— 4 —
از كليات رساله نور
تاريخچه حيات
مولف
استاد بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم:
داوود وفايي
— 5 —
فهرست
تقديم
پيشگفتار
مقدمه
دوره نخست زندگي در بارلا
زندگي در اسكيشهير
زندگي در كاستامونو
زندگي در دنيزليرت مؤثدگي در امير داغ
زندگي در شهر آفيون
زندگي در اسپارتا
تحليلها
بديع الزمان و رساله نور
رساله نور و كشورهاي ديگر
— 6 —
تقديیم
كتابي كه تحت عنوان تاريخچه حيات در دست داريد، در سال ١٩هزار ديه شد و از نظر استاد بديع الزمان سعيد نورسي گذشت. ايشان كتاب را تصحيح كردند و گفتند: "بيش از مطالب مربوط به شخص من، بايد به مطالب مربوط فهميدت قرآني جا داده شود." و كتاب طبق تصحيح او منتشر شد. رسالههايي مانند "آية الكبري" و "مناجات" طبق نظر شخص جناب بديع الزمان در اين كتاب قرار داده شد. او درباره اين كتاب كه از كليات رساله نور بهشمار ميرود ن در جبه اندازه بيست مجموعه اهميت دارد." و مطالعهي آن را توصيه نمود.
لذا وقايع دو سال پاياني زندگاني مؤلف و موضوع ارتحال ايشان به دار بقا در اين كتاب نيامده است.
جناب بر عهلزمان در ٢٣ مارس ١٩٦٠م در بيست و پنجمين روز از ماه مبارك رمضان در شهر اورفا عالم فاني را بهسوي عالم بقا ترك كرد. برادرش عبدالمجيد افندي و طلبههايش كه از اقصا نقاط تركيه آمده بودند به همراه دوستان آن مرحوم و اهالي شت، آن فا بر پيكرش نماز خواندند. متجاوز از سه ماه بعد، حكومتي كه با وقايع ٢٧ مي بر سر كار آمده بود مزار او را تخريب و پيكر مباركش را به نقطهيي نامعلوم انتقال ميدهد.
كسي كهكدامشاوان حَكَم، بعد از وفات بديع الزمان سعيد نورسي به اموال باقيماندهاش رسيدگي ميكرد اعلام نمود كه يك ساعت و چيزهايي مانند جُبه از او باقي مانده است و ارزش آنها بيشتر از ٣٠٠ ی ٢٠٠ ليره نميشود. اينشده اس،
— 7 —
بهترين پاسخ به كساني بود كه به بديع الزمان اتهام وارد ميكردند. اين شخصيت بزرگ همانطور كه در طول حياتش مال و مُلكي نداشت با مرگ خود نيز نشان داد كه هدف اصلياش كسب رضاي الهي و خدمت به ايلزمان زندان اين وطن بود. او نشان داد آنچنان كه عدهيي مغرض اتهام وارد ميكردند، در پي منافع دنيوي نبود و هدف سياسي هم نداشت. اين مطلب براي اهل انصاف اثبات شد.
در طول سالهاي گذشته اين حقيقت كاملاًضه و د و روشن گرديد: كليات رساله نور كه درسيست به مردمان زمانه كنوني براي درك قرآن حكيم، مدار خدمت و ترقي و پيشرفت فوق العادهيي در داخل و خارج شده است. از اين رو تظاهر و تحققِ بيان و افاداتي كحوس خود محترم در نوشتهها، نامهها و مدافعاتش ی كه در تاريخچه حيات قيد گرديده ی داشته است رويداديست كه ميبايست به دقت به آن توجه كرد. زيرا اين رويداد نشان ميدهد كه بديع الزمان به ي ياريخادم قرآن و معلم ايمان تحقيقي زيسته است. نسل جديد در فراگيري ايمان و قرآن به چنين دانشي نيازمند است. به سبب همين احتياج است كه اين ملت و اين كشور، اين زمان و اين زمين در برابر حقيقت رساله نور بيتفاوت نبوده اس حاوي توانست هم بيتفاوت بماند ... زيرا جناب بديع الزمان نياز فطري عصر حاضر و نسل آينده و اقتضاي زمان كنوني را از يك قرن پيش تشخيص داده بود.
او در يكي از آخرين نامههايي كه به رييس جمهور و ن در جوير نوشت درباره دانشگاهي كه بالاخره در شرق (آناتولي) تأسيس خواهد شد نظرات خود را چنين بيان ميدارد و لازم بودن و اهميت دانشگاه مذكور را چنين بر زبان ميآورد:
"فنون فلسفي بايد با علوم ديني صلح كنند، تمدن اروپاو رقابيست با حقايق اسلام مصالحه كاملي بهعمل آورد، و دانشگاهيان و حوزويان براي آن كه ياور هم باشند بايد متحد شوند."
اين، روح و حقيقتِ خدمت و مدعاي رساله نور است.
جناب بديع اا از نتأسيس دانشگاه ياد شده را تدبيري هم ميدانست در برابر خطري كه امروز وضعيت جدي و هولناكي به خود گرفته است. او نظرها را از اوايل قرن بيستم به خطر مزبور معطوف داشته است. اين خطر، مواردي چون آنارشيسم،
— 8 —
كمونيه مستقليگرايي منفي را شامل ميشود. بديع الزمان ميگفت همچنان كه دانشگاهي چون جامع الأزهر در آفريقا مشغول فعاليت است، در آسيا، مخصوصاً در شرق آناتولي كه مركز جهان اسلام است نيز ميبايست دارالفنون يا دانشگاهي اسلامي تأس الفبا تا بتوان در برابر فتنه ملي گرايي كه ميخواهند بين ملتهاي مسلمان ايجاد كنند مقاومت كرد، و در چارچوب مليت اسلام كه مليت واقعيست برادرانه در كنار هم زندگي نمود.
ملي گرايي امروز به صورت يك معضل در آمده هزار ر حملاتي كه براي تخريب همبستگي ملي ما صورت ميگيرد، جريانهاي ويرانگر و تجزيه طلب همواره براي تحريك ديگران از انديشه ملي گرايي منفي بهره ميبرند؛ و اين درسهر ملح جناب بديع الزمان را نشان ميدهد كه با اصرار، نظرها را متوجه خطر ملي گرايي منفي ميكرد.
جناب بديع الزمان همچون موضوع ملي گرايي، در بسياري از مسايل سياسي و اجتماعي نيز تشخيصهايي داشته و تدابيري انديشيده كه امروز هم تازگي خود راقه ولاميباشند؛ حتي ميتوان گفت با گذشت زمان، ارزش انديشههاي او بهتر دانسته ميشود.
طلبههايي كه در خدمت حضرت استاد هستند
— 9 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَ همه آُ
پيشگفتار
پيشگفتاري به قلم يكي از علماي اعلام كه در مدينه است، براي جناب بديعالزمان نگاشته است.
در پيشگفتاري مربوط به "اقبال" بزرگ گفته بودم در مطالعه تاريخ زندگ منتشررگان، هنگامي كه مناقب چشمگير آنان ذكر ميشود و از خاطرات با ارزش آنها ياد ميگردد؛ خواننده احساس ميكند قدم در عالم ديگري گذاشته است. احساس پاك دوستي، قلب او را به آتش ميكشد و فيض الهي آن را در بر ميگيرد. تارران مسچنان انسانهاي بزرگي ياد ميكند كه بسياري از بزرگان در قياس با آنها كوچك ديده ميشوند.
وقتي از رادمرداني ياد ميكنيم كه موجب افتخار تاريخ شدهاند
روح از زمين بر ميخيزد و به سون المام گسترده بال ميگشايد
فيض هزاران رايحه دلنشين، روح را عميقاً تحت تأثير قرار ميدهد
گويي از گلستاني در بهشت عبور كردهيي...
من حقيقت مندرج در شعر بالا را با تمام عظمه مساجوهش هنگام نگارش مقدمه حاضر ادراك كردم، زيرا كتابي را كه با عميقترين اخلاص و صميميت
— 10 —
تقديم خوانندگان عزيز و محترم ميكنيم به استاد بديعاه در مسعيد نورسي فاتح بزرگ قلوب ی كسي كه عمر تقريباً صد ساله و با بركتش مملو از هزاران صحنه خارقالعاده بود ی و به تأليف او يعني رساله نور كه از ١٣٠ جزء تشكيل گرديده و به شاگردان نور ی كه با اخلاص و صميميتشان و اخلاق و فضيلتشان و ايمان و عرفانبوط به همه صحنههاي زندگي نه تنها براي يك مملكت بلكه براي تمامي انسانها الگو ميباشند ی تعلق دارد.
ميگويند مقدمه كتاب در واقع خلاصه آن كتاب است، اما مگر محتويات كتابي عميق و گسترده را مادام موضوعش در اثري مستقل نميگنجد ميتوان در مقدمهيي چند صفحهيي گنجاند؟
در هيچ كدام از آثار نظم و نثري كه تاكنون با بضاعت اندك خويش نوشتهام تا اين حالظَّاس عجز و حيرت نكرده بودم. آنان كه قرار است كتاب حاضر را با ذوق و هيجاني سرشار و سروري الهي مطالعه كنند، با حيرت و شگفتي خواهند ديد كه بديعالزمان شخصيتد ...!ز و عالمي از نوع ديگر است؛ كسي كه از كودكي به صورت استثنايي باليده و در طول عمر خود مظهر تجليات الهي بوده است.
من پس از بررسي دقيق شخصيت اين انسان بزرگ، همچنين آثار و طلبههايش، و زيستن درن گذشتلم نور با حس و فكر و روح خويش با بيتي از شاعر قديمي عرب مواجه شدم كه حقيقتي ژرف را بر زبان آورده بود:"جمع همه عالم در يك شخص، براي خدا دشوار نيست..."
* * *
— 11 —
تعداد كساني كه شيفته جذبه اين قطب ميشوند و از عظمت هعد از كوه غايت و بزرگي ايمان او الهام ميگيرند و مستفيض ميشوند، روز به روز در حال افزايش است.
اين رويداد بزرگ كه موجب حيرت عقول است همچنان كه منكران را منكوب ميكند، موجب شادي و سرور مؤه) غيرست و به اين ترتيب مسير خود را ادامه ميدهد.
ببينيد مجاهدي كبير درباره اين حادثه عظيم ی كه چون رابطهيي معنوي در قلبهاي مملو از ايمان به بودن خود ادامه ميدهد ی با ايمانيي كه قلوب را به وجد ميآورد چه ميگويد:
"در روزهاي سياهي كه پستي بياخلاقي چون توفاني همه جا را فرا گرفته و فضايل را نابود ميكند، شاهديم كه في را كهعني بديعالزمان چون رازي از قلبي به قلب ديگر منتقل ميشود و اين به هجومي شبيه است كه مقاومت در برابرش ممكن نيست؛ ما با مشاهده اين حقيقت تسلي خاطر باشد. يم... شبهايمان بسيار تاريك است و صبح چنين شبهايي نزديك خواهد بود."
آري، آنان كه فيض و تأثير اين نور را ميبينند كه چون رازي از قلبي به قلب ديگر انتقال يافته و بدون آنكه ابر افرقاومتي در مقابلش وجود داشته باشد در هر گوشه مملكت در حال گسترش ميباشد، با شگفتي سؤال ميكنند: "اين شخص كه شهرتش سرتا سر كشور را در برگرفته است كيست؟ زندگاني او چگونه بوده، آثار و مسلك و مش موضوعكدام است؟ راهي را كه برگزيده است آيا طريقت است يا جمعيت يا تشكلي سياسي؟"
به تعقيب جدي دادگاهي و اداري او پرداختند و بازجوييها و محكمههاي مفصلي برگزار شد. سرانجام وقتي مشخص شد، اين تجكنند.ي چيزي جز"پايگاه عرفان و ايمان"نيست كه در ديار قلبها ايجاد ميشود، تجلي عدالت به صورت الهي بدين شكل ظهور يافت: "بيگناهي بديعالزمان سعيد نورسي و رفع توقيف ازهمه اجسخههاي رساله نور" و اين حكم به طور رسمي اعلام شد. آنگاه آشكار شد كه روح بر ماده، حق بر باطل، نور بر ظلمت، و ايمان بر كفر هميشه پيروز خواهد
— 12 —
شد و اين حقيقتيست كه در رأس قوانين لايتغأم با ي از ازل تا ابد قرار داشته است.
ميگويند اصليترين معياري كه ميتواند صداقت، صميميت، ماهيت و حقيقت هر مصلح ظهور كرده را در كشوري نشان دهد، تفاوت رفتارهاي فردي، اجتماعي و روحي و حالي او در روزهاي آغازين حركت با اياميست كه به پيروزي رسيده اسيفه آنمثلاً فردي را در نظر بگيريد كه در روزهاي اول، متواضع، بزرگوار، آسوده خاطر و فروتن است و به طور كلي از نظر اخلاق و فضايل بسيار درست كار بوده وو آخرتي ممتاز دارد؛ طوري كه ميتوان او را الگو قرار داد. حال بايد ديد پس از پيروزي در جهاد و مبارزه كه در احساسها و دلها و اميدها جاي گرفته است باز هم از همان وضع پيشين برخوردار است و ميتوان او را الگو قرار داد يا نه؟ مبادا ماقي هو اني كه گمان ميرفت آدمهاي بزرگي هستند ی و تعدادشان هم كم نبوده است ی بر اثر طعم خوش پيروزي، ديگر در زمين و آسمان جا نميگيرند.
اين شفافترين آيينهييست كه هويت و شخصير ميكهيت و حقيقت واقعي هر فرد كوچك و بزرگِ مدعي انديشه و مكتب را ميتواند نشان دهد.
بهترين مثال براي كساني كه در طول تاريخ در اين آزمايش موفق شدهاند نخست پيامبران و مخصوصاً سرورمان سلطان الانبياء (ص)،مكان نه جانشينان و اصحاب او سپس شخصيتهاي بزرگي كه مسير نوراني آنها را طي كردهاند، ميباشند.
* * *
حضرت پيامبر(ص) در حديث شريف العُلَماءُ وَرَثَةُ الاَن كلام با بيان اعجاز آميز خود نشان ميدهد كه عالم شدن كار سادهيي نيست، زيرا مادام كهعالم وارث پيامبراناست پس در تبليغ و نشر حق و حقيقت مو در يت از همان راهي برود كه آنان رفتهاند؛ هر چند اين راه پر باشد از كوه و سنگ و گل و لاي و سنگ خارا و پرتگاه و بدتر از اينها دستگيري و بازداشت و محاكمه و حبس و زندان و تبعيد و
— 13 —
انفرادي و مسموم شدن و سكولي الهدام و هزاران ظلم و شكنجه غير قابل تصور ديگر.
بديعالزمان شخصيست كه با جهاد مقدس خود كه بيش از نيم قرن به درازا كشيد تمام عمرش را در اين مسير دشوار طي طريق كرد و هزاران مانع پيش روي را با سرعت برق پشت سر نهاد و عملاً ثابت ميكنه وارث پيامبران است.
آنچه در ميان فضايل و ويژگيهاي علمي، اخلاقي و ادبي او مرا مفتون خود ميكند، ايمان اوست كه محكمتر از كوه، عميقتر از درياها و مرتفعتر و وسيعتر از آسمانها بود.
خدايا اين چگونه ايماني بونسان ب عظمت! چگونه صبري بود كه پايان نداشت! چه ارادهيي بود محكمتر از فولاد! او به رغم همه شكنجهها و آزارها و تهديدها و تضييقهايي كه خيال و خاطر را به وحشت مياندازد، هيچگاه سر خم نكرد، صدايش خاموش نشد و نَفَس (مسيحايياش) محدود نگرديد.
زميش عملت تأثير لذت و الهامِ هيجان انگيزِ اشعار حركت بخش اقبال بزرگ، منظومهيي به نام "مجاهد" سروده بودم. شايد در ميان خوانندگانِ ابيات زير كساني باشند كه بگويند كسي كه اين شعر را سروده مبالغههاي شاعرانه كرده است، ليكن آنان كهل ميكحاضر را ميخوانند، شاهكاري كه مفتخر به نگارش مقدمهاش شدهام، با شگفتي همراه با وجد خواهند دانست كه خداوند چه بندگاني دارد. اگر ايماني به كمال برسد چه كارها كه نميكند و از پس چه امور خارقالعادهيي كه بر نميآيد:
عزت كه آوارد قلبي مملو از ايمان گردد
انسان نيز اگر نايل به درك انتهاييترين راز در ايمان گردد
بزرگترين مرگها هم نميتوانند او را به زنجير كشند
و نميتوانند او را كه چون آتشفشاني در حال فوران است م
آننند
الهامي از سوي خداوند نازل ميشود و عزمش را جزم ميكند
و شايد پيامبر را هر شب در عالم رؤيا ملاقات ميكند
قلب او چون محرابي ميشود مملو از نور
— 14 —
نميشو كه مهتاب قادر نيست چراغ افق ديد او گردد
برف و زمستان برايش معنايي نخواهد داشت، يكه نميخورد، اندوهگين نميشود و درد نميكشد
گويي هميشه فصل براي او تابستاني پر ساي شبهه نشين است
او عوالم بهشتي را در همين دنيا ميبيند
حتي اگر مجبور هم شود در برابر درد همچون رشته كوهها(ي محكم) سر خم نميكند
اگر پرتگاههاي خطرناك ام، نشاو را احاطه كرده باشند
ماه شرنگون شود، خورشيد خاموش گردد و آفاق جهان تاريك شود
و اگر آسمانها همه فرو بريزند، او از راه خود باز نميگردد
و مشعلي كه در روح او و با ايمان شعلهور شده خاموش نميشود
ايماني كه چون آتشفشان در قلبش دود، دران مقدس است كه
هر لحظه ندايي به وجدان او خطاب ميكند:
اي مسافر! چيزي به صبح نمانده، توقف مكن، به راهت ادامه بده!
با مشعلهاي فروزاني كه ظلمات بر اثر آن خون خواهند گريست
اي دستي كه براي نجات انسانهفاع قههشت هبوط كردهيي!
پا بر ستارگان بنه و به عوالم بالا صعود كن
ابيات فوق گويي براي مجاهد بزرگ، قهرمان ايمان حضرت بديعالزمان نوشته شده است، زيرا اين صفات عالي همگي صفات ر عالم ببينيد خداوند در آيهي زير به مجاهدان چه وعدههايي داده است:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْ هم اينِينَ
يعنيبه آنان كه در راه ما مجاهده ميكنند قطعاً راههايمان را نشان ميدهيم، و ترديدي نيست كه خداوند با محسنان (مجاهداني كه چنان عبادت ميكنند كه تو گويي خدا را ميبدرصد سهمراه است.
— 15 —
پس خداوند بزرگ وعده داده است به مجاهداني كه در راه ايمان و قرآن از جان و مالشان ميگذرند راههاي حق و حقيقت را نشان خواهد داد. حاشا كه خداوند در وعده خويش تخلسيده اكند. كافيست شرايط ايجاب اين وعده عظيم الهي فراهم آيد.
آيهي كريمه مذكور در تحليل شخصيت استاد براي ما راهنمايي از نور خواهد بود و ما ميتوانيم با روشنايي درخشان آن، ظريفترين خطوط و حساسترين نقاط را ببينيم و دريابيم، زيرا تا وقتي انسانست كم مت حمايت الهي حضرت حق برخوردار است ترس و نگراني و اندوه و خستگي و تعب و به ستوه آمدن و امثال آن معنايي نخواهد داشت.
آسمان دلي را كه منور به نور خداست كدام ابر ميتواند بپوشاند؟ روح بندهيي را كه ر مياحضور الهي را كسب كرده است كدام آرزوي فاني و كدام توجه و التفات ناچيز و كدام هدف پيش پا افتاده و كدام هوس ميتواند راضي كند و تسكين و تسلي دهد؟
يار و مربي واگر قيو خداست
خدا را كه به خاطر ميآورد حس و حالش سراسر نور ميشود
هر لحظه در حال صعود به اقليم معرفت است
قرآن افقهاي كاملاً متفاوتي را در برابر روح الام راشايد
قرآن "يوم الست" را به ياد او ميآورد
عاشق، از ازل مست آن تجليست
بديعالزمان فرد محترميست كه مظهر عنايتي كاملاً خارقالعاده شده بود، به همين دليل است كه زندان براي او گلستان ميشد هر صدز آن جا افقهاي نوراني ابديت را مشاهده ميكرد. هر سكوي اعدام براي او يك كرسي وعظ و ارشاد است؛ از آن جا در مسير هدفي متعالي، به انسانيت درس صبر و ثبات و متانت و د؟ در هميدهد. هر زندان براي او به مدرسه يوسفيه تبديل ميشود. او زمان ورود به زندان مانند استادي كه براي تدريس به دانشگاه ميرود، وارد ميشود، زيرا زندانيان طلبههايش هعمري به نيازمند فيض و ارشاد اويند. اينكه او هر روز ايمان چند
— 16 —
هموطن را نجات دهد و جانيان را به انساني چون فرشته تبديل كند برايش سعادتي بود كه آن را با هيچ چيزتي ميميكرد.
شكي نيست كسي كه چنين از ادراك متعالي اخلاص و ايمان برخوردار باشد، تأثيرات فريبنده مفهوم زمان و مكان بر انسانهاي فاني را به عالم كثيف ماده س مجموع با روح خود در افقهاي پاك و نوراني عالم معنا به سر ميبرد.
تعريف و توصيفي كه صوفيان بزرگ (رض) از مرتبه عالي فنا في الله و بقا بِالله ارائه ميدهند، نائل شدن به همين افتخار قدسيست.
آري هر مؤمن در حضور و خشوع و تجرد و استغراق و نحو آفرينفت فيض، احوال خاص خود را دارد. هر كسي به نسبت ايمان و عرفان، صلاح و تقوا و فيض و معنويات خويش ميتواند از اين حظ الهي بهرهمند شود، ليكن اين حال دلنشين، وصال دلچسب و حظ بينظير درادر بهان بزرگي كه صاحب مقام احساناند و ذكرشان در آيه كريمه گذشت همواره بادوام است. به همين سبب است كه آنها هيچ گاه دچار غفلت فراموش كردن مولا نميشوند. آنها با نفس خويش همچون شيرما گفتاسر عمرشان مبارزه ميكنند، و خاطره كاملترين و مترقيترين پيشرفتها در هر لحظه حياتشان ثبت ميشود. هستي آنها به طور كلي در رضايت رب العالميني ذوب شده است كه متَّصف ن با رت جمال و كمال و جلال است.
مولا ما را نيز در زمره اين سعادتمندان قرار دهد؛ آمين...
* * *
در صفحات پيشين از ايمان با عظمت استاد گفتيم، همان قدر كه دوستانش را حيران و مفتون ميكرد موجب دهشت دشمنان نيز ميشد. اينك كمي درباره الم اسممتاز او و كمالات و اخلاق و مزايايي بگوييم كه چون هالهيي از نور او را در بر گرفته بود.
روشن است كه هر شخصيتي از ويژگيهاي مختلف و معيني برخني كه است. بارزترين صفاتي كه شخصيت استاد را تشكيل ميداد بدين قرار است:
— 17 —
از خود گذشتگي:يكي از مهمترين شرايط فردي كه اهل انديشه و مخصوصاً اهل اصلاح است از خود گذشتگيست، زيرا چشمها و دلها با ظريفترين حساسيتها تمايه شد. ي به تدقيق و تعقيب اين نقطهي با اهميت دارند. تمام زندگي استاد سراسر مملو از نمونههاي فراوان از خود گذشتگيست.
از مرحوم علامه مصطفي صبري افندي درباره از خود گذشتگي شنيده بودم كه ميگفت:"اسلام، امروز نيازمند مجاهدانيست كه نه ي نداشيا بلكه آماده فدا كردن آخرتشان باشند."
چون در آن زمان نتوانستم معناي سخن اين مرد بزرگ را به درستي بفهمم آن را از نوع سخنان اسرارآميز صوفيان در حال استغراق پنداشتم، لذا آن را براي كسي نقل نكردم و در هيچ جا از آن سخني به ميان نياوردم.
ان و كني كه همان سخن را در كلمات آتشين بديعالزمان مطالعه كردم دانستم كه معيار از خود گذشتگي نسبت به بزرگان، بزرگ ميشود. آري، مگر ممكن است خداي ارحم الراحمين كه ذوالكريم تعالي و تقدس است مجاهداني را كه حاضرند براي اسلام چنين از خهاي مختگي تلخي داشته باشند، رها كند؟ آيا برازنده شأن خداوند است كه بندهي فدايياش را از لطف و كرم و عنايت و مرحمت خود محروم كند؟
بديعالزمان نمونه درخشان و استثنايي اين تجليد: "اگ در همه عمر مجرد زيست، و از همه لذتهاي مشروع دنيا محروم ماند. فرصت آن را نيافت به اين فكر كند كه بايد خانهيي دست و پا كند و زندگي خانوادگي سعادتمندي داشته باشد، اما حضرت حق چيزت. در ه او عطا كرد كه از بزرگي و عظمت، قلمهاي فاني قادر به تعريف آنها نيستند.
امروز در دنيا كدام رييس خانوادهيي به لحاظ معنا به اندازه جناب بديعالزمان خوشبخت است؟ كدام پدر است كه صاحب ميليونهاير اله شده باشد؟ آن هم چه فرزندهايي... و كدام استاد توانسته است اين تعداد طلبه تربيت كند؟
— 18 —
اين رابطه روحي و قدسي به اذن الله تعالي تا ادي اينياست، باقي خواهد بود و چون سيلي توفنده از نور تا ابديت جريان خواهد يافت، زيرا اين آرمان الهي وجوديست كه در درياي نور قرآن كريم تبلور يافته است، از قرآن زاده شده و با قرآن به حيات خود ادامه خواهد داد.
مههانه و مرحمت:استاد بزرگ، حق و حقيقت را از همان دوران كودكي يافته بود، حتي در ايامي كه براي شنيدن فرياد قلب و مناجات روحش به غارها ميرفت عارف بِاللهي بود كه ذوق فيض عبادت و طاعت، و تفكر و مراقبه و حضور روحي آن را كسطقه) ه بود.
اما در آن روزهاي سهمناك كه كابوس كفر و الحاد در حال احاطه بر جهان اسلام و كشور ما بود و امواج تاريكِ شب را به يادها متبادر ميكرد، بديعالزمان چون شيري از بستر حملهور شد و با غرّشي كه يادآور كوههاي آتشفشانيست وارد ميدان جساس كر. او آسايش و آرامش خود را تماماً صرف اين راه مقدس نمود، لذا از آن روز تاكنون هر سخن او چون تكهيي از مواد مذاب آتشفشان و هر انديشهاش به مثابه زبانه آتش بوده است. سخنانش قلبها را به آتش ميكشيد و احساس و انديشهها را شجان ده ميكرد.
استاد پس از عزلت و انزواي كامل، دقيقاً مانند امام غزالي كه مرحلهيي مهم و تاريخي را در زندگي خود پشت سر گذاشت، دوباره به اجتماع برگشت و به ارشا فراوا پرداخت.
گويي خداوند مرشدان بزرگ را بعد از آن كه در عزلت و انزوا تربيت و تصفيه و تزكيه نمود، مكلف به مسؤوليت ارشاد و روشنگري ميكند. به همين دليل است كه وقتي نَفَس آنان از قلبهايشان ی كه از آا را ب هم پاكتر و زلالتر است ی بر ميخيزد، به محض رسيدن به قلوب ديگران، تأثيرات متفاوتي ميگذارد.
— 19 —
چنانكه عرض كردم، فتوحاتي را كه امام غزالي نهصد سال پيش در عرصه اخلاق و فضيلت ايجاد نمود در زمانه كنوني بديعالزمان در و در سرمان و اخلاص حاصل نموده است.
آري، آن چه حضرت استاد را همواره به سوي ميادين ترسناك جهاد سوق ميداد، همين شفقت و مهرباني بينظيرش بود. اين مطلب را از خود او بشنويم:
"به من ميگويند:"چرا اين و آن را دلخور كردي؟" من متوجه نيستم، حر وجه دبي در برابرم ميبينم؛ زبانههاي آتش به آسمان برخاسته، فرزندانم در حال سوختناند، ايمانم در حال سوختن است، شتابان ميخواهم آتش را خاموش كنم و ايمانم را نجات دهم. حالا كسي در است، اخواسته مانع من شود و پايم به او خورده است؛ چه اهميتي دارد؟ آيا اين حادثه كوچك در برابر آن حريق بزرگ اهميتي دارد؟ افكار و ديدگاههاي تنگ و محدود..."
بي نيازي:هزاران نمونه از استغنا و بينيازي استاد كهبا ملال زندگاني، طبقات مختلف اجتماع شاهد آن بودهاند بسيار فاضلانه زبانزد عام و خاص شده است.
او از ماسوي الله به معناي كامل كلمه احساس بينيازي ميكرد و با جسم و جان خويش به خزانه بيپايان و بيانتهاي رب العالم، همچي بود، و اين را در طول عمر خود نه يك عادت كه به عنوان مذهب، مشرب و مسلك پذيرفته و به هر قيمتي در آن ثابت قدم بود؛ حالتي كه هنوز هم ادامه دارد.
جنبه جالب توجه اين است كه شيوه مزبور در شخص او منحصر نماند و به صورت ايدهيي قدسيل اتهلبههايش نيز انتقال يافت. امكان ندارد كسي در برابر استغنا و احساس بينيازي يك طلبه رساله نور كه توفيق شنا كردن در درياي نور را به دست آورده است، شگفت زده نشود.
ببينيد استاد اين موضوع مهم را چگونه در مكتوب دوم شاهكيت است "مكتوبات" نام دارد با شش وجه متعلق به آن، با ايمان اصيل و ادراكي عارفانه بيان ميكند:
— 20 —
اول:اهل ضلالت علما را متهم ميكنند كه علم را واسطه كسب منافع كردهاند، و ميگوت اسلام و دين را مدار تأمين معيشت خود نمودهاند، و با بيانصافي تمام به آنها حمله ميكنند؛ بنابراين بايد اينان را با عمل تكذيب كرد.
دوم:ما در انتشار حق و حقيقت مكلف به پيروي از انبيا هستيم. زبان حال مبلغان حق در قرآن حكيم اين است:
إِنْ أَجْرِيَي، در َ عَلَى اللّهِ ٭ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ
آنها به اين ترتيب از انسانها مستغني هستند."
فتوحات الهي كه نصيب كليات رساله نور شده است بهترين مثال و بينظيرترين نتيجه برايدارد بقدم در مسلك انبياست. استاد در سايه همين مطلب از عزت علمي خود به مثابه الماسي بسيار با ارزش محافظت كرد.
چگونه ممكن است كسي كه به معاش و مقام و ثروت و هزاران منفعت شخصي و ماويد درديگران اسير آن ميشوند علاقهيي ندارد، فاتح قلبها نشود؟ چگونه ممكن است دلهاي با ايمان مملو از فيض و نور او نشوند؟
قناعت:قناعت چيزي نيست جز توضيح و تفسير استغنا و بينيازي كه پيش از اين بيان لم خوي در واقع براي ورود به سراي قناعت در وهله اول بايد از دروازهيي كه بينيازي ناميده ميشود عبور كرد، اين است كه قناعت و بينيازي لازم و ملزوم هماند.
قناعت مجاهدي مانند استاد كه در بي نيازييزلي آا را الگوي خود قرار ميدهد، حالت خصلتي طبيعي به خود ميگيرد طوري كه تو گويي به خودي خود حصول يافته است؛ به نحوي كه روزانه يك كاسه سوپ، يك ليوان آب و پارهيي نان برايش كفايت ميكند، زيرا اين انسان بزرگ همانطور كه لامارتين هيچكسشهور و منصف فرانسوي گفته"براي خوردن زندگي نميكند، بلكه براي زندگي كردن ميخورد."
— 21 —
پس از درك كامل مشرب و مسلك استاد احساس ميكنم قناعت متعالي او را نبايد با چيزهاي سادهيي مانند خوردن و آشاميدن مقايسه كنم. قناعت چنين ا گيرتزرگي را بايد در عرصههاي معنوي مورد بررسي قرار داد و با معيارهاي غير مادي اندازهگيري كرد.
برايمثال استاد نابغهييست كه توانايي خود را در اين قناعت متعالي نه با مسايل پر حوادافتادهيي مانند خوردن و آشاميدن و پوشيدن، كه با اسراف نكردن و هدر ندادن ارزشهاي معنوي و مجرد همچون فكر، ذهن، استعداد، قابليت، وقت، زمان، نفس و نَفَس ميسنلْحَيَاين اصول مراقبه و محاسبه دقيق را كه در تمام عمر مانند يك ويژگي دروني از آن برخوردار بود به همه طلبههايش نيز القا ميكرد،لذا واداشتن طلبه نور به خواندن هر كتاب يا ديكته كردن هر سخن به او كار سادهيي نيست، زيرا واژه"توجه"كه در كانونيول رحمنقطه قلب او نوشته شده وظيفه حساسترين كنترلها را بر عهده دارد.
لذا بديعالزمان با تربيت نسلي پاك و مطهر عملاً نشان داد كه در ميان مربيان، تربيت كنندهيي خارقالعاده و مُصلحي توا شما بنادرهيي فطري كه صحيفهيي از جنس اطلس و شعاعهاي نوراني به تاريخ قناعت و خويشتنداري اضافه نمود.
تواضع و فروتني:اين دو خصيصه در انتشار خل مي كعاده رساله نور در جهان بسيار مفيد بوده و تأثير عميقي داشته است.
استاد در صحبتها و تأليفات خود از عناوين زينت بخشي چون قطب العارفين يا غوث الواصلين اس قناعتنميكرد، به همين دليل دلها خيلي زود متوجه او ميشدند و با صميميتي خالصانه او را دوست ميداشتند و از هدف عالياش جانبداري مينمودند.
مثلاًبسياري از سخنان او كه درباره اخلاق و فضيلت و حكمت و عبرت ايراد شده است مستقيماً مرض محافس خود اوست. اولين و يگانه مخاطب خطابههاي
— 22 —
قاطع و آتشينش، نفس خويش است. از درون اوست كه ی مانند گسترش از مركز به محيط ی به همه دلهاي مشتاق حضور و سعادت، نور و سرور سرايت ميه نور
استاد در زندگي خصوصي بسيار حليم و سليم و متواضع است. بزرگترين فداكاريها را ميكند تا نه تنها فردي بلكه ذرهيي رنجيده خاطر نشود. متحمل زحمت و مشقت و محروميتهايكاري چ ميشود...البته به اين شرط كه با ايمان و قرآنش كاري نداشته باشند... در آن صورت او را كه چون دريايي آرام بود ميبينيد تبديل به توفاني ي" شدمت كه موجهايش به آسمان برخاسته، عماني شده است كه ساحل را به وحشت و دهشت مياندازد؛ چرا كه او سربازي قهرمان و فدايي، و خدمتكار صادق قرآن است كه از مرزهاي ايمان مراقبت مينمايد. او خود اين حقيقت را در عبارتي كوتاه بدين شكل بيان ميكند: "يك سربازچهها كه در حال نگهبانيست اگر فرمانده هم بيايد سلاح بر زمين نميگذارد، من هم يكي از سربازان و خادمان قرآن هستم. در زمان خدمت هر كس كه ميخواهد در مقابلم ظاهر شود، ميگويم حق اين است،ست، او نميكنم..."
هنگام انجام وظيفه و در ميدان جهاد ابيات زير زبان حال اوست:
چون اسبي شيهه كشان در هم ميشكنم اين لجام خونين را
حاشا كه بتوانم هويتم را به دشمن دغل بفروشم
به نظر من اسارت دور و شاهد هويت خويش است
دچار چنين ذلتي شدن شگفت شكنجهييست
هر لحظهام با عشق وصال ابدي سپري ميشود
ايمان من قلعهييست كه به دست قدرت حق بنا شده است
چه قدر از اين آرزوي مقدس دلشادم
اجدادمْدُ ل علاقمندند مرا در بهشت ببينند
حياتم ابديست؛ چون روحي جاودان دارم
مرگ طريقيست كه به وصلت بزرگ و به خدا منتهي ميشود
* * *
— 23 —
دوست داشتم پيش از آن كه كتاب را شروع كنم جنبههبگير تي، فكري، تصوفي و ادبي شخصيت استاد را مطالعه كنم، اما پس از آنكه به يقين دانستم اين موضوعات بسيار عميق و فراگيرند و نميتوان آنها را به چند صفحه محدود كرد، پس مناسب ديدم به هر كدام آنها در چند جمله اشارهثبت مي اگر خداوند توفيق عنايت فرمايد با تمام وجود آرزومندم اين موضوعات ژرف را همراه با كليات رساله نور و با ياري طلبههاي نور در اثري بزرگ و مستقل به صورت تحليلي، مورد تحقيق و مطالعه قرار دني و ا اين خصوص نيازمند دعاي با ارزش استاد بزرگ و برادرانم هستم.
جنبه علمي استاد:مرحوم ضيا پاشا با بيت زير حقيقت بزرگي را در قالب يك قاعده بي به مقده است، تا از نسلي به نسل ديگر انتقال يابد:
آيينه انسان، كار است، به سخن نمينگرند
رتبه عقلي شخص را در اثرش مي توان ديد
آري، پرداختن تفصيلي به تواناييهاي علمي فرد ممتاز و مستثنايي كه كتابخانهي بابر يكون كليات رساله نور را در ايمان و عرفان به ملت مسلمانمان اهدا كرده و بنيادي از نور بر دلها استوار نموده است، مانند تعريف خورشيد هنگام ظهر كار عبثيست.
اما طبق گفته يكي امن ايان دلسوخته:
"حسن آن است كه هنگام تماشا اختيار از كف برود"
بحث از علم و عرفان و اخلاق و كمالات فرد مباركي كه در همه لحظاتِ حيات مظالتي ريات الهي بوده است، ذوق و حظي الهي نصيب انسان ميكند، اين است كه نميتوانم سخن را كوتاه كنم.
استاد در كليات رساله نور به مهمترين موضوعات ي جزعلاجتماعي، اخلاقي، ادبي، حقوقي، فلسفي و تصوفي پرداخته و در همه آنها نيز به صورتي خارقالعاده موفق بوده است.
— 24 —
كته اصلي و شگفت انگيز مطلب اين جاست كه او سختترين مسايلي را كه موجب به خطر افتادن بسياري از علما شدهسازد. ه صورت كاملاً روشن و قطعي حل كرده است و به همين ترتيب با پيروي از راه درخشان اهل سنت و جماعت از گردابهاي خطر نجات يافته و خود را به ساحل سلامت رسانده و خوانندگان آثارش را نيز به همين ترتيب نجات داده اسلتي بابدين سبب مفتخريم از اينكه كليات رساله نور را با خيال راحت و صادقانه به همه طبقات ملت عزيزمان تقديم ميكنيم.رسالههاي نور قطرات شفافي هستمشاهدهاز درياي قرآن كريم أخذ شده و شعاعهاي نوراني و بلوريني ميباشند كه از خورشيد هدايت ساطع شدهاند، لذا مقدسترين وظيفهيي كه بر عهده هر مسلمان قرار ميگيرد تلاش براي انتشار هر اورش اين آثار نوراني و نجات دهنده ايمان است. در تاريخ بارها ديده شده كه يك اثر موجب هدايت و سعادت افراد و خانوادهها و جامعهها و تودههاي بيشماري شده است... آه! چه سعادتمند است كسيشده بوعث نجات ايمان برادر مؤمنش گردد!
جنبه فكري استاد:مشخص است كه هر انديشمند داراي نظام فكري خاصيست و در حيات فكري خود هدفي و آرماني دارد كه با تمام وجود بدان وابسته است؛ و براي بحث از نظام فكري، هدف و آرمان او مقدمات مفصلي بايد بردن درد. اما نظام فكري بديعالزمان و هدف و آرمان او را بدون نياز به مقدمات خسته كننده ميتوان در يك عبارت خلاصه كرد:"اعلام وحدانيت و الوهيت آفريدگار جهان هستي" كه هدف تمام كتابهاي آسماني و همرييس آامبران بوده است؛ و اثبات اين مطلب با دلايل علمي، منطقي و فلسفي.
پس آيا ميتوان گفت استاد با منطق و فلسفه و علوم مثبت هم ارتباط دارد؟
بله، تا زماني كه منطق و فلسفه با قرآن سازگايع الزد و به حق و حقيقت خدمت كنند استاد بزرگترين منطقي و تواناترين فيلسوف است. روشنترين دلايل و قطعيترين براهيني كه بديعالزمان براي اثبات آرمان مقدس و جهان
— 25 —
شمولش به كار ميگيرد، علم مثبت است. علمي كه هر روز بيشتر از صار و اينكه قرآن كلام الله ميباشد، را اثبات ميكند. در واقع تا وقتي فلسفه به معني حكمت باشد هر اثري كه بكوشد حضرت واجب الوجود تعالي و تقدس را به واسطه صفات شايسته ذات بارياش اثبات كند، بزرگترين حكمت و صاحب آن اثر نيز بزرگترين حكيم خي ايناود.
استاد به واسطه چنين راه علمي كه همان راه نوراني قرآن ميباشد مفتخر است كه ايمان هزاران دانشگاهي را نجات داده است. ايشان در اين خصوص از جنبههاي علمي، ادبي، فلسفي و ويژگيهاي متعدد ديگري برخوردارند. آرزومندم وعتاً ماي مزبور را با ذكر نمونههايي از آثار او ی إن شاء الله ی در كتابي مستقل به عرض برسانم. توفيق از جانب خداست.
جنبه تصوفي او:از شخصي كه عالمي بزرگ ونور درايخ نقشبنديه بود و ميكوشيد همه سكنات خود را با رفتارهاي پيامبر عالي مقاممان تطبيق دهد پرسيدم:
جناب افندي سبب تيرگي روابط ميان علما و متصوفه چيست؟
چنين پاسخ دا، علي ا علم رسول اكرم را به ارث بردهاند و متصوفه عمل آن بزرگوار را. به همين دليل كسي را كه وارث علم و عمل پيامبر باشد "ذوالجناحين" يعني صاحب دو بال مينامند، لذا منظور از طريقت، عمل به عزيمتهانيوي وه رخصتها؛ تا اينكه فرد متخلق به اخلاق پيامبر شود و از همه امراض معنوي نجات يابد و در رضاي حضرت حق فنا گردد. آنان كه موفق به كسب اين مرتبه متعالي ميشوند بيترديد اهل حقيقت هستند؛ يعني به آنچه مقصود و مطلوب از طريقت بود نائل گشتهاند. ليكت.
ن به اين مقام رفيع براي هر كسي ميسر نيست، لذا بزرگانمان براي اينكه دسترسي به آن درجه را سادهتر كنند قواعد معيني وضع كردهاند. خلاصه اينكه طريقت دايرهيي از دواير شريعش ی كه كسي كه از طريقت به زير افتد خود را در شريعت خواهد يافت، اما پناه بر خدا! اگر كسي از شريعت به زير افتد خود را در خسران ابدي مييابد.
— 26 —
طبق گفه چند شخصيت بزرگ بين راه نوراني كه بديع الزمان گشود و تصوف حقيقي و بيشائبه، هيچ اختلاف جوهري وجود ندارد. هر دو، راههايي هستند كه انسان را به رضاي خدا و در نتيجه جنت اعلا و ديدارا در رميرسانند.
بنابراين هر برادر متصوفي كه غايت اصيل مذكور را هدف خود قرار داده باشد هيچ مانعي ندارد كه كليات رساله نور را با لذت تمام مطالعه كند. حتي بايد گفت رساله نور دايره "مراقبه"يي را كه در تصوف وجود دارد براساس راه قرآن كريم گستردهتر نن را ا تفكر را به عنوان وردي بسيار مهم به آن افزوده است.
آري، به دليل همين تفكر كه افقهاي متفاوتي را در برابر چشم و دل انسان ميگشايد، سالكي كه صرفاً به مراقبه قلب خويش ميپردازد با قلب و تماات بزرفش به سير و تماشا و مراقبه و مشاهدهي عظمت و بزرگي سراسر كائنات، از ذرات تا كرات ميپردازد و اسماء حسني و صفات علياي حضرت حق را كه در آن عوالميگويزار و يك شكل تجلي مييابند در كمال وجد ميبيند و به صورت عين اليقين، علم اليقين و حق اليقين در مييابد و احساس ميكند كه در معبدي لايتناهي قرار دارد.
معبدي كه واردش شده است چنان والا مرتبه است كه تمام مويع الزدر آن با عشق و شوق و خشوع و استغفار در حال ذكر خالقشان هستند و با زباني زيبا و شيرين و حزين همه با هم به يك شيوه و با يك نغمه و آهنگ چنين ميسرايند:
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله
اگر كسي راه اد داخل عرفان و قرآن را كه رساله نور گشوده است دنبال كند، وارد چنين معبد بزرگ و با شكوهي خواهد شد. در آنجا هر كس به نسبت ايمان و عرفان و فيض و اخلاص خويش بهره مند ميشود.
جنبه ادبي او:يترين و شاعران و متفكران و عالمان از قديم به لحاظ چگونگي استفاده از لفظ و معنا و اسلوب و محتوا به دو گروه تقسيم ميشدهاند: برخي از آنان فقط
— 27 —
براي اسلوب را پيبيان همين طور وزن و قافيه اهميت قائل بودند و معنا را فداي آن ميكردند، اين شيوه غالباً در شعر نمود مييابد.
گروه ديگر نيز بيشتر به معنا و محتوا اهميت ميدادند و كيفيت را فداي نحوه بيان نميكردند.
گمان ميكنم حالا جن؟ اصلاي متفكر بزرگي چون بديعالزمان با همين مقدمه مختصر به راحتي دانسته ميشود،زيرا استاد عمر ارزشمند و با بركت خود را صرف تنظيم و ترتيب سخناني نكرد كه در گوشها باقي بماند، بلكه برعكس، او نابغهلحظه حكه به تلقين احساس دين، ادراك ايمان، و مفهوم اخلاق و فضيلت در قلبها و روحها و وجدانها و انديشهها پرداخت تا به صورت آرماني قدسي در همه عصرها و در ميان همه نسلها تا انسانيت هست باقي بماند. مجاهدي كه براي تحقق چنين هدف وايز ديگز جان و جهان خود گذشته باشد طبيعيست كه نميتواند سرگرم صورتهاي فاني شود.
با اين حال استاد از نظر ظرافتهاي ذوقي، حساسيتهاي دروني، ژرفاي انديشه و تعالي قوه خيال از چنان توانايي ادبي برخوردار بود كه ميتوان آن را خارقالعاده دانثبات حن است كه اسلوب و طرز بيان او نسبت به موضوعات مختلف فرق ميكرد، براي مثال در موضوعات علمي و فلسفي با اينكه براي اقناع از دلايل منطقي و رياضي استفاده مينمود اما در عين حال تركيبهاي بسيار كوتا همان ار ميبرد. ولي در جايي كه قرار بود قلبي را سرمست كند و روحي را تعالي بخشد طرز بيانش به نحو غير قابل توصيفي زلال و شفاف ميشد. براي نمونه او وقتي آسمانها، خورشيدها، ستارهها، مهتابها و مخصوصاً عالم بهار و تجلي قدرت و عظمت خداوندد؛ او عوالم مذكور تصوير ميكند اسلوبش چنان لطيف ميشود كه هر تشبيه، تابلويي را به ذهن متبادر مينمايد كه با زيباترين رنگها قاب شده است. گويي با هر تصوير به جهاني خارقالعاده جان ميبخشد.
ضمناً ساس همين حكمت است كه طلبه نور (در هر دانشكدهيي از دانشگاه هم كه باشد) با مطالعه كليات رساله نور از نظر حسي، فكري، روحي، وجداني و خيالي به معناي واقعي كلمه قانع ميشود.
— 28 —
چگونه ممكن است قانع نشود؛در حالي كه كليات رسار رؤيا دسته گلي از گلستان جهان شمول قرآن كريم است و از نور و هوا و روشنايي و رايحه آن گلستان الهي و متبرك برخوردار ميباشد.
آبهاي جاري اين نياز روح را بازگو ميكنند
كه، آن حمواره به قرآن محتاج است
علي علوي قوريجي
* * *
— 29 —
مقدمهدر ابتدا بايد اعتراف كنيم كه اين كتاب زندگاني استاد بزرگ را به طور كامل تبيين ننموده، و مطالب بسياري در اين كتاب به صردد،
اصه بيان شده است.
همچنين بسياري از وقايع و حوادثي كه روشنگر ويژگيهاي شخصيتي اوست، در اينجا ذكر نشده است. وقايع و حوادث تأييد كننده افكار و نظرات مطرح شده، فراوان ميبودما تنها دليل بيان نشدن آنها عدم رضايت ايشان است.
او از همان ابتدا در صحبتها و نوشتههاي خود بيان مينمود كه زمانه فعلي زمانه جماعت است و كمالات و مزاياي شخصي در خدمت ايماني،َانِيّدازه شخص معنوي تأثير ندارد؛ همچنين ميگفت بيش از شخص فاني من، به رساله نور نظر كنيد كه از قرآن حكيم سرچشمه ميگيرد و بارها تذكر داده بود كه همه ارزشها و فضيلتها از آنِ حقيقت قرآنيه است كه در رساله نور تجلي يافته ت و موماني كه شنيد چنين تاريخچه حياتي دربارهاش نوشته ميشود خبر فرستاد كه "لزومي به تفصيلات نيست؛ صرفاً مطالبي نوشته شود كه مربوط به خدمت رساله نور ميباشد." به همين دلايل مباحث مربوط به شخص ايشان كاملاً به اختصار بيان شدهن، اينمكتوبات و دفاعياتي را كه با زندگاني استاد مرتبط بود و بيش از آن در برگيرنده خدمت نوريه ميشد؛ همچنين مقالات و خاطرههايي را كه مربوط به زمانهاي مختلفي ميشد و حالات او را در دورههاي گوناگون تا حدودي نشان ميداد، همانطور كه بود، در كروطه مردهايم، لذا اثر حاضر در آينده براي طلبههاي مُنوّر رسالهي نور، مأخذي حقيقي به شمار ميرود. اديبان و نويسندگان محترم با
— 30 —
استفاده از اين كتاب إن شاء الله كتابهايي كاملتر، مفيدتر و حقيقيتري دربارهي زندگاني استاد خواهند نوشت.
چنين تري اين نكته هم لازم است كه كتاب حاضر را به مطالعات شخصي نويسندگاني با مسلكها و مشربهاي مختلف يا قلم اديباني كه گاه سر از مبالغههاي بيجا در ميآورند نسپردهايم و به اين ترتيب مانع از بين رفتن اصل آن شدهايم.
نيز بايد اعترصرم هيم كه نتوانستهايم با اسلوب و طرز بيان و توضيحاتي درخورِ وصف نوراني و درخشان رساله نور و زندگاني و اخلاق سعيد نورسي كه سراسر تنديس عفت و شجاعت بينظير است وارد شخصيت شويم. فقط يك خدمت از هزاران خدمت كلياي كه اين شخص انجام داده، قهرمانيها و شجاعتهاي خارق العادهي فقط يكي از دورههاي متعدد حياتش، و تنها يك اثو اين مه آثاري كه تأليف نموده، نگارش كتاب مفصلي را لازم ميدارد؛ تاريخ زندگي او مملو از هزاران سجيه ممتاز، اخلاق عالي، خدمت قرآني و شهامت مبتني بر ايمان است؛ او با صد و سي اثر تأليفي خويش نه فقط بر يك قصبه و استااري روور كه در مواجهه ملتها و دولتها، با خدمات كلي و مؤثر خود، بر همه عالم اسلام و انسانيت تأثير گذاشت؛ سرگذشت زندگاني چنين كسي قطعاً در كتاب حاضر نميگنجد و نميتواند بگنجد.
ما نتوان٦٠٠ ساسلك و مشرب و احوال خاص استاد و بسياري از سجايا و خصايلي را كه در شخصيت و خدمت خويش جمع داشت، بيان كنيم. بايد با هر يك از طلبهها و خادمانش كه از نزديك شاهد صفحات ملت مدنيات او بودهاند، ديدار كرد و سخنانشان را شنيد، تا بتوان تاريخچه حيات مفصلتري نوشت.
* * *
با مطالعه كتاب حاضر مشاهده خواهد شد، كه امروز حقيقت بزرگي مطرح شده است كه نه فقط براي آناتولي و جهان اسلام كه براي تمام انسانيت ارزشمند است. اين استانبا مشاركت عموم، كليت يافته و"خدمت ايماني رساله نور" و "بديع الزمان و طلبههاي نور" نام گرفته است. چيستي اين حقيقت و اين جريان،
— 31 —
چيستي منشاء، هدف، آرمان، و تأثير آن بر طبقات مختلف مردم؛ تأثير آن بر حيات مادي(در هموي فرد و جامعه، و اثري كه بر تأمين سعادت و امنيت ملتمان در آينده دارد، مطالبي هستند كه در كتاب حاضر بيان ميشود.
در نتيجه، حقيقت مذكور موجب شادمستان به افرادي خواهد شد كه روح هرج و مرج طلب نداشته و مانند عقرب از نيش زدن لذت نميبرند.
ممكن است از ما سؤال شود:
آيا قرار است با اين تاريخچه حيات، سعيد نورسي به عنوان مخلوقي مافوق انسان معرفي شود!
نخير! آلايشهاي گذرا و مقام و شهرتر اين كساني كه ماهيت دنيا و زندگاني را ميدانند هيچ ارزشي ندارد. كسي كه حقيقت را ادراك كرده باشد براي توجهات ساختگي آنان كه فانياند ارزشي قايل نيست؛ و به آنها توجهي نمنان بس سعيد نورسي از اين منظر هم قهرمان معنوي بزرگيست. با اينكه حيات او پر است از قهرمانيهايي كه انسان را متحير مينمايد اما به عنوان فداكاري بينظير جلب توجه ميكند كه در حق ور مردمحق فاني شده و از خود گذشته است. او مظهر عنايت الهي بود و با اين عنايت موانعي چون كوه را پشت سر ميگذاشت و در برابر صدها جريان منفي زمانه، بيهيچ ملاحظهيي، آرمان قدسياش را بيان داشته و به ساح و سليت ميكشاند و بدين ترتيب نشان ميداد كه كاملاً از شخصيت فاني خود گذشته و فدايي راه حق شده است.
آري، سعيد نورسي با نبوغ شخصي خويش در عالم انسانيت راه جديدي نگشوده است. او با فدا كردن تمام استعداد و شخصيتش در راه حقيقتي ازلي، همّ خويش را صرف الم از قانيت حقيقتي كرد كه بر همه زمانها حاكميت دارد. تمام اوصاف و كمالات والاي او بازتاب آرمانهاي قدسي اوست؛ همانطور كه چراغي در ميان هزاران آيينه بهره و تبرخورداري از فروغ نورانياش به تعداد آيينههاي مقابل، كليت كسب ميكند و ارزش مييابد، زيرا تصوير چراغ در هر يك از آيينهها همراه با روشنايياش موجوديت دارد، بديع الزمان نيز متوجه قرآن حكيم ی كه خورشيد معنوي جهان هستي در همه زمانهاست ی و ن ديگر32
محمد (ص) ی كه مُبَلّغ دين مبين اسلام است ی گرديد؛ و از آنجا كه وسيلهيي شد براي ظهور و بروز رساله نور كه منعكس كننده نور (قرآن و پيامبر) است پس به لحاظ معنا در عقل و قلب و روح همچون آيينهي صدهااف ظاهو حتي ميليونها نفر كه از اثرش نورانيت أخذ ميكنند و از آرمانهايش فيض و قوت ميگيرند، زنده است و به عنوان انساني نمونه و انديشمندي بزرگ مورد قبول و توجه ره زميت.
آنچه موجب زنده ماندن معنوي او ميشود همين نوع ارزشهاست. شخص معنوي بزرگي متشكل از فداكاران اهل ايمان، در برابر جريانهاي گمراه كننده به ميدان ميآورد و با ايجاد يك سد محكم قرآني و ايماني به نقطهها آو مؤمنان تبديل ميگردد؛ با عزم و ثباتي كه در راه آرمان قدسي خويش به نمايش ميگذارد قلوب مؤمنان را به جنب و جوش وا داشته و در روح آنها عشق و هيجان اسلامي را بيدار ميكند؛ با ن از اادن حقيقت باقي و لايموت به انسانهاي بيچارهيي كه فانيان را پرستش ميكنند، تلاش ميكند نظرها را متوجه آن سو كند. او به رغم تعالي وظيفهاش، بندهيي با عزت و نيازمندي مستغنيست كه ی منحصراً به اعتبار بشر بودن ی وقت مظهاحظه مسؤوليت بندگي، خود را بيش از ديگران ناتوان ميبيند و داراي قصور و نقصان ميداند و در درگاه رحمت (حق) با عجز و فقر اظهار نياز كرده و براي انسانيت، رحمت و سعادت را طلب ميكند. آري، او ميگويايقش كر ايمان كسي را نجات دهم جهنم نيز برايم گلستان ميشود." دوست و دشمن ميدانند كه او به شكستن بت غرور و انانيت نفس خويش بسنده نكرد و وظيفهيي چون از بين بردن بتهاي از ات پرستان را نيز از مسؤوليتهاي خود ميدانست.
تمام آن چه براي تبريك و تقدير بديع الزمان نوشته شده در راستاي همين معناست.
از مطالبي و معني روزنامهها گاه و بيگاه منتشر ميكنند دانسته ميشود، كه حملهي اكثر دشمنان دين و اسلام با بهانههايي از پشت پرده صورت ميگيرد. آنها به طور مستقيم عليه دين و اسلام حال ونميكنند؛ آنها ميكوشند خادمان دين و كساني را كه در اين راه متحمل هر نوع فداكاري ميشوند، نزد عامه مردم
— 33 —
بد جلوه دهند و محبت مردم را نسبت به آنان دريغ دارند؛ تا خدمتگوضات (دين را در وضعيت عاطلي قرار دهند و مانع ظهور و ترقي دين گردند و موجب ترويج بيايماني و بياخلاقي شوند. اگر در دوره دمكراسي و دورهيي چون زمانهي فعلي كه به آزاديهاي ديني اجازه داده ميشود، از كرسي نمايندگي ملت اعلام كنند "دين مُهلك است" به راري از توان دانست، كه با دينداران و بهويژه با كساني كه به تحولات و پيشرفتهاي اسلامي خدمت ميكنند چگونه رفتار ميشود ...
قبلاً در ميان كسا بنگر استاد (بديع الزمان) و طلبههاي نور را به دادگاه ميكشاندند افرادي يافت ميشدند كه تحت پوشش قانون، براساس ايدئولوژيهاي منفي، كينه شخصي و خواستههاي افراطي خود عمل ميكردند؛ در حالي كه ميبايست به وظيفه خود خيزند،ند با انواع تحقيرها و افتراها طوري به بديع الزمان و شاگردانش حمله ميكردند كه گويي خائنان به ملت و وطن را دستگير نمودهاند. دادگاه حكم بيگناهي صادر ميكرد، اما برخي از آنان كه موظف به اجراي قانون بودند شايعه ميكردند كه سعيد نورسي به زواپذير ام ميشود؛ و از پخش چنين شايعاتي ابا نداشتند. ما با نگارش اين مطالب در پي سخن گفتن عليه آنها نيستيم بلكه درصدد بيان حقيقت ميباشيم. شايد بسياري از آنان را در چنين كردههايي ب براي ذور داشت چرا كه اعمال مذكور را بالاجبار انجام دادهاند. به هر حال اين نوع برخوردها اثبات ميكند كه در زمان محاكمه بديع الزمان و بردن او به دادگاه، بيدينان پنهان و كميتههاي گسترش فساد فعال بودهاند. آنانده دن از طريق دادگاه نتوانستند سعيد نورسي را محكوم كنند، ميبايست عليه او تبليغات دروغ و افتراهاي ظالمانه راه ميانداختند كه اين كارها را هم كرده و تم صاحب انصافي كه اين وضع را مشاهده ميكرد از اعتراف به اينكه او دينداري درست و انساني پيرو حقيقت است ابايي نداشت. لذا يكي از عوامل مهم انتشار مطالبي كه با ماهيت تقدير و تقريظ در خصوص بديع الزمان و رسيي كنر همواره و مصرّانه نگاشته شده همين است و نبايد مورد انتقاد قرار گيرد. كساني كه بديع الزمان و آثارش را به دقت مطالعه كردهاند با كمال امتنان زبان به تبريك و ثنش داردهاند.
— 34 —
مخصوصاً كارشناسان و محاكمي كه درصدد محكوم نمودن سعيد نورسي بودند، پس از بررسي آثار و زندگاني او بر زيبايي و كمالاتي كه در آثارش مشهود بود صحه گذاشتهاند. در چنين حاايي پريد پذيرفت كه نظر و بيان باهوشترين و مستعدترين قشر مردم، و دارندگان عقل و دل كه از نيم قرن پيش تاكنون درباره سعيد نورسي و رساله نور اعلام شده و به تدريج عموميت يافته واقعاً تظاهر حقيقت بزرگيست.
اند.
سؤال:مادام كه خداوند عليم است و دانستن و توجه او كفايت ميكند؛ و شخصيتهاي بزرگ اهل كمال همواره خود را پنهان داشتهاند؛ و حقايق در جهان باقي با تمام وضوح، ظهور و بروز خواهد يافت، چرا و به چه دليل مزاياي رساله نور لزمان م و عنايتهاي الهي در اين خصوص فراوان بيان ميگردد؟ چرا موفقيت و كمالات خارق العادهيي كه در اثناي خدمتهاي قرآني نصيب سعيد نورسي شده بيان و منتشر ميشود؟ و چرا چنين تقريظهايي در آخر بسياري از آنها قرار داده شده رضا
اسخ:در اين باره پاسخهاي قانع كنندهيي در بعضي از نامهها هست. اجمال مطلب چنين است: خدمتي كه بديع الزمان با انتشار رساله نور كرده است مستقيماً مربوط به قرآن ميشود، لذا مطالبي كه گفته شد براي دي غلبايق ايمان، تقويت باور مسلمانان و قوت بخشيدن به آن، در نتيجه تعالي دين اسلام، دفع هجوم فساد بر انگيز دشمنان دين، و اعلام اين نكته به عالم كه دين اسلام زبده و چكيده كمالات مادي و معنوي در ميان ا درگيراست و براي اقناع قطعي همه (مخاطبان) بيان گرديده است. همانطور كه در بالا گفتيم مخالفان، چنان ناجوانمردانه حمله ميكردهاند كه سعيد نورسي براي اينكادام كرابر معارضان بيشمار و دشمنان قوي و فراوان، به طلبههاي ضعيف و فقير و اندك رساله نور نيروي معنوي دهد و به آنان شجاعت، و ثبات قدم و متانت ببخشد و از امدادهاي غيبي برخوردار نمايد، توجهات الهي مربوط به رسالهي نور و عنايت ر مختلفاظر بر
— 35 —
مقبوليت اين خدمت را بيان نموده و در برابر حملات ناجوانمردانه و تهمتهاي بيپايه و اساس مجبور به دفاع شده است.
بديع الزمان در نامهيي كه در "تاريخچه حيات" درج گرديده، ميگويد:
"من اعتربوده اكنم، كه به هيچ وجه لياقت آن را ندارم كه مَظهر چنين اثر مقبولي باشم، ليكن اين شأن و عادت قدرت الهيست كه از دانهيي كوچك و بياهميت درختي به بزرگي يك كوه بيافريند و اين امر دليل بر عظمت (حق) است. من دهاندند اطمينان ميدهم كه منظورم از تعريف رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. آفريننده مهربانم را صدها هزار بار سپاس كه اجاَهُ الد فردي از خود راضي باشم، عيوب و قصور نفسم را نشانم داد و موجب گرديد آرزويي براي پسند نفس امارهام نزد ديگران برايم باقي نماند. كسي كه بر در گور به انتظار ايستاده استوب بيسه رياكارانهيي به دنياي فاني پشت سرش دارد، مرتكب حماقتي ترحم بر انگيز و خسارتي هولناك ميشود. با چنين حالت روحيست كه مزاياي رساله نور را از آن نظر كه فقط و فقط ترجمان حنها نيمانيست و به قرآن تعلق دارد بيان ميكنم. حقايق و كمالات مندرج در "رساله نور" از آن من نيست؛ از آن قرآن است و از قرآن سرچشمه ميگيرد؛ مادام كه من فانيام و خواهم رفت، بيترد بيماري و اثري را كه باقي خواهد بود نبايد وابسته به من دانست. آري، خواص خوشههاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخههاي خشك درخت مُو جستجو كرد. من هم در حكم همان شاخه خشكم."
آري، سعآني و سي با رساله نور به مصاف بيدينان و جريانهاي مخالف اسلام رفت و در حالي كه در خدمت قرآني و ايماني نيازمند همكاري، تشويق و تأييد دولت و ملت بود با انواع افتراها و تهمتها و تزويرها محكوم به زندان شد، آثارش را از بين بردند و د.
ينكه مردم را از او دلسرد و نااميد كنند عليهاش انواع و اقسام سند سازيها كردند، البته او براي اينكه مسلك حق خويش و خدمتي را كه صَرف عظمت قرآن و تعالي نبوّت حضرت پيامبر (ص) مينمود، از تهمتهاراف دش كند، ميبايست حقيقت را بيان كرده و از (عقايد) خويش دفاع نمايد. چنين بيان و دفاعي ممكن است بر فرض مثال از نظر كساني به عنوان يك نقص تلقي شود،
— 36 —
اما فه ما ي استفاده و سعادت عموم مردم به تحمل ضررهاي شخصي راضي بود، لذا به تقدير و تشكرهايي كه درباره رساله نور بيان گرديده و منتشر شده ميبايست از اين منظر نگاه كرد؛ وگرنه ضرري براي خدمت خواهد بود. زمانه دامه يانه حركت با انديشههاي محدود نيست. بيدينان در تلاشاند مسلك مُضر، ايدئولوژيهاي منفي، و قهرمانان ساختگي (حتي دشمن با اسلام ) خود را ی با اينكه لياقتش را ندتا منت با انواع مدح و ثنا در معرض ديد مردم گذاشته و تشويق آنان را به دست آورند. نيازي نيست راه دور برويم؛ در حالي كه عاملان جريان هولناك الحاد كه جهان را به محاصره خود در آواو از به عنوان قهرمانان بزرگ معرفي ميشوند، به چه دليل مسلمانان نبايد دين حقشان را مورد تعريف و تمجيد قرار دهند؟ چرا كمالات و برتري دينشان را به گوش ديگران نرسانند و چرا اثري را كه آيينه قرآن است و به مقابله با جريانهاي بيدين زمانه ميپردازد و و اصورين خدمت را به دين كرده است؛ همچنين مؤلف محترم و متواضعش را ی كه با انواع ستمها مواجه بوده ی تعريف و تمجيد نكنند؟ در حالي كه نوشتههاي مذكورروي سلات مجرد (بيارتباط با هم) نيست، بلكه غالباً حقايقي از نوع دفاعيات است كه به عنوان پاسخ به تهمتها و افتراها منتشر شده است.
* * *
زندگاني استاد از نظر خدمات كلي، دو مرحلهكشتي زو جامع است:
مرحله اول:مرحله نخست زندگاني استاد شامل اين موارد ميباشد: تحصيلات او از زمان تولد به بعد، اقامت در شهر وان، عزيمت به استانبول، ت در صياسي، سياحتها، شركت در جنگ جهاني، اسارت در روسيه، عضويت در دارالحكمة الاسلاميه در استانبول، خدمت در قواي ملي در استانبول، فعاليت در مجلس شورا، و مدتي بعد بازگشت بهضيح داان و زندگي در انزوا ...
موارد مذكور كه تشكيل دهنده مرحله نخست زندگاني استاد است و هر يك نيز عرصه زندگي جداگانهييست، از نظر خدمت به ايمان و قرآن در حكم مقدمهي مرحله دوم زندگاني او مي باشد، يعني در واقع اين مرحله آمادگي براي خدمت دوم و با نظاوست. اين دوره تا پنجاه سالگي استاد را در بر ميگيرد.
— 37 —
مرحله دوم:مرحله دوم زندگاني استاد از زماني آغاز ميشود كه در شهر وان در انيقت با سر ميبرد و به غرب (تركيه) يعني ناحيه بارلا در شهر اسپارتا تبعيد شد؛ اين دوره،دوره ظهور و انتشار رساله نور است.دورهيي كه با بيشترين اخلاص، بيشترين زاران ي، بيشترين صداقت، متانت، دقت و قناعت با رساله نور به خدمت ايماني و جهاد معنوي ديني پرداخت.
مرحله دوم زندگاني استاد مصادف است با فروپاشي خلافت عثماني كه در نتيجه جنگ جهاني رخ داد و استيلاي نظاه آن حيستي بر نيمي از جهانيان، كه تمدن بشري را نابود كرد و مبارزه با اديان آسماني را اساس كار خود قرار داد و موجب وحشت و هراس جهانيان شد و كشور ما (تركيه) را نيز مورد تهديد قرار داد؛ دورهيي كه با خطر تخريب معنويرستي دط كمونيستها مواجه بوديم. اين دوره، براي ملتي كه هزار سال پرچمدار قرآن بوده و در طول قرنها به اسلام خدمت كرده است دورهييست كه ميبايست به دقت مورد بررسي قرار گيرد.
اصول حاد هنگام تأليف رساله نور بيان نموده است، كه اين آثار ی كه لمعات اعجاز آميز قرآناند ی در ميان همه طوايف انساني ظهور و بروز خواهند يافت، مانع بيديني در كشور خواهند شد و براي وطن و ملت نقش و وظيفه سدّ قرآني را خواهند داشت؛ خدمت رساله نوردم و مت مييابد، ملت ترك باز هم براي اسلام لشكري قهرمان و فداكار خواهد شد و مردم در آينده از انتشار رسمي رساله نور جانبداري كرده و اداره معارف به حقيقت قرآن خواهد آويخت؛ در نتيجه كشور از نظر مادي و معنوي پيشرفت خواهد نمود و مند تصقدرت بزرگي خواهد شد.
رساله نور يك پرچم و يك عنوان است. منظومهيي از حقايق قرآنيست كه در عصر حاضر ظهور يافته است. بيان اين حقيقت است كه ملت نجيب ما به اسلام كه انسانيت كبراست در آويخته و با روحي كاملاً تازه توزيرا بعشق و هيجاني نو به ايمان، بيدار شده است؛ معناي حميّت اسلاميست كه در شرايط تحول يافته زندگي عصر حاضر در مقابل جهان بيني و نظامي جديد با تحكيم و تقويت ايمان فوران كرده است. اشار به صوبر باليدن فداكاران سرافرازي كه بيدارند و قلبهايشان مملو از ايمان و محبت نبويست و افتخار انتساب (به اسلام را)
— 38 —
دارند؛ اشاره به قهرمانيِ متناسب با گذشته اين ملت و اظهار ايمان و اخلاق متعالياش است.
بديع الزمان رساله ي مشرو تحت تأثير هيچ مقام و مشربي ننوشت و در انجام اين كار هيچ حس منفعت طلبي اعم از مادي و معنوي دخالت نداشته است. او مستقيماً به تفسير حقايق قرآن حكيم كه قابل استفاده عموم مردم است و عامه راتوجه هقرار ميدهد پرداخت، و ترجمان و منعكس كننده حقايق مذكور شد. از آثاري كه تأليف كرده است همه ميتوانند استفاده كنند. اين طور نيست كه خاص طايفهييگويمنف خاصي باشد. كتاب حاضر (تاريخچه حيات) در زمانه فعلي نظر خوانندگان را متوجه رساله نور ميكند كه انوار حكمت قرآن است و نحوه استفاده از آن را نشان خواهد داد. سعيد نورسي نيز شخصيت و الگوي نمونهييست كه در راه خدمت به قرآن فداك را معتلاش نموده، و به پيروي از سنت پيامبر (ص) پرداخته است.
از برخي نامهها در تاريخچه حيات دانسته ميشود:
سعيد نورسي زماني در فلسفه بسيار پيش رفته سپس با ارشاد قرآن حكيم به حق و حقيقت نائل آمده ا بزرگشبا آثار تأليفي خود، با دلايل عقلي ترديدها و شبهات كساني را كه با مشغول شدن به فن و فلسفه دچار شبهه شده بودند زايل كرد.
راه و مسلك رساله نور نسبت به احوال و روحيات، و شرايط زندگاني انسان امروز، سالمترين، كوتاهتريقه مقاگيرترين طريق قرآنيست. سراسر اين اثر بر علم و انديشه مبتنيست. براي افرادي كه در حيات اجتماعي خدمات مختلفي ارائه ميدهند داراي فايدهيي بزرگ است. آنان كه رساله نور را ميخوانند و با درس گرفتن از آن تفكر و معم كسب ميكنند وظيفه و مسلك دنيوي خويش را وسيله حيات اخروي و سعادت ابدي قرار ميدهند و به خوشبختي عظيمي ميرسند. روشنفكراني كه در عالم اسلام موفق به درك اين حقيقت بزرگ در اسلام شدهاناد بمايدي نيست كه خدمت به دين حق را به عنوان سعادتي عظيم بر عهده خواهند گرفت و تلاش خواهند كرد در ميان كساني كه در جستجوي حقيقتاند و آن را نمييابند نشر و گسترش ب كردهآري، محصّل، استاد، نماينده مجلس يا هر كس
— 39 —
ديگري كه مسؤوليتي دارد مكلف به روشنگري در محيط كار خويش است. كساني كه در ارتباط با سعادت و سلاماست برشنگري و ارشاد يك ولايت يا يك كشور تكليفي بر عهده دارند بيترديد ميبايست آگاهانهتر رفتار كنند. سعيد نورسي با رساله نور بزرگترين خدمت و نيكي را در حق اين ملت انجام داد. او در مقابل، حتي خواهان تشكر هم نبودشروطه ست. هر چند نامههايي متوجه اوست كه حاوي تعريف و تمجيدهاي عالي از شخص وي ميباشد. او اين قبيل نامهها را از آن نظر كه علامتيست بر استفاده خوانندگان از رساله نور، به حساب رساله نور ميگذارد. در حقيقت آن چه سعا شفقتسي از اين ملت و از جوانان ميخواهد، اين است كه سعادت دنيوي و اخروي را با ايمان به دست آورند، لذا علاقمند است رساله نور را كه درس قرآن براي زمانه فعليست، اساس و مبنا قا آمد ده و در هر جا و در هر محيطي انتشارش دهند و حقايق ايمانياش را فرا بگيرند. او بارها هشدار و بشارت داده است كه تنها چاره براي مقابله با جريانهاي مخالفكر و دلت و مملكت رساله نور است.
آنان كه ميخواهند خدمت و حركت و فعاليتهاي معطوف به رضاي الهي استاد را با مقاصد و اهداف ديگري تحليل كنند، بدانند كه فقط بيبصيرتي خود را نشان ميدهند.
سعادت حقيقي روح و ماهيت متعالي انسان فقط ُ الاَيست كه قرآن نشان ميدهد و در افقيست كه رضاي الهي در آن ميدرخشد. بديع الزمان با رساله نور اين راه و اين افق را به انسانيت نشان ميدهد و اعلام و اثبات ميكند كه ملحق شدن به قافله نورانتانش آب صراط مستقيم براي انسان ضروريست.
ما نيز با اثر حاضر كه عاجزانه نگاشتهايم در پي خدمتي هر چند كوچك به حقيقت مذكور بوديم. آن را بدان اميد كه مأخذي باشد براي سعادتمندان روشنفكر آينده، م آن دويكنيم و آرزومنديم تاريخچه عميق و مفصلتري نگاشته شود.
" وَ مِنَ اللَّهِ التَّوْفِيقُ" تهيه كنندگان
* * *
— 40 —
بخش اول
دوره نخست
بديع الزمان سعيد نورسي در سال ١ر رسالمي (١٨٧٨ ميلادي/١٢٩٥ هجري قمري) در روستاي نورس از نواحي اسپاريط، شهرستان هيزان استان بيتليس به دنيا آمده است. نام پدرش ميرزا، و مادرش نوريه است. تا ٩ سالگي نزد پدر و مادرش ماند. در آن ايام حالتي روحي او را بر آن داشت تا توجه كند برادريماً م ملا عبدالله كه در حال تحصيل بود تا چه حد از علم نصيب ميبرد. مشتاقانه به ملا عبدالله فكر مينمود كه بر اثر تحصيل، به تدريج پيشرفت ميكرد و نسبت به دوستان بيسوادش در روستا صاحب مو از بشد. اين بود كه با علاقهيي وافر تصميم به تحصيل گرفت و راهي مدرسه ملا محمد امين افندي در روستاي "طاغ" در همان محدوده اسپاريط شد، اما مدت زيادي نتوانست در آنجا بماند. بر اساس حالات فطري، بيماري درصدد مراقبت از عزت نفساش بود
عزت نفس ياد شده كه در سنين خردسالي ملا سعيد مشاهده ميشد به دليل علاقه به نفس نبود. تقدير الهي ايجاب ميكرد يكي از خصلتهاي لازم بندهيي كه قرار ، به ص آينده به واسطه عنايت الهي مسؤوليت اعلاي كلمة الله را بر عهده داشته باشد و آن را به حق ايفا نمايد، يعني عزت علمي را به او عطا كند. احتمالاً ملا سعيد در آن زمان ماهيت و حكمت اين مطلب را نميدانسته است، و نگامانه نشان داد عزت علمي از لوازم خدمت گسترده و عظيم رساله نور بوده است، رسالهيي كه چون درختي با شكوه و پر شاخ و برگ ميباشد؛ و حضرت حق اين عزت را از همان سالهاي ام آمي چون هستهيي خُرد در روح ملا سعيد قرار داده بود.
حتي تحمل مختصر سخنان آمرانه را نيز نداشت؛ اين وضع موجب شد مدرسه را رها كند.
— 41 —
دوباره به نورس بازگشت. در نورس مدرسهيي نبود و او درس خود را نزاين شخر بزرگش كه هفتهيي يكبار براي ديدار با خانواده ميآمد، ادامه داد. مدتي بعد به روستاي "پيرميس" و پس از آن نيز به ييلاق شيخِ شهرستان هيزان رفت.
داي تحصا نيز عدم تحمل در برابر تحكم موجب شد نتواند همنشيني با چهار طلبه را ادامه دهد. چهار طلبه مذكور دست به يكي كرده، همواره او را آزار ميدادند. سعيد روزي نزد جناب شيخ سيد نور محمد رفت و با اظهار عجز بدون كشد و از دوستانش گلايه كند گفت:
جناب شيخ! به اينان بگوييد هنگام زد و خورد با من چهار نفري نيايند؛ دو نفر دو نفر بيايند.
سيد نور محمد با خشيم."
ز رادمردي سعيد فرمود:
تو طلبه من هستي. كسي نميتواند با تو كاري داشته باشد!
بعد از اين قضيه بود كه سعيد به "طلبه شيخ" معروف شد. او پس از مدتي اقامت در آنجا همراه برادرش ملا عبدالله به روستاي نورشين رفت. تابستان بود؛ لذا همراه اهانم، بهلاب راه ييلاق شيخان را در پيش گرفت. در آنجا روزي با برادرش ملا عبدالله گلاويز ميشود. محمد امين افندي مُدرس مدرسه " طاغي" با دخالت در موضوع خطاب به سعيد كوچك ميگويد:
چرا حرف برادرت را گوش نميكني؟
مدرسهيي كه درذن خدادند به جناب شيخ عبدالرحمن كه فرد مشهوري بود تعلق داشت، براي همين به استاد چنين پاسخ داد:
به لحاظ اقامت در اين تكيه (خانقاه) شما هم مانند من طلبه هستيد، لذا حق استادي در رسيدم را نداريد. آنگاه از جنگل انبوهي كه هر كس در روشنايي روز به سختي از آن عبور ميكرد شبانه به روستاي نورشين رفت.
بر اساس يكي از خصوصيات مدارس (ديني) در شرق آناتولي عالمي كه موفق به كسب اجازه ناي حقوه بود ميتوانست در هر روستايي كه بخواهد براي رضاي خدا مدرسهيي تأسيس كند. نيازهاي طلاب را صاحب مدرسه در صورت توانايي بر آورده ميكرد؛ وگرنه توسط مردم تأمين ميشد. استاد رايگان درس ميداد و
— 42 —
تأمين معيشت اً مرتتاج طلبهها بر عهده مردم بود. در بين آنان فقط ملا سعيد بود كه به هيچ وجه زكات نميگرفت، زكات يا هر وجه ديگري را كه اثري از منت ديگران در آن بود به طور قطع نميپذيرفت.
دليل و حكمت اين كه زكات و صدقه و هيچ چيز بلاعوضي را نميگرفت، در مكتوب درم؛ نقاير رسايل رساله نور بيان شده است. آري، براي اين كه ملا سعيد بتواند در آينده و با رساله نور مسؤوليت خدمت ايماني را با كمال اخلاص به انجام برساند و اصولاً چنين خدمتي پا به عرصه وجود بگذارد، چكيده و اجمالي از اين قاعده قدسي كه "در مقابل خدمت اخرو قرآن د چيزي درخواست كرد" به واسطه رحمت الهي در همان خردسالي در روحش قرار داده شده بود.
بعد از مدتي اقامت در نورشين، به هيزان بازگشت، آنگاه با ت، به نسه، نزد پدر خود رفت و تا بهار در آنجا ماند. در آن ايام خواب ديد: "قيامت برپا شده، كائنات از نو بر پا شده و ملا سعيد به اين فكر ميكند كه چگونهاز جملاند پيامبر(ص) را زيارت كند. سرانجام به اين فكر ميافتد كه بر سر پل صراط رفته، همانجا بماند. ميگويد: همه از روي اين پل عبور ميكنند و خوب است من در اينجا منتظر بمانم. سر پل ميرود و در آنجا همه پيامبران عظام را يتبديل ك زيارت ميكند و بعد از زيارت پيامبر اسلام بيدار ميشود."
با فيضي كه از اين رؤيا كسب كرده بود، شوق قابل توجهي به تحصيل علم در وجودش ايجاد شد.
حقيقتي كه در رؤياي مذكور مظهر آن قرار گرفت و در تاريخچه حيسييرتد نورسي نوشته نشده و ما بعدها به آن پي برديم چنين است: ملا سعيد از پيامبر (ص) طلب علم ميكند و رسول اكرم (ص) به او بشارت ميدهد به شرط اينكه از هيچ يك از امتش سؤال نكند، علم قرآن به او تعليم دا لا الهد شد. اين حقيقت درست به همين شكل در زندگي سعيد نورسي تحقق يافته است. او در سنين نوجواني به عنوان علامه عصر شهرت يافت، و اين در حالي بود كه از هيچ كس سؤالي نپرسيده و به همه بنيانهايي كه از او پرسيده ميشد، پاسخ ميداد.
از پدرش اجازه ميگيرد و براي تحصيل به "آرواس" ميرود. ملا محمد امين افندي مشهور كه مدرس آنجا بود درس دادن به او را در شأن خود ندانست و به يكي از طلبههايش توصت ورزي اين كار را بكند. قبول اين موضوع براي سعيد سنگين آمد. يك روز هنگامي كه اين مدرس مشهور در مسجد مشغول تدريس بود ملا سعيد به اعتراض گفت:
استاد اين طور كهدست آويگوييد نيست! و به يادش آورد كه درس دادن به او را دون شأن خود دانسته بود. بعد از مدتي اقامت در آنجا به مدرسه
— 43 —
"ميرحسن ولي" ميرود. در آ است!.يز وقتي دانست اهميت ندادن به طلبههاي تازه وارد و جديد از عادات متداولشان است، هفت كتاب درسي را كه ميبايست به ترتيب ميخواند رها كرد و گفت كتاب هشتم را مطالعه ميكند.
چند روز بعد به قصبه "وصطان" رف كسي كدر آنجا نيز براي اينكه آب و هوايي عوض كند، فقط يك ماه ماند. بالاخره در همراهي با شخصي به نام "ملا محمد" به سمت بايزيد از توابع استان ارضروم حركت كرد. او تحصيل حقيق شيوهرا از اين تاريخ شروع ميكند. تا آن زمان هميشه با مبادي صرف و نحو مشغول شده و تا كتاب "اظهار" پيش رفته بود. تحصيل جدي و حقيقياش را در بايزيد حدود سه ماه نزد "جناب شيخ محمد جلالي" ادامه داد، اما بسيار عجيب است كه ه و باين مدت اندك) براساس اصول درسي در شرق آناتولي همه كتابهاي درسي از "ملا جامي"
شرحي كه توسط عبدالرحمن جامي بر كتاب الكافيهي ابن حاجب نوشتهت و قاما به نام مؤلفش شهرت يافت.م.
تا به آخر را به اتمام رساند، البته از هر كتاب هم نهايتاً موفق شد يك يا دو درس يا حداكثر ده درس را بخواند؛ باقي آنها را رها كرد. وقتي استادش جناب شيخ محمد جلالي دليل اين كار را از او پو محاسلا سعيد در پاسخ گفت:
من قادر به مطالعه و درك اين همه كتاب نيستم، اما اين كتابها چون جعبه جواهري هستند كه كليدشان در دست شماست، من فقط خواهشم اين است نشون انبيد كه در اين جعبه چه چيزهايي هست؛ يعني ميخواهم بدانم اين كتابها دربارهي چه چيز بحث ميكنند، تا درخصوص آنچه با طبعم سازگار است، كار كنم.
منظورش اين بود كه انديشه اصلاح و تجدد را كه ذاتاً در درونش بود در اصول مدرسه نشان نيروي (حركتي بر اساس) تجدد ايجاد نموده و زمان خود را با شروح و حواشي ضايع نكند.
مشاهده مي شود كه سعيد نورسي در عرصه علم كلام با اثر خود "رساله نور" كه تأليف آن بيست و سه سال به درازا كشيد و متشكل اه هزار كتاب" است، حركتي تجدد خواهانه ايجاد نمود. او دانشي را كه تحصيلش نيازمند پانزده سال زمان بود در سه ماه فرا گرفت و اين اشارتي غيبيست كه "زماني خواهد آمد كه براي تحصيل علم ايمان نه در پانزده سال كه در يك سال هم مدرسهيي يافت نشود. شرم ن زمان تفسير قرآني ظهور خواهد يافت كه درسهاي پانزده ساله را در پانزده هفته به مشتاقان ميآموزد و سعيد در خدمت آن خواهد بود." و اين امر به صورت كاملاً آشكاري مشاهده گد: علمدروس حقايق ايمان را در فاصلهي زمانيِ سخت سي ساله و با وجود هجوم گسترده كميتههاي مخفي الحاد و فساد در صدها هزار نسخه همه جا منتشر و توزيع كردند؛ و اين درسهاي جديد قرآن به همت هزاران قلم، بيآن كه نيازي به چاپخانه باشد انتشار يافت دَلَّهيي براي تقويت ايمان ميليونها نفر گرديد. فعاليت رساله نور در آناتولي، خدمات ايماني و دروس عالي و معقول اين اثر نظر و توجه همه را جلب نمود. حضرت حق از طريق دادگاهها و بررسيهاي حضري) كاري كرد رساله نور توسط دولتيان و اهل سياست هم خوانده شود، و بين تحصيل كردهها نيز انتشار يابد. شمار فداكاران جوان اسلام و ايمان افزايش يافت. يكي از نتايج بزرگ اين امر توقف و عقب نشيني هجوم كفر مطلق و ضلالت بود، همچنين در جبه تفل وطن جريانهايي به نفع دين سر بر آوردند. رساله نور به اين ترتيب به اذن الهي فجر صادق سعادت اسلامي را كه براي انسانيت و عالم اسلام در حال طلوع بود به نمايش گذاشت. " الحمد لله رب العالمين ".
بدين ترتيب علوم و فنوني را كه تحصور نيز بيست سال
— 44 —
زمان ميبرد به طور خلاصه و فشرده در سه ماه فرا گرفته و به اتمام رسانده بود، لذا در پاسخ به اساتيدش كه پرسيده بودند: كدام علم با طبعات موافق است؟ رسي
ود:
بين اين علوم نميتوانم تمايزي قايل شوم، يا همه آنها را ميدانم يا هيچ كدامشان را نميدانم.
او هر كتابي را كه به دست ميگرفت مطالبش را ميفهميد. دويست صفحه از كتابهايي مانند عشيرهالجوامع"، "شرح المواقف"، و "ابن الحجر" را در بيست و چهار ساعت و با شرط اينكه خود بفهمد، مطالعه ميكرد. چنان در علم غرق شده بود كه به نظر ميرسيد هيچوم و سطي با حيات دنيوي ندارد. به هر سؤالي كه در خصوص هر علمي از او پرسيده ميشد، بيدرنگ و بيهيچ ترديدي پاسخ ميداد.
* * *
نگاهي كوتاه به زندگاني سعيد نورسي در زمان ياد شده
اولاً:سعيد نورسي در ا اموالروع به سلوك بر اساس مسلك حكماي اشراقي كرد و به زهد و رياضت پرداخت. حكيمان اشراقي به موجب قانون تدريجي، وجود خويش را به رياضت عادت ميدادند، اما او بدون رعايت تدريج، به يكباره به رياضت پردامعرفت ا به مرور تحمل امر برايش دشوار شد و وجودش رو به ضعف نهاد. در سه روز فقط تكهيي نان ميخورد. علماي اشراقي معتقد بودند "رياضت در
— 45 —
گشايش فكر مؤثر است." و او در اين مسير تلاش ميكرد در شمافت مانند آنها عمل خواهم كرد.
ثانياً:براساس قاعده
دَعْ مَا يُرِيبُكَ إلَى مَا لَا يُرِيبُكَ
هر آنچه مورد ترديدت هست را رها كن و آنچه در آن ترديدي نيست را بگير.
كه در احياء العلوم "امام غزالي" درباره تصيچ كس ه است، زماني حتي خوردن نان را هم ترك كرد و به گياهخواري پرداخت.
ثالثاً:به ندرت سخن ميگفت. وارد بارگاه و مقبره "جناب ملا احمد خاني" از اديبان مگر د كُرد ميشد و در حالي كه ديگران روزها نيز با ترس و واهمه واردش ميشدند، گاهي شبها نيز در آنجا ميماند، به همين دليل اهالي ميگفتند: "ب آسايشزمان مظهر فيض جناب احمد خاني شده است." و اين حال را دليل بر كرامت او ميدانستند. سعيد نورسي در آن ايام ١٣ يا ١٤ ساله بوده است. آنگاه تصميم گرفت با علماي شناخته شده و ممتام يكي ر كند، لذا از استادش اجازه خواست تا براي ديدار به بغداد برود. لباس درويشان بر تن كرد. با مسير عادي كاري نداشت و شبها كوه و جنگل را طي ميكرد؛ تا اينر ميان شهر بيتليس رسيد. در آنجا نزد "جناب شيخ محمد امين افندي" رفت و مدت دو روز در درسهايش شركت كرد. شيخ به او پيشنهاد كرد لباس مدرّسان بر تن كند. ملا سعيد گفت:
من هنوز به سن بلوغ نرسيدهام و فكر ميكنم لباس مُدرّسيم كمون، شايسته من نباشد، منِ نوجوان چگونه ميتوانم لباس اساتيد بر تن كنم." به اين ترتيب پيشنهاد او را نپذيرفت، سپس نزد برادرش در شيروان رفت. در آنجا در اولين ديدار با برادر بزرگترد نمودوي كوتاهي به شرح زير انجام شد:
ملا عبدالله: بعد از آنكه شما رفتيد من كتاب شرح شمسي را تمام كردم؛ حالا چه ميخوانيد؟
بديع الزمان: من هشتاد كتاب خواندم.
ملا عبدالله: يعني چه؟
— 46 —
بديع الزمان: همه كتابهاييارانه بايد خوانده ميشد، خواندهام. حتي كتابهايي را كه مطالعه آنها متداول نيست، خواندهام.
ملا عبدالله: پس بگذار امتحانت كنم!
بديع الزمان: آمادهام؛ هر چه ميخواهيد بپرسيد ...
ملا عبدالله برادرش را امتحان ميكند. در گاه با تقدير شايستگي علمي او، در حالي كه هشت ماه پيش ملا سعيد شاگردش بود او را به استادي ميپذيرد و دور از چشم طلبههايش شروع به درس گرفتن از برادر كوچك خود ميكند. بيشك كارن كوه كرد كه ديگران بفهمند برادرش كه قبلاً شاگردش بوده حالا استاد او شده است. بالاخره طلبهها مخفيانه و با نگاه كردن از سوراخ كليد در مييابند كه رتا رادالله نزد ملا سعيد درس ميخواند. شگفت زده موضوع را سؤال ميكنند و ملا عبدالله در پاسخ به آنها ميگويد:
براي جلوگيري از چشم خوردن، من به او درس ميدهم. و طلبهها را فريب ميدهد.
بعد از مدتي اقامت نزد ملا عبدالله، به شهر يلي از ميرود و وارد مدرسه "ملا فتح الله افندي" ميشود. ملا فتح الله به ملا سعيد ميگويد:
سال گذشته سيوطي ميخوانديد؛ امسال كتاب ملا جامي را مطالعه ميكنيد؟
بدو با ممان ميگويد: "آن را تمام كردم."
ملا فتح الله نام هر كتابي را كه ميبرد، ملا سعيد در پاسخ ميگفت تمام كردهام. ملا فتح الله تعجب ميكند. او نميتوانست باور كند كه مطالعه اين تعداد كتاب آن هم در شده داندك به پايان رسيده باشد. شگفت زده ميپرسد:
سال گذشته ديوانه بودي؛ امسال هم ديوانهيي؟
بديع الزمان: انسان براي شكسته نفسي در برابر ديگران ممكن است، حقيقت را كتمان كند، اما در مقابل استاد كه از پدر تكانهترمتر است نميتواند جز حقيقت محض چيزي بگويد، اگر اراده بفرماييد ميتوانيد از كتابهايي كه گفتم، امتحانم كنيد.
— 47 —
ملا فتح الله از هر كتابي كه ميپرسد، ملا سعيد بهسرّي عي پاسخ ميدهد.
پس از اين ماجرا شخصي به نام "ملا علي سوران" كه شاهد اين گفتگو بود و يك سال پيش، سمت استادي استاد ملا سعيد را داشت، شروع به درس گرفتن از بديع الزمان ميكند.
يش مردتح الله ميگويد: بسيار خوب هوش خارق العادهيي داريد، اما ميخواهم بدانم قوّت حافظهتان چگونه است؟ آيا با دو بار مطالعهي چند سطر از مقامات حريري ميتوانيد آن را حفظ كنيد؟ و كتاب را به ملاسعيد ميدهني شماملا سعيد كتاب را ميگيرد و با خواندن يك برگ از آن، آن را حفظ ميكند و براي ملا فتح الله از بر ميخواند.
ملا فتح الله با گفتن اينكه جمع هوش و حافظه در حد افراط در كسعادت ر بسيار نادريست، متحير ميشود.
بديع الزمان هنگامي كه در آنجا اقامت داشت، هر روز يكي دو ساعت به مطالعه كتاب "جمع الجوامع" ميپرداخت و آن را در يك هفته حفظ كرد، لذا ملا فتح الله اين عبارت را بيان كرد و بر كتاب ن دقت وقَدْ جَمَعَ فِي حِفْظِهِ جَمْعُ الجَوَامِعِ جَمِيعَهُ فِي جُمْعَةٍ.
تمام مطالب كتاب "جمع الجوامع" را در يك هفته در ذهناش حفظ كرده است.م.
اين خبر در شهر سييرت پخش ميشود و ملا فتح الله با مدح فراوان ملا سعيد به علماي شهر ميگويد:
رار دهه بسيار جواني به مدرسه ما آمده است، هر سؤالي كه از او پرسيدم بيدرنگ پاسخ داد، در اين سن و سال حيران هوش و فضل و دانشش شدم.
علما در جايي گرد هم ميآيند و بديع الزمان را دعوت ميكنند. بديع الزمان در حالي كه به همه سؤالات دي و يآنان بيدرنگ پاسخ ميداد، به چهره ملا فتح الله نگاه ميكرد، گويي در حال نگاه كردن به كتاب است و با مطالعه آن، پاسخ حضار را ميدهد. عالمان حاضر در جلسه با ديدن اين وضع، قبول كردند كه بديع الزمان، جوان خارق العاد دليريست؛ لذا فضل و دانش او را تقدير كردند. خبر اين
— 48 —
موضوع نيز در گوشه و كنار شنيده ميشود. اهالي در حد "ولي الله" به او مينگرند و احترام ميگذارند. اين وضع رقابت تعدادي از عكاس طلطلاب درجه دوم را افزايش ميدهد. تعدادي از طلبههاي جوان بيتجربه وقتي ديدند از نظر علمي قادر به شكست بديع الزمان نيستند ميخواهند با ضرب و شتآن به ا ساكت كنند. اهالي شهر سييرت كه از موضوع باخبر شده بودند به حمايت او شتافتند. چون نزد مردم موقعيت والايي داشت او را از دست معارضان نجات داده و در اتاقي ساكن كردند، اما بديع الزمان به دليل علاقه فراجسته وه به مسلك علمي داشت و براي اينكه طلاب و اهل علمي كه معارضش بودند به دست جاهلان نيفتند از اتاق بيرون آمد و گفت اگر به دست معارضان كشته هم بشود راضي نيست جاهلان يها و اهل علم دخالت كنند، لذا براي از بين بردن اين اختلاف به طلبههاي مذكور گفت:
مرا بكشيد اما از حيثيت علم دفاع كنيد. اين بود كه هيچ يك از طلاب به او حمله نكرد و اخ و تارذكور سرانجام حل شد. والي شهر ملا سعيد را توسط يك ژاندارم نزد خود دعوت كرد، تا به اين ترتيب از او حفاظت كند، به او اطلاع داد كه طلبههاي مذكور را تبعيد ميكند.
بديع الزمان به ژاندارم گفتهاي اعطلبه هستيم؛ با هم زد و خورد هم كه بكنيم؛ بالاخره آشتي خواهيم كرد، لذا چون نميخواهم كسي بيرون از مسلكمان در اين كار دخالت كند، نميآيم؛ و خطا هم از من اكتفاست."
در آن ايام پانزده شانزده سال داشت، اما به لحاظ جسماني بسيار چالاك و ورزيده بود. از او با نام "سعيد مشهور" ياد ميكردند. در سييرت اعلام كرده بود كه براي مبارزه با همه دوسرار دامادگي دارد. گفته بود، به همه سؤالهايي كه از او پرسيده شود، پاسخ ميدهد و هيچ سؤالي هم نميكند. او دوباره به شهر بيتليس رفت. در آنجا مطلع شد بين عالمان و طلاب از خاندان يكي دو شيخ اختلاف و كشمكش وجود دارد. به آنها اين هداد، سخناني كه باعث فساد ميشوند مخصوصاً غيبت، مناسبتي با اسلام ندارد. شكايت او را نزد شيخ امين افندي بردند.
— 49 —
شيخ امين نيز گفت: "سن و سال او هنرده و است و قابل خطاب نميباشد." وقتي اين مطلب را به ملا سعيد اطلاع دادند، چون ذاتاً تحمل چنين سخناني را نداشت به حضور شيخ امين افندي رفت، دستانش را بوسيد و گفت:
استاد! مرا امتحان كنيد؛ علاقمندم نشان دهم كه قابل خطاب هسر نفس شيخ امين افندي نيز شانزده سؤال از علوم مختلف و دشوارترين مسايل را انتخاب ميكند و از او ميپرسد. ملا سعيد بعد از اينكه پاسخ همه سؤالها را داد به مسجد قريش رفت و شروع به اق مضراندرز مردم نمود. قسمي از مردم شهر به طرفداري از ملا سعيد و قسمي ديگر به حمايت از شيخ امين افندي بر ميخيزند، لذا والي شهر براي ممانعت از اتفاقات ناگوار، بديع الزمان را از شهر اخراج ميكند. اوان قابار به شيروان ميرود. اساساً اين قبيل افراد ممتاز مخالفان فراواني دارند، به ويژه برخي به ظاهر عالم كه در مناظرههاي علمي از او شكست ميخوردند براي تحقير ملا سعيد پز صحبتم، با تمام توان ميكوشيدند، و ديگران را وا ميداشتند درباره خصوصيات او تجسس كنند. يك روز به هر دليلي نماز صبحش قضا شده بود. مخالفانش وقتي از اين موضوع مطلع شدند بين مردم شايع س از نكه "ملا سعيد نماز را ترك كرده است." از ملا سعيد سؤال شد:
چرا همه چنين چيزي را نقل ميكنند؟
ملا سعيد پاسخ داد:
آري، مطلب بياساس در عالم به سرعت پخش نميشود. خطا از من است. به همين دليل با دو مجازات مواجه شدم، اول عتاب خداونهستم! يگري سرزنش مردم. دليل اصلي اين امر نيز آن بود كه ذكر شريفي را كه عادت كرده بودم هر شب بگويم ترك كردم، لذا روح مردم با اينكه از اين حق!"
#33خبر شده، اما پي به تمام آن نبرده، نامش را ندانسته و خطاي مرا چنين نامگذاري كرده است.
زماني كه در شيروان بود، فردي از اطراف شهر سييرت نزد او آمد و گفت:
قربان، فرد كم سن و سالي به سييرت آمده؛ چهارده پانزده ساله است؛ درقي افها تمام علما را مغلوب كرده است؛ آمدهام شما را براي شكست دادنش به شهرمان دعوت كنم.
— 50 —
ملا سعيد دعوت مذكور را ميپذيرد و براي رفتن به سييرانيد.
ه ميشود. به راه ميافتند. دو ساعت از حركتشان گذشته بود كه اوصاف و قيافه آن استاد كم سن و سال را از او ميپرسد. آن فرد پاسخ ميدهد:
قربان، اسمش را نميدانم، اما اول كه آمد سر و وضع درويشي داشت و پوستيني بر دوشش بود، م كيميكه لباس طلاب بر تن كرد و همه علما را در بحثها و مناظرهها شكست داد.
بديع الزمان با شنيدن اين مطلب دانست كه موضوع مربوط به خودش است و رويدادهاي سال گذشته اينك در روستاهاي اطراف بر سر زتمام طست؛ لذا بر ميگردد و دعوت مذكور را قبول نميكند.
سرانجام به قصبه تيللو از توابع شهر سييرت رفت. در بارگاه و تربت فردي مشهور مقيم شد. در آنجا به طور خارق العك و نو مطالب كتاب "القاموس المحيط" را تا باب السّين حفظ نمود. وقتي دليل حفظ كردن مطالب قاموس را از او پرسيدند گفت:
قاموس مينويسد كه "هركلمهچ نور كا دارد، من هم در نظر دارم قاموسي بنويسم و نشان دهم، براي هر معنا چند كلمه وجود دارد." زماني كه در بارگاه و تربت مذكور مقيم بود برادر كوچكترش "محمد" براي به اقميآورد، اما او دانههايي را كه در غذا بود به مورچهها ميداد و نان را با آب غذا مخلوط ميكرد و ميخورد و قناعت مينمود. وقتي از او پرسيدند:
چرا دانهها را به مورتم اراميدهي؟
گفت: چون ديدم حيات اجتماعي دارند، فوق العاده وظيفه شناساند و به سختي در تلاشاند، خواستم با دادن پاداش به خاطر علاقمند بودنشان به جمهوريت ياره با گكرده باشم.
در سال ١٩٣٥ در دادگاه جرايم سنگين اسكيشهير در پاسخ به اين سؤال كه "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" ميگويد: "تاريخچه حياتي را كه از من در دست داريد نشان ميدهد، به جز رييس دادگاه اسكي شهير، هيچ كدام از شما به دنيا نيامده بوديد، كهيشگياهوري خواهي متدين بودم." آنگاه موضوع مورچهها را كه نقل آن گذشت برايشان ميگويد و اضافه ميكند: "خلفاي راشدين، هم خليفه بودند هم رييس جمهور. صد، و اور براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بود، البته نه رييس جمهوري كه اسم و رسمي بيمعنا باشد، آنان رؤساي (سيستم) جمهوريتي بودند كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود."
— 51 —
در تيللو شبي ه شود،يخ عبدالقادر گيلاني (قدس) را در خواب ديد. جناب گيلاني خطاب به بديع الزمان ميگويد:
ملا سعيد! نزد مصطفي پاشا رييس عشيره ميران برويد و او را به طريق هدايت دعوت كنيدتم.
او توصيه كنيد دست از ظلم و ستم بر دارد و به نماز و امر به معروف بپردازد ... اگر چنين نكرد او را بكُشيد.
ملا سعيد با ديدن اين خواب، بيدرنگ آماده ميشود و از تيللو به سوي عشيره ميران به راه ميافتد. مستقيم به چادر مص نور وشا ميرود. چون پاشا در آنجا نبود كمي استراحت ميكند. بعد از مدتي مصطفي پاشا وارد ميشود. همه كساني كه آنجا بودند بر ميخيزند، اما ملا سعيد از جايش تكان نميخورد. اين امر توجه پاشا را جترين كند، لذا از فتاح بيگ يكي از سرداران عشيرت هويت او را سؤال ميكند. فتاح بيگ ميگويد، كه ملا سعيد مشهور است. اين در حالي بود كه پاشا به هيچ وجه از روحانيون و علما دل خوشي نداشت. بيترديد بيشتر عصباني ميشود، اما به روي خود نميآورد. به دلا سعيد دليل آمدنش را ميپرسد و او پاسخ ميدهد:
براي هدايت تو آمدهام. يا دست از ظلم بر ميداري و نمازت را ميخواني، و يا تو را ميكُشم. پاشا غضبناك بيرون ميرود، قدمي ميزند و دخويش ربه چادر ميآيد و مجدداً از ملا سعيد ميپرسد كه به چه دليل آمده است.
ملا سعيد مي گويد: گفتم؛ براي همان چيزي كه گفتم، آمدهام.
پاشا به شمشير سعيد كه از ديرك چادر آويخته شده بود اشاره ميكند و ميگويد:
باطش
#15مشير كثيف ميخواهي مرا بكشي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
شمشير نيست كه ميبُرد، دست ميبُرد.
مصطفي پاشا دوباره بيرون ميرود و پس از مدت كمي وارد چادر ميشود. است ميع الزمان ميگويد:
— 52 —
من روحانيون زيادي در جزيره منطقهيي در تركيه بين رودهاي دجله و فرات.م. دارم، اگر بتواني همه آنها را در بحث و مناظره شكست بدهي آنچه را كه گفتي انجام ميدهم؛ در غير ا مبرّات تو را به فرات خواهم انداخت.
ملا سعيد:
نه شكست دادن همه علما كار من است و نه تو ميتواني مرا به فرات بيندازي، اما اگر توانستم پاسخ علما را بدهم يك چيز از تو خواهم خواست، آن هم يك تفشك و رزر است؛ تا اگر به عهدت وفا نكردي، تو را با همان تفنگ بُكشم.
او بعد از اين گفتگو همراه پاشا سوار بر اسب به جزيره ميرود. پاشا در راه به هيچ وجه مال هس سعيد صحبت نميكند. وقتي به جايي كه باني خاني ناميده ميشد، رسيدند ملا سعيد بر اثر خستگي كمي ميخوابد. به محض اينكه بيدار ميشود، همه علماي جزيره را بالاي سر خوكوم كرالي ميبيند كه كتاب به دست منتظرند. پس از آشنايي مختصري چاي ميآورند. علماي جزيره چون از شهرت ملا سعيد مطلع بودند مبهوت و حيران، نوشيدن چاي را فراموش كرده، منتظر سؤال ملا سعيد ماندند، اما ملا سعيد بدمت بهنوشيدن چاي ، چاي يكي دو نفر ديگر از علماي كنار خود را هم مينوشد و آنها متوجه نميشوند. مصطفي پاشا به روحانيون ميگويد:
من بيسوادم، اما از همين حالا ميدانم كه در بحث با ملا سعيد شكست خواهيد خورد، چون ميبينم چنان غرق فكر و انديشه شده با مله نوشيدن چاي تان را فراموش كرديد، و ملا سعيد علاوه بر چاي خود يكي دو ليوان هم از چاي شما نوشيد.
پس از آن كه باز هم كمي سر به سرشان گذاشت؛ ملا سعيد خطاب به علما گفت:
ايمانات محترم! حقير عهد كردهام از هيچ كس چيزي نپرسم، لذا منتظر سؤالات شما هستم.
— 53 —
علماي حاضر در جلسه حدود چهل سؤال ميپرسند. ملا سعيد پاسخ همه سؤالها را ميدهد، اما به هر دليلي كه بود به يكي از سؤالها پاسخ اشت، پايدهد، با اين حال مخاطبان پاسخ مذكور را هم درست پنداشته، و تأييد ميكنند. در پايان جلسه ملا سعيد مطلب را به ياد مي آورد، و از پي شان ميدود و به آنها ميگويد:
"بايد ببخشيد، به يكي ازبداد "ها پاسخ غلط دادم و شما متوجه نشديد." آنگاه پاسخ آن سؤال را تصحيح ميكند.
روحانيون ميگويند:
اينك ما را در بحث كاملاً شكست داديد.
سپس تعدادي از آنهاتحت شرلا سعيد ميآيند تا از او درس بگيرند. از آن پس نيز مصطفي پاشا تفنگ ماوزري را كه قولش را داده بود به بديع الزمان اهدا كرده و شروع به خواندن نماز ميك با اي ملا سعيد همان قدر كه در مسايل علمي استعداد خارق العادهيي داشت داراي اندام ورزيده و نيرومندي هم بود. به كشتي گرفتن بسيار علاقه داشت، با چنان لبههاي مدرسه كشتي ميگرفت. هيچ كس نمي توانست در كشتي او را مغلوب كند.
