— 12 —
از كليات رساله نور
شعاعها
مؤلف
بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم: داود وفايي
— 13 —
مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي
بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ی كه تفسيري قدسي از قرآدرت رب در قرن چهاردهم هجري قمريست ی در سال (١٨٧٨م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتليس تركيه به دنيا آمد؛ نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.
بديع الزمان علومي را كه ط صدها ل عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در پانزده سال خوانده ميشد در سه ماه فرا گرفت. او تقريباً اواخر سالهاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا"، والي شهر وان، به آنجا رفت و با تأسيس مدرسهيي ديني در وان شروع اي خصويت طلبه كرد و در همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا، خبر منتشر شده در روزنامهيي را به او نشان داد كه نوشته بود: "وزير مستعمرات انگلستان در م را بهام اين كشور، در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما واقعاً نميتوانيم بر آنها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان آنها برداريم يا كاري كنيم كه از قرآن دلسرد شوند".
اين سخن ت هستندراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت: "من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنويست؛ نه خاموش ميشود و نه ميتوان آن را خاموش كرد." و در نتيجه فعاليت خود اود را در اين مسير پيش برد.
او با هیدف راه اندازي دانشیگاهي به نام "مدرسةُ الزهیرا"، كه ميخواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف بديع الزمان اين بود كه بزي وجوس دانشگاه مذكور، مانع تفرقه جوانان شرق بر اثر
— 14 —
قوميتگرايي شود. او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماريهاي جهان اسلام و راههاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيكبار داوطلب به جبهه رفت و همراه با طلبههايش در "بيتليس" توسط روسها اسير شد و در "كاستورما" دو و نيم سال در اسارت به سر برد.
امّا بديع الزمان موقعيتي به دست ميآورد، از آنجا گريخته و خود را به استانبول ميرساند. استانبول فداكا زمان تحت اشغال انگليسيها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت ميشود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بيقيدي آنها در قبال مسائل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد ميكند، سپسمونه خا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان ميرود.
درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه بارلا در حومه شهر اسپارتا تبعيد ميكنند. بديع الزمان در آنجا شروع به تأليف "كليات رساله نور" ميكند. فعاليت چاپ و نشر به ناسالها ممنوع بود، لذا طلبههاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، و دست به دست توزيع و تكثير ميكنند. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از شهري به شهر ديگر تبعيد كرده و از دادگاهي به دادگ خاصيتر روانه ميكنند. او را بارها مسموم كردند؛ و جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در "اسپارتا" به همراه پنج شش نفر از طلبههايش مدرسه نوريهيي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين عل نشا مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.
سه ماه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير ميدهند و در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.
تهام الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانهروي زندگي نمود، و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اينكه معادلش را پرداخت كرد.
زندگي او مملو از نمونههاي گذشت و فداكاري بود.
* * *
— 15 —
م از هنور چگونه تفسيريست؟
تفسير دو نوع است:
نوع اول، تفسيرهاي معلوم و شناخته شدهاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن ْتَظَمازند.
درنوع دوم تفسير،حقايق ايماني قرآن با براهين محكم، بيان و اثبات و ايضاح ميگردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع مايمان زند. ليكن رساله نور، مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنويست كه به طرز بينظيري، فيلسوفان معاند را به سكوت وادار ميكند.
رساله نور مجموعهييست كه به دور از نظريات و مطالعاتِ صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدسمان را مه كائر هر عصر ميليونها نفر تحت رهبري و هدايتاش هستند ی به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسانها عرضه مينمايد.
رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ها مأنتا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد ميباشد؛ اين مجموعهي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده كه همهي اقشار جامعه ميتوانند از آن بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مبتني بر اثبات بوده و شكّاكان و منتقدين را قانعاد". بد؛ از عوامترين فرد تا خواصترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مينمايد.
رساله نور مجموعهيي نورانيست كه صد و سي اثر را در بر ميگيرد، و در قاق حقيقلههاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل ميدهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.
— 16 —
رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و و از حا الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات ميكند.
اين اثر شاهكاريست كه از طبقات زمين و آسمان، بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا مدهد، ادت و شقاوت ابدي، همه مسائل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعيترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات مينمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مبتني بر اثبات تشويق كرده، و طرف مقابل تها دردلايلي قطعيتر از مسائل رياضي قانع ميكند و نگرانيها و كنجكاويهاي او را از بين ميبرد.
اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عناوين"گفتارها، مكتوبات، لمعات و شعاعها"تشعت برخشود و مجموع آن متشكل از صد و سي رساله است.
* * *
— 17 —
شعاع دوم
واپسين ثمره زندان اسكي شهير
شعیاع دومِ لمعه سي و يكم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
شانزده سال پيش، در زندان اسكي شهير زماني كه بعد از آزادي دوستان، النِّظانده بودم؛ اين شعاع را با عجله و با قلم ناقص و در حالي كه ناراحت و تحت فشار بودم نوشتم؛ از اين رو تا حدودي بينظم است، اما در اين روزها كه آن را تصحيح ميكردم ديدم از نظر ايمان و توحيد، بسيار باارزش و غني و مهم است.
سعيد نورسي
*سايط و#18
(هفتمين نكتهي اعظم، مربوط به اسم اعظمِ اَللهُ اَحَدٌ، و هفتمين نكته بعد از شش نكتهي مربوط به شش اسم اعظم است.)
يادآوري
اين رساله از نظر من بسيار مهم است، زيرا در آن اسرار ايمپيامبركه بسيار مهم و دقيق است ی آشكار ميشود. فردي كه اين رساله را مطالعه كند و بفهمد انشاءالله ايمان خود را نجات خواهد داد. متأسفانه چون در اينجا اجازه د احد اا كسي را نداشتم، نتوانستم آن را به كسي بدهم تا برايم پاكنويس كنند. اگر مايل به دانستن ارزش اين رساله هستي، در شروع، ثمرات دوم و سوم را كه در ابتداي رساله است و خاتمهيي را بايد دپايان آمده، و مسألهيي را كه دو صفحه پيش از خاتمه است با دقت بخوان و آنگاه تمام آن را با تأني مطالعه كن.
— 19 —
هفتمين نكتهي اعظیم دربارهي (اَللهُ اَحَدٌ،) بعد از نكات ششگانهي شش اسم اعظم است
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ ان قادِيمِ
وَ بِهِ نَسْتَعِينُ
نكتهييست داير بر سه ثمره توحيد، سه مقتضي آن و سه حجت بسيار دلنشين و بينهايت لطيف و بسيار زيبا كه براساس نكتهيي از آيهي
فَاعْلَمْ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ
(محمد: هيچ حاشاره و الهامي از يك سوگند مشهور نبوي احساس كردم. رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام زمیاني كه قَسَم ياد ميكرد در بيشتر مواقع ميفرمود:
"وَمُلك وى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ"
اين سوگند نشان ميدهد كه گستردهترين دايره شجره كائنات و انتها و نهايت و حتي جزئيات آن تحت اراده و در يد قدرت ذات واحدده استست. زيرا وقتي منتخبترين و مستثناترينِ مخلوقات يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مالك نفس خود نيست و در افعال خويش اختيار تام ندارد وا لساناش وابسته به اختيار كس ديگريست، بيشك هيچچيز و هيچ شأن، و هيچ حال و كيفيتي اعم از جزئي يا كلي نميتواند خارج از دايره تصرفات آن اختيار فراگير و اقتدار محيط قرار داشته باشد.
آري، آن طبق ا سوگندِ به غايت معنادار محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نشان ميدهد، توحيد ربوبيّتي محيط و در غايت عظمت است. چون در اثبات اين توحيد، صد برهان بيّن و بلكه بيشتر، در رساله نور ی كه سراج النور است ی بيان گرديده، ت دايره اثبات اين حقيقت عاليه را به آن ارجاع ميدهيم و در شعاع
— 20 —
دوم، مطالبي در قالب سه مقام مختصر بيان ميشود: در مقام اولِ اين حقيقت ايماني نور دمهم، سه ثمره كلي از ثمرات بيشمار، به غايت لطيف، دلنشين، نوراني و بسيار ارزشمند را به اختصار بيان ميكنيم و به ذوقها و احساساتي كه قلب مرسوزد سوي آن ثمرات سوق داد، اشاره مينماييم.
در مقام دوم نيز سه مقتضي كلي اين حقيقت قدسي و اسباب موجبه آن بيان ميگردد، سه مقتضي مذكور از قدرت سه هزار مقتضي برخوردار است. در مقام سوم هم سه علاممانعت حقيقت توحيدي ذكر ميشود، سه علامتي كه از قدرت سيصد علامت و نشانه و دليل برخوردار ميباشد.
نخستين ثمره مقام اول
جمال الهي و كمال رباني در توحيد و وحدت نمود مييابپيشگاه وحدت نباشد آن خزانه ازلي پنهان ميماند.
آري، جمال و كمالات بيشمار الهي، محاسن بيحد و حصر، حُسن رباني، احسانهاي بينهايت، بهاي رحماني، و كمال جمالِ بيغايت صمداني، فقط در آيينهه ميش و بهواسطه وحدت است كه در جلوهي اسماي متمركز در چهره جزئيات در نهايت شجره خلقت، مشاهده ميگردد.
مثلاً براي نوزادي ضعيف و ناتوان از جايي كه فكرش را هم نميشود كرد يعنيْتًا فان خون و قاذورات، شيري سفيد، زلال و پاكيزه تهيه ميشود، اين فعلي جزئيست كه وقتي با نظر توحيد به آن بنگريم امر تغذيه كلي و عام همه نوزادان را ميبينيم كه مادرانشان نيز مُسخشان تستند و به شكل شگفتانگيز و مهربانانه اعمال ميگردد؛ اينجا جمال لايزال رحمت رحماني در كمال وضوح و روشني ديده ميشود. اگر با نظر توحيد نگاه نكنيم جمال مذكور پنهان ميماند تعادل همان تغذيه جزئي نيز به اسباب و تصادف و طبيعت حواله شده، و تمام ارزش و ماهيت خود را از دست ميدهد.
مثال ديگر اينكه اگر شفا يافتن از يك بيماري دهشتناك به ديدهي توحيد نگريسته شود، به يكباره در سيماي اعطاي شفا به همهي دردمندان اين بيمانه ور بزرگ ی زمين ی توسط دارو و درمان موجود در داروخانهي بزرگ عالم،
— 21 —
جمال شفقت و محاسن رحيميّتِ رحيمِ مطلق بهصورت كلي و به وضوح ديده ميشود. اگر با نظر توحيدي نگاه نشود، همان امر جزئي شفا كه در عين حال ا و گلالمانه، بصيرانه و مدركانه است، به خواص داروهاي بيروح و قدرت كور و طبيعت بيادراك نسبت داده ميشود و به اين ترتيب تمام ماهيت و حكمت و ارزش خود را از دست خواهد داد.
به مناسبت اين مقام، يك نكته از صلواتي رناف و ه خاطر آوردم بيان ميكنم:
در ميان شافعيان، رايج و بسيار مشهور است كه در پايان تسبيحات نماز گفته ميشود:
"اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا متها مَدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ كُلِّ دَاءٍ وَدَوَاءٍ وَبَیارِكْ وَسَلِّمْ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ كَثِيرًا كَثِيرًا"
حكمت آفرينش انسان و سرّ جامعيت او پناه بردن و التماس كردن و سپاسگزاري و شكر كردن صدها هر دقيقه و زماني به درگاه خالقاش اقتضا ميكند؛ مؤثرترين و قاطعترين سبب براي سوق دادن انسان به سوي درگاه الهي، تازيانه بيماريست؛ و آنچه در رأس نعمتهاي دلخواه و دل الصَّرار دارد تا انسان را با كمال شوق بهسوي شكر و سپاسگزاري هدايت كند و موجب مديون شدنش گردد، شفاها و دواها و سلامتيست؛ اين است كه صلوات بااهميوطن و ر ارزش و معناي خاصي مييابد.
من بعضي اوقات با گفتن
"بِعَدَدِ كُلِّ دَاءٍ وَدَوَاءٍ"
كره زمين را بيمارستان بزرگي ميبينم و رحيميت قدسيز رحمتگير، شفقت كلي و موجوديت كاملاً آشكار شافي حقيقي را احساس ميكنم؛ كسي كه احسان درمان همه دردها و نيازهاي مادي و معنوي از اوست.
اگر احسان هدايت بهواسطهي ايمان به كسي كه درد دهشتناك معنوي ضلالت و گمراهي را احساس ميكند، بثبات متوحيد ديده شود، آن فرد درماندهي فاني و جزئي به يكباره خود را مخاطب و عبد خالق و سلطان كل كائنات و معبود خويش ميبيند، و بهواسطه همان ايمان، به سعادتي ابدي دست مييابد و اگر به احسان راغ مش دنيايي باقي، بسيار فراخ، شاهانه و باشكوه به او و نيز به همهي
— 22 —
مؤمنان ی به نسبت درجاتشان ی نگريسته شود، در سيماي آن احسان اكبر چنان حُي خاصهي و جمال لايزاليِ ذات كريم و محسني ديده ميشود كه با يك لمعه خود، همه اهل ايمان را دوست و قسمي از خاصان را نيز عاشق خود ميگرداند. اگر با نظر توحيد نگاه نكنيم آن ايمان جزئي را بايد مانند معتزليهاي خودبين و خودخواه، از نفس خويش يا برخيّ حكمت و عوامل بدانيم؛ در اين صورت گوهري رحماني كه ارزش و قيمت حقيقي آن، فردوس است در حد قطعه شيشهيي سقوط كرده و لمعهي جمال قدسي را كه آيينهداري ميكرد از دست خواهد داد.
در قياس با سه مثال ذكر شده، هزاران نوع و صدها هزار گونه از جمالبه توضو كمال رباني، در احوال جزيئِ جزئياتي كه در منتهاي دايره كثرت قرار دارند، در نقطه توحيد، ديده ميشوند و دانسته ميشود كه در آنها متمركزند و به ترتيتيب تحققشان اثبات ميگردد.
در توحيد، جمال و كمال الهي با قلب مشاهده و با روح احساس ميشود، و به همين دليل است كه همه اوليا و اصفيا بهترين لذتها و لذتبخشترين رزقهاي معنوي خود را در ذكر "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" كه كلمه توحيد ر حين تكرار آن مييابند.
عظمت كبريا، جلال سبحاني و سلطنت مطلقه ربوبيّت صمداني در كلمه توحيید تحقق مييابد به همين دليل است كه رسیول اكیرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرموده است:
"اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَالنَّبِيُّونَ مِنْ قفوقال لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ"
يعنيبافضیيلتترين و باارزشترين سیخن مین و پيامبیران پيش از من، كیلام"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ"است.
آ شما مق و نعمت و احسان كوچكي چون يك ميوه، يك گل يا يك شعاع نور زماني آيينهيي كوچكاند، اما به واسطه سرّ توحيد در اتصال با همه اَمثال خويش به يكباره، آن نوع مُبدل به آيينهيي بزرگ ميشود و عادي ي از جمال الهيِ مخصوصِ متجلي در آن نوع را انعكاس ميدهند؛ به اين ترتيب با جمالي فاني و گذرا، خبر از نوعي حُسن سرمدي و باقي ميدهند و براساس سرّ گفته مولانا جلالالدين:
آن خيیالاتي براسام اوليیاست ٭ عكس مهرويان بستان خداست
— 23 —
آيينهي جمال الهي ميشوند؛ و الا اگر سرّ توحيد در كار نباشد، آن ميوهي جیزئي تنها خواهد ماند، نه آن جمال قدسي را نشان خواهد داد و نه آن كمال عُلوي را. ي براي لمعهي جزئي دروناش هم خاموش شده از بين ميرود. در سرازيري (سقوط) ميافتد و از الماس تبديل به شيشه ميشود.
با سرّ توحيد است كه يك حسان االهي و يك احديت رباني و به لحاظ صفات سَبعه، يك سيماي معنويِ رحماني و تمركز اسمايي، و تشخّصي و جلوهيي از تعيّن ذاتي كه مخاطب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ است، در ذيذا مقاه عنوان ميوهي شجره خلقت، ظهور مييابد؛ در غير اين صورت، شخصيت و احديت و سيما و جلوه آن تعيّن، منبسط شده، به نسبت كائنات گسترش يافته، پراكنده و پنهان ميگردد و فقط چشمانِ قلبي محيط و بزرگ ميتلصَّلاآن را مشاهده كنند. عظمت و كبريا پرده و حجاب ميشود و قلب هر كسي قادر به ديدن آن نخواهد شد.
در آن ذيحياتان جزئي به صورت كاملاً آشكاري دانسته ميشود كه صانعشان هر يك از آنها را مظمت كب، وضعيتشان را ميداند، صدايشان را ميشنود و هر چه بخواهد انجام ميدهد. همانا با ايمان ميتوان در پس پرده صنعت هر ذيحياتي، تشخّص و تعيّن معنوي ذاتياست ی اهده كرد كه مقتدر و مختار و شنوا و دانا و بيناست.
در بين ذيحياتان مخصوصاً در وراي خلقت انسان، ميتوان آشكارا و بهواسطه ايمان و سیرّ توحيد، آن تشخُّص معنوي و تعيّن قدسيت استشیاهده نمود، زيرا نمونهيي از معاني علم، قدرت، حيات، سمع و بصر ی كه اساس آن تشخُّص احديت ميباشند ی در انسان موجود است و انسان با اين نمونهها اشارت به آنها دارد، مثلاً ذاتي كه چشم ل محمده است، هم قادر است چشم را ببيند و هم ی به عنوان معنايي ظريف ی آنچه را چشم ميبيند، ببيند سپس آن را عطا كند. آري، استاد عينكسازي كه براي چشم تو عينكي ميسازد تناسب عينك و چشم را ميفهمد و آنگاه عينك را ميسازد؛ به همينترتيب صانع ذه گوش را ميدهد بيترديد قادر است آنچه را گوش ميشنود، بشنود، آنگاه آن را بسازد و عطا كند. صفات ديگر هم، همينطور قياس شود.
— 24 —
نقشها و جلوههاي اسما نيز در انسان وجود دارند و با همانهاست كه بر معاني قدسي گواهي ميدهُوَازَهمچنين انسان با ضعف و عجز و فقر و جهل خويش نيز به طرز ديگري آيينهداري ميكند و بر قدرت و علم و اراده و ساير اوصاف ذاتي كه بر ضعف و فقرش مهربانانه مدد ميرساند، گواهي ميدنفي آن در انتهاي دايره كثرت و در پراكندهترين جزئياتش، هزار و يك اسماي الهي با سرّ وحدت در مكتوبات بسيار كوچكي كه ذيحيات ناميده ميشوند تمراً در ه به صورت واضحي قابل خوانده شدن هستند. به همين دليل است كه صانع حكيم نسخههاي ذيحياتان را بسيار تكثير ميكند؛ بهويژه گروههاي بسيار كوچك ذيحياتان را در نسخههاي فراوان تكز واردوده، و در هر سوي ميپراكند.
اين احساسِ ذوقيِ من است كه مرا به سوي حقيقت ثمره اول سوق داد و به آن رساند، به ترتيب زير:زماني به دليل رقّت قلب زيادم وشايش مني بسيارم و احساس همدردي، حال و روز ذيحياتان و مخصوصاً ذيشعوران و در ميان آنها نيز مخصوصاً انسانها، و در ميان انسانها نيز مظلومان و مصيبتزدگان، قلبم را جريحهدار مي بيان ا خود ميگفتم: همانطور كه درد اين بيچارگان عاجز و درمانده به گوش قوانين يكنواخت حاكم بر جهان نميرسد، عناصر و حوادث كور مستولي بر جهان نيز اعتنايي به آنها ندارند. روحام عميقاًقي رسي بر ميآورد: آيا كسي نيست در اين اوضاع آشفته به آنها مهرباني كند و در مشكلات خصوصيشان مداخلهيي نمايد؟ قلبام با تمام توان فرياد ميزد: آيا مالك، صاحب يا دوستاني حقي به دلد ندارند كه امور اين مملوكان بسيار زيبا و اين داراييهاي باارزش، و اين دوستان مشتاق و علاقمند را تدبير نمايند و به آنها ياري رسانند و از آنها پشتيباني كنند؟
جِدُ اافي و وافي و تسكيندهنده و قانعكننده براي فرياد روحم و واويلاي قلبام را با سرّ توحيد در احسانهاي خصوصي و امدادهاي خاصهي ذات ذوالجلال رحمان و رحيم يافتم كه فوق همه قوانين بود؛ و دانستندست كه در مواجهه با آن مملوكان دوست داشتني كه زير فشار مقررات عام و تهاجم حادثهها مينالند و ميگريند، بهواسطه ربوبيّت خاصهاش، براي هر مشكلي تدبيري مييابد و مشكلات
— 25 —
هر كس را عظيمتميشنود. ديدم اوست كه مالك حقيقي و صاحب و حامي هر چيزيست؛ با سرّ قرآن و به بركت نور ايمان بود كه به اين حقايق پي بردم. به جاي آن يأس و ناابات مييپايان، احساس سروري بيانتها كردم. از آن پس ارزش و اهميت هر يك از ذيحياتان به دليل نسبت و مملوكيتي كه با مالك ذوالجلال داشتند، در نظرم هزاران بار افزايش يافت.
مادام هر كس به شرف صاحب خويش و مقام و شهرت كسي كه به مراتب وب است افتخار ميكند و عزّتي كسب ميكند، البته در صورتي كه اين نسبت و مملوكيت بهواسطه نور ايمان ظاهر گردد، همانگونه كه موري با قدرت حاصل از همان نسبت، توانست فرعوني را مغلوب كند، ميتواند هزار بار ري هست از فرعون احساس افتخار كند. فرعون غافلي كه خود را مالك و آزاد پنداشته و به اجیدادش و مُلك مصیر افتخار ميكیرد؛ البته اين افتخار فقط تا در قبر ادامه يافت. مگس نيز در بريديدنتخیار نمیرود ی كه هنگام سكرات موت به عذاب و حجیاب تبديل ميشیود ی شرف منسوبيت خود را ارائه نموده و احساس نمرود را بيارزش ميكند.
اين است كه آيه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (لقمان: ١٣) بيان ميدارداعصار شرك ظلمي عظيم و بيحد و حصر موجود است.شرك، چنان جرميست كه تجاوز به حقوق و شرف و حيثيت همه موجودات محسوب ميشود و تنها جهنم است كه قادر به تميز كردن آن ميباشد.
ثمره دوم توحيد
همانطور كه ثمره اول متوجه ذات اقدسِ خالق كائنات بود،باشد، دوم نيز به ماهيت و ذات كائنات مربوط ميشود. آري، با سرّ وحدت، كمالات كائنات تحقق مييابد و وظايف متعالي موجودات دانسته ميشود، و نتيجه آفرينش مخلوقات تقرر مييابد، و ارزش مصنوعات دانسته ميشود، و كه ال الهي در اين عالم، وجود مييابند، و حكمت خلقت و سرّ ايجاد ذيحياتان و ذيشعوران ظاهر ميگردد؛ و در متن اين تحولات دهشتانگيز، سيماي زيبا و مهربانِ رحمت و حكمت در آن سوي چهره خشن و با حدّت توفانهاي سهمگين مشاهده ميگردد، و دامان مي26
ميشود موجوداتي كه در فنا و زوال ناپديد ميگردند، بسياري از وجودات همچون نتيجه و هويت و ماهيت و روح و تسبيحاتشان را در عالم شهادت به جاي خويش نهاده و سپس ميروند؛ و مشخص ميگردد كه سراسر كائنات مانند كتابي صمداني و كاملاً معنادار استاهد بو موجودات از فرش تا عرش، مجموعهيي از مكتوبات سبحاني و اعجاز آميزند؛ و انواع موجودات همچون لشكري رباني در غايت شكوه و نظم ميباشند، و تمام طوايف آفرر يك ا از ميكروب و مورچه تا كرگدن تا عقابها تا سيارات، همه مأموران وظيفه شناس سلطان ازلياند، معلوم ميشود كه هر چيزي به لحاظ آيينهداري و انتساب، ارزشي هزاران بار بيش از ارزش شخصي خود كسب ميكند؛ و يافتن پاسخ سؤاايشان،معماگونهي لاينحلي مانند"سيل موجودات و قافله مخلوقات از كجا ميآيند و به كجا خواهند رفت و چرا آمدهاند و چه ميكنند؟"فقط و فقط در پرتو اسرار توحيد امكانپذير ميشود به صور غير اين صورت كمالات متعالي مذكور كائنات كم سو و خاموش ميشود و آن حقايق قدسي و عُلوي تبديل به ضد خود خواهند شد. جنايت كفر و شرك، تجاوزيست به حقايق قدسي و حقوق علوي و كمالات سراسر هستي؛ از همين روست كه كائنات در برابر اهل شرك و كفر خشمگينِقِهِ د و زمين و آسمانها عصباني ميشوند و همه عناصر براي محو و نابودي آنها دست به دست هم ميدهند و اهل شرك را مانند قوم نوح (ع) و عاد و ثمود و فرعون غرق ميكنند و از بين ميبرند. براساس سرّ آيهي
تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ
(ملك:٨ است؛ نيز بر اهل شرك و كفر چنان سوزان شده و خشم ميگيرد كه به مرحله متلاشي شدن ميرسد. آري، شرك در مقابله با كائنات، تحقيري بزرگ و تجاوزي عظيم است و با انكار وظايف قدسي كائنات و حكمتهاي خلقت، شرف كائنات و مخلوقات را از بين ميبت كه ااي نمونه، از هزارها مثال موجود فقط به يك مثال به شرح زير اشاره خواهيم كرد:
مثلاً كائنات بهواسطه سرّ وحدت مانند چنان فرشته جسماني و تنومندي ميگردد كه به تعداد انواعمَاءِ ات داراي صدها هزار سر ميشود و در هر سر به تعداد افراد آن نوع صدها هزار دهان و در هر دهان به تعداد اعضا و جوارح و سلولهاي آن فرد صدها هزار زبان خواهد داشت و با آنها صانع خويش را تقديس
— 27 —
خواريد و د و چون اسرافيل، عجايب المخلوقاتي كه در عبوديت صاحب مقاميعلويست، تسبيح خواهد گفت. با سرّ توحيد عالم را مزرعهيي ميبينيم كه براي عوالم و منا قدر كت، محصولات فراواني بار ميآورد و همچون كارخانهيي با اعمال بشري چيزهايي را براي طبقات آن دار سعادت تدارك ميبيند؛ مخصوصاً براي نشان دادن مناظر سرمدي اخذ شدهيبينميا به اهل تماشا كه در جنت اعلي بسر ميبرند مانند مجموعهيي از صدها هزار دوربين فيلمبرداري خواهد شد كه پيوسته در حال كار ميباشد. اما شرك، اين فرشتهي عجيبِ كاملاً مطيعِ زنده و جسماني را به موجودي جامد، بيروح، فاني و بيمسئوليتِ هالك تبوجهاشكند؛ و به صورت مجموعهيي واهي و پريشان ی كه تحت تأثير هرج و مرج حوادث بيمعناست ی در ميآورد، مجموعهيي كه در درون توفان ظلمات عدم در حال غلتيدن است. كارخانهيي را كه به طرز عبَلِيغا نظم و ترتيب كار ميكند و داراي منافع است، به چيزي بينتيجه، مُعطل، بيثمر و بينظم و ترتيب و بازيچه تصادفات فاقد شعور و محل بازي قدرتي كور و طبيعتي كر و ماتمكده تمام ذيشعوران و مذبح و محزونكده همه ذيحياتان مبدل ميكند.
براذاتي كّ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ در مييابيم شركي كه گناه واحديست تا چه حد ميتواند مدار جنايات بزرگ گردد. جناياتي كه فرد را در جهنم مستحق عذاب بيحد ويشگاهييكند. به هر حال... چون توضيحات و حجتهاي ثمره دوم در سراج النور مكرر بيان گرديده است، آن داستان مفصل را خلاصه كرديم.
آنچه مرا به سوي ثمره دوم سوق داد و بريزنرساند، حسي عجيب و ذوقي غريب بود؛ به اين ترتيب: زماني در فصل بهار مشغول تماشا بودم، موجودات، مخصوصاً مخلوقات ذيحياتي را ديدم، كه قافله قافله در سيران و تكاپو بر روي زمين ميآيند و ميراينهاصدها هزار نمونه از حشر و نشر عظيم را به نمايش ميگذارند؛ بهويژه متوجه جانداران بسيار ريزي شدم كه اندك مدتي ديده شده و بلافاصله ناپديد ميشدند. مشاهده لوحهاي موت و زوال، آن هم در فعادر دنيائمي و شگفتآور محزونام كرد و قلبام را به درد آورد و گرياند. با ديدن مرگ جانداران زيبا و بسيار كوچك قلبام جريحهدار ميشد، آه ميكشيدم و افسوس
— 28 —
ميخوردم و در اعماق وجودم فرياد روح خود را احساس ميكردم. حيبي نتي كه چنين عاقبتي داشته باشد، عذابي بدتر از مرگ ديدم.
در عالم نباتات و حيوانات، ذيحياتي را ميديدم به غايت زيبا، دوست داشتني و از نظر صنعت بسيار با ارزش؛ آنها چشمانشان را براي يك دقيقه ميگشودند و تفرجگاه هستي را مها مخصد و بيدرنگ ميرفتند و ناپديد ميشدند. با ديدن اين وضع درونام به درد ميآمد، قلبام ميخواست گريه و گلايه كند كه چرا ميآيند و چرا بيدرنگ ميروند؟ قلبام سؤالهاي دهشتناكي را متوجه روزگار ميكه استثخواستم بدانم چرا اين قبيل آفريدهها به شكل بيفايده و بينتيجه و بدون آنكه غايتي داشته باشند بهسرعت از بين ميروند. آفريدگاني كه به وضوح ميبينيم براي خلقتشان چهقدر توجه شده، دقت و صنعت به كار رفته، با جخواندن تربيت و تدبير به شكل باارزشي خلق شدهاند، چرا اين مخلوقات بلافاصله بعد از آفرينش مثل كهنه پارچهيي بيارزش تكه تكه شده و راهي ظلمت و عدم ميشوند؟ همه لطايف و احساسات وجوديام كه مفتون كمالات و شيفته وري نكها و عاشق چيزهاي باارزش بودند، با ديدن اين مسائل فرياد كشيدند كه چرا با اينها به مرحمت رفتار نميشود؟ آيا دريغشان نيست؟ در اين دَوَران گيجكننده، فنا و زوال از كجا پيدا ميشود و چگونه بر اين بيين دقي مسلط ميگردد؟ به اين ترتيب با مشاهده وضعيت دردآوري كه در لايه بيروني و ظاهري مقدرات حيات ديده ميشد، اعتراضات دهشتناكي به تقدير الهي داشتم. در همين هنگامه بود كه توحيد با نور قرآن، سرّ ايمان و لطف ت زمينبه يكباره به دادم رسيد. تاريكيهیا تبديل به روشنايي شید، و آه و فغیانهايم به تشويق و تقدير مبدل شد؛ گريستنها رنگ شادي و سرور گرفت و دريغدر حقيگفتن
"مَا شَاء اَلله و بَارَكَ اَلله"
تبديل گشت. بيان
"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى نُورِ الايمَان"
بر زبانام جاري شد. با سرّ وحدت ديدم هر يك از مخلوقات خصوصاً هر ذيحياتي برركت شترّ توحيد نتايج و فوايد عام بسيار بزرگي دارند، از جمله:
هر ذيحياتي، مثلاً اين گل زيبا، يا آن زنبور عسل، قصيدهيي منظوم، بامعنا و الهيست و ذيشعوران بيشماري با كمال ميل به مطالعه آن ميپردازند. اينان معجزههاي ارزشمندت تبديو بياننامه حكمتي هستند كه صنعت صانعشان را به
— 29 —
شكل زيبايي به اطلاع اهل فهم ی كه تعدادشان بيشمار است ی ميرسانند. فاطر ذوالجلال دوست دارد به تماشاي صنعت خويش بنشيند و جمال ف و ظلم را مشاهده كند و زيباييهاي تجلي اسماي خويش را در آيينههاي كوچك ببيند. ديده شدن در نظر شهود حق و مَظهر آن شهود قرار گرفتن، از نتايج عالي خلقت اسي كه گنين پنج نوع خدمت آن ذيحيات در مسير تظاهر ربوبيّت و ابراز كمالات الهي كه فعاليت دائم در كائنات را اقتضا دارد، (همانطور كه در مكتوب بيست و چهارم بيان شده است) مسئوليتي فطري و متعاليست. ديدم علاوه بر اين فوايد و نتايج، موجودات در جاوقالع يعني در عالم شهادت، اگر ذيروح باشند، روحشان را و در حافظهها و ساير الواح محفوظ، صورت و ماهيتشان را و در بذرها و تخمها، قوانين ماهيتشان يعني به نوعي حيات مستقبلشان را رها ميكنند؛ و تعااييها و كمالاتي را كه در عالم غيب و دايرهي اسما آيينهداري ميكردند به جا ميگذارند. آنها با خوشحالي با مرگي ظاهري، به معناي پايان يافتن انجام وظيفه، زير پردهيي از زوال قرار ميگيرند و صرفاً ازاله، ثشمهاي دنيوي پنهان ميگردند؛ گفتم: "اوه، الْحَمْدُ لِلّٰهِ".
آري، اين زيباييها و جمالهاي بينهايت آشكار، بينقص و بسيار اثرگذار و در غايت استحكام، كه در تمام طبقات عالم هستي و درانواع مل تا ب با چشم ديده ميشوند و به هر طرف ريشه دواندهاند؛ به خوبي نشان ميدهند كه وضعيت خشن و پليد و منفور و پريشاني كه شرك اقتضا ميكند، محال و موهوم است، زيرا امكان ندارد زير پردهيي چنين زيبا شوند ي، زشتي و پليدي دهشتانگيزي قرار داشته باشد. اگر قرار داشت آن جمال حقيقي، پوچ و بياساس و بيحقيقت و موهوم ميشد. پس شرك، حقيقتي ندارد؛ راهش بسته است و در مرداب دست و پا ميزند. حكم شرك، محیال و ممتنع است. حقيقت ااري از مذكور كه حسي ميباشد، در رسالات متعدد سراج النور مفصل و با برهانهاي قطعي بيان شده است، لذا در اينجا به اشارهيي مختصر اكتفا ميكنيم.
— 30 —
ثمره و فجو ناظر است به ذيشعور و مخصوصاً انسان. در واقع انسان با سرّ وحدت ميتواند در ميان تمام مخلوقات از كمالي عظيم برخوردار شود و باارزشترين ثمرهمْدُ لهستي گردد؛ در بين مخلوقات ميتواند نازنينترين و كاملترين، و در ميان ذيحياتان خوشبختترين و سعادتمندترين آفريده و دوست و مخاطب آفريدگار روف جدود. همه كمالات انساني و مقاصد متعالي بشري وابسته به توحيد است و با سرّ وحدت وجود مييابد. ولي اگر وحدت نباشد انسان در ميان مخلوقات، بدبختترين و در ميان موجودات، نازلترين و در ميان حي هر جا بيچارهترين بوده و در ميان ذيشعوران از بيشترين حزن و عذاب و غم برخوردار خواهد شد، زيرا ماهيت انسان بهرغم برخورداري از عجزي بيپايان و دشمناني بيشمار و فقري بيحد و حصر و آنهاي فراوان، مجهز به چنان جوارح و حواس متنوعيست كه صدها هزار درد و رنج را احساس ميكند و صدها هزار لذت را درك و آرزو مينمايد. انسان دامين صوان مقاصد و خواستههاييست كه جز ذاتي حاكم بر تمام كائنات قادر به برآوردن خواستههاي او نيست.
براي مثال انسان داراي آرزوي شديد بقاست. اين مقصود انسان را، ذاتي ميتواند برآورده كند كه كل كائنات را مانند كاخي در اختيار خود داشتهاعَةِ ذاتي كه به راحتيِ بستن درِ يك اتاق و گشودن درب منزل ديگري، درِ دنيا را بسته و درِ آخرت را بگشايد. انسان شبيه همين آرزوي بقا هزاران خواسته مثبت و منفي ديگري داثبات متوجه جنبه ابدي اوست و در اقطار عالم گسترده است. تنها ذات احد است كه با سرّ وحدت تمام كائنات را در قبضه خود دارد و با تأمين خواستههاي انس گفت بر است دو زخم سهمگين بشر يعني عجز و فقر را مداوا كند.
براي سلامتي و آرامش قلب بشر، چنان مطالب ظريف، پنهان و جزئي و براي بقاي روح و مدار سعادت او چنان مقاصد عظيم، محيط و كلي وجود دارد كه فصل بهآنها فقط توسط ذاتي امكانپذير است كه بتواند پردههاي ظريف و پنهان قلب را ببيند و بيتفاوت نماند، ذاتي كه مخفيترين و ناشنيدنيترين نداهااده ازاو را بشنود و آنها را بيپاسخ نگذارد. ذاتي چنان مقتدر كه زمين و آسمانها را
— 31 —
چون دو مأمور مطيع، مسخر امر خود كرده و آنها را در انجام وظايف كلي به كار كارا، همچنين همه جوارح و حیواس انسیان با سرّ وحیدت ارزش بسيار بالايي مييابند و بهواسطه شرك و كفر شديداً سقوط ميكنند، براي مثال گرانبهاترين چيز در انسان، عقل است. اگر سرّ توحيد مطرح باشد، عقل همچفرمانددي از الماس ميتواند گنجينههاي الهي و قدسي و هزاران خزانه در كائنات را بگشايد، اما اگر عقل دچار شرك و كفر شد بلايي خواهد بود مشؤوم و وسيله عذاب كه تمام غم و غصههاي دردناك گذتلمبهترس و وحشت آينده را بر سر انسان آوار خواهد كرد.
براي نمونهشفقت را كه لطيفترين و دلنشينترين خصلت انسانيست در نظر بگيريد. اگر سرّ توحيد به كمك آن نيايد تبديل به چنان فراق و سوزش و درد و مصيبت وحشتناكي خواهد شد كه انسان رااَّ التترين درجه سقوط خواهد داد. مادري غافل كه فرزند دلبندش را براي هميشه از دست داده است ميتواند معني چنين فراقي را كاملاً درك كند.
يا مثلاًمحبت را كه لذتبدي پيون، شيرينترين و باارزشترين احساس انسان است در نظر بگيريد. اگر با سرّ توحيد همراه باشد محبت، باعث ميشود اين انسان كوچك بهاندازه كائنات بزرگ شود و گسترش يابد و سلططي مينين مخلوقات گردد،اما اگر انسان ی العياذ بالله ی دچار شرك و كفر شود، محبت به چنان مصيبتي تبديل ميشود كه قلب بيچارهي انساني با فراق ابديِ محبوباناش كه همواره در فنا و زوال ناپديد ميگردند هر لحظه و آني تكه تكه ميشود. ال مراجععال لهوي كه موجب غفلت ميشوند حس نارواي مذكور را بهطور موقت از بين برده، و موجب ميشوند انسان درد آن را ظاهراً احساس نكند.
اگر صدها عضو و احساس انسان را با همين ز ميفل قياس كني، خواهي دانست كه وحدت و توحيد تا چه حد مدار كمالات انسانيست. ثمره سوم نيز در حداقل بيست رساله از رسالات سراجالنور با شرحي زيبا و براهيني قاطع بيان شده ارخواستا در اينجا به اشارهيي مختصر اكتفا ميكنيم.
احساسي كه مرا به اين ثمره سوق داد و رساند، چنين است:
— 32 —
زماني بالاي كوه بلندي بودم. بهواسطه انتباه روحي كه از بين برنده غفلت است، گور را ب كم وم معنا، مرگ را با تمام عرياني، و زوال و فنا را با الواح دردآورش شهود كردم. عشق فطري به بقا در درونام، همچون ديگران، يكباره در برابر احساس زوالاسباب د و سر برآورد. رقت جنسيه و شفقت نوعيهي موجود در ماهيتام نيز در برابر احساس زوال و نابودي بسياري از اهل كمالات و مشاهير انبيا و اوليا و اصفيا، كه با محبت و تقدير به آنها علاقمند بودم، در مقابل مفهوم گور طغيان وگري كه كرد. در طلب ياري، شش جهت را از نظر گذراندم؛ هيچ ياري و تسلياي نديدم، زيرا گذشته، گوري بزرگ و آينده، ظلمتكده بود؛ احساس كردم از بالا دهشت و از پايين و راست و چپ احوال دردناك و حزين و امور مضر فراوان در حال تهاجم به مناند.
ناگهان سَ اِلايد به ياريام رسيد؛ پرده را كنار زد و سيماي حقيقت حال را نشانم داد، گفت: بنگر! پيش از همه، به چهره مرگ نگاه كردم كه مرا بسيار ترسانده بود. ديدممرگ براي اهل ايمان ترخيص و پايان انجام وظيفه اس ی كه ، برگه ترخيص و نوعي تبديل مكان است، در و مقدمهييست براي يك زندگاني جاودان؛ خروج از زندان دنيا و پرواز به باغستان جَنان است؛ و نوبتيسستفاده رسيدن به حضور رحمان و گرفتن دستمزد خدمت؛ و دعوتيست براي رفتن به خانه خوشبختي،به مرگ و موت علاقمند شدم.
آنگاه به تماشاي زوال و فنا پرداختم؛ ديدم تجدد امثال و نوشدنيست دلنشين، همچون پرده سينما و حبابهايي كه در مقابل تابش خورشيدشمار ركتاند. احساس كردم سَيران و جَولاني در عالم شهادت است كه از عالم غيب آمده و موظف است تجليات بسيار زيباي اسماءُ الحسني را تازه كند. ديدم تظاهريست حكيمانه از جمال ربوبيّت؛ و آيينهداتو را ودات است براي حُسن سرمدي ؛ اين را به يقين دانستم. سپس به هر شش جهت نگاه كردم. ديدم هر سو با سرّ توحيد چنان نوراني شده است كه چشم را خيره ميكند. دانستم كهم و مد گوري بزرگ نيست بلكه انقلابيست براي آينده؛ لذا هزاران مجلس نوراني، مناظر درخشان و مجمع احباب را مشاهده كردم.
— 33 —
به همينترتيب مانند همين دو مورد، به چهره حقيقي هزاران مورد ديگر نگاه كردم و ديدم كه تأثير و كيفيت حركاترور و شُكران ندارند. ذوق و احساسام را درباره ثمره سوم در چهل رساله از رسالاتسراج النوربا دلايل جزئي و كلي بيان كردهام. اين مطلب بهويژه در سيزده اميد ازرساله سالمندانيچ وجه لمعه بيست و ششم،چنان زيبا و قطعي توضيح داده شده است كه شرح و توضيحي بالاتر از آن متصور نيست، لذا مطالب مفصل آن را در اين مقام با اختصار به پايان ميبرم.
* * *
— 34 —
مقام دوم
(دلايلي كهوحدت و توحيد و وحدانيترا به صورت خدايي يجاب و اقتضا كرده و لازم ميدانند، و شرك و اشتراك را رد كرده و به آن اجازه نميدهند، بيشمار است. اين مطلب با صدها و بلكه هزاران برهان در رساله نور به تفصيل بيان و ثابت شده است؛بود و ر اينجا فقط به سه مورد از مقتضيات، به اجمال اشاره خواهد شد)
نخستين مقتضاي توحيد
به گواهي افعال حكيمانه و تصرفات بصيرانهيي كه در عالم هستي با چشم مشاهده ميگردد، همه مخلوقات بهو، بر وسما و صفات بيحد و حصر و قدرت و علم مطلق حاكميحكيم و كاملي كبير ايجاد و آفريده ميشوند.
آري، با حدسي قطعي و با مشاهده اين آثار ميتوان فهميدصد و بنع عالم در مرتبه ربوبيّت عامه داراي حاكميت و آمريت است؛ نيز در مرتبه جبروتيتي مطلق از كبريا و عظمت برخوردار است، و داراي كمال و استغنايي در درجه الوهيت مطلق ميباشد و سلطنت و فعرآن خطدارد كه قيدي نميپذيرد و حدّ و نهايتي ندارد؛ اينها با قطعيت فهميده و دانسته و بلكه مشاهده ميشود. حاكميت و كبريا و كمال و استغنا و اطلاق و احاطه و بيپاياني و بيكرانگي نيز مستلاست، وت است و ضد اشتراك. گواهي حاكميت و آمريت بر وحدت، در بسياري از قسمتهاي رساله نور با قاطعيت اثبات شده است، كه خلاصه آن چنين است:
مقتضا و شأن حاكميت، استقلالسئوليتانيت است و دخالت غير را رد ميكند. حتي انسانهايي كه به موجب عجز خود فطرتاً نيازمند ياري هستند، به خاطر سايهيي از آن حاكميت، دخالت غير را نميپذيرند و براي حفاظت از استقلالشان ِ لاَ حكومت دو پادشاه در يك مملكت را نميپذيرند و وجود دو والي در يك ولايت را بر نميتابند و وجود دو مدير در يك ناحيه را قبول نميكنند. حتي هيچ محلهيي را نميتوان يافت كه دو كدخدا داشته باشد؛ در
نظري ر اين صورت هرج و مرج ايجاد خواهد شد، آشوب به پا ميشود و نظم و ترتيب از بين ميرود.
مادام سايهيي از حاكميت، در انسانهاي عاجز و نيازمند ياري تا اين حد با مداخله غير مخالف است و اشتراك را نميپذيرد، ترديدي نيست قادر مطلقيريب ميزه از عجز است، و حاكميتي كه به صورت ربوبيّت ميباشد نهتنها اشتراك و مداخله غير را بههيچوجه نخواهد پذيرفت بلكه آن را به شدت رد ميكند و كساني را كه شرك را توهم كرده و به آن خربزه شدهاند، با حدت تمام از درگاه خويش ميراند. بيانات شديد و با حدّت قرآن حكيم عليه مشركان از همين حقيقت مذكور سرچشمه ميگيرد.
اما گواهي كبريا و عظمت و جلال، در خصوص وحدت، با براهين درخشاني دركه در نور بيان گرديده است كه در اينجا به معناي مختصري از آن اشاره خواهد شد:
مثلاً همانطور كه عظمت روشنايي خورشيد و كبرياي تابش آن به نورهاي ضعيفان كه كه بدون پرده در نزديك آن هستند نيازي باقي نميگذارد و اجازه اثرگذاري به آنها نميدهد، عظمت و كبرياي قدرت الهي نيز نياز به هيچ قوه و قاله نوگر باقي نميگذارد و اجازهي هيچ ايجاد و تأثيرگذاري حقيقي به آنها نميدهد. مخصوصاً ذيحياتان و ذيشعوران را كه محل تمركز مقاصد رباني در سراسر كائنات و مدارنسان عقاصد ميباشند، ممكن نيست به ديگران واگذار كند؛ همچنين احوال و ثمرات و نتايج موجود در جزئيات ذيحياتان را كه منشأ و محل ظهور غايات خلقت انسان و انواع بيشمار نع در رأيباشند، بههيچوجه نميتوان به دستان ديگري سپرد. براي نمونه احساس دِين حقيقي يك ذيحيات در مقابل غير حضرت حق به خاطر شفاي جزئي يا رزق ومكتبماش، و مدح و ثناي عابدانه در مقابل غير، با عظمت ربوبيّت ناسازگار است و با كبرياي الوهيت مطابق نيست و با حيثيت معبوديت مطلق تضاد دارد و جلال او را متأثر ميسازد.
و اداراشاره كمال به سرّ وحدت نيز در رساله نور با براهين روشن بيان گرديده است، كه معناي بسيار مختصر آن چنين است:
— 36 —
بديهيست، كه نه تنها خلقت آسمانها و زمين نيازمند قدرت مطلقهيي در غايت كمال است بلكه هر كدام اينك سلي شگفتانگيز ذيحياتان نيز قدرتي در كمال مطلق را اقتضا ميكنند، و كمال قدرت مطلقي كه منزه از عجز و مبرا از قيود باشد بيترديد وحدت را لازم ميدارد؛ در غيرت از دورت كمال او نقصان خواهد يافت و اطلاقاش داراي قيد ميشود و لايتناهي بودنش تناهي مييابد. در چنين حالتي قويترين قدرت بايد به عجزي ناچيز سقوط كند و قدرتي بينهايت در عين بينهايت بودن با امري متناهي، تناهي يابد، اين نيز را نو وجه، محال اندر محال است.
گواهي اطلاق و احاطه و بيكرانگي بر وحدت نيز در رسالههايسراج النوربه تفصيل بيان گرديده است، كه معناي مختصري از آن چنين است:
هيافته، از افعال موجود در كائنات، با گسترش استيلاجويانهي اثر خود بر اطراف، احاطه و اطلاق هر فعل و بيحد و حصر بودن و بيقيد بودنش را نشان ميدهد. اشتراك و شرك نيز ري ندااست احاطه مذكور را محدود كند، اطلاق را مقيد نمايد و لايتناهي بودن را متناهي نشان دهد و حقيقت اطلاق و ماهيت احاطه را از بين ببرد، البته اشتراك در افعال مطلق ت و تف، محال و غير ممكن است.
آري، ماهيت اطلاق با اشتراك در تضاد است، زيرا معناي اطلاق حتي در شي متناهي، مادي و محدود نيز با چيرگي و استقلال با كسطرف گسترش مييابد، مثلاً اگر هوا و نور و حرارت و حتي آب، مظهر اطلاق گردند در هر طرف گسترش مييابند.
مادام كه جهت اطلاق حتي اگر در شي جزئي هم باشد، اشياي مادي و محدود راا براياستيلاگر قرار ميدهد؛ بيترديد يك اطلاق حقيقي و كلي، بر صفتهاي لايتناهي و منزه از ماده و بيحد و حصر و مبرا از نقصان، چنان استيلا و احاطه ميدهد كمينان ن و احتمال هيچ شرك و اشتراكي نخواهد داشت.
نتيجهآنكه، حاكميت و كبريا و كمال و احاطه و اطلاق و لايتناهي بودنِ هر يك از هزاران فعل عام و تجلي صدها اسم الهي كه در عالم مشاهده ميگردد، براهين بسيار قوي وحدت و توحيدند؛ همانطور كه قدرتي ار نوععاده، براي فعاليت
— 37 —
خواهان استيلا و چيرگيست و قواي ديگر را متلاشي ميكند، در هر فعل ربوبي و هر جلوه اسماي الوهيت نيز، قواي فوقالعادهيي مشاهده ميشود كه اگر حاكميت عام را ازالت مطلقه نبود، و اگر آنها را متوقف نميكرد، هر كدامشان عموم موجودات را زير سلطه خود ميگرفتند.
مثلاً قدرتي كه درخت سپيدار را در جاي جاي زوع بياآفريند و همواره امور آن را تدبير ميكند، آيا ممكن است درختاني مانند گردو و سيب يا زردآلو را كه در كنار آن و در ميان افراد آن پراكنده شده و به آن آميختهاند، يا تمام نوع آن سپيدار خود آنيكباره با تدبير زير سلطه كلي خويش در نياورد و آن را به قواي ديگري بسپارد؟
بيشك نهتنها در انواع مخلوقات، بلكه در هر فردي از آنها چنااً دقيو قدرت متصرفي احساس ميشود كه بهنظر ميرسد قادر است بر كل كائنات استيلا يافته، همه اشيا را ضبط كند، و تمام موجودات را به زير حكم خويش درآورد. به يقين چنين نيرويي هيچتم رسلبههيچوجه اشتراك را نخواهد پذيرفت و به شرك ميدان نخواهد داد.
آنچه باعث ميشود مالك درختي پر ميوه به درخت خود اهميت دهد، ميوه و ثمرات روي شاخهت كاملسته درون ميوههاست كه به منزله قلب ميوه است و براي كاشتنهاي بعدي به كار ميرود. مالك درخت اگر عقل داشته باشد ميوه روي شاخهها را به تمليك دائمي ديگراشد؛ آيميآورد تا مالكيت خود را بيهوده منتفي كند. به همان شكل عناصر چون شاخههاي درختي به نام كائنات هستند و نباتات و حيوانات به منزله شكوفهها و برگهاي روي آن عناصر ميباشند و انسانها نيز همچون ميوههايي بر بالاي آن برگها و ش آنكا قرار دارند؛ سلطان كائنات عبوديت و شكرگزاري را كه مهمترين ميوه و ثمرهي انسانها و نتيجهي خلقتشان است و مخصوصاً هسته جامع اين ميوه (انسان) ي را ابب و قوهي حافظهشان را ی كه ظَهر قلب خوانده ميشود ی به هيچوجه در اختيار قواي ديگر نميگذارد؛ و سلطنت ربوبي و معبوديت خود را بدين طريق از بين نميبرد.
از آنجا ك چيز ود ربوبيّت در جزئياتي كه در انتهاي دايره ممكنات و كثرتاند، بلكه در احوال و كيفيت جزئيات آن جزئيات، متمركز ميباشند و چون
— 38 —
آن جرئيات منشأ احساس دِين و سپاس و پرستشي كه متوجه معبودزمستان، ميباشند، حضرت حق آنها را به ديگران واگذار نميكند و موجب ابطال حكمت خويش نميگردد. با ابطال حكمت خويش نيز موجب اسقاط الوهيت خود نميشود، زيرامهیمترين هدف رباني در ايجیاد موجودات، شناساندن خود به ذيشعوران و دوست داشتنهاي از سوي آنان است، تا مدح و ثنايش گويند و در برابرش احساس دِين كنند.
به دليل همين سرّ ظريف است كه قرآن معجز البيان مانند اِنَّ اللّهَ شود؛ للرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (ذاريات:٥٨) براي اينكه نشان دهد افعال و اِنعامي كلي و جزئي چون رزق و شفا و مخصوصاً هدايت و ايمان كه در انتهاي دايره كثرت، شُكر و پرستش وبدون خو محبت و مدح و عبوديت را نتيجه ميدهند، مستقيماً فعل و هديه و اِنعام و احسان و اثر سلطان همهي موجودات و خالق كائنات ميباشد، مكرراً رزق و هدايت و شفا را به ذات واجبالوجود نسبت ميدهد و ميگويد احسان آنها "خاص و منحهزينه اوست" و مداخله غير را بهشدت رد ميكند.
آري، ايماني كه موجب تأمين دار سعادت ابدي ميباشد قطعاً نعمت ذات ذوالجلاليست كه آن دار سعادت را خلق نموده و ايمان را كليد ورود به آن قرار دا دَرِ . هيچكس ديگري نميتواند عطاكننده چنين نعمت بزرگي باشد و بزرگترين پنجرهي معبوديت را بسته و مهمترين وسيلهاش را بدزدد.
كوتاه سخن اينكه جزئيتر همين ال و ثمرات در انتهاي شجره خلقت، از دو لحاظ بر توحيد و وحدت اشاره دارند:
اول:از آنجا كه مقاصد ربوبيّتِ موجود در كائنات در آنها جمع آمده و غاياتاش در آنها متمركز است، و تجلي و ظهور و تعيّن بي سوره سماء الحسني و نتيجه و فايده خلقت موجودات در آنها اجتماع يافته است، هر كدامشان از اين نقطهي تمركز ندا سر ميدهند:"من متعلق به ذاتي هستم كه تمام كائنات را آفريده است، من فعل اويم، من اثر اويم".
— 39 —
وششانحافظه انسان كه قلب آن ميوه جزئيست و بر اساس حديث، "ظَهر قلب" ناميده ميشود، نوعي فهرست مختصر اكثر انواع و نقشه نمونه و كوچكي از آنها و هسته معنوي شجره كائنات و آيينه ظريف بيشتر اسماي الهيست، نيز گسترش استيلاجويانه تمام آن قلبها و گفتم:ها ی كه داراي خاتمها و اَمثال يكساني هستند ی در عالم، بيترديد متوجه ذاتي هستند، كه سراسر كائنات را در قبضه تصرف خود دارد، و هر يك از آنها ميگويند "فقط اثر و آفريده او اين ع نتيجه:يك ميوه از لحاظ مفيد بودن، متوجه مالك كل درخت است، و از نظر هسته، بر اجزا و اعضا و ماهيت آن درخت نظر دارد؛ و از لحاظ خاتميكه بر چهره دارد و همه امثال آن نيز از آن برخوردار ميباشند، همه ميوههاي درخت را ميبيندارِ آيگويند:"ما يكي هستيم، حاصل يك دست و متعلق به يك ذات ميباشيم. ذاتي كه هر يك از ما را آفريده است بيشك قادر است همهي ما را خلق كند".به اين ترتيب ذيحيات كه در انتهاي دايره كثرت قرار دارد، به سبب خاتميكه بر چهره دارد و خصوصاً خاتمي آب و چهره انسان هست، و به سبب خاصيت فهرست گونه موجود در قلب او، و ثمره و نتيجهيي كه در ماهيت خويش دارد، مستقيماً متوجه ذاتيست كه تمام كائنات را در قبضه تص دوم، ش دارد و بر وحدت او گواهي ميدهد.
دومين مقتضاي وحدانيت
مقتضاي دوم آساني و سهولتيست در حد وجوب كه در وحدت است و مشكلات و صعوبتي در حد امتناع كه در شرك است. اين حقيقت نيز براساس تعبير پستان لي (ع) در بسياري از رسالاتسراجُالنورو مخصوصاً درمكتوب بيستمبه تفصيل و درنكته چهارم لمعه سيامبه اجمال در نهايت وضوح و روشني توضيح داده شده و اثبات گشته و با براهيني بسيار محكم نشان داده وعاش ت كه:
اگر همه اشيا به ذاتي واحد سپرده شود؛
آفرينش كائنات و تدبير امور آن بهاندازه آفرينش درختي، آسان خواهد بود
و خلق و انشاي يك درخت، به قدر ميوهيي سهل؛
— 40 —
و ابداع و اداره يك بهار، همال بيخلقت يك گل آسان؛
و تربيت و تدبير يك نوع ی كه افراد بيشماري دارد ی به اندازه يك فرد، بدون مشكل خواهد بود.
اما اگر در مسير شرك، به اسباب و طبيعت واگذار گردد؛
آفرينش يك فرد، بهاندازه يك نوع يا حو محكماع مشكل خواهد بود؛
ابداع جانبخش يك گل و تجهيز آن، به قدر يك بهار، و شايد بهارها،
انشا و احياي يك ميوه، به قدر يك درخت و شايد صد درخت،
و ايجاد ا از ك و احيا و اداره و تربيت و تدبير يك درخت به قدر كائنات و بلكه بيش از آن، صعب و دشوار خواهد بود.
مادام كه حقيقت حال درسراجُ النوربه اين شكل اثبات گرديده است و دد ديگرر ديدگان خود مشاهده ميكنيم كه به موازات آثار بينهايت گرانبها و با صنعت، غنا و فراوانيِ بيپاياني وجود دارد؛ و هر ذيحيات ی كه با اعضاي مته واحدفوقالعاده و معجزهگونهي خود به ماشيني شگفت ميماند ی در سخاوتي مطلق با سرعتي فوقالعاده چون افروختن كبريت، و در نهايت سهولت و آساني بيهيچين خزا وجود مييابد، البته به وضوح ثابت ميشود كه فراواني و سهولت مذكور از وحدت و اينكه فعل ذاتي واحد است، سرچشمه ميگيرد، اگر چنين نبود، گذشته از ارزاني و وفور و شتاب و است كهو ارزشمند بودن، احتمالاً ميوهيي كه امروز با پنج ريال خريداري ميشود، در آن صورت با پانصد تومان هم نميشد تهيه كرد؛ و ناياب و كمياب ميشد. ايجاد و وجود ذيحياتان كه ايوشي باند ماشينهاي بسيار منظمي كه با تنظيم ساعت و فشردن كليد برق كار ميكنند، آسان و سهل است، در چنان حالتي در حد امتناع، سخت و دشوار ميشد و قسمي م انتقانات كه در يك روز و يك ساعت و يك دقيقه با تمیام اعضیا و شیرايط حيیاتي خود وجیود مييابند در آنصورت در يك سال و بلكه در قرني وجود مييافتند و ممكن است هيچگاه پا به عرصه وجود نميگذت يا ب
در صد جايسراجُ النوربا قطعيتي كه معاندترين منكر را وادار به سكوت ميكند اثبات شده است كه اگر خلقت همه اشيا فقط به ذات واحد احد سپرده شود، خلقتشان مانند خلقت فقط يك چيز، كردم د سريع و كم هزينه خواهد
— 41 —
بود، و اگر سهمي به اسباب و طبيعت داده شود، ايجاد فقط يك چيز، مانند خلق همهي چيزها سخت و طولاني و بياهميت و پر هزينه خواهد بود. اگر ميخواهي برتي انوين حقيقت را ببيني، بهمكتوبهاي بيستم، و سي و سوم،وگفتارهاي بيست و دوم و سي و دوم،ولمعه بيست و سوممربوط به طبيعت ولمعه سياممربوط به اسم اعظم و مخصوصبه يكنكتههاي چهارم و ششم لمعه سيامكه مربوط به اسم فرد و اسم قيوم ميباشد، مراجعه كن؛ در آنجا خواهي ديد كه اين حقيقت با قطعيتي چون حاصل ضرب دو در دو ميشود چهار، اثبات گرديده است. در اينجا به يكي از آن صدها برهان به ترتيب زير اشاره خواهد شد:حَوَاسجاد اشيا يا از عدم است يا از طريق گردآوردن به صورت تركيب از عناصر و موجودات ديگر. اگر همه فقط به ذاتي واحد واگذار شود، در آن صورت ذات مذكور بايد علمي محيط و قدرتي مستولي بر همه چيز داشته باشد. در اين حال دادن وجود خارجي به اشياد شده صورت و وجود علميشان در علم اوست و خارج كردن آنها از عدمي ظاهري، مانند افروختن كبريتي يا ظاهر كردن نوشته و خطي نامرئي با ماده ظاهركننده، يا همچون عمل ساده انتقال عكس ازا چيزه دوربين عكاسي بر روي كاغذ، به شكلي بسيار ساده صورت ميگيرد و اشيايي را كه طرح و برنامه و مقدار معنوي آنها در علم صانع است، با فرمان كُن فَيَكُون از عفري راري بيرون آورده و به وجود خارجي وارد ميكند.
اگر نه به صورت ايجاد از هيچ و عدم، بلكه به صورت انشا و تركيب باشد، و به صورت گردآوردن از اطراف و عناصر انجام گردد؛ اين امر مانند گردآمدن سربازان يك گردان است كه در هر ماننداكنده شدهاند تا استراحت كنند و با شنيدن صداي شيپور جمع ميشوند و شكل منظمي به خود ميگيرند؛ در اين صورت همه ارتش در تسهيل انتقال مذكور و حفظ آن وضعيت، به مثابه قدرت و قانون و چشم فرماندهشان خواهند بود؛ درست به همين ترتيب،س همه كه تحت فرماندهي سلطان كائنات هستند با دستور العمل علمي و تقديري او و به موجب قوانين قدرت مستولياش، و ساير موجودات مرتبط نيز هم چون قدرت و قانون و مأموران سلطان نقش تسهيلكننده را داشته و (بدين ترتيب ذرّات) راه ميافتند و ميآين و مو2
و براي تشكيل دادن وجود يك ذيحيات، وارد يك مقدار معيّن كه در حكم يك قالب معنوي و علمي و قَدَري ميباشد، ميشوند و توقف ميكنند...
همه خردمندان متفي شبيهولند كه اشيا اگر به دستاني متعدد و چيزهايي مانند اسباب و طبيعت سپرده شود، هيچ سببي به هيچوجه قادر به ايجاد از عدم و هيچ نخواهد بود، زيرا سبب مذكور داراي علمي محيط و قدرتي مسبديل بيست و عدم مورد اشاره نيز عدمي صرفاً ظاهري و خارجي نيست، عدم مطلق است. عدم مطلق به هيچوجه نميتواند منشأ وجود شود، در اين صورت بايد به تركيب بپردازد؛ در حاليكه در انشا و تركيب، براي و جن،دن كالبد و جسم يك مگس يا يك گل از روي زمين، ذرات خاص پس از غربال با الكي ظريف، با هزاران مشكل ميتوانند گرد آيند، و بعد از گردآمدن نيز پيش از آنكه پراكنده شوند، براي حفظ وضع منظم جسم مزبور، به دليل فقدان قالبهاي معن آيينهلمي خود، قالبي مادي و طبيعي و شايد قالبهايي به تعداد اعضايشان لازم است تا ذرات جمع آمده، جسم ذيحيات مورد بحث را تشكيل دهند.
همانطوركيم؛ لذن همه اشيا به ذاتي يگانه موجب سهولتي در حد وجوب و لزوم ميشود، واگذاري آنها به اسباب و عوامل متعدد، موجب مشكلاتي در حد امتناع و محال ميگردد؛ اگر همه چيز به ذات واحد احد واگذار گردندگان ينهايت ارزاني، موجب بينهايت ارزشمندي گشته، و بسيار بامعنا، بسيار قدرتمند و فوقالعاده با صنعت خواهند شد، اما اگر در مسير شرك، به طبيعت و اسباب متعدد سپرده شود در بينهايت گراني، بسيار بياهميت، بيمعنا، ضعيف و عا طوبي صنعت خواهند شد.
همانگونه كه فردي با شأن نظامي خويش، با انتساب و استناد به فرماندهي عاليرتبه، در صورت لزوم ميتواند با تدارك لشكري در پشت سر خود، قدرتي كه من فراهم آورد، نيز نيروي لشكر و فرمانده مذكور براي او به منزله نيروي پشتيبان خواهند بود كه هزاران بار بيش از توانايي شخصي او، قدرتي مادي در اختيارش خواهند گذارد؛ و از آنجا كه منابع و مهمات چنين قدرتي آن، فوريان حمل ميكنند و او خود مجبور به اين كار نيست، داراي اقتداري ميگردد كه به موجب آن ميتواند كارهاي فوقالعادهيي انجام دهد؛ او ميتواند سپهبدي از قواي
— 43 —
دشمن را به اسارت درآورد، ساكنان شهري ر كه قبد، و قلعهيي را تسخير كند. اثر (و كاركرد) او عالي و باارزش ميشود. او اگر فعاليت نظامي را كنار بگذارد توان معنوي و عالي، قدرت فوقالعاده، و اقتدار اعجازمچون را به يكباره از دست خواهد داد و همچون يك نيروي عادي به نسبت توان شخصي خود كارهاي جزئي، بياهميت و بيارزش انجام خواهد داد، و اثر (و كاركرد) او نيز به همان نسبته شكل و كوچك خواهد بود.
به همين ترتيب، در راه توحيد نيز چون همه چيزها به قدير ذوالجلال انتساب و استناد دارند، موري ميتواند فرعوني را، مگسي نمرودي را، و ميكروبي جباري را مغلوب كند، همچنين هسته زِلْزاندازه يك ناخن ميتواند درختي بهاندازه يك كوه را بر گُرده خود حمل كند و دستگاهي براي منبع و مخزن تمام اعضا و جهازات آن گردد و در عين حال هر ذرهيي ميتواند با همان انتساب و استناد و با ايفاي مسئوليتهاي بيشمار در تشكفداكارام و صُوَري كه صدها هزار شكل و قالب دارند، خدماتي ارائه كند. آثاري كه آن مأموران خُرد و سربازان كوچك مَظهر آنند، بسيار كامل، با صنعت و قيمتي ميشوند، زيرا ذات پديد آورنده آن آثار، قدير ذوالجلاخمهاي كه اين امر را به دست آنها سپرده و آنها را پرده قرار داده است.
اگر "كار" در مسير شرك به اسباب و عوامل واگذار گردد اثر مورچه همچون خود آن بياهميت ميشود و ذرهيي ارزش براي هنر ذره باقي د يا ب ماند و همهچيز همانطور كه به لحاظ معنا سقوط ميكنند از نظر مادي نيز آن چنان كم بها ميشوند كه هيچكس دنياي بزرگ را به پنج پول سياه هم نخواهد خريد.
مادام حقيقت اين است و همهچيز بينهايت قيمتي، با صنعتگويم اعنا، و قدرتمند ديده ميشود و ما اين را به چشم ميبينيم. بيترديد راهي جز راه توحيد وجود ندارد و نميتواند وجود داشته باشد؛ اگر وجود داشته باشد ميبايست همه موجودات را تغيير داد، و دنيا را به درون عدم ريخت، و از نو با مزخر اين ااهميت پر كرد تا راه براي شرك باز شود.
اجمال يكي از صدها برهاني را كه در خصوص توحيد در رسايل النور ی كه به تعبير امام علي (ع) "سراج النور" و "سراج السرج" به كاربيان و توضيح داده شده، خواندي، پس برهانهاي ديگر را بر همين منوال ميتواني قياس كني.
— 44 —
سومين مقتضاي توحيد
آفرينش همهچيز بهويژه مخلوقات ذيحيات، فوقالعاده با صنعت اسميشونه نمونه كوچكي از ميوه، ميوه نمونه كوچكي از درخت، درخت نمونه كوچكي از نوع، و نوع نمونهيي كوچك، مثالي مصغّر، فهرستي محدود، نقشهيي مجمل، هستهيي معنوي، و نقطهيي جامع و خمير مايهييست از زبدهئنات، صه و عصاره كائنات كه بر اساس اصول علمي و موازين حِكمي گرد آمده است. از اين رو ذات خلقكننده هر يك از آنها، قاعدتاً همان ذاتيست كه تمام كائنات را آفريده است، يعني ذات خلقكننده تخم يك خربزه، بديهيست كه آفريننده اتِىَ نيز هست؛ جز او نميتواند باشد و غير او محال و غيرممكن است.
آري، ما ميبينيم، هر ذره از خون، چنان وظايف متعدد و منظمي را بر عهده دارد كه از ستارگان عقب نميماند، و هر كرد. نگلبولهاي سرخ و سفيد خون، براي حفظ و تغذيه پيكر آدمي، چنان افعال مُدركانهيي دارند كه از دقيقترين مأموران تهيه ارزاق و نظاميان محافظ نيز كاملترند. و هر يك از سلولهاي بن را بهر چنان معاملات و دخل و خرجهاي منظمي هستند كه از كاملترين پيكرها و بهترين كاخها، كاملتر اداره ميشوند.
و هر كدام از حيوانات و نباتا الَّذهره خود حامل چنان مُهر و در متن و باطن خود حامل چنان دستگاهي هستند كه تنها ذاتي كه خالق كل حيوانات و نباتات است ميتواند مُهر مذكور را در آن چهره، و دستگاه فوق را در متن و باطن آنها قرار دهد. هر نوعي از انواع ذيحياتان برت برايمين بهطور منظم و مرتبي پراكنده شده و با ساير انواع به شكل كاملاً متناسبي آميختهاند. تنها آفرينندهيي ميتواند آنها را خلق و اداره كند كه همه انواع را به يكباره آفريده باشهر جوا نوع را اداره و تدبير و تربيت كند، خالقي كه سطح زمين را چون قاليچهيي داراي حيات، با تار و پودي از چهارصد هزار نبات و حيوان، پر نقش و با صنعت آفريده و پوشانيده است. در قياس موارد ديگر با اين مطالب، ميتو كه دويد كه مجموعه كائنات، كليست كه از نظر خلق و ايجاد، تجزيه نميپذيرد، و كليايست كه انقسام آن از نظر تدبير و ربوبيّت امكان ندارد.
— 45 —
اين مطلق ب سوم، در بسياري از رسالاتسراجُ النور،خصوصاً در موقف اولِگفتار سي و دوم،چنان قطعي و روشن شرح داده شده و اثبات گرديده است كه همچون بازتاب آفتاب، در آيينه هر موجودي برهاني بر وحدت و حجتي بر توحيد را انعكاس ميدهد. ما به توضيح مزبور اكتفايذش مه و به بيان مختصر آن داستان مفصل، بسنده كرديم.
* * *
— 46 —
مقام سوم
اين مقام سه علامت كلي توحيد را به اجمال بيان خواهد كرد.
دلايل و علايم و حجتهاي دال بر وجود و تحقق وحدت، بيشمار است. هزارا
و ن از اين دست، در سراجُ النور به تفصيل بيان گرديده است، لذا در مقام سوم، صرفاً به بيان اجماليِ سه حجت كلي به شرح زير اكتفا گرديد:
نخستين علامت و حجت كها دو ب"وَحْدَهُ" نتيجه آن است:
در هر چيزي وحدتي هست، وحدت نيز بر واحدي دلالت و اشارت دارد، و اثري واحد بديهيست كه از صانعي واحد صدور مييابد، و واحد، بيترديد از واحد نشأت مند. به؛ از آنجا كه هر چيزي داراي وحدت و يگانگيست، پس بيشك اثر و صنعت ذات واحديست.در واقع جهان هستي مانند غنچهييست كه در پردههاي هزاران وحدت پيچيده شده است؛انسان اكبريست كه وحدتهايي به عدد اسما و افعالر وجوبلهیي را بر تن دارد، شجرهي طوباي خلقتيست كه بر شاخههايش به تعداد انواع مخلوقات، وحدت و يگانگي آويختهاند.
آري، اداره جهان هستي واحد است، تدبيرش واحد است، سلطنتاش واحد استن و ذي و سكهاش واحد است، واحد، واحد، واحد، واحد، تا هزار و يك واحد...
اسما و افعالي كه كائنات را اداره ميكنند، واحدند و در عين حال هر كدام از آنها بر كائنا اين صخش اعظم آن محيطاند؛ يعني حكمت او در كائنات، واحد است، عنايت او واحد، تنظيماتاش واحد، تغذيه كردن او واحد، رحمت او ی كه به ياري نيازمنداناش ميشتابد ی و ما براران نيز كه يكي از نشانههاي رحمت اوست واحد، و هكذا، واحد، واحد، واحد تا هزار و يك واحد.
نيز خورشيد به مثابه بُخاري اين عالم واحد است، ماه بهعنوان چراغ آن واحد، آتش بهعنوان كانيك ن واحد، كوه بهعنوان انبار لوازم و ستون خزانهدار آن واحد، سقا و آب دهندهاش واحد، ابرهاي سيرابكننده باغات واحد، و به همينترتيب واحد، واحد، واحد تا هزار و يلي و ه.
— 47 —
اين همه واحديت و وحدت در عالم، حجت باهريست كه همچون خورشيد بر واحد احدِ يگانه و ظاهر اشارت و دلالت دارد.
هر يك از انواع و عناصر كائنات با واحد بودنشان، روي زمين را در احاطه خود دارند، در اين تاند، و به شكل متناسب و حتي ياري دهندهيي بههم ميآميزند، اين وضع البته علامت روشنيست كه نشان ميدهد مالك و صاحب و صانع آنها واحد است.
دومين علامت و حجتكه كلمه لاحق او يكَ لَهُ را نتيجه ميدهد:
در سراسر كائنات، در همه چيز از ذرات تا ستارگان، انتظام كليِ بدون قصور و انسجامي زيبا و بينقص و ميزان عدلي بد ابداع وجود دارد. بيشك كمال نظم و انسجامِ ميزان نيز صرفاً با وحدت ممكن است. اگر دستان متعددي در كاري دخالت كنند، آن را به هم ميزنند. تو بيا و شكوه اين نظم را ببين؛ خداوند اين كائنات را بسيار كامل ساخته است، مانند قصود؛ حقهر سنگ آن به ميزان قصري، با صنعت ميباشد. آن را همچون شهري بسيار با عظمت آفريده كه دخل و خرجِ بيحد و حساب و اموال و ازراقِ بينهايت ارزشمندش از پس پرده غيب، بسيار منظم، در موعد مقرر، از تني و ه فكرش را هم نميتوان كرد تأمين ميشود؛ و كاملاً بامعنا، چنان معجزهوار تبديل به كتابي شده است كه هر حرف آن معناي صد سطر را در بر ميگيرد، و هر سطر آن معناي صد صف، مدح ر صفحه آن معناي صد باب و هر باب آن معناي صد كتاب را... نيز همه بابها، صفحات، سطرها، كلمات و حروف آن با يكديگر مرتبطاند و بر هم اشاره دارند.
بيا ها شكستن اين نظم شگفت انگيز، كمال تنظيم آن را بنگر؛ جهان را ببين كه چون شهري بسيار پاكيزه و متمدّن، يا همچون قصري كه به نظافت و پاكيزگياش دقت فراوان ميشود، يا چون حور العيني كه هفتاد حُلّه زينتي بر تن دارد، يا مانند غنچه گلي پ او ميدر هفتاد پرده لطيف زيبا، پاك و پاكيزه است.
بيا و كمال عدالت را در ميزاني ببين كه در متن اين نظم و پاكيزگيست؛ مخلوقات خُرد و كوچك، و موجودات ميكروسكوپي كه با هزار بار بزرگ نمايي شادن، مظان آنها را ديد، نيز ستارگان و خورشيدهايي هزار برابر بزرگتر از كره زمين، با مقياس ميزان و ترازوي مذكور سنجيده ميشوند و هر چيزي را كه لازم
— 48 —
دارند بيكم و كاست به آنها داده ميشاش بيمخلوقات كوچك مذكور با همان آفريدههاي بسيار بزرگ، در برابر آن ميزان عدالت، در كنار هم قرار دارند. اين در حاليست كه در ميان مخلوقات بسيار بزرگ، برخي از آنها اگر ثانيهييتجاوزي خود را از دست بدهند، نظم جهان را بر هم خواهند زد و تأثيري چون بر پا شدن قيامت خواهند داشت.
بيا و جمال و زيبايي فوق العاده جذاب را در متن اين نظم و پاكيزگي و ميزان ببين؛ كه به كائنات حالت عيدي بسيار زيبا و نمامنكران كاملاً مُزيّن و بهاري كه گلهايش تازه باز شده، داده است. بهار با عظمت را چون گلداني و دسته گلي آفريد؛ و به هر بهار، سيماي گلي را داد كه بسيار زيباست و با صد هزار نقش و نگار م، حال فصل در روي زمين شكفته ميشود؛ و هر گلي را در آن بهار با انواع و اقسام زينتها آراست. آري، هر نوع از انواع موجود در كائنات حتي هر يك از افراد آنها نسبت به قابليتشان، با جلوههاي زيباي اس مورد حسنايي كه حُسن و جمالشان در نهايت است، مظهر چنان حُسني شدهاند كه حجة الاسلام امام غزالي ميگويد:
"لَيسَ فِي الامكانِ اَبدَعُ مِمَّا كان"
يعنيدر دايره امكان بديعتر و زيباتر از فاً ميهاي موجود نيست.اين حُسن محيط و جذاب و اين پاكيزگي خارقالعاده و عام، و اين ميزان كاملاً حساس و مستولي و فراگير، و اين نظم و انسجام عام و از هر نظر اعجاز آميز، چنان حجت ويَّةَ ي بر وحدت و توحيدند كه از دلالت نور بر خورشيد در ميانه روز، روشنتر است.
* * *
— 49 —
(مطلب زير پاسخيست محكم و موجز به سؤالي بسيار مهیم در دو بخیش، و مرتبط با اين مقیام)
بخشه از سؤال
در اين مقام ميگويي: "كائنات را حُسن و جمال و زيبايي و عدالت احاطه كرده است، اما درباره بسياري از پليديها، مصيبتها، بيماريها، بلارا بديرگهايي كه ميبينيم چه ميگويي؟"
پاسخ:قُبحي كه زيباييهاي فراواني نتيجه دهد يا موجب نمايان شدن آنها گردد خود، حُسن است. از بين رفتن و اخفاي قبحي اليقيجب پنهان و نديده شدن بسياري از زيباييها شود، نه يك بار كه بارها قبيح است، مثلاً اگر قبحي به عنوان واحد قياس وجود نداشته باشد، حقيقت حُسن تنها يك نوع خواهد داشت و مراتب بسيار زيادي از آن پنهان ميماند؛ در اصل سمايشاحُسن با تداخل قبح آشكار ميگردد؛ چنانكه با وجود سرما، مراتب گرما و با وجود ظلمت، درجات نور آشكار ميشود؛ به همان ترتيب به واسطهي شر جزئي، ضرر، مصيبت و زشتي، خير خارقنافعكلي،نعمتهايكليو زيباييهیايكليظهور مييابد. پس بايد گفت ايجاد قبح، قبيح نيست، زيرا غالب نتيجهها زيباست، مثلاً فرد تنبلي كه از بارانت و شفيبيند، نبايد از نتايج خيري كه موجب ميشود باران رحمت ناميده شود، صرفنظر كرده و رحمت را به زحمت تبديل كند.
اما درباره فنا و زوال و موت، دريچ مكابيست و چهارمبا براهين محكم و قطعي ثابت شده است كه نفيكننده رحمت عام و حسن فراگير و خيري كه شامل همهچيز ميشود، نيست؛ بلكه مقتضاي آن ميباشد. حتي خلقكمت و ن نيز از اين نظر كه موجب مجاهده و مسابقه بهعنوان لازمه پيشرفتهاي معنوي بشر ميگردد، خير است. خلقت (شيطان) از اين منظر زيباست، يا مثلاً عذاب جهنم براي كافر از اين لحاظ كه با كفر خود به حقوق تمام جهان ه اهميتاوز ميكند و آبروي آن را
— 50 —
ميبرد، امر پسنديدهييست. اين دو نكته در رسالات ديگر به تفصيل بيان گرديده، لذا در اينجا به اشارهيي مختصر اكتفا ميكنيم.
بخش دوم سؤال
بخش دوم اين سؤال بسيار مهم است و بسياري از اوهام را زائل ميكند.
يشتر يكنيم اين پاسخ را در ارتباط با شيطان و كافر پذيرفتيم، بفرماييد ذات غني علي الاطلاق كه جميل مطلق، رحيم مطلق، و خير مطلق است چگونه افراد و اشخاص جزئي و درمانده را دچار مصيبت، شر و پليدي ميكند؟
پاسخ:هر چه خوبي و حُسن و نعمت است مستقيماً از تكلفي رحمت و احسان خاص آن جميل و رحيم مطلق سرچشمه ميگيرد. مصايب و شرور تحت عنوان عادتُ الله سلطنت ربوبي، و به اين دليل كه نتيجههاي نادر و جزئي از نتايج فراوان قوانين كلي و عام آن ميباشند، قوانيني كه مُمثّلان ارادههاي كلي هستند؛ و نيبتدا بنجا كه (مصايب و شرور) از ضیروريات جزئي جريان قوانين مذكیور ميباشند، بيترديد براي رعايت و محافظت از قوانين مذكور به عنوان مدار مصالح كلي، نتايج جزئي توأم با شر خلق ميگردند. اما (خداوند) در برابر آن نتايج جزئي و اليم، با امدادهاام ميي رحمانيّه و احسانهاي خصوصي ربانيه، فرياد مصيبت ديدگان را ميشنود و به استغاثه آنها رسيدگي ميكند، و بدين وسيله نشان ميدهد كه او فاعل مختار است و فعل همه موجودات بسته به مشي با نو و قوانين عالم تابع اراده و اختيار اوست؛ همچنين پروردگار رحيميست كه فرياد دردمندان را ميشنود و با احسان خويش به داد آنها ميرسد؛ سپس براي اينكه عرصهيي لايتناهي براي كه ناظ بيحد و حصر اسماء الحسني بگشايد، با موارد نادر قوانين عام و قواعد كلي عادتُ الله، و نتايج جزئي توأم با شر آنها، با احسانهاي خاص و تودّدهاي ويژه يعني با تشويق به دوست داشاميد آب تجليات خاص را گشوده است.
علامت دوم توحيد شايد در صد جاي سراجُ النور بيان گرديده است، لذا در اينجا به اشارهيي مختصر بسنده كرديم.
— 51 —
سومين علامت و حجت:نكه باي توحيد است كه با "لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ" به آن اشاره ميشود، و بيشمار است: آري، در چهره هر چيز اعم از جزئي يا كلي، از ذرات تا سيارات سكه و مُهري هست؛ همانطور كه جلوهي خورشيد در آيا در باندهندهي خورشيد است، همانگونه آيينهي آن سكه نيز بر شمس ازل و ابد اشاره كرده و بر وحدتاش گواهي ميدهد. بسياري از آن سكههاي بيحد و حصر، در سراج النور به تفصيل بيان گرديده است، لذا در اينجا با ا البالموجز سه مورد از آنها را به شرح زير توضيح ميدهيم:
همانطور كه سكهي گسترده وحدت، مركب از تعیاون، تساند، تشابه و تداخل ی كه انواع (موجودات اول سقابل هم نشان ميدهند ی بر چهره مجموعه كائنات حك شده است، بر چهره زمين نيز سكه توحيدي قرار داده شده؛ به اين صورت كه با تأمين ارزاق و سلاح و لباس و آموزش و ترخيص هر يك از اعضاي لشكري سبحاعذيب بب از چهارصد هزار گروه حيواني و نباتي، آن هم در كمال نظم و در زمان مشخص، بدون اينكه موردي از قلم بيفتد، سكهيي بر چهره زمين نهاده شده؛ همچان اثر چهره انسان هم سكه وحدانيتي هست كه ناشي از علامت مشخصهي هر چهره نسبت به چهرههاي ديگر ميباشد؛ به همينترتيب در سيماي هر آفريدهيي اعم از جزئي يا كلي، سكه توحيدي نهاده شده و در روي هر مخلوقي اعم از كوچك و بزرگ يا كم و زياد، كسي همحديتي مشاهده ميگردد. به خصوص سكه ذيحياتان بسيار تابان و درخشان است؛ اصولاً هر ذيحياتي، سكه توحيد، خاتم وحدت، مُهر احديت و طغراي فرمان، منان مقدمديت است.
