Risale-i Nur

تاریخچه حیات
— 4 —

از كليات رساله نور

تاريخچه حيات
مولف
استاد بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم:
داوود وفايي
— 5 —

فهرست

تقديم
پيشگفتار
مقدمه
دوره نخست زندگي در بارلا
زندگي در اسكي‌شهير
زندگي در كاستامونو
زندگي در دنيزلي
زندگي در امير داغ
زندگي در شهر آفيون
زندگي در اسپارتا
تحليل‌ها
بديع الزمان و رساله‌ نور
رساله نور و كشورهاي ديگر
— 6 —

تقديیم

كتابي كه تحت عنوان تاريخچه حيات در دست داريد، در سال ١٩٥٨م تهيه شد و از نظر استاد بديع الزمان سعيد نورسي گذشت. ايشان كتاب را تصحيح كردند و گفتند: "بيش از مطالب مربوط به شخص من، بايد به مطالب مربوط به خدمت قرآني جا داده شود." و كتاب طبق تصحيح او منتشر شد. رساله‌هايي مانند "آية الكبري" و "مناجات" طبق نظر شخص جناب بديع الزمان در اين كتاب قرار داده شد. او درباره اين كتاب كه از كليات رساله نور به‌شمار مي‌رود گفت: "به اندازه بيست مجموعه اهميت دارد." و مطالعه‌ي آن را توصيه نمود.
لذا وقايع دو سال پاياني زندگاني مؤلف و موضوع ارتحال ايشان به دار بقا در اين كتاب نيامده است.
جناب بديع الزمان در ٢٣ مارس ١٩٦٠م در بيست و پنجمين روز از ماه مبارك رمضان در شهر اورفا عالم فاني را به‌سوي عالم بقا ترك كرد. برادرش عبدالمجيد افندي و طلبه‌هايش كه از اقصا نقاط تركيه آمده بودند به همراه دوستان آن مرحوم و اهالي شهر اورفا بر پيكرش نماز خواندند. متجاوز از سه ماه بعد، حكومتي كه با وقايع ٢٧ مي بر سر كار آمده بود مزار او را تخريب و پيكر مباركش را به نقطه‌يي نامعلوم انتقال مي‌دهد.
كسي كه به عنوان حَكَم، بعد از وفات بديع الزمان سعيد نورسي به اموال باقيمانده‌اش رسيدگي مي‌كرد اعلام نمود كه يك ساعت و چيزهايي مانند جُبه از او باقي مانده است و ارزش آن‌ها بيشتر از ٣٠٠ ی ٢٠٠ ليره نمي‌شود. اين اعلام،
— 7 —
بهترين پاسخ به كساني بود كه به بديع الزمان اتهام وارد مي‌كردند. اين شخصيت بزرگ همان‌طور كه در طول حياتش مال و مُلكي نداشت با مرگ خود نيز نشان داد كه هدف اصلي‌اش كسب رضاي الهي و خدمت به ايمان فرزندان اين وطن بود. او نشان داد آن‌چنان كه عده‌‌يي مغرض اتهام وارد مي‌كردند، در پي منافع دنيوي نبود و هدف سياسي هم نداشت. اين مطلب براي اهل انصاف اثبات شد.
در طول سال‌هاي گذشته اين حقيقت كاملاً آشكار و روشن گرديد: كليات رساله نور كه درسي‌ست به مردمان زمانه كنوني براي درك قرآن حكيم، مدار خدمت و ترقي و پيشرفت فوق العاده‌يي در داخل و خارج شده است. از اين رو تظاهر و تحققِ بيان و افاداتي كه استاد محترم در نوشته‌ها، نامه‌ها و مدافعاتش ی كه در تاريخچه حيات قيد گرديده ی داشته است رويدادي‌ست كه مي‌بايست به دقت به آن توجه كرد. زيرا اين رويداد نشان مي‌دهد كه بديع الزمان به عنوان خادم قرآن و معلم ايمان تحقيقي زيسته است. نسل جديد در فراگيري ايمان و قرآن به چنين دانشي نيازمند است. به سبب همين احتياج است كه اين ملت و اين كشور، اين زمان و اين زمين در برابر حقيقت رساله نور بي‌تفاوت نبوده است. نمي‌توانست هم بي‌تفاوت بماند ... زيرا جناب بديع الزمان نياز فطري عصر حاضر و نسل آينده و اقتضاي زمان كنوني را از يك قرن پيش تشخيص داده بود.
او در يكي از آخرين نامه‌هايي كه به رييس جمهور و نخست وزير نوشت درباره دانشگاهي كه بالاخره در شرق (آناتولي) تأسيس خواهد شد نظرات خود را چنين بيان مي‌دارد و لازم بودن و اهميت دانشگاه مذكور را چنين بر زبان مي‌آورد:
"فنون فلسفي بايد با علوم ديني صلح كنند، تمدن اروپا مي‌بايست با حقايق اسلام مصالحه كاملي به‌عمل آورد، و دانشگاهيان و حوزويان براي آن كه ياور هم باشند بايد متحد شوند."
اين، روح و حقيقتِ خدمت و مدعاي رساله نور است.
جناب بديع الزمان تأسيس دانشگاه ياد شده را تدبيري هم مي‌دانست در برابر خطري كه امروز وضعيت جدي و هولناكي به خود گرفته است. او نظرها را از اوايل قرن بيستم به خطر مزبور معطوف داشته است. اين خطر، مواردي چون آنارشيسم،
— 8 —
كمونيسم و ملي‌گرايي منفي را شامل مي‌شود. بديع الزمان مي‌گفت هم‌چنان كه دانشگاهي چون جامع الأزهر در آفريقا مشغول فعاليت است، در آسيا، مخصوصاً در شرق آناتولي كه مركز جهان اسلام است نيز مي‌بايست دارالفنون يا دانشگاهي اسلامي تأسيس كرد تا بتوان در برابر فتنه ملي گرايي كه مي‌خواهند بين ملت‌هاي مسلمان ايجاد كنند مقاومت كرد، و در چارچوب مليت اسلام كه مليت واقعي‌ست برادرانه در كنار هم زندگي نمود.
ملي گرايي امروز به صورت يك معضل در آمده است. در حملاتي كه براي تخريب همبستگي ملي ما صورت مي‌گيرد، جريان‌هاي ويرانگر و تجزيه طلب همواره براي تحريك ديگران از انديشه ملي گرايي منفي بهره مي‌برند؛ و اين درستي روش جناب بديع الزمان را نشان مي‌دهد كه با اصرار، نظرها را متوجه خطر ملي گرايي منفي مي‌كرد.
جناب بديع الزمان هم‌چون موضوع ملي گرايي، در بسياري از مسايل سياسي و اجتماعي نيز تشخيص‌هايي داشته و تدابيري انديشيده كه امروز هم تازگي خود را دارا مي‌باشند؛ حتي مي‌توان گفت با گذشت زمان، ارزش انديشه‌هاي او بهتر دانسته مي‌شود.
طلبه‌هايي كه در خدمت حضرت استاد هستند
— 9 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَستَعينُ
پيشگفتار
پيشگفتاري به قلم يكي از علماي اعلام كه در مدينه است، براي جناب بديع‌الزمان نگاشته است.
در پيشگفتاري مربوط به "اقبال" بزرگ گفته بودم در مطالعه تاريخ زندگاني بزرگان، هنگامي كه مناقب چشمگير آنان ذكر مي‌شود و از خاطرات با ارزش آن‌ها ياد مي‌گردد؛ خواننده احساس مي‌كند قدم در عالم ديگري گذاشته است. احساس پاك دوستي، قلب او را به آتش مي‌كشد و فيض الهي آن را در بر مي‌گيرد. تاريخ از چنان انسان‌هاي بزرگي ياد مي‌كند كه بسياري از بزرگان در قياس با آن‌ها كوچك ديده مي‌شوند.
وقتي از رادمرداني ياد مي‌كنيم كه موجب افتخار تاريخ شده‌اند
روح از زمين بر مي‌خيزد و به سوي عوالم گسترده بال مي‌گشايد
فيض هزاران رايحه دلنشين، روح را عميقاً تحت تأثير قرار مي‌دهد
گويي از گلستاني در بهشت عبور كرده‌‌يي...
من حقيقت مندرج در شعر بالا را با تمام عظمت و شكوهش هنگام نگارش مقدمه حاضر ادراك كردم، زيرا كتابي را كه با عميق‌ترين اخلاص و صميميت
— 10 —
تقديم خوانندگان عزيز و محترم مي‌كنيم به استاد بديع‌الزمان سعيد نورسي فاتح بزرگ قلوب ی كسي كه عمر تقريباً صد ساله و با بركتش مملو از هزاران صحنه خارق‌العاده بود ی و به تأليف او يعني رساله نور كه از ١٣٠ جزء تشكيل گرديده و به شاگردان نور ی كه با اخلاص و صميميت‌شان و اخلاق و فضيلت‌شان و ايمان و عرفان‌شان در همه صحنه‌هاي زندگي نه تنها براي يك مملكت بلكه براي تمامي انسان‌ها الگو مي‌باشند ی تعلق دارد.
مي‌گويند مقدمه كتاب در واقع خلاصه آن كتاب است، اما مگر محتويات كتابي عميق و گسترده را كه هر موضوعش در اثري مستقل نمي‌گنجد مي‌توان در مقدمه‌‌يي چند صفحه‌‌يي گنجاند؟
در هيچ كدام از آثار نظم و نثري كه تاكنون با بضاعت اندك خويش نوشته‌ام تا اين حد احساس عجز و حيرت نكرده بودم. آنان كه قرار است كتاب حاضر را با ذوق و هيجاني سرشار و سروري الهي مطالعه كنند، با حيرت و شگفتي خواهند ديد كه بديع‌الزمان شخصيتي ممتاز و عالمي از نوع ديگر است؛ كسي كه از كودكي به صورت استثنايي باليده و در طول عمر خود مظهر تجليات الهي بوده است.
من پس از بررسي دقيق شخصيت اين انسان بزرگ، هم‌چنين آثار و طلبه‌هايش، و زيستن در آن عالم نور با حس و فكر و روح خويش با بيتي از شاعر قديمي عرب مواجه شدم كه حقيقتي ژرف را بر زبان آورده بود: «جمع همه عالم در يك شخص، براي خدا دشوار نيست...»
— 11 —
تعداد كساني كه شيفته جذبه اين قطب مي‌شوند و از عظمت هدف و شكوه غايت و بزرگي ايمان او الهام مي‌گيرند و مستفيض مي‌شوند، روز به روز در حال افزايش است.
اين رويداد بزرگ كه موجب حيرت عقول است هم‌چنان كه منكران را منكوب مي‌كند، موجب شادي و سرور مؤمنان است و به اين ترتيب مسير خود را ادامه مي‌دهد.
ببينيد مجاهدي كبير درباره اين حادثه عظيم ی كه چون رابطه‌‌يي معنوي در قلب‌هاي مملو از ايمان به بودن خود ادامه مي‌دهد ی با شيوه‌‌يي كه قلوب را به وجد مي‌آورد چه مي‌گويد:
«در روزهاي سياهي كه پستي بي‌اخلاقي چون توفاني همه جا را فرا گرفته و فضايل را نابود مي‌كند، شاهديم كه فيض او يعني بديع‌الزمان چون رازي از قلبي به قلب ديگر منتقل مي‌شود و اين به هجومي شبيه است كه مقاومت در برابرش ممكن نيست؛ ما با مشاهده اين حقيقت تسلي خاطر مي‌يابيم... شب‌هايمان بسيار تاريك است و صبح چنين شب‌هايي نزديك خواهد بود.»
آري، آنان كه فيض و تأثير اين نور را مي‌بينند كه چون رازي از قلبي به قلب ديگر انتقال يافته و بدون آن‌كه امكان مقاومتي در مقابلش وجود داشته باشد در هر گوشه مملكت در حال گسترش مي‌باشد، با شگفتي سؤال مي‌كنند: "اين شخص كه شهرتش سرتا سر كشور را در برگرفته است كيست؟ زندگاني او چگونه بوده، آثار و مسلك و مشرب او كدام است؟ راهي را كه برگزيده است آيا طريقت است يا جمعيت يا تشكلي سياسي؟"
به تعقيب جدي دادگاهي و اداري او پرداختند و بازجويي‌ها و محكمه‌هاي مفصلي برگزار شد. سرانجام وقتي مشخص شد، اين تجلي الهي چيزي جز «پايگاه عرفان و ايمان» نيست كه در ديار قلب‌ها ايجاد مي‌شود، تجلي عدالت به صورت الهي بدين شكل ظهور يافت: "بي‌گناهي بديع‌الزمان سعيد نورسي و رفع توقيف از همه نسخه‌هاي رساله نور" و اين حكم به طور رسمي اعلام شد. آن‌گاه آشكار شد كه روح بر ماده، حق بر باطل، نور بر ظلمت، و ايمان بر كفر هميشه پيروز خواهد
— 12 —
شد و اين حقيقتي‌ست كه در رأس قوانين لايتغير الهي از ازل تا ابد قرار داشته است.
مي‌گويند اصلي‌ترين معياري كه مي‌تواند صداقت، صميميت، ماهيت و حقيقت هر مصلح ظهور كرده را در كشوري نشان دهد، تفاوت رفتارهاي فردي، اجتماعي و روحي و حالي او در روزهاي آغازين حركت با ايامي‌ست كه به پيروزي رسيده است.
مثلاً فردي را در نظر بگيريد كه در روزهاي اول، متواضع، بزرگوار، آسوده خاطر و فروتن است و به طور كلي از نظر اخلاق و فضايل بسيار درست كار بوده و شخصيتي ممتاز دارد؛ طوري كه مي‌توان او را الگو قرار داد. حال بايد ديد پس از پيروزي در جهاد و مبارزه كه در احساس‌ها و دل‌ها و اميدها جاي گرفته است باز هم از همان وضع پيشين برخوردار است و مي‌توان او را الگو قرار داد يا نه؟ مبادا مانند كساني كه گمان مي‌رفت آدم‌هاي بزرگي هستند ی و تعدادشان هم كم نبوده است ی بر اثر طعم خوش پيروزي، ديگر در زمين و آسمان جا نمي‌گيرند.
اين شفاف‌ترين آيينه‌‌يي‌ست كه هويت و شخصيت و ماهيت و حقيقت واقعي هر فرد كوچك و بزرگِ مدعي انديشه و مكتب را مي‌تواند نشان دهد.
بهترين مثال براي كساني كه در طول تاريخ در اين آزمايش موفق شده‌اند نخست پيامبران و مخصوصاً سرورمان سلطان الانبياء (ص)، آن‌گاه جانشينان و اصحاب او سپس شخصيت‌هاي بزرگي كه مسير نوراني آن‌ها را طي كرده‌اند، مي‌باشند.
حضرت پيامبر(ص) در حديث شريف العُلَماءُ وَرَثَةُ الاَنبياءِ با بيان اعجاز آميز خود نشان مي‌دهد كه عالم شدن كار ساده‌‌يي نيست، زيرا مادام كه عالم وارث پيامبران است پس در تبليغ و نشر حق و حقيقت مي‌بايست از همان راهي برود كه آنان رفته‌اند؛ هر چند اين راه پر باشد از كوه و سنگ و گل و لاي و سنگ خارا و پرتگاه و بدتر از اين‌ها دستگيري و بازداشت و محاكمه و حبس و زندان و تبعيد و
— 13 —
انفرادي و مسموم شدن و سكوهاي اعدام و هزاران ظلم و شكنجه غير قابل تصور ديگر.
بديع‌الزمان شخصي‌ست كه با جهاد مقدس خود كه بيش از نيم قرن به درازا كشيد تمام عمرش را در اين مسير دشوار طي طريق كرد و هزاران مانع پيش روي را با سرعت برق پشت سر نهاد و عملاً ثابت كرد كه وارث پيامبران است.
آن‌چه در ميان فضايل و ويژگي‌هاي علمي، اخلاقي و ادبي او مرا مفتون خود مي‌كند، ايمان اوست كه محكم‌تر از كوه، عميق‌تر از درياها و مرتفع‌تر و وسيع‌تر از آسمان‌ها بود.
خدايا اين چگونه ايماني بود بدين عظمت! چگونه صبري بود كه پايان نداشت! چه اراده‌‌يي بود محكم‌تر از فولاد! او به رغم همه شكنجه‌ها و آزارها و تهديدها و تضييق‌هايي كه خيال و خاطر را به وحشت مي‌اندازد، هيچ‌گاه سر خم نكرد، صدايش خاموش نشد و نَفَس (مسيحايي‌اش) محدود نگرديد.
زماني تحت تأثير لذت و الهامِ هيجان انگيزِ اشعار حركت بخش اقبال بزرگ، منظومه‌‌يي به نام "مجاهد" سروده بودم. شايد در ميان خوانندگانِ ابيات زير كساني باشند كه بگويند كسي كه اين شعر را سروده مبالغه‌هاي شاعرانه كرده است، ليكن آنان كه كتاب حاضر را مي‌خوانند، شاهكاري كه مفتخر به نگارش مقدمه‌اش شده‌ام، با شگفتي همراه با وجد خواهند دانست كه خداوند چه بندگاني دارد. اگر ايماني به كمال برسد چه كارها كه نمي‌كند و از پس چه امور خارق‌العاده‌‌يي كه بر نمي‌آيد:
عزم اگر وارد قلبي مملو از ايمان گردد
انسان نيز اگر نايل به درك انتهايي‌ترين راز در ايمان گردد
بزرگ‌ترين مرگ‌ها هم نمي‌توانند او را به زنجير كشند
و نمي‌توانند او را كه چون آتشفشاني در حال فوران است متوقف كنند
الهامي از سوي خداوند نازل مي‌شود و عزمش را جزم مي‌كند
و شايد پيامبر را هر شب در عالم رؤيا ملاقات مي‌كند
قلب او چون محرابي مي‌شود مملو از نور
— 14 —
طوري كه مهتاب قادر نيست چراغ افق ديد او گردد
برف و زمستان برايش معنايي نخواهد داشت، يكه نمي‌خورد، اندوهگين نمي‌شود و درد نمي‌كشد
گويي هميشه فصل براي او تابستاني پر سايه و دلنشين است
او عوالم بهشتي را در همين دنيا مي‌بيند
حتي اگر مجبور هم شود در برابر درد هم‌چون رشته كوه‌ها(ي محكم) سر خم نمي‌كند
اگر پرتگاه‌هاي خطرناك اطراف او را احاطه كرده باشند
ماه شرنگون شود، خورشيد خاموش گردد و آفاق جهان تاريك شود
و اگر آسمان‌ها همه فرو بريزند، او از راه خود باز نمي‌گردد
و مشعلي كه در روح او و با ايمان شعله‌ور شده خاموش نمي‌شود
ايماني كه چون آتشفشان در قلبش دارد چنان مقدس است كه
هر لحظه ندايي به وجدان او خطاب مي‌كند:
اي مسافر! چيزي به صبح نمانده، توقف مكن، به راهت ادامه بده!
با مشعل‌هاي فروزاني كه ظلمات بر اثر آن خون خواهند گريست
اي دستي كه براي نجات انسان‌ها از بهشت هبوط كرده‌يي!
پا بر ستارگان بنه و به عوالم بالا صعود كن
ابيات فوق گويي براي مجاهد بزرگ، قهرمان ايمان حضرت بديع‌الزمان نوشته شده است، زيرا اين صفات عالي همگي صفات اويند. ببينيد خداوند در آيه‌ي زير به مجاهدان چه وعده‌هايي داده است:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
يعني به آنان كه در راه ما مجاهده مي‌كنند قطعاً راه‌هايمان را نشان مي‌دهيم، و ترديدي نيست كه خداوند با محسنان (مجاهداني كه چنان عبادت مي‌كنند كه تو گويي خدا را مي‌بينند) همراه است.
— 15 —
پس خداوند بزرگ وعده داده است به مجاهداني كه در راه ايمان و قرآن از جان و مال‌شان مي‌گذرند راه‌هاي حق و حقيقت را نشان خواهد داد. حاشا كه خداوند در وعده خويش تخلف نمي‌كند. كافي‌ست شرايط ايجاب اين وعده عظيم الهي فراهم آيد.
آيه‌ي كريمه مذكور در تحليل شخصيت استاد براي ما راهنمايي از نور خواهد بود و ما مي‌توانيم با روشنايي درخشان آن، ظريف‌ترين خطوط و حساس‌ترين نقاط را ببينيم و دريابيم، زيرا تا وقتي انسان از نعمت حمايت الهي حضرت حق برخوردار است ترس و نگراني و اندوه و خستگي و تعب و به ستوه آمدن و امثال آن معنايي نخواهد داشت.
آسمان دلي را كه منور به نور خداست كدام ابر مي‌تواند بپوشاند؟ روح بنده‌‌يي را كه سعادت حضور الهي را كسب كرده است كدام آرزوي فاني و كدام توجه و التفات ناچيز و كدام هدف پيش پا افتاده و كدام هوس مي‌تواند راضي كند و تسكين و تسلي دهد؟
يار و مربي و ولي او خداست
خدا را كه به خاطر مي‌آورد حس و حالش سراسر نور مي‌شود
هر لحظه در حال صعود به اقليم معرفت است
قرآن افق‌هاي كاملاً متفاوتي را در برابر روح او مي‌گشايد
قرآن "يوم الست" را به ياد او مي‌آورد
عاشق، از ازل مست آن تجلي‌ست
بديع‌الزمان فرد محترمي‌ست كه مظهر عنايتي كاملاً خارق‌العاده شده بود، به همين دليل است كه زندان براي او گلستان مي‌شد و او از آن جا افق‌هاي نوراني ابديت را مشاهده مي‌كرد. هر سكوي اعدام براي او يك كرسي وعظ و ارشاد است؛ از آن جا در مسير هدفي متعالي، به انسانيت درس صبر و ثبات و متانت و دلاوري مي‌دهد. هر زندان براي او به مدرسه يوسفيه تبديل مي‌شود. او زمان ورود به زندان مانند استادي كه براي تدريس به دانشگاه مي‌رود، وارد مي‌شود، زيرا زندانيان طلبه‌هايش هستند كه نيازمند فيض و ارشاد اويند. اين‌كه او هر روز ايمان چند
— 16 —
هم‌وطن را نجات دهد و جانيان را به انساني چون فرشته تبديل كند برايش سعادتي بود كه آن را با هيچ چيز عوض نمي‌كرد.
شكي نيست كسي كه چنين از ادراك متعالي اخلاص و ايمان برخوردار باشد، تأثيرات فريبنده مفهوم زمان و مكان بر انسان‌هاي فاني را به عالم كثيف ماده سپرده و با روح خود در افق‌هاي پاك و نوراني عالم معنا به سر مي‌برد.
تعريف و توصيفي كه صوفيان بزرگ (رض) از مرتبه عالي فنا في الله و بقا بِالله ارائه مي‌دهند، نائل شدن به همين افتخار قدسي‌ست.
آري هر مؤمن در حضور و خشوع و تجرد و استغراق و نحوه دريافت فيض، احوال خاص خود را دارد. هر كسي به نسبت ايمان و عرفان، صلاح و تقوا و فيض و معنويات خويش مي‌تواند از اين حظ الهي بهره‌مند شود، ليكن اين حال دلنشين، وصال دلچسب و حظ بي‌نظير در مجاهدان بزرگي كه صاحب مقام احسان‌اند و ذكرشان در آيه كريمه گذشت همواره بادوام است. به همين سبب است كه آن‌ها هيچ گاه دچار غفلت فراموش كردن مولا نمي‌شوند. آن‌ها با نفس خويش هم‌چون شير در سراسر عمرشان مبارزه مي‌كنند، و خاطره كامل‌ترين و مترقي‌ترين پيشرفت‌ها در هر لحظه حيات‌شان ثبت مي‌شود. هستي آن‌ها به طور كلي در رضايت رب العالميني ذوب شده است كه متَّصف به صفات جمال و كمال و جلال است.
مولا ما را نيز در زمره اين سعادتمندان قرار دهد؛ آمين...
در صفحات پيشين از ايمان با عظمت استاد گفتيم، همان قدر كه دوستانش را حيران و مفتون مي‌كرد موجب دهشت دشمنان نيز مي‌شد. اينك كمي درباره شخصيت ممتاز او و كمالات و اخلاق و مزايايي بگوييم كه چون ‌هاله‌‌يي از نور او را در بر گرفته بود.
روشن است كه هر شخصيتي از ويژگي‌هاي مختلف و معيني برخوردار است. بارز‌ترين صفاتي كه شخصيت استاد را تشكيل مي‌داد بدين قرار است:
— 17 —
از خود گذشتگي: يكي از مهم‌ترين شرايط فردي كه اهل انديشه و مخصوصاً اهل اصلاح است از خود گذشتگي‌ست، زيرا چشم‌ها و دل‌ها با ظريف‌ترين حساسيت‌ها تمايل زيادي به تدقيق و تعقيب اين نقطه‌ي با اهميت دارند. تمام زندگي استاد سراسر مملو از نمونه‌هاي فراوان از خود گذشتگي‌ست.
از مرحوم علامه مصطفي صبري افندي درباره از خود گذشتگي شنيده بودم كه مي‌گفت: «اسلام، امروز نيازمند مجاهداني‌ست كه نه فقط دنيا بلكه آماده فدا كردن آخرت‌شان باشند.»
چون در آن زمان نتوانستم معناي سخن اين مرد بزرگ را به درستي بفهمم آن را از نوع سخنان اسرارآميز صوفيان در حال استغراق پنداشتم، لذا آن را براي كسي نقل نكردم و در هيچ جا از آن سخني به ميان نياوردم.
زماني كه همان سخن را در كلمات آتشين بديع‌الزمان مطالعه كردم دانستم كه معيار از خود گذشتگي نسبت به بزرگان، بزرگ مي‌شود. آري، مگر ممكن است خداي ارحم الراحمين كه ذوالكريم تعالي و تقدس است مجاهداني را كه حاضرند براي اسلام چنين از خود گذشتگي تلخي داشته باشند، رها كند؟ آيا برازنده شأن خداوند است كه بنده‌ي فدايي‌اش را از لطف و كرم و عنايت و مرحمت خود محروم كند؟
بديع‌الزمان نمونه درخشان و استثنايي اين تجلي‌ست، او در همه عمر مجرد زيست، و از همه لذت‌هاي مشروع دنيا محروم ماند. فرصت آن را نيافت به اين فكر كند كه بايد خانه‌‌يي دست و پا كند و زندگي خانوادگي سعادتمندي داشته باشد، اما حضرت حق چيزهايي به او عطا كرد كه از بزرگي و عظمت، قلم‌هاي فاني قادر به تعريف آن‌ها نيستند.
امروز در دنيا كدام رييس خانواده‌‌يي به لحاظ معنا به اندازه جناب بديع‌الزمان خوشبخت است؟ كدام پدر است كه صاحب ميليون‌ها فرزند شده باشد؟ آن هم چه فرزندهايي... و كدام استاد توانسته است اين تعداد طلبه تربيت كند؟
— 18 —
اين رابطه روحي و قدسي به اذن الله تعالي تا دنيا دنياست، باقي خواهد بود و چون سيلي توفنده از نور تا ابديت جريان خواهد يافت، زيرا اين آرمان الهي وجودي‌ست كه در درياي نور قرآن كريم تبلور يافته است، از قرآن زاده شده و با قرآن به حيات خود ادامه خواهد داد.
مهرباني و مرحمت: استاد بزرگ، حق و حقيقت را از همان دوران كودكي يافته بود، حتي در ايامي كه براي شنيدن فرياد قلب و مناجات روحش به غارها مي‌رفت عارف بِاللهي بود كه ذوق فيض عبادت و طاعت، و تفكر و مراقبه و حضور روحي آن را كسب كرده بود.
اما در آن روزهاي سهمناك كه كابوس كفر و الحاد در حال احاطه بر جهان اسلام و كشور ما بود و امواج تاريكِ شب را به يادها متبادر مي‌كرد، بديع‌الزمان چون شيري از بستر حمله‌ور شد و با غرّشي كه يادآور كوه‌هاي آتشفشاني‌ست وارد ميدان جهاد شد. او آسايش و آرامش خود را تماماً صرف اين راه مقدس نمود، لذا از آن روز تاكنون هر سخن او چون تكه‌‌يي از مواد مذاب آتشفشان و هر انديشه‌اش به مثابه زبانه آتش بوده است. سخنانش قلب‌ها را به آتش مي‌كشيد و احساس و انديشه‌ها را شعله‌ور مي‌كرد.
استاد پس از عزلت و انزواي كامل، دقيقاً مانند امام غزالي كه مرحله‌‌يي مهم و تاريخي را در زندگي خود پشت سر گذاشت، دوباره به اجتماع برگشت و به ارشاد مردم پرداخت.
گويي خداوند مرشدان بزرگ را بعد از آن كه در عزلت و انزوا تربيت و تصفيه و تزكيه نمود، مكلف به مسؤوليت ارشاد و روشنگري مي‌كند. به همين دليل است كه وقتي نَفَس آنان از قلب‌هايشان ی كه از آب مقطر هم پاك‌تر و زلال‌تر است ی بر مي‌خيزد، به محض رسيدن به قلوب ديگران، تأثيرات متفاوتي مي‌گذارد.
— 19 —
چنان‌كه عرض كردم، فتوحاتي را كه امام غزالي نهصد سال پيش در عرصه اخلاق و فضيلت ايجاد نمود در زمانه كنوني بديع‌الزمان در وادي ايمان و اخلاص حاصل نموده است.
آري، آن چه حضرت استاد را همواره به سوي ميادين ترسناك جهاد سوق مي‌داد، همين شفقت و مهرباني بي‌نظيرش بود. اين مطلب را از خود او بشنويم:
«به من مي‌گويند: » چرا اين و آن را دلخور كردي؟" من متوجه نيستم، حريق عجيبي در برابرم مي‌بينم؛ زبانه‌هاي آتش به آسمان برخاسته، فرزندانم در حال سوختن‌اند، ايمانم در حال سوختن است، شتابان مي‌خواهم آتش را خاموش كنم و ايمانم را نجات دهم. حالا كسي در راه مي‌خواسته مانع من شود و پايم به او خورده است؛ چه اهميتي دارد؟ آيا اين حادثه كوچك در برابر آن حريق بزرگ اهميتي دارد؟ افكار و ديدگاه‌هاي تنگ و محدود..."
بي نيازي: هزاران نمونه از استغنا و بي‌نيازي استاد كه در طول زندگاني، طبقات مختلف اجتماع شاهد آن بوده‌اند بسيار فاضلانه زبانزد عام و خاص شده است.
او از ماسوي الله به معناي كامل كلمه احساس بي‌نيازي مي‌كرد و با جسم و جان خويش به خزانه بي‌پايان و بي‌انتهاي رب العالمين متكي بود، و اين را در طول عمر خود نه يك عادت كه به عنوان مذهب، مشرب و مسلك پذيرفته و به هر قيمتي در آن ثابت قدم بود؛ حالتي كه هنوز هم ادامه دارد.
جنبه جالب توجه اين است كه شيوه مزبور در شخص او منحصر نماند و به صورت ايده‌‌يي قدسي به طلبه‌هايش نيز انتقال يافت. امكان ندارد كسي در برابر استغنا و احساس بي‌نيازي يك طلبه رساله نور كه توفيق شنا كردن در درياي نور را به دست آورده است، شگفت زده نشود.
ببينيد استاد اين موضوع مهم را چگونه در مكتوب دوم شاهكارش كه "مكتوبات" نام دارد با شش وجه متعلق به آن، با ايمان اصيل و ادراكي عارفانه بيان مي‌كند:
— 20 —
اول: اهل ضلالت علما را متهم مي‌كنند كه علم را واسطه كسب منافع كرده‌اند، و مي‌گويند علم و دين را مدار تأمين معيشت خود نموده‌اند، و با بي‌انصافي تمام به آن‌ها حمله مي‌كنند؛ بنابراين بايد اينان را با عمل تكذيب كرد.
دوم: ما در انتشار حق و حقيقت مكلف به پيروي از انبيا هستيم. زبان حال مبلغان حق در قرآن حكيم اين است:
إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ ٭ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ
آن‌ها به اين ترتيب از انسان‌ها مستغني هستند."
فتوحات الهي كه نصيب كليات رساله نور شده است بهترين مثال و بي‌نظيرترين نتيجه براي ثبات قدم در مسلك انبياست. استاد در سايه همين مطلب از عزت علمي خود به مثابه الماسي بسيار با ارزش محافظت كرد.
چگونه ممكن است كسي كه به معاش و مقام و ثروت و هزاران منفعت شخصي و مادي كه ديگران اسير آن مي‌شوند علاقه‌‌يي ندارد، فاتح قلب‌ها نشود؟ چگونه ممكن است دل‌هاي با ايمان مملو از فيض و نور او نشوند؟
قناعت: قناعت چيزي نيست جز توضيح و تفسير استغنا و بي‌نيازي كه پيش از اين بيان كرديم؛ در واقع براي ورود به سراي قناعت در وهله اول بايد از دروازه‌‌يي كه بي‌نيازي ناميده مي‌شود عبور كرد، اين است كه قناعت و بي‌نيازي لازم و ملزوم هم‌اند.
قناعت مجاهدي مانند استاد كه در بي نيازي، انبيا را الگوي خود قرار مي‌دهد، حالت خصلتي طبيعي به خود مي‌گيرد طوري كه تو گويي به خودي خود حصول يافته است؛ به نحوي كه روزانه يك كاسه سوپ، يك ليوان آب و پاره‌‌يي نان برايش كفايت مي‌كند، زيرا اين انسان بزرگ همان‌طور كه لامارتين شاعر مشهور و منصف فرانسوي گفته «براي خوردن زندگي نمي‌كند، بلكه براي زندگي كردن مي‌خورد.»
— 21 —
پس از درك كامل مشرب و مسلك استاد احساس مي‌كنم قناعت متعالي او را نبايد با چيزهاي ساده‌‌يي مانند خوردن و آشاميدن مقايسه كنم. قناعت چنين انسان بزرگي را بايد در عرصه‌هاي معنوي مورد بررسي قرار داد و با معيارهاي غير مادي اندازه‌گيري كرد.
براي مثال استاد نابغه‌‌يي‌ست كه توانايي خود را در اين قناعت متعالي نه با مسايل پيش پا افتاده‌‌يي مانند خوردن و آشاميدن و پوشيدن، كه با اسراف نكردن و هدر ندادن ارزش‌هاي معنوي و مجرد هم‌چون فكر، ذهن، استعداد، قابليت، وقت، زمان، نفس و نَفَس مي‌سنجد؛ و اين اصول مراقبه و محاسبه دقيق را كه در تمام عمر مانند يك ويژگي دروني از آن برخوردار بود به همه طلبه‌هايش نيز القا مي‌كرد، لذا واداشتن طلبه نور به خواندن هر كتاب يا ديكته كردن هر سخن به او كار ساده‌‌يي نيست، زيرا واژه «توجه» كه در كانوني‌ترين نقطه قلب او نوشته شده وظيفه حساس‌ترين كنترل‌ها را بر عهده دارد.
لذا بديع‌الزمان با تربيت نسلي پاك و مطهر عملاً نشان داد كه در ميان مربيان، تربيت كننده‌‌يي خارق‌العاده و مُصلحي تواناست؛ نادره‌‌يي فطري كه صحيفه‌‌يي از جنس اطلس و شعاع‌هاي نوراني به تاريخ قناعت و خويشتن‌داري اضافه نمود.
تواضع و فروتني: اين دو خصيصه در انتشار خارق‌العاده رساله نور در جهان بسيار مفيد بوده و تأثير عميقي داشته است.
استاد در صحبت‌ها و تأليفات خود از عناوين زينت بخشي چون قطب العارفين يا غوث الواصلين استفاده نمي‌كرد، به همين دليل دل‌ها خيلي زود متوجه او مي‌شدند و با صميميتي خالصانه او را دوست مي‌داشتند و از هدف عالي‌اش جانبداري مي‌نمودند.
مثلاً بسياري از سخنان او كه درباره اخلاق و فضيلت و حكمت و عبرت ايراد شده است مستقيماً متوجه نفس خود اوست. اولين و يگانه مخاطب خطابه‌هاي
— 22 —
قاطع و آتشينش، نفس خويش است. از درون اوست كه ی مانند گسترش از مركز به محيط ی به همه دل‌هاي مشتاق حضور و سعادت، نور و سرور سرايت مي‌كند.
استاد در زندگي خصوصي بسيار حليم و سليم و متواضع است. بزرگ‌ترين فداكاري‌ها را مي‌كند تا نه تنها فردي بلكه ذره‌‌يي رنجيده خاطر نشود. متحمل زحمت و مشقت و محروميت‌هاي بسيار مي‌شود... البته به اين شرط كه با ايمان و قرآنش كاري نداشته باشند... در آن صورت او را كه چون دريايي آرام بود مي‌بينيد تبديل به توفاني شده است كه موج‌هايش به آسمان برخاسته، عماني شده است كه ساحل را به وحشت و دهشت مي‌اندازد؛ چرا كه او سربازي قهرمان و فدايي، و خدمتكار صادق قرآن است كه از مرزهاي ايمان مراقبت مي‌نمايد. او خود اين حقيقت را در عبارتي كوتاه بدين شكل بيان مي‌كند: "يك سرباز زماني كه در حال نگهباني‌ست اگر فرمانده هم بيايد سلاح بر زمين نمي‌گذارد، من هم يكي از سربازان و خادمان قرآن هستم. در زمان خدمت هر كس كه مي‌خواهد در مقابلم ظاهر شود، مي‌گويم حق اين است، سر خم نمي‌كنم..."
هنگام انجام وظيفه و در ميدان جهاد ابيات زير زبان حال اوست:
چون اسبي شيهه كشان در هم مي‌شكنم اين لجام خونين را
حاشا كه بتوانم هويتم را به دشمن دغل بفروشم
به نظر من اسارت دور شدن از هويت خويش است
دچار چنين ذلتي شدن شگفت شكنجه‌‌يي‌ست
هر لحظه‌ام با عشق وصال ابدي سپري مي‌شود
ايمان من قلعه‌‌يي‌ست كه به دست قدرت حق بنا شده است
چه قدر از اين آرزوي مقدس دلشادم
اجداد شهيدم علاقمندند مرا در بهشت ببينند
حياتم ابدي‌ست؛ چون روحي جاودان دارم
مرگ طريقي‌ست كه به وصلت بزرگ و به خدا منتهي مي‌شود
— 23 —
دوست داشتم پيش از آن كه كتاب را شروع كنم جنبه‌هاي علمي، فكري، تصوفي و ادبي شخصيت استاد را مطالعه كنم، اما پس از آن‌كه به يقين دانستم اين موضوعات بسيار عميق و فراگيرند و نمي‌توان آن‌ها را به چند صفحه محدود كرد، پس مناسب ديدم به هر كدام آن‌ها در چند جمله اشاره كنم.
اگر خداوند توفيق عنايت فرمايد با تمام وجود آرزومندم اين موضوعات ژرف را همراه با كليات رساله نور و با ياري طلبه‌هاي نور در اثري بزرگ و مستقل به صورت تحليلي، مورد تحقيق و مطالعه قرار دهم. در اين خصوص نيازمند دعاي با ارزش استاد بزرگ و برادرانم هستم.
جنبه علمي استاد: مرحوم ضيا پاشا با بيت زير حقيقت بزرگي را در قالب يك قاعده بيان نموده است، تا از نسلي به نسل ديگر انتقال يابد:
آيينه انسان، كار است، به سخن نمي‌نگرند
رتبه عقلي شخص را در اثرش مي توان ديد
آري، پرداختن تفصيلي به توانايي‌هاي علمي فرد ممتاز و مستثنايي كه كتاب‌خانه‌ي بزرگي چون كليات رساله نور را در ايمان و عرفان به ملت مسلمان‌مان اهدا كرده و بنيادي از نور بر دل‌ها استوار نموده است، مانند تعريف خورشيد هنگام ظهر كار عبثي‌ست.
اما طبق گفته يكي از شاعران دل‌سوخته:
«حسن آن است كه هنگام تماشا اختيار از كف برود»
بحث از علم و عرفان و اخلاق و كمالات فرد مباركي كه در همه لحظاتِ حيات مظهر تجليات الهي بوده است، ذوق و حظي الهي نصيب انسان مي‌كند، اين است كه نمي‌توانم سخن را كوتاه كنم.
استاد در كليات رساله نور به مهم‌ترين موضوعات ديني، اجتماعي، اخلاقي، ادبي، حقوقي، فلسفي و تصوفي پرداخته و در همه آن‌ها نيز به صورتي خارق‌العاده موفق بوده است.
— 24 —
كته اصلي و شگفت انگيز مطلب اين جاست كه او سخت‌ترين مسايلي را كه موجب به خطر افتادن بسياري از علما شده بود به صورت كاملاً روشن و قطعي حل كرده است و به همين ترتيب با پيروي از راه درخشان اهل سنت و جماعت از گرداب‌هاي خطر نجات يافته و خود را به ساحل سلامت رسانده و خوانندگان آثارش را نيز به همين ترتيب نجات داده است.
بدين سبب مفتخريم از اين‌كه كليات رساله نور را با خيال راحت و صادقانه به همه طبقات ملت عزيزمان تقديم مي‌كنيم. رساله‌هاي نور قطرات شفافي هستند كه از درياي قرآن كريم أخذ شده و شعاع‌هاي نوراني و بلوريني مي‌باشند كه از خورشيد هدايت ساطع شده‌اند، لذا مقدس‌ترين وظيفه‌‌يي كه بر عهده هر مسلمان قرار مي‌گيرد تلاش براي انتشار و گسترش اين آثار نوراني و نجات دهنده ايمان است. در تاريخ بارها ديده شده كه يك اثر موجب هدايت و سعادت افراد و خانواده‌ها و جامعه‌ها و توده‌هاي بي‌شماري شده است... آه! چه سعادتمند است كسي كه باعث نجات ايمان برادر مؤمنش گردد!
جنبه فكري استاد: مشخص است كه هر انديشمند داراي نظام فكري خاصي‌ست و در حيات فكري خود هدفي و آرماني دارد كه با تمام وجود بدان وابسته است؛ و براي بحث از نظام فكري، هدف و آرمان او مقدمات مفصلي بايد بيان كرد. اما نظام فكري بديع‌الزمان و هدف و آرمان او را بدون نياز به مقدمات خسته كننده مي‌توان در يك عبارت خلاصه كرد: «اعلام وحدانيت و الوهيت آفريدگار جهان هستي» كه هدف تمام كتاب‌هاي آسماني و همه‌ي پيامبران بوده است؛ و اثبات اين مطلب با دلايل علمي، منطقي و فلسفي.
پس آيا مي‌توان گفت استاد با منطق و فلسفه و علوم مثبت هم ارتباط دارد؟
بله، تا زماني كه منطق و فلسفه با قرآن سازگار باشند و به حق و حقيقت خدمت كنند استاد بزرگ‌ترين منطقي و تواناترين فيلسوف است. روشن‌ترين دلايل و قطعي‌ترين براهيني كه بديع‌الزمان براي اثبات آرمان مقدس و جهان
— 25 —
شمولش به كار مي‌گيرد، علم مثبت است. علمي كه هر روز بيش‌تر از ديروز اين‌كه قرآن كلام الله مي‌باشد، را اثبات مي‌كند. در واقع تا وقتي فلسفه به معني حكمت باشد هر اثري كه بكوشد حضرت واجب الوجود تعالي و تقدس را به واسطه صفات شايسته ذات باري‌اش اثبات كند، بزرگ‌ترين حكمت و صاحب آن اثر نيز بزرگ‌ترين حكيم خواهد بود.
استاد به واسطه چنين راه علمي كه همان راه نوراني قرآن مي‌باشد مفتخر است كه ايمان هزاران دانشگاهي را نجات داده است. ايشان در اين خصوص از جنبه‌هاي علمي، ادبي، فلسفي و ويژگي‌هاي متعدد ديگري برخوردارند. آرزومندم ويژگي‌هاي مزبور را با ذكر نمونه‌هايي از آثار او ی إن‌ شاء الله ی در كتابي مستقل به عرض برسانم. توفيق از جانب خداست.
جنبه تصوفي او: از شخصي كه عالمي بزرگ و از مشايخ نقشبنديه بود و مي‌كوشيد همه سكنات خود را با رفتارهاي پيامبر عالي مقام‌مان تطبيق دهد پرسيدم:
جناب افندي سبب تيرگي روابط ميان علما و متصوفه چيست؟
چنين پاسخ داد: علما علم رسول اكرم را به ارث برده‌اند و متصوفه عمل آن بزرگوار را. به همين دليل كسي را كه وارث علم و عمل پيامبر باشد "ذوالجناحين" يعني صاحب دو بال مي‌نامند، لذا منظور از طريقت، عمل به عزيمت‌ها است نه رخصت‌ها؛ تا اين‌كه فرد متخلق به اخلاق پيامبر شود و از همه امراض معنوي نجات يابد و در رضاي حضرت حق فنا گردد. آنان كه موفق به كسب اين مرتبه متعالي مي‌شوند بي‌ترديد اهل حقيقت هستند؛ يعني به آن‌چه مقصود و مطلوب از طريقت بود نائل گشته‌اند. ليكن رسيدن به اين مقام رفيع براي هر كسي ميسر نيست، لذا بزرگان‌مان براي اين‌كه دسترسي به آن درجه را ساده‌تر كنند قواعد معيني وضع كرده‌اند. خلاصه اين‌كه طريقت دايره‌‌يي از دواير شريعت است. كسي كه از طريقت به زير افتد خود را در شريعت خواهد يافت، اما پناه بر خدا! اگر كسي از شريعت به زير افتد خود را در خسران ابدي مي‌يابد.
— 26 —
طبق گفته اين شخصيت بزرگ بين راه نوراني كه بديع ‌الزمان گشود و تصوف حقيقي و بي‌شائبه، هيچ اختلاف جوهري وجود ندارد. هر دو، راه‌هايي هستند كه انسان را به رضاي خدا و در نتيجه جنت اعلا و ديدار مولا مي‌رسانند.
بنابراين هر برادر متصوفي كه غايت اصيل مذكور را هدف خود قرار داده باشد هيچ مانعي ندارد كه كليات رساله نور را با لذت تمام مطالعه كند. حتي بايد گفت رساله نور دايره "مراقبه"يي را كه در تصوف وجود دارد براساس راه قرآن كريم گسترده‌تر نموده و تفكر را به عنوان وردي بسيار مهم به آن افزوده است.
آري، به دليل همين تفكر كه افق‌هاي متفاوتي را در برابر چشم و دل انسان مي‌گشايد، سالكي كه صرفاً به مراقبه قلب خويش مي‌پردازد با قلب و تمام لطايفش به سير و تماشا و مراقبه و مشاهده‌ي عظمت و بزرگي سراسر كائنات، از ذرات تا كرات مي‌پردازد و اسماء حسني و صفات علياي حضرت حق را كه در آن عوالم به هزار و يك شكل تجلي مي‌يابند در كمال وجد مي‌بيند و به صورت عين اليقين، علم اليقين و حق اليقين در مي‌يابد و احساس مي‌كند كه در معبدي لايتناهي قرار دارد.
معبدي كه واردش شده است چنان والا مرتبه است كه تمام موجودات در آن با عشق و شوق و خشوع و استغفار در حال ذكر خالق‌شان هستند و با زباني زيبا و شيرين و حزين همه با هم به يك شيوه و با يك نغمه و آهنگ چنين مي‌سرايند:
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله
اگر كسي راه ايمان و عرفان و قرآن را كه رساله نور گشوده است دنبال كند، وارد چنين معبد بزرگ و با شكوهي خواهد شد. در آن‌جا هر كس به نسبت ايمان و عرفان و فيض و اخلاص خويش بهره مند مي‌شود.
جنبه ادبي او: اديبان و شاعران و متفكران و عالمان از قديم به لحاظ چگونگي استفاده از لفظ و معنا و اسلوب و محتوا به دو گروه تقسيم مي‌شده‌اند: برخي از آنان فقط
— 27 —
براي اسلوب و طرز بيان همين طور وزن و قافيه اهميت قائل بودند و معنا را فداي آن مي‌كردند، اين شيوه غالباً در شعر نمود مي‌يابد.
گروه ديگر نيز بيش‌تر به معنا و محتوا اهميت مي‌دادند و كيفيت را فداي نحوه بيان نمي‌كردند.
گمان مي‌كنم حالا جنبه ادبي متفكر بزرگي چون بديع‌الزمان با همين مقدمه مختصر به راحتي دانسته مي‌شود، زيرا استاد عمر ارزشمند و با بركت خود را صرف تنظيم و ترتيب سخناني نكرد كه در گوش‌ها باقي بماند، بلكه برعكس، او نابغه‌‌يي‌ست كه به تلقين احساس دين، ادراك ايمان، و مفهوم اخلاق و فضيلت در قلب‌ها و روح‌ها و وجدان‌ها و انديشه‌ها پرداخت تا به صورت آرماني قدسي در همه عصرها و در ميان همه نسل‌ها تا انسانيت هست باقي بماند. مجاهدي كه براي تحقق چنين هدف والايي از جان و جهان خود گذشته باشد طبيعي‌ست كه نمي‌تواند سرگرم صورت‌هاي فاني شود.
با اين حال استاد از نظر ظرافت‌هاي ذوقي، حساسيت‌هاي دروني، ژرفاي انديشه و تعالي قوه خيال از چنان توانايي ادبي برخوردار بود كه مي‌توان آن را خارق‌العاده دانست. اين است كه اسلوب و طرز بيان او نسبت به موضوعات مختلف فرق مي‌كرد، براي مثال در موضوعات علمي و فلسفي با اين‌كه براي اقناع از دلايل منطقي و رياضي استفاده مي‌نمود اما در عين حال تركيب‌هاي بسيار كوتاه به كار مي‌برد. ولي در جايي كه قرار بود قلبي را سرمست كند و روحي را تعالي بخشد طرز بيانش به نحو غير قابل توصيفي زلال و شفاف مي‌شد. براي نمونه او وقتي آسمان‌ها، خورشيدها، ستاره‌ها، مهتاب‌ها و مخصوصاً عالم بهار و تجلي قدرت و عظمت خداوند را در عوالم مذكور تصوير مي‌كند اسلوبش چنان لطيف مي‌شود كه هر تشبيه، تابلويي را به ذهن متبادر مي‌نمايد كه با زيباترين رنگ‌ها قاب شده است. گويي با هر تصوير به جهاني خارق‌العاده جان مي‌بخشد.
بر اساس همين حكمت است كه طلبه نور (در هر دانشكده‌‌يي از دانشگاه هم كه باشد) با مطالعه كليات رساله نور از نظر حسي، فكري، روحي، وجداني و خيالي به معناي واقعي كلمه قانع مي‌شود.
— 28 —
چگونه ممكن است قانع نشود؛ در حالي كه كليات رساله نور دسته گلي از گلستان جهان شمول قرآن كريم است و از نور و هوا و روشنايي و رايحه آن گلستان الهي و متبرك برخوردار مي‌باشد.
آب‌هاي جاري اين نياز روح را بازگو مي‌كنند
كه بشر همواره به قرآن محتاج است
علي علوي قوريجي
— 29 —
مقدمه در ابتدا بايد اعتراف كنيم كه اين كتاب زندگاني استاد بزرگ را به طور كامل تبيين ننموده، و مطالب بسياري در اين كتاب به صورت خلاصه بيان شده است.
هم‌چنين بسياري از وقايع و حوادثي كه روشنگر ويژگي‌هاي شخصيتي اوست، در اين‌جا ذكر نشده است. وقايع و حوادث تأييد كننده افكار و نظرات مطرح شده، فراوان است، اما تنها دليل بيان نشدن آن‌ها عدم رضايت ايشان است.
او از همان ابتدا در صحبت‌ها و نوشته‌هاي خود بيان مي‌نمود كه زمانه فعلي زمانه جماعت است و كمالات و مزاياي شخصي در خدمت ايماني، به اندازه شخص معنوي تأثير ندارد؛ هم‌چنين مي‌گفت بيش از شخص فاني من، به رساله نور نظر كنيد كه از قرآن حكيم سرچشمه مي‌گيرد و بارها تذكر داده بود كه همه ارزش‌ها و فضيلت‌ها از آنِ حقيقت قرآنيه است كه در رساله نور تجلي يافته است. زماني كه شنيد چنين تاريخچه حياتي درباره‌اش نوشته مي‌شود خبر فرستاد كه "لزومي به تفصيلات نيست؛ صرفاً مطالبي نوشته شود كه مربوط به خدمت رساله نور مي‌باشد." به همين دلايل مباحث مربوط به شخص ايشان كاملاً به اختصار بيان شده است. مكتوبات و دفاعياتي را كه با زندگاني استاد مرتبط بود و بيش از آن در برگيرنده خدمت نوريه مي‌شد؛ هم‌چنين مقالات و خاطره‌هايي را كه مربوط به زمان‌هاي مختلفي مي‌شد و حالات او را در دوره‌هاي گوناگون تا حدودي نشان مي‌داد، همان‌طور كه بود، در كتاب آورده‌ايم، لذا اثر حاضر در آينده براي طلبه‌هاي مُنوّر رساله‌ي نور، مأخذي حقيقي به شمار مي‌رود. اديبان و نويسندگان محترم با
— 30 —
استفاده از اين كتاب إن شاء الله كتاب‌هايي كامل‌تر، مفيدتر و حقيقي‌تري درباره‌ي زندگاني استاد خواهند نوشت.
يادآوري اين نكته هم لازم است كه كتاب حاضر را به مطالعات شخصي نويسندگاني با مسلك‌ها و مشرب‌هاي مختلف يا قلم اديباني كه گاه سر از مبالغه‌هاي بي‌جا در مي‌آورند نسپرده‌ايم و به اين ترتيب مانع از بين رفتن اصل آن شده‌ايم.
نيز بايد اعتراف كنيم كه نتوانسته‌ايم با اسلوب و طرز بيان و توضيحاتي درخورِ وصف نوراني و درخشان رساله نور و زندگاني و اخلاق سعيد نورسي كه سراسر تنديس عفت و شجاعت بي‌نظير است وارد ميدان شويم. فقط يك خدمت از هزاران خدمت كلي‌اي كه اين شخص انجام داده، قهرماني‌ها و شجاعت‌هاي خارق العاده‌ي فقط يكي از دوره‌هاي متعدد حياتش، و تنها يك اثر از همه آثاري كه تأليف نموده، نگارش كتاب مفصلي را لازم مي‌دارد؛ تاريخ زندگي او مملو از هزاران سجيه ممتاز، اخلاق عالي، خدمت قرآني و شهامت مبتني بر ايمان است؛ او با صد و سي اثر تأليفي خويش نه فقط بر يك قصبه و استان و كشور كه در مواجهه ملت‌ها و دولت‌ها، با خدمات كلي و مؤثر خود، بر همه عالم اسلام و انسانيت تأثير گذاشت؛ سرگذشت زندگاني چنين كسي قطعاً در كتاب حاضر نمي‌گنجد و نمي‌تواند بگنجد.
ما نتوانستيم مسلك و مشرب و احوال خاص استاد و بسياري از سجايا و خصايلي را كه در شخصيت و خدمت خويش جمع داشت، بيان كنيم. بايد با هر يك از طلبه‌ها و خادمانش كه از نزديك شاهد صفحات متعدد حيات او بوده‌اند، ديدار كرد و سخنان‌شان را شنيد، تا بتوان تاريخچه حيات مفصل‌تري نوشت.
با مطالعه كتاب حاضر مشاهده خواهد شد، كه امروز حقيقت بزرگي مطرح شده است كه نه فقط براي آناتولي و جهان اسلام كه براي تمام انسانيت ارزشمند است. اين حقيقت با مشاركت عموم، كليت يافته و"خدمت ايماني رساله نور" و "بديع الزمان و طلبه‌هاي نور" نام گرفته است. چيستي اين حقيقت و اين جريان،
— 31 —
چيستي منشاء، هدف، آرمان، و تأثير آن بر طبقات مختلف مردم؛ تأثير آن بر حيات مادي و معنوي فرد و جامعه، و اثري كه بر تأمين سعادت و امنيت ملتمان در آينده دارد، مطالبي هستند كه در كتاب حاضر بيان مي‌شود.
در نتيجه، حقيقت مذكور موجب شادماني همه افرادي خواهد شد كه روح هرج و مرج طلب نداشته و مانند عقرب از نيش زدن لذت نمي‌برند.
ممكن است از ما سؤال شود:
آيا قرار است با اين تاريخچه حيات، سعيد نورسي به عنوان مخلوقي مافوق انسان معرفي شود!
نخير! آلايش‌هاي گذرا و مقام و شهرت، براي كساني كه ماهيت دنيا و زندگاني را مي‌دانند هيچ ارزشي ندارد. كسي كه حقيقت را ادراك كرده باشد براي توجهات ساختگي آنان كه فاني‌اند ارزشي قايل نيست؛ و به آن‌ها توجهي نمي‌كند. سعيد نورسي از اين منظر هم قهرمان معنوي بزرگي‌ست. با اين‌كه حيات او پر است از قهرماني‌هايي كه انسان را متحير مي‌نمايد اما به عنوان فداكاري بي‌‌نظير جلب توجه مي‌كند كه در حق و طريق حق فاني شده و از خود گذشته است. او مظهر عنايت الهي بود و با اين عنايت موانعي چون كوه را پشت سر مي‌گذاشت و در برابر صدها جريان منفي زمانه، بي‌هيچ ملاحظه‌يي، آرمان قدسي‌اش را بيان داشته و به ساحل سلامت مي‌كشاند و بدين ترتيب نشان مي‌داد كه كاملاً از شخصيت فاني خود گذشته و فدايي راه حق شده است.
آري، سعيد نورسي با نبوغ شخصي خويش در عالم انسانيت راه جديدي نگشوده است. او با فدا كردن تمام استعداد و شخصيتش در راه حقيقتي ازلي، همّ خويش را صرف اثبات حقانيت حقيقتي كرد كه بر همه زمان‌ها حاكميت دارد. تمام اوصاف و كمالات والاي او بازتاب آرمان‌هاي قدسي اوست؛ همان‌طور كه چراغي در ميان هزاران آيينه به دليل برخورداري از فروغ نوراني‌اش به تعداد آيينه‌هاي مقابل، كليت كسب مي‌كند و ارزش مي‌يابد، زيرا تصوير چراغ در هر يك از آيينه‌ها همراه با روشنايي‌اش موجوديت دارد، بديع الزمان نيز متوجه قرآن حكيم ی كه خورشيد معنوي جهان هستي در همه زمان‌هاست ی و حضرت
— 32 —
محمد (ص) ی كه مُبَلّغ دين مبين اسلام است ی گرديد؛ و از آن‌جا كه وسيله‌يي شد براي ظهور و بروز رساله نور كه منعكس كننده نور (قرآن و پيامبر) است پس به لحاظ معنا در عقل و قلب و روح هم‌چون آيينه‌ي صدها هزار و حتي ميليون‌ها نفر كه از اثرش نورانيت أخذ مي‌كنند و از آرمان‌هايش فيض و قوت مي‌گيرند، زنده است و به عنوان انساني نمونه و انديشمندي بزرگ مورد قبول و توجه آن‌هاست.
آن‌چه موجب زنده ماندن معنوي او مي‌شود همين نوع ارزش‌هاست. شخص معنوي بزرگي متشكل از فداكاران اهل ايمان، در برابر جريان‌هاي گمراه كننده به ميدان مي‌آورد و با ايجاد يك سد محكم قرآني و ايماني به نقطه اتكاي مؤمنان تبديل مي‌گردد؛ با عزم و ثباتي كه در راه آرمان قدسي خويش به نمايش مي‌گذارد قلوب مؤمنان را به جنب و جوش وا داشته و در روح آن‌ها عشق و هيجان اسلامي را بيدار مي‌كند؛ با نشان دادن حقيقت باقي و لايموت به انسان‌هاي بيچاره‌يي كه فانيان را پرستش مي‌كنند، تلاش مي‌كند نظرها را متوجه آن سو كند. او به رغم تعالي وظيفه‌اش، بنده‌يي با عزت و نيازمندي مستغني‌ست كه ی منحصراً به اعتبار بشر بودن ی و با ملاحظه مسؤوليت بندگي، خود را بيش از ديگران ناتوان مي‌بيند و داراي قصور و نقصان مي‌داند و در درگاه رحمت (حق) با عجز و فقر اظهار نياز كرده و براي انسانيت، رحمت و سعادت را طلب مي‌كند. آري، او مي‌گويد: "اگر ايمان كسي را نجات دهم جهنم نيز برايم گلستان مي‌شود." دوست و دشمن مي‌دانند كه او به شكستن بت غرور و انانيت نفس خويش بسنده نكرد و وظيفه‌يي چون از بين بردن بت‌هاي طبيعت پرستان را نيز از مسؤوليت‌هاي خود مي‌دانست.
تمام آن چه براي تبريك و تقدير بديع الزمان نوشته شده در راستاي همين معناست.
از مطالبي كه برخي روزنامه‌ها گاه و بي‌گاه منتشر مي‌كنند دانسته مي‌شود، كه حمله‌ي اكثر دشمنان دين و اسلام با بهانه‌هايي از پشت پرده صورت مي‌گيرد. آن‌ها به طور مستقيم عليه دين و اسلام كاري نمي‌كنند؛ آن‌ها مي‌كوشند خادمان دين و كساني را كه در اين راه متحمل هر نوع فداكاري مي‌شوند، نزد عامه مردم
— 33 —
بد جلوه دهند و محبت مردم را نسبت به آنان دريغ دارند؛ تا خدمت‌گزاران دين را در وضعيت عاطلي قرار دهند و مانع ظهور و ترقي دين گردند و موجب ترويج بي‌ايماني و بي‌اخلاقي شوند. اگر در دوره دمكراسي و دوره‌يي چون زمانه‌ي فعلي كه به آزادي‌هاي ديني اجازه داده مي‌شود، از كرسي نمايندگي ملت اعلام كنند "دين مُهلك است" به راحتي مي‌توان دانست، كه با دين‌داران و به‌ويژه با كساني كه به تحولات و پيشرفت‌هاي اسلامي خدمت مي‌كنند چگونه رفتار مي‌شود ...
قبلاً در ميان كساني كه استاد (بديع الزمان) و طلبه‌هاي نور را به دادگاه مي‌كشاندند افرادي يافت مي‌شدند كه تحت پوشش قانون، براساس ايدئولوژي‌هاي منفي، كينه شخصي و خواسته‌هاي افراطي خود عمل مي‌كردند؛ در حالي كه مي‌بايست به وظيفه خود عمل كنند با انواع تحقيرها و افتراها طوري به بديع الزمان و شاگردانش حمله مي‌كردند كه گويي خائنان به ملت و وطن را دستگير نموده‌اند. دادگاه حكم بي‌گناهي صادر مي‌كرد، اما برخي از آنان كه موظف به اجراي قانون بودند شايعه مي‌كردند كه سعيد نورسي به زودي اعدام مي‌شود؛ و از پخش چنين شايعاتي ابا نداشتند. ما با نگارش اين مطالب در پي سخن گفتن عليه آن‌ها نيستيم بلكه درصدد بيان حقيقت مي‌باشيم. شايد بسياري از آنان را در چنين كرده‌هايي بايد معذور داشت چرا كه اعمال مذكور را بالاجبار انجام داده‌اند. به هر حال اين نوع برخوردها اثبات مي‌كند كه در زمان محاكمه بديع الزمان و بردن او به دادگاه، بي‌دينان پنهان و كميته‌هاي گسترش فساد فعال بوده‌اند. آن‌ها چون از طريق دادگاه نتوانستند سعيد نورسي را محكوم كنند، مي‌بايست عليه او تبليغات دروغ و افتراهاي ظالمانه راه مي‌انداختند كه اين كارها را هم كردند. هر صاحب انصافي كه اين وضع را مشاهده مي‌كرد از اعتراف به اين‌كه او دين‌داري درست و انساني پيرو حقيقت است ابايي نداشت. لذا يكي از عوامل مهم انتشار مطالبي كه با ماهيت تقدير و تقريظ در خصوص بديع الزمان و رساله نور همواره و مصرّانه نگاشته شده همين است و نبايد مورد انتقاد قرار گيرد. كساني كه بديع الزمان و آثارش را به دقت مطالعه كرده‌اند با كمال امتنان زبان به تبريك و ثنا گشوده‌اند.
— 34 —
مخصوصاً كارشناسان و محاكمي كه درصدد محكوم نمودن سعيد نورسي بودند، پس از بررسي آثار و زندگاني او بر زيبايي و كمالاتي كه در آثارش مشهود بود صحه گذاشته‌اند. در چنين حالتي بايد پذيرفت كه نظر و بيان باهوش‌ترين و مستعدترين قشر مردم، و دارندگان عقل و دل كه از نيم قرن پيش تاكنون درباره سعيد نورسي و رساله نور اعلام شده و به تدريج عموميت يافته واقعاً تظاهر حقيقت بزرگي‌ست.
سؤال: مادام كه خداوند عليم است و دانستن و توجه او كفايت مي‌كند؛ و شخصيت‌هاي بزرگ اهل كمال همواره خود را پنهان داشته‌اند؛ و حقايق در جهان باقي با تمام وضوح، ظهور و بروز خواهد يافت، چرا و به چه دليل مزاياي رساله نور و اكرام و عنايت‌هاي الهي در اين خصوص فراوان بيان مي‌گردد؟ چرا موفقيت و كمالات خارق العاده‌يي كه در اثناي خدمت‌هاي قرآني نصيب سعيد نورسي شده بيان و منتشر مي‌شود؟ و چرا چنين تقريظ‌هايي در آخر بسياري از آن‌ها قرار داده شده؟
پاسخ: در اين باره پاسخ‌هاي قانع كننده‌يي در بعضي از نامه‌ها هست. اجمال مطلب چنين است: خدمتي كه بديع الزمان با انتشار رساله نور كرده است مستقيماً مربوط به قرآن مي‌شود، لذا مطالبي كه گفته شد براي نشر حقايق ايمان، تقويت باور مسلمانان و قوت بخشيدن به آن، در نتيجه تعالي دين اسلام، دفع هجوم فساد بر انگيز دشمنان دين، و اعلام اين نكته به عالم كه دين اسلام زبده و چكيده كمالات مادي و معنوي در ميان انسان‌هاست و براي اقناع قطعي همه (مخاطبان) بيان گرديده است. همان‌طور كه در بالا گفتيم مخالفان، چنان ناجوانمردانه حمله مي‌كرده‌اند كه سعيد نورسي براي اين‌كه در برابر معارضان بي‌شمار و دشمنان قوي و فراوان، به طلبه‌هاي ضعيف و فقير و اندك رساله نور نيروي معنوي دهد و به آنان شجاعت، و ثبات قدم و متانت ببخشد و از امدادهاي غيبي برخوردار نمايد، توجهات الهي مربوط به رساله‌ي نور و عنايت رباني ناظر بر
— 35 —
مقبوليت اين خدمت را بيان نموده و در برابر حملات ناجوانمردانه و تهمت‌هاي بي‌پايه و اساس مجبور به دفاع شده است.
بديع الزمان در نامه‌يي كه در "تاريخچه حيات" درج گرديده، مي‌گويد:
"من اعتراف مي‌كنم، كه به هيچ وجه لياقت آن را ندارم كه مَظهر چنين اثر مقبولي باشم، ليكن اين شأن و عادت قدرت الهي‌ست كه از دانه‌يي كوچك و بي‌اهميت درختي به بزرگي يك كوه بيافريند و اين امر دليل بر عظمت (حق) است. من با سوگند اطمينان مي‌دهم كه منظورم از تعريف رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. آفريننده مهربانم را صدها هزار بار سپاس كه اجازه نداد فردي از خود راضي باشم، عيوب و قصور نفسم را نشانم داد و موجب گرديد آرزويي براي پسند نفس اماره‌ام نزد ديگران برايم باقي نماند. كسي كه بر در گور به انتظار ايستاده است و نگاه رياكارانه‌يي به دنياي فاني پشت سرش دارد، مرتكب حماقتي ترحم بر انگيز و خسارتي هولناك مي‌شود. با چنين حالت روحي‌ست كه مزاياي رساله نور را از آن نظر كه فقط و فقط ترجمان حقايق ايماني‌ست و به قرآن تعلق دارد بيان مي‌كنم. حقايق و كمالات مندرج در "رساله نور" از آن من نيست؛ از آن قرآن است و از قرآن سرچشمه مي‌گيرد؛ مادام كه من فاني‌ام و خواهم رفت، بي‌ترديد چيزي و اثري را كه باقي خواهد بود نبايد وابسته به من دانست. آري، خواص خوشه‌هاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخه‌هاي خشك درخت مُو جستجو كرد. من هم در حكم همان شاخه خشكم."
آري، سعيد نورسي با رساله نور به مصاف بي‌دينان و جريان‌هاي مخالف اسلام رفت و در حالي كه در خدمت قرآني و ايماني نيازمند همكاري، تشويق و تأييد دولت و ملت بود با انواع افتراها و تهمت‌ها و تزويرها محكوم به زندان شد، آثارش را از بين بردند و براي اين‌كه مردم را از او دل‌سرد و نااميد كنند عليه‌اش انواع و اقسام سند سازي‌ها كردند، البته او براي اين‌كه مسلك حق خويش و خدمتي را كه صَرف عظمت قرآن و تعالي نبوّت حضرت پيامبر (ص) مي‌نمود، از تهمت‌ها مبرّا كند، مي‌بايست حقيقت را بيان كرده و از (عقايد) خويش دفاع نمايد. چنين بيان و دفاعي ممكن است بر فرض مثال از نظر كساني به عنوان يك نقص تلقي شود،
— 36 —
اما او براي استفاده و سعادت عموم مردم به تحمل ضررهاي شخصي راضي بود، لذا به تقدير و تشكر‌هايي كه درباره رساله نور بيان گرديده و منتشر شده مي‌بايست از اين منظر نگاه كرد؛ وگرنه ضرري براي خدمت خواهد بود. زمانه ما، زمانه حركت با انديشه‌هاي محدود نيست. بي‌دينان در تلاش‌اند مسلك مُضر، ايدئولوژي‌هاي منفي، و قهرمانان ساختگي (حتي دشمن با اسلام ) خود را ی با اين‌كه لياقتش را ندارند ی با انواع مدح و ثنا در معرض ديد مردم گذاشته و تشويق آنان را به دست آورند. نيازي نيست راه دور برويم؛ در حالي كه عاملان جريان هولناك الحاد كه جهان را به محاصره خود در آورده‌، به عنوان قهرمانان بزرگ معرفي مي‌شوند، به چه دليل مسلمانان نبايد دين حق‌شان را مورد تعريف و تمجيد قرار دهند؟ چرا كمالات و برتري دين‌شان را به گوش ديگران نرسانند و چرا اثري را كه آيينه قرآن است و به مقابله با جريان‌هاي بي‌دين زمانه مي‌پردازد و بزرگ‌ترين خدمت را به دين كرده است؛ هم‌چنين مؤلف محترم و متواضعش را ی كه با انواع ستم‌ها مواجه بوده ی تعريف و تمجيد نكنند؟ در حالي كه نوشته‌هاي مذكور موضوعات مجرد (بي‌ارتباط با هم) نيست، بلكه غالباً حقايقي از نوع دفاعيات است كه به عنوان پاسخ به تهمت‌ها و افتراها منتشر شده است.
زندگاني استاد از نظر خدمات كلي، دو مرحله بزرگ و جامع است:
مرحله اول: مرحله نخست زندگاني استاد شامل اين موارد مي‌باشد: تحصيلات او از زمان تولد به بعد، اقامت در شهر وان، عزيمت به استانبول، حيات سياسي، سياحت‌ها، شركت در جنگ جهاني، اسارت در روسيه، عضويت در دارالحكمة الاسلاميه در استانبول، خدمت در قواي ملي در استانبول، فعاليت در مجلس شورا، و مدتي بعد بازگشت به شهر وان و زندگي در انزوا ...
موارد مذكور كه تشكيل دهنده مرحله نخست زندگاني استاد است و هر يك نيز عرصه زندگي جداگانه‌يي‌ست، از نظر خدمت به ايمان و قرآن در حكم مقدمه‌ي مرحله دوم زندگاني او مي باشد، يعني در واقع اين مرحله آمادگي براي خدمت دوم و بزرگ اوست. اين دوره تا پنجاه سالگي استاد را در بر مي‌گيرد.
— 37 —
مرحله دوم: مرحله دوم زندگاني استاد از زماني آغاز مي‌شود كه در شهر وان در انزوا به سر مي‌برد و به غرب (تركيه) يعني ناحيه بارلا در شهر اسپارتا تبعيد شد؛ اين دوره، دوره ظهور و انتشار رساله نور است. دوره‌يي كه با بيش‌ترين اخلاص، بيش‌ترين فداكاري، بيش‌ترين صداقت، متانت، دقت و قناعت با رساله نور به خدمت ايماني و جهاد معنوي ديني پرداخت.
مرحله دوم زندگاني استاد مصادف است با فروپاشي خلافت عثماني كه در نتيجه جنگ جهاني رخ داد و استيلاي نظام كمونيستي بر نيمي از جهانيان، كه تمدن بشري را نابود كرد و مبارزه با اديان آسماني را اساس كار خود قرار داد و موجب وحشت و هراس جهانيان شد و كشور ما (تركيه) را نيز مورد تهديد قرار داد؛ دوره‌يي كه با خطر تخريب معنويات توسط كمونيست‌ها مواجه بوديم. اين دوره، براي ملتي كه هزار سال پرچم‌دار قرآن بوده و در طول قرن‌ها به اسلام خدمت كرده است دوره‌يي‌ست كه مي‌بايست به دقت مورد بررسي قرار گيرد.
استاد هنگام تأليف رساله نور بيان نموده است، كه اين آثار ی كه لمعات اعجاز آميز قرآن‌اند ی در ميان همه طوايف انساني ظهور و بروز خواهند يافت، مانع بي‌ديني در كشور خواهند شد و براي وطن و ملت نقش و وظيفه سدّ قرآني را خواهند داشت؛ خدمت رساله نور عموميت مي‌يابد، ملت ترك باز هم براي اسلام لشكري قهرمان و فداكار خواهد شد و مردم در آينده از انتشار رسمي رساله نور جانب‌داري كرده و اداره معارف به حقيقت قرآن خواهد آويخت؛ در نتيجه كشور از نظر مادي و معنوي پيشرفت خواهد نمود و اسلام قدرت بزرگي خواهد شد.
رساله نور يك پرچم و يك عنوان است. منظومه‌يي از حقايق قرآني‌ست كه در عصر حاضر ظهور يافته است. بيان اين حقيقت است كه ملت نجيب ما به اسلام كه انسانيت كبراست در آويخته و با روحي كاملاً تازه توأم با عشق و هيجاني نو به ايمان، بيدار شده است؛ معناي حميّت اسلامي‌ست كه در شرايط تحول يافته زندگي عصر حاضر در مقابل جهان بيني و نظامي جديد با تحكيم و تقويت ايمان فوران كرده است. اشارتي‌ست بر باليدن فداكاران سرافرازي كه بيدارند و قلب‌هاي‌شان مملو از ايمان و محبت نبوي‌ست و افتخار انتساب (به اسلام را)
— 38 —
دارند؛ اشاره به قهرمانيِ متناسب با گذشته اين ملت و اظهار ايمان و اخلاق متعالي‌اش است.
بديع الزمان رساله نور را تحت تأثير هيچ مقام و مشربي ننوشت و در انجام اين كار هيچ حس منفعت طلبي اعم از مادي و معنوي دخالت نداشته است. او مستقيماً به تفسير حقايق قرآن حكيم كه قابل استفاده عموم مردم است و عامه را خطاب قرار مي‌دهد پرداخت، و ترجمان و منعكس كننده حقايق مذكور شد. از آثاري كه تأليف كرده است همه مي‌توانند استفاده كنند. اين طور نيست كه خاص طايفه‌يي يا صنف خاصي باشد. كتاب حاضر (تاريخچه حيات) در زمانه فعلي نظر خوانندگان را متوجه رساله نور مي‌كند كه انوار حكمت قرآن است و نحوه استفاده از آن را نشان خواهد داد. سعيد نورسي نيز شخصيت و الگوي نمونه‌يي‌ست كه در راه خدمت به قرآن فداكارانه تلاش نموده، و به پيروي از سنت پيامبر (ص) پرداخته است.
از برخي نامه‌ها در تاريخچه حيات دانسته مي‌شود:
سعيد نورسي زماني در فلسفه بسيار پيش رفته سپس با ارشاد قرآن حكيم به حق و حقيقت نائل آمده است، و با آثار تأليفي خود، با دلايل عقلي ترديدها و شبهات كساني را كه با مشغول شدن به فن و فلسفه دچار شبهه شده بودند زايل كرد.
راه و مسلك رساله نور نسبت به احوال و روحيات، و شرايط زندگاني انسان امروز، سالم‌ترين، كوتاه‌ترين و فراگيرترين طريق قرآني‌ست. سراسر اين اثر بر علم و انديشه مبتني‌ست. براي افرادي كه در حيات اجتماعي خدمات مختلفي ارائه مي‌دهند داراي فايده‌يي بزرگ است. آنان كه رساله نور را مي‌خوانند و با درس گرفتن از آن تفكر ايماني كسب مي‌كنند وظيفه و مسلك دنيوي خويش را وسيله حيات اخروي و سعادت ابدي قرار مي‌دهند و به خوشبختي عظيمي مي‌رسند. روشنفكراني كه در عالم اسلام موفق به درك اين حقيقت بزرگ در اسلام شده‌اند، ترديدي نيست كه خدمت به دين حق را به عنوان سعادتي عظيم بر عهده خواهند گرفت و تلاش خواهند كرد در ميان كساني كه در جستجوي حقيقت‌اند و آن را نمي‌يابند نشر و گسترش دهند. آري، محصّل، استاد، نماينده مجلس يا هر كس
— 39 —
ديگري كه مسؤوليتي دارد مكلف به روشنگري در محيط كار خويش است. كساني كه در ارتباط با سعادت و سلامت و روشنگري و ارشاد يك ولايت يا يك كشور تكليفي بر عهده دارند بي‌ترديد مي‌بايست آگاهانه‌تر رفتار كنند. سعيد نورسي با رساله نور بزرگ‌ترين خدمت و نيكي را در حق اين ملت انجام داد. او در مقابل، حتي خواهان تشكر هم نبوده و نيست. هر چند نامه‌هايي متوجه اوست كه حاوي تعريف و تمجيدهاي عالي از شخص وي مي‌باشد. او اين قبيل نامه‌ها را از آن نظر كه علامتي‌ست بر استفاده خوانندگان از رساله نور، به حساب رساله نور مي‌گذارد. در حقيقت آن چه سعيد نورسي از اين ملت و از جوانان مي‌خواهد، اين است كه سعادت دنيوي و اخروي را با ايمان به دست آورند، لذا علاقمند است رساله نور را كه درس قرآن براي زمانه فعلي‌ست، اساس و مبنا قرار داده و در هر جا و در هر محيطي انتشارش دهند و حقايق ايماني‌اش را فرا بگيرند. او بارها هشدار و بشارت داده است كه تنها چاره براي مقابله با جريان‌هاي مخالف اين ملت و مملكت رساله نور است.
آنان كه مي‌خواهند خدمت و حركت و فعاليت‌هاي معطوف به رضاي الهي استاد را با مقاصد و اهداف ديگري تحليل كنند، بدانند كه فقط بي‌بصيرتي خود را نشان مي‌دهند.
سعادت حقيقي روح و ماهيت متعالي انسان فقط در راهي‌ست كه قرآن نشان مي‌دهد و در افقي‌ست كه رضاي الهي در آن مي‌درخشد. بديع الزمان با رساله نور اين راه و اين افق را به انسانيت نشان مي‌دهد و اعلام و اثبات مي‌كند كه ملحق شدن به قافله نوراني اصحاب صراط مستقيم براي انسان ضروري‌ست.
ما نيز با اثر حاضر كه عاجزانه نگاشته‌ايم در پي خدمتي هر چند كوچك به حقيقت مذكور بوديم. آن را بدان اميد كه مأخذي باشد براي سعادتمندان روشنفكر آينده، منتشر مي‌كنيم و آرزومنديم تاريخچه عميق و مفصل‌تري نگاشته شود.
" ‌وَ مِنَ اللَّهِ التَّوْفِيقُ‌" تهيه كنندگان
— 40 —