روزي با مصطفي پاشا قرار ميگذارند مسابقه اسب سواري دهند. مصطخستين ا به قصد، دستور ميدهد اسبي بسيار سركش، تعليم نديده و وحشي را برايش آماده كنند. اسب را به ملا سعيد مي دهد تا سوار شود. (الله اعلم شايد ميخواسته است به اين ترتيب او را از بين ببرد.) ملا سعيد شانزده ساله بعد ال از فه اسب را كمي در اطراف ميچرخاند، تصميم ميگيرد سوار بر آن بتازد. اسب برخلاف جهت مورد نظر او، به سمت ديگري ميرود. ملا سعيد با تمام توان سعي ميكند ممانعت كند، اما موفقر، چارود، بالاخره اسب به جايي ميرود كه بچه ها در آنجا بودند. فرزند يكي از خانهاي جزيره بر سر راه بود. اسب دو پاي خود را بالا ميبرد و بر كتف او فرود ميآورد. فرزند خان نقش بر زمين ميشود و زير لگدهاي حيوان شروع به دست و پا زدن ميكند. اطررك مدربه يارياش ميشتابند و وقتي او را بيحركت و
— 54 —
مرده ميبينند قصد جان ملا سعيد را ميكنند. خدمتكاران خان خنجر از نيام بر ميكشند. ملا سعيد در اين هنگام دست بر تپانچه خود ميبرد و خطاب به آنها ميگويد:
حقيقتش را بخواهيد خداوند ليف اخن كودك را گرفت؛ در ظاهر اسب موجب مرگ او شد و اگر مسببش را بخواهيد مصطفي پاشا عاملش بود، زيرا اين اسب را او به من داد، صبر كنيد من اين بچهمطالب ينم؛ اگر مرده بود آنگاه بجنگيم.
از اسب پايين ميآيد؛ كودك را در آغوش ميگيرد. وقتي در كودك حركتي نميبيند او را در آبي سرد شستشو ميدهد، كودك لبخندي مي سخن گ چشمان خود را ميگشايد، همه حاضران شگفت زده و متحير ميشوند.
بعد از اين واقعهي عجيب مدتي در جزيره ميماند و آنگاه با طلبهاش ملا صالح به "بير*
ن زندگي اعراب بدوي ميرود. پس از مدتي اقامت در آنجا مطلع ميشود مصطفي پاشا مجدداً راه ظلم و ستم در پيش گرفته است. نزد او ميرود و نصيحشتابد.ديدش ميكند. روزي در گرماگرم مناقشهيي، با لحني تهديد آميز به مصطفي پاشا ميگويد:
دوباره ظلم و ستم را شروع كردهيي؟ تو را به نام حق خواهم كشت. ميرزا بنويسِ پاشا جلو ميآيد و درري كه لحظه ملا سعيد مصطفي پاشا را به دليل ظلم و ستماش بسيار تحقير ميكند. پاشا نميتواند اين وضع را تحمل كند؛ قصد جانش را كرده و به سوي او حملهور ميشود. خانهاي ميران مانع او ميشوند؛ بالاخره عبدالكريم پسر مصطفي پاشا به ملا سعيد نزديك ميشوددُّدِ گويد:
عقيده او خطاست، تمنا ميكنم فعلاً از اينجا برويد.
ملا سعيد به سخن عبدالكريم بياعتنايي نميكند و به تنهايي به سمت بيابان "بيرو" كه ترام گدگي بدويان بود به راه ميافتد. در راه با راهزنان بدوي مواجه ميشود. سلاح بدويان نيزه و اسلحه ملا سعيد از نوع ماوزر بود، لذا شروع به تيراندازي به سوي آنان ميكند. راهزنان عقب نشيني ميكنند سپس بهعنوان ادامه ميدهد، تا اينكه با گروه دوم راهزنان برخورد ميكند. اينبار راهزنان كه
— 55 —
تعدادشان زياد بود او را محاصره ميكنند. هنگامي كه قصد جانش رانست ك بودند يكي از آنها ميگويد:
من او را در عشيره ميران ديده بودم، فرد مشهوريست.
راهزنان با شنيدن اين حرف كنار ميروند و از او درخواست عفو كرده، و پيشنهاد ميدهند در مناطق خطرناك از او محافظت كنند، اما ملا سعيد قبول نميكندر عين تنهايي راهش را ادامه ميدهد.
چند روز بعد به ماردين ميرود. علماي ماردين به بحث و گفتگو با او ميپردازند، اما موفق نميشوند، با ديدن توان خارق العاده علمي ملا سعيد جواني كه همسن فره نفرتشان بود، او را به استادي خود بر ميگزينند. در اين اثنا ملا سعيد با دو طلبه كه به ماردين آمده بودند آشنا شد. يكي از آنها پيرو جمال الدين افغاني و ديگري از طريقت سنوسي بود. تشريعت ها از افكار و عقايد جمال الدين افغاني و سنوسيه اطلاع يافت.
ملا سعيد در سنين جواني، خيلي زود، وارد فعاليتهاي سياسي ميشود و شروع به خدمت به وطن و ملت ميكند. نفو نيسفعاليتهاي سياسي او در ماردين آغاز مي شود. همان موقع به سبب قهر و خشم صاحب منصبي، دست بسته و تحت نظر محافظان به شهر بيتليس تبعيد ميشود. با ژاندارمها در راه ميرفت كه وقت نماز رسيد. بهمچونا يادآوري ميكند كه براي خواندن نماز بايد دستبندهايش را باز كنند. وقتي ژاندارمها از انجام اين كار سر باز ميزنند دستبندها را چون دستمالي گشود. نود ابلشان مياندازند. آنها اين كار را كرامت تلقي كرده و شگفت زده ميشوند، لذا با خواهش و تمنا و درماندگي ميگويند:
ما تا حالا محافظتان بوديم، از اين پس خادمتان هستيم.
روزي از بديع الزمان پرسيدندذا مرتستبندها را چه طور باز كرديد؟
گفت: من هم نميدانم، اما بايد كرامت نماز باشد.
در بيتليس كه بود به او خبر رسيد، كه استاندار با تعدادي از كارت الهي شرابخواري ميكند. با عصبانيت ميگويد:
— 56 —
من نميتوانم چنين رفتاري را از كسي كه نمايندهي رسمي حكومت است، در شهري ديندار همچون بيتليس قبول كنم.
آنگاه به مجلس شراكلمه ي آنها ميرود. ابتدا برايشان حديثي درباره شراب ميخواند و آنگاه سخنان تلخي بر زبان ميآورد، در عين حال چون احتمال ميداد ممكن است استاندار دستور حمله به او را بدهد دستش را به صورت آماده ي كه داح كمري خود ميگذارد، اما استاندار بسيار اهل مدارا و جوانمردي بود، لذا ساكت ميماند. هنگام خروج از آنجا، معاون استاندار به سعيد جوان ميگويد:
چه كرديد؟ اين حرفهايي كه زديد موجب اعدامتان ميشود.
سعيد جوايي بهپاسخ ميدهد:
تصور اعدام را هم نكرده بودم، خيال ميكردم حبس يا تبعيدم كنند، به هر حال اگر در راه رفع منكري بميرم، چه ايرادي دارد؟
يكي دو ساعت پس از بازگشت، دو مأمور نزد او ميروند و ميگويند استاندار شما را خواسته است. روزهاوارد شدن به اتاق، استاندار با احترام و تعظيم بر ميخيزد و سعي ميكند دست او را ببوسد. با احترام در حالي كه از او ميخواهد بنشيند ميگويد:
هر كس استادي درسالهو هم استاد من هستي.
* * *
سعيد جوان ذاتاً علاقه نداشت تحت قانوني (خاص) زندگي كند و رفتارهايش محدود باشد؛ دوست داشت در همه كارهايش كاملاً آزاد باشد. هميشه ميگفت: "من حريت و آزاديام را بده روزقانون من در آوردي محدود نميكنم." به همين دليل بود در اولين سفرش به استانبول اصرار داشت از هر قيد و بندي دور باشد. اين وضع در همه مراحل زندگاني او مشاهده شده است. نتيجه همين دلبستگي به حريت و آزادي بود كه در نيمه دوم زندگي خود به مقابلين رسامراهي و زندقهي دهشتناكي پرداخت كه از اروپا ميآمد؛ و در برابر استبداد مطلق هولناكي كه زاييده فلسفه طبيعي و مخالف اصول قرآني بود سر خم نكرد، اطاعت نكرد و در راه حريت و مدني علمامي كه آزادي مشروع حقيقيست، كوشيد.
— 57 —
ملا سعيد زماني كه در بيتليس بود پانزده شانزده سال داشت و تازه به سن بلوغ رسيده بود. تا آن زمان تمام معلوماتش لدنّي بود، لذا نيازي به مطالعات مفصل احساس نميكرد، اما در آ.
ا به دليل رسيدن به سن بلوغ يا پرداختن به امور سياسي بود كه دانستههاي ياد شده به تدريج رنگ ميباخت، اين بود كه شروع به مطالعه دقيق آثار مرتبط حسناته رشتهها كرد. مخصوصاً براي رد شبهاتي كه بر دين اسلام وارد ميكردند، كتابهاي "مطالع" و "مواقف" و چهل كتاب ديگر در علومآلي(چون صرف و نحو ديگرا) و علومعالي(مانند تفسير و كلام) را در مدت دو سال حفظ و از بر كرد، حتي كتابهايي را كه با مطالعه روزانه حفظ ميكرد، هر سه ماه يكبار مجدداً دوره مينمود. ملا سعيد دو حال متضاد داشت:
اول:اوقاتي كه انديشهاش شكوفا (و سرشار از بسط) ن مشاهامكان نداشت، كتابي را به دست بگيرد و مطالبش را درك نكند.
دوم:اوقاتي كه فكرش دچار قبض ميشد، و نه تنها از مطالعه كه حتي از سخن گفتن نيز بيزانيست.
ملا سعيد حفظ قرآن را با قرائت روزانه يكي دو جزء شروع كرد. با حفظ روزانه دو جزء از آيات، بخش مهمي از قرآن را حفظ كرد، اما بر اثر دو الهام قلبي تكميل آن ميسر نشد:
اولاينكه نكند قرائت سريع قرآن نوعي بياحترامي باشد.
دوماينس فرماظ حقايق قرآن اهميت بيشتري دارد. اين بود كه ظرف دو سال چهل كتاب را در حكمت و فنون اسلامي حفظ نمود تا بتواند كليد حقايق قرآن را در دست داشته باشد و در مقابله با شبهات، از قرآن محافظت كند. هر روز بخشي از آن ها را از حفظ ميخواند، و در طول سه م. در آبار موفق به دورهي آنها ميشد. شروع به حفظ كتاب "مرقات" كرد، بدون اينكه شرح و حاشيهيي از آن را در اختيار داشته باشد، و پس از مدتي كه شرح آن را به دست آورد اقدام به مقايسه آن با نقطه نظرات خود كرد. در همه مسايل تطبيق حاصل بود، هستي ر سه كلمه كه اختلاف وجود داشت. موارد اختلافي مذكور نيز تحسين علما را در پي داشت و از سوي آنان پذيرفته شد.
— 58 —
روزي كسي به دروغ به بديع الزمان ميگويد جناب شيخ محمد كفروي از مشايخ بيتليس او را نفرين زنان است. بديعالزمان به ديدار آن شيخ ميرود. شيخ به او محبت ميكند و از باب تبرك درسي به او ميدهد. آخرين درسي كه ملا سعيد گرفت همين بود.
ملا سعيد شبي شيخ محمد كُفروي را در عالم رؤيا ميبيند، كه خطاب به او ميگويد:
ملا سعيد! ر قدر ارم بيا، من قرار است بروم.
و بيدرنگ نزد او ميرود، او را زيارت ميكند و وقتي ديد شيخ پر كشيده و رفت، از خواب بر ميخيزد. به ساعت نگاه ميكند؛ هفت شب بوده تاب آووباره ميخوابد. صبح صداي ناله و شيوني را كه از خانه شيخ به گوش ميرسيد، ميشنود. به آنجا ميرود و مطلع ميشود كه جناب شيخ در ساعت هفت شب وفات يافته است. محزون و غمگين باز ميگردد.
إِنَّا لِلّهِاطميناَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ٭ رَحمَةُ اللهِ عَلَيْهِ ٭ آمين
ملا سعيد از كساني چون "سيد نور محمد، شيخ عبدالرحمن طاغي، شيخ فهيم و شيخ محمد كفروي" كه از علما و مشايخ و اينرق بودند، در علم و عرفان درسهاي جداگانهيي گرفت، لذا آنها را بسيار دوست داشت، نيز در ميان علما نسبت به "شيخ امين افندي، ملا فتح الله و شيخ فتح الله
سعي زيادي داشت.
در شهر وان عالم معروفي وجود نداشت؛ به همين دليل ملا سعيد به دعوت حسن پاشا به آنجا رفت. او در شهر وان پانزده سال اقامت كرد و براي ارشاد عشاير، زندگي خود را صرف سياحت و تدريس نمو٥٨م تهمدتي كه در شهر وان بود با استاندار و كارگزاران (دولتي) حشر و نشر داشت و در همان ايام به اين نتيجه
— 59 —
رسيد كه براي رد ترديدها و شبهاتي ككشورهاين عصر متوجه دين اسلام است علم كلام قديم كفايت نميكند و تحصيل فنون جديد لازم است.
بديع الزمان در سنين جواني به اين نتيجه رسيد، و همين مطلب او را براي ارائه خدمات بسيار گسترده اسلامي و قرآني در آينده آماده كرد.ني كه گذشت سي ی چهل سال از طرح اين ديدگاه، حضرت حق او را موفق نمود تا با تأليف مجموعه رساله نور اقدام به تجديد علم كلام نمايد.
وقتي به اين نتيجه رسيد، شروع به مطالعه همه فنون ی كه علوم مثبته اهم دا مي شد ی كرد و در مدت بسيار كمي با اساس علومي چون تاريخ، جغرافيا، رياضيات، زمين شناسي، فيزيك، شيمي، ستاره شناسي و فلسفه آشنا شد. آشنايي او با اين نكننديز با تحصيل نزد استادي خاص حاصل نشد، بلكه با مطالعات خويش بود كه توانست به حق، مطالب علوم مذكور را دريابد. براي مثال پيش از بحث با يكي از معلمان جغرافي، كتابي را كه در اين زمينه نوشته شده بود در عرض بيست و چهار ساعت خواند و حفظبِاجمَ روز بعد در اقامتگاه استاندار "طاهر پاشا" در بحث او را شكست داد؛ به همين صورت در نتيجه يك مناظره، ظرف پنج روز بر شيمي معدني اشراف يافت و به بحث و جدل با معلم شيمي پرداخت وِهِ ذَ شكست داد.
اهل علمي كه كارهاي خارق العاده (ملا سعيد) جوان را ميديدند و شاهد بودند كه از دانشي به گستردگي بحر عمان برخوردار است، لقب "بديع الزمان" به او ُرك را بديع الزمان در مدتي كه در شهر وان اقامت داشت به پشتوانه افكار و انديشهها و مطالعاتي كه تا آن زمان به دست آورده بود و با مشاهده اصول تدريس علمي و ديني و دقت و توجه به ضروريات مورد نياز زمانه، در تدريس، اصول و روش خاص حاكم" ابداع نمود، اين روش عبارت بود از "روشنگري در ميان طلبهها با تبيين و اثبات حقايق ديني، متناسب با فهم زمانه و با جديدترين اسلوب"
ملا س المُص دورههاي اقامت در شهر وان، در برخي مسايل با علماي آن منطقه مخالفت ميكرد.
اين وضع تا عمر هشتاد سالگي او ادامه داشت.
مواردي مانند:
— 60 —
١. (معتقد بود) به طور قطع نبايد از هيچدهشتنالي به عنوان هديه گرفت، يا چيزي به نام حقوق قبول كرد. آشكارا مشاهده شده است كه او خود در زندگي فاقد هر گونه مالكيت مادي بود و زندگي خويش را در فقر و بيكسي و تبعيد و حبس هميشگي توأم با مصايب هولناك و رنج آور گذراند، اما از هيچ كس پولكه هراه بلا عوض نگرفت.
٢. از هيچ عالمي سؤال نميپرسيد. در طول بيست سال فقط به سؤالهايي كه از او ميپرسيدند پاسخ ميداد. در اين خصوص خود ايشان ميگفتند: "من منكر علم علما نمتها لذا سؤال كردنم از آنها كار اضافهيي خواهد بود، اما اگر كسي يا كساني در علم و دانش من مردّدند، به آنها پاسخ ميدهم."
٣. طلبههايش را درست مانند خود از گرفتن زكات و هديه منع ميكرد. و آنها را فقط براي رضاي خدا به كار وداشتن اشت. بيشتر اوقات گذران زندگي طلبههايش را خود تأمين ميكرد.
٤. همواره مجرد ماند و در دنيا به هيچ چيز وابستگي پيدا نكرد. ميگفت: "بايد طوري باشد كه بتوانم طبيعتداراييام را با يك دست بلند كنم." وقتي دليل اين مطلب را از او پرسيدند گفت: "اولاً زماني ميآيد كه همه به حال من غبطه خواهند خورد، ثانياً من و داراتن مال و ثروت لذت نميبرم، دنيا را به چشم يك مسافرخانه ميبينم."
زماني كه در وان اقامت داشت مرحوم طاهر پاشاي استاندار با بررسي كتابهاي اروپايي سؤالهايي انتخاب ميكرد و از او ميپرسيد. بديع الزمان بدون اينكه هيچ كدام از كه موجاي مذكور را ديده باشد، و در حالي كه تازه شروع به تركي حرف زدن كرده بود، پاسخ سؤالها را بدون كمترين ترديدي ميداد. روزي كتابها را ميبيند و در مييابد كه طاهر پاشا سؤالها را از روي اين كتابها پرسيده اسان ذي زماني كوتاه مطالب كتابهاي مذكور را ياد ميگيرد. در آن زمان بزرگترين انديشه و هدف او تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" معادل "دانشگاه الازهر" مصر درن زباني بيتليس و وان بود. درصدد بود اين فكر را از قوه به فعل در آورد، لذا راههاي عملي كردنش را طراحي مينمود. در وان كه بود
— 61 —
تابستانها را در مناطق ييلاقي باشيت و بيت الشباب ميگذراند. روزي به طاهر پاشا ميگطاند، قله اين كوهها در تير ماه هم، برف و يخچال هست. طاهر پاشا به اعتراض ادعا ميكند، كه در تابستان قطعاً در آنجا برفي نميماند. يكبار هنگامي كه در ييلاق بود اين مطلب را به ياد آورد و در اولين نامه تركياش به طاهر پو تبديشت:
اي پاشا (فرمانده)! در قله باشيت آب يخ ميزند، آنچه را نديدهيي انكار مكن، اينطور نيست كه همه چيز منحصر به معلومات تو باشد؛ والسلام.
ملا سعيد به محض اينكه از وجود اختلاف و كشمكش در بين عشاير مطلع ميشد، مداخله ميكرد و ده است ارشاد طرفين را آشتي ميداد. او حتي شَكَر آغا و مصطفي پاشا رييس عشيره ميران را كه دولت از آشتي دادنشان عاجز مانده بود، آشتي داد. به مصطفيهستند.گفت:
هنوز توبه نكردهيي؟
و مصطفي پاشا نيز در پاسخ گفت:
سيدا! هر چه بگوييد انجام ميدهم.
مصطفي پاشا تصميم ميگيرد اسب و پولي به ملا سعيد هديه دهد، اما او نميپذيرد و ميگويد:
مگر نشنيدهاييوي مياكنون از كسي پول نگرفتهام؟ مخصوصاً چگونه ميتوانم از فرد ظالمي چون شما پولي دريافت كنم؟ شما گويا توبه خود را شكستيد؛ در اين صورت و با چنين وضعيتي به جزيره نخواهيد رسيد.
در حقيقت پيش از آن كه به جزيره برسد، ملا سعيد خبر درگذشت او را دريافتظيفه بد.
بديع الزمان در رياضي از سرعت ذهني خارق العادهيي برخوردار بود. هر مسألهي مشكلي را خيلي زود در ذهن خود حل ميكرد. او حتي رسالهيي در علم جبر تأليف كرده بود. نزد طاهر پاشا وقتي در مسايل حساب مناقشهيي به وجود ميآمد و در بحث از هر م بود بي، ديگران و ماهرترين منشيان موفق به يافتن
— 62 —
نتيجه نميشدند، ملا سعيد جواب را ذهني به دست ميآورد. او بارها وارد چنين مسابقههايي شد و در همه آنها نيز رتبه اول را كسب نمود. يك بار سؤال شأن وود:
پانزده مسلمان و پانزده غير مسلمان را فرض كنيم، اگر آنها پشت سر هم به رديف ايستاده باشند مطلوب ما اين است، كه هر قرعهيي كه كشيده شود به نام يك غير مسلمان در آيد، تقسيم مسأله چگونه ا اگر د ملا سعيد پاسخ ميدهد:
وضعيت اينان ١٢٤ احتمال دارد.
و مسأله را حل ميكند، و در ادامه ميگويد:
مشكلتر از اين را من خودم ميگويم، يعني مسأله را طوري طرح ميكنم كه ٢٥٠٠ وضعيت احتمالي داشته باشد.
درا به نو ساعت پنجاه غير مسلمان را از مجموع صد نفر به نحوي تقسيم ميكند، كه قرعه دائماً به نام يك غير مسلمان در ميآيد؛ آنگاه تعداد غير مسلمان را پانصد نفر در نظر ميگيرد و دويست و پنجاه هزار احتمال را موردست برا قرار ميدهد، و مسأله را حل ميكند و رسالهيي در اين باره نوشته به طاهر پاشا نشان ميدهد.
رساله مذكور متأسفانه در يك آتش سوزي در شهر وان از بين رفته است.
بديع الزمان هنگام اقامت در شهر وان، حوادث برخي روزنامهها را با طاهر پيشان ستاندار مطالعه ميكرد. مخصوصاً در مورد اخباري كه با اسلام (و مسلمانان) مرتبط بود دقيق ميشد؛ به همين دليل در مقطعي كه در شهر وان اقامت داش نمود.ضعيت جهان اسلام تا حدودي آشنا شد. يك روز طاهر پاشا اين خبر عجيب را كه در روزنامهيي درج شده بود به او نشان داد، خبر اين بود:
"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفت: تا وقتي ه انوار دسترس مسلمانان باشد، ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد ه اصول
— 63 —
اين خبر بُهتآور تأثير غير قابل وصفي بر بديع الزمان گذاشت. بديع الزماني كه شايستگياش چون رعد آتشين، و حواس و احساساتش، بيدار، و مظهر سجايا و عنايات متعالي چون علم و عرفان و اخلاص و جسارت و شجاعت بود ميگويد: "من به جهانيان اثبات مصورات و به دنيا نشان ميدهم كهقرآن خورشيدي معنويست كه نه خاموش ميشود و نه كسي ميتواند آن را خاموش كند."
— 64 —
لذا چنين قصد و نيت نيرومندي در روح او حاصل شد و همواره در همين مسير فعاليت نمود.
سعيد نورسي شصت و را با ل پيش در شهر وان هنگامي كه نزد طاهر پاشاي استاندار بود در روزنامهيي خواند: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دسحاضر ه، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند." لذا در روح خواسلام ن و غيرتي بينهايت احساس كرده، و تصميم قطعي ميگيرد اثبات كند كه قرآن معجزه است و اين حقيقت را در همه جا منتشر نموده، كفار را به سكوت كامل وادار نمايد. او در مدت پانزده سالي كه در كه ترن بود مطالب بيش از هشتاد كتاب را كه حفظ كرده بود، از حفظ دوره مينمود و به همين ترتيب از هر مطلب لازمي كه با اوضاع آن روز جهان اسلام مرتبط بوده ميرع مييافت.
بديع الزمان علامهيي بينظير بود و همچنان كه از هوش و ذكاوت و دانش او در سنين جواني دانسته ميشود، حكمت قرآنيه را فوق آنچه نميشير هم قطارانش بود به او تعليم داده بودند. او براي پاسخ به نيازهاي عصر جديد و براي اينكه در مرتبهيي بالاتر از سطح ادبي و علمي زمان، معجزه بودن قرآن را براي تمام جهان اثبات و همه را قانع با ششز شايستگي، متانت، عمل و از خود گذشتگي برخوردار بود.
همچنان كه ظهور درختي چون كوه از دانه كاج كه به قدر دانه گندم است، آشكارا قدرت الهي را نشان ميدهد، بديع الزمانبين رفيچ قدرت مادّي نداشت و حتي بر عكس، مظلوم بود و دستانش بسته، با حيات و خدمت چون دانهاش، در دهشتناكترين مقطع تاريخ در آناتولي، جهان اسلاين اتهلب نقاط عالم با ظهور و بروزي معنوي، كلي و جهان شمول تأثيرگذار شد و ذهنيتها را تغيير داد؛ با عقل و قلب مشاهده ميشود، كه اين امر براساس قدرتي مطلقه، خواستي الهي و كششي رباني صورت پذيرفته اصوصيا او در يكي از آثار خود در بحث از عنايت الهي ناظر بر خدمت ايماني و به صورت تحديث نعمت الهي ميگويد: "اوايل جنگ جهاني اول در رؤيايي صادقه ديدم زير كوه مشهور ثبات كه آرارات ناميده ميشود، هستم. ناگهان كوه متلاشي و تكههاي بسيار بزرگ آن به هر طرف دنيا پرتاب شد. در آن اوضاع وحشتناك ديدم مرحوم مادرم در كنارم است. گفتم: مادر نترس، فرمان حضرت حق است. او هم رحيم اسؤال اهم حكيم است، ناگهان ديدم شخص مهمي به من دستور ميدهد: "اعجاز قرآن را بيان كن."
بيدار شدم و دانستم كه انفجار بزرگي رخ خواهد داد، و پس از آن انفجار و ان
حضديوارهاي اطراف قرآن تخريب ميشود و آن گاه قرآن مستقيماً به دفاع از خود ميپردازد، به قرآن حمله خواهد شد؛ و در آن بُرهه اعجاز قرآن چون زره فولاديناش ميشود، و براي اظهار نوعي از اين اعجاز در زمانه كنوني، ده، و ون من ی كه موضوع فوق حد اوست ی نامزد خواهد شد، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام."
بديع الزمان براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي و تلاش براي راه اندازي مدرسهيي در مگفتي او مرتبه دارالفنون در شهر وان يا دياربكر به استانبول رفت. نويسندهيي رفتن او را به استانبول چنين تصوير كرده است: "آتش پارهي ذكاوت از صخرهدرصدد تند و تيز شرق در افق استانبول طلوع كرد."
پيش از رفتن به استانبول، روزي طاهر پاشا به او گفته بود:
— 65 —
علماي شرق را در بحثها شكست ميدادي، اما آيا در استانبول هم ميتواني ماهيان بزرگ آن درياش مدد ي استانبول .م. را به مبارزه بطلبي؟
به محض اين كه به استانبول رسيد، علما را به مناظره دعوت كرد. علماي مشهور استانبول گروه گروه به ديدار او ميآمدند و سؤالهايي ميپرسيدند منظم پاسخ صحيح آنها را ميداد. منظور او اين بود كه نظر آنها را به فعاليتهاي علمي و عرفاني در شرق آناتولي جلب كند؛ وگرنه ملا سعيد به هيچ وجه دوست نداشت خودنمايي كند، همواره به دور از هر گونه تظاهر و آلاد، ترد ميكرد. او از نظر علمي و به لحاظ برخورداري از جسارت و حافظه و ذكاوت خارق العاده بود. به همان نسبت و بلكه بيش از آن خالص و مخلص بود. از تصنع و تكلف به هيچ وجه خوشش نميآمد. بر در اقد. چناش در استانبول لوحي بود كه بر آن نوشته شده بود: "در اينجا هر مشكلي حل ميشود، به هر سؤالي پاسخ داده ميشود و هيچ سؤالي هم پرسيده نميشود."
در اين جا لازم است اين نكته را نيز اضافه كنيم، كه رساله نور در سي استال پاياني عمر سعيد نورسي با رحمت و عنايتي فوق العاده براي خدمت به قرآن و دين اسلام به او احسان گرديد؛ و او نيز در مدت مذكور به جهاد ديني و معنوي، و خدمت قرآني پرداخت، لذا از اين موارد دانسته ميشود و خود او نيز بعدها طي هشداري معنوي نوشت كه توان ددر دايرهيي منظم جريان داشته است، يعني چون در آينده خدمت قرآني مهمي ارائه خواهد كرد، حضرت حق با حكمت به منظور آماده سازي زمينه لازم براي خدمت منستم آسعيد را در شرايطي فوق العاده طاقت فرسا و با هوش و نبوغي خارق العاده و تحت عنايتي فوق العاده به كار ميگيرد، لذا همچنان كه در ابتداي تاريخچه حيات بيان گرديد، از اين نقطه نظر ميبايست به زندگاعادت هحوال او نگاه كرد. او خود پيش از دورهي آزادي، به بسياري از طلبهها و دوستانش گفته بود: نوري ميبينم و به آينده بسيار اميدوار هستم، و با گفتن اين مطلب درگفته ببه ديگران اطلاع ميداد كه خدمت قرآني مهمي وقوع خواهد يافت. او براساس يك حس قبل الوقوع گمان كرده بود، خدمت قرآني و ايماني كنوني رساله نور در عالم سياست عملي خواهد شد، لذا با تئِقِهِان خود در استانبول سياست را ابزاري براي دين و قرآن كرده بود و فعاليت ميكرد.
در استانبول به سؤال عالماني كه گروه گروه به ديدارش ميآمدند پاسخ ميداد. او در سن جواني قادر بود، همه سؤالها را بدون استثنا پاسخ دهد و نحوه بيان صداقتايت بليغ و قانع كننده بود؛ اين امر به اضافه حال و رفتار خارق العادهاش، اهل علم را با شيفتگي تمام به تعريف و تمجيدش وا ميداشت. آنها او را به حق
— 66 —
شايسته عنوان "بديع الزمان" ميديدند، و از حقوق صيت فوق العاده با صفت "نادره آفرينش" نام ميبردند.
علماي استانبول كه در بحثها و مناظرهها از بديع الزمان ی كسي كه از منطقه كوهستاني و صعب العبور كردتوقف كه اين شهر آمده بود ی شكست ميخوردند، حتي از "شيخ بخيت افندي" از رؤساي مشهور دانشگاه الازهر مصر كه در آن ايام براي سياحت در استانبول به سر ميبرد، ميخوا اشاره اين عالم جوان بحث نمايد و او را محكوم كند. شيخ بخيت اين پيشنهاد را ميپذيرد و زمينهيي براي بحث و مناظره جستجو ميكند. او روزي بعد از نماز از مسجد اياصوفيا بيرون آمد و هنگامي كهشدار در قهوه خانه نشسته بودند فرصت را غنيمت شمرد و در حالي كه علما در كنارش بودند خطاب به بديع الزمان گفت:
مَا تَقُولُ فِي حَقِّ الاَورُوبَائِهمين كوَ العُثْمَانِيَّةِ؟"
يعنينظر شما درباره اروپا و عثماني چيست؟
منظور شيخ بخيت از طرح اين سؤال، امتحان هوشمندي فوق العاده و علم و دانش چون بتي كه ن او نبود، كه در اينها شكي نداشت؛ بلكه ميخواست از احاطه او بر مسايل آينده و سياستش براي اداره عالم آگاه شود. پاسخ بديع الزمان چنين بود:
إِنَّ الاَورُوبَا حَامِلَةٌ بِالْإسْلَامِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا وَ إِنَّ الْعُثْميا شودَةَ حَامِلَةٌ بِالْاورُوبَائِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا
يعني اروپا دولتي اسلامي را باردار است و روزي آن را به دنيا خواهد آورد، و عثمانيان نيز اروپا را حاملهاند و آن را به دنيا خواهند آو بود ك جناب شيخ بخيت با شنيدن اين پاسخ ميگويد:
با اين جوان نميتوان بحث و مناظره كرد، من هم با او همفكر هستم و بيان چنين مختصر و بليغي تنها خاص بديع الزمان است.
چنانكه طبق گفته بديع الزمان هر دو موضوع فوق تحقق يافت. يكي دو سال بعد، در م در بشروطيت، بسياري از عادات اجنبيان در مخالفت با شعايراسلام اخذ و به تدريج در تركيه نهادينه شد، و اينك نيز در اروپا علاقهيي كه به اسلام و قرآن نشان ميدُلِّ شخصوصاً اقبال گسترده ملت سعادتمند آلمان به اسلام، آنچه را سعيد نورسي گفته بود، كاملاً تأييد ميكند.
— 67 —
زندگي بديع الزمان در استانبول تا حدي سياسي بود. معتقم نيستاز طريق سياست ميتواند به اسلام خدمت كند. پرداختن او به امور سياسي يكي از نتايج عشق و علاقهاش به اسلام بود. همواره طرفدار آزادي بود. به دليل بيعمراجعتهايي كه ميديد به مخالفت با "تركان ژون" گروهي كه دنباله روي اروپا بودند. ميپرداخت و ميگفت: "شما به دين ضربه زديد، با غيرت الهي در افتاديد، شريعت را به سُخره گرفتيد، و نتيجه اين كار وخيم خواهد بود."
ب) كار دورهي آزادي، با دوستان مجاهدش "جمعيت اتحاد محمدي (ص)" را تأسيس كرد. اين تشكّل در مدت كمي شناخته شد حتي با نگارش مقالهيي توسط بديع الزمان، پنجاه هزار نفر اشته دري حومه آداپازاري و ازميت به عضويت آن در آمدند.
او با طرح اينكه نبايد آزادي را بد تفسير كرد و مشروطه هم بايد مشروطه مشروعه باشد، سخنرانيهاي مختلفي ايراد ميكرد و در روزنامههاي ديني مقالاتي مينوواني كالات و خطابههاي او به قدري بليغ و قانع كننده بود كه ميتوان گفت نظيري نداشت. اهل علم و اهل سياست از نوشتهها و دروس سعيد نورسي استفاده را باميكردند. او بشارت ميدهد كه بيداري ملي آن زمان، فجر صادق سعادت دنيوي آناتولي و آسيا خواهد بود، ليكن تأكيد داشت، كه براي از دست ندادن آن ضروريست كه بنابرزود دستورات شرعي عملي شود. هشدار ميداد: "اگر مشروطيت را توأم با حريت شرعي قبول نكنيم و بدين منوال عمل نشود آن را از دست خواهيم داد، و مشروطه جاي خود را به حاكميتي مستبد خواهد داد." بخش كوچكي از نطقها و مقالات او را به عيفا خومونه در اينجا ميآوريم:
— 68 —
(متن سخنراني سعيد نورسي در سومين روز اعلام آزادي كه با بداهت بيان نمود و در روزنامههاي آن روز منتشر شد؛ سپس او اين سخنراني را در ميدان آزادي سرا داشهم تكرار كرد)
خطاب به آزادي
اي آزادي مشروع! با ندايي چنان دهشتناك اما زيبا و بشارت دهنده فرا ميخواني كه بدوي همچون مني را كه در خواب غفلت به سر ميبرد بيدار مي * * اگر نبودي من و عموم ملت در زندان اسارت ميمانديم. تو را به عمر ابدي بشارت ميدهم. اگر چشمه حيات شريعت را منبع زندگاني قرار دهي و در آن بهشت نشو و نما كني مژده ميدهم كه اين ملت مظلوم نيز هزار بار بيشتر از زمان گذشته پيشرفت و تر اتكاي. اگر تو را به درستي راهبر خود قرار دهند و با اغراض شخصي و انديشه انتقام لكهدارت نكنند ...
پروردگارا! چه قيامت سعادتمندانه و چه حشر زيباييست كها نشان فعلي نمونه كوچكي از حقيقت
وَ الْبَعْثُ بَعْدُ الْمَوْتِ
را براي ما تصوير ميكند. تمدن قديم و مدفون در گوشه و كنار آسيا و روملي
روملي: به مناطقي از امپراطوري عثماني كه در قاره اروپا قرار داشت گ به آنشود.
حيات را از سر گرفته و آنان كه نفعشان را در ضرر عمومي جستجو ميكنند و در آرزوي استبدادند به گفتن
يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا
شروع كردهاند. تولد حكومت جديد مشت پذيرا چون معجزه بود و ان شاء الله با گذشت سالي، مظهر سرّ
نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا
خواهيم شد.
باز شدن درهاي تمدن و جنت ترقي عاري از عذاب، به روي ما، ثواب سي سال روزه سكوت است كه با توكل و صطور كلتيم. قانون شرع كه مژده دهندهي حاكميت مليست چون نگاهبان بهشت ما را به درون ميخواند.
اي برادران ستمديده وطن! برويم و داخل شويم! باب اول آن اتحاد قلوب در دايربزرگ وت است؛ باب دوم محبت ملي"نسبت به يكديگر است." و باب سوم،
— 69 —
معارف، و باب چهارم تلاش انساني، و باب پنجم تَرك فسق و فجور است. "تشخيص" ابواب ديگر را به عقل خودتان وا ميگذارم ..............
اي اخوان وطن مراقب باشيد! مبايفات پبيقيديها و لاابالي گريها در دين، "اين نهال نوپا را" مجدداً به قتل برسانيد!
قانون اساسي كه در مقابله با انديشههاي فاسد، اخلاق رذيله و دسايس و خواريهاي شيطاني بر ام امكريعت غرّا شكل گرفته است با ايفاي نقش عزرائيل آنها را از بين برد. هان اي اخوان وطن! مبادا با در پيش گرفتن اسراف و كارهاي خلاف شريعت و لذايذ نامشروع "دوران گذشته را دوباره" احيا كنيد.
ما تا كنون در گور بوديم وشان درسيديم، اينك با مشروطيت و اتحاد ملت وارد رحم مادر شده و نشو و نما خواهيم كرد. سالهاي عقب ماندگي از ترقي و پيشرفت را إن شاء الله با معجزه ك سال قرار گرفتن در قطار قانون اساسي شرعي به طور عملي، و با براق مشورت شرعي در حيطه فكر طي خواهيم كرد. اين كوير پهناور وحشت انگيز را در مدت كمي پشت سر گذاشتهقصد و به دوش ملتهاي متمدن به مسابقه با آنها خواهيم پرداخت، زيرا آنها گاه سوار بر گاريها پيش رفتهاند و ما به يكباره سوار بر مبادي چون قطار و بالون راه خود را طي ت مذكو كرد. با سهولتي كه حقيقت اسلام به عنوان جامع اخلاق حسنه، استعداد فطري، فيض ايمان و شدت گرسنگي در هضم امور ايجاد ميكند فرسنگ فرسنگ راه را طي ميكنيم؛ هم چنان كه پيشتر در گذشته نيز چنين كردهايم.
من با مسؤولي. روزيطلبگي بر دوشم ميگذارد و فرمان و اجازه آزادي، هشدار ميدهم:
اي فرزندان وطن! آزادي را نادرست تفسير نكنيد، تا آن را از دست ندهيم، تا اسارت بيزار كننده . بيانرا در ظرفي ديگر به خوردمان ندهند و نابودمان نكنند.
آري با استبداد دهشتناك ديگري، اسارت بسيار تلخ و زهرآگيني را به خوردمان دادند.
زيرا آزادي با مراعات احكام و آداب شريعت و اخلاق حسنه تحقق يافته، و نشو و نما ميكند...
بديع الزمان
* *
بر
زنده باد شريعت احمدي (ص)
جريده ديني: ٧٧
پنجم مارس ١٣٢٥ (رومي)
هجدهم مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
شريعت غرّا از كلام ازلي آمده و رو به سوي ابدد به ب سلامت ما از رذيله استبداد نفس اماره در پناه بردن به اسلام و تمسك به آن حبل المتين است. استفاده درست از آزادي منطبق بر حق با استمداد از ايمان ممكن است؛ زيرا كسي كه عبد و خادم واقعي آفريدگار جهان باشد، نميبايست تا بندگي خلق تنز اِلاّ. هر كسي در عالم خويش فرماندهيست، لذا در عالم اصغر، مكلف به جهاد اكبر است و وظيفه احياي سنت نبوي و مسؤوليت پيروي از اخلاق احمدي(ص) را دارد.
اني راياي امور! اگر خواهان موفقيت هستيد، در مسير قوانين الهي حركت كنيد؛ كه در غير اين صورت نتيجه ردي توأم با عدم موفقيت نصيبتان ميشود. عموم پيامبران شناختهي روحير ممالك اسلامي و عثماني ظهور يافتهاند و اين رمز و اشارتيست بر تقدير الهي كه قوه محركه كمال اين مردم، ديانت است؛ و گلهاي مزرعه آسيا و آفريقا، و بوستان روملي در پرتو اسلام نشو و نما شما م كرد.
دين را نبايد فداي دنيا كرد. زماني براي محافظت از استبدادي كه مُرد و رفت، مسايل ديني را رشوه ميدادند. به سبب ترك مسايل ديني و فدا كردنشان، چه فايدهيي جز ضرر حاص دركل بيماري قلبي ملت در ضعف ديانت است و با تقويت دين ميتواند سلامتياش را به دست آورد.
مشرب جماعت ما محبت بر خود محبت و خصومت بر خود خصومت است، يعن در يك رساندن به تقويت محبت و از بين بردن سربازان خصومت و دشمني در ميان مسلمانان. مسلك ما نيز تخلق به اخلاق احمدي (ص) و احياي سنت نبويست. راهبرمان شريعت غرا، شمشيرمان براهين قاطع و مقصدمان اعلاي كلمةالله و وحد..
بديع الزمان
* * *
— 71 —
حقيقت
جريده ديني: ٧٠
٢٦ شباط ١٣٢٤ ( رومي)
مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
ما از "قالو بلي" تاكنون عضو جمعيت محمدي هستيم
جهت واحد همبستگي ما در توحيد است، پيمان و سوگندمان، ايمان است و مادام كه سي، ام، متحديم. هر مؤمني مكلف به اعلاي كلمةالله است و راه اصلي آن هم در زمانه فعلي ترقي و پيشرفت ماديست، زيرا بيگانگان با سلاح فنون و صنايع، ما را زير استبداد معنويشان له مي اعلام ما نيز ميبايست با سلاح فن و صنعت، با فقر و جهل و اختلافات فكري ی كه هولناكترين دشمن اعلاي كلمةاللهاند ی جهاد كنيم، ليكن در جهاد خارجي با شمشيرهاي الماسين برو اين اطع شريعت غرا نبرد ميكنيم، زيرا غلبه بر متمدنان از راه اقناع است و مانند بدوياني كه سخن نميفهمند نميتوان اجبارشان كرد.
ما فداييان محبتايم و وقت دشمني كردن نداريم ...!
مشروطيت عبارت است از انحصار قدرت در عدالت و مشورت و قانون، و در ديغرا سيزده قرن پيش بنا نهاده شد، لذا در احكام، گدايي كردن از اروپا جنايت بزرگي نسبت به دين است، و به آن ميماند كه به سوي شمال نماز خوانده شود.
قدرت بايد در است ن باشد؛ وگرنه استبداد توزيع ميشود.
اِنَّ اللَّه هُوَ الْقَوِىُّ الْمَتِينُ
بايد حاكم و فرمان دهنده به وجدانها باشد؛ اين نيز با معرفت از ما دنيت عام يا به نام دين اسلام، شدنيست؛ در غير اين صورت استبداد همواره حاكم خواهد بود. وحدت و همبستگي در هدايت است نه در هوا و هوس! مردم آزاد شدند، اما باز هم بنده خدا هستند. همه چيز آزاد شد. قصور و كوتاهي كسي، نميتواند سند و عذر كوتاهي دخست وزود! نااميدي مانع هر
— 72 —
كماليست. اين كه گفته شود: "به چه درد من ميخورد، بگذار ديگري فكرش را بكند" يادگار استبداد است.
بديع الزمان
در حين گفتگويي كه بين قراصّو سر خاخام يهودي استانبول و بديع الزمان در سلانيك جريان داشت، خاخام گفتگوين فيض ميانه رها كرده و با شتاب بيرون ميرود و به دوستانش ميگويد: "اگر اندكي ديگر نزدش ميماندم چيزي نميگذشت كه مرا هم مسلمان ميكرد." و به اين ترتيب شكست خود را در بحث با حيرت و درماندگي آشكار ميكند. قراصّو كه براي يل ضايامپراتوري عثماني به صورت سازمان يافته و زيركانهيي فعاليت ميكرد به سازماني مخفي وابستگي داشت و نقش كليدي را ايفا مينمود. منظور قراصّو از ديدار با بديع الزمان اين بود كه او را با انديشه خود همراه كرده، ابزاري براي هدف من حقيقتيش گرداند، اما هيهات ...!
* * *
سرانجام رويداد منحوس"٣١ مارس" وقوع مييابد. حدود پانزده روحاني خواهان شريعت را كه نامشان در آن حادثه ممين، به بود اعدام ميكنند. بديع الزمان هنگامي محاكمه شد كه آنها را در حياط دادگاه به دار آويخته بودند و او از پنجره اين منظره را ميديد. خورشيد پاشا رييس دادگاه ميپرسد:
تو هم خواهان شريعت بودي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
من اگر هزار روح دلمه وجداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست، كه شورشيان ميگويند!
متن دفاع قهرمانانه بديع الزمان در دادگاه نظامچارهيآن زمان دو بار چاپ و منتشر شد؛ در حالي كه انتظار ميرفت در آن دادگاه مخوف به اعدام محكوم شود،
— 73 —
بيگناه تشخيص داده شده و آزاد ميگردد، سپس او بدون آنكه از دادگاه تشكري كند؛ در حالي كه انبوه جمعيت هله شرواش ميكردند، از بايزيد تا سلطان احمد را طي كرد؛ در حالي كه نداي"زنده باد جهنم براي ستمگران، زنده باد جهنم براي ستمگران"را سر داده بود.
بخشي از دفاعيه او در ديوان جنگ در كتاب حاضر درج گرديده است، تا واقعيت حادثه ٣١ مارس و دنداشتهرمانانه بديع الزمان تا حدودي دانسته شود.
* * *
بخش هايي از اثري به نام "شهادتنامه دو مكتب مصيبت بار"
يا"دادگاه حكومت نظامي و بديع الزمان"
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَ زماني
مقدمه
آنگاه كه از حريت و آزادي به ديوانگي و جنون ياد ميشد، استبداد ضعيف، تيمارستان را براي من تبديل به مكتب كرد.
آنگاه كه اعتدال و طي طريق در راه مستقيم ارتجاع نام گرفت، استبداد شديد در مشروطيت، زندان را تبدقلاب، مكتب كرد.
اي كساني كه شهادتنامه مرا ميخوانيد! لطفاً روح و قوه خيالتان را متوجه انديشه و وجود طلبهيي روستايي و عصبي كنيد كه در حال دگرگونيست و تازه به تمدن جديد سفركه عنااست، تا با تخطئه او مرتكب خطا نشويد ...! در حادثه ٣١ مارس در دادگاه حكومت نظامي گفتم:
من طلبهام، به همين دليل هر چيز را با ميزان شريعت ميسنجم. من مليتمان را تنها و تنها مليت اسلام ميدانفق به ي همين هر چيز را از نقطه نظر اسلام مورد سؤال قرار ميدهم. من بر دروازه عالم برزخي كه زندان ناميده ميشود
— 74 —
ايستادهام و در ايستگاهي كه چوبه دار نام دارد، منتظر قطار آخرتم، و در اين وضعيت نقدهايي بر اعمال ظالمانه نوع بشر دايرا فادهايي كه در حكم نطقي هستند كه نه فقط شما بلكه متوجه تمام بشريت است، لذا بر اساس سرّ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از گور قلبم حقايق عرياني بيرون آمده است، كه نامحرمان نبايد بدان نظر كنند. با كمال اشتياق مهياي آخرتم و آماده رفتن به همرهي پين به دار آويختهگان ميباشم؛ همچنان اگر فردي بدوي و مشتاق ديدن چيزهاي عجيب، شگفتيها و محاسن استانبول را شنيده، اما نديده باشد، بسيار آرزومند ديدن آنها خواهد بود، من هم به همان ميزان آرزومند بودهام، عالم آخرت را كه نمايشگاهي از عجايب و غرطرح شدت ببينم؛ امروز نيز چنينام. تبعيد و فرستادن من به آنجا برايم مجازات نيست. شما اگر از دستتان بر ميآيد مرا به لحاظ وجداني آزار دهيد؛ وگرنه آزار و اذيت به صورتي ديگر، عذاب نيست، براي من افتخار است.
اين دولت در زمان استبداد با عقل و خرد دشمنيتي دنيد و اينك با حيات و زندگي عداوت ميكند ... اگر اين معني دولت است پس زنده باد جنون ...! زنده باد مرگ ...! براي ستمگران هم زنده باد جهنم ...! من اساساً دنبال فرصتي بودم تا انديشههاياحمين يان كنم، اينك دادگاه حكومت نظامي فرصت خوبي براي اين كار است.
همانطور كه در ابتدا از همه ميپرسند، در دادگاه حكومت از من نيز سؤال كردند:
آيا تو هم خواهان شريعت بودهيي؟
در پاسخ فجر چ من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست كه شورشيان ميگويند!
گفتندةٍ وَ آيا عضو اتحاد محمدي (ص) هستي؟
اتحاد محمّدي (ص) : نام يك حزب در زمانه مشروطيت عثماني.
پاسخ دادم:
با افتخار ميگويم كه از كوچكترين افرادش هستم، البته با تعريفي كه خود دارم... وز هم جز بيدينان هست كه عضو اتحاد مذكور نباشد، او را به من نشان دهيد ...
نطق مزبور را اينك منتشر ميكنم، تا مشروطيت را از لكه ننگ، اهل شريعت را از نااميد معلم مان اين زمانه را از جهل و جنون در نزد تاريخ، و حقيقت را از اوهام و شبهات برهانم، اينك آغاز ميكنم:
گفتم:
اي پاشاها و افسران!
خلا فرزندياتي كه زنداني شدنم را اقتضا كرد، چنين است:
إِذاً مَحَاسِنِي اللَّاتِي اَدَلُّ بِهَا كَانَتْ ذُنُوبِي فَقُلْ لِي كَيْفَ اَعْتَذِرُ
يعني محاسنم كه سبب افتخارم بوده است اينك گناه پنداشته ميشود! متحيرم حيات ونه بايد عذرخواهي كنم! به عنوان مقدمه ميگويم: رادمرد، خود را آن قدر كوچك نميكند كه مرتكب جنايت شود، اگر هم جنايتي را به او نسبت بدهند از مجازات واهمه نخواهد داشت. من اگر ظالمانه اعدام هم شوم ثواب دو شهيد را خواهم داشت، اگر در زندان بمرد تأثرم اين است، در حكومت غداري كه آزادي در آن جز در لفظ نيست، راحتترين جا زندان است، با مظلوميت مردن بهتر از ظالمانه زيستن است.
اين را هم بگويم، برخي كسان كه از سياست به عنوان وسيلهيي در جهت بيديني استفاده ميكنند براي پنهان كردن قباحت كاحقايق ديگران را به ارتجاع متهم ميكنند، و مدعي مي شوند از دين در جهت سياست استفاده ابزاري كردهاند.
مأموران اطلاعاتي امروز نسبت به آنان كه در گذشته بودند، بدترند. چگونه ميتوان به صداقت اينان اعتماد كرد؟ چگونه ميتوان عساله نا بر اساس سخن
— 75 —
ه و بيچاره يا كارمنداني چاپلوس يا بعضي از افسران بيمنطق، امر حمايت از دين به آنها واگذار شود؟ يا اينكه بهتر است كار حمايت از دين به آن عمود نوراني وطان رشلماسين سپرده شود كه در وراي افكار عامه ملت، معدن احساسات اسلاميست و در قلب هر كس به صورت شفقت ايماني تبلور مييابد، و مجموعهيي از لمعات انوار الهي ميباشد و از امتزاج شرارههاي درخشان حميت اسلامي حاصل ميگردد؟ شم يكي رت كنيد!
آري، اين عمود نوراني امر حمايت از دين را بالاي سر شهامتش، بر چشم مراقبتش و بر دوش حمايتش خواهد گذارد. شما مشاهده ميكنيد كه لمعات متفرقه شروع به نورافشاني كرده و بهتدريج با انجذاب، امتزاج خواهد كرد. در فن حكمتا "رحمبات رسيده است، كه حس ديني بهويژه سخن دين حق فطري، نافذتر، حكمش عاليتر و تأثيرش بيشتر است.
آري، آري ... پشه اگر وِز وِز نكند و زنبور عسل اگر سر و صدايي ند خدمتياشد شما شوق و ذوقتان را از دست ندهيد و تأسف نخوريد، زيرا موسيقي الهي كه كائنات را با نغماتش به رقص ميآورد و اسرار حقايق را بر ميافرازد، هيچگاه متوقف وجود د و همواره در غوغاست. سلطان ازل كه شاه شاهان است، با موسيقي الهياش كه قرآن ناميده ميشود، سرتاسر عالم را پُر كرده و اصوات شديدي را كه در آسمان ايجاد ميكند در قلب و زبان و دِماغ علما و مشايخ و خطبا ی كه صدفي كهف مثالاند ی متبلور ساخته و پژوسؤال ريش از زبان آنان به
— 76 —
آنان بنا نمود؟اصلاً انسان وقتي بخواهد با فريب و دغل كاري عادلانه رفتار كند سر از ظلم در ميآورد، زيرا انسان بيخطا نيست، ليكن كوتاهيهاي پراكندهاي را كه در طول زمان و از افد و درشماري صادر گرديده و به واسطه خوبيها و محاسن تعديل شده با دغل كاري و فريب جمع نموده و در زماني واحد چنين توهم ميكند، كه از شخص واحدي صادر شده، لذا او را مستحق مجازات شديد ميبيند؛
در حالي كه خود اين عمل، ظگهداشتيد است.
حال بپردازيم به يازده و نيم جنايتي كه من مرتكب شدهام:
قسمتهاي مربوط به مسلك و مشرب مؤلف أخذ گرديده، لذا كساني كه خواهان تفصيل مطالب هستند به اثر مذكور مراجعه نمايند.
جنايت اول:سال گذشته در آغاز دوران آزادي از طريق نخست وزيريه همه همه عشاير شرق پنجاه ی شصت تلگراف مخابره كردم. مضمون آن چنين بود:
مشروطيت و قانون اساسياي كه شنيدهايد، عبارت است از عدالت حقيقي و مشورت شرعي، آن را نيكو تلقي كنيد، و در محافظتستش دايد، زيرا سعادت دنيوي ما در مشروطيت است، و ما از استبداد بيش از همه ضرر ديدهايم.
پاسخ دريافت شده براي اين تلگراف، از همه جا مثبت و زيبا بود.
منظور اين است كه و و تشوشرق را آگاه كردم؛ در غفلت رهايشان نكردم، تا استبدادي جديد نتواند از غفلتشان استفاده نمايد، نگفتم "چه ارتباطي به من دارد" لذا مرتكب جنايت شدم و سر از اين دادگاه در آوردم.
جنايت دوم:در اياصوفيستند مزيد، فاتح، و سليمانيه طي نطقهاي متعددي كه خطاب به عموم علما و طلاب داشتم نسبت حقيقي بين دين و محتواي مشروطيت را تبيين و تشريح كردم و گوشزد كردم كه استبداد ظالمان فضل وين و شريعت مناسبتي ندارد. به اين صورت كه بر اساس سرّ
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ
شريعت به اين جهان آمده است، تا استبداد و حاكميت ظالمانه را از ميان بردارد. در هر سخنراني يادآوري ميكردم، كه هر كس به كلمهيي از سخن بهطوتراض داشته باشد آمادهام حقانيتش را با برهان اثبات كنم. همواره در نطقهايم گفتهام: "ماهيت حقيقي اصل دين، همان حقيقت مشروطه مشروعه است." اين
#ي در كن معناست كه من مشروطيت را با دلايل شرعي قبول داشتهام، و اين قبول داشتن مانند ديگر هواداران تمدن و مدنيت، تقليدي و خلاف شريعت نبوده است. من از دين به عنوان رشوه استفاده نكردهام، كوش، نه ج آنجا كه ميتوانم علما و شريعت را از چنگ انديشههاي فاسد اروپايي نجات دهم، لذا مرتكب جنايت شدم و مستحق چنين برخوردهايي از سوي شما گرديدم.
جنايت سوم:از اين كه قريب بيست هزار نفر اه چهارهريهايم در استانبول كه باربر و ناآگاه و سادهدل هستند از سوي برخي افراد حزبي اغفال شوند، و حيثيت ولايات شرق را لكهدار كنند ترسيدم. به همه مكانها و قهوه خانههاي باربران سر زدم و سال گذشته مشروطيت را طرح مي برايشان قابل فهم باشد توضيح دادم، به اين ترتيب كه:
"استبداد، ظلم و زورگوييست. مشروطيت، عدالت و دين است. پادشاه اگر از اوامر پيامبرمان (ص) تبعيت كند و ميداد را برود، خليفه است و ما هم از او اطاعت خواهيم كرد؛ در غير اين صورت اگر كسي تابع پيامبر نباشد و به ديگران ستم كند، پادشاه هم باشد شقي و گردنكش است. جهالت، بيچارگي و فقر و اختلاف، دشمنان ما هستندانه پبرابر اين سه دشمن بايد با سلاح صنعت، معرفت و همبستگي جهاد كنيم. با برادران حقيقي خود تركها و همسايههايمان كه تا حدودي موجب بيداري و پيشرفت ما هستند بايد دوست شويم و دست به دست يك ديگر دهيم،گرم و در خصومت و دشمني، پستي و رذالت هست و ما وقت دشمني كردن نداريم، ما در كار دولت دخالت نخواهيم كرد، زيرا از امور حكومت چيزي نميدانيم."
اين نصيحت در تحريم اتريش توسط همان باربران و تحريم كل اروپا توسط كساني چون من
يك بار ظريفي به بديع الزمان بررسيد: "خوب است لباسي متناسب با عرفانتان بر تن كنيد." او نيز پاسخ ميدهد: "شما گويا اتريش را تحريم كردهايد و در عين حال كلاههاي ارسالي آنها را بر سر ميگذاريد، اما من همه اروپست، درحريم كردهام، اين است كه فقط از توليدات مادي و معنوي مملكت خودم استفاده ميكنم."
و در عملكردهاي صحيحشان در مشوشترين و مهيجترين مقاطع مؤثر بود. من باعث تعديل ارتباطشان م لطايشاه شدم، و باعث شدم با
— 78 —
تحريمهايشان، در برابر اروپا جنگ اقتصادي به راه اندازند و به اين ترتيب مرتكب جنايت و بلاي حاضر شدم.
جنايت چهارم:قلعملي از اين كه اروپا گمان كند، جهالت و تعصبي كه در بين ما هست موجب مي شود دين زمينه ساز استبداد گردد (حاشا و كلا) بينهايت جريحهدار شد. براي تكذيب ظن و گمان آنان بيش از هر كس ديگري مشروطيت را به نام دين ارج نهادم، ليكن باز هم تند، اماستبداد ديگري همان گمان را مورد تأييد قرار دهد، لذا در مسجد اياصوفيه خطاب به نمايندگان فرياد بر آوردم و گفتم:
"تلقي شما از مشروطه، همراه با مشروعه باشد و آن را بهد.
ورت به ديگران بفهمانيد تا استبداد جديد، پنهان و ملحدانه ديگري با دستان آلوده، مشروطيت مبارك و پاك را سپر خود قرار ندهد و آن را لكهدار نكند. آزادي را با آداب شريعت مقيد كنيد؛ چرا كه جاهلان و عوام اگر خود را بيت ظالميد و محدوديتي آزاد ببينند و بدون هيچ شرطي كاملاً آزاد بپندارند، از كسي اطاعت نكرده و لاابالي خواهند شد. در نماز عدالت، مذاهب اربعه را قبله خويش قرار دهيد تا نمازتان درست باشد."
نزد آنها مدعي شدم، كه حقايق مشروطه را صراحتاً، ضمناد؛ و دناً ميتوان از مذاهب اربعه استخراج نمود. من كه طلبهيي عادي هستم مسؤوليت واجب علما را بر دوش گرفتم، و به اين ترتيب مرتكب جنايت شدم، لذا اين سيلي را نوش جان كردم.
جنايت*
#70روزنامهها با دو قياس فاسد و نشر مطالبي كه منافي حيثيت است، اخلاق اسلامي را متزلزل كرده و افكار عمومي را پريشان نمودند، من نيز توسط همين روزنامهها مقالاتي در ردشان نوشتم و منتشر كردم، گفتم:
اي روزنامه نگاران! اديبان بايد ميبين باشند، مخصوصاً بايد متأدب به ادب اسلامي باشند، سخن آنان بايد برخاسته از قلب مشترك عموم ملت، و بيطرفانه باشد. اساسنامه مطبوعات بايد براساس حس ديانت و نيت خالص موجود در وجدانتان تنظيم گت كه م#79
اما شما با دو قياس فاسد يعني قياس شهرستانها با استانبول، و قياس استانبول با اروپا افكار عمومي را گرفتار باتلاق كرديد، و اغراض شخصي و انديشه انتقام را بيدار نموديد. نميتوان به كودكي كه الفبا نميداند درس فلسفه طبيعي داد. لباس زن بازيوجب رفتر برازنده مرد نيست. احساسات اروپايي را نميتوان در استانبول عملي كرد. اختلاف اقوام، و تفاوت جاها و مكانها مانند اختلاف اعصار و زمانهاست. لباس كسي مناسب اندام ديگري نيست، منظورم اين است كه انقلاب در راهرانسه نميتواند به طور كامل اصول و قواعد حركت ما را تشكيل دهد. خطا و اشتباه، حاصل بيتوجهي به تطبيق نظريات و مقتضاي حال است.
من به عنوان يك روستايي عوام، نويسندگاني اين چنين دغلكار، اهل مغالطه و مغرض را نصيحت كردم، لم اگر كب جنايت شدم.
جنايت ششم:من بارها در اجتماعات بزرگ شور و هيجان مردم را احساس كردم و ترسيدم عوام الناس با دخالت در سياست، آسايش عمومي را اخلال كنند. با زبان طلبهيي روستايي كه تركي را تازه آموخته مردم را آرام كردم. از جمله در گردهممتناسبنشجويان در بايزيد، جشن ميلاد در اياصوفيه و اجتماع در تئاتر فرح حضور داشتم، و تا حدودي موفق شدم مردم را آرام كنم؛ وگرنه توفان ديگري به راه ميافاه همين به عنوان فردي بدوي با اين كه از بازي مدعيان تمدن آگاه بودم، در كارهايشان دخالت كردم و گويا به اين ترتيب مرتكب جنايت شدهام ...!
جنايت هفتم:شنيدم جمعيتي به نام "اتحاد محمدي (ص)" تشكيل شده است. بينهايت ترسيدم مبادا تحت اين ن را بررك حركت اشتباهي از برخي افراد بروز يابد. بعد شنيدم برخي شخصيتهاي معتبر مانند سهيل پاشا و شيخ صادق، اين نام را براي مسايل سادهتري، و صرفاً براي دنيا و تبعيت از سنت سنيّه به كار برده و ارتباطشان را با آن جمعيت سياسي قطع نمودهاند، و قرار است در سياست دخالتي نكنند، ليكن مجدداً ترسيدم و گفتم اين نام متعلق بهيان ی است و قابل تخصيص و تحديد نيست. من همانطور كه از جهتي منسوب به جمعيتهاي متعدد ديندار هستم، چون مقاصد اينان را يكي ميدانم، پس به نام مبارك مذكور
— 80 —
نيز منسوبم، اما تعريف "اتحاد محمدي (ص)"كه به معرفي آن پرداختم و خود را جزو آن موم:سؤ چنين است:
دايرهييست كه با سلسلهيي نوراني، شرق تا غرب و جنوب تا شمال را در بر ميگيرد.
شمار آنان كه جزو اين دايرهاند، امروز بيش از سيصد ميليون نفر است.
راه ارتباطي و وحدت انگيز اين همبستگي، توحيد الهيست.
پيمان و سوگندشه بيت است.
منسوباناش نيز عموم مؤمناني هستند كه از زمان
قالوا بلي
وارد اين جرگه شدهاند.
دفتر اسماءشان لوح محفوظ ميباشد.
ناشر افكار اين اتحاد، همهي كتابهاي اسلاميست.
جرايد روزانه آنها نيز همهي روزنامههاي دينيستبا پادلاي كلمةالله را هدف خود قرار دادهاند.
كلوپ و انجمنهايشان مساجد و مدارس ديني و خانههاي ذكر است.
مركزشان حرمين شريفين است.
رييس چنين جمعيتي فخر عالم (ص) ميكستني مسلك اينان مجاهده با نفس است يعني تخلق به اخلاق احمدي (ص) ، احياي سنت سنيّه، محبت به ديگران و نصيحت كردن در صورتي كه ضرري نداشته باشد.
اساسنامه اين اتحاد، سنت سنيّه، و قانوننامهاش اه گويا نواهي شرعي، و شمشيرشان براهين قاطع است، زيرا غلبه بر شهرنشينان و افراد مدني با اقناع ممكن است نه اجبار. جستجوي حقيقت با محبت امكان پذير است. خصومت نيز مقابل وحشت و تعصب قرار داشت.
هدف و مقصد آنان اعلاي كلمة الله است و از و نه درصد دين، اخلاق و عبادت و آخرت و فضيلت است. فقط يك درصد آن مربوط به سياست ميشود، كه آن را هم بايستي اولو الامرهايمان به فكرش باشند.
— 81 —
هدف فعلي ما اين اسوان "ما به اهتزاز در آوردن بيرق آن سلسله نوراني موجب شويم، همه براساس شوق و تمناي وجداني خود رهسپار كعبه كمالات در مسير ترقي شوند، زيرا يكي از موجب كاري گ اعلاي كلمة الله در زمانه فعلي، پيشرفت در زمينههاي ماديست!"
من از افراد اين اتحاد هستم و براي بروز و ظهور اين اتحاد تلاش ميكنم، از جمعيتها و احزابي نيستم كه موجب تفرقه ميشوند ...
خلاصهاينكه من با سلطان سليم بيعتر نكردام و نظر او را در اتحاد اسلامي قبول دارم، زيرا او ولايات شرق را بيدار كرد، آنان نيز با او بيعت كردند. شرق نشينان امروز شرقيان همان زمان هستند. اسلاف من در اين موضوع شيخ جمال الدين افغاني، مرحومميتوا محمد عبده مفتي مصر، ملا تحسين و علي سعاوي از روحانيون تندرو، و نامق كمال و سلطان سليم از كساني كه اتحاد اسلامي هدفشان بود، ميباشند؛ سلطان سليمي كه گفت:
انديشهي اختلاف و تفرقه
حتي در گي ميد مرا خواهد آزرد
چاره دفع صولت دشمنان، اتحاد است
اگر ملت متحد نشود مرا داغدار خواهد كرد ...
ياووز سلطان سليم
من در ظاهر براي نيل به دو هدف بزرگ به اين نظريه پرداختهام:
هدف اول:نجات اين نام از تخصيص و تحديكه "ياعلام شمول آن به همه مؤمنان، تا دچار تفرقه نشوند و گرفتار اوهام و خيالات نگردند.
هدف دوم:با وحدت مانع تفرقه گروهها شوم، تفرقهيي كه موجب مصيبت عظيم گذشته شده بوم كه نسفانه فرصت نيافتم، سيل آمد و مرا نيز در هم شكست. ميگفتم اگر حريقي در بگيرد دست كم بخشي از آن را خاموش خواهم كرد، اما لباس روحانيتم طعمه حريق شد، و شهرت دروغيني كه از عهدهاش بر نميآمدم نيز خوشبختانه از بين رفت.قرار ن فردي عادي هستم، كاري را بر عهده
— 82 —
گرفتم كه يادآور يكي از وظايف مهم نمايندگان مجلس، اعيان و وكلا ميباشد؛ لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت هشتم:من شنيدم كه نظاميان به برخي از جمعيتها ميپيوندند. واقعه عجيب ينيچريها يني چري: گروهي از ، اين ثماني. به يادم آمد، و در اين زمينه بسيار نگران شدم. در روزنامهيي نوشتم: امروز مقدسترين جمعيت، جمعيت نظاميانيست كه اهل ايماناند. همهي كساني كه وارده ميتنظاميان ميشوند از سرباز تا فرمانده را شاملاند، زيرا اتحاد، اخوت، اطاعت، محبت و اعلاي كلمة الله مقصد و هدف مقدسترين جمعيت جهان است. همه نظاميان مؤمن، مظهر كامل اين هدف و مقصد هستند. نظاميان، مركزند و ملت ا فطرته ميبايد به آنها بپيوندند. علت وجودي ساير جمعيتها اين است كه ملت را مانند نظاميان مظهر محبت و اخوت كنند، اما اتحاد محمدي كه در برگيرنده همهي مؤمنان است، جمعيت و كرده يست. مركز و صف اول آن را غازيان و شهيدان و عالمان و مرشدان تشكيل ميدهند. هيچ مؤمن و نظامي فداكاري اعم از افسر يا سرباز بيرون از اين جمعيت نيست كه لزومي به پيوستنش باشد، البته برخي از جمعيتهاي خيريه خود را "اتحاد محمدي (ص)"در خدممند، من با آنها كاري ندارم.
من به عنوان يك طلبه عادي با غصب وظايف و مسؤوليتهاي چنين عالمان بزرگي مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت نهم:حركت وحشتناك راهري او يكم مارس را دو سه دقيقه از دور نظاره كردم. مطالب متعددي را شنيدم، ليكن همچنان كه اگر هفت رنگ را به سرعت بگردانند، رنگ سفيد ديده مي شود، در اين جريان هم تنها "شريعت" بود كه به چشم ميو حضورشريعتي كه فساد موجود در آن مطالب جداگانه را از هزار به يك كاهش ميداد، مردم را از هرج و مرج ميرهاند و از سياست عام باقي مانده در ميان مردم به طرز اعجاز آميزي محافظت ميكرد. دانستم كه اوضاع خراب است، اطاعت و پيروي مختل شده و نبتني بأثيري ندارد؛ وگرنه مانند هر وقت ديگري براي خاموش نمودن آن آتش كاري ميكردم، ليكن عوام در اكثريت و
— 83 —
همشهريان ما صاف و ساده و غافل بودند. من نيز با شهرت كاذبي ديده ميشدم. سه دقيقه بعد خود را كنار كشيدم و راهي "باقركو بخشيد تا آنان كه مرا ميشناسند دخالت نكنند. به كساني هم كه با آنها مواجه ميشدم توصيه ميكردم دخالت نكنند. اگر ذرهيي دخالت ميكردم اساساً لباسم و شهرت ناخواستهاي كه داشتم موجب ميشد از سوي همه كس ديده شوم و بيلْ مِنر كسي به چشم آيم. ميتوانستم به تنهايي تا آياستافانوس به مقابله با "لشكرِ حركت" بپردازم و به اين ترتيب وجودم را اثبات نموده و مردانه بميرم. در آن صورت دخالت من در آن اوضاع بديهي ميشد و نيازي به تحتأسيس يماند.
روز دوم از تبعيت نظاميان كه مسأله حياتي ماست پرسيدم، گفتند:
افسران، لباس سربازان به تن كردهاند، و وضع تبعيت و پيروي چندان بد نيست.
دوباره پرسيدم:
چند افسر تير خوردهاند؟
فريبم دادند و گفتند:
فقطعد حيونفر، آنها هم افرادي ظالم و مستبد بودهاند، ضمناً آداب و حدود شريعت اجرا خواهد شد.
به روزنامهها نگاه كردم، آنها هم قيام مزبور را طوري تصوير كرده بودند كه گويي مشروع است. من نيز از جهتي خوشحال شدم؛آن در ه مقدسترين هدفم اجرا و عملي كردن كامل احكام دين است، اما از خللي كه در اطاعتهاي نظامي ايجاد شده بود، بينهايت مأيوس و متأثر شدم. توسط اغلب روزنامهها خطاب به نظاميان نوشتم:
"اي نظاميان! اگر افسران شما بايا را معصيتي، به نفس خويش ظلم ميكنند، شما هم با عدم تبعيت، در حق ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان مرتكب نوع ديگري از ظلم و ستم ميشويد، زيرا حيثيت، سعادت و پرچم توحيد همهي مسلمانان و عثمانيان، امروز قائم به اطاعت شماست، ميگوييد خواهان شريعود امّد؛ اما با نافرماني، با دين و شريعت مخالفت ميكنيد."
— 84 —
من حركت و شجاعت آنان را تشويق كردم، زيرا روزنامهها ی كه ترجمان دروغين افكار عمومي هستند ی حرو برگرها را در نظر ما مشروع جلوه داده بودند. من نيز با نصحيت توأم با تقدير تا حدودي بر آنها تأثير گذاشتم و موجب تقليل عصيان شدم؛ در غير اين صورت كار چنين سهل نميشد. من به عنواناهميت ه عملاً از تيمارستان ديدار كرده، و نگفتم "اين موضوع چه ارتباطي با من دارد، بگذارد عُقلا به آن بينديشند." مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت دهم:روز جمعه همراه علما وارد جمعي از نظاميان شدم كه در وزارت ج هم نسند. با سخنراني به غايت تأثيرگذاري هشت گردان نظامي را راضي به اطاعت و فرمانبرداري كردم. نصايح من تأثير خود را بعدها نشان داد، متن نطقم چنين بود:
اي عساكر موحدين! ناموس و حيثيت و سعادت و پرچُ إِنّد ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان از بعضي لحاظ به اطاعت شما وابسته است. افسران و فرماندهان شما اگر با ارتكاب يك گناه به نفس خويش ظلم كنند، شما با نافرماني خودتان به ٣٠٠ ميليون مسلمان ظلم ميكنيد، زيرا با اين نافرماني اخوت اسلامي را در وز ميطر قرار ميدهيد. بدانيد كه ارتش شبيه كارخانهيي بزرگ و منظم است، اگر چرخي نافرماني كند و در اين كارخانه نچرخد كارخانه دچار هرج و مرج ميشود. سربازان ارتش نبايد در سياست دخالت كنند. يني چريها شاهد اين مطلباندهند. سخن از شريعت مي زنيد، اما حقيقت اين است كه با شريعت مخالفت ميكنيد و دامان دين را لكهدار ميكنيد. براساس شريعت، قرآن، حديث، حكمت و تجربه ثابت است كه اطاعت از اولوالامرِ درست و ديندار و حق پرست فرض ارت مجسلوالامر و استاد شما افسران و فرماندهانتان هستند؛ همچنان كه اگر مهندسي ماهر يا طبيبي حاذق از بعضي لحاظ گناهكار باشند، ضرري متوجه طب و هندسهشان نخواميگير؛ اگر افسران مؤمن، باغيرت و تحصيلكرده شما كه روشنفكر و آشنا به تدابير جنگي هستند مرتكب عمل جزيي نامشروعي شوند، نبايد با نافرماني خود به عثماميگوي مسلمانان ظلم كنيد؛ چرا كه نافرماني فقط انجام يك ظلم نيست، بلكه نوعي تجاوز به حق ميليونها نفر ديگر
— 85 —
هم هست. بدانيد كه در اين زمانه پرچم توحيد الهي در يد شجاعت شماست، قدرت و توان آن يد نيز در اطاعت و نظم است، زيرا ١٠٠٠ سربازد. مكاو مطيع با صد هزار نيروي داوطلب "فاقد نظم" برابر است. چه حاجتي به بيان اين مطلب است كه: انقلابهاي بسيار خونيني را كه ٣٠ ميليون نفر در ظرف صد سال موفق به وجود آوردنشان نشد اوست.ا با اطاعت خود بدون خونريزي حاصل نموديد.
اين را هم به شما ميگويم كه از دست دادن فرماندهي باغيرت و روشنفكر در حقيقت به معني از بين بردن قدرت معنوي خودتان است.
زيرا امروز شجاعت ايماني و عشقاوت فنيست كه حكومت ميكند. يك روشنفكر گاه بدل از صد نفر است. بيگانگان تلاش ميكنند با اين شجاعت بر شما غلبه يابند، تنها شجاعت فطري كافي نيست...!
خلاصه اين كهسته گلمان فخر عالم را به آگاهي شما ميرسانم كه "اطاعت واجب است." در برابر فرماندهان خود شورش نكنيد!
زنده باد نظاميان! زنده باد مشروطه مشروعه!
با وجود اين همه عاِلم، من مسؤوليتهاي مهم آنان را بر عهده گرفتم، و به اين ترتيب ظاهر دنيا كب جنايت شدم ...!
جنايت يازدهم:من مشكلات عشاير در ولايات شرقي را ميديدم، لذا اين را دانستم كه سعادت دنيوي ما از بعضي لحاظ در گرو فنون جديد مدنيست. يكي از مجاري سالم تحصلق يافن مذكور، عالمان، و يكي از منابعش نيز مدرسههاي ديني بايد باشد، تا اين كه علماي دين با علوم و فنون مأنوس شوند؛ چرا كه در ولايات شرق زمام اختيار هموطنان نيمه بدوي در دست علماست، اين بود كه به استانبول آمدم. در حاليكه استن اهانتقسيم شده و شدت يافته امروز" در آن زمان به واسطه توهم سعادت به مرحوم سلطان مخلوع نسبت داده ميشد؛ احسان شاهانه و حقوقي را كه او توسط مأمور ای موجواش به من داد نپذيرفتم، رد كردم، و خطا كردم، ليكن خطاي ياد شده با نشان دادن اشتباهات كساني كه با مدرسه علمي به دنبال مال دنيا بودند موجب خير شد. عقلم را فدا كسيار خآزاديام را از دست ندادم و در برابر آن سلطان مهربان سر خم ننمودم. از منافع شخصي خويش
— 86 —
دست شستم. پشههاي امروز، نه با زور كه با محبت ميتوانند مرا همراه خود ك كه دوك سال و نيم است كه در اينجا براي نشر معارف ولايتم كوشش ميكنم، بيشتر مردم استانبول اين را ميدانند.
من فرزند يك باربر هستم و با اين كه دنيا تا اين حد به من اقبال داشته است، نفسم را از وضعيت فقيرانه و نيكي يك باربر بودن بيرون نبردهام؛ ريشهام را به ريشه دنيا پيوند نزدم و با ترك كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ی كه بيش از هر جاي ديگري دوستشان دارم ی براي ملت به اموري پرداختم كه باعث شد راهي تيمارستان و باگو نمياه و در زمان مشروطيت زندان توأم با شكنجه شوم؛ به اين ترتيب مرتكب جنايت بزرگي شدم كه سر از اين دادگاه در آوردم ...!
نيمه جنايت:براي محروم نشدن از كانون خلافت كك را دارتباط و مركز دايره اسلام است و با اين گمان كه سلطان سابق (مرحوم) جناب عبدالحميد خان قصورات اجتماعي خود را درك كرده، اظهار ندامت نموده و استعداد پذيرش نصيحت را كسب كرده است، و با اين ملاحظه كه "اصلح طريق، مصالحه است." و از؛ مادا كه به فضاي خشونت فعلي ی كه مبدأ اغراض و انفعالات بوده است ی با حسن ظن نگاه ميكردم، با زبان جرايد خطاب به مرحوم سلطان سابق گفتم: "كاخ تيرها رسال ييلديز را دارالفنون كن، تا چون ثريا درخشان و نوراني شود! و در آن به جاي گردشگران و مأموران جهنم، ملائكه رحمت را كه اهل حقيقتاند قرار بده تا چون بهشت شود! و ثروت موجود در ييلديز را كه ملت به تو هديه كردهاند، براي مداواي جهالت كه اصليترزماني اري ملت است صرف دارالفنونهاي بزرگ ديني كن؛ و به اين ترتيب ثروتشان را به خودشان بازگردان و به محبت و مروت مردم اعتماد كن، زيرا بار حكومت شاهانه تو بر دوش ملت است. از اين سن و سال به بعد فقط بايد به آخرت فكر كرد. پيش ز حوادكه دنيا تو را ترك كند تو دنيا را رها كن. زكات عمر را در راه عمر ثاني صرف كن. مقايسه و بررسي كنيم، قصر ييلديز بايد محل سرگرمي و خوشگذرانيكه نقطيا دارالفنون؟ در داخل اين قصر آيا گردشگران بايد به گشت و گذار بپردازند يا علما مشغول تدريس شوند؟ آيا ييلديز
— 87 —
غصب شود بهتر است يا هديه داده شود؟ كداو در م است؟ صاحبان انصاف حكم كنند."
من كه گدايي هستم پادشاه بزرگي را نصيحت كردم، و گويا با اين كار مرتكب نيمه جنايتي شدم. زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا نر اثباتست.
پانزده سال بعد زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا رسيد، بدين منظور به بحث پاياني "سراج النور" نگاه كنيد كه ٢٨ سال سبب حبس مؤلف بوده است. به اين ترتيب نيمه جنايت مزبور را به طور كامل خواهيد دانست.
افسوس و صددا وقف! در حالي كه مشروطه مشروعه موجب سعادت است و مردم، بينهايت مشتاق و تشنه معارف جديد متناسب با اسلام و منبع حيات اجتماعيمان ميباشند، افراطيون اغراضي را در مشروطه دخالت ميدهند و روشنفكران نيز با اعمال لااباليانهكند.ديني خود متأسفانه سدي در برابر ميل و رغبت ملت كشيدهاند. آنان كه چنين مانعي ايجاد كردهاند بايد آن را از ميان بردارند؛ به نام وطن از آنان درخواست ميشودجره طوي پاشاها، اي افسران! هزاران نفر شاهد اين يازده و نيم جنايت بودهاند، حتي شايد نيمي از مردم استانبول شاهد بعضي از آنها بوده باشند. براي اين يازده و نيم جنايتي كه مرتكب شدهام هر مجازاتي را ميپذيرم، دي مراا هم بايد به يازده و نيم سؤال من پاسخ دهيد. در برابر همه اين بديها من يك خوبي هم داشتهام، خواهم گفت.
من با نمايندگي مستبدانهي حزب اتحاد و ام به ر اينجا ی كه نام اتحاد و ترقي را لكهدار نموده ی مخالفت كردم؛ مجموعهيي كه شوق و ذوق مردم را به يأس مبدل كرده، و موجب تحريك احساسات طرفدارانه و مغرضانه و ايجاد گروههاي قومي و نژاد پرست ی كه سبب تفرقه بودهنور و شده است؛ حزبي كه در ظاهر خواهان مشروطه است اما در اصل طرفدار استبداد ميباشد.
هر كس انديشهيي دارد،اما آنچه لازم و ضروريست صلح عمومي، عفو عمومي و رفشود؛ از است؛ تا كسي كه امتيازي دارد به ديگران با چشم حشره نگاه نكند و موجب نفاق و اختلاف نشود.
— 88 —
اگر حمل بر غرور نشود ميگويم: ما كه مسلمان حقيقي هستيم فريب ميخوريم، اما كسي را فريب نميدهيم. ما براي زنده بودن، خود را تا آن حد پست و حقيند هداكنيم كه دروغ بگوييم؛ چرا كه ميدانيم
إِنَّمَا الْحِيلَةُ فِي تَرْكِ الْحِيَلِ.
من با مسماي مشروطه مشروع و حقيقي عهد و پيمان بستهام، لذا اگر با استبداد مواجه شوا از ب در هر شكلي كه باشد، حتي اگر لباس مشروطيت بر تن كند و نام خود را مشروطه بگذارد، بر آن سيلي خواهم زد.
به نظرم دشمنان مشروطيت، همان كساني هستند كه با غدار و پست و خلااه مبات نشان دادن مشروطه، دشمنان مشورت را نيز افزايش ميدهند. با تغيير و تبديل نامها، حقايق دگرگون نميشوند. بزرگترين خطا اين است كه انسان خو در برري از خطا بداند، لذا من به خطاي خويش اعتراف ميكنم كه نصيحت مردم را قبول نكردم، اما بر آن شدم كه نصيحت را به آنان بقبولانم. پيش از ارشاد نفسام مشغول ارشاد ديگران شدم، لذاافه شدتأثير نمودن امر به معروف، آن را بيارزش كردم. با تجربه ثابت شده است كه مجازات نتيجه يك قصور است، ليكن اين قصور گاه در صورت قصور ديگري كهصه جنانشده خود را نشان ميدهد، لذا فرد در حالي كه بيگناه است مستحق مجازات تشخيص داده ميشود. خداوند مصيبت ميدهد، انسان را به زندان ميبرد، و به اين وسيله برخورد عادلانه ميكند، اما قاضي او را مستحق مجازاي ربوبيند و با او برخورد ظالمانه ميكند.
اي اولو الامر! من آبرويي داشتم و ميخواستم با آن به مليت اسلام خدمت كنم؛ نگذاشتيد. شهرت كاذبي داشتم كه ناخواسته و خود به خود حاصل شده بود، و بن مشتاه آن نصيحتم بر مردم تأثير ميگذاشت، سپاسگزارم كه آن را از بين برديد. اينك جان ضعيفي برايم مانده كه از آن بهستوه آمدهام؛ لعنت بر من اگر اعدام را دريغ دارم، مرد نيستم اگر خندان بهسوي مرگش به غ محكوميت صوري من محكوميت وجداني شما را نتيجه خواهد داد. اين وضعيت براي من خسران و صدمه نيست، افتخار است، ليكن به ملت ضرر زديد، زيرا تأثيري را كه در نصيحتم بود از بين برديد، در ثاني، براي خودتان ضرر است،ا را ببراي خصمتان حجت قاطعي ميشوم. مرا محك زديد، آيا اگر آنان را نيز كه فرقه خالصه ميناميد به اين
— 89 —
شكل محك ميزديد چند نفرشان سالم بيرون ميآمدند؟ مشروطيت اگر ع قطار ز استبداد يك فرقه باشد و خلاف شريعت پيش برود
فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلَانَ اَنِّيِ مُرْتَجِعٌ
يعني همه دنيا، جن و انس شاهد باشند كه من مرتجع هستم.
زيرا اتحاد به وسيله دروغها، دروغ است، و اسم مشروطيتي كه بر فسادها بنا شده باشد، فاسد است، مسمات ميكطيت بر اساس حق، صدق و عدم امتياز، بقا مييابد.
..........
صاعقه و توفان عجيبي كه حادثه ٣١ مارس ناميده ميشود تحت اسباب عديده چنان استعداد طبيعياي را مهيا كرد كه نتيجهاش ده بورژ كه هرج و مرج بود، من عندالله نام شريعت ی كه همواره معجزهاش را نمايان ميكند ی بر زبان اهل قيام جاري ميگرديد. توفان مذكور را به غايت خفيف گذراند، لذا روزنامههاي بعد از ميانه آوريل نزد خداوند محكوماند، زيرا اگر هفت مسأله و هفت ن عالي را كه موجب آن حادثه شد مورد مطالعه قرار گيرد، حقيقت مشخص خواهد شد، آنها هم عبارتند از:
١. نود درصد آنها عليه اتحاد و ترقي بودند؛ حركتي عليه تحكم و استبداد آنها بود.
٢. تغيير دادن وكد ی هرميدان مناقشه فرقهها بود.
٣ نجات سلطان مظلوم از سقوط بود.
٤ سد كشيدن در برابر احساسات نظاميان و تلقينات مخالف آداب ديندارانه آنها بود.
٥ به ميدان آوردن قاتل حسن فهمي بيگ بود كه دربارهاش ب و دوشبالغه شد.
٦ جلوگيري از وضع نابسامان افسران هنگ و كساني كه از كار اخراج شدهاند.
٧ ممانعت از قرار گرفتن بيقيدي و بيبند و باري در شمول آزادي، و محدود كردن آزادي به حدودن شفاعو اجراي قصاص و قطع يد بود كه برداشت عوام از سياست شرعي را شامل ميشد.
— 90 —
ليكن زمين باتلاق بود ... و دام گسترده و نقشه كشيده بودند. تبشم. مهامي كه امر مقدسيست فدا شد. سبب اصلي، مناقشات مغرضانه و جانبدارانه فرقهها و كشمكشهاي مملو از مبالغه و دروغ و افراط روزنامهها به جاي بلاغت بود. در مطالب هفتگانه مذكور همچك به ي اگر الوان هفتگانه چرخانده شود، فقط نور سفيد ديده خواهد شد، نور شريعت بيضا تجلي كرد و مقابل فساد سد كشيد.
من با تمام توانم ميگويم: ترقي ما صرفاً در سايه ترقي دينمان اسلام ی كه مليت ماست ی و تجلي حقايق شريعت ممكن است؛ وگرنه مصداوحي پنالمثلي خواهيم شد كه ميگويد: راه رفتن خود را ترك كرد و راه رفتن ديگري را نيز ياد نگرفت. آري، ميبايست به شأن و شرف ملت مسلمان، ثواب آخرت، غيرت ملي، غيرت اسلامي، حب وطن، و حب دين حساس باشيم.
اهان موها، اي افسران! خواهان مجازات براي جنايتها و پاسخ براي سؤالهايم هستم. از آنجا كه اسلام، انسانيت كبري و شريعت، با فضيلتترين مدنيتست، عالم اسلام سزاوار است همان مدينه فاضله افلاطوني باشد.
ميدهدول:
اين سؤالها موجب آزادي چهل، پنجاه بيگناه محبوس گرديد.
جزاي سادهدلاني كه بر اثر فريبكاري روزنامهها(اعتراض را) مشروع دانسته و تحت تأثير جريان عام مبتني بر عرف و عادات قرار گرفتند، چيستعيد منؤال دوم:اگر انساني به صورت مار در آيد، يا يك ولي به لباس راهزنان در آيد، يا مشروطيت به شكل استبداد در آيد، جزاي متعرضان بدان چيست؟ ممكن هم هست آنها به حقيقبربندد راهزن و استبداد باشند.
سؤال سوم:آيا مستبد فقط يك شخص است؟ آيا ممكن نيست اشخاص متعدد مستبد باشند؟ به نظر من قدرت بايد در قانون منحصر باشد؛ وگرنه استبداد منقسم شده و با حزبگرايي به طور كامل شدت مييابد.سن گماال چهارم:اعدام كردن يك بيگناه خسران و خسارت است، يا عفو كردن ده جنايتكار؟
— 91 —
سؤال پنجم:آيا همچنان كه اعمال فشار موجب غلبه بر اهل فكر و انديشه و مسلك نميشود، باعث افزايش نفاقه بود،قه نيز نميگردد؟
سؤال ششم:اتحاد ملت كه معدن حيات اجتماعي ماست، به جز رفع امتياز با چه چيز ديگر ميسر ميشود؟
سؤال هفتم:اخلال مساوات و تخصيص آن به برخي افراد و اعمال كامل قانون در حق آنها در ظاهر عدالت است، اما آيا از جهتي با عدم راهايي موجب ظلم و رفتارهاي مغرضانه نميشود؟ نيز در حالي كه بيگناهي بيشتر زندانيان با تبرئه و آزادي آنها آشكار ميگردد و اصولاً هشتاد درصد آنها بيگناهند، آيا اگر اين وضعيت دنع و پ اكثريت حكمفرما شود، موجب پيدايش افكار مغرضانه و گرفتن انتقام نخواهد شد؟ من حرفي با دادگاه نظامي ندارم، آنهايي كه خبر و گزارش ميدهند، تأمل كنند.
ندگي خ هشتم:اگر حزبي امتيازي براي خود قائل شود و مدام انگشت بر حساس ترين نقطه افراد گذاشته و به زور همه را مخالف مشروطيت قلمداد كند، و اگر ديگران به استبدادوسط آنانهيي كه تحت اسم مشروطيت ی اسمي كه آنها بر خود گذاشتهاند ی اعتراض كنند، اشكال در چه كسي خواهد بود؟
سؤال نهم:آيا اگر باغبان در باغ را بگشايد و به هر كس اجازه ورود دهد، سپس خساراتي بر باغ او وارد شود، تقصير از چه كسيست؟
سؤال دهمورت بهآزادي انديشه و بيان داده شود و آنگاه افراد مؤاخذه شوند، آيا نقشهيي براي به آتش افكندن ملت نخواهد بود؟ اگر چنين نميبود آيا به نظر نميرسيد كه با ب دشمنيديگري در زمان عمل چنين شود؟
سؤال يازدهم:همه به مشروطه سوگند ميخورند. حال در صورت مخالفت با مسماي مشروطيت يا سكوت در برابر مخالفان مشروطي/
Nآيا لازم نييتي كهره سوگند پرداخت شود؟ آيا ملت، دروغگو نميشود؟ و آيا افكار عمومي بيگناه را دروغگو، فرتوت و فاقد تشخيص نخواهند ناميد؟
خلاصه:استبداد و تحكمي شديد به سب دارند جهالت در حال حاضر حكمفرماست. گويا استبداد و جاسوسي تناسخ يافته است و هدف هم استرداد
— 92 —
آزادي از سلطان عبدالحميد نبوده، بلكه خواهان اين بودهاند، كه استبداد ضعيف را فراگير و شديد كنند.
نيمه سؤال:فرد ضعيف و ظريفي را تصور شارش ده چون تحمل نيش پشه و زنبور را ندارد با تلاش و زحمت زياد سعي بر دور كردن آنها دارد، در اين ميان كسي بر ميخيزد و ميگويد: "منظور او دفع پشه و زنبور نيست، بلكه در پي تحريك شير بزرگيست، تا بر خود مسلط كند." حال شما بگوييد اني، قسي با چنين ادعايي چه كسي را ميتواند فريب دهد؟
اجازه ندارم نيمه ديگر سؤال را مطرح كنم.
اي پاشاها، اي افسران! با تمام توانم ميگويم:
بر تمام حقايقي كه در مقالاتم مطرح كرده و در روزنامهها منتشر نمودهام بينهايت مُصرّم. اگر م و با ز زمان گذشته، از محكمه صدر اسلام با عدالت نامه شريعت فرا بخوانند، حقايقي را كه گفته و منتشر كردهام، عيناً بيان خواهم كرد. در نهايت ممكن است بر اساس ضروريات م، حالن دوره لباس (خاصي) بر تنش كنم. اگر سيصد سال بعد در زمان آينده هم از سوي دادگاه انتقادات عُقلا با حكم جلب تاريخ، جلبم كنند باز هم اين حقايق را با اطمينان و گستردگي و دره و بركه جاهاي آسيب ديدهاش را وصله پينه و ترميم كردهام با تازگي و نشاط نشان خواهم داد. منظورم اين است كه حقيقت دگرگوني نمييابد. حقيقت حق است.
اَلْحَقُّ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَي عَلَيهِ
حق برتر است و او خطر آن برتري ندارد.
ملت بيدار شده است، اگر با مغالطه و حيله هم اغفالش كنند اين وضع ادامه نخواهد يافت. عمر خيالي كه حقيقت تصور ميشود كوتاه است. فريبكاريها و مغالطهها با بيداري افكار عمومي، متلاشي شده، و حقيدام كهر خواهد شد ان شاء الله.
وضعيت زندان توأم با شكنجه شما: با اين كه زمان مدهش بود و مكان ترسناك و زندانيان هراسناك؛ روزنامهها دغلباز و افكار مردم مشوّش و دلها حزين و وجدان چنين أثر و مأيوس؛ و مأموران در بدايت امر پرشماتت و نگهبانان
— 93 —
آزار دهنده؛ من عذاب وجدان نداشتم، لذا اوضاع مذكور برايم سرگرمي بود. تنوع مصايب برايم چون تنوع نغمات موسيقي بود.
درسي را كه سال گذشته واهم هارستان فرا گرفته بودم، در اين مدرسه به اتمام رساندم. به دليل طولاني بودن زمان مصايب، درسهاي مفصلي گرفتم. از حزن معصومانه و مظلومانه كه لذت روحاني اين دنياست، ياد گرفتم كد مردمعيف مهرباني كنم و از غدار به شدت نفرت داشته باشم. اميد واثق دارم نداي "آي" و "واي" و "آه" كه بر اثر حرارت حزن در قلوب بسياري از بيگناهان چون بخار برانگيخته ميشود، ابري پر از رحمت تشكيل خواضروريا، و پيدايش اين ابر رحمت با شكل گرفتن دولتهاي جديد در جهان اسلام آغاز شده است.
اگر تمدن زمينه مساعدي براي تجاوزهاي بيشرمانه و افتراهايكنند.افكن و افكار ظالمانهي انتقام طلب و مغالطههاي شيطاني و لا اباليگري در ديانت است همه شاهد باشند كه من چادرهاي بدويت و تنهايي را در كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ی كه عرصه آزادي مطلقاند ی بر "كاخ سعادت تمدن" نامي كهنيم نهمحل اغراض مذكور به كار ميرود، ترجيح ميدهم، زيرا آزادي انديشه، حريت كلام، حسن نيت و سلامت قلبي را كه در اين مدنيت بدون "ميم" نتوانستم ببينم، در كوهستانهاي شرق آناتولي د برادم معنا حاكم است.
تا آنجا كه ميدانم اديبان باادب ميشوند. برخي روزنامههاي بيادب را ناشر اغراض ميبينم. اگر ادب چنين باشد و افكار عمومي تا اين حد در همكارهايهم باشد، شاهد باشيد كه من از چنين ادبياتي دست شستم و دخالتي در آن نيز ندارم. در كوههاي سر به فلك كشيده وطنم يعني بر فراز كوه باشيت اجرام و الواح عدر اين به جاي روزنامهها مطالعه خواهم كرد.
فضاي فيض ما از عيبِ تمنّا مبرّاست
استغنا و بينيازي از زير و از بالا براي ما از دادِ ازل است
از سرمستي اميد و از دور و درازي آرزوها كنار كشيديم
چنان مجنونيم كه از وصل ليلا م در آنيازيم ...!
— 94 —
هشدار: كناره گيري من از ادعاهاي متمدنانه، شما را به فكر فرو خواهد برد. آري، من بدويت را بر چنين تمدني كه آميخته با استبداد و فسق و فجور و ذلت است ترجيح ميدهم. اين تمدن، مردم ر77
بدا و بيبند و بار و بياخلاق ميكند، اما مدنيت حقيقي به ترقي و تكامل نوع انسان و از قوه به فعل در آمدن ماهيت نوعيهاش خدمت ميكند، لذا خواهان مدنيت بودن به معني خواهان انسانيت بودن است.
همچنين دليل علاقه و دلببا اينم به مشروطه اين است كه نخستين باب ترقي و پيشرفت آسيا و عالم اسلام در آينده، مشروطه مشروعه و آزادي در دايره شريعت است، نيز كليد طالع و بخت اسلام هم در شوراييست كه در مشروطيت است، زيرا ٣٧٠ ميليون مسلمان تاكنون زير حاكم آنگابداد معنوي اجانب له ميشدهاند. اينك در حاكميت اسلامي در جهان مخصوصاً از اين پس كه در آسيا حاكم ميشود، هر فرد مسلمان مالك يك جزء حقيقي حاكميت ميشود، و تنها چاره نجات ٣٧٠ ميليون مسلمان از بند اسارت، آزان شده بر فرض محال اگر ٢٠ ميليون نفر هم در نهادينه شدن آزادي متضرر شوند، باكي نيست بگذار فدا شوند... ٢٠ نفر از دست ميدهيم اما ٣٠٠ نفر را به دست ميآوريم.
افسوس و صد افسوس! عناصر و قو بركتايي كه در ميان ما هست، چون هوا مختلطاند و چون آب ممزوج نشدهاند. إن شاء الله با الكتريسيته حقايق اسلامي ممزوج ميشوند و با حرارت نور معارف اسلامي قدرت توليد ميشود و مزاج معتدل عدالت پديد ميآيد.
زنده باد مل زيادمشروعه و سلامت باد آزادي روشنگر كه از تربيت شريعت حقيقي درس كامل أخذ ميكند.
غريب الزمان استبداد
بديع الزمان مشروطه
و بدعت الزمان فعلي
اسلام نورسي
* * *
— 95 —
(بديع الزمان) پس از اين، مدت زيادي در استانبول نميماند. به قصد شهر وان استانبول را ترك ميكند، از راه باتوم شهري در گرجستان.م. در مسير شهر وان سري دادند.يس ميزند. در آنجا بالاي كوه شيخ صنعان ميرود و با دقت به اطراف نگاه ميكند، در اين حال پليس روسي نزديك ميشود و از او ميپرسد:
به چه دليل چنين با دقت نگاه ميكني؟
بديع الزمان ميگويد:
در حال طراحي مدرسهام هستم.
مأمورو مايحميگويد:
كجايي هستي؟
بديع الزمان:
اهل بيتليسام.
پليس روس:
اما اينجا تفليس است!
بديع الزمان:
بتليس و تفليس برادر هماند.
سؤ روس:
يعني چه؟
بديع الزمان:
در آسيا، در عالم اسلام سه نور در پي هم ظاهر ميشوند، اما در ميان شما سه تاريكي و ظلمت در پي هم پديد خواهد آمد. اين پرده مستبات الااره خواهد شد، و به كناري كشيده ميشود و من نيز ميآيم و مدرسهام را در اينجا بنا ميكنم.
پليس روس:
هيهات! در تعجبم از اميدي كه داري!
بديع الزمان:
— 96 —
من سيري بعقل تو در تعجبم! آيا احتمال ميدهي اين زمستان همچنان ادامه يابد؟ هر زمستان، بهاري و هر شب، نهاري دارد.
پليس روس:
جهان اسلام تكه تكه شده است!
بديع الزمان:
بربودم ويل رفتهاند، مثلاً هند، يكي از فرزندان مستعد اسلام است كه در دبيرستان انگليس مشغول است، مصر از مخدومان باهوش عالم اسلام است، اما در دانشكده علوم سياسي انگليس درس ميخواند؛ قفقاز و تركستان دو فرزند دلاور اسلامديد پر در دانشكده جنگ روسيه تعليم ميبينند، الي آخر ...
اين فرزندان اصيل زاده بعد از گرفتن مدركشان، هر يك در رأس قارهيي قرار ميگيرند و پرچم پدر عاه آنهاشكوهشان يعني اسلام را در آفاق كمالات به اهتزاز در ميآورند و در برابر نظر تقدير ازلي و به عناد فلك، سرّ حكمت ازلي را كه نزد انسان است اعلام خواهند كرد.
* * *
پس از رسيدن به شهر وان، به ميان عشاير رفت و با درسهاي و ضلالي، مدني و علمي براي ارشاد آنها تلاش كرد، در اين خصوص كتابي به نام "مناظرات" كه به شكل سؤال و جواب است منتشر نموده است.
محاوره بديع الزمان از يك طرف با اهل ها بشو از طرف ديگر با مردم و عشاير، بيترديد كاملاً سؤال برانگيز است. عزم و غايت اين شخصيت يگانه در همه اين احوال انتشار نور اسلام و حقايق قرآرم" ناهان است و مشاهده ميشود، كه خود او نيز در طول زندگي نقش يك مبلغ قرآن را ايفا نموده است.
— 97 —
چند نمونه از گفتگوهاي بديع الزمان با عشاير شرق (آناتولي)
سؤال:(آيا درست است بگوييم) هر كاري رواست مگر اينكه براي دطه تشو داشته باشد؟
پاسخ:اسلام چون خورشيد است، با فوت كردن خاموش نميشود، چون روز است، با بستن چشم، شب نميشود. كسي كه چشم خويش را ببندد شب را فقط براي خود ايجاد ميكند. وانگهي آيا درست است با اعتماد به رييسي شكس:
— 98 —
گوش ميرسد و بعد از سير و سيلان، به صورت اصوات گوناگون موجب بر افراشته بودن عالم ميگردد؛ با تجسم و انطباع همين صداست كه تمام كتابهاي اسصه هر ا در حكم تاري از قانون و طنبور در ميآورد و هر تار به نوعي او را نشانگر است؛ كسي كه نتواند به اين صداي روحاني و آسماني گوش فرا دهد و نتواند آن را با گوش دل بشنود چگونه خواهد توانست سر و صداي اميري را كه نسبت بهكت آنا چون وز وز پشهييست و يا سخن كارگزاران حكومتي را كه در مقايسه با آن صدا (ي الهي) به سر و صداي مگسهاي سياه ميماند، بشنود؟
سؤال:آزادي را براي ما بسيار بد تفسير كردهاند. به ما گفتهاند انسان آزادي ممتارتكب هر كار رذل و پستي بشود، به شرط آنكه براي ديگران ضرري نداشته باشد؛ گفتهاند نميتوان مزاحم چنين كسي شد، آيا اين درست است؟
پاسخ:اين قبيل افراد، بيبند و باري و پستيهاي خود را به زبان ميآورند نه آزادي رايل كناا چون كودكان كه بهانه ميگيرند، در حال هذيان گفتناند، زيرا آزادي نازنين ميبايست متأدب و متزين به آداب شريعت شود؛ وگرنه آزادي در بيبند و باري و پستي كه آزادي نيست، حيوانيت است، استبداد شيطان است، اسيستادم اماره شدن است. حريت و آزادي عام، نتيجه آزاديهاي جزيي افراد است. شأن آزادي اين است كه نه به خودت ضرر برساني و نه به ديگران.
اما اي كوچ نشينان! آنيبيستد شماست، نيمي از آزاديست، نيم ديگر آن آسيب نرساندن به آزادي ديگران است. نيز آزادي آلوده به قوت لايموت و ترس و وحشت، در همسايگان كوهستاريب ده يعني حيوانات هم وجود دارد. اين حيوانات بيچاره و وحشي واقعاً اگر لذت و آرامشي داشته باشند همان آزاديشان است، ليكن حريتِ شايستهي گوهر انساني و معشوقه روح و چون خورشيد درخشانفي پاشريتيست كه ساكن كاخ سعادت تمدن و مدنيت است، حريتي كه متزيّن به تربيت اسلامي و فضيلت و معرفت است.
سؤال:آزادي چگونه از ويژگيهاي ايمان بهشمار ميرود؟
پاسخ:كسي كه با رابطياري رن خادم سلطان كائنات است، دست از عزت و شهامت ايماني خود بر نميدارد و ذلت و تحقير و استبداد و تحكم ديگران را
— 99 —
نميپذيرد و شفقت ايماني او نيز اين اجازه را به وي نميدهد، كه به آ من كه حقوق ديگران تجاوز كند. آري، خادم درستكار يك پادشاه، ذلت تحكم يك چوپان را نميپذيرد. او همچنين مرتبه خود را آن قدر پايين نميآورد، كه بر بيچاره ديگري تحكم كند. پس در مييابيم كه هآن سؤاايمان كاملتر باشد، درخشندگي آزادي هم به همان نسبت بيشتر ميشود، نمونهاش زمان صدر اسلام است ...
سؤال:در برابر يك شخصيت بزرگ، يك ولي، يك شيخ يا يك عالم بزرگ چگونه ميتوانيم آزاد باشيم؟ آنلمي شديايي دارند كه تحكم كردن بر ما حقشان است، ما اسير فضايل آنهاييم.
پاسخ:شأن ولايت و بزرگي و شيخي، تواضع و نديدن خود است نه تكبر و خودبيني و تحكم. در واقع فرد متكبر، كودكيست، كه ت مسلميخ بودن را در ميآورد، شما هم نبايد چنين كساني را بزرگ بپنداريد.
سؤال:هيهات! به افعيهايي كه دهان گشودهاند، تا دولتمان را تكه تكه، زندگانيكنده نون ما را زهرآلود و آرمان متعالي را كه موجب تسلي و آرامشمان بود، به يأس و نااميدي تبديل كنند، چه بايد بگوييم؟
پاسخ:نهراسيد؛ مدنيت و فضيلت و آزادي در عالم انسانيت در حال غلبه يافتن است، لذا كفه ديگر ترازو بهتدريج سبك مولد در فرض محال ی خدا نياورد چنان روزي را ی اگر ما را مُثله كرده بُكُشند، مطمئن باشيد اگر بيست نفر باشيم و بميريم، سيصد نفر زنده خواهيم شد. غبار رذايل و اختلافات را از سر و رويمان زدوده، چون روشنفكراني حقيقي و متحد، پيشقراول كاروانعالم اشر خواهيم شد. ما از مرگي كه نتيجهاش قويترين و باقيترين حيات است نميترسيم. ما اگر هم بميريم، اسلام سالم خواهد ماند، سلامت باد اين ملت مقدس اسلامي ...!
سؤال:چگونه با غير مسلمر دعا ساوي خواهيم بود؟
پاسخ:مساوات نيز در شرف و فضيلت نيست، در حقوق است. در حقوق هم، شاه و گدا مساوياند. شريعتي كه ميگويد دانسته بر موري پا مگذاريد، و شما را از عذاب اين كار بر حذر ميدامعرض خونه ممكن است حقوق انسانها را اهمال كند؟
— 100 —
كلّا (و حاشا) ما از دين (آنطور كه بايد و شايد) پيروي نكرديم. آري، گمان ميكنم (توجه به) محاكمه امام علي(رض) و يك يهودي؛ همچنين حضور ن دليللدين ايوبي ی كه مدار فخر شماست ی با يك مسيحي بيچاره در دادگاه، خطاي شما را تصحيح كند.
سعيد قديم در حالي كه با اميدي وافر و آرامشي كامل كه از ر غربتهاي درخشان نور است، سياست را چون وسيلهيي در راه اسلام به كار ميگرفت و با جديت در راه آزادي تلاش مينمود، با حس قبل الوقوع ديگري از معناي حديث شريفي دريافته بكام قراستبدادي مطلق، مخالف دين و وحشتناك حاكم خواهد شد؛ او اين مطلب را پنجاه سال پيش خبر داده بود. سعيد احساس كرده بود، استبداد مطلق مذكور، خبرهاي تسكين دهندهاش را مدت ٢٥ سال عملاً تكذيب خواهد كرد، لذا از ٣٠ ساعت از با گفتن اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ دست از سياست شسته و سعيد جديد شده بود.
زيرا مشروطه، حاكميت ملت است، و حكومت خدمتگزار. مشروطه اگر درست باشد فرماندن مطلبستاندار رييس نيستند، خدمتكاران اجير شده "ملت" هستند. غير مسلمان نميتواند رييس شود، اما ميتواند خدمتكار شود. فرض كنيد كارمند بودن، نوعي رياست و سروريست؛ وقتي سعروف و نفر از غير مسلمانان را در رياست و سروري خود شريك كرديم، راه براي رياست سيصد هزار نفر از مسلمانان در اطراف عالم باز ميشود. كسي كه "يك" را از دست ميدهد و در عوض "هزار" را بهدست ميآورد، ضرا شكافه است.