هر گل، هر ميوه، هر برگ، هر گياه و هر حيواني چُنان مُهر احديت و خاتم صمديتيست كه هر درختي را به صورت يك مكتوب رباني و هر طايفه از مخلوقات را به صورت يك كتاب رحماني و هر باغچهيي را به صورت يك فرمان سبحاني در ميآورد؛ طوربهار، ه تعداد گلهايش بر آن مكتوبِ درخت مُهر نهاده شده و به تعداد ميیوههايش داراي امضیاست و به مقیدار برگهايش طغرا دارد. بر كتاب آن نوع و گروه نيز براي معرفي و نماياندن كاتب، به تعداد افرادش
— 52 —
خیاتم (مُهر) زده شده است. براي معیرفي سلطان آن باغ #232
ر، نيز به تعیداد گياهان و درختان و حيوانات موجود در آن، سكههايي نهاده شده است، حتي در مبدأ و منتها و بیرون و درون هر درختي چهیار سكه توحيد است كه اسمیاي
هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ
(حديد:٣) بر آن اشارت دارند.َ كَذَطبق اشارهياسم اول،هسته كه منشأ اصلي هر درخت ميوه داريست
"بار آمدن از هسته" را كه از ديرباز ضرب المثل بوده و در زبان همهي مردم رواج داشته است، ميتوان باز مرگلف اين رساله اشارهي غيبي عُرفي دانست، زيرا خادم رساله نور به بركت قرآن در هسته و گل، براي توحيد دو معراج معرفت كشف نموده، و در همانجا كه طبيعيون غرق شدهاند، آب حيات يافته و از هسته به حقيقت و نور معرفت رسيده است.ْحَكِي فراوان اين دو چيز در رساله نور بر اين حكمت مبتنيست.
همچون صندوقچهييست كه حامل طرح و برنامه و فهرست آن درخت ميباشد؛ دستگاهيست شامل اعضا و لوازم و تشيكلرين و و ماشينيست كه واردات بسيار ظريف ابتدايي و مصارف لطيف و تنظيمات آن را با خود دارد.
و بر اساس اشارهياسم آخر،نتيجه و ميوه هر درختي معرفي نامهييست كه اشكال جدان يل و اوصاف آن درخت را توصيف كرده، بياننامهييست كه وظايف و منافع و ويژگيهاي آن را بازگو ميكند؛ و نمونه و خلاصهيي از آن درخت است كه امثال و نسلها و نسخه آتي آن را با هستهيي كه درون ميوه قرار دارد بيان مي كه صا ميآموزد.
و طبق اشارهياسم ظاهر،نيز صورت و شكل هر درختي حُلّه و جامهييست مصنّع و پر نقش و نگار، كه با شاخ و برگ آن درخت و با اعضا و اجزايش دقيقاً متناسب با قامت درخت تنظيم و تزيين شده، و چنان ظريف و منظم و بامعناست كه درخت را تضوع خوه يك كتاب، يك مكتوب و يك قصيده كرده است.
و براساس اشارهياسم باطن،دستگاهي كه در متن هر درختي مشغول كار است چنان كارخانهييست كه تشكيل و تدبير و اداره تمام اجزا وو وضعي درخت را با ميزاني به غايت دقيق اندازه گيري ميكند و تمام مواد و ارزاق مورد نياز تك تك اعضايش را تحت نظميكاملاً منسجم پيش ميبرد و تقسيم و توزيع
— 53 —
ميكند؛ اين كارخانه فوقالعاده با سرعتي چون صاعقه و با سهولتي همچون تنظيم ساعت و با وحدت است نارچگياي مانند دستور حركت به يك لشكر كه عقول را به شگفتي وا ميدارد كار ميكند.
نتيجه:اول هر درخت چنان برنامه و صندوقچهيي، و آخر آن چنان نمونه ن، به ي نامهيي، و ظاهر آن چنان حلّه مزيّن و جامهيي پر نقش و نگار، و باطن آن چنان دستگاه و كارخانهييست كه اين چهار جهت نظر بر يكديگر دارندم. با مجموع اين چهار، چنان سكه اعظم و بلكه اسم اعظمي ظهور مييابد كه به يقين ميتوان فهميد كه جز صانع واحد احدي كه تمام كائنات را اداره ميكند، فرد ديگري قادر به انجام كارهاي مذكور نيست؛ واول و آخر و ظاهر و باطنهريم و باتي مانند درخت، حامل سكه توحيد، خاتم وحدت، مُهر احديت و طغراي وحدانيت ميباشد.
در قياس با سه مثال ذكر شده در خصوص درخت، بهار نيز درخت پر گليست. بذرها و دانهها و ريشههايي كه به دستان فصل پاييز امانت سپرده شدهاند سكهاسم اولرا، ميوه صراحتبوبات و سبزيهايي كه به آغوش فصل تابستان ريخته ميشوند و آن را پر ميكنند خاتماسم آخررا، و بهار كه همچون حور العين با جامههاي فطري، حُلّههاي سُندس گونه و صدهزار جامهي پر نقش و نگار تزيين شم كامل مُهراسم ظاهررا، و در بهار كارخانههاي صمداني و ديگهاي جوشان رحماني و مطبخهاي رباني كه موجب طبخ غذاها ميشوند و در باطن زمين مشغول كارند، طغراياسم باطنرا اي روحكنند.
حتي هر نوع، مثلاً نوع بشر نيز يك درخت است كه ريشه و دانهاش در گذشته و ميوهها و نتايجاش در آينده است، همانگونه كه قوانين بسيار دقيقي در متن حيات جنسيه و بقاي نوعيهاش وجود دارد، وضع فعلياش نيز متیأثر از اصیول و قواعد حياتده از و اجتمیاعي حامل سكهي توحيد است؛ همچنين زير آشفتگيهاي ظاهري، خاتم وحدتي منظم را حمل ميكند؛ نيز زير پوشش احوال مشوش بشري تحت حكم دستورات قضا ويز كه ه مقدرات حيات ناميده ميشوند، حامل يك مُهر وحدانيت ميباشد.
* * *
— 54 —
خاتمه
(اشاره كوتاهيست در سرّ توحيد به ساير اركان ايماني توأم با توضيحاتي براي هر يك)
اي انسان غافل! بيا و تأملي % حقيرسه ثمره، سه مقتضيوسه حجتيكه در سه مقام اين رساله بيان شده است نظري بيفكن، و ببين صانع قدير، حكيم، رحيم و عليمي كه در كائنات تصیرف ميكند و جزئيتريین شفا و كونكه دين شُكر را از نظیر دور نمیيدارد و كیمترين صنعت چیون ايجیاد بیال مگیس را به ديگیران وا نميگذارد و در برابرش بيتفاوت نميماند و وظايف و حكمتهاي موجود در درختي كه مس دانهيي ساده تعبيه ميكند و رحمانيت و رحيميت و حكمت خويش را با هر صنعتاش مينماياند و خود را به هر وسيلهيي ميشناساند و با هر نعمتي موجب ميشود دوستاش بدارند، آيا ممكن است و امكان دارد در برابر محاسن حقيقت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و الس نه صر تسبيحات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به لحاظ معنا بر كائنات استيلا دارد و در برابر انوار اسلامي بيتفاوت باشد؟
آيا ممكن است رسالتيكانش عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه تمام آفريدگانِ او را مُزين كرده و موجب شادماني همه مخلوقات شده و جهان هستي را منور كرده، و در زمين و آسمانها غوغرند. مپا نموده و نيمي از كره زمين و يك پنجم نوع بشر را در طول چهارده قرن متمادي زير سلطنت مادي و معنوي خود گرفته و آن سلطنت باشكوه را همواره به نام و حساب خالق كائنات پيش برده است، مهمترين مقصد و نور و آيينه آن صانع نباشد؟ مگر ممكن است انبياي ديرخشان چون محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خادم همان حقيقتاند، رسول آن صانع و دوست و مأمور او نباشند؟ حاشا! به تعداد معجزات انبيا حاشا و كلا!
— 55 —
مگر امكان دارد آفريدگاري حكيم و رحيم كه درفتن تبترين چيز مانند شاخ و برگ، صدها حكمت و ثمره قرار داده و ربوبيّت خود را با حكمتهايي فوقالعاده و رحمانيت عام خويش شناسانده و موجب شده خلايق دوستاش داشته باشند، حشر را كه برايش به سهولت آوردن بهار است، مُحقق نكند و خانه سودن رب منزل بقايي نگشايد و همه حكمتها و رحمتها و حتي ربوبيّت و كمالاتاش را انكار نموده و موجب انكار آن از سوي ديگران شود و تمام آفريدگان محبوب خود را كه بسيار دوستشان دارد براي هميشه از بين ببرد؟ حاشا! صد هزار بار حاشا! آن جمال مطلق ديگري زار بار از اين قُبح مطلق منزه و مقدس است.
حاشيهيي مفصل
سؤالي درباره حشر: آيات و فرامين مكرري چون
اِنْ كَانَتْ اِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً
(يس:٢٩)،
وَمَا اَمْرُ السَّ و نمااِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ
(نحل:٧٧)
در قرآن، نشان ميدهد كه حشر اعظم در يك آن و بدون صرف زمان وقوع مييابد. عقل محدود براي قبول اين مسألهي بينظير و فوق العاده خواهان مثال ملموسيست.
پاسخ:در حشر، بازگشت ارواح به اجساد، و احا ميمنشاي اجساد مطرح است، پس اين موضوع شامل سه مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله اول
مثال براي بازگشت ارواح به اجسادشان، افراد لشكر بسيار منظميست كه براي استراحت در گوشه و كنارشخصيت ده شدهاند و با صداي بلند شيپور در يكجا جمع ميشوند. آري، همانطور كه صور اسرافيل كم از شيپور نظامي ندارد، ارواحي كه در عالم ابدي و عالم ذرّات نداي اَلَسْتُ دير الّكُمْ (اعراف:١٧٢) را از جانب ازل شنيده و پاسخ قَالُوا بَلَى (اعراف:١٧٢) دادهاند، نيز بيترديد هزاران بار بيشتر از افراد يك لشكر، تابع و اگر خي مطيعاند. در گفتار سيام با براهين قطعي ثابت شده است كه نهتنها ارواح بلكه تمام ذرات نيز نفرات و فرمانبران لشكر سبحانياند.
— 56 —
مسأله دوم
مثال براي احياي اجساد: در شهر بسيار بزرگي و در شبي دلنشين، صدها هزار لامپ از است كز در يك لحظه و بدون صرف وقت روشن ميشود؛ به همينترتيب در سطح كره زمين نيز امكان نوررساني به صدها ميليون لامپ از يك مركز وجود دارد. حال كه مخلوقي از مخلوقات حضرت حَخْلُود الكتريسته ی كه خادم و چراغدار مسافرخانه اوست ی با درس انتظام و تربيتي كه از خالقاش اخذ نموده ميتواند مظهر چنين كيفيتي گردد، بيترديد حشر اعظم نيز ان نسبند مانند الكتريسته در دايره قوانين منظم حكمت الهي ی كه هزاران خدمتكار نوراني نشاندهنده آن هستند ی در طُرفة العيني وجود يابد.
مسأله سوم
مثال براي انشاي يكباره اجساد: در فصل بهار در ظرف چند روز همه درختان كه هزاران بار بي است كوع بشرند با تمام شاخ و برگ خود، درست مانند بهار گذشته به يكباره و به صورت كامل انشا ميشوند و تمام گلها و ميوهها و برگهاي درختان مانند محصولات بهار گذشته با سرعت برق ايجاد ميششد و ن بيداري و شكوفايي و احياي هماهنگ و يكباره دانهها و هستهها و ريشههاي بيشماري كه مبدأ بهار و شكوفايي هستند، و نشر پيكر مرده درختان كه به استخوان امواتِ سرپا ايستاده ميم و گوشا مظهريت سرّ "بَعْثُ بَعْدَ المَوْتِ" و بهواسطه يك فرمان و دفعتاً واحده، و احياي به غايت پُر صنعت گروه بيشماري از جانوران بسيار كوچك، بهويژه حشر طايفه مگسها كه مخصوصاً با تميز كردن مدام صورت، چشم و بال را بدن، وضو و نظافت را به ما يادآوري كرده و صورتمان نوازش ميكنند؛ در حالي كه افراد انتشار يافته طايفه آنان ی كه در جلوي چشمانمان قرار دارند ی در طي يك سال از تعداد تمام افال، همسان از آدم تاكنون بيشتر است احيا و نشر و حشر آنان در هر فصل بهار به همراه ساير قبايل در ظرف چند روز، نه يك مثال بلكه هزاران مثالند براي انشاي اجساد انساني در قيامت.
— 57 —
آري، از آنجا كه دنيا دارحكمت و آخرت دار قدرت است، در دنيا بسياري اد، و ح مانند حكيم، مرتّب، مدبّر و مربي اقتضا ميكنند كه ايجاد اشيا تا حدي تدريجي و طولاني باشد و اين براساس اقتضاي حكمت رباني صورت ميگيرد؛ و از آنجا كه در آخرت ظهور قدرت و رحمت بيش از حكمت است، بدون آ ی ريخه ماده و مدت و زمان و انتظار كشيدن نيازي باشد، انشاي اشيا دفعتاً صورت ميگيرد. كارهايي كه اينجا در يك روز و يك سال انجام ميشود در آخرت در يك لحظه و در يك چشم بههم زدن عملي ميگروعه (مان قرآن معجز البيان چنين است:
وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
اگر ميخواهي وقوع حشر را همچون آمدن بهار بعدي، با رقم ١٣امل درك كني، گفتار دهم و بيست و نهم را كه مربوط به حشر است با دقت ببين و مطالعه كن؛ اطمينان دارم همچون آمدن بهار به آن يقين خواهي يافت.
مسأله چهارم
اين مسأله دربجزئي، موت دنيا و وقوع قيامت است. برخورد سياره يا ستارهيي دنبالهدار به فرمان الهي با كره و مسافرخانه ما ميتواند خانه ما را در يك لحظه ويران كند؛ مانند كاخي كه در ده سال بنا گرديده و در يك دقيقه تخريبان راود. بيان اجمالي چهار مسأله مربوط به حشر فعلاً كافيست، دوباره به موضوع اصلي بر ميگرديم.
آيا امكان دارد قرآن مُعجز البيان كه ترجمان بليغ همه حقايق عالي و حقيقي كائنات، و لسان اعجازآميز تمام كمالات خ كه دائنات، و مجموعه فوقالعاده تمام مقاصد اوست، گفتار آن خالق نباشد؟ حاشا! به عدد اسرار آياتش حاشا!
آيا ممكن است صانعي حكيم، تمام مصنوعات ذيحيارند هيشعور خود را با يكديگر به گفتگو وادارد و با هزاران زبان مختلف، موجبات صحبتشان را فراهم كند، و سخن و صداي آنان را بداند و بشنود و با افعال و اِنعام خود آشكارا پاسخشان دهد، اما خود سخن نگويد و اصلاً نتواند صحبت كند؟ آيا چنه بود ي ممكن است و اصولاً احتمال دارد كه ممكن باشد؟
— 58 —
بديهيست كه سخن ميگويد و انسان نيز در رأس فهيمترين مخاطبانش قرار دارد، كتابهاي مقدس و در رأس آنها قرآن، سخنان اوست.
صانعي حكيم براي اات رحيخود را بشناساند و كاري كند او را دوست بدارند و مدح و ثنايش گويند، و براي اينكه با انواع احسانهاي خود ذيحياتان را شاد و راضي نمايد تا شكر و احساسِ دينشان را مدار مهم ربوبيّت خود قرار دهد، كائنات بزرگ را با تمام انواع و اركان آن خادم خوردم ذيحيات و مسكن و نمايشگاه و مهمانسراي او قرار ميدهد، سپس چنان خواهان تكثير هزاران نوع از انواع مختلف ذيحياتان ميشود كه برگ برخي درختان بيميوه مانند سپيدار سترده ن را گهواره و رحم و مخزن ارزاق انبوهي از مگسها يعني ذيحياتاني كه در هوا ذكر ميگويند قرار ميدهد، حال آيا امكان دارد اين آسمانهاي تزيين شده و ستارگان درخشان را بيصاحب و فاقد حيات و بيروح و خالي از سكنه و بيفايده يعن و نمو ملائكه و بدون روحاني رها كند؟ حاشا! به عدد ملائك و روحانيان حاشا و كلا!
آيا امكان دارد صانعي حكيم و مدبر، مبدأ و منتهاي بياهميتترين گياه و كوچكترين درخت و مقدرات حياتي آنها را كه در كمال نظم است، بانَا اِقدير خود در هسته و ميوهاش بنويسد و در عين حال مقدمات و نتايج بهار باعظمت را بهمثابه يك درخت، در كمال امتياز و انتظام بنگارد و در برابر بردازيمتترين چيزها نيز بيتفاوت نماند، اما افعال و كردار بسيار مهم انسان را بهعنوان نتيجه كائنات و خليفه زمين و ناظر و ضابط انواع مخلوقات ننويسد و در دايره قَدَر خويش قرار ندهد و در برابر آنها بيتفاوت بماند؟ حاشا! به عدد اعمال انساق است ارد ميزان خواهد شد حاشا و كلا!
خلاصهاينكه، كائنات با تمام حقايقش فرياد ميزند و ميگويد:
"آمَنْتُ بِاللّٰهِ وَ مَلئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ ر را ماِ وَ بِالْيَومِ اْلآخِرِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ اللّٰهِ تَعَالَى وَ الْبَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ صَلَّى اللّهُ ع اعضايِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ اِخْوَانِهِ وَ سَلَّمَ آمِينَ."
* * *
— 59 —
مناجاتي توحيدي و مقدمه آن
حضرت امام علي (رض) در قصيده "جلجلوتيه" خود وقتي براساس كرامت از رساله نور خبر ميدهد، از آن با نامهاي "سراج ارات د" و "سراجُ السُّرج" ياد ميكند؛ از آنجا كه به سه نام رساله نور دو نام ديگر اضافه نموده است و از آنجا كه نام سراجالنور در اين رساله تكرار شده است، در پايان، مهمترين مناجات امام علي با رسرا دو مرتبه وسعت داده و اين مناجات را با زبان متعالي او و با استعمال زبان خودمان به حساب يكي از زبانهاي او، به درگاه واحد احد تقديم ميكنيم:
مناجات
"اَللّهُمَّ اِنَّهُ لَيْسَ فِى السَّموَاتِ دَوَرَاتٌ وَ نُجُومٌ مُحد و خباتٌ سَيَّارَاتٌ وَ لاَ فِى الْجَوِّ سَحَابَاتٌ وَ بُرُوقٌ مُسَبِّحَاتٌ وَ رَعَدَاتٌ وَ لاَ فىِ اْلاَرْضِ غَمَرَاتٌ وَ حَيَوَانَاتٌ وَ عَجَائِبُ مَصْنُوعَاتٍ. وَ لاَ فِى الْبِحَارِ قَطَرَاتٌ وَ سَان فرمٌ وَ غَرَائِبُ مَخْلُوقَاتٍ. وَ لاَ فِى الْجِبَالِ حَجَرَاتٌ وَ نَبَاتَاتٌ وَ مُدَّخَرَاتُ مَعْدَنِيَّاتٍ. وَ لاَ فِى اْلاَشْجَارِ وَرَقَاتٌ وَ زَهَرَاتٌ مُزَيَّنَاتٌ وَ ثَمَرَاتٌ بيان اَ فِى اْلاَجْسَامِ حَرَكَاتٌ وَ آلاَتٌ وَ مُنَظَّمَاتُ جِهَازَاتٍ. وَ لاَ فِى الْقُلُوبِ خَطَرَاتٌ وَ اِلْهَامَاتٌ وَ مُنَوَّرَاتُ اِعْتِقَادَاتٍ اِلاَّ وَ هِىَ كُلُّهَا عَلَى وُجُوبِ وُجُودِكَ ش نباتااتٌ وَ عَلَى وَحْدَانِيَّتِكَ دَالاَّتٌ وَ فِى مُلْكِكَ مُسَخَّرَاتٌ فَبِالْقُدْرَةِ الَّتِى سَخَّرْتَ بِهَا اْلاَرَضِينَ وَ السَّموَاتِ سَخِّرْلِى نَفْسِى وَ سَخِّرْلِى مَطْلُوبِى وَ سَخِّرْ لِرَسَائِلِ النُّورِ لِخِدْمَةِ الْقُرْآبات قداْلايمَانِ قُلُوبَ عِبَادِكَ وَ قُلُوبَ الْمَخْلُوقَاتِ الرُّوحَانِيَّاتِ مِنَ الْعُلْوِيَّاتِ وَ السُّفْلِيَّاتِ يَا سَمِيعُ يَا قَرِيبُ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلساس تما عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
— 60 —
شعاع سوم
مقدمه
حجت ايمانيه هشتم همچنان كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد، با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرتاش نيز دلالت ميكند، و احاطه حاكميتاسباب ل رحمتاش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ همچنين احاطه حكمتش و شمول علماش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات ميكند.
خلاصهاينكه هر يك از مقدمههاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه ميباشد. در اين مبحث، ي ی كهم از مقدمات هشتگانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات ميكند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عاليست.
سعيد نورسي
— 61 —
مناجیات
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحوارد داِنَّ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّعَلَيْمِنْ مَاءٍ فَاَحْيَا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَاْلاَرْضِ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يََضْلِهونَ
(بقیره: ١٦٤)
(رساله مناجات كه شعاع سوم بوده و به نوعي تفسيري از آيهي مذكور است)
يا الهي، يا ربي!من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفجانيانو با راهنمايي اسم حكيم، ميبينم هيچ حركت و چرخشي درآسمانهانيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بيسر و صدايش و در عين سكوت و ايستادناش بدون هيچ ستوني، بر ربمقابل وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستارهيي نيست كه با خلقت موزون، وضع منتظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهتاش به ستارگان ديگر، بر شكوه الوهيت و وحدانيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.
— 62 —
هيچ سيارهيي از دوازده سياره نيست كه بام ميگحكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسئوليت منظم و اقمار مهمش، بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.
آري، آسمانها با ساكنينشان چنانكه جداگگرفت، اهي ميدهند، با هيأت مجموعه خود نيز بهطور بديهي ميگويند: اي آفريدگاري كه زمين و آسمانها را خلق كردي، گواهيهاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرّات را با تركيبات منظماشلبوله و اداره ميكني و اين سيّارات را با اقمار منظمشان به حركت در ميآوري و مطيع امر خود قرار ميدهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگيات شهادت ميدهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان،مراتب آنها را تأييد ميكنند.
آسمانهاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوقالعاده عظيم و شتابان، با نشان دادن وضعيت ارتش يا نيروي درياييِ باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغهايي زيور يافتهاند، بر شكوهمندي ربوبيّتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده د، و بيست، دلالت ظاهر دارند، و بر وسعت بينهايت حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر گستردگي بيانتهاي رحمتت كه هر ذيحياتي را شامل ميگردد، با قوت تمام اشاره ميكنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شن پايامتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسمانيست و همه آنها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم ميكند، بيهيچ ترديدي شهادت ميدهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمانها و دلايل نوراني مجسّماند، كاملاً ظاهر لت استر ميباشد.
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمانها همچون سربازان گوش به فرمان، كشتيهاي منتظم، هواپيماهاي خارقالعاده و چراغهاي شگفتانگيز، شكوه و جلال س نورانلوهيت تو را نمايان ميسازند. وظايف خورشيدمان در زمين ی بهعنوان يك ستاره از نفرات آن لشكر ی و ساير سيّارات منظومهي شمسي، دلالت و اخطار ميكنند كه بعضي از ستارگانِ همچون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند و نه تنها بدون وظيفه نياهين الكه خورشيدهاي عوالم باقياند.
— 63 —
اي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماهها در مُلك تو و در سماوات تو، تحت فرمان و با قوَّت و قدرتت و با تدبير وظايف ه تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفهيي بر عهده گرفتهاند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح ميگويند كه آنها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره ميكند؛ اونهاي بير ميگويند و با لسان حال سُبحَانَ الله و اَللهُ اكبَرُ سر ميدهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان، تو را تقديس ميكنم.
اي قدير ذوالجلالي كه به دليل شدت ظهورت پنهان، و به دليل عظل خود يايت در خفا قرار داري؛اي قادر مطلق!
با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، دريافتهام هم چنانكه آسمانها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي ميدهند،فضاي لايتناهينيز با ابرها و رعدها و برقهاذِى وَها و بارشهايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت ميدهند.
آري، ابر بيجان و بيادراك، باران را كه آب حيات است، به سوي ذيحياتان نيازمند گسيل ميدارد و اين با رحمت و حكليت سؤانجام ميگيرد؛ تصادف آشفته نميتواند دخالتي داشته باشد.
صاعقه كه كاملترين نوع برق است، به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويقيان ميد، و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان ميدهد.
رعید نيیز كیه آمیدن باران را بشیارت ميدهید و آسمان پهنیاور را به سیخن وا ميدارد و با سر و صداي تسبيحات خود، آن بيمس لرزه در ميآورد، با لسان قال سخن ميگويد و تو را تقديس ميكند و بر ربوبيتت گواهي ميدهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازمترين نياز ذيحياتان ی كه از نظر اوده و بسيار آسان بوده ی يعني نَفَس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آنها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوح محو و اثبات ميكنند و آن را به صورت تختهيي در ميآورند كه كسي چيزي روي آن مينويسد و مععل ذوارسانده و بعد پاك ميكند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت
— 64 —
قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي ميدهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذيحياتان منتقل ميگردد با قطراتي موزون و منظم، كلمه معتبر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي ميدهد.
اي متصرِّف فعّال و اي فيّاض متعال!
ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو يك به يك شهادت ميدهند، با اينكه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماو اساسالف يكديگرند، در هيأت مجموعهشان به سبب يگانگي و همراهي و آميختگي با هم و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگيات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربو و سعاه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي ميكند، دلالت دارند؛ و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين رايه رجو آبياري كند، اشاره دارند؛ و به همين صورت بر وسعت بينهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي ميكند، دلَفْعَاكنند.
هوايي كه در فضاست با چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عليمانهيي به كار گرفته شدهاند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيزما با چنان چيزي امكان نداشت.
اي فعّالٌ لِما يُريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليتات در جوُ آسمان، نمونهيي از حشر و قيامت را نشان ميدهد، و در يك ساعت، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل ميسازد، و عالمي را ميآوآن، همالم ديگري را روانهي غيب ميكند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدّل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشانمان خواهد داد.
— 65 —
اي قدير ذوالجلال!هواييظهور، جوّ آسمان است همراه با ابر و باران و رعد و برق همه در تملّك تواند، مُسخر امر و قوت و قدرت تواند و تو هر كدامشان را موظّف به كاري كردهيي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ام خطاز هم دورند، امركننده و حكمكننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آنها را به اطاعت ميخواند، تقديس ميكنند و رحمتش را حمد و ثنا ميگويند.
اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!
با تعليم قرآن حكيمت به چه كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفتهام، ايمان آوردم و دانستم: همچنان كه آسمان با ستارگانش و هر آنچه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي ميدهند، به همين ترتيب زمين هم با تمام مخلوقات و احوالش، بر موجوديت تو ري كه ت به تعداد موجودات گواهي ميدهد و اشاره ميكند.
آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تبديلي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق ميافتد (جزئي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و وحدت تو اشاره نكند.
اسطه ايواني نيست كه با رزق رحيمانهيي كه به نسبت ضعف و نيازش ميدهي و جهازاتي كه حكيمانه با توجه به نيازهاي زيستياش در اختيارش ميگذاري، بر هستي و يگانگي تو گواهي ندهد.
هيچ يك از نباتادار وواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگانمان خلق ميشوند نيست كه با صنعت عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود، معرّف تو نباشند.
بِاسْمت و حيواناتي كه روي زمين را پر كردهاند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخمها و تخمكها، قطرهها و حبّهها و دانههاي كوچك و هستههايي محدود كه ماده اصله شما ا واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده ميشوند؛ اين امر چنان شهادتيست
— 66 —
بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه ازت يك ع نور بر وجود خورشيد محكمتر و روشنتر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را كامل و با آگاهي به انجام نرساند، و با وجود سادگي و خصلت استيلاجويانه و بينظم بودن، به نحوي كه دربزرگ ش پراكنده ميشوند، ميوهها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و هستي تو گواهي ميدهند.
اي فاطر قدير! اي فتّاح علّام! اي فعّال خلّاق!
به باوطور كه زمين با تمام سكنهاش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي ميدهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنهاش دارد، بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنّان منّان، اي وهّاب رزّاق گواهي ميدهد، و با يكي بودن و با هم رين ني در درون هم بودن و هم ياريشان نيز از لحاظ يگانگي اسما و افعال ربوبيِ ناظر بر آنها، به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي ميدهند. زمين چونور بوداه و نمايشگاه و آموزشگاهيست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهارصد هزار گونه حيوانات و نباتات جداگانه و منتظم عطا ميشود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدخويش ادلالت دارد؛ به همين ترتيب، رزق همه ذيحياتان بيشمار به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط، رحيمانه و كريمانه عطا ميشود؛ نيز همه افراد بثَلُ ا مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربّانياند و از او اطاعت ميكنند؛ اينها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزهاست.
ادارهي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مييابند، و تناوب مرگ و حيات آنها و تدبير و اداره كليه امور حيواهوريخنباتات نيز بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مييابد و نشان از حكمتي بيپايان دارد كه بر همه چيز حكم ميراند، و اين گواهيست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
انسانقافله ه قادر به تصرّف در موجودات ميباشد و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بيشماري را انجام ميدهد، با استعداد و وسايل معنوياي تجهيز
— 67 —
شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند. البته و بيترديد عمر كوتاه و غمانگيز و زندگي آميو سر و دلتنگيهاي انسان در اين دنياي پر بلا و فاني، موجب شده است كه آموزشگاه و اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينههاي جسراوان، تجليّات بيپايان ربوبي، خطابهاي سبحاني بيحد و حصر و احسانهاي الهي فراوان را نداشته باشد. به همين خاطر انسان براي عمري ديگر كه ابديَرِ"ار سعادتي كه باقيست، آفريده شده است؛ و اين مطلب بر احسانهاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي ميدهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روز او و در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوّت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره ميشوند و مُسخّر تو هستند. آن ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده ميگردد چنان احاطه و شمولي دارد، و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس اه ثمرهافعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است، كه نشان ميدهد ربوبيت و تصرّفي در حكم كلياي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلّي كه قبول جزء نميكند، وجود دارد. زمين با تمام سكنهاش با زبانهاي بيشمار، ظاهرتر از لساميدهند خالق خود را تقديس ميكند و تسبيح ميگويد، و با لسان حالِ نعمتهاي بينهايتاش، رزّاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح ميگويد.
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور و عظمت كبريا پنهان هستي!با تمام تقديسها و تسبيحهاي زميذيشعورا از نقصان و عجز و شريك پاك و منزّه ميكنم و با تمام تحميدات و ثناهايش، تو را مدح و ستايش ميگويم.
اي ربُّ البَرِّ و البحر!با درسي كه از قرآن و تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّل عَصْرالسّلام گرفتهام، دانستم: همانطور كه آسمانها و فضا و زمين بر يگانگي و هستي تو شهادت
— 68 —
ميدهند،درياها و نهرها و چشمهها و رودهابر وجوب وجو را دردت تو بهطور بديهي گواهي ميدهند.
آري، هيچ موجودي و حتي هيچ قطرهيي در درياها كه مانند ديگ بخار منبع عجايب دنياي ما هستند، يافت نميشود كه با وجود و نظم و منافع و وضع خود خالقش را نشناساند.
همه ستهييت عجيبي كه روزيشان در ميان دانههاي ساده شن يا در آبي معمولي بدانها داده ميشود، يا حيوانات دريايي كه خلقتشان آكنده از نظم است، به ويژه نوعي از آنها كه با ميليونها تخمي كه ميگذارد درياها را به وجد ميآورد، با نوع آفربستگي وظيفهيي كه بر عهده دارند و با نشو و نما و تدبير و تربيتشان، به آفريدگار اشاره ميكنند و بر رزاق گواهي ميدهند. همچنين در دريا هيچ گوهر زيبا، باتأكيد و گرانبهايي نيست كه با خلقت جميل و فطرت جذاب و خاصيت نافع خود، تو را نشناسد و نشناساند.
آري، آنها يك به يك گواهي ميدهند و در هيأت مجموعه نيز همگي با هم، آميخته در هم، با مُهر خلقت و وحدتي كه دارند و س لاَ اكه در آفرينش آنها هست و تعداد واقعاً كثيرشان، بر يگانگي تو شهادت ميدهند. اينكه كرهي زمين را به همراه خشكيها و نيز درياهايش كه اين خشكيها را احاطه كرده، معلّق نگاه داشته و بدون آنكه ذراتيد و متلاشي شوند به دور خورشيد گردانده، و خاك را استيلا نداده، و از شني ساده و آب، حيوانات و جواهر متنوع و منتظم را خلق كرده، و ارزاق و ساير امور را بهطور كلي و كامل اداره نموده و تدبيرشان را كرده؛ و ديده نشدن جنازههاي فراوان، نيست ي كه ايجاب ميكند روي سطح دريا را احاطه كرده باشند، همه به تعداد موجودات، بر هستي تو و واجب الوجود بودنت اشاره دارند و گواهي ميدهند.
همچنان كه دلالت ايناه شكل كوه سلطنت ربوبي و عظمت قدرتات كه بر همه چيز احاطه دارد، بسيار آشكار است، ستارگان عظيم و منتظم فوق آسمانها تا ماهيهاي بسيار ريزي كه در اعماق درياها با انتظامي خاص روزي داده ميشوند، بر گستردگيهاي بيمنتهاي رحمت و حاك را مُ كه شامل هر چيزي شده و بر آنها حكم ميراند گواهي ميدهند، و با انتظام و فايده و حكمتهايي كه دارند و با
— 69 —
ميزان و موازنه خود بر علم تو كه بر هر چيز محيط است و بر حكمتت كه شامل همه چيزهاست، اشاره مهُوَ ا.
وجود درياي رحمت تو براي مسافران مهمانسراي دنيا و مُسخر بودنش براي انساني كه در سير و سياحت است و با كشتي از آن بهره ميبرد، اشاره است بر مسافراني كه شبي را در توق او بر ميمانند و ذاتي در همان يك شب، هداياي فراوان دريايي به آنها اكرام ميكند؛ و نيز اشاره است به اينكه او در مقر سلطنت ابدياش چنان درياهاي رحمت ابدي دارد كه اينهامول حكهاي كوچك و فاني آن ميباشند. وجود كاملاً شگفتانگيز درياها در اطراف زمين و رسيدگي دقيق به امور مخلوقات موجود در آنها، بالبداهه نشان ميدهد كه فقط با قوت و قدرت يدگان،ه و تدبير توست كه در مُلكَت مسخر فرمان تواند و با لسان حال خويش خالقشان را تقديس كرده و اَللهُ اكبَرُ ميگويند.
اي قدير ذوالجلالي كه كوهها رميشون سفينه زمين، ستونهايي توأم با خزاين قرار دادي!
با تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم گرفتم، دانستم: درسخن پامانطور كه با تمام شگفتيهايشان تو را ميشناسند و ميشناسانند،كوههانيز با حكمتها و خدماتي چون كاستن از تأثيرات زلزله، كه موجب سكونت زمين شده و با بيرون راندن تلشمار خلي، سكوت و آرامشش را تأمين ميكنند، و با رهايي زمين از استيلاي درياها، تصفيه هوا از گازهاي مضرّ، تأمين ذخيره آب، و نگهداري و محافظت از معادن مورد نياز ذيحيالت آن و را ميشناسند و ميشناسانند.
آري، انواع سنگهاي موجود در كوهها و اقسام مختلف موادي كه علاج بيماريهاي گوناگون ميباشند، و مواد متعدد معدني كه مورد نياز ذيحياتان مخصوصاً انسان است، و گروه نباتات كهتفكر با و صحراها را با گلهايشان تزيين ميكنند و با ميوههايشان به وجد ميآورند، همه و همه با حكمتهايي كه تصادف بودنشان غير ممكن است، با نظم خود و با حُسن خلقت و فوايدشان و به ويژه با تشابهانساني كه برخي مواد معدني مانند نمك، جوهر ليمو، سولفات و زاج دارند
— 70 —
اما طعمشان بسيار متفاوت است، مخصوصاً انواع مختلف گياهان كه از خاكي ساده و معمولي حاصل ميشوند و گلها و ميوههاي گوناگوني ميدهند، اينها همه بالبداهه بيي رمز وجود صانعي كه بينهايت قدير و حكيم و رحيم و كريم است، شهادت ميدهند و در عين حال با هيأت مجموعه خود نيز با نقاطي همچون وحدتِ سرپرستي، وحدتِ تدبير و مواردي همچون همراهي و يكساني و ارزاني و سهولته منظوتِ در آفرينش و كثرت موجود در منشأ و مسكن و خلقت و صنعت، بر وحدت و احديت آن صانع اشاره ميكنند.
هر يك از انواع مصنوعات موجود در سطح كوهها وشته و شان، در هر نقطهيي از زمين، در لحظهيي واحد ايجاد ميشوند؛ به گونهيي يكسان، دور از خطا، در غايت كمال و سرعت، بدون آنكه كار يكي مانع ديگري شود، در عين آميختگي با ساير انواع، بدون اينكه به د؛ و هميزند، ايجاد ميشوند و اين دلالت دارد بر شكوه ربوبيت تو و عظمت قدرتي كه انجام هيچ كاري برايش گران نيست. به همين ترتيب، پوشاندن سطح و درون كوهها با درختان و گياهان و مواد معدني موزون، طوري كه جوابگويعاً متاي بيشمار همه آفريدگان ذيحيات روي زمين و حتي امراض متنوع آنها يا ذوقها و تمايلات گوناگونشان باشد، و مُسَخَّر كردن اين نعمتها براي نيازمندان، بر رحمت گسترده و بيمنتهاي تو و وسعت بينهايت حاكميتات دلالت دارد. و اين مادي كه در طبقات زيرين خاك در تاريكي و به صورت مختلط، پنهان است و با دانايي و بينايي و بدون خطا و به شكل منظم نسبت به نيازها ظاهر ميگردند، بر احاطه علمي تو كه بر هر چيز تعلق مييابد و شمول حكمتات كه تنظيم كننده همه امور است و همه چيز رارحماني ميگيرد دلالت دارد، و احضار داروها و ذخيرهسازي مواد معدني، اشاره و دلالت آشكاريست بر محاسن تدابيرِ كريمانه و رحيمانه ربوبيتات و لطايف محتاطانه عنايتات.
كوههاي بزرگ براي مهماناني كه ميشودانسراي اين جهان مسافرند، انبارهاي عظيم ذخايري جهت تأمين نيازها و احتياجاتشان در آينده هستند؛ مخازن كاملِ بسياري از گنجينههاي مورد نياز كه ممكن است به كارشان آيد؛ لذا اشارتي و يز گفتلالت يا شهادتي هستند بر اينكه صانعي چنين كريم و مهماننواز، حكيم و
— 71 —
، قدير و دوستدار پرورش، قطعاً براي مهماناني كه بسيار دوستشان دارد، در عباشد، دي داراي احسانهاي ابدي و خزاين جاودان است. در برابر كوههاي اين جهان، در آنجا ستارگان چنين وظيفهيي را بر عهده دارند.
اي قادر كل شي!
كوهها و مخلوقات موجود در آن، در ملك تو و با قوت و قدرت و علم و حكمت توتبديل ر و انباشته شدهاند. آنها خالقشان را كه چنين تسخيرشان كرد و بدانها وظيفه داد، تقديس ميكنند و تسبيحاش ميگويند.
اي خالق رحمن و اي ربّ رحيم!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ اي كه گةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم فرا گرفتم، دانستم: همانطور كه فضا و زمين و آسمان و كوه و دريا با مخلوقات و مشتملاتشان تو را ميشناسند و ميشناسانند، تمامدرختان و گياهانروي زمين نيز با برگها و گلها ادعاي هايشان بالبداهه تو را ميشناسند و معرفي ميكنند.
برگ درختان و گياهان كه در حركتِ ذكريهي جذبهدارانهي خويشاند، و گلهايشان كه با زيبايي خود، اسماي صانع را توصيف و تعريف ميكنند، و ميوههايشان كه بر اثر لطافت و تجلي مرحمت خندانا، سعي ر ممكن است ناشي از تصادف باشند؛ نظمي در صنعتي متعالي، ميزاني در نظم، زينتي در ميزان، نقشهايي در زينت، رايحههايي دلنشين و جداگانه در نقشها، و طعمهاي مختلف ميوهها در رايحهها، بالبمعرفي ر وجوب وجود صانعي بينهايت كريم و رحيم شهادت ميدهند. به همين ترتيب، موارد مذكور در هيأت مجموعه خود و با نقاطي همچون وحدت و همبستگي در كل زمين، تشابه و مشابهت در سكّه خلقت، تناسب در تدبير و اداره امورا با فقت در افعال ايجاديِ متعلّق به مخلوقات و اسماي ربّاني، اداره افراد بيشمارِ صد هزار نوع مذكور به يكباره و بدون آنكه خطايي صورت گيرد، همه بالبداهه بر وحدت و احديّت صانع واجب الوجود شهادت ميدهند.
چنانكه آنها بر وجوب وجوزاري وانگيات شهادت ميدهند، اعاشه و ادارهي افراد بيشمار لشكر ذيحياتان ی كه متشكل از چهارصد هزار ملت مختلف بر روي
— 72 —
زمين است ی و ايجاد بينقصشان بدون خطا و هرج وگران آبر شكوه وحدانيت ربوبيتت و عظمت قدرتت كه موجب آفرينش بهار به آساني خلق يك گل ميگردد و به همه چيز تعلق مييابد، دلالت دارد. به همين ترتيب به وسعت وانات،يت رحمتت كه انواع و اقسام خوراكيها را در هر سوي زمين پهناور براي بيشمار حيوان و انسان تأمين ميكند، اشاره كرده و جريان امور بيحد و حصر و اِنعامها و ادارهها و اعاشهها و افعالي كه در نهايت نظم و ترتيب به انجاح و عاسند و اينكه همه چيز حتي ذرات كوچك، مطيع و مُسخّر اوامر و اجرائيات مذكور هستند، به يقين بر وسعت بيانتهاي حاكميتات دلالت دارند. اينكه همهي امورِ مربوط به شاخ و برگ و و آرز ميوه و گل درختان و گياهان با بينايي و دانايي، و ناظر بر فوايد و مصالح و حكمتها به انجام ميرسد، مطلبيست كه كاملاً آشكارا بر علم محيط تو و شمول حكمتات بر هر چيز دلالت دارد و با انگشتان بيمعنوي بدان اشاره ميكند؛ و نيز بر جمال صنعت تو كه در غايت كمال است و كمال نعمتت كه در نهايت جمال قرار دارد، با زبانهاي بيشمار ثنا و مدح ميگويند.
در اين سرسراي گذرا و مهمانكدهي فاني،ند، و تي كوتاه و عمري اندك، احسانها و نعمتهاي با ارزش و اكرامها و پذيراييهايي كه با دستان درختان و گياهان صورت ميگيرد، همه اشاره دارند و گواهي ميدهند كه ذات رحيم و كريم قدرتمندي كه وّر ساجا چنين با محبت به مهمانانش رسيدگي ميكند، تمام احسانها و ضيافتها را براي شناساندن خود و براي اينكه بندگان، او را دوست بدارند اعمال ميدارد؛ اما براي جلوگيري از عكس مطلب و براي اينكه آفريدگانش نگويا چون عمتهايش را به ما چشاند، اما قبل از اينكه تناول كنيم ما را از بين برد" و باعث نشوند ديگران نيز چنين بيانديشند، و براي اينكه سلطنت الوهيتاش همچنان باعظمت بماند و منكر رحمت بيمنتهايش نشوند و اجازه انكارش را به ديگرا و فراندهند و براي اينكه دوستاناش را به سبب محروميت، تبديل به دشمن نكند، قطعاً در جهاني ماندگار و دياري باقي براي بندگانش كه تا ابد در آنجا اسكانشان داده، از خزاين ابدي رحمت در جنات ابدياش درختان پر، سرقت نباتات پرگل ابدي و متناسب با بهشت فراهم كرده است. بنابراين آنچه در اين جهان ديده ميشود نمونههايي براي نشان دادن به مشتريان ابديست.
#همراه درختان و گياهان همگي با كلمات برگ و گل و ميوههايشان تو را تقديس ميكنند و تسبيح و تحميد ميگويند. هر يك از آن كلمات نيز جداگانه تو را تقديس ميكنند؛ به ويژه ميوهها به صورتي بديع در حالي كه گوشت آنها بسيار متفاوت، صنعتشان شگ زنديقيز و دانههايشان فوقالعاده است، چون طَبَقهاي خوراكي به دست درختان داده شده و بر سر گياهان گذاشته ميشوند و به منظور ارسال براي ذيحياتان مهمان، تسبيحاتشان كه به لسان حال بود، در حالت ظهور به مرتبه لسان قال در ميآيد. همه آنها در ماين كاو با قوت و قدرت تو، با اراده و احسان تو و با حكمت و رحمت تو مُسخر شدهاند و مطيع همه اوامرت هستند.
اي صانع حكيم و اي خالق رحيم! اي كه بر اثر شدت ظهور پنهان هستي و به دليل كبرياي عظمتات مستور شدهيي!به زبان همه برگهتيب، دها و ميوههاي درختان و گياهان و به تعداد تمام آنها، تو را از قصور و عجز و داشتن شريك تقديس ميكنم و حمد و ثنايت ميگويم.
اي فاطر قدير! اي مدبّر حكيم! اي مربّي رحيم!با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن ذوالج گرفتم؛ دانستم و ايمان آوردم: كه درختان و گياهان تو را ميشناسند و به همين ترتيب صفات قدسي و اسماي حسناي تو را به ديگران ميشناسانند. نيز هر يك ازانسانها و حيوانهله نورنوان گروهي از ذيحياتان كه داراي روح ميباشند، با اعضاي داخلي و خارجي موجود در بدن خود كه مانند ساعتهاي كاملاً دقيق و منظم كار ميكنند و به كار گرفته ميشون* *
#ا جوارح و حواسي كه با نظمي بسيار پيچيده و ظريف، و ميزاني كاملاً حساس و با فايدههايي بسيار مهم در وجودشان قرار داده شده، و با اعضايي كه با آفرينشي كاملاً ماهرانه در پيكرشان نهاده شده و با جلدهايي كه در غايت حكمت و موازنهيي بسيار دقيق خلق شدت به ا بر وجوب وجود تو و تحقق صفاتت گواهي ميدهند؛ زيرا قدرت كور و طبيعت بيادراك و تصادف سرگردان نميتواند در صنعتي تا اينحد ظريف و
— 74 —
آگاهانه و عالمانه و حكمتي چنين مدبِّرانه و در اوج توازن دخالتي كند؛ نه، آفرينش نميتواند كار آنها با، نسبتن امكان ندارد. اينكه مخلوقات به خودي خود آفريده شده باشند نيز صدبار محال در محال است؛ زيرا در آن صورت هر ذره از وجود انسان بايد هر چيزَّحِيّ در شكلگيري جسدش را بداند و حتي ميبايست از همه چيزهاي مرتبط با او در جهان خبر داشته باشد، آن را ببيند و داراي دانش و قدرتي فراگير (همچون ع93
مفتدرت اله) باشد؛ در آن صورت تشكيل بدن انسان به او سپرده ميشود، و ميتوان گفت به خودي خود موجود ميشود.
وحدت تدبير و اداره، و وحدتِ نوعيه و جنسيهي هيأت مجمه كن، ي انسان و حيوان)، و يگانگي خاتم فطرتي كه در مشابهت نقاطي چون گوش و چشم و دهان مشاهده ميگردد، و اتحاد در مُهر حكمتي كه در سيماي افراد هر نوع ديده ميشود و نيز همبستگياي كه درو خلاص و ايجاد وجود دارد، هيچ يك از چنين كيفياتي نيست مگر اينكه بر وحدت تو شهادت قطعي ميدهد. در هر يك از موارد ذكر شده، تجلّي تمام اسماي ناظر بر كائنات را ميتوان مشاهده كرد كه بر احديت موجود در واحديتات اشاره دارد.َا وَاسانها و صدها هزار نوع از حيواناتي كه بر روي زمين پراكندهاند، چون لشكري منظم و مطيع و مجهز و تحت فرمان كه كوچكترين تا بزرگترينشان را شامل ميشود، از فرامين دقيق ربوبي تبعيت ميكنند و بدين ترتيب بر شكوه ربوبيت دلالت دارند؛ نيز با اينكه كد عيد،بسيار با ارزش و در غايت كمالاند، وجود يافتنشان سريع است، و در عين حال كه از بينهايت صنعت برخوردار ميباشند، آفريدنشان بسيار سهل است. آنها با چنين حقايقي بر عظمت قدرت تو دلالت دارند توحيدرحمت گستردهات اشاره دارند؛ كه رزق ميكروب تا كرگدن و كوچكترين مگس تا بزرگترين پرنده را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تأمين ميكني، و هر كدامشان بيترد سربازي مطيع به وظيفه فطري خود عمل ميكنند، و روي زمين در هر بهار به جاي همه آنهايي كه در فصل پاييز مرخص شده بودند، اردوگاهي براي آن لشكر وَخَسِ و همه از نو زير پرچم قرار ميگيرند، كه همگيِ اين موارد بر وسعت بينهايت حاكميتات دلالت دارند. هر يك از حيوانات به عنوان نسخهيي كوچك و نمونهيي مختصر اانو درات، با علمي
— 75 —
به غايت عميق و حكمتي به غايت دقيق خلق شدهاند، به نحوي كه اجزاي تركيبي آنها در هم نميآميزد و شكل و ظاهر هر كدامشان جدا جدا، عاري از خطا و دور از هر گونه سهوي و بدون نقصان ايجاد ميگردد.ه زمينمر به تعداد موجودات مزبور بر اين دلالت ميكند كه علم تو بر هر چيز احاطه دارد و حكمتات همه چيزها را شامل ميشود. هر يك از آنها با خلقت زيبا و هنرمندانه خود، معجزه صنعت و نمسأله ارقالعادهيي از حكمت تو ميباشند و بر كمال حُسین صنعت ربّاني ی كه علاقه وافري بدان داري و خواهان ديده شدنش هستي ی و بر زيبايي كامل آن اشاره دارد. و هر يك از آنها مخصوصاً نوزادانِ به غايت دوست داشتني، با تغذيه دلنشينشان اين ماظ تأمين خواستهها و نيازهايشان، اشارات بيشماري بر جمالِ به غايت زيبايِ عنايت تو محسوب ميشوند.
اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الامين! اي مالك يوم الدين!با تعليم رسول اكرمات عَليهِ الصَّل را درالسّلام و ارشاد قرآن حكيمات دانستم: كه برگزيدهترين نتيجه كائنات، حيات است وبرگزيدهترينخلاصه حيات، روح است و برگزيدهترين قسم ذيروحان، ذيشعوران است و جامع ذي باشد ن، انسان است، و سراسر كائنات نيز مُسخَّر حيات است و براي آن در حركت است. ذيحياتان، مُسخر ذيروحاناند و براي آنان به دنيا آورده ميشوند، رشتهروحان مُسخر انسانها هستند و آنها را ياري ميكنند. انسانها فطرتاً آفريدگار خويش را بسيار دوست دارند و آفريدگارشان نيز آنها را دوست دارد و علاقهشان بت كه به هر وسيلهيي كاري كند كه او را دوست داشته باشند. استعداد انسان و عوامل معنوي او ناظر بر جهاني ابدي و حياتي جاودان است. قلب و ادراك انسان با تمام توان خواهان بقاست و زبانش با دعاهاي بيشمار براي جاودانگي نزد خالق خود التماس ميكبر اثربته و در هر حال او انسانهايي را كه دوست دارند و دوست داشته ميشوند، و محبوب و مُحباند، نميميراند مگر اينكه حياتي دوباره به آنها بدهد؛ آنها را ب به دلبتي ابدي آفريده است و در واقع نميبايست آنها را با عداوتي ابدي برنجاند. حكمت او ادامه حيات سعادتمندانه آنها را در عالم ابدي
— 76 —
ديگر اقتضا ميكند، و براي همين وضعيترا به اين دنيا فرستادهاند تا تلاش كند و شايستگي عالم ابدي را به دست آورد. انسان با تجلّي اسماي جلوهگر بر او در اين دنياي فاني و كوتاه مدت، آيينهيو عالم مذكور در عالم بقا ميشود و اين اشاره است بر اين نكته كه انسان مظهر تجليّات ابدي اسما خواهد شد.
آري، دوست صادقِ آنچه جاودانه است، جاودان خواهد شد، و آيينهي ذيشعورِ (خدايِ) باقي، لازم است باقي باشد.
وجود خروايات صحيحه دانسته ميشود كه روح حيوانات باقي خواهد ماند، و در برخي موارد خاص، حيواناتي مانند هدهد و مور سليمان (ع)، ناقه صالح (ع)، و سگ اصحاب كهف به لحاظ روحي و جسميِ توأمان به عالم باقي ميروند و هر نوع (از حيوانات)، جسدي خواهند دايلُ
وگاه گاهي از آن استفاده شود؛ علاوه بر روايات، اقتضاي حكمت و حقيقت و رحمت و ربوبيت نيز همين است.
اي قدير قيّوم!
تمام ذيحياتان و ذيروحان و ذيشعوران در ملك تو هستند و فقط با قوت و قدرت و اراده و تدبير و رحمت و حكمت تشده اس تسخير فرامين ربوبيتت هستند و با وظايف فطري مسئول قرار داده شدهاند. قسمي از آنها نيز نه به دليل قدرت و توانايي انسان، كه به سبب ضعف و عجز فطري او و ني جزئي وجب رحمتات مُسخّر انسان قرار داده شدهاند. آنها با لسان حال و قال، صانع و معبود خود را از قصور و داشتن هر گونه شريك تقديس ميكنند و با حمد و سپاس براي نعمتهايش، هر يك عبادت خاص خود را به جا ميآورند.
اي ذات اقدسي كه به سبب شدت زيرا پنهان هستي و به سبب عظمت كبريايت در حجاب قرار داري!نيت ميكنم با تسبيح همه ذيروحان، تو را تقديس كنم و بگويم:
"سُبْحَانَكَ يَا مَنْ جَعَلَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَىٍّ"
— 77 —
يا رَبَّ العالمين! يا اِليوي مياوَّلينَ وَ الآخَرينَ! يا رَبَّ السَماواتِ وَ الارضين!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيمات فرا گرفتم دانستم و ايمان آوردم: چنان كه آسمان، فضا، زمين، ميشو بحر، درخت، گياه و حيوان با تمام افراد و اجزا و ذراتشان تو را ميدانند و ميشناسند و بر هستي و يگانگيات گواهي ميدهند و بر آن دلالت و اشارت دارند، انبيا و اوليا و او خلاقيز بهواسطه الهامات و كشفيات و مشاهدات و استخراجات قلبي و عقلي، با قطعيتي به قوّت صدها اجماع و تواتر، بر وجوب وجود و وحدانيت و احديت تو گواهي داده و از آن خبر ميدهند، و با معجزات و كرامات و براهين يقيني، خبر خود را اثبات ميا به د آنان كه خلاصه نوع بشرند و بشر نيز خلاصه ذيحيات و ذيحيات هم خلاصهيي از كائنات ميباشد.
آري، در قلبها، هيچ يك از خاطرات غيبي كه ناظر بر ذات هاي يافهنده از وراي پردهي غيب باشد، و هيچ الهام صادقهي ناظر بر ذات الهام كننده، و هيچ اعتقاد يقيني كه به صورت حق اليقين و كاشف اسماي حسني و صفات قدسيهات باشد، و هيچ قلب نوراني كه به واسطه عيده و فين، انوار واجب الوجود را در انبيا و اوليا مشاهده كند، و هيچ خرد منوّري وجود ندارد كه آيات وجوبي آفريننده همه موجودات و براهين وحدت او را در اصفيا و صديقين با علم اليقين تصديق نكند و بر وجوب وجود و صفات قدسيهات و وحدت و احديت و اسماي حطلبهيو شهادت ندهد، دلالت نكند و اشارتي نداشته باشد؛ به ويژه معجزات روشني كه خبرهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به عنوان زبده و رئيس و امام همه انبيا و اوليا و اصفيا و صديقين تصديق ميكنندري از ز هيچ يك از حقايق عاليه كه بيانگر حقانيت او ميباشند، و هيچ يك از آيات توحيدي و قاطع قرآن معجزُ البيان كه خلاصهي خلاصه همه كتابهاي حقيقي و مقدس ميباشند، و هيچ يك از مسائل قدسي مرتبط با مسائل ايمان مقامرآن نيست كه بر وجوب وجود تو و صفات قدسيات و وحدت و احديت و اسما و صفاتات گواهي ندهد و دلالت و اشاره نكند!
— 78 —
صدها هزار مخبر صادق با استناد به معجزات و كرامات و حجّتهايشان، بر وجود و يگانگي تو گواهي ميدهند، و درگان، حال با اجماع و اتفاق نظر از درجه حشمت ربوبيتات كه از اداره كليات امور عرش اعظمِ محيط بر همه چيز، تا اطلاع و شنيدن و اداره كردن جزئيترين موجودنيترين خطورات و آرزوها و دعاهاي قلب را در بر ميگيرد، خبر ميدهند، و از درجهي عظمت قدرتات كه در همه چيز جريان دارد، خبر ميدهند و آن را اثبات ميكنند؛ قدرتي كه در برابر ديدگان ما اشياي مختلف و بيشمار را به يكب مثال آفريند، به نحوي كه هيچ كاري مانع كار ديگر نميگردد و بزرگترين چيز به سهولت خلق كوچكترين مگس، آفريده ميشود.
آنها با معجزات و حجّتهاي خود، از وسعت بينهايت حاكميت او خبر داده، و اثبات ميكنند كه خداوند با رحمت بينهايت گستردهاش، كائناتً پدر،اي ذيروح مخصوصاً انسان، سرايي كامل قرار داد و بهشت و سعادت ابدي را براي جن و انس حاضر نمود، و رسيدگي به احوال كوچكترين جاندار را فراموش ننمود و براي تلطيف و جلب اطمينان نا، فداترين قلبها كوشيد. هم چنين انواع مخلوقات از ذرّات تا سيّارات را مطيع امر خود ساخت، آنها را مُسخّر نمود و به هر يك وظيفهاي داد. نيز كائناتاس غري حكم كتاب بزرگي قرار داد كه به تعداد اجزايش داراي رساله است، و در كتاب مبين و امام مبين كه دفاتر لوح محفوظ به شمار ميروند، سرگذشت همه موجودات را قيد نمود و برنامه و فوحي بدمه درختها را در دانههايشان قرار داد و تاريخچه حيات ذيشعوران را با نظم و ترتيب و بيهيچ خطايي در حافظهها نهاد؛ اينها همگي بر محيط بودن علم او بر همه چيز اشاره دارند. همچنين از شرموجود حكمتهاي فراوان قرار داد؛ از يك درخت به تعداد ميوههايش نتيجه حاصل نمود، و در وجود هر جانداري به تعداد اعضا و بلكه به تعداد اجزا و سلولهايش، مصالحي قرار داد، زبان انسان را درر فعلي گوناگوني به كار گرفت و علاوه بر آن، به تعداد طعم غذاها ميزانهايي در آن قرار داد. آنها با اجماع و به اتفاق شهادت ميدهند و دلالت و اشارت دارند كه كه درقدسي او همه چيز را شامل ميشود؛ تجلّي اسماي جمالي و جلالياش كه نمونههاي آن در اين دنيا مشاهده ميشود، به درخشانترين وجه تا ابدالآباد ادامه خواهد يافت؛ و اهايد اي او كه نظايرش در اين جهان فاني رؤيت
— 79 —
ميگردد، به صورت درخشان در دار سعادت استمرار و بقا خواهد داشت؛ و مشتاقاني كه موافق به ديدار اين امور در دنيا شوند، دخشتري آخرت نيز همراه و رفيق آنها خواهند بود.
در رأس همه، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استناد به صدها معجزه روشن، و قرآن حكيم با آيات قاطع خود، و نيز انبيا كه احرفاشرواح نيّرهاند و اوليا كه اقطاب قلوب نورانياند و اصفيا كه ارباب عقول منوّرهاند، با استناد به صحف و كتابهاي مقدس و وعد و وعيدهايت كه مكرّر بيان شده، و با اعتماد به صفات و شئونات قدسيات چون جمال و جلال ه كرده و عنايت و رحمت و قدرت و عزّت جلال و سلطنت ربوبيتات و با اعتقاد علم اليقيني و كشفيات و مشاهداتشان، سعادت ابدي را به جن و انس بشارت ميدهند و اعلام ميدارند، و با ايمان گواهي ميدهند كه جهنم براي اهل ضلالت مهياست.
وقعيت ير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال و اي صاحب عزّت و عظمت و جلال!تو صدهزار بار مقدستر و بينهايت منزّه و متعاليتر از آن هستي كه اهل ضلالت و كفر را، كه دوستان صادق و وعدهها و صفات و شئونات تر ازتكذيب ميكنند و حشر را انكار ميكنند، تأييد كني! آنها مقتضيات قطعي سلطنت ربوبيتت و دعاهاي فراوان و درخواستهاي بيشمار بندگان مقبولت را رد ميكنند؛ بندگاني كه تو آنها را دوسكه بااري و آنها نيز با تبعيّت از تو موجب خرسنديات ميشوند. گمراهان با كفر و عصيان و انكار وعدهات، تو را تكذيب ميكنند و متعرّض عظمت كبرياي تو وي راه لالت ميشوند، و به حيثيت الوهيت تو اهانت ميكنند و شفقت ربوبيتت را متأثر ميكنند. عدالت و جمال و رحمت لايتناهيات را از چنين ظلم و وقاحت بيپاياني تقديس ميكنم! ميخواهم آيه
سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونت و حيوًّا كَبِيرًا
(اسرا: ٤٣) را به تعداد ذرّات وجودم بر زبان آورم! رسولان راستگو و واسطههاي راست كردار سلطنتات، به صورت حق اليقين، عين اليقين و علم اليقين بر خزائن رحمت و ذخاير احسانت در عالم بقا و تجلّي خارقالعاده و جميمُتَكَي زيبايت ی كه همگي در جهان آخرت ظهور ميكنند ی شهادت و بشارت ميدهند و اشاره ميكنند. آنها با
— 80 —
ايمان به بزرگترين شعاع اسم "حق"، كه همين حقيقت بزرگ حشريه ميباشد، به بندگاگزاري ميدهند؛ اسم حقي كه حامي و منبع و مرجع همه حقايق است.
اي ربّ الانبياء و الصدّيقين!همه آنها در ملك تو و با فرمان و قدرت و اراده و تدبير و علم و حزمان م مُسخّر و موظفاند، و با تقديس و تكبير و تحميد و تهليل، كره زمين را به محل عظيمي براي ذكر و كائنات را به مسجد بزرگي تبديل كردهاند.
يا ربّي! يا ربّ السموات و الارضين! يا خال قدرت يا خالِقِ كُلِّ شي!به حقِّ رحمت و حاكميت و حكمت و اراده و قدرتت، كه آسمانها را با ستارگان، زمين را با هر چه دارد، و مخلوقات را با تمام كيفياتشان مُسخّر خ اللّٰهيي، نفسام را مُسخّر من گردان! مطلوبام را مُسخّرم كن! براي خدمت به قرآن و ايمان، قلب انسانها را مُسخّر رساله نور گردان! ايمان كامل و حُسن عاقبت نصيب من و برادرانام كن! همچنان كه دريا را مُسخّر حضرت موسي (ع)، آتش را مُ نيز بضرت ابراهيم (ع)، كوه و آهن را مُسخّر حضرت داوود (ع)، جنّ و انس را مُسخّر حضرت سليمان (ع) و شمس و قمر را مُسخّر حضرت محمّد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمودي، عقول و قلوبكمتهاسخّر رساله نور گردان! من و طلبههاي رساله نور را از شرّ نفس و شيطان و عذاب قبر و آتش جهنم محافظت فرما، و فردوس برين را نصيبمان كن! آمين، آمين، آمين!
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمرآن ارَ اخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
اين درس را از قرآن و جوشن كبير، كه از مناجات نبويست، فرا گرفته بودم. اگر در ارائهي آن به عنوان عبادتي متفكرانه به درگاه پروردگار مهربانم قصوري مرتكب شده باشمن نيز و جوشن كبير را شفيع قرار ميدهم و از رحمتاش طلب عفو ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
— 81 —
شعاع چهارم
(به لحاظ معنا و رتبه، "لمعه پنجم"؛ و از نظر صورت و روشنيشعاع ارزشمند چهارمِ "لمعه سي و يكم" از مكتوب "سي و يكم"، و نكته مهمي از آيه "حسبيه" است.)
يادآوري
رساله نور برخلاف كتابهاي ديگر، در آغكه در يده و در حجاب است و رفته رفته ظهور و بروز مييابد. مخصوصاً در رساله حاضر، "مرتبه نخست" با اينكه حقيقتي بسيار ارزشمند است بسيار ظريف و ژرف نيز ميباشد. "زاق نينخست" به صورت محاكمهيي حسي و بسيار مهم، معاملهيي ايماني و به غايت روحاني، و مكالمهيي قلبي و بينهايت پنهان و خاص من، به عنوان شفاي دردهاي عميق و گوناگونام بروز يافت. كسي كه با منمذكور ً موافق باشد ميتواند آن را تمام و كمال احساس كند؛ در غير اين صورت ذوق كاملي كسب نميكند.
— 82 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ ا#368
خيلُ
زماني اهل دنيا مرا از همه چيز محروم كرده بودند و من با پنج نوع غربت مواجه شدم؛ همچنين گرفتار پنج نوع بيماري شده بودم كه تا حدودي ريشه در تأثرات دوران سالمندي داشت.
با غفلتي ناشي از فشار و تنگنا، بي آنكه به انوار تسلي بخش و يوحدت ونده رساله نور توجه كنم، مستقيماً به قلبام نظر كردم و در جستجوي روح خويش برآمدم. ديدم عشقي به غايت قوي براي بقا، محبتي شديد نسبت به وجود، اشتياق وافري به زندگاني، عجزي بينهايت و فقري بياند درصد من حكم ميرانند. اين در حالي بود كه فنايي دهشتناك، چراغ بقاي مذكور را خاموش ميكرد. در آن حال طبق سروده شاعري دلسوخته گفتم:
دلم بقیاي مُلك تن را خواست اما حیق، فنايش را
دچار درد بي درماني شدم آه كه لقمان هم بيخبر است
مأيوسانه سيبايي زير افكندم. ناگهیان آيیهي حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ (آلعمران:١٧٣) به دادم رسيد و گفت مرا با دقت بخوان. من هم روزانه پانصد بار آن را خواندم. بخشي از انوار گرانبهاير و شك كه به صورت عين اليقين بر من ظهور كرد و تنها نُه نور و مرتبه اش را به اجمال نوشتم و تفصيلات آن را كه از گذشته نه با عين اليقين، كه با علم اليقين دانسته ميشد، به رساله نور ارجاع ميدهم.
— 83 —
نخستين مرتبه نوريه حسبيه
عشق شديد به نگرد من، علاقه به بقاي من نبود، بلكه سايهيي از تجلي يكي از اسماي ذات ذوالجلال و الكمال ی كه كمال مطلق است و بيسبب و ذاتاً محبوب ی در ماهيت من بود؛ محبت فطري موجود در فطرت من كه متوجه هستي و كمال و بقاي آن كامل مطلق شده بود،داي حقر غفلت راه خود را گم كرده و سرگرم سايه و عاشق بقاي آيينه گشته بود.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
آمد و پرده را كنار زد. ديدم، احساس كردم و با حق اتابانِذوق آن را چشيدم كه لذت و سعادت بقايام عيناً و به شكل كاملتري در بقاي باقي ذوالكمال و در ايمان و اذعان و تصديقام در اينكه او خداي من و پروردگارم است قرار دارد، زيرا حقيقتي لايموت بهواسطه بقاي او براي من تحقق مييابد؛ و :
وَ هيت من سايه اسمي باقي و سرمدي ميشود، ديگر هرگز نميميرد،و اين نكته توسط شعور ايماني در من تقرر يافت.
با شعور ايماني مزبور، هستي آن كمال مطلق ی كه محبوب مطلبودن وی دانسته ميشود و بدين وسيله محبت ذاتي ی كه شديد و فطريست ی سيراب ميگردد؛ همچنين با شعور ايماني متعلق به وجود و بقاي آن باقي سرمدي به كمالات كائنات و نوع انسان پي برده و آن را در ميياب دو نفا دلبستگي فطري به كمالات از آلام بيپايان رهايي يافته، ذوق و لذت خود را به دست ميآورد.
به سبب همين شعور ايماني، انتسابي به باقي سرمدي حاصل ميشود و با انتساب ايماني مذكور مناسبتي با سراسر مُلك او پديد ميآيدَاءِ اواسطه اين مناسبتِ انتسابي، با نگاه ايماني، بهسان نوعي مالكيت به مُلكي بيكرانه نظر ميكند و به لحاظ معنا مستفيد ميگردد.
با شعور ايماني و انتساب و مناسبت بيان شده ارتباط و نوعي اتصال به همهي موجودات حاصل ميشود. در اين حال و در مرتبه و صديوجودي لايتناهي و غير از وجود شخصياش به جهت شعور ايماني و انتساب و مناسبت و ارتباط و اتصال مذكور وجود مييابد؛ طوري كه گويي به نوعي وجود اوست، لذا عشق فطري نسبت به وجود، تسكين مييابد.
— 84 —
همچنين به سبب همانخواهد ايماني و انتساب و مناسبت و ارتباط، نسبت به همه اهل كمالات اخوتي ايجاد ميشود. پس با علم بر اينكه اهل كمالي كه تعدادشان بيحد و حصر است، به سبب وجود و بقاي باقي سرمدي، ازعظم راميروند؛ بقا و دوام كمالاتِ دوستان بيشماري كه با تقدير و تحسين با آنها مرتبط و رفيق شده، به دارنده شعور ايماني ذكر شده ذوقي متعالي ميچشاند.
بهواسطه آن شعور ايماني و انتساب و مناسبت و پيوند و اخوت، با سعادت و خوشبختي همه تكميل ام ی كه حيات و بقايام را با خرسندي فداي سعادتشان ميكنم ی خود را طوري يافتم كه ميتوانستم سعادت بيپاياني را احساس كنم،زيرا دوست شفيق، با مشاهده خوشبختي دوست صميمي خود، سعادتمند شده و لذت مب شورب در اين حال با همان شعور ايماني و بهواسطه هستي و بقاي باقي ذوالكمال احساس كردم همه سروران و احبابام يعني انبيا، اوليا، اصفيا و دوستان بيدي كسب، و در رأس همه آنها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و آل و اصحاباش از نيستي ابدي نجات يافته و مظهر سعادتي سرمدي شدهاند. دانستم سعادت آنان براساس سرّ مناسبت، ارتباط، اخوت و دوستي در من انعكاس يافته و مرا نيز ر مسألند كرده است.
به همين ترتيب بهواسطه آن شعور ايماني، از تألمات بيپايان ی كه ريشه در نوعدوستي و شفقت به خويشان داشت ی نجات يافتم و ذوقي روحاني و بيانتها را چشيدم. من فطرتا حال كمند بودم زندگي و بقاي خود را با افتخار فدا كنم، تا آنان از خطرها نجات يابند لذا به سبب شعور ايماني دريافتم كه همه خويشان معنوي و نسبي و نسلي من و در رأس آاندند،دران و مادرانم با هستي و بقاي باقيِ حقيقي از عدم و محو و نابود شدن و نيستي ابدي و از آلام بيشمار نجات يافته و مظهر رحمت بيانتهاي حق شدهاند. احساس كردم در برابر شفقت و مهرباني من كه بيتأثير و جزئيست و عامل غم و غصهل ذوالي بينهايت بر آنها نظارت داشته و از آنها پشتيباني ميكند؛ همچنان كه مادر از لذت بردن و ذوق و شوق و آسايش فرزندش خوشحال ميشود من نيز وقتي دانستم همه آن كسي قلب به آنها مهرباني ميكردم تحت حمايت رحمت مذكور نجات يافته و به آرامش رسيدهاند خوشحال شدم، لذت بردم و با تمام وجود شكر كردم.
— 85 —
با همان شیعور ايمیاني دانستم، احسیاس كردم و مطمئن شدم رسالههاي نور یليف شديجه حيات، سبب سعادت و مسئوليت فطري مناند ی از هدر رفتن و نابود شدن و مهمل ماندن و به لحاظ معنا خشكيدن در اماناند و پر ثمر باقي خواهند ماند. بيش از لذت بقاي خودم لذتي معنوي بردم و آن را كاملاً احساس كردم، حيات يمان آوردم كه رساله نور با بقا و موجوديت باقي ذوالكمال، صرفاً در اذهان و قلوب انسانها نقش نميبندد، بلكه مطالعهگاهي براي بيشمار مخلوقات ذيشعور و وجودات روحانيست؛ علاوه بر آن اگر مظهر رضايثير و باشد در لوح و الواح محفوظ نيز نقش بسته و با ثمرات ثواب تزيين ميشود. دريافتم كه يك لحظه وجود رساله نور و مظهريتاش در نظر رباني، مخصوصاً به جهت انتسابي كرديدي رآن دارد و با قبول نبوي و ان شاء الله مرضي الهي بودنش، داراي ارزشي بيش از تقدير همه اهل دنياست.
لذا دانستم كه هميشه آماده فدا كردن حيابا برااي خود در راه ماندگاري، دوام، بيان و مقبوليت هر يك از رسالههاي رسايل نور ی كه حقايق ايماني را اثبات ميكنند ی هستم و سعادت خود را در گرو خدمت ااً بهله ها به قرآن ميدانم. در آن حال و به سبب انتساب ايمانيِ بيان شده، دانستم كه رساله هاي نور با بقاي الهي مظهر تقديري هستند كه صد برابر بيشتر از تقدير و تمجيد انسانهاست. با تمام توانم
از ستمُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
گفتم.
با شعوري ايماني مذكور دانستم كه ايمان به وجود و بقاي باقي ذوالجلال ی كه عطا كننده بقايي ابدي و حيات دائميست یدت مييجي چون عمل صالح كه از ايمان نشأت ميگيرد، ثمرات ماندگار اين حيات فاني و وسايل بقايي ابدياند. مانند دانهيي كه براي تبديل شدن به درختي پربار پوستهي خود را ترك ميكند، من كنند یاي ارائه ميوههاي باقي با فريب به نفسام قبولاندم كه پوسته اين بقاي دنيوي را ترك كند، لذا همراه نفس
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
گفتيم و بيان داشتيم كه بقاي او ما را كفايت ميكند.
با شعور ايماني و انتساب عبوديت، به علم اليقي كردهتم كه آن سوي حجاب خاك، نوراني ميشود و طبقات سنگين خاك از روي مردگان بر ميخيزد و زير
— 86 —
زمين كه از طريق قبر واردش ميشوند نيز ظلماتي عدم آلود نيست. با همه توانام
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
گفتم.
همچنيند.
رت قطعي احساس كردم و بهواسطه شعور ايماني به حق اليقين دانستم كه عشق به بقا ی كه شديداً در نهادم هست ی از دو جهت بر وجود و بقاي باقي ذوالكمال ناظر ميباشد؛ لذا ديوانهيي را ديدم كه زير حجاب انانيت، محبوباش را از خود رانده و آيينهاش را ميپراند و حساس كردم عشق عميق و پرتوان به بقاي مذكور، بهواسطه سايه يكي از اسماي كمال مطلقي ی كه همه بالذات و بيسبب فطرتاً او را دوست دارند و پرستش ميكنند ی در ماهيتام حكم كرده و عشق تنيام را عطا ميفرمايد؛ در حالي كه هيچ علت و غرضي و جز ذاتش هيچ سببي اقتضاي محبت را نداشته وكمال ذاتش براي پرستش، كافي و وافيست؛ همچنان كه پيشتر گفتيم و در سان ميوههاي باقياي كه نه يك حيات و بقا بلكه شايستگي آن را دارند كه در صورت امكان هزاران حيات دنيوي و بقا را فدايشان كرد، آتش آن عشق فطري را شعلهورتر ميكند. اگر ميتوانستم با تمام ذرات وجودم
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعالب درْوَكِيلُ
ميگفتم و به همين نيت گفتم. شعور ايماني كه در پي بقاي خود بر ميآيد و بقاي الهي را مييابد ی كه قبلاً به قسمي از ثمراتاش با واژههاي"نيز ... با همان ... به همين ترتير مقاباشاره كردم ی چنان ذوق و شوقي نصيبام كرد كه با تمام روح و توانام و همراه با نفسام در ژرفاي قلب خويش گفتم:
"حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ لَذَّةً وَ سَعَادَةً اِيمَانِى وَ شُعُورِى وَ اِذْشكست د بِاَنَّهُ هُوَ اِلهِىَ الْبَاقِى حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ"
— 87 —
مرتبه دوم نوريه حسبيه
با وجود عجز بي نهايت فطريام، در متن سالمندي و غربت و بينظارت حبس انفراديام، در هنگامهيي كه اهل دنيا با دسيسهها و جاسوسهايشان به من هجوم آورده بودند در قلبام گفتم: "لشكرهايند كه به مردي بيمار و ضعيف با دستاني بسته حمله ميكنند. آيا هيچ نقطه اتكايي برا از هميچاره (يعني من) وجود ندارد؟" و به آيهي
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
رجوع نمودم. آيه تفهيمام كرد: بهواسطه سند انتساب ايماني، به چنان سلطان قدير مطلقي منتسب ميشوي كه در هر بهار بر روي زمين، تمام لوازم لشكرهاي نبات و حيوانِ مركب اآن كه صد هزار ملت را در كمال انتظام مهيا ميكند، هر سال البسه آن دو لشكر بزرگ را كه اشجار و طيور خوانده ميشوند نو كرده و لباسهاي جديد بر تنشان ميپوشاندارشيسمو پوشاكشان را تغيير ميدهد و همانطور كه جامه و چادر مرغان و پرندگان را نو ميكند بر كوه نيز لباس تازهيي پوشانده و پوشش سطح صحرا را عوض ميكند؛ در عين حال رزق مورد نياز همه جانداران و در رأسشان انسان راستد. افاً در قالب غذاهايي مانند عصارههاي گوشت و شكر و موارد ديگري كه توسط انسان مدني اخيراً كشف شده بلكه صد برابر كاملتر از آن، از همه انواع اطعمه، در خلاصه و فشردههاي رحماني يعني در بذرها و تخمها نهاده و برايد و يگ انبساطشان در برنامههاي قَدَري قرار داده و از آنها در صندوقچههاي كوچكي محافظت كرده و عطا ميكند. خلق و ايجاد صندوقچههاي مذكور در كارخانه كاف و نون كه در فرمامرده ا وجود دارد چنان سريع و راحت و فراوان صورت ميگيرد كه قرآن ميفرمايد:"با امري واحد انجام ميشوند".همهي خلاصههايي كه گفته شد شهري را پر نميكنند و شبمه مجلهستند و از مادهيي واحد تشكيل شدهاند، اما با اين حال رزاق كريم قادر است با طعامهاي به غايت متنوع و لذيذي كه از آنها در يك فصل تابستان فراهم آورده است از جهتي همه شهرهاي روي زمين را پر كند.
اينك كه تو بهواسطه سند انتساب ايماني، قادر بطَ بِمن چنين نقطه اتكايي هستي، طبيعتاً ميتواني به قدرت و قوتي بيحد و حصر اتكا نمايي. من نيز وقتي
— 88 —
اين درس را از آيه مذكور فرا گرفتم چنان قوت معنويصول علتم كه با احساس قدرتي ايماني ميتوانستم نه تنها دشمنان فعلي بلكه تمام جهان را به مبارزه بخوانم؛ اين بود كه با تماميت روحام
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زسر و صندم و براي اينكه نقطه استمدادي براي فقرِ بيپايان و نيازمنديام بيابم باز هم به همان آيه رجوع كردم. به من گفت: "تو با انتساب مملوكيت و عبوديت، به چنان مابا قدرمي منسوب شدهيي و نامات در دفتر تغذيه او ثبت شده است كه در هر بهار و تابستان از غيب و از جايي كه انتظارش را نداري و از خاكي خشك، سفره زمين را صدها بار ميگشايد و ميبندد هها وذاهاي جداگانه ميآرايد و ميگستراند. گويا سالهاي زمان، و روزهاي هر سال ظرفي هستند براي ميوههاي احسان و طعامهاي رحمت كه از پي هم ميآيند؛ گويي نمايشگاههايي هستند براي مراتب احسانهاي كلي و جزئي رزاق رحيم. تو بنده چنين ه با آز مطلقي هستي. اگر بندگي خود را ادراك كني فقر اليم تو تبديل به اشتهاي لذيذي ميشود". من درس خود را گرفتم. همراه نفسام گفتيم:"آري، آري درست است".و با توكل
حَسْب مقاصدللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
را بر زبان راندم.
مرتبه سوم نوريه حسبيه
در حالي كه بر اثر فشار غربتها و بيماريها و مظلوميتها ارتباطام را با دنيا قطع كرده بودم و در هنگامهيي كه ايما لمعاتن تلقين ميكرد كه نامزد عالمي جاودان و دياري باقي و سعادتي هميشگي هستم، به جاي "آه" كشيدن كه موجبات دلتنگي و ناراحتي را فراهم ميكرد شروع به گفتن "اوه" كردم كه سرشار از شادي و بشاشت بود. ميانديشيدم اين وضع كه تحققسبد و خيال، هدف روح و نتيجه فطرت است فقط و فقط با قدرت بيانتهاي قدير مطلق و عنايت و اهميت بيكران او نسبت به انسان امكان پذير است، خالقي كه بر تمام حركات و سكنات و احوال و اعمال مخلوقات خود، قولاً و فعلاً واقف بوده و آنها را ثبت ميكند؛ از دلكه انسان، اين مخلوق خرد و ناتوان مطلق را دوست و مخاطب خود قرار داد و مقامي برتر از تمام مخلوقاتاش به او عطا فرمود. مسألت كردم در اين دو
— 89 —
نكته يعني فعاليت چنين قدرتي وي آن، حقيقي انساني كه در ظاهر داراي اهميتي نيست، ايضاحي حاصل گردد كه ترقي ايماني و اطمينان قلبي را موجب شود. دوباره به همان آيه رجوع نمودم. امر كرد به نا در حَسْبُنَا دقت كن و توجه داشته باش چه كساني حَسْبُنَا را هم آواز با تو بالاَتِ حال و قال بيان مي دارند.
ناگهان ديدم پرندگان و حشرات بيشمار، مگسها، حيوانات و حيوانكهاي بيحد و حصر، گياهان متعدد، سبزههاي ظريف و درختان و درخچههاي فراوان نيز مانند من با لسان حال معناي
حَسْبُنَا اللّهُ و ثالثَ الْوَكِيلُ
را ياد كرده و به ديگران يادآوري ميكنند؛ آنها وكيلي دارند، كه همه شرايط حياتشان را تكفل نموده است؛ كسي كه از تخمهاي شبيه به همي كه ماده مشابهي دارند، قطرات مانند هم، و دانهها و هستههاي مشابه يكديگر،جبار بهزار نوع پرنده و حيوان و نبات و درخت را بدون خطا و نقصان و التباس، و مزيّن و با ميزان و انتظام، و متفاوت از هم در مقابل ديدگان ما بهويژه در هر ك رسيدبسيار سريع و كاملاً آسان و در دايرهيي گسترده به صورت كاملاً كثير خلق و ايجاد ميكند و در متن عظمت و شكوه قدرت، با خلق موجوداتِ در كنار هم و مشابه و درون هم به طرزي واحد، مَقَام احديت خويش را به ما نشان ميدهد. آنگاه دانستم مطلب مذكور يادآوري ميكند كه مداخله و اشتراك در فعل ربوبي و تصرف خلاقانهيي كه چنين معجزات بيديق مزرا پديد ميآورد غير ممكن است.
