چيز است كه از آن به "اقتران" تعبير مي‌شود، يعني گمان مي‌رود كه يكي از آن دو علت ديگري‌ست؛ هم‌چنين از آن‌جا كه عدم شيئي، علت معدوم شدن نعمتي مي‌گردد، ممكن است چنين توهمي ‌پيش آيد كه وجود آن شي نيز علت وجود آن نعمت است. لذا فرد، شكر و سپاس خود را متوجه آن شي مي‌كند و به اين‌ترتيب دچار خطا مي‌شود، زيرا وجود يك نعمت بر تمام مقدمات و شرايط آن نعمت تَرَتُّب دارد؛ در حالي كه عدم آن نعمت، با عدم تنها يك شرط، امكان‌پذير مي‌شود. براي نمونه كسي كه دريچه آب را براي آبياري باغچه‌يي باز نكند باعث خشك شدن باغچه و سبب و علت معدوم شدن آن نعمت‌ها مي‌شود، اما وجود نعمت‌هاي باغچه علاوه ‌بر خدمت فرد مذكور و علاوه ‌بر وجود صدها شرط ديگر كه وابسته به آن‌ها‌ست، با قدرت و اراده رباني كه علت حقيقي‌ست به وجود مي‌آيد. اينك درياب كه خطاي اين مغلطه تا چه حد ظاهر است و بدان كه اسباب پرستان تا چه حد مرتكب اشتباه مي‌شوند.
آري، اقتران چيزي و علت چيز ديگري‌ست. نعمتي سوي تو مي‌آيد، نيت احسان كسي نسبت به تو با نعمت مذكور مقارن مي‌شود؛ اين را نمي‌توان علت ناميد. علت، رحمت الهي‌ست. اگر آن فرد نيت نمي‌كرد كه احسان كند، آن نعمت
— 169 —
نصيب تو نمي‌شد، علت مي‌شد براي عدم نعمت. ليكن بنابر قاعده ذكر شده، تمايل به احسان نمي‌تواند علت آن نعمت باشد، البته مي‌تواند يكي از صدها شرط به‌شمار برود.
مثلاً برخي از كساني كه در ميان شاگردان رساله نور مظهر نعمت‌هاي حضرت حق قرار گرفته‌اند (مانند خسرو و رأفت) اقتران را با علت اشتباه كرده و نسبت به استادشان بيش از حد اظهار دِين مي‌كردند؛ در حالي كه حضرت حق نعمت استفاده از درس قرآن را كه به آن‌ها داده است، مقارن نعمت بيان كه به استادشان احسان نموده، قرار داده است. آن‌ها مي‌گويند: "اگر استاد ما به اين‌جا نمي‌آمد، از اين درس آگاه نمي‌شديم، پس بيان او علت استفاده ما‌ست." من نيز مي‌گويم: "اي برادران من! حضرت حق نعمتي را كه به من و شما عطا كرده است توأمان مي‌باشد؛ علت هر دو نعمت رحمت الهي‌ست. من هم زماني اقتران و علت را مانند شما اشتباه كرده و در برابر صدها شاگرد رساله نور هم‌چون شما با قلم‌هاي چون الماس‌تان، احساس دِين مي‌كردم. مي‌گفتم اگر اين‌ها نبودند فردي نيمه امّي ‌چون من چگونه مي‌توانست خدمت كند؟ سپس دريافتم بعد از نعمت قدسي‌اي كه به‌واسطه قلم به شما عطا شده به من نيز موفقيت در اين خدمت را احسان نموده‌اند، يعني اين‌ها مقارن هم شده‌اند لذا نمي‌توانند علت هم باشند. من از شما تشكر نمي‌كنم بلكه به شما تبريك مي‌گويم؛ شما هم به جاي احساس دِين نسبت به من، دعايم كنيد و تبريكم گوييد."
در مسأله چهارم دانسته مي‌شود كه غفلت تا چه حد داراي مراتب است.
مسأله پنجم: هم‌چنان كه اگر دارايي جماعتي به يك نفر داده شود ظلم است يا اگر كسي مراكز وقف شده جماعتي را ضبط كند ظلم خواهد بود، نسبت دادن نتيجه‌يي كه از سعي و تلاش جماعتي حاصل شده يا نسبت دادن افتخار و فضيلتي كه با اعمال نيكوي آن جماعت به دست آمده، به رييس و استاد آن جماعت، هم ظلم به جماعت است هم به آن استاد يا رييس. چرا كه اين كار سبب انانيت شده و فرد را به‌سوي غرور سوق مي‌دهد، و موجب مي‌شود فرد با اين‌كه حاجب و دربان است خود را پادشاه گمان كند و به نفس خويش نيز ستم نمايد، لذا راه را براي نوعي شرك خفي مي‌گشايد. آري، غنايم و ظفر و افتخاري را كه يك گردان در فتح قلعه‌يي به دست
— 170 —
مي‌آورد نمي‌توان از آنِ سرگرد فرمانده‌اش دانست. استاد و مرشد را نبايد مصدر و منبع تلقي كرد و بايد دانست كه آن‌ها مظهر و بازتاب ‌دهنده‌اند.
مثلاً فرض كنيم حرارت و نور به‌واسطه آيينه‌يي به تو مي‌رسد. اگر به جاي احساس دِين در برابر خورشيد، آيينه را مصدر تلقي كني، خورشيد را فراموش كرده و خود را مديون آيينه بداني ديوانگي خواهد بود. آري، جانب آيينه را بايد داشت زيرا مظهر است. روح و قلب مرشد نيز همانند آيينه مي‌باشد؛ فيضي را كه از جانب حضرت حق مي‌آيد دريافت كرده وسيله‌يي براي بازتابش به مريد مي‌شود، لذا از نظر فيض رساني نبايد مقامي ‌بالاتر از وسيله بودن برايش قائل شد. حتي گاهي اوقات استادي كه مصدر پنداشته مي‌شود نه مظهر است نه مصدر؛ بلكه مريد فيوضاتي را كه با صفاي اخلاص و قوت ارتباط و حصر نظر در او از جاي ديگر به‌دست آورده در آيينه روح استاد مي‌بيند؛ هم‌چنان كه برخي به‌واسطه مانيتيسم چيزي مانند هيپنوتيسم. م. آن‌قدر به شيشه‌يي چشم مي‌دوزند كه در خيال‌شان در برابر عالم مثال، پنجره‌يي گشوده مي‌شود؛ آن‌گاه در آن آيينه غرائب فراواني را مي‌بينند. حقيقت اين است كه آن‌چه آن‌ها مي‌بينند در آيينه نيست بلكه به‌واسطه تمركز در آيينه، پنجره‌يي‌ بر عالم خيال‌شان گشوده مي‌شود كه خارج از آيينه قرار دارد. اين است كه گاه مريد خالصِ شيخي ناقص كامل‌تر از شيخش مي‌شود و به ارشاد شيخ مي‌پردازد و در واقع شيخِ شيخش مي‌شود.
يادداشت چهاردهم:
شامل چهار رمز كوچك درباره توحيد است:
رمز اول: اي انسان اسباب پرست! اگر قصري را ببيني كه با سنگ‌هاي كمياب و عجيبي ساخته مي‌شود و فرضاً قسمي ‌از سنگ‌ها فقط در چين يافت مي‌شود قسم ديگر در آندلس قسمي ‌در يمن و قسم ديگر جز در سيبري در جاي ديگري يافت نمي‌شود. اگر در زمان ساخته شدن اين قصر ببيني كه آن سنگ‌هاي گران‌بها در يك روز از شرق و غرب و شمال و جنوب آورده شده و در ساخت قصر به‌كار گرفته مي‌شود آيا برايت هيچ ترديدي باقي مي‌ماند كه استاد سازنده قصر، حاكم اعجازگري‌ست كه بر تمام كره زمين حكم مي‌راند.
— 171 —
هر حيوان هم‌چون همان قصر الهي‌ست، خصوصاً انسان كه زيباترين آن قصرها و شگفت انگيزترين آن كاخ‌هاست. سرايي عجيب و قصري غريب است؛ قسمي ‌از سنگ‌هاي به‌كار رفته در اين قصر كه انسان خوانده مي‌شود از عالم ارواح، قسمي ‌ديگر از عالم مثال و لوح محفوظ، قسم ديگر از عالم هوا و عالم نور و عالم عناصر تأمين شده و اين است كه حاجات او تا ابد امتداد مي‌يابد، و آمال و آرزوهايش تا اطراف و اكناف زمين و آسمان‌ها كشيده مي‌شود و روابط و دلبستگي‌هايش در ادوار مختلف دنيا و آخرت پراكنده شده است.
اينك ‌اي انساني كه خود را انسان مي‌پنداري! مادام كه ماهيتت چنين است تنها سازنده تو ذاتي مي‌تواند باشد كه هر يك از دنيا و آخرت را منزلي و ارض و سما را صحيفه‌يي قرار داده، و در ازل و ابد هم‌چون ديروز و فردا تصرف مي‌كند. در اين صورت اوست كه مي‌تواند تنها معبود و ملجأ و نجات‌دهنده انسان باشد، كسي كه بر زمين و آسمان‌ها حكم مي‌راند و مالك دنيا و عقباست.
رمز دوم: ابلهاني هستند كه چون خورشيد را نمي‌شناسند با ديدن خورشيد در آيينه، شروع به دل بستن به آيينه كرده، و با احساسي فراوان سعي بر نگهداري از آن مي‌كنند تا خورشيد درون آيينه از دست نرود. چنين ابلهاني وقتي بدانند كه خورشيد با از بين رفتن آيينه از بين نمي‌رود و با شكستنش نمي‌شكند تمام محبت‌شان را متوجه خورشيدي خواهند كرد كه در آسمان است. در آن زمان درك خواهند كرد كه خورشيدي كه در آيينه ديده مي‌شود تابع آيينه نيست و بقايش وابسته به آن نمي‌باشد؛ اين خورشيد است كه به نور آيينه مدد مي‌رساند و موجب مي‌شود آيينه چنان وضعي بيابد و به آن شكل بدرخشد. بقاي خورشيد بسته به آن نيست بلكه بقاي درخشش زيباي آيينه تابع تجلي خورشيد است.
اي انسان! قلب و هويت و ماهيت تو آيينه است. گرايش شديد به جاودانگي كه در فطرت و قلب تو‌ست به دليل آيينه و قلب و ماهيت تو نيست، بلكه محبتي در برابر جلوه باقي ذوالجلال است كه جلوه‌اش بسته به استعداد هر كس در آن آيينه وجود دارد؛ سمت و سوي اين محبت به سبب بلاهت متوجه جاي ديگري شده است؛ مادام
— 172 —
كه چنين است بگو: يَا بَاقِي اَنْتَ البَاقِي يعني مادام كه تو هستي و باقي هستي بگذار فنا و عدم هر چه مي‌خواهد با ما بكند اهميتي ندارد ...!
رمز سوم: ‌اي انسان! يكي از عجيب‌ترين حالاتي كه فاطر حكيم در ماهيت تو قرار داده اين است كه گاه در دنيا جا نمي‌گيري. مانند كسي كه در زندان گلويش را مي‌فشارند آه مي‌كشي و خواهان جاي فراخ‌تري از دنيا هستي، اما با اين حال گاه در ذره‌يي، خاطره‌يي و برش كوچكي از زمان جا مي‌گيري. قلب و فكرت كه در دنياي بزرگ جا نمي‌گرفت در ذره‌يي كوچك جا مي‌گيرد و با تمام احساست در آن برش زماني اندك يا در آن خاطره سير مي‌كني. نيز چنان لطايف و جهازات معنوي‌اي به ماهيت تو عطا كرده است كه برخي از آن‌ها با گرفتن دنيا هم سير نمي‌شوند. (برخي از اين جهازات) حتي ذره‌يي را نمي‌توانند در خود جاي دهند. سر در حالي كه مي‌تواند سنگ يك مني را حمل كند چشم تار مويي را تحمل نمي‌كند؛ اين لطيفه، سنگيني تار مويي يعني حالت مختصري را كه از غفلت و ضلالت نشأت مي‌گيرد تحمل نمي‌كند، حتي در برخي موارد به خاموشي مي‌گرايد و از بين مي‌رود؛ مادام كه چنين است بر حذر باش، با دقت گام بردار و از فرو رفتن بترس. در لقمه‌يي كلمه‌يي دانه‌يي لمعه‌يي اشاره‌يي و بوسه‌يي غرق مشو. لطايفي را كه دنيا را مي‌بلعند در اين‌ها غرق مكن. چيزهاي بسيار كوچكي هستند كه از جهتي چيزهاي بسيار بزرگ را فرو مي‌برند، هم‌چنان كه آسمان با ستارگانش در تكه شيشه كوچكي قرار گرفته و غرق مي‌شوند، و اكثر صفحات اعمال و اغلب صفحات عمرت در قوه حافظه‌ات كه به كوچكي دانه خردل است قرار مي‌گيرد، چيزهاي جزيي بسيار كوچك نيز به همان ترتيب چيزهاي بزرگ را فرو مي‌برند و مي‌بلعند.
رمز چهارم: ‌اي انسان دنياپرست! دنيايت را كه بسيار گسترده مي‌داني در حكم قبري تنگ است، اما از آن‌جا كه جنس ديوارهاي منزل‌ات، شيشه‌يي‌ست، در يك‌ديگر انعكاس مي‌يابند و تا چشم كار مي‌كند گسترده مي‌نمايند؛ در حالي كه چون قبر، تنگ‌اند به قدر يك شهر، وسيع ديده مي‌شوند. زمان گذشته كه ديوار سمت راست دنياست و زمان آينده كه ديوار سمت چپ آن؛ با اين‌كه هر دو معدوم و غيرموجودند در يك‌ديگر انعكاس يافته بال‌هاي زمان حال را كه بسيار كوتاه و محدود مي‌باشد باز مي‌كنند. حقيقت به خيال
— 173 —
مي‌آميزد و تو جهاني معدوم را موجود مي‌پنداري. همان‌طور كه يك خط به‌واسطه حركت سريع چون سطحي وسيع ديده مي‌شود - با اين‌كه حقيقت وجودش خطي ظريف است - دنياي تو نيز در حقيقت تنگ و محدود است، اما ديوارهايش به سبب غفلت و وهم و خيال بسيار گسترده شده است. اگر در اين دنياي محدود، بر اثر مصيبت تكاني بخوري سرت با ديواري كه آن را بسيار دور مي‌دانستي برخورد مي‌كند. آن‌گاه خيال از سرت و خواب از چشمانت خواهد پريد. در آن هنگام مي‌بيني دنياي فراخت از قبر تنگ‌تر و از پل صعب العبورتر است. زمان و عمرت تندتر از برق سپري مي‌شود و زندگاني‌ات پرشتاب‌تر از رودخانه جريان مي‌يابد.
مادام كه حيات دنيا و زندگي جسماني و حيات حيواني چنين است از حيوانيت به درآ، جسمانيت را رها كن و وارد مرتبه حيات قلب و روح شو. نسبت به جهان فراخي كه توهم كرده‌يي عالم نور و عرصه زندگاني وسيع‌تري خواهي يافت. كليد عالم مزبور اين است كه با كلمه قدسي ‌‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ كه بيانگر اسرار معرفت الله و وحدانيت مي‌باشد قلب را به سخن واداري و روح را به كار گيري.
يادداشت پانزدهم:
شامل سه مسأله به شرح زير است:
مسأله اول:
﴿ ‌فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‌ ﴾
(زلزله: ٨ -٧)
آيه‌ي مذكور به تجلي اتمّ اسم حفيظ اشاره دارد. اگر براي اين حقيقت قرآن حكيم خواهان دليل باشي بايد به صفحات كتاب كائنات نگاه كني كه بر ميزان كتاب مبين نوشته شده تا جلوه اعظم اسم حفيظ و نظير حقيقت كبراي اين آيه كريمه را از جهات گوناگون ببيني. مشتي بذر درخت و گل و علف بردار. آن‌ها را كه در حكم نمونه‌يي از همه بذرهايند، بذرهاي مختلفي كه مخالف يك‌ديگرند و جنس و نوع‌شان متفاوت است، در تاريكي، در خاكي تيره و بسيط و جامد دفن كن، بپاش، بعد با آبي ساده و بدون نظم و ترتيب، آبي كه متوجه اشيا نيست و هر كجا كه ريخته شود به
— 174 —
همان‌جا مي‌رود، آن را آبياري كن. سپس در فصل بهار كه عرصه حشر سالانه است بيا و ببين! به زماني توجه كن كه فرشته‌ي رعد، در بهار، اسرافيل‌وار هم‌چون دميدن در صور بر سر باران فرياد مي‌كشد و با نفخ روح در بذرهاي دفن شده زير خاك، به آن‌ها بشارت (ميلاد) مي‌دهد؛ آن‌گاه به بذرهاي مخلوط و در هم آميخته‌يي دقت كن كه شبيه هم بودند و ببين چگونه تحت تجلي اسم حفيظ در كمال تبعيت و بدون هيچ خطايي از اوامر تكويني فاطر حكيم پيروي مي‌نمايند؛ و چنان متناسب حركت مي‌كنند كه در حركت‌شان درخشش ادراك، بصيرت، قصد، اراده، علم، كمال و حكمت ديده مي‌شود.
آن‌ها را مي‌بيني كه به رغم شباهتي كه به هم داشتند از يك‌ديگر متمايز و جدا مي‌شوند. مثلاً بذري درخت انجير مي‌شود و شروع به پراكندن نعمت‌هاي فاطر حكيم بر سرمان مي‌كند، نعمت مي‌پراكند و آن‌ها را با دست شاخه‌هايش به‌سوي ما دراز مي‌كند. دو بذر ديگر مشابه آن، گلي به نام آفتابگردان و گل ديگري به نام بنفشه مي‌شود. اين تزيين و آرايش براي ماست. به رويمان لبخند مي‌زنند و در برابرمان دلبري مي‌كنند. قسم ديگري از بذرها تبديل به ميوه‌هاي زيبا و درخت و گل و سنبل مي‌شوند. با طعم و رايحه و شكل‌هاي زيبايشان اشتهاي ما را باز مي‌كنند؛ ما را به خودشان مي‌خوانند و خود را فداي مشتريان‌شان مي‌كنند تا از مرتبه حيات نباتي به مرتبه حيات حيواني ترقي كنند. و هكذا ... به همين ترتيب قياس كن. بذرهاي مذكور چنان به ظهور رسيدند كه همان يك مشت بذر، حكم باغچه‌يي پر از درختان مختلف و گل‌هاي متنوع را يافت. (باغچه‌يي كه) هيچ خطا و اشتباهي در آن نيست و سرّ
﴿ ‌فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ‌ ﴾
(ملك: ٣) را نمايان مي‌سازد. هر بذر آن چه را از پدر و اموال اصلش بدو به ارث رسيده، به‌واسطه تجلي و احسان اسم حفيظ، بدون خطا و نقصان محافظت نموده و نمايان مي‌كند. چنين محافظت خارق‌العاده و بي‌پاياني كه توسط ذات حفيظ اعمال مي‌شود اشاره‌يي قطعي‌ست بر اين‌كه او تجلي اكبر حفيظ بودنش را در قيامت و حشر نشان خواهد داد.
آري، جلوه‌يي چنين بي‌نقص و بي‌خطا از حفيظيت در اطوار بي‌اهميت، فاني و زائل مذكور، حجت قاطعي‌ست كه افعال و آثار و اقوال و حسنات و سيئات انسان، اين
— 175 —
حامل امانت كبرا و خليفه خدا بر روي زمين كه تأثيري ابدي و اهميتي عظيم دارد، با كمال دقت نگهداري شده و حسابرسي خواهد شد. آيا انسان گمان مي‌كند به حال خود رها مي‌شود؟ حاشا! انسان براي جاودانگي مبعوث شده و نامزد سعادت ابدي و شقاوت دائمي‌ست. به هر عمل كوچك و بزرگ و كم و زياد او رسيدگي خواهد شد. يا به نرمي ‌با او برخورد مي‌شود يا سيلي خواهد خورد.
بيان شاهد مثال براي جلوه كبراي حفيظيت و حقيقت آيه مذكور از حد و حساب خارج است. آن‌چه در اين مسأله بيان كرديم قطره‌يي از دريا و ذره‌يي از كوه بود.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