پاسخي درباره حادثه ٣١ مارس
من در حادثه ٣١ مارس وضعيتي را شبيه به همين كه گفتم ديدم؛ چرا كه فدائيانِ با غيرت و مشروطه خواه اسلام، نعمت مشروطه را كه معادله و باگوهر حيات ميدانستند بر شريعت تطبيق مينمودند؛ حكومتيان را در نماز عدالت بهسوي قبله هدايت ميكردند و ميكوشيدند نام مقدس شريعت را با قدرت مشروطه به اعتلا رسانده، مشروطه را نيز با قدرت رسيد مماندگار نمايند، و براي اين كه القا كنند همه زشتيهاي گذشته به دليل مخالفت با شريعت بوده است، در صدد برخي تلقينات و عمل به مسايل فرعي بر آمدند، سپس آنان كه تفاوت دست چپ و راستشان را تقديرنستند، با اين گمان كه شريعت همنواي استبداد است
— 101 —
(حاشا) هم چون طوطيان به تقليد پرداخته، گفتند: "ما خواهان شريعتايم" به اين ترتيب هدف اصلي فراموش شد. در واقع نقشههايي كشيده شده بود. در آن زمان برخي اميكندان كه به دروغ ماسك غيرت و حميت بر چهره زده بودند، به آن نام مقدس تعدي كردند، و اين نقطه سياه و عبرت آموزيست!...
دقت و توجه كن! عالي همتان در آن حادثه سكوت نمودند، و جرايد مغرض صداي آزادي حقيقي را خاموش كردند، مشروطه به چند ها و ب شمارشان اندك بود منحصر شد، فداكاران را هم پراكنده كردند.
در حقيقت به نظر من كسي كه از نسل مسلمانان است، حتي اگر عقل و انديشهاش از اسلام فاصله بگيرد، فطرت و وجدانش هرگز از اسلام جدا نخواهد شد. ابلهترين و نادانترين فرد نيز با تمام در يكخود طرفدار اسلام است ی كه محكمترين نقطه اتكاي ماست ی مخصوصاً آنان كه از سياست باخبرند ...
هيچ (اثر) تاريخي هم از زمان صدر اسلام تا كنون نشان نداده است، كه فرد مسلماني در محكمه عقل خويش ديدا با ي را بر اسلام ترجيح داده، و با دليل، دين ديگري را پذيرفته باشد. البته هستند كساني كه از دايره دين خارج ميشوند، اين مسألهي ديگريست. چنين كاري اگر بر اساس تقليد صورت بگيرد، اهميتي نخونام آنشت.
اين در حاليست كه صاحبان اديان ديگر گروه گروه بر اساس بررسيهاي عقلي و براهين قطعي وارد دايره اسلام شده و ميشوند.
ما اگر اسلام راستين، درستيِ شايسته اسلام و تداوم بر آن اسلام ن دهيم، از اين پس نيز گروههاي فراواني اسلام را خواهند پذيرفت.
تاريخ به ما تعليم ميدهد كه تمدن اهل اسلام به نسبت و ميزان تبعيت آنها از حقيقت اسلام بوده است. تمدن ديگران نيز با دور است نسبت معكوس دارد. نيز حقيقت به ما ميآموزد كه انسان بيدار و هشيار نميتواند بيدين باشد، مخصوصاً كسي كه بيدار شده، طعم انسانيت را چشيده و نامزد آينده و ابديت شده باشد، بدون دين قردهان زندگي نخواهد بود، زيرا انساني كه بيدار شده است؛ در صورتي كه نتواند نقطه ياريگرش در نشو و نماي آمال و آرزوهاي نامحدود، و نقطه اتكايش در برابر تهاجم كائنات، يعني حقيقت و دين حق را بيابد، قادر به ادامه حيات
— 102 —
نخواهد قدرت راساس همين راز است كه در وجود همه انسانها اشتياق به جستجوي دين حق سر بر آورده است. علايم روشني وجود دارد كه دين فطري نوع بشر در آينده اسلام خواهد بود.
كنيد كبيانصافان! حقيقت اسلام را ی كه سراسر جهان را در بر خواهد گرفت ی متحد خواهد كرد، تغذيه خواهد كرد، و روشنايي خواهد بخشيد، چگونه تنگ و تار يافتيد و آن را در فقرا و بعضي از روحانيون متعصب مند. متأنستيد و خواهان بيرون راندن نيمي از مسلمانان شدهايد! نيز قصر نوراني اسلام را كه جامعِ تمام كمالات است و مواد فراگيرش قادر به تطميع تمام حواس نوع بجناب شباشد، به چه جرأتي چون سياه چادري ماتم زده تخيل ميكنيد كه خاص فقرا و بدويان و مرتجعان است! آري، هر كس تابع مشاهدات آيينهاش است، و لذا آيينه سياه و فريبنده شما چنينترقي دي به شما نشان ميدهد.
سؤال:زياده روي ميكني، خيال را حقيقت ميپنداري، ما را نيز به اتهام جهل و ناداني تحقير ميكني، آخر الزمان است؛ هر چه پيش ميرويم اوضاع بدتر ميشود...
پاسخ:چرا دنيا براي ديگران محل ترقي و پيشرفت باشد اما به ما كي از شسد محل عقب ماندگي و پس رفت باشد؟ من با شما صحبت نميكنم؛ روي به آن سو بر ميگردانم، ميخواهم با آيندگان سخن بگويم.
اي سعيدها، حمزهها، عمرها، عثمانها، طاهرها، يوسقهي ا احمدها و ديگراني كه بعد از سيصد سال در پس زمانهيي پيشرفته پنهان شده و سخنان نور را در سكوت ميشنويد و با نظر پنهان غيبي ما را ميبينيد! خطابم به شماست، سرتان را بلند كنيد و بگوييد:
صَدَقْتَ
گفتن اين كلام بدهيآفريدهاشد. بگذار هم عصرانم به سخنان من اعتنايي نكنند. از آن سوي درههاي گذشته كه تاريخ خوانده ميشود، با بيسيم و تلگرافهايي كه ما را به آينده متعالي شما وصل ميكند، با شما سخن م به عن. چه كنم، عجله كردم، در زمستان آمدم، و شما در بهار جنت آسا خواهيد آمد. بذرهاي نور كه امروز كاشته ميشود، فردا در زمين
— 103 —
شما خواهد شكفت. ما به عنوان اجرت خدمتمان از شما انتظار داريم هر گاه قصد ورود به زمان ي قرآنرا داشتيد به گورمان سري بزنيد. چند هديه از هداياي بهاريتان را بر بالاي قلعه كه سنگ مزار مدرسهام
منظور قلعه شهر وان است، كه در حكم سنگ مزار "مدرسه خور خور" ميباشد؛ مدرسهيي كه نمونه مدرسة الزهرا در است كان بود و از بين رفت.
است، و استخوانهايمان را در خود جاي داده، و حاجب خاك خور خور ميباشد، نصب كنيد. حاجب را خبردار خواهيم كرد؛ ما را بخواند؛ از مزارمان صداي هَنيئاً لَكُمْ خواهيد شنيد.
بگذار بچههشده اس با ما از پستان اين زمانه شير ميمكند و چشمانشان متوجه زمان گذشته است و تصورات آنها چون خودشان از حقيقت عاري و جدا افتاده است، حقايق اين كتاب با حس قبل الوقوع تأليف كليات رساله نور را در آينده خبر ميدهد. را متوهمانه خيال بپنديز پيشمن ميدانم كه مسايل اين كتاب در ميان شما به عنوان حقيقت، تحقق خواهد يافت.
اي مخاطبان! من بسيار فرياد ميكشم؛ چرا كه بر فراز مناره قرن سيزدهم ايستاده و آنان را كه در كه موجتمدناند و در دين لاقيد و در انديشه، در درههاي عميق گذشته ماندهاند، به مسجد فرا ميخوانم.
اينك اي درماندگان دو پايي كه به گوري متحرك ميمانيد و اسلام را كه در حكمشما و و جهان است رها كردهايد! بر دروازه نسل آتي نايستيد، گور در انتظار شماست؛ كنار برويد! تا نسل جديد كه موجب ميشود حقيقت اسلام به حق در عالم، موج ايجاد نمايد، بيايد ...!
نشيني:آيا گذشتگان بهتر از ما بودهاند يا نه مانند ما بودهاند؟ آيا آيندگان بدتر از ما خواهند بود؟
پاسخ:اي تركها و اي كردها! اگر ميتينگي راه اندازم و اجداد هزار سال پيش شما و فرزندان دو قرن بعدتان را به مجلس عصر حاضر ی كه عتها، وغي است ی دعوت كنم... آيا اجدادتان كه در سمت راست صف كشيدهاند، نخواهند گفت:
"اي فرزندان ناخلف ميراث خوار! آيا شماييد نتيجه زندگي ما؟ هيهات! ممواره ه صورت قياسي عقيم در آورديد؛ ما را ابتر كرديد!" نيز آيا آن دسته از فرزندانتان كه در صف چپاند، و از شهر آينده ميآيند، با تصديق اجدادتان كه در سمت
— 104 —
راستاند، نخواهند گفت كه "اي پدران تنبل! آيا شماييد صغرا و كبرااديباناني ما؟ شماييد واسطه ارتباط ما با نياكان پر افتخارمان؟ هيهات! عجب قياس مغالطه انگيز، دور از حقيقت و مشوشي شدهايد!
اي كوچ نشينان بدوي! (و اي كساني كه كوركورانه از انقلاب حمايت ميكنيد!) بعداً اضاليقينه است.
در چشم انداز خيال خيال هم نوعي سينماست. ديديد، كه در اين ميتينگ بزرگ دو طرف ( نسل گذشته و نسل آينده) نيز به شما اعتراض كردند."
بخشي از پاسخها
پس انسانيم: شما حقيقتاً از استعداد شجاعتي خارق العاده برخوردار هستيد، زيرا كساني كه براي امور ناچيزي چون منفعت، يا حيثيتي جزيي، يا شرفي اعتباري يا براي شنيدن اين كه بگويند فلان كس فردتر آنست، زندگاني خود را فدا ميكنند، يا خود را براي بزرگ جلوه دادن اربابشان فدا ميكنند، اگر بيدار شوند، در راه مليت اسلام مليت ما يكپارچه است، روحش اسلام و َيَاطِرآن و ايمان است. كه ارزش خزائن را دارد، مليت اسلامي ی كه اخوت و تعاون معنوي ٣٠٠ ميليون مسلمان را تأمين ميكند ی هزار روح هم داشته باشند فدا ميكنند، و به زندگي با ديده ر هم تمينگرند؛ اين طور نيست؟ البته كسي كه زندگي خود را به ده پول سياه ميفروشد، طبيعيست كه در برابر ده ليره، اين كار را با هزاران شوق و ذوق انجام دهد.
متأسفانه همچنان كه همهي امور با ارزشمان به دست غير مسش بكوش افتاد، خلق و خوي نيكمان نيز توسط آنان به سرقت رفت. گويا بخشي از اخلاق عالي اجتماعي از اين كه در ميان ما امكان رواج نيافتند، دلتنگ شده و نزد آنها رفتهاند. بخشي از رذايل آنها را نيز چون در ميان براي ا آن چنان كه بايد گسترش نيافته است، وارد بازار جهالت ما كردند.
— 105 —
مگر با شگفتي فراوان نميبينيد كه غير مسلمانان كلمه درخشان و خصلت زيبايِ "اگر من بميرم چه باك؛ دولتم، ملتم و دوستانم سلامتاند" اصليترين پايه پي ترك ناي امروز و مقتضاي دين حق را ربودهاند؟ يكي از فدائيان آنها ميگويد: "من اگر بميرم باكي نيست، كافيست ملتم به سلامت باشد؛ زيرا در ميانشان حياتي معنوي خواهم داشت." و اين در حاليست كه سخن "من وقتبه تمام چه فرقي ميكند، دنيا در چه وضعي باشد، بگذار غرق آشوب و توفان شود..." كه اساس بدبختي و خودبينيست، يا اين سخن نادانان و كساني كه نگاهشان تك بُعديست:
وَ اِنْ مُتُّ عَطْشاً فَلاَ نَزَهايي بقَطْرُ
(اگر من بر اثر تشنگي جان دهم، بگذار قطرهيي باران نبارد.) دست همتمان را گرفته و راهبري ميكند. نيكوترين خصلت ی كه مقتضاي دينمان است چنين است ی ما بايد با روح و جان و وجدان و فكر، و با تمام توانمان بگوييم: "اگر بميريم اسلاميبلندترلت ماست زنده است و تا ابد باقيست؛ ملتم به سلامت؛ ثواب اخروي مرا بسنده است؛ حيات معنوي من كه مندرج در حيات ملتم است موجب زنده بودنم ميشود و در آري، بالا از آن لذت خواهم برد." بايد بگوييم:
وَ الْمَوْتُ يَوْمُ نَوْرُوزِنَا
(روزي كه ميميريم، نوروز ماست.)" و نور، و رهبران نوراني (را مينات و حميت را راهبر خود قرار دهيم.
س: پيش از هر چيز، چه چيزي براي ما لازم است؟
ج: درستي.
س: ديگر؟
ج: دروغ نگفتن.
س: بعد؟
ج: صدق، صداقت، اخلاص، ثبات، تساند.
س: چرا؟
ج:ماهيت كفر، دروغ، حصر، يت ايمان صدق است. آيا اين برهان كافي نيست، كه بقاي حياتمان در گرو تداوم ايمان و صدق و همبستگيست؟
س: ابتدا رؤساي ما بايد اصلاح شوند؟ ...
— 106 —
ج: آري، رؤسا همچنان كه پولحزين د را در جيبهايشان ريخته، و محبوس كردهاند، عقلهايتان را هم گرفته يا در مغزتان حبس كردهاند، پس با عقول شما كه نزد آنان است سخن ميگويم:
ايكه بر ّئوس و الرؤساء! از سستي متوكلانه حذر كنيد! كار را به يكديگر حواله مكنيد! با اموال و عقولمان كه نزد شماست، به ما خدمت كنيد؛ چرا كه با به كار گرفتن اين مساكين، دشد، لتان را گرفته ايد.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّدَارُكِ لِمَا ضَيَّعْتُمْ فِي الصَّيْفِ...
(به تأمين و تدارك آن چه بپردازيد كه در تابستان از دست داديد.)
اينك زمان خدمت است.
خلاصه:اسلام بيدار شد و ميشود. آري، حتي عشاير پاكستان و عربستان هم وجه مر استقلال و حاكميت خود سخن سعيد قديم در اين درس را كه ٤٥ سال پيش بيان شده، تأييد ميكنند و خواهند كرد ... مسلمانان حقيقت بديها را ميفهمند؛ همچنان كه حقيقت خوبيها رانه
ييابند. آري، همين سرّ است كه موجب شد عشاير اين درهها توبه كنند. تماميت اسلام به تدريج در حال دريافت و كسب اين استعداد است، ليكن به دليل بدوي بودن و اين كه فطرت اصلي شما كاملاً از بين نرفته است، به مليت قدسي اسلام نزديك قرار يد.
* * *
در مسافرت و سياحت، آنان كه مرا نميشناختند، با نگاه به لباسهايم گمان ميكردند بازرگانم، لذا ميگفتند:
س: بازرگان هستي؟
ج: بله هم بازرگانم، هين بيماگر.
س: چگونه؟
ج: دو ماده هست، آنها را تركيب ميكنم، از يكي پادزهر شفا دهنده و از ديگري چراغي روشني بخش بهدست ميآيد.
س: اين چيزها در كجا يافت ميشود؟
— 107 —
ج:ا هزارزار مدنيت و فضيلت، در صندوقي كه روي دو پا راه ميرود و بر پيشانياش نوشته شده: انسان؛ در جعبهيي كه بر آن نوشته شده: قلب، كه يا سياه است، يا چون برليان، درخشان.
س: نامشان چيست؟
ج:ايمان، محبت، صداقت، حميشر ميجريده متحرك، ابو لاشيء، ابن الزمان،
اخ العجايب، ابن عمّ الغرايب،
سعيد نورسي
* * *
آنگاه از شهر وان به شام ميرود، و با الحاح و اصرار علماي شام در مسجد اموي براي جماعت بزرگي قريب به ١٠ هزار نفر كه در بينشان حدود صد نفر خواندنيز بوده است خطبه ايراد ميكند. از اين خطبه استقبال و بسيار تقدير و تحسين ميكنند. خطبه مذكور سرانجام تحت عنوان "خطبه شاميّه" منتشر ميشود.
خطبه شاميه، براي همه مسلمانان و حتي تمام انسانها خطبه و درسي بسيار با ارزش است؛ه در ب اين خطبه بيماريهاي مادي و معنوي موجود در عالم اسلام را بر ميشمرد؛ دلايل اسارت و فلاكت مسلمانان را ميگويد و براي آن، راه نجات و رهايي را نشان ميدهد و آنگاه، با دلايل عقلي اثبات ميكند و بشارت ميدهد كه اس و تا آينده، بر روي زمين عاليترين پيشرفتهاي مادي و معنوي را خواهد داشت، تمدن اسلامي در كمال شكوه ظهور مييابد و روي زمين را از همه پليديها پاك خواهد كرد.
در بخشهاي آغازين خطبه شاميه ميگويد:
"من در مدرسه حيات اجتماعي بشر دانسته زمان و زمين درس آموختم و دانستم، كه آن چه موجب پرواز اجانب و اروپاييان به آينده و توقف مادي ما در قرون وسطي، است شش بيماريست كه عبارتند از:
١. به وجود آمدن يأس و نا اميدي در ما.
٢. از بين اين بودق و راستي در حيات اجتماعي سياسي.
— 108 —
٣. علاقه به عداوت و دشمني.
٤. جهل به ارتباطات نوراني كه اهل ايمان را به يك ديگر پيوند ميدهد.
٥. استبداد كه هم چون انواع پليسهاي واگيردار انتشار مييابد.
٦. انحصار همت و تلاش در منافع شخصي.
علاج اين شش بيماري وحشتناك را نيز در داروخانهي قرآني كه در حيات اجتماعي ما حكم دانشكده پزشكي را دارد آموختهام و آن راينند) كلمه بيان ميدارم، و اينها را اساس معالجه ميدانم:
كلمه نخست:"الامل"؛يعني شديداً اميدوار بودن به رحمت الهي.
آري، بنابر درسي كه من به حساب خود آموختم ميگويم:
اي جماعت اسلام! بشارت ميدهم كمايان ز نشانههاي فجر صادق سعادت دنيوي عالم اسلام، به ويژه سعادت عثمانيان و مخصوصاً سعادت اعراب ی كه پيشرفت عالم وابسته به بيداري آنان است ی در حال ظاهر شدن است و به طلوع خورشيد سعادت نيز چيزي نمانده است. من به رغم يأسيليهاميدي موجود، با قاطعيت خطاب به جهانيان
سعيد قديم با حس قبل الوقوع در سال ١٣٧١ هی.ق خبر ميدهد كه عالم اسلام و در رأس آن دولتهاي عربي از اسارت و استبداد نجات يافته، و دولتآن زمالامي تشكيل خواهند داد. او اين مطلب را ٤٥ سال پيش از تحققاش بيان ميدارد. سعيد نورسي به دو جنگ جهاني و استبدادي كه سي چهل سال طول كشيد فكر نكرده بود؛ طوري بشارت ميدهد كه گويي در ١٣٢٧هی.ق محقق خواهد شد؛ و دلي#250
ر آن را در نظر نداشته است.
ميگويم:
آينده، فقط و فقط از آنِ اسلام است و حاكم، حقايق قرآني و ايماني خواهد بود. من براي اين ادعا از براهين فراواني درس گرفتهام. اينك يك و نيم برهان مقدماتي از آن براهين را به شرح زير بيان ميكوب مي حقايق اسلام براي پيشرفتهاي مادي و معنوي مساعد بوده و داراي استعدادي كاملاند.
جهت اول:پيشرفت معنويست؛و بدانيد تاريخ ی كه وقايع حقيقي را ق ضرب كند ی درستترين شاهد حقيقت است. تاريخ به ما نشان ميدهد، فرمانده كل ژاپن، كشوري كه حتي روسها را شكست داد، در حقانيت اسلام چنين گواهي
— 109 —
داده است: "تاريخ نشان ميدهد كه مسلمند حركه نسبت قدرت حقيقت اسلام و ميزان حركت متناسب با آن، تمدن تشكيل داده و پيشرفت كردهاند؛ و باز هم تاريخ نشان ميدهد كه اهل اسلام به ميزان ضعيف شدن در درك حقيقت اسلام پس رفت داشته، دچار وحشت و سقوط گشته و در هرج و مرج دچار بلايا و شكستها شدهانبي نباي اديان ديگر بر عكس بودهاند.............
ما اگر كمالات اخلاق اسلامي و حقايق ايماني را در افعالمان ظاهر كنيم، پيروان اديان ديگر بيترديد گروه گروه امود.
ا خواهند پذيرفت، حتي برخي قارهها و دولتهاي روي زمين نيز به جرگه اسلام وارد خواهند شد...
اي برادراني كه چون حاضران در مسجد اموي در جمع كبير عالم اسلام هستيد! شما هم عبرت بگيريد. ايبت زنث دهشتناك اين چهل و پنج سال عبرت بگيريد. عقلتان را به كار اندازيد، اي انديشمندان و خردمندان و اي كساني كه خود را روشنفكر ميدانيد!
خلاصه كلام:ما مسلمانان شاگرد قرآن، تابع برهانيم. ما با عقل و فكر و قلب خويشنبياءِحقايق ايماني ميشويم، همچون برخي افراد اديان ديگر براي تقليد از رهبانان، برهان را رها نميكنيم. اين است كه در آينده كه عقل و علم و فن حكم ميكند، قرآن كه به ببه وي عقلي استناد دارد و تمام احكامش را با عقل و خرد اثبات ميكند، حاكم خواهد بود.
حجابهايي كه مانع ظهور خورشيد اسلام و روشن نمودن (انديشه) بشر ميباشند به تدريج كنار ميروند. موانع در حال كنار رفتناند. نشانههاي ايناحتياطهل و پنج سال پيش ديده شد. فجر صادق در سال ١٣٧١ هی..ق شروع شد يا شروع ميشود. اين فجر اگر فجر كاذب هم باشد، سي چهل سال بعد فجر صادق پديدار خواهد شد.
هشت مانع ه از عك زير از استيلاي كامل حقيقت اسلام در گذشته جلوگيري ميكردهاند:
— 110 —
موانع اول، دوم و سوم:جهل اجانب، توحششان در آن زمان و تعصب آنها نسبت به دينشان است. اين سه مانع با معرفت و مدل و بدنيت در هم شكست و نابودي آنها شروع شده است.
موانع چهارم و پنجم:رياست و تحكم كشيشها و رؤساي روحاني، و تبعيت كوركورانه اجانب از آنان است. اين دو مانع نيز با ظهور انديشه آزادي خواهي و ميل به جستجوي بزرگ در نوع بشر، شروع به زوال ميكند.
موانع ششم و هفتم:سوء اخلاق ناشي از استبداد و مخالفت با شريعت در ميان ما مانع بوده است. امروزه از بين رفتن قوت استبداد فردي در يك شخص، نشان از زوال استبداد دهشتناه روزني يا كميتهيي در سي چهل سال آينده دارد؛ نيز با بروز شديد حميت و غيرت اسلامي و آشكار شدن نتايج زشت سوء اخلاق، دو مانع مذكور نيز زوال مييابد؛ اين روند آغاز شده و إن شاء الله زوال كامل خواهد يافت.
مانع هشتم:توهم مخالفت و معارضهي بعضي از م ليكن ثبت فنون جديد با معاني ظاهري حقايق اسلامي، تا حدي در گذشته مانع حاكميت اسلام بوده است. براي نمونه اهل فن و فلسفه به دليل ندانستن حقيقت، دو فرشته روحاني به نامهاي "ثور" و "حوت" را كه به وگرنه هي وظيفه نظارت در كره زمين را دارند، ماهي و گاوي جسماني و هولناك پنداشته و به مخالفت با اسلام برخاستهاند. صدها نمونه مشابه مثال مذكور وجود دارد كه معاندترين فسالهابعد از دريافتن حقيقت مجبور به تسليم ميشود. "حتي رساله نور در "معجزات قرآنيه" نشان داده است، كه در هر يك از آياتي كه علم معترض آن است، لمعه زيت ميه قرآنيهيي وجود دارد؛ همچنين حقايق عالي موجود در آن دسته از جملات و كلمات قرآن را كه دست اهل دانش بدانها نميرسد و گمان كردهاند مدار نقد و اعتراض ميباشد، آشكار نموبارت اه اين ترتيب معاندترين فيلسوف را نيز مجبور به تسليم كرده است. اين مطالب موجود است، علاقمندان ميتوانند مراجعه كنند و ببينند كه مانع مذكور پس از سخني كه چهل و پنج سال پيش بيان گرديد، چگونه درنورانيست."
— 111 —
آري، برخي از پژوهشگران مسلمان در اين زمينه تأليفاتي دارند و نشانههايي دال بر نابود شدن مانع وحشتناك هشتم مشاهده ميشود.
آري، اين اتفاق اگر امروز هم نيهبي مخي چهل سال بعد محاسن مدنيت و معرفت و علم حقيقي سه قوت مذكور را به طور كامل تجهيز كرده، ابزار لازم را در اختيارشان گذاشته، و براي از بين بردن آن هشت مانع ميل به جستجوي حقيقت و انصاف و محبت ا كه ب را روانه هشت جبهه آن گروه متخاصم ميكنند؛ در حال حاضر نيز شروع به فراري دادن آنها كردهاند. إن شاء الله نيم قرن بعد آنها را مضمحل و نابود خواهند كرد. آري مشهلف بود: "قطعيترين فضيلت آن است، كه دشمنان نيز بر تأييد آن گواهي دهند..."
بديع الزمان پس از بيان نمونهوارِ سخنان تأييديهي پرنس بيسمارك و مستر كارلايل در حقانيت اسلام ميگويد:
در مزارع هوش و نبوغ آمرت حماياروپا محصولات جستجوگر و نابغهيي چون مستر كارلايل و بيسمارك حاصل آمده است و من با استناد بدين امر با تمام اعتقاد ميگويم:اروپا و آمريكا اسلام را باردارند، و روزي در آنجا دولتي اسلامي ز، نقاطاهد شد؛ همانطور كه عثمانيها اروپا را باردار بودند، و سرانجام دولتي اروپايي به دنيا آوردند.
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه نيم قرن بعد در جمع عادون دسام خواهيد بود! آيا مقدماتي كه از ابتدا تاكنون گفتيم نتيجه نميدهد كه؛"آنچه در مقطع زماني آينده حاكم حقيقي و معنوي خواهد بود و انسان را بهسوي سعادت دنيوي و اخروي سوق خواهد داد فقط اسلام و دين حقيقي عيسواسي بوكه از خرافات و تحريف پاك شده، و به اسلام مبدل گشته. و تابع قرآن شده و با آن همراه شده ی خواهد بود."
جهت دوم:يعني اسباب قدرتمند ترقي و پيشرفت مادي اسلام نشان ميدهد:اسلام به لحاظ مادي نيز بر آينده حكم خواهد كرد."جهت اانم دهشرفت و ترقي در سمت و سوي معنويات را اثبات نمود و "جهت دوم" پيشرفتهاي مادي و
— 112 —
حاكميت پر قدرت اسلام را در آينده نشان ميدهد، زيرا درا المُخصيت معنوي جهان اسلام، پنج قدرت مستحكم و قوي، اجتماع و امتزاج يافته است:
قدرت اول:حقيقت اسلام است كه منبع تمام كمالات ميباشد، و ميتواند ٣٧٠ ميليون نفس را در حكم نفسي واحد قإِلاَّد؛ حقيقتي كه مجهز به تمدني حقيقي و علوم و فنون درست و مثبت است و ماهيتي دارد، كه هيچ قدرتي قادر به شكستناش نيست.
قدرت دوم:نياز شديد امه صباد حقيقي تمدن و صنعت است و با تكامل مبادي و وسايل مجهز گرديده، و فقري تام كه ميتواند كمرمان را بشكند؛ اين امر چنان قدرتيست كه ساكت نميماند و در هم نميشكند.
قدرت سوم:آزادي مشروع است كه مقاصد عالي را به صورت مسابقه براي چو نيز متعالي به بشر ميآموزد و آنها را در آن مسير به حركت در آورده، و استبداد را تكه تكه ميكند، و احساسات عُلوي را به هيجان ميآورد؛ قدرتي كه با غبطه و حسد و رز آنهقابت و بيداري تام و شوق مسابقه و ميل به تجدد و تمايل به تمدن مجهّز شده است. يعني با ميل و رغبت به كمالات متعالي شايسته انسانيت مجهّز شده است.
قدرت چهارم:شهامت ايماني مجهز به شفقت و مهربانيست، يعني ذليل نشدن، ويَّةِ ابر بيعدالتيها و ستمگران احساس ذلت نكردن؛ همچنين ذليل نكردن ستمديدگان، يعني عدم چاپلوسي و تملق در برابر مستبدان و تحكم و تكبر نكردن در برابر بيچارگان، كه از پايههاي آاهاي مرعيست.
قدرت پنجم:عزت اسلاميست كه اعلاي كلمة الله را اعلام ميدارد و اعلاي كلمةالله در اين زمان وابسته به پيشرفتهاي مادي و ورود به تمدن حقيقيست. فرماني قطعي كه عزت اسلامي بهواسطه ايمان ميدهد، بيترديد در آينده تق هم، صيت معنوي عالم اسلام به طور كامل عملي خواهد شد.
آري، همچنان كه در گذشته ترقي و پيشرفت اسلام با در هم شكستن تعصب و عناد و تجاوز دشمنان بهوسيله سلاح و شمشير بود، د ديوانه به جاي سلاح و
— 113 —
شمشير، اين شمشير معنوي تمدن حقيقي و پيشرفتهاي مادي و حق و حقيقت است، كه دشمنان را مغلوب كرده، از بين خواهد برد.
بدانيد كه مراد ما محاسن تمدن و آن دسته از مواردي است كه نافع بشر ميباشد؛ ن تذكرمعاصي و سيئات تمدن منظور ما نيست كه جاهلان آنها را محاسن تمدن گمان كرده و با تقليد از آن داراييهايمان را به باد دادهاند، جاهلاني كه دين را رشوه داده و در عين حالود را به كسب دنيا هم نشدند. به خاطر غلبهي معاصي مدنيت بر محاسناش و سيئاتش بر حسنات آن بشر بهواسطه دو جنگ جهاني متحمل دو سيلي وحشتناك گرديد، لذا تمدنِ گناهكار مزبور چنان زير و زبر شد و چنان به حالت تهوع در آمد كه تمام روي زمين را ، حتي آغشته كرد. إن شاء الله با قدرت اسلام در آينده ، محاسن تمدن غلبه مييابد، و سراسر زمين را از لوث پستيها پاك، و صلح و آشتي فراگير را در همه جا حاكم خواهد كرد.
آري، از آنجا كه تمدن اروپا نه بر فضيلت و هدايت، كه بر هوا و هوس رسهايت و زورگويي بنا شده است، معايب مدنيت بر حسناتش غلبه يافته و از آنجا كه كميتههاي انقلابي به صورت درختي كرم زده در آمدهاند، پس مداري محكم و دليهاي اسع براي غلبه تمدن آسيا هستند؛ تمدني كه در اندك زماني غلبه خواهد يافت. حال كه چنين زمينهيي براي پيشرفت مادي و معنوي اهل ايمان و اسلام در آيد و الجاد شده است، و در حالي كه دلايل قوي و محكمي براي اين مطلب وجود دارد و راه براي سعادت و خوشبختي در آينده همچون ريل قطار به رويمان گشوده شده، چگونه دچار يأس و نااميدي ميشويد؟ و چرا نيروي معنوي جهان اسچنان ميشكنيد؟ و چرا با يأس و نااميدي گمان ميكنيد دنيا براي هر كس و براي اجانب محل ترقي و پيشرفت است، اما براي مسلمانان بيچاره محل پسرفت و عقب ماندگيست؟ و بهواسطه چنين انديشهيي دچار حمديه اشتباه ميشويد. مادام كه ميل به كمال در هستي و در فطرت بشر به وديعه گذاشته شده است، بيترديد در صورتي كه ظلم و خطاي بشر موجب برپا شدن قيامتش نشود، در
— 114 —
آينده، حق و حقيقت موجب سعاددير!
وي نيز در عالم اسلام به عنوان كفاره خطاهاي نوع بشر خواهد شد؛ ان شاء الله...
آري، ببينيد! زمان بر خطي مستقيم حركت نميكند، تا مبدأ و منتهايش از هم دور شوند؛رگيرندزمان همچون حركت كره زمين در درون دايرهيي است. گاه در حال ترقي، موسم تابستان و بهار، و گاه در حال عقبگرد موسم زمستان و توفان را به نمايش ميگلْوَاجهمانطور كه بعد از هر زمستان، بهار؛ و پس از هر شب، صبحي هست؛ نوع بشر نيز صبح و بهاري خواهد داشت، إن شاء الله...
مي توانيد براي مشاهده تمدن حقيقي با خورشيد اسلام و در دايره صلح فراگير به رحمت الهي اميدوار باشيد....
كلمه دوم:راه او در طول زندگاني، براساس تجارب در انديشهام تولد يافته، اين است كهنااميديبيماري وحشتناكيست كه وارد قلب جهان اسلام شده است. همين نااميديست كن عزيز جان ما را گرفته و دولت كوچكي در غرب با يكي دو ميليون نفر جمعيت، ٢٠ ميليون مسلمان را در شرق به خدمت خود در آورده و وطن آنها را تملك كرده است. هايندگااميديست كه اخلاق متعالي ما را از بين برده و موجب شده است به منافع عامه توجهي نكرده و تلاشمان براي كسب منافع شخصي خويش محصور گردد. همين نااميديست كه توان معنوي ما را نابود كرده است. ستَعينبا قدرتي ناچيز و با نيروي بر آمده از ايمان، شرق تا غرب را به زير سلطه خود در آورده بود، اما چون توان خارق العاده معنوي مذكور به دليل يأس و نااميدي در هم شكست، اجانب ستنجا ص ٤٠٠ سال پيش تاكنون ٣٠٠ ميليون مسلمان را اسير خود كردهاند. فرد مسلمان به سبب اين نااميدي حتي بيتفاوتي و سستي ديگران را عذري براي تنبلي خود دانسته و ميگويديل به من چه ربطي دارد؟" و با گفتن اينكه "ديگران هم مانند من وضع نامطلوبي دارند" از شهامت ايماني دست شسته و كاري به خدمت اسلامي ندارد. حال كه بيمتِ الركور تا اين حد بر ما ظلم كرده و ما را از بين ميبرد، ما نيز ميبايست قاتلمان را قصاص كرده از بين ببريم. با شمشير
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ
#11صيحت تز بدن نااميدي مزبور جدا خواهيم كرد، و با حقيقت حديث
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
كمر نااميدي را ميشكنيم إن شاء الله ...
نااميدي براي امتها و ملتها به منزله بيماري خطرناكيست كه ساداي شاميده ميشود؛ مانع كمالات و مخالف حقيقت
اَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِي بِي
است؛ نااميدي، شأن و بهانه مردمان بزدل، پست و عاجز است؛ نه شأن شهامت اسلامي. مخصوصاً نميتواند شأن عرب باشد، كنظم و يان نوع بشر مدار افتخار و ممتاز به سجاياي متعاليست. ملتهاي مسلمان از متانت عرب درس گرفتهاند. إن شاء الله اعراب باز هم بر نااميدي فائق آمده، و با تُركها كه لشكر قهرمان اسلام هستند همكاري و تعاون حقيقي داشته، و دست به دست هم داده پ دستانلام را در هر نقطه جهان به اهتزاز در خواهند آورد.
كلمه سوم:تمام تحقيقاتم در زندگي و فراز و نشيبهاي حيات اجتماعي به طور خلاصه و فشرده و قطعي به من فهمانده است كهصدق و راستيپايه و اساس اصلي اسلام،اني بي دهنده سجاياي متعالي و وسيله خصلتهاي برتر آن است. پس صدق و درستي را كه اساس حيات اجتماعي ماست بايد در درونمان احيا نموده و امراض معنوي خود را با آن معالجه كنيم. آري، صدق و راستي گره اصلي دري به طاجتماعي اسلام است.
رياكاري نوعي دروغگويي عمليست.
چاپلوسي و تملق نوعي دروغگويي رذيلانه ميباشد،
و نفاق و دورويي نوعي دروغگويي زيانبار است.
دروغگويي نيز افترا بستن به قدرت صانع ذوالجلال محسوب مم دانس
كفر با تمام انواعش كذب و دروغگوييست.
ايمان، صدق و راستيست.
بنابر اين سرّ، ميان كذب و صدق فاصله بسيار زيادي وجود دارد. اينها ميبايست چون شرق و غرب از هم فاصله داشته باشند. بايد مثل نار و نور در هم كه هرنكنند؛ در حالي كه سياست غدار و تبليغات ظالمانه آنها را در هم آميخته
— 116 —
و كمالات بشر را نيز به هم زده است.
برادران! از اين درس سعيد در ٤٥ سال پيش دانسته ميشود كه به سياست و مسائل اجتماعي اسلام فراوان ميپرداخته است، ليكنات دينچ وجه گمان مكنيد كه او درصدد بود دين را آلت و وسيله سياست كند. حاشا! او با تمام توان سياست را به استخدام دين در ميآورد، و ميگفت: "من فقط يك حقيقت از دين را بر هزار (امر) سياسي ترجيح ميدهم." آري، او در آن زمانامر ال پنجاه سال پيش احساس كرده بود، برخي از زنديقان منافق ميكوشند سياست را وسيله بيديني كنند، لذا در برابر اين انديشه و خواست، با تمام قدرت تلاش كرد سياست را به استخدام حقانيت اسلاحبان اورد و چون وسيلهيي در اين مسير به كار گيرد. اما او بيست سال بعد مشاهده نمود كه در برابر همان زنديقان منافق پنهان كه سياست را به بهانه غربي شدن وسيله بيديني قراررفته بدند، قسمي از دينداران اهل سياست نيز ميكوشند دين را آلت سياست اسلامي قرار دهند. خورشيد اسلام را نميتوان وسيله و تابع نورهاي زميني كرد، چنين كاري پايين آوردن ارزش اسلام، و جنايت بزرگيست. سعيد قديم حتي در موضعگيريهاي سياسي به ترحصر داه بيان شد مشاهده نمود، كه عالمي صالح به تعريف و تمجيد جدي از يك منافقِ موافق با انديشههاي سياسي خود پرداخت؛ همچنين عالم صالح و نيكوكاري را كه با روش سياسي او مخانهاند مورد انتقاد قرار داد و فاسق خواند. سعيد قديم به او گفت: "اگر شيطاني با انديشهات موافقت كند برايش طلب رحمت خواهي كرد، و اگر فرشتهيي مخالف فكر سياسيات بمعارف نتاش خواهي نمود." اين است كه سعيد قديم گفت:" أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ" و از ٣٥ سال پيش (امروز ٤٥ سال) سياست را ترك كرد. ٭
ت داديجلد كتاب و اثر استادمان توسط سه دادگاه و مأموران دولت به دقت بررسي شد، او با اينكه در برابر ظالمان و مرتدان و منافقاني كه عليهاش فعاليت ميكردند مجبور هم بود، حتي براي اعدامش دستور محرمانه ند معنر كرده بودند، اما هيچ نشانهيي دال بر اينكه دين را وسيلهيي براي فعاليت سياسي كرده باشد، در آثارش نيافتند؛ و اين به يقين ثابت ميكند كه او دين را وسيله سياست نكرد. ما طلبههاي نور نيز كه از نزديك با زندگي او آشنا بودهاگتر خبرابر اين وضع بسيار متحيريم و آن را دليلي بر اخلاص حقيقي موجود در دايره رساله نور ميدانيم.
شاگردان نور
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد دو" محل كبير عالم اسلام تشكيل دهنده جمعيت ٤٠٠ ميليوني اهل ايمان خواهيد بود! نجات و رهايي فقط و فقط در گرو صدق و راستيست. عروة الوثقي، صدق است، يعنيمحكمترين دستاويزي كه به كار ميآيد راستي و درستيست، اما دروغِونه اگي؛ زمان آن را نسخ كرده است...
كلمه چهارم:آنچه در سراسر عمرم از حيات اجتماعي انسانها به يقين دانستم و نتيجهيي كه از تحقيقات و پژوهشها گرفتم اين است، ار خوشستهترين چيز براي محبت همان محبت است و مناسبترين چيز براي خصومت نيز همان خصومت است،يعني محبت و دوست داشتن كه براي حيات اجتماعي بشر ضروريست و انسان را به سوي سعادت سوق ميدهد، بيش انان مچيز ديگر شايسته محبت و دوست داشتن است. عداوت و دشمني نيز كه نابود كننده حيات
— 117 —
اجتماعي بشر است بيش از هر چيز شايستهي نفرت و دشمنيست، صفت پليد و زيانباري كه بايد از آن دست كشيد...
كلمه پنجم:درسي ميرف مشورت شرعي گرفتم اين است، كهدر اين زمانه گناهِ انسان به همان ترتيبي كه بود نميماند؛ گاه وسعت مييابد، به ديگران سرايت ميكند و صد برابر بيشتر ميشذارد؛ نه و كار نيك نيز به همان صورت نميماند؛ گاه تا هزاران درجه بالاتر پيش ميرود.سرّ حكمت اين مطلب چنين است:
مشورت مشروع و آزادي شرعي حاكيده غييقي ملت ما را به نمايش گذاشت. مبناي حقيقي و روح مليت ما نيز اسلام است. خلافت عثماني و ارتش ترك پرچمدار اين مليت است، لذا صدف و قلعه مليت اسلام محسوبمانده د. عربها و تركها به عنوان برادران حقيقي، نگهبانان اين قلعه مقدساند.
براساس پيوند اين مليت قدسيست كه همهي مسلمانان حكم عشيرهي واحدي مييابند. طوايف مسلمان همچون افراد يك عشيره بهواسطه ه ايماسلامي با يكديگر مرتبط و متصل ميشوند. آنها به لحاظ معنوي و در صورت لزوم مادي يك ديگر را ياري ميكنند. تو گويي همه طوايف اسلامي بهواسطه يك سلسله نوراني با هم پيوند دارند. اگر فردي از افراد يك عشيره مرتكب جنايتي شود، همه افراد آن، در نظرديني، خصم ی كه در جبهه مقابل است ی به چشم متهم ديده ميشوند؛ يعني هر فرد آن عشيره را طوري ميبينند كه گويي او مرتكب همان جنايت شده و دشمن آنان است. جنايت واحد حكم هزاران جنايت مييابد. اگر فردي از افراد آن عشيره كار نيكي مرتبط با ماهيت آن عشسيزده جام بدهد كه مدار افتخار آنان باشد، تمام افراد عشيره به آن نيكي افتخار خواهند كرد؛ طوري كه گويي تك تك افراد عشيره همان كار را انجام دادهاند.
به سبب همين حقيقت مذكورتر هستكه در زمانه كنوني و مخصوصاً پس از چهل پنجاه سال، كار بد و پليد صرفاً متوجه كسي كه مرتكبش شده نخواهد بود، بلكه تجاوزي خواهد بود به حقوق ميليونها نفر مسلمان ديگر. چهل پنجاه سال بعد نمونههاي فراواني اسلامن مطلب مشاهده خواهد شد.
— 118 —
اي برادراني كه در مسجد اموي سخنان مرا ميشنويد و اي برادران مسلمان چهل پنجاه سال بعد در عالم اسلام!
با بيان اينكه "ما ضرري نميرسانيم، اما توانايي به نفع رسانالعادهنداريم، لذا معذوريم." عذر و بهانه نياوريد. چنين عذري پذيرفته نيست. تنبلي، و تلاش نكردن و گفتن اينكه "به من چه ربطي دارد" و عدم غيرت نسبت به اتحاد اسلام و مليت حقيقي اسلام، براي شما بيانصافي و خسران بسيار بزرگيست. حال كه بدي هزار برابر ميشزيادي زمان فعلي كار نيك نيز يعني كاري كه مرتبط با قدسيت اسلام باشد، به همان ترتيب تنها به فاعلش منحصر نميماند. كار حسنه و نيكو ميتواند براي ميليونها نفر از اهل ايمان به لحاظ معنوي مفيد باشد، و ميتواند پيوند حيا كنند. و معنوياش را تقويت كند، لذا امروز زمان آن نيست كه بگوييد "به من چه ربطي دارد" و خود را در تشك سستي و تنبلي رها كنيد.
اي برادراني كه در اين مسجد رسالهستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام حضور خواهيد داشت!
گمان نكنيد كه من براي نصيحت شما بر اين مقام درس نشستهام. من به اين ميكنهام تا از حقي كه بر گردن شما داريم بگويم. آمدهام بگويم سعادت دنيوي و اخروي طوايف كوچك به وضعيت طوايف بزرگتري چون شما اساتيد حاكم عرب و ترك بستگي دارد. سستي و تنبلي شما موجب ضرر رسيدن به طوايف مسلماني چون ما برادران كوفايي چاره شما ميشود.
مخصوصاً اي اعراب معظم و بزرگ كه كاملاً آگاه شده يا در حال بيداري هستيد! در ابتدا اين سخنان را با شما مطرح ميكنم، زيرا شما مجاهدان اسلام و اساتيد و ائمهي ما و همه طوايف مسلمان بودهايد، و بعد ملت معظمه ميرود كه در مسؤوليت مقدستان به ياري شما آمد، لذا گناه شما به دليل تنبلي و رخوت گناه بزرگيست و خوبي و حسنات شما نيز بسيار بزرگ و عُلوي است؛ به ويژه از رحمت الهي با جديت خواهانيم چهل پنجاه سال بعد طوايف عرب هميت ايسالات متحده آمريكا وضعيت بسيار درخشاني داشته باشند و موفق شوند حاكميت اسلام را كه در اسارت است، همچون گذشته در نيمي از كره زمين يا در بيشتر نقاط آن
— 119 —
ايجاد نمايند. َمَاء امتي به سرعت برپا نشود، ان شاء الله نسل آينده اين (آرزو را به عينه) خواهد ديد.
هان اي برادران! تصور مكنيد كه من با اين سخنان مشغول سياستورزي هستم و ميخدقت مطمت شما را تحريك كنم. حاشا! حقيقت اسلام فوق تمام سياستهاست. همه سياستها ميبايد در خدمت آن باشند، در حد و حدود هيچ سياستي نيست، كه اسلام را به خدمت خود در آورد.
من با درك قاارش كهأت اجتماعي اسلام را در زمانه فعلي چون كارخانهيي تصور ميكنم كه چرخ و دندههاي فراواني دارد. اگر چرخي در اين كارخانه كند بچرخد يا در كار چرخ ديگري تجاوز كند ا بست تعادل اين ماشين به هم خواهد خورد. اين است كه به تدريج زمان دقيق اتحاد اسلام فرا ميرسد، نبايد به قصور شخصي يكديگر توجه كنيد.
اين را هم با تأسف و تألم به شما ميگويم؛ همانطوركه بعضي از اجانب اموال و وطنهاي ارزشمندمان را از ما گرتنفر م در عوض مال گنديدهيي دادند؛ بعضي از اخلاق متعالي و خلق و خوي بر آمده از آن را نيز ی كه ناظر بر حيات اجتماعي ست ی از ما گرفتند و مدار ترقي خدانندر دادند. آنچه در عوض و بهاي آن به ما دادند اخلاق زشت بيبند و باري و خصلتهاي لا قيديست.
براي مثال براساس خصلت ميهن دوستي كه از ما گرفتند امروز فردي اامه شدا ميگويد:"من اگر جان دهم چه باك؛ ملتم به سلامت باد! در ميان آنها زندگي جاويدي خواهم داشت."
اين سخن را از ما أخذ كردهاند و مهمترين مبنا در پيشرفتهايشان همين كلام اسولي مررا از ما به سرقت بردهاند. اين سخن از دين حق و حقايق ايمان استخراج ميشود؛ و از آنِ ما و اهل ايمان است.
اين در حاليست كه فرد خودكامهيي از ما تحت تأثير خلقيات ناپسند اجانب كه وارد جامعه ما شده ميگويد: "من اگر از تشنگي رد، چگم چه باك اگر ديگر باران نبارد؛ من اگر سعادتمند نشوم چه باك، بگذار دنيا به ويرانهيي تبديل شود."
— 120 —
چنين سخنان احمقانهيي از بيديني ناشي ميشود، و به سبب عدم ايمان به آخرت بيان ميگردد، اين قبيل مسايل ازتدريس آمده و مسموممان ميكند.
اجانب فكر مليت را از ما گرفتند و بر اساس همين انديشه "يك فرد" در ميان آنها از ارزش و اهميت "يك ملت" برخوردار ميشود.زيرا ارزش هر فرد به نسبت همت اوست. اگر همت كسي ملتش باشد طبيعيست كه او به تنهايي ملتيت داشتاست.
در ميان برخي از ما به دليل بيتوجهي و أخذ سجاياي ناپسند از اجانب است كه به رغم مليت قدسي و قدرتمندمان "نفسي، نفسي" گفته ميشود و فرد بدون در نظر گرفتن منافع ملت فقط به منفعت شخصي خود ميارك ارو و به اين ترتيب ارزش و اهميت هزار نفر به ارزش يك نفر سقوط ميكند.
مَنْ كَانَ هِمَّتُهُ نَفْسَهُ فَلَيْسَ مِنَ الْاِنْسَانِ لِاَنَّهُ مَدَنِيٌّ بِالطَّبْعِ
يعني كسي كه همتش نفساش باشد، انسان نيست؛ چرا كه فطشود ١٣ان، مدنيست. انسان مجبور است همجنسان خويش را مد نظر داشته باشد. با حيات اجتماعيست كه حيات شخصي او تداوم مييابد. براي مثال ملاحظه فرماييد انسان براي ناني كه ميخورد به چند نفر نيازمند است و در مقابل، معناً بر دستانشان بوسر علاقند؛ يا در لباسي كه مي پوشد چند كارخانه دخيل است. انسان، حيوان نيست كه صرفاً با يك پوستين زندگي كند؛ او با همجنسان خود به طور فطري مرتبط است و مجبور است قيمت معنوي چيزها را به آنان پرداخت كند، لذا نه تاً موجودي تمدن پرور است. انسان اگر خود را در منافع شخصي خويش محصور كند از دايره انسانيت بيرون ميرود و تبديل به حيواني جاني و عاصي ميشود، البته اگر كاري از دستش برنيايد و حقيقتاً معذور باشد، امري جداست.
كلمه ششم:كليد سعاد بايد انان در حيات اجتماعي اسلامي، مشورت شرعيست. آيه كريمه
وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ
مشورت را به عنوان پايه و اساس فرمان ميدهد. آري، همچنان كه ابناي بشر در اعصار و زمانها تحت عنوان "تلاحق افكار" توسط تاريخ با يكاجتماعمشورت ميكنند و اين امر مبناي ترقي و
— 121 —
علوم انسانهاست، يكي از عوامل عقب ماندگي آسيا كه بزرگترين قاره جهان است نيز عدم مشورت حقيقيست.شورا، كليد گشايش و پيشرفت قاره آسيا و آيندهاش است، يعني همانطور كه افراد به مشورت با يكديگر ميپردازن و فرائف و قارهها نيز ميبايست با هم مشورت كنند. آنچه زنجيرها و قيود انواع مختلف استبداد را از پاي سيصد و شايد چهارصد ميليون مسلمان باز كرده و ميتواند از بين ببرد، آزادي مشروعزندانه از مشورت شرعي و شهامت و شفقت ايماني زاده ميشود؛ آزادي مشروعي كه مُزين به آداب دينيست و پليديهاي سفيهانه تمدن غرب را كنار ميزند.آزادي مشروع مبتني بر ايمان، به دو مبنا فرمان ميدهد:
اَنْ لاَ يُذَلِّلَ وَ لاَ يَتَذَلَّلَ مَنْهسوي عَبْدًا للّهِ لاَ يَكُونُ عَبْدًا لِلْعِبَادِ ٭ وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا اَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللّهِ ٭ نَعَمْ اَلْحُرِّيَّةُ الشَّرْعِيَّةُ عَطِيَّةُ الرَّحْمنِ.
يعنيمان ران اقتضا ميكند با ظلم و استبداد موجب ذلت ديگران نشويد، آنان را به ذلت ميفكنيد و در برابر ستمگران نيز احساس ذلت مكنيد ... كسي كه عبد حقيقي خداوند باشد نميتواند بندگي ديگران را بپذيرد. يكديگر را (با ناديده گرفتن الله) پروردگار خود قرار مدهيخودشان يعني فرد خدا نشناس در هر چيز و هر كس به نسبت خود ربوبيتي توهم ميكند و او را بر خود مسلط ميسازد. آري، آزادي مشروع، احسان حضرت حق با تجلي رحمان و رحيم، و يكي از خواص ايمان است.
فَلْيَحْيَى الصِّدْقُ وَلاَ عَااوهامييَاْسُ فَلْتَدُمِ الْمَحَبَّةُ وَلْتَقْوَى الشُّورى الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى وَالسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
زنده باد صدق و راستي! مرگ بر نااميدي! مستدام باد محبت! قدرتمند باد شورا! تمام ملاه آن هو عتابها و نفرتها بر آنان كه تابع هوي و هوسهايند! سلام و سلامت بر آنان كه تابع هدايتاند! آمين ...
* * *
— 122 —
مدت زيادي در شام نماند. به سبب تلاش براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة و تفرا" در شرق آناتولي، به استانبول رفت. در سياحت سلطان رشاد به روملي به نام ولايات شرق با او همسفر گرديد. حين سفر در قطار، با دو استاد دانشگاه بحثشان ت است،يده مباحثه آنها در قطار، در ضميمه كتابي كه "خطبه شاميه" نام دارد، نوشته شده است. چند جمله از آن را عيناً نقل ميكنيم:
"اوايل دوره آزادي، به مناسبت سياحت سلطان رشاد در روملي، به نام ولايات شرق با او همسفر شدم، در قطار با دو.
امدرسه مباحثهيي درگرفت. از من پرسيدند:
حميت ديني قدرتمندتر است يا حميت ملي؛ كدامشان بيشتر لازم است؟گفتم: "دين و مليت نزد ما مسلمانان بالذات متحدند؛ جدايي آنو اينتباري، ظاهري و عارضيست. اصولاً دين، روح و حيات مليت است. وقتي جداگانه و متفاوت به اين دو نظر كنيم حميت ديني عوام و خواص را در بر ميگيرد... و حميت ملي ازاحساس نفر به يك نفر منحصر ميشود؛ يك نفري كه منافع شخصي خود را فداي ملت ميكند، لذا در حقوق عمومي ميبايست حميت ديني را اساس قرار داد. حميت ملي بايد خادممتيستيبان و قلعه آن باشد. مخصوصاً ما شرقيها مانند غربيها نيستيم. آنچه در ميان ما بر قلبها حاكم است حس دينيست. اين كه تقدير الهي بيشتر كردند.ان را در شرق مبعوث كرده، اشارتيست بر آنكه فقط حس دينيست كه ميتواند موجب بيداري شرق شود و آن را به سوي پيشرفت سوق دهد. صدر اسلام و زمان تابعين برهاني قطعي بر اين مطلب است.
ده استستاني كه در اين مدرسه سيار كه قطار ناميده ميشود، از من ميپرسيد به حميت ديني بايد بيشتر اهميت داد يا حميت ملي، و اي دانشگاهياني كه در قطار زمانه حاضر با ما راهي آينده هستيد! به شما نيز ميگويم:
حميت ديني و مليخردسالم كلاً با (قوميت) ترك و عرب تركيب شده و قابل تفكيك نيست. حميت اسلامي قدرتمندترين و متينترين زنجير نورانيست كه از عرش آمده؛ عروة الوثقي است جداييتبليغار بوده، و شكستي ندارد. قلعهيي
— 123 —
قدسيست كه نه ميتوان آن را از بين برد و نه ميتوان شكست داد." در اين حال دو استاد روشنفكر مذكور گفتند:
دليلت چيهل عزتن ادعاي بزرگ حجتي بزرگ و دليلي به غايت قوي ميخواهد؟
در همان لحظه قطار از تونل خارج شد، ما نيز سر از پنجره بيرون كرده به تماشاي بيرون پرداختيم. بچهيي را كه هنوز شش سال نداشت ديديماري مذ كنار مسير قطار ايستاده بود. به آن دو دوست كه استاد بودند گفتم:
همين بچه جواب كامل ما را با زبان حال ميدهد. بگذاريد اين بچه معصوم به جاي من در اين مدرسه سيار استادمان شود. او با زبان حال خويش حقيقت ذيل را براي ما شرح مياي مثا ببينيد، اين دابة الارض (قطار) با سر و صدا و داد و بيداد وحشتناكش وقتي از تونل بيرون آمد و (بهسوي راه) هجوم برد، پسر بچه در يك متري آن ايستاده بود. اين دابةم توحي با تهديد و تحكّم هجوماش فرياد كنان همه را ميترساند كه "واي به حال كسي كه مقابل من بايستد" با اين حال آن بچه معصوم در محل خود ايستاده است. با آزادي كامل و جسارتي عجيب و قهرمانانه هيچ اهميتي به تهديد قطار نميدهداند، هجوم و حمله آن را تحقير ميكند و دلاورانه ميگويد:
"اي قطار! تو با فرياد رعد آسايت نميتواني مرا بترساني." گويي با زبان حالِ ثبات و متانتش م دانات:
"اي قطار! تو اسير يك نظام هستي، لجام و دهنهات در دست كسيست كه تو را اداره ميكند. تو اجازه نداري به حق من تجاوز كني. نميتواني مرا تحت سلطهات در آوري. راهت را ادامه بده. به امر فرماندهات عبور كن."
اي دوستاني كه درآن را هستيد و اي برادراني كه پنجاه سال بعد در راه علوم تلاش خواهيد كرد! به جاي اين كودك معصوم، رستم ايراني يا هركول يوناني را فرض كنيد كه با قهرمانيهاي عجيبشان طي زمان نموده و در آنجا ايستاده اند، البته در زمان آنها قطار و پول ماشته و آنها نيز نميتوانند باور داشته باشند كه حركت قطار توأم با نظم و ترتيب است. (تصور بفرماييد) قطار ناگهان از تونل خارج
— 124 —
ميشود؛ در حالي كه بالاي سرش آتش است و نفس كشيدنش همچون رعد و برق آسمان، و در چشمانشمتناسب روشنايي الكتريسيته؛ به سرعت و با هجومي تهديد آميز بهسوي رستم و هركول ميرود. فكرش را بكنيد اين دو قهرمان تا چه حد خواهند ترسيد و تا كجا خواهند گريخت. آنها به رغ اي دوت عجيبشان بيش از هزار متر خواهند دويد. ببينيد شجاعت و آزادي آنها در برابر تهديد اين دابة الارض (قطار) تا چه حد رنگ ميبازد. آنها جز فررا به ه ديگري ندارند.
از آنجا كه اعتقادي به فرمانده قطار و نظم و ترتيب آن ندارند قطار را وسيلهيي مطيع نميدانند. تصور آنها اين است، كه قطار چون شيري درنده و وحشي است؛ شيري كه بيست شير ديگر را در هيبت واگنها در پشت يكم و دارد.
برادرانم، و اي دوستاني كه پنجاه سال بعد اين سخنان را ميشنويد! آن چه امنيت و شجاعت و آزادي و جسارتي به مراتب بيشتر از آن دو قهرمان را به بچهيي كه هنوز شش سالش نشده ميدهد، هستهيي از حقيقت در قلب معصوم اوست؛ هستهيي كه حار درباقاد و اطمينان و ايمان به نظم قطار است و اين كه كنترل آن در اختيار فرماندهييست؛ و حركتش داراي نظميست و كسي هست كه آن را اداره ميكند. نيز آنچه موجب ميشود آن دو قهرمان كاملاً بترسند و وجدانشان اسير وهم شود، بي قرآن،دي جاهلانه آنهاست كه خبر از اداره كننده قطار ندارند و وجود نظم را در آن باور نميكنند.
در دو مثال ذكر شده، عامل تقلا و واهمه و ترس شگفت آور آن دو قهرمان عجيب، عدم اعتقاد، جهالت ياري اتشان بود، و حقيقتي كه رساله نور با صدها حجت آن را اثبات نموده و يكي دو مثالش در مقدمه اين رساله بيان شده است، اين است كه كفر و ضلالت، سراسر هستي را براي اهل ضلالت مملو از هزاران طايفه و سلسله دشمن نشان ميدهد. از منظومه شمسي گر اينا ميكروب سل در قلب، هزاران طائفه دشمن، با دستان طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري بهسوي بشر بيچاره حملهورند؛ اينها (طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري) با ترس و واهمه و دهشت ر قلم يي كه در برابر ماهيت جامع انسان و استعدادهاي
— 125 —
كلي و نيازهاي بينهايت و آرزوهاي بيپايان او ايجاد ميكنند، نشان ميدهند كه كفر و ضلالت زقومي از جهنم اسنين گفحبش را در اين دنيا نيز وارد نوعي جهنم ميكند؛ و هزاران علم و دانش و ترقي بشري خارج از دين و ايمان، همچون قهرماني رستم و هركول هيچ ارزشي نداشته و صرفاً از جهت ابطال حس، براي احساس ن ميساراسهاي بزرگ ياد شده، بيبند و باري و خوشگذراني را به انسان تزريق ميكند.
موازنهي ايمان و كفر همچنان كه در آخرت نتايجي چون بهشت و جهنم در بر دارد، در دنيا نيز ايمان، بهشتي معنوي تأمين كرده، و مرگ را به جوازي براي آزادي تبديل ميكا رفتمكفر هم در دنيا جهنمي معنوي حاصل كرده، و سعادت حقيقي بشري را نابود ميكند و به مرگ ماهيتي چون عدم هميشگي ميدهد؛ رساله نور اين موارد را به صورت قطعي و مستند لام خاو شهود بيان نموده است، لذا علاقمندان را به صدها حجت موجود در آن ارجاع داده و به همين مقدار بسنده ميكنيم.
اگر خواهان مشاهده حقيقت اين تمثيل هستيد سرتان را بالا كنيد... يبت" خ را ببينيد... مانند قطاري كه گفتيم بالنها و اتومبيلها و هواپيماها و كشتيهاي برّي و بحري را در زمين و دريا و هوا ببينيد و به ستارهها و اجرام آسماني، سلسله وقايع (نجومي) و رويدادهاي پشت سيمان ووجه كنيد كه قدرت ازلي با نظام و حكمت آفريده است. عاقلان و خردمندان تأييد ميكنند؛ همچنان كه در عالم شهادت و جهان جسماني چنين چيزهايي وجود دارد در عالم روحاني و معنوي نيز قدرت ازلي سلسله چيزهاي شگفتآوري يكند. است؛ اهل بينش نيز اغلب اين موارد را ميتوانند ببينند.
تمام اين سلسلههاي مادي و معنوي در عالم هستي، بهسوي اهل ضلالت بيايمان حملهورند، آنها را تهديد ميكنند، ميترسانند و توان معنوي آنها را زير و زبر ميمنوال
اهل ايمان را نيز نه تنها تهديد نميكنند و نميترسانند بلكه موجب شادي و سعادت و اُنس و اميد و قوت آنها ميشوند، زيرا اهل ايمان با ايمان ميبينند، كه
— 126 —
صانع حكيمي هست كه همه آن سلسلههاي بيپايان، قطارهاي مادي و مپنج ساجهانهاي سيار و در حركت را، در دايره حكمت و نظم كامل بهسوي وظيفه و مسؤوليتي سوق ميدهد و به كار مياندازد؛ طوري كه ذرهيي از وظايف خود تخطي و به حقوق يكديگپسنديز نميكنند. آنها ميبينند كه مظهر كمالات صنع و تجليات جماليه در كائناتاند؛ ايمان نمونهاي از سعادت ابدي را به آنها نشان ميدهد و قوه معنوي را به تمامه در اختيارشان ميگذارد.
هيچ چيز، هيچ علم و هيچ پيشرفت و ترقي بشري قادر به از بين باشد.
رد و رنج و ترس وحشتناك برخاسته از بيايماني اهل ضلالت نيست و نميتواند قوه معنوي آنها را تأمين كند. جسارت و شجاعت آنان زير و زبر ميشود اما غفلت موقتي ايمانير آن ميكشد و آنها را فريب ميدهد.
اهل ايمان به سبب برخورداري از ايمان نه تنها هراسي ندارند و قوه معنوي خود را از دست نميدهند، بلكه مانند همان كودك معصومي كه در مثال بيان كرديم با قوهيي معنوي، با متانت و فراوايقتي كه مندرج در ايمان است بدانها مينگرد. تدبير و اداره صانع حكيمي را در دايره حكمتش مشاهده ميكند و از اوهام و ترسها نجات مييابد. ميانديشد: "اگر فرمان و اجازه صانع حكيم نباشد، اين عوالم متحرك نميتوانا، ايمتي داشته و مزاحمت ايجاد كنند" و در حيات دنيوي خود بسته به درجه و مرتبهاش در كمال امنيت ميتواند مظهر سعادت گردد.
اين هسته حقيقت كه بر آمده از ايمان و دين حق است، اگر در قلب كسي نباشد و كاملاستناد او نگردد، بديهيست، مانند در هم شكستن شجاعت و قهرماني رستم و هركول كه در مثال ذكر شد، جسارت و قوه معنوياش نابود شده، وجدانش از بين ميرود و اسير وقايع كائنات ميگردد. چنين كسي در مواجه با هر چيزي مانند گدايي ترسو ميشوكنان گله نور سرّ اين حقيقت ايمان و شقاوت دنيوي ترسناك ضلالت را با صدها حجت قطعي اثبات كرده است، لذا در اينجا به همين مقدار از بيان حقيقت مفصل مذكور اكتفا ميكنيم.
— 127 —
انسان امروز كه ميداند بيش ازا تمامان ديگري به معنويت و آرامش و متانت نيازمند است، اسلام را كه تأمين كنندهي آن معنويت و آرامش و سعادت است و حقايق ايماني را كه نقطه استناد در ايمان است رها كرده، تحت عنوان غربي شدن به جاي استفاده از مليت اسل را منضلالت و بيبند و باري و سياست دروغ اتكا نموده است، ضلالتي كه تمام توان معنوياش را در هم ميشكند و آرامشاش را از بين ميبرد و چيزي از متانت او بان جماعگذارد. انسان و مخصوصاً مسلمانها به زودي بيدار شده و خواهند دانست، كه اين حركت تا چه حد از مصلحت بشري و منفعت انساني به دور است؛ و اگر نبوي وراي دنيا باقي مانده باشد، همه به حقايق قرآن توسل خواهند جست.
* * *
در آن زمان براي تأسيس دارالفنوني بزرگ و اسلامي در كوزُوُو اقدام شده بود. در آنجا هم به پيروان اتحاد و ترقي و هم به سلخواهناد ميگويد: "شرق (آناتولي) در حكم مركز عالم اسلام است و به چنين دارالفنوني بيشتر نيازمند است." آنگاه وعده داده ميشود، در شرق (آناتولي) نيز دارالفنوني تأسيس شود. در ساام با وقوع جنگ بالكان، مكان مدرسه مذكور در كوزوو اشغال ميشود، لذا (سعيد نورسي) مراجعه ميكند و ١٩ هزار ليره طلايي را كه براي دارالفنون كوزوو تخصيص يافته بود براي الت دردرالفنون شرق درخواست ميكند، درخواست او پذيرفته ميشود.
بديع الزمان دوباره بهسوي شهر وان حركت ميكند. كلنگ دارالفنون مذكور در منطقه "آ "يا رت" منطقه "ادرميت" كنوني.م. در كنار درياچه شهر وان به زمين زده ميشود، اما افسوس كه با شروع جنگ جهاني كار نيمه تمام ميماند. ملا سعيد در همان زمستان به شاگردانش گفته بود: "آماده باشيد، مصيبت و بيچارگي بزرگي ر مقابنزديك ميشود."
— 129 —
خدمات فداكارانه بديع الزمان سعيد نورسي به وطن و ملت، هنگامي كه فرمانده هنگ داوطلبان بود
بديع الزمان بعد از انجام خدمت جهادي خويش در جباشد لعاز كه با تمجيد و شگفتي انور پاشا و فرماندهي هنگ مواجه بود، به دليل پيشروي قواي روس به سمت وان رفت. در اثناي تخليه شهر وان و حمله روسها، او با تعدادي از شاگردانش تصميم قطعي گرفت كه قصر مزدن به شهادت، در قلعه شهر به دفاع بپردازند، اما به دليل اصرار و پافشاري استاندار شهر وان "جودت بيگ" كه عقب نشيني كرده بود، به قصبه واسطان رفتند. هنگامي كه استاندار و فرماندار و اهالي شهر و نظاميان به سمت بيتليس عقبت اما ميكردند يك گردان سواره نظام قزاق نام گروهي از سواره نظام ارتش روسيه.م. به واسطان حمله كرد. ملا سعيد براي اين كه اموال و خانواده اهالي گريخته از وان به دست دشمن نيفتد، با تعدادي از شاگردان خود و چهل پنجاه نظامي باقي محقارت ر شهر، به مقابله با قزاقها پرداخت و موجب نجات همه آنها شد، حتي براي ترساندن قزاقهاي مهاجم، شب هنگام، بالاي تپه مرتفعي ميرفت و طوري رفتار ميكرد، كه گويي با:آري، كمكي قابل توجهي درصدد حمله است و به اين ترتيب آنها را سرگرم و از پيشرويشان جلوگيري ميكرد. او سرانجام موجب رهايي واسطان از اشغال روسها شد.
دبها بي جنگ مذكور هر گاه به سنگر ميآمد، با طلبه ارجمندش ملا حبيب به نگارش تفسير خود به نام "اشارات الاعجاز" ميپرداخت. گاه در خط مقدم، گاه سوار بر اسب و گاه نيز هنگامي كه در سنگر بودند، او ميگفت و ملا حبيب مينوشت. بخش اعظم "اشارسياست عجاز" به اين صورت تأليف شده است.
تذكر: تفسير اشارات الاعجاز كه ذكر آن رفت، سال اول جنگ جهاني اول، در جبهه و با نبود منابع و كتاب تأليف شده است. علاوه بر ضروريات زمان جنگ،ت خودتار دليل، بسيار مختصر و موجز نوشته شده است؛ (سوره) فاتحه و نيمهي اول با اختصار و اجمال بيشتري باقي مانده است.
اولاً: سعيد قديم در آن زمان به توضيح و تفصيل اجازه نميداد، و با تعبيرات مختصر و موجز افاده مرام مينر مسلم ثانياً: ميزان فهم طلبههاي خود را كه بسيار باهوش بودند در نظر ميگرفت، و توجهي به درك و فهم ديگران نداشت.
ثالثاً: از آنجا كه سعيد قديم در "نظم قرآن" كه بسيار دقيق و ظريف بود اعجاز داراي ايجاز را بيان نموده بود، جانب اختانها ظرافت را نگاه داشته است، اما حالا كه با نظر سعيد جديد مطلب را مطالعه كردم، بايد بگويم الحق و الانصاف با همهي خطاهاي سعيد قديم، بررسيهاي علمي او در اين تفسير يكي از شاهكارهاي اوست. اين كتاب وقتي نوشته شده كه او هر لحظه آماده شهيد شدن بوده با صدلذا با نيتي خالص و مطابق با قواعد بلاغت و احكام علوم عربي به رشته تحرير در آمده و به همين دليل نتوانستم در هيچ كجاي آن جرح و تعديلي كنم. اميدوارم حضرت حق اين اثر را كفارة الذنوب او قرار دهد و إن شاء الله كساني را به عالم هسدرجه اد كه اين تفسير را به طور كامل درك كنند. اگر موانعي چون جنگ جهاني نميبود؛ همچنان كه جلد نخست تفسير، بيانگر اعجاز نظمي ی يكي از وجوه اعجاز ی ميباشد، جزءها و مكتوبهاي ديگر نيز حقايق متفرق تفسيري را در بر ميگرفت، و تفسير جامع و نيكوو عشق ي قرآن معجز البيان ميشد. إن شاء الله اين تفسير جزيي، همراه با ١٣٠ جلد از كلامها، لمعات، و مكتوبات به عنوان منبع در نظر گرفته شود، و هيأتي سعادتمند در آينده چنان تفسير قرآني بنگارد.
سعيد نورسي
نيز علي رضا افندي امين فانيان استانبول، با مطالعه اين تفسير بارها نزد دوستاني كه به ديدارش ميآمدند، سوگند خورده و اعلام نموده بود "اشارات الاعجاز قدرت و ارزش هزار تفسير را دارد." علماي شرق و روحانيون بزرگ شام و بغداد هم با تقدير و تمجيد گفته اند: "اشارات الاعجاز تف و روغينظير و خارق العاده است."
— 130 —
از آنجا كه بخش ابتدايي اين تفسير خارق العاده تحت عنوان "افاده مرام" تا حدودي درباره تفسير مزبور اطلاعات ميدهد، آن راارجيان در اينجا ميآوريم:
افاده مرام
قرآن عظيم الشأن خطابي رباني و عام، و نطقي الهي و فراگير است كه از عرش اعلا خطاب به تمام طبقات و ملتها و افرادِ در حال گذر نوع بشر در همه اعصار ايراد ميشوفَإِنّرك آن به ويژه در زمان كنوني، كه در بر گيرنده بسياري از علوم و فنون مرتبط با ماديات عالم است، از توان يك نفر يا جماعتي كوچك بيرون است.
بدين اعتبار، تفسيري كه زائيده فهم و قريحه فرديست كه دايره احاطه ادراك او از نظر زمان و مكان و اختصاه شده ر محدود ميباشد، نميتواند تفسير كامل قرآن عظيم الشأن محسوب شود، زيرا يك نفر نميتواند بر احوال روحي و ماديات و همه فنون ظريف و علوم تمام انسانها و ملتهاي مورد خطاب قرآن واقف شده و در اين زمينه داراي تخصص شود، تا بتواند (آيات قررت حق نسبت بدان تفسير
— 131 —
كند؛ همچنين مسلك و مشرب فرد نميتواند خالي از تعصب باشد و اين امر مانع مشاهده حقايق قرآني و بيان بيطرفانه مسايل ميشود، لذا ادعاي بر آمده از ادراك فرد، مختص خود اوست و نميتواند ديگري را به سوي آن دعوت كند. م محكومكه مظهر تأييد و تصديق نوعي اجماع قرار گيرد؛ بنابراين لازم است با تثبيت و مشخص كردن حقايقي از قرآن كه در سايه اكتشافات علمي در گذر زمان تجلي يافته، و محاسن پراكنده موجود در تفاسير و معاني ظريف آن، با بصلحتها و پژوهشهاي هيأتي عالي مركب از عالمان محققي كه هر كدام در علومي داراي تخصصاند، تفسيري تهيه شود.
همچنان كه تنظيم و تدوين احكام قانونيبر گفت فكر و انديشه يك نفر نيست؛ اين احكام ميبايست از دقت و توجه هيأتي عالي رتبه برخوردار باشد، تا بتوان براي كسب اطمينان عمومي و اعتماد جمهور مردم، كفالتي ضمني در برابر ملت حاصل گردد و حجت اجماع امت را بهقيقت پرد.
آري، تفسير كننده قرآن عظيم الشأن بايد شخصيتي داراي نبوغي متعالي، اجتهادي نافذ و ولايتي كامل باشد. مخصوصاً شرايط مذكور را در اين زمانه بايد در شخصيتي معنوي و باهوش جستجو كرد كه زاييده همْدِهِهاي فكري و تناسبهاي روحي هيأتي عالي و عظيم باشد، هيأتي كه بهواسطه حريت در انديشه از تعصب آزاد و داراي اخلاص كامل است. چنين شخصيت معنويست كه ميتواند قرآن را تفسير كند، زيرا براساس قاعده "آن چه را در جزء نميتوان يافت در كل ميتوان ميتوطي كه گفته شد، اگر در فرد يافت نشود آن را ميتوان در هيأتي از افراد يافت؛ در حالي كه مدتهاست ظهور چنين هيأتي را انتظار ميكشيم، حسي از قبيل حسهاي قبل الوقوع به ذهن متبادواست. ه در آستانه زلزلهيي بزرگ قرار داريم، زلزلهيي كه كشور را ويران كرده، و به آتش خواهد كشيد.
آري، بر بام مدرسه خور خور در شهر وان، در اثناي درمكاريزلزله بزرگي در حال وقوع است، و واقعاً همانطور كه گفته بود، پس از مدت كمي، جنگ جهاني آغاز شد. حمزه، محمد شفيق، محمد مهري
بنابر قاعده
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُ در زن كُلُّهُ
يعني اگر چيزي را به تمامه نميتوان بهدست آورد، به تمامه نيز نبايد از دست داد. به رغم ناتواني و قصورم به
— 132 —
تنهايي شروع به نوشتن برخي از حقايق قرآن و برخي اشارات مربوط به اعجازي كه در نظم آن هست كردم، ليكن با وقكهشاي جهاني اول راهي دره تپههاي ارضروم و پاسينلر از شهرستانهاي استان ارضروم در شرق تركيه.م شديم. در آن قيامت، در آن دره تپهها و در آن حالات دهشت انگيز و متغير، تا فرصتي بهدست ميآوردم همه آنچه را بر قلبم وارد ميشد با عبارات ناكني. مينوشتم. در آن حال و روز كتاب و تفسيري براي مراجعه وجود نداشت، لذا نوشتههايم در حد الهامات قلبي باقي ماند. اينها اگر موافق تفاسير باشد، نورٌ علي نور؛ و اگر داراي جهات مخالف باشد آن را از كوتاهيهاي من بدانيد. آري، مواردي از آن نياز شأنش حيح است، اما نتوانستم با تغيير عبارات نامتناسبي كه در خط مقدم جنگ با اخلاصي تام و در ميان شهدا نوشته شده موافقت كنم؛ همچنان كه به خون و البسه شهدا نيز ده:
كاري داشت، قلبم راضي نشد، هنوز هم راضي نيست، زيرا با حقيقت اخلاص نگاه كردم، و مواردي را كه نيازمند تصحيح باشد، نيافتم. گويا از آنجا كه مطالب مذكور الهامات قرآنيست، اعجاز قرآن خود آن را از خطاها مراقبت كرده است.
به هر حال نگارن ميد را كه "اشارات الاعجاز" نام دارد به قصد ارائه تفسيري حقيقي آغاز نكردم. اين كار را كردم تا اگر مورد توجه اهل تحقيق علماي اسلام قرار گرفت، مأخذ و نمونهيي باشد براي آيندگاني كه ممكن است در زمان5
سر اد تفسير مطلوبي بنويسند.
* * *
در آن جنگ، ملا حبيب كه كاتب تفسير "اشارات الاعجاز" بود و به قدر بيست طلبه ارزش و اهميت داشت، پس از مخابره مطل ميكن با فرمانده "خليل پاشا" در جبههي ايران در منطقهيي به نام واسطان به شهادت ميرسد.
در اثناي نبردهاي مزبور، برخي از فداييان ارمني، زنان و كوراي ذيا به قتل ميرساندند. در مقابل، كودكان ارمني نيز گاه به قتل ميرسيدند. در ناحيهيي كه بديع الزمان مستقر بود هزاران كودك ارمني را جمع كرده بودند. ملا سعيد به
— 133 —
سربازان دستور داد: "با اينها كاري نداشته باشيد" پس از مدتي كودكان و زنانو فراگ را آزاد كردند و آنها نيز نزد خانوادههايشان كه در ميان روسها بودند بازگشتند. اين اقدام براي ارامنه درس عبرت انگيز بزرگي بود. آنها شيفته اخلاق مسلمانها شدند. اين بود كه هنگام تسلط روسها بر ما، رهبران كميتههاي فداييان از كشتن زنو آيه ودكان مسلمان منصرف شدند و عهد بستند و گفتند: "همانطور كه ملا سعيد زنان و فرزندان ما را نكشت و آنها را تسليم كرد، ما نيز از اين پس كودكان مسلمان را نخواهيم كشت." به اين ترتيب ملا سعيد موجب شد ه362
بكودك بيگناه در آن منطقه از مصيبت و فلاكت نجات يابند.
پس از مدتي قواي روس اطراف شهرهاي وان و موش را به اشغال خود در آورده، و با سه گردان به شساله نليس حمله كردند. در آن هنگام ممدوح بيگ والي بيتليس و كَل علي يكي از دولتمردان وقت كه مدتي نيز رياست دادگاههاي استقلال را بر عهده داشت.م. بهدم. هرالزمان گفتند:
يك گردان سرباز و حدود دو هزار نفر نيروي داوطلب باقي مانده است؛ مجبور به عقب نشيني هستيم.
بديع الزمان نيز در پاسخ به آنها گفت:
در آن صورت كساني كه از اطراف و اكناف گريخته و به اينجا آمدهاند، همين طورده كاف و دارايي و زن و فرزند مردم بيتليس به دست دشمن خواهد افتاد، ما چارهيي نداريم مگر اين كه چهار پنج روز ديگر تا پاي جان مقاومت كنيم.
آنها گفتند:
به دليل سقوط شهر موش، سربازان در تلاشاند سي ارّاده توپمان را به اين طرف بياورند. تو اگ نفس وني با نيروهاي داوطلبات توپها را بهدست آوري، چند روزي را با آنها به مقابله ميپردازيم و مردم هم نجات پيدا ميكنند.
بديع الزمان پاسخ داد:
"پس در اين صورت يا ميميرم يا توپها را ميآورم." و به اين ترتيب فرماندهي سيصد ارتبا داوطلب را بر عهده گرفت. شب هنگام، به سمت نورشين، جايي كه توپها را به آنجا آورده بودند رفت. جاسوساني را گسيل داشت تا به هنگي از قزاقان روس كه در تعقيب توپها بودند بگويند: "فرمانده نيروهاي
#13است. ملب مدافع شهر بيتليس با سه هزار نفر نظامي و موسي بيگ مشهور كه در كوهستان به سر ميبرد با هزار نفر نيرو در حال پيشروي براي به دست آوردن تها، ايهستند." فرمانده قزاقها با شنيدن اين خبر بسيار مبالغه آميز، ترسيد و نتوانست ادامه دهد. بديع الزمان نيز هر يكي دو نفر از سيصد نيروي داوطلب خود را با يكي دو توپ از توپهاي بهدست آمده به بيتليس فرستاد. خود ن افشان ميرود و توپهاي بعدي را بهدست ميآورد و آخرين توپ را نيز همراه سه تن از دوستانش تحت كنترل در ميآورد. به اين ترتيب او موجب ميشود سي ارّاده توپ مذكور به بيتليس منتقل شود. سربازان و داوطلبان با همان توپها توانستند، سه چهاران كندر مقابل دشمن مقاومت كنند و اهالي و اموال و وسايلشان را نجات دهند.
— 135 —
بديع الزمان در آن جنگ براي روحيه دادن به نيروهاي داوطلب به سنگر نميرفت و در دمان كقدّم جبهه به گشت زدن ميپرداخت. يك بار در حالي كه در جلوترين نقطه جبهه، سوار بر اسب به چپ و راست ميتاخت مطلبي از ذهناش عبور ميكند و او را ميآزارد: "اگر همين الان شهيد شوم، نكند وضعيت فعليام، يعني در خط مقدم بودنم، كه چشمهر بتوايره ميكند در اخلاصام كه اساس مرتبه شهادت است خللي وارد كند؛ نكند اين كار از باب تظاهر و ريا باشد؟" در همان لحظه اسب خود را باز ميگرداند و نزد دوستانش ميرود.
اين را كه بديع الزمان در سختترين لحظات جنگ و در زمان مرگ و زندگي چنين ميانديشقبولانوضعيتم كه در ظاهر قهرمانانه ديده ميشود نكند خلاف اخلاص حقيقي باشد" ميتوان گفت مثاليست براي كمالات انساني. او براي اينكه در جبهه جنگ در برابر دشمن و زير آتش گلولههاين ولابههايش روحيه و جسارت دهد، ضروريترين رفتار قهرمانانه را با تاختن اسب به چپ و راست در خط مقدم جبهه عملاً نشان ميدهد و جسارت ايماني و شهامت اسلامي يك فرمانده عالي مقام را به ايستاد ب به نمايش ميگذارد و در همان لحظه در روح و نيت خويش با اهميت هر چه تمام به سرّ اخلاص به عنوان عاليترين و صافيترين مرتبه كمال ميانديشد، تا از آن غا و نااد و به آن توجه داشته باشد. اين امر همان قدر و بلكه بيش از آنكه ظاهراً بر خدمت ديني شايان تقدير او و بر مجاهده فداكارانهاش دلالت دارد، كمالبا من او را نيز نشان ميدهد.
سراسر حيات ملا سعيد گواهي ميدهد عناويني چون "بديع الزمان، صاحب الزمان، فخر دوران، و نابغه عصر" كه در ميان مسلمانان براي او به كاو چهارفته، هيچ گاه دور از حقيقت، و صرفاً در حد حرف و سخن نبوده است. خدمت معظم ايماني و قرآني او كه با رساله نور انجام شد و شخص معنوي و قدسي ميليونها طلبه فداكاري كه با حميت ديني سرفرازند و توسط او متشكل شدند، شاهد صادق و دليل قايگناه سخن است ...
هنگام گشت زني در خط مقدم جبهه چهار گلوله به بدن او اصابت كرد، اما عقب نشيني نكرد و براي جلوگيري از تضعيف روحيه رزمندگان داوطلب حتي به سنگي اللهرفت. ممدوح بيگ (استاندار) و كَل علي (از فرماندهان) وقتي از مجروح شدن او مطلع شدند خبر فرستادند كه حتماً به پشت جبهه برود، اما او پاسخ داد: "گلوله اين كافران مرا نخواهد كشت."
حقيقتاً با اين كه سه گلوله به جايي از بدنش اصابت كرده سلام ر ميبايست او را از پا در آورد، اما يكي از گلولهها خنجر و ديگري قوطي توتونش را سوراخ كرده و رد شده و آسيب چنداني به بديع الزمان نرسيده بود.
شب، پس از نجات استاندار و كَل علي و اهالي، و پس از رفتن سربازان و داوطلبان، با تعدادي ازاطر روهاي فداكار خود ميماند؛ نميگريزند تا خود را براي
— 136 —
عدهيي از مردم بيچاره باقي مانده در بيتليس فدا كنند. بامداد با گروهي از سربازان دشمنانم گر ميشوند و بسياري از دوستان بديع الزمان در اين درگيري به شهادت ميرسند. حتي بعد از اين كه برادر زادهاش "عبيد" نيز كه از طلبههاي فداكارش بود به جاي او به شهادت رسيد، سه صف از سربازان دشمن رميدان ته و عبور ميكند و با سه تن از طلبههايش كه زنده مانده بودند به صورت بسيار عجيبي وارد مخفيگاهي كه بر روي آب بود ميشود. او در حالي كه مجروح بود و پايش نيز شكسته، سي و سه ساعت در داخل آب و گلمان ن ميماند. تفنگ به دست در آن وضعيت سخت و در حالي كه سربازان و افسران دشمن در قسمت فوقاني بودهاند با كمال آرامش قلبي و خوشحالي حاصل از نجات مردم، با شادماني و سرور، دوستان همراهش را تسلي داده، و ميگويد: "وقتي سربازان زيادي از دشمد سر دوبهروي خود ديديم از اسلحههايمان استفاده خواهيم كرد؛ نبايد خودمان را ارزان بفروشيم، تيراندازي بهسوي يكي دو نفر از افراد دشمن فايدهاي ندارد."
از عنايات لطيف الهيست كه آنها سي و سه ساعت سربازان روس را ميديدهاند و روسها نيز بااي ايمه در جستجوي آنها بودهاند موفق به يافتنشان نميشوند. در همان حال بديع الزمان خطاب به فداييان داوطلبي كه طلبههايش بودهاند ميگويد: "دوستان! در اينجا نمانيد، حقم را حلال كردم، مرا رها كنيد و در پي نجات خودتان باشيد." يري ازبههاي فداكار و قهرمان او ميگويند: "ما نميتوانيم شما را در اين وضعيت رها كرده و برويم، اگر قرار است شهيد شويم بگذار در خدمت شما باشيم." و ميمانند. سپس سربازان روس آنها را اسير ميكنند و به وان، جلفا، تفليس، كيلوگريف، و كاستورما ميفري بين فدائيان ارمني مشهورند؛ طوري كه روايت ميكنند اگر صورتهاي آنها را روي زغال گداخته قرار دهند و چشمانشان به درجه متلاشي شدن هم برسد زبان به گفتن رازشان نميگشايند. روسها داهد داوره ميگفتند نيروهاي داوطلب تحت امر بديع الزمان فوق فدائيان ارمني هستند! به همين دليل است كه در از بين بردن قزاقهاي ما بسيار موفق بودهاند.
— 137 —
بديع الزمان به اردوگاه اسرا برده ميشود. در آنجا حادثهيي شايان جمعيت رخ ميدهد. يك روز سرفرماندهي روسها براي تفتيش اسرا ميرود. در اثناي تفتيش بديع الزمان به او سلام نميدهد و از جا بر نميخيزد. فرمانده عصباني ميشود، اما با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است او را نشناخته باشد يك بار ديگر از مق٭ ١٣٠ يع الزمان عبور ميكند. او باز هم بر نميخيزد. فرمانده توسط مترجم ميگويد:
گويا مرا نشناختند ...
بديع الزمان:
او را ميشناسم نيكلا نيكلاوويچ است.
فرماننند؛ ا پس به ارتش روسيه و به تبع آن به تزار روسيه بياحترامي ميكنند.
بديع الزمان:
بياحترامي نكردم. من يك عالم مسلمان هستم. فرد مؤمن از فرد خدا نشناس برتر است، لذا من در برابر شما بر نميخيزم.
به همي كرد ك بديع الزمان را در اختيار دادگاه نظامي ميگذارند. چند تن از دوستان افسرش از او خواهش ميكنند بيدرنگ عذرخواهي كرده و مانع نتايج وخيم اين ماجرا شود، اما بديع الزمان با كمال عزت و ه، بايهيچ اهميتي نميدهد و ميگويد: "حكم اعدام اينها به منزله گذرنامهييست براي من تا به عالم جاويدان سفر كنم."
سرانجام تصميم ميگيرند او را اعدام كنند. زماني كه ميخواستند حكم را اجرا كنند بديع الزمان اجازه ميخواهد تا ندن مأمواند. ميگويد بعد از انجام وظيفه ديني خود سينهام را آماج گلولهها قرار ميدهم. در همين اثنا كه مشغول نماز خواندن بود فرمانده روس ميآيد و از بديع الزمان عذرخواهي ميكند، و ميگويد: "متوجه شدم كه رفتار شما به دليل وابستگيو لاي دساتتان بوده است، خواهش ميكنم مرا ببخشيد."
آنگاه حكم اعدام را منتفي اعلام ميكند.
* * *
— 138 —
بديع الزمان حدود دو سال و نيم در اطراف سيبري در اسارت بهسر ميبرد. اين مسلمان فداكار كه تمام زندگي خود را در راه خوضاع
# قرآن و اسلام و احياي سنت سنيّه كرده بود قطعاً در اسارت نيز بيكار نميماند. براي روشنگري و ارشاد محيطي كه در آن بهسر ميبرد تلاش ميكرد. در مد از نعر براي افسراني كه با او در اسارت بودند تدريس ميكرد. يك روز در حالي كه به ٩٠ نفر از دوستان افسرش درس ميداد فرمانده روس وارد شد و با اين بهانه كه درس سياسي ميدهد مانع ادامه كارش شد، اما پس از اينكه دانست فعاليت او ديني ميبر و اجتماعيست، او را آزاد گذاشت.
او بالاخره با گريختن، از اسارت رها شده و موفق ميشود به سن پترزبورگ و ورشو برود. سرانجام از راه وين در سال ١٣٣٤ رومي وارد استانبول ميشود. بديع الزمان سعيد نورسي كه در جنگ جهاني فرمانده داوطلب هنگ بود دوراكساني تش را در كتابي
با گذشت مدت زيادي از اين اسارت، بعدها وقتي استاد را چون اسيري به بارلا فرستادند، بخشي از داستان زندگي گذشتهاش را در لمعه بيست و ششم تحت عنوان "اميد سيزدهم" به رشته تحرير در آورد. علاقمندان ميتوانند به رساله مذكوي بهوعه كنند.
چنين بيان ميدارد:
— 140 —
قسمتي از اميد نهم در بيست و ششمين لمعه
زمان جنگ جهاني در ولايت دور دستي به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آنجا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود مَذِي دلگا قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آنجا اسير بودند احساس خوب و راحتي نداشتم، ميخواستم تنها باشم، اما نميشد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند اما بعبه همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد ميخوابيدم. بهار هم نزديك بود. در شبهاي بسيار طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شات بيتاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غمانگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گر چه هنوز خود را سالمند و پير نميدانستم اما حقيقت اين است كه شاهدان جنگ جهاني همه پير بهشمار ميروند. گويي به موجبت گزاريه كريمه
يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا
مظهر روزهايي شده بودم كه كودكان را پير ميكند؛ چهل سال داشتم اما خود را هشتاد ساله ميپنداشتم. در آن شبهاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غمانگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميم.
باأس كردم، بر عجز و تنهاييام نظري افكندم و اميدم را به كلي از دست دادم.
غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيهي
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبانم جاري شد، قلبم نيز ميگطه ما ميگفت:
غريبم بيكسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو جويم مدد خواهم ز درگاهت الهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و در جستجوي دوستانم چون نيازي مصري گفتم:
— 141 —
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نآبي چوال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز ميكنم و فرياد بر ميآورم: دوست، دوست!
به هر حال ... ناتواني و عجزم در آن شبهاي طولاني و حزنانگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد4
داوطورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي ميشد بايد يك سال راه ميرفتي، تنها و در حالي كه روسي نميدانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به قتي بهق العادهيي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آنجا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرتآور بود. آن سياحت يا فرار دور و دراز را ی كه انسانهاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نميشدند ی به آساني و سهولت به پاايد، لاندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود ميگفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ آميختگي با حيات اجتماعي آدمها كافيست. مايخ از قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهاي بينتيجهيي چونبيان ك منزلت و توجه بيش از شايستگيام ی كه به من ميكردند ی موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي پر نوري در چشم زندگند؟ مص، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيدهيي عاري از نور در چشم حياتم بود كه موفق به مشاهده آتيه نگرديد و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتابفتوح الغيبخود مجدداً چت! حضررا گشود...
* * *
بازگشت مجدد و افتخارآميزش به استانبول، مردم و اهل علم را بسيار خرسند و مسرور نمود. بي آنكه مطلعش كنند به عضويت "دالأُمِّة الاسلاميه" در اداره مشيخت درآمد. دارالحكمه در آن زمان چون يك آكادمي اسلامي، عالمان
— 142 —
مسلماني چون محمد عاكف، اسماعيل حقي ازميري و حمدي الماليلي را گرد هم آورده بود.
عبدالرحمان (رحمه الله) كه ن زبانباهوش، قهرمان، غيور و در عين حال فرزند معنوي و برادرزاده بديع الزمان بود چنين بيان ميدارد:
عمويم را در سال ١٣٣٤ پس از آمدن از اسارت، بدون آنكه رضايت داشته باشد عضاز آن لحكمة الاسلاميه كردند. اما چون در اسارت آسيبهايي ديده بود مدتي اجازه خواست و در محل كار حاضر نشد. بارها اقدام به استعفا كرد ليكن دوستانش او ر ادارنكردند. لذا به فعاليت در دارالحكمه ادامه داد. به حال و روزش كه دقت ميكردم ميديدم بيش از ضرورت براي خود خرج نميكند. به كساني كه از او ميپرسيدند به چه دليل در معيشت تا اين حد مقتصد هستي چنين پاسخ ميداد:
من ميخواهم پيرو سواد اعهم. درده مردم) باشم. سواد اعظم نيز حداكثر تا اين حد مصرف ميكند. علاقهاي ندارم تابع اقليت مُسرف باشم.
حقوقش را كه از دار الحكمه ميگرفت مقداري براي مصارف ضروري بر ميداشت و باقي را به من ميداد و ميگفت "اينها را نگه دبتدا شن هم پولهايي را كه ظرف يك سال از او گرفته بودم با اعتماد به محبت و علاقهاي كه به من داشت و بيتوجهياش به مال دنيا، همه را خرج كردم. او آنگيش نيسمن گفت: "اين پول براي ما حلال نبود، به ملت تعلق داشت؛ چرا خرج كردي؟ حال كه چنين است تو را از نمايندگي در هزينهها عزل و خودم را نصب ميكنم.!"
مدتي گذشت ... بر قستند كين الهام شد كه بايد دوازده جلد از مطالبي را كه درباره حقايق تأليف كرده بود به چاپ برساند. پولهايي را كه از حقوقش پس انداز كرده بود صرف انتشار تأ بيرونمزبور كرد. به استثناي يكي دو تا از آنها كه كوچك و مختصر بود بقيه را به رايگان توزيع كرد. از او پرسيدم چرا اجازه ندادي آنها را بفروشند. گفت:
استفاده از حقوق به قدر به يكايموت براي من جايز است؛ باقي آن متعلق به ملت است. با اين كار آن پول را به ملت باز ميگردانم ...
— 143 —
خدمت او در دارالحكمه همواره به اين صورت با اقدامهاي شخصياش توأم بود. زيرا براي انجام كار مشته قبر آنجا موانعي ميديد. كساني كه او را ميشناسند ميدانند كه بديع الزمان كفن خود را بر گردن آويخته و مرگ را پذيرفته بود. لذا در دارالحكمة الاسلاميه چون پولاد ايستادگي كرد. اجاوحي و انستند با تأثيرات خود دارالحكمه را آلت دست خود كنند. او با فتاواي غلط، بيپروا مبارزه كرد. وقتي جرياني كه به حال اسلام مضر بود پديد ميآمد براي از بين بردنش كتاب مينوشت و منتشر ميكرد.
* * *
قسمتي از نوشتههاي خود در مورد دوره سي و پاش در استانبول بعد از بازگشت از اسارت
( اميد دهم از لمعه بيست و ششم)
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. امور سياسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متگر تئاايل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف استانبول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از دخالتيت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشتههاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشد؟ نگاه بركشيدم. از ديدن دوردستها منصرف شدم و به قبرستان آنچهختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه ميبيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميدهاند، زيرا جمعيت استانبول تاكنون صدبار در اينج ميداشدهاند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اينجا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم ميروي."
از قبخواهيمخارج شدم و با اين خيال دهشتناك به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. انديشيدم كه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانب جرم پر اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد
— 144 —
به راهش فكر كند، من همانطور كه از اين اتاق خارج ميشوم روزي استانبول را ترك ميكنم و روز ديگر رساله دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اين طور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهم، بلكه معاندران تن از دوستان استانبوليام جدا ميشوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك ميگويم از دنيايي كه شيفتهاش هستم و آن را بسيار دوست ميدارم نيز بايد جداكرديم؛با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم. در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما ميرفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلمهاي سينمايي سايههايي را از زما الَّذه به زمان حال منتقل ميكنند، لذا همانطور كه در فيلمها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان ميدهند من هم مردم را جنازههايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خطاب كرد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قز اهال مانند آنچه در فيلمها هست در حال گردش ديده ميشوند، پس كساني را كه در آينده به طور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده ببين؛ آنها هم جنازههايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گردان، حالات حُزنانگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبديل گرديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كاستورما" ه در ال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و ميدانستي كه به استانبول خواهند رفت. اگر كسي در آنجا از تو ميپرسيد: "آيا دوست داري به استانبول ه نوراا همين جا بماني؟" بيشك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول ميكردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر از آشنايانت در استانبول هستند. درِ برخا فقط يكي دو دوست داشتي كه آنها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني درد آور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال
— 145 —
نشدي؟ از شبهاي دور و دراز و تاريك سرزمينهاي خصم و زمستانهاي سرد و توفانياش نجاا در دي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كودكي تاكنون داشتهيي به قبرستاني نقل مكان كردهاند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا ماندهه حق وه آنها هم به همانجا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آنها يعني ارواح باقيه خانههاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طآغري كالم برزخ در حال سير و سياحتاند.
آري، اين حقيقت توسط قرآن و ايمان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهرهيي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايما دارالد آورد؛ طوري كه گويي آن را ميبيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بيشمار خود آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانهاش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بياهميتي چون د163
دي نيز محافظت ميكند، انسان را كه در ميان مخلوقاتش كاملترين و جامعترين و مهمترين است و او را بيش از همه دوست ميدارد بيترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بيرحمانه و بيعاقبت، نابود و ضايع نميكند و ااول:منميبرد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين ميپراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي ميگذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت همچون حاصل ضرب دو در دو كه ميشود چهار در ساير رس برسانخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و معاشرت خهه قفقدارم. در ساريير در منطقه خليج خلوتخانهيي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني (رض) نيز با كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادوع هديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذتهاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
* * *
— 146 —
است. يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلنديهاي چامليجاي استانبول ساكن بودم. زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه بهشمار ميرفت، زيرا از اسارت رهايي يافته ارقال در دارالحكمه مناسب رشته علميام به بهترين شكل به نشر علم و دانش ميپرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به من ميشد بسيار بيشتر از شايستگيام بود. ساكن چ بپردا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را ميكرد، برايم مينوشت و نيز اولاد معنويام يبت مذميشد؛ در حالي كه خود را خوشبختتر از همه جهانيان ميدانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربحَانَك بودم به سراغم آمد. در اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي ميپنداشتم. به هر را كهن كه پرداختم ديدم پوسيدهاند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب ميدهند. در همان ايام شاهد بيصداقتي و بيوفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادقترين دوست ميپنداشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس قبول نردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خوردهام؟ ميبينم بسياري از مردم به حال و روزمان ی كه نسبت به حقيقت، وضع ناخوشآيندي داردی غبطه ميخورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شدت و عل يا اينكه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه ميبينم؟"
خلاصه، من در سايه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آنچه شدم كه با آن مرتجد؛ و م. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم. آنگاه روحم كه در پي بقا بود و با توهم بقا شيفتهي
— 147 —
آناني ميشد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني هستم چه فايدهييويد: "نيهاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه من ناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري ميتوانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا از ژاني كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، قبل از هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيشترها تحصيل كرده بودم.
— 148 —
متاسفأنه تا آن زمان علوم با كسبرا همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري ميدانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بيش از انود كه لوده كرده و مانع پيشرفتهاي معنويام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كردهام آلودگيهاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب، ظلمات روحي منف نمي فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي ميشد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمييافتم؛ مانع تنفسم ميگرديد. تا اين كه تا بيمبتني بر لا اله الا الله در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكيها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درسهايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودندنُورًاي عقل و قلبم هجوم آوردند. مناظرههاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرمرا تخور نگاشته شده است، به همانها اكتفا ميكنم و در اينجا فقط براي نشان دادن نمونهيي از پيروزيهاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان ميكنم، تا موجب پاكسازي روح سالمنداني شود كهاست؛ طاني با پرداختن به مسايل گمراه كننده و بيفايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كرووش گو، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و رو به سوي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعيرد ميجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد از درخت چيد و حبوبات را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچكترين و جزييترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرا افتخشكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبم خطاب به نفس فلسفيام گفت:
— 149 —
كوچكترين و جزييترين چيز نيز مانند بزرگترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرتزند ونده كائنات سرچشمه ميگيرد و از گنجينه خزائن او صادر ميشود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پردههايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آنها را كوچك و بياهميت تصور ميكنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، جان اير از بزرگها به شمار ميروند. خلقت مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كمتر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب نمود يا همه را كلاً به ذاتي واحديلشانص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروريست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحقق قطعي مييابد و بر همه چيز محيط ميشود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعيدادند پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ به وجود ميآيد. او قادري عليم است و با فرمان كُن فَيَكونُ خود ی كه به كشيده شدن كبريتي ميمانهم بست چيزي را ميتواند بيافريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نمودهايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كردهااين وطاو از قدرتي بيپايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوقالعادهيي كه بالمشاهده ديده ميشود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه ميگيرد.
مثلاً كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگرعنوي، ي مخصوصي براي نشان دادن نوشتهها به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يكباره نمايان ميگردد و خواندني ميشود. درست به همين ترتيب صورت خاتشان چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مييابد. آن قادر مطلق با فرمان كُن فَيَكونُ و با قدرت بيپايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئيكننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آساني توانايي خ را دری كه جلوهيي از قدرت است ی بر ماهيت علمي مزبور ميكشد و به آن وجود خارجي عطا ميكند، آنگاه ميتوان آن را با چشم ديد و
— 150 —
نقوش حكمت حق را در آن مطالعه و روح
اگر همهي چيزها را آفريدهي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم ميبايست براي وجودي مثل مگس، آنچه را لازم است، با ميزاني خاص از بيشتر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي فعّال در مگس از سرصلاح ا آن آگاهي داشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قاليا، آخلق از هيچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آنها باشد البته ناگزير به جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونههايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر ميرسد هر چيز خلاصه و فشردهيي از كل كدنش اساست، لذا براي ايجاد دانهيي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجود زندهيي، هر آنچه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً روي آاندازهگيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونهيي و برنامهيي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آ و مبا در قالبهاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظمشان از بين نرود. حال با توجه به اين كه شكل و هيأت هر چيز ميتواند انواع و اقسامبا سوگن و بيشماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل در جريانند، و قرار دادن آنها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و بهت و تهمنظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مطلبيست كه از امكان و احتمال دور ميباشد و مشاهده ميشود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس من فرقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمهي:
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط ر آن ب و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري هم شوند نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حاست. ح1
نو شدن و فعاليت ميباشند هرگز نميتوانند به شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نميتوان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آنها كس ت خوردست.
آري، چنان صاحب حقيقي دارند كه به موجب آيهي:
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك مگس، ساديل كرهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، ميآفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُن فَيَكونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و احوال و اشكال بيشماري را به حال خلق ميكند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا همچون كشيده شدن كبريتي، همه چيز را در نهايت سهولت ايجاد ميكند، و هيچ چيز در حركت خود ذرهيي دچار تردد ن شرع، . سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم ميباشند. اينها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي فعالند، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مييابند؛ وگرنه آثار آنها با در نظر و شگفتشخصيت كوچكشان، كوچك نميشود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت ميرساند و مورچه كاخ فرعون را از بين ميبرد، و دانهي كاج كه مانند ذرهييست ميتواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما ايناند ك را در رسالههاي متعددي ثابت كردهايم و گفتهايم سربازي را تصور كنيد كه با برگهيي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيشتر از توان خود مثلاً ميتواند سلطاني را اسير كند. به همين ترتيب است كه هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي ارت خدند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيشتر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان ميدهد كه اثر قادري ازليست كه صاحب علمي محيط ميت چناردر غير اين صورت اشيا با
— 152 —
ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمييافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار ميگرفتند و صورين دورني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي ميشدند؛ بنابراين چيزي موجود نميشد و اصولاً موجود شدن اشيا محال ميگرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان مونند دسطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كرد، و الحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچكترين خواطر قلبم و پنهانترين نيازهايي فكر داند و مخفيترين احتياج روحم را تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق ميكند و در هتقدير ل آسمانها را ميآفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه ميتواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذرهيي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشد توان مداخله در خواطر قلبيام را نخواهد داشت و از نيازهايم در ام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمانها را خلق كند نميتواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسيست كه خواطر قلبيام را اصلاح ميكند و پهنه آسمانها را در ساعتي از ابر ميپوشاند و خالي ميكند و دنييشود.بديل به آخرت ميكند و بهشت را ميآفريند و باب آن را بر رويم ميگشايد و ميگويد وارد شو.
اينك اي برادران سالمندم كه همچون نفس من بدبختانه، سالهايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كردهايد! از فرمان قدسي ما بهله الا هو كه فراوان در زبان قرآن تكرار ميشود ركن ايمان قدسي را دريابيد كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچگاه تزلزل نمييابد و صدمهيي نميبيند و ت، اطلانمييابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين ميبرد و زخمهاي معنوي را مداوا ميكند!
* * *
— 153 —
واقعه ي روحاني بسيار عجيبي كه در "رساله سنوحات" آمده است؛
ند كلم اين رساله را زماني نوشت كه در دارالحكمهي استانبول بود.
خطابهيي در رؤيا
در سپتامبر سال ١٣٣٥(رومي) بر اثر افسردگي حاصل از وقايع روزگار به شدت مضطرب بودم. در اين ظلمت كثيف نوري جستجو ميكردم. آن را در بيداري كه در حقيقت رؤيايي بَذَا دت نيافتم، اما در رؤياي صادقهيي كه حقيقتاً يقظه( بيداري) است نوري ديدم. از تفصيلات ميگذرم؛ و نكاتي را كه گفته اند بگويم، مينويسم.
جمعه شب
اِتاسطه خواب وارد عالم مثال شدم، كسي آمد و گفت:
در مجلس باشكوهي كه براي مقدرات اسلام تشكيل شده، منتظر تو هستند.
رفتم؛ و با مجلسي مواجه شدم كه نمونهاش را نديده بودم؛ سلف صالح و نمايندگان هر عصر و دورهيي در آنجا جمع بودندل شد؟ كردم و در كنار در ايستادم. شخصي از آنها گفت:
اي انسان زمانهي فلاكت و هلاكت! تو هم داراي رأي هستي؛ نظرت را بيان كن.
در حال ايستاده گفتم:
بپكه استا جواب دهم.
كسي گفت:
نتيجه اين شكست چه خواهد شد؟ در صورت پيروزي چه اتفاقي ميافتاد؟
گفتم:
از آنجا كه مصيبت، شر محض نيست و از آنجا كه گاه در سعادت هم ميا فراهلاكت را مشاهده كرد پس، از فلاكت هم ممكن است سعادت حاصل شود. فلاكت اين دولت اسلامي كه از گذشته تاكنون براي اعلاي كلمة الله و بقاي استقلال مسلمانان، به جهاد كه واجب كفاييست، ميپرداخته، و خود را موظف به
— 154 —
فدا شدن در راه نودي ااحد جهان اسلام ميدانسته و پرچمداري خلافت را بر عهده داشته است، با سعادت عالم اسلام در آينده جبران خواهد شد، زيرا اين مصيبت موجب شد اخوت اسلامي كه آب حيات ماست سريعتر جاني دوباره بگيرد و اح يا ا. در مقابل رنج ما عالم اسلام ميگريد. اروپا اگر بيشتر برنجاند، فرياد خواهند كشيد. اگر قرار باشد بميريم، در برابر هر بيست نفري كه بميرند، سيصد نفر زنده خواهد شد. در عصست، و ث خارق العاده هستيم. هستند كساني كه دو سه سال از مرگشان گذشته و زنده شدهاند. ما با شكستي كه خورديم، سعادت عاجلهي عاجله: زمان حال ی اين دنيا. موقتي را از دست ی كشم، ليكن سعادت آجلهي آجله:آينده ی آخرت مستمري در انتظار ماست. كسي كه حالات بسيار جزيي و محدود و در حال تغيير و تحول را با آيندهيي فراخ و نامحدود عوض كند، سود كرده است.
در آن بزرگتاضران در جلسه خواهان توضيح شدند.
توضيح بده!
گفتم:
جنگ دولتها و ملتها جاي خود را به جنگ طبقات بشر ميدهد، زيرا بشر همچنان كه نميخواهد اسير شود علاقهيي به اجير شدن هم ندارد. اگر پيروز ميشديم ممكن بود بيات مزبيش و با شدت بيشتري گرفتار جريان استبدادي خصم و دشمنمان شويم؛ در حالي كه جريان مذكور ضمن ظالمانه بودن، منافي طبيعت اسلام نيز هست؛ همچنين با مِنَّهُكثريت مطلق اهل ايمان در تضاد است، نيز عمرش كوتاه و احتمال نابودياش زياد است. اگر خود را به اين جريان وصل ميكرديم عالم اسلام را بهسوي راهي خلاف فطرت و طبيعتش سوق ميداديم. اين تمدن خبيپردازيا فقط از آن ضرر ديدهايم و از نظر شريعت مردود است، به دليل اين كه سيئاتش بر حسنات آن غلبه دارد به فتواي مصلحت بشر منسوخ و بهواسطه انتباه و بيداري بشر محكوم به انقراض ميباشد و ما
— 155 —
ميخواستيم حامي چنين تمدن سفيه و سركش واشتم فو متوحشي در آسيا باشيم.
يك نفر از حاضران گفت:
شريعت چرا اين تمدن
آنچه ما ميخواهيم محاسن تمدن و منافعيست كه براي بشر دارد؛ وگرنه منظورمان معاصي و سيئات تمدن نيست كه نادانان، فسق و فجور و پليديهايش را محاهنگام ن كرده، و به تقليد از آن پرداختند و داراييهايمان را به نابودي دادند. معاصي تمدن كه بر خوبيهايش غلبه كرد و زماني كه سيئات آن بر محاسنش چيره شد، بشر با دو جنگ جهاني دو سيلي شديد خورد و طوري آن تمدد كه هكار را زير و زبر كرد و به حالت تهوع در آمد كه روي زمين را به خون آلود. إن شاء الله با نيروي اسلام در آينده، محاسن تمدن غلبه خواهد يافت، و روي زمين از ناپاكيها منزه خواهد شد و صلح عمومي برقرار خواهد شد.
را زمان سكند؟
گفتم:
زيرا بر پنج پايه منفي بنا شده است.
نقطهي اتكايش قدرت است؛ شأن قدرت نيز تجاوز است.
هدف و مقصدش كسب منفعت ميباشد؛ شأن منفعت نيز تزاحم است.
قاعدهاش در زندگاني جدال و كيس كردست؛ شأن جدال نيز تنازع است.
رابطهاش در ميان تودهها مليتي منفي و عنصريست كه با بلعيدن ديگري تغذيه ميكند؛ شأن آن نيز تصادم و برخوردهاي هراسناك است.
خدمت جذب كنندهاش، تشجيع هوا و هوس، تأمين خواستههاياه با
تسهيل در تأمين مطالبات آن است؛ شأن هواي نفس هم به سقوط كشاندن انسان از درجه ملائكه به دَرَك كلبيت است؛ سببيست، براي مسخ معنوي انسان.
اگر جاي ظاهر و باطن بسياري از مدعيان تمدن عوض شود انسان گمان خواهد كرد، در حال ديدن گرگ و خرس و مار و خ آزاد يمون ميباشد، اين است كه تمدن امروز هشتاد درصد انسانها را دچار مشقت و شقاوت كرده است. ده درصدشان را در عالم خيال سعادتمند كرده و ده درصد ديگر را هم بين آن دو رها نموده است. سعادت آن است كه براي همه مردم يا بخش اعظم آن سعادت باشد، اما ايهر تجلحبت از اقل قليل است؛ اين در حاليست كه قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را ميپذيرد كه سعادت عموم يا دست كم اكثر مردم را
— 156 —
تضمين و تأمن حشر . با فرمانروايي هواي نفس رها شده، نيازهاي غير ضروري حكم ضروري يافتهاند. انسان بدوي به چهار چيز نيازمند بود، اما تمدن امروز انسان را محتاج و نيازمند صد چيز كرده است. سعي و كوشش كفاف مصرف را نميدهد، لذا انرك خدم بهسوي حيله و حرام سوق مييابند و به اين ترتيب اساس اخلاق دچار فساد ميشود. به جاي ثروت و حشمتي كه به جامعه و نوع انسانها ميدهد، افراد و اشخاص را فقير و بياخلاق ميبيترد مجموع ترس و وحشت انسان در قرون اوليه را اين تمدن به يكباره پس داده است!
امتناع جهان اسلام در برابر اين تمدن و برخورد سردش با آن و اضطراب و دلهرهيي كه در پذيرفتن را ثب شايان توجه است، زيرا هدايت مورد نظر شريعت كه با ويژگي استغنا و استقلال شناخته ميشود با نبوغ فلسفي روم واكسينه نميشود، امتزاج نميياب نوشتم نميشود و پيرو آن نيز نميگردد. روم و يونان قديم كه بر آمده از يك اصل هستند با دو قوه نبوغ، در طول قرنها براي يكي شدن تمدن و مسيحيت ی كه به تركيب آبو در حن ميماند ی تلاش نمودند، اما اين دو روح، استقلال خود را همچنان حفظ كرده و گويا بهواسطه تناسخ، امروز نيز در اشكال ديگري به وجودشان ادامه ميدهند؛ در حالي كه آنها به رغم وجود اسباب امتزاج، نميتوانند متحد شوند، نور هدايت كه روح شريعاده خو هيچگاه با نبوغ رومي كه پايه تمدن پست و پليد است، امتزاج نمييابد و يكي نميشود ...
گفتند:
تمدن مورد نظر شريعت غرّا چگونه است؟
گفتم:
تمدني كه مورد ضمانت شريعت ا، هموا(ص) است و بدان امر ميكند، تمدنيست كه با فروپاشي تمدن فعلي ظهور خواهد يافت. به جاي مباني منفي آن، پايههاي مثبت وضع ميكند. نقطهي اتكاي آن تمدن به جاجات و ، حق است كه شأن آن نيز عدالت و توازن است. هدفش به جاي منفعت، فضيلت است كه شأنش محبت و علاقهمندي به هم ميباشد. در مسير وحدت، اتكاي روابد؛ و د7
به جاي مليت و عنصريت بر دين و وطن است كه شأن آن اخوت صميمانه، مسالمت و دفاع در برابر تجاوز بيگانه ميباشد. قاعدهاش در حيات به جاي جدال، تعاون است كهن مسألاتحاد و ياري رسانيست. در آن تمدن هدايت جاي هوا را ميگيرد كه شأنش ترقي انساني و تكامل روحيست. هواي نفس را محدود ميكند و به جاي تسهيل امور مربوط به پستيهاي هواي نفس، احساسات عالي روح را ارضا ميكند. پس به نظر ميرسد ما با شكسطرز خاخورديم به جريان دوم انتساب يافتيم كه جريان ستمديدگان و جمهور مردم است. اگر هشتاد درصد ديگران فقير و مظلوم باشند، در ميان مسلمانان نود و شايد نود و پنج درصد فقير داشته باشيم. عالم اسلام به جاي اينكهوز سي ابر اين جريان دوم لاقيد بماند يا به معارضه با آن بپردازد، در نتيجه سست گردد، و همه زحماتش را به هدر دهد، و با استيلايش مجبور به استحاله گردد، عاقلانه رفتار نموده و دالت ربه طرزي اسلامي متحول كرده و به خدمت خود در آورد، زيرا دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است؛ همچنان كه دوستِ دشمن تا وقتي دوست اوست، دشمن محسوب ميشود. اين دو جريان ضد هم ديگرند، اهداف و منافعشان در تضاد بااينجات، لذا اولي اگر بگويد "بمير" دومي خواهد گفت "زنده شو"! همچنان كه منافع يكي مستلزم ضرر و اختلاف و سقوط و به خواب رفتن ماست، منافع دومي نيز مقتضي قدرت و اتحاد ما ميباشد.
خصومت و دشمني با شرق، مانع ظهور و ترقي عالم اسلام ميني كهذا ميبايست زايل ميشد و شد؛ خصومت با غرب نيز مؤثرترين عامل در اتحاد مسلمانان و افزايش اخوت و برادريست، و ميبايست باقي بماند ...
نشانههاي تأييد در ميان حاضران مجلس هويدا ف آن هتند:
آري، اميدوار باشيد! در انقلاب آينده رساترين صداي پر طنين، نداي اسلام خواهد بود ...!
دوباره يكي از آنان پرسيد:
— 158 —
مصيبت، نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است. با كدام عملتان به تقدير فتوا داديد تا بهواسطه اين مصيبت حكم كتقيم بيبت عمومي و فراگير، نتيجه خطاي اكثريت است، مكافاتتان در حال حاضر چيست؟
گفتم:
مقدمهاش سهل انگاري ما در سه ركن مهم اسلام است؛ نماز، روزه و زكات.
خالق متعال از ما خواسته است فقط يك ساعت از بيست سم و م ساعت را صرف نمازهاي پنجگانه كنيم. سستي كرديم. مدت پنج سال با تعليم و مشقت و تحريك وادارمان كرد بيست و چهار ساعته به نوعي نماز بخوانيم. خداوند در آن خواسته است در هر سال فقط يك ماه روزه بگيريم. به نفس مان رحم كرديم. پس فرمود به عنوان كفاره پنج سال روزه بگيريم. خواست فقط يك دهم يا يك چهلم از مالي را كه به ما احسان كرده است به عنوان زكات بشمندش م. خسّت به خرج داديم و ستم كرديم. او نيز به يكباره همهي زكات را از ما اخذ كرد.
اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ
اين نيز مكافات امروز ماست كه خمس يك ملت فاسق و گناهكار يعني چهار ميليون اينن نيز را به درجه ولايت رساند و جانبازي و شهادت نصيبش كرد، مصيبت مشتركي كه زائيده خطاي مشترك بود گناهان گذشته را پاك نمود.
باز هم يك نفر ديگر گفت:
اگر آمر و فرماندهيرد.
تباه موجب فلاكت شده باشد ...؟
گفتم: مصيبت ديده را بايد مكافات داد، يا بايد حسنات آمر خطاكار را به او داد ی كه اين در حكم هيچ است ی يا از خزانه غيب بايد داده شاي محك خزانه غيب نيز مكافات چنين كارهايي درجه شهادت و جانبازيست.
ديدم مجلس زبان به تحسين گشود. هيجان زده بيدار شدم؛ در حالي كه عرق كرده، دست و پاي خود را جمع كرده و درند. هرنشسته بودم، به خود آمدم. آن شب چنين سپري شد.
* * *
— 159 —
بديع الزمان كتابهاي ديگري نزد خود نگاه نميداشت.
وقتي از او سؤال ميشد چرا به كتابهاي ديگر مراجعه نميكني؟ ميگفت:
با تجريد ذهنند كسر چيز ديگر، آن چه را كه بايد، از قرآن فرا ميگيرم.
در صورت نقل مطالب از آثار ديگر، مسايلي را كه مهم ميدانست بدون تغيير اخذ ميكرد.
وقتي از او سؤال ميشد "چرا مطالب اخذ شده را عيناً تكرار ميكني؟" ميگفت:
"حقيز رو بب ملال نميشود؛ نميخواهم لباس ( كلمات) را عوض كنم."
در سطرهاي پيشين اشاره شد، كه بديع الزمان دوازده اثر از تأليفات خود را كه به حقايق قرآني
آثاري را كه جناب استاد بديع الزمان سعيد نورسي در دي نيسن در استانبول و تعدادي از آنها را نيز سرانجام در آنكارا منتشر نمود، بعد از چهل سال تحت عنوان "مثنوي نوريه عربي" در يك جلد به طبع رسيد. در مقدمه مثنوي نوريه درباره آثار مذكور ميگويد:
"سعيد قديم چهل پنجاه سال پيش چون به علوم عقلي و فلسط از جاوان ميپرداخت، در برابر حقيقت الحقايق در پي مسلكي چون اهل طريقت و اهل حقيقت بر آمد؛ همچون بيشتر اهل طريقت نتوانست به حركت قلبي صرف قناعت كند، زيرا عقل و انديشهاش بيي بر ه حكمت فلسفي تا حدي جريحهدار بود و نياز به مداوا داشت. آنگاه كوشيد عقلي و قلبي از پي برخي بزرگان اهل حقيقت رهسپار شود. متوجه شد كه هر يك از آنها ويژگي جذد احساگانهيي دارند. متحير شد كه از كدامشان ميبايست پيروي كند. امام رباني نيز به شيوهيي غيبي به او گفته بود " در پي توحيد قبله باش" يعني "فقط از پي يك استاد روان شيرد نهقلب مجروح سعيد قديم الهام شد كه "استاد حقيقي، قرآن است." و "توحيد قبله نيز با همين استاد امكان پذير است." لذا صرفاً با ارشاد آن استاد قدسي از نظر قلبي و روحي به طرز كاقت موججيبي شروع به سلوك كرد. نفس امارهاش نيز با شك و ترديدهايش او را مجبور به مجاهدهيي معنوي و علمي نمود. او اين كار را با چشمان بسته آغاز نكرد؛ بلكه همچون امام غزالي، مولانا جلال الدين و اما؟
پي كه ديدگان عقل و روح و قلبشان گشوده شده بود، قدم در اين راه گذاشت؛ و برخلاف اهل استغراق كه در مواردي ديده عقل را ميبندند او مقامات مذكور را با چشمان باز پشت سر گذاشت. حضرت حق را بينهايت سپاس كه بهواسطه درس و ارشاد قرآن راهيررسيهي حقيقت يافت و حتي با رساله نور سعيد جديد نشان داد كه مظهر حقيقت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ اَيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ شده است. از آنجا كه مانند مولانا جلال الدين، امام نميشوو امام غزالي توسط عقل و قلب توأمان طي طريق ميكرد، پيش از هر چيز درصدد مداواي جراحتهاي قلب و روح، و رهايي نفس از اوهام بر آمد، فلله الحمد كه سعيد قديم به سعيد جديد تبديل شد. او نيز مانند مثنويده و ركه اصلش فارسيست و بعدها به تركي ترجمه شده، درسهايي چون "قطره"، "حباب"، "حبه"، "زهره"، "ذره"، "شمه"، "شعله"، "لمعات"، "رشحات"، "لاسيّماها" و ساير دروس كه نوعي مثنوي و به زبان عربيست؛ و "نقطه" و "لمعات" را به تركي و بسيار خ سيف اوشت و با فرصتي كه يافت منتشر نمود. او قريب نيم قرن مجموعه افكار مذكور را به صورت رساله نور و به جاي مبارزه با شيطان و نفس درون، در هيبت مثنويهايي كلي و مفصل تدوين نني؟ يادر اختيار متحيّران نيازمند در خارج و اهل فلسفهيي كه در راه ضلالت اند، گذاشت.
مثنوي نهالستان گونهي مزبور مانند طُرق خفيّه، در جهت مسايل دروني و انفسي فعاليت داشته و موفق شده است در قلب و روح راهي بگشايشبيه هله نور كه گلستان اين مثنويست، هم به جهت انفسي، و هم در بيشتر جهات چون طُرُق جهري (آشكار) با نگاه آفاقي به بيرون، مفصلاً به معرفت الله پرداخته و در هر جايي راهي گشوده و همچون عصاي موسي (ع) به هر جا كهز ديدايي زده، آبي فوران كرده است.
همچنين بايد گفت رساله نور مسلك حكما و علما را اختيار ننموده، و بهواسطه اعجاز معنوي قرآن در هر چيز پنجره معرفت گشوده است. با درك سرّي مخصوص از اسرار قرآن، تو گويي كار يك ساله را در ساعتي به انجام رسانده استان بازحوي كه او در زمانه دهشت انگيز كنوني در برابر حملات بيحد اهل عناد، نه تنها مغلوب نشد، كه بر آنان نيز غلبه يافت.
مربوط ميشد، منتشر كرده بود. سرهي ا كتاب از اين تعداد
— 160 —
تركي و باقي آنها به زبان عربي بود، او در اين كتابها به شيوهيي كه نمونهاش تاكنون در هيچ كتابي ديده نشده، به اثبات حقايق ميپردازد.
— 161 —
زماني كه درانسان حكمه بود دچار انقلابي روحي شد؛ اين حادثه را در اثري كه سرانجام منتشر كرد چنين بيان ميدارد:
بر سر غفلت زده سعيد قديم ضربههاي محكمي وارد آمد. به مسألهي"اَلْمَوْتُ حقٌّ"فكر كرد و خود را در گل گذشت چباتلاق ديد. كمك خواست، در جستجوي راه بر آمد، و دنبال نجات دهندهيي گشت. راهها را مختلف يافت و مردد ماند. با كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) ی كه غوث اعظم استوافق ألي زد، اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. گويي حكيمي بودم كه ميخواستم زخمهاي اهل اسلام را مداوا كنم؛ در حالي كه بيمارتري
بِاخودم بودم. فرد بيمار ابتدا بايد به معالجه خود بپردازد، آنگاه به كار بيماران ديگر رسيدگي كند.
خلاصه، حضرت شيخ به من گفت: "تو خود بيماري؛ طبيبي براي خويش بياب" گفتم: "تو طبيم باش" و خود را مخني و ج قرار دادم و كتاب مذكور را طوري مطالعه كردم كه گويي خطاب به من است، ليكن كتابش سنگين بود و غرورم را به طرز وحشتناكي ميشكست. در نفسم جراحيدام كهديدي انجام داد؛ نتوانستم طاقت بياورم، تا نيمه كتاب را طوري خواندم، كه گويي مخاطبش من هستم؛ باقي آن را نتوانستم تمام كنم. كتاب را در گنجه گذاشتم، اما مدتي بعد درد و رنج حاصل از جراحيهاي شفا بخش به پايان رسيد و لذتگاه مي به سراغم آمد. كتاب نخستين استادم را به طور كامل مطالعه كردم و بسيار بهره بردم. به اوراد و مناجاتش گوش فرا دادم و فيض فراواني نصيبم شد.
سپس كتاب "مكتوبات" امام ربمُحْسِ ديدم. آن را به دست گرفتم؛ نيت خالصي كرده، تفألي زدم. از عجايب است كه در كتاب مكتوبات فقط دو بار لفظ "بديع الزمان" به كار رفته و دو مكتوبي كه اين لفظ در آنها هست يكباره در برابر من گشوده شد. نام پدرم ميرهايد.ه است و ديدم در ابتداي آن دو مكتوب
— 162 —
چنين نوشته شده: "نامه به ميرزا بديع الزمان"؛ گفتم: سبحان الله! اين خطاب به من است. در آن زمان يكي افداكارب سعيد قديم "بديع الزمان" بود. اين در حاليست كه جز بديع الزمان همداني در سال سيصد هجري از شخص ديگري كه با اين لقب شناخته شود اطلاعي نداشتم. پس در زمان امام (رباني) هم ميبايست چنين فردي بوده باشد، كه دو نامه مذكور را برايش نوشته كس پوال و روز آن فرد شبيه من بوده است، كه دو نامه مزبور را دواي دردم يافتم، ليكن امام (رباني) در همه نامههاي ديگرش نيز همچون دو نامه مذكور توصيه ميكند: "در پي توحيد قبله باش" يعني بردهم.
استادي برگزين، از پي او روانه شو و مشغول ديگران مشو. اين مهمترين سفارش امام، موافق استعداد و شرايط روحي من قرار نگرفت. بسيار فكر كردم ... از پي اين روانه شوم يا از آن ديگري؟ در حيرت مانو آيين كدام داراي خصلتهاي گيرايي بودند و من نميتوانستم به يك نفر اكتفا كنم. هنگامي كه در حيرت بهسر ميبردم، رحمت حضرت حق بر دلم خطور كرد كه: رأس همه اين راهها و منبع همه اين نرد؛ اي خورشيد همه اين سيارهها، قرآن حكيم است؛ توحيد قبله حقيقي را بايد در قرآن جست، پس عاليترين مرشد و مقدسترين استاد اوست، به قرآن توسل جستم. كه ناايان مطلب ميگويد: "استعداد پريشان و ناقصم البته آنطور كه بايد و شايد، فيض اين مرشد حقيقي را كه در حكم آب حيات است نميتواند كسب كند. ابزرگسا و اين آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحب حال، آن هم بهواسطه فيض خودش (قرآن) ميتوان نشان داد. يعني رسايل نور و انوار حاصل از قرآن محدود به مسايل علمي و عقلي نيست، بلكه مسايل ايمفات خولبي، روحي و حالي را در بر ميگيرد و در حكم عاليترين و با ارزشترين معارف الهي ميباشد."
* * *
در پاسخ به كساني كه ميگفتند "به دليل شكست در جنگ جهاني، شما را بسيار متأث دشوارينيم" تبسم ميكرد و ميگفت:
من دردهاي خود را تحمل كردم اما تألماتي كه به دليل رنج مسلمانان بود فشار زيادي به من وارد كرد. احساس ميكنم ضربات وارده بر عالم اسلام پيش از
#ن در حگران بر قلب من وارد ميشود، اين است كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم، اما نوري ميبينم كه إن شاء الله موجب خواهد شد دردهاي مذكور را فراموش كنم.
از بزرگترين و مهمترين و مؤثرترين خچيزي بي ملي و ميهني بديع الزمان در استانبول، نگارش كتاب "خطوات سته" بود كه با اين كار بر چهره ستمگران غدار خدو انداخت و عزت ديني و شرف اسلامي را محافظت كرد. در اثناي اشغال استانبول توسط بيگانگان، كليساي انگليكان انگليس از مشيخت اسلاميبديع اهي امور ديني. شش سؤال پرسيد. پاسخهاي معقول و محكمي كه سعيد نورسي به اين سؤالات داد، چون خدويي بود بر چهره آنان، و ميزان جسارت، كمال و شجاعت او را در عمل نشان ميداد. هنگامي كه كتاب "خطوات سته" را منتشر كرد "چاناك قلعه" درگ سرباز بود. متعاقب اشغال استانبول، اين كتاب را به سرفرماندهي انگلستان نشان ميدهند و او را از مخالفت شديد بديع الزمان آگاه ميكنند. فرمانده ستمگر تصميم ميگيرد او را با اعدام از ميان بر دارد، اما به او ميگويند، اگر بديع الزمان اعدام شود، ت كرده كنان شرق آناتولي تا ابد دشمن انگلستان خواهند شد، و عشاير نيز به هر قيمتي شده دست به شورش ميزنند؛ لذا اقدامي نميكند.
انگليسها در استانبول براي اين كه شيخ الاسلام و برخي علما را طرفدار خود ك در حكيسه ميكردند و بديع الزمان نيز در مقابل، با كتاب "خطوات سته" و فعاليتهايي كه در استانبول داشت، خصومت تاريخي، حيلهگري و سياستهاي استعماري انگذن الهعليه عالم اسلام و تركها را در همه جا براي مردم توضيح ميداد. او از "حركت رهايي بخش" در آناتولي حمايت كرد و به عنوان يكي از بزرگترين عالمان حامي اين حركت، شهرت يافت.
از بياناتات سعيو در اين باره چنين است:
زماني كه دولت انگلستان توپهاي تنگه استانبول را نابود كرده و بر شهر استيلا يافته بود، پاپ كليساي آنگليكان به عنوان عاليترين مرجع ديني از نصلت، شش سؤال از مشيخت اسلامي پرسيد. من در آن زمان عضو دار الحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند "تو پاسخ اين سؤالات را بده؛ پاسخ شش سؤال آنها را بايد با
— 164 —
ششصد كلعمل كنيم." گفتم: "من نه با ششصد كلمه، نه با شش كلمه، و حتي نه با يك كلمه، كه با خدويي پاسخشان را ميدهم. همانطور كه ميبينيد پاپ اين كشور در حالي متكبرانه از ما سؤال ميپرسد كه دولتش پا بر گلوي ما گذوچك بي ميفشارد، لذا لازم است بر چهره او خدو انداخت ... خدويي بر چهره بيرحم اهل ستم!"
* * *
دولت آنكارا كه ديد اين خدمت بسيار موفق و با ارزش در استانبول، منافع فراواني براي ملت ترك حاصل نمود، ارزش و دالت خبديع الزمان را دانست و او را به آنكارا دعوت كرد. مصطفي كمال پاشا با رمز او را دعوت كرد و بديع الزمان پاسخ فرستاد: "مايلم در مناطق خطرناك مبارزه كنم، جنگيدن در سنگر را دوست ندارم، و اينجا را خطرناكتر از آناتولي ميبينم."
سه بار با پيام هستند را دعوت ميكنند. بهواسطه دوستش تحسين بيگ استاندار سابق شهر وان كه حالا نماينده مجلس بود بار ديگر دعوت ميشود و سرانجام ميپذيرد و براي رفتن به آنكارا تصميم ميگيرد. در آنكارا از او استوك و مايان توجهي ميشود، اما محيطي را كه در آرزويش بود نمييابد. در محله حاجي بايرام اقامت ميكند. بين نمايندگان مجلس نوعي بيقيدي نسبت به دين و به بهانه غربگرايي نوعي سردي نسبت به شعائر اسلامي ی كه مفمان دهسي و تاريخي ملت ترك است ی مشاهده كرد، لذا بياننامهيي منتشر و در ميان مجلسيان توزيع نمود و در آن بر اهميت و لزوم توجه كامل نمايندگان به عبادات و مخصوصاً نماز تأكيد كرد. كاظم كارا بكر پاشاپايه شنامه مذكور را كه متن آن در زير آورده ميشود، براي مصطفي كمال قرائت ميكند.
يَا اَيُّهَا الْمَبْعُوثُونَ اِنَّكُمْ لَمَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد!خواهش مي كنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجوانم بسألهيي بشنويد:
١. لازمه نعمت الهي خارق العادهي موجود در اين ظفر و پيروزي شكر است، تا ادامه يابد و بيشتر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نباشد از بين ميرود؛ مادام كه
— 165 —
قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهمه بده، لازم است فرائضي چون نماز را كه صريحترين و قطعيترين حكم قرآن است به جا آوريد، تا فيض آن به صورت خارق العادهيي در شما توالي يافته، ادامه هد دادباشد.
٢. جهان اسلام را مسرور كرديد و محبت و توجه آنها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلاميست، زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
٣. شما در اين دنيا فرماندهي ثبات را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأي قطعي همتان است؛ در غير اين صورت با اين كه در اين جا فرمانده هستيد، در آنجا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد. اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست، كه اهل خرد را راضي كند، اطالبته شان را جلب نمايد و مقصود بالذات آنها باشد.
٤. مردم اين ملت اسلامي هر قدر بينماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند باز هم دوست دارند كسي رييسشان شودي و افدين است، حتي در سراسر كردستان اولين سؤالي كه درباره كارمندان ميپرسند اين است كه "آيا نماز ميخوانند؟" فرد اگر نماز خوان باشد به او كاين كه طمينان ميكنند، و اگر اهل نماز خواندن نباشد هر قدر كه ميخواهد قدرت داشته باشد؛ در نظر آنها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب مردم شورش كرده بودند، من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
به صفاند:
فرماندار نماز نميخواند؛ ما چهطور ميتوانيم از چنين افراد بي ديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را ميزدند، كه خود اهل نماز نبودند؛ ياغي دينانن بودند.
— 166 —
٥. بيشترِ پيامبران در شرق و بيشتر حكيمان در غرب ظهور كردهاند. اين از اسرار تقدير (الهي)ست و منظور آن است كه آنچه موجب به پاخاستن شرق ميشود، دين و دل است نه عقلبه منافه. شما شرق را بيدار كرديد و اينك ميبايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاشتان
هَباءً مَّنثُوراً
از بين خواهد رفت، يا سطحجلب كن خواهد ماند.
٦. دشمن شما و اسلام يعني انگليسيها از بيقيدي در دين بسيار سوء استفاده كرده و ميكنند، حتي ميتوانم بگويم آنها به قدر يونان به اسلام ضرر رسانده و از اهمال شمه با دين سوء استفاده كردهاند. براي مصلحت اسلام و سلامت ملت ميبايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحي تحت رقي.م. به رغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آنها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان م شجاعي ديگر شاهد بيتوجهي آنها (به امور ديني) نبودهاند، لذا برايشان احترام قائل بوده و هستند.
٧. جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با اين كه مدتهاي مديديست كه به لحاظ مابا ترسمسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقههاي گمراه در داخل، به صورت اقليتها اما مضر، محكوم بوده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كاراحقيقهيقيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه ميگيرد نميتواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم اسلام، صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلني شد ان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨. در زماني كه تمدن بيبند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو بست با نابودي دارد و در هنگامهيي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است
— 167 —
نميتوان با بيقيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن ندارد؛ اسلامي كه تا اين حد در معرض رو صرفاي گوناگون بوده است.
٩. اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدمات تان را ارج مينهند؛ آنها مسلمانان مصمم و پايداري هم (ص) آنها شما را به جد دوست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما ميدانند. از فداكاري شما تقدير ميكنند و بزرگترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم ميدارند. اتصال و استناد شما ب عموميا بهواسطه عمل به فرامين قرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروريست؛ وگرنه ترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب ميشود نظر عالمد." ول متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠. اگر در راهي نه (٩) احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بيباك مجنون از جان گذشتهيي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ارند یت ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال ميكند، ٩٩ درصد احتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حاليست كه در ترك فرائض (ديني) ٩٩ درصكه از ال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود داشته باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه تا قرو دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانهيي ميتواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازهيي ميدهد؟ مخصوصاً اين فرماندهان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آنها تقليد ميكنند. ملت از قصور و كوتاهيهاي آنها همه نيد يا انتقاد خواهد كرد و اين هر دو مضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آنها حقوق بندگان را هم در بر ميگيرد. با كساني كه گوششان به اخبار و دلايل متضمن سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيسر حق ريل به اوهامي هستند كه از
— 168 —
سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمه ميگيرد، نميتوان كار جدي و درست انجام داد. سنگهاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد ...
شخصيت معنوي اين مجلس بهواسطه قدرتي كه دارد، معناي سلطنت كه چگ عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به نمايندگي در عهده نگيرد، و نيازهاي ديني كَانَا كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرميهاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند، نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهاردي به ست، اما با عادات مستمر، در هر روز دست كم پنج نوبت به دين احساس نياز ميكند؛ همين ملت به ناچار، اسم و رسم و لفظ مورد قبول شما را خلافت نام خواهد نهاد و براي تداوم اين معنا قدرت رااني ازطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در اختيار مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) ميشود، اين امر نيز با آيه
وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا
در تضاد است.
زمان، زما مثلت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيشتري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيشتري دارد. خليفهي شخصي صرفاً با استناد به جماعت است كه ميتواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستر اساشد، كاملتر و درخشانتر خواهد بود، و اگر در مسير درست نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدي او محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگالت تركا با بدي در داخل از بين مبريد. شما ميدانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفانتان در حال تخريب شعائر اسلاماند. در اين صورت وظيفه اصلي شما احياي شعائر و حفاظت از آنهاست؛ وگرنه نادو با پكمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نميشود، بلكه جسارت او را بيشتر ميكند.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
* * *
— 169 —
متن خطاب به نمايندگان موجب ميشود شصت نماينده به تعداد نم. البتن اهل نماز مجلس اضافه شود، و اتاق كوچك نمازخانه نمايندگان تبديل به اتاق بزرگي گردد.
خوانده شدن اين خطابه توسط نمايندگان، و عموم فرماندهان و علما، موجب مناقشه بزرگي با رييس ميشود. روزي مصطفي كمال پاشا در ديوان رياستند و وضور پنجاه شصت نماينده در حالي كه مشغول همفكري و گفتگوي مستقيم (با بديع الزمان) بود، ميگويد:
براي ما عالم قهرماني چون شما لازم است. شما را به اينجا اثباتكرديم تا از افكارتان بهره مند شويم. آمديد و پيش از هر چيز مطالب مربوط به نماز را نوشتيد، و موجب اختلاف در بين ما شديد.
بديع الزمان با توجه به سخنان او پاسخ هاي معقولي ميدهد و سپس با شدت و حدت، در حالي كه با دو انگشت خود بهبيا كهاب ميكند، ميگويد:
پاشا ... پاشا! در اسلام بزرگترين حقيقت بعد از ايمان، نماز است، كسي كه نماز نميخواند خائن است و حكمي كه خائن صادر ميكند نيز مردودا در م پاشا عذر خواسته و سخن را كوتاه ميكند.
بديع الزمان در مدتي كه در آنكارا اقامت داشت در راه تأسيس دارالفنون در شرق (آناتولي) كه هدف اول او بود، از هيچ كوششي فروگذار نكرد.
روزي به هيأتي از نمايندگان ميگويد:
من در همه ز در تاود پيگير اين دارالفنون بودهام، سلطان رشاد و اتحاديون بيست هزار ليره طلا دادند، شما هم همين مقدار بدهيد ...
آنها نيز تصميم گرفتند ١٥٠ هزار لير به او بدهند. بديع شهرها در همانجا ميگويد نمايندگان بايد اين درخواست را امضا كنند؛ آنگاه برخي از نمايندگان ميگويند:
تو با اصول مدارس ديني پيش ميروي، قصدت صرفاً دروس اسلاميست؛ در حالي كه امروز بايد به غربيها شباهت پيدا كرد.
تحت نلزمان پاسخ ميدهد:
— 170 —
ولايات شرقي ما به نوعي در حكم مركز جهان اسلاماند. در كنار فنون جديد، علوم ديني هم لازم و ضروري است. اين كه بيشتر پيامبوعظ و شرق و غالب حكيمان در غرب ظهور كردهاند، نشان ميدهد پيشرفتهاي شرق قائم بر دين است. در ولايات ديگر حتي اگر فقط فنون جديد را تعليم دهيدارتش عرق به نام مصلحت ملت و ميهن ميبايست علوم ديني را اساس قرار داد؛ در غير اين صورت مسلمانهاي غير ترك، نخواهند توانست اخوت واقعي با تركها راعَرُّف كنند. در حال حاضر در مواجه با اين همه دشمن، نيازمند همبستگي و تعاون هستيم. در اين خصوص نمونهيي واقعي برايتان بيان ميكنم:
در گذشته طلبهيي داشتم كه و نه بود. فرد با غيرت و بسيار باهوشي بود و با درس حميتي كه از علوم ديني گرفته بود هميشه ميگفت: "يك ترك صالح، بيشك بيشتر از برادر يا پدر فاسق، برادر و خويشاوند من است." همين طلبه بعدها از سر بدشانسي فقط به تحصيل علوم و فنون جسند و داخت. من چهار سال بعد كه از اسارت برگشتم، با او صحبت كردم، بحث از "حميّت ملي" شد، گفت:
"من امروز يك كُرد رافضي را بر يك روحاني صالح ترك ترجيح ميدهم."
من هم گفتم:
اي واي؛ افكارت چه قدر بد شده!
يك هفته تلاش كه ازتا توانستم نجاتش دهم، و به همان حميت حقيقي گذشته بازگردانم.
اينك اي نمايندگان! شما بگوييد وضعيت پيشين آن طلبه تا چه حد براي ملت ترك لازم و وضعيت بعدي او تا چه حد در تضاد با منافع كشور است؟ به نظر ميرسد شما اگر بر فَ فَقَل در جاهاي ديگر هم دنيا را بر دين ترجيح دهيد و سياستمدارانه اهميتي به دين ندهيد، در ولايات شرقي ميبايست بيشترين اهميت را به تدريس علوم ديني بدهيد.
پس از طرح اين مطالب منطبق بر واقع، مخالفان بيرون رفتند و ١است. د از نمايندگان مصوبه مذكور را امضا كردند.
* * *
— 171 —
بديع الزمان از همان سنين پايين، در انديشه "ايجاد يك بيداري و آگاهي بزرگ در جهان اسلام" بود و عزم خ الفتجزم كرده بود، كه زندگانياش را در راه اين هدف فدا كند. او اين امر را نتيجه و غايت حيات خويش ميدانست و با همين ايده و آرزو به آنكارا آمدهت آمادپيش از اعلام مشروطيت و پيش از آمدن به استانبول، در شرق آناتولي با صدها تن از اهل علم و ارباب فضيلت مباحثاتي داشت و در اندك مدتي در استانبول شهرت يافته و موجب حيرت بيان كي علما شده و سياستمداران را به فكر فرو برده بود؛ اينها نشان ميداد كه بديع الزمان پايه گذاري يك انقلاب بزرگ اسلامي را در ذهن خويش ميپرورانده است. او از پيش، مسؤوليت انجامعبادت وظيفه و شوق و اشتياق آن را در روح خويش احساس كرده بود.
مقالاتي كه متعاقب اعلام آزادي، در روزنامهها منتشر كرد و اميدوار بود بدان طريق مشروطيت را به خدمت دين در آورد و وسيلهيي گردد براي ظهور سعادتي بزرگ در آناتولي و جهان اسلام، همچنين نطقم او ركه در اجتماعات مختلف ايراد مينمود، همواره نتيجه تصور و نيت مذكور بود؛ همچنان كه در برخي از آثار او مانند "الخطبة الشاميه"، "سنوحات" و "لمعات" هم ديده ميشود، بارها گفته بود: بياناريكيها و دگرگونيهاي آينده، باشكوهترين و تأثيرگذارترين ندا، نداي قرآن خواهد بود."
بعد از حاكميت باشكوه هزار ساله تركها و خلافتشان بر عالم اسلام كه متعاقب عباسيان، حكومت اسلامي را در اختيار خود داشتند، جنگ جهاني وقوع يافت :اگر ب وحشت همه جهانيان شد؛ دولت عثماني فرو پاشيد و دشمنان ابدي اسلام با استيلا بر مركز حكومت گمان كردند، ايده مسلماني از بين رفته است. بديع الزمان بگر مرتن و تجلي قدرت الهي در اين موقعيت بسيار بغرنج به اميد ظهور تشكلي كه رواج دهنده دين باشد و خود نيز در كنار آن تلاش كند، به آنكارا آمده بود. او در مجلس فعاليت ميكرد تا در حكومت جمهوري جديدي كه به ياري الهي و معجزه امر بوانست تعرضات دشمن را دفع كند و اداره امور ملت را به عهده بگيرد، با استناد مستقيم به قرآن، وحدت جهان اسلام را مركز ثقل
— 172 —
فعاليتها كند و قصد و هدفي را رواج دهد و به ديگران القا كند كه به موجب آن و با توان بالاي موجود درپرده غ اسلام، تمدني مادي و معنوي ايجاد گردد، ليكن با موانع بسيار قدرتمندي مواجه شد.
او از مسايلي كه جهان اسلام درگيرش بود آگاهي داشت و ميدانست در زمانهيي كه از خطرد. رساك تهديد كنندهاش امت مسلمانِ ١٣٠٠ ساله به خداوند پناه ميبرد، چه كساني در آتش فتنهها ميدهند. روزي در اتاق رييس، دو ساعت با مصطفي كمال پاشا گفتگو كرد. به او هشداري بدين مضمون داد كه "تخريم دادهر اسلامي با قصد كسب نام در ميان دشمنان اسلام و ترك، براي ملت و وطن و عالم اسلام خسارت بزرگي خواهد داشت؛ اگر قرار است انقلابي واقع شود ميبايست مبتر تمايقانون اساسي قدسي قرآن و مستقيماً مأخوذ از اسلام واقع شود." آنگاه درسي در قالب مثال زير به او ميدهد:
"براي نمونه زماني را فرض كنيم كههوري ماياصوفيه مملو از شخصيتهاي محترمي كه اهل فضل و كمالاند باشد، و تعدادي از بچههاي بازيگوش و بيادب در آستانه مسجد و قسمت ورودي مشغول بازي باشند و در عين حال خارند كي هم كه اهل سرگرمي و گشت و گذارند در كنار پنجرههاي مسجد به نظاره ايستاده باشند، فردي وارد مسجد ميشود، به ميان جماعت ميرود و با صدايي دلنشين و شيوهيي زيبا شروع به قرائت آياتجاري آرآن ميكند، طبيعتاً توجه هزاران نفر از اهل حقيقت به او جلب ميشود. آنها با حُسن توجه و دعاي معنوي موجب ميشوند فرد مذكور ثواب ببرد، البته بچههاي بازيگوش و ملحدان لاابالي و بيگانگاني كه در آنجا هستند اسيار مامر خشنود نخواهند شد. حال اگر همان فرد وارد اين مسجد مبارك شود و به ميان آن جماعت معظم رود و فرياد كنان ترانههايي بيمحتوا، بيادبانه و زشت بخواض او يقصد و بالا و پايين بپرد، بچههاي بازيگوش را خواهد خنداند و افراد لاابالي را نيز چون به كارهاي ناشايست تشويق ميكند، خشنود خواهد كرد و بيگانگان را نيز كه شاهد قصور اسلاميتاند بر آن ميدارد كه با تمسخر لبخند بزنند. ليكن همه افير جنگ جماعت معظم و مبارك با نظر نفرت و
— 173 —
تحقير به او نگاه خواهند كرد. چنان در چشم آنها خوار و پست خواهد شد، كه گويي به اسفل سافلين سقوط كرده ا چه نز عالم اسلام و آسيا نيز درست مانند همين مثال همچون مسجدي بزرگ است و اهل ايمان و حقيقت نيز همان جماعتي هستند كه در مسجد بودند. بچههاي شيطان و بازشت توأم منفعت پرستاني هستند كه عقلشان چون عقل كودكان است. افراد لاابالي نيز حريفان فرنگي مشرب و بيمليت و بيديناند. بيگانگان تماشاگر هم روزنامهنگاراني هستند كه ناشر افكار اجنبياناند.يلسوف لمان در اين مسجد مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال هم باشد، نسبت به درجه و مرتبهاش از موقعيتي برخوردار است، و نظرها به سويش جلب ميگردد، اگر حركات و اعمالي كه از او صادر ميشود يي برا با احكام و حقايق قدسي تعاليم قرآن حكيم و در مسير اخلاص و رضاي الهي ی كه يكي از اسرار اساسي اسلام است ی باشد، و زبان حالش به لحاظ معنا آيات قرآني را تلاوت كند، از نظر معنوي شده مياي
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
مي شود كه ورد زبان همه عالم اسلام است و در اين امر سهمي خواهد داشت و با عموم مؤمنان ارتباطي برادرانه هم صاد خواهد كرد، اما ارزش همين فرد از نظر برخي از حيوان صفتان گمراه و ناداناني كه در حكم كودكان ريشدار هستند، دانسته نميشود. او اگر راه نوراني همه نياكانش را كه مدار شرف خود ميداند و همه گذشتهاش را كه مايه مباهات خويش ميداند و سلف صالح را ع به مه استناد روحي خود تلقي ميكند، رها نموده و سرگرم افعال و امور هوسناك، تملق آميز، هواپرستانه، شهرت پرستي و بدعت كارانه شود، در نظر همه اهل ايمان و حقيقت به پستترين جايگاه سقوط ميكند. بر اساس سرّ جنايتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه
كسي كه اهل ايمان است هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و حتي اگر با عقل نيز در نيابد، قلبش نسبت به انسانهاي خودخواه، سرد برخورد ميكند و به لحاظ معنا از آنها مود. حسيشود.
بنابراين فردي كه مفتون حب جاه و مبتلاي شهرت پرستيست، يعني همين فرد دومي كه گفتيم، در نظر جماعتي بيشمار به اسفل سافلين سقوط ميكند،
روز دلي در نگاه عدهيي لاابالي بي سر و پا و مسخره و هذيانگو موقعيتي موقت و البته منحوس به دست ميآورد؛ بر اساس سرّ
الْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ
ضرر در دنيا، عذار شد كرزخ و دشمن در آخرت، برخي دوستان دروغگو را مييابد.
فردي را كه در صورت اول بيان داشتيم به فرض حتي اگر حب جاه را نيز از قلبش بيرون نكند، با اين شرط كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار داده و حب جاه را هدرسي
نداند، نوعي مقام مشروع معنوي و موقعيتي باشكوه كسب ميكند، كه حس جاه طلبانهاش را كاملاً اشباع خواهد كرد. چنين فردي چيز كم، بسيار كم و بياهميتي از دست ميدهد، اما در مقابل چيزهاي بسيار با ارزش و بيضرري بهدست ميآورد. مارهايي را از خود دور است ند و در عوض مخلوقات بسيار مباركي را دوست خود ميسازد و با آنها مأنوس ميشود. يا مثلاً زنبورهاي وحشي نيشدار را ميراند و زنبورهايي را كه حامل شهد رحمتاند بهسوي خوريست وميكند. چنان دوستاني مييابد كه گويي از دستانشان عسل ميخورد؛ رفيقاني كه بهواسطهي دعاهايشان فيضهايي چون آب كوثر از اطراف و اكناف عالم اسلام به روح او نوشانده ميشود، و در شريف عمالش ثبت ميگردد."
مصطفي كمال پاشا اعتراض كنان و با بيان شرايط روحي و نيت دروني خويش سعي ميكند بديع الزمان را بهسوي خود بكشد، و از نفوذ او استفاده نمه امروذا به او پيشنهاد نمايندگي مجلس ميدهد و ميگويد حاضر است مسؤوليت گذشته او در دارالحكمه را به وي باز گردانده و مقام واعظ عمومي شيخ سنوسي در شرق را به او داده؛ همچنين قصري را به وي اختصاص دهد.
بديع الزمان بخش مهمي از اخبارس ايما به اشخاص آخرالزمان را كه در روايات آمده و خبر احاديثي كه تأويلشان را در استانبول پيش از دورهي آزادي، بيان نموده بود و مربوط به اشخاص خطرناك آخر الزمان در جهان اسلام و عالم بشري ميشد، ظهور يافته ميبيند؛ همچنيچاره وعايت اين توصيه كه درباره حزب القرآن
— 175 —
در روايات وارده، آمده است كه به مقابله با آنها خواهد پرداخت و رو در رويشان خواهد بود و ميگويد: "و و فلس آن زمان رسيديد بدانيد كه با جانب سياست نميتوان بر آنها غلبه يافت، اين كار صرفاً با انوار اعجاز قرآن كه در حكم شمشيري معنويست ممكن خواهد بود" متوجه شد در آنكارا نميتواند با در دايمشاركت داشته باشد، لذا پيشنهاداتي مانند سمت نمايندگي مجلس را كه قرار بود به او بدهند يا عضويت در سازمان ديانت همانند آن چه در دارالحكمة الاسلاميه بود، يا مقام واعظ عمومي در ولايات شرق را نپذيرفت. تع اين كز نمايندگان مجلس كه تلاش ميكردند نظر او را تغيير دهند، براي اين كه تقاضا كنند آنكارا را ترك نكند همراهش تا ايستگاه (قطار) رفتند، اما او گفت نميتواند درخواست آنان را بپذيرد. پس، با ترك آنكارا به شهر وان ميرود. در آنجا از زندگي اجمندانهدوري ميگزيند؛ در دامنه كوه ارك، كنار نهر "زرنه باد"، در غاري كوچك به حيات خود ادامه ميدهد ...
* * *
— 176 —
قسمتي از رساله نور در مورد زنبهشت م در آنكارا
(از لمعه بيست و سوم: رساله طبيعت)
... در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقهيي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايانه مركه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود ی و سمپاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه با توجه وشته بكه آيه كريمهي مذكور ر.ك: رساله طبيعت. وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي نشان ميداد، از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه ميتوانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در نسخهيي زيادي وشتم و در مطبعه "ينيگون" در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي ميدانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان ميكي ماننير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بيديني گسترش يافت و قدرت بيشتري گرفت...
— 178 —
بخش دوم
زندگي در بیارلا
ظهور رساله نور
تا اينجا صفحات زندگي استاد بديع الزمان سعيد نورسي را از زمان تليلي ب شرق آناتولي يك به يك خوانديم و تماشا كرديم. اينك به مبحث مهمي كه نتيجه و ثمره چهل پنجاه سال از حيات اوست، و تاريخ در گستره جهان بهندرت نظير آنند.
ت كرده است ميپردازيم. "رساله نور" كه همه تاريكيهاي مادي و معنوي را از بين برده و عالم را به نور خود روشن خواهد كرد، پديدار ميگردد؛ از تركيه خورشيدي طلوع ميكند كه بر عرصه علم و عرفان جهان درخشيدن ميگيرد.
* * *
#17غوتهاعيد جناب بديع الزمان از ولايات شرقي به غرب آناتولي و تأليف و نشر و ظهور رساله نور
زماني كه در غار مذكور در شهر وان زندگي ميكرد، شرق شاهد انقلاب و شورش بود. به نامه يكي از شخصيتها كه گفته بود "شما نفوذ او ميتوجهي داريد" و درخواست كمك كرده بود چنين(ĞOسخ ميدهد: "ملت ترك طي قرنها به اسلام خدمت نموده و اولياي فراواني پرورده است. نميتوان بر نوادگان آنها شمشير كشيد، شما هم اين كار را نكنيد. از قصدتاروستاهنظر كنيد. ملت را بايد ارشاد و روشن نمود." ليكن با همه اين احوال حكومت بديع الزمان را به غرب آناتولي تبعيد ميكند.
وقتي در شهر وان او را از غار بيرون آورده همراه ژاندارم ها راهي (غرب) آناتولي ميكردند، خطاب بد كه دهاي مسلح، اهالي و اشخاص سرشناس منطقه كه التماس كنان ميگفتند: "جناب شيخ ما را رها كرده نرويد؛ اجازه بفرماييد نگذاريم شما را ببرند؛ اگر بخواهيد ميتوانيم شما را به عربستان ببريم." ميگفت: "من بايد به آناتولي بروم، خواهان آنها هستم." ومام تونها را تسلي ميداد. او را ابتدا در معيت محافظان نظامي به ولايت بوردور تبعيد ميكنند. در بوردور تحت ظلم و نظارت در اسارت زندگي سخت و پر از شكنجهيي را سپري ميكند، اما او در آن ايام هيچگاه بيكار نماند؛ حقايقي سورهدر كتاب "نخستين دريچه نور" شامل سيزده درس ميشود در آنجا براي تعدادي از اهل ايمان تدريس كرد و آن را مخفيانه به صورت كتاب در آورد. آنها كه مشتاق بودند و پي به ارزش اين گوهرهاي حكمت آميز برده بودند، كارند. رده كتاب مذكور را تكثير مينمودند. سرانجام دشمنان پنهان دين گزارشي تنظيم كرده و اعلام ميكنند كه "سعيد نورسي در اينجا بيكار ننشسته و مشغول گفتگوهاي ديني است." تصميم ميگيرند او را با اين انديشه كه "در گوشهيي دور افتاپيامبر اثر محروميتها و
— 180 —
بيكسيها و غربت ميميرد و از بين ميرود" به منطقه دور افتادهي بارلا كه ناحيهيي وابسته به ولايت اسپارتاست، بفرستند.
زماني كه بديع الزمان سعيد نورسي در بوردور بود، روزي مارشال فوزي چلايات فرمانده كل ستاد مشترك ارتش به آنجا ميآيد. استاندار از سر شكايت و گلايه به مارشال ميگويد: "سعيد نورسي از حكومت اطاعت نميكند و براي كساني كه نزدش ميآيند مسايل ديني تدريس ميكند." مارشال فوزي چاكماك كه از نبوغ و شخصيت درست و معنوي مطلب،الزمان آگاه بود، گفت: "بديع الزمان خطري ندارد، كاري به او نداشته باشيد، احترامش كنيد."
هر جا كه تبعيد ميشد توسط اشخاص رسمي و به زور عليهاش گرفتمت منفي راه ميانداختند؛ فعاليتهاي منفي فراواني ميكردند، تا اهل ايمان به استاد بديع الزمان نزديك نشوند و از درسهايش استفاده نكنند، ليكن، الهاو ارزش دروس ايماني استاد در بين اهالي از قلبي به قلب ديگر سرايت ميكرد و عشق و محبت به آثار او همه قلوب را در بر ميگرفت.
بیارلا
بارلا اولين جاييست كه تأليف كليات رساله نور براي ياري معنوي به اهل ايمان در آنجا آغاز شُ مَقَني كه خورشيد سعادت و نور هدايت منبعث از قرآن در مقابله با جريان بيديني و ضلالت وحشتناكي كه بر سر ملت مسلمان و مخصوصاً مردم آناتولي سايه افكنديبا و از آنجا طلوع كرد. بارلا مكان سعادتمنديست كه محل پرتو افشاني آثاري شد كه مدار رحمت الهي، احسان رباني و لطف يزداني براي منطقه مبارك آناينطوشد، و مدار سعادت ابدي، و حيات و ممات فرزندان عالم اسلام و ملت مسلمان و قهرمان آناتولي گرديد.
بديع الزمان سعيد نورسي در منطقه بارلا تحت ظلم ود. اگراد و كنترل شديدي بود. دليل تبعيدش به بارلا نيز اين بود كه ميخواستند او را از
— 181 —
شهرهاي شلوغ دور كرده و با نگهدارياش در منطقهيي دور افتاده مانع فوراديگري اسلامي در روحاش گردند؛ ميخواستند جلوي سخن گفتن او را بگيرند؛ ميخواستند كاري كنند كه حرف نزند و سخنراني نكند؛ ميخواستند مانع نوشتن آثار ايماني او شوند؛ قصدشان ر ميرد كه او را به حالت عاطل و باطلي در آورده و مانع خدمتش به قرآن و مجاهدهاش با بيدينان شوند، اما بديع الزمان موفق شد كاملاً بر عكس اين طرح حركت كند. حتي يك لحظشان ندار ننشست و در جاي دور افتادهيي مانند بارلا با تأليف رساله نور كه حقايق ايماني و قرآني را ميآموزد، مخفيانه نسبت به انتشار آن اقدام نمود. اين موفقيت و پيروزي نيز غلبه بسيار بزرگي بود، زيرا در آن دورهي بسيار دهشت انيدن
ديني، اجازه نگارش حتي يك اثر ديني واقعي را نميدادند. روحانيون را به سكوت كشانده و تلاش ميكردند، آنها را از بين ببرند. بيدينان نتوانسته بودند بديع الزمان را از ميان بردارند، و مانع نشر آثار ايماني و اسلامي او كه قلبها و ود. دري خفته را بيدار ميكند، شوند. انتشار نشريات ديني توسط بديع الزمان، كاري بود كه در دوره بيست و پنج ساله ظلم و استبداد مطلق، هيچ كس موفق به انجامش نشده بود.
بديع الزمان در سالهفقط دن٥، ١٩٢٦ به بارلا تبعيد شده است؛ سالهاي آغازين يك دوره بيست و پنج ساله استبداد مطلق در تركيه. كميتههاي مخفي الحاد طرحهايي براي از ميان برداشتن شعائر اسلامي و در پي آن نابود كردن روح اسلام و جمع آوري قرآن ميست ين بردن آن ميريختند. وقتي شيطان صفتان دريافتند كه موفق به اين كار نخواهند شد درصدد تهيه طرحي بر آمدند كه به موجب آن، نسلي كه سي سال بعد ميآمد به دست خود، قرآن را از ميان بر دارد، لذا طرح مذكوه همه ه اجرا در آوردند. در آن دوره براي نابودي اسلام اقدام به تخريبها و تجاوزاتي كردند كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده است.
— 182 —
آري، براي دور كردن و محروم نمودن فرزندان اين وطن و ملت ترك از اسلام كوشيدند؛ ملتي كه زائيدل و شايد از زمان عباسيان يعني ١٠٠٠ سال پرچمدار قرآن حكيم بوده و همه جهان را به مبارزه ميطلبيده است، كوشيدند تا هر نوع ارتباط با اسلام را از بين ببرند و عملاً ند صحيفق ميشدند. اين يك واقعه جزيي نبود، كلي و عمومي بود. رويدادي فراگير و كاملاً گسترده كه به ايمان و اعتقاد ميليونها انسان مخصوصاً جوانان و ميليونها نفر ب و هدي و دانشجو و به فلاكت دنيوي و اخرويشان مربوط ميشد. موضوعي بود كه تا قيامت با حيات ابدي ملت آناتولي ارتباط مييافت. در آن سالها و در آنبود درزماني، در حيات ملت قهرماني كه به دلالت و گواهي گذشتهي درخشان هزار سالهاش، در پرچمداري قرآن، بالاترين مرتبه متعالي را احراز نموده بود، عليه اسلام و قرآن تخريبها و دد كه "هاي وحشتناكي انجام ميشد و ميكوشيدند نسل جديد و تحصيل كردهي ( همهي مقاطع)، گذشتهي درخشان نامدارترين ارتش جهان را كه با هزار سال جهاد ديني
— 183 —
توأم بود، و نياكان محترمي را كه در آن گذشته مدفوناند به فراموشي بسپارند؛ و براي اينكه ار است؛ ان را با گذشته قطع كنند با سخناني فريبنده و در ظاهر جذاب و گيرا آنان را اغفال كرده، و زمينه را براي كمونيسم مهيا مينمودند.
به جاي اصول تمدن و پيشرفتهاي عالي مادي و معنوي كه در حقيقت اسلام موجود است، بيدينان و كمون معجزهي پنهان و فراموسونها، اصول ظلماني باتلاق فلسفه بيدين، انديشه و ايدئولوژيهاي اديبان و فيلسوفان بيادب را به مردم القا ميكردند و سعي ميكردند اين مطالب را در گسترهيي وسيع تدريس كنند نيم:
وزند؛ به ويژه، دور كردن ملت ترك از وابستگيهاي ديني، و اين كه كاري كنند تركها در عرف و عادات، اخلاق و سنت كاملاً مخالف اسلام شوند، در صدر طرحهاي دشمنان اسلام ی دولتهايي اي مهم فرانسه و انگلستان ی براي استعمار جهان اسلام و تضعيف مادي و معنوي آن قرار داشت؛ و اين طرحها متأسفانه به مرحله اجرا نيز رسيد.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي خدمت ايماني و قرآني خود را فوافق ننه و چون يك فدايي اسلام در آن سالها در آناتولي با رساله نور آغاز نمود؛ سالهايي كه مصادف بود با تأسيس و شروع دوره بيديني بسيار وحشتنمين كو نمونهاش در روي زمين ديده نشده بود. اين است كه وقتي خدمت بديع الزمان با رساله نور را مورد توجه قرار ميدهيم ميبايست زمانه دهشت انگيز مذكور را هم در نظر داشته باشيم، زيرا خدمتي هر ود ی كچك اگر در چنان شرايط سنگيني ی كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده ی انجام شده باشد، ارزشي به بزرگي كوه خواهد داشت؛ خدمتي خرد و مختصر ارزش و نتيجهييري فرنميتواند داشته باشد!
آري، رساله نور محصول و نتيجه چنين زمان وحشتناك و مهمي است. مؤلف رساله نور بزرگترين قهرمان عرصهي جهاد ديني در زمانهيي وحشتناك است كه در آن، مدت بيست و پنج سال حمله و هجوم به دين
— 184 —
حكم ميراند، او تا قيامت ره بچهمليست كه امت محمدي را به دار السلام ميخواند و به بشريت راه مينمايد. رساله نور نيز شمشير الماسين قرآن است؛ اين را زمين و زمان و خدمات صوريان قوفته با قطعيت به اثبات رسانده و در معرض ديدگان قرار داده است. بديع الزمان در شرايط بسيار سختي كه حاصل عملكرد بيديناني بود كه چنان زمانه دردناك، فاجعه بار و دهشتناكي را رقم زده بودند، با عنايت حق موبود و تأليف رساله نور گرديد و با اين كار در برابر استيلاي الحاد، سدي بزرگ و باشكوه ايجاد كرد كه تخريبش غير ممكن بود. رساله نور با براهين خدشه ناپذير و دلايل عقلي و منطقي اثبات كرد كه فلسفههايي مانند ماده گرايي يا طبيعت گراي ١٥ی١٠ر تعارض با دين هستند، باطل و ممتنعاند و به اين ترتيب بيدينترين فلاسفه را نيز به سكوت وا داشت. رساله نور كفر مطلق را شكست داد و مانع استيلاي الحاد شد.
آري، رساله نور كه در حيايي كهتها و شكنجهها و ظلم و ستم به بديع الزمان، ظهور يافت و درخشيدن گرفت سيف الاسلام زمانه كنوني و آينده است. رساله نور معشوق روحها، محبوب قلوب، يار عالت از جانان جانها شد و در صورت لزوم در راه اين جانان، جانها فدا شده است. رساله نور در مرتبه متعاليِ نجات دهنده و تاج سر بشر به خدمت پرداخته و اين خدمت همچنان ادامه دارد. رساله نور به عنوان معجزه معنوي قرآن كه در اين عصر انتظارشار بيت طلوع كرد؛ ميليونها طلبه و برادر و در رأس همه آنها مؤلفش بديع الزمان سعيد نورسي گرد اين حقيقت قرآني چون پروانه گرديدند و با نورش منور شدند؛ آنها حقايق قرآن و ايمان موجود در رساله نور را لمس كرده، ايمان خويش را تقويت نموده و عزم خود را جزمست، و اند كه اعلام اين حقيقت كبرا به همه جهان، مطالعه رساله نور تا زمان مرگ و خدمت به آن را هدف خود قرار دهند.
آري، اين رساله نور است كه تا ابد موجب زندگي با عزت و با افتخار ملتاتولي اهالي اين وطن و جهان اسلام خواهد شد و همچنان كه در گذشته
— 185 —
بود در آينده نيز نام اين ملت را به عنوان پيش قراول و فرمانده نامدار عالم اسلام براي خدمت به قرآن و اسلام در صفحات زرين تاريخ ثبت خواهد نمود. اين كتاب كه ازجَدَهُو وسعتي بزرگ برخوردار است و در آناتولي و در عالم اسلام ظهور كرده و در هر سوي مقبول و مؤثر واقع گرديده و ظهور و انتشارش روز به روز بيشتر ميشود؛ متعلق به قرآن است، متعلق به عالم اسلام و اهل ايمان است و مدار افتخار اسلامي اهايهيي وطن ميباشد. رساله نور نقطه استناد حكومتيست كه در اين كشور حكم ميراند و در عين حال منظومهيي از حقايقيست كه اين حكومت به دنيا اعلام خواشد و اد، و إن شا الله زماني ميرسد كه مطالبش را از طريق راديو به دنيا اعلام نموده، درس دهند.
آري، از تركيه خورشيدي بهسوي عرصه علم و عرفان عاره رساع كرده است. اين خورشيد تازه طلوع كرده، انعكاس خورشيديست كه هزار و سيصد سال پيش براي بشريت طلوع كرد، لمعهييست از لمعات آن خورشيد معنوي كه در هر عصري درخشيدن او متود، واپسين معجزه معنوي آن است كه همه انتظارش را ميكشيدند! اين مجموعه نه تنها در عرصه معنويات كه در امور ظاهري و مادي نيز مؤثر بوده است. آري، رساله نور از تمام چيزهايي م باشيممب اتم و سلاحهايي كه ملتهاي جهان براي حفاظت و دفاع از خود بدانها وابسته شده، و اعتماد كردهاند، كارايي و تأثير بيشتري دارد. كساني كه با اندكي علم و بصيرت به رساله نور بنگرند و خدمت ايماني مؤلف كردي جموعه يعني بديع الزمان سعيد نورسي را از سي سال پيش در آناتولي مورد توجه قرار دهند، پي به حقيقت مزبور خواهند برد، آن را خواهند دانست و تأييد خواهند نمود. آنان كه قادر به تشخيص حقايق ميباشند اذعان خواهند كرد، كه نتيجه خدماتي كه ازطعي داطلوع رساله نور تاكنون انجام شده، بينهايت باشكوه و ارزشمند است و شايسته ميلياردها بار تقدير و تشكر ميباشد.
— 186 —
آري، رساله نور با نشر ايمان تحقيقي در اين وطن :حقيققويت ايمان شد و با مقابله و مجادلهيي مثبت با الحاد و بيايماني، و ضلالت و بيبند و باري در اين كشور مغلوبشان كرد. رساله نور در جهاد ديني بزرگ، كلي و فراگير خود پيروز شد. طلبههم شدهر كه از طائفه مجاهداناند با سرّي عظيم، معنوي و مقبول كه از صداقت و اتحاد حداكثري نشأت مييابد، وسيلهيي شدند براي جلب رحمت و توجه الهي. اين طايفه مجاهدِ بااخلاص، همچون هستهيي كوچك در محيط تنگ و محدودي بودند؛ مانند همان هسته كه داراي ماهيت شار شاهباييست كه بر جهان استيلا خواهد يافت؛ (اما) در قرن چهاردهم محمدي (ص)، با طلوع و انتشار رسالهي نور بر آمده از قرآن در آناتولي، نشو و ننوشيدنه و به اندازهي عالم اسلام و انسانيت وسعت يافته و وسيعتر خواهد شد.
رساله نور با اتخاذ اخلاصي فوق العاده و اساس قرار دادن خدمت به عقايد توحيد و ايمان، قداست كسب نمود و به عنوان نور حقيقتي كه در ماهيت خود از تمام حقايق قرآني و اسلامي برخورداليغان و همه جا را فرا خواهد گرفت، به موجب رحمت الهي، چون سدي قرآني وسيلهيي براي محافظت ملت اسلام از فلاكت مادي و معنوي، و خطر هلاكت شد. رساله نور در مبارزه با مخالفان ايمان و قرآن، راه اقناع و اثبات را در پيش گرفتخدمت ابر و منازعه را.
رساله نور در رسايل صد و سي گانه خود وجه درخشان حقيقت را مستقيماً با تمام وضوح و روشني نشان داده است. در برابر افكار جهانيان و در عرصه تمام انديشهها و فلسفهها، اسلام را كه رض موا است و معجزه بودن قرآن را كه خورشيد هدايت عالم بشريست، با دلايل قطعي و خدشه ناپذير به نمايش گذاشته است. با حجتهاي منطقي اثبات نموده است، كه تمام اصول و قواعد كمالات و تمدن، و ترقي موجود در روي زخويش را اديان آسماني و پيامبران آمده و مخصوصاً عالم انسانيت با ظهور اسلام و تحت رياست عالم اسلام، از چاه جهالت و ناداني نجات يافت و باز هم نجات خواهد
— 187 —
يافت. مانند روشنايي عالم شب كه از انعل تأخيوع خورشيد ميباشد؛ فضيلت، منفعت عمومي و قواعد بشري و امثال آن كه در فلسفه ديده ميشود، حاصل طلوع خورشيد نبوت است كه در فكر و قلب انسان منعكس شده است. روشناييهايي كه در حكمت و فلسفه حقيقي و در فن و صنعت ديده ميشود،دن بياه تجلي و انعكاس خورشيد قرآن و چراغ نبوت بر عالم بشريت است.
اي عالم اسلام! بيدار شو و به قرآن بياويز؛ با تمام وجود مادي و معنويات متوجه اسلام شوهشي هم فرزندان نياكان معظمي كه به گواهي تاريخ، هزار سال خادم قرآن بوده و نور اسلام را بر روي زمين منتشر كردهاند! رو به قرآن بياور و بكوش تا آن را بفهمي، بخواني و رساله نور را كه در اين زمان معجزه معنوي قرآن ارسيد تي فهميدن قرآن مطالعه كني؛ در حالي كه زبانت آيات قرآن را به گوش جهانيان ميرساند، رفتار و كردار و اخلاقت نيز ميبايست معناي قرآن را نشر دهد؛ با زبان حال نيز قرآن را مطالعه كن. در آن صورت سرور جهان، رييس عالم و كس ذري سعادت انساني خواهي شد.
اي فرزندان و نوادگان نياكاني كه قرنهاست با مسؤوليت پرچمداري قرآن، مقدسترين و ارجمندترين مرتبه متعالي را كسب نموده است! بيدار شويد! غافل بودن نبايدر صادق عالم اسلام، قطعاً كاري عقلاني نيست! باز هم براي اين كه در بيداري عالم اسلام راهنما و دوست و برادر باشيد بايد به نور قرآن و ايمان منور "هفت ابا تربيت اسلامي كمال يابيد و به تمدن اسلامي كه مدنيت و ترقي حقيقي انسانيست، بياويزيد و آن را راهنماي خود در همه امور قرار دهيد.
سخن ما بايد اين باشد و به ديگران نيز بيآموزيم كه فن و صنعت وارداتث كه مروپا و آمريكا را كه آن هم در حقيقت متعلق به اسلام است، ميبايست با نور توحيد در آميخت و از نظر معناي حرفي و تفكر مورد بحث قرآن به آن پاخوت ا يعني به نام صنعتكار و استاد موارد مزبور بايد به آنها نگاه كرد؛
— 188 —
پيش بهسوي نورهايي كه مجموعهييست از حقايق قرآني و ايماني، كه سعادت ابدي و سرمدي را به ملب مي ميدهد.
برادران ارجمند دينيام كه نوادگان سربازان قهرمان لشكرهاي آسيايي جهانگير قرون گذشته هستيد!
پانصد سال است كه در خوابيد و ديگر كافيست! اينك در صب چرا ك بر خيزيد. اگر چنين نكنيد و در برابر خورشيد تابان قرآن كريم چشمان خود را بر هم نهيد و در صحراي غفلت به خواب خود ادامه دهيد، وحشت و غفلت، هستي شما را به يغما برده، پريشانتان خواهد كرد.
مانند قطرههاي آوده اسشيد كه با جدا شدن از مجراي قرآن در عين تفرقه بر خاك ميافتند. مراقب باشيد كه فسق و فجور و شهوت مدني همچون خاك شما را در خود فرو برده، خواهد بلعيد. مانند قطرات متحد آب، در مجراي سلامت و سعادت قرآن كريم به هم بپيونديد و بساط فسق و فجور و رذاز حريفي را جمع كنيد و حقيقت اسلامي را كه به منزله آب حيات اين وطن است جاري سازيد. گلهاي فن و صنعت تمدن واقعي، با آب حقايق اسلامي و زير درخشش نور ايمان در اين سرزمين خواهد شكفت و إن شا را درين وطن با پيشرفتهاي مادي و معنوي تبديل به گلستان خواهد شد ...
به موضوع اصلي باز ميگرديم، آري همچنان كه پيشتر تا حدودي بيان كرديم، سالهاي اقامت اجباري بديع اسايل رسعيد نورسي در بارلا كه به تأليف رساله نور گذشت، سالهاي با ارزشي بود كه ذره را چون كوه ارزشمند ميكرد؛ همانطور كه يك ساعت نگهباني در سرماي منجمد كننده زمستان و تحت شرايط سخت و دشوار، از يك سال عبادت كردن برتر است، در چنان ز "جمع شتناكي نه نگارش صد و سي رساله، كه نوشتن حتي يك رسالهي مفيد پيرامون ايمان و اسلام، ارزش و اهميت هزاران رساله را داشت.
آري، در آن دوره كه الحاد و بيديني حاكم بود، سعي ميكردند دينداران را ذليند؛ و ت كنند، حتي در نظر داشتند قرآن را نيز كلاً از ميان بر دارند
— 189 —
و همچون روسيه عقايد ديني را به طور كامل از بين ببرند، ليكن با مطرح شدن اين احتمال كه ملت مسلمان ممكن است اني قرعملي از خود نشان دهد از عملي كردن نقشه مزبور صرفنظر كردند؛ ولي اين تصميم اتخاذ شده بود: "جواناني كه در مدرسهها و دانشگاهها طبق اصول آموزشي جديد تربيت ميشوند، قرآن را از ميان بر ميدادنيا دبه اين صورت ارتباط ملت مسلمان با قرآن قطع خواهد شد!" منابع فتنههاي شگفت انگيز مذكور و طراح اين طرحهاي وحشتناك، افراد و رؤساي جريانهاي الحادي خارجي بودند كه امروز به معارتْرَكُشمني با گسترش ديني ميپردازند. تبيين و تفصيل چهره واقعي حوادث دهشتناكي را كه در ميان ملت ترك ايجاد كردند به تاريخ نويسان حقيقت پرست آينده و نويسندگان ترك و مسلماني كه در حال حاضر در نظام دمكراتيك تا حدودي آزادي نوشتن يافتهاند ميسپاريم. وظير از هفقط و فقط پرداختن به حقايق ايماني و قرآنيست. ما فقط و فقط منتسب به جريان ايمان و اسلام هستيم.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي در بدترين دوره حاكميت ضلالت و زندقه،م وقت ظارت و كنترل دائمي و در شرايطي بسيار دشوار و وحشتناك قرار داشت. انواع ظلمهايي را كه نمرودها و فرعونها و شدادها و يزيدها نتوانسته بودند اعمال كنند، در مورد بديع الزمان روا ميداشتند. اوضاع به مدت بيست و پنج سال ناپذيپري شد. در آن زمان جهان اسلام به لحاظ مادي، فقير بود و در اسارت كساني قرار داشت كه حاكم بودند. همه كميتههاي پنهان فساد و بيديني، هم در تركيه و هم در جهان اسلام فعاليتهاي وسيعي داشتنده و بدارانشان نيز از آنها حمايت ميكردند و همه در دشمني با اسلام مشترك بودند.
رساله نور محصول زمانهييست كه ارزش و اهميت آن بهمثابه جنگهاي بدر و احد در صدر اسلام بود، جنگهايي كه مانند كليدي براي فتح جهاني اسلام بودند. نمونه عظمت د و پسيماني و جهاد ديني رساله نور از صدر اسلام تاكنون ديده نشده است. بديع الزمان سعيد نورسي در تبعيد، در اثناي
— 190 —
اسارتي چنان هولناك، آن هم با دست و بال بسته، صد و سي جزء رساله نور را تأليف واشته و كرد و با اين رسالهها در مقام خطيبي زبردست در عبادتگاهي به نام آناتولي و سجدهگاهي تحت عنوان جهان اسلام همچنان سخن ميگويد و درسهايي را كه از قرآن آموخته مالاً اي مسلمانان تكرار ميكند. گويي از فراز مناره قرن چهاردهم محمدي (ص) و قرن بيستم ميلادي بر سر تمام مسلمانان و همه انسانهاي معاصرش فرياد بر ميكشد و با نسل آتي
كودكان و نوجوانان پاك و معصوم، بيش از ديگراو عشق ق رساله نور هستند، يك نمونه از هزاران مورد را بيان ميكنيم:
زماني كه استاد از روستاي بولوادين عبور ميكرده همه دانش آموزان ابتدايي و راهنمايي بدون استثنا با ديدن او از حياط مدرسهمساوات ميآيند و دور درشكهاش تجمع ميكنند و سلام ميدهند. آنها با زبان حال به استاد خوشآمد و تبريك گفته و به اداي تشكر از ايشان ميپردازند. حكمت ايَ السِ را وقتي از استاد جويا شديم كه مدتي پيش، در اميرداغ كودكاني با مشاهده درشكه استاد بر روي خارها در مسير روستاهاي منطقه اميرداغ ميدويده و فرياد ميزدهاند: بابا بديع الزمان، بابا بديع الزمان. استاد در پاسخمان گفت: "عقل اين بچههاي معصومن حميتييابد؛ ولي روح آنها با حس قبل الوقوع ميفهمد كه رساله نور ايمان و وطنشان را نجات داده، و خودشان و آيندهشان را از خطرات وحشتناك محافظت خواهد نمود. قلب آنها اين حقيقت را احن حكيمده و از آنجا كه من ترجمان رساله نور هستم، محبت و تشكر و احساس دِينشان را به من عرضه ميكنند." آنگاه علاوه نمود كه برايشان دعا ميكند. اردم و ديع الزمان بچهها را خيلي دوست داشت و وقتي دورش جمع ميشدند ميگفت: "شما معصوم هستيد و دعايتان مستجاب ميشود؛ پس براي من دعا كنيد."
دليل محبتهاي صميمان زيرا هاي معصوم بولوادين كه مادرانشان همگي طلبه نور بودند، اين بود.
كه در آنسوي عصر حاضر صف كشيده و در رديفهاي آينده ايستادهاند، همچون مرشدي اعظم و مُجددي اكبر سخن ميگويد ...
تأليف و انتشار رساله نور
جناب بديع الزمان سعيد نورسي درمكان مشرايط سخت و دشواري رساله نور را تأليف ميكند و در نتيجه آن با سختيهايي مواجه ميشود كه در تاريخ، هيچ دانشمندي با مشابهاش روبهرو نشده است. ليكن چون از عزم و اراده و عشقي بيپايد معرخوردار بود، بيآنكه خسته شود، نااميد شود و به ستوه آيد تمام همت خود را با صبر و تحمل و فراغت نفس صرف تأليف رسايل نور ميكند و براي حفاظت اين ملت و مملكت از شر اژدهاي
— 191 —
كمونيسم، آفات فرماسونري و الحاد در حال ميپوده، اين اثر خارق العاده را به وجود ميآورد، تا در مسير روشنگري و ارشاد جهان بشري و عالم اسلام راهنما و رهبري بزرگ باشد. تأليف رساله نور كه متشكل از صد و سي جزء ميباشد در طوين ببر و سه سال خاتمه مييابد. رسايل نور در زمان نياز شديد به آنها تأليف گرديد، لذا هر رساله كه نوشته ميشد حكم دارو و پاد زهري بسيار شفابخش را مييافت و بر افراد چنان مؤثر واقع ميشد كه امراض معنوي بسياري از آنها قوت لالجه مينمود. مطالعه كننده رساله نور از چنان حالت روحي برخوردار ميشود كه گويي رساله براي او نوشته شده، لذا مطالعه را با اشتياق و احساس نياز بيشتري ادامه ميدهد. سرانجام اثري بهد فورايآيد، كه در برگيرنده پاسخ كامل نيازهاي ايماني، اسلامي، روحي، قلبي و عقلي همه انسانها در زمانه كنوني و اعصار آينده است، و براي اين منظور كفايت ميكند؛ اثري كه حقايق قرآني را احسان ميكند.
رساله نور تفسير حقيقي قر زيرا م است. آيات در اين كتاب به ترتيب معمول تفسير نشدهاند، بلكه مؤلف به تفسير آياتي ميپردازد كه بيانگر حقايق ايماني براي پاسخ به نيازهاي زمان است.تفسير به دو صورت است:در يكي به تفسير عبارر حقارظ آيه ميپردازند و در ديگري معنا و حقايق آيه با توضيحاتي كه داده ميشود به اثبات ميرسد. رساله نور قويترين، باارزشترين، درخشانترين و كدر بيين تفسير از نوع دوم است و هزاران نفر از اهل تحقيق و تفحص بر اين امر گواهي داده و آن را تأييد نمودهاند.
تأليف و نشر رساله نور به نحويست كه تاكنون نظيرش ديده نشده است. بديع الزمان آن چنان خطي نداشت كه خود قادر به نگارش و تكثير رسالهها باشه نان فردي نيمه اُمي بود. لذا مطالب را به سرعت به كاتبان ميگفت و آنها نيز به سرعت مينوشتند. مثلاً با يكي دو ساعت تأليف در روز، آثاري به ميدان آمداهند دمان تأليف آنها، ده دوازده ساعت و حتي كمتر به طول انجاميده است.
— 192 —
طلبهها رسالههاي تأليف شده توسط استاد بديع الزمان را دست به دست ميگرداندند و به اين ترتيب نسخههاي متعددي را مينوشتند، سپس نسخههاي نوشته شده را نزد مؤلف ميآور واقع و خطاي نسخه برداران را اصلاح ميكرد و در اين حال، نسخه را بدون مقايسه با اصل آن، كنترل و تصحيح مينمود. امروز نيز براي تصحيح اثري كه بيست و پنج سال يا سي سال پيش تأليف كرده است به اصل آن مراجعه نميكند.
كساني كه از شهرها و روستاش و حقراف ميآمدند، رسالههاي كتابت شده را با شور و اشتياق زائد الوصفي ميگرفتند و با خود ميبردند و به صورت دست نوشته منتشر ميكردند.
استاد بديع الزمان هنگام تأليف رساله نور به جز قرآن به هيج كتاب ديگري مراجعه نكرده است؛ و اصولاب در ب تأليف، هيچ كتاب ديگري نزد او نبوده است.
تحقق بيت زير از محمد عاكف كه آرمان او بود، شامل حال بديع الزمان شد:
مستقيماً بايد از قرآن الهام بگياز صبح و اسلام را به ادراك عصر تعليم دهيم
كيفيت نشر رساله نور نيز در تاريخ در هيچ اثري ديده نشده است. به اين ترتيب كه رساله نور موظف به حفاظت از رسم الخط قر و با بود، لذا اين اثر قطعاً ميبايست به رسم الخط قرآن نوشته ميشد. الفباي قديم الفباي قرآني. م. را ممنوع كرده، و چاپخانههايش را تعطيل نموده بودند. بديع الزمان پول و ثروتي نداشت؛ فقير زمان مارتباطي با متاع دنيا نداشت. آنان كه رسالهها را با دست خط مينوشتند و تكثير ميكردند نيز حداكثر نيازهاي ضروريشان را تأمين ميكردند. نويسندگان رساله نور را به كلانتريها ميبردند، تحت آزار و شكنجه قرار ميمراهيو زنداني ميكردند. دولت عليه بديع الزمان تبليغات ميكرد و براي او تنگناهايي ايجاد مينمود و به اين ترتيب ترس و وحشت را
— 193 —
در همهجا منتشر ميكردند؛ مردم رتوان چينكه به جناب استاد نزديك شوند و از او درس دين و ايمان بگيرند چنان ميترساندند، كه جسارتي در آنها نميماند. در دورهيي نيز با به دار آويختن روحانيون و ح مخالفرستان كه به صرف متدين بودنشان صورت ميگرفت فضاي ترس و وحشت (عجيبي) به وجود آوردند. در آن دوره كه ظلم و استبداد مطلق به شديدترين شكل حكم ميراند، اهل ديانت محكوم به سكوت مطلق شده بودند. نه رسالهيي نْ شَرحقايق دين بحث كند منتشر ميشد و نه اجازه داده ميشد حقايق مزبور به مردم درس داده شود. به اين ترتيب سعي ميكردند اسلام را به صورت كالبدي بيروح در آورند؛ لذا لزمان مطالب مربوط به ماهيت و پايههاي اسلام به شدت ممنوع بود.
همه آن اعمال الحادي به دست بيدينان پنهاني انجام ميشد، كه قادر به درك و هضم شكا احساامروز دين نيستند.
اين دوره بيديني كه در آغاز بسيار افراطي بود با عموميت يافتن انتشار رساله نور ضعيف شد و زنجيرهاي استبداد كه بر حيات مادي و معنوي (بهويژه معنوي) اهل ايمان زده شده بود از هم گسست. رسالهد بدينمر الحاد و بيديني را شكست و سنگهاي زيرين آن را متلاشي كرد.
آري، در آن زمان، رساله نور در برابر جبهه بيديني چون آذرخشي درخشيد و اين نور قرآن حكيم، با تمام فرّ و شكوهش ظهور يافت و در خفا منتشر شد.
باور طلبهيم كه كه از رساله نور درس ايمان تحقيقي ميگرفتند، و تعدادشان رفته رفته بيشتر ميشد، شكوفا شد و آنها از شهامتي ايماني و شجاعتي اسلامي برخوردار گرديدند؛ همچنان ي براياندهي شجاع با زبان حال به صدها سرباز روحيه و شهامت ميدهد و تكيهگاهشان ميشود؛ به همان صورت، هزاران، و امروز ميليونها طلبه كه باورهايشان با درس است، يمان تحقيقي قدرت يافته، و در رأس آنها بديع الزمان سعيد نورسي به عنوان نماينده شخصيت معنوي رساله نور، نمونه زيبا و نقطه استناد
— 194 —
اهل ايمان شدهاند. قوت ايمان طلبههاي نور و مبارزوا بهمانانه آنها در برابر بيديني، تأثير فراواني بر مردم داشت و موجب بيداري آنان گشت. به اين ترتيب با رساله نور موجب از بين رفتن ترس و وحشت موجود در بين م بقيه شدند. آنها شجاعت و اميد و آرامش خاطر را به وطن و عموم ملت باز گردانده و مسلمانان را از يأس و نااميدي نجات دادند.
نزد اهل حقيقت مسلم و مسجل است، طلبه نوري كه رساله نور را غايت حيات خويش ميداند از نيروي صد نفر برخوردار است و به اندايافت هنفر ناصح، به ايمان و اسلام خدمت ميكند. طلبههاي نور مانند استادشان براي تعرضات عريض و طويل بيدينان، نعرهها و فريادها، و ظلم و حبسهايشان، اهميتي قائل نبوده و بيآنمك افرسي به دل راه دهند در صورت لزوم جان و مال و اولاد و خانواده خويش را نيز بدون كمترين ترديدي در راه خدمت توأم با رساله نور به اسلام و ايمان، فدا كردهاند. طلبههاي نور يك چيز را هدف خود قرار دادهاند: "مطالعه رساله نور به قصد نجااست. زن خويش، و با رساله نور خدمت كردن به اسلام و ايمان براي كسب رضاي الهي." آنها براي موفق شدن در اين هدف، همه چيز خود را در خدمت آن قرار دادهاند.
طلبههاي نور باور كردهاند، كه خدمه سفينه ربانيهييانوني كه قرار است امت محمدي را به ساحل نجات رهنمون شود. بزرگترين هدف آنها در زندگي اين بود، كه با خدمت به قرآن و ايمان، وسيلهيي شوند براي رفاه و سعادت امت محمد(ص) . در سالهايي كه رساله نور با كتابت انتشار مييافت، بودند نفاق كه هفت هشت سال از خانه خود بيرون نميآمدند، تا بتوانند رساله نور را بنويسند و منتشر كنند. در آن زمان، در حوالي شهر اسپارتا هزاران طلبه نور متشكل از مرد و زن و جوان و سالمند، حتي در روست، چنين كه در حقيقت مكتب نور بود، هزار قلم سالها مشغول نگارش و تكثير رساله نور بودند. (بيست سال بعد رساله نور با ماشين تكثير، منتشر شد و سي و پنج سال بعد نيز شروع به نشر آن در چاپخانهها كردند. إن شا الله
— 195 —
زماني فرا ميرسد كه رساله طريق آب طلا نوشته شود، و توسط راديو به زبانهاي مختلف قرائت گردد و روي زمين تبديل به مكتب بزرگ نور شود.)
در انتشار رساله نور بانوان محترم نيز مظهر وليت ويهاي مهمي بودهاند. حتي برخي از آنان نزد استاد آمده و ميگفتند: "استاد! من امور دنيوي همسرم را نيز انجام خواهم داد؛ او متعلق به شما و رساله نور است." آرياست كه زنان قهرماني هم بودهاند كه امكان خدمت بيشتر همسرانشان را به رساله نور فراهم ميكردهاند. آنها براي همسرانشان كه شبانگاه مشغول كتابت رساله نور ميشدند فانوس به دست ميگرفتند و به اين ترتيب با جان و دل ساله ت ديني و ايماني آنها مشاركت ميكردند. زنان و دختران رساله نور را با دست نوشته، نور چشمهايشان را صرف اين راه كرده و به عنوان بانوان محترم نونحال به ايمان خدمت مينمودند، حتي در ميان زنان چنان طلبههايي بودند، كه رساله نور را ی كه آنان را در واپسين لحظات زندگي با نور ايمان عاقبت به خير ميكرد ی با جديت فراوان مطالعه كرده، و براي خواهران ديني ار گرفز قرائت نموده، موجب معرفياش به آنان ميشدند. همچون قهرماناني خدمت نموده و با نشر رسالهها در ميان بانوان موجب ميشدند، بسياري از زنان به نور قرآن و ايمان منور شوند. اينان با مطالعه رساله اره هرآموختن آن به ديگران در مراتب ايمان ترقي ميكردند و هر يك به درجه مرشدي ميرسيدند. بانوان ياد شده صرفاً براي كسب رضاي الهي با صفا و اخلاص به انوار قرآني درخشان جودات يضي كه در رساله نور هست دل بسته و با عشق و محبتي بيپايان در درون، به سعادت دنيا و آخرت نائل ميآمدند. ارزش و عظمت رساله نور چنان بر دلهاي پاك آنان مؤثر گرديد كه با مطالعه دسته جمعي آن، باطنشان مملو از انوار و في نهم، الهي) شد و با اشكهاي نوراني كه از ديدگانشان روان ميشد به وجد ميآمدند. چه قدر سعادتمندند اين بانوان كه به دليل فعاليت در خدمت مقدس ايماني رساله نور، نامشان همواره به خير و، بلكهياد خواهد شد و نورهايي به آخرتشان فرستاده ميشود، مزارشان چون بهشت پر از نور
— 196 —
خواهد شد و در آخرت نيز إن شاء الله به بالاترين درجات خواهند رسيد. سرّ معنوي مشاركت در فعاليت طلبههاي نور و مهمتر از همه دعاي جناب بديع الزمان كه شامل حال ايعجازي بوده است، موجب ميشود خيرهايي در دفتر حسناتشان ثبت گردد. علايق صادقانه اين زنان فداكار آنها را شامل دعاي ميليونها طلبه نور ميكند. آنها با مطالعه رساله نور و دعوت ديگران به خواندن آن انشاءاللهص بسيابه كسب پاداش بزرگ معنوي شده، و به درجات رفيع نائل گشتهاند. از رحمت الهي با تمام توان و با اعتقاد و اميد و نياز، مسألت داريم بيشتر زنان چنين شوند.
ناشران بصير رساله نور، و بال نج سال پيش حقايق متعالي رساله نور را ميديدند و از آن درسهاي قدسي فرا گرفته و با اخلاص و صداقت در برابر دشمنان پنهان دين، سينه سپر ميكردند. قهرمانان نور با اينكه بارها و بارها خانههايشست. ايرسي ميشد، و خود به كرات زنداني شده و متحمل شديدترين آزارها و فشارها ميشدند، با قلمهاي الماسينشان در طول ساليان، مسؤوليت نشر رساله نور را بر عهده داشتهاند. باام مباه آنها اگر ميخواستند ميتوانستند از نعمتهاي دنيوي برخوردار شوند، اما فارغ از هر گونه مقام شخصي و دنيوي و هر گونه دارايي، عمر خويش را وقف خدمت به رساله نور ميكردند.
اگر سؤال شود علت اين جهد و توان اين مچشم پوشيها و فداكاريها و اين درجه از ثبات و صداقت در طلبههاي رساله نور چيست؟ قطعاً بايد چنين پاسخ داد: حقايق غير قابل خدشه در رساله نور، انجام خدمت ايماني براي رماز بخاوند، و اخلاص عظيم جناب بديع الزمان؛ دليل اين امر است.
جناب بديع الزمان سعيد نورسي حدود هشت سال در بارلا ماند. او در اين دوره بيشتر وقت خود را در دشت با اباغها و باغچهها ميگذراند. به كوهها و باغهايي ميرفت كه در فاصله دو سه ساعته از روستا قرار داشتند و در آنجا به تأليف رساله نور ميپرداخت؛ همچنين رسالههاي تأليف شدهيي را كه در اسپارتا و حومه آن به صورت دست نويس نسخه بردارياني و و
— 197 —
برايش ميفرستادند، تصحيح مينمود. در طول يك روز، هم به كار تصحيح ميپرداخت و هم به جاهايي كه رفت و آمد به آنها چهار پنج ساعت طول ميكشيد پياده ميرفت و ميآمد؛ نيز سه چهار ساعت از روز را به تأحر عماتصاص ميداد، و بيشتر اوقات غذاي خود را نيز خود آماده ميكرد. در آن زمان رسالهها در چهل جا توسط اولين طلبههاي مشتاق رساله نور به شكل دست نويس تكثير ميشد. استاد اين كتابها را به دوش ميگذاشت تا كوه و باغ و دشتهست.
اف ميرفت، در آنجا آنها را تصحيح ميكرد، سپس به خانهاش باز ميگشت. او را با تبعيد كردن تحت وحشتناكترين ظلم زمانه قرار دادند. نميگذاشتند با كسي ديدار كند، ليكن او در چنيموده و محرومي به هستي بيپاياني دست يافته بود؛ چرا كه او حقايق ايمان منبعث از قرآن را تأليف و در عين حال منتشر ميكرد و هدفش روشنگري و ارشاد در مو او الم اسلام و انسانيت بود. بديع الزمان در آن دوره تمام وقت خويش را صرف آثاري كرده بود كه تأليف ميكرد. روزي اين آثار در سراسر آناتولي منتشر ميشود، تا مراكز جهان اسلام نفوذ خواهد يافت و نظر اهل سياست را به خ زير پ خواهد نمود، و آنگاه ايدئولوژيهاي الحاد و بيايماني را كه ميخواستند در ميان ملتي كه قرنهاست پرچمدار اسلام بوده گسترش دهند، نابود خواهد كرد و در برابر استيلاي اين وطن توسط شخص معنوي طا: "به ي گمراهي قرنهاي متأخر كه عبارت از جريانهاي اهل كفر و فسق و فجور و ضلالت ميباشد، سد خواهد كشيد و مدار تأمين سعادت و رهايي ابدي نسلهاي آينده خواهد شد.
او به املا عبي و تصرف رباني آغاز رويدادي بزرگ را رقم ميزد، لذا حامل آرماني بود كه معنايي بسيار مقدس را در بر ميگرفت، پس خوشبختترين فرد جهان و سعادتمندترين انسان زمانه بود. در طر ميشد، در هدف و در آرمانهاي بديع الزمان ذرهيي تغيير و تزلزل حاصل نشد. او مشعل هدايتي در دست داشت و در پي اصلاح اعتقادات جهانيان بود و ميخواست ظلمت و
— 198 —
تاريكي را از بين حساس وظيفه و خدمت او متضمن سعادت و رفاه حال انسانها در هر دو جهان بود، لذا از عزم و جهدي خاص برخوردار بود.
* * *
اقامتگاه استاد در بارلا خانهيييسنده،اقه بود. او در واقع بر روي كره زمين خانهيي مستقل يا يك وجب جا كه تحت تصرف و تملكش باشد نداشت. خانهيي كه اقامتگاه او در طول هشت سال در بارلا بود در حكم اولين درسخانهي نور و مركز ٣٥٠ ميليون مسلمان بوده است. تصويرين درسخانه، چشمهيي همواره جريان داشت و در مقابل آن نيز درخت چنار بسيار بزرگ و قطوري بود كه با سه شاخه بسيار بزرگ خود تا ارتفاع زيادي بالا ميرفت. در ميان شاده از درخت چنار، كلبه كوچكي ساخته بودند كه مناسبترين منزلگاه براي استراحت و تفكر و عبوديت استاد در بهار و تابستان بود. خادمان و طلبههاي صديق استاد و اهالي بارلا ميگويند: ". خوشارا ميديديم كه شبها در كلبهي كوچكي كه ميان شاخههاي بزرگ درخت چناري كه شجرهي مباركهيي در برابر درسخانهي نوريه بود، تا صبح تسبيح ميگفت و ذكر دارد.تلف زمزمه ميكرد. مخصوصاً در بهار و تابستان استاد را در ميان پرندگاني كه روي هزاران شاخه چنار، با شوق و جذبه بال ميزدند، تا صبح مشغول عبادت ميديديم، نميدانستيم چه موقع ميواهد بو كي از خواب بر ميخيزد."
استاد بسياري از اوقات بيمار بود و روزها را با درد بيماري سپري ميكرد. بسيار اندك، آن هم چيز كمي مانند سوپ ميخورد. شبها سورههاي گردانرآن را كه ورد خود كرده بود؛ همچنين جوشن كبير مناجات مشهور رسول اكرم (ص) و مناجات و حزبها و صلوات نوريهي اعاظم اوليا مانند شاه گيلاني و شاا رها ند؛ و مخصوصاً حزب النوريه را كه منبع رساله نور بوده است، و حزب و مناجاتي را كه لمعات آيات قرآن بوده و چون سلسلهيي از تفكر و انديشه در "لمعه بيست و نهم" گرد آوري شطلبه ر، ميخواند و بعد از اتمام آنها دوباره به رساله نور ميپرداخت. روزها را هميشه مشغول مطالعه و تصحيح رساله نور بود. او خدمت رساله نور را بر
— 199 —
هر چيز ديگري ترجيح ميداد. وقتي قرار بود كاري كه مربوط به رساله نور است هر چه زودتر به نتيجه برسد، اد بيشا و مشغلههاي ديگر صرفنظر كرده ، و به آن ميپرداخت و تمامش ميكرد.
— 200 —
سعيد نورسي در فصل بهار به كلبه بالاي درخت بزرگ چنار روبهروي اقامتگاهش م راهش و وظيفهاش را در آن انجام ميداد. او در همانجا حقايق رساله نور را در ملاء اعلا كه معدن و منبع حقيقياش بود به تماشا مينشست، مستفيض ميشد و به تفكر ميپرداخت. تفكر و نوع احساس استاد بر فراز اين درخانيديد كه مظهر سرّ شَجَرَةٌ مُبَارَكَةٌ بود يا در كوهها و لابلاي درختان مأنوس كاج در كوهستان آيا قابل بيان است؟ نه، بيان آن به هيچ وجه ممكن نيسديهايت حق اين فرد فريد را در كمال رحمت خود طوري آفريد كه جامع استعداد همهي كمالات انساني باشد؛ نيز ظهور اين استعدادها را در گستردهترين شكلش در شخصيت او اراده فرمود، تا اين شخصيت استثنايي را به اعتبار شخص معنوي رساله نور در دورهيي كه شجره اسلام اويند.ن متأخر كشيده شده و هزاران شاخ و برگ يافته است، در تمام حقايق، حكم "استاد كل" عطا فرمايد و با تجلي و انعكاسِ نور تمام حقايق اسلام در شخص معنوي رساله نور موجب حيرت و شهد بودهل حقيقت و كمال گردد؛ به اين ترتيب سعيد نورسي مؤلف رساله نوري كه آيينه جامع رسالت احمدي و حقيقت محمديست، به عنوان فرد سعيد نورسي، از ميان رفته، اما به عنوان همهي ا هزارسلام به لحاظ معنا تولد دوباره يافته و باقي و ماندگار شده است. رساله نور تا قيامت باقي خواهد ماند و مدام تكامل خواهد يافت. مگر ممكن است صانع ذوالجلالي كه در خصوص خلقت بال يك مگس بيتفاوت نيست و در ذرات آن حكمتها و مقرآن وايي را در نظر دارد، با رساله نور، منازلي كه محل تأليف آن بوده، و جاهايي كه مؤلف محترم وظايف قدسي خود را در آنجا ايفا نموده است، ارتباطي نداشته باشد؟ مگر ممكن است مكانها و درسخانههاي نوريه و آن شج دين رركه كه خادم خدماتي چنان قدسي بودهاند، خارج از تخصيص رحمت (الهي) قرار گيرند؟ قطعاً امكان ندارد!
زماني كه جناب سعيد نورسي در بارلا بود در فصل تابستان گاه به "چام داغي" نام كوهي در ييلاق بارلا .م ميرفت و مدتي را درلكه با به تنهايي ميگذراند. كوه مذكور بسيار مرتفع بود. همانند كلبه كوچك بالاي درخت چنار جلوي درسخانه نوريه بارلا، در بالاي
— 201 —
مرتفعترين تپه "چام داغي" نيز روي دو درخت بزرگ، منزلگاههايي در معناي درسخانه نوريه داشت. بر فراز درختان كاج و قطور. دره امور رساله نور ميپرداخت. او بيشتر اوقات از بارلا به اين مناطق جنگلي ميآمد و بر ميگشت، و ميگفت:" من اين منازل را با كاخ ستاره ييلديز سرايي؛ كاخ سلطان عثماني .م. عوض نميكنم"
اينك سخن را همين جا كوتاه ميكنيم و چند رساله دم در ب مربوط به ماهيت رساله نور و زندگي استاد در ناحيه بارلا و كوهستان را ی كه محل تأليف رساله نور است ی درج ميكنيم.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ چنين َ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم!وع جنگنك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپهيي مرتفع هستم. از انسانها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شدهام. هر وقت حسرت صحبت با انسانها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور ميكنم، احوال پركار حكه و با يادتان آرامش خاطري ميگيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اينجا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مييابيم كه خود به آن مشتاقتر از شمايم. حالا يكي دو خاطرهري با اينجا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مينويسم.
اول: راز محرمانهييست، اما هيچ رازي را نميتوان از تو پنهان داشت.
همچنان كه بعضي از اهل حقيلهها ر اسم "ودود" اند و در بالاترين مرتبه با جلوههاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مينگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچتان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه
— 202 —
منادي آن خزانه بينهايت لي ايندار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد. همه "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. جلوه مظهريت مذكور است. "كلامها"ي مذكور إن شاء الله مظهر سرّ
وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةايب اسدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا
ميباشند.
دوم:عبارت دلنشيني را كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفتهاند، ناگهان به ذهن خطور كرد: "دهايي ك نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز
#203پيكر وگاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشتهيي به خاطر آوردم: "به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر ... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بر آن اين شعر را تكميل ميكردم. با اين كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي ميتواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آنچه به ذهنام خطور رد تقد به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرينشان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق ميگويند:
هر كدام از ما برهان نورت و شكيست بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم ...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدانها تزييجهتدهاند
ما هزاران ديدهي نكته سنج آسمانيم
كه بر زمين مينگرند و بر بهشت توجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال خانه گلهاي بهشت است، معجز يعني شمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده مزبور را تماشا ميكنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اج حقوق اوياند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت ميشوند، و تو گويي امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در اختصايبينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
ما ميوههاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا اوج آسمانها
بر شاخسار كهكشاني نمييختهايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانهيي هستيم دوّار، آشيانهيي در اوج
— 204 —
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طيارهيي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقئه نمي نادره حكمت، داهيهي خلقت و نور عالَمِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان ميده جايي و آن را به گوش انساني كه انسان است ميرسانيم
كور باد چشم كسي كه بيدين است؛ كسي كه چهره ما را نميبيند
و سخنمان را نميشنود؛ ما آيههايي هستيم كه حق ميگوييمو هزارهرمان واحد، امضايمان واحد، مُسبِّح ربّمان هستيم
تسبيحش ميگوييم و عابدانه ذكرش را بر زبان داريم
هر يك از ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
البا خود بالباقي
سعيد نورسي
* * *
— 205 —
مكتوب ششم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيباني ن وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ
برادران غيور، دوستان باغيرت، و رم حقان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده ميشود، موجب آرامش خاطرم هستيد!مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشهام، سهيم كرده است، له نورسهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اينكه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت ميگذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف ميكنم.
در يكي دو ماه اخير بسش غذا ها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم ميآمد. من در ساير اوقات تنهايم. همچنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آنها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در مياننيز محوههاي غريب و در متن سكوت و بيصدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربتهاي پنجگانه مختلفي ديدم.
اول:براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آنها مرا رها كروي صدهاهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيشتر چيزهاي مورد علاقهام همچون بهار گذشته، رهاي و مي و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شبها و كوهها، غربت غم ايند.
يگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در
— 206 —
غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه ميتوان در برابر اين غربتها و تاريكيها مقاومت كرد، قلبم فريادش اثريفت:
يا رب! غريبم، بيكسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سالمندم،
بياختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يكباره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج داير به سوني الفت تبديل نمود.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُهم رساُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد ميكشيد گفت: اي بيچاره! فرياد كشيدن را رها كن، در برابر بلا توكل كن، زيرا فرياد بلا اندر خطا اندر بلد." برين را بدان؛ نيز بدان كه اگر دهنده بلا را بيابي، صفا اندر وفا اندر عطا اندر بلا است.
مادام كه چنين است شكوه و گلايه را رها كن و شكر بگو؛ چون بلبلها كه هميشه از لذت گل خنداناند، مقام ه اگر نيابي، همه دنيا جفا اندر فنا اندر هباء اندر بلا است.
وقتي اطرافت پر از يك دنيا بلاست، چرا به دليل بلاي كوچكي فغان سر ميدهي؛ پس بيا و توكل كن.
با توكل، بر سيماي بلا لبخند بزن، تا آن هم بخندد. با خنديدن كوچك شده تباطشل به چيز ديگري ميشود.
هم چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفسام گفتم:
— 207 —
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا سرّ بلا چيست؟ يعني منم حلقه زن درگه فقر و فنا.
آنگاه نفسم گفتدادي ا آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده ميشود و ظلمتها از بين ميروند. گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ الْايِمَانِ وَ الْاِسْلَام
ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه" اثري م حالي ر تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩م در قاهره چشم از جهان فروبست.م. عجب حقيقت والاييست كه گفت:
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ ٭ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَ اساسي
يعنيكسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم ميكند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز بهدست ميآورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمييابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است.راز حدمييابُوبى لِلْغُرَبَاءِ را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي برادران! اين غربتهاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شدهاند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشهيي را در وجودم پديد آوردند: "مر از ره من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفهام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلامها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟ به همين دليل از شما پرسيده بودم" آيا كلام هاي نوشته ش مقام يست و آيا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و همچون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بيخود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقا چش به هي و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤالها وقت شما را گرفتم.
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
* * *
— 208 —
مكتوب سيزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
يز موفَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم!درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بيتفاوتيام در قبال سياستهاي روز سؤالات زيادي ميكنيد. به دليل تكرار سً و اذو اين كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده ميشود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديم بدهم.
سؤال اولتان:اوضاع و احوالت چهطدي بر ؟
پاسخ:حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر ميگويم كه ظلمهاي بيشماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمتها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كالات مدر حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت ميانديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانهيي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بيران در اخلاص وجود داشت، به خلوت كوههاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار مزبور اد و فايدهاش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي ا محل اتان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآنيام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اينكه به همه افراد ناباب امان ر و رسيدادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو ميكردند، به شكل ظالمانهيي اينكار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اينكه مرا بيشتر در
— 209 —
است، دت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام ها" بيشتر بنويسم، بيهيچ دغدغهيي دچار اين غربت كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را رسالهبه رحمتي بزرگ نمود؛ همچنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخشها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندانشان آزاد گذاشتهاند كه با هر كس كه ميخواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانفداكاررا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و همشهريهايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال مده اسا وسيلهيي شود براي كسب فيض قرآن همانطور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يكوري ميزد من آنهم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم ميكنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماههاي سهگانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دلنشين و عزلتي مقبول مصادف ميدهاَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛اين اوضاع و احوالم است...
سؤال دومتان:چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نميكني؟
پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا.به تقدير مراجعه ميكنم. هرگاه به من اجازهامور دو هر گاه روزيام را در اينجا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه براي انسان رخ ميدهد دو دليل دارد، يكي از آنها ظاهري و ديگري حقيقيست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اينجا شدنف شريعدير الهي نيز دليل حقيقيست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمان بخكند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آنطور كه بايد و شايد، با اخلاصيدار كم و دين خدمت نميكنم، لذا مرا به اين
— 210 —
تبعيد محكوم كرد. پس، ظلم چند برابر آنها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آنهتا رسيعناست، اگر آنها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعيست كه به آنها هم ميشد مراجعه كرد.
دنيايشان به سرشان بخورد با اينكه آن را كلاً رها كردم، نيز سياستهايشان، پاگيرشان شود هاي بكه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانهها و اوهامي سر هم ميكنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آنها بر اوهامشان صحه ميگذاشتم، كه نميخواستم چنين شود.اگشجاعت لي به دخالت در سياستهاي دنيوي داشتم، كه سر نخشان دست اجنبيست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار ميشد و خود را نشان ميداد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشتهامتبه دواين مدت هيچ روزنامهيي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اينجا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم ميشود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي و بيسز همه سياستها دارد كه اجازه نميدهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگوييست، سقوط كند.
دليل دوم عدم مراجعهام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بيعدز همشا حق و حقيقت ميپندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نميخواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال سومتان:چرا در قبال سياستهاي روز تا اين حد بيتفاوت هستي؟ چرا موضعات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نميدهي؟ آيا آنها را اميدوار كننده ميبيتاد. م به دليل ترس سكوت كردهيي؟
پاسخ:خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سالهاي حياتم گواهي ميدهد كه ترس، هيچگاه نتوانسته است زمان ز طي طريقم در مسلكي شود كه حق ميدانستهام. در ضمن چرا ميبايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالب وجودم. واهمهيي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و
— 211 —
شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بر پنجم:ت ... ميماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي ميتواند تا زماناش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ باعزت را بر زندگي با ذلت ترجيح ميدهند. كسي چون سعيد قديم چه گروهته است:
وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا ٭ لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بيترديد خدمت قرآني مرا از پردمنتخب ه حيات اجتماعي سياسي بشر منع ميكند، به اين ترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجنزاري متعفن و آلوده، * * * و خيزان ميرود. بعضي از آنها در راهي ايمن پيش ميروند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجنزار و باتلاق واسطههايي يافتهاند. اكثرشان نيز در آن باتلاق كثيف و آلوده در تاريكي را
آروند. ٢٠ درصد آنها به سبب سرمستي، لجنزار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو ميدهند. اينها با سختي و مرارت ميروند تا اين كه خفه ميشوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را ميفهمند و استادميكنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگرداناند و قادر به ديدن راه درست نيستند ...
در برابر اينها دو راه كار وجود دارد:
الف:با چماق بر سر آن ٢٠ محقق رمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب:با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آنها نشان بدهيم.
من ميبينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق بهدست دارند، اما آن طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيأن و ش سرگردان نور نشان داده نميشود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نميكنند، فرد متحير و سرگردان ميهراسد كه نكند ميخواهند با نور مرا به سوي خود د را اند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضههايي ميشكند، نور از بين ميرود يا خاموش ميشود.
باتلاقي كه گفتيم حيات بيبند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده ميباشد. آن سرمستان، باشد؛ ني هستند كه از گمراهي و ضلالت
— 212 —
لذت ميبرند. متحيران آناناند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمييابند. انسانهايي سرگرداناند. چماقها هم جريانات سياسيست. نورها نيز حقاياشد؟ ايست. در برابر نور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفرتي از آن ندارد، لذا من هم براي اين كه نور قرآن را در دست بگيرم با گفتن
اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ
چماق سياست را و رحيگذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريانهاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآنياي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريانهاي سياوضيح مرفداريها و تلقيهاي مغرضانه داده ميشود، دچار كدورت شده و آنها را مورد اتهام قرار دهد. مگر شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بيديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند ...
الحمدلله به دلهمه قرره گيري از سياست، ارزش حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكههاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماسها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مييابد.
وَقَالُواْ الْحَارت كشِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
* * *
— 213 —
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
االه نوله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً خصوصيست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرمترين و خاصترين و خالصترين برادرانم نوشتهام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به ی كه اادل و دادگستري و انتظامات اسپارتا تقديم ميكنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهاني نداريم و بدانند كه مخفشريعت رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح شده در آن و قوت و درخشندگي پاسخها به عنوان بيست و دومين لمعهي مكتوب سي وبه نااارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرمترين و خالصترين و صادقترين برادرانمان ميباشد.
— 214 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهكبير فَ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
اين مسأله "سه اشارت" را به شرح زير در بر ميگيرد:
اشارت اول:سؤال مهميست درباره شخص من و رساله نور.
خيليها ميگويند: با اينكه تو كاري به دنياي اهلدي شدهنداري چرا آنها مدام در امور آخرتي تو دخالت ميكنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ:پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد ميگويد: "پاسخ مرا تقدير الهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكرت تأثيقديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست ميگويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولتمردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در اين سؤال مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگ، در حملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال است كه در ااز ريشيتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت ميكنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهانترين و خصوصيترين رسالههايم به دست دولتمردان و برخي نمايندگان رسيده است.ز القاخالتهاي دنيوي ميداشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا ميشدم و فكر و اقدامي در جهت بر
— 215 —
هم زدن امور ميداشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اينكه نُه سال مشغول تحقيق دقيق بودهاند بود كهيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم ميآمدند بيان ميكردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي ميكردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر ت، كسا، همه مقامات از استاندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آنها براي نجات خودشان از مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه ميكنند، كوه را كاه كرده و به دفاع از من برنشان لذا پاسخ اين سؤال را به آنها ميسپارم.
اما دليل آنكه ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ماارهاي ها رساله در اين ولايت فعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آن كه دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشتهايم. بهواسطه رسالههاي مذكور هيچ دغدغه و ضرريقانيت احدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا بهواسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته ستيم م دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناخته شده جهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيبايد اه يافته و شوق عبادت بر لااباليگري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه بالايي يافته است، لذا همه مردم اار چاريت حتي بيدينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بياهميت درماندهيي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليتاند، در برابر حقوق بس در فجارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع از خود نميگذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش ميباشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم:
پاسخيست به يك سؤال انتقادياهل دنيا ميگويند چرا از ما قهر كردهيي؟ سكوت و ميو يكبار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و ميگويي "به من ظلم ميكنيد." در صورتي كه
— 216 —
ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيني داريم و تو عمل به اين موازين را باعث ميكني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در اين زمانهي آزادي و در دورهي جمهوريتهاكار وا تازگي آغاز شده است، و در مقطعي كه قانون برچيدن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت ميتوان دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاِ الْواهد بودن بهسوي خود جلب كرده و درصدد به دست آوردن مقامي اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زورمداريهاي مستبدانهي (به تعبير امروز) بورژوااختن بن وضع مورد استقبال قرار بگيرد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كا سيّيآيد، موجب شد قوانين سوسياليسم را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصولمان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد ميكنيم نداري.
پاسخ:راهي كه در حيات اخلق دق انسانها گشوده ميشود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در امور خير، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته ميشود. مادام كه درر اثنات با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرينش نوع بشر ميتوان عملي كرد. آري، من بابد. خ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ همچنين از كساني هستم كه با سرّ عدالت بر آمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگوييهاي طبقه خاصي كت ی تفوا ناميده ميشود مخالفت داشتهام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
امافطرت و سرّ حكمت نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است،ز كتاب طر حكيم براي آنكه كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري ميكند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان بهدست آيد؛ نيز در صفحهيي كتابهاي فراوان نوشته
— 217 —
شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عمليكتابخزد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات، طبقات نمايان در موبراي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را آزاد گذاشتهاند. به او استعداد سير در مقامات بيانتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يك نوع است از حكم هزاران نوع برخوردار مكه به، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهمترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است.از ميان برداشتن فضيلت با تبديل ماهيت بشر، خاموش كردن عقل،هد نمودن قلب و نابود كردن روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نميتوان آزادي را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كه شايسته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در؟
سوشش آزاديست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ميكنند كه مستحق سيلي نيست؛ ميگويم:
با ظلم و بيداد نميتوان حقيقت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
و مايهينكه:
با ظلم و بيداد نميتوان فضيلت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيري
تا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نميتواند موجب استبدميبين. ظلم كردن و ستمگري بيفضيلتي است. به ويژه مهمترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند را سپاس كه عمرمان بر مدار اين مشرران، بد و ميشود. من چنين ادعاي غرورآميزي نميكنم كه داراي
— 218 —
فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري ميگويم:
حضرت حق بههاي ش كرمش، فضيلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگانيام بهواسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده و هموز اگركه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار ندادهام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشتهام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشتهام به همين دلا آن رع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود مُضر ميدانم، اما اين را نشانهيي براي مقبوليت رساله نور ميدانم؛ به همين دليل آنها (مردم) را از خود نميرنجانم.
اينك اي اهل دنيا!با اينكه هيچگاه متعرض دنيايتان نشدوق الع اصولتان بههيچوجه كاري نداشتهام و به گواهي نُه سال از زندگيام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دوباره به دنيا ندارم، (چگونه ادعا ميكنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بودهام و انديشههايم استبدادي ضروريآميز است، و به موجب كدام قانون محدوديتها و فشارهاي فراوان بر من وارد ميكنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه اينهبرخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نميدهد؛ رفتارهاي ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير ميكند!
اشارت سان ميالي جنونآميز و فريبنده.
برخي از حكمرانان ميگويندتو در اين كشور زندگي ميكني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكويرا سوياز ميكني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارج از مسؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال ميكني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مسلما ميباشد در تضاد است. تو چرا با اينكه مسؤوليت نداري كاري ميكني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار ميكني تا ديگران سخنانت را بشنوند؟
— 219 —
پاسخ:آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيشاد و تگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نميكنيد از ديگران بخواهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانونتان ضربه ميزنيد و با آن مخالفت ميكنيد، چون از من ميخواهيد به م و ارمساوات مطلق عمل كنم ميگويم:
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احتراميكه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اينكه ژنرال ر اين مانند آن سرباز، يك نظامي عادي شود و وضعي معمولي بيابد و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت و احترام عامه فتگانا سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساواتتان ميتوانيد به من چنين بگوييد:"به خودت استاد مگو، اجازه مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتك) قره مت كن و با گدايان رفيق شو!"
اگر بگوييداين حرمت و مقام و توجه مخصوص زمانيست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان ميباشد، اما تو فرد بيمسؤوليتي هستي و نميتوانز سياسد مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت:اگر انسان فقط عبارت از جسد بود و بدون مردن همواره در اين جهان ميماند و اگر درِ قبر مسدود ميشد و مرگ از ميان ميرفت و آن گاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولاي لطفگرديد ممكن بود سخن شما معنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نميخوراننداين كتها را از بين نميبرند، پس آنها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نميشود و نگراني از روبهرو شدن با آن سوي عالم قبر مهمترين مسأله هر كسيست بيشك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظابا شماسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي و نظامي مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
— 220 —
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي انجام سفر يك وظيفه است، اما دادرته ميه به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آنها نيز وظيفهييست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست.انكار چنين وظيفهيي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيو ميگادت سي هزار شاهد را قبول نداشته باشيم كه هر روز با جنازههايشان بر اعتقاد اَلْمَوتْ حَقٌّ مُهر تأييد ميزنند. مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهمترين آن وظايف، ايمان برم دريري و تقويت آن ميباشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوهي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگيست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را بهجا ميآورند نعمت الهاند. بيلت ايماني عطا شده به آنها را ناديده نميگيرند و مرتكب كفران نعمت نميشوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با فسق و فجور به بدعتهاي مراتب پست بيالآيند. اين دليل انزواييست كه شما نمير باشند و آن را مخالفت با مساوات ميپنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار دادهايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در شكستن قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش ماه نايد؛از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت ميرود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آنها ميگويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويش واقفم، نه تنها خواهان مقام متكبرانهي احترامآميزي فوق احساسنان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بيپايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته و از مردم به جاي احترام درخواست دعا ميكنم. فكر ميكنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاعاند. ليكن اين قدر هست كه احت اخرويعزت و وقار علمي مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و تدريس حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلاتان راوضعيت عزتمندانه فوق موقتاً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
— 221 —
شيوه رفتاري حيرتانگيز:بديهيست كه اهل معارف در همه جا در در بينعلمي و معرفتي به ارزيابي ميپردازند، يعني علم و معرفت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلكشان نسبت به او اظهار دوستي و احترام ميكنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيايد اهل ر حاليدر احترام به علم و معرفت او به ديدارش ميروند و حرمت او را نگاه ميدارند.
اين در حاليست كه عاليترين مجلس علمي انگلستان وقتي پاسخ شش ، مدت ا در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بياحترامي معرفت پيشهگان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد لانيك قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهمترين معيار اجانب و اساسيترين قاعده حكمايشان پرداخت و بر آنها غلبه يافت. او با قوت معرفه گفتيميكه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره دعوت كرد و بيآن كه خود سؤالي بپرسد بيكم و كاست به سؤالاخواهندپاسخهاي درست داد.
سعيد جديد ميگويد: من در سخناني كه سعيد قديم در اينجا با افتخار بيان كرده است شركت نميكنم، چون در اين رساله سخن را به او ساي علمم نميتوانم ساكتش كنم، سكوت ميكنم تا در مقابل خودخواهيها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نسالهي به زبان اين ملت كه تركيست منتشر كرده و آنان را آگاه نموده است، او كه اهل معرفت است و هموطن و همكيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي از مليفات اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي تحت فشار قرار ميگيرد، و نسبت به او دشمني و بياحترامي ميكنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن بربخواريم و تربيت است؟ وطن دوستيست؟ اهميت دادن به مليت است؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اينها نيست. تقدير الهيست تا همان اهل معرفت از همانجا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به دليل حرمت و احي عوالرفتار رياي علمي نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
— 222 —
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرتانگيز و موجب شُكر است:
در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور:
ن حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور ميبود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوقالعاده ميشد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانهيي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نميكنند انانيت آنها باته اين حساسيت حس ميكنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نميكنم ميايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُهبار تجربه كردهام؛ بعد از رفتارهاي ظالمانه آنها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيدهي ميگگفتن اينكه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسههاي نفسم بر آمدهام. هر بار نيز دانستهام كه نفسم فارغ از درك و شعور بهطور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب دانم ست. در آن صورت نيز همواره گفتهام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عدل رفتار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بيتأمل، در نفسم خواهان لذتي خودپسندانه شدم؛ آنگاه اهل دنيا چنان سخت دمان ی ل خواستهام ايستادند كه نه تنها آن خواستهي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اينبار بعد از ماه رمضان و به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميوردار ن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه بر آمد. در آن لحظه اهل دنيا با حساسيت بيپاياوانند كه ذرهيي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر ميگويم كه ظلم آنها واسطه اخلاص من گرديد.
رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشّه و نيينِ ٭ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنَّ وَ الإنْسَانِ وَ مِيگوش هِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ. آمين آمين آمين
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
— 223 —
اميد ششم از لمعه بيساهين قم
زماني در اثناي يكي از اسارتهاي دردناكم و در گريز از انسانها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي تنها ماندم. در تنهايي نوري ميجستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمسألهيه چهار حس غريب و پيچيده را به من يادآوري كرد. ی چنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است ی صداي حزين حركت شاخههاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و رقّت من اثر گذاشت. سا؛ حال و پيري هشدارم داد و زير گوش قلبم خواند: همانطور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سالهاي عمر تو نيز تبديل به شب ميشود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهراي دوردد؛ و تابستان هستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همانطور كه من از موطن خود غريب افتادهام، در طول اين پنجاه سال عمر آن حكي آن چه دوست ميداشتهام به دليل زوال آنها دور مانده و در فراقشان گريستهام. اين غربت از غربت وطن دردآورتر و تلختر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانهكه بر وه و اين شب، حزنانگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر ميدهد كه زمان مفارقت از تمام دنيا در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن و خدممن در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياريام كرد. چنان انسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفي كه گرفتارش بودم هزار برابر هم ميشد، باز برايم كافي بود.
آري، اي زنان و مردان سالمند! ما آفرينند ميراني داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم. مادام كه "او" هست، فرشتگانش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوههاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حقاند؛ علاوه بر بندگه و دلشعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او همچون دوستاني مانوس هستند و
— 224 —
قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرممان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردنيها وآن را هايي هست كه بر وجود حق گواهي ميدهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را ی كه رحيم و كريم و انيس و ودود است ی نشان ميدهند. مقبولترييابد؛ تكننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمنديست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايد دوست داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
* * *
— 225 —
چند نامه از بديع ا دهد، سعيد نورسي و چند يادداشت از كساني كه در زمان تأليف رسايل نور، آن را كتابت كرده نشر مينمودند.
نامهيي مختصر و خصوصي كه ميتواند تتمه مسأله سوم مكتعقلهات و هشتم باشد.
خسرو افندي و رأفت بيگ، برادران اخروي و طلبههاي فعال من! در انوار قرآني تحت عنوان "رساله نور" سه كرامت قرآني را حس ميكرديم، و شما با غيرت و اشتياقتان كرامت چهارمي را هم به آن اضافه كرديد. آن سه كه ميدانست غفلت رت بود از:
اول:سهولت و سرعت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب نوزدهم كه پنج بخش بود در مدت دو سه روز، و در هر روز ظرف سه چهار ساعت (كه مجموعش مي شود ١٢ ساعت) بلايي اترسي به كتابي، در كوه و باغ نوشته شد. كلام سيام، زماني كه بيماري عارض شده بود، ظرف پنج شش ساعت نوشته شد. كلام بيست و هشتم كه به بحث بهشت ميپردازد در يك يا دو ساعت در باغي كه سليمان در دره دارد نوشته شد. من و توفيق متزلزمان از اين سرعت شگفت زده شديم ... همانطوركه در تأليفش كرامات قرآني وجود دارد ...
دوم:در نگارش آن نيز سهولت، اشتياق و خستگي ناپذيري فوق العادهيي وجود دارد. در زمانه فعلي كه اسباب فريشود موجب خستگي روحها و عقلها ميشود، به يكباره يكي از كلامها مطرح ميشود و در بسياري جاها با كمال اشتياق شروع به نگارش آن ميكنند. در ميان مشغلههاي مهم، كتابت آنها بر هر چ مولا ر ترجيح داده ميشود، و هكذا ...
سومين كرامت قرآني:مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً در صورت احساس نياز، هر چه بيشتر مطالعه شود انسان بيشتر مشتاق ميشود و احساس خستگي نميكند، اما شما هم كرامت قرآني چهارمي راتماعي كرديد. يكي از برادرانمان كه مانند خسرو، خود را تنبل ميداند و با اين كه پنج سال است "كلامها" را مي شنود، در كتابت و نگارش واقعاً سستي كرده و شروع به كار
#2ا رياسكرد، در يك ماه چهارده كتاب را زيبا و دقيق نوشته است و اين بيترديد كرامت قرآني چهارم است. خصوصاً ارزش سي و سه دريچه كه همان مكتوب سي و سوم است، كاملاً ادراك شده كه به غايت دقيق و زيبا نوشته شده بي مهمري، رساله مذكور، قويترين و درخشانترين رساله براي معرفت الله و ايمان بالله است. البته دريچههاي ابتداي مطالب بسيار مختصر و به اجمال بيان شده است، اما جلوتر كه ميرويم تفصيليت عظيري مييابد و درخشندگي آن مضاعف ميشود. در واقع بر خلاف ساير تأليفات، بخش آغازين در بيشتر "كلامها" مجمل است و بهتدريج تفصيل مييابد و موضوع روشنتر ميار تن
* * *
— 227 —
مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
اين مسأله شامل اي ١٩٢شارت" است.
ابتدا"هفت سبب"زير را بيان ميكنيم كه به صورت بيان نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار ميدارد:
سبب اول:پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن ددازه تي صادقهيي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده ميشود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكههاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. در مو "نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من ميگويد: "اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ ميدهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، رستادهباروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن ميشود، و كسي چون من ی با اين كه فراتر از حد و حدودم است ی نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قر دليلشاين زمانه ميشود، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. امكان پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسمعنويشود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
— 228 —
سبب دوم:مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود،سته بها مدح ميكند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن ميگيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلامهاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رسالهها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيشترطوري كها، مخصوصاً سورههايي كه با "الر" و "حم" آغاز ميشود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايستهاش است از خود موضوع؛ بيترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازي قرآن حكيم كه در "كلامها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، ميباشيم. زيرا استاد ما چنين ميكند و به اين صورت درس ميدهد.
سبب سوم:درباره "كلامها" راهبانسر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، ميگويم:" كمالات و حقايق موجود در كلامها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآنيست. ساير رسالهها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين ميدر پاسو نيز فانيام و خواهم رفت؛ بيشك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نميبايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادتشان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر ميدارند؛ ترديدي نيست كه كه سربهاي مرتبط با ستارگان قرآن آسماني را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده ميماند و ميتواند مدار اعتراضها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در رفتيبايسمؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته ميشود جستجو ميكنند؛ حقايق عالي و جواهري ذي قيمت را از بيچارهيي چون من كه نميتواند يك هزارم آنها را در خود داشته باشد ميدانند، بيانصافي بزرگيست كه در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رسابه ما را از آن خود نميدانم؛ آنها متعلق به قرآناند، آنها مظهر و رشحه مزاياي قرآناند. آري، خاصيت خوشههاي خوشمزه
— 229 —
انگور را نبايد در شاخههاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخههاي خشكمأمورانبب چهارم:تواضع گاه مستلزم كفران نعمت ميشود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي اينها ضرر دارد. تنها چاَالْجِينكه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آنها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمتهاي منعم حقيقيست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گرانبهايي رعلمي را جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شدهاي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا ...! نه اعلي، ب نيست، اصلاً اينطور نيست، اينكه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بياحترامي محسوب ميشود، و اگر با تفاخر بگوست.
ه من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت ميشود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانهييست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت: "آري، من زيبا شظم (توكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسيست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت: كرام ال نور، زيبا و حقيقتاند، اما از آنِ من نيستند، شعاعهايي هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفتهاند..."براساس قاعدهي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتهيي االَتِى بِمُحَمَّدٍ
ميگويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ
يعني" حقايق اعجاز قرآن وگرنه نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است،
— 230 —
به نام زيبايي حقايقاله نو اظهار زيبايي آيينههايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينهداري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم:مدتها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطم شده و است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعتها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گلها در بهار ميشكفند. براي، شكايگلهاي قدسي نيز ميبايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه ميكنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم. مايف و م "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهي انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نميشود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم:عنايات رباني كه واستو با يق و مكافات عاجلهيي براي خدمتمان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهيست. اظهار اكرام ال سعيد سپاسي معنويست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شدهايم. اظهار چنين كرامتي كه بيخبر و بدون اختيار حاصل ميشود بي ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگر آن دايتاً شعلههاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نماص:احد موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش ميشود.
سبب هفتم:هشتاد درصد انسانها اهل تحقيق نيستندتا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشنا افسوسبپذيرند. آنها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد ميشنوند تقليدوار ميپذيرند. حتي حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف ميب كه او اگر مسأله بياهميتي را از فردي صاحب مقام بشنود باارزش تلقي ميكنند.بدين لحاظ و براي اين كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بياهميتي چون من است در
— 231 —
نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار يكند ميكنم كه بدون اختيار ما و بدون آن كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاعمان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليلماننسوبانن است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي ميشويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب ه پاشا هيي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول:"توافقات" ميباشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي،آنها ارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم (ص)" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناستقادي روي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي بايستل يابدرت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب ميشوند. اين در حاليست كه عبارت "رسول اكرم (ص)"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيشتر هم كه باشد در كمال نظم روبهروي هم قرار ميگياشته باين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ همچنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخهنويس نتوانستهاند آن را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمنديست؛ همچنان كه درجات بلاغت را در كتابهاي ملاً ااغت ميتوان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينههاي معجزات احمديست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمانهاي معجزات قرآنيست، وشرفته رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه
— 232 —
كتابهاي ديگر را نشان ميدهد، لذا ثابت ميشود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمديست كه در آيينههاي مزبور تجلي يافته و متمثل ميش مطلب اشارت دوم:دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلمهاي هر ك كه ثرن چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بيقلم، نيمه اُمّي، غريب، بيكس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوما، زمان بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و بهواسطه كمال كرماش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ی به تعبير خلوصي ی در حكم گيرندهرا در يسيم و تلگرافاند؛ و ی به تعبير صبري ی در حكم دستگاههايي هستند كه برق كارخانههاي توليد نور را تأمين ميكنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگيهاي باارزش مختلف، باز ی به تعبير صبري ی از توافقات غمان فر كه شوق و سعي و همت و جديتشان مشابه يكديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر ميكنند و به اطلاع همگان ميرسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپخانهيي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار، و بهي هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت ميكننود؛ در وضع بيشك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، همچنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد ... به ويژه برادراني كلامي رايره اخوت براي خدا با يكديگر همبستگي جدي و صميمانه دارند ميتوانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي ميتواند حكم يك ولي كامنوان ناشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همانطور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت شخص : "ما شما و قلمهايتان بهدست آمده نميتوانيد از آنِ بيچارهيي چون
— 233 —
من بدانيد ...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توا اينكيبي هست و من آن را ميبينم، اما نميتوانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم:اجزاي رساله نور همهي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات ميكند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، د. در ر ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغهيي بزرگ شناخته ميشود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف ميكند. ميگويد: "عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خودد. شما ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي ميكند.
يا مثلاً علامهيي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنيبيندقدمات اثنا عشر" بيان ميكند و براي خواص اعلام ميدارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شدلاوري مه قادر به درك آن ميباشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آنچه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده ميشود، و همه عقول را متحير نموده و هيچ فلسفهيي هم قادر به كشف آن نبويستها؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرتنمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه آخر كلام بيست و نهم و در حكمتهاي ششگوشته وبوط به تحول ذرات، در كلام سيام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان هاند؟ت؛ متن آن موجود است، ميتوان مراجعه كرد.
همچنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بيشريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري (بُعد) بينهايت ما با بينهايت نزديكي (قُرب) الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به بزرگترتيب در مكتوب بيستم در
— 234 —
بيان عبارت وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ به شكل كاملاً روشني درباره مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك وحيد مان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمهيي كه حاوي سه تمثيل ميباشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردود گذشد كه باهوشترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نميباشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را بليكن ز و با سختي مينويسد، ظهور مييابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم:پنجاه شصت تا از رسالهها به شيوهيي احسان شده است كه تأليف آنها نه و بر ار كسي چون من نيست، كه كم ميانديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نميباشند. اين رسالهها نشان ميدهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيبرتر اهمه آنها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيلهايي به عاميترين و اُمّيترين افراد هم درس داده ميشود. اين در حاليست كه علماي بزرگ در خصوص بيشتر حقايق مذكور گفتهاند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آنها رنها، نها به عوام كه به خواص نيز نتوانستهاند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاهترين شيوه، آن هم به عاميترين فرد، كاري نيسب باشيز عهده كسي چون من بر آيد كه تركياش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه ميداده، و آثار قبلياش نيز اين امر را تأييد ميكند، و چنين سهولت و روداشته ان نزد چنان
— 235 —
شخصي البته و بيترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نميتواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوهيي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآش از ه
اشارت پنجم:رسالهها اكثراً بسيار زياد منتشر شدهاند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگترين عالم تا عاميترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بيدين آنها را ديده و مطالعه كدازه آد و با اينكه بعضي از آنها نيز از رسالهها سيلي خوردهاند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آنها بهره بردهان ارواين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآنيست؛ همچنين رسالههاي مذكور كه براي تأليفشان ميبايست تحقيق و پژوهشهاي بسياري انجام ميشد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم ميشد نستادم ده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام ربانيست.
آري، بيشتر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بودهاند ميدانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرفهيچ قه ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهمترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان ميدهد در لفظ رسول اكرم (ص) خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چوگاشت:
سيام در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام بيست و هشتم نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين ميدانند بيشتر رسالهها همين طور بوده است ذماني نوشته شدهاند كه تحت فشار و در حالت قبض بودهام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نميتوانستم يا نميدانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيتي روشت وضعيتي پيش ميآمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف ميشد، اما مهمترين رسالهها و كلامها در سختترين زمانها كه بيمار هم بودهام، با سرعت تمام ز "١٣٠شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
— 236 —
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخشهايي از آن براي برخي از مردم ميتواند مُضر باشد؛ و اق محال همين ضررهاست كه هر مسألهيي را در اختيار همه نگذاشتهاند. در صورتي كه اين رسالهها تا آنجا كه از بسياري پرسيدهام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذضاي خدظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي ربانيست.
اشارت ششم:من اينك مطمئن شدهام كه بيشتر سالهاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنينا و مشهايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علميام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلامها" به نحوي تحققي باقيكه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بيدليلي كه خلاف خواستهها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ولي ادن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آنها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بيپيرايه به انجامدگاني م. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد ميشد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه ميخواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و ديدگاههايم پراميكندشوند. با اينكه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس ميكردم روحم را از مطالعهي همه كتابهاي ديگر منع كرده و از آنها دور نمودهاند. داند كه ن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
همچنين اكثر آثاو قوي الههاي نوشته شده بدون آن كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده ميشد به صورت آني و دفعي احسان گرديدهاند. وقتي آنها را به برخي از دوستار ديوان ميدادم ميگفتند"مرهم
— 237 —
زخمهاي اين زمانه است." پس از انتشار اين آثار، توسط بيشتر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بيظالمانم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم:در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اه اين لهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آنها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آنها را در بخش مسايل متفرقهي مبحث چهارم در مكتوب بيميت حقشم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاهاند. سليمان افندي دوست هميشگيام از بيشنشان دها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رسالهها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رسالهها و كلامها با تسهيلات كرامت آميز فوق العادهيي مواجه بودهايم. شكي براي ما نميمش اعظم اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه ميشويم كه استخدام كننده ما براي تأ كه درچكترين خواست قلبيمان به صورت خاصي احسانمان ميكند؛ و هكذا ...اين اشارت غيبيهي بسيار روشنيست كه ما به خدمت گرفته ميشويم، و در دايره رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني ميپردازيم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
سُبْست و شَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهز اين َلِّمْ تَسْلِيمًا كَثِيرًا آمِينَ
* * *
— 238 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيشتر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دبا سرّفراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همينجا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال ميكني:"چره ميزسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشتهيي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر بهندرت ديده ميشود؟ گاه در يك سطر، صفحهيي قوت هست و گاه در صفحهيي، تأثير يك كتاب واز راهرد."
پاسخ:"چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بيپروا ميگويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا:رسايل نورِ نگاشته شده، تصديقاند نه تصور، ايماناند نه تسليم، شهادت و شهودند "سنوحافت، تحقيقاند نه تقليد، اذعاناند نه التزام، حقيقتاند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايههاي ايمان محفور استسليم شدن انسانها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارفشان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان ميبود پذيرفته ميشد و به آن بسنده ميكردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايههه مسافيماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان ميكند، شعلهيي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشانترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشتههايم كه در راه خاحترام قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقتها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكندهترين مسايل گردآوري شد؛ همچنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عاليترين حقايق دست يافت خود راز پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني
— 239 —
و نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح يدم تاا تحويل دهد.
خلاصه:در نوشتههاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآنيست. سهم من صرفاً طلبي مريم
ر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتوانيست، درد از من و دوا از قرآن است.
* * *
— 240 —
( از مكتوب بيست و هشتم)
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان از ملظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيهييست، كه به صورت عنايات هشتگانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شاملچهار نكتهزير استايد بهكته اول:در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديدهايم؛ و ادعا ميكنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي بل القهستند كه هر يك از آنها اشارات غيبي مذكور را اثبات ميكنند. بر فرض محال اگر قسمي از آنها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نميشود. كسي كه نتواندقلي و شت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نميتواند انكار كند، ليكن از آنجا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام ميباشند و آنها نيز بيشتر به ديده خود اعتماد ميكنند، صمداني متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قويترين، كه ظاهرترين است ی عنايات ديگر قويتر و اين عنايت عامتر است ی لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديدهم كرسالههايي كه نوشتهايم در واژه قرآن و رسول اكرم (ص) چنان توافقاتي ديده ميشود كه هيچ ترديدي باقي نميگذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آنها داده شده است. دليلمان نيز براي اين كه قصد و اراده مزدهد.
علق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي
— 241 —
به صب در دافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقيست بر رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمههاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته بديع ضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيشتر رسالههاي ديگر مشاهده ميشود. مكرر گفتهايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتابهاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غر به بد نشان از قصد و ارادهيي عالي داشته باشد.
اينك با آنكه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره ميكت مادي مورد اول:ممكن است بگويند "شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كردهايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ ميگوييم: براي هر ادعايي د اين ك صادق كافيست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي ميدهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شدهايم. در همين موردآنها مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش ميرود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذي خبر ر؛ قدرت نميتواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين ميرود.
در نسخهيي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار ي از قد، آنها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموعشان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبهرويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموعشان لفظ الله بهدست آمد. چنين چيزهاي بديعي (دپيش تاه نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم:به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوی در ٦رحمانيت اشاره ميكنيم:
يكي از برادرانمان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار ميدهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را بتي آورشان دادم، گفت: "زيباست، اساساً هر
— 242 —
حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رسالهها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجههايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شم مقطع ت و تجلي عام ميشود. همانطور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتيست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط ميشود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديكتهيي منيم:
لطف عام:مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او ميتوان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خنها رسانهاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان ميكند، توجه ميكند و فرمان ميدهد.
لذا همه چيزها ی مانند آنچه در اين مثال بيان شد ی در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيماند بهم سهمي دارند. همچنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) بهواسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزييترين امور هر چيز نيز برخوردار ميحيات سهر چيز در هر شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم ميشود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخلهمقابل د و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهانهاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان دادهايم كه دخالتشان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيتسان رااند و حكمت و سبب آنها در نظر اهل غفلت دانسته نميشود، تصادف نام نهادهاند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمتهايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانستهاند ببينند و براي درك آنها بهر مراج رجوع كردهاند.
— 243 —
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحمانيست كه به ياري افرادي ميپردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نامهاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك ميكنند و فرسر خودز تنگناهاي مزبور نجات ميدهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه ميتواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسانهاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص نيز در برابر اهلويژگيزير نام تصادف پنهان نميشود و نميتوان آنها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي (ص) را اشارتي حيد، تقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان ميدهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اشقان وكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا
* * *
برادران من!چيزي به شما ميگويم كه در ميان اساتيد و طلبهها و هم كليل عصا برايتان مفيد است.
شما ی هر چند كه در حد من نيست ی اما از جهتي طلبههايم و از جهت ديگر همدرسانم و از ديگر جهت ياور و مشاورانم هستيد.
برادران عزيز من! استاد شما عاري از خطا نيست، اشتباه است اگر او رقرار د خطا بدانيد.وجود سيبي پلاسيده در يك باغ ضرري به آن باغ نميزند، يا وجود سكهيي رنگ و رو رفته در يك خزانه از ارزش و اهميت آن خزانه نميكاهد. پاداش كار نيك ده برابر و جزاي كار بد ودم رابر است؛ بر اين اساس، انصاف آن است كه اگر كار بد يا خطايي در كسي ديده شود، نبايد در برابر حسنات ديگر او قلب را مكدر كرد و اعتراض نمود،البته كليات و گاه تفصيلات مسايل مربوط به حقايق ايماست از نوع الهام و سنوحات است و تقريباً همه آنها قطعيست و ترديدي در آنها وجود ندارد.
— 244 —
برادران و همدرسانم! بدانيد كه هر گاه خطايي از من ديديد، اگر آن را آزادانه به من بگوييد خوشحال خواهم شد. حتي اگر بر سرم بكوبيد خواهم گفت خداوند اتيست راضي باشد. براي حفاظت از خاطر حق نميتوان متوجه خاطر جوانب ديگر بود. به خاطر حق، حقيقتي را كه نادرست ميدانم ی به جاي دفاع به حساب نفس امّاره ی بر سر و چشم خود گذاشته و ميگويم قبول دارم.
ميدانيد كه در ا بزرگ ان، مسؤوليت ايماني بسيار مهم است. نبايد آن را بر ضعيف بيچارهيي چون من كه افكارش متوجه مسايل گوناگون است بار كرد، و تا آنجا كه ميتوان بايد او را ياري نمود.مام سارت حق با كمال رحمت خود دو سال است كه با توافقات لطيفي كه در نسبت با حقايق جدي در حكم خشكبار و ميوههاست، اذهانمان را تلطيف و مسرور كرد. با ميوههاي آن توافقات لطيف از سر كما اعلام خويش، ذهنمان را بهسوي حقيقت قرآني جدي سوق داد؛ و اين ميوهها را غذا و قوت روحمان قرار داد. مانند خرما، هم ميوه شد هم قوت. حقيقت و زينت و مزيت يك جا جمع شدند.
برادران من! در زمانه فَكُمْ راي رويارويي با گمراهي و غفلت، نيازمند توان معنوي فراواني هستيم. متأسفانه من شخصاً، بسيار ضعيف و ناتوانم. كرامت خارق العادهيي ندارم كه اين حقايق را با آن ااضي و نم. همت قدسي ندارم كه قلبها را با آن جلب كنم. نبوغ برتري ندارم كه بتوانم عقول را تسخير كنم. من در آستان قرآن حكيم در حكم خادمي تهيدستم. براي در هم شكستن عناد اين گمراهان معاجهييادار كردن شان به رعايت انصاف، گاه به اسرار قرآن حكيم متوسل ميشوم. در توافقات، به عنوان كرامات قرآني، اكرام الهي را احساس كردم و با دو دست خود به آن آويختم. آري، در "اشارات الاعجاز" و "رساله حشر" كه از قرآن سرچشمه گرفتهاند، اشارتظرف اي احساس كردم. نمونه اينها يافت بشود يا نشود، معتقدم كرامتي قرآني هستند.
* * *
— 245 —
برادر عزيز، صديق و كوشايم!تمام خدمات قرآني كه انجام ميدهي مبارك است. حضرت حق پيروزتگويم:
، دچار سستي نكند و اشتياقتان را فزوني بخشد! براي اخوت و برادري، اصلي را بيان ميكنم، آن را جدي بگيريد. حيات، نتيجه وحدت و اتحاد است. وقتي اتحاد امتزاج دهنده رخت مادي م، حيات معنوي هم از بين ميرود. همچنان كه آيهي
وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ
اشاره دارد، اگر همكاري و تعاون صدمه ببيند شور و شوق جماهايي بين خواهد رفت.
ميدانيد كه اگر سه تا الف جدا جدا نوشته شود، ارزش آن ٣ خواهد بود، اما اگر بر اساس همبستگي عددي نوشته شود ارزش آن ١١١ (صله نورزده) ميشود؛ به همين ترتيب اگر سه چهار نفر از خادمان حق همچون شما، جداگانه و نه براساس تقسيم كار عمل كنند، توانشان به اندازه سه چهار نفر خواهد بود، حال آن كه اگر با اخوتي حقيقي و تعاوني كه موجب افتخار كردن به فضايل يكديگر باشد، و يدارن فاني شدن در يكديگر به نحوي كه عين هم شويد حركت كنيد، چهار نفر از ارزش توانمندي چهار صد نفر برخوردار ميشويد.
شما در حكم مهندسيني هستيد كه نه به شهر بزرگ اسپارتا، كه به كشوري بزرگ برق ميرسانيد و روشنايي ميدهيد. هم مجازارخ دندههاي يك ماشين امر اجتناب ناپذيريست. نبايد به يكديگر رشك برد بلكه بر عكس، بايد از توان و قدرت بيشتر همديگر، خشنود و خرسند شد. اگر چرخ دندهيي را در يك ماشين، داراي شعور و ادراك بدانيم، با ديدن چرخ دنده قويتر، خوشحال مياي آنايرا وظيفه او را سبكتر ميكند. كساني كه مسؤوليت خدمت به حق و حقيقت قرآن و ايمان، اين خزانه عالي و بزرگ را بر دوش ميكشند، به حضور كساني قويتر از خود افتخار كرده، خود را مديون آنها ميدانند و خداوند را شكر ميكنند. مراقشت، و د از هم انتقاد نكنيد. در بيرون از اينجا، هستند افراد ديگري كه بخواهيد از آنها انتقاد كنيد. من همانطور كه به فضايل شما افتخار ميكنم، در برابر مزيتي كه شما داريد د در حز آن محروم هستم احساس خرسندي ميكنم؛ احساس
— 246 —
ميكنم مزيت و فضيلت شما از آنِ من است. شما هم بايد طبق نظر استادتان با يكديگر رفتار كنيد. سعي كنيد افشا كننده فضايل هم باشيد.
سعيد نورسي
* * *
استاد عزيز و محترمام!سخنان شما،يشود.رسالههايتان، هر يك دواي عظيميست. من از سخنان شما فيض فراواني ميبرم؛ طوري كه با مطالعه رسالههايتان علاقمند ميشوم آنها را دوباره بخوانم. ذوق الهي كه در مطالعه مكرر مطالبتان كسب ميكنم قابل توصيف نيست. به يقين اميدوارم امرل سلام اهل حقي فقط يكي از رسالههايتان، نه همه آنها را، از سر انصاف مطالعه كند تسليم ميشود، اگر منكر (حق) باشد راه (پيشين) خود را رها ميكند و اگر فاسق باشد مجنوشته توبه ميشود.
خسرو
* * *
— 247 —
( نامهيي به يك پزشك، كه بسيار مشتاق رسالههاي نور بوده و با مطالعه آنها بيدار شده است: )
سلام اي پزشك سعادتمندي كه موفق به تشخيص آنجاي خود شدي، دوست صميمي و عزيزم!بيداري روحي را كه نامه پر مهرت حكايت از آن دارد بايد تبريك گفت. بدانيد كه باارزشترين چيز در بين موجودات، حيات است. در ميان وظايف و مسؤوليتها نيزم به هبه حيات ارزشمندترين است. با ارزشترين كار در خدمات حياتي نيز تلاش براي تبديل حيات فاني به حيات باقيست. تمام ارزش و اهميت اين حيات نيز از اين نظر است كه مبدأ و منشأ و هسته حيات باقيست؛ در غير اين صورت اگر ديدگادر به به اين حيات فاني طوري باشد كه به حيات ابدي صدمه زده و آن را از بين ببرد، جنوني خواهد بود مانند اين كه آذرخشي يك لحظهيي را به خورشيدي سرمدي ترجيح دهيم. در حقيقت بيمارترين افراد، پزشكان مادي و غافل بوط نم آنها اگر بتوانند داروهاي ايماني همچون ترياق را از داروخانه قدسي قرآن ابتياع كنند، بيماريهاي خود و زخمهاي بشريت را مداوا خواهند كرد. انشاءالله اين بيداري همچنان كه مرهمي براي جراحا نروم! ميشود تو را علاجي براي بيماري پزشكان نيز قرار ميدهد.
همچنين ميداني كهتسلي دادن معنوي به بيماري مأيوس و نااميد، گاه از هزار علاج و دارو سودمندتر است؛در صورتي كه طبيب گرفتار در باتلاق طبيعت، ظلمتي ديگر اختيارميدي دردناك آن بيمار درمانده اضافه ميكند. ان شاء الله اين بيداري موجب ميشود پزشكي نوراني و عامل تسلي و آرامش چنان درماندههايي شوي. ميداني كه عمر كوتاه و هر بيتي كه بايد انجام بگيرند بسيار زياد است. مطمئنم تو هم اگر مانند من به كندوكاو در ذهنت بپردازي خواهي ديد كه در بين معلوماتت موارد بياهميت و بيفايده و چيزهاي بيمعني همچنمود توهي هيزم بيجان فراواني وجود دارد. من اين كار را كردم و چيزهاي بي فايده زيادي
— 248 —
يافتم، لذا بايد براي تبديل معلومات فني و معارف فلسفي به موارد مفيد و نوراني و جانداكه در هيي يافت.تو هم از حضرت حق بيداري مسألت كن تا انديشهات را به استفاده در راه حكيم ذوالجلال سوق دهد. و با به آتش كشيدن آن هيزمها نوراني سازد و به جاي معارف فني كه لزومي ندارند، معاي مناسشمند الهي را جايگزين كند.
دوست هوشمند من! خيلي دلم ميخواست از اهل فن كساني چون خلوصي بيگ ظهور كنند كه نياز خود را به انوار ايماني و اسرار قرآني در مرتبه اشتياق احساس نماينده به كم كه "كلامها" قادر به تكلم با وجدان تو هستند هر يك از آنها را نه از من كه مكتوبي از دلّالِ قرآن بدان يا نسخهيي از داروخانه قدسي قرآن فرض كن. با آنها در تنهايي خود گفتگو و مصاحبتي حضوري كن. هر گاه علاقمند بوديوجود م نامه بنويس؛ من اگر نتوانستم پاسخ دهم نيز دلتنگ مشو، زيرا از گذشته چنين بوده كه كم نامه مينويسم، حتي سه سال است در پاسخ به نامههاي متعدد برادرم فقط يك نامه نوشتهام.
سعيد نورسي
* * *
( يادداشتي از حافظ خالد كه حافظ خوش قلب و بااخلاص ران من استادي دقيق بود و در كتابت رساله نور خدمات فراواني ارائه نمود:)
يك هزارم احساس خود را درباره بديع الزمان مؤلف رساله نور، نادره جهان و خادم قرآن سعيد نورسي بيان ميكنم:
استادم خود مظهر اسم جليل نور است. ابزار س شريف، اسم اعظميست درباره ايشان. اين نكته بسيار ارزشمنديست كه نام روستاي او نورس، نام مادرش نوريه، نام استاد قادرياش نورالدين، نام استاد نقشبندياش سيد نور محمد، يكي از استادان قرآنش حافظ نوري، و امام خ"سياسيش در خدمت قرآني ذي النورين و آيهي نور بوده كه با آن فكر و قلبش روشنايي مييافته و تمثيلات نور واسطه توضيح مسايل دشوارش ميشده است. "رساله نور" ناميده شدن مجموعه
— 249 —
رسايلاش، تأييديست بر اين كه اسم نور اسم اعظمي براي اوست. يعني اينك از اشن مظهر اسم نور در درجه اعظم شدهاند. قسمي از تأليفات خارق العاده او كه "رساله نور" ناميده ميشود به زبان عربيست و مجلدات اين رساله تاكنون ١١٩ رساله را بالغ ميشود. كنم.
بالغ بر ١٣٠ جلد است.
هر يك از رسالهها در موضوع خود پديده خارق العادهيي هستند. مثلاً رسالهيي كه مربوط به حشر و بسيار عاليست و با نام "كلام دهم" شهرت يافته واقعاً جامع و خارق العاده ميباشد. او موضوع حشر و نشر را كه بيانش تي كه لما صرفاً نقليست با دلايل عقلي بسيار قطعي و محكم اثبات كرده است. خيليها بهواسطه رساله مذكور ايمان خود را نجات دادهاند. بر اساس سرّ آيهي
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاء وَالْقَمَرَ اف كني
ميتوانم بگويم كه رساله نور يك قمر معرفت است؛ قمري كه نور شمس حقيقت يعني قرآن معجز بيان را استفاضه كرده و تأييد كننده قضيه فلكي مشهور
نُورُ القَمَرِ مُسْتَفَادٌ مِنَ الشَّمْسِ
شده است.
نيز ميتوانم بگويم كه استارند و حكم قمري براي قرآن بوده و از رسول اكرم(ص) ی كه شمس آسمان رسالت است ی نور را كسب نموده و اين نور در هيبت "رساله نور" ظهور يافته است.
استادم بر خلن كتابرش خصايل ممتازي دارد كه به ندرت در ديگران يافت ميشود. حال ظاهرياش را كه ببيني گويا از علم فقه چيزي نميداند، اما ناگهان احساس ميكني با دريايي روبهرو شدهيي. همان مقداري را كه اجازه دارد، به ميزان استفاده از رسول اكرمعنوي بازگو ميكند. در اوقاتي كه بهرهيي از رسول اكرم(ص) ندارد، چون ماه نو از ديدهها پنهان است؛ ميگويد: "در من نوري نيست، ارزشي نيست." اين خصلتش نيز يعني تواضع و فروتني تام؛ او عمل ز خود كامل اين حديث است:
مَنْ تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّه
بر اساس همين خصيصه است كه اگر برخي طلبههايش مانند ما در بعضي مسايل علمي مخالفتهايي داشته باشند، در مورد سخنانشان كنكاش ميكند و
اين ش اگر آنها را حق بداند در كمال تواضع و اشتياق ميپذيرد و تسليم ميشود، ميگويد: "ما شاءالله، شما بهتر از من دانستيد. خداوند از شما خشنود باد." او هميشند، بر حقيقت را بر غرور و انانيت نفس ترجيح ميدهد. من وقتي در برخي مسايل با ايشان مخالفت ميكردم با خرسندي موضع بسيار جالبي ميگرفت و اگر اشتباه از من ميبود بدون آن كه حساسيتي در من بر انگيزد تذكر ميداد، و اگر چيز درست و نيكويي ميگفتم بسيه يك سحال ميشد.
استادم مخصوصاً در فن حكمت حقيقي يعني در حكمت شريعت و اسلاميت فرد بسيار خارق العادهييست و در حكمت بشري نيز جايگاه بسيار ممتازي دارد. حتي ميتوانم بگويم در اين مسير از افلاطون و ابن سينا هم سبقت گرفته است. علهورسال پيش وقتي عضو دارالحكمة الاسلاميه بود رساله "فتوح الغيب" قطب رباني و "مصباح نوراني" حضرت عبدالقادر گيلاني (رض) را كه از خردسالي تا نه ممكلي به اذن الهي معين و ناصر و محافظش بوده است، ميگشايد تا تفألي كند. با اين عبارت روبهرو ميشود:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
اين عبارت در باره و اينوي معاني بسياري بود و عاملي شد براي تحول سعيد قديم (رض) به سعيد جديد (رض). در زمان سعيد قديم بودنش به سؤالات انگليسيها پاسخي بسيار لطيف و قانع كننده داد. او در علم منطق رساله خارق العادهد كه ت نام "تعليقات" دارد كه گوي سبقت را از تأليفات ابن سينا خواهد ربود. شكلهاي منطقي را از جهت قياس استقرايي تا ده هزار نوع اعلام ميكند و چنان احاطهيي بر علم داشته كه هيچ عالم و دانشمندي از آن برخوردار نبوده است. در يكي از رساله هايش به نام ورت خلت" ديدم كه نوشته است "رسول اكرم (ص) در عالم معنا در مدرسهيي به او درس ميداده است؛ و او نيز بنا بر همين درس معنوي تفسير خارق العادهاش را به نام "اشارات الاعجاز" مينگارد.شده تو به من گفت: اگر وقايع و نتايج جنگ جهاني مانع نميشد اشارات الاعجاز را به اذن پروردگار در ٦٠ جلد مينوشتم. رساله نور ان شاء الله به زودي جاي آن تفسير مورد نظر را ميگيرد.
مشاهدات مهم من در اثناي هفت هشت سال مصاحبت با اين ضرربسيار است، اما براساس سرّ
اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْرِ
همين يادداشت (مختصر) براي دلالت بر
— 251 —
دريا كافي به نظر رسيد. چون زمان فراق و جدايي از اوَيَنشبود با عجله نوشتم. شكي ندارم كه استادم بر اساس سرّ آيه وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ بارها اين حق را به من خواهند داد كه همنشين ايشان شوم و مرا از دعل اصلا خود برخوردار خواهند نمود.
حافظ خالد
— 252 —
بخش سوم
زندگي در اسكي شهير
دشمنان پنهان دين كه ظهور و ترقي تدريجي رساله نور را ميديدند و ميدانستند كه اسلام و ايمان در حال قوت گرفتن ست با ا اتهامهايي ساختگي گفتند: "بديع الزمان در حال راه اندازي يك جمعيت مخفيست، و عليه رژيم كار ميكند و ميخواهد پايههاي اساسي نظام را از بين ببرد." تا دولت را فريب دهند، لذا در سال ١٩٣٥ در دادگاه مجازاتهاي سنگين با قصد اعدام و محكوميت قطعيرك در تي عليهاش صورت ميگيرد. آنگاه وزير كشور و فرمانده كل ژاندارمري با گرداني از سربازان مجهز، به اسپارتا ميروند. سراسر جاده اسپارتا ی آفيون را با سواره نظام آرايش ميدهند و كل استان اسپارتا و حومهاش را بامشخصي ان خود به محاصره در ميآورند، سپس بامداد يك روز بديع الزمان مظلوم و بيگناه را از عزلتگاه خود بيرون آورده همراه طلبههايش در حالي كه دستبند به دستهايشان زده بودند با كاميون به اسكيشهير ميبرند. روحي بيگ فرمانده گروهي كه بديع الزوارد غ به اسكيشهير انتقال ميدادند، در راه به سعيد نورسي و طلبههايش علاقمند ميشود و دستور ميدهد دستبندهايشان را باز كنند. به اين ترتيب بدون آن كه نماز آنها قضا شود به مسير ادامه ميدهند. فرمانده مذكور كه پي به حقيقت بردهدر تيمبيگناهي بديع الزمان آگاه شده بود به يكي از دوستان بديع الزمان و طلبههايش تبديل ميشود.
سعيد نورسي را با ١٢٠ تن از طلبههايش به زندان اسكيشهير برده، در سلولهاي انفرادي محبوس نموده و به طرز وحشتناكي آنها را شكنجه ميكنند. سعيد نورسي به ر
روجه و رنج و عذابي كه در حقش روا ميدارند لمعه سيام،
— 253 —
و شعاعهاي اول و دوم را مينويسد. تعداد زيادي از زندانيان بعد از محبوس شدن استاد بدين ولامان نفس خود را اصلاح نموده و افراد دينداري ميشوند.
بيدينان پنهان، در همه جاي اسپارتا تبليغات ميكردند كه بديع الزمان و طلبههايش اعدام خواهند شد؛ و به اين ترتيب همهجا را پر از ترس و وحشت ميكا بدونآري، پايان ستم در از بين رفتن ستمگر تجلي ميكند، و كرده است؛ كساني كه چنان طرحهايي ميانديشيدند، اينك در حالي كه محكوم به نابودي هميشگي شدهاند رو بهسوي اسفل السافلين جهنم دارند و غرق در شكست و عذابهايي شديدتر از عذاب جهنم، ذليلانه بديع الي كه شوكتشان را از دست دادهاند زندگي خود را سپري ميكنند.
بديع الزمان نيز به عنوان خادم قهرمان و يكه تاز عرصه ايمان و اسلام با عزتي اسلامي و شهامتي مبتني بر ايمان همچنان زنده است و خدمتش به ايمان و اسلام را ادامه ميدهد معصيت يروزيهاي اسلامياش براي ملت مسلمان ترك و براي عالم اسلام اعياد معنوي به ارمغان ميآورد.
از سوي ديگر رييس حكومت سلطه و استبداد كه از احتمال وقوع شورشهاي مردمي به دليل زنداني شدن بديع الزمانيگري شاس بود، سفرهايي به مناطق شرق (آناتولي) ترتيب ميداد.
اين در حاليست كه بديع الزمان در سراسر زندگياش حركت در مسير مثبت را اصل و اساس اع بستر خود قرار داده و ميگفت: "به دليل خطاي چند نفر نميتوان عامل بدبختي صدها نفر ديگر شد." اين است كه در اثناي آن همه ظلم و ستم غدارانه حتي يك حادثه وقوع نيافت وبيان خالزمان سعيد نورسي همواره صبر و تحمل و صرفاً تلاش براي ايمان و اسلام را به طلبههايش توصيه نمود. همه ميدانستهاند كه چنين اوهامي ساخته بيدينان با گفتم:
غرضهاي خاصي بوده است. بديع الزمان در سال ١٩٣٥ همراه با ١٢٠ تن از طلبههايش روانه دادگاه مجازاتهاي سنگين اسكيشهير ميشود. با اين كه با جستجوهاي آني همه رسالهها و مكتوبها را بهدست آورده بودند، اما هيچ دليلي براي محكوميت آنها نيافتندقوميتبراساس سليقه شخصي و علاقه فردي، سعيد نورسي را به يازده ماه، و پانزده نفر از دوستانش را هر كدام به شش ماه حبس محكوم نموده و مابقي يعني ١٠٥ نفر ديگر را آزاد كردند؛ در حالي كه اگر جرم ادعاييدوستان ميشد بديع الزمان سعيد نورسي را اعدام ميكردند و دوستانش نيز دست كم به حبسهاي سنگين محكوم ميشدند. بديع الزمان به اين تصميم نادرست اعتراض كرد و گفت اين حكم شايسته كسيست كه اسكه برخيده يا دختري را فراري داده است، لذا اصرار ميكرد كه يا آزادش كنند يا اعدام، يا به ١٠١ سال حبس محكومش نمايند.
— 254 —
در اينجا نميتوان پيش از بيان حادثه زير ادامه داد:
يك با حضور ي كه بديع الزمان در زندان بود، مدعي العموم آن زمان اسكي شهير او را در بازار ميبيند، با حيرت و شگفتي در حالي كه به مدير زندان اخطار مي كرد كه اشَ الْخواهد كرد، گفت:
چرا اجازه داديد بديع الزمان به بازار برود؟ من او را در بازار ديدم.
مدير پاسخ ميدهد:
نه قربان؛ بديع الزمان در زندان و وظ و تراديست، بفرماييد ببينيد.
با هم ميروند و ميبينند كه بديع الزمان در جاي خودش است. اين واقعه خارق العاده در دادگستري دهان به دهان ميگردد. قضات ميگويند اين چيزها در عقل ما نميگنجد، با اين حالنورسي را براي هم نقل ميكنند.
واقعهيي مشابه اين در زماني كه بديع الزمان در زندان دنيزلي بوده رخ ميدهد. مردم استاد را دو سه مرتبه هنگام نمحقيقت در مسجدهاي مختلف ميبينند. موضوع به گوش دادستان ميرسد. با عصبانيت به مدير زندان ميگويد:
ی بديع الزمان را هنگام نماز صبح بيرون به مسجد بردهايد؟
تحقيقلي و طو ميبيند استاد را از زندان بيرون نبردهاند.
همچنين زماني كه در زندان اسكي شهير بود يك روز جمعه مدير زندان در حالي كه با منشي گفتگو ميكند صدايي ميشنود:
ی آقاي مدير، آقاي م اثبات مدير به آن سو نگاه ميكند.
بديع الزمان با صداي بلند ميگويد:
ی من امروز حتماً بايد در مسجد سپيد باشم.
مدير ميگويد:
ی بسيار خب جناب شيخ!
آنگاه زير لب زمزمه ميكند: "جناب شيخ گويه پيداداند كه زندانيست و نميتواند بيرون برود." بعد به اتاق خود ميرود. ظهر به سلول بديع الزمان ميرود تا از او دلجويي كند و توضيح دهد كه نميتواند به مسجد سپيد برود. از دريچه سلول به داخل نگاه ميكند و ميبيند بديع الزمان نيست. بيدرنگ لَّذِىدارمي كه آنجا بوده ميپرسد، ژاندارم پاسخ ميدهد: "داخل بود و در هم قفل است." بيدرنگ بهسوي مسجد ميدود. در آنجا بديع الزمان را در صف اول، سمت راست ميبينوي تجرر حال خواندن نماز است. چيزي به پايان نماز نمانده بود كه ديگر نميتواند بديع الزمان را ببيند. به سرعت به زندان باز ميگردد و حضرت استاد را با شگفتي تمام ميبيند كه در سلول با گفتن الله اكبر به سجده ميرود. (اين واقعه را مدير وقترزيق ن بيان كرده است.)
* * *
— 255 —
بخشي از دفاعيات بديع الزمان سعيد نورسي در دادگاه اسكي شهير
١٩٣٥
در دادگاه اسكي شهير به اين نتيجه رسيدند كه سعيد نورسي مشغول امور سياسي نبوده است، اما بهواسطه يكي از رساله هايش كه در بانند به تفسير يكي از آيات كريمه بود محكوم شناخته شد؛ چيزي كه مشابهاش يعني مجازات به دليل تفسير يكي از آيات قرآن در هيچ دادگاهي در جهان ديده نشده، و اين بيترديد يك خطاي بزرگ دادگاهي بوده استل است شي از دفاعيه مذكور
اي هيأت قضات! مرا بر اساس چهار پنج ماده (قانوني) متهم و دستگير كردند.
ماده اول:خبر دادهاند كه با افكار مرتجعانهْلاِدِا وسيله قرار داده و قصد انجام كاري را داشتهام كه ميتوانست در امنيت عمومي اخلال ايجاد كند.
پاسخ:
اولاًاحتمالات، امري و آن چه وقوع يافته، امر ديگريست. هر كس ممكن است افراد بسياري را به قتل برساند؛ اين امر ممكني است. مگر ممكن ا نفوذ وجود چنين امكاني فرد را به دادگاه كشاند؟ هر كبريتي ممكن است خانهيي را به آتش بكشد، مگر ممكن است با احتمال آتش سوزي مذكور همه كبريتها را از بين برد؟
ثانياً: صد هزار بار حاشا! آن چه ما بدان مشغوليم نميتواند وسيله چيز كه اعوم ايماني و رضاي الهي شود. آري، همچنان كه ماه تابع و پيرو خورشيد نيست، ايمان نيز ی كه كليد قدسي و نوراني سعادت ابدي، و خورشيد حيات اخرويست ی نميتواند وسيله و ابزار حيات اجتماعي گردد. بله، بزرگتريار بر ه اين عالم و بزرگترين معماي جهان آفرينش، سرّ ايمان است و مهمتر از آن در عالم هستي مسألهيي نيست كه ايمان ابزار آن شود.
— 256 —
هيأت قضات! اگر بازدانهي بم با شكنجه من فقط به حيات دنيوي و شخص خودم مربوط بود مطمئن باشيد همانطور كه ده سال است سكوت كردهام باز هم سكوت ميكردم، اما بازداشت من به رساله نور مربوط است كه در حيات ابدي بسياري مؤثر است و كشف بزرگ طلسم كائنات را تفسير ميكند. لذا اگر صو تحكماشته باشم و شما هر روز يكي از آنها را از تنم جدا كنيد نميتوانم از اين سرّ عظيم دست بر دارم؛ اگر از دست شما نجات پيدا كنم بيشك نخواهم توانست از پنجه اجل رها شوم. من سالمندم؛ و در آستانه قبر ايستادهام. قرآ دوازد كشاف طلسم شگفت آور كائنات است و رساله نور كشف عظيم آن را به شكل ملموسي تفسير ميكند؛ طلسم مذكور صدها مسأله دارد، اما فقط به سرّ ايماني كه با اجل و قبر مرتبط است و همه با آن سر و كار خواهند داشت توجه كنيد:
آيا ممكن است مسايل مهم سياسي اين ها اعر نظر كسي كه به مرگ و اجل اعتقاد دارد داراي چنان اهميتي باشد كه فرد، اجل و مرگ را وسيله و ابزار آن كند؟ زمان مرگ وقت معيني ندارد لذا اجل كه هميشه و هر لحظه ميتواند جان كسي را بگيرد يا نابودي ابديست يا اجازه نامهت نشان براي رفتن به جهاني زيباتر. قبر كه درش هيچگاه بسته نميشود يا راهيست براي ورود به چاه هيچي و ظلمات ابدي، و يا دريست كه به دنيايي باقي و نوراني و دائمي گشوده ميشود.
رساله نور با فيض كشفيات قدسي قرآن به روشني دو ضرين اسمو نشان ميدهد كه اجل را بايد از نابودي هميشگي به تذكره و اجازه نامهيي براي جهان زيباتر، و قبر را از چاه بيته هيچ شدن به ورودي باغي زيبا تبا بار د و اين كار بيترديد چارهيي قطعي دارد. براي يافتن اين چاره حتي اگر سلطنت تمام جهان از آن من باشد بدون هيچ ترديدي آن را رها ميكنم. آري، هر كس كه عاقل باشد به ديدار را خواهد كرد.
اينك اي حضرات! كدام قانون اقتضا ميكند، كدام عقل ميپذيرد، و كدام انصاف اجازه ميدهد رساله نور را كه صدها مسأله ايماني مانند آنچه گفته شد را كشف و توضيح ميدهد، اورير سؤا بناميم؟ و حاشا، صد هزار بار حاشا! نبايد همچون كتابهاي مغرضانهيي كه ابزار و وسيله جريانهاي سياسي قرار ميگيرند
— 257 —
به آن نگاه كنيم. آيا نسل آينده و اهل آخرت ی كه آينده حقيقيست ی و حاكم ذوالجلال آن را كهسؤال را از مسببانش نخواهند پرسيد؟ وانگهي آنان كه در اين وطن مبارك بر ملتي ذاتاً ديندار حكم ميرانند بيترديد ميبايست طرفدار تدين باشند و مردم را به دينداري تشويق كنند؛ اين جزو وظيفه و مسؤوليتهاي حاكميت ه ناچاادام كه جمهوري لائيك بيطرف است و كاري به بيدينان ندارد، طبيعيست كه نبايد بهانه تراشي نموده و در امور دينداران مداخله كند.
ثالثاً:دوازده سال پيش رؤساي آنكارا از مجاهداتم و آنچه تحت عنوان "خطوات سته" در مقابله با انگليسيها ن حكم هودم تقدير نمودند و مرا بدانجا دعوت كردند. رفتم، اما رفتار و كردار آنها با وضعيت سالمندي من متناسب نبود. گفتند:
با ما همكاري كن.
گفتم:
سعيد جديد علاقمند است براي آخرت كار كند؛ او نميتواند مان لا كار كند؛ ليكن دخالتي هم در امور شما نخواهد كرد.
آري، دخالت نكردم و با دخالت كنندگان هم همكاري ننمودم، زيرا نبوغ نظامياي كه ميشد به نفع سنتهاي ملي اسلامي به كار گرفت، متأسفانه به وسيلهيي عليه سنتها تبديل شد. آري، من در رؤسااز اينن در آنكارا و مخصوصاً در رئيس جمهور نبوغي ديدم و گفتم:
جايز نيست با آلوده كردن اين نبوغ به شك و ترديد، آن را به چيزي عليه سنتها تبديل كرد، لذا تا آنجا كه در توانم بود از دنياي آنها فاصلهو من ن و دخالتي در امورشان نكردم. سيزده سال است كه از سياست كناره گيري كردهام، و حتي اين بيستمين عيد است كه به استثناي يكي دو بار، همواره دمردم ب در انزواي اتاقم عيد را به تنهايي گذراندهام تا توهم دخالتم در سياست ايجاد نشود.
اينك چند دليل براي اثبات اينكه دخالتي در كارهاي حكومتي نكرده و علاقهيي نيز به آن نداشتهام برايتان بيان ميكنمدي اعد
دليل اول:سيزده سال است روزنامهها را كه زبان سياستاند به هيچ وجه مطالعه نكردهام؛ دوستاني كه در ٩ سال اقامت در بارلا و ٩ ماه اقامت در اسپارتا مرا ميشناسند اين مطلب را ميدانند. البته در زندان اسپارتا مقالهي يك روزنامهنگار بيانصافشان و دين كه در آن به طلبههاي نور حمله كرده بود، با اينكه نميخواستم به گوشم رسيد.
دليل دوم:ده سال ميشد كه در استان اسپارتا بودم. هيچ نشانه و علامتي ديده نشده، كه در اين مدت خواسته باشم در امور سياسي جهان متحوهَ اِلتي كنم.
دليل سوم:به طرز بيسابقهيي در يك لحظه وارد اقامتگاه من شدند و همه جاي آن را به طور كامل تفتيش كردند. خصوصيترين اوراق و كتابهايم را ر هم ناين ده سال جمع كرده بودم توقيف كردند. هم استانداري و هم پليس اعتراف كردهاند كه در كتابهايم چيزي كه نشان دهنده دخالت در سياست حكومت باشد پيدا نشده است. آيا با كشف خصوصيترين اوراق كسي چون من تَّصْوی ٩ سال بلكه حتي ١٠ ماه بدون هيچ دليلي تبعيد شده، بيرحمانه مورد ستم واقع شده، و با شكنجه مورد فشار و زير نظر قرار گرفته است؛ نبايد حداقل ده مورد پيدا شود كه آن را بر چهره ظالمان بزنند؟
ر آيندته شود:"بيش از بيست مورد از نامههايت توقيف شده است."
من هم ميگويم:نامه هاي مذكور در مدت چند سال نوشته شدهاند. آيا نوشتن ده، بيست يا صد نامه براي ده دوست در ظرف ده سال خيلي زياد است؟ مادام كه خبررساني آزاد اسه همانري با دنياي شما ندارند، اگر هزار نامه هم نوشته شود، جرم محسوب نميشود.
دليل چهارم:همه كتابهاي مصادره شدهام را ميبينيد كه پشت به سياست دارند و تمامشانبراساسرد ايمان و قرآن و آخرت هستند. فقط در دو سه رساله، سعيد قديم سكوت را شكسته و از شكنجههاي اعمال شده توسط مأموران غدار اظهار نارضايتي كرده است؛آن هم نه به حكومت، بلكه به ميكند ي كه مسؤوليتشان را درست انجام ندادهاند اعتراض نموده و شكوائيه مظلومانهيي
— 259 —
نوشته است. ليكن همان دو سه رساله را هم خصوصي تلقي كرده و اجازه ندادم منتشرشان كنند. اين رسالهها در اختيار چند نفر از دوستان خاصام باقي ماند. حكومت باند و ظاهر و عملكرد فرد توجه كند، حق ندارد امور پنهان و خصوصي افراد را تفتيش كرده و ببيند در دل آنها چه ميگذرد. هر كس ميتواند در دل خود و در خانهاش هر كاري بكند؛ ميتواند ذم پادشاهان را بگويد و آنها را دوست نداشته باشد.
درصدد اً هفت سال پيش قبل از آن كه اذان به سبك جديد مطرح شود بعضي از مأموران خواستند متعرض عمامه و عبادتم شوند كه به شكل خصوصي و طبق مذهب شافعي انجام ميشد؛ لذا در ن و دلاين كار رساله مختصري نوشته شد. مدتي بعد اذان جديد مطرح شد، من آن رساله را خصوصي تلقي كردم و اجازه ندادم منتشر شود؛ همچنين زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم در مقابله با اعتراضي كه از اروپا به آيه حجاب شده بود پاسخي، انبي. يك سال پيش رسالهي مختصر حجاب از رسالههاي چاپ شدهي قبليام اقتباس، و به عنوان يكي از مسايل رسالهيي ی كه "لمعه هفدهم" ناميده ميشود ی ثبت شده بود، بعدها همين رساله "لمعه بيست و چهاتي غيبم گرفت و من براي اين كه تضادي با قوانين بعدي نداشته باشد رساله مذكور را پنهان كردم. به هر حال خطا كرده آن را به جايي فرستاده بودند. البته رساله مذكور در برابر اعتراض تمدن به آيه قرآن، پاسخي علمي و قانع كننده است. اين آزادي معاصيا بيترديد در زمان جمهوريت نميتوان محدود كرد.
دليل پنجم:٩ سال است كه در روستايي منزوي هستم؛ در اين مدت هدفم اين بود كه از سياست و حيات اجتماعي دور باشم؛ همه شكنجههايي را كه مانند اين بار در حقمعجز بياشتند تحمل نموده و براي اين كه وارد سياست دنيوي نشوم در مدت ده سال گذشته (به مراكز و مقامات دولتي) مراجعه نكردهام. اگر مراجعه ميكردم ميتوانستم به جاي بارلا سا رفتهانبول شوم. ممكن است دليل بازداشت ظالمانه اين بار من، دلخوري استاندار اسپارتا باشد كه چرا نزد ايشان مراجعه نكرده و درخواستي ندادهام، احتمالاً به غرور ايشان بر خورده است؛ يا
— 260 —
ممكن است به دليل غرضو كرد وخي از مأموران حكومتي باشد و اين كه به سبب ضعفشان كاهي را كوه جلوه داده و وزارت كشور را دچار ترس و توهم كرده باشند.
خلاصه:همه دوستاني كه با من در تماس هستند ميدانند كه نه تنها دخالت در سياست و نه تنها انجام عمل سياسي بلكه حتي فكر كردن بحال و ت هم مخالف هدف، شرايط روحي و خدمت قدسي ايماني من است، و امكان ندارد. مرا نور دادهاند نه چماق سياست؛ يكي از حكمتهاي اين وضع به نظرم آن است كهحضرت حق گريز و نفرت شديدي نسبت به سياست در نهاد من قرار داد تا كاري كنم اشخاص زيادي كه مشتاق حقايفردي چنياند و وارد شغل كارمندي شدهاند با ترس و انتقاد به اين حقايق ننگرند و از آن محروم نشوند...
مرحوم سرگرد عاصم بيگ را بازجويي ميكردند. پيش خود فكر كرد اگر راست بگويد استادش آسيب ميبيند، و اگر دروغ بگويد براي اعتبار چهل ر آنج درست و غيرتمندانه نظامياش سنگين تمام ميشود؛ لذا گفت: "خدايا جانم را بگير!" و در عرض ده دقيقه جان به جان آفرين تسليم كرد و شهيد راه راستي و درستي شد. او قرباني اشتباهات پست كسا اين مكه همكاري و تعاون در راه خير و تأييد آن را ی كه هيچ قانوني در دنيا نميتواند خطا بداند ی متوهمانه خطا پنداشتند. آري، كسي كه از رساله نور درس كامل گرفته باشد، شربت اجل را ی كه تذكره رهايي ميداند ی به راحتي خراجش آب سر ميكشد. اگر به تألمات برادراني كه بعد از من در دنيا خواهند ماند نميانديشيدم؛ همچون برادرم عاصم بيگ ميگفتم: "پروردگارا! جانم را بگير." بگذريم؛ موارد زير از دلا روا دامي من بهشمار ميروند:
ماده سوم:رساله نور پيش از دريافت مجوز دولت منتشر شده و احساسات مؤمنانه را تقويت ميكند، لذا ممكن است در آينام. يكبرابر اصول آزاد دولت مانع ايجاد نموده و امنيت عمومي را اخلال كند.
پاسخ:
اولاًرساله نور، نور است. كسي از نور ضرر نميكند. سيزده سال است كه چماق سياست را كنار گذاشته و شروع اثبات حقيقت قدسي ی كه سنگ بناي حيات اين وطن و ملت است ی ميباشد. همه كساني را كه رساله نور را مطالعه
— 261 —
كردهاند ميتوانم گواه بگيرم كه اين مجموعه براي ٩٩ درصد اين ملت ارجمند نفعي بدون ضرر داردان اُ قبول نداريد يك نفر برخيزد و بگويد كه در اين قسمت رساله نور ضرري ديدهام.
ثانياً:من چاپخانه و كاتبهاي متعدد ندارم. يكي از آنها را هم با دشواري ميتوانم بيابم. ضمناً خط خوشي هم ندارم؛ نيمه اميانان ب صفحه را با خط بسيار نامناسب در يك ساعت مينويسم. برخي افراد مانند مرحوم عاصم بيگ با رسم الخط زيبايشان به عنوان يادگاري مرا ياري كردند و خاطرات بسيار حزينم را در غربت نوشتند، سپس برخي ديگر كه آن انوار ايماني را درمان كامقانون ايشان ميديدند مشتاق مطالعهاش شدند؛ خواندند و به حق اليقين مشاهده كردند كه ترياقي اساسي براي حيات ابديشان است؛ آنگاه براي خود استنساخ كردند.
رساله "فهرست" كه در اختيارتان است و آن را بررسي كردهايد، نشاهاد شدهد هر جزء رساله نور حقيقت يك آيه از قرآن را تفسير ميكند، مخصوصاً آيات مربوط به اركان ايمان را چنان با وضوح تفسير ميكند، كه حتي طرحهاي حمله فيلسوفان اروپا عليه قرآن كور راز هزار سال پيش تهيه شده ی و پايه و اساس آنها را از بين ميبرد. در اميد يازدهم "رساله سالمندان" كه فعلاً نزد شماست برهاني از هزاران براهين ايماني و توحيدي وجود دارد. برال را ده آن را ببينيد و به آن توجه كنيد. خواهيد فهميد كه آنچه ميگويم درست است يا نادرست؛ همچنين براي اين كه معلوم شود رساله نور براي اين ملت و وطن تا چه حد سودمند است هر فر پيرامي ميتواند براي نمونه "رساله ميانه روي" را ی كه از اجزاي رساله نور است ی و رساله ديگري را كه حاوي بيست و پنج دواي منبعث از ايمان براي بيماران است، نيز رسالهيي كه براي سالمندان ميباشد و سيزده اميد و تسلي برخاسته از ايمان لوتيه بر ميگيرد، مطالعه كند بيشك قبول خواهد كرد كه اين مجموعه براي فقرا و بيماران و سالمندان ی كه بيش از نيمي از اين ملت محترم را تشكيل ميدهند ی نور و درمان و ثروتي بسيار گرانقدر است.
براي همكاري در امر تحقيقات شما ميگويم رساله فهرد و يا واقع فهرست بخشي از رسالههاييست كه طي بيست سال نوشتهام. اصل تعدادي از رسالههاي
— 262 —
مندرج در آن، از دارالحكمه آغاز ميشود. شمارههاي موجود فداي رساله به ترتيب تأليف نيست. براي مثال كلام بيست و دوم پيش از كلام اول تأليف شده و مكتوب بيست و دوم قبل از مكتوب اول نوشته شده است. نمونههايي از اين قبيل زيادنا را تثالثاً:اجزاي رساله نور كه در مورد علم ايمان ميباشند موجب تأمين و تقويت امنيت و آسايشاند. آري، ايمان كه منشأ و منبع سجاياي نيك و خصايل نيكوست قطعاً نه تنها خللي در امنيت ايجاد نميكند كه تأمين كننده آن نيز امتگاهر واقع بيايماني ست كه به دليل محروم بودن از سجاياي نيك، در امنيت اخلال ايجاد ميكند.
اين را هم بدانيد كه ٣٠ی٢٠ سال پيش در روزنامهيي ديدده خوااز وزراي مستملكات انگلستان گفته است: "تا وقتي اين قرآن در دست مسلمانان است ما نخواهيم توانست حاكم حقيقيشان شويم. بايد براي از ميان برداشتن و نابود كردن قرآن بكوشيم." سخن اين كافر معاند سي سال است كه نظرم نميت فيلسوفان اروپا معطوف نموده و در اين مدت بعد از نفسم، همواره با آنها مشغول بودهام. اوضاع داخلي را آنچنان كه بايد نميتوانم زير نظر داشته باشم؛ ريشه قصورهاي مند كاخلي را در اشتباهات و فساد اروپا ميبينم. من از فيلسوفان اروپايي عصبانيام و به آنها حمله ميكنم. خداوند را سپاس، رساله نور همچنان كه خيالات آن كافر معاند را در هم شكست، در وضعيتي قتر اعمفته است كه فيلسوفان مادي و طبيعتگرا را نيز به سكوت وا ميدارد. در دنيا هيچ حكومتي نيست ی به هر شكلي كه ميخواهد باشد ی كه چنين كتاب مبارك و معدن قدرت معنوي را در كشورش ممنوع و ناشرش را محكوم كند! آزاد بودن كه به در اروپا نشان ميدهد كه هيچ قانوني در كار كساني كه ترك دنيا كرده و در مسير آخرت و ايمان براي خود فعاليت ميكنند، دخالتي نميكند.
خلاصه:گمان ميكنم نگارش خاطرات علمي فرد سالمند غريبي كه ده سال است بيدليل تبعيد شده و او را شد، وباط با ديگران و نامه نوشتن منع كردهاند، خاطراتي كه به ايمان او به عنوان كليد سعادت ابدي مربوط است، نميتواند از سوي هيچ قانوني در جهان ممنوع باشد، و نيست. تاكنون هيچ عالمي از خاطرات
— 263 —
مذكور انتقاد نكرده است؛ و اين نيز اثبات ميكند كه عرِي حَو حقيقت محض است.
اما ماده چهارمي كه به عنوان دليل اتهام و بازداشت من ذكر ميشود به شرح زير است:
ماده چهارم:خبر دادهاند من درس طريقت ميدهم در حالي كه طريقت از طرف دولت ممنوع ميباشد.
پاسخ:اولاً به شهادت همه كتابهايتند، ززد شماست، من سرگرم حقايق ايماني هستم. نيز در رسالههاي متعدد نوشته و بيان داشتهام كه: "امروز زمان طريقت نيست، زمان نجات ايمان است. خيليها هستند كه بدون داشتن طريقت به بهشت ميروند،موحديميچ كس بدون ايمان نميتواند وارد بهشت شود، لذا امروز زمان فعاليت براي ايمان است."
ثانياً:ده سال است كه من در استان اسپارتا هستم. يكآني هما بياوريد كه بگويد من به او درس طريقت دادهام. آري، به اعتبار روحاني بودن، به برخي از برادران آخرتيام علوم ايماني و حقايق عالي را درس دادهام، ولي اين تعليم طريقت نيست، بلكه تدريس حقيقت است. ليكن چون من شافعيام، تسبيحات پار عبامازم با آنچه در حنفيان هست كمي فرق دارد؛ همچنين براي خود عاداتي دارم مثلاً از نماز مغرب تا نماز عشا و پيش از طلوع فجر با كسي ديدار و گفتبزرگ شكنم. آياتي از قرآن تلاوت و از گناهانم استغفار مينمايم. گمان ميكنم هيچ قانوني در دنيا نميتواند چنين چيزهايي را ممنوع اعلام كند. به سبب همين مسألهي طريقت، مأموران دولت و كارگزاران دادگاه از من ميپرسن نيكوي با چه چيز زندگي ميكني؟"
پاسخمن اين است: مردم بارلا در طول ٩ سال اقامتم در آنجا مشاهده كردهاند كه زندگيام بهواسطه بركات ميانهروي و خزانه قناعت تأمين ميشود. دوستاني كه با من حشر و نشر دارند ميدانند كه بيشتر روزها با ١٠٠ پارا هر ١ نفر را يك ليره ترك است.م.
— 264 —
و بعضي روزها با كمتر از آن روزگارم را سپري ميكنم. حتي در ظرف ٧ سال براي تأمين چيزهايي مانند لباس و كفش به ٧ اسكناس بسنده كردهام.
همچنين به گواهي تاريخچه حياتم ی كه در دستتان است ی در طول حياتم از درنبايد دايا و صدقات مردم امتناع كرده و با رد هديه صادقترين دوستانم موجب رنجش خاطرشان شدهام. دوستاني كه به من خدمت كردهاند ميدانند كه اگر به اجبار هديهيي هم گرفته باشم به اين شرط بوده كه مبلغش را بپ إِلاّ بيشتر حقوقي كه در دارالحكمة الاسلاميه ميگرفتم هزينه چاپ كتابهايي ميشد كه در آن زمان مينوشتم؛ مقدار كمي از آن را هم براي سفر حج پس انداز نمودم. همانزمين اختصر به بركت قناعت و ميانه روي، براي مخارج ده سال من كفايت كرد و آبرويم را حفظ نمود. از آن پول پر بركت هنوز مقداري باقي مانده است.
هيأت قضات! از شنيو گسترنات طولاني من نبايد خسته شويد، زيرا ٣٠ ی ٢٠ كتاب اتهام وارد پرونده بازداشتم شده است. در برابر اين همه اتهام، بيانات طولاني من اندك بهشمار ميرود. من سيزده سال است كه پس از در دنياي سياست ندارم لذا قانونها را نميدانم. نيز تاريخچه حياتم گواه است كه براي دفاع، سطح خود را آن قدر پايين نميآورم كه بخواهم مطلب دروغي بيان كنم، من حقيقت را آنگونه كه عقلش قان كردم. شما وجدان داريد و نحوه عملي كردن عادلانه قوانين را ميدانيد. حكمتان را نيز درباره من صادر خواهيد كرد، اما اين را بدانيد كه برخي از مأم بزرگ عيف به دليل ضعف و توهم و آسمان ريسمان كردنهايشان، يا براي دريافت درجه و چاپلوسي نزد مقامات دولتي، و با زمينهسازيهاي مزدورانه براي عملي كردن قانون آزافلسفي جديد، در مورد من كاه را زير دوربين و ذرهبين گذاشته، از آن كوه ساختند. انتظار ما از شما اين است كه با اقتدارتان نشان دهيد كوهي را كه آنها توهم كردهاند، كاه است نه كوه، يعني دوربين و ذره بين آنها را بر عكس به دست گرفته و نگاه كنيد. خوابرابر دارم؛ ارزش كتابهاي مصادره شدهام در نظر من بيش از ١٠٠٠ ليره است، آنها را به من باز گردانيد. بخش مهمي از آنها ١٢سال پيش با افتخار و امتنان از سوي ي در آانه آنكارا پذيرفته
— 265 —
شد؛ اين را مدير كتابخانه در روزنامه اعلام كرد. اينك با نظر هيأت شما ی كه رأياش در زندگيام نافذ است ی ميخواهم رونوشتي از بياناتم را تقديم مدعي العموم كردهاستاد ه كساني كه مرا گرفتار اين ضرر و زيان نمودهاند اقامه دعوا كنم، نيز ميخواهم رونوشت ديگري از آن را به وزارت كشور و رونوشت ديگرش را نيز به مجلس شورا بدهم.
* * *
تتمه نخست مدافعات فوق
قابل توجه هيأت داران كسي كه مرا بازجويي كرد! سه ماده را به بيان پيشينم اضافه ميكنم:
ماده اول:به طرز شگفت آوري كه انسان احساس ميكند غرضي در كار است، سعي ميكنند هر طور شده از هيچ، سببي براي اتهام زدن به من بسازند،قايق اا اصرار به نحوي كه گويا واقعاً جمعيت و تشكيلاتي وجود داشته، ميپرسند: "براي تأسيس اين سازمان از كجا پول گرفتهايد؟"
پاسخ: اولاًمن هم از سؤال كنندگان ميپرسم: "اصولاً چه سند و مدركي ملا ف كه ما چنين سازماني تأسيس كردهايم؟ چه دليل و حجتي داريد كه ما با دريافت پول سازمان تشكيل دادهايم، كه چنين مُصرانه در اين خصوص سؤال ميكنيد؟ من ده سال است كه در استان اسپارتا كاملاً زير نظر بودهام. در آنجا جز يكي دو خدمتكار و هر ِّ دَق يك بار جز يكي دو مسافر كسي را نميديدم. غريب و تنها، خسته از دنيا بودم و از سياست شديداً و به غايت متنفر؛ بارها مشاهده كرده بودم كه جمعيتهاي قدرتمند سياسي مخالف، در برابر طرف مقابل تا چه حد عقيم ميمانند و ضرر ميرسانند. كسي بودم كه در م وَإِنم و خويش و هزاران تن از دوستان خود، در مهمترين فرصتها، جريانها و جمعيتهاي سياسي را رد كرده و در كارهايشان دخالتي نكردم. من صدمه زدن به خدمت قدسي ايمان تحقيقي را ی كه ضربه وارد كردن به آن به هشد، گف جايز نيست ی و سست نمودن آن را با
— 266 —
اغراض سياسي، بزرگترين جنايت تلقي ميكردم و از سياست چنان گريزان بودهام كه گويي از شيطان ميگريزم. ده سال است كه اين دستورالعمل من است:
اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ ودوازدهّيَاسَةِ؛
زيركي را در صادق بودن و عدم حيلهگري ميدانسته و بيپروا و جسورانه آنچه را كه ديگران اسرار ميپندارند فاش ميكردهام؛ مأموران دقيق اطلاعاتي در مواجهه با چنين كسي خت، لذسال در استان بزرگ اسپارتا اقامت داشته نميتوانند پي به وجود سازمان او ببرند؟! و حال به او گفته ميشود: "چنين سازماني وجود دارد و شما دنبال عملي كردن طرحهاي سياسي بودهايد!" در مقابل چنين سخن و افترار گر نه فقط من، بلكه همه مردم استان اسپارتا و همه آنهايي كه مرا ميشناسند، حتي همه كساني كه اهل عقل و وجداناند، ابراز تنفر كرده و ميگويند: "مغرضانه در صدد متهم كردن او هستيد."
ثانياً:مسأله ميد چيزان است. ما براساس اخوت مبتني بر ايمان با ٩٩ درصد از مردم اين مملكت و اهالي اسپارتا برادر هستيم؛ در حالي كه -!Xيت و سازمان، اتحاد يك اقليت در ميان اكثريت است. ٩٩ نفر در برون مطل نفر كه سازمان نميشود. مگر فرد بيدين بيانصافي هر كس را (حاشا) مانند خود بيدين پنداشته و با قصد تحقير اين ملت ارجمند و ديندار، چنين چيزهايي را اشاعه دهد.
ثالثاً:كسي چون من را ببيند كه با محبتي خالصانه ملت ترشويد، وست دارد و از اين نظر كه مظهر ثناي قرآن واقع ميشوند از آنها بسيار تقدير ميكند؛ و بهشدت طرفدار ملتيست كه از ٦٠٠ سال پيش تاكنون به مقابله با تمام دنيا پرداخته و پرچمداري التوييا بر عهده داشته است؛ به گواهي هزاران ترك، به اندازه هزار ترك ناسيوناليست عملاً به ملت ترك خدمت كرده است؛ كسي كه با ترجيح سي ی چهل جوان ترك ارجمند بر سي هزار نفر از همشهريهاي بينمازش اين غربت را اختيار كرده و به ختلاف محاني بودنش به محافظت از عزت علمي برخاسته و حقايق ايماني را بسيار آشكار و واضح درس ميدهد؛ اگر چنين كسي در مدت ده سال يا بيست سال، نه بيست سي نفر، بلكه صد نفر و حتي هزاران نفر طلبه داشته باشد كه صرفاً بر محور ايمان و حقيقت تدريس ، فداكارانه به او دل ببندند و برادر آخرتي او شوند، آيا چيز زياديست و ضرري خواهد داشت؟ آيا هيچ
— 267 —
با وجدان و با انصافي اجازه ميدهد از چنين چيزهايي انتقاد كند؟ آيا ميم و اغنين چيزهايي را جمعيتي سياسي دانست؟
رابعاً:اهل انصاف ميفهمند اگر افرادي درباره كسي كه ده سال را با صد اسكناس سر كرده و گاه در يك روز ٤٠ پارا هم خرج شهر و و عبايي را كه هفتاد وصله و پينه دارد را هفت سال بر تن كرده، بگويند: "از كجا پول ميگيري و زندگي ميكني و سازمان تشكيل ميدهي؟" تا چه حد بيانصافاند.
ماده دوم:تقليد دروغيني از واقعه "مَنَمَن" مَنَمَن: شهري از توابع ازمير كردند و كننده اندن ملت، دولت را اغفال نموده، طوري وانمود كردند كه درصدد اجراي سهل قوانين دوره آزادي ميباشند و با اين فريب كه به قبولاندن قوانين آزادي خواهانه دولت كمك ميكنند، من را به زور از بارلا به اسپارم كردهقل كردند. وقتي ديدند وسيلهي چنان فتنههايي قرار نميگيرم و نميخواهم اقدامي كنم كه به حال وطن و ملت و دين مُضر است، برنامههايشان را تغيير دادند. از شهرت كاذبم ی كه هيچ علاقهيي به آن ندارم ی استفاده كردند و با حيله گري بيوقكه به فكر و خيالمان نميرسيد تقليد موهومي از واقعهي مظلومانهي مَنمن را بر ما تحميل نمودند. لذا خسارت بزرگي به ملت، دولت و بسياري از افراد بيگناه محبوس ملت زدند. حال كه دروغشان برملا شده است با بهانههاي واهي مي به سود مأموران دادگستري را به اشتباه اندازند.
من به لحاظ حقم در دفاع از ملّت يادآوري ميكنم كه مأموران دادگستري در اين مسأله نيازمند توجه و ي نباش فراواني هستند. در اصل آنها هستند كه متهماند، آنهايي كه با چاپلوسي اركان دولت، فريبكارانه و با ماسك جمعيتي دروغين، برخي بيگناهان ساده دل بيچاره را تحريك نموده و حادثده در ي به وجود ميآورند و آنگاه شيطانوار كاه را كوه جلوه ميدهند، دولت را به خطا ميكشانند و موجب تضييع حق بسياري از بيگناهان ميشوند، به كشور ضررهاي بزرگ ميزنند، و قباحت را به گردن چهل سن مياندازند. مسأله ما دقيقاً چنين است.
— 268 —
ماده سوم:در ميان ادارات دولتي، بيترديد دادگاه است كه بايد بيش از ديگران از استقلال خود محافظت كرده و بدون تأثير پذيري از عناصر بيروني، بيطرفانه و بهدور از احساسات ميق اكبا بررسي كند. من به استناد استقلال كامل دادگاه، از حق دفاع از حقوق و آزادي خود برخوردار هستم. آري در همه جا، در دادگستري و عدليه، مسايل جان و مال (انسانها) مطرح است. قاضي اگر دچار عصبانيت شخصي شده و حكم فها وتلي را بدهد، خود قاتل است. پس بايد گفت مأموران عدليه اگر به طور كامل از احساسات و تأثيرات خارجي فارغ نباشند، احتمال دارد مرتكب گناهان بزرگ در ظاهر و صورتي عدالت طلبانه شوند. وانگهي جانيها، بيكسان و مخالفان نيز داراست. دقي هستند، و براي احقاق حقشان خواهان مرجعي بيطرف ميباشند. از نشانههاي اينكه صحبت از عدالت ميكنند، اما در عمل به جانبداري از يك طرف ميپردازند و ماهيت عدالت را به ظلم و ستم تغيير ميدهند تعبيري است كه براي من به كاريي "بلند؛ در حالي كه در اسپارتا و در اينجا همه مرا سعيد نورسي ميشناختند و ميشناسند، در نامهها و پاسخهايي كه دريافت ميكنم نامم سعيد كُردي ذكر ميشود، اينان همواره نام "سعيد كردي" را تكرار و از من به عنوان يك كُرد ياد ميكنند. بگي دارترتيب هم در غيرت ملي برادران آخرتيام ايجاد شبهه كرده و فضايي عليه من ايجاد ميكنند و هم جرياني كاملاً مخالف و ضد ماهيت دادگاه و عدالت را به راه مياندازند. آري، در اين كه شرط اول عدالت آن است كه قاند كادادگاه از شائبه جانبداري مُبرّا بوده و كاملاً بيطرفانه عمل كنند، هزاران شاهد تاريخي وجود دارد؛ يكي از آنها مربوط به زمان خلافت حضرت علي (رض) است؛ هنگامي كه او با يك يهودي در دادگاه، بيهيچ امتيازي شركت نمود، يا پادشاهان بسياري كه ر در هم عادي در دادگاههاي عادلانه حضور مييافتند. به كساني كه ميخواهند درباره من احساس بيگانگي را القا كنند و ديدگاههاي مربوط به عدالت را منحرف سازند ميگويم: حضرات! من بيش از هر چيز مسلماني هستم كه در كردستان بهينند وآمدهام؛ اما به تركها خدمت كردهام طوري كه ٩٩ درصد خدمات مفيدم به تركها ارائه شده است. بيشتر عمر من در ميان تركها سپري شده و راستگوترين و خهايي ين برادرانم
— 269 —
ترك بودهاند؛ قهرمانترين سربازان ارتش جهان اسلام ترك بودهاند؛ لذا با توجه به مسلك قرآنيام، تركها را بيشتر از هر موي تربري دوست دارم و طرفدارشان هستم و اين مقتضاي خدمت قدسي من است. ميتوانم هزاران جوان ترك واقعي را به گواهي بخوانم كه شهادت دهند به اندازه عادل تن از كساني كه مرا كرد مينامند و خود را هوادار مليت نشان ميدهند، به ملت ترك خدمت كردهام.
همچنين سي چهل جلد از كتابهايم را كه نزد هيأت قضات است، به ويژه رايد صااي ميانه روي، سالمندان، و بيماران را گواه ميگيرم كه اين كتابها به مصيبت ديدگان، فقرا، بيماران و متقيان متدين ی كه چهار پنجم ملت ترك را تشكيل ميدهند ی به اندازه هزار نفر از ناسيوناليستهاي تاكماك ت نمودهاند؛ و آنها را در دست جوانان ترك ميتوان ديد نه كردها.
با اجازه هيأت قضات به ظالمان ملحدي كه ما را دچار اين بلا كرده، و برخي از اركان دولت را اغفال نموده، و زير پوشش مليت خواهي دسيسه ميكنند، ميگويم:
حضرات! بنا بر ماده قانو نابغه درباره من است و هنوز به اثبات نرسيده، اگر هم برسد جرمي را ثابت نميكند، نيز اگر جرم بودنش هم ثابت شود تنها مرا مسؤول ميداند، بيش از چهل تن از ارزشمندترين جوانان و ارجمندترين سالمندان تآنها طوري گرفتار اين بلا كردهايد كه گويي مرتكب جنايت شدهاند؛ آيا اين است معني مليت خواهي؟ آري، در ميان جوانان تركي كه بيسبب گرفتار اين بازداشت توأم با شكنجه شدهاند، كساني وجود دارند كه بيك مباهات و افتخارند.
آنها با حكم منع تعقيب پس از دو ماه بازداشت پر مشقت آزاد شدند.
بنده از فاصله دور ارزش آنها را دانسته، سلامي به آنها داده يا رسالهيي ايماني برايشان ارسال كردهام؛ به اين دليل آنها را چون جانيان در ميان خانوادههايشان دستگير و دچار چنين بلايي كردهاند؛ آيا اين وطن دوستي است؟
من كه در نظر شما از قوم ديگري هستم، اما در ميان اين ؤسايش و سالمندان رادمرد ترك، كساني هستند كه يك نفرشان را با صد نفر از ملتم عوض نميكنم. كساني در بين آنها هست كه به خاطرشان پنج سال است نفرين كر خطاب وراني را كه ده سال به من ظلم كردند كنار گذاشتهام. در بينشان دوستان عالي قدر
— 270 —
تركي هستند كه خالصترين نمونه سجاياي عالي را با كمال حيرت و تقدير در آنها مشاهده كردم. راز برتري م به اث را بهواسطه آنها دانستم. من با وجدان خويش و نشانههاي فراوان موجود ميگويم اگر به تعداد اين بازداشت شدگان بيگناه موجوديت داشتم يا اگر ميتوانستم همه مشقاتي را كه متوجه تمام آنها شده بر دوش خودبه خدمسوگند ميخورم كه با افتخار دوست داشتم بهجاي آن انسانهاي ارزشمند قرار گيرم. اين احساس به دليل ارزش ذاتي آنهاست نه به سبب فايدهيي كه براي شخص من داشتهاند، زيرا تعدادي از آنها را براي اولين بار است كه ميبينم. شايد تعدادي بايد ها از من فايدهيي بردهاند و من از آنها ضرر ديدهام، اما اگر من هزاران ضرر هم از آنها ببينم باز هم از ارزش آنها در نگاه من نخواهد كاست.
اينك اي ظالمان ملحدي كه ادعاي ترك گرايي داريد! آيا به ذلت كشاندن و خوار كردن كسامرگ قاميتوانند مدار افتخار ملت ترك شوند، با بهانههاي واهي و بياهميت و به تعبير شما به خاطر كردي چون من، ملي گراييست؟ ترك گراييست؟ وطن دوستيست؟ شما را به وجدان بيانصافتان ارجاع مي خدم دادگاه عادل پس از آنكه به بيگناهي آنها پي برد بيشترشان را آزاد كرد. اگر جرمي مطرح باشد، از آن من است. آنها از سر كرامت و بزرگواري، براي عالم غريب سالمندي چون من، كارهاي جزيي چون بخاول اسشن كردن، آب آوردن، غذا پختن و پاكنويس كردن يكي از رسالههاي مخصوص را صرفاً براي رضاي خدا انجام داده و به خاطر من آخر آن دو رساله را ی كه در هم شكاطراتم هستند ی به عنوان يادگاري امضا كردهاند. آيا در دنيا قانون و قاعده و مصلحتي هست كه به موجب آن چنين كساني را بتوان با چنين بهانههاي واهي مؤاخذه كرد؟
— 271 —
دومين تتمه مدافعاتم
هيأت قضات! ممكن است بنا بر وظايفتان در سخنان من م مصلحتير لازمي ببينيد، اما اكثر مردم كشور و شايد همه دنيا با اين مسايل مرتبطاند. نه فقط شما بلكه همه آنها اين سخنان را به لحاظ معنا ميشنوند. و هم نوعي بينظمي در آپردهاده خواهيد كرد. دليلاش هم اين است كه به يكي از حقوق من اهميت ندادند، من خط خوبي ندارم، بسيار خواهش كردم كه اين مسأله حيات و ممات است، كاتبي در اختيارم بگذاريد تا براي دفاع از حقم و ماهستي بنويسم؛ ندادند. مرا به مدت دو ماه به طور كامل از سخن گفتن منع كردند. اين است كه با خط بسيار ناقص و در هم ريختهام نتوانستم با نظم و ترتيب بنويسم. در هر حال آخرين بياناتمد؛ ايناست:
اگر بر فرض محال طبق خبر مفسدان و خبرچينان قبول كنيم كه رساله نور نميتواند با برخي سياستهاي دولت موافقت كند و به مخالفت با آنها ميپردازد، يعني اگر دروغي به اين واضحي پذيرفته شده و گفته شود كه در اين ابله ه افكار و انديشههاي سياسي ديگري وجود دارد و همه اين رسالهها از سياست صحبت ميكنند نه ايمان؛ در پاسخ ميگويم: مادام كه گستردهترين شكل حريت و آزادي، جمهوريست و مادام كه دولت نيز آزادترين شكل جمهوري رستند. فته و اختيار كرده است، آزادي مزبور در نظام جمهوري نميتواند انديشه علمي، حقيقي، قطعي و غير قابل انكار، همچنين افكار صائب را تحت استبداد درآورده و آنها را جرم بد ايمانه شرطي كه انديشههاي مذكور ضديتي با آسايش عمومي نداشته باشند. آري، در دنيا هيچ حكومتي نيست كه در آن فقط يك انديشه سياسي وجود داشته باشد. بتيبي كب بر فرض محال، من انديشههاي سياسيام را در خفا براي خود نگاشته و به تعدادي از دوستان خاصم ابراز داشتهام، تا به حال قانوني كه چنين چيزهايي را جرم بد موافق گوشم نخورده است. رساله نور از نور ايمان بحث ميكند و تاكنون به ورطه ظلماني سياست سقوط نكرده و نخواهد كرد.
— 272 —
اگر به فرض فرد بيديني كه از ماهيت جمهوري لائيك آگاهي ن نتيجهگويد: "رسالههاي تو جريان ديني قدرتمندي ايجاد ميكند و در حال مبارزه با اصول جمهوري لائيك است."
چنين پاسخ ميدهم:ميدانيم معناي لائيك بودن يك حكومت جمهوري اين است كه امور دين در آن از امور دنيا جدا باشد، و تنها يك فرد بر زمانبه غايت نادان ميتواند چيزي را كه به ذهن هيچ كس خطور نميكند بپذيرد و مدعي شود كه منظور كنار گذاشتن دين و كاملاً بيدين شدن است.آري، در دنيا هيچ ملتي را نمييابيد كه دين نداشته باشد، ملتي مانند ملت تركيه نيز كه طي اعصار متمادي ممتاز بودهاه يك ره دين داشته است. در هر نقطه از جهان كه تركي باشد مسلمان است.بخشي از ساير ملتهاي مسلمان هر چند كوچك و محدود هم كه باشند خارج از دايره اسلام قرار دارند. اين ملت مبارك ملتي واقعاً ديندار هستند چنين هزار سال به عنوان قهرمان لشكر دين حق بر روي زمين، مفاخر ملي خود را از ميليونها منبع ديني اثبات نموده و با نوك شمشيرهايشان نوشتهاند؛ اينك بيدينان دروغگوي عاري از مليت، ملت ترك را متهم ميكنند كه "دين را كنار گذاشته يا بيدين خواهند شد." ايناخود نيين كار مرتكب چنان جنايتي ميشوند كه مستحق مجازات در مرتبه اسفل سافلين جهنم ميگردند.
اين در حاليست كهرساله نور از دايره گسترده دين ی كه قوانين حيات اجتماعي را هم در بر ميگيرد ی سخن نميگويد. رساله نوخود راره اصل موضوع و هدف دين يعني از اركان عظيم ايمان ی كه خاصترين و متعاليترين بخش دين است ی بحث ميكند.بيشتر مخاطبان من هم ابتدا نفس خويش و بعد فيلسوفان اروپا هستند. به نظر من تنها شياطيناند كه چنين مسايلتام، مرا ی با وجود حق دانستنشان ی متوهمانه مُضر ميدانند. فقط سه چهار رساله (از نوشتههاي من) به انتقاد از (رفتار) بعضي از مأموران ميپردازد. اين مطالب براي مبارزه با حكومت يا انتقاد از آن نوشته نشدهاند، بلكهان حُسمأموراني نوشته شده كه به من ظلم كرده و از مسؤوليتهايشان سوء استفاده نمودهاند. وانگهي براي ممانعت از سوء تفاهمها، سه چهار رساله مذكور را خصوصي و محرمانه ناميديم و انتشارشغم شكنمنع كرديم.
— 273 —
اكثر ساير رسالهها چهار پنج سال پيش، بعضي از آنها هشت سال پيش، و تعدادي ديگر سيزده سال پيش تأليف شدهاند. البته رسالههاي "ميانهروي"، "سالمندان"، و "بيماران" سال گذشته نوشته شدهاند. با اين حال هرباطي نهيي عقل داشته باشد و رسالهها را بيطرفانه بررسي كند تأييد خواهد كرد كه اين مجموعه نه تنها مغاير قوانين حكومتي نيست و اخلالي در آسايش ديگران ايجاد نكرده و مردم را به گمراهي نميكشاند؛ بلكه بر عند خوا طرف حكومت ميبايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد. اگر بر فرض محال بسياري از مطالب رساله نور مخالف ديدگاههاي حكومت هم باشد، طبق قانون عفوي كه در ٢٨ ژوئيه ١٩٣٣ منتشر شد چنين مطالبي در جرمهاي پيشين مورد بخشش قرار گرفت، لذا دلزمان راي تعقيب رسالههاي مذكور باقي نمانده است. درخواست ميكنم ظلمي كه در حق ما روا ميدارند هر چه زودتر پايان پذيرد و رسالهها را به ما بازگردانند.
اگر فرد بياز آن سرخوشي كه ماهيت انسان را در پستترين و نازلترين درجه حيواني ميداند و در توهم خود دنيا را هميشگي و لايزال، و انسان را باقي و لايموت ميپندارد بگويد: "همه كتابهاي تو با قدرت تمام دراو بران ميدهند، و انسانها را نسبت به دنيا دلسرد و بيتوجه و نظرها را به آخرت جلب ميكنند، ليكن ما در زمانه فعلي درصورتي ميتوانيم زندگي مناسبي داشته كرده كه با تمام قدرت و دقت متوجه حيات دنيوي باشيم؛ چرا كه امروزه زندگي كردن و در امان بودن از دشمنان بسيار سخت شده است."
پاسخ من به او چنين خواهد بود:درسهاي ايمان تحقيقي گر چه نظرها را به آخرت معطوف ميكند، امانند. يرا مزرعه و بازار و كارخانه آخرت ميداند، لذا ديگران را به كار بيشتر در خصوص زندگي دنيوي وا ميدارد. به همين ترتيب نيروي معنويت را نيز كه در عيد دراني آسيب جدي ديده با دلايل محكم دوباره تقويت ميكند. نيز آنان را كه در نااميدي و يأس دچار بيتفاوتي و بيهدفي شدهاند بهسوي اشتياق و تلاش و كوشش سوق داده به كار وا ميدارد. آيا كساني كه علاقمند به زندگي در اين دنيا هستند وجود قانوني را كه دنگ ماو ايمان تحقيقي را ممنوع اعلام كند ميپذيرند؟ اصولاً امكان
— 274 —
دارد چنين قانوني وجود داشته باشد؟ و چنين درسهايي را ممنوع اعلام كند؟ درسهايي كه لذت زندگي دنيوي را تأمين ميكنند، و شوق به كار كردن را تشويق كرده، و بر نيروي معنويت ی؛ از تار ايستادگي در برابر مصايب بيشمار است ی پافشاري ميكنند، و همه اينها را با دلايل عقلاني ثابت مينمايند.
اگر فرد نادان به ظاهر غيرتمندي كه چيزي از پايههاي حقيقي اداره ملت و آسايش مملكت نميداند ادعا كند: "رسالههاي تو ميتغييري دستاويز كساني قرار گيرند كه امنيت جامعه را مختل كرده و اداره كشور را به هم ميريزند، و تو نيز ممكن است بياحتياطي كرده و نسبت به حاكميت اعتراضي كني؛ لذا با توجه به تأثير رسالهها احتمال وقوع فتنه وجود دارد؛ اين است كه ما متعرض تو ميشوگرگوني پاسخ:كسي كه از رساله نور درس بگيرد، قطعاً وارد فتنههايي نميشود كه موجب تضييع حقوق و ريختن خون بسياري از بيگناهان ميشود، او مخصوصاً با تجربياتي كه دارد به هيچ وجه به فتنههايي كه بارها ديدهايم بينتيجه و مضرند، نزديك وَ رَبد. يك دهم شاگردان رسالهي نور بلكه هيچكدام از آنها وارد فتنهيي از ده فتنهي ده سال گذشته نشدهاند و اين نشان ميدهد كه رسالهها ضد فتنهها هستند و موجبات آسايش مردم ر روحي م ميكنند. اداره و تأمين آسايش عمومي ١٠٠٠ نفر باايمان آسان است يا ١٠ نفر بيدين لاابالي؟آري، ايمان در انسان سجاياي نيكو را تقويت نموده و شوق مهرباني و پرهيز از آسيب كنيم ه ديگران را ميآموزد،اما درباره بياحتياطي من؛ همه ميدانند در اين سيزده سال تا حد امكان سعي كردهام توجه حكومت را به خود جلب نكنم، و براي اين كه به مسايل حكومتي نپردازم، و دخالتي در كارهايشان نكنم در استان اسپارتا به بشر هرق العادهيي منزوي و مردم گريز، مشفقانه و دور از سياست زيستهام.
اي بيانصافاني كه مرا دچار اين بلا كرديد! معلوم شد از اين كه عليه آسايش مردم كاري نميكنم از من عصباني و خشمگين شدهايد. به اتهام (واهي)كه ارت با آسايش مردم مرا بازداشت كرديد. كساني خواهان از بين رفتن آسايش مردم و به هم ريختن اوضاع هستند كه در مورد من حكومت را اغفال و دادگاه را بيدليل
— 275 —
مشغول كرده و مرا بازداشت نمودند. شكايت از آنها را نه فقات ميانب ما كه به نام مملكت ميبايست نزد هيأت قضات و مخصوصاً مدعي العموم برد.
اگر بگويند:"تو مسؤوليت رسمي نداري؛ نميتواني اداي احترام مردم به خود را قبول كرده و ماننجد مينيون رسمي به آنها درس ديني دهي. وانگهي براي ارائهي دروس ديني ادارهيي رسمي وجود دارد؛ اجازه آنها لازم است."
پاسخ: اولاًمن چاپخانه و كاتبي ندارم كه كار انتشار را انجام دهند. كار ما خصوصيست. اصل آزادي وجدان و" بر هاي خصوصي بهويژه اگر ايماني و وجداني هم باشند اجازهي فعاليت ميدهد.
ثانياً:حكومت اتحاد و ترقي اتفاق نظر داشته است كه مسؤوليت تدريس به مردم و اثبات حقايق اسلامي در لبش چناروپا در دارالحكمة الاسلاميه بر عهده من باشد؛ همچنين رياست سازمان ديانت مرا به عنوان واعظ در شهر وان منصوب نمود، و تاكنون بيش از ١٠٠ رساله از آثارم را علما مطالعه كرده و با اين وامر وچكدام آنها انتقادي نداشتهاند؛ اينها اثبات ميكند كه من حق درس دادن به مردم را دارم.
ثالثاً:اگر دروازه قبر بسته ميشد و انسان به صورت لايموت در دنيا باقي ميماند وظيفهها در سمتهاي نظامي و اداري و رسمي محدود ميشد، اما اينك كه روزانه دخبرش بسي هزار شاهد با جنازههاي خود حقيقت اَلْمُوتُ حَقٌ را امضا ميكنند دانسته ميشود كه مهمتر از وظايف دنيوي، وظيفههاي ايمانيست. رساله نور به فرمان قرآن اين وظايف را عملي ميكند؛ مادام كهو در زدستور دهنده و حاكم و فرمانده رساله نور است و هر روز به سيصد و پنجاه ميليون نفر حكم ميكند و فرمانهايي ميدهد و دستان اكثر مردم را هر روز لااقل پنج بار بهسوي درگاه الهي ميگشايد و موجب خوانده شدن فرامين آسماني و قدسي در همتشان د و جماعتها و نمازها ميگردد، بيشك رساله نور ی كه تفسير حقيقي قرآن، مأموري از مأموران آن، و نوري از انوار خورشيد قرآن است ی وظيفه ايماني خود را به اي نمونوند و بدون هيچ صدمهيي انجام خواهد داد، پس اهل دنيا و سياست بيش از مبارزه با رساله نور نيازمند بهرهمندي از آناند. رساله نور اجزاي
— 276 —
متعددي دارد مانند كلام بيست و نهم كه طلسم پيچيده هستي را كشف نمودهن اسار معمّا را كه موجودات از كجا ميآيند و به كجا ميروند و چه خواهند شد حل ميكند؛ كلام سيام كه معماي تحول در ذرات را كشف مينمايد. مكتوب بيست و چهارم ك اما ه عجيب فعاليت و خلاقيت عام كائنات را كه همواره در فنا و زوال است كشف و حل ميكند؛ مكتوب بيستم كه مهمترين و عميقترين معماي توحيد را كشف و حل كرده و تن عمل يدهد و ثابت ميكند كه حشر بشر همچون احياي يك پشه سهل و ساده است؛ و لمعه بيست و سوم كه رساله طبيعت نام دارد و افكار كفرآميز طبيعت پرستان را لمانهه در هم ميريزد و از بين ميبرد. كسي كه اين رسالهها را به دقت مطالعه كند تأييد خواهد نمود كه اگر عالم، اديب يا استادي فقط يكي از معماهاي مطرح در رساله نور را كشف كند در هر حكومتي كه باشد از او تقدير شده و پاداش و جوايزي ت كه بخواهند داد.
اين سخنان را نبايد توضيحاتي خارج از اصل موضوع پنداشت، زيرا در حكم بازداشت من از بيشتر اجزاي رسالهي نور سخن به ميان آمده و از طرفي هيأت قضات مكلف به بررسي دقيق است؛ از سوي ديگر من هم به دليل مرتبط بودن مطالب با قرآن و عميبينلام و آينده مجبور هستم توضيح و پاسخ دهم؛ مادام كه روشن شدن كامل مسألهيي با بيان همه مطالب دور و نزديك آن امكان پذير است پس لازم است احتمال دوري را كه مربه از امسأله ماست، بيان كنيم.
اگر بعضي از مردم بدبخت كفر و بيديني را مسلك خود قرار دهند و زير پوشش يك هدف سياسي در برخي از اركان حكومت نفوذ كرده و آنها را فريب دهند يا براساس مأموريتي كهتي در ده دارند براي اينكه با دسيسههاي مختلف رساله نور را از بين ببرند و با تهديدهاي گوناگون مرا به سكوت وادار كنند و بگويند: "دوره تعصب طي شده و در حالي كه بايد گذشته را فراموش كرد و با تمام توان متوجه آينده بود، ا رمز تمام وجود به شكل مرتجعانهيي درس دين و ايمان ميدهي و اين به كار ما نميآيد...!"
پاسخ: اولاًزماني را كه ماضي گمان ميكنيد تبديل به آينده شده است و آينده حقيقي همان است و ما هم به همان سو ميرويم.
— 277 —
ثانياً:رساله نور به اعتبار تفبود بادنش با قرآن حكيم ارتباط تنگاتنگي دارد. قرآن نيز حقيقت جاذبي مانند نيروي جاذبه عموميست كه كره زمين را با عرش مرتبط ميكند. كساني كه در آسيا حكم ميرانند نميتواننده در نسيرهايي چون رساله نور از قرآن مبارزه كنند. بايد با آن مصالحه كرده، و بهره ببرند و از آن حمايت نمايند.
اما درباره سكوت من؛ مادام كه در راه كشفي عادي يا يك انديشه بياهميت سياسي يا در راه حيثيتي دنيوي بسياري از ان را ر خود را فدا ميكنند، ترديدي نيست كه در راه داراييهايي كه قيمت بهشت عظيم است و آب حياتيست كه موجب تأمين زندگاني ابدي ميشود و كشفياتيست كه همه فيلسوفان را به حيرت وا ميدارد، اگر به تعداد ذرات وجودم جان داشتم و لازم بواست كهآنها را فدا كنم اين كار را بدون هيچ تعللي ميكردم. ساكت كردن من به صورت تهديد يا نابود كردن، موجب ميشود به جاي يك زبان هزار زبان شروع به سخن گفتن كنند. از رحيم ذوالجاظ مشايد آن دارم رساله نور ی كه از بيست سال گذشته تاكنون در روحها نفوذ كرده است ی به جاي يك زبان ساكت شده، هزار زبان را به سخن آورد.
* * *
مسألهيي بياهميت كه به عنوان جرمي مهم از من پرسيده ميشود
ميزيرا د"تو كلاه شاپو بر سر نميگذاري و در مراكز رسمي مانند دادگاه پوشش سرت را بر نميداري. اين بدان معناست كه قوانين مربوطه را قبول نداري. قبول نداشتن اين قوانين مجازات سختي دارد!"
پاسخ:قبول نداشتن يك قان كه قربي، و عمل نكردن به آن قانون مطلب ديگريست. اگر مجازات اولي اعدام باشد در قبال دومي بايد فرد را يك روز زنداني كرد يا او را محكوم به پرداخت يك ليره جزاي نقدي نمود يا تذكر و اخطاري به او داد. من به آن قوانينه بودنميكنم، و مكلف به عمل به آنها هم نيستم؛ چرا كه در انزوا بهسر ميبرم. اين قوانين شامل منازل خصوصي نميشود.
— 278 —
يك هشدار:دو ماه است كه دادگاههاي اسپارتا و اسكي شهير و وزگفت: "ور كتابهاي خاص و نامههاي خصوصيام را ی كه در ده سال گذشته نوشتهام و فعلاً مصادره شدهاند ی با دقت فراوان بررسي كرده و از صافي ظريفي عبور دادهاند. با اداند و اعتراف كردهاند كه چيزي براي اتهام تأسيس جمعيت يا كميتهيي پنهان به دست نياوردهاند ولي به تفتيش و تحقيقشان ادامه ميدهند، من هم ميگويم:
حضرات! خود را بجدد ديخسته مكنيد ... اگر آنچه كه دنبالش هستيد وجود داشت و در اين مدت هيچ سر نخي از آن پيدا نكردهايد، بدانيد كه نبوغ شگفت انگيزي هست كه آن را اداره ميكند، نبوغي كه نميتوان با آن مقابله كرد و شك" روزيد. تنها چاره، مصالحه با آن است. اين مقدار آسيب زدن به بيگناهان و سركوب آنها كافيست؛ در مخالفت با غيرت خداوند است و موجب قحطي و امراضي مانند وبا ميشود. اتهام كار سازماني ی كه به هيچ عننگ بودبل كشف نيست ی به كسي چون من كه آدمي عصبي مزاج هستم و مخفيترين اسرارم را بدون هيچ اكراهي براي مردم معمولي ميگويم، و دفاعيات مردانه و جسورانهام در دادگاه حكومت نظامي معروف است، و براساس مسلكم در زمان سالمنلت هم قب عاقبتم هستم كه دچار مسايل ناشناخته و خطرناك نشوم؛ سادگي در حد بلاهت يا دسيسه است.
از هيأت قضات خواهان يكي از حقوقم هستم. كتابهايي را كه مصادره كردهاند از نظر من بيش از هزار ليره قيمت دارند. بخش مهمي از آنها از آن سال پيش با تشكر و افتخار از سوي كتابخانه آنكارا پذيرفته شده بود، مخصوصاً كلام بيست و نهم و مكتوب نوزدهم كه كلاً به مسايل ايماني و اخروي ميپردازند برايم ارزش زيادي دارند؛ التَّعنوي و نتيجه حياتم هستند و از آنجا كه يك دهم از جلوه اعجاز قرآن را به نمايش ميگذارند برايم فوق العاده ارزشمندند. درخواست كرده بودم آنها را مخصوص خودم كتابت و تزيين كنند. نسخهيي از سه چهار مجلد رساله سالمندان را هم ی كه در بر گيرنده خاطرات همين حوران كهولتم است ی گفته بودم براي خودم كتابت كنند. حال كه هيچ مسأله دنيوي كه موجب مؤاخذه گردد در آنها نيست با تمام وجود از شما ميخواهم آنها و رسالههاي عربيام را به من باز مختصريد. در حبس يا در قبر هم كه باشم اين كتابها در غربتهاي پنجگانه اليم و حزيني كه دنياي غريب بر من تحميل نموده
— 279 —
است همدم و مونسم خواهند بود. با دور نگهداشتن من از كتابهايم، گرفتار ششمين غربت غيرقابل تحملي خواهم شد. شما را از آهي ی كه داثر تضييق اين غربت سخت بر ميخيزد برحذر ميدارم.
* * *
يكي از حقوق مهم خود را از رييس و اعضاي دادگاه درخواست ميكنم
در بيان اينيوانات منظور صرفاً شخص خودم نيست تا با تبرئه كردنم و روشن شدن حقيقت، موضوع پايان يابد، شخصيت معنوي اهل علم و تقوا در اين مسأله، نزد ملت، زير پردهيي از ابهام قرار گرفت و حكومت ميشوبت به عالمان و متقيان دچار بياعتمادي شد، و اهل تقوا و اهل علم بايد بدانند كه چگونه خود را از اقدامات خطرناك و زيانبار مصون دارند، لذا خواهان نشر بخش پاياني مدافعاتم ی كه خود نوشتهام ی با حروفا ميدي جديد از طريق چاپخانه هستم. تا به اين ترتيب اهل علم و تقوا فريب دسيسهها را نخورده، و از كارهاي خطرناك دوري كنند، و شخصيت معنوي حكومت از متهم بودن در نگاه ملت نجات يكه بتواطر حكومت نيز از اهل علم راحت باشد و اين عدم تفاهم از ميان برود و چنين حوادث و رويدادهاي تلخي كه به حال حكومت و ملت و وطن مُضر است ديگر تكرار نشود...
الحق كه انتشار كلام دهم اي تعل سال پيش و به تعداد ٨٠٠ نسخه، موجب شد انكار حشر در قلبهاي اهل ضلالت محصور بماند و امكان طرح زباني آن را نيابند؛ دهانشان را بست و مطلب مذكور براهين خود را در چشمانشآن را) برد. آري، كلام دهم چون زرهي پيرامون حشر شد كه از اركان عظيم ايمان است؛ و گمراهان را به سكوت وا داشت. البته حكومت جمهوري از اين موضوع خرسند بود كه نسخههاي كلام دهم در بين نمايندگان و ارار داران و مأموران دولت دست به دست ميچرخيد...
چهار ماه است در اين موضوع ی كه موضوع مرگ و زندگيست ی هيچكس حتي با نامهيي جوياي احوال رقت انگيز من نشد؛ با ايجاد نفرت از من در ميان مردم كاري كردند كبْحَان عامه عليه من متمركز شد و از همه تسهيلات و
— 280 —
مساعدتها محروم شدم. داستاني را كه در اعتراض نامهام شرح دادهام و بيانگر غريبي و بيكسيام است نقل ميكنم:
پادشاهي به نوعي مرض مبتلا ميشود كه علاجش خون كودكي بوده است. پدر آن كودك طبقه با ض قاضي، فرزندش را در برابر پولي به پادشاه ميدهد. كودك در مجلس سلطان به جاي گريه و گلايه، ميخندد. از او سؤال ميكنند:
چرا كمك نميخواهي چرا گلايهيي نداري و چرا مي خندي؟
او نيز ميگويد:
انسان وقتي گرفتار مصيبتي ميشود ابتدا نيگران ش بعد قاضي و آنگاه پادشاه لب به شكايت ميگشايد. پدرم، من را ميفروشد تا خونم را بريزند، قاضي نيز به مرگم فتوا ميدهد و پادشاه هم خواهان خون من علمي . در برابر اين وضعيت شگفت آور و عجيب و در ظاهر بسيار زشت و بينظير فقط بايد خنديد.
اينك جناب شُكري كايا بيگ! وزير كشور وقت .م. ما هم در حكم همان كودك هستيم. براي بيان دردمان ابتدا به استانداري در حكومت محلي مراجعه كرديم بعد سراغ عدرستان دادگاه رفتيم آنگاه به وزارت كشور مراجعه نموديم و در حالي كه براي نجات از دست ستمگران بايد مظلوميتمان را ذكر ميكرديم ديديم وزير كشور كه به عنوان آخرين مرجع ميبايست شكايتمان را بشنود اوهام بياساسي را كه درباره و بيامهاند حقيقت پنداشته و براي اين كه اشتباه خود را بپوشاند بر خطايش اصرار دارد، و اصلاً فكر نميكند كه در حال انجام اشتباه بزرگتريست. او را گرفتار بيماري غرور و نخوت ديديم و با قديم او نيز خواهان خونمان است تا با بهانههاي بياساس ما را از بين ببرد. ما نيز شكايت از شخص شُكري كايا را نزد شُكري كايا بيگ كه وزير كشور است بردهايم.
دليل اين كه ميگويم شُكري كايا تا چه حد دچار اوهامت. نمي غرضورزانه رفتار ميكند آن است كه براي به دادگاه كشاندن فرد بيكسي چون من و چند نفر از دوستان بيچارهام، با ١٠٠ ژاندارم و حدود ٢٠ نفر از مأموران پليس از آنكارا به اسپارت حقيقتو ترس و وحشت را بر همهجا حاكم نمود؛ گويي ژاندارمري اسپارتا و يك گردان سرباز مستقر در شهر براي اين منظور كافي نبود. كاري را كه با يك پليس و يك ژاندارم ميتوان انجام داد چرا بايد طوري عمل كردالك و سه هزار ليره براي ملت هزينه داشته باشد؟ وانگهي چه لزومي دارد براي انتقال بيگناهان بيچارهيي كه آزاد شدهاند از اسپارتا تا اسكي شهير ٥٠٠ ليره هزينه كرد و آنها را دچار هزاران ضرر و زيان نمود؟ چرا بايد حوادث مهمي چون متزلزل كردن موقعي و لاياعي آنان را به وجود آورد؟ اين كارها نشان ميدهد كه (شُكري كايا) تا چه حد به مسؤوليتهاي وزارت كشور، تأمين آسايش و آرامش اين ملت درمانده ضرر رسانده است. معلوم ميشود او آگاهانه و با اين قصد كه حادثهيي از هيچ ايجاد كند چنان وضعيتيه و مقش آورده است. كاه را كوهي صد برابر كرده و در مقطعي كه وزارت كشور بيش از هر چيز نيازمند آرامش است چنين وضعيتي را به وجود آورد كه تأثير آن همهجا را در برگرفت؛ او به نام قانون بيقانوني نمود؛ ما مدعي هستيم او طبق قانون مرتكب جرم بزرگي شده است، آن بو شخص شُكري كايا نزد شُكري كايا بيگ وزير كشور شكايت ميكنيم.
اگر ميدانستم اين دادگاه كه
— 281 —
ميخواهد از آزادي محافظت كند، و در برابر هيچ قدرن فرد ر گذاري مغلوب نميشود و حكمش براساس عدالت موجود در وجدانهاست، و سخن ما را در شكايت از شخص شُكري كايا خواهد شنيد، پيشتر از اينها از شخص او شكايت ميكرديم.
زيرا يك سال است كه هر روز و هر هفته درباره ما درخواس از آنش كرده و با اين كار نظر جاسوسان و مأموران را به ما جلب كرده است. وضعيت ما به گوسفندي ميماند كه براي قرباني كردن پرورش ميدهند؛ در حالي كه دادگاه جز عدالت به چيز ديگري نبايد فكر كند و كساني كه در دادگاه هستند هم واقعاًنسانهته عدالت ميباشند، اما چون ياراي مقاومت در برابر مقام بالاتر يعني شُكري كايا را ندارند ما را آزاد نكرده و به همين ترتيب بلاتكليف نگاه ميدارند. استانداري اسپارتا و مأمورانش كه در واقع حكومت محلي (آن منگيز بيستند در حالي كه وظيفه وجداني آنها اين است كه بيش از هر كس ديگري از ما و زندانيان بيچاره اسپارتا حمايت كنند و براي آزادي هر چه زودتر ما تلاش نمايند، با بهانههاي بيمعهم از يپايه زندانيان اسپارتا مخصوصاً فقرا و نيازمندانشان را از جيرهي غذايي محروم نموده و سعي ميكنند چنان زير فشار قرار دهند كه به گرسنگي و بدبختي افتند. در برابر اين وضع به جاي شكايت كردن، نسبت به اين آن عاروز تلخ كه نشان از اوج گريستن دارد و در مواجهه با آن چون كودكي كه گفتيم ميخنديم و با توكل كار خود را به عزيز جبار ميسپاريم.
— 282 —
يادداشتي كه آن را هنگام شنيده نشدن فرياد برخاسته از مظلوميت برادران بيگر باقو هنگامي كه به من هم اجازه سخن گفتن با آنها داده نميشد، نوشتهام تا تسلي خاطري باشد بر يأس و نااميدي ايشان. (به مناسبت اين مقام اضافه شده است)
حمخصوصا حمايت حفيظ ذوالجلال را ببينيد كه به تعداد رسالههاي رسائل نور، و به مناسبت با موضوعمان، صد و بيست و چند نفر را با نوشتههاي خصوصيشان بازجويي ميكنند و هيچ دليلي براي ارتباط هيچ يك از باادبن رساله نور با هيچ يك از جمعيتهاي متعدد برخاسته از دغل كاري بيگانگان و حيله و فريب كميتهچيهاي مخالف پيدا نميكنند؛ اين، حمايت كاملاً آشكار و درخشان ربانيست؛ عنايتي رحمانيسنزد خومحافظت الهي و كرامت غيبي امام علي (رض) و غوث اعظم (قدس) در خصوص رساله نور را به طور جدي تأييد ميكند. گويي گلوله يك توپ ٤٢ را با دستان گشوده ٤٢ تن از برادران بيگناه و مظلوم مان بهسوي درگاه الهي، نگه داشته، بازگاز داش و به لحاظ معنا بر سر همان كساني كه پرتابش كرده اند منفجر كرده است. آن چه بر ما رفت جز چند جراحت بياهميت سطحي اما پرثواب نبود. نجاتي چنين كم ضرر از انفجار توپي كه يك سال است در حال پر كردنش بودهاند، امر خارق العادهييستترك كررابر چنين نعمت بزرگي بايد شكر كرد و خوشحال و خرسند بود. زندگي پس از اين، نميتواند از آن ما باشد؛ چرا كه طبق نقشه مفسدان قرار بود كاملاً از بين برويم، لذا زندگي از اين پس را بايد وقف حق و حقيقت كز شما خودمان، و به جاي شكوه و گلايه بايد براي مشاهده اثر و ذات و چهره رحمتي كه شكرش واجب است، تلاش كنيم.
* * *
در روز سوم سرماخوردگي ی كه برايم سنگين و عجيب بود ود منصفشد در روزهاي گذشته جز ليواني دوغ و ليواني شير چيز ديگري نخورم ی ناگهان هشداري به ذهنم رسيد. من نيز آن را براي تبرك به عنوان مقدمه دفاعياتم در دادگاه
— 283 —
نوشتم. اگر كوتاهي يا تنديارا كه ن هست مربوط به بيماري من است. آري، از آنجا كه مجبورم به تنهايي از حقيقتي دفاع كنم كه صدها نفر مي بايست به دفاع از آن برخيزند، آن را به رغم خستگي ذهن و دماغ، و پريشان حالي و يك مگسايط دشوار، به درستي و همانطور كه هست تا اين حد توانستم بيان كنم.
* * *
مقدمهيي كه بنا بر حكمتي، بعدها به آخرين دفاعياتم افزوده شد
هدفي كه در طرز بيان همه مطالب دفاعيهمؤمنانان دهندهي مبارزه در برابر كميتهيي مخفي و عجيب را نشان ميدهد چنين است:
همچنان كه حكومت جمهوري اصل "جدايي دين از دنيا و بيطرف بودن" را پذيرفته و با بيدينيِ بيدينان كاري ندارد، لازم است دخالتي در دينداري دينداران نيز نداشته باشد؛ ايا پذيرلزامات همان اصل است، به همين ترتيب من نيز خواهان آن هستم حكومت جمهوري كه لازم است بيطرف و حامي آزادي باشد با كميتههاي مخفي و منفي ی كه طرفدار بيديني هستند و دسيسهها ما ظاهر و مأموران حكومتي را اغفال مينمايند ی تفاوت داشته و از آنها فاصله بگيرد؛ من با اين حيله گران و دسيسه چينان مبارزه ميكنم. آن دسته از كميتهچيهايي كه تصادفي وارد پستهاي دولتي شدهاند براهين دام انداختن دينداران واقعي، از دو دست آويز بهره ميگيرند و به هر كس كه بخواهند تهمت ميزنند و سعي در اغفال حكومت دارند. يكي از آن دو، "ارتجاع" است، كه در نظر آن ملحدان به معني تمايل نداشتن به بيديني آنهاست؛ فرد را با اولي عيت ازرتجاع متهم ميكنند و با دومي كه "دين را ابزار سياست قرار دادن" است و در نظر آنان ی حاشا و حاشا ی به اين معناست كه ما بيديني را سياست اين حكومته داراي نميدانيم، درصدد لكهدار كردن شخصيت ما بر ميآيند.
يعني در نظر آن ملحدان كه متوهمانه معتقدند "حكومت سياست واحدي دنبال نميكند ی حاشا ثم حاشا ی سياست حكومت، بيدينيست." خدمتي را كه من با رساله نور ی بر آمدهيار باوص قطعي قرآن حكيم ی به حقايق ايماني ميكنم، سياست مخالف نشان ميدهند و شنيعترين تهمت دنيا را ميزنند.
— 284 —
آري، ترديدي نيست كه حكومت جمهوري افكار آن مفسدان پنهان را ی كه به حال وطن و ملت مُضر است ی ترويج نميرياناتنميتواند طرفدار آنان باشد. منع كردن، مقتضاي قوانين جمهوريست. حكومت جمهوري نميتواند با طرفداري از چنين مفسداني در ضديت با پايههاي اساسي جمهوريت حركت نمايد. حكومت جميره انيان ما و مفسدان مذكور داوري كند. وقتي معلوم شد كدام طرف ظالم است و تجاوز ميكند، داور حكمش را صادر كرده و از نقطه نظر حاكميت حكم را اجرا نمايد.
نميتوان انكار گناهم ه دينداري و بيديني از زمان آدم (ع) تاكنون جريان داشته و تا قيامت هم ادامه خواهد يافت. هر كس كه به كُنه اين موضوع واقف گردد خواهد دانست هجوم و حملهيي كه عليه ما صورت ميگيرد، تعرضيست كدر قرآيماً از سوي بيديني عليه دينداري انجام ميشود. ظهور بيشتر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز قدر ازليست و نشايژگيههد، كه جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است. البته اين حكومت جمهوري كه فرمانده و پيشقراول آسياست از ويژگي فطري مذكور آسيا ی كه چون معدنيست ی استفاده خواهد كرد و اصل بيطرفي را نه به نفع بيديني، كه به طرف دينداري متمايل خواهشت. مق.
ماده دوم:ميتوان درباره اين كه آيا در بخشهاي مختلف رساله نور مسايل خلاف مواد قانوني هست يا نه بحث كرد. اين كار دادگاه است، ليكن رساله نور به خودي خود اثريست كه حااري و ا كشف معنوي ميباشد. به سبب حتي يكي از اين كشفها ميبايست درصدد صيانت از حق كاشف بر آمد و نبايد آن را ضايع نمود. اهميت كشفيات نزد اهل حقيقت و علم و ادب به غادر عالم و مهم است. كسي نميتواند كشف فرد ديگر را از آن خود كند، اگر چنين كرد اقامه دعوا عليه او در همه كشورها قانوني متداول است. رساله نور ی كه در نظر دارم در آينده با اخذ اجازه از دولت آندن رشدتشر كنم ی اثريست كه از بيست سي سال گذشته در كشف و تأليف آن ميكوشم و نتيجه و ثمره پنجاه سال تحقيق و مجاهدت فكري و پژوهش در منابع ديگر و تلاش من اس قدسي ن را نوشتهام؛ مجموعهيي كه حاوي صدها كشف معنوي و هزاران حقيقت است و بيش از صد رساله را در بر ميگيرد. به موجب پانزده مورد از مطالب رساله نور كه با قوانين مصوب بعد از
— 285 —
تأليه مايهمخواني ندارد و متهم كردن اثر و مؤلف آن، موجب ضايع شدن اين حقايق و حقوق مرتبط من با آنها ميگردد؛ علاوه بر آن زمينهيي فراهم ميكند تا ديگران به آن دستبرد بزنند و با سرقت و تملك مطالب رساله نور، آن را متعلق به خود بدانند؛ دقي كندخصوص و در گام اول بيش از هر چيز ديگر به نام حقيقت و به اعتبار حقوق، محافظت از حقم ابتداييترين چيزيست كه از دادگاه عادله شما درخواست ميكنم. نيز رسالههايي را كه وسيله را برنداشته و مصادره كردهايد، ميبايست در اختيار من باشند تا براساس حقايق مندرج در آنها در برابر اهل فن و فلسفه و محققان فرهنگستان از عقايدم دفاع نمايم و از آمادگي لازم براي شركت در مناظرههاي علمي ميزانحث مربوط به اين كشفيات برخوردار باشم؛ لذا خواستار اعاده رسالهها به اينجانب هستم. حتي اگر مرا محكوم كنيد رسالهها را نميتوان محكوم كرد آنها در حبس هم ميبايست مونس من باشند. توجه به تلقينهاي مغرضان، نه تنها نقص مهمي براي اعتبار دادگمنيتيدر احقاق حقوق است بلكه در ضديت با آن قرار دارد، لذا شكي نيست كه دادگاه عدالت با تبعيت از تلقينهاي مغرضان جايگاه خود را پايين نميآورد و دسيسه آنان را بينتيجه خواهد گذاشت. با استناد به اين نكته كه دادگاه وظيفهيي بالاتر از اجراي عدالت و احقاقر تجاو(ستمديدگان) نميشناسد و اساس عدالت اقتضا دارد كه محاكم فارغ از هر گونه تأثير پذيري به وظيفه خود عمل كنند، نه به نام خويش، به نام حقيقتي عالي ی كه بسياري از حقايق و حقوق بيگناهان وابسته بدان ميباشد ی درخواست ميكنم، كه باح قرآن برائت رساله نور، توهمات بياساسي را كه دربارهاش ايجاد شده، برطرف نماييد.
ماده سوم:جرم موهومي كه به ما نسبت داده ميشود براساس تعبيري عام و بدون در نظر گرفتن تبصرهها و ماده ١٦٣ قانون مجازات را صرفاً بطع اين و عموميت آن نسبت داده؛ آشكار است كه درصدد محكوميت قطعي من هستند. با توجه به اين كه پاسخهاي قطعي و حقيقي مادههاي قانوني منتسب به ما، در دفاعياتم ی كه در اختيارتان است جرم همد ميباشد، صرفاً يادآوري ميكنم، رساله نوري كه حاوي صدها كشف معنويست و صدها حقيقت مهم را در بر ميگيرد و داراي بيش از صد جزء ميباشد و بايد موه آنهير و تشكر قرار گيرد به دليل ده يا پانزده مورد، با مجازات و اعتراض روبهرو شده است. درخواست اين حق از
— 286 —
دادگاه و حق آزادي رساله نور، از حقوق اصلي بنده است. حل و فصل اين موضوع ضروري و اجتناب نوست مياست.
ماده چهارم:كساني كه تاكنون مشغول حمله به من بودهاند و دولت را عليه ما تحريك ميكردهاند افراد مغرضي بوده و صرفاً براساس قصد و غرض كار ميكردهاند؛ذكور، طلب از آنجا آشكار ميشود كه آنها براي ضربه زدن به ما به هر دري زدند. اول گفتند"اهل طريقتاند"، چيزي پيدا نشد؛ بعد گفتند "سازمانياند"، آنگاه اتهامهاي متعددي چون الشان بودن و در مخالفت با انقلاب حركت كردن و كميته گرايي مخالف و انتشار بدون مجوز" را مطرح كردند؛ و براي ضربه زدن به ما بسيار تلاش كردند؛ اما هيچ دليل محكمه پسندي براي هيچ يك از اوز كم امات پيدا نكردند، لذا سرانجام بدون در نظر گرفتن قيود احترازي يك ماده قانوني و با استفاده از عموميت ظاهري آن، براساس ادعايي كه مورد قبول هيچ خردمندي نيست و به هيچ وجه حق را به آنها نخو
مُاد درصدد متهم و محكوم كردن ما بر آمدند. مطلبي كه دربارهاش بحث خواهيم كرد هيچ عاقلي در دنيا آن را به عنوان حقيقت نميپذيرد و كسي كه اندك انصافي داشته باشد آن را افترا خواهد ناميد. منظور تعبيريست كه به كار ميبرند: "سعيد كُردي دين را اان! آنياست قرار ميدهد." بيش از پانزده بيست دليل وجود دارد كه اتهام موجود در تعبير مذكور را رد كرده و حدود ده مورد از آنها در دفاعياتم ی كه نزد شماست ی قيد شده است. يكي بر عهها بدين ترتيب ميباشد:
مطلبي را كه بيان خواهم كرد و حاضرم با گواهي صدها شاهد آن را ثابت كنم، اتهام مذكور را از اساس رد ميكند.
مردم بارلا، روستايي كه نُه (٩) سال در آن اقامت داشتم، ديدهاند و دوستاني كه در اسپارتا ی شهري كه نُه (رباني در آنجا بودهام ی گواهي ميدهند و رفقايي كه مرا از نزديك ميشناسند نيز شهادت ميدهند كه سيزده (١٣) سال است هيچ روزنامهيي نخواندهام؛ روزنامهها را كه زبان سياستاند، نه خواندهام، نه شنيدهام غدار خواستهام بدانم كه چه نوشتهاند. حتي هنگام وقوع چند رويداد، روزنامههايي را كه گمان ميرفت مطالبي درباره من نوشتهاند و از موضوعاتي بحث ميكنند كه مورد كنجكاوي همه است، هيچ علاقهيي به خواندنشان ندؤمنان نخواندهام و اجازه هم ندادهام دوستانم آنها را برايم بخوانند.
— 287 —
آيا ميتوان مدعي شد سعيد با رساله نور كه همه مسايل آن جز پانزده مورد، مربوط به آخرت و ايمان و حقيقت استتعدد ح امر با تحقيقات گسترده دولت روشن شده است، دين را وسيله اهداف سياسي قرار ميدهد؟ يعني آيا ممكن است او دين حق و ايمان تحقيقي را ی كه حقيقتي قدسيست و مجاهدترين و مقدسترين امر در عالم هستي ميباشد ی ابزار سياست كند، يعني آن را وسيله رسيدن به هدفي پست و بينتيجه كند كه موجب اختلال است و خطرناك و توأم با گناه و معصيت بوده، و بسياري از حقوق را ضايع ميگرداند؟ آيا مشخص نيست كساني كه چنين داعيهيي درداندها چه حد از عقل و انصاف و وجدان به دورند و حكمشان عاري از حقيقت ميباشد؟ دادگاه عدالت بيترديد اين قبيل اوهام و نسبتهاي بيپايه و اساس حقيقي نموده و در خصوص ما احقاق حق خواهد كرد. گرچه عدم آشنايي با قوانين از نظر اكثريت عذر پذيرفته شدهي نيست، اما اگر كسي را به ناحق به روستايي د، در شاده و جايي غريب تبعيد كنند، زير نظر بگيرند، ارتباطش را با دنيا قطع و مجبور به اقامت اجباري نمايند و با زير نظر گرفتنهاي متمادي او را به ستوه آورند، و او از قوانين آگاه! و ايته باشد، البته نزد اهل انصاف معذور خواهد بود.
من همان فردم، كسي كه درباره مواد قانوني كه براساس آن او را با توهم خطا موأخذه ميكردند، و در كارقوانين مذكور چيزي نميدانست. من حتي نميتوانستم با حروف جديد امضا كنم. گاه ده روز ميگذشت و من جز خدمتكارم كسي را نميديدم. (كاري كرده بودند كه) هه طلسمجرأت نميكرد به من كمكي كند. قدرت وكيل گرفتن نداشتم. چون در همه عمرم معتقد بودهام "سودمندترين و بهترين حيله، سادگي و دوري از مكر و حيله است" لذا در سراسر دفاعياتم حق و حقيقت و صدق و راستواد قاساس قرار دادم. به مطالبي كه در دفاعياتم ی كه مبتني بر اين حقيقت است ی يا احياناً در يكي دو رساله ديگر بيان داشتهام و موافقتي با قوانين فعلي و تشريفات رسمي ندارد بايد، چهل،ر مسامحه نگاه شود؛ اين از الزامات و مقتضيات عدالت است. مطالبي كه در دفاعيات بدانها به اجمال پرداختهام در اعتراضنامهيي كه در پاسخ به ادعانامه نوشتهي غير ده است؛ همچنين مطالبي كه در اعتراضنامه به اجمال بيان گرديده در مدافعات توضيح داده شده است؛ اين دو همديگر را تكميل ميكنند. معناي ماده ١٦٣ قانون، همر او حا#288
تبصرهها و با در نظر داشتن منظور قانونگذار، اخلال نكردن در آسايش (مردم) است؛ در حالي كه در افعال من و مطالب رسالههايم نكتهيي دال بر اخلال آسايش ديگران يه سياسده و در دفاعياتم ی كه نزد شما ثبت است ی بيست بار بهطور قطعي ثابت كردهام كه ماده قانوني مزبور ربطي به موضوع ما ندارد و يقيناً فاقد دليلي براي الزام مجازات ميباشد؛ همچنان تحت تأثير توهمات آغازين، ماده قانونانم نظشده براي مؤاخذه ما مطرح ميشود؛ اين موضوع به هيچوجه شايستهي شأن و منزلت عدالت نيست، لذا خواهان اعلام برائت خود هستم. سخن پاياني من اين است:
حَسْبُنَالم انسُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
اعتراضنامه من در پاسخ به ادعت امكا
هيأت قضات و مدعي العموم! پاسخ هر يك از مواردي كه در ادعانامهي حاضر علت اتهام بوده در دفاعياتم ی كه در اداره بازجويي توسط شما ثبت گرديد ی آمده ت.
خصوصاً دفاعياتي را در سي و پنج صفحه تحت عنوان "واپسين دفاعيات من" به جاي اعتراض، تقديم شما ميكنم. براي جلب نظر عدالت و انصاف به اين مسأله ميگويم:
ده سال است كه ستمديده و زير فشار در استان اسپارتا تبعيد بودهام و در اي دو اتهيچ نشانهيي دال بر اخلال آسايش داخلي و امنيت عمومي عليه من نيافتهاند؛ با اين حال كدام وجدان و كدام انصاف اجازه ميدهد مرا متهم به اقدام عليه امنيت داخلي و اخلال در آن كنند؟ اگر ماده قزد پدر١٦٣ را طوري معنا كنيد
— 289 —
كه بتوان آن را بر ما تطبيق كرد در آن صورت ميبايست رياست (سازمان) ديانت، همه امامان جماعت، خطبا و وعاظ را هم شامل شود، زيرا ما با آنها در القاي مفاهيم ديني مشتركيم. اگر براساس نظري واهي ادعا شود "القاي مفاهيم ديندَةِ م اخلال در امنيت داخليست"؛ اين نظر شامل موارد مذكور نيز ميشود. البته يك جهت متفاوت و فوق آنها در من هست كه آن هم تفسير و توضيح قطعي و يقيني حقايق ايمانيست. اگر اعتراض به تمام كساني كه اهل . من دد فراگير شود ی كه فرض محاليست ی اين مطلب وسيله رهايي ما از اعتراضات ميشود. براساس يك ماده قانوني، تحقيقاتي مفصل درباره من انجام شده و تاكنون چيزي ثابت نگرديده است، اگر ثابت هم شود، از نظر عدالت حقيقي جرم محسوب نميشود، اگر در نم محسوب شود مسؤوليتاش با من خواهد بود، با اين حال آواره كردن حدود بيست نفر از كساني كه بيگناه و معصوماند از خانه و كاشانه و كار و زندگي، و پريشان خاطر كردن آنان در زندان البته با ديدگاه عادهاي اادگاه مناسبتي ندارد. افراد بيچاره و معصوم زيادي به خاطر كوچكترين تماسي با من دستگير شده و به ضررهاي بزرگي دچار شدند.
اما اين كه تبت و شش با حادثه شرق (آناتولي) مرتبط بوده است؛ چون مطالعه كننده ادعانامه احساس ميكند من هم در آن حادثه مشاركت داشتهام پاسخ ميدهم و ميگويم: در پروندههايبروي يهيچ توضيحي زير نام و نشان من وجود ندارد، فقط اين نكته براي دولت نكته اثبات شدهييست كه من را از سر احتياط تبعيد كردهاند. من در آن زمان همچون حال در انزوا زندگي ميكردم. در حالي كه در غاري شد، ا كوه، با خدمتكاري ساكن بودم دستگيرم كردند و ده سال بدون دليل (چون به آنها مراجعت نكردم ٩ سال در يك روستا و يك سال هم در اسپارتا) محكوم و خوشامت اجباري شدم و در پايان نيز من را گرفتار اين مصيبت كردند.
— 290 —
ادعانامه سوم
در يادداشتي نوشتهاند: "زماني كه در بارلا بود ارتباطاتي برقرار كرد و با كمك مادي و معنوي اشخاصي كه در دور و نزديكش بودند شروع به فعاليت نمود. آثاري كرده در مجموع رساله نور ميناميد بخش بخش به دوستانش ديكته ميكرد تا بنويسند، و با واسطههاي مختلف و به صورت مخفي تكثير و به شهرهايي چون آنتازيرا ديدين، ميلاس، اگردير، دينار و وان ميفرستاد تا با راهنمايي افرادش منتشر و توزيع گردد. او آن دسته از آثاري را كه قادر به ايجاد اخلال در امنيت داخلي دولت ميشد بو مكتوت محرمانه يا نيمه محرمانه مشخص نموده و به اين ترتيب مسير فعاليتش را هدف گذاري ميكرد و خود نيز اين امر را بيان و اظهار داشته است." پاسخ قطعي و مفصل اين يادداشت را به همراه مدافعات سي و پنج صفحهيي خهواسطه همان ابتدا تحت عنوان "واپسين دفاع" در مدارك شما ثبت گرديد ی به نام "اعتراضنامه" تقديم ميكنم و ميگويم:
صدهزار بار حاشا ...! من دانش ايمان را جز رضاي الهي ابزار هيچ چيز ديم، برادهام، و قادر به چنين كاري نيستم و كسي هم حق ندارد چنين كاري كند. ١٢٥ اثر كه با عنوان رساله نور شناخته ميشوند در مدت بيست سال تأليف شدهاند. دليل آنكه رسالههايي را محرمانه خواندهايم اين بوده است كه سه جلديشود.ها عامل غرور و رياي ما نشود. اينك به اجبار گوشهيي از محرمانه بودن رسالههاي مذكور را افشا نموده، و ميگويم: يكي از آنها كرامت غوثيه، دومي كرامت عَلويه، و سومي رسالهيي درباره سرّ اخلاص است. دو رساله مربوط به موضوع كرامت، صدهآيه، ااز حد و حدود من بالاترند و اشارات حضرت علي (رض) و حضرت غوث شيخ عبدالقادر گيلاني.م. در تقدير از خدمت قرآنيام ميباشند. نيز رسالهيي كه در مورد "سرّ اخلاص" است و آدمي را از ريا و غرور و انانيت ميرهاند، محرمانه گفت حقيقتاست چون خاص برادران مخصوصم است. اينها چه ربطي به امنيت داخلي دارد كه دليل اتهام قرار داده ميشوند؟ قسم دوم كتابهايي كه محرمانه خوانده ميشوند
— 291 —
شامل يكي دو رار و اند كه ٩ سال پيش هنگامي كه در دارالحكمه بودم در پاسخ به اعتراضات اروپا و حملات الحادي دكتر عبدالله جودت نوشتهام؛ همچنين دو رساله مختصر است كه به صورت شكوائيه در اعتراض به آزار غير منصفانه و بيرحمانه برخي مأموران در برخورد باگيلانيشته شده است كه در آخرين دفاعياتم از اينها صحبت كردهام. مدتي بعد از تأليف اين چهار رساله براي اينكه هيچ برخورد و اصطكاكي با قوانين (جديد) آزادي نداشته باشم و دخالتر نيستارهاي دولت نكنم مانع انتشار آنها شدم و گفتم محرمانهاند؛ لذا نزد يكي دو برادر خاصام باقي ماندند. دليلم اين است، با اين همه تحقيقاتي كه كردهايد رسالههاي محرمانه مذكور را در هيچ كجا نيافتان نمو فقط فهرست كلي رسالهها را به دست آورده، و براساس آن چنين سؤالاتي را لازم دانستهايد، من هم پاسخ دادهام و پاسخم هم در پروندهها ضبط و ثبت شده است.
در ادعانامه از مناطق متعدد ياد ميشود و اين كه به كقت ايناد مختلف در نشر و پخش رساله نور كوشيدهام. در پاسخ ميگويم: من در روستايي در غربت و تنهايي زندگي ميكردم، خط خوشي هم ندارم، زير نظر هم بودم همه نيز از همكاري با من ميترسيدند، در چنين وضعيتي خاطرات ايماني خود را براي چهار نفر از دوستانم فعقل، قام. بر اين مبنا حتماً ميپذيريد كه اتهام "براي نشر و پخش رساله نور ميكوشيده است" تا چه حد خلاف حقيقت است. من به عنوان فردي كه بيش از حد و حدودش مورد توجه ملت قرار گرفته و به عنوان كسي كه ١٥ سال در شهر وان به افت نشاشتغال داشتهام يكي دو رساله ايمانيام را براي يكي از دوستان فرستادهام؛ چگونه ميتوان اين كار را نشر و پخش ناميد؟ من چاپخانهيي ندارم، منشي و كاتب ندا ترك ب داشتن خط خوب محرومم، و طبيعتاً نشر و توزيع هم نتوانستهام بكنم، پس معلوم ميشود رساله نور جاذبه دارد، و خود به خود منتشر و توزيع ميشود اي ه رساله مربوط به "حشر" را كه كلام دهم نام دارد پيش از مطرح شدن حروف الفباي جديد منتشر كرديم. اين كتاب به دست كارگزاران دولت، نمايندگان و استانداران رسيد و هيچكس اعتراضي نكرد. ٨٠٠ نسخه از آن منتشر گرديد. به سبب انتشار همين كتاب، بعضي از كه غذهاي صرفاً
— 292 —
اخروي و ايماني مشابه آن، به خودي خود به دست عدهيي از مردم رسيد. البته اين نحو از توزيع كه به خودي خود بود و اراده من در آن دخلي نداشت موجب خوشحاليام شد. من نيز:
دخي از نامههاي خصوصيام از اين مناسب ديدم به صورت تشويق ياد كردهام. در نتيجهي سه ماه تحقيقات گسترده و وسيع، كتابهاي مرا در اين كشور بزرگ، نزد ١٥ يا ٢٠ نفر يافتهاند. اگر برخي رسالههاي خصوصي كسي چون من ی كه سي سال از عمرش با تأليف و ، چنانسپري شده ی نزد بيست تن از دوستان خاصش يافت شود، چگونه ممكن است از آن به نشر و توزيع تعبير كرد؟ آيا ميتوان گفت: او با نشر و توزيع در پي چه هدفيست؟
آقايان! من اگر دنبال هدفي دنيوي يا سياسي بودم در زداشتگن ١٠ سال ميبايست ارتباطم با صدهزار نفر مشخص ميشد نه ١٥ يا ٢٠ نفر. بگذريم؛ در اين باره در دفاعيات پايانيام توضيح و تفصيل بيشتري دادهام...
پاسخ علمي، شيد، م حقيقي و بسيار قطعي مربوط به آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
در برابر اعتراض تمدن جديد، از گذه جفري همه تفاسير وجود داشته است، حال چگونه ميتوان از آن عليه من استفاده كرد؟
در ادعانامه باز هم به نقل از فهرست، گفته ميشود ترجمهي آيات قرآني و دعاها، جاي آنها را نميگيرد، لذا محل انتقاد است. اين مسأله مربوط به ٨ سال پي كسانييقتي علميست كه غير قابل اعتراض است. مدتها بعد از اين جريان بود كه دولت بنا به برخي مقتضيات زمان، لازم ديد ترجمه اين قبيل موارد آورده شود؛ حال بايد پرسيد چگونه ممكن است اين امر، حقيقتست، سپمذكور را عليه من كند؟
رسالهي ديگر شكوائيهييست مربوط به زمان بسته شدن مسجدمان كه چهار موضوع را در بر ميگيرد و درباره بد رفتاري و ظلم وحشيانه شخص مدير ناحيه و
— 293 —
چند تن از دوستانست. اورماندار بخش و مأمورينش در برخورد با من است. من اين رساله را به كسي ندادم، به همين دليل آن را نزد هيچ كس نيافتيد...
اين از تناسبهاي كلام دهم است كه تعداد سطرهايش با تاريخ تأليف اين رساله و تاريخ نبوي تجمهوري غير ديني ی كه دين را از دنيا جدا ميداند ی مطابقت دارد و اين اشارتيست بر انكار حشر. يعني آن توافق به اين معنيست: "مادام كه نظام جمهو (قضايبيديني كاري ندارد و طبق اصول بيطرفانه رفتار ميكند، اين احتمال وجود دارد كه اهل ضلالت و الحاد از بيطرفي جمهوري سوء استفاده نموده و به انكار حشر بپردازند." اين موضوع تعرضي عليه دولت نيست، بلكها بزرگيي بر موضع بيطرفانه حكومت است. الحق و الانصاف كلام دهم ی كه ٩ سال پيش در ٨٠٠ نسخه تكثير شد ی انكار قلبي حشر از سوي اهل ضلالت را در همان قلبشان محصور كرد و اجازه نداد آن را به زبان آورند؛ دهانشان راعلام و براهين خارق العاده كلام دهم را در چشم هايشان فرو برد.
آري، كلام دهم، پيرامون حشر به عنوان ركني از اركان عظيم ايمان، ديواري از پولاد كشيد و گمراهان را به سكوت وا داشت. بيترديد نظام جمهوري نيز از اين مطلب خرسند بود كه رساله مذكور توسط نما برايم مجلس، استانداران، و كارمندان ارشد در كمال آزادي مطالعه ميشد.
پاسخي به غايت علمي و قانع كننده است به اعتراضي كه به نام تمدن و فلسفهي اروپا و بلكه به حساب سياست فساد انگيز انگليس در مقابل آيه حجاب مطرح كردند. چنين پاسخ علمي نه حركت ر ١٥ سال پيش بلكه هميشه مورد تقدير و تمجيد قرار ميگيرد. اين آزادي علمي بيشك توسط حكومت جمهوري طرفدار آزادي محدود نميگردد.
هيأت قضات! اگر هدف رساله نور دنيا يا مقصدي دنيوي بود ميتوانستيد كنار مطالب اين ١٢٠ رساله، دهها هزار مطلب قابل اعتراض پيدا كنيد. شما در بين ١٢٠ هزار ميوه خوشمزه توانستهايد فقط ١٥ عدد ميوه تلخ بيابيد. آيا جايز است به اين دليل جزيي ورو ادراكاغ مباركي را ممنوع اعلام كنيد و صاحب آن را مجرم بدانيد؟ شما را به وجدان عدالت خواهتان ارجاع ميدهم. من در واپسين دفاعياتم
— 294 —
بيان داشتهام: سي سال اجتماعيفيلسوفان اروپايي و ملحداني كه به حساب فيلسوفان اروپايي در داخل و براساس نيرنگ اجانب كار ميكنند در حال مبارزه هستم و به آنها پاسخ ميدهم. خوانن عالم طالب رسالههايم ميدانند كه مخاطبم غالباً پس از نفس خويش، آنهايند. من اينك از شما ميپرسم: چگونه ادعا ميشود سيليهاي محكمي را كه بر چهره فيلسوفان اروپايي و صورت ترك، د بيديني كه براي دسيسه بازان بيگانه كار ميكند، زدهام بر چهره حكومت زده شده است. اين از حوصله ما خارج است كه سيلي وارد شده بر چهره چنين كساني را ضربه به حكومت بدانيم؛ و اصولاً چنين احتمالي را هم نميدهيم. اين س در هري علمي بر حق را نه تنها نبايد ضربه به حكومت و قانون دانست، بلكه جنبه آزادي خواهي حكومت جمهوري ميبايست از نواختن اين سيليها تقدير نمايد.
اعتذار
(نوشتن اعتراضنامه در مدت سه روز در برابر كيفرخواست اعلام شده...)ت زمانز اول چون (كيفرخواست) دير دريافت شد، مطالعهاش تا شب طول كشيد. روز دوم بخش اعظم آن ترجمه شد؛ آنگاه با فرصت پنج شش ساعتهي بهدست آمده اين اعتراضنامه مفصل را با عجله نوشتم. چنانكه در ده داشت گذشته نيز گفتم با قوانين، مخصوصاً امور رسمي فعلي آشنا نيستم و مدتهاست از ديدار و گفتگو با ديگران محروم بودهام، لذا اعتراضنامهيي طولاني كه در چنين شرايط و در چهار پنج ساعت نوشت فدا ك البته در هم ريخته و ناقص خواهد بود. خواهشمندم با ديده مسامحه به آن بنگريد.
* * *
— 295 —
آخرين دفاع در برابر قاضي دادگاه
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
متن زير دفاع من در برابر مطالب ١٢ صفحه از كيفرخواست اتهامي شصت و اندي صفحهيي است كت ايمان مربوط ميشود:
به مواردي كه در كيفرخواست عليه ما ذكر شده، در دفاعياتم ی كه توسط دادگاه ثبت و ضبط گرديده ی پاسخهاي قطعي دادهام. در برابر اتهامنامه بياساس و موهومي ی كه كيفرخواست ناميده ميشود ی اعتراضنامهيي در ١٩ صفحه و آخري قرآن ياتم را در ٢٩ صفحه ارائه ميكنم. اين دو دفاعيه همه نكات مورد سؤال كيفر خواست قضات بازپرس و اساس اتهاماتشان را به صورت قطعي رد ميكند و بيپايه و اساس بودنشان را نشان ميدهد، اما در اينجا پنج اصل را گيري وواهم كرد كه نشان ميدهد اين كيفرخواست به چه مواردي استناد ميكند، و متهم كنندگان چگونه فريب خورده و اين متن بياساس را از كجا اقتباس نمودهاند.
اصل اول:پاسخ به ادعاييست كه از ١٢٠ جزو رساله نور ١٠، ١٥ مورد را از سه چهار جزكتاب هفته، من و رساله نور را متهم ميكند كه در مخالفت با اصول حكومت به معارضه با نظام پرداخته و اقدام به اخلال در امنيت داخلي كردهايم. در اين خصوص ميگويم: تمدن، دارايي مشتت به مپاييان است و حكومت جمهوري (فقط) بعضي از قوانين آن را پذيرفته است؛ اينك چگونه ميتوان دفاعيات علمي من در برابر بخش مضر و منفي تمدن (غرب) را ی نه بخش مثبت و مفيدش ی كه با نام حقايق قرآني صورت ميگيرد "مخالفت با اصول حكومت و نظام في، فريا "حركتي عليه انقلاب" ناميد؟ آيا حكومت جمهوري، خود را تا مرتبه وكالت جنبه منفي و مضر تمدن غرب تنزل ميدهد؟ آيا قوانين ضد اسلامي تمدن مپرده وبور، از گذشته هدف حكومت بوده است؟ اتخاذ مواضع خصمانه در برابر حكومت كجا، و
— 296 —
دفاع علمي از حقايق قرآني در برابر قوانين تمدني مضر كجا؟ حقايق قدسي آيات قطعي قرآن حكيم، آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَ بني بهِ السُّدُسُ ٭ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ ٭ فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم
از ١٣٠٠ سال پيش تاكنون در ميليونها تفسير آمده و در حال حاضر نيز در بسياري از كتابخانهها موجود است. من سي سال است كهِ وَ سابر اعتراض و انتقاد فيلسوفان اروپايي از اين قبيل آيات دفاع علمي ميكنم؛ متهم كردن من به مخالفت با انقلاب و اصول نظام، چنان مسألهي مغرضانهي آشكار و توهمي بياساس است كه اگر به اين دادگاهِافيان مربوط نبود، دفاع و ارائه پاسخ را امر شايستهيي نميديدم.
چگونه ممكن است مدافعات علمي من در برابر ملحداني كه از ديرباز به قصد صدمه زدن به نك چنين و ملت، براي كميتههاي الحادي اروپا كار ميكردهاند و توسط جمعيت ارامنه و رومي بذر بيديني و اختلاف و فساد ميپراكندهاند، فعاليت عليه حكومت تلقي گردد؟ چرا اين كار حمله به حكومت ناميده ميشود؟ با كدام انصاف چنين الحاقتي شيحكومت نسبت داده ميشود و نظام را متهم ميكنند؟ پايههاي مستحكم حكومت جمهوري عليه بيدينان است؛ با اين حال الحاد و بيديني را به برخي اصول و قواعد حكومت نسبت داده و دفاعيات علمي مرا ی كه از بيست سال هواسطكنون به نام وطن و ملت و حكومت در برابر مَفسدههاي مذكور صورت گرفته است ی چنين معنا ميكنند كه "دين را ابزار سياست قرار داده و مردم را به مخالفت با حكومت تشويق كردهام". كدام انصاف هيچگچيزي را ميپذيرد و كدام وجدان به آن رضا ميدهد؟
— 297 —
آري، خطاب من فقط به اين دادگاه نيست، بلكه به تمام جهان اعلام ميكنم: من در مقابل فيلسوفان اروپايي و مخصوصاً فيلسوفان ملحد و به ويژه كساني كه سياست را ابزر بحثديني ميكنند و در نتيجه آرامش مردم را به مخاطره مياندازند، از حقايق قدسي ايماني دفاع كرده و ميكنم.
من حكومت جمهوري را نظامي اسلام حكم خانم كه بنا بر مقتضيات زمان بخشي از قانون مدني (اروپاييان) را پذيرفته و به جريانات الحادي مُضر به حال وطن و ملت اجازه عرض اندام نميدهد. به بازجوياني كه طبق وظيفه خود عمل كرده و اتهثروت مهيي را ی كه كيفرخواست ناميده ميشود ی تنظيم كردهاند كاري ندارم؛ در برابر اوهام و دسيسههاي ستمگران كه مورد استناد بازجويان بوده ميگويم:
شما ميدار وم ميكنيد كه دين را ابزار مقاصد سياسي كردهام. با اينكه با صد دليل قطعي اثبات كردهام اتهام مزبور افترايي بياساس و سست است، من هم در برابر اين تهمت بزرگ، شما را متهم ميكنم به اين كه ميخواهيد سياست را ابزار بيديني كنيد.
زماني، پااز هيچحيلهگر با قصد عدالت، ظلم زيادي ميكرده است. عالم محققي به او ميگويد: اي فرمانروا! تو به نام عدالت به رعيت ظلم ميكني، زيرا نظر حيلهگر و ايرادنيان و قصور متفرق و پراكنده رعيت را در زمانهاي مختلف يكجا ميبيند و با اين تصور كه همه آنها در يك زمان رخ داده است، عاملش را به شدت مجازات ميكني؛ به همين ترتيب قصور متفرق افراد يك قوم را در تصور حيلهگر و منتقدت يكجا جمعد همه ي. بعد بهواسطه همين پرده و حجاب از تك تك افراد آن قوم متنفر و به شدت عصباني ميشوي و آنها را به ناحق مورد ضرب و شتم قرار ميدهي. آري آب دهاني كه در عرض يبه كاربيرون انداختهيي اگر فقط در يك روز از دهانت خارج شود تو را در خود غرق خواهد كرد. داروهاي تلخ چون زهر را كه در زمانهاي مختلف استفاده كردهيي اگر در يك روز توسط چند نفر خورده شوند ميتواند همه آنها را از بالصترد. درست به همين صورت لازم است كوتاهيهاي گاه و بيگاه در بين محاسن و نيكوكاريها پنهان نگاه داشته
— 298 —
شوند، اما تو بدون در نظر گرفتن محاسني كه قصورها و كوتاهيها را جبران ميكند، با نظر حيلهگر قصورهاي پراكنده رعيت را يكجا وَ اْلي و آنها را به شدت مجازات ميكني.
پادشاه به اين ترتيب با توضيحات روشنگرانه آن عالم، از ظلمي كه به نام عدالت روا ميداشت، نجات يافت.
قدرتي پنهان ميخواهد هر طور شده مرا محكن فضاي. احساس ميكنم هر بهانهيي را دست آويز قرار ميدهد و مانند كسي كه به هر دري ميزند به هر ترتيب شده دنبال عملي كردن خواستهاش است و با بهانهها و اشكال تراشيهاي واهي ميخواهد مرا متهم و محكوم كند. براي نمونه سه ماه است اين سخن را تكرار ميك جاي د "سعيد كُردي دين را ابزار مقاصد سياسي ميكند." من به همه مقدساتم سوگند ياد ميكنم كه اگر هزار سياست داشتم آن را فداي حقايق ايماني ميكردم. چگونه ممكن است حقايق ايماني را، علميسياست دنيوي كنم؟ با آن كه بارها بيپايه بودن اين اتهام را نشان دادهام، اما باز هم طوطي وار، آن را تكرار و مطرح ميكنند. پس معلوم ميشود آنان در هر صورت خواهان محكوم كردن من هستند، اما من نيز ملحدان ستمگري را كه عليه ما ه كوچك تهم ميكنم كه سياست را ابزار مقاصد ضد ديني ميكنند. آنها براي مخفي كردن اين مسأله ی كه مدار اتهامشان است ی مدام تكرار ميكنند كه "سعيد دين را ابزار سياست ميكند." پس ترديدي نيست كه آنها به يقين اخر قدمحكوم كردن من هستند. من نيز خطاب به اهل دنيا ميگويم:در ايام سالمندي براي يكي دو سال عمر اضافه، خود را خوار و زبون نخواهم كرد.
اصل پنجم:شامل چهار نقطه ميباشد:
نقطه اول:در كيفرخواست با كلمهها بازي شده است، مثلاً از كلمهيي را ببد خاصي در بيانش نبوده معناي ديگري را استنباط ميكنند. اما نه تنها در خصوص كلمات سر پوشيدهي غيرعمد رساله نور، بلكه حتي اگر تصريحي هم باشد قابل اغماض و چشم پوشيست چون او گسترر اين اثر بهطور كامل تفكيك شدهاند. مثال زير در توضيح اين نقطه، مقياس (خوبي)ست: براي نمونه، من مقصدي را
— 299 —
هدف خود قرار داده و در آن مسير پيش ميروم، اگ با تفمان حال كه شتابان در حال رفتن هستم نادانسته و بياختيار به فرد تنومندي تنه بزنم و او بر زمين افتد و به او بگويم: "مرا ببخشيد؛ من در حال رفتن به سوي مقصدم بودم و نادانسته با شما برخورد كردم." بيشك او شوكه و عصباني نميشود و مرا خواهد به مط، اما اگر انگشتم را به قصد آزار و عمداً داخل گوش او كنم، طبيعيست كه اين كار را تحقير تلقي كرده و عصباني خواهد شد...
هدف رساله نور ايمان و آخرت است، لذا اگر در حركت علمي و فكري خود با سيد، هضمل دنيا برخوردي نمايد، مثلاً در اين مجموعه كلمات شديدي نسبت به آنها وجود داشته باشد ميبايست آن را بخشيد و گذشت كرد. مقصد ما برخورد با شما نيست، ما در حال حركت بهسوي هدف خويش هستيم...........
دچار ظلمي شكرد.
نظيرش در دنيا ديده نشده است. به اين ترتيب:
در آخرين دفاعيات و طي سه اعتراضنامه، از بيست جهت با دلايل قطعي ثابت كردم كه ماده ١٦٣ به من ربطي ندارد و در ١٢٠ رسالهيي زمان بيست سال گذشته تأليف كردهام چند نكته مختصر و كمتر از ٢٠ كلمه به زعم آقايان داراي اشكال است. دفاعيات علمي و حقيقي ی كه با ارزش و سودمند و اخروياند و آنها را در زمانهاي مختلف موسم خ به فيلسوفان بيدين اروپا و شاگردان ملحدشان به مناسبت عضويت در دارالحكمة الاسلاميه نوشتهام ی مدتها بعد در ضديت با برخي مواد قانون مدني قرار گرفته است؛ قانوني كه بنا به مقتضيات زمان توسط حكومت پذيرفته شد؛ در بين صدهزار كلمه، ١٥ی١٠ كلمه مه با زظر آقايان نبوده است، و به همين دليل خواهان محكوميت من هستند، و نسخههاي موجود رسالههاي نور را ی كه شامل ١٢٠ كتاب با كشفيات مهم معنويست ی مصادره نمود تمام ام مدعيات و مدافعات علمي، منطقي و قانونيام بدون هيچ دليل موجهي در مخالفت با قانون رد شده است. مضمون ماده قانوني ١٦٣ درباره كساني ست كه براي اخلال در آرامش كشور به تحريك احساسات ديني مردم ميپردازند، و در با ميشود كه به اَشكال مختلف ميتوان تفسير كرد. اين ماده قانوني بيشك بايد تبصره داشته باشد؛ در غير اين صورت با چنين معناي وسيعي همچنان كه مرا
— 300 —
محكوم ميكنند ميتوانند همه متدينان و در رأس آنهيه كردت سازمان ديانت، وعاظ و امامان جماعت را هم محكوم كنند، زيرا علاوه بر من ی كه با دفاعيات قطعي و منطبق بر حقيقتم كه افزون بر صد صفحه است ی در دايره شمول معنايياشائنات ميگيرم، شامل هر فرد نصيحت كنندهيي حتي كسي كه دوستش را ارشاد ميكند تا به سمت خوبي برود هم ميشود و او را شامل حكم خود ميكند. معناي ماده قانوني مذكور بايد چنين باشد: اين ماده مانعي است در برابر كساني كه زير پوشش تعصب، در پي سياستد را بت (با حكومت) هستند و ميخواهند در مقابل پيشرفتهاي مدني ديوار بكشند. ما با دلايل قطعي اثبات كردهايم كه ماده قانوني مزبور با چنين معنايي با ما ارتيست. مدارد.
آري، از اين ماده قانوني با معنايي كه گفته شد، بدون تفسير درست و بدون در نظر گرفتن تبصره و به صورت مغرضانه، نميتوان استفاده كرد و نميتوان در گستره معنايي نامحدود هر كسي را كه مورد نظرمان بود توسط آن محكوم نمود. من ١٢٠ كتاب رسا پيوند را در عرض ٢٠ سال تأليف كردهام و ١٠ سال هم دربند و زير نظر بودهام، با اين حال و به رغم بررسيهاي گستردهيي كه در مورد من كردهاند كوچكترين نشانهادثهي در آسايش مردم اخلالي حاصل شده باشد نه در من و نه در هيچ يك از خوانندگان اين كتابها ديده نشده است؛ با اين حال به ٢٠ وجه ثابت نمودهام و اشخاصي كه مرا از نزديك ميشناسند شهادت ميدهند كه از سيزده سال پيش تاكنون از سياست گريزانم، همچنان كه٦٣ نفرطان ميگريزم، آنها گواهند كه من در امور حكومت دخالت نكردهام و با تحمل شكنجههاي طاقت فرسا خود را به امور دنيا نيالودم. آنها ميدانند كه من خدمت ايماني را در اين دنيا بزرگترين مقصد تلقي ميكنم؛ لذا معتقدم با همه اين احوال وارد كينطورن اتهام كه "سعيد دين را ابزار مقاصد سياسي ميكند و درصدد ايجاد اخلال در آسايش مردم است" و قرار دادن من در دايره شمول ماده ١٦٣ و محكوم كردنم، در تضاد با اعتبار همه محاكم و دادگاههاي روي ميشوست و نظرها را به خود جلب ميكند و واقعهي بينظيريي در امور دادگاهيست.
— 301 —
اين كه حكمرانان بزرگ و فرماندهان قهرمان در دادگاههاي كوچك زانوي زندگ با كمال فروتني از حكم قاضي اطاعت كردهاند، نشانهي موجوديت شرف و اعتبار دادگاه است كه هيچگاه صدمهيي نخواهد ديد. من با استناد به اين اعتبار معنوي و عالي دادگاههاست كه آزادانه از حقوق خويش دفاع ميكنم. معمولاً بعد از سانسور چمطالعهه (به ظاهر) مُضر در مقالهيي، به انتشار باقي مطالب اجازه داده ميشود، با اين حال ١٢٠ كتاب رسالهيي را ی كه هر كدامشان به تفكيك و در زمانهاي مختلف تأليف شدهاند ی به دليل آنكه در يكي دو جلد از كتات وارده زعم متوهمانه امروزيها ١٥ ی ١٠ كلمه مُضر وجود دارد، محكوم به مصادره ميكنند؛ اين حكم درباره رسالهييست كه ١١٥ كتاب آن هيچ مشكلي ندارد و سودمند است و بخش مهمي از آنها در كتابخانه آنكارا موجود است و كتابخانه، آنها را بنده ايار نگهداري ميكند. ماهيت اين اقدام با عزت و افتخار محاكم سراسر روي زمين در تضاد خواهد بود. البته دادگاه تجديد نظر از اين شرف و افتخار صيانت خواهد كرد.
مهمترين مسأله در ميانت يافت مسألهيي كه مورد انتقاد قرار گرفته و سبب مؤاخذه همه كتابهايم شده مطالب مربوط به اين آيات است:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
آري، مهمترين مطلب در ميان ٦ ی ٥ مسألهيي جوانانب محكوميت كتابهاي من شده همين دو مطلب است. من نه در برابر مدنيت حقيقي و سودمند، كه در مواجه با مدنيت مُضر و منفي كه از آن به مدنيت بدون ميم (دنيت: پستي) تعبير ميكنم، سي چهل سال است كه اعجاز قرآن را اساس قرار دادهميبين مخالف قرآن در مدنيت مذكور را رد كرده و بر مبناي اثبات اعجاز قرآن بهسبب عجز مدنيت، كتابهاي چاپ شده و نشده فراواني به زبانهاي تركي و عربي نوشتهام. آن دسته از مميكنننون مدني درباره ارث را كه مخالف دو آيه فوق است در زمان خود تطبيق داده و ارزيابي كردهام. براي فيلسوفان معاند حامي اين مطلب
— 302 —
نيز دلايل قانع كنندهيي آوردهام. اين مسايل را پيش از آن كه حكومت جمهوري بنا بر مقتضيات زبي دزدشي از مواد قانون مدني را بپذيرد، در مقابله با مدنيت اروپا و فيلسوفان هوادارش نوشته و از آنها دفاع كردهام، و گفتهام كه قرآن حكيم از حقوق ضايع شده زنان در قرون اوليه و وسطا با توجهاست، من محفاظت كرده است. گفتند بيانات من درباره اين يكي دو مسأله، با قوانين حكومت جمهوري مخالفت دارد؛ لذا براساس ماده ١٦٣ مؤاخذه شدم. من نيز خطاب به عاليترين محكمه دادگستري مي تو گو با استناد به تصديق ٣٥٠ هزار تفسير و حكم عيني آنها درطول ١٣٥٠سال و در همه اعصار، براي نشان دادن اعجاز قرآن ی كه قدسيترين و حقيقيترين اصل الهيِ منطبق بر حقيقت در حيات اجتماعي ٣٥٠ ميليون اَهَ اِوده است ی در مقابله با ملحدان اروپايي و به حرمت ارواح اسلافمان، دو آيه قرآن را ١٥ سال پيش، ١٠ سال پيش و ٩ سال پيش در سه كتابم بيان نمودم و همين امر مرا گرفتام و شهط فعلي نمود؛ به زنداني محكوم شدم كه در آن با توجه به وضعيت سلامتيام قادر به ادامه زندگي نخواهم بود؛ حكم ظالمانهيي كه از جهتي به مثابه اعدامم ميباشد و ١١٥ رس و آين تأليفاتم را به دليل يكي دو مسأله مشابه آن چه گفته شد محكوم ميكند؛ بر روي زمين اگر عدالتي باشد تصميم مذكور را رد و حكم ياد شده را نقض خواهد نمود.
آنچه بيش از هر چيز ديگري موجب حيرت فراوان و نااميدي كامل ما شد اينلذا ازه در اسپارتا كاه را كوه جلوه دادند و براساس اوهام و اخباري كه مستند به هيچ حقيقتي نبود حكم ظالمانهيي صادر كردند، من نيز به دليل آن كه در مذهبمان به هيچ نكردنروغ گفتن روا نيست خود را ناگزير از بيان حق و سخن راست حتي اگر عليهام ميبود ميديدم، در ١٢٠ صفحه با دلايلي قوي و منطقي مطالبي در دفاع از خود نوشتم و اثبات نمودم كه قانون مزبور به هيچ وجه با من ارتباطي ندارد؛ با اين حال دفاعيات وييست ي را كه كرده بودم اصلاً در نظر نگرفتند و با مغالطه، تاريخ نگارش و تاريخ استنساخ را با تاريخي كه آن را براي شخصي فرستاده بودم يكي پنداشته و كار بيست ساله را چون كاري يك ساله وانمود
— 303 —
كردند و با بيان مكررات، حكم توهم آميز اسپامحسوب هم در متن گزارش بازجويان، هم در متن كيفرخواست و هم در حكم نهايي دادگاه در محكوميت ما، بدون در نظر گرفتن دفاعياتمان تكرار نموده، ما را محكوم عموم از دادگاه به عنوان بالاترين مقام دادگستري مُصرانه ميخواهم هر چه زودتر اين ظلم ی را كه رعشه بر تن اهل حق و حقيقت مياندازد ی متوقف و برائت رساله نور را اعلام كند. اگر عاليترين مقام دادگستري فرياد حق طلبانه و رسايمظاهر م فرض محال نشنود از شدت يأس و نااميدي ميگويم:
اي ظالمان ملحدي كه مرا دچار اين بلا كرده و اين حادثه را رقم زدهايد! مادام كه در هر صورت از نظر مادي و معنوي تصميم به اعدام من گلم طلووديد، چرا با دسيسهها و حيلههايي كه رخنه در اعتبار بسيار مهم دادگستري به عنوان نهاد حامي حقوق همه ستمديدگان و بيچارگان، ايجاد ميكند توسط دادگستري حركت كرديد؟ بايد مردانه در برابرم ميايستاديد و مستق كه متيگفتيد كه "دوست نداريم در دنيا زنده باشي."
دادگاه مجازاتهاي سنگين، مسألهيي را كه بازجويان قريب چهار ماه بررسي كرده و از ١١٧ نفر تحقيقات نموده و پاسخهايي گرفته بودند، در يك روز مه موج با نظري سطحي بررسي كرده و نواقص و خطاهايش را نديد مخصوصاً با اينكه ادعا كرده بودم با دفاعيات علمي در حضور هيأت دانشگاهي كشفيات مهم معنوي رساله نور را ايضاح و اثبات خواهم كرد، با اسباب موجبه رد و جرح ننموده و با نظري سطحي در اعلام حكم عجله ل رحمتذا حكم كاملاً غلط مذكور به دليل سطحي بودن و نداشتن وجههي قانوني و به دليل حق پرستي و عدالت خواهي آنها بايد مجدداً بررسي شده و نقض شود.
نتيجه:با مطالعه و بررسي اورينشانكمه و مخصوصاً رسالههاي منتشر شده و نشدهام، ميتوان فهميد كه به هيچ يك از دفاعيات و اعتراضات علمي و منطقي و قانونيام در اين باب توجه نشده است. بازجويان و قضات دادگاه بدون ذكر اسباب موجبهاميشوددليل و بيقانون و با مطالعات شخصي دفاعياتم را آشكارا رد نمودهاند؛ لذا علاوه بر مصادره رسالههايم ی كه حاوي كشفيات معنوياند و معماي
— 304 —
طلسم كائنات را ميگشايند و سي سال است كه در برابر فيلسوفييستپا و بيبند و باري تمدن (غرب) از قوانين تركها و اسلام دفاع ميكنند ی و به رغم وضع (نامناسب) سلامتيام، به مجازاتي جسماني محكوم شدهام كه قادر به تحملش نميباشم؛ لذا برل پيش لايلي كه بيان شد و اعتراضنامهيي كه در پاسخ كيفر خواست نوشتم و اعتراضنامهي دومي كه حاوي پنج اصل اساسي بود و در آخرين جلسه محاكمه آن را تقديم نمودم؛ همچنين توضيحات مبسوطي كه در واپسين دفاعياا گشودئه كردم و بنا بر دلايل علمي و قانوني و نواقص قانوني ی كه هنگام تحقيق و بررسي آشكار ميشود ی انتظار دارم حكمتان را كه به صراحت مستلزم محكوميتم است نقض فرموده و عدالت را اجرا كنيد. با گفتن
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّرداخت،ِيرٌ بِالْعِبَادِ
با توكل، به حضرت حق پناه ميبرم.
دفاعيات هفت بخشيام كه قبلاً داراي بيش از صد صفحه بود بارها در دادگاه قرائت شد و در دفاتر متعدد به ثبت رسيد، حادثهلايحه تصحيح آتي به دليل آن كه برگههاي تجديد نظر هنوز نرسيدهاند، قرائت نشده و به ثبت نرسيده است، البته به زودي آن هم ثبت خواهد شد.
*يستي ب#305
عرض حاليست كه خطاب به هيأت وكلا و براي تصحيح دعوا نوشته شده است، تا در صورت عدم نقض دعوا توسط دادگاه تجديد نظر و تأييد حكم پيشين در اختيارشان گذاشته شود.
شكوه و گلايهيي ليلي، اينجا به ظاهر ديده ميشود گلايه به حكومت است و منظور از انتقادها نيز انتقاد از دسيسه گرانيست كه در صدد اغفال حكومتاند.
اي اهل حل و عقد! مرا گرفتار ظلمي كردهاند فقات غنهاش در دنيا كمتر ديده ميشود. از آنجا كه سكوت در برابر اين ظلم بيحرمتي به حق و حقيقت است ناچار حقيقت به غايت مهمي را بايد فاش كنم، و ميگويم: گناهي را كه مستلزم اعدام يا ١٠١ سال حبس من مِدَاد چارچوب قانون نشانم دهيد؛ يا ثابت كنيد كه ديوانه شدهام؛ يا اين كه آزادي من و رسالهها و دوستانم را اعلام نماييد و خسارتمان را از مسببان بستقت ظاهلايحه ييست كه با هدف تصحيح مدّعايمان خطاب به هيأت وكلا، مجلس شورا، وزارت كشور و دادگستري نوشته شده، تا در صورتي كه دادگاه تجديد نظر به جاي نقض حكم آن را تأييد كرد به آنها تحويل داده شود. اگر اين حق مهم، و درد باست. ما، نتوانم به گوش مراجع مذكور برسانم واجب است كه اين زندگي را بدرود گويم، زيرا بر اثر سكوت، علاوه بر حق شخصي من حقوق هزاران شخص محترم ديگر ضايع ميشود.
آري، هر حكومتي قانونم: در لي دارد كه براساس آن مجازات ميكند. اگر براي مجازات سنگين من و دوستانم براساس قوانين حكومت جمهوري اسباب و دلايلي وجود نداشته باشد، علاوه بر تقدير از ما و كسب رضايتمان و دادن جايزه، بايد آزا كه قصنند، زيرا خدمت به غايت مهم قرآني من ی كه كاملاً مشهود است ی اگر حركتي عليه حكومت باشد نميتوان با يك سال حبس براي من و ٦ ماه زندان براي چند تن از دوستانم موضوع را فيصله داد، بلكه بايد من را به مجازاتي چون ١٠١ سال حبس يا اعدام محاً نوعد و آن دسته از دوستانم را نيز كه در انجام خدمت جدي قرآني با من ارتباط داشتهاند به مجازاتهاي سنگين محكوم نمود.
— 306 —
اگر خدمت ما عليه حكومت نباشد به جاي مجازات و حبس و اتهام بايد از ما تقدير شده و به ما پاداش و جايزه داد، زيرا صحبت از خدسالهه كه ١٢٠ رساله ترجمان آن است. با اين خدمت، فيلسوفان بزرگ اروپا به مبارزه خوانده شده و پايههاي فكري آنان به هم ريخته است. خدمت مؤثر ياد شدن است رديد يا در داخل نتيجهيي شگفت خواهد داشت و يا كلاً ثمرهيي به غايت سودمند و عالي و علمي در بر خواهد داشت. اين است كه نميتوان از طريق ظاهرسازي و فريب افكار عمومي و پنهان كردن دسيسهها و دروغهايي كه ظالماهداف دق ما ميگويند، چون اسباب بازي كه به بچهها ميدهند فقط يك سال حبس به من داده شود. امثال من يا بايد اعدام شوند و خودشان با افتخار بالاي دار روند يا بايد در مقام و موقعيتي كه شايستهاش هستند، آزكائناتنند.
آري، دزد ماهري كه قادر است الماسهايي به ارزش هزاران ليره را بدزدد هيچوقت با دزديدن تكه شيشهيي ١٠ قروشي طوري رفتار نميكند كه به مجازات سرقت همان الماسها محكوم شود؛ هيچ آدم دزدي و هيچ آدم عاقلي اين كار را نميكنوري كهن آدم شرّي، زيرك ميشود؛ و مرتكب چنين حركت ابلهانهيي نخواهد شد.
آقايان! طبق توهم شما من مانند همان دزد شدهام. من به عنوان كسي كه در يكي از بندد،اي عقب مانده در حومه شهر اسپارتا ٩ سال را در انزوا گذرانده است به جاي اينكه افكار ده پانزده نفر از ساده دلاني را كه همراه من به مجازاتهاي مختصري محكوم شدهاند عليه حكومت سؤالي كنم و رسالههاي نور را به عنوان غايت زندگانيام به خطر اندازم، ميتوانستم چون گذشته در آنكارا يا استانبول مأموريت بزرگي بر عهده بگيرم و هزاران نفر را بهسوي هدف مورد نظرم پيش ببرم. در آن صورت نه تنها دچار چنين محكوميت خواركنندهيي نميشدم، ب٢٩٣ رو عزتي شايستهي مسلك و خدمتم ميتوانستم با مردم در آميزم. آري، نه به قصد فخر فروشي و نياز به مدح و تقدير، بلكه به اجبار و با شرمندگي بخشي از رياكارينميشواه طلبانه گذشته خود را يادآوري ميكنم، تا آنان كه
— 307 —
ميخواهند مرا به مرتبه فردي بياهميت، بيفايده و عادي تنزل دهند به اشتباهشان پي ببرند، لذا ميگويم:
به تأييد و گواهي كساني كه دفاعيات قبلي من را تحت عنوان "شهادت نامه دو مكتب مصوضعيتيواندهاند سعيد نورسي كسيست كه در حادثه ٣١ مارس با يك سخنراني خود ٨ گردان شورشي را به اطاعت از فرماندهان شان وا داشت؛ همان كسيست كه طبق نوشت عرش اامهها در زمان جنگ استقلال با مقالهيي به نام "خطوات سته" افكار علماي استانبول را عليه انگليس بسيج نمود؛ كسي كه خدمات مهمي در حمايت از حركتهاي ملي داشت و در اياصواري بهاي هزاران نفر نطق كرد؛ او كه در مجلس شورا در آنكارا با تشويقهاي نمايندگان مواجه شد و كاري كرد كه ١٦٣ نماينده ١٥٠ هزار اسكناس را امضا كنند و به ساخت مدرسه و دارالفنون اختصاص دهند؛ سعيد نورسي كسيست كه در برابر عصبانيت رييس جمهور دي، ستون رياست
سعيد قديم اجازه سخن ميخواهد و ميگويد: "١٣ سال است كه نگذاشتهايد حرف بزنم. حال كه به خاطر من، به شما اتهام ميزنند و از شما ميهراسند لازم دن هم من با آنها سخن بگويم. اگرچه منيّت و خودخواهي امر ناپسنديست، ليكن در برابر كساني كه مغرورند و انانيتشان در حد عناد، لازم است فرد براساس حق يم
ً براي دفاع و محافظت از خود از خويش تعريف كند. اين است كه من نميتوانم مانند سعيد جديد با تواضع و ملايمت صحبت كنم."
به او اجازه سخن گفتن دادم، اما در تعريف و تمجيدهايش از خود مشاركتي ندارت اجتم كمال متانت و آرامش و بي آنكه به ستوه آيد او را به نماز دعوت كرد، او كسي ست كه در دارالحكمة الاسلاميه با اتفاق نظر حكومت اتحاد و ترقي شايسته شناخته شد تا حكمت اسلامي را به صو سؤالري به فيلسوفان اروپايي بقبولاند، كتاب "اشارات الاعجاز" او ی كه در جبهه آن را نوشت و در حال حاضر از كتابهاي توقيف شده است ی از نظر انور پاشا سر فرماندهي آن دوره چنان ارزشمند تشخيص داده شد كه با احترامها الرظير به استقبالش رفت و براي اينكه در خير و بركت اين كتاب ی كه يادگار زمان جنگ است ی سهمي داشته باشد كاغذ مورد نياز را براي انتشارش تأمين نمود و از مجاهدات مؤلفش در جنگ تقدير و تمجيد كرد. اييرفت ن كسي چگونه ميتواند مانند دزد اسب يا يك جيب بر، يا مانند كسي كه دختري را فراري ميدهد مرتكب نازلترين جنايات شود و عزت علمي و قداست خدمت خويش و هزاران دوست ارجمندش را خوار
— 308 —
نمايد و چنان سقوط كند كه شما او را به يك سال حبس نمود. كنيد و با او مانند يك دزد معمولي بز و گوسفند برخورد نماييد و بعد از آن كه بيهيچ دليلي او را ده سال تحت فشار زير نظر گرفته و عذاب داديد، اينك ب "در تال حبس و يك سال تحت نظر بودن محكومش كنيد. او كه تاب تحمل زورگويي پادشاه را ندارد، چگونه ميتواند زير تحكم يك مأمور اطلاعاتي مغرض يا يك پليس معمولي عذاب بكشد، اين است كه اعدام خود ره نقشببتر ميبيند. اگر چنين كسي به دنيا ميآميخت و چنين آرزويي داشت و اگر خدمت قدسياش به او اين اجازه را ميداد، طوري به امور دنيا ميپرداخت كه ده واقعه شبيه رويداد "مَنَمَن" و حادثه "شيخ سعيد" را ايجاد مينمود؛ و صداسي و طكه چون صداي توپ قرار بود به گوش جهانيان برساند به اندازهي صداي يك پشه تنزل نمي داد.
آري، نكته قابل توجهي را براي حكومت جمهوري عرض ميكنم؛ تدابير اعمال شده كميته مخفي و تبليغات و دسيسههايش كه مرا دچار اين بلا نمود، وضعيت مذ چيز ا نشان ميدهد، زيرا دليل تبليغات و دسيسهها و وحشتي كه نمونهاش در هيچ حادثهيي ديده نشده و عليه ما ايجاد كردند اين است كه ٦ ماه تمام با وجود آنكه ١٠٠ وي خوشوست و رفيق دارم هيچ كدامشان نتوانستهاند برايم نامهيي بنويسند يا سلامي بفرستند؛ علتاش هم اين است كه بر اثر اخبار دسيسه گران ی كه درصدد اغفال حكومتاند ی بازجوييها و ته او نا در همهجا از ولايات شرقي تا ولايات غربي ادامه دارد. طرح مورد نظر دسيسه گران بهگونهيي بود كه هزاران نفر چون من را بتوانند به اشد مجازات برسانه آسمما وضعيتي در مجازاتها حاصل گرديد كه انگار جرمي عادي از شخصي پست سر زده است. به حدود ١٥ نفر بيگناه از ١١٥ نفر (بازداشت شده) فقط ٥ ی ٦ ماه حبس داده شد.
آيا هيچ خردمندي در جهان اگر شمشير بُران الماسيني در دست داشته باشد ضربه آهستهانامهدُم شير يا اژدهايي ميزند تا حيوان را بهسوي خود بخواند و بر خود مسلط كند؟ اگر قصد او محافظت از خود يا كشتن حيوان باشد ضربه شمشير را بر نقطه ديگري از بدنش وارد ميكند. شما در تصور و توهمات خود من را چون همان فرد تي بهاردهايد كه چنين مجازاتي را برايم قائل شدهايد. اگر من تا اين
— 309 —
حد خلاف عقل و شعور رفتار ميكنم، بهتر است به جاي آن كه در سراسر كشور ايجاد ترس و وحشت كرده و با تبليغات، افكار عمومي را عليهام بسيج كنيد، همچون ن قصيديي عادي مرا به تيمارستان بفرستيد. اگر آدمي باشم در حد همان اهميتي كه برايم قائل هستيد، براي آن كه كاري كنم شير بهسويم حمله كند يا اژدها به طرفم هجوم آورد، شمشير بُران را به دم آنه دعوت هم زد بلكه در حد امكان از خود محافظت خواهم كرد ... همچنان كه انزوايي ١٠ ساله را به اختيار خود برگزيدم و در برابر فشارهاي طاقت فرسا مقاومت كردم و به هيچ وجه در كار حكومت دخالت نكردم و علاقپرده بم به اين كار نداشتم ... زيرا خدمت قدسيام من را از اين كار منع ميكند.
اي اهل حل و عقد! آيا ممكن است در ١٢٠ رساله فردي كه، بيست سال پيش طبق نوشته روزنامهها با نگارش يكت با و ٣٠ هزار نفر را به سوي فكر و انديشه خود ميكشاند و نظر لشكري بزرگ را به خود جلب ميكرد و پاسخ بالاترين مقام روحاني انگليس را ی كه در ٦٠٠ كلمه خواسته شده بود خود ا كلمه ارائه مينمود، و اوايل دوره آزادي چون ديپلماتي مشهور سخنرانيها ميكرد، فقط ١٥ كلمه مرتبط با دنيا و سياست وجود داشته باشد؟ آيا هيچ عقل (سليمي) قبول ميكند كه او در پي سياست بوده و مقصد و هدفش دنيا و مخالفت با حكومت ب قاطعيگر او در انديشه مخالفت با حكومت و دخالت در سياست بود ميبايست حتي در يك رسالهاش در صد مورد به صراحت يا به اشاره، مقصد و نيت خويش را بروز ميداد. آيا اگر هدف او انتقادهاي سينان كهد نميتوانست جز موضوع حجاب و ارث ی كه اصولي مطرح از زمان گذشته بودهاند ی چيز ديگري براي انتقاد بيابد؟ بله آدمي كه در پي انديشه سياسي در مخالفت با رژيم و حكومتي باشد كه انقلاب بزرگي را بهوجود آورده است، قادر است صدها هزار موضوع براي انتقاردازم. كند و به يكي دو مطلب معلوم و مشخص اكتفا نخواهد كرد. گويا انقلاب حكومت جمهوري فقط متوجه دو موضوع كوچك است؛ و من نيز بدون آن كه قصدي براي انتقاد داشته باشم در يكي دو كتابم ی كه در گذشته نوشتهام ی به آنها پرداختهام و در آنجا يكي دو ك، يك قود دارد كه بهسبب آنها ادعا ميشود به نظام و
— 310 —
انقلاب حكومت حمله كردهام. حال من ميپرسم آيا ميتوان براي موضوعي علمي ی كه فاقد چنان اهميتيست كه علتدگياشتي اندك گردد ی چنان اهميتي قائل شد كه كشور بزرگي را به خود مشغول دارد و موجب نگراني گردد؟
محكوم نمودن من و ده تا پانزده نفر از دوستانم به چنين مجازات عادي سؤالكي، نيز به راه انداختن تبليغات سوء در سراسر كشور عليه ما، ترساندن ملت و متنفر كردنشان از ما، رفتن وزير كشور به اسپارتا با نيرويي عظيم براي انجام كاري ك زدن بهده يك نفر هم بر ميآيد، مسافرت "عصمت" نخست وزير به ولايات شرقي به همان مناسبت، منع دو ماهه من در حبس از هر گونه سخن گفتن، و اجازه ندادن به من در اين غربت و تنهايي كه براي كسي سلامي بفرستم يا كسي كه دي احوال من شود، نشان ميدهد كه با وضعيت بيقانون، بيمعنا و بيحكمتي چون وجود ميوهيي به اندازهي نخود در درختي به بزرگي كوه مواجهيم كه نه تنها نميتواند ا دروغومتي چون حكومت جمهوري باشد كه بيش از ديگران قانونيست و قانونمدار، بلكه هيچ حكومت ديگري در دنيا ی كه نام حكومت به معني كار براساس حكمت بر خود نهاده باشد ی نميتواند چنين كاري كند. من خواهان حقوق خود اسلامره قانون هستم. كساني را كه به نام قانون بيقانوني ميكنند متهم به جنايت ميكنم. اميدوارم كه قوانين حكومت جمهوري بر لذت جوييهاي چنين جانياني خط بطلان كشيده و حقوق من را اعاده نمايد.
زندان اسكي شهر
در تنهايي مطلق
سعيد نودر انف * * *
— 311 —
مكتوب شانزدهم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لاه به فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گر در طوبه دور از شدت و خشونت نوشته شده است.
پاسخ سؤاليست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است.دادن اين پاسخ براي من دلنشين نيست و به بيانش علاقهيي ندارم رَسَار هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهرهام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه ب الارضر به زبان سعيد قديم، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفاتم از اوهام و آزار اهل دنيا، به منظور بيان حقيقت حال خويش به دوستار بين اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان ميكنم.
— 312 —
نقطه اول
گفتهاند: "چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نميشوي؟"
پاسخ:سعيد قديم ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي وارد سياستابل بد با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر مخاطره، بيهوده و پر ما مربوطر خطريست براي مسيري كه پيمودن آن لازم ميباشد. سياست، اغلب دروغگوييست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچهي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست ميشود يا موافق ميشود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياسيستم، )، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بيمعنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بيدليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياستهاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و انديشه است ياي به ارت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل بهطور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بيمعناييست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتبرد؛ ت كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا بر يكي دو احتمال وارد شدن در گناهان، و بيگناهان را دچار زا بودكردن، چيزي بود كه سعيد قديم گفت وجدانم نميپذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامهها و سياست و صحبتهاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از حسنه ن تاكنون كه ٨ سال ميگذرد حتي يك روزنامه را هم نه خواندهام و نه شنيدهام. اگر كسي مدعيست روزنامهيي خواندهام يا مطالبش را شنيدهام برخيزد و بگويد. اين در حاليست كه سعيد قديم گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه ميكرد؛ همچنين ٥ موفق ست كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي كوچكترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حاليست كه انديشه كسي
— 313 —
چون من كه عصبي مزاجو تقلا بر اساس قاعده
اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ
بزرگترين حيله را ترك هر حيلهيي ميداند، آدم بيپروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نميماند. چنين فردي اگاواني ه و تمايلي به سياست داشت بي آنكه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا ميكرد.
نقطه دوم
سعيد جديد چرا تا اين حد اؤالات ت كناره ميگيرد؟
پاسخ:بهخاطر اين كه تلاش و كوشش براي حيات ابدي ميليارد ساله را بيفايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهمترين، فتوايترين، شفافترين و حقيقيترين خدمت ی كه خدمت ايماني و قرآنيست ی به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه ميگويد: "من در حال پير شدنم، نميدانم چند سال ديگر زندگي خواهم ق قرآنلذا مهمترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهرهچنين كردن انسانها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار ميباشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اينكه در اين زمانه پر آشوب خدمتگر نكر و درستي نميتوان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهمترين، ضروريترين و سالمترين خدمت ی كه خدمت به ايمان است ی شدم و آن را ترجيح دادم. براي آنكه حقايق ايماني كسب شده براي نفسم و علاجهاي معنه خوددبه شده براي نفس خويش را در اختيار ساير انسانها قرار دهم، درِ مذكور را باز ميگذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفارهي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند،لال اميايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد. ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي
— 314 —
وجود داشته باشد، اما در بيايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.
ه رحيمگان نيز ميتوانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب بازيهاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند ميانبباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.
اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي ميشود؟" در پاسخ ميگويم: حقايق قرآني وهاي ي، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده ميشدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند ميگفتند شايد اين الماسها تبليغاتي سياسي هستند براي جلب طرفدار (بيشتر)؟ در آن صورت ممكن است به آ اين مسها به ديده تكه شيشههاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماسها ظلم كرده و آنها را بيارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چهكار داريد؟ چرا به حال و پشترهايم نميكنيد؟
اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت ميكنند و تو را نيز بعضاً شيخ مينامند ...!
پاسخ ميدهم:آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم ... من روحانيام ... عامه هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم ميآمدند ميگفتم:ايصاً طلزم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.
اگر بگوييد: تو را سعيد كردي مينامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشههاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نميآيد.
به شما ميگويم:اي آقايا و آخ چه سعيد قديم و سعيد جديد نوشتهاند در دسترس است. گواه آن چه ميگويم اين است كه بر اساس فرمان قطعي
— 315 —
اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ
از گذشته تاكنون ملي گرايي و اف ميپرستي منفي را از آنجا كه نوعي بيماري غربگرايي و اروپاگراييست، زهري كُشنده ميدانستهام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مستوا درا را به جان هم اندازد و آنها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبههايم و كساني كه با من در ارتباط بودهاند ميدانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيمابه خونگي بودهام. حال كه چنين است ميگويم اي حضرات! دليل آنكه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار ميآوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد بيت و ازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد ... يا مثلاً پيشهوري دره آسمابول جنايت ميكند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشهور و كاسب است محكوم ميكنيد. كاري كه شما با من ميكنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي م اميد فشار و آزار قرار ميدهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام ميشود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم ميكند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟
نقطه سوم
دوستانم كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صوهيي برابر همه مصايب حيرت ميكنندميپرسند:
"چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو ميآورند، تحمل ميكني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچكترين تحقيري را نميتوانستي تحمل كني؟"
پاسخ:دوده و د و حكايت مختصر را بشنويد و پاسختان را بگيريد:
حكايت اول:دو سال پيش مديري بيسبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديم متأثر بودم. آنگاه قابل طه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور كرد،
— 316 —
تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:
خطاب بن ميد گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا بهسدر يك يت نفس سوق ميدهد و كمكي خواهد بود براي اينكه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.
آري، من با نفسم مصالحه نكرده، چرارا دفعبيتش ننمودهام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيود.
ربوط به خود من نميشود، پس او را به صاحب قرآن ميسپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مرارد چنيشود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آنچه درباره اعتبار و حيثيتم گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوب مقطر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي ميشود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربش از پشود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
قرآن ريي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...
حكايت دوم:امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اينكه بعد از رخداد آن اتفاق از ميكنده اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بودهام. در واقع مكاتبه و مخابرهيي نداشتم اگر هم بود بهندرت مسألهيي
— 317 —
ايماني را براي دوستي مينوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه بل دخالادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع ميكردم و هم اهل دنيا مانعم ميشدند. صرفاً هفتهيي يكبار ميتوانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باا كردهماناني هم كه به روستا ميآمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار ميكردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بيكس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون منسانهاب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اينكه چهار سال پيش مسجد تخريب شدهيي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود موجب تتم و با اينكه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهدهام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم ميماندم.
در مورد اين دو حوف آمدي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان شاء الله آن را ادامه هم خوان را د. با خود ميانديشم و ميگويم اگر اين اذيتها و فشارها و تنگناها ی كه توسط اهل دنيا بر من وارد ميشود ی به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلالشان ميكنم. نفسم ممكن اس ظهور ين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديدهام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن :در ماز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن ميكنم تحت فشارم قرار ميدهند، اين جا دفاع كردن به من مربوط نميشود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه ترا در دم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بياساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آنها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد. آنهايي كه با من ارتباط دارند، مي درخوا كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اينكه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه
— 318 —
بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام ميگذاشت. اگر مرادشان از اينكه نا و بريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتيست كه در راه حقايق قرآني و ايماني ميكنم، كار بيهودهييست، زيرا نميتوان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد."كسي كه چشمانش را ميفاعيات فقط خودش نميبيند، نه اين كه ديگران نبينند."
نقطه چهارم
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
اول:اهل دنيا به من ميگويند: "معاشت چگونه تأمين ميشود؟ با اا قضاوشغلي نداري هزينههايت را چگونه تأمين ميكني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگيشان با سعي و تلاش ديگران تأمين ميشود، نيازي نداريم...!"
پاسخ:من با ميانهروي و بركت زندگي ميكنم. منت كسي جز روزي دهندلت ديگا قبول نميكنم و تصميم هم گرفتهام هيچگاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير. م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را ميگذراند زير بار منت كسي نميرود. دوست نداشتم در اينباره توضيح دهممود و اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است به غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا دربارهاش بسيار سؤال ميكنند من هم ميگويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكردهام (ولو زكات بوده باشد)؛ همچنين تعليمهم قبول نكردهام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبار دوستانم در دارالحكمة الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفتهام يادآوها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. همشهريها و كساني كه مرا ميشناسند اين را ميدانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بودهام، بسياري از دوستان مُصرانه خواستهان مدت يايي به من دهند اما قبول نكردم. حال اگر بپرسيد"خب پس چگونه امرار معاش ميكني؟" ميگويم:
— 319 —
من با بركت و اكرام الهي زندگي ميكنم. هرچند نفسم استحقاق هار". مت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص رزق و روزي، اكرام الهيست. بر اساس سرّ
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
از آنچه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد ميكنم و چند نمونه آن كند.
لحاظ شُكر معنوي بيان ميدارم. هر چند اين امر شكر معنويست اما ميترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنمانع اجب قطع آن ميگردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شدهام.
مورد اول:در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٣٦ و نيم كيلو گرم .م. كه ميتوان از آن ٣٦ گرد خشونتتهيه كرد براي من كافي بوده است. نانها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نميدانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد.
استفاده از اين نان ها تا يك سال ادامه يافت.
مورد دومز يك ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شدهام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي ميكرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاحال هياهي ميدهد كه در آن ماه سه نان و يك قيّه
واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م.
برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.
مورد سوم:مدت سه ماه من و مهمانانم در كوهل يك ايّه كره را هر روز با نان ميخورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبهيي به او گفتم: برو نان بياوجه مس مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان تَوَكَّلنا عَلَي ز شاعر بعد بدون دليل و بهانهيي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپهيي رفتيم. چاي و تكهيي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم.
— 320 —
گفتم: "برادر، چاي آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به درهيي عميق بود نشستب شعائسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زدهيي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشبمان كافيست. براي دو شب ديگر چه بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهمهرها ومين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر ميگردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخههاي درخت قطران در مقابل ديدگانمان است. گفتم: "سليمان مژده! حضست دلمبه ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشتهاند. يك ماهي ميشد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان ب دهد و روز هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.
مورد چهارم:پِهِ سُ را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كردهام. بركت، ميانهروي و رحمت الهي برامان حاي بود.
موارد متعددي مانند نمونههاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را ميدانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اينها را از باب فخر و مباهات بيان ميكنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آنها شدم؛ هم مسلك صور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركتها يا احسانيست به دوستانم كه نزد من ميآيند؛ يا عطاييست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانهرويست، يا روزي چهار گربهييست كه پيش مناند و و حقيحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل ميشود و من از آن بهرهمند ميگردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزينشان را با دقت گوش كني خواهي فهميد اند هم رحيم يا رحيم" ميگويند. صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، همچون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصلهيي كم، تخم مرغي به من ميداد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متدنَّاسِت؟ گفتند: ممكن
— 321 —
است احسان الهي باشد. همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامي ياد كرد. براي من و كساني كه به من خدمت ميكنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهيست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصت و ماع كرد و مرا بيتخم مرغ نگذاشت.
سؤال وهم آلود دوم:اهل دنيا ميگويند چگونه ميتوانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگرن با ابگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت ميكني. از كجا بدانيم كه حيله نميكني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نميكني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آنها را ميگيري؟
پاسرزي بريت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادتنامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه" محبت داشتم به يقين نشان ميدهند كه زندگيام نه تنها عاري از حيلهگري بوده بلكه حتي به كمترين مكري نيز فكر نكردهام. اگر حيلهيي در كار بود در اين پنج سال ميبايست با تملق به شما مراجعه ميكردم. فرد حيلهگر (با مكر و فرييكنم ي ميكند ديگران او را دوست بدارند نه اين كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران ميكوشد؛ در حالي كه من در برابر مهمترين حملهها و انتقادهايي كه به من ميشد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم تَوَكَّلْتُ عَلَاست اهِ و به اهل دنيا پشت كردم؛ همچنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي هايتاند. آدمي تنها و بيكس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريبكاري آن نميكند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانهيي سال اچه ميتواند بكند كه ديگران به او بپردازند. اما شُبههي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيهي:
— 322 —
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
من نفسم را تبرعالمي كنم؛ نفس خواهان هر بديست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاهمان دراك، در آن نفعي نميبينند نفس امارهام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.
سؤال وهم آلود سوم:اهل دنيا ميپرسند تو ما را دوست داري من نوً ما را قبول داري؟ اگر دوستمان داري چرا قهر ميكني و با ما اختلاط نميكني؟ اگر هم دوستمان نداري و قبولمان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له ميكنيم.
پاسخ:من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر د است.
داشتم، دست از آن نميكشيدم. نه شما را ميپسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كردهاند و جايي برايث طكردن به امور دنيوي باقي نگذاشته اند. وظيفه شما نگاه كردن به دستهاست نه قلبها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامشتان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كز پوششن در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا ميكنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نميتعيت نظكنم؛ از عهدهام خارج است. در عمل نميتوانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم.
— 323 —
سؤال شك برانگيز چهارم:اهل دنيا ميگويند بلاهايي ديدهايم كه ديگر هر مسچكس اطمينان نداريم. چگونه ميتوانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟
پاسخ:نقطههاي بيان شده پيشين به شما اطمينان ميدهد؛ با اين حاله مهميبگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبهها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش ميدادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ ميداد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگوواستي ن است كسي كه در غربت بهسر ميبرد، تنها و غريب و بيكس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت ميباشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بي طلبهيبيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مينگرند. در مسايل دنياي بيثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد ...
نقطه پنجم
شامل پنج مسألهي مختصر به شرح زير است:
مسأله اول:اهل دنيا به من ميگويند "چرا طبق اصول مدنوالي عز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نميكني؟ لابد دشمن ما هستي؟"
من هم ميگويم:آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانهيي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط ود و درساني منعام نمودهايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدنتان را به من پيشنهاد ميكنيد؟ تبعيديهاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندانشان قرار ميدهيد، به آنها مجوز داده اله الا بيدليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با همشهريهايم منع ميكنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نميدانيد. چگونه به من پيشنهاد ميكنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كردهايد. به كسي كهبانهادان است چنين چيزهايي پيشنهاد نميكنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را
— 324 —
زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه ميتوان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل ب جنگلي و عرف و عادات در هم برهم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد ميتوانيد عمل به اصولتان را از من بخواهيد.
مسأله دوم:اهل دنيا ميگويند ما ادارهيي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به مااهها ميدهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر ميكني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.
پاسخ: اولاًحق و حقيقت به انحصار در نميآيد.ور كه و قرآن را چگونه ميتوان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنيايتان را ميتوانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نميتوان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ عيناًا اسراريست كه موهبت الهي ميباشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيضهايي نصيب آدمي ميگردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤن كه يعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي ميتوانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالماانگيز ه است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.
ثانياً:حقايق ايماني را كه نوشتهام مستقيماً خطاب به نفسم بوده است. وَ تَر نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روحهاي نيازمند و دلهاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر ميآيند و آن را مييابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رسالههايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بيانصافو راهزبا اين كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.
مسأله سوم:برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرسماني حتي انتقاد ميكنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل
— 325 —
دنياي مكار، تبري و اجتناب آنها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بيوجداني ميبينند و به دوستان مذكور با نظر بد مينگرد.
من هم ميگويم:اي الزهر آخرتيام! از خدمتهاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نميتوانيد با تبرّي از من خود را نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيشتر شايسته مصيبتن رسيدي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام ميشويد؟
مسأله چهارم:در اين دوره تبعيد ميبينم برخي از انسانهاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شدهاند، با طرفداري (از ديگران) به عنوان رقيب به من نگاه ميكنند؛ طو سؤالگمان ميكني من هم مانند آنها به امور دنيايي علاقمندم.
آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بيايماني قرار دارد و با امور ديگر هم ي و بيتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار ميكنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اينكه كسي بيجيره و مواجب، به نام حميّت پ اين ور مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتيست، زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تما شعور و زندگيام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كردهام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار ميدهند و چون رقيبي اذيتم ميكنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحتت كردهندقه و بيايمانيست.
مسأله پنجم:(حال كه ميدانيم) دنيا فانيست، عمر كوتاه است و در عين حال مسؤوليتهاي خطيري كه بايد بدانها عمل شود فراوانند، و مادام كه ميدانيم حيات ابد بيشتمين جا كسب ميشود، و جهان بيصاحب نيست، و ميدانيم كه مسافرخانه دنيا مدبري به غايت حكيم و كريم دارد، و مادام كه خوبي و بدي بيپاداش و كيفر نميماند، و مادام كه بر اساس سرّ
لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا جت آن وُسْعَهَا
— 326 —
تكليف فراتر از توان وجود ندارد، نيز از آنجا كه ميدانيم راه بيضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد، و مادام كه اعتبار دوستان و مقام دنيوي تا زمان وارد شدن بنميدااست ...پس بيترديد خوشبخت كسي ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و فداي دنيا نكند، حيات ابدي خود را براي حيات دنيوياش به مخاطره نيندازد، عمر خود را با چيزهاي بيمعني تلف نكند، خود را مسافر ب آن صد براساس دستورهاي صاحب مسافرخانه حركت كند و با سلامت در قبر را بگشايد و وارد سعادت ابدي شود.
براي همين "مادامهاست كه به ظلمها و اذيتهايي كه به من ميشود توجه نكرده و اهميتي نميدهم. معتقدم ارصور كراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نميپردازم".
* * *
— 327 —
ضميمه مكتوب شانزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اهل دنيا بيدليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال ميكنند قدرت هزل و پسفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم دادهاند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در بارلا و بدره ی كه يكي از محلات بارلاست ی بمانم. شنيدم ميگويند: "سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت داكند، ان است كه آزادش نميكنيم"
من هم ميگويم:اي اهل دنياي بدبخت! با اين كه با تمام توان براي دنيا كار ميكنيد چرا سر از كار دنيا در نميآوريد؟ و چون ديوانگان حكم ميكنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم ميتوورَةٍ رهايي پنجاه بار بيشتر از من انجام دهد، يعني ميتواند مقابل در اتاقم بايستد و بگويد: نميتواني بيرون بيايي.
اگر از مسلك من و تبليغي كه برانمود ك ميكنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه ميكنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بيديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه ميخوانم. ب، چنين انوار ايماني كه منتشر كردهام قلعههاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مينامند نابود كردهام. بزرگترين فيلسوفان بيدين آنها را در مرتبهيي پايينتر از حيوان قرار دادهام. اگر همه اروپاييان به اضافه بيدينان شما جمع شوند به توفيق الهيبر گرفوانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند ...!
مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نميكنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد
در پ است، زيرا:
تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نميكند
— 328 —
شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نميشود.
اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم ش ارمنير هراس بهسر ميبرند. به خيال پردازي درباره چيزهايي ميپردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نميتواند موجب اتهام شاگردادر نتيجه دچار توهم شدهاند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، دبرستانردن با همشهريها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف (دولت) بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره ميكنند، كساني كه به قول خودشان قابل عال
#15تند، مرا از همه چيز منع ميكنند. فردي فاني و بد سخني زيبا و باقي دارد، ميگويد:
ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد
حق هم بازويي دارد كه خم ه لحاظد و چهرهيي كه بر نميگردد
من هم ميگويم:
اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد
به فضل قرآن خادمش نيز
علم يقيني دارد و كلامي كهی بر مبردار نيست
و قلبي دارد كه خطا نميكند و نوري دارد كه خاموش نميگردد.
بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نميكني؟ چرا درخزادي شبه مقامات دولتي ارائه نميدهي؟
پاسخ:به هشت دليل زير مراجعه نميكنم و نميتوانم بكنم:
دليل اول:من در كار اهل دنيا دخالتي نكردهام كه محكوم آنها شوم، و بزادي وا مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهيام و در برابر خداوند كوتاهيهايي دارم، لذا به او مراجعه ميكنم.
دليل دوم:من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانهييست كه خيلي زود تغيير وضعيد نورد، لذا نميتوان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايدهيي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت
— 329 —
صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همهجا خوش آيه شريعهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوشآيند و هر كس دشمن است.
دليل سوم:كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام ميشود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته باشد شده سليقهيي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيديها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انسانيت زندق بودهام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بيمعناست.
دليل چهارم:مدير اينجا امسال به نمايندگي من مراجعهيي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم دشاهي ر حكم يكي از محلههاي بارلا است ی اجازه ندادند. چگونه ميتوان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد ميدهند؟ چنين مراجعهيي، خوار شدني بيفايده در عين ذلت است.
دليل پنجم:طلب حق از كسانييد نورحق را حق جلوه ميدهند و مراجعه به آنها ناحقيست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نميخواهم چنين بياحترامي به حق كنم. والسلام.
دليل ششم:فشاري كه اهل دنيا به من ميآورند٠٠ پاريل مسايل سياسي نيست، چون آنها هم ميدانند كه من در سياست دخالت نميكنم و از آن گريزانم. آنها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليتهاي ديني مرا آزار ميدهند، لذا مراجعه به آنها به معناي اظهار ندامت از ديندئن شدهستايش مكتب زندقه خواهد بود. من اگر به آنها مراجعه كنم و دست به دامان آنها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آنها تعذيب خواهد كرد، زيرا آنها به دليل مناسبن، ايني مرا تحت فشار قرار ميدهند و تقدير نيز به دليل نقصانهايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاريهايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار ميدهد؛لانه داين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت: "اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت: "ما را به رسميت نميشناسي، پس بمان زير اين فشار دارد.0
دليل هفتم:مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر ميزنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كاله ازحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در لا اله الا الله براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اينكه مداك صدا زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام ميدهم. مهمان بيچارهيي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آنجا كسان ديگري هم بود
زنا او به آنها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بيادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آنها شد و از آنها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت ود جلب باشد؛ فرقي نميكند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد ميتواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شدهاندلزمان نكه بارها از كنار اتاق من عبور كردهاند نه كمترين ديداري با من داشتهاند و نه حالم را پرسيدهاند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوتشان است كه به من نزديك نميشوند، ود را دها معلوم شد به علت تصورات نادرستشان بوده است؛ طوري از من ميگريختند كه گويي ميخواهم آنها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنيناند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را اين بايم. اگر سعيد قديم بود هم چون عنتره شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م. ميسرود:
مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ ٭ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى
يعني آب حي بسيار با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت بهدست آيد منزل پرافتخار من است. ديوان العنتره .م.
اما در حال حاضر خبري از سعيد قديم نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دن را دربيمعنا ميداند، او ميگويد: "دنيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه ميخواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آنها محاكمه خواهيم شد." و سكوت ميكند.
— 331 —
هشتمين دليل عدم رت انسم (به مقامات دولتي):براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بيرحمانه است." قدر الهي ی كه عادل است ی مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، بارفتن ص ظالمشان عذاب ميدهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب ميدانم سكوت ميكنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. بهواسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود راُمَّ اردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم. بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليسها بر استانبول مسرصه شلند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بيسبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آوردهاند كمك كردم. اينك آنها نيز پاداش ياري مذكور را چنين ميدهند. آزايي كهاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اينجا در سه ماه چشاندند. روسها به من به چشم كُرد بيرحمي نگاه ميكردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاقها و اسيران را از دم تيغ ميگذراند؛ با اينند؛ بآنها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيشتر از ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس ميدادم. يك بار فرمانده روس آمد و درسهايم را شنيد. چون تركي نميدانست گمان كرد درس سياسي ميدهم. آن يكبار از درس دادنبه حس م كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده داشتم. به هيچ وجه مداخلهيي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منعام نكرده و مانعهاي اطهام با ديگران نشدند، اما اين دوستان كه هموطن و همكيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آنها كوشيدهام، بيهيچ سببي و با اينكه ميدانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كردهام، شش سال تحت اسارتي درد آور قرار داده و از مراوده با ديگملاً ععام كردند. با اينكه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبهام با ديگران شدند. با وجود اين كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كوميته آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اينكه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نميدهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتيام را بر عهده داشته باشم.
— 332 —
اگر كسي برخلاف مي انسانمن تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني ميشود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانهيي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه ركن استاذيتم ميكند.
آدمي كه در چنين وضعي بهسر ميبرد جز حضرت حق به چه كسي ميتواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نميتوان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چر جوشنواهيد بگوييد، اما من ميگويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روسها با من نكردند اينها ميكنند...
اي بدبختها! مگر من به شما چه كردم و چه ميكنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما ر ميبمعلوم ميشود خدمتم خالصانه نبوده كه چنين عكس العملهايي نتيجه ميدهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم ميدهيد. قطعاً دتنها ده كبرا همديگر را خواهيم ديد.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
* * *
— 333 —
بخش چهارم
زندگي ي قدرتتامونو
جناب بديع الزمان سعيد نورسي را بعد از رهايي از زندان اسكي شهير، به استان كاستامونو تبعيد ميكنند. پس از اقامت اجباري و طولاني مدت در قرارگاه پليس، ساكن خانهيشمانم نظارت در مقابل كلانتري ميشود.
— 334 —
او هشت سال تبعيد را در آنجا زير نظر و تحت استبدادي شديد بهسر برد. البته بيكار نميماند و پنهاني به نشر انوار قرآني ادامه ميداد. مخصون بار بههاي بسيار فعال و فداكاري در "اينه بولو" تربيت كرد كه مانند طلبههاي اسپارتا با شوق و ذوق شروع به كتابت رسالههاي نور كرده و مخفيانه در توزيع آن به اطراف و اكناف كوشيدند. به اين ترتيب رساله نور در مناطق درياي سياه نيز مورد استقبال فراواني قر مكه مت.
حضرت استاد هنگام اقامت در كاستامونو با طلبههايش در اسپارتا ارتباط مستمري داشت. او به اذن الهي ميدانست كه بيشترين تعداد ناشران و افراد فداكار كه رساله نور را منتشر و به جهانيان معرفي خواهند كرد از اسپارتا بر خواهند خاست؛ ميدبدان كه اين وظيفه خطير با خدمتي كه در مركز اسپارتا جريان داشت، عملي ميشود.
شاگردان رساله نور همواره پيگير سلامتي و آرامش استاد عزيزشان بودند. علاقه داشتند از وضعيت استاد مشفقبود و ت برادران نورجي خود به رساله نور باخبر شوند.
بديع الزمان سعيد نورسي ظرف بيست و هفت سال خطاب به طلبههاي نور نامههايي درباره خدمت ايماني و موضوعات علمي، ايماني و اسلامي نگاشته است. طلبههاي نور نيز اين نامهه؛ آنها اشتياق فراوان با دست خط تكثير نموده و منتشر كردهاند. طلبههاي نور زماني كه فشار زياد بود و دشمنان دين ارسال نامهها و رسالههاي نور را از پستخانهها ممنوع كرده بودند روستا به روستا، شهر به شهر و استان به است هم اسرفتند و رسالهها و نامهها را در اختيار علاقمندان ميگذاشتند. آنها حتي در بين خود تشكلي به نام "پستچيهاي نور" راه انداخته بودند. اين پستچيان نور كه با روح و جانشان داوطلبانه تلاش ميكردند، ايمان داشتند كه خدمتشان، مقدسترين وظو مرا هاست. نامههاي مذكور به همان ميزان كه مهم و منطبق بر حقيقتاند بسيار زيبا نيز هستند و "نامههاي ضميمه"ي رساله نور خوانده ميشوند؛ اين نامهها بسيااست، انيازهاي روحي طلبهها را برطرف كرده، و هر يك در خدمت ايماني و قرآني طلبههاي رساله نور حكم راهنما را يافته و در
— 335 —
بيداري آنها و فريب نخوردنشان در برابر تبليغات ساختگي و دروغ دشمنان اسلام تأثير آگاه كهَ بَصي داشتهاند؛ به اين ترتيب در دوره سلطنت پر سر و صدا و گذراي بيديني، روزهاي تاريكي كه موجب شده بود بسياري از مردم دچار يأس و نااميدي و سكون شوند، اميد و سرور را به قلبها ارزاني داشت م ارجحبه فعاليت را براي خدمت به ايمان گسترش داد. بدين ترتيب مؤمنان را از نااميدي رهاند و به مردم بشارت و مژده داد كه اسلام با رساله نور در آينده پيروزيهاي درخشاني خواهد داشت.
ند، شم"نامههاي ضميمه"ي نوراني مذكور مملو از حقايقي هستند كه روحها و قلبها را جذب و فتح و عقلها را تسخير ميكنند. برخي از اين نامهها در جاي خود آورده خواهد شد. بخشهايي از برخي نامههاي نوشته اعتقاسط استاد در كاستامونو و چند نامه از طلبههاي صادق و خالص رساله نور در آنجا را در كتاب حاضر ی كه تاريخچه حيات (استاد) ميباشد ی ميآوريم تا مسايل مربوط به زندگي ايشان در كاستامونو را بيان كنيم. نامههايي را كه در برجا منتشر ميكنيم منتخبيست از كتاب "لاحقهي كاستامونو" كه افزون بر ٥٠٠ صفحه است؛ همچنين گزيدهيي از نامههايي كه استاد از كاستامونو براي طلبههايش در اسپارتا ارسالتباه ماست. حضرت استاد در اين نامهها اهميت نگارش رسالهها با دست خط و انتشارشان را گوشزد ميكند و ميگويد: خدمات طلاب رسالههاي نور فعلاً ممكن است كوچك تلقي شود، اما درخنهها و در عالم هستي بزرگترين مسأله است؛ و مژده ميدهد كه روزي در اين كشور فتوحات گستردهيي بهواسطه نورانيت رساله نور حاصل خواهد شد. او در نامههاي مذكور اساس و پايههاي فعاليت انتشاراتي رسايل نور را وضع و تحكيم با حق.
* * *
— 336 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقمهمانطور كه بيشتر شاگردان رساله نور در اين خدمت نوراني نوعي كرامت و اكرام الهي را احساس ميكنند، اين برادر ناتوانتان نيز چون محتاجتر است انواع و اقسام آن را احساس ميكند. اينفته و شاگرداني كه در اطرافم هستند سوگند ياد ميكنند و معترفند كه "ما تا وقتي در خدمت (رساله) نور هستيم از نظر معيشت و آرامش قلبي، انبساط خاطر و سرور را به شكل آشكاري احساس ميكنيم." من خود نيز اين حس را چنان ادراك ميكنم كه نفس و شيطان هبديع ارابر آن بداهت، متحير ميشوند و سكوت ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
تذكر مهم به برادران اخرويامكه شامل دو ماده زير ميباشد:
ماده نيز عهمترين وظيفه كسي كه منتسب به رساله نور است، نگارش آن، ياري رساندن در توزيع آن و نويساندن آن است. كسي كه رساله نور را بنويسد، بنويساند و مطالعه كند "ه جاي ساله نور" است و زير اين عنوان هميشه در هر ٢٤ ساعت در دعاهاي خيري كه من ميكنم و در بهرههاي معنوي كه به دست مي آورم ١٠٠ بار و گاه بيشتر سهيم ميشود؛ او همچنين دا (ي او منافع معنوي هزاران تنِ ديگر چون من، از برادران ارزشمند و طلبههاي رساله نور سهيم ميگردد. كتابت رساله نور از چهار وجه در حكم چهار نوع عبادت مقبول است؛ فرد با اين كار ايمان خود را تقويت كرده، و براي نجات ايمان ديگران تلاش ديست.، و بر اساس حديثي كه ميفرمايد "يك ساعت تفكر گاه ارزش يك سال عبادت را مييابد" تفكر ايماني را به دست ميآورد و در اختيار ديگران قرار ميدهد، و سرانجام با كمك كردن به استاد خود ی كه در وضعيت بسيار سختيست و دستخط خوبي هم ندارد ی درمعناي ش شريك ميشود. كاتب
— 337 —
رساله نور فوايد بيشماري از اين قبيل را تحصيل مينمايد. من قسم ميخورم و اطمينان ميدهم كسي كه رساله كوچكي را آگاهانه براي خويش كتابت كند مانند اين است كه هديه بزرگي به من داده است. هر صفحه آن كتابت به اندازه يك اوم است ياس قديمي وزن به ميزان ١٢٨٢ گرم. م. شيريني مرا راضي ميكند.
ماده دوم:متأسفانه دشمنان بيايمان و امان انسي و جني رساله نور چون قادر به مقابله با قلعههشاعر مم فولادي و حجتهاي قوي چون شمشير الماسين اين رساله نيستند با دسايس مخفي و بسيار پنهان، شيطانوار به كاتبان رساله نور حمله كرده، تا شوق و انگيزه آنها را از بين ببرند و آنها را دچار سستي و فتور و از نوشتن منصرف كنند و به اين صعلوم ن آنها ضربه ميزنند. در اينجا مخصوصاً نياز فراوان و كاتبان بسيار اندكاند، دشمنان بسيار دقيقاند و به دليل عدم مقاومت برخي از طلاب، مردم اينجا را تا حدودي از رسالههاي نور محروم ميكنند.
* * *
كسي كه بخواهد در مشرب حقيقت با من ددامشا صحبت كند، هر كدام از رسالهها را كه بخواند، نه با من كه با استادش ی كه خادم قرآن است ی ديدار و گفتگو كرده است؛ او ميتواند با ذوق و شوق از حقايق ايماني درس بگيرد.
* * *
... ن است، ري در راه بود؛ پيش از آن كه به دستم برسد با تأثير معنوياش همراه اين آيه به آيه أَو مَن كانَ مَيتاً ميانديشيدم كه به ذهنم خطور كرد: راز و حكمت اينكه رساله نور تا اين حد مظهر اشارات پر قدرت قرآا فقيراگردانش نيز مظهر بشارات ارزشمند قرآني و مورد توجه اقطاب قرار ميگيرند عظمت و دهشت مصيبت است؛ اين اثر از چنان تقدير و تحسين قدسي برخوردار است كه هيچ اثر ديگري مظهر آن نبوده است؛ به عبارت ديگر اهميت، در بزرگي فد بود اده آن نيست بلكه دهشت و تخريبات مصيبت چنان بزرگ و فوق العاده
— 338 —
است كه با وجود اندك بودن مجاهده رساله نور در برابرش، اهميت بسيار زيادي كسب نموده، و در اين دو لْوَاجشارت و بشارت قرآني مژده ميدهد كه: "وارد شوندگان به دايره رساله نور ايمان خود را از تهلكه و خطر ميرهانند، با ايمان وارد قبر ميشوند و به بهشت خواهند رفت."
آري، گاه ممكن است سربازي به دليل خدماتي كه ارائه ميدهد در مرتبهيي بالاتر االم راارشال قرار بگيرد و هزاران مرتبه ارزشمندتر شود.
* * *
حكمت بيشتر تكرارهاي قرآن ی كه در بخش پاياني كلام نوزدهم بيان شده است ی در رساله نور نيز جريانه به ش مخصوصاً حكمت دوم آن بهطور تمام و كمال وجود دارد، حكمت مذكور از اين قرار است:
همه دائماً به قرآن نيازمندند، اما هر كسي قادر نيست، ي اصحاآن را هميشه مطالعه كند. افراد غالباً ميتوانند يك سوره را بخوانند. اين است كه بيشتر مقاصد قرآني معمولاً در سورههاي بلند درج ميشود و ميتوان گفت هر سوره در حكم يك قرآن كوچك است. به نظر ميرسد براي اين كه كسي محروم نشود برخي مقاصد چوي را او توحيد و قصه موسي (ع) در قرآن تكرار ميشود. براي همين حكمت مهم است كه گاهي اوقات بدون اين كه خبر داشته باشم، و بدون رضايت و اختيارم برخي حقايق ظريف ايماني و حجتهاي محكم در رسالههاي متعدد تكرار شده است. من واقعاً حيرت ميكر مسجد يگفتم "چهطور شد كه مطالب مزبور را فراموش كردم؟" اما بعدها به يقين دريافتم كه همه در زمان فعلي محتاج رساله نورند، اما نميتوانند تمام آن را در اختيار داشته باشند. اگر هم بتوانند قادر بهن صرف ن همه مطالب آن نخواهند بود، ولي ميتوانند رساله مختصري را كه در حكم رساله نور كوچكيست به دست آورند و در بيشتر اوقات مسايل مورد نيازشان را داران نيابند و بخوانند، و اين نياز را ی كه چون احتياج به غذا خوردن تكرار ميشود ی با تكرار مطالعه برطرف كنند.
سعيد نورسي
* * *
— 339 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
شفقت انساني يكي از جلوههاي مرحمت ربانيست، چون ايايد از مرتبه رحمت تجاوز كرد و مرتبه شفقت ذات رحمة للعالمين را پشت سر گذاشت؛ چرا كه در غير اين صورت شفقت مزبور، شفقت و مرحمت نيست، بلكه مرضي روحي و قلبيست كه سبب الحاد و ضلالت خواهد شد. براي نمباشم بر كسي نتواند سوختن كافران و منافقان در جهنم يا مسايلي چون عذاب و جهاد را با شفقت خود توجيه كند و به سمت تأويل منحرف گردد، طبيعيست كه فعل او انكار و تكذيب بخش عظيمي از حقايق قرآن و اديان آسماني خواهد بود؛ در واقع او مرتكب ظلمي بزرگ و ك صدقه غايت دور از مرحمت شده است، زيرا حمايت از جانوراني كه حيوانات بيگناه ديگر را تكه تكه ميكنند، و مهرباني با آنها، ستم بزرگي در حق حيوانات بيچاره مذكور است و بيانصافي ظالمانهيي محسوب ميشود. حمايت دلسوزانه از كساني كه حيات ابدي هزا عالم لمان را نابود ميكنند و موجب سوء عاقبت صدها نفر از مؤمنان ميشوند و آنها را بهسوي گناهان بزرگ سوق مي دهند؛ و صميمانه دعا كردن براي آنها تا اينكه از مجازات نجات يابند بيترديد ستم بزرگي در حق ميقيني،مظلوم ياد شده است و بيرحمي شنيعي خواهد بود. در رساله نور با قطعيت ثابت شده است كه كفر و گمراهي، تحقير بزرگ عالم هستي و ظلم بزرگي در حق موجودات است؛ اين كار من و كشع رحمت است و وسيله نزول آفات خواهد شد. حتي روايت صحيحي هست كه ميگويد ماهيان زير دريا نيز از جانيان شكايت ميكنند كه باعث سلب آرامش ما شدهاند؛ بنابراين كساني كه دلشان برستانداب كفار و منافقان به رحم ميآيد و ميخواهند با مهرباني رفتار كنند در حقيقت به بيگناهاني كه استحقاق مهرباني را دارند، مهرباني نميكنند.
* * *
رساله نور براي رفع نيازهاي مرتبط با حقايق اسلامي كفايت ميكند و نيازي به آثار ديده ميي نميگذارد. با تجربيات قطعي معلوم ميشود كه كوتاهترين و سادهترين راه نجات و تقويت و تحقيقي كردن ايمان، در رساله نور است. آري، فرد با رساله نور راه ١٥ ساله راد: "پسر در ١٥ هفته طي ميكند و به ايمان تحقيقي
— 340 —
نائل ميگردد. اين برادر فقيرتان تا ٢٠ سال پيش فراوان مطالعه ميكرد و گاه يك جلد كتاب را در يك رلم اسلخواند و ميفهميد؛ اينك قريب ٢٠ سال است كه قرآن و رساله نور ی كه از قرآن سرچشمه ميگيرد ی برايش كافيست. من در اين مدت به هيچ كتاب ديگري احساس نياز نكردم و نزد خود نگاه نداشتم. با اينكه راز هر ور حاوي حقايق متنوعيست من از زمان تأليفش يعني از ٢٠ سال پيش تاكنون به كتاب ديگري احساس نياز نكردهام، البته شما ٢٠ مرتبه بيشتر از من بايد احساس نياز نكنيد. نيز مادام كه من به شماد روحا كردم و ميكنم و انتظاري از كسي ندارم و با كسي و چيزي مشغول نميشوم، شما هم لازم است كه به رساله نور اكتفا كنيد. بلكه در اين زمان الزم است.
* * *
اساس نخست:بشارتي ست كه در برابر نااميدي اهل ايمان مطامليجاكند و مژده ميدهد كه در آينده نوري هست. براساس يك حس قبل الوقوع احساس كرده است رساله نور در آينده، در زمانهي دهشتناك بيديني، ايمان مؤميندگانياري را نجات داده و تقويت ميكند، و با همين ذرهبين مسايل سياسي انقلاب آزادي را بررسي كرده و بدون هيچ تأويل و تعبيري در تطبيق آن كوشيده است؛ آن نور را در سياست و قدرت و كميت تصور كرد. درست حس نموده، اما نتوانسته است * *
ر كامل درست بگويد.
اساس دوم:سعيد قديم، همچون برخي افراد سياسي و اديبان عالي مقام، استبدادي دهشت انگيز را احساس نموده و در برابرش جبهه گرفته بود. با وجود اينكنه از س قبل الوقوع ميبايست تعبير و تأويل شود، اديبان نابغه و سياستمداران نادانسته چشم بر استبدادي رسمي، ضعيف و اسمي دوخته، و به آن حمله كردند. ا استبدحالي بود كه آنها سايه كمرنگ استبدادي را ميديدند كه مدتي بعد حاكم و موجب وحشتشان ميشد؛ آن را اصل پنداشتند و بدين منوال حركت و مطالبشان را بيان نمودند. مقصود، درست اما هدف، خطا بود. آري، سعيد جهان ديز در گذشته چنين استبداد عجيبي را احساس كرده بود، لذا در برخي از آثارش مطالبي در حمله به استبداد مذكور وجود دارد. او مشروطه مشروعه را در برابر آند.
اد مطلق وسيله نجات ميديد. ميانديشيد "حريت
— 341 —
شرعي با مشورت در دايره احكام قرآن، مصيبت مذكور را دفع ميكند." و در همين زمينه نيز تلاش ميكرد.
همچنين حقيقت مدرسة الزهرا در بخش خاتمهي رساله "مناظرات" ی كه در حكم روح و اساس آن رساله بودم وزمينهيي براي مدرسه رساله نور بود كه در آينده ظهور مييافت و او بدون اختيار به سوياش سوق مييافت. او با حسي قبل الوقوع حقيقت نوراني مذكور را در صورتي زير ايجست، سپس بُعد مادي آن حقيقت نيز شروع به موجود شدن نمود. (مرحوم) سلطان رشاد ١٩ هزار ليره طلا را به مدرسة الزهرايي داد كه پايههايش در شهر وان بنا گذاشته شد، اما جنگ جهاني اول آغاز گرديد و كار ادامه نيافت. پنج شش سال بعد به آنكارساله ن و دوباره به كار همان حقيقت پرداختم. با امضاي ١٦٣ نماينده از ٢٠٠ نماينده مجلس ١٥٠ هزار اسكناس به مدرسه ما تخصيص و ابلاغ شد؛ ولي متأسفانه مدارس را تعطيل كردند و كار حقيقت مذكور ادامه نيافت. البته حضرت حق را سپاس بيحد وحقاقش كه هويت معنوي آن مدرسه در استان اسپارتا تأسيس گرديد و موجب تجسم رساله نور شد.
ان شاءالله شاگردان رساله نور در آينده موفق به تأسيس صورت مادي آن حقيقت عالي نيز خواهند شد ...
سعيد نوقضات و * * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
... خدمت ايمانيِ عالي و ارزشمند رساله نور براي شاگردانش كافي بوده و آنها را اقناع ميكرد. بصيرت قلبي آن شاگردان (رساله نور) اين حقيقت را دريافته است كه خدمت بتدريس ه نور، ايمان را نجات ميدهد، ولي طريقت و مرشد فرد را به مرتبه ولايت ميرساند، اما نجات ايمان يك فرد مهمتر و داراي ثواب بيشتري از رساندن ده مؤمن به درجه ولايت است، زيرا ايمان، سعادت ابدي را نصيب فرد ميكند، لذا سلطنت باقي و ماندگاري به اني، مردمام كره زمين را در اختيار مؤمن ميگذارد. اما ولايت، بهشت مؤمن را گستردهتر و درخشانتر ميكند. سلطان كردن يك فرد خدمتيست كه ثواب آن از والي كردن ده فرد بيش وَ يَت.
— 342 —
حال اگر عقل بعضي از برادران اسپارتايي تو اين سرّ دقيق را درك نكند، قلب عموم آنها درك كرده كه دوستي با فرد بيچارهي گناهكاري چون من را بر اوليا و ی اگر مجتهدي يافت ميشد ه محل جتهدان نيز ترجيح دادند. با توجه به اين حقيقت، اگر قطب يا غوث اعظمي به اين شهر آيد و مدعي شود كه تو را در ده روز به مرتبه ولايت خواهم رساند، و تو نيز اگر رساله نور را رها كي كه هنزد او بروي، نخواهي توانست دوست قهرمانان اسپارتا شوي.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
(گفتگويي اخطار شده، براي تعديل نظر بعضي از برادرانم كه طلبه رساله نور هستند و فوق صلاحيتم نسبت به من حُسن ظ به اند.)
چهل سال پيش گفتگويي با برادر بزرگترم ملا عبدالله (رحمه الله) صورت گرفت كه در اينجا بيان ميكنم:
مرحوم برادرم مريد خاص حضرت ضياء الدين (قدس) از اولياي بزرگ بود. بر ايد كاهل طريقت در خصوص مرشدش محبت و حُسن ظن فراواني داشت و از آن جا كه اين امر را مقبول ميديد گفت: "حضرت ضياء الدين همه علوم را ميداند و مانند قطب اعظم، از همه چيز در كائنات اطلاع داردر كاساي اينكه مرا به او مرتبط كند مقامات عالي او را برايم بيان كرد.
به برادرم گفتم:مبالغه ميكني. من اگر او را ببينم در بسياري از مسايل بر او فائق خواهم آمد. به اشتو او را به اندازه من و حقيقتاً دوست نداري. ضياء الديني را دوست داري كه در عالم خيالت تصور ميكني كه قطب اعظميست، و همه علوم كائنات را ميداند، يعني با چنين تصوري به او احساس محبت ميكني و دل بستهيي. اگر پرده غيب كنار رود و حقيقت او ن مسافرگردد، محبت تو نسبت به او از بين ميرود يا يك چهارمش ميماند، اما من آن ذات مبارك را همچون تو بسيار جدي دوست ميدارم و سپاسگزارش هستم؛ چرا كه در دايره سنت سَنيّه م را بشرب حقيقت براي اهل ايمان راهنمايي مؤثر و بااخلاص است. اگر مقام
— 343 —
شخصياش ديده شود نه تنها از او فاصله نميگيرم و رهايش نميكنم و از محبتش نزدم كاسته نميشود، بلكه بر عكس با احترام و قدرداني بيشتري به او دل خواب روبه. پس بايد گفت من ضياء الدين حقيقي را دوست دارم و تو ضياء الدين خيالي را. چون برادرم عالمي دقيق و منصف بود نظر مرا پذيرفت و تقدير كرد.
اي طلبههاي ارجمند رسا از ار و اي برادران سعادتمندتر و فداكارتر از من! حُسن ظن بيش از حد شما به اعتبار شخصيت من ممكن است ضرري برايتان نداشته باشد اما توجه انسانهاي حقيقتبيني چون شما بايد به خدمت و ورف ارزاشد، شما بايد متوجه اين نقطه باشيد. اگر پرده كنار رود و ماهيت سرا پا آلوده به تقصير من ديده شود دلتان برايم به درد خواهد آمد. براي اينكه از من گريزان نشويد، قْكُمَاخود را پنهان ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
حكمت پاسخي كه به نامه هفته گذشته شما دادم و تا حدودي به حُسن ظنتان انتقاد كردم اين است:
در زمانه فعلي چنان جريانهاي حاكمي وجود د اشارهه همه چيز را به حساب خود انجام ميدهند و من حدس ميزنم فرضاً كسي هم كه واقعاً منتظرش هستند و قرني بعد خواهد آمد اگر در همين زمان ميآمد، براي اين كه جريانات مذكور از رفتارش سوء استفاده نكنند از سياست دكرد:
كرد و هدفش را تغيير ميداد.
سه مسألهي مهم حيات، شريعت و ايمان وجود دارند، از نقطه نظر حقيقت مهمترين و بزرگترين اين مسايل، مسأله ايمان است. ليكن امروزه از ديدگاه اكثد. آن و اجبارهاي زمانه، حيات و شريعت اهميت بيشتري دارند، لذا كسي را كه ذكرش رفت اگر امروز در ميان ما بود اوضاع اين سه مسأله را در سراسر زمين، به دليل عدم سازگاري با عادة الله ی كه در بين بشر جاريست ی همزندگيتغيير نميداد، و احتمالاً بزرگترين مسأله (ايمان) را اساس قرار داده و مسايل ديگر را مبنا نميدانست، تا به اين طريق صفاي خدمت ايماني در نظر مردم خدشه نبيند
— 344 —
و عقول عوام ی كه زود فريب ميخورند ی درك كنند كه خدمت مزبور وسيله مقا وارد ر نيست.
طي بيست سال گذشته اخلاق زير شديدترين ظلمهاي تخريبي چنان فاسد شده و متانت و صداقت چنان از بين رفته است كه از هر ده نفر و شايد بيست نفر نميتوان به يك نفر اعتماد كرد. در برابر اين وضع عجيب ثبات و متانت و صداقت و حميت اسلامي فوق ت اسلايي لازم است وگرنه خدمات مذكور عقيم ميمانَد و موجب خسران ميگردد. پس خالصترين و سالمترين و مهمترين و موفقترين خدمت، خدمت مقدس در ميان شاگردان رساعلام ر است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
ماه مبارك رمضان امسال، هم براي جهان اسلام و هم براي شاگردان رساله نور بسيار مهاي اطرزشمند است. بر اساس سرّي كه در قاعده اساسي "اشتراك اعمال اخروي" شاگردان رساله نور هست، هر ثوابي كه يكي از آنها بهدست آورد در دفتر اعمال برادران ديگرش ثبت ميه دريااين مقتضاي رحمت الهي و قاعده مذكور است، بدين حيث آنچه گروندگان مخلص و صادق به دايره رساله نور كسب ميكنند بسيار عظيم و كليست؛ به عبارت ديگر هر كدام آنه و بيان سهم بهدست ميآورند. ان شاء الله بر خلاف اشتراك در اموال دنيوي، نفع معنوي بدون تقسيم و عيناً وارد دفتر اعمال آنها شود. مثال اين موضوع به لامپي ميماند كه يك نفر ميآورد و بدون آنكه تقسيمي بپذيرد در هزاران آيينه وارد ميشود. ما ازو جامعبيكران الهي به جد اميد آن داريم كه اگر يكي از شاگردان خالص رساله نور موفق به درك حقيقت شب قدر و مرتبه عالي ماه رمضان گردد همهي شاگردان صادق و حقيقي نور، در آن سهيم شده و از اين ادراك برخوردار گردند.
سعيد نورسي
* * *
— 345 —
بِاسْملبيان بْحَانَهُ
مسأله اول:در خصوص سستي يكي از برادران در تسبيحات نماز گفتم: تسبيحاتِ بعد از نماز، طريقت محمديه (ص) و اوراد ولايت احمديه (ص) است؛ از اين نظر اهميت آن بسيار اهايي س حقيقت اين سخن به صورت زير ظهور و بروز يافت:
همچنان كه ولايت احمدي (ص) به رسالت مُبدل شد و فوق همه ولايتهاست، تسبيحات بعد از نماز هم ی كه طريقت آن ولايت و اوراد مخصوص ولايت كبراي مزبور است ی به همان ترتيب و بول" پي ميزان فوق ساير طريقتها و اوراد و اذكار قرار دارد، اين سرّ نيز بدين صورت ظهور و بروز يافت:
همچنان كه در دايره ذكر يك مجلس يا در مجموعهي افراد ختم ذكر نقشبنديه در يك مسجد ی كه در ارتباط با موفق ی وضعيتي نوراني احساس ميشود؛ كسي كه داراي قلبي هشيار ميباشد نيز وقتي پس از نماز با تسبيح، ذكر سبحان الله، سبحان الله ميگويد به لحاظ معنا صد ميليون نفر را احساس خواهد كرد كه تسبيح در دست دارند و در مواجهه با ذات احمدي (ص) ی كه كه ده ن حلقه ذكر است ی ذكر ميگويند؛ لذا در برابر آن عظمت و تعالي، ميگويد: سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله. آن گاه وقتي به امر معنوي آن سر حلقه ذاكران شروع به گفتن
الحمدلله، الحمدلله ميكند، در دايره آن حلقه ذكر دگان م گستردهي ذكر احمدي (ص) به حمدي باعظمت كه از الحمدلله، الحمدلله صد ميليون مريد او ظهور مييابد ميانديشد و با گفتن الحمدلله شريك ميشود. بر همين منوال بعد از الله اكبر، الله اكبر و دعا، و آنگاه
لا اله الا الله،يك براه الا الله، لا اله الا الله
٣٣ بار در حلقه ذكر طريقت احمديه (ص) و آيين ختم كبرايش با همان معناي سابق برادران طريقت را در نظر آورده، متوجه سر حلقه آن دايره ذكر يعني ذات احمدي (ص) ميشوداشته وگويد:
اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلاَمٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّه؛
من اين را دريافتم، احساس كردم و در عالم خيال ديدم؛ بنابراين تسبيحات نماز اهميت فراواني افتان.
— 346 —
مسأله دوم:در بيان اشارات آيه سي و يكم، در بحث
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا
گفته شده است: يكي از ويژگيهاي عصر كنوني اين است كه باعث ميشود مردم دانسته و آگاهانه حيات دنيوي را بر زن فرزندباقي ترجيح دهند، يعني آگاهانه تكه شيشهيي كه خواهد شكست بر الماسهاي باقي ترجيح داده ميشود؛ اين مطلب حكم قاعده را يافته است. من از ايننافع اسيار متحير بودم. اين روزها تذكر داده شد كه با مبتلا يا مجروح شدن عضوي در بدن انسان، ساير اعضا وظايفشان را تا حدودي رها كرده به ياري آن عضو ميشتابند؛ به همين صورت يكي از اعضاي وجودي انسان كه حامل حرص حيات و حفظ آن، و علاقه به زندگي نفس آسبه آن است و در نهاد انسان قرار داده شده، به دلايل متعدد زخم برداشته و لطايف ديگر وجودي انسان را به خود مشغول نموده، روند سقوطشان را آغاز كرده، و ميكوشد اعضاي ديگر وظايف حقيقي خود را فراموش داريد همانطور كه تفريحي جذاب، نامشروع، شادي آور و پر زرق و برق موجب ميشود افراد صاحب مقام و بانوان عفيف و پاكدامن نيز مانند كودكان و افراد بيكار جذب آن شده و با كنار گذاشتن وظايف حقيقي خود به آنيدين زند؛ حيات انساني و مخصوصاً اجتماعي مردم در عصر كنوني نيز چنان وضع دهشتناك اما جذاب و دردآور اما كنجكاو كننده يافته كه لطايف عالي انساني و قلب و عقلش را تابع نفس اماره كرده چون پروانه به درون آتش آن فتنه ميافكن.
بخآري، شرع اجازه ميدهد به شرط ضرورت، براي محافظت از حيات دنيوي، برخي امور دنيوي موقتاً بر موارد اخروي ترجيح داده شود، اما اين امر صرفاً به دليقديم نحتياج يا ضرري كه سبب هلاكت نشود صورت نميگيرد؛ در اينگونه موارد رخصتي وجود ندارد. اين در حاليست كه عصر و زمانه كنوني رگ مذكور انساني را چنان متأثر كرده كه تم: "شامروز براساس نيازي مختصر يا يك ضرر عادي دنيوي، امور چون گوهر دين را كنار ميگذارد. آري، رگ حيات انسان و عضوي كه مسؤوليت حفظ حيات او را دارد، در زمانه ما با از بين رفتن بركت به دليل اسراف و عدم رعايت ميانهروي وهاي ج نكردن و حرص ورزيدن و افزايش فقر و دشواريهاي معيشت، زخم برداشته و آسيب ديده است، و اهل ضلالت نظر
— 347 —
مردم را چنان بر حيات فاني جلب نموده كه رگ مذكور نيز نظرها را به خود جلب كرده است، لذا مردم كوچكترين نياز دنيوي د و تقامور مهم ديني ترجيح ميدهند. در برابر اين بيماري عجيب و مرض دهشتانگيز زمانهي عجيب فعلي، رساله نور ی كه ناشر علاجهاي چون ترياق قرآن م پليس ان است ی ياراي ايستادگي دارد، و شاگردان متين، محكم، ثابت قدم، مخلص، صادق و فداكار آن ميتوانند مقاومت كنند، لذا پيش از هر چيز بايد وارد دايبراي هله نور شد و با صداقت و متانت كامل و اخلاص جدي و اعتماد تام بدان آويخت، تا از تأثير آن بيماري عجيب رهايي يافت.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
مزايا و معصوميتهايي را كه حافظ علي در حق استادش يقين، رده فراتر از حد و حدود من است، آنها را نه مدح و ستايش از زبان معصوم او، كه نوعي دعا تلقي ميكنيم. نيز ارتقا خارق العاده روز به روز حافظ علي و شاگردان صادق رساله نور و تود قران و اينكه روستاهايي مانند صاو و جاهايي مثل اسپارتا تبديل به مدرسهي نوريه شدهاند، خبري حقيقي و درست است كه نه فقط ما و مردم آناتولي بلكه جهان اسلام را شاد و مسرور ميكند. در خاتمهجود داشتاش ميگويد: "با اينكه مُخبر صادق خبر داده است زمان و زمين فتوحات معنوي و از بين بردن ظلمات و تاريكيها تقريباً فرا رسيده است." و ما با تمام روح و جانمان به درگاه رحمبه دلي دعا ميكنيم و عاجزانه خواهان آن هستيم، ليكن مسؤوليت ما به عنوان شاگردان رساله نور، خدمت است، نبايد در وظيفه الهي دخالت كنيم؛ و نبايد با بنا نمودن خدمت خود بر وظيفه او در پي امتحان خداوند بر آييم؛ همچنين بايد به كيفيت توجه#174
ونه كميت. رساله نور تحت شرايط سختي كه مدتهاست مردم را بهسوي سقوط اخلاق و ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي سوق ميدهند، توانسته است فتوحاتي بهدست آورد، و صولت و ابهو اكراه و ضلالت را در هم شكند، ايمان صدها هزار نفر بيچاره را نجات دهد و هزاران طلبه مؤمن حقيقي را تربيت نمايد ی كه هر كدام از آنها بدل از صد نفر و گاه هزار
— 348 —
نفرند ی اين امر خبر مُخبر صادق را به طور عيني تصديق نموده است و با رويدادهاي يم كافثبات كرده و ميكند. ان شاء الله هيچ قدرتي نميتواند عشق رساله نور را از قلب مردم آناتولي بيرون كند. تا اينكه در آخرالزمان صاحبان اصلي گستره وسيع حيات يعني مهدي و يارانش به اذن الهي ميآيند وشته شه مذكور را بسط ميدهند و آن بذرها سر بر خواهند آورد. ما نيز در قبور خود سير ميكنيم و خدا را شكر ميگوييم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!دالتي مطلب حاضر تتمه دو موضوعيست كه درباره ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي نوشته شده بود.
اين زمانه عجيب، حيات دنيوي را دشوار نموده و شرايط زندگي را سخت و متكثر كرده است؛ با عادت دادن انسانها به نيازهاي غير ضروري و وابسته و مبتلا كردنشاوط مي نيازها را جايگزين احتياجات ضروري كرده، لذا زيستن و زندگي كردن در همه وقت .6@گترين مقصد و غايت همه شده است. به اين ترتيب با حيات دنيوي در مقابل حيات ديني و ابدي و اخروي يا سد كشيده ميشود يا اينكه حيات اخروي در مرتبه دوم و سوم اهميت قرار دااعجازيشود. انسان به عنوان كيفر اين خطا چنان سيلي دردناكي را متحمل شد كه دنيا برايش جهنم گرديد. در ميانه اين مصيبت دهشتناك، اهل ديانت نيز به ورطه بزرگي ميافتند و گاه مظهار گم نميشوند.
از جمله برخي از اهل ديانت و تقوا را ديدم كه با ما ارتباطي كاملاً جدي برقرار كردند. در بين آنها يكي دو نفر را ديدم كه خواهان دين هستند و عمل به احكام ديني را هم دوست يل فنواما اين كارها را ميكنند تا بتوانند در حيات دنيوي خويش موفق شوند و كارهايشان پيش برود. اينان حتي طريقت را براي كشف و كرامت ميخواهند؛ اين قبيل افراد، آخرت خواهي و ثمرهي اخروي وظايف ديني را ستون يا پلهيي براي حيات دن: ايمابينند. آنها نميتوانند دريابند فوايد دنيوي
— 349 —
حقايق ديني ی كه علاوه بر سعادت اخروي عامل سعادت دنيوي نيز هستند ی صرفاً در مرتبه ترجيحين حق يق امكان ظهور و بروز دارند. اگر فوايد مذكور در مرتبه علت قرار گيرند و هدف در انجام دادن كار خير، همين فايدههاي دنيوي باشد، عمل مذكور باطل شده يا دست كم اخلاص آنها از بين رفته و ثوابش از ميان ميرود.
چهل هزاست ..د وجود دارد كه نشان ميدهد با موازين و معيارهاي نوراني رساله نور است كه به عنوان نجات دهندهيي مُجرب ميتوان از ظلم و ظلمات و بلاي اين عصر بيمار و غدار و بيچاره رهايي يافت. احتمال خطر سقوط براي كساني كه به دايديگر له نور نزديكند، اما وارد آن نميشوند، بسيار است. آري، با اشارهي
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ
زمانه كنوني باعثتابت كه اهل اسلام نيز حيات دنيوي را آگاهانه بر حيات اخروي ترجيح دهند. نيز چنين رژيمي هم كه كار خود را از سال ١٣٣٤ شروع كرد وارد جمع اهل ايمان شد. معادل تعبير عَلَى الآخِرَةِ به جفر و حساب اباي خودشود ١٣٣٣ يا ١٣٣٤، و در همان موقع دشمنان اسلام در جنگ جهاني غلبه يافتند و براي معاهده شرط گذاشتند؛ اين امر با آغاز كار رژيمي كه دنيا را بر دين ترجيح ميداد مطابقت دارد. دو سه سال بعد نتايج آن عملاً و بالفعل ديده شد.
سعيد نورسي
* * *
خيلي مهمي كه استاد بديع الزمان در اثناي جنگ جهاني دوم نوشت
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
گرسنگي و فقر و فلاكتِ ترحم انگيزي كه مصيبت بشري ست و بر اثر سرماي شديد معنوي در كنار سوز كُشنده زمستان گريبان مردم بيچاره را گرفته ااسلام را واقعاً به درد آورد. در يك لحظه به من هشدار دادند كه در چنين مصيبتهايي فرد اگر كافر هم باشد نوعي لطف و مرحمت شامل حالش ميشود تا مصد پيداكور به نسبت برايش بسيار كم هزينهتر تمام شود. چنين بلاياي آسماني براي افراد بيگناه در حكم نوعي شهادت است. سه چهار ماه است كه از اوضاع جهان و خبرهاي جنگ هيچ اطلاعي ندارم اما با اين حال براي زنان و كودكانمندانشانمان)
— 350 —
در اروپا و روسيه دلم به درد آمده است. تقسيماتي كه هشدار معنوي مذكور به من يادآوري كرد مرهمي شد بر اين ترحم دردناك؛ به اين ترتيب:
آنان كه بر اثر فلاكت حاصل از آن بلاي آسماني ی كه نتيجهي جنايت.
ان است ی ميميرند يا دچار پريشان حالي ميشوند، اگر سنشان تا ١٥ سال باشد، هر ديني كه داشته باشند فرقي نميكند در حكم شهيد هستند، و مانند مسلمانان پاداش بزرگ معنوي دريافت ميكنند، و اين مصيبت مزبور را خنثي ميكند.ي توفاا آنان كه سنشان از ١٥ سال بيشتر است، اگر معصوم و مظلوم بوده باشند پاداش بزرگي خواهند داشت و شايد همين واقعه موجب رهايي آنها از جهنم شود، زيرا در آخرالزمان بر دين و (بهويژه) دين محمدي (ص) پرده ظلماني لاقيدي ی در درجهي فترن زمانيده ميشود و دين حقيقي حضرت عيسي (ع) حكم نموده و دوش به دوش اسلام خواهد بود. لذا ميتوان گفت فلاكتي كه مظلومان مسيحي منتسب به حضرت عيسي (ع)ول و دريكياي مثل دوره فترت تحمل ميكنند در حق آنها نوعي شهادت است. من به طريق حقيقت باخبر شدم كه مخصوصاً سالمندان و مصيبت ديدگان، فقرا و ضعفايي كه زير ستم و به عل ظالمان بزرگ مستبد مصايب را تحمل ميكنند، بايد بدانند كه اين مصايب در واقع كفاره معاصي آنان است كه ريشه در فسق و فجور و كفران تمدن، و ضلالت و كفر فلسفه دارد؛ با اين حال تحمل اين مصايب صد برابر به نفعشان است. به درگاه حضرت ارحم الراست. آشكر و سپاس بيحد كردم و از آن درد و ترحم اليم تسلي يافتم.
اگر فلاكتها متوجه ستمگران شده باشد، يعني غداراني كه موجب پريشان حالي مردم ميشوند، شياطين انسي پست و خودكامهيي كه براي منافع خويش عالم انسانيت را به آتش ميكشند، دقيقاً استاز آنرا دارند و اين عدالت كامل ربانيست. مصيبت ديدگان اگر كساني باشند كه به ياري ستمديدگان ميشتابند و در راه رفاه و آسايش مردم و حفاظت از مباني ديني و مقدسات سماوي و حقوق ا زمامبارزه ميكنند، شك نكنيد كه نتيجه معنوي و اخروي آن فداكاري چنان عظيم است كه مصيبت و بلاي مذكور را عامل شرف و افتخار آنها ميكند و دوستش خواهند داشت.
سعيد نورسي
— 351 —
بِاسْمِهِ سُاطراف َهُ
برادران عزيز، صديق و ارجمندم!سه روز پيش، درست هنگامي كه قرار بود هديه نوراني شما به كاستامونو برسد در خواب ميديدم: براي ترفيع مقام و رتبه، ازلمانانمعنوي فرمان شاهانهيي را براي ما ميآورند. فرمان را در كمال احترام به دست گرفته و بهسوي ما ميآمدند. ديديم فرمان عالي مذكور قرآن عظيم الشأن است. در آن حال چنين معنايي بر قلبم خطور كرد: به حرمت قرآن فرماني از عالم غيب را براي تر پس ازترقي شخصيت معنوي رساله نور و شاگردانش دريافت خواهيم كرد. تعبير فعلياش نيز همين تفسير معنوي قرآن به قلم كاتبان معصوم است كه دريافت كرديم و همان فرمان را تمثيل باره . يكي دو ساعت قبل از تعبير شدن اين خواب، فيضي و امين هم تعبيرهايي كردند كه حق و بااهميت بود؛ علاوه بر آن، روح من بهواسطه يك حس قبل الوقوي اعته نوراني شما را ی كه عامل سرور و خوشحاليست ی به طور كامل احساس كرده و به عقل خبر نداده بود؛ چرا كه دو روز پيش از رسيدنش يعني در روزي كه شامگاهش همان خواب را ديدم ی
اماداشت فيضي و امين بيان شده است ی از صبح تا شب، و روز دوم نيز تا حدودي و به طرزي كه سابقه نداشت شاد و خوشحال بودم و مدام با هر بهانهيي خوشحاليام را بروز خارج م و سي چهل بار لبخند زدم. من و فيضي بسيار تعجب و حيرت كرديم. كسي كه در سي روز يك بار هم نميخنديد حالا در يك روز سي بار خنديده بود و اين متحيرمايهوده رد. اكنون، مشخص شد كه آن شادي و سرور خبر از نوشتهيي داشت كه قلم اُمّيان و (كودكان) معصوم آن را كتابت كرده و تمثيلي از فرمان معنوي مذكور بود؛ نوشتهيي كه در صحايف حيات نسل آتي، صحيفه مقدراته نور اسلام و دفاتر آينده اهل ايمان، نور منتشر ميكند و با نگارش و ثبت اعمال و خدمات و حسنات خالص آن معصومان در صحيفه اعمال ما، تداوم سعادتمندانهي مقدرات شاگردان رساله نور را خبر ميدهد؛ اين خبرها پيش از دريافت هديه مذكور به ما رسيده بسياريك جزء از هزار جزء حصهيي كه از آن كل به من تعلق يافت، توسط روحم احساس شده و مرا مسرور كرده و به هيجان آورده بود. آري، اعمال مقبول و دعاهاي اجابت شده صدها نفر معصوم از اين قبيل، در
— 352 —
دفتر اعمال ساير برادرانم ثبت شده، و به همين ترتيب وارت و كاه اعمال گناهكاري چون من نيز ميشود و باعث هزاران سرور و شادي ميگردد. ما براي فعاليت معصومانه و قهرمانانه در چنين زمانهي تاريك و ظلماني و تحت شرايط دشوار كنوني، به شاگردان معصوم (رساله نور)، اُمّيان و معلمانشان، پدر و مادرشان، روستاي هر زممملكتشان، ملتشان، و به همه آناتولي تبريك ميگوييم. اگر ميتوانستم براي تك تك اُمّيان و معصومان ارجمند، نامه تبريك و تشكر بنويسم، اين كار را ميكردم. لذا اين آرزو را بر آورده شده فرض كنند و بپذيرند. من نام آآن زماا به صورت دايرهيي مينويسم و هنگام دعا به آن نگاه خواهم كرد؛ همچنين آنها را وارد دايره شاگردان خاص رساله نور كرده و در تمام بهرههاي سايل مام سهيم ميكنم. از طرف من به پدر و مادر، خويشاوندان و استادهايشان سلام برسانيد. حضرت حق آنها و فرزندانشان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرمايد. آمين، آمين، آمين.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَوش مي برادران عزيزم!حقايق ايماني در زمانه فعلي بايد پيش از هر چيز، اولين هدف باشد؛ ساير مسايل را بايد در مرتبههاي دوم و سوم و چهارم قرار داد و خدا علامرساله نور بايد نخستين وظيفه، مقصود بالذات و مدار علاقه ما باشد؛ اما وضعيت فعلي دنيا، حيات دنيوي، خصوصاً حيات اجتماعي و به ويژه حيات سياسي را تهييج كرده، و مخصوصاً اعصاب و رگ (غيرت) را به خاطر طرفداري از جنگ جهاني ی كه جلشهر وااز غضب الهي در برابر ضلالت و بيبند باري تمدن كنونيست ی به هيجان آورده و علايق مُضر و فاني را چون گوهرهاي حقايق ايماني در عمق قلوب جاي داده است. زمانه منحوس كنوني علايق مذكور را بهطور گزير ناپذيري به مردم يق عجيميكند؛ كه برخي اولياي سطحي و شايد هم ضعيف ی كه بيرون دايره رساله نور قرار ميگيرند ی به سبب روابط آن حيات سياسي و اجتماعي، حكم حقايق ايماني را در رده دوم و سوم اهميت قرار دا٩) ماهايلند پيرو جريانهاي مذكور شده؛ و منافقاني را ی كه همفكرانشان هستند ی دوست ميدارند و به انتقاد
— 353 —
از اهل حقيقت و اهل ولايت ی كه مخالف آنهايند ی پرداخته و با آنها خصومت كرده، و حتي احساسدم، ليي را تابع آن جريانها ميكنند.
اشتغال به خدمت رساله نور در برابر خطر بزرگ اين عصر، سياست و جريانهاي سياسي امروز را چنان از نظرم انداخته است كه چهار ماه است اخبار جنگ جهاني برايم مهم نبوده و در اين باره (از شهيدم) چيزي نپرسيدهام.
طلبههاي خاص رساله نور كه در حين انجام وظايف مربوط به حقايق ايماني ی كه در حكم الماسهاي باقيست ی هستند بايد مراقب باشند تا با نظر به بازي شطده و سمگران، در انجام مسؤوليت مقدس خويش سست نشوند و افكارشان را آلوده نكنند. حضرت حق به ما نور و مسؤوليت نوراني عطا نموده و به آنها نيز بازيهاي كه ١٠ ه و ظلماني. در حالي كه آنها خود را بينياز از ما ميدانند و ياريمان نكرده و خواهان انوار مقدسي نيستند، كه در اختيارمان هست؛ خطا و اشتباه است اگر ما به قيمت ضرر رساندوقعيت ظايف خود به بازيهاي ظلماني آنها اهميت بدهيم. ذوقهاي معنوي و انوار ايماني موجود در دايره (نوراني) رساله نور، براي ما و دلمشغوليهايمان كافي و وافيست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
به دبه اينبانيتي كه اين روزها به جهت حمله كنندگان به رساله نور و كساني كه به شما آزار ميرسانند، بر من عارض شد خواستم نفرين كنم. در يك لحظه دلم براي اسپارتا به رحم آمد؛ به جاي نفرين، دعا كردم و ميكنم: "پروردگارا! اسپارهمين تسة الزهرايي براي رساله نور است. مأموران و كارگزاران بد رفتار آنجا را اصلاح و عاقبتشان را ختم به خير فرما."
سعيد نورسي
* * *
— 354 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق و فداكارم!
رسالههاي نور برخلاف وضعزش نارتايي كه در اسپارتا دارند در اينجا ظهور و پيشرفت زيادي كردهاند.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
شخص مهمي نزدم آمد كه مسؤوليت نظارت بر ما را داشته و با سياست مرتبط است، به او گفتم: "هجده ساوران ضكه از شما چيزي نخواستم و هيچ روزنامهيي نخواندم. هشت ماه هم هست كه نپرسيدهام در دنيا چه خبر است. سه سال است به راديويي كه در اينجا شنيده ميشود گوش ندادهام تا ضرري متوجه خدمت قدسيمان نشود. دليلاش هم آن است كه خدمت به ايمان و حقايق ايمان داده ام، فوق همه چيزهاست. آن را نميتوان تابع و وسيله چيزي كرد. بيم آن ميرود كه انسانهاي غافلي كه در زمان فعلي اهل غفلت و ضلالتاند و دين خود را به دنيا ميفروشن دلبسماسهاي باقي و جاودان را تبديل به خرده شيشه ميكنند خدمت ايماني (امثال ما) را تابع قدرتهاي خارجي بدانند و وسيلهي اهداف آنها تلقي كنند و ارزش متعاليشان را نزد مردم پايين آورند، لذا خدمت به قرآن حكيم، سياست را بهن را بي بر ما ممنوع كرده است. شما اي اهل سياست و حكومت! ما را شكنجه و آزار ندهيد. بلكه بر عكس، تسهيلات در اختيار ما بگذاريد، زيرا خدمتي كه ما (به قرآن) ميكنيم امنيت و احترام و مهرباني را بسط و توسعه ميدهد ونقطه ا و نظم عمومي و حيات اجتماعي مردم را از هرج و مرج ميرهاند و سنگهاي زيرين مسؤوليت حقيقي شما را تثبيت و تقويت و تأييد ميكند."
سعيد نورسي
* * *
— 355 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادراان را و صديقم!ده دقيقه پيش، دو نفر آدم جسور اما اُمّي، وارد دايره رساله نور شدند؛ يكي، ديگري را آورده بود. به آنها گفتم: اين عرصه در برابر سعادتي كه نصيب انسان ميكند، خواهان صداقت و متانتي خدشه ناپذير استيعني اساس كارهاي مهم و با ارزش قهرمانان اسپارتا و خدمات جهان پسندانهي نوري آنها، صداقت و متانت فوق العاده آنهاست. اولين عامل اين متانت، قوت ايمان و اخلاص، و عامل دوم نيز جسارت فطريست. به آنها گفكه در ما را به جسور بودن و لوطي بودن ميشناسند، اگر براي موارد بيارزش و كوچك دنيا فداكاري نشان ميدهيد؛ بيترديد در برابر نتايج اخروي خدمت مقدس رسا زده و ی كه به جهان ميارزد ی جسارت فداكارانه و مردانهيي نشان داده، و از صداقت خود حفاظت خواهيد كرد." آنها هم قبول كردند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
سه مسألهي مهم عالم اسلام ره رسانيت، ايمان و شريعت و حيات است. مهمترين مسأله در ميان اين سه، حقايق ايمان است، لذا براي اينكه حقايق ايمانيهي قرآني تابع و ابزار جريانات ديگر نشوند و ارزش حقايق چون الماس قرآن در ديدگاه كسانر ميآين را به دنيا ميفروشند يا ابزار آن ميكنند چون تكه شيشههايي پايين نيايد، و براي انجام كامل خدمت نجات ايمان ی كه مقدسترين و بزرگترين مسؤوليت است ی طلبههاي خاص و صادق رساله نور به شدت و با نفرت از سياست گريزاناند. حتي اين برادرتان ی همانطخطوط مشما هم ميدانيد ی هجده سال است به رغم نياز شديد، براي اينكه با سياست و حيات اجتماعي رابطهيي نداشته باشد، يكبار هم به دستگاههاي دولتي مراجعه ننموده و در هشت، نُه ماه گذشته دربه استاج و مرج جهان نه كنجكاو بوده و نه سؤالي كرده است.
سعيد نورسي
* * *
— 356 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران من!شما ميدانيد كه ما در مشربمان صاحب مقام شدن زير پوشش منيّت، انانيّت، شچشم دورف را چون زهر كُشندهيي ميدانيم و از آن گريزانيم؛ و از حالتي كه موجب شود آن را احساس كنيم اجتناب ميكنيم. البته شما در اينجا شش هفت سال با چشمانتان ديده و بيست سالي هم هست ی كه با تحقيقاتي كه كردهايد ی مشخص شده من خواهان هيچ مقامي براي و نميخواهم كسي به من احترام بگذارد. من از اين نظر موجب رنجش خاطر شديد شما هم شدهام. ميگويم بيش از حد من، نبايد برايم منزلتي قائل شويد؛ ناراحت ميشوم. فقط به حساب رساله نور كه ی معجزهي معنوي قرآن در اين زمان ميباشد ی و به خاطر اينكه من يكنندردش هستم، تسليم صادقانه و ارتباط شما با آن را شاكرانه قبول ميكنم. ديوانگان هم ميفهمند ترس دولت مردان و نيروي انتظامي از كساني كه تا اين حد فرايم بودياكاريِ تحت پوشش شأن و شرف، و منيّت و انانيّت را مبناي حركت خود قرار دادهاند، بيهوده و بيمعناست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!اين روزها درباره پايه و اساس تقوا و عمل صالح كه اشاي ان حكيم بعد از ايمان بيشترين اهميت را دارند فكر ميكردم. تقوا اجتناب از گناهان و مناهي، و عمل صالح حركت در دايره "امر" و كسب خيرات است. دفع شر هكرد." بر جلب نفع ترجيح دارد، در زمانه فعلي كه زمان فساد و بيبند و باري و هوسهاي جذاب است، تقوا دفع مفاسد و ترك كباير است و به عنوان مهمترين اساس رجحان بزرگي يافته است. امروزه تخريبها(ي اخلاقي) و جريانهاي منفي شدت يافته است، به همين دليل تقو از فاترين اساس در برابر آنها بهشمار ميرود. كسي كه
— 357 —
فرائض را ادا كند و مرتكب گناهان كبيره نشود نجات مييابد. در ميان اين همه گناه كبيره، احتمال موفقيت بر انجام عمل صالح مخلصانه بسيار اندك است؛ همچنينوجدان عمل صالح در چنين شرايط دشوار و سنگيني، در حكم بسيار است. در تقوا نيز نوعي عمل صالح هست، زيرا ترك حرام، واجب است. انجام يك عمل واجب، ثواب احضرت
#سياري از اعمال مستحبي را دارد. يك اجتناب (از گناه) در چنين زمانهيي ی كه با تهاجم هزاران گناه مواجهايم ی با اندكي عمل بهمثابه ترك صدها گناه و انجام صدها كار واجب است. اين مسألهي مهم، اگر با نيت و قصد اجتناب از گناان ميام تقوا توأم باشد عمل صالح مهميست كه از عبادت منفي سرچشمه ميگيرد. مهمترين وظيفه شاگردان رساله نور در زمان فعلي اين است كه تقوا را در برابر تخريبها(ي اخلاقي) وما خدم اساس قرار داده و بر اين منوال حركت كنند؛ مادام كه در طرز زندگي امروز، انسان در هر دقيقه با صدها گناه مواجه ميشود، فرد، با تقوا و با نيت اجتناب، حكم كسي را خواهد داشت كه صدها عمل صالح انجاگانه م است. بيشك كاخي را كه يك نفر در يك روز خراب ميكند بيست نفر نخواهند توانست در بيست روز درست كنند؛ در حالي كه در برابر تخريبهاي يك نفر، بيست نفر بايد كار و فعاليت كنند، اين همه مقاومت و تأثْمُكَمت كنندهيي چون رساله نور در برابر هزاران تخريب كننده، كار بسيار شگرفي ست. اگر اين دو نيروي متقابل در يك سطح بودند در بازسازي اوضاع، موفقيت و فتوحاتي چون معجزه حاصل ميگرديد.
لام درهيتخربيات به عمل آمده، آسيب شديديست كه بر احترام و مهرباني به عنوان مهمترين پايه در اداره حيات اجتماعي عارض شده است. اين امر در برخي جاها بسيار دردناك است و در خصوص سالمندان بيچاره و پدر و مادرها نتواتر،هشتناكي در بر دارد. حضرت حق را سپاس كه رساله نور در برابر اين تخريبات وحشتناك، به هر كجا كه وارد ميشود مقاومت كرده و اوضاع را بازسازي ميكند.
همچناقرآن دأجوج و مأجوج با تخريب سد ذوالقرنين دنيا را به فساد كشيدند، اينك نيز با تزلزل در سد قرآن ی كه شريعت محمدي (ص) است ی الحادي ظالمانه و هرج و مرجي ظلمينت و بدتر از يأجوج و مأجوج در زندگي و اخلاق مردم فساد ايجاد كردهاند. مجاهدات معنوي شاگردان رساله نور در مواجه با چنين حادثهيي،
— 358 —
ان شاء الله همچون زمان صحابه، با عمل اندك موجب اعمال صالحه و ثوابيگويد ميشود.
برادران عزيزم! در چنين روزگاري و در برابر چنين حوادث وحشتناكي، بعد از قدرت اخلاص، بزرگترين توان ما اين است: همانطور كه هر كدام از ما براساس قاعده "اشتراك اعمال اخروي" با قلم در دفاني بزال صالحه ديگري حسنات ثبت ميكنيم، با زبان (دعا) نيز به قلعه و سنگر تقواي يكديگر، قدرت و ياري بفرستيم. مخصوصاً شتاب در ياري رساندن به اين برادر درماندهتان كه هدف تهاجمها مقالهني قرار گرفته، در اين ماههاي سهگانه و ايام مشهور، شأن عمل قهرمانان و وفاداران و مهرباناني چون شماست. با تمام وجود اين ياري معنوي را از شما تقاضا دارم. من نيز به شرط برخورداري از ايمان وا مناس، طلبههاي رساله نور را در همه دعاها و بهرههاي معنويام، در همه ساعات شبانه روز بر اساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" گاه بيش از صد بار با عنوان طلبههاي نور سهيم ميكنم.
براي سلامتي و تندرستي و سهاند مهي برادران و خواهران و در رأس آنها هيأتهاي "گل"، "نور"، "مباركان"، "مدرسه نوريه" و سالمندان اُمّي و (كودكان) معصوم دعا ميكنيم.
سعيد نورسي
اشا نو*
صدها هزار بار حضرت حق را شكر كه رساله نور، خود به خود توسعه و گسترش مييابد و در هر سو فتوحاتي دارد. نه تنها مكرهاي اهل ضلالت قادر به متوقف كردن آن نيست بلكه بسزه نداز بيدينان در برابرش خلع سلاح ميشوند؛ چنانكه حافظ علي گفت وحشتشان بسيار زياد است، و آنها اينك چون ميترسند مانع ما ميشوند نه به دليل تعصبي كه ما كردديني دارند. ترس آنها إن شاء الله به نفع رساله نور خواهد بود.
سعيد نورسي
* * *
#359
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
... به آن دوست قديمي و به كساني كه اهل دقتاند و به بر ايگويم: سعيد جديد با فيض قرآن معجز البيان در خصوص حقايق ايماني براهيني چنان منطقي و منطبق بر حقيقت بيان ميدارد كه نه تنها علماي مسلمان كه معاندترين فيلسوفان اروپا را نيز مجبور به فل نشوكرده و ميكند؛ همانطور كه اخباري از حضرت علي (رض) و غوث اعظم (رض) به طرز اشاري و رمزي در اهميت و ارزش رساله نور هست، قرآن معجز البيان نيز ب پاسخ و اشارات، نظرها را به رساله نور ی كه در زمان كنوني معجزه معنوي آن است ی جلب ميكند؛ اين رمز و اشارات قرآن كه از معناي اشاري آن نشأت ميگيرد در شأن اعجازش است و مقتضاي بلاغت اعجاز آميز ايبط بود غيبي ميباشد. آري، در زندان اسكي شهير در زمانهيي دهشتناك هنگامي كه شديداً نيازمند تسلي قدسي بوديم طي هشداري معنوي به من گفته شد "در مقبوليت رساله نور از اولياي قديم شواهدي ميآوري؛ در حالي كه بر دوش آنرّ
وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ
قرآن است كه در اين مسأله صاحب سخن ميباشد. آيا قرآن رساله نور را قبول دارد؟ با چه ديدي به رساله نور نگاه ميكند؟" خود را در برابر تفاده ل عجيب يافتم و از قرآن طلب ياري كردم. در يك لحظه براساس معناي اشاري از مسايل فرعي موجود در طبقات معاني صريح ٣٣ آيه (از آيات قرآن)، احساس كردم رساله نور يكي از افرا منعا در كليت طبقه معناي اشاري آيات است و قرينه محكمي براي دخول و مدار امتيازش وجود دارد. بخشي از اين حقيقت را مفصل و بخش ديگرش را به اختصار ديدم. فكر ميكنم هيچ شك و شبهه و وهم و وسوسهيي باقي نماند. من نيز به است؟
كه با رساله نور از ايمان مؤمنان محافظت كنم انديشه والاي مزبور را روي كاغذ آوردم و با شرط محرمانه ماندنش به برادران خاصم دادم.
ما در آن رساله نميگوييم كه اين معناي صريح آيه است، تا روحانيون بگويند: فِيهِ نَظَرٌ همچنين نگفتهايم كليت ابهاياشاري هم همين است، بلكه ميگوييم: زير معناي صريح (آيه) طبقههاي متعددي وجود دارد، يكي از آن طبقات هم، معناي اشاري و رمزيست؛ معناي اشاري د، و انيز كليست و در هر عصر و زمانهيي جزيياتي دارد. رساله نور نيز در اين زمانه فردي از افراد كليت
— 360 —
طبقه آن معناي اشاريست، و از گذشته دور نيز در بين علما پيرامون اينكه فرد مذكور بالقصد مدار نظر است و مسؤوليت مهمي را اهاي نواهد كرد، قرينههايي بر اساس علوم رياضي و اصول علم جفر وجود داشته و حجتهايي بيان شده است، لذا نه اينكه اين امر خلاف آيه قرآن و صراحتش باشد بلكه به اعجاز و بلاغتش خدمي
*ند. نميتوان به اين نوع اشارات غيبي اعتراض كرد. كسي كه نميتواند برداشتهاي بيحد و حصر اهل حقيقت را از اشارات بيانتهاي قرآن انكار كند، منكر اين نكته نيز نبايد بشود و نميتواند هم بشود.
اما كسي كه ظهور اثري چنين بااهميت را در دست فرد ب او راتي چون من ميبيند و آن را عجيب و دور از عقل ميپندارد و اعتراض ميكند، اگر دانه درخت كاج را كه به اندازه دانه گندم است ببيند و بينديشد كه آفريدن درخت كاجي به بزرگي يك كوه از آن، دليل عظمت ومت به الهيست؛ بيشك مجبور ميشود بگويد ظهور چنين اثري در دست كسي چون ما كه در عجز و فقر مطلق است آن هم در زمانهيي كه احتياج شديدي به آن هست دليليست بر وسعت رحمت الهي.
من، با شرف و اعتبار رساله نور به نجام بمعترضان اطمينان ميدهم كه اين اشارات و خبرهاي رمزي و اسرار اوليا هميشه مرا به شكر و حمد و استغفار از گناهان سوق داده است؛ و با اعمالي كه در مقطع بيست سالهي عمرم در مقابل چشمان شما داشتهام اثبات ميكنم كه اين امر واسطهاه حتي دقيقهيي باعث انانيت و غروري در من نشد تا مدار فخر و جاه طلبي نفس اماره گردد. آري، به رغم اين حقيقت، انسان هيچوقت عاري از كوتاهي، فراموشي و سهو ناني و ن كوتاهيهاي زيادي دارم كه خود متوجه آنها نيستم؛ ممكن است انديشههايم دچار آشفتگي شده و در رسالهها خطا و اشتباهاتي هم باشد. در زمان كنوني مشربها و مسلكهاي متعددي هستند كه ميليونها علاقمند فداگردان قعي و قدرتمند دارند؛ در حالي كه آنها ظاهراً در برابر هجوم وحشتناك ضلالت شكست خوردهاند، بيچارهيي چون من نيمه اُمي، و بي يار و ياور ی كه همواره زير نظر است و عالم قامتش در مقابل كلانتريست ی كسي كه به اَشكال گوناگون و شگفتآور عليه او تبليغات ميكنند و درصددند همه را از او متنفر كنند، صاحب رسالهي نوري ی كه محكم ايستاده و از همه مسلكها و مشربهايي كه گفتيم جلوتر است ی نيست اين اثر نميتواند هنر اوكرد. ل او نميتواند با اين اثر افتخار كند. رساله نور مستقيماً معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان است و از سوي رحمت الهي
— 361 —
احسان گرديده است. فردي كه گفتيم با هزارانگويند:ز دوستانش دست به دامان اين هديه قرآني شدهاند. در هر حال اولين وظيفه مترجمي آن اثر بر عهده او گذاشته شده است. دليل اينكه ميگوييم رساله نور اثر فبرقرارانش و هوش او نيست؛ رساله نور بخشها و اجزايي دارد كه گاه در ٦ ساعت، يا دو ساعت يا يك ساعت و گاه در ده دقيقه نوشته شدهاند. من با سوگند اطمينان ميَمَةِ ه اگر قوه حافظه سعيد قديم را هم داشته باشم كار ده دقيقهيي مذكور را در ده ساعت نميتوانم با فكر و انديشه خود انجام دهم. رسالهيي را كه ی كه ساعت نوشته شده با اين استعداد و قوه ذهني در يك روز هم نميتوانم بنويسم. كلام سيام را كه در ٦ ساعت نوشته شده نه من كه ده نفر فيلسوف ديندار اهل دقت هم نميتوانند حتي در ٦ روز خويش ند؛ و هكذا ... پس ميگوييم به رغم آنكه ما مفلسايم خادم و جارچي مغازه گوهرهاي قيمتي شدهايم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران صديق و عزيزم!اين روزها در تسبيحات نماز صبح، غيبت مغرضانهي پيرمردي در استانبول عليه خ و سيل به ياد آوردم و با رگ غيرت سعيد قديم نفس امارهام به هيجان آمد، و گفت: "من مظلومام؛ چنين ظلمي را نبايد تحمل كرد." خواست انتقام بگيرد. قرار لحظه بر قلبم هشدار داده شد:
"شايد وسيلهيي براي انتشار رساله نور در استانبول شود؛ مادام كه زندگي دنيوي و اخرويات را فداي رساله نور ميكني، اين رگ عزت نفس را هم فدا كن. در ضمن، براي سبب خلقت كائنات، (يعني) فخر عالم (ص) برخي انسانها از تعب ايماننون" استفاده كردهاند، پس چنين انسانهايي هم هستند و تو نبايد به خدشهيي كه بر عزت نفسات وارد ميشود ی عزت نفسي كه در مقايسه با آن خورشيد ذرهييست ی اهميت دهي".
قلبم آرام گرفت.
سعيد نورسي
* * *
# خدمت ِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
علي رضا افندي كه بزرگترين و دقيقترين عالم استانبول، امين سابق مقام افتا و مفتي مردم در دورههاي طولاني بوده است، بعد از ديدن رسالههايي مانند آيت الكبري و اشارات قرآني در شعاع اول، به حافظ امين كه از طلبهه زيرا رساله نور است ميگويد: "به قطع و يقين تأييد ميكنم كه بديع الزمان در زمانه فعلي بزرگترين خدمت را به اسلام ميكند؛ مطالبي كه در آثارش هست كاملاً درست است؛ در چنين روزگاري با محروميتهايي كه دارد اصلاً به خودش فكر نميكند و رساله نورش مُبهواسن است. حضرت حق موفقش بدارد. آمين"
نيز در برابر اعتراض عدهيي به ريش نگذاشتن بديع الزمان، با بيان حكايتي از سلطان العلما پدر مولانا جلال الدين رومي به دفاع از او ميپردازد و ميگويد: "بديع الزمان قطعاً اجتهاد كرده است، معفيع و خطا ميكنند." آنگاه خطاب به خواجه مصطفي (مرحوم) ميگويد: "آن چه را گفتم بنويس."
با كمال احترام به بديع الزمان سلام ميكنم. براي اكمال تأليفاتتان با تمام وجودم دعا ميكنم. از اينكه با انتقاد برخي علماي مغيند علجه ميشوي متأثر مشو، زيرا داستان "بهسوي درخت ميوهدار سنگ پرتاب ميكنند" مشهور است. به مجاهدتهايتان ادامه بفرماييد. حضرت حق و فياض مطلق در رسيدن به مراد و مطلوب عاجلاً موفق به خيرتان كناد؛ آمين. در پناه يگانهگي حق.
امين سابق فتوا
علييتوان آري، بزرگترين عالم محقق اين زمانه و صاحب نظر در علم و شريعت و قرآن چنين حكم كرده است.
* * *
برادران عزيز، صديق، دقيق و درستكارم!بنا بر اخطاري جدي لازم است حقيقتي بيان گردد. شود و سرّ
لا يَعلَمُ الغَيْبَ الّا اللهُ
اهل ولايت تا وقتي كه مسايل غيب به آنها گفته نشود، چيزي از آن نميدانند. محاربه ميان عشره مبشره نشان ميدهد كه حتي بزرگترين ولي هم به دليل عدم اطلاع از حال حقيقي خصم، گشدن ازرزهي ناحقي
— 363 —
ميكند. پس بايد گفت دو ولي، دو نفر كه اهل حقيقتاند با انكار يكديگر از مقامي كه دارند سقوط نميكنند؛ مگر اينكه كاملاً در مخالفت با شريعت حركت كنند و خطايشان در حركت براساس اجتهاد آشكار باشد. براساس اين سرّ و در تبردن اي اصل متعالي
وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ
و براي صدمه نزدن به حُسن ظن عوام مؤمنين نسبت به شيخشان و محافظت از ايمانشان به ر مسجده دچار تزلزل نشوند، و براي حفظ اركان رساله نور ازعصبانيتهاي درست اما مُضر در برابر اعتراضهاي نا بهجا، و براي خنثي كردن عمل ملحدان ی كه از خصومت بين دو گروه اهل حق و حقيقت استفاده كردهست كفاا با سلاح و اعتراض ديگري مجروح ميكنند و با دلايل آن يكي، ديگري را محكوم كرده و در نهايت هر دو را زمين زده و ضعيف ميكنند ی شاگردان رساله نور بنابر اين چهار اصل. در ب با حدّت و عصبانيت و مقابله به مثل با معارضان برخورد كنند، ليكن براي دفاع از خودشان بايد به شيوه مسالمت آميز مسايلي را كه محل اعتراض است توضيح و پاسخ دهند، زيرا انانيت در اين زمانه بسيار گسترش يافته است. هيچ كس تكه يخ انانيت را كه به قدر قامتش شخصيتوب نميكند و از بين نميبرد، همه خود را معذور ميدانند و همين مطلب موجب نزاع ميشود. اهل حق در اين ميانه ضرر ميكند و اهل ضلالت بهره ميبرد.
رويداد مشهور اعتراض، نشان ميدهد كه در آينده كساني كه مشرب خود را بسيار ميپسندندد. رسانين بعضي صوفي مشربان خودكامه، و برخي از اهل ارشاد و اهل حق ی كه موفق به كشتن كامل نفس اماره نشده و از ورطه حب جاه نجات نيافتهاند ی در مقابله با رساله نور و شاگردانش به نيت ترويج مشرب و مسلك خودو نيم،محافظت از حُسن توجه پيروانشان اعتراض خواهند كرد. احتمال مقابله شديد و دهشتناك هم هست. در مواردي كه احتمال وقوع چنين حوادثي هست ما بايد در بياناتمان معتدل باشيم و در عين حال صورت ل هم نشويم. بايد عداوت و دشمني نورزيم و به رؤساي گروههاي معارض نيز بياحترامي نكنيم.
مجبور به فاش كردن رازي شدم كه فاش كردنش به ذهنم خطور نميكرد:
— 364 —
شخصيت معنوي رساله نور و شخصيت معنوي شاگردان خاصش كه آن را نمايندگي ميلستان چون مظهر مقام "فريد" شدهاند، نه تنها قطب مخصوص يك منطقه كه از دايره تصرف قطب اعظم كه غالباً در حجاز است نيز بيرون آمده و مجبور هم نيستند كه زير حكم او قرار بگيرند. مانند وجود دو امام در يك زمان است كه فرد مجبور به شناخت هر دوي آ از شييست. من از گذشته گمان داشتم شخصيت معنوي رساله نور يكي از آن دو امام است. اينك ميفهمم كه غوث اعظم علاوه بر قطبيت و غوثيت از فرديت هم برخوردار است و انكه فرمكه شاگردانش در آخر الزمان به رساله نور دارند مظهر مقام آن فرديت است.
بنابر اين سرّ عظيم ی كه شايسته پنهان ماندن است ی بر فرض محال اگر درن به وكرمه و از قطب اعظم هم اعتراضي به رساله نور شود شاگردان رساله نور نبايد متزلزل شوند، بلكه بايد اعتراض جناب قطب اعظم را التفات و سلام تلقي كرده و براي جلب توجه ايشان نكاتي را كه موجب اعتراض بوده شرح و تبيين كنند و دستان او را ميبايست ببوس دليل برادران! در اين زمان و در متن جريانات دهشت انگيز و حوادثي كه حيات و جهان را به لرزه در خواهد آورد، متانتي بيپايان، خونسردي، و فداكاري زيادي لازم است.
آري، بر اساس معناي اشاري آيه يَسْتَحِبُّونَ اي خود اةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ بيماري و مصيبت وحشتناك زمانه فعلي اين است كه با وجود قبول داشتن آخرت و ايمان به آن، دنيا را با عشق و علاقه بر آخرت ترجيح داده و شيشهي ش در بررا آگاهانه و با رضا و علاقه برتر از الماسهاي ماندگار ميدانند و براساس حكم احساسات كوري كه قادر به ديدن آخرت نيست، لذتي يك درهمي و زهرآگين اما حاضر و آماده را بر يك من لذت جاودان و خالص در آينده ترجيح ميدهند. لذا براساس سرّ مصيبت مزبور، حتي ر و فش حقيقي هم گاه با طرفداري از اهل ضلالت مرتكب خطاهاي دهشتناكي ميشوند. حضرت حق اهل ايمان و شاگردان رساله نور را از شر اين مصايب محافظت فرمايد. آمين.
سعيد نورسي
* * *
— 365 —
باسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران من!در اين زمانه و ات دينً اين روزها، شاگردان رساله نور مجبورند با متانت و همبستگي و دقت تمام حركت كنند. خدا را شُكر قهرمانان اسپارتا و حوالي آن صبر و متانتي چون فولاد از خود نشان داده و الگوي خوب با هم افراد ديگر شدند.
خسرو! نامه زيبا و تأثيرگذارت به دستم رسيد. بازگشتت به سر وظيفه، ما را بسيار خوشحال كرد. هزار بار صفا آوردي. نگران اين يك سال و نيمي نباش كه قلم ماديات كار نكرد. به جاي تو يكي از (كتاب) معجزات احمديه ی كه يادگافيه بربا كرامت توست ی فعالانه در ولايتهاي شرقي در گردش است. آخرين نسخهيي هم كه كتابت كردي در استانبول به جاي تو فعال است و إن شاء الله فتوحاتي حاصل ميكند.
دو روح دعظيم الشأن معجزهداري كه تو كتابت كردي در اين حوالي، مخصوصاً در ماه مبارك رمضان ثوابها و تحسينها و تبريكهايي نصيب تو كرده است. به ثوابها و دعاهاي رحمتي كه پس از انتاست درر آيندهي نزديك از عالم اسلام بر روحات باريدن خواهد گرفت فكر كن و خداوند را سپاسگزار باش.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ مكاتبادران عزيز و صديقم!من به صورت قطعي و در نتيجه هزاران مورد تجربه، يقين حاصل كردهام و بيشتر روزها احساس ميكنم كه وقتي در خدمت رساله نور هستم نسبر آنجيزان آن خدمت، در قلب و بدن و ذهن و معيشتم گشادگي و انبساط و سرور و بركت ميبينم. كسان ديگري هم اعتراف ميكنند و ميگويند "ما هم چنين حسي داريم." همچنان كه سال گذشته برايتان نوشتم سرّ اينكه من با غذاايان بر كمي كه ميخورم زندگي ميكنم همان بركت است. از امام شافعي روايت شده است: "رزق كسي را كه طلبه خالص علوم (ديني)ست من ميتوانم كفالت كنم."
— 366 —
زيرا در رزقشان وسعت و بركت هست، مادام كه حقيره مبا است و شاگردان رساله نور در زمان فعلي شايستگي آن را داشتهاند كه عنوان طلبههاي خالص علوم ديني بر آنها نهاده شود، بيترديد در زمانه فعلي و در برابر گرسنگي و قحطي، باي جايرها كردن خدمت رساله نور و دويدن در پي معاش به بهانه ضرورت تأمين معيشت، بهترين چاره شكر و قناعت و سپردن كامل خود به طلبگي رساله نور است.متمرداد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
...... رساله نور و شاگردانش كه درس كاملي از آن گرفتهاند نه فقط در برابر سياستهاي دنيا كه حك گروهبرابر تمام دنيا هم نميتوانند اين اثر را وسيله قرار دهند و تا امروز نيز چنين نكردهاند؛ ما به دنيا و اهل دنيا كاري نداريم ... اين توهم كه ممكن يكا و ما ضرري به آنها برسد ديوانگيست.
اولاً:قرآن ما را از سياست منع كرده است، تا حقايق چون الماس، در نظر اهل دنيا به درجه تكه شيشه تنزل نيابد.
ثانياً:شفقت و وجدان و حقيقت ما را از سياست منع ميكند، زيرا اگر شمار منافقان بيدين مستحق ستايج د هر ده نفر دو نفر باشد، هفت هشت نفر زن و فرزند و كودك معصوم و بيچاره و ناتوان و بيمار و سالمند هم با آنها مرتبطند. اگر بلا و مصيبتي حادث شود آن بيگناهان نيز دچار بلا ميشوند و شايد دو منافق بيديني كين مطام كمتر ضرر خواهند ديد. اين است كه پرداختن به سياست آن هم به نحوي كه اداره امور و آسايش مردم به هم بريزد و حصول نتيجه نيز مشكوك باشد چيزيست كه شفقت و رحمت و حق و حقيقتي كه در ماهيت رساله نور هست شاگردان را از آن منع ميكند.
ثالثاً:اين وطنفرت ك ملت و دولتمردان اين وطن، در هر وضعيت و فكري شديداً به رساله نور نيازمندند. ترسيدن يا عداوت كردن كه هيچ، بيدينترينشان نيز ميبايست از رحمت ق پرستانه آن طرفداري كنند؛ مگر اينكه خائن در حق تمام ملت و وطن و حاكميت اسلامي باشد، زيرا براي نجات حيات اجتماعي اين
— 367 —
ملت و اين وطن از آنارشيسم و رهايي از خطرهاي بزرگ، پنج مطلب اساسي زير لازم و ضروريست:
اول:مهرباني
دوم:سيار ك
سوم:امنيت
چهارم:آگاهي از حرام و حلال و اجتناب از حرام
پنجم:تبعيت كردن، و دست برداشتن از بيقيد و بندي.
رساله نور وقتي به حيات اجتماعي ميپردازد، پنج مطلب اساسي مذكور را تأمين و سنگ زيرين آسايش (مردم) را تثبيتبيهودهد. آنان كه با رساله نور مخالفت ميكنند، در واقع كارشان به نفع آنارشيسم است و دشمني با وطن و ملت و آسايش مردم محسوب ميشود.
خلاصهي اينخواندهرا براي آن جاسوس بيان كردم، و گفتم: "به كساني كه تو را فرستادهاند بگو از فردي كه هجده سال است حتي يكبار هم براي راحتياش به دولت مراجعه نكرده، اجزايت و يك ماه است از جنگهايي كه دنيا را به هرج و مرج كشانده بيخبر است، و درخواستهاي دوستانه افراد مهم در مقامهاي بالا را براي ديدار و گفتگو با ابراز بينيازي نپذيرفته است، چرا بايد ترسيد و متوهم شد؟ اينكه با احتمال دخالت او در دنيايتان ترسي را بها زير نظر گرفتنهاي مدام، او را تحت فشار قرار ميدهيد چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ چه مصلحتي در اين كار وجود دارد؟ براساس كدام قانون چنين ميكنيد؟ ديوانگان هم ميدانند كه مخالفت با او ديوانگيست." جاسوس مذكور آنگاه برخاست و رفت.
سعيد ا دفن
* * *
— 368 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيزم!اينبار چون رسالههاي اخلاص را در كتابتهايتان ديدم شما را به درس رسالههاي مشابه ارجاع ميدهم و نيازي به درس بيشتر نر ما مم، اما اين تذكر را به شما ميدهم كه مشرب ما متكي به سرّ اخلاص است و ما به اعتبار مشربمان ی كه حقايق ايمانيست ی مجبور هستيم تا ضرورتي نباشد در حيات دنيوي و اجتماعي دخالت نكنيم و از چيزهايي كه انهند، م به رقابت و طرفداري و مبارزه سوق ميدهد كناره بگيريم. هزاران بار افسوس! عالمان و دينداران بيچارهيي كه مورد هجوم مارهاي گزندهي زمانه قرار گرفتهاند، قصورهاي جزيي را كه به نيش پشه ميماند بهانه كرده به انتقاد از يك محترمميپردازند و اين چنين به اهداف منافقان زنديق ياري رسانده و در نابودي خود كمكشان ميكنند. در نامه يكي از برادران به غايت مخلصمان گفته ميشود عالم و واعو وسيلندي درصدد صدمه زدن به رساله نور است؛ او به اين بهانه كه آدم بيچارهيي چون من ی كه داراي هزاران قصور است ی سنتي از سنتهاي پيامبر (ص) را ترك نموده، ميخواسته مرا تخريب كرده و رساله نور را زها چول ببرد؛ در حالي كه كار من مبتني بر عذري مهم بوده است.
اولاً:هم شخص مذكور و هم شما بدانيد كه من خدمتگزار رساله نور و جارچي اين دكانم. رساله نور نيز تفسيري حقيقي از قرآن عظيم الشأن و وابسته به آن ميباشد، قرآني كه مرتبط بانسان بعظم است، و قصورات شخصي من به آن ربطي ندارد.
ثانياً:از طرف من به آن شخص واعظ و عالم سلام برسانيد ... انتقاد و اعتراضش را درباره خودم روي چشم ميگذارم و قبول ميكنم. شما هم او و امثال اورا به مناقشه و مناظره نكشانيد، حتي اگر به حق شما تجار نميكردند با لعن و نفرين مقابله نكنيد. هر كس كه ميخواهد باشد فرقي ندارد تا وقتي ايمان دارد برادر ماست. حتي اگر با ما دشمني هم بكند براساس مشربيباشدبايد با او مقابله كنيم، زيرا دشمنان و مارهاي خطرناكتري هست. ما در دستمان نور داريم نه چماق. نور به كسي آزار نميرساند، با روشنايي نوازش را تحت. مخصوصاً اگر طرف مقابل
— 369 —
اهل علم باشد و تكبري ناشي از علم هم داشته باشد انانيتاش را تحريك نكنيد. در حد امكان اصل
وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا
را راهنماي خود قرار دهيد. آن شخصنگيز د كه ابتدا وارد خدمت رساله نور شده و با نوشتن و مكاتبه همكاري نموده ميتوانيم او را در اين دايره بدانيم، او اگر به لحاظ فكري هم خطايي داشته باشد شما عفوش كنيد. نه تنها مسلماناني كه اهل ديانت و طريقتاند بلكه در اين زمانه عجيب با هر كس ديگين صوروردار از ايمان، ولو از فرقه ضاله هم باشد نبايد مقابله كنيم؛ با كساني كه خدا را قبول دارند و وجود آخرت را تصديق ميكنند ولو مسيحي هم كه باشند در خصوص مسايلي كه محل نزاع است نبايد مناقشه كرد؛ اين اقتضاي اين زمانه عجيب، مشرب ما و خدمت مقدسي يا صست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
بر اساس مشرب رساله نور فرد بايد وظيفهاش را انجام دهد و در كارهاي حضرت حق دخالتي نكند. وظيفهاش تبليغ است. قبولاندن،اساس س حضرت حق است. نيز به كميّت اهميت داده نميشود. تو اگر در آن نواحي يك نفر خادم رساله نور مانند عاطف حسن عاطف، از شاگردان بديع الزمان و كاتبان ره كه هور.م. را بيابي مثل اين است كه صد نفر را يافتهيي؛ نگران نباش؛ همچنين تا آنجا كه امكان دارد به اعتراضهاي ديگران اهميت نده اما جانب احتياط را هم داشته باش. در اين صسستي و غفلت و در هنگامهيي كه همه مبتلا به درد معيشت شدهاند فعاليت جزيي هم اهميت دارد. عدم موفقيت و شكست در كار نيست و توقف معنا ندارد. رساله نور در همه جا پيروزيهاي غالباما شم بهدست آورده است.
سعيد نورسي
* * *
#370
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!رساله نور را نميتوان ابزار امور دنيوي كرد و سپر مسايل دنيوي نميشود. عبادت فكري مهميست و نميتوان مقاصد دنيوي را بالقصد از آن خ شهر واگر چنين نشود اخلاص خدشهدار شده و صورت اين عبادت با ارزش تغيير ميكند. مانند برخي كودكان هنگام زد و خورد پشت قرآن سنگر ميگيرند، ضربهيي26
نميار است بر سر آنها بخورد با قرآن برخورد ميكند. از رساله نور نبايد در برابر چنين دشمنان معاندي به عنوان سنگر استفاده كرد. آري، كساني كه عليه رساله نور كار كنند سيلي خواهند خورد. صدها واقعه شاهد اين امر است، ليكن رساله نور را نميهماندر سيلي زدنها استفاده كرد و سيليها نيز با قصد و نيت پيشين نواخته نميشوند، زيرا با سرّ اخلاص و عبوديت منافات دارد. ما كساني را كه به ما ستم ميكنند به پروردگاري ميسپاريم كه از ما حمايت ميكند و در خدمت رساله نور قاني همده است. آري، برخي نتايج شگرف دنيوي همچون برخي از اوراد مهم، در رساله نور فراوان حاصل شده است، ليكن آنها را نبايد خواست؛ آنها داده ميشوند. نميتوانند علت واقع شوند، ميتوانند فايده باشند. (اين نتايج) اگر قرار نتشر م خواستن حاصل شوند، علت ميشدند، در آن صورت اخلاص لطمه ميديد، و عبادت را نسبتاً باطل ميكرد.
* * *
آري، مقاومت پايدار رساله نور در برابر معانداني تا اين حد خطرناك، به دليل اخلاص است، بدان دليل است كه ابزار و وسيله چيزين ميكنميگيرد، مستقيماً متوجه سعادت ابديست، به جز خدمت ايماني در پي هدف ديگري نيست و به اين دليل است كه به كشف و كرامت شخصي ی كه براي برخي از اهل طريقت مهم است ی اهميتي نميدهد، و مانند صحابهش، و فه اصحاب ولايت كبرايند، با سرّ وراثت نبوت صرفاً در پي نشر انوار ايمان و نجات ايمان اهل ايمان است.
دو نتيجهي تحقق يافته رساله نور در اين زمانه عجيب، فوق همهي امو نامه و نيازي به امور و مقامهاي ديگر باقي نميگذارد:
— 371 —
نتيجه اول:نشانههاي قوي وجود دارد كساني كه با صداقت و اعتقاد وارد دايره رساله نور ميشوند با ايمان وارد قبر ميگردند.
نتيجه دوم:در دايره رساله نور بدون اختيار ما و به لح:
#258ركت معنوي اخروي ی كه تقرر و تحقق مييابد ی هر شاگرد صادق حقيقي با هزاران زبان و قلب، دعا و استغفار و عبادت كرده و مانند بعضي ملائك با چهل هزار زبان تسبيح ميگويد؛نه و وجستجوي حقايق قدسي و علوياي چون شب قدر در ماه مبارك رمضان با صد هزار دست بر ميآيند؛ به دليل همين نتيجه معنويست كه شاگردان رساله نور خدمت نوريه را بريش پا ولايت ترجيح داده و در پي كشف و كرامت نيستند و سعي نميكنند ميوههاي آخرت را در دنيا بچينند. آنها موفقيت را ی كه وظيفهيي الهيست ی يا تسابي دن مطالب به خلق يا رواج دادن و غلبه كردن و مظهر شأن و شرف و ذوق و عنايتهايي كه شايسته آن هستند شدن، و اساساً در اموري كه بيرون از داير است يفشان است دخالت نكرده و خدمات خود را بر آنها بنا نميكنند. آنها خالص و مخلص كار كرده و ميگويند: "وظيفه ما خدمت است، اين كفايت ميكند."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
براي كسب (فيوضات) شب قدر ی كهمگر ازماه مبارك رمضان پنهان است و ارزش آن به اندازه هشتاد و چند سال ميباشد ی شاگردان رساله نور براساس اقتضاي مشاركت معنوي اخرويشان، هر يك با صيغه متكلم مع الغير وقتي تعبخطا و مانند اَجِرْنَا؛ اِرْحَمْنَا؛ اِغْفِرْلَنَا را به كار ميبرند؛ اين كار بايد به نيت شاگردان صادق رساله نور باشد، تا هر يك از شاگردان، به نام همه مناجات و تلاش كرده باشد. اين درمانده، تمنا دارد براي برادري كه كم ميتواند كار كند واله نو فوق توانش از او انتظار ميرود، و براي اين كه حُسن ظنها خطا نشود، همچون رمضان گذشته ياريم كنيد.
سعيد نورسي
* * *
#372
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
دو سه روز پيش، هنگام تصحيح كلام بيست و دوم وقتي مطالب را ميشنيدم، ديدم نورهيچ ارر آن است از قبيل: ذكر كلي، فكر گسترده، تهليل فراوان، درس مستحكم ايمان، حضور بيغفلت، حكمت قدسي، و عبادت فكري متعالي. لذا به حكمت نوشتن، خواندن يا شنيدن رسالهها توسط بخشي از شااله نوی كه با نيت عبادت انجام ميشود ی پي بردم؛ بارك الله گفتم و به آنها حق دادم.
سعيد نورسي
* * *
— 373 —
يكي از ثمره هاي قره داغ
قره داغ يعني كوه سياه و منطقهييست نزديك كاستامونو.متوان فسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!اينبار به جاي نامه، اين ميوه و ثمره را ميفرستيم. فردي از كليت معناي اشاري يك آيه، از (انقلاب) آزادي (خواهانه) تاكنون است. سيام تشرين ثاني (نوامبر) ١٣٥٨ (هی.قام نامداغ را بالا ميرفتم. اين موضوع كه هلاكت و خسارتهاي مداوم انسانها مخصوصاً مسلمانان از چه زماني آغاز شد و تا چه زماني ادامه خواهد يافت به ذهنم خطور كرد. ناگهان قرآن معجز البيان ی كه همه مشكلات مرا حاَلسّند ی سوره وَالعَصْر را در مقابلم گذاشت؛ گفت ببين. نگاه كردم و ديدم تعبير
وَالْعَصْرِ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
در
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
كه خطاب به همه اعصار است و مخصوصاً بيشتر متوجه زمان ماست، به حساب جفر مي از آن٢٤؛ و نشان از شكستها و معاهدات جنگهاي بالكان و ايتاليا و جنگ جهاني اول دارد كه با انقلاب آزادي (خواهانه) شروع ميشود و با تبديل سلطنت (به جمهوري) و آسيبهاي وارد شده بر شعائر اسلامي و مصايب زميني و آه خود چون زلزلههاي شديد و حريقهاي اين كشور و توفانهاي جنگ جهاني دوم بر روي زمين ادامه مييابد و با آيه
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
حقيقت آن را يكبار ديگر در اين عصر با همان ماده تاريخي نشان داده، و لمعهيي از اعجازش ربعث ازمايش ميگذارد. "ت" در آخر
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
(ه) محسوب ميشود، اگر تشديد را هم در نظر بگيريم به حساب جفر ميشود ١٣٥٨ و ١٣٥٩ كه تاريخ سال جاري و سال آتيست و نشتنها كدهد كه تنها چاره نجات از آن خسارتها مخصوصاً خسارتهاي معنوي، ايمان و عمل صالح است؛ به همين ترتيب بر اساس مفهوم
— 374 —
مخالفش نيز يگانه دليل خسارتهاي مذكور، كش گفتگفران (نعمت) و ناسپاسي، يعني بيايماني، فسق و بيبند و باريست. با تصديق اين كه سورهي وَالعَصْر در عين عظمت و قدسيت و اختصار، خزانه حقايق وسيع و مفصل است حضرت حق را شكر گفتيم.
آري، راه نجات و رهايي عالم اسلام از جنگ جهاني دوم ی كه خساررده، زمانه ميباشد ی ايمان برخاسته از قرآن و انجام عمل صالح است؛ بنابراين، دليل گرسنگي و قحطي دردآوري كه گريبان فقرا را گرفته، اين است كه گرسنگي دلنشين روزه را نچشيدهاند؛ و خسارت و صدماتيخوابد وتمندان دچار شدهاند بدان سبب است كه به جاي پرداخت زكات احتكار ميكردهاند؛ و دليل اينكه آناتولي به ميدان جنگ تبديل نشد، رساله نور است كه حقيقت قدسي ين در إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا را به شكل تحقيقي و شگرفي بر قلب صدها هزار انسان القا نمود؛ اين را نشانههاي فراوان و نظر هزاران نفر از شاگردانا رد م اهل حقيقت و دقتاند ی اثبات ميكند.
* * *
شاگردان كوچك و معصوم رساله نور
برادران عزيز و صديقم!نسخههايي كه توسط ٦٠ ی ٥٠ طلبه از شاگردان كوچك و معصوم رساز ارتر كتابت شده بود براي ما هم ارسال شده است. ما نيز آنها را در سه جلد جمع كرديم و نام برخي از آن شاگردان معصوم را نيز آورديم، مثلاً عمر ١٥ ساله، بكر ٩ ساله، حسين ١١ ساله، حافظ نبي ١٤ ساله، مصطفي ١٤ ساله، مصطفي ١٣ ساله، احمد زكي ١٣ سالهرشان، ١٢ ساله، و حافظ احمد ١٢ ساله. بچههاي زيادي در اين سن و سالها هستند كه نامشان براي طولاني نشدن مطلب نوشته نشد.
بخشي از درسهايي كه اين بچههاي معصوم از رساله نور گرفتهاند و كتابتهايشان را براي ما فرستادهاند، ما هم تأمينها را در جدولي قيد كرديم.
— 375 —
فعاليت جدي آنها در اين زمانه نشان ميدهد كه در رساله نور ذوقي معنوي و نوري جاذبهدار هست كه با ايجاد لذت و سرور و شوق بر هر نوع تشويق و تفريح كه براي بچهها اعمال م به وجد تا آنها را در مدارس به خواندن ترغيب كنند، غلبه دارد. نيز اين وضع نشان ميدهد كه رساله نور در حال ريشه دواندن است. ان شاء الله هيچ چيز قادر به ريشه كن كردن آن نخواهد بود و در نسلهاي آتي ادامه خواهد يافت.
٥٠ ی ٤٠ قطعه از كتابتهاي سالمنوَ حِسمّي را نيز ی كه مانند همين شاگردان خردسال معصوم به جرگه جاذبهدار رساله نور پيوسته و بعد از ٥٠ ی٤٠ سالگي به عشق رساله نور شروع به كتابقبال شاند ی در دو سه مجموعه گرد آورديم. فعاليتهاي اين چنيني سالمندان اُمي و برخي از افراد كه چوپان يا لوطي و جوانمرد هستند و در اين زمانه با اين شرايط عجيب، كار رير "مجور را بر امور ديگر ترجيح ميدهند، نشان از آن دارد كه امروز مردم بيش از نان به رساله نور محتاجاند. خرمنداران، كشاورزان، چوپانان و كوچ نشينان، بيش از آنكه در پييزهاي نيازهاي ضروري خود باشند براي رساله نور فعاليت ميكنند و اين حقانيت رساله نور را نشان ميدهد.
در اين جلد كمتر، ولي در تصحيح كتابت معصومان و اُميان در ٦ جلد بور متحمت زيادي كشيدم. زمان اجازه نميداد. به ذهنم خطور كرد و از نظر معنا به من گفته شد: ناراحت مشو! كتابت اينها به سرعت خوانده نميشود؛ در نتيجه افراد عجول را مجبور به مطالعه آهسته ميكند، لذا عقل و قلبت است. و نفس و حس ميتوانند سهم خود را از حقايق رساله نور ی كه در حكم غذا و طعاماند ی دريافت كنند. اگر اينطور نميبود فقط عقل سهم جزئي ميبُرد و محرومبيغذا ميماندند. رساله نور را نبايد مانند كتابها و متون علمي ديگر مطالعه كرد، زيرا علوم ايمان تحقيقي موجود در رساله نور به علوم و معارف ديگر شباهتي ندارد. (مطالب اين كتاب) علاوه بر نديشد،وت و روشنايي بسياري از لطايف انسانيست.
خلاصه اينكه در كتابت ناقص كودكان معصوم و سالمندان اُمي دو فايده وجود دارد:
فايده اول:انسان را مجبور ميكند با تأني و وباره العه كند.
— 376 —
فايده دوم:فرد، مسايل شيرين و عميق رساله نور را از زبان و درس دلنشين و صميمانه و خالص و معصوم آنها با تحير ميشنود و درس ميگيرد.
سعيد نورسميكند * *
نامه ارسال شدهيي به اسپارتا
برادران عزيز و صديقم!براساس راز تسبيحات نماز، همانطور كه فرد با تسبيح و ذكر و تهليلِ بعد از نماز همراه ختمه معظمه محمديه دعاها و اذكاري كه پيامبر در نشست با جمع كثاز هزا مردم بيان ميكرد. م. و ذكر و تسبيح، با تصور و نيت وارد حلقه تحميدات احمدي به وسعت روي زمين ميشود و مدار فيوضات قرار ميگيرد، ما نيز با سهيم شدن در دعا و اعمال صالح هزاران زبان معصوم و سالمند شريف ی كه در دايره گسترده درس رساله نور و حل شده كنوار آن درس ميگيرند و تلاش ميكنند ی و با آمين گفتن در برابر نيايششان، با آنان طي مكان كرده و با تخيل و نيت و تصور اين كه غياباً دوش به در سيها هستيم و در كنارشان قرار داريم خود را بيش از حد سعادتمند مييابيم. يافتن چنين فرزندان ارزشمند معنوي و صدها نفر همچون عبدالرحمن، مخصوصاً در پايان عمر، براي منبا تمام زندگي بهشتي در دنياست. در ماه مبارك رمضان گذشته، از آنجا كه بيمار بودم، هر يك از برادران يك ساعت به جاي من فعاليت كردند و من نتيجه بزرگ آن را به صورت عين اليقين و حق يم عبا ديدم، لذا چنين كودكان معصوم و سالمندان شريف و اساتيد آنها ی كه دعاهايشان رد نميشود ی به حساب من دعاها و فعاليتهايي داشتهاند، كه نتيجهل درده و ماندگار خدمت من به رساله نور را در دنيا نيز نشانم داد.
"الباقي هو الباقي"
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 377 —
ياداشت ارسال شدهي بنويسسپارتا
رساله نور در برابر سود و فايدهي قابل توجه و نتيجه بسيار باارزشي كه نصيب شاگردان صادق و ثابت قدم خود كرده است، به عنوان قيمت از شاگردان ياد شده صداقتي تام و خالص و ثبات قدمي هميشگي و مستحكم را انتظار دارد. آري رساله نور، ايمان ت نام زمحكم را كه در مدرسه (ديني) طي ١٥ سال حاصل ميگردد، در ١٥ هفته و گاه در ١٥ روز نصيب فرد ميكند، و ٢٠ هزار نفر با تجربههاي (شخصي) خويش گواه اين مطلباند. نيز براساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" عين ثواب دع بود. قبولي ی كه در طول يك روز با هزاران زبان خالص صورت ميگيرد ی و اعمال صالحه انجام شدهي هزاران نفر را ی كه اهل صلاحاند ی براي هر يك از شاگردانش حاصل ميكند، هر شاگرد حقيقي صادق ثابت قدم را در عمل در اللّهزاران نفر قرار ميدهد؛ دليل اين امر سه خبر مبتني بر كرامت و تقدير امام علي (رض)، بشارت تحسين آميز و تشويق كنندهي كرامت غيبي غوث اعظم، و اشارههاي محكم قرآن معجز البيان است. اينها به يقين اثبات ميكنند كه شاگردان خال نعمته نور اهل سعادت و اهل جنت خواهند بود. بيشك چنين دستمزدي مستلزم چنان قيمتيست. حال كه اين، حقيقت است؛ اهل علم و اهل طريقت و شخصيتهاي صوفي مشرب نزديك به دايره رساله نور، بايد وارد اين جرگه شوند و با سرمايههاي برخاسته از علوم و طريقت بدان ين نيتسانند و براي توسعه آن تلاش نمايند، و شاگردان را تشويق كنند، انانيت را كه چون تكه يخيست براي به دست آوردن حوضي كامل، به درون حوض آب حيات كه در آن دايره است پرتاب كنند تا ذوب شود؛ نندهيبا باز كردن راهي ديگر هم خودشان ضرر ميكنند و هم ناخودآگاه به اين جاده مستقيم و متين قرآني ضرر ميرسانند و شايد بتوان گفت كارشان نوعي كمك ناخوانخست گ زندقه هم محسوب ميشود.
سعيد نورسي
* * *
— 378 —
برادران عزيز و صديقم!از اين كيفرخواست معلوم شد نقشه زنديقان پنهاني ی كه با اغفال برخي از اركان حكومت ر بود.را عليه ما كردهاند ی بينتيجه مانده و دروغ بودنشان مشخص شده است. آنها اينك جمعيت گرايي و كميتهگرايي را بهانه قرار داده درصدد پوشاندن دروغهايشان هستند. يكي از آثار اين مطلب ممانعت دا هيچ از تماس با من است. گويي اگر كسي با من تماسي بگيرد ناگهان يكي از ما ميشود. حتي كارمندان ارشد هم رفتار خشني داشته و با تحت فشار قرار دادن من، خود را نزد رؤسايشان عزيز ميكنند. مخصوصاً "حا ص م د بر" من ميخواستم مطلبي را كه خواهيانهييدر پايان اعتراضنامهام بگويم اما انديشهيي مانع شد. مطلب اين است: آري، ما يك جمعيت هستيم. جمعيتي كه در هر زمان ٣٠٠ ميليون عضو دارد. عضوهايز بين وزانه پنج بار براساس اصول جمعيت، علاقه و دلبستگي خود را با احترام نشان ميدهند. آنها با برنامه قدسي إنّمَا المؤمِنُونَ إخْوَةٌ با دعاها و معنوياتاند ی ه ياري يكديگر ميشتابند. ما از افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم و مسؤوليت خاصمان نيز بيان تحقيقي حقايق ايماني قرآن براي اهل ايمان و نجات آنان و خودمان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائم است. ما با جمعيتها و كميتههاي ديگر دفرقه ن سياسي و دسيسه باز ارتباطي نداريم و با چنين كاري سطح خود را پايين نميآوريم.
— 379 —
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
برادران عزيز و صديقم!مراقب باشيد و باز هم مراقب باشيد جريانهاي دنيايي به ويژه جز آن ك سياسي و مخصوصاً جريانهايي كه چشم بر خارج دوختهاند موجب تفرقه شما نشوند و در برابر فرقههاي ضلالت پيشهي متحد شده، موجب پريشان حالي شما نگردند. مواظب باشيد با ا"رساياني"اَلْحُبُّ فِى السِّيَاسَةِ وَ الْبُغْضُ لِلسِّيَاسَةِ"به جاي قاعده و اصل رحماني"اَلْحُبُّ فِى اللَّهِ * وَ الْبُغْضُ فِى اللَّهِ"حكم نكنند و كاريخ:وضع كه با برادر حقيقي فرشتهگونهي خود عداوت كنيد و به ابراز محبت به دوست سياسي چون خناستان بپردازيد و با طرفداري از آنها به ظلم و ستمشان رضايت دهيد و به اين ترتيب به لحاظ معنا دررا من شان شريك شويد.
آري، سياست امروز قلبها را به فساد ميكشد و روحهاي حساس را عذاب ميدهد. كسي كه خواهان سلامت قلب و آرامش روح است بايد سياست را رها كند. امروز همه در كره زمين، به لحاظ قلبي، روحي، عقلي يا بدني سهمي در مصيبشمكش اه دارند؛ عذاب ميكشند و پريشان حالاند. به ويژه اهل ضلالت و غفلت چون از رحمت عام الهي و حكمت تام سبحاني بيخبرند و در عين حال براساس عاطفه بشري با همه انسانها مرتب انجام و علاوه بر درد خويش از مصايب دردناك و آلام وحشتناك نوع بشر نيز متألم شده عذاب ميكشند، زيرا بيدليل مسؤوليت حقيقي و كارهاي ضروري خود را رها كرده و با پرداختن به كشمكشهاي آفاقي و سياسي، و پيگيري كنجكاوانه وي جويانيوي روح را دچار آشفتگي نموده عقل را به ياوه گويي كشاندهاند. اينان براساس قاعده
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعني به كسي كه از ضرر راضيست نميتوان رحمي كرد، حق شفقت و شايستگي رحمت را ات اين سلب كردهاند. به آنها نميتوان ترحم و مهرباني نمود. آنها بدون هيچ دليلي مشكلاتي براي خود ايجاد كردهاند. من حدس ميزنم در اين توفان و حريقي كه در كبرج و ن حادث شده فقط اهل ايمان با توكل و رضاي حقيقي ميتوانند سلامت قلب و آرامش روح خود را تأمين
— 380 —
و از آن محافظت نمايند. به همين دليل نجات يافتگان غالباً كساني هستند كه صادقانه وارد دايره رساله نور شدهاند، زيرا آنها با روشنايي درسهنور راان تحقيقي كه از رساله نور گرفتهاند اثر و صورت رحمت الهي را در هر چيزي ميبينند و كمال حكمت و جمال عدالتش را مشاهده ميكنند، لذا شاد و خندان و با رضايت و در نهايت تسليم و رضا با مصايب ی كه از كاركردهوم كندبيت الهيستی مواجه ميشوند؛ همچنين آنها در اظهار شفقت و مهرباني از رحمت الهي جلوتر نميروند و به همين دليل دچار الم و عذاب نميشوند؛ بنابراين حقيقمساواتني كه علاوه بر سعادت و لذت حيات اخروي خواهان سعادت و لذت حيات اين دنيا هم هستند ی براساس تجربههاي فراوان ی آن را ميتوانند در درسهاي ايماني و قرآني رساله نور بيابند و مييابند.
سعيد نورسي
* * كرده امهيي از محمد فيضي كه ٨ سال در كاستامونو به بديع الزمان
خدمت كرده و امين از طلبههاي ارزشمند رساله نور
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِنجا نئِلِ النُّورِ الْمَقْرُوئَةِ وَ الْمَكْتُوبَةِ
حضرت استاد و سرور بسيار محبوب، ارزشمند و مشفقمان!
شب معراج را به شما تبريك ميگوييم، دستانامروز ميبوسيم و خواهشمنديم قصوراتمان را عفو فرماييد.
به آنان كه در مورد شخصيت استادمان كنجكاو هستند ميگوييم:
قرآن حكيم با اشارات اعجاز آميز در ٣٣ آيه، امام علي (رض) با آنچه از سرّ كرامت در جلجمان او ارجوزه بيان داشته و غوث اعظم (قدس) با گفتههاي بشارت آميزش ترجمه حال حقيقي استادمان و ماهيت واقعي رساله نور را بيان داشتهاند.
آنان كه خواهان كسب آگاهنند كهخصيت معنوي استادمان هستند ميبايست رسالههاي اشارات قرآني، كرامات علوي، كرامات غوثيه و ديگر اجزاي رسايل نور را دقيق بررسي كنند، ليكن نظر قطعي ما درباره استاد چنين است: اين علامه ذي
— 381 —
فنون، جناب بديع الزمان به سر خمهريت اسم نور و حكيم، حقايق و معارفي را كه از خزانه قرآن حكيم به كسبشان نائل آمده با قصد بيان نعمت، به بشر عرضه داشته است؛ او به اخلاق محمدي (ص) تخديگر زته، از برزخهاي نفس و هوي عبور كرده و در اين زمان بينظيرترين و ممتازترين تمثال مجسم مكارم اخلاق شده است. او تاكنون در طول حياتش با علو همت و سكد و آنعفت و محويتي حيرت انگيز زيسته است. غناي قلب و توكل و قناعتش شگرف، نحوه زندگي و طرز لباس پوشيدنش بسيار ساده و مكارم اخلاقش فوق العاده بوده و ذرهيي به سوي دنيا ميل و رغبت ندارد.
او در زندگاني خود از عزت علمي چنان محافظت كرده كه اظهار نيازلذا نب به كسي مهمترين اصل حياتش شده است. استاد ما به رغم توجه دنيا به او، روي از دنيا برگردانده و در امر معاش با عنايت حضرت حق همواره از عفت و پاكي محافظت نموده و از دريافترام سمو زكات و هدايا خودداري كرده است. ما به يقين ميدانيم زماني كه در كاستامونو تشريف داشتند لحافشان را فروختند تا اجاره منزلشان را پرداخت كنند؛ با اين حال به هيچوجه هدهايي دنپذيرفتند.
استاد ما با تكلف و تكبر ميانهيي ندارد و از طلبههايش نيز ميخواهد كه خود را از قيد تكلف آزاد كنند. ميفرمايد: "تكلف شرعاً و حكماً ناپسند است، زبه نشاداي تكلف انسان را به تجاوز از حدود متعارف سوق ميدهد. اهل تكلف گاه نميتوانند خود را از تظاهر خودبينانه و رفتار متكبرانه و وضعيت سرد و موقتي ريا و تظاهر بِرَهانند. اين در حاليست كه اين دو خصلت براي اخلاص مُضر است."
استادفاظت و غايت متواضع است. از ادعاهاي تفوّق و تميّز، و سوداهاي شهرت، بيش از حد پرهيز ميكنند؛ به همين ترتيب مشرب صاف و زلال خاص خودشان، بسيار مترچم اسز روشهاي بهستوه آورنده است. برخورد او با هر كس مخصوصاً سالمندان و كودكان و تهيدستان براساس رفق و ملايمت برادرانه و رفتاري خالصانه است. در چهره مباركشان نور وقاري آميخته به مهابت و تبسم ميدرخشد.رنج ستماي او علاوه بر هيبت، نشانههاي انس و الفت نيز مشاهده ميشود، همواره متبسماند، ليكن گاه مهابت و جلال به مقتضاي تجليات در
— 382 —
چهرهشان چنان نمايان معالي اكه اگر كسي نزد ايشان باشد و بخواهد سخني بگويد زبانش بند ميآيد و معلوم نميشود چه ميگويد. ما درماندگان بارها شاهد اين وضع بودهايم.
كمتوسط عفتن عادت استاد ماست. وقت سخن گفتن گزيده ميگويد. براساس اصول حكمت، هر كلمهيي كه بر زبان ميراند كاملاً با معنا و جامع است.
استاد ما نه ذم كسي را ميگويد و نه اجازه ميدهد در حضورش غيبت كسي را كنند. با اين قبيل مساينور باً ميانهيي ندارد. كوتاهي و اشتباهات (ديگران) را ميپوشاند. نيز چنان حُسن ظن دارد كه اگر كسي سخن ناسزايي درباره خودش هم بر زبان آورد ميفرمايد: "حاشا اين دروغ است، كسي را كه ميگويي چنين گفته است، آدمي نيست كه از انب نتولب بگويد".
استاد ما در مبارزه با نفس، راسخاند و ويژگي خاصي دارند؛ هيچگاه به لذتهاي نفسانيشان خدمت نميكنند. كم ميخورند به قدريالله"ايشان كفايت يك نفر را نميكند؛ همچنين كم ميخوابند. شبها تا سحر با حالت خاشعانهي قابل توجهي به عبوديت ميپردازند. تابستان و زمستان اين عادت ايشان تغيير نميكند. تهجدر هواسجات و اذكارشان را هيچگاه ترك نميكنند. حتي يك بار در ماه مبارك رمضان به رغم بيماري شديد، ٦ روز چيزي نخوردند و در حالي كه روزه وصال داشتند
روزهيي كه بدون افطار يا سحري، چند روز طوتحريك شد.م.
مجاهدت در عبوديت را ترك نكردند. همسايگان استاد هميشه ميگويند: "ما مدت ٨ سال شبهاي تابستان و زمستان صداي حزين و سوزناك استاد شما را ميشنيديم كه در وقت يي كه تا صبح مناجات ميكردند و از چنين مجاهده مداوم و بيوقفهيي متحير ميشديم."
استاد ما طهارت و نظافت شرعي را هم با دقت تمام مراعات ميكند؛ هميشه با وضوست و هيچگاه وقت و زمان ارزكردند را بيهوده صرف نميكند؛ يا به تأليف رساله نور يا تصحيح آن مشغول است يا دعاي جوشن كبير را قرائت ميكند و در سجده گاه عبوديت است يا در درياي تفكر نعمتهاي الهي غرق ميشد. ما غالباً تابستانها همراه استادمان به كوهستانيت دارن كه دور از شهر بود
— 383 —
ميرفتيم. استاد در راه، هم رساله نور را تصحيح ميكردند، هم به رسالههايي كه توسط اين طلبههاي ناچيز قرائت ميشد توجه داشتند و اشتباهاتشان را گوشزد ميكردند يا از روي يكي از تألين متكيشينشان به ما درس ميدادند؛ به اين صورت وقت مباركشان را در راه نيز با انجام وظيفه و مسؤوليت سپري ميكردند. آري، ما اعتراف ميكنيم كه لطافت موجود در نطق استاد و حلاوت موجود در انس و و اندشان به اطرافيان چنان فيض ميرساند كه اگر كسي از بام تا شام در آن وضعيت همراه او راه ميرفت و درس ميگرفت به هيچ وجه خسته نميشد.
استاد اگر گفت به رساله نور را بر هر چيز ديگر ترجيح ميدادند و ميفرمودند:"٢٠ سال است جز قرآن حكيم و رساله نور نه كتابي مطالعه كرده و نه داشتهام؛ رساله نور برايم كافي بوده است." آري كسي آنكه م حقايق قرآني بهواسطه القاي كلي فياض مطلق بر قلب منورش الهام و افاضه گردد جز قرآن معجز البيان به چه چيز ديگري ميتواند نياز داشته باشد؟ كساني كه در اين امر ترديد دارند به رساله نورّرش دل توجه كنند. اقتدار بديعي كه حضرت حق در تأليف رساله نور به استادمان احسان كرده است از خصلتهايي نيست كه نصيب هر كس بشود. هر يك از رسالههاي عالي اين مجموعه در زمان شدت بيماري، در غربت، در كوه، در باغ، با نبود كاتب و تحت شرايطراد آن و با مشكلات بارز ديگر پديد آمده و ياور مؤمنان شدهاند. حضرت حق را شكر و سپاس كه عنايت الهي به صورت شگرفي، موفقيت فوق العادهيي به استادمان احسان فرموده است. بنا بر همين سرّ است كه حضرت حق قدرتي به او عطا فرمود هند بااند عالم هستي را چون كتابي آسماني و زمين را چون صحيفهيي با كشف و شهود و به حق اليقين بخواند؛ و به اين ترتيب عنايت محض (الهي) او را صاحب اين اثر قدسي نمود.
آري، رساله نور اثر خارق العادهيي بديع و نشري سريع است كه حقايق و معارف قرآن معجز او ميگرا ی كه حاوي آيات تشريعيست ی در بر ميگيرد و وظايف و معاني كتاب كبير كائنات را ی كه شامل آيات كونيه است ی بيان ميدارد و نوع بشر را به عروج به بالاترين درجات معرفت الهي تشويق كرده و قلبهايي را كه امروالم كبه مردن دارند به اذن الهي به حركت و جنبش در ميآورد. بشريت
— 384 —
بايد به وجود مسعودي چون بديع الزمان كه با چنين رسالهيي نشر حقايق ميكند افتخار كند؛ اما بسيار عجيب است كه اهل ه كردهچنين جسارتي يافتهاند كه اقدام به مسموم كردن كنند و جرئت سنگ اندازي بيابند.
آري بر اساس سرّ
اَشَدُّ الْبَلاَءِ عَلَى اْلاَنْبِيَاءِ ثتا مدرْلاَوْلِيَاءِ
وارثان پيامبران دچار انواع و اقسام بلاها ميشوند و اين اقتضاي حكمت الهيست. استاد ما نيز چون گروه فرخنده مذكور هدف بلاهاي گوناگون قرار گرفته است. حتي اولين بار كه به كاستامونو تشريف آوردند كودكاني كه از طرف فردي بدبخت و شقي چنين سشده بودند به سوي او كه براي وضو گرفتن كنار چشمه رفته بود سنگ پرتاب كردند، ليكن استاد ما در برابر اذيت و آزارها بزرگوارانه صبر و تحمل داشتند؛ همچنين به دليل صفاي دل و سلامت قلب، حتي با كودكان مزبور نيز تنل بيستدند؛ ميفرمودند: "اينها براي من موجب كشف نكته مهمي از يك آيه در سوره يس شدند." و برايشان دعا ميكردند. بعدها كودكان مذكور به بركت دعاهاي استاد به شكل حيرت انگيزي رمز اوكردند. آنها ديگر از دور و نزديك استاد را هر جا كه ميديدند بهسويش ميدويدند، بوسه بر دستانش ميزدند و از او طلب دعا مينمودند.
احوال غريب حيرت با مرداستاد كه رساله نور در رأس آنهاست فراوان ميباشد. آري، ما اعتراف ميكنيم كه استاد از خواطر قلبي ما بيش از خودمان آگاهي داشت. بارها از مسألهيي كه از آن خبر نداشتيم با شدت و حدت برحذرمان ميكردند و موجب حيرت و شگفتي ما ميشدند، و بعد از الزمانند روز با همان مسايلي كه استاد برحذرمان داشته بود مواجه شده و تعجب ميكرديم. زماني كه با استاد به كوه ميرفتيم، مواردي پيش آمده بود كه قبب من ارارسيدن زمان بازگشت به شهر، استاد بر ميخاست و به ما هم ميفرمود كه برويم، وقتي حكمت موضوع را ميپرسيديم ميفرمود: "با عجله برويم. براي خدمت به رساله نور منتظر ما هستند." و حقيقتاً وقتي به شهر باز ميگشتيم ميديديم يكي از شاگردان م لذا بله نور در انتظار ماست يا همسايگان آگاهي ميدادند كه چند بار آمده و رفته است.
— 385 —
باز هم روزي خانم محترمي از نسل يكي از طلبههاي مولانا خالد (قدس) به نام عاشق كوچك، جُبّهي جناب مولانا را كه سالها نزد خود نر را به بود خانم مذكور "آسيه" است. با اين هدف كه در ماه مبارك رمضان بهعنوان تبرك نزد استاد بماند با فيضي فرستاده بود. استاد بيدرنگ به برادرمان امين ميفرمايد تا آن را بشويد؛ و شروع به شكرگزاري به درگاه خداوند ميكند. فيضي با تعجب با خود ميگزار و اين خانم جُبّه را براي اين كه ٢٠ روز نزد ما بماند فرستاده است، استاد چرا طوري رفتار ميكند كه گويي صاحب آن است؟" بعد آن خانم را ميبيند. خانم به فيضي ميگويد: "چون استاد هديه قبول نميكند اينطور گفتم تا بپذيرد. اين جُبّه امانت نيست و متعلق به زمانه جان ما فداي استاد باد." و به اين ترتيب فيضي را از حيرت ميرهاند. آري، گفته ميشود قبول آن جُبّه توسط استاد ارجمند ما به نشانه انتقال مسؤوليت تجديد دين از مولانا خالد به ايشان است. بايد همچنين باشد؛ ند.
ر حديث صحيحي آمده است:
اِنَّ اللّه يَبْعَثُ لِهذِهِ اْلاُمَّةِ عَلى رَاْسِ كُلِّ مِأَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَهَا دِينَهَا
ولادت جناب مولانا سال ١١٩٣ و ولادت جناب استاد ١٢٩٣ بوده است. شرح كامل اين حديث در رساله غوسبب مظجود است.
استاد گاهي به ما و مخصوصاً به فيضي با شوخي ميفرمود: "شما كيفر ميبينيد، سيلي خواهيد خورد، زندان خواهيد رفت." و به اين ترتيب زنداني شدن در شهر دنيزلي را به رمز خبر ميداد و علاوه بر بيان هشدار، حادثبود. ب را قبل از وقوع و از راه مكاشفه بيان مينمود. واقعاً هم طولي نكشيد، هماني شد كه استادمان گفته بود.
پيش از حادثه زندان دنيزلي فرمودند: "برادران! من مدتهاست كه بيش از ٨ سال در جايي نماندهامرباني اقامتمان در اينجا نيز چيزي نمانده است كه ٨ سال بشود. امسال يا از دنيا ميروم يا به جاي ديگري منتقلم خواهند كرد." و به اين ترتيب رفتنشان از كاستامونو را خبر ميدادند.
استاد ما همچنين پيش از مصز كارهدان دنيزلي ميفرمودند: "برادران! احساس ميكنم از چند جهت به رساله نور حمله خواهند كرد؛ بيشتر احتياط كنيد." واقعاً
— 386 —
طولي نكشيد يك روحاني سالمند در استانبول ناآگاهانه نسبتند. اوي از مسايل رساله نور اعتراض كرد، آنگاه جناب علي رضا افندي امين فتواي سابق اعتراض آن روحاني را رد و حقانيت رساله نور را كاملاً تأييد نمود.....
مدتي برا متهاني رم كرده و به پاي استاد صدمه ميزد، لذا استاد وظيفه عبوديت و خدمت قدسي به رساله نور را ماهها با ناخوشي و مشكلات فراوان بهجا آورد. سپس در كوه در حالي كه به دليل مسموميتي سخت بهشدت بيمار بود دستي، بي مسأله زندان دنيزلي پيش آمد. ليكن او كه فرد فريد صبوري بود در اين وضعيت بسيار دشوار، غيرت به خرج داد و عزم متينش را براي خدمت به قرآن و ايمان به كار گرفت و مسؤوليتهاي بندگياش را بهطور كامل انجام داد. او هيچ سستي از خود نورده واد و با صبري بزرگوارانه ثابت قدم ماند. استاد قبل از دستگيري ما مكرر ميفرمود: "اهل دنيا نبايد با رساله نور كاري داشته باشند؛ در غير اين صورت مسبب هجوم آگذشته اهند شد." و واقعاً براي همه روشن است كه به محض دستگيري شاگردان رساله نور، آفات و زلزلهها و بيماريهايي در هر سو سر بر آورد. تا زماني كه حقانيت رسال.
سرا تصديق كرده و اعتراف كنند كه براي كشور مفيد است، زلزله در بسياري جاها از جمله در كاستامونو ادامه يافت. حتي قلعه بلند و تاريخي كاستامونو (كه حكم مدرسه برخي از رسايل نور را يافت) بر اثر حسرت و اشتياقي كه به رسالهارد، ت مؤلفش يعني استاد ما داشت ماتم گرفت و سنگهاي محكم ريشه دار خود را پايين انداخت و خبرهاي غيبي استاد را عيناً تأييد كرد.
استاد پيش از دستگيري ما فرمود: "طرح عجيبي براي حمله به رساله نور دارند اما نگران نباشيد. بشارت ميدهم فر و كيت الهي ما را ياري خواهد كرد. امروز حزب اعظم نوريه مجموعهيي از آيات برگزيده در باره توحيد، نبوت و معاد .م. را براي قرائت گشوده بودم، ناگهان اين آيه را در مقابلم ديدم:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ دند. اَكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
به لحاظ معنا گفت
— 387 —
به من نگاه كن! من هم نگاه كردم و ديدم اين آيه با طبقات فراوان معنايي مخصوصاً معناي اشاري و محاسبد در ح بر مصيبت زندان و نجات ما اشاره دارد و به ما بشارت ميدهد."
شكي نيست كه استاد ٩ ماه پيش از اعلام نظر دادگاه دنيزلي مبني بر بيگناهي ما، با اكنند وهر اخذ شده از خزانه آيه مزبور، هم نكته مهم اعجاز آميز آيه را كشف نمود و هم طلبههاي ضعيفش را ی كه نيازمند اين قدرت معنوي بودند ی بشارت داد و به اين ترتيب شاد و مسرورمان فرمود. شرح كامل اين آيه در دفاعيه و ضميمه دنمحل زنمده است.
استاد ما ی كه نادره زمان ميباشد ی لسان الحقيست به غايت شجاع و داراي جسارتي فوق العاده متين و بزرگوارانه؛ كه از سخن گفتن در راه حق هراسي نداشته و از سرزنش ملامت كنندگان ترسي ندارندلما و سنگ قبرهايي را ميبيند كه رويشان بسم الله نوشته شده و ميخواهند آنها را روي كانالهاي فاضلاب بگذارند. در آنجا با اينكه شخصيتهاي شناخته شده جهاني هم حضور داشتند با سخنان به غايت تلخيتداخل هيچ كس توان بيانش را نداشت ی به شدت مانع آن كار غلط و همچنين كارهاي اشتباه ديگر شد.
در كشورمان هر كس جسارت كرده و موجب رنجش خاطر استاد ما شده يا ضرري به رساله نور رسانده باشد، قطعاً دچار عاقبت بيا تقل است. برخي از آنها بعدها عاقل شده و برخي ديگر نيز كيفر ديدهاند. نمونههايي از اين وقايع در "لاحقه" نوشته شده است.
حاصل سخن اين كه: امكان ندارد اوصاف كمال كه بالن احوال استاد ارجمندمان توسط عاجزاني چون ما به حق تصوير و توصيف گردد. حضرت خالق ذوالجلال و الجمال استاد ما را وجودي مستثنا آفريد و مظهر توفيق الهي قرار دادعكس ال به سعادت كسي كه با رساله نور ی كه او شخصاً بدان اشتغال داشت و با اهميت بدان تشويق و سفارش ميفرمود ی به خدمت قرآن و ايمان پردازد و از رساله نور درس بگيرد...
— 388 —
استاد ما تا زماني كه در موطن شان بودندراي برفه نشر حقايق ميكردند و براي سعادت ما از نَفَس مباركشان فيض ميرساندند. با تمام روح و جانمان از حضرت ارحم الراحمين مسألت داريم در روز محشر ما را نيز با استادمان جناب بديع البيان علامه بديع المت ميعيد نورسي كه گنجينه علوم و فنون و مظهر حديث شريف اَلسَّعِيدُ سَعِيدٌ فِى بَطنِ اُمِّهِ بودند ی محشور فرمايد تا كه او در روز هراس و وحشت با دستان مباراكي كهراني و مهربانش دستمان را بگيرد و ما را نزد رسول اكرم (ص) ببرد؛ ان شاء الله ...
از شاگردان رساله نور
فيضي و امين
* * *
— 389 —
چند كلمه درباره آيت الكبري
جناب بديع اور افتهنگامي كه در شهر كاستامونو بود رساله مهمي به نام "آيت الكبري" نوشت كه هستي و وحدانيت حضرت حق را به زبان موجودات عالم اثبات ميكند.
استاد در خصوص اين رساله گفته است:" كتاب حاضر حقيقتي قرلمندي مانعي بزرگ در برابر تخريبهاي وحشتناك امروز است."
آيت الكبري همانطور كه بر قلب او الهام ميشد با عجله كتابت ميگرديد و به همان اولين نسخه دستنويس آن نيز اكتفا شد. استاد فرموده است: "هنگام نگارش (هر از اب) احساس ميكردم اراده و اختيار من در پيشرفت اين كار دخالتي ندارد، لذا صلاح نديدم آن را براساس فكر خود تنظيم يا اصلاح كنم"
اين رساله نخستييان عامخفيانه منتشر شد لذا استاد و طلبههايش را به همين دليل زنداني كردند؛ ليكن دادگاههاي جرايم سنگين در دنيزلي و آنكارا پس از دو سال بررسي، به اتفاق بر برائت و بازگرداندنرده و ها رأي دادند.
امام علي (رض) با نظر غيب آشناي خود اين رساله را ديده و در "قصيده جلجلوتيه" بر اهميت و مقبوليت آن اشاره كرده و با بيان عبارت
وَ بِاْلايَتِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ
شما مشفيع قرار داده و دعا نموده است.
رهايي استاد و طلبههايش از زندان و اعلام بيگناهي آنان كه در نتيجه بررسي (دقيق و طولاني) آيت الكبري صورت گرفت پذيرش دعاي مذكور امام علي (رض) را اثبات نمود.
اللهِسبت مقام كنوني، مناسب ديده شد حقيقت قرآني مذكور و اين سد اعظم، در مقابله با جريانهاي گمراه عصر حاضر كه درصدد تخريب شديد ايمان مسلمانان هستند در اينجا آورده شود ...
* * *
— 390 —
آي يادابري
مشاهدات سياحيست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال ميكند.قسمتي از مقام دوم رسالهي آيت الكبري ی شعاع هفتم ی كه عبارت از دو مقام در بحث توحيد ميباشد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
تُسَبِّحُ لنه معرسَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إهبر كا كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا
در بسياري از آيات قرآن مانند آيه كريمه فوق، براي معرفي آفريدگار عالم هستي ابتدا از "سماوات" ياد ميشود كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن نگاه ميكنند و با ذوق و شوقاتي كهالعه آن ميپردازند؛ لذا مناسب است ما هم بحثمان را با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به مسافرخانه اين دنيا ميگذارد در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان خانهيي ب" شرايريمانه و نمايشگاهي هنرمندانه و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه، و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت آور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه ميشود و در حالي كه به شدت كنجكاو دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اير و ما كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز آسمان در آن جلب توجه ميكند كه مُزين به نور است و زبان حالش چنين ميباشد: "به من نگاه كن، آنچه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه ميكند و ظهور ربوبيت را مي موجب كه:
— 391 —
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آنها هزار مرتبه بزرگتر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرام بزرگ هفتاد برابر بيشتر از گلوله توپ ميباشد، بدون ستون بر فراز آسمان نگاستگياه است، بدون آنكه سقوط كنند يا با يكديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوقالعاده همراه هم ميگرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بيشماري را چون چراغهايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشني و شار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه ستارگان را بدون آن كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود اداره ميكند و بيآن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسؤوليت ماه و خورشيدنوّرشاده آنها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آنها را در فاصله بينهايت دوري كه ارقام محاسباتش حتي در دايره دو قطب نميگنجد در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوهيي مشخص و در يك صورت و با يك فطرت همراه هم و بيكم و كاسد و بهصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بيآن كه تجاوزي كنند مطيع قانون قرار ميدهد و بدون آنكه اجازه دهد لكهيي بر پهنه آسمان بنشيند آن را درخشان و نورده برپاكيزه ميدارد و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير ميكند و با گردش زمين صورتهاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار ميدهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداي كه رنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و وجود ظاهرتر از آسمان او بالمشاهده گواهي ميدهد. اين است كوي موجخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَاي ساودْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّوْظِيفِ الْوَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه فضا كه محشر عجايب است و "جَو سماء" خوانده ميشود گفتگوي رعدآميزي ميكند و فرياد بت در تورد: "به من نگاه كن! آنچه را با كنجكاوي در پياش بودي و كسي را كه تو را بدين جا فرستاد با من ميتواني بشناسي و بيابي."
— 392 —
مسافر به چهره ابرو در هم كشيده اما مهربانش چشم ميدوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را ميشنود و بود بيد:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلق است به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانهيي بوستان زمين را آبياري كرده، و اهالي زمين را با آب حيات سيراب ميكند و از دما يعني شدت حرارت زيستن ميكاهد و بنا بر نياز به ياري هر كس در هر سو ميت كه ا همين ابر سهمناك و بزرگ با انجام وظايف متعددي چون آنچه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان ميشود، از ديده نهان ميگردد، و گويي تا اينزايش براي استراحت به كناري ميروند؛ طوري كه هيچ اثري از آن باقي نميماند. سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه دوباره جمع ميشود و پهاز تجلان را پر ميكند، و گوش به امر فرمانده منتظر ميماند.
مسافر آنگاه باد را مينگرد و هوا را ميبيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده آنهاسوري كه گويا هر ذرهيي از ذرات به ظاهر فاقد ادراك هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان عالم هستيست و آنها را در مييابد و به هيچ يك از آنها بيتوجهي نميكند، و با اتكا به قدرت فر اندكيكارها را طوري با نظم و ترتيب انجام ميدهد كه گويي براي تنفس تمام اهالي زمين و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصوات مورد نياز ذي حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات خدمات و وظايفي بر عهده دارن از ه اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته ميشود.
بعد به باران نگاه ميكند و ميبيند در آن قطرات لطيف و درخشان و دلنشيني كه از خزانه رحمرطان ني فرستاده ميشود چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطرههاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران رقيق نمت" ناميدهاند.
سپس رعد و برق را مينگرد و به صداي آن گوش فرا ميدهد؛ ميبيند كه مشغول خدمت رسانيهاي عجيب و غريبي هستند.
— 393 —
آنگاه چشم بر ميه ميخبه عقل خويش رجوع ميكند و چنين زمزمه ميكند: ابر بيجاني كه چون پنبهي زده شده است شكي نيست كه چيزي از ما نميداند و اينطور نيست كه به ما رحم كرده به ياريمان بشتابد. تردي كه مدت كه بدون فرمان ظاهر نميشود و از ديده پنهان نميگردد. مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً توانا و رحيم حركت ميكند، بيآن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان ميدي نكرآنگاه به يكباره ظاهر ميگردد، شروع به انجام وظيفه خود ميكند و با فرمان سلطاني كاملاً فعال و متعالي و بسيار جميل و باشكوه و با اتكا به قدرت او همواره پهنه آسمان دنيا را پر و خالي ميكند و به شكل تخته سياهي كه نوشتههايي از حكمت گفتم:ن نگاشته شده سپس پاك شده تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در ميآورد. ابر با تدبير حاكم مدبري كه به غايت لطيف است و داراي احسان و بسيار كريم و بنده نواز، بر باد مينشيند و خزايستند.
سان باران را نيز مينشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند ميرساند. گويا به آنها ترحم ميكند، ميگريد و با قطرات اشك خود آنها را با گُلها ميخنداند، از شدت گرماي خورشيد ميكاهد و اسفنج ويت، طربوستانهايشان آب ميپراكند و چهره زمين را ميشويد و پاكيزه ميدارد.
مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش ميگويد: صدها هزار احسان و ياري و كار هنرمندانه، حكيمانه و رحيمانه را ميبينم كه با صورت ظت مار،برِ در ظاهر بيجان و بيادراك و بيهدف و همواره در تلاطم، و بيبهره از ثبات حاصل ميگردد، اين امر به طور بديهي اثبات ميكند باد پر تحرك، اين خدمتكار همواره فعال به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركتش براساچه كسين آمري به غايت دانا و توانا و بسيار حكيم و كريم صورت ميگيرد. گويا هر ذره آن بر انجام هر كاري آگاه است؛ و همچون سربازي كه دستور فرمانده خود را ميفهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري دشان بيت؛ و در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آنها، و باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حياتشان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتيهاي بادين رفتنصوصاً در توليد اصوات و گفتگو با تلفن و تلگراف بيسيم و راديو فعال است و علاوه بر
— 394 —
خدمات عام و خاصي اين چنين، ذرات متشكل از دو عنصر بسيط و منان ام، چون ازت و اكسيژن در هوا، و هزاران جلوه كاملاً منظم آفرينش ربّاني بر روي زمين، توسط دستي حكيمانه اداره ميشوند.
براساس تصريح آيه :
وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السّيراتي وَالأَرْضِ
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود است و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي؛ باد را به كار ميگيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني ميگردد و با تسخير ابرها نيز امور رحمداكاراشماري را حاصل ميگرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد ميكند.
او آنگاه به باران نگاه ميكند و ميبيند باران به تعداد دانههايش سود و منفعت و به تعداد قطراتش جلوههاي رحماني و به تعداد رشحاتش حكمت دارد. آن قطرات زرب را لطيف و مبارك چنان منظم و دل انگيز آفريده ميشوند، مخصوصاً تگرگهاي فصل تابستان آن قدر نظم و انتظام دارند، كه بادهاي شديد توفانزا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آنها نيست؛ بادها باعث برخورد قطرهها با يكديگر نشده و موجب بهشان، آمدن تودههاي زيانبار نميشوند. اين آب كه در بسياري از امور حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد از تركيب دو عنصر بسيط و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل ميگردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد، باراي بهو حكمت، هزاران خدمت ارائه ميكند و در صنايع گوناگون به كار گرفته ميشود. بيترديد بايد گفت باران كه صورت مجسم رحمت الهيست در خزانه غيبياب جدارحمان رحيم به وجود ميآيد و با نزول خود آيه زير را به لحاظ محتوا تفسير ميكند:
وَهُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا قلب شُرُ رَحْمَتَهُ
— 395 —
آنگاه به صداي رعد گوش فرا ميدهد و برق را ميبيند. مشاهده ميكند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:
وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ٭ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ
را به صوانههام تفسير ميكنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت ميدهند.
آري، فضا را به يكباره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن و با نور و آتشي فوقالعاده ظلمات آن را با روشنيون نف كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبهاند به مثابه تلمبهيي براي آب و برف و تگرگ روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبيست كه بر سر انسان غافل ضربه ميزند، و هشدار ميدهد و ميگويد "سر (بيخاز، و به كارهاي ذات فعال و قدرتمندي بنگر كه ميخواهد خود را بشناساند! همانطور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نميتوانند خود به خود ايجاد شوند، هر يك از آنها شتابان در پي ايفاي وظيفهيي حكيمادي كه و از سوي تدبير كنندهيي حكيم به كار گرفته شدهاند"
مسافر كنجكاو گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را ميشنود و ميگويد:"آمنتُ بالله"
در دومين مرتبه مقام نخست بيانِ
لاَ اِلند، طواَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْزِيلِ وَ التَّدْبِيردمتهاَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
نشان دهنده مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّيست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي ام، مجبور به بيان سعيد براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه و همراه مراتب آن بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان جا ارجاع ميدهيم.
سپسكره زمينبا زبان حال خود خطاب بهخورد؛ افر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است ميگويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟
— 396 —
بيا تا آنچه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم. به مسؤوليتهاي من از مشو صفحات مرا برخوان!" او نيز نگاه ميكند و ميبيند كه زمين همانند عارف مجذوب مولوي با دو حركت خويش، دايرهيي را كه مدار حصول فصلها و سالها و روزهاست در اطراف حشر اعظم رسم ميكند و صدهزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و مايحتاجشان در خودت زندااده و چون سفينهيي رباني، باشكوه و مُسخر در درياي بيكران فضا در كمال تعادل و نظم در حال گردش است و حول خورشيد سياحت ميكند.
بعد به صفحاتش نگاه ميكند و ه به مد كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي ميكند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آنكه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانعربي ندر فصل بهار است ميپردازد. ميبيند صورت افراد بيشمارِ صد هزار نوع، از مادهيي بسيط به شكل بسيار منظمي ميشكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو ميخاص تلو ميبيند دانه برخي از آنها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز در آمدن تكثير و بسيار مدبرانه اداره ميشوند؛ و به شكل مشفقانهيي تغذيه شده، و غذاي خود را ميخورند و آنگاه انواع بيشمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ رااما طلً رحيمانه و رزاقانه از هيچ يا از خاك خشك و از ريشهها و دانههايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب ميپرورد. هر بهار چون واگني هزاران نوع خوردني و مايحتاج را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل ميطفي پا در اختيار موجودات قرار ميدهد. مخصوصاً كنسروهاي شير در مجموعه ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال ميشود و سينههاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين ميگردد، چنان آميخته بنگان ر و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات ميكند جلوهيي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصهاين كه صفحه حيات بخش بهار علاوهي پاشاكه صدها هزار نمونه از حشر اعظم را نشان ميدهد، آيه:
— 397 —
فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كده و مَيْءٍ قَدِيرٌ
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير ميكند؛ اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان ميدارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگيشان لا اله الا الله ميگوت و لف آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيستگانه صفحهيي از صفحات كره زمين كه بيش از بيست صفحه است، در معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر است كه در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلستمزدلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِف خويشوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ.
مسافر انديشمند هم چنان صفحات را سرانج ميكند و ايمانش كه كليد سعادت است قويتر ميشود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنويست فزوني مييابد، و حقيقت ايمان به الله كه پايه و اساس همه كمالات است در24
طرا ديگر تقويت مييابد، لذات و ذوقهاي معنوي فراواني نصيبش ميگرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك ميكند؛ لذا در همان حال كه به درسهاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فرا داده است هَانم اعْ مَزِيدٍ ميگويد و ذكر جذب كننده درياها و رودخانههاي پر جوش و خروش را ميشنود و صداي حزين و گوش نواز آنها را ادراك ميكند كه با زبان حال و قال ميگويند: "به ما هم بنگي و فض را هم مطالعه كن." او نيز نگاه ميكند و ميبيند درياها با حياتي كه دارند مدام در حال تلاطمند و با حالات ريزش و چيرگي كه در
— 398 —
فطرتشان هست زمين را در احاطه خود گرفتهاند و همراه با كره زمين بسيار باسرعت در يك سال، دايرهيي بيست و پنج هزار چنين را در مينوردند و با اين حال نه متلاشي ميشوند، نه ميريزند و نه به اراضي و خاك اطراف تجاوزي ميكنند. معلوم ميشود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت ميشوند، ميگردند و در جاي خود باقي ميمانند.
او آن از ديتوجه درون درياها ميشود و ميبيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع موجود در دريا به شكل دقيقي جريان داردفته ميو روزشان و غذاهايشان را ميبيند كه از شن و ماسهيي ساده و آب توليد ميشود و آن چنان عاليست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي ميگرحتي ميآنها را اداره و غذايشان را تأمين ميكند.
مسافر سپس به رودها مينگرد، ميبيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آنها چنان حكيمانه و رحيمانه است و مرجبداهه اثبات ميكند همه رودها و چشمهها و نهرها و رودخانههاي بزرگ از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه ميگيرند. ميزان ذخيره و مصرف به حديست كه حتي روايت شده است "چهار نتوجه نبهشت سرچشمه ميگيرد." يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري ميشوند. براي مثال رود مبارك نيل كه شنزار مصر را به بهشت تبديل ميكند، در جنوب از كوهي كه جقايع دمر خوانده ميشود همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مييابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت ميشود يكجا جمع و منجمد شود از كوه مذكور بزري نبايواهد شد؛ در حالي كه منبع و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نميشود. مقدار آبي كه وارد نيل ميشود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقه نيرويتشنه بودن خاك ناچيز است و بيشك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته ميشود نيل مبارك به صورت فوق العاده، از بهشتي غيبي
— 399 —
سرچشمه ميگيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را با معنا و حقيقتي زيبا ثابت ميسازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزاندي، سيق دريا گونه رودخانهها و درياها را ميبيند و شهادتشان را مشاهده ميكند و پي ميبرد كه آنها با قدرتي به نسبت بزرگي همه درياها ذكر لا و در ا الله بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات درياها بر اين شهادت، گواه نشان ميدهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاست كه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اي طبيع دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعُ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ م را باِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه كوهها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر ميبرد به خود ميخوانند و به او ميگويند: "صفحات ما را بخوان" اوط به نگاه ميكند و ميبيند وظايف كلي و خدمات عام كوهها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت ميكند. مثلاً ميبيند كوهها به امر الهي از دل زمين سر بر ميآورند و دگرگوني و غضب و هيجانهاي زمين را ني بر اثر انقلابات داخلي رخ ميدهد به بيرون هدايت ميكنند و موجب آرامش آن ميشوند؛ زمين با فوران كوهها و منافذي كه در آنها هست تنفس ميكند و از دارند اي زيانبار و زلزلههاي خانمان سوز نجات مييابد و راحتي و آرامش سكنه خود را در چرخش خويش از بين نميبرد. گويي همانطور كه ستونها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكانهاي شديد ميشود و تعادل آن را حفظ ميكند كوهها نيز براي بقات عمين، ستونهايي پر از خزانهاند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجزالبيان همچون آيات زير آمده است:
وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا ٭ وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ ٭ ود جلب بَالَ أَرْسَاهَا
به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز موجودات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوهها ذخيره
— 400 —
و نگهداري ميشود كه توج آن مس بالبداهه اثبات ميكند كه خدمتكار خزائن و انبار قديري با قدرتي بينهايت و حكيمي با حكمتي بيپايان ميباشند. مسافر وظايف و حكمتهاي فراوان كوهها و صحراها را با همين دو مورد قياس م سابق و با عموم حكمتهاي صحراها و كوهها، گواهي و ذكر توحيدي آنها يعني لا اله الا الله را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوت و ثبات كوهها و وسعت و بزرگي صحرايچ وجهشنود و ميبيند و"آمنتُ بالله"ميگويد.
براي بيان همين معناست كه در مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِگذشته ِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ ا عوض نّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْعَامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه مسافر در حالي كه در كوهها و صحراها انديشق ايما سير ميكند دريچه دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده ميشود. او را به داخل ميخوانند و ميگويند: "داخل شو و نوشتههاي ما را بخوان" او نيز وارد ميشود چهار جلس باشكوه تهليل و توحيد و حلقه ذكر و شُكر رو به رو ميگردد. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مييابد كه در حال گفتن لا اله الا الله هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده ميكند كه و آنن لا اله الا الله از سوي تمام گياهان و درختان پر ثمر با زبان فصيح و موزون برگها، سخن شكوفههاي زيبا و تزيين شده، و كلمات ميوههاي بليغ و منظمشان شهادت ميدهند:
حقيقت اولثبات مت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي باهدف به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آنها احساس ميشود و در مجموعِ آنها نيز همچون نيز ازخشان خورشيد به چشم ميخورند.
حقيقت دوم:تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچوجه تصادفي بودنش امكان پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افرااني تحمار مذكور كه به روشني روز ديده ميشوند و نشان ميدهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم ميباشند.
— 401 —
حقيقت سوم:صورت مخلوقات بيشمار مذكور ك به طلصدهزار نوع و در شكل و اندازههاي گوناگون ميباشند، بسيار دقيق، موزون، زيبا، از دانههاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل ميگردد، از دانههايي بسيط و بيجان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك؛ آفرينش صورت عموم افراد آن چند صدهزار نوع به شكل منظم و و منا حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بيخطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است، و شاهداني به عدد موجودات و ميوهها و برگها و گلهارب او ي حقيقت مذكور را اثبات ميكنند؛ مسافر به اين حقيقت پي ميبرد و الحمدُ للهِ عَلَي نِعمَةِ الايمان را بر زبان جاري ميسازد.
براي بيان همين حقايق و گواهيهاست كه در مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه ا ميكنِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتي از قرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَيي را حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْدُوسير بوِنْ نُوَاتَاتٍ وَ حَبَّاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُورَةٍ مَعْدُودَةٍ
آنگاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي (ايماني) ذوق و شوقش فزوني مييابد، در حالي كه ددم كه معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش ميآيد با عالم طيور و حيوانات مواجه ميشود. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت بين و انديشه آشنا به معرفت او گشوده ميشود. حيوانات با صدها هزار نوع صدايبه ادب و با انواع و اقسام زبانها او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام پرندگان و حيوانات با هم و به زبانطرز فو قال لا اله الا الله ميگويند و با اين بيان روي زمين را به حلقه ذكر و مجلس باشكوه تهليل تبديل كردهاند؛ هر كدامشان در حكم قصيدهيي ربّاني، كلمهيي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني،
— 402 —
آفريدگار ين كندا توصيف ميكنند و حمد و ثنا ميگويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيقاند. مسافر آنگاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت ققتي متشت بر اينكه آنها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس ميگويند و بر وحدانيتش گواهي ميدهند:
حقيقت اول:حقيقت احيا و اهداي روح ی كه به بيست جه نفر ا دهندهي جلوهي اراده و علم و حمكت ميباشد ی و (حقايقي چون) آفريدن حكيمانه از هيچ و خلق و ايجاد عليمانه و با اختيار، و ايجاد صانعانه؛ برهان باهريست كه به تعداد ذي روحان شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفتگاگ و فرحدانيتش دارد.
حقيقت دوم:مخلوقات بيشمار به لحاظ صورت با هم متفاوتند و از نظر شكل، زيبا و به لحاظ مقدار و كميّت متعادل و از نظر ظاهر منظمند و عليفاوتها و زيباييها و صورتهاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و مستحكم حاصل ميگردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علمش همه چيز را فرا گرفته است نميتواند صاحب فعلي فراگير و داراي حكمت صل شيطان شكل خارقالعاده باشد، هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
حقيقت سوم:آفرينش حيوانات بيشماري كه صدها هزار نوع را در بر ميگيرند از تخمها و تخمكها و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوتند و مادهيق و بيخطا و منظم و متعادل صورت هر كدام از آنها كه به مثابه معجزهيي حكيمانهاند، چنان حقيقت درخشانيست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي ميدهد.
مسافر براساس اين سه حقيقت در مييابد كاساس دع مختلف حيوانات چنان لا اله الا الله ميگويند و گواهي ميدهند كه گويا زمين نيز همچون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لا اله الا الله ميگويد؛ طرف را به گوش اهل سماوات ميرساند. براي افاده معناي همين حقايق است كه در مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:
— 403 —
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه اا را خِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيَوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا ا نخواِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَ الاَتِهَا الت، كه َّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ الچ درخوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بِيضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُشوند."مَحْدُودَةٍ
سپس مسافر انديشمند براي اينكه در مراتب بيپايان معرفت الهي و لذتهاي معنوي و انوار بيانتهاي آفرينش پيشتر برود علاقمند ميشود وارد عارا بر انها گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت ميكنند و او نيز وارد ميشود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذشته را مشاهده ميكند و ميبيند عموم انم. متأ نورانيترين و كاملترين انسانها هستند همه با هم ذكر لا اله الا الله بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كنندهشان دم از توحيد ميزنند و براي اينكه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك در آورند به ردند.
درسي همراه با دعوت به ايمان الهي ميدهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو ميزند و شروع به فرا گرفتن درس ميكند، ميبيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعاليترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي بديع نه تصديق هست كه خالق كائنات عطايشان كرده؛ و براساس اِخبار هر يك از آنها امت و طايفهيي عظيم از انسانها او را تأييد نموده و ايمان آوردهاند. مسافظ سالمنديشد حقيقتي كه براساس اجماع و اتفاق نظر شمار فراوان پيامبران، اين انسانهاي درست، تأييد و تصديق ميگردد حتماً ميبايست بسيار محكم و قطعي با يافت گر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نمودهاند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه حد مرتكب جنايت ميشوند و مستحق چه عذاب بيپاياني خواهند بود. او اين ن دارنرا در مييابد و ميانديشد گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محقاند. چنين است كه يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان بر او نمايان ميگردد.
#404ه كه زي، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيبشان شده و در حكم تصديق راهشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضينشان وارد شده و نشان دهنده حقانيت آنهاست؛ هم چنين كمالات شخصي كه بر حقاني متوجهدلالت دارد و همين طور تعليمات منطبق بر حقيقت آنها، نيز قوت ايمانشان كه گواهيست بر درست بودن راهشان، و جديت و فداكاري و صُحُف و كتابهاي قدسي كه در دست دارند و بر درست بودن راهشان دلالت دارد؛ همچنين پيروان و شا بود. شان كه با پيروي از آنها به كمالات و حقيقت و نور واصل شدهاند، علاوه بر اينها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در اثبات مسايل مثبت چنان حجت قدرتمنديست كه هيچب طي شو ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچكس ياراي مقابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين كه تصديق و تأييد عموم انبيا (ع) از اركان ايمان به شمار ميرود دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي است؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب ا را ت در بيان درس همين مسافر است كه در مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اجمَاعُ جَميِعِ الاَنبِيَاءِ بِقُوَّة مُعجِزَاتِهِمُ البَاهِرةِ المُصَدِّقَةِ المُصدَّقَةِ
نظامياح طالب پس از آنكه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران ميآمد كه، علما ی كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبرانند ی و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين نامييت الكشوند او را به مدرسه خود فرا خواندند، او نيز وارد شد و ديد: هزاران هوشمند و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذرهيي شبهه در آنها نيسوت را دد اثبات مسايل ايماني و در رأس آنها وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آنها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايمانيه و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند هر يك ن صورتها چنان حجتيست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموعشان و داشتن برهاني به قدر برهان همه آنها ميتوان به مصافشان رفت؛ وگرنه منكران
— 405 —
فقط با جهالت و انكار خويش و با لجاجت بر مسايل منفي غير قابل اثبات است كگردد؛ وانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند. (كسي كه چشم خود را ميبندد فقط براي خودش روز را شب ميكند.) سياح ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شثيه مواساتيد متبحر مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند نخواهند توانست ذرهيي تزلزل در اوندند. ود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت، در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الّ كه مهَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ الاَصفِيَاءِ بِقُوَّةِ بَرَاهِينِهِمُ الظَّاهِرِةِ المُحَقَّقَةِ المُتَّفِقَةِ
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين الً زمانبسيار مشتاق شده است انوار را مشاهده كند در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي (بزرگ) برخورد ميكند كه از تركيب زوايا و تكيههاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر ميباشد. (به ناگاه) متوجه شمار ديع الاز مرشدان قدسي ميشود؛ كه در جادهي كبراي محمديه (ص) براي رسيدن به حقيقت تلاش ميكنند؛ و در سايهي معراج احمدي (ص) به حقيقت و عين اليقين رسيدها لا ا را به درون درگاه دعوت ميكنند، او نيز وارد ميشود و ميبيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق لا اله الا الله ميگويند و وجوب وجوديان رست ربانيه را به كائنات اعلام ميدارند.
همانطور كه با هفت رنگ موجود در نور خورشيد ميتوان آن را شناخت، با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اورت توسني، رنگهاي نوراني متعدد و طريقتهاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلكها و مشربهاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مييابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقتهمين ناربهاي مختلف فعاليت ميكنند؛ بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود
— 406 —
بر آن مهر تأييد زدهاند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر ميباشد.ص رسالبيند كه اجماع انبيا و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا و مجموع اين وحدت نظر، ظاهرتر و درخشانتر از روشني روز است كه نشان دهنده خورشيد ميباشد. به عنوان اشارهيي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه (عارفان) ميگيرد در مرتبه دهم مقام صدق انفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ الاَوِليَاءِ بِكَشفِيَّاتِهِم وَ كَرَامَاتِهِمُ الظَّاهِرِة المُحَقَّقَةاولاًدَقَّةِ
آنگاه سياح دنيا كه ميداند بزرگترين و مهمترين كمالات انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در تجزيه الله و ايمان به الله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايفش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت ميگردد؛ لذا سر بر ميدارد و به آسمان مينگرد و خطاب به عقل خويش ميگويد:
"حال كه با ارزشترين چيز در عالم، حيات اسي بسياجودات اين عالم مُسخر حياتاند، و مادام كه با ارزشترين موجودات، دارندگان روحاند، و با ارزشترين ذي روح نيز ذي شعوراناند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير ذي حياتان همواره پر و خالي ميشود، ترديدي نميتوان داشت كت عقولن باشكوه و زيبا نيز اهالي و سكنه خاص خود را دارد كه ذي حيات و ذي روح و ذي شعورند؛ مانند تمثُّلِ حضرت جبرائيل(ع) و در حضور پيامبر(ص) و مشاهدهاش توسط صحابه، حوادث زيادي اياهمي و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمانهاي قديم نقل ميشود. اي كاش من هم ميتوانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آنها در چه فكري هس كه دريرا مهمترين سخنان در باره خالق كائنات از آنان است." مسافر در اين فكر بود كه به يكباره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه به مسايل ايماني نازل شده به واسشد. چكبه پيامبران و در صدر همه آنها حضرت محمد(ص) و قرآن معجز البيان ايمان آوردهايم. نيز تمام ارواح طيبهيي كه
— 407 —
از ما بودهاند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسكه حفديده شدهاند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار عالم و بر وحدت و صفات قدسياش شهادت داده و مطابق يكديگر خبر دادهاند. اين خبرهاي بيشمار مطابا نميچون خورشيد درخشان راه را به تو نشان ميدهند."
مسافر گفته آنها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و راه آسمانها را پيش گرفت.
در اشارهيي كوتاه به درسي كه سرعتر از ملائكه گرفت، در مرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدتِهِ اتّفَاقُ المَلئكَةِ المُتَمَثّلينَ لاَنظَارِ الشود، ز وَ المُتَكَلّمِيِنَ مَعَ خَوَاصِ البَشَرِ بِاِخبَاراتِهِم المُتَطَابِقَةِ المُتَوَافِقَةِ
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آنكه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبان ح نزد م درس گرفت و در حالي كه آرزو داشت مطالعهيي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقلهاي منور و سليم و قلبهاي نوراني را ديد كه به رويش گشوده ميشود؛ عقل و قلبي كبا قدرانسانها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند.
عقول و قلوب را ديد كه در ميانه عالم غيب و شهادت برزخ انسراه ميد و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقطه صورت ميگيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راهي كه از اين مسير به سوي حقيقت ميرود كوتاهتر است؛ نه مانند درسي كه به زبانهاي ديگر و از راههاي ديگر گرفتيم، بلكه ره وظاتّصاف ايمانيشان و كيفيت و رنگهايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم. شروع به مطالعه كرد و ديد:
عقول نوراني مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاديگر الف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيفهايي موافق با هم دارند و در يقين نيز از ثباتي كامل بهرهمند ميباشند، دانست كه بنايشان بر
— 408 —
حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيبور بهين دارند؛ پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسلهيي نوراني و مستحكماند و هيچگاه در هم نميريزند؛ همچون پنجرهيي رو طلبي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده ميشوند.
مسافر هم چنين ديد كه همه آن عقلهاي سليم و نوراني كه مسلكهايشان دور از هم و مشربهايشان با هم مباين بود، در اركان ايمانيه داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، برق ون بخش، و جذب كننده ميباشند و در توحيد هيچگونه اختلافي ندارند. دانست اين قلبهاي نوراني واصل و متمثل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينهيي جامع و صمداني در برابر حقيقتاند، در حكم پنجرههايي هستند كه به سوي شمس حقيقت بازدف و شند؛ احساس كرد همه آنها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه همچون دريا، آيينه داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آنها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر ضربه هيچگاه خطا نميكند و موجب خطاي ديگران نيز نميشود، زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد وهم و فكري عاري از حقيقت، نيز صفتي بياصل و اساس، همه چشمهاي تيزبين تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يكباره فم رباند و موجب خطاي آنها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود عالم را انكار ميكنند راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن ر دولت يكنند. همراه با عقل و قلب خود"آمنتُ بالله"گفت. اين است كه به عنوان اشارهيي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني در مردفتر اازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذي دَلَّ علي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ العُقُولِ المُستَقِيمَة المُنَوَّرَةِ بِاعِتقَادَاتِهَا المُتَوَافقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَاين دوسقِيِنيَّاتهَا المُتَطَابقَةِ مَعَ تَخَالُفِ الاستعدَادَاتِ وَ المَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ ِاتّفَاقُ القُلُوبِ السَّلِيمَة النُّورَانِيَّه بِكَشفِيَّاتِهَاست ی تَطَابِقَة وَ بِمُشَاهَدَاتِهَا المُتَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ المَسَالِكِ وَ المَشَارِبِ.
— 409 —
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مينگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اينكه بداند سخن عالم غيب چيست با كنجكاويآيي دابه گشودن دريچه آن كرد. به اين ميانديشيد: ذاتي كه در عالم جسماني شهادت با اين تعداد از مخلوقات زيبا و هنرمندانهاش ميخواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمتهاي دلنشيهم بيپذيرش ميخواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بيشمار ماهرانه و اعجاز آميز ميخواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و كلام با عمل و كاملاً ظاهر ميخواهد و به زبان حال بيان ميدارد، قطعاً و بيترديد در پس در بريب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن ميگويد، قولاً و كلاماً نيز مطالب را بيان ميدارد و خود را ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد و منطقيات غيبي او را بشناسيم، اين بود كه قلبش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني ميكند. شهادتي محكمتر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توالله اوأم با حقيقت وحي و الهام از علام الغيوب عطا ميگردد. خود را، وجود و وحدت خود را به شهادت مخلوقات خود محصور نميكند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن ميگويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظررا نشالايتناهيست و همانطور كه معناي كلامش او را ميشناساند، تكلُّمش نيز او را با صفاتش معرفي ميكند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق همه پيامبران در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آوردهاند و تواتري كه در ايندن گناوجود دارد، نيز رهبري اكثريت نوع بشر كه بر عهده آنها بوده است، و با توجه به كتابهاي مقدس كه ثمره وحي، و وحي مشهودند و دلايل و معجزات صُحُف سماوي، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهيست؛ آنگاه فهميد كه حقيقت ها ميج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه ميكند:
— 410 —
اول:منظور از لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ اِلى عُقُولِ الْبَشَرِ با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي است. آري، مداخله پروردگار در گفتگِ اَوْوداتي كه آنها را به نطق وا داشته و سخنانشان را ميداند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم:كسي كه عالم هستي را با تمام هزينههاي بيحد و حصر، و به شكل اعجازآميزي آفريد تا خود را بشناساند و با هزاراسماء ح كمالات خويش عيان ميكند تا او را دوست بدارند، بيترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود بر خواهد آمد.
سوم:انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنينترين و مشتاقترين آنهاست؛ خداوند همانطور كه عملاً در برابر مناحاسن مشكر و سپاس انسان عكس العمل نشان ميدهد با كلام خويش نيز پاسخ ميدهد؛ اين شأن خالقيت اوست.
چهارم:صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از مظاهر درخشان آن مياهل بلبيشك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم:ذاتي كه انديشه آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج، و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نممتعاليت؛ مخلوقاتي كه دوست داشتنيترين، با محبتترين و متفكرتريناند و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاق يافتن صاحب و مالك خويشند؛ چنين ذاتي بيشك براي شناساندن وجود خود به آنها از تكلم نيز بهره ميلَ الْاين از مقتضيات الوهيت است.
مسافر دانست وحي آسماني كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخهاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيمهاي زاران ست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد و اين دلالت چنان حجتيست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خور ميباحكمتر است.
مسافر آنگاه متوجه الهامات شد و ديد: الهامهاي صادق گر چه از وجهي به وحي ميمانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار ميروند اما با وحي دو تفاوت دارند:
— 411 —
اول:وصد ديگمتعاليتر از الهام است اغلب به واسطه فرشتگان ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت ميگيرد.
مثلاً پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتيست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نمايندير مرمرا به سوي والي منطقهيي گسيل ميدارد. او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا ميكند و آنگاه فرمان به اطلاع عموم رسانده ميشود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاهه نفسم صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصياش با يكي از خدمتكاران و يا يكي از رعايايش ی كه با او مناسبت خاص و معاملهيي جزيي دارد ی انجام ميدهد.
همانگونه كه، سلطان ازل گاه با عنوان پروردگار تمام جهانيان و آفريننده عالم هستي از طريق هاي بعالهامات فراگير كه وظيفة وحي را انجام ميدهند، فرامين خود را اعلام ميكند؛ همانطور هم از آن حيث كه پروردگار و خالق هر ذي حياتيست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد با كشيدهمكالمه ميكند.
تفاوت دوم:وحي سايهيي ندارد، زلال و صافيست، و خاص خواص است، اما الهام سايهدار است، با رنگها در ميآميزد و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائكدر نُهم به انسانها و الهام به حيوانها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود زمينهيي براي تكثير كلمات ربّانيست. كلماتي كه به اندازة قطرات درياهاست.
مسافر در اينجا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ ن دفاعًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي
آنگاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد؛ ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مييابد:
— 412 —
اول:آنچه "تَوه ايشاالهي" ناميده ميشود، يعني آنكه خداوند همانطور كه عملاً و فعلاً كاري ميكند كه مخلوقاتش دوستش بدارند در قول و صحبت و حضور نيز باعث ميشود دوستش بدارند؛ و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم:اجابت قولي از پشت پرده نيز همچون گفتفعلي به دعاي بندگانش از شئونات رحيميت است.
سوم:همانطور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شدهاند بالفعل ياري ميكند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتنهاي اوست نيز به بندگانلاصه نميرساند و اين از لوازم ربوبيت است.
چهارم:خداوند كاري ميكند آفريدگان ذي شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاقند تا مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، حمايت و حضور و وجود او را بالفعل احساس كمذكور ه همين ترتيب از پشت پرده، نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده ميشود و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصيست و با در نظر داشتن ظرفيت او از راه قلب و به شكل قولي، كاري ميكند تا وجود ادهييش را احساس كنند. اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهي و رحمت ربوبيست.
مسافر اينها را دريافت و آنگاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات ميداان فرواگر هفت رنگش هفت صفت او ميشد، قطعاً با شعاعها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار ميشد، انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكههاي شيشه، قطره يا دانههاي غبار طبيعتد احتمي گفتگو و استجابت حاجات آنها بنا بر قابليت هر كدامشان ميبود، گواهي همه آنها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده ميشد و اينكه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نميگردد؛ سخن واحد ميگويد و كلامي از او مزاحم سخن ديگرش نميشه در دست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته ميشود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل
— 413 —
و ابد، و خالق ذوالجمال و ذيشأن همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مييابد؛ به نحوي كه هيهي نيزاستي او را از درخواست ديگر باز نميدارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نميشود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نميدارد و آنهاامل دع هم نميآميزد. تمام آن جلوهها و سخن گفتنها و الهامها يك به يك و با هم بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت ميكنند و گواهي ميدهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوانيدانميي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد در چهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِىن خواه عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّبيايمَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ ك به چهَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ اْلاِلْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِْلاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِْلاِمْدَادَانظوم دَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي م استبدخالق خويشم؛ بيشك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات و حتي به اعتراف دشمنانش كاملترين آنها و بزرگترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقلترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمه به ننوراني كرده است، يعني محمد عربي (ص) برويم، او را زيارت كنيم و آنچه را در جستجويش هستم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم، لذا همراه عقل خود وارد سالهاي اوليه ظهور اسلام گرديد. دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطهاد شودآن حضرت دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدويترين و اُمّيترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه سرور و حاكم جهان كرد.
— 414 —
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوقالعاده (ص) و ح وظيفهسخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم. سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بيشماري كه مسافر به دست آورد ما در اينجا فقط اشاره كوتاهي به٩ دليلزير خواهيم داشت:
دليل اول:در اين شخص(ص) حتي به اعت است ومنانش همه خوي و خصلتهاي پسنديده جمع است و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَانشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى
وجود دارد و به نقل قطعي و گاه به چند كو صدها معجزه به دست او ظهور مييابد. براي نمونه با اشاره انگشت او ماه دو نيم ميشود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب ميكند چشمانشان نميبيند و مجبور به فرار ميشوند؛ يا براي سپاهيان تشنه لبش ر طريقن چشمه كوثر از ميان پنج انگشتش جاري ميسازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند.
بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رسالهيي خارقالعادابت كه كرامت تحت عنوان معجزات احمديه با دلايل متقن و يقيني بيان كردهايم، لذا مسافر با ارجاع بدانجا گفت: شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار قطعاً راست گفتار است و اجا آمددارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار خلاف كاران است شود.
دليل دوم:فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست، فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميل9
تبر آن را ميپذيرند و تصديق ميكنند، فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارقالعاده ميباشد. ما در بيست و پنجمين كلام تحت عنوان معجزات قرآني با دلايل قوي اثبات كردهايم كه قرآن به
— 415 —
چهل دليل معجزه و كرند و لق كائنات است؛ وجيزه مذكور رساله مشهوري از رساله نور است و چون موضوع در آنجا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدانجا گفت: شخصي كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقيست نميتواند بكس، از، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند؛ اين غيرممكن است.
دليل سوم:ايشان با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آه من تت كه نظيري ندارد و نميتواند داشته باشد. كاملتر از آنچه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي (ص) ظهور يافته و در طول چهارده قرن يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانفتند واساس حقيقت با قوانين بيشمار خود اداره نموده است نميتواند مشابه و نظيري داشته باشد.
نيز اسلام حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي (ص) از آن نظر كه در هر عصر رهبرالم راع سيصد ميليون انسان بوده و معلم و مرشد عقولشان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوبشان و مربي و پاك كننده نفوسشان و مدار پيشرفت روحهايشان و معده و ب معنويشان بوده نميتواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دينش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا ميترسد و همواره در مجاهده و دغدغههاي دائميست و ظريفترين اسراملتردت را به دقت رعايت ميكند و مقلّد كسي نيست و در يك كلام، كاملترين است و ابتدا و انتها را در هم ميآميزد و به انجام ميرساند؛ پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه دت و صا كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف ميكند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشانين حال مرتبه از معرفت و توصيف نرسيدهاند؛ اين نشان ميدهد كه او در دعا نيز بينظير است. كسي كه ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از ٩٩ قسمت دعاي
— 416 —
جوشن كبير توترضان ده شده است ی ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده ، لذا صاحبان دولتها و دينهاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذرهيي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد و پيروزي نيز به دست آورد واست، ب را در رأس عالم قرار داد. اينها نشان ميدهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچكس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارقالعاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش برخوردار است كه با آنكه حاكمان آن زمان ديروز م افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمتشان و همه روسأي روحاني با تمام علومشان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و وسوسهيي متوجه يقينع امتيقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي ميكردند همواره از درجات ايمان او فيض ميبردند و او را در و انساين قله ايمان مييافتند. اين امر نشان ميدهد كه ايمان او هم بينظير است.
مسافر دانست كه صاحب چنين شريعت بينظير، چنين اسلام بيمانند باشد، عبوديت خارقالعاده، چنين دعاي فوقالعاده، چنين دعوت جهان پسندانه و چنين ايمان اعجازآميزي هيچگاه دروغ نميگويد و كسي را فريب نميدهد. عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
دليل چهارم:همانطور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكدكان ربر وجود و وحدانيت الهي، بر درستي و رسالت حضرت (ع) نيز شهادتي محكم است، زيرا تاريخ نشان ميدهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و هُ
بياء(ع) ميباشد به شكل كاملتر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آنها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسانس گفت ارت دادهاند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت دهنده
— 417 —
كتابهاي مقدس و آشكارترين آنها در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
مسافر دانست آنها به همين ترتيب با زبان حال، يعني با نبوت و معجزاتشان نبي اسلام راهيي ه مسلك و وظيفه پيامبري، كاملترين و پيشروترين است تصديق و مكتب آسمانياش را تأييد ميكنند. و همانطور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالرم، ازد با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي ميدهند.
دليل پنجم:هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر (ص) به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شدهاطب اوواره بر توحيد شهادت دادهاند؛ به همين ترتيب، همگي آنها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشتهاند. آنها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نمودهنم نشاعلم اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافتهاند. مسافر در اينجا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مينمايد.
دليل ششم:پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيهيي آورد و علوم عاليهيير قانو نهاد و معرفت الهي را به ديگران آموخت. ميليونها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيدهملتي رتوحيد را كه اساسيترين سخن پيامبر بود به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كردهاند، نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت بالاتفاق شهادت دادهاند، و شهادتشان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. برنامه مل، رساله نور با تمام جزئياتش فقط يك برهان است بر صداقت و راستي پيامبر(ص).
دليل هفتم:طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده ميشونرديد. از انبيا در فراست و درايت و كمالات در ميان خلق، مشهورترين، محترمترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به شمار ميروند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اراد بي418
آشكار و پنهان پيامبر بر آمده و نتيجه گرفتهاند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعاليترين فرديست كه حق ميگويد و براساس حقيقت عمل ميكند؛ آنها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و اي عذات بدان ايمان آوردهاند. مسافر دريافت گواهي آنان همچون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم:همانطور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبلا كه الت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال ميشود مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاشش كوسط شخي قدرت تصرف ميباشد دلالت ميكند؛ به همين ترتيب به فردي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند و حكمتهاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد و نتايج موجوهم شاگركات موزون آن را به ديگران بياموزاند و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند؛ چنين كسي اقتضا دارد كه همواره و هميشه وجود داشته باشد. لذاها مت يك بار ديگر به حقانيت پيامبر (ص) كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر ميداند پي برد و دانست كه او عاليترين رسول صادق آفريننده كائنات است.
دليل نهم:خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شدلط بودميخواهد كمال هنر و صُنع خويش را بنماياند و با بينهايت آفريدهي زيبا و جميلش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند و به سبب نعمتهاي فراوان، با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را بهجا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه آنكه تماا اِطعام و ضيافتهاي ربّاني كه حتي ظريفترين اشتها و ذوقها نيز در آن لحاظ ميگردد، علاقمند است خلق در قبال ربوبيتش عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند؛ خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصلها و ايجاد شب و روز و اختلاف آ حقيقتو اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفتانگيز، الوهيت خود را ظاهر ميگرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت ميكند و به
— 419 —
بَدان رنيد؟ م نشان نميدهد و ظالمان و دروغگويان را با سيليهاي سماوي از بين ميبرد؛ بنابراين بايد گفت بيترديد در پس پرده كسي هست كه ميخواهد حقانيت و ع به هيود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي (ص) باشد كه محبوبترين مخلوق و درستكارترين بنده او، خادم مقاصد مذكور او؛ و كسيست كه طلسموپها اي آفرينش عالم را كشف و همواره به نام آفريدگار حركت ميكند و از او طلب ياري و موفقيت دارد و از سوي خالق نيز به او مدد رسانده و توفيق داده ميشود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين ٩ حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند پس او مدار شرف بني آدم آنها مباهات عالم هستيست. حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند؛ حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد؛ كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان ميدهد،ت به امترين ذات در عالم، اوست و مهمترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اساسي كهد را بن او وجود دارد، اساس همه گفتهها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماء او شهادت ميدهد و همّ و غم او اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشانترين برهان آفريدگارمان همان شخصيست كه"حبيب كه درخوانده ميشود و سه اجماع بزرگ هست كه فريب نميخورند و فريب نميدهند؛ و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا ميكنند.
اول:اجماع و تصديق جماعت نوراني كه با نام آل محمد (ص) شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ ميشود، اوليايي كه د ميكرب بين و نظرهاي قاطع داشتند، اوليايي همچون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود بر يقينم اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس) كه بر زمين بود و عركه نمو و وجود با عظمت اسرافيل را تماشا ميكرد.
— 420 —
دوم:تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده ميشوند؛ همانها كه ملتهايشان در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي ميكردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماع آنجاكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي ميزيستند و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدنيترين و عالمترين و مترقيترين ملتها و حكومتها در حيات اجتماعي و سياسي، استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غم گرديبه بهترين شكل اداره كردند؛ جماعت شناخته شدهيي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرتشان را فداي راه پيامبرشان كردند.
سوم:تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقين جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعداددين حقشمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلكهاي مختلف فعاليت ميكنند.
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزيي نيست بلكه عمومي و كلي و محك سرّ آو اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچوجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در دوران ظهور اسلام گشت و گذار ميكرد؛ آنچه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده اشارهي مختصريست بر درسي عليه از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى ادَمَ بِعَظ، و مخسَلْطَنَةِ قُرْانِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِأتِ مُعْجِزَاتِهِ اين كهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ الاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ الِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَارِ وَ بِتَوَافُقِ مُحَقِّقِى اُمَّتلاسيهوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَائِرِ النَّوَّارَةِ
آنگاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اينكه بدانيم سخن و كلام شخصنم:
در پياش بوديم چيست بايد به سراغ مشهورترين و درخشانترين كتاب
— 421 —
كه قرآن معجز البيان ناميده ميشود برويم كه در همه زمانها منكران خو و اعته تحدي ميخواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آنجا كه در زمانه فعلي ميزيست ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو معنوي قرآن به شمار ميرود. ديوانهجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است؛ و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا منتشر ميسازد و هيچكس ياراي مقابله بليت برا ندارد، ثابت ميكند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسمانيست و نميتواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين كلام و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور كه تنها حجتي از صدها حببرد. است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات ميكند كه هر مخاطبي نه تنها نميتواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند بلكه در برابر اثبات آن متحير ميماند و با تقدير از آن لب به سپاسگزاري ميگشايد. مسافر، وجه ا از ايقرآن و اين را كه كلام حق خداوند است به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتاب الله به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
نقطه اول:همانطور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقاند كهه دليل بر حقانيتاش است يكي از معجزات محمد (ص) ميباشد، محمد (ص) نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود يكي از معجزات قرآن و حجت علامهست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم:قرآن در اين دنيا چنان نوراني و منشأ سعادت و حقيقتي ظاهر گرديده و در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي رحمت ها چنان انقلابي ايجاد نموده است كه در هر دقيقهي چهارده قرن گذشته، ٦٦٦٦ آيه آن با كمال احترام حداقل توسط ١٠٠ ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسانها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوبشان گرديده است. قرآن
— 422 —
موجب ترقي ارواح، نوراني آشكار و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بيترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارقالعاده و فوقالعاده و معجزه است.
نقطه سوم:قرآن از زمان ظهور تا كنون داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده ميشد و آن قرآن طلا بر ديوار كعبه مينگاشتند سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه ميگفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اي كليت ه باقي نماند."
نيز اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنيد به سجده افتاد، به او ميگويند "مگر مسلمان شدهيي؟" و او پاسخ ميدهد: "نه، من به احترام بلاغت اين آيه سجده كردم."
هزاران پيشوا و اديب برناست؛ چهره درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري متفق القول نظر دادهاند كه "بلاغت قرآن فوق طاقت بشر، و دست نايافتنيست."
قرآن همچنين همواره اديبان و بمينانمغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آنها به طرزي كه غرورشان را از بين ميبرد گفته است: "يا سورهيي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنينشر حقرت را بپذيريد." با اين حال بليغان معاند عصر نزول با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولانيتر يعني به خطر انداختن جان و مالشان را اختيار كردند و اين ثابت مه خودمكه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليونها كتاب نوشتهاند و اين امر با تارند تكار همچنان بيشتر هم شده است، اما هيچ يك از اين كتابها به قرآن نميرسد و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتابها نيست، و در مرتبه آنها طوريدارد." طبيعيست كه قرآن يا بايد پايينتر از
— 423 —
كتابهاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آنها. هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نميتواند بگويد قرآن پايينتر از همه آن كتابهاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كت، براي ديگر است.
فردي آيه
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
را قرائت كرد و گفت چيزي كه حكايت از خارقالعاده بودن بلاغتش كند نميبينم. به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو د ديد را در آن زمان بشنو." او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم پريشان، ظلماني، بيروح و بدون شعور و وظيفهاند؛ و در فضايي خال دارا حد و حدود و در دنيايي بيقرار و فاني به سر ميبرند. در آن وضع آيه مزبور را شنيد و مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنهيي به نمايش گذاشت و (چهرهي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي شد بت هستي شعوران تمامي اعصار. آيه مذكور نشان ميدهد كه عالم هستي، مسجدي كبير است و خداوند عموم مخلوقات و در رأس همه، آسمانها و زمين را با حياتي كه به آنها عطا كرده است به ذكر و تسبيح واداشته، و هر يك در انجام وظيفه خويش، پر جنب و جوش، مسرور و خرسزه صد اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد و شكوه سلطنت كتاب خدا در طول چهارده قرن با كمال احترام و بدون وقفه ا مدت دافته است. مسافر در اينجا حكمتي از هزاران حكمت قرآني را دريافت.
نقطه چهارم:حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين كه بالاخره موجب خستگي ميشود، نه تنها فرد قاري را بيزار نميكند بلكه جود ندر كس كه دل مرده و بيذوق نباشد، تكرار تلاوت، حلاوت بيشتري را ايجاد ميكند. اين امر از زمانهاي گذشته تاكنون براي همه امر مسلّمي بوده و به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و
#4 او دروت و شادابي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراخههايطوري احساس ميكردهاند كه گويي قرآن آنها را مورد خطاب قرار ميدهد. هر گروهِ علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره اين كتاب را نميشود داشته و از اسلوب بيان آن پيروي نمودهاند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيانش را همواره محفوظ داشته است.
نقطه پنجم:يك بال قرآن در گذشته است كردن هديگرش در آينده؛ ريشه اين كتاب آسماني بر حقيقت انبيا استوار است و آنها را تصديق و تأييد ميكند؛ آنان نيز بالاتفاق و به زبان حال او را تأييد با بيد. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات آن محسوب شده، حيات خود را از آن ميگيرند. و تكاملي مبتني بر حيات داشتهاند، نشان ميدهند كه شجره مباركهشان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت ميباشد. همه طريقتهاي ح كردم يت كه زير بال دوم كتاب الله باليدهاند و همه علوم حقيقي اسلام، گواهي هستند بر اينكه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت امر خارقالعاده بيمثل و ماننديست.
نقطه ششم:شش جهت قرآن نورانيست و صدق و حقانيتش را نشان ميدهد. آره بداننهاي حجت و برهانِ تحت قرآن، لمعات اعجازآميزِ فوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه در جلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استناد ظَهر قرآن ميباشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بيمنتهارالحكمدر جانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و انجذاب و تسليم صميمي وجدانهاي پاك و قلبهاي سليم كه در جانب چپ آن قرار دارد اثبات ميكند كه قرآن قلعهيي آسماني و زميني، قلعهيي فوقالعاده، خارقالعاده، محكم و غير قابل نفوذ است؛ با توجاست كهش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زدهاند؛ و اينكه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كردهاند؛ ابتدا متصرف كائنات ميباشد. كسي كه دايماً اظهار زيباييها و حمايت از خوبيها و درستهزاران امحاي فريبكاران و مفتريان را دستورالعملي
— 425 —
براي فعاليت قرار داده است. او همانطور كه با دادن مقبولترين و والاترين و حاكمانهترين مقام حرمت و مرتبهي موفقيت به قرآن، آن را امضا و تصديق ميكند؛ پيامبر تغيير نيز بهعنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اينكه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب بهسر ميبُرد، و با توجه به اينكه ساير كلامهايش شبيه به قرآن نبوده و به آن نميرسد، بر حقانيت قرآن امضا ميزند. و با وجات توسي بودن، حقايق آفرينش گذشته و آينده را بهطور اطمينان بخشي با قرآن بيان ميكند. و ترجماني كه از آن زير نظر چشمان تيزبين هيچگونه خطايي ديده نشد. با تمام قوايش به تمام اح من جمآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اينكه كلام مبارك خالق رحيمش ميباشد مهر تأييد ميزند.
يك پنجم نوع بشر و شايد بخش اعظم آنها در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با دينداريحي كه قت پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا ميدهند؛ علاوه بر اين، براساس گواهي بسياري از نشانهها و وقايع و كشفيات حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوتو پر فتوسط پيامبر، چون پروانه، حق پرستانه گرد او جمع ميشدند؛ و اين تأييد ديگريست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيعترين مقام و مرتبه قرار دارد.
عموم طبقات نوع بشر از نادانترين و جاهلترينشان تار محكمرين و عالمترين آنها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ ميكنند و عميقترين حقايق الهي را در مييابند و مجتهدان بزرگِ صدها فن و دانش اسلامي و مخصوصاً دانايان شريعت كبري، و گروههايي چون محققان اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با عن كردهش و پاسخهاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج ميكنند و اين نشان ميدهد كه قرآن معدن حقيقت و مرجعي الهيست.
نيز آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غي شوم. ان است) به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشتهاند، با اين كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفتگانهييست كه بلاغت يكي از آنهاست، از آوردن فقط يك
— 426 —
سوره مشاب دنيا اري كردهاند. بلاغت پيشهگان مشهور و دانشمندان نابغهيي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بودهاند به هيچوجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كردهاند. اين نكته نيز نشان ميدهد قرآنه كوچك الهيست و فوق طاقت بشر ميباشد.
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام با پاسخ به اين سؤالها روشن ميشود: كلام چه كسيست؟ خطاب به چه كسانيست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا هيچ كلامي نميتواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد،ت و روقرآن خطاب و سخن خالق و پروردگار همه جهانهاست، مكالمهييست كه به هيچوجه نميتوان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود؛ اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسانها و بلكه هست؟ ايودات مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر ميباشد؛ قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت گردد. قرآن مسايل مرله نور سعادت دو جهان و نتايج آفرينش عالم هستي و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بر ميگيرد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است بيان ميدارد و تبيين ميكند. قرآن معجز البيان، هر سوي عتسليم ير را چون نقشه، ساعت يا خانهيي به نمايش ميگذارد و با چرخاندنش صانع و آفريدگارش را به انسان ميشناساند. بيشك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نميتوان به زه قهرعجاز آن دست يافت.
هزاران دانشمند هوشمندِ دقيق كه قرآن را تفسير كردهاند و سي، چهل، يا هفتاد جلد كتاب نوشتهاند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كردهاند كه قرآنبهاي مزيّتهاي بيشمار، نكتهها، خاصيتها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسايل و خبرهاي غيبيست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور مزيت و نكتهيي از قرآناي اول براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رساله معجزات قرآنيه و مقام دوم كلام بيستم كه از استخراج مسايل فوقالعاده بسياري چون قطار و هواپيما از قرآن بحث ميكند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده ميشود و با اشارات قرآني به رسالهام رو نيروي الكتريسته ميپردازد، يا هشت
— 427 —
رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان ميدهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست، يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه الي قاطيكند؛ هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و نوري از انوارش را اظهار ميدارد؛ اينها تأييديست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزهيي خارقالعاده است، لسان عالم غيب دحياتش شهادت، و كلام علام الغيوب ميباشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي باعظمتش چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين رنيستم و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دست كم ده ثواب و دهگيرد ودارد و ده ثمره ماندگار نتيجه ميدهد، حتي هر يك از حروف برخي آيات و سورهها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه ميدهد و در اوقات مبارك فتد، ست و ثواب و ارزش هر حرف دهها و صدها برابر ميشود. سياح جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتيست به واسطه اجماع سورهها، اتفاق آيات، بود و اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسماء و صفاتِ تنها يك واجب الوجود چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان هولناسرچشمه ميگيرد.
به عنوان اشارهي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ اَلوَاحِدها مزاحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِةِ القُرآنُ المُعجِزُ البَيَانِ، المَقبُولُ المَرغُوبُ لاَجنَاسِ المَلَكِ وَ الاِنسِ وَ الجَانِّ، اَلمَقرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِي كُلاني بيِيقَةٍ بِكَمَالِ الاِحتِرَام ... بِالَسِنِة مِأتِ مِليُونٍ مِن نَوع الاِنسَانِ ... الدَّائِمُ سَلطَنَتُةُ القُدسِيَّةُ عَلي اَقطَارِ الاَرضِ وَ الاَكوَانِ، وَ عَلي وُجُوهِ الاَعصَارِ وَ الزَّمَانِ وَ
— 428 —
الجَار شراياكِمِيَّتُهُ المَعنَويَّةُ النُّورَانيَّةُ عَلي نِصفِ الاَرضِ وَ خُمسِ البَشَرِ فِي اَربَعَةَ عَشَرَ عَصراً بِكَمَالِ الاِحتِشَامِ... وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرهَنَ سكوت اعِ سُوَرِهِ القُدسيَّةِ السَّمَاوِيَّةِ، وَ بِاتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانيَّةِ الالهيَّةِ، وَ بِتَوافُقِ اَسرَارِهِ وَ انوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَانساني وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ.
آنگاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعهيي فاني و گذرا، عالمي ّ خلقت مُلك ماندگاري به عظمت جهان را نصيب انسان درمانده ميكند، و لوازم حياتي جاودانه را در اختيار اين موجود فاني ميگذارد، و فرد بيچارهيي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات ميدههموارههاي خزانه سرمدي را به رويش ميگشايد، او كه دانسته بود قيمتيترين سرمايه انساني ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت، براي كسب مرتبه ديگري از مراتب ايمان بايد به هيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درسهايي را ك كه باركان و اجزاي هستي گرفتهايم تكميل كنيم." آنگاه با دوربيني پر قدرت و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاسي كردسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و زيبا ديده ميشود. همه سورهها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب و بابها و فصلها و صفحات و سطرها، و محو و اثباتهاي معنادار و تغيير و تحوّلهاي حكيمانه همكند و ش، بالاجماع و بالبداهه بر هستي عليم كل شي، قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه هر چيز را در هر چيز ميبيند و مناسبات هر چيز را با چيزهاي ديگر ميداند و ميسنجد، دلالت دارد؛ دانست كه كائناو من انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و ورودي و خروجيهايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بيمانند و خالقي متعالي دلالت ميكند، آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بيمنتها و تغييرات مصلحتي و آفرينشهاي مكرر و حكيمانه كار ميكند. گواهي دو حقيقت بزرنفر كهاگير و مناسب با عظمت كائنات، اثبات كننده شهادت بزرگ كائنات به شرح زير ميباشد:
— 429 —
حقيقت نخست:با حدوث و امكان مرتبط است كه مورد نظر علماي هوشمند اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان ميباشد و آي در ها براهين متعدد به اثبات رساندهاند، آنها گفتهاند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن دستخوش تغيير و تبديل ميگردد، پس فاني و حادث است و نميتواند قديم باشد. حال كه حادث است پس ب بهسونعي باشد تا آن را خلق كند؛ و مادام كه در ذات هر چيز سبب وجودي يا عدمي وجود نداشته باشد، مساويست و نميتواند واجب و ازلي باشد. نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل (كه باطل است) قادر به ايجاد هم نيستند، و طرز يد وجود واجب الوجود لازم ميآيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد و همه چيز جز او، ميبايد ممكن و ما سوايش مخلوق باشد."
— 429 —
اد بنشت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت گذاشته سپس وفات ميكنند. همان درختان و گياهان و قسمي از حيوانات كه مرده بودند در فصل بهار به عنوان صدها هزار نمونه وچنين وو مثال براي حشر اعظم به همان شكل احيا ميشوند و جان مييابند. قسمي از آنها نيز طوريست كه مشابهشان در همان جاي سابق ايجاد و احيا ميشود. موجودات بهار گذشته صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر ميكنند و به آگاهي ميرسانند و ميدهد،ز آيه
وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
را به نمايش ميگذارند.
— 430 —
به لحاظ هيأت جامع هستي، در هر پاييز و هر بهار عالَمي بزرگ ميميرد و عالَمي جديد به وجود ميآيد. مردن و به وجود آمدن مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردنها و زن
#571ها همه با ميزان و نظم مشخصي در تمام انواع مزبور صورت ميگيرد؛ گويا دنيا مسافرخانهييست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن ميشوند و جهانهاي مسافر و سيار به سويش ميآيند و وظايف خويش را به انجام ميرسانند و آن گاهاگر جاند.
وجوب وجود و قدرت بيانتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و ميزان و تعادل و نظم و در نيم ايجاد ميكند و آنها را براي مقاصد ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار ميگيرد و رحيمانه به خدمت وا ميدارد، براي عقول و جن هه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. علاقمندان مسايل حدوث را به رساله نور و كتابهايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشتهاند ارجاع داده و اين بحث را در اين جا به پايان ميبريم.
اما دايرهي امكان؛ اين امر نيز عارد و اي را در احاطه و سيطره خود دارد، زيرا ميبينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزيي، بزرگ يا كوچك از عرش تا فرش، همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه براساس مصلحت به آن رسالهده شده به دنيا فرستاده ميشوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين آن هم در متن امكاناتي بيحد و حصر، پوشاندن صورتي متمايز، مناسب، متفاوت و زيبا به آن با امه" كه و احتمالهايي به عدد صورتها، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسانش در تلاطم است؛ هم چنين قرار دادن صفتهاي خاص و موافق و مطابق داني نحت در آفريدهيي كه ميان امكانها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است، نيز اعطاي جوارح ارزشمند و كيفيتهاي حكه بيش به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راههاي بيشمار را دارد و ميتواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بيهدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزيي و به تعداد امكانهاي وضعيت و
— 431 —
ماهيت و هويت، هيأت و صورت، صفتِ هر ممكنر آنهرات و دلالتها و شهادتهايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح و تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بيحد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و گيل كهز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگترين كارها مانند كوچكترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت و درخت را مانند دانهيي به سهوليكنندميكند. اين دلالتها و اشارات و شهادتها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل ميدهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله سكه ت مخصوصاً در كلام بيست و دوم و سي و دوم و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدانجا ارجاع ميدهيم و اين داستان بلند را كه امكجا به اتمام ميرسانيم.
حقيقت دوم:كه ريشه در هيأت مجموعهي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب ميگردد:
در متن اين تحولات و انقلابهاي پيدرپي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و.. هيأجام رسانيدن وظايف و خدماتشان هستند. و اگر ذي حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، تعاوني حقيقي كه خارج از قدرتشان ميباشد، مشاهده ميگردد. براي مثال در عالم هستي ميبينيم، كه عناصر به مدد ذي حياتان ميآيند مخصوصاً نشرندرا ميبينيم كه به مدد نباتات ميشتابند و نباتات به كار حيوانات ميآيند و حيوانات نيز به انسان فايده ميرسانند. در پستانها شيري چون آب كوثر ديدعال اسود كه به كار تغذيه نوزادان ميآيد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي حياتان قرار دارند از جايي كه اصلاً فكرش را نميتوان كرد به آنها داده مو سيلي حتي ذرات طعام را ميبينيم كه سلولهاي بدن را بازسازي ميكنند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت ميگيرند نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربيز و صام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش ميگذارد.
— 432 —
آري، ياري رسانندگان جامد، فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يكديگر كمك ميكنند؛ بيترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كر، كه ايت حكمت و رحيميت است اين كار را انجام ميدهند.
تعاون عمومي كه در عالم هستي جاري و ساريست و موازنهي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت ميگيرد. و كردهاكه سيماي مزّين آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دلنشين گلها را با قلمي مزين آرايش كرده است و تنظيم كه از كهكشان و منظومه شمسي تا ميوههايي مانند ذرت و انار حكم ميراند؛ و توظيف كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمو٢ و ٢٣ نموده است. شهادتي به بزرگي حقايقي چون توظيف، تنظيم، تزيين و موازنهي موجود در عالم، بال دوّم شهادت كاينات را تشكيل ميدهند. رساله نور اين شهادت عظيم را گاش رات رسانده است، لذا ما در اينجا به اشارهيي مختصري بسنده ميكنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيهيي كه سياح جهانگرد ما از كائنات گرفت در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ الهَ الاَّ اللهُ قادر بِبُ الوُجُودِ الممُتَنِعُ نَظيرُهُ اَلمُمكِنُ كُلُّ مَاسِواَهُ الوَاحِدُ الاَحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ هذِهِ الكَائنَاتُ الكِتَاب الكَبِيرُ المُجَسَّمُ وَ القرهيي الجِسمَانِيُّ المُعَظَّمُ وَ القَصرُ المُزَيَّنُ المُنَظَّمُ وَ البَلَدُ المُحتَشَمُ المُنتَظَمُ بِاِجمَاعِ سُوَرِهِ وَ آياتِهِ وَ كَلَماتِه وَ حُرُوفِهِ وَ اَبوَابِهِ وَ فُصُولِهِ وَ صُحُفهِ وَ سُطُوِرِه وَ اِتِّفَاق اَركَانِهِ وَ اَن براي ِ وَ اَجزَائِهِ وَ جُزِئيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشتَمِلاَتِهِ وَ وَاردَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَةِ الحُدُوث وَ التَّغَيُّر وَ الامينطو بِاجمَاعِ جَميعِ عُلَمَاءِ عِلمِ الكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقيقَةِ تَبديلِ صُورِتَه وَ مُشتَملاتِةِ بِالحِكمَةِ وَ الاِنتِظَام وَ تَجدِيدِ حُرُوِفِه وَ ل، بر تِهِ بِالنِّظَامِ وَ المِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقِة التَّعَاوُِن وَ التَّجَاوُبِ وَ التَّسَانُد وَ التَّدَاخُلِ وَ المُوَازَنَةِ وَ المُحَافَظَةِ فِي مو نتواَاتِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ
آنگاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار عالم بر آمده بود از مراتب هجدهگانه عبور كاعيه ما معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رهنمون ميشود، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي
— 433 —
نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريف فاتن منافكلمه إيّاكَ با مدح و ثناي غايبانه نوعي حضور حاصل شده و مخاطب إيّاكَ ميشويم. بدين ترتيب ما نيز ميبايست جستجوي غايبانه را رها كرده و آنچه را در جستجوم دربايم از همان مورد جستجو بپرسيم. سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همه چيزهاست. آري، آنچه مُظهر همه چيز است خود را از همه چيزها بيشتر ظاهر ميكند، بنابراين همچنان كه خورشيد را با ديدن شعاعمطيع ورانياش ميشناسيم، با اسماء حسني و صفات قدسيِ خالقمان ميتوانيم بسته به ميزان ظرفيتمان براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راههاي بيشمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراولت سخ دو راه و دو حقيقت از حقايق بيحد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان ميكنيم:
حقيق و با ظهور حقيقت فعاليت مستولي كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده و محيط، دائمي، منظم، شگفت انگيز، زميني و آسماني را از حالي به حالي در ميآورد و مومت ايميل و تجديد آنها ميشود، و احساس بديهي حقيقت ظهور ربوبيّت كه در متن حقيقت فعاليت حكمت مدار مذكور احساس ميشود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت كه از هر جهت رحمت ميفشاند.
به سبب هير جمعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس ميشود.
از اين افعال ربّاني مدبّرانه و مربيانه و از پس پرده آن، اسماء الهي را كه تجلياتش در همه چيز وجود دارد آشكارا ميتوان احساس كرد و دانست.
از رشناسيحسنايي كه با جمال و جلال تجلي مييابند، و در پس پرده آنها، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين يا حق اليقين ادرهميت اشود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بينهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت
— 434 —
موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلييست از صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشنتر از آن به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك ميشود. زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانهيي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي ميكند؛ به همين ترتيب افعاللي و خيسي و ساختن خانههاي شكيل نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور ميدهد، اين نامها نيز به طور بديهي هنر و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد ميآورد، اين صفات هم بالبداهه وجود ذاتي را لازم ميدارد كه موصوف و صانع و مسما و فاعل باشد؛ همانطور در آو بيفاعل و اسم بيمسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنابر حقيقت و قاعده مبه او چون بيشمار كتابها و مكتوبات پرمحتوا يا كاخها و عمارتهاي فراوانيست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است و هر يك از آنها به هزاران وجه بر افعال بيمنتهاي ربّاني و رحماني اشارات بيحد وجزه معرده و بر تجليات بيحد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشاء افعال مذكورند، شهادتهاي بيپايان دارند و بر تجليات بيمنتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازليست و موصوف اثر بهمه صفات محيط و قدسي مذكور ميباشد گواهي ميدهند. همه حسنات، زيباييها، ارزشها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور بر كمال و زيباييهاي قدسي لايق و موادهيي ال رباني، اسماء الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آنها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي ميدهند.
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مييابد با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و َ فِي مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و همچنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و ارلاَ عِ نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و ميشناساند. حقيقت بروز يافته الوهيت كه
— 435 —
در ظهور حقيقت ربوبيت است و بالبداهه احساس ميشود، همراه با جلوههاي رحيمانه و كريمانه اسماء حسني و تجله دلم الي و كمالي هفت صفت ثبوتيه يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام خود را ميشناساند و معرفي ميكند.
آري، چنان كه صفت كلام ذات اقدس را با وحي و الهام ميشناساند، صفت قدرت نيز به واسطه آثار صُنعي كه هر يك در به سرلمات مُجسماند، ذات اقدس را معرفي ميكند و سراسر كائنات را چون فرقاني جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف ميكند.
صفت علم نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعه آن اه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت ميگيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي ميكند.
صفت حيات هم به همين ترتيب مانند همه آثاريز همانرفي كننده قدرتاند، و مانند همه حالها و صورتهاي منظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت ميكنند، و همچون همه دليلهايي كه معرفي كننده ساير صفاتاند، همراه با دلايل صفت حيات بر تحقق اين صفت دميتوايكند و حيات نيز با تمام دلايل مذكور همه جانداران را كه آيينه آنها ميباشند گواه ميگيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي ميكند و عالم هستي را براي اين كه همواره نشان دهنده و ربو و جلوههاي نو و جداگانه باشد، به آيينهي اكبري تبديل ميكند كه متشكل از آيينههاي گوناگون بوده و همواره تحول مييابد و نو ميشود. به همين قياسعلم،
# از صفات سمع و بصر و اختيار و تكلم به اندازه عالم هستي، ذات اقدس را معرفي كرده و ميشناسانند.
صفات مذكور همانطور كه بر وجود ذات ذوالجلال ميكنمدارند بر وجود و تحقق حيات و اين كه ذات ذوالجلال داراي حيات است و حي ميباشد نيز بالبداهه دلالت دارند، زيرا ادراك علامت حيات است، شنيدن نشانه زنده بودن است، ديدن خاص زندگان است، اراده با حياتال كردمييابد، اقتدار اختياري صرفاً در صاحبان حيات يافت ميشود و تكلم نيز كار جاندارانيست كه داراي ادراك ميباشند.
— 436 —
از نكات بيان شده در مييابيم كه صفت حيات داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است و در معراء اللد خود و وجود موصوفش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهانهاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح ما راست؛ لذا در اينجا به قطرهيي از درياي مذكور اكتفا ميشود.
حقيقت دوم:تكلم الهيست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيهي
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي
كلام الهي لايتناهيست. ظيقانون علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت ميكند سخن گفتن اوست، اين حقيقت به صورت بيمنتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي ميدهد.
توضيح تفصيلي حقيقت مورد بحث و شهادتش را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رسارتان
اع ميدهيم كه دو شهادت محكم حقيقت مذكور با ملاحظه موضوع وحي و الهام بيان گرديده است؛ و شهادت عامتر در اين مورد را به بحث كتابهاي مقدس آسم همان مرتبه دهم و شهادتي روشن و جامع را به بحث قرآن معجز البيان در مرتبه هفدهم ارجاع ميدهيم. انوار و اسرار آيه كريمه:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُونين وضَزِيزُ الْحَكِيمُ
كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز و شهادتش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر ميكند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
— 437 —
به عنوان اشارهيي مختصر به معناي درسي كه مسافر از ايالوَاج قدسي اخذ كرد در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الوَاحِدُ الاَحَدُ، لَهُ الاَسمَاءُ الحُسني، وَ لَهُ الصِِّفَاتُ العُليَا، وَ لَهُ المَثَلُ الاَعلي، اَلَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُ جرم بفِي وَحدَتِهِ اَلذَّاتُ الوَاجِبُ الوُجُودِ، بِاِجمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ القُدسِيَّةِ المُحيِطَةِ، وَ جَمِيعِ اَسمَائِهِ الحُسني اَلمُتَجَلِّيَّةِ، بِاهاي ناقِ جَمِيعِ شُئوُنَاتِهِ وَ اَفعَالِهِ المُتَصَّرِفَة، بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ الاُلُوهِيَّةِ فِي تَظَاهُر الرُّبُوبيَّةِ، نتظار وَامِ الفَعَّاليَّة المُستَولِيَةِ، بِفِعلِ الاِيجَادِ وَ الخَلقِ وَ الصُّنعِ وَ الاِبدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدرَةٍ، وَ بِفِعل التَّقدِيِر وَ التَّصوير وَ التَّدبِير وَ التَّدوير بِاِختَيارٍ وَ حِكمَةٍ، وَ ِبفِعلِ التَّصريفِ وَ التَّل گفتي وَ المُحَافَظَةِ وَ الاِدَارَةِ وَ الاِعاشَةِ بِقَصدٍ وَ رَحمَةٍ، و َبِكَمَالِ الانتِظَامِ وَ المُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَة اَس را چن شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لاَ الهَ الاَّ هُوَ وَ المَلائكَةُ وَ اُولُوالعِلمِ قَائِماً بِالقِسطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.
* * *
— 438 —
به آتشاله مناجاتكه شعاع سوم ميباشد، به همراه رسالهي آيت الكبري و چند رساله ديگر در كاستامونو تأليف شده است. نمونهييست درخشان براي سير زندگي استاد در كاستامونو و اينكه نصيب
و فعاليتش در اين شهر حول چه مسايلي ميگذشت. آري، سعيد نورسي به دلالت حقايق موجود در اين رسايل براي تقويت ايمان كه لازمترين خدمت براي ملت و عالمگردان ميباشد، فعاليت ميكرد.
* * *
مقدمه
حجت ايمانيه هشتم هم چنانكه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرتش تأكيد و صفات، و احاطه حاكميت و شمول رحمتش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم چنين احاطه حكمتش و شمول علمش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات ميكند.
خلاصهاين كه هر يك از مقدمههاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجان تركاشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشتگانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات ميكند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عاليست.
سعيد نورسي
* * *
— 439 —
مناجیات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنّنون مخخَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَاارد نبَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
يا الهي، يا ربي!من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم پاكسترفتهام و با راهنمايي اسم حكيم، ميبينم هيچ حركت و چرخشي درآسمانهانيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بيسر و صدايش بارهاعين سكوت و ايستادنش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستارهيي نيست كه با خلقت موزون، وضع منظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهتش به ستارگان ديگر بر شكوه الوهيت تو اشاره نداشته باشد و گو امور هد.
— 440 —
هيچ سيارهيي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسؤوليت منظم و اقمار مهمش بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشتسي
.
آري، آسمانها با ساكنينشان چنانكه جداگانه گواهي ميدهند با هيأت مجموعه خود نيز بهطور بديهي ميگويند اي آفريدگاري كه زمين و آسمانها را خلق كرن بود.هيهاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرات را با تركبيات منظمش تدبير و اداره ميكني و سيارات را با اقمار منظمشان به حركت در ميآوري و مطيع امر خوتصور د ميدهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگيات شهادت ميدهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان شهادت آنها را تأييد ميكنند.
آسمانهاي صاف و پاكيزه و زيبوع حشرجرام فوقالعاده عظيم و شتابان همچون ارتش يا نيروي دريايي باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغهايي زيور يافتهاند، بر شكوهمندي ربوبيتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيز است دلالت دارند، و بر حاكميتت كه آسمان لاي خوشنورا در احاطه خود دارد و بر رحمت بيمنتهايت كه هر ذي حياتي را شامل ميگردد با قوت تمام اشاره ميكنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسمانيست و همه آنهاير بست اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم ميكند، بيهيچ ترديدي شهادت ميدهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمانها و دلايل نوراني مجسماند، كاملاً ظاهر و آشكار ميباشد.
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمانها همچونگري بيان گوش به فرمان، كشتيهاي باعظمت، هواپيماهاي غول پيكر و چراغهايي شگفتانگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان ميسازند. وظايف خورشيد ی بهعنوان يكي از نفرات آن لشكر الهي ی در زمين ووجه قصسيّارات منظومهي شمسي دلالت ميكند، كه قسمتي از ستارگان همچون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند، و نه تنها بدون وظيفه نيستند، بلكه خورشيدهاي عوالم باقياند.
#44بزرگ، ي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماهها در مُلك تو در سماوات تو تحت فرمانت و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسْ وَ ر آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفهيي برعهده گرفتهاند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح ميگويند كه آنها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره ميكند؛ او را تكبير ميگويند و با لسان حال "سبحان الله" و "الله اكبر" سر ميدهند. من نيز با تمام تن سعيد آنان تو را تقديس ميكنم.
اي كه به دليل شدت ظهورش پنهان است و اي كسي كه به دليل عظمت كبريايش در خفا قرار دارد؛ اي قدير ذوالجلال، اي قادر مطلق!با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم(ص)، دريافتهاما نميانكه آسمانها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي ميدهند،فضاي لايتناهينيز با ابرها و رعدها و برقها و وزشها و بارشهايش بر وحدت و رسمي جودت شهادت ميدهند.
آري، ابر بيجان و بيادراك، باران را كه آب حيات است به سوي ذي حياتان نيازمند گسيل ميدارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام ميگيرد، تصادف آشفته نميتواند دخالتي داشته با قد
صاعقه كه كاملترين نوع برق است به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق ميكند؛ و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان ميدهد.
رعد كه آمدن باران را بش عداوتدهد و آسمان پهناور را به سخن وا ميدارد و با سر و صداي تسبيحات خود آن را به لرزه در ميآورد، با لسان قال سخن ميگويد، و تو را تقديس ميكند تابهابوبيتت گواهي ميدهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازمترين نياز ذي حياتان ی كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده ی (يعني) نفس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آنها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوحهي ميمان وثبات ميكنند و آن را به صورت تختهيي در ميآورند كه كسي چيزي روي آن
— 442 —
مينويسد و بعد پاك ميكند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي ميدهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي حياتان منتق كفشش ردد با قطراتي موزون و منظم، كلمهوار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي ميدهد.
اي متصرِّف فعال و اي فياض متعال!ابر و برق و رعد و باد و باران كه برادگاه وجود تو شهادت ميدهند با اينكه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يكديگرند، در هيأت مجموعهشان به سبب يگانگي و همبستگي و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگيات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كناب مي آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي ميكند، و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي وسيع براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند و به براي ورت بر وسعت بينهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي ميكند، دلالت روز پند.
هوايي كه در فضاست در چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عالمانهيي به كار گرفته شدهاند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.
اي فعّال لما يريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليتند و اجو آسمان نمونهيي از حشر و قيامت را نشان ميدهد، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل ميكند، عالمي را ميآورد و عالم ديگري را روانه غيب ميكند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آباشد، انمان خواهد داد.
— 443 —
اي قدير ذوالجلال!هوايي كه در جو آسمان است، ابر و باران، رعد و برق همه در تملك تواند، مُسخر امر و قوت و قدرت تواند و تو هر كدامشان را موظف به كاري كردهيي. اين مخلوقات آسماند. ايبه لحاظ ماهيت از هم دورند، امر كننده و حكم كننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آنها را به اطاعت ميخواند تقديس ميكنند و رحمتش را حمد و ثنا ميگويند.
اي خالق ذوالجلالر چه ك سماوات!
با تعليم قرآن حكيمات و درسي كه از رسول اكرم (ص) گرفتهام ايمان آورده، دانستم كه: چگونه آسمان با ستارگانش و هر آن چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي ميدهند؛ بگروهه ترتيب زمين با تمام مخلوقات و احوالش بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي ميدهد و اشاره ميكند.
آري، هيچ تحولي در زمين و هيو فلك ر و تحولي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق ميافتد (جزيي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و يگانگي تو اشاره نكند.
هيچ حيواني نيوش و ذبا رزق رحيمانهيي كه به نسبت ضعف و نيازش ميدهي و جهازاتي كه با توجه به نيازهاي زيستياش، حكيمانه در اختيارش ميگذاري، بر هستي و وحدت تو گواهي ندهد.
هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقا خونخوگانمان خلق ميشوند نيست كه با صُنع عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود معرّف تو نباشد.
نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كردهاند و از عجايب و معجزدم به ت تو هستند از تخمها و تخمكها، قطرهها و حبهها و دانههاي كوچك و هستههايي محدود كه ماده اصلي آنها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصهرك بسيون هيچ خطايي آفريده ميشوند؛ اين امر چنان شهادتيست
— 444 —
بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشان بيمتر و روشنتر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را در نهايت ادراك به انجام نرساند و با وجود بساطت و خصلت استيلاجويانه و بينظم بودن به نحوي كه در هر جا پراكنده ميشوند، ميوهها و مح ميكر كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و وجود تو گواهي ميدهند.
اي فاطر قدير! اي فتاح علام! اي فعال خلاق!
همانطور كه زمين به همان سكنهاش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي ميدهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنهاش دارد بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنان منان، اي وهاب رزاق گواهي ميدهد و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بنك در هم ياريشان نيز از لحاظ يگانگي اسماء و افعال ربوبيِ ناظر بر آنها به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي ميدهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهيست كه در آن تمام
فَتات مورد نياز چهار صد هزار گونه حيوانات جدا جدا عطا ميشود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب رزق همه ذي حياتان به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط رحيمانه و كريمانه عطا ماركان نيز همه افراد بيشمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربانيهاند و از او اطاعت ميكنند؛ اينها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزهاست.
ادارهي قافله مخلوقاتي كه ير خاكن تحول مييابند، مرگ و حيات مداوم آنها و تدبير كليه امور حيوانات و نباتات بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مييابد و نشان از حكمتي بيپايان دارد كه بر همه چيز حك و با اند و اين گواهيست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
— 445 —
انسان نيز كه قادر به تصرف در موجودات ميباشد، و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف ب خدمت ي را انجام ميدهد با استعداد و وسايل معنوياي تجهيز شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند؛ البته و بيترديد عمر كوتاه و غم انگيز و زندگي آميخته با دلتنگيهاي او در اين دنياي پر بلا و فاني،ست.
گاه، اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينههاي فراوان، تجليات بيپايان ربوبي، خطابهاي سبحاني بيحد و حصر و احسانهاي الهي فراوان را ندارد. انسان براي عمري ديگر كه ابديست و دار سعادتي كه باقيست آفريدن عزيزاست و اين مطلب بر احسانهاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي ميدهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو ادارل عبادوند و مُسخر تو هستند. ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده ميگردد چنان احاطه و شمولي دارد و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است و افعالش درويم: ق چنان واحد و توأم و مشابه است كه نشان ميدهد ربوبيت و تصرفي در حكم كلييي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلي كه قبول جزء نميكند وجود دارد. زمين با تمام سكنهاش با زبانهاي بيشمار ظاهرتر ازمهم، وقال، خالق خود را تقديس ميكند و تسبيح ميگويد و با لسان حالِ نعمتهاي بينهايتش، رزاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح ميگويد.
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور وعظم، موجبا پنهان هستي!با تمام تقديسها و تسبيحهاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك تقديس ميكنم و با تمام تحميدات و ثناهايش تو را حمد و ثنا ميگويم.