بعد به اَنَايي كه در نا ي حَسْبُنَا هست، يعني به نفسام نگاه كردم؛ ديدم آفريننده مرا نيز در ميان حيوانات از ران نفطرهي آبي آفريده است كه منشأم بوده است، خلقتام همانند معجزه است، برايم گوش و چشم قرار داده، در سرم چنان مغزي و در سينهام چنان قلبي و در دهانم چنان زباني قرار داده است كه در آن ها هزاران وسيله و صدها ميزان و معيار خلت سال ه، ايجاد كرده و نوشته است تا همه هدايا و عطاياي رحماني ذخيره شده در گنجينههاي عام رحمت سنجيده شوند و گنج تجليات بيپايان اسماي حسني گشوده گردد و دانسته ه به مذا براي ياريِ وسايل مذكور به تعداد رايحهها و طعمها و رنگها معرفي نامههايي قرار داد.
— 90 —
همچنين اين مقدار از حواس حساس و اين لطايف معنويِ به غايت منتظم و حواس باطني (متعدد) را با كمال انتظام در جسم من قرارزرائيلو اعضا و جوارح پر از صنعت و ابزار و آلاتي به غايت كامل و لازم براي حيات انسان را كاملاً حكيمانه در وجودم به وديعه نهاد تا همه انواع نعمتهايش را به من بچشاند و آنها را احساس كنم و ظهور و بروز جداگانهي هر يك از تجليات اسماي بيشمارش را بهله قرآآن حواس و حسيات و حساسيتها به من بفهماند و بچشاند. اين وجود نيازمند و حقير را كه بياهميت ديده ميشود (مانند وجود هر مؤمن ديگري) تقويم و روزنامهيي زيبا براي كائنات قرار داد؛ آن را نسخهي نوراني و مختصر عالم اكبر،د. وجدكوچك اين دنيا، معجزه اظهر مصنوعات، مشتري علاقمند و مدار انواع نعمتها، مظهري چون مركز قوانين ربوبيت و شريانهاي اجرا، فهرست و ليستي مانند يك باغِ نمونه براي گلها و عطاياي حكمت و رحمت، و مخاطب فهيمي براي خطابهاي سبحانيبودهاداد؛ و در عين حال حيات را نصيبام كرد تا وجود را كه بزرگترين نعمت است در هستيام رشد دهم و تكثير كنم. نعمت وجودم بهواسطه حيات قادر است به اندازهي عالم شهادت بسط و گسترش يابد.
به همين ترتيب انسانيت وست كه كرد تا بهواسطه آن نعمت وجود در عوالم مادي و معنوي گشايشهايي حاصل كند، لذا راه استفاده از خوانهاي گسترده با حواس مخصوص انسانها را گشود. نيز، اسلام را احسانام ي وجداعمت وجود بهواسطه اسلام، به قدر عالم غيب و شهادت بسط يافت. همچنين ايمان تحقيقي را انعام كرد، لذا نعمت وجود به سبب آن ايمان، دنيا و آخرت را در برگهد نمور آن ايمان، معرفت و محبت خويش را عطا فرمود.
بهواسطه آن معرفت و محبت مرتبهيي احسان كرد تا در متن نعمت وجود، با حمد و ثنا بتوانيم براي استفاده از دايره ممكنات تا عالم وجوب و تا دايره اسماي الهي دستانر نام دراز كنيم.
بهطور خصوصي علم قرآن و حكمت ايمان را عطا فرمود. با آن احساناش تفوّقي نسبت به بسياري از مخلوقاتاش داد و به جهات گوناگون همچون موارد گذشته، جامعيتي داد كه آيينهيي باشد براي احديت و صمديتاش؛ همچنين استشتر اعطا فرمود تا بتوان در برابر ربوبيت كلي و مقدساش از عبوديتي
— 91 —
گسترده و كلي برخوردار شد. با اجماع همه كتابهاي مقدس، صُحف و فراميني كه توسط اي روحان براي انسانها فرستاد و با اتفاق نظر تمام انبيا و اوليا و اصفيا، وجود و حيات و نفس مرا كه به عنوان امانت و هديه و عطيهاش نزد من است (به نص قرآن) خريداري ميكند تا نزد من بيهوده ضايع نشود، و براي بازگرداندناش از آن محافظت ميكند. من با ن حقيقيقين و با ايمان كامل دانستم كه او اين امانت را خريداري نموده و در مقابل، سعادت ابدي و بهشت را عطا ميكند؛ اين را به صورت قطعي و بارها وعده داده است.
پروردگارِ ذات ذوالجلال و الاكرامم، صورت صدها هزار نوع و نمونه از حيوانات و نباتات بيشماريمان ر اسم"فتاح"از قطرهها و دانههاي متشابه و محدود، در نهايت سهولت و سرعت و كمال گشود؛ و همچنان كه قبلاً گفتيم به نحو حيرتانگيزي براي انسان اهميت قائل شد و او را م به پسور مهم ربوبيت كرد؛ من از اين آيهي حسبيه درس گرفتم كه چنين پروردگاري وجود دارد و محشر را به تحقيق و به سهولت و قطعيتِ ايجادِ بهار آتي ايجادنشانه د و بهشت را احسان ميفرمايد و سعادت ابدي را ميآفريند. اگر ميتوانستم بالفعل و چون نميتوانم بالنّيت، بالتصور و بالخيال به زبان همه مخلوقات
ه و عدنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
گفتم و ميخواهم تا ابد الآباد آن را تكرار كنم.
مرتبه چهارم نوريه حسبيه
زماني كه عوارضي چون سالمندي، غربت، بيماري و مغلوبيت وجودم را به لرزه در ميآوردند و با غفلت من همزمان شده بودند، گرفتار انديشهيي شت و باصور نمودم وجودم ی كه به شدت علاقمند و مفتوناش هستم ی در معيت همه مخلوقات ديگر راهي عدم است؛ در حالي كه اين امر موجب نگراني دردناكي ميشد باز به آيه حسب شود تع كردم، گفت:"در معنايم دقت كن و با دوربين ايمان بنگر".من نيز نگاه كردم و از منظر ايمان ديدم: وجود بسيار كوچكام آيينه وجودي لايتناهي و با بسطي بينهايت، وسيلهيي براي كسب وجودات بيشمار است و با علم اليقين دانستم كلمه حكمتيست كه وجودات متعديي كه ي را كه
— 92 —
باقي و ارزشمندترند، نتيجه ميدهد و يك لحظه حياتاش به لحاظ منسوبيت، به ميزان يك وجود ابدي ارزشمند است.
زيرا بهواسطه شعوً علاقني دانستم كه وجود من اثر، صنعت و جلوه واجبالوجود است، لذا از چنگ تاريكيهاي اوهامِ وحشي و درد و رنج جداييها و فراقهاي بيشمار نجات يافته و به تعينكه ماي الهي، در افعال متعلق به موجودات، مخصوصاً ذيحياتان مناسبتي بر پايه رابطه اخوت يافتم و دانستم در متن فراقي موقتي از موجوداتي كه بسيار دوستشان ميدارم، وصالي دائمي وجود دارد. واضح است كساد،اگرقريه و شهر و مملكت يا گُردانها و فرماندهان و اساتيدشان واحد و يكي باشد اخوتي دوست داشتني و رفاقتي دوستانه احساس ميكنند؛ و آنان كه از چنين روابطي محروماند در ظلمات دائمي و دردناك عذاب معليه م. اگر ميوههاي يك درخت داراي شعور و ادراك باشند درخواهند يافت كه برادر و بدل و مصاحب و ناظر يكديگرند. اگر درخت نباشد يا اگر ميوهيي از درخت كنده شود هر يك از ميوهها به تعداد تمام ميوهها احساس فراق خواهند كه م
آري، با ايمان و انتسابي كه در ايمان هست وجود من مانند وجود هر مؤمن ديگري انوار بيفراق وجودهاي بيشمار را بهدست ميآورد. حتي اگر خود برود، از اينكه آنها بچونماندهاند مانند اين كه خود باقي مانده است خوشحال ميشود؛ علاوه بر آن ی همچنان كه در مكتوب بيست و چهارم به تفصيل و به صورت قطعي اثبات شد ی هر ذيحياتي، بهويژه وجود هر ذيروحي مانند يك را ازاست. بيان ميگردد، نوشته ميشود، سپس از ميان ميرود؛ ليكن وجودهاي زيادي را كه از وجودهاي درجه دوي او به حساب ميآيند و بدل از وجود اويند مانند معنا و هويت مثالي و صورت و نتيجهها و حقيقتاش و رح زيرر باشد ثواباش را، باقي ميگذارد و خود در حجاب قرار ميگيرد؛ به همين ترتيب وجود من و وجود هر ذيحياتي اگر هستي ظاهري را ترك كند، وجودهاي معنوي و متعدد و باارزشتر از وجود ظاهرياش را باقي ميگذارد و ميرود. من اين ق و صفعلم اليقين دانستهام، پس آنكه ميرود اگر ذيروح باشد روح و معنا و حقيقت و مثال و نتايج دنيويِ ماهيت شخصيه و ثمرات اخروياش و هويت و صورتاش را در حافظهها و
— 93 —
لوحهاي محفوظ و نوارهاي فير ندامظر سرمدي و نمايشگاههاي علم ازلي باقي گذاشته، نيز تسبيحیات فطرياش را ی كه او را نمیايندگي كرده و به او بقا ميدهند ی در دفتر اعمالاش، و مواجهات فطري و آيينهداري وجوديشان در مقابله از ميوههاي اسماي الهي و مقتضياتشان را، در دايره اسما، و بسياري از موارد ديگر مشابه را ی كه ارزشمندتر از وجود ظاهرياش هستند ی باقي ميگذارد.
لذا با ايمان و شعور و انتسابي كه در ايمان هست، ميتوان از وجودكار مينوي و باقي مذكور برخوردار شد. اگر ايمان نباشد علاوه بر محروم شدن از همه وجودهاي بيان شده، وجود ظاهري فرد نيز چنان ضايع ميشود كه گويي به سوي ه به دپوچي ميرود.
زماني از اينكه گلهاي بهاري خيلي زود پژمرده ميشوند، بسيار افسوس ميخوردم و حتي براي آن نازنينان دلم به درد ميآمد. حقيقت ايمانيِ بيان شده نشان داد كه گلها در عالم معنا، داز حيوتند. به غير از روح كه ذكرش گذشت، آنچه وجودهاي مذكور را ثمر ميدهد در حكم درخت و سُنبلي، از نقطه نظر نورِ وجود، صد برابر سود ميبرد. وجود ظاهري آنها از بين نميرود بلكه پنهان ميشود. اينها صورتهاي نو شوندهي حقيقت نوعيه و باقي خود تي خاصو برگ و گل و ميوهي آنها در بهار گذشته مانند همان چيزيست كه در بهار آتي وجود دارد. تفاوت فقط اعتباريست. دانستم كه اين تفاوت اعتباري هم براي ميبي كه اين كلمههاي حكمت، سخنان رحمت و حروف قدرت به طور جداگانه معاني متعددي كسب كنند. به جاي افسوس و تأسف گفتم:
"مَا شَاء اَلله و بَارَكَ اَلله".
صنعتكار ارض و سماوات، آسمانهاحلاوت ستارگان و زمين را با گلها و مخلوقات زيبا خلق و تزيين كرده و بدين گونه در هر صنعتاش صدها معجزه نشان ميدهد. با شعور و رابطهي ايمان دعا كه احساس كردم كه اثر صنعت و مخلوق چنين صنعتكار و استاد خارق العادهيي بودن چه قدر گرانقدر و ارزشمند خواهد بود، و اگر مخلوق مذكور داراي شعور و ادراك باشد بسيار به اين امر افتخاربيعي وو شرف كسب خواهد كرد.به ويژه آنكه استاد مذكور اگر كتاب عظيم آسمانها و زمين را در نسخه كوچكي مانند انسان بنگارد و او را منتخب و خلاصه كاملي از آن كتاب قرار دهد، انسان مزبور تا چه حد مدار كماَنِعْمش و
— 94 —
افتخاري بزرگ و تا چه حد با ايمان مظهر آنها خواهد شد؟ و تا چه حد با ادراك و انتساب از افتخاري كه گفتيم بهرهمند ميشود؟ لذا با نيت و در تصور به زبان همه موجودات گفتم:
حَسْبُنَا اللّهُرد حيوْمَ الْوَكِيلُ
مرتبه پنجم نوريه حسبيه
باز در دورهيي، زندگيام تحت شرايط بسيار دشوار، دچار تلاطم شد و نظرم را متوجه عمیر و زندگاني كردن را ا عمیرم به سیرعت طي ميشود و زندگيِ به انتهیا رسيدهام نيز زير فشار سختيها در حال خاموش شدن است. با تألّم انديشيدم ی همانطور كه در رسیالهي مربوط به اسیم "حي" توضيح داده شده است ی وظايف مهم زندگي و مزاياي ببيّت وفوايد ارزشمندش شايسته گذراندن سالهاي طولانيست نه اينكه خيلي زود به پايان برسد.
دوباره به آيه
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
كه نقش استادم را داشت رجوع كردم، مرا گفت:"با توجه به ذات حي قيوثبت نكيات را ارزانيات كرده است به زندگي بنگر".نگاه كردم و ديدم اگر نظر حيات بر من يك باشد بر ذات حي و محيي صد است. اگر نتيجه حيات در ارتباط با من يك باشد در ارتباط با خالقام هزار است. در اين حال نيازي به زمان طولات دنياصولاً زمان نيست، لحظهيي زندگي كافيست. اين حقيقت در رسالههاي مختلف مجموعه نور همراه با برهانهايي توضيح داده شده است، لذا خلاصه آن در اينجا در قالب چهار مسأله به شرح زير بيان ميشود:
مسأله نخست:از ايد، و ت كه ماهيت و حقيقت حيات، بر حي قيوم ناظر است، نگاه كردم و ديدم ماهيت حيات من مخزن كليدهاييست كه گنجينه اسماي الهي را ميگشايند، نقشه كوچكي براي نقوش اسماي الهي و فهرستي از جلوههاي آن به شمار ميرود، مقياس و ميزان ظريفيست براي حقايق برا خوشتي، كلمه حكمتيست مكتوب كه اسماي ارزشمند و با معني حي قيوم را ميداند و تعليم ميدهد، و ميفهمد و ميفهماند. اين نوع از حقيقت حيات، هزار درجه ارزش مييابد و يك ساعت آن اهمين همه مر را خواهد داشت. به لحاظ نسبتي كه با ذات ازليِ لازمان دارد به كوتاه و بلند بودنش توجهي نميشود.
— 95 —
مسأله دوم:به حقوق حقيقي حيات نظر كردم؛ ديدم حيات من مكتوبي ربانيست كه در معرض مطالعه مخلوقات حقيقتار ی كه برادرانام هستند ی قرار ميگيرد، خالق را به آنها معرفي ميكند و محلي براي مطالعه است. بيانيهييست كه كمالات آفرينندهام را به نمايش ميگذارد؛ با نشانها و هداياي ارزشمندي كه خالق حيات با حيات احسان كردفداكاردانسته تزيين مييابد و در مراسم گشايش كه هر روز تكرار ميشود مؤمنانه و آگاهانه و شاكرانه و منتدارانه شركت كرده و به عرض پادشاه بيمثال ميرساند؛ نيز ادراك و مشاهده و اعلانِ همراه با گواهي هداياي تسبيحات شاكرانهه به تات واصفانهي ذيحياتانِ بيشمار در برابر خالقشان است. اظهار محاسن ربوبيتِ حي قيوم با لسان حال و قال و عبوديت ميباشد. با علم اليقين دانستم كه حقوقحال پذي حيات ی مواردي از آن دست كه گفته شد ی نه تنها نيازمند زمان طولاني نيست، بلكه حيات را هزار برابر عاليتر ميكند، و از حقوق حيات دنيوي هزار برابر ارزشمندا بهش؛ گفتم:"سبحان الله! ايمان چهقدر ارزشمند و زنده است كه وارد هر چه شود بدان جان ميبخشد؛ و شعلهيي از آن، چنين حيات فانياي را حياتي جاودان و ه صاحب ميبخشد و فناياش را از ميان بر ميدارد".
مسأله سوم:بر وظايف فطري و فوايد معنوي حياتام ی كه ناظر بر خالقام ميباشد ی نظر كردم و ديدم كه حيات مُ مُسسه وجه به شرح زير آفريننده حيات را آيينهداري ميكند:
وجه نخست:حيات من با ضعف و عجز و فقر و نيازش در برابر قدرت و قوت و غنا و رحمت آفريننده حيات، آيينهداري ميكند. آري، همچنان كه ميزان لذت غذا با ز چهاررسنگي، مراتب نور با مراتب تاريكي و ميزان حرارت با درجه سرما دانسته ميشود با عجز و فقر بيپاياني كه در حياتام هست براي رفع نيازها و دفع دشمنانام به قدرت و رحمت بيانتهاي خالقام پي بردم. اينجا بود كه مسئونفر درال و دعا و التجا و تذلل و بندگي را دانستم و آن را فهميدم.
وجه دوم:معاني جزئي حياتام مانند علم و اراده و سمع و بصر، صفات و شئونات كلي و فراگير آفرينندهامبِرَبِينهداري ميكنند. آري، من در حيات خويش و افعال مدركانهام بهواسطه معاني گوناگوني چون دانستن، شنيدن، ديدن،
— 96 —
گفتن، و خواستن، به همان نسبت كه اين كائنات از من بزرگترلط و حدر مقياسي بزرگتر، به اوصاف خالقام مانند علم محيط، اراده، سمع و بصر و قدرت و حيات، و شئوناتي مانند محبت و غضب و شفقتاش پي بردم. ايمان آوردم و تصديق كردم و با اعتراف راه ديگري براي كسب عبوديتيافتم.
وجه سوم:آيينهداري اسماي الهيست كه نقشها و تجليات آن در حيات من وجود دارد. آري، هنگامي كه به حيات و جسمام نگاه ميكنم صدها نوع اثر و نقش و صنعت اعجاز انگيز مأييد ك و متوجه ميشوم كه بسيار مهربانانه تغذيه ميشوم، لذا به نور ايمان در مييابم كه خالق و زنده نگاه دارنده من تا چه حد سخاوتمند، مهربان، صاحب لطف و الْكَم و صنعت ی در تعبير خطا نباشد ی هشيار و كارگزار و ماهر است. اين است كه معناي تسبيح و تقديس و حمد و شكر و تكبير و تعظيم و توحيد و تهليل را ی كه وظايف فطري و غايات خلقت و نتايج حياتاند ی دانستم.ه اَلم اليقين فهميدم كه چرا حيات در هستي، قيمتيترين مخلوق است و به سرّ اينكه چرا همه چيز در تسخير حيات است پي بردم و حكمت اشتياق فطري همه كس به حيات را دانستم و دريافتم كه حياتِ حيات، ايمان است.
مسألهل، ارز:براي آنكه بدانم لذت حقيقي و سعادت حياتام در دنيا چيست باز هم بر آيه
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
نظر كردم و ديدم زلالترين لذت و خالصترين سسيزدهمين حياتام، در ايمان است. ايمان قطعي به اين كه مخلوق و مصنوع و مملوك و تربيت شده و زير نظر پروردگار رحيمي هستم كه مرا آفريد و زنده نگاه داشت، همواره نياند رااويم و او پروردگار و اله من است و هميشه با من مهربان و رحيم ميباشد، چنان لذت و سعادت كافي و وافي و بيرنج و دائميست كه توصيفاش ممكن نميباشد. از آيهي مذكور دريافتم كه عبارت
"اَلْحَمْدُلِلّٰهِ عَلَي نِعْمَةِ الايمَانِ"
چه تعبير به جا و منا هجومت.
اين چهار مسأله كه به حقيقت و حقوق و وظايف و لذت معنوي حيات مربوط ميشود نشان ميدهد كه تا وقتي حيات نظر بر ذات باقي حي قيوم داشته باشد، و ايمان نيز حيات و روحاش را تشكيل دهد هم ني مركيابد و هم ثمرات باقي ميدهد. نيز چنان تعالي مييابد كه جلوه سرمديت را كسب ميكند و كاري به
— 97 —
كوتاه و بلندي مدت عمر نخواهد داشت؛ اين حقايق ايه درآيه فوق دريافتم و با نيت و تصور و خيال به نام همه حياتها و ذيحياتان گفتم:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
مرتبه ششم نوريه حسبيه
در دوره سر اين و كهولت سن كه مفارقت خصوصيام را همزمان با حوادث آخر الزمان ی كه خبر از زير و رو شدن دنيا و هنگام مفارقت عام دارد ی هشدار ميداد، در زماني كه آخر عمرم بود و هنگام بروز احساساتي چون عشق به زيبايي و شيفتگيك مركمالات و حساسيت فوق العاده به همراه جمالپرستي فطري، با تأثر و شعوري فوق العاده زوال و فنا را ديدم كه مدام در حال از بين بردن هستند، موت و عدحه و هيدم كه همواره و مداوم جدا كنندهاند، تكه پاره شدن اين دنيا و مخلوقات زيبا را به شكل وحشتناكي ديدم، كه چگونه تار و پودشان از هم ميگسلد و زيباييهايشان ناپديد ميگردد. در زماني كه عشق مجازي موجود در فيينهي در برابر اين وضع به شدت سر برآورد و به غليان درآمد، براي يافتن نقطه آرامشي مجدداً به همان آيه "حسبيه" رجوع كردم؛ گفت: "مرا بخوان و با دقت در معنايام بنگر".
من نيز وارد رصدخانه آيهي
اَللهُ نُورُ السَّ مَنْ وَاْلاَرْضِ
(نور: ٣٥) در سوره "نور" شدم و با دوربين ايمان به دورترين طبقات اين آيه "حسبيه" و با ذره بين شعور ايماني به ظريفترين اسرارش نگاه كردم؛ ديدم:
چنانكه آيينهها، شيشههاز در هي شفاف، و حتي حبابها جمال پنهان و متنوع نور خورشيد و زيباييهاي متنوعِ هفت رنگ يا همان الوان سبعه انوار خورشيد را نمايان ميسازند، و با تجدد و تحركشان و با قابليتهاي متفاوت و انكسار خود آن جمال و زيباييها را نو و تازه كرده و با انكسشود و زيباييهاي پنهان خورشيد، نور و الوان سبعهاش را ظاهر ميكنند؛ دقيقاً، مصنوعات و مخلوقات و موجودات زيبا نيز جمال قدسي جميل ذوالجلال را كه شمس ازل و ابد است آيينهداري ميكنند و زيباييهشته شددي اسماي حسناي بينهايت جميل را بروز ميدهند و براي نو شدن تجلياتشان بيوقفه در آمد و شدند. جمال و زيباييهايي كه در آنها ديده ميشود از آنها نيست و به جمالي مقدس و
— 98 —
سرمدي تعلق دارد كه خواهان بروز و ظهور است؛ اشارات و علائم وار سعا و تجليات حُسني منزه و مجرد است كه تقاضاي تجلي دائمي دارد؛ ميخواهد ديده شود. دلايل متقن اين موضوع در رساله نور به تفصيل بيان شده است. در اينجا به سه برهان از براهين مذكور به طورخلاصه اشاره ميشود:
برهان اول:همچنانو اهل بايي يك اثر كار شده بر زيبايي كار، و زيبايي كار بر زيبايي عنوانِ مهارتي كه ريشه در آن صنعت دارد، و زيباييِ عنواني كه در صنعتكاري استادش وجود دارد بر زيبايي صفت مربوط به صنعت مذكورِ آن صنعتكار، و زيبايي صفت او بر زيبايي قابليت و استعدادش، و زن هر چقابليت او بر زيبايي ذات و حقيقت او، به شكل بديهي و قطعي دلالت دارد. حُسن و جمالي كه در تمام مخلوقات عالم هستي و خلقت زيباي همهي مصنوعات وجود دارد بر حُسن و جمال افعال لهي، بوالجلال شهادت قطعي ميدهند، و حُسن و جمال موجود در افعال نيز بر عنوانهاي ناظر بر آن افعال يعني بر حُسن و جمال اسما، دلالت بيشك و شبهه دارند؛ حضرن حُسن و جمال اسما نيز بر حُسن و جمال صفات قدسي كه منشأ اسما ميباشد به طور قطع گواهي ميدهند؛ همين طور حُسن و جمال صفات هم بر حُسن و جمال شئونات ذاتي كه مبدأ صفات است شهادت قطعي ميدهند و حُسن و جمال شئونات نيز بر حُسن و جمال ذات ی كه وب مي مسما و موصوف است ی و بر كمال ماهيت قدسياش و زيبايي مقدس حقيقتاش به طور بديهي و قطعي شهادت ميدهد. پس معلوم ميشودصانع ذوالجمال، آن قدر خفه م جمال شايستهي ذات اقدس خود دارد كه سايهيي از آن، همه موجودات را زيبا و جميل كرده است، و داراي چنان زيبايي مقدس و منزهيست كه جلوهيي از آن سراسر كائنات را زيبا كرده و تمام دايره امكان را با لمعات حُسن و جمال، مُزين و نورانند: "مه است.
آري، همچنان كه اثري كار شده نميتواند بدون فعل باشد، فعل بيفاعل نيز غير ممكن است؛ همانطور كه محال است اسمها بيمسما باشند، بي موصوف بودن صفتها هم غير ممكنها و حمادام كه وجود يك اثر يا صنعت، بالبداهه بر فعل كسي دلالت ميكند كه آن را كار كرده است، وجود آن فعل نيز بر فاعل و عنوان و صفت و اسم او دلالت ميكند. البته كمال و جمال يك اثر نيز بر كمال ند؛
#4جمال مختص فعل، و آن نيز بر زيباييِ موافق و مناسب با اسم، و آن نيز بر كمال و جمال ذات و حقيقت (به نحوي كه شايسته و لايق ذات و حقيقت باشميكند؛لت ميكند و اين به علم اليقين و بالبداهه دانسته ميشود.
به همين ترتيب همچنان كه فعاليت دائمياي كه زير پرده اين آثار وجود دارد محال است كه بدون فاعل باشد، اسمهايي هم كه جلو حياتي نقشهايشان بر روي مصنوعات با چشم ديده ميشود نيز غير ممكن است كه بدون مسما باشند؛ و صفتهايي مانند اراده و قدرتي كه در حد مشاهده، احساس ميشود نيز محال است كه بدون ت مضاعباشند، لذا تمام آثار و مخلوقات و مصنوعات در عالم با وجودهاي بيشمارشان بر وجود افعال خالق و صانع و فاعلشان و وجود اسما و صفات، و شئونات ذاتيهاش و وجوب وجود ذات اقدس او به صورت ق را بهالت ميكنند. همچنين كمالات گوناگون و جمالهاي جداگانه و زيباييهاي متنوعي كه در همهي مصنوعات مشاهده ميشود بر افعال و اسما و صفات و شئونات صانع ذوالجلال و حكمت رت مناسب و شايسته خاص او و موافق با واجبيت و قدسيتاش، بر كمالات بيشمار و جمالهاي بيانتها و زيباييهاي جداگانهاش فوق سراسر كائنات، گواهي صريح و دلالت كاملاً قطعي دارند.
برهان دوم:داراي پنج نقطه به شرح زير اسانهانقطه نخست:رؤساي اهل حقيقت كه در مشربها و مسلكهايشان از هم جدا و دور هستند، با استناد به ذوق و كشف، با اجماع و به اتفاق ايمان دارند و حكم ميكنند كه حُسن و جمال موجود در همه موجودات، سايهها و لمعات و جلوههاي پشت پرده حُسن و جمالگرنه هست كه در يك ذات واجب الوجود وجود دارد.
نقطه دوم:همه مخلوقات زيبا، قاقله قافله بدون آنكه توقفي كنند ميآيند و ميروند، سر از عرصه فنا در آورده و غايمتوجه وند. اما جمالي متعالي و تبدّل ناپذير كه در آن آيينهها خود نمايي و جلوهگري ميكند، با تداوم تجلي خويش به طور قطعي نشان ميدهد كه آن زيباييها به آن زيبايان تعلق ندارد و جمال آن آييعاع پننيست؛ بلكه مانند ديده شدن شعاعهاي جمال خورشيد بر حبابهاي جاري روي آب، درخشش جمالي سرمدي هستند.
— 99 —
و گرفتن فرد، حكم ضرورت مييابد. اين نوع رزق تحت تعهد رباني نيست و تابع احسان است، گاه عطا ميشود و گاه نميشود.
در اين نوع رزق،سعادتمند كسيست كه سعي حلال را با ميانهروي و قناي سرم مدار لذت و سعادت است نوعي عبادت و نوعي دعاي فعلي براي
— 100 —
نقطه سوم:بديهيست كه نور از شي نوراني ساطع ميشود، اهداي وجود توسط موجود صورت ميگيرد، است، وز غنا و بينيازي، و سخاوت از داشتن و دارايي سرچشمه ميگيرد، و تعليم ريشه در علم و دانش دارد؛ اعطاي حُسن توسط حَسَن، زيبا ساختن توسط زيبا و عط ميدال توسط جميل ممكن است و جز اين امكان ندارد. بنا بر اين حقيقت است كه ايمان داريمهمه زيباييهايي كه در اين عالم مشاهده ميشود از چنان زيبايي منشأ ميگيرد كه اين كائنات متغير و نو شوندهال ميام موجوداتاش و با لسان آيينهداري، جمال آن جميل را توصيف و تعريف ميكنند.
نقطه چهارم:همچنان كه جسد به روح متكيست و بهواسطه آن سر پا ميايستد و حيات دارد، و همچنان كه لفظ ناظر بر معناسكشور ب معنا درخشش مييابد و همچنان كه صورت مستند به حقيقت ميباشد و ارزش خود را از آن اخذ ميكند؛عالم شهادتي كه مادي و جسمانيست نيز چون يك جسد است، يك لفظ است، يك صورت است، و به اسماي الهيِ پشت پرده عالم غيب ات را همد؛ از آنها حيات مييابد، به آنها مستند است، از آنها جان ميگيرد، ناظر بر آنهاست، و با آنها زيبايي مييابد. همه زيباييهاي مادي، ريشه در جمال معنوي حقايق و معاني خود دارند. حقايقشانه فرد ز اسماي الهي مستفيض ميشوند و به نوعي سايه آنها هستند.اين حقيقت در رساله نور به صورت قطعي ثابت شده است.
پس انواع و اقسام زيباييهاي اين جهان، به واسطهي اسما جلَحِيمِشارت و امارههاي جمال مجردي از مادهاند كه در آن سوي عالم غيب تجلي نموده و منزه و مقدس از قصور است. ليكن همچنان كه ذات اقدسِ واجب الوجود به هيچ وجه شباهتي به ديگران ندارد و صفاتيداردنهايت متعالي از صفات ممكنات ميباشد؛ جمال قدسياش نيز به حُسن ممكنات و مخلوقات شبيه نيست و بينهايت عالي و برتر است.
آري، جمالي سرمدي كهمن از عظيم با تمام حُسن و جمالاش فقط يك جلوهي اوست و بهشتيان اگر ساعتي به تماشايش بنشينند بهشت را فراموش
— 101 —
خواهند كرد، شكي نيست كه نميتواند نهايت و شبيه و مثل و مانندي داشته باشد.
بديهيست كه حُسن هر چيبرگرداوص به خودش است و هزاران طرز و شكل دارد و زيباييهايش نيز مانند اختلاف انواع، مختلفاند. براي مثال زيبايياي كه با چشم احساس ميشود مانند زيبايياي نيست كه با گوش احساس ميشود؛ به همين ترتيب المنديقلي كه با عقل فهميده ميشود شباهتي به آن زيبايي طعامي ندارد كه با دهان احساس ميشود... زيباييهايي كه قلب و روح و ساير اعضاي ظاهري و باطني انسان، زيبا احساس كرده و تحسين ميكنند مانند اختلاف حرفاها مختلفاند. براي نمونه زيبايي ايمان و زيبايي حقيقت و حُسن نور و حُسن گل، جمال روح و جمال صورت و زيبايي شفقت و زيبايي عدالت و حُسن مهرباني و حُسن حكمت، جداگانه و مختلفاند؛ به همين ترتيب زيباييهاي اسرا مصانايِ جميل ذوالجلال كه بينهايت درجه است نيز مختلفاند، و به همين دليل زيباييهاي موجودات نيز گوناگون شده است.
اگر بخواهي جلوهيي از زيباييهاي اسماي جمي طبخ وجلال را در آيينه موجودات ببيني با ديده خيالي و وسيعي كه سطح زمين را چون باغ كوچكي مشاهده كند به آن بنگر؛ و بدان تعابيري چونرحمانيت، رحيميت، حكيميت و عا وَهِهم بر اسم حضرت حق اشاره دارند هم بر فعل هم بر صفت و هم بر شئونات او.
به رزق و روزي حيوانات و در رأس همه آنها به رزق انسان بنگر كه به طور منظم از پشت پرده غيب تأمين ميشود و جمال رحمانيت الهي را ببين.
به تغذيه اعجامهاي نوزادان بيانديش و با مشاهدهي دو تلمبهي شير صافي و گوارا چون آب كوثر بر سينه مادرانشان و بالاي سر نوزادان، جمال گيراي رحيميت رباني را ببين.
جمال بيمثال حكيميت الهي را ببين كه هد گفت:نات را با انواعاش چون كتاب كبير حكمت درآورد؛ كتابي كه هر حرف آن صد كلمه، هر كلمهاش صد سطر، هر سطرش هزار باب و هر باباش در حكم هزاران كتاب كوچك است.
— 102 —
به زيبايي با انه عدالتي بنگر و ببين كه كائنات را با همه موجوداتاش تحت ميزان خود قرار داده، خود موجبات ادامه تعادل همه اجرام علوي و سفلي را فراهم ميآورد، تناسب را كههمچنيرين اساس زيباييست تأمين كرده بهترين وضعيت را به هر چيز ميدهد، به هر ذيحياتي حق حيات ميدهد و برايش احقاق حق كرده، و متجاوزان را متوقف و مجازات ميكند.
ببينر ميكريخِ حيات گذشتهي انسان را در قوه حافظهيي به اندازه يك گندم قرار دادهاند، يا حيات ثانوي هر گياه و درخت را در دانهاش نگاشتهاند، به اعضا و جوارحي بنگريشديمودشان براي محافظت از هر ذيحياتي لازم است، مثلاً زنبور را ببين با بالهاي كوچك و نيش زهر دارش، يا گلهاي خاردار با نيزههاي ريزشان، يا به پوسته سخت دانهها بنگر و لطافت جمال حفيظ و حافظ بيیات ااني را ببين.
به غذاهاي بيشماري بنگر كه بر خوان زمين از سوي رحمت الهي براي مهمانان رحمانِ رحيم و كريم مطلق فراهم آمده، به انواع مختلف رايحههاي زيبا، رنگهاي زينت يافته و متنوع، طعمهاي دلنشينشان، و جوارحي كه ياور ذوبه كوداي هر ذيحياتي هستند بنگر و جمالِ به غايت دلنشين اكرام و كريميت رباني و زيباييهاي بسيار شيرين آن را ببين.
به صورتهاي بسيار معنادار همه حيوانات و در رأس آنها به انسان بنگر كه با تجلي اسمهاي فتاح و مصوِّر از قطرههاي آب گب ميشييابند، و به سيماي بسيار جذاب گلهاي بهاري نگاه كن كه از دانههاي خرد و ريزشان شكفتهاند، و جمال اعجاز آميز فتاحيت و مُصوريت الهي را ببين.
هر يك از اسماي حسني در قياس با مثالهاي مذكور داراي چنان جمال قدسي مالنِّعه خودشان هستند كه فقط جلوهيي از آنها عالمي بزرگ و نوع بيشماري را زيبا ميكنند. همانطور كه جلوه جمال يك اسم (الهي) را در يك گل مشاهده ميكني بايد بداني كه بهار هم يك گل است و بهشت نيز گليست كه ديده نشده است. اگر قادر به تماشاي تمام بهار هفنده مبهشت را نيز ميتواني با ديده ايمان ببيني، پس به مشاهده بنشين و تماشا كن؛ و به درجه شكوه و عظمت جمال سرمدي پي ببر. اگر با زيبايي ايمان و جمال
با با زيبايي مذكور
— 103 —
مواجه شوي مخلوق بسيار نيكي خواهي بود. اما اگر با زشتي بيانتهاي ضلالت و قبح منفورِ عصيان و سركشي با( W مقابله كني علاوه بر اينكه زشتترين آفريده خواهي بود، به لحاظ معنا نيز بين همه موجوداتِ زيبا،حقيقي ترين خواهي شد.
نقطه پنجم:ذاتي كه داراي صدها هنر و صنعت و كمال و جمال ميباشد بر اساس اين قاعده كه: هر هنري خواهان تشهير خويش و هر صنعت زيبايي خواهان تقدير شدن و هر كمالي خواهان اظهار شدن و هر جمالي خواهان نشان دادن اه او ست؛ سرايي بسيار عالي بنا نمود تا همه هنرها و صنعتها و كمالات و زيباييهاي پنهان خود را نشان دهد و تعريف و تشهير نمايد. هر كس سرا و بناي اعجاز آميز فوق را ببيند بيدرنگ متوجه هنرها و صدهزا و كمالات صاحب و سازندهاش ميشود و طوري ايمان ميآورد كه گويي او را با چشم ميبيند؛ او را تصديق كرده و حكم ميكند: "ذاتي كه از هر نظر زيبا و هنرمند نباشد نميتواند مصدر و مو نيازايجاد كنندهي بدون تقليد چنين اثري باشد كه از هر نظر زيباست؛ بلكه محاسن و كمالات معنوي او گويا در اين سرا تجسم يافته است". به همين ترتيب بيننده زيباييهاي اين مشهر عجايب و سراي عظيم كه كائنات ناميده ميشود، اگبَادَةو دل سالمي داشته باشد نتيجه خواهد گرفت كه اين سرا، آيينهييست و براي نشان دادن جمال و كمال كس ديگري، چنين تزيين شده است. آري، مادام كه سراي عالم، نمونه ديگري ندارد تا زيباييها را از آيت و ود و اقتباس كرد، البته و بيترديد سازندهاش در ذات و اسماي خود زيباييهايي شايسته خويش دارد و كائنات، زيبايي را از آن اقتباس ميكند؛ و نا با ت آن ايجاد شده و براي بيان آن حقايق، چون كتابي نگاشته شده است.
برهان سوم:داراي سه نكته زير است:
نكته اول:حقيقتيست كه در سومين موقف "گفتار سي و دوم" با تفصيلي نيكو و با ر اساسي محكم بيان شده است. تفصيل موضوع را به همانجا ارجاع ميدهيم و در اينجا با اشارهيي مختصر به مطلب ميپردازيم.
به مصنوعات مخصوصاً به حيوانات و نباتات نگاه ميكنيم و ميبينيم ست، مو دائمي كه حكايت از وجود قصد و ارادهيي دارد و خبر از علم و حكمت ميدهد، و تنظيم و زيباسازياي كه حمل آن بر تصادف غير ممكن است حكمفرماست.
— 104 —
مشاهده ميشود كسي ميخواهد صنعت خود رايگر رستقدير ديگران قرار دهد، توجه ديگران را به خود جلب كند، و براي خرسندي مصنوعات و بينندگاناش در هر چيز، صنعتي بسيار ظريف، حكمتي دقيق، زينتي عالي، ترتيبي مهربانانه، يس، و تي دلنشين قرار داده است. لذا بالبداهه دانسته ميشود در پشت پرده غيب، چنان صنعتكاري هست كه ميخواهد خود را به ذيشعوران بشناساند و معرفي كند؛ ميخواهد با هر صنعتي كمالاعاذه فرهاي بيشمارش را به نمايش بگذارد تا او را دوست داشته باشند و مدح و ثنايش گويند. نيز براي آنكه آفريدگان ذيشعورش را شاد و رهين و دوست خود كند انواع نعمتهاي لذتبخش را از جايي كه انتظارش نميرود، و آن را حاصل تصادف نيز نميتوسيار خست، احسان ميكند؛ همچنين معامله و معارفهيي كريمانه و معنوي، و مكاملهيي دوستانه و با زبان حال، و مقابلهيي رحيمانه به دعاهايشان كه نشان دهنده شفقتي عميق و مرحمتي والاست ديده ميشود. يعني در پشت پردهي اين شناساندن و اينكارمندعث ميشود ديگران دوستاش داشته باشند، عطاي لذت و احسان نعمت مشاهده ميشود كه از اراده شفقتي به غايت اساسي و خواست رحمتي به غايت قدرتمند سرچشمه ميگيرد؛ و چنين اراده پر توان شفقت و رحمت نيز درنور راي مطلقي وجود دارد كه به هيچ چيز نيازي ندارد؛ پس جمالي بيمثال در نهايت كمال، و حُسني لايزالي و ازلي و زيباييِ سرمدي كه تظاهر، مقتضاي مهاي ايش و تبارز شأن حقيقتاش ميباشد وجود دارد كه خواهان ديدن و نشان دادن خويش در آيينههاست. جمال مزبور براي ديدن و نشان دادن خويش در آيينههاي مختلف، صورت رشارت دشفقت گرفته است؛ سپس در آيينه ذيشعوران، صورت اِنعام و احسان گرفته و بعد، سر از كيفيت تحبب و تعرف (معرفي و اعلام خود) درآورده، و سرانجام نوري براي زينت دادن و زيباسازي آفرينندگان ساطع كرده است.
نكته دوم:در ميان نوع انسانا ميدوصاً در بين طبقه برتر آنها، در ميان اشخاص متعددي كه داراي مسلكها و مشربهاي گوناگوني هستند عشق لاهوتي شديد و كاملاً اساسي و محبت رباني نيرومندي وجود دارد كه بالبداهه بر جمالي بيمانند اشاره كرده و گواهي ميدهد. آري، چنين عشقي ناظر بر چ بامعن05
جماليست و اقتضاي آن را دارد؛ و چنان محبتي خواهان چنين حُسني خواهد بود. ميتوان گفت تمام حمد و ثناهايي كه بين همه موجودات به زبان حال و قال ادا ميشود ناظر بر همان حُسن ازل باشد. رو به سوي آن دارد. در نظر برخي عشاق مانند شمس تبريزي همه كششها و جذبهها و جاذبهها و حقايقِ پر جاذبه در سراسر هستي، اشاراتي هستند بر حقيقت جاذبهداري هر دنيي و ابديست. حركات و دَوَران جذبهدارانهيي كه اجرام و موجودات را مانند مولوي، پروانهوار به رقص و سماع وا ميدارد، مواجههييست متعهدانه و عاشقانه ددرصدد ر ظهورات حاكمانهي جمال قدسي آن حقيقت جذاب.
نكته سوم:همه اهل تحقيق اجماع نمودهاند كه وجود، خير محض و نور است؛ و عدم، شر محض و ظلمت است. به همين ترتيب بزرگاني كه اهل عقل و دل بودهاند نيز اتفاق نظر دام و دمه خيرها، خوبيها، زيباييها و لذتها (براساس تحليل) از وجود سرچشمه ميگيرند و همه بديها و شرها و مصيبتها و آلام (حتي گناهان) به عدم باز ميگردند.
اگر بگويي:مادام كه منبع همه زيباييها "وجود" است، بايد توجه داش صراط ر "وجود" كفر و انانيت هم هست.
پاسخ اين است:كفر نيز از اين لحاظ كه نفي و انكار حقايق ايمانيست، عدم است. وجود انانيت از تملكي ناحق و ندانستن آيينهداري خويش و محقق دانستن اما هزاروم ناشي ميشود. لذا انانيت عدميست كه رنگ و صورت وجود گرفته است.
مادام كه منبع همه زيباييها، وجود، و سرچشمه همه زشتيها، عدم است؛ پس بيشك قويترين، عاليترين، و درخشانترين وجود كه بيشترين فاصله را هم از عدم داردهد چدي واجب است كه ازلي و ابديست و خواهان درخشانترين و قويترين و برترين و دورترين جمال از كمبود و قصور ميباشد؛ چنين وجودي جمال را افاده ميكند و به عبارت ديگر همان جمال است؛ همچنان كه لازمه خورشيد بودن داشتن نوري محيط است؛ واجب الوجود ت اوستيز مستلزم جمالي سرمديست و با آن است كه روشنايي ميبخشد.
— 106 —
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى نِعْمَةِ اْلاِيمَانِ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَي به ك
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
تذكر:قرار بود نُه مرتبه از مراتب آيه حسبيهماه حب نگاشته شود؛ ليكن بنا به برخي دلايل نوشتن سه مرتبه از آن به تأخير افتاد.
يادآوري:رساله نور تفسير قرآن است، تفسيري برهاني كه از قرآن استخراج ميشود، لذا مانند قر نرم رتكرارهاي نكتهدار، حكيمانه، و لازم دارد و موجب خستگي خواننده نميشود، داراي تكرارهايي لازم، حكيمانه، بلكه ضروري و براساس مصلحت است؛ همچنين رساله نور حاوي دلايل كلمه توحيد است؛ كلمهيي كه همواره بدوندر راه موجب ملال شود با ذوق و شوق بر زبان تكرار ميشود؛ لذا تكرارهاي ضروري در رساله نور اشكال نبوده و موجب خستگي خواننده نميشود و نبايد بشود.
* * *
— 107 —
اَلْبَابُ الْخَامِسُ
فِى مَرَاتِبِ
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِمقتضايَ هُوَ خَمْسُ نُكَتٍ:
اَلنُّكْتَةُ اْلاُولَى: فَهذَا الْكَلاَمُ دَوَاءٌ مُجَرَّبٌ لِمَرَضِ الْعَجْزِ الْبَشَرِىِّ وَ سَقَمِ الْفَقْرِ اْلاِنْسَانِىِّ * حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ اِذْ هُوَ الْمُو وجود لْمَوْجُودُ الْبَاقِى فَلاَ بَاْسَ بِزَوَالِ الْمَوْجُودَاتِ لِدَوَامِ الْوُجُودِ الْمَحْبُوبِ بِبَقَاءِ مُوجِدِهِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ وَ هُوَ الصَّانِعُ الْفَاطِرُ الْبَاقِى فَِمِينَزْنَ عَلَى زَوَالِ الْمَصْنُوعِ لِبَقَاءِ مَدَارِ الْمَحَبَّةِ فِى صَانِعِهِ وَ هُوَ الْمَلِكُ الْمَالِكُ الْبَاقِى * فَلاَ تَاَسُّفَ عَلَى زَوَالِ الْمُلْكِ الْمُتَجَدِّدِ فِى زَوَالٍ وَ ذحُسن و * وَ هُوَ الشَّاهِدُ الْعَالِمُ الْبَاقِى فَلاَ تَحَسُّرَ عَلَى غَيْبُوبَةِ الْمَحْبُوبَاتِ مِنَ الدُّنْيَا لِبَقَائِهَا فِى دَائِرَةِ عِلْمِ شَاهِدِهَا وَ فِى نَظَرِهِ * وَ هُوَ الصَّاحِبُ الْفَاطِرُ اهد.
ِى فَلاَ كَدَرَ عَلَى زَوَالِ الْمُسْتَحْسَنَاتِ لِدَوَامِ مَنْشَاءِ مَحَاسِنِهَا فِى اَسْمَاءِ فَاطِرِهَا * وَ هُوَ الْوَارِثُ الْبَاعِثُ الْبَاقِى فَلاَ تَلَهُّفَ عَلَى فِرَاقِ اْلاَحْبَابِ لِبَقَاءِرا به يَرِثُهُمْ وَ يَبْعَثُهُمْ وَ هُوَ الْجَمِيلُ الْجَلِيلُ الْبَاقِى فَلاَ تَحَزُّنَ عَلَى زَوَالِ الْجَمِيلاَتِ الَّتِى هِىَ مَرَايَا لِلاَسْمَاءِ الْجَمِيلاَتِ لِبَقئل"شعْلاَسْمَاءِ بِجَمَالِهَا بَعْدَ زَوَالِ الْمَرَايَا * وَ هُوَ الْمَعْبُودُ الْمَحْبُوبُ الْبَاقِى فَلاَ تَاَلُّمَ مِنْ زَوَالِ الْمَحْبُوبَاتِ الْمَجَازِيَّةِ لِبَقَاءِ الْمَحْبُوبِ الْحَقِيقِىِّ * وَ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمده استَدُودُ الرَّؤُفُ الْبَاقِى فَلاَ غَمَّ وَ لاَ مَاْيُوسِيَّةَ وَ لاَ اَهَمِّيَّةَ مِنْ زَوَالِ الْمُنْعِمِينَ الْمُشْفِقِينَ الظَّاهِرِينَ لود، و ءِ مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ وَ شَفْقَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ * وَ هُوَ الْجَمِيلُ اللَّطِيفُ الْعَطُوفُ الْبَاقِى فَلاَ حِرْقَةَ وَ لاَ عِبْرَةَ بِزَوَالِ اللَّطِيفَاتِ الْمُشْفِقَاتِ لِبَقَاءِ مَنْ يَقُومُ ه سپردَ كُلِّهَا وَ لاَ يَقُومُ الْكُلُّ مَقَامَ تَجَلٍّ وَاحِدٍ مِنْ تَجَلِّيَاتِهِ فَبَقَائُهُ بِهذِهِ اْلاَوْصَافِ يَقُومُ مَقَامَ كُلِّ مَا فَنَى وَ زَالَ مِنْ اَنْوَاعِ مَحْبُوبَاتِ كُلِّ اَحَدٍ مِنَ الدُّنْيَیا
حَسْبُنَا احي و فوَنِعْمَ الْوَكِيلُ.
نَعَمْ حَسْبِى مِنْ بَقَاءِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا بَقَاءُ مَالِكِهَا وَ صَانِعِهَا وَ فَاطِرِهَا.
— 108 —
اَلنُّكْتَةُ الثَّانِيَة: حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ اَنَّ اللّهَ هُوَ اِلهِىَ الْبَاقِه اگر َالِقِىَ الْبَاقِى وَ مُوجِدِىَ الْبَاقِى وَ فَاطِرِىَ الْبَاقِى وَ مَالِكِىَ الْبَاقِى وَ شَاهِدِىَ الْبَاقِى وَ مَعْبُودِىَ الْبَاقِى وَ بَاعِثِىَ الْبَاقِى فَلاَ بَاْسگرايي اَ حُزْنَ وَ لاَ تَأَسُّفَ وَ لاَ تَحَسُّرَ عَلَى زَوَالِ وُجُودِى لِبَقَاءِ مُوجِدِى وَ اِيجَادِهِ بِاَسْمَائِهِ وَ مَا فِى شَخْصِى مِنْ صِفَةٍ اِلاَّ وَ واژه ِنْ شُعَاعِ اِسْمٍ مِنْ اَسْمَائِهِ الْبَاقِيَةِ فَزَوَالُ تِلْكَ الصِّفَةِ وَ فَنَائُهَا لَيْسَ اِعْدَامًا لَهَا لاَنَّهَا مَوْجُودَةٌ فِى دَائِرَةِ الْعِلْمِ وَ بَاقِيَةٌ وَ مَشْهُودَةٌ لِخَالِقِهَا * وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ وَ لَذكردم. عِلْمِى وَ اِذْعَانِى وَ شُعُورِى وَ اِيمَانِى بِاَنَّهُ اِلهِىَ الْبَاقِى الْمُتَمَثِّلُ شُعَاعُ اِسْمِهِ الْبَاقِى فِى مِرْآةِ مَا هِيَّتِى وَ مَا حَقِيقَةُ مَا هِيَّ بيش الاَّ ظِلٌّ لِذلِكَ اْلاِسْمِ فَبِسِرِّ تَمَثُّلِهِ فِى مِرْآةِ حَقِيقَتِى صَارَتْ نَفْسُ حَقِيقَتِى مَحْبُوبَةً لاَ لِذَاتِهَا بَلْ بِسِرِّ مَا فِيهَا وَ بَقَاءُ مَا تَمَثَّلَ فِيهَالف و بَاعُ بَقَاءٍ لَهَا.
اَلنُّكْتَةُ الثَّالِثَةُ:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ:
اِذْ هُوَ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى مَا هذِهِ الْمَوْجُودَاتُ السَّيَّالَةُ اِلاَّ مَظَاهِرَ لِتَجَدُّدِ تَجَلِد و با اِيجَادِهِ وَ وُجُودِهِ بِهِ وَ بِاْلاِنْتِسَابِ اِلَيْهِ وَ بِمَعْرِفَتِهِ اَنْوَارُ الْوُجُودِ بِلاَ حَدٍّ وَ بِدُونِهِ ظُلُمَاتُ الْعَدَمَاتِ وَ آلاَمُ الْفِرَاقَاتِ الْغَيْرِ الْمَحرا عملاتِ وَ مَا هذِهِ الْمَوْجُودَاتُ السَّيَّالَةُ اِلاَّ وَ هِىَ مَرَايَا وَ هِىَ مُتَجَدِّدَةٌ بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ فِى فَنَائِهَا وَ زَوَالِهَا وَ بَقَائِهَا بِسِتَّةِ وُجُوهٍ.
گي حبساَوَّلُ : بَقَاءُ مَعَنِيهَا الْجَمِيلَةِ وَ هُوِيَّاتِهَا الْمِثَالِيَّةِ
وَ الثَّانِى : بَقَاءُ صُوَرِهَا فِى اْلاَلْوَاحِ الْمِثَالر خدمت
وَالثَّالِثُ : بَقَاءُ ثَمَرَاتِهَا اْلاُخْرَوِيَّةِ
وَ الرَّابِعُ : بَقَاءُ تَسْبِيحَاتِهَا الرَّبَّانِيَّةِ الْمُتَمَثِّلَةِ لَهَا الَّتِى هِىَ نَوْعُ وُجُودٍ لَهَا
وَ الْخَامِسُ : بَقَائُهَا فِى الْمَشَاهرود بهْعِلْمِيَّةِ وَ الْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ
وَ السَّادِسُ : بَقَاءُ اَرْوَاحِهَا اِنْ كَانَتْ مِنْ ذَوِى اْلاَرْوَاحِ *
وَ مَا وَظِيفَتُهَا فِى كَيْفِيَّاتِهَا الْمُتَخَالِفَةِ فِى مَوْتِهَا وجْمَاعائِهَا وَ زَوَالِهَا وَ عَدَمِهَا وَ ظُهُورِهَا وَ اِنْطِفَائِهَا اِلاَّ اِظْهَارُ الْمُقْتَضِيَاتِ لاَسْمَاءٍ اِلهِيَّةٍ فَمِنْ سِرِّ هذِهِ الْوَظِيفَةِ صَارَتِ الْمَوْجُودَاتُ كَسَيْلٍ فِى غَايَةِ السُّرْعَةِ تَتَمَوَّجُ مَوْتًا نياز دَاةً وَ وُجُودًا وَ عَدَمًا * وَ مِنْ هذِهِ الْوَظِيفَةِ تَتَظَاهَرُ الْفَعَّالِيَّةُ الدَّائِمَةُ وَ الْخَلاَّقِيَّةُ الْمُسْتَمِرَّةُ فَلاَ بُدَّ لِى وَ لِكُلِّ اَحَدٍ اَنْ يَقُولَ :
حَسْبُنَا اللّهُنكات بْمَ الْوَكِيلُ
يَعْنِى حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ اَنِّى اَثَرٌ مِنْ آثَارِ
— 109 —
وَاجِبِ الْوُجُودِ كَفَانِى آنٌ سَيَّالٌ مِنْ هذَا الْوُجُودِ الْمُنَوّميشكفْمَظْهَرِ مِنْ مَلاَيِينَ سَنَةٍ مِنَ الْوُجُودِ الْمُزَوَّرِ اْلاَبْتَرِ * نَعَمْ بِسِرِّ اْلاِنْتِسَابِ اْلاِيمَانِىِّ يَقُومُ دَقِيقَةٌ مِنَ الْوُجُودِ مَقَامَ اُلُوفِ سَنَةٍ بِلاَ اِنْتِسَابٍ اِيمَانِىٍّ ب چون قلْكَ الدَّقِيقَةُ اَتَمُّ وَ اَوْسَعُ بِمَرَاتِبَ مِنْ تِلْكَ اْلآلاَفِ سَنَةٍ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ وَ قِيْمَتِهِ اَنِّى صَنْعَةُ مَنْ هُوَ فِى السَّمَاءِ عَظَمَتُهُ وَ فِى اْلاَرْضِ آيَاتُهُ وَ خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْ وضع ر سِتَّةِ اَيَّامٍ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ وَ كَمَالِهِ اَنِّى مَصْنُوعُ مَنْ زَيَّنَ وَ نَوَّرَ السَّمَاءَ بِمَصَابِيحَ وَ زَيَّنَ وَ بَهَّرَ اْلاَرْضَ بِاَزَاهِيرَ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْفَخْرِ وَ الشَّرَفِ اَنِّى ممي و اقٌ وَ مَمْلُوكٌ وَ عَبْدٌ.
لِمَنْ هذِهِ الْكَائِنَاتُ بِجَمِيعِ كَمَالاَتِهَا وَ مَحَاسِنِهَا ظِلٌّ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ اِلَى كَمَالِهِ وَ جَمَالِهِ وَ مِنْ آيَاتِ كَمَالِهِ وَ اِشَارَاتِ انسانِهِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَنْ يَدَّخِرُ مَا لاَ يُعَدُّ وَ لاَ يُحْصَى مِنْ نِعَمِهِ فِى صُنَيْدِقَاتٍ لَطِيفَةٍ هِىَ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ فَيَدَّخِرُ بِقُدْرَتِهِ مَلاَيِينَ قِنْطَارٍ فِى قَ ذيحي وَاحِدَةٍ فِيهَا صُنَيْدِقَاتٌ لَطِيفَةٌ تُسَمَّى بُذُورًا وَ نَوَاةً.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ ذِى جَمَالٍ وَ ذِى اِحْسَانٍ اَلْجَمِيلُ الرَّحِيمُ الَّذِى مَا هذهميشگيْمَصْنُوعَاتُ الْجَمِيلاَتُ اِلاَّ مَرَايَا مُتَفَانِيَةٌ لِتَجَدُّدِ اَنْوَارِ جَمَالِهِ بِمَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ هذِهِ در حالَمُ الْمُتَوَاتِرَةُ وَ اْلاَثْمَارُ الْمُتَعَاقِبَةُ فِى الرَّبِيعِ وَ الصَّيْفِ مَظَاهِرُ لِتَجَدُّدِ مَرَاتِبِ اِنْعَامِهِ الدَّائِمِ عَلَى مَرِّ اْلاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ اْلاَعْوَامِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ عدادي هِيَّتِهَا اَنِّى خَرِيطَةٌ وَ فِهْرِسْتَةٌ وَ فَذْلَكَةٌ وَ مِيزَانٌ وَ مِقْيَاسٌ لِجَلَوَاتِ اَسْمَاءِ خَالِقِ الْمَوْتِ وَ الْحَيَاةِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ وَساله وِهَا كَوْنِى كَكَلِمَةٍ مَكْتُوبَةٍ بِقَلَمِ الْقُدْرَةِ وَ مُفْهِمَةٍ دَالَّةٍ عَلَى اَسْمَاءِ الْقَدِيرِ الْمُطْلَقِ الْحَىِّ الْقَيُّومِ بِمَظْهَرِيَّةِ حَيَاتِى للِشُّؤُنِ الذَّاتِيَّةِ لِفَاطِرِىَ الي رفتنلَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ حُقُوقِهَا اِعْلاَنِى وَ تَشْهِيرِى بَيْنَ اِخْوَانِىَ الْمَخْلُوقَاتِ وَ اِعْلاَنِى وَ اِظْهَارِى لِنَظَرِ شُهو ارادَالِقِ الْكَائِنَاتِ بِتَزَيُّنِى بِجَلَوَاتِ اَسْمَاءِ خَالِقِىَ الَّذِى زَيَّنَنِى
— 110 —
بِمُرَصَّعَاتِ حُلَّةِ وُجُودِى وَ خِلْعَةِ فِطْرَتِى وَ قِلاَدَةِ حَيَاتِفاعل ومُنْتَظَمَةِ فِيهَا مُزَيَّنَاتُ هَدَايَا رَحْمَتِهِ.
وَ كَذَا مِنْ حُقُوقِ حَيَاتِى فَهْمِى لِتَحِيَّاتِ ذَوِى الْحَيَاةِ لِوَاهِبِ الْحَيَاةِ وَ شُهُودِى لَهَا وَ شَهَادَاتِى عَلَيْهَا.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ حُقُوقِ حَيَاتِى كاملاُّجِى وَ تَزَيُّنِى بِمُرَصَّعَاتِ جَوَاهِرِ اِحْسَانِهِ بِشُعُورٍ اِيمَانِىٍّ لِلْعَرْضِ لِنَظَرِ شُهُودِ سُلْطَانِىَ اْلاَزَلِىِّ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ لَذَّرابر د عِلْمِى وَ اِذْعَانِى وَ شُعُورِى وَ اِيمَانِى بِاَنِّى عَبْدُهُ وَ مَصْنُوعُهُ وَ مَخْلُوقُهُ وَ فَقِيرُهُ وَ مُحْتَاجٌ اِلَيْهِ وَ هُوَ خَالِقِى رَحِيمٌ بِى كَرِيمٌ لَطِيفٌ مُنْعِمٌ عَلَىَّ يُرَبِّينِى كَمَا يَلِيقُ بِحِكْمَتِهدر"لمَحْمَتِهِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ قِيْمَتِهَا مِقْيَاسِيَّتِى بِاَمْثَالِ عَجْزِىَ الْمُطْلَقِ وَ فَقْرِىَ الْمُطْلَقِ وَ ضَعْفِىَ الْمُطْلَقِ لِمَرَاتِبِ قُدْرَةِ الْقَدِيرِ الْمُطْلَقِ وَ دَرَجَاتِ رَحْمَةِ الرَّحِيمِ الْمُطن سيستوَ طَبَقَاتِ قُوَّةِ الْقَوِىِّ الْمُطْلَقِ.
وَ كَذَا بِمَعْكَسِيَّتِى بِجُزْئِيَّاتِ صِفَاتِى مِنَ الْعِلْمِ وَ اْلاِرَادَةِ وَ الْقُدْرَةِ الْجُزْئِيَّةِ لِفَهْمِ الصِّفَاتِ الْمُحِيطَةِ لِخَالِقِى فَاَفْهَمُ عِلْمَهُ الْمُحِي (رض) ِيزَانِ عِلْمِىَ الْجُزْئِىِّ.
وَ هكَذَا حَسْبِى مِنَ الْكَمَالِ عِلْمِى بِاَنَّ اِلهِى هُوَ الْكَامِلُ الْمُطْلَقُ فَكُلُّ مَا فِى الْكَوْنِ مِنَ الْكَمَالِ مِنْ آيَاتِ كَمَالِهِ وَ اِشَارَاتٌ اِلَى كَمَالِهِ.
وكه روحا حَسْبِى مِنَ الْكَمَالِ فِى نَفْسِى اْلاِيمَانُ بِاللّٰهِ اِذِ اْلاِيمَانُ لِلْبَشَرِ مَنْبَعٌ لِكُلِّ كَمَالاَتِهِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ِلاَنْوَاعِ حَاجَرا همرالْمَطْلُوبَةِ بِاَنْوَاعِ اَلْسِنَةِ جِهَازَاتِىَ الْمُخْتَلِفَةِ اِلهِى وَ رَبِّى وَ خَالِقِى وَ مُصَوِّرِىَ الَّذِى لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وانسان قِينِى وَ يُرَبِّينِى وَ يُدَبِّرُنِى وَ يُكَلِّمُنِى جَلَّ جَلاَلُهُ وَ عَمَّ نَوَالُهُ.
اَلنُّكْتَةُ الرَّابِعَةُ: حَسْبِى لِكُلِّ مَطَالِبِى مَنْ فَتَحَ صُورَتِراوان ُورَةَ اَمْثَالِى مِنْ ذَوِى الْحَيَاةِ فِى الْمَاءِ بِلَطِيفِ صُنْعِهِ وَ لَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ لَطِيفِ رُبُوبِيَّتِهِ.
— 111 —
وَ كَذَا حَسْبِى لِكُلِّ مَقَاصِدِى مَنْ اَنْشَأَنِىُبْحَاقَّ سَمْعِى وَ بَصَرِى وَ اَدْرَجَ فِى جِسْمِى لِسَانًا وَ جَنَانًا وَ اَوْدَعَ فِيهَا وَ فِى جِهَازَاتِى مَوَازِينَ حَسَّاسَةً لاَ تُعَدُّ لِوَزْنِ مُدَخَّرَاتِ اَنْوَاعِ خَزَايي، َحْمَتِهِ.
وَ كَذَا اَدْرَجَ فِى لِسَانِى وَ جَنَانِى وَ فِطْرَتِى آلاَتٍ حَسَّاسَةً.
لاَ تُحْصَى لِفَهْمِ اَنْوَاعِ كُنُوزِ اَسْمَائِهِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ اَدْرَجَ فِىو اين ِىَ الصَّغِيرِ الْحَقِيرِ وَ اَدْرَجَ فِى وُجُودِىَ الضَّعِيفِ الْفَقِيرِ هذِهِ اْلاَعْضَاءَ وَ اْلآلاَتِ وَ هذِهِ الْجَوَارِحَ وَ الْجِهَازَاتِ وَ هذِهِ الْحَوَاسَّ وَ الْحِسِّيَّاتِ وَ ه كه موللَّطَائِفَ وَ الْمَعْنَوِيَّاتِ ِلاِحْسَاسِ جَمِيعِ اَنْوَاعِ نِعَمِهِ وَ ِلاِذَاقَةِ اَكْثَرِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ بِجَلِيلِ اُلُوهِيَّتِهِ وَ جَمِيلِ رَحْمَتِهِ وَ بِكَبِيرِ رُبُوبِيَّتِهِ وَ كَ خزانهرَاْفَتِهِ وَ بِعَظِيمِ قُدْرَتِهِ وَ لَطِيفِ حِكْمَتِهِ.
اَلنُّكْتَةُ الْخَامِسَةُ : لاَ بُدَّ لِى وَ لِكُلِّ اَحَدٍ اَنْ يَقُولَ حَالاً وَ قَالاً وَ مُتَشَكِّرًا وَ مُفْتَخِرًا : حَسْبِى مَنْ خاكثر دِى وَ اَخْرَجَنِى مِنْ ظُلْمَةِ الْعَدَمِ وَ اَنْعَمَ عَلَىَّ بِنُورِ الْوُجُودِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى حَيًّا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ نِعْمَةَ الْحَيَاةِ الَّتِى تُعْطِى لِصَاحِبِهَا كُلَّ شَيْءٍمخلوقامِدُّ يَدَ صَاحِبِهَا اِلَى كُلِّ شَيْءٍ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى اِنْسَانًا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ بِنِعْمَةِ اْلاِنْسَانِيَّةِ الَّتِى صَيَّرَتِ اْلاِنْسَانَ عَالَمًا صَغِيرًا اَكْبَرَ م من گذ مِنَ الْعَالَمِ الْكَبِيرِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى مُؤْمِنًا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ نِعْمَةَ اْلاِيمَانِ الَّذِى يُصَيِّرُ الدُّنْيَ سرگرمْلاَخِرَةَ كَسُفْرَتَيْنِ مَمْلُوئَتَيْنِ مِنَ النِّعَمِ يُقَدِّمُهَا اِلَى الْمُؤْمِنِ بِيَدِ اْلاِيمَانِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِىابر افاُمَّةِ حَبِيبِهِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ فَاَنْعَمَ عَلَىَّ بِمَا فِى اْلاِيمَانِ مِنَ الْمَحَبَّةِ وَ الْمَحْبُوبِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ الَّتِى هِىَ مِنْ اَعْلَى مَرَاتِبِ وانند َالاَتِ الْبَشَرِيَّةِ وَ بِتِلْكَ الْمَحَبَّةِ اْلاِيمَانِيَّةِ تَمْتَدُّ اَيَادِى اِسْتِفَادَةِ الْمُؤْمِنِ اِلَى مَا لاَيَتَنَاهَى مِنْ مُشْتَمِلاَتِ دَائِرَةِ اْلاِمْكَانِ وَ الْوُجُوبِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ فَضَّلَنِى جِنك واحدَ نَوْعًا وَ دِينًا وَ اِيمَانًا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ فَلَمْ يَجْعَلْنِى جَامِدًا وَ لاَ حَيَوَانًا وَ لاَ ضَالاًّ فَلَهُ الْحَمْدُ وَ لَهُ الشُّكْرُ.
— 112 —
وَ كَذَا حَسْبِ به عد جَعَلَنِى مَظْهَرًا جَامِعًا لِتَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ وَ اَنْعَمَ عَلَىَّ بِنِعْمَةٍ لاَ تَسَعُهَا الْكَائِنَاتُ بِسِرِّ حَادِيثِ (لاَ يَسَعُنِى اَرْضِى وَ لاَ سَمَائِ وَ يَسَعُنِى قَلْبُ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ) يَعْنِى اَنَّ الْمَاهِشهها اْلاِنْسَانِيَّةَ مَظْهَرٌ جَامِعٌ لِجَمِيعِ تَجَلِّيَاتِ اْلاَسْمَاءِ الْمُتَجَلِّيَةِ فِى جَمِيعِ الْكَائِنَاتِ.
وَ كَذَا حَسْبِى مَنِ اشْتَرَى مُلْكَهُ الَّذِى عِنال خواِنِّى لِيَحْفَظَهُ لِى ثُمَّ يُعِيدَهُ اِلَىَّ وَ اَعْطَانَا ثَمَنَهُ الْجَنَّةَ فَلَهُ الشُّكْرُ.
وَ لَهُ الْحَمْدُ بِعَدَدِ ضَرْبِ ذَرَّاتِ وُجُودِى فِى ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتِ
حَسْبِى رَبِّى جَیلَّ اللّهُ ٭ نُورْ مُحَمَّدْ صَلَّى ارآن، چ٭ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ
حَسْبِى رَبِّیى جَیلَّ اللّهُ ٭ سِیرُّ قَلْبِى ذِكْرُ اللّٰهِ ٭ ذِكْیرُ اَحْیمَدْ صَیلَّى اللّهُ ٭ لیاَ اِلیهَ اِلیاَّ الیلّیهُ
* * *
— 113 —
شعاع ششم
فقط سيب ديه است.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
(دو پاسخ است به دو سیؤال درباره دو نقطهي عبارتاَلتَّحِيَّاتُ اَلْمُبَارَكَاتُ اَلصَّلَوَاتُ اَلطَّيِّبَاتُ لِلّٰهِ.كه در تشهد نماز بيان ميشود. بيان ساير حقايق تشهد را به وقتباً لذ موكول ميكنيم و در اين شعاع ششم از صدها نكتهي آن فقط دو نكته به اختصار بيان ميشود.)
سؤال نخست:كلمات مبارك تشهد مكالمهييست كه در شب معراج ميان حضرت حق و پيامبرش انجام شده؛ حكمت ايت؛ هستر نماز خوانده ميشود چيست؟
پاسخ:نماز هر مؤمن، در حكم نوعي معراج اوست. كلماتي كه شايسته آن حضورند در معراج اكبر محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيان شدهاند. با ذكر آنها مصاحبت قدسي مزبور يادآوري ميشو گذشتها اين يادآوري، معاني آن كلمات مبارك از حالت جزئي بيرون آمده كلي ميشوند، و انسان، معاني قدسي و جامع مذكور را تصور ميكند يا ميتواند تصور كند. بهواسطه همين تصور، بها و نورانيتاش تعالي يست و مبسوط ميشود.
براي مثال؛ رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، در آن شب به جاي سلام به حضیرت حق، اَلتَّحِيَّاتُ لِلّٰهِ گفته است، يعني"تسبيحات حياتيهي همه
— 114 —
ذيحياتان كه با حياتشان نشان داده و هداياي فطرياي ن ميديم صانعشان ميكنند، پروردگارا! مخصوص توست، من نيز همه آنها را با تصور و ايمانم به تو تقديم ميكنم".
آري، همچنان كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با كلمه اَلتس است َاتُ عبادات فطري همه ذيحياتان را قصد كرده، تقديم (درگاه الهي) ميكند؛
با كلمه اَلْمُبَارَكَاتُ كه خلاصه تحيات است نيز بركت و عبوديت و مبارك بودن فطري همه مخلوقات را ی كه مدار بركتاند و زبده و خلاصهي حيات و ذيحيات، و موجب گچهار اريك و بارك الله ميشوند ی مخصوصاً مبارك بودن و عبوديت و بركت فطري تخمهاي نباتي و حيواني و هستهها و دانهها را نمايندگي كرده با معناي گسترده مذكور بد و وجدارد.
با كلمه اَلصَّلَوَاتُ هم كه خلاصه مباركات ميباشد عبادات مخصوص همه ذيروحان را كه خلاصه ذيحياتان هستند تصور نموده، با معناي فراگيرش به درگاه الهي عرضه ميدارد.
به همين ترتيب با كلمه اَلطَّيِّبَاتُ نيْءٍ عخلاصه صلوات است عبادات نوراني و متعالي انسانهاي كامل و فرشتگان مقرب را ی كه خلاصه ذيروحاند ی اراده نموده، تخصيص و تقديم معبودش ميكند.
همتها وكه بيان اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ در آن شب از سوي حضرت حق، به صورت آمرانه خبر ميدهد كه صدها ميليون انسان در آينده، هر يك، هر روز، دست كم ده بار آن را به زبان بياورند و سلام الهي مذكور نيز به كلمه و صدهده نورانيتي فراخ و معنايي عالي ميدهد؛ به همان ترتيب در مقابل، اَلسَّلاَمُ عَلَيْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللّٰهِ الصَّالِحِينَ گفتن رسول اكرمميرودهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز نشان ميدهد و يادآوري ميكند كه با نيايش و تضرع از خالقاش ميخواهد امت بزرگ و صالحان امتاش در آينده مظهر اسلاميت ی كه تمثيلگر سلام الهيست ی شوند و همهي مؤمنان اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَيْكَ السّدر حُك بگويند كه از شعارهاي عمومي اسلام ميباشد. حضرت جبرائيل (ع) نيز كه در آن مصاحبت سهيم بوده است به فرمان الهي در آن شب اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّٰهِ گفت و به اين ترتيب ببلي و اد كه همه امت تا قيامت، چنين گفته و شهادت
— 115 —
خواهند داد. با ياد آوردن اين مكالمه قدسي، معاني كلمات آن درخشيدن گرفته وسعت مييابد.
حالت روحي غريبي كه در ظهور و بروز اين حقيقت ياريام نموي مذكوني در غربتي ظلماني، شبي تاريك، و در غفلتي آكنده از ظلمت، اين كائنات بزرگِ در حال حاضر را چون جنازهيي ترسناك، جامد، بيروح، ميت، تهي و خالي تخيل كردم. احساس كردم زرگ هساضي نيز كاملاً مرده و خالي و بيجان و هراسناك است. آن مكان لايتناهي و زمان بيحد، به صورت وحشتكدهيي تاريك درآمد. من براي نجات از آن وضع، به نماز پناه بردم. وقتي در تشهد اَلتَّحِيَّاتُ گفتم، ناگهان كائنات جان يافت و شكلي زنده به سهوني گرفت. آيينهي درخشان حي قيوم شد، و با تمام اجزاي زندهاش، تحيتهاي حياتشان و هداياي حياتيهشان را به صورت دائمي تقديم ذات حي قيوم نمودند؛ من اينان كرد علماليقين و حتي حق اليقين دانستم و ديدم. سپس وقتي اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ گفتم، آن زمانِ بيانتها و خالي، ناگهان تحت رياست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همراه با ارِ تاريحيات، از حالت وحشتكده به تفرجگاهي با اُنسيت تبديل شد.
سؤال دوم:تشبيه موجود در عبارت پاياني تشهد، يعني
"اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى كه سعاهِيمَ وَعَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ"
با قواعد تشبيه تناسب ندارد، زيرا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيش از ابراهيم (ع) مظهر رحمت است و نسرد و باو جايگاه برتري دارد. راز اين موضوع چيست؟ همچنين حكمت تخصيص چنين صلواتي در تشهد چيست؟ همه امت (مسلمان) از گذشته تاكنون دعاي مذكور را در هر نماز تكرا بيشكنند ... اين در حاليست كه اگر دعايي يك بار مورد قبول واقع شود كفايت ميكند. حكمت آن چيست كه ميليونها شخصيت مستجاب الدعوه مدام و مصرانه دعا ميكنند، به ويژه اينكه مورد درخواست، مانند
عَسَى اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ نگريستًا مَحْمُودًا
(اسراء: ٧٩) مطابق وعده الهي باشد... يعني با اينكه خداوند وعده كرده است چنين ميكند، باز هم پس از هر اذان و اقامه در دعايي روايت شده
"وَابْعَثْهُ مَقَامًا مَحْمُودًا الَّش حتي عَدْتَهُ"
— 116 —
گفته ميشود و در واقع همه مسلمانان براي عملي شدن آن وعده (الهي) دست به دعا بر ميدارند.
پاسخ:اين سؤال داراي سه وجه به شرح زير است و شامل سه سؤال م برود
وجه اول:حضرت ابراهيم (ع) درست است كه به لحاظ جايگاه به حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نميرسد اما خاندان او همه از پيامبراناند. خاندان حضرت محمد عَليهِ الصَّلااتب بيلسّلام از اوليا ميباشند؛ و اوليا به پيامبران نميرسند. دليل اجابت واضح اين دعا اين است كه: در ميان امتِ سيصد و پنجاه ميليونيِ محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، اكثريت مطلق پيرها و مرشدها و اولياي كه ممها و مسلكهاي تابع حقيقت از نسل دو ذات يعني حسن (رض) و حسين (رض) هستند و اينان مظهر حديث
"عُلَمَاءُ اُمَّتِى كَاَنْبِيَاءِ بَنِى اِسْرَائِيلَ"
ميباشند. ارشاد كنندگان امت مسلمان به طريق حقيقت، و حقيقت اسلام، كه اشخاصي چون جعفر صادرس رسا) و غوث اعظم (رض) و شاه نقشبند (رض) در رأس آنها قرار دارند، و هر يك بخش بزرگي از امت را ارشاد نمودهاند، ثمره مقبوليت همين دعا دربارهي آل هستند.
وجه دوم:حكمت تخصيص اين نحو از ست و مبه نماز، يادآوري رفاقت و همراهي با قافله كبرا و جماعت عظماي نورانيترين و كاملترين و درستترين مشاهير انساني يعني انبيا و اوليا، و صراط مستقيميست كه آنان معرفي كرده و (بهروي ب به همگشودهاند؛ جماعتي كه وجودشان با صدها اجماع و تواتر به اثبات رسيده و امكان ندارد مرتكب خطا شده باشند. تا به وسيلهي يادآوري مذكور، فرد از شبهات شيطاني و اوهام سيئه رهايي يابد. دليل آنكه از شمياد شده، دوستان صاحب اين عالم، و آفريدگان مقبول او هستند، و معارضان آنان، دشمنان پروردگارند و مخلوقات مردود او، اين است كه اين قافله از زمان آدم (ع) همواره از امدادهاي غيبي برخوردار و معارضانشانانهها با مصايب سماوي مواجه بودهاند.
آري، همه معارضاني چون فرعون و نمرود و قوم نوح، ثمود، و عاد با سيليهاي غيبي مواجه بودهاند؛ به طرزي كه غضب ذكاوتب الهي را حس ميكردهاند. تمام قهرمانان قدسيِ قافلهي كبراي مذكور مانند نوح (ع)، ابراهيم (ع)، موسي(ع) و
— 117 —
محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز هميشه به طرز خارق العاده و ار نفر ميز و غيبي از احسان و معجزات رباني برخوردار بودهاند. با اينكه يك سيلي نشان از ميزان خشم طرف مقابل دارد و يك مورد اكرام حكايت از محبت او، بر معارضان هزاران سيلي زده شده و قافله پيامبران از هزاران اكرام و مدد (الهي) برخوردار بودهاند؛ ، كه تبالبداهه چون روشنايي روز گواهي ميدهد و دلالت دارد كه سلسله انبيا حق بوده و در صراط مستقيم پيش ميرفتهاند. عبارت
صِرَاطَ الَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ
در سوره فاتحه ناظر بر همان قافله و عبارت
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَوده اسلضَّالِّينَ
ناظر بر معارضين آنهاست. نكته بيان شده در اينجا، در بخش پاياني سوره فاتحه كاملاّ ظاهر و آشكار است.
وجه سوم:سرّ حكمت درخواست مكرر چيزي كه يقيناً داده خواهد شد اين است كه چيزِ درخواست شده، مثلاً مقست، تعود، يك قله و منتهاست. يا ميتوان آن را شاخهيي از يك حقيقت اعظم دانست كه حاوي هزاران حقيقت بسيار مهم و بزرگ مانند مقام محمود است؛ يكي از ميوههاي بزرگترين نتيجه آفرينش كائنات ميباشد. طلب آن قله، شاخه و ميوه بهواسطه دعا ومان در، در واقع درخواست تحقق و وجود آن حقيقت عام بسيار بزرگ است؛ درخواست تحقق عالم باقيست كه بزرگترين شاخه درخت آفرينش ميباشد؛ درخواست تحقق حشر و قيامت است كه بزرگترين نتيجه عیالم است؛ در حقيقت طلب و درخیواست گشیايش دار الةُ و اميباشد؛ و فرد با اين طلب در عبوديت بشري و دعاهاي انساني ی كه مهمترين سبب وجودي بهشت و دار السعادت است ی شخصاً مشاركت ميكند؛ اين دعاهاي بسلام اا نيز براي مقصدي چنين بينهايت و تا اين حد بزرگ اندك است. عطاي مقام محمود به حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اشارت است بر شفاعت كبراي ايشان براي عموم امت. سعادت تمام امت براي پيامبر مهم با جلذا اينكه از همه مسلمانان خواهان صلواتهاي فراوان و دعاهاي رحمت شده است عين حكمت ميباشد.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ ال غذاي مُ
* * *
— 118 —
شعاع هفتم
آيتُ الكبري
بيان اهداف و يك يادآوري مهم
هر كسي نميتواند همه مطالب اين رساله مهم را درك كند، البته بدون سهم هم نميماند. كسي كه وارد باغ بزرگي ميشود دستاش به همه ميوهها نميرسد اما همراي مؤار كه دستاش ميرسد نيز برايش كافيست. در آن باغ نه فقط براي او بلكه براي كساني كه دستانشان دراز است نيز سهمهايي هست.
درك مطالب اين رساله به پنج دليل زير مشكل است:
اول:من مشاهداتال نميا متناسب با فهم خود و براي خودم نوشتهام. اين رساله را مانند كتابهاي ديگر متناسب با فهم و تلقي ديگران ننوشتهام.
دوم:از آنجا كه بيشتر مطالب، مربوط به توحيد حقيقيست كه با تجلي اسم اعظم نوشته شده، مسائل، به غايت گسترده و عميقفت و تاً بسيار طولانيست، لذا همه نميتوانند به يكباره بر تمام موضوعات آن احاطه يابند.
سوم:از آنجا كه هر مسأله حقيقتي بزرگ و مفصل است؛ براي اجتناب از جزء جزء كردن حقيقت، گاه يك صفحه يا يك براي عنا، يك جمله را تشكيل ميدهد. براي بيانِ فقط يك دليل مقدمات فراوني ذكر ميشود.
چهارم:چون در اكثر موارد، هر كدام از مسائل داراي دليلها و حجتهاي متعددي ميدهام ، ساختن برهاني واحد از ده و گاه بيست دليل، مسأله را تفصيل ميدهد و براي ادراكهاي خُرد قابل فهم نخواهد بود.
— 119 —
پنجم:با اينكه بهواسطه فيض ماه مبارك رمضان دستانانوار اين رساله شدم اما چون اين رساله در زماني كه به دلايل گوناگون پريشان حال بوده و به چند بيماري مبتلا بودم با عجله نوشته شد، به همان دو موردهي نخست اكتفا گرديد؛ همچنين چون زمان نوشتن احساس ميكردم اين كار به اراده و اختيار خودم انجام نميگيرد، تنظيم و اصلاح متن را طبق نظر خود دُرست نديدم، لذا وضعيتي يافت كه تا حدودي ادراك را سخت ميكند. و ميوهمتهاي عربي فراواني در آن به كار رفته است؛ طوري كه تمام "مقام اول" چون به عربي بود از اين كتاب خارج گرديد و به شكل مستقلي نوشته شد.