بخش اول

دوره نخست
بديع الزمان سعيد نورسي در سال ١٢٩٣ رومي (١٨٧٨ ميلادي/١٢٩٥ هجري قمري) در روستاي نورس از نواحي اسپاريط، شهرستان هيزان استان بيتليس به دنيا آمده است. نام پدرش ميرزا، و مادرش نوريه است. تا ٩ سالگي نزد پدر و مادرش ماند. در آن ايام حالتي روحي او را بر آن داشت تا توجه كند برادر بزرگش ملا عبدالله كه در حال تحصيل بود تا چه حد از علم نصيب مي‌برد. مشتاقانه به ملا عبدالله فكر مي‌نمود كه بر اثر تحصيل، به تدريج پيشرفت مي‌كرد و نسبت به دوستان بي‌سوادش در روستا صاحب مزيت مي‌شد. اين بود كه با علاقه‌يي وافر تصميم به تحصيل گرفت و راهي مدرسه ملا محمد امين افندي در روستاي "طاغ" در همان محدوده اسپاريط شد، اما مدت زيادي نتوانست در آن‌جا بماند. بر اساس حالات فطري، همواره درصدد مراقبت از عزت نفس‌اش بود
عزت نفس ياد شده كه در سنين خردسالي ملا سعيد مشاهده مي‌شد به دليل علاقه به نفس نبود. تقدير الهي ايجاب مي‌كرد يكي از خصلت‌هاي لازم بنده‌يي كه قرار بود در آينده به واسطه عنايت الهي مسؤوليت اعلاي كلمة الله را بر عهده داشته باشد و آن را به حق ايفا نمايد، يعني عزت علمي را به او عطا كند. احتمالاً ملا سعيد در آن زمان ماهيت و حكمت اين مطلب را نمي‌دانسته است، ليكن زمانه نشان داد عزت علمي از لوازم خدمت گسترده و عظيم رساله نور بوده است، رساله‌يي كه چون درختي با شكوه و پر شاخ و برگ مي‌باشد؛ و حضرت حق اين عزت را از همان سال‌هاي خردسالي چون هسته‌يي خُرد در روح ملا سعيد قرار داده بود.
حتي تحمل مختصر سخنان آمرانه را نيز نداشت؛ اين وضع موجب شد مدرسه را رها كند.
— 41 —
دوباره به نورس بازگشت. در نورس مدرسه‌يي نبود و او درس خود را نزد برادر بزرگش كه هفته‌يي يك‌بار براي ديدار با خانواده مي‌آمد، ادامه داد. مدتي بعد به روستاي "پيرميس" و پس از آن نيز به ييلاق شيخِ شهرستان هيزان رفت.
در آن‌جا نيز عدم تحمل در برابر تحكم موجب شد نتواند هم‌نشيني با چهار طلبه را ادامه دهد. چهار طلبه مذكور دست به يكي كرده، همواره او را آزار مي‌دادند. سعيد روزي نزد جناب شيخ سيد نور محمد رفت و با اظهار عجز بدون آن‌كه از دوستانش گلايه كند گفت:
جناب شيخ! به اينان بگوييد هنگام زد و خورد با من چهار نفري نيايند؛ دو نفر دو نفر بيايند.
سيد نور محمد با خشنودي از رادمردي سعيد فرمود:
تو طلبه من هستي. كسي نمي‌تواند با تو كاري داشته باشد!
بعد از اين قضيه بود كه سعيد به "طلبه شيخ" معروف شد. او پس از مدتي اقامت در آن‌جا همراه برادرش ملا عبدالله به روستاي نورشين رفت. تابستان بود؛ لذا همراه اهالي و طلاب راه ييلاق شيخان را در پيش گرفت. در آن‌جا روزي با برادرش ملا عبدالله گلاويز مي‌شود. محمد امين افندي مُدرس مدرسه " طاغي" با دخالت در موضوع خطاب به سعيد كوچك مي‌گويد:
چرا حرف برادرت را گوش نمي‌كني؟
مدرسه‌يي كه در آن بودند به جناب شيخ عبدالرحمن كه فرد مشهوري بود تعلق داشت، براي همين به استاد چنين پاسخ داد:
به لحاظ اقامت در اين تكيه (خانقاه) شما هم مانند من طلبه هستيد، لذا حق استادي در اين‌جا را نداريد. آن‌گاه از جنگل انبوهي كه هر كس در روشنايي روز به سختي از آن عبور مي‌كرد شبانه به روستاي نورشين رفت.
بر اساس يكي از خصوصيات مدارس (ديني) در شرق آناتولي عالمي كه موفق به كسب اجازه نامه شده بود مي‌توانست در هر روستايي كه بخواهد براي رضاي خدا مدرسه‌يي تأسيس كند. نيازهاي طلاب را صاحب مدرسه در صورت توانايي بر آورده مي‌كرد؛ وگرنه توسط مردم تأمين مي‌شد. استاد رايگان درس مي‌داد و
— 42 —
تأمين معيشت و مايحتاج طلبه‌ها بر عهده مردم بود. در بين آنان فقط ملا سعيد بود كه به هيچ وجه زكات نمي‌گرفت، زكات يا هر وجه ديگري را كه اثري از منت ديگران در آن بود به طور قطع نمي‌پذيرفت.
دليل و حكمت اين كه زكات و صدقه و هيچ چيز بلاعوضي را نمي‌گرفت، در مكتوب دوم و ساير رسايل رساله نور بيان شده است. آري، براي اين كه ملا سعيد بتواند در آينده و با رساله نور مسؤوليت خدمت ايماني را با كمال اخلاص به انجام برساند و اصولاً چنين خدمتي پا به عرصه وجود بگذارد، چكيده و اجمالي از اين قاعده قدسي كه "در مقابل خدمت اخروي نبايد چيزي درخواست كرد" به واسطه رحمت الهي در همان خردسالي در روحش قرار داده شده بود.
بعد از مدتي اقامت در نورشين، به هيزان بازگشت، آن‌گاه با ترك مدرسه، نزد پدر خود رفت و تا بهار در آن‌جا ماند. در آن ايام خواب ديد: "قيامت برپا شده، كائنات از نو بر پا شده و ملا سعيد به اين فكر مي‌كند كه چگونه مي‌تواند پيامبر(ص) را زيارت كند. سرانجام به اين فكر مي‌افتد كه بر سر پل صراط رفته، همان‌جا بماند. مي‌گويد: همه از روي اين پل عبور مي‌كنند و خوب است من در اين‌جا منتظر بمانم. سر پل مي‌رود و در آن‌جا همه پيامبران عظام را يك به يك زيارت مي‌كند و بعد از زيارت پيامبر اسلام بيدار مي‌شود."
با فيضي كه از اين رؤيا كسب كرده بود، شوق قابل توجهي به تحصيل علم در وجودش ايجاد شد.
حقيقتي كه در رؤياي مذكور مظهر آن قرار گرفت و در تاريخچه حيات سعيد نورسي نوشته نشده و ما بعدها به آن پي برديم چنين است: ملا سعيد از پيامبر (ص) طلب علم مي‌كند و رسول اكرم (ص) به او بشارت مي‌دهد به شرط اين‌كه از هيچ يك از امتش سؤال نكند، علم قرآن به او تعليم داده خواهد شد. اين حقيقت درست به همين شكل در زندگي سعيد نورسي تحقق يافته است. او در سنين نوجواني به عنوان علامه عصر شهرت يافت، و اين در حالي بود كه از هيچ كس سؤالي نپرسيده و به همه سؤال‌هايي كه از او پرسيده مي‌شد، پاسخ مي‌داد.
از پدرش اجازه مي‌گيرد و براي تحصيل به "آرواس" مي‌رود. ملا محمد امين افندي مشهور كه مدرس آن‌جا بود درس دادن به او را در شأن خود ندانست و به يكي از طلبه‌هايش توصيه كرد اين كار را بكند. قبول اين موضوع براي سعيد سنگين آمد. يك روز هنگامي كه اين مدرس مشهور در مسجد مشغول تدريس بود ملا سعيد به اعتراض گفت:
استاد اين طور كه شما مي‌گوييد نيست! و به يادش آورد كه درس دادن به او را دون شأن خود دانسته بود. بعد از مدتي اقامت در آن‌جا به مدرسه
— 43 —
"ميرحسن ولي" مي‌رود. در آن‌جا نيز وقتي دانست اهميت ندادن به طلبه‌هاي تازه وارد و جديد از عادات متداول‌شان است، هفت كتاب درسي را كه مي‌بايست به ترتيب مي‌خواند رها كرد و گفت كتاب هشتم را مطالعه مي‌كند.
چند روز بعد به قصبه "وصطان" رفت اما در آن‌جا نيز براي اين‌كه آب و هوايي عوض كند، فقط يك ماه ماند. بالاخره در همراهي با شخصي به نام "ملا محمد" به سمت بايزيد از توابع استان ارضروم حركت كرد. او تحصيل حقيقي خود را از اين تاريخ شروع مي‌كند. تا آن زمان هميشه با مبادي صرف و نحو مشغول شده و تا كتاب "اظهار" پيش رفته بود. تحصيل جدي و حقيقي‌اش را در بايزيد حدود سه ماه نزد "جناب شيخ محمد جلالي" ادامه داد، اما بسيار عجيب است كه (در همين مدت اندك) براساس اصول درسي در شرق آناتولي همه كتاب‌هاي درسي از "ملا جامي"
شرحي كه توسط عبدالرحمن جامي بر كتاب الكافيه‌ي ابن حاجب نوشته شد، اما به نام مؤلفش شهرت يافت.م.
تا به آخر را به اتمام رساند، البته از هر كتاب هم نهايتاً موفق شد يك يا دو درس يا حداكثر ده درس را بخواند؛ باقي آن‌ها را رها كرد. وقتي استادش جناب شيخ محمد جلالي دليل اين كار را از او پرسيد ملا سعيد در پاسخ گفت:
من قادر به مطالعه و درك اين همه كتاب نيستم، اما اين كتاب‌ها چون جعبه جواهري هستند كه كليدشان در دست شماست، من فقط خواهشم اين است نشانم دهيد كه در اين جعبه چه چيزهايي هست؛ يعني مي‌خواهم بدانم اين كتاب‌ها درباره‌ي چه چيز بحث مي‌كنند، تا درخصوص آن‌چه با طبعم سازگار است، كار كنم.
منظورش اين بود كه انديشه اصلاح و تجدد را كه ذاتاً در درونش بود در اصول مدرسه نشان دهد و (حركتي بر اساس) تجدد ايجاد نموده و زمان خود را با شروح و حواشي ضايع نكند.
مشاهده مي شود كه سعيد نورسي در عرصه علم كلام با اثر خود "رساله نور" كه تأليف آن بيست و سه سال به درازا كشيد و متشكل از "١٣٠ كتاب" است، حركتي تجدد خواهانه ايجاد نمود. او دانشي را كه تحصيلش نيازمند پانزده سال زمان بود در سه ماه فرا گرفت و اين اشارتي غيبي‌ست كه "زماني خواهد آمد كه براي تحصيل علم ايمان نه در پانزده سال كه در يك سال هم مدرسه‌يي يافت نشود. در آن زمان تفسير قرآني ظهور خواهد يافت كه درس‌هاي پانزده ساله را در پانزده هفته به مشتاقان مي‌آموزد و سعيد در خدمت آن خواهد بود." و اين امر به صورت كاملاً آشكاري مشاهده گرديد. دروس حقايق ايمان را در فاصله‌ي زمانيِ سخت سي ساله و با وجود هجوم گسترده كميته‌هاي مخفي الحاد و فساد در صدها هزار نسخه همه جا منتشر و توزيع كردند؛ و اين درس‌هاي جديد قرآن به همت هزاران قلم، بي‌آن كه نيازي به چاپ‌خانه باشد انتشار يافت و وسيله‌يي براي تقويت ايمان ميليون‌ها نفر گرديد. فعاليت رساله نور در آناتولي، خدمات ايماني و دروس عالي و معقول اين اثر نظر و توجه همه را جلب نمود. حضرت حق از طريق دادگاه‌ها و بررسي‌هاي (قضايي) كاري كرد رساله نور توسط دولتيان و اهل سياست هم خوانده شود، و بين تحصيل كرده‌ها نيز انتشار يابد. شمار فداكاران جوان اسلام و ايمان افزايش يافت. يكي از نتايج بزرگ اين امر توقف و عقب نشيني هجوم كفر مطلق و ضلالت بود، هم‌چنين در جاي جاي وطن جريان‌هايي به نفع دين سر بر آوردند. رساله نور به اين ترتيب به اذن الهي فجر صادق سعادت اسلامي را كه براي انسانيت و عالم اسلام در حال طلوع بود به نمايش گذاشت. " الحمد لله رب العالمين ".
بدين ترتيب علوم و فنوني را كه تحصيل‌شان بيست سال
— 44 —
زمان مي‌برد به طور خلاصه و فشرده در سه ماه فرا گرفته و به اتمام رسانده بود، لذا در پاسخ به اساتيدش كه پرسيده بودند: كدام علم با طبع‌ات موافق است؟ گفته بود:
بين اين علوم نمي‌توانم تمايزي قايل شوم، يا همه آن‌ها را مي‌دانم يا هيچ كدام‌شان را نمي‌دانم.
او هر كتابي را كه به دست مي‌گرفت مطالبش را مي‌فهميد. دويست صفحه از كتاب‌هابزرمانند "جمع الجوامع"، "شرح المواقف"، و "ابن الحجر" را در بيست و چهار ساعت و با شرط اين‌كه خود بفهمد، مطالعه مي‌كرد. چنان در علم غرق شده بود كه به نظر مي‌رسيد هيچ ارتباطي با حيات دنيوي ندارد. به هر سؤالي كه در خصوص هر علمي از او پرسيده مي‌شد، بي‌درنگ و بي‌هيچ ترديدي پاسخ مي‌داد.
نگاهي كوتاه به زندگاني سعيد نورسي در زمان ياد شده
اولاً: سعيد نورسي در ابتدا شروع به سلوك بر اساس مسلك حكماي اشراقي كرد و به زهد و رياضت پرداخت. حكيمان اشراقي به موجب قانون تدريجي، وجود خويش را به رياضت عادت مي‌دادند، اما او بدون رعايت تدريج، به يك‌باره به رياضت پرداخت، لذا به مرور تحمل امر برايش دشوار شد و وجودش رو به ضعف نهاد. در سه روز فقط تكه‌يي نان مي‌خورد. علماي اشراقي معتقد بودند "رياضت در
— 45 —
گشايش فكر مؤثر است." و او در اين مسير تلاش مي‌كرد و مي‌گفت مانند آن‌ها عمل خواهم كرد.
ثانياً: براساس قاعده
دَعْ مَا يُرِيبُكَ إلَى مَا لَا يُرِيبُكَ
هر آن‌چه مورد ترديدت هست را رها كن و آن‌چه در آن ترديدي نيست را بگير.
كه در احياء العلوم "امام غزالي" درباره تصوف آمده است، زماني حتي خوردن نان را هم ترك كرد و به گياه‌خواري پرداخت.
ثالثاً: به ندرت سخن مي‌گفت. وارد بارگاه و مقبره "جناب ملا احمد خاني" از اديبان نابغه كُرد مي‌شد و در حالي كه ديگران روزها نيز با ترس و واهمه واردش مي‌شدند، گاهي شب‌ها نيز در آن‌جا مي‌ماند، به همين دليل اهالي مي‌گفتند: "بديع الزمان مظهر فيض جناب احمد خاني شده است." و اين حال را دليل بر كرامت او مي‌دانستند. سعيد نورسي در آن ايام ١٣ يا ١٤ ساله بوده است. آن‌گاه تصميم گرفت با علماي شناخته شده و ممتاز ديدار كند، لذا از استادش اجازه خواست تا براي ديدار به بغداد برود. لباس درويشان بر تن كرد. با مسير عادي كاري نداشت و شب‌ها كوه و جنگل را طي مي‌كرد؛ تا اين‌كه به شهر بيتليس رسيد. در آن‌جا نزد "جناب شيخ محمد امين افندي" رفت و مدت دو روز در درس‌هايش شركت كرد. شيخ به او پيشنهاد كرد لباس مدرّسان بر تن كند. ملا سعيد گفت:
من هنوز به سن بلوغ نرسيده‌ام و فكر مي‌كنم لباس مُدرّسي محترم، شايسته من نباشد، منِ نوجوان چگونه مي‌توانم لباس اساتيد بر تن كنم." به اين ترتيب پيشنهاد او را نپذيرفت، سپس نزد برادرش در شيروان رفت. در آن‌جا در اولين ديدار با برادر بزرگ‌ترش گفتگوي كوتاهي به شرح زير انجام شد:
ملا عبدالله: بعد از آن‌كه شما رفتيد من كتاب شرح شمسي را تمام كردم؛ حالا چه مي‌خوانيد؟
بديع الزمان: من هشتاد كتاب خواندم.
ملا عبدالله: يعني چه؟
— 46 —
بديع الزمان: همه كتاب‌هايي را كه بايد خوانده مي‌شد، خوانده‌ام. حتي كتاب‌هايي را كه مطالعه آن‌ها متداول نيست، خوانده‌ام.
ملا عبدالله: پس بگذار امتحانت كنم!
بديع الزمان: آماده‌ام؛ هر چه مي‌خواهيد بپرسيد ...
ملا عبدالله برادرش را امتحان مي‌كند. آن‌گاه با تقدير شايستگي علمي او، در حالي كه هشت ماه پيش ملا سعيد شاگردش بود او را به استادي مي‌پذيرد و دور از چشم طلبه‌هايش شروع به درس گرفتن از برادر كوچك خود مي‌كند. بي‌شك كاري نمي‌كرد كه ديگران بفهمند برادرش كه قبلاً شاگردش بوده حالا استاد او شده است. بالاخره طلبه‌ها مخفيانه و با نگاه كردن از سوراخ كليد در مي‌يابند كه ملا عبدالله نزد ملا سعيد درس مي‌خواند. شگفت زده موضوع را سؤال مي‌كنند و ملا عبدالله در پاسخ به آن‌ها مي‌گويد:
براي جلوگيري از چشم خوردن، من به او درس مي‌دهم. و طلبه‌ها را فريب مي‌دهد.
بعد از مدتي اقامت نزد ملا عبدالله، به شهر سي‌يرت مي‌رود و وارد مدرسه "ملا فتح الله افندي" مي‌شود. ملا فتح الله به ملا سعيد مي‌گويد:
سال گذشته سيوطي مي‌خوانديد؛ امسال كتاب ملا جامي را مطالعه مي‌كنيد؟
بديع الزمان مي‌گويد: "آن را تمام كردم."
ملا فتح الله نام هر كتابي را كه مي‌برد، ملا سعيد در پاسخ مي‌گفت تمام كرده‌ام. ملا فتح الله تعجب مي‌كند. او نمي‌توانست باور كند كه مطالعه اين تعداد كتاب آن هم در زماني اندك به پايان رسيده باشد. شگفت زده مي‌پرسد:
سال گذشته ديوانه بودي؛ امسال هم ديوانه‌يي؟
بديع الزمان: انسان براي شكسته نفسي در برابر ديگران ممكن است، حقيقت را كتمان كند، اما در مقابل استاد كه از پدر نيز محترم‌تر است نمي‌تواند جز حقيقت محض چيزي بگويد، اگر اراده بفرماييد مي‌توانيد از كتاب‌هايي كه گفتم، امتحانم كنيد.
— 47 —
ملا فتح الله از هر كتابي كه مي‌پرسد، ملا سعيد به نيكويي پاسخ مي‌دهد.
پس از اين ماجرا شخصي به نام "ملا علي سوران" كه شاهد اين گفتگو بود و يك سال پيش، سمت استادي استاد ملا سعيد را داشت، شروع به درس گرفتن از بديع الزمان مي‌كند.
ملا فتح الله مي‌گويد: بسيار خوب هوش خارق العاده‌يي داريد، اما مي‌خواهم بدانم قوّت حافظه‌تان چگونه است؟ آيا با دو بار مطالعه‌ي چند سطر از مقامات حريري مي‌توانيد آن را حفظ كنيد؟ و كتاب را به ملاسعيد مي‌دهد.
ملا سعيد كتاب را مي‌گيرد و با خواندن يك برگ از آن، آن را حفظ مي‌كند و براي ملا فتح الله از بر مي‌خواند.
ملا فتح الله با گفتن اين‌كه جمع هوش و حافظه در حد افراط در كسي، امر بسيار نادري‌ست، متحير مي‌شود.
بديع الزمان هنگامي كه در آن‌جا اقامت داشت، هر روز يكي دو ساعت به مطالعه كتاب "جمع الجوامع" مي‌پرداخت و آن را در يك هفته حفظ كرد، لذا ملا فتح الله اين عبارت را بيان كرد و بر كتاب نگاشت:
قَدْ جَمَعَ فِي حِفْظِهِ جَمْعُ الجَوَامِعِ جَمِيعَهُ فِي جُمْعَةٍ.
تمام مطالب كتاب "جمع الجوامع" را در يك هفته در ذهن‌اش حفظ كرده است.م.
اين خبر در شهر سي‌يرت پخش مي‌شود و ملا فتح الله با مدح فراوان ملا سعيد به علماي شهر مي‌گويد:
طلبه بسيار جواني به مدرسه ما آمده است، هر سؤالي كه از او پرسيدم بي‌درنگ پاسخ داد، در اين سن و سال حيران هوش و فضل و دانشش شدم.
علما در جايي گرد هم مي‌آيند و بديع الزمان را دعوت مي‌كنند. بديع الزمان در حالي كه به همه سؤالات منتخب آنان بي‌درنگ پاسخ مي‌داد، به چهره ملا فتح الله نگاه مي‌كرد، گويي در حال نگاه كردن به كتاب است و با مطالعه آن، پاسخ حضار را مي‌دهد. عالمان حاضر در جلسه با ديدن اين وضع، قبول كردند كه بديع الزمان، جوان خارق العاده‌يي است؛ لذا فضل و دانش او را تقدير كردند. خبر اين
— 48 —
موضوع نيز در گوشه و كنار شنيده مي‌شود. اهالي در حد "ولي الله" به او مي‌نگرند و احترام مي‌گذارند. اين وضع رقابت تعدادي از علما و طلاب درجه دوم را افزايش مي‌دهد. تعدادي از طلبه‌هاي جوان بي‌تجربه وقتي ديدند از نظر علمي قادر به شكست بديع الزمان نيستند مي‌خواهند با ضرب و شتم او را ساكت كنند. اهالي شهر سي‌يرت كه از موضوع باخبر شده بودند به حمايت او شتافتند. چون نزد مردم موقعيت والايي داشت او را از دست معارضان نجات داده و در اتاقي ساكن كردند، اما بديع الزمان به دليل علاقه فراواني كه به مسلك علمي داشت و براي اين‌كه طلاب و اهل علمي كه معارضش بودند به دست جاهلان نيفتند از اتاق بيرون آمد و گفت اگر به دست معارضان كشته هم بشود راضي نيست جاهلان در كار اهل علم دخالت كنند، لذا براي از بين بردن اين اختلاف به طلبه‌هاي مذكور گفت:
مرا بكشيد اما از حيثيت علم دفاع كنيد. اين بود كه هيچ يك از طلاب به او حمله نكرد و اختلاف مذكور سرانجام حل شد. والي شهر ملا سعيد را توسط يك ژاندارم نزد خود دعوت كرد، تا به اين ترتيب از او حفاظت كند، به او اطلاع داد كه طلبه‌هاي مذكور را تبعيد مي‌كند.
بديع الزمان به ژاندارم گفت: "ما طلبه هستيم؛ با هم زد و خورد هم كه بكنيم؛ بالاخره آشتي خواهيم كرد، لذا چون نمي‌خواهم كسي بيرون از مسلك‌مان در اين كار دخالت كند، نمي‌آيم؛ و خطا هم از من بوده است."
در آن ايام پانزده شانزده سال داشت، اما به لحاظ جسماني بسيار چالاك و ورزيده بود. از او با نام "سعيد مشهور" ياد مي‌كردند. در سي‌يرت اعلام كرده بود كه براي مبارزه با همه دوستانش آمادگي دارد. گفته بود، به همه سؤال‌هايي كه از او پرسيده شود، پاسخ مي‌دهد و هيچ سؤالي هم نمي‌كند. او دوباره به شهر بيتليس رفت. در آن‌جا مطلع شد بين عالمان و طلاب از خاندان يكي دو شيخ اختلاف و كشمكش وجود دارد. به آن‌ها هشدار داد، سخناني كه باعث فساد مي‌شوند مخصوصاً غيبت، مناسبتي با اسلام ندارد. شكايت او را نزد شيخ امين افندي بردند.
— 49 —
شيخ امين نيز گفت: "سن و سال او هنوز كم است و قابل خطاب نمي‌باشد." وقتي اين مطلب را به ملا سعيد اطلاع دادند، چون ذاتاً تحمل چنين سخناني را نداشت به حضور شيخ امين افندي رفت، دستانش را بوسيد و گفت:
استاد! مرا امتحان كنيد؛ علاقمندم نشان دهم كه قابل خطاب هستم.
شيخ امين افندي نيز شانزده سؤال از علوم مختلف و دشوارترين مسايل را انتخاب مي‌كند و از او مي‌پرسد. ملا سعيد بعد از اين‌كه پاسخ همه سؤال‌ها را داد به مسجد قريش رفت و شروع به وعظ و اندرز مردم نمود. قسمي از مردم شهر به طرفداري از ملا سعيد و قسمي ديگر به حمايت از شيخ امين افندي بر مي‌خيزند، لذا والي شهر براي ممانعت از اتفاقات ناگوار، بديع الزمان را از شهر اخراج مي‌كند. او اين بار به شيروان مي‌رود. اساساً اين قبيل افراد ممتاز مخالفان فراواني دارند، به ويژه برخي به ظاهر عالم كه در مناظره‌هاي علمي از او شكست مي‌خوردند براي تحقير ملا سعيد پيش مردم، با تمام توان مي‌كوشيدند، و ديگران را وا مي‌داشتند درباره خصوصيات او تجسس كنند. يك روز به هر دليلي نماز صبحش قضا شده بود. مخالفانش وقتي از اين موضوع مطلع شدند بين مردم شايع كردند كه "ملا سعيد نماز را ترك كرده است." از ملا سعيد سؤال شد:
چرا همه چنين چيزي را نقل مي‌كنند؟
ملا سعيد پاسخ داد:
آري، مطلب بي‌اساس در عالم به سرعت پخش نمي‌شود. خطا از من است. به همين دليل با دو مجازات مواجه شدم، اول عتاب خداوند؛ و ديگري سرزنش مردم. دليل اصلي اين امر نيز آن بود كه ذكر شريفي را كه عادت كرده بودم هر شب بگويم ترك كردم، لذا روح مردم با اين‌كه از اين حقيقت باخبر شده، اما پي به تمام آن نبرده، نامش را ندانسته و خطاي مرا چنين نامگذاري كرده است.
زماني كه در شيروان بود، فردي از اطراف شهر سي‌يرت نزد او آمد و گفت:
قربان، فرد كم سن و سالي به سي‌يرت آمده؛ چهارده پانزده ساله است؛ در بحث‌ها تمام علما را مغلوب كرده است؛ آمده‌ام شما را براي شكست دادنش به شهرمان دعوت كنم.
— 50 —
ملا سعيد دعوت مذكور را مي‌پذيرد و براي رفتن به سي‌يرت آماده مي‌شود. به راه مي‌افتند. دو ساعت از حركت‌شان گذشته بود كه اوصاف و قيافه آن استاد كم سن و سال را از او مي‌پرسد. آن فرد پاسخ مي‌دهد:
قربان، اسمش را نمي‌دانم، اما اول كه آمد سر و وضع درويشي داشت و پوستيني بر دوشش بود، تا اين‌كه لباس طلاب بر تن كرد و همه علما را در بحث‌ها و مناظره‌ها شكست داد.
بديع الزمان با شنيدن اين مطلب دانست كه موضوع مربوط به خودش است و رويدادهاي سال گذشته اينك در روستاهاي اطراف بر سر زبان‌هاست؛ لذا بر مي‌گردد و دعوت مذكور را قبول نمي‌كند.
سرانجام به قصبه تيللو از توابع شهر سي‌يرت رفت. در بارگاه و تربت فردي مشهور مقيم شد. در آن‌جا به طور خارق العاده‌يي مطالب كتاب "القاموس المحيط" را تا باب السّين حفظ نمود. وقتي دليل حفظ كردن مطالب قاموس را از او پرسيدند گفت:
قاموس مي‌نويسد كه "هر كلمه چند معنا دارد، من هم در نظر دارم قاموسي بنويسم و نشان دهم، براي هر معنا چند كلمه وجود دارد." زماني كه در بارگاه و تربت مذكور مقيم بود برادر كوچك‌ترش "محمد" برايش غذا مي‌آورد، اما او دانه‌هايي را كه در غذا بود به مورچه‌ها مي‌داد و نان را با آب غذا مخلوط مي‌كرد و مي‌خورد و قناعت مي‌نمود. وقتي از او پرسيدند:
چرا دانه‌ها را به مورچه‌ها مي‌دهي؟
گفت: چون ديدم حيات اجتماعي دارند، فوق العاده وظيفه شناس‌اند و به سختي در تلاش‌اند، خواستم با دادن پاداش به خاطر علاقمند بودنشان به جمهوريت ياري‌شان كرده باشم.
در سال ١٩٣٥ در دادگاه جرايم سنگين اسكي‌شهير در پاسخ به اين سؤال كه "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" مي‌گويد: "تاريخچه حياتي را كه از من در دست داريد نشان مي‌دهد، به جز رييس دادگاه اسكي شهير، هيچ كدام از شما به دنيا نيامده بوديد، كه من جمهوري خواهي متدين بودم." آن‌گاه موضوع مورچه‌ها را كه نقل آن گذشت برايشان مي‌گويد و اضافه مي‌كند: "خلفاي راشدين، هم خليفه بودند هم رييس جمهور. صديق اكبر براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بود، البته نه رييس جمهوري كه اسم و رسمي بي‌معنا باشد، آنان رؤساي (سيستم) جمهوريتي بودند كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود."
— 51 —
در تيللو شبي جناب شيخ عبدالقادر گيلاني (قدس) را در خواب ديد. جناب گيلاني خطاب به بديع الزمان مي‌گويد:
ملا سعيد! نزد مصطفي پاشا رييس عشيره ميران برويد و او را به طريق هدايت دعوت كنيد، و به او توصيه كنيد دست از ظلم و ستم بر دارد و به نماز و امر به معروف بپردازد ... اگر چنين نكرد او را بكُشيد.
ملا سعيد با ديدن اين خواب، بي‌درنگ آماده مي‌شود و از تيللو به سوي عشيره ميران به راه مي‌افتد. مستقيم به چادر مصطفي پاشا مي‌رود. چون پاشا در آن‌جا نبود كمي استراحت مي‌كند. بعد از مدتي مصطفي پاشا وارد مي‌شود. همه كساني كه آن‌جا بودند بر مي‌خيزند، اما ملا سعيد از جايش تكان نمي‌خورد. اين امر توجه پاشا را جلب مي‌كند، لذا از فتاح بيگ يكي از سرداران عشيرت هويت او را سؤال مي‌كند. فتاح بيگ مي‌گويد، كه ملا سعيد مشهور است. اين در حالي بود كه پاشا به هيچ وجه از روحانيون و علما دل خوشي نداشت. بي‌ترديد بيش‌تر عصباني مي‌شود، اما به روي خود نمي‌آورد. از ملا سعيد دليل آمدنش را مي‌پرسد و او پاسخ مي‌دهد:
براي هدايت تو آمده‌ام. يا دست از ظلم بر مي‌داري و نمازت را مي‌خواني، و يا تو را مي‌كُشم. پاشا غضبناك بيرون مي‌رود، قدمي مي‌زند و دوباره به چادر مي‌آيد و مجدداً از ملا سعيد مي‌پرسد كه به چه دليل آمده است.
ملا سعيد مي گويد: گفتم؛ براي همان چيزي كه گفتم، آمده‌ام.
پاشا به شمشير سعيد كه از ديرك چادر آويخته شده بود اشاره مي‌كند و مي‌گويد:
با اين شمشير كثيف مي‌خواهي مرا بكشي؟
بديع الزمان پاسخ مي‌دهد:
شمشير نيست كه مي‌بُرد، دست مي‌بُرد.
مصطفي پاشا دوباره بيرون مي‌رود و پس از مدت كمي وارد چادر مي‌شود. به بديع الزمان مي‌گويد:
— 52 —
من روحانيون زيادي در جزيره منطقه‌يي در تركيه بين رودهاي دجله و فرات.م. دارم، اگر بتواني همه آن‌ها را در بحث و مناظره شكست بدهي آن‌چه را كه گفتي انجام مي‌دهم؛ در غير اين صورت تو را به فرات خواهم انداخت.
ملا سعيد:
نه شكست دادن همه علما كار من است و نه تو مي‌تواني مرا به فرات بيندازي، اما اگر توانستم پاسخ علما را بدهم يك چيز از تو خواهم خواست، آن هم يك تفنگ ماوزر است؛ تا اگر به عهدت وفا نكردي، تو را با همان تفنگ بُكشم.
او بعد از اين گفتگو همراه پاشا سوار بر اسب به جزيره مي‌رود. پاشا در راه به هيچ وجه با ملا سعيد صحبت نمي‌كند. وقتي به جايي كه باني خاني ناميده مي‌شد، رسيدند ملا سعيد بر اثر خستگي كمي مي‌خوابد. به محض اين‌كه بيدار مي‌شود، همه علماي جزيره را بالاي سر خود در حالي مي‌بيند كه كتاب به دست منتظرند. پس از آشنايي مختصري چاي مي‌آورند. علماي جزيره چون از شهرت ملا سعيد مطلع بودند مبهوت و حيران، نوشيدن چاي را فراموش كرده، منتظر سؤال ملا سعيد ماندند، اما ملا سعيد بعد از نوشيدن چاي ، چاي يكي دو نفر ديگر از علماي كنار خود را هم مي‌نوشد و آن‌ها متوجه نمي‌شوند. مصطفي پاشا به روحانيون مي‌گويد:
من بي‌سوادم، اما از همين حالا مي‌دانم كه در بحث با ملا سعيد شكست خواهيد خورد، چون مي‌بينم چنان غرق فكر و انديشه شده‌ايد كه نوشيدن چاي تان را فراموش كرديد، و ملا سعيد علاوه بر چاي خود يكي دو ليوان هم از چاي شما نوشيد.
پس از آن كه باز هم كمي سر به سرشان گذاشت؛ ملا سعيد خطاب به علما گفت:
حضرات محترم! حقير عهد كرده‌ام از هيچ كس چيزي نپرسم، لذا منتظر سؤالات شما هستم.
— 53 —
علماي حاضر در جلسه حدود چهل سؤال مي‌پرسند. ملا سعيد پاسخ همه سؤال‌ها را مي‌دهد، اما به هر دليلي كه بود به يكي از سؤال‌ها پاسخ اشتباه مي‌دهد، با اين حال مخاطبان پاسخ مذكور را هم درست پنداشته، و تأييد مي‌كنند. در پايان جلسه ملا سعيد مطلب را به ياد مي آورد، و از پي شان مي‌دود و به آن‌ها مي‌گويد:
"بايد ببخشيد، به يكي از سؤال‌ها پاسخ غلط دادم و شما متوجه نشديد." آن‌گاه پاسخ آن سؤال را تصحيح مي‌كند.
روحانيون مي‌گويند:
اينك ما را در بحث كاملاً شكست داديد.
سپس تعدادي از آن‌ها نزد ملا سعيد مي‌آيند تا از او درس بگيرند. از آن پس نيز مصطفي پاشا تفنگ ماوزري را كه قولش را داده بود به بديع الزمان اهدا كرده و شروع به خواندن نماز مي‌كند.
ملا سعيد همان قدر كه در مسايل علمي استعداد خارق العاده‌يي داشت داراي اندام ورزيده و نيرومندي هم بود. به كشتي گرفتن بسيار علاقه داشت، با تمام طلبه‌هاي مدرسه كشتي مي‌گرفت. هيچ كس نمي توانست در كشتي او را مغلوب كند.
روزي با مصطفي پاشا قرار مي‌گذارند مسابقه اسب سواري دهند. مصطفي پاشا به قصد، دستور مي‌دهد اسبي بسيار سركش، تعليم نديده و وحشي را برايش آماده كنند. اسب را به ملا سعيد مي دهد تا سوار شود. (الله اعلم شايد مي‌خواسته است به اين ترتيب او را از بين ببرد.) ملا سعيد شانزده ساله بعد از آن كه اسب را كمي در اطراف مي‌چرخاند، تصميم مي‌گيرد سوار بر آن بتازد. اسب برخلاف جهت مورد نظر او، به سمت ديگري مي‌رود. ملا سعيد با تمام توان سعي مي‌كند ممانعت كند، اما موفق نمي‌شود، بالاخره اسب به جايي مي‌رود كه بچه ها در آن‌جا بودند. فرزند يكي از خان‌هاي جزيره بر سر راه بود. اسب دو پاي خود را بالا مي‌برد و بر كتف او فرود مي‌آورد. فرزند خان نقش بر زمين مي‌شود و زير لگدهاي حيوان شروع به دست و پا زدن مي‌كند. اطرافيان به ياري‌اش مي‌شتابند و وقتي او را بي‌حركت و
— 54 —
مرده مي‌بينند قصد جان ملا سعيد را مي‌كنند. خدمتكاران خان خنجر از نيام بر مي‌كشند. ملا سعيد در اين هنگام دست بر تپانچه خود مي‌برد و خطاب به آن‌ها مي‌گويد:
حقيقتش را بخواهيد خداوند جان اين كودك را گرفت؛ در ظاهر اسب موجب مرگ او شد و اگر مسببش را بخواهيد مصطفي پاشا عاملش بود، زيرا اين اسب را او به من داد، صبر كنيد من اين بچه را ببينم؛ اگر مرده بود آن‌گاه بجنگيم.
از اسب پايين مي‌آيد؛ كودك را در آغوش مي‌گيرد. وقتي در كودك حركتي نمي‌بيند او را در آبي سرد شستشو مي‌دهد، كودك لبخندي مي‌زند و چشمان خود را مي‌گشايد، همه حاضران شگفت زده و متحير مي‌شوند.
بعد از اين واقعه‌ي عجيب مدتي در جزيره مي‌ماند و آن‌گاه با طلبه‌اش ملا صالح به "بيرو" محل زندگي اعراب بدوي مي‌رود. پس از مدتي اقامت در آن‌جا مطلع مي‌شود مصطفي پاشا مجدداً راه ظلم و ستم در پيش گرفته است. نزد او مي‌رود و نصيحت و تهديدش مي‌كند. روزي در گرماگرم مناقشه‌يي، با لحني تهديد آميز به مصطفي پاشا مي‌گويد:
دوباره ظلم و ستم را شروع كرده‌يي؟ تو را به نام حق خواهم كشت. ميرزا بنويسِ پاشا جلو مي‌آيد و در همان لحظه ملا سعيد مصطفي پاشا را به دليل ظلم و ستم‌اش بسيار تحقير مي‌كند. پاشا نمي‌تواند اين وضع را تحمل كند؛ قصد جانش را كرده و به سوي او حمله‌ور مي‌شود. خان‌هاي ميران مانع او مي‌شوند؛ بالاخره عبدالكريم پسر مصطفي پاشا به ملا سعيد نزديك مي‌شود و مي‌گويد:
عقيده او خطاست، تمنا مي‌كنم فعلاً از اين‌جا برويد.
ملا سعيد به سخن عبدالكريم بي‌اعتنايي نمي‌كند و به تنهايي به سمت بيابان "بيرو" كه محل زندگي بدويان بود به راه مي‌افتد. در راه با راهزنان بدوي مواجه مي‌شود. سلاح بدويان نيزه و اسلحه ملا سعيد از نوع ماوزر بود، لذا شروع به تيراندازي به سوي آنان مي‌كند. راهزنان عقب نشيني مي‌كنند سپس به راهش ادامه مي‌دهد، تا اين‌كه با گروه دوم راهزنان برخورد مي‌كند. اين‌بار راهزنان كه
— 55 —
تعدادشان زياد بود او را محاصره مي‌كنند. هنگامي كه قصد جانش را كرده بودند يكي از آن‌ها مي‌گويد:
من او را در عشيره ميران ديده بودم، فرد مشهوري‌ست.
راهزنان با شنيدن اين حرف كنار مي‌روند و از او درخواست عفو كرده، و پيشنهاد مي‌دهند در مناطق خطرناك از او محافظت كنند، اما ملا سعيد قبول نمي‌كند و به تنهايي راهش را ادامه مي‌دهد.
چند روز بعد به ماردين مي‌رود. علماي ماردين به بحث و گفتگو با او مي‌پردازند، اما موفق نمي‌شوند، با ديدن توان خارق العاده علمي ملا سعيد جواني كه هم‌سن فرزندان‌شان بود، او را به استادي خود بر مي‌گزينند. در اين اثنا ملا سعيد با دو طلبه كه به ماردين آمده بودند آشنا شد. يكي از آن‌ها پيرو جمال الدين افغاني و ديگري از طريقت سنوسي بود. توسط آن‌ها از افكار و عقايد جمال الدين افغاني و سنوسيه اطلاع يافت.
ملا سعيد در سنين جواني، خيلي زود، وارد فعاليت‌هاي سياسي مي‌شود و شروع به خدمت به وطن و ملت مي‌كند. نخستين فعاليت‌هاي سياسي او در ماردين آغاز مي شود. همان موقع به سبب قهر و خشم صاحب منصبي، دست بسته و تحت نظر محافظان به شهر بيتليس تبعيد مي‌شود. با ژاندارم‌ها در راه مي‌رفت كه وقت نماز رسيد. به آن ها يادآوري مي‌كند كه براي خواندن نماز بايد دست‌بندهايش را باز كنند. وقتي ژاندارم‌ها از انجام اين كار سر باز مي‌زنند دست‌بندها را چون دستمالي گشوده و مقابل‌شان مي‌اندازند. آن‌ها اين كار را كرامت تلقي كرده و شگفت زده مي‌شوند، لذا با خواهش و تمنا و درماندگي مي‌گويند:
ما تا حالا محافظ‌تان بوديم، از اين پس خادم‌تان هستيم.
روزي از بديع الزمان پرسيدند:
دست‌بندها را چه طور باز كرديد؟
گفت: من هم نمي‌‌دانم، اما بايد كرامت نماز باشد.
در بيتليس كه بود به او خبر رسيد، كه استاندار با تعدادي از كارمندانش شراب‌خواري مي‌كند. با عصبانيت مي‌گويد:
— 56 —
من نمي‌توانم چنين رفتاري را از كسي كه نماينده‌ي رسمي حكومت است، در شهري دين‌دار هم‌چون بيتليس قبول كنم.
آن‌گاه به مجلس شراب‌خواري آن‌ها مي‌رود. ابتدا براي‌شان حديثي درباره شراب مي‌خواند و آن‌گاه سخنان تلخي بر زبان مي‌آورد، در عين حال چون احتمال مي‌داد ممكن است استاندار دستور حمله به او را بدهد دستش را به صورت آماده روي سلاح كمري خود مي‌گذارد، اما استاندار بسيار اهل مدارا و جوانمردي بود، لذا ساكت مي‌ماند. هنگام خروج از آن‌جا، معاون استاندار به سعيد جوان مي‌گويد:
چه كرديد؟ اين حرف‌هايي كه زديد موجب اعدام‌تان مي‌شود.
سعيد جوان نيز پاسخ مي‌دهد:
تصور اعدام را هم نكرده بودم، خيال مي‌كردم حبس يا تبعيدم كنند، به هر حال اگر در راه رفع منكري بميرم، چه ايرادي دارد؟
يكي دو ساعت پس از بازگشت، دو مأمور نزد او مي‌روند و مي‌گويند استاندار شما را خواسته است. هنگام وارد شدن به اتاق، استاندار با احترام و تعظيم بر مي‌خيزد و سعي مي‌كند دست او را ببوسد. با احترام در حالي كه از او مي‌خواهد بنشيند مي‌گويد:
هر كس استادي دارد، تو هم استاد من هستي.
سعيد جوان ذاتاً علاقه‌ نداشت تحت قانوني (خاص) زندگي كند و رفتارهايش محدود باشد؛ دوست داشت در همه كارهايش كاملاً آزاد باشد. هميشه مي‌گفت: "من حريت و آزادي‌ام را با هيچ قانون من در آوردي محدود نمي‌كنم." به همين دليل بود در اولين سفرش به استانبول اصرار داشت از هر قيد و بندي دور باشد. اين وضع در همه مراحل زندگاني او مشاهده شده است. نتيجه همين دلبستگي به حريت و آزادي بود كه در نيمه دوم زندگي خود به مقابله با گمراهي و زندقه‌ي دهشتناكي پرداخت كه از اروپا مي‌آمد؛ و در برابر استبداد مطلق هولناكي كه زاييده فلسفه طبيعي و مخالف اصول قرآني بود سر خم نكرد، اطاعت نكرد و در راه حريت و مدنيت اسلامي كه آزادي مشروع حقيقي‌ست، كوشيد.
— 57 —
ملا سعيد زماني كه در بيتليس بود پانزده شانزده سال داشت و تازه به سن بلوغ رسيده بود. تا آن زمان تمام معلوماتش لدنّي بود، لذا نيازي به مطالعات مفصل احساس نمي‌كرد، اما در آن زمان به دليل رسيدن به سن بلوغ يا پرداختن به امور سياسي بود كه دانسته‌هاي ياد شده به تدريج رنگ مي‌باخت، اين بود كه شروع به مطالعه دقيق آثار مرتبط با همه رشته‌ها كرد. مخصوصاً براي رد شبهاتي كه بر دين اسلام وارد مي‌كردند، كتاب‌هاي "مطالع" و "مواقف" و چهل كتاب ديگر در علوم آلي (چون صرف و نحو و منطق) و علوم عالي (مانند تفسير و كلام) را در مدت دو سال حفظ و از بر كرد، حتي كتاب‌هايي را كه با مطالعه روزانه حفظ مي‌كرد، هر سه ماه يك‌بار مجدداً دوره مي‌نمود. ملا سعيد دو حال متضاد داشت:
اول: اوقاتي كه انديشه‌اش شكوفا (و سرشار از بسط) بود و امكان نداشت، كتابي را به دست بگيرد و مطالبش را درك نكند.
دوم: اوقاتي كه فكرش دچار قبض مي‌شد، و نه تنها از مطالعه كه حتي از سخن گفتن نيز بيزار بود.
ملا سعيد حفظ قرآن را با قرائت روزانه يكي دو جزء شروع كرد. با حفظ روزانه دو جزء از آيات، بخش مهمي از قرآن را حفظ كرد، اما بر اثر دو الهام قلبي تكميل آن ميسر نشد:
اول اين‌كه نكند قرائت سريع قرآن نوعي بي‌احترامي باشد.
دوم اين‌كه حفظ حقايق قرآن اهميت بيش‌تري دارد. اين بود كه ظرف دو سال چهل كتاب را در حكمت و فنون اسلامي حفظ نمود تا بتواند كليد حقايق قرآن را در دست داشته باشد و در مقابله با شبهات، از قرآن محافظت كند. هر روز بخشي از آن ها را از حفظ مي‌خواند، و در طول سه ماه يك بار موفق به دوره‌ي آن‌ها مي‌شد. شروع به حفظ كتاب "مرقات" كرد، بدون اين‌كه شرح و حاشيه‌يي از آن را در اختيار داشته باشد، و پس از مدتي كه شرح آن را به دست آورد اقدام به مقايسه آن با نقطه نظرات خود كرد. در همه مسايل تطبيق حاصل بود، مگر در سه كلمه كه اختلاف وجود داشت. موارد اختلافي مذكور نيز تحسين علما را در پي داشت و از سوي آنان پذيرفته شد.
— 58 —
روزي كسي به دروغ به بديع الزمان مي‌گويد جناب شيخ محمد كفروي از مشايخ بيتليس او را نفرين كرده است. بديع‌الزمان به ديدار آن شيخ مي‌رود. شيخ به او محبت مي‌كند و از باب تبرك درسي به او مي‌دهد. آخرين درسي كه ملا سعيد گرفت همين بود.
ملا سعيد شبي شيخ محمد كُفروي را در عالم رؤيا مي‌بيند، كه خطاب به او مي‌گويد:
ملا سعيد! به ديدارم بيا، من قرار است بروم.
و بي‌درنگ نزد او مي‌رود، او را زيارت مي‌كند و وقتي ديد شيخ پر كشيده و رفت، از خواب بر مي‌خيزد. به ساعت نگاه مي‌كند؛ هفت شب بوده است. دوباره مي‌خوابد. صبح صداي ناله و شيوني را كه از خانه شيخ به گوش مي‌رسيد، مي‌شنود. به آن‌جا مي‌رود و مطلع مي‌شود كه جناب شيخ در ساعت هفت شب وفات يافته است. محزون و غمگين باز مي‌گردد.
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ٭ رَحمَةُ اللهِ عَلَيْهِ ٭ آمين
ملا سعيد از كساني چون "سيد نور محمد، شيخ عبدالرحمن طاغي، شيخ فهيم و شيخ محمد كفروي" كه از علما و مشايخ بزرگ شرق بودند، در علم و عرفان درس‌هاي جداگانه‌يي گرفت، لذا آن‌ها را بسيار دوست داشت، نيز در ميان علما نسبت به "شيخ امين افندي، ملا فتح الله و شيخ فتح الله" محبت زيادي داشت.
در شهر وان عالم معروفي وجود نداشت؛ به همين دليل ملا سعيد به دعوت حسن پاشا به آن‌جا رفت. او در شهر وان پانزده سال اقامت كرد و براي ارشاد عشاير، زندگي خود را صرف سياحت و تدريس نمود. در مدتي كه در شهر وان بود با استاندار و كارگزاران (دولتي) حشر و نشر داشت و در همان ايام به اين نتيجه
— 59 —
رسيد كه براي رد ترديدها و شبهاتي كه در اين عصر متوجه دين اسلام است علم كلام قديم كفايت نمي‌كند و تحصيل فنون جديد لازم است.
بديع الزمان در سنين جواني به اين نتيجه رسيد، و همين مطلب او را براي ارائه خدمات بسيار گسترده اسلامي و قرآني در آينده آماده كرد. پس از گذشت سي ی چهل سال از طرح اين ديدگاه، حضرت حق او را موفق نمود تا با تأليف مجموعه رساله نور اقدام به تجديد علم كلام نمايد.
وقتي به اين نتيجه رسيد، شروع به مطالعه همه فنون ی كه علوم مثبته خوانده مي شد ی كرد و در مدت بسيار كمي با اساس علومي چون تاريخ، جغرافيا، رياضيات، زمين شناسي، فيزيك، شيمي، ستاره شناسي و فلسفه آشنا شد. آشنايي او با اين علوم نيز با تحصيل نزد استادي خاص حاصل نشد، بلكه با مطالعات خويش بود كه توانست به حق، مطالب علوم مذكور را دريابد. براي مثال پيش از بحث با يكي از معلمان جغرافي، كتابي را كه در اين زمينه نوشته شده بود در عرض بيست و چهار ساعت خواند و حفظ كرد و روز بعد در اقامتگاه استاندار "طاهر پاشا" در بحث او را شكست داد؛ به همين صورت در نتيجه يك مناظره، ظرف پنج روز بر شيمي معدني اشراف يافت و به بحث و جدل با معلم شيمي پرداخت و او را شكست داد.
اهل علمي كه كارهاي خارق العاده (ملا سعيد) جوان را مي‌ديدند و شاهد بودند كه از دانشي به گستردگي بحر عمان برخوردار است، لقب "بديع الزمان" به او دادند. بديع الزمان در مدتي كه در شهر وان اقامت داشت به پشتوانه افكار و انديشه‌ها و مطالعاتي كه تا آن زمان به دست آورده بود و با مشاهده اصول تدريس علمي و ديني و دقت و توجه به ضروريات مورد نياز زمانه، در تدريس، اصول و روش خاص خود را ابداع نمود، اين روش عبارت بود از "روشنگري در ميان طلبه‌ها با تبيين و اثبات حقايق ديني، متناسب با فهم زمانه و با جديدترين اسلوب"
ملا سعيد در دوره‌هاي اقامت در شهر وان، در برخي مسايل با علماي آن منطقه مخالفت مي‌كرد.
اين وضع تا عمر هشتاد سالگي او ادامه داشت.
مواردي مانند:
— 60 —
١. (معتقد بود) به طور قطع نبايد از هيچ كس پولي به عنوان هديه گرفت، يا چيزي به نام حقوق قبول كرد. آشكارا مشاهده شده است كه او خود در زندگي فاقد هر گونه مالكيت مادي بود و زندگي خويش را در فقر و بي‌كسي و تبعيد و حبس هميشگي توأم با مصايب هولناك و رنج آور گذراند، اما از هيچ كس پول و هديه بلا عوض نگرفت.
٢. از هيچ عالمي سؤال نمي‌پرسيد. در طول بيست سال فقط به سؤال‌هايي كه از او مي‌پرسيدند پاسخ مي‌داد. در اين خصوص خود ايشان مي‌گفتند: "من منكر علم علما نيستم، لذا سؤال كردنم از آن‌ها كار اضافه‌يي خواهد بود، اما اگر كسي يا كساني در علم و دانش من مردّدند، به آن‌ها پاسخ مي‌دهم."
٣. طلبه‌هايش را درست مانند خود از گرفتن زكات و هديه منع مي‌كرد. و آن‌ها را فقط براي رضاي خدا به كار وا مي‌داشت. بيش‌تر اوقات گذران زندگي طلبه‌هايش را خود تأمين مي‌كرد.
٤. همواره مجرد ماند و در دنيا به هيچ چيز وابستگي پيدا نكرد. مي‌گفت: "بايد طوري باشد كه بتوانم تمام دارايي‌ام را با يك دست بلند كنم." وقتي دليل اين مطلب را از او پرسيدند گفت: "اولاً زماني مي‌آيد كه همه به حال من غبطه خواهند خورد، ثانياً من از داشتن مال و ثروت لذت نمي‌برم، دنيا را به چشم يك مسافرخانه مي‌بينم."
زماني كه در وان اقامت داشت مرحوم طاهر پاشاي استاندار با بررسي كتاب‌هاي اروپايي سؤال‌هايي انتخاب مي‌كرد و از او مي‌پرسيد. بديع الزمان بدون اين‌كه هيچ كدام از كتاب هاي مذكور را ديده باشد، و در حالي كه تازه شروع به تركي حرف زدن كرده بود، پاسخ سؤال‌ها را بدون كم‌ترين ترديدي مي‌داد. روزي كتاب‌ها را مي‌بيند و در مي‌يابد كه طاهر پاشا سؤال‌ها را از روي اين كتاب‌ها ‌پرسيده است. در زماني كوتاه مطالب كتاب‌هاي مذكور را ياد مي‌گيرد. در آن زمان بزرگ‌ترين انديشه و هدف او تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" معادل "دانشگاه الازهر" مصر در شهرهاي بيتليس و وان بود. درصدد بود اين فكر را از قوه به فعل در آورد، لذا راه‌هاي عملي كردنش را طراحي مي‌نمود. در وان كه بود
— 61 —
تابستان‌ها را در مناطق ييلاقي باشيت و بيت الشباب مي‌گذراند. روزي به طاهر پاشا مي‌گويد در قله اين كوه‌ها در تير ماه هم، برف و يخچال هست. طاهر پاشا به اعتراض ادعا مي‌كند، كه در تابستان قطعاً در آن‌جا برفي نمي‌ماند. يك‌بار هنگامي كه در ييلاق بود اين مطلب را به ياد آورد و در اولين نامه تركي‌اش به طاهر پاشا نوشت:
اي پاشا (فرمانده)! در قله باشيت آب يخ مي‌زند، آن‌چه را نديده‌يي انكار مكن، اين‌طور نيست كه همه چيز منحصر به معلومات تو باشد؛ والسلام.
ملا سعيد به محض اين‌كه از وجود اختلاف و كشمكش در بين عشاير مطلع مي‌شد، مداخله مي‌كرد و از راه ارشاد طرفين را آشتي مي‌داد. او حتي شَكَر آغا و مصطفي پاشا رييس عشيره ميران را كه دولت از آشتي دادن‌شان عاجز مانده بود، آشتي داد. به مصطفي پاشا گفت:
هنوز توبه نكرده‌يي؟
و مصطفي پاشا نيز در پاسخ گفت:
سيدا! هر چه بگوييد انجام مي‌دهم.
مصطفي پاشا تصميم مي‌گيرد اسب و پولي به ملا سعيد هديه دهد، اما او نمي‌پذيرد و مي‌گويد:
مگر نشنيده‌ايد كه تاكنون از كسي پول نگرفته‌ام؟ مخصوصاً چگونه مي‌توانم از فرد ظالمي چون شما پولي دريافت كنم؟ شما گويا توبه خود را شكستيد؛ در اين صورت و با چنين وضعيتي به جزيره نخواهيد رسيد.
در حقيقت پيش از آن كه به جزيره برسد، ملا سعيد خبر درگذشت او را دريافت مي‌كند.
بديع الزمان در رياضي از سرعت ذهني خارق العاده‌يي برخوردار بود. هر مسأله‌ي مشكلي را خيلي زود در ذهن خود حل مي‌كرد. او حتي رساله‌يي در علم جبر تأليف كرده بود. نزد طاهر پاشا وقتي در مسايل حساب مناقشه‌يي به وجود مي‌آمد و در بحث از هر مسأله‌يي، ديگران و ماهرترين منشيان موفق به يافتن
— 62 —
نتيجه نمي‌شدند، ملا سعيد جواب را ذهني به دست مي‌آورد. او بارها وارد چنين مسابقه‌هايي شد و در همه آن‌ها نيز رتبه اول را كسب نمود. يك بار سؤال اين بود:
پانزده مسلمان و پانزده غير مسلمان را فرض كنيم، اگر آن‌ها پشت سر هم به رديف ايستاده باشند مطلوب ما اين است، كه هر قرعه‌يي كه كشيده شود به نام يك غير مسلمان در آيد، تقسيم مسأله چگونه است؟
ملا سعيد پاسخ مي‌دهد:
وضعيت اينان ١٢٤ احتمال دارد.
و مسأله را حل مي‌كند، و در ادامه مي‌گويد:
مشكل‌تر از اين را من خودم مي‌گويم، يعني مسأله را طوري طرح مي‌كنم كه ٢٥٠٠ وضعيت احتمالي داشته باشد.
در مدت دو ساعت پنجاه غير مسلمان را از مجموع صد نفر به نحوي تقسيم مي‌كند، كه قرعه دائماً به نام يك غير مسلمان در مي‌آيد؛ آن‌گاه تعداد غير مسلمان را پانصد نفر در نظر مي‌گيرد و دويست و پنجاه هزار احتمال را مورد بررسي قرار مي‌دهد، و مسأله را حل مي‌كند و رساله‌يي در اين باره نوشته به طاهر پاشا نشان مي‌دهد.
رساله مذكور متأسفانه در يك آتش سوزي در شهر وان از بين رفته است.
بديع الزمان هنگام اقامت در شهر وان، حوادث برخي روزنامه‌ها را با طاهر پاشاي استاندار مطالعه مي‌كرد. مخصوصاً در مورد اخباري كه با اسلام (و مسلمانان) مرتبط بود دقيق مي‌شد؛ به همين دليل در مقطعي كه در شهر وان اقامت داشت با وضعيت جهان اسلام تا حدودي آشنا شد. يك روز طاهر پاشا اين خبر عجيب را كه در روزنامه‌يي درج شده بود به او نشان داد، خبر اين بود:
"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفت: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد، ما نمي‌توانيم بر آن‌ها حاكم شويم، بايد چاره‌يي بيابيم، تا قرآن را از دست آن‌ها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دل‌سرد شوند."
— 63 —
اين خبر بُهت‌آور تأثير غير قابل وصفي بر بديع الزمان گذاشت. بديع الزماني كه شايستگي‌اش چون رعد آتشين، و حواس و احساساتش، بيدار، و مظهر سجايا و عنايات متعالي چون علم و عرفان و اخلاص و جسارت و شجاعت بود مي‌گويد: "من به جهانيان اثبات مي‌كنم و به دنيا نشان مي‌دهم كه قرآن خورشيدي معنوي‌ست كه نه خاموش مي‌شود و نه كسي مي‌تواند آن را خاموش كند."
— 64 —
لذا چنين قصد و نيت نيرومندي در روح او حاصل شد و همواره در همين مسير فعاليت نمود.
سعيد نورسي شصت و پنج سال پيش در شهر وان هنگامي كه نزد طاهر پاشاي استاندار بود در روزنامه‌يي خواند: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما نمي‌توانيم بر آن‌ها حاكم شويم، بايد چاره‌يي بيابيم، تا قرآن را از دست آن‌ها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دل‌سرد شوند." لذا در روح خود فوران و غيرتي بي‌نهايت احساس كرده، و تصميم قطعي مي‌گيرد اثبات كند كه قرآن معجزه است و اين حقيقت را در همه جا منتشر نموده، كفار را به سكوت كامل وادار نمايد. او در مدت پانزده سالي كه در شهر وان بود مطالب بيش از هشتاد كتاب را كه حفظ كرده بود، از حفظ دوره مي‌نمود و به همين ترتيب از هر مطلب لازمي كه با اوضاع آن روز جهان اسلام مرتبط بود، اطلاع مي‌يافت.
بديع الزمان علامه‌يي بي‌نظير بود و هم‌چنان كه از هوش و ذكاوت و دانش او در سنين جواني دانسته مي‌شود، حكمت قرآنيه را فوق آن‌چه در ساير هم ‌قطارانش بود به او تعليم داده بودند. او براي پاسخ به نيازهاي عصر جديد و براي اين‌كه در مرتبه‌يي بالاتر از سطح ادبي و علمي زمان، معجزه بودن قرآن را براي تمام جهان اثبات و همه را قانع كند، از شايستگي، متانت، عمل و از خود گذشتگي برخوردار بود.
هم‌چنان كه ظهور درختي چون كوه از دانه كاج كه به قدر دانه گندم است، آشكارا قدرت الهي را نشان مي‌دهد، بديع الزماني كه هيچ قدرت مادّي نداشت و حتي بر عكس، مظلوم بود و دستانش بسته، با حيات و خدمت چون دانه‌اش، در دهشتناك‌ترين مقطع تاريخ در آناتولي، جهان اسلام و اغلب نقاط عالم با ظهور و بروزي معنوي، كلي و جهان شمول تأثيرگذار شد و ذهنيت‌ها را تغيير داد؛ با عقل و قلب مشاهده مي‌شود، كه اين امر براساس قدرتي مطلقه، خواستي الهي و كششي رباني صورت پذيرفته است.
او در يكي از آثار خود در بحث از عنايت الهي ناظر بر خدمت ايماني و به صورت تحديث نعمت الهي مي‌گويد: "اوايل جنگ جهاني اول در رؤيايي صادقه ديدم زير كوه مشهور آغري كه آرارات ناميده مي‌شود، هستم. ناگهان كوه متلاشي و تكه‌هاي بسيار بزرگ آن به هر طرف دنيا پرتاب شد. در آن اوضاع وحشتناك ديدم مرحوم مادرم در كنارم است. گفتم: مادر نترس، فرمان حضرت حق است. او هم رحيم است، و هم حكيم است، ناگهان ديدم شخص مهمي به من دستور مي‌دهد: "اعجاز قرآن را بيان كن."
بيدار شدم و دانستم كه انفجار بزرگي رخ خواهد داد، و پس از آن انفجار و انقلاب، ديوارهاي اطراف قرآن تخريب مي‌شود و آن گاه قرآن مستقيماً به دفاع از خود مي‌پردازد، به قرآن حمله خواهد شد؛ و در آن بُرهه اعجاز قرآن چون زره فولادين‌اش مي‌شود، و براي اظهار نوعي از اين اعجاز در زمانه كنوني، فردي چون من ی كه موضوع فوق حد اوست ی نامزد خواهد شد، و دانستم كه نامزد اين كار شده‌ام."
بديع الزمان براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي و تلاش براي راه اندازي مدرسه‌يي در موقعيت و مرتبه دارالفنون در شهر وان يا دياربكر به استانبول رفت. نويسنده‌يي رفتن او را به استانبول چنين تصوير كرده است: "آتش پاره‌ي ذكاوت از صخره‌‌هاي تند و تيز شرق در افق استانبول طلوع كرد."
پيش از رفتن به استانبول، روزي طاهر پاشا به او گفته بود:
— 65 —
علماي شرق را در بحث‌ها شكست مي‌دادي، اما آيا در استانبول هم مي‌تواني ماهيان بزرگ آن دريا علماي استانبول .م. را به مبارزه بطلبي؟
به محض اين كه به استانبول رسيد، علما را به مناظره دعوت كرد. علماي مشهور استانبول گروه گروه به ديدار او مي‌آمدند و سؤال‌هايي مي‌پرسيدند، و او پاسخ صحيح آن‌ها را مي‌داد. منظور او اين بود كه نظر آن‌ها را به فعاليت‌هاي علمي و عرفاني در شرق آناتولي جلب كند؛ وگرنه ملا سعيد به هيچ وجه دوست نداشت خودنمايي كند، همواره به دور از هر گونه تظاهر و آلايش عمل مي‌كرد. او از نظر علمي و به لحاظ برخورداري از جسارت و حافظه و ذكاوت خارق العاده بود. به همان نسبت و بلكه بيش از آن خالص و مخلص بود. از تصنع و تكلف به هيچ وجه خوشش نمي‌آمد. بر در اقامتگاهش در استانبول لوحي بود كه بر آن نوشته شده بود: "در اين‌جا هر مشكلي حل مي‌شود، به هر سؤالي پاسخ داده مي‌شود و هيچ سؤالي هم پرسيده نمي‌شود."
در اين جا لازم است اين نكته را نيز اضافه كنيم، كه رساله نور در سي چهل سال پاياني عمر سعيد نورسي با رحمت و عنايتي فوق العاده براي خدمت به قرآن و دين اسلام به او احسان گرديد؛ و او نيز در مدت مذكور به جهاد ديني و معنوي، و خدمت قرآني پرداخت، لذا از اين موارد دانسته مي‌شود و خود او نيز بعدها طي هشداري معنوي نوشت كه حياتش در دايره‌يي منظم جريان داشته است، يعني چون در آينده خدمت قرآني مهمي ارائه خواهد كرد، حضرت حق با حكمت به منظور آماده سازي زمينه لازم براي خدمت مذكور، سعيد را در شرايطي فوق العاده طاقت فرسا و با هوش و نبوغي خارق العاده و تحت عنايتي فوق العاده به كار مي‌گيرد، لذا هم‌چنان كه در ابتداي تاريخچه حيات بيان گرديد، از اين نقطه نظر مي‌بايست به زندگاني و احوال او نگاه كرد. او خود پيش از دوره‌ي آزادي، به بسياري از طلبه‌ها و دوستانش گفته بود: نوري مي‌بينم و به آينده بسيار اميدوار هستم، و با گفتن اين مطلب در واقع به ديگران اطلاع مي‌داد كه خدمت قرآني مهمي وقوع خواهد يافت. او براساس يك حس قبل الوقوع گمان كرده بود، خدمت قرآني و ايماني كنوني رساله نور در عالم سياست عملي خواهد شد، لذا با تمام توان خود در استانبول سياست را ابزاري براي دين و قرآن كرده بود و فعاليت مي‌كرد.
در استانبول به سؤال عالماني كه گروه گروه به ديدارش مي‌آمدند پاسخ مي‌داد. او در سن جواني قادر بود، همه سؤال‌ها را بدون استثنا پاسخ دهد و نحوه بيانش به غايت بليغ و قانع كننده بود؛ اين امر به اضافه حال و رفتار خارق العاده‌اش، اهل علم را با شيفتگي تمام به تعريف و تمجيدش وا مي‌داشت. آن‌ها او را به حق
— 66 —
شايسته عنوان "بديع الزمان" مي‌ديدند، و از اين شخصيت فوق العاده با صفت "نادره آفرينش" نام مي‌بردند.
علماي استانبول كه در بحث‌ها و مناظره‌ها از بديع الزمان ی كسي كه از منطقه كوهستاني و صعب العبور كردستان به اين شهر آمده بود ی شكست مي‌خوردند، حتي از "شيخ بخيت افندي" از رؤساي مشهور دانشگاه الازهر مصر كه در آن ايام براي سياحت در استانبول به سر مي‌برد، مي‌خواهند با اين عالم جوان بحث نمايد و او را محكوم كند. شيخ بخيت اين پيشنهاد را مي‌پذيرد و زمينه‌يي براي بحث و مناظره جستجو مي‌كند. او روزي بعد از نماز از مسجد اياصوفيا بيرون آمد و هنگامي كه همه در قهوه خانه نشسته بودند فرصت را غنيمت شمرد و در حالي كه علما در كنارش بودند خطاب به بديع الزمان گفت:
مَا تَقُولُ فِي حَقِّ الاَورُوبَائِيَّةِ وَ العُثْمَانِيَّةِ؟"
يعني نظر شما درباره اروپا و عثماني چيست؟
منظور شيخ بخيت از طرح اين سؤال، امتحان هوشمندي فوق العاده و علم و دانش چون بحر عمان او نبود، كه در اين‌ها شكي نداشت؛ بلكه مي‌خواست از احاطه او بر مسايل آينده و سياستش براي اداره عالم آگاه شود. پاسخ بديع الزمان چنين بود:
إِنَّ الاَورُوبَا حَامِلَةٌ بِالْإسْلَامِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا وَ إِنَّ الْعُثْمَانِيَّةَ حَامِلَةٌ بِالْاورُوبَائِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا
يعني اروپا دولتي اسلامي را باردار است و روزي آن را به دنيا خواهد آورد، و عثمانيان نيز اروپا را حامله‌اند و آن را به دنيا خواهند آورد.
جناب شيخ بخيت با شنيدن اين پاسخ مي‌گويد:
با اين جوان نمي‌توان بحث و مناظره كرد، من هم با او هم‌فكر هستم و بيان چنين مختصر و بليغي تنها خاص بديع الزمان است.
چنان‌كه طبق گفته بديع الزمان هر دو موضوع فوق تحقق يافت. يكي دو سال بعد، در زمان مشروطيت، بسياري از عادات اجنبيان در مخالفت با شعايراسلام اخذ و به تدريج در تركيه نهادينه شد، و اينك نيز در اروپا علاقه‌يي كه به اسلام و قرآن نشان مي‌دهند، مخصوصاً اقبال گسترده ملت سعادتمند آلمان به اسلام، آن‌چه را سعيد نورسي گفته بود، كاملاً تأييد مي‌كند.
— 67 —
زندگي بديع الزمان در استانبول تا حدي سياسي بود. معتقد بود از طريق سياست مي‌تواند به اسلام خدمت كند. پرداختن او به امور سياسي يكي از نتايج عشق و علاقه‌اش به اسلام بود. همواره طرفدار آزادي بود. به دليل بي‌عدالتي‌هايي كه مي‌ديد به مخالفت با "تركان ژون" گروهي كه دنباله روي اروپا بودند. مي‌پرداخت و مي‌گفت: "شما به دين ضربه زديد، با غيرت الهي در افتاديد، شريعت را به سُخره گرفتيد، و نتيجه اين كار وخيم خواهد بود."
پس از دوره‌ي آزادي، با دوستان مجاهدش "جمعيت اتحاد محمدي (ص)" را تأسيس كرد. اين تشكّل در مدت كمي شناخته شد حتي با نگارش مقاله‌يي توسط بديع الزمان، پنجاه هزار نفر از اهالي حومه آداپازاري و ازميت به عضويت آن در آمدند.
او با طرح اين‌كه نبايد آزادي را بد تفسير كرد و مشروطه هم بايد مشروطه مشروعه باشد، سخنراني‌هاي مختلفي ايراد مي‌كرد و در روزنامه‌هاي ديني مقالاتي مي‌نوشت. مقالات و خطابه‌هاي او به قدري بليغ و قانع كننده بود كه مي‌توان گفت نظيري نداشت. اهل علم و اهل سياست از نوشته‌ها و دروس سعيد نورسي استفاده زيادي مي‌كردند. او بشارت مي‌دهد كه بيداري ملي آن زمان، فجر صادق سعادت دنيوي آناتولي و آسيا خواهد بود، ليكن تأكيد داشت، كه براي از دست ندادن آن ضروري‌ست كه خيلي زود دستورات شرعي عملي شود. هشدار مي‌داد: "اگر مشروطيت را توأم با حريت شرعي قبول نكنيم و بدين منوال عمل نشود آن را از دست خواهيم داد، و مشروطه جاي خود را به حاكميتي مستبد خواهد داد." بخش كوچكي از نطق‌ها و مقالات او را به عنوان نمونه در اين‌جا مي‌آوريم:
— 68 —
(متن سخنراني سعيد نورسي در سومين روز اعلام آزادي كه با بداهت بيان نمود و در روزنامه‌هاي آن روز منتشر شد؛ سپس او اين سخنراني را در ميدان آزادي سلانيك هم تكرار كرد)
خطاب به آزادي
اي آزادي مشروع! با ندايي چنان دهشتناك اما زيبا و بشارت دهنده فرا مي‌خواني كه بدوي هم‌چون مني را كه در خواب غفلت به سر مي‌برد بيدار مي‌كني. اگر نبودي من و عموم ملت در زندان اسارت مي‌مانديم. تو را به عمر ابدي بشارت مي‌دهم. اگر چشمه حيات شريعت را منبع زندگاني قرار دهي و در آن بهشت نشو و نما كني مژده مي‌دهم كه اين ملت مظلوم نيز هزار بار بيش‌تر از زمان گذشته پيشرفت و ترقي كند. اگر تو را به درستي راهبر خود قرار دهند و با اغراض شخصي و انديشه انتقام لكه‌دارت نكنند ...
پروردگارا! چه قيامت سعادتمندانه و چه حشر زيبايي‌ست كه زمانه فعلي نمونه كوچكي از حقيقت
وَ الْبَعْثُ بَعْدُ الْمَوْتِ
را براي ما تصوير مي‌كند. تمدن قديم و مدفون در گوشه و كنار آسيا و روملي
روملي: به مناطقي از امپراطوري عثماني كه در قاره اروپا قرار داشت گفته مي‌شود.
حيات را از سر گرفته و آنان كه نفع‌شان را در ضرر عمومي جستجو مي‌كنند و در آرزوي استبدادند به گفتن
يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا
شروع كرده‌اند. تولد حكومت جديد مشروطه ما چون معجزه بود و ان شاء الله با گذشت سالي، مظهر سرّ
نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا
خواهيم شد.
باز شدن درهاي تمدن و جنت ترقي عاري از عذاب، به روي ما، ثواب سي سال روزه سكوت است كه با توكل و صبر گرفتيم. قانون شرع كه مژده دهنده‌ي حاكميت ملي‌ست چون نگاهبان بهشت ما را به درون مي‌خواند.
اي برادران ستمديده وطن! برويم و داخل شويم! باب اول آن اتحاد قلوب در دايره شريعت است؛ باب دوم محبت ملي"نسبت به يكديگر است." و باب سوم،
— 69 —
معارف، و باب چهارم تلاش انساني، و باب پنجم تَرك فسق و فجور است. "تشخيص" ابواب ديگر را به عقل خودتان وا مي‌گذارم ..............
اي اخوان وطن مراقب باشيد! مبادا با بي‌قيدي‌ها و لاابالي گري‌ها در دين، "اين نهال نوپا را" مجدداً به قتل برسانيد!
قانون اساسي كه در مقابله با انديشه‌هاي فاسد، اخلاق رذيله و دسايس و خواري‌هاي شيطاني بر پايه شريعت غرّا شكل گرفته است با ايفاي نقش عزرائيل آن‌ها را از بين برد. هان اي اخوان وطن! مبادا با در پيش گرفتن اسراف و كارهاي خلاف شريعت و لذايذ نامشروع "دوران گذشته را دوباره" احيا كنيد.
ما تا كنون در گور بوديم و مي‌پوسيديم، اينك با مشروطيت و اتحاد ملت وارد رحم مادر شده و نشو و نما خواهيم كرد. سال‌هاي عقب ماندگي از ترقي و پيشرفت را إن شاء الله با معجزه نبوي و قرار گرفتن در قطار قانون اساسي شرعي به طور عملي، و با براق مشورت شرعي در حيطه فكر طي خواهيم كرد. اين كوير پهناور وحشت انگيز را در مدت كمي پشت سر گذاشته و دوش به دوش ملت‌هاي متمدن به مسابقه با آن‌ها خواهيم پرداخت، زيرا آن‌ها گاه سوار بر گاري‌ها پيش رفته‌اند و ما به يك‌باره سوار بر مبادي چون قطار و بالون راه خود را طي خواهيم كرد. با سهولتي كه حقيقت اسلام به عنوان جامع اخلاق حسنه، استعداد فطري، فيض ايمان و شدت گرسنگي در هضم امور ايجاد مي‌كند فرسنگ فرسنگ راه را طي مي‌كنيم؛ هم چنان كه پيش‌تر در گذشته نيز چنين كرده‌ايم.
من با مسؤوليتي كه طلبگي بر دوشم مي‌گذارد و فرمان و اجازه آزادي، هشدار مي‌دهم:
اي فرزندان وطن! آزادي را نادرست تفسير نكنيد، تا آن را از دست ندهيم، تا اسارت بيزار كننده گذشته را در ظرفي ديگر به خوردمان ندهند و نابودمان نكنند.
آري با استبداد دهشتناك ديگري، اسارت بسيار تلخ و زهرآگيني را به خوردمان دادند.
زيرا آزادي با مراعات احكام و آداب شريعت و اخلاق حسنه تحقق يافته، و نشو و نما مي‌كند...
بديع الزمان
— 70 —
زنده باد شريعت احمدي (ص)
جريده ديني: ٧٧
پنجم مارس ١٣٢٥ (رومي)
هجدهم مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
شريعت غرّا از كلام ازلي آمده و رو به سوي ابد دارد. سلامت ما از رذيله استبداد نفس اماره در پناه بردن به اسلام و تمسك به آن حبل المتين است. استفاده درست از آزادي منطبق بر حق با استمداد از ايمان ممكن است؛ زيرا كسي كه عبد و خادم واقعي آفريدگار جهان باشد، نمي‌بايست تا بندگي خلق تنزل يابد. هر كسي در عالم خويش فرماندهي‌ست، لذا در عالم اصغر، مكلف به جهاد اكبر است و وظيفه احياي سنت نبوي و مسؤوليت پيروي از اخلاق احمدي(ص) را دارد.
اي اولياي امور! اگر خواهان موفقيت هستيد، در مسير قوانين الهي حركت كنيد؛ كه در غير اين صورت نتيجه ردي توأم با عدم موفقيت نصيبتان مي‌شود. عموم پيامبران شناخته شده در ممالك اسلامي و عثماني ظهور يافته‌اند و اين رمز و اشارتي‌ست بر تقدير الهي كه قوه محركه كمال اين مردم، ديانت است؛ و گل‌هاي مزرعه آسيا و آفريقا، و بوستان روملي در پرتو اسلام نشو و نما خواهند كرد.
دين را نبايد فداي دنيا كرد. زماني براي محافظت از استبدادي كه مُرد و رفت، مسايل ديني را رشوه مي‌دادند. به سبب ترك مسايل ديني و فدا كردن‌شان، چه فايده‌يي جز ضرر حاصل شد؟ بيماري قلبي ملت در ضعف ديانت است و با تقويت دين مي‌تواند سلامتي‌اش را به دست آورد.
مشرب جماعت ما محبت بر خود محبت و خصومت بر خود خصومت است، يعني ياري رساندن به تقويت محبت و از بين بردن سربازان خصومت و دشمني در ميان مسلمانان. مسلك ما نيز تخلق به اخلاق احمدي (ص) و احياي سنت نبوي‌ست. راهبرمان شريعت غرا، شمشيرمان براهين قاطع و مقصدمان اعلاي كلمة‌الله است!...
بديع الزمان
— 71 —
حقيقت
جريده ديني: ٧٠
٢٦ شباط ١٣٢٤ ( رومي)
مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
ما از "قالو بلي" تاكنون عضو جمعيت محمدي هستيم
جهت واحد همبستگي ما در توحيد است، پيمان و سوگندمان، ايمان است و مادام كه موحديم، متحديم. هر مؤمني مكلف به اعلاي كلمةالله است و راه اصلي آن هم در زمانه فعلي ترقي و پيشرفت مادي‌ست، زيرا بيگانگان با سلاح فنون و صنايع، ما را زير استبداد معنوي‌شان له مي‌كنند. ما نيز مي‌بايست با سلاح فن و صنعت، با فقر و جهل و اختلافات فكري ی كه هولناك‌ترين دشمن اعلاي كلمة‌الله‌اند ی جهاد كنيم، ليكن در جهاد خارجي با شمشيرهاي الماسين براهين قاطع شريعت غرا نبرد مي‌كنيم، زيرا غلبه بر متمدنان از راه اقناع است و مانند بدوياني كه سخن نمي‌فهمند نمي‌توان اجبارشان كرد.
ما فداييان محبت‌ايم و وقت دشمني كردن نداريم ...!
مشروطيت عبارت است از انحصار قدرت در عدالت و مشورت و قانون، و شريعت غرا سيزده قرن پيش بنا نهاده شد، لذا در احكام، گدايي كردن از اروپا جنايت بزرگي نسبت به دين است، و به آن مي‌ماند كه به سوي شمال نماز خوانده شود.
قدرت بايد در قانون باشد؛ وگرنه استبداد توزيع مي‌شود.
‌اِنَّ اللَّه هُوَ الْقَوِىُّ الْمَتِينُ‌
بايد حاكم و فرمان دهنده به وجدان‌ها باشد؛ اين نيز با معرفت تام، مدنيت عام يا به نام دين اسلام، شدني‌ست؛ در غير اين صورت استبداد همواره حاكم خواهد بود. وحدت و همبستگي در هدايت است نه در هوا و هوس! مردم آزاد شدند، اما باز هم بنده خدا هستند. همه چيز آزاد شد. قصور و كوتاهي كسي، نمي‌تواند سند و عذر كوتاهي ديگري شود! نااميدي مانع هر
— 72 —
كمالي‌ست. اين كه گفته شود: "به چه درد من مي‌خورد، بگذار ديگري فكرش را بكند" يادگار استبداد است.
بديع الزمان
در حين گفتگويي كه بين قراصّو سر خاخام يهودي استانبول و بديع الزمان در سلانيك جريان داشت، خاخام گفتگو را در ميانه رها كرده و با شتاب بيرون مي‌رود و به دوستانش مي‌گويد: "اگر اندكي ديگر نزدش مي‌ماندم چيزي نمي‌گذشت كه مرا هم مسلمان مي‌كرد." و به اين ترتيب شكست خود را در بحث با حيرت و درماندگي آشكار مي‌كند. قراصّو كه براي تجزيه امپراتوري عثماني به صورت سازمان يافته و زيركانه‌يي فعاليت مي‌كرد به سازماني مخفي وابستگي داشت و نقش كليدي را ايفا مي‌نمود. منظور قراصّو اجمعيدار با بديع الزمان اين بود كه او را با انديشه خود همراه كرده، ابزاري براي هدف منحوس خويش گرداند، اما هيهات ...!
سرانجام رويداد منحوس"٣١ مارس" وقوع مي‌يابد. حدود پانزده روحاني خواهان شريعت را كه نام‌شان در آن حادثه مطرح شده بود اعدام مي‌كنند. بديع الزمان هنگامي محاكمه شد كه آن‌ها را در حياط دادگاه به دار آويخته بودند و او از پنجره اين منظره را مي‌ديد. خورشيد پاشا رييس دادگاه مي‌پرسد:
تو هم خواهان شريعت بودي؟
بديع الزمان پاسخ مي‌دهد:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت مي‌كردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست، كه شورشيان مي‌گويند!
متن دفاع قهرمانانه بديع الزمان در دادگاه نظامي، در آن زمان دو بار چاپ و منتشر شد؛ در حالي كه انتظار مي‌رفت در آن دادگاه مخوف به اعدام محكوم شود،
— 73 —
بي‌گناه تشخيص داده شده و آزاد مي‌گردد، سپس او بدون آن‌كه از دادگاه تشكري كند؛ در حالي كه انبوه جمعيت همراهي‌اش مي‌كردند، از بايزيد تا سلطان احمد را طي كرد؛ در حالي كه نداي «زنده باد جهنم براي ستمگران، زنده باد جهنم براي ستمگران» را سر داده بود.
بخشي از دفاعيه او در ديوان جنگ در كتاب حاضر درج گرديده است، تا واقعيت حادثه ٣١ مارس و دفاع قهرمانانه بديع الزمان تا حدودي دانسته شود.
بخش هايي از اثري به نام "شهادتنامه دو مكتب مصيبت بار"
يا"دادگاه حكومت نظامي و بديع الزمان"
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
مقدمه
آن‌گاه كه از حريت و آزادي به ديوانگي و جنون ياد مي‌شد، استبداد ضعيف، تيمارستان را براي من تبديل به مكتب كرد.
آن‌گاه كه اعتدال و طي طريق در راه مستقيم ارتجاع نام گرفت، استبداد شديد در مشروطيت، زندان را تبديل به مكتب كرد.
اي كساني كه شهادت‌نامه مرا مي‌خوانيد! لطفاً روح و قوه خيال‌تان را متوجه انديشه و وجود طلبه‌يي روستايي و عصبي كنيد كه در حال دگرگوني‌ست و تازه به تمدن جديد سفر كرده است، تا با تخطئه او مرتكب خطا نشويد ...! در حادثه ٣١ مارس در دادگاه حكومت نظامي گفتم:
من طلبه‌ام، به همين دليل هر چيز را با ميزان شريعت مي‌سنجم. من مليت‌مان را تنها و تنها مليت اسلام مي‌دانم، براي همين هر چيز را از نقطه نظر اسلام مورد سؤال قرار مي‌دهم. من بر دروازه عالم برزخي كه زندان ناميده مي‌شود
— 74 —
ايستاده‌ام و در ايستگاهي كه چوبه دار نام دارد، منتظر قطار آخرتم، و در اين وضعيت نقدهايي بر اعمال ظالمانه نوع بشر دارم؛ نقدهايي كه در حكم نطقي هستند كه نه فقط شما بلكه متوجه تمام بشريت است، لذا بر اساس سرّ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از گور قلبم حقايق عرياني بيرون آمده است، كه نامحرمان نبايد بدان نظر كنند. با كمال اشتياق مهياي آخرتم و آماده رفتن به همراه همين به دار آويخته‌گان مي‌باشم؛ هم‌چنان اگر فردي بدوي و مشتاق ديدن چيزهاي عجيب، شگفتي‌ها و محاسن استانبول را شنيده، اما نديده باشد، بسيار آرزومند ديدن آن‌ها خواهد بود، من هم به همان ميزان آرزومند بوده‌ام، عالم آخرت را كه نمايشگاهي از عجايب و غرايب است ببينم؛ امروز نيز چنين‌ام. تبعيد و فرستادن من به آن‌جا برايم مجازات نيست. شما اگر از دستتان بر مي‌آيد مرا به لحاظ وجداني آزار دهيد؛ وگرنه آزار و اذيت به صورتي ديگر، عذاب نيست، براي من افتخار است.
اين دولت در زمان استبداد با عقل و خرد دشمني مي‌كرد و اينك با حيات و زندگي عداوت مي‌كند ... اگر اين معني دولت است پس زنده باد جنون ...! زنده باد مرگ ...! براي ستمگران هم زنده باد جهنم ...! من اساساً دنبال فرصتي بودم تا انديشه‌هايم را بيان كنم، اينك دادگاه حكومت نظامي فرصت خوبي براي اين كار است.
همان‌طور كه در ابتدا از همه مي‌پرسند، در دادگاه حكومت از من نيز سؤال كردند:
آيا تو هم خواهان شريعت بوده‌يي؟
در پاسخ گفتم:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت مي‌كردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست كه شورشيان مي‌گويند!
گفتند:
— 75 —
آيا عضو اتحاد محمدي (ص) هستي؟
اتحاد محمّدي (ص) : نام يك حزب در زمانه مشروطيت عثماني.
پاسخ دادم:
با افتخار مي‌گويم كه از كوچك‌ترين افرادش هستم، البته با تعريفي كه خود دارم... چه كسي جز بي‌دينان هست كه عضو اتحاد مذكور نباشد، او را به من نشان دهيد ...
نطق مزبور را اينك منتشر مي‌كنم، تا مشروطيت را از لكه ننگ، اهل شريعت را از نااميدي، مردمان اين زمانه را از جهل و جنون در نزد تاريخ، و حقيقت را از اوهام و شبهات برهانم، اينك آغاز مي‌كنم:
گفتم:
اي پاشاها و افسران!
خلاصه جناياتي كه زنداني شدنم را اقتضا كرد، چنين است:
إِذاً مَحَاسِنِي اللَّاتِي اَدَلُّ بِهَا كَانَتْ ذُنُوبِي فَقُلْ لِي كَيْفَ اَعْتَذِرُ
يعني محاسنم كه سبب افتخارم بوده است اينك گناه پنداشته مي‌شود! متحيرم كه چگونه بايد عذرخواهي كنم! به عنوان مقدمه مي‌گويم: رادمرد، خود را آن قدر كوچك نمي‌كند كه مرتكب جنايت شود، اگر هم جنايتي را به او نسبت بدهند از مجازات واهمه نخواهد داشت. من اگر ظالمانه اعدام هم شوم ثواب دو شهيد را خواهم داشت، اگر در زندان بمانم نظرم اين است، در حكومت غداري كه آزادي در آن جز در لفظ نيست، راحت‌ترين جا زندان است، با مظلوميت مردن بهتر از ظالمانه زيستن است.
اين را هم بگويم، برخي كسان كه از سياست به عنوان وسيله‌يي در جهت بي‌ديني استفاده مي‌كنند براي پنهان كردن قباحت كارشان، ديگران را به ارتجاع متهم مي‌كنند، و مدعي مي شوند از دين در جهت سياست استفاده ابزاري كرده‌اند.
مأموران اطلاعاتي امروز نسبت به آنان كه در گذشته بودند، بدترند. چگونه مي‌توان به صداقت اينان اعتماد كرد؟ چگونه مي‌توان عدالت را بر اساس سخن
— 76 —
آنان بنا نمود؟ اصلاً انسان وقتي بخواهد با فريب و دغل كاري عادلانه رفتار كند سر از ظلم در مي‌آورد، زيرا انسان بي‌خطا نيست، ليكن كوتاهي‌هاي پراكنده‌اي را كه در طول زمان و از افراد بي‌شماري صادر گرديده و به واسطه خوبي‌ها و محاسن تعديل شده با دغل كاري و فريب جمع نموده و در زماني واحد چنين توهم مي‌كند، كه از شخص واحدي صادر شده، لذا او را مستحق مجازات شديد مي‌بيند؛
در حالي كه خود اين عمل، ظلمي شديد است.
حال بپردازيم به يازده و نيم جنايتي كه من مرتكب شده‌ام:
قسمت‌هاي مربوط به مسلك و مشرب مؤلف أخذ گرديده، لذا كساني كه خواهان تفصيل مطالب هستند به اثر مذكور مراجعه نمايند.
جنايت اول: سال گذشته در آغاز دوران آزادي از طريق نخست وزيري براي همه عشاير شرق پنجاه ی شصت تلگراف مخابره كردم. مضمون آن چنين بود:
مشروطيت و قانون اساسي‌اي كه شنيده‌ايد، عبارت است از عدالت حقيقي و مشورت شرعي، آن را نيكو تلقي كنيد، و در محافظتش بكوشيد، زيرا سعادت دنيوي ما در مشروطيت است، و ما از استبداد بيش از همه ضرر ديده‌ايم.
پاسخ دريافت شده براي اين تلگراف، از همه جا مثبت و زيبا بود.
منظور اين است كه ولايات شرق را آگاه كردم؛ در غفلت رهايشان نكردم، تا استبدادي جديد نتواند از غفلت‌شان استفاده نمايد، نگفتم "چه ارتباطي به من دارد" لذا مرتكب جنايت شدم و سر از اين دادگاه در آوردم.
جنايت دوم: در اياصوفيه، بايزيد، فاتح، و سليمانيه طي نطق‌هاي متعددي كه خطاب به عموم علما و طلاب داشتم نسبت حقيقي بين دين و محتواي مشروطيت را تبيين و تشريح كردم و گوشزد كردم كه استبداد ظالمانه با دين و شريعت مناسبتي ندارد. به اين صورت كه بر اساس سرّ
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ
شريعت به اين جهان آمده است، تا استبداد و حاكميت ظالمانه را از ميان بردارد. در هر سخنراني يادآوري مي‌كردم، كه هر كس به كلمه‌يي از سخنانم اعتراض داشته باشد آماده‌ام حقانيتش را با برهان اثبات كنم. همواره در نطق‌هايم گفته‌ام: "ماهيت حقيقي اصل دين، همان حقيقت مشروطه مشروعه است." اين
— 77 —
بدان معناست كه من مشروطيت را با دلايل شرعي قبول داشته‌ام، و اين قبول داشتن مانند ديگر هواداران تمدن و مدنيت، تقليدي و خلاف شريعت نبوده است. من از دين به عنوان رشوه استفاده نكرده‌ام، كوشيدم تا آن‌جا كه مي‌توانم علما و شريعت را از چنگ انديشه‌هاي فاسد اروپايي نجات دهم، لذا مرتكب جنايت شدم و مستحق چنين برخوردهايي از سوي شما گرديدم.
جنايت سوم: از اين كه قريب بيست هزار نفر از هم‌شهري‌هايم در استانبول كه باربر و ناآگاه و ساده‌دل هستند از سوي برخي افراد حزبي اغفال شوند، و حيثيت ولايات شرق را لكه‌دار كنند ترسيدم. به همه مكان‌ها و قهوه خانه‌هاي باربران سر زدم و سال گذشته مشروطيت را طوري كه برايشان قابل فهم باشد توضيح دادم، به اين ترتيب كه:
"استبداد، ظلم و زورگويي‌ست. مشروطيت، عدالت و دين است. پادشاه اگر از اوامر پيامبرمان (ص) تبعيت كند و راه او را برود، خليفه است و ما هم از او اطاعت خواهيم كرد؛ در غير اين صورت اگر كسي تابع پيامبر نباشد و به ديگران ستم كند، پادشاه هم باشد شقي و گردنكش است. جهالت، بي‌چارگي و فقر و اختلاف، دشمنان ما هستند. در برابر اين سه دشمن بايد با سلاح صنعت، معرفت و همبستگي جهاد كنيم. با برادران حقيقي خود ترك‌ها و همسايه‌هايمان كه تا حدودي موجب بيداري و پيشرفت ما هستند بايد دوست شويم و دست به دست يك ديگر دهيم، زيرا در خصومت و دشمني، پستي و رذالت هست و ما وقت دشمني كردن نداريم، ما در كار دولت دخالت نخواهيم كرد، زيرا از امور حكومت چيزي نمي‌دانيم."
اين نصيحت در تحريم اتريش توسط همان باربران و تحريم كل اروپا توسط كساني چون من
يك بار ظريفي به بديع الزمان مي‌گويد: "خوب است لباسي متناسب با عرفان‌تان بر تن كنيد." او نيز پاسخ مي‌دهد: "شما گويا اتريش را تحريم كرده‌ايد و در عين حال كلاه‌هاي ارسالي آن‌ها را بر سر مي‌گذاريد، اما من همه اروپا را تحريم كرده‌ام، اين است كه فقط از توليدات مادي و معنوي مملكت خودم استفاده مي‌كنم."
و در عملكردهاي صحيح‌شان در مشوش‌ترين و مهيج‌ترين مقاطع مؤثر بود. من باعث تعديل ارتباط‌شان با پادشاه شدم، و باعث شدم با
— 78 —
تحريم‌هايشان، در برابر اروپا جنگ اقتصادي به راه اندازند و به اين ترتيب مرتكب جنايت و بلاي حاضر شدم.
جنايت چهارم: قلب من از اين كه اروپا گمان كند، جهالت و تعصبي كه در بين ما هست موجب مي شود دين زمينه ساز استبداد گردد (حاشا و كلا) بي‌نهايت جريحه‌دار شد. براي تكذيب ظن و گمان آنان بيش از هر كس ديگري مشروطيت را به نام دين ارج نهادم، ليكن باز هم ترسيدم استبداد ديگري همان گمان را مورد تأييد قرار دهد، لذا در مسجد اياصوفيه خطاب به نمايندگان فرياد بر آوردم و گفتم:
«تلقي شما از مشروطه، همراه با مشروعه باشد و آن را به اين صورت به ديگران بفهمانيد تا استبداد جديد، پنهان و ملحدانه ديگري با دستان آلوده، مشروطيت مبارك و پاك را سپر خود قرار ندهد و آن را لكه‌دار نكند. آزادي را با آداب شريعت مقيد كنيد؛ چرا كه جاهلان و عوام اگر خود را بي‌هيچ قيد و محدوديتي آزاد ببينند و بدون هيچ شرطي كاملاً آزاد بپندارند، از كسي اطاعت نكرده و لاابالي خواهند شد. در نماز عدالت، مذاهب اربعه را قبله خويش قرار دهيد تا نمازتان درست باشد.»
نزد آن‌ها مدعي شدم، كه حقايق مشروطه را صراحتاً، ضمناً و اذناً مي‌توان از مذاهب اربعه استخراج نمود. من كه طلبه‌يي عادي هستم مسؤوليت واجب علما را بر دوش گرفتم، و به اين ترتيب مرتكب جنايت شدم، لذا اين سيلي را نوش جان كردم.
جنايت پنجم: روزنامه‌ها با دو قياس فاسد و نشر مطالبي كه منافي حيثيت است، اخلاق اسلامي را متزلزل كرده و افكار عمومي را پريشان نمودند، من نيز توسط همين روزنامه‌ها مقالاتي در ردشان نوشتم و منتشر كردم، گفتم:
اي روزنامه نگاران! اديبان بايد با‌ادب باشند، مخصوصاً بايد متأدب به ادب اسلامي باشند، سخن آنان بايد برخاسته از قلب مشترك عموم ملت، و بي‌طرفانه باشد. اساس‌نامه مطبوعات بايد براساس حس ديانت و نيت خالص موجود در وجدان‌تان تنظيم گردد،
— 79 —
اما شما با دو قياس فاسد يعني قياس شهرستان‌ها با استانبول، و قياس استانبول با اروپا افكار عمومي را گرفتار باتلاق كرديد، و اغراض شخصي و انديشه انتقام را بيدار نموديد. نمي‌توان به كودكي كه الفبا نمي‌داند درس فلسفه طبيعي داد. لباس زن بازيگر تئاتر برازنده مرد نيست. احساسات اروپايي را نمي‌توان در استانبول عملي كرد. اختلاف اقوام، و تفاوت جاها و مكان‌ها مانند اختلاف اعصار و زمان‌هاست. لباس كسي مناسب اندام ديگري نيست، منظورم اين است كه انقلاب كبير فرانسه نمي‌تواند به طور كامل اصول و قواعد حركت ما را تشكيل دهد. خطا و اشتباه، حاصل بي‌توجهي به تطبيق نظريات و مقتضاي حال است.
من به عنوان يك روستايي عوام، نويسندگاني اين چنين دغلكار، اهل مغالطه و مغرض را نصيحت كردم، لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت ششم: من بارها در اجتماعات بزرگ شور و هيجان مردم را احساس كردم و ترسيدم عوام الناس با دخالت در سياست، آسايش عمومي را اخلال كنند. با زبان طلبه‌يي روستايي كه تركي را تازه آموخته مردم را آرام كردم. از جمله در گردهم‌آيي دانشجويان در بايزيد، جشن ميلاد در اياصوفيه و اجتماع در تئاتر فرح حضور داشتم، و تا حدودي موفق شدم مردم را آرام كنم؛ وگرنه توفان ديگري به راه مي‌افتاد. من به عنوان فردي بدوي با اين كه از بازي مدعيان تمدن آگاه بودم، در كارهايشان دخالت كردم و گويا به اين ترتيب مرتكب جنايت شده‌ام ...!
جنايت هفتم: شنيدم جمعيتي به نام "اتحاد محمدي (ص)" تشكيل شده است. بي‌نهايت ترسيدم مبادا تحت اين نام مبارك حركت اشتباهي از برخي افراد بروز يابد. بعد شنيدم برخي شخصيت‌هاي معتبر مانند سهيل پاشا و شيخ صادق، اين نام را براي مسايل ساده‌تري، و صرفاً براي عبادت و تبعيت از سنت سنيّه به كار برده و ارتباط‌شان را با آن جمعيت سياسي قطع نموده‌اند، و قرار است در سياست دخالتي نكنند، ليكن مجدداً ترسيدم و گفتم اين نام متعلق به عموم است و قابل تخصيص و تحديد نيست. من همان‌طور كه از جهتي منسوب به جمعيت‌هاي متعدد ديندار هستم، چون مقاصد اينان را يكي مي‌دانم، پس به نام مبارك مذكور
— 80 —
نيز منسوبم، اما تعريف "اتحاد محمدي (ص)"كه به معرفي آن پرداختم و خود را جزو آن مي‌دانم چنين است:
دايره‌يي‌ست كه با سلسله‌يي نوراني، شرق تا غرب و جنوب تا شمال را در بر مي‌گيرد.
شمار آنان كه جزو اين دايره‌اند، امروز بيش از سيصد ميليون نفر است.
راه ارتباطي و وحدت انگيز اين همبستگي، توحيد الهي‌ست.
پيمان و سوگندش ايمان است.
منسوبان‌اش نيز عموم مؤمناني هستند كه از زمان
قالوا بلي
وارد اين جرگه شده‌اند.
دفتر اسماء‌شان لوح محفوظ مي‌باشد.
ناشر افكار اين اتحاد، همه‌ي كتاب‌هاي اسلامي‌ست.
جرايد روزانه آن‌ها نيز همه‌ي روزنامه‌هاي ديني‌ست كه اعلاي كلمة‌الله را هدف خود قرار داده‌اند.
كلوپ و انجمن‌هايشان مساجد و مدارس ديني و خانه‌هاي ذكر است.
مركزشان حرمين شريفين است.
رييس چنين جمعيتي فخر عالم (ص) مي‌باشد.
مسلك اينان مجاهده با نفس است يعني تخلق به اخلاق احمدي (ص) ، احياي سنت سنيّه، محبت به ديگران و نصيحت كردن در صورتي كه ضرري نداشته باشد.
اساس‌نامه اين اتحاد، سنت سنيّه، و قانون‌نامه‌اش اوامر و نواهي شرعي، و شمشيرشان براهين قاطع است، زيرا غلبه بر شهرنشينان و افراد مدني با اقناع ممكن است نه اجبار. جستجوي حقيقت با محبت امكان پذير است. خصومت نيز مقابل وحشت و تعصب قرار داشت.
هدف و مقصد آنان اعلاي كلمة الله است. نود و نه درصد دين، اخلاق و عبادت و آخرت و فضيلت است. فقط يك درصد آن مربوط به سياست مي‌شود، كه آن را هم بايستي اولو الامرهايمان به فكرش باشند.
— 81 —
هدف فعلي ما اين است كه با به اهتزاز در آوردن بيرق آن سلسله نوراني موجب شويم، همه براساس شوق و تمناي وجداني خود رهسپار كعبه كمالات در مسير ترقي شوند، زيرا يكي از موجبات بزرگ اعلاي كلمة الله در زمانه فعلي، پيشرفت در زمينه‌هاي مادي‌ست!"
من از افراد اين اتحاد هستم و براي بروز و ظهور اين اتحاد تلاش مي‌كنم، از جمعيت‌ها و احزابي نيستم كه موجب تفرقه مي‌شوند ...
خلاصه اين‌كه من با سلطان سليم بيعت كرده‌ام و نظر او را در اتحاد اسلامي قبول دارم، زيرا او ولايات شرق را بيدار كرد، آنان نيز با او بيعت كردند. شرق نشينان امروز شرقيان همان زمان هستند. اسلاف من در اين موضوع شيخ جمال الدين افغاني، مرحوم علامه محمد عبده مفتي مصر، ملا تحسين و علي سعاوي از روحانيون تندرو، و نامق كمال و سلطان سليم از كساني كه اتحاد اسلامي هدف‌شان بود، مي‌باشند؛ سلطان سليمي كه گفت:
انديشه‌ي اختلاف و تفرقه
حتي در گور نيز مرا خواهد آزرد
چاره دفع صولت دشمنان، اتحاد است
اگر ملت متحد نشود مرا داغدار خواهد كرد ...
ياووز سلطان سليم
من در ظاهر براي نيل به دو هدف بزرگ به اين نظريه پرداخته‌ام:
هدف اول: نجات اين نام از تخصيص و تحديد، و اعلام شمول آن به همه مؤمنان، تا دچار تفرقه نشوند و گرفتار اوهام و خيالات نگردند.
هدف دوم: با وحدت مانع تفرقه گروه‌ها شوم، تفرقه‌يي كه موجب مصيبت عظيم گذشته شده بود. متأسفانه فرصت نيافتم، سيل آمد و مرا نيز در هم شكست. مي‌گفتم اگر حريقي در بگيرد دست كم بخشي از آن را خاموش خواهم كرد، اما لباس روحانيتم طعمه حريق شد، و شهرت دروغيني كه از عهده‌اش بر نمي‌آمدم نيز خوشبختانه از بين رفت. من كه فردي عادي هستم، كاري را بر عهده
— 82 —
گرفتم كه يادآور يكي از وظايف مهم نمايندگان مجلس، اعيان و وكلا مي‌باشد؛ لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت هشتم: من شنيدم كه نظاميان به برخي از جمعيت‌ها مي‌پيوندند. واقعه عجيب يني‌چري‌ها يني چري: گروهي از ارتش عثماني. به يادم آمد، و در اين زمينه بسيار نگران شدم. در روزنامه‌يي نوشتم: امروز مقدس‌ترين جمعيت، جمعيت نظامياني‌ست كه اهل ايمان‌اند. همه‌ي كساني كه وارد مسلك نظاميان مي‌شوند از سرباز تا فرمانده را شامل‌اند، زيرا اتحاد، اخوت، اطاعت، محبت و اعلاي كلمة الله مقصد و هدف مقدس‌ترين جمعيت جهان است. همه نظاميان مؤمن، مظهر كامل اين هدف و مقصد هستند. نظاميان، مركزند و ملت و جامعه مي‌بايد به آن‌ها بپيوندند. علت وجودي ساير جمعيت‌ها اين است كه ملت را مانند نظاميان مظهر محبت و اخوت كنند، اما اتحاد محمدي كه در برگيرنده همه‌ي مؤمنان است، جمعيت و فرقه نيست. مركز و صف اول آن را غازيان و شهيدان و عالمان و مرشدان تشكيل مي‌دهند. هيچ مؤمن و نظامي فداكاري اعم از افسر يا سرباز بيرون از اين جمعيت نيست كه لزومي به پيوستنش باشد، البته برخي از جمعيت‌هاي خيريه خود را "اتحاد محمدي (ص)" مي‌نامند، من با آن‌ها كاري ندارم.
من به عنوان يك طلبه عادي با غصب وظايف و مسؤوليت‌هاي چنين عالمان بزرگي مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت نهم: حركت وحشتناك روز سي و يكم مارس را دو سه دقيقه از دور نظاره كردم. مطالب متعددي را شنيدم، ليكن هم‌چنان كه اگر هفت رنگ را به سرعت بگردانند، رنگ سفيد ديده مي شود، در اين جريان هم تنها "شريعت" بود كه به چشم مي‌خورد؛ شريعتي كه فساد موجود در آن مطالب جداگانه را از هزار به يك كاهش مي‌داد، مردم را از هرج و مرج مي‌رهاند و از سياست عام باقي مانده در ميان مردم به طرز اعجاز آميزي محافظت مي‌كرد. دانستم كه اوضاع خراب است، اطاعت و پيروي مختل شده و نصيحت تأثيري ندارد؛ وگرنه مانند هر وقت ديگري براي خاموش نمودن آن آتش كاري مي‌كردم، ليكن عوام در اكثريت و
— 83 —
همشهريان ما صاف و ساده و غافل بودند. من نيز با شهرت كاذبي ديده مي‌شدم. سه دقيقه بعد خود را كنار كشيدم و راهي "باقركوي" شدم تا آنان كه مرا مي‌شناسند دخالت نكنند. به كساني هم كه با آن‌ها مواجه مي‌شدم توصيه مي‌كردم دخالت نكنند. اگر ذره‌يي دخالت مي‌كردم اساساً لباسم و شهرت ناخواسته‌اي كه داشتم موجب مي‌شد از سوي همه كس ديده شوم و بيش از هر كسي به چشم آيم. مي‌توانستم به تنهايي تا آياستافانوس به مقابله با "لشكرِ حركت" بپردازم و به اين ترتيب وجودم را اثبات نموده و مردانه بميرم. در آن صورت دخالت من در آن اوضاع بديهي مي‌شد و نيازي به تحقيق نمي‌ماند.
روز دوم از تبعيت نظاميان كه مسأله حياتي ماست پرسيدم، گفتند:
افسران، لباس سربازان به تن كرده‌اند، و وضع تبعيت و پيروي چندان بد نيست.
دوباره پرسيدم:
چند افسر تير خورده‌اند؟
فريبم دادند و گفتند:
فقط چهار نفر، آن‌ها هم افرادي ظالم و مستبد بوده‌اند، ضمناً آداب و حدود شريعت اجرا خواهد شد.
به روزنامه‌ها نگاه كردم، آن‌ها هم قيام مزبور را طوري تصوير كرده بودند كه گويي مشروع است. من نيز از جهتي خوشحال شدم؛ چرا كه مقدس‌ترين هدفم اجرا و عملي كردن كامل احكام دين است، اما از خللي كه در اطاعت‌هاي نظامي ايجاد شده بود، بي‌نهايت مأيوس و متأثر شدم. توسط اغلب روزنامه‌ها خطاب به نظاميان نوشتم:
"اي نظاميان! اگر افسران شما با انجام معصيتي، به نفس خويش ظلم مي‌كنند، شما هم با عدم تبعيت، در حق ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان مرتكب نوع ديگري از ظلم و ستم مي‌شويد، زيرا حيثيت، سعادت و پرچم توحيد همه‌ي مسلمانان و عثمانيان، امروز قائم به اطاعت شماست، مي‌گوييد خواهان شريعت هستيد؛ اما با نافرماني، با دين و شريعت مخالفت مي‌كنيد."
— 84 —
من حركت و شجاعت آنان را تشويق كردم، زيرا روزنامه‌ها ی كه ترجمان دروغين افكار عمومي هستند ی حركت آن‌ها را در نظر ما مشروع جلوه داده بودند. من نيز با نصحيت توأم با تقدير تا حدودي بر آن‌ها تأثير گذاشتم و موجب تقليل عصيان شدم؛ در غير اين صورت كار چنين سهل نمي‌شد. من به عنوان كسي كه عملاً از تيمارستان ديدار كرده، و نگفتم "اين موضوع چه ارتباطي با من دارد، بگذارد عُقلا به آن بينديشند." مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت دهم: روز جمعه همراه علما وارد جمعي از نظاميان شدم كه در وزارت جنگ بودند. با سخنراني به غايت تأثيرگذاري هشت گردان نظامي را راضي به اطاعت و فرمانبرداري كردم. نصايح من تأثير خود را بعدها نشان داد، متن نطقم چنين بود:
اي عساكر موحدين! ناموس و حيثيت و سعادت و پرچم توحيد ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان از بعضي لحاظ به اطاعت شما وابسته است. افسران و فرماندهان شما اگر با ارتكاب يك گناه به نفس خويش ظلم كنند، شما با نافرماني خودتان به ٣٠٠ ميليون مسلمان ظلم مي‌كنيد، زيرا با اين نافرماني اخوت اسلامي را در معرض خطر قرار مي‌دهيد. بدانيد كه ارتش شبيه كارخانه‌يي بزرگ و منظم است، اگر چرخي نافرماني كند و در اين كارخانه نچرخد كارخانه دچار هرج و مرج مي‌شود. سربازان ارتش نبايد در سياست دخالت كنند. يني چري‌ها شاهد اين مطلب‌اند. شما سخن از شريعت مي زنيد، اما حقيقت اين است كه با شريعت مخالفت مي‌كنيد و دامان دين را لكه‌دار مي‌كنيد. براساس شريعت، قرآن، حديث، حكمت و تجربه ثابت است كه اطاعت از اولوالامرِ درست و ديندار و حق پرست فرض است. اولوالامر و استاد شما افسران و فرماندهان‌تان هستند؛ هم‌چنان كه اگر مهندسي ماهر يا طبيبي حاذق از بعضي لحاظ گناهكار باشند، ضرري متوجه طب و هندسه‌شان نخواهد بود؛ اگر افسران مؤمن، باغيرت و تحصيل‌كرده شما كه روشنفكر و آشنا به تدابير جنگي هستند مرتكب عمل جزيي نامشروعي شوند، نبايد با نافرماني خود به عثمانيان و مسلمانان ظلم كنيد؛ چرا كه نافرماني فقط انجام يك ظلم نيست، بلكه نوعي تجاوز به حق ميليون‌ها نفر ديگر
— 85 —
هم هست. بدانيد كه در اين زمانه پرچم توحيد الهي در يد شجاعت شماست، قدرت و توان آن يد نيز در اطاعت و نظم است، زيرا ١٠٠٠ سرباز منظم و مطيع با صد هزار نيروي داوطلب "فاقد نظم" برابر است. چه حاجتي به بيان اين مطلب است كه: انقلاب‌هاي بسيار خونيني را كه ٣٠ ميليون نفر در ظرف صد سال موفق به وجود آوردنشان نشدند، شما با اطاعت خود بدون خونريزي حاصل نموديد.
اين را هم به شما مي‌گويم كه از دست دادن فرماندهي باغيرت و روشنفكر در حقيقت به معني از بين بردن قدرت معنوي خودتان است.
زيرا امروز شجاعت ايماني و عقلي و فني‌ست كه حكومت مي‌كند. يك روشنفكر گاه بدل از صد نفر است. بيگانگان تلاش مي‌كنند با اين شجاعت بر شما غلبه يابند، تنها شجاعت فطري كافي نيست...!
خلاصه اين كه من فرمان فخر عالم را به آگاهي شما مي‌رسانم كه "اطاعت واجب است." در برابر فرماندهان خود شورش نكنيد!
زنده باد نظاميان! زنده باد مشروطه مشروعه!
با وجود اين همه عاِلم، من مسؤوليت‌هاي مهم آنان را بر عهده گرفتم، و به اين ترتيب ظاهراً مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت يازدهم: من مشكلات عشاير در ولايات شرقي را مي‌ديدم، لذا اين را دانستم كه سعادت دنيوي ما از بعضي لحاظ در گرو فنون جديد مدني‌ست. يكي از مجاري سالم تحصيل فنون مذكور، عالمان، و يكي از منابعش نيز مدرسه‌هاي ديني بايد باشد، تا اين كه علماي دين با علوم و فنون مأنوس شوند؛ چرا كه در ولايات شرق زمام اختيار هم‌وطنان نيمه بدوي در دست علماست، اين بود كه به استانبول آمدم. در حالي‌كه استبداد "تقسيم شده و شدت يافته امروز" در آن زمان به واسطه توهم سعادت به مرحوم سلطان مخلوع نسبت داده مي‌شد؛ احسان شاهانه و حقوقي را كه او توسط مأمور امنيتي‌اش به من داد نپذيرفتم، رد كردم، و خطا كردم، ليكن خطاي ياد شده با نشان دادن اشتباهات كساني كه با مدرسه علمي به دنبال مال دنيا بودند موجب خير شد. عقلم را فدا كردم و آزادي‌ام را از دست ندادم و در برابر آن سلطان مهربان سر خم ننمودم. از منافع شخصي خويش
— 86 —
دست شستم. پشه‌هاي امروز، نه با زور كه با محبت مي‌توانند مرا همراه خود كنند. يك سال و نيم است كه در اين‌جا براي نشر معارف ولايتم كوشش مي‌كنم، بيش‌تر مردم استانبول اين را مي‌دانند.
من فرزند يك باربر هستم و با اين كه دنيا تا اين حد به من اقبال داشته است، نفسم را از وضعيت فقيرانه و فرزند يك باربر بودن بيرون نبرده‌ام؛ ريشه‌ام را به ريشه دنيا پيوند نزدم و با ترك كوهستان‌هاي مرتفع ولايات شرق ی كه بيش از هر جاي ديگري دوست‌شان دارم ی براي ملت به اموري پرداختم كه باعث شد راهي تيمارستان و بازداشتگاه و در زمان مشروطيت زندان توأم با شكنجه شوم؛ به اين ترتيب مرتكب جنايت بزرگي شدم كه سر از اين دادگاه در آوردم ...!
نيمه جنايت: براي محروم نشدن از كانون خلافت كه محل ارتباط و مركز دايره اسلام است و با اين گمان كه سلطان سابق (مرحوم) جناب عبدالحميد خان قصورات اجتماعي خود را درك كرده، اظهار ندامت نموده و استعداد پذيرش نصيحت را كسب كرده است، و با اين ملاحظه كه "اصلح طريق، مصالحه است." و از آن‌جا كه به فضاي خشونت فعلي ی كه مبدأ اغراض و انفعالات بوده است ی با حسن ظن نگاه مي‌كردم، با زبان جرايد خطاب به مرحوم سلطان سابق گفتم: "كاخ تيره و تار ييلديز را دارالفنون كن، تا چون ثريا درخشان و نوراني شود! و در آن به جاي گردشگران و مأموران جهنم، ملائكه رحمت را كه اهل حقيقت‌اند قرار بده تا چون بهشت شود! و ثروت موجود در ييلديز را كه ملت به تو هديه كرده‌اند، براي مداواي جهالت كه اصلي‌ترين بيماري ملت است صرف دارالفنون‌هاي بزرگ ديني كن؛ و به اين ترتيب ثروت‌شان را به خودشان بازگردان و به محبت و مروت مردم اعتماد كن، زيرا بار حكومت شاهانه تو بر دوش ملت است. از اين سن و سال به بعد فقط بايد به آخرت فكر كرد. پيش از آن كه دنيا تو را ترك كند تو دنيا را رها كن. زكات عمر را در راه عمر ثاني صرف كن. مقايسه و بررسي كنيم، قصر ييلديز بايد محل سرگرمي و خوشگذراني باشد يا دارالفنون؟ در داخل اين قصر آيا گردشگران بايد به گشت و گذار بپردازند يا علما مشغول تدريس شوند؟ آيا ييلديز
— 87 —
غصب شود بهتر است يا هديه داده شود؟ كدام ارجح است؟ صاحبان انصاف حكم كنند."
من كه گدايي هستم پادشاه بزرگي را نصيحت كردم، و گويا با اين كار مرتكب نيمه جنايتي شدم. زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا نرسيده است.
پانزده سال بعد زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا رسيد، بدين منظور به بحث پاياني "سراج النور" نگاه كنيد كه ٢٨ سال سبب حبس مؤلف بوده است. به اين ترتيب نيمه جنايت مزبور را به طور كامل خواهيد دانست.
افسوس و صد افسوس! در حالي كه مشروطه مشروعه موجب سعادت است و مردم، بي‌نهايت مشتاق و تشنه معارف جديد متناسب با اسلام و منبع حيات اجتماعي‌مان مي‌باشند، افراطيون اغراضي را در مشروطه دخالت مي‌دهند و روشنفكران نيز با اعمال لااباليانه‌ي غير ديني خود متأسفانه سدي در برابر ميل و رغبت ملت كشيده‌اند. آنان كه چنين مانعي ايجاد كرده‌اند بايد آن را از ميان بردارند؛ به نام وطن از آنان درخواست مي‌شود.
اي پاشاها، اي افسران! هزاران نفر شاهد اين يازده و نيم جنايت بوده‌اند، حتي شايد نيمي از مردم استانبول شاهد بعضي از آن‌ها بوده باشند. براي اين يازده و نيم جنايتي كه مرتكب شده‌ام هر مجازاتي را مي‌پذيرم، اما شما هم بايد به يازده و نيم سؤال من پاسخ دهيد. در برابر همه اين بدي‌ها من يك خوبي هم داشته‌ام، خواهم گفت.
من با نمايندگي مستبدانه‌ي حزب اتحاد و ترقي در اين‌جا ی كه نام اتحاد و ترقي را لكه‌دار نموده ی مخالفت كردم؛ مجموعه‌يي كه شوق و ذوق مردم را به يأس مبدل كرده، و موجب تحريك احساسات طرفدارانه و مغرضانه و ايجاد گروه‌هاي قومي و نژاد پرست ی كه سبب تفرقه بوده‌اند ی شده است؛ حزبي كه در ظاهر خواهان مشروطه است اما در اصل طرفدار استبداد مي‌باشد.
هر كس انديشه‌يي دارد، اما آن‌چه لازم و ضروري‌ست صلح عمومي، عفو عمومي و رفع امتياز است؛ تا كسي كه امتيازي دارد به ديگران با چشم حشره نگاه نكند و موجب نفاق و اختلاف نشود.
— 88 —
اگر حمل بر غرور نشود مي‌گويم: ما كه مسلمان حقيقي هستيم فريب مي‌خوريم، اما كسي را فريب نمي‌دهيم. ما براي زنده بودن، خود را تا آن حد پست و حقير نمي‌كنيم كه دروغ بگوييم؛ چرا كه مي‌دانيم
إِنَّمَا الْحِيلَةُ فِي تَرْكِ الْحِيَلِ.
من با مسماي مشروطه مشروع و حقيقي عهد و پيمان بسته‌ام، لذا اگر با استبداد مواجه شوم، حال در هر شكلي كه باشد، حتي اگر لباس مشروطيت بر تن كند و نام خود را مشروطه بگذارد، بر آن سيلي خواهم زد.
به نظرم دشمنان مشروطيت، همان كساني هستند كه با غدار و پست و خلاف شريعت نشان دادن مشروطه، دشمنان مشورت را نيز افزايش مي‌دهند. با تغيير و تبديل نام‌ها، حقايق دگرگون نمي‌شوند. بزرگ‌ترين خطا اين است كه انسان خود را بري از خطا بداند، لذا من به خطاي خويش اعتراف مي‌كنم كه نصيحت مردم را قبول نكردم، اما بر آن شدم كه نصيحت را به آنان بقبولانم. پيش از ارشاد نفس‌ام مشغول ارشاد ديگران شدم، لذا با بي‌تأثير نمودن امر به معروف، آن را بي‌ارزش كردم. با تجربه ثابت شده است كه مجازات نتيجه يك قصور است، ليكن اين قصور گاه در صورت قصور ديگري كه محقق نشده خود را نشان مي‌دهد، لذا فرد در حالي كه بي‌گناه است مستحق مجازات تشخيص داده مي‌شود. خداوند مصيبت مي‌دهد، انسان را به زندان مي‌برد، و به اين وسيله برخورد عادلانه مي‌كند، اما قاضي او را مستحق مجازات مي‌بيند و با او برخورد ظالمانه مي‌كند.
اي اولو الامر! من آبرويي داشتم و مي‌خواستم با آن به مليت اسلام خدمت كنم؛ نگذاشتيد. شهرت كاذبي داشتم كه ناخواسته و خود به خود حاصل شده بود، و به‌واسطه آن نصيحتم بر مردم تأثير مي‌گذاشت، سپاسگزارم كه آن را از بين برديد. اينك جان ضعيفي برايم مانده كه از آن به‌ستوه آمده‌ام؛ لعنت بر من اگر اعدام را دريغ دارم، مرد نيستم اگر خندان به‌سوي مرگ نروم! محكوميت صوري من محكوميت وجداني شما را نتيجه خواهد داد. اين وضعيت براي من خسران و صدمه نيست، افتخار است، ليكن به ملت ضرر زديد، زيرا تأثيري را كه در نصيحتم بود از بين برديد، در ثاني، براي خودتان ضرر است، زيرا براي خصم‌تان حجت قاطعي مي‌شوم. مرا محك زديد، آيا اگر آنان را نيز كه فرقه خالصه مي‌ناميد به اين
— 89 —
شكل محك مي‌زديد چند نفرشان سالم بيرون مي‌آمدند؟ مشروطيت اگر عبارت از استبداد يك فرقه باشد و خلاف شريعت پيش برود
فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلَانَ اَنِّيِ مُرْتَجِعٌ
يعني همه دنيا، جن و انس شاهد باشند كه من مرتجع هستم.
زيرا اتحاد به وسيله دروغ‌ها، دروغ است، و اسم مشروطيتي كه بر فسادها بنا شده باشد، فاسد است، مسماي مشروطيت بر اساس حق، صدق و عدم امتياز، بقا مي‌يابد.

..........

صاعقه و توفان عجيبي كه حادثه ٣١ مارس ناميده مي‌شود تحت اسباب عديده چنان استعداد طبيعي‌اي را مهيا كرد كه نتيجه‌اش در حالي كه هرج و مرج بود، من عندالله نام شريعت ی كه همواره معجزه‌اش را نمايان مي‌كند ی بر زبان اهل قيام جاري مي‌گرديد. توفان مذكور را به غايت خفيف گذراند، لذا روزنامه‌هاي بعد از ميانه آوريل نزد خداوند محكوم‌اند، زيرا اگر هفت مسأله و هفت وضعيتي را كه موجب آن حادثه شد مورد مطالعه قرار گيرد، حقيقت مشخص خواهد شد، آن‌ها هم عبارتند از:
١. نود درصد آن‌ها عليه اتحاد و ترقي بودند؛ حركتي عليه تحكم و استبداد آن‌ها بود.
٢. تغيير دادن وكلا كه ميدان مناقشه فرقه‌ها بود.
٣ نجات سلطان مظلوم از سقوط بود.
٤ سد كشيدن در برابر احساسات نظاميان و تلقينات مخالف آداب ديندارانه آن‌ها بود.
٥ به ميدان آوردن قاتل حسن فهمي بيگ بود كه درباره‌اش بسيار مبالغه شد.
٦ جلوگيري از وضع نابسامان افسران هنگ و كساني كه از كار اخراج شده‌اند.
٧ ممانعت از قرار گرفتن بي‌قيدي و بي‌بند و باري در شمول آزادي، و محدود كردن آزادي به حدود شرع، و اجراي قصاص و قطع يد بود كه برداشت عوام از سياست شرعي را شامل مي‌شد.
— 90 —
ليكن زمين باتلاق بود ... و دام گسترده و نقشه كشيده بودند. تبعيت نظامي كه امر مقدسي‌ست فدا شد. سبب اصلي، مناقشات مغرضانه و جانبدارانه فرقه‌ها و كشمكش‌هاي مملو از مبالغه و دروغ و افراط روزنامه‌ها به جاي بلاغت بود. در مطالب هفت‌گانه مذكور هم‌چنان كه اگر الوان هفت‌گانه چرخانده شود، فقط نور سفيد ديده خواهد شد، نور شريعت بيضا تجلي كرد و مقابل فساد سد كشيد.
من با تمام توانم مي‌گويم: ترقي ما صرفاً در سايه ترقي دين‌مان اسلام ی كه مليت ماست ی و تجلي حقايق شريعت ممكن است؛ وگرنه مصداق ضرب المثلي خواهيم شد كه مي‌گويد: راه رفتن خود را ترك كرد و راه رفتن ديگري را نيز ياد نگرفت. آري، مي‌بايست به شأن و شرف ملت مسلمان، ثواب آخرت، غيرت ملي، غيرت اسلامي، حب وطن، و حب دين حساس باشيم.
اي پاشاها، اي افسران! خواهان مجازات براي جنايت‌ها و پاسخ براي سؤال‌هايم هستم. از آن‌جا كه اسلام، انسانيت كبري و شريعت، با فضيلت‌ترين مدنيت‌ست، عالم اسلام سزاوار است همان مدينه فاضله افلاطوني باشد.
سؤال اول:
اين سؤال‌ها موجب آزادي چهل، پنجاه بي‌گناه محبوس گرديد.
جزاي ساده‌دلاني كه بر اثر فريب‌كاري روزنامه‌ها(اعتراض را) مشروع دانسته و تحت تأثير جريان عام مبتني بر عرف و عادات قرار گرفتند، چيست؟
سؤال دوم: اگر انساني به صورت مار در آيد، يا يك ولي به لباس راهزنان در آيد، يا مشروطيت به شكل استبداد در آيد، جزاي متعرضان بدان چيست؟ ممكن هم هست آن‌ها به حقيقت مار، راهزن و استبداد باشند.
سؤال سوم: آيا مستبد فقط يك شخص است؟ آيا ممكن نيست اشخاص متعدد مستبد باشند؟ به نظر من قدرت بايد در قانون منحصر باشد؛ وگرنه استبداد منقسم شده و با حزب‌گرايي به طور كامل شدت مي‌يابد.
سؤال چهارم: اعدام كردن يك بي‌گناه خسران و خسارت است، يا عفو كردن ده جنايت‌كار؟
— 91 —
سؤال پنجم: آيا هم‌چنان كه اعمال فشار موجب غلبه بر اهل فكر و انديشه و مسلك نمي‌شود، باعث افزايش نفاق و تفرقه نيز نمي‌گردد؟
سؤال ششم: اتحاد ملت كه معدن حيات اجتماعي ماست، به جز رفع امتياز با چه چيز ديگر ميسر مي‌شود؟
سؤال هفتم: اخلال مساوات و تخصيص آن به برخي افراد و اعمال كامل قانون در حق آن‌ها در ظاهر عدالت است، اما آيا از جهتي با عدم مساوات موجب ظلم و رفتارهاي مغرضانه نمي‌شود؟ نيز در حالي كه بي‌گناهي بيش‌تر زندانيان با تبرئه و آزادي آن‌ها آشكار مي‌گردد و اصولاً هشتاد درصد آن‌ها بي‌گناهند، آيا اگر اين وضعيت در ميان اكثريت حكم‌فرما شود، موجب پيدايش افكار مغرضانه و گرفتن انتقام نخواهد شد؟ من حرفي با دادگاه نظامي ندارم، آن‌هايي كه خبر و گزارش مي‌دهند، تأمل كنند.
سؤال هشتم: اگر حزبي امتيازي براي خود قائل شود و مدام انگشت بر حساس ترين نقطه افراد گذاشته و به زور همه را مخالف مشروطيت قلمداد كند، و اگر ديگران به استبداد معاندانه‌يي كه تحت اسم مشروطيت ی اسمي كه آن‌ها بر خود گذاشته‌اند ی اعتراض كنند، اشكال در چه كسي خواهد بود؟
سؤال نهم: آيا اگر باغبان در باغ را بگشايد و به هر كس اجازه ورود دهد، سپس خساراتي بر باغ او وارد شود، تقصير از چه كسي‌ست؟
سؤال دهم: اگر آزادي انديشه و بيان داده شود و آن‌گاه افراد مؤاخذه شوند، آيا نقشه‌يي براي به آتش افكندن ملت نخواهد بود؟ اگر چنين نمي‌بود آيا به نظر نمي‌رسيد كه با بهانه‌ ديگري در زمان عمل چنين شود؟
سؤال يازدهم: همه به مشروطه سوگند مي‌خورند. حال در صورت مخالفت با مسماي مشروطيت يا سكوت در برابر مخالفان مشروطي/

Nآيا لازم نيست كفاره سوگند پرداخت شود؟ آيا ملت، دروغگو نمي‌شود؟ و آيا افكار عمومي بي‌گناه را دروغگو، فرتوت و فاقد تشخيص نخواهند ناميد؟

خلاصه: استبداد و تحكمي شديد به سبب وجود جهالت در حال حاضر حكم‌فرماست. گويا استبداد و جاسوسي تناسخ يافته است و هدف هم استرداد
— 92 —
آزادي از سلطان عبدالحميد نبوده، بلكه خواهان اين بوده‌اند، كه استبداد ضعيف را فراگير و شديد كنند.
نيمه سؤال: فرد ضعيف و ظريفي را تصور كنيد كه چون تحمل نيش پشه و زنبور را ندارد با تلاش و زحمت زياد سعي بر دور كردن آن‌ها دارد، در اين ميان كسي بر مي‌خيزد و مي‌گويد: "منظور او دفع پشه و زنبور نيست، بلكه در پي تحريك شير بزرگي‌ست، تا بر خود مسلط كند." حال شما بگوييد چنين كسي با چنين ادعايي چه كسي را مي‌تواند فريب دهد؟
اجازه ندارم نيمه ديگر سؤال را مطرح كنم.
اي پاشاها، اي افسران! با تمام توانم مي‌گويم:
بر تمام حقايقي كه در مقالاتم مطرح كرده و در روزنامه‌ها منتشر نموده‌ام بي‌نهايت مُصرّم. اگر من را از زمان گذشته، از محكمه صدر اسلام با عدالت نامه شريعت فرا بخوانند، حقايقي را كه گفته و منتشر كرده‌ام، عيناً بيان خواهم كرد. در نهايت ممكن است بر اساس ضروريات جاري آن دوره لباس (خاصي) بر تنش كنم. اگر سيصد سال بعد در زمان آينده هم از سوي دادگاه انتقادات عُقلا با حكم جلب تاريخ، جلبم كنند باز هم اين حقايق را با اطمينان و گستردگي و در حالي كه جاهاي آسيب ديده‌اش را وصله پينه و ترميم كرده‌ام با تازگي و نشاط نشان خواهم داد. منظورم اين است كه حقيقت دگرگوني نمي‌يابد. حقيقت حق است.
اَلْحَقُّ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَي عَلَيهِ
حق برتر است و چيزي بر آن برتري ندارد.
ملت بيدار شده است، اگر با مغالطه و حيله هم اغفالش كنند اين وضع ادامه نخواهد يافت. عمر خيالي كه حقيقت تصور مي‌شود كوتاه است. فريبكاري‌ها و مغالطه‌ها با بيداري افكار عمومي، متلاشي شده، و حقيقت ظاهر خواهد شد ان شاء الله.
وضعيت زندان توأم با شكنجه شما: با اين كه زمان مدهش بود و مكان ترسناك و زندانيان هراسناك؛ روزنامه‌ها دغل‌باز و افكار مردم مشوّش و دل‌ها حزين و وجدان‌ها متأثر و مأيوس؛ و مأموران در بدايت امر پرشماتت و نگهبانان
— 93 —
آزار دهنده؛ من عذاب وجدان نداشتم، لذا اوضاع مذكور برايم سرگرمي بود. تنوع مصايب برايم چون تنوع نغمات موسيقي بود.
درسي را كه سال گذشته در تيمارستان فرا گرفته بودم، در اين مدرسه به اتمام رساندم. به دليل طولاني بودن زمان مصايب، درس‌هاي مفصلي گرفتم. از حزن معصومانه و مظلومانه كه لذت روحاني اين دنياست، ياد گرفتم كه با ضعيف مهرباني كنم و از غدار به شدت نفرت داشته باشم. اميد واثق دارم نداي "آي" و "واي" و "آه" كه بر اثر حرارت حزن در قلوب بسياري از بي‌گناهان چون بخار برانگيخته مي‌شود، ابري پر از رحمت تشكيل خواهد داد، و پيدايش اين ابر رحمت با شكل گرفتن دولت‌هاي جديد در جهان اسلام آغاز شده است.
اگر تمدن زمينه مساعدي براي تجاوزهاي بي‌شرمانه و افتراهاي نفاق افكن و افكار ظالمانه‌ي انتقام طلب و مغالطه‌هاي شيطاني و لا ابالي‌گري در ديانت است همه شاهد باشند كه من چادرهاي بدويت و تنهايي را در كوهستان‌هاي مرتفع ولايات شرق ی كه عرصه آزادي مطلق‌اند ی بر "كاخ سعادت تمدن" نامي كه براي محل اغراض مذكور به كار مي‌رود، ترجيح مي‌دهم، زيرا آزادي انديشه، حريت كلام، حسن نيت و سلامت قلبي را كه در اين مدنيت بدون "ميم" نتوانستم ببينم، در كوهستان‌هاي شرق آناتولي به تمام معنا حاكم است.
تا آن‌جا كه مي‌دانم اديبان باادب مي‌شوند. برخي روزنامه‌هاي بي‌ادب را ناشر اغراض مي‌بينم. اگر ادب چنين باشد و افكار عمومي تا اين حد در هم و بر هم باشد، شاهد باشيد كه من از چنين ادبياتي دست شستم و دخالتي در آن نيز ندارم. در كوه‌هاي سر به فلك كشيده وطنم يعني بر فراز كوه باشيت اجرام و الواح عالم را به جاي روزنامه‌ها مطالعه خواهم كرد.
فضاي فيض ما از عيبِ تمنّا مبرّاست
استغنا و بي‌نيازي از زير و از بالا براي ما از دادِ ازل است
از سرمستي اميد و از دور و درازي آرزوها كنار كشيديم
چنان مجنونيم كه از وصل ليلا هم بي‌نيازيم ...!
— 94 —
هشدار: كناره گيري من از ادعاهاي متمدنانه، شما را به فكر فرو خواهد برد. آري، من بدويت را بر چنين تمدني كه آميخته با استبداد و فسق و فجور و ذلت است ترجيح مي‌دهم. اين تمدن، مردم را فقير و بي‌بند و بار و بي‌اخلاق مي‌كند، اما مدنيت حقيقي به ترقي و تكامل نوع انسان و از قوه به فعل در آمدن ماهيت نوعيه‌اش خدمت مي‌كند، لذا خواهان مدنيت بودن به معني خواهان انسانيت بودن است.
هم‌چنين دليل علاقه و دل‌بستگي‌ام به مشروطه اين است كه نخستين باب ترقي و پيشرفت آسيا و عالم اسلام در آينده، مشروطه مشروعه و آزادي در دايره شريعت است، نيز كليد طالع و بخت اسلام هم در شورايي‌ست كه در مشروطيت است، زيرا ٣٧٠ ميليون مسلمان تاكنون زير حاكميت استبداد معنوي اجانب له مي‌شده‌اند. اينك در حاكميت اسلامي در جهان مخصوصاً از اين پس كه در آسيا حاكم مي‌شود، هر فرد مسلمان مالك يك جزء حقيقي حاكميت مي‌شود، و تنها چاره نجات ٣٧٠ ميليون مسلمان از بند اسارت، آزادي‌ست. بر فرض محال اگر ٢٠ ميليون نفر هم در نهادينه شدن آزادي متضرر شوند، باكي نيست بگذار فدا شوند... ٢٠ نفر از دست مي‌دهيم اما ٣٠٠ نفر را به دست مي‌آوريم.
افسوس و صد افسوس! عناصر و قوميت‌هايي كه در ميان ما هست، چون هوا مختلط‌اند و چون آب ممزوج نشده‌اند. إن شاء الله با الكتريسيته حقايق اسلامي ممزوج مي‌شوند و با حرارت نور معارف اسلامي قدرت توليد مي‌شود و مزاج معتدل عدالت پديد مي‌آيد.
زنده باد مشروطه مشروعه و سلامت باد آزادي روشنگر كه از تربيت شريعت حقيقي درس كامل أخذ مي‌كند.
غريب الزمان استبداد
بديع الزمان مشروطه
و بدعت الزمان فعلي
سعيد نورسي
— 95 —
(بديع الزمان) پس از اين، مدت زيادي در استانبول نمي‌ماند. به قصد شهر وان استانبول را ترك مي‌كند، از راه باتوم شهري در گرجستان.م. در مسير شهر وان سري به تفليس مي‌زند. در آن‌جا بالاي كوه شيخ صنعان مي‌رود و با دقت به اطراف نگاه مي‌كند، در اين حال پليس روسي نزديك مي‌شود و از او مي‌پرسد:
به چه دليل چنين با دقت نگاه مي‌كني؟
بديع الزمان مي‌گويد:
در حال طراحي مدرسه‌ام هستم.
مأمور پليس مي‌گويد:
كجايي هستي؟
بديع الزمان:
اهل بيتليس‌ام.
پليس روس:
اما اين‌جا تفليس است!
بديع الزمان:
بتليس و تفليس برادر هم‌اند.
پليس روس:
يعني چه؟
بديع الزمان:
در آسيا، در عالم اسلام سه نور در پي هم ظاهر مي‌شوند، اما در ميان شما سه تاريكي و ظلمت در پي هم پديد خواهد آمد. اين پرده مستبدانه پاره خواهد شد، و به كناري كشيده مي‌شود و من نيز مي‌آيم و مدرسه‌ام را در اين‌جا بنا مي‌كنم.
پليس روس:
هيهات! در تعجبم از اميدي كه داري!
بديع الزمان:
— 96 —
من هم از عقل تو در تعجبم! آيا احتمال مي‌دهي اين زمستان هم‌چنان ادامه يابد؟ هر زمستان، بهاري و هر شب، نهاري دارد.
پليس روس:
جهان اسلام تكه تكه شده است!
بديع الزمان:
براي تحصيل رفته‌اند، مثلاً هند، يكي از فرزندان مستعد اسلام است كه در دبيرستان انگليس مشغول است، مصر از مخدومان باهوش عالم اسلام است، اما در دانشكده علوم سياسي انگليس درس مي‌خواند؛ قفقاز و تركستان دو فرزند دلاور اسلام‌اند و در دانشكده جنگ روسيه تعليم مي‌بينند، الي آخر ...
اين فرزندان اصيل زاده بعد از گرفتن مدرك‌شان، هر يك در رأس قاره‌يي قرار مي‌گيرند و پرچم پدر عادل و باشكوه‌شان يعني اسلام را در آفاق كمالات به اهتزاز در مي‌آورند و در برابر نظر تقدير ازلي و به عناد فلك، سرّ حكمت ازلي را كه نزد انسان است اعلام خواهند كرد.
پس از رسيدن به شهر وان، به ميان عشاير رفت و با درس‌هاي اجتماعي، مدني و علمي براي ارشاد آن‌ها تلاش كرد، در اين خصوص كتابي به نام "مناظرات" كه به شكل سؤال و جواب است منتشر نموده است.
محاوره بديع الزمان از يك طرف با اهل سياست و از طرف ديگر با مردم و عشاير، بي‌ترديد كاملاً سؤال برانگيز است. عزم و غايت اين شخصيت يگانه در همه اين احوال انتشار نور اسلام و حقايق قرآن در جهان است و مشاهده مي‌شود، كه خود او نيز در طول زندگي نقش يك مبلغ قرآن را ايفا نموده است.
— 97 —
چند نمونه از گفتگوهاي بديع الزمان با عشاير شرق (آناتولي)
سؤال: (آيا درست است بگوييم) هر كاري رواست مگر اين‌كه براي دين ضرر داشته باشد؟
پاسخ: اسلام چون خورشيد است، با فوت كردن خاموش نمي‌شود، چون روز است، با بستن چشم، شب نمي‌شود. كسي كه چشم خويش را ببندد شب را فقط براي خود ايجاد مي‌كند. وانگهي آيا درست است با اعتماد به رييسي شكست خورده و بيچاره يا كارمنداني چاپلوس يا بعضي از افسران بي‌منطق، امر حمايت از دين به آن‌ها واگذار شود؟ يا اين‌كه بهتر است كار حمايت از دين به آن عمود نوراني و سيف الماسين سپرده شود كه در وراي افكار عامه ملت، معدن احساسات اسلامي‌ست و در قلب هر كس به صورت شفقت ايماني تبلور مي‌يابد، و مجموعه‌يي از لمعات انوار الهي مي‌باشد و از امتزاج شراره‌هاي درخشان حميت اسلامي حاصل مي‌گردد؟ شما قضاوت كنيد!
آري، اين عمود نوراني امر حمايت از دين را بالاي سر شهامتش، بر چشم مراقبتش و بر دوش حمايتش خواهد گذارد. شما مشاهده مي‌كنيد كه لمعات متفرقه شروع به نورافشاني كرده و به‌تدريج با انجذاب، امتزاج خواهد كرد. در فن حكمت به اثبات رسيده است، كه حس ديني به‌ويژه سخن دين حق فطري، نافذتر، حكمش عالي‌تر و تأثيرش بيش‌تر است.
آري، آري ... پشه اگر وِز وِز نكند و زنبور عسل اگر سر و صدايي نداشته باشد شما شوق و ذوق‌تان را از دست ندهيد و تأسف نخوريد، زيرا موسيقي الهي كه كائنات را با نغماتش به رقص مي‌آورد و اسرار حقايق را بر مي‌افرازد، هيچ‌گاه متوقف نمي‌شود و همواره در غوغاست. سلطان ازل كه شاه شاهان است، با موسيقي الهي‌اش كه قرآن ناميده مي‌شود، سرتاسر عالم را پُر كرده و اصوات شديدي را كه در آسمان ايجاد مي‌كند در قلب و زبان و دِماغ علما و مشايخ و خطبا ی كه صدفي كهف مثال‌اند ی متبلور ساخته و پژواك صدايش از زبان آنان به
— 98 —
گوش مي‌رسد و بعد از سير و سيلان، به صورت اصوات گوناگون موجب بر افراشته بودن عالم مي‌گردد؛ با تجسم و انطباع همين صداست كه تمام كتاب‌هاي اسلامي را در حكم تاري از قانون و طنبور در مي‌آورد و هر تار به نوعي او را نشانگر است؛ كسي كه نتواند به اين صداي روحاني و آسماني گوش فرا دهد و نتواند آن را با گوش دل بشنود چگونه خواهد توانست سر و صداي اميري را كه نسبت به آن صدا چون وز وز پشه‌يي‌ست و يا سخن كارگزاران حكومتي را كه در مقايسه با آن صدا (ي الهي) به سر و صداي مگس‌هاي سياه مي‌ماند، بشنود؟
سؤال: آزادي را براي ما بسيار بد تفسير كرده‌اند. به ما گفته‌اند انسان آزاد است مرتكب هر كار رذل و پستي بشود، به شرط آن‌كه براي ديگران ضرري نداشته باشد؛ گفته‌اند نمي‌توان مزاحم چنين كسي شد، آيا اين درست است؟
پاسخ: اين قبيل افراد، بي‌بند و باري و پستي‌هاي خود را به زبان مي‌آورند نه آزادي را؛ آن‌ها چون كودكان كه بهانه مي‌گيرند، در حال هذيان گفتن‌اند، زيرا آزادي نازنين مي‌بايست متأدب و متزين به آداب شريعت شود؛ وگرنه آزادي در بي‌بند و باري و پستي كه آزادي نيست، حيوانيت است، استبداد شيطان است، اسير نفس اماره شدن است. حريت و آزادي عام، نتيجه آزادي‌هاي جزيي افراد است. شأن آزادي اين است كه نه به خودت ضرر برساني و نه به ديگران.
اما اي كوچ نشينان! آن چه نزد شماست، نيمي از آزادي‌ست، نيم ديگر آن آسيب نرساندن به آزادي ديگران است. نيز آزادي آلوده به قوت لايموت و ترس و وحشت، در همسايگان كوهستاني شما يعني حيوانات هم وجود دارد. اين حيوانات بيچاره و وحشي واقعاً اگر لذت و آرامشي داشته باشند همان آزادي‌شان است، ليكن حريتِ شايسته‌ي گوهر انساني و معشوقه روح و چون خورشيد درخشان، آن حريتي‌ست كه ساكن كاخ سعادت تمدن و مدنيت است، حريتي كه متزيّن به تربيت اسلامي و فضيلت و معرفت است.
سؤال: آزادي چگونه از ويژگي‌هاي ايمان به‌شمار مي‌رود؟
پاسخ: كسي كه با رابطه ايمان خادم سلطان كائنات است، دست از عزت و شهامت ايماني خود بر نمي‌دارد و ذلت و تحقير و استبداد و تحكم ديگران را
— 99 —
نمي‌پذيرد و شفقت ايماني او نيز اين اجازه را به وي نمي‌دهد، كه به آزادي و حقوق ديگران تجاوز كند. آري، خادم درست‌كار يك پادشاه، ذلت تحكم يك چوپان را نمي‌پذيرد. او هم‌چنين مرتبه خود را آن قدر پايين نمي‌آورد، كه بر بيچاره ديگري تحكم كند. پس در مي‌يابيم كه هر قدر ايمان كامل‌تر باشد، درخشندگي آزادي هم به همان نسبت بيش‌تر مي‌شود، نمونه‌اش زمان صدر اسلام است ...
سؤال: در برابر يك شخصيت بزرگ، يك ولي، يك شيخ يا يك عالم بزرگ چگونه مي‌توانيم آزاد باشيم؟ آن‌ها مزايايي دارند كه تحكم كردن بر ما حق‌شان است، ما اسير فضايل آن‌هاييم.
پاسخ: شأن ولايت و بزرگي و شيخي، تواضع و نديدن خود است نه تكبر و خودبيني و تحكم. در واقع فرد متكبر، كودكي‌ست، كه اداي شيخ بودن را در مي‌آورد، شما هم نبايد چنين كساني را بزرگ بپنداريد.
سؤال: هيهات! به افعي‌هايي كه دهان گشوده‌اند، تا دولت‌مان را تكه تكه، زندگاني پيرامون ما را زهرآلود و آرمان متعالي را كه موجب تسلي و آرامش‌مان بود، به يأس و نااميدي تبديل كنند، چه بايد بگوييم؟
پاسخ: نهراسيد؛ مدنيت و فضيلت و آزادي در عالم انسانيت در حال غلبه يافتن است، لذا كفه ديگر ترازو به‌تدريج سبك مي‌شود. فرض محال ی خدا نياورد چنان روزي را ی اگر ما را مُثله كرده بُكُشند، مطمئن باشيد اگر بيست نفر باشيم و بميريم، سيصد نفر زنده خواهيم شد. غبار رذايل و اختلافات را از سر و رويمان زدوده، چون روشنفكراني حقيقي و متحد، پيش‌قراول كاروان بني بشر خواهيم شد. ما از مرگي كه نتيجه‌اش قوي‌ترين و باقي‌ترين حيات است نمي‌ترسيم. ما اگر هم بميريم، اسلام سالم خواهد ماند، سلامت باد اين ملت مقدس اسلامي ...!
سؤال: چگونه با غير مسلمانان مساوي خواهيم بود؟
پاسخ: مساوات نيز در شرف و فضيلت نيست، در حقوق است. در حقوق هم، شاه و گدا مساوي‌اند. شريعتي كه مي‌گويد دانسته بر موري پا مگذاريد، و شما را از عذاب اين كار بر حذر مي‌دارد، چگونه ممكن است حقوق انسان‌ها را اهمال كند؟
— 100 —
كلّا (و حاشا) ما از دين (آن‌طور كه بايد و شايد) پيروي نكرديم. آري، گمان مي‌كنم (توجه به) محاكمه امام علي(رض) و يك يهودي؛ هم‌چنين حضور صلاح الدين ايوبي ی كه مدار فخر شماست ی با يك مسيحي بيچاره در دادگاه، خطاي شما را تصحيح كند.
سعيد قديم در حالي كه با اميدي وافر و آرامشي كامل كه از ويژگي‌هاي درخشان نور است، سياست را چون وسيله‌يي در راه اسلام به كار مي‌گرفت و با جديت در راه آزادي تلاش مي‌نمود، با حس قبل الوقوع ديگري از معناي حديث شريفي دريافته بود كه استبدادي مطلق، مخالف دين و وحشتناك حاكم خواهد شد؛ او اين مطلب را پنجاه سال پيش خبر داده بود. سعيد احساس كرده بود، استبداد مطلق مذكور، خبرهاي تسكين دهنده‌اش را مدت ٢٥ سال عملاً تكذيب خواهد كرد، لذا از ٣٠ سال پيش با گفتن ‌اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ دست از سياست شسته و سعيد جديد شده بود.
زيرا مشروطه، حاكميت ملت است، و حكومت خدمتگزار. مشروطه اگر درست باشد فرماندار و استاندار رييس نيستند، خدمتكاران اجير شده "ملت" هستند. غير مسلمان نمي‌تواند رييس شود، اما مي‌تواند خدمتكار شود. فرض كنيد كارمند بودن، نوعي رياست و سروري‌ست؛ وقتي سه هزار نفر از غير مسلمانان را در رياست و سروري خود شريك كرديم، راه براي رياست سيصد هزار نفر از مسلمانان در اطراف عالم باز مي‌شود. كسي كه "يك" را از دست مي‌دهد و در عوض "هزار" را به‌دست مي‌آورد، ضرر نكرده است.
پاسخي درباره حادثه ٣١ مارس
من در حادثه ٣١ مارس وضعيتي را شبيه به همين كه گفتم ديدم؛ چرا كه فدائيانِ با غيرت و مشروطه خواه اسلام، نعمت مشروطه را كه معادل مقام گوهر حيات مي‌دانستند بر شريعت تطبيق مي‌نمودند؛ حكومت‌يان را در نماز عدالت به‌سوي قبله هدايت مي‌كردند و مي‌كوشيدند نام مقدس شريعت را با قدرت مشروطه به اعتلا رسانده، مشروطه را نيز با قدرت شريعت ماندگار نمايند، و براي اين كه القا كنند همه زشتي‌هاي گذشته به دليل مخالفت با شريعت بوده است، در صدد برخي تلقينات و عمل به مسايل فرعي بر آمدند، سپس آنان كه تفاوت دست چپ و راست‌شان را نمي‌دانستند، با اين گمان كه شريعت هم‌نواي استبداد است
— 101 —
(حاشا) هم چون طوطيان به تقليد پرداخته، گفتند: "ما خواهان شريعت‌ايم" به اين ترتيب هدف اصلي فراموش شد. در واقع نقشه‌هايي كشيده شده بود. در آن زمان برخي از حريفان كه به دروغ ماسك غيرت و حميت بر چهره زده بودند، به آن نام مقدس تعدي كردند، و اين نقطه سياه و عبرت آموزي‌ست!...
دقت و توجه كن! عالي همتان در آن حادثه سكوت نمودند، و جرايد مغرض صداي آزادي حقيقي را خاموش كردند، مشروطه به چند نفر كه شمارشان اندك بود منحصر شد، فداكاران را هم پراكنده كردند.
در حقيقت به نظر من كسي كه از نسل مسلمانان است، حتي اگر عقل و انديشه‌اش از اسلام فاصله بگيرد، فطرت و وجدانش هرگز از اسلام جدا نخواهد شد. ابله‌ترين و نادان‌ترين فرد نيز با تمام هستي خود طرفدار اسلام است ی كه محكم‌ترين نقطه اتكاي ماست ی مخصوصاً آنان كه از سياست باخبرند ...
هيچ (اثر) تاريخي هم از زمان صدر اسلام تا كنون نشان نداده است، كه فرد مسلماني در محكمه عقل خويش دين ديگري را بر اسلام ترجيح داده، و با دليل، دين ديگري را پذيرفته باشد. البته هستند كساني كه از دايره دين خارج مي‌شوند، اين مسأله‌ي ديگري‌ست. چنين كاري اگر بر اساس تقليد صورت بگيرد، اهميتي نخواهد داشت.
اين در حالي‌ست كه صاحبان اديان ديگر گروه گروه بر اساس بررسي‌هاي عقلي و براهين قطعي وارد دايره اسلام شده و مي‌شوند.
ما اگر اسلام راستين، درستيِ شايسته اسلام و تداوم بر آن را نشان دهيم، از اين پس نيز گروه‌هاي فراواني اسلام را خواهند پذيرفت.
تاريخ به ما تعليم مي‌دهد كه تمدن اهل اسلام به نسبت و ميزان تبعيت آن‌ها از حقيقت اسلام بوده است. تمدن ديگران نيز با دين‌شان نسبت معكوس دارد. نيز حقيقت به ما مي‌آموزد كه انسان بيدار و هشيار نمي‌تواند بي‌دين باشد، مخصوصاً كسي كه بيدار شده، طعم انسانيت را چشيده و نامزد آينده و ابديت شده باشد، بدون دين قادر به زندگي نخواهد بود، زيرا انساني كه بيدار شده است؛ در صورتي كه نتواند نقطه ياريگرش در نشو و نماي آمال و آرزوهاي نامحدود، و نقطه اتكايش در برابر تهاجم كائنات، يعني حقيقت و دين حق را بيابد، قادر به ادامه حيات
— 102 —
نخواهد بود. براساس همين راز است كه در وجود همه انسان‌ها اشتياق به جستجوي دين حق سر بر آورده است. علايم روشني وجود دارد كه دين فطري نوع بشر در آينده اسلام خواهد بود.
اي بي‌انصافان! حقيقت اسلام را ی كه سراسر جهان را در بر خواهد گرفت ی متحد خواهد كرد، تغذيه خواهد كرد، و روشنايي خواهد بخشيد، چگونه تنگ و تار يافتيد و آن را در فقرا و بعضي از روحانيون متعصب منحصر دانستيد و خواهان بيرون راندن نيمي از مسلمانان شده‌ايد! نيز قصر نوراني اسلام را كه جامعِ تمام كمالات است و مواد فراگيرش قادر به تطميع تمام حواس نوع بشر مي‌باشد، به چه جرأتي چون سياه چادري ماتم زده تخيل مي‌كنيد كه خاص فقرا و بدويان و مرتجعان است! آري، هر كس تابع مشاهدات آيينه‌اش است، و لذا آيينه سياه و فريبنده شما چنين تصويري به شما نشان مي‌دهد.
سؤال: زياده روي مي‌كني، خيال را حقيقت مي‌پنداري، ما را نيز به اتهام جهل و ناداني تحقير مي‌كني، آخر الزمان است؛ هر چه پيش مي‌رويم اوضاع بدتر مي‌شود...
پاسخ: چرا دنيا براي ديگران محل ترقي و پيشرفت باشد اما به ما كه مي‌رسد محل عقب ماندگي و پس رفت باشد؟ من با شما صحبت نمي‌كنم؛ روي به آن سو بر مي‌گردانم، مي‌خواهم با آيندگان سخن بگويم.
اي سعيدها، حمزه‌ها، عمرها، عثمان‌ها، طاهرها، يوسف‌ها و احمدها و ديگراني كه بعد از سيصد سال در پس زمانه‌يي پيشرفته پنهان شده و سخنان نور را در سكوت مي‌شنويد و با نظر پنهان غيبي ما را مي‌بينيد! خطابم به شماست، سرتان را بلند كنيد و بگوييد:
صَدَقْتَ
گفتن اين كلام بدهي شما باشد. بگذار هم عصرانم به سخنان من اعتنايي نكنند. از آن سوي دره‌هاي گذشته كه تاريخ خوانده مي‌شود، با بي‌سيم و تلگراف‌هايي كه ما را به آينده متعالي شما وصل مي‌كند، با شما سخن مي‌گويم. چه كنم، عجله كردم، در زمستان آمدم، و شما در بهار جنت آسا خواهيد آمد. بذرهاي نور كه امروز كاشته مي‌شود، فردا در زمين
— 103 —
شما خواهد شكفت. ما به عنوان اجرت خدمت‌مان از شما انتظار داريم هر گاه قصد ورود به زمان گذشته را داشتيد به گورمان سري بزنيد. چند هديه از هداياي بهاري‌تان را بر بالاي قلعه كه سنگ مزار مدرسه‌ام
منظور قلعه شهر وان است، كه در حكم سنگ مزار "مدرسه خور خور" مي‌باشد؛ مدرسه‌يي كه نمونه مدرسة الزهرا در شهر وان بود و از بين رفت.
است، و استخوان‌هايمان را در خود جاي داده، و حاجب خاك خور خور مي‌باشد، نصب كنيد. حاجب را خبردار خواهيم كرد؛ ما را بخواند؛ از مزارمان صداي هَنيئاً لَكُمْ خواهيد شنيد.
بگذار بچه‌هايي كه با ما از پستان اين زمانه شير مي‌مكند و چشمان‌شان متوجه زمان گذشته است و تصورات آن‌ها چون خودشان از حقيقت عاري و جدا افتاده است، حقايق اين كتاب با حس قبل الوقوع تأليف كليات رساله نور را در آينده خبر مي‌دهد. را متوهمانه خيال بپندارند. من مي‌دانم كه مسايل اين كتاب در ميان شما به عنوان حقيقت، تحقق خواهد يافت.
اي مخاطبان! من بسيار فرياد مي‌كشم؛ چرا كه بر فراز مناره قرن سيزدهم ايستاده و آنان را كه در ظاهر متمدن‌اند و در دين لاقيد و در انديشه، در دره‌هاي عميق گذشته مانده‌اند، به مسجد فرا مي‌خوانم.
اينك اي درماندگان دو پايي كه به گوري متحرك مي‌مانيد و اسلام را كه در حكم روح دو جهان است رها كرده‌ايد! بر دروازه نسل آتي نايستيد، گور در انتظار شماست؛ كنار برويد! تا نسل جديد كه موجب مي‌شود حقيقت اسلام به حق در عالم، موج ايجاد نمايد، بيايد ...!
سؤال: آيا گذشتگان بهتر از ما بوده‌اند يا نه مانند ما بوده‌اند؟ آيا آيندگان بدتر از ما خواهند بود؟
پاسخ: اي ترك‌ها و اي كردها! اگر ميتينگي راه اندازم و اجداد هزار سال پيش شما و فرزندان دو قرن بعدتان را به مجلس عصر حاضر ی كه عرصه شلوغي است ی دعوت كنم... آيا اجدادتان كه در سمت راست صف كشيده‌اند، نخواهند گفت:
«اي فرزندان ناخلف ميراث خوار! آيا شماييد نتيجه زندگي ما؟ هيهات! ما را به صورت قياسي عقيم در آورديد؛ ما را ابتر كرديد!» نيز آيا آن دسته از فرزندان‌تان كه در صف چپ‌اند، و از شهر آينده مي‌آيند، با تصديق اجدادتان كه در سمت
— 104 —
راست‌اند، نخواهند گفت كه "اي پدران تنبل! آيا شماييد صغرا و كبراي زندگاني ما؟ شماييد واسطه ارتباط ما با نياكان پر افتخارمان؟ هيهات! عجب قياس مغالطه انگيز، دور از حقيقت و مشوشي شده‌ايد!
اي كوچ نشينان بدوي! (و اي كساني كه كوركورانه از انقلاب حمايت مي‌كنيد!) بعداً اضافه شده است.
در چشم انداز خيال خيال هم نوعي سينماست. ديديد، كه در اين ميتينگ بزرگ دو طرف ( نسل گذشته و نسل آينده) نيز به شما اعتراض كردند."
بخشي از پاسخ‌‌ها
پس مي‌گويم: شما حقيقتاً از استعداد شجاعتي خارق العاده برخوردار هستيد، زيرا كساني كه براي امور ناچيزي چون منفعت، يا حيثيتي جزيي، يا شرفي اعتباري يا براي شنيدن اين كه بگويند فلان كس فرد دليري‌ست، زندگاني خود را فدا مي‌كنند، يا خود را براي بزرگ جلوه دادن ارباب‌شان فدا مي‌كنند، اگر بيدار شوند، در راه مليت اسلام مليت ما يكپارچه است، روحش اسلام و عقلش قرآن و ايمان است. كه ارزش خزائن را دارد، مليت اسلامي ی كه اخوت و تعاون معنوي ٣٠٠ ميليون مسلمان را تأمين مي‌كند ی هزار روح هم داشته باشند فدا مي‌كنند، و به زندگي با ديده حقارت مي‌نگرند؛ اين طور نيست؟ البته كسي كه زندگي خود را به ده پول سياه مي‌فروشد، طبيعي‌ست كه در برابر ده ليره، اين كار را با هزاران شوق و ذوق انجام دهد.
متأسفانه هم‌چنان كه همه‌ي امور با ارزش‌مان به دست غير مسلمانان افتاد، خلق و خوي نيك‌مان نيز توسط آنان به سرقت رفت. گويا بخشي از اخلاق عالي اجتماعي از اين كه در ميان ما امكان رواج نيافتند، دلتنگ شده و نزد آن‌ها رفته‌اند. بخشي از رذايل آن‌ها را نيز چون در ميان خودشان آن چنان كه بايد گسترش نيافته است، وارد بازار جهالت ما كردند.
— 105 —
مگر با شگفتي فراوان نمي‌بينيد كه غير مسلمانان كلمه درخشان و خصلت زيبايِ "اگر من بميرم چه باك؛ دولتم، ملتم و دوستانم سلامت‌اند" اصلي‌ترين پايه پيشرفت‌هاي امروز و مقتضاي دين حق را ربوده‌اند؟ يكي از فدائيان آن‌ها مي‌گويد: "من اگر بميرم باكي نيست، كافي‌ست ملتم به سلامت باشد؛ زيرا در ميان‌شان حياتي معنوي خواهم داشت." و اين در حالي‌ست كه سخن "من وقتي نباشم چه فرقي مي‌كند، دنيا در چه وضعي باشد، بگذار غرق آشوب و توفان شود..." كه اساس بدبختي و خودبيني‌ست، يا اين سخن نادانان و كساني كه نگاه‌شان تك بُعدي‌ست:
وَ اِنْ مُتُّ عَطْشاً فَلاَ نَزَلَ الْقَطْرُ
(اگر من بر اثر تشنگي جان دهم، بگذار قطره‌يي باران نبارد.) دست همت‌مان را گرفته و راهبري مي‌كند. نيكوترين خصلت ی كه مقتضاي دين‌مان است چنين است ی ما بايد با روح و جان و وجدان و فكر، و با تمام توان‌مان بگوييم: "اگر بميريم اسلاميت كه ملت ماست زنده است و تا ابد باقي‌ست؛ ملتم به سلامت؛ ثواب اخروي مرا بسنده است؛ حيات معنوي من كه مندرج در حيات ملتم است موجب زنده بودنم مي‌شود و در عالم بالا از آن لذت خواهم برد." بايد بگوييم:
وَ الْمَوْتُ يَوْمُ نَوْرُوزِنَا
(روزي كه مي‌ميريم، نوروز ماست.)" و نور، و رهبران نوراني (راه) غيرت و حميت را راهبر خود قرار دهيم.
س: پيش از هر چيز، چه چيزي براي ما لازم است؟
ج: درستي.
س: ديگر؟
ج: دروغ نگفتن.
س: بعد؟
ج: صدق، صداقت، اخلاص، ثبات، تساند.
س: چرا؟
ج: ماهيت كفر، دروغ، و ماهيت ايمان صدق است. آيا اين برهان كافي نيست، كه بقاي حيات‌مان در گرو تداوم ايمان و صدق و همبستگي‌ست؟
س: ابتدا رؤساي ما بايد اصلاح شوند؟ ...
— 106 —
ج: آري، رؤسا هم‌چنان كه پول‌هايتان را در جيب‌هاي‌شان ريخته، و محبوس كرده‌اند، عقل‌هايتان را هم گرفته يا در مغزتان حبس كرده‌اند، پس با عقول شما كه نزد آنان است سخن مي‌گويم:
ايها الرّئوس و الرؤساء! از سستي متوكلانه حذر كنيد! كار را به يك‌ديگر حواله مكنيد! با اموال و عقول‌مان كه نزد شماست، به ما خدمت كنيد؛ چرا كه با به كار گرفتن اين مساكين، دست‌مزدتان را گرفته ايد.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّدَارُكِ لِمَا ضَيَّعْتُمْ فِي الصَّيْفِ...
(به تأمين و تدارك آن چه بپردازيد كه در تابستان از دست داديد.)
اينك زمان خدمت است.
خلاصه: اسلام بيدار شد و مي‌شود. آري، حتي عشاير پاكستان و عربستان هم با كسب استقلال و حاكميت خود سخن سعيد قديم در اين درس را كه ٤٥ سال پيش بيان شده، تأييد مي‌كنند و خواهند كرد ... مسلمانان حقيقت بدي‌ها را مي‌فهمند؛ هم‌چنان كه حقيقت خوبي‌ها را در مي‌يابند. آري، همين سرّ است كه موجب شد عشاير اين دره‌ها توبه كنند. تماميت اسلام به تدريج در حال دريافت و كسب اين استعداد است، ليكن به دليل بدوي بودن و اين كه فطرت اصلي شما كاملاً از بين نرفته است، به مليت قدسي اسلام نزديك‌تر هستيد.
در مسافرت و سياحت، آنان كه مرا نمي‌شناختند، با نگاه به لباس‌هايم گمان مي‌كردند بازرگانم، لذا مي‌گفتند:
س: بازرگان هستي؟
ج: بله هم بازرگانم، هم كيمياگر.
س: چگونه؟
ج: دو ماده هست، آن‌ها را تركيب مي‌كنم، از يكي پادزهر شفا دهنده و از ديگري چراغي روشني بخش به‌دست مي‌آيد.
س: اين چيزها در كجا يافت مي‌شود؟
— 107 —
ج: در بازار مدنيت و فضيلت، در صندوقي كه روي دو پا راه مي‌رود و بر پيشاني‌اش نوشته شده: انسان؛ در جعبه‌يي كه بر آن نوشته شده: قلب، كه يا سياه است، يا چون برليان، درخشان.
س: نام‌شان چيست؟
ج: ايمان، محبت، صداقت، حميت.
جريده متحرك، ابو لاشيء، ابن الزمان،
اخ العجايب، ابن عمّ الغرايب،
سعيد نورسي
آن‌گاه از شهر وان به شام مي‌رود، و با الحاح و اصرار علماي شام در مسجد اموي براي جماعت بزرگي قريب به ١٠ هزار نفر كه در بين‌شان حدود صد نفر عالم نيز بوده است خطبه ايراد مي‌كند. از اين خطبه استقبال و بسيار تقدير و تحسين مي‌كنند. خطبه مذكور سرانجام تحت عنوان "خطبه‌ شاميّه" منتشر مي‌شود.
خطبه شاميه، براي همه مسلمانان و حتي تمام انسان‌ها خطبه و درسي بسيار با ارزش است؛ او در اين خطبه بيماري‌هاي مادي و معنوي موجود در عالم اسلام را بر مي‌شمرد؛ دلايل اسارت و فلاكت مسلمانان را مي‌گويد و براي آن، راه نجات و رهايي را نشان مي‌دهد و آن‌گاه، با دلايل عقلي اثبات مي‌كند و بشارت مي‌دهد كه اسلام در آينده، بر روي زمين عالي‌ترين پيشرفت‌هاي مادي و معنوي را خواهد داشت، تمدن اسلامي در كمال شكوه ظهور مي‌يابد و روي زمين را از همه پليدي‌ها پاك خواهد كرد.
در بخش‌هاي آغازين خطبه شاميه مي‌گويد:
"من در مدرسه حيات اجتماعي بشر در اين زمان و زمين درس آموختم و دانستم، كه آن چه موجب پرواز اجانب و اروپاييان به آينده و توقف مادي ما در قرون وسطي، است شش بيماري‌ست كه عبارتند از:
١. به وجود آمدن يأس و نا اميدي در ما.
٢. از بين رفتن صدق و راستي در حيات اجتماعي سياسي.
— 108 —
٣. علاقه به عداوت و دشمني.
٤. جهل به ارتباطات نوراني كه اهل ايمان را به يك ديگر پيوند مي‌دهد.
٥. استبداد كه هم چون انواع بيماري‌هاي واگيردار انتشار مي‌يابد.
٦. انحصار همت و تلاش در منافع شخصي.
علاج اين شش بيماري وحشتناك را نيز در داروخانه‌ي قرآني كه در حيات اجتماعي ما حكم دانشكده پزشكي را دارد آموخته‌ام و آن را با شش كلمه بيان مي‌دارم، و اين‌ها را اساس معالجه مي‌دانم:
كلمه نخست: «الامل» ؛ يعني شديداً اميدوار بودن به رحمت الهي.
آري، بنابر درسي كه من به حساب خود آموختم مي‌گويم:
اي جماعت اسلام! بشارت مي‌دهم كه امروز نشانه‌هاي فجر صادق سعادت دنيوي عالم اسلام، به ويژه سعادت عثمانيان و مخصوصاً سعادت اعراب ی كه پيشرفت عالم وابسته به بيداري آنان است ی در حال ظاهر شدن است و به طلوع خورشيد سعادت نيز چيزي نمانده است. من به رغم يأس و نااميدي موجود، با قاطعيت خطاب به جهانيان
سعيد قديم با حس قبل الوقوع در سال ١٣٧١ هی.ق خبر مي‌دهد كه عالم اسلام و در رأس آن دولت‌هاي عربي از اسارت و استبداد نجات يافته، و دولت‌هاي اسلامي تشكيل خواهند داد. او اين مطلب را ٤٥ سال پيش از تحقق‌اش بيان مي‌دارد. سعيد نورسي به دو جنگ جهاني و استبدادي كه سي چهل سال طول كشيد فكر نكرده بود؛ طوري بشارت مي‌دهد كه گويي در ١٣٢٧هی.ق محقق خواهد شد؛ و دليل تأخير آن را در نظر نداشته است.
مي‌گويم:
آينده، فقط و فقط از آنِ اسلام است و حاكم، حقايق قرآني و ايماني خواهد بود. من براي اين ادعا از براهين فراواني درس گرفته‌ام. اينك يك و نيم برهان مقدماتي از آن براهين را به شرح زير بيان مي‌كنم:
حقايق اسلام براي پيشرفت‌هاي مادي و معنوي مساعد بوده و داراي استعدادي كامل‌اند.
جهت اول: پيشرفت معنوي‌ست؛ و بدانيد تاريخ ی كه وقايع حقيقي را ثبت مي‌كند ی درست‌ترين شاهد حقيقت است. تاريخ به ما نشان مي‌دهد، فرمانده كل ژاپن، كشوري كه حتي روس‌ها را شكست داد، در حقانيت اسلام چنين گواهي
— 109 —
داده است: "تاريخ نشان مي‌دهد كه مسلمانان به نسبت قدرت حقيقت اسلام و ميزان حركت متناسب با آن، تمدن تشكيل داده و پيشرفت كرده‌اند؛ و باز هم تاريخ نشان مي‌دهد كه اهل اسلام به ميزان ضعيف شدن در درك حقيقت اسلام پس رفت داشته، دچار وحشت و سقوط گشته و در هرج و مرج دچار بلايا و شكست‌ها شده‌اند." ولي اديان ديگر بر عكس بوده‌اند.............
ما اگر كمالات اخلاق اسلامي و حقايق ايماني را در افعالمان ظاهر كنيم، پيروان اديان ديگر بي‌ترديد گروه گروه اسلام را خواهند پذيرفت، حتي برخي قاره‌ها و دولت‌هاي روي زمين نيز به جرگه اسلام وارد خواهند شد...
اي برادراني كه چون حاضران در مسجد اموي در جمع كبير عالم اسلام هستيد! شما هم عبرت بگيريد. از حوادث دهشتناك اين چهل و پنج سال عبرت بگيريد. عقل‌تان را به كار اندازيد، اي انديشمندان و خردمندان و اي كساني كه خود را روشنفكر مي‌دانيد!
خلاصه كلام: ما مسلمانان شاگرد قرآن، تابع برهانيم. ما با عقل و فكر و قلب خويش وارد حقايق ايماني مي‌شويم، هم‌چون برخي افراد اديان ديگر براي تقليد از رهبانان، برهان را رها نمي‌كنيم. اين است كه در آينده كه عقل و علم و فن حكم مي‌كند، قرآن كه به براهين عقلي استناد دارد و تمام احكامش را با عقل و خرد اثبات مي‌كند، حاكم خواهد بود.
حجاب‌هايي كه مانع ظهور خورشيد اسلام و روشن نمودن (انديشه) بشر مي‌باشند به تدريج كنار مي‌روند. موانع در حال كنار رفتن‌اند. نشانه‌هاي اين فجر چهل و پنج سال پيش ديده شد. فجر صادق در سال ١٣٧١ هی..ق شروع شد يا شروع مي‌شود. اين فجر اگر فجر كاذب هم باشد، سي چهل سال بعد فجر صادق پديدار خواهد شد.
هشت مانع دهشتناك زير از استيلاي كامل حقيقت اسلام در گذشته جلوگيري مي‌كرده‌اند:
— 110 —
موانع اول، دوم و سوم: جهل اجانب، توحش‌شان در آن زمان و تعصب آن‌ها نسبت به دين‌شان است. اين سه مانع با معرفت و محاسن مدنيت در هم شكست و نابودي آن‌ها شروع شده است.
موانع چهارم و پنجم: رياست و تحكم كشيش‌ها و رؤساي روحاني، و تبعيت كوركورانه اجانب از آنان است. اين دو مانع نيز با ظهور انديشه آزادي خواهي و ميل به جستجوي حقيقت در نوع بشر، شروع به زوال مي‌كند.
موانع ششم و هفتم: سوء اخلاق ناشي از استبداد و مخالفت با شريعت در ميان ما مانع بوده است. امروزه از بين رفتن قوت استبداد فردي در يك شخص، نشان از زوال استبداد دهشتناك گروهي يا كميته‌يي در سي چهل سال آينده دارد؛ نيز با بروز شديد حميت و غيرت اسلامي و آشكار شدن نتايج زشت سوء اخلاق، دو مانع مذكور نيز زوال مي‌يابد؛ اين روند آغاز شده و إن شاء الله زوال كامل خواهد يافت.
مانع هشتم: توهم مخالفت و معارضه‌ي بعضي از مسايل مثبت فنون جديد با معاني ظاهري حقايق اسلامي، تا حدي در گذشته مانع حاكميت اسلام بوده است. براي نمونه اهل فن و فلسفه به دليل ندانستن حقيقت، دو فرشته روحاني به نام‌هاي "ثور" و "حوت" را كه به امر الهي وظيفه نظارت در كره زمين را دارند، ماهي و گاوي جسماني و هولناك پنداشته و به مخالفت با اسلام برخاسته‌اند. صدها نمونه مشابه مثال مذكور وجود دارد كه معاندترين فيلسوف بعد از دريافتن حقيقت مجبور به تسليم مي‌شود. "حتي رساله نور در "معجزات قرآنيه" نشان داده است، كه در هر يك از آياتي كه علم معترض آن است، لمعه اعجازيه قرآنيه‌يي وجود دارد؛ هم‌چنين حقايق عالي موجود در آن دسته از جملات و كلمات قرآن را كه دست اهل دانش بدان‌ها نمي‌رسد و گمان كرده‌اند مدار نقد و اعتراض مي‌باشد، آشكار نموده و به اين ترتيب معاندترين فيلسوف را نيز مجبور به تسليم كرده است. اين مطالب موجود است، علاقمندان مي‌توانند مراجعه كنند و ببينند كه مانع مذكور پس از سخني كه چهل و پنج سال پيش بيان گرديد، چگونه در هم شكست."
— 111 —
آري، برخي از پژوهشگران مسلمان در اين زمينه تأليفاتي دارند و نشانه‌هايي دال بر نابود شدن مانع وحشتناك هشتم مشاهده مي‌شود.
آري، اين اتفاق اگر امروز هم نيفتد، سي چهل سال بعد محاسن مدنيت و معرفت و علم حقيقي سه قوت مذكور را به طور كامل تجهيز كرده، ابزار لازم را در اختيارشان گذاشته، و براي از بين بردن آن هشت مانع ميل به جستجوي حقيقت و انصاف و محبت انساني را روانه هشت جبهه آن گروه متخاصم مي‌كنند؛ در حال حاضر نيز شروع به فراري دادن آن‌ها كرده‌اند. إن شاء الله نيم قرن بعد آن‌ها را مضمحل و نابود خواهند كرد. آري مشهور است: "قطعي‌ترين فضيلت آن است، كه دشمنان نيز بر تأييد آن گواهي دهند..."
بديع الزمان پس از بيان نمونه‌وارِ سخنان تأييديه‌ي پرنس بيسمارك و مستر كارلايل در حقانيت اسلام مي‌گويد:
در مزارع هوش و نبوغ آمريكا و اروپا محصولات جستجوگر و نابغه‌يي چون مستر كارلايل و بيسمارك حاصل آمده است و من با استناد بدين امر با تمام اعتقاد مي‌گويم: اروپا و آمريكا اسلام را باردارند، و روزي در آن‌جا دولتي اسلامي زاده خواهد شد؛ همان‌طور كه عثماني‌ها اروپا را باردار بودند، و سرانجام دولتي اروپايي به دنيا آوردند.
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه نيم قرن بعد در جمع عالم اسلام خواهيد بود! آيا مقدماتي كه از ابتدا تاكنون گفتيم نتيجه نمي‌دهد كه؛ «آن‌چه در مقطع زماني آينده حاكم حقيقي و معنوي خواهد بود و انسان را به‌سوي سعادت دنيوي و اخروي سوق خواهد داد فقط اسلام و دين حقيقي عيسويان ی كه از خرافات و تحريف پاك شده، و به اسلام مبدل گشته. و تابع قرآن شده و با آن همراه شده ی خواهد بود.»
جهت دوم: يعني اسباب قدرتمند ترقي و پيشرفت مادي اسلام نشان مي‌دهد: اسلام به لحاظ مادي نيز بر آينده حكم خواهد كرد. "جهت اول" پيشرفت و ترقي در سمت و سوي معنويات را اثبات نمود و "جهت دوم" پيشرفت‌هاي مادي و
— 112 —
حاكميت پر قدرت اسلام را در آينده نشان مي‌دهد، زيرا در قلب شخصيت معنوي جهان اسلام، پنج قدرت مستحكم و قوي، اجتماع و امتزاج يافته است:
قدرت اول: حقيقت اسلام است كه منبع تمام كمالات مي‌باشد، و مي‌تواند ٣٧٠ ميليون نفس را در حكم نفسي واحد قرار دهد؛ حقيقتي كه مجهز به تمدني حقيقي و علوم و فنون درست و مثبت است و ماهيتي دارد، كه هيچ قدرتي قادر به شكستن‌اش نيست.
قدرت دوم: نياز شديد كه استاد حقيقي تمدن و صنعت است و با تكامل مبادي و وسايل مجهز گرديده، و فقري تام كه مي‌تواند كمرمان را بشكند؛ اين امر چنان قدرتي‌ست كه ساكت نمي‌ماند و در هم نمي‌شكند.
قدرت سوم: آزادي مشروع است كه مقاصد عالي را به صورت مسابقه براي چيزهاي متعالي به بشر مي‌آموزد و آن‌ها را در آن مسير به حركت در آورده، و استبداد را تكه تكه مي‌كند، و احساسات عُلوي را به هيجان مي‌آورد؛ قدرتي كه با غبطه و حسد و رشك و رقابت و بيداري تام و شوق مسابقه و ميل به تجدد و تمايل به تمدن مجهّز شده است. يعني با ميل و رغبت به كمالات متعالي شايسته انسانيت مجهّز شده است.
قدرت چهارم: شهامت ايماني مجهز به شفقت و مهرباني‌ست، يعني ذليل نشدن، و در برابر بي‌عدالتي‌ها و ستمگران احساس ذلت نكردن؛ هم‌چنين ذليل نكردن ستمديدگان، يعني عدم چاپلوسي و تملق در برابر مستبدان و تحكم و تكبر نكردن در برابر بيچارگان، كه از پايه‌هاي آزادي شرعي‌ست.
قدرت پنجم: عزت اسلامي‌ست كه اعلاي كلمة الله را اعلام مي‌دارد و اعلاي كلمة‌الله در اين زمان وابسته به پيشرفت‌هاي مادي و ورود به تمدن حقيقي‌ست. فرماني قطعي كه عزت اسلامي به‌واسطه ايمان مي‌دهد، بي‌ترديد در آينده توسط شخصيت معنوي عالم اسلام به طور كامل عملي خواهد شد.
آري، هم‌چنان كه در گذشته ترقي و پيشرفت اسلام با در هم شكستن تعصب و عناد و تجاوز دشمنان به‌وسيله سلاح و شمشير بود، در آينده به جاي سلاح و
— 113 —
شمشير، اين شمشير معنوي تمدن حقيقي و پيشرفت‌هاي مادي و حق و حقيقت است، كه دشمنان را مغلوب كرده، از بين خواهد برد.
بدانيد كه مراد ما محاسن تمدن و آن دسته از مواردي است كه نافع بشر مي‌باشد؛ وگرنه معاصي و سيئات تمدن منظور ما نيست كه جاهلان آن‌ها را محاسن تمدن گمان كرده و با تقليد از آن دارايي‌هايمان را به باد داده‌اند، جاهلاني كه دين را رشوه داده و در عين حال موفق به كسب دنيا هم نشدند. به خاطر غلبه‌ي معاصي مدنيت بر محاسن‌اش و سيئاتش بر حسنات آن بشر به‌واسطه دو جنگ جهاني متحمل دو سيلي وحشتناك گرديد، لذا تمدنِ گناهكار مزبور چنان زير و زبر شد و چنان به حالت تهوع در آمد كه تمام روي زمين را به خون آغشته كرد. إن شاء الله با قدرت اسلام در آينده ، محاسن تمدن غلبه مي‌يابد، و سراسر زمين را از لوث پستي‌ها پاك، و صلح و آشتي فراگير را در همه جا حاكم خواهد كرد.
آري، از آن‌جا كه تمدن اروپا نه بر فضيلت و هدايت، كه بر هوا و هوس و رقابت و زورگويي بنا شده است، معايب مدنيت بر حسناتش غلبه يافته و از آن‌جا كه كميته‌هاي انقلابي به صورت درختي كرم زده در آمده‌اند، پس مداري محكم و دليلي قاطع براي غلبه تمدن آسيا هستند؛ تمدني كه در اندك زماني غلبه خواهد يافت. حال كه چنين زمينه‌يي براي پيشرفت مادي و معنوي اهل ايمان و اسلام در آينده ايجاد شده است، و در حالي كه دلايل قوي و محكمي براي اين مطلب وجود دارد و راه براي سعادت و خوشبختي در آينده هم‌چون ريل قطار به روي‌مان گشوده شده، چگونه دچار يأس و نااميدي مي‌شويد؟ و چرا نيروي معنوي جهان اسلام را مي‌شكنيد؟ و چرا با يأس و نااميدي گمان مي‌كنيد دنيا براي هر كس و براي اجانب محل ترقي و پيشرفت است، اما براي مسلمانان بيچاره محل پس‌رفت و عقب ماندگي‌ست؟ و به‌واسطه چنين انديشه‌يي دچار خطا و اشتباه مي‌شويد. مادام كه ميل به كمال در هستي و در فطرت بشر به وديعه گذاشته شده است، بي‌ترديد در صورتي كه ظلم و خطاي بشر موجب برپا شدن قيامتش نشود، در
— 114 —
آينده، حق و حقيقت موجب سعادتي دنيوي نيز در عالم اسلام به عنوان كفاره خطاهاي نوع بشر خواهد شد؛ ان شاء الله...
آري، ببينيد! زمان بر خطي مستقيم حركت نمي‌كند، تا مبدأ و منتهايش از هم دور شوند؛ حركت زمان هم‌چون حركت كره زمين در درون دايره‌يي است. گاه در حال ترقي، موسم تابستان و بهار، و گاه در حال عقب‌گرد موسم زمستان و توفان را به نمايش مي‌گذارد؛ همان‌طور كه بعد از هر زمستان، بهار؛ و پس از هر شب، صبحي هست؛ نوع بشر نيز صبح و بهاري خواهد داشت، إن شاء الله...
مي توانيد براي مشاهده تمدن حقيقي با خورشيد اسلام و در دايره صلح فراگير به رحمت الهي اميدوار باشيد....
كلمه دوم: آن‌چه در طول زندگاني، براساس تجارب در انديشه‌ام تولد يافته، اين است كه نااميدي بيماري وحشتناكي‌ست كه وارد قلب جهان اسلام شده است. همين نااميدي‌ست كه گويا جان ما را گرفته و دولت كوچكي در غرب با يكي دو ميليون نفر جمعيت، ٢٠ ميليون مسلمان را در شرق به خدمت خود در آورده و وطن آن‌ها را تملك كرده است. همين نااميدي‌ست كه اخلاق متعالي ما را از بين برده و موجب شده است به منافع عامه توجهي نكرده و تلاش‌مان براي كسب منافع شخصي خويش محصور گردد. همين نااميدي‌ست كه توان معنوي ما را نابود كرده است. اسلام با قدرتي ناچيز و با نيروي بر آمده از ايمان، شرق تا غرب را به زير سلطه خود در آورده بود، اما چون توان خارق العاده معنوي مذكور به دليل يأس و نااميدي در هم شكست، اجانب ستمگر از ٤٠٠ سال پيش تاكنون ٣٠٠ ميليون مسلمان را اسير خود كرده‌اند. فرد مسلمان به سبب اين نااميدي حتي بي‌تفاوتي و سستي ديگران را عذري براي تنبلي خود دانسته و مي‌گويد: "به من چه ربطي دارد؟" و با گفتن اين‌كه "ديگران هم مانند من وضع نامطلوبي دارند" از شهامت ايماني دست شسته و كاري به خدمت اسلامي ندارد. حال كه بيماري مذكور تا اين حد بر ما ظلم كرده و ما را از بين مي‌برد، ما نيز مي‌بايست قاتل‌مان را قصاص كرده از بين ببريم. با شمشير
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ
— 115 —
سر از بدن نااميدي مزبور جدا خواهيم كرد، و با حقيقت حديث
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
كمر نااميدي را مي‌شكنيم إن شاء الله ...
نااميدي براي امت‌ها و ملت‌ها به منزله بيماري خطرناكي‌ست كه سرطان ناميده مي‌شود؛ مانع كمالات و مخالف حقيقت
اَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِي بِي
است؛ نااميدي، شأن و بهانه مردمان بزدل، پست و عاجز است؛ نه شأن شهامت اسلامي. مخصوصاً نمي‌تواند شأن عرب باشد، كه در ميان نوع بشر مدار افتخار و ممتاز به سجاياي متعالي‌ست. ملت‌هاي مسلمان از متانت عرب درس گرفته‌اند. إن شاء الله اعراب باز هم بر نااميدي فائق آمده، و با تُرك‌ها كه لشكر قهرمان اسلام هستند همكاري و تعاون حقيقي داشته، و دست به دست هم داده پرچم اسلام را در هر نقطه جهان به اهتزاز در خواهند آورد.
كلمه سوم: تمام تحقيقاتم در زندگي و فراز و نشيب‌هاي حيات اجتماعي به طور خلاصه و فشرده و قطعي به من فهمانده است كه صدق و راستي پايه و اساس اصلي اسلام، پيوند دهنده سجاياي متعالي و وسيله خصلت‌هاي برتر آن است. پس صدق و درستي را كه اساس حيات اجتماعي ماست بايد در درون‌مان احيا نموده و امراض معنوي خود را با آن معالجه كنيم. آري، صدق و راستي گره اصلي در حيات اجتماعي اسلام است.
رياكاري نوعي دروغگويي عملي‌ست.
چاپلوسي و تملق نوعي دروغگويي رذيلانه مي‌باشد،
و نفاق و دورويي نوعي دروغگويي زيان‌بار است.
دروغگويي نيز افترا بستن به قدرت صانع ذوالجلال محسوب مي‌شود.
كفر با تمام انواعش كذب و دروغگويي‌ست.
ايمان، صدق و راستي‌ست.
بنابر اين سرّ، ميان كذب و صدق فاصله بسيار زيادي وجود دارد. اين‌ها مي‌بايست چون شرق و غرب از هم فاصله داشته باشند. بايد مثل نار و نور در هم تداخل نكنند؛ در حالي كه سياست غدار و تبليغات ظالمانه آن‌ها را در هم آميخته
— 116 —
و كمالات بشر را نيز به هم زده است.
برادران! از اين درس سعيد در ٤٥ سال پيش دانسته مي‌شود كه به سياست و مسائل اجتماعي اسلام فراوان مي‌پرداخته است، ليكن به هيچ وجه گمان مكنيد كه او درصدد بود دين را آلت و وسيله سياست كند. حاشا! او با تمام توان سياست را به استخدام دين در مي‌آورد، و مي‌گفت: "من فقط يك حقيقت از دين را بر هزار (امر) سياسي ترجيح مي‌دهم." آري، او در آن زمان، چهل، پنجاه سال پيش احساس كرده بود، برخي از زنديقان منافق مي‌كوشند سياست را وسيله بي‌ديني كنند، لذا در برابر اين انديشه و خواست، با تمام قدرت تلاش كرد سياست را به استخدام حقانيت اسلام در آورد و چون وسيله‌يي در اين مسير به كار گيرد. اما او بيست سال بعد مشاهده نمود كه در برابر همان زنديقان منافق پنهان كه سياست را به بهانه غربي شدن وسيله بي‌ديني قرار مي‌دادند، قسمي از دينداران اهل سياست نيز مي‌كوشند دين را آلت سياست اسلامي قرار دهند. خورشيد اسلام را نمي‌توان وسيله و تابع نورهاي زميني كرد، چنين كاري پايين آوردن ارزش اسلام، و جنايت بزرگي‌ست. سعيد قديم حتي در موضعگيري‌هاي سياسي به ترتيبي كه بيان شد مشاهده نمود، كه عالمي صالح به تعريف و تمجيد جدي از يك منافقِ موافق با انديشه‌هاي سياسي خود پرداخت؛ هم‌چنين عالم صالح و نيكوكاري را كه با روش سياسي او مخالف بود مورد انتقاد قرار داد و فاسق خواند. سعيد قديم به او گفت: "اگر شيطاني با انديشه‌ات موافقت كند برايش طلب رحمت خواهي كرد، و اگر فرشته‌يي مخالف فكر سياسي‌ات باشد لعنت‌اش خواهي نمود." اين است كه سعيد قديم گفت:" أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ" و از ٣٥ سال پيش (امروز ٤٥ سال) سياست را ترك كرد. ٭
٭ ١٣٠ جلد كتاب و اثر استادمان توسط سه دادگاه و مأموران دولت به دقت بررسي شد، او با اين‌كه در برابر ظالمان و مرتدان و منافقاني كه عليه‌اش فعاليت مي‌كردند مجبور هم بود، حتي براي اعدامش دستور محرمانه هم صادر كرده بودند، اما هيچ نشانه‌يي دال بر اين‌كه دين را وسيله‌يي براي فعاليت سياسي كرده باشد، در آثارش نيافتند؛ و اين به يقين ثابت مي‌كند كه او دين را وسيله سياست نكرد. ما طلبه‌هاي نور نيز كه از نزديك با زندگي او آشنا بوده‌ايم در برابر اين وضع بسيار متحيريم و آن را دليلي بر اخلاص حقيقي موجود در دايره رساله نور مي‌دانيم.
شاگردان نور
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام تشكيل دهنده جمعيت ٤٠٠ ميليوني اهل ايمان خواهيد بود! نجات و رهايي فقط و فقط در گرو صدق و راستي‌ست. عروة الوثقي، صدق است، يعني محكم‌ترين دستاويزي كه به كار مي‌آيد راستي و درستي‌ست، اما دروغِ مصلحتي؛ زمان آن را نسخ كرده است...
كلمه چهارم: آن‌چه در سراسر عمرم از حيات اجتماعي انسان‌ها به يقين دانستم و نتيجه‌يي كه از تحقيقات و پژوهش‌ها گرفتم اين است، كه شايسته‌ترين چيز براي محبت همان محبت است و مناسب‌ترين چيز براي خصومت نيز همان خصومت است، يعني محبت و دوست داشتن كه براي حيات اجتماعي بشر ضروري‌ست و انسان را به سوي سعادت سوق مي‌دهد، بيش از هر چيز ديگر شايسته محبت و دوست داشتن است. عداوت و دشمني نيز كه نابود كننده حيات
— 117 —
اجتماعي بشر است بيش از هر چيز شايسته‌ي نفرت و دشمني‌ست، صفت پليد و زيان‌باري كه بايد از آن دست كشيد...
كلمه پنجم: درسي كه از مشورت شرعي گرفتم اين است، كه در اين زمانه گناهِ انسان به همان ترتيبي كه بود نمي‌ماند؛ گاه وسعت مي‌يابد، به ديگران سرايت مي‌كند و صد برابر بيش‌تر مي‌شود. حسنه و كار نيك نيز به همان صورت نمي‌ماند؛ گاه تا هزاران درجه بالاتر پيش مي‌رود. سرّ حكمت اين مطلب چنين است:
مشورت مشروع و آزادي شرعي حاكميت حقيقي ملت ما را به نمايش گذاشت. مبناي حقيقي و روح مليت ما نيز اسلام است. خلافت عثماني و ارتش ترك پرچم‌دار اين مليت است، لذا صدف و قلعه مليت اسلام محسوب مي‌شود. عرب‌ها و ترك‌ها به عنوان برادران حقيقي، نگهبانان اين قلعه مقدس‌اند.
براساس پيوند اين مليت قدسي‌ست كه همه‌ي مسلمانان حكم عشيره‌ي واحدي مي‌يابند. طوايف مسلمان هم‌چون افراد يك عشيره به‌واسطه اخوت اسلامي با يك‌ديگر مرتبط و متصل مي‌شوند. آن‌ها به لحاظ معنوي و در صورت لزوم مادي يك ديگر را ياري مي‌كنند. تو گويي همه طوايف اسلامي به‌واسطه يك سلسله نوراني با هم پيوند دارند. اگر فردي از افراد يك عشيره مرتكب جنايتي شود، همه افراد آن، در نظر عشيره خصم ی كه در جبهه مقابل است ی به چشم متهم ديده مي‌شوند؛ يعني هر فرد آن عشيره را طوري مي‌بينند كه گويي او مرتكب همان جنايت شده و دشمن آنان است. جنايت واحد حكم هزاران جنايت مي‌يابد. اگر فردي از افراد آن عشيره كار نيكي مرتبط با ماهيت آن عشيره انجام بدهد كه مدار افتخار آنان باشد، تمام افراد عشيره به آن نيكي افتخار خواهند كرد؛ طوري كه گويي تك تك افراد عشيره همان كار را انجام داده‌اند.
به سبب همين حقيقت مذكور است، كه در زمانه كنوني و مخصوصاً پس از چهل پنجاه سال، كار بد و پليد صرفاً متوجه كسي كه مرتكبش شده نخواهد بود، بلكه تجاوزي خواهد بود به حقوق ميليون‌ها نفر مسلمان ديگر. چهل پنجاه سال بعد نمونه‌هاي فراواني از اين مطلب مشاهده خواهد شد.
— 118 —
اي برادراني كه در مسجد اموي سخنان مرا مي‌شنويد و اي برادران مسلمان چهل پنجاه سال بعد در عالم اسلام!
با بيان اين‌كه "ما ضرري نمي‌رسانيم، اما توانايي به نفع رساندن هم نداريم، لذا معذوريم." عذر و بهانه نياوريد. چنين عذري پذيرفته نيست. تنبلي، و تلاش نكردن و گفتن اين‌كه "به من چه ربطي دارد" و عدم غيرت نسبت به اتحاد اسلام و مليت حقيقي اسلام، براي شما بي‌انصافي و خسران بسيار بزرگي‌ست. حال كه بدي هزار برابر مي‌شود، در زمان فعلي كار نيك نيز يعني كاري كه مرتبط با قدسيت اسلام باشد، به همان ترتيب تنها به فاعلش منحصر نمي‌ماند. كار حسنه و نيكو مي‌تواند براي ميليون‌ها نفر از اهل ايمان به لحاظ معنوي مفيد باشد، و مي‌تواند پيوند حيات مادي و معنوي‌اش را تقويت كند، لذا امروز زمان آن نيست كه بگوييد "به من چه ربطي دارد" و خود را در تشك سستي و تنبلي رها كنيد.
اي برادراني كه در اين مسجد حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام حضور خواهيد داشت!
گمان نكنيد كه من براي نصيحت شما بر اين مقام درس نشسته‌ام. من به اين‌جا آمده‌ام تا از حقي كه بر گردن شما داريم بگويم. آمده‌ام بگويم سعادت دنيوي و اخروي طوايف كوچك به وضعيت طوايف بزرگ‌تري چون شما اساتيد حاكم عرب و ترك‌ بستگي دارد. سستي و تنبلي شما موجب ضرر رسيدن به طوايف مسلماني چون ما برادران كوچك بيچاره شما مي‌شود.
مخصوصاً اي اعراب معظم و بزرگ كه كاملاً آگاه شده يا در حال بيداري هستيد! در ابتدا اين سخنان را با شما مطرح مي‌كنم، زيرا شما مجاهدان اسلام و اساتيد و ائمه‌ي ما و همه طوايف مسلمان بوده‌ايد، و بعد ملت معظم ترك بود كه در مسؤوليت مقدس‌تان به ياري شما آمد، لذا گناه شما به دليل تنبلي و رخوت گناه بزرگي‌ست و خوبي و حسنات شما نيز بسيار بزرگ و عُلوي است؛ به ويژه از رحمت الهي با جديت خواهانيم چهل پنجاه سال بعد طوايف عرب هم‌چون ايالات متحده آمريكا وضعيت بسيار درخشاني داشته باشند و موفق شوند حاكميت اسلام را كه در اسارت است، هم‌چون گذشته در نيمي از كره زمين يا در بيش‌تر نقاط آن
— 119 —
ايجاد نمايند. اگر قيامتي به سرعت برپا نشود، ان شاء الله نسل آينده اين (آرزو را به عينه) خواهد ديد.
هان اي برادران! تصور مكنيد كه من با اين سخنان مشغول سياست‌ورزي هستم و مي‌خواهم همت شما را تحريك كنم. حاشا! حقيقت اسلام فوق تمام سياست‌هاست. همه سياست‌ها مي‌بايد در خدمت آن باشند، در حد و حدود هيچ سياستي نيست، كه اسلام را به خدمت خود در آورد.
من با درك قاصرم هيأت اجتماعي اسلام را در زمانه فعلي چون كارخانه‌يي تصور مي‌كنم كه چرخ و دنده‌هاي فراواني دارد. اگر چرخي در اين كارخانه كند بچرخد يا در كار چرخ ديگري تجاوز كند نظم و تعادل اين ماشين به هم خواهد خورد. اين است كه به تدريج زمان دقيق اتحاد اسلام فرا مي‌رسد، نبايد به قصور شخصي يك‌ديگر توجه كنيد.
اين را هم با تأسف و تألم به شما مي‌گويم؛ همان‌طوركه بعضي از اجانب اموال و وطن‌هاي ارزشمندمان را از ما گرفتند و در عوض مال گنديده‌يي دادند؛ بعضي از اخلاق متعالي و خلق و خوي بر آمده از آن را نيز ی كه ناظر بر حيات اجتماعي ست ی از ما گرفتند و مدار ترقي خود قرار دادند. آن‌چه در عوض و بهاي آن به ما دادند اخلاق زشت بي‌بند و باري و خصلت‌هاي لا قيدي‌ست.
براي مثال براساس خصلت ميهن دوستي كه از ما گرفتند امروز فردي از آن‌ها مي‌گويد: «من اگر جان دهم چه باك؛ ملتم به سلامت باد! در ميان آن‌ها زندگي جاويدي خواهم داشت.»
اين سخن را از ما أخذ كرده‌اند و مهم‌ترين مبنا در پيشرفت‌هايشان همين كلام است، آن را از ما به سرقت برده‌اند. اين سخن از دين حق و حقايق ايمان استخراج مي‌شود؛ و از آنِ ما و اهل ايمان است.
اين در حالي‌ست كه فرد خودكامه‌يي از ما تحت تأثير خلقيات ناپسند اجانب كه وارد جامعه ما شده مي‌گويد: "من اگر از تشنگي جان دهم چه باك اگر ديگر باران نبارد؛ من اگر سعادتمند نشوم چه باك، بگذار دنيا به ويرانه‌يي تبديل شود."
— 120 —
چنين سخنان احمقانه‌يي از بي‌ديني ناشي مي‌شود، و به سبب عدم ايمان به آخرت بيان مي‌گردد، اين قبيل مسايل از خارج آمده و مسموم‌مان مي‌كند.
اجانب فكر مليت را از ما گرفتند و بر اساس همين انديشه "يك فرد" در ميان آن‌ها از ارزش و اهميت "يك ملت" برخوردار مي‌شود. زيرا ارزش هر فرد به نسبت همت اوست. اگر همت كسي ملتش باشد طبيعي‌ست كه او به تنهايي ملتي كوچك است.
در ميان برخي از ما به دليل بي‌توجهي و أخذ سجاياي ناپسند از اجانب است كه به رغم مليت قدسي و قدرتمندمان "نفسي، نفسي" گفته مي‌شود و فرد بدون در نظر گرفتن منافع ملت فقط به منفعت شخصي خود مي‌انديشد، و به اين ترتيب ارزش و اهميت هزار نفر به ارزش يك نفر سقوط مي‌كند.
مَنْ كَانَ هِمَّتُهُ نَفْسَهُ فَلَيْسَ مِنَ الْاِنْسَانِ لِاَنَّهُ مَدَنِيٌّ بِالطَّبْعِ
يعني كسي كه همتش نفس‌اش باشد، انسان نيست؛ چرا كه فطرت انسان، مدني‌ست. انسان مجبور است هم‌جنسان خويش را مد نظر داشته باشد. با حيات اجتماعي‌ست كه حيات شخصي او تداوم مي‌يابد. براي مثال ملاحظه فرماييد انسان براي ناني كه مي‌خورد به چند نفر نيازمند است و در مقابل، معناً بر دستان‌شان بوسه مي‌زند؛ يا در لباسي كه مي پوشد چند كارخانه دخيل است. انسان، حيوان نيست كه صرفاً با يك پوستين زندگي كند؛ او با هم‌جنسان خود به طور فطري مرتبط است و مجبور است قيمت معنوي چيزها را به آنان پرداخت كند، لذا فطرتاً موجودي تمدن پرور است. انسان اگر خود را در منافع شخصي خويش محصور كند از دايره انسانيت بيرون مي‌رود و تبديل به حيواني جاني و عاصي مي‌شود، البته اگر كاري از دستش برنيايد و حقيقتاً معذور باشد، امري جداست.
كلمه ششم: كليد سعادت مسلمانان در حيات اجتماعي اسلامي، مشورت شرعي‌ست. آيه كريمه
وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ
مشورت را به عنوان پايه و اساس فرمان مي‌دهد. آري، هم‌چنان كه ابناي بشر در اعصار و زمان‌ها تحت عنوان "تلاحق افكار" توسط تاريخ با يك‌ديگر مشورت مي‌كنند و اين امر مبناي ترقي و
— 121 —
علوم انسان‌هاست، يكي از عوامل عقب ماندگي آسيا كه بزرگ‌ترين قاره جهان است نيز عدم مشورت حقيقي‌ست. شورا، كليد گشايش و پيشرفت قاره آسيا و آينده‌اش است، يعني همان‌طور كه افراد به مشورت با يك‌ديگر مي‌پردازند، طوائف و قاره‌ها نيز مي‌بايست با هم مشورت كنند. آن‌چه زنجيرها و قيود انواع مختلف استبداد را از پاي سيصد و شايد چهارصد ميليون مسلمان باز كرده و مي‌تواند از بين ببرد، آزادي مشروع است كه از مشورت شرعي و شهامت و شفقت ايماني زاده مي‌شود؛ آزادي مشروعي كه مُزين به آداب ديني‌ست و پليدي‌هاي سفيهانه تمدن غرب را كنار مي‌زند. آزادي مشروع مبتني بر ايمان، به دو مبنا فرمان مي‌دهد:
اَنْ لاَ يُذَلِّلَ وَ لاَ يَتَذَلَّلَ مَنْ كَانَ عَبْدًا للّهِ لاَ يَكُونُ عَبْدًا لِلْعِبَادِ ٭‌ وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا اَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللّهِ ٭ نَعَمْ اَلْحُرِّيَّةُ الشَّرْعِيَّةُ عَطِيَّةُ الرَّحْمنِ‌.
يعني: ايمان اقتضا مي‌كند با ظلم و استبداد موجب ذلت ديگران نشويد، آنان را به ذلت ميفكنيد و در برابر ستمگران نيز احساس ذلت مكنيد ... كسي كه عبد حقيقي خداوند باشد نمي‌تواند بندگي ديگران را بپذيرد. يك‌ديگر را (با ناديده گرفتن الله) پروردگار خود قرار مدهيد ...! يعني فرد خدا نشناس در هر چيز و هر كس به نسبت خود ربوبيتي توهم مي‌كند و او را بر خود مسلط مي‌سازد. آري، آزادي مشروع، احسان حضرت حق با تجلي رحمان و رحيم، و يكي از خواص ايمان است.
فَلْيَحْيَى الصِّدْقُ وَلاَ عَاشَ الْيَاْسُ فَلْتَدُمِ الْمَحَبَّةُ وَلْتَقْوَى الشُّورى ‌الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى وَالسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‌
زنده باد صدق و راستي! مرگ بر نااميدي! مستدام باد محبت! قدرتمند باد شورا! تمام ملامت‌ها و عتاب‌ها و نفرت‌ها بر آنان كه تابع هوي و هوس‌هايند! سلام و سلامت بر آنان كه تابع هدايت‌اند! آمين ...
— 122 —
مدت زيادي در شام نماند. به سبب تلاش براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي، به استانبول رفت. در سياحت سلطان رشاد به روملي به نام ولايات شرق با او هم‌سفر گرديد. حين سفر در قطار، با دو استاد دانشگاه بحث‌شان شد. چكيده مباحثه آن‌ها در قطار، در ضميمه كتابي كه "خطبه شاميه" نام دارد، نوشته شده است. چند جمله از آن را عيناً نقل مي‌كنيم:
"اوايل دوره آزادي، به مناسبت سياحت سلطان رشاد در روملي، به نام ولايات شرق با او هم‌سفر شدم، در قطار با دو معلم مدرسه مباحثه‌يي درگرفت. از من پرسيدند:
حميت ديني قدرتمندتر است يا حميت ملي؛ كدام‌شان بيش‌تر لازم است؟ گفتم: "دين و مليت نزد ما مسلمانان بالذات متحدند؛ جدايي آن‌ها اعتباري، ظاهري و عارضي‌ست. اصولاً دين، روح و حيات مليت است. وقتي جداگانه و متفاوت به اين دو نظر كنيم حميت ديني عوام و خواص را در بر مي‌گيرد... و حميت ملي از هر صد نفر به يك نفر منحصر مي‌شود؛ يك نفري كه منافع شخصي خود را فداي ملت مي‌كند، لذا در حقوق عمومي مي‌بايست حميت ديني را اساس قرار داد. حميت ملي بايد خادم و پشتيبان و قلعه آن باشد. مخصوصاً ما شرقي‌ها مانند غربي‌ها نيستيم. آن‌چه در ميان ما بر قلب‌ها حاكم است حس ديني‌ست. اين كه تقدير الهي بيش‌تر پيامبران را در شرق مبعوث كرده، اشارتي‌ست بر آن‌كه فقط حس ديني‌ست كه مي‌تواند موجب بيداري شرق شود و آن را به سوي پيشرفت سوق دهد. صدر اسلام و زمان تابعين برهاني قطعي بر اين مطلب است.
اي دوستاني كه در اين مدرسه سيار كه قطار ناميده مي‌شود، از من مي‌پرسيد به حميت ديني بايد بيش‌تر اهميت داد يا حميت ملي، و اي دانشگاهياني كه در قطار زمانه حاضر با ما راهي آينده هستيد! به شما نيز مي‌گويم:
حميت ديني و مليت اسلام كلاً با (قوميت) ترك و عرب تركيب شده و قابل تفكيك نيست. حميت اسلامي قدرتمندترين و متين‌ترين زنجير نوراني‌ست كه از عرش آمده؛ عروة الوثقي است جدايي ناپذير بوده، و شكستي ندارد. قلعه‌يي
— 123 —
قدسي‌ست كه نه مي‌توان آن را از بين برد و نه مي‌توان شكست داد." در اين حال دو استاد روشن‌فكر مذكور گفتند:
دليلت چيست؟ اين ادعاي بزرگ حجتي بزرگ و دليلي به غايت قوي مي‌خواهد؟
در همان لحظه قطار از تونل خارج شد، ما نيز سر از پنجره بيرون كرده به تماشاي بيرون پرداختيم. بچه‌يي را كه هنوز شش سال نداشت ديديم كه در كنار مسير قطار ايستاده بود. به آن دو دوست كه استاد بودند گفتم:
همين بچه جواب كامل ما را با زبان حال مي‌دهد. بگذاريد اين بچه معصوم به جاي من در اين مدرسه سيار استادمان شود. او با زبان حال خويش حقيقت ذيل را براي ما شرح مي‌دهد.
ببينيد، اين دابة الارض (قطار) با سر و صدا و داد و بيداد وحشتناكش وقتي از تونل بيرون آمد و (به‌سوي راه) هجوم برد، پسر بچه در يك متري آن ايستاده بود. اين دابة الارض با تهديد و تحكّم هجوم‌اش فرياد كنان همه را مي‌ترساند كه "واي به حال كسي كه مقابل من بايستد" با اين حال آن بچه معصوم در محل خود ايستاده است. با آزادي كامل و جسارتي عجيب و قهرمانانه هيچ اهميتي به تهديد قطار نمي‌دهد، حتي هجوم و حمله آن را تحقير مي‌كند و دلاورانه مي‌گويد:
"اي قطار! تو با فرياد رعد آسايت نمي‌تواني مرا بترساني." گويي با زبان حالِ ثبات و متانتش مي‌گويد:
"اي قطار! تو اسير يك نظام هستي، لجام و دهنه‌ات در دست كسي‌ست كه تو را اداره مي‌كند. تو اجازه نداري به حق من تجاوز كني. نمي‌تواني مرا تحت سلطه‌ات در آوري. راهت را ادامه بده. به امر فرمانده‌ات عبور كن."
اي دوستاني كه در قطار هستيد و اي برادراني كه پنجاه سال بعد در راه علوم تلاش خواهيد كرد! به جاي اين كودك معصوم، رستم ايراني يا هركول يوناني را فرض كنيد كه با قهرماني‌هاي عجيب‌شان طي زمان نموده و در آن‌جا ايستاده اند، البته در زمان آن‌ها قطار وجود نداشته و آن‌ها نيز نمي‌توانند باور داشته باشند كه حركت قطار توأم با نظم و ترتيب است. (تصور بفرماييد) قطار ناگهان از تونل خارج
— 124 —
مي‌شود؛ در حالي كه بالاي سرش آتش است و نفس كشيدنش هم‌چون رعد و برق آسمان، و در چشمانش برق و روشنايي الكتريسيته؛ به سرعت و با هجومي تهديد آميز به‌سوي رستم و هركول مي‌رود. فكرش را بكنيد اين دو قهرمان تا چه حد خواهند ترسيد و تا كجا خواهند گريخت. آن‌ها به رغم شجاعت عجيب‌شان بيش از هزار متر خواهند دويد. ببينيد شجاعت و آزادي آن‌ها در برابر تهديد اين دابة الارض (قطار) تا چه حد رنگ مي‌بازد. آن‌ها جز فرار چاره ديگري ندارند.
از آن‌جا كه اعتقادي به فرمانده قطار و نظم و ترتيب آن ندارند قطار را وسيله‌يي مطيع نمي‌دانند. تصور آن‌ها اين است، كه قطار چون شيري درنده و وحشي است؛ شيري كه بيست شير ديگر را در هيبت واگن‌ها در پشت سر خود دارد.
برادرانم، و اي دوستاني كه پنجاه سال بعد اين سخنان را مي‌شنويد! آن چه امنيت و شجاعت و آزادي و جسارتي به مراتب بيش‌تر از آن دو قهرمان را به بچه‌يي كه هنوز شش سالش نشده مي‌دهد، هسته‌يي از حقيقت در قلب معصوم اوست؛ هسته‌يي كه حاوي اعتقاد و اطمينان و ايمان به نظم قطار است و اين كه كنترل آن در اختيار فرمانده‌يي‌ست؛ و حركتش داراي نظمي‌ست و كسي هست كه آن را اداره مي‌كند. نيز آن‌چه موجب مي‌شود آن دو قهرمان كاملاً بترسند و وجدان‌شان اسير وهم شود، بي‌اعتقادي جاهلانه آن‌هاست كه خبر از اداره كننده قطار ندارند و وجود نظم را در آن باور نمي‌كنند.
در دو مثال ذكر شده، عامل تقلا و واهمه و ترس شگفت آور آن دو قهرمان عجيب، عدم اعتقاد، جهالت و ضلالت‌شان بود، و حقيقتي كه رساله نور با صدها حجت آن را اثبات نموده و يكي دو مثالش در مقدمه اين رساله بيان شده است، اين است كه كفر و ضلالت، سراسر هستي را براي اهل ضلالت مملو از هزاران طايفه و سلسله دشمن نشان مي‌دهد. از منظومه شمسي بگير تا ميكروب سل در قلب، هزاران طائفه دشمن، با دستان طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري به‌سوي بشر بيچاره حمله‌ورند؛ اين‌ها (طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري) با ترس و واهمه و دهشت و تقلايي كه در برابر ماهيت جامع انسان و استعدادهاي
— 125 —
كلي و نيازهاي بي‌نهايت و آرزوهاي بي‌پايان او ايجاد مي‌كنند، نشان مي‌دهند كه كفر و ضلالت زقومي از جهنم است و صاحبش را در اين دنيا نيز وارد نوعي جهنم مي‌كند؛ و هزاران علم و دانش و ترقي بشري خارج از دين و ايمان، هم‌چون قهرماني رستم و هركول هيچ ارزشي نداشته و صرفاً از جهت ابطال حس، براي احساس نكردن هراس‌هاي بزرگ ياد شده، بي‌بند و باري و خوشگذراني را به انسان تزريق مي‌كند.
موازنه‌ي ايمان و كفر هم‌چنان كه در آخرت نتايجي چون بهشت و جهنم در بر دارد، در دنيا نيز ايمان، بهشتي معنوي تأمين كرده، و مرگ را به جوازي براي آزادي تبديل مي‌كند؛ و كفر هم در دنيا جهنمي معنوي حاصل كرده، و سعادت حقيقي بشري را نابود مي‌كند و به مرگ ماهيتي چون عدم هميشگي مي‌دهد؛ رساله نور اين موارد را به صورت قطعي و مستند به حس و شهود بيان نموده است، لذا علاقمندان را به صدها حجت موجود در آن ارجاع داده و به همين مقدار بسنده مي‌كنيم.
اگر خواهان مشاهده حقيقت اين تمثيل هستيد سرتان را بالا كنيد... كائنات را ببينيد... مانند قطاري كه گفتيم بالن‌ها و اتومبيل‌ها و هواپيماها و كشتي‌هاي برّي و بحري را در زمين و دريا و هوا ببينيد و به ستاره‌ها و اجرام آسماني، سلسله وقايع (نجومي) و رويدادهاي پشت سر هم توجه كنيد كه قدرت ازلي با نظام و حكمت آفريده است. عاقلان و خردمندان تأييد مي‌كنند؛ هم‌چنان كه در عالم شهادت و جهان جسماني چنين چيزهايي وجود دارد در عالم روحاني و معنوي نيز قدرت ازلي سلسله چيزهاي شگفت‌آوري آفريده است؛ اهل بينش نيز اغلب اين موارد را مي‌توانند ببينند.
تمام اين سلسله‌هاي مادي و معنوي در عالم هستي، به‌سوي اهل ضلالت بي‌ايمان حمله‌ورند، آن‌ها را تهديد مي‌كنند، مي‌ترسانند و توان معنوي آن‌ها را زير و زبر مي‌كنند.
اهل ايمان را نيز نه تنها تهديد نمي‌كنند و نمي‌ترسانند بلكه موجب شادي و سعادت و اُنس و اميد و قوت آن‌ها مي‌شوند، زيرا اهل ايمان با ايمان مي‌بينند، كه
— 126 —
صانع حكيمي هست كه همه آن سلسله‌هاي بي‌پايان، قطارهاي مادي و معنوي، جهان‌هاي سيار و در حركت را، در دايره حكمت و نظم كامل به‌سوي وظيفه و مسؤوليتي سوق مي‌دهد و به كار مي‌اندازد؛ طوري كه ذره‌يي از وظايف خود تخطي و به حقوق يك‌ديگر تجاوز نمي‌كنند. آن‌ها مي‌بينند كه مظهر كمالات صنع و تجليات جماليه در كائنات‌اند؛ ايمان نمونه‌اي از سعادت ابدي را به آن‌ها نشان مي‌دهد و قوه معنوي را به تمامه در اختيارشان مي‌گذارد.
هيچ چيز، هيچ علم و هيچ پيشرفت و ترقي بشري قادر به از بين بردن درد و رنج و ترس وحشتناك برخاسته از بي‌ايماني اهل ضلالت نيست و نمي‌تواند قوه معنوي آن‌ها را تأمين كند. جسارت و شجاعت آنان زير و زبر مي‌شود اما غفلت موقتي پرده بر آن مي‌كشد و آن‌ها را فريب مي‌دهد.
اهل ايمان به سبب برخورداري از ايمان نه تنها هراسي ندارند و قوه معنوي خود را از دست نمي‌دهند، بلكه مانند همان كودك معصومي كه در مثال بيان كرديم با قوه‌يي معنوي، با متانت و با حقيقتي كه مندرج در ايمان است بدان‌ها مي‌نگرد. تدبير و اداره صانع حكيمي را در دايره حكمتش مشاهده مي‌كند و از اوهام و ترس‌ها نجات مي‌يابد. مي‌انديشد: "اگر فرمان و اجازه صانع حكيم نباشد، اين عوالم متحرك نمي‌توانند حركتي داشته و مزاحمت ايجاد كنند" و در حيات دنيوي خود بسته به درجه و مرتبه‌اش در كمال امنيت مي‌تواند مظهر سعادت گردد.
اين هسته حقيقت كه بر آمده از ايمان و دين حق است، اگر در قلب كسي نباشد و نقطه استناد او نگردد، بديهي‌ست، مانند در هم شكستن شجاعت و قهرماني رستم و هركول كه در مثال ذكر شد، جسارت و قوه معنوي‌اش نابود شده، وجدانش از بين مي‌رود و اسير وقايع كائنات مي‌گردد. چنين كسي در مواجه با هر چيزي مانند گدايي ترسو مي‌شود. رساله نور سرّ اين حقيقت ايمان و شقاوت دنيوي ترسناك ضلالت را با صدها حجت قطعي اثبات كرده است، لذا در اين‌جا به همين مقدار از بيان حقيقت مفصل مذكور اكتفا مي‌كنيم.
— 127 —
انسان امروز كه مي‌داند بيش از هر زمان ديگري به معنويت و آرامش و متانت نيازمند است، اسلام را كه تأمين كننده‌ي آن معنويت و آرامش و سعادت است و حقايق ايماني را كه نقطه استناد در ايمان است رها كرده، تحت عنوان غربي شدن به جاي استفاده از مليت اسلام به ضلالت و بي‌بند و باري و سياست دروغ اتكا نموده است، ضلالتي كه تمام توان معنوي‌اش را در هم مي‌شكند و آرامش‌اش را از بين مي‌برد و چيزي از متانت او باقي نمي‌گذارد. انسان و مخصوصاً مسلمان‌ها به زودي بيدار شده و خواهند دانست، كه اين حركت تا چه حد از مصلحت بشري و منفعت انساني به دور است؛ و اگر عمري براي دنيا باقي مانده باشد، همه به حقايق قرآن توسل خواهند جست.
در آن زمان براي تأسيس دارالفنوني بزرگ و اسلامي در كوزُوُو اقدام شده بود. در آن‌جا هم به پيروان اتحاد و ترقي و هم به سلطان رشاد مي‌گويد: "شرق (آناتولي) در حكم مركز عالم اسلام است و به چنين دارالفنوني بيش‌تر نيازمند است." آن‌گاه وعده داده مي‌شود، در شرق (آناتولي) نيز دارالفنوني تأسيس شود. سرانجام با وقوع جنگ بالكان، مكان مدرسه مذكور در كوزوو اشغال مي‌شود، لذا (سعيد نورسي) مراجعه مي‌كند و ١٩ هزار ليره طلايي را كه براي دارالفنون كوزوو تخصيص يافته بود براي تأسيس درالفنون شرق درخواست مي‌كند، درخواست او پذيرفته مي‌شود.
بديع الزمان دوباره به‌سوي شهر وان حركت مي‌كند. كلنگ دارالفنون مذكور در منطقه "آرته ميت" منطقه "ادرميت" كنوني.م. در كنار درياچه شهر وان به زمين زده مي‌شود، اما افسوس كه با شروع جنگ جهاني كار نيمه تمام مي‌ماند. ملا سعيد در همان زمستان به شاگردانش گفته بود: "آماده باشيد، مصيبت و بيچارگي بزرگي به ما نزديك مي‌شود."
— 129 —
خدمات فداكارانه بديع الزمان سعيد نورسي به وطن و ملت، هنگامي كه فرمانده هنگ داوطلبان بود
بديع الزمان بعد از انجام خدمت جهادي خويش در جبهه قفقاز كه با تمجيد و شگفتي انور پاشا و فرماندهي هنگ مواجه بود، به دليل پيشروي قواي روس به سمت وان رفت. در اثناي تخليه شهر وان و حمله روس‌ها، او با تعدادي از شاگردانش تصميم قطعي گرفت كه تا رسيدن به شهادت، در قلعه شهر به دفاع بپردازند، اما به دليل اصرار و پافشاري استاندار شهر وان "جودت بيگ" كه عقب نشيني كرده بود، به قصبه واسطان رفتند. هنگامي كه استاندار و فرماندار و اهالي شهر و نظاميان به سمت بيتليس عقب نشيني مي‌كردند يك گردان سواره نظام قزاق نام گروهي از سواره نظام ارتش روسيه.م. به واسطان حمله كرد. ملا سعيد براي اين كه اموال و خانواده اهالي گريخته از وان به دست دشمن نيفتد، با تعدادي از شاگردان خود و چهل پنجاه نظامي باقي مانده در شهر، به مقابله با قزاق‌ها پرداخت و موجب نجات همه آن‌ها شد، حتي براي ترساندن قزاق‌هاي مهاجم، شب هنگام، بالاي تپه مرتفعي مي‌رفت و طوري رفتار مي‌كرد، كه گويي با نيروي كمكي قابل توجهي درصدد حمله است و به اين ترتيب آن‌ها را سرگرم و از پيشروي‌شان جلوگيري مي‌كرد. او سرانجام موجب رهايي واسطان از اشغال روس‌ها شد.
در اثناي جنگ مذكور هر گاه به سنگر مي‌آمد، با طلبه ارجمندش ملا حبيب به نگارش تفسير خود به نام "اشارات الاعجاز" مي‌پرداخت. گاه در خط مقدم، گاه سوار بر اسب و گاه نيز هنگامي كه در سنگر بودند، او مي‌گفت و ملا حبيب مي‌نوشت. بخش اعظم "اشارات الاعجاز" به اين صورت تأليف شده است.
تذكر: تفسير اشارات الاعجاز كه ذكر آن رفت، سال اول جنگ جهاني اول، در جبهه و با نبود منابع و كتاب تأليف شده است. علاوه بر ضروريات زمان جنگ، به چهار دليل، بسيار مختصر و موجز نوشته شده است؛ (سوره) فاتحه و نيمه‌ي اول با اختصار و اجمال بيش‌تري باقي مانده است.
اولاً: سعيد قديم در آن زمان به توضيح و تفصيل اجازه نمي‌داد، و با تعبيرات مختصر و موجز افاده مرام مي‌نمود.
ثانياً: ميزان فهم طلبه‌هاي خود را كه بسيار باهوش بودند در نظر مي‌گرفت، و توجهي به درك و فهم ديگران نداشت.
ثالثاً: از آن‌جا كه سعيد قديم در "نظم قرآن" كه بسيار دقيق و ظريف بود اعجاز داراي ايجاز را بيان نموده بود، جانب اختصار و ظرافت را نگاه داشته است، اما حالا كه با نظر سعيد جديد مطلب را مطالعه كردم، بايد بگويم الحق و الانصاف با همه‌ي خطاهاي سعيد قديم، بررسي‌هاي علمي او در اين تفسير يكي از شاهكارهاي اوست. اين كتاب وقتي نوشته شده كه او هر لحظه آماده شهيد شدن بوده است؛ لذا با نيتي خالص و مطابق با قواعد بلاغت و احكام علوم عربي به رشته تحرير در آمده و به همين دليل نتوانستم در هيچ كجاي آن جرح و تعديلي كنم. اميدوارم حضرت حق اين اثر را كفارة الذنوب او قرار دهد و إن شاء الله كساني را به عالم هستي آورد كه اين تفسير را به طور كامل درك كنند. اگر موانعي چون جنگ جهاني نمي‌بود؛ هم‌چنان كه جلد نخست تفسير، بيانگر اعجاز نظمي ی يكي از وجوه اعجاز ی مي‌باشد، جزء‌ها و مكتوب‌هاي ديگر نيز حقايق متفرق تفسيري را در بر مي‌گرفت، و تفسير جامع و نيكويي براي قرآن معجز البيان مي‌شد. إن شاء الله اين تفسير جزيي، همراه با ١٣٠ جلد از كلام‌ها، لمعات، و مكتوبات به عنوان منبع در نظر گرفته شود، و هيأتي سعادتمند در آينده چنان تفسير قرآني بنگارد.
سعيد نورسي
نيز علي رضا افندي امين فتوا در استانبول، با مطالعه اين تفسير بارها نزد دوستاني كه به ديدارش مي‌آمدند، سوگند خورده و اعلام نموده بود "اشارات الاعجاز قدرت و ارزش هزار تفسير را دارد." علماي شرق و روحانيون بزرگ شام و بغداد هم با تقدير و تمجيد گفته اند: "اشارات الاعجاز تفسيري بي‌نظير و خارق العاده است."
— 130 —
از آن‌جا كه بخش ابتدايي اين تفسير خارق العاده تحت عنوان "افاده مرام" تا حدودي درباره تفسير مزبور اطلاعات مي‌دهد، آن را عيناً در اين‌جا مي‌آوريم:
افاده مرام
قرآن عظيم الشأن خطابي رباني و عام، و نطقي الهي و فراگير است كه از عرش اعلا خطاب به تمام طبقات و ملت‌ها و افرادِ در حال گذر نوع بشر در همه اعصار ايراد مي‌شود؛ و درك آن به ويژه در زمان كنوني، كه در بر گيرنده بسياري از علوم و فنون مرتبط با ماديات عالم است، از توان يك نفر يا جماعتي كوچك بيرون است.
بدين اعتبار، تفسيري كه زائيده فهم و قريحه فردي‌ست كه دايره احاطه ادراك او از نظر زمان و مكان و اختصاص بسيار محدود مي‌باشد، نمي‌تواند تفسير كامل قرآن عظيم الشأن محسوب شود، زيرا يك نفر نمي‌تواند بر احوال روحي و ماديات و همه فنون ظريف و علوم تمام انسان‌ها و ملت‌هاي مورد خطاب قرآن واقف شده و در اين زمينه داراي تخصص شود، تا بتواند (آيات قرآن را) نسبت بدان تفسير
— 131 —
كند؛ هم‌چنين مسلك و مشرب فرد نمي‌تواند خالي از تعصب باشد و اين امر مانع مشاهده حقايق قرآني و بيان بي‌طرفانه مسايل مي‌شود، لذا ادعاي بر آمده از ادراك فرد، مختص خود اوست و نمي‌تواند ديگري را به سوي آن دعوت كند. مگر اين‌كه مظهر تأييد و تصديق نوعي اجماع قرار گيرد؛ بنابراين لازم است با تثبيت و مشخص كردن حقايقي از قرآن كه در سايه اكتشافات علمي در گذر زمان تجلي يافته، و محاسن پراكنده موجود در تفاسير و معاني ظريف آن، با بررسي‌ها و پژوهش‌هاي هيأتي عالي مركب از عالمان محققي كه هر كدام در علومي داراي تخصص‌اند، تفسيري تهيه شود.
هم‌چنان كه تنظيم و تدوين احكام قانوني نتيجه فكر و انديشه يك نفر نيست؛ اين احكام مي‌بايست از دقت و توجه هيأتي عالي رتبه برخوردار باشد، تا بتوان براي كسب اطمينان عمومي و اعتماد جمهور مردم، كفالتي ضمني در برابر ملت حاصل گردد و حجت اجماع امت را به‌دست آورد.
آري، تفسير كننده قرآن عظيم الشأن بايد شخصيتي داراي نبوغي متعالي، اجتهادي نافذ و ولايتي كامل باشد. مخصوصاً شرايط مذكور را در اين زمانه بايد در شخصيتي معنوي و باهوش جستجو كرد كه زاييده همكاري‌هاي فكري و تناسب‌هاي روحي هيأتي عالي و عظيم باشد، هيأتي كه به‌واسطه حريت در انديشه از تعصب آزاد و داراي اخلاص كامل است. چنين شخصيت معنوي‌ست كه مي‌تواند قرآن را تفسير كند، زيرا براساس قاعده "آن چه را در جزء نمي‌توان يافت در كل مي‌توان" شرايطي كه گفته شد، اگر در فرد يافت نشود آن را مي‌توان در هيأتي از افراد يافت؛ در حالي كه مدت‌هاست ظهور چنين هيأتي را انتظار مي‌كشيم، حسي از قبيل حس‌هاي قبل الوقوع به ذهن متبادر شد كه در آستانه زلزله‌يي بزرگ قرار داريم، زلزله‌يي كه كشور را ويران كرده، و به آتش خواهد كشيد.
آري، بر بام مدرسه خور خور در شهر وان، در اثناي درس گفت زلزله بزرگي در حال وقوع است، و واقعاً همان‌طور كه گفته بود، پس از مدت كمي، جنگ جهاني آغاز شد. حمزه، محمد شفيق، محمد مهري
بنابر قاعده
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
يعني اگر چيزي را به تمامه نمي‌توان به‌دست آورد، به تمامه نيز نبايد از دست داد. به رغم ناتواني و قصورم به
— 132 —
تنهايي شروع به نوشتن برخي از حقايق قرآن و برخي اشارات مربوط به اعجازي كه در نظم آن هست كردم، ليكن با وقوع جنگ جهاني اول راهي دره تپه‌هاي ارضروم و پاسينلر از شهرستان‌هاي استان ارضروم در شرق تركيه.م شديم. در آن قيامت، در آن دره تپه‌ها و در آن حالات دهشت انگيز و متغير، تا فرصتي به‌دست مي‌آوردم همه آن‌چه را بر قلبم وارد مي‌شد با عبارات نامتناسب مي‌نوشتم. در آن حال و روز كتاب و تفسيري براي مراجعه وجود نداشت، لذا نوشته‌هايم در حد الهامات قلبي باقي ماند. اين‌ها اگر موافق تفاسير باشد، نورٌ علي نور؛ و اگر داراي جهات مخالف باشد آن را از كوتاهي‌هاي من بدانيد. آري، مواردي از آن نيازمند تصحيح است، اما نتوانستم با تغيير عبارات نامتناسبي كه در خط مقدم جنگ با اخلاصي تام و در ميان شهدا نوشته شده موافقت كنم؛ هم‌چنان كه به خون و البسه شهدا نيز نبايد كاري داشت، قلبم راضي نشد، هنوز هم راضي نيست، زيرا با حقيقت اخلاص نگاه كردم، و مواردي را كه نيازمند تصحيح باشد، نيافتم. گويا از آن‌جا كه مطالب مذكور الهامات قرآني‌ست، اعجاز قرآن خود آن را از خطاها مراقبت كرده است.
به هر حال نگارش اثري را كه "اشارات الاعجاز" نام دارد به قصد ارائه تفسيري حقيقي آغاز نكردم. اين كار را كردم تا اگر مورد توجه اهل تحقيق علماي اسلام قرار گرفت، مأخذ و نمونه‌يي باشد براي آيندگاني كه ممكن است در زمان‌هاي بعد تفسير مطلوبي بنويسند.
در آن جنگ، ملا حبيب كه كاتب تفسير "اشارات الاعجاز" بود و به قدر بيست طلبه ارزش و اهميت داشت، پس از مخابره مطلبي مهم با فرمانده "خليل پاشا" در جبهه‌ي ايران در منطقه‌يي به نام واسطان به شهادت مي‌رسد.
در اثناي نبردهاي مزبور، برخي از فداييان ارمني، زنان و كودكان را به قتل مي‌رساندند. در مقابل، كودكان ارمني نيز گاه به قتل مي‌رسيدند. در ناحيه‌يي كه بديع الزمان مستقر بود هزاران كودك ارمني را جمع كرده بودند. ملا سعيد به
— 133 —
سربازان دستور داد: "با اين‌ها كاري نداشته باشيد" پس از مدتي كودكان و زنان ارمني را آزاد كردند و آن‌ها نيز نزد خانواده‌هايشان كه در ميان روس‌ها بودند بازگشتند. اين اقدام براي ارامنه درس عبرت انگيز بزرگي بود. آن‌ها شيفته اخلاق مسلمان‌ها شدند. اين بود كه هنگام تسلط روس‌ها بر ما، رهبران كميته‌هاي فداييان از كشتن زنان و كودكان مسلمان منصرف شدند و عهد بستند و گفتند: "همان‌طور كه ملا سعيد زنان و فرزندان ما را نكشت و آن‌ها را تسليم كرد، ما نيز از اين پس كودكان مسلمان را نخواهيم كشت." به اين ترتيب ملا سعيد موجب شد هزاران كودك بي‌گناه در آن منطقه از مصيبت و فلاكت نجات يابند.
پس از مدتي قواي روس اطراف شهرهاي وان و موش را به اشغال خود در آورده، و با سه گردان به شهر بيتليس حمله كردند. در آن هنگام ممدوح بيگ والي بيتليس و كَل علي يكي از دولت‌مردان وقت كه مدتي نيز رياست دادگاه‌هاي استقلال را بر عهده داشت.م. به بديع الزمان گفتند:
يك گردان سرباز و حدود دو هزار نفر نيروي داوطلب باقي مانده است؛ مجبور به عقب نشيني هستيم.
بديع الزمان نيز در پاسخ به آن‌ها گفت:
در آن صورت كساني كه از اطراف و اكناف گريخته و به اين‌جا آمده‌اند، همين طور اموال و دارايي و زن و فرزند مردم بيتليس به دست دشمن خواهد افتاد، ما چاره‌يي نداريم مگر اين كه چهار پنج روز ديگر تا پاي جان مقاومت كنيم.
آن‌ها گفتند:
به دليل سقوط شهر موش، سربازان در تلاش‌اند سي ارّاده توپ‌مان را به اين طرف بياورند. تو اگر بتواني با نيروهاي داوطلب‌ات توپ‌ها را به‌دست آوري، چند روزي را با آن‌ها به مقابله مي‌پردازيم و مردم هم نجات پيدا مي‌كنند.
بديع الزمان پاسخ داد:
"پس در اين صورت يا مي‌ميرم يا توپ‌ها را مي‌آورم." و به اين ترتيب فرماندهي سيصد نيروي داوطلب را بر عهده گرفت. شب هنگام، به سمت نورشين، جايي كه توپ‌ها را به آن‌جا آورده بودند رفت. جاسوساني را گسيل داشت تا به هنگي از قزاقان روس كه در تعقيب توپ‌ها بودند بگويند: "فرمانده نيروهاي
— 134 —
داوطلب مدافع شهر بيتليس با سه هزار نفر نظامي و موسي بيگ مشهور كه در كوهستان به‌ سر مي‌برد با هزار نفر نيرو در حال پيشروي براي به دست آوردن توپ‌ها هستند." فرمانده قزاق‌ها با شنيدن اين خبر بسيار مبالغه آميز، ترسيد و نتوانست ادامه دهد. بديع الزمان نيز هر يكي دو نفر از سيصد نيروي داوطلب خود را با يكي دو توپ از توپ‌هاي به‌دست آمده به بيتليس فرستاد. خود نيز پيش مي‌رود و توپ‌هاي بعدي را به‌دست مي‌آورد و آخرين توپ را نيز همراه سه تن از دوستانش تحت كنترل در مي‌آورد. به اين ترتيب او موجب مي‌شود سي ارّاده توپ مذكور به بيتليس منتقل شود. سربازان و داوطلبان با همان توپ‌ها توانستند، سه چهار روز در مقابل دشمن مقاومت كنند و اهالي و اموال و وسايل‌شان را نجات دهند.
— 135 —
بديع الزمان در آن جنگ براي روحيه دادن به نيروهاي داوطلب به سنگر نمي‌رفت و در خطوط مقدّم جبهه به گشت زدن مي‌پرداخت. يك بار در حالي كه در جلوترين نقطه جبهه، سوار بر اسب به چپ و راست مي‌تاخت مطلبي از ذهن‌اش عبور مي‌كند و او را مي‌آزارد: "اگر همين الان شهيد شوم، نكند وضعيت فعلي‌ام، يعني در خط مقدم بودنم، كه چشم‌ها را خيره مي‌كند در اخلاص‌ام كه اساس مرتبه شهادت است خللي وارد كند؛ نكند اين كار از باب تظاهر و ريا باشد؟" در همان لحظه اسب خود را باز مي‌گرداند و نزد دوستانش مي‌رود.
اين را كه بديع الزمان در سخت‌ترين لحظات جنگ و در زمان مرگ و زندگي چنين مي‌انديشد كه "وضعيتم كه در ظاهر قهرمانانه ديده مي‌شود نكند خلاف اخلاص حقيقي باشد" مي‌توان گفت مثالي‌ست براي كمالات انساني. او براي اين‌كه در جبهه جنگ در برابر دشمن و زير آتش گلوله‌ها به طلبه‌هايش روحيه و جسارت دهد، ضروري‌ترين رفتار قهرمانانه را با تاختن اسب به چپ و راست در خط مقدم جبهه عملاً نشان مي‌دهد و جسارت ايماني و شهامت اسلامي يك فرمانده عالي مقام را به اين صورت به نمايش مي‌گذارد و در همان لحظه در روح و نيت خويش با اهميت هر چه تمام به سرّ اخلاص به عنوان عالي‌ترين و صافي‌ترين مرتبه كمال مي‌انديشد، تا از آن غافل نشود و به آن توجه داشته باشد. اين امر همان قدر و بلكه بيش از آن‌كه ظاهراً بر خدمت ديني شايان تقدير او و بر مجاهده فداكارانه‌اش دلالت دارد، كمال روحي او را نيز نشان مي‌دهد.
سراسر حيات ملا سعيد گواهي مي‌دهد عناويني چون "بديع الزمان، صاحب الزمان، فخر دوران، و نابغه عصر" كه در ميان مسلمانان براي او به كار مي‌رفته، هيچ گاه دور از حقيقت، و صرفاً در حد حرف و سخن نبوده است. خدمت معظم ايماني و قرآني او كه با رساله نور انجام شد و شخص معنوي و قدسي ميليون‌ها طلبه فداكاري كه با حميت ديني سرفرازند و توسط او متشكل شدند، شاهد صادق و دليل قاطع اين سخن است ...
هنگام گشت زني در خط مقدم جبهه چهار گلوله به بدن او اصابت كرد، اما عقب نشيني نكرد و براي جلوگيري از تضعيف روحيه رزمندگان داوطلب حتي به سنگر هم نرفت. ممدوح بيگ (استاندار) و كَل علي (از فرماندهان) وقتي از مجروح شدن او مطلع شدند خبر فرستادند كه حتماً به پشت جبهه برود، اما او پاسخ داد: "گلوله اين كافران مرا نخواهد كشت."
حقيقتاً با اين كه سه گلوله به جايي از بدنش اصابت كرده بود كه مي‌بايست او را از پا در آورد، اما يكي از گلوله‌ها خنجر و ديگري قوطي توتونش را سوراخ كرده و رد شده و آسيب چنداني به بديع الزمان نرسيده بود.
شب، پس از نجات استاندار و كَل علي و اهالي، و پس از رفتن سربازان و داوطلبان، با تعدادي از طلبه‌هاي فداكار خود مي‌ماند؛ نمي‌گريزند تا خود را براي
— 136 —
عده‌يي از مردم بيچاره باقي مانده در بيتليس فدا كنند. بامداد با گروهي از سربازان دشمن درگير مي‌شوند و بسياري از دوستان بديع الزمان در اين درگيري به شهادت مي‌رسند. حتي بعد از اين كه برادر زاده‌اش "عبيد" نيز كه از طلبه‌هاي فداكارش بود به جاي او به شهادت رسيد، سه صف از سربازان دشمن را شكافته و عبور مي‌كند و با سه تن از طلبه‌هايش كه زنده مانده بودند به صورت بسيار عجيبي وارد مخفي‌گاهي كه بر روي آب بود مي‌شود. او در حالي كه مجروح بود و پايش نيز شكسته، سي و سه ساعت در داخل آب و گل و لاي مي‌ماند. تفنگ به دست در آن وضعيت سخت و در حالي كه سربازان و افسران دشمن در قسمت فوقاني بوده‌اند با كمال آرامش قلبي و خوشحالي حاصل از نجات مردم، با شادماني و سرور، دوستان همراهش را تسلي داده، و مي‌گويد: "وقتي سربازان زيادي از دشمن را روبه‌روي خود ديديم از اسلحه‌هايمان استفاده خواهيم كرد؛ نبايد خودمان را ارزان بفروشيم، تيراندازي به‌سوي يكي دو نفر از افراد دشمن فايده‌اي ندارد."
از عنايات لطيف الهي‌ست كه آن‌ها سي و سه ساعت سربازان روس را مي‌ديده‌اند و روس‌ها نيز با اين كه در جستجوي آن‌ها بوده‌اند موفق به يافتن‌شان نمي‌شوند. در همان حال بديع الزمان خطاب به فداييان داوطلبي كه طلبه‌هايش بوده‌اند مي‌گويد: "دوستان! در اين‌جا نمانيد، حقم را حلال كردم، مرا رها كنيد و در پي نجات خودتان باشيد." اما طلبه‌هاي فداكار و قهرمان او مي‌گويند: "ما نمي‌توانيم شما را در اين وضعيت رها كرده و برويم، اگر قرار است شهيد شويم بگذار در خدمت شما باشيم." و مي‌مانند. سپس سربازان روس آن‌ها را اسير مي‌كنند و به وان، جلفا، تفليس، كيلوگريف، و كاستورما مي‌فرستند.
فدائيان ارمني مشهورند؛ طوري كه روايت مي‌كنند اگر صورت‌هاي آن‌ها را روي زغال گداخته قرار دهند و چشمان‌شان به درجه متلاشي شدن هم برسد زبان به گفتن رازشان نمي‌گشايند. روس‌ها در آن دوره مي‌گفتند نيروهاي داوطلب تحت امر بديع الزمان فوق فدائيان ارمني هستند! به همين دليل است كه در از بين بردن قزاق‌هاي ما بسيار موفق بوده‌اند.
— 137 —
بديع الزمان به اردوگاه اسرا برده مي‌شود. در آن‌جا حادثه‌يي شايان تقدير رخ مي‌دهد. يك روز سرفرماندهي روس‌ها براي تفتيش اسرا مي‌رود. در اثناي تفتيش بديع الزمان به او سلام نميدهد و از جا بر نمي‌خيزد. فرمانده عصباني مي‌شود، اما با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است او را نشناخته باشد يك بار ديگر از مقابل بديع الزمان عبور مي‌كند. او باز هم بر نمي‌خيزد. فرمانده توسط مترجم مي‌گويد:
گويا مرا نشناختند ...
بديع الزمان:
او را مي‌شناسم نيكلا نيكلاوويچ است.
فرمانده:
پس به ارتش روسيه و به تبع آن به تزار روسيه بي‌احترامي مي‌كنند.
بديع الزمان:
بي‌احترامي نكردم. من يك عالم مسلمان هستم. فرد مؤمن از فرد خدا نشناس برتر است، لذا من در برابر شما بر نمي‌خيزم.
به همين دليل بديع الزمان را در اختيار دادگاه نظامي مي‌گذارند. چند تن از دوستان افسرش از او خواهش مي‌كنند بي‌درنگ عذرخواهي كرده و مانع نتايج وخيم اين ماجرا شود، اما بديع الزمان با كمال عزت و شجاعت هيچ اهميتي نمي‌دهد و مي‌گويد: "حكم اعدام اين‌ها به منزله گذرنامه‌يي‌ست براي من تا به عالم جاويدان سفر كنم."
سرانجام تصميم مي‌گيرند او را اعدام كنند. زماني كه مي‌خواستند حكم را اجرا كنند بديع الزمان اجازه مي‌خواهد تا نماز بخواند. مي‌گويد بعد از انجام وظيفه ديني خود سينه‌ام را آماج گلوله‌ها قرار مي‌دهم. در همين اثنا كه مشغول نماز خواندن بود فرمانده روس مي‌آيد و از بديع الزمان عذرخواهي مي‌كند، و مي‌گويد: "متوجه شدم كه رفتار شما به دليل وابستگي به مقدسات‌تان بوده است، خواهش مي‌كنم مرا ببخشيد."
آن‌گاه حكم اعدام را منتفي اعلام مي‌كند.
— 138 —
بديع الزمان حدود دو سال و نيم در اطراف سيبري در اسارت به‌سر مي‌برد. اين مسلمان فداكار كه تمام زندگي خود را در راه خدا وقف قرآن و اسلام و احياي سنت سنيّه كرده بود قطعاً در اسارت نيز بي‌كار نمي‌ماند. براي روشنگري و ارشاد محيطي كه در آن به‌سر مي‌برد تلاش مي‌كرد. در مدت مذكور براي افسراني كه با او در اسارت بودند تدريس مي‌كرد. يك روز در حالي كه به ٩٠ نفر از دوستان افسرش درس مي‌داد فرمانده روس وارد شد و با اين بهانه كه درس سياسي مي‌دهد مانع ادامه كارش شد، اما پس از اين‌كه دانست فعاليت او ديني، علمي و اجتماعي‌ست، او را آزاد گذاشت.
او بالاخره با گريختن، از اسارت رها شده و موفق مي‌شود به سن پترزبورگ و ورشو برود. سرانجام از راه وين در سال ١٣٣٤ رومي وارد استانبول مي‌شود. بديع الزمان سعيد نورسي كه در جنگ جهاني فرمانده داوطلب هنگ بود دوران اسارتش را در كتابي
با گذشت مدت زيادي از اين اسارت، بعدها وقتي استاد را چون اسيري به بارلا فرستادند، بخشي از داستان زندگي‌ گذشته‌اش را در لمعه بيست و ششم تحت عنوان "اميد سيزدهم" به رشته تحرير در آورد. علاقمندان مي‌توانند به رساله مذكور مراجعه كنند.
چنين بيان مي‌دارد:
— 140 —
قسمتي از اميد نهم در بيست و ششمين لمعه
زمان جنگ جهاني در ولايت دور دستي به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آن‌جا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود معروف ولگا قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آن‌جا اسير بودند احساس خوب و راحتي نداشتم، مي‌خواستم تنها باشم، اما نمي‌شد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند و مرا به همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد مي‌خوابيدم. بهار هم نزديك بود. در شب‌هاي بسيار طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شب‌هاي تاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غم‌انگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گر چه هنوز خود را سالمند و پير نمي‌دانستم اما حقيقت اين است كه شاهدان جنگ جهاني همه پير به‌شمار مي‌روند. گويي به موجب سرّ آيه كريمه
يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا
مظهر روزهايي شده بودم كه كودكان را پير مي‌كند؛ چهل سال داشتم اما خود را هشتاد ساله مي‌پنداشتم. در آن شب‌هاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غم‌انگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميدي و يأس كردم، بر عجز و تنهايي‌ام نظري افكندم و اميدم را به كلي از دست دادم.
غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيه‌ي‌
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبانم جاري شد، قلبم نيز مي‌گريست و مي‌گفت:
غريبم بي‌كسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو ‌جويم مدد خواهم ز درگاهت الهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و در جستجوي دوستانم چون نيازي مصري گفتم:
— 141 —
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نيستي بال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز مي‌كنم و فرياد بر مي‌آورم: دوست، دوست!
به هر حال ... ناتواني و عجزم در آن شب‌هاي طولاني و حزن‌انگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد، به صورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي مي‌شد بايد يك سال راه مي‌رفتي، تنها و در حالي كه روسي نمي‌دانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به طرز فوق العاده‌يي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آن‌جا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرت‌آور بود. آن سياحت يا فرار دور و دراز را ی كه انسان‌هاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نمي‌شدند ی به آساني و سهولت به پايان رساندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود مي‌گفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ آميختگي با حيات اجتماعي آدم‌ها كافي‌ست. مادام كه قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهاي بي‌نتيجه‌يي چون شأن و منزلت و توجه بيش از شايستگي‌ام ی كه به من مي‌كردند ی موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي پر نوري در چشم زندگيم بود، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيده‌يي عاري از نور در چشم حياتم بود كه موفق به مشاهده آتيه نگرديد و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتاب فتوح الغيب خود مجدداً چشمانم را گشود...
بازگشت مجدد و افتخارآميزش به استانبول، مردم و اهل علم را بسيار خرسند و مسرور نمود. بي آن‌كه مطلعش كنند به عضويت "دارالحكمة الاسلاميه" در اداره مشيخت درآمد. دارالحكمه در آن زمان چون يك آكادمي اسلامي، عالمان
— 142 —
مسلماني چون محمد عاكف، اسماعيل حقي ازميري و حمدي الماليلي را گرد هم آورده بود.
عبدالرحمان (رحمه الله) كه عالمي باهوش، قهرمان، غيور و در عين حال فرزند معنوي و برادرزاده بديع الزمان بود چنين بيان مي‌دارد:
عمويم را در سال ١٣٣٤ پس از آمدن از اسارت، بدون آن‌كه رضايت داشته باشد عضو دارالحكمة الاسلاميه كردند. اما چون در اسارت آسيب‌هايي ديده بود مدتي اجازه خواست و در محل كار حاضر نشد. بارها اقدام به استعفا كرد ليكن دوستانش او را رها نكردند. لذا به فعاليت در دارالحكمه ادامه داد. به حال و روزش كه دقت مي‌كردم مي‌ديدم بيش از ضرورت براي خود خرج نمي‌كند. به كساني كه از او مي‌پرسيدند به چه دليل در معيشت تا اين حد مقتصد هستي چنين پاسخ مي‌داد:
من مي‌خواهم پيرو سواد اعظم (توده مردم) باشم. سواد اعظم نيز حداكثر تا اين حد مصرف مي‌كند. علاقه‌اي ندارم تابع اقليت مُسرف باشم.
حقوقش را كه از دار الحكمه مي‌گرفت مقداري براي مصارف ضروري بر مي‌داشت و باقي را به من مي‌داد و مي‌گفت "اين‌ها را نگه دار". من هم پول‌هايي را كه ظرف يك سال از او گرفته بودم با اعتماد به محبت و علاقه‌اي كه به من داشت و بي‌توجهي‌اش به مال دنيا، همه را خرج كردم. او آن‌گاه به من گفت: "اين پول براي ما حلال نبود، به ملت تعلق داشت؛ چرا خرج كردي؟ حال كه چنين است تو را از نمايندگي در هزينه‌ها عزل و خودم را نصب مي‌كنم.!"
مدتي گذشت ... بر قلبش چنين الهام شد كه بايد دوازده جلد از مطالبي را كه درباره حقايق تأليف كرده بود به چاپ برساند. پول‌هايي را كه از حقوقش پس انداز كرده بود صرف انتشار تأليفات مزبور كرد. به استثناي يكي دو تا از آن‌ها كه كوچك و مختصر بود بقيه را به رايگان توزيع كرد. از او پرسيدم چرا اجازه ندادي آن‌ها را بفروشند. گفت:
استفاده از حقوق به قدر قوت لايموت براي من جايز است؛ باقي آن متعلق به ملت است. با اين كار آن پول را به ملت باز مي‌گردانم ...
— 143 —
خدمت او در دارالحكمه همواره به اين صورت با اقدام‌هاي شخصي‌اش توأم بود. زيرا براي انجام كار مشترك در آن‌جا موانعي مي‌ديد. كساني كه او را مي‌شناسند مي‌دانند كه بديع الزمان كفن خود را بر گردن آويخته و مرگ را پذيرفته بود. لذا در دارالحكمة الاسلاميه چون پولاد ايستادگي كرد. اجانب نتوانستند با تأثيرات خود دارالحكمه را آلت دست خود كنند. او با فتاواي غلط، بي‌پروا مبارزه كرد. وقتي جرياني كه به حال اسلام مضر بود پديد مي‌آمد براي از بين بردنش كتاب مي‌نوشت و منتشر مي‌كرد.
قسمتي از نوشته‌‌هاي خود در مورد دوره زندگي‌‌اش در استانبول بعد از بازگشت از اسارت
( اميد دهم از لمعه بيست و ششم)
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. امور سياسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متوجه مسايل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف استانبول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از بين رفت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشته‌هاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشد؟ نگاه بركشيدم. از ديدن دوردست‌ها منصرف شدم و به قبرستان چشم دوختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه مي‌بيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميده‌اند، زيرا جمعيت استانبول تاكنون صدبار در اين‌جا دفن شده‌اند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اين‌جا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم مي‌روي."
از قبرستان خارج شدم و با اين خيال دهشتناك به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. انديشيدم كه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانبول و در اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد
— 144 —
به راهش فكر كند، من همان‌طور كه از اين اتاق خارج مي‌شوم روزي استانبول را ترك مي‌كنم و روز ديگر از اين دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اين طور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهم، بلكه از هزاران تن از دوستان استانبولي‌ام جدا مي‌شوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك مي‌گويم از دنيايي كه شيفته‌اش هستم و آن را بسيار دوست مي‌دارم نيز بايد جدا شوم. با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم. در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما مي‌رفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلم‌هاي سينمايي سايه‌هايي را از زمان گذشته به زمان حال منتقل مي‌كنند، لذا همان‌طور كه در فيلم‌ها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان مي‌دهند من هم مردم را جنازه‌هايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خطاب كرد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قبرستان مانند آن‌چه در فيلم‌ها هست در حال گردش ديده مي‌شوند، پس كساني را كه در آينده به طور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده ببين؛ آن‌ها هم جنازه‌هايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني، حالات حُزن‌انگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبديل گرديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كاستورما" در شمال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و مي‌دانستي كه به استانبول خواهند رفت. اگر كسي در آن‌جا از تو مي‌پرسيد: "آيا دوست داري به استانبول بروي يا همين جا بماني؟" بي‌شك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول مي‌كردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر از آشنايانت در استانبول هستند. در آن‌جا فقط يكي دو دوست داشتي كه آن‌ها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني درد آور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال
— 145 —
نشدي؟ از شب‌هاي دور و دراز و تاريك سرزمين‌هاي خصم و زمستان‌هاي سرد و توفاني‌اش نجات يافتي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كودكي تاكنون داشته‌يي به قبرستاني نقل مكان كرده‌اند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا مانده‌اند كه آن‌ها هم به همان‌جا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آن‌ها يعني ارواح باقيه خانه‌هاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طبقات عالم برزخ در حال سير و سياحت‌اند.
آري، اين حقيقت توسط قرآن و ايمان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهره‌يي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايمان خواهد آورد؛ طوري كه گويي آن را مي‌بيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بي‌شمار خود آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانه‌اش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بي‌اهميتي چون دانه‌ها نيز محافظت مي‌كند، انسان را كه در ميان مخلوقاتش كامل‌ترين و جامع‌ترين و مهم‌ترين است و او را بيش از همه دوست مي‌دارد بي‌ترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده مي‌شود بي‌رحمانه و بي‌عاقبت، نابود و ضايع نمي‌كند و از بين نمي‌برد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين مي‌پراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي مي‌گذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت هم‌چون حاصل ضرب دو در دو كه مي‌شود چهار در ساير رسالات مخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و معاشرت خوش مي‌دارم. در ساري‌ير در منطقه خليج خلوت‌خانه‌يي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني‌ (رض) نيز با كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادم گرديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذت‌هاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
— 146 —
اميد يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزاده‌ام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلندي‌هاي چامليجاي استانبول ساكن بودم. زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه به‌شمار مي‌رفت، زيرا از اسارت رهايي يافته بودم و در دارالحكمه مناسب رشته علمي‌ام به بهترين شكل به نشر علم و دانش مي‌پرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به من مي‌شد بسيار بيش‌تر از شايستگي‌ام بود. ساكن چامليجا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزاده‌ام مرحوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را مي‌كرد، برايم مي‌نوشت و نيز اولاد معنوي‌ام محسوب مي‌شد؛ در حالي كه خود را خوشبخت‌تر از همه جهانيان مي‌دانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربه كرده بودم به سراغم آمد. در اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي مي‌پنداشتم. به هر كدامشان كه پرداختم ديدم پوسيده‌اند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب مي‌دهند. در همان ايام شاهد بي‌صداقتي و بي‌وفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادق‌ترين دوست مي‌پنداشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس نفرت كردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خورده‌ام؟ مي‌بينم بسياري از مردم به حال و روزمان ی كه نسبت به حقيقت، وضع ناخوشآيندي داردی غبطه مي‌خورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شده‌اند؟ يا اين‌كه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه مي‌بينم؟"
خلاصه، من در سايه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آن‌چه شدم كه با آن مرتبط بودم. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم. آن‌گاه روحم كه در پي بقا بود و با توهم بقا شيفته‌ي
— 147 —
آناني مي‌شد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني هستم چه فايده‌‌يي از فاني‌هاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه من ناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري مي‌توانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا چاره‌يي كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، قبل از هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيش‌ترها تحصيل كرده بودم.
— 148 —
متاسفأنه تا آن زمان علوم فلسفي را همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري مي‌دانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بيش از اندازه آلوده كرده و مانع پيشرفت‌هاي معنوي‌ام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كرده‌ام آلودگي‌هاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب، ظلمات روحي منبعث از فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي مي‌شد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمي‌يافتم؛ مانع تنفسم مي‌گرديد. تا اين كه توحيد مبتني بر لا اله الا الله‌ در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكي‌ها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درس‌هايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودند به سوي عقل و قلبم هجوم آوردند. مناظره‌هاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرات مزبور نگاشته شده است، به همان‌ها اكتفا مي‌كنم و در اين‌جا فقط براي نشان دادن نمونه‌يي از پيروزي‌هاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان مي‌كنم، تا موجب پاك‌سازي روح سالمنداني شود كه در جواني با پرداختن به مسايل گمراه كننده و بي‌فايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كرده‌اند، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و رو به سوي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعي در موجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد از درخت چيد و حبوبات را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچك‌ترين و جزيي‌ترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرآن به شكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبم خطاب به نفس فلسفي‌ام گفت:
— 149 —
كوچك‌ترين و جزيي‌ترين چيز نيز مانند بزرگ‌ترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرت آفريننده كائنات سرچشمه مي‌گيرد و از گنجينه خزائن او صادر مي‌شود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پرده‌هايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آن‌ها را كوچك و بي‌اهميت تصور مي‌كنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، بزرگ‌تر از بزرگ‌ها به شمار مي‌روند. خلقت مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كم‌تر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب نمود يا همه را كلاً به ذاتي واحد اختصاص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروري‌ست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحقق قطعي مي‌يابد و بر همه چيز محيط مي‌شود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعين است پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ به وجود مي‌آيد. او قادري عليم است و با فرمان كُن فَيَكونُ خود ی كه به كشيده شدن كبريتي مي‌ماند ی هر چيزي را ميتواند بيافريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نموده‌ايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كرده‌ايم كه او از قدرتي بي‌پايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوق‌العاده‌يي كه بالمشاهده ديده مي‌شود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه مي‌گيرد.
مثلاً كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگر ماده‌ي مخصوصي براي نشان دادن نوشته‌ها به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يك‌باره نمايان مي‌گردد و خواندني مي‌شود. درست به همين ترتيب صورت خاصه هر چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مي‌يابد. آن قادر مطلق با فرمان كُن فَيَكونُ و با قدرت بي‌پايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئي‌كننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آساني توانايي خود را ی كه جلوه‌يي از قدرت است ی بر ماهيت علمي مزبور مي‌كشد و به آن وجود خارجي عطا مي‌كند، آن‌گاه مي‌توان آن را با چشم ديد و
— 150 —
نقوش حكمت حق را در آن مطالعه نمود.
اگر همه‌ي چيزها را آفريده‌ي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم مي‌بايست براي وجودي مثل مگس، آن‌چه را لازم است، با ميزاني خاص از بيش‌تر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي فعّال در مگس از سرّ خلقت آن آگاهي داشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قادر به خلق از هيچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آن‌ها باشد البته ناگزير به جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونه‌هايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر مي‌رسد هر چيز خلاصه و فشرده‌يي از كل كائنات است، لذا براي ايجاد دانه‌يي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجود زنده‌يي، هر آن‌چه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً حساس اندازه‌گيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونه‌يي و برنامه‌يي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آورده و در قالب‌هاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظم‌شان از بين نرود. حال با توجه به اين كه شكل و هيأت هر چيز مي‌تواند انواع و اقسام فراوان و بي‌شماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل در جريانند، و قرار دادن آن‌ها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و به صورت منظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مطلبي‌ست كه از امكان و احتمال دور مي‌باشد و مشاهده مي‌شود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس همين حقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمه‌ي:
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط يك مگس و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري هم شوند نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حال
— 151 —
نو شدن و فعاليت مي‌باشند هرگز نمي‌توانند به شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نمي‌توان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آن‌ها كس ديگري‌ست.
آري، چنان صاحب حقيقي دارند كه به موجب آيه‌ي:
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك مگس، ساده و سهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، مي‌آفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُن فَيَكونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و احوال و اشكال بي‌شماري را از هيچ خلق مي‌كند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا هم‌چون كشيده شدن كبريتي، همه چيز را در نهايت سهولت ايجاد مي‌كند، و هيچ چيز در حركت خود ذره‌يي دچار تردد نمي‌شود. سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم مي‌باشند. اين‌ها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي فعالند، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مي‌يابند؛ وگرنه آثار آن‌ها با در نظر داشتن شخصيت كوچك‌شان، كوچك نمي‌شود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت مي‌رساند و مورچه كاخ فرعون را از بين مي‌برد، و دانه‌ي كاج كه مانند ذره‌يي‌ست مي‌تواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما اين حقيقت را در رساله‌هاي متعددي ثابت كرده‌ايم و گفته‌ايم سربازي را تصور كنيد كه با برگه‌يي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيش‌تر از توان خود مثلاً مي‌تواند سلطاني را اسير كند. به همين ترتيب است كه هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي مي‌تواند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيش‌تر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان مي‌دهد كه اثر قادري ازلي‌ست كه صاحب علمي محيط مي‌باشد؛ در غير اين صورت اشيا با
— 152 —
ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمي‌يافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار مي‌گرفتند و صورت امكاني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي مي‌شدند؛ بنابراين چيزي موجود نمي‌شد و اصولاً موجود شدن اشيا محال مي‌گرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان موقتي شيطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كرد، و الحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچك‌ترين خواطر قلبم و پنهان‌ترين نيازهايم را بداند و مخفي‌ترين احتياج روحم را تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق مي‌كند و در همان حال آسمان‌ها را مي‌آفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه مي‌تواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذره‌يي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشد توان مداخله در خواطر قلبي‌ام را نخواهد داشت و از نيازهاي روحي‌ام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمان‌ها را خلق كند نمي‌تواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسي‌ست كه خواطر قلبي‌ام را اصلاح مي‌كند و پهنه آسمان‌ها را در ساعتي از ابر مي‌پوشاند و خالي مي‌كند و دنيا را تبديل به آخرت مي‌كند و بهشت را مي‌آفريند و باب آن را بر رويم مي‌گشايد و مي‌گويد وارد شو.
اينك ‌اي برادران سالمندم كه هم‌چون نفس من بدبختانه، سال‌هايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كرده‌ايد! از فرمان قدسي لا اله الا هو كه فراوان در زبان قرآن تكرار مي‌شود ركن ايمان قدسي را دريابيد كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچ‌گاه تزلزل نمي‌يابد و صدمه‌يي نمي‌بيند و تغييري نمي‌يابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين مي‌برد و زخم‌هاي معنوي را مداوا مي‌كند!
— 153 —
واقعه ي روحاني بسيار عجيبي كه در "رساله سنوحات" آمده است؛
استاد اين رساله را زماني نوشت كه در دارالحكمه‌ي استانبول بود.
خطابه‌يي در رؤيا
در سپتامبر سال ١٣٣٥(رومي) بر اثر افسردگي حاصل از وقايع روزگار به شدت مضطرب بودم. در اين ظلمت كثيف نوري جستجو مي‌كردم. آن را در بيداري كه در حقيقت رؤيايي بيش نيست نيافتم، اما در رؤياي صادقه‌يي كه حقيقتاً يقظه( بيداري) است نوري ديدم. از تفصيلات مي‌گذرم؛ و نكاتي را كه گفته اند بگويم، مي‌نويسم.
جمعه شبي به‌واسطه خواب وارد عالم مثال شدم، كسي آمد و گفت:
در مجلس باشكوهي كه براي مقدرات اسلام تشكيل شده، منتظر تو هستند.
رفتم؛ و با مجلسي مواجه شدم كه نمونه‌اش را نديده بودم؛ سلف صالح و نمايندگان هر عصر و دوره‌يي در آن‌جا جمع بودند. شرم كردم و در كنار در ايستادم. شخصي از آن‌ها گفت:
اي انسان زمانه‌ي فلاكت و هلاكت! تو هم داراي رأي هستي؛ نظرت را بيان كن.
در حال ايستاده گفتم:
بپرسيد تا جواب دهم.
كسي گفت:
نتيجه اين شكست چه خواهد شد؟ در صورت پيروزي چه اتفاقي مي‌افتاد؟
گفتم:
از آن‌جا كه مصيبت، شر محض نيست و از آن‌جا كه گاه در سعادت هم مي‌توان فلاكت را مشاهده كرد پس، از فلاكت هم ممكن است سعادت حاصل شود. فلاكت اين دولت اسلامي كه از گذشته تاكنون براي اعلاي كلمة الله و بقاي استقلال مسلمانان، به جهاد كه واجب كفايي‌ست، مي‌پرداخته، و خود را موظف به
— 154 —
فدا شدن در راه پيكر واحد جهان اسلام مي‌دانسته و پرچم‌داري خلافت را بر عهده داشته است، با سعادت عالم اسلام در آينده جبران خواهد شد، زيرا اين مصيبت موجب شد اخوت اسلامي كه آب حيات ماست سريع‌تر جاني دوباره بگيرد و احيا شود. در مقابل رنج ما عالم اسلام مي‌گريد. اروپا اگر بيش‌تر برنجاند، فرياد خواهند كشيد. اگر قرار باشد بميريم، در برابر هر بيست نفري كه بميرند، سيصد نفر زنده خواهد شد. در عصر حوادث خارق العاده هستيم. هستند كساني كه دو سه سال از مرگ‌شان گذشته و زنده شده‌اند. ما با شكستي كه خورديم، سعادت عاجله‌ي عاجله: زمان حال ی اين دنيا. موقتي را از دست داديم، ليكن سعادت آجله‌ي آجله:آينده ی آخرت مستمري در انتظار ماست. كسي كه حالات بسيار جزيي و محدود و در حال تغيير و تحول را با آينده‌يي فراخ و نامحدود عوض كند، سود كرده است.
در آن لحظه حاضران در جلسه خواهان توضيح شدند.
توضيح بده!
گفتم:
جنگ دولت‌ها و ملت‌ها جاي خود را به جنگ طبقات بشر مي‌دهد، زيرا بشر هم‌چنان كه نمي‌خواهد اسير شود علاقه‌يي به اجير شدن هم ندارد. اگر پيروز مي‌شديم ممكن بود بيش از پيش و با شدت بيش‌تري گرفتار جريان استبدادي خصم و دشمن‌مان شويم؛ در حالي كه جريان مذكور ضمن ظالمانه بودن، منافي طبيعت اسلام نيز هست؛ هم‌چنين با منافع اكثريت مطلق اهل ايمان در تضاد است، نيز عمرش كوتاه و احتمال نابودي‌اش زياد است. اگر خود را به اين جريان وصل مي‌كرديم عالم اسلام را به‌سوي راهي خلاف فطرت و طبيعتش سوق مي‌داديم. اين تمدن خبيث كه ما فقط از آن ضرر ديده‌ايم و از نظر شريعت مردود است، به دليل اين كه سيئاتش بر حسنات آن غلبه دارد به فتواي مصلحت بشر منسوخ و به‌واسطه انتباه و بيداري بشر محكوم به انقراض مي‌باشد و ما
— 155 —
مي‌خواستيم حامي چنين تمدن سفيه و سركش و غدار و متوحشي در آسيا باشيم.
يك نفر از حاضران گفت:
شريعت چرا اين تمدن
آن‌چه ما مي‌خواهيم محاسن تمدن و منافعي‌ست كه براي بشر دارد؛ وگرنه منظورمان معاصي و سيئات تمدن نيست كه نادانان، فسق و فجور و پليدي‌هايش را محاسن گمان كرده، و به تقليد از آن پرداختند و دارايي‌هايمان را به نابودي دادند. معاصي تمدن كه بر خوبي‌هايش غلبه كرد و زماني كه سيئات آن بر محاسنش چيره شد، بشر با دو جنگ جهاني دو سيلي شديد خورد و طوري آن تمدن گناه‌كار را زير و زبر كرد و به حالت تهوع در آمد كه روي زمين را به خون آلود. إن شاء الله با نيروي اسلام در آينده، محاسن تمدن غلبه خواهد يافت، و روي زمين از ناپاكي‌ها منزه خواهد شد و صلح عمومي برقرار خواهد شد.
را رد مي‌كند؟
گفتم:
زيرا بر پنج پايه منفي بنا شده است.
نقطه‌ي اتكايش قدرت است؛ شأن قدرت نيز تجاوز است.
هدف و مقصدش كسب منفعت مي‌باشد؛ شأن منفعت نيز تزاحم است.
قاعده‌اش در زندگاني جدال و كشمكش است؛ شأن جدال نيز تنازع است.
رابطه‌اش در ميان توده‌ها مليتي منفي و عنصري‌ست كه با بلعيدن ديگري تغذيه مي‌كند؛ شأن آن نيز تصادم و برخوردهاي هراسناك است.
خدمت جذب كننده‌اش، تشجيع هوا و هوس، تأمين خواسته‌هاي نفس و تسهيل در تأمين مطالبات آن است؛ شأن هواي نفس هم به سقوط كشاندن انسان از درجه ملائكه به دَرَك كلبيت است؛ سببي‌ست، براي مسخ معنوي انسان.
اگر جاي ظاهر و باطن بسياري از مدعيان تمدن عوض شود انسان گمان خواهد كرد، در حال ديدن گرگ و خرس و مار و خوك و ميمون مي‌باشد، اين است كه تمدن امروز هشتاد درصد انسان‌ها را دچار مشقت و شقاوت كرده است. ده درصدشان را در عالم خيال سعادتمند كرده و ده درصد ديگر را هم بين آن دو رها نموده است. سعادت آن است كه براي همه مردم يا بخش اعظم آن سعادت باشد، اما اين‌جا صحبت از اقل قليل است؛ اين در حالي‌ست كه قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را مي‌پذيرد كه سعادت عموم يا دست كم اكثر مردم را
— 156 —
تضمين و تأمين كند. با فرمانروايي هواي نفس رها شده، نيازهاي غير ضروري حكم ضروري يافته‌اند. انسان بدوي به چهار چيز نيازمند بود، اما تمدن امروز انسان را محتاج و نيازمند صد چيز كرده است. سعي و كوشش كفاف مصرف را نمي‌دهد، لذا انسان‌ها به‌سوي حيله و حرام سوق مي‌يابند و به اين ترتيب اساس اخلاق دچار فساد مي‌شود. به جاي ثروت و حشمتي كه به جامعه و نوع انسان‌ها مي‌دهد، افراد و اشخاص را فقير و بي‌اخلاق مي‌كند.
مجموع ترس و وحشت انسان در قرون اوليه را اين تمدن به يك‌باره پس داده است!
امتناع جهان اسلام در برابر اين تمدن و برخورد سردش با آن و اضطراب و دلهره‌يي كه در پذيرفتنش دارد شايان توجه است، زيرا هدايت مورد نظر شريعت كه با ويژگي استغنا و استقلال شناخته مي‌شود با نبوغ فلسفي روم واكسينه نمي‌شود، امتزاج نمي‌يابد، هضم نمي‌شود و پيرو آن نيز نمي‌گردد. روم و يونان قديم كه بر آمده از يك اصل هستند با دو قوه نبوغ، در طول قرن‌ها براي يكي شدن تمدن و مسيحيت ی كه به تركيب آب و روغن مي‌ماند ی تلاش نمودند، اما اين دو روح، استقلال خود را هم‌چنان حفظ كرده و گويا به‌واسطه تناسخ، امروز نيز در اشكال ديگري به وجودشان ادامه مي‌دهند؛ در حالي كه آن‌ها به رغم وجود اسباب امتزاج، نمي‌توانند متحد شوند، نور هدايت كه روح شريعت است، هيچ‌گاه با نبوغ رومي كه پايه تمدن پست و پليد است، امتزاج نمي‌يابد و يكي نمي‌شود ...
گفتند:
تمدن مورد نظر شريعت غرّا چگونه است؟
گفتم:
تمدني كه مورد ضمانت شريعت احمديه (ص) است و بدان امر مي‌كند، تمدني‌ست كه با فروپاشي تمدن فعلي ظهور خواهد يافت. به جاي مباني منفي آن، پايه‌هاي مثبت وضع مي‌كند. نقطه‌ي اتكاي آن تمدن به جاي قدرت، حق است كه شأن آن نيز عدالت و توازن ا‌ست. هدفش به جاي منفعت، فضيلت است كه شأنش محبت و علاقه‌مندي به هم مي‌باشد. در مسير وحدت، اتكاي روابطش
— 157 —
به جاي مليت و عنصريت بر دين و وطن است كه شأن آن اخوت صميمانه، مسالمت و دفاع در برابر تجاوز بيگانه مي‌باشد. قاعده‌اش در حيات به جاي جدال، تعاون است كه شأنش اتحاد و ياري رساني‌ست. در آن تمدن هدايت جاي هوا را مي‌گيرد كه شأنش ترقي انساني و تكامل روحي‌ست. هواي نفس را محدود مي‌كند و به جاي تسهيل امور مربوط به پستي‌هاي هواي نفس، احساسات عالي روح را ارضا مي‌كند. پس به نظر مي‌رسد ما با شكستي كه خورديم به جريان دوم انتساب يافتيم كه جريان ستمديدگان و جمهور مردم است. اگر هشتاد درصد ديگران فقير و مظلوم باشند، در ميان مسلمانان نود و شايد نود و پنج درصد فقير داشته باشيم. عالم اسلام به جاي اين‌كه در برابر اين جريان دوم لاقيد بماند يا به معارضه با آن بپردازد، در نتيجه سست گردد، و همه زحماتش را به هدر دهد، و با استيلايش مجبور به استحاله گردد، عاقلانه رفتار نموده و آن را به طرزي اسلامي متحول كرده و به خدمت خود در آورد، زيرا دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است؛ هم‌چنان كه دوستِ دشمن تا وقتي دوست اوست، دشمن محسوب مي‌شود. اين دو جريان ضد هم ديگرند، اهداف و منافع‌شان در تضاد با هم است، لذا اولي اگر بگويد "بمير" دومي خواهد گفت "زنده شو"! هم‌چنان كه منافع يكي مستلزم ضرر و اختلاف و سقوط و به خواب رفتن ماست، منافع دومي نيز مقتضي قدرت و اتحاد ما مي‌باشد.
خصومت و دشمني با شرق، مانع ظهور و ترقي عالم اسلام مي‌شد، لذا مي‌بايست زايل مي‌شد و شد؛ خصومت با غرب نيز مؤثرترين عامل در اتحاد مسلمانان و افزايش اخوت و برادري‌ست، و مي‌بايست باقي بماند ...
نشانه‌هاي تأييد در ميان حاضران مجلس هويدا شد، گفتند:
آري، اميدوار باشيد! در انقلاب آينده رساترين صداي پر طنين، نداي اسلام خواهد بود ...!
دوباره يكي از آنان پرسيد:
— 158 —
مصيبت، نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است. با كدام عمل‌تان به تقدير فتوا داديد تا به‌واسطه اين مصيبت حكم كند؟ مصيبت عمومي و فراگير، نتيجه خطاي اكثريت است، مكافاتتان در حال حاضر چيست؟
گفتم:
مقدمه‌اش سهل انگاري ما در سه ركن مهم اسلام است؛ نماز، روزه و زكات.
خالق متعال از ما خواسته است فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را صرف نمازهاي پنج‌گانه كنيم. سستي كرديم. مدت پنج سال با تعليم و مشقت و تحريك وادارمان كرد بيست و چهار ساعته به نوعي نماز بخوانيم. خداوند از ما خواسته است در هر سال فقط يك ماه روزه بگيريم. به نفس مان رحم كرديم. پس فرمود به عنوان كفاره پنج سال روزه بگيريم. خواست فقط يك دهم يا يك چهلم از مالي را كه به ما احسان كرده است به عنوان زكات بپردازيم. خسّت به خرج داديم و ستم كرديم. او نيز به يك‌باره همه‌ي زكات را از ما اخذ كرد.
‌اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ‌
اين نيز مكافات امروز ماست كه خمس يك ملت فاسق و گناهكار يعني چهار ميليون اين جمعيت را به درجه ولايت رساند و جانبازي و شهادت نصيبش كرد، مصيبت مشتركي كه زائيده خطاي مشترك بود گناهان گذشته را پاك نمود.
باز هم يك نفر ديگر گفت:
اگر آمر و فرماندهي به اشتباه موجب فلاكت شده باشد ...؟
گفتم: مصيبت ديده را بايد مكافات داد، يا بايد حسنات آمر خطاكار را به او داد ی كه اين در حكم هيچ است ی يا از خزانه غيب بايد داده شود. در خزانه غيب نيز مكافات چنين كارهايي درجه شهادت و جانبازي‌ست.
ديدم مجلس زبان به تحسين گشود. هيجان زده بيدار شدم؛ در حالي كه عرق كرده، دست و پاي خود را جمع كرده و در بستر نشسته بودم، به خود آمدم. آن شب چنين سپري شد.
— 159 —
بديع الزمان كتاب‌هاي ديگري نزد خود نگاه نمي‌داشت.
وقتي از او سؤال مي‌شد چرا به كتاب‌هاي ديگر مراجعه نمي‌كني؟ مي‌گفت:
با تجريد ذهن از هر چيز ديگر، آن چه را كه بايد، از قرآن فرا مي‌گيرم.
در صورت نقل مطالب از آثار ديگر، مسايلي را كه مهم مي‌دانست بدون تغيير اخذ مي‌كرد.
وقتي از او سؤال مي‌شد "چرا مطالب اخذ شده را عيناً تكرار مي‌كني؟" مي‌گفت:
"حقيقت موجب ملال نمي‌شود؛ نمي‌خواهم لباس ( كلمات) را عوض كنم."
در سطرهاي پيشين اشاره شد، كه بديع الزمان دوازده اثر از تأليفات خود را كه به حقايق قرآني
آثاري را كه جناب استاد بديع الزمان سعيد نورسي در آن زمان در استانبول و تعدادي از آن‌ها را نيز سرانجام در آنكارا منتشر نمود، بعد از چهل سال تحت عنوان "مثنوي نوريه عربي" در يك جلد به طبع رسيد. در مقدمه مثنوي نوريه درباره آثار مذكور مي‌گويد:
"سعيد قديم چهل پنجاه سال پيش چون به علوم عقلي و فلسفي، فراوان مي‌پرداخت، در برابر حقيقت الحقايق در پي مسلكي چون اهل طريقت و اهل حقيقت بر آمد؛ هم‌چون بيش‌تر اهل طريقت نتوانست به حركت قلبي صرف قناعت كند، زيرا عقل و انديشه‌اش به‌واسطه حكمت فلسفي تا حدي جريحه‌دار بود و نياز به مداوا داشت. آن‌گاه كوشيد عقلي و قلبي از پي برخي بزرگان اهل حقيقت رهسپار شود. متوجه شد كه هر يك از آن‌ها ويژگي جذاب جداگانه‌يي دارند. متحير شد كه از كدام‌شان مي‌بايست پيروي كند. امام رباني نيز به شيوه‌يي غيبي به او گفته بود " در پي توحيد قبله باش" يعني "فقط از پي يك استاد روان شو" بر قلب مجروح سعيد قديم الهام شد كه "استاد حقيقي، قرآن است." و "توحيد قبله نيز با همين استاد امكان پذير است." لذا صرفاً با ارشاد آن استاد قدسي از نظر قلبي و روحي به طرز كاملاً عجيبي شروع به سلوك كرد. نفس اماره‌اش نيز با شك و ترديدهايش او را مجبور به مجاهده‌يي معنوي و علمي نمود. او اين كار را با چشمان بسته آغاز نكرد؛ بلكه هم‌چون امام غزالي، مولانا جلال الدين و امام رباني كه ديدگان عقل و روح و قلب‌شان گشوده شده بود، قدم در اين راه گذاشت؛ و برخلاف اهل استغراق كه در مواردي ديده عقل را مي‌بندند او مقامات مذكور را با چشمان باز پشت سر گذاشت. حضرت حق را بي‌نهايت سپاس كه به‌واسطه درس و ارشاد قرآن راهي به‌سوي حقيقت يافت و حتي با رساله نور سعيد جديد نشان داد كه مظهر حقيقت ‌وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ اَيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ شده است. از آن‌جا كه مانند مولانا جلال الدين، امام رباني و امام غزالي توسط عقل و قلب توأمان طي طريق مي‌كرد، پيش از هر چيز درصدد مداواي جراحت‌هاي قلب و روح، و رهايي نفس از اوهام بر آمد، فلله الحمد كه سعيد قديم به سعيد جديد تبديل شد. او نيز مانند مثنوي شريف كه اصلش فارسي‌ست و بعدها به تركي ترجمه شده، درس‌هايي چون "قطره"، "حباب"، "حبه"، "زهره"، "ذره"، "شمه"، "شعله"، "لمعات"، "رشحات"، "لاسيّما‌ها" و ساير دروس كه نوعي مثنوي و به زبان عربي‌ست؛ و "نقطه" و "لمعات" را به تركي و بسيار خلاصه نوشت و با فرصتي كه يافت منتشر نمود. او قريب نيم قرن مجموعه افكار مذكور را به صورت رساله نور و به جاي مبارزه با شيطان و نفس درون، در هيبت مثنوي‌هايي كلي و مفصل تدوين نمود و در اختيار متحيّران نيازمند در خارج و اهل فلسفه‌يي كه در راه ضلالت اند، گذاشت.
مثنوي نهالستان گونه‌ي مزبور مانند طُرق خفيّه، در جهت مسايل دروني و انفسي فعاليت داشته و موفق شده است در قلب و روح راهي بگشايد. رساله نور كه گلستان اين مثنوي‌ست، هم به جهت انفسي، و هم در بيش‌تر جهات چون طُرُق جهري (آشكار) با نگاه آفاقي به بيرون، مفصلاً به معرفت الله پرداخته و در هر جايي راهي گشوده و هم‌چون عصاي موسي (ع) به هر جا كه ضربه‌يي زده، آبي فوران كرده است.
هم‌چنين بايد گفت رساله نور مسلك حكما و علما را اختيار ننموده، و به‌واسطه اعجاز معنوي قرآن در هر چيز پنجره معرفت گشوده است. با درك سرّي مخصوص از اسرار قرآن، تو گويي كار يك ساله را در ساعتي به انجام رسانده است، به نحوي كه او در زمانه دهشت انگيز كنوني در برابر حملات بي‌حد اهل عناد، نه تنها مغلوب نشد، كه بر آنان نيز غلبه يافت.
مربوط مي‌شد، منتشر كرده بود. سه چهار كتاب از اين تعداد
— 160 —
تركي و باقي آن‌ها به زبان عربي بود، او در اين كتاب‌ها به شيوه‌يي كه نمونه‌اش تاكنون در هيچ كتابي ديده نشده، به اثبات حقايق مي‌پردازد.
— 161 —
زماني كه در دارالحكمه بود دچار انقلابي روحي شد؛ اين حادثه را در اثري كه سرانجام منتشر كرد چنين بيان مي‌دارد:
بر سر غفلت زده سعيد قديم ضربه‌هاي محكمي وارد آمد. به مسأله‌ي «اَلْمَوْتُ حقٌّ» فكر كرد و خود را در گل و لاي باتلاق ديد. كمك خواست، در جستجوي راه بر آمد، و دنبال نجات دهنده‌يي گشت. راه‌ها را مختلف يافت و مردد ماند. با كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) ی كه غوث اعظم است ی تفألي زد، اين عبارت آمد:
‌اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ‌
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. گويي حكيمي بودم كه مي‌خواستم زخم‌هاي اهل اسلام را مداوا كنم؛ در حالي كه بيمارترين فرد خودم بودم. فرد بيمار ابتدا بايد به معالجه خود بپردازد، آن‌گاه به كار بيماران ديگر رسيدگي كند.
خلاصه، حضرت شيخ به من گفت: "تو خود بيماري؛ طبيبي براي خويش بياب" گفتم: "تو طبيم باش" و خود را مخاطب او قرار دادم و كتاب مذكور را طوري مطالعه كردم كه گويي خطاب به من است، ليكن كتابش سنگين بود و غرورم را به طرز وحشتناكي مي‌شكست. در نفسم جراحي‌هاي شديدي انجام داد؛ نتوانستم طاقت بياورم، تا نيمه كتاب را طوري خواندم، كه گويي مخاطبش من هستم؛ باقي آن را نتوانستم تمام كنم. كتاب را در گنجه گذاشتم، اما مدتي بعد درد و رنج حاصل از جراحي‌هاي شفا بخش به پايان رسيد و لذت و خوشي به سراغم آمد. كتاب نخستين استادم را به طور كامل مطالعه كردم و بسيار بهره بردم. به اوراد و مناجاتش گوش فرا دادم و فيض فراواني نصيبم شد.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم. آن را به دست گرفتم؛ نيت خالصي كرده، تفألي زدم. از عجايب است كه در كتاب مكتوبات فقط دو بار لفظ "بديع الزمان" به كار رفته و دو مكتوبي كه اين لفظ در آن‌ها هست يك‌باره در برابر من گشوده شد. نام پدرم ميرزا بوده است و ديدم در ابتداي آن دو مكتوب
— 162 —
چنين نوشته شده: "نامه به ميرزا بديع الزمان"؛ گفتم: سبحان الله! اين خطاب به من است. در آن زمان يكي از القاب سعيد قديم "بديع الزمان" بود. اين در حالي‌ست كه جز بديع الزمان همداني در سال سيصد هجري از شخص ديگري كه با اين لقب شناخته شود اطلاعي نداشتم. پس در زمان امام (رباني) هم مي‌بايست چنين فردي بوده باشد، كه دو نامه مذكور را برايش نوشته است. حال و روز آن فرد شبيه من بوده است، كه دو نامه مزبور را دواي دردم يافتم، ليكن امام (رباني) در همه نامه‌هاي ديگرش نيز هم‌چون دو نامه مذكور توصيه مي‌كند: "در پي توحيد قبله باش" يعني براي خود استادي برگزين، از پي او روانه شو و مشغول ديگران مشو. اين مهم‌ترين سفارش امام، موافق استعداد و شرايط روحي من قرار نگرفت. بسيار فكر كردم ... از پي اين روانه شوم يا از آن ديگري؟ در حيرت ماندم. هر كدام داراي خصلت‌هاي گيرايي بودند و من نمي‌توانستم به يك نفر اكتفا كنم. هنگامي كه در حيرت به‌سر مي‌بردم، رحمت حضرت حق بر دلم خطور كرد كه: رأس همه اين راه‌ها و منبع همه اين نهرها و خورشيد همه اين سياره‌ها، قرآن حكيم است؛ توحيد قبله حقيقي را بايد در قرآن جست، پس عالي‌ترين مرشد و مقدس‌ترين استاد اوست، به قرآن توسل جستم.
در پايان مطلب مي‌گويد: "استعداد پريشان و ناقصم البته آن‌طور كه بايد و شايد، فيض اين مرشد حقيقي را كه در حكم آب حيات است نمي‌تواند كسب ‌كند. اين فيض و اين آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحب حال، آن هم به‌واسطه فيض خودش (قرآن) مي‌توان نشان داد. يعني رسايل نور و انوار حاصل از قرآن محدود به مسايل علمي و عقلي نيست، بلكه مسايل ايماني، قلبي، روحي و حالي را در بر مي‌گيرد و در حكم عالي‌ترين و با ارزش‌ترين معارف الهي مي‌باشد."
در پاسخ به كساني كه مي‌گفتند "به دليل شكست در جنگ جهاني، شما را بسيار متأثر مي‌بينيم" تبسم مي‌كرد و مي‌گفت:
من دردهاي خود را تحمل كردم اما تألماتي كه به دليل رنج مسلمانان بود فشار زيادي به من وارد كرد. احساس مي‌كنم ضربات وارده بر عالم اسلام پيش از
— 163 —
ديگران بر قلب من وارد مي‌شود، اين است كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم، اما نوري مي‌بينم كه إن شاء الله موجب خواهد شد دردهاي مذكور را فراموش كنم.
از بزرگ‌ترين و مهم‌ترين و مؤثرترين خدمت‌هاي ملي و ميهني بديع الزمان در استانبول، نگارش كتاب "خطوات سته" بود كه با اين كار بر چهره ستمگران غدار خدو انداخت و عزت ديني و شرف اسلامي را محافظت كرد. در اثناي اشغال استانبول توسط بيگانگان، كليساي انگليكان انگليس از مشيخت اسلامي اداره‌ي امور ديني. شش سؤال پرسيد. پاسخ‌هاي معقول و محكمي كه سعيد نورسي به اين سؤالات داد، چون خدويي بود بر چهره آنان، و ميزان جسارت، كمال و شجاعت او را در عمل نشان مي‌داد. هنگامي كه كتاب "خطوات سته" را منتشر كرد "چاناك قلعه" درگير جنگ بود. متعاقب اشغال استانبول، اين كتاب را به سرفرماندهي انگلستان نشان مي‌دهند و او را از مخالفت شديد بديع الزمان آگاه مي‌كنند. فرمانده ستمگر تصميم مي‌گيرد او را با اعدام از ميان بر دارد، اما به او مي‌گويند، اگر بديع الزمان اعدام شود، تمام ساكنان شرق آناتولي تا ابد دشمن انگلستان خواهند شد، و عشاير نيز به هر قيمتي شده دست به شورش مي‌زنند؛ لذا اقدامي نمي‌كند.
انگليس‌ها در استانبول براي اين كه شيخ الاسلام و برخي علما را طرفدار خود كنند دسيسه مي‌كردند و بديع الزمان نيز در مقابل، با كتاب "خطوات سته" و فعاليت‌هايي كه در استانبول داشت، خصومت تاريخي، حيله‌گري و سياست‌هاي استعماري انگلستان عليه عالم اسلام و ترك‌ها را در همه جا براي مردم توضيح مي‌داد. او از "حركت رهايي بخش" در آناتولي حمايت كرد و به عنوان يكي از بزرگ‌ترين عالمان حامي اين حركت، شهرت يافت.
از بيانات خود او در اين باره چنين است:
زماني كه دولت انگلستان توپ‌هاي تنگه استانبول را نابود كرده و بر شهر استيلا يافته بود، پاپ كليساي آنگليكان به عنوان عالي‌ترين مرجع ديني آن دولت، شش سؤال از مشيخت اسلامي پرسيد. من در آن زمان عضو دار‌ الحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند "تو پاسخ اين سؤالات را بده؛ پاسخ شش سؤال آن‌ها را بايد با
— 164 —
ششصد كلمه بدهيم." گفتم: "من نه با ششصد كلمه، نه با شش كلمه، و حتي نه با يك كلمه، كه با خدويي پاسخ‌شان را مي‌دهم. همان‌طور كه مي‌بينيد پاپ اين كشور در حالي متكبرانه از ما سؤال مي‌پرسد كه دولتش پا بر گلوي ما گذاشته و مي‌فشارد، لذا لازم است بر چهره او خدو انداخت ... خدويي بر چهره بي‌رحم اهل ستم!"
دولت آنكارا كه ديد اين خدمت بسيار موفق و با ارزش در استانبول، منافع فراواني براي ملت ترك حاصل نمود، ارزش و اهميت بديع الزمان را دانست و او را به آنكارا دعوت كرد. مصطفي كمال پاشا با رمز او را دعوت كرد و بديع الزمان پاسخ فرستاد: "مايلم در مناطق خطرناك مبارزه كنم، جنگيدن در سنگر را دوست ندارم، و اين‌جا را خطرناك‌تر از آناتولي مي‌بينم."
سه بار با پيام رمز او را دعوت مي‌كنند. به‌واسطه دوستش تحسين بيگ استاندار سابق شهر وان كه حالا نماينده مجلس بود بار ديگر دعوت مي‌شود و سرانجام مي‌پذيرد و براي رفتن به آنكارا تصميم مي‌گيرد. در آنكارا از او استقبال شايان توجهي مي‌شود، اما محيطي را كه در آرزويش بود نمي‌يابد. در محله حاجي بايرام اقامت مي‌كند. بين نمايندگان مجلس نوعي بي‌قيدي نسبت به دين و به بهانه غرب‌گرايي نوعي سردي نسبت به شعائر اسلامي ی كه مفاخر قدسي و تاريخي ملت ترك است ی مشاهده كرد، لذا بيان‌نامه‌يي منتشر و در ميان مجلسيان توزيع نمود و در آن بر اهميت و لزوم توجه كامل نمايندگان به عبادات و مخصوصاً نماز تأكيد كرد. كاظم كارا بكر پاشا بيان‌نامه مذكور را كه متن آن در زير آورده مي‌شود، براي مصطفي كمال قرائت مي‌كند.
‌يَا اَيُّهَا الْمَبْعُوثُونَ اِنَّكُمْ لَمَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد! خواهش مي كنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجع به مسأله‌يي بشنويد:
١. لازمه نعمت الهي خارق العاده‌ي موجود در اين ظفر و پيروزي شكر است، تا ادامه يابد و بيش‌تر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نباشد از بين مي‌رود؛ مادام كه
— 165 —
قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهانيديد، لازم است فرائضي چون نماز را كه صريح‌ترين و قطعي‌ترين حكم قرآن است به جا آوريد، تا فيض آن به صورت خارق العاده‌يي در شما توالي يافته، ادامه داشته باشد.
٢. جهان اسلام را مسرور كرديد و محبت و توجه آن‌ها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلامي‌ست، زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
٣. شما در اين دنيا فرماندهي كساني را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأن عالي همتان است؛ در غير اين صورت با اين كه در اين جا فرمانده هستيد، در آن‌جا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد. اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست، كه اهل خرد را راضي كند، اطمينان‌شان را جلب نمايد و مقصود بالذات آن‌ها باشد.
٤. مردم اين ملت اسلامي هر قدر بي‌نماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند باز هم دوست دارند كسي رييس‌شان شود كه متدين است، حتي در سراسر كردستان اولين سؤالي كه درباره كارمندان مي‌پرسند اين است كه "آيا نماز مي‌خوانند؟" فرد اگر نماز خوان باشد به او كاملاً اطمينان مي‌كنند، و اگر اهل نماز خواندن نباشد هر قدر كه مي‌خواهد قدرت داشته باشد؛ در نظر آن‌ها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب مردم شورش كرده بودند، من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
گفتند:
فرماندار نماز نمي‌خواند؛ ما چه‌طور مي‌توانيم از چنين افراد بي ديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را مي‌زدند، كه خود اهل نماز نبودند؛ ياغي و راهزن بودند.
— 166 —
٥. بيش‌ترِ پيامبران در شرق و بيش‌تر حكيمان در غرب ظهور كرده‌اند. اين از اسرار تقدير (الهي)ست و منظور آن است كه آن‌چه موجب به پاخاستن شرق مي‌شود، دين و دل است نه عقل و فلسفه. شما شرق را بيدار كرديد و اينك مي‌بايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاش‌تان
هَباءً مَّنثُوراً
از بين خواهد رفت، يا سطحي باقي خواهد ماند.
٦. دشمن شما و اسلام يعني انگليسي‌ها از بي‌قيدي در دين بسيار سوء استفاده كرده و مي‌كنند، حتي مي‌توانم بگويم آن‌ها به قدر يونان به اسلام ضرر رسانده و از اهمال شما در دين سوء استفاده كرده‌اند. براي مصلحت اسلام و سلامت ملت مي‌بايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحاد و ترقي.م. به رغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آن‌ها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان كشورهاي ديگر شاهد بي‌توجهي آن‌ها (به امور ديني) نبوده‌اند، لذا براي‌شان احترام قائل بوده و هستند.
٧. جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با اين كه مدت‌هاي مديدي‌ست كه به لحاظ مادي بر مسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقه‌هاي گمراه در داخل، به صورت اقليت‌ها اما مضر، محكوم بوده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كارانه‌ي بي‌قيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه مي‌گيرد نمي‌تواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم اسلام، صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلام امكان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨. در زماني كه تمدن بي‌بند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو به‌سوي نابودي دارد و در هنگامه‌يي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است
— 167 —
نمي‌توان با بي‌قيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن ندارد؛ اسلامي كه تا اين حد در معرض رخنه‌هاي گوناگون بوده است.
٩. اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدمات تان را ارج مي‌نهند؛ آن‌ها مسلمانان مصمم و پايداري هستند. آن‌ها شما را به جد دوست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما مي‌دانند. از فداكاري شما تقدير مي‌كنند و بزرگ‌ترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم مي‌دارند. اتصال و استناد شما به آن‌ها به‌واسطه عمل به فرامين قرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروري‌ست؛ وگرنه ترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب مي‌شود نظر عالم اسلام متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠. اگر در راهي نه (٩) احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بي‌باك مجنون از جان گذشته‌يي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ضروريات ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال مي‌كند، ٩٩ درصد احتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حالي‌ست كه در ترك فرائض (ديني) ٩٩ درصد احتمال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود داشته باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه به حال دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانه‌يي مي‌تواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازه‌يي مي‌دهد؟ مخصوصاً اين فرماندهان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آن‌ها تقليد مي‌كنند. ملت از قصور و كوتاهي‌هاي آن‌ها يا تقليد يا انتقاد خواهد كرد و اين هر دو مضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آن‌ها حقوق بندگان را هم در بر مي‌گيرد. با كساني كه گوش‌شان به اخبار و دلايل متضمن سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيست و قايل به اوهامي هستند كه از
— 168 —
سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمه مي‌گيرد، نمي‌توان كار جدي و درست انجام داد. سنگ‌هاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد ...
شخصيت معنوي اين مجلس به‌واسطه قدرتي كه دارد، معناي سلطنت را بر عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به نمايندگي در عهده نگيرد، و نيازهاي ديني ملتي را كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرمي‌هاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند، نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهار چيز است، اما با عادات مستمر، در هر روز دست كم پنج نوبت به دين احساس نياز مي‌كند؛ همين ملت به ناچار، اسم و رسم و لفظ مورد قبول شما را خلافت نام خواهد نهاد و براي تداوم اين معنا قدرت را نيز عطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در اختيار مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) مي‌شود، اين امر نيز با آيه
وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا
در تضاد است.
زمان، زمان جماعت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيش‌تري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيش‌تري دارد. خليفه‌ي شخصي صرفاً با استناد به جماعت است كه مي‌تواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستقيم باشد، كامل‌تر و درخشان‌تر خواهد بود، و اگر در مسير درست نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدي او محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگانگان را با بدي در داخل از بين مبريد. شما مي‌دانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفان‌تان در حال تخريب شعائر اسلام‌اند. در اين صورت وظيفه اصلي شما احياي شعائر و حفاظت از آن‌هاست؛ وگرنه نادانسته كمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نمي‌شود، بلكه جسارت او را بيش‌تر مي‌كند.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
— 169 —
متن خطاب به نمايندگان موجب مي‌شود شصت نماينده به تعداد نمايندگان اهل نماز مجلس اضافه شود، و اتاق كوچك نمازخانه نمايندگان تبديل به اتاق بزرگي گردد.
خوانده شدن اين خطابه توسط نمايندگان، و عموم فرماندهان و علما، موجب مناقشه بزرگي با رييس مي‌شود. روزي مصطفي كمال پاشا در ديوان رياست، در حضور پنجاه شصت نماينده در حالي كه مشغول هم‌فكري و گفتگوي مستقيم (با بديع الزمان) بود، مي‌گويد:
براي ما عالم قهرماني چون شما لازم است. شما را به اين‌جا دعوت كرديم تا از افكارتان بهره مند شويم. آمديد و پيش از هر چيز مطالب مربوط به نماز را نوشتيد، و موجب اختلاف در بين ما شديد.
بديع الزمان با توجه به سخنان او پاسخ هاي معقولي مي‌دهد و سپس با شدت و حدت، در حالي كه با دو انگشت خود به او خطاب مي‌كند، مي‌گويد:
پاشا ... پاشا! در اسلام بزرگ‌ترين حقيقت بعد از ايمان، نماز است، كسي كه نماز نمي‌خواند خائن است و حكمي كه خائن صادر مي‌كند نيز مردود است.
پاشا عذر خواسته و سخن را كوتاه مي‌كند.
بديع الزمان در مدتي كه در آنكارا اقامت داشت در راه تأسيس دارالفنون در شرق (آناتولي) كه هدف اول او بود، از هيچ كوششي فروگذار نكرد.
روزي به هيأتي از نمايندگان مي‌گويد:
من در همه زندگي خود پيگير اين دارالفنون بوده‌ام، سلطان رشاد و اتحاديون بيست هزار ليره طلا دادند، شما هم همين مقدار بدهيد ...
آن‌ها نيز تصميم گرفتند ١٥٠ هزار لير به او بدهند. بديع الزمان در همان‌جا مي‌گويد نمايندگان بايد اين درخواست‌ را امضا كنند؛ آن‌گاه برخي از نمايندگان مي‌گويند:
تو با اصول مدارس ديني پيش مي‌روي، قصدت صرفاً دروس اسلامي‌ست؛ در حالي كه امروز بايد به غربي‌ها شباهت پيدا كرد.
بديع الزمان پاسخ مي‌دهد:
— 170 —
ولايات شرقي ما به نوعي در حكم مركز جهان اسلام‌اند. در كنار فنون جديد، علوم ديني هم لازم و ضروري است. اين كه بيش‌تر پيامبران در شرق و غالب حكيمان در غرب ظهور كرده‌اند، نشان مي‌دهد پيشرفت‌هاي شرق قائم بر دين است. در ولايات ديگر حتي اگر فقط فنون جديد را تعليم دهيد، در شرق به نام مصلحت ملت و ميهن مي‌بايست علوم ديني را اساس قرار داد؛ در غير اين صورت مسلمان‌هاي غير ترك، نخواهند توانست اخوت واقعي با ترك‌ها را احساس كنند. در حال حاضر در مواجه با اين همه دشمن، نيازمند همبستگي و تعاون هستيم. در اين خصوص نمونه‌يي واقعي برايتان بيان مي‌كنم:
در گذشته طلبه‌يي داشتم كه ترك نبود. فرد با غيرت و بسيار باهوشي بود و با درس حميتي كه از علوم ديني گرفته بود هميشه مي‌گفت: "يك ترك صالح، بي‌شك بيش‌تر از برادر يا پدر فاسق، برادر و خويشاوند من است." همين طلبه بعدها از سر بدشانسي فقط به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت. من چهار سال بعد كه از اسارت برگشتم، با او صحبت كردم، بحث از "حميّت ملي" شد، گفت:
"من امروز يك كُرد رافضي را بر يك روحاني صالح ترك ترجيح مي‌دهم."
من هم گفتم:
اي واي؛ افكارت چه قدر بد شده!
يك هفته تلاش كردم تا توانستم نجاتش دهم، و به همان حميت حقيقي گذشته بازگردانم.
اينك اي نمايندگان! شما بگوييد وضعيت پيشين آن طلبه تا چه حد براي ملت ترك لازم و وضعيت بعدي او تا چه حد در تضاد با منافع كشور است؟ به نظر مي‌رسد شما اگر بر فرض محال در جاهاي ديگر هم دنيا را بر دين ترجيح دهيد و سياست‌مدارانه اهميتي به دين ندهيد، در ولايات شرقي مي‌بايست بيش‌ترين اهميت را به تدريس علوم ديني بدهيد.
پس از طرح اين مطالب منطبق بر واقع، مخالفان بيرون رفتند و ١٦٣ نفر از نمايندگان مصوبه مذكور را امضا كردند.
— 171 —
بديع الزمان از همان سنين پايين، در انديشه "ايجاد يك بيداري و آگاهي بزرگ در جهان اسلام" بود و عزم خود را جزم كرده بود، كه زندگاني‌اش را در راه اين هدف فدا كند. او اين امر را نتيجه و غايت حيات خويش مي‌دانست و با همين ايده و آرزو به آنكارا آمده بود. پيش از اعلام مشروطيت و پيش از آمدن به استانبول، در شرق آناتولي با صدها تن از اهل علم و ارباب فضيلت مباحثاتي داشت و در اندك مدتي در استانبول شهرت يافته و موجب حيرت و شگفتي علما شده و سياست‌مداران را به فكر فرو برده بود؛ اين‌ها نشان مي‌داد كه بديع الزمان پايه گذاري يك انقلاب بزرگ اسلامي را در ذهن خويش مي‌پرورانده است. او از پيش، مسؤوليت انجام چنين وظيفه و شوق و اشتياق آن را در روح خويش احساس كرده بود.
مقالاتي كه متعاقب اعلام آزادي، در روزنامه‌ها منتشر كرد و اميدوار بود بدان طريق مشروطيت را به خدمت دين در آورد و وسيله‌يي گردد براي ظهور سعادتي بزرگ در آناتولي و جهان اسلام، هم‌چنين نطق‌هايي كه در اجتماعات مختلف ايراد مي‌نمود، همواره نتيجه تصور و نيت مذكور بود؛ هم‌چنان كه در برخي از آثار او مانند "الخطبة الشاميه"، "سنوحات" و "لمعات" هم ديده مي‌شود، بارها گفته بود: "در تاريكي‌ها و دگرگوني‌هاي آينده، باشكوه‌ترين و تأثيرگذارترين ندا، نداي قرآن خواهد بود."
بعد از حاكميت باشكوه هزار ساله ترك‌ها و خلافت‌شان بر عالم اسلام كه متعاقب عباسيان، حكومت اسلامي را در اختيار خود داشتند، جنگ جهاني وقوع يافت كه موجب وحشت همه جهانيان شد؛ دولت عثماني فرو پاشيد و دشمنان ابدي اسلام با استيلا بر مركز حكومت گمان كردند، ايده مسلماني از بين رفته است. بديع الزمان با احسان و تجلي قدرت الهي در اين موقعيت بسيار بغرنج به اميد ظهور تشكلي كه رواج دهنده دين باشد و خود نيز در كنار آن تلاش كند، به آنكارا آمده بود. او در مجلس فعاليت مي‌كرد تا در حكومت جمهوري جديدي كه به ياري الهي و معجزه نبوي توانست تعرضات دشمن را دفع كند و اداره امور ملت را به عهده بگيرد، با استناد مستقيم به قرآن، وحدت جهان اسلام را مركز ثقل
— 172 —
فعاليت‌ها كند و قصد و هدفي را رواج دهد و به ديگران القا كند كه به موجب آن و با توان بالاي موجود در حقيقت اسلام، تمدني مادي و معنوي ايجاد گردد، ليكن با موانع بسيار قدرتمندي مواجه شد.
او از مسايلي كه جهان اسلام درگيرش بود آگاهي داشت و مي‌دانست در زمانه‌يي كه از خطر هولناك تهديد كننده‌اش امت مسلمانِ ١٣٠٠ ساله به خداوند پناه مي‌برد، چه كساني در آتش فتنه‌ها مي‌دهند. روزي در اتاق رييس، دو ساعت با مصطفي كمال پاشا گفتگو كرد. به او هشداري بدين مضمون داد كه "تخريب شعائر اسلامي با قصد كسب نام در ميان دشمنان اسلام و ترك، براي ملت و وطن و عالم اسلام خسارت بزرگي خواهد داشت؛ اگر قرار است انقلابي واقع شود مي‌بايست مبتني بر قانون اساسي قدسي قرآن و مستقيماً مأخوذ از اسلام واقع شود." آن‌گاه درسي در قالب مثال زير به او مي‌دهد:
"براي نمونه زماني را فرض كنيم كه مسجد اياصوفيه مملو از شخصيت‌هاي محترمي كه اهل فضل و كمال‌اند باشد، و تعدادي از بچه‌هاي بازيگوش و بي‌ادب در آستانه مسجد و قسمت ورودي مشغول بازي باشند و در عين حال خارجياني هم كه اهل سرگرمي و گشت و گذارند در كنار پنجره‌هاي مسجد به نظاره ايستاده باشند، فردي وارد مسجد مي‌شود، به ميان جماعت مي‌رود و با صدايي دلنشين و شيوه‌يي زيبا شروع به قرائت آياتي از قرآن مي‌كند، طبيعتاً توجه هزاران نفر از اهل حقيقت به او جلب مي‌شود. آن‌ها با حُسن توجه و دعاي معنوي موجب مي‌شوند فرد مذكور ثواب ببرد، البته بچه‌هاي بازيگوش و ملحدان لاابالي و بيگانگاني كه در آن‌جا هستند از اين امر خشنود نخواهند شد. حال اگر همان فرد وارد اين مسجد مبارك شود و به ميان آن جماعت معظم رود و فرياد كنان ترانه‌هايي بي‌محتوا، بي‌ادبانه و زشت بخواند، برقصد و بالا و پايين بپرد، بچه‌هاي بازيگوش را خواهد خنداند و افراد لاابالي را نيز چون به كارهاي ناشايست تشويق مي‌كند، خشنود خواهد كرد و بيگانگان را نيز كه شاهد قصور اسلاميت‌اند بر آن مي‌دارد كه با تمسخر لبخند بزنند. ليكن همه افراد آن جماعت معظم و مبارك با نظر نفرت و
— 173 —
تحقير به او نگاه خواهند كرد. چنان در چشم آن‌ها خوار و پست خواهد شد، كه گويي به اسفل سافلين سقوط كرده است.
عالم اسلام و آسيا نيز درست مانند همين مثال هم‌چون مسجدي بزرگ است و اهل ايمان و حقيقت نيز همان جماعتي هستند كه در مسجد بودند. بچه‌هاي شيطان و بازيگوش هم منفعت پرستاني هستند كه عقل‌شان چون عقل كودكان است. افراد لاابالي نيز حريفان فرنگي مشرب و بي‌مليت و بي‌دين‌اند. بيگانگان تماشاگر هم روزنامه‌نگاراني هستند كه ناشر افكار اجنبيان‌اند. هر مسلمان در اين مسجد مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال هم باشد، نسبت به درجه و مرتبه‌اش از موقعيتي برخوردار است، و نظرها به سويش جلب مي‌گردد، اگر حركات و اعمالي كه از او صادر مي‌شود متناسب با احكام و حقايق قدسي تعاليم قرآن حكيم و در مسير اخلاص و رضاي الهي ی كه يكي از اسرار اساسي اسلام است ی باشد، و زبان حالش به لحاظ معنا آيات قرآني را تلاوت كند، از نظر معنوي شامل دعاي
‌اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ‌
مي شود كه ورد زبان همه عالم اسلام است و در اين امر سهمي خواهد داشت و با عموم مؤمنان ارتباطي برادرانه برقرار خواهد كرد، اما ارزش همين فرد از نظر برخي از حيوان صفتان گمراه و ناداناني كه در حكم كودكان ريش‌دار هستند، دانسته نمي‌شود. او اگر راه نوراني همه نياكانش را كه مدار شرف خود مي‌داند و همه گذشته‌اش را كه مايه مباهات خويش مي‌داند و سلف صالح را كه نقطه استناد روحي خود تلقي مي‌كند، رها نموده و سرگرم افعال و امور هوسناك، تملق آميز، هواپرستانه، شهرت پرستي و بدعت كارانه شود، در نظر همه اهل ايمان و حقيقت به پست‌ترين جايگاه سقوط مي‌كند. بر اساس سرّ
‌اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه
كسي كه اهل ايمان است هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و حتي اگر با عقل نيز در نيابد، قلبش نسبت به انسان‌هاي خودخواه، سرد برخورد مي‌كند و به لحاظ معنا از آن‌ها متنفر مي‌شود.
بنابراين فردي كه مفتون حب جاه و مبتلاي شهرت پرستي‌ست، يعني همين فرد دومي كه گفتيم، در نظر جماعتي بي‌شمار به اسفل سافلين سقوط مي‌كند،
— 174 —
ولي در نگاه عده‌يي لاابالي بي سر و پا و مسخره و هذيان‌گو موقعيتي موقت و البته منحوس به دست مي‌آورد؛ بر اساس سرّ
الْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ
ضرر در دنيا، عذاب در برزخ و دشمن در آخرت، برخي دوستان دروغگو را مي‌يابد.
فردي را كه در صورت اول بيان داشتيم به فرض حتي اگر حب جاه را نيز از قلبش بيرون نكند، با اين شرط كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار داده و حب جاه را هدف خويش نداند، نوعي مقام مشروع معنوي و موقعيتي باشكوه كسب مي‌كند، كه حس جاه طلبانه‌اش را كاملاً اشباع خواهد كرد. چنين فردي چيز كم، بسيار كم و بي‌اهميتي از دست مي‌دهد، اما در مقابل چيزهاي بسيار با ارزش و بي‌ضرري به‌دست مي‌آورد. مارهايي را از خود دور مي‌كند و در عوض مخلوقات بسيار مباركي را دوست خود مي‌سازد و با آن‌ها مأنوس مي‌شود. يا مثلاً زنبورهاي وحشي نيش‌دار را مي‌راند و زنبورهايي را كه حامل شهد رحمت‌اند به‌سوي خود جلب مي‌كند. چنان دوستاني مي‌يابد كه گويي از دستان‌شان عسل مي‌خورد؛ رفيقاني كه به‌واسطه‌ي دعاهايشان فيض‌هايي چون آب كوثر از اطراف و اكناف عالم اسلام به روح او نوشانده مي‌شود، و در دفتر اعمالش ثبت مي‌گردد."
مصطفي كمال پاشا اعتراض كنان و با بيان شرايط روحي و نيت دروني خويش سعي مي‌كند بديع الزمان را به‌سوي خود بكشد، و از نفوذ او استفاده نمايد، لذا به او پيشنهاد نمايندگي مجلس مي‌دهد و مي‌گويد حاضر است مسؤوليت گذشته او در دارالحكمه را به وي باز گردانده و مقام واعظ عمومي شيخ سنوسي در شرق را به او داده؛ هم‌چنين قصري را به وي اختصاص دهد.
بديع الزمان بخش مهمي از اخبار مربوط به اشخاص آخرالزمان را كه در روايات آمده و خبر احاديثي كه تأويل‌شان را در استانبول پيش از دوره‌ي آزادي، بيان نموده بود و مربوط به اشخاص خطرناك آخر الزمان در جهان اسلام و عالم بشري مي‌شد، ظهور يافته مي‌بيند؛ هم‌چنين با رعايت اين توصيه كه درباره حزب القرآن
— 175 —
در روايات وارده، آمده است كه به مقابله با آن‌ها خواهد پرداخت و رو در رويشان خواهد بود و مي‌گويد: "وقتي به آن زمان رسيديد بدانيد كه با جانب سياست نمي‌توان بر آن‌ها غلبه يافت، اين كار صرفاً با انوار اعجاز قرآن كه در حكم شمشيري معنوي‌ست ممكن خواهد بود" متوجه شد در آنكارا نمي‌تواند با آن‌ها مشاركت داشته باشد، لذا پيشنهاداتي مانند سمت نمايندگي مجلس را كه قرار بود به او بدهند يا عضويت در سازمان ديانت همانند آن چه در دارالحكمة الاسلاميه بود، يا مقام واعظ عمومي در ولايات شرق را نپذيرفت. تعدادي از نمايندگان مجلس كه تلاش مي‌كردند نظر او را تغيير دهند، براي اين كه تقاضا كنند آنكارا را ترك نكند همراهش تا ايستگاه (قطار) رفتند، اما او گفت نمي‌تواند درخواست آنان را بپذيرد. پس، با ترك آنكارا به شهر وان مي‌رود. در آن‌جا از زندگي اجتماعي دوري مي‌گزيند؛ در دامنه كوه ارك، كنار نهر "زرنه باد"، در غاري كوچك به حيات خود ادامه مي‌دهد ...
— 176 —
قسمتي از رساله نور در مورد زندگي‌اش در آنكارا
(از لمعه بيست و سوم: رساله طبيعت)
... در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقه‌‌يي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان ی كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود ی و سم‌پاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه با توجه به اين‌كه آيه كريمه‌ي مذكور ر.ك: رساله طبيعت. وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي نشان مي‌داد، از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه مي‌توانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در نسخه‌يي عربي نوشتم و در مطبعه "يني‌گون" در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي مي‌دانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان مي‌كرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بي‌ديني گسترش يافت و قدرت بيش‌تري گرفت...
— 178 —

بخش دوم

زندگي در بیارلا
ظهور رساله نور
تا اين‌جا صفحات زندگي استاد بديع الزمان سعيد نورسي را از زمان تولد در شرق آناتولي يك به يك خوانديم و تماشا كرديم. اينك به مبحث مهمي كه نتيجه و ثمره چهل پنجاه سال از حيات اوست، و تاريخ در گستره جهان به‌ندرت نظير آن را ثبت كرده است مي‌پردازيم. "رساله نور" كه همه تاريكي‌هاي مادي و معنوي را از بين برده و عالم را به نور خود روشن خواهد كرد، پديدار مي‌گردد؛ از تركيه خورشيدي طلوع مي‌كند كه بر عرصه علم و عرفان جهان درخشيدن مي‌گيرد.
— 179 —
تبعيد جناب بديع الزمان از ولايات شرقي به غرب آناتولي و تأليف و نشر و ظهور رساله نور

زماني كه در غار مذكور در شهر وان زندگي مي‌كرد، شرق شاهد انقلاب و شورش بود. به نامه يكي از شخصيت‌ها كه گفته بود "شما نفوذ قابل توجهي داريد" و درخواست كمك كرده بود چنين(ĞOسخ مي‌دهد: "ملت ترك طي قرن‌ها به اسلام خدمت نموده و اولياي فراواني پرورده است. نمي‌توان بر نوادگان آن‌ها شمشير كشيد، شما هم اين كار را نكنيد. از قصدتان صرف نظر كنيد. ملت را بايد ارشاد و روشن نمود." ليكن با همه اين احوال حكومت بديع الزمان را به غرب آناتولي تبعيد مي‌كند.

وقتي در شهر وان او را از غار بيرون آورده همراه ژاندارم ها راهي (غرب) آناتولي مي‌كردند، خطاب به گروه‌هاي مسلح، اهالي و اشخاص سرشناس منطقه كه التماس كنان مي‌گفتند: "جناب شيخ ما را رها كرده نرويد؛ اجازه بفرماييد نگذاريم شما را ببرند؛ اگر بخواهيد مي‌توانيم شما را به عربستان ببريم." مي‌گفت: "من بايد به آناتولي بروم، خواهان آن‌ها هستم." و همه آن‌ها را تسلي مي‌داد. او را ابتدا در معيت محافظان نظامي به ولايت بوردور تبعيد مي‌كنند. در بوردور تحت ظلم و نظارت در اسارت زندگي سخت و پر از شكنجه‌يي را سپري مي‌كند، اما او در آن ايام هيچ‌گاه بي‌كار نماند؛ حقايقي را كه در كتاب "نخستين دريچه نور" شامل سيزده درس مي‌شود در آن‌جا براي تعدادي از اهل ايمان تدريس كرد و آن را مخفيانه به صورت كتاب در آورد. آن‌ها كه مشتاق بودند و پي به ارزش اين گوهرهاي حكمت آميز برده بودند، كتابت كرده كتاب مذكور را تكثير مي‌نمودند. سرانجام دشمنان پنهان دين گزارشي تنظيم كرده و اعلام مي‌كنند كه "سعيد نورسي در اين‌جا بي‌كار ننشسته و مشغول گفتگوهاي ديني است." تصميم مي‌گيرند او را با اين انديشه كه "در گوشه‌يي دور افتاده‌ بر اثر محروميت‌ها و
— 180 —
بي‌كسي‌ها و غربت مي‌ميرد و از بين مي‌رود" به منطقه دور افتاده‌ي بارلا كه ناحيه‌يي وابسته به ولايت اسپارتاست، بفرستند.
زماني كه بديع الزمان سعيد نورسي در بوردور بود، روزي مارشال فوزي چاكماك فرمانده كل ستاد مشترك ارتش به آن‌جا مي‌آيد. استاندار از سر شكايت و گلايه به مارشال مي‌گويد: "سعيد نورسي از حكومت اطاعت نمي‌كند و براي كساني كه نزدش مي‌آيند مسايل ديني تدريس مي‌كند." مارشال فوزي چاكماك كه از نبوغ و شخصيت درست و معنوي بديع الزمان آگاه بود، گفت: "بديع الزمان خطري ندارد، كاري به او نداشته باشيد، احترامش كنيد."
هر جا كه تبعيد مي‌شد توسط اشخاص رسمي و به زور عليه‌اش تبليغات منفي راه مي‌انداختند؛ فعاليت‌هاي منفي فراواني مي‌كردند، تا اهل ايمان به استاد بديع الزمان نزديك نشوند و از درس‌هايش استفاده نكنند، ليكن نفوذ و ارزش دروس ايماني استاد در بين اهالي از قلبي به قلب ديگر سرايت مي‌كرد و عشق و محبت به آثار او همه قلوب را در بر مي‌گرفت.
بیارلا
بارلا اولين جايي‌ست كه تأليف كليات رساله نور براي ياري معنوي به اهل ايمان در آن‌جا آغاز شد. مكاني كه خورشيد سعادت و نور هدايت منبعث از قرآن در مقابله با جريان بي‌ديني و ضلالت وحشتناكي كه بر سر ملت مسلمان و مخصوصاً مردم آناتولي سايه افكنده بود، از آن‌جا طلوع كرد. بارلا مكان سعادتمندي‌ست كه محل پرتو افشاني آثاري شد كه مدار رحمت الهي، احسان رباني و لطف يزداني براي منطقه مبارك آناتولي شد، و مدار سعادت ابدي، و حيات و ممات فرزندان عالم اسلام و ملت مسلمان و قهرمان آناتولي گرديد.
بديع الزمان سعيد نورسي در منطقه بارلا تحت ظلم و استبداد و كنترل شديدي بود. دليل تبعيدش به بارلا نيز اين بود كه مي‌خواستند او را از
— 181 —
شهرهاي شلوغ دور كرده و با نگهداري‌اش در منطقه‌يي دور افتاده مانع فوران حميت اسلامي در روح‌اش گردند؛ مي‌خواستند جلوي سخن گفتن او را بگيرند؛ مي‌خواستند كاري كنند كه حرف نزند و سخن‌راني نكند؛ مي‌خواستند مانع نوشتن آثار ايماني او شوند؛ قصدشان اين بود كه او را به حالت عاطل و باطلي در آورده و مانع خدمتش به قرآن و مجاهده‌اش با بي‌دينان شوند، اما بديع الزمان موفق شد كاملاً بر عكس اين طرح حركت كند. حتي يك لحظه بي‌كار ننشست و در جاي دور افتاده‌يي مانند بارلا با تأليف رساله نور كه حقايق ايماني و قرآني را مي‌آموزد، مخفيانه نسبت به انتشار آن اقدام نمود. اين موفقيت و پيروزي نيز غلبه بسيار بزرگي بود، زيرا در آن دوره‌ي بسيار دهشت انگيز بي‌ديني، اجازه نگارش حتي يك اثر ديني واقعي را نمي‌دادند. روحانيون را به سكوت كشانده و تلاش مي‌كردند، آن‌ها را از بين ببرند. بي‌دينان نتوانسته بودند بديع الزمان را از ميان بردارند، و مانع نشر آثار ايماني و اسلامي او كه قلب‌ها و عقل‌هاي خفته را بيدار مي‌كند، شوند. انتشار نشريات ديني توسط بديع الزمان، كاري بود كه در دوره بيست و پنج ساله ظلم و استبداد مطلق، هيچ كس موفق به انجامش نشده بود.
بديع الزمان در سال‌هاي ١٩٢٥، ١٩٢٦ به بارلا تبعيد شده است؛ سال‌هاي آغازين يك دوره بيست و پنج ساله استبداد مطلق در تركيه. كميته‌هاي مخفي الحاد طرح‌هايي براي از ميان برداشتن شعائر اسلامي و در پي آن نابود كردن روح اسلام و جمع آوري قرآن و از بين بردن آن مي‌ريختند. وقتي شيطان صفتان دريافتند كه موفق به اين كار نخواهند شد درصدد تهيه طرحي بر آمدند كه به موجب آن، نسلي كه سي سال بعد مي‌آمد به دست خود، قرآن را از ميان بر دارد، لذا طرح مذكور را به اجرا در آوردند. در آن دوره براي نابودي اسلام اقدام به تخريب‌ها و تجاوزاتي كردند كه نمونه‌اش در تاريخ ديده نشده است.
— 182 —
آري، براي دور كردن و محروم نمودن فرزندان اين وطن و ملت ترك از اسلام كوشيدند؛ ملتي كه ٦٠٠ سال و شايد از زمان عباسيان يعني ١٠٠٠ سال پرچمدار قرآن حكيم بوده و همه جهان را به مبارزه مي‌طلبيده است، كوشيدند تا هر نوع ارتباط با اسلام را از بين ببرند و عملاً نيز موفق مي‌شدند. اين يك واقعه جزيي نبود، كلي و عمومي بود. رويدادي فراگير و كاملاً گسترده كه به ايمان و اعتقاد ميليون‌ها انسان مخصوصاً جوانان و ميليون‌ها نفر بي‌گناه و دانش‌جو و به فلاكت دنيوي و اخروي‌شان مربوط مي‌شد. موضوعي بود كه تا قيامت با حيات ابدي ملت آناتولي ارتباط مي‌يافت. در آن سال‌ها و در آن مقطع زماني، در حيات ملت قهرماني كه به دلالت و گواهي گذشته‌ي درخشان هزار ساله‌اش، در پرچم‌داري قرآن، بالاترين مرتبه متعالي را احراز نموده بود، عليه اسلام و قرآن تخريب‌ها و دگرگوني‌هاي وحشتناكي انجام مي‌شد و مي‌كوشيدند نسل جديد و تحصيل كرده‌ي ( همه‌ي مقاطع)، گذشته‌ي درخشان نامدارترين ارتش جهان را كه با هزار سال جهاد ديني
— 183 —
توأم بود، و نياكان محترمي را كه در آن گذشته مدفون‌اند به فراموشي بسپارند؛ و براي اين‌كه ارتباط‌شان را با گذشته قطع كنند با سخناني فريبنده و در ظاهر جذاب و گيرا آنان را اغفال كرده، و زمينه را براي كمونيسم مهيا مي‌نمودند.
به جاي اصول تمدن و پيشرفت‌هاي عالي مادي و معنوي كه در حقيقت اسلام موجود است، بي‌دينان و كمونيست‌هاي پنهان و فراموسون‌ها، اصول ظلماني باتلاق فلسفه بي‌دين، انديشه و ايدئولوژي‌هاي اديبان و فيلسوفان بي‌ادب را به مردم القا مي‌كردند و سعي مي‌كردند اين مطالب را در گستره‌يي وسيع تدريس كنند و بياموزند؛ به ويژه، دور كردن ملت ترك از وابستگي‌هاي ديني، و اين كه كاري كنند ترك‌ها در عرف و عادات، اخلاق و سنت كاملاً مخالف اسلام شوند، در صدر طرح‌هاي دشمنان اسلام ی دولت‌هايي هم‌چون فرانسه و انگلستان ی براي استعمار جهان اسلام و تضعيف مادي و معنوي آن قرار داشت؛ و اين طرح‌ها متأسفانه به مرحله اجرا نيز رسيد.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي خدمت ايماني و قرآني خود را فداكارانه و چون يك فدايي اسلام در آن سال‌ها در آناتولي با رساله نور آغاز نمود؛ سال‌هايي كه مصادف بود با تأسيس و شروع دوره بي‌ديني بسيار وحشتناكي كه نمونه‌اش در روي زمين ديده نشده بود. اين است كه وقتي خدمت بديع الزمان با رساله نور را مورد توجه قرار مي‌دهيم مي‌بايست زمانه دهشت انگيز مذكور را هم در نظر داشته باشيم، زيرا خدمتي هر چند كوچك اگر در چنان شرايط سنگيني ی كه نمونه‌اش در تاريخ ديده نشده ی انجام شده باشد، ارزشي به بزرگي كوه خواهد داشت؛ خدمتي خرد و مختصر ارزش و نتيجه‌يي بزرگ مي‌تواند داشته باشد!
آري، رساله نور محصول و نتيجه چنين زمان وحشتناك و مهمي است. مؤلف رساله نور بزرگ‌ترين قهرمان عرصه‌ي جهاد ديني در زمانه‌يي وحشتناك است كه در آن، مدت بيست و پنج سال حمله و هجوم به دين
— 184 —
حكم مي‌راند، او تا قيامت رهبر كاملي‌ست كه امت محمدي را به دار السلام مي‌خواند و به بشريت راه مي‌نمايد. رساله نور نيز شمشير الماسين قرآن است؛ اين را زمين و زمان و خدمات صورت پذيرفته با قطعيت به اثبات رسانده و در معرض ديدگان قرار داده است. بديع الزمان در شرايط بسيار سختي كه حاصل عملكرد بي‌ديناني بود كه چنان زمانه دردناك، فاجعه بار و دهشتناكي را رقم زده بودند، با عنايت حق موفق به تأليف رساله نور گرديد و با اين كار در برابر استيلاي الحاد، سدي بزرگ و باشكوه ايجاد كرد كه تخريبش غير ممكن بود. رساله نور با براهين خدشه ناپذير و دلايل عقلي و منطقي اثبات كرد كه فلسفه‌هايي مانند ماده گرايي يا طبيعت گرايي كه در تعارض با دين هستند، باطل و ممتنع‌اند و به اين ترتيب بي‌دين‌ترين فلاسفه را نيز به سكوت وا داشت. رساله نور كفر مطلق را شكست داد و مانع استيلاي الحاد شد.
آري، رساله نور كه در حين اهانت‌ها و شكنجه‌ها و ظلم و ستم به بديع الزمان، ظهور يافت و درخشيدن گرفت سيف الاسلام زمانه كنوني و آينده است. رساله نور معشوق روح‌ها، محبوب قلوب، يار عاشقان و جانان جان‌ها شد و در صورت لزوم در راه اين جانان، جان‌ها فدا شده است. رساله نور در مرتبه متعاليِ نجات دهنده و تاج سر بشر به خدمت پرداخته و اين خدمت هم‌چنان ادامه دارد. رساله نور به عنوان معجزه معنوي قرآن كه در اين عصر انتظارش مي‌رفت طلوع كرد؛ ميليون‌ها طلبه و برادر و در رأس همه آن‌ها مؤلفش بديع الزمان سعيد نورسي گرد اين حقيقت قرآني چون پروانه گرديدند و با نورش منور شدند؛ آن‌ها حقايق قرآن و ايمان موجود در رساله نور را لمس كرده، ايمان خويش را تقويت نموده و عزم خود را جزم كرده‌اند كه اعلام اين حقيقت كبرا به همه جهان، مطالعه رساله نور تا زمان مرگ و خدمت به آن را هدف خود قرار دهند.
آري، اين رساله نور است كه تا ابد موجب زندگي با عزت و با افتخار ملت ترك، اهالي اين وطن و جهان اسلام خواهد شد و هم‌چنان كه در گذشته
— 185 —
بود در آينده نيز نام اين ملت را به عنوان پيش قراول و فرمانده نامدار عالم اسلام براي خدمت به قرآن و اسلام در صفحات زرين تاريخ ثبت خواهد نمود. اين كتاب كه از كليت و وسعتي بزرگ برخوردار است و در آناتولي و در عالم اسلام ظهور كرده و در هر سوي مقبول و مؤثر واقع گرديده و ظهور و انتشارش روز به روز بيش‌تر مي‌شود؛ متعلق به قرآن است، متعلق به عالم اسلام و اهل ايمان است و مدار افتخار اسلامي اهالي اين وطن مي‌باشد. رساله نور نقطه استناد حكومتي‌ست كه در اين كشور حكم مي‌راند و در عين حال منظومه‌يي از حقايقي‌ست كه اين حكومت به دنيا اعلام خواهد نمود، و إن شا الله زماني مي‌رسد كه مطالبش را از طريق راديو به دنيا اعلام نموده، درس دهند.
آري، از تركيه خورشيدي به‌سوي عرصه علم و عرفان عالم طلوع كرده است. اين خورشيد تازه طلوع كرده، انعكاس خورشيدي‌ست كه هزار و سيصد سال پيش براي بشريت طلوع كرد، لمعه‌يي‌ست از لمعات آن خورشيد معنوي كه در هر عصري درخشيدن مي‌گيرد، واپسين معجزه معنوي آن است كه همه انتظارش را مي‌كشيدند! اين مجموعه نه تنها در عرصه معنويات كه در امور ظاهري و مادي نيز مؤثر بوده است. آري، رساله نور از تمام چيزهايي مانند بمب اتم و سلاح‌هايي كه ملت‌هاي جهان براي حفاظت و دفاع از خود بدان‌ها وابسته شده، و اعتماد كرده‌اند، كارايي و تأثير بيش‌تري دارد. كساني كه با اندكي علم و بصيرت به رساله نور بنگرند و خدمت ايماني مؤلف اين مجموعه يعني بديع الزمان سعيد نورسي را از سي سال پيش در آناتولي مورد توجه قرار دهند، پي به حقيقت مزبور خواهند برد، آن را خواهند دانست و تأييد خواهند نمود. آنان كه قادر به تشخيص حقايق مي‌باشند اذعان خواهند كرد، كه نتيجه خدماتي كه از زمان طلوع رساله نور تاكنون انجام شده، بي‌نهايت باشكوه و ارزشمند است و شايسته ميلياردها بار تقدير و تشكر مي‌باشد.
— 186 —
آري، رساله نور با نشر ايمان تحقيقي در اين وطن موجب تقويت ايمان شد و با مقابله و مجادله‌يي مثبت با الحاد و بي‌ايماني، و ضلالت و بي‌بند و باري در اين كشور مغلوبشان كرد. رساله نور در جهاد ديني بزرگ، كلي و فراگير خود پيروز شد. طلبه‌هاي نور كه از طائفه مجاهدان‌اند با سرّي عظيم، معنوي و مقبول كه از صداقت و اتحاد حداكثري نشأت مي‌يابد، وسيله‌يي شدند براي جلب رحمت و توجه الهي. اين طايفه مجاهدِ بااخلاص، هم‌چون هسته‌يي كوچك در محيط تنگ و محدودي بودند؛ مانند همان هسته كه داراي ماهيت شجره طوبايي‌ست كه بر جهان استيلا خواهد يافت؛ (اما) در قرن چهاردهم محمدي (ص)، با طلوع و انتشار رساله‌ي نور بر آمده از قرآن در آناتولي، نشو و نما كرده و به اندازه‌ي عالم اسلام و انسانيت وسعت يافته و وسيع‌تر خواهد شد.
رساله نور با اتخاذ اخلاصي فوق العاده و اساس قرار دادن خدمت به عقايد توحيد و ايمان، قداست كسب نمود و به عنوان نور حقيقتي كه در ماهيت خود از تمام حقايق قرآني و اسلامي برخوردار است و همه جا را فرا خواهد گرفت، به موجب رحمت الهي، چون سدي قرآني وسيله‌يي براي محافظت ملت اسلام از فلاكت مادي و معنوي، و خطر هلاكت شد. رساله نور در مبارزه با مخالفان ايمان و قرآن، راه اقناع و اثبات را در پيش گرفت، نه جبر و منازعه را.
رساله نور در رسايل صد و سي گانه خود وجه درخشان حقيقت را مستقيماً با تمام وضوح و روشني نشان داده است. در برابر افكار جهانيان و در عرصه تمام انديشه‌ها و فلسفه‌ها، اسلام را كه دين حق است و معجزه بودن قرآن را كه خورشيد هدايت عالم بشري‌ست، با دلايل قطعي و خدشه ناپذير به نمايش گذاشته است. با حجت‌هاي منطقي اثبات نموده است، كه تمام اصول و قواعد كمالات و تمدن، و ترقي موجود در روي زمين، با اديان آسماني و پيامبران آمده و مخصوصاً عالم انسانيت با ظهور اسلام و تحت رياست عالم اسلام، از چاه جهالت و ناداني نجات يافت و باز هم نجات خواهد
— 187 —
يافت. مانند روشنايي عالم شب كه از انعكاس طلوع خورشيد مي‌باشد؛ فضيلت، منفعت عمومي و قواعد بشري و امثال آن كه در فلسفه ديده مي‌شود، حاصل طلوع خورشيد نبوت است كه در فكر و قلب انسان منعكس شده است. روشنايي‌هايي كه در حكمت و فلسفه حقيقي و در فن و صنعت ديده مي‌شود، زائيده تجلي و انعكاس خورشيد قرآن و چراغ نبوت بر عالم بشريت است.
اي عالم اسلام! بيدار شو و به قرآن بياويز؛ با تمام وجود مادي و معنوي‌ات متوجه اسلام شو! و اي فرزندان نياكان معظمي كه به گواهي تاريخ، هزار سال خادم قرآن بوده و نور اسلام را بر روي زمين منتشر كرده‌اند! رو به قرآن بياور و بكوش تا آن را بفهمي، بخواني و رساله نور را كه در اين زمان معجزه معنوي قرآن است براي فهميدن قرآن مطالعه كني؛ در حالي كه زبانت آيات قرآن را به گوش جهانيان مي‌رساند، رفتار و كردار و اخلاقت نيز مي‌بايست معناي قرآن را نشر دهد؛ با زبان حال نيز قرآن را مطالعه كن. در آن صورت سرور جهان، رييس عالم و واسطه‌ي سعادت انساني خواهي شد.
اي فرزندان و نوادگان نياكاني كه قرن‌هاست با مسؤوليت پرچم‌داري قرآن، مقدس‌ترين و ارجمندترين مرتبه متعالي را كسب نموده است! بيدار شويد! غافل بودن در فجر صادق عالم اسلام، قطعاً كاري عقلاني نيست! باز هم براي اين كه در بيداري عالم اسلام راهنما و دوست و برادر باشيد بايد به نور قرآن و ايمان منور شويد، با تربيت اسلامي كمال يابيد و به تمدن اسلامي كه مدنيت و ترقي حقيقي انساني‌ست، بياويزيد و آن را راهنماي خود در همه امور قرار دهيد.
سخن ما بايد اين باشد و به ديگران نيز بيآموزيم كه فن و صنعت وارداتي از اروپا و آمريكا را كه آن هم در حقيقت متعلق به اسلام است، مي‌بايست با نور توحيد در آميخت و از نظر معناي حرفي و تفكر مورد بحث قرآن به آن پرداخت، يعني به نام صنعت‌كار و استاد موارد مزبور بايد به آن‌ها نگاه كرد؛
— 188 —
پيش به‌سوي نورهايي كه مجموعه‌يي‌ست از حقايق قرآني و ايماني، كه سعادت ابدي و سرمدي را به ما نشان مي‌دهد.
برادران ارجمند ديني‌ام كه نوادگان سربازان قهرمان لشكرهاي آسيايي جهانگير قرون گذشته هستيد!
پانصد سال است كه در خوابيد و ديگر كافي‌ست! اينك در صبح قرآن بر خيزيد. اگر چنين نكنيد و در برابر خورشيد تابان قرآن كريم چشمان خود را بر هم نهيد و در صحراي غفلت به خواب خود ادامه دهيد، وحشت و غفلت، هستي شما را به يغما برده، پريشان‌تان خواهد كرد.
مانند قطره‌هاي آبي نباشيد كه با جدا شدن از مجراي قرآن در عين تفرقه بر خاك مي‌افتند. مراقب باشيد كه فسق و فجور و شهوت مدني هم‌چون خاك شما را در خود فرو برده، خواهد بلعيد. مانند قطرات متحد آب، در مجراي سلامت و سعادت قرآن كريم به هم بپيونديد و بساط فسق و فجور و رذالت مدني را جمع كنيد و حقيقت اسلامي را كه به منزله آب حيات اين وطن است جاري سازيد. گل‌هاي فن و صنعت تمدن واقعي، با آب حقايق اسلامي و زير درخشش نور ايمان در اين سرزمين خواهد شكفت و إن شا الله اين وطن با پيشرفت‌هاي مادي و معنوي تبديل به گلستان خواهد شد ...
به موضوع اصلي باز مي‌گرديم، آري هم‌چنان كه پيش‌تر تا حدودي بيان كرديم، سال‌هاي اقامت اجباري بديع الزمان سعيد نورسي در بارلا كه به تأليف رساله نور گذشت، سال‌هاي با ارزشي بود كه ذره را چون كوه ارزشمند مي‌كرد؛ همان‌طور كه يك ساعت نگهباني در سرماي منجمد كننده زمستان و تحت شرايط سخت و دشوار، از يك سال عبادت كردن برتر است، در چنان زمان دهشتناكي نه نگارش صد و سي رساله، كه نوشتن حتي يك رساله‌ي مفيد پيرامون ايمان و اسلام، ارزش و اهميت هزاران رساله را داشت.
آري، در آن دوره كه الحاد و بي‌ديني حاكم بود، سعي مي‌كردند دينداران را ذليل و پست كنند، حتي در نظر داشتند قرآن را نيز كلاً از ميان بر دارند
— 189 —
و هم‌چون روسيه عقايد ديني را به طور كامل از بين ببرند، ليكن با مطرح شدن اين احتمال كه ملت مسلمان ممكن است عكس العملي از خود نشان دهد از عملي كردن نقشه مزبور صرف‌نظر كردند؛ ولي اين تصميم اتخاذ شده بود: "جواناني كه در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها طبق اصول آموزشي جديد تربيت مي‌شوند، قرآن را از ميان بر مي‌دارند و به اين صورت ارتباط ملت مسلمان با قرآن قطع خواهد شد!" منابع فتنه‌هاي شگفت انگيز مذكور و طراح اين طرح‌هاي وحشتناك، افراد و رؤساي جريان‌هاي الحادي خارجي بودند كه امروز به معارضه و دشمني با گسترش ديني مي‌پردازند. تبيين و تفصيل چهره واقعي حوادث دهشتناكي را كه در ميان ملت ترك ايجاد كردند به تاريخ نويسان حقيقت پرست آينده و نويسندگان ترك و مسلماني كه در حال حاضر در نظام دمكراتيك تا حدودي آزادي نوشتن يافته‌اند مي‌سپاريم. وظيفه ما فقط و فقط پرداختن به حقايق ايماني و قرآني‌ست. ما فقط و فقط منتسب به جريان ايمان و اسلام هستيم.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي در بدترين دوره حاكميت ضلالت و زندقه، تحت نظارت و كنترل دائمي و در شرايطي بسيار دشوار و وحشتناك قرار داشت. انواع ظلم‌هايي را كه نمرودها و فرعون‌ها و شدادها و يزيدها نتوانسته بودند اعمال كنند، در مورد بديع الزمان روا مي‌داشتند. اوضاع به مدت بيست و پنج سال چنين سپري شد. در آن زمان جهان اسلام به لحاظ مادي، فقير بود و در اسارت كساني قرار داشت كه حاكم بودند. همه كميته‌هاي پنهان فساد و بي‌ديني، هم در تركيه و هم در جهان اسلام فعاليت‌هاي وسيعي داشتند؛ طرفداران‌شان نيز از آن‌ها حمايت مي‌كردند و همه در دشمني با اسلام مشترك بودند.
رساله نور محصول زمانه‌يي‌ست كه ارزش و اهميت آن به‌مثابه جنگ‌هاي بدر و احد در صدر اسلام بود، جنگ‌هايي كه مانند كليدي براي فتح جهاني اسلام بودند. نمونه عظمت خدمت ايماني و جهاد ديني رساله نور از صدر اسلام تاكنون ديده نشده است. بديع الزمان سعيد نورسي در تبعيد، در اثناي
— 190 —
اسارتي چنان هولناك، آن هم با دست و بال بسته، صد و سي جزء رساله نور را تأليف و منتشر كرد و با اين رساله‌ها در مقام خطيبي زبردست در عبادتگاهي به نام آناتولي و سجده‌گاهي تحت عنوان جهان اسلام هم‌چنان سخن مي‌گويد و درس‌هايي را كه از قرآن آموخته است براي مسلمانان تكرار مي‌كند. گويي از فراز مناره قرن چهاردهم محمدي (ص) و قرن بيستم ميلادي بر سر تمام مسلمانان و همه انسان‌هاي معاصرش فرياد بر مي‌كشد و با نسل آتي
كودكان و نوجوانان پاك و معصوم، بيش از ديگران مشتاق رساله نور هستند، يك نمونه از هزاران مورد را بيان مي‌كنيم:
زماني كه استاد از روستاي بولوادين عبور مي‌كرده همه دانش آموزان ابتدايي و راهنمايي بدون استثنا با ديدن او از حياط مدرسه بيرون مي‌آيند و دور درشكه‌اش تجمع مي‌كنند و سلام مي‌دهند. آن‌ها با زبان حال به استاد خوشآمد و تبريك گفته و به اداي تشكر از ايشان مي‌پردازند. حكمت اين مطلب را وقتي از استاد جويا شديم كه مدتي پيش، در اميرداغ كودكاني با مشاهده درشكه استاد بر روي خارها در مسير روستاهاي منطقه اميرداغ مي‌دويده و فرياد مي‌زده‌اند: بابا بديع الزمان، بابا بديع الزمان. استاد در پاسخ‌مان گفت: "عقل اين بچه‌هاي معصوم در نمي‌يابد؛ ولي روح آن‌ها با حس قبل الوقوع مي‌فهمد كه رساله نور ايمان و وطن‌شان را نجات داده، و خودشان و آينده‌شان را از خطرات وحشتناك محافظت خواهد نمود. قلب آن‌ها اين حقيقت را احساس كرده و از آن‌جا كه من ترجمان رساله نور هستم، محبت و تشكر و احساس دِين‌شان را به من عرضه مي‌كنند." آن‌گاه علاوه نمود كه براي‌شان دعا مي‌كند. استاد بديع الزمان بچه‌ها را خيلي دوست داشت و وقتي دورش جمع مي‌شدند مي‌گفت: "شما معصوم هستيد و دعايتان مستجاب مي‌شود؛ پس براي من دعا كنيد."
دليل محبت‌هاي صميمانه بچه‌هاي معصوم بولوادين كه مادران‌شان همگي طلبه نور بودند، اين بود.
كه در آن‌سوي عصر حاضر صف كشيده و در رديف‌هاي آينده ايستاده‌اند، هم‌چون مرشدي اعظم و مُجددي اكبر سخن مي‌گويد ...
تأليف و انتشار رساله نور
جناب بديع الزمان سعيد نورسي در چنان شرايط سخت و دشواري رساله نور را تأليف مي‌كند و در نتيجه آن با سختي‌هايي مواجه مي‌شود كه در تاريخ، هيچ دانشمندي با مشابه‌اش روبه‌رو نشده است. ليكن چون از عزم و اراده و عشقي بي‌پايان برخوردار بود، بي‌آن‌كه خسته شود، نااميد شود و به ستوه آيد تمام همت خود را با صبر و تحمل و فراغت نفس صرف تأليف رسايل نور مي‌كند و براي حفاظت اين ملت و مملكت از شر اژدهاي
— 191 —
كمونيسم، آفات فرماسونري و الحاد در حال و آينده، اين اثر خارق العاده را به وجود مي‌آورد، تا در مسير روشنگري و ارشاد جهان بشري و عالم اسلام راهنما و رهبري بزرگ باشد. تأليف رساله نور كه متشكل از صد و سي جزء مي‌باشد در طول بيست و سه سال خاتمه مي‌يابد. رسايل نور در زمان نياز شديد به آن‌ها تأليف گرديد، لذا هر رساله كه نوشته مي‌شد حكم دارو و پاد زهري بسيار شفابخش را مي‌يافت و بر افراد چنان مؤثر واقع مي‌شد كه امراض معنوي بسياري از آن‌ها را معالجه مي‌نمود. مطالعه كننده رساله نور از چنان حالت روحي برخوردار مي‌شود كه گويي رساله براي او نوشته شده، لذا مطالعه را با اشتياق و احساس نياز بيش‌تري ادامه مي‌دهد. سرانجام اثري به‌وجود مي‌آيد، كه در برگيرنده پاسخ كامل نيازهاي ايماني، اسلامي، روحي، قلبي و عقلي همه انسان‌ها در زمانه كنوني و اعصار آينده است، و براي اين منظور كفايت مي‌كند؛ اثري كه حقايق قرآني را احسان مي‌كند.
رساله نور تفسير حقيقي قرآن حكيم است. آيات در اين كتاب به ترتيب معمول تفسير نشده‌اند، بلكه مؤلف به تفسير آياتي مي‌پردازد كه بيانگر حقايق ايماني براي پاسخ به نيازهاي زمان است. تفسير به دو صورت است: در يكي به تفسير عبارت و لفظ آيه مي‌پردازند و در ديگري معنا و حقايق آيه با توضيحاتي كه داده مي‌شود به اثبات مي‌رسد. رساله نور قوي‌ترين، باارزش‌ترين، درخشان‌ترين و كامل‌ترين تفسير از نوع دوم است و هزاران نفر از اهل تحقيق و تفحص بر اين امر گواهي داده و آن را تأييد نموده‌اند.
تأليف و نشر رساله نور به نحوي‌ست كه تاكنون نظيرش ديده نشده است. بديع الزمان آن چنان خطي نداشت كه خود قادر به نگارش و تكثير رساله‌ها باشد؛ او فردي نيمه اُمي‌ بود. لذا مطالب را به سرعت به كاتبان مي‌گفت و آن‌ها نيز به سرعت مي‌نوشتند. مثلاً با يكي دو ساعت تأليف در روز، آثاري به ميدان آمده كه زمان تأليف آن‌ها، ده دوازده ساعت و حتي كمتر به طول انجاميده است.
— 192 —
طلبه‌ها رساله‌هاي تأليف شده توسط استاد بديع الزمان را دست به دست مي‌گرداندند و به اين ترتيب نسخه‌هاي متعددي را مي‌نوشتند، سپس نسخه‌هاي نوشته شده را نزد مؤلف مي‌آوردند. او خطاي نسخه برداران را اصلاح مي‌كرد و در اين حال، نسخه را بدون مقايسه با اصل آن، كنترل و تصحيح مي‌نمود. امروز نيز براي تصحيح اثري كه بيست و پنج سال يا سي سال پيش تأليف كرده است به اصل آن مراجعه‌ نمي‌كند.
كساني كه از شهرها و روستاهاي اطراف مي‌آمدند، رساله‌هاي كتابت شده را با شور و اشتياق زائد الوصفي مي‌گرفتند و با خود مي‌بردند و به صورت دست نوشته منتشر مي‌كردند.
استاد بديع الزمان هنگام تأليف رساله نور به جز قرآن به هيج كتاب ديگري مراجعه نكرده است؛ و اصولاً زمان تأليف، هيچ كتاب ديگري نزد او نبوده است.
تحقق بيت زير از محمد عاكف كه آرمان او بود، شامل حال بديع الزمان شد:
مستقيماً بايد از قرآن الهام بگيريم
و اسلام را به ادراك عصر تعليم دهيم
كيفيت نشر رساله نور نيز در تاريخ در هيچ اثري ديده نشده است. به اين ترتيب كه رساله نور موظف به حفاظت از رسم الخط قرآني هم بود، لذا اين اثر قطعاً مي‌بايست به رسم الخط قرآن نوشته مي‌شد. الفباي قديم الفباي قرآني. م. را ممنوع كرده، و چاپ‌خانه‌هايش را تعطيل نموده بودند. بديع الزمان پول و ثروتي نداشت؛ فقير بود و ارتباطي با متاع دنيا نداشت. آنان كه رساله‌ها را با دست خط مي‌نوشتند و تكثير مي‌كردند نيز حداكثر نيازهاي ضروري‌شان را تأمين مي‌كردند. نويسندگان رساله نور را به كلانتري‌ها مي‌بردند، تحت آزار و شكنجه قرار مي‌دادند و زنداني مي‌كردند. دولت عليه بديع الزمان تبليغات مي‌كرد و براي او تنگناهايي ايجاد مي‌نمود و به اين ترتيب ترس و وحشت را
— 193 —
در همه‌جا منتشر مي‌كردند؛ مردم را از اين‌كه به جناب استاد نزديك شوند و از او درس دين و ايمان بگيرند چنان مي‌ترساندند، كه جسارتي در آن‌ها نمي‌ماند. در دوره‌يي نيز با به دار آويختن روحانيون و حقيقت پرستان كه به صرف متدين بودن‌شان صورت مي‌گرفت فضاي ترس و وحشت (عجيبي) به وجود آوردند. در آن دوره كه ظلم و استبداد مطلق به شديدترين شكل حكم مي‌راند، اهل ديانت محكوم به سكوت مطلق شده بودند. نه رساله‌يي كه از حقايق دين بحث كند منتشر مي‌شد و نه اجازه داده مي‌شد حقايق مزبور به مردم درس داده شود. به اين ترتيب سعي مي‌كردند اسلام را به صورت كالبدي بي‌روح در آورند؛ لذا تدريس مطالب مربوط به ماهيت و پايه‌هاي اسلام به شدت ممنوع بود.
همه آن اعمال الحادي به دست بي‌دينان پنهاني انجام مي‌شد، كه قادر به درك و هضم شكوفايي امروز دين نيستند.
اين دوره بي‌ديني كه در آغاز بسيار افراطي بود با عموميت يافتن انتشار رساله نور ضعيف شد و زنجيرهاي استبداد كه بر حيات مادي و معنوي (به‌ويژه معنوي) اهل ايمان زده شده بود از هم گسست. رساله نور كمر الحاد و بي‌ديني را شكست و سنگ‌هاي زيرين آن را متلاشي كرد.
آري، در آن زمان، رساله نور در برابر جبهه بي‌ديني چون آذرخشي درخشيد و اين نور قرآن حكيم، با تمام فرّ و شكوهش ظهور يافت و در خفا منتشر شد.
باور طلبه‌هايي كه از رساله نور درس ايمان تحقيقي مي‌گرفتند، و تعدادشان رفته رفته بيش‌تر مي‌شد، شكوفا شد و آن‌ها از شهامتي ايماني و شجاعتي اسلامي برخوردار گرديدند؛ هم‌چنان كه فرماندهي شجاع با زبان حال به صدها سرباز روحيه و شهامت مي‌دهد و تكيه‌گا‌‌ه‌شان مي‌شود؛ به همان صورت، هزاران، و امروز ميليون‌ها طلبه كه باورهاي‌شان با درس‌هاي ايمان تحقيقي قدرت يافته، و در رأس آن‌ها بديع الزمان سعيد نورسي به عنوان نماينده شخصيت معنوي رساله نور، نمونه زيبا و نقطه استناد
— 194 —
اهل ايمان شده‌اند. قوت ايمان طلبه‌هاي نور و مبارزه قهرمانانه آن‌ها در برابر بي‌ديني، تأثير فراواني بر مردم داشت و موجب بيداري آنان گشت. به اين ترتيب با رساله نور موجب از بين رفتن ترس و وحشت موجود در بين ملت هم شدند. آن‌ها شجاعت و اميد و آرامش خاطر را به وطن و عموم ملت باز گردانده و مسلمانان را از يأس و نااميدي نجات دادند.
نزد اهل حقيقت مسلم و مسجل است، طلبه نوري كه رساله نور را غايت حيات خويش مي‌داند از نيروي صد نفر برخوردار است و به اندازه صد نفر ناصح، به ايمان و اسلام خدمت مي‌كند. طلبه‌هاي نور مانند استادشان براي تعرضات عريض و طويل بي‌دينان، نعره‌ها و فريادها، و ظلم و حبس‌هاي‌شان، اهميتي قائل نبوده و بي‌آن‌كه هراسي به دل راه دهند در صورت لزوم جان و مال و اولاد و خانواده خويش را نيز بدون كم‌ترين ترديدي در راه خدمت توأم با رساله نور به اسلام و ايمان، فدا كرده‌اند. طلبه‌هاي نور يك چيز را هدف خود قرار داده‌اند: "مطالعه رساله نور به قصد نجات ايمان خويش، و با رساله نور خدمت كردن به اسلام و ايمان براي كسب رضاي الهي." آن‌ها براي موفق شدن در اين هدف، همه چيز خود را در خدمت آن قرار داده‌اند.
طلبه‌هاي نور باور كرده‌اند، كه خدمه ‌سفينه ربانيه‌يي هستند كه قرار است امت محمدي را به ساحل نجات رهنمون شود. بزرگ‌ترين هدف آن‌ها در زندگي اين بود، كه با خدمت به قرآن و ايمان، وسيله‌يي شوند براي رفاه و سعادت امت محمد(ص) . در سال‌هايي كه رساله نور با كتابت انتشار مي‌يافت، بودند كساني كه هفت هشت سال از خانه خود بيرون نمي‌آمدند، تا بتوانند رساله نور را بنويسند و منتشر كنند. در آن زمان، در حوالي شهر اسپارتا هزاران طلبه نور متشكل از مرد و زن و جوان و سالمند، حتي در روستاي ساو كه در حقيقت مكتب نور بود، هزار قلم سال‌ها مشغول نگارش و تكثير رساله نور بودند. (بيست سال بعد رساله نور با ماشين تكثير، منتشر شد و سي و پنج سال بعد نيز شروع به نشر آن در چاپ‌خانه‌ها كردند. إن شا الله
— 195 —
زماني فرا مي‌رسد كه رساله نور با آب طلا نوشته شود، و توسط راديو به زبان‌هاي مختلف قرائت گردد و روي زمين تبديل به مكتب بزرگ نور شود.)
در انتشار رساله نور بانوان محترم نيز مظهر فداكاري‌هاي مهمي بوده‌اند. حتي برخي از آنان نزد استاد آمده و مي‌گفتند: "استاد! من امور دنيوي همسرم را نيز انجام خواهم داد؛ او متعلق به شما و رساله نور است." آري، چنين زنان قهرماني هم بوده‌اند كه امكان خدمت بيش‌تر همسران‌شان را به رساله نور فراهم مي‌كرده‌اند. آن‌ها براي همسران‌شان كه شبانگاه مشغول كتابت رساله نور مي‌شدند فانوس به دست مي‌گرفتند و به اين ترتيب با جان و دل در خدمت ديني و ايماني آن‌ها مشاركت مي‌كردند. زنان و دختران رساله نور را با دست نوشته، نور چشم‌هايشان را صرف اين راه كرده و به عنوان بانوان محترم نويسنده، به ايمان خدمت مي‌نمودند، حتي در ميان زنان چنان طلبه‌هايي بودند، كه رساله نور را ی كه آنان را در واپسين لحظات زندگي با نور ايمان عاقبت به خير مي‌كرد ی با جديت فراوان مطالعه كرده، و براي خواهران ديني خود نيز قرائت نموده، موجب معرفي‌اش به آنان مي‌شدند. هم‌چون قهرماناني خدمت نموده و با نشر رساله‌ها در ميان بانوان موجب مي‌شدند، بسياري از زنان به نور قرآن و ايمان منور شوند. اينان با مطالعه رساله نور و آموختن آن به ديگران در مراتب ايمان ترقي مي‌كردند و هر يك به درجه مرشدي مي‌رسيدند. بانوان ياد شده صرفاً براي كسب رضاي الهي با صفا و اخلاص به انوار قرآني درخشان و پر فيضي كه در رساله نور هست دل بسته و با عشق و محبتي بي‌پايان در درون، به سعادت دنيا و آخرت نائل مي‌آمدند. ارزش و عظمت رساله نور چنان بر دل‌هاي پاك آنان مؤثر گرديد كه با مطالعه دسته جمعي آن، باطن‌شان مملو از انوار و فيوضات (الهي) شد و با اشك‌هاي نوراني كه از ديدگان‌شان روان مي‌شد به وجد مي‌آمدند. چه قدر سعادتمندند اين بانوان كه به دليل فعاليت در خدمت مقدس ايماني رساله نور، نام‌شان همواره به خير و نيكي ياد خواهد شد و نورهايي به آخرت‌شان فرستاده مي‌شود، مزارشان چون بهشت پر از نور
— 196 —
خواهد شد و در آخرت نيز إن شاء الله به بالاترين درجات خواهند رسيد. سرّ معنوي مشاركت در فعاليت طلبه‌هاي نور و مهم‌تر از همه دعاي جناب بديع الزمان كه شامل حال اين زنان بوده است، موجب مي‌شود خيرهايي در دفتر حسنات‌شان ثبت گردد. علايق صادقانه اين زنان فداكار آن‌ها را شامل دعاي ميليون‌ها طلبه نور مي‌كند. آن‌ها با مطالعه رساله نور و دعوت ديگران به خواندن آن ان‌شاء‌الله موفق به كسب پاداش بزرگ معنوي شده، و به درجات رفيع نائل گشته‌اند. از رحمت الهي با تمام توان و با اعتقاد و اميد و نياز، مسألت داريم بيش‌تر زنان چنين شوند.
ناشران بصير رساله نور، سي و پنج سال پيش حقايق متعالي رساله نور را مي‌ديدند و از آن درس‌هاي قدسي فرا گرفته و با اخلاص و صداقت در برابر دشمنان پنهان دين، سينه سپر مي‌كردند. قهرمانان نور با اين‌كه بارها و بارها خانه‌هاي‌شان بازرسي مي‌شد، و خود به كرات زنداني شده و متحمل شديدترين آزارها و فشارها مي‌شدند، با قلم‌هاي الماسين‌شان در طول ساليان، مسؤوليت نشر رساله نور را بر عهده داشته‌اند. با اين‌كه آن‌ها اگر مي‌خواستند مي‌توانستند از نعمت‌هاي دنيوي برخوردار شوند، اما فارغ از هر گونه مقام شخصي و دنيوي و هر گونه دارايي، عمر خويش را وقف خدمت به رساله نور مي‌كردند.
اگر سؤال شود علت اين جهد و توان و اين چشم پوشي‌ها و فداكاري‌ها و اين درجه از ثبات و صداقت در طلبه‌هاي رساله نور چيست؟ قطعاً بايد چنين پاسخ داد: حقايق غير قابل خدشه در رساله نور، انجام خدمت ايماني براي رضاي خداوند، و اخلاص عظيم جناب بديع الزمان؛ دليل اين امر است.
جناب بديع الزمان سعيد نورسي حدود هشت سال در بارلا ماند. او در اين دوره بيش‌تر وقت خود را در دشت‌ها، باغ‌ها و باغچه‌ها مي‌گذراند. به كوه‌ها و باغ‌هايي مي‌رفت كه در فاصله دو سه ساعته از روستا قرار داشتند و در آن‌جا به تأليف رساله نور مي‌پرداخت؛ هم‌چنين رساله‌هاي تأليف شده‌يي را كه در اسپارتا و حومه آن به صورت دست نويس نسخه برداري مي‌شد و
— 197 —
برايش مي‌فرستادند، تصحيح مي‌نمود. در طول يك روز، هم به كار تصحيح مي‌پرداخت و هم به جاهايي كه رفت و آمد به آن‌ها چهار پنج ساعت طول مي‌كشيد پياده مي‌رفت و مي‌آمد؛ نيز سه چهار ساعت از روز را به تأليف اختصاص مي‌داد، و بيش‌تر اوقات غذاي خود را نيز خود آماده مي‌كرد. در آن زمان رساله‌ها در چهل جا توسط اولين طلبه‌هاي مشتاق رساله نور به شكل دست نويس تكثير مي‌شد. استاد اين كتاب‌ها را به دوش مي‌گذاشت تا كوه و باغ و دشت‌هاي اطراف مي‌رفت، در آن‌جا آن‌ها را تصحيح مي‌كرد، سپس به خانه‌اش باز مي‌گشت. او را با تبعيد كردن تحت وحشتناك‌ترين ظلم زمانه قرار دادند. نمي‌گذاشتند با كسي ديدار كند، ليكن او در چنين فضاي محرومي به هستي بي‌پاياني دست يافته بود؛ چرا كه او حقايق ايمان منبعث از قرآن را تأليف و در عين حال منتشر مي‌كرد و هدفش روشنگري و ارشاد در ميان عالم اسلام و انسانيت بود. بديع الزمان در آن دوره تمام وقت خويش را صرف آثاري كرده بود كه تأليف مي‌كرد. روزي اين آثار در سراسر آناتولي منتشر مي‌شود، تا مراكز جهان اسلام نفوذ خواهد يافت و نظر اهل سياست را به خود جلب خواهد نمود، و آن‌گاه ايدئولوژي‌هاي الحاد و بي‌ايماني را كه مي‌خواستند در ميان ملتي كه قرن‌هاست پرچم‌دار اسلام بوده گسترش دهند، نابود خواهد كرد و در برابر استيلاي اين وطن توسط شخص معنوي طاغوت‌هاي گمراهي قرن‌هاي متأخر كه عبارت از جريان‌هاي اهل كفر و فسق و فجور و ضلالت مي‌باشد، سد خواهد كشيد و مدار تأمين سعادت و رهايي ابدي نسل‌هاي آينده خواهد شد.
او به اذن الهي و تصرف رباني آغاز رويدادي بزرگ را رقم مي‌زد، لذا حامل آرماني بود كه معنايي بسيار مقدس را در بر مي‌گرفت، پس خوشبخت‌ترين فرد جهان و سعادتمندترين انسان زمانه بود. در طرز پوشش، در هدف و در آرمان‌هاي بديع الزمان ذره‌يي تغيير و تزلزل حاصل نشد. او مشعل هدايتي در دست داشت و در پي اصلاح اعتقادات جهانيان بود و مي‌خواست ظلمت و
— 198 —
تاريكي را از بين ببرد. وظيفه و خدمت او متضمن سعادت و رفاه حال انسان‌ها در هر دو جهان بود، لذا از عزم و جهدي خاص برخوردار بود.
اقامتگاه استاد در بارلا خانه‌يي دو اتاقه بود. او در واقع بر روي كره زمين خانه‌يي مستقل يا يك وجب جا كه تحت تصرف و تملكش باشد نداشت. خانه‌يي كه اقامتگاه او در طول هشت سال در بارلا بود در حكم اولين درس‌خانه‌ي نور و مركز ٣٥٠ ميليون مسلمان بوده است. زير اين درس‌خانه‌، چشمه‌يي همواره جريان داشت و در مقابل آن نيز درخت چنار بسيار بزرگ و قطوري بود كه با سه شاخه بسيار بزرگ خود تا ارتفاع زيادي بالا مي‌رفت. در ميان شاخه‌هاي درخت چنار، كلبه كوچكي ساخته بودند كه مناسب‌ترين منزل‌گاه براي استراحت و تفكر و عبوديت استاد در بهار و تابستان بود. خادمان و طلبه‌هاي صديق استاد و اهالي بارلا مي‌گويند: "استاد را مي‌ديديم كه شب‌ها در كلبه‌ي كوچكي كه ميان شاخه‌هاي بزرگ درخت چناري كه شجره‌ي مباركه‌يي در برابر درس‌خانه‌‌ي نوريه بود، تا صبح تسبيح مي‌گفت و ذكرهاي مختلف زمزمه مي‌كرد. مخصوصاً در بهار و تابستان استاد را در ميان پرندگاني كه روي هزاران شاخه چنار، با شوق و جذبه بال مي‌زدند، تا صبح مشغول عبادت مي‌ديديم، نمي‌دانستيم چه موقع مي‌خوابد و كي از خواب بر مي‌خيزد."
استاد بسياري از اوقات بيمار بود و روزها را با درد بيماري سپري مي‌كرد. بسيار اندك، آن هم چيز كمي مانند سوپ مي‌خورد. شب‌ها سوره‌هايي از قرآن را كه ورد خود كرده بود؛ هم‌چنين جوشن كبير مناجات مشهور رسول اكرم (ص) و مناجات و حزب‌ها و صلوات نوريه‌ي اعاظم اوليا مانند شاه گيلاني و شاه نقشبند؛ و مخصوصاً حزب النوريه را كه منبع رساله نور بوده است، و حزب و مناجاتي را كه لمعات آيات قرآن بوده و چون سلسله‌يي از تفكر و انديشه در "لمعه بيست و نهم" گرد آوري شده است، مي‌خواند و بعد از اتمام آن‌ها دوباره به رساله نور مي‌پرداخت. روزها را هميشه مشغول مطالعه و تصحيح رساله نور بود. او خدمت رساله نور را بر
— 199 —
هر چيز ديگري ترجيح مي‌داد. وقتي قرار بود كاري كه مربوط به رساله نور است هر چه زودتر به نتيجه برسد، از كارها و مشغله‌هاي ديگر صرف‌نظر كرده ، و به آن مي‌پرداخت و تمامش مي‌كرد.
— 200 —
سعيد نورسي در فصل بهار به كلبه بالاي درخت بزرگ چنار روبه‌روي اقامتگاهش مي‌رفت و وظيفه‌اش را در آن انجام مي‌داد. او در همان‌جا حقايق رساله نور را در ملاء اعلا كه معدن و منبع حقيقي‌اش بود به تماشا مي‌نشست، مستفيض مي‌شد و به تفكر مي‌پرداخت. تفكر و نوع احساس استاد بر فراز اين درخت چنار كه مظهر سرّ ‌شَجَرَةٌ مُبَارَكَةٌ‌ بود يا در كوه‌ها و لابلاي درختان مأنوس كاج در كوهستان آيا قابل بيان است؟ نه، بيان آن به هيچ وجه ممكن نيست! حضرت حق اين فرد فريد را در كمال رحمت خود طوري آفريد كه جامع استعداد همه‌ي كمالات انساني باشد؛ نيز ظهور اين استعدادها را در گسترده‌ترين شكلش در شخصيت او اراده فرمود، تا اين شخصيت استثنايي را به اعتبار شخص معنوي رساله نور در دوره‌يي كه شجره اسلام تا قرون متأخر كشيده شده و هزاران شاخ و برگ يافته است، در تمام حقايق، حكم "استاد كل" عطا فرمايد و با تجلي و انعكاسِ نور تمام حقايق اسلام در شخص معنوي رساله نور موجب حيرت و شگفتي اهل حقيقت و كمال گردد؛ به اين ترتيب سعيد نورسي مؤلف رساله نوري كه آيينه جامع رسالت احمدي و حقيقت محمدي‌ست، به عنوان فرد سعيد نورسي، از ميان رفته، اما به عنوان همه‌ي عالم اسلام به لحاظ معنا تولد دوباره يافته و باقي و ماندگار شده است. رساله نور تا قيامت باقي خواهد ماند و مدام تكامل خواهد يافت. مگر ممكن است صانع ذوالجلالي كه در خصوص خلقت بال يك مگس بي‌تفاوت نيست و در ذرات آن حكمت‌ها و مصلحت‌هايي را در نظر دارد، با رساله نور، منازلي كه محل تأليف آن بوده، و جاهايي كه مؤلف محترم وظايف قدسي خود را در آن‌جا ايفا نموده است، ارتباطي نداشته باشد؟ مگر ممكن است مكان‌ها و درس‌خانه‌هاي نوريه و آن شجره مباركه كه خادم خدماتي چنان قدسي بوده‌اند، خارج از تخصيص رحمت (الهي) قرار گيرند؟ قطعاً امكان ندارد!
زماني كه جناب سعيد نورسي در بارلا بود در فصل تابستان گاه به "چام داغي" نام كوهي در ييلاق بارلا .م مي‌رفت و مدتي را در آن‌جا به تنهايي مي‌گذراند. كوه مذكور بسيار مرتفع بود. همانند كلبه كوچك بالاي درخت چنار جلوي درس‌خانه نوريه بارلا، در بالاي
— 201 —
مرتفع‌ترين تپه "چام داغي" نيز روي دو درخت بزرگ، منزلگاه‌هايي در معناي درس‌خانه نوريه داشت. بر فراز درختان كاج و قطران، به امور رساله نور مي‌پرداخت. او بيش‌تر اوقات از بارلا به اين مناطق جنگلي مي‌آمد و بر مي‌گشت، و مي‌گفت:" من اين منازل را با كاخ ستاره ييلديز سرايي؛ كاخ سلطان عثماني .م. عوض نمي‌كنم"
اينك سخن را همين جا كوتاه مي‌كنيم و چند رساله و مكتوب مربوط به ماهيت رساله نور و زندگي استاد در ناحيه بارلا و كوهستان را ی كه محل تأليف رساله نور است ی درج مي‌كنيم.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم! من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپه‌يي مرتفع هستم. از انسان‌ها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شده‌ام. هر وقت حسرت صحبت با انسان‌ها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور مي‌كنم، احوال پرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري مي‌گيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اين‌جا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مي‌يابيم كه خود به آن مشتاق‌تر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اين‌جا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مي‌نويسم.
اول: راز محرمانه‌يي‌ست، اما هيچ رازي را نمي‌توان از تو پنهان داشت.
هم‌چنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود" اند و در بالاترين مرتبه با جلوه‌هاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مي‌نگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچ‌تان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه
— 202 —
منادي آن خزانه بي‌نهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد. همه "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌جا رساله نور مي‌باشد. جلوه مظهريت مذكور است. "كلام‌ها"ي مذكور إن شاء الله مظهر سرّ
وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا
مي‌باشند.
دوم: عبارت دلنشيني را كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفته‌اند، ناگهان به ذهن خطور كرد: "در طريق نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز
— 203 —
آن‌گاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشته‌يي به خاطر آوردم: "به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر ... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل مي‌كردم. با اين كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي مي‌تواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آن‌چه به ذهن‌ام خطور كرد:
به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرين‌شان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق مي‌گويند:
هر كدام از ما برهان نور افشاني‌ست بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم ...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدان‌ها تزيين شده‌اند
ما هزاران ديده‌ي نكته سنج آسمانيم
كه بر زمين مي‌نگرند و بر بهشت توجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال خانه گل‌هاي بهشت است، معجزات بي‌شمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده مزبور را تماشا مي‌كنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوي‌اند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت مي‌شوند، و تو گويي امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت مي‌بينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
ما ميوه‌هاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا اوج آسمان‌ها
بر شاخسار كهكشان‌ها آويخته‌ايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانه‌يي هستيم دوّار، آشيانه‌يي در اوج
— 204 —
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طياره‌يي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، داهيه‌ي خلقت و نور عالَمِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان مي‌دهيم
و آن را به گوش انساني كه انسان است مي‌رسانيم
كور باد چشم كسي كه بي‌دين است؛ كسي كه چهره ما را نمي‌بيند
و سخن‌مان را نمي‌شنود؛ ما آيه‌هايي هستيم كه حق مي‌گوييم
مُهرمان واحد، امضايمان واحد، مُسبِّح ربّمان هستيم
تسبيحش مي‌گوييم و عابدانه ذكرش را بر زبان داريم
هر يك از ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
— 205 —
مكتوب ششم
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ‌
برادران غيور، دوستان باغيرت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده مي‌شود، موجب آرامش خاطرم هستيد! مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشه‌ام، سهيم كرده است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اين‌كه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت مي‌گذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف مي‌كنم.
در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم مي‌آمد. من در ساير اوقات تنهايم. هم‌چنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آن‌ها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در ميان اين كوه‌هاي غريب و در متن سكوت و بي‌صدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربت‌هاي پنجگانه مختلفي ديدم.
اول: براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آن‌ها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيش‌تر چيزهاي مورد علاقه‌ام هم‌چون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شب‌ها و كوه‌ها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در
— 206 —
غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه مي‌توان در برابر اين غربت‌ها و تاريكي‌ها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:
يا رب! غريبم، بي‌كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سالمندم،
بي‌اختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يك‌باره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد مي‌كشيد گفت: اي بيچاره! فرياد كشيدن را رها كن، در برابر بلا توكل كن، زيرا فرياد بلا اندر خطا اندر بلاست، اين را بدان؛ نيز بدان كه اگر دهنده بلا را بيابي، صفا اندر وفا اندر عطا اندر بلا است.
مادام كه چنين است شكوه و گلايه را رها كن و شكر بگو؛ چون بلبل‌ها كه هميشه از لذت گل خندان‌اند، بدان كه اگر نيابي، همه دنيا جفا اندر فنا اندر هباء اندر بلا است.
وقتي اطرافت پر از يك دنيا بلاست، چرا به دليل بلاي كوچكي فغان سر مي‌دهي؛ پس بيا و توكل كن.
با توكل، بر سيماي بلا لبخند بزن، تا آن هم بخندد. با خنديدن كوچك شده و تبديل به چيز ديگري مي‌شود.
هم چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفس‌ام گفتم:
— 207 —
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا سرّ بلا چيست؟ يعني منم حلقه زن درگه فقر و فنا.
آن‌گاه نفسم گفت: آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده مي‌شود و ظلمت‌ها از بين مي‌روند. گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ الْايِمَانِ وَ الْاِسْلَام
ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه" اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩م در قاهره چشم از جهان فروبست.م. عجب حقيقت والايي‌ست كه گفت:
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ ٭ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ‌
يعني كسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم مي‌كند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز به‌دست مي‌آورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمي‌يابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث ‌طُوبى لِلْغُرَبَاءِ‌ را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي برادران! اين غربت‌هاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شده‌اند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشه‌يي را در وجودم پديد آوردند: "مادام كه من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفه‌ام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلام‌ها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟ به همين دليل از شما پرسيده بودم" آيا كلام هاي نوشته شده كافي‌ست و آيا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و هم‌چون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بي‌خود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقا چشيدن
و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤال‌ها وقت شما را گرفتم.
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
— 208 —
مكتوب سيزدهم
‌بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
‌اَلسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم! درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بي‌تفاوتي‌ام در قبال سياست‌هاي روز سؤالات زيادي مي‌كنيد. به دليل تكرار سؤالات و اين كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده مي‌شود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديم بدهم.
سؤال اول‌تان: اوضاع و احوالت چه‌طور است؟
پاسخ: حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر مي‌گويم كه ظلم‌هاي بي‌شماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمت‌ها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت مي‌انديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانه‌يي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوه‌هاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايده‌اش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآني‌ام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اين‌كه به همه افراد ناباب امان نامه مي‌دادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو مي‌كردند، به شكل ظالمانه‌يي اين‌كار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اين‌كه مرا بيش‌تر در
— 209 —
خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام ها" بيش‌تر بنويسم، بي‌هيچ دغدغه‌يي دچار اين غربت كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ هم‌چنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخش‌ها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندان‌شان آزاد گذاشته‌اند كه با هر كس كه مي‌خواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانه‌يي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و هم‌شهري‌هايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيله‌يي شود براي كسب فيض قرآن همان‌طور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آن‌هم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم مي‌كنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماه‌هاي سه‌گانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دل‌نشين و عزلتي مقبول مصادف نمود. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...
سؤال دوم‌تان: چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نمي‌كني؟
پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه مي‌كنم. هرگاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزي‌ام را در اين‌جا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه براي انسان رخ مي‌دهد دو دليل دارد، يكي از آن‌ها ظاهري و ديگري حقيقي‌ست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اين‌جا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقي‌ست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت مي‌كند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آن‌طور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نمي‌كنم، لذا مرا به اين
— 210 —
تبعيد محكوم كرد. پس، ظلم چند برابر آن‌ها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آن‌ها بي‌معناست، اگر آن‌ها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعي‌ست كه به آن‌ها هم مي‌شد مراجعه كرد.
دنياي‌شان به سرشان بخورد با اين‌كه آن را كلاً رها كردم، نيز سياست‌هاي‌شان، پاگيرشان شود با اين‌كه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانه‌ها و اوهامي سر هم مي‌كنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آن‌ها بر اوهام‌شان صحه مي‌گذاشتم، كه نمي‌خواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخالت در سياست‌هاي دنيوي داشتم، كه سر نخ‌شان دست اجنبي‌ست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار مي‌شد و خود را نشان مي‌داد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشته‌ام و در اين مدت هيچ روزنامه‌يي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اين‌جا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم مي‌شود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه سياست‌ها دارد كه اجازه نمي‌دهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگويي‌ست، سقوط كند.
دليل دوم عدم مراجعه‌ام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بي‌عدالتي را حق و حقيقت مي‌پندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نمي‌خواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال سوم‌تان: چرا در قبال سياست‌هاي روز تا اين حد بي‌تفاوت هستي؟ چرا موضع‌ات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نمي‌دهي؟ آيا آن‌ها را اميدوار كننده مي‌بيني؟ يا به دليل ترس سكوت كرده‌يي؟
پاسخ: خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سال‌هاي حياتم گواهي مي‌دهد كه ترس، هيچ‌گاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق مي‌دانسته‌ام. در ضمن چرا مي‌بايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمه‌يي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و
— 211 —
شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش است ... مي‌ماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي مي‌تواند تا زمان‌اش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ باعزت را بر زندگي با ذلت ترجيح مي‌دهند. كسي چون سعيد قديم چنين گفته است:
‌وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا ٭ لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بي‌ترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع مي‌كند، به اين ترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجن‌زاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان مي‌رود. بعضي از آن‌ها در راهي ايمن پيش مي‌روند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجن‌زار و باتلاق واسطه‌هايي يافته‌اند. اكثرشان نيز در آن باتلاق كثيف و آلوده در تاريكي راه مي‌روند. ٢٠ درصد آن‌ها به سبب سرمستي، لجن‌زار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو مي‌دهند. اين‌ها با سختي و مرارت مي‌روند تا اين كه خفه مي‌شوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را مي‌فهمند و احساس مي‌كنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگردان‌اند و قادر به ديدن راه درست نيستند ...
در برابر اين‌ها دو راه كار وجود دارد:
الف: با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب: با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آن‌ها نشان بدهيم.
من مي‌بينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق به‌دست دارند، اما آن طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نمي‌شود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نمي‌كنند، فرد متحير و سرگردان مي‌هراسد كه نكند مي‌خواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضه‌هايي مي‌شكند، نور از بين مي‌رود يا خاموش مي‌شود.
باتلاقي كه گفتيم حيات بي‌بند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده مي‌باشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت
— 212 —
لذت مي‌برند. متحيران آنان‌اند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمي‌يابند. انسان‌هايي سرگردان‌اند. چماق‌ها هم جريانات سياسي‌ست. نورها نيز حقايق قرآني‌ست. در برابر نور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفرتي از آن ندارد، لذا من هم براي اين كه نور قرآن را در دست بگيرم با گفتن
‌اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ‌
چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريان‌هاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآني‌اي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريان‌هاي سياسي و طرفداري‌ها و تلقي‌هاي مغرضانه داده مي‌شود، دچار كدورت شده و آن‌ها را مورد اتهام قرار دهد. مگر شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بي‌ديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند ...
الحمدلله به دليل كناره گيري از سياست، ارزش حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكه‌هاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماس‌ها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مي‌يابد.
وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
— 213 —
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اين رساله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً خصوصي‌ست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرم‌ترين و خاص‌ترين و خالص‌ترين برادرانم نوشته‌ام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به والي عادل و دادگستري و انتظامات اسپارتا تقديم مي‌كنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهاني نداريم و بدانند كه مخفي‌ترين رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح شده در آن و قوت و درخشندگي پاسخ‌ها به عنوان بيست و دومين لمعه‌ي مكتوب سي و يكم وارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرم‌ترين و خالص‌ترين و صادق‌ترين برادرانمان مي‌باشد.
— 214 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
اين مسأله "سه اشارت" را به شرح زير در بر مي‌گيرد:
اشارت اول: سؤال مهمي‌ست درباره شخص من و رساله نور.
خيلي‌ها مي‌گويند: با اين‌كه تو كاري به دنياي اهل دنيا نداري چرا آن‌ها مدام در امور آخرتي تو دخالت مي‌كنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ: پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد مي‌گويد: "پاسخ مرا تقدير الهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكر سعيد قديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست مي‌گويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولتمردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در اين سؤال مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگزار و ملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي‌ دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال است كه در اين ولايتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت مي‌كنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهان‌ترين و خصوصي‌ترين رساله‌هايم به دست دولت‌مردان و برخي نمايندگان رسيده است. اگر دخالت‌هاي دنيوي مي‌داشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا مي‌شدم و فكر و اقدامي‌ در جهت بر
— 215 —
هم زدن امور مي‌داشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اين‌كه نُه سال مشغول تحقيق دقيق بوده‌اند و من نيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم مي‌آمدند بيان مي‌كردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي مي‌كردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر مي‌بود، همه مقامات از استاندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آن‌ها براي نجات خودشان از مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه مي‌كنند، كوه را كاه كرده و به دفاع از من برخيزند، لذا پاسخ اين سؤال را به آن‌ها مي‌سپارم.
اما دليل آن‌كه ‌ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ما با صدها رساله در اين ولايت فعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آن ‌كه ‌دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشته‌ايم. به‌واسطه رساله‌هاي مذكور هيچ دغدغه و ضرري متوجه احدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا به‌واسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته و بركت دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناخته شده جهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيدي غلبه يافته و شوق عبادت بر لاابالي‌گري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه‌ بالايي يافته است، لذا همه مردم اين ولايت حتي بي‌دينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بي‌اهميت درمانده‌يي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليت‌اند، در برابر حقوق بسيار باارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع از خود نمي‌گذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش مي‌باشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم:
پاسخي‌ست به يك سؤال انتقادي اهل دنيا مي‌گويند چرا از ما قهر كرده‌يي؟ سكوت كردي و يك‌بار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و مي‌گويي "به من ظلم مي‌كنيد." در صورتي كه
— 216 —
ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيني داريم و تو عمل به اين موازين را قبول نمي‌كني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در اين زمانه‌ي آزادي و در دوره‌ي جمهوريت‌ها كه به تازگي آغاز شده است، و در مقطعي كه قانون برچيدن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت مي‌توان دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاه با زاهد بودن به‌سوي خود جلب كرده و درصدد به دست آوردن مقامي ‌اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زورمداري‌هاي مستبدانه‌ي (به تعبير امروز) بورژواها، اين وضع مورد استقبال قرار بگيرد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كار ما مي‌آيد، موجب شد قوانين سوسياليسم را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصول‌مان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد مي‌كنيم نداري.
پاسخ: راهي كه در حيات اجتماعي انسان‌ها گشوده مي‌شود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در امور خير، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته مي‌شود. مادام كه در موافقت با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرينش نوع بشر مي‌توان عملي كرد. آري، من به لحاظ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ هم‌چنين از كساني هستم كه با سرّ عدالت بر آمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگويي‌هاي طبقه خاصي كه بورژوا ناميده مي‌شود مخالفت داشته‌ام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
اما فطرت و سرّ حكمت نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است، زيرا فاطر حكيم براي آن‌كه ‌كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري مي‌كند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان به‌دست آيد؛ نيز در صفحه‌يي كتاب‌هاي فراوان نوشته
— 217 —
شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عملي مي‌سازد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات، طبقات نمايان سازد. براي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را آزاد گذاشته‌اند. به او استعداد سير در مقامات بي‌انتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يك نوع است از حكم هزاران نوع برخوردار مي‌باشد، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهم‌ترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است. از ميان برداشتن فضيلت با تبديل ماهيت بشر، خاموش كردن عقل، ميراندن قلب و نابود كردن روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نمي‌توان آزادي را از بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كه شايسته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در زير پوشش آزادي‌ست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ‌مي‌كنند كه مستحق سيلي نيست؛ مي‌گويم:
با ظلم و بيداد نمي‌توان حقيقت را از بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
يا اين‌كه:
با ظلم و بيداد نمي‌توان فضيلت را از بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيري
تا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نمي‌تواند موجب استبداد شود. ظلم كردن و ستمگري بي‌فضيلتي است. به ويژه مهم‌ترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند را سپاس كه عمرمان بر مدار اين مشرب طي شد و مي‌شود. من چنين ادعاي غرورآميزي نمي‌كنم كه داراي
— 218 —
فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري مي‌گويم:
حضرت حق به فضل و كرمش، فضيلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگاني‌ام به‌واسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده و هم‌چنان كه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار نداده‌ام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشته‌ام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشته‌ام به همين دليل ضايع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود مُضر مي‌دانم، اما اين را نشانه‌يي براي مقبوليت رساله نور مي‌دانم؛ به همين دليل آن‌ها (مردم) را از خود نمي‌رنجانم.
اينك ‌اي اهل دنيا! با اين‌كه هيچ‌گاه متعرض دنيايتان نشده و با اصولتان به‌هيچ‌وجه ‌‌كاري نداشته‌ام و به گواهي نُه سال از زندگي‌ام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دوباره به دنيا ندارم، (چگونه ادعا مي‌كنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بوده‌ام و انديشه‌هايم استبدادي و تحكم‌آميز است، و به موجب كدام قانون محدوديت‌ها و فشارهاي فراوان بر من وارد مي‌كنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه چنين برخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نمي‌دهد؛ رفتارهاي ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير مي‌كند!
اشارت سوم: سؤالي جنون‌آميز و فريبنده.
برخي از حكم‌رانان مي‌گويند تو در اين كشور زندگي مي‌كني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكور بي‌نياز مي‌كني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارج از مسؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال مي‌كني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مساوات مي‌باشد در تضاد است. تو چرا با اين‌كه مسؤوليت نداري كاري مي‌كني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار مي‌كني تا ديگران سخنانت را بشنوند؟
— 219 —
پاسخ: آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيش از ديگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نمي‌كنيد از ديگران بخواهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانونتان ضربه مي‌زنيد و با آن مخالفت مي‌كنيد، چون از من مي‌خواهيد به قانون مساوات مطلق عمل كنم مي‌گويم:
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احترامي‌كه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اين‌كه ژنرال مزبور مانند آن سرباز، يك نظامي‌ عادي شود و وضعي معمولي بيابد و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت و احترام عامه مردم با سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساواتتان مي‌توانيد به من چنين بگوييد: «به خودت استاد مگو، اجازه مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتكارت خدمت كن و با گدايان رفيق شو!»
اگر بگوييد اين حرمت و مقام و توجه مخصوص زماني‌ست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان مي‌باشد، اما تو فرد بي‌مسؤوليتي هستي و نمي‌تواني مانند مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت: اگر انسان فقط عبارت از جسد بود و بدون مردن همواره در اين جهان مي‌ماند و اگر درِ قبر مسدود مي‌شد و مرگ از ميان مي‌رفت و آن گاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولتي مي‌گرديد ممكن بود سخن شما معنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نمي‌خورانند و آن‌ها را از بين نمي‌برند، پس آن‌ها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نمي‌شود و نگراني از روبه‌رو شدن با آن سوي عالم قبر مهم‌ترين مسأله هر كسي‌ست بي‌شك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظايف و مسؤوليت‌هاي اجتماعي و سياسي و نظامي ‌مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
— 220 —
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي انجام سفر يك وظيفه است، اما دادن تذكره به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آن‌ها نيز وظيفه‌يي‌ست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست. انكار چنين وظيفه‌يي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيم و شهادت سي هزار شاهد را قبول نداشته باشيم كه هر روز با جنازه‌هايشان بر اعتقاد اَلْمَوتْ حَقٌّ مُهر تأييد مي‌زنند. مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهم‌ترين آن وظايف، ايمان و فراگيري و تقويت آن مي‌باشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوه‌ي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگي‌ست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را به‌جا مي‌آورند نعمت الهي و فضيلت ايماني عطا شده به آن‌ها را ناديده نمي‌گيرند و مرتكب كفران نعمت نمي‌شوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با فسق و فجور به بدعت‌هاي مراتب پست بيالآيند. اين دليل انزوايي‌ست كه شما نمي‌پسنديد و آن را مخالفت با مساوات مي‌پنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار داده‌ايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در شكستن قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش رفته‌ايد؛ از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت مي‌رود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛ لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آن‌ها مي‌گويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويش واقفم، نه تنها خواهان مقام متكبرانه‌ي احترام‌آميزي فوق مسلمانان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بي‌پايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته و از مردم به جاي احترام درخواست دعا مي‌كنم. فكر مي‌كنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاع‌اند. ليكن اين قدر هست كه احتمالاً عزت و وقار علمي ‌مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و تدريس حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلالت از وضعيت عزتمندانه فوق موقتاً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
— 221 —
شيوه رفتاري حيرت‌انگيز: بديهي‌ست كه اهل معارف در همه‌ جا در مطالب علمي ‌و معرفتي به ارزيابي مي‌پردازند، يعني علم و معرفت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلك‌شان نسبت به او اظهار دوستي و احترام مي‌كنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيايد اهل معارف در احترام به علم و معرفت او به ديدارش مي‌روند و حرمت او را نگاه مي‌دارند.
اين در حالي‌ست كه عالي‌ترين مجلس علمي‌ انگلستان وقتي پاسخ شش سؤال را در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي‌ درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بي‌احترامي ‌معرفت پيشه‌گان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد تقدير قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهم‌ترين معيار اجانب و اساسي‌ترين قاعده حكمايشان پرداخت و بر آن‌ها غلبه يافت. او با قوت معرفت و علمي‌كه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره دعوت كرد و بي‌آن كه خود سؤالي بپرسد بي‌كم و كاست به سؤالات‌شان پاسخ‌هاي درست داد.
سعيد جديد مي‌گويد: من در سخناني كه سعيد قديم در اين‌جا با افتخار بيان كرده است شركت نمي‌كنم، چون در اين رساله سخن را به او سپرده‌ام نمي‌توانم ساكتش كنم، سكوت مي‌كنم تا در مقابل خودخواهي‌ها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نوشته و به زبان اين ملت كه تركي‌ست منتشر كرده و آنان را آگاه نموده است، او كه اهل معرفت است و هم‌وطن و هم‌كيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي ‌از منسوبان اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي ‌تحت فشار قرار مي‌گيرد، و نسبت به او دشمني و بي‌احترامي ‌مي‌كنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن براي تعليم و تربيت است؟ وطن دوستي‌ست؟ اهميت دادن به مليت است؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اين‌ها نيست. تقدير الهي‌ست تا همان اهل معرفت از همان‌جا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به دليل حرمت و احترام گرفتار رياي علمي‌ نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
— 222 —
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرت‌انگيز و موجب شُكر است:
در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور، چنان حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور مي‌بود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوق‌العاده مي‌شد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانه‌يي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نمي‌كنند انانيت آن‌ها با ميزان حساسيت حس مي‌كنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نمي‌كنم مي‌ايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُه‌بار تجربه كرده‌ام؛ بعد از رفتارهاي ظالمانه آن‌ها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيده و با گفتن اين‌كه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسه‌هاي نفسم بر آمده‌ام. هر بار نيز دانسته‌ام كه نفسم فارغ از درك و شعور به‌طور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب داده است. در آن صورت نيز همواره گفته‌ام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عدل رفتار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بي‌تأمل، در نفسم خواهان لذتي خودپسندانه شدم؛ آن‌گاه اهل دنيا چنان سخت در مقابل خواسته‌ام ايستادند كه نه تنها آن خواسته‌ي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اين‌بار بعد از ماه رمضان و به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي ‌مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميان حُسن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه بر آمد. در آن لحظه اهل دنيا با حساسيت بي‌پايان‌شان كه ذره‌يي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر مي‌گويم كه ظلم آن‌ها واسطه اخلاص من گرديد.
رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنَّ وَ الإنْسَانِ وَ مِنْ شَرِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ. آمين آمين آمين
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 223 —
اميد ششم از لمعه بيست و ششم
زماني در اثناي يكي از اسارت‌هاي دردناكم و در گريز از انسان‌ها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي تنها ماندم. در تنهايي نوري مي‌جستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمندي، سه چه پاحس غريب و پيچيده را به من يادآوري كرد. ی چنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است ی صداي حزين حركت شاخه‌هاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و رقّت من اثر گذاشت. سالمندي و پيري هشدارم داد و زير گوش قلبم خواند: همان‌طور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سال‌هاي عمر تو نيز تبديل به شب مي‌شود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهي مي‌گردد؛ و تابستان هستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همان‌طور كه من از موطن خود غريب افتاده‌ام، در طول اين پنجاه سال عمر نيز از آن چه دوست مي‌داشته‌ام به دليل زوال آن‌ها دور مانده و در فراق‌شان گريسته‌ام. اين غربت از غربت وطن دردآورتر و تلخ‌تر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانه اين كوه و اين شب، حزن‌انگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر مي‌دهد كه زمان مفارقت از تمام دنيا در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن بود و من در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياري‌ام كرد. چنان انسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفي كه گرفتارش بودم هزار برابر هم مي‌شد، باز برايم كافي بود.
آري، ‌اي زنان و مردان سالمند! ما آفريننده رحيمي داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم. مادام كه "او" هست، فرشتگانش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوه‌هاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حق‌اند؛ علاوه بر بندگان ذي شعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او هم‌چون دوستاني مانوس هستند و
— 224 —
قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرممان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردني‌ها و نعمت‌هايي هست كه بر وجود حق گواهي مي‌دهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را ی كه رحيم و كريم و انيس و ودود است ی نشان مي‌دهند. مقبول‌ترين شفاعت‌كننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمندي‌ست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايد دوست داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
— 225 —
چند نامه از بديع الزمان سعيد نورسي و چند يادداشت از كساني كه در زمان تأليف رسايل نور، آن را كتابت كرده نشر مي‌نمودند.
نامه‌يي مختصر و خصوصي كه مي‌تواند تتمه مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم باشد.
خسرو افندي و رأفت بيگ، برادران اخروي و طلبه‌هاي فعال من! در انوار قرآني تحت عنوان "رساله نور" سه كرامت قرآني را حس مي‌كرديم، و شما با غيرت و اشتياق‌تان كرامت چهارمي را هم به آن اضافه كرديد. آن سه كه مي‌دانستيم عبارت بود از:
اول: سهولت و سرعت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب نوزدهم كه پنج بخش بود در مدت دو سه روز، و در هر روز ظرف سه چهار ساعت (كه مجموعش مي شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتابي، در كوه و باغ نوشته شد. كلام سي‌ام، زماني كه بيماري عارض شده بود، ظرف پنج شش ساعت نوشته شد. كلام بيست و هشتم كه به بحث بهشت مي‌پردازد در يك يا دو ساعت در باغي كه سليمان در دره دارد نوشته شد. من و توفيق و سليمان از اين سرعت شگفت زده شديم ... همان‌طوركه در تأليفش كرامات قرآني وجود دارد ...
دوم: در نگارش آن نيز سهولت، اشتياق و خستگي ناپذيري فوق العاده‌يي وجود دارد. در زمانه فعلي كه اسباب فراواني موجب خستگي روح‌ها و عقل‌ها مي‌شود، به يك‌باره يكي از كلام‌ها مطرح مي‌شود و در بسياري جاها با كمال اشتياق شروع به نگارش آن مي‌كنند. در ميان مشغله‌هاي مهم، كتابت آن‌ها بر هر چيز ديگر ترجيح داده مي‌شود، و هكذا ...
سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً در صورت احساس نياز، هر چه بيش‌تر مطالعه شود انسان بيش‌تر مشتاق مي‌شود و احساس خستگي نمي‌كند، اما شما هم كرامت قرآني چهارمي را اثبات كرديد. يكي از برادرانمان كه مانند خسرو، خود را تنبل مي‌داند و با اين كه پنج سال است "كلام‌ها" را مي شنود، در كتابت و نگارش واقعاً سستي كرده و شروع به كار
— 226 —
نمي‌كرد، در يك ماه چهارده كتاب را زيبا و دقيق نوشته است و اين بي‌ترديد كرامت قرآني چهارم است. خصوصاً ارزش سي و سه دريچه كه همان مكتوب سي و سوم است، كاملاً ادراك شده كه به غايت دقيق و زيبا نوشته شده است. آري، رساله مذكور، قوي‌ترين و درخشان‌ترين رساله براي معرفت الله و ايمان بالله است. البته دريچه‌هاي ابتداي مطالب بسيار مختصر و به اجمال بيان شده است، اما جلوتر كه مي‌رويم تفصيل بيش‌تري مي‌يابد و درخشندگي آن مضاعف مي‌شود. در واقع بر خلاف ساير تأليفات، بخش آغازين در بيش‌تر "كلام‌ها" مجمل است و به‌تدريج تفصيل مي‌يابد و موضوع روشن‌تر مي‌شود.
— 227 —
مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا «هفت سبب» زير را بيان مي‌كنيم كه به صورت بيان نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد:
سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقه‌يي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده مي‌شود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكه‌هاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم: "نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من مي‌گويد: "اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ مي‌دهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن مي‌شود، و كسي چون من ی با اين كه فراتر از حد و حدودم است ی نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه مي‌شود، و دانستم كه نامزد اين كار شده‌ام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌جا رساله نور مي‌باشد. امكان پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب مي‌شود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
— 228 —
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح مي‌كند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن مي‌گيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلام‌هاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رساله‌ها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيش‌تر سوره‌ها، مخصوصاً سوره‌هايي كه با "الر" و "حم" آغاز مي‌شود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايسته‌اش است از خود مي‌كند؛ بي‌ترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازي قرآن حكيم كه در "كلام‌ها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، مي‌باشيم. زيرا استاد ما چنين مي‌كند و به اين صورت درس مي‌دهد.
سبب سوم: درباره "كلام‌ها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، مي‌گويم:" كمالات و حقايق موجود در كلام‌ها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآني‌ست. ساير رساله‌ها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين مي‌دانم و نيز فاني‌ام و خواهم رفت؛ بي‌شك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نمي‌بايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادت‌شان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر مي‌دارند؛ ترديدي نيست كه رساله‌هاي مرتبط با ستارگان قرآن آسماني را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده مي‌ماند و مي‌تواند مدار اعتراض‌ها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته مي‌شود جستجو مي‌كنند؛ حقايق عالي و جواهري ذي قيمت را از بيچاره‌يي چون من كه نمي‌تواند يك هزارم آن‌ها را در خود داشته باشد مي‌دانند، بي‌انصافي بزرگي‌ست كه در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رساله‌ها را از آن خود نمي‌دانم؛ آن‌ها متعلق به قرآن‌اند، آن‌ها مظهر و رشحه مزاياي قرآن‌اند. آري، خاصيت خوشه‌هاي خوشمزه
— 229 —
انگور را نبايد در شاخه‌هاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخه‌هاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت مي‌شود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي‌ اين‌ها ضرر دارد. تنها چاره‌ي اين‌كه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آن‌ها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمت‌هاي منعم حقيقي‌ست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گران‌بهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شده‌اي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا ...! نه اين‌طور نيست، اصلاً اين‌طور نيست، اين‌كه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بي‌احترامي محسوب مي‌شود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت مي‌شود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانه‌يي‌ست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت: "آري، من زيبا شدم، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسي‌ست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت: "ر سايل نور، زيبا و حقيقت‌اند، اما از آنِ من نيستند، شعاع‌هايي ‌هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفته‌اند..." براساس قاعده‌ي:
‌وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ‌
مي‌گويم:
‌وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ‌
يعني « حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد.» مادام كه چنين است،
— 230 —
به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينه‌هايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينه‌داري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم: مدت‌ها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعت‌ها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گل‌ها در بهار مي‌شكفند. براي ظهور گل‌هاي قدسي نيز مي‌بايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه مي‌كنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم. مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهي انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نمي‌شود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجله‌يي براي خدمت‌مان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهي‌ست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنوي‌ست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شده‌ايم. اظهار چنين كرامتي كه بي‌خبر و بدون اختيار حاصل مي‌شود بي ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعله‌هاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نمي‌تواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش مي‌شود.
سبب هفتم: هشتاد درصد انسان‌ها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آن‌ها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد مي‌شنوند تقليدوار مي‌پذيرند. حتي حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف مي‌بينند و اگر مسأله بي‌اهميتي را از فردي صاحب مقام بشنود باارزش تلقي مي‌كنند. بدين لحاظ و براي اين كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بي‌اهميتي چون من است در
— 231 —
نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام مي‌كنم كه بدون اختيار ما و بدون آن كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاع‌‌مان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليل‌مان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي مي‌شويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفت‌گانه‌يي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول: "توافقات" مي‌باشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم (ص)" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبه‌روي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب مي‌شوند. اين در حالي‌ست كه عبارت "رسول اكرم (ص)"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيش‌تر هم كه باشد در كمال نظم روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ هم‌چنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخه‌نويس نتوانسته‌اند آن را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمندي‌ست؛ هم‌چنان كه درجات بلاغت را در كتاب‌هاي اهل بلاغت مي‌توان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينه‌هاي معجزات احمدي‌ست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمان‌هاي معجزات قرآني‌ست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه
— 232 —
كتاب‌هاي ديگر را نشان مي‌دهد، لذا ثابت مي‌شود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمدي‌ست كه در آيينه‌هاي مزبور تجلي يافته و متمثل مي‌شود.
اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلم‌هاي هر كدام‌شان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بي‌قلم، نيمه اُمّي، غريب، بي‌كس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و به‌واسطه كمال كرم‌اش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ی به تعبير خلوصي ی در حكم گيرنده‌هاي بي‌سيم و تلگراف‌اند؛ و ی به تعبير صبري ی در حكم دستگاه‌هايي هستند كه برق كارخانه‌هاي توليد نور را تأمين مي‌كنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگي‌هاي باارزش مختلف، باز ی به تعبير صبري ی از توافقات غيبي‌ست كه شوق و سعي و همت و جديت‌شان مشابه يك‌ديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر مي‌كنند و به اطلاع همگان مي‌رسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپ‌خانه‌يي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت مي‌كنند؛ اين وضع بي‌شك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، هم‌چنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد ... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يك‌ديگر هم‌بستگي جدي و صميمانه دارند مي‌توانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي مي‌تواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همان‌طور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت شخص معنوي شما و قلم‌هاي‌تان به‌دست آمده نمي‌توانيد از آنِ بيچاره‌يي چون
— 233 —
من بدانيد ...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را مي‌بينم، اما نمي‌توانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم: اجزاي رساله نور همه‌ي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات مي‌كند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغه‌يي بزرگ شناخته مي‌شود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف مي‌كند. مي‌گويد: "عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي مي‌كند.
يا مثلاً علامه‌يي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان مي‌كند و براي خواص اعلام مي‌دارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن مي‌باشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آن‌چه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده مي‌شود، و همه عقول را متحير نموده و هيچ فلسفه‌يي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرت‌نمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه آخر كلام بيست و نهم و در حكمت‌هاي شش‌گانه مربوط به تحول ذرات، در كلام سي‌ام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، مي‌توان مراجعه كرد.
هم‌چنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بي‌شريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري (بُعد) بي‌نهايت ما با بي‌نهايت نزديكي (قُرب) الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در
— 234 —
بيان عبارت وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ به شكل كاملاً روشني درباره مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمه‌يي كه حاوي سه تمثيل مي‌باشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوش‌ترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نمي‌باشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مي‌نويسد، ظهور مي‌يابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم: پنجاه شصت تا از رساله‌ها به شيوه‌يي احسان شده است كه تأليف آن‌ها نه تنها كار كسي چون من نيست، كه كم مي‌انديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نمي‌باشند. اين رساله‌ها نشان مي‌دهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آن‌ها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيل‌هايي به عامي‌ترين و اُمّي‌ترين افراد هم درس داده مي‌شود. اين در حالي‌ست كه علماي بزرگ در خصوص بيش‌تر حقايق مذكور گفته‌اند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آن‌ها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانسته‌اند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاه‌ترين شيوه‌، آن هم به عامي‌ترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركي‌اش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه مي‌داده، و آثار قبلي‌اش نيز اين امر را تأييد مي‌كند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان
— 235 —
شخصي البته و بي‌ترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نمي‌تواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوه‌يي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآني‌ست.
اشارت پنجم: رساله‌ها اكثراً بسيار زياد منتشر شده‌اند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگ‌ترين عالم تا عامي‌ترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بي‌دين آن‌ها را ديده و مطالعه كرده‌اند و با اين‌كه بعضي از آن‌ها نيز از رساله‌ها سيلي خورده‌اند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آن‌ها بهره برده‌اند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآني‌ست؛ هم‌چنين رساله‌هاي مذكور كه براي تأليف‌شان مي‌بايست تحقيق و پژوهش‌هاي بسياري انجام مي‌شد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم مي‌شد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام رباني‌ست.
آري، بيش‌تر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بوده‌اند مي‌دانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهم‌ترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان مي‌دهد در لفظ رسول اكرم (ص) خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام سي‌ام در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام بيست و هشتم نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين مي‌دانند بيش‌تر رساله‌ها همين طور بوده و در زماني نوشته شده‌اند كه تحت فشار و در حالت قبض بوده‌ام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نمي‌توانستم يا نمي‌دانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش مي‌آمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف مي‌شد، اما مهم‌ترين رساله‌ها و كلام‌ها در سخت‌ترين زمان‌ها كه بيمار هم بوده‌ام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
— 236 —
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخش‌هايي از آن براي برخي از مردم مي‌تواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسأله‌يي را در اختيار همه نگذاشته‌اند. در صورتي كه اين رساله‌ها تا آن‌جا كه از بسياري پرسيده‌ام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي رباني‌ست.
اشارت ششم: من اينك مطمئن شده‌ام كه بيش‌تر سال‌هاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رساله‌هايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علمي‌ام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلام‌ها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بي‌دليلي كه خلاف خواسته‌ها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آن‌ها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بي‌پيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد مي‌شد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه مي‌خواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و ديدگاه‌هايم پراكنده نشوند. با اين‌كه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس مي‌كردم روحم را از مطالعه‌ي همه كتاب‌هاي ديگر منع كرده و از آن‌ها دور نموده‌اند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
هم‌چنين اكثر آثار و رساله‌هاي نوشته شده بدون آن كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده مي‌شد به صورت آني و دفعي احسان گرديده‌اند. وقتي آن‌ها را به برخي از دوستانم نشان مي‌دادم مي‌گفتند"مرهم
— 237 —
زخم‌هاي اين زمانه است." پس از انتشار اين آثار، توسط بيش‌تر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بي‌اختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آن‌ها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آن‌ها را در بخش مسايل متفرقه‌ي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاه‌اند. سليمان افندي دوست هميشگي‌ام از بيش‌تر آن‌ها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رساله‌ها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رساله‌ها و كلام‌ها با تسهيلات كرامت آميز فوق العاده‌يي مواجه بوده‌ايم. شكي براي ما نمي‌ماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه مي‌شويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچك‌ترين خواست قلبي‌مان به صورت خاصي احسان‌مان مي‌كند؛ و هكذا ...اين اشارت غيبيه‌ي بسيار روشني‌ست كه ما به خدمت گرفته مي‌شويم، و در دايره رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني مي‌پردازيم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
‌اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْلِيمًا كَثِيرًا آمِينَ‌
— 238 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيش‌تر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همين‌جا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال مي‌كني: "چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشته‌يي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر به‌ندرت ديده مي‌شود؟ گاه در يك سطر، صفحه‌يي قوت هست و گاه در صفحه‌يي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ: "چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بي‌پروا مي‌گويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديق‌اند نه تصور، ايمان‌اند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيق‌اند نه تقليد، اذعان‌اند نه التزام، حقيقت‌اند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايه‌هاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسان‌ها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارف‌شان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان مي‌بود پذيرفته مي‌شد و به آن بسنده مي‌كردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايه‌ها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان مي‌كند، شعله‌يي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشان‌ترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشته‌هايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقت‌ها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكنده‌ترين مسايل گردآوري شد؛ هم‌چنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عالي‌ترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني
— 239 —
و نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه: در نوشته‌هاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآني‌ست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتواني‌ست، درد از من و دوا از قرآن است.
— 240 —
( از مكتوب بيست و هشتم)
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيه‌يي‌ست، كه به صورت عنايات هشت‌گانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:
نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديده‌ايم؛ و ادعا مي‌كنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آن‌ها اشارات غيبي مذكور را اثبات مي‌كنند. بر فرض محال اگر قسمي از آن‌ها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نمي‌شود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نمي‌تواند انكار كند، ليكن از آن‌جا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام مي‌باشند و آن‌ها نيز بيش‌تر به ديده خود اعتماد مي‌كنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قوي‌ترين، كه ظاهرترين است ی عنايات ديگر قوي‌تر و اين عنايت عام‌تر است ی لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رساله‌هايي كه نوشته‌ايم در واژه قرآن و رسول اكرم (ص) چنان توافقاتي ديده مي‌شود كه هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آن‌ها داده شده است. دليل‌مان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي
— 241 —
به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقي‌ست بر رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمه‌هاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيش‌تر رساله‌هاي ديگر مشاهده مي‌شود. مكرر گفته‌ايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتاب‌هاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و اراده‌يي عالي داشته باشد.
اينك با آن‌كه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره مي‌كنيم:
مورد اول: ممكن است بگويند "شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كرده‌ايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ مي‌گوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافي‌ست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي مي‌دهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شده‌ايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش مي‌رود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نمي‌تواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين مي‌رود.
در نسخه‌يي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آن‌ها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموع‌شان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبه‌رويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموع‌شان لفظ الله به‌دست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره مي‌كنيم:
يكي از برادران‌مان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار مي‌دهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت: "زيباست، اساساً هر
— 242 —
حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رساله‌ها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجه‌هايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام مي‌شود. همان‌طور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتي‌ست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط مي‌شود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديك‌تر مي‌كنيم:
لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او مي‌توان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص: احسان‌هاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان مي‌كند، توجه مي‌كند و فرمان مي‌دهد.
لذا همه چيزها ی مانند آن‌چه در اين مثال بيان شد ی در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. هم‌چنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) به‌‌واسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزيي‌ترين امور هر چيز نيز برخوردار مي‌باشد. هر چيز در هر شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم مي‌شود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخله‌يي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهان‌هاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان داده‌ايم كه دخالت‌شان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامه‌اند و حكمت و سبب آن‌ها در نظر اهل غفلت دانسته نمي‌شود، تصادف نام نهاده‌اند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمت‌هايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانسته‌اند ببينند و براي درك آن‌ها به طبيعت رجوع كرده‌اند.
— 243 —
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحماني‌ست كه به ياري افرادي مي‌پردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نام‌هاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك مي‌كنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات مي‌دهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه مي‌تواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسان‌هاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص نيز در برابر اهل غفلت زير نام تصادف پنهان نمي‌شود و نمي‌توان آن‌ها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي (ص) را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان مي‌دهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا
برادران من! چيزي به شما مي‌گويم كه در ميان اساتيد و طلبه‌ها و هم كلاسي‌ها برايتان مفيد است.
شما ی هر چند كه در حد من نيست ی اما از جهتي طلبه‌هايم و از جهت ديگر هم‌درسانم و از ديگر جهت ياور و مشاورانم هستيد.
برادران عزيز من! استاد شما عاري از خطا نيست، اشتباه است اگر او را بدون خطا بدانيد. وجود سيبي پلاسيده در يك باغ ضرري به آن باغ نمي‌زند، يا وجود سكه‌يي رنگ و رو رفته در يك خزانه از ارزش و اهميت آن خزانه نمي‌كاهد. پاداش كار نيك ده برابر و جزاي كار بد يك برابر است؛ بر اين اساس، انصاف آن است كه اگر كار بد يا خطايي در كسي ديده شود، نبايد در برابر حسنات ديگر او قلب را مكدر كرد و اعتراض نمود، البته كليات و گاه تفصيلات مسايل مربوط به حقايق ايماني از نوع الهام و سنوحات است و تقريباً همه آن‌ها قطعي‌ست و ترديدي در آن‌ها وجود ندارد.
— 244 —
برادران و هم‌درسانم! بدانيد كه هر گاه خطايي از من ديديد، اگر آن را آزادانه به من بگوييد خوشحال خواهم شد. حتي اگر بر سرم بكوبيد خواهم گفت خداوند از شما راضي باشد. براي حفاظت از خاطر حق نمي‌توان متوجه خاطر جوانب ديگر بود. به خاطر حق، حقيقتي را كه نادرست مي‌دانم ی به جاي دفاع به حساب نفس امّاره ی بر سر و چشم خود گذاشته و مي‌گويم قبول دارم.
مي‌دانيد كه در اين دوران، مسؤوليت ايماني بسيار مهم است. نبايد آن را بر ضعيف بيچاره‌يي چون من كه افكارش متوجه مسايل گوناگون است بار كرد، و تا آن‌جا كه مي‌توان بايد او را ياري نمود.
حضرت حق با كمال رحمت خود دو سال است كه با توافقات لطيفي كه در نسبت با حقايق جدي در حكم خشكبار و ميوه‌هاست، اذهان‌مان را تلطيف و مسرور كرد. با ميوه‌هاي آن توافقات لطيف از سر كمال رحمت خويش، ذهن‌مان را به‌سوي حقيقت قرآني جدي سوق داد؛ و اين ميوه‌ها را غذا و قوت روح‌مان قرار داد. مانند خرما، هم ميوه شد هم قوت. حقيقت و زينت و مزيت يك جا جمع شدند.
برادران من! در زمانه فعلي، براي رويارويي با گمراهي و غفلت، نيازمند توان معنوي فراواني هستيم. متأسفانه من شخصاً، بسيار ضعيف و ناتوانم. كرامت خارق العاده‌يي ندارم كه اين حقايق را با آن اثبات كنم. همت قدسي ندارم كه قلب‌ها را با آن جلب كنم. نبوغ برتري ندارم كه بتوانم عقول را تسخير كنم. من در آستان قرآن حكيم در حكم خادمي تهي‌دستم. براي در هم شكستن عناد اين گمراهان معاند و وادار كردن شان به رعايت انصاف، گاه به اسرار قرآن حكيم متوسل مي‌شوم. در توافقات، به عنوان كرامات قرآني، اكرام الهي را احساس كردم و با دو دست خود به آن آويختم. آري، در "اشارات الاعجاز" و "رساله حشر" كه از قرآن سرچشمه گرفته‌اند، اشارتي قطعي احساس كردم. نمونه اين‌ها يافت بشود يا نشود، معتقدم كرامتي قرآني هستند.
— 245 —
برادر عزيز، صديق و كوشايم! تمام خدمات قرآني كه انجام مي‌دهي مبارك است. حضرت حق پيروزتان كند، دچار سستي نكند و اشتياق‌تان را فزوني بخشد! براي اخوت و برادري، اصلي را بيان مي‌كنم، آن را جدي بگيريد. حيات، نتيجه وحدت و اتحاد است. وقتي اتحاد امتزاج دهنده رخت بربندد، حيات معنوي هم از بين مي‌رود. هم‌چنان كه آيه‌ي
وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ
اشاره دارد، اگر همكاري و تعاون صدمه ببيند شور و شوق جماعت از بين خواهد رفت.
مي‌دانيد كه اگر سه تا الف جدا جدا نوشته شود، ارزش آن ٣ خواهد بود، اما اگر بر اساس همبستگي عددي نوشته شود ارزش آن ١١١ (صد و يازده) مي‌شود؛ به همين ترتيب اگر سه چهار نفر از خادمان حق هم‌چون شما، جداگانه و نه براساس تقسيم كار عمل كنند، توان‌شان به اندازه سه چهار نفر خواهد بود، حال آن كه اگر با اخوتي حقيقي و تعاوني كه موجب افتخار كردن به فضايل يك‌ديگر باشد، و با سرّ فاني شدن در يك‌ديگر به نحوي كه عين هم شويد حركت كنيد، چهار نفر از ارزش توانمندي چهار صد نفر برخوردار مي‌شويد.
شما در حكم مهندسيني هستيد كه نه به شهر بزرگ اسپارتا، كه به كشوري بزرگ برق مي‌رسانيد و روشنايي مي‌دهيد. همكاري چرخ دنده‌هاي يك ماشين امر اجتناب ناپذيري‌ست. نبايد به يك‌ديگر رشك برد بلكه بر عكس، بايد از توان و قدرت بيش‌تر هم‌ديگر، خشنود و خرسند شد. اگر چرخ دنده‌يي را در يك ماشين، داراي شعور و ادراك بدانيم، با ديدن چرخ دنده قوي‌تر، خوشحال مي‌شود، زيرا وظيفه او را سبك‌تر مي‌كند. كساني كه مسؤوليت خدمت به حق و حقيقت قرآن و ايمان، اين خزانه عالي و بزرگ را بر دوش مي‌كشند، به حضور كساني قوي‌تر از خود افتخار كرده، خود را مديون آن‌ها مي‌دانند و خداوند را شكر مي‌كنند. مراقب باشيد از هم انتقاد نكنيد. در بيرون از اين‌جا، هستند افراد ديگري كه بخواهيد از آن‌ها انتقاد كنيد. من همان‌طور كه به فضايل شما افتخار مي‌كنم، در برابر مزيتي كه شما داريد و من از آن محروم هستم احساس خرسندي مي‌كنم؛ احساس
— 246 —
مي‌كنم مزيت و فضيلت شما از آنِ من است. شما هم بايد طبق نظر استادتان با يك‌ديگر رفتار كنيد. سعي كنيد افشا كننده فضايل هم باشيد.
سعيد نورسي
استاد عزيز و محترم‌ام! سخنان شما، يعني رساله‌هاي‌تان، هر يك دواي عظيمي‌ست. من از سخنان شما فيض فراواني مي‌برم؛ طوري كه با مطالعه رساله‌هاي‌تان علاقمند مي‌شوم آن‌ها را دوباره بخوانم. ذوق الهي كه در مطالعه مكرر مطالب‌تان كسب مي‌كنم قابل توصيف نيست. به يقين اميدوارم امروز اگر اهل حقي فقط يكي از رساله‌هاي‌تان، نه همه آن‌ها را، از سر انصاف مطالعه كند تسليم مي‌شود، اگر منكر (حق) باشد راه (پيشين) خود را رها مي‌كند و اگر فاسق باشد مجبور به توبه مي‌شود.
خسرو
— 247 —
( نامه‌يي به يك پزشك، كه بسيار مشتاق رساله‌هاي نور بوده و با مطالعه آن‌ها بيدار شده است: )
سلام اي پزشك سعادتمندي كه موفق به تشخيص بيماري خود شدي، دوست صميمي و عزيزم! بيداري روحي‌ را كه نامه پر مهرت حكايت از آن دارد بايد تبريك گفت. بدانيد كه باارزش‌ترين چيز در بين موجودات، حيات است. در ميان وظايف و مسؤوليت‌ها نيز خدمت به حيات ارزشمندترين است. با ارزش‌ترين كار در خدمات حياتي نيز تلاش براي تبديل حيات فاني به حيات باقي‌ست. تمام ارزش و اهميت اين حيات نيز از اين نظر است كه مبدأ و منشأ و هسته حيات باقي‌ست؛ در غير اين صورت اگر ديدگاه‌مان به اين حيات فاني طوري باشد كه به حيات ابدي صدمه زده و آن را از بين ببرد، جنوني خواهد بود مانند اين كه آذرخشي يك لحظه‌يي را به خورشيدي سرمدي ترجيح دهيم. در حقيقت بيمارترين افراد، پزشكان مادي و غافل هستند. آن‌ها اگر بتوانند داروهاي ايماني هم‌چون ترياق را از داروخانه قدسي قرآن ابتياع كنند، بيماري‌هاي خود و زخم‌هاي بشريت را مداوا خواهند كرد. ان‌شا‌ءالله اين بيداري هم‌چنان كه مرهمي براي جراحات خودت مي‌شود تو را علاجي براي بيماري پزشكان نيز قرار مي‌دهد.
هم‌چنين مي‌داني كه تسلي دادن معنوي به بيماري مأيوس و نااميد، گاه از هزار علاج و دارو سودمندتر است؛ در صورتي كه طبيب گرفتار در باتلاق طبيعت، ظلمتي ديگر به نااميدي دردناك آن بيمار درمانده اضافه مي‌كند. ان شاء الله اين بيداري موجب مي‌شود پزشكي نوراني و عامل تسلي و آرامش چنان درمانده‌هايي شوي. مي‌داني كه عمر كوتاه و كارهايي كه بايد انجام بگيرند بسيار زياد است. مطمئنم تو هم اگر مانند من به كندوكاو در ذهنت بپردازي خواهي ديد كه در بين معلوماتت موارد بي‌اهميت و بي‌فايده و چيزهاي بي‌معني هم‌چون انبوهي هيزم بي‌جان فراواني وجود دارد. من اين كار را كردم و چيزهاي بي فايده زيادي
— 248 —
يافتم، لذا بايد براي تبديل معلومات فني و معارف فلسفي به موارد مفيد و نوراني و جان‌دار، چاره‌يي يافت. تو هم از حضرت حق بيداري مسألت كن تا انديشه‌ات را به استفاده در راه حكيم ذوالجلال سوق دهد. و با به آتش كشيدن آن هيزم‌ها نوراني سازد و به جاي معارف فني كه لزومي ندارند، معارف ارزشمند الهي را جايگزين كند.
دوست هوشمند من! خيلي دلم مي‌خواست از اهل فن كساني چون خلوصي بيگ ظهور كنند كه نياز خود را به انوار ايماني و اسرار قرآني در مرتبه اشتياق احساس نمايند؛ مادام كه "كلام‌ها" قادر به تكلم با وجدان تو هستند هر يك از آن‌ها را نه از من كه مكتوبي از دلّالِ قرآن بدان يا نسخه‌يي از داروخانه قدسي قرآن فرض كن. با آن‌ها در تنهايي خود گفتگو و مصاحبتي حضوري كن. هر گاه علاقمند بودي برايم نامه بنويس؛ من اگر نتوانستم پاسخ دهم نيز دلتنگ مشو، زيرا از گذشته چنين بوده كه كم نامه مي‌نويسم، حتي سه سال است در پاسخ به نامه‌هاي متعدد برادرم فقط يك نامه نوشته‌ام.
سعيد نورسي
( يادداشتي از حافظ خالد كه حافظ خوش قلب و بااخلاص قرآن و استادي دقيق بود و در كتابت رساله نور خدمات فراواني ارائه نمود:)
يك هزارم احساس خود را درباره بديع الزمان مؤلف رساله نور، نادره جهان و خادم قرآن سعيد نورسي بيان مي‌كنم:
استادم خود مظهر اسم جليل نور است. اين اسم شريف، اسم اعظمي‌ست درباره ايشان. اين نكته بسيار ارزشمندي‌ست كه نام روستاي او نورس، نام مادرش نوريه، نام استاد قادري‌اش نورالدين، نام استاد نقشبندي‌اش سيد نور محمد، يكي از استادان قرآنش حافظ نوري، و امام خصوصي‌اش در خدمت قرآني ذي النورين و آيه‌ي نور بوده كه با آن فكر و قلبش روشنايي مي‌يافته و تمثيلات نور واسطه توضيح مسايل دشوارش مي‌شده است. "رساله نور" ناميده شدن مجموعه
— 249 —
رسايل‌اش، تأييدي‌ست بر اين كه اسم نور اسم اعظمي براي اوست. يعني اين‌كه ايشان مظهر اسم نور در درجه اعظم شده‌اند. قسمي از تأليفات خارق العاده او كه "رساله نور" ناميده مي‌شود به زبان عربي‌ست و مجلدات اين رساله تاكنون ١١٩ رساله را بالغ مي‌شود. امروز بالغ بر ١٣٠ جلد است.
هر يك از رساله‌ها در موضوع خود پديده خارق العاده‌يي هستند. مثلاً رساله‌يي كه مربوط به حشر و بسيار عالي‌ست و با نام "كلام دهم" شهرت يافته واقعاً جامع و خارق العاده مي‌باشد. او موضوع حشر و نشر را كه بيانش توسط علما صرفاً نقلي‌ست با دلايل عقلي بسيار قطعي و محكم اثبات كرده است. خيلي‌ها به‌واسطه رساله مذكور ايمان خود را نجات داده‌اند. بر اساس سرّ آيه‌ي
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاء وَالْقَمَرَ نُورًا
مي‌توانم بگويم كه رساله نور يك قمر معرفت است؛ قمري كه نور شمس حقيقت يعني قرآن معجز بيان را استفاضه كرده و تأييد كننده قضيه فلكي مشهور
نُورُ القَمَرِ مُسْتَفَادٌ مِنَ الشَّمْسِ
شده است.
نيز مي‌توانم بگويم كه استادم در حكم قمري براي قرآن بوده و از رسول اكرم(ص) ی كه شمس آسمان رسالت است ی نور را كسب نموده و اين نور در هيبت "رساله نور" ظهور يافته است.
استادم بر خلاف ظاهرش خصايل ممتازي دارد كه به ندرت در ديگران يافت مي‌شود. حال ظاهري‌اش را كه ببيني گويا از علم فقه چيزي نمي‌داند، اما ناگهان احساس مي‌كني با دريايي روبه‌رو شده‌يي. همان مقداري را كه اجازه دارد، به ميزان استفاده از رسول اكرم (ص) بازگو مي‌كند. در اوقاتي كه بهره‌يي از رسول اكرم(ص) ندارد، چون ماه نو از ديده‌ها پنهان است؛ مي‌گويد: "در من نوري نيست، ارزشي نيست." اين خصلتش نيز يعني تواضع و فروتني تام؛ او عمل كننده كامل اين حديث است:
‌مَنْ تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّه‌
بر اساس همين خصيصه است كه اگر برخي طلبه‌هايش مانند ما در بعضي مسايل علمي مخالفت‌هايي داشته باشند، در مورد سخنان‌شان كنكاش مي‌كند و
— 250 —
اگر آن‌ها را حق بداند در كمال تواضع و اشتياق مي‌پذيرد و تسليم مي‌شود، مي‌گويد: "ما شاءالله، شما بهتر از من دانستيد. خداوند از شما خشنود باد." او هميشه حق و حقيقت را بر غرور و انانيت نفس ترجيح مي‌دهد. من وقتي در برخي مسايل با ايشان مخالفت مي‌كردم با خرسندي موضع بسيار جالبي مي‌گرفت و اگر اشتباه از من مي‌بود بدون آن كه حساسيتي در من بر انگيزد تذكر مي‌داد، و اگر چيز درست و نيكويي مي‌گفتم بسيار خوشحال مي‌شد.
استادم مخصوصاً در فن حكمت حقيقي يعني در حكمت شريعت و اسلاميت فرد بسيار خارق العاده‌‌يي‌ست و در حكمت بشري نيز جايگاه بسيار ممتازي دارد. حتي مي‌توانم بگويم در اين مسير از افلاطون و ابن سينا هم سبقت گرفته است. سيزده سال پيش وقتي عضو دارالحكمة الاسلاميه بود رساله "فتوح الغيب" قطب رباني و "مصباح نوراني" حضرت عبدالقادر گيلاني (رض) را كه از خردسالي تا بزرگسالي به اذن الهي معين و ناصر و محافظش بوده است، مي‌گشايد تا تفألي كند. با اين عبارت روبه‌رو مي‌شود:
‌اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ‌
اين عبارت در باره او حاوي معاني بسياري بود و عاملي شد براي تحول سعيد قديم (رض) به سعيد جديد (رض). در زمان سعيد قديم بودنش به سؤالات انگليسي‌ها پاسخي بسيار لطيف و قانع كننده داد. او در علم منطق رساله خارق العاده‌يي به نام "تعليقات" دارد كه گوي سبقت را از تأليفات ابن سينا خواهد ربود. شكل‌هاي منطقي را از جهت قياس استقرايي تا ده هزار نوع اعلام مي‌كند و چنان احاطه‌يي بر علم داشته كه هيچ عالم و دانشمندي از آن برخوردار نبوده است. در يكي از رساله هايش به نام "سنوحات" ديدم كه نوشته است "رسول اكرم (ص) در عالم معنا در مدرسه‌يي به او درس مي‌داده است؛ و او نيز بنا بر همين درس معنوي تفسير خارق العاده‌اش را به نام "اشارات الاعجاز" مي‌نگارد." روزي به من گفت: اگر وقايع و نتايج جنگ جهاني مانع نمي‌شد اشارات الاعجاز را به اذن پروردگار در ٦٠ جلد مي‌نوشتم. رساله نور ان شاء الله به زودي جاي آن تفسير مورد نظر را مي‌گيرد.
مشاهدات مهم من در اثناي هفت هشت سال مصاحبت با استادم بسيار است، اما براساس سرّ
‌اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْرِ‌
همين يادداشت (مختصر) براي دلالت بر
— 251 —
دريا كافي به نظر رسيد. چون زمان فراق و جدايي از استادم بود با عجله نوشتم. شكي ندارم كه استادم بر اساس سرّ آيه وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ بارها اين حق را به من خواهند داد كه هم‌نشين ايشان شوم و مرا از دعاي لطف خود برخوردار خواهند نمود.
حافظ خالد
— 252 —

بخش سوم

زندگي در اسكي شهير
دشمنان پنهان دين كه ظهور و ترقي تدريجي رساله نور را مي‌ديدند و مي‌دانستند كه اسلام و ايمان در حال قوت گرفتن است، با اتهام‌هايي ساختگي گفتند: "بديع الزمان در حال راه اندازي يك جمعيت مخفي‌ست، و عليه رژيم كار مي‌كند و مي‌خواهد پايه‌هاي اساسي نظام را از بين ببرد." تا دولت را فريب دهند، لذا در سال ١٩٣٥ در دادگاه مجازات‌هاي سنگين با قصد اعدام و محكوميت قطعي، شكايتي عليه‌اش صورت مي‌گيرد. آنگاه وزير كشور و فرمانده كل ژاندارمري با گرداني از سربازان مجهز، به اسپارتا مي‌روند. سراسر جاده اسپارتا ی آفيون را با سواره نظام آرايش مي‌دهند و كل استان اسپارتا و حومه‌اش را با سربازان خود به محاصره در مي‌آورند، سپس بامداد يك روز بديع الزمان مظلوم و بي‌گناه را از عزلتگاه خود بيرون آورده همراه طلبه‌هايش در حالي كه دست‌بند به دست‌هايشان زده بودند با كاميون به اسكي‌شهير مي‌برند. روحي بيگ فرمانده گروهي كه بديع الزمان را به اسكي‌شهير انتقال مي‌دادند، در راه به سعيد نورسي و طلبه‌هايش علاقمند مي‌شود و دستور مي‌دهد دست‌بندهايشان را باز كنند. به اين ترتيب بدون آن كه نماز آن‌ها قضا شود به مسير ادامه مي‌دهند. فرمانده مذكور كه پي به حقيقت برده و از بي‌گناهي بديع الزمان آگاه شده بود به يكي از دوستان بديع الزمان و طلبه‌هايش تبديل مي‌شود.
سعيد نورسي را با ١٢٠ تن از طلبه‌هايش به زندان اسكي‌شهير برده، در سلول‌هاي انفرادي محبوس نموده و به طرز وحشتناكي آن‌ها را شكنجه مي‌كنند. سعيد نورسي به رغم شكنجه و رنج و عذابي كه در حقش روا مي‌دارند لمعه سي‌ام،
— 253 —
و شعاع‌هاي اول و دوم را مي‌نويسد. تعداد زيادي از زندانيان بعد از محبوس شدن استاد بديع الزمان نفس خود را اصلاح نموده و افراد دينداري مي‌شوند.
بي‌دينان پنهان، در همه جاي اسپارتا تبليغات مي‌كردند كه بديع الزمان و طلبه‌هايش اعدام خواهند شد؛ و به اين ترتيب همه‌جا را پر از ترس و وحشت مي‌كردند.
آري، پايان ستم در از بين رفتن ستمگر تجلي مي‌كند، و كرده است؛ كساني كه چنان طرح‌هايي مي‌انديشيدند، اينك در حالي كه محكوم به نابودي هميشگي شده‌اند رو به‌سوي اسفل السافلين جهنم دارند و غرق در شكست و عذاب‌هايي شديدتر از عذاب جهنم، ذليلانه و در حالي كه شوكت‌شان را از دست داده‌اند زندگي خود را سپري مي‌كنند.
بديع الزمان نيز به عنوان خادم قهرمان و يكه تاز عرصه ايمان و اسلام با عزتي اسلامي و شهامتي مبتني بر ايمان هم‌چنان زنده است و خدمتش به ايمان و اسلام را ادامه مي‌دهد و با پيروزي‌هاي اسلامي‌اش براي ملت مسلمان ترك و براي عالم اسلام اعياد معنوي به ارمغان مي‌آورد.
از سوي ديگر رييس حكومت سلطه و استبداد كه از احتمال وقوع شورش‌هاي مردمي به دليل زنداني شدن بديع الزمان در هراس بود، سفرهايي به مناطق شرق (آناتولي) ترتيب مي‌داد.
اين در حالي‌ست كه بديع الزمان در سراسر زندگي‌اش حركت در مسير مثبت را اصل و اساس اعتقادي خود قرار داده و مي‌گفت: "به دليل خطاي چند نفر نمي‌توان عامل بدبختي صدها نفر ديگر شد." اين است كه در اثناي آن همه ظلم و ستم غدارانه حتي يك حادثه وقوع نيافت و بديع الزمان سعيد نورسي همواره صبر و تحمل و صرفاً تلاش براي ايمان و اسلام را به طلبه‌هايش توصيه نمود. همه مي‌دانسته‌اند كه چنين اوهامي ساخته بي‌دينان با قصد و غرض‌هاي خاصي بوده است. بديع الزمان در سال ١٩٣٥ همراه با ١٢٠ تن از طلبه‌هايش روانه دادگاه مجازات‌هاي سنگين اسكي‌شهير مي‌شود. با اين كه با جستجوهاي آني همه رساله‌ها و مكتوب‌ها را به‌دست آورده بودند، اما هيچ دليلي براي محكوميت آن‌ها نيافتند، لذا براساس سليقه شخصي و علاقه فردي، سعيد نورسي را به يازده ماه، و پانزده نفر از دوستانش را هر كدام به شش ماه حبس محكوم نموده و مابقي يعني ١٠٥ نفر ديگر را آزاد كردند؛ در حالي كه اگر جرم ادعايي اثبات مي‌شد بديع الزمان سعيد نورسي را اعدام مي‌كردند و دوستانش نيز دست كم به حبس‌هاي سنگين محكوم مي‌شدند. بديع الزمان به اين تصميم نادرست اعتراض كرد و گفت اين حكم شايسته كسي‌ست كه اسبي دزديده يا دختري را فراري داده است، لذا اصرار مي‌كرد كه يا آزادش كنند يا اعدام، يا به ١٠١ سال حبس محكومش نمايند.
— 254 —
در اين‌جا نمي‌توان پيش از بيان حادثه زير ادامه داد:
يك بار زماني كه بديع الزمان در زندان بود، مدعي العموم آن زمان اسكي شهير او را در بازار مي‌بيند، با حيرت و شگفتي در حالي كه به مدير زندان اخطار مي كرد كه اخراجش خواهد كرد، گفت:
چرا اجازه داديد بديع الزمان به بازار برود؟ من او را در بازار ديدم.
مدير پاسخ مي‌دهد:
نه قربان؛ بديع الزمان در زندان و در انفرادي‌ست، بفرماييد ببينيد.
با هم مي‌روند و مي‌بينند كه بديع الزمان در جاي خودش است. اين واقعه خارق العاده در دادگستري دهان به دهان مي‌گردد. قضات مي‌گويند اين چيزها در عقل ما نمي‌گنجد، با اين حال موضوع را براي هم نقل مي‌كنند.
واقعه‌يي مشابه اين در زماني كه بديع الزمان در زندان دنيزلي بوده رخ مي‌دهد. مردم استاد را دو سه مرتبه هنگام نماز صبح در مسجدهاي مختلف مي‌بينند. موضوع به گوش دادستان مي‌رسد. با عصبانيت به مدير زندان مي‌گويد:
ی بديع الزمان را هنگام نماز صبح بيرون به مسجد برده‌ايد؟
تحقيق كرده و مي‌بيند استاد را از زندان بيرون نبرده‌اند.
هم‌چنين زماني كه در زندان اسكي شهير بود يك روز جمعه مدير زندان در حالي كه با منشي گفتگو مي‌كند صدايي مي‌شنود:
ی آقاي مدير، آقاي مدير!
مدير به آن سو نگاه مي‌كند.
بديع الزمان با صداي بلند مي‌گويد:
ی من امروز حتماً بايد در مسجد سپيد باشم.
مدير مي‌گويد:
ی بسيار خب جناب شيخ!
آن‌گاه زير لب زمزمه مي‌كند: "جناب شيخ گويا نمي‌داند كه زنداني‌ست و نمي‌تواند بيرون برود." بعد به اتاق خود مي‌رود. ظهر به سلول بديع الزمان مي‌رود تا از او دلجويي كند و توضيح دهد كه نمي‌تواند به مسجد سپيد برود. از دريچه سلول به داخل نگاه مي‌كند و مي‌بيند بديع الزمان نيست. بي‌درنگ از ژاندارمي كه آن‌جا بوده مي‌پرسد، ژاندارم پاسخ مي‌دهد: "داخل بود و در هم قفل است." بي‌درنگ به‌سوي مسجد مي‌دود. در آن‌جا بديع الزمان را در صف اول، سمت راست مي‌بيند كه در حال خواندن نماز است. چيزي به پايان نماز نمانده بود كه ديگر نمي‌تواند بديع الزمان را ببيند. به سرعت به زندان باز مي‌گردد و حضرت استاد را با شگفتي تمام مي‌بيند كه در سلول با گفتن الله اكبر به سجده مي‌رود. (اين واقعه را مدير وقت زندان بيان كرده است.)
— 255 —
بخشي از دفاعيات بديع الزمان سعيد نورسي در دادگاه اسكي شهير
١٩٣٥
در دادگاه اسكي شهير به اين نتيجه رسيدند كه سعيد نورسي مشغول امور سياسي نبوده است، اما به‌واسطه يكي از رساله هايش كه در برگيرنده تفسير يكي از آيات كريمه بود محكوم شناخته شد؛ چيزي كه مشابه‌اش يعني مجازات به دليل تفسير يكي از آيات قرآن در هيچ دادگاهي در جهان ديده نشده، و اين بي‌ترديد يك خطاي بزرگ دادگاهي بوده است.
بخشي از دفاعيه مذكور
اي هيأت قضات! مرا بر اساس چهار پنج ماده (قانوني) متهم و دستگير كردند.
ماده اول: خبر داده‌اند كه با افكار مرتجعانه دين را وسيله قرار داده و قصد انجام كاري را داشته‌ام كه مي‌توانست در امنيت عمومي اخلال ايجاد كند.
پاسخ:
اولاً احتمالات، امري و آن چه وقوع يافته، امر ديگري‌ست. هر كس ممكن است افراد بسياري را به قتل برساند؛ اين امر ممكني است. مگر ممكن است با وجود چنين امكاني فرد را به دادگاه كشاند؟ هر كبريتي ممكن است خانه‌يي را به آتش بكشد، مگر ممكن است با احتمال آتش سوزي مذكور همه كبريت‌ها را از بين برد؟
ثانياً: صد هزار بار حاشا! آن چه ما بدان مشغوليم نمي‌تواند وسيله چيزي جزعلوم ايماني و رضاي الهي شود. آري، هم‌چنان كه ماه تابع و پيرو خورشيد نيست، ايمان نيز ی كه كليد قدسي و نوراني سعادت ابدي، و خورشيد حيات اخروي‌ست ی نمي‌تواند وسيله و ابزار حيات اجتماعي گردد. بله، بزرگ‌ترين مسأله اين عالم و بزرگ‌ترين معماي جهان آفرينش، سرّ ايمان است و مهم‌تر از آن در عالم هستي مسأله‌يي نيست كه ايمان ابزار آن شود.
— 256 —
هيأت قضات! اگر بازداشت توأم با شكنجه من فقط به حيات دنيوي و شخص خودم مربوط بود مطمئن باشيد همان‌طور كه ده سال است سكوت كرده‌ام باز هم سكوت مي‌كردم، اما بازداشت من به رساله نور مربوط است كه در حيات ابدي بسياري مؤثر است و كشف بزرگ طلسم كائنات را تفسير مي‌كند. لذا اگر صد سر داشته باشم و شما هر روز يكي از آن‌ها را از تنم جدا كنيد نمي‌توانم از اين سرّ عظيم دست بر دارم؛ اگر از دست شما نجات پيدا كنم بي‌شك نخواهم توانست از پنجه اجل رها شوم. من سالمندم؛ و در آستانه قبر ايستاده‌ام. قرآن حكيم كشاف طلسم شگفت آور كائنات است و رساله نور كشف عظيم آن را به شكل ملموسي تفسير مي‌كند؛ طلسم مذكور صدها مسأله دارد، اما فقط به سرّ ايماني كه با اجل و قبر مرتبط است و همه با آن سر و كار خواهند داشت توجه كنيد:
آيا ممكن است مسايل مهم سياسي اين جهان در نظر كسي كه به مرگ و اجل اعتقاد دارد داراي چنان اهميتي باشد كه فرد، اجل و مرگ را وسيله و ابزار آن كند؟ زمان مرگ وقت معيني ندارد لذا اجل كه هميشه و هر لحظه مي‌تواند جان كسي را بگيرد يا نابودي ابدي‌ست يا اجازه نامه‌يي‌‌ست براي رفتن به جهاني زيباتر. قبر كه درش هيچ‌گاه بسته نمي‌شود يا راهي‌ست براي ورود به چاه هيچي و ظلمات ابدي، و يا دري‌ست كه به دنيايي باقي و نوراني و دائمي گشوده مي‌شود.
رساله نور با فيض كشفيات قدسي قرآن به روشني دو ضرب در دو نشان مي‌دهد كه اجل را بايد از نابودي هميشگي به تذكره و اجازه‌ نامه‌يي براي جهان زيباتر، و قبر را از چاه بي‌ته هيچ شدن به ورودي باغي زيبا تبديل كرد و اين كار بي‌ترديد چاره‌يي قطعي دارد. براي يافتن اين چاره حتي اگر سلطنت تمام جهان از آن من باشد بدون هيچ ترديدي آن را رها مي‌كنم. آري، هر كس كه عاقل باشد همين كار را خواهد كرد.
اينك اي حضرات! كدام قانون اقتضا مي‌كند، كدام عقل مي‌پذيرد، و كدام انصاف اجازه مي‌دهد رساله نور را كه صدها مسأله ايماني مانند آن‌چه گفته شد را كشف و توضيح مي‌دهد، اوراق مضر بناميم؟ و حاشا، صد هزار بار حاشا! نبايد هم‌چون كتاب‌هاي مغرضانه‌يي كه ابزار و وسيله جريان‌هاي سياسي قرار مي‌گيرند
— 257 —
به آن نگاه كنيم. آيا نسل آينده و اهل آخرت ی كه آينده حقيقي‌ست ی و حاكم ذوالجلال آن، اين سؤال را از مسببانش نخواهند پرسيد؟ وانگهي آنان كه در اين وطن مبارك بر ملتي ذاتاً ديندار حكم مي‌رانند بي‌ترديد مي‌بايست طرفدار تدين باشند و مردم را به دينداري تشويق كنند؛ اين جزو وظيفه و مسؤوليت‌هاي حاكميت است. مادام كه جمهوري لائيك بي‌طرف است و كاري به بي‌دينان ندارد، طبيعي‌ست كه نبايد بهانه تراشي نموده و در امور دينداران مداخله كند.
ثالثاً: دوازده سال پيش رؤساي آنكارا از مجاهداتم و آن‌چه تحت عنوان "خطوات سته" در مقابله با انگليسي‌ها نوشته بودم تقدير نمودند و مرا بدان‌جا دعوت كردند. رفتم، اما رفتار و كردار آن‌ها با وضعيت سالمندي من متناسب نبود. گفتند:
با ما همكاري كن.
گفتم:
سعيد جديد علاقمند است براي آخرت كار كند؛ او نمي‌تواند با شما كار كند؛ ليكن دخالتي هم در امور شما نخواهد كرد.
آري، دخالت نكردم و با دخالت كنندگان هم همكاري ننمودم، زيرا نبوغ نظامي‌اي كه مي‌شد به نفع سنت‌هاي ملي اسلامي به كار گرفت، متأسفانه به وسيله‌يي عليه سنت‌ها تبديل شد. آري، من در رؤساي اينان در آنكارا و مخصوصاً در رئيس جمهور نبوغي ديدم و گفتم:
جايز نيست با آلوده كردن اين نبوغ به شك و ترديد، آن را به چيزي عليه سنت‌ها تبديل كرد، لذا تا آن‌جا كه در توانم بود از دنياي آن‌ها فاصله گرفتم و دخالتي در امورشان نكردم. سيزده سال است كه از سياست كناره گيري كرده‌ام، و حتي اين بيستمين عيد است كه به استثناي يكي دو بار، همواره در غربت در انزواي اتاقم عيد را به تنهايي گذرانده‌ام تا توهم دخالتم در سياست ايجاد نشود.
اينك چند دليل براي اثبات اين‌كه دخالتي در كارهاي حكومتي نكرده و علاقه‌يي نيز به آن نداشته‌ام برايتان بيان مي‌كنم:
— 258 —
دليل اول: سيزده سال است روزنامه‌ها را كه زبان سياست‌اند به هيچ وجه مطالعه نكرده‌ام؛ دوستاني كه در ٩ سال اقامت در بارلا و ٩ ماه اقامت در اسپارتا مرا مي‌شناسند اين مطلب را مي‌دانند. البته در زندان اسپارتا مقاله‌ي يك روزنامه‌نگار بي‌انصاف و بي‌دين كه در آن به طلبه‌هاي نور حمله كرده بود، با اين‌كه نمي‌خواستم به گوشم رسيد.
دليل دوم: ده سال مي‌شد كه در استان اسپارتا بودم. هيچ نشانه و علامتي ديده نشده، كه در اين مدت خواسته باشم در امور سياسي جهان متحول دخالتي كنم.
دليل سوم: به طرز بي‌سابقه‌يي در يك لحظه وارد اقامتگاه من شدند و همه جاي آن را به طور كامل تفتيش كردند. خصوصي‌ترين اوراق و كتاب‌هايم را كه در اين ده سال جمع كرده بودم توقيف كردند. هم استانداري و هم پليس اعتراف كرده‌اند كه در كتاب‌هايم چيزي كه نشان دهنده دخالت در سياست حكومت باشد پيدا نشده است. آيا با كشف خصوصي‌ترين اوراق كسي چون من كه ١٠ ی ٩ سال بلكه حتي ١٠ ماه بدون هيچ دليلي تبعيد شده، بي‌رحمانه مورد ستم واقع شده، و با شكنجه مورد فشار و زير نظر قرار گرفته است؛ نبايد حداقل ده مورد پيدا شود كه آن را بر چهره ظالمان بزنند؟
اگر گفته شود: "بيش از بيست مورد از نامه‌هايت توقيف شده است."
من هم مي‌گويم: نامه هاي مذكور در مدت چند سال نوشته شده‌اند. آيا نوشتن ده، بيست يا صد نامه براي ده دوست در ظرف ده سال خيلي زياد است؟ مادام كه خبررساني آزاد است و كاري با دنياي شما ندارند، اگر هزار نامه هم نوشته شود، جرم محسوب نمي‌شود.
دليل چهارم: همه كتاب‌هاي مصادره شده‌ام را مي‌بينيد كه پشت به سياست دارند و تمام‌شان در مورد ايمان و قرآن و آخرت هستند. فقط در دو سه رساله، سعيد قديم سكوت را شكسته و از شكنجه‌هاي اعمال شده توسط مأموران غدار اظهار نارضايتي كرده است؛آن هم نه به حكومت، بلكه به مأموراني كه مسؤوليت‌شان را درست انجام نداده‌اند اعتراض نموده و شكوائيه مظلومانه‌يي
— 259 —
نوشته است. ليكن همان دو سه رساله را هم خصوصي تلقي كرده و اجازه ندادم منتشرشان كنند. اين رساله‌ها در اختيار چند نفر از دوستان خاص‌ام باقي ماند. حكومت بايد به ظاهر و عملكرد فرد توجه كند، حق ندارد امور پنهان و خصوصي افراد را تفتيش كرده و ببيند در دل آن‌ها چه مي‌گذرد. هر كس مي‌تواند در دل خود و در خانه‌اش هر كاري بكند؛ مي‌تواند ذم پادشاهان را بگويد و آن‌ها را دوست نداشته باشد.
مثلاً هفت سال پيش قبل از آن كه اذان به سبك جديد مطرح شود بعضي از مأموران خواستند متعرض عمامه و عبادتم شوند كه به شكل خصوصي و طبق مذهب شافعي انجام مي‌شد؛ لذا در مقابل اين كار رساله مختصري نوشته شد. مدتي بعد اذان جديد مطرح شد، من آن رساله را خصوصي تلقي كردم و اجازه ندادم منتشر شود؛ هم‌چنين زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم در مقابله با اعتراضي كه از اروپا به آيه حجاب شده بود پاسخي نوشتم. يك سال پيش رساله‌ي مختصر حجاب از رساله‌هاي چاپ شده‌ي قبلي‌ام اقتباس، و به عنوان يكي از مسايل رساله‌يي ی كه "لمعه هفدهم" ناميده مي‌شود ی ثبت شده بود، بعدها همين رساله "لمعه بيست و چهارم" نام گرفت و من براي اين كه تضادي با قوانين بعدي نداشته باشد رساله مذكور را پنهان كردم. به هر حال خطا كرده آن را به جايي فرستاده بودند. البته رساله مذكور در برابر اعتراض تمدن به آيه قرآن، پاسخي علمي و قانع كننده است. اين آزادي علمي را بي‌ترديد در زمان جمهوريت نمي‌توان محدود كرد.
دليل پنجم: ٩ سال است كه در روستايي منزوي هستم؛ در اين مدت هدفم اين بود كه از سياست و حيات اجتماعي دور باشم؛ همه شكنجه‌هايي را كه مانند اين بار در حقم روا داشتند تحمل نموده و براي اين كه وارد سياست دنيوي نشوم در مدت ده سال گذشته (به مراكز و مقامات دولتي) مراجعه نكرده‌ام. اگر مراجعه مي‌كردم مي‌توانستم به جاي بارلا ساكن استانبول شوم. ممكن است دليل بازداشت ظالمانه اين بار من، دلخوري استاندار اسپارتا باشد كه چرا نزد ايشان مراجعه نكرده و درخواستي نداده‌ام، احتمالاً به غرور ايشان بر خورده است؛ يا
— 260 —
ممكن است به دليل غرض‌ورزي برخي از مأموران حكومتي باشد و اين كه به سبب ضعف‌شان كاهي را كوه جلوه داده و وزارت كشور را دچار ترس و توهم كرده باشند.
خلاصه: همه دوستاني كه با من در تماس هستند مي‌دانند كه نه تنها دخالت در سياست و نه تنها انجام عمل سياسي بلكه حتي فكر كردن به سياست هم مخالف هدف، شرايط روحي و خدمت قدسي ايماني من است، و امكان ندارد. مرا نور داده‌اند نه چماق سياست؛ يكي از حكمت‌هاي اين وضع به نظرم آن است كه حضرت حق گريز و نفرت شديدي نسبت به سياست در نهاد من قرار داد تا كاري كنم اشخاص زيادي كه مشتاق حقايق ايماني‌اند و وارد شغل كارمندي شده‌اند با ترس و انتقاد به اين حقايق ننگرند و از آن محروم نشوند...
مرحوم سرگرد عاصم بيگ را بازجويي مي‌كردند. پيش خود فكر كرد اگر راست بگويد استادش آسيب مي‌بيند، و اگر دروغ بگويد براي اعتبار چهل ساله‌ي درست و غيرتمندانه نظامي‌اش سنگين تمام مي‌شود؛ لذا گفت: "خدايا جانم را بگير!" و در عرض ده دقيقه جان به جان آفرين تسليم كرد و شهيد راه راستي و درستي شد. او قرباني اشتباهات پست كساني شد كه همكاري و تعاون در راه خير و تأييد آن را ی كه هيچ قانوني در دنيا نمي‌تواند خطا بداند ی متوهمانه خطا پنداشتند. آري، كسي كه از رساله نور درس كامل گرفته باشد، شربت اجل را ی كه تذكره رهايي مي‌داند ی به راحتي نوشيدن آب سر مي‌كشد. اگر به تألمات برادراني كه بعد از من در دنيا خواهند ماند نمي‌انديشيدم؛ هم‌چون برادرم عاصم بيگ مي‌گفتم: "پروردگارا! جانم را بگير." بگذريم؛ موارد زير از دلايل اتهامي من به‌شمار مي‌روند:
ماده سوم: رساله نور پيش از دريافت مجوز دولت منتشر شده و احساسات مؤمنانه را تقويت مي‌كند، لذا ممكن است در آينده در برابر اصول آزاد دولت مانع ايجاد نموده و امنيت عمومي را اخلال كند.
پاسخ:
اولاً رساله نور، نور است. كسي از نور ضرر نمي‌كند. سيزده سال است كه چماق سياست را كنار گذاشته و درصدد اثبات حقيقت قدسي ی كه سنگ بناي حيات اين وطن و ملت است ی مي‌باشد. همه كساني را كه رساله نور را مطالعه
— 261 —
كرده‌اند مي‌توانم گواه بگيرم كه اين مجموعه براي ٩٩ درصد اين ملت ارجمند نفعي بدون ضرر دارد. اگر قبول نداريد يك نفر برخيزد و بگويد كه در اين قسمت رساله نور ضرري ديده‌ام.
ثانياً: من چاپ‌خانه و كاتب‌هاي متعدد ندارم. يكي از آن‌ها را هم با دشواري مي‌توانم بيابم. ضمناً خط خوشي هم ندارم؛ نيمه امي‌ام. يك صفحه را با خط بسيار نامناسب در يك ساعت مي‌نويسم. برخي افراد مانند مرحوم عاصم بيگ با رسم الخط زيبايشان به عنوان يادگاري مرا ياري كردند و خاطرات بسيار حزينم را در غربت نوشتند، سپس برخي ديگر كه آن انوار ايماني را درمان كامل دردهايشان مي‌ديدند مشتاق مطالعه‌اش شدند؛ خواندند و به حق اليقين مشاهده كردند كه ترياقي اساسي براي حيات ابدي‌شان است؛ آن‌گاه براي خود استنساخ كردند.
رساله "فهرست" كه در اختيارتان است و آن را بررسي كرده‌ايد، نشان مي‌دهد هر جزء رساله نور حقيقت يك آيه از قرآن را تفسير مي‌كند، مخصوصاً آيات مربوط به اركان ايمان را چنان با وضوح تفسير مي‌كند، كه حتي طرح‌هاي حمله فيلسوفان اروپا عليه قرآن ی كه از هزار سال پيش تهيه شده ی و پايه و اساس آن‌ها را از بين مي‌برد. در اميد يازدهم "رساله سالمندان" كه فعلاً نزد شماست برهاني از هزاران براهين ايماني و توحيدي وجود دارد. براي نمونه آن را ببينيد و به آن توجه كنيد. خواهيد فهميد كه آن‌چه مي‌گويم درست است يا نادرست؛ هم‌چنين براي اين كه معلوم شود رساله نور براي اين ملت و وطن تا چه حد سودمند است هر فرد منصفي مي‌تواند براي نمونه "رساله ميانه روي" را ی كه از اجزاي رساله نور است ی و رساله ديگري را كه حاوي بيست و پنج دواي منبعث از ايمان براي بيماران است، نيز رساله‌يي كه براي سالمندان مي‌باشد و سيزده اميد و تسلي برخاسته از ايمان را در بر مي‌گيرد، مطالعه كند بي‌شك قبول خواهد كرد كه اين مجموعه براي فقرا و بيماران و سالمندان ی كه بيش از نيمي از اين ملت محترم را تشكيل مي‌دهند ی نور و درمان و ثروتي بسيار گران‌قدر است.
براي همكاري در امر تحقيقات شما مي‌گويم رساله فهرست، در واقع فهرست بخشي از رساله‌هايي‌ست كه طي بيست سال نوشته‌ام. اصل تعدادي از رساله‌هاي
— 262 —
مندرج در آن، از دارالحكمه آغاز مي‌شود. شماره‌هاي موجود در آن رساله به ترتيب تأليف نيست. براي مثال كلام بيست و دوم پيش از كلام اول تأليف شده و مكتوب بيست و دوم قبل از مكتوب اول نوشته شده است. نمونه‌هايي از اين قبيل زيادند.
ثالثاً: اجزاي رساله نور كه در مورد علم ايمان مي‌باشند موجب تأمين و تقويت امنيت و آسايش‌اند. آري، ايمان كه منشأ و منبع سجاياي نيك و خصايل نيكوست قطعاً نه تنها خللي در امنيت ايجاد نمي‌كند كه تأمين كننده آن نيز است، در واقع بي‌ايماني ست كه به دليل محروم بودن از سجاياي نيك، در امنيت اخلال ايجاد مي‌كند.
اين را هم بدانيد كه ٣٠ی٢٠ سال پيش در روزنامه‌يي ديدم يكي از وزراي مستملكات انگلستان گفته است: "تا وقتي اين قرآن در دست مسلمانان است ما نخواهيم توانست حاكم حقيقي‌شان شويم. بايد براي از ميان برداشتن و نابود كردن قرآن بكوشيم." سخن اين كافر معاند سي سال است كه نظرم را به فيلسوفان اروپا معطوف نموده و در اين مدت بعد از نفسم، همواره با آن‌ها مشغول بوده‌ام. اوضاع داخلي را آن‌چنان كه بايد نمي‌توانم زير نظر داشته باشم؛ ريشه قصورهاي امور داخلي را در اشتباهات و فساد اروپا مي‌بينم. من از فيلسوفان اروپايي عصباني‌ام و به آن‌ها حمله مي‌كنم. خداوند را سپاس، رساله نور هم‌چنان كه خيالات آن كافر معاند را در هم شكست، در وضعيتي قرار گرفته است كه فيلسوفان مادي و طبيعت‌گرا را نيز به سكوت وا مي‌دارد. در دنيا هيچ حكومتي نيست ی به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد ی كه چنين كتاب مبارك و معدن قدرت معنوي را در كشورش ممنوع و ناشرش را محكوم كند! آزاد بودن راهبان در اروپا نشان مي‌دهد كه هيچ قانوني در كار كساني كه ترك دنيا كرده و در مسير آخرت و ايمان براي خود فعاليت مي‌كنند، دخالتي نمي‌كند.
خلاصه: گمان مي‌كنم نگارش خاطرات علمي فرد سالمند غريبي كه ده سال است بي‌دليل تبعيد شده و او را از ارتباط با ديگران و نامه نوشتن منع كرده‌اند، خاطراتي كه به ايمان او به عنوان كليد سعادت ابدي مربوط است، نمي‌تواند از سوي هيچ قانوني در جهان ممنوع باشد، و نيست. تاكنون هيچ عالمي از خاطرات
— 263 —
مذكور انتقاد نكرده است؛ و اين نيز اثبات مي‌كند كه عين حق و حقيقت محض است.
اما ماده چهارمي كه به عنوان دليل اتهام و بازداشت من ذكر مي‌شود به شرح زير است:
ماده چهارم: خبر داده‌اند من درس طريقت مي‌دهم در حالي كه طريقت از طرف دولت ممنوع مي‌باشد.
پاسخ: اولاً به شهادت همه كتاب‌هايم كه نزد شماست، من سرگرم حقايق ايماني هستم. نيز در رساله‌هاي متعدد نوشته و بيان داشته‌ام كه: "امروز زمان طريقت نيست، زمان نجات ايمان است. خيلي‌ها هستند كه بدون داشتن طريقت به بهشت مي‌روند، اما هيچ كس بدون ايمان نمي‌تواند وارد بهشت شود، لذا امروز زمان فعاليت براي ايمان است."
ثانياً: ده سال است كه من در استان اسپارتا هستم. يك نفر را بياوريد كه بگويد من به او درس طريقت داده‌ام. آري، به اعتبار روحاني بودن، به برخي از برادران آخرتي‌ام علوم ايماني و حقايق عالي را درس داده‌ام، ولي اين تعليم طريقت نيست، بلكه تدريس حقيقت است. ليكن چون من شافعي‌ام، تسبيحات پس از نمازم با آن‌چه در حنفيان هست كمي فرق دارد؛ هم‌چنين براي خود عاداتي دارم مثلاً از نماز مغرب تا نماز عشا و پيش از طلوع فجر با كسي ديدار و گفتگو نمي‌كنم. آياتي از قرآن تلاوت و از گناهانم استغفار مي‌نمايم. گمان مي‌كنم هيچ قانوني در دنيا نمي‌تواند چنين چيزهايي را ممنوع اعلام كند. به سبب همين مسأله‌ي طريقت، مأموران دولت و كارگزاران دادگاه از من مي‌پرسند: "پس با چه چيز زندگي مي‌كني؟"
پاسخ من اين است: مردم بارلا در طول ٩ سال اقامتم در آن‌جا مشاهده كرده‌اند كه زندگي‌ام به‌واسطه بركات ميانه‌روي و خزانه قناعت تأمين مي‌شود. دوستاني كه با من حشر و نشر دارند مي‌دانند كه بيش‌تر روزها با ١٠٠ پارا هر ١٠٠ پارا يك ليره ترك است.م.
— 264 —
و بعضي روزها با كم‌تر از آن روزگارم را سپري مي‌كنم. حتي در ظرف ٧ سال براي تأمين چيزهايي مانند لباس و كفش به ٧ اسكناس بسنده كرده‌ام.
هم‌چنين به گواهي تاريخچه حياتم ی كه در دست‌تان است ی در طول حياتم از دريافت هدايا و صدقات مردم امتناع كرده و با رد هديه صادق‌ترين دوستانم موجب رنجش خاطرشان شده‌ام. دوستاني كه به من خدمت كرده‌اند مي‌دانند كه اگر به اجبار هديه‌يي هم گرفته باشم به اين شرط بوده كه مبلغش را بپردازم. بيش‌تر حقوقي كه در دارالحكمة الاسلاميه مي‌گرفتم هزينه چاپ كتاب‌هايي مي‌شد كه در آن زمان مي‌نوشتم؛ مقدار كمي از آن را هم براي سفر حج پس انداز نمودم. همان پول مختصر به بركت قناعت و ميانه روي، براي مخارج ده سال من كفايت كرد و آبرويم را حفظ نمود. از آن پول پر بركت هنوز مقداري باقي مانده است.
هيأت قضات! از شنيدن بيانات طولاني من نبايد خسته شويد، زيرا ٣٠ ی ٢٠ كتاب اتهام وارد پرونده بازداشتم شده است. در برابر اين همه اتهام، بيانات طولاني من اندك به‌شمار مي‌رود. من سيزده سال است كه دخالتي در دنياي سياست ندارم لذا قانون‌ها را نمي‌دانم. نيز تاريخچه حياتم گواه است كه براي دفاع، سطح خود را آن قدر پايين نمي‌آورم كه بخواهم مطلب دروغي بيان كنم، من حقيقت را آن‌گونه كه بود بيان كردم. شما وجدان داريد و نحوه عملي كردن عادلانه قوانين را مي‌دانيد. حكم‌تان را نيز درباره من صادر خواهيد كرد، اما اين را بدانيد كه برخي از مأموران ضعيف به دليل ضعف و توهم و آسمان ريسمان كردن‌هايشان، يا براي دريافت درجه و چاپلوسي نزد مقامات دولتي، و با زمينه‌سازي‌هاي مزدورانه براي عملي كردن قانون آزادي‌هاي جديد، در مورد من كاه را زير دوربين و ذره‌بين گذاشته، از آن كوه ساختند. انتظار ما از شما اين است كه با اقتدارتان نشان دهيد كوهي را كه آن‌ها توهم كرده‌اند، كاه است نه كوه، يعني دوربين و ذره بين آن‌ها را بر عكس به دست گرفته و نگاه كنيد. خواهشي هم دارم؛ ارزش كتاب‌هاي مصادره شده‌ام در نظر من بيش از ١٠٠٠ ليره است، آن‌ها را به من باز گردانيد. بخش مهمي از آن‌ها ١٢سال پيش با افتخار و امتنان از سوي كتاب‌خانه آنكارا پذيرفته
— 265 —
شد؛ اين را مدير كتاب‌خانه در روزنامه اعلام كرد. اينك با نظر هيأت شما ی كه رأي‌اش در زندگي‌ام نافذ است ی مي‌خواهم رونوشتي از بياناتم را تقديم مدعي العموم كرده و عليه كساني كه مرا گرفتار اين ضرر و زيان نموده‌اند اقامه دعوا كنم، نيز مي‌خواهم رونوشت ديگري از آن را به وزارت كشور و رونوشت ديگرش را نيز به مجلس شورا بدهم.
تتمه نخست مدافعات فوق
قابل توجه هيأت قضات و كسي كه مرا بازجويي كرد! سه ماده را به بيان پيشينم اضافه مي‌كنم:
ماده اول: به طرز شگفت آوري كه انسان احساس مي‌كند غرضي در كار است، سعي مي‌كنند هر طور شده از هيچ، سببي براي اتهام زدن به من بسازند، لذا با اصرار به نحوي كه گويا واقعاً جمعيت و تشكيلاتي وجود داشته، مي‌پرسند: "براي تأسيس اين سازمان از كجا پول گرفته‌ايد؟"
پاسخ: اولاً من هم از سؤال كنندگان مي‌پرسم: "اصولاً چه سند و مدركي داريد كه ما چنين سازماني تأسيس كرده‌ايم؟ چه دليل و حجتي داريد كه ما با دريافت پول سازمان تشكيل داده‌ايم، كه چنين مُصرانه در اين خصوص سؤال مي‌كنيد؟ من ده سال است كه در استان اسپارتا كاملاً زير نظر بوده‌ام. در آن‌جا جز يكي دو خدمتكار و هر ده روز يك بار جز يكي دو مسافر كسي را نمي‌ديدم. غريب و تنها، خسته از دنيا بودم و از سياست شديداً و به غايت متنفر؛ بارها مشاهده كرده بودم كه جمعيت‌هاي قدرتمند سياسي مخالف، در برابر طرف مقابل تا چه حد عقيم مي‌مانند و ضرر مي‌رسانند. كسي بودم كه در ميان قوم و خويش و هزاران تن از دوستان خود، در مهم‌ترين فرصت‌ها، جريان‌ها و جمعيت‌هاي سياسي را رد كرده و در كارهايشان دخالتي نكردم. من صدمه زدن به خدمت قدسي ايمان تحقيقي را ی كه ضربه وارد كردن به آن به هيچ وجه جايز نيست ی و سست نمودن آن را با
— 266 —
اغراض سياسي، بزرگ‌ترين جنايت تلقي مي‌كردم و از سياست چنان گريزان بوده‌ام كه گويي از شيطان مي‌گريزم. ده سال است كه اين دستورالعمل من است:
‌اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ؛
زيركي را در صادق بودن و عدم حيله‌گري مي‌دانسته و بي‌پروا و جسورانه آن‌چه را كه ديگران اسرار مي‌پندارند فاش مي‌كرده‌ام؛ مأموران دقيق اطلاعاتي در مواجهه با چنين كسي كه ده سال در استان بزرگ اسپارتا اقامت داشته نمي‌توانند پي به وجود سازمان او ببرند؟! و حال به او گفته مي‌شود: "چنين سازماني وجود دارد و شما دنبال عملي كردن طرح‌هاي سياسي بوده‌ايد!" در مقابل چنين سخن و افتراهايي نه فقط من، بلكه همه مردم استان اسپارتا و همه آن‌هايي كه مرا مي‌شناسند، حتي همه كساني كه اهل عقل و وجدان‌اند، ابراز تنفر كرده و مي‌گويند: "مغرضانه در صدد متهم كردن او هستيد."

ثانياً: مسأله ما، ايمان است. ما براساس اخوت مبتني بر ايمان با ٩٩ درصد از مردم اين مملكت و اهالي اسپارتا برادر هستيم؛ در حالي كه -!Xيت و سازمان، اتحاد يك اقليت در ميان اكثريت است. ٩٩ نفر در برابر يك نفر كه سازمان نمي‌شود. مگر فرد بي‌دين بي‌انصافي هر كس را (حاشا) مانند خود بي‌دين پنداشته و با قصد تحقير اين ملت ارجمند و ديندار، چنين چيزهايي را اشاعه دهد.

ثالثاً: كسي چون من را ببيند كه با محبتي خالصانه ملت ترك را دوست دارد و از اين نظر كه مظهر ثناي قرآن واقع مي‌شوند از آن‌ها بسيار تقدير مي‌كند؛ و به‌شدت طرفدار ملتي‌ست كه از ٦٠٠ سال پيش تاكنون به مقابله با تمام دنيا پرداخته و پرچم‌داري قرآن را بر عهده داشته است؛ به گواهي هزاران ترك، به اندازه هزار ترك ناسيوناليست عملاً به ملت ترك خدمت كرده است؛ كسي كه با ترجيح سي ی چهل جوان ترك ارجمند بر سي هزار نفر از هم‌شهري‌هاي بي‌نمازش اين غربت را اختيار كرده و به خاطر روحاني بودنش به محافظت از عزت علمي برخاسته و حقايق ايماني را بسيار آشكار و واضح درس مي‌دهد؛ اگر چنين كسي در مدت ده سال يا بيست سال، نه بيست سي نفر، بلكه صد نفر و حتي هزاران نفر طلبه داشته باشد كه صرفاً بر محور ايمان و حقيقت و آخرت، فداكارانه به او دل ببندند و برادر آخرتي او شوند، آيا چيز زيادي‌ست و ضرري خواهد داشت؟ آيا هيچ
— 267 —
با وجدان و با انصافي اجازه مي‌دهد از چنين چيزهايي انتقاد كند؟ آيا مي‌توان چنين چيزهايي را جمعيتي سياسي دانست؟
رابعاً: اهل انصاف مي‌فهمند اگر افرادي درباره كسي كه ده سال را با صد اسكناس سر كرده و گاه در يك روز ٤٠ پارا هم خرج نداشته و عبايي را كه هفتاد وصله و پينه دارد را هفت سال بر تن كرده، بگويند: "از كجا پول مي‌گيري و زندگي مي‌كني و سازمان تشكيل مي‌دهي؟" تا چه حد بي‌انصاف‌اند.
ماده دوم: تقليد دروغيني از واقعه "مَنَمَن" مَنَمَن: شهري از توابع ازمير كردند و با ترساندن ملت، دولت را اغفال نموده، طوري وانمود كردند كه درصدد اجراي سهل قوانين دوره آزادي مي‌باشند و با اين فريب كه به قبولاندن قوانين آزادي خواهانه دولت كمك مي‌كنند، من را به زور از بارلا به اسپارتا منتقل كردند. وقتي ديدند وسيله‌ي چنان فتنه‌هايي قرار نمي‌گيرم و نمي‌خواهم اقدامي كنم كه به حال وطن و ملت و دين مُضر است، برنامه‌هايشان را تغيير دادند. از شهرت كاذبم ی كه هيچ علاقه‌يي به آن ندارم ی استفاده كردند و با حيله گري‌هايي كه به فكر و خيال‌مان نمي‌رسيد تقليد موهومي از واقعه‌ي مظلومانه‌ي مَنمن را بر ما تحميل نمودند. لذا خسارت بزرگي به ملت، دولت و بسياري از افراد بي‌گناه محبوس ملت زدند. حال كه دروغ‌شان برملا شده است با بهانه‌هاي واهي مي‌خواهند مأموران دادگستري را به اشتباه اندازند.
من به لحاظ حقم در دفاع از ملّت يادآوري مي‌كنم كه مأموران دادگستري در اين مسأله نيازمند توجه و احتياط فراواني هستند. در اصل آن‌ها هستند كه متهم‌اند، آن‌هايي كه با چاپلوسي اركان دولت، فريبكارانه و با ماسك جمعيتي دروغين، برخي بي‌گناهان ساده دل بيچاره را تحريك نموده و حادثه كوچكي به وجود مي‌آورند و آن‌گاه شيطان‌وار كاه را كوه جلوه مي‌دهند، دولت را به خطا مي‌كشانند و موجب تضييع حق بسياري از بي‌گناهان مي‌شوند، به كشور ضررهاي بزرگ مي‌زنند، و قباحت را به گردن ديگران مي‌اندازند. مسأله ما دقيقاً چنين است.
— 268 —
ماده سوم: در ميان ادارات دولتي، بي‌ترديد دادگاه است كه بايد بيش از ديگران از استقلال خود محافظت كرده و بدون تأثير پذيري از عناصر بيروني، بي‌طرفانه و به‌دور از احساسات مسايل را بررسي كند. من به استناد استقلال كامل دادگاه، از حق دفاع از حقوق و آزادي خود برخوردار هستم. آري در همه جا، در دادگستري و عدليه، مسايل جان و مال (انسان‌ها) مطرح است. قاضي اگر دچار عصبانيت شخصي شده و حكم مرگ قاتلي را بدهد، خود قاتل است. پس بايد گفت مأموران عدليه اگر به طور كامل از احساسات و تأثيرات خارجي فارغ نباشند، احتمال دارد مرتكب گناهان بزرگ در ظاهر و صورتي عدالت طلبانه شوند. وانگهي جاني‌ها، بي‌كسان و مخالفان نيز داراي حقوقي هستند، و براي احقاق حق‌شان خواهان مرجعي بي‌طرف مي‌باشند. از نشانه‌هاي اين‌كه صحبت از عدالت مي‌كنند، اما در عمل به جانبداري از يك طرف مي‌پردازند و ماهيت عدالت را به ظلم و ستم تغيير مي‌دهند تعبيري است كه براي من به كار مي‌برند؛ در حالي كه در اسپارتا و در اين‌جا همه مرا سعيد نورسي مي‌شناختند و مي‌شناسند، در نامه‌ها و پاسخ‌هايي كه دريافت مي‌كنم نامم سعيد كُردي ذكر مي‌شود، اينان همواره نام "سعيد كردي" را تكرار و از من به عنوان يك كُرد ياد مي‌كنند. به اين ترتيب هم در غيرت ملي برادران آخرتي‌ام ايجاد شبهه كرده و فضايي عليه من ايجاد مي‌كنند و هم جرياني كاملاً مخالف و ضد ماهيت دادگاه و عدالت را به راه مي‌اندازند. آري، در اين كه شرط اول عدالت آن است كه قاضي و دادگاه از شائبه جانبداري مُبرّا بوده و كاملاً بي‌طرفانه عمل كنند، هزاران شاهد تاريخي وجود دارد؛ يكي از آن‌ها مربوط به زمان خلافت حضرت علي (رض) است؛ هنگامي كه او با يك يهودي در دادگاه، بي‌هيچ امتيازي شركت نمود، يا پادشاهان بسياري كه با مردم عادي در دادگاه‌هاي عادلانه حضور مي‌يافتند. به كساني كه مي‌خواهند درباره من احساس بيگانگي را القا كنند و ديدگاه‌هاي مربوط به عدالت را منحرف سازند مي‌گويم: حضرات! من بيش از هر چيز مسلماني هستم كه در كردستان به دنيا آمده‌ام؛ اما به ترك‌ها خدمت كرده‌ام طوري كه ٩٩ درصد خدمات مفيدم به ترك‌ها ارائه شده است. بيش‌تر عمر من در ميان ترك‌ها سپري شده و راستگوترين و خالص‌ترين برادرانم
— 269 —
ترك بوده‌اند؛ قهرمان‌ترين سربازان ارتش‌ جهان اسلام ترك بوده‌اند؛ لذا با توجه به مسلك قرآني‌ام، ترك‌ها را بيش‌تر از هر ملت ديگري دوست دارم و طرفدارشان هستم و اين مقتضاي خدمت قدسي من است. مي‌توانم هزاران جوان ترك واقعي را به گواهي بخوانم كه شهادت دهند به اندازه هزاران تن از كساني كه مرا كرد مي‌نامند و خود را هوادار مليت نشان مي‌دهند، به ملت ترك خدمت كرده‌ام.
هم‌چنين سي چهل جلد از كتاب‌هايم را كه نزد هيأت قضات است، به ويژه رساله‌هاي ميانه روي، سالمندان، و بيماران را گواه مي‌گيرم كه اين كتاب‌ها به مصيبت ديدگان، فقرا، بيماران و متقيان متدين ی كه چهار پنجم ملت ترك را تشكيل مي‌دهند ی به اندازه هزار نفر از ناسيوناليست‌هاي ترك خدمت نموده‌اند؛ و آن‌ها را در دست جوانان ترك مي‌توان ديد نه كردها.
با اجازه هيأت قضات به ظالمان ملحدي كه ما را دچار اين بلا كرده، و برخي از اركان دولت را اغفال نموده، و زير پوشش مليت خواهي دسيسه مي‌كنند، مي‌گويم:
حضرات! بنا بر ماده قانوني‌ كه درباره من است و هنوز به اثبات نرسيده، اگر هم برسد جرمي را ثابت نمي‌كند، نيز اگر جرم بودنش هم ثابت شود تنها مرا مسؤول مي‌داند، بيش از چهل تن از ارزشمندترين جوانان و ارجمندترين سالمندان تُرك را طوري گرفتار اين بلا كرده‌ايد كه گويي مرتكب جنايت شده‌اند؛ آيا اين است معني مليت خواهي؟ آري، در ميان جوانان تركي كه بي‌سبب گرفتار اين بازداشت توأم با شكنجه شده‌اند، كساني وجود دارند كه مايه مباهات و افتخارند.
آن‌ها با حكم منع تعقيب پس از دو ماه بازداشت پر مشقت آزاد شدند.
بنده از فاصله دور ارزش آن‌ها را دانسته، سلامي به آن‌ها داده يا رساله‌يي ايماني براي‌شان ارسال كرده‌ام؛ به اين دليل آن‌ها را چون جانيان در ميان خانواده‌هايشان دستگير و دچار چنين بلايي كرده‌اند؛ آيا اين وطن دوستي است؟
من كه در نظر شما از قوم ديگري هستم، اما در ميان اين جوانان و سالمندان رادمرد ترك، كساني هستند كه يك نفرشان را با صد نفر از ملتم عوض نمي‌كنم. كساني در بين آن‌ها هست كه به خاطرشان پنج سال است نفرين كردن مأموراني را كه ده سال به من ظلم كردند كنار گذاشته‌ام. در بين‌شان دوستان عالي قدر
— 270 —
تركي هستند كه خالص‌ترين نمونه سجاياي عالي را با كمال حيرت و تقدير در آن‌ها مشاهده كردم. راز برتري ملت ترك را به‌واسطه آن‌ها دانستم. من با وجدان خويش و نشانه‌هاي فراوان موجود مي‌گويم اگر به تعداد اين بازداشت شدگان بي‌گناه موجوديت داشتم يا اگر مي‌توانستم همه مشقاتي را كه متوجه تمام آن‌ها شده بر دوش خود نهم، سوگند مي‌خورم كه با افتخار دوست داشتم به‌جاي آن انسان‌هاي ارزشمند قرار گيرم. اين احساس به دليل ارزش ذاتي آن‌هاست نه به سبب فايده‌يي كه براي شخص من داشته‌اند، زيرا تعدادي از آن‌ها را براي اولين بار است كه مي‌بينم. شايد تعدادي از آن‌ها از من فايده‌يي برده‌اند و من از آن‌ها ضرر ديده‌ام، اما اگر من هزاران ضرر هم از آن‌ها ببينم باز هم از ارزش آن‌ها در نگاه من نخواهد كاست.
اينك اي ظالمان ملحدي كه ادعاي ترك گرايي داريد! آيا به ذلت كشاندن و خوار كردن كساني كه مي‌توانند مدار افتخار ملت ترك شوند، با بهانه‌هاي واهي و بي‌اهميت و به تعبير شما به خاطر كردي چون من، ملي گرايي‌ست؟ ترك گرايي‌ست؟ وطن دوستي‌ست؟ شما را به وجدان بي‌انصاف‌تان ارجاع مي‌دهم.
دادگاه عادل پس از آن‌كه به بي‌گناهي آن‌ها پي برد بيش‌ترشان را آزاد كرد. اگر جرمي مطرح باشد، از آن من است. آن‌ها از سر كرامت و بزرگواري، براي عالم غريب سالمندي چون من، كارهاي جزيي چون بخاري روشن كردن، آب آوردن، غذا پختن و پاك‌نويس كردن يكي از رساله‌هاي مخصوص را صرفاً براي رضاي خدا انجام داده و به خاطر من آخر آن دو رساله را ی كه در حكم خاطراتم هستند ی به عنوان يادگاري امضا كرده‌اند. آيا در دنيا قانون و قاعده و مصلحتي هست كه به موجب آن چنين كساني را بتوان با چنين بهانه‌هاي واهي مؤاخذه كرد؟
— 271 —
دومين تتمه مدافعاتم
هيأت قضات! ممكن است بنا بر وظايف‌تان در سخنان من موارد غير لازمي ببينيد، اما اكثر مردم كشور و شايد همه دنيا با اين مسايل مرتبط‌اند. نه فقط شما بلكه همه آن‌ها اين سخنان را به لحاظ معنا مي‌شنوند. و هم نوعي بي‌نظمي در آن مشاهده خواهيد كرد. دليل‌اش هم اين است كه به يكي از حقوق من اهميت ندادند، من خط خوبي ندارم، بسيار خواهش كردم كه اين مسأله حيات و ممات است، كاتبي در اختيارم بگذاريد تا براي دفاع از حقم درخواستي بنويسم؛ ندادند. مرا به مدت دو ماه به طور كامل از سخن گفتن منع كردند. اين است كه با خط بسيار ناقص و در هم ريخته‌ام نتوانستم با نظم و ترتيب بنويسم. در هر حال آخرين بياناتم چنين است:
اگر بر فرض محال طبق خبر مفسدان و خبرچينان قبول كنيم كه رساله نور نمي‌تواند با برخي سياست‌هاي دولت موافقت كند و به مخالفت با آن‌ها مي‌پردازد، يعني اگر دروغي به اين واضحي پذيرفته شده و گفته شود كه در اين مجموعه افكار و انديشه‌هاي سياسي ديگري وجود دارد و همه اين رساله‌ها از سياست صحبت مي‌كنند نه ايمان؛ در پاسخ مي‌گويم: مادام كه گسترده‌ترين شكل حريت و آزادي، جمهوري‌ست و مادام كه دولت نيز آزادترين شكل جمهوري را پذيرفته و اختيار كرده است، آزادي مزبور در نظام جمهوري نمي‌تواند انديشه علمي، حقيقي، قطعي و غير قابل انكار، هم‌چنين افكار صائب را تحت استبداد درآورده و آن‌ها را جرم بداند. به شرطي كه انديشه‌هاي مذكور ضديتي با آسايش عمومي نداشته باشند. آري، در دنيا هيچ حكومتي نيست كه در آن فقط يك انديشه سياسي وجود داشته باشد. بسيار خب بر فرض محال، من انديشه‌هاي سياسي‌ام را در خفا براي خود نگاشته و به تعدادي از دوستان خاصم ابراز داشته‌ام، تا به حال قانوني كه چنين چيزهايي را جرم بداند به گوشم نخورده است. رساله نور از نور ايمان بحث مي‌كند و تاكنون به ورطه ظلماني سياست سقوط نكرده و نخواهد كرد.
— 272 —
اگر به فرض فرد بي‌ديني كه از ماهيت جمهوري لائيك آگاهي ندارد بگويد: "رساله‌هاي تو جريان ديني قدرتمندي ايجاد مي‌كند و در حال مبارزه با اصول جمهوري لائيك است."
چنين پاسخ مي‌دهم: مي‌دانيم معناي لائيك بودن يك حكومت جمهوري اين است كه امور دين در آن از امور دنيا جدا باشد، و تنها يك فرد بي‌دين به غايت نادان مي‌تواند چيزي را كه به ذهن هيچ كس خطور نمي‌كند بپذيرد و مدعي شود كه منظور كنار گذاشتن دين و كاملاً بي‌دين شدن است. آري، در دنيا هيچ ملتي را نمي‌يابيد كه دين نداشته باشد، ملتي مانند ملت تركيه نيز كه طي اعصار متمادي ممتاز بوده، همواره دين داشته است. در هر نقطه از جهان كه تركي باشد مسلمان است. بخشي از ساير ملت‌هاي مسلمان هر چند كوچك و محدود هم كه باشند خارج از دايره اسلام قرار دارند. اين ملت مبارك ملتي واقعاً ديندار هستند و تا هزار سال به عنوان قهرمان لشكر دين حق بر روي زمين، مفاخر ملي خود را از ميليون‌ها منبع ديني اثبات نموده و با نوك شمشيرهايشان نوشته‌اند؛ اينك بي‌دينان دروغگوي عاري از مليت، ملت ترك را متهم مي‌كنند كه "دين را كنار گذاشته يا بي‌دين خواهند شد." اينان با اين كار مرتكب چنان جنايتي مي‌شوند كه مستحق مجازات در مرتبه اسفل سافلين جهنم مي‌گردند.
اين در حالي‌ست كه رساله نور از دايره گسترده دين ی كه قوانين حيات اجتماعي را هم در بر مي‌گيرد ی سخن نمي‌گويد. رساله نور درباره اصل موضوع و هدف دين يعني از اركان عظيم ايمان ی كه خاص‌ترين و متعالي‌ترين بخش دين است ی بحث مي‌كند. بيش‌تر مخاطبان من هم ابتدا نفس خويش و بعد فيلسوفان اروپا هستند. به نظر من تنها شياطين‌اند كه چنين مسايل قدسي را ی با وجود حق دانستن‌شان ی متوهمانه مُضر مي‌دانند. فقط سه چهار رساله (از نوشته‌هاي من) به انتقاد از (رفتار) بعضي از مأموران مي‌پردازد. اين مطالب براي مبارزه با حكومت يا انتقاد از آن نوشته نشده‌اند، بلكه عليه مأموراني نوشته شده كه به من ظلم كرده و از مسؤوليت‌هايشان سوء استفاده نموده‌اند. وانگهي براي ممانعت از سوء تفاهم‌ها، سه چهار رساله مذكور را خصوصي و محرمانه ناميديم و انتشارشان را منع كرديم.
— 273 —
اكثر ساير رساله‌ها چهار پنج سال پيش، بعضي از آن‌ها هشت سال پيش، و تعدادي ديگر سيزده سال پيش تأليف شده‌اند. البته رساله‌هاي "ميانه‌روي"، "سالمندان"، و "بيماران" سال گذشته نوشته شده‌اند. با اين حال هر كس ذره‌يي عقل داشته باشد و رساله‌ها را بي‌طرفانه بررسي كند تأييد خواهد كرد كه اين مجموعه نه تنها مغاير قوانين حكومتي نيست و اخلالي در آسايش ديگران ايجاد نكرده و مردم را به گمراهي نمي‌كشاند؛ بلكه بر عكس، از طرف حكومت مي‌بايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد. اگر بر فرض محال بسياري از مطالب رساله نور مخالف ديدگاه‌هاي حكومت هم باشد، طبق قانون عفوي كه در ٢٨ ژوئيه ١٩٣٣ منتشر شد چنين مطالبي در جرم‌هاي پيشين مورد بخشش قرار گرفت، لذا دليلي براي تعقيب رساله‌هاي مذكور باقي نمانده است. درخواست مي‌كنم ظلمي كه در حق ما روا مي‌دارند هر چه زودتر پايان پذيرد و رساله‌ها را به ما بازگردانند.
اگر فرد بي‌وجدان سرخوشي كه ماهيت انسان را در پست‌ترين و نازل‌ترين درجه حيواني مي‌داند و در توهم خود دنيا را هميشگي و لايزال، و انسان را باقي و لايموت مي‌پندارد بگويد: "همه كتاب‌هاي تو با قدرت تمام درس ايمان مي‌دهند، و انسان‌ها را نسبت به دنيا دلسرد و بي‌توجه و نظرها را به آخرت جلب مي‌كنند، ليكن ما در زمانه فعلي درصورتي مي‌توانيم زندگي مناسبي داشته باشيم كه با تمام قدرت و دقت متوجه حيات دنيوي باشيم؛ چرا كه امروزه زندگي كردن و در امان بودن از دشمنان بسيار سخت شده است."
پاسخ من به او چنين خواهد بود: درس‌هاي ايمان تحقيقي گر چه نظرها را به آخرت معطوف مي‌كند، اما دنيا را مزرعه و بازار و كارخانه آخرت مي‌داند، لذا ديگران را به كار بيش‌تر در خصوص زندگي دنيوي وا مي‌دارد. به همين ترتيب نيروي معنويت را نيز كه در بي‌ايماني آسيب جدي ديده با دلايل محكم دوباره تقويت مي‌كند. نيز آنان را كه در نااميدي و يأس دچار بي‌تفاوتي و بي‌هدفي شده‌اند به‌سوي اشتياق و تلاش و كوشش سوق داده به كار وا مي‌دارد. آيا كساني كه علاقمند به زندگي در اين دنيا هستند وجود قانوني را كه درس‌هاي ايمان تحقيقي را ممنوع اعلام كند مي‌پذيرند؟ اصولاً امكان
— 274 —
دارد چنين قانوني وجود داشته باشد؟ و چنين درس‌هايي را ممنوع اعلام كند؟ درس‌هايي كه لذت زندگي دنيوي را تأمين مي‌كنند، و شوق به كار كردن را تشويق كرده، و بر نيروي معنويت ی كه مدار ايستادگي در برابر مصايب بي‌شمار است ی پافشاري مي‌كنند، و همه اين‌ها را با دلايل عقلاني ثابت مي‌نمايند.
اگر فرد نادان به ظاهر غيرتمندي كه چيزي از پايه‌هاي حقيقي اداره ملت و آسايش مملكت نمي‌داند ادعا كند: "رساله‌هاي تو مي‌توانند دستاويز كساني قرار گيرند كه امنيت جامعه را مختل كرده و اداره كشور را به هم مي‌ريزند، و تو نيز ممكن است بي‌احتياطي كرده و نسبت به حاكميت اعتراضي كني؛ لذا با توجه به تأثير رساله‌ها احتمال وقوع فتنه وجود دارد؛ اين است كه ما متعرض تو مي‌شويم."
پاسخ: كسي كه از رساله نور درس بگيرد، قطعاً وارد فتنه‌هايي نمي‌شود كه موجب تضييع حقوق و ريختن خون بسياري از بي‌گناهان مي‌شود، او مخصوصاً با تجربياتي كه دارد به هيچ وجه به فتنه‌هايي كه بارها ديده‌ايم بي‌نتيجه و مضرند، نزديك نمي‌شود. يك دهم شاگردان رساله‌ي نور بلكه هيچ‌كدام از آن‌ها وارد فتنه‌يي از ده فتنه‌ي ده سال گذشته نشده‌اند و اين نشان مي‌دهد كه رساله‌ها ضد فتنه‌ها هستند و موجبات آسايش مردم را فراهم مي‌كنند. اداره و تأمين آسايش عمومي ١٠٠٠ نفر باايمان آسان است يا ١٠ نفر بي‌دين لاابالي؟ آري، ايمان در انسان سجاياي نيكو را تقويت نموده و شوق مهرباني و پرهيز از آسيب زدن به ديگران را مي‌آموزد، اما درباره بي‌احتياطي من؛ همه مي‌دانند در اين سيزده سال تا حد امكان سعي كرده‌ام توجه حكومت را به‌ خود جلب نكنم، و براي اين كه به مسايل حكومتي نپردازم، و دخالتي در كارهايشان نكنم در استان اسپارتا به طرز خارق العاده‌يي منزوي و مردم گريز، مشفقانه و دور از سياست زيسته‌ام.
اي بي‌انصافاني كه مرا دچار اين بلا كرديد! معلوم شد از اين كه عليه آسايش مردم كاري نمي‌كنم از من عصباني و خشمگين شده‌ايد. به اتهام (واهي) دشمني با آسايش مردم مرا بازداشت كرديد. كساني خواهان از بين رفتن آسايش مردم و به هم ريختن اوضاع هستند كه در مورد من حكومت را اغفال و دادگاه را بي‌دليل
— 275 —
مشغول كرده و مرا بازداشت نمودند. شكايت از آن‌ها را نه فقط از جانب ما كه به نام مملكت مي‌بايست نزد هيأت قضات و مخصوصاً مدعي العموم برد.
اگر بگويند: "تو مسؤوليت رسمي نداري؛ نمي‌تواني اداي احترام مردم به خود را قبول كرده و مانند روحانيون رسمي به آن‌ها درس ديني دهي. وانگهي براي ارائه‌ي دروس ديني اداره‌يي رسمي وجود دارد؛ اجازه آن‌ها لازم است."
پاسخ: اولاً من چاپ‌خانه و كاتبي ندارم كه كار انتشار را انجام دهند. كار ما خصوصي‌ست. اصل آزادي وجدان به كارهاي خصوصي به‌‌ويژه اگر ايماني و وجداني هم باشند اجازه‌ي فعاليت مي‌دهد.
ثانياً: حكومت اتحاد و ترقي اتفاق نظر داشته است كه مسؤوليت تدريس به مردم و اثبات حقايق اسلامي در برابر اروپا در دارالحكمة الاسلاميه بر عهده من باشد؛ هم‌چنين رياست سازمان ديانت مرا به عنوان واعظ در شهر وان منصوب نمود، و تاكنون بيش از ١٠٠ رساله از آثارم را علما مطالعه كرده و با اين حال هيچ‌كدام آن‌ها انتقادي نداشته‌اند؛ اين‌ها اثبات مي‌كند كه من حق درس دادن به مردم را دارم.
ثالثاً: اگر دروازه قبر بسته مي‌شد و انسان به صورت لايموت در دنيا باقي مي‌ماند وظيفه‌ها در سمت‌هاي نظامي و اداري و رسمي محدود مي‌شد، اما اينك كه روزانه دست كم سي هزار شاهد با جنازه‌هاي خود حقيقت اَلْمُوتُ حَقٌ را امضا مي‌كنند دانسته مي‌شود كه مهم‌تر از وظايف دنيوي، وظيفه‌هاي ايماني‌ست. رساله نور به فرمان قرآن اين وظايف را عملي مي‌كند؛ مادام كه قرآن دستور دهنده و حاكم و فرمانده رساله نور است و هر روز به سيصد و پنجاه ميليون نفر حكم مي‌كند و فرمان‌هايي مي‌دهد و دستان اكثر مردم را هر روز لااقل پنج بار به‌سوي درگاه الهي مي‌گشايد و موجب خوانده شدن فرامين آسماني و قدسي در همه مساجد و جماعت‌ها و نمازها مي‌گردد، بي‌شك رساله نور ی كه تفسير حقيقي قرآن، مأموري از مأموران آن، و نوري از انوار خورشيد قرآن است ی وظيفه ايماني خود را به اذن خداوند و بدون هيچ صدمه‌يي انجام خواهد داد، پس اهل دنيا و سياست بيش از مبارزه با رساله نور نيازمند بهره‌مندي از آن‌اند. رساله نور اجزاي
— 276 —
متعددي دارد مانند كلام بيست و نهم كه طلسم پيچيده هستي را كشف نموده و اين معمّا را كه موجودات از كجا مي‌آيند و به كجا مي‌روند و چه خواهند شد حل مي‌كند؛ كلام سي‌ام كه معماي تحول در ذرات را كشف مي‌نمايد. مكتوب بيست و چهارم كه طلسم عجيب فعاليت و خلاقيت عام كائنات را كه همواره در فنا و زوال است كشف و حل مي‌كند؛ مكتوب بيستم كه مهم‌ترين و عميق‌ترين معماي توحيد را كشف و حل كرده و توضيح مي‌دهد و ثابت مي‌كند كه حشر بشر هم‌چون احياي يك پشه سهل و ساده است؛ و لمعه بيست و سوم كه رساله طبيعت نام دارد و افكار كفرآميز طبيعت پرستان را از ريشه در هم مي‌ريزد و از بين مي‌برد. كسي كه اين رساله‌ها را به دقت مطالعه كند تأييد خواهد نمود كه اگر عالم، اديب يا استادي فقط يكي از معماهاي مطرح در رساله نور را كشف كند در هر حكومتي كه باشد از او تقدير شده و پاداش و جوايزي به وي خواهند داد.
اين سخنان را نبايد توضيحاتي خارج از اصل موضوع پنداشت، زيرا در حكم بازداشت من از بيش‌تر اجزاي رساله‌ي نور سخن به ميان آمده و از طرفي هيأت قضات مكلف به بررسي دقيق است؛ از سوي ديگر من هم به دليل مرتبط بودن مطالب با قرآن و عالم اسلام و آينده مجبور هستم توضيح و پاسخ دهم؛ مادام كه روشن شدن كامل مسأله‌يي با بيان همه مطالب دور و نزديك آن امكان پذير است پس لازم است احتمال دوري را كه مربوط به مسأله ماست، بيان كنيم.
اگر بعضي از مردم بدبخت كفر و بي‌ديني را مسلك خود قرار دهند و زير پوشش يك هدف سياسي در برخي از اركان حكومت نفوذ كرده و آن‌ها را فريب دهند يا براساس مأموريتي كه بر عهده دارند براي اين‌كه با دسيسه‌هاي مختلف رساله نور را از بين ببرند و با تهديدهاي گوناگون مرا به سكوت وادار كنند و بگويند: "دوره تعصب طي شده و در حالي كه بايد گذشته را فراموش كرد و با تمام توان متوجه آينده بود، تو با تمام وجود به شكل مرتجعانه‌يي درس دين و ايمان مي‌دهي و اين به كار ما نمي‌آيد...!"
پاسخ: اولاً زماني را كه ماضي گمان مي‌كنيد تبديل به آينده شده است و آينده حقيقي همان است و ما هم به همان سو مي‌رويم.
— 277 —
ثانياً: رساله نور به اعتبار تفسير بودنش با قرآن حكيم ارتباط تنگاتنگي دارد. قرآن نيز حقيقت جاذبي مانند نيروي جاذبه عمومي‌ست كه كره زمين را با عرش مرتبط مي‌كند. كساني كه در آسيا حكم مي‌رانند نمي‌توانند با تفسيرهايي چون رساله نور از قرآن مبارزه كنند. بايد با آن مصالحه كرده، و بهره ببرند و از آن حمايت نمايند.
اما درباره سكوت من؛ مادام كه در راه كشفي عادي يا يك انديشه بي‌اهميت سياسي يا در راه حيثيتي دنيوي بسياري از اهل عزت خود را فدا مي‌كنند، ترديدي نيست كه در راه دارايي‌هايي كه قيمت بهشت عظيم است و آب حياتي‌ست كه موجب تأمين زندگاني ابدي مي‌شود و كشفياتي‌ست كه همه فيلسوفان را به حيرت وا مي‌دارد، اگر به تعداد ذرات وجودم جان داشتم و لازم بود همه آن‌ها را فدا كنم اين كار را بدون هيچ تعللي مي‌كردم. ساكت كردن من به صورت تهديد يا نابود كردن، موجب مي‌شود به جاي يك زبان هزار زبان شروع به سخن گفتن كنند. از رحيم ذوالجلال اميد آن دارم رساله نور ی كه از بيست سال گذشته تاكنون در روح‌ها نفوذ كرده است ی به جاي يك زبان ساكت شده، هزار زبان را به سخن آورد.
مسأله‌يي بي‌اهميت كه به عنوان جرمي مهم از من پرسيده مي‌شود
مي‌گويند: "تو كلاه شاپو بر سر نمي‌گذاري و در مراكز رسمي مانند دادگاه پوشش سرت را بر نمي‌داري. اين بدان معناست كه قوانين مربوطه را قبول نداري. قبول نداشتن اين قوانين مجازات سختي دارد!"
پاسخ: قبول نداشتن يك قانون مطلبي، و عمل نكردن به آن قانون مطلب ديگري‌ست. اگر مجازات اولي اعدام باشد در قبال دومي بايد فرد را يك روز زنداني كرد يا او را محكوم به پرداخت يك ليره جزاي نقدي نمود يا تذكر و اخطاري به او داد. من به آن قوانين عمل نمي‌كنم، و مكلف به عمل به آن‌ها هم نيستم؛ چرا كه در انزوا به‌سر مي‌برم. اين قوانين شامل منازل خصوصي نمي‌شود.
— 278 —
يك هشدار: دو ماه است كه دادگاه‌هاي اسپارتا و اسكي شهير و وزارت كشور كتاب‌هاي خاص و نامه‌هاي خصوصي‌ام را ی كه در ده سال گذشته نوشته‌ام و فعلاً مصادره شده‌اند ی با دقت فراوان بررسي كرده و از صافي ظريفي عبور داده‌اند. با اين حال اعتراف كرده‌اند كه چيزي براي اتهام تأسيس جمعيت يا كميته‌يي پنهان به دست نياورده‌اند ولي به تفتيش و تحقيق‌شان ادامه مي‌دهند، من هم مي‌گويم:
حضرات! خود را بيهوده خسته مكنيد ... اگر آن‌چه كه دنبالش هستيد وجود داشت و در اين مدت هيچ سر نخي از آن پيدا نكرده‌ايد، بدانيد كه نبوغ شگفت انگيزي هست كه آن را اداره مي‌كند، نبوغي كه نمي‌توان با آن مقابله كرد و شكستش داد. تنها چاره، مصالحه با آن است. اين مقدار آسيب زدن به بي‌گناهان و سركوب آن‌ها كافي‌ست؛ در مخالفت با غيرت خداوند است و موجب قحطي و امراضي مانند وبا مي‌شود. اتهام كار سازماني ی كه به هيچ عنوان قابل كشف نيست ی به كسي چون من كه آدمي عصبي مزاج هستم و مخفي‌ترين اسرارم را بدون هيچ اكراهي براي مردم معمولي مي‌گويم، و دفاعيات مردانه و جسورانه‌ام در دادگاه حكومت نظامي معروف است، و براساس مسلكم در زمان سالمندي مراقب عاقبتم هستم كه دچار مسايل ناشناخته و خطرناك نشوم؛ سادگي در حد بلاهت يا دسيسه است.
از هيأت قضات خواهان يكي از حقوقم هستم. كتاب‌هايي را كه مصادره كرده‌اند از نظر من بيش از هزار ليره قيمت دارند. بخش مهمي از آن‌ها دوازده سال پيش با تشكر و افتخار از سوي كتاب‌خانه آنكارا پذيرفته شده بود، مخصوصاً كلام بيست و نهم و مكتوب نوزدهم كه كلاً به مسايل ايماني و اخروي مي‌پردازند برايم ارزش زيادي دارند؛ ثروت معنوي و نتيجه حياتم هستند و از آن‌جا كه يك دهم از جلوه اعجاز قرآن را به نمايش مي‌گذارند برايم فوق العاده ارزشمندند. درخواست كرده بودم آن‌ها را مخصوص خودم كتابت و تزيين كنند. نسخه‌يي از سه چهار مجلد رساله سالمندان را هم ی كه در بر گيرنده خاطرات حزين دوران كهولتم است ی گفته بودم براي خودم كتابت كنند. حال كه هيچ مسأله دنيوي كه موجب مؤاخذه گردد در آن‌ها نيست با تمام وجود از شما مي‌خواهم آن‌ها و رساله‌هاي عربي‌ام را به من باز گردانيد. در حبس يا در قبر هم كه باشم اين كتاب‌ها در غربت‌هاي پنج‌گانه اليم و حزيني كه دنياي غريب بر من تحميل نموده
— 279 —
است همدم و مونسم خواهند بود. با دور نگهداشتن من از كتاب‌هايم، گرفتار ششمين غربت غيرقابل تحملي خواهم شد. شما را از آهي كه بر اثر تضييق اين غربت سخت بر مي‌خيزد برحذر مي‌دارم.
يكي از حقوق مهم خود را از رييس و اعضاي دادگاه درخواست مي‌كنم
در بيان اين مطلب، منظور صرفاً شخص خودم نيست تا با تبرئه كردنم و روشن شدن حقيقت، موضوع پايان يابد، شخصيت معنوي اهل علم و تقوا در اين مسأله، نزد ملت، زير پرده‌يي از ابهام قرار گرفت و حكومت هم نسبت به عالمان و متقيان دچار بي‌اعتمادي شد، و اهل تقوا و اهل علم بايد بدانند كه چگونه خود را از اقدامات خطرناك و زيان‌بار مصون دارند، لذا خواهان نشر بخش پاياني مدافعاتم ی كه خود نوشته‌ام ی با حروف الفباي جديد از طريق چاپ‌خانه هستم. تا به اين ترتيب اهل علم و تقوا فريب دسيسه‌ها را نخورده، و از كارهاي خطرناك دوري كنند، و شخصيت معنوي حكومت از متهم بودن در نگاه ملت نجات يابد. خاطر حكومت نيز از اهل علم راحت باشد و اين عدم تفاهم از ميان برود و چنين حوادث و رويدادهاي تلخي كه به حال حكومت و ملت و وطن مُضر است ديگر تكرار نشود...
الحق كه انتشار كلام دهم در نُه سال پيش و به تعداد ٨٠٠ نسخه، موجب شد انكار حشر در قلب‌هاي اهل ضلالت محصور بماند و امكان طرح زباني آن را نيابند؛ دهان‌شان را بست و مطلب مذكور براهين خود را در چشمان‌شان فرو برد. آري، كلام دهم چون زرهي پيرامون حشر شد كه از اركان عظيم ايمان است؛ و گمراهان را به سكوت وا داشت. البته حكومت جمهوري از اين موضوع خرسند بود كه نسخه‌هاي كلام دهم در بين نمايندگان و استانداران و مأموران دولت دست به دست مي‌چرخيد...
چهار ماه است در اين موضوع ی كه موضوع مرگ و زندگي‌ست ی هيچ‌كس حتي با نامه‌يي جوياي احوال رقت انگيز من نشد؛ با ايجاد نفرت از من در ميان مردم كاري كردند كه نفرت عامه عليه من متمركز شد و از همه تسهيلات و
— 280 —
مساعدت‌ها محروم شدم. داستاني را كه در اعتراض نامه‌ام شرح داده‌ام و بيانگر غريبي و بي‌كسي‌ام است نقل مي‌كنم:
پادشاهي به نوعي مرض مبتلا مي‌شود كه علاجش خون كودكي بوده است. پدر آن كودك طبق فتواي قاضي، فرزندش را در برابر پولي به پادشاه مي‌دهد. كودك در مجلس سلطان به جاي گريه و گلايه، مي‌خندد. از او سؤال مي‌كنند:
چرا كمك نمي‌خواهي چرا گلايه‌يي نداري و چرا مي خندي؟
او نيز مي‌گويد:
انسان وقتي گرفتار مصيبتي مي‌شود ابتدا نزد پدرش بعد قاضي و آنگاه پادشاه لب به شكايت مي‌گشايد. پدرم، من را مي‌فروشد تا خونم را بريزند، قاضي نيز به مرگم فتوا مي‌دهد و پادشاه هم خواهان خون من است ... در برابر اين وضعيت شگفت آور و عجيب و در ظاهر بسيار زشت و بي‌نظير فقط بايد خنديد.
اينك جناب شُكري كايا بيگ! وزير كشور وقت .م. ما هم در حكم همان كودك هستيم. براي بيان دردمان ابتدا به استانداري در حكومت محلي مراجعه كرديم بعد سراغ عدالت در دادگاه رفتيم آن‌گاه به وزارت كشور مراجعه نموديم و در حالي كه براي نجات از دست ستمگران بايد مظلوميت‌مان را ذكر مي‌كرديم ديديم وزير كشور كه به عنوان آخرين مرجع مي‌بايست شكايت‌مان را بشنود اوهام بي‌اساسي را كه درباره ما گفته‌اند حقيقت پنداشته و براي اين كه اشتباه خود را بپوشاند بر خطايش اصرار دارد، و اصلاً فكر نمي‌كند كه در حال انجام اشتباه بزرگ‌تر‌ي‌ست. او را گرفتار بيماري غرور و نخوت ديديم و فهميديم او نيز خواهان خون‌مان است تا با بهانه‌هاي بي‌اساس ما را از بين ببرد. ما نيز شكايت از شخص شُكري كايا را نزد شُكري كايا بيگ كه وزير كشور است برده‌ايم.
دليل اين كه مي‌گويم شُكري كايا تا چه حد دچار اوهام شده و غرض‌ورزانه رفتار مي‌كند آن است كه براي به دادگاه كشاندن فرد بي‌كسي چون من و چند نفر از دوستان بيچاره‌ام، با ١٠٠ ژاندارم و حدود ٢٠ نفر از مأموران پليس از آنكارا به اسپارتا آمد و ترس و وحشت را بر همه‌جا حاكم نمود؛ گويي ژاندارمري اسپارتا و يك گردان سرباز مستقر در شهر براي اين منظور كافي نبود. كاري را كه با يك پليس و يك ژاندارم مي‌توان انجام داد چرا بايد طوري عمل كرد كه دو سه هزار ليره براي ملت هزينه داشته باشد؟ وانگهي چه لزومي دارد براي انتقال بي‌گناهان بيچاره‌يي كه آزاد شده‌اند از اسپارتا تا اسكي شهير ٥٠٠ ليره هزينه كرد و آن‌ها را دچار هزاران ضرر و زيان نمود؟ چرا بايد حوادث مهمي چون متزلزل كردن موقعيت اجتماعي آنان را به وجود آورد؟ اين كارها نشان مي‌دهد كه (شُكري كايا) تا چه حد به مسؤوليت‌هاي وزارت كشور، تأمين آسايش و آرامش اين ملت درمانده ضرر رسانده است. معلوم مي‌شود او آگاهانه و با اين قصد كه حادثه‌يي از هيچ ايجاد كند چنان وضعيتي را پيش آورده است. كاه را كوهي صد برابر كرده و در مقطعي كه وزارت كشور بيش از هر چيز نيازمند آرامش است چنين وضعيتي را به وجود آورد كه تأثير آن همه‌جا را در برگرفت؛ او به نام قانون بي‌قانوني نمود؛ ما مدعي هستيم او طبق قانون مرتكب جرم بزرگي شده است، لذا از شخص شُكري كايا نزد شُكري كايا بيگ وزير كشور شكايت مي‌كنيم.
اگر مي‌دانستم اين دادگاه كه
— 281 —
مي‌خواهد از آزادي محافظت كند، و در برابر هيچ قدرت تأثير گذاري مغلوب نمي‌شود و حكمش براساس عدالت موجود در وجدان‌هاست، و سخن ما را در شكايت از شخص شُكري كايا خواهد شنيد، پيش‌تر از اين‌ها از شخص او شكايت مي‌كرديم.
زيرا يك سال است كه هر روز و هر هفته درباره ما درخواست گزارش كرده و با اين كار نظر جاسوسان و مأموران را به ما جلب كرده است. وضعيت ما به گوسفندي مي‌ماند كه براي قرباني كردن پرورش مي‌دهند؛ در حالي كه دادگاه جز عدالت به چيز ديگري نبايد فكر كند و كساني كه در دادگاه هستند هم واقعاً دل‌بسته عدالت مي‌باشند، اما چون ياراي مقاومت در برابر مقام بالاتر يعني شُكري كايا را ندارند ما را آزاد نكرده و به همين ترتيب بلاتكليف نگاه مي‌دارند. استانداري اسپارتا و مأمورانش كه در واقع حكومت محلي (آن منطقه) هستند در حالي كه وظيفه وجداني آن‌ها اين است كه بيش از هر كس ديگري از ما و زندانيان بيچاره اسپارتا حمايت كنند و براي آزادي هر چه زودتر ما تلاش نمايند، با بهانه‌هاي بي‌معنا و بي‌پايه زندانيان اسپارتا مخصوصاً فقرا و نيازمندان‌شان را از جيره‌ي غذايي محروم نموده و سعي مي‌كنند چنان زير فشار قرار دهند كه به گرسنگي و بدبختي افتند. در برابر اين وضع به جاي شكايت كردن، نسبت به اين حال و روز تلخ كه نشان از اوج گريستن دارد و در مواجهه با آن چون كودكي كه گفتيم مي‌خنديم و با توكل كار خود را به عزيز جبار مي‌سپاريم.
— 282 —
يادداشتي كه آن را هنگام شنيده نشدن فرياد برخاسته از مظلوميت برادران بي‌گناهم و هنگامي كه به من هم اجازه سخن گفتن با آن‌ها داده نمي‌شد، نوشته‌ام تا تسلي خاطري باشد بر يأس و نااميدي ايشان. (به مناسبت اين مقام اضافه شده است)
حفاظت و حمايت حفيظ ذوالجلال را ببينيد كه به تعداد رساله‌هاي رسائل نور، و به مناسبت با موضوع‌مان، صد و بيست و چند نفر را با نوشته‌هاي خصوصي‌شان بازجويي مي‌كنند و هيچ دليلي براي ارتباط هيچ يك از شاگردان رساله نور با هيچ يك از جمعيت‌هاي متعدد برخاسته از دغل كاري بيگانگان و حيله و فريب كميته‌چي‌هاي مخالف پيدا نمي‌كنند؛ اين، حمايت كاملاً آشكار و درخشان رباني‌ست؛ عنايتي رحماني‌ست، كه محافظت الهي و كرامت غيبي امام علي (رض) و غوث اعظم (قدس) در خصوص رساله نور را به طور جدي تأييد مي‌كند. گويي گلوله يك توپ ٤٢ را با دستان گشوده ٤٢ تن از برادران بي‌گناه و مظلوم مان به‌سوي درگاه الهي، نگه داشته، بازگردانده و به لحاظ معنا بر سر همان كساني كه پرتابش كرده اند منفجر كرده است. آن چه بر ما رفت جز چند جراحت بي‌اهميت سطحي اما پرثواب نبود. نجاتي چنين كم ضرر از انفجار توپي كه يك سال است در حال پر كردنش بوده‌اند، امر خارق العاده‌يي‌ست. در برابر چنين نعمت بزرگي بايد شكر كرد و خوشحال و خرسند بود. زندگي پس از اين، نمي‌تواند از آن ما باشد؛ چرا كه طبق نقشه مفسدان قرار بود كاملاً از بين برويم، لذا زندگي از اين پس را بايد وقف حق و حقيقت كنيم نه خودمان، و به جاي شكوه و گلايه بايد براي مشاهده اثر و ذات و چهره رحمتي كه شكرش واجب است، تلاش كنيم.
در روز سوم سرماخوردگي‌ ی كه برايم سنگين و عجيب بود و باعث شد در روزهاي گذشته جز ليواني دوغ و ليواني شير چيز ديگري نخورم ی ناگهان هشداري به ذهنم رسيد. من نيز آن را براي تبرك به عنوان مقدمه دفاعياتم در دادگاه
— 283 —
نوشتم. اگر كوتاهي يا تندي‌اي در آن هست مربوط به بيماري من است. آري، از آن‌جا كه مجبورم به تنهايي از حقيقتي دفاع كنم كه صدها نفر مي بايست به دفاع از آن برخيزند، آن را به رغم خستگي ذهن و دماغ، و پريشان حالي و تحت شرايط دشوار، به درستي و همان‌طور كه هست تا اين حد توانستم بيان كنم.
مقدمه‌يي كه بنا بر حكمتي، بعدها به آخرين دفاعياتم افزوده شد
هدفي كه در طرز بيان همه مطالب دفاعيه‌ام، نشان دهنده‌ي مبارزه در برابر كميته‌يي مخفي و عجيب را نشان مي‌دهد چنين است:
هم‌چنان كه حكومت جمهوري اصل "جدايي دين از دنيا و بي‌طرف بودن" را پذيرفته و با بي‌دينيِ بي‌دينان كاري ندارد، لازم است دخالتي در دينداري دينداران نيز نداشته باشد؛ اين از الزامات همان اصل است، به همين ترتيب من نيز خواهان آن هستم حكومت جمهوري كه لازم است بي‌طرف و حامي آزادي باشد با كميته‌هاي مخفي و منفي ی كه طرفدار بي‌ديني هستند و دسيسه‌ها مي‌كنند و مأموران حكومتي را اغفال مي‌نمايند ی تفاوت داشته و از آن‌ها فاصله بگيرد؛ من با اين حيله گران و دسيسه چينان مبارزه مي‌كنم. آن دسته از كميته‌چي‌هايي كه تصادفي وارد پست‌هاي دولتي شده‌اند براي به دام انداختن دينداران واقعي، از دو دست آويز بهره مي‌گيرند و به هر كس كه بخواهند تهمت مي‌زنند و سعي در اغفال حكومت دارند. يكي از آن دو، "ارتجاع" است، كه در نظر آن ملحدان به معني تمايل نداشتن به بي‌ديني‌ آن‌هاست؛ فرد را با اولي يعني ارتجاع متهم مي‌كنند و با دومي كه "دين را ابزار سياست قرار دادن" است و در نظر آنان ی حاشا و حاشا ی به اين معناست كه ما بي‌ديني را سياست اين حكومت اسلامي نمي‌دانيم، درصدد لكه‌دار كردن شخصيت ما بر مي‌آيند.
يعني در نظر آن ملحدان كه متوهمانه معتقدند "حكومت سياست واحدي دنبال نمي‌كند ی حاشا ثم حاشا ی سياست حكومت، بي‌ديني‌ست." خدمتي را كه من با رساله نور ی بر آمده از نصوص قطعي قرآن حكيم ی به حقايق ايماني مي‌كنم، سياست مخالف نشان مي‌دهند و شنيع‌ترين تهمت دنيا را مي‌زنند.
— 284 —
آري، ترديدي نيست كه حكومت جمهوري افكار آن مفسدان پنهان را ی كه به حال وطن و ملت مُضر است ی ترويج نمي‌كند و نمي‌تواند طرفدار آنان باشد. منع كردن، مقتضاي قوانين جمهوري‌ست. حكومت جمهوري نمي‌تواند با طرفداري از چنين مفسداني در ضديت با پايه‌هاي اساسي جمهوريت حركت نمايد. حكومت جمهوري ميان ما و مفسدان مذكور داوري كند. وقتي معلوم شد كدام طرف ظالم است و تجاوز مي‌كند، داور حكمش را صادر كرده و از نقطه نظر حاكميت حكم را اجرا نمايد.
نمي‌توان انكار نمود كه دينداري و بي‌ديني از زمان آدم (ع) تاكنون جريان داشته و تا قيامت هم ادامه خواهد يافت. هر كس كه به كُنه اين موضوع واقف گردد خواهد دانست هجوم و حمله‌يي كه عليه ما صورت مي‌گيرد، تعرضي‌ست كه مستقيماً از سوي بي‌ديني عليه دينداري انجام مي‌شود. ظهور بيش‌تر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز قدر ازلي‌ست و نشان مي‌دهد، كه جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است. البته اين حكومت جمهوري كه فرمانده و پيش‌قراول آسيا‌ست از ويژگي فطري مذكور آسيا ی كه چون معدني‌ست ی استفاده خواهد كرد و اصل بي‌طرفي را نه به ‌نفع بي‌ديني، كه به طرف دين‌داري متمايل خواهد نمود.
ماده دوم: مي‌توان درباره اين كه آيا در بخش‌هاي مختلف رساله نور مسايل خلاف مواد قانوني هست يا نه بحث كرد. اين كار دادگاه است، ليكن رساله نور به خودي خود اثري‌ست كه حاوي صدها كشف معنوي مي‌باشد. به‌ سبب حتي يكي از اين كشف‌ها مي‌بايست درصدد صيانت از حق كاشف بر آمد و نبايد آن را ضايع نمود. اهميت كشفيات نزد اهل حقيقت و علم و ادب به غايت عظيم و مهم است. كسي نمي‌تواند كشف فرد ديگر را از آن خود كند، اگر چنين كرد اقامه دعوا عليه او در همه كشورها قانوني متداول است. رساله نور ی كه در نظر دارم در آينده با اخذ اجازه از دولت آن را منتشر كنم ی اثري‌ست كه از بيست سي سال گذشته در كشف و تأليف آن مي‌كوشم و نتيجه و ثمره پنجاه سال تحقيق و مجاهدت فكري و پژوهش در منابع ديگر و تلاش من است كه آن را نوشته‌ام؛ مجموعه‌يي كه حاوي صدها كشف معنوي و هزاران حقيقت است و بيش از صد رساله را در بر مي‌گيرد. به موجب پانزده مورد از مطالب رساله نور كه با قوانين مصوب بعد از
— 285 —
تأليف آن هم‌خواني ندارد و متهم كردن اثر و مؤلف آن، موجب ضايع شدن اين حقايق و حقوق مرتبط من با آن‌ها مي‌گردد؛ علاوه بر آن زمينه‌يي فراهم مي‌كند تا ديگران به آن دست‌برد بزنند و با سرقت و تملك مطالب رساله نور، آن را متعلق به خود بدانند؛ در اين خصوص و در گام اول بيش از هر چيز ديگر به نام حقيقت و به اعتبار حقوق، محافظت از حقم ابتدايي‌ترين چيزي‌ست كه از دادگاه عادله شما درخواست مي‌كنم. نيز رساله‌هايي را كه وسيله جرم پنداشته و مصادره كرده‌ايد، مي‌بايست در اختيار من باشند تا براساس حقايق مندرج در آن‌ها در برابر اهل فن و فلسفه و محققان فرهنگستان از عقايدم دفاع نمايم و از آمادگي لازم براي شركت در مناظره‌هاي علمي و مباحث مربوط به اين كشفيات برخوردار باشم؛ لذا خواستار اعاده رساله‌ها به اين‌جانب هستم. حتي اگر مرا محكوم كنيد رساله‌ها را نمي‌توان محكوم كرد آن‌ها در حبس هم مي‌بايست مونس من باشند. توجه به تلقين‌هاي مغرضان، نه تنها نقص مهمي براي اعتبار دادگاه‌ها در احقاق حقوق است بلكه در ضديت با آن قرار دارد، لذا شكي نيست كه دادگاه عدالت با تبعيت از تلقين‌هاي مغرضان جايگاه خود را پايين نمي‌آورد و دسيسه آنان را بي‌نتيجه خواهد گذاشت. با استناد به اين نكته كه دادگاه وظيفه‌يي بالاتر از اجراي عدالت و احقاق حقوق (ستمديدگان) نمي‌شناسد و اساس عدالت اقتضا دارد كه محاكم فارغ از هر گونه تأثير پذيري به وظيفه خود عمل كنند، نه به نام خويش، به نام حقيقتي عالي ی كه بسياري از حقايق و حقوق بي‌گناهان وابسته بدان مي‌باشد ی درخواست مي‌كنم، كه با اعلام برائت رساله نور، توهمات بي‌اساسي را كه درباره‌اش ايجاد شده، برطرف نماييد.
ماده سوم: جرم موهومي كه به ما نسبت داده مي‌شود براساس تعبيري عام و بدون در نظر گرفتن تبصره‌ها و ماده ١٦٣ قانون مجازات را صرفاً با ظاهر و عموميت آن نسبت داده؛ آشكار است كه درصدد محكوميت قطعي من هستند. با توجه به اين كه پاسخ‌هاي قطعي و حقيقي ماده‌هاي قانوني منتسب به ما، در دفاعياتم ی كه در اختيارتان است ی موجود مي‌باشد، صرفاً يادآوري مي‌كنم، رساله نوري كه حاوي صدها كشف معنوي‌ست و صدها حقيقت مهم را در بر مي‌گيرد و داراي بيش از صد جزء مي‌باشد و بايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد به دليل ده يا پانزده مورد، با مجازات و اعتراض روبه‌رو شده است. درخواست اين حق از
— 286 —
دادگاه و حق آزادي رساله نور، از حقوق اصلي بنده است. حل و فصل اين موضوع ضروري و اجتناب ناپذير است.
ماده چهارم: كساني كه تاكنون مشغول حمله به من بوده‌اند و دولت را عليه ما تحريك مي‌كرده‌اند افراد مغرضي بوده و صرفاً براساس قصد و غرض كار مي‌كرده‌اند؛ اين مطلب از آن‌جا آشكار مي‌شود كه آن‌ها براي ضربه زدن به ما به هر دري زدند. اول گفتند"اهل طريقت‌اند"، چيزي پيدا نشد؛ بعد گفتند "سازماني‌اند"، آن‌گاه اتهام‌هاي متعددي چون "سياسي بودن و در مخالفت با انقلاب حركت كردن و كميته گرايي مخالف و انتشار بدون مجوز" را مطرح كردند؛ و براي ضربه زدن به ما بسيار تلاش كردند؛ اما هيچ دليل محكمه پسندي براي هيچ يك از اين اتهامات پيدا نكردند، لذا سرانجام بدون در نظر گرفتن قيود احترازي يك ماده قانوني و با استفاده از عموميت ظاهري آن، براساس ادعايي كه مورد قبول هيچ خردمندي نيست و به هيچ وجه حق را به آن‌ها نخواهند داد درصدد متهم و محكوم كردن ما بر آمدند. مطلبي كه درباره‌اش بحث خواهيم كرد هيچ عاقلي در دنيا آن را به عنوان حقيقت نمي‌پذيرد و كسي كه اندك انصافي داشته باشد آن را افترا خواهد ناميد. منظور تعبيري‌ست كه به كار مي‌برند: "سعيد كُردي دين را ابزار سياست قرار مي‌دهد." بيش از پانزده بيست دليل وجود دارد كه اتهام موجود در تعبير مذكور را رد كرده و حدود ده مورد از آن‌ها در دفاعياتم ی كه نزد شماست ی قيد شده است. يكي از آن‌ها بدين ترتيب مي‌باشد:
مطلبي را كه بيان خواهم كرد و حاضرم با گواهي صدها شاهد آن را ثابت كنم، اتهام مذكور را از اساس رد مي‌كند.
مردم بارلا، روستايي كه نُه (٩) سال در آن اقامت داشتم، ديده‌اند و دوستاني كه در اسپارتا ی شهري كه نُه (٩) ماه در آن‌جا بوده‌ام ی گواهي مي‌دهند و رفقايي كه مرا از نزديك مي‌شناسند نيز شهادت مي‌دهند كه سيزده (١٣) سال است هيچ روزنامه‌يي نخوانده‌ام؛ روزنامه‌ها را كه زبان سياست‌اند، نه خوانده‌ام، نه شنيده‌ام و نه خواسته‌ام بدانم كه چه نوشته‌اند. حتي هنگام وقوع چند رويداد، روزنامه‌هايي را كه گمان مي‌رفت مطالبي درباره من نوشته‌اند و از موضوعاتي بحث مي‌كنند كه مورد كنجكاوي همه است، هيچ علاقه‌يي به خواندن‌شان نداشته و نخوانده‌ام و اجازه هم نداده‌ام دوستانم آن‌ها را برايم بخوانند.
— 287 —
آيا مي‌توان مدعي شد سعيد با رساله نور كه همه مسايل آن جز پانزده مورد، مربوط به آخرت و ايمان و حقيقت است و اين امر با تحقيقات گسترده دولت روشن شده است، دين را وسيله اهداف سياسي قرار مي‌دهد؟ يعني آيا ممكن است او دين حق و ايمان تحقيقي را ی كه حقيقتي قدسي‌ست و متعالي‌ترين و مقدس‌ترين امر در عالم هستي مي‌باشد ی ابزار سياست كند، يعني آن را وسيله رسيدن به هدفي پست و بي‌نتيجه كند كه موجب اختلال است و خطرناك و توأم با گناه و معصيت بوده، و بسياري از حقوق را ضايع مي‌گرداند؟ آيا مشخص نيست كساني كه چنين داعيه‌يي دارند تا چه حد از عقل و انصاف و وجدان به دورند و حكم‌شان عاري از حقيقت مي‌باشد؟ دادگاه عدالت بي‌ترديد اين قبيل اوهام و نسبت‌هاي بي‌پايه و اساس را دفع نموده و در خصوص ما احقاق حق خواهد كرد. گرچه عدم آشنايي با قوانين از نظر اكثريت عذر پذيرفته شده‌ي نيست، اما اگر كسي را به ناحق به روستايي دور افتاده و جايي غريب تبعيد كنند، زير نظر بگيرند، ارتباطش را با دنيا قطع و مجبور به اقامت اجباري نمايند و با زير نظر گرفتن‌هاي متمادي او را به ستوه آورند، و او از قوانين آگاهي نداشته باشد، البته نزد اهل انصاف معذور خواهد بود.
من همان فردم، كسي كه درباره مواد قانوني كه براساس آن او را با توهم خطا موأخذه مي‌كردند، و او از قوانين مذكور چيزي نمي‌دانست. من حتي نمي‌توانستم با حروف جديد امضا كنم. گاه ده روز مي‌گذشت و من جز خدمتكارم كسي را نمي‌ديدم. (كاري كرده بودند كه) هيچ كس جرأت نمي‌كرد به من كمكي كند. قدرت وكيل گرفتن نداشتم. چون در همه عمرم معتقد بوده‌ام "سودمندترين و بهترين حيله، سادگي و دوري از مكر و حيله است" لذا در سراسر دفاعياتم حق و حقيقت و صدق و راستي را اساس قرار دادم. به مطالبي كه در دفاعياتم ی كه مبتني بر اين حقيقت است ی يا احياناً در يكي دو رساله ديگر بيان داشته‌ام و موافقتي با قوانين فعلي و تشريفات رسمي ندارد بايد با نظر مسامحه نگاه شود؛ اين از الزامات و مقتضيات عدالت است. مطالبي كه در دفاعيات بدان‌ها به اجمال پرداخته‌ام در اعتراض‌نامه‌يي كه در پاسخ به ادعانامه نوشته‌ام آمده است؛ هم‌چنين مطالبي كه در اعتراض‌نامه به اجمال بيان گرديده در مدافعات توضيح داده شده است؛ اين دو هم‌ديگر را تكميل مي‌كنند. معناي ماده ١٦٣ قانون، همراه با
— 288 —
تبصره‌ها و با در نظر داشتن منظور قانون‌گذار، اخلال نكردن در آسايش (مردم) است؛ در حالي كه در افعال من و مطالب رساله‌هايم نكته‌يي دال بر اخلال آسايش ديگران يافت نشده و در دفاعياتم ی كه نزد شما ثبت است ی بيست بار به‌طور قطعي ثابت كرده‌ام كه ماده قانوني مزبور ربطي به موضوع ما ندارد و يقيناً فاقد دليلي براي الزام مجازات مي‌باشد؛ هم‌چنان تحت تأثير توهمات آغازين، ماده قانوني ياد شده براي مؤاخذه ما مطرح مي‌شود؛ اين موضوع به هيچ‌وجه شايسته‌ي شأن و منزلت عدالت نيست، لذا خواهان اعلام برائت خود هستم. سخن پاياني من اين است:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
اعتراض‌نامه من در پاسخ به ادعانامه
هيأت قضات و مدعي العموم! پاسخ هر يك از مواردي كه در ادعانامه‌ي حاضر علت اتهام بوده در دفاعياتم ی كه در اداره بازجويي توسط شما ثبت گرديد ی آمده است. مخصوصاً دفاعياتي را در سي و پنج صفحه تحت عنوان "واپسين دفاعيات من" به جاي اعتراض، تقديم شما مي‌كنم. براي جلب نظر عدالت و انصاف به اين مسأله مي‌گويم:
ده سال است كه ستم‌ديده و زير فشار در استان اسپارتا تبعيد بوده‌ام و در اين مدت هيچ نشانه‌يي دال بر اخلال آسايش داخلي و امنيت عمومي عليه من نيافته‌اند؛ با اين حال كدام وجدان و كدام انصاف اجازه مي‌دهد مرا متهم به اقدام عليه امنيت داخلي و اخلال در آن كنند؟ اگر ماده قانوني ١٦٣ را طوري معنا كنيد
— 289 —
كه بتوان آن را بر ما تطبيق كرد در آن صورت مي‌بايست رياست (سازمان) ديانت، همه امامان جماعت، خطبا و وعاظ را هم شامل شود، زيرا ما با آن‌ها در القاي مفاهيم ديني مشتركيم. اگر براساس نظري واهي ادعا شود "القاي مفاهيم ديني موجب اخلال در امنيت داخلي‌ست"؛ اين نظر شامل موارد مذكور نيز مي‌شود. البته يك جهت متفاوت و فوق آن‌ها در من هست كه آن هم تفسير و توضيح قطعي و يقيني حقايق ايماني‌ست. اگر اعتراض به تمام كساني كه اهل دين‌اند فراگير شود ی كه فرض محالي‌ست ی اين مطلب وسيله رهايي ما از اعتراضات مي‌شود. براساس يك ماده قانوني، تحقيقاتي مفصل درباره من انجام شده و تاكنون چيزي ثابت نگرديده است، اگر ثابت هم شود، از نظر عدالت حقيقي جرم محسوب نمي‌شود، اگر جرم هم محسوب شود مسؤوليت‌اش با من خواهد بود، با اين حال آواره كردن حدود بيست نفر از كساني كه بي‌گناه و معصوم‌اند از خانه و كاشانه و كار و زندگي، و پريشان خاطر كردن آنان در زندان البته با ديدگاه عادلانه دادگاه مناسبتي ندارد. افراد بيچاره و معصوم زيادي به خاطر كوچك‌ترين تماسي با من دستگير شده و به ضررهاي بزرگي دچار شدند.
اما اين كه تبعيد من با حادثه شرق (آناتولي) مرتبط بوده است؛ چون مطالعه كننده ادعانامه احساس مي‌كند من هم در آن حادثه مشاركت داشته‌ام پاسخ مي‌دهم و مي‌گويم: در پرونده‌هاي دولت هيچ توضيحي زير نام و نشان من وجود ندارد، فقط اين نكته براي دولت نكته اثبات شده‌يي‌ست كه من را از سر احتياط تبعيد كرده‌اند. من در آن زمان هم‌چون حال در انزوا زندگي مي‌كردم. در حالي كه در غاري در يك كوه، با خدمتكاري ساكن بودم دستگيرم كردند و ده سال بدون دليل (چون به آن‌ها مراجعت نكردم ٩ سال در يك روستا و يك سال هم در اسپارتا) محكوم به اقامت اجباري شدم و در پايان نيز من را گرفتار اين مصيبت كردند.
— 290 —
ادعانامه سوم
در يادداشتي نوشته‌اند: "زماني كه در بارلا بود ارتباطاتي برقرار كرد و با كمك مادي و معنوي اشخاصي كه در دور و نزديكش بودند شروع به فعاليت نمود. آثاري را كه در مجموع رساله نور مي‌ناميد بخش بخش به دوستانش ديكته مي‌كرد تا بنويسند، و با واسطه‌هاي مختلف و به صورت مخفي تكثير و به شهرهايي چون آنتاليا، آيدين، ميلاس، اگردير، دينار و وان مي‌فرستاد تا با راهنمايي افرادش منتشر و توزيع گردد. او آن دسته از آثاري را كه قادر به ايجاد اخلال در امنيت داخلي دولت مي‌شد با علامت محرمانه يا نيمه محرمانه مشخص نموده و به اين ترتيب مسير فعاليتش را هدف گذاري مي‌كرد و خود نيز اين امر را بيان و اظهار داشته است." پاسخ قطعي و مفصل اين يادداشت را به همراه مدافعات سي و پنج صفحه‌يي خود ی كه همان ابتدا تحت عنوان "واپسين دفاع" در مدارك شما ثبت گرديد ی به نام "اعتراض‌نامه" تقديم مي‌كنم و مي‌گويم:
صدهزار بار حاشا ...! من دانش ايمان را جز رضاي الهي ابزار هيچ چيز ديگر نكرده‌ام، و قادر به چنين كاري نيستم و كسي هم حق ندارد چنين كاري كند. ١٢٥ اثر كه با عنوان رساله نور شناخته مي‌شوند در مدت بيست سال تأليف شده‌اند. دليل آن‌كه رساله‌هايي را محرمانه خوانده‌ايم اين بوده است كه سه جلد از آن‌ها عامل غرور و رياي ما نشود. اينك به اجبار گوشه‌يي از محرمانه بودن رساله‌هاي مذكور را افشا نموده، و مي‌گويم: يكي از آن‌ها كرامت غوثيه، دومي كرامت عَلويه، و سومي رساله‌يي درباره سرّ اخلاص است. دو رساله مربوط به موضوع كرامت، صدها بار از حد و حدود من بالاترند و اشارات حضرت علي (رض) و حضرت غوث شيخ عبدالقادر گيلاني.م. در تقدير از خدمت قرآني‌ام مي‌باشند. نيز رساله‌يي كه در مورد "سرّ اخلاص" است و آدمي را از ريا و غرور و انانيت مي‌رهاند، محرمانه گفته شده است چون خاص برادران مخصوصم است. اين‌ها چه ربطي به امنيت داخلي دارد كه دليل اتهام قرار داده مي‌شوند؟ قسم دوم كتاب‌هايي كه محرمانه خوانده مي‌شوند
— 291 —
شامل يكي دو رساله‌اند كه ٩ سال پيش هنگامي كه در دارالحكمه بودم در پاسخ به اعتراضات اروپا و حملات الحادي دكتر عبدالله جودت نوشته‌ام؛ هم‌چنين دو رساله مختصر است كه به صورت شكوائيه در اعتراض به آزار غير منصفانه و بي‌رحمانه برخي مأموران در برخورد با من نوشته شده است كه در آخرين دفاعياتم از اين‌ها صحبت كرده‌ام. مدتي بعد از تأليف اين چهار رساله براي اين‌كه هيچ برخورد و اصطكاكي با قوانين (جديد) آزادي نداشته باشم و دخالتي در كارهاي دولت نكنم مانع انتشار آن‌ها شدم و گفتم محرمانه‌اند؛ لذا نزد يكي دو برادر خاص‌ام باقي ماندند. دليلم اين است، با اين همه تحقيقاتي كه كرده‌ايد رساله‌هاي محرمانه مذكور را در هيچ كجا نيافته‌ايد. فقط فهرست كلي رساله‌ها را به دست آورده، و براساس آن چنين سؤالاتي را لازم دانسته‌ايد، من هم پاسخ داده‌ام و پاسخم هم در پرونده‌ها ضبط و ثبت شده است.
در ادعانامه از مناطق متعدد ياد مي‌شود و اين كه به كمك افراد مختلف در نشر و پخش رساله نور كوشيده‌ام. در پاسخ مي‌گويم: من در روستايي در غربت و تنهايي زندگي مي‌كردم، خط خوشي هم ندارم، زير نظر هم بودم همه نيز از همكاري با من مي‌ترسيدند، در چنين وضعيتي خاطرات ايماني خود را براي چهار نفر از دوستانم فرستاده‌ام. بر اين مبنا حتماً مي‌پذيريد كه اتهام "براي نشر و پخش رساله نور مي‌كوشيده است" تا چه حد خلاف حقيقت است. من به عنوان فردي كه بيش از حد و حدودش مورد توجه ملت قرار گرفته و به عنوان كسي كه ١٥ سال در شهر وان به تدريس اشتغال داشته‌ام يكي دو رساله ايماني‌ام را براي يكي از دوستان فرستاده‌ام؛ چگونه مي‌توان اين كار را نشر و پخش ناميد؟ من چاپ‌خانه‌يي ندارم، منشي و كاتب ندارم، از داشتن خط خوب محرومم، و طبيعتاً نشر و توزيع هم نتوانسته‌ام بكنم، پس معلوم مي‌شود رساله نور جاذبه دارد، و خود به خود منتشر و توزيع مي‌شود. البته رساله مربوط به "حشر" را كه كلام دهم نام دارد پيش از مطرح شدن حروف الفباي جديد منتشر كرديم. اين كتاب به دست كارگزاران دولت، نمايندگان و استانداران رسيد و هيچ‌كس اعتراضي نكرد. ٨٠٠ نسخه از آن منتشر گرديد. به سبب انتشار همين كتاب، بعضي از رساله‌هاي صرفاً
— 292 —
اخروي و ايماني مشابه آن، به خودي خود به دست عده‌يي از مردم رسيد. البته اين نحو از توزيع كه به خودي خود بود و اراده من در آن دخلي نداشت موجب خوشحالي‌ام شد. من نيز در برخي از نامه‌هاي خصوصي‌ام از اين مناسب ديدم به صورت تشويق ياد كرده‌ام. در نتيجه‌ي سه ماه تحقيقات گسترده و وسيع، كتاب‌هاي مرا در اين كشور بزرگ، نزد ١٥ يا ٢٠ نفر يافته‌اند. اگر برخي رساله‌هاي خصوصي كسي چون من ی كه سي سال از عمرش با تأليف و تدريس سپري شده ی نزد بيست تن از دوستان خاصش يافت شود، چگونه ممكن است از آن به نشر و توزيع تعبير كرد؟ آيا مي‌توان گفت: او با نشر و توزيع در پي چه هدفي‌ست؟
آقايان! من اگر دنبال هدفي دنيوي يا سياسي بودم در ظرف اين ١٠ سال مي‌بايست ارتباطم با صدهزار نفر مشخص مي‌شد نه ١٥ يا ٢٠ نفر. بگذريم؛ در اين باره در دفاعيات پاياني‌ام توضيح و تفصيل بيش‌تري داده‌ام...
پاسخ علمي، يقيني، حقيقي و بسيار قطعي مربوط به آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
در برابر اعتراض تمدن جديد، از گذشته در همه تفاسير وجود داشته است، حال چگونه مي‌توان از آن عليه من استفاده كرد؟
در ادعانامه باز هم به نقل از فهرست، گفته مي‌شود ترجمه‌ي آيات قرآني و دعاها، جاي آن‌ها را نمي‌گيرد، لذا محل انتقاد است. اين مسأله مربوط به ٨ سال پيش و حقيقتي علمي‌ست كه غير قابل اعتراض است. مدت‌ها بعد از اين جريان بود كه دولت بنا به برخي مقتضيات زمان، لازم ديد ترجمه اين قبيل موارد آورده شود؛ حال بايد پرسيد چگونه ممكن است اين امر، حقيقت علمي مذكور را عليه من كند؟
رساله‌ي ديگر شكوائيه‌يي‌ست مربوط به زمان بسته شدن مسجدمان كه چهار موضوع را در بر مي‌گيرد و درباره بد رفتاري و ظلم وحشيانه شخص مدير ناحيه و
— 293 —
چند تن از دوستانش، و فرماندار بخش و مأمورينش در برخورد با من است. من اين رساله را به كسي ندادم، به همين دليل آن را نزد هيچ كس نيافتيد...
اين از تناسب‌هاي كلام دهم است كه تعداد سطرهايش با تاريخ تأليف اين رساله و تاريخ اعلام جمهوري غير ديني ی كه دين را از دنيا جدا مي‌داند ی مطابقت دارد و اين اشارتي‌ست بر انكار حشر. يعني آن توافق به اين معني‌ست: "مادام كه نظام جمهوري با بي‌ديني كاري ندارد و طبق اصول بي‌طرفانه رفتار مي‌كند، اين احتمال وجود دارد كه اهل ضلالت و الحاد از بي‌طرفي جمهوري سوء استفاده نموده و به انكار حشر بپردازند." اين موضوع تعرضي عليه دولت نيست، بلكه اشاره‌يي بر موضع بي‌طرفانه حكومت است. الحق و الانصاف كلام دهم ی كه ٩ سال پيش در ٨٠٠ نسخه تكثير شد ی انكار قلبي حشر از سوي اهل ضلالت را در همان قلب‌شان محصور كرد و اجازه نداد آن را به زبان آورند؛ دهان‌شان را بست و براهين خارق العاده كلام دهم را در چشم هاي‌شان فرو برد.
آري، كلام دهم، پيرامون حشر به عنوان ركني از اركان عظيم ايمان، ديواري از پولاد كشيد و گمراهان را به سكوت وا داشت. بي‌ترديد نظام جمهوري نيز از اين مطلب خرسند بود كه رساله مذكور توسط نمايندگان مجلس، استانداران، و كارمندان ارشد در كمال آزادي مطالعه مي‌شد.
پاسخي به غايت علمي و قانع كننده است به اعتراضي كه به نام تمدن و فلسفه‌ي اروپا و بلكه به حساب سياست فساد انگيز انگليس در مقابل آيه حجاب مطرح كردند. چنين پاسخ علمي نه تنها در ١٥ سال پيش بلكه هميشه مورد تقدير و تمجيد قرار مي‌گيرد. اين آزادي علمي بي‌شك توسط حكومت جمهوري طرفدار آزادي محدود نمي‌گردد.
هيأت قضات! اگر هدف رساله نور دنيا يا مقصدي دنيوي بود مي‌توانستيد در بين مطالب اين ١٢٠ رساله، ده‌ها هزار مطلب قابل اعتراض پيدا كنيد. شما در بين ١٢٠ هزار ميوه خوشمزه توانسته‌ايد فقط ١٥ عدد ميوه تلخ بيابيد. آيا جايز است به اين دليل جزيي ورود به باغ مباركي را ممنوع اعلام كنيد و صاحب آن را مجرم بدانيد؟ شما را به وجدان عدالت خواه‌تان ارجاع مي‌دهم. من در واپسين دفاعياتم
— 294 —
بيان داشته‌ام: سي سال است با فيلسوفان اروپايي و ملحداني كه به حساب فيلسوفان اروپايي در داخل و براساس نيرنگ اجانب كار مي‌كنند در حال مبارزه هستم و به آن‌ها پاسخ مي‌دهم. خوانندگان مطالب رساله‌هايم مي‌دانند كه مخاطبم غالباً پس از نفس خويش، آن‌هايند. من اينك از شما مي‌پرسم: چگونه ادعا مي‌شود سيلي‌هاي محكمي را كه بر چهره فيلسوفان اروپايي و صورت هر ملحد بي‌ديني كه براي دسيسه بازان بيگانه كار مي‌كند، زده‌ام بر چهره حكومت زده شده است. اين از حوصله ما خارج است كه سيلي وارد شده بر چهره چنين كساني را ضربه به حكومت بدانيم؛ و اصولاً چنين احتمالي را هم نمي‌دهيم. اين سيلي‌هاي علمي بر حق را نه تنها نبايد ضربه به حكومت و قانون دانست، بلكه جنبه آزادي خواهي حكومت جمهوري مي‌بايست از نواختن اين سيلي‌ها تقدير نمايد.
اعتذار
(نوشتن اعتراض‌نامه در مدت سه روز در برابر كيفرخواست اعلام شده...)
روز اول چون (كيفرخواست) دير دريافت شد، مطالعه‌اش تا شب طول كشيد. روز دوم بخش اعظم آن ترجمه شد؛ آن‌گاه با فرصت پنج شش ساعته‌ي به‌دست آمده اين اعتراض‌نامه مفصل را با عجله نوشتم. چنان‌كه در دفاعيات گذشته نيز گفتم با قوانين، مخصوصاً امور رسمي فعلي آشنا نيستم و مدت‌هاست از ديدار و گفتگو با ديگران محروم بوده‌ام، لذا اعتراض‌نامه‌يي طولاني كه در چنين شرايط و در چهار پنج ساعت نوشته شود، البته در هم ريخته و ناقص خواهد بود. خواهشمندم با ديده مسامحه به آن بنگريد.
— 295 —
آخرين دفاع در برابر قاضي دادگاه
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
متن زير دفاع من در برابر مطالب ١٢ صفحه از كيفرخواست اتهامي شصت و اندي صفحه‌يي است كه به من مربوط مي‌شود:
به مواردي كه در كيفرخواست عليه ما ذكر شده، در دفاعياتم ی كه توسط دادگاه ثبت و ضبط گرديده ی پاسخ‌هاي قطعي داده‌ام. در برابر اتهام‌نامه بي‌اساس و موهومي ی كه كيفرخواست ناميده مي‌شود ی اعتراض‌نامه‌يي در ١٩ صفحه و آخرين دفاعياتم را در ٢٩ صفحه ارائه مي‌كنم. اين دو دفاعيه همه نكات مورد سؤال كيفر خواست قضات بازپرس و اساس اتهامات‌شان را به صورت قطعي رد مي‌كند و بي‌پايه و اساس بودن‌شان را نشان مي‌دهد، اما در اين‌جا پنج اصل را بيان خواهم كرد كه نشان مي‌دهد اين كيفرخواست به چه مواردي استناد مي‌كند، و متهم كنندگان چگونه فريب خورده و اين متن بي‌اساس را از كجا اقتباس نموده‌اند.
اصل اول: پاسخ به ادعايي‌ست كه از ١٢٠ جزو رساله نور ١٠، ١٥ مورد را از سه چهار جزو برگرفته، من و رساله نور را متهم مي‌كند كه در مخالفت با اصول حكومت به معارضه با نظام پرداخته و اقدام به اخلال در امنيت داخلي كرده‌ايم. در اين خصوص مي‌گويم: تمدن، دارايي مشترك اروپاييان است و حكومت جمهوري (فقط) بعضي از قوانين آن را پذيرفته است؛ اينك چگونه مي‌توان دفاعيات علمي من در برابر بخش مضر و منفي تمدن (غرب) را ی نه بخش مثبت و مفيدش ی كه با نام حقايق قرآني صورت مي‌گيرد "مخالفت با اصول حكومت و نظام حاكم" يا "حركتي عليه انقلاب" ناميد؟ آيا حكومت جمهوري، خود را تا مرتبه وكالت جنبه منفي و مضر تمدن غرب تنزل مي‌دهد؟ آيا قوانين ضد اسلامي تمدن مقصر مزبور، از گذشته هدف حكومت بوده است؟ اتخاذ مواضع خصمانه در برابر حكومت كجا، و
— 296 —
دفاع علمي از حقايق قرآني در برابر قوانين تمدني مضر كجا؟ حقايق قدسي آيات قطعي قرآن حكيم، آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ ٭ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ ٭ فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم
از ١٣٠٠ سال پيش تاكنون در ميليون‌ها تفسير آمده و در حال حاضر نيز در بسياري از كتابخانه‌ها موجود است. من سي سال است كه در برابر اعتراض و انتقاد فيلسوفان اروپايي از اين قبيل آيات دفاع علمي مي‌كنم؛ متهم كردن من به مخالفت با انقلاب و اصول نظام، چنان مسأله‌ي مغرضانه‌ي آشكار و توهمي بي‌اساس است كه اگر به اين دادگاهِ عادل مربوط نبود، دفاع و ارائه پاسخ را امر شايسته‌يي نمي‌ديدم.
چگونه ممكن است مدافعات علمي من در برابر ملحداني كه از ديرباز به قصد صدمه زدن به اين وطن و ملت، براي كميته‌هاي الحادي اروپا كار مي‌كرده‌اند و توسط جمعيت ارامنه و رومي بذر بي‌ديني و اختلاف و فساد مي‌پراكنده‌اند، فعاليت عليه حكومت تلقي گردد؟ چرا اين كار حمله به حكومت ناميده مي‌شود؟ با كدام انصاف چنين الحادي به حكومت نسبت داده مي‌شود و نظام را متهم مي‌كنند؟ پايه‌هاي مستحكم حكومت جمهوري عليه بي‌دينان است؛ با اين حال الحاد و بي‌ديني را به برخي اصول و قواعد حكومت نسبت داده و دفاعيات علمي مرا ی كه از بيست سال پيش تاكنون به نام وطن و ملت و حكومت در برابر مَفسده‌هاي مذكور صورت گرفته است ی چنين معنا مي‌كنند كه "دين را ابزار سياست قرار داده و مردم را به مخالفت با حكومت تشويق كرده‌ام". كدام انصاف چنين چيزي را مي‌پذيرد و كدام وجدان به آن رضا مي‌دهد؟
— 297 —
آري، خطاب من فقط به اين دادگاه نيست، بلكه به تمام جهان اعلام مي‌كنم: من در مقابل فيلسوفان اروپايي و مخصوصاً فيلسوفان ملحد و به ويژه كساني كه سياست را ابزار بي‌ديني مي‌كنند و در نتيجه آرامش مردم را به مخاطره مي‌اندازند، از حقايق قدسي ايماني دفاع كرده و مي‌كنم.
من حكومت جمهوري را نظامي اسلامي مي‌دانم كه بنا بر مقتضيات زمان بخشي از قانون مدني (اروپاييان) را پذيرفته و به جريانات الحادي مُضر به حال وطن و ملت اجازه عرض اندام نمي‌دهد. به بازجوياني كه طبق وظيفه خود عمل كرده و اتهام نامه‌يي را ی كه كيفرخواست ناميده مي‌شود ی تنظيم كرده‌اند كاري ندارم؛ در برابر اوهام و دسيسه‌هاي ستمگران كه مورد استناد بازجويان بوده مي‌گويم:
شما مرا متهم مي‌كنيد كه دين را ابزار مقاصد سياسي كرده‌ام. با اين‌كه با صد دليل قطعي اثبات كرده‌ام اتهام مزبور افترايي بي‌اساس و سست است، من هم در برابر اين تهمت بزرگ، شما را متهم مي‌كنم به اين كه مي‌خواهيد سياست را ابزار بي‌ديني كنيد.
زماني، پادشاهي حيله‌گر با قصد عدالت، ظلم زيادي مي‌كرده است. عالم محققي به او مي‌گويد: اي فرمانروا! تو به نام عدالت به رعيت ظلم مي‌كني، زيرا نظر حيله‌گر و ايراد‌ گيرت قصور متفرق و پراكنده رعيت را در زمان‌هاي مختلف يك‌جا مي‌بيند و با اين تصور كه همه آن‌ها در يك زمان رخ داده است، عاملش را به شدت مجازات مي‌كني؛ به همين ترتيب قصور متفرق افراد يك قوم را در تصور حيله‌گر و منتقدت يك‌جا جمع مي‌كني. بعد به‌واسطه همين پرده و حجاب از تك تك افراد آن قوم متنفر و به شدت عصباني مي‌شوي و آن‌ها را به ناحق مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهي. آري آب دهاني كه در عرض يك سال بيرون انداخته‌يي اگر فقط در يك روز از دهانت خارج شود تو را در خود غرق خواهد كرد. داروهاي تلخ چون زهر را كه در زمان‌هاي مختلف استفاده كرده‌يي اگر در يك روز توسط چند نفر خورده شوند مي‌تواند همه آن‌ها را از بين ببرد. درست به همين صورت لازم است كوتاهي‌هاي گاه و بيگاه در بين محاسن و نيكوكاري‌ها پنهان نگاه داشته
— 298 —
شوند، اما تو بدون در نظر گرفتن محاسني كه قصورها و كوتاهي‌ها را جبران مي‌كند، با نظر حيله‌گر قصورهاي پراكنده رعيت را يك‌جا مي‌بيني و آن‌ها را به شدت مجازات مي‌كني.
پادشاه به اين ترتيب با توضيحات روشنگرانه آن عالم، از ظلمي كه به نام عدالت روا مي‌داشت، نجات يافت.
قدرتي پنهان مي‌خواهد هر طور شده مرا محكوم كند. احساس مي‌كنم هر بهانه‌يي را دست آويز قرار مي‌دهد و مانند كسي كه به هر دري مي‌زند به هر ترتيب شده دنبال عملي كردن خواسته‌اش است و با بهانه‌ها و اشكال تراشي‌هاي واهي مي‌خواهد مرا متهم و محكوم كند. براي نمونه سه ماه است اين سخن را تكرار مي‌كنند كه "سعيد كُردي دين را ابزار مقاصد سياسي مي‌كند." من به همه مقدساتم سوگند ياد مي‌كنم كه اگر هزار سياست داشتم آن را فداي حقايق ايماني مي‌كردم. چگونه ممكن است حقايق ايماني را فداي سياست دنيوي كنم؟ با آن كه بارها بي‌پايه بودن اين اتهام را نشان داده‌ام، اما باز هم طوطي وار، آن را تكرار و مطرح مي‌كنند. پس معلوم مي‌شود آنان در هر صورت خواهان محكوم كردن من هستند، اما من نيز ملحدان ستمگري را كه عليه ما هستند متهم مي‌كنم كه سياست را ابزار مقاصد ضد ديني مي‌كنند. آن‌ها براي مخفي كردن‌‌ اين مسأله ی كه مدار اتهام‌شان است ی مدام تكرار مي‌كنند كه "سعيد دين را ابزار سياست مي‌كند." پس ترديدي نيست كه آن‌ها به يقين درصدد محكوم كردن من هستند. من نيز خطاب به اهل دنيا مي‌گويم: در ايام سالمندي براي يكي دو سال عمر اضافه، خود را خوار و زبون نخواهم كرد.
اصل پنجم: شامل چهار نقطه مي‌باشد:
نقطه اول: در كيفرخواست با كلمه‌ها بازي شده است، مثلاً از كلمه‌يي كه قصد خاصي در بيانش نبوده معناي ديگري را استنباط مي‌كنند. اما نه تنها در خصوص كلمات سر پوشيده‌ي غيرعمد رساله نور، بلكه حتي اگر تصريحي هم باشد قابل اغماض و چشم پوشي‌ست چون اهداف در اين اثر به‌طور كامل تفكيك شده‌اند. مثال زير در توضيح اين نقطه، مقياس (خوبي)ست: براي نمونه، من مقصدي را
— 299 —
هدف خود قرار داده و در آن مسير پيش مي‌روم، اگر در همان حال كه شتابان در حال رفتن هستم نادانسته و بي‌اختيار به فرد تنومندي تنه بزنم و او بر زمين افتد و به او بگويم: "مرا ببخشيد؛ من در حال رفتن به سوي مقصدم بودم و نادانسته با شما برخورد كردم." بي‌شك او شوكه و عصباني نمي‌شود و مرا خواهد بخشيد، اما اگر انگشتم را به قصد آزار و عمداً داخل گوش او كنم، طبيعي‌ست كه اين كار را تحقير تلقي كرده و عصباني خواهد شد...
هدف رساله نور ايمان و آخرت است، لذا اگر در حركت علمي و فكري خود با سياست اهل دنيا برخوردي نمايد، مثلاً در اين مجموعه كلمات شديدي نسبت به آن‌ها وجود داشته باشد مي‌بايست آن را بخشيد و گذشت كرد. مقصد ما برخورد با شما نيست، ما در حال حركت به‌سوي هدف خويش هستيم...........
دچار ظلمي شدم كه نظيرش در دنيا ديده نشده است. به اين ترتيب:
در آخرين دفاعيات و طي سه اعتراض‌نامه، از بيست جهت با دلايل قطعي ثابت كردم كه ماده ١٦٣ به من ربطي ندارد و در ١٢٠ رساله‌يي كه در بيست سال گذشته تأليف كرده‌ام چند نكته مختصر و كمتر از ٢٠ كلمه به زعم آقايان داراي اشكال است. دفاعيات علمي و حقيقي ی كه با ارزش و سودمند و اخروي‌اند و آن‌ها را در زمان‌هاي مختلف در پاسخ به فيلسوفان بي‌دين اروپا و شاگردان ملحدشان به مناسبت عضويت در دارالحكمة الاسلاميه نوشته‌ام ی مدت‌ها بعد در ضديت با برخي مواد قانون مدني قرار گرفته است؛ قانوني كه بنا به مقتضيات زمان توسط حكومت پذيرفته شد؛ در بين صد‌هزار كلمه، ١٥ی١٠ كلمه موافق نظر آقايان نبوده است، و به همين دليل خواهان محكوميت من هستند، و نسخه‌هاي موجود رساله‌هاي نور را ی كه شامل ١٢٠ كتاب با كشفيات مهم معنوي‌ست ی مصادره نموده و تمام مدعيات و مدافعات علمي، منطقي و قانوني‌ام بدون هيچ دليل موجهي در مخالفت با قانون رد شده است. مضمون ماده قانوني ١٦٣ درباره كساني ست كه براي اخلال در آرامش كشور به تحريك احساسات ديني مردم مي‌پردازند، و مشاهده مي‌شود كه به اَشكال مختلف مي‌توان تفسير كرد. اين ماده قانوني بي‌شك بايد تبصره‌ داشته باشد؛ در غير اين صورت با چنين معناي وسيعي هم‌چنان كه مرا
— 300 —
محكوم مي‌كنند مي‌توانند همه متدينان و در رأس آن‌ها رياست سازمان ديانت، وعاظ و امامان جماعت را هم محكوم كنند، زيرا علاوه بر من ی كه با دفاعيات قطعي و منطبق بر حقيقتم كه افزون بر صد صفحه است ی در دايره شمول معنايي‌اش قرار مي‌گيرم، شامل هر فرد نصيحت كننده‌يي حتي كسي كه دوستش را ارشاد مي‌كند تا به سمت خوبي برود هم مي‌شود و او را شامل حكم خود مي‌كند. معناي ماده قانوني مذكور بايد چنين باشد: اين ماده مانعي است در برابر كساني كه زير پوشش تعصب، در پي سياست مخالفت (با حكومت) هستند و مي‌خواهند در مقابل پيشرفت‌هاي مدني ديوار بكشند. ما با دلايل قطعي اثبات كرده‌ايم كه ماده قانوني مزبور با چنين معنايي با ما ارتباطي ندارد.
آري، از اين ماده قانوني با معنايي كه گفته شد، بدون تفسير درست و بدون در نظر گرفتن تبصره و به صورت مغرضانه، نمي‌توان استفاده كرد و نمي‌توان در گستره معنايي نامحدود هر كسي را كه مورد نظرمان بود توسط آن محكوم نمود. من ١٢٠ كتاب رساله نور را در عرض ٢٠ سال تأليف كرده‌ام و ١٠ سال هم دربند و زير نظر بوده‌ام، با اين حال و به رغم بررسي‌هاي گسترده‌يي كه در مورد من كرده‌اند كوچك‌ترين نشانه‌يي كه در آسايش مردم اخلالي حاصل شده باشد نه در من و نه در هيچ يك از خوانندگان اين كتاب‌ها ديده نشده است؛ با اين حال به ٢٠ وجه ثابت نموده‌ام و اشخاصي كه مرا از نزديك مي‌شناسند شهادت مي‌دهند كه از سيزده سال پيش تاكنون از سياست گريزانم، هم‌چنان كه از شيطان مي‌گريزم، آن‌ها گواهند كه من در امور حكومت دخالت نكرده‌ام و با تحمل شكنجه‌هاي طاقت فرسا خود را به امور دنيا نيالودم. آن‌ها مي‌دانند كه من خدمت ايماني را در اين دنيا بزرگ‌ترين مقصد تلقي مي‌كنم؛ لذا معتقدم با همه اين احوال وارد كردن اين اتهام كه "سعيد دين را ابزار مقاصد سياسي مي‌كند و درصدد ايجاد اخلال در آسايش مردم است" و قرار دادن من در دايره شمول ماده ١٦٣ و محكوم كردنم، در تضاد با اعتبار همه محاكم و دادگاه‌هاي روي زمين است و نظرها را به خود جلب مي‌كند و واقعه‌ي بي‌نظيريي در امور دادگاهي‌ست.
— 301 —
اين كه حكمرانان بزرگ و فرماندهان قهرمان در دادگاه‌هاي كوچك زانو زده و با كمال فروتني از حكم قاضي اطاعت كرده‌اند، نشانه‌ي موجوديت شرف و اعتبار دادگاه است كه هيچ‌گاه صدمه‌يي نخواهد ديد. من با استناد به اين اعتبار معنوي و عالي دادگاه‌هاست كه آزادانه از حقوق خويش دفاع مي‌كنم. معمولاً بعد از سانسور چند كلمه (به ظاهر) مُضر در مقاله‌يي، به انتشار باقي مطالب اجازه داده مي‌شود، با اين حال ١٢٠ كتاب رساله‌يي را ی كه هر كدام‌شان به تفكيك و در زمان‌هاي مختلف تأليف شده‌اند ی به دليل آن‌كه در يكي دو جلد از كتاب‌ها به زعم متوهمانه امروزي‌ها ١٥ ی ١٠ كلمه مُضر وجود دارد، محكوم به مصادره مي‌كنند؛ اين حكم درباره رساله‌يي‌ست كه ١١٥ كتاب آن هيچ مشكلي ندارد و سودمند است و بخش مهمي از آن‌ها در كتاب‌خانه آنكارا موجود است و كتاب‌خانه، آن‌ها را با افتخار نگهداري مي‌كند. ماهيت اين اقدام با عزت و افتخار محاكم سراسر روي زمين در تضاد خواهد بود. البته دادگاه تجديد نظر از اين شرف و افتخار صيانت خواهد كرد.
مهم‌ترين مسأله در ميان ١٥ی١٠ مسأله‌يي كه مورد انتقاد قرار گرفته و سبب مؤاخذه همه كتاب‌هايم شده مطالب مربوط به اين آيات است:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
آري، مهم‌ترين مطلب در ميان ٦ ی ٥ مسأله‌يي كه موجب محكوميت كتاب‌هاي من شده همين دو مطلب است. من نه در برابر مدنيت حقيقي و سودمند، كه در مواجه با مدنيت مُضر و منفي كه از آن به مدنيت بدون ميم (دنيت: پستي) تعبير مي‌كنم، سي چهل سال است كه اعجاز قرآن را اساس قرار داده، نقاط مخالف قرآن در مدنيت مذكور را رد كرده و بر مبناي اثبات اعجاز قرآن به‌سبب عجز مدنيت، كتاب‌هاي چاپ شده و نشده فراواني به زبان‌هاي تركي و عربي نوشته‌ام. آن دسته از مواد قانون مدني درباره ارث را كه مخالف دو آيه فوق است در زمان خود تطبيق داده و ارزيابي كرده‌ام. براي فيلسوفان معاند حامي اين مطلب
— 302 —
نيز دلايل قانع كننده‌يي آورده‌ام. اين مسايل را پيش از آن كه حكومت جمهوري بنا بر مقتضيات زمان بخشي از مواد قانون مدني را بپذيرد، در مقابله با مدنيت اروپا و فيلسوفان هوادارش نوشته و از آن‌ها دفاع كرده‌ام، و گفته‌ام كه قرآن حكيم از حقوق ضايع شده زنان در قرون اوليه و وسطا با توجه فراوان محفاظت كرده است. گفتند بيانات من درباره اين يكي دو مسأله، با قوانين حكومت جمهوري مخالفت دارد؛ لذا براساس ماده ١٦٣ مؤاخذه شدم. من نيز خطاب به عالي‌ترين محكمه دادگستري مي‌گويم:
با استناد به تصديق ٣٥٠ هزار تفسير و حكم عيني آن‌ها درطول ١٣٥٠سال و در همه اعصار، براي نشان دادن اعجاز قرآن ی كه قدسي‌ترين و حقيقي‌ترين اصل الهيِ منطبق بر حقيقت در حيات اجتماعي ٣٥٠ ميليون انسان بوده است ی در مقابله با ملحدان اروپايي و به حرمت ارواح اسلاف‌مان، دو آيه قرآن را ١٥ سال پيش، ١٠ سال پيش و ٩ سال پيش در سه كتابم بيان نمودم و همين امر مرا گرفتار شرايط فعلي نمود؛ به زنداني محكوم شدم كه در آن با توجه به وضعيت سلامتي‌ام قادر به ادامه زندگي نخواهم بود؛ حكم ظالمانه‌يي كه از جهتي به مثابه اعدامم مي‌باشد و ١١٥ رساله از تأليفاتم را به دليل يكي دو مسأله مشابه آن چه گفته شد محكوم مي‌كند؛ بر روي زمين اگر عدالتي باشد تصميم مذكور را رد و حكم ياد شده را نقض خواهد نمود.
آن‌چه بيش از هر چيز ديگري موجب حيرت فراوان و نااميدي كامل ما شد اين بود كه در اسپارتا كاه را كوه جلوه دادند و براساس اوهام و اخباري كه مستند به هيچ حقيقتي نبود حكم ظالمانه‌يي صادر كردند، من نيز به دليل آن كه در مذهب‌مان به هيچ وجه دروغ گفتن روا نيست خود را ناگزير از بيان حق و سخن راست حتي اگر عليه‌ام مي‌بود مي‌ديدم، در ١٢٠ صفحه با دلايلي قوي و منطقي مطالبي در دفاع از خود نوشتم و اثبات نمودم كه قانون مزبور به هيچ وجه با من ارتباطي ندارد؛ با اين حال دفاعيات و اثباتي را كه كرده بودم اصلاً در نظر نگرفتند و با مغالطه، تاريخ نگارش و تاريخ استنساخ را با تاريخي كه آن را براي شخصي فرستاده بودم يكي پنداشته و كار بيست ساله را چون كاري يك ساله وانمود
— 303 —
كردند و با بيان مكررات، حكم توهم آميز اسپارتا را هم در متن گزارش بازجويان، هم در متن كيفرخواست و هم در حكم نهايي دادگاه در محكوميت ما، بدون در نظر گرفتن دفاعيات‌مان تكرار نموده، ما را محكوم كردند. از دادگاه به عنوان بالاترين مقام دادگستري مُصرانه مي‌خواهم هر چه زودتر اين ظلم ی را كه رعشه بر تن اهل حق و حقيقت مي‌اندازد ی متوقف و برائت رساله نور را اعلام كند. اگر عالي‌ترين مقام دادگستري فرياد حق طلبانه و رسايم را بر فرض محال نشنود از شدت يأس و نااميدي مي‌گويم:
اي ظالمان ملحدي كه مرا دچار اين بلا كرده و اين حادثه را رقم زده‌ايد! مادام كه در هر صورت از نظر مادي و معنوي تصميم به اعدام من گرفته بوديد، چرا با دسيسه‌ها و حيله‌هايي كه رخنه در اعتبار بسيار مهم دادگستري به عنوان نهاد حامي حقوق همه ستمديدگان و بيچارگان، ايجاد مي‌كند توسط دادگستري حركت كرديد؟ بايد مردانه در برابرم مي‌ايستاديد و مستقيماً مي‌گفتيد كه "دوست نداريم در دنيا زنده باشي."
دادگاه مجازات‌هاي سنگين، مسأله‌يي را كه بازجويان قريب چهار ماه بررسي كرده و از ١١٧ نفر تحقيقات نموده و پاسخ‌هايي گرفته بودند، در يك روز و نيم، با نظري سطحي بررسي كرده و نواقص و خطاهايش را نديد مخصوصاً با اين‌كه ادعا كرده بودم با دفاعيات علمي در حضور هيأت دانشگاهي كشفيات مهم معنوي رساله نور را ايضاح و اثبات خواهم كرد، با اسباب موجبه رد و جرح ننموده و با نظري سطحي در اعلام حكم عجله كرد. لذا حكم كاملاً غلط مذكور به دليل سطحي بودن و نداشتن وجهه‌ي قانوني و به دليل حق پرستي و عدالت خواهي آن‌ها بايد مجدداً بررسي شده و نقض شود.
نتيجه: با مطالعه و بررسي اوراق محاكمه و مخصوصاً رساله‌هاي منتشر شده و نشده‌ام، مي‌توان فهميد كه به هيچ يك از دفاعيات و اعتراضات علمي و منطقي و قانوني‌ام در اين باب توجه نشده است. بازجويان و قضات دادگاه بدون ذكر اسباب موجبه‌اي، بي‌دليل و بي‌قانون و با مطالعات شخصي دفاعياتم را آشكارا رد نموده‌اند؛ لذا علاوه بر مصادره رساله‌هايم ی كه حاوي كشفيات معنوي‌اند و معماي
— 304 —
طلسم كائنات را مي‌گشايند و سي سال است كه در برابر فيلسوفان اروپا و بي‌بند و باري تمدن (غرب) از قوانين ترك‌ها و اسلام دفاع مي‌كنند ی و به رغم وضع (نامناسب) سلامتي‌ام، به مجازاتي جسماني محكوم شده‌ام كه قادر به تحملش نمي‌باشم؛ لذا براساس دلايلي كه بيان شد و اعتراض‌نامه‌يي كه در پاسخ كيفر خواست نوشتم و اعتراض‌نامه‌ي دومي كه حاوي پنج اصل اساسي بود و در آخرين جلسه محاكمه آن را تقديم نمودم؛ هم‌چنين توضيحات مبسوطي كه در واپسين دفاعياتم ارائه كردم و بنا بر دلايل علمي و قانوني و نواقص قانوني ی كه هنگام تحقيق و بررسي آشكار مي‌شود ی انتظار دارم حكم‌تان را كه به صراحت مستلزم محكوميتم است نقض فرموده و عدالت را اجرا كنيد. با گفتن
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
با توكل، به حضرت حق پناه مي‌‌برم.
دفاعيات هفت بخشي‌ام كه قبلاً داراي بيش از صد صفحه بود بارها در دادگاه قرائت شد و در دفاتر متعدد به ثبت رسيد، ليكن لايحه تصحيح آتي به دليل آن كه برگه‌هاي تجديد نظر هنوز نرسيده‌اند، قرائت نشده و به ثبت نرسيده است، البته به زودي آن هم ثبت خواهد شد.
— 305 —
عرض حالي‌ست كه خطاب به هيأت وكلا و براي تصحيح دعوا نوشته شده است، تا در صورت عدم نقض دعوا توسط دادگاه تجديد نظر و تأييد حكم پيشين در اختيارشان گذاشته شود.
شكوه و گلايه‌يي كه در اين‌جا به ظاهر ديده مي‌شود گلايه به حكومت است و منظور از انتقادها نيز انتقاد از دسيسه گراني‌ست كه در صدد اغفال حكومت‌اند.
اي اهل حل و عقد! مرا گرفتار ظلمي كرده‌اند كه نمونه‌اش در دنيا كم‌تر ديده مي‌شود. از آن‌جا كه سكوت در برابر اين ظلم بي‌حرمتي به حق و حقيقت است ناچار حقيقت به غايت مهمي را بايد فاش كنم، و مي‌گويم: گناهي را كه مستلزم اعدام يا ١٠١ سال حبس من است در چارچوب قانون نشانم دهيد؛ يا ثابت كنيد كه ديوانه شده‌ام؛ يا اين كه آزادي من و رساله‌ها و دوستانم را اعلام نماييد و خسارتمان را از مسببان بستانيد.
لايحه يي‌ست كه با هدف تصحيح مدّعاي‌مان خطاب به هيأت وكلا، مجلس شورا، وزارت كشور و دادگستري نوشته شده، تا در صورتي كه دادگاه تجديد نظر به جاي نقض حكم آن را تأييد كرد به آن‌ها تحويل داده شود. اگر اين حق مهم، و درد بر حق را، نتوانم به گوش مراجع مذكور برسانم واجب است كه اين زندگي را بدرود گويم، زيرا بر اثر سكوت، علاوه بر حق شخصي من حقوق هزاران شخص محترم ديگر ضايع مي‌شود.
آري، هر حكومتي قانون و اصولي دارد كه براساس آن مجازات مي‌كند. اگر براي مجازات سنگين من و دوستانم براساس قوانين حكومت جمهوري اسباب و دلايلي وجود نداشته باشد، علاوه بر تقدير از ما و كسب رضايت‌مان و دادن جايزه، بايد آزادمان كنند، زيرا خدمت به غايت مهم قرآني من ی كه كاملاً مشهود است ی اگر حركتي عليه حكومت باشد نمي‌توان با يك سال حبس براي من و ٦ ماه زندان براي چند تن از دوستانم موضوع را فيصله داد، بلكه بايد من را به مجازاتي چون ١٠١ سال حبس يا اعدام محكوم كرد و آن دسته از دوستانم را نيز كه در انجام خدمت جدي قرآني با من ارتباط داشته‌اند به مجازات‌هاي سنگين محكوم نمود.
— 306 —
اگر خدمت ما عليه حكومت نباشد به جاي مجازات و حبس و اتهام بايد از ما تقدير شده و به ما پاداش و جايزه داد، زيرا صحبت از خدمتي‌ست كه ١٢٠ رساله ترجمان آن است. با اين خدمت، فيلسوفان بزرگ اروپا به مبارزه خوانده شده و پايه‌هاي فكري آنان به هم ريخته است. خدمت مؤثر ياد شده بي‌ترديد يا در داخل نتيجه‌يي شگفت خواهد داشت و يا كلاً ثمره‌يي به غايت سودمند و عالي و علمي در بر خواهد داشت. اين است كه نمي‌توان از طريق ظاهرسازي و فريب افكار عمومي و پنهان كردن دسيسه‌ها و دروغ‌هايي كه ظالمان در حق ما مي‌گويند، چون اسباب بازي كه به بچه‌ها مي‌دهند فقط يك سال حبس به من داده شود. امثال من يا بايد اعدام شوند و خودشان با افتخار بالاي دار روند يا بايد در مقام و موقعيتي كه شايسته‌اش هستند، آزاد بمانند.
آري، دزد ماهري كه قادر است الماس‌هايي به ارزش هزاران ليره را بدزدد هيچ‌وقت با دزديدن تكه شيشه‌يي ١٠ قروشي طوري رفتار نمي‌كند كه به مجازات سرقت همان الماس‌ها محكوم شود؛ هيچ آدم دزدي و هيچ آدم عاقلي اين كار را نمي‌كند. چنان آدم شرّي، زيرك مي‌شود؛ و مرتكب چنين حركت ابلهانه‌يي نخواهد شد.
آقايان! طبق توهم شما من مانند همان دزد شده‌ام. من به عنوان كسي كه در يكي از روستاهاي عقب مانده در حومه شهر اسپارتا ٩ سال را در انزوا گذرانده است به جاي اين‌كه افكار ده پانزده نفر از ساده دلاني را كه همراه من به مجازات‌هاي مختصري محكوم شده‌اند عليه حكومت جهت‌دهي كنم و رساله‌هاي نور را به عنوان غايت زندگاني‌ام به خطر اندازم، مي‌توانستم چون گذشته در آنكارا يا استانبول مأموريت بزرگي بر عهده بگيرم و هزاران نفر را به‌سوي هدف مورد نظرم پيش ببرم. در آن صورت نه تنها دچار چنين محكوميت خواركننده‌يي نمي‌شدم، بلكه با عزتي شايسته‌ي مسلك و خدمتم مي‌توانستم با مردم در آميزم. آري، نه به قصد فخر فروشي و نياز به مدح و تقدير، بلكه به اجبار و با شرمندگي بخشي از رياكاري‌هاي جاه طلبانه گذشته خود را يادآوري مي‌كنم، تا آنان كه
— 307 —
مي‌خواهند مرا به مرتبه فردي بي‌اهميت، بي‌فايده و عادي تنزل دهند به اشتباه‌شان پي ببرند، لذا مي‌گويم:
به تأييد و گواهي كساني كه دفاعيات قبلي من را تحت عنوان "شهادت نامه دو مكتب مصيبت" خوانده‌اند سعيد نورسي كسي‌ست كه در حادثه ٣١ مارس با يك سخنراني خود ٨ گردان شورشي را به اطاعت از فرماندهان شان وا داشت؛ همان كسي‌ست كه طبق نوشته روزنامه‌ها در زمان جنگ استقلال با مقاله‌يي به نام "خطوات سته" افكار علماي استانبول را عليه انگليس بسيج نمود؛ كسي كه خدمات مهمي در حمايت از حركت‌هاي ملي داشت و در اياصوفيه براي هزاران نفر نطق كرد؛ او كه در مجلس شورا در آنكارا با تشويق‌هاي نمايندگان مواجه شد و كاري كرد كه ١٦٣ نماينده ١٥٠ هزار اسكناس را امضا كنند و به ساخت مدرسه و دارالفنون اختصاص دهند؛ سعيد نورسي كسي‌ست كه در برابر عصبانيت رييس جمهور در ديوان رياست
سعيد قديم اجازه سخن مي‌خواهد و مي‌گويد: "١٣ سال است كه نگذاشته‌ايد حرف بزنم. حال كه به خاطر من، به شما اتهام مي‌زنند و از شما مي‌هراسند لازم است كه من با آن‌ها سخن بگويم. اگرچه منيّت و خودخواهي امر ناپسندي‌ست، ليكن در برابر كساني كه مغرورند و انانيت‌شان در حد عناد، لازم است فرد براساس حق و صرفاً براي دفاع و محافظت از خود از خويش تعريف كند. اين است كه من نمي‌توانم مانند سعيد جديد با تواضع و ملايمت صحبت كنم."
به او اجازه سخن گفتن دادم، اما در تعريف و تمجيدهايش از خود مشاركتي ندارم.
با كمال متانت و آرامش و بي ‌آن‌كه به ستوه آيد او را به نماز دعوت كرد، او كسي ست كه در دارالحكمة الاسلاميه با اتفاق نظر حكومت اتحاد و ترقي شايسته شناخته شد تا حكمت اسلامي را به صورت مؤثري به فيلسوفان اروپايي بقبولاند، كتاب "اشارات الاعجاز" او ی كه در جبهه آن را نوشت و در حال حاضر از كتاب‌هاي توقيف شده است ی از نظر انور پاشا سر فرماندهي آن دوره چنان ارزشمند تشخيص داده شد كه با احترامي بي‌نظير به استقبالش رفت و براي اين‌كه در خير و بركت اين كتاب ی كه يادگار زمان جنگ است ی سهمي داشته باشد كاغذ مورد نياز را براي انتشارش تأمين نمود و از مجاهدات مؤلفش در جنگ تقدير و تمجيد كرد. اينك چنين كسي چگونه مي‌تواند مانند دزد اسب يا يك جيب بر، يا مانند كسي كه دختري را فراري مي‌دهد مرتكب نازل‌ترين جنايات شود و عزت علمي و قداست خدمت خويش و هزاران دوست ارجمندش را خوار
— 308 —
نمايد و چنان سقوط كند كه شما او را به يك سال حبس محكوم كنيد و با او مانند يك دزد معمولي بز و گوسفند برخورد نماييد و بعد از آن كه بي‌هيچ دليلي او را ده سال تحت فشار زير نظر گرفته و عذاب داديد، اينك به يك سال حبس و يك سال تحت نظر بودن محكومش كنيد. او كه تاب تحمل زورگويي پادشاه را ندارد، چگونه مي‌تواند زير تحكم يك مأمور اطلاعاتي مغرض يا يك پليس معمولي عذاب بكشد، اين است كه اعدام خود را مناسب‌تر مي‌بيند. اگر چنين كسي به دنيا مي‌آميخت و چنين آرزويي داشت و اگر خدمت قدسي‌اش به او اين اجازه را مي‌داد، طوري به امور دنيا مي‌پرداخت كه ده واقعه شبيه رويداد "مَنَمَن" و حادثه "شيخ سعيد" را ايجاد مي‌نمود؛ و صدايي را كه چون صداي توپ قرار بود به گوش جهانيان برساند به اندازه‌ي صداي يك پشه تنزل نمي داد.
آري، نكته قابل توجهي را براي حكومت جمهوري عرض مي‌كنم؛ تدابير اعمال شده كميته مخفي و تبليغات و دسيسه‌هايش كه مرا دچار اين بلا نمود، وضعيت مذكور را نشان مي‌دهد، زيرا دليل تبليغات و دسيسه‌ها و وحشتي كه نمونه‌اش در هيچ حادثه‌يي ديده نشده و عليه ما ايجاد كردند اين است كه ٦ ماه تمام با وجود آن‌كه ١٠٠ هزار دوست و رفيق دارم هيچ كدام‌شان نتوانسته‌اند برايم نامه‌يي بنويسند يا سلامي بفرستند؛ علت‌اش هم اين است كه بر اثر اخبار دسيسه گران ی كه درصدد اغفال حكومت‌اند ی بازجويي‌ها و تحقيق‌ها در همه‌جا از ولايات شرقي تا ولايات غربي ادامه دارد. طرح مورد نظر دسيسه گران به‌گونه‌يي بود كه هزاران نفر چون من را بتوانند به اشد مجازات برسانند؛ اما وضعيتي در مجازات‌ها حاصل گرديد كه انگار جرمي عادي از شخصي پست سر زده است. به حدود ١٥ نفر بي‌گناه از ١١٥ نفر (بازداشت شده) فقط ٥ ی ٦ ماه حبس داده شد.
آيا هيچ خردمندي در جهان اگر شمشير بُران الماسيني در دست داشته باشد ضربه آهسته‌يي بر دُم شير يا اژدهايي مي‌زند تا حيوان را به‌سوي خود بخواند و بر خود مسلط كند؟ اگر قصد او محافظت از خود يا كشتن حيوان باشد ضربه شمشير را بر نقطه ديگري از بدنش وارد مي‌كند. شما در تصور و توهمات خود من را چون همان فرد تصور كرده‌ايد كه چنين مجازاتي را برايم قائل شده‌ايد. اگر من تا اين
— 309 —
حد خلاف عقل و شعور رفتار مي‌كنم، بهتر است به جاي آن كه در سراسر كشور ايجاد ترس و وحشت كرده و با تبليغات، افكار عمومي را عليه‌ام بسيج كنيد، هم‌چون ديوانه‌يي عادي مرا به تيمارستان بفرستيد. اگر آدمي باشم در حد همان اهميتي كه برايم قائل هستيد، براي آن كه كاري كنم شير به‌سويم حمله كند يا اژدها به طرفم هجوم آورد، شمشير بُران را به دم آن‌ها نخواهم زد بلكه در حد امكان از خود محافظت خواهم كرد ... هم‌چنان كه انزوايي ١٠ ساله را به اختيار خود برگزيدم و در برابر فشارهاي طاقت فرسا مقاومت كردم و به هيچ وجه در كار حكومت دخالت نكردم و علاقه‌يي هم به اين كار نداشتم ... زيرا خدمت قدسي‌ام من را از اين كار منع مي‌كند.
اي اهل حل و عقد! آيا ممكن است در ١٢٠ رساله فردي كه، بيست سال پيش طبق نوشته روزنامه‌ها با نگارش يك مقاله ٣٠ هزار نفر را به سوي فكر و انديشه خود مي‌كشاند و نظر لشكري بزرگ را به خود جلب مي‌كرد و پاسخ بالاترين مقام روحاني انگليس را ی كه در ٦٠٠ كلمه خواسته شده بود ی در ٦ كلمه ارائه مي‌نمود، و اوايل دوره آزادي چون ديپلماتي مشهور سخنراني‌ها مي‌كرد، فقط ١٥ كلمه مرتبط با دنيا و سياست وجود داشته باشد؟ آيا هيچ عقل (سليمي) قبول مي‌كند كه او در پي سياست بوده و مقصد و هدفش دنيا و مخالفت با حكومت باشد؟ اگر او در انديشه مخالفت با حكومت و دخالت در سياست بود مي‌بايست حتي در يك رساله‌اش در صد مورد به صراحت يا به اشاره، مقصد و نيت خويش را بروز مي‌داد. آيا اگر هدف او انتقادهاي سياسي بود نمي‌توانست جز موضوع حجاب و ارث ی كه اصولي مطرح از زمان گذشته بوده‌اند ی چيز ديگري براي انتقاد بيابد؟ بله آدمي كه در پي انديشه‌ سياسي در مخالفت با رژيم و حكومتي باشد كه انقلاب بزرگي را به‌وجود آورده است، قادر است صدها هزار موضوع براي انتقاد پيدا كند و به يكي دو مطلب معلوم و مشخص اكتفا نخواهد كرد. گويا انقلاب حكومت جمهوري فقط متوجه دو موضوع كوچك است؛ و من نيز بدون آن كه قصدي براي انتقاد داشته باشم در يكي دو كتابم ی كه در گذشته نوشته‌ام ی به آن‌ها پرداخته‌ام و در آن‌جا يكي دو كلمه وجود دارد كه به‌سبب آن‌ها ادعا مي‌شود به نظام و
— 310 —
انقلاب حكومت حمله كرده‌ام. حال من مي‌پرسم آيا مي‌توان براي موضوعي علمي ی كه فاقد چنان اهميتي‌ست كه علت مجازاتي اندك گردد ی چنان اهميتي قائل شد كه كشور بزرگي را به خود مشغول دارد و موجب نگراني گردد؟
محكوم نمودن من و ده تا پانزده نفر از دوستانم به چنين مجازات عادي و اندكي، نيز به راه انداختن تبليغات سوء در سراسر كشور عليه ما، ترساندن ملت و متنفر كردن‌شان از ما، رفتن وزير كشور به اسپارتا با نيرويي عظيم براي انجام كاري كه از عهده يك نفر هم بر مي‌آيد، مسافرت "عصمت" نخست وزير به ولايات شرقي به همان مناسبت، منع دو ماهه من در حبس از هر گونه سخن گفتن، و اجازه ندادن به من در اين غربت و تنهايي كه براي كسي سلامي بفرستم يا كسي جوياي احوال من شود، نشان مي‌دهد كه با وضعيت بي‌قانون، بي‌معنا و بي‌حكمتي چون وجود ميوه‌يي به اندازه‌ي نخود در درختي به بزرگي كوه مواجهيم كه نه تنها نمي‌تواند كار حكومتي چون حكومت جمهوري باشد كه بيش از ديگران قانوني‌ست و قانون‌مدار، بلكه هيچ حكومت ديگري در دنيا ی كه نام حكومت به معني كار براساس حكمت بر خود نهاده باشد ی نمي‌تواند چنين كاري كند. من خواهان حقوق خود در دايره قانون هستم. كساني را كه به نام قانون بي‌قانوني مي‌كنند متهم به جنايت مي‌كنم. اميدوارم كه قوانين حكومت جمهوري بر لذت جويي‌هاي چنين جانياني خط بطلان كشيده و حقوق من را اعاده نمايد.
زندان اسكي شهر
در تنهايي مطلق
سعيد نورسي
— 311 —
مكتوب شانزدهم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.
پاسخ سؤالي‌ست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است. دادن اين پاسخ براي من دلنشين نيست و به بيانش علاقه‌يي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهره‌ام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديم، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفاتم از اوهام و آزار اهل دنيا، به منظور بيان حقيقت حال خويش به دوستانم، به اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان مي‌كنم.
— 312 —
نقطه اول
گفته‌اند: "چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نمي‌شوي؟"
پاسخ: سعيد قديم ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي وارد سياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر مخاطره، بيهوده و پر مانع و پر خطري‌ست براي مسيري كه پيمودن آن لازم مي‌باشد. سياست، اغلب دروغگويي‌ست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچه‌ي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست مي‌شود يا موافق مي‌شود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بي‌معنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بي‌دليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياست‌هاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و انديشه است يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل به‌طور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بي‌معنايي‌ست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا بر يكي دو احتمال وارد شدن در گناهان، و بي‌گناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديم گفت وجدانم نمي‌پذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامه‌ها و سياست و صحبت‌هاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه ٨ سال مي‌گذرد حتي يك روزنامه را هم نه خوانده‌ام و نه شنيده‌ام. اگر كسي مدعي‌ست روزنامه‌يي خوانده‌ام يا مطالبش را شنيده‌ام برخيزد و بگويد. اين در حالي‌ست كه سعيد قديم گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه مي‌كرد؛ هم‌چنين ٥ سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي كوچك‌ترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حالي‌ست كه انديشه كسي
— 313 —
چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده
‌اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ
بزرگ‌ترين حيله را ترك هر حيله‌يي مي‌داند، آدم بي‌پروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نمي‌ماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آن‌كه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا مي‌كرد.
نقطه دوم
سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره مي‌گيرد؟
پاسخ: به‌خاطر اين كه تلاش و كوشش براي حيات ابدي ميليارد ساله را بي‌فايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهم‌ترين، ضروري‌ترين، شفاف‌ترين و حقيقي‌ترين خدمت ی كه خدمت ايماني و قرآني‌ست ی به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه مي‌گويد: "من در حال پير شدنم، نمي‌دانم چند سال ديگر زندگي خواهم كرد." لذا مهم‌ترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهره‌مند كردن انسان‌ها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار مي‌باشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اين‌كه در اين زمانه پر آشوب خدمت اساسي و درستي نمي‌توان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهم‌ترين، ضروري‌ترين و سالم‌ترين خدمت ی كه خدمت به ايمان است ی شدم و آن را ترجيح دادم. براي آن‌كه حقايق ايماني كسب شده براي نفسم و علاج‌هاي معنوي تجربه شده براي نفس خويش را در اختيار ساير انسان‌ها قرار دهم، درِ مذكور را باز مي‌گذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفاره‌ي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند، زيرا بي‌ايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد. ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي
— 314 —
وجود داشته باشد، اما در بي‌ايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.
ديوانگان نيز مي‌توانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب بازي‌هاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.
اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي مي‌شود؟" در پاسخ مي‌گويم: حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده مي‌شدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند مي‌گفتند شايد اين الماس‌ها تبليغاتي سياسي‌ هستند براي جلب طرفدار (بيش‌تر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماس‌ها به ديده تكه شيشه‌هاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماس‌ها ظلم كرده و آن‌ها را بي‌ارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چه‌كار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نمي‌كنيد؟
اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت مي‌كنند و تو را نيز بعضاً شيخ مي‌نامند ...!
پاسخ مي‌دهم: آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم ... من روحاني‌ام ... دليلش هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم مي‌آمدند مي‌گفتم: ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.
اگر بگوييد: تو را سعيد كردي مي‌نامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشه‌هاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نمي‌آيد.
به شما مي‌گويم: اي آقايان! آن چه سعيد قديم و سعيد جديد نوشته‌اند در دسترس است. گواه آن چه مي‌گويم اين است كه بر اساس فرمان قطعي
— 315 —
‌اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ‌
از گذشته تاكنون ملي گرايي و قوميت‌پرستي منفي را از آن‌جا كه نوعي بيماري غرب‌گرايي و اروپاگرايي‌ست، زهري كُشنده مي‌دانسته‌ام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمان‌ها را به جان هم اندازد و آن‌ها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبه‌هايم و كساني كه با من در ارتباط بوده‌اند مي‌دانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بوده‌ام. حال كه چنين است مي‌گويم اي حضرات! دليل آن‌كه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار مي‌آوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد ... يا مثلاً پيشه‌وري در استانبول جنايت مي‌كند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشه‌ور و كاسب است محكوم مي‌كنيد. كاري كه شما با من مي‌كنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار مي‌دهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام مي‌شود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم مي‌كند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟
نقطه سوم
دوستانم كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت مي‌كنند مي‌پرسند:
«چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو مي‌آورند، تحمل مي‌كني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچك‌ترين تحقيري را نمي‌توانستي تحمل كني؟»
پاسخ: دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسخ‌تان را بگيريد:
حكايت اول: دو سال پيش مديري بي‌سبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديم متأثر بودم. آنگاه به‌واسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور كرد،
— 316 —
تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:
خطاب به نفسم گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا به‌سوي تربيت نفس سوق مي‌دهد و كمكي خواهد بود براي اين‌كه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.
آري، من با نفسم مصالحه نكرده، چرا كه تربيتش ننموده‌ام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نمي‌شود، پس او را به صاحب قرآن مي‌سپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نمي‌شود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آن‌چه درباره اعتبار و حيثيتم گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي مي‌شود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربوط مي‌شود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...
حكايت دوم: امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اين‌كه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بوده‌ام. در واقع مكاتبه و مخابره‌يي نداشتم اگر هم بود به‌ندرت مسأله‌يي
— 317 —
ايماني را براي دوستي مي‌نوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع مي‌كردم و هم اهل دنيا مانعم مي‌شدند. صرفاً هفته‌يي يك‌بار مي‌توانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا مي‌آمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار مي‌كردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بي‌كس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اين‌كه چهار سال پيش مسجد تخريب شده‌يي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اين‌كه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهده‌ام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم مي‌ماندم.
در مورد اين دو حادثه‌يي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان شاء الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود مي‌انديشم و مي‌گويم اگر اين اذيت‌ها و فشارها و تنگناها ی كه توسط اهل دنيا بر من وارد مي‌شود ی به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلال‌شان مي‌كنم. نفسم ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديده‌ام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن مي‌كنم تحت فشارم قرار مي‌دهند، اين جا دفاع كردن به من مربوط نمي‌شود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بي‌اساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آن‌ها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد. آن‌هايي كه با من ارتباط دارند، مي‌دانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اين‌كه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه
— 318 —
بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام مي‌گذاشت. اگر مرادشان از اين‌كه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتي‌ست كه در راه حقايق قرآني و ايماني مي‌كنم، كار بيهوده‌يي‌ست، زيرا نمي‌توان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد. «كسي كه چشمانش را مي‌بندد، فقط خودش نمي‌بيند، نه اين كه ديگران نبينند.»
نقطه چهارم
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
اول: اهل دنيا به من مي‌گويند: "معاشت چگونه تأمين مي‌شود؟ با اين كه شغلي نداري هزينه‌هايت را چگونه تأمين مي‌كني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگي‌شان با سعي و تلاش ديگران تأمين مي‌شود، نيازي نداريم...!"
پاسخ: من با ميانه‌روي و بركت زندگي مي‌كنم. منت كسي جز روزي دهنده‌ام را قبول نمي‌كنم و تصميم هم گرفته‌ام هيچ‌گاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير. م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را مي‌گذراند زير بار منت كسي نمي‌رود. دوست نداشتم در اين‌باره توضيح دهم. بيان اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است به غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا درباره‌اش بسيار سؤال مي‌كنند من هم مي‌گويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكرده‌ام (ولو زكات بوده باشد)؛ هم‌چنين حقوق هم قبول نكرده‌ام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبار دوستانم در دارالحكمة الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفته‌ام و اين‌ها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. هم‌شهري‌ها و كساني كه مرا مي‌شناسند اين را مي‌دانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بوده‌ام، بسياري از دوستان مُصرانه خواسته‌اند هدايايي به من دهند اما قبول نكردم. حال اگر بپرسيد"خب پس چگونه امرار معاش مي‌كني؟" مي‌گويم:
— 319 —
من با بركت و اكرام الهي زندگي مي‌كنم. هرچند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص رزق و روزي، اكرام الهي‌ست. بر اساس سرّ
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
از آن‌چه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد مي‌كنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان مي‌دارم. هر چند اين امر شكر معنوي‌ست اما مي‌ترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنهان موجب قطع آن مي‌گردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شده‌ام.
مورد اول: در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٣٦ و نيم كيلو گرم .م. كه مي‌توان از آن ٣٦ گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نان‌ها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نمي‌دانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد.
استفاده از اين نان ها تا يك سال ادامه يافت.
مورد دوم: در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شده‌ام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي مي‌كرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاووش گواهي مي‌دهد كه در آن ماه سه نان و يك قيّه
واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م.
برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.
مورد سوم: مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك قيّه كره را هر روز با نان مي‌خورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبه‌يي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان ‌تَوَكَّلنا عَلَي اللهِ بعد بدون دليل و بهانه‌يي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپه‌يي رفتيم. چاي و تكه‌يي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم.
— 320 —
گفتم: "برادر، چاي‌ آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به دره‌يي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زده‌يي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشب‌مان كافي‌ست. براي دو شب ديگر چه بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر مي‌گردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخه‌هاي درخت قطران در مقابل ديدگانمان است. گفتم: "سليمان مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشته‌اند. يك ماهي مي‌شد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روز هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.
مورد چهارم: پالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كرده‌ام. بركت، ميانه‌روي و رحمت الهي برايم كافي بود.
موارد متعددي مانند نمونه‌هاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را مي‌دانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اين‌ها را از باب فخر و مباهات بيان مي‌كنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آن‌ها شدم؛ هم‌چنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركت‌ها يا احساني‌ست به دوستانم كه نزد من مي‌آيند؛ يا عطايي‌ست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانه‌روي‌ست، يا روزي چهار گربه‌يي‌ست كه پيش من‌اند و "يا رحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل مي‌شود و من از آن بهره‌مند مي‌گردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزين‌شان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" مي‌گويند. صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، هم‌چون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصله‌يي كم، تخم مرغي به من مي‌داد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن
— 321 —
است احسان الهي باشد. همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي من و كساني كه به من خدمت مي‌كنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهي‌ست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد و مرا بي‌تخم مرغ نگذاشت.
سؤال وهم آلود دوم: اهل دنيا مي‌گويند چگونه مي‌توانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت مي‌كني. از كجا بدانيم كه حيله نمي‌كني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نمي‌كني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آن‌ها را مي‌گيري؟
پاسخ: وضعيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادت‌نامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان مي‌دهند كه زندگي‌ام نه تنها عاري از حيله‌گري بوده بلكه حتي به كم‌ترين مكري نيز فكر نكرده‌ام. اگر حيله‌يي در كار بود در اين پنج سال مي‌بايست با تملق به شما مراجعه مي‌كردم. فرد حيله‌گر (با مكر و فريب) كاري مي‌كند ديگران او را دوست بدارند نه اين كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران مي‌كوشد؛ در حالي كه من در برابر مهم‌ترين حمله‌ها و انتقادهايي كه به من مي‌شد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم تَوَكَّلْتُ عَلَي اللهِ و به اهل دنيا پشت كردم؛ هم‌چنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نمي‌شود. آدمي تنها و بي‌كس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريبكاري آن نمي‌كند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانه‌يي ابله چه مي‌تواند بكند كه ديگران به او بپردازند. اما شُبهه‌ي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيه‌ي:
— 322 —
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
من نفسم را تبرئه نمي‌كنم؛ نفس خواهان هر بدي‌‌ست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاحبان ادراك، در آن نفعي نمي‌بينند نفس اماره‌ام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.
سؤال وهم آلود سوم: اهل دنيا مي‌پرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوستمان داري چرا قهر مي‌كني و با ما اختلاط نمي‌كني؟ اگر هم دوستمان نداري و قبول‌مان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له مي‌كنيم.
پاسخ: من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست مي‌داشتم، دست از آن نمي‌كشيدم. نه شما را مي‌پسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كرده‌اند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي نگذاشته اند. وظيفه شما نگاه كردن به دست‌هاست نه قلب‌ها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامش‌تان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كنيد؟ من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا مي‌كنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نمي‌توانم بكنم؛ از عهده‌ام خارج است. در عمل نمي‌توانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم.
— 323 —
سؤال شك برانگيز چهارم: اهل دنيا مي‌گويند بلاهايي ديده‌ايم كه ديگر به هيچ‌كس اطمينان نداريم. چگونه مي‌توانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟
پاسخ: نقطه‌هاي بيان شده پيشين به شما اطمينان مي‌دهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبه‌ها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش مي‌دادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ مي‌داد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت به‌سر مي‌برد، تنها و غريب و بي‌كس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت مي‌باشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه مي‌بيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مي‌نگرند. در مسايل دنياي بي‌ثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد ...
نقطه پنجم
شامل پنج مسأله‌ي مختصر به شرح زير است:
مسأله اول: اهل دنيا به من مي‌گويند "چرا طبق اصول مدنيت، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نمي‌كني؟ لابد دشمن ما هستي؟"
من هم مي‌گويم: آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانه‌يي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منع‌ام نموده‌ايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدن‌تان را به من پيشنهاد مي‌كنيد؟ تبعيدي‌هاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان قرار مي‌دهيد، به آن‌ها مجوز داده ولي مرا بي‌دليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با هم‌شهري‌هايم منع مي‌كنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نمي‌دانيد. چگونه به من پيشنهاد مي‌كنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كرده‌ايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نمي‌كنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را
— 324 —
زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه مي‌توان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل به اصول و عرف و عادات در هم برهم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد مي‌توانيد عمل به اصول‌تان را از من بخواهيد.
مسأله دوم: اهل دنيا مي‌گويند ما اداره‌يي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم مي‌دهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر مي‌كني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.
پاسخ: اولاً حق و حقيقت به انحصار در نمي‌آيد. ايمان و قرآن را چگونه مي‌توان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنياي‌تان را مي‌توانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نمي‌توان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ اين‌ها اسراري‌ست كه موهبت الهي مي‌باشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيض‌هايي نصيب آدمي مي‌گردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي مي‌توانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.
ثانياً: حقايق ايماني را كه نوشته‌ام مستقيماً خطاب به نفسم بوده است. اين‌طور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روح‌هاي نيازمند و دل‌هاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر مي‌آيند و آن را مي‌يابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رساله‌هايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بي‌انصاف سابق با اين كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.
مسأله سوم: برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرده، و حتي انتقاد مي‌كنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل
— 325 —
دنياي مكار، تبري و اجتناب آن‌ها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بي‌وجداني مي‌بينند و به دوستان مذكور با نظر بد مي‌نگرد.
من هم مي‌گويم: اي دوستان آخرتي‌ام! از خدمت‌هاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نمي‌توانيد با تبرّي از من خود را نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيش‌تر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام مي‌شويد؟
مسأله چهارم: در اين دوره تبعيد مي‌بينم برخي از انسان‌هاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شده‌اند، با طرفداري (از ديگران) به عنوان رقيب به من نگاه مي‌كنند؛ طوري كه گمان مي‌كني من هم مانند آن‌ها به امور دنيايي علاقمندم.
آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بي‌ايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار مي‌كنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اين‌كه كسي بي‌جيره و مواجب، به نام حميّت پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتي‌ست، زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تمام وقت و زندگي‌ام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كرده‌ام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار مي‌دهند و چون رقيبي اذيتم مي‌كنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقه و بي‌ايماني‌ست.
مسأله پنجم: (حال كه مي‌دانيم) دنيا فاني‌ست، عمر كوتاه است و در عين حال مسؤوليت‌هاي خطيري كه بايد بدان‌ها عمل شود فراوانند، و مادام كه مي‌دانيم حيات ابدي در همين جا كسب مي‌شود، و جهان بي‌صاحب نيست، و مي‌دانيم كه مسافرخانه دنيا مدبري به غايت حكيم و كريم دارد، و مادام كه خوبي و بدي بي‌پاداش و كيفر نمي‌ماند، و مادام كه بر اساس سرّ
لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا
— 326 —
تكليف فراتر از توان وجود ندارد، نيز از آن‌جا كه مي‌دانيم راه بي‌ضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد، و مادام كه اعتبار دوستان و مقام دنيوي تا زمان وارد شدن به قبر است ...پس بي‌ترديد خوشبخت كسي ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و فداي دنيا نكند، حيات ابدي خود را براي حيات دنيوي‌اش به مخاطره نيندازد، عمر خود را با چيزهاي بي‌معني تلف نكند، خود را مسافر بداند و براساس دستورهاي صاحب مسافرخانه حركت كند و با سلامت در قبر را بگشايد و وارد سعادت ابدي شود.
براي همين "مادام‌هاست كه به ظلم‌ها و اذيت‌هايي كه به من مي‌شود توجه نكرده و اهميتي نمي‌دهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نمي‌پردازم".
— 327 —
ضميمه مكتوب شانزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اهل دنيا بي‌دليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال مي‌كنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم داده‌اند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در بارلا و بدره ی كه يكي از محلات بارلاست ی بمانم. شنيدم مي‌گويند: "سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد؛ اين است كه آزادش نمي‌كنيم"
من هم مي‌گويم: اي اهل دنياي بدبخت! با اين كه با تمام توان براي دنيا كار مي‌كنيد چرا سر از كار دنيا در نمي‌آوريد؟ و چون ديوانگان حكم مي‌كنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم مي‌تواند كارهايي پنجاه بار بيش‌تر از من انجام دهد، يعني مي‌تواند مقابل در اتاقم بايستد و بگويد: نمي‌تواني بيرون بيايي.
اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن مي‌كنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بي‌ديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه مي‌خوانم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كرده‌ام قلعه‌هاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مي‌نامند نابود كرده‌ام. بزرگ‌ترين فيلسوفان بي‌دين آن‌ها را در مرتبه‌يي پايين‌تر از حيوان قرار داده‌ام. اگر همه اروپاييان به اضافه بي‌دينان شما جمع شوند به توفيق الهي نمي‌توانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند ...!
مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نمي‌كنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:
تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نمي‌كند
— 328 —
شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نمي‌شود.
اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم شده و در هراس به‌سر مي‌برند. به خيال پردازي درباره چيزهايي مي‌پردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نمي‌تواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شده‌اند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با هم‌شهري‌ها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف (دولت) بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره مي‌كنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چيز منع مي‌كنند. فردي فاني و بد سخني زيبا و باقي دارد، مي‌گويد:
ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد
حق هم بازويي دارد كه خم نمي‌شود و چهره‌يي كه بر نمي‌گردد
من هم مي‌گويم:
اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد
به فضل قرآن خادمش نيز
علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست
و قلبي دارد كه خطا نمي‌كند و نوري دارد كه خاموش نمي‌گردد.
بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نمي‌كني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نمي‌دهي؟
پاسخ: به هشت دليل زير مراجعه نمي‌كنم و نمي‌توانم بكنم:
دليل اول: من در كار اهل دنيا دخالتي نكرده‌ام كه محكوم آن‌ها شوم، و به آن‌ها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهي‌ام و در برابر خداوند كوتاهي‌هايي دارم، لذا به او مراجعه مي‌كنم.
دليل دوم: من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست كه خيلي زود تغيير وضع مي‌دهد، لذا نمي‌توان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايده‌يي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت
— 329 —
صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همه‌جا خوش آيند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوش‌آيند و هر كس دشمن است.
دليل سوم: كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام مي‌شود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقه‌يي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيدي‌ها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بوده‌ام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بي‌معناست.
دليل چهارم: مدير اين‌جا امسال به نمايندگي من مراجعه‌يي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ی كه در حكم يكي از محله‌هاي بارلا است ی اجازه ندادند. چگونه مي‌توان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد مي‌دهند؟ چنين مراجعه‌يي، خوار شدني بي‌فايده در عين ذلت است.
دليل پنجم: طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه مي‌دهند و مراجعه به آن‌ها ناحقي‌ست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نمي‌خواهم چنين بي‌احترامي به حق كنم. والسلام.
دليل ششم: فشاري كه اهل دنيا به من مي‌آورند به دليل مسايل سياسي نيست، چون آن‌ها هم مي‌دانند كه من در سياست دخالت نمي‌كنم و از آن گريزانم. آن‌ها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليت‌هاي ديني مرا آزار مي‌دهند، لذا مراجعه به آن‌ها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود. من اگر به آن‌ها مراجعه كنم و دست به دامان آن‌ها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آن‌ها تعذيب خواهد كرد، زيرا آن‌ها به دليل مناسبات ديني مرا تحت فشار قرار مي‌دهند و تقدير نيز به دليل نقصان‌هايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاري‌هايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار مي‌دهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت: "اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت: "ما را به رسميت نمي‌شناسي، پس بمان زير اين فشار!"
— 330 —
دليل هفتم: مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر مي‌زنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در لا اله الا الله براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اين‌كه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام مي‌دهم. مهمان بيچاره‌يي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آن‌جا كسان ديگري هم بودند، اما او به آن‌ها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بي‌ادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آن‌ها شد و از آن‌ها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نمي‌كند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد مي‌تواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شده‌اند با اين‌كه بارها از كنار اتاق من عبور كرده‌اند نه كم‌ترين ديداري با من داشته‌اند و نه حالم را پرسيده‌اند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوت‌شان است كه به من نزديك نمي‌شوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرست‌شان بوده است؛ طوري از من مي‌گريختند كه گويي مي‌خواهم آن‌ها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنين‌اند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيده‌ايم. اگر سعيد قديم بود هم چون عنتره شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م. مي‌سرود:
مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ ٭ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى
يعني آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت به‌دست آيد منزل پرافتخار من است. ديوان العنتره .م.
اما در حال حاضر خبري از سعيد قديم نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بي‌معنا مي‌داند، او مي‌گويد: "د نيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه مي‌خواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آن‌ها محاكمه خواهيم شد." و سكوت مي‌كند.
— 331 —
هشتمين دليل عدم مراجعتم (به مقامات دولتي): براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بي‌رحمانه است." قدر الهي ی كه عادل است ی مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالم‌شان عذاب مي‌دهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب مي‌دانم سكوت مي‌كنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. به‌واسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم. بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليس‌ها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بي‌سبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آورده‌اند كمك كردم. اينك آن‌ها نيز پاداش ياري مذكور را چنين مي‌دهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اين‌جا در سه ماه چشاندند. روس‌ها به من به چشم كُرد بي‌رحمي نگاه مي‌كردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاق‌ها و اسيران را از دم تيغ مي‌گذراند؛ با اين‌حال آن‌ها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيش‌تر از ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس مي‌دادم. يك بار فرمانده روس آمد و درس‌هايم را شنيد. چون تركي نمي‌دانست گمان كرد درس سياسي مي‌دهم. آن يك‌بار از درس دادن منع‌ام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده داشتم. به هيچ وجه مداخله‌يي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منع‌ام نكرده و مانع مكاتبه‌ام با ديگران نشدند، اما اين دوستان كه هم‌وطن و هم‌كيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آن‌ها كوشيده‌ام، بي‌هيچ سببي و با اين‌كه مي‌دانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كرده‌ام، شش سال تحت اسارتي درد آور قرار داده و از مراوده با ديگران منع‌ام كردند. با اين‌كه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبه‌ام با ديگران شدند. با وجود اين كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اين‌كه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نمي‌دهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتي‌ام را بر عهده داشته باشم.
— 332 —
اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني مي‌شود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانه‌يي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيتم مي‌كند.
آدمي كه در چنين وضعي به‌سر مي‌برد جز حضرت حق به چه كسي مي‌تواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نمي‌توان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه مي‌خواهيد بگوييد، اما من مي‌گويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روس‌ها با من نكردند اين‌ها مي‌كنند...
اي بدبخت‌ها! مگر من به شما چه كردم و چه مي‌كنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم مي‌شود خدمتم خالصانه نبوده كه چنين عكس العمل‌هايي نتيجه مي‌دهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم مي‌دهيد. قطعاً در محكمه كبرا هم‌ديگر را خواهيم ديد.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
— 333 —

بخش چهارم

زندگي در كاستامونو
جناب بديع الزمان سعيد نورسي را بعد از رهايي از زندان اسكي شهير، به استان كاستامونو تبعيد مي‌كنند. پس از اقامت اجباري و طولاني مدت در قرارگاه پليس، ساكن خانه‌يي تحت نظارت در مقابل كلانتري مي‌شود.
— 334 —
او هشت سال تبعيد را در آن‌جا زير نظر و تحت استبدادي شديد به‌سر برد. البته بي‌كار نمي‌ماند و پنهاني به نشر انوار قرآني ادامه مي‌داد. مخصوصاً طلبه‌هاي بسيار فعال و فداكاري در "اينه بولو" تربيت كرد كه مانند طلبه‌هاي اسپارتا با شوق و ذوق شروع به كتابت رساله‌هاي نور كرده و مخفيانه در توزيع آن به اطراف و اكناف كوشيدند. به اين ترتيب رساله نور در مناطق درياي سياه نيز مورد استقبال فراواني قرار گرفت.
حضرت استاد هنگام اقامت در كاستامونو با طلبه‌هايش در اسپارتا ارتباط مستمري داشت. او به اذن الهي مي‌دانست كه بيش‌ترين تعداد ناشران و افراد فداكار كه رساله نور را منتشر و به جهانيان معرفي خواهند كرد از اسپارتا بر خواهند خاست؛ مي‌دانست كه اين وظيفه خطير با خدمتي كه در مركز اسپارتا جريان داشت، عملي مي‌شود.
شاگردان رساله نور همواره پيگير سلامتي و آرامش استاد عزيزشان بودند. علاقه داشتند از وضعيت استاد مشفق و خدمت برادران نورجي خود به رساله نور باخبر شوند.
بديع الزمان سعيد نورسي ظرف بيست و هفت سال خطاب به طلبه‌هاي نور نامه‌هايي درباره خدمت ايماني و موضوعات علمي، ايماني و اسلامي نگاشته است. طلبه‌هاي نور نيز اين نامه‌ها را با اشتياق فراوان با دست خط تكثير نموده و منتشر كرده‌اند. طلبه‌هاي نور زماني كه فشار زياد بود و دشمنان دين ارسال نامه‌ها و رساله‌هاي نور را از پست‌خانه‌ها ممنوع كرده بودند روستا به روستا، شهر به شهر و استان به استان مي‌رفتند و رساله‌ها و نامه‌ها را در اختيار علاقمندان مي‌گذاشتند. آن‌ها حتي در بين خود تشكلي به نام "پست‌چي‌هاي نور" راه انداخته بودند. اين پست‌چيان نور كه با روح و جان‌شان داوطلبانه تلاش مي‌كردند، ايمان داشتند كه خدمت‌شان، مقدس‌ترين وظيفه آن‌هاست. نامه‌هاي مذكور به همان ميزان كه مهم و منطبق بر حقيقت‌اند بسيار زيبا نيز هستند و "نامه‌هاي ضميمه"‌ي رساله نور خوانده مي‌شوند؛ اين نامه‌ها بسياري از نيازهاي روحي طلبه‌ها را برطرف كرده، و هر يك در خدمت ايماني و قرآني طلبه‌هاي رساله نور حكم راهنما را يافته و در
— 335 —
بيداري آن‌ها و فريب نخوردن‌شان در برابر تبليغات ساختگي و دروغ دشمنان اسلام تأثير آگاه كننده‌يي داشته‌اند؛ به اين ترتيب در دوره سلطنت پر سر و صدا و گذراي بي‌ديني، روزهاي تاريكي كه موجب شده بود بسياري از مردم دچار يأس و نااميدي و سكون شوند، اميد و سرور را به قلب‌ها ارزاني داشت و عشق به فعاليت را براي خدمت به ايمان گسترش داد. بدين ترتيب مؤمنان را از نااميدي رهاند و به مردم بشارت و مژده داد كه اسلام با رساله نور در آينده پيروزي‌هاي درخشاني خواهد داشت.
آري، "نامه‌هاي ضميمه"‌ي نوراني مذكور مملو از حقايقي هستند كه روح‌ها و قلب‌ها را جذب و فتح و عقل‌ها را تسخير مي‌كنند. برخي از اين نامه‌ها در جاي خود آورده خواهد شد. بخش‌هايي از برخي نامه‌هاي نوشته شده توسط استاد در كاستامونو و چند نامه از طلبه‌هاي صادق و خالص رساله نور در آن‌جا را در كتاب حاضر ی كه تاريخچه حيات (استاد) مي‌باشد ی مي‌آوريم تا مسايل مربوط به زندگي ايشان در كاستامونو را بيان كنيم. نامه‌هايي را كه در اين‌جا منتشر مي‌كنيم منتخبي‌ست از كتاب "لاحقه‌ي كاستامونو" كه افزون بر ٥٠٠ صفحه است؛ هم‌چنين گزيده‌يي از نامه‌هايي كه استاد از كاستامونو براي طلبه‌هايش در اسپارتا ارسال كرده است. حضرت استاد در اين نامه‌ها اهميت نگارش رساله‌ها با دست خط و انتشارشان را گوشزد مي‌كند و مي‌گويد: خدمات طلاب رساله‌هاي نور فعلاً ممكن است كوچك تلقي شود، اما در حقيقت و در عالم هستي بزرگ‌ترين مسأله است؛ و مژده مي‌دهد كه روزي در اين كشور فتوحات گسترده‌يي به‌واسطه نورانيت رساله نور حاصل خواهد شد. او در نامه‌هاي مذكور اساس و پايه‌هاي فعاليت انتشاراتي رسايل نور را وضع و تحكيم مي‌كند.
— 336 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم همان‌طور كه بيش‌تر شاگردان رساله نور در اين خدمت نوراني نوعي كرامت و اكرام الهي را احساس مي‌كنند، اين برادر ناتوان‌تان نيز چون محتاج‌تر است انواع و اقسام آن را احساس مي‌كند. اين روزها شاگرداني كه در اطرافم هستند سوگند ياد مي‌كنند و معترفند كه "ما تا وقتي در خدمت (رساله) نور هستيم از نظر معيشت و آرامش قلبي، انبساط خاطر و سرور را به شكل آشكاري احساس مي‌كنيم." من خود نيز اين حس را چنان ادراك مي‌كنم كه نفس و شيطان هم در برابر آن بداهت، متحير مي‌شوند و سكوت مي‌كنند.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
تذكر مهم به برادران اخروي‌ام كه شامل دو ماده زير مي‌باشد:
ماده اول: مهم‌ترين وظيفه كسي كه منتسب به رساله نور است، نگارش آن، ياري رساندن در توزيع آن و نويساندن آن است. كسي كه رساله نور را بنويسد، بنويساند و مطالعه كند "طلبه رساله نور" است و زير اين عنوان هميشه در هر ٢٤ ساعت در دعاهاي خيري كه من مي‌كنم و در بهره‌هاي معنوي كه به دست مي آورم ١٠٠ بار و گاه بيش‌تر سهيم مي‌شود؛ او هم‌چنين در دعا و منافع معنوي هزاران تنِ ديگر چون من، از برادران ارزشمند و طلبه‌هاي رساله نور سهيم مي‌گردد. كتابت رساله نور از چهار وجه در حكم چهار نوع عبادت مقبول است؛ فرد با اين كار ايمان خود را تقويت كرده، و براي نجات ايمان ديگران تلاش مي‌كند، و بر اساس حديثي كه مي‌فرمايد "يك ساعت تفكر گاه ارزش يك سال عبادت را مي‌يابد" تفكر ايماني را به دست مي‌آورد و در اختيار ديگران قرار مي‌دهد، و سرانجام با كمك كردن به استاد خود ی كه در وضعيت بسيار سختي‌ست و دست‌خط خوبي هم ندارد ی در حسناتش شريك مي‌شود. كاتب
— 337 —
رساله نور فوايد بي‌شماري از اين قبيل را تحصيل مي‌نمايد. من قسم مي‌خورم و اطمينان مي‌دهم كسي كه رساله كوچكي را آگاهانه براي خويش كتابت كند مانند اين است كه هديه بزرگي به من داده است. هر صفحه آن كتابت به اندازه يك اوقه مقياس قديمي وزن به ميزان ١٢٨٢ گرم. م. شيريني مرا راضي مي‌كند.
ماده دوم: متأسفانه دشمنان بي‌ايمان و امان انسي و جني رساله نور چون قادر به مقابله با قلعه‌هاي محكم فولادي و حجت‌هاي قوي چون شمشير الماسين اين رساله نيستند با دسايس مخفي و بسيار پنهان، شيطان‌وار به كاتبان رساله نور حمله كرده، تا شوق و انگيزه آن‌ها را از بين ببرند و آن‌ها را دچار سستي و فتور و از نوشتن منصرف كنند و به اين صورت به آن‌ها ضربه مي‌زنند. در اين‌جا مخصوصاً نياز فراوان و كاتبان بسيار اندك‌اند، دشمنان بسيار دقيق‌اند و به دليل عدم مقاومت برخي از طلاب، مردم اين‌جا را تا حدودي از رساله‌هاي نور محروم مي‌كنند.
كسي كه بخواهد در مشرب حقيقت با من ديدار و صحبت كند، هر كدام از رساله‌ها را كه بخواند، نه با من كه با استادش ی كه خادم قرآن است ی ديدار و گفتگو كرده است؛ او مي‌تواند با ذوق و شوق از حقايق ايماني درس بگيرد.
... نامه صبري در راه بود؛ پيش از آن كه به دستم برسد با تأثير معنوي‌اش همراه اين آيه به آيه أَو مَن كانَ مَيتاً مي‌انديشيدم كه به ذهنم خطور كرد: راز و حكمت اين‌كه رساله نور تا اين حد مظهر اشارات پر قدرت قرآني و شاگردانش نيز مظهر بشارات ارزشمند قرآني و مورد توجه اقطاب قرار مي‌گيرند عظمت و دهشت مصيبت است؛ اين اثر از چنان تقدير و تحسين قدسي برخوردار است كه هيچ اثر ديگري مظهر آن نبوده است؛ به عبارت ديگر اهميت، در بزرگي فوق العاده آن نيست بلكه دهشت و تخريبات مصيبت چنان بزرگ و فوق العاده
— 338 —
است كه با وجود اندك بودن مجاهده رساله نور در برابرش، اهميت بسيار زيادي كسب نموده، و در اين دو آيه، اشارت و بشارت قرآني مژده مي‌دهد كه: "وارد شوندگان به دايره رساله نور ايمان خود را از تهلكه و خطر مي‌رهانند، با ايمان وارد قبر مي‌شوند و به بهشت خواهند رفت."
آري، گاه ممكن است سربازي به دليل خدماتي كه ارائه مي‌دهد در مرتبه‌يي بالاتر از يك مارشال قرار بگيرد و هزاران مرتبه ارزشمندتر شود.
حكمت بيش‌تر تكرارهاي قرآن ی كه در بخش پاياني كلام نوزدهم بيان شده است ی در رساله نور نيز جريان دارد. مخصوصاً حكمت دوم آن به‌طور تمام و كمال وجود دارد، حكمت مذكور از اين قرار است:
همه دائماً به قرآن نيازمندند، اما هر كسي قادر نيست، همه قرآن را هميشه مطالعه كند. افراد غالباً مي‌توانند يك سوره را بخوانند. اين است كه بيش‌تر مقاصد قرآني معمولاً در سوره‌هاي بلند درج مي‌شود و مي‌توان گفت هر سوره در حكم يك قرآن كوچك است. به نظر مي‌رسد براي اين كه كسي محروم نشود برخي مقاصد چون حشر و توحيد و قصه موسي (ع) در قرآن تكرار مي‌شود. براي همين حكمت مهم است كه گاهي اوقات بدون اين كه خبر داشته باشم، و بدون رضايت و اختيارم برخي حقايق ظريف ايماني و حجت‌هاي محكم در رساله‌هاي متعدد تكرار شده است. من واقعاً حيرت مي‌كردم و مي‌گفتم "چه‌طور شد كه مطالب مزبور را فراموش كردم؟" اما بعدها به يقين دريافتم كه همه در زمان فعلي محتاج رساله نورند، اما نمي‌توانند تمام آن را در اختيار داشته باشند. اگر هم بتوانند قادر به خواندن همه مطالب آن نخواهند بود، ولي مي‌توانند رساله مختصري را كه در حكم رساله نور كوچكي‌ست به دست آورند و در بيش‌تر اوقات مسايل مورد نيازشان را در آن بيابند و بخوانند، و اين نياز را ی كه چون احتياج به غذا خوردن تكرار مي‌شود ی با تكرار مطالعه برطرف كنند.
سعيد نورسي
— 339 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
شفقت انساني يكي از جلوه‌هاي مرحمت رباني‌ست، لذا نبايد از مرتبه رحمت تجاوز كرد و مرتبه شفقت ذات رحمة للعالمين را پشت سر گذاشت؛ چرا كه در غير اين صورت شفقت مزبور، شفقت و مرحمت نيست، بلكه مرضي روحي و قلبي‌ست كه سبب الحاد و ضلالت خواهد شد. براي نمونه اگر كسي نتواند سوختن كافران و منافقان در جهنم يا مسايلي چون عذاب و جهاد را با شفقت خود توجيه كند و به سمت تأويل منحرف گردد، طبيعي‌ست كه فعل او انكار و تكذيب بخش عظيمي از حقايق قرآن و اديان آسماني خواهد بود؛ در واقع او مرتكب ظلمي بزرگ و كاري به غايت دور از مرحمت شده است، زيرا حمايت از جانوراني كه حيوانات بي‌گناه ديگر را تكه تكه مي‌كنند، و مهرباني با آن‌ها، ستم بزرگي در حق حيوانات بيچاره مذكور است و بي‌انصافي ظالمانه‌يي محسوب مي‌شود. حمايت دلسوزانه از كساني كه حيات ابدي هزاران مسلمان را نابود مي‌كنند و موجب سوء عاقبت صدها نفر از مؤمنان مي‌شوند و آن‌ها را به‌سوي گناهان بزرگ سوق مي دهند؛ و صميمانه دعا كردن براي آن‌ها تا اين‌كه از مجازات نجات يابند بي‌ترديد ستم بزرگي در حق مؤمنان مظلوم ياد شده است و بي‌رحمي شنيعي خواهد بود. در رساله نور با قطعيت ثابت شده است كه كفر و گمراهي، تحقير بزرگ عالم هستي و ظلم بزرگي در حق موجودات است؛ اين كار موجب رفع رحمت است و وسيله نزول آفات خواهد شد. حتي روايت صحيحي هست كه مي‌گويد ماهيان زير دريا نيز از جانيان شكايت مي‌كنند كه باعث سلب آرامش ما شده‌اند؛ بنابراين كساني كه دل‌شان براي عذاب كفار و منافقان به رحم مي‌آيد و مي‌خواهند با مهرباني رفتار كنند در حقيقت به بي‌گناهاني كه استحقاق مهرباني را دارند، مهرباني نمي‌كنند.
رساله نور براي رفع نيازهاي مرتبط با حقايق اسلامي كفايت مي‌كند و نيازي به آثار ديگر باقي نمي‌گذارد. با تجربيات قطعي معلوم مي‌شود كه كوتاه‌ترين و ساده‌ترين راه نجات و تقويت و تحقيقي كردن ايمان، در رساله نور است. آري، فرد با رساله نور راه ١٥ ساله را ميانبر در ١٥ هفته طي مي‌كند و به ايمان تحقيقي
— 340 —
نائل مي‌گردد. اين برادر فقيرتان تا ٢٠ سال پيش فراوان مطالعه مي‌كرد و گاه يك جلد كتاب را در يك روز مي‌خواند و مي‌فهميد؛ اينك قريب ٢٠ سال است كه قرآن و رساله نور ی كه از قرآن سرچشمه مي‌گيرد ی برايش كافي‌ست. من در اين مدت به هيچ كتاب ديگري احساس نياز نكردم و نزد خود نگاه نداشتم. با اين‌كه رساله نور حاوي حقايق متنوعي‌ست من از زمان تأليفش يعني از ٢٠ سال پيش تاكنون به كتاب ديگري احساس نياز نكرده‌ام، البته شما ٢٠ مرتبه بيش‌تر از من بايد احساس نياز نكنيد. نيز مادام كه من به شما اكتفا كردم و مي‌كنم و انتظاري از كسي ندارم و با كسي و چيزي مشغول نمي‌شوم، شما هم لازم است كه به رساله نور اكتفا كنيد. بلكه در اين زمان الزم است.
اساس نخست: بشارتي ست كه در برابر نااميدي اهل ايمان مطرح مي‌كند و مژده مي‌دهد كه در آينده نوري هست. براساس يك حس قبل الوقوع احساس كرده است رساله نور در آينده، در زمانه‌ي دهشتناك بي‌ديني، ايمان مؤمنان بسياري را نجات داده و تقويت مي‌كند، و با همين ذره‌بين مسايل سياسي انقلاب آزادي را بررسي كرده و بدون هيچ تأويل و تعبيري در تطبيق آن كوشيده است؛ آن نور را در سياست و قدرت و كميت تصور كرد. درست حس نموده، اما نتوانسته است به‌طور كامل درست بگويد.
اساس دوم: سعيد قديم، هم‌چون برخي افراد سياسي و اديبان عالي مقام، استبدادي دهشت انگيز را احساس نموده و در برابرش جبهه گرفته بود. با وجود اين‌كه آن حس قبل الوقوع مي‌بايست تعبير و تأويل شود، اديبان نابغه و سياست‌مداران نادانسته چشم بر استبدادي رسمي، ضعيف و اسمي دوخته، و به آن حمله كردند. اين در حالي بود كه آن‌ها سايه كم‌رنگ استبدادي را مي‌ديدند كه مدتي بعد حاكم و موجب وحشت‌شان مي‌شد؛ آن را اصل پنداشتند و بدين منوال حركت و مطالب‌شان را بيان نمودند. مقصود، درست اما هدف، خطا بود. آري، سعيد قديم نيز در گذشته چنين استبداد عجيبي را احساس كرده بود، لذا در برخي از آثارش مطالبي در حمله به استبداد مذكور وجود دارد. او مشروطه مشروعه را در برابر آن استبداد مطلق وسيله نجات مي‌ديد. مي‌انديشيد "حريت
— 341 —
شرعي با مشورت در دايره احكام قرآن، مصيبت مذكور را دفع مي‌كند." و در همين زمينه نيز تلاش مي‌كرد.
هم‌چنين حقيقت مدرسة الزهرا در بخش خاتمه‌ي رساله "مناظرات" ی كه در حكم روح و اساس آن رساله است ی زمينه‌يي براي مدرسه رساله نور بود كه در آينده ظهور مي‌يافت و او بدون اختيار به سوي‌اش سوق مي‌يافت. او با حسي قبل الوقوع حقيقت نوراني مذكور را در صورتي مادي مي‌جست، سپس بُعد مادي آن حقيقت نيز شروع به موجود شدن نمود. (مرحوم) سلطان رشاد ١٩ هزار ليره طلا را به مدرسة الزهرايي داد كه پايه‌هايش در شهر وان بنا گذاشته شد، اما جنگ جهاني اول آغاز گرديد و كار ادامه نيافت. پنج شش سال بعد به آنكارا رفتم و دوباره به كار همان حقيقت پرداختم. با امضاي ١٦٣ نماينده از ٢٠٠ نماينده مجلس ١٥٠ هزار اسكناس به مدرسه ما تخصيص و ابلاغ شد؛ ولي متأسفانه مدارس را تعطيل كردند و كار حقيقت مذكور ادامه نيافت. البته حضرت حق را سپاس بي‌حد و حصر، كه هويت معنوي آن مدرسه در استان اسپارتا تأسيس گرديد و موجب تجسم رساله نور شد.
ان شاءالله شاگردان رساله نور در آينده موفق به تأسيس صورت مادي آن حقيقت عالي نيز خواهند شد ...
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
... خدمت ايمانيِ عالي و ارزشمند رساله نور براي شاگردانش كافي بوده و آن‌ها را اقناع مي‌كرد. بصيرت قلبي آن شاگردان (رساله نور) اين حقيقت را دريافته است كه خدمت با رساله نور، ايمان را نجات مي‌دهد، ولي طريقت و مرشد فرد را به مرتبه ولايت مي‌رساند، اما نجات ايمان يك فرد مهم‌تر و داراي ثواب بيش‌تري از رساندن ده مؤمن به درجه ولايت است، زيرا ايمان، سعادت ابدي را نصيب فرد مي‌كند، لذا سلطنت باقي و ماندگاري به اندازه تمام كره زمين را در اختيار مؤمن مي‌گذارد. اما ولايت، بهشت مؤمن را گسترده‌تر و درخشان‌تر مي‌كند. سلطان كردن يك فرد خدمتي‌ست كه ثواب آن از والي كردن ده فرد بيش‌تر است.
— 342 —
حال اگر عقل بعضي از برادران اسپارتايي تو اين سرّ دقيق را درك نكند، قلب عموم آن‌ها درك كرده كه دوستي با فرد بيچاره‌ي گناهكاري چون من را بر اوليا و ی اگر مجتهدي يافت مي‌شد ی بر مجتهدان نيز ترجيح دادند. با توجه به اين حقيقت، اگر قطب يا غوث اعظمي به اين شهر آيد و مدعي شود كه تو را در ده روز به مرتبه ولايت خواهم رساند، و تو نيز اگر رساله نور را رها كرده و نزد او بروي، نخواهي توانست دوست قهرمانان اسپارتا شوي.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
(گفتگويي اخطار شده، براي تعديل نظر بعضي از برادرانم كه طلبه رساله نور هستند و فوق صلاحيتم نسبت به من حُسن ظن دارند.)
چهل سال پيش گفتگويي با برادر بزرگ‌ترم ملا عبدالله (رحمه الله) صورت گرفت كه در اين‌جا بيان مي‌كنم:
مرحوم برادرم مريد خاص حضرت ضياء الدين (قدس) از اولياي بزرگ بود. بر منوال اهل طريقت در خصوص مرشدش محبت و حُسن ظن فراواني داشت و از آن جا كه اين امر را مقبول مي‌ديد گفت: "حضرت ضياء الدين همه علوم را مي‌داند و مانند قطب اعظم، از همه چيز در كائنات اطلاع دارد." براي اين‌كه مرا به او مرتبط كند مقامات عالي او را برايم بيان كرد.
به برادرم گفتم:مبالغه مي‌كني. من اگر او را ببينم در بسياري از مسايل بر او فائق خواهم آمد. ضمناً تو او را به اندازه من و حقيقتاً دوست نداري. ضياء الديني را دوست داري كه در عالم خيالت تصور مي‌كني كه قطب اعظمي‌ست، و همه علوم كائنات را مي‌داند، يعني با چنين تصوري به او احساس محبت مي‌كني و دل بسته‌يي. اگر پرده غيب كنار رود و حقيقت او نمايان گردد، محبت تو نسبت به او از بين مي‌رود يا يك چهارمش مي‌ماند، اما من آن ذات مبارك را هم‌چون تو بسيار جدي دوست مي‌دارم و سپاسگزارش هستم؛ چرا كه در دايره سنت سَنيّه و در مشرب حقيقت براي اهل ايمان راهنمايي مؤثر و بااخلاص است. اگر مقام
— 343 —
شخصي‌اش ديده شود نه تنها از او فاصله نمي‌گيرم و رهايش نمي‌كنم و از محبتش نزدم كاسته نمي‌شود، بلكه بر عكس با احترام و قدرداني بيش‌تري به او دل خواهم بست. پس بايد گفت من ضياء الدين حقيقي را دوست دارم و تو ضياء الدين خيالي را. چون برادرم عالمي دقيق و منصف بود نظر مرا پذيرفت و تقدير كرد.
اي طلبه‌هاي ارجمند رساله نور و اي برادران سعادتمندتر و فداكارتر از من! حُسن ظن بيش از حد شما به اعتبار شخصيت من ممكن است ضرري برايتان نداشته باشد اما توجه انسان‌هاي حقيقت‌بيني چون شما بايد به خدمت و وظيفه باشد، شما بايد متوجه اين نقطه باشيد. اگر پرده كنار رود و ماهيت سرا پا آلوده به تقصير من ديده شود دل‌تان برايم به درد خواهد آمد. براي اين‌كه از من گريزان نشويد، قصورات خود را پنهان مي‌كنم.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
حكمت پاسخي كه به نامه هفته گذشته شما دادم و تا حدودي به حُسن ظن‌تان انتقاد كردم اين است:
در زمانه فعلي چنان جريان‌هاي حاكمي وجود دارند كه همه چيز را به حساب خود انجام مي‌دهند و من حدس مي‌زنم فرضاً كسي هم كه واقعاً منتظرش هستند و قرني بعد خواهد آمد اگر در همين زمان مي‌آمد، براي اين كه جريانات مذكور از رفتارش سوء استفاده نكنند از سياست دوري مي‌كرد و هدفش را تغيير مي‌داد.
سه مسأله‌ي مهم حيات، شريعت و ايمان وجود دارند، از نقطه نظر حقيقت مهم‌ترين و بزرگ‌ترين اين مسايل، مسأله ايمان است. ليكن امروزه از ديدگاه اكثر مردم و اجبارهاي زمانه، حيات و شريعت اهميت بيش‌تري دارند، لذا كسي را كه ذكرش رفت اگر امروز در ميان ما بود اوضاع اين سه مسأله را در سراسر زمين، به دليل عدم سازگاري با عادة الله ی كه در بين بشر جاري‌ست ی هم‌زمان تغيير نمي‌داد، و احتمالاً بزرگ‌ترين مسأله (ايمان) را اساس قرار داده و مسايل ديگر را مبنا نمي‌دانست، تا به اين طريق صفاي خدمت ايماني در نظر مردم خدشه نبيند
— 344 —
و عقول عوام ی كه زود فريب مي‌خورند ی درك كنند كه خدمت مزبور وسيله مقاصد ديگر نيست.
طي بيست سال گذشته اخلاق زير شديدترين ظلم‌هاي تخريبي چنان فاسد شده و متانت و صداقت چنان از بين رفته است كه از هر ده نفر و شايد بيست نفر نمي‌توان به يك نفر اعتماد كرد. در برابر اين وضع عجيب ثبات و متانت و صداقت و حميت اسلامي فوق العاده‌يي لازم است وگرنه خدمات مذكور عقيم مي‌مانَد و موجب خسران مي‌گردد. پس خالص‌ترين و سالم‌ترين و مهم‌ترين و موفق‌ترين خدمت، خدمت مقدس در ميان شاگردان رساله نور است.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
ماه مبارك رمضان امسال، هم براي جهان اسلام و هم براي شاگردان رساله نور بسيار مهم و ارزشمند است. بر اساس سرّي كه در قاعده اساسي "اشتراك اعمال اخروي" شاگردان رساله نور هست، هر ثوابي كه يكي از آن‌ها به‌دست آورد در دفتر اعمال برادران ديگرش ثبت مي‌شود؛ اين مقتضاي رحمت الهي و قاعده مذكور است، بدين حيث آن‌چه گروندگان مخلص و صادق به دايره رساله نور كسب مي‌كنند بسيار عظيم و كلي‌ست؛ به عبارت ديگر هر كدام آن‌ها هزاران سهم به‌دست مي‌آورند. ان شاء الله بر خلاف اشتراك در اموال دنيوي، نفع معنوي بدون تقسيم و عيناً وارد دفتر اعمال آن‌ها شود. مثال اين موضوع به لامپي مي‌ماند كه يك نفر مي‌آورد و بدون آن‌كه تقسيمي بپذيرد در هزاران آيينه وارد مي‌شود. ما از رحمت بي‌كران الهي به جد اميد آن داريم كه اگر يكي از شاگردان خالص رساله نور موفق به درك حقيقت شب قدر و مرتبه عالي ماه رمضان گردد همه‌ي شاگردان صادق و حقيقي نور، در آن سهيم شده و از اين ادراك برخوردار گردند.
سعيد نورسي
— 345 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
مسأله اول: در خصوص سستي يكي از برادران در تسبيحات نماز گفتم: تسبيحاتِ بعد از نماز، طريقت محمديه (ص) و اوراد ولايت احمديه (ص) است؛ از اين نظر اهميت آن بسيار است، سپس حقيقت اين سخن به صورت زير ظهور و بروز يافت:
هم‌چنان كه ولايت احمدي (ص) به رسالت مُبدل شد و فوق همه ولايت‌هاست، تسبيحات بعد از نماز هم ی كه طريقت آن ولايت و اوراد مخصوص ولايت كبراي مزبور است ی به همان ترتيب و به همان ميزان فوق ساير طريقت‌ها و اوراد و اذكار قرار دارد، اين سرّ نيز بدين صورت ظهور و بروز يافت:
هم‌چنان كه در دايره ذكر يك مجلس يا در مجموعه‌ي افراد ختم ذكر نقشبنديه در يك مسجد ی كه در ارتباط با هم‌اند ی وضعيتي نوراني احساس مي‌شود؛ كسي كه داراي قلبي هشيار مي‌باشد نيز وقتي پس از نماز با تسبيح، ذكر ‌‌سبحان الله، سبحان الله مي‌گويد به لحاظ معنا صد ميليون نفر را احساس خواهد كرد كه تسبيح در دست دارند و در مواجهه با ذات احمدي (ص) ی كه رييس آن حلقه ذكر است ی ذكر مي‌گويند؛ لذا در برابر آن عظمت و تعالي، مي‌گويد: ‌‌سبحان الله، سبحان الله، ‌‌سبحان الله. آن گاه وقتي به امر معنوي آن سر حلقه ذاكران شروع به گفتن
الحمدلله، الحمدلله مي‌كند، در دايره آن حلقه ذكر و آيين گسترده‌ي ذكر احمدي (ص) به حمدي باعظمت كه از الحمدلله، الحمدلله صد ميليون مريد او ظهور مي‌يابد مي‌انديشد و با گفتن الحمدلله شريك مي‌شود. بر همين منوال بعد از الله اكبر، الله اكبر و دعا، و آن‌گاه
لا اله الا الله، لا اله الا الله، لا اله الا الله
٣٣ بار در حلقه ذكر طريقت احمديه (ص) و آيين ختم كبرايش با همان معناي سابق برادران طريقت را در نظر آورده، متوجه سر حلقه آن دايره ذكر يعني ذات احمدي (ص) مي‌شود و مي‌گويد:
‌اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلاَمٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّه؛‌
من اين را دريافتم، احساس كردم و در عالم خيال ديدم؛ بنابراين تسبيحات نماز اهميت فراواني دارند.
— 346 —
مسأله دوم: در بيان اشارات آيه سي و يكم، در بحث
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا
گفته شده است: يكي از ويژگي‌هاي عصر كنوني اين است كه باعث مي‌شود مردم دانسته و آگاهانه حيات دنيوي را بر زندگاني باقي ترجيح دهند، يعني آگاهانه تكه شيشه‌يي كه خواهد شكست بر الماس‌هاي باقي ترجيح داده مي‌شود؛ اين مطلب حكم قاعده را يافته است. من از اين امر بسيار متحير بودم. اين روزها تذكر داده شد كه با مبتلا يا مجروح شدن عضوي در بدن انسان، ساير اعضا وظايف‌شان را تا حدودي رها كرده به ياري آن عضو مي‌شتابند؛ به همين صورت يكي از اعضاي وجودي انسان كه حامل حرص حيات و حفظ آن، و علاقه به زندگي و عشق به آن است و در نهاد انسان قرار داده شده، به دلايل متعدد زخم برداشته و لطايف ديگر وجودي انسان را به خود مشغول نموده، روند سقوط‌شان را آغاز كرده، و مي‌كوشد اعضاي ديگر وظايف حقيقي خود را فراموش كنند. همان‌طور كه تفريحي جذاب، نا‌مشروع، شادي آور و پر زرق و برق موجب مي‌شود افراد صاحب مقام و بانوان عفيف و پاك‌دامن نيز مانند كودكان و افراد بي‌كار جذب آن شده و با كنار گذاشتن وظايف حقيقي خود به آن بپردازند؛ حيات انساني و مخصوصاً اجتماعي مردم در عصر كنوني نيز چنان وضع دهشتناك اما جذاب و دردآور اما كنجكاو كننده يافته كه لطايف عالي انساني و قلب و عقلش را تابع نفس اماره كرده چون پروانه به درون آتش آن فتنه مي‌افكند.
آري، شرع اجازه مي‌دهد به شرط ضرورت، براي محافظت از حيات دنيوي، برخي امور دنيوي موقتاً بر موارد اخروي ترجيح داده شود، اما اين امر صرفاً به دليل يك احتياج يا ضرري كه سبب هلاكت نشود صورت نمي‌گيرد؛ در اين‌گونه موارد رخصتي وجود ندارد. اين در حالي‌ست كه عصر و زمانه كنوني رگ مذكور انساني را چنان متأثر كرده كه انسان امروز براساس نيازي مختصر يا يك ضرر عادي دنيوي، امور چون گوهر دين را كنار مي‌گذارد. آري، رگ حيات انسان و عضوي كه مسؤوليت حفظ حيات او را دارد، در زمانه ما با از بين رفتن بركت‌ به دليل اسراف‌ و عدم رعايت ميانه‌روي و قناعت نكردن و حرص ورزيدن و افزايش فقر و دشواري‌هاي معيشت، زخم برداشته و آسيب ديده است، و اهل ضلالت نظر
— 347 —
مردم را چنان بر حيات فاني جلب نموده كه رگ مذكور نيز نظرها را به خود جلب كرده است، لذا مردم كوچك‌ترين نياز دنيوي را بر امور مهم ديني ترجيح مي‌دهند. در برابر اين بيماري عجيب و مرض دهشت‌انگيز زمانه‌ي عجيب فعلي، رساله نور ی كه ناشر علاج‌هاي چون ترياق قرآن معجز بيان است ی ياراي ايستادگي دارد، و شاگردان متين، محكم، ثابت قدم، مخلص، صادق و فداكار آن مي‌توانند مقاومت كنند، لذا پيش از هر چيز بايد وارد دايره رساله نور شد و با صداقت و متانت كامل و اخلاص جدي و اعتماد تام بدان آويخت، تا از تأثير آن بيماري عجيب رهايي يافت.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
مزايا و معصوميت‌هايي را كه حافظ علي در حق استادش بيان كرده فراتر از حد و حدود من است، آن‌ها را نه مدح و ستايش از زبان معصوم او، كه نوعي دعا تلقي مي‌كنيم. نيز ارتقا خارق العاده روز به روز حافظ علي و شاگردان صادق رساله نور و تنوّرشان و اين‌كه روستاهايي مانند صاو و جاهايي مثل اسپارتا تبديل به مدرسه‌ي نوريه شده‌اند، خبري حقيقي و درست است كه نه فقط ما و مردم آناتولي بلكه جهان اسلام را شاد و مسرور مي‌كند. در خاتمه‌ي ياداشت‌اش مي‌گويد: "با اين‌كه مُخبر صادق خبر داده است زمان و زمين فتوحات معنوي و از بين بردن ظلمات و تاريكي‌ها تقريباً فرا رسيده است." و ما با تمام روح و جان‌مان به درگاه رحمت الهي دعا مي‌كنيم و عاجزانه خواهان آن هستيم، ليكن مسؤوليت ما به عنوان شاگردان رساله نور، خدمت است، نبايد در وظيفه الهي دخالت كنيم؛ و نبايد با بنا نمودن خدمت خود بر وظيفه او در پي امتحان خداوند بر آييم؛ هم‌چنين بايد به كيفيت توجه كنيم نه كميت. رساله نور تحت شرايط سختي كه مدت‌هاست مردم را به‌سوي سقوط اخلاق و ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي سوق مي‌دهند، توانسته است فتوحاتي به‌دست آورد، و صولت و ابهت زندقه و ضلالت را در هم شكند، ايمان صدها هزار نفر بيچاره را نجات دهد و هزاران طلبه مؤمن حقيقي را تربيت نمايد ی كه هر كدام از آن‌ها بدل از صد نفر و گاه هزار
— 348 —
نفرند ی اين امر خبر مُخبر صادق را به طور عيني تصديق نموده است و با رويدادهاي عملي اثبات كرده و مي‌كند. ان شاء الله هيچ قدرتي نمي‌تواند عشق رساله نور را از قلب مردم آناتولي بيرون كند. تا اين‌كه در آخرالزمان صاحبان اصلي گستره وسيع حيات يعني مهدي و يارانش به اذن الهي مي‌آيند و گستره مذكور را بسط مي‌دهند و آن بذرها سر بر خواهند آورد. ما نيز در قبور خود سير مي‌كنيم و خدا را شكر مي‌گوييم.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! اولاً مطلب حاضر تتمه دو موضوعي‌ست كه درباره ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي نوشته شده بود.
اين زمانه عجيب، حيات دنيوي را دشوار نموده و شرايط زندگي را سخت و متكثر كرده است؛ با عادت دادن انسان‌ها به نيازهاي غير ضروري و وابسته و مبتلا كردن‌شان، اين نيازها را جايگزين احتياجات ضروري كرده، لذا زيستن و زندگي كردن در همه‌ وقت .6@گ‌ترين مقصد و غايت همه شده است. به اين ترتيب با حيات دنيوي در مقابل حيات ديني و ابدي و اخروي يا سد كشيده مي‌شود يا اين‌كه حيات اخروي در مرتبه دوم و سوم اهميت قرار داده مي‌شود. انسان به عنوان كيفر اين خطا چنان سيلي دردناكي را متحمل شد كه دنيا برايش جهنم گرديد. در ميانه اين مصيبت دهشتناك، اهل ديانت نيز به ورطه بزرگي مي‌افتند و گاه متوجه هم نمي‌شوند.
از جمله برخي از اهل ديانت و تقوا را ديدم كه با ما ارتباطي كاملاً جدي برقرار كردند. در بين آن‌ها يكي دو نفر را ديدم كه خواهان دين هستند و عمل به احكام ديني را هم دوست دارند اما اين كارها را مي‌كنند تا بتوانند در حيات دنيوي خويش موفق شوند و كارهايشان پيش برود. اينان حتي طريقت را براي كشف و كرامت مي‌خواهند؛ اين قبيل افراد، آخرت خواهي و ثمره‌ي اخروي وظايف ديني را ستون يا پله‌يي براي حيات دنيوي مي‌بينند. آن‌ها نمي‌توانند دريابند فوايد دنيوي
— 349 —
حقايق ديني ی كه علاوه بر سعادت اخروي عامل سعادت دنيوي نيز هستند ی صرفاً در مرتبه ترجيح و تشويق امكان ظهور و بروز دارند. اگر فوايد مذكور در مرتبه علت قرار گيرند و هدف در انجام دادن كار خير، همين فايده‌هاي دنيوي باشد، عمل مذكور باطل شده يا دست كم اخلاص آن‌ها از بين رفته و ثوابش از ميان مي‌رود.
چهل هزار شاهد وجود دارد كه نشان مي‌دهد با موازين و معيارهاي نوراني رساله نور است كه به عنوان نجات دهنده‌يي مُجرب مي‌توان از ظلم و ظلمات و بلاي اين عصر بيمار و غدار و بيچاره رهايي يافت. احتمال خطر سقوط براي كساني كه به دايره رساله نور نزديكند، اما وارد آن نمي‌شوند، بسيار است. آري، با اشاره‌ي
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ
زمانه كنوني باعث شده كه اهل اسلام نيز حيات دنيوي را آگاهانه بر حيات اخروي ترجيح دهند. نيز چنين رژيمي هم كه كار خود را از سال ١٣٣٤ شروع كرد وارد جمع اهل ايمان شد. معادل تعبير عَلَى الآخِرَةِ ‌به جفر و حساب ابجد مي‌شود ١٣٣٣ يا ١٣٣٤، و در همان موقع دشمنان اسلام در جنگ جهاني غلبه يافتند و براي معاهده شرط گذاشتند؛ اين امر با آغاز كار رژيمي كه دنيا را بر دين ترجيح مي‌داد مطابقت دارد. دو سه سال بعد نتايج آن عملاً و بالفعل ديده شد.
سعيد نورسي
نامه مهمي كه استاد بديع الزمان در اثناي جنگ جهاني دوم نوشت
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
گرسنگي و فقر و فلاكتِ ترحم انگيزي كه مصيبت بشري ست و بر اثر سرماي شديد معنوي در كنار سوز كُشنده زمستان گريبان مردم بيچاره را گرفته است دلم را واقعاً به درد آورد. در يك لحظه به من هشدار دادند كه در چنين مصيبت‌هايي فرد اگر كافر هم باشد نوعي لطف و مرحمت شامل حالش مي‌شود تا مصيبت مذكور به نسبت برايش بسيار كم هزينه‌تر تمام شود. چنين بلاياي آسماني براي افراد بي‌گناه در حكم نوعي شهادت است. سه چهار ماه است كه از اوضاع جهان و خبرهاي جنگ هيچ اطلاعي ندارم اما با اين حال براي زنان و كودكان (بي‌خانمان)
— 350 —
در اروپا و روسيه دلم به درد آمده است. تقسيماتي كه هشدار معنوي مذكور به من يادآوري كرد مرهمي شد بر اين ترحم دردناك؛ به اين ترتيب:
آنان كه بر اثر فلاكت حاصل از آن بلاي آسماني ی كه نتيجه‌ي جنايت ظالمان است ی مي‌ميرند يا دچار پريشان حالي مي‌شوند، اگر سن‌شان تا ١٥ سال باشد، هر ديني كه داشته باشند فرقي نمي‌كند در حكم شهيد هستند، و مانند مسلمانان پاداش بزرگ معنوي دريافت مي‌كنند، و اين مصيبت مزبور را خنثي مي‌كند.
اما آنان كه سن‌شان از ١٥ سال بيش‌تر است، اگر معصوم و مظلوم بوده باشند پاداش بزرگي خواهند داشت و شايد همين واقعه موجب رهايي آن‌ها از جهنم شود، زيرا در آخرالزمان بر دين و (به‌ويژه) دين محمدي (ص) پرده ظلماني لاقيدي ی در درجه‌ي فترت ی كشيده مي‌شود و دين حقيقي حضرت عيسي (ع) حكم نموده و دوش به دوش اسلام خواهد بود. لذا مي‌توان گفت فلاكتي كه مظلومان مسيحي منتسب به حضرت عيسي (ع) در تاريكي‌اي مثل دوره فترت تحمل مي‌كنند در حق آن‌ها نوعي شهادت است. من به طريق حقيقت باخبر شدم كه مخصوصاً سالمندان و مصيبت ديدگان، فقرا و ضعفايي كه زير ستم و خشونت ظالمان بزرگ مستبد مصايب را تحمل مي‌كنند، بايد بدانند كه اين مصايب در واقع كفاره معاصي آنان است كه ريشه در فسق و فجور و كفران تمدن، و ضلالت و كفر فلسفه دارد؛ با اين حال تحمل اين مصايب صد برابر به نفع‌شان است. به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر و سپاس بي‌حد كردم و از آن درد و ترحم اليم تسلي يافتم.
اگر فلاكت‌ها متوجه ستمگران شده باشد، يعني غداراني كه موجب پريشان حالي مردم مي‌شوند، شياطين انسي پست و خودكامه‌يي كه براي منافع خويش عالم انسانيت را به آتش مي‌كشند، دقيقاً استحقاقش را دارند و اين عدالت كامل رباني‌ست. مصيبت ديدگان اگر كساني باشند كه به ياري ستمديدگان مي‌شتابند و در راه رفاه و آسايش مردم و حفاظت از مباني ديني و مقدسات سماوي و حقوق انساني مبارزه مي‌كنند، شك نكنيد كه نتيجه معنوي و اخروي آن فداكاري چنان عظيم است كه مصيبت و بلاي مذكور را عامل شرف و افتخار آن‌ها مي‌كند و دوستش خواهند داشت.
سعيد نورسي
— 351 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز، صديق و ارجمندم! سه روز پيش، درست هنگامي كه قرار بود هديه نوراني شما به كاستامونو برسد در خواب مي‌ديدم: براي ترفيع مقام و رتبه، از جايي معنوي فرمان شاهانه‌يي را براي ما مي‌آورند. فرمان را در كمال احترام به دست گرفته و به‌سوي ما مي‌آمدند. ديديم فرمان عالي مذكور قرآن عظيم الشأن است. در آن حال چنين معنايي بر قلبم خطور كرد: به حرمت قرآن فرماني از عالم غيب را براي ترفيع و ترقي شخصيت معنوي رساله نور و شاگردانش دريافت خواهيم كرد. تعبير فعلي‌اش نيز همين تفسير معنوي قرآن به قلم كاتبان معصوم است كه دريافت كرديم و همان فرمان را تمثيل مي‌كند. يكي دو ساعت قبل از تعبير شدن اين خواب، فيضي و امين هم تعبيرهايي كردند كه حق و بااهميت بود؛ علاوه بر آن، روح من به‌واسطه يك حس قبل الوقوع هديه نوراني شما را ی كه عامل سرور و خوشحالي‌ست ی به طور كامل احساس كرده و به عقل خبر نداده بود؛ چرا كه دو روز پيش از رسيدنش يعني در روزي كه شامگاهش همان خواب را ديدم ی و در ياداشت فيضي و امين بيان شده است ی از صبح تا شب، و روز دوم نيز تا حدودي و به طرزي كه سابقه نداشت شاد و خوشحال بودم و مدام با هر بهانه‌يي خوشحالي‌ام را بروز مي‌دادم و سي چهل بار لبخند زدم. من و فيضي بسيار تعجب و حيرت كرديم. كسي كه در سي روز يك بار هم نمي‌خنديد حالا در يك روز سي بار خنديده بود و اين متحيرمان مي‌كرد. اكنون، مشخص شد كه آن شادي و سرور خبر از نوشته‌يي داشت كه قلم اُمّيان و (كودكان) معصوم آن را كتابت كرده و تمثيلي از فرمان معنوي مذكور بود؛ نوشته‌يي كه در صحايف حيات نسل آتي، صحيفه مقدرات عالم اسلام و دفاتر آينده اهل ايمان، نور منتشر مي‌كند و با نگارش و ثبت اعمال و خدمات و حسنات خالص آن معصومان در صحيفه اعمال ما، تداوم سعادتمندانه‌ي مقدرات شاگردان رساله نور را خبر مي‌دهد؛ اين خبرها پيش از دريافت هديه مذكور به ما رسيده بود. يك جزء از هزار جزء حصه‌يي كه از آن كل به من تعلق يافت، توسط روحم احساس شده و مرا مسرور كرده و به هيجان آورده بود. آري، اعمال مقبول و دعاهاي اجابت شده صدها نفر معصوم از اين قبيل، در
— 352 —
دفتر اعمال ساير برادرانم ثبت شده، و به همين ترتيب وارد صحيفه اعمال گناهكاري چون من نيز مي‌شود و باعث هزاران سرور و شادي مي‌گردد. ما براي فعاليت معصومانه و قهرمانانه در چنين زمانه‌ي تاريك و ظلماني و تحت شرايط دشوار كنوني، به شاگردان معصوم (رساله نور)، اُمّيان و معلمان‌شان، پدر و مادرشان، روستاي‌شان، مملكت‌شان، ملت‌شان، و به همه آناتولي تبريك مي‌گوييم. اگر مي‌توانستم براي تك تك اُمّيان و معصومان ارجمند، نامه تبريك و تشكر بنويسم، اين كار را مي‌كردم. لذا اين آرزو را بر آورده شده فرض كنند و بپذيرند. من نام آن‌ها را به صورت دايره‌يي مي‌نويسم و هنگام دعا به آن نگاه خواهم كرد؛ هم‌چنين آن‌ها را وارد دايره شاگردان خاص رساله نور كرده و در تمام بهره‌هاي معنوي‌ام سهيم مي‌كنم. از طرف من به پدر و مادر، خويشاوندان و استادهاي‌شان سلام برسانيد. حضرت حق آن‌ها و فرزندان‌شان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرمايد. آمين، آمين، آمين.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيزم! حقايق ايماني در زمانه فعلي بايد پيش از هر چيز، اولين هدف باشد؛ ساير مسايل را بايد در مرتبه‌هاي دوم و سوم و چهارم قرار داد و خدمت به رساله نور بايد نخستين وظيفه، مقصود بالذات و مدار علاقه ما باشد؛ اما وضعيت فعلي دنيا، حيات دنيوي، خصوصاً حيات اجتماعي و به ويژه حيات سياسي را تهييج كرده، و مخصوصاً اعصاب و رگ (غيرت) را به خاطر طرفداري از جنگ جهاني ی كه جلوه‌يي از غضب الهي در برابر ضلالت و بي‌بند باري تمدن كنوني‌ست ی به هيجان آورده و علايق مُضر و فاني را چون گوهرهاي حقايق ايماني در عمق قلوب جاي داده است. زمانه منحوس كنوني علايق مذكور را به‌طور گزير ناپذيري به مردم ترزيق مي‌كند؛ كه برخي اولياي سطحي و شايد هم ضعيف ی كه بيرون دايره رساله نور قرار مي‌گيرند ی به سبب روابط آن حيات سياسي و اجتماعي، حكم حقايق ايماني را در رده دوم و سوم اهميت قرار داده و مايلند پيرو جريان‌هاي مذكور شده؛ و منافقاني را ی كه هم‌فكران‌شان هستند ی دوست مي‌دارند و به انتقاد
— 353 —
از اهل حقيقت و اهل ولايت ی كه مخالف آن‌هايند ی پرداخته و با آن‌ها خصومت كرده، و حتي احساسات ديني را تابع آن جريان‌ها مي‌كنند.
اشتغال به خدمت رساله نور در برابر خطر بزرگ اين عصر، سياست و جريان‌هاي سياسي امروز را چنان از نظرم انداخته است كه چهار ماه است اخبار جنگ جهاني برايم مهم نبوده و در اين باره (از هيچ‌كس) چيزي نپرسيده‌ام.
طلبه‌هاي خاص رساله نور كه در حين انجام وظايف مربوط به حقايق ايماني ی كه در حكم الماس‌هاي باقي‌ست ی هستند بايد مراقب باشند تا با نظر به بازي شطرنج ستمگران، در انجام مسؤوليت مقدس خويش سست نشوند و افكارشان را آلوده نكنند. حضرت حق به ما نور و مسؤوليت نوراني عطا نموده و به آن‌ها نيز بازي‌هاي ظالمانه و ظلماني. در حالي كه آن‌ها خود را بي‌نياز از ما مي‌دانند و ياري‌مان نكرده و خواهان انوار مقدسي نيستند، كه در اختيارمان هست؛ خطا و اشتباه است اگر ما به قيمت ضرر رساندن به وظايف خود به بازي‌هاي ظلماني آن‌ها اهميت بدهيم. ذوق‌هاي معنوي و انوار ايماني موجود در دايره (نوراني) رساله نور، براي ما و دل‌مشغولي‌هايمان كافي و وافي‌ست.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
به دليل عصبانيتي كه اين روزها به جهت حمله كنندگان به رساله نور و كساني كه به شما آزار مي‌رسانند، بر من عارض شد خواستم نفرين كنم. در يك لحظه دلم براي اسپارتا به رحم آمد؛ به جاي نفرين، دعا كردم و مي‌كنم: "پروردگارا! اسپارتا مدرسة الزهرايي براي رساله نور است. مأموران و كارگزاران بد رفتار آن‌جا را اصلاح و عاقبت‌شان را ختم به خير فرما."
سعيد نورسي
— 354 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز، صديق و فداكارم!
رساله‌هاي نور برخلاف وضعيت ايستايي كه در اسپارتا دارند در اين‌جا ظهور و پيش‌رفت زيادي كرده‌اند.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
شخص مهمي نزدم آمد كه مسؤوليت نظارت بر ما را داشته و با سياست مرتبط است، به او گفتم: "هجده سال است كه از شما چيزي نخواستم و هيچ روزنامه‌يي نخواندم. هشت ماه هم هست كه نپرسيده‌ام در دنيا چه خبر است. سه سال است به راديويي كه در اين‌جا شنيده مي‌شود گوش نداده‌ام تا ضرري متوجه خدمت قدسي‌مان نشود. دليل‌اش هم آن است كه خدمت به ايمان و حقايق ايمان در عالم، فوق همه چيزهاست. آن را نمي‌توان تابع و وسيله چيزي كرد. بيم آن مي‌رود كه انسان‌هاي غافلي كه در زمان فعلي اهل غفلت و ضلالت‌اند و دين خود را به دنيا مي‌فروشند و الماس‌هاي باقي و جاودان را تبديل به خرده شيشه مي‌كنند خدمت ايماني (امثال ما) را تابع قدرت‌هاي خارجي بدانند و وسيله‌ي اهداف آن‌ها تلقي كنند و ارزش متعالي‌شان را نزد مردم پايين آورند، لذا خدمت به قرآن حكيم، سياست را به‌طور كلي بر ما ممنوع كرده است. شما اي اهل سياست و حكومت! ما را شكنجه و آزار ندهيد. بلكه بر عكس، تسهيلات در اختيار ما بگذاريد، زيرا خدمتي كه ما (به قرآن) مي‌كنيم امنيت و احترام و مهرباني را بسط و توسعه مي‌دهد و آسايش و نظم عمومي و حيات اجتماعي مردم را از هرج و مرج مي‌رهاند و سنگ‌هاي زيرين مسؤوليت حقيقي شما را تثبيت و تقويت و تأييد مي‌كند."
سعيد نورسي
— 355 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! ده دقيقه پيش، دو نفر آدم جسور اما اُمّي، وارد دايره رساله نور شدند؛ يكي، ديگري را آورده بود. به آن‌ها گفتم: اين عرصه در برابر سعادتي كه نصيب انسان مي‌كند، خواهان صداقت و متانتي خدشه ناپذير است.
اساس كارهاي مهم و با ارزش قهرمانان اسپارتا و خدمات جهان پسندانه‌ي نوري آن‌ها، صداقت و متانت فوق العاده آن‌هاست. اولين عامل اين متانت، قوت ايمان و اخلاص، و عامل دوم نيز جسارت فطري‌ست. به آن‌ها گفتم: "شما را به جسور بودن و لوطي بودن مي‌شناسند، اگر براي موارد بي‌ارزش و كوچك دنيا فداكاري نشان مي‌دهيد؛ بي‌ترديد در برابر نتايج اخروي خدمت مقدس رساله نور ی كه به جهان مي‌ارزد ی جسارت فداكارانه و مردانه‌يي نشان داده، و از صداقت خود حفاظت خواهيد كرد." آن‌ها هم قبول كردند.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
سه مسأله‌ي مهم عالم اسلام و انسانيت، ايمان و شريعت و حيات است. مهم‌ترين مسأله در ميان اين سه، حقايق ايمان است، لذا براي اين‌كه حقايق ايمانيه‌ي قرآني تابع و ابزار جريانات ديگر نشوند و ارزش حقايق چون الماس قرآن در ديدگاه كساني كه دين را به دنيا مي‌فروشند يا ابزار آن مي‌كنند چون تكه شيشه‌هايي پايين نيايد، و براي انجام كامل خدمت نجات ايمان ی كه مقدس‌ترين و بزرگ‌ترين مسؤوليت است ی طلبه‌هاي خاص و صادق رساله نور به شدت و با نفرت از سياست گريزان‌اند. حتي اين برادرتان ی همان‌طور كه شما هم مي‌دانيد ی هجده سال است به رغم نياز شديد، براي اين‌كه با سياست و حيات اجتماعي رابطه‌يي نداشته باشد، يك‌بار هم به دستگاه‌هاي دولتي مراجعه ننموده و در هشت، نُه ماه گذشته درباره هرج و مرج جهان نه كنجكاو بوده و نه سؤالي كرده است.
سعيد نورسي
— 356 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران من! شما مي‌دانيد كه ما در مشرب‌مان صاحب مقام شدن زير پوشش منيّت، انانيّت، شأن و شرف را چون زهر كُشنده‌يي مي‌دانيم و از آن گريزانيم؛ و از حالتي كه موجب شود آن را احساس كنيم اجتناب مي‌كنيم. البته شما در اين‌جا شش هفت سال با چشمان‌تان ديده و بيست سالي هم هست ی كه با تحقيقاتي كه كرده‌ايد ی مشخص شده من خواهان هيچ مقامي نيستم و نمي‌خواهم كسي به من احترام بگذارد. من از اين نظر موجب رنجش خاطر شديد شما هم شده‌ام. مي‌گويم بيش از حد من، نبايد برايم منزلتي قائل شويد؛ ناراحت مي‌شوم. فقط به حساب رساله نور كه ی معجزه‌ي معنوي قرآن در اين زمان مي‌باشد ی و به خاطر اين‌كه من هم شاگردش هستم، تسليم صادقانه و ارتباط شما با آن را شاكرانه قبول مي‌كنم. ديوانگان هم مي‌فهمند ترس دولت مردان و نيروي انتظامي از كساني كه تا اين حد فرار از رياكاريِ تحت پوشش شأن و شرف، و منيّت و انانيّت را مبناي حركت خود قرار داده‌اند، بيهوده و بي‌معناست.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! اين روزها درباره پايه و اساس تقوا و عمل صالح كه در قرآن حكيم بعد از ايمان بيش‌ترين اهميت را دارند فكر مي‌كردم. تقوا اجتناب از گناهان و مناهي، و عمل صالح حركت در دايره "امر" و كسب خيرات است. دفع شر همواره بر جلب نفع ترجيح دارد، در زمانه فعلي كه زمان فساد و بي‌بند و باري و هوس‌هاي جذاب است، تقوا دفع مفاسد و ترك كباير است و به عنوان مهم‌ترين اساس رجحان بزرگي يافته است. امروزه تخريب‌ها(ي اخلاقي) و جريان‌هاي منفي شدت يافته است، به همين دليل تقوا بزرگ‌ترين اساس در برابر آن‌ها به‌شمار مي‌رود. كسي كه
— 357 —
فرائض را ادا كند و مرتكب گناهان كبيره نشود نجات مي‌يابد. در ميان اين همه گناه كبيره، احتمال موفقيت بر انجام عمل صالح مخلصانه بسيار اندك است؛ هم‌چنين اندكي عمل صالح در چنين شرايط دشوار و سنگيني، در حكم بسيار است. در تقوا نيز نوعي عمل صالح هست، زيرا ترك حرام، واجب است. انجام يك عمل واجب، ثواب انجام بسياري از اعمال مستحبي را دارد. يك اجتناب (از گناه) در چنين زمانه‌يي ی كه با تهاجم هزاران گناه مواجه‌ايم ی با اندكي عمل به‌مثابه ترك صدها گناه و انجام صدها كار واجب است. اين مسأله‌ي مهم، اگر با نيت و قصد اجتناب از گناه به نام تقوا توأم باشد عمل صالح مهمي‌ست كه از عبادت منفي سرچشمه مي‌گيرد. مهم‌ترين وظيفه شاگردان رساله نور در زمان فعلي اين است كه تقوا را در برابر تخريب‌ها(ي اخلاقي) و معاصي اساس قرار داده و بر اين منوال حركت كنند؛ مادام كه در طرز زندگي امروز، انسان در هر دقيقه با صدها گناه مواجه مي‌شود، فرد، با تقوا و با نيت اجتناب، حكم كسي را خواهد داشت كه صدها عمل صالح انجام داده است. بي‌شك كاخي را كه يك نفر در يك روز خراب مي‌كند بيست نفر نخواهند توانست در بيست روز درست كنند؛ در حالي كه در برابر تخريب‌هاي يك نفر، بيست نفر بايد كار و فعاليت كنند، اين همه مقاومت و تأثير مرمت كننده‌يي چون رساله نور در برابر هزاران تخريب كننده، كار بسيار شگرفي ست. اگر اين دو نيروي متقابل در يك سطح بودند در بازسازي اوضاع، موفقيت و فتوحاتي چون معجزه حاصل مي‌گرديد.
از جمله‌ي تخربيات به عمل آمده، آسيب شديدي‌ست كه بر احترام و مهرباني به عنوان مهم‌ترين پايه در اداره حيات اجتماعي عارض شده است. اين امر در برخي جاها بسيار دردناك است و در خصوص سالمندان بيچاره و پدر و مادرها نتايج دهشتناكي در بر دارد. حضرت حق را سپاس كه رساله نور در برابر اين تخريبات وحشتناك، به هر كجا كه وارد مي‌شود مقاومت كرده و اوضاع را بازسازي مي‌كند.
هم‌چنان كه يأجوج و مأجوج با تخريب سد ذوالقرنين دنيا را به فساد كشيدند، اينك نيز با تزلزل در سد قرآن ی كه شريعت محمدي (ص) است ی الحادي ظالمانه و هرج و مرجي ظلماني و بدتر از يأجوج و مأجوج در زندگي و اخلاق مردم فساد ايجاد كرده‌اند. مجاهدات معنوي شاگردان رساله نور در مواجه با چنين حادثه‌يي،
— 358 —
ان شاء الله هم‌چون زمان صحابه، با عمل اندك موجب اعمال صالحه و ثواب بسيار مي‌شود.
برادران عزيزم! در چنين روزگاري و در برابر چنين حوادث وحشتناكي، بعد از قدرت اخلاص، بزرگ‌ترين توان ما اين است: همان‌طور كه هر كدام از ما براساس قاعده "اشتراك اعمال اخروي" با قلم در دفتر اعمال صالحه ديگري حسنات ثبت مي‌كنيم، با زبان (دعا) نيز به قلعه و سنگر تقواي يك‌ديگر، قدرت و ياري بفرستيم. مخصوصاً شتاب در ياري رساندن به اين برادر درمانده‌تان كه هدف تهاجم‌هاي توفاني قرار گرفته، در اين ماه‌هاي سه‌گانه و ايام مشهور، شأن عمل قهرمانان و وفاداران و مهرباناني چون شماست. با تمام وجود اين ياري معنوي را از شما تقاضا دارم. من نيز به شرط برخورداري از ايمان و صداقت، طلبه‌هاي رساله نور را در همه دعاها و بهره‌هاي معنوي‌ام، در همه ساعات شبانه روز بر اساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" گاه بيش از صد بار با عنوان طلبه‌هاي نور سهيم مي‌كنم.
براي سلامتي و تندرستي و سعادت همه‌ي برادران و خواهران و در رأس آن‌ها هيأت‌هاي "گل"، "نور"، "مباركان"، "مدرسه نوريه" و سالمندان اُمّي و (كودكان) معصوم دعا مي‌كنيم.
سعيد نورسي
صدها هزار بار حضرت حق را شكر كه رساله نور، خود به خود توسعه و گسترش مي‌يابد و در هر سو فتوحاتي دارد. نه تنها مكرهاي اهل ضلالت قادر به متوقف كردن آن نيست بلكه بسياري از بي‌دينان در برابرش خلع سلاح مي‌شوند؛ چنان‌كه حافظ علي گفت وحشت‌شان بسيار زياد است، و آن‌ها اينك چون مي‌ترسند مانع ما مي‌شوند نه به دليل تعصبي كه در بي‌ديني دارند. ترس آن‌ها إن شاء الله به نفع رساله نور خواهد بود.
سعيد نورسي

‌#359

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
... به آن دوست قديمي و به كساني كه اهل دقت‌اند و به شما مي‌گويم: سعيد جديد با فيض قرآن معجز البيان در خصوص حقايق ايماني براهيني چنان منطقي و منطبق بر حقيقت بيان مي‌دارد كه نه تنها علماي مسلمان كه معاندترين فيلسوفان اروپا را نيز مجبور به تسليم كرده و مي‌كند؛ همان‌طور كه اخباري از حضرت علي (رض) و غوث اعظم (رض) به طرز اشاري و رمزي در اهميت و ارزش رساله نور هست، قرآن معجز البيان نيز با رمز و اشارات، نظرها را به‌ رساله نور ی كه در زمان كنوني معجزه معنوي آن است ی جلب مي‌كند؛ اين رمز و اشارات قرآن كه از معناي اشاري آن نشأت مي‌گيرد در شأن اعجازش است و مقتضاي بلاغت اعجاز آميز اين زبان غيبي مي‌باشد. آري، در زندان اسكي شهير در زمانه‌يي دهشتناك هنگامي كه شديداً نيازمند تسلي قدسي بوديم طي هشداري معنوي به من گفته شد "در مقبوليت رساله نور از اولياي قديم شواهدي مي‌آوري؛ در حالي كه بر اساس سرّ
وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ
قرآن است كه در اين مسأله صاحب سخن مي‌باشد. آيا قرآن رساله نور را قبول دارد؟ با چه ديدي به رساله نور نگاه مي‌كند؟" خود را در برابر آن سؤال عجيب يافتم و از قرآن طلب ياري كردم. در يك لحظه براساس معناي اشاري از مسايل فرعي موجود در طبقات معاني صريح ٣٣ آيه (از آيات قرآن)، احساس كردم رساله نور يكي از افراد داخل در كليت طبقه معناي اشاري آيات است و قرينه محكمي براي دخول و مدار امتيازش وجود دارد. بخشي از اين حقيقت را مفصل و بخش ديگرش را به اختصار ديدم. فكر مي‌كنم هيچ شك و شبهه و وهم و وسوسه‌يي باقي نماند. من نيز به اين نيت كه با رساله نور از ايمان مؤمنان محافظت كنم انديشه والاي مزبور را روي كاغذ آوردم و با شرط محرمانه ماندنش به برادران خاصم دادم.
ما در آن رساله نمي‌گوييم كه اين معناي صريح آيه است، تا روحانيون بگويند: فِيهِ نَظَرٌ هم‌چنين نگفته‌ايم كليت معناي اشاري هم همين است، بلكه مي‌گوييم: زير معناي صريح (آيه) طبقه‌هاي متعددي وجود دارد، يكي از آن طبقات هم، معناي اشاري و رمزي‌ست؛ معناي اشاري مذكور نيز كلي‌ست و در هر عصر و زمانه‌يي جزيياتي دارد. رساله نور نيز در اين زمانه فردي از افراد كليت
— 360 —
طبقه آن معناي اشاري‌ست، و از گذشته دور نيز در بين علما پيرامون اين‌كه فرد مذكور بالقصد مدار نظر است و مسؤوليت مهمي را ايفا خواهد كرد، قرينه‌هايي بر اساس علوم رياضي و اصول علم جفر وجود داشته و حجت‌هايي بيان شده است، لذا نه اين‌كه اين امر خلاف آيه قرآن و صراحتش باشد بلكه به اعجاز و بلاغتش خدمت مي‌كند. نمي‌توان به اين نوع اشارات غيبي اعتراض كرد. كسي كه نمي‌تواند برداشت‌هاي بي‌حد و حصر اهل حقيقت را از اشارات بي‌انتهاي قرآن انكار كند، منكر اين نكته نيز نبايد بشود و نمي‌تواند هم بشود.
اما كسي كه ظهور اثري چنين بااهميت را در دست فرد بي‌اهميتي چون من مي‌بيند و آن را عجيب و دور از عقل مي‌پندارد و اعتراض مي‌كند، اگر دانه درخت كاج را كه به اندازه دانه گندم است ببيند و بينديشد كه آفريدن درخت كاجي به بزرگي يك كوه از آن، دليل عظمت و قدرت الهي‌ست؛ بي‌شك مجبور مي‌شود بگويد ظهور چنين اثري در دست كسي چون ما كه در عجز و فقر مطلق است آن هم در زمانه‌يي كه احتياج شديدي به آن هست دليلي‌ست بر وسعت رحمت الهي.
من، با شرف و اعتبار رساله نور به شما و معترضان اطمينان مي‌دهم كه اين اشارات و خبرهاي رمزي و اسرار اوليا هميشه مرا به شكر و حمد و استغفار از گناهان سوق داده است؛ و با اعمالي كه در مقطع بيست ساله‌ي عمرم در مقابل چشمان شما داشته‌ام اثبات مي‌كنم كه اين امر هيچ‌گاه حتي دقيقه‌يي باعث انانيت و غروري در من نشد تا مدار فخر و جاه طلبي نفس اماره گردد. آري، به رغم اين حقيقت، انسان هيچ‌وقت عاري از كوتاهي، فراموشي و سهو نيست. من كوتاهي‌هاي زيادي دارم كه خود متوجه آن‌ها نيستم؛ ممكن است انديشه‌هايم دچار آشفتگي شده و در رساله‌ها خطا و اشتباهاتي هم باشد. در زمان كنوني مشرب‌ها و مسلك‌هاي متعددي هستند كه ميليون‌ها علاقمند فداكار واقعي و قدرتمند دارند؛ در حالي كه آن‌ها ظاهراً در برابر هجوم وحشتناك ضلالت شكست خورده‌اند، بيچاره‌يي چون من نيمه اُمي، و بي‌ يار و ياور ی كه همواره زير نظر است و محل اقامتش در مقابل كلانتري‌ست ی كسي كه به اَشكال گوناگون و شگفت‌آور عليه او تبليغات مي‌كنند و درصددند همه را از او متنفر كنند، صاحب رساله‌ي نوري ی كه محكم ايستاده و از همه مسلك‌ها و مشرب‌هايي كه گفتيم جلوتر است ی نيست اين اثر نمي‌تواند هنر او باشد، او نمي‌تواند با اين اثر افتخار كند. رساله نور مستقيماً معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان است و از سوي رحمت الهي
— 361 —
احسان گرديده است. فردي كه گفتيم با هزاران نفر از دوستانش دست به دامان اين هديه قرآني شده‌اند. در هر حال اولين وظيفه مترجمي آن اثر بر عهده او گذاشته شده است. دليل اين‌كه مي‌گوييم رساله نور اثر فكر و دانش و هوش او نيست؛ رساله نور بخش‌ها و اجزايي دارد كه گاه در ٦ ساعت، يا دو ساعت يا يك ساعت و گاه در ده دقيقه نوشته شده‌اند. من با سوگند اطمينان مي‌دهم كه اگر قوه حافظه سعيد قديم را هم داشته باشم كار ده دقيقه‌يي مذكور را در ده ساعت نمي‌توانم با فكر و انديشه خود انجام دهم. رساله‌يي را كه در يك ساعت نوشته شده با اين استعداد و قوه ذهني در يك روز هم نمي‌توانم بنويسم. كلام سي‌ام را كه در ٦ ساعت نوشته شده نه من كه ده نفر فيلسوف ديندار اهل دقت هم نمي‌توانند حتي در ٦ روز بنويسند؛ و هكذا ... پس مي‌گوييم به رغم آن‌كه ما مفلس‌ايم خادم و جارچي مغازه گوهرهاي قيمتي شده‌ايم.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران صديق و عزيزم! اين روزها در تسبيحات نماز صبح، غيبت مغرضانه‌ي پيرمردي در استانبول عليه خودم را به ياد آوردم و با رگ غيرت سعيد قديم نفس اماره‌ام به هيجان آمد، و گفت: "من مظلوم‌ام؛ چنين ظلمي را نبايد تحمل كرد." خواست انتقام بگيرد. در يك لحظه بر قلبم هشدار داده شد:
"شايد وسيله‌يي براي انتشار رساله نور در استانبول شود؛ مادام كه زندگي دنيوي و اخروي‌ات را فداي رساله نور مي‌كني، اين رگ عزت نفس را هم فدا كن. در ضمن، براي سبب خلقت كائنات، (يعني) فخر عالم (ص) برخي انسان‌ها از تعبير "مجنون" استفاده كرده‌اند، پس چنين انسان‌هايي هم هستند و تو نبايد به خدشه‌يي كه بر عزت نفس‌ات وارد مي‌شود ی عزت نفسي كه در مقايسه با آن خورشيد ذره‌يي‌ست ی اهميت دهي".
قلبم آرام گرفت.
سعيد نورسي
— 362 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
علي رضا افندي كه بزرگ‌ترين و دقيق‌ترين عالم استانبول، امين سابق مقام افتا و مفتي مردم در دوره‌هاي طولاني بوده است، بعد از ديدن رساله‌هايي مانند آيت الكبري و اشارات قرآني در شعاع اول، به حافظ امين كه از طلبه‌هاي مهم رساله نور است مي‌گويد: "به قطع و يقين تأييد مي‌كنم كه بديع الزمان در زمانه فعلي بزرگ‌ترين خدمت را به اسلام مي‌كند؛ مطالبي كه در آثارش هست كاملاً درست است؛ در چنين روزگاري با محروميت‌هايي كه دارد اصلاً به خودش فكر نمي‌كند و رساله نورش مُجدد دين است. حضرت حق موفقش بدارد. آمين"
نيز در برابر اعتراض عده‌يي به ريش نگذاشتن بديع الزمان، با بيان حكايتي از سلطان العلما پدر مولانا جلال الدين رومي به دفاع از او مي‌پردازد و مي‌گويد: "بديع الزمان قطعاً اجتهاد كرده است، معترضان خطا مي‌كنند." آن‌گاه خطاب به خواجه مصطفي (مرحوم) مي‌گويد: "آن چه را گفتم بنويس."
با كمال احترام به بديع الزمان سلام مي‌كنم. براي اكمال تأليفات‌تان با تمام وجودم دعا مي‌كنم. از اين‌كه با انتقاد برخي علماي مغرض مواجه مي‌شوي متأثر مشو، زيرا داستان "به‌سوي درخت ميوه‌دار سنگ پرتاب مي‌كنند" مشهور است. به مجاهدت‌هايتان ادامه بفرماييد. حضرت حق و فياض مطلق در رسيدن به مراد و مطلوب عاجلاً موفق به خيرتان كناد؛ آمين. در پناه يگانه‌گي حق.
امين سابق فتوا
علي رضا
آري، بزرگ‌ترين عالم محقق اين زمانه و صاحب نظر در علم و شريعت و قرآن چنين حكم كرده است.
برادران عزيز، صديق، دقيق و درستكارم! بنا بر اخطاري جدي لازم است حقيقتي بيان گردد. براساس سرّ
لا يَعلَمُ الغَيْبَ الّا اللهُ
اهل ولايت تا وقتي كه مسايل غيب به آن‌ها گفته نشود، چيزي از آن نمي‌دانند. محاربه ميان عشره مبشره نشان مي‌دهد كه حتي بزرگ‌ترين ولي هم به دليل عدم اطلاع از حال حقيقي خصم، گاه مبارزه‌ي ناحقي
— 363 —
مي‌كند. پس بايد گفت دو ولي، دو نفر كه اهل حقيقت‌اند با انكار يك‌ديگر از مقامي كه دارند سقوط نمي‌كنند؛ مگر اين‌كه كاملاً در مخالفت با شريعت حركت كنند و خطاي‌شان در حركت براساس اجتهاد آشكار باشد. براساس اين سرّ و در تبعيت از اصل متعالي
وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ
و براي صدمه نزدن به حُسن ظن عوام مؤمنين نسبت به شيخ‌شان و محافظت از ايمان‌شان به طوري كه دچار تزلزل نشوند، و براي حفظ اركان رساله نور ازعصبانيت‌هاي درست اما مُضر در برابر اعتراض‌هاي نا به‌جا، و براي خنثي كردن عمل ملحدان ی كه از خصومت بين دو گروه اهل حق و حقيقت استفاده كرده يكي را با سلاح و اعتراض ديگري مجروح مي‌كنند و با دلايل آن يكي، ديگري را محكوم كرده و در نهايت هر دو را زمين زده و ضعيف مي‌كنند ی شاگردان رساله نور بنابر اين چهار اصل نبايد با حدّت و عصبانيت و مقابله به مثل با معارضان برخورد كنند، ليكن براي دفاع از خودشان بايد به شيوه مسالمت آميز مسايلي را كه محل اعتراض است توضيح و پاسخ دهند، زيرا انانيت در اين زمانه بسيار گسترش يافته است. هيچ كس تكه يخ انانيت را كه به قدر قامتش است ذوب نمي‌كند و از بين نمي‌برد، همه خود را معذور مي‌دانند و همين مطلب موجب نزاع مي‌شود. اهل حق در اين ميانه ضرر مي‌كند و اهل ضلالت بهره مي‌برد.
رويداد مشهور اعتراض، نشان مي‌دهد كه در آينده كساني كه مشرب خود را بسيار مي‌پسندند، هم‌چنين بعضي صوفي مشربان خودكامه، و برخي از اهل ارشاد و اهل حق ی كه موفق به كشتن كامل نفس اماره نشده و از ورطه حب جاه نجات نيافته‌اند ی در مقابله با رساله نور و شاگردانش به نيت ترويج مشرب و مسلك خودشان و محافظت از حُسن توجه پيروان‌شان اعتراض خواهند كرد. احتمال مقابله شديد و دهشتناك هم هست. در مواردي كه احتمال وقوع چنين حوادثي هست ما بايد در بيانات‌مان معتدل باشيم و در عين حال متزلزل هم نشويم. بايد عداوت و دشمني نورزيم و به رؤساي گروه‌هاي معارض نيز بي‌احترامي نكنيم.
مجبور به فاش كردن رازي شدم كه فاش كردنش به ذهنم خطور نمي‌كرد:
— 364 —
شخصيت معنوي رساله نور و شخصيت معنوي شاگردان خاصش كه آن را نمايندگي مي‌كنند چون مظهر مقام "فريد" شده‌اند، نه تنها قطب مخصوص يك منطقه كه از دايره تصرف قطب اعظم كه غالباً در حجاز است نيز بيرون آمده و مجبور هم نيستند كه زير حكم او قرار بگيرند. مانند وجود دو امام در يك زمان است كه فرد مجبور به شناخت هر دوي آن‌ها نيست. من از گذشته گمان داشتم شخصيت معنوي رساله نور يكي از آن دو امام است. اينك مي‌فهمم كه غوث اعظم علاوه بر قطبيت و غوثيت از فرديت هم برخوردار است و انتسابي كه شاگردانش در آخر الزمان به رساله نور دارند مظهر مقام آن فرديت است.
بنابر اين سرّ عظيم ی كه شايسته پنهان ماندن است ی بر فرض محال اگر در مكه مكرمه و از قطب اعظم هم اعتراضي به رساله نور شود شاگردان رساله نور نبايد متزلزل شوند، بلكه بايد اعتراض جناب قطب اعظم را التفات و سلام تلقي كرده و براي جلب توجه ايشان نكاتي را كه موجب اعتراض بوده شرح و تبيين كنند و دستان او را مي‌بايست ببوسند.
برادران! در اين زمان و در متن جريانات دهشت انگيز و حوادثي كه حيات و جهان را به لرزه در خواهد آورد، متانتي بي‌پايان، خونسردي، و فداكاري زيادي لازم است.
آري، بر اساس معناي اشاري آيه يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ بيماري و مصيبت وحشتناك زمانه فعلي اين است كه با وجود قبول داشتن آخرت و ايمان به آن، دنيا را با عشق و علاقه بر آخرت ترجيح داده و شيشه‌ي شكستني را آگاهانه و با رضا و علاقه برتر از الماس‌هاي ماندگار مي‌دانند و براساس حكم احساسات كوري كه قادر به ديدن آخرت نيست، لذتي يك درهمي و زهرآگين اما حاضر و آماده را بر يك من لذت جاودان و خالص در آينده ترجيح مي‌دهند. لذا براساس سرّ مصيبت مزبور، حتي مؤمنان حقيقي هم گاه با طرفداري از اهل ضلالت مرتكب خطاهاي دهشتناكي مي‌شوند. حضرت حق اهل ايمان و شاگردان رساله نور را از شر اين مصايب محافظت فرمايد. آمين.
سعيد نورسي

‌ * * *

— 365 —
باسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران من! در اين زمانه و مخصوصاً اين روزها، شاگردان رساله نور مجبورند با متانت و همبستگي و دقت تمام حركت كنند. خدا را شُكر قهرمانان اسپارتا و حوالي آن صبر و متانتي چون فولاد از خود نشان داده و الگوي خوبي براي افراد ديگر شدند.
خسرو! نامه زيبا و تأثيرگذارت به دستم رسيد. بازگشتت به سر وظيفه، ما را بسيار خوشحال كرد. هزار بار صفا آوردي. نگران اين يك سال و نيمي نباش كه قلم مادي‌ات كار نكرد. به جاي تو يكي از (كتاب) معجزات احمديه ی كه يادگار قلم با كرامت تو‌ست ی فعالانه در ولايت‌هاي شرقي در گردش است. آخرين نسخه‌يي هم كه كتابت كردي در استانبول به جاي تو فعال است و إن شاء الله فتوحاتي حاصل مي‌كند.
دو قرآن عظيم الشأن معجزه‌‌داري كه تو كتابت كردي در اين حوالي، مخصوصاً در ماه مبارك رمضان ثواب‌ها و تحسين‌ها و تبريك‌هايي نصيب تو كرده است. به ثواب‌ها و دعاهاي رحمتي كه پس از انتشارش در آينده‌ي نزديك از عالم اسلام بر روح‌ات باريدن خواهد گرفت فكر كن و خداوند را سپاسگزار باش.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! من به صورت قطعي و در نتيجه هزاران مورد تجربه، يقين حاصل كرده‌ام و بيش‌تر روزها احساس مي‌كنم كه وقتي در خدمت رساله نور هستم نسبت به ميزان آن خدمت، در قلب و بدن و ذهن و معيشتم گشادگي و انبساط و سرور و بركت مي‌بينم. كسان ديگري هم اعتراف مي‌كنند و مي‌گويند "ما هم چنين حسي داريم." هم‌چنان كه سال گذشته برايتان نوشتم سرّ اين‌كه من با غذاي بسيار كمي كه مي‌خورم زندگي مي‌كنم همان بركت است. از امام شافعي روايت شده است: "رزق كسي را كه طلبه خالص علوم (ديني)ست من مي‌توانم كفالت كنم."
— 366 —
زيرا در رزق‌‌شان وسعت و بركت هست، مادام كه حقيقت اين است و شاگردان رساله نور در زمان فعلي شايستگي آن را داشته‌اند كه عنوان طلبه‌هاي خالص علوم ديني بر آن‌ها نهاده شود، بي‌ترديد در زمانه فعلي و در برابر گرسنگي و قحطي، به جاي رها كردن خدمت رساله نور و دويدن در پي معاش به بهانه ضرورت تأمين معيشت، بهترين چاره شكر و قناعت و سپردن كامل خود به طلبگي رساله نور است.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
...... رساله نور و شاگردانش كه درس كاملي از آن گرفته‌اند نه فقط در برابر سياست‌هاي دنيا كه حتي در برابر تمام دنيا هم نمي‌توانند اين اثر را وسيله قرار دهند و تا امروز نيز چنين نكرده‌اند؛ ما به دنيا و اهل دنيا كاري نداريم ... اين توهم كه ممكن است از ما ضرري به آن‌ها برسد ديوانگي‌ست.
اولاً: قرآن ما را از سياست منع كرده است، تا حقايق چون الماس، در نظر اهل دنيا به درجه تكه شيشه تنزل نيابد.
ثانياً: شفقت و وجدان و حقيقت ما را از سياست منع مي‌كند، زيرا اگر شمار منافقان بي‌دين مستحق سيلي از هر ده نفر دو نفر باشد، هفت هشت نفر زن و فرزند و كودك معصوم و بيچاره و ناتوان و بيمار و سالمند هم با آن‌ها مرتبطند. اگر بلا و مصيبتي حادث شود آن بي‌گناهان نيز دچار بلا مي‌شوند و شايد دو منافق بي‌ديني كه گفتيم كم‌تر ضرر خواهند ديد. اين است كه پرداختن به سياست آن هم به نحوي كه اداره امور و آسايش مردم به هم بريزد و حصول نتيجه نيز مشكوك باشد چيزي‌ست كه شفقت و رحمت و حق و حقيقتي كه در ماهيت رساله نور هست شاگردان را از آن منع مي‌كند.
ثالثاً: اين وطن، اين ملت و دولت‌مردان اين وطن، در هر وضعيت و فكري شديداً به رساله نور نيازمندند. ترسيدن يا عداوت كردن كه هيچ، بي‌دين‌ترين‌شان نيز مي‌بايست از اصول حق پرستانه آن طرفداري كنند؛ مگر اين‌كه خائن در حق تمام ملت و وطن و حاكميت اسلامي باشد، زيرا براي نجات حيات اجتماعي اين
— 367 —
ملت و اين وطن از آنارشيسم و رهايي از خطرهاي بزرگ، پنج مطلب اساسي زير لازم و ضروري‌ست:
اول: مهرباني
دوم: احترام
سوم: امنيت
چهارم: آگاهي از حرام و حلال و اجتناب از حرام
پنجم: تبعيت كردن، و دست برداشتن از بي‌قيد و بندي.
رساله نور وقتي به حيات اجتماعي مي‌پردازد، پنج مطلب اساسي مذكور را تأمين و سنگ زيرين آسايش (مردم) را تثبيت مي‌كند. آنان كه با رساله نور مخالفت مي‌كنند، در واقع كارشان به نفع آنارشيسم است و دشمني با وطن و ملت و آسايش مردم محسوب مي‌شود.
خلاصه‌ي اين مطلب را براي آن جاسوس بيان كردم، و گفتم: "به كساني كه تو را فرستاده‌اند بگو از فردي كه هجده سال است حتي يك‌بار هم براي راحتي‌اش به دولت مراجعه نكرده، و بيست و يك ماه است از جنگ‌هايي كه دنيا را به هرج و مرج كشانده بي‌خبر است، و درخواست‌هاي دوستانه افراد مهم در مقام‌هاي بالا را براي ديدار و گفتگو با ابراز بي‌نيازي نپذيرفته است، چرا بايد ترسيد و متوهم شد؟ اين‌كه با احتمال دخالت او در دنياي‌تان ترسيده و با زير نظر گرفتن‌هاي مدام، او را تحت فشار قرار مي‌دهيد چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ چه مصلحتي در اين كار وجود دارد؟ براساس كدام قانون چنين مي‌كنيد؟ ديوانگان هم مي‌دانند كه مخالفت با او ديوانگي‌ست." جاسوس مذكور آن‌گاه برخاست و رفت.
سعيد نورسي
— 368 —
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيزم! اين‌بار چون رساله‌هاي اخلاص را در كتابت‌هاي‌تان ديدم شما را به درس رساله‌هاي مشابه ارجاع مي‌دهم و نيازي به درس بيش‌تر نمي‌بينم، اما اين تذكر را به شما مي‌دهم كه مشرب ما متكي به سرّ اخلاص است و ما به اعتبار مشرب‌مان ی كه حقايق ايماني‌ست ی مجبور هستيم تا ضرورتي نباشد در حيات دنيوي و اجتماعي دخالت نكنيم و از چيزهايي كه انسان را به رقابت و طرفداري و مبارزه سوق مي‌دهد كناره بگيريم. هزاران بار افسوس! عالمان و دينداران بيچاره‌يي كه مورد هجوم مارهاي گزنده‌ي زمانه قرار گرفته‌اند، قصورهاي جزيي را كه به نيش پشه مي‌ماند بهانه كرده به انتقاد از يك‌ديگر مي‌پردازند و اين چنين به اهداف منافقان زنديق ياري رسانده و در نابودي خود كمك‌شان مي‌كنند. در نامه يكي از برادران به غايت مخلص‌مان گفته مي‌شود عالم و واعظ سالمندي درصدد صدمه زدن به رساله نور است؛ او به اين بهانه كه آدم بيچاره‌يي چون من ی كه داراي هزاران قصور است ی سنتي از سنت‌هاي پيامبر (ص) را ترك نموده، مي‌خواسته مرا تخريب كرده و رساله نور را زير سؤال ببرد؛ در حالي كه كار من مبتني بر عذري مهم بوده است.
اولاً: هم شخص مذكور و هم شما بدانيد كه من خدمتگزار رساله نور و جارچي اين دكانم. رساله نور نيز تفسيري حقيقي از قرآن عظيم الشأن و وابسته به آن مي‌باشد، قرآني كه مرتبط با عرش اعظم است، و قصورات شخصي من به آن ربطي ندارد.
ثانياً: از طرف من به آن شخص واعظ و عالم سلام برسانيد ... انتقاد و اعتراضش را درباره خودم روي چشم مي‌گذارم و قبول مي‌كنم. شما هم او و امثال اورا به مناقشه و مناظره نكشانيد، حتي اگر به حق شما تجاوز هم كردند با لعن و نفرين مقابله نكنيد. هر كس كه مي‌خواهد باشد فرقي ندارد تا وقتي ايمان دارد برادر ماست. حتي اگر با ما دشمني هم بكند براساس مشرب‌مان نبايد با او مقابله كنيم، زيرا دشمنان و مارهاي خطرناك‌تري هست. ما در دست‌مان نور داريم نه چماق. نور به كسي آزار نمي‌رساند، با روشنايي نوازش مي‌دهد. مخصوصاً اگر طرف مقابل
— 369 —
اهل علم باشد و تكبري ناشي از علم هم داشته باشد انانيت‌اش را تحريك نكنيد. در حد امكان اصل
وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا
را راهنماي خود قرار دهيد. آن شخص مادام كه ابتدا وارد خدمت رساله نور شده و با نوشتن و مكاتبه همكاري نموده مي‌توانيم او را در اين دايره بدانيم، او اگر به لحاظ فكري هم خطايي داشته باشد شما عفوش كنيد. نه تنها مسلماناني كه اهل ديانت و طريقت‌اند بلكه در اين زمانه عجيب با هر كس ديگرِ برخوردار از ايمان، ولو از فرقه ضاله هم باشد نبايد مقابله كنيم؛ با كساني كه خدا را قبول دارند و وجود آخرت را تصديق مي‌كنند ولو مسيحي هم كه باشند در خصوص مسايلي كه محل نزاع است نبايد مناقشه كرد؛ اين اقتضاي اين زمانه عجيب، مشرب ما و خدمت مقدس‌مان است.
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
بر اساس مشرب رساله نور فرد بايد وظيفه‌اش را انجام دهد و در كارهاي حضرت حق دخالتي نكند. وظيفه‌اش تبليغ است. قبولاندن، وظيفه حضرت حق است. نيز به كميّت اهميت داده نمي‌شود. تو اگر در آن نواحي يك نفر خادم رساله نور مانند عاطف حسن عاطف، از شاگردان بديع الزمان و كاتبان رساله نور.م. را بيابي مثل اين است كه صد نفر را يافته‌يي؛ نگران نباش؛ هم‌چنين تا آن‌جا كه امكان دارد به اعتراض‌هاي ديگران اهميت نده اما جانب احتياط را هم داشته باش. در موسم سستي و غفلت و در هنگامه‌يي كه همه مبتلا به درد معيشت شده‌اند فعاليت جزيي هم اهميت دارد. عدم موفقيت و شكست در كار نيست و توقف معنا ندارد. رساله نور در همه جا پيروزي‌هاي غالبانه‌يي به‌دست آورده است.
سعيد نورسي

‌#370

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! رساله نور را نمي‌توان ابزار امور دنيوي كرد و سپر مسايل دنيوي نمي‌شود. عبادت فكري مهمي‌ست و نمي‌توان مقاصد دنيوي را بالقصد از آن خواست. اگر چنين نشود اخلاص خدشه‌دار شده و صورت اين عبادت با ارزش تغيير مي‌كند. مانند برخي كودكان هنگام زد و خورد پشت قرآن سنگر مي‌گيرند، ضربه‌يي كه قرار است بر سر آن‌ها بخورد با قرآن برخورد مي‌كند. از رساله نور نبايد در برابر چنين دشمنان معاندي به عنوان سنگر استفاده كرد. آري، كساني كه عليه رساله نور كار كنند سيلي خواهند خورد. صدها واقعه شاهد اين امر است، ليكن رساله نور را نمي‌توان در سيلي زدن‌ها استفاده كرد و سيلي‌ها نيز با قصد و نيت پيشين نواخته نمي‌شوند، زيرا با سرّ اخلاص و عبوديت منافات دارد. ما كساني را كه به ما ستم مي‌كنند به پروردگاري مي‌سپاريم كه از ما حمايت مي‌كند و در خدمت رساله نور قرار داده است. آري، برخي نتايج شگرف دنيوي هم‌چون برخي از اوراد مهم، در رساله نور فراوان حاصل شده است، ليكن آن‌ها را نبايد خواست؛ آن‌ها داده مي‌شوند. نمي‌توانند علت واقع شوند، مي‌توانند فايده باشند. (اين نتايج) اگر قرار بود با خواستن حاصل شوند، علت مي‌شدند، در آن صورت اخلاص لطمه مي‌ديد، و عبادت را نسبتاً باطل مي‌كرد.
آري، مقاومت پايدار رساله نور در برابر معانداني تا اين حد خطرناك، به دليل اخلاص است، بدان دليل است كه ابزار و وسيله چيزي قرار نمي‌گيرد، مستقيماً متوجه سعادت ابدي‌ست، به جز خدمت ايماني در پي هدف ديگري نيست و به اين دليل است كه به كشف و كرامت شخصي ی كه براي برخي از اهل طريقت مهم است ی اهميتي نمي‌دهد، و مانند صحابه‌هايي كه اصحاب ولايت كبرايند، با سرّ وراثت نبوت صرفاً در پي نشر انوار ايمان و نجات ايمان اهل ايمان است.
دو نتيجه‌ي تحقق يافته رساله نور در اين زمانه عجيب، فوق همه‌ي امور است و نيازي به امور و مقام‌هاي ديگر باقي نمي‌گذارد:
— 371 —
نتيجه اول: نشانه‌هاي قوي وجود دارد كساني كه با صداقت و اعتقاد وارد دايره رساله نور مي‌شوند با ايمان وارد قبر مي‌گردند.
نتيجه دوم: در دايره رساله نور بدون اختيار ما و به لحاظ مشاركت معنوي اخروي ی كه تقرر و تحقق مي‌يابد ی هر شاگرد صادق حقيقي با هزاران زبان و قلب، دعا و استغفار و عبادت كرده و مانند بعضي ملائك با چهل هزار زبان تسبيح مي‌گويد؛ و در جستجوي حقايق قدسي و علوي‌اي چون شب قدر در ماه مبارك رمضان با صد هزار دست بر مي‌آيند؛ به دليل همين نتيجه‌ معنوي‌ست كه شاگردان رساله نور خدمت نوريه را بر مقام ولايت ترجيح داده و در پي كشف و كرامت نيستند و سعي نمي‌كنند ميوه‌هاي آخرت را در دنيا بچينند. آن‌ها موفقيت را ی كه وظيفه‌يي الهي‌ست ی يا قبولاندن مطالب به خلق يا رواج دادن و غلبه كردن و مظهر شأن و شرف و ذوق و عنايت‌هايي كه شايسته آن هستند شدن، و اساساً در اموري كه بيرون از دايره وظايف‌شان است دخالت نكرده و خدمات خود را بر آن‌ها بنا نمي‌كنند. آن‌ها خالص و مخلص كار كرده و مي‌گويند: "وظيفه ما خدمت است، اين كفايت مي‌كند."
سعيد نورسي
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
براي كسب (فيوضات) شب قدر ی كه دركل ماه مبارك رمضان پنهان است و ارزش آن به اندازه هشتاد و چند سال مي‌باشد ی شاگردان رساله نور براساس اقتضاي مشاركت معنوي اخروي‌شان، هر يك با صيغه متكلم مع الغير وقتي تعبيراتي مانند ‌اَجِرْنَا؛ اِرْحَمْنَا؛ اِغْفِرْلَنَا‌ را به كار مي‌برند؛ اين كار بايد به نيت شاگردان صادق رساله نور باشد، تا هر يك از شاگردان، به نام همه مناجات و تلاش كرده باشد. اين درمانده، تمنا دارد براي برادري كه كم مي‌تواند كار كند و خدمتي فوق توانش از او انتظار مي‌رود، و براي اين كه حُسن ظن‌ها خطا نشود، هم‌چون رمضان گذشته ياريم كنيد.
سعيد نورسي

‌#372

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
دو سه روز پيش، هنگام تصحيح كلام بيست و دوم وقتي مطالب را مي‌شنيدم، ديدم نورهايي در آن است از قبيل: ذكر كلي، فكر گسترده، تهليل فراوان، درس مستحكم ايمان، حضور بي‌غفلت، حكمت قدسي، و عبادت فكري متعالي. لذا به حكمت نوشتن، خواندن يا شنيدن رساله‌ها توسط بخشي از شاگردان ی كه با نيت عبادت انجام مي‌شود ی پي بردم؛ بارك الله گفتم و به آن‌ها حق دادم.
سعيد نورسي
— 373 —
يكي از ثمره هاي قره داغ
قره داغ يعني كوه سياه و منطقه‌يي‌ست نزديك كاستامونو.م
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
برادران عزيز و صديقم! اين‌بار به جاي نامه، اين ميوه و ثمره را مي‌فرستيم. فردي از كليت معناي اشاري يك آيه، از (انقلاب) آزادي (خواهانه) تاكنون است. سي‌ام تشرين ثاني (نوامبر) ١٣٥٨ (هی.ق) قره داغ را بالا مي‌رفتم. اين موضوع كه هلاكت و خسارت‌هاي مداوم انسان‌ها مخصوصاً مسلمانان از چه زماني آغاز شد و تا چه زماني ادامه خواهد يافت به ذهنم خطور كرد. ناگهان قرآن معجز البيان ی كه همه مشكلات مرا حل مي‌كند ی سوره وَالعَصْر را در مقابلم گذاشت؛ گفت ببين. نگاه كردم و ديدم تعبير
وَالْعَصْرِ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
در
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
كه خطاب به همه اعصار است و مخصوصاً بيش‌تر متوجه زمان ماست، به حساب جفر مي‌شود ١٣٢٤؛ و نشان از شكست‌ها و معاهدات جنگ‌هاي بالكان و ايتاليا و جنگ جهاني اول دارد كه با انقلاب آزادي (خواهانه) شروع مي‌شود و با تبديل سلطنت (به جمهوري) و آسيب‌هاي وارد شده بر شعائر اسلامي و مصايب زميني و آسماني چون زلزله‌هاي شديد و حريق‌هاي اين كشور و توفان‌هاي جنگ جهاني دوم بر روي زمين ادامه مي‌يابد و با آيه
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
حقيقت آن را يك‌بار ديگر در اين عصر با همان ماده تاريخي نشان داده، و لمعه‌يي از اعجازش را به نمايش مي‌گذارد. "ت" در آخر
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
(ه) محسوب مي‌شود، اگر تشديد را هم در نظر بگيريم به حساب جفر مي‌شود ١٣٥٨ و ١٣٥٩ كه تاريخ سال جاري و سال آتي‌ست و نشان مي‌دهد كه تنها چاره نجات از آن خسارت‌ها مخصوصاً خسارت‌هاي معنوي، ايمان و عمل صالح است؛ به همين ترتيب بر اساس مفهوم
— 374 —
مخالفش نيز يگانه دليل خسارت‌هاي مذكور، كفر و كفران (نعمت) و ناسپاسي، يعني بي‌ايماني، فسق و بي‌بند و باري‌ست. با تصديق اين كه سوره‌ي وَالعَصْر در عين عظمت و قدسيت و اختصار، خزانه حقايق وسيع و مفصل است حضرت حق را شكر گفتيم.
آري، راه نجات و رهايي عالم اسلام از جنگ جهاني دوم ی كه خسارت اين زمانه مي‌باشد ی ايمان برخاسته از قرآن و انجام عمل صالح است؛ بنابراين، دليل گرسنگي و قحطي دردآوري كه گريبان فقرا را گرفته، اين است كه گرسنگي دلنشين روزه را نچشيده‌اند؛ و خسارت و صدماتي كه ثروتمندان دچار شده‌اند بدان سبب است كه به جاي پرداخت زكات احتكار مي‌كرده‌اند؛ و دليل اين‌كه آناتولي به ميدان جنگ تبديل نشد، رساله نور است كه حقيقت قدسي كلمه إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا را به شكل تحقيقي و شگرفي بر قلب صدها هزار انسان القا نمود؛ اين را نشانه‌هاي فراوان و نظر هزاران نفر از شاگردانش ی كه اهل حقيقت و دقت‌اند ی اثبات مي‌كند.
شاگردان كوچك و معصوم رساله نور
برادران عزيز و صديقم! نسخه‌هايي كه توسط ٦٠ ی ٥٠ طلبه از شاگردان كوچك و معصوم رساله نور كتابت شده بود براي ما هم ارسال شده است. ما نيز آن‌ها را در سه جلد جمع كرديم و نام برخي از آن شاگردان معصوم را نيز آورديم، مثلاً عمر ١٥ ساله، بكر ٩ ساله، حسين ١١ ساله، حافظ نبي ١٤ ساله، مصطفي ١٤ ساله، مصطفي ١٣ ساله، احمد زكي ١٣ ساله، علي ١٢ ساله، و حافظ احمد ١٢ ساله. بچه‌هاي زيادي در اين سن و سال‌ها هستند كه نام‌شان براي طولاني نشدن مطلب نوشته نشد.
بخشي از درس‌هايي كه اين بچه‌هاي معصوم از رساله نور گرفته‌اند و كتابت‌هايشان را براي ما فرستاده‌اند، ما هم نام آن‌ها را در جدولي قيد كرديم.
— 375 —
فعاليت جدي آن‌ها در اين زمانه نشان مي‌دهد كه در رساله نور ذوقي معنوي و نوري جاذبه‌دار هست كه با ايجاد لذت و سرور و شوق بر هر نوع تشويق و تفريح كه براي بچه‌ها اعمال مي‌دارند تا آن‌ها را در مدارس به خواندن ترغيب كنند، غلبه دارد. نيز اين وضع نشان مي‌دهد كه رساله نور در حال ريشه دواندن است. ان شاء الله هيچ چيز قادر به ريشه كن كردن آن نخواهد بود و در نسل‌هاي آتي ادامه خواهد يافت.
٥٠ ی ٤٠ قطعه از كتابت‌هاي سالمندان اُمّي را نيز ی كه مانند همين شاگردان خردسال معصوم به جرگه جاذبه‌دار رساله نور پيوسته و بعد از ٥٠ ی٤٠ سالگي به عشق رساله نور شروع به كتابت كرده‌اند ی در دو سه مجموعه گرد آورديم. فعاليت‌هاي اين چنيني سالمندان اُمي و برخي از افراد كه چوپان يا لوطي و جوانمرد هستند و در اين زمانه با اين شرايط عجيب، كار رساله نور را بر امور ديگر ترجيح مي‌دهند، نشان از آن دارد كه امروز مردم بيش از نان به رساله نور محتاج‌اند. خرمن‌داران، كشاورزان، چوپانان و كوچ نشينان، بيش از آن‌كه در پي تأمين نيازهاي ضروري خود باشند براي رساله نور فعاليت مي‌كنند و اين حقانيت رساله نور را نشان مي‌دهد.
در اين جلد كم‌تر، ولي در تصحيح كتابت معصومان و اُميان در ٦ جلد ديگر زحمت زيادي كشيدم. زمان اجازه نمي‌داد. به ذهنم خطور كرد و از نظر معنا به من گفته شد: ناراحت مشو! كتابت اين‌ها به سرعت خوانده نمي‌شود؛ در نتيجه افراد عجول را مجبور به مطالعه آهسته مي‌كند، لذا عقل و قلب و روح و نفس و حس مي‌توانند سهم خود را از حقايق رساله نور ی كه در حكم غذا و طعام‌اند ی دريافت كنند. اگر اين‌طور نمي‌بود فقط عقل سهم جزئي مي‌بُرد و بقيه بي‌غذا مي‌ماندند. رساله نور را نبايد مانند كتاب‌ها و متون علمي ديگر مطالعه كرد، زيرا علوم ايمان تحقيقي موجود در رساله نور به علوم و معارف ديگر شباهتي ندارد. (مطالب اين كتاب) علاوه بر عقل، قوت و روشنايي بسياري از لطايف انساني‌ست.
خلاصه اين‌كه در كتابت ناقص كودكان معصوم و سالمندان اُمي دو فايده وجود دارد:
فايده اول: انسان را مجبور مي‌كند با تأني و دقت مطالعه كند.
— 376 —
فايده دوم: فرد، مسايل شيرين و عميق رساله نور را از زبان و درس دلنشين و صميمانه و خالص و معصوم آن‌ها با تحير مي‌شنود و درس مي‌گيرد.
سعيد نورسي
نامه ارسال شده‌يي به اسپارتا
برادران عزيز و صديقم! براساس راز تسبيحات نماز، همان‌طور كه فرد با تسبيح و ذكر و تهليلِ بعد از نماز همراه ختمه معظمه محمديه دعاها و اذكاري كه پيامبر در نشست با جمع كثيري از مردم بيان مي‌كرد. م. و ذكر و تسبيح، با تصور و نيت وارد حلقه تحميدات احمدي به وسعت روي زمين مي‌شود و مدار فيوضات قرار مي‌گيرد، ما نيز با سهيم شدن در دعا و اعمال صالح هزاران زبان معصوم و سالمند شريف ی كه در دايره گسترده درس رساله نور و حلقه‌ي انوار آن درس مي‌گيرند و تلاش مي‌كنند ی و با آمين گفتن در برابر نيايش‌شان، با آنان طي مكان كرده و با تخيل و نيت و تصور اين كه غياباً دوش به دوش آن‌ها هستيم و در كنارشان قرار داريم خود را بيش از حد سعادتمند مي‌يابيم. يافتن چنين فرزندان ارزشمند معنوي و صدها نفر هم‌چون عبدالرحمن، مخصوصاً در پايان عمر، براي من در حكم زندگي بهشتي در دنياست. در ماه مبارك رمضان گذشته، از آن‌جا كه بيمار بودم، هر يك از برادران يك ساعت به جاي من فعاليت كردند و من نتيجه بزرگ آن را به صورت عين اليقين و حق اليقين ديدم، لذا چنين كودكان معصوم و سالمندان شريف و اساتيد آن‌ها ی كه دعاهايشان رد نمي‌شود ی به حساب من دعاها و فعاليت‌هايي داشته‌اند، كه نتيجه اخروي و ماندگار خدمت من به رساله نور را در دنيا نيز نشانم داد.
"الباقي هو الباقي"
برادرتان
سعيد نورسي
— 377 —
ياداشت ارسال شده‌يي به اسپارتا
رساله نور در برابر سود و فايده‌ي قابل توجه و نتيجه بسيار باارزشي كه نصيب شاگردان صادق و ثابت قدم خود كرده است، به عنوان قيمت از شاگردان ياد شده صداقتي تام و خالص و ثبات قدمي هميشگي و مستحكم را انتظار دارد. آري رساله نور، ايمان تحقيقي محكم را كه در مدرسه (ديني) طي ١٥ سال حاصل مي‌گردد، در ١٥ هفته و گاه در ١٥ روز نصيب فرد مي‌كند، و ٢٠ هزار نفر با تجربه‌هاي (شخصي) خويش گواه اين مطلب‌اند. نيز براساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" عين ثواب دعاهاي مقبولي ی كه در طول يك روز با هزاران زبان خالص صورت مي‌گيرد ی و اعمال صالحه انجام شده‌ي هزاران نفر را ی كه اهل صلاح‌اند ی براي هر يك از شاگردانش حاصل مي‌كند، هر شاگرد حقيقي صادق ثابت قدم را در عمل در حكم هزاران نفر قرار مي‌دهد؛ دليل اين امر سه خبر مبتني بر كرامت و تقدير امام علي (رض)، بشارت تحسين آميز و تشويق كننده‌ي كرامت غيبي غوث اعظم، و اشاره‌هاي محكم قرآن معجز البيان است. اين‌ها به يقين اثبات مي‌كنند كه شاگردان خالص رساله نور اهل سعادت و اهل جنت خواهند بود. بي‌شك چنين دست‌مزدي مستلزم چنان قيمتي‌ست. حال كه اين، حقيقت است؛ اهل علم و اهل طريقت و شخصيت‌هاي صوفي مشرب نزديك به دايره رساله نور، بايد وارد اين جرگه شوند و با سرمايه‌هاي برخاسته از علوم و طريقت بدان ياري رسانند و براي توسعه آن تلاش نمايند، و شاگردان را تشويق كنند، انانيت را كه چون تكه يخي‌ست براي به دست آوردن حوضي كامل، به درون حوض آب حيات كه در آن دايره است پرتاب كنند تا ذوب شود؛ وگرنه با باز كردن راهي ديگر هم خودشان ضرر مي‌كنند و هم ناخودآگاه به اين جاده مستقيم و متين قرآني ضرر مي‌رسانند و شايد بتوان گفت كارشان نوعي كمك ناخواسته به زندقه هم محسوب مي‌شود.
سعيد نورسي
— 378 —
برادران عزيز و صديقم! از اين كيفرخواست معلوم شد نقشه زنديقان پنهاني ی كه با اغفال برخي از اركان حكومت آن‌ها را عليه ما كرده‌اند ی بي‌نتيجه مانده و دروغ بودن‌شان مشخص شده است. آن‌ها اينك جمعيت گرايي و كميته‌گرايي را بهانه قرار داده درصدد پوشاندن دروغ‌هايشان هستند. يكي از آثار اين مطلب ممانعت ديگران از تماس با من است. گويي اگر كسي با من تماسي بگيرد ناگهان يكي از ما مي‌شود. حتي كارمندان ارشد هم رفتار خشني داشته و با تحت فشار قرار دادن من، خود را نزد رؤسايشان عزيز مي‌كنند. مخصوصاً "حا ص م د بر" من مي‌خواستم مطلبي را كه خواهيد ديد در پايان اعتراض‌نامه‌ام بگويم اما انديشه‌يي مانع شد. مطلب اين است: آري، ما يك جمعيت هستيم. جمعيتي كه در هر زمان ٣٠٠ ميليون عضو دارد. عضوهايي كه روزانه پنج بار براساس اصول جمعيت، علاقه و دلبستگي خود را با احترام نشان مي‌دهند. آن‌ها با برنامه قدسي إنّمَا المؤمِنُونَ إخْوَةٌ با دعاها و معنويات خود به ياري يك‌ديگر مي‌شتابند. ما از افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم و مسؤوليت خاص‌مان نيز بيان تحقيقي حقايق ايماني قرآن براي اهل ايمان و نجات آنان و خودمان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائم است. ما با جمعيت‌ها و كميته‌هاي ديگر دنيوي و سياسي و دسيسه باز ارتباطي نداريم و با چنين كاري سطح خود را پايين نمي‌آوريم.
— 379 —
‌اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا‌
برادران عزيز و صديقم! مراقب باشيد و باز هم مراقب باشيد جريان‌هاي دنيايي به ويژه جريانات سياسي و مخصوصاً جريان‌هايي كه چشم بر خارج دوخته‌اند موجب تفرقه شما نشوند و در برابر فرقه‌هاي ضلالت پيشه‌ي متحد شده، موجب پريشان حالي شما نگردند. مواظب باشيد با اصل شيطاني «‌اَلْحُبُّ فِى السِّيَاسَةِ وَ الْبُغْضُ لِلسِّيَاسَةِ‌» به جاي قاعده و اصل رحماني «‌اَلْحُبُّ فِى اللَّهِ * وَ الْبُغْضُ فِى اللَّهِ‌» حكم نكنند و كاري نكنند كه با برادر حقيقي فرشته‌گونه‌ي خود عداوت كنيد و به ابراز محبت به دوست سياسي چون خناس‌تان بپردازيد و با طرف‌داري از آن‌ها به ظلم و ستم‌شان رضايت دهيد و به اين ترتيب به لحاظ معنا در جنايت‌شان شريك شويد.
آري، سياست امروز قلب‌ها را به فساد مي‌كشد و روح‌هاي حساس را عذاب مي‌دهد. كسي كه خواهان سلامت قلب و آرامش روح است بايد سياست را رها كند. امروز همه در كره زمين، به لحاظ قلبي، روحي، عقلي يا بدني سهمي در مصيبت وارده دارند؛ عذاب مي‌كشند و پريشان حال‌اند. به ويژه اهل ضلالت و غفلت چون از رحمت عام الهي و حكمت تام سبحاني بي‌خبرند و در عين حال براساس عاطفه بشري با همه انسان‌ها مرتبط‌اند، و علاوه بر درد خويش از مصايب دردناك و آلام وحشتناك نوع بشر نيز متألم شده عذاب مي‌كشند، زيرا بي‌دليل مسؤوليت حقيقي و كارهاي ضروري خود را رها كرده و با پرداختن به كشمكش‌هاي آفاقي و سياسي، و پيگيري كنجكاوانه وقايع دنيوي روح را دچار آشفتگي نموده عقل را به ياوه گويي كشانده‌اند. اينان براساس قاعده
‌اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ‌
يعني به كسي كه از ضرر راضي‌ست نمي‌توان رحمي كرد، حق شفقت و شايستگي رحمت را از خود سلب كرده‌اند. به آن‌ها نمي‌توان ترحم و مهرباني نمود. آن‌ها بدون هيچ دليلي مشكلاتي براي خود ايجاد كرده‌اند. من حدس مي‌زنم در اين توفان و حريقي كه در كره زمين حادث شده فقط اهل ايمان با توكل و رضاي حقيقي مي‌توانند سلامت قلب و آرامش روح خود را تأمين
— 380 —
و از آن محافظت نمايند. به همين دليل نجات يافتگان غالباً كساني هستند كه صادقانه وارد دايره رساله نور شده‌اند، زيرا آن‌ها با روشنايي درس‌هاي ايمان تحقيقي كه از رساله نور گرفته‌اند اثر و صورت رحمت الهي را در هر چيزي مي‌بينند و كمال حكمت و جمال عدالتش را مشاهده مي‌كنند، لذا شاد و خندان و با رضايت و در نهايت تسليم و رضا با مصايب ی كه از كاركردهاي ربوبيت الهي‌ست‌ی مواجه مي‌شوند؛ هم‌چنين آن‌ها در اظهار شفقت و مهرباني از رحمت الهي جلوتر نمي‌روند و به همين دليل دچار الم و عذاب نمي‌شوند؛ بنابراين حقيقت، كساني كه علاوه بر سعادت و لذت حيات اخروي خواهان سعادت و لذت حيات اين دنيا هم هستند ی براساس تجربه‌هاي فراوان ی آن را مي‌توانند در درس‌هاي ايماني و قرآني رساله نور بيابند و مي‌يابند.
سعيد نورسي
نامه‌يي از محمد فيضي كه ٨ سال در كاستامونو به بديع الزمان
خدمت كرده و امين از طلبه‌هاي ارزشمند رساله نور
‌اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَقْرُوئَةِ وَ الْمَكْتُوبَةِ‌
حضرت استاد و سرور بسيار محبوب، ارزشمند و مشفق‌مان!
شب معراج را به شما تبريك مي‌گوييم، دستان‌تان را مي‌بوسيم و خواهشمنديم قصورات‌مان را عفو فرماييد.
به آنان كه در مورد شخصيت استادمان كنجكاو هستند مي‌گوييم:
قرآن حكيم با اشارات اعجاز آميز در ٣٣ آيه، امام علي (رض) با آن‌چه از سرّ كرامت در جلجلوتيه و ارجوزه بيان داشته و غوث اعظم (قدس) با گفته‌هاي بشارت آميزش ترجمه حال حقيقي استادمان و ماهيت واقعي رساله نور را بيان داشته‌اند.
آنان كه خواهان كسب آگاهي از شخصيت معنوي استادمان هستند مي‌بايست رساله‌هاي اشارات قرآني، كرامات علوي، كرامات غوثيه و ديگر اجزاي رسايل نور را دقيق بررسي كنند، ليكن نظر قطعي ما درباره استاد چنين است: اين علامه ذي
— 381 —
فنون، جناب بديع الزمان به سبب مظهريت اسم نور و حكيم، حقايق و معارفي را كه از خزانه قرآن حكيم به كسب‌شان نائل آمده با قصد بيان نعمت، به بشر عرضه داشته است؛ او به اخلاق محمدي (ص) تخلق يافته، از برزخ‌هاي نفس و هوي عبور كرده و در اين زمان بي‌نظير‌ترين و ممتازترين تمثال مجسم مكارم اخلاق شده است. او تاكنون در طول حياتش با علو همت و سكينت و عفت و محويتي حيرت انگيز زيسته است. غناي قلب و توكل و قناعتش شگرف، نحوه زندگي و طرز لباس پوشيدنش بسيار ساده و مكارم اخلاقش فوق العاده بوده و ذره‌يي به سوي دنيا ميل و رغبت ندارد.
او در زندگاني خود از عزت علمي چنان محافظت كرده كه اظهار نياز نكردن به كسي مهم‌ترين اصل حياتش شده است. استاد ما به رغم توجه دنيا به او، روي از دنيا برگردانده و در امر معاش با عنايت حضرت حق همواره از عفت و پاكي محافظت نموده و از دريافت صدقه و زكات و هدايا خودداري كرده است. ما به يقين مي‌دانيم زماني كه در كاستامونو تشريف داشتند لحاف‌شان را فروختند تا اجاره منزل‌شان را پرداخت كنند؛ با اين حال به هيچ‌وجه هديه‌يي نپذيرفتند.
استاد ما با تكلف و تكبر ميانه‌يي ندارد و از طلبه‌هايش نيز مي‌خواهد كه خود را از قيد تكلف آزاد كنند. مي‌فرمايد: "تكلف شرعاً و حكماً ناپسند است، زيرا سوداي تكلف انسان را به تجاوز از حدود متعارف سوق مي‌دهد. اهل تكلف گاه نمي‌توانند خود را از تظاهر خودبينانه و رفتار متكبرانه و وضعيت سرد و موقتي ريا و تظاهر بِرَهانند. اين در حالي‌ست كه اين دو خصلت براي اخلاص مُضر است."
استاد ما به غايت متواضع است. از ادعاهاي تفوّق و تميّز، و سوداهاي شهرت، بيش از حد پرهيز مي‌كنند؛ به همين ترتيب مشرب صاف و زلال خاص خودشان، بسيار متعالي از روش‌هاي به‌ستوه آورنده است. برخورد او با هر كس مخصوصاً سالمندان و كودكان و تهي‌دستان براساس رفق و ملايمت برادرانه و رفتاري خالصانه است. در چهره مبارك‌شان نور وقاري آميخته به مهابت و تبسم مي‌درخشد. در سيماي او علاوه بر هيبت، نشانه‌هاي انس و الفت نيز مشاهده مي‌شود، همواره متبسم‌اند، ليكن گاه مهابت و جلال به مقتضاي تجليات در
— 382 —
چهره‌شان چنان نمايان مي‌شود كه اگر كسي نزد ايشان باشد و بخواهد سخني بگويد زبانش بند مي‌آيد و معلوم نمي‌شود چه مي‌گويد. ما درماندگان بارها شاهد اين وضع بوده‌ايم.
كم سخن گفتن عادت استاد ماست. وقت سخن گفتن گزيده مي‌گويد. براساس اصول حكمت، هر كلمه‌يي كه بر زبان مي‌راند كاملاً با معنا و جامع است.
استاد ما نه ذم كسي را مي‌گويد و نه اجازه مي‌دهد در حضورش غيبت كسي را كنند. با اين قبيل مسايل اصلاً ميانه‌‌يي ندارد. كوتاهي و اشتباهات (ديگران) را مي‌پوشاند. نيز چنان حُسن ظن دارد كه اگر كسي سخن ناسزايي درباره خودش هم بر زبان آورد مي‌فرمايد: "حاشا اين دروغ است، كسي را كه مي‌گويي چنين گفته است، آدمي نيست كه از اين مطالب بگويد".
استاد ما در مبارزه با نفس، راسخ‌اند و ويژگي خاصي دارند؛ هيچ‌گاه به لذت‌هاي نفساني‌شان خدمت نمي‌كنند. كم مي‌خورند به قدري كه غذاي‌شان كفايت يك نفر را نمي‌كند؛ هم‌چنين كم مي‌خوابند. شب‌ها تا سحر با حالت خاشعانه‌ي قابل توجهي به عبوديت مي‌پردازند. تابستان و زمستان اين عادت ايشان تغيير نمي‌كند. تهجد و مناجات و اذكارشان را هيچ‌گاه ترك نمي‌كنند. حتي يك بار در ماه مبارك رمضان به رغم بيماري شديد، ٦ روز چيزي نخوردند و در حالي كه روزه وصال داشتند
روزه‌يي كه بدون افطار يا سحري، چند روز طول مي كشد.م.
مجاهدت در عبوديت را ترك نكردند. همسايگان استاد هميشه مي‌گويند: "ما مدت ٨ سال شب‌هاي تابستان و زمستان صداي حزين و سوزناك استاد شما را مي‌شنيديم كه در وقت مشخصي تا صبح مناجات مي‌كردند و از چنين مجاهده مداوم و بي‌وقفه‌يي متحير مي‌شديم."
استاد ما طهارت و نظافت شرعي را هم با دقت تمام مراعات مي‌كند؛ هميشه با وضو‌ست و هيچ‌گاه وقت و زمان ارزشمندش را بيهوده صرف نمي‌كند؛ يا به تأليف رساله نور يا تصحيح آن مشغول است يا دعاي جوشن كبير را قرائت مي‌كند و در سجده گاه عبوديت است يا در درياي تفكر نعمت‌هاي الهي غرق مي‌شد. ما غالباً تابستان‌ها همراه استادمان به كوهستاني جنگلي كه دور از شهر بود
— 383 —
مي‌رفتيم. استاد در راه، هم رساله نور را تصحيح مي‌كردند، هم به رساله‌هايي كه توسط اين طلبه‌هاي ناچيز قرائت مي‌شد توجه داشتند و اشتباهات‌شان را گوشزد مي‌كردند يا از روي يكي از تأليفات پيشين‌شان به ما درس مي‌دادند؛ به اين صورت وقت مبارك‌شان را در راه نيز با انجام وظيفه و مسؤوليت سپري مي‌كردند. آري، ما اعتراف مي‌كنيم كه لطافت موجود در نطق استاد و حلاوت موجود در انس و الفت‌شان به اطرافيان چنان فيض مي‌رساند كه اگر كسي از بام تا شام در آن وضعيت همراه او راه مي‌رفت و درس مي‌گرفت به هيچ وجه خسته نمي‌شد.
استاد ما خدمت به رساله نور را بر هر چيز ديگر ترجيح مي‌دادند و مي‌فرمودند:"٢٠ سال است جز قرآن حكيم و رساله نور نه كتابي مطالعه كرده و نه داشته‌ام؛ رساله نور برايم كافي بوده است." آري كسي كه تمام حقايق قرآني به‌واسطه القاي كلي فياض مطلق بر قلب منورش الهام و افاضه گردد جز قرآن معجز البيان به چه چيز ديگري مي‌تواند نياز داشته باشد؟ كساني كه در اين امر ترديد دارند به رساله نور دقت و توجه كنند. اقتدار بديعي كه حضرت حق در تأليف رساله نور به استادمان احسان كرده است از خصلت‌هايي نيست كه نصيب هر كس بشود. هر يك از رساله‌هاي عالي اين مجموعه در زمان شدت بيماري، در غربت، در كوه، در باغ، با نبود كاتب و تحت شرايط دشوار و با مشكلات بارز ديگر پديد آمده و ياور مؤمنان شده‌اند. حضرت حق را شكر و سپاس كه عنايت الهي به صورت شگرفي، موفقيت فوق العاده‌يي به استادمان احسان فرموده است. بنا بر همين سرّ است كه حضرت حق قدرتي به او عطا فرمود كه بتواند عالم هستي را چون كتابي آسماني و زمين را چون صحيفه‌يي با كشف و شهود و به حق اليقين بخواند؛ و به اين ترتيب عنايت محض (الهي) او را صاحب اين اثر قدسي نمود.
آري، رساله نور اثر خارق العاده‌يي بديع و نشري سريع است كه حقايق و معارف قرآن معجز البيان را ی كه حاوي آيات تشريعي‌ست ی در بر مي‌گيرد و وظايف و معاني كتاب كبير كائنات را ی كه شامل آيات كونيه است ی بيان مي‌دارد و نوع بشر را به عروج به بالاترين درجات معرفت الهي تشويق كرده و قلب‌هايي را كه امروز رو به مردن دارند به اذن الهي به حركت و جنبش در مي‌آورد. بشريت
— 384 —
بايد به وجود مسعودي چون بديع الزمان كه با چنين رساله‌يي نشر حقايق مي‌كند افتخار كند؛ اما بسيار عجيب است كه اهل شقاوت چنين جسارتي يافته‌اند كه اقدام به مسموم كردن كنند و جرئت سنگ اندازي بيابند.
آري بر اساس سرّ
‌اَشَدُّ الْبَلاَءِ عَلَى اْلاَنْبِيَاءِ ثُمَّ اْلاَوْلِيَاءِ
وارثان پيامبران دچار انواع و اقسام بلاها مي‌شوند و اين اقتضاي حكمت الهي‌ست. استاد ما نيز چون گروه فرخنده مذكور هدف بلاهاي گوناگون قرار گرفته است. حتي اولين بار كه به كاستامونو تشريف آوردند كودكاني كه از طرف فردي بدبخت و شقي تحريك شده بودند به سوي او كه براي وضو گرفتن كنار چشمه رفته بود سنگ پرتاب كردند، ليكن استاد ما در برابر اذيت و آزارها بزرگوارانه صبر و تحمل داشتند؛ هم‌چنين به دليل صفاي دل و سلامت قلب، حتي با كودكان مزبور نيز تندي نكردند؛ مي‌فرمودند: "اين‌ها براي من موجب كشف نكته مهمي از يك آيه در سوره يس شدند." و براي‌شان دعا مي‌كردند. بعدها كودكان مذكور به بركت دعاهاي استاد به شكل حيرت انگيزي تغيير كردند. آن‌ها ديگر از دور و نزديك استاد را هر جا كه مي‌ديدند به‌سويش مي‌دويدند، بوسه بر دستانش مي‌زدند و از او طلب دعا مي‌نمودند.
احوال غريب حيرت انگيز استاد كه رساله نور در رأس آن‌هاست فراوان مي‌باشد. آري، ما اعتراف مي‌كنيم كه استاد از خواطر قلبي ما بيش از خودمان آگاهي داشت. بارها از مسأله‌يي كه از آن خبر نداشتيم با شدت و حدت برحذرمان مي‌كردند و موجب حيرت و شگفتي ما مي‌شدند، و بعد از گذشت چند روز با همان مسايلي كه استاد برحذرمان داشته بود مواجه شده و تعجب مي‌كرديم. زماني كه با استاد به كوه مي‌رفتيم، مواردي پيش آمده بود كه قبل از فرارسيدن زمان بازگشت به شهر، استاد بر مي‌خاست و به ما هم مي‌فرمود كه برويم، وقتي حكمت موضوع را مي‌پرسيديم مي‌فرمود: "با عجله برويم. براي خدمت به رساله نور منتظر ما هستند." و حقيقتاً وقتي به شهر باز مي‌گشتيم مي‌ديديم يكي از شاگردان مهم رساله نور در انتظار ماست يا همسايگان آگاهي مي‌دادند كه چند بار آمده و رفته است.
— 385 —
باز هم روزي خانم محترمي از نسل يكي از طلبه‌هاي مولانا خالد (قدس) به نام عاشق كوچك، جُبّه‌ي جناب مولانا را كه سال‌ها نزد خود نگهداشته بود خانم مذكور "آسيه" است. با اين هدف كه در ماه مبارك رمضان به‌عنوان تبرك نزد استاد بماند با فيضي فرستاده بود. استاد بي‌درنگ به برادرمان امين مي‌فرمايد تا آن را بشويد؛ و شروع به شكرگزاري به درگاه خداوند مي‌كند. فيضي با تعجب با خود مي‌گويد: "اين خانم جُبّه را براي اين كه ٢٠ روز نزد ما بماند فرستاده است، استاد چرا طوري رفتار مي‌كند كه گويي صاحب آن است؟" بعد آن خانم را مي‌بيند. خانم به فيضي مي‌گويد: "چون استاد هديه قبول نمي‌كند اين‌طور گفتم تا بپذيرد. اين جُبّه امانت نيست و متعلق به اوست. جان ما فداي استاد باد." و به اين ترتيب فيضي را از حيرت مي‌رهاند. آري، گفته مي‌شود قبول آن جُبّه توسط استاد ارجمند ما به نشانه انتقال مسؤوليت تجديد دين از مولانا خالد به ايشان است. بايد هم‌چنين باشد؛ زيرا در حديث صحيحي آمده است:
‌اِنَّ اللّه يَبْعَثُ لِهذِهِ اْلاُمَّةِ عَلى رَاْسِ كُلِّ مِأَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَهَا دِينَهَا‌
ولادت جناب مولانا سال ١١٩٣ و ولادت جناب استاد ١٢٩٣ بوده است. شرح كامل اين حديث در رساله غوثيه موجود است.
استاد گاهي به ما و مخصوصاً به فيضي با شوخي مي‌فرمود: "شما كيفر مي‌بينيد، سيلي خواهيد خورد، زندان خواهيد رفت." و به اين ترتيب زنداني شدن در شهر دنيزلي را به رمز خبر مي‌داد و علاوه بر بيان هشدار، حادثه مهمي را قبل از وقوع و از راه مكاشفه بيان مي‌نمود. واقعاً هم طولي نكشيد، هماني شد كه استادمان گفته بود.
پيش از حادثه زندان دنيزلي فرمودند: "برادران! من مدت‌هاست كه بيش از ٨ سال در جايي نمانده‌ام، مدت اقامت‌مان در اين‌جا نيز چيزي نمانده است كه ٨ سال بشود. امسال يا از دنيا مي‌روم يا به جاي ديگري منتقلم خواهند كرد." و به اين ترتيب رفتن‌شان از كاستامونو را خبر مي‌دادند.
استاد ما هم‌چنين پيش از مصيبت زندان دنيزلي مي‌فرمودند: "برادران! احساس مي‌كنم از چند جهت به رساله نور حمله خواهند كرد؛ بيش‌تر احتياط كنيد." واقعاً
— 386 —
طولي نكشيد يك روحاني سالمند در استانبول ناآگاهانه نسبت به يكي از مسايل رساله نور اعتراض كرد، آن‌گاه جناب علي رضا افندي امين فتواي سابق اعتراض آن روحاني را رد و حقانيت رساله نور را كاملاً تأييد نمود.....
مدتي بعد حيواني رم كرده و به پاي استاد صدمه مي‌زد، لذا استاد وظيفه عبوديت و خدمت قدسي به رساله نور را ماه‌ها با ناخوشي و مشكلات فراوان به‌جا آورد. سپس در كوه در حالي كه به دليل مسموميتي سخت به‌شدت بيمار بود دستگيري و مسأله زندان دنيزلي پيش آمد. ليكن او كه فرد فريد صبوري بود در اين وضعيت بسيار دشوار، غيرت به خرج داد و عزم متينش را براي خدمت به قرآن و ايمان به كار گرفت و مسؤوليت‌هاي بندگي‌اش را به‌طور كامل انجام داد. او هيچ سستي از خود نشان نداد و با صبري بزرگوارانه ثابت قدم ماند. استاد قبل از دستگيري ما مكرر مي‌فرمود: "اهل دنيا نبايد با رساله نور كاري داشته باشند؛ در غير اين صورت مسبب هجوم آفات خواهند شد." و واقعاً براي همه روشن است كه به محض دستگيري شاگردان رساله نور، آفات و زلزله‌ها و بيماري‌هايي در هر سو سر بر آورد. تا زماني كه حقانيت رساله نور را تصديق كرده و اعتراف كنند كه براي كشور مفيد است، زلزله در بسياري جاها از جمله در كاستامونو ادامه يافت. حتي قلعه بلند و تاريخي كاستامونو (كه حكم مدرسه برخي از رسايل نور را يافت) بر اثر حسرت و اشتياقي كه به رساله نور و مؤلفش يعني استاد ما داشت ماتم گرفت و سنگ‌هاي محكم ريشه دار خود را پايين انداخت و خبرهاي غيبي استاد را عيناً تأييد كرد.
استاد پيش از دستگيري ما فرمود: "طرح عجيبي براي حمله به رساله نور دارند اما نگران نباشيد. بشارت مي‌دهم كه عنايت الهي ما را ياري خواهد كرد. امروز حزب اعظم نوريه مجموعه‌يي از آيات برگزيده در باره توحيد، نبوت و معاد .م. را براي قرائت گشوده بودم، ناگهان اين آيه را در مقابلم ديدم:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
به لحاظ معنا گفت
— 387 —
به من نگاه كن! من هم نگاه كردم و ديدم اين آيه با طبقات فراوان معنايي مخصوصاً معناي اشاري و محاسبه جفري بر مصيبت زندان و نجات ما اشاره دارد و به ما بشارت مي‌دهد."
شكي نيست كه استاد ٩ ماه پيش از اعلام نظر دادگاه دنيزلي مبني بر بي‌گناهي ما، با اظهار گوهر اخذ شده از خزانه آيه مزبور، هم نكته مهم اعجاز آميز آيه را كشف نمود و هم طلبه‌هاي ضعيفش را ی كه نيازمند اين قدرت معنوي بودند ی بشارت داد و به اين ترتيب شاد و مسرورمان فرمود. شرح كامل اين آيه در دفاعيه و ضميمه دنيزلي آمده است.
استاد ما ی كه نادره زمان مي‌باشد ی لسان الحقي‌ست به غايت شجاع و داراي جسارتي فوق العاده متين و بزرگوارانه؛ كه از سخن گفتن در راه حق هراسي نداشته و از سرزنش ملامت كنندگان ترسي ندارند. روزي سنگ قبرهايي را مي‌بيند كه رويشان بسم الله نوشته شده و مي‌خواهند آن‌ها را روي كانال‌هاي فاضلاب بگذارند. در آن‌جا با اين‌كه شخصيت‌هاي شناخته شده جهاني هم حضور داشتند با سخنان به غايت تلخي ی كه هيچ كس توان بيانش را نداشت ی به شدت مانع آن كار غلط و هم‌چنين كارهاي اشتباه ديگر شد.
در كشورمان هر كس جسارت كرده و موجب رنجش خاطر استاد ما شده يا ضرري به رساله نور رسانده باشد، قطعاً دچار عاقبت بدي شده است. برخي از آن‌ها بعدها عاقل شده و برخي ديگر نيز كيفر ديده‌اند. نمونه‌هايي از اين وقايع در "لاحقه" نوشته شده است.
حاصل سخن اين كه: امكان ندارد اوصاف كمال و محاسن احوال استاد ارجمندمان توسط عاجزاني چون ما به حق تصوير و توصيف گردد. حضرت خالق ذوالجلال و الجمال استاد ما را وجودي مستثنا آفريد و مظهر توفيق الهي قرار داد. خوشا به سعادت كسي كه با رساله نور ی كه او شخصاً بدان اشتغال داشت و با اهميت بدان تشويق و سفارش مي‌فرمود ی به خدمت قرآن و ايمان پردازد و از رساله نور درس بگيرد...
— 388 —
استاد ما تا زماني كه در موطن شان بودند بي‌وقفه نشر حقايق مي‌كردند و براي سعادت ما از نَفَس مبارك‌شان فيض مي‌رساندند. با تمام روح و جان‌مان از حضرت ارحم الراحمين مسألت داريم در روز محشر ما را نيز با استادمان جناب بديع البيان علامه بديع الزمان سعيد نورسي كه گنجينه علوم و فنون و مظهر حديث شريف ‌اَلسَّعِيدُ سَعِيدٌ فِى بَطنِ اُمِّهِ‌ بودند ی محشور فرمايد تا كه او در روز هراس و وحشت با دستان مبارك و نوراني و مهربانش دست‌مان را بگيرد و ما را نزد رسول اكرم (ص) ببرد؛ ان شاء الله ...
از شاگردان رساله نور
فيضي و امين
— 389 —
چند كلمه درباره آيت الكبري
جناب بديع الزمان هنگامي كه در شهر كاستامونو بود رساله مهمي به نام "آيت الكبري" نوشت كه هستي و وحدانيت حضرت حق را به زبان موجودات عالم اثبات مي‌كند.
استاد در خصوص اين رساله گفته است:" كتاب حاضر حقيقتي قرآني و مانعي بزرگ در برابر تخريب‌هاي وحشتناك امروز است."
آيت الكبري همان‌طور كه بر قلب او الهام مي‌شد با عجله كتابت مي‌گرديد و به همان اولين نسخه دست‌نويس آن نيز اكتفا شد. استاد فرموده است: "هنگام نگارش (اين كتاب) احساس مي‌كردم اراده و اختيار من در پيشرفت اين كار دخالتي ندارد، لذا صلاح نديدم آن را براساس فكر خود تنظيم يا اصلاح كنم"
اين رساله نخستين بار مخفيانه منتشر شد لذا استاد و طلبه‌هايش را به همين دليل زنداني كردند؛ ليكن دادگاه‌هاي جرايم سنگين در دنيزلي و آنكارا پس از دو سال بررسي، به اتفاق بر برائت و بازگرداندن رساله‌ها رأي دادند.
امام علي (رض) با نظر غيب آشناي خود اين رساله را ديده و در "قصيده جلجلوتيه" بر اهميت و مقبوليت آن اشاره كرده و با بيان عبارت
‌وَ بِاْلايَتِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ
آن را شفيع قرار داده و دعا نموده است.
رهايي استاد و طلبه‌هايش از زندان و اعلام بي‌گناهي آنان كه در نتيجه بررسي (دقيق و طولاني) آيت الكبري صورت گرفت پذيرش دعاي مذكور امام علي (رض) را اثبات نمود.
به مناسبت مقام كنوني، مناسب ديده شد حقيقت قرآني مذكور و اين سد اعظم، در مقابله با جريان‌هاي گمراه عصر حاضر كه درصدد تخريب شديد ايمان مسلمانان هستند در اين‌جا آورده شود ...
— 390 —
آيت الكبري
مشاهدات سياحي‌ست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال مي‌كند. قسمتي از مقام دوم رساله‌ي آيت الكبري ی شعاع هفتم ی كه عبارت از دو مقام در بحث توحيد مي‌باشد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا
در بسياري از آيات قرآن مانند آيه كريمه فوق، براي معرفي آفريدگار عالم هستي ابتدا از "سماوات" ياد مي‌شود كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن نگاه مي‌كنند و با ذوق و شوق به مطالعه آن مي‌پردازند؛ لذا مناسب است ما هم بحث‌مان را با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به مسافرخانه اين دنيا مي‌گذارد در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان خانه‌‌يي بسيار كريمانه و نمايشگاهي هنرمندانه و اردوگاه و تعليم‌گاهي در اوج شكوه، و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت آور و مطالعه‌گاهي معنادار و حكيمانه مواجه مي‌شود و در حالي كه به شدت كنجكاو دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز آسمان در آن جلب توجه مي‌كند كه مُزين به نور است و زبان حالش چنين مي‌باشد: "به من نگاه كن، آن‌چه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه مي‌كند و ظهور ربوبيت را مي‌بيند كه:
— 391 —
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آن‌ها هزار مرتبه بزرگ‌تر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرام بزرگ هفتاد برابر بيش‌تر از گلوله توپ مي‌باشد، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است، بدون آن‌كه سقوط كنند يا با يك‌ديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوق‌العاده همراه هم مي‌گرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بي‌شماري را چون چراغ‌هايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه ستارگان را بدون آن كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود اداره مي‌كند و بي‌آن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسؤوليت ماه و خورشيد بر عهده آن‌ها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آن‌ها را در فاصله بي‌نهايت دوري كه ارقام محاسباتش حتي در دايره دو قطب نمي‌گنجد در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوه‌‌يي مشخص و در يك صورت و با يك فطرت همراه هم و بي‌كم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بي‌آن كه تجاوزي كنند مطيع قانون قرار مي‌دهد و بدون آن‌كه اجازه دهد لكه‌‌يي بر پهنه آسمان بنشيند آن را درخشان و نوراني و پاكيزه مي‌دارد و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير مي‌كند و با گردش زمين صورت‌هاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار مي‌دهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و وجود ظاهرتر از آسمان او بالمشاهده گواهي مي‌دهد. اين است كه در نخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:
‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّوْظِيفِ الْوَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آن‌گاه فضا كه محشر عجايب است و "جَو سماء" خوانده مي‌شود گفتگوي رعدآميزي مي‌كند و فرياد بر مي‌آورد: "به من نگاه كن! آن‌چه را با كنجكاوي در پي‌اش بودي و كسي را كه تو را بدين جا فرستاد با من مي‌تواني بشناسي و بيابي."
— 392 —
مسافر به چهره ابرو در هم كشيده اما مهربانش چشم مي‌دوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را مي‌شنود و مي‌بيند:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلق است به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانه‌‌يي بوستان زمين را آبياري كرده، و اهالي زمين را با آب حيات سيراب مي‌كند و از دما يعني شدت حرارت زيستن مي‌كاهد و بنا بر نياز به ياري هر كس در هر سو مي‌شتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ با انجام وظايف متعددي چون آن‌چه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان مي‌شود، از ديده نهان مي‌گردد، و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري مي‌روند؛ طوري كه هيچ اثري از آن باقي نمي‌ماند. سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه دوباره جمع مي‌شود و پهنه آسمان را پر مي‌كند، و گوش به امر فرمانده منتظر مي‌ماند.
مسافر آن‌گاه باد را مي‌نگرد و هوا را مي‌بيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است؛ طوري كه گويا هر ذره‌‌يي از ذرات به ظاهر فاقد ادراك هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان عالم هستي‌ست و آن‌ها را در مي‌يابد و به هيچ يك از آن‌ها بي‌توجهي نمي‌كند، و با اتكا به قدرت فرمانده كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام مي‌دهد كه گويي براي تنفس تمام اهالي زمين و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصوات مورد نياز ذي حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات خدمات و وظايفي بر عهده دارد و در اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته مي‌شود.
بعد به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند در آن قطرات لطيف و درخشان و دلنشيني كه از خزانه رحمتي غيبي فرستاده مي‌شود چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطره‌هاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران را "رحمت" ناميده‌اند.
سپس رعد و برق را مي‌نگرد و به صداي آن‌ گوش فرا مي‌دهد؛ مي‌بيند كه مشغول خدمت رساني‌هاي عجيب و غريبي هستند.
— 393 —
آن‌گاه چشم بر مي‌كشد و به عقل خويش رجوع مي‌كند و چنين زمزمه مي‌كند: ابر بي‌جاني كه چون پنبه‌ي زده شده است شكي نيست كه چيزي از ما نمي‌داند و اين‌طور نيست كه به ما رحم كرده به ياري‌مان بشتابد. ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نمي‌شود و از ديده پنهان نمي‌گردد. مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً توانا و رحيم حركت مي‌كند، بي‌آن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان مي‌شود و آن‌گاه به يك‌باره ظاهر مي‌گردد، شروع به انجام وظيفه خود مي‌كند و با فرمان سلطاني كاملاً فعال و متعالي و بسيار جميل و باشكوه و با اتكا به قدرت او همواره پهنه آسمان دنيا را پر و خالي مي‌كند و به شكل تخته سياهي كه نوشته‌هايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در مي‌آورد. ابر با تدبير حاكم مدبري كه به غايت لطيف است و داراي احسان و بسيار كريم و بنده نواز، بر باد مي‌نشيند و خزاين كوه سان باران را نيز مي‌نشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند مي‌رساند. گويا به آن‌ها ترحم مي‌كند، مي‌گريد و با قطرات اشك خود آن‌ها را با گُل‌ها مي‌خنداند، از شدت گرماي خورشيد مي‌كاهد و اسفنج وار بر بوستان‌هايشان آب مي‌پراكند و چهره زمين را مي‌شويد و پاكيزه مي‌دارد.
مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش مي‌گويد: صدها هزار احسان و ياري و كار هنرمندانه، حكيمانه و رحيمانه را مي‌بينم كه با صورت ظاهري ابرِ در ظاهر بي‌جان و بي‌ادراك و بي‌هدف و همواره در تلاطم، و بي‌بهره از ثبات حاصل مي‌گردد، اين امر به طور بديهي اثبات مي‌كند باد پر تحرك، اين خدمتكار همواره فعال به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركتش براساس فرمان آمري به غايت دانا و توانا و بسيار حكيم و كريم صورت مي‌گيرد. گويا هر ذره آن بر انجام هر كاري آگاه است؛ و هم‌چون سربازي كه دستور فرمانده خود را مي‌فهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ و در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آن‌ها، و باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حيات‌شان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتي‌هاي بادي، و مخصوصاً در توليد اصوات و گفتگو با تلفن و تلگراف بي‌سيم و راديو فعال است و علاوه بر
— 394 —
خدمات عام و خاصي اين چنين، ذرات متشكل از دو عنصر بسيط و شبيه هم، چون ازت و اكسيژن در هوا، و هزاران جلوه كاملاً منظم آفرينش ربّاني بر روي زمين، توسط دستي حكيمانه اداره مي‌شوند.
براساس تصريح آيه :
وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود است و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي؛ باد را به كار مي‌گيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني مي‌گردد و با تسخير ابرها نيز امور رحماني بي‌شماري را حاصل مي‌گرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد مي‌كند.
او آن‌گاه به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند باران به تعداد دانه‌هايش سود و منفعت و به تعداد قطراتش جلوه‌هاي رحماني و به تعداد رشحاتش حكمت دارد. آن قطرات زيبا و لطيف و مبارك چنان منظم و دل انگيز آفريده مي‌شوند، مخصوصاً تگرگ‌هاي فصل تابستان آن قدر نظم و انتظام دارند، كه بادهاي شديد توفان‌زا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آن‌ها نيست؛ بادها باعث برخورد قطره‌ها با يك‌ديگر نشده و موجب به وجود آمدن توده‌هاي زيان‌بار نمي‌شوند. اين آب كه در بسياري از امور حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد از تركيب دو عنصر بسيط و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل مي‌گردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد، با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه مي‌كند و در صنايع گوناگون به كار گرفته مي‌شود. بي‌ترديد بايد گفت باران كه صورت مجسم رحمت الهي‌ست در خزانه غيبي رحمت رحمان رحيم به وجود مي‌آيد و با نزول خود آيه زير را به لحاظ محتوا تفسير مي‌كند:
وَهُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنشُرُ رَحْمَتَهُ
— 395 —
آن‌گاه به صداي رعد گوش فرا مي‌دهد و برق را مي‌بيند. مشاهده مي‌كند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:
وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ٭ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ
را به صورت مجسم تفسير مي‌كنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت مي‌دهند.
آري، فضا را به يك‌باره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن و با نور و آتشي فوق‌العاده ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبه‌اند به مثابه تلمبه‌‌يي براي آب و برف و تگرگ روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبي‌ست كه بر سر انسان غافل ضربه مي‌زند، و هشدار مي‌دهد و مي‌گويد "سر بر افراز، و به كارهاي ذات فعال و قدرتمندي بنگر كه مي‌خواهد خود را بشناساند! همان‌طور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نمي‌توانند خود به خود ايجاد شوند، هر يك از آن‌ها شتابان در پي ايفاي وظيفه‌‌يي حكيمانه‌اند و از سوي تدبير كننده‌‌يي حكيم به كار گرفته شده‌اند"
مسافر كنجكاو گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را مي‌شنود و مي‌گويد: «آمنتُ بالله»
در دومين مرتبه مقام نخست بيانِ
‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْزِيلِ وَ التَّدْبِيرِ الْوَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ‌
نشان دهنده مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّي‌ست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي ام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه و همراه مراتب آن بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان جا ارجاع مي‌دهيم.
سپس كره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است مي‌گويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟
— 396 —
بيا تا آن‌چه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم. به مسؤوليت‌هاي من بنگر و صفحات مرا برخوان!" او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه زمين همانند عارف مجذوب مولوي با دو حركت خويش، دايره‌‌يي را كه مدار حصول فصل‌ها و سال‌ها و روزهاست در اطراف حشر اعظم رسم مي‌كند و صدهزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و مايحتاج‌شان در خود جاي داده و چون سفينه‌‌يي رباني، باشكوه و مُسخر در درياي بيكران فضا در كمال تعادل و نظم در حال گردش است و حول خورشيد سياحت مي‌كند.
بعد به صفحاتش نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي مي‌كند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آن‌كه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است مي‌پردازد. مي‌بيند صورت افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع، از ماده‌‌يي بسيط به شكل بسيار منظمي مي‌شكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مي‌يابد؛ و مي‌بيند دانه برخي از آن‌ها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز در آمدن تكثير و بسيار مدبرانه اداره مي‌شوند؛ و به شكل مشفقانه‌‌يي تغذيه شده، و غذاي خود را مي‌خورند و آن‌گاه انواع بي‌شمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ را كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ يا از خاك خشك و از ريشه‌ها و دانه‌هايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب مي‌پرورد. هر بهار چون واگني هزاران نوع خوردني و مايحتاج را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل مي‌گيرد و در اختيار موجودات قرار مي‌دهد. مخصوصاً كنسروهاي شير در مجموعه ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال مي‌شود و سينه‌هاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين مي‌گردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات مي‌كند جلوه‌‌يي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانه‌ي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصه اين كه صفحه حيات بخش بهار علاوه بر آن‌كه صدها هزار نمونه از حشر اعظم را نشان مي‌دهد، آيه:
— 397 —
فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير مي‌كند؛ اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان مي‌دارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگي‌شان لا اله الا الله مي‌گويند.
آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيست‌گانه صفحه‌‌يي از صفحات كره زمين كه بيش از بيست صفحه است، در معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر است كه در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
‌‌لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ‌.
مسافر انديشمند هم چنان صفحات را مطالعه مي‌كند و ايمانش كه كليد سعادت است قوي‌تر مي‌شود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنوي‌ست فزوني مي‌يابد، و حقيقت ايمان به الله كه پايه و اساس همه كمالات است درجه‌‌يي ديگر تقويت مي‌يابد، لذات و ذوق‌هاي معنوي فراواني نصيبش مي‌گرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك مي‌كند؛ لذا در همان حال كه به درس‌هاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فرا داده است هَلْ مِنْ مَزِيدٍ مي‌گويد و ذكر جذب كننده درياها و رودخانه‌هاي پر جوش و خروش را مي‌شنود و صداي حزين و گوش نواز آن‌ها را ادراك مي‌كند كه با زبان حال و قال مي‌گويند: "به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن." او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند درياها با حياتي كه دارند مدام در حال تلاطمند و با حالات ريزش و چيرگي كه در
— 398 —
فطرتشان هست زمين را در احاطه خود گرفته‌اند و همراه با كره زمين بسيار باسرعت در يك سال، دايره‌‌يي بيست و پنج هزار ساله را در مي‌نوردند و با اين حال نه متلاشي مي‌شوند، نه مي‌ريزند و نه به اراضي و خاك اطراف تجاوزي مي‌كنند. معلوم مي‌شود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت مي‌شوند، مي‌گردند و در جاي خود باقي مي‌مانند.
او آن‌گاه متوجه درون درياها مي‌شود و مي‌بيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع موجود در دريا به شكل دقيقي جريان دارد؛ حال و روزشان و غذاهايشان را مي‌بيند كه از شن و ماسه‌‌يي ساده و آب توليد مي‌شود و آن چنان عالي‌ست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي مي‌گردد كه آن‌ها را اداره و غذايشان را تأمين مي‌كند.
مسافر سپس به رودها مي‌نگرد، مي‌بيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آن‌ها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات مي‌كند همه رودها و چشمه‌ها و نهرها و رودخانه‌هاي بزرگ از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه مي‌گيرند. ميزان ذخيره و مصرف به حدي‌ست كه حتي روايت شده است "چهار نهر از بهشت سرچشمه مي‌گيرد." يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري مي‌شوند. براي مثال رود مبارك نيل كه شن‌زار مصر را به بهشت تبديل مي‌كند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده مي‌شود همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مي‌يابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت مي‌شود يك‌جا جمع و منجمد شود از كوه مذكور بزرگ‌تر خواهد شد؛ در حالي كه منبع و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نمي‌شود. مقدار آبي كه وارد نيل مي‌شود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقه گرم و تشنه بودن خاك ناچيز است و بي‌شك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته مي‌شود نيل مبارك به صورت فوق العاده، از بهشتي غيبي
— 399 —
سرچشمه مي‌گيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را با معنا و حقيقتي زيبا ثابت مي‌سازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق دريا گونه رودخانه‌ها و درياها را مي‌بيند و شهادت‌شان را مشاهده مي‌كند و پي مي‌برد كه آن‌ها با قدرتي به نسبت بزرگي همه درياها ذكر لا اله الا الله بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات درياها بر اين شهادت، گواه نشان مي‌دهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاست كه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:
‌لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعُ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ‌
آن‌گاه كوه‌ها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر مي‌برد به خود مي‌خوانند و به او مي‌گويند: "صفحات ما را بخوان" او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند وظايف كلي و خدمات عام كوه‌ها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت مي‌كند. مثلاً مي‌بيند كوه‌ها به امر الهي از دل زمين سر بر مي‌آورند و دگرگوني و غضب و هيجان‌هاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ مي‌دهد به بيرون هدايت مي‌كنند و موجب آرامش آن مي‌شوند؛ زمين با فوران كوه‌ها و منافذي كه در آن‌ها هست تنفس مي‌كند و از تكان‌هاي زيان‌بار و زلزله‌هاي خانمان سوز نجات مي‌يابد و راحتي و آرامش سكنه خود را در چرخش خويش از بين نمي‌برد. گويي همان‌طور كه ستون‌ها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكان‌هاي شديد مي‌شود و تعادل آن را حفظ مي‌كند كوه‌ها نيز براي كشتي زمين، ستون‌هايي پر از خزانه‌اند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجز‌البيان هم‌چون آيات زير آمده است:
وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا ٭ وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ ٭ وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا
به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز موجودات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوه‌ها ذخيره
— 400 —
و نگهداري مي‌شود كه توجه بدان بالبداهه اثبات مي‌كند كه خدمتكار خزائن و انبار قديري با قدرتي بي‌نهايت و حكيمي با حكمتي بي‌پايان مي‌باشند. مسافر وظايف و حكمت‌هاي فراوان كوه‌ها و صحراها را با همين دو مورد قياس مي‌كند و با عموم حكمت‌هاي صحراها و كوه‌ها، گواهي و ذكر توحيدي آن‌ها يعني لا اله الا الله را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوت و ثبات كوه‌ها و وسعت و بزرگي صحراها مي‌شنود و مي‌بيند و «آمنتُ بالله» مي‌گويد.
براي بيان همين معناست كه در مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْعَامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ‌
آن‌گاه مسافر در حالي كه در كوه‌ها و صحراها انديشمندانه سير مي‌كند دريچه دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده مي‌شود. او را به داخل مي‌خوانند و مي‌گويند: "داخل شو و نوشته‌هاي ما را بخوان" او نيز وارد مي‌شود و با مجلس باشكوه تهليل و توحيد و حلقه ذكر و شُكر رو به رو مي‌گردد. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مي‌يابد كه در حال گفتن لا اله الا الله هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده مي‌كند كه بر گفتن لا اله الا الله از سوي تمام گياهان و درختان پر ثمر با زبان فصيح و موزون برگ‌ها، سخن شكوفه‌هاي زيبا و تزيين شده، و كلمات ميوه‌هاي بليغ و منظم‌شان شهادت مي‌دهند:
حقيقت اول: حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي باهدف به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آن‌ها احساس مي‌شود و در مجموعِ آن‌ها نيز هم‌چون نور درخشان خورشيد به چشم مي‌خورند.
حقيقت دوم: تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچ‌وجه تصادفي بودنش امكان پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افراد بي‌شمار مذكور كه به روشني روز ديده مي‌شوند و نشان مي‌دهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم مي‌باشند.
— 401 —
حقيقت سوم: صورت مخلوقات بي‌شمار مذكور كه چند صدهزار نوع و در شكل و اندازه‌هاي گوناگون مي‌باشند، بسيار دقيق، موزون، زيبا، از دانه‌هاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل مي‌گردد، از دانه‌هايي بسيط و بي‌جان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك؛ آفرينش صورت عموم افراد آن چند صدهزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بي‌خطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است، و شاهداني به عدد موجودات و ميوه‌ها و برگ‌ها و گل‌هاي بهاري حقيقت مذكور را اثبات مي‌كنند؛ مسافر به اين حقيقت پي مي‌برد و الحمدُ للهِ عَلَي نِعمَةِ الايمان را بر زبان جاري مي‌سازد.
براي بيان همين حقايق و گواهي‌هاست كه در مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:
‌لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْدُودَةِ مِنْ نُوَاتَاتٍ وَ حَبَّاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُورَةٍ مَعْدُودَةٍ‌
آن‌گاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي (ايماني) ذوق و شوقش فزوني مي‌يابد، در حالي كه دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش مي‌آيد با عالم طيور و حيوانات مواجه مي‌شود. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت بين و انديشه آشنا به معرفت او گشوده مي‌شود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختلف و با انواع و اقسام زبان‌ها او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال لا اله الا الله مي‌گويند و با اين بيان روي زمين را به حلقه ذكر و مجلس باشكوه تهليل تبديل كرده‌اند؛ هر كدام‌شان در حكم قصيده‌‌يي ربّاني، كلمه‌‌يي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني،
— 402 —
آفريدگار خويش را توصيف مي‌كنند و حمد و ثنا مي‌گويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيق‌اند. مسافر آن‌گاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت قطعي داشت بر اين‌كه آن‌ها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس مي‌گويند و بر وحدانيتش گواهي مي‌دهند:
حقيقت اول: حقيقت احيا و اهداي روح ی كه به بيست جهت نشان دهنده‌ي جلوه‌ي اراده و علم و حمكت مي‌باشد ی و (حقايقي چون) آفريدن حكيمانه از هيچ و خلق و ايجاد عليمانه و با‌ اختيار، و ايجاد صانعانه؛ برهان باهري‌ست كه به تعداد ذي روحان شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفتگانه و وحدانيتش دارد.
حقيقت دوم: مخلوقات بي‌شمار به لحاظ صورت با هم متفاوتند و از نظر شكل، زيبا و به لحاظ مقدار و كميّت متعادل و از نظر ظاهر منظمند؛ از تفاوت‌ها و زيبايي‌ها و صورت‌هاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و مستحكم حاصل مي‌گردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علمش همه چيز را فرا گرفته است نمي‌تواند صاحب فعلي فراگير و داراي حكمت و هزاران شكل خارق‌العاده باشد، هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
حقيقت سوم: آفرينش حيوانات بي‌شماري كه صدها هزار نوع را در بر مي‌گيرند از تخم‌ها و تخمك‌ها و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوتند و خلق دقيق و بي‌خطا و منظم و متعادل صورت هر كدام از آن‌ها كه به مثابه معجزه‌‌يي حكيمانه‌اند، چنان حقيقت درخشاني‌ست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي مي‌دهد.
مسافر براساس اين سه حقيقت در مي‌يابد كه انواع مختلف حيوانات چنان لا اله الا الله مي‌گويند و گواهي مي‌دهند كه گويا زمين نيز هم‌چون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لا اله الا الله مي‌گويد و آن را به گوش اهل سماوات مي‌رساند. براي افاده معناي همين حقايق است كه در مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:
— 403 —
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيَوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَ الاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بِيضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُورَةٍ مَحْدُودَةٍ‌
سپس مسافر انديشمند براي اين‌كه در مراتب بي‌پايان معرفت الهي و لذت‌هاي معنوي و انوار بي‌انتهاي آفرينش پيش‌تر برود علاقمند مي‌شود وارد عالم انسان‌ها گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت مي‌كنند و او نيز وارد مي‌شود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذشته را مشاهده مي‌كند و مي‌بيند عموم انبيا كه نوراني‌ترين و كامل‌ترين انسان‌ها هستند همه با هم ذكر لا اله الا الله بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كننده‌شان دم از توحيد مي‌زنند و براي اين‌كه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك در آورند به آن‌ها درسي همراه با دعوت به ايمان الهي مي‌دهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو مي‌زند و شروع به فرا گرفتن درس مي‌كند، مي‌بيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعالي‌ترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به نشانه تصديق هست كه خالق كائنات عطايشان كرده؛ و براساس اِخبار هر يك از آن‌ها امت و طايفه‌‌يي عظيم از انسان‌ها او را تأييد نموده و ايمان آورده‌اند. مسافر مي‌انديشد حقيقتي كه براساس اجماع و اتفاق نظر شمار فراوان پيامبران، اين انسان‌هاي درست، تأييد و تصديق مي‌گردد حتماً مي‌بايست بسيار محكم و قطعي باشد و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نموده‌اند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه حد مرتكب جنايت مي‌شوند و مستحق چه عذاب بي‌پاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مي‌يابد و مي‌انديشد گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محق‌اند. چنين است كه يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان بر او نمايان مي‌گردد.
— 404 —
آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيب‌شان شده و در حكم تصديق راه‌شان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضين‌شان وارد شده و نشان دهنده حقانيت آن‌هاست؛ هم چنين كمالات شخصي كه بر حقانيت‌شان دلالت دارد و همين طور تعليمات منطبق بر حقيقت آن‌ها، نيز قوت ايمان‌شان كه گواهي‌ست بر درست بودن راه‌شان، و جديت و فداكاري و صُحُف و كتاب‌هاي قدسي كه در دست دارند و بر درست بودن راه‌شان دلالت دارد؛ هم‌چنين پيروان و شاگردان‌شان كه با پيروي از آن‌ها به كمالات و حقيقت و نور واصل شده‌اند، علاوه بر اين‌ها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در اثبات مسايل مثبت چنان حجت قدرتمندي‌ست كه هيچ شبهه و ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچ‌كس ياراي مقابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين كه تصديق و تأييد عموم انبيا (ع) از اركان ايمان به شمار مي‌رود دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي است؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.
در بيان درس همين مسافر است كه در مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اجمَاعُ جَميِعِ الاَنبِيَاءِ بِقُوَّة مُعجِزَاتِهِمُ البَاهِرةِ المُصَدِّقَةِ المُصدَّقَةِ
سيّاح طالب پس از آن‌كه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران مي‌آمد كه، علما ی كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبرانند ی و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده مي‌شوند او را به مدرسه خود فرا خواندند، او نيز وارد شد و ديد: هزاران هوشمند و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذره‌‌يي شبهه در آن‌ها نيست در صدد اثبات مسايل ايماني و در رأس آن‌ها وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آن‌ها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايمانيه و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند هر يك از آن‌ها چنان حجتي‌ست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموع‌شان و داشتن برهاني به قدر برهان همه آن‌ها مي‌توان به مصاف‌شان رفت؛ وگرنه منكران
— 405 —
فقط با جهالت و انكار خويش و با لجاجت بر مسايل منفي غير قابل اثبات است كه مي‌توانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند. (كسي كه چشم خود را مي‌بندد فقط براي خودش روز را شب مي‌كند.) سياح ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند نخواهند توانست ذره‌‌يي تزلزل در او به وجود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت، در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ الاَصفِيَاءِ بِقُوَّةِ بَرَاهِينِهِمُ الظَّاهِرِةِ المُحَقَّقَةِ المُتَّفِقَةِ
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين اليقين، بسيار مشتاق شده است انوار را مشاهده كند در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي (بزرگ) برخورد مي‌كند كه از تركيب زوايا و تكيه‌هاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر مي‌باشد. (به ناگاه) متوجه شمار زيادي از مرشدان قدسي مي‌شود؛ كه در جاده‌ي كبراي محمديه (ص) براي رسيدن به حقيقت تلاش مي‌‌كنند؛ و در سايه‌ي معراج احمدي (ص) به حقيقت و عين اليقين رسيده‌اند. او را به درون درگاه دعوت مي‌كنند، او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق لا اله الا الله مي‌گويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام مي‌دارند.
همان‌طور كه با هفت رنگ موجود در نور خورشيد مي‌توان آن را شناخت، با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اسماء حسني، رنگ‌هاي نوراني متعدد و طريقت‌هاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلك‌ها و مشرب‌هاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مي‌يابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقت‌ها و مشرب‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند؛ بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود
— 406 —
بر آن مهر تأييد زده‌اند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر مي‌باشد. او مي‌بيند كه اجماع انبيا و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا و مجموع اين وحدت نظر، ظاهرتر و درخشان‌تر از روشني روز است كه نشان دهنده خورشيد مي‌باشد. به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه (عارفان) مي‌گيرد در مرتبه دهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ الاَوِليَاءِ بِكَشفِيَّاتِهِم وَ كَرَامَاتِهِمُ الظَّاهِرِة المُحَقَّقَة المُصدَقَّةِ
آن‌گاه سياح دنيا كه مي‌داند بزرگ‌ترين و مهم‌ترين كمالات انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفت الله و ايمان به الله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايفش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت مي‌گردد؛ لذا سر بر مي‌دارد و به آسمان مي‌نگرد و خطاب به عقل خويش مي‌گويد:
"حال كه با ارزش‌ترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حيات‌اند، و مادام كه با ارزش‌ترين موجودات، دارندگان روح‌اند، و با ارزش‌ترين ذي روح نيز ذي شعوران‌اند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير ذي حياتان همواره پر و خالي مي‌شود، ترديدي نمي‌توان داشت كه آسمان باشكوه و زيبا نيز اهالي و سكنه خاص خود را دارد كه ذي حيات و ذي روح و ذي شعورند؛ مانند تمثُّلِ حضرت جبرائيل(ع) و در حضور پيامبر(ص) و مشاهده‌اش توسط صحابه، حوادث زيادي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمان‌هاي قديم نقل مي‌شود. اي كاش من هم مي‌توانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آن‌ها در چه فكري هستند، زيرا مهم‌ترين سخنان در باره خالق كائنات از آنان است." مسافر در اين فكر بود كه به يك‌باره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه به مسايل ايماني نازل شده به واسطه ما به پيامبران و در صدر همه آن‌ها حضرت محمد(ص) و قرآن معجز البيان ايمان آورده‌ايم. نيز تمام ارواح طيبه‌‌يي كه
— 407 —
از ما بوده‌اند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسان‌ها ديده شده‌اند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار عالم و بر وحدت و صفات قدسي‌اش شهادت داده و مطابق يك‌ديگر خبر داده‌اند. اين خبرهاي بي‌شمار مطابق هم، چون خورشيد درخشان راه را به تو نشان مي‌دهند."
مسافر گفته آن‌ها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و راه آسمان‌ها را پيش گرفت.
در اشاره‌‌يي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، در مرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدتِهِ اتّفَاقُ المَلئكَةِ المُتَمَثّلينَ لاَنظَارِ النَّاسِ وَ المُتَكَلّمِيِنَ مَعَ خَوَاصِ البَشَرِ بِاِخبَاراتِهِم المُتَطَابِقَةِ المُتَوَافِقَةِ
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آن‌كه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبان حال‌شان درس گرفت و در حالي كه آرزو داشت مطالعه‌‌يي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقل‌هاي منور و سليم و قلب‌هاي نوراني را ديد كه به رويش گشوده مي‌شود؛ عقل و قلبي كه همه انسان‌ها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند.
عقول و قلوب را ديد كه در ميانه عالم غيب و شهادت برزخ انساني‌اند و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقطه صورت مي‌گيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راهي كه از اين مسير به سوي حقيقت مي‌رود كوتاه‌تر است؛ نه مانند درسي كه به زبان‌هاي ديگر و از راه‌هاي ديگر گرفتيم، بلكه بايد اتّصاف ايماني‌شان و كيفيت و رنگ‌هايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم. شروع به مطالعه كرد و ديد:
عقول نوراني مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيف‌هايي موافق با هم دارند و در يقين نيز از ثباتي كامل بهره‌مند مي‌باشند، دانست كه بنايشان بر
— 408 —
حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند؛ پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسله‌‌يي نوراني و مستحكم‌اند و هيچ‌گاه در هم نمي‌ريزند؛ هم‌چون پنجره‌‌يي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده مي‌شوند.
مسافر هم چنين ديد كه همه آن عقل‌هاي سليم و نوراني كه مسلك‌هايشان دور از هم و مشرب‌هايشان با هم مباين بود، در اركان ايمانيه داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطمينان بخش، و جذب كننده مي‌باشند و در توحيد هيچ‌گونه اختلافي ندارند. دانست اين قلب‌هاي نوراني واصل و متمثل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينه‌‌يي جامع و صمداني در برابر حقيقت‌اند، در حكم پنجره‌هايي هستند كه به سوي شمس حقيقت باز مي‌شوند؛ احساس كرد همه آن‌ها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه هم‌چون دريا، آيينه داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آن‌ها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچ‌گاه خطا نمي‌كند و موجب خطاي ديگران نيز نمي‌شود، زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد و‌هم و فكري عاري از حقيقت، نيز صفتي بي‌اصل و اساس، همه چشم‌هاي تيزبين تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يك‌باره فريب دهد و موجب خطاي آن‌ها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود عالم را انكار مي‌كنند راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد مي‌كنند. همراه با عقل و قلب خود «آمنتُ بالله» گفت. اين است كه به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذي دَلَّ علي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ العُقُولِ المُستَقِيمَة المُنَوَّرَةِ بِاعِتقَادَاتِهَا المُتَوَافقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يَقِيِنيَّاتهَا المُتَطَابقَةِ مَعَ تَخَالُفِ الاستعدَادَاتِ وَ المَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ ِاتّفَاقُ القُلُوبِ السَّلِيمَة النُّورَانِيَّه بِكَشفِيَّاتِهَا المُتَطَابِقَة وَ بِمُشَاهَدَاتِهَا المُتَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ المَسَالِكِ وَ المَشَارِبِ.
— 409 —
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مي‌نگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اين‌كه بداند سخن عالم غيب چيست با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين مي‌انديشيد: ذاتي كه در عالم جسماني شهادت با اين تعداد از مخلوقات زيبا و هنرمندانه‌اش مي‌خواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمت‌هاي دلنشين و دلپذيرش مي‌خواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بي‌شمار ماهرانه و اعجاز آميز مي‌خواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و كلام با عمل و كاملاً ظاهر مي‌خواهد و به زبان حال بيان مي‌دارد، قطعاً و بي‌ترديد در پس پرده غيب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، قولاً و كلاماً نيز مطالب را بيان مي‌دارد و خود را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از تجليات غيبي او را بشناسيم، اين بود كه قلبش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني مي‌كند. شهادتي محكم‌تر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توحيد، توأم با حقيقت وحي و الهام از علام الغيوب عطا مي‌گردد. خود را، وجود و وحدت خود را به شهادت مخلوقات خود محصور نمي‌كند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن مي‌گويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهي‌ست و همان‌طور كه معناي كلامش او را مي‌شناساند، تكلُّمش نيز او را با صفاتش معرفي مي‌كند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق همه پيامبران در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آورده‌اند و تواتري كه در اين‌باره وجود دارد، نيز رهبري اكثريت نوع بشر كه بر عهده آن‌ها بوده است، و با توجه به كتاب‌هاي مقدس كه ثمره وحي، و وحي مشهودند و دلايل و معجزات صُحُف سماوي، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهي‌ست؛ آن‌گاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه مي‌كند:
— 410 —
اول: منظور از ‌لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ اِلى عُقُولِ الْبَشَرِ با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي است. آري، مداخله پروردگار در گفتگوي موجوداتي كه آن‌ها را به نطق وا داشته و سخنان‌شان را مي‌داند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم: كسي كه عالم هستي را با تمام هزينه‌هاي بي‌حد و حصر، و به شكل اعجازآميزي آفريد تا خود را بشناساند و با هزاران زبان كمالات خويش عيان مي‌كند تا او را دوست بدارند، بي‌ترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود بر خواهد آمد.
سوم: انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنين‌ترين و مشتاق‌ترين آن‌هاست؛ خداوند همان‌طور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان مي‌دهد با كلام خويش نيز پاسخ مي‌دهد؛ اين‌ شأن خالقيت اوست.
چهارم: صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از مظاهر درخشان آن مي‌باشد، بي‌شك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم: ذاتي كه انديشه آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج، و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است؛ مخلوقاتي كه دوست داشتني‌ترين، با محبت‌ترين و متفكرترين‌اند و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاق يافتن صاحب و مالك خويشند؛ چنين ذاتي بي‌شك براي شناساندن وجود خود به آن‌ها از تكلم نيز بهره مي‌برد؛ اين از مقتضيات الوهيت است.
مسافر دانست وحي آسماني كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخ‌هاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيم‌هاي صمداني‌ست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد و اين دلالت چنان حجتي‌ست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكم‌تر است.
مسافر آن‌گاه متوجه الهامات شد و ديد: الهام‌هاي صادق گر چه از وجهي به وحي مي‌مانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار مي‌روند اما با وحي دو تفاوت دارند:
— 411 —
اول: وحي كه متعالي‌تر از الهام است اغلب به واسطه فرشتگان ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت مي‌گيرد.
مثلاً پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتي‌ست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقه‌‌يي گسيل مي‌دارد. او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا مي‌كند و آن‌گاه فرمان به اطلاع عموم رسانده مي‌شود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصي‌اش با يكي از خدمتكاران و يا يكي از رعايايش ی كه با او مناسبت خاص و معامله‌يي جزيي دارد ی انجام مي‌دهد.
همان‌گونه كه، سلطان ازل گاه با عنوان پروردگار تمام جهانيان و آفريننده عالم هستي از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفة وحي را انجام مي‌دهند، فرامين خود را اعلام مي‌كند؛ همان‌طور هم از آن حيث كه پروردگار و خالق هر ذي حياتي‌ست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد با آن‌ها مكالمه مي‌كند.
تفاوت دوم: وحي سايه‌‌يي ندارد، زلال و صافي‌ست، و خاص خواص است، اما الهام سايه‌دار است، با رنگ‌ها در مي‌آميزد و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسان‌ها و الهام به حيوان‌ها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود زمينه‌‌يي براي تكثير كلمات ربّاني‌ست. كلماتي كه به اندازة قطرات درياهاست.
مسافر در اين‌جا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي
آن‌گاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد؛ ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مي‌يابد:
— 412 —
اول: آن‌چه "تَودُّدِ الهي" ناميده مي‌شود، يعني آن‌كه خداوند همان‌طور كه عملاً و فعلاً كاري مي‌كند كه مخلوقاتش دوستش بدارند در قول و صحبت و حضور نيز باعث مي‌شود دوستش بدارند؛ و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم: اجابت قولي از پشت پرده نيز هم‌چون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش از شئونات رحيميت است.
سوم: همان‌طور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شده‌اند بالفعل ياري مي‌كند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتن‌هاي اوست نيز به بندگانش مدد مي‌رساند و اين از لوازم ربوبيت است.
چهارم: خداوند كاري مي‌كند آفريدگان ذي شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاقند تا مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، حمايت و حضور و وجود او را بالفعل احساس كنند؛ به همين ترتيب از پشت پرده، نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده مي‌شود و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصي‌ست و با در نظر داشتن ظرفيت او از راه قلب و به شكل قولي، كاري مي‌كند تا وجود و حضورش را احساس كنند. اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهي و رحمت ربوبي‌ست.
مسافر اين‌ها را دريافت و آن‌گاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات مي‌داشت، و اگر هفت رنگش هفت صفت او مي‌شد، قطعاً با شعاع‌ها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار مي‌شد، انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكه‌هاي شيشه، قطره يا دانه‌هاي غبار طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آن‌ها بنا بر قابليت هر كدامشان مي‌بود، گواهي همه آن‌ها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده مي‌شد و اين‌كه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نمي‌گردد؛ سخن واحد مي‌گويد و كلامي از او مزاحم سخن ديگرش نمي‌شود؛ درست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته مي‌شود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل
— 413 —
و ابد، و خالق ذوالجمال و ذي‌شأن همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مي‌يابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگر باز نمي‌دارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نمي‌شود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نمي‌دارد و آن‌ها را در هم نمي‌آميزد. تمام آن جلوه‌ها و سخن گفتن‌ها و الهام‌ها يك به يك و با هم بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد در چهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:
‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ اْلاِلْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِْلاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِْلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ‌
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويشم؛ بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات و حتي به اعتراف دشمنانش كامل‌ترين آن‌ها و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني محمد عربي (ص) برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم، لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد. دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه حضور آن حضرت دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه سرور و حاكم جهان كرد.
— 414 —
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده (ص) و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم. سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين‌جا فقط اشاره كوتاهي به ٩ دليل زير خواهيم داشت:
دليل اول: در اين شخص(ص) حتي به اعتراف دشمنانش همه خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَانشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى
وجود دارد و به نقل قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه با اشاره انگشت او ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند چشمان‌شان نمي‌بيند و مجبور به فرار مي‌شوند؛ يا براي سپاهيان تشنه لبش آبي چون چشمه كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند.
بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار خلاف كاران است شود.
دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست، فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيرند و تصديق مي‌كنند، فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين كلام تحت عنوان معجزات قرآني با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به
— 415 —
چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است؛ وجيزه مذكور رساله مشهوري از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: شخصي كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقي‌ست نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند؛ اين غيرممكن است.
دليل سوم: ايشان با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن‌چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي (ص) ظهور يافته و در طول چهارده قرن يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و براساس حقيقت با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.
نيز اسلام حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي (ص) از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان بوده و معلم و مرشد عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت روح‌هايشان و معدن رشد معنوي‌شان بوده نمي‌تواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دينش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي‌ست و ظريف‌ترين اسرار عبادت را به دقت رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست و در يك كلام، كامل‌ترين است و ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند؛ پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند؛ اين نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. كسي كه ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از ٩٩ قسمت دعاي
— 416 —
جوشن كبير توضيح داده شده است ی ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ‌كس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش برخوردار است كه با آن‌كه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه روسأي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.
مسافر دانست كه صاحب چنين شريعت بي‌نظير، چنين اسلام بي‌مانند، چنين عبوديت خارق‌العاده، چنين دعاي فوق‌العاده، چنين دعوت جهان پسندانه و چنين ايمان اعجازآميزي هيچ‌گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد. عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
دليل چهارم: همان‌طور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكمي‌ست بر وجود و وحدانيت الهي، بر درستي و رسالت حضرت (ع) نيز شهادتي محكم است، زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء(ع) مي‌باشد به شكل كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت دهنده
— 417 —
كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال، يعني با نبوت و معجزات‌شان نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.
دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر (ص) به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند همواره بر توحيد شهادت داده‌اند؛ به همين ترتيب، همگي آن‌ها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند. آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نموده و با علم اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.
دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيه‌‌يي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهي را به ديگران آموخت. ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را كه اساسي‌ترين سخن پيامبر بود به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند، نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت بالاتفاق شهادت داده‌اند، و شهادت‌شان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با تمام جزئياتش فقط يك برهان است بر صداقت و راستي پيامبر(ص).
دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات در ميان خلق، مشهورترين، محترم‌ترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع
— 418 —
آشكار و پنهان پيامبر بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و براساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم: همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاشش كه داراي قدرت تصرف مي‌باشد دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به فردي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد و نتايج موجود در حركات موزون آن را به ديگران بياموزاند و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند؛ چنين كسي اقتضا دارد كه همواره و هميشه وجود داشته باشد. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر (ص) كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر مي‌داند پي برد و دانست كه او عالي‌ترين رسول صادق آفريننده كائنات است.
دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شده‌اند مي‌خواهد كمال هنر و صُنع خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميلش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند و به سبب نعمت‌هاي فراوان، با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و ذوق‌ها نيز در آن لحاظ مي‌گردد، علاقمند است خلق در قبال ربوبيتش عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند؛ خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت‌انگيز، الوهيت خود را ظاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و به
— 419 —
بَدان روي خوش نشان نمي‌دهد و ظالمان و دروغگويان را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد؛ بنابراين بايد گفت بي‌ترديد در پس پرده كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي (ص) باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، خادم مقاصد مذكور او؛ و كسي‌ست كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد و از سوي خالق نيز به او مدد رسانده و توفيق داده مي‌شود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين ٩ حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست. حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند؛ حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد؛ كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد، كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اساسي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماء او شهادت مي‌دهد و همّ و غم او اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان همان شخصي‌ست كه «حبيب الله» خوانده مي‌شود و سه اجماع بزرگ هست كه فريب نمي‌خورند و فريب نمي‌دهند؛ و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند.
اول: اجماع و تصديق جماعت نوراني كه با نام آل محمد (ص) شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند، اوليايي هم‌چون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود بر يقينم اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس) كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجود با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.
— 420 —
دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه ملت‌هايشان در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي مي‌زيستند و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها در حيات اجتماعي و سياسي، استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را به بهترين شكل اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را فداي راه پيامبرشان كردند.
سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقين جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزيي نيست بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچ‌وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در دوران ظهور اسلام گشت و گذار مي‌كرد؛ آن‌چه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده اشاره‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى ادَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْانِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِأتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ الاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ الِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَارِ وَ بِتَوَافُقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَائِرِ النَّوَّارَةِ‌
آن‌گاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اين‌كه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پي‌اش بوديم چيست بايد به سراغ مشهورترين و درخشان‌ترين كتاب
— 421 —
كه قرآن معجز البيان ناميده مي‌شود برويم كه در همه زمان‌ها منكران خود را به تحدي مي‌خواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آن‌جا كه در زمانه فعلي مي‌زيست ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو معنوي قرآن به شمار مي‌رود. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است؛ و ت، ست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا منتشر مي‌سازد و هيچ‌كس ياراي مقابله با آن را ندارد، ثابت مي‌كند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسماني‌ست و نمي‌تواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين كلام و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور كه تنها حجتي از صدها حجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات مي‌كند كه هر مخاطبي نه تنها نمي‌تواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند بلكه در برابر اثبات آن متحير مي‌ماند و با تقدير از آن لب به سپاسگزاري مي‌گشايد. مسافر، وجه اعجازي قرآن و اين را كه كلام حق خداوند است به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتاب الله به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
نقطه اول: همان‌طور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايقش كه دليل بر حقانيت‌اش است يكي از معجزات محمد (ص) مي‌باشد، محمد (ص) نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود يكي از معجزات قرآن و حجت قاطعي‌ست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم: قرآن در اين دنيا چنان نوراني و منشأ سعادت و حقيقتي ظاهر گرديده و در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي انسان‌ها چنان انقلابي ايجاد نموده است كه در هر دقيقه‌ي چهارده قرن گذشته، ٦٦٦٦ آيه آن با كمال احترام حداقل توسط ١٠٠ ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسان‌ها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوب‌شان گرديده است. قرآن
— 422 —
موجب ترقي ارواح، نورانيت عقول و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بي‌ترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارق‌العاده و فوق‌العاده و معجزه است.
نقطه سوم: قرآن از زمان ظهور تا كنون داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده مي‌شد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مي‌نگاشتند سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه مي‌گفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند."
نيز اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنيد به سجده افتاد، به او مي‌گويند "مگر مسلمان شده‌يي؟" و او پاسخ مي‌دهد: "نه، من به احترام بلاغت اين آيه سجده كردم."
هزاران پيشوا و اديب برجسته و چهره درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري متفق القول نظر داده‌اند كه "بلاغت قرآن فوق طاقت بشر، و دست نايافتني‌ست."
قرآن هم‌چنين همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آن‌ها به طرزي كه غرورشان را از بين مي‌برد گفته است: "يا سوره‌‌يي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد." با اين حال بليغان معاند عصر نزول با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولاني‌تر يعني به خطر انداختن جان و مال‌شان را اختيار كردند و اين ثابت مي‌كند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليون‌ها كتاب نوشته‌اند و اين امر با ترقي افكار هم‌چنان بيش‌تر هم شده است، اما هيچ يك از اين كتاب‌ها به قرآن نمي‌رسد و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست، و در مرتبه آن‌ها قرار ندارد." طبيعي‌ست كه قرآن يا بايد پايين‌تر از
— 423 —
كتاب‌هاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آن‌ها. هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نمي‌تواند بگويد قرآن پايين‌تر از همه آن كتاب‌هاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتاب‌هاي ديگر است.
فردي آيه
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
را قرائت كرد و گفت چيزي كه حكايت از خارق‌العاده بودن بلاغتش كند نمي‌بينم. به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو." او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم پريشان، ظلماني، بي‌روح و بدون شعور و وظيفه‌اند؛ و در فضايي خالي و بي‌حد و حدود و در دنيايي بي‌قرار و فاني به سر مي‌برند. در آن وضع آيه مزبور را شنيد و مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنه‌يي به نمايش گذاشت و (چهره‌ي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي شد براي ذي شعوران تمامي اعصار. آيه مذكور نشان مي‌دهد كه عالم هستي، مسجدي كبير است و خداوند عموم مخلوقات و در رأس همه، آسمان‌ها و زمين را با حياتي كه به آن‌ها عطا كرده است به ذكر و تسبيح واداشته، و هر يك در انجام وظيفه خويش، پر جنب و جوش، مسرور و خرسندند. اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد و شكوه سلطنت كتاب خدا در طول چهارده قرن با كمال احترام و بدون وقفه ادامه يافته است. مسافر در اين‌جا حكمتي از هزاران حكمت قرآني را دريافت.
نقطه چهارم: حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين كه بالاخره موجب خستگي مي‌شود، نه تنها فرد قاري را بيزار نمي‌كند بلكه براي هر كس كه دل مرده و بي‌ذوق نباشد، تكرار تلاوت، حلاوت بيش‌تري را ايجاد مي‌كند. اين امر از زمان‌هاي گذشته تاكنون براي همه امر مسلّمي بوده و به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و
— 424 —
طراوت و شادابي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس مي‌كرده‌اند كه گويي قرآن آن‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد. هر گروهِ علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره اين كتاب را نزد خود داشته و از اسلوب بيان آن پيروي نموده‌اند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيانش را همواره محفوظ داشته است.
نقطه پنجم: يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه اين كتاب آسماني بر حقيقت انبيا استوار است و آن‌ها را تصديق و تأييد مي‌كند؛ آنان نيز بالاتفاق و به زبان حال او را تأييد مي‌كنند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات آن محسوب شده، حيات خود را از آن مي‌گيرند. و تكاملي مبتني بر حيات داشته‌اند، نشان مي‌دهند كه شجره مباركه‌شان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت مي‌باشد. همه طريقت‌هاي حقه ولايت كه زير بال دوم كتاب الله باليده‌اند و همه علوم حقيقي اسلام، گواهي هستند بر اين‌كه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت امر خارق‌العاده بي‌مثل و مانندي‌ست.
نقطه ششم: شش جهت قرآن نوراني‌ست و صدق و حقانيتش را نشان مي‌دهد. آري، ستون‌هاي حجت و برهانِ تحت قرآن، لمعات اعجازآميزِ فوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه در جلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استناد ظَهر قرآن مي‌باشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بي‌منتهايي كه در جانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و انجذاب و تسليم صميمي وجدان‌هاي پاك و قلب‌هاي سليم كه در جانب چپ آن قرار دارد اثبات مي‌كند كه قرآن قلعه‌‌يي آسماني و زميني، قلعه‌‌يي فوق‌العاده، خارق‌العاده، محكم و غير قابل نفوذ است؛ با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زده‌اند؛ و اين‌كه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كرده‌اند؛ ابتدا متصرف كائنات مي‌باشد. كسي كه دايماً اظهار زيبايي‌ها و حمايت از خوبي‌ها و درستي‌ها و امحاي فريب‌كاران و مفتريان را دستور‌العملي
— 425 —
براي فعاليت قرار داده است. او همان‌طور كه با دادن مقبول‌ترين و والاترين و حاكمانه‌ترين مقام حرمت و مرتبه‌ي موفقيت به قرآن، آن را امضا و تصديق مي‌كند؛ پيامبر اسلام نيز به‌عنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اين‌كه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب به‌سر مي‌بُرد، و با‌ توجه به اين‌كه ساير كلام‌هايش شبيه به قرآن نبوده و به آن نمي‌رسد، بر حقانيت قرآن امضا مي‌زند. و با وجود امّي بودن، حقايق آفرينش گذشته و آينده را به‌طور اطمينان‌ بخشي با قرآن بيان مي‌كند. و ترجماني كه از آن زير نظر چشمان تيزبين هيچ‌گونه خطايي ديده نشد. با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اين‌كه كلام مبارك خالق رحيمش مي‌باشد مهر تأييد مي‌زند.
يك پنجم نوع بشر و شايد بخش اعظم آن‌ها در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با دينداري و حقيقت پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا مي‌دهند؛ علاوه بر اين، براساس گواهي بسياري از نشانه‌ها و وقايع و كشفيات حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قرآن توسط پيامبر، چون پروانه، حق پرستانه گرد او جمع مي‌شدند؛ و اين تأييد ديگري‌ست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيع‌ترين مقام و مرتبه قرار دارد.
عموم طبقات نوع بشر از نادان‌ترين و جاهل‌ترين‌شان تا داناترين و عالم‌ترين آن‌ها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ مي‌كنند و عميق‌ترين حقايق الهي را در مي‌يابند و مجتهدان بزرگِ صدها فن و دانش اسلامي و مخصوصاً دانايان شريعت كبري، و گروه‌هايي چون محققان اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخ‌هاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج مي‌كنند و اين نشان مي‌دهد كه قرآن معدن حقيقت و مرجعي الهي‌ست.
نيز آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است) به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشته‌اند، با اين كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفتگانه‌‌يي‌ست كه بلاغت يكي از آن‌هاست، از آوردن فقط يك
— 426 —
سوره مشابه خودداري كرده‌اند. بلاغت پيشه‌گان مشهور و دانشمندان نابغه‌‌يي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بوده‌اند به هيچ‌وجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كرده‌اند. اين نكته نيز نشان مي‌دهد قرآن معجزه الهي‌ست و فوق طاقت بشر مي‌باشد.
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام با پاسخ به اين سؤال‌ها روشن مي‌شود: كلام چه كسي‌ست؟ خطاب به چه كساني‌ست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا هيچ كلامي نمي‌تواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن خطاب و سخن خالق و پروردگار همه جهان‌هاست، مكالمه‌‌يي‌ست كه به هيچ‌وجه نمي‌توان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود؛ اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسان‌ها و بلكه همه موجودات مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر مي‌باشد؛ قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت گردد. قرآن مسايل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش عالم هستي و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بر مي‌گيرد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است بيان مي‌دارد و تبيين مي‌كند. قرآن معجز البيان، هر سوي عالم كبير را چون نقشه، ساعت يا خانه‌‌يي به نمايش مي‌گذارد و با چرخاندنش صانع و آفريدگارش را به انسان مي‌شناساند. بي‌شك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نمي‌توان به درجه اعجاز آن دست يافت.
هزاران دانشمند هوشمندِ دقيق كه قرآن را تفسير كرده‌اند و سي، چهل، يا هفتاد جلد كتاب نوشته‌اند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كرده‌اند كه قرآن حاوي مزيّت‌هاي بي‌شمار، نكته‌ها، خاصيت‌ها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسايل و خبرهاي غيبي‌ست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور مزيت و نكته‌‌يي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رساله معجزات قرآنيه و مقام دوم كلام بيستم كه از استخراج مسايل فوق‌العاده بسياري چون قطار و هواپيما از قرآن بحث مي‌كند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده مي‌شود و با اشارات قرآني به رساله نور و نيروي الكتريسته مي‌پردازد، يا هشت
— 427 —
رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان مي‌دهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست، يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه اثبات مي‌كند؛ هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و نوري از انوارش را اظهار مي‌دارد؛ اين‌ها تأييدي‌ست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزه‌‌يي خارق‌العاده است، لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب مي‌باشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي باعظمتش چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دست كم ده ثواب و ده حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجه مي‌دهد، حتي هر يك از حروف برخي آيات و سوره‌ها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه مي‌دهد و در اوقات مبارك نورانيت و ثواب و ارزش هر حرف ده‌ها و صدها برابر مي‌شود. سياح جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتي‌ست به واسطه اجماع سوره‌ها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسماء و صفاتِ تنها يك واجب الوجود چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه مي‌گيرد.
به عنوان اشاره‌ي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ اَلوَاحِدُ الاَحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِةِ القُرآنُ المُعجِزُ البَيَانِ، المَقبُولُ المَرغُوبُ لاَجنَاسِ المَلَكِ وَ الاِنسِ وَ الجَانِّ، اَلمَقرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِي كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ الاِحتِرَام ... بِالَسِنِة مِأتِ مِليُونٍ مِن نَوع الاِنسَانِ ... الدَّائِمُ سَلطَنَتُةُ القُدسِيَّةُ عَلي اَقطَارِ الاَرضِ وَ الاَكوَانِ، وَ عَلي وُجُوهِ الاَعصَارِ وَ الزَّمَانِ وَ
— 428 —
الجَارِي حَاكِمِيَّتُهُ المَعنَويَّةُ النُّورَانيَّةُ عَلي نِصفِ الاَرضِ وَ خُمسِ البَشَرِ فِي اَربَعَةَ عَشَرَ عَصراً بِكَمَالِ الاِحتِشَامِ... وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرهَنَ بِاجمَاعِ سُوَرِهِ القُدسيَّةِ السَّمَاوِيَّةِ، وَ بِاتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانيَّةِ الالهيَّةِ، وَ بِتَوافُقِ اَسرَارِهِ وَ انوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ.
آن‌گاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعه‌‌يي فاني و گذرا، عالمي بزرگ و مُلك ماندگاري به عظمت جهان را نصيب انسان درمانده مي‌كند، و لوازم حياتي جاودانه را در اختيار اين موجود فاني مي‌گذارد، و فرد بيچاره‌‌يي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات مي‌دهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش مي‌گشايد، او كه دانسته بود قيمتي‌ترين سرمايه انساني ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت، براي كسب مرتبه ديگري از مراتب ايمان بايد به هيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درس‌هايي را كه از اركان و اجزاي هستي گرفته‌ايم تكميل كنيم." آن‌گاه با دوربيني پر قدرت و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و زيبا ديده مي‌شود. همه سوره‌ها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب و باب‌ها و فصل‌ها و صفحات و سطرها، و محو و اثبات‌هاي معنادار و تغيير و تحوّل‌هاي حكيمانه هميشگي‌اش، بالاجماع و بالبداهه بر هستي عليم كل شي، قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه هر چيز را در هر چيز مي‌بيند و مناسبات هر چيز را با چيزهاي ديگر مي‌داند و مي‌سنجد، دلالت دارد؛ دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و ورودي و خروجي‌هايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بي‌مانند و خالقي متعالي دلالت مي‌كند، آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بي‌منتها و تغييرات مصلحتي و آفرينش‌هاي مكرر و حكيمانه كار مي‌كند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كائنات، اثبات كننده شهادت بزرگ كائنات به شرح زير مي‌باشد:
— 429 —
حقيقت نخست: با حدوث و امكان مرتبط است كه مورد نظر علماي هوشمند اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان مي‌باشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رسانده‌اند، آن‌ها گفته‌اند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن دستخوش تغيير و تبديل مي‌گردد، پس فاني و حادث است و نمي‌تواند قديم باشد. حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را خلق كند؛ و مادام كه در ذات هر چيز سبب وجودي يا عدمي وجود نداشته باشد، مساوي‌ست و نمي‌تواند واجب و ازلي باشد. نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل (كه باطل است) قادر به ايجاد هم نيستند، بي‌ترديد وجود واجب الوجود لازم مي‌آيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد و همه چيز جز او، مي‌بايد ممكن و ما سوايش مخلوق باشد."
— 429 —
ت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت گذاشته سپس وفات مي‌كنند. همان درختان و گياهان و قسمي از حيوانات كه مرده بودند در فصل بهار به عنوان صدها هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم به همان شكل احيا مي‌شوند و جان مي‌يابند. قسمي از آن‌ها نيز طوري‌ست كه مشابه‌شان در همان جاي سابق ايجاد و احيا مي‌شود. موجودات بهار گذشته صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر مي‌كنند و به آگاهي مي‌رسانند و مثالي از آيه
وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
را به نمايش مي‌گذارند.
— 430 —
به لحاظ هيأت جامع هستي، در هر پاييز و هر بهار عالَمي بزرگ مي‌ميرد و عالَمي جديد به وجود مي‌آيد. مردن و به وجود آمدن مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردن‌ها و زنده شدن‌ها همه با ميزان و نظم مشخصي در تمام انواع مزبور صورت مي‌گيرد؛ گويا دنيا مسافرخانه‌‌يي‌ست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن مي‌شوند و جهان‌هاي مسافر و سيار به سويش مي‌آيند و وظايف خويش را به انجام مي‌رسانند و آن گاه مي‌روند.
وجوب وجود و قدرت بي‌انتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و ميزان و تعادل و نظم و انتظام ايجاد مي‌كند و آن‌ها را براي مقاصد ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار مي‌گيرد و رحيمانه به خدمت وا مي‌دارد، براي عقول بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. علاقمندان مسايل حدوث را به رساله نور و كتاب‌هايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشته‌اند ارجاع داده و اين بحث را در اين جا به پايان مي‌بريم.
اما دايره‌ي امكان؛ اين امر نيز عالم هستي را در احاطه و سيطره خود دارد، زيرا مي‌بينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزيي، بزرگ يا كوچك از عرش تا فرش، همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه براساس مصلحت به آن‌ها داده شده به دنيا فرستاده مي‌شوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين آن هم در متن امكاناتي بي‌حد و حصر، پوشاندن صورتي متمايز، مناسب، متفاوت و زيبا به آن با امكان‌ها و احتمال‌هايي به عدد صورت‌ها، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسانش در تلاطم است؛ هم چنين قرار دادن صفت‌هاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريده‌‌يي كه ميان امكان‌ها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است، نيز اعطاي جوارح ارزشمند و كيفيت‌هاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راه‌هاي بي‌شمار را دارد و مي‌تواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بي‌هدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزيي و به تعداد امكان‌هاي وضعيت و
— 431 —
ماهيت و هويت، هيأت و صورت، صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالت‌ها و شهادت‌هايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح و تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بي‌حد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگ‌ترين كارها مانند كوچك‌ترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت و درخت را مانند دانه‌‌يي به سهولت خلق مي‌كند. اين دلالت‌ها و اشارات و شهادت‌ها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل مي‌دهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در كلام بيست و دوم و سي و دوم و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و اين داستان بلند را در اين‌جا به اتمام مي‌رسانيم.
حقيقت دوم: كه ريشه در هيأت مجموعه‌ي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب مي‌گردد:
در متن اين تحولات و انقلاب‌هاي پي‌در‌پي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدمات‌شان هستند. و اگر ذي حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، تعاوني حقيقي كه خارج از قدرت‌شان مي‌باشد، مشاهده مي‌گردد. براي مثال در عالم هستي مي‌بينيم، كه عناصر به مدد ذي حياتان مي‌آيند مخصوصاً ابرها را مي‌بينيم كه به مدد نباتات مي‌شتابند و نباتات به كار حيوانات مي‌آيند و حيوانات نيز به انسان فايده مي‌رسانند. در پستان‌ها شيري چون آب كوثر ديده مي‌شود كه به كار تغذيه نوزادان مي‌آيد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي حياتان قرار دارند از جايي كه اصلاً فكرش را نمي‌توان كرد به آن‌ها داده مي‌شود؛ حتي ذرات طعام را مي‌بينيم كه سلول‌هاي بدن را بازسازي مي‌كنند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت مي‌گيرند نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش مي‌گذارد.
— 432 —
آري، ياري رسانندگان جامد، فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يك‌ديگر كمك مي‌كنند؛ بي‌ترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و رحيميت است اين كار را انجام مي‌دهند.
تعاون عمومي كه در عالم هستي جاري و ساري‌ست و موازنه‌ي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت مي‌گيرد. و تزيين كه سيماي مزّين آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دلنشين گل‌ها را با قلمي مزين آرايش كرده است و تنظيم كه از كهكشان و منظومه شمسي تا ميوه‌هايي مانند ذرت و انار حكم مي‌راند؛ و توظيف كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است. شهادتي به بزرگي حقايقي چون توظيف، تنظيم، تزيين و موازنه‌ي موجود در عالم، بال دوّم شهادت كاينات را تشكيل مي‌دهند. رساله نور اين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اين‌جا به اشاره‌‌يي مختصري بسنده مي‌كنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيه‌‌يي كه سياح جهانگرد ما از كائنات گرفت در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ الهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الممُتَنِعُ نَظيرُهُ اَلمُمكِنُ كُلُّ مَاسِواَهُ الوَاحِدُ الاَحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ هذِهِ الكَائنَاتُ الكِتَاب الكَبِيرُ المُجَسَّمُ وَ القُرانُ الجِسمَانِيُّ المُعَظَّمُ وَ القَصرُ المُزَيَّنُ المُنَظَّمُ وَ البَلَدُ المُحتَشَمُ المُنتَظَمُ بِاِجمَاعِ سُوَرِهِ وَ آياتِهِ وَ كَلَماتِه وَ حُرُوفِهِ وَ اَبوَابِهِ وَ فُصُولِهِ وَ صُحُفهِ وَ سُطُوِرِه وَ اِتِّفَاق اَركَانِهِ وَ اَنوَاعِهِ وَ اَجزَائِهِ وَ جُزِئيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشتَمِلاَتِهِ وَ وَاردَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَةِ الحُدُوث وَ التَّغَيُّر وَ الامكَانِ بِاجمَاعِ جَميعِ عُلَمَاءِ عِلمِ الكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقيقَةِ تَبديلِ صُورِتَه وَ مُشتَملاتِةِ بِالحِكمَةِ وَ الاِنتِظَام وَ تَجدِيدِ حُرُوِفِه وَ كَلمَاتِهِ بِالنِّظَامِ وَ المِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقِة التَّعَاوُِن وَ التَّجَاوُبِ وَ التَّسَانُد وَ التَّدَاخُلِ وَ المُوَازَنَةِ وَ المُحَافَظَةِ فِي موَجوُدَاتِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ
آن‌گاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار عالم بر آمده بود از مراتب هجده‌گانه عبور كرد و با معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رهنمون مي‌شود، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي
— 433 —
نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريف فاتحه تا كلمه إيّاكَ با مدح و ثناي غايبانه نوعي حضور حاصل شده و مخاطب إيّاكَ مي‌شويم. بدين ترتيب ما نيز مي‌بايست جستجوي غايبانه را رها كرده و آن‌چه را در جستجويش هستيم از همان مورد جستجو بپرسيم. سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همه چيزهاست. آري، آن‌چه مُظهر همه چيز است خود را از همه چيزها بيش‌تر ظاهر مي‌كند، بنابراين هم‌چنان كه خورشيد را با ديدن شعاع‌هاي نوراني‌اش مي‌شناسيم، با اسماء حسني و صفات قدسيِ خالقمان مي‌توانيم بسته به ميزان ظرفيت‌مان براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راه‌هاي بي‌شمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه و دو حقيقت از حقايق بي‌حد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان مي‌كنيم:
حقيقت اول: ظهور حقيقت فعاليت مستولي كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده و محيط، دائمي، منظم، شگفت انگيز، زميني و آسماني را از حالي به حالي در مي‌آورد و موجب تبديل و تجديد آن‌ها مي‌شود، و احساس بديهي حقيقت ظهور ربوبيّت كه در متن حقيقت فعاليت حكمت مدار مذكور احساس مي‌شود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت كه از هر جهت رحمت مي‌فشاند.
به سبب همين فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس مي‌شود.
از اين افعال ربّاني مدبّرانه و مربيانه و از پس پرده آن، اسماء الهي را كه تجلياتش در همه چيز وجود دارد آشكارا مي‌توان احساس كرد و دانست.
از اسماء حسنايي كه با جمال و جلال تجلي مي‌يابند، و در پس پرده آن‌ها، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين يا حق اليقين ادراك مي‌شود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بي‌نهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت
— 434 —
موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشن‌تر از آن به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك مي‌شود. زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانه‌‌يي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي مي‌كند؛ به همين ترتيب افعال خوشنويسي و ساختن خانه‌هاي شكيل نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور مي‌دهد، اين نام‌ها نيز به طور بديهي هنر و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد مي‌آورد، اين صفات هم بالبداهه وجود ذاتي را لازم مي‌دارد كه موصوف و صانع و مسما و فاعل باشد؛ همان‌طور كه فعل بي‌فاعل و اسم بي‌مسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنابر حقيقت و قاعده مذكور، چون بي‌شمار كتاب‌ها و مكتوبات پرمحتوا يا كاخ‌ها و عمارت‌هاي فراواني‌ست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است و هر يك از آن‌ها به هزاران وجه بر افعال بي‌منتهاي ربّاني و رحماني اشارات بي‌حد و حصر كرده و بر تجليات بي‌حد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشاء افعال مذكورند، شهادت‌هاي بي‌پايان دارند و بر تجليات بي‌منتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازلي‌ست و موصوف و سرچشمه صفات محيط و قدسي مذكور مي‌باشد گواهي مي‌دهند. همه حسنات، زيبايي‌ها، ارزش‌ها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور بر كمال و زيبايي‌هاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماء الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آن‌ها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي مي‌دهند.
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مي‌يابد با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و هم‌چنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و مي‌شناساند. حقيقت بروز يافته الوهيت كه
— 435 —
در ظهور حقيقت ربوبيت است و بالبداهه احساس مي‌شود، همراه با جلوه‌هاي رحيمانه و كريمانه اسماء حسني و تجليات جمالي و كمالي هفت صفت ثبوتيه يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام خود را مي‌شناساند و معرفي مي‌كند.
آري، چنان كه صفت كلام ذات اقدس را با وحي و الهام مي‌شناساند، صفت قدرت نيز به واسطه آثار صُنعي كه هر يك در حكم كلمات مُجسم‌اند، ذات اقدس را معرفي مي‌كند و سراسر كائنات را چون فرقاني جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف مي‌كند.
صفت علم نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت مي‌گيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي مي‌كند.
صفت حيات هم به همين ترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرت‌اند، و مانند همه حال‌ها و صورت‌هاي منظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت مي‌كنند، و هم‌چون همه دليل‌هايي كه معرفي كننده ساير صفات‌اند، همراه با دلايل صفت حيات بر تحقق اين صفت دلالت مي‌كند و حيات نيز با تمام دلايل مذكور همه جانداران را كه آيينه آن‌ها مي‌باشند گواه مي‌گيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي مي‌كند و عالم هستي را براي اين كه همواره نشان دهنده نقش‌ها و جلوه‌هاي نو و جداگانه باشد، به آيينه‌ي اكبري تبديل مي‌كند كه متشكل از آيينه‌هاي گوناگون بوده و همواره تحول مي‌يابد و نو مي‌شود. به همين قياس هر يك از صفات سمع و بصر و اختيار و تكلم به اندازه عالم هستي، ذات اقدس را معرفي كرده و مي‌شناسانند.
صفات مذكور همان‌طور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند بر وجود و تحقق حيات و اين كه ذات ذوالجلال داراي حيات است و حي مي‌باشد نيز بالبداهه دلالت دارند، زيرا ادراك علامت حيات است، شنيدن نشانه زنده بودن است، ديدن خاص زندگان است، اراده با حيات معنا مي‌يابد، اقتدار اختياري صرفاً در صاحبان حيات يافت مي‌شود و تكلم نيز كار جانداراني‌ست كه داراي ادراك مي‌باشند.
— 436 —
از نكات بيان شده در مي‌يابيم كه صفت حيات داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است و در معرفي وجود خود و وجود موصوفش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهان‌هاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است؛ لذا در اين‌جا به قطره‌‌يي از درياي مذكور اكتفا مي‌شود.
حقيقت دوم: تكلم الهي‌ست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيه‌ي
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي
كلام الهي لايتناهي‌ست. ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت مي‌كند سخن گفتن اوست، اين حقيقت به صورت بي‌منتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي مي‌دهد.
توضيح تفصيلي حقيقت مورد بحث و شهادتش را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع مي‌دهيم كه دو شهادت محكم حقيقت مذكور با ملاحظه موضوع وحي و الهام بيان گرديده است؛ و شهادت عام‌تر در اين مورد را به بحث كتاب‌هاي مقدس آسماني در مرتبه دهم و شهادتي روشن و جامع را به بحث قرآن معجز البيان در مرتبه هفدهم ارجاع مي‌دهيم. انوار و اسرار آيه كريمه:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز و شهادتش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر مي‌كند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
— 437 —
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الوَاحِدُ الاَحَدُ، لَهُ الاَسمَاءُ الحُسني، وَ لَهُ الصِِّفَاتُ العُليَا، وَ لَهُ المَثَلُ الاَعلي، اَلَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اَلذَّاتُ الوَاجِبُ الوُجُودِ، بِاِجمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ القُدسِيَّةِ المُحيِطَةِ، وَ جَمِيعِ اَسمَائِهِ الحُسني اَلمُتَجَلِّيَّةِ، بِاِتِّفَاقِ جَمِيعِ شُئوُنَاتِهِ وَ اَفعَالِهِ المُتَصَّرِفَة، بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ الاُلُوهِيَّةِ فِي تَظَاهُر الرُّبُوبيَّةِ، فِي دَوَامِ الفَعَّاليَّة المُستَولِيَةِ، بِفِعلِ الاِيجَادِ وَ الخَلقِ وَ الصُّنعِ وَ الاِبدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدرَةٍ، وَ بِفِعل التَّقدِيِر وَ التَّصوير وَ التَّدبِير وَ التَّدوير بِاِختَيارٍ وَ حِكمَةٍ، وَ ِبفِعلِ التَّصريفِ وَ التَّنظِيمِ وَ المُحَافَظَةِ وَ الاِدَارَةِ وَ الاِعاشَةِ بِقَصدٍ وَ رَحمَةٍ، و َبِكَمَالِ الانتِظَامِ وَ المُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَة اَسرَارِی شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لاَ الهَ الاَّ هُوَ وَ المَلائكَةُ وَ اُولُوالعِلمِ قَائِماً بِالقِسطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.
— 438 —
اين رساله مناجات كه شعاع سوم مي‌باشد، به همراه رساله‌ي آيت الكبري و چند رساله ديگر در كاستامونو تأليف شده است. نمونه‌يي‌ست درخشان براي سير زندگي استاد در كاستامونو و اين‌كه خدمت و فعاليتش در اين شهر حول چه مسايلي مي‌گذشت. آري، سعيد نورسي به دلالت حقايق موجود در اين رسايل براي تقويت ايمان كه لازم‌ترين خدمت براي ملت و عالم اسلام مي‌باشد، فعاليت مي‌كرد.
مقدمه
حجت ايمانيه هشتم هم چنان‌كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرتش تأكيد مي‌كند، و احاطه حاكميت و شمول رحمتش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم چنين احاطه حكمتش و شمول علمش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات مي‌كند.
خلاصه اين كه هر يك از مقدمه‌هاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه مي‌باشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشت‌گانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات مي‌كند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عالي‌ست.
سعيد نورسي
— 439 —
مناجیات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
يا الهي، يا ربي! من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم (ص) گرفته‌ام و با راهنمايي اسم حكيم، مي‌بينم هيچ حركت و چرخشي در آسمان‌ها نيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بي‌سر و صدايش و در عين سكوت و ايستادنش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستاره‌‌يي نيست كه با خلقت موزون، وضع منظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهتش به ستارگان ديگر بر شكوه الوهيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.
— 440 —
هيچ سياره‌‌يي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسؤوليت منظم و اقمار مهمش بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.
آري، آسمان‌ها با ساكنين‌شان چنان‌كه جداگانه گواهي مي‌دهند با هيأت مجموعه خود نيز به‌طور بديهي مي‌گويند اي آفريدگاري كه زمين و آسمان‌ها را خلق كردي گواهي‌هاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرات را با تركبيات منظمش تدبير و اداره مي‌كني و سيارات را با اقمار منظم‌شان به حركت در مي‌آوري و مطيع امر خود قرار مي‌دهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان شهادت آن‌ها را تأييد مي‌كنند.
آسمان‌هاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوق‌العاده عظيم و شتابان هم‌چون ارتش يا نيروي دريايي باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغ‌هايي زيور يافته‌اند، بر شكوهمندي ربوبيتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيز است دلالت دارند، و بر حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر رحمت بي‌منتهايت كه هر ذي حياتي را شامل مي‌گردد با قوت تمام اشاره مي‌كنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسماني‌ست و همه آن‌ها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم مي‌كند، بي‌هيچ ترديدي شهادت مي‌دهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمان‌ها و دلايل نوراني مجسم‌اند، كاملاً ظاهر و آشكار مي‌باشد.
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمان‌ها هم‌چون سربازان گوش به فرمان، كشتي‌هاي باعظمت، هواپيماهاي غول پيكر و چراغ‌هايي شگفت‌انگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان مي‌سازند. وظايف خورشيد ی به‌عنوان يكي از نفرات آن لشكر الهي ی در زمين و ساير سيّارات منظومه‌ي شمسي دلالت مي‌كند، كه قسمتي از ستارگان هم‌چون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند، و نه تنها بدون وظيفه نيستند، بلكه خورشيدهاي عوالم باقي‌اند.
— 441 —
اي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماه‌ها در مُلك تو در سماوات تو تحت فرمانت و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفه‌‌يي برعهده گرفته‌اند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح مي‌گويند كه آن‌ها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره مي‌كند؛ او را تكبير مي‌گويند و با لسان حال "سبحان الله" و "الله اكبر" سر مي‌دهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان تو را تقديس مي‌كنم.
اي كه به دليل شدت ظهورش پنهان است و اي كسي كه به دليل عظمت كبريايش در خفا قرار دارد؛ اي قدير ذوالجلال، اي قادر مطلق! با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم(ص)، دريافته‌ام هم چنان‌كه آسمان‌ها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي مي‌دهند، فضاي لايتناهي نيز با ابرها و رعدها و برق‌ها و وزش‌ها و بارش‌هايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت مي‌دهند.
آري، ابر بي‌جان و بي‌ادراك، باران را كه آب حيات است به سوي ذي حياتان نيازمند گسيل مي‌دارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام مي‌گيرد، تصادف آشفته نمي‌تواند دخالتي داشته باشد.
صاعقه كه كامل‌ترين نوع برق است به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق مي‌كند؛ و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان مي‌دهد.
رعد كه آمدن باران را بشارت مي‌دهد و آسمان پهناور را به سخن وا مي‌دارد و با سر و صداي تسبيحات خود آن را به لرزه در مي‌آورد، با لسان قال سخن مي‌گويد، و تو را تقديس مي‌كند و بر ربوبيتت گواهي مي‌دهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازم‌ترين نياز ذي حياتان ی كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده ی (يعني) نفس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آن‌ها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوحه‌ي محو و اثبات مي‌كنند و آن را به صورت تخته‌‌يي در مي‌آورند كه كسي چيزي روي آن
— 442 —
مي‌نويسد و بعد پاك مي‌كند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي مي‌دهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي حياتان منتقل مي‌گردد با قطراتي موزون و منظم، كلمه‌وار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي مي‌دهد.
اي متصرِّف فعال و اي فياض متعال! ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو شهادت مي‌دهند با اين‌كه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يك‌ديگرند، در هيأت مجموعه‌شان به سبب يگانگي و همبستگي و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگي‌ات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي مي‌كند، و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي وسيع براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند و به همين صورت بر وسعت بي‌نهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي مي‌كند، دلالت مي‌كنند.
هوايي كه در فضاست در چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عالمانه‌‌يي به كار گرفته شده‌اند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.
اي فعّال لما يريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليت‌ات در جو آسمان نمونه‌‌يي از حشر و قيامت را نشان مي‌دهد، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل مي‌كند، عالمي را مي‌آورد و عالم ديگري را روانه غيب مي‌كند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشان‌مان خواهد داد.
— 443 —
اي قدير ذوالجلال! هوايي كه در جو آسمان است، ابر و باران، رعد و برق همه در تملك تو‌اند، مُسخر امر و قوت و قدرت تو‌اند و تو هر كدام‌شان را موظف به كاري كرده‌يي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ماهيت از هم دورند، امر كننده و حكم كننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آن‌ها را به اطاعت مي‌خواند تقديس مي‌كنند و رحمتش را حمد و ثنا مي‌گويند.
اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!
با تعليم قرآن حكيم‌ات و درسي كه از رسول اكرم (ص) گرفته‌ام ايمان آورده، دانستم كه: چگونه آسمان با ستارگانش و هر آن چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي مي‌دهند؛ به همين ترتيب زمين با تمام مخلوقات و احوالش بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي مي‌دهد و اشاره مي‌كند.
آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تحولي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق مي‌افتد (جزيي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و يگانگي تو اشاره نكند.
هيچ حيواني نيست كه با رزق رحيمانه‌‌يي كه به نسبت ضعف و نيازش مي‌دهي و جهازاتي كه با توجه به نيازهاي زيستي‌اش، حكيمانه در اختيارش مي‌گذاري، بر هستي و وحدت تو گواهي ندهد.
هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگانمان خلق مي‌شوند نيست كه با صُنع عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود معرّف تو نباشد.
نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كرده‌اند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخم‌ها و تخمك‌ها، قطره‌ها و حبه‌ها و دانه‌هاي كوچك و هسته‌هايي محدود كه ماده اصلي آن‌ها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده مي‌شوند؛ اين امر چنان شهادتي‌ست
— 444 —
بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشيد محكم‌تر و روشن‌تر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را در نهايت ادراك به انجام نرساند و با وجود بساطت و خصلت استيلاجويانه و بي‌نظم بودن به نحوي كه در هر جا پراكنده مي‌شوند، ميوه‌ها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و وجود تو گواهي مي‌دهند.
اي فاطر قدير! اي فتاح علام! اي فعال خلاق!
همان‌طور كه زمين با تمام سكنه‌اش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي مي‌دهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنه‌اش دارد بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنان منان، اي وهاب رزاق گواهي مي‌دهد و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بودن و هم ياري‌شان نيز از لحاظ يگانگي اسماء و افعال ربوبيِ ناظر بر آن‌ها به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي مي‌دهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهي‌ست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهار صد هزار گونه حيوانات جدا جدا عطا مي‌شود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب رزق همه ذي حياتان به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط رحيمانه و كريمانه عطا مي‌شود؛ نيز همه افراد بي‌شمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربانيه‌اند و از او اطاعت مي‌كنند؛ اين‌ها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزها‌ست.
اداره‌ي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مي‌يابند، مرگ و حيات مداوم آن‌ها و تدبير كليه امور حيوانات و نباتات بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مي‌يابد و نشان از حكمتي بي‌پايان دارد كه بر همه چيز حكم مي‌راند و اين گواهي‌ست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
— 445 —
انسان نيز كه قادر به تصرف در موجودات مي‌باشد، و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بي‌شماري را انجام مي‌دهد با استعداد و وسايل معنوي‌اي تجهيز شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند؛ البته و بي‌ترديد عمر كوتاه و غم انگيز و زندگي آميخته با دلتنگي‌هاي او در اين دنياي پر بلا و فاني، آموزشگاه، اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينه‌هاي فراوان، تجليات بي‌پايان ربوبي، خطاب‌هاي سبحاني بي‌حد و حصر و احسان‌هاي الهي فراوان را ندارد. انسان براي عمري ديگر كه ابدي‌ست و دار سعادتي كه باقي‌ست آفريده شده است و اين مطلب بر احسان‌هاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي مي‌دهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره مي‌شوند و مُسخر تو هستند. ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده مي‌گردد چنان احاطه و شمولي دارد و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است و افعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است كه نشان مي‌دهد ربوبيت و تصرفي در حكم كلي‌يي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلي كه قبول جزء نمي‌كند وجود دارد. زمين با تمام سكنه‌اش با زبان‌هاي بي‌شمار ظاهرتر از لسان قال، خالق خود را تقديس مي‌كند و تسبيح مي‌گويد و با لسان حالِ نعمت‌هاي بي‌نهايتش، رزاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح مي‌گويد.
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور وعظمت كبريا پنهان هستي! با تمام تقديس‌ها و تسبيح‌هاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك تقديس مي‌كنم و با تمام تحميدات و ثناهايش تو را حمد و ثنا مي‌گويم.