لمعات
— 126 —

لمعه شانزدهم

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران صديق و عزيزم استاد صبري، حافظ علي، مسعود، مصطفي‌ها، خسرو، رأفت، بَكر بيگ، رشدي، لطيف‌ها، حافظ احمد، شيخ مصطفي و ديگران!
در بيان مختصر چهار مسأله كوچك از قبيل معلومات كه براي شما سؤال شده و مورد كنجكاوي‌تان قرار گرفته بود، در قلبم خاطره‌يي را حس كردم!
سؤال اول: از من پرسيدند: برخي از برادران‌مان مانند عبدالله افندي چاپراز زاده به روايت از اهل كشف خبر داده بودند در ماه رمضان گذشته براي اهل سنت و جماعت گشايش و فتوحاتي حاصل خواهد شد، اما چيزي ظهور نكرد. اهل ولايت و كشفي چنين، چرا خبرهاي خلاف واقع مي‌دهند؟
اجمال پاسخي كه به آن‌ها دادم و از واردات ناگهاني قلبي بود اين است:
در حديث شريف آمده است: "گاه بلا نازل مي‌شود و هنگام آمدن، صدقه در برابرش ظاهر شده آن را باز پس مي‌زند." سرّ اين حديث نشان مي‌دهد كه مقدرات هنگام وقوع، به سبب شرايطي باز مي‌گردند. پس معلوم مي‌شود مقدراتي كه اهل كشف از آن باخبرند مطلق نبوده و مقيد به برخي شرايط مي‌باشند؛ طوري كه با وقوع نيافتن آن شرايط حادثه مورد نظر واقع نمي‌گردد، ليكن حادثه مذكور در لوح محو و اثبات كه در حكم نوعي دفتر از لوح ازلي است نوشته شده و مانند اجل معلق مقدر مي‌باشد. كشف به ندرت مي‌تواند تا لوح ازلي راه يابد، غالباً ره بدان‌جا نمي‌يابد. مبتني بر اين سرّ، خبرهايي كه بنابر استخراج يا از نوع كشف در ماه مبارك رمضان گذشته،
— 127 —
عيد قربان يا اوقات ديگر داده شده، چون شرايط معلق بودن را نيافته‌اند واقع نشده‌اند، لذا موجب تكذيب خبر دهندگانش نيز نمي‌شوند، زيرا مقدر بوده‌اند اما به دليل فراهم نبودن شرايط‌شان واقع نشده‌اند. آري، دعاي خالص اكثريت اهل سنت و جماعت در ماه مبارك رمضان براي رفع بدعت‌ها، شرط و سبب مهمي ‌بود. متأسفانه ورود بدعت‌ها به مساجد در ماه مبارك، سدي در مقابل دعاها شد و فرجي حاصل نگرديد؛ هم‌چنان كه براساس سرّ حديث سابق الذكر، صدقه بلا را رفع مي‌كند، دعاي خالص اكثريت نيز جذب‌كننده فرج عام است، چون قوه جاذبه حاصل نشد فتوحاتي هم داده نشد.
دومين سؤال كنجكاوانه: در مواجهه با وضعيت سياسي متلاطم دو ماه اخير، لازم بود اقدامي ‌صورت بگيرد تا به احتمال قوي من و برادران همرام را خوشحال كند، اما نه تنها به وضعيت مذكور اهميتي ندادم بلكه بر عكس، به نفع اهل دنيايي كه موجبات تضييقات مرا فراهم كرده بودند فكري كردم. بعضي كسان به شدت متحير شدند و گفتند: "سياست دست اندركاران بدعت‌كار و قسماً منافقي را كه در رأس امورند و موجب آزارت شده‌اند، چگونه مي‌بيني كه عكس العملي نشان نمي‌دهي؟"
خلاصه پاسخي كه دادم اين است: خطر مهمي‌كه امروز اهل اسلام را تهديد مي‌كند ضلالتي‌ست كه از علم تجربي و فلسفه ريشه مي‌گيرد، موجب انهدام قلوب مي‌شود و به ايمان ضربه مي‌زند. تنها چاره اين امر نور است، نشان دادن نور است تا قلب‌ها اصلاح شوند و ايمان‌ها نجات يابند. اگر با سلاح سياست حركت كنيم و غلبه هم بيابيم، كافران، مرتبه منافق مي‌يابند. منافق از كافر بدتر است. پس سلاح قديمي ‌به كار اصلاح قلوب نمي‌آيد. در چنان صورتي كفر وارد قلب مي‌شود استحكام مي‌يابد و تبديل به نفاق مي‌شود. هم نور، هم سلاح قديمي در زمانه فعلي درمانده‌يي چون من قادر نيست هر دو عرصه را پيش ببرد، لذا چون مجبورم با تمام توان به نور بيآويزم لازم است به سلاح سياست به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد، توجه نكنم، اما مقتضاي جهاد مادي؛ ما فعلاً چنان وظيفه‌يي هم نداريم. بله، استفاده از سلاح سياست براي اهلش و براي اين‌كه در مقابل تجاوز كافر و مرتد سدي بكشند لازم است. ليكن ما دو دست داريم. البته اگر صد دست هم مي‌داشتيم براي نور
— 128 —
كافي نبود. ما دستي براي گرفتن سلاح سياست نداريم!
سومين سؤال كنجكاوانه: در دوره اخير كه اجنبياني چون انگليس و ايتاليا با حكومت در افتاده‌اند؛ و در حالي كه با تهييج حميت اسلامي‌كه از ديرباز در اين وطن نقطه اتكاي حقيقي حكومت و منبع قدرت معنوي‌اش بوده است، مي‌شد تا حدودي موجب احياي شعاير اسلامي ‌و دفع تقريب بدعت‌ها گرديد چرا به مخالفت شديد با جنگ پرداختي و دعا كردي كه مسأله با آرامش حل و فصل شود و به چه دليل به شدت از حكومت بدعت گران طرفداري كردي؟ مگر اين كار جانبداري غير مستقيم از اهل بدعت نيست؟
پاسخ: ما خواهان گشايش، شادي، سرور و فتوحات هستيم، اما نه با شمشير كافران. شمشير كافران ارزاني خودشان باد، ما نيازي به سود و فايده حاصل از شمشير آن‌ها نداريم. اساساً همان اجنبي‌هاي متمرد هستند كه منافقان را بر اهل ايمان مسلط كردند و زنديقان را پروراندند. از اين گذشته بلاي جنگ به خدمت قرآني ما ضرر مي‌رساند، اكثر برادران فداكار و ارزشمند ما كم‌تر از چهل و پنج سال سن دارند؛ لذا به‌واسطه جنگ مجبور مي‌شدند وظيفه مقدس قرآني را رها كرده به ارتش بپيوندند. من اگر پول داشتم با رضايت كامل براي آسوده شدن هر يك از برادران ارزشمندم از سربازي، حتي شده هزار ليره معادل نقدي خدمت‌شان را پرداخت مي‌كردم. در رها كردن خدمت نوريه قرآنيه توسط صدها تن از برادران ارزشمندمان و مشغول شدن‌شان به جهاد مادي، صد هزار ليره ضرر و زيان را احساس مي‌كردم. حتي سربازيِ ذكايي در اين يكي دو سال موجب شد هزار ليره فايده معنوي از دست بدهد. بگذريم ... قادر كل شي همان‌طور كه آسمان پر از ابر را در يك دقيقه روفته و صاف مي‌كند و خورشيد درخشان را در سيماي روشن آن نمايان مي‌سازد، ابرهاي ظلماني و بي‌رحم (امروز ما) را نيز مي‌تواند از بين برده، به سهولت و بي‌هيچ دغدغه‌يي حقايق شريعت را چون خورشيد آشكار كند. از رحمتش مسألت داريم (اين نعمت) را به گراني در اختيار ما مگذارد. كافي‌ست عقل و خرد سردمداران را به كار اندازد و قلب‌هايشان را ايمان عطا فرمايد؛ در آن صورت كار به خودي خود درست مي‌شود.
— 129 —
چهارمين سؤال كنجكاوانه: مي‌گويند: مادام آن‌‌چه در دست داريد نور است، و سلاح (سياست) نيست و مادام كه نمي‌توان با نور معارضه كرد و گريزي از آن نيست و از آشكار شدنش نيز كسي ضرر نمي‌كند؛ چرا رعايت احتياط را به دوستانتان توصيه مي‌كنيد و آن‌ها را از اين‌كه رساله‌هاي بسيار نوراني را به مردم نشان دهند منع مي‌كنيد ؟
مفهوم مختصر پاسخ سؤال فوق اين است كه بيش‌تر رؤسايي كه مقامي دارند، سرمست‌اند و مطالعه نمي‌كنند. اگر هم (اين كتاب‌ها را) بخوانند (مطالبش) را درك نمي‌كنند. برداشت‌هاي غلط كرده و مزاحمت ايجاد مي‌كنند. براي اين‌كه چنين نشود بايد تا وقتي عقل‌شان به سرشان آيد كتاب‌ها را نشان‌شان نداد. افراد بي‌انصافي هم هستند كه به دليل غرض، طمع يا از سر ترس به انكار رساله‌هاي نور مي‌پردازند و چشم بر آن‌ها مي‌بندند.اين است كه به برادرانم توصيه مي‌كنم احتياط كنند و حقايق را در اختيار ناهلان نگذارند. نيز كارهايي انجام ندهند كه موجب تحريك اوهام اهل دنيا گردد.
لطيفه‌يي كه مي‌تواند وسيله‌يي براي يك مسأله جدي شود: ديروز صبح محمد داماد يكي از دوستان نزد من آمد. با خوشحالي گفت: "يكي از كتاب‌هايت را در اسپارتا چاپ كرده‌اند. خواننده زيادي دارد." گفتم: "چاپ و انتشار نيست كه ممنوع باشد، تعدادي از نسخه‌هايش را استنساخ و تكثير كرده‌اند و دولت در اين باره چيزي نمي‌تواند بگويد." نيز گفتم: "مراقب باش اين مطلب را به دو منافق كه دوستانت هستند نگويي؛ آن‌ها دنبال چنين چيزي هستند تا بهانه كنند." برادران! هرچند اين فرد داماد يكي از دوستانم بود و به اين‌ترتيب دوست من هم به‌شمار مي‌رفت، اما به مناسبت كارش كه سلماني بود با معلمي ‌بي‌وجدان و مديري منافق رفاقت داشت. در آن‌جا يكي از برادران، نادانسته چنان چيزي گفته بود. خوب شد قبل از هر چيز آمد و به من خبر داد. من هم به او هشدار دادم و جلوي ناراحتي گرفته شد. دستگاه تكثير هم زير همين پوشش هزاران نسخه را منتشر كرد.
— 130 —
خاتمه
امروز نامه‌يي از رأفت بيگ به دستم رسيد. به مناسبت سؤالش درباره لحيه شريف (تار موي سر و محاسن پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام) مي‌گويم: بر اساس حديث، ثابت شده‌ كه تارهاي مويي كه از سر و محاسن پيامبر مي‌افتاده محدود بوده، و تعدادشان كم مثلاً سي چهل، يا پنجاه شصت دانه بوده است؛ با اين حال در هزاران جا تارهاي موي سر و محاسن پيامبر پيدا شده و اين موضوع زماني مرا جداً به فكر فرو برد. در آن زمان به ذهنم خطور كرد كه منظور از لحيه شريف فقط تارهاي مويي نيست كه بر زمين ريخته باشد بلكه زماني كه پيامبر سر مبارك‌شان را اصلاح مي‌كرده‌اند، اصحاب كه از همه چيز او نگهداري مي‌كردند، تارهاي موي مبارك و نوراني او را نيز كه قرار بود براي هميشه باقي بماند محافظت كرده‌اند. در اين صورت آن تار موها را مي‌توان هزاران خواند كه با موهاي موجود برابري مي‌كند.
باز همان موقع به ذهنم خطور كرد تار موهايي كه در مساجد مختلف وجود دارد و منسوب به پيامبر مي‌باشد آيا براساس سند صحيح واقعاً متعلق به پيامبر است تا زيارتش كار مقبولي باشد؟
در يك لحظه به خاطرم رسيد زيارت آن تار موها وسيله است. سببي براي صلوات بر رسول اكرم‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مداري براي محبت و احترام به اوست. وسيله ناظر بر ذات شي نيست، ناظر بر جهت شي است، لذا اگر تار مويي حقيقتاً بخشي از لحيه شريف نباشد، مادام كه در ظاهر آن‌طور تلقي شود و وظيفه آن وسيله را انجام دهد و بهانه‌يي شود براي صلوات و احترام و توجه به پيامبر، لزومي‌ ندارد با سند قطعي درصدد تشخيص و تعيين صاحب آن تار مو برآييم. همين كه دليل قطعي بر خلاف آن وجود نداشته باشد كفايت مي‌كند، زيرا تلقيات عامه و قبول امت در حكم نوعي حجت است. اگر برخي از اهل تقوا به لحاظ تقوا، احتياط يا نقطه عزيمت با چنين اموري مشكل داشته باشند مشكل‌شان خصوصي‌ست، حتي اگر چنين چيزهايي را بدعت هم بنامند، از نوع بدعت‌هاي حسنه است؛ چرا كه وسيله صلوات مي‌باشد.
رأفت بيگ در نامه‌اش مي‌گويد: "اين مسأله در بين برادران موجب اختلاف شده است." به برادرانم سفارش مي‌كنم چنان مناقشه نكنند كه سبب انشقاق و افتراق گردد. به مباحثه دوستانه در قالب تبادل افكار عادت نمايند.
— 131 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز و صديقِ سنيركندلي‌ام، آقايان ابراهيم، شكري، حافظ بكر، حافظ حسين، و حافظ رجب!
ملحدان از گذشته تاكنون با سه مسأله‌يي كه توسط حافظ توفيق فرستاده بوديد مشكل داشته‌اند.
اول: طبق معناي ظاهري آيه‌ي:
﴿ حَتّى اِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ‌ ﴾
(كهف: ٨٦)
مي‌فرمايد: خورشيد را ديد كه درآب چشمه‌يي گرم و گل آلود غروب مي‌كند.
دوم: سد ذوالقرنين كجاست؟
سوم: مربوط است به آمدن حضرت عيسي (ع) در آخرالزمان و كشته شدن دجال به دست او.
پاسخ اين سؤال‌ها مفصل است. فقط با مختصر اشاره‌يي مي‌گوييم از آن‌جا كه آيات قرآن براساس اسلوب عربي و از نظر ظاهر نيز به طرزي همه فهم بيان شده است در بسياري موارد از صورت تشبيه و تمثيل برخوردار مي‌باشد.
﴿ تَغْرُبُ فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ‌ ﴾
يعني ذوالقرنين خورشيد را در ساحل اقيانوس اطلس كه هم‌چون چشمه‌يي گرم و گل آلود ديده مي‌شد، يا در چشمِ كوهي پر حرارت، مه آلود و آتش فشاني مشاهده نمود كه غروب كرد، يعني در نظر ظاهر، ذوالقرنين غروب ظاهري خورشيد را از دور، در پس بخاري ديد كه در قسمتي از اقيانوس اطلس - كه به مثابه چشمه‌ي بزرگي‌ست - غروب مي‌كند.
در زماني كه باتلاق‌هاي اطراف اقياس اطلس در اثر شدت حرارت فصل تابستان گرم شده و بخار كرده است. يا؛ غروب خورشيد را - كه به مثابه چشم آسمان مي‌باشد - در چشم آتشيني (دهانه آتشفشان) كه به تازگي گشوده شده ديد؛ كه
— 132 —
تركيباتي از سنگ و خاك و آب‌هاي معدني و آتش فشاني را به بيرون پرتاب مي‌كرد.
آري، بيان بليغ و اعجازآميز قرآن حكيم با عبارت فوق مسايل فراواني را آموزش مي‌دهد: با بيان اين‌كه سياحت ذوالقرنين به سوي مغرب، در زمان شدت گرما، به‌سمت منطقه باتلاقي، هنگام غروب آفتاب و هم‌زمان با فعال شدن كوه آتشفشاني بوده است، به مسايل بسيار عبرت‌آموزي چون استيلا بر سراسر آفريقا اشاره مي‌كند. معلوم است كه حركت قابل مشاهده خورشيد، ظاهري و دليلي بر حركت پنهان كره زمين است و از آن خبر مي‌دهد. مراد، حقيقت غروب نيست. چشمه نيز تشبيه است. درياي بزرگ از دور چون حوضي كوچك ديده مي‌شود. تشبيه دريايي كه از پشت باتلاق و بخار و مه‌اي كه در نتيجه حرارت بر مي‌خيزد به چشمه‌يي گل آلود، و به كار بردن واژه عَيْنٍ كه در عربي هم به معني چشمه است هم خورشيد و هم چشم، به لحاظ اسرار بلاغت بسيار مناسب و بامعناست.
تعبير ‌عَيْنٍ در ‌فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ از نظر اسرار بلاغت، معنايي لطيف را به شكل رمز يادآوري مي‌كند: "پس ازآن كه آسمان و سيمايش جمال رحمت روي زمين را با چشم خورشيد مشاهده كرد، و بعد از آن كه زمين نيز با چشم دريا عظمت الهي در بالا را تماشا نمود، دو چشم مذكور در درون هم بسته مي‌شوند و چشماني كه روي زمين‌اند را نيز مي‌بندند." (قرآن اين مطلب را) با يك كلمه اعجازآميز خاطر نشان كرده و به زمان استراحت چشم‌ها پس از انجام وظيفه اشاره مي‌كند.
هم‌چنان كه دريا به سبب بُعد مسافت در نظر ذوالقرنين آن‌طور ديده شد، خطاب آسماني قرآني نيز كه از عرش اعظم مي‌آيد و اجرام سماوي را زير فرمان خود دارد، مي‌گويد خورشيدِ مُسخر كه در مهمانخانه رحماني وظيفه چراغ روشنگر را بر عهده دارد در چشمه‌يي رباني چون اقيانوس اطلس پنهان مي‌گردد. اين امر شايسته عظمت و بزرگي قرآن است؛ قرآن با شيوه معجزانه خود دريا را چشمه‌يي گرم و چشمي ‌مه‌آلود نشان مي‌دهد و در برابر ديدگان آسماني نيز همين طور ديده مي‌شود.
نتيجه: به‌كار بردن تعبير چشمه‌يي گل آلود براي اقيانوس اطلس به سبب ملاحظه دوري آن درياي بزرگ نسبت به ذوالقرنين است، لذا آن را چشمه‌يي معرفي مي‌كند، اما از آن‌جا كه نگاه قرآن به همه چيز نگاهي از نزديك است، مانند ذوالقرنين كه
— 133 —
نگاهش ريشه در خطاي بينايي او دارد نگاه نمي‌كند بلكه با نگاه به سماوات، از ابتدا كره زمين را گاه يك ميدان، گاه خانه‌يي باشكوه، بعضي اوقات گاهواره و گاهي هم‌چون صحيفه‌يي مي‌بيند، لذا اين‌كه اقيانوس بزرگ، مه آلود و مملو از بخار اطلس را چشمه مي‌خواند عظمت و بزرگي‌اش را نشان مي‌دهد.
سؤال دومتان: سد ذوالقرنين كجاست و يأجوج و مأجوج كيستند؟
پاسخ: در گذشته رساله‌يي درباره اين موضوع نوشته بودم. ملحدان آن دوره، به‌واسطه كتاب مزبور مغلوب شدند. فعلاً، هم آن رساله نزدم نيست و هم قوه حافظه‌ام ياري نمي‌رساند. نيز در قسمت سوم كلام بيست و چهارم تا حدودي در باره اين مسأله بحث شده است، بدين سبب فقط به دو سه نكته مسأله مذكور اشاره بسيار كوتاهي خواهيم داشت:
با توجه به بيان اهل تحقيق و اشاره‌يي كه در نام ذوالقرنين هست، از آن‌جا كه نام برخي از پادشاهان يمن مانند ذواليَزَن با واژه "ذو" آغاز مي‌شود، ذوالقرنين، اسكندر رومي ‌نيست. او يكي از سلاطين يمن است كه در زمان حضرت ابراهيم (ع) مي‌زيسته و از حضرت خضر درس گرفته است. اسكندر رومي ‌نيز تقريباً سيصد سال پيش از ميلاد زندگي مي‌كرده و از ارسطو درس گرفته است. تاريخ بشري به صورت منظم تا سه هزار سال پيش امتداد مي‌يابد. اين تاريخ نظريِ كوتاه و ناقص قادر نيست درباره (وقايع) پيش از حضرت ابراهيم براساس حقيقت حكم كند، يا خرافه مي‌بافد، يا انكار مي‌كند، يا به غايت اختصار بسنده مي‌كند. دليل اين‌كه از قديم در تفاسير، ذوالقرنين يمني به اسكندر شهرت داشته يا اين است كه يكي از نام‌هاي ذوالقرنين اسكندر بوده كه منظور همان اسكندر كبير يا اسكندر باستان است؛ يا حادثه‌هاي جزيي‌اي‌ست كه آيات قرآن ذكر مي‌كند و سرآغاز حادثه‌هاي كلي مي‌گردند.
هم‌چنان كه اسكندر كبيري كه ذوالقرنين بوده سد چين را با ارشادهاي نبوت گونه خود به عنوان حائلي در ميان اقوام ظالم و ملل مظلوم بنا كرد تا مانع غارتگري غدّاران گردد، از لحاظ مادي نيز پادشاهان قدرتمند و جهانگيران متعددي چون اسكندر رومي، و از نظر معنوي قسمي ‌از انبيا و اقطاب كه پادشاهان عالم معنوي انسان‌ها هستند به لحاظ معنا و ارشاد از ذوالقرنين مورد نظر پيروي كرده، به او اقتدا
— 134 —
نموده و به ساختن سدهايي سدهاي ساخته شده زيادي بر روي زمين هست كه به مرور زمان به شكل كوه درآمده و شناخته نمي‌شوند. در ميان كوه‌ها - كه از راه‌هاي مهم نجات ستم ديدگان از ظالمان بود - و بعدها به ساختن قلعه‌ها بر فراز كوه‌ها اقدام كردند. آن‌ها اين كار را با نيروي مادي خود يا به‌واسطه ارشاد و تدابيرشان كرده‌اند. سپس در اطراف شهرها به ساختن برج و بارو پرداختند و در داخل شهرها نيز قلعه‌هايي بنا نمودند تا اين‌كه به عنوان چاره نهايي توپ‌هاي چهل و دوتايي و ناوهاي جنگي چون قلعه‌هاي سيار ساختند، حتي سد چين را كه معروف‌ترين سد روي زمين است و داراي مسافتي چند روزه مي‌باشد به زبان قرآن در برابر يأجوج و مأجوج و به تعبير ديگر در زبان تاريخ براي متوقف كردن تجاوز اقوام وحشي مغول و منچور به ملت‌هاي ستمديده هند و چين، در ميان دو كوه نزديك به سلسله جبال هيماليا ساخته و بارها مانع حمله و هجوم اقوام وحشي مذكور گرديدند؛ - اقوام غارتگري كه منچور و مغول ناميده مي‌شدند از آن سوي كوه‌هاي هيماليا برآمده و از شرق تا غرب اين سرزمين‌ها را بارها زير و زبر كردند - به همين ترتيب در كوه‌هاي قفقاز در سمت دربند دربند: راه ميان دو كوه. نيز براي ممانعت از هجوم اقوام غارتگر و راهزن تاتار به همت پادشاهان قديم ذوالقرنين مثال ايران سدهايي ساخته شد. سدهاي زيادي از اين نوع هست. قرآن حكيم چون با عموم نوع بشر سخن مي‌گويد در ظاهر حادثه‌يي جزيي را ذكر مي‌كند و درباره همه حوادث مشابه آن هشدار داده، بيانش را ادامه مي‌دهد.
از اين نقطه‌نظر است كه روايات و اقوال مفسرين در ارتباط با سد و يأجوج و مأجوج از يك‌ديگر متمايزند.
هم‌چنين قرآن حكيم از نظر مناسبات كلامي‌گاه موضوع را از حادثه‌يي به حادثه‌يي بعيد انتقال مي‌دهد. كسي كه به اين جنبه (آيات قرآن) توجه نداشته باشد گمان خواهد كرد زمان دو حادثه مذكور به هم نزديك است. اين‌كه قرآن از انهدام سد، وقوع قيامت را خبر مي‌دهد به لحاظ قربيت زماني نيست بلكه از نظر مناسبات كلامي ‌به دو جهت مي‌باشد: منظور اين است هم‌چنان كه اين سد منهدم مي‌شود، دنيا هم منهدم خواهد
— 135 —
شد، نيز كوه‌ها به عنوان سدهاي طبيعي و الهي پابرجايند اما با وقوع قيامت منهدم مي‌شوند، به همين ترتيب اين سد نيز هم‌چون كوه محكم و پابرجاست اما هم‌زمان با انهدام زمين با خاك يكسان مي‌شود، يعني اگر دگرگوني‌هاي زمان هم موجب تخريب‌هايي شود بيش‌ترشان پابرجا مي‌مانند. آري، سد چين كه يك فرد از كليّت سد ذوالقرنين مي‌باشد هزاران سال است كه پا برجا مانده و هم‌چنان پابرجا مي‌باشد و به عنوان سطري طويل در تاريخ مفصل، مجسم، متحجر و بامعناي گذشته كه به دست انسان بر صحيفه زمين نگاشته شده خوانده مي‌شود.
سؤال سوم‌تان: درباره كشته شدن دجال به دست حضرت عيسي (ع) در مكتوب اول و مكتوب پانزدهم پاسخي بسيار مختصر و كافي براي شما وجود دارد.
— 136 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز، فداكار، صديق و باوفايم استاد صبري (ره) و حافظ علي (ره)!
درباره «مغيبات خمسه» در آيه‌ي پاياني سوره لقمان سؤال مهمي‌ پرسيده و پاسخ بسيار مهمي ‌نيز درخواست كرده‌ايد اما متأسفانه حالت روحي و احوال جسمي فعلي‌ام مناسب ارائه آن پاسخ نيست. فقط بسيار مختصر به يكي دو نقطه اشاره مي‌كنيم كه در سؤال‌تان به آن‌ها پرداخته شده است. معناي اين سؤال شما نشان مي‌دهد كه اهل الحاد از مغيبات خمسه به زمان بارش باران و كيفيت جنين در رحم مادر انتقاد و اعتراض كرده‌اند. گفته‌اند: زمان باريدن باران با وسيله‌يي در رصدخانه‌ها دانسته مي‌شود، (يعني) اين مطلب را علاوه‌ بر خدا ديگران هم مي‌دانند؛ هم‌چنين توسط اشعه ايكس مي‌توان دختر يا پسر بودن جنين را هنگامي‌ كه هنوز در رحم مادر است تشخيص داد؛ پس مي‌توان از مغيبات خمسه اطلاع يافت.
پاسخ مسأله اول: وقت نزول باران مربوط به يك قاعده نيست لذا سرّي از حكمت آن‌كه ‌مستقيماً به مشيت الهي وابسته است و از خزانه رحمت، تابع اراده‌يي خاص مي‌باشد؛ اين است كه مهم‌ترين حقيقت در كائنات و ارزشمندترين ماهيت نور، وجود، حيات و رحمت است. اين چهار چيز بي‌پرده، بدون واسطه و مستقيم ناظر بر قدرت و مشيت خاصه الهي‌ست. اسباب ظاهري در ساير موجودات پرده و حجاب تصرف قدرت الهي مي‌شود. قوانين و قواعد منظم نيز تا مرتبه‌يي حجاب اراده و مشيت مي‌گردد، ليكن حجاب‌هاي مذكور بر وجود، حيات، نور و رحمت كشيده نشده است، زيرا سرّ حكمتِ حُجُب، در آن كار جريان ندارد. مادام كه مهم‌ترين حقيقت در وجود، رحمت و حيات است؛ باران منشاء حيات و مدار رحمت و بلكه عين رحمت است. البته وسائط، پرده و حجاب نخواهند شد. قاعده و يك‌نواختي نيز مشيت خاصه الهي را نخواهد پوشاند، تا هر كس در هر زمان و در هر چيزي مجبور به شكر و عبوديت و درخواست
— 137 —
و دعا گردد. اگر محدود به قاعده‌يي واحد بود، آدمي به همان دل مي‌بست و مدخل شكر و اميد بسته مي‌شد. منافع موجود در طلوع آفتاب روشن است، اما چون تابع قاعده‌يي منظم است براي برآمدن خورشيد دعايي نمي‌كنند و به دليل طلوعش نيز كسي شكر نمي‌گويد. علم بشري براساس قاعده مذكور مي‌داند كه فردا خورشيد طلوع مي‌كند، لذا آن را امري غيبي نمي‌داند. اما از آن‌جا كه جزئيات باران تابع قاعده واحدي نيست انسان‌ها مجبور مي‌شوند همواره با دعا و نياز به درگاه الهي پناه ببرند. علم بشري قادر به تعيين زمان باران نيست به همين دليل آن را نعمت خاصه‌يي از خزانه رحمت دانسته و حقيقتاً شكر مي‌گويد.
آيه مزبور از اين نقطه‌نظر، وقت نزول باران را وارد حيطه مغيبات خمسه مي‌كند. اطلاع از مقدمات بارش باران توسط وسايلي كه در رصدخانه‌ها هست و تعيين زمان آن، دانستن غيب نيست بلكه اطلاع يافتن از برخي مقدمات آن در زماني‌ست كه از عالم غيب خارج شده و در حال نزديك شدن به عالم شهادت است؛ اين مطلب مانند خفي‌ترين امور غيبي است در زماني كه وقوع يافته يا چيزي به وقوعش نمانده است، و با نوعي از حس قبل الوقوع دانسته مي‌شود. اين به معناي دانستن غيب نيست بلكه دانستن آن موجود يا مقرّب الوجود است. حتي من به دليل حساسيتي كه در اعصابم دارم گاه بيست و چهار ساعت قبل از باريدن باران وقوعش را احساس مي‌كنم. پس بايد گفت باران مبادي و مقدماتي دارد. مبادي خود را با چيزي از قبيل رطوبت نشان داده و اطلاع مي‌دهد كه در پي‌اش باران خواهد باريد. اين حال درست مانند يك قاعده، وسيله‌يي براي وصول علم بشر به اموري مي‌شود كه از غيب خارج شده و هنوز وارد عالم شهادت نگرديده‌اند، ليكن اطلاع از زمان نزول باران در حالي كه هنوز وارد عالم شهادت نشده و به‌واسطه مشيت خاصه از رحمت خاصه بيرون نيامده است خاص علم علام الغيوب است.
پاسخ مسأله دوم: اطلاع از مذكر يا مونث بودن جنين در رحم مادر به وسيله اشعه ايكس، با معناي غيبي آيه
﴿ ‌وَ يَعْلَمُ مَا فِى اْلاَرْحَامِ‌ ﴾
(لقمان:٣٤) تناقضي ندارد، زيرا مراد از آيه صرفاً اطلاع از كيفيت مذكر و مونث بودن جنين نيست؛ بلكه مقدرات
— 138 —
مبادي حياتي او مانند استعدادهاي شگفت و وضعيتي كه در آينده كسب خواهد كرد مورد نظر است حتي منظور خاتم صمديت به غايت عجيبي‌ست كه در سيماي جنين وجود دارد. چنين اطلاعي از جنين، خاص علم علام الغيوب است. اگر صدهزار فكر بشري مانند اشعه ايكس يك جا جمع شوند باز نمي‌توانند سيماي وجهيه حقيقي جنين را كه با عموم افراد بشر نشانه متمايزي دارد كشف كنند، چه رسد به اين‌كه سيماي معنوي او را كه صدبار بيش‌تر از خاتم سيماي وجهي او خارق‌العاده است و مندرج در قابليت اوست كشف نمايند.
در ابتدا گفتيم كه وجود و حيات و رحمت در اين عالم مهم‌ترين حقايق‌اند و مهم‌ترين مقام‌ها نيز متعلق به آن‌هاست، لذا آن حقيقت جامع حيات با تمام دقايق و ظرايفش ناظر است بر اراده خاصه، رحمت خاصه و مشيت خاصه؛ و يكي از اسرار آن اين است كه حيات با تمام جهات و جهازاتش منشأ و مدار شكر و عبوديت و تسبيح مي‌باشد لذا بر قاعده و يك‌نواختي كه حجاب اراده خاصه است و وسايل ظاهري كه پوششي‌ست براي رحمت خاصه، نشانده نشده است.
حضرت حق در سيماي مادي و معنوي كودكاني كه در رحم مادران‌شان هستند دو تجلي دارد:
تجلي اول: وحدت و احديت و صمديت خود را نشان مي‌دهد و از آن‌جا كه جنين در برخورداري از اعضاي اساسي و انواع جهازات انساني موافق و مطابق ساير انسان‌هاست، بر وحدت خالق و صانع خود گواهي مي‌دهد. جنين فرياد مي‌زند: كسي كه اين سيما و جوارح را به من عطا كرده است، صانع همه انسان‌هايي نيز مي‌باشد كه در همه اعضاي اساسي (وجود) مانند من‌اند؛ هم‌چنين صانع همه ذي حياتان نيز اوست.
اين زبان جنين در رحم مادر، غيبي نيست چون تابع قاعده و نظم و نوع خويش است، معلوم است و مي‌توان از آن اطلاع يافت. شاخه و زباني‌ست كه از عالم شهادت وارد عالم غيب شده است.
تجلي دوم: با زبان سيماي وجهيه شخصي و سيماي استعداديِ خصوصي خود اختيار و اراده و مشيت و رحمت خاصه صانعش و اين را كه مقيد به هيچ قيدي
— 139 —
نيست فرياد مي‌زند و نشان مي‌دهد، البته اين زبان ريشه در غيب الغيب دارد و فقط علم ازلي قادر به ديدن آن در مرحله قبل الوجود است و بر آن محيط مي‌باشد. با اين‌كه يك هزارم جهازات اين سيما هنگامي‌ كه در رحم مادر است ديده مي‌شود، شناخته شده نيست.
نتيجه: در سيماي استعدادي و وجهيه جنين، هم دليل وحدانيت وجود دارد و هم حجت اختيار و اراده الهي. اگر حضرت حق توفيق دهد نكاتي در‌باره مغيبات خمسه نوشته خواهد ‌شد. در اين‌جا وقت و حالم بيش از اين اجازه نمي‌دهد، لذا مطلب را به پايان مي‌برم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