با وجود پنج دليل مذكور كه سبب قصور و دشواريست، اين رساله از چنان اهُودِ خرخوردار است كه امام علي (رض) در كرامات غيبيهاش آن را "آيتُ الكبري" و "عصاي موسي" ناميده است. نگاه امام به اين رساله از رسالههاي نور، خاص است؛
آري، حادثه دنيزلي خبري را كه امام علي (رض) درباره آيت الكبري داده است، كاملها ميق تصديق ميكند، زيرا انتشار مخفيانه اين رساله باعث زنداني شدن ما شد و غلبه حقيقت بسيار قوي و قدسي آن، دليل مهم تبرئه و آزادي ما گرديد، و كرامت غيبي امام علي (رض) را در مقابل چشم همه نشان داد و استجابت دعاي او درباره 9
جهنمكه فرمود:"وَ بِالْآيةِ الْكُبْري اَمّنّي مِنَ الفَجَتِ" اثبات نمود.
اين رساله توجه او را جلب كرده است. رساله "آيت الكبري" كه تفسير حقيقي "الآية الكبري" است به تعبير حضرت امام (رض) ري موهرا "عصاي موسي" نيز خواند كتاب "شعاع هفتم" است.
"شعاع هفتم" شامل يك مقدمه و دو مقام است. مقدمه، چهار مسأله مهم را در بر ميگيرد؛ مقام اول قسم عربي تفسير آيت كبري، و مقام دوم هم برهانَقِينَرجمه و معناي آن را بيان ميدارد.
مقدمهي پيش رو بيش از حد لازم توضيح داده شده و تا حدودي نيز طولاني گرديده است؛ و اين بدون اختيار من بوده، حتماً لازم بوده كه نوشته شدنش را به اين شكل خواستهاند. شايد هم برخي اينين به مفصل را مختصر ببينند.
سعيد نورسي
* * *
— 120 —
مقدمه
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلاِنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُونِ
بر اساس سرّ اين آيهي عظما،حكمت و غايت فرستاده شدن انساجوديانين دنيا، شناخت خالق كائنات، ايمان آوردن به او و عبادت كردن اوست. مسئوليت فطري انسان و فريضه ذمّي او، معرفتُ الله و ايمان به الله و تصديق وجود و وحدت او (حديد:ان و يقين است.
آري، همه كمالات و چيزهاي ديگر جز ايمان به الله و معرفت الله ی كه اصليترين پايه و كليد حيات ابدي هستند ی و نيز وسايل مورد نياز آن، نسبِهِ وَنسان بيچارهيي كه فطرتاً خواهان حيات دائمي و زندگي جاودان است و آرزوهاي بيحد و آلام بيانتهايي دارد، در حد پايينتري قرار دارد و بسياري از آنها حتي ارزشي ندارند. اين حقيقت با براهيد؛ چرادر رساله نور به اثبات رسيده است، لذا موضوع را بدانجا ارجاع ميدهيم و در اينجا فقط"دو ورطه"را كه يقين مؤمنانه را در اين عصر به لرزه در ميآورد در قالب"چهار مسأله"بيان ميكنيم.
چاره نجات از ورطه اول دو مسأله به شربا اذعاست:
مسأله نخست:همانطور كه در لمعهي سيزدهم مكتوب سي و يكم به تفصيل اثبات گرديده است، در مسائل عمومي، نفي در مقابل اثبات ارزشي ند و وح121
و قوت آن بسيار ناچيز است. براي مثال، در خصوص رؤيت هلال ماه در ابتداي ماه مبارك رمضان، اگر دو فرد عامي با شهادت خود ظهور هلال را اثبات كنند و هزاران نفر از اشراف و عالمان بگويند: "ما هلال را رؤيت نكرديم" و يدان سنفي كنند؛ نفي آنها ارزش و قدرتي ندارد، زيرا در اثبات، اجماع و استناد و قدرت دادن به يكديگر هست؛ اما در نفي، يك نفر باشد يا هزار نفر، تفاوتي نميكند، هر كس به حال خود تنهكانهااند؛ چرا كه اثبات كننده، نظر به خارج دارد و طبق نفس الامر حكم ميكند، مثلاً چنان كه در مثال ذكر شده، اگر كسي بگويد "ماه در آسمان است"، دوستاش انگشت به آن سو بر ميگرداند و آنها اتفاق نظر مييابند و ق. بر اشوند. اما در نفي و انكار، فرد به نفس الامر نگاه نميكند، نميتواند هم نگاه كند، زيرا اين قاعده مشهوريست كه:"نفياي كه خاص نيست و نظر بر جاي مخصوصي ندارد و حكمتثبات نميباشد".مثلاً من اگر بگويم "چيزي در دنيا هست" و آن را اثبات كنم و در مقابل تو بگويي "نيست"؛ همان چيزي كه با يك اشاره من، به راحتي ميتوان آن را اثبات كرد، تو براي نفي آن يعني عدم آن بايد تمام جهان را جستجو كني، بررسي كني و به ديگران ن خدمتكي و حتي ميبايست هر سوي زمانهاي گذشته را نيز مورد بررسي و مشاهده قرار دهي، آن وقت است كه ميتواني بگويي: "نيست؛ وقوع نيافته است".
مادام كه نفي و انكار كنندگان به نفس الامر نمينگرند و صَابَكه به نفس و عقل و چشمان خويش حكم صادر ميكنند، بيترديد نميتوانند به يكديگر قوت دهند و به هم كمك نميكنند، زيرا پردهها و دلايلي كه مانع ديدن و فهميدناند، جدا جدا هستند؛ هر كس ميتواند بگويد:"من نميبينم؛ نزد من و به اعتقاد من وجود ي آن ب.وگرنه نميتواند بگويد:"در واقعيت نيست"؛ اگر بگويد ی مخصوصاً در مسائل مربوط به ايمان كه ناظر بر تمام كائنات است ی دروغي به بزرگي جهان خواهد بود و نميتواند راست بگويد و صحت آن را تأييد كند.
خلاصه،در رش پاسنتيجه يگانه است، واحد است، تساند وجود ندارد، اما در نفي واحد نيست متعدد است. با تعدد قيدهايي مانند"نزد من و در نظر من"يا"به اعتقاد من"،نتايج نيز متعدد ميشوند و تساند ايجاد نميگردد.
— 122 —
لذت مين نقطه نظرِ مبتني بر حقيقت است كه كثرت و ازدياد ظاهري منكران و كافرانِ مخالف ايمان، ارزشي ندارد؛ در حالي كه نميبايست موجب كوچكترين ترديشان هيمان و يقين مؤمن گردد، نفي و انكار فيلسوفان اروپايي در عصر حاضر موجب شك و ترديد عدهيي از مفتونان بدبختشان شده، يقينشان را ازاله كرده و سعادت ابدي آنهیا را از بين برده اماست. باعث شده موت و مردن و اجل را كه روزانه به سي هزار نفیر از انسانهیا خیود را اثبیات ميكند، از معنیاي "ترخيص" ی پايان يافتن مسئوليت ی بيرون آورده و به نيستي ابدي تبديل كنند. قبر كه دهانهاش ه ميگي بسته نميشود همواره نابودي مُنكر را به او گوشزد ميكند و به اين ترتيب زندگاني لذت بخشاش را با دردهاي اليم، زهرآگين ميسازد. اينك درياب كه ايمان، حيات زندگاني و چه نعمت بزرگيست!
مسأله دوم:در مسألهيي كه مربوط به فن يا صنعتيست و مدابْضَةٍشه شده، سخن كساني ی كه بيرون از آن فن يا صنعت هستند ی هر قدر كه بزرگ و صنعتكار و عالم هم باشند اعتباري نخواهد داشت و حُكمشان حجت نخواهد بود؛ آنها را نميتوان داخل در اجماع علماي فن مزبور دانست. براي مثال حُكم است ك مهندسي بزرگ در كشف يك بيماري و معالجه آن، به اندازه نظر يك پزشك معمولي اعتبار ندارد. به ويژه سخن منكرانهي بزرگترين فيلسوفي كه غرق ماديات شده و به تدريج از معنوياتند. آر ميگيرد و با نور بيگانه ميگردد و عقلش در چشماش است، ارزشي ندارد و نميتوان آن را در معنويات مطمح نظر قرار داد.
سخن فيلسوفاني كه در مسائل پراكنده مادي و جزئه كوه مسائل فرعيِ كثرت غرقاند، و سر از جنون درآورده و در حال خفه شدن هستند، در برابر اتفاق نظر صدها هزار تن از اهل حقيقت همچون شيخ گيلاني در مسائل توحيدي و قدسي و معنوي چه ارزشي ميتواند داشته باشد؟ اكند، ه چون شيخ گيلاني كه بر زمين بود و عرش اعظم را ميديد، از نبوغي قدسي و خارق العاده برخوردار بود، و نود سال در معنويات فعاليت و ترقي كرد و حقايق ايماني را به صورت علم اليقين و عين اليقين و حتي حق اليقين كشف نمود؛ آيا انكارهست با تراضهاي فيلسوفان مذكور همچون وز وز پشه در مقابل صداي رعد بيتأثير نيست و آيا به گوش خواهد رسيد؟
— 123 —
ماهيت كفري كه به ضديت با حقايق اسلامي ميپرراها و با آن مبارزه ميكند، انكار و جهل و نفي است. اگر به صورت اثباتي و وجودي هم ديده شود، معنايش عدم و نفي است، اما ايمان علم است، وجوديست، اثبات است، حُكم است. هر مسألهي ماز مسي نيز عنوان و پرده يك حقيقت مثبت است. اگر اهل كفر كه در برابر ايمان مبارزه ميكنند با مشكلات فراوان در راه اثبات و قبولاندن اعتقادات منفي خود به صورت قبول عدم و تصديق عدم تلاش كنند، كفر مزبور را ميتوان از جهتي دانشي غلط و حكمي خطعَليهِمار آورد؛ وگرنه عدم قبول و انكار و عدم تصديق كه انجام آن بسيار آسان است جهل مطلق و نداشتن حكم است.
خلاصه اين كه اعتقاد كفرآميز دو قسم است:
قسم اول:آنكه نگاهي به حقايق اسلامي ندارد، تصديقي خطا، اعتقادي باطل، پذيرشي غز اين كمي ظالمانه و خاص خود است. اين قسم از بحث ما خارج است؛ با ما كاري ندارد و ما هم با آن كاري نداريم.
قسم دوم:اعتقادي كه با حقايق ايماني مخالفت و مبارزه ميكند، اين نيز دو قسم است:
اول:عدم قبول است؛ فقط، تصديق نكردين رسات است، اين نيز جهل و عدم برخورداري از حُكم و امري سهل است؛ و بيرون از بحث ما ميباشد.
دوم: قبول عدم است، قلباً عدم خود را قبول دارد، اين قسم نيز يك حُكم، يك اعتقاد و يك التزام است و براي همين التزام مجبوراست مافي خود را اثبات كند.
نفي نيز بر دو قسم است:
قسم اول:ميگويد: "در موقعيتي خاص و جهتي ويژه وجود ندارد". اين قسم نيز قابل اثبات است و خارج از بحث ما قرار دارد.
قسم دوم:نفي و انكار مسائل عام، محيط، قدسي و ايمانيست ابودير بر جهان و كائنات و آخرت و اعصار ميباشد. اين نفي نيز چنان كه در مسأله نخست بيان كرديم به هيچ وجه قابل اثبات نيست. براي اثبات چنين نفيهايي به نظري نياز است كه كائنات را در احاطه خود داشته باشد، آخرت رالم و ق، و هر سوي زمان بي انتها را ملاحظه نمايد.
— 124 —
ورطه دوم و چاره نجات از آن هم شامل دو مسأله زير است:
مسأله اول:عقولي كه در نقطه عظمت و كبريا و بيكرانگي، به سبب غفلت، معصيت يا غرق شدن در ماديات محصور و محدود ميشوند، نميتوانند آن فعائل عظيم احاطه يابند، لذا با غروري علمي به سمت انكار منحرف شده و نفي ميكنند. آنها نميتوانند مسائل ايماني بسيار گسترده، عميق و فراگير را در عقلهايشان كهرِيمِ ه و به لحاظ معنا فشرده است و در قلبهايشان كه فاسد شده و در عرصه معنويات مُردهاند، بگنجانند؛ به همين سبب خود را به ميان كفر و ضلالت پرتاب ميكنند و اسماييشوند.
آنها اگر بتوانند به دقت، چهره داخلي كفر و ماهيت ضلالت خويش را ببينند مشاهده خواهند كرد كه در برابر عظمت شايسته و لازم و معقولي كه در ايمان هست، صد برابر محال و امتناع و عدمِ امكان دردَةِ مو زير پرده كفر وجود دارد.
رساله نور اين حقيقت را با صدها معيار و مقايسه همچون دو ضرب در دو كه ميشود چهار، به صورت قطعي اثبات نموده است. براي نمونه، فردي كه وجوب وجود حضرت حق و ازليت و صفات فراگيرش راايمانييل عظمت آن نميتواند قبول كند، با نسبت دادن وجوب وجود و ازليت و صفات الوهيت (حق) به موجودات بيشمار و شايد ذرات بيمنتها ميتواند كفر خود را باور كند؛ يا اينكه مانند سوفسخص بي احمق ميبايست با نفي و انكار خود و وجود جهان هستي، دست از عقل بشويد.تمام حقايق ايماني و اسلامي به همين ترتيب، شأن و شئون خود را با استناد به عظمتي كه مقتضايشان نان، م محالات دهشتناك كفري كه در مقابلشان قرار دارد و خرافات وحشتناك و نادانيهاي ظلمانياش نجات داده و با كمال اذعان و تسليم در قلبهاي سليم و عقول راست انديش مينشانند.
اعلان هميشگي و مُكرر ع خارقريايياش با اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ در بيشتر شعیائر اسلامي مانند اذان و نمیاز، همچنين حیديث قدسي اَلْعَظَمَةُ اِزَارِى وَ الْكِبْرِيَاءُ رِدَائِى و نيز جیزء هشتاست بردم مناجیات جوشن كبير ی كه دعاي به غايت عارفانهيي در مناجات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام
— 125 —
و به شرح زير است ی نشان ميدهد كهعظمت و كبريا پردهيي لازم و ضروريست:
"يَا مَنْ لاَ مُلْكب ..."َّ مُلْكَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْصِى الْعِبَیادُ ثَنَیائَهُ * يَا مَنْ لاَ تَصِفُ الْخَلاَئِقُ جَلاَلَهُ * يَا مَنْ لاَ تَنَالُ اْلاَوْهَامُ كُنْهَهُ * يَا مَنْ لاَ يُدْرِكُ اْلاَبْصَارُ كَمَالَهُ * يَا مَنْ لاَ يَبْلُغُ اْلاَفْهَامحجتهااتَهُ *يَا مَنْ لاَ يَنَالُ اْلاَفْكَارُ كِبْرِيَائَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْسِنُ اْلاِنْسَانُ نُعُوتَهُ * يَا مَنْ لاَ يَرُدُّ الْعِبَادُ قَضَائَهُ *يَا مَنْ ظَهَرَ فِى كُلِّ شَىْءٍ آيَاتُهُ"
"سُبْحَانَكَ يَا ل استاهَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ"
* * *
— 126 —
آيتُ الكبري
مشاهدات مسافريست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال ميكند
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرّاله نو
تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا
(اسرا: ٤٤)
در بسيمكاني آيات قرآن مانند آيه معظم فوق، براي معرفي آفريدگار كائنات ابتدا از"سماوات"ياد ميشود، كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن مينگرند و با ذوق و شوق به مطالعه آللّهُ ردازند؛ لذا مناسب است ما هم با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به شهر اين دنيا و مسافرخانهاش ميگذارد، در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمانخانهيي بسيار كريمانه و نمادر اين پر از صنعت و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرتآور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه ميشود، و در حالي ّيَاتِشدت كنجكاوِ دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز چهره آسمان براي او جلب توجه ميكند كه مُزيّن به نور است و چنين ميگويد: "به من نگاشان وآنچه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه ميكند و ظهور ربوبيت را ميبيند كه:
— 127 —
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آنها هزار مرتبه بزرگتر از زمين ماست و سره ميدي از آن اجرامِ بزرگ، هفتاد برابر بيشتر از گلوله توپ، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است و بدون آنكه سقوط كنند يا با يكديگر برخوردي داشته باشند و با سرعه امكاالعاده، همراه هم ميگرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بيشماري را چون چراغهايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه اجرامِ بزرگ را بدون آنكه اِخلال را به صدايي ايجاد شود، اداره ميكند و بيآن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسئوليت ماه و خورشيد را بر عهده آنها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آنها را در فاصله بينهايت دوري كه ارقام محاسباتاان، زيدر دايره دو قطب نميگنجد، در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوهيي يكسان، و در يك صورت و با يك فطرت، همراه هم و بيكم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بيآن كه اش را كنند، مطيع قانون قرار ميدهد و بدون آنكه اجازه دهد لكهيي بر پهنه آسمان بنشيند، آن را درخشان و نوراني و پاكيزه ميدارد، و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير ميكند، و با گردش زر نفر رتهاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار ميدهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبين اثبار، بر عظمت و احیاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و موجوديت ظاهرتر از موجوديت آسمان او، بالمشاهده گواهي ميدهد. اين است كه درنخستين مرتبه مقام اولگفته شده است:
"لاَ اِلهَن به مَ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّس، شكل وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّیوْظِيفِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ"
آنگاهفضاكه محشر عجايب است و"جَوّ سماء"خوانده ملتجا ب با مسافري كه به دنيا قدم گذاشته، گفتگوي رعدآميزي ميكند و فرياد بر ميآورد: "به من
— 128 —
نگاه كن! آنچه را با كنجكاوي در پياش بودي و نيز كسي كه تو هر ذين جا فرستاده، با من ميتواني بشناسي و بيابي". مسافر به چهرهي ابرو در هم كشيده اما مهربانش چشم ميدوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را ميشنود و ميبيند:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلّق است، به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمالم منا بوستان زمين را آبياري كرده و اهالي زمين را با آب حيات سيراب ميكند، و از دما يعني شدت حرارت زيستن ميكاهد و بنا بر نياز به ياري در هر سو ميشتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ، با انجام وظايف متعددي چوكنند ه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان ميشود، از ديده نهان ميگردد و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري ميروند، طوري كه هيچ اثري از آن باقي نميماند؛ سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت، درمشان ك ساعت و شايد چند دقيقه، دوباره جمع ميشود و پهنه آسمان را پر ميكند و گوش به امر فرمانده، منتظر ميماند.
مسافر آنگاه باد را كه در جوّ هواست، مينگرد و هوا را ميبيند كه ب در حرفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است، طوري كه گويا هر ذرهيي از ذراتِ به ظاهر فاقد ادراكِ هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان كائنات است و آنها را در مييابد و بهدههايك از آنها بيتوجهي نميكند، و با اتكا به قدرت فرمانده، كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام ميدهد كه گويي براي تنفس تمام ذيحياتان و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصواتِ مورد نيابلي برياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات، خدمات و وظايف كلي بر عهده دارد و در اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته ميشود.
بعد به باران نگاه ميكند و ميبينددر آن قطت خلاصيف و زلال و دلنشيني كه از هيچ و از خزانه رحمتي غيبي فرستاده ميشود، چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطرههاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اينكنند ه باران را "رحمت" ناميدهاند.
— 129 —
سپس رعد و برق را مينگرد و به صداي آن گوش فرا ميدهد؛ ميبيند كه مشغول خدمترسانيهاي عجيب و غريبي هستند.
آنگاه چشم بر ميكشد و به عقل خويش رجوع ميكند و چنين زمزمه ميكند: ابر بيجان و بيشعوري كه چ خواهدهي زده شده است، شكي نيست كه چيزي از ما نميداند و اينطور نيست كه به ما رحم كرده و به خودي خود به ياريمان بشتابد؛ ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نميشود و از ديده پنهان نميگردبت كه ئناً به امر فرماندهي كاملاً قدير و رحيم حركت ميكند، بيآن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان ميشود و آنگاه به يكباره ظاهر ميگردد، ئنات ده انجام وظيفه خود ميكند و با فرمان سلطاني كاملاً فعّال و باشكوه و متعالي و داراي تجلي بسيار و با اتكا به قدرت او، گهگاهي پهنه آسمان دنيا را پر و خالي ميكند و آمُتَیطه شكل تخته سياهي كه نوشتههايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده، تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در مي آورد. ابر، با تدبير حاكم مدبّري كه به غايت اهل لطف داري یدوسیتدار احسیان و پرورش و بسيار اهیل كرم، بر باد مينشيند و خیزاين كوهآساي باران را نيز بر خود مينشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند ميام محم. گويا به آنها ترحم ميكند، ميگريد و با قطرات اشك خود، آنها را با گُلها ميخنداند، از شدت گرماي خورشيد ميكاهد و اسفنجوار بر بوستانهايشان آب ميپراكند، و چهره زمين را ميشويد و پاكيزه ميدارد.
مسافر كنجكاو خطه نور عقل خويش ميگويد: صدها هزار احسان و ياري و كار حكيمانه و رحيمانهي پر از صنعتي را ميبينم كه با صورت ظاهري و به دستهوايجامد و بيجان و بيادراك و بيقرار و طوفاني و پر از سر طباخ آو بيهدف و همواره در تلاطم و بيبهره از ثبات، حاصل ميگردد. اين امر به طور بديهي اثبات ميكند باد پر كار، اين خدمتكار همواره فعال، به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركتاش بر اساس فرمانِ آمري به غايت قدير و عليم و بسيار حكيم و كريم صوسان و گيرد. گويا هر ذرهي آن بر انجام هر كاري آگاه است و همچون سربازي كه دستور فرمانده خود را ميفهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ در تأمين موكار، قم براي تنفس حيوانات و زندگاني آنها، و
— 130 —
باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حياتشان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتيهاي بادي، و مخصوصاً در رساندن اصوات و گفتگوها چون بفن و تلگرافِ بيسيم و راديو، فعال است؛ و علاوه بر خدمات عام و كليِ مذكور، ميبينيم كه ذرّات هواي متشكل از دو عنصر بسيطِ چون ازت و اكسيد و اي حالي كه عين يكديگرند كاملاً منظم، در هزاران صنعت ربّانيِ روي زمين، توسط دست حكمت به كار برده ميشوند. بر اساس تصريح آيهي
وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّشمسي ووَاْلاَرْضِ
(بقره: ١٦٤)
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي است، باد را به كار ميگيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني ميگردد، و با تسخير ابرها نيز دارد وحماني بيشماري را حاصل ميگرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد ميكند.
او آنگاه به باران نگاه ميكند و ميبيند باران به تعداد دانههايش، سود و منفعت و ب بيشمد قطراتش، جلوههاي رحماني و به تعداد رشحاتش، حكمت دارد. آن قطرات دلنشين و لطيف و مبارك، بسيار منظم و زيبا آفريده ميشوند، مخصوصاً تگرگهاي فصل تابستان آن قدر باع بر و انتظام فرود ميآيند و فرستاده ميشوند كه بادهاي شديد توفانزا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آنها نيست؛ بادها باعث برخورد قطرهها با يكديگر نشده و موجب به وجود آمدن تودههاي زيانبار نميسيد كه اين آب كه در بسياري از امورِ حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد، از تركيب دو عنصر بسيط و جامد و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل ميگردبه تما حيات موجودات نقش اساسي دارد؛ با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه ميكند و در صنايع گوناگون به كار گرفته ميشود. بيترديدبايد گفت، باران كه صورت مجسم ر محيطلهيست، در خزانه غيبيِ رحمت خداوندِ رحمان رحيم به وجود ميآيدو با نزول خود آيه زير را عملاً تفسير ميكند:
وَهُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ
(شوري: ٢٨)
— 131 —
آن * * صداي رعد گوش فرا ميدهد و برق را ميبيند. مشاهده ميكند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:
وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
(رعد: ١٣)،
يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِاْلاَبْصَارِ
(نور: ٤٣)
ديدم: اً تفسير ميكنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت ميدهند.
آري، فضا را به يكباره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن، و با نور و آتشي فوقالعاده، ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبهاند، به مثابه ست، انيي براي آب و برف و تگرگ، با جرقهيي روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبيست كه بر سر انسان غافل ضربه ميزند و هشدار ميدهد و ميگويد:"سر بر افراز، و به كارهاي ذات ديد چو قدرتمندي بنگر كه ميخواهد خود را بشناساند! همانطور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نميتوانند تصادفي باشند؛ هر يك از آنها شتابو ريشهپي ايفاي وظيفهيي حكيمانهاند و از سوي تدبير كنندهيي حكيم به كار گرفته شدهاند".
مسافر كنجكاو، گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را ميشنود و ميگويد: آمَنْتُ بيرسانه
در دومين مرتبه مقام نخست، بيانِ
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اه آوردةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْیرِيفِ وَ التَّنْیزِيلِ وَ التَّیدْبِيرِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَیمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ"،
نشان دهندهي مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّيست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شتان حقمقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعليام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي، و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه ی در هر يك از رسالهها بعضي از مراتب ی بابه عه است، لذا تفصيل مطلب را بدانجا ارجاع ميدهيم.
سپس كره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است، ميگويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟ بيا تا آنچه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم؛ به ماساس سهاي من
— 132 —
بنگر و صفحات مرا بر خوان!". او نيز نگاه ميكند و ميبيند كه زمين همانند عارف مجذوب يعني مولوي، با دو حركت خويش دايرهيي را كه مدار حصول فصلها و سالها و يبيندت، در اطراف حشر اعظم رسم ميكند و صد هزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و لوازمشان در خود جاي داده، و چون سفينهيي ربّاني و باشكوه و مُسخر در دريايهده نمر كمال نظام و موازنه ميگرداند و حول خورشيد سياحت ميكند.
بعد به صفحاتاش نگاه ميكند و ميبيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين رانم باش ميكند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آن، كه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است، ميپردازد. ميبيند صورت افراد بيشمارِ صد هزار نوع، از مادهنها روسيط، به شكل بسيار منظمي ميشكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مييابد؛ و ميبيند دانهي برخي از آنها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز درآمدن تكثير، و بسيار مدبرانه اداره ميشوند، و به شكل مشفقانهيي تغذيه شده و هميشهخود را ميخورند؛ و آنگاه انواع بيشمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ، كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ و از خاك خشك و از ريشهها و دانههايكي تغي به هم و به سختي استخوان و قطرات آب، پرورش مييابند. هر بهار چون واگني، هزاران نوع خوردني و لوازم را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل ميگيرد و در اختيار ذي هميشگقرار ميدهد؛ مخصوصاً كنسروهاي شير در بسته ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال ميشود و سينههاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين ميگردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و ر كاستست كه بالبداهه اثبات ميكند جلوهيي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصهاينكه صفحه حيات بخش بهار، با نشان دادن صدها هزار نمونه از حشر اعظم، آيهي:
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْج كلمهَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(روم: ٥٠)
— 133 —
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني ت حداقليكند. اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان ميدارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگيشان، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ميگويند.
آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيست اسم، صفحهيي از صفحات بزرگ كره زمين، كه بيش از بيست صفحه است، به معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر و براي بيان آنها،در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اليباشددَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ دهد وَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةرا متحُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ"
مسافر انديشمند همچنان صفحات را مطالعه ميكند و ايمانش كه كليد سعادت، است قويتر ميشود، و معرفت او نيز كه كليد ترقگرفتارشرفت معنويست، فزوني مييابد، و حقيقت ايمان به الله كه معدن و اساس همه كمالات است، درجهيي ديگر تقويت مييابد و لذات و ذوقهاي معنوي فراواني نصيباش ميگرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك ميكند؛ لذا در همان حال كقلبي ورسهاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فیرا ميداد، جملهي هَلْ مِنْ مَزِيدٍ (ق:٣٠) را تكرار ميكند و در عين حال ذكر مجذوبانه و پر جوش و خروش درياها و رودخانههاي بزرگ را ميشنود وت مزبوحزين و گوش نواز آنها را ادراك ميكند كه با زبان حال و قال ميگويند:"به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن".او نيز نگاه ميكند و ميبيند درياها جاندارانه و مدام در حال تلاطماند و با حالات ريزش و پراكندگي ور لازم كه در فطرتشان هست، زمين را در احاطه خود گرفتهاند و همراه با كره زمين، بسيار با سرعت و در يك سال، دايرهيي بيست و پنج هزار ساله را در مينوردند و ندازه حال نه متلاشي ميشوند، نه ميريزند و نه به اراضي و خاك همسايه تجاوزي ميكنند. معلوم
— 134 —
ميشود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت ميشوند، ميگردند و در جاي خود باز نابومانند.
او آنگاه متوجه درون درياها ميشود و ميبيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و مزين و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع حيوان در آن به شكل دقيقي جريان دارد؛ غذا و جيرهشان را ميبيند كه از شن و م وحدت ي ساده و آبي تلخ توليد ميشود، و آنچنان عاليست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي ميگردد كه آنها را اداره و غذايشان را تأمين ميكند.
مسافر سپس به رودها مينگرد و ميبيند وظايف و منافع و وروديپايهوجي آنها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات ميكند همه رودها و چشمهها و نهرها و رودخانههاي بزرگ، از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه ران مهند و جاري ميشوند. ميزان ذخيره و مصرف به حديست كه حتي روايت شده است:"چهار نهر از بهشت سرچشمه ميگيرد"،يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند، از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي انانيان جاري ميشوند. براي مثال، رود مبارك نيل كه شنزار مصر را به بهشت تبديل ميكند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده ميشود، همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مييابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت ميشود در يكجا جمع و منج تَبَرد، از كوه مذكور بزرگتر خواهد شد؛ در حالي كه انبار و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نميشود. مقدار آبي كه وارد نيل ميشود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقهي گرم و تشنه بودن خاك، ناچيز است وعادل آ قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته ميشود نيل مبارك به صورت فوق عادت زمين، از بهشتي غيبي سرچشمه ميگيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را) جهنما و حقيقتي زيبا ثابت ميسازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق درياگونهي رودخانهها و درياها را ميبيند و شهادتشان را مشاهده ميكند و پي ميبرد كهبود پا با قدرتي به نسبت بزرگيِ همه درياها، ذكر لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات
— 135 —
درياها، بر اين شهادت، گواه نشان ميدهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاستكه در مرتبه چهارم مقام نخستگفته شده است:
"لاَ اِلن "توحاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعِ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ ميآيْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ"
آنگاه كوهها و صحراها مسانها ر كه در سياحت فكري به سر ميبرد، به خود ميخوانند و به او ميگويند: "صفحات ما را هم بخوان" او نيز نگاه ميكند و ميبيند وظايف كلي و خدمات عام كوهها آن قدر حكيمانه و عها و بت كه عقول را دچار حيرت ميكند. مثلاً ميبيند كوهها به امر الهي از دل زمين سر بر ميآورند و دگرگوني و غضب و هيجانهاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ ميدهد، به بيرون هدايت ميكنند و موجب آرامش آن ميشوند؛ زمين با فوراده و عها و منافذي كه در آنها هست، تنفس ميكند و از تكانهاي زيانبار و زلزلههاي خانمانسوز نجات مييابد و راحتي و آرامش ساكنان خود را در چرخش خويش از بين نميبرد. همانطور كه ستونها در دقيقاوجب حفاظت آن در مقابل تكانهاي شديد ميشوند و تعادل آن را حفظ ميكنند، كوهها نيیز براي كشتي زميین، ستونهايي پر از خیزانهاند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجز البيان همچون آيات زير آمده استكمتريالْجِبَالَ اَوْتَادًا (نباء:٧)، وَاَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ (حجر: ١٩)، وَالْجِبَالَ اَرْسَيهَا (نازعات:٣٢).
به همين ترتيب، هر نوعت، شعرمنبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز ذيحيات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوهها ذخيره و نگهداري ميشود كه توجه بدان، بالبداهه اثبات ميكند كهدوست باران و خزائن و انبار قديري با قدرتي بينهايت و حكيمي با حكمتي بيپايان ميباشند. مسافر، وظايف و حكمتهاي فراوان كوهها و صحراها را با همين دو مورد قياس ميكند و با عموم حكمتهاي صح چهارم كوهها، گواهي و ذكر توحيدي آنها يعني لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوّت و ثبات كوهها و وسعت و بزرگي صحراها ميشنود و ميبيند و آمَنْتُ بِاللّٰه ميگويد.
رسد و يان همين معناست كهدر مرتبه پنجم مقام نخستگفته شده است:
— 136 —
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارَى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ ندهانهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَیاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْها عطِيَیاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِیعَةِ الْعَیامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ"
آنگاه مسیافر در حالي كه در كوهها و صحراها انديشمندانه سير ميكند، دريچهي دنياي درختان و گياهان به رويش گشودي يافتود. او را به داخل ميخوانند و ميگويند: "داخل شو و و دنياي ما را هم بگرد و نوشتههاي ما را نيز بخوان". او نيز وارد ميشود و ميبيند كه مجلس باشكوه و مزيّنِ تهليل و توحيد، و حلقه ذكر و شُكر تشكيل دادهانيمان بفر از زبان حال همه نباتات و درختان در مييابد كه در حال گفتن لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده ميكند كه بر انَهُلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ از سوي تمام گياهان و درختان ثمرهدار، با زبان برگهاي فصيح و موزونشان، و سخن شكوفههاي با جزالت و تزيين شدهشان، و كلمات ميوههاي بليغ و منظمشان، شهاد با تلهند:
حقيقت اول:حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي با هدف، به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آنها احساس ميشود و دري برايِ آنها نيز همچون نور درخشان خورشيد به چشم ميخورند.
حقيقت دوم:تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچ وجه تصادفي بودناش امكانپذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اخ چنيدر انواع و افراد بيشمار مذكور كه به روشني روز ديده ميشوند، نشان ميدهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم ميباشند.
حقيقت سوم:صورت مخلوقات بيشمار مذكور كه صدهزليت و و در شكل و اندازههاي گوناگون ميباشند، بسيار دقيق، موزون و زيبا، از دانههاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل ميگردد؛ از دانههايي بسيط و بيجان وه ميگهم يا با تفاوتي اندك. فتح و گشودن صورت عموم افراد آن دويست هزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بيخطا و اشتباه، حقيقاگر وحرتر از خورشيد است؛ و شاهداني به عدد موجودات و ميوهها
— 137 —
و برگها و گلهاي بهاري، حقيقت مذكور را اثبات ميكنند. مسافر به اين حقيقت پي ميبرد و
"اَلحَمدُلِلّٰهِ عَلي نِنده برلايمان"
را بر زبان جاري ميسازد.
براي بيان همين حقايق و گواهيهاست كهدر مرتبه ششم مقام نخستگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِند كه ُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمدرت ديَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ مصطفاكْیمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُیوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَیايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْیدُو و رَِینْ نُیوَاتَاتٍ وَ حَبَّیاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَعْیدُودَةٍ"
آنگاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي ايماني، ذوق و شوقاتِ حفيي مييابد، در حالي كه از باغ بهار، دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش ميآيد، با عالم طيور و حيوانات مواجه ميگردد. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقتبين و انديشهي آشنا به معرفت او گشوده ميشود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختك بيا انواع و اقسام زبانها، او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام و طايفه پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ميگويند و بااد لازيان روي زمين را به ذكرخانه و مجلس باشكوه تهليل تبديل كردهاند؛ هر كدامشان در حكم قصيدهيي ربّاني، كلمهيي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني، صانع خويش را توصيف ميكنند و حمد و ثنا ميگويند. اعضا و جوار توجه ا و حواس آن پرندگان و حيوانات، گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيقاند. مسافر آنگاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلِى كُلعي داشت بر اينكه آنها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس ميگويند و بر وحدانيتاش گواهي ميدهند:
— 138 —
حقيقت اول:حقيقت احيا و اهد شناسا، كه به بيست جهت نشان دهندهي جلوهي اراده و علم و حكمت ميباشد، و حقايقي چون ايجاد حكيمانه از هيچ، و خلق و انشاي عليمانه و با اختيار، و ناچار صانعانه كه به هيچ وجه انتساب آنها به تصادف سرسري و قدرت كور و طبيعت بيشعور ممكن نيست، برهان باهريست كه به تعداد ذيروحان، شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفتگانه و وحدانيتاش پراكن.
حقيقت دوم:مخلوقات بيشمار به لحاظ صورت با هم متفاوتاند و از نظر شكل، مزيّن و به لحاظ مقدار و كميّت، داراي ميزان و از نظر ظاهر، داراي انتظاماند. از تفاوتها و زيباييها و صورتهاي مُ
اين حقيقت بزرگ و محكم حاصل ميگردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علماش همه چيز را فرا گرفته است، نميتواند صاحبِ فعشور صگير و حكيمانه و هزاران شكل خارقالعاده باشد، و هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
حقيقت سوم:فتح و گشايش منتظم و با موازنه و بدون خطاي صورتهاي حيوانات بيشماري كه به صدها هيتي بهلاند و هر يك معجزهيي از حكمت، از تخمها و تخمكهاي محدود و محصور و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوت و شبيه يكديگرند، چنان حقيقت درخشانيست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي ميدهند.
مساف: ٤٢)ساس اين سه حقيقت، در مييابد كه انواع مختلف حيوانات چنان لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ميگويند و گواهي ميدهند كه گويا زمين نيز همچون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ميگويد و آن را به ند، اظل سماوات ميرساند. براي افاده معناي همين حقايق است كهدر مرتبه هفتم مقام نخستگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِىتياري عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيْوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ ز اسماِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَآلاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْاهها َاتِ بِشَهَادَةِ
— 139 —
عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ اچه نيسيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنها و حَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بَيْضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَحْدُودَةٍ"
سپس مسافر انديشمند براي اينكه در ت بند بيپايان معرفت الهي و لذتهاي معنوي و انوار بيانتهاي آفرينش پيشتر برود، علاقمند ميشود وارد عالم انسانها و دنياي بشر گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت ميكنند و او ني بازتا ميشود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذاشته را مشاهده ميكند و ميبيند عموم انبيا عليهم السلام كه نورانيترين و كاملترينِ نوع بشر هستند، همه با هم ذكر لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد ان مطاشان، دم از توحيد ميزنند و براي اينكه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك درآورند، به آنها درسي همراه با دعوت به ايمان الهي ميدهند. او نيز در آن مواقصي وراني زانو ميزند و شروع به فرا گرفتن درس ميكند و ميبيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعاليترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به اصل راتصديق هست كه خالق كائنات به آنها عطا كرده، و براساس اِخبار هر يك از آنها، امت و طايفهيي عظيم از انسانهیا او را تأييد نموده و ايمان انيد داند. مسافر ميانديشد حقيقتي كه بر اساس اجماع و اتفاق نظر صد هزار انسان جدي و درست، تأييد و تصديق ميگردد حتماً ميبايست بسيار محكم و قطعي باشد، و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نمودهاند، منكر شو او بر چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه اندازه مرتكب جنايت ميشوند و مستحق چه عذاب بيپاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مييابد و ميانديشد كه گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد هزاراد، و اين چنين يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان، بر او نمايان ميگردد.
آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيبشان شده و فعلاً در حكم تصديقشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضينشان وارد شده و نشانللّهُ حقانيت آنهاست، همچنين كمالات شخصياي كه بر حق
— 140 —
بودنشان دلالت دارد و همينطور تعليمات منطبق بر حقيقت آنها، نيز قوت ايمان و جدّيت و و قسمييشان كه گواهيست بر درست بودن راهشان، و صُحُف و كتابهاي قدسي كه در دست دارند و همچنين پيروان و شاگردانشان كه با پيروي از آنها به كمالات و حقيقت و نور واصل شدهاند، و بر درست بودن راه انبيا دلالت دارند، علاوه بر فگاهي، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در مسائل مبتني بر اثبات، و همچنين تساند و تطابق و توافقشان در اثبات، چنان حجت قدرتمنديست كه هيچ شبهه و ترديدي در مَحَكست و در دنيا هيچ كس ياراي مقیابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اينكه تصديق و تأييد عمیوم انبيا عليهم السلام از اركان ايمان به شمار ميرود، دانست كه تصَبْلِىبور منبع قدرت بزرگيست؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.
در بيان درس همين مسافر است كهدر مرتبه هشتم مقام نخستگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى و فردتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اْلاَنْبِيَیاءِ بِقُیوَّةِ مُعْجِیزَاتِهِمُ الْبَاهیِرَةِ الْمُصَیدِّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ"
مسافر طالب پس از آنكه از نيروي ايمان، ذوسالههي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران عليهم السلام خارج ميشد كه علما ی يعني آنان كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبران عليهم الت دنياند ی و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده ميشوند، او را به مدرسه خود فرا خواندند؛ او نيز وارد شد و ديد: هزاران نابغهدوم:ا هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذرهيي شبهه در آنها نيست، در صدد اثبات مسائل ايماني و در رأس آنها، وجوب وجود و وحدت هستوند.
ي، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آنها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايماني و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند، چنان حجتيست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموعشان، و داشتن برهاني به قدر برها بر تحآنها، ميتوان به مصافشان رفت؛ وگرنه منكران فقط با جهالت و انكار خويش و لجاجت بر مسائل منفي غيرقابل اثبات است كه ميتوانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند (كسي كه چشم خود را
— 141 —
ميبندد فقط براي خودش روز راي به سكند).مسافر ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر و محترم مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه والم م جمع شوند، نخواهند توانست ذرهيي تزلزل در او به وجود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت،در نهمين مرتبه مقام نخستچنين گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ البر ديگدَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيیعِ اْلاَصْیفِيَاءِ بِقُیوَّةِ بَرَاهِينِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُتَّیفِقَةِ"
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقمنتها عين اليقين، بسيار مشتاق شده است تا انوار و اذواق را مشاهده كند، در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي بزرگ برخورد ميكند كه از تركيب زوين زماتكيههاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر ميباشد. (به ناگاه) متوجه هزاران و ميليونها نفر از مرشدان قدسي ميشود كه در جادهي كبراي محمديه عَليي كه نَّلاةُ و السّلام براي رسيدن به حقيقت تلاش ميكنند، و در سايهي معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حقيقت و عين اليقين رسيدهاند. اووز قبل درون درگاه دعوت ميكنند، او نيز وارد ميشود و ميبيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت، در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفا شبيه اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ميگويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام ميدارند.
مانند شناخت خورشيد با هفت رنگ موجود در نورش؛ با هفتاد رنگ، بلكياطين عداد اسماي حسني، رنگهاي نوراني متعدد و طريقتهاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلكها و مشربهاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مييابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقتها و مشربهاي مختلف فعاليت ميكنند همانقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود بر آن مهر
— 142 —
تأييد زدهاند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر ميباشد. اوپرندگاند كه اجماع انبيا عليهم السلام و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا، و مجموع اين وحدت نظر سهگانه، ظاهرتر و درخشانتر از روشني روز است كه نشاندهدانستهرشيد ميباشد. به عنوان اشارهيي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه ميگيرد، در مرتبه دهم مقام نخستگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ اْلاَو براي ءِ بِكَشْفِيَّاتِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ"
آنگاه مسافر دنيا كه ميداند بزرگترين و مهمترين كمال انساني و حتي منبع ويت استمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفتُ الله و ايمان بالله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايفاش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت ميگردد؛ لذا سر بر ميدارد و به آسمان مي ميشوو خطاب به عقل خويش ميگويد:
"حال كه با ارزشترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حياتاند، و مادام كه با ارزشترين ذيحياتان، دارندك سيئهحاند و با ارزشترين ذي روح نيز ذي شعوراناند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير مداوم ذيحياتان در هر قرن و هر سالي پر و خالي ميشود، ته طورنميتوان داشت كه آسمان باشكوه و مزين نيز اهالي و ساكنان خاص خود را دارد كه از ذيحياتان و ذيروحان و ذيشعوران ميباشند؛ و مانند تمثُّلِ حضرت جبرئيل (ع) در حضور پيامبر ل هزار الصَّلاةُ و السّلام و مشاهدهاش توسط صحابه، حوادثي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمانهاي قديم نقل و روايت ميشود. اي كاش من هم ميتوانستم بل و كلآسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آنها در چه فكري هستند، زيرا مهمترين سخنان درباره خالق كائنات، از آنان است". مسافر در اين فكر بود كه به يكباره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقهمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي،َلْ تِ ما پيش از همه، به مسائل ايماني نازل شده به واسطه ما بر پيامبران و در صدر همه آنها
— 143 —
حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن معجزُ البيان، ايمان آوردهايم. نيز تمام ارواح طيبهيي كه از ما بودهانددر عالَثُّل يافته و به چشم انسانها ديده شدهاند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار كائنات و بر وحدت و صفات قدسياش شهادت داده و مطابق و موافق يكديگر خبر دادهاند و اين خبرهاي بيشمار مطابق هم، چون خورشيد درخنده خوه را به تو نشان ميدهند".
مسافر گفته آنها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و از زمين راه آسمانها را پيش گرفت.
در اشارهيي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، درمرتبه يازدهم مقام نخستگفته شده است:
ي دولتِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْمَلئِكَةِ الْمُتَمَثِّلِينَ ِلاَنْظَارِ النَّاسِ وَ الْمچنينلِّمِينَ مَعَ خَوَاصِّ الْبَشَرِ بِاِخْبَارَاتِهِمُ الْمُتَطَابِقَةِ الْمُتَوَافِقَةِ"
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آنكه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبانشان و لسان حالشان درس گرفت، و در حالي كه آرزو داشت مطالعهيي ق لاَم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقلهاي منوّر و مستقيم و قلبهاي نوراني و سليم را ديد كه به رويش گشوده ميشود؛ عقلها و قلبهايي كه همه انسانها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسباشندعنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند. مسافر ديد كه آنها در ميانه عالم غيب و شهادت، برزخ انسانياند، و تماس و رابطه دو عالم با همكيل مي به انسان، در همان نقاط صورت ميگيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راه مشتركتان كه از اين مسير به سوي حقيقت ميرود، كوتاهتر است؛ نه مانند درسي كه از زبانهايِ راههاي ديگر فرا گرفتيم، بلكه بايد ات چنين يماني عقول و قلوب مذكور و كيفيت و رنگهايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم". شروع به مطالعه كرد و ديد:
— 144 —
همهي عقول نوراني و مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دوركه ا، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيفهايي موافق با هم دارند، و در يقين نيز از ثباتي كامل بهرهمند ميباشند؛ بنايشان بر حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند كه قابل انقطاع نيست. پس انديشم و وحماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسلهيي نوراني و محكماند و هيچ گاه در هم نميريزند و همچون پنجرهيي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده ميشوند.
مسافر همچنين را با همه آن قلبهاي سليم و نوراني كه مسلكهايشان دور از هم و مشربهايشان با هم متفاوت بود، در اركان ايماني داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطد) دلابخش، و جذب كننده ميباشند و در توحيد هيچگونه اختلافي با يكديگر ندارند.
دانست اين قلبهاي نوراني واصل و متمثّل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينهيي جامع و صمداني در برابر حقيقتاند، در حكم پنجرههايي هستند كه به سوي شمس ح بهشت از ميشوند؛ احساس كرد همه آنها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه همچون دريا، آيينهداري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آنها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچگاه خطا نميكند و موجب خط صدر دران نيز نميشود؛ زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد، وهم و فكري عاري از حقيقت، و نيز صفتي بياصل و اساس، همه چشمهاي تيزبينِ تا اين حد كنجكاو و راسخ را به ه و باه فريب دهد و موجب خطاي آنها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود كائنات را انكار ميكنند هم راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد ميكنند. م را دبا عقل و قلب خود، آمَنْتُ بِاللَّه گفت. اين است كه به عنوان اشارهيي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني،در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخستگفته شده است:
— 145 —
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوعوي به الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ الْعُقُولِ الْمُسْتَقِيمَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِاِعْتِقَادَاتِهَا الْمُتَوَافِقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يينجا اتِهَا الْمُتَطَابِقَةِ مَعَ تَخَالُفِ اْلاِسْتِعْدَادَاتِ وَ الْمَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْقُلُوبِ السَّلِيمَةِ النُّورَانِيَّةِ بِكَشْفِيَّاتِهَا الْيانتهَابِقَةِ وَ بِمُشَیاهَدَاتِهَا الْمُتیَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ الْمَسَیالِكِ وَ الْمَشَیارِبِ"
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مياني فر و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اينكه بداند سخن عالم غيب چيست، با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين ميانديشيد: ذاتي كه در عالمارستانيِ شهادت، با اين تعداد از مخلوقات زيبا و پر از صنعتاش ميخواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمتهاي دلنشين و دلپذيرش ميخواهد او را صميمي،دارند، و با اين همه آثار بيشمار ماهرانه و اعجازآميز ميخواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و تكلّم با عمل و كاملاً ظاهر ميخواهد و به زبان حال بيان ميدارد، قطعاً و بيترديد در پس پردساس سرقرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن ميگويد، قولاً و با تكلّم نيز مطالب را بيان ميدارد و خود را ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از طرف عالم غيب يل مياز تجليّاتاش بشناسيم، در اين حال قلباش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند، همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني ميكند. شهادتي محكمتر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود وبارت ، از طرف علامُ الغيوب به وسيلهي حقيقت وحي و الهام، اعلان ميگردد. خود و وجود و وحدت خود را فقط به شهادت مخلوقاتاش محصور نميكند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن ميگويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهيانتظاممانطور كه معناي كلاماش او را ميشناساند، تكلُّماش نيز او را با صفاتاش معرفي ميكند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق صد هزار پيامبر عليهم اا تسليدر نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آوردهاند و تواتري كه در اينباره وجود دارد، نيز با دلايل و معجزات
— 146 —
كتاب مقدسهاي و صحف آسماني كه رهبر و مقتداي اكثريت نوع بشر بوده و ثمره وحي، و وحي مشهودند، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت دار هسيهيست؛ آنگاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه ميكند:
اول:التَّنَزُّلاتُ الالهِيَّةُ اِلي عُقُولِ البَشَرِ يعني با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهيها) دري، مداخله پروردگار با كلامش در گفتگوي ذيروحاني كه آنها را به نطق وا داشته و سخنانشان را ميداند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم:كسي كه كائنات را با تمام هزينههاي بيحد و حصر، و از سر تا پا بب كاملاعجازآميزي آفريد تا خود را بشناساند، و با هزاران زبان كمالات خويش را عيان ميكند تا او را دوست بدارند، بيترديد با سخنان خود نيز در پي يمان تخود برخواهد آمد.
سوم:انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنينترين و مشتاقترين آنهاست. خداوند همانطور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان ميدهد، با كلام خويش نيز پاسخ ميدهد و اين شأن خالقيت اى مَنْ چهارم:صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از تظاهرات درخشان آن ميباشد، بيشك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم:ذاتي كه نگراني آينده و محبت و را كه را در كنار فقر و احتياج و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است، مخلوقاتي كه دوست داشتنيترين، با محبتترين و نگرانترين و در نقطه استناد از همهيمانهندتر، و مشتاقِ يافتن صاحب و مالك خويشاند؛ چنين ذاتي بيشك براي شناساندن وجود خود به آنها، از تكلم نيز بهره ميبرد و اين از مقتضيات الو ميكنت.
مسافر دانست وحي سماوي و عام، كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخهاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيمهاي صمدانيست، بالاجمرا از وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد، و اين دلالت چنان
— 147 —
حجتيست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكمتر است.
مسافر آنگاه متوجه الهامات شد و ديد: الهامهاي صادق گرچه از وجهي به وحي ميمانند و نوي اينالمه ربّاني به شمار ميروند، اما با وحي دو تفاوت دارند:
اول:وحي كه متعاليتر از الهام است، اغلب به واسطه فرشتگان است، ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت ميگيرد. براي مثمقياسِدشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتيست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقهيي گسيل ميدارد؛ آن نمايندهي او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا ِيَّةِ و آنگاه فرمان به اطلاع عموم رسانده ميشود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصياش با يكي از خدمتكاران و يا رعايايش ی كه با او مناسبت خاص و معاملهيي جهاي فرد ی انجام ميدهد.
همانگونه كه سلطان ازل، گاه با عنوان پروردگار تمام عالمها و آفريننده كائنات، از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفهي وحي را انجام ميدهند، مكالماتي دارد، از آن حيث هم كه پروردگار و خالق هر فرد و ها، تحياتيست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد، با آنها مكالمه ميكند.
تفاوت دوم:وحي سايهيي ندارد، زلال و صافيست، و خاص خواص است؛ اما افر باسايهدار است، با رنگها در ميآميزد، و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسانها و الهام به حيوانها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود، زموَ حَيي براي تكثير كلمات ربّانيست؛ كلماتي كه به اندازهي قطرات درياهاست.
مسافر در اينجا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَين احوحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى
(كهف: ١٠٩)
— 148 —
آنگاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد و ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب ميياب:"عُماول: آنچه "تَودُّدِ الهي" ناميده ميشود، يعني آنكه خداوند همانطور كه عملاً و فعلاً كاري ميكند كه مخلوقاتش دوستش بدارند، در قول و صحبت و ديتي نيز باعث ميشود دوستاش بدارند، و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم:اجابت قولي از پشت پرده نيز همچون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش، از شئونر داروميت است.
سوم: همانطور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شدهاند، بالفعل ياري ميكند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتنهاي اوست، نيز به بندگانش مدد ميرساند و اين از لوويش راوبيت است.
چهارم:خداوند كاري ميكند تا آفريدگان ذيشعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاقاند، مالك و حامي و مدبّر و حافظ خوله نوريابند، و حمايت و حضور و وجود او را بالفعیل احساس كنند. به همين ترتيب از پشت پردهي نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده ميشود، و به وجهي خاص كه تفسير مخلوق مخصوصيست، و با در نظر داشتن ظرفيت او، از راه قلب و به شكل قولي نيز كاري ميكند تا وجود و حضورش را احساس كنند؛ و اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهيت و رحمت ربوبه و بيت.
مسافر اينها را دريافت و آنگاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همانطور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات ميداشت، و اگر هفت رنگاش هفت صفت او ميشد، قطعاً با شعاعها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار ميشد، و و به ن و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكههاي شيشه، قطره يا حباب و حتي در ذرات شفاف، طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آنها بنا بر قابليت هر كدامشان ميبود، و گواهي همه آنها بر وج با احشيد به عيان مشاهده ميگشت و مشخص ميشد كه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نميگردد، سخن واحد ميگويد و كلامي از او مزاحم سخن
— 149 —
ديگرش نميشود... درست به همين ترتيب، بو احواه دانسته ميشود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل و ابد، و خالق ذوالجمال و ذيشأنِ همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مييابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگوع بشرنميدارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نميشود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نميدارد و آنها را در هم نميآميزد. تمام آن جلوهها و سخن گفتنها و الهامها، يك به يك و با هم و به اتفاق بر احد ما بهحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت ميكنند و گواهي ميدهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوان اشارهيي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد، درچهاردهمين و پانزدهمين مراگر آن م نخستگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْه كميتجَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَان به عِبَادِهِ وَلْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّخرابيالالْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ الالهِيَّةِ وَ للْاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِلاِحْسَاَّ مَ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُیودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ"
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويشام، بيشك بايد پيش از هر چيز با هم به سز از آهورترين اين موجودات، و حتي به اعتراف دشمنانش كاملترين آنها، و بزرگترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقلترين موجود عالم كه چهارده قرن با م!با فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعنيمحمد عربيعَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برويم، او را زيارت كنيم و آنچه را در جستجويش هستيم از او بپرسيم؛ با نشان صدر اسلام برويم. لذا همراه عقل خود وارد سالهاي اوليه ظهور اسلام گرديد؛دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه
— 150 —
حضور آن حضرت، دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدويترين و اُمّيترين قوم را به واسطه بزرگ كه آورده بود در زماني كوتاه، استاد و حاكم جهان كرد.
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوقالعاده عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را ك، رحمته است، بدانيم، سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بيشماري كه مسافر به دست آورد ما در اين جا فقط اشاره كوتاهي بهنُه دليلزير خواهيم داشت:
دليل اول:درِهِ الخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حتي به اعتراف دشمنانش، همه خوي و خصلتهاي پسنديده جمع است، و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى وجود دارد مُسخّص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مييابد. براي نمونه، با اشارهي انگشت او، ماه دو نيم ميشود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب ميكند، چشمان همهي آنها پر از خاك شده و مجبور به فرار ميشوند؛ و براي سپاهيان چنين لبش، آبي چون چشمهي كوثر از ميان پنج انگشتش جاري ميسازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند. بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در اَسْريي خارقالعاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كردهايم، لذا مسافر با ارجاع بدانجا گفت:"شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آش پيش اطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بياخلاقان است، شود".
دليل دوم:فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست؛ فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را ت و بقرند و تصديق ميكنند؛ فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارقالعاده ميباشد. ما در بيست و پنجمين گفتار، تحت عنوان معجزات قرآني، با دلايل قوي اثبات كردهايم كه قرآن بد شده،دليل معجزه و كلام خالق كائنات است. وجيزه مذكور، رساله مشهوريست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آنجا به تفصيل
— 151 —
بيان گرديده، مسي از ا ارجاع بدانجا گفت:آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقيست، نميتواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كنزندگانين غيرممكن است.
دليل سوم:ايشان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نميتواند داشته باشد. كاملتر از آنچه او آورده است نه وجود داشته و نه دقيقاواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن، يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و بر اساس حقيقت، با دقت با قوانين بيشمار خود اداره نموده است، نميتواند ِ مخلوو نظيري داشته باشد.
همچنين اسلامِ حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون كه با و معلم و مرشدِ عقولشان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوبشان و مربي و پاك كننده نفوسشان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواحشان بوده، نميتواند مثل و مانندي داشته ِيمُ
و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در ديناش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا ميترسد و همواره در مجاهده و دغدغههاي دائمي، ظريفترين اسرار عبادت ركتابهقت رعايت ميكند و مقلّد كسي نيست، و در يك كلام، مبتديانه ولي به كاملترين شكل، ابتدا و انتها را در هم ميآميزد و به انجام ميرساند، پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و ا كه ب، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف ميكند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معره نور وصيف نرسيدهاند، نشان ميدهد كه او در دعا نيز بينظير است. اگر كسي ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از نود و نُه قسمت دعاي جوشن كبير توضيح داده شده است ی ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد ميكنه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
— 152 —
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق، چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولتها و دينهاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خودان من،ز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذرهيي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد، و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام رار نافرس عالم قرار داد. اينها نشان ميدهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارقالعاده و ظهوري اعجازآم زمين عتقادي متعالي و روشنايي بخش جهان برخوردار است كه با وجود آنكه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمتشان و همه رؤساي روحاني با تمام ا"،ازان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسهيي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد، و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمارقههیو ترقي ميكردند همواره از درجات ايمان او فيض ميبردند و او را در بلندترين قله ايمان مييافتند. اين امر نشان ميدهد كه ايمان او هم بينظير است.
مسافر دانست صاحب چنين شريعت بينظير، اسلا باشد انند، عبوديت خارقالعاده، دعاي فوقالعاده، دعوت جهان پسندانه و ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نميگويد و كسي را فريب نميدهد، در نتيجه عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
درا به ارم:همانطور كه اجماع انبيا عليهم السلام دليل محكمي بر وجود و وحدانيت الهيست، همچنين بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز شهادتي محكم است؛ زين فشاريخ نشان ميدهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء عليهم السلام ميباشند، به شكل كاملتر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارند. آنها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اآوردن ا خبر و ظهور او را به انسانها بشارت دادهاند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارتدهنده كتابهاي مقدس و آشكارترين آنها، در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
— 153 —
مسافر دانست آنها به همين ترتيب با ا آرامال هم، يعني با نبوت و معجزاتشان، نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كاملترين و پيشروترين است، تصديق و مكتب آسمانياش را تأييد ميكنند. و همانطور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت په سوي اسلام گواهي ميدهند.
دليل پنجم:هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شدهاند، همواره بر توحيد شهادت دادها از نت همين ترتيب، همگي آنها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشتهاند؛ آنها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها د. آنانور ايمان ادراك نمیوده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافتهاند. مسافر در اينجا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كت و خصخورشيد رخ مينمايد.
دليل ششم:پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيهيي آورد و علوم عاليهيي بنيان نهاد و معرفت الهيهيي را كشف نمود و به ديخ و عاموخت كه با آن تعليم، ميليونها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغهي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيدهاند، توحيد را كه اساسيترين سخن پيامبر بود، به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كردهاند؛ نيز بر حقش براهين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت، بالاتفاق شهادت دادهاند؛ و شهادتشان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمتاش فقط يك برهان بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاديتي، لسّلام است.
دليل هفتم:طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده ميشوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات، در ميان خلق مشهورترين، محترمترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به شمار ميروندنها كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت، در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع آشكار و پنهان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر آمده و نتيجه گرفتهاند كه او در
— 154 —
عالم هستي راستگوتيمان ممتعاليترين فرديست كه حق ميگويد و بر اساس حقيقت عمل ميكند؛ آنها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آوردهاند. مسافر دريافت گواهي آنان همچون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم:همانطور كه هر حكيمتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال ميشود، مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاشاش كه داراي قدرت تصرف ميباشد، دلالت م كه در به همين ترتيب به منادياي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند، و حكمتهاي ربّاني در تحولات كائنات يه دوميم دهد، و نتايج موجود در حركات مسئولانهي آن را به ديگران بياموزد، و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند، و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام وَ كَذن وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام ميدهد، پي برد و دانست كه او عاليترين مأمور صادق آفرينندهي كائنات است.
دليل نهم:خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده ت و هند، ميخواهد كمال هنر و صنعتكاري خويش را بنماياند و با بينهايت آفريدهي زيبا و جميلاش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند، و به سبب نعمتهاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را بهجا آورند. اود و رفبيت عمومي مشفقانه و حمايتگرانهي آنها و با اِطعام و ضيافتهاي ربّاني كه حتي ظريفترين اشتها و انواع ذوقها نيز در آن لحاظ ميگردد، علاقهمند است خلق در قبال ربوبيتاش، عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند. خداوند با تصرفات عظيم و باشكذكر مينند تبديل فصلها و ايجاد شب و روز و اختلاف آنها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خود را ظاهر ميگرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت ميكند و بدي و بدان را از بر اثده و ظالمان و دروغگويان
— 155 —
را با سيليهاي سماوي از بين ميبرد. بنابراين بايد گفت بيترديد در پس پرده كسي هست كه ميخواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصّز انكاو السّلام باشد كه محبوبترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و خادم مقاصد مذكور اوست؛ كسي كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف، و همواره به نام آفريدگار حركت ميكند و از او طلب ياري و موفقيت دارد، و از سوي خالقفاق آره او مدد رسانيده و توفيق داده ميشود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند، پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستيست و حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند. حشمت و سن ميدعنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان ميدهد كه مهمترامور ر در عالم، اوست و مهمترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اصولي كه در دين او ي زيادارد، اساس همه گفتهها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماي او شهادت ميدهد و همّ و غم او، اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشانتريو توضين آفريدگارمان، همان شخصيست كه "حبيب الله" خوانده ميشود، و سه اجماع بزرگي وجود دارد كه نه فريب ميخورند و نه فريب ميدهند و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا ميكنند:
اول:اجماع و تصديق جماعت نورانياي كه با نام آ عيد س عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ ميشود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند؛ اوليايي همچون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود، بر يقينام اضان آنچاهد شد". يا غوث اعظم كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجودِ با عظمت اسرافيل را تماشا ميكرد.
دوم:تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده ميشوند؛ همانها كه در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي ميكردند، مردماني
— 156 —
بدويواستارر از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت ميزيستند، و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدنيترين و عالمترين و مترقيترين ملتها و حكومتهاند. زييات اجتماعي و سياسي استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شدهيي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرتشان را فدا از طرپيامبرشان كردند.
سوم:تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بيشمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند، و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلكهاي مختلف فعاليت ميكنند.
پس ماني كهفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزئي نيست، بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
.
پ دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت، گشت و گذاري كرد؛ آنچهدر مرتبه شانزدهم مقام نخستگفته شده، اشارهي مختصريست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
"لاَ اِلهَ اِلحول ميلّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَ فَنََتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِآتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاردد:
بِاِجْمَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَیارِ وَ بِتَوَافُیقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَیائِرِ النَّوَّارَةِ"
آنگاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسترا كه غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اينكه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پياش بوديم چيست، بايد به سراغ مشهورترين و درخشانترين كتاب كهقرآن معجزكر شبانناميده ميشود، برويم كه در همه زمانها منكران خود را
— 157 —
به تحدي ميخواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروعَّذِى قيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آنجا كه در زمانه فعلي ميزيست، ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو اعجاز معنوي قرآن به شمار ين مقا. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه، تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است. و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا مجاهدانه منتشر ميسازد و هيچ كس آن نيمقابله با آن را ندارد، ثابت ميكند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسمانيست و نميتواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين گفتار و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور، كه تنها حجتي ازستند بحجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات ميكند كه هر مخاطبي نه تنها نميتواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند، بلكه در برابر اثبات آن متحير ميماند و با تقدير از و همه به سپاسگزاري ميگشايد. مسافر، اثبات وجه اعجازي قرآن و اينكه كلام حق خداوند است را به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتابُ الله، به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
ه ما داول:همانطور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايقاش كه دليل بر حقانيتاش است، يكي از معجزات محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميباشد، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود، يكي از معجزميدي بن و حجت قاطعيست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم:قرآن در اين دنيا به همراه تبديل حيات اجتماعي انسانها، در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسيشان چنان انبت به وراني و سعادتمندانه و پر از حقيقتي ايجاد نموده و اداره كرده و تداوم بخشيده كه در هر دقيقهي چهارده قرن گذشته، شش هزار و ششصد و شصت و شش آيه آن با كمال احترام،س "سُ توسط صد ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسانها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوبشان گرديده است. قرآن موجب ترقي و رشد ارواح، نورانيت و استقامت عقول، و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بيترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد وه سومالعاده و معجزه است.
— 158 —
نقطه سوم:قرآن از زمان ظهور تاكنون، داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده ميشد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مينگاشتند، سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آورد از نظه پدرش از ديوار كعبه ميگفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند".
همچنين اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (حجر: ٩٤) را شنيد، به سجده افتاد،اري كن ميگويند: "مگر مسلمان شدهيي؟" و او پاسخ ميدهد: "نه، من به بلاغت اين آيه سجده كردم".
هزاران امام نابغه و اديب متفنّن و چهرههاي درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري، متفق القول نظر دادهاند كه: "بلاغت قريدن، هق طاقت بشر و دست نايافتنيست".
قرآن همچنين از آن زمان به بعد همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آنها به طرزي كه غرورشان را از بين ميبرد، گاتات ت: "يا سورهيي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد". با اين حال بليغان معاند عصر نزول، با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولانيتر يعنيتخار ور انداختن جان و مالشان را اختيار كردند، و اين ثابت ميكند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميلاين تر كتاب به زبان عربي نوشتهاند، و اين كتابها با تلاقي افكار پيشرفت هم كرده و در دسترساند. اما هيچ يك از اين كتابها به قرآن نميرسد، و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواه كائنا "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتابها نيست، و در مرتبه آنها قرار ندارد". طبيعيست كه قرآن يا بايد پايينتر از كتابهاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آنها؛ هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نميتواند راد انقرآن پايينتر از همه آن كتابهاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتابهاي ديگر است.
— 159 —
فردي آيه
سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ
را قرائت كرد و گفت: "چيزي كه حكايت از خارق العاده بودن بلاغتا صدايش نميبينم". به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو". او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم، پريشان، ظلماني، مستغن و بدون شعور و وظيفهاند، و در فضايي خالي و بيحد و حدود و در دنيايي بيقرار و فاني به سر ميبرند. ناگهان حين شنيدن اين آيه از زبان قرآن، مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنهيي به نمايش گذاشت و (چهرهيست كهت) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي براي ذيشعوران تمامي اعصار شد. آيه مذكور نشان ميدهد كه كائنات در حكم مسجد كبيريست و خداوند، عموم مخلوقات و در رأ و درمآسمانها و زمين را به گونهيي زندهوار به ذكر و تسبيح وا داشته، و هر يك را با جوش و خروش، به انجام وظيفه مشغول نموده و به آنها وضعيتي پر از سرور و خرسندي ميبخشد. اين بود كه پي به درجه بلاغت 332
د و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد. و بدين ترتيب حكمتي از هزاران حكمتِ تداومِ شكوه سلطنت كتاارت دابا كمال احترام و بدون وقفه در طول چهارده قرن را دريافت.
نقطه چهارم:حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين، كه چند دقه موجب ستوه ميشود، نه تنها فرد قاري را بيزار نميكند بلكه براي هر كس كه دلمرده و بيذوق نباشد، حلاوت بيشتري را ايجاد ميكند. اين امر از زمانهاي گذشته تاكنون براي همه، امر مسلّمي بودهود را شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و طراوت و جواني و غرابتي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش، و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، نه تنها ايخت و لي را حفظ كرده بلكه گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس ميكردهاند كه گويي قرآن آنها را مورد خطاب قرار ميدهد. همه گروههاي علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره تعداد زيادي ندان ه كتاب را نزد خود داشته
— 160 —
و از اسلوب بيان آن پيروي نمودهاند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بياناش را همواره محفوظ داشته است.
آيينهپنجم:يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه و يك بال اين كتاب آسماني بر حقيقت انبياي سابق استوار است و آنها را تصديق و تأييد ميكند؛ آنان هم بالاتفاق و به زبان حال قرآن را تأييدسماني ند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات قرآن محسوب شده، و حيات خود را از آن ميگيرند، و تكاملي مبتني بر حيات داشتهاند، نشان ميدهند كه شجره مباركهش كرده اي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت ميباشد؛ همچنين همه طريقتهاي برحق ولايت و همه علوم حقيقي اسلام كه زير بال دوم كتاب الله باليدهاند، گواهي هستند بر اينكه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت، امريا و مالعاده بيمثل و ماننديست.
نقطه ششم:شش جهت قرآن نورانيست و صدق و حقانيتاش را نشان ميدهد. آري، ستونهاي حجت و برهانِتحتقرآن، لا به عجاز آميزِفوقآن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه درجلوو هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استنادورايقرآن ميباشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بيمنتهايي كه درجانب راستقرآن هست و اطمينان جدي و كشش و تسليم صميمي وجدان * * ك و قلبهاي سليم كه درجانب چپآن قرار دارد، اثبات ميكنند كه قرآن قلعهيي آسماني و زميني، خارقالعاده، محكم و غيرقابل هجوم است. با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق وا برانق بودن قرآن مهر تأييد زدهاند و اينكه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كردهاند، ابتدا متصرف كائنات ميباشد؛ كسي كه دائماً اظهار زيباييها و حمايت از خوبيها و درستيها و امحاي فريبكاران و مفتريان را در كائنات دستورالعملكننده فعاليت قرار داده، و با دادن مقبولترين و والاترين و حاكمانهترين مقام حرمت و مرتبهي موفقيت به قرآن، آن را امضاء و تصديق ميكند. همچنين پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاچیكترلسّلام نيز بهعنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اينكه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب بهسر ميبُرد، و بيش از همه به آن معتقد بوده و احترام ميگذارساندبا توجه به اينكه ساير كلامهايش شبيه به
— 161 —
قرآن نبوده و به آن نميرسد، بر حقانيت قرآن امضا ميزند؛ و با وجود اُمّي بودن، حوادث حقيقي كَوني گذشته و آينده را بهطو مدت چنانبخش و غيبي با قرآن بيان ميكند؛ كسي كه از او زير نظر چشمان تيزبين اطرافيانش هيچگونه خطايي ديده نشد و با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل اطلي كه بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اينكه كلام مبارك خالق رحيماش ميباشد، مهر تأييد ميزند.
يك پنجم نوع بشر و بلكه بخش اعظم آن در مقابل همه ديدگان، با ق و فوقتباطي توأم با كشش و دينداري و حقيقتپرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا ميدهند. علاوه بر اين، بر اساس گواهي بسياري از نشانهها و وقايع و كشفيات، حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قاي متعون پروانه، حقپرستانه گرد او جمع ميشوند، و اين تأييد ديگريست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيعترين مقام و مرتبه قرار دارد.
شهير م طبقات نوع بشر، از نادانترين و عوامترينشان تا داناترين و عالمترين آنها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ ميكنند و عميقترين حقايق الهي را در مييابند، و مجتهدان بزرگِ صدها دانش اسلامي و علوم ديگر، مخصوصاً شريعت كبري، و گروههايي چون با شعن نابغه اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخهاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج ميكنند، و اين نشان ميدهد كه قرآن معدن حقيقت و منبع حق است.
همچنين آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتي ظاهار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است)، به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشتهاند، با اينكه اعجاز قرآن داراي وجوه هفتگانهييست كه بلاغت فقط يكي از آنهاست، از آوردن فقط يك نداشتمشابه ناتوان ماندهاند. بلاغت پيشهگان مشهور و دانشمندان نابغهيي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بودهاند، به هيچ وجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده ووبيت و سكوت كردهاند. اين نكته نيز نشان ميدهد قرآن معجزه الهيست و فوق طاقت بشر ميباشد.
— 162 —
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام، با پاسخ به اين سؤالها روشن ميشود: كلام چه كسيست؟ خطاب به چه كسانيست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا ا را ارلحاظ هيچ كلامي نميتواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن سخن و خطاب خالق و پروردگار همه جهانهاست و مكالمهييست كه به هيچ وجه نميتوان تقليد و تصنع را در آن احساس نمودن، پاسكتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسانها و بلكه همه موجودات، مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر ميباشد. قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد، و باعث گرديد به مقام قاب قوسين بگناهي مظهر خطاب صمديت قرار گيرد. قرآن مسائل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش كائنات و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بردارد و ايمان فرا برداشلي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است، بيان ميدارد و تبيين ميكند. قرآن معجزُ البيان، هر سوي كائنات كبير را چون نقشه، ساعت يا خانهيي به نمايش ميگذارد و باالهام دناش، صانع و آفريدگارش را به انسان ميشناساند. بيشك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نميتوان به درجه اعجاز آن دست يافت.
هزاران عالم هوشمننفرت مق و متفنّن، كه قرآن را تفسير كردهاند و بعضي سي، چهل، يا هفتاد جلد تفسير نگاشتهاند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كردهاند كه قرآن حاوي مزيّتهاي بيا رار، نكتهها، خاصيتها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسائل و خبرهاي غيبيست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور، مزيت و نكتهيي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رساُلِهِ.جیزات قرآنيیه و مقیام دوم گفتار بيستم، بسياري از امور خارق العاده تمدن بشري، چون قطار و هواپيما را از قرآن استخراج ميكند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده ميشود و اشارات قرآنيِ مربوط به رساله نور و نيروي الكتريسته را بياعدم و ارد؛ يا هشت رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان ميدهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست؛ يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه وقتي ميكند؛ و هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و
— 163 —
نوري از انوارش را اظهار ميدارد. اينها تأييديست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و مخداوند و خارقالعاده است، و لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب ميباشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلد كرد.سي با عظمتاش، چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دستكم ده ثواب و حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجعفّني هد. حتي هر يك از حروف برخي آيات و سورهها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه ميدهد و در اوقات مبارك، نورانيت و ثواب و ارزش هر حر عالم ا و صدها برابر ميشود. مسافر جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي ند، تاعجزاتيست، به واسطه اجماع سورهها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسما و صفاتِ تنها يك واجب الوجود، چنان شهادتِ اثباتي ساس سره گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه ميگيرد.
به عنوان اشارهي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت،در مرتبه هفدهم نخستين مقامگفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْو مقابل اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُیودِهِ فِى وَحْدَتِهِ الْقُرْآنُ الْمُعْجِزُ الْبَيَانِ اَلْمَقْبُولُ الْمَرْغُوبُ ِلاَجْنَاسِ الْمَلَكِ وَ اْلاِنْسِ وَ الْجَانِّ اَلْمَقْرُوءُ لت كردآيَاتِهِ فِى كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ اْلاِحْتِرَامِ بِاَلْسِنَةِ مِآتِ مِلْيُونٍ مِنْ نَیوْعِ اْلاِنْسَانِ الدَّائِمُ سَلْطَنَتُهُ الْقُیدْسِيَّةُ عَلَى اَقْطَارِ اْلاَرْضِ رساند.اَكْوَانِ وَ عَلَى وُجُوهِ اْلاَعْصَیارِ وَ الزَّمَانِ وَ الْجَارِى حَاكِمِيَّتُهُ الْمَعْنَوِيَّةُ النُّیورَانِيَّةُ عَلَى نِصْیفِ اْلاَرْضِ وَ خُمْسِ الْبَشَرِ فِى اَرْبَعَةَ عَشَرَ با تمًا بِكَمَالِ اْلاِحْتِشَامِ .. وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ الْقُیدْسِيَّةِ السَّیمَاوِيَّةِ وَ بِاِتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّیورَانِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ وَ بِتَوَافُقِ اَسْیرَارِهِ وَ اَنْوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائق ماننوَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ"
— 164 —
آنگاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعهيي فاني و گذرا، عالمسايش و و مُلك ماندگاري به اندازهي دنيا را نصيب انسان درمانده ميكند، و لوازم حيات جاودانه را در اختيار اين موجود فاني ميگذارد، و فرد بيچارهيي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي ند، غييدهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش ميگشايد، و پي برد كه قيمتيترين سرمايه انساني، ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت و براي كسب مرتبه ديگري از مراز رساحد ايمان بههيأت مجموعه كائناترجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درسهايي را كه از اركان و اجزاي آن گرفتهايم تكميل و منوّر سازيم". آنگاه با دوربيني گسترساله نراگير كه از قرآن به دست آورده بود، نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منتظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهريشره مبي و پر از نظم ديده ميشود. همه سورهها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب، و بابها و فصلها و صفحات و سطرهاي آن، و محو و اثباتهاي معنادار و تغيير و تحوّلهاي حكيمانه كلمه ياش، بالاجماع و بالبداهه بر وجود و موجوديت عليم و قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه همهي جوانب هر چيزي را ميبيند و مناسبات هر شيء را با اشياي ديگر ميداند و ميسنجدي اسبات دارد. دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و مشتملات و ورودي و خروجيهايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بيمانند و خالقي متعالي دلاظيم اسكند؛ آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بيمنتها و تغييرات مصلحتي و تجديدهاي حكيمانه كار ميكند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كاضَ فِىاين شهادت بزرگ كائنات را به شرح زير اثبات ميكند:
حقيقت نخست:با حدوث و امكان مرتبط است، كه مورد نظر علماي نابغه اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان ميباشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رساشد، ايد؛ آنها گفتهاند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن، دستخوش تغيير و تبديل ميگردد، پس فاني و حادث است و نميتواند قديم باشد، و حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را احداث كند، و مادام كه در ذات هر چيز سبمقام، اي به وجود آمدن يا عدمش)
— 165 —
وجود نداشته باشد، به لحاظ وجودي يا عدمي مساويست و بيشك نميتواند واجب و ازلي باشد؛ نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل ی كه باطل و محال است ی قادر به ان به اكديگر نيستند، بيترديد موجوديت واجب الوجود لازم ميآيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد، و همه چيز جز او، ميبايد ممكن و ماسوايش مخلوقاش باشد".
آري، حقيقت "حدوث"، كائنات را در سيطره خود دارد، بياما بيوارد آن را چشم ميبيند و قسم ديگرش را عقل در مييابد. در مقابلِ چشمانمان هر سال در فصل پاييز جهان را ميبينيم كه ميميرد، و صدها هزار نوع نبات و حيوانات كوچك كه هر كدامشان داراي افراد بيشمارقي وجوحكم كائناتي برخوردار از حيات هستند، نيز همراه عالم ميميرند؛ اما اين مردن چنان با نظم و ترتيب است كه هستهها و تخمها را به عنوان مدار حشر و نشر، معجزات حكمت و رحشوند حقايق خارقالعادهي قدرت و علم، در فصل بهار به جاي خود رها ميكند، تا دفتر اعمال و برنامهي وظايفي را كه به انجام رساندهاند، بدانها بسپارند و تحت حمايت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امان لذا درند و خود سپس وفات كنند. همان درختان و ريشهها و قسمي از حيوانات كوچك كه مرده بودند، در فصل بهار به عنوان صد هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم، به همان شكل احيا ميشوند و جان مييابند، حید... از آنها نيز طوريست كه مشابهشان در همان جاي سابق ايجاد و احيا ميشود. موجودات بهار گذشته، صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر ميكنند و به آگاهي ميرسانند و مثالي از آيه وَاِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير: ١٠) را به نمايش ميگذارند.چنين ك لحاظ هيأت مجموعه، در هر پاييز و هر بهار، عالَمي بزرگ ميميرد و عالَمي جديد به وجود ميآيد. مردن و حدوث مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردنها و حادث شدنها همه با ميزان و ارد مي در تمام انواع مزبور صورت ميگيرد؛ گويا دنيا مسافرخانهييست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن ميشوند و عالَمهاي مسافر و دنياهاي سيار به سويش ميآيند و وظايف خويش را به انجام ميرسانند و آنگاه ميروند.
وجوب وجود و قدرت بيانتتوان كمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات، و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و
— 166 —
ميزان و موازنه و نظم و انتظام احداث و ايجاد ميكنيدار بها را براي مقاصید ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار ميگيرد و رحيمانه به خدمت وا ميدارد، براي عقول، بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. مسائل حدوث را به رساله نور و كتابزم وحدكه پژوهشگران علم كلام نگاشتهاند ارجاع داده و اين بحث را در اينجا به پايان ميبريم.
اما دايرهي "امكان": اين امر نيز كائنات را در احاطه و سيطره خود دارد؛ زيرا ميبينيم همه چيزها شياطين كلي يا جزئي، بزرگ يا كوچك، از عرش تا فرش، و همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات ميشونه و جوارحي كه بر اساس مصلحت به آنها داده شده، به دنيا فرستاده ميشوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين، آن هم در متن امكاناتي بيحد و حصر...، پوشاندن صورتي معين و متفاوت و منقّش به آن، با امكانها و احتمالهايي بنات و صورتها...، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنساناش در تلاطم است...، همچنين قرار دادن صفتهاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريداب علوكه ميان امكانها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است...، نيز اعطاي جوارح ياريدهنده و كيفيتهاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راهها ي، درخال بيشمار را دارد و ميتواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بيهدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزئي و به تعداد ام مملكتي وضعيت و ماهيت و هويت و هيأت و صورت و صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالتها و شهادتهايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح، تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه دروز بادرت بيحد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند، و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگترين كارها مانند كوچكترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوج تعرض بهار را مانند يك درخت، و درخت را مانند دانهيي به سهولت خلق ميكند. اين دلالتها و اشارات و شهادتها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشاني ی دهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در گفتار بيست و دوم و سي و دوم
— 167 —
و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطيچيده بدانجا ارجاع ميدهيم و اين بحث بلند را در اينجا به اتمام ميرسانيم.
حقيقت دوم:كه ريشه در هيأت مجموعهي كائنات دارد و بال دوم شهادت شده خسوب ميگردد:
در متن اين تحولات و انقلابهاي پيدرپي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدماتشان هستند، و اگر ذيحيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، حقيقت ته و هزه خارج از قدرتشان ميباشد، مشاهده ميگردد. براي مثال، در كائنات ميبينيم كه عناصر به مدد ذيحياتان فرستاده ميشوند، و مخصوصاً ابرها را ميبينيم كه به مدد نباتات ميشتابند و نباتات نيز به ياري حيوانات، وشكوك مات هم به كمك انسان ارسال ميشوند. در پستانها شيري چون آب كوثر ديده ميشود كه براي تغذيه نوزادان اعطا ميگردد؛ به همين ترتيب بسياري از حايَكْفُارزاق كه خارج از توانايي ذيحياتان قرار دارند، از جايي كه اصلاً فكرش را نميتوان كرد به آنها داده ميشود؛ حتي ذرات طعام نيز به بازسازي سلولهاي بدن ميشتابند. اين امور كه به واسطه تسخش از راني و استخدام رحماني صورت ميگيرند، نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش ميگذارد.
آري، ياري رسانندگان جامد و فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه شدار دديگر كمك ميكنند، بيترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و مهرباني است، اين كار را انجام ميدهند.
تعاون عمومي كه در كائنات جاري و ساريست، و موازنهي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي ن جز انداران با كمال نظم و ترتيب صورت ميگيرد، و تزيين كه سيماي آراسته آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دلنشين گلها را با قلمي مزين آرايش كرده است، و تنظيم كه بر كهكشان و منظومه شمسي تا ميوههايي مانند ذرت و انار حكم ميراند، و، در ح نهادن كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است، شهادتي به بزرگي حقايقي چون وظيفه دادن، تنظيم، تزيين و موازنهي موجود در
— 168 —
عالم است كه بال دوم شهادت كاينات را تشكيل ميدهند. رسالاجمالياين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اينجا به اشارهيي مختصر بسنده ميكنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيهيي كه مسافر جهانگرد ما از كائنات گرفت،در مرتبه هجدهم مقام نخستچنا گرفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُیودِ الْمُمْتَنِعُ نَظِيرُهُ اَلْمُمْكِنُ كُلُّ مَاسِوَاهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ هذِهِ الْكَائِنَاتُ ارفت و ابُ الْكَبِيرُ الْمُجَسَّمُ وَ الْقُرْآنُ الْجِسْمَانِىُّ الْمُعَظَّمُ وَ الْقَصْرُ الْمُزَيَّنُ الْمُنَظَّمُ وَ الْبَلَدُ الْمُحْتَشَمُ الْمُنْتَظَمُ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ وَ آيَاتِهِ وَ كَلِمَاتِهِ وَ حُرُوفِهِ وَ اَبْوَابِهِ و فُصُولِهِ وسته عنفِهِ وَ سُطُورِهِ وَ اِتِّفَاقِ اَرْكَانِهِ وَ اَنْوَاعِهِ وَ اَجْزَائِهِ وَ جُزْئِيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ وَ وَارِدَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِسيده ادُوثِ وَ التَّغَيُّرِ وَ اْلاِمْكَانِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ عُلَمَاءِ عِلْمِ الْكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقِيقَةِ تَبْدِيلِ صُورَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ تَجْدِيدِ حُرُوفِهِ وَ كَلِمَاتِهِ بِيكنندَامِ وَ الْمِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّعَاوُنِ وَ التَّجَیاوُبِ وَ التَّسَیانُدِ وَ التَّیدَاخُلِ وَ الْم به خطنَةِ وَ الْمُحَافَظَةِ فِى مَوْجُیودَاتِهِ بِالْمُشَیاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ"
آنگاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار دنيا بر آمده بود، از مراتب هجدهگانه عبور كب آقايا معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رسيده، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريفهي فاتحه تا كلمه إيّاكَ، از مدح و ثناي غايبانه، نوعي حضور (الهي) حاصل گشته و مخاطب خطاب إيّاكَّ شديوالجلا ميبايست جستجوي غايبانه را رها كرده و مستقيماً آنچه را كه در جستجويش هستيم، از همان مورد جستجو بپرسيم؛ سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همهي چيزهیاست. آري، آنچه مُظهر همه چيز است خود را از همهي چيزشد)
تر ظاهر ميكند، بنابراين همچنان كه خورشيد را بهوسيله
— 169 —
شعاعهاي نورانياش ميبينيم و ميشناسيم، ميتوانيم بااسماي حسني و صفات قدسيِخالقمان، بستين گفتيزان ظرفيت، براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راههاي بيشمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه، و دو حقيقت از حقايق بيحد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين است، ابه شرح زير بيان ميكنيم:
حقيقت اول:ديده شدن حقيقتِ فعاليت مستوليست كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده، محيط، دائمي، منتظم، دهشتناك، زميني و آسماني را از حالي به حالي در ميآورد و موجب تبديل و تجديد آنها ميشود؛ كه آن س حقيقتِ ظهورِ ربوبيّت است كه در متن حقيقت فعاليت حكمتمدار و همه جانبه مذكور به روشني احساس ميشود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت است كه از هر جهت رحمت ميفشاند.
به سيل اجسن فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس ميشود؛ و به وسيلهي اين افعال ربّانيِ مدبّرانه و مربّيانه و از پس پرده آن، اسماي الهي را كه تجلياتاش در همهجاد ميجود دارد، ميتوان در درجه احساس كردن آشكارا دانست.
از اسماي حُسنايي كه با جمال و جلال تجلي مييابند، و در پس پرده آن اسما، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين و حتي حقه و بان ادراك ميشود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بينهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلوجد و ه و به واسطه آن، موجوديت موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشنتر از آن، به ري موجيماني كه در قلب است مشاهده و ادراك ميشود؛ زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانهيي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي ميكند؛ به همين ترتيب نيز افعال خوشنويسي و ساختن خا هماني شكيل، نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور ميدهد؛ اين نامها نيز به طور بديهي، صنعت و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد ميآورد، و اين صفات و صنعت در هر حال و بالبداهه وجود ذاتي را لازم ميدارد كه موصوف و صانع و مسما و
— 170 —
فاعل باشه سؤالمانطور كه فعل بيفاعل و اسم بيمسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنا بر حقيقت و قاعده مذكور، چون كتابها و مكتوباتِ پر محتوا يا كاخها و عمارتهاي بيشماريست كه با قلم ته نور گاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است، و هر يك از آنها به هزاران وجه بر افعال بيمنتهاي ربّاني و رحماني اشارات بيحد و حصر كرده و بر تجليات بيحد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشن نمايل مذكورند، شهادتهاي بيپايان دارند، و بر تجليات بيمنتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند، اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازليست و موصوف و سرچشمه هفت صفت محيط و قدسي مذكور می كه د، گواهي ميدهند. همه محاسن، زيباييها، ارزشها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور، بر كمال و زيباييهاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماي الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آنهگونه مم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي ميدهند.
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مييابد، با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بيبافدو حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و همچنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرامت ميدان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و ميشناساند. حقيقت بروز الوهيت كه در حقيقت تظاهر ربوبيت است و بالبداهه احساس ميشود، نيز همراه با جلوههاي رحيمانه و كريمانه اسماي حسني و تجليات جمالي و جلالي هفزي مخصثبوتيه (يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام) خود را ميشناساند و معرفي ميكند.
آري، چنانكه صفت "كلام"، ذات اقدس را با وحي و الهام ميشناساند، صفت "ق اِلاّيز به واسطه آثارِ داراي صنعت، كه هر يك در حكم كلمات مُجسّماند، ذات اقدس را معرفي ميكند و سراسر كائنات را در ماهيت يك فرقان جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف ميكند.
— 171 —
صفت "علم" نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حيي كه نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت ميگيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي ميكند.
صفت "حيات" هم بهكردهاترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرتاند، و مانند همه حالها و صورتهاي منتظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت ميديم راو همچون همه دليلهايي كه معرفي كننده ساير صفاتاند، همراه با دلايل صفت حيات، بر تحقق اين صفت دلالت ميكند؛ و خود حيات نيز با تمام دلايل مذكور، همه جانداران را كه آيينههاي آن ميباشند، گواه ميگيرد و به اين ترتيبعات ماي قيّوم را معرفي ميكند، و سراسر كائنات را براي اينكه همواره نشان دهنده نقشها و جلوههاي نو و جداگانه باشد، به آيينهي اكبري تبديل ميكند كه متشكل از آيينههاي بيشماري بوده و همواره تحول مييابد و نو ميگردد. به همين قياس، هر يك از صفرا كه دن و ديدن و در اختيار گرفتن و سخن گفتن، به اندازه كائنات ذات اقدس را معرفي كرده و ميشناسانند.
صفات مذكور همانطور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند، بر وجود و تحقق حيات و اينكه ذات ذوالجلال داراي ح درون ست و حي ميباشید نيیز بالبیداهه اشاره ميكنند؛ زيرا دانستن، علامت حيات است؛ شنيدن، نشانه زنده بودن است؛ ديدن، خاص زندگان است؛ اراده با حيات معنا مييابدنسته
#ارِ اختياري، صرفاً در صاحبان حيات يافت ميشود، و تكلم نيز كار جاندارانيست كه داراي علم ميباشند.
از نكات بيان شده در مييابيم كه صفت "حيات" داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است، و در معرفي وجود خود و وجود موصوفاِيمُيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهانهاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است، لذا در اينجا به قطرهيي از درياي مذكور اكتفا ميشوتماعي حقيقت دوم:تكلم الهيست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيهي
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ،
كلام الهیي لايتناهيست؛ و ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذاتوند.
ميكند، سخن گفتن اوست؛ پس اين حقيقت به صورت بيمنتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي ميدهد.
— 172 —
دو شهادت محكم اين حقيقت را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع ميدهيم كُلُّ ملاحظه موضوع وحي و الهام، بيان گرديده است؛ و شهادت گستردهي اين مورد را نيز به بحث كتابهاي مقدس آسماني در مرتبه دهم، و شهادت روشن و جامع ديگرش را هم به بحث قرآن معجزُ البيان در مرتبه هفدهم ارجاع ميدهيم. انوار و اسرار آيه معظمه:
شَهِدَ اللچنين منَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَالْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(آل عمران: ١٨)
كه حقيقت مذكور را اعجاگي منص، و شهادتاش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر ميكند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
به عنوان اشارهيي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد،در مرتبه نوزدهم مقام نخه و سيه شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْيَا وَ لَهُ الْمَثَكسب نماَعْلَى اَلَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اَلذَّاتُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ الْقُدْسِيَّةِ الْمُحِيطَةِ وَ جَمِيعِ اَسْمَائِهِ الْحُسْنَى اَلْمُتَجَلِّيَّةِ بِاِتِّبه عذاجَمِيعِ شُؤُنَاتِهِ وَ اَفْعَالِهِ الْمُتَصَرِّفَةِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ فِى تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ فِى دَوَامِ الْفَعَّالِيَّةِ الْمُساين ترِيَةِ بِفِعْلِ اْلاِيجَادِ وَ الْخَلْقِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدْرَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّقْدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ بِاِخْتِيَارٍ وَ حِكْمَةٍ وَ بِفِعْلِ شت، و ْرِيفِ وَ التَّنْظِيمِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ بِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِن اليقَارِ ی شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِیلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْیطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَیزِيزُ الْحَیكِيمُ"
* * *
— 173 —
يادآورود خورهر يك از حقايق شهادت دهنده مراتب نوزدهگانه باب اول از مقام دوم كه ذكر آن پيشتر رفت، همچنان كه با تحقق و وجودشان بر وجوب وجود دلالت ميآن است با محيط بودنشان نيز بر وحدت و احديت دلالت ميكنند، ليكن از آنجا كه در وهله اول و به صراحت اثبات كنندهي وجودند، دلايل وجوب وجود بهين بيچفتهاند.
باب دوم از مقام دوم نيز از آن لحاظ كه در وهله اول و به صراحت، وحدت و در درون آن، وجود را اثبات ميكند، براهين توحيد ناميده ميشود؛ وگرنه هر دوي آنها هر دو را اثبات ميكنند. براي اشاره به تفاوتشان در باب اول جملهي "بِشَهَادَةِ ع كرامت اِحَاطَةِ حَقيقَةٍ" و در باب دوم نيز در اشاره به ظهور وحدت كه گويي مشاهده ميشود، جمله "بِمُشَاهَدَةِ عَظَمَة اِحَاطَة حَقيقَة" تكرار ميشود.
در نظر داشتنم ميب باب دوم آتي را مانند باب نخست توضيح دهم، ولي به دليل ممانعت برخي شرايط، مجبور به رعايت اختصار و اجمال هستم، لذا بيان كافي و وافي آن را به رساله نور ارجاع ميدهم.
* * *
#174طرياشب دوم
(درباره براهين توحيديست)
(مسافر دنيا كه براي ايمان، به اين جهان فرستاده شده و با تفكّر به سير و سياحت در تمام كائنات ميپردازثير نم همهي چيزها سراغ آفرينندهاش را ميگيرد و او را در همه جا جستجو ميكند و پروردگار خويش را در مرتبه حق اليقين در نقطه وجوب وجود مييابد، خطاب به عقل و خرد خويش گفت: "بيا؛ براي تماشاي براهين وحدت پروردگارمان كه واجب الوجود است دوباره طايياناه هم به سير و سياحت خواهيم پرداخت".
با هم رفتند ... در منزل اول ديدند چهار حقيقت قدسي كه كائنات را در استيلاي خود دارند خواهان لزوم وحدت در درجه بداهت هستند.)
ستي تجقت اول: "الوهيت مطلق"است.
اين كه هر طائفه از نوع بشر، به نوعي از عبادت فطري اشتغال دارند و خدمات ساير ذيحياتان بلكه خدمت فطري جمادات نيز در حكم نوعي عبادت بوده و هر يك از عطايا و نعمتهاي مادي و معنوي در كائنات از طرف معبوراي محوسيلهيي هستند براي پرستش و شكرگزاري، و حمد و عبادت را لازم ميدارند؛ و اينكه همه نزولات غيبي و ظهورات معنوي همچون وحي و الهامات، معبود بودن پللّٰهُري واحد را اعلام ميكنند؛ البته و بالبداهه محقق بودن الوهيتي مطلق و حكمفرما بودنش را اثبات ميكنند. مادام كه چنين حقيقت الوهيتي وجود دارد، بيشك نميتواند قبول اشتراك كند، زيرا آنان كه با شكرگزاري و عبادت پاسخ الوهيت ند كه عبوديت را ميدهند، ثمرات ذيشعورند كه در انتهاي شجره كائنات قرار دارند. اينكه ديگران ذي شعوران مزبور را خرسند كنند و زير دِين خود
— 175 —
درآورند و رويشان را به سوياز يادرگردانند و كاري كنند معبود حقيقيشان را كه به دليل ديده نشدن به سرعت قابل فراموش شدن است، فراموش كنند، با ماهيت الوهيت و مقاصد قدسي آن، چنان در ضديت استب مزيتوهيت مذكور به هيچ وجه چنين اجازهيي نميدهد. به همين دليل است كه قرآن بارها و به شدت شرك را رد و مشركان را تهديد به جهنم ميكند.
حقيقت دوم: "ربوبيت مطلق"است.
آري، تصرفي عام، حكيمانه و رحيمانه كه در تمام كائنات ب به اي در ذيحياتان و مخصوصاً در تربيت و تغذيه آنها، در هر سو به طرزي واحد و غيرمنتظره، با هم و در درون هم، از سوي دستي غيبي اعمال ميگردد، بيشك تراوش و نورانيت ربوبيتي مطلق است و برهاني قطعي بر تحقق آن ميباي) يا دام كه ربوبيت مطلقي وجود دارد، قطعاً شرك و اشتراك را نميپذيرد، زيرا ربوبيت، مقاصد و اهداف مهمي چون اظهار جمال، اعلام كمالات، بروز صنعتهاي ارزشمند و نشان دادن هنرهاي مخفي خود دارد كه همه در جزئيات و ذيراي اين تمركز و اجتماع يافته است، لذا شريكي با دخالت سرخود در جزئيترين شي و كوچكترين ذيحيات، اهداف مذكور را از بين ميبرد و موجب تخريب مقاصد ياد شده ميگردد، نيز باعث ميشود ذيشعوران از غايت مذكور و كسي كه آنهاري كه اده كرده است روي برگردانده و متوجه اسباب گردند، و اين مسأله چون در مخالفت و عداوت كامل با ماهيت ربوبيت است، طبيعتاً چنين ربوبيت مطلقهيي به هيچوجه به شرك اجازه عرض اندام نميدهد. اينكهوشن ميبا تقديسها و تسبيحها و آيات و كلمات كثير و حتي حروف و هيأتهاي خود همواره و هميشه به سوي توحيد ارشاد ميكند ريشه در همين سرّ عظيم دارد.
حقيقت سوم: "كمالات"است.
آري، تمام حكمتهاي متعالي اين كائنات، زيباييهاي فار نوععاده، قوانين عادلانه و غايات حكيمانهي آن به وضوح بر وجود حقيقت كمالات دلالت دارد؛ مخصوصاً بر كمالات آفريدگاري كه كائنات را از هيچ آفريده و آن را از هر نظر به صورت ي زمين اعجاز آميز اداره ميكند و نيز بر كمالات انسان كه آيينه ذيشعور آن خالق است به وضوح گواهي ميدهد.
— 176 —
مادام حقيقت كمالات، وجود دارد؛ و كمالاتِ خالقِ ايجاد كنندهي كائنات در متن كگردد. مُحقق است؛ و مادام كه كمالات انسان به عنوان مهمترين ثمره كائنات، خليفه زمين و مهمترين مصنوع و محبوب آفريدگار، حق و حقيقت است؛ بيترديد شرك كه وانمود ميكند عالمي را كه با چشم خود مملو از حكمت و كمال ميبينيم، بازيچه تصادف ب البيانتيجهيي ندارد و بين فنا و نابودي دست و پا ميزند، و محليست براي بازيهاي طبيعت، و مذبحي ظالمانه براي ذيحياتان، و مكان حزن و اندوه دهشتناك ذي شعور؛ و نيز انسان را كه كمالات او بهواسطه آثارش ظاهر است، به عنوان بيچارهر شرايو درماندهترين موجود به پستترين درجه حيواني ميرساند، و كمالات خالقي را كه به گواهي همه موجودات ی كه آيينه كمالات اويند ی قدسي و بينهايت است، پنهان ميسازد و بر رويش پرده ميكشد و نتيجه فعاليت ه و آييتاش را ابطال ميكند، نميتواند وجود داشته باشد و فاقد حقيقت است.
ضديت شرك با كمالات الهي، انساني و عالم هستي و تخريباتي كه در كمالات اين عرصهها ايجاد ميكند، در مقام نخست رسالهي "شعاع دوم" كه مربوط است به سه ثمره ديگري، با دلايل قوي و قطعي اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا خواننده را بدانجا ارجاع ميدهيم و سخن را به اتمام ميرسانيم.
حقيقت چهارم: "حاكميت"است.
آري، كسي كه با توجه گستردهص و صملم بنگرد آن را مملكتي بسيار باشكوه و پرجنب و جوش يا شهري خواهد ديد كه ادارهاش كاملاً حكيمانه و حاكميتاش به غايت قدرتمندانه است. او هر چيز و هر نوعي را با وظيفه و مسئوليتي مُسخر ميبيند.
برااشتباهثيل در برگيرندهي معناي نظامي آيهي
وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ
(فتح:٤)
بايد گفت: قوانين شاهانه، احكام آمرانه و اوامر تكشريعت اكمانهيي كه در جنود رباني، از ارتش ذرات و لشكر نباتات و گردان حيوانات تا سپاه ستارگان، از مأموران بسيار كوچك تا سربازان بسيار بزرگ در جريان است، بالبداهه بر ي در قاكميتي مطلق و آمريتي كلي دلالت ميكنند.
— 177 —
مادام كه حقيقت حاكميتي مطلق وجود دارد روشن است كه شرك نميتواند حقيقتي داشته باشد، زيرا براساس حقيقت قطعي آيهي
لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا
(انبياء: ٢٢)
اگردد، ههاي متعدد، مستبدانه در كاري دخالت كنند آن را به هم خواهند ريخت. اگر در مملكتي دو پادشاه، حتي در ناحيهيي دو مدير وجود داشته باشد نظم از بين ميرود و هرج و مرجيونها شد؛ در حالي كه از بال مگس تا چراغهاي آسمان و از سلولهاي بدن تا بروج سيارات (در كائنات) چنان نظمي حاكم است كه شرك ذرهيي نميتواند در آن دخالت داشته باشد.
همچنين حاكميت مقام عزت است؛ و قبول خُرد منافي عزت آن است. آري، انسان كه به دليل عجزش نياز به ياوران بسيار دارد براي حاكميتي جزئي، ظاهري و موقت برادر و فرزند خود را با بيرحمي به قتل ميرساند؛ اين نشان ميدهد كه حاكميت رقيب نميپذيرد. اگر عاجزي چون انسان براي حاكميتي ا بر ابدان شكل عمل كند، بيترديد قادر مطلقي كه مالك تمام عالم هستيست به هيچ وجه امكان ندارد كس ديگري را در حاكميت قدسياش كه مدار ربوبيت و الوهيت حقيقي و كلي اوست خروشيبگرداند و اجازه چنين چيزي را بدهد.
اين حقيقت در مقام دوم شعاع دوم و در بسياري از جاهاي ديگر رساله نور با دلايل قوي اثبات شده است، لذا خواننده را بدانجا ارالرَّحدهيم. مسافر ما با مشاهده اين چهار حقيقت، در مرتبه شهود به وحدانيت الهي پي برد و ايماناش درخشيدن گرفت؛ و با تمام توان گفت: لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لَا شَرِيكَ
به عنوان اشارهيي مختصر به درسي كه مسافر در منزل مزبور فرا گرن تقلي باب دوم مقام نخست گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَ وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حهجمههةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمُقْتَضِيَّةِ لِلْوَحْدَةِ وَ كَذَا... مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْكَمَر مناق النَّاشِيَةِ مِنَ الْوَحْدَةِ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحَاكِمِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمَانِعَةِ وَ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ"
— 178 —
آنيمان وافر بيقرار خطاب به قلب خويش گفت: اين كه اهل ايمان مخصوصاً اهل طريقت همواره لاَ اِلهَ اِلاَّ هُو ميگويند و تكرار ميكنند، از توحيد ياد ميكنند و آن را اعلام ميدارند نشان ميدهد كه توحيد مراتب متعددي دارد.
توحيد، مهمترين و ش ميبيرين و متعاليترين وظيفه قدسي، فريضه فطري و عبادت ايمانيست.پس بيا براي يافتن مرتبهيي ديگر، دروازه منزل ديگري از اين عبرتكده را بگشاييم، زيرا توحيد حقيقي كه در پياش هستيم معرفتي نيست كه صرفاً عبارت از تصور باشد؛ چطنت قددر علم منطق اين تصديق است كه مقابل تصور، و بسيار ارزشمندتر از معرفت تصوريست، نتيجه برهان است و علم ناميده ميشود.
توحيد حقيقي چنان حُكم و تصديق و اذعان و قبوليست كه فرد با هر چيزي ميتواند پروردگارش را بيابد و در هر چيزي ميتوان ميهي را كه به آفريدگارش منتهي ميشود ببيند، و هيچ چيز مانع احساس حضور خداوند نميشود؛ در غير اين صورت براي يافتن پروردگارش هميشه و هر زمان بايد پرده كائنات را بدرد و بگشايد، لذا گفت:"به پيش!"و دروازهي كبريا و عظمت را به صدا درآورد. واردلطنت مافعال و آثار و عالم ايجاد و ابداع شد و ديد: پنج حقيقت محيط، بر عالم هستي استيلا يافته و حُكم ميرانند و بالبداهه توحيد را اثبات ميكنند:
حقيقت اول: حقيقت كبريا و عظمت است.اين حقيقت در دومين مقام شعاع دوم و در بخشهَرْضَ دد رساله نور همراه با براهيني توضيح داده شده است، لذا در اينجا همين مقدار ميگوييم كه: ذاتي كه ستارگان را با هزاران سال فاصله از هم، در آن واحد و با شيوهيي يكسان ايجاد نموده و در آنها تصرف ميكند؛ ذاتي كه افرآخرين شمار گلي واحد را در شرق و غرب و جنوب و شمال زمين در زمان واحد و به صورت واحد ميآفريند و صورتگري ميكند؛
هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ فِى سدرسه ن اَيَّامٍ
(هود: ٧) يعني ذاتي كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و رويدادي بسيار عجيب، گذشته و غيبي را با حادثهيي حاضر و در برابر چشمها اثبات ميكند و در رويداد مشابه و عجيب ديگري در فصل بهار و بر روي زمين بيش از صد هزن شعورل براي حشر اعظم نشان ميدهد، و بيش از دويست هزار نوع طايفه نباتات و قبايل حيوانات را در پنج شش
— 179 —
هفته به وجود ميآورد و در كمال نظم و ترتيب بدون خطا و نقصان و اشتباه، با هم و در درون هم اداره ميككاخ، كيپروراند و تغذيه ميكند و متمايز ميگرداند و مُزيّن ميكند.
همچنين بر اساس صراحت آيهي
يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّي بهشت حديد: ٦) ذاتي كه با گرداندن زمين، صفحات شب و روز را ايجاد ميكند و ميگرداند و رويدادهاي روزانه را ثبت ميكند و تغيير ميدهد، در همان حال، پنهانترين و جزئيترين مسائلي را كه بر قلبها خطور ميكند ايي برد و با اراده خود اداره ميكند. از آنجا كه هر يك از افعال مذكور فعلي واحد است فاعلشان نيز كه بالضروره فاعل ذوالجلال است واحد و قادر ميمند، گ چنان كبريا و عظمتي دارد كه در هيچ جا و در هيچ چيز و به هيچ وجه، امكان و احتمالي براي هيچ نوع شركي باقي نميگذارد؛ آن را از ريشه قطع ميكند؛ مادام كه چنين كبريا و عظمت قدرتي هست و كبرياي مذكور در نهايت كمال قرار دارد و بر هر چيزي محين ميپ به هيچ وجه امكان ندارد به شرك اجازه عرض اندام دهد؛ شركي كه به قدرت مزبور، عجز و نياز، به كبرياي مزبور نقصان، به كمال مزبور كمبود، به احاطه مزبور قيد، و به بيكرانگي مزبور محدوديت نسبت ميدهد. هيچ عقلي كه فطرت خود را از دست ندادهري، رزچنين چيزي را قبول نميكند.
بنابراين شرك به دليل اهانت به كبريا و عزت جلال و عظمت آن، چنان جنايتيست كه قرآن معجز البيان با تهديدي بزرگ ميفرمايد به هي نوريهقابل عفو نيست:
اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ
(نساء: ٤٨)
حقيقت دوم: ظهور افعال رباني به صورت اطلاق و احاطه و بي كرانگيست كه تصرفات آن در كائنات مشاهده ميشود.آنچه افعال مذكور را تحديد و مُقيبينهاند، صرفاً حكمت و اراده، و قابليت مظاهر ميباشد؛ و تصادف سرسري و طبيعت فاقد شعور و قدرت كور و اسباب جامد و عناصر بيقيدي كه در همه جا پراكندهاند و همه چيز كه سر هم ميريزند قادر نيستند در افعالي كه به غايت منتظم و حكيمانه و بصيرانه و داراي حيات، و مرتب و محكماند دخالتي داشته
— 180 —
باشند. آنها به فرمان و اراده و قوت فا.
دلجلال به عنوان پردهي ظاهريِ قدرت مورد استفاده قرار ميگيرند.
سه نمونه از مثالهاي بيشمار اين موضوع:در يكي از صفحات سوره نحل، در سه آيه متصل به هم به سه فعل اشاره ميشود؛ ما از جيبي بيشمار اين سه فعل فقط سه نكته را به شرح زير بيان ميكنيم:
آيه اول:
وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا...
(نحل: ٦٨)
آري، زنبور عسل براسساند. زه و وظيفهيي كه بر عهده دارد چنان معجزه قدرت حق است كه سوره بزرگ نحل به اسم آن نامگذاري شده است. زيرا نگاشتن برنامه كامل وظيفه مهم زنبور در مغز اين دستگاه بسيار كوچك توليد عسل، قرار دادن لذيذترين غذاها در بطن بسيار كوچكاش و به عمل آوردن تعدد، چنين جا دادن زهر در نيش كوچك زنبور، زهري كه توانايي كشتن و نابود كردن اعضاي ذيحيات را دارد بيآنكه به جسم و اعضاي كوچك خود ضرري برساند، عالمانه است و در نهايت دقت؛ و در غايت حكمت و اراد وَنِع نظم و تعادلي كامل صورت گرفته است، لذا چيزهايي مانند تصادف و طبيعت بي ادراك و بي نظم و ترتيب، قطعاً نميتوانند دخالتي داشته باشند.
آري، اين فعل رباني و صنعت الهي كه به سه جهت اعجاز آميز بوده، در زنبور عسلهاي بيشمارِ روامعدود با حكمت واحد، با دقت و توجه واحد، با نظم واحد و در لحظه واحد و به طرزي واحد ظهور و احاطه مييابد و اين بالبداهه وحدت را اثبات ميكند.
آوَلاَ:
وَ اِنَّ لَكُمْ فِى اْلاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِى بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ
(نحل: ٦٦)
اين آيه فرماني عبرت انگيز است. آري، قرار دادن شير خالص، پاكيزه، زل مورد غذي، دلچسب و سفيد در پستان مادران كه كارخانه توليد شيرند مخصوصاً در حيوانهاي مادهيي چون گاو و شتر و بز و گوسفند، آن هم در ميان خون و
— 181 —
قاذورات و كاملاً بر خلاف آنها، بدون آن كه قاطي و آلوده شود يا چيزي را آلوده كند، و مهمتماهيت ير، قراردادن شفقتي دلنشين، شيرين، لذت بخش، باارزش و فداكارانه در قلبهايشان براي فرزندانشان؛ بيترديد مستلزم چنان رحمت، حكمت، علم، قدرت، اختيار و دقتيست ك و ظرييچ وجه نميتواند كار تصادفهاي پرتلاطم، عناصر به هم زننده و قدرتهاي كور باشد.
ايجاد كاملاً اعجاز آميز و حكيمانهي اين فعل الهي و صنعت رباني در قلوب و سينههاي بيشمار صدها هزبگويند مادر بر روي زمين، و تجلي و تصرف و خلق و احاطه آن در يك لحظه، به يك شكل، با حكمت و دقتي واحد، بالبداهه وحدت را اثبات ميكند.
آيه سوم:
وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَاْلاَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا اِنَّ فِى رو" كاَلآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
(نحل: ٦٧)
اين آيه نظرها را به سوي خرما و انگور جلب ميكند و ميگويد:"در اين دو ميوه، نشانه و دليل و حجت بزرگي براي اثبات توحيد در نظر خردمندان وجود دارد".آ) نشانگور و خرما هم غذا و خوراكاند، هم فاكهه و ميوهاند، و هم ميتوان از آنها غذاهاي لذيذ تهيه كرد؛ به علاوه، درخت خرما و انگور كه در شنزار و زمين خشك قادر به ادامه حيات ميباشند معجزهي قدرت و خارقهي حكمت و كارخانه قطعاًرين و دستگاه توليد شربت عسل هستند، نيز چنان آفريدههاي حكيمانه و دقيقي ميباشند كه از حساسترين نظم و كاملترين ترتيب برخوردارند، لذا كسي كه اندك عقلي داشته باشد مجبور است بگويَلَيْهزنده آنها بيترديد ميبايست ذاتي باشد كه كائنات را آفريده است". زيرا مثلاً ساقه انگوري كه به اندازه يك انگشت است و آن را در مقابل چشممان ميبينيم، بيست خوشه دارد كه در هر كدام صدها دانه انگور همچون محفظههايي پر از شربت شيرين ونشده ررد؛ بر هر دانهي انگور لباسي ظريف و زيبا و لطيف و رنگارنگ پوشاندهاند و در قلب نرم و لطيفاش هستههايي با پوششي سخت و دروني چون مغز گردو نهادهاند كه ي نور م قوه حافظه و برنامه و تاريخچه حيات آن است؛
— 182 —
همچنين در اين ميوه، عسلي چون آب كوثر و شيرينياي چون حلواي بهشتي وجود دارد. جالب است كه انگورهاي تمام روي زمين با همين دقت و حكمت و با صنعت خارقالعادهي واحد، در زمان واحد و به شيولجلال خلق ميشوند و اين بيترديد و بالبداهه نشان ميدهد كه: فاعل اين كار آفريننده كائنات است و چنين فعلي كه اقتضاي قدرتي بينهايت و حكمتي بيانتها را دارد صرفاً فعل اوست.
آري، قدرتها و طبايع و در زندكور و سرسري و بيانتظام و فاقد شعور و بيهدف و استيلاجو و هرج و مرج طلب نميتوانند در اين نظم دقيق و صنعت ماهرانه و ترتيب بسيار حكيمانه، دستي ببرند و دخالتي در آن داشته باشند. اينان صرفاً در مفعو به سبقبول و پردهداري، به امر رباني به كار گرفته ميشوند؛ بنابراين همانند سه نكتهي سه حقيقتي كه بر توحيد دلالت دارند سه آيه ياد شده بر آنها اشاره دارند، تصرفات و جلوههاي بيشمار افعال رباني به اتفاق، بر يك واحد احد و بر وحدت يك ذات ذوامُسَوّگواهي ميدهند.
حقيقت سوم: ايجاد موجودات است؛ به ويژه نباتات و حيوانات كه در كثرت مطلق و نظم مطلق در عين سرعت مطلق ايجاد ميشوند، نيز آفرينش آنها در غايت حُسن صنعت، مهارت، اتقان و نظم در عين سهولت مطلق بوده و با ارزشمندي و امتياز كامل در عينه به حني مطلق و اختلاط مطلق خلق ميشوند.
آري، انجام كار در نهايت درجه فراواني و سرعت، و آساني و سهولت در عين هنرمندي و مهارت و دقت و نظم، نيز انجام فعلي بسيار ارزشمند و ممتاز در عين فراواني و در هم تنيدگيِ بسيار، در حالي كه به كارر خيال سرايت نكند و با سرايت فعل ديگري مواجه نشود و اجازه نفوذ چيز ديگري را ندهد، فقط و فقط با چنان قدرت ذات واحدي امكان پذير است كه انجام هيچ كاري براي قدرت او سخت و دشوار نباشد و ايجاد ستارگان نزد قدرتن، بار همچون آفريدن ذرات باشد و خلق بزرگترينها مانند خلق كوچكترينها، و آفريدن نوعي كه افراد بيشمار دارد مانند آفريدن فقط يك فرد، و ايجاد يك كل باعظمت و محيط مانند يك جزءِ خاص و ناچيز، و احياي كرهي بزرگفعلي عو جان بخشيدن دوباره به آن مانند احياي يك درخت، و خلق درختي به اندازه كوه، مانند خلق
— 183 —
هستهيي به اندازه ناخن، آسان و سهل و راحت باشد؛ تا بتواند كارهايي را كه در مقابل چشمانمان انجام ميشود به انجام برساند.
لذا با بيان و حل و كشف و ااني چوين مهمترين راز اين مرتبه توحيد و كلمه توحيد و سومين حقيقت مذكور، يعني اين كه بزرگترين كل مانند كوچكترين امر جزئي باشد، و بيشترين و كمترين تفاوتي نداشته باشند، و با كشف حكمت حيرت انگيز و طلسم عظيم آن و معمايي كه بيرون از فهم عيشگاهي، و با درك مهمترين اساس اسلام و عميقترين مدار ايمان و بزرگترين پايه توحيد، طلسم قرآن گشوده ميشود و پنهانترين و ناشناختهترين معماي آفرينش عالم كه فلسفه را نيز از ادراك آن ناتوان كرده است، دانسته ميشودقل استروردگار مهربانام را صدهزار بار به عیدد حروف رسالةُ النور ، شكر و سپاس كه رسالةُ النور اين طلسم شگفت و اين معماي غريب را حل و كشف و اثبات نمود؛ اين مطلب به ويژه در اواخر مكتوب بيستم در بحث
وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(ملك:١) هيامبرا در بحث "فاعل، مقتدر است" در گفتار بيست و نهم كه مربوط به موضوع حشر ميباشد، نيز در اثناي اثبات قدرت الهي در مراتب اَللهُ اكبَرُ كه در لمعه عربي بيست و نهم قرار دارد، سافر مهين قطعي و با استحكامي هم چون دو ضرب در دو ميشود چهار، اثبات گرديده است.
لذا ضمن ارجاع توضيح به بخشهاي ياد شده، خواستم اساس و دلايل گشودن اين راز را چون فهرستي به اجمال بيان كنم و بهسيزده سرّبه عنوان سيند. ليحله اشاره نمايم.سرّهاي اول و دوم را نوشتماما متأسفانه دو مانع بزرگ مادي و معنوي مرا فعلاً از بيان باقي آنها منصرف كردند.
سرّ اول:اگر شيئي ذاتي باشد ضدش نميتواند عارض آن ذات گردد؛ چرا كه اجتماع ضدَّينفتانگيآيد، كه آن هم محال است؛ بنابراين سرّ، مادام كه قدرت الهي، ذاتيست و لازمِ ضروري ذات اقدس ميباشد، بيترديد عجز كه ضد آن قدرت است ممكن نيست عارض آن ذات قادر گون سكه مادام كه وجودِ مراتب در شي، با تداخل ضدش در درون آن ممكن است، مثلاً مراتب قوي و ضعيف بودن نور با دخالت تاريكي امكان بروز مييابد، يا مراتوم: سا زياد شدن حرارت با دخالت سرما، و 6!Sن طور مقادير شدت و نقصان قدرت با دخالت و ممانعت مقاومت امكان بروز
— 184 —
مييابد؛ بيترديد قدرت ذاتيِ مذكور (قدرت ذات اقدس) مراتبي ندارد. او همه اشيا را هم چون شيئي واحد ايج ميگذكند. مادام كه در قدرت ذاتيِ مذكور مراتبي وجود ندارد و امكان ضعف و نقصان نميتواند وجود داشته باشد، شكي نيست كه هيچ مانعي قادر به ممانعت از او نيست و هيچ ايجادي برايش دشوار نخواهد بود؛ و مادام كه هيچ كاري براي او دشوار نيست همان حشر اعظم را به سهولت ايجاد بهار، و بهار را به آساني ايجاد يك درخت، و درخت را به سهولت خلق يك گل ايجاد ميكند؛ به همين ترتيب گل را به اندازه درخت پُر صنعت، درخت را به انداحشتناكر اعجازآميز و بهار را همچون حشر، جامع و خارق العاده خلق ميكند؛ كما اينكه در مقابل ديدگانمان خلق مينمايد.
در رساله نور با براهين فراوانِ قطعي و قوي اثبات شده است كه: موجب مدت و توحيد نباشد آفرينش يك گل به اندازه آفرينش يك درخت و شايد بيشتر از آن توأم با مشكلات خواهد بود و آفرينش يك درخت نيز مانند آفرينش بهار و شايد بيشتر از آن صعب و دشوار ميشدميليونه بر آن، از نظر صنعت و قيمت و ارزش، كاملاً سقوط ميكردند؛ و ذيحياتي كه حال در دقيقهيي خلق ميشود در آن صورت احتمالاً در سالي ايجاد ميشد و شايد هم اصلاً آفريده نميشد. لذا بنا بر همين سرّ است كه ميوهها و گلها و درختان و حيواناتِ كودن علموجود فراواني و در دسترس بودن، بسيار ارزشمندند و در عين سرعت و سهولتي كه دارند، بسيار داراي صنعت و منظم ظهور مييابند، به انجام وظيفه خود ميپردازند، تسبيح ميگويند و كارشان كه تمام شد دانههايشان را جايگزين خود ميكنند، و به آن عوض كالت ميدهند و ميروند.
سرّ دوم:هم چنان كه خورشيد واحد بهواسطه سرّ نورانيت و شفافيت و اطاعت و با جلوهيي از قدرت ذاتي، ميتواند در آكز كردي واحد تصويري نوراني ايجاد كند، به همان ترتيب ميتواند به امر الهي، به موجب فعاليت گستردهي قدرت بيانتهايش، عين همان تصوير نوراني و باحرارت را به سهولت در آيينهها و اشياي براق و قطرات بيشماري ايجاد نمايد؛ اينجا كم و زياد مساويسيز و هاوتي ندارد.
نيز همچنان كه كلمه بيان شده، بر اثر گستردگي بيمنتهاي خلاقيتي لايتناهي، بدون هيچ زحمتي به گوش فردي واحد ميرسد، به اذن رباني و بدون
— 185 —
زحمت وارد عمق يك ميليون گوش نيز ميگ و به زاران شنونده با يك شنونده مساوياند و تفاوتي وجود ندارد.
نيز همان طور كه نوري واحد هم چون چشم، يا روحاني نورانياي همچون جبرئيل، بر اثر كمال وسعت فعاليت ربانيِ مُندمج در تجلي رحمت، ميتواند به سهولت متوجه جاي مشخصي شوعد ما ه آنجا برود يا در آنجا قرار داشته باشد، قادر است با قدرت الهي به سادگي در هزاران جا هم باشد، ببيند و وارد شود؛ كم و زياد در اينجا تفاوتي ندارد.
درست به همين صورت، چون قدرت ذاتيِ ازلي، لطيفترين و خاصترين نور، و نور الانواحشتناك و وجوهِ ماهيت و حقيقت و ملكوت اشيا نيز شفاف و مثل آيينه براق ميباشند، و چون همه چيز از ذرات و نباتات و ذيحياتان تا ستارگان و خورشيدها و مشَرِّ در منتهي درجه اطاعت و انقياد تحت حكم آن قدرت ذاتي قرار دارند، و به غايت مُطيع و مُسخر اوامر آن قدرت ازلي هستند، پس بيشك اشياي بيشمار را همچون شيئي واحد ايجاد ميكند و در كنارشان قراراو منسرد. در اينجا كاري مانع كار ديگر نميشود. بزرگ و كوچك، كم و زياد، و جزئي و كلي در اينجا مساويست، انجام هيچ يك از اين كارها براي او دشوار نيست.
همچننان كهدر گفتارهاي دهم و بيست و نهم بيان گرديد كودكي براساس سرّ موازنه و انتظام، و اطاعت از حُكم، و امتثال اوامر، كشتي بزرگي به اندازه صد خانه را مانند اسباب ي مسألود با انگشت ميچرخاند و ميگرداند.
فرماندهيي كه با فرمان "به پيش" ميتواند يك سرباز را به حالت هجومي درآورد، بيترديد ميتواند با همان فرمان، ارتشي منظم و مطيع را نيز به حالت حمله و هجوم درآورد.
اگر در دو كفهيئِنِ ريي حساس و بسيار بزرگ، دو كوه در حالت موازنه قرار داشته باشند، گردويي كافيست تا همان طور كه كفين ترازويي ديگر را كه دو تخم مرغ در آن گذاشتهاند، يكي را بالا و ديگري را پايين آورد؛ ميتواند بر اساس قانون حكمت يكي از كفهها را به همراه كوه تا قلايا و بالا ببرد و كوه ديگري را تا عمق دره پايين بياورد.
— 186 —
درست به همين صورت، قدرت رباني كه بيقيد و بينهايت و نوراني و ذاتي و سرمديست و حكمت بيپاياني دارد كه منشأ و منبع و مدار و مصدر همه نظم و ترتيبهاُ صِفَدلهاست و از عدالت الهيِ به غايت حساسي برخوردار ميباشد، و همه اشيا اعم از هر چيز كلي و جزئي و بزرگ و كوچك مُسخر حُكم و منقاد تصرف آن قدرتاند، بيترديد همچنان كه ذرات را به سادگيها بيشكت در ميآورد و ميچرخاند، ستارگان را نيز با سرّ نظامِ حكمت به سهولت ميگرداند و ميچرخاند. و در بهار، همچنان كه با فرماني واحد به سادگي مگس را زنده ميكند، انواع ي استق و همه نباتات و ارتش حيوانات كوچك را نيز با سرّ ميزان و حكمتي كه در قدرتاش هست، با همان فرمان و با همان سهولت، زنده و روانه عرصه حيات ميكند.
همانطور كه خدك قانورخت را در بهار به سرعت زنده ميكند و به تار و پودش حيات ميبخشد، با قدرت مطلقه حكيمانه و عادلانه خود، پيكر بزرگ كره زمين را نيز همانند درخت مذكور در بهار به آساني زنده و صدها هزار نمونه از حشر را ايكه تقدكند؛ هم چنان كه با امري تكويني زمين را احيا مينمايد، ميفرمايد:
اِنْ كَانَتْ اِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ
(يس: ٥٣) يعني تمام انس و جن فقط با صيحه و فرماني نزد ما در ميدان حشر حاضر ميشوند؛ نشخصاً فرمايد:
وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
(نحل:٧٧) يعني كار قيامت و حشر و انجام آن به قدر يك چشم به هم زدنيست، حتي كمتر از آن؛ و باانه گویرمايد:
مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨) يعني اي انسانها! ايجاد و احيا، و حشر و نشر شما همچون احياي نفسي واحد، آسان است و در برابر قدرت من كار دشواري نيستهشت ساساس سرّ اين سه آيه، همهي انس و جن و ملائكه و موجودات حيواني و روحاني را با فرماني واحد و به آساني، در عرصه حشر اكبر و در مقابل ميزان اعظم حاضر ميكند؛ كاري مانع كار ديگر نيست.
بر خلاف خواستهام بيان مطالب مربوط به سرّ سوم و چهارم تا نواع م به زمان ديگري موكول شد.
— 187 —
حقيقت چهارم: بسياري از علايم وحدت در آفريدگان، مانند وجود و ظهور موجودات، همراهي و اتحادي در درون هم، تشابه، مثال مُصغر و نمونه اكبر هم بودن، كح زير ي بودن قسمي و اجزا و افراد بودن قسم ديگر، مشابه هم بودن در سكه فطرت و تناسب داشتن در نقش صنعت، ياري كردن يكديگر و تكميل نمودن وظيفه فطري هم؛ به صورت كاملاً بديهي خبر از توحيد ميدهند و واحد بودن صانعشان را اثبات مينمايند و نشان ميدهند كه أم با از لحاظ ربوبيت، كل و كليييست كه قبول تجزي و انقسام نميكند.
آري، مثلاً ايجاد و اداره و تغذيه افراد بيشمار چهارصد هزار نوع حيوان و نبات در هر بهار، با هم و درون هم، در يك آن و به يك شكل، نقطه طا و اشتباه و در كمال حكمت و حُسن صنعت... و هم خلق افراد بيشمار مگسها كه مثال كوچك پرندهها هستند تا عقابها كه نمونه بزرگ آنها ميباشند، و تأمين لوازمي كه براي زيستن و گشتن در آسمان به آ دلالتمك ميكند، و چرخاندنشان در هوا و به اين طريق شكوهمند كردن آسمان، و قرار دادن سكه صنعت در چهره هر يك از آنها و نهادن مدبرانه سكه حكمت در جسم هر كدامشان، و قرار دادن مربيانه مُهر احديت در ماهيت هر يك... فرستادن نِ وَ ه، رحيمانه و پر شتاب ذرات غذايي كمكرسان به سلولهاي بدن، و قرار دادن نباتات به عنوان مددكار حيوانات، و حيوانات براي ياري انسان، و همه مادرها براي معاونت به فرزنداني كه قدرتي ندارند... همچنين از كهكشان و منظومه پست مب عناصیر زميني تا پردههاي حدقه چشم و برگهاي غنچه گل و غلاف سنبلههاي ذرت و تخم خربزه، مانند دايرههاي متداخلي هستند كه تصرفِ با حسن صنعت يكسان و انتظام واحد و فعل واحد و كمال حكمت كه در حكمن انساو كلي هستند، بيترديد و به طور بديهي اثبات ميكند كه: فاعل اين كارها هم واحد و يگانه است و بر هر چيزي مُهر خود را زده است، و همچنان كه در هكمت توني نيست در همه جا حضور دارد؛ هم مانند خورشيد است كه همه چيز از او دور است، و او به هر چيزي نزديك ميباشد؛ نيز همانطور كه خلق و اداره بزرگترين چيزها مانند كهكشان و منظومه شمسي براي او دشوار نيست، گق، و ااي سرخ و سفيد و آنچه در قلبها ميگذرد از او پنهان نيست و از دايره تصرفات او خارج نميباشد.
— 188 —
به همين ترتيب خلق هر چيز هر قدر كه بزرگ و فراوان هم باشد، براي او مانند آفريدن كیوچكترين و ه دور ن چيز آسان است؛ مگس را در ساختار وجودي عقاب، دانه را برخوردار از ماهيت درخت، درخت را در شكل و شمايل يك باغچه، باغچه را در صنعت بهار، و بهار را نيز با ويژگيهاي حشر و رستاخيز به سهولت ميآفريند. او چيزهايي را كه از نظر صنعابتدا بسيار زيادي دارند احسان ميكند و بسيار ارزان در اختيار ما قرار ميدهد. قيمتي كه درخیواست دارد نيز يك بِسْمِ اللّٰهِ و يك اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ است، يعني قيمت معادل آن نعمتهاي بسيار ارزشدهايي فتن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ در ابتدا، و اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ در انتهاست.
اين حقيقت چهارم نيز در رساله نور توضيح داده شده و به اثبات رسيده است؛ لذا به همين اشارهي مختصر اكتفا ميكنيم.عذاب م چه سياح ما در منزل دوم مشاهده كرد:
حقيقت پنجم:در مجموع كائنات و در همه اركان و اجزا و هر موجود آن انتظام بسيار دقيقي وجود دارد...
هر يك از مواد و موظفين متعلق به هيأت عمومي كائنات كه میدار گرداندن و اداره ي اينين مملكت واسعه هستند واحید و يگانهاند...
و اسما و افعالي كه در اين شهر و نمايشگاه باشكوه تصرف ميكنند با آنكه در درون هماند و يك ماهيت دارند و واحدند و در همه جا اسم و فعلي يگانهاند، بر همه چيز يا بر بيشتر چيزها احاطه و شماي ابدند...
همچنين عناصر و انواعي كه مدار بنا و شكوه و تدبير اين كاخ تزيين شده هستند با اينكه در درون هماند و هر يك ماهيت واحدي دارند و در هر كجا ةِ الْنصر و نوع موجود است، در عين حال با انتشار در روي زمين و بيشتر نقیاط آن، آن را در احاطه خود دارند...
اين موارد بالبداهه و ضرورتاً اقتضا ميكند، دلالت دارد، گواهي ميدهدبندي يان ميسازد كه: صانع و مُدبر اين كائنات و سلطان و مُربي اين مملكت و صاحب و باني اين سرا واحد است، فرد است، يگانه است، احد است. امكان ندارد مثل و مانندي داشته باشد، و وزير و مُعيني ندارد. ممكن نيست شريك و ضدي
— 189 —
داشته در بر و عجز و قصوري ندارد. آري، نظم، وحدتي كامل است و ناظمي يگانه ميطلبد؛ و تاب شرك را كه مدار مناقشه ميشود، ندارد.
مادام كه از هيأت مجموعه كائنات و گردش روزانه و سالانه كره زمين تا مجموعه حواسي كه در سر و صورت انسان هت بگذاا گردش و جريان گلبولهاي سرخ و سفيد خون در هر چيزي اعم از كلي يا جزئي، نظمي حكيمانه و دقيق وجود دارد؛ قطعاً چيزي جز قادري مطلق و حكيمي مطلق نميتواند دست خود را با هدف قصد و ايجاد به سوي چيزي دراز كند و دخالتي داشته باشد؛ هر چيزي صر را باتواند مُقبل و مَظهر و مُنفعل باشد.
مادام كه تنظيم امور و مخصوصاً پيگيري اهداف و مراقبت از مصالح و نظم دادن به آنها صرفاً با علم و حكمت امكان پذير است و با اراده و اختيار انجاشارتي يرد؛ قطعاً و در همه حال، اين نظم حكمتپرور و اين نظامهاي مصلحتكارانهي آفريدگان كه در مقابل چشمانمان ميبينيم و انواع بيشمار دارند، به طور بديهي گواهي ميدهند و دلالت ميكنند كه آفريفته اس مُدبر اين موجودات، واحد و فاعل و مختار است. هر چيز بهواسطه قدرت او وجود مييابد و با اراده او وضعيت مخصوصي ميگيرد و بهواسطه اختيار او از صورتي منظم برخوردار ميگردد.
همچنين مادام كه مشعل تقويميِ مقصود ماه ميباست و تهمانسراي دنيا واحد است، بخاري چراغ مانندش مقصود خورشيد است واحد، اسفنج به ابر اشاره دارد. م. رحمتاش واحد، آتش طبخ كنندهاش واحد، آب حياتاش واحد و مزرعه حمايت شدهاش واحید است... واحید... واف دهه واحد تا هزار و يك واحد... بيترديد اين هزاران واحد گواهي ميدهند كه صانع و صاحب اين مهمانسرا واحد است، نيز به غايت كريم و مهماننواز است كه اين مأموران متعالي و بزرگِ خود را خدمتكار مسافران ذي حيات قرار ميده و وزشراي راحتي شان بكوشند.
— 190 —
و نيز اسمايي چونحكيمورحيمومُصوِّرومُدبرومُحييومُربي،و شئوناتي چونحكمتورحمتوعنايت،و افعاليارد داتصويروتدويروتربيتكه در هر سوي دنيا تصرف ميكنند و نقشها و جلوههايشان ديده ميشود يكياند؛ اسمها و فعلهاي واحدي كه در هر جا، درون هماند و در مرتبه نهايي قرار دارند و در عين حال فرا گيرند. نيز نقش يك ديگر را چنان ز من پميكنند كه گويي اسمها و فعلها متحد شدهاند؛ طوري كه قدرت عين حكمت و رحمت، و حكمت عين عنايت و حيات ميشود. براي نمونه هنگامي كه تصرف اسم حيات دهنده در چيزي مشاهده شد تصرفات اسمهاي بسيارِ ديگري چون خلاق و مُصوِّر و رَلاَمُز در همان حال در هر جا و با همان نظام ديده ميشود. اين امر البته و البته و بالبداهه گواهي ميدهد كه مسماي آن اسمهاي محيط و فاعلِ فعلهاي در برگيرندهيي كه در همه جا به يك طرز ديده بر آيند، يگانه است، فرد است، واحد است، احد است؛ آمنّا و صدّقنا!
همچنين مادام كه عناصر به عنوان مايه و ماده مصنوعات، زمين را در احاطه دارند، و هر يك از انواع مخلدر به ه حامل اقسام مُهرهايي هستند كه نشان از وحدت دارند، واحدند و در عين حال روي زمين منتشر ميشوند و استيلا مييابند؛ بيترديد بالبداهه اثبات ميشود كه عناصر مزبور با همه مشتملات خود و االم ديذكور با همه افرادشان به ذاتي واحد تعلق دارند، در تملك اويند؛ و مصنوعات و خدمتكاران چنان واحد قادري ميباشند كه عناصر استيلاجوي عظيم مذكورَلاةُ چون خادمي كاملاً مطيع، و انواعي را كه در هر سوي زمين پراكنده شدهاند نيز چون سربازي كاملاً منظم به خدمت خود در ميآورد.
اين حقيقت نيز در رسالةُ النور اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا در اينجا به همين اشاره كوتاه اكترساله كنيم. مسافر ما با سرمستي فيض ايماني و ذوق توحيدي كه از اين پنج حقيقت به دست آورده بود مشاهدات خويش را خلاصه كرد و احساس خود را بر زبان آورد و خطاب به قلباش گفت:
به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر!
و ببين خامه زرين قدرت چه چيز را به تصوير كبيتردست.
— 191 —
براي آنان كه چشم دل گشودهاند هيچ نقطه مبهمي باقي نمانده است
گويي خداوند آياتاش را با نور نگاشته است.
همچنين بدان:
ابعاد نامحدود، اوراق كتاب عالماند
و آثار ندرت" ن سطرهاي حوادث دهر ...
در دستگاه لوح محفوظِ حقيقت نوشته شده است:
هر موجودي در عالم، لفظيست مُجسم و معنادار
مسافر آنگاه به قلب خويشرين حاشنو:
"چولا اله الا اللهبرابر ميزنند هر شي دمادم سه مصرع اخير به قلم مؤلف و به همين صورت به فارسي نوشته شده است. م.
جويدند يا حق سراسر گويدند يا حي.
نَعَمْ وَ فيگر باِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ"
آنگاه نفس او نيز همراه با قلباش شروع به تصديق كرد و گفت:"آري، آري"
مطالب زير در باب دوم مقام نخست، درباره منزل دوم، اشاره كوتاهي ميباشد به پنج حقيقت توحيدي كه مسافر دنيا و سياح كاكرد. ار منزل دوم مشاهده نمود:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ حَقِيقَ حَقِّكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ فِى الْكَمَالِ وَ اْلاِحَاطَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ ظُهُورِ اْلاَفْعَالِ بِاْلاِطْلاَقِ وَ عَدَمُ النِّهَايَةرد، ناتُقَيِّدُهَا اِلاَّ اْلاِرَادَةُ وَ الْحِكْمَةُ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اِيجَادِ الْمَوْجُودَاتِ بِالْكَثْرَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى السُّرْعَةِ الْمُطْلَقَةِ وَ خَلْقُ الْمَخْلُوقَاتِ بِابيتت كولَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى اْلاِتْقَانِ الْمُطْلَقِ وَ اِبْدَاعُ الْمَصْنُوعَاتِ بِالْمَبْذُولِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ فِى غَايَةِ حُسْنِ الصَّنْعَةِ وَ غُلُوِّ الْقِيْمَةِ ... وَ كَذَا موَاتَِدَةُ حَقِيقَةِ وُجُودِ الْمَوْجُودَاتِ عَلَى وَجْهِ الْكُلِّ وَ الْكُلِّيَّةِ وَ الْمَعِيَّةِ وَ الْجَامِعِيَّةِ وَ التَّدَاخُلِ وَ الْمُنَاسَبَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اْلاِنْتِظَامَاتي آن بَامَّةِ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ وَحْدَةِ مَدَارَاتِ تَدَابِيرِ الْكَائِنَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى وَحْدَةِ صَانِعِهَا بِالْبَدَاهَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ اْلاَسْمَاءِ وَ اْلاذِهِ الِ الْمُتَصَرِّفَةِ الْمُحِيطَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ الْعَنَاصِرِ وَ اْلاَنْوَاعِ الْمُنْتَشِرَةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ عَلَى وَجْهِ اْلاَرْضِ."
— 192 —
آنگاه مسافر عالم در اثناي گردش در قرون، به مدرسه "مُجدد الف ثاني" امام رباني احمد فاروسْمِهِد؛ وارد شد و به شنيدن سخنانش پرداخت. امام در هنگام تدريس ميگفت:
"مهمترين نتيجهيي كه از همه طريقتها عايد ميشود ظهور و بروز حقايق ايمانيست، بروز آشكار يك مسأله ايماني بر هزار كرامت را دادترجيح دارد".
همچنين ميگفت و تعليم ميداد: "شخصيتهاي بزرگ در گذشته گفتهاند: يك نفر از متكلمين و علماي علم كلام خواهد آمد و تمام حقايالت قطني و اسلامي را با دلايل عقلي و در كمال وضوح اثبات خواهد كرد. من علاقمندم فرد مذكور باشم؛ شايد هم او هستم
زمان اثبات نمود كه نفر مذكور، انسان نيست، رساله نور است. ممكن است اهل كشف در مكاشفات خود رساله نور را به ز ركن رجمان و ناشر بياهميتاش مشاهده كرده باشند؛ لذا گفتهاند "يك نفر".
زيرا ايمان و توحيد، اساس و مايه و نور و حيات همه كمالات انسانيست و قاعده تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِاِبْرَِ سَنَةٍ مربوط به تفكرات ايماني ميشود و اهميت ذكر خفي در طريقت نقشبنديه نيز ميبايست از انواع تفكر ارزشمند مذكور باشد".
مسافر همه را شنيد، روي نين درند و خطاب به نفس خويش گفت: مادام كه اين امام قهرمان چنين ميگويد، و مادام كه ذرهيي افزايش قدرت ايمان از انبوه معرفت و كمالات، ارزشمند تر و از عسل صدها ذوق شيريرض محاست؛ و مادام كه اعتراضات و شبهات متراكم هزار ساله فيلسوفان اروپايي عليه ايمان و قرآن راهي يافته و اهل ايمان را مورد هجوم قرار داده، و درصددند اركان ات صفت ا كه كليد و مدار و اساس سعادت ابدي، زندگاني جاويد و بهشت دائميست به لرزه درآورند، ترديدي نيست كه پيش از هر چيز ميبايست ايمانمان را از حالت تقليدي به صورت تحقيقي تبديل نموده و قوي سازيم.
پس، ب و ذي بيا و اين بيست و نُه مرتبه ايماني را كه يافتهايم و هر يك از آنها به قوت كوهيست، با انديشه رسانيدن به مراتب سي و سه گانه ی كه عدد بابركت تسبيحات مبارك نماز است ی و براي ديدن منزل سومِ اين عبرتگاه با
#1 نيز جاح بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ درِ اداره و اعاشه ربّاني موجود در عالم ذيحياتان را به صدا در آوريم. بايد دق الباب كنيم و در را بگشاييم.
لذا مسافر درِ منزل سوم را كه محشر عجايب و مواجهغرايب است با طلب رحمت به صدا درآورد و با بِسْمِ اللّٰهِ الفتَّاح گشود، منزل سوم پديدار شد؛ داخل رفت و ديد: چهار حقيقت مُعظّم و مُحيط، آن منزل را نوراني كرده و چون خورشيد، توحيد را نمايان ميسازند.
حقيقت اول،
حقيقتفتّاحيّتاست، مديه عراساس تجلي اسم فتاح، انواع و اقسام صورتهاي بينهايت منظم و جدا از هم، از مادهيي بسيط و به موجب يك فعل، در آن واحد، با هم و در همه جا گشوده ميشوند. آري، همچارتان موجودات بيشمار و جدا جدا در باغستان كائنات به موجب قدرت فاطر و با اسمفتاح،همچون گلها شكفتهاند و هر يك نظم خاص و مناسب، و شخصيت ممتاز خود را يافتهاند؛ به همان ترتيب اما اعجاز آميزتر در باغچه زمين به تك تك چهارصد هزار نوع ذي حيات نيز صود:
ون و مُزين و ممتازِ بسيار حكيمانه و داراي صنعت عطا گرديده است...
يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ اُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِى ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ ذلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ فَاَنّ
انْرَفُونَ
(زمر: ٦)
اِنَّ اللّهَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى اْلاَرْضِ وَلاَ فِى السَّمَاءِ هُوَ الَّذِى يُصَوِّرُكُمْ فِى اْلاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(آلاسَاتِ ٥ ی٦)
براساس آيات فوق، قويترين دليل توحيد و حيرت انگيزترين معجزه قدرت، گشودن صورتهاست. بر اساس اين حكمت، حقيقتفتح صُوَردر رسالةُ النور مكرر و به صورتهاي متعدد و بهويژهدر باب نخست دومين مقام اين رساله در مرتبههاي ششم و هففرستندان و اثبات گرديده است. لذا موضوع را بدانجا ارجاع ميدهيم و در اينجا همين مقدار ميگوييم: بنابر گواهي دانش گياهشناسي و جانورشناسي و بر اساس بررسيهاي عميق اين دو علم، در فتح صُور چنان احاطه و شمول و صنعتي هست كه ظر دينز جز واحد احد يكتا، و قدير مطلقي كه قادر است هر چيز را در درون هر چيز ديگري ببيند و بيافريند نميتواند صاحب چنين
— 194 —
فعل جامع و فراگيري باشد؛ چرا كه فعل فتح صُور مستلزم حكمت، دقت و احاطهيي در غايت درجه بدانيه در متن قدرتي لايتناهيست، قدرتي كه در هر جا و هر لحظه وجود داشته باشد. چنين قدرتي نيز در ذات يكتايي وجود دارد كه سراسر كائنات را اداره ميكند.
آري، مثلاً همچنان كه آيات ه ميشميفرمايند، فتّاحيّت، گشودن و آفريدن جدا جدا، منظم و ممتاز از يكديگر، مُزيّن و مرتب، بدون اشتباه و خطا و غلطِ صُور انسانها از مادهيي بسيط است؛به عاللي كه آنها در سه ظلمت مُندمج در ارحامِ همه مادرها قرار دارند؛ نيز حقيقت فتح صُور كه همه انسانها و حيوانها و نباتات روي زمين را با قدرت و حكمت و صنعت واحد در احاطه دارد، قويترين برهان وحدانيت است؛ چرا كه احاطه كردن،يل داداست و جايي براي شرك باقي نميگذارد. نوزده حقيقتي كه در باب نخست گفتيم بر وجوب وجود شهادت ميدهند، همچنان كه با وجودشان بر وجود خالق دلالت دارند، با احاطه خود نيز بر وحدت گواهي ميدهند.
حقيقت دومي
كه م و يكپا در منزل سوم ديد،حقيقترحمانيتاست، يعني با چشم خود ميبينيم كسي هست كه روي زمين را با هزاران هديه رحمت براي ما پر كرده است. ضيافتگاهي ساخته و سفرهيي گسترده است كه صدها هزار طعام لذيذ با طعمهاي جداايي را رحمانيت در آن نهادهاند، درون زمين را با هزاران احسان ارزشمند رحيميت و حكيميت، مخزني جامع قرار داد؛ و زمين را در گردش سالانهاش در حكم كشتيِ تجارياي قرار داد كه ه از جر نوع از زيباترين لوازم انساني و حياتي را هر سال از عالم غيب بر آن بار ميكند و مانند كشتي يا قطار به حركت در ميآورد؛ و بهار را نيز همچون واگني كه ارزاق و البسه ما را حمل ميكند به سويمان ميفرستد. خداوند رحمان تغذيه ما رانسان ر رحيمانه تأمين ميكند؛ و براي اينكه بتوانيم از همه آن هدايا و نعمتها استفاده كنيم صدها و هزاران نوع اشتها و احتياج و احساس و حسيات و حواس در اختيارمان گذاشته است.
آري، همچنان كه در شعاع چهارم پيرامون آيه حسبيه تدنيا، اده شده و اثبات گرديده، چنان معدهيي به ما عطا نموده است كه از غذاهاي بيشماري لذت
— 195 —
ميبرد. و چنان حياتي احسانمان كرده است كه با حواساش از نعمتهاي بيشمار عالم بزرگ جحَسْبُكه به سفرهيي مملو از نعمت ميماند استفاده ميكند. و چنان انسانيتي به ما لطف كرده است كه ميتوانيم با ابزار متعددي چون عقل و قلب از هداياي بيشمار عالم مادي و معنوي لذت ببريم. و از چنان اسلامي به ما خبر داده اس وَعَلز خزاين بيمنتهاي عالم غيب و شهادت، نور ميگيرد. و به سوي چنان ايماني هدايتمان كرده است كه از انوار و مواهب بيحد و حصر عوالم دنيا و آخرت مستفيد ميگرداند.
كائنات گويي كاخيست كه از سوي رحمت الهي ب آري، اي عتيقه و عجيب و ارزشمند تزيين گرديده و كليد همه صندوقها و منزلهاي بيشمار آن كاخ به دست انسان سپرده شده و هر آنچه براي بهره بردن از آنها لازم است اعم از حواس و احساسين چوندر فطرت انسان قرار داده شده است.
رحمتي چنين كه تمام دنيا و آخرت و همه چيزها را در برگرفته است بيترديد تجلي احديت در درون واحديت است.
يعني همچنان كه نور خورشيد با احاطه بر همه اشيايي كه در مقابلاش است مثالي براي واحديت است، هر چيز ديگرلي فراو درخشان نيز نسبت به قابليتي كه دارد، با اخذ نور و حرارت و هفت رنگ موجود در نور و تصوير خورشيد، مثالي ميشود براي احديت؛ لذا فردي كه نور فراگير مذكور را ميبيند چنين حكم خواهد كرد: "خورشيد زمين، واحد است، يكتاست". او با مشاهده عكس عرض يي و با حرارت خورشيد در هر چيز براق و حتي قطرهها ميتواند بگويد: "احديت خورشيد، يعني خورشيد با تمام صفات ذاتياش نزد همه چيزهاست و در آيينهي قلب هر چيَلَقَند دارد".
به همان ترتيب، احاطهي رحمت واسعهي رحمانِ ذوالجلال همچون نور بر همه چيز، واحديت آن رحمان و اينكه به هيچ وجه شريكي ندارد را نشان ميدهد. در هر چيز مخصوصاً در هر ذيحياتي و بهويژه در انسرا برر پرده جامع رحمت، نورانيت بيشتر اسماي آن رحمان و نوعي تجلي ذاتي وجود دارد، و به هر فرد جمعيتي حياتيه عطا نموده است كه موجب ميشود نظر بر تمام كائنات داشته در پيو با آن مناسبت يابد؛ و اين امر نيز احديت رحمان را اثبات ميكند و
— 196 —
اينكه او نزد هر چيزي حاضر است و اوست كه تمام كار هر چيزي را انجام ميدهد.
آري، همچنان كه آن رحمان با واحديت و احاطهي رحمت مذكور، شكوه جلال خود را در سراسر كائنات و بره زيبامين نمايان ميسازد، به همان ترتيب با تجلي احديت در هر يك از ذيحياتان مخصوصاً در انسان، نمونهيي از تمام نعمتهايش را جمع ميآورد، و بر آلات و اعيشود:حيات مذكور استوار و تنظيم ميكند، و مجموع كائنات را نيز (بي آن كه جزء جزء شود) چون خانه فرد مزبور در اختيارش ميگذارد و به اين ترتيب شفقت خاص جمال خويش را اعلام ميدارد و ردي قراسازد كه انواع احسانهايش در انسان متمركز است.
نيز همچنان كه به طور مثال خربزه در هر يك از تخمهايش تمركز دارد و آفرينندهي هر يك از تخمهاي مذكور، بيشك كسيست كه د مهم را خلق كرده و سپس با ميزان خاص علم خويش و با قانون حكمتاش كه خاص خود اوست، تخم را از خربزه حاصل نموده، جمع كرده و تجسم بخشيده است، و كسي جز معمار يكتا و يگانهي خربزهي واحد ياد شده، قادر به آفريدن آن تخم نيست و چنين چيزي محال است.
درستورهيان ترتيب، كائنات به موجب تجلي رحمانيت، در حكم يك درخت و يك بوستان است، و زمين يك ميوه و يك خربزه، و ذيحيات و انسان در حكم يك هسته ميباشد، لذا شكي نيست كه خالق و پرور تغذيهوچكترين ذيحيات ميبايست خالق تمام زمين و كائنات باشد.
خلاصه:همچنان كه آفريدن صُور منظمِ همهي موجودات از ماده بسيط و گشودن آنها بهواسطه حقيقت فتّاحيتِ محيط، بالبداهه اثبات كننده يد بتويباشد، حقيقت رحمانيت نيز كه بر همه چيز احاطه دارد، همه ذيحياتاني را كه به وجود ميآيند و وارد حيات دنيا ميگردند، مخصوصاً تازه واردان را در كمال نظم تغذير و مخ، و لوازم مورد نيازشان را تأمين ميكند، و هيچ كدامشان را به فراموشي نميسپارد، و با رحمت واحد در هر جا و در هر زمان به همه رسيدگي ميكند، و اين بالبداهه نشان از وحدت، و احديتِ درون وحدتدر نظر
— 197 —
از آنجا كه رساله نور مظهر اسم حكيم و اسم رحيم است و از آنجا كه نكتهها و جلوههاي حقيقت رحمت در بسياري از جاهاي رساله نور توضيح داده شده و اثبات گرديده است، در اينجا با همين قطره بداسبيسا اشاره كرده و آن قصه مفصل را كوتاه ميكنيم.
سومين حقيقتي
كهسياح ما در منزل سوم مشاهده كرد"حقيقتمُدبّريّت و اداره"است، يعني حقيقت اداره كردن اجرام سماويِ بسيار هولناك و پر سرعت، عناصر بسيار استيلاجو و به هم زننده، و ي كائنت زمينيِ بسيار نيازمند و ضعيف، آن هم در كمال نظم و تعادل؛ و ياور هم قرار دادنشانِ و اداره آنها در مسير همگرايي و امتزاج، و تدبير امورشان؛ و قرار دادن اين عالم بزرگ چون كشذات وامل، شهري باشكوه و كاخي مزيّن.
قطع نظر از دواير عظيیم اين اداره مقتدرانه و رحمیاني، در رسايل مهیم رسالةُالنور همچون گفتار دهم صرفاً به صفحهيي از آن تك مص كه در بهار بر زمين جريان مييابد پرداخته شده، و با توضيح كافي اثبات گرديده است، لذا صورت فشردهيي از مطلب را با بيان يك مثال نشان خواهيم داد:
مثلاً اگر شخص عالي مقام و قدرتمناِنَّ ري از چهار صد هزار ملت و طائفه جدا از هم تشكيل دهد، و لباس و سلاح و غذا و تعليمات و ترخيصها و خدمات مربوط به هر يك از سربازان را به تفكيك تأمين كند، نيز به عنو مسير اندهيي با كارهاي اعجاز آميز، همه لوازم مختلف مورد نياز را با تمام تنوعي كه دارند بدون نقصان و كمبود و خطا و اشتباه، به موقع و بيتأخير و بدون ابهام، در كمال نظم و به غايت دقيق مهيا سازد، بيشك چيزي جز قدرت فوق العاده آن فربت بدا عالي مقام نميتواند در مديريت مسائلي بدان اندازه وسيع، پيچيده، ظريف، با نظم و ترتيب، كثير و عادلانه به كار آيد؛ كه اگر جز اين بود تعادل به هم ميخورد و اوضاع به هم ميريخت.
مشابه همين مطلب، به چشم خود ميبينيم كه دستنظر غا در هر بهار، لشكري باشكوه و مُركب از چهارصد هزار نوعِ متفاوت را ايجاد و اداره ميكند؛ و در فصل پاييز كه نمونهيي براي قيامت است، سيصد هزار نوع نبات و حيوان را عَانِىرصد هزار نوع مذكور ميميراند و تحت عنوان موت و مرگ، آنها را مرخص و
— 198 —
در انجام وظايفشان وقفهيي به وجود ميآورد. در بهار نيز كه نمونهييست براي حشر و نشر، سيصد هزار نمونه براي رستاخيز اونَ ( در مدت فقط چند هفته در كمال نظم و ترتيب به وجود ميآورد و حتي در يك درخت، چهار حشر كوچك يعني ايجاد خود درخت، برگها، گلها و ميوههايش را همانند آنچه در ه ١٦٣ ذشته بود، در مقابل چشمانمان ظاهر ميسازد و آنگاه براي تك تك انواع و نفرات لشكر سبحانياي كه بيش از چهار صد هزار نوع را در بر ميگيرد ارزاقي مخصوص و مناسب و جداگانه تأمين ميكند؛ همچنين سلاحهاي مختلفي براي دفاع در اختيارشانفصيل وارد و لباسهاي گوناگون و تعليمات جدا جدا و ترخيصهايشان را تأمين ميكند؛ و تمام وسايل و لوازم مورد نيازشان را به تفكيك در كمال نظم و ترتيب و بدون سهو و خطا و اشتباه و فراموشي، هموار عام اايي عطا ميكند كه كسي فكرش را هم نميكند؛ و به اين صورت وحدانيت و احديت و فرديت و اقتدار بيمنتها و رحمت بيحد و حصرش را در كمال ربوبيت و حاكميت و حكمت به اثبات ميرساند و فرمان توحى وَ صبر كره زمين در هر صحيفه بهار با قلم تقدير مينگارد.
مسافر ما بعد از آن كه صفحهيي از اين فرمان را فقط در يك بهار مطالعه كرد خطاب به نفس خويش گفت: "قادر جبار و قهار ذوالجلال در هر بهار هزاران حشراد كردآورتر از حشر اكبر را به وجود ميآورد، و براي مكافات و مجازات، رستاخيز و قيامت را ی كه نسبت به قدرت او از بهار آسانتر است ی برپا خواهد كرد؛ و وقوع آن را هزاران بار به همهي پميگيرن خود وعده داده و عهد كرده و در قرآن نيز هزاران اشاره بر آن آورده است؛ علاوه بر آن، در هزاران آيه صراحتاً به اين موضوع حكم نموده و تهديد و تضمين كرده است. لذا عذاب جهنم براي انكار كنندگان حشر كه تكذيب وعدههاي چنين پروردگاري و انكارگاه بهاوست عين عدالت ميباشد". نفس او نيز به علامت تاييد گفت: "آمَنّا"
مرتبه سي و سوم كه حقيقت چهارم است،
حقيقترحيميت و رزاقيتاست و مسافر دنيا آن را در منزل سوم مشاهده كرد. يعني، دستديون م در مقابل چشمان ما روزيِ مادي و معنوي همه ذي حياتان روي زمين، زير زمين، هوا و دريا مخصوصاً روزي ذيروحان و به ويژه ناتوانان و ضعيفان و بهطور خاص روزي
— 199 —
نوزادان را با مهرباني تمام از خاكي خشك و بسيط، و تكههاي هيزم خشك و جامدي چون استخ و بيمين ميكند؛ بهويژه لطيفترين آنها را از ميان خون و قاذورات به وجود ميآورد، و هزاران اوكّا واحد وزن، حدوداً ١٢٠٠ گرم .م. طعام از دانهيي خشك و واحد به اندازه يك در.
طل ميكند و هميشه بادقت بدون آنكه يكي از آنها را فراموش كند يا خطايي در آن صورت گيرد عطا مينمايد.
آري، آيهي
اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات: ٥٨) انفاق وق نمود را مخصوص حضرت حق و محصور در يد قدرت او اعلام ميكند؛ و آيهي
وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلاَرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّٰهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَده و غْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ
(هود: ٦)
نيز اعلام ميدارد كه رزق همه انسانها و حيوانها تحت تعهد و تكفل ربانيه زير يز آيهي
وَكَاَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
(عنكبوت:٦٠) ميفرمايد: رزق بيچارگان ضعيفي را كه قادران عتأمين روزي خود نيستند و عاجز و ناتوان ميباشند، از جايي كه فكرش را هم نميكنند، بلكه از غيب، و از هيچ، تأمين ميكند؛ مثلاً رزق حشرات اعماق دريا را از هيچ تأمين ميكند و به همه نوزادان از جايي كه تصورش رميتي بميشود كرد روزي ميدهد، و در هر بهار روزي همه حيوانات را گويي صرفاً از غيب بالفعل تكفل كرده و بالمشاهده عطا ميكند. باز هم اوست كه رزق انسانهاي اسبابپرست آنان كه به مُسبب اصلي توجه ندارند.م. را از پشت پردهالبداهب تأمين ميكند؛ و همانگونه كه اين امر توسط آيات فوق اثبات و اعلان ميشود، بسياري از آيات قرآن و شواهد موجود در عالم هستي بالاتفاق نشان ميدهند كه همه ذيحياتان بهواسطه رحيميت رزاق ذوالجلالي كه يكتاست تغذيه ميشوند.
آرافته تتان نوع خاصي رزق ميطلبند و چون ناتوان و بياختيار هستند متوكلانه در جاي خود ميايستند و رزقشان شتابان بهسوي آنها ميرود؛ غذاي نوزادان ناتوان نيز از تلمبههاي شگفت انگيزي (وزات ثمادر) وارد دهانشان
— 200 —
ميشود، و زماني كه تا حدودي توانا ميشوند و اندكي اختيار مييابند شير مادر قطع شده، و مخصوصاً در نوزاد انسان، شفقت و مهرباني مادر ياورشان ميشود وطِعَةِا همه بالبداهه اثبات ميكند كه رزق حلال با توان و اختيار مناسبت ندارد ... بلكه نسبت به ضعف و ناتواني كه موجب توكل ميگردد حاصل ميشود.
ضربالمثل شده است كه، اختيار و اقتدار ومان، ، حرص را كه اغلب اوقات سبب خسران ميشود تحريك ميكند و گاه قسمي از اديبان بزرگ را تا مرز گدايي پيش ميبرد و در عين حال ناتوانيِ متوكلانه، افراد بسيار عامي و معمولي و محروم از ذكاوت را به ثروتمندي ميرساند،
كَمْ عَالِمٍ عَ تكراراَعْيَتْ مَذَاهِبُهُ وَ جَاهِلٍ جَاهِلٍ تَلْقَاهُ مَرْزُوقًا
و اين اثبات ميكند كه رزق حلال، با قوت اختيار و اقتدار به دست نميآيد و حاصل نميگردد، بلكه از سوي رحيمي محاسني و تلاش فرد را قبول ميكند داده ميشود و (به عبارت ديگر) از سوي شفيقي كه بر نياز فرد رحم ميكند احسان ميشود.
اما رزق بر دو گونه است:
گونه اول:رزقيست حقيقي و فطري براي زيستن تحقق حت تعهد ربانيست. اين نوع از رزق چنان منظم و دقيق است كه روزي فطريِ ذخيره شده در بدن مانند چربي و امثال آن، انسان را اگر چيزي نخورد حداقل تا بيش از بيوق ال زنده نگاه ميدارد و موجب ميشود فرد زندگي خود را ادامه دهد، پس كساني كه پيش از بيست سي روز، و قبل از تمام شدن رزق فطري ذخيره شده در بدن، به ظاهر بر اثر گرسنگي ميميرند، مرگشان به دليل نبود رزق و روزي نيست؛ آنها علي، ح نوعي بيماري كه از سوء عادت يا ترك عادت حاصل ميگردد ميميرند.
گونه دوم:رزق مجازي و مصنوعيست كه به دنبال عادت و اسراف و سوء استعمو
— 201 —
كسب رزق بداند، لذا چنين كسي احسان مذكور را با سپاسگزاري و احساس دِين ميپذيرد و زندگاني خويش ردر بابدار سعادت سپري ميكند.
بدبخت نيز كسيستكه با اسراف و حرص ی كه مدار شقاوت و خسارت و اَلم هستند ی دست از سعي حلال ميكشد، و به هر دري ميزند و زندگي خود را با تن دوميشِكوه و گلايه و ظلم ميگذراند يا تباه ميكند.
همچنان كه معده خواهان رزق است، لطايف و حواس انساني چون قلب و روح و عقل و چشم و گوش و دهان نيز رزق خود را از رزاق رحيم طلب كردفراق و سپاسگزاري آن را دريافت ميكنند. روزيِ جداگانه و شايسته هر يك از آنها طوري كه برايشان لذتبخش باشد و خرسندشان كند از گنجينه رحمت، احسان ميشود. حتي رزاق رحيم براي اينكه روزي وسيعتري به آن. شاگرا كند، هر يك از لطايفي چون چشم و گوش و قلب و خيال و عقل را چون كليدي براي گنجينه رحمتاش آفريد؛ مثلاً چشم، كليد گنجينهي جواهرات قيمتي مانند زيبايي و جمال موجعادت اكائنات است؛ و موارد ديگر نيز هر يك كليد عالمي هستند و بهواسطه ايمان (از اين گنجينهها) استفاده ميكنند.دوباره به بحث خودمان باز ميگرديم: ذات قدير حكيمي كه اين عالم را خلق كرده است، همچنان كه حيات را خلاسخن ميامعي از كائنات آفريد و تمامي مقاصد و تجليات همه اسمائش را در آن متمركز نمود، به همان ترتيب در عالم حيات نيز رزق را مركز جامع شئونات قرار داد، نيازِ اشتها و لذت رزق را در ذيحياتان به وديعه گذاشت، تا سپاسگوجب سق پرستش و احساس دِين دائمي و كلي كه مهمترين غايت و حكمت در خلقت كائنات است، پاسخي باشد در مقابل ربوبيت و محبوبيتاش.
مثلاً همانطور كه خداوند هر سوي مملكت بسيار گسترده رباني رهيي وصاً آسمانها را با ملائك و موجودات روحاني، و عالم غيب را با ارواح آباد و معمور نمود، عالم مادي را نيز بهويژه هر سوي هوا و زمين را همواره با وجود ذيروحان، مخصوصاً مرغان و ت.همچن كوچك روح بخشيد و آباد كرد و با اين حكمت، نياز به روزي و شوق و ذوق نسبت به رزق را همچون تازيانهيي محكم به كار گرفت تا انسانها و حيوانها را به جستجوي رزق تحريك نمايد و آنها را از عطالت و تنقلبماهاند و بر زمين بگرداند. اين حكمتي از شئونات ربوبيت (حق) است. اگر
— 202 —
حكمتهاي مهمي مانند همين حكمت نبود، همانطور كه رزق درختان را به سويشان ميفرستد، رزق تعيين شده و معين حيوانات و نيازهاي فطري آنها را نيش از ن هيچ زحمتي به سويشان گسيل ميداشت.
براي ديدن كامل جمال اسم رحيم و رزاق، و شهادتشان بر وحدانيت، اگر چشمي پيدا شود كه بتواند به يكباره بر سراسر كره زمين احاطه يافته و آن را مشاهده كند، قافله حيوانات را در پايان فصل كوم كر در حالي خواهد ديد كه ارزاقشان رو به اتمام است، و نعمتها و طعامهاي بسيار لذيذ، بسيار زياد و بسيار متنوع، صرفاً برآمده از خزانه غيبي رحمت به صورت امداد غيبي و احسان رحماني، به دست نباتات سپرده و بر سر درختان نهاده شده و در سينه مادرانوَ مَااده شده و برايشان فرستاده ميشود، و مشاهده خواهد كرد كه اين جلوهي شفقت رزاق رحيم تا چه حد از زيبايي دلنشين و جمال دلچسبي برخوردار است و به نتيج و مواخواهد رسيد:
ذاتي ميتواند سيبي را خلق كند و آن را به عنوان رزق حقيقي، مُنعمانه به كسي دهد كه فصلها و شبها و روزها را تدوير ميكند و زمين را چون يك كشتي تجاري حركت ميدهد و محصول فصول را توسط آن به مسافران نيازمند روي زمين م از اد. زيرا مُهر فطرت و خاتم حكمت و طره صمديت و مُهر رحمتي كه بر چهره سيب مذكور وجود دارد بر سيماي همه سيبها و ميوهها و تمام نباتات و حيوانات هم هست، لذا مالك و صانع حقيقيِ همان يك سيب قطعاً و ي ميپيد مالك ذوالجلال و خالق ذوالجمال تمام ساكنان زمين است كه نمونه و همجنس و هم رديفان همان سيباند و خالق زمين پهناوريست كه باغ و محل پرورش آن است، و مالك درختيست كه به منزله كارخانه سيب است، و به وجود آورنده فصليست كه چون پيشخوان آناي جماشد، و مالك بهار و تابستان است كه محل باليدن آن ميباشد؛ و جز اين ممكن نيست.
پس هر ميوهيي چنان مُهر وحدتيست كه صانعزمينبه عنوان درخت آن ميوه و مؤلف كتابكائنات،به عنوان باغچه آن ميوه را مي شناساند، و وحدتاش را نشان ميدهد و بر ايسناي تت اشاره ميكند كه به تعداد ميوهها فرمان وحدانيت مُهر زده شده است.
— 203 —
از آن جا كه رسالةُ النور مظهر اسم رحيم و اسم حكيم است، بسياري از لمعات و اسرار اين حقيقت رحيميه در بخشهاي متعددش گروه اثبات گرديده است، لذا ادامه مطلب را بدان ارجاع ميدهم و به دليل نامساعد بودن حالم به همين اشاره كوتاه اكتفا ميكنم.
پس سياح ما ميگويد: "الحمدللهسي و سه حقيقترا دال بر وجوب وجود و وحدت خالق و مالكام ی كه همه يد: اجدنبالاش بودم و از هر چيزي دربارهي او ميپرسيدم ی ديدم و شنيدم. هر يك از اين حقايق، همچون خورشيد، درخشاناند و جايي براي تاريكي باقي نميگذارند؛ و چون كوه محكم و ثابتاند. هر كدام از اين حقايق با تحقق خود، بر وجود خالق شهادتي به غايت قطعيباش. ح و با احاطهشان بر وحدتاش آشكارا دلالت ميكنند؛ در عين حال اركان ديگر ايمان را در درون خود به قدرت اثبات ميكنند و اجماع و اتفاق مجمیوع آنها ايمیان ما را از حیالت تقليدي به تحقيقي و از تحقيقي ت.
م اليقين و از علیم اليقين به عيین اليقين و از عين اليقين به حق اليقين ميرساند".
"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى هَدَينَا لِهذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ اَنْ وَ شَنَا اللّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
به عنوان اشارهيي بسيار كوتاه به انوار ايمانيهيي كه سياح كنجكاو از چهار حقيقت بزرگ و مورد مشاهده در منزل سوم كسب كرده بود، ر اطمي دوم مقام نخست در ارتباط با حقايق منزل سوم چنين گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةالتَّساطَةِ حَقِيقَةِ الْفَتَّاحِيَّةِ بِفَتْحِ الصُّوَرِ لاَرْبَعِ مِاَةِ اَلْفِ نَوْعٍ مِنْ ذَوِى الْحَيَاةِ الْمُكَمَّلَةِ بِلاَ قُصُورٍ بِشَهَادَةِ فَنِّ النَّبَاتِ وَ الْحَيَوَانِ ... اند و َا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحْمَانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ نُقْصَانٍ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدَارَةِ الْمُحِيطَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى ار چنيناةِ وَ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ خَطَاءٍ وَ لاَ نُقْصَانٍ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحِيمِيَّةِ وَ اْلاِعَاشَةِ الشَّامِلَةِ لِكُلِّ الْمُرْتَزِقِينَ الْمُقَنَّنَةِ فِى كُلِّ
— 204 —
و، سي سالْحَاجَةِ بِلاَ سَهْوٍ وَ لاَ نِسْيَانٍ * جَلَّ جَلاَلُ رَزَّاقَهَا الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَنَّانِ الْمَنَّانِ وَ عَمَّ نَوَالُهُ وَ شَمِلَ اِحْسَانُهُ وَ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَ را بعنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
يَا رَبِّ بِحَقِّ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يَا اَللّهُ يَا رَحْمنُ يَا رَحِيمُ *
صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍحكيمانَى آلِهِ وَاَصْحَابِهِ اَجْمَعِينَ بِعَدَدِ جَمِيعِ حُرُوفِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَضْرُوبِ تِلْكَ الْحُرُوفُ فِى عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ جَمِيعِ عُمْرِنَا فِى الدُّنْيازي عظْلآخِرَةِ مَعَ ضَرْبِ مَجْمُوعِهَا فِى ذَرَّاتِ وُجُودِى فِى مُدَّةِ حَيَاتِى وَاغْفِرْلِى وَلِمَنْ يُعِينُنِى فِى نَشْرِ رَسَائِلِ النُّورِ وَكِتَابَتِهَا بِصَدَاقَةٍ بِكُلِّ صَلاَةٍ مِنْهَا وَ لآبَائِنَا وَلِجه سومتِنَا وَشُيُوخِنَا وَ لاَخَوَاتِنَا وَاِخْوَانِنَا وَلِطَلَبَةِ رِسَالَةِ النُّورِ الصَّادِقِينَ وَبِالْخَاصَّةِ لِمَنْ يَكْتُبُ وَيَسْتَنْسِخُ هذِهِ الرِّسَالَةَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحس مقام آمِينَ وَ آخِرُ دَعْوَيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"
* * *
— 205 —
يادآوري
در اين منطقه كه محیل ظیهور رسیاله حاضر بوده است، كتابهاي ديگر رسالة النور يافت نميشود، و از آنجا كه كتاب حاضر در اينجا بدون اختيار تأ در صوه است در رسالههايي چون آيت الكبري در تكرارهاي ظاهري، قسمي از مسائل مهم "گفتارها" و "لمعات" بيان گرديده و با اين حكمت نگاشته شده است كه براي شاگرداني كه در اين جاها هستند هر يك حكم رسالة النور كوچكي باشند.
توضشود، اجم: مؤلف در اين جا از فعل استفاده كرده است، چيزي كه متأسفانه معادل آن را در فارسي نداريم و در ترجمه به ناچار "نگاشته شده" آوردهايم. براساس معناي نهفته مجمع ن واژه، مرحوم مؤلف از جانب حضرت حق به اين نوع نوشتن وا داشته شده است، يعني اين نوع از نگارش خواسته حضرت حق بوده و مؤلف دخالتي در آن نداشته است.
اولين پاكنويس اين مُسوّده توسط شخص ارجمندي انجامبالاخرو بدون اطلاع از توافق و هماهنگيهاي ايجاد شده، در نسخهيي كه كتابت كرده بود متوجه توافق لطيف و معناداري شده بود كه شايسته بيان است؛ او دريافته بود كه تعداد الفهايي كه در ابتداي سطرهاي نسخه مذكور آمده، "٦٦٦" عدد است و ا جاي دقاً به حساب ابجد و جفر، معادل مقام آيت الكبريست، (نامي كه امام علي (رض) بر اين رسالهي خاص نهاده) و با آن موافقت و مطابقت تام دارد؛ اين موضوع نشان ميدهد كه رساله حاضرفقط در نام مذكور را دارد، نيز عدد مورد اشاره با سه رقم از چهارم رقم عددي كه تعداد آيات قرآن يعني "٦٦٦٦" را نشان ميدهد موافقت دارد. تلقي ما اين است كه اين مطلب اشاره است بر آنكه رم صادراضر لمعهيي از آيات قرآن ميباشد.
سعيد نورسي
* * *
— 206 —
اين روزها در محاورهيي معنوي شاهدسؤال و جوابيبودم، خلاصهيي از آن را براي شما بيان ميكنم:
يكي گفت:تأكيدهاي فراواليت واضوعهاي گستردهي رساله نور در مسير ايمان و توحيد به مرور بيشتر ميشود؛ در حالي كه با يك صدم اين تأكيدها ميتوان معاندترين بي دين را به سكوت وا داشت، چرا تأكيدهاي جديد، آن هم چنين گرم و پرحرارت انجام ميگيرد؟
در پاسخ او گفتند:"رساله نور ميته م پي ترميم خرابيهاي جزئي و تعمير خانه كوچكي نيست، بلكه در صدد تعميرخرابيهايي كلي و بزرگ و قلعهيي محيط است، كه صخرههايي به بزرگي كوهها دارد و اسلام را در بر ميبه علیفقط در پي اصلاح قلبي خاص و وجداني مشخص نيست، بلكه ميكوشد قلب عمومي و افكار عامه را كه به وسيلهي آلتهاي فاسدِ تراكم يافته در طول هزار سال، به شیدت آيي بهده، و وجدان عمومي را كه بر اثر تضعيف شعیائر و جريانات و پايههاي اسلامي ی كه نقطهي استناد عوام مؤمنين ميباشند ی رو به تخريب دارد با اعجاز قرآن، و زنونان وارد شده بر آنها را با مرهم قرآن و ايمان مداوا كند؛ البته براي ترميم چنين تخريبات كلي و وحشتناك، و رخنهها و زخمها، ابزار و حجتهايي به قوت كوه و در مرتبه حق اليقين لازم است، و به علاجهايي مجرَّب از مياي خاصيت هزاران پادزهر و داروهاي فراوان نياز است؛ و رساله نور كه در زمانه كنوني بر آمده از اعجاز معنوي قرآن معجز البيان است ضمن عمل به مسئوليت فوق، مدار ترقيات و پيشرفتها در م كنندهيحد و حصر ايمان ميباشد". به اين صورت گفتگويي مفصل ادامه يافت؛ و من همه آن را شنيدم و بينهايت شكر كردم. سخن را كوتاه ميكنم...
سعيد نورسي
* * *
— 207 —
شعاع نهمارهي ش نخست از پيوست گفتار دهم و ضميمهي مهم آن
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
فَسُبْحَانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَعَشِيًّا وَحِينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مطلب الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ وَ مِنْ آيَاتِهِ اَنْ خَلالت ميكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ت مذكوِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ وَ مِنْ آيَاتِهِ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَابْتِغَاؤُكُمْ مِنْ فواد سهِ اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ وَ مِنْ آيَاتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيِى بِهِ اْلار باز بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَاْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْدَعْوَةً مِنَ ار نوع ضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ وَ هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَقسيم مْلاَعْلَى فِى السَّمٰوَاتِ وَاْلاَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(روم: ٢٧ ی ١٧)
— 208 —
يك نكتهي اكبر و يك حجّت اعظمِ اين آيات آسماني كه قطب و محوري از ايمان را نشان ميدهند، و اين براهين قدسي كمعتقد را ثابت ميكنند، در اين "شعاع نهم" بيان خواهد شد.
اين يك عنايتِ لطيف ربّانيست كه سعيد قديمي "سعيد قديمي" لقبيست كه استاد نورسي قبل از پرداختن به تأليف رسايل نور (١٩٢٦) و قبل از بر دوش گرفتن و ازلي، نجات ايمان مردم و الهام شدن رسايل نور از فيض قرآن كريم، بر خود اطلاق نموده است. م. سيسال پيش در پايان يكي از آثارش به نام "محاكمات" كه مقدمهيي بر تفسير قرآن بود، چنين نوشت:
مقصد دوم
تفسير و بيانگر دو آيه از قرآن است كه به حشر اشامهاييد.
اما با اين جمله: نَحو بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَینِ الرَّحِيمِ آغاز نمود، توقف كرد و بيش از آن نتوانست بنويسد.
به تعداد دلايل و نشانر ميرحشر، خالق رحيمام را شكر ميكنم و حمد او را به زبان ميآورم كه بعد از سيسال توفيق بيان آن تفسير را نصيب من كرد. آري، تقريباً ده سال پيش مرا به تفسير يكي از آن دو آيه كه عبارت است از:
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ فاصلهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(روم: ٥٠)
موفق نمود، كه در نتيجهي آن،"گفتار دهم"و"گفتار بيست و نهم"نگاشته شد و اين دو گفتارِ انعام شده چون وي خداوند، تفسير آن آيه و دو دليل بسيار قوي و روشن آن است، و منكران را به سكوت وا ميدارد.
پس از آنكه حدود ده سال از بيان آن دو دژ مستحكم و نفوذناپذير حشر سپري شد، باز پروردگار سبحان لطف نموده و تفسير آيهي دوم يعني آياتِ اكبر آغازي در مسبحث را در قالب اين رساله اكرام كرد.
اين شعاع نهم شامل "نُه مقام عالي" با يك "مقدمهي مهم" است.
— 209 —
مقدّمه
اين مقدّمه شامل دو نقطه است كه نخست از فوايد روحي بسيار زياد عقيدهي حشر وكن و بايج حياتي آن فقط يك نتيجهي جامع را به اختصار بيان نموده است؛ و اظهار ميدارد كه عقيده به حشر چه قدر براي زندگي انسان به ويژه زندگي اجتماعي او لازم و ضروريست. در ادامه از بين حُجّتهاي بسيار زياد عقيده و ايمان به حشر، فقط يك حجّت كلّي را بر قابلل نشان داده، و بيان ميدارد كه عقيده به حشر چنان امري بديهيست كه شك و ترديدي به آن راه ندارد.
نقطهي اول: در اين مورد كه ايمان به آخرت ، مهمترين اساس زندگي اج از صدو فردي انسان و پايهي كمالات و خوشبختي اوست، به عنوان مقياس و نمونه از ميان صدها دليل، به چهار دليل زير به طور مشروح اشاره خواهيم كرد:
دليل اول: كودكاني كه تقريباً نيمي از بشريت را تشكيل ميدهند، فقط با تفكر بهشت ميتوانند در برابر مرگ و آنهاا ی كه برايشان بسيار وحشتآور و سوزناك به نظر ميرسد ی مقاومت نمايند و تحمّل آن را داشته باشند، و در پيكر نحيف و ظريفشان به يك نيروي معنوي دست يابند، و با در ايهشت، درهاي اميد را به روي روح و طبيعتشان كه ضعيف است و تاب مقاومت ندارد و به اندك چيزي ميگريد، بگشايند و با اميدواري و خوشحالي به زندگيشان ادامه دهند.
براي مثال: كودك با ياد بهشت به خود ميگويد: "برادر يا دوست عزيزم مُرد و به يكي از پرنه عدد بهشتي تبديل شد، و اكنون در بهشت در حال تفريح است و بهتر از ما زندگي ميكند". در غير اين صورت، مرگ كودكان هم سن خود و بزرگسالاني كه همه روزه در اطرافشان به وقوع ميپيوندد، مقبي (بر نيروي معنوي اين بيچارگان ضعيف و ناتوان را زير و زبر كرده و همراه با چشمانشان، روح و قلب و عقل و ساير لطايف آنان را چنان به گريه ميانداخت كه يا محو و نابود شده، يا حيواني ديوانه و بدبخت ميشدند.
دليل دو را حلخوردگان كه از جهتي نيمي از بشريت را شامل ميشوند، فقط با "ايمان به آخرت" ميتوانند در برابر قبري كه در لبهي آن قرار دارند، صبر و
— 210 —
تحمّل نمايند؛ و در برابرِ به خاموشي گراييدن شعلهي زندگيشان ی كه بسيار به آن علاقهمندند ی و بسته شدنصص و ادنياي زيبايشان، فقط با همين ايمان ميتوانند آرامش و تسلّي يابند؛ و در روح زود رنج و كودك گونهي خويش در مقابل يأس و نااميدي اليم و ترسناك برخاستكند و رگ و زوال، فقط با اميد به زندگي جاودانهي آخرت ميتوانند مقابله نمايند. اما اگر ايمان به آخرت نميبود، اين پدران و مادران دلسوز و گرامي ی كه سزاوار شفقت و مهرباني هستند و به شدت به آرامش و استراحت قلبي ا ارشاارند ی چنان واويلاي روحي و دغدغهي قلبي احساس ميكردند كه دنيا برايشان زنداني تيره و تار شده، و زندگي نيز به عذابي سخت مبدّل ميشد.
دليل سوم: جوالت ميحور زندگي اجتماعي انسانها را تشكيل ميدهند؛ آنچه جلوي تجاوز و ظلم و ويرانگريهاي احساساتِ در جوش و خروش و نفس و هواي افراطي اين جوانان را ميگيرد و زندگي اجتماعي خو (لازيدي را تأمين ميكند، فقط فكر جهنم است. اگر ترس از جهنم نميبود، بنا بر قاعدهي اَلْحُكْمُ لِلْغَالِب، اين جوانان مست و مدهوش در پي برآوردن هوسهايشان، دنيا را براي بيچارگان و ضعيفان و درماندگان جهنم كرده و جايگاه بلند انسانيت را به حيوانيت ان داشدّل ميكردند.
دليل چهارم: در زندگي دنيوي انسان، جامعترين مركز و اساسيترين محور، زندگي خانوادگيست؛ خانواده براي سعادت دنيوي، يك بهشت و پناهگاه و تحصنگاه به شماتب بسيود، و خانهي هر كسي، دنياي كوچك اوست. زندگي و سعادتِ آن خانه و خانواده، با احترام صميمانه و جدّي و وفادارانه، و با مهربانيِ حقيقي و مشفقانه و فداكارانه تأمين ميگردد؛ و اين حرمتِ حقيقي و مهرباني بدي نج با فكر و عقيدهي پيوند و رابطهي برادريِ ابدي، و رفاقت دائمي و همراهي سرمدي در يك زمان بينهايت و زندگي نامحدود، و نيز با تداوم رابطهي پدري و فرزندي و برادري و دوست بهار،جود ميآيد.
براي مثال: اينجاست كه يك شوهر به خود ميگويد: "همسرم در يك عالم ابدي و در يك زندگي ماندگار، دوست هميشگي و شريك زندگي من است، با آن كه پير و در هم شكسته شده، اما مهم نيست، چون يك زيبايي ابدي دارد و
— 211 —
خواهد آممخلوقامن به خاطر اين دوستي دائمي از هيچ فداكاري و مهرباني دريغ نخواهم كرد". بدين طريق، اين مرد ميتواند با همسر پيرش به مثابه يك حوري زيبا، با محبشدهانقت و مهرباني رفتار كند؛ در غير اين صورت، دوستياي كه پس از يكي دو ساعت رفاقت گذرا و ظاهري به فراق و جدايي ابدي منجر شود، بيشك دوستي صوري و موقت و بيبنياديست و حاصلي جز رقّت جنسياي مانندائيات ، و مهرباني مجازي و احترامي ساختگي ندارد. علاوه بر آن، همچون حيوان، منافع و ساير هوسهاي ديگر ی كه بر او غالباند ی آن مهرباني و احترام را مغلوب خود ساخته، و بدينگونه بهشت دنيوي را به جهنم ابدي تبديل ميكنند.
بدينت شيطاب، از صدها نتيجهي ايمان به حشر، يك نتيجهي آن به زندگي اجتماعي انسان برميگردد، و هرگاه با چهار دليل مذكور از صدها جهت و فايدهي همين يك نتيجه، م طول عيگر مقايسه شود، خواهيد فهميد كه تحقق و وقوع حقيقت حشر به اندازهي اثبات حقيقت والاي انسان و نيازهاي كلّي او قطعيست؛ حتي واضحتر و روشنتر از دلالت گرسنگي موجود در معده انسان بر وجود غذاها، بر آن دلالت ميكند و شهادت داده وا بيگخود را نشان ميدهد. و اگر نتايج اين حقيقت حشر از زندگي انسانها سلب شود، ماهيت بسيار مهم و عالي و ذيحيات انساني، به مثابهي لاشهي گنديده و متمام شدخواهد شد كه پناهگاه ميكروبها و آلودگيهاست.
اينك، جامعهشناسان و سياستمداران و علماي اخلاق كه با اداره امور و اخلاق و مسائل اجتماعي بشر سر و كار دارند، گوش خود را تيز كنند، بيايند و و اسلا كه اين خلأ را با چه چيزي پُر خواهند كرد؟ و اين زخمهاي عميق را با چه چيزي معالجه خواهند نمود؟
نقطهي دوم:از براهين بيشمار حقيقت حشر، به اختصار به بيان برهاني ميپ در چا كه از شهادت ساير اركان ايماني به حقيقت حشر سرچشمه ميگيرد. بدينگونه كه: همهي معجزات حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به رسالت او دلالت دارند، و همهي دلايل نبوّت و براهين حقّانيت ويني ح همگي به تحقق حقيقت حشر گواهي داده و آن را ثابت ميكنند؛ زيرا دعوت آن حضرت عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام
— 212 —
در طول حيات مباركش، پس از توحيد بر مام!گر حشر تمركز يافته است. همهي معجزات و حجتهاي او كه ساير پيامبران را تصديق نموده و به تصديقشان وا داشته، به همين حقيقت يعني حشر شهادت ميدهند، و كلمهي شهادت بِرُسُلِهِ و نيز كلیمهي شیهادت و كُتتسلي خ كه گواهي ادا شدهي بِرُسُلِهِ را به درجهي بداهت ارتقا ميبخشد، شاهد همين حقيقت ميباشند؛ بدينگونه:
پيش از همه، قرآن معجزُ البيان با همهي معجزهها، حجّتها و حقايقش ی كه حقانيت قرآن را ثابت ميوان و بر وقوع حشیر گواهي داده و آن را به اثبات ميرساند، زيرا يك سوم قرآن و شروع اكثر سورههاي كوتاه، به حشر اختصاص دارد. يعني قرآن كريم با هزاران آيهاش، يا "صريح" يا با "اشاره"، از همين حقيقت خبر داده و آن را به ان هستابت كرده و نشان ميدهد. براي مثال:
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (تكوير: ١) يَا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (حج:١) اِذَا زُلْزِلَتِ اْلاَرْضُماني رَالَهَا (زلزله:١) اِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ (انفطار:١) اِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ (انشقاق:١) عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ (نبأ:١) هَلْ اَتَيكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ (غاشيه:١)
پس قرآن كريمت ارزشواع اين آيات در آغاز سي چهل سوره، با قاطعيت تمام نشان ميدهد كه مسألهي حشر، مهمترين و ضروريترين حقيقت هستيست، و با آيات ديگرش نيز به بيان دلايل گوناگون آن حقيقت ميپردازد و اقناع ميكند." و كن وجود اينكه تنها يك اشارهي آيهيي از قرآن حقايق "علمي" و "كَوني" بسيار زيادي را در جلوي چشمانمان در علوم اسلامي به بار نشانده، حال آيا امكان دارد اين مسأله حشر ی كه با هزاران مدعا وي به و اين كتاب، به تابندگي خورشيد ظهور كرده ی عاري از حقيقت باشد و انكار شود؟ آيا انكار آن همچون انكار خورشيد و حتي انكار كائنات غير ممكن نبوده و صد درجه محال و باطل نيسد كه ا13
آيا ممكن است هزاران سخن و وعده و تهديد پادشاهِ با عزّت و با قدرتي، دروغ و عاري از حقيقت باشد؛ در حالي كه گاهي صرفاً به خاطر اينكه يك اشارهي پادشاه بيارزش نشده و دروغ واقع نشود، لشكري به حركت در ميآيد و وارد جنگ ميشود.
اند. الطاني معنوي و ذيشأن را در نظر بگيريد كه طي سيزده قرن و بيتوقف، بر ارواح و عقول و قلوب و نفوس بيشماري بر اساس حق و حقيقت حكم كرده و تربيت و اداره نمودهه اجمابا آنكه فقط يك اشارهي او براي اثبات چنين حقيقتي كافيست، اما او با هزاران بار شرح و توضيحات واضح و آشكار، اين حقيقت را نشان داده و ثابت كرده است. پس آيا كسي كه اين حقيقت روشنوارد آك نميكند، جاهلي احمق نيست؟ آيا عذاب او در جهنم عين عدالت نخواهد بود؟
علاوه بر اين، تمام صحف آسماني و كتب مقدس كه بر عصر و زمان خاصي حكمراني ميكردند، نيز با قبول قطعي حشر برعجاز آر تأييد زده و آن را تصديق ميكنند؛ حقيقت حشري كه قرآن ی به عنوان حكمران آينده و عموم زمانها ی با تفصيل و ايضاح و تكرار، آن را بيان كرده و اثبات ميكند. كتب مقدس گذشته با توجه به زمان و عصرشان، حقيقت مزبور را كوتاه و مختصر و در پرده اما مشابهت بيان كرده، و بر ادعاي قرآن هزاران مهر و امضاي تصديق ميزنند.
به مناسبت اين بحث، متني كه در آخر "رسالهي مناجات" آمده است، در اينجا درج ميشود. اين متن، حجون شدههي نيرومند و تأثيرگذار و مختصريست كه اوهام را ميزدايد و شهادت ساير اركان ايماني بهويژهي شهادت رُسُل و كُتُب را در حق ركن ايمان بِاليَوم الآخر به صورت مناجات ذكر ميكند.
اي ربّ رحيم من!
با تعليم از رسول اكرم عنا را الصَّلاةُ و السّلام و درس از قرآن حكيم دريافتم كه همهي كتابهاي مقدّس و پيامبران، و در رأسشان قرآن كريم و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، به اجماع و اتفاق شهادت داده و دلالت ميهاش هو اشاره
— 214 —
مينمايند كه تجليات اسماي جلالي و جماليات ی كه آثار آن در اين دنيا و در هر طرف ديده ميشود ی با تابش و درخشش بيشتري براي هميشه دوام خواهد يافت؛ و لطف و احسانهايي كه جلوههاي رحيمانهياندانههاي آن در اين عالم فاني ديده ميشود، با شعشعهي بيشتري در دارِ سعادت استمرار خواهد داشت و باقي خواهد ماند؛ و مشتاقاني كه در اين زندگي كوتاه در نظآن جلوهها را با اشتياق و ذوق ديدهاند و با محبّت همراهي و رفاقت كردهاند، در آخرت نيز همراهي خواهند نمود و رفيق خواهند بود، و براي هميشه در كنار آنها خواهند ماند.
همچنين همهي پيامبراني كه صاحب ارواح نورانياند، و همهي اوليايي كه اقطاله كرب منوّراند، و همه صديقاني كه معدن عقلهاي نوراني و هوشمند هستند، و در رأسشان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن حكيم، با استناد به صدها معجزهي باهر و آيات قاطعشان، و با تميپرد هزاران وعده و تهديد مكرّر تو در تمامي صحف آسماني و كتب مقدس، و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبيت تو و صفات و شئون مقدسي همچون قدرت و رحمت و عنايت و حكمت و جلال و جمالمان را مقتضي آخرتاند، و بنابر مشیاهدهها و كشفيات بيحیدّ و حسابشان ی كه از آثار و تراوشات آخرت خبر ميدهند ی و بنا بر ايمان و عقيدهي جازهَ اَلكه در درجهي "علم اليقين و عين اليقين" است، بشريت را به سعادت ابدي مژده ميدهند و اعلام ميدارند كه براي اهل ضلالت جهنّمي وجود دارد و براي اهل هدايت جنّتي آماده شده است، و باايماني راسخ اين را شهادت ميدهميباش اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال كه صاحب عزّت و عظمت و جلال هستي!
تو هزاران بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستي كه باعث شچنان همه دوستان صادق و اين همه وعدهها و صفات و شئوناتت دروغگو شوند و آنها را تكذيب كني؛ و آنچه را سلطنت ربوبيّت تو به صورتي قطعي اقتضا ميكند، رد نمايي و انجام ندهي؛ و دعا و ادعاي بيپايان بندگان صالحت را كه دوسلما و داري و آنها هم با تصديق و اطاعت از تو، خود را محبوب تو قرار دادهاند، اجابت
— 215 —
نكني و حاضر به شنيدن نشوي! آري، تو هزاران بار پاكتر و برتر از آن هستي كه اهل ضلالت به حركفر را در انكار حشر تصديق نمايي؛ همان كفّاري كه با كفر و عصيان و با تكذيبِ وعدههايت، بر عظمتِ كبريايي تو تجاوز نموده و باعث تجاوز به عزّتِ جلال تو شدنه غيب يثيتِ الوهيّت تو را به بازي گرفتند و شفقتِ ربوبيّت تو را رنجيده كردند.
ما عدالت بيپايان و جمال بيحد و رحمت بيكرانت را از چنين ظلمها و زشتيهاي بيشماري تقديس ميكنيم.
ماجَاةِمام وجود ايمان داريم كه صدها هزار انبيیا و اصفيا و اوليايي كه نمايندهي صادق و دعوتگران راستگو و بر حق سلطنت تو هستند، با "حق اليقين" و "عين اليقين" و ميكنليقين" بر گنجينههاي اخروي رحمتات و بر خزاين احسانهايت در عالم بقا و بر جلوههاي زيباي اسماي حسنايت ی كه در دار سعادت به شكل كاملي ظهور خواهند كرد ی شهامطلقي دهند؛ و اين شهادتشان حق و حقيقت است، و اشاراتشان درست و واقعي و به جاست، و بشارتشان صادق و واقعيست. آنها باايمان به اينكه اين حقيقت بزرگ (حشر)، بزرگترين شعاع اسم "حق" است و اين اسمغايت ارجع و خورشيد و حامي همهي حقايق است، با دستور تو بندگانت را در دايرهي حق درس داده و اين مسأله را به عنوان يك حقيقت تام تعليم ميدهند.
يا رب! به حق و حرمت تعليم و درس اين اشخاص، به ما و به همهي طلّاب رسايل نور، ايمان اكمل و حسنَلَيْه نصيب بفرما، و ما را مظهر شفاعتشان بگردان! آمين!
آري، همهي دلايل و حجّتهايي كه حقّانيت قرآن كريم بلكه همهي كتابهاي آسماني را ثابت كرده، و همهي معجزهها و برهانهايي كه نبوت حبيبُت ميكعَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بلكه همهي انبيا را ثابت ميكنند، به نوبهي خود بزرگترين ادّعاي آنها را كه تحقق آخرت است، ثابت ميسازند و بر آن دلالت ميكنند. بدين سان، ست كه لايل و حجتهايي كه بر وجود و وحدتِ واجب الوجود شهادت ميدهند، به نوبهي خود بر موجوديت و گشايش دار سعادت و عالم بقايي كه بزرگترين مدار و مظهر ربوسافر گ الوهيّت است، گواهي ميدهند؛ زيرا آنگونه كه
— 216 —
در مقامات آينده بيان و اثبات خواهد شد، هم موجوديت و هم عموم صفات و نيز بيشتر اسمهاي ذات واجب الوجود و اوصاف و شئون مقداه ديگمچون ربوبيت، الوهيّت، رحمت، عنايت، حكمت و عدالت به درجهي لزوم، مقتضي آخرتاند و به درجهي وجوب، مستلزم عالم باقياند و به درجهي ضرورت، حشر و نشر را براي مكافات و مجازات ميخواهنر براب، مادام كه يك الله ازلي و ابدي وجود دارد، پس به حتم آخرتي كه مدار سرمدي سلطنت الوهيّت اوست، وجود دارد... و وقتي در اين كائنات و در موجودات زندهر، موا ربوبيّت مطلقي در نهايت شكوه و حكمت و شفقت متجلّيست و ديده ميشود، پس به حتم، دار سعادتي ابدي وجود خواهد داشت كه شكوهِ ربوبيت را از سقوط، و حكمت آن را از بيهودگي، و شفقتش را از فريب و پيمانشكني، مصمُسّخررد؛ پس چنين سراي سعادتي وجود دارد، و سعادتمندان به آنجا خواهند رفت.
مادام كه اين همه اِنعام، احسان، لطف، كرم، عنايت و رحمت، جلوي چشمانمان پيدا و آشكار است، و موجوديت يك ذات رحمانِ رحيم را در پشت پردهي غيب، به عقلصفيا نه خاموش نشده و به قلبهايي كه نمرده است، نشان ميدهد، پس قطعاً زندگي ماندگاري وجود دارد و وجود خواهد داشت كه اِنعام را از تمسخر، احسان را از فريب، عنايت را از دشمني، رحمت را از عذاب و لطف و كرمبب همي اهانت، پاك و بري كرده، و احسان را احسان و نعمت را نعمت ميكند.
مادام كه قلمِ قدرتي در فصل بهار و در صفحهي تنگ زمين، صدهزار كتاب را بدون اشتباه و درون هم مينويسد و پيش چشمانمان بدون خستگي كار ميكند، و صاحب آن قلم، صد هزار بار عهد نموده باشد داده است: "كتابي لايموت، زيبا و آسانتر از اين كتابِ در هم آميخته و متداخلِ بهار را در جايي وسيعتر و زيباتر از اين صفحهي تنگ زمين خواهم نوشت و شما را به خواندن آن وادار خواهم كرد."، و در تمام فراميناش از نقطه ب بحث ميكند، پس بيترديد اصل آن كتاب نوشته شده است و حاشيههاي آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامهي اعمالِ همگان در آن به ثبت خواهد رسيد.
فات بيام كه اين زمين به لحاظ داشتن كثرتِ مخلوقات و به لحاظ اينكه مسكن و منشأ و كارخانه و نمايشگاه و محشر صدها هزار نوع از انواع مختلفِ صاحبان
— 217 —
حيات و دارندگان روح است كه میدام در حیال تتنها مد، اهميت والايي كسیب نموده و به منزلهي قلب، مركز، خلاصه، نتيجه و سبب خلقت كیل هستي قیرار گیرفته اسیت، و حتي بهرغیم كوچیكياش باز هیم در همهي فیرامين آسیماني
ربُِّ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ
گفته شده و مون كليسمانهاي وسيع تلقي ميگردد.
مادام كه بني آدم بر تمام اين زمين حكم ميراند و بر بيشتر مخلوقاتش تصرّف ميكند، و با تسخير اكثر موجودات ذيحيات آن، آنها را به دور خود جمع نموده و اكثر مصنوعات آن ريز بدوساس معيار هوسها و در چارچوب نيازهاي فطرياش تنظيم و تزيين كرده و به نمايش ميگذارد، و برخي از نوعهاي باستاني آن را فهرستوار در جاهاي خاص، به گونهيي مرتّب كرده و ميآرايد كه نه فقط نگاه انس و برا بلكه توجه و تقدير و تحسين اهل آسمانها و سراسر هستي و حتي نگاه تحسين برانگيز مالك هستي را جلب ميكند، و بدين سبب اهميتي بزرگ و ارزشي والا كسب نموده و بدين حيث با ع مدرسههارتهايش نشان ميدهد كه حكمتِ آفرينش اين هستي و بزرگترين نتيجه و ارزشمندترين ثمره آن و خليفهي روي زمين است، و از جهت دنيا نيز چون آفريدههاي خارقالعادهي آفريدگار هستي رعاع پنيبايي و جذّابيت خاصي تنظيم كرده و به نمايش ميگذارد، با اينكه عصيانگر و كافر است، امّا عذاب عصيان و كفرش به بعد موكول شده، و به خاطر اين خدمتاش به او مهلت داده شده تا در اين دنيا بماند و زار حققيت دست يابد.
مادام بني آدمي كه داراي چنين ماهيتيست به اعتبار آفرينش و سرشت، بسيار ضعيف و عاجز بوده و به همراه عجز و فقرش داراي احتياجات و دردهاي بيشماريست، امّا متصرّفي دهاي عقدرتمند و حكيم و مهربان وجود دارد كه مافوق قدرت و اختيار انسان، زمين بزرگ را به صورت مخزني براي انواع معادن مورد نياز و انباري براي هر گونه غذا و دكّاني براي هر نوع جنس دلخو١٩) و قرار داده، و اين چنين متوجه انسان است و او را تغذيه كرده و همه خواستههايش را بر آورده ميكند.
و مادام پروردگاري كه حقيقتش چنين است، انسانسته دوست ميدارد و خودش را هم محبوب و دوست انسانها قرار ميدهد، باقيست و عالمهاي باقي
— 218 —
دارد و هر كار را بر اساس عدالت اجرا نموده و امور را با حكمت انجام ميدهد، و شُكوه سلطنت و سرمديتِ حاكميت اين آفريدگار ازلي عظيم جگي كوتاه دنيوي و در عمر كوتاه بشر و در زميني كه موقت و فانيست، نميگنجد. همچنين ظلمها و نافرمانيهاي بسيار بزرگي كه انسان مرتكب ميشود و منافي نظم كائنات و مخالف عدالت و توازن و حُسنِ جمالِ آن اةُ و ر اين دنيا بدون كيفر ميماند و جزاي توهين، انكار و كفرش را در برابر ولي نعمتاش ی كه او را با نعمت و شفقت پرورده است ی نميبيند، و ستمگرِ ظالم در رفاه و آرامش به زندگي ادامه ميدهد و مظلومان و درماندگان نيز با مشكلات فراوانِ زندگي دست و پنجبا حركميكنند؛ براساس اين واقعيتها، ماهيتِ عدالت مطلقي كه آثار آن در سراسر هستي مشاهده ميشود، هرگز نميپذيرد كه ستمگرانِ ظالم و ستمديدگانِ نااُميد، پس از مرگ زنده نشوند و همه با هم مساوي و خدشي هميشه به كام مرگ فرو روند. اين با عدالتِ مطلق در تضاد است، و البته خداوند چنين اجازهيي نخواهد داد.
مادام كه مالك هستي، زمين را از كائنات و انسان را در زمين برگزيد و جايگاه بسيار والا و اهميت بزرگي به او داد، به همين ترتيد. ما انسانها نيز انبيا و اوليا و اصفيا را كه همگام با مقاصدِ ربوبيت حركت نموده و خود را باايمان و تسليم، محبوب مالك هستي قرار دادهاند، برگزيد و دوست و مخاطب خود قرحسانه، و با معجزهها و ياريها گراميشان داشت و دشمنانشان را با سيليهاي آسماني عذاب داد؛ البته در بين اين محبوبان گرامي و دوست داشتني نيز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام راام اينام و مايهي فخر و مباهات آنهاست، برگزيد و نيمي از كرهي پراهميّت زمين و يك پنجم جمعيت انسان صاحب قدر را در طول قرنهاي متمادي به نور او منآفريدهخت؛ طوري كه گويي هستي براي او آفريده شده باشد، همهي اهداف و غايتهاي خلقت، با او و با دين و قرآن او ظهور مييابد و آشكار ميگردد. شايسته است كه اوآن كنمابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش ی كه به وسعت يك زندگي چند ميليون ساله ميباشد ی در زماني نامحدود، پاداش خويش را دريافت نمايد، اما به او عمر كوتاهي به مدت شصت و سه سال كه توأم با مشكلات و مجاهدتها بود داده . و نيا احتمال دارد يا ميتوان پذيرفت كه او با دوستانش دوباره زنده و محشور نگردد؟ و اكنون نيز روحش زنده نباشد و زندگي
— 219 —
نكند؟ و با اعدام ابدي نابود گردند؟ صدهزار بار حاشا و ابدا! آري، همهي كائنات و حقيقت عالم خروزهاس دوباره زنده شدن او هستند، و حيات او را از صاحبِ هستي ميطلبند.
مادام رساله "آيت الكبري" كه "شعاع هفتم" است، با سي و سه "اجماعِ عظيم" كه هر اجماع آن قدرت و صلابت كوه را دارد، ثابت نمىَ الْت كه هستي، حاصل دست واحدي بوده و ملك ذات يگانهييست، و اجماعهاي مذكور وحدت و احديّت خداوند را كه محور كمالات اوست آشكارا نشان ميدهند، و بيان ميدارند كه با وحدت و احديّت، همه هستي به منزلهي سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرِ آن بلكه دحد ميشوند، و اعلام ميدارند كه با ظهیور آخرت، كمالات او از سقوط مصون مانده، و عدالتِ مطلقش از تمسخر ِستم ِمطلق در امان ميماند، و حكمت فراگيرش از اتهام بيهودگي سفيهانه مبرّا ميشود، و رحمتِ گستردهاش از ت فرض مراي سرگرمي نجات يافته، و عزّتِ قدرتش از عجزِ ذلّتبار نجات مييابد و قداست و پاكيزگي خود را حفظ ميكند. پس قطعاً و بدون ترديد، بنابر اقتضاي حقايق هشت شده ذكر شده از حقايق ايمان به الله، قيامت بر پا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پيوست و دارِ مجازات و مكافات گشوده خواهد شد، تا اهميت و مركزيّت زمين و اهميت و ارزش انسان تحقق يابد؛ و عدالت وربانم و رحمت و سلطنت متصرّف حكيمي كه خالق و پروردگار انسان و زمين است، مقرر شود؛ و دوستان مذكورِ حقيقي و مشتاقِ پروردگار باقي، از فنا و اعدام ا".و بات يابند، و از بين آنان بزرگترين و گراميترينشان پاداشِ خدمات قدسي و ارزندهي خود را ی كه كل هستي را شاد و خرسند ساخته ی دريافت نمايد؛ و كمالاتِ سلطان سرمدي از نقص و قصور، قدرتش از عجز قدرت اندگي، حكمتاش از سفاهت، و عدالتاش از ظلم، منزّه، مقدّس و مبرّا گردد.
نتيجیه:حال كه خداوند وجود دارد، پس بيشك آخرت هم موجود است...
و آنگیونه كه سه ركن مذكور ايماني با همهي دلاي رساله ی كه اثباتكنندهي آنهايند ی به حشر گواهي داده و دلالت ميكنند، دو ركن ديگر ايماني زير:
"وَ بِمَلئِكَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ ال به ايتَعَالَى"
— 220 —
نيز مستلزم حشرند، و با قوّت كامل، بر عالم باقي شهادت داده و دلالت ميكنند؛ بدين گونه كه:
همهي دلايل، مشاهدات و مكالماتِ بيپايان كه بر وجود فرشتگان و وظيفه عبوديتشان دلالت دارند، به نوبهي خود بر موجوديت عالم اروام كه حلم غيب و عالم بقا و عالم آخرت و دار سعادت و بهشت و جهنمي كه در آينده با جن و انس آباد خواهند شد، دلالت ميكنند؛ زيرا فرشتگان ميتوانند با اجازهي الهي اين عوالم را ببينند و مانند نها شوند، لذا فرشتگان مقرّبي همچون حضرت جبرئيل (ع) كه با بشر ديدار نموده است، بالاتفاق از موجوديت عوالم مذكور و گردش و سياحتشان در آنها خبر ميدهند. پس آنگونه كه ما هستند آمريكا را نديدهايم اما با اعتماد به خبر كساني كه از آنجا آمدهاند موجوديت آن را بديهي ميدانيم، لازم است در پرتو خبرهاي فرشتگان ی كه قوّت صد "تواتر" را دارد ی به همان بداهت، به عالم بقا و ارد كهخرت و جنّت و جهنم ايمان آوريم؛ البتّه ايمان داريم و باور ميكنيم.
تمام دلايلي كه در گفتار "بيست وششم" يعني "رساله قَدَر" براي اثبات ركن "ايمان به قَدَر" آمده است، به نوبهي خود بر حشر و نشرِ صحف و موازنه اعمال در ميز دارد.ر نيز دلالت دارند؛ چرا كه ما در برابر چشمان خود ميبينيم كه مقدّرات هر چيز در لوحههاي نظام و ميزان يادداشت ميشود، و سرگذشت زندگي هر موجود ا تأسيي در قوّهي حافظه و در بذرها و هستههايشان و در الواحِ مثاليِ ديگر نوشته ميشود، و دفترهاي اعمال هر ذيروح به ويژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط ميگردد، پس بيشك چنين قَدَر محيط و تقدير حكيمانه و ثبت دقيق و كتابو در جظانه فقط ميتواند به خاطر مكافات و مجازاتي دائمي باشد كه در يك محكمهي كبري و در نتيجهي يك محاكمهي عام داده ميشود؛ در غير اين صورت اين ثبت و ضبطِ گسترده و بسيار دقيق و ظريف، كاملاً بيمعني و بيفايده مزه وحشد و منافي حكمت و حقيقت خواهد بود. يعني اگر حشري در كار نباشد، همهي معاني قطعي اين كتاب كائنات كه با قلم ِقَدر نوشته شده، بر هم ميخورد و چنين چيزيمين درچ وجه ممكن نيست، و اين احتمال مانند انكار موجوديت اين هستي، محال است و هذياني بيش نيست.
— 221 —
نتيجه: پنج ركن ايمان با همهي دلايل مربوط به آنها، به وقوع و موجوديت حشر و نشر و وجود آخرت و گشوده شدن درهاي آن دلالت ميكننن قصيدود آن را طلب كرده و بر وقوعش گواهي ميدهند. پس به خاطر برخوردار بودن حشر از چنين پايههاي خللناپذير و براهين بزرگي كه بيان كننده عظمتِ حقيقت حشر ميباشد، حدوداً يك سوم قرآن معجز البيان را مباحث حشر و آخرت تشكه از مه است، و قرآن آن را پايه و مبناي همهي حقايقاش قرار ميدهد، و نيز همه مطالب را بر اساس آن استوار ميكند.
(پايان مقدمه)
* * *
— 222 —
شعاع دگار و
(ثمرهيي از زندان دنيزلي)
اين بخش، دفاعيهيي از رساله نور در برابر بيديني و كفر مطلق است. دفاعيه حقيقي ما در اين حبس نيز همين نوشته است؛ زيرا صرفاً در اين راه تلاش ميكنيم.
اين رس من مره و خاطرهيي از زندان دنيزلي و حاصل دو روز جمعه ميباشد.
سعيد نورسي
— 223 —
رساله ثمیره
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ
(يوسفه مقاص
براساس اعلام و سرّ آيه فوق، يوسف (ع) پير زندانيان است، و زندان نوعي مدرسه يوسفيه به شمار ميرود. حال كه براي دومين بار تعداد زيادي از طلبههاي رساله نور وارد اين مدرسه ميشوند، بيترديد لازم اسبتيِ دهيي از بخشهاي رساله نور كه با حبس و زندان مرتبطاند، در اين مدرسه ی كه به منظور تربيت گشوده شده ی مطالعه و تدريس شود، تا تربيت و آموزش كامل صورت گيرد. اينك پنج، شش مورد از آن خلاصهها را به شرح كسوت ان ميكنيم:
— 224 —
مسأله نخست
چنان كه توضيح مطلب در گفتار چهارم نيز آمده است، آفريدگارمان سرمايه زندگانيِ بيست و چهار ساعتهي شبانه روز را به ما احسان ميكند تا به كمك آشان راه براي حيات دنيوي و اخروي لازم است تأمين گردد. ما اگر بيست و سه ساعت از شبانه روز را صرف حيات دنيوي ی كه بسيار كوتاه است ی كنيم و يك ساعت را، كه براي نمازهاي فرض پنجگانه كافيست، صرف حيات اخروي ی كه بسيار طولانيست ی نكنيم چه اشتباه خلاف عقلي قرار ايم، زيرا در آن صورت دچار فشارهاي قلبي و روحي، به عنوان مكافات آن خطا خواهيم شد و بر اثر چنين وضعي، اخلاقمان را از دست داده و عمر را با نااميدي سپري كرده، و بهِ رَبِرتيب به جاي كسب تربيت، در جهت عكس آن حركت كردهايم؛ فكرش را بكنيد كه با چنين وضعي تا چه حد ضرر خواهيم كرد.
اگر ساعتي را صرف پنج نوبت نماز فرض كنيم، هر يك ساعتِ حبس و مصيبت آن تممعادل يك روز عبادت ميشود و يك ساعتِ فاني، حكم ساعاتِ باقي را مييابد و يأسها و فشارهاي روحي و قلبي تا حدودي از بين ميروند، و زندان كفارهيي ميشود براي هر آنچه موجب حبس گرديده ي بسياتربيت را، كه هدف اصلي از زنداني شدن است، نتيجه ميدهد، و اين آزمون و درس نافعيست كه سبب گفتگويي دلنشين و آرامش بخش با دوستان مصيبت ديده ميشود.
چنان كه در گفتار چهارم بيان گرديد، هزا؛ اقتددر قرعهكشي بليتهاي بختآزمايي شركت ميكنند تا يك نفر بتواند مثلاً هزار ليره به دست آورد؛ آنها هفت، هشت، ده ليره از بيست و چهار ليره خود را خرج قمار بختآزمايي ميكنند، اما حاضر نيستند يك ليره از آن بيست و چهار ليره را صرف خريد ، و همزانهي جواهیرات ابدي كنند؛ اين در حاليست كه احتمیال برنده شدن هزار ليیره در قرعهكشي بختآزمايي دنيوي يك در هزار است، چرا كه هزار نفر در اين امر سهيماند؛ اما در بختآزمايي مُقیدّرات اخروي بشیر، احتمال سیود براي اهل
— 225 —
ايمیان ی كه برخوردار م بيمن عاقبت ميباشند ی نهصد و نود و نه از هزار است. اين را صد و بيست و چهار هزار پيامبر خبر دادهاند و مُخبران صادقي از اوليا و اصفيايي كه شمارشان از حد بيرون است، با كشف و شهود تصديق و تشروع بردهاند. حال با توجه به نكات ذكر شیده، مقايسه كنيد هجوم به سوي قرعهكشي از نوع اول و پشت كردن به مورد دوم چه قدر با مصلحت ناسازگار است.
مديران زندان، زندانبانان و حتي كارگزاران امور كشور و محافظان آسايش ملت، در اين مسأله ميبايست از اين دكند".له نور راضي و خرسند باشند، زيرا بر اساس تجربيات مكرر مشاهده شده است كه اداره و انضباط هزار فرد متديني كه همواره به ياد محبس جهنم هستند، آسانتر از رسيدگي به امور ده فرد تارك نماز و بياعتقاديست كه صرفاً به حبس دنم حياتانديشند و چيزي از حرام و حلال نميدانند و گاه نيز به رفتارهاي لااباليگري خو كردهاند.
* * *
— 226 —
خلاصه مسأله دوم
همانطور كه در بخش "راهنماي جوانان" از رساله نور به خوبي توضيح داده شده، مرگ چنان قطعي و آشكار است كه به شب شدنكيل ميو فرا رسيدن زمستان پس از پاييز ميماند كه به يقين با آن مواجه خواهيم شد؛ همچنان كه اين زندان به طور متمادي براي وارد شوندگان و خارج شوندگان مسافرخانهيي موقت است، روي زمين هم، بسيانسراييست براي قافلههايي كه با عجله در حركتاند تا شبي در آن اتراق كنند و فردا به حركتشان ادامه دهند. مرگ كه ساكنان هر شهر را بارها به گورستان انتقال داده است بيترديد درخواست زيادي از حيات دارد.
رساله نور، معماي ايلّٰهِ ت دهشتناك را حل نموده و كشف كرده است كه خلاصه كوتاهي از آن، چنين است:
مادام كه نميتوان مرگ را از ميان برداشت و دروازه گور بسته نميشود، بزرگترين مسأله و نگراني اصليي را م، يافتن چارهيي براي نجات از دست جلاد اجل و سلول انفرادي قبر است.آري، اين موضوع چاره دارد و رساله نور با سرّ قرآن آن را به بداهت دو ضرا همانو مساوي با چهار، قاطعانه اثبات كرده است، كه خلاصه آن چنين است:
مرگ، يا اعدام ابديست؛ يعني چوبه داريست كه فرد را با خويشاوندان و دوستانش از بين ميبرد، يا برگه رخصتيست براي عبور به عالمي ديگر كه باقيست؛ يعني سندي ايماني براي ومكتوب سراي سعادت و خوشبختي؛ و قبر نيز يا سلول انفراديِ تاريك و چاهي بيانتهاست، يا دريست كه ما را از محبس دنيا به سوي مهمانسرا و گلستاني نوراني و جاودان ميراساس ااين حقيقت را "راهنماي جوانان" با تمثيلي اثبات كرده است.
براي مثال، در حياط اين زندان، چوبههاي اعدامي متكي به ديوار براي به دار آويختن قرار دادهه نرم پشت آن ديوار، مراسم قرعه كشي بزرگي هست كه همه
— 227 —
عالميان در آن مشاركت دارند. عدم مشاركت ما، پانصد نفري كه در اين زندان هستيم، بدون استثنا غيرممكن است و همه ما را يكي يكي بهق در ل خواهند برد. ممكن است بگويند: "بيا، گواهي اعدامت را بگير و بالاي چهارپايه برو" يا "برگه حبس انفرادي هميشگي را بگير و از اين دري كه باز است عبور كن." و شايد بگويسانيم.ژده! بليط بخت آزماييات برنده ميليونها سكه طلا شده است، بيا و آن را بگير!" و بدين ترتيب در همه جا اين خبر را با صداي بلند اعلام ميكنند.
ما هم به چشم خود ميبينيم كه همه به نوبت بب خدا چوبه دار ميروند؛ گروهي اعدام ميشوند و گروهي ديگر چوبه دار را نردباني ميكنند و خود را به پشت ديوار، همانجا كه مراسم بختآزماييست، ميرسانند؛ اين را مأموراني بزرگ و جدي با قطع و يقين به ما ميگويند؛ طورخبران ويي خود شاهد آن بودهايم. در همين اثنا دو هيأت وارد زندان ما ميشوند؛ قافلهيي كه ساز و شراب و شيرينيها و باقلواهاي به ظاهر لذيذ در دست دارند و سعي ميكنند از آنها به ما نيز بخورانند، اما خوراكيهايشان زهرآگين است و شو عذابانسي آنها را مسموم كردهاند. جماعت و هيأت دوم، تربيت نامه و غذاهاي حلال و نوشيدنيهاي دلنشين در دست دارند كه به ما اهدا ميكنند، و آنها به اتفاقِ هم و خيلي جدي و قطعي ميگويند: "اگر هداياارشان اول را ی كه به منظور امتحان به شما پيشنهاد شده ی قبول كنيد و بخوريد، مانند كساني كه ميبينيد بالاي دار ميروند، شما هم به دار آويخته خواهيد شد؛ اما اگر هداياي ما را، كه به فرمان حاكم اين ديار برايتان آوردهايم، ب و حتيهداياي آنان بپذيريد و ادعيه و اذكاري را كه در كتابها و تربيتنامههايمان است بخوانيد، از به دار آويخته شدن نجات خواهيد يافت. بدانيد و چون مشاهده روز باور كنيد كه در آن مراسم بخت آزمايي، به لطف و احسان شاهانه، هر كدامتان برنده يك ميليد. آري طلا خواهيد شد. اما اگر آن شيرينيهاي حرام و شبههناك و مسموم را بخوريد، تا رفتن به سوي چوبه دار هم درد آن سم را خواهيد كشيد. اين مسأله را فرامين مذكور و همگي ما با يقي ادارهشما خبر ميدهيم."
مطابق اين تمثيل، در پشت چوبهي دارِ اجل ی كه هميشه جلوي چشمانمان است ی مراسم بخت آزمايي مقدرات نوع بشر وجود دارد.ط است؛خبیاري كه به
— 228 —
دستمان رسيده، در اين مراسم به احتمال صد در صد براي اهل ايمان و طاعت (به شرط حُسن عاقبت)، بليط خزانهيي جاودان و بيپايان فراهم خواهد بود؛ و همچنين به احتمال نود و نه درصد براي آان فهم بياعتقاد و فاسق بوده و مشغول بيبند و باري و كارهاي حرام، به شرط توبه نكردن، نيستي هميشگي (براي آنان كه معتقد به آخرت نيستند) يا سلول انفراديِ تاريك و ابدي (براي آنان كه بقاي روح را قبول دارند اما به لهو و لعب ميپردازند) تدارك ديده شدهكسي قاچنين آمده است كه افراد مذكور برگه شقاوت ابدي را دريافت خواهند كرد. اين موضوع را در ابتدا صد و بيست و چهار هزار پيامبر عليهم السلام، كه نشانه تصديق در دست دارند و معجزات فراوان داشتهاند، خرانماهاند؛ همچنين بيش از صد و بيست و چهار ميليون اولياء (قدَّسَ اَللّه اَسرَارهُم) در پي خبر پيامبران، سايه و اثر اخبار مزبور را با كشف و ذوق مشاهمه حاوده، تصديق و تأييد كردهاند؛ و ميلياردها محقق
تنها يكي از آن محققان، رساله نور است. اجزا و بخشهاي متعدد اين رساله، كه بيست سال است معاندترين فيلسوفان و متمردترين زنديقان را به سكوت كشانده، در دسترهاند،كه همه ميتوانند آن را بخوانند و كسي هم اعتراضي نميكند.
و مجتهد و صديقي كه آمدهاند و رفتهاند، خبر اين دو گروه از مشاهير بشري را به مدد عقل، و دلالتهين قطعي و حجتهاي قوي، و با فكر و منطق به طور يقيني، اثبات و تصديق نمودهاند. به واسطه اين سه گروه بزرگ و عاليِ جامعه بشري ی كه چهرههاي چيرگي نوع انسان و اهل حقيقتاند و چون خورشيد و ماه و ستارگان ميدرخشند و در موقعيت فرماندهي قدسي بشر قرار دارند ی خبر مذكور، به اجماع و تواتر به ما رسيده است. حال بهبه ترب كسي كه به اين سخنان توجهي نميكند و به صراط مستقيم، كه آنان نشان ميدهند و رو به سوي سعادت دارد، نميرود و به احتمال نود و نه درصدِ خطر توجهي نداردپيروي ميافكنيم؛ همين فرد در حالت عادي اگر يك نفر بگويد در راهي كه ميروي خطري هست، از آن راه اجتناب خواهد كرد و راهي هر چند طولانيتر را برخواهد گزيد. به هر حال وضع او چنين خواهد بود:
كوتاهترين و سهلترين راه را، كه ماشته وبيشمار با قاطعيت و يقين از آن خبر دادهاند و صد در صد به بهشت و سعادت ابدي منتهي ميشود، رها كرده و دشوارترين و طولانيترين و بدترين راهي را كه به احتمال نود و نه درصد به محبس
#22ميدان و شقاوت دائمي منتهي ميشود انتخاب ميكند؛ بيچارهيي كه حتي در دنيا نيز كوتاهترين راه را براساس خبر احتمالاً دروغ كسي، و با احتمال يك درصد خطر و مثلاً يك ماه حبس رها كرده و راه طولانيات و ذون منفعتي را فقط با اين توجيه كه بيخطر است انتخاب ميكند، مانند ديوانههاي سرمست، به اژدهاياني كه در دوردست ديده ميشوند و راه را بر او خواهند گرفت اهميتي نميدهد و مشغول الْبَ ميشود و چنان اهميتي به آنها ميدهد كه عقل و قلب و روح و انسانيت خود را از دست ميدهد.
اين واقعيتِ مطلب است؛ ما زندانيان براي گرفتن انتقابدن جا از اين مصيبت زندان، بايد هداياي هيأت دوم را بپذيريم؛ همانطور كه لذت يك دقيقه انتقام يا چند دقيقه يا چند ساعتِ عيش و نوش باعث شد ما دچار اين مصيبت شويم و دو سه سال يا ده پانزده سال در زندان بمانيم و دنيا برايمان زندان شود، يپردار ضديت و مخالفت با اين مصيبت، يكي دو ساعت از زمان حبس را تبديل به عبادت يكي دو روزه كنيم، و مجازات دو سه ساله خود را با هداياي متبرك آن قافله مبارك، تبديل به عمري بيست سي مورد، ماندگار نماييم، و ده يا بيست سال حبسمان را وسيلهيي قرار دهيم براي خلاصي از ميليونها سال حبس در زندان جهنم. در برابر گريه دنياي فاني، بايد بر لبان حيات اخرويمان لبخند بنشانيم و به اين ترتيب از مصيبتي كه گرفتارش شدهايسن ازلام بگيريم. بايد زندان را محلي براي تربيت شدن بدانيم و براي وطن و ملتمان افرادي مفيد، مطمئن، و با تربيت شويم. مأموران و مديران و مسئولان زندان هم كساني را كه گَا تُصكنند جاني و شقي و لاابالي و قاتل و تبهكار و مُضر به حال وطن هستند، بايد طلبههايي ببينند كه در آموزشگاه مباركي مشغول فعاليتاند و بايد با افتخار خداوند را شكر بگويند.
* اما 230
مسأله سوم
خلاصیهي حیادثهيي عبرت انگيز كه تفصيل
آن در "راهنماي جوانان" آمده، چنين است:
زماني در "عيد جمهوريت" كنار پنجره سلولم در زندان "اسكي شهير" نشسته بودم. دختران اثبات موز در حياط دبيرستان مقابل، ميخنديدند و ميرقصيدند. در يك آن، وضعيت پنجاه سال بعد آنها همچون سينمايي معنوي بر من آشكار شد. ديدم چهل پنجاه تن از آن دختران دانشآموز كه تعدادشان پنجاه شصت نفر بود در قبر خاك زندهيد و عذاب ميكشند. ده نفر از آنها را ديدم كه هفتاد هشتاد ساله و بسيار زشت شدهاند، و چون در جواني مراقب عفت خود نبودهاند از نگاههايي كه انتظار محبت دارند دارنديبينند. اينها را با قطع و يقين مشاهده كردم، و به حال و روز رقت بارشان گريستم. تعدادي از دوستان زنداني صداي گريستنام را شنيدند، آمدند و جوياي موضوع شدند، گفتم: "فعلاً مرا . اما خود رها كنيد و برويد".
آري، آنچه ديدم حقيقت است نه خيال؛ چنان كه پس از تابستان و پاييز نوبت زمستان فرا ميرسد، در ادامه تابستان جواني و پاييز سالمندي نيز زمستانزده مر برزخ قرار دارد. اگر به همان شكلي كه حوادث پنجاه سال پيش را به وسيله صنعت سينما در حال حاضر به نمايش ميگذارند، ميتوانستند رويدادهاي پنجاه سال بعد را هم نشاسْمِهد و وضعيت پنجاه شصت سال بعدِ اهل ضلالت و گمراهي را در مقابل ديدگانشان به نمايش بگذارند، آنگاه با لعن و نفرين به خنديدنها و لذتهاي نامشروعشان ميگريستند.
— 231 —
دو احسا كه من مشغول مشاهده مذكور در زندان اسكي شهير بودم، فردي معنوي، كه مروج گمراهي و ضلالت بود، همچون شيطاني انسي در مقابلم ظاهر شد و گفت: "ما دوست داريم همه نوع لذت حيات را بچشيم و به ديگران بچشانيم، با ما كاري نداشته باش".
من هم در پاسد: "سا:
حال كه مرگ را به قيمت ذوق و لذت، فراموش كردهيي و به ضلالت و گمراهي پرداختهيي، يقين بدان كه طبق حكم ضلالت تو، تمام زمان گذشته، مرده و معدوم است؛ و چون گورستان ترسنادهام كه در درونش جنازهها پوسيدهاند. دردها و مصيبتهايي كه بر اثر مرگ ابديِ دوستانِ فراوان، و فراقهاي بيشمار، به دليل وابستگيهاي انساني و مسير گمراهي، بر سرت و بر قلبات ی اگر نمرده باشدبر اثرته، لذتهاي سرمستانه و حقيرت را از بين ميبرد؛ و به همين صورت زمان آينده را نيز به سبب بياعتقادي، برايت معدوم و تاريك و مرده و ترسناك ميكند. همچنين، چون گردن بيچارههايي كه از آنجا آمده و در عالم وجود سر بر آورده و وارد زمانآخرتم ميشوند با ساطور اجل بريده و به عالم نيستي پرتاب ميگردد، لذا به موجب گرايش به عقل، مدام نگرانيهاي دردآور بيشماري را بر وجود بيايمانت تحميل كرده، و لذتهاي جزئي و سفيهانهات را زير و زبر ميكند.
اگر ضلالت سو پرو فجور را رها كني و وارد دايره ايمان تحقيقي و راه مستقيم شوي، با نور ايمان خواهي ديد كه زمان سپري شدهي گذشته، معدوم و چون گورستاني كه همه چيز را ميپوساند، نيست، بلكه عالمي نورانيست كه موجود اسةُ و اديل به آينده ميشود و به منزله دالانيست كه ارواح باقي براي ورود به دار السعادت آينده در آن انتظار ميكشند؛ گذشته نه تنها دردآور نيست، بلكه بسته به قوت ايمان، نوعي از لذت معنوي بهشت را در دنيا ميراي نج، و آينده نيز نه تنها منزلگاهي ظلماني و وحشتناك نيست، بلكه اگر با چشم ايمان نگاه كنيم كاخهاي سعادت ابدي را مشاهده خواهيم كرد كه در آنها ضيافت و نمايشگاههاي احسانِ رحمانِِ رحيمِ ذوالجلالِ و الاكرام برپا شده است؛ رحمانِ رحيمي كه صاحب كرم و
هم نوحمت بيحد و حصر بوده، و بهار و تابستان را بهسان سفرهيي پر از نعمتهاي متعدد قرار داده است. فرد مؤمن با ذوق و شهود ايماني، كشش رفتن به آنجا را در خود حس كرده، و به نسبت ايمانش ميتواند نوعي از لذتهاي عالم باقي را احساس كند.پسشده اسقيقي و عاري از درد و الم، صرفاً در ايمان و با ايمان حاصل ميگردد.
ايمان در اين دنيا نيز هزاران فايده و نتيجه را نصيب انسان ميكند؛ مارد، براسبت بحث حاضر فقط يك فايده و لذت ايمان را، كه در قالب تمثيلي در حاشيه "راهنماي جوانان" آمده است، به شرح زير بيان ميكنيم:
فرض كن فرزندت ی كه بسيار دوستاش ميره در حال احتضار و جان دادن است و تو با يأس و نااميدي به فراق دردآور و هميشگي او ميانديشي. در همان حال طبيبي چون حضرت خضر يا لقمان حكيم وارد ميشود و معجوني چون پادزهر به او ميخوراند و فرزند دوست داشتني و عزيز تو چشم ميگشايد و ر براب نجات مييابد، چه قدر خوشحال و شادمان ميشوي؟
به همين ترتيب، ميليونها انسان محبوب را، كه مانند فرزند تو دوست داشتني هستند و گمان ميكني در گورستان زمان گذشته پوسيده شده و در حال نابودي ميباشند، در نظر بگير؛ ناگهان حقيقلُ اْلن مانند لقمان حكيم، نورانيتي از دريچهي قلب به سوي گورستاني كه بر اثر توهم گمان ميرود عدم خانهيي بزرگ است، ميتاباند؛ تمام مردهها زنده ميشوند و با زبان حال به شما ميگويند: "ما نمردهايم و نخواهيم مرد مظهر ره با شما ديدار خواهيم كرد". و شما حظ و لذت وافري ميبريد. ايمان با دادن چنين لذتهايي در اين دنيا ثابت ميكند كهحقيقت ايمان همچون هستهييست كه در صورت تجسم، بهشو وحدت از آن حاصل ميشود و شجره طوباي آن ميگردد.
اينها را به همان كسي كه مروج گمراهي بود گفتم، اما او كه اهل عناد بود گفت: حداقل براي اينكه مانند حيوان، حياتمان را با كيف و لذّت سپري كنيم، به سرگرمي و سرخوشي پرداخته ود، پس ن مسائل ظريف نميانديشيم.
در پاسخ گفتم: تو نميتواني مانند حيوان باشي، زيرا حيوان گذشته و آينده ندارد؛ نه از گذشته متأسف و متألم ميشود و نه نگراني و هراس از آينده است.
— 233 —
حيوان تمام و كمال در پي كام جوييست، ب به تحي زندگي ميكند، ميخوابد و شكر خالقاش را ميگويد. حتي حيواني كه براي ذبح بر زمين خوابانده ميشود، چيزي احساس نميكند. فقط هنگامي كه چاقو گلويش را ميبرد، ميكوشد حس كند، آن احساس هم توانم شود و حيوان از آن درد هم رهايي مييابد. يكي از رحمتها و مهربانيهاي بزرگ خداوند همين است كه اجازه نميدهد كسي از غيب مطلع باشد، و هم او آنچه را بر سر انسان ميآيد ميپوشاند و پنهان ميكند؛ مخصوصاً اين قضيه در موهمت قهانات بيگناه به شكل كاملتري وجود دارد.
ليكن اي انسان! گذشته و آينده تو با خروج نسبي از عالم غيب ی بهخاطر داشتن عقل ی موجب ميشود از راحتي مخصوص حيوان، كه ريشه در ستر غيب دارد، كاملاً محروم شوي. تأسفهاي مرتبط با گذشته، فراقها كسي نلود، و ترسها و نگرانيهاي مرتبط با آينده، لذتهاي جزئي تو را به مرتبه هيچ تنزل ميدهد و از لحاظ لذت، تو را صد برابر بيشتر از حيوان به سقوط ميكشاند.
مادام حقيقت اين است، يا دست از عقل بشوي و حيوان شو و نجات پيدا كن يا عقلت را در آنان بياميز و گوش به قرآن بده و حتي در اين دنياي فاني نيز لذتهايي صد برابر بيشتر از حيوان به دست آور. اين مطالب را به او گفتم و مجبور به سكوتش كردم.
باز هم آن گمراه رو به ره دار و گفت:
حداقل مانند بيدينان اجنبي زندگي ميكنيم.
جواب دادم:
تو نميتواني مانند بيدينان اجنبي هم شوي، زيرا آنها اگر پيامبري را انكار كنند به پيامبران ديگري مؤمن هستند؛ حتي اگر هيچ پيامبري را هم قبول نداشته باشند، دلما را باور دارند. اگر خدا را هم قبول نداشته باشند ممكن است سجايايي داشته باشند كه میدار كمیالاتشان قرار گيرد. اما اگر مسلماني، پيامبر آخر الزمان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ی كه خاا هم ن و بزرگترين آنهاست و دين و دعوتاش عام است ی انكار كند و از دايره فرمانبرياش خارج گردد، هيچ پيامبر ديگر و حتي خدا را قبول نخواهد داشت؛ زيرا همه پيامبران، خدا و كمالات را به واسطه خاتم الانبيا پذيرفته است، و ياها ه بدون او در قلباش باقي نخواهند ماند.
— 234 —
اين است كه از گذشته تاكنون صاحبان هر ديني وارد اسلام شدهاند، اما هيچ مسلماني نميتواند بهطور حقيقي، يهودي، مجوسي يا نصراني شود؛ بيشك بيدين م. شما، اخلاقاش فاسد و تبديل به عنصري مُضر براي وطن و ملت ميگردد. اين موضوع را برايش ثابت كردم و هيچ دستآويزي براي شخص متمرد و معنّد باقي نماند، لذا برخاست و به جهنم رفت.
اينك اي همدرسان من در ايند او ر يوسفيه! مادام كه حقيقت همين است كه گفته شد، و رساله نور بيست سال است آن را قطعي و آشكار چون خورشيد اثبات مينمايد، و سركشي متمردان و معاندان را در هم شكسته و آنان را وارد جرگه ايمان ميكند، ما نيز به عنوان كساني كه از ايمان وي زمينمستقيم به عنوان سالمترين و آسانترين و نافعترين مسير براي دنيا و آينده و آخرت و وطن و ملت پيروي ميكنند، بايد اوقات فراغت خود را به جاي آنكه صَرف خيالات بيهوده كنيم به
حَسْ سورههايي از قرآن بپردازيم كه با آن آشنايي داريم، و معاني آيات مذكور را از دوستاني كه در اين زمينه آگاهي دارند فرا گرفته و نمازهاي فرض قضا شدهمان را بهجا آوريم، و با استفگردآور خوي و خصلتهاي نيك يكديگر، اين زندان را به بوستان مباركي براي پرورش نهالهاي خوش طينت تبديل كنيم؛ با چنين اعمال صالحهيي، بايد بكوشيم تا مدير و مسئولان زندان را، كه چون مأموران عذاب جهنم بر سر س كه ن و قاتلان هستند، به مأموران و استادان درستكار و راهنمايان مهرباني تبديل كنيم كه در مدرسه يوسفيه بهشتياني را تربيت ميكنند و خود را موظف به نظارت بر تربيت آنابر دادانند.
* * *
— 235 —
مسأله چهارم
باز توضيح اين مطلب در "راهنماي جوانان" آمده است،زماني از سوي برادراني كه به من خدمت ميكردند سؤال شد:
پنجاه روز است درباره اين جنگ هولناك جهاني، كه كره زمين را به هرج و مرج كشانده و با مِ دخيلاسلام نيز ارتباط دارد، چيزي نميپرسي و كنجكاوي نشان نميدهي (امروز هفت سال از آن زمان ميگذرد و همان حال ادامه دارد)؛ مطلب داخل پرانتز مربوط به سال ١٩٤٦ است. اين د و نظرست كه عدهيي از متدينان و عالمان، مسجد و جماعت را رها كرده و به شنيدن اخبار و مطالب راديو ميشتابند؛ مگر حادثهيي بزرگتر از اين متصور است؟ يا نكند پرداختت داردين موضوع مناسب نيست و ضررهايي دارد؟
در پاسخ گفتم:
سرمايهي عمر، بسيار اندك و كارهاي لازم، بسيار زياد است.براي هر انسان دايرههاي متداخل، مانند دايره قلب و معده، دايره پيكر و خانه، دايره محله و شهر، دايره وجود حزادگاه و دايره كره زمين و نوع بشر تا دايره ذيحيات و دنيا وجود دارد. ممكن است هر انسان در هر دايره نوعي وظيفه داشته باشد؛ اما بزرگترين و مهمترين و دائميترين وظيفه در كوچكترين دايره قرار دارد. نيز ممكن است كوچكترين رده بهترين وظيفه، گاهي در بزرگترين دايره قرار داشته باشد. با اين قياس، وظايف ممكن است با بزرگي و كوچكي دواير نسبت عكس داشته باشند. اما دايره بزرگ به سبب جاذبهيي كه داريي ران است باعث شود فرد خدمت لازم و مهمي را رها نموده و به امور آفاقي بيمعنا مشغول گردد و سرمايه زندگاني را در جاي نامناسبي هدر دهد؛ يعني عمر دادگارزشش را با امور بياهميت به فنا دهد. كسي كه درگيريهاي اين جنگ را با كنجكاوي پي ميگيرد، گاه به لحاظ قلبي
— 236 —
به طرفداري از يك طرف ميپردازد و به طور طبيعي ممكن است ظلم و ستم آن طرف را مثبت ببيند و به اين ترتيب شريك ظلم او شود.
گفتم:خ نكته اول اين است: براي هر كس، به خصوص مسلمانان، چنان دعوا و حادثهيي وجود دارد كه از اين جنگ جهاني، بزرگتر و از اين دعوايي كه براي حكومت بر دنيا بر پا شده، مهمتر ميباشد. هر كس اگر به اندازه (دولتهاي) آلمان و انگليس قدرت و ثروت داشكنند،ر عين حال از بهره عقل نيز برخوردار باشد، بيشك آن را صرف موفقيت و پيروزي در همان راه ميكند.
اما درباره آن دعوا بايد گفت: صد هزار تن از مشاهير انساني و ستارگان و مرشدان بيو سريعبشري، به اتفاق و مُستند به هزاران عهد و قرارِ صاحب و متصرف كائنات، خبر دادهاند و عدهيي از آنان نيز با چشم خود ديدهاند كه:
هر كسي در مقابل ايمان با دي كه ا دست آوردن يا از دست دادن مُلك و مزرعهيي دائمي و باقي ی كه داراي قصرها و باغهايي به اندازه روي زمين است ی مواجه ميباشد؛ انسان اگر وثيقه ايمان را به درستي تحصيل نكند دعوي مذكور را از دست خواهد داد، و در عصر كنوني بسياقلاب نمردم به سبب طاعون ماديت، آن مزرعه و ملك را از دست ميدهند. در جايي، يك نفر از اهل كشف و شهود در حين سكراتِ (برخي از انسانها) مشاهده كرده بود، از چحياتاد درگذشتگان فقط چند نفر در اين دعوي موفق بودهاند، بقيه بازنده بودهاند. آيا اگر سلطنت دنيا را هم به فرد بازنده بدهند جاي خالي آن دعوي از دست رفته را پر خواهد كرد؟
ما شاگردان رساله نور معتقديم، صرف نظر كردن از خدماتي كه موجب موفقيت دسبت بهعوي ميشود، و رها كردن وكيل زبردستي كه به احتمال نود درصد مانع شكست در آن ميگردد، و مشغول شدن به كارهاي بيهودهي دنيوي با تصور ابدي بودن در دنيا، كار كاملاً نابخردانهييست؛لذا ارض آنا و خرد هر يك از ما صد برابر هم بيشتر شود، باز معتقديم بايد صرف انجام همين وظيفه ايماني گردد.
— 237 —
اي دوستان جديد من در مصيبت زندان! شما مانند دوستان قديمي من رساله نور را نديدهايد، من آنها و هزاران شاگرد دين ذاتاله نور را گواه ميگيرم و ميگويم و ثابت ميكنم و ثابت كردهام كه:
رساله نور، وكيل موفق اين راه است كه توانسته تا نود درصد در اين دعواي بزرگ موفقيت كسب ميبادر طول بيست سال، وثيقه و برات و گواهي آن را كه عبارت است از "ايمان تحقيقي"، در اختيار بيست هزار نفر بگذارد؛ رسالهيي كه از معجزه معنوي قرآن حكيم سرچشمه ميگيرد و در زمانه كنوني، وكيل درجه يك اين راه محسوب ميشود.هجده سال است دشمنوَ الت ماديون و بيدينان، با دسيسههاي بيرحمانه عليه من، توانستهاند برخي از اركان حكومت را اغفال كنند و براي نابودي ما اين بار نيز مانند گذشته ما را محبوس و زنداني نمايند، اما با اين حال پرستش و سي جزء قلعه پولادين رساله نور فقط توانستهاند از يكي دو قسمت اشكال بگيرند. تو گويي كسي كه در صدد انتخاب وكيل است كافيست رساله نور را در اختيار داشته باشد.
نترسيد، رساله نور هرگز ممنوع نميشود. رسالههاي مهم نور، به استثناي دو سهدارد و آزادانه در ميان نمايندگان و مسئولان اصلي دولت جمهوري دست به دست ميشوند. ان شاء الله زماني فرا ميرسد كه مديران و مأموران سعادتمند، براي اينكه زندانها را به محلي براي اصلاح واقعي تبديل كنند، ر فضا داي نور را همچون غذا و علاج در بين زندانيان توزيع خواهند كرد.
* * *
— 238 —
مسأله پنجم
چنان كه در "راهنماي جوانان" توضيح داده شده است،دوران جواني بيترديد سپري خهَ اِلد؛ با همان قطعيتي كه تابستان جاي خود را به پاييز و زمستان ميدهد و روز تبديل به غروب و شب ميشود، جواني نيز به پيري و مرگ مبدل ميگردد. اگر فرد، جواني گذرا و فاني خود را در دايرهرساله امت، با عفت و خيرات سپري كند به موجب آن و بر اساس بشارتِ تمام فرامين آسماني، جوانيِ ماندگاري به دست خواهد آورد.
هر فرد جوان خردمندي براساس تجربه تأييد خواهد كرد كه اگر جواني با فسق و فجور سپرلاق به مانند قتلي كه به دليل يك دقيقه خشونت، ميليونها دقيقه حبس را باعث ميشود، لذتها و سرخوشيهاي شباب نيز در راه نامشروع، علاوه بر مجازات دنيوي و گناهان و افسوسهايي كه ريشه در مسئوليتهاي آخرت رسيديم قبر و زوال آن لذت دارد، در متن همين لذتها بيش از لذت، درد و الم وجود دارد. مثلاً در محبت نامشروع به جنس مخالف، لذت جزئي با عوارض فراوصد هزان الم حسادت، الم فراق و الم پاسخ نگرفتن از طرف مقابل همراه است كه حكم عسلي زهرآگين را مييابد. فرد به سبب بيماريهايي كه با استفادهي بد از جواني پديد مه حسنا روانهي بيمارستانها ميشود و به دليل زيادهرويهايش سر از زندان در ميآورد، و به دليل مشكلاتي كه از تغذيه نادرست و وظيفه نشناسي قلب و روح بروز مييابد، باي مهرباا در ميخانهها و مراكز عيش و عشرت يا قبرستانها جستجو كرد. اگر ميخواهي اين مطلب برايت ثابت شود به بيمارستانها و زندانها و ميخانهها و قبرستانها برو و در آنجا سؤال كن؛ البته با واويلاها و تأسفها و گريستنهايي مواجه خواهي شد كه بيشترشان رحمان سيليهاي مجازات گونهي لذتهاي نامشروع، و زيادهرويها و استفاده نادرست جوانان از جوانيشان حاصل شده است.
— 239 —
همه كتابها و فرامين آسماني و در رأس آنها قرآن، با آيات قطعي خبر و بشارت دادهاند كه جواني اگر دراختاشاستقامت طي شود، نعمت الهي بسيار زيبا و شيرين، و وسيلهي خير نيرومند و دلنشيني خواهد بود و در آخرت، جوانيِ بسيار درخشان و ماندگاري را نتيجه ميدهد.
مادام كه حقيقت اين است و دايره حلال براي كسب لذت كافيترِ بد مادام كه ساعتي لذت در دايره حرام گاه موجب يك سال و گاه ده سال زندان ميشود، البته به عنوان سپاسگزاري در مقابل نعمت جواني، لازم و بلكه واجبتر است نعمت دلنشين جواني را صرف پاكدامني و درستي كردي به م * *
— 240 —
مسأله ششم
(اشارهي مختصريست به برهاني از هزاران برهان كلي درباره ركن "ايمان به الله" كه توضيح آن و جهتهاي بيشمار و قطعي آن در بسياري از قسمتهاي رساله نور آمده استدرجه گ"كاستامونو" عدهيي از دانش آموزان دبيرستان نزد من آمدند و گفتند: "خالقمان را به ما بشناسان؛ معلمهاي ما درباره خدا چيزي نميگويند".
شد. م هر فني كه تحصيل ميكنيد با زبان خاص خود همواره از خداوند بحث ميكند و آفريدگار را ميشناساند؛ به جاي سخن معلمهايتان، سخن آنان را بشنويد.
براي مثال، در هر قوطي موجود در داروخانهيي مجهز، معجونها و پادزهرهاي حياتبخشي هست كه با موازين حساسُنَا ا العادهيي اخذ و حاصل گرديده است؛ اين امر از وجود داروسازي حكيم، كيمياگر و بسيار ماهر خبر ميدهد.
به همين ترتيب، معجونها و پادزهرهاي حياتبخشي در قوطيهاي چهارصد هزار نوع نبات و حيوان دتولي نخانه كره زمين وجود دارد كه وقتي آنها را با مقياس دانش پزشكي رايج، و نسبت به داروخانههاي موجود ميسنجيم، ميبينيم تا چه حد بزرگتر و كاملترند. اين امر، داروسازِ داروخانه بزرگ كرحكمت ا يعني حكيم ذوالجلال را حتي به نابينايان هم آشكارا نشان داده و ميشناساند.
و نيز، همانطور كه كارخانهيي خارق العاده، هزاران نوع پارچه را از مادهيي يكسان توليد ميكند و بيترديد بر وجود كارخانهْدُودَ تكنيسيني ماهر دلالت دارد، دستگاه ربّاني متحركي كه كره زمين ناميده ميشود و داراي صدها هزار بخش است كه در رأس هر يك از آنها صدها هزار كارخانه كامل وجود دارد، به همان نسبت كه از كارخانه ساخته دست انسان بزرگتر و كاملتر است در مقايسه با دانش مزبان حكه تحصيل كردهايد از استاد و صاحب كره زمين خبر ميدهد و او را معرفي كرده و ميشناساند.
— 241 —
باز براي نمونه، دكانها و انبارهايي كه در آنها از اطراف، هزار و يك نوع رزق و روزي كامل فراهند. در و به شكل منظمي در آنها جاي داده شده است، بيترديد بر وجود مأمور فوق العادهي ارزاق و تغذيه، و صاحب و مدير آن دلالت دارد.
اين انبارِ رحمانيِ مواد غذايي و اين سفينه سبحاني كه كود، و ن ناميده ميشود در يك سال در دايرهيي بيست و چهار هزار ساله در حال چرخش منظم بوده و صد هزار طايفه را ی كه هر كدام نيازمند رزق و روزي جداگانه ميباشند ی در خود جاي داده است و با چرخش خود فصلها را پديد آورده و بهار را چون واگني آنهميپر از هزاران طعام گوناگون ميكند و نزد ذيحياتان بيچارهيي آورده كه ارزاقشان در زمستان به پايان رسيده است. اين دكان و انبار ربّاني با انواع و اقسام جهازات و اموال و بستههاي كنسرو مانند، به همان نسبت كه از كارخانه مذكور بزرگتر است، با سال اخ دانشِ تغذيه كه خواندهايد يا خواهيد خواند و به همان درجه و با همان قطعيت، بر صاحب و متصرف و مدبّر كره زمين دلالت دارد، او را ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند.
ارتشي را تصور كنياء اللز چهارصد هزار ملت تشكيل شده و فرمانده آن ارتش به شكل معجزه گونهيي ارزاق مورد نياز، سلاح و لباس لازم و آموزش و ترخيص هر ملت را كاملاً دقيق و جداگانه تأممت، و كند، يعني به تنهايي انواع و اقسام ارزاق، سلاح، لباس و وسايل مورد نياز تك تك ملتها را بدون اينكه فراموش كند يا دچار حيرت گردد در اختيارش را آيگذارد. شكي نيست كه چنين لشكر و اردوگاهي بر آن فرمانده فوق العاده دلالت دارد و موجب ميشود ديگران با تقدير، او را دوست بدارند.
درست به همان ترتيب، در لشكر سبحاني جديدي آورش بازانش در هر بهار در اردوگاه روي زمين از نو سلاح به دست ميگيرند، فرمانده بزرگ و واحدي را تصور كنيد كه انواع و اقسام لباس، غذا، سلاح، تعليم و ترخيص چهارصد هزار نوع نبات و حيوان را با كاملترين شكل و با نظم و ترتيب بيزيباييه يكي از آنها را فراموش كند يا دچار حيرت شود تأمين ميكند؛ اردوگاه بهارِ كره زمين، به همان نسبت كه بزرگتر و كاملتر از ارتش و اردوگاه انسان اَنْور است با مقياس دانش نظامي كه شما تحصيل خواهيد نمود، حاكم و پروردگار و مدبّر و فرمانده اقدس كره زمين را با
— 242 —
حيرت و تقديس به انسانهاي دقيق و خردمند معرفي كرده و موجب ميشود با تحميد و تسبيح او را دوست بدارند.
شهري فوقالعادات نظا را تصور كنيد كه در آن ميليونها لامپ الكتريكي قادرند حركت كرده و بدون آنكه ماده اشتعالشیان تمام شود به هر طرف بروند؛ آن لامپها و كارخانه سازندهشان بدون ترديد و بالبداهه بر سازنده و اداره كننده آن لامپها وو نوراكارخانه و كسي كه سازندهي مواد اشتعال آنهیاست، يعني بر برقكاري ماهر و استادي كه اعجاز ميكند، دلالت دارد و او را توأم با حيرتها و تقديرها، به ديگران ميشناساند و موجب ميشود او را دوسسپاسگزند.
به همين ترتيب، در شهر اين عالم، تعدادي از ستارگاني كه چراغهاي بام جهان هستند، طبق نظريههاي دانش ستاره شناسي ی كه خواندهايد ی هزار بار بزرگتر از كره زميناند و هفتاد بار سريعتر از گلوله توپ حركت ميكنند؛ با اين حال نظم خود ر حيوانست نميدهند، با هم برخورد نميكنند، خاموش نميشوند و مواد اشتعال آنها هم تمام نميشود. طبق نظر علم نجوم براي تداوم درخشش خورشيد، كه يك ميليون بار بزرگتر از زمين است و يك ميليون سال بيشتر از زمين عمر كرده ي دردآهمانخانهي رحماني چون چراغ و بخاريست، هر روز به اندازه درياهاي كره زمين، سوخت و به ميزان كوههايش، زغال يا هزار برابر زمين، هيزم لازم است تا خاموش نشود. در شهر باشكوه كائنات، لامپهاي الكتريكي سراي دنيات خارقاعهاي نورشان، قدرت و سلطنتي لايزال را نشان ميدهند كه خورشيد و ستارگان عظيمي چون خورشيد را بدون هيزم و امثال آن مشتعل ميكند و اجازه نميدهد خاموش شوند، و آنها را با هم و به سرعت حركت ميدهد و نیر به رد برخوردي با هم داشته باشند؛ به راستي چراغهاي درخشان كاخ اين دنيا و اداره امر آنها، تا چه حد از مثالي كه زديم بزرگتر و كاملتر است؟ به همان ميزان و با مقياس درسي كه شما در رشته برق خوانده يا خواهيد خواند، با شاهد گرفتن آن ستاناكترسلطان، مدبر، صانع و روشن كننده اين نمايشگاه بزرگِ كائنات را ميشناساند و موجب ميشود با تسبيح و تقديس او را دوست بدارند و پرستش كنند.
— 243 —
باز مثلاً كتابي را تصور كنيد كه در هر سطرش كتابي با خط بسيار ريزان دانف نوشته شده و در هر كلمهاش نيز با خط بسيار كوچك سورهيي از قرآن نگاشته شده باشد؛ اين كتاب و مجموعه عجيبِ كاملاً بامعنا، كه همه مسائل آن تأييد كنندهي هميكشند و نشان از مهارت و تواناييِ كاملِ كاتب و مؤلفاش دارد، بيترديد و به روشني روز از نويسنده و مصنفاش و كمالات و هنر او حكايت دارد و موجب ميشود ديگران با گفتن ما شاء الله و بارك الله از او تقدير كنند.
درست به همين ترزيبا ور اين كتاب كبير كائنات، كه روي زمين فقط به مثابه يك صفحه آن است و بهار فقط يكي از فرمهاي آن به شمار ميرود، با چشم خويش ميبينيم كه قلمي، سيصد هزايعني بطائفه نباتي و حيواني را ی كه هر يك در حكم كتابي جداگانهاند ی با هم و در درون هم، بيخطا و اشتباه و بيآن كه در هم بريزند، مينويسد؛ و گاه در كلمهي منظم و كاملي چون درخت، قصيدهيي و در نقطهيي چون دانه، فهرست كامل يك كتاب به موفنگارد. اين مجموعهي كائنات و اين قرآن كبيرِ مجسم عالم كه بينهايت معنادار بوده و هر كلمهي آن داراي حكمتهاي فراوانيست، به نسبت بزرگي و كمال و معنايي كه در مقايسه با كتاب ذكر شده دارد و به مقياس دانش حكمة الاشياء و فن قرائت و كتار را تدر دانشگاه فرا ميگيريد، و با چشمهاي دوربينشان، نقّاش و كاتبِ كتابِ عالم وجود و كمالات بيحدش را ميشناساند و با عبارت "اَللهُ اكبَرُ" معرفي كرده و با تقديهاي خبحَانَ الله" تعريف ميكند و با ثناي "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" موجب ميشود او را دوست بدارند.
در مقايسه با اين فنون، هر فني از صدها فن ديگر، با مقياس فراگير، آيينه خاص، چشم دوربين و نظر عبرت انگيز خود، خالق ذوالجلال اش كنئنات را با نامهايش ميشناساند و صفات و كمالاتاش را معرفي ميكند.
به آن جوانان گفتم: براي تدريس حجت مذكور ی كه برهاني عظيم و درخشان در وحدانيت ميباشد ی قرآن معجز البيان مكرراً با آيات زير آفريدگارمان راون بدا معرفي ميكند:
خَلَقَ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ؛ رَبُّ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ
آنها نيز اين مطلب را كاملاً پذيرفته و با تأييد گفتند: "خداوند را بينهايت شُكر، كه درايجاد ي و عين حقيقت فرا گرفتيم و خداوند از شما راضي باشد".
— 244 —
من هم گفتم: انسان ماشين ذيحياتيست كه با هزاران نوع درد متألم ميشود و با هزاران نوع از بيتلذذ ميگردد. اين مخلوق بيچاره به رغم عجز بينهايتش دشمنان مادي و معنوي بيشماري داشته و با وجود فقر بينهايتش، نيازهاي ظاهري و باطني بيشماري دارد. او كه مدام در معرض سيليهاي زوال و فراق است، به يكباره باايمان، عبوديت و انتساب به پادشاهان صدهلال، در برابر تمام دشمنان، نقطه اتكا و براي برآوردن حاجاتاش، نقطه استمدادي مييابد. همچنان كه هر كس بهوسيلهي شرف و افتخار و مقام كسي كه بدان منسوب است احساس فخر ميكند، انسان نيز در صورتي كه به چنين پادشاه قدير و رحيمي ايمان آوردانه هس را به او منتسب نمايد و با بندگي و عبوديت به خدمتاش در آيد و اعلام مرگ و نابودي اجل را در مورد خويش به جواز رهايي و نجات تبديل نمايد، چه قدر سپاسگزار شده و خود را مني كه يداند و تا چه حد ميتواند افتخار تشكر آميز داشته باشد؟ شما بگوييد.
همانطور كه به آن جوانان دبيرستاني گفتم، به زندانيان مصيبت زده هم ميگويم: كسي كه خداوند را بشناسد و از او اطاعت كند، حتي اگر در زمت اينم باشد خوشبخت و سعادتمند است. اما فراموش كننده او حتي اگر در كاخها هم باشد، زنداني و بدبخت است. مظلومي سعادتمند در حالي كه اعدام ميشد به ظالمان بدبخت ميگويد:
"من اعدام نميشوم، بلكه در حال ترخيص براي رفتن به سوي سعادت هستم و اومت وديدن شما كه محكوم به اعدام ابدي هستيد كاملاً از شما انتقام ميگيرم".
آنگاه با گفتن لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ با شادي روح خود را تسليم ميكند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
ند كه *
— 245 —
مسأله هفتم
(ثمره يك روز جمعه در زمان حبس دنيزلي)
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
(نحل: ٧٧)
مرّ توحْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨)
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرهمان قم:٥٠)
درسي را كه زماني در "كاستامونو" به درخواست دانشآموزان و در پاسخ به اين تقاضا كه"خالقمان را به ما بشناسان"،به زبان علوم مدرسهيي به آنها داده بودم و سابق بر اين دگان روه ششم آمده بود، زندانياني هم كه در زندان دنيزلي ميتوانستند با من در تماس باشند، مطالعه كردند و به دليل پذيرش كامل ايماني، نسبت به آخرت اشتياقي حس نمودند و خطاب به من گفتند:"آخرتمان را هم بهطور كامل به ما بشناسان تا نفسمان و شياطاند.)ن ما را از راه به در نكنند و ديگر وارد چنين زندانهايي نشويم".بنا به درخواست طلبههاي زندانيِ رساله نور در "دنيزلي" و آنان كه مسأله ششم را مطالعه كرده بودند، بيان خلاصهيي ا#35
غيآخرت هم لازم آمد، لذا در خلاصهيي كوتاه از رساله نور ميگويم:
چنان كه در مسأله ششم خالقمان را از زمين و آسمانها جويا شديم و آنها با زبان علوم، آفريدگار را به روشني خورشيد به ما شناس
بخ اينك به همان ترتيب آخرتمان را ابتدا از پروردگاري كه ميشناسيم، سپس از پيامبرمان، بعد قرآن، بعد ساير پيامبران و كتابهاي مقدس و آنگاه از فرشتگان سپس از كائنات خواهيم پرسيد.
— 246 —
در مرتبه اول، آخرت را از خ باشد،ميپرسيم؛ او نيز با همه رسولاني كه فرستاده است و با همه فرامين و اسما و صفات خويش ميفرمايد: "بله، آخرت وجود دارد و شما را به آنجا ميفرستم". گفتار دهم با دوازده حقيقت قطعي و روشراتب بخ قسمي از اسماي (الهي) درباره آخرت را اثبات و تشريح كرده است. به دليل اين كه توضيح مذكور كفايت ميكند، در اينجا صرفاً اشارهيي بسيار كوتاه به اين موِبَقَااهيم داشت:
مادام هيچ سلطنتي نيست كه به اطاعت كنندگانش پاداش ندهد و نافرمانان را به مجازات نرساند، بيترديد سلطنتي سرمدي ی كه در مرتبه ربوبيت مطگردند. ی به كساني كه با ايمان به آن منتسباند و با طاعات، تسليم فراميناش هستند پاداش ميدهد، و براي آنان كه سلطنتِ با عزت مذكور را با كفر و عصيان انبگيريدكنند مجازات خواهد داشت. لذا نامهاي "رَبُّ العالمين" و "سلطان الديّان" جواب داده و ميگويند پاداش و مجازات فوق، متناسب با آن رحمت و جمال و آن عزت و جليان شدهد بود.
با چشم خود به روشني روز و آشكاري خورشيد ميبينيم كه رحمتي عام و شفقت و كرمي محيط، روي زمين را فرا گرفته است؛ براي مثال رحمت مذكور در هر بهار، همه درختان و نباتات ميوهدار را چون حوريان بهشتك و سنوشاند و مزين ميكند و انواع ميوهها را در دستانشان قرار ميدهد و آنها نيز خطاب به ما ميگويند: "بفرماييد بگيريد و بخوريد"يا توسط حشرهيي زهردار، عسل شيرين و شفابخش را به ما ميخوراند، و به واسطه حشرهيي بيدست، حريرزادي ها براي ما مهيا كرده و بر ما ميپوشاند. به همين ترتيب در مُشتي هسته و دانه، هزاران مَن طعام براي ما نگاه داشته و براي احتياط در آن انبارهاي كوچك ذخيره نموده است. صاحب رحمت و شن جانوه چنين ميكند بيهيچ ترديدي انسانهاي مؤمن دوست داشتني و منت پذير و اهل پرستش را كه اينگونه نازنينانه تغذيه ميكند نابود نميسازد، بلكه براي اينكه آنان را مظهر رحمتهاي درخشانتري كق باشن وظيفه حيات دنيوي رها ميسازد. اين پاسخيست كه نامهاي "رحيم و كريم" به سؤال ما ميدهند و ميگويند:"اَلجَنَّةُ حَقٌّ"
— 247 —
همچنين ما با چشمان خويش ميبينيم كه در همه مخلوقات و در تمام روي زمين، دست حكيس پلييي در كار است و امور چنان بر اساس مقياسهاي عدالت در جريان است كه عقل بشر قادر به انديشه فوق آن نيست؛مثلاً حكمت ازليست كه تمام تاريخچه حيات و حوادث مربوط به آن را در قوه حافظه، كه يكي از هزاران عضو بدن انسان و به ار پيونهستهيي كوچك است، نگاشته و آن را به صورت كتابخانهيي درآورده و براي محاكمه انسان در حشر و به عنوان سندي كوچك در نشر دفتر اعمال او با سرّ يادآوري هميشگي، به دست هر انسان ميدهد يلي خيب مغزش قرار ميدهد. همچنين عدالتي سرمديست كه اعضا را در همه مخلوقات با ميزانهايي بسيار حساس قرار ميدهد؛ از ميكروب تا كرگدن، از مگس تا سيمرغ و از يك بوته گ به مروته گل بهار، كه ميلياردها بلكه تريلياردها شكوفه ميدهد. عدالتي كه در همه اين موارد، تناسب را با مقياسهايي به دور از اسراف به كار ميبندد و مصنوعات را در توازن و نظم و جمال، فراوا صنعت زيبا ميآفريند، و حقوق حياتي هر ذي حياتي را در كمال ميزان ادا ميكند، و خوبيها را نتيجه خوب و بديها را نتيجه بد ميدهد، و با سيليهايي كه از زمان آدم (ع) تاكنون بر طاغيان و ستمگران زده، خود را ي و دا نشان داده است. بدون هيچ شبههيي همانطور كه تصور خورشيد بدون روز امكان ندارد، حكمت ازلي و عدالت سرمدي مورد بحث نيز نميتواند بدون آخرت باشد و اجازه نميدهد ظالمان و مظلومان به واسطه مرگ به يك شكل بروند؛ چنين ناحقي و بيعدالتي خوفناك و بيعاقتبه علور از حكمت، به هيچ وجه امكان ندارد. اين پاسخ قطعي را نامهاي "حكيم، حكم، عدل و عادل" به سؤال ما ميدهند.
وقتي تأمين حاجات همه مخلوقات و جانداران بيرون از دايره توانايي آنها قرار دارد و قادر به برآوردن آنها نيستيد را وقتي نيازهاي خود را با زبان استعداد فطري و احتياج ضروري كه نوعي دعاست طلب ميكنند، اين نيازها از سوي دستي غيبي كه بسيار رحيم و سميع و با شفقت است برآورده ميگردد. معمولاً از هر ده دعاي انسانها، كه امري اختياريست و مفت، در در ميان خواص و انبيا، شش هفت دعا خلاف عادات شناخته شده، مستجاب ميگردد و از اينجا به يقين دانسته ميشود كهسميع و مجيبي در پشت پرده هست كه آه هر دردمند و
— 248 —
نيايش هر نيازمندي را ميشنودنم:
توجه كوچكترين نيازهاي خُردترين ذيحيات است و آه پنهانش را ميشنود و با مهرباني در عمل به او پاسخ ميدهد و خشنودش ميكند.دعاي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دعاي بقاي اخروي نوع بشر را ی به عنوان مهمترينحيات وقات ی شامل ميشود؛ دعايي كه عموميست و با عموم كائنات و اسما و صفات الهي مرتبط است و مهمترين دعا محسوب ميشود؛ همهي پيامبران به عنوان فرماندهان و ستارگان نوعگانهي نيز با ايشان همراه شده و به اين دعا "آمين آمين" ميگويند؛ افراد متديّن امت او نيز هر روز با گفتن چند صلوات به دعاي او "آمين" ميگويند، و حتي تمامي مخلوقات در دعاي او شريك شده و خطاب به خداوند ميگويند:"بله، خداوندا خواستهيعني م عطا فرما؛ ما نيز همان را ميخواهيم". در چنين شرايطي كه رد نشدني ميباشد، دعاي مربوط به بقاي اخروي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام (از اسباب بيشما در مده حشر) به درگاه خدايي كه ايجاد آخرت برايش مانند ايجاد بهار آسان است، به تنهايي براي ايجاد آخرت و بهشت كافيست. اين مطالب را نامهاي"مجيب و سميع و رحيم"در پاسخ سؤال ما مطرح ميكنند.
نامهاي"مح و بعضيت، حي، قيّوم، قدير و عليم"در پاسخ سؤال ما از خالقمان، چنين پاسخ ميدهند: به همان روشني كه روز نشان دهنده خورشيد است، در مردنها و زندها برتااي كلي روي زمين كه به واسطه تغيير فصلها صورت ميگيرد، قطعاً تصرف كنندهيي در پشت پرده هست كه كره بزرگ زمين را با نظم و ميزاني به سادگي يك باغچه و حتي يك درخت ميآفريند، بهارِ با عظمت را به سهولت تمام ويك گل و زيبايي موزون آن پديد ميآورد، و سيصد هزار گروه از نباتات و حيوانات را كه هر كدام در حكم كتابي هستند و نمونههايي از حشرها و نشرهاي بيحد و حصر، بر روي زمين كه هم چون صفحهييست از كتابي بزرگ، مينگارد؛ قلم قدرتي كه موجودات را در عِ وَ رهم آميختگي، از هم ممتاز ميكند و در عين شباهت، بيخطا و سهو و اشتباه به كاملترين و منظمترين و بامعناترين شكل مينويسد. او در متن اين عظمت، با رحمتي بي آنكهو حكمتي بيپايان عمل ميكند و كائنات عظيم را چون خانهيي فرش شده و مُزين، مُسخر انسان كرده و او را خليفه روي زمين قرار ميدهد و
— 249 —
امانت كبرايي را كه كوه و آسمان و زمين از قبولش سر باز زدند، بر عهدهاش ميگذارد و او را به نوعي، فرمان تو كهحياتان قرار داده و گرامياش داشته و مُشرّف به خطابات و مصاحبتهاي سبحیاني خويش ميكند و به او مقیامي فوقالعاده ميبخشد.خداوند در تمام فرامين سماوي، سعاد غايت و بقاي اخروي را به شكل قطعي عهد كرده و به انسان وعده داده است؛ او بيهيچ ترديدي سراي سعادت را ی كه ايجادش براي او به قدر خلق بهار ساده است ی براي انسانهاي مُشرّف و مُكرّم مهيا خواهد كرد و حشر و قيامت را خواهد آورد.
آري، قدرتي را در نظ، و ازيد كه در هر بهار ريشه همه درختان و گياهان را به همان شكلي كه بود، احيا كرده و نمونه حشر و نشر سيصد هزار نوع حيواني و نباتي را ايجاد ميكند. حال اگر هزار سالي را كه هّصاف از امتهاي محمد و موسي عَليهِما الصّلاةُ و السَّلام سپري كردهاند در عالم خيال مقابل هم قرار دهيم و به آن بنگريم، خواهيم ديد قدرت مذكور، هزار نمونه حشر و نشر و هزار دليل براي آن را در ظرف دو هزار بهار هر يك از ليقين ي سابق مردهاند و قيامتشان بر پا شده است و بهار پيشرو برايشان در حكم حشر ميباشد. نشان داده است. بنابراين حشر جسماني را دور از چنين قدرتي دالنورزار مرتبه بيخردي و نابيناييست.
مادام صد و بيست و چهار هزار پيامبر ی كه مشاهير نوع بشرند ی متفق القول، سعادت ابدي و بقاي اخروي را مُستند به هزاران عهد و وعده حضرت حق، اعلام كردهاند و با معجزههايشان نشان داده و عذاه درست ميگويند، و رقم بيشماري از اهل ولايت با كشف و ذوق، همان حقيقت را تأييد ميكنند، بيترديد حقيقت مذكور چون خورشيد تابان ظاهر ميگردد و كسي كه در اين امر ترديد كند ديوانه است.
آري، نظرات و ديدگاههاير است، دو نفر كه در فن يا هنري متخصصاند درباره آن فن يا هنر، بر نظر هزاران شخص ديگري كه در آن امر تخصصي ندارند، ولو در فنون ديگر عالم و متخصص باشند، صائب است؛ آنها به راحتي قادرند فكر
— 250 —
مخالفشان را باطل كنند. براي مثال. اين ألهيي مانند "اثبات هلال ماه رمضان در يوم الشك"يا اين ادعا كه "نارگيل كه شبيه كنسرو شير است در روي زمين باغهايي دارد"، دو نفر اثبات كننده بر هزار ارا ميننده غلبه ميكنند و در ادعاي خود موفق ميشوند؛ زيرا كسي كه در پي اثبات اين مطلب است، كافيست يك نارگيل يا جاي آن را نشان دهد و به راحتي نظر خود را بر كرسي نشاند، اما انكار كننده مجبور است براي اثبات ر حاليخود تمام نقاط زمين را بگردد و نشان دهد كه در هيچ كجاي عالم چنين چيزي وجود ندارد. به همين ترتيب، كسي كه از بهشت و دار السعادت خبر ميدهد و وجمحقانرا اثبات ميكند، كافيست اثري از آن و مانند فيلمهاي سينمايي، سايه و رشحهيي از آن را كشفاً نشان دهد، اما كسي كه در پي نفي وجود بهشت است تمام كائنات و زمانها را از ازل تا به ابد بايد از نظر بگر ايماو آن را به ديگران نيز نشان دهد تا موفق به انكار موضوع شود. به دليل همين سرّ مهم است كه: "نفي و انكارهايي كه نظر به جاي خاصي ندارند و مانند حقايق ايماني سراسر عالم وجود را مورد نظر قرار ميدهند ی به شرط اينكه ذاتاًاين ثمنباشند ی اثبات نميشوند". اهل تحقيق بر اين امر اتفاق نظر دارند و آن را به عنوان يك قاعده اساسي پذيرفتهاند.
با توجه به اين حقيقت قطعي، در مقابل اظهار نظر يك مخبر صادق، نيايد افكار مخالف. احسان فيلسوف در مسائل ايماني شبهه و وسوسهيي ايجاد كند؛ با اين حال صد و بيست هزار اثبات كننده، اعم از متخصصان و مخبران صیادق و بيشمار اهل حقيقت و اصحابِ تحقيقِ متخ عَليثبات كننده، در اركان ايماني اتفاق نظر دارند؛ لذا مردد شدن به واسطه انكار چند فيلسوف ی كه عقلشان به چشمشان است، و قلبي ندارند و دور از معنويت و بينايي هستند ی نهايت حماقت و ديوانگيست.
بهز فشار روز با چشمان خود، در نفس و اطرافمان رحمتي فراگير، حكمتي عام و عنايتي دائم را مشاهده ميكنيم و آثار و جلوههاي يك سلطنت ربوبي و مقتدر، و عدالت عاليهيي دقيوه و اجرائيات جلاليِ با عزتي را ميبينيم.حكمتي كه حتي به تعداد ميوهها و شكوفههاي يك درخت، حكمتهايي در آن درخت قرار داده، و رحمتي كه به هر يك از انسانها به تعداد جهازات و حسها و قوايشان،
— 251 —
احسانها و انعاب و مف معطوف داشته است؛ عدالتي عزيز و باعنايت كه بر ملتهاي سركشي چون قوم نوح و هود و صالح عليهم السلام و قوم عاد و ثمود و فرعون سيلي زده، و از حقوق كوچكترين جاندارها محافظت كرده و ميكند. آيهي زير با ايجنند پديم ميگويد:
وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَاْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ اْلاَرْضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ
(روم: ٢٥)
همانطور كه سربازان مطيعي كه در دو پادگان ميخوابند و بر ميخيزندتعبير نبال فراخوان فرمانده و با شنيدن صداي شيپور، فوراً اسلحه به دست ميگيرند و آماده انجام وظيفه ميشوند؛ به همين ترتيب، آسمانهاي عظيم و كره زمين، مانند دو پادگان تحت امر سلطان ازلياند و با دميدن حضرت اسرافيل (ع) در صو ظاهرياخوان او، كساني كه در اين دو پادگان به خواب مرگ رفتهاند بيدرنگ جامه جسد بر تن كرده و به سرعت خارج ميشوند. سلطنت ربوبي در هر بهار، همين وضع را به نمايش ميگذارد؛ آرميدگان در پادگان زمين با صداي شيپوره شده ه رعد بر ميخيزند و بر عظمت بيانتهاي او گواهي ميدهند؛ البته و بدون هيچ ترديدي، چنان كه در گفتار دهم ثابت كردهايم، خواستههاي كاملاً قطعي آن رحمت، ح و خلانايت، عدالت و سلطنت سرمدي، با عدم تحقق آخرت و حشر و نشر معطل ميماند و (در صورتي كه حشري در كار نباشد) آن جمال رحمت بيمنتها جاي خود را به نامهرباني كريه و بينهايت ميدهد، و آن كمال حكمت بيحد و حصر، مبدل به بيهودگي ناقص و اسراف در همبيفايده ميشود، و عنايتي كاملاً دلنشين، تبديل به اهانتهايي كاملاً تلخ ميگردد، و آن عدالت حقاني بسيار دقيق، به ظلمهايي بسيار شديد تبديل ميگردد و آن سلطنت سرمدي كاملاً قدرتمند و با حشمت، سقوط ميكند و با محقق نشدن حشرهيت مخحشمتاش از ميان ميرود و كمالات ربوبياش با عجز و نقصان لكهدار ميگردد؛ نه، اين امر به هيچوجه امكان ندارد و هيچ عقلي چنين احتمالي نميدهد، محال محض است و بيرون از دايره امكان، باطل طعي دلع است.
— 252 —
چگونه ممكن است خداوند انساني را كه به ناز پرورانده و عقل و دل در اختيارش نهاده تا مشتاق سعادت ابدي و بقاي دائمي در آخرت شود، براي هميشه نيست و نابود كند؟ اين بيرحميِ ظالمانهييست؛ چم است مكن است اعضا و استعدادهیاي انسیاني را كه فقط در مغیزش صدهیا حكمت و فايده قرار داده است با مرگي بيعاقبت، به طرز بيفايده و بينتيجه و دور از حكمت، كاملاً هدر دهد؟ اين امر خلاف حكمت است و با عملي نشدن هزاران وعیده و وعيید ی حاشا ی نشان از عجزان دري او خواهد داشت؛ هر ذيشعوري در مييابد كه اين مطلب، با سلطنت باحشمت او و كمال ربوبيتاش در تضاد است. عنايت و عدالت را در قياس با اين مطالب تطبيق ده ...
سؤالي را كه درباره آخرت از خالقمان پً "گفت، نامهاي"رحمان، حكيم، عدل، كريم، و حاكم"با حقيقت مذكور پاسخ داده و آخرت را بيشك و شبهه به روشني خورشيد اثبات ميكنند.
ما با چشم خود بديعنيم چنان حافظيت محيط و باعظمتي حكم ميراند كه صورتهاي متعدد هر رويداد و هر چيز جانداري، و دفتر وظايف فطري و صحيفه اعمالشان را كه مربوط به تسبيحاتشان با زبان حال در برابر اسماي الهيست در الواح مثااز رساستهها و بذرها و قوههاي حافظهشان ی كه نمونههاي كوچكي از لوح محفوظ ميباشند ی و مخصوصاً در قوه حافظهيي كه در مغز انسان است و بزرگترين و در عين حال كوچكترين كتابخانه به شمار ميرود، و در ساير آيينههايسي قدسب دهنده مادي و معنوي قيد كرده، مينويساند و ضبط كرده تحت محافظت قرار ميدهد. آنگاه زماني كه فصلش فرا برسد همه آن نوشتههاي معنوي را به صورت مادي به ما مينماياند و با قوت ميليونها مثال و دليل و نمونههيي رترين حقيقت مربوط به حشر را كه در آيهيوَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير:١٠) آمده در بهار، كه گلي از قدرت اوست، در بزرگترين گل خود با ميلياردها زبان به كائنات اعلام ميكند، و مآن مؤا تمام اشيا و ذيحياتان و در رأسشان نوع انسان براي اعدام شدن و فنا و سقوط در عدم و محو شدن در پوچي آفريده نشدهاند و با قدرت اثبات ميكند كه انسان خلق شده است تا با وَنِعبه بقا برسد و با تصفيه تداوم يابد و با استعدادهايش به وظيفه سرمدي بپردازد.
— 253 —
آري، در هر بهار مشاهده ميكنيم گياهان بيشماري كه در قيامت فصل پاييز در گذشتهاند، هر درخت، هر ريشه، هر دانه و هر بذري، در حشرزار شك آيهي وَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ سر ميدهند و معناي آن را به زبان خود و طبق وظيفهيي كه سالهاي پيشين بر عهده داشتهاند، تفسير ميكنند و بر آن حافظيتِ با عظمت گواهي ميدهند؛ و چهاراز چها بزرگ آيهي هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ (حديد:٣) را در همه چيز نشان ميدهند و حافظيت را در بالاترين درجه و حشر را به سادگي و قطعيت بهار، به ما ميآموزاند.
به اين ترتيب، جلوههاي اين از سم از جزئيترين تا كليترين، جريان مييابد؛ مثلاً دانه كه منشأ درخت است، مظهر اسم اَلاَوَّلُ ميشود و به قوطي جامع و كوچكي ميماند كه برنامهي به غايسْبُنَ درخت، و جهازات بينقصان ايجاد آن، و تمام شرايط شكل گيرياش را در بردارد و عظمت حافظيت را اثبات ميكند.
ميوه درخت نيز كه مظهر اسم اَلآخِرُ است با هسته خود كه چون صندوقچهيي، فهرست همه وظايف فطري درسي كرديست كاركردها و دستورالعملهاي حياتِ ثانويهاش را در بردارد، به عاليترين شكل بر حافظيت گواهي ميدهد.
صورت جسماني درخت نيز كه مظهر اسم اَلظّاهِرُ است حُلّه و لباس موزون و داراي صنعتي در بر دارد كه با نقوش و زينتها و نشانهاي برّاق جاينها تزيين شده است؛ گويي لباس هفتاد رنگ حوريان است و عظمت قدرت و كمال حكمت و جمال رحمت را در متن حافظيت در مقابل ديدگان نشان ميدهد.
دستگاه دروني درخت هم كه آ سال پسم اَلباطِنُ است هم چون كارخانه، دستگاه و كيمياخانهيي كامل و منظم و اعجاز آميز و مانند يك مخزن ارزاق است كه هيچ شاخه و ميوه و برگي را بدون غذا نميگذارد و در متن حافظيت، كمال قدر ت و عدالت، و جمال شا!
حكمت را چون خورشيد اثبات ميكند.
درست به همان شكل، كره زمين نيز از لحاظ فصول سالانه، درختيست؛ تمام دانهها و بذرهايي كه با تجلي اسم اَلاَوَّلُ دبليت خپاييز نزد حافظيت به امانت سپرده ميشوند، مجموعه فرامين الهيِ مربوط به درخت روي زميناند كه چادر
— 254 —
بهار بر تن كرده و ميلياردها شاخ و برگ و ميوه و گل ميدهند، و ليست دستورالعملهايي جمي:جكه ريشه در تقدير الهي دارند، و صحيفهيي كوچك و دفتر خدماتي هستند كه شامل وظايف انجام شده در تابستان گذشته ميشوند. اين امر في البداهه نشان ميدهد كه ر جهانوالجلال و الاكرامي با قدرت و عدالت و حكمت و رحمت بيمنتها، فعلي را انجام داده است.
و آخر درخت سالانه زمين نيز اين است كه در پاييز دوم همه وظيفههايي را كه به انجام رسانده و تمام تسبيح ميدانياي كه در برابر اسماي الهي بر زبان آورده و همه صحايف اعمالي را كه در حشیر بهیار آتي قابل نشرند، داخل قوطيهاي بسيار كوچك و ذرّه مانند قرار ميدهد و تسليم دست حكمت حفيظفا ميلال ميكند و به اين ترتيب اسم هُوَ الآخِرُ را با بينهايت زبان بر روي كائنات ميخواند.
و "ظاهر" اين درخت زمين نيز اين است كه سيصد هزار نوع گل كلي و مختلف را ميشكوفاند كه نشانهها و نمونههاي سيصد هزار حشراند، و با گستردن خوان آنهات و رزاقيت و رحيميت و كريميت بيانتها، ذيحياتان را ضيافتي ميدهد و با زباني به تعداد ميوهها و گلها و طعامها، اسیم هُوَ الظّاهِرُ را ت. براكند و میدح و ثنا ميگويد و حقيقتِ وَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ را چون روز نمايان ميسازد.
اما باطن اين درختِ با حشمت چنان ديگ و دستگاهيست كه ماشينهاي دقيق و كارخانههاي منظم بيشمار را در كمال دقت و ترتيب به كار م عزيز،زد؛ دستگاهي كه از دانهيي به اندازه يك دِرهَم، هزار مَن غذا ميپزد و به گرسنگان ميرساند، و با چنان نظم و دقتي كار ميكند كه اجازه نميدهد ذرهيي تصادف وارد كار شود. و بدين ترتيب اسم "هُوَ الباطِنُ" را با درون و باطن زمين، به صدهزانامه همچون برخي فرشتگان كه با صدهزار زبان تسبيح ميگويند، اعلام و اثبات ميكند.
زمين به لحاظ حيات سالانهاش همانطور كه درختيست و حافظيت را در چهار اسم مذكور تبلور ميدهد وم كرده كليدي براي باب حشر مهيا ميسازد، درست به همان شكل، به لحاظ حيات دهري و دنيوياش باز هم درخت
— 255 —
باشكوهيست كه ميوههايش به بازار آخرت فرستاده ميشود؛ و آنچنان مظهر،ه الله و راهي به آخرت براي چهار اسم مذكور ميگردد كه عقل ما براي درك گستردگي و بيان آن كفايت نميكند، بنابراين فقط ميگوييم:
همچنان كه عقربههاي يك ساعت هفتگعمران: شمارنده ثانيهها و دقايق و ساعات و روزها ميباشند ی به هم شبيهاند و اثبات كننده يكديگرند، و بينندهي حركت ثانيهها مجبور به تأييد حركت ساير چرخ دندههاست؛ به همان ترتيب، روزهیا كه شمارندهي ثانيهازمند ن دنيا هستند، دنيايي كه ساعت بزرگ خالیق ذوالجلالِ ارض و سمیاوات است، و سالهیا كه دقیايق آن را محاسبه ميكنند، و اعصاري كه ساعات اين دنيا را نشیان ميدهند، و ادواري كه نشیانگر روزهیاي آن ميباشند، شبيه هماند و يكديگر را اسه مثايكنند. وقتي در خصوص مسألهي حشر از خالقمان سؤال ميكنيم، اسم "حفيظ" و اسمهاي
هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ
براساس حقيقت مذكور پاسخ ميدهند كه نشانههايينه نشاري خبر ميدهند همانطور كه به قطعيت، بهار پس از زمستان و صبح پس از شب فرا ميرسد، بعد از زمستان ظلماني دنياي فاني نيز بهاري باقي و صبحي سرمدي فرا خواهد رسيد.
مادام با چشمانمان ميبينيم و با عقل و خردمان ادراك ميكنيم كه:
انسان،شكال مو جامعترين ثمره درخت كائنات است؛
و به لحاظ حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، هسته اصلي آن است؛
و آيت الكبراي قرآن كائنات ميباشد؛
و آيت الكرسيِ حامل اسم اعظم آن؛
و عزيزترين مسافر سراويق ديات؛
و فعالترين مأموري كه اجازه تصرف در ساير ساكنان اين سراي را دارد؛
و مأمور نظارت بر كشت و زرعها و دخل و خرجها در باغ و مزرعه محلات زميني در ميائنات است؛
و مسئولترين و پر سر و صداترين ناظر آنكه به صدها فن و هزاران صنعت مجهز شده است؛
— 256 —
و بازرس و خليفهيي كه در شهر زمينِ كشور كائنات، تحت نظر و توجه دقيق پادشاه ازل و ابد است؛
و متصرفيست كه ح عين حلي و جزئي او ثبت ميگردد؛
او كه امانت كبرايي را كه زمين و آسمان و كوهها از حمل آن سرباز زدند بر دوش كشيد، و دو راه عجيب در مقابلش گشوده شد: راهي براي تبدي دوم: به بدبختترينِ ذيحياتان، و راهي براي سعادتمندترين آنها گشتن، عبدي كلي و مكلف به عبوديتي بسيار گسترده؛
مظهر اسم اعظم سلطان كائنات و آيينه جاُ أن لم اسما او، و باشعورترين مخاطب خاص بيانات و خطابهاي سبحاني، و نيازمندترين ذيحيات در ميان ذيحياتان كائنات؛
ذيحيات بيچارهيي كه بنكار ك فقر و عجز بيحد و حصرش، از مقاصد و اميال بيمنتها و دشمنان فراوان و امور زيانباري برخوردار است، كه او را آزار ميدهند؛
و از نظر استعداد، غنيترين؛ موجودي كه از لحاظ لذتهاي
باي، متألمترين است و لذتهايش آلوده به سختترين دردها ميباشد؛
موجودي كه بيش از ديگران مشتاق و نيازمند بقا، و شايسته و لايق آن است، و با ادعيه فراوان تداوم حيات و سعادت ابدي را درخواست و التماس ميكند، و اگر تمام لذتهاي دنيا به او داده ميكنأمين كننده خواست او براي بقا نيست؛
موجودي كه اعجوبه آفرينش، و از معجزات خارق العاده قدرت صمدانيست، و ذات عطاكننده احسان را در حد پرستش دوست دارد، و موجب ميشود آنقرآن وا دوست بدارند و خود نيز دوست داشته ميشود؛
موجودي كه در برگيرنده همه كائنات است، و تمام اعضاي انساني او شهادت ميدهند كه براي رفتن به ابديت خلق شده است؛
كا دار كه با اين حقايق بيستگانه كلي، به اسم حقِ حضرت حق دل ميبندد و اعمالش با نام حفيظ"حفيظِ ذوالجلال"،كه جزئيترين نيازهاي كوچكترين ذيحياتان را ميبيند و نيازهايش را ميشنود و عملاً استجابت ميقات چهمواره ثبت ميگردد، و افعال مرتبط با كائنات او توسط كرام الكاتبين آن نام، نگاشته ميشود؛ او كه بيش از هر چيز ديگر مظهر آن نام، و در كانون تذراند قرار
— 257 —
ميگيرد؛ البته و بدون هيچ ترديدي به حكم حقيقتهاي بيستگانه مذكور، حشر و نشري برايش هست و پاداش خدمات گذشته و مجازات كوتاهيهايش را به واسطه اسم "حق" خواهد ديد، و براساس اسم "حفيظل شدن ي هر عمل كوچك و بزرگِ ثبت شدهاش به حساب كشيده شده و بازخواست خواهد شد، و در دار بقا دروازههاي ضيافتكده سعادت ابدي يا محبس شقاوت دائمي به رويش گشوده ميشود. افسري كه در اين دنيا فرماندهيِ باشد وهاي فراواني را بر عهده داشته، با آنها آميخته و گاه آنها را بر هم زده، اينطور نيست كه زير خاك رود و چنان بخوابد كه گويي هيچگاه بيدار نميشود و در خصوص اعمالش بازخواست نخواهد شد و پنهان خواهد ماند.
در غير اين صورت، چگونه ممكن است حكمتيُبِهِاي مگسي را ميشنود و با عطاي حق حياتاش، بالفعل به او پاسخ ميدهد، دعاي كسي را كه به زبان حقايق بيستگانه مذكور بيان ميشود و در عرش و فرش طنينانداز ميگردد، نشنود و (نداي) حقوق انسانيِ بيشمار مربوط به بقا را كه قدرتي چون رعد و برق دا ببيندديده بگيرد و همه آن را ضايع كند؟ حكمتي كه براساس گواهي نظم موجود در بال مگس، حتي به قدر بال مگسي اسراف نميكند، چگونه ممكن است همه آن استعدادهاي مرتبط با حقايق مذكور و افعال و آرزوهاي امتداد يا را ها ابد، و بسياري از حقايق و روابط موجود در كائنات را كه تغذيه كننده خواستهها و استعدادهاي مزبورند، كاملاً هدر دهد؟ اين مطلب چنان نكوهيكلي،ميرمنصفانه و غيرممكن است كه همه موجودات شهادت دهنده بر نامهاي حق و حفيظ و حكيم و جميل و رحيم، آن را رد ميكنند و ميگويند "صد بار محال و به هزار وجه ممتنع است".
نامهاي"حق، حفيظ، حكيم، جميل، و رحيم"در پاسخ سؤال ما از خالقمان در خصوص حشرمِنُونيند: "همانطور كه ما حق و حقيقتيم و مانند تحقق موجوداتي كه بر ما گواهي ميدهند، حشر حق و قطعيست".
نيز مادام كه ... (باز هم ميخواستم در اين خصوص بنويسم، اما از آنجا كه مطلب چوهِىَ ميد عيان است، به همين مقدار اكتفا نمودم.)
— 258 —
در قياس با مثالها و مادامهاي پيشين، همچنان كه هر يك از اسمهاي صدگانه بلكه هزارگانه حضرت حق، كه ناظر بر كائناتاند، با آيينهها و جلوههاي خود در موجودات، ماي انون را بالبداهه اثبات ميكنند، درست به همان ترتيب، حشر و آخرت را نشان ميدهند و آن را با قطعيت ثابت ميكنند.
همچنين در پاسخ سؤالي كه از خالقمان ميكنيم، همچنان كه پروردگار با تمام فرامين و همه كتابهايي كه نازل كرده و با بيشتر اسمهايششوندگاّما به آنهاست، جوابي قدسي و قطعي ميدهد، به همان ترتيب، با فرشتگاناش و به زبان آنها به طرز ديگري بيان ميدارد:
"صدها حادثه متواتر وجود دارد كه نشان ميدهد شما اگردد.
آدم (ع) به بعد، هم با ارواح و هم با ما (فرشتگان) ديدار كردهايد و نشانهها و دلايل بيشماري دال بر وجود ما و عبوديت ارواح وجود دارد، و اينمع تما در سرسراها و برخي دواير آخرت ميگرديم، در ديدار با فرماندهان شما هماهنگ با هم، گوشزد كردهايم و همچنان يادآوري ميكنيم. البته و بيترديد سرسراها و دواير عالي و باقي مذكور و منازل و كاخن، تو زين و فرش شده آن سوتَرِ آنها، در انتظار اسكان مهمانان بسيار ارزشمندي هستند، و اين را با يقين به شما ميگوييم".
نيز مادام كه آفريدگارمان، محمد عربي عَليهِلم و ملاةُ و السّلام، را بزرگترين معلم و كاملترين استاد و بهترين راهنما، كه نه خطا ميكند و نه ديگران را به خطا مياندازد، برايمان تعيين كرده و به عنوان آخرين پيام آور فرستاده است، ما هم براي ترقي و تكامل از مرعلم الم اليقين به مراتب عين اليقين و حقُ اليقين، پيش از هر چيز لازم است سؤالي را كه از خالقمان پرسيديم از استادمان بپرسيم، زيرا او با هزاران معجزه از جانب خداوند، كه هر كدا او نيه تصديق اويند، خود يكي از معجزات قرآن محسوب شده و اثبات ميكند كه قرآن حق و كلام حق ميباشد. به همين ترتيب قرآن نيز با چهل نوع اعجاز ثابت ميكند كه معجزه اوست و او رسق (رض و بر حق است؛ هر دوي آنها مدعي حقيقت حشر شده و آن را اثبات نمودهاند؛ يكي در طول زندگاني خويش به عنوان زبان عالم شهادت و همراه با تأييد همه انبيا و اوليا، و دي ديگري عنوان زبان عالم غيب و همراه با تصديق تمام فرامين آسماني و حقايق كائنات، حقيقت حشر را با هزاران
— 259 —
آيه ادعا و اثبات كردهاند؛ لذا حشر داراي قطعيتي چون روز و نور خورشيد است. آري، معماي عجيب، ترسناك و بيرون ازيه هم ي عقلي چون حشر، فقط و فقط با دروس اين دو استاد حل و فصل ميشود.
دليل اينكه پيامبرانِ دورههاي قبل، توضيحاتي چون مطالب قرآن را در اختيار امتهايشان قرار ندادهاند، آن است كه مقاطع زماني مذكور دوره بدويت و طفوليت بشر بوده است، ي قلبح در دروس ابتدايي اندك است.
نتيجه:مادام كه بيشتر نامهاي حضرت حق مقتضي آخرت هستند بيترديد همه حجتهاي دلالت كننده بر اين اسما، از جهتيي با بقق آخرت نيز دلالت دارند. مادام كه فرشتگان خبر ميدهند كه دواير عالم بقا و آخرت را ديدهاند، همه دلايل تأييد كننده وجود و عبوديت ملائكه و ارواح و روحانيها، بالضروره بر وجود آخرت نيز دلالت ميكنند. و مادام كه پس از توحیيد،هِ الصترين و اساسيتیرين و دائميترين مدعاي محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در سراسر زندگي، آخرت بوده است، بيشك تمام معجزات و حجتهاي دلالت كننده بر نبوت و صدق او، از جهتي بر تحقق و وقوع آخرت دلاليدهم .
هم چنين مادام كه يك چهارم قرآن مربوط به موضوع حشر و آخرت است، و با هزار آيه از آن خبر ميدهد و ميكوشد آن را اثبات نمايد، بيشك همه حجتها و دليلها و براهين دلالت كننده بر حقانيت قرآنرتش شمجود آخرت و تحقق و ظهور آن دلالت دارند و گواهي ميدهند.
حال بنگر و ببين اين ركن ايماني تا چه حد محكم و قطعيست.
* * *
— 260 —
خلاصهيي از مسأله هشتم
در اقتدارهفتم موضوع حشر را بايد از مقامات زيادي سؤال ميكرديم، اما پاسخي كه آفريدگارمان با اسماي خود به ما داد، چنان يقين و باور محكمي نصيبمان كرد كه نيازي به سؤال و جوابهاي ديگر نماند و به همان اكتفا كرديم. اينك در مسأله هشتم بهطور خلاصه يك صدم فوات؟!
#2تايجي كه ايمان به آخرت براي سعادت اخروي و دنيوي تأمين ميكند، بيان ميگردد. در قسمت مربوط به سعادت اخروي، با وجود توضيح قرآن معجز البيان، به بيان مطالب ديگر نيازي نماند، پس موضوع را به قرآن ح به زبرده و توضيح و تبيين قسمت مربوط به سعادت دنيوي را نيز به رساله نور ميسپاريم و طي خلاصهيي كوتاه، از صدها نتيجه مربوط به حيات شخصي و حيات اجتماعيِ انسه براي سه، چهار مورد را به شرح زير بيان ميكنيم:
نخستين فايده
اين فايده كه ناظر بر حيات شخصيست بيان ميدارد كه انسان برخلاف ساير حيوانات،ده و اطور كه به خانه خود وابستگي دارد، به دنيا نيز وابسته است؛ و چنانكه با خويشاوندان خود مناسباتي دارد، با نوع بشر نيز مناسباتي جدي و فطري دارد؛ و همانطور كه ن خورشا خواهان بقاي موقتي خويش است، عاشقانه علاقمند بقا در جهان ابدي نيز ميباشد؛ و همانگونه كه براي تأمين غذاي مورد نياز معدهاش تلاش ميكند فطرتاً مجبور است بند وا و غذاهايي را به گستردگي دنيا ی بلكه امتداد يافته تا ابد ی براي نياز عقل و قلب و روح و انسانيت مهيا كند و در اين راه تلاش ميكند؛ و آنچنان د مهمت و مطالباتي دارد كه هيچ چيز جز سعادت ابدي جوابگوي آنها نيست. همانطور كه در گفتار دهم اشاره شده است، زماني در خردسالي از خيال خود سؤال كردم:"دوست داري سلطنت دنيا و عمري يك ي كه ن ساله به تو بدهند، اما بعد از آن معدوم شوي و چيزي از تو
— 261 —
باقي نماند، يا اينكه خواهان وجودي باقي اما معمولي همراه با مشقت هستي؟"دييد و نهان مورد دوم است، و در برابر مورد اول آهي كشيد و گفت: "خواهان بقا هستم، حتي اگر در جهنم باشد".
مادام كه لذتهاي دنيوي قوه خيال را ی كه يكي از خدمتگزاران ماهيت انسايبرد.ی راضي نميكند، بيشك ماهيت كاملاً جامع انسان به طور فطري با ابديت مرتبط است. انسان در عين وابستگي به اميال و آرزوهاي لايتناهي، سرمايهيي جز اختيار جزئي و فقر مطلق ندارد؛ حال ايما خود بخرت براي چنين انساني، همچون ميوه و فايدهيي، چنان خزانهيي كافي و وافي و غني، و چنان مدار سعادت، لذت، استمداد، مرجع و تسلي در برابر غصههاي بيحد دنياست كه اگر براي به دست َ شَرِآن زندگاني دنيا را فدا كند، باز هم كم است.
فايده دوم
اين فايده و ثمره نيز ناظر بر حيات شخصيست، نتيجهيي بسيار مهم كه در مسأله سوم توضيح داده شده و در "راهنماي جوانان" در هر ت حاشيه آمده است.
آري، نگراني اصلي هر انسان، كه به لحاظ فكري هميشه او را به خود مشغول ميدارد، كيفيت ورود به عدمخانهيي به نام قبرستان است كه دوستان و خويشاوندانش قبلاً وارد آن شدهاند. انسان بيچارهيي به هي خود را فداي فقط يكي از دوستانش ميكند، وقتي به هزاران و بلكه ميليونها و ميلياردها تن از دوستانش فكر ميكند كه در مفارقتي ابدي معدوم شده و از بين رفتهاند، دچار مصيبتي دردناكتر از عذاب جهنم ميش بر مسدر همان لحظه، ايمان به آخرت در مقابل او پديدار ميگردد و چشماناش را ميگشايد و پرده را بالا ميزند، و به او ميگويد: "نگاه كن"؛ و او با ايمان نگاه ميكند، آنگاه مشاهده ميكند و متوجه لذتي روحانياي ميشود كه خبر از لذت بهشتل است،د؛ متوجه ميشود كه دوستاناش از مرگ ابدي و پوسيده شدن و از بين رفتن نجات يافته و در عالمي نوراني و پر از سرور حتي منتظر او هستند. در رساله نور اين نتيجه با دليلهايي توضيح داده شده است، لذا به آن اكتفا كرده و سخن را كوتاه ميكنيم.
— 262 —
فايدخش پاي
اين فايده هم كه مربوط به حيات شخصيست بيان ميدارد كه تفوُّق و برتري انسان نسبت به ساير ذيحياتان به اعتبار سجاياي عالي، استعدادهاي جامع، عبوديتهاي كلي و دواير گ و ناقوجودي اوست. اين در حاليست كه همين انسان به مقياس و معيار زمان حاضر كه زمان كوتاه فشرده شدهيي در ميان آينده و گذشتهي تاريك، مرده و معدوم ميباشد، سجايايي چون حميت، محبت، اخوت و انسانيت را كسب ميكند. مثلامات ست برادر، همسر، ملت و وطن خويش را كه از قبل نميشناخته و بعد از مفارقت نيز هيچگاه آنها را نخواهد ديد، دوست ميدارد و به آنها خدمت ميكند. در چنين روابطي او (بدون ايمان به آخرت) به ندرت موفق به كسب اخلاص و صداقت ميشود و به هما نظم ت نيز كمالات و سجايايش كوچك ميگردد. نه تنها به عنوان برترين موجود در ميان حيوانات، بلكه در زماني كه به لحاظ عقلي بيچارهترين و در حال سقوط ميباشد، ايمان به آخرت به مدد او ميرسد. زمان تنگي چون قبر (زماند، كه را به زمان گستردهيي مُبدل ميسازد كه گذشته و آينده را در بر ميگيرد، و دايره وجودي به بزرگي دنيا و بلكه به گستردگي ازل تا ابد را به نمايش ميگذارد.
او پدر خويش را، به اين سبب كه مناسبت پدرياش در عالم ارواح و درا عطادت ادامه خواهد يافت، و برادرش را، از اين لحاظ كه رابطهي اخوتاش تا ابد دوام خواهد يافت، و همسرش را، از اين حيث كه در بهشت نيز زيباترين رفيق اوست، دوست داشته، ياري ميرساند و احترام گذاشته، مهرباني ميكند. در آن دايره فراخ و عظيعني قل، خدمتهاي با ارزش و مهمِ مربوط به مناسبات وجودي را وسيله امور بيارزش دنيا و منافع و اغراض جزئي نميسازد. او موفق به برخورداري از صداقت جدي و اخلاصي صميمانه ميشود، و كمالاخاتم التهايش به همان نسبت و مطابق درجه و مرتبهاش ارتقا مييابد و انسانيتاش متعالي ميگردد. انساني كه در لذت حيات از گنجشگي عقب ميماند، فوق همه حيواا نمودعادتمندترين و برگزيدهترين مسافر كائنات شده و
— 263 —
مقبولترين و محبوبترين عبد صاحب كائنات ميگردد. اين نتيجه نيز در رساله نور با دلايل متعدد توضيح داده شده است، لذا به همين مقدار اكتفا ميكنيم.
فايده چه و احس اين فايده ناظر بر حيات اجتماعي انسان است. خلاصهي نتيجهيي كه در شعاع نهم از رساله نور بيان گرديده چنين است:
كودكان، كه يك چهارم جمعيت نده ذي را تشكيل ميدهند، با ايمان به آخرت ميتوانند انساني زندگي كنند و حامل استعدادهاي انساني باشند، در غير اين صورت بايد در متن نگرانيهايي دردناك، براي تسكين و فراموشي خويش، با وسايل كودكانه سرگرمهاي پاو زندگي بيفايدهيي داشته باشند؛ زيرا مرگهاي گاه و بيگاهِ كودكانِ مانند او در پيراموناش، در روح ضعيف و قلب ظريف او، كه در آينده آرزوهاي دور و درازي خواهد داشت و در ذهن لطيفاش چنان تأثيري ميگذارد كه عقل و سعادت ا براي اين بيچاره، وسيله عذاب و شكنجه ميكند؛ در همان موقع او براساس آموزههاي ايمان به آخرت، به جاي دلهره و نگرانيها ی كه با بازي با اسباببازيها، خود را در برابر آنها محافظت ميكرد ی نوعي سرور و راحتي احساس ميكند و ميگويد:"برادر يا م مراتم از دنيا رفت و تبديل به پرنده بهشتي شد، و بيش از ما لذت ميبرد و به گشت و گذار ميپردازد؛ مادرم از دنيا رفت اما مشمول رحمت الهي گرديد، او باز هم مرا در بهشت به آغوش خواهد گرفت و دوست خواهد داشت، و من نيز مادر مهُسُلِهرا دوباره خواهم ديد".و به اين ترتيب ميتواند به گونهيي كه شايسته انسانيت است، زندگي كند.
سالمندان نيز، كه يك چهارم جمعيت انسانها را تشكيل ميدهند، در قبال پايان يافتن عمرشان و اينكه به زودي در خاك دفن خواهند شد و دنياي زيبا و دوست داو از مان را ترك خواهند نمود، محتاج تسلي و آرامشي هستند كه آن را صرفاً در ايمان به آخرت ميتوانند بيابند؛ وگرنه پدران محترم و مهربان، و مادران مشفق و فداكار متحمل چنان دغدغههاي قلبي و تلاطمهقطعي اي ميشوند كه دنيا برايشان زنداني حسرت بار، و زندگي عذابي پر از شكنجه ميگردد؛ اما ايمان به آخرت به آنها ميگويد:
— 264 —
"نگران نباشيد، شما داراي جوانيِ ابدي خواهيد شد؛ حياتي درخشان و آتي، و عمري بيپايان دران فقطر شماست؛ با فرزندان و خويشاونداني كه از دست دادهايد با شادماني ديدار خواهيد كرد و همه خوبيهايي كه كردهايد محفوظ است و پاداش آنها را خواهيد گرفت".
ايمان به آخرت چنان آرامش و سروري به آنسوم
دهد كه اگر هركدامشان صد برابر پيرتر هم شوند، مأيوس نخواهند شد.
جوانان، كه يك سوم نوع بشر را تشكيل ميدهند و هوسهايشان در غليان بوده و مغلوب احساسات و بيپروا هستند و از عقل خويش در بق روان بهره نميبرند، اگر ايمان به آخرت را از دست بدهند و يادي از عذاب جهنم نكنند، در زندگي اجتماعي، اموال و عزت افراد آبرومند و آسايش و حيثيت ضعفا و سالمندان به خطر ميافتد. برخي از اين جوانان براي يك دقيقه لذت، خوشبختي خانوادهي سِيمِ
دي را از بين ميبرند و چون حيواني درنده ميشوند و در چنين زندانهايي چهار پنج سال عذاب ميكشند. حال اگر ايمان به آخرت به فرياد اينان برسد خيلي زود عقلشان را به كار ميگيرند.
دارد
#ن جواني با خود ميگويد:"هر چند مأموران مخفي دولت مرا نميبينند و ميتوانم خود را از چشم آنها پنهان كنم، اما فرشتگانِ پادشاهي ذوالجلال، كه زنداني چون جهنم دارد، مرا ميبينند و بديهاَ اِلهثبت ميكنند. من به حال خود رها نشدهام و مسافري مكلف هستم، و من هم مانند آنان پير و ضعيف خواهم شد".و ناگهان در او نسبت به كساني كه ميخواهد به آنان ظلم و تجاوز كند، حس مهرباني و احترام ايجاد ميگردد.
اين معنا نيز هماز بيس براهيني در رساله نور توضيح داده شده است، لذا به همين مختصر اكتفا ميكنيم.
همچنين اگر ايمان به آخرت به داد مصيبت ديدگاني چون ما، بيماران و مظلومان و فقرا و متهمان محكوم به جزاهاي سنگين ی كه بخش مهمي از جمعيت انسانها را تشكيل ميدهند ی نرسد، زندگي برايمان تبديل به عذابي پر از شكنجه خواهد شد. مرگ هر لحظه با اخطار بيماري، در مقابل ديدگان فرد بيمار قرار ميگيرد؛ مظلومصورت تتوانسته است انتقام خود را از ظالمي بستاند و
— 265 —
ناموس خويش را نجات دهد، در مقابل تحقير مغرورانه فرد ستمگر قرار ميگيرد؛ و فرد بيچارهيي كه در مصايب بزرگ بيهيچ دليلي اموال و اولاد خود ميده دست داده است، به يأس دردآوري مبتلا ميگردد؛ و افرادي به دليل يكي دو دقيقه يا يكي دو ساعت لذت، مجبور ميشوند اين چنين پنج يا ده سال عذاب زندان را تحمل كنند. دنيا براي چنين بيچارگاني زندان، و زندگي عذابي همراه با شكنجه خواهد بود. حال اگو درسين به آخرت به داد اينان برسد جاني ميگيرند و سختيها و يأسهیا و نگرانيهیا و خشیمهايشان براي انتقام، نسبت به مرتبه ايمیانشان، تا حدودي، و گاه كاملاً زائل مي رساله حتي ميتوانم بگويم اگر ايمان به آخرت به داد من و تعدادي از دوستانام كه بيسبب در زندان هستيم و با مصائب دهشتناكي مواجه ميباشيم، نميرسيد، مقاومت حتي براي يك روز، تأثيري چون مرگ ميداشت و مجبورمان ميكرد دست از زندگي بشوييم. اما خدم ميرا بينهايت سپاس، كه دردها و مصايب بسياري از برادران را، كه چون جان دوستشان دارم، به دوش كشيدم و براي از دست دادن هزاران رساله نور، يعني كتابهاي بسيار ارزشمند و زيبا و تزئين يافتهام كه چون چشمان خويش به آنها علاقهمندم، تأسفها خوردم؛ واوند دلي كه در گذشته قادر به تحمل كوچكترين بياحترامي و زورگويي نبودم، حال قسم ميخورم و به شما اطمينان ميدهم كهنور و قدرت حاصل از ايمان به آخرت، چنان صبر و تحمل و تسلي و متانتي به من داد، و چنان شوقجب عدم كسب جايزهيي بزرگ در امتحاني پر منفعت و مجاهدانه عطايم كرد، كه چنانكه در ابتداي اين رساله گفتهام، خود را در مدرسهيي پر از خير و زيبايي، و شاياةُ و وان "مدرسه يوسفيه" يافتهام.اگر بيماريهاي گاه و بيگاه و حساسيتها و ملاحظاتي كه ريشه در سالمندي دارد، نبود، بهطور كامل و با خيال راحت ب شدنهپيش به درسهايم ميپرداختم. به هر حال به مناسبت اين مقام، از موضوع خارج شديم؛ مرا ببخشيد!
خانه انسان، دنياي كوچك او و شايد بهشت كوچكش را تشك پس دادهد؛ اگر ايمان به آخرت، حكمران سعادتخانه آدمي نباشد، افراد خانهي مزبور به نسبت مهرباني و محبت و دلبستگيهايشان، با نگرانيهاي دردناكي مواجه ميشوند و
— 266 —
عذاب ميبينند؛ بهشتشان تبديل به جه هم، مشود و با تفريحات و سرگرميهاي موقت، عقل خود را فريب داده و از كار مياندازند؛ مانند شتر مرغي كه شكارچي را ميبيند اما نميتواند فرار يا پرواز كند و سرش را زير شنزار ميكند تا ديده نشود. انسان نيز سر در غفلت فرو ميبرد تا مرگ و ن كوهو فراق، او را نبيند، ديوانهوار درصدد چارهيي موقت بر ميآيد تا حواس خويش را پرت كند؛ مثلاً مادر وقتي ميبيند فرزندش ی كه حاضر است روحاش را فدايش كند ی در خطر است، از ترس بر خود ميلرزد، و آنان كه نميتواعدد و ر و برادران خود را از بلايايي كه هر آن به سراغمان ميآيند، نجات دهند همواره نوعي حزن و ترس را احساس ميكنند. در قياس با همين مطلب در زندگي دنيوي پر دغدغه و متغير، زندگي خانوادگيِ به ظاهر سعادتمند، به و نتاگوناگون سعادت خود را از دست ميدهد و حتي قرابت و مناسبت در يك زندگي محدود و مختصر، موجب حصول صداقت حقيقي و اخلاص صميمانه و خدمت و محبتي خالصانه نميگردد، لذا اخ حال) همان نسبت دچار افت ميشود و حتي سقوط ميكند.
حال اگر ايمان به آخرت وارد خانه مذكور شود، مناسبت و شفقت و قرابت و محبت اعضاي خانواده، نه با معيار زماني محدود بلكه با مقياس تداوم مناسبات در جهان آخرت و تو بعد اسعادت ابدي، موجب حرمتي صميمانه ميشود؛ افراد يكديگر را دوست ميدارند، به هم محبت ميكنند، رفتارشان صادقانه ميشود و دنبال عيبجويي از هم بر نميآيند؛ به اين ترتيب اخلاق تعالي مييابد، و سعادت و انسانيت حقيقي در آن خانهن به ابه ظهور و بروز ميكند.
اين مطلب نيز با برهانهايي در رساله نور بيان گرديده است، لذا به همين مقدار اكتفا ميشود.
هر شهر نيز براي اهالياش در حكم خانه است؛ اگر ايمان به آخرت در ميان اعضاي اين خانواده بزرگ حكمفرما نباشد، به جاي اخلاكنند ويميت و فضيلت و حميت و فداكاري و رضاي الهي و ثواب اخروي ی كه اساس اخلاق نيكوست ی غرض، منفعت طلبي، تقلب، غرور و تكبر، رفتارهاي ساختگي، ريا، رشوه و فريب رواج مييابد، و هرج و مرج و وحشت زير پوشش آكمت، ع انسانيت ظاهري، حكمفرما
— 267 —
شده و زندگاني شهري مذكور مسموم ميشود. كودكان به بازيگوشي، جوانان به مستي و سر خوشي، قدرتمندان به ظلم و سالمندان به گرا تارميپردازند.
به همين قياس، شهر هم خانهيي و وطن نيز خانهي خانوادهيي مليست. اگر ايمان به آخرت در اين خانههاي بزرگ حكمفرما گردد، در آن زندگاني، احترام صميمانه، مهربانيِ جدي و محبت و كمسنات خاجرت، خدمت و معاشرت بيحيله، احسان و فضيلت بيريا و بزرگي و فضل دور از منيّت ظهور مييابد.
"ايمان به آخرت"به هر كودكي ميگويد: "بهشت هست، بازيگوشي را رها كن" و با دروس قرآني موجب وقار آنها ميشود؛
به معرفيني ميگويد:"جهنم هست، سرمستي را رها كن" و موجب ميشود عقلشان را به كار اندازند؛
به ظالم ميگويد:"عذابِ شديد هست، سيلي خواهي خورد" و از هيچيشود در مقابل عدالت سر خم كند؛
به هر سالمندي ميگويد:"سعادتي اخروي و دائمي و عاليتر از همه خوشبختيهايي كه از كف دادهيي، و جوانيِ باقي و سرشار از شادابي در انتظار توست، بكوش آنها را به دست آد.
به اين ترتيب گريستناش را تبديل به خنده ميكند.
به همين قياس،"ايمان به آخرت"حُسن تأثيرش را بر هر گروه و دستهيي، چه كوچك و چه بزرگ، نشان ميدهد و نور افشاني ميكند.
جامعهموصوف ن و روان شناسان كه با زندگاني اجتماعي نوع بشر سر و كار دارند به هوش باشند! اگر هزاران فايده ايمان به آخرت با همين چند نمونهيي كه اشاره كرديم قياس گردد، به يقين ثابت خواهد شدكه مدار سعادت هر دو جهان و هر دو حيات انسان، فقط ايمان اسان نوع در گفتار بيست و هشتم رساله نور و رسالههاي ديگر آن، به شبهات ضعيفي كه در مورد جسماني بودن حشر وجود دارد پاسخهاي محكمي دادهايم، لذا در اينجا با اشاره مختصري ميگوييم:
جسمانيت، جامعترين آيينه اسماي الهيسه است،نيترين مقاصد الهي و مركز فعّال اهداف الهي در خلقت كائنات، در جسمانيت ميباشد. و باز جسمانيت است
— 268 —
كه رنگارنگترين و متنوعترين احسانهاي الهي رةُ و ار ميگيرد، و بيشترين بذرهاي سپاس و نيايش بشر كه در برابر آفريننده و به زبان نياز ادا ميگردد، نيز در جسمانيت است. همچنين متنوعترين هستههاي عريخته عنوي و روحاني نيز در جسمانيت قرار دارد.
به همين ترتيب، چون صدها حقيقت كلي در جسمانيت تمركز يافته است، خالق حكيم براي اينكه جسمانيت را بر روي زمين افزايش و گسترش دهد و مظهر حقايق مذكور گرداند، با چنان فعاليتي سريع و شگفت انگيز، لباس وجود ان دارله قافله بر موجودات ميپوشاند و روانه نمايشگاه (زمين) ميكند، سپس گروهي را ترخيص كرده و گروهي ديگر را روانه ميسازد. به اين شكل كارخانه جهان هستي را به طور متمادي به كار وا ميدارد. محصولات جسماني را مخالت ن، و زمين را نهالستاني براي آخرت و بهشت ميكند، و حتي براي رضايت معده جسماني انسان، دعايي را كه معده با زبان حال براي بقا ميكند با دقت تمام ميشنود، ميپذيرد و عملاً پاسخ ميدهد؛ بدين سبب است كه هزاران نوع غذاي لذيذ و نعمتهاچون خور ارزشمند را با تنوع بيشمار به جسمانيت عرضه ميكند؛ اين امر بالبداهه و بيهيچ ترديدي نشان ميدهد كهبيشترين و متنوعترين لذات بهشت در آخرت، جسمانيست؛ و مهمترين نعمتها در دارالسعادت آخرت، كه مورد اُنس و علاقهي همه ميباشد، نعمتّلام ومانيست.
آيا اصلاً احتمال و امكان دارد قدير رحيم و عليم كريم، دعاي اين معده عادي براي بقا را ی كه با زبان حال ادا ميشود ی بپذيرد و معجزهوار با طعامهاي ماديِ فراوان بر آن منت بگذارد و هر لحظه با قاله نوا عمل و بدون هيچ تصادفي پاسخاش را بدهد، اما خواستههاي كلي، متعالي، و دائمي نوع انسان را كه مهمترين نتيجه كائنات و خليفه او بر روي زمين و برگزيده و پرستنده خالق است و با معده كبراي انسانيت مطرح ميگردد، بيپاسخ بگذارد، و به دعاهاي بيشماري غيبياي برخورداري از لذتهاي جسماني در دار بقا توجهي نكند، آن لذتهايي كه فطرتاً خواهان آن بوده و به آنها عادت كرده است، و با حشر جسماني عملاً به آن دعاها پاسخ ندهد و برنهها بر او منت نگذارد؟ مثل اين است كه صداي مگسي را بشنود، اما قادر به شنيدن صداي رعد
— 269 —
و برق نباشد! يا اينكه به تجهيزات يك سرباز عادي، با كمال دقت و اهميت توجه كند، اما وضع ارتش برايش مهم نباشد! اين صد در صد محال و باطل است.
آري، براسارر ميت قطعي آيهي
وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ اْلاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اْلاَعْيُنُ
(زخرف:٧١)، انسان آن دسته از لذات جسماني را كه در اين دنيا بيشتر با آن كار دوس بوده و نمونههايش را چشيده است به گونهيي كه شايسته بهشت باشد، خواهد ديد و خواهد چشيد؛و پاداش عبادات خاص و سپاسگزاريهاي خالصِ اعضا و جوارحي چون زباناز آنو گوش در بهشت با لذتهاي جسماني خاصِ همان اعضا داده خواهد شد.قرآن معجیز البيان چنان صريح از لذتهاي جسماني ياد ميكند كه امكان ندارد بر اساس تأويلهاي ديگر، معناي ظاهري را قبول نكرد.
بنابراين، نتيجه و ثمرات ايت ابدي آخرت نشان ميدهد، چنان كه حقيقت و نيازهاي معده به عنوان يكي از اعضاي بدن انسان بر وجود غذاها دلالت قطعي دارد، به همين ترتيب، حقيقت انسان و كمالات و نيازهاي فطري و خواستههاي ابدي و استعداي پيداكه خواهان فوايد و نتايج مذكورِ ايمان به آخرت ميباشند، به صورت قطعي بر آخرت و بهشت و لذتهاي باقي جسماني و تحقق آنها دلالت ميكنند و گواهي ميدهند. به همين ترتيب، حقيقت كمالات كائنات و آيات تكويني معنادار آن، و تمام حقايق انسانيِ مرتبط با حقايق مذكور، بر وجود دار آخرت و تحقق آن و فرا رسيدن حشر و گشايش بهشت و جهنم دلالت ميكنند و شهادت ميدهند. اين مطلب در بخشهاي مختلف رساله نور، مخصوصراه باگفتار دهم، (دو مقام از) گفتار بيست و هشتم، گفتار بيست و نهم، شعاع نهم و رساله مناجات با براهيني به طرز روشن و آشكار و به دور از شبهه، ثابت گرديده است كه خواننده را به آنها ارجاع ميدهيم و اين مطلب طولاني را در همين جا به پايان ميراو را
بيانات قرآني در خصوص جهنم، آن قدر واضح و آشكار است كه نيازي به توضيحات ديگر باقي نميماند، منتها خلاصهي دو سه نكته را كه از بين برنده يكي دو شبهه ضعيف مخالف د بيان ميكنيم و خواننده را براي آگاهي از تفصيل موضوع به رساله نور ارجاع ميدهيم.
— 270 —
نكته اول
انديشه جهنم با هراساش، لذت ثمرات پيشين ايمااهد شدز بين نميبرد، زيرا رحمت بيحد ربّاني به كسي كه ميترسد ميگويد: "از دروازه توبه وارد شو و به سوي من بيا تا وجود جهنم نه تنها براي تو وحشتناك نباشد، بلكه موجب درك لذات بهشت گردد، و انتقام تو و مخلوقات بيشماري را كه به حقوقامارهجاوز شده، بگيرد و موجب شادماني شما گردد".
اگر غرق ضلالت و گمراهي شدهيي و قادر به نجات خود نيستي، باز هم وجود جهنم هزار بار بهتر از اعدامبه آن ست، و براي كافران نيز نوعي مرحمت است؛ زيرا انسان و حتي حيواناتِ داراي نوزاد، از خوشي و سعادت بستگان و فرزندان و خويشان خود لذت ميبرند و به نوعي احساس سعادت ميكنند. د مجموع حالتي تو اي ملحد! به اعتبار ضلالت و گمراهيات يا به واسطه اعدام ابدي، وارد عدم خواهي شد يا وارد جهنم ميشوي. عدم نيز كه شرّ محض است، هزاران بار بيشتر از جهنم روح و قلب تو و ماهيت انسانيات را به آتش ميكشاند، زيرا عدم، همه اش اورا كه دوستشان داري و همه خويشاوندان و اصل و نَسَبت را كه با سعادتشان خوشحالي و تا حدودي احساس خوشبختي ميكني، به همراه تو نيست و نابود ميكنمگسها كه اگر جهنم نباشد بهشت هم نخواهد بود. همه چيز با كفر تو، در عدم سقوط ميكند؛ تو اگر وارد جهنم شوي و در دايره وجود بماني، دوستان و خويشاوندانات يا در بهشت سعادتمندند يا در دايره وجودياسهيه جهتي مظهر مرحمتها ميگردند، پس به نظر ميرسد لازم است طرفدار وجود جهنم باشي. عليه جهنم بودن به معني طرفداري از عدم است كه معناي ديگرش طرفداري از هيچ و پوچ شدن سعادت دوستان بيشمارت ميباشد.
آري، جهنم نيز اقليميست موجود، با جلاتوقف نروت و دهشتناك كه وظيفه محبس عادلانه و حكيمانهي حاكم ذوالجلالِ دايره وجود را بر عهده دارد، دايرهي وجودي كه خير محض است. جهنم علاوه بر ايفاي نقش زندان و محبس، وظايف گوناگون و فراوان ديگري هم دارد، همچنين حان را ي بيشمار و خدمتهاي
— 271 —
مربوط به عالم بقا متوجه جهنم است، و مسكن موجودات بسياري چون فرشتگان جهنم ميباشد.
نكته دوم
نه تنها وجود جهنم و عذاب شديدش با رحمت بيحد و حصر، عدالت حقيقي و حكمت متوازن و معتدل ضالِمٍ دارد، بلكه رحمت و عدالت و حكمت، اقتضاي وجود جهنم را دارند. در دايره عدالت، مجازات ظالمي كه حقوق هزاران بيگناه را زير پا ميگذارد، يا كشتن جانوري كه صدها حيوان مظلوم را دريده است، رحمتي بر مظلومان به شمار ميرود. بخشيدن آن ظالم يا رها كردن آند، و ر، لطفي بيمورد و در حقيقت ظلم و نامهرباني در حق آن بيچارگان است. به همين ترتيب كافر مطلق، كه اهل جهنم است، هم با كفر و انكار خويش به حقوق اسماي الهي تجاوز ميكند و هم با تكذيبِ شهاسنت فجوداتي كه بر اسماي حق گواهي ميدهند به حقوقشان تجاوز ميكند، و با انكار وظايف متعالي و تسبيحوار مخلوقات در برابر اسماي الهي، حقوقشان را ناديده ميگيرد و با تكذيبِ مقابلذلِكَ ينهداري عابدانه آنها در برابر ظهور ربوبيت الهي ی كه غايت خلقت جهان و يكي از دلايل وجود و بقاي آن است ی مرتكب نوعي تجاوز ميگردد؛ اين امر چنان جنايت و ظلم عظيميست كه به هيچ وجه قابل عفو و بخشش نيست، و شامل تهديد آيهي
شعورااللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ
(نساء: ٤٨)
ميگردد. نبردن او به جهنم، در واقع مرحمتي بيمورد است و نسبت به مدعيان بيشماري كساس توقوقشان تعرض شده، نامهربانيِ بيپاياني محسوب ميشود. همانگونه كه مدعيان مذكور خواهان وجود جهنم هستند، به يقين عزت جلال و عظمت كمال نيز جهنم را طلب ميكنند.
ان نازاگر يك عاصي لاابالي و كسي كه به حقوق رعيت تجاوز ميكند به حاكم صاحب عزتي بگويد: "قادر نيستي مرا دستگير و زنداني كني" و به اين صورت عزت او را ناديده بگيرد، قطعاً اگر در شهر زنداني هم ن كرد كبراي آن بيادب محبسي ميسازد
— 272 —
و او را زنداني ميكند. به همين ترتيب، كافر مطلق با كفر خود، عزت جلال حق را به شدت ناديده ميگيرد و با اند، زشعظمت قدرتاش را زير سؤال ميبرد و با تجاوز خويش، با كمال ربوبيتاش ضديت ميكند، البته حتي اگر اسباب موجبه و حكمتهاي وجودي جهنم ی كه به موجب به منگوناگونِ آن مطرح است ی نبود، آفر51W يك جهنم و انداختن چنين كافراني به درون آن، با شأن آن عزت و جلال تقابلي نداشت.
ماهيت كفر نيز نشان از جهنم دارد؛ آري، اگر ماهيت ايمان تجسم يابد با لذر پيرويتواند صورت بهشتي خصوصي را بگيرد و از اين منظر، از بهشت خبرهاي نهان دهد. به همين ترتيب چنان كه در رساله نور با دلايل متعدد ثابت نموده و در مسائل مطرح شده نيز اشاره كردهايم، كفر و مخصوصاً كفر مطلق، نفاق و ارز وحشتنان داراي آلام وحشتناك و ظلماني و عذابي معنوي هستند كه اگر تجسم يابند براي فرد مرتد، جهنمي خصوصي خواهند شد و بدين لحاظ از جهنم بزرگ خبر نهان ميدهند. حقايق اين جهان كه به مثابه نهالستانيست، در آخرت سنبلههايي خواهد داد، لذا اين هسته زهرآلوتزكيه بر آن درخت زقوم اشاره دارد، ميگويد:"من مايهيي از آنم و ميوه من نمونهيي خاص از آن درخت زقوم براي بدبختيست كه مرا در قلب خود حمل ميَقِيقَ
مادام كه كفر تجاوزيست به حقوق لايتناهي، بيشك جنايتي بيمنتها به شمار ميرود، و فرد را مستحق عذابي بيمنتها نيز ميكند. و مادام قتلي كه در يك دقيقه صورت ميگيرد موجب پانزده سال (قريب هشت ميليون دقيقهن به آو تحمل همين مدت عذاب ميشود و از نظر عدالت بشري نيز امر پذيرفته شده و مطابق مصلحت و حقوق عموميست، پس ترديدي نيست كه يك كفر معادل هزار قتل ميشود، و ميتوان گفت يك دقيقه كفر مطلق، قريب هشت ميليارد دقيقه عذاب در پي خواهد داشت و اين با موازين انسان موافقت دارد. كسي كه عمر خود را در كفر سپري كند مستحق حدود دو ترليون و هشتصد و هشتاد ميليارد دقيقه عذاب ميگردد و مظهر راز خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا ميشود.
— 273 —
بگذريم؛ توضيحات اعجاز آميز قرآن حكيم درباره قوع مي جهنم، و حجّتهاي رساله نور به عنوان تفسير بر آمده از آن در خصوص وجود بهشت و جهنّم، نيازي به بيان ديگر باقي نميگذارد:
وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطد، وجوُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
(آل عمران: ١٩١)
رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا اِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا
(فرقان: ٦٦ - ٦٥)
در بسياري از آيات چوْسًا و فوق و بر زبان همه پيامبران و اهل حقيقت و در صدر آنها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيشترين دعا اين بوده است:
"خَلِّصنَا مِنَ النَّارِ؛ نَجِّنَا مِنَ النّارِ؛ اَجِرنَا مِنَ النّارِ"؛
و دعاي"ما را از جهنم حفظ فرمس امار جهنّمي كه براساس وحي و شهود براي آنان قطعيت يافته است، نشان ميدهد كه بزرگترين مسأله نوع بشر نجات از جهنم است، و يكي از حقايق بسيار مهم، عظيم و دهشتناك كائنات، جهنم ميباشد كه بعضي از اهل كشف و شهود و ن در نآن را مشاهده ميكنند و آثار و سايههايي از آن را ميبينند و از ترس آن فرياد بر ميآورند كه:"ما را از آن برهان".
آري، آميختگي و تقابل خير و يقين كت و درد، نور و ظلمت، حرارت و برودت، زيبايي و زشتي و هدايت و گمراهي در اين كائنات، به خاطر حكمت بسيار بزرگيست؛ زيرا اگر شر نباشد خير شناخته نهم بيا؛ درد و الم نباشد لذت درك نخواهد شد؛ نور بيظلمت اهميتي نخواهد داشت؛ درجات حرارت و گرما براساس سردي محقق ميگردد؛ با زشتي، يك حقيقت زيبايي، تبديل به ه حكم ديقت شده و هزاران مرتبه از زيبايي وجود مييابد؛ بدون جهنم، بسياري از لذات بهشت پنهان ميماند؛ بر همين قياس ميتوان گفت كه هر چيز از جهتي با ضد خود شناخته ميشود، لذا حقيقتي واحد كشتي مد و حقايق فراواني را پديد ميآورد.
مادام كه اين موجوداتِ در هم آميخته، از دار فاني عازم دار بقا هستند، شكي نيست به همان صورت كه چيزهايي چون خير و لذت و نور و زيبايي و اعدام رو به سوي بهشت دارند، موارد مضري چون شرّ و الم و ظلمت و زشتي و
— 274 —
كفر نيز به جهنم ميريزند، و سيلابهاي همواره خروشان كائنات وارد اين دو حوض مي ميكنو ميايستند.
خوانندگان را به نكات پر رمز و راز قسمت پاياني گفتار با كرامت بيست و نهم ارجاع ميدهيم و به همين مقدار اكتفا ميكنيم:
اي دوستان همدرس من در اين مدرسه يوسفيه!
راه آسان نجات از محبس ولْوَكِ ابدي اين است كه از همين زندان دنيوي استفاده كنيم و به موازات رهايي از گناهاني كه در اينجا بالضروره امكان انجاماش را نداريم، از گناهان پيشين توبه كرده و با اداي فرايض، هر ساعت از عمرمان را كه در حبس ميگذرد به يك روز عباد386
محل كنيم. موقعيت فعلي بهترين فرصت است تا از حبس ابدي رها شده و وارد بهشت شويم؛ اگر اين فرصت را از دست بدهيم، آخرتمان نيز مانند دنيايمان گريان خواهد شد و مستوجب سردان وَسِرَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةَ خواهيم شد.
نگارش اين مقام توأم با فرا رسيدن عيد قربان بود
تخيل كرده، احساس نمودم و مطمئن شدم كه "اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ هايي كه يك پنجم نوع بشر يعني سيصد ميليون نفر از انز آنان در اين عيد سر ميدهند و همه با هم اَللهُ اكبَرُ ميگويند، و اينكه گويا كره بزرگ زمين به نسبت بزرگياش اين كلمه قدسيهي اَللهُ اكبَرُ را به گوش سيرت موزيگر كه دوستان آسمانياش هستند ميرساند، و اَللهُ اكبَرُ گفتن هماهنگ بيش از بيست هزار حاجي در عرفات و روز عيد، به نوعي بازتاب كلام اَللهُ اكبَرُ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در هزار و سيصد سال پيش همراه با خاندان و اصحاباش ري از بر زبان راندهاند و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به آن امر فرموده است؛ البته اين امر در برابر تجليِ كلي عنوانِ با عظمت رَبُّ اْلاَرْضِ و رَبُّ الْعن كسي ينَ ربوبيت الهي، با عبوديتي گسترده و كلي رخ مينمايد.
— 275 —
آنگاه به اين فكر كردم كه آيا اين كلام قدسي با مسأله ما مناسبتي دارد يا نه؟ در يك لحظه به ذهنام خطور كرد كه كلمات فراوان جزئي و كلي مانند شعايري چون سُبحَانَ الله، اَلْحَ رهاييِلّٰهِ و لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ و در رأس آنها همين كلام اَللهُ اكبَرُ، كه عنوان باقيات صالحات را دارند بر تحقق و اخطار مسأله ما اشاره ميكنند.
براي مثال، يكي از وجوه معنايي اَللهُ اكبَرُ اين است كه قدرت و علم حضرت حق بزرگتر و فوق، دلالزيست، هيچ چيز خارج از دايره علم او نيست و نميتواند از تصرف قدرت او بگريزد و خلاصي يابد، او از هر چيزي كه ميترسيم بزرگتر است؛ يعني قدرت او بزرگتر از وقوع حشر، نجات ما از عدم و عطاي سعادت ابديست، و از هر چيز عجيب و بيرون لسلام رهي عقل بزرگتر است كه براساس صراحت قطعي آيهي
مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨)
حشر و نشر نوع بشر، همچون آفرينش نفسي واحد براي او آسان است. به اعتبار همينش كند،ت كه مردم در برابر مصايب و مقاصد بزرگ،"خدا بزرگ است، خدا بزرگ است"را چون ضرب المثلي به كار ميبرند تا خود را تسلي دهند و آن را نقطه قوت و استناد خويش قرار دهند.
آري، فايدهطور كه در گفتار نهم گفتيم، اين كلمه همراه با دو همتايش، هسته و خلاصه نماز را، كه فهرست همه عبادات است، تشكيل ميدهد؛ بنابراين اين سه حقيقت بزرگ يعني سُ خود ر الله ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و اَللهُ اكبَرُ كه در نماز و تسبيحات تكرار ميشوند، معناي نماز را تقويت ميكنند. نيز سه حقيقت بزرگ مذكور، به سؤالات ناشي از حيرت و لذت و هيبت كه از امور فبه حالاده عجيب و زيبا و بزرگ نشأت مييابند، پاسخ ميدهد؛ سؤالاتي كه مدار حيرت و شكر و عظمت و كبرياييست كه انسان در كائنات با آن مواجه ميشود.
يدهد خش پاياني گفتار شانزدهم به تفصيل چنين گفتهايم: همانطور كه يك سرباز عادي در مراسم عيد، همراه با يك ارتشبد ارتش به حضور پادشاه شرفياب ميشود و در ساير مواقع نيز به واسطه مقام انت درسفوقاش پادشاه را ميشناسد، هر فرد در موسم حج نيز تا حدودي همچیون اوليا، شروع به شناخت حضرت حیق با
— 276 —
عنوان رَبُّ اْلاَرْضِ و رَبُّ الْعَالَمِينَ ميكند، زماني كه دريچه مراتب كبريايي به سو، قرآناش گشوده شد، با تكرار اَللهُ اكبَرُ براي سؤالات حيرت انگيز، روحبخش و مكرري كه بر روحاش استيلا يافته، پاسخ مناسب را مييابد.
در قسمت پاياني لمعه سیيزدهم نيز توضیيح دادهايم ر كس، َللهُ اكبَرُ، مهیمترين دسيسههاي شياطين را ريشه كن ميكند و در اين ارتباط پاسخهاي قطعي ميدهد؛ همانطور كه اَللهُ اكبَرُ، به سؤالات ما درباره آخرت پاسخهاي كوتاه اما بسيار محكم ميدهد، رو
َمْدُ لِلّٰهِ نيز حشر را گوشزد ميكند و به ما ميگويد: "تصور معناي من بدون آخرت ممكن نيست، زيرا همه حمد و سپاسها از ازل تا ابد، از هر كس و خطاب به هوقات كمخصوص اوست. در رأس همهي نعمتها، صرفاً سعادت ابديست كه ميتواند به نعمتها جنبه حقيقي دهد و تمام موجودات را از مصايب بيشمار عدم رهايي بخشد و معادل معناي كلي من باشد".
آري، هر مؤمن، روزانه پس از نمازها به موجب شرع،داگانهم بيش از صد و پنجاه مرتبه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ميگويد؛ عبارتي كه معناي آن حمد و شكري بيحد و حصر و فراگير را از ازل تا ابد افاده ميكند و فقط و فقط، پيش پرداَلْحَراي بهاي سعادت ابدي و بهشت است و منحصر و مخصوص به نعمتهاي دنيوي آلوده به دردهاي فاني و گذرا نميباشد. (فرد شاكر) به اين موارد از اين لحاظ كه وسيلهيي براي نعمتهاي ابديچشاندند، مينگرد و شكر ميكند. كلمه قدسيهي سُبحَانَ الله نيز با معناي تنزيه و تقديسِ حضرت حق از عيب و نقصان، ظلم و عجز، نامهرباني و نياز و فريب و همه نات و لكه با جمال و جلال و كمالش مخالف است، بر سعادت ابدي و دار الآخرتي كه مدار حشمت جلال و جمال و كمال سلطنت اوست، و بهشتي كه در آخرت هست، اشاره دارد و ما را به آن سو رهنمون ميگردد؛ وقدمي شمانطور كه قبلاً ثابت كرديم، در صورتي كه چيزي به نام سعادت ابدي وجود نداشته باشد سلطنت، كمال، جلال، جمال و رحمت او با عيب و نقص لكهدار ميشود.
بِسْمِ اللّٰهِ، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ و ساير كلمات مبارك نَاجِبُند همان سه كلمه قدسي، هر يك هسته اركان ايماني و همچون عصاره گوشت يا شكر كه امروزه آن را كشف كردهاند اصل اركان ايماني و حقايق قرآنياند، و آن . ديدمنكه هسته اصلي
— 277 —
نمازند، هسته و مغز قرآن نيز هستند و در ابتداي بعضي از سورههاي درخشان قرآن چون برليان ميدرخشند؛ همچنين سه كلمه مذكو حقايه اصلي حقايق و معادن و پايههاي حقيقي رساله نور نيز هستند كه بسياري از الهامات مربوط به آن در حين تسبيحات (بعد از نماز) شروع گرديده است. اوراد مذكور در مسير و جهت ولايت احمديه و عبوديت محمديه عَليهِ از دناةُ و السّلام در چنان دايره ذكري، در تسبيحات بعد از نماز ورد طريقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلاماند؛ بيش از صد ميليون مؤمن هنگام نماز با هم در آن حلقه كبراي ذكر، تسبيح به دست ميگيرند و سي و سه مرتبه سُبحَانَ الله سي و سه مرتبثبات اْحَمْدُ لِلّٰهِ و سي و سه مرتبه اَللهُ اكبَرُ ميگويند.
آري، حتماً دريافتهايد كه تكرار سي و سه مرتبهي هر يك از اين سه كلمه مبارك ی كه قبلاً بيان كرديم و زبده 3
بيشه و هسته قرآن و ايمان و نماز ميباشند ی بعد از هر نماز و در چنين حلقه ذكر باشكوهي، تا چه حد ارزشمند و موجب ثواب است.
همانطور كه مسأله نخستِ اين رساله در آغاز، درس مفيدي مربوط به نمیاز بود، پايان آن نيز، بدون اينكه تأملي كرده باشم و ظه وسايخارج از اختيار من، درس با اهميتي درباره تسبيحات نماز شد؛
"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى اِنْعَامِهِ"
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكاش را
* * *
— 278 —
مسأله نهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَمَلئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسبه يك..
الي آخر آيه. (بقره: ٢٨٥)
يك سؤال شگفت انگيز معنوي، و حالي كه از ظهور نعمتي الهي و با عظمت حاصل شده بود موجب گرديد نكتهيي مفصل و كلي درباره آيهي اجمع، اعلي و اكبر فوق بيان شود.
به لحاظ معنعاصم ووحام الهام شد: چرا كسي كه يكي از حقايق جزئي ايماني را انكار كند كافر ميشود و كسي كه آن را قبول نداشته باشد مسلمان نيست؟ اين در حاليست كه لازم است ايمان به خدا و آخرت همچون خورشيد، آن ظلمت و تاريكي رادگار كان بردارد؛ هم چنين چرا كسي كه ركن و حقيقت ايمانياي را انكار كند مرتد ميشود، و دچار كفر مطلق ميگردد و كسي كه آن را قبول نكند از اسلام خارج خواهد شد؟ در حالي كه اگر همان فرد اركان ديگر ايمان را باور داشته باشد بايد او ر برّ وفر مطلق نجات دهد.
جواب: ايمان چنان حقيقتي وحدانيست كه از شش ركن حاصل ميگردد و قبول تفريق نميكند؛ چنان كليست كه قابل انقسام نيست و چنان كليييستي كردهول جزء نميكند؛ زيرا هر ركن ايماني با حجتهاي اثبات كننده خود، ساير اركان ايماني را اثبات ميكند؛ هر كدام از آنها براي ديگري حجتي عظيم و بسيار قدرتمندند.پس انديشه باني تنظ نميتواند موجب تزلزل همه اركان و دليلهايشان شود، در حقيقت نخواهد توانست يك ركن و حتي يك حقيقت را ابطال و انكار كند. چنين انديشهيي حداكثر ميتواند تحت پوشش عدم قبول، چشم بر بندد و راه كفر عنادآميزي
— 279 —
در پيش گيرا و اعته رفته سر از كفر مطلق در آورد. دارنده چنين انديشهيي، انسانيت خود را از دست ميدهد و وارد جهنم مادي و معنوي ميشود. همانگونه كه در "رساله ثمره" با اشاراتي مجمل در اثبات حشر گفتيم: ساير اركان ايماني نيز حشر را اثاعم ازكنند؛ در اين مقام نيز با عنايت حضرت حق و با اشاراتي به غايت مختصر اين نكته اعظم را طيشش نقطهبه شرح زير بيان خواهيم كرد:
نقطه اول
"ايمان بن كه و" با حجتهاي خود، هم ساير اركان و هم ايمان به آخرت را اثبات ميكند؛ اين مطلب طي مسأله هفتم در رساله ثمره به خوبي توضيح داده شده است. آري، سلطنت ربوبيتي ازلي و باقي و حاكميت الوهيتي ابدي و دائمي را در نظر آن كتا كه كائنات لايتناهي را چون قصر، شهر و مملكتي با تمام لوازم مورد نيازش اداره ميكند و در دايره ميزان و نظم، آن را به حركت در ميآورد و با حكمتهايش متل و جبكند، و ذرات و سيارات و مگسها و ستارگان را همچون لشكري بانظم، توأم با هم تجهيز و تدبير ميكند و در دايره امر و ارادهاش همواره طي رزمايشي متع به ايا تعليم و تعيين وظيفه به فعاليت و سير و حركت وا ميدارد و در مراسم افتتاحيه و سياحت عبوديتكارانه شركت ميدهد؛ حال آيا ممكن است و اصلاً احتمال دارد اين سلطنت ابدي، سرمديوند و و دائمي، دار آخرت را كه مَقرّي باقي و مداري دائمي و مظهري سرمديست، نداشته باشد؟ هيچ عقل و خردي اين را قبول ميكند؟ هزار مرتبه حاشا!
پس سلطنت و ربوبيت حضرت حق ی چنان كه در مسأله هفتم بيان شد ی مالات، اسما و حجتهاي وجوب وجودش، بر آخرت گواهي ميدهند و اقتضاي آن را دارند. ببين كه اين قطب ايماني چه نقطه استناد محكمي دارد، آن را ادراك كن و طوري باور كن كه گويي آن را ميرأس فر همانگونه كه ايمان به الله بدون آخرت امكانپذير نيست، بدون ايمان به انبيا نيز ممكن نيست؛ طبق آنچه در گفتار دهم با اشارات موجز بيان شد الله و معبود بالحقي براي ظهور الوهيت و معبوديتاش كائنات را پس پرداب صمداني
— 280 —
مجسمي خلق كرد؛ كتابي كه هر صفحه آن، به اندازه يك كتاب و هر سطرش، به اندازه يك صفحه اِفاده معنا ميكند؛ و آن را همچون قرآن سبحانيِ جسماني قرار داد كه هر يك از آيات تكويني و هر كلمه و حتي هر نقطه و هستندش در حكم يك معجزه است؛ همچنين آن را چون مسجدي رحماني و با شكوه آفريد كه درون آن با آيات بيشمار و نقوش پر معنا تزيين شده و در هر گوشهاش دسته و گروهي به نوعي مشغول عبادتهاي فطري خود ميبا بگوينس چگونه امكان دارد و عقل چگونه ميپذيرد كه اساتيد و مفسراني را به عنوان رسول نفرستد تا معاني آن كتاب كبير را درس دهند و آيات آن قرآن صمداني را تفسير كنند؟ آيا امكان دارد خداوند براي كساني كه در آن مسجد با عظمت به اآيه برختلف عبادت ميكنند، اماماني را تعيين نكند؟ و براي آن اساتيد، مفسران و امامان، اوامري صادر نكند؟ حاشا، صد هزار بار حاشا!
صانع رحيم و كريم، كائنات را ضيافتكده و نمايشگاه و محل گشت و گذار قرار داد، و انواع و اقسام نعمتهاي لذيذ"علم اوعات باستاني و خارقالعاده و بيحد و حصر خويش را در آن چيد تا جمال رحمت و حُسن شفقت و كمال ربوبيت خود را به موجودات نشان دهد و آنها را به سپاسگزاري و حمكسي يكبخواند؛ آيا ممكن است و عقل ميپذيرد كه در اين ضيافتكده، با مخلوقات ذيشعور خود سخن نگويد و در مقابل نعمتهايي كه عطا كرده است، وظيفه عبوديت و سپاسگزاري در قبال ظهور رحاسبت تحبوبيتاش را به واسطه رسولاناش يادآوري نكند؟ حاشا، هزاران بار حاشا!
صانعي كه صنعت خود را دوست دارد و علاقهمند است مورد پسند ديگران قرار گيرد، و حتي با و بهر گرفتن هزاران ذوقِ دهان مايل است مورد تقدير و تحسين قرار بگيرد، صانعي كه عالم را با صنايع باستاني تزيين نموده و ميخواهد با هر صنعتي، خود را معرفي كند و جمال معنوي خويش را بنماياند تا دورفته وبدارند، مگر امكان دارد با بزرگان جامعهي بشري سخن نگويد، بشري كه بهمثابه فرماندهي ذيحياتان ميباشد، و آن بزرگان را رسول خود قرار ندهد؟ آيا ممكنكته ظصنايع جميل او، بدون مدح و ستايش بمانند و حُسن فوقالعاده اسمائش،
— 281 —
بيتحسين مانده و شناساندن و ميل به دوست داشته شدنش، بيپاسخ بماند؟ حاشا، صدهزار بار حاشا!
متكلم عليمي كه درخواستهااين تعهاي موجودات را ی كه با زبان حال و براي استجابت نيازهاي فطريشان ادا ميگردد ی در زمان مناسب و به طرزي كه نشان دهنده قصد و اراده و اختيار اوست، با نعمتهاي بيشمار و احسانهاي لايتناهي عماتي راحالاً به شكلي صريح و آشكار پاسخ ميگويد، مگر ممكن است و عقل ميپذيرد كه با كوچكترين موجود عملاً و حالاً سخن بگويد و دردش را درمان نمايد و به واسطه احسانش درخواست او را بشنود و نيازش را بر آورده سازد و بداند، اما با رؤساي معنويخربزه ها، كه منتخب و نتيجه كائناتاند و خليفه او بر روي زمين و فرمانده اكثر مخلوقات ارض، ديدار نكند؟ آيا امكان دارد او همانطور كه با همه ذيحياتان عملاً و حالاً سبينهاگويد، با انسان قولاً و كلاماً سخن نگويد و فرامين و صُحُف و كتابهايش را براي آنان نفرستد؟ حاشا، بينهايت حاشا!
پس ايمان به الله، با قطعيت و با دلايل بيشمار وَ بِكُتُبيك از رُسُلِه يعني ايمان به پيامبران و كتابهاي مقدس را اثبات ميكند.
آيا امكان دارد و عقل ميپذيرد كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مخلوق منتخحيطهي ول اكمل و بزرگترين پيامبر خداوند نباشد؟ زيرا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در برابر خدايي كه با تمام آفريدههايش خود را معرفي ميكند و موجب ميگردد تا دوستاش بدارند و عملاً و حالاً از او سپاسگاه و كنند، غوغايي در كائنات به راه انداخته، و با حقيقت قرآن صانع ذوالجلال را به طرز اكمل شناخته و شناسانده، دل بدو سپرده و موجب شده است ديگران نيز آن صانع را دوست بدارند، حمد او را گفته و موجب شده است ديگران نيز كه به ارياش كنند، كسي كه با سُبحَانَ الله، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و اَللهُ اكبَرُ هايش زمين را طوري به سخن وا داشته است كه سماوات نيز بشوند، و در طول هزار و سيصد سال به لحاظ كميّت يك پنجم، و به لحاظ كيفيت و انسانيت نيمي از نوع بشر و حس خاه خود كرده و در برابر تمام جلوههاي ربوبي آن خالق، با عبوديتي كلي و گسترده به شيوهيي كه برّ و بحر را به جذبه وا دارد مقابله كرده است، كسي كه در برابر تمام مقاصد اماء الا سورههاي قرآن، كائنات و اعصار را مورد خطاب قرار داده و به آنها تعليم داده
— 282 —
است و منادي سورههاي مذكور بوده است، و شرف و قيمت و وظيفه نوع انسان را اعلام كرده، و با هزاران معجزه مورد تأييد قرار گرفته است.
پس حقيقت "اَشْهَدست دادَا إِلَهَ إِلّا اللّه" با تمام دليلها و حجتهايش، حقيقت "اَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَّسُولُ اللّٰهِ" را اثبات ميكند.
و آيا ممكن است صانع اين جهان، آفريدگانش را بابيشمار زبان به گفتگو با يكديگر بخواند و سخن آنها را بشنود و بداند، و خود سخن نگويد؟ حاشا!
آيا عقل ميپذيرد كه خداوند، مقاصد الهي خود در كائنات را، با فرماني اعلام نكند؟ و براي پاسخِ حقيقي به سه سؤال عگ "عليهشتانگيز كه "مخلوقات از كجا ميآيند؟" و "به كجا ميروند؟" و "چرا قافله قافله از پي هم ميآيند و پس از مدتي درنگ، ميروند؟" كتابي چون قرآن را نفرستد و معماي كائنات را نگشايد؟ حاهمچنين آيا ممكن است قرآن معجز البياني كه سيزده قرن را روشنايي بخشيده و در هر ساعت صد ميليون نفر، با كمال احترام آن را بر زبان ميرانند، و با قدسيت خويو دوبالب ميليونها حافظ نگاشته ميشود، كلام آن متكلم ازلي و آن صانع سرمدي نباشد؟ حاشا و صدهزار بار حاشا و كلا! كتابي كه از لحاظ كيفيت قسم اعظم نوع بشر را با قوانين خود اداره ميكند و نفوس و ارواح و قلوب و عقولشان را تربيت و * *
#و تصفيه ميكند و تعليم ميدهد، و معجزه بودناش در رساله نور به چهل وجه اثبات شده، و در مكتوب باكرامت و خارقالعاده نوزدهم بيان گرديده است كه اعجازش را به نوعي به هر يك از طوايف و طب الله لگانه مردم نشان ميدهد، كتابي كه حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با هزاران معجزهاش يكي از معجزات آن بوده و بدينترتيب اثبات ميگردد كه به حق كلام الله ميباشد.
پس ايمان به الله با تمام حجتهايش اثبا73
ند كه قرآن، كلام الله است.
همچنين آيا ممكن است سلطان ذوالجلالي كه پهنه زمين را همواره از ذيحياتان پر و خالي ميكند و براي اينكه خود را بشناساند و ديگران عبادت و تسبيحاش كنند جهان را به وجود ذيشعوران زينت داد، آسماخصوص ب ستارگان را خالي و تهي رها نمايد، و مردمان مناسب آنها را نيافريند و در كاخهاي آسماني ساكن نكند؟ و سلطنت ربوبياش را در بزرگترين مملكت خود، بيخدمه و
#28جا به كوه، بدون مأمور و نماينده و ياور و ناظر و تماشاگر و عابد و رعيت رها كند؟ حاشا، به تعداد ملائك حاشا!
آيا به هيچ وجه ممكن است حاكمِ حكيم ، با كِ رحيمي كه كائنات را بسان كتابي نوشت، و تاريخچه حيات هر درخت را در هستههايشان مندرج كرد، و وظايف حياتي هر گل و گياهي را در بذرهايشان نگاشت، و مش بر ق سرگذشت حيات هر ذيشعوري در قوه حافظه آنها، كه به كوچكي دانه خردل است، به دقت نوشته شود، و در سراسر مُلك و دواير سلطنتاش، هر عمل و حادثهيي را و در مهاي متعدد ثبت و محافظت كرد، و بهشت و جهنم و صراط و ميزان اكبر را براي تجلي و تحقق حكمت و رحمت و عدالتاش، كه يكي از مهمترين پايههاي ربوبيتاش است، آفريد، اعمال و افعال مرتبطِ انسان با كائنات را براي مجازات و پاداش ري؛ اتند و بديها و خوبيهايشان را در الواح قَدَر ننويسد؟ حاشا، به تعداد حروف نگاشته شده در لوح محفوظ قَدَر حاشا!
پس حقيقت ايمان به الله با حجتهايش، حقيقتهاي ايمان به ملائكه و ايمان يي كه ير را به صورت قطعي اثبات ميكند؛ و همانطور كه خورشيد روز را مينماياند و روز خورشيد را، اركان ايمان يكديگر را اثبات ميكنند.
نقطه دوم
ادعیاي همه صُیحُف و كتابهیاي آسمیاني و در رأسشیان قیرآن، و همه پيامبران عليهم السلام و ط به پشان محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، بر پنج شش محور استوار است كه همواره براي درس دادن آنها و اثباتشان ميكوشند. تمام حجتها و دلايلي كه بر نبوت و صدق مدعاي آنها گواهي ميدهست و هر بر همين محورها هستند و بر حقانيتشان ميافزايند. محورهاي مذكور عبارتند از ايمان به الله و ايمان به آخرت و ايمان به ساير اركان.
تفكيك اركان ششگانه ايمان از يكديگر ممكن نيست؛ هر يك از آنها با علكننده اركان ديگر است، و اركان ديگر را اقتضا دارد. شش ركن مذكور چنان كل و كلييي هستند كه تجزيه نميپذيرند و انقسامشان غيرممكن است؛ همچون درخت صدمه كه ريشهاش در آسمانهاست و هر شاخه و ميوه و برگ اين درخت بزرگ
— 284 —
متكي به حيات كلي و لايتناهي آن ميباشد؛ كسي كه نتواند چنين حياتي را كه چون خورشيد ظاهر و پر قدرت ااب به كار كند قطعاً حيات يك برگ متصل به آن را نيز نميتواند انكار كند؛ در غير اين صورت آن درخت به تعداد شاخهها و برگها و ميوههايش، آن فرد منكر را تكذيب و به سكوت وا خواهد داشت. ايمان نيز با اركان ششگانگانهيمين منوال را دارد.
در ابتداي اين مقام قصد داشتيم اركان ششگانه ايمان را طي شش نقطه، و هر نقطه را با پنج نكته، كه در مجموع سي و شش نكته ميشد، بيان كنيم. مرادم اين بود كه به سؤنيز برتناكي كه در ابتدا مطرح كردم پاسخ تفصيلي بدهم، اما اشكالاتي پيش آمد كه اجازه اين كار را به من نداد. گمان ميكنم نقطه اول مقياس بسندهييست، لذا نيازي خ گفتميح بيشتر براي دانايان نيست. دانسته شد كه اگر مسلماني يكي از حقايق ايمانيه را انكار كند، دچار كفر مطلق ميشود، زيرا برخلاف اجمالي كه در اديان ديگر هست، در اسلام توضيح و تفصيل كامل داده شده و اركان با يكديگده در د محكمي دارند. مسلماني كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نميشناسد و او را قبول ندارد، خداوند را با صفاتاش نميشناسد و از آخرت ناآگاه است. ايمان فرد مسلمان متكي به چنان حجتهاي محكم، استوار و بيشماريست و دهيچ عذري براي انكار باقي نميماند، بهطوري كه گويي عقل گزيري از پذيرش مطلب ندارد.
نقطه سوم
زماني "الحمدلله" بر زبان راندم و درصدد نعمتي بر آمدم كه معادل معناي گسترده و بيحد و حصرش باشد، در يك لحظه جمله زير به خاطرم آمد:
سال گذمْدُ لِلّٰهِ عَلَى اْلاِيمَانِ بِاللّٰهِ وَعَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَعَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ
وَعَلَى صِفَاتِهِ وَاَسْمَائِهِ حَمْدًا بِعَدَدِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ
ديدم كاملاً معادل آن است؛ به م آمدهتيب كه :...
* * *
— 285 —
مسأله دهم
(گُل امير داغ)
پاسخيست محكم به اعتراضات مربوط به تكرارهاي موجود در قرآن
برادران صديق و عزيزم!گرچه اين مسأله به دليل اوضاع پريشانم در هم يح مترو بينظم شد، اما زير آن عبارات مشوش، نوعي اعجاز قطعي ارزشمندي يافتم، متأسفانه موفق به بيان آن نشدم و به رغم نارسايي عبارات، از آن لحاظ كه موضوع مربوط به قرآن است، به سان صدفيست كه گوهري درخشان، متعالي و قدسي را در برگين بسي عبادتي متفكرانه به شمار ميرود. پس نه به جامه ژندهاش، كه به الماسي كه در اختيار دارد بنگريد. درصورتي كه مناسب باشد آن را "مسأله دهم" بناميد، وگرنه آن را نامهيي در پاسخ به نامههاي تبريكتانان در د. در ضمن، متن حاضر را در يكي دو روز از ايام ماه رمضان در حالي كه بسيار بيمار بودم و قادر به غذا خوردن هم نبودم و وضعيتام آشفته بود، در حالت اجبار و كاملاً مجمل و كوتاه نوشتم، طوري كه حجتهاي متعدد ب مقدسق فراواني را در هر كدام از جملهها درج نمودهام. با اين حال معذورم بداريد.
به عنوان مسأله دهم از ثمره زندان دنيزلي، گل كوچك و منوريست براي امير داغ و اين رمضان شريف، كه با بيان نشود) از تكرارهاي قرآني، اوهام زهرآگين و عفونت زده اهل ضلالت را از بين ميبرد.
برادران صديق و عزيزم!
در رمضان شريف، حين تلاوت قرآن معجز البيان، هنگام برخورد با هر يك از سي و سه آيه، ليكندر شعاع اول آوردهام، كه اشاره است به رساله نور، ديدم صفحه و برگ و قصه هر كدام از آن آيات از اين نظر كه براي رساله نور و شاگردانش حصهيي از قصه
— 286 —
است، درجهيي متوجه ور هستبه ويژه همانگونه كه آيه نور در سوره نور با ده انگشت به رساله نور اشاره دارد، آيه ظلمت نيز در پشت همان صفحه، كاملاً ناظر بر معارضان رساله نور است. بنابراين احساس كردم مقام مذكور گوييند و مئي بودن خارج شده و كليت كسب نموده است و در اين عصر، رساله نور و شاگردانش فردي از افراد آن كلي هستند.
آري، خطاب قرآن از مقام فراگير ربوبيت عامهي متكلمو اراد و نيز از مقام گسترده ذاتي كه به نام نوع بشر و حتي سراسر كائنات مورد خطاب قرار گرفته، و از مقام بسيار وسيع ارشاد بني آدم و نوع بشر در همه اعصار، آسان وقام والا و محيطِ قوانين داير بر تدبير تمامي مخلوقات و ربوبيت خالق كائنات، و از مقام (قوانين داير بر) دنيا و آخرت و زمين و آسمانها و ازل و ابد، وسش دنيالويت و احاطه كسب ميكند؛ كه به سبب اين علويت و وسعت و احاطه، چنان اعجاز و شمول از خود نشان ميدهد كه مرتبه ساده و ظاهري آن، ادراك بسيط طبقه عوام را به عنوان وسيعترين قشر مورد خطابِ دروس قرآني، نوازش مي زمين در عين حال طبقات برتر را نيز بهرهمند ميسازد. گويي اينطور نيست كه سهم اندكي از كل ماجرا يا درس عبرتي از حكايتي تاريخي مطرح باشد، بلكه فرمان روي زست كه براي خطاب به همه اعصار و همه طبقات، نو به نو نازل ميشود؛ مخصوصاً با تكرار فراوان اَلظَّالِمِينَ اَلظَّالِمِينَ، و بيان شديد مصايب زميني و آسماني، كه جزاي تهديدها و ستمگريهايشان است، ما را متوجه ظلمهاي عجيبه دادگصر و عذابهايي كه بر سر فرعون و قوم عاد و ثمود آمد، ميكند، و با يادآوري نجات انبيايي چون ابراهيم و موسي (ع)، به مظلومان اهل ايمان تسلي ميدهد.
قرآن معجز البيان، زمانها و قرنها و اعصار گذشته، كه در ند، و فلان و گمراهان، عدمستاني وحشتناك و دهشتانگيز و گورستاني نابود شده و دردناك ميباشد، را به صورت صفحههاي عبرتانگيز و عوالمي عجيب، زنده، موجود و داراي روح، و در ارتباط با ما چوني جز سي ربّاني، همانند آنچه در پرده سينما ديده ميشود، نشان داده و گاه ما را به گذشته ميبرد و گاه گذشته را نزد ما ميآورد؛ و با نشان دادنش به هر عصر و طبقهيي، با اعجازات شنيلي تعليم ميدهد. قرآن عظيم الشأن با همان اعجاز، كائنات را كه در نظر گمراهان، جامد و پريشان و بيروح، و وحشتكدهيي بزرگ و در حال غلتيدن ميان (معناً زوال است به
— 287 —
صورت كتابي صمداني، شهري رحماني، و نمايشگاه صنع ربّاني، نشان ميدهد و با زنده كردن همان چيزهاي جامد و موظف كردنشان، آنها را به سخن گفتن با يكديگر و ياوري هم وامعات ارد و به اين ترتيب، به نوع بشر و جن و مَلك، درس حقيقي و نوراني حكمت ميدهد. قرآن امتيازات قدسي بسياري مانند موارد زير دارد:
در هر حرف قرآن ده، صد و گاه هزار و هزاران ثوابيي متودارد.
اگر تمام جن و انس جمع آيند، نخواهند توانست مانند قرآن را بياورند.
قرآن با تمام فرزندان آدم (ع) و تمام كائنات، دقيقاً در مقام خودشان لياقتگويد.
همواره در قلب ميليونها حافظ با ذوق، نقش ميبندد.
به رغم تكرارهاي فراوانش، خسته كننده نيست.
با داشتن جملات پيچيده، در ذهن لطيف و بسيط كودكان نيز به صورت كامل جاي ميگيرد.
نزد بيماران و كساني كه با شنيدن ن با ان سخني متأثر ميشوند و كساني كه در سكرات مرگ به سر ميبرند، چون آب زمزم، گوارا به نظر ميرسد.
قرآن سعادت هر دو جهان را نصيب شاگردان خود ميكند و به موجب رعايت دقيق مرتبه اُميّت ترجد و آنمقصود حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميباشد. بي آنكه به تكلف و تصنع و تظاهر ميدان دهد، سلاست فطري و نزول مستقيماش از آسمان را درس ميدهد، و با حكمت نوازش ادراك بسيطِ طبقه عوام ی كه اكثر مردم را تشكيل نان كه ی با تنزّلات كلامي، مقصود سخنگفتن حق در حد فهم بشر ميباشد. بيشتر از هر چيزي ظاهرترين و بديهيترين صفحات چون ارض و سما را ميگشايد، و در زير آن پردههاي امور عادي، معجزات خارقالعاده قدرت و سُطور حكمت معنادارش را تعليم ميدهد، و بدين طريُ
وطف و ارشاد، اعجازي نيكو به نمايش ميگذارد.
— 288 —
قرآن خود را كتاب دعا، دعوت، ذكر و توحيد نيز معرفي ميكند كه اقتضاي تكرار دارند و به موجب اين راز، با تكرارهاي زيبا و دلنشيناش در جملهيي يا قصهكيه برمعاني متعدد و فراواني را به مخاطبان از طبقات گوناگون، تفهيم ميكند. در حادثهيي جزئي و عادي، به بياهميتترين و جزئيترين چيزها نيز با نظر مرحمت مينگرد و اعلام ميكند كه همين مطالب در دايره تدبير ض ارواه حق قرار دارند، و با بيان اين راز، كوچكترين حوادث مربوط به صحابه در زمان تأسيس اسلام و شكلگيري شريعت را مورد توجه قرار ميدهد و در عين حال داراي قوانين كلي نيز هست. همچنين حوادث جزئي زمان تأسيس اسلام و ه است؛كه عمومي هستند را از آن نظر كه دانههايي هستند و ميوههاي مهمي از آنها حاصل ميشود، بيان ميدارد. و بدين ترتيب توسط موارد بالا به نوعي اعجازش را نشان ميدهد.
آري، قرآن با توجه به لزوم گيرد؛ و تكرّر احتياج، در مدّت بيست سال، بهعنوان جواب براي سؤالهاي مكرر، به بسياري از طبقات مختلف و جدا از هم درس داده، و اثبات ميكند كه تمام جزئيات و كلّيّات، از ذرَّظَمَةته تا ستارگان، در تصرف يك ذات قرار دارد، و اوست كه كائنات با عظمت را تكهتكه كرده و در قيامت شكل آن را عوض ميكند، و دنيا را از ميان برداشته و آخرت عظيم را بهجاي آن قرار ميدهد؛ همچنين در زمان تأسيس انقلابي دهشتناك و گسترده و فوقالعاده .
ثن دهندهي غضب الهي و حدّت رباني به حساب نتيجهي خلقت كائنات در مقابل ظلم نیوع بشیر ی كه عناصیر و زمين و آسمانهیا و كائنات را به خشم ميآورد ی ميباشد، با تكرار بعضي جملات كه به اندازهي هزاران نتيجه قوت دارند، و تكرار بو با غات كه نتايج دلايل بيشماري ميباشند، نه تنها قصوري مرتكب نميشود بلكه خبر از اعجازي قوي و بلاغتي عالي، و فصاحت و سلاستي كاملاً مطابق مقتضاي حال دارد.
مثلاً عگفتن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كه يك آيه است، ١١٤ مرتبه در قرآن تكرار ميشود؛ آيهي مذكور چنان كه در لمعه چهاردهم رساله نور بيان شده، حقيقتيست كه فرش را به عرش پيوند ميدهد، كائنات را روشنايي ميبخشد و هر كسي در هر لحظه بداودي كهج است. اين عبارت اگر ميليونها بار هم تكرار
— 289 —
گردد، باز هم نيازمند آنيم؛ نه اينكه مانند نان هر روز به آن نيازمند باشيم، بلكه همچون هوا و نور هر لحظه محتاج و مشتاق آن هستيم.
مثال ديگر، آيهي
اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحمَكَاتاست، كه در سوره "شعرا" هشت بار تكرار ميشود. (در سوره مذكور) با ذكر نجات پيامبران و عذاب قومشان، آيهيي كه قوّت هزاران حقيقت را دارد، به حساب نتيجه كائنات و ربوبيت عامه، تكرار ميگردد. عزت ربّاني، عذاب قوم ظالم و رحيميت الهي، نجات انگونهي اقتضا دارد؛ حال اگر آيه فوق با هدف تعليم، هزاران بار هم تكرار شود، چون بلاغتي عالي و موجز و معجزهوار است، باز هم احتياج و اشتياق به آن وجود دارد.
همچنين بهاَلْح مثالي ديگر، آيهي
فَبِاَىِّ آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
در سورهي "الرحمن" و آيهي
وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ
در سورهي "المرسلات" كه تكرار ميشوند، كفر و ظلم جن و نوع بشر را يادآوري ميند. اگه كائنات را به غليان آورده و موجب حدّت زمين و آسمانها ميگردند و نتايج خلقت جهان را تخريب ساخته و با انكار و تحقير، به مقابله با حشمت سلطنت الهي ميپردازند. آري، اينكه دو آيهي مذكور كفر و كفران و تجاوزينش و به حقوق تمام مخلوقات را به همه اعصار و زمين و آسمانها هشدار داده، فرياد ميزنند، با هزاران حقيقت مشابه مرتبط است و درسي عموميست، همچنين از قوت هزاران مسأله برخوردار ميباشد و اگر هزاران بار هم تكرار شودانسان لاغتيست داراي اعجازي شكوهمند و ايجازي زيبا، باز هم بدان نياز است.
نمونه ديگر، مناجات نبوي "جوشین كبير" است كه نوعي مناجات حقيقيهي قرآني و بر آمده از قرآن، و در واقع به نیوعي خلاصه آن است؛ و عبارت
"سُبْحَانَكَ يَا لا ميكنَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ خَلِّصْنَا وَ اَجِرْنَا وَ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ"
صد بار در آن تكرار ميشود. در اين تكرار از آن نظر كه از سه وظيفهي بزرگي چوالهي ايد" به عنوان بزرگترين حقيقت كائنات، و "تقديس و تسبيح" به عنوان مهمترين وظايف مخلوقات در برابر ربوبيت، و "رهايي از شقاوت ابدي" ی كه از دهشتناكترين مسائل نوع ان، در الازمترين نتيجه عجز و عبوديت انسیان ميباشد ی ياد ميشود، اگر هزاران بار هم تكرار شود، باز ناچيز است.
— 290 —
تكرارهاي قرآني ناظر بر چنين مباني متينيست. مانند عباداتي چون تسبيحات نماز كه تكرارشان سنت محسوب ميشود. حتير حالير صفحهيي، به اقتضاي مقام و نيازِ تفهيم و بلاغت بيان، حقيقت توحيد را تا بيست مرتبه صريحاً يا ضمناً تكرار كرده، بيان ميدارد و نه تنها موجب ملال نميشود، بلكه شوق و را بهو قوّت را زياد ميكند. در رساله نور با دلايل كافي بيان شده است كه تكرارهاي قرآني تا چه حد بهجا و مناسب و مطابق بلاغت است.
سورههاي مكي و مدني قرآن معجز البيان، از نقطه نظر بلاغت و از لحاظ اعجاز و تفصيل و اجمال با هم متفاوتاند؛ سرم مين آن اين است كه مخاطبان و معارضان صف اول قرآن در مكه، اُمّيّون و مشركان قريش بودهاند، لذا به لحاظ بلاغت، نياز به اسلوبي عالي و محكم، و هاي با مقنع و اطمينان بخش و موجز بوده، و براي تثبيت حقايق نيز، نياز به تكرار بوده است. به همين دليل سورههاي مكي، اغلب اركان ايمان و مراتب توحيد را با ايجازي اعجازآميز و قوي و عالي بيان و تكرار نمود و آساأ و معاد و خدا و آخرت را نه در يك صفحه و يك آيه و يك جمله و يك كلمه، بلكه گاه در يك حرف با هيأتهايي چون تقديم و تأخير يا تعريف و تنكير يا حذف و ذكر، آنچنان با قوت اثبات ميكند كه بزرگان نابغه علم بلاغت نيز حيرت ميكنند. رساله نور و مخصوصا آنهاار بيست و پنجم" - كه چهل نوع اعجاز قرآن را اجمالاً اثبات ميكند ی به همراه آنچه در ذيل آن بيان گرديده، و نيز رساله نور عربي به نام تفسير "اشارات الاعجاز" ی كه وجه اعجازي موجود در نظم (قرآن) را به طرز خارق العادهيي بيان و اثبات ميكند ی (همگيمين مي ميدهند كه سورهها و آيات مكي در بلاغت، داراي عاليترين اسلوب و در ايجاز، داراي عاليترين اعجاز ميباشند.
اما مخاطبان و معارضان صف اول سورهها و آيات مدني، اهل كتابي چون يهود و نصاري بودند كه خدا را قبول داشتند، لذا ضرورتي ديرينت اركان ايمان و اصول متعالي دين در برابر اهل كتاب، به نحوي كه تناسب با بلاغت و ارشاد، و تطابق با مقام و حال داشته و ساده و واضح و تفصيلي باشد، وجود نداشت؛ به همين دليل طرح جزئيات احكام شرعي و اسباب يدهد:هاي قوانين كلي كه مدار اختلاف بود،
— 291 —
لازم مينمود. پس سورهها و آيات مدني غالباً با اسلوبي ساده اما تفصيلي، و همراه با توضيح با شيوه بينظيري كه خاص قرآن است،آشكارارچوب حوادثي كه پديد ميآمد بيان ميگرديد، و مشتمل بود بر خلاصهيي محكم، خاتمه، دليل و عبارتي توحيدي و اسمائي و اخروي كه موجب كلي شدن حادثه جزئيِ شرعي و انتسابش به ايمان به الله ميگرديد. لن محتام مذكور را نوراني كرده، تعالي ميبخشد و صورت كلي به آن ميدهد.
در نور دوم از شعله دوم گفتار بيست و پنجمِ رساله نور درباره عبارات خلاصه يا خاتمههايي چون:
اِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَ، باقيَلِيمٌ، وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ
و
وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
كه در پايان اكثر آيات افاده توحيد و آخرت را دارند، درباره بلاغت و ويژگي و سلاست و نكات آنها توضيحاتي داده شده و ده نكته و مزيت از مزاي اغفالوانشان بيان گرديده، و براي معاندان نيز اثبات شده است كه همين عبارات كوتاه معجزات بزرگي هستند.
آري، قرآن در بيیان جزئيات شرعي و قوانين اجتماعي، نظر مخاطب را در يك آال و خنقاط كلي متعالي جلب ميكند، اسلوب سادهاش را به شيوهيي عالي مبدل ميسازد، و مخاطب را از درس شريعت به درس توحيد رهنمون ميگرداند، و به اين ترتيب نشان ميدهد كه قرآن، كتاب شیريعت و احكام و حكمت است و در عين حال، كتاب عقيده و اد ميك ذكر و فكر و دعا و دعوت نيز هست؛ و در هر مقام، مقاصد ارشادي و قرآني فراواني را تعليم ميدهد، و جدا از طرز بلاغتي كه در آيات مكي هست جزالتي نوراني و اعجاز آميز را ظاهر ميسازد. گاه در دو كلمه مثلاً رَ، گاه ْعَالَمِينَ و رَبُّكَ؛ كلمهي رَبُّكَ درس احیديت و كلمیهي رَبُّ الْعَالَمِينَ درس واحديت ميدهد و در متن احديت، افاده واحديت ميكند. حتي در يك جمله، همانطور كه ذرهيي را در مردمك چشم ديده و گنجانده است، خورشيد را بيدم او آيه و همان ابزار، در مردمك ديده آسمان قرار ميدهد و در آسمان چشمي مينهد. مثلاً بعد از آيهي:
خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ
(حديد: ٤) و در انتهاي عبارت
يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ
وتاهي ٦)
— 292 —
ميفرمايد:
وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
(حديد: ٦)؛ يعني در آفرينش شگفت انگيز زمين و آسمانها، خطورات قلب را نيز ميداند و آن را تدبير ميكند. لذا با اين طرز بياني كه ساده و در مرتبه امّيّت ب رقيب،حاورهيي كه بسيط و جزئي بود و ميزان فهم عوام را در نظر داشت، تبديل به گفتگويي متعالي، جذّاب، عمومي و ارشاد كننده ميشود.
يك سؤال مهم:گاهي حقيقتي مهم به اين دليل كه توسط نظرهاي سطحي تشخيص داده نميشود، و در بعضي مقامها (به اين دليل كه)ت كه شدثهيي عادي و جزئي، خلاصهيي توحيدي و عالي يا دستوري كلي بيان ميگردد، مناسبت ديده نميشود، (و آن را) متوهمانه نقصان مينامند؛ مثلاً ذكر قاعدهي به غايت متعاليِ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ (يوسف: ٧٦) در داستان حضرت يوسف (ع) كه معرفت ست برادرش را با حيله نزد خود نگه دارد، ظاهراً با بلاغت مناسبتي ندارد، سرّ و حكمت اين چيست؟
پاسخ:در هر يك از سورههاي طولاني يا متوسط كه خود به منزر ايماني كوچك هستند و در بسياري از صفحات و مقامهاي قرآن فقط يكي دو مقصد دنبال نميگردد؛ و چون ماهيت قرآن كتاب ذكر و ايمان و فكر بوده، و در عين حال كتابهاي متعددي در شريعت و حكمت و رسالهرا در بر ميگيرد و داراي دروس فراوان و جداگانهيي ميباشد، و از آنجا كه به نوعي قرائت كتاب كبير كائنات هست، در بيان احاطه ربوبيت الهي بر همه چيز و تجليات باشكوهش، البته در هر مار مثاحتي گاه در يك صفحه مقاصد متعددي را تعقيب كرده و در خصوص معرفت الله و مراتب توحيد و حقايق ايمان، به ما درسها ميدهد، و در موقعيتي ديگر مثلاً به مناسبتي در و زيبعيف، درس ديگري ميگشايد و مناسبات محكمي را به مناسبت ضعيف پيشين الحاق ميكند؛ به اين ترتيب، مناسبت مورد بحث كاملاً مطابق آن مطلب بوده و مرتبه بلاغتاش ارتقا مييابد.
سؤال دوم:اينكه قرآن در هر سوره، صفحه و هر موقعيتي به عدالت يا ضمني يا به اشاره، آخرت و توحيد و مكافات و مجازات بشر را هزاران بار اثبات كرده و گوشزد ميكند، چه حكمتي دارد؟
— 293 —
پاسخ:در دايرهي امكان و در درون انقلابهیايي كه مربیوط به سیرگذشت كائنات ميباشد، براي تعليم ن با فرين مسأله از مهمترين و بزرگترين و شگفت انگيزترين مسائل مربوط به وظايف انسان، كه مدار سعادت و شقاوت ابدياش ميباشد، انساني كه امانت كبري و مسئوليت خلافتقبر، ارا بر دوش ميكشد، و به منظور برطرف نمودن شبهات بيشمار و انكارهاي شديد و از ميان برداشتن عنادها و قبولاندن انقلابات دهشتناك مذكور و مسائل ضروري و لازم بشر كه به بزرگي همان انقلابهاست، اگر قرآن مسائل مذكور را حقيقت هزاران بار بلكه ميليونها مرتبه يادآوري كند، باز هم زيادهروي نخواهد بود؛ مباحث مزبور با ميليونها بار تكرار در قرآن خوانده ميشود و به هيچ وجه ملال آور نيست و انسان همواره بدانها نياش رااست. مثلاً حقيقت بشارت سعادت ابدي كه در آيهي
اِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهَارُ ... خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا
بيان ميگردد، انسان بيچاره و دنيا و نزدحدانيترا از اعدام ابديِ حقيقت موت ی كه هر لحظه خود را به او مينماياند ی رهانيده و سلطنت ابدي را نصيباش ميكند؛ لذا حتي اگر يك ميليارد بار تكرار گردد و به اندازه كائنات به آن اهميت داده شود، باز هم اسیراينكه اهد بیود و ارزشاش را از دست نخواهد داد. آري، قیرآن معجزالبياني كه ميكوشد چنين مسائلِ با ارزشي را تعليم دهد و در حين تأسيس انقلابهاي دهشتناك، كه كائنات را مانند يك خانه دچار تغيير و تحوّل كرده و صورت آن را تخريب ميكندْتَوْلدر اقناع و باوراندن و اثبات مسائل مذكور دارد، شكي نيست كه به صورت صريح يا ضمني يا به اشاره، نظرها را هزاران بار به مسائل مذكور جلب ميكند و اين امر نه تنها اسراف و زيادهروي نيست، بلكه در حكم حابه همرروري چون نان و دارو و هوا و نور است و موجب تازگي احسان او ميگردد. يا مثلاً حكمت اينكه قرآن آيات تهديد آميزي چون
اِنَّ الْكَافِرِينَ، فِى نَارِ جَهَنَّمَ، اَلظَّالِمِينَ، لَهُمْ عَذَابٌ اَلِيمٌ
را با شدت ات فطر تمام و مكرر ذكر ميكند، چنانكه در رساله نور به صورت قطعي اثبات شده است، اين است كه كفر بشر، چنان تجاوزي به حقوق كائنات و
— 294 —
بيشتر آفريدگان است كه آسمانها و زمين را خشمگين كرنكار، ناصر را به حدّت وا ميدارد تا به وسيله طوفانها بر آن ظالمان سيلي بزنند.
براساس صراحت آيهي:
اِذَا اُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقًن كُنىَ تَفُورُ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ
(مُلك: ٨-٧)
جهنم به ظالمان اهل انكار چنان خشم ميگيرد كه نزديك است بر اثر اين خشم بشكافد. حكمت سلطان كائنات اقتضا ميكند كه در برابر چنين جنايت ع*
#32جاوز بزرگي، بدون لحاظ كوچكي و بياهميتي بشر، در مقابله با بزرگي جنايتي ظالمانه و وحشتِ تجاوزي كافرانه، اهميت حقوق رعاياي خويش و پستي بينهايوَ اْلو كفر منكران را نشان دهد. پس اگر در فرمان خود، جنايت مذكور و سزايش را با حدّت و شدت فراوان، نه هزار بار بلكه ميليونها و ميلياردها بار، تكرار كند، اين نه اسراف است و نه قصور. بيش از هزار سال است كه صدها ميليوود و من هر روز چنين آياتي را با كمال اشتياق و بدون آنكه موجب ملالشان شود و از سر نياز، تلاوت ميكنند.
آري، هر روز و همیواره عالَمي براي هر كس ميگذرد و درهاي عالم جديدي بر او گشوده ميشود.يينه ااي روشنايي هر يك از عیوالم گذرا، با تكرار هزاران بارهي لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ از سر نياز و با شور و اشتياق، بر هر يك از آن پردهها و عالمهاي متغيّر، چراغ لاَ اِلهَ اِلاَّ اه هميش ميآويزد. به همين ترتيب، براي اينكه پردههاي گذرا و كثير و عوالم سيّاري را كه مدام در حال نو شدن هستند، تاريك و ظلماني نكند و صورتهايي را كه در آيينه حياتاش بازتاب مييابدو نكتت نسازد و وضعيتهاي مسافرگونهيي را كه ميتواند شاهدي به نفع باشد، عليه خود در نياورد و براي اينكه مجازات آن جنايات، و تهديدهاي شديد پادشاه ازلي كه عناد معاندان را در هم ميشكند، در يادن، رفت باشد، قرآن ميخواند تا از طغيان نفساش رهايي يابد. قرآن اين موضوع را به طرز اعجازآميزي بارها تكرار ميكند، حتي شيطان هم از باطل توهم كردن تهديدات شديد و قوي و تكراري قرآني، ابا دارد، لذا عذاب جهنم براي منكراني كه گلْكِتَ به اين مطالب بدهكار نيست، عين عدالت است.
— 295 —
مثالِ ديگر داستان موسي (ع) و ساير انبياست كه مثل عصاي موسي حكمتها و فوايد فراوان دارد و در دس ميارها تكرار ميشود. داستان مذكور نبوت همه پيامبران را حجتي بر حقانيت رسالت احمديه، نشان داده و ميگويد كسي كه قادر به انكار همه آنها نباشد، از نقطه نظر حقيقت، رسا مستقيحضرت را نيز نميتواند انكار كند. بر اساس اين حكمت و اينكه هر كسي قادر به تلاوت همه قرآن در هر زماني نيست و اصولاً موفق به اين امر نميشود، لذا براي اينكه هر سوره طولاني يا متوسط در حكم قرآني كوچك قرار صداي داستانهاي ذكر شده را چون اركان مهم ايمان تكرار مينمايد، و اين نه تنها اسراف و زيادهروي نيست بلكه بلاغتي اعجاز آميز است؛ به اين ترتيب قرآن تعليم ميدهد كه پديده محمديه، بزرگتظاهر بدثه تاريخ بني آدم و عظيمترين مسأله كائنات است.
آري، در قرآن عاليترين مقام به ذات احمديه اختصاص يافته و ركن مَحَمَّدٌ رَّسُولُ الله با در بر گرفتن چهار ركن ايماني، معادل ركن لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ قرار گرفته است، كه معلوم ميشود رسات: مقاديه بزرگترين حقيقت كائنات، و ذات احمديه اشرف همه مخلوقات است، و مقام قدسي و شخصيت معنويِ كلي پيامبر، كه از آن به حقيقت محمديه تعبير ميشود، درخشانترين خورشيد دو جهان است. نشانهها و حجتهاي فراواني بر شايستگي او براي اميكندم به يقين در رساله نور بيان و اثبات شده است، كه يك نمونه از هزاران نمونه آن چنين است:
براساس قاعدهي اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ، نمونهيي از كارهاي نيكويي كه امت در همه زمانها انجام ميدهد در دفتر حسنات پيامبر ثبت ميبيروح او با نوري كه آورد، به تمام حقايق كائنات روشنايي بخشيد و به اين ترتيب نه تنها بر جن و انس و مَلَك و ذيحياتان، كه بر كائنات و سماوات و ارض منت نها و ماددر مقابل چشمان خود ميبينيم كه دعاي نباتات براساس زبان استعدادشان و دعاي حيوانات براساس زبان احتياجات فطري آنها، پذيرفته ميشود. به گواهي همين امر، صالحان امتاش با ميليون به كسلكه ميلياردها دعاي فطري و پذيرفته شده، روزانه دعاهاي رحمت، تحت عنوان صلوات و سلام، نثار آن ذات ميكنند. آنها بهرههاي معنوي خويش را پيش از همه، نثار روح ايشان ميكنند. ني با سهر
— 296 —
حرف قرآني، كه در مجموع سيصد هزار حرف دارد، و توسط آحاد امت قرائت ميشود، از ده تا صد تا هزار حسنه و ثمره وجود دارد، لذا فقط به سبب قرائت قرآن، انوار بيمنتهايي در دفتر اعمال پيامبر ثبت ميگردد. علِحَاطَيوب دانسته و مشاهده كرده است كه حقيقت محمديه، كه شخصيت معنوي ذات احمديست، در آينده حكم شجره طوباي جنت را خواهد داشت، لذا چنين اهميت عظيمي را در قرآن به او نسبت داده، و در فرمان خويش اعلام كرده كه مظهر شفاعت او شدن بهوسيلهي تبعيت اهام ر پيروي از سنتاش، مسأله بسيار مهم انسانيست؛ و اما از شخصيت بشري او و وضعيت انساني او در بدايت، كه هسته شجره باشكوه طوبيست، گهگاهي ياد ميكند.
از آنجا كه حقايق تكرار شده در قرآن داراي چنود آورشهايي هستند، فطرت پاك و سالم گواهي ميدهد كه تكرارات فوق از معجزاتي معنوي، محكم و گسترده برخوردارند. خلاف اين مطلب زمانيست كه فرد بر اثر طاعون ماديت، دچار بيماري قلب و وجدان شده باشد... كه در آن صورت شامل قاعدهي زير ميگنديقه"قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ * وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ"
* * *
— 297 —
دو حاشيه در حكم خاتمهيي بر مسأله دهم
حاشيه اول:دوازده سال پيش از تأليف اين رساله، شه ويژهه بدترين و معاندترين زنديق، سوء قصدش را نسبت به قرآن در قالب ترجمه آن آغاز كرده و گفته است: "بگذار ترجمه شود تا همه بدانند چه در چنته دارد"، يعني طرح مغرضانهييو آشكاش گرفته بود و مثلاً خواسته بود ديگران به جاي قرآن، ترجمهاش را بخوانند و تكرارهاي غير ضروري قرآن را ببينند. اما حجتهیاي خدشهناپذير رساله نور، با يقين اثبات كرده است كه ترجمه حقيقي قرآن غيرممكن است و هيچ زبان ديگري قادر به ميكنزايا و نكات قرآن، كه به زبان عربي يعني لسان نحويست، نميباشد. با ترجمههاي عادي و جزئيِ بشر نميتوان تعابير و كلمات جامع و اعجازآميز قرآني را ی كه هر الهي از ده تا هزار ثواب دارد ی منتقل كرده و ترجمه مذكور را به جاي قرآن در مساجد قرائت كرد. لذا رساله نور با انتشار خويش در همه جا، طرح وحشتناك مورد اشادست ناعقيم گذاشت، اما منافقاني كه از آن زنديق درس ميگرفتند، باز به نام شيطان، خواستند همچون كودكان نادان با تلاشهاي احمقانه و ديوانهوار، خورشيد قرآن را با فوت كردن خاموش كنند. گمان ميكنم بر نها وين حكمت بود كه در حالت روحي سخت و آزار دهنده و حساسي، "مسأله دهم" بر من القا شد تا آن را بنگارم. چون با ديگران ديداري نداشتم قادر به درك حقيقت حال نيستم.
حاشيه دوم:پس از آزادي از زندان دنيزلي، در طبقه بالاي هتل مشهور شهر نشسته بودم. د تدبيرانبوه سپيدار در باغهاي زيباي مقابل به چشم ميخورد كه شاخ و برگهايشان به نحوي كه گويي در حلقه ذكرند، به شكل بسيار لطيف، با نوازش باد و تند نواتي جذاب و گيرا در رقص بودند. اين منظره بر قلبام، كه بر اثر تنهايي و مفارقت دوستان، محزون و غمگين بود، تأثير گذاشت. به يكباره پاييز و زمستان به ذهن داشتهور كرد و غفلتي بر من مستولي شد. دلم براي سپيدارهاي نازنين و موجودات ديگري كه با كمال ذوق و شوق جلوه نمايي ميكردند چنان به رحم آمد، كه
— 298 —
چشمانام پر از اشك شد. فراقها و عدمهايي را كه زير پرده تزيين شنيز قسنات بود، احساس كردم و با يك دنيا حزن و اندوهِ حاصل از فراقها و زوالها، مواجه شدم. در يك لحظه نوري كه حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورده بود به دادم رسيد و غم و اندوه فلاَرْضرا به شادي و نشاط تبديل كرد. آن نور مانند هر كس و هر اهل ايمان ديگري، ميليونها فيض نصيبام كرده بود اما من به دليل ياري و تسلياي كه در آن لحظه و در آن وضعيت نصيبام گرديد، تا ابد مديون ذات محوضوع، َليهِ الصَّلاةُ و السّلام شدم. مطلب از اين قرار بود:
غفلتي كه در ابتدا بر من چيره شد، موجودات نازنين را در نظرم بيمسئوليت و بينتيجه جلوه داد، طوري كه احساس كرمفتاح فصلي ظاهر ميشوند و حركاتشان نه بر اثر ذوق و شوق، كه از وحشت فراق و عدم است؛ احساس كردم به وادي عدم سقوط ميكنند. اين حس مانند هر كس ديگري احساسات مرا نيز، كه عشق بقا و حب محاسن و محبت وجود و شفقت جنسيه و علاقه به زندگي است. فهميدم، چنان جريحهدار كرد كه به نظرم آمد دنيا چون جهنميست و عقل ابزاري براي عذاب؛ در اينجا نوري كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي بشر به ارمغان آورده بود، حجاب را كنار زد و من ديدم هر يك از آن درختان سپيدار به جاي نيستي و عدم و پوچي و محال ئوليتي و بيهودگي و فراق و فنا، به تعداد برگهايشان داراي حكمت و معنا هستند، و همانطور كه در رساله نور اثبات كردهايم، از سه قسم نتيجه و وظيفه برخوردارند:
قسم اولمربوط به اسماي صانع ذ لياقتل است؛ مثلاً فرض كنيد استادي ماشين فوقالعادهيي بسازد، در اين صورت هر كه به ارزش آن پي ببرد ما شاء الله و بارك الله خواهد گفت. ماشين مذكور نيز با به نمايش گذاشتن مقاصد و نتايج ساخته شدنش، ظِيفَتقت با زبان حال به سازنده خود تبريك ميگويد و او را تمجيد ميكند. همه ذيحياتان و اشيا نيز مانند همان ماشين هستند و با تبريك گفتنهايشان، سازنده خود را تمجيد ميكنند.
اماقسم دومِحكمتهاي مورد بحث، متوجه نظر ذيحياتال ايماشعوران است؛ هر يك، موردي براي مطالعه و همچون كتاب معرفت ميشوند، معاني خود را در اذهان ذيشعوران، و صورتهايشان را در قوه حافظه آنها و الواح مثالي و
— 299 —
دفاتر عالم غيب در دايره وجود قرار داده، و عالم شهادت را ترك گفته و به عالم شد؛ حتقل ميشوند؛ يعني وجود صوري را رها كرده و وجودهاي متعدد معنوي و غيبي و علمي را به دست ميآورند.
آري، مادام كه خدا هست و علماش همه چيز را در احاطه خود دارد، مواردي چون عدم، نيستي، هيچي، نابود شدن و فنا، مقدسيً در دنياي فردي كه اهل ايمان است، جايي ندارد، اما دنياي كافران پر است از عدم و فراق و هيچي و از بين رفتن. ضرب المثل زير كه زبانزد عام است حقيقت مذكي دنيوتعليم ميدهد:
"هر كس كه خدا را دارد همه چيز دارد و هر كس كه خدا را ندارد هيچ چيز ندارد و خود هيچ است".
نتيجه:ايمان، چنانكه در زمان مرگ، انسان را از اعدام ابدي ميرهاند، به همان ترتيب دنيوارح وصي هر كس را نيز از اعدام و ظلمات فنا نجات ميدهد. كفر نيز به ويژه اگر كفر مطلق باشد، همان انسان و دنياي خصوصياش را به واسطه مرگ نابود ميكند و مفقتي كوط او به ظلمات جهنم ميشود و لذتهاي زندگياش را به زهر تلخ تبديل ميكند. آنان كه حيات دنيوي را بر آخرت ترجيح ميدهند هوشيار باشند! بيايند براي اين مسأله چارهيي پيدا كنند و يا وارد قلمرو ايمان گردند و از اين خسارات وح ندارمرهايي يابند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
برادرتان كه مشتاق شما و محتاج دعاهايتان است
سعيد نورسي
* * *
— 300 —
نامیهيي كه خسیرو
يكي ا حافظهدان رساله نور
به منیاسبتِ مسأله دهم براي استادش نوشته است
استاد و سرور بسيار محبوبام!
حضرت حق را بينهايت سپاس كه"گُل امير داغ"كه "مسأله دهم ثمره دنيزلي" نام گرفته است، به دستمان رسيد؛ اضطراب د رسالهي دوري و بيخبري را كم نمود، زندگيِ دوبارهيي نصيب قلبمان كرد، و نسيمي خوش و تازه به ارواحمان ارزاني داشت. آن نوشته، محاسن تكرار در آيات باشكوه و با عزّت و پر از رحمت و شفقت قرآن را برشمرده، لزوم و اهميت حكمتِ تكرارهاي آن را شرح داده و دمضاعف جانانهيي از رساله نور است. با استشمام اين گل، كه الحق شايسته كمال تقدير و تحسين است، اشتياق روحمان تعالي يافت. همچنان كه ثمره (دنيزلي) با نُه مسأله مندرج در آن، در عوض فشار نُه شخصي س، وسيله بزرگي براي آزادي ما شد و زيبايياش را بدين صورت نشان داد، گُل آن نيز كه دهمين مسألهاش است، مطالب فوقالعادهيي در اعجاز پر از ايجاز قرآن نشان داده و به همين نسبت زيبايياش مت كبرنمايش ميگذارد.
آري، استاد محبوبام! همچنان كه لطافت و جمال فوقالعادهي گل اجازه نظر به خارهاي آن را نميدهد، اين گل نوراني نيز فشارهاي نُه ماه زندان را وجب شد ما بُرد، طوري كه گويي چنين چيزي وجود نداشته است. اين گل نوراني طوري نگاشته شده كه كسي از مطالعهاش سير نميشود، عقول را شگفت زده ميكند وان فرسيل زيباييهايي كه دارد، به ويژه در مقابله با اهانت به قرآن، اهانتي كه با ترجمهي قرآن قصد عادي سازي قرآن را در نظر مردم داشت، با نشان دادن ارزش دقيق تكرارها، عُلويت قرآن را كه به اندازه تمااثبات ارزشمند است، در ميان ميگذارد. نو بودن قرآن معجز البياني كه سالكانش در همه اعصار با متانتي فوق العاده بدان دست مييازند و به
— 301 —
امر و نهيهايش كاملاً گردن مينهند، به نحوي ثابت شده كه گويي بادليتي نازل گرديده است. قرآن در همه زمانها ظالمان را مكرر و به طرز وحشتناك و شديدي تهديد ميكند و به همين ترتيب بارها نسبت به مظلومان اظهار لطف و رحمت و مهرباني دارد؛ مخصوصاً تهديداتي كه متوجه ظالمان عصر كنوني ماست و نمون.)در يده نشده است؛ گويي از شش، هفت سال پيش با جهنّمي آسماني، كه تمثيلي از فَزَع اكبر فزع اكبر: قيامت ميباشد، موجب فرياد و فغانشان شده است. و نيز وجود طلبههاي رساله نور در صر به د كلي مظلومان اين عصر، در حقيقت اين طلاب را هم مانند نجاتي كه به انبياي امتهاي پيشين داده شده بود، مظهر نجاتهاي فردي و عام بسيار بزرگ قرار داده، و نشان ميدهد كه بيديناني كه معاتان، تنند، با عذابي جهنمي سيلي ميخورند. گلي كه با دو حاشيه لطيف و زيبا خاتمه مييابد طلبه فقيرتان، خسرو را با چنان سرور عظيمي به سوي شكر بيحد و حصر سوق داد كه شادي و نشاط حاصل از مشاهده اين گل زيبا را هيچ گاه درند. بهمرم احساس نكرده بودم؛ اين را چنان كه به استاد محبوبام عرض كرده بودم، به برادرانام نيز به كّرات گفتهام. حضرت حق از شما استاد محبوب كه بار سنگين و بزرگي بر دو میهم و نحيفتان تحميل شده، تا ابد راضي باشد و با تخفيف اين سنگيني، تا ابد رخسارتان را بشاش فرمايد؛ آمين!
آري، استاد محبوبام! ما از خدا، از قرآن، از حبيب ذيشأن، از دورله نور و از شما كه منادي قرآن هستيد، براي هميشه راضي خواهيم بود و از انتسابمان به شما به هيچ وجه پشيمان نيستيم.در وجودمان قصد حتي ذرهيي انجام كار بد نيست؛ ما فقط خواستار خدا و رضاي او هستيم و روز به روز در متن رضاي او، اشتياق وصلش را در وجود دن محكمتر ميكنيم. ما بدون استثنا همه كساني را كه به ما بدي كرده و ميكنند، به حضرت حق سپرده و ميبخشيم؛ و در عوض به همه حتي به كساني كه به ما ظلم كردهاند نيز خوبي ميكنيم، و اين امر به عنوان يك شعار اسلام در قلب طلبههاطه قوتجاي گرفته
— 302 —
است، و حضرت حق را بينهايت سپاس ميگوييم كه اين خصلت را بدون خواست ما، بر همگان اعلام ميدارد.
شاگرد سرا پا تقصيرتان
خسميپذي* * *
— 303 —
مسأله يازدهم
(ابتداي مسأله يازدهم ثمره، شامل نتايجي چون بهشت، سعادت ابدي، و رؤيت الله ميباشد كه از ميوههاي بيشمار، كلي و جزئي و يازقدسي ايمان محسوب ميشوند و صدها نمونه آن در رساله نور بيان گرديده و با دلايل متقن به اثبات رسيده است. توضيح مطلب را به "سراج النور" ارجاع ميدهيم و بدون آنكه به اركان كلي آن بپردازيم، فقط چند نمونه از ثمرات خصوصي، و جزئي از جزء و جزءهاي موضيم".
ن ميگردد.)
نخست:روزي در دعايي كه معنايش چنين است گفتم:"پروردگارا مرا به حرمت و شفاعت جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، و عزرائيل، از شر جن و انس محافظت فرما".وقتي نام عزرائيل را كه موجب ترس و وحشت همه است، بر زبان آوردم احساس شيرين، دوست داش با خوآرامش بخشي به من دست داد. گفتم "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" و به جد شروع به دوست داشتن عزرائيل كردم. ايمان به ملائكه يكي از اركان ايمانيست؛ ما نيز به ثمرهيي جزئي از ثمرات بسيارِ ايمان به علاَ حُ، به عنوان يكي از ملائكه، اشارهي مختصري ميكنيم:
نمونهي دوم: با ارزشترين دارايي انسان كه دست و پايش در ارتباط با آن به لرزه ميافتد، روح اوست. براي جلوگيري از ضايع شدن و نابودي و بلاتكلانيت اح، سپردن آن به دستاني قدرتمند و امين، سروري عميق نصيبام كرد. فرشتگاني را به ياد آوردم كه اعمال انسان را ثبت ميكنند؛ ديدم مانند همين ميوه چه ثمرات دلپذيري دارند.
نمونهي سوم:هر كس براي ماندگاري سخن يا فعل با ارزش خود، مشتاقانه از طريق كتابالصَّل و حتي فيلم و سينما نسبت به حفظ آن تلاش ميكند؛ مخصوصاً اگر افعالي مطرح باشد كه در بهشت، ثمراتي باقي به بار آورد كه در اين صورت فرد علاقهمندتر ميشودا با هس "كراماً كاتبين" كه بر دوش انسان
— 304 —
قرار گرفتهاند و اعمال و افعال انسان را براي نشان دادن در مناظر ابدي و كسب مكافات دائمي، ثبت ميكنند، در نظرم چنان شيرين و دلچسب آمد كه قادر به بيانش نيستم.
آنگاه كه اهل دنيا موجب انزواياي قدمه جوانب زندگي اجتماعي، كتابها، دوستان، خدمتكاران و همه كارهايي كه باعث آرامشام ميشد، گرديدند، و زماني كه تحت فشار وحشت غربت بودم و دنياي پوچ بر سرم آوار ميشد، يكي از ثمرات بيشمار ايمان به ملائكه به دادم رسيد؛ كائنات و ارسال را شادمان و پر از فرشتگان و روحانيون كرد، و موجب شد دنياي من با شادي لبخند بزند. در همان موقع نشانم دادند كه دنياي اهل ضلالت، مملو از وحشت و پوچي و گريستن است.
قوه خيالام در همان حال كه به سبب لذت حاصل از ثمره مزبور شاد و ميشود،ود، ميوه مشابهي از ميوههاي فراوان ايمان به همه پيامبران را مزه مزه كرد. در يك لحظه احساس كردم همراه همه انبياي گذشته زيستهام، ايمان وست برام نسبت به آنها، زمانهاي سابق را روشنايي بخشيد و ايمانام را وسعت و كليت داد. همچنين بر ادعاهاي پيامبر آخر الزمانمان درباره ايمان، گواهي داد و شياطين را مجبور به سكوت كرد.
ناگهان سؤالي بر قلبام خطور كرد كه پاسخ قطعي آن ميتاتعهي حكمةُ الاستعاذه"آمده است. سؤال اين بود: "در حالي كه نتايج و منافع زيباي ثمرات و فوايد و حسنات بسيار دلنشيني چون ميوههاي ذكر شده، و توفيقات و عنايات مهربانانه ارحم الراحمين، اهل هدايت را ياري كرده و قوت و ميگوميدهند، چرا اهل ضلالت در اغلب اوقات چيره ميشوند و گاه بيست نفر از آنها موجبات پريشاني صد نفر از اهل هدايت را فراهم ميكنند؟"؛ آري، سؤالي بدين معنا اان دهنرسيده شد. در چنين انديشهيي بودم كه به ياد تأكيدهاي قرآن و ياري جناب حق و ملائكه، كه در برابر دسيسههاي بسيار ضعيف شيطان نصيب اهل ايمان ميگردد، افتاد با صبتوجه به شرح مُدَلَّل و بيان حكمت قطعي اين موضوع در رساله نور، اشاره بسيار مختصري به پاسخ سؤال مذكور ميكنيم:
آري، گاه در برابر تلاش پنها وجوددي آواره و تخريبگر در آتش زدن قصري، صدها نفر از آن محافظت ميكنند؛ انگار كه صد نفر قصد آتش زدن قصر مذكور را
— 305 —
دارند؛ حتي ممكن است از دولت و پادشاه كمك گرفته شود و به اين ترتيب قصر مذك نيز ابر جا بماند. وجودِ آن قصر به وجود همه شرايط، اركان و اسباب لازم بستگي دارد، اما از بين رفتن و تخريب آن، با از بين رفتن فقط يكي از شرايط، واقع ميگردد، يعني با كبريت كشيدن فردي آواره ميفیرمانو از بين ميرود. به همين ترتيب است كه شياطين انس و جن با كمترين كاري كه انجام ميدهند، موجب تخريبهاي بزرگ و آتش سوزيهاي معنوي وحشتناكي ميشوند. ريشه و اساس همه بديها و معاصي و شرور، عدم و ناَرِ الت، و زير صورت وجود، عدم و تخريب، مخفيست. شياطين و شرور انسي و جني در استناد به اين نقطه با قدرتي بسيار اندك در برابر قدرتي بيحد و حصر ميايستند و اهل حق و حقيقت را همواره مجبور به فرار و ااگهان ه سوي درگاه حضرت حق ميكنند؛ و قرآن نيز بر حمايت از آنان هميشه تأكيد ميكند و اسماي نود و نه گانه الهي را در اختيارشان ميگذارد و دستور اكيد ميدهد كه در برابر دشمنان ثابت قدم باشند.
با اين پاسخ، هزار باره نشانههاي حقيقتي عظيم، و اساس مسألهيي بزرگ و شگفت انگيز به ترتيب زير ديده شد:
همچنان كه بهشت محصولات تمام عالم وجود را در بردارد و بذرهاي رسيده دنيا را به صورت دائمي ميپروراند، جهنم نيز براي نشان دادن نتايج بسيار دردناكِ عو.
*سناك و بيحد و حصر عدم و پوچي، محصولات عدمي را تهيّه ميكند، و كارخانه وحشتناك جهنم علاوه بر ساير وظايفي كه دارد، كائناتِ عالم وجود را از زشتيهاي عالم عدم پاك و منزه ميكند. فعلاً نميخواهيم باب اين و سرعوحشتناك را بگشاييم، ان شاء الله بعداً توضيح داده خواهد شد.
همچنين، جزئي از ثمره ايمان به ملائكه و نمونهيي در ارتباط با نكير و منكر چنين است:
در عالم خيال وارد قبرم شدم كه مانند هر كس ديگري بايد وارد آن ميشدم؛ در حالي كه در قبر تا آنك و سرد، كه به سلولي انفرادي ميماند، تنها و بيكس غرق نااميدي و وحشت و تنهايي مطلق بر خود ميلرزيدم، ناگهان دو دوست عزيز از طايفه نكير و منكر رخ نمودند و به سويم آمدند و شروع به گفتگو با من كردند. قلبام و قبرم وسعت يافتند و نوراني و گرم شد الْحُدريچههايي به سوي عالم
— 306 —
ارواح گشوده شد. از آنچه اكنون در عالم خيال ميديدم و قرار بود در آينده واقعاً به سرم آيد، از جان و دل شاد شدم و شكر گفتم.
يكي از طلاب علوم ديني كه صرف و نحو را به نده، از دنيا ميرود. در قبر نكير و منكر از او ميپرسند: مَن رَبُّكَ؟ يعني "پروردگار تو كيست؟". او كه گمان ميكرده همچنان در مدرسه است، براساس علم نحو در پاسخ ميگويد: مَن، مبتدا هيچ يبُّكَ، خبر آن است؛ اين مطلب آسانيست، سؤالات سختتري بپرسيد". به اين ترتيب، آن فرشتگان و ارواح حاضر و ولياي را كه در آنجا كشف القبور كرده و شاهد ماجرا بوده است، به خنده وا ميدارد و رحمت الهي و انشا به تبسم ميآورد و از عذاب نجات مييابد. به همين ترتيب، مرحوم "حافظ علي"، از شهداي قهرمان رساله نور، در حالي كه در زندان با كمال اشتياق مشغول نوشتن و مطالعه رساله ثمره بود، از دنيا رفت، و در قبر به فرشتگاني كه مأمور سؤالاند مكن اسجلسه دادگاه با حقايق رساله ثمره جواب داد. من و طلاب رساله نور نيز مانند او سؤالات آنان را در آينده به شكل حقيقي، و در حال حاضر به لحاظ معنا، بر اساس حجتهاي قوي و د ميكررساله نور پاسخ داده و ان شاء الله آنها را به تصديق و تحسين و تبريك وا خواهيم داشت.
نمونهي جزئي ديگري كه ايمان به ملائكه، مدار سعادت دنيويست:
كودك معصومي كه درس از علم فقه گرفته بود بي نياك ديگري كه در كنارش بود و براي درگذشت برادرش شيون ميكرد، گفت:"گريه نكن، شكر كن... برادر تو همراه فرشتگان به سوي بهشت رفت، در آنجا گشت و گذار ميكند و بيش از ما لذت ميبرد، مانند فرشتگان بال خواهد زد، او حالا ميتواند همه جا را ببيند پاسه اين ترتيب گريه او را به تبسم و شادي تبديل كرد. من نيز مانند همان كودكي كه ميگريست، در اين زمستان حزين و وضعيت اليمي كه دارم، خبر بسيار دردناك درگذشت دو نفر را شنيدم؛ يكي از آنها برادر زادهام، مرحوم "فؤاد"، بود كه در مكتبهاين است و عالي، مقام اول را كسب كرد و به نشر حقايق رساله نور نيز اشتغال داشت، ديگري همشيره مرحومهي عالمام به نام "خانم" بود، كه به سفر حج رفت و دغييرانسكرات، مشغول طواف شده و درگذشت. مرگ اين دو نفر از خويشانام، همچون
— 307 —
درگذشت مرحوم "عبدالرحمن" كه شرح آن در رساله سالمندان آمده است، مرا به گريه انداخت اما با نور ايمان و به لحاظ ان دهن معنوي، ديدم كه "فؤاد" بيگناه و آن "خانم" صالحه به جاي انسانها با فرشتگان و حوريان دوست شدهاند، و از مهالك و معاصي دنيوي نجات يافتهاند. به جاي آاند ك اندوه شديد، شادي بزرگي احساس كردم، به آنها و به پدر فؤاد يعني برادرم عبدالمجيد، و به خودم تبريك گفتم و شكر خداي ارحم الراحمين را به جا آوردم. اين مطلب را به نيت دعاي رحمت براي آن دو مرحوم نوشتم و ثبت كردم.
تمام موازين در قرزنههاي مندرج در رساله نور، ثمرات ايمان را كه مدار سعادت دنيوي و اخرويست، بيان ميكند.ثمرات و فوايد بزرگ و كلي مذكور، از آن نظر كه در اين دنيا موجب سعادت حياوا كهذت عمر ميشوند، خبر ميدهند كه ايمانِ هر مؤمن برايش سعادت ابدي را نتيجه خواهد داد، بلكه در آخرت به صورت سعادت، سنبله ميدهد و به آن صورت خواهد شكفت. پنجشد؛ مااز ثمرات كلي و بسيار فراوان مذكور، تحت عنوان "ثمره معراج"، در بخش پاياني گفتار سي و يكم، و پنج ثمره ديگر در شاخه پنجم گفتار بيست و چهارم، به عنوان نمونه نوشته شده است. در آغاز گفته بوديم همانطور كه هر يك از اركان ايمان داراي ثمراتي جداگانهد و آنر زياد و بينهايت ميباشند، ثمرهيي از ثمرات فراوان مجموعه آنها، "بهشت برين"، ثمره ديگر "سعادت ابدي" و باز ثمره ديگر و بلكه دلچسبترينشان "رؤيت الهي"ست. در موازنه ببا نگااني گفتار سي و دوم، قسمي از ثمرات ايمان كه مدار سعادت دو جهان است، به وضوح توضيح داده شده است. يكي از دلايلي كه نشان ميدهد ثمرات با ارزشِ ركن "ايمان به قَدَر" در اين دنيا نيز وجود دارد، جملهي
"محتمالاَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ"
است كه در بين مردم به صورت ضرب المثل در آمده است. يعني كسيكه به تقدير الهي ايمان داشته باشد از غم و غصه نجات مييابد.در پايان رساله قَبا ايما تمثيل زيباي ورود دو مرد به باغ قصري شاهانه، ثمره كلي ايمان به قَدَر بيان شده است. من حتي در زندگي خودم به سبب هزاران تجربه دريافته و دانستهام كهاگر ا حكمت ه قَدَر الهي نباشد، سعادت حيات دنيوي از بين ميرود. در مصيبتهاي دردناك، هرگاه از
— 308 —
زاويه ايمان به قَدَر نگاه ميكردم، ميديدم درد مصيبت به مقدار زيادي كاهش مييابد، و از اين كه چگونه ميَهَابٍبدون ايمان به قَدَر الهي، زندگي كرد حيرت ميكردم.
در مقام دوم گفتار بيست و دوم، به يكي از ثمرات كلي ركن ايمان به ملائكه چنين اشاره شده است: عزرائيل (ع) در مناجاتي خطاب به حضرت حق ميگويد:"در انجام وظيفه قبس ميگح، بندگانت از من دلخور ميشوند و گلايه خواهند كرد".در پاسخ به او گفته ميشود:"بيماريها و مصايب را در برابر انجام وظيفه تو، پردهيي قرار ميب مذكتا شكايت بندگانم از آنها باشد و چيزي متوجه تو نشود". وظيفه عزرائيل (ع) نيز پردهيي مانند همين پردههاست تا شكايتهاي بيجا متوجه حضرت حق نگردد، زيرا هر ر هم آدر به مشاهده حكمت، رحمت، جمال و مصلحتي كه در مرگ وجود دارد نيست، ظاهر را ميبينند و لب به اعتراض ميگشايند و شروع به گلايه ميكنند.براي آنكه چنين شكايتهاي نابجاردد؛ وجه رحيم مطلق نگردد، حكمت اين است كه عزرائيل (ع) پرده و حجاب باشد.
به همين ترتيب، وظيفه همه ملائك و بلكه همه اسباب ظاهري، آن است كه پردهيي در برابر عزت ربوبي شوند، تا عزت و تقدس قدرت الهي و احاطهي رو معرف در چيزهايي كه زيبايي آنها ديده نميشود و حكمتهايشان دانسته نميشود، محفوظ بماند و آماج اعتراضها واقع نگردد، و در ظاهر مباشرت قدرت در چيزهاي بيارزش و بيترحم و فرومايه ديده نشود؛ وگرنه رساله نور با دلايل بيشمار اات قرآرده است كه خاتم توحيد نشان از آن دارد كه هيچ سببي تأثير حقيقي ندارد و در ايجاد نيز فاقد قابليت لازم است.
آفريدن يا ايجاد كردن خاص اوست و اسباب، پردهيي بيش نيستند. ذيشعوراني چون فرشتگان به سبب اختيارات جزئيشان، جز نر زنديمت فطري كه كسب ناميده ميشود، آن هم بدون امكان ايجاد، و عملي جز عبوديت چيزي ديگر در اختيار ندارند.
— 309 —
آري، عزت و عظمت خواهان اين هستند كه اسباب، در نظر عقل پردهدار دست قدرت حا معيشد، ولي توحيد و احديت ميخواهند كه اسباب، دست خود را از تأثير حقيقي كوتاه كنند.
پس همچنان كه ملائكه و اسباب ظاهري، در امور وجودي و خير به كار گرفته ميشوند تا قدِ دقيانيه را در چيزهايي كه زيباييهايشان ديده و دانسته نميشود، از ظلم و قصور محافظت كنند و هر يك وسيلهيي براي تقديس و تسبيح الهي به شمار ميروند، به همان ترتيب، كاربرد شياطين انس و جن و ند: "نُضر در امور شرّ و عدمي نيز قدرت سبحاني را از ظلم و ستم و اعتراضات نابجا و شكايتها ميرهانند، و به تقديس و تسبيح ربّاني و منزه و مبرّا بودنش از هر گونه قصو ميان ممكن است در كائنات باشد، خدمت ميكنند، زيرا همه نقصانها از عدم و نداشتن قابليت و تخريب و انجام ندادن وظيفه ی كه هر يك از اينها نوعي مسأله عدميست ی و از افعال عدمي كه فاقد اب قلو، سرچشمه ميگيرند. اين حجابهاي شيطاني و مبتني بر شرّ، مرجع آن نقصانها قرار ميگيرند و بالاستحقاق اعتراضها و شكايتها را به سوي خود جلب مضاي ذي، و به اين ترتيب وسيلهيي براي تقديس حضرت حق ميشوند. در واقع در امور عدمي و تخريبي و شرّي، نيازي به قوّت و اقتدار نيست؛ كاري كوچك و قوّتي جزئي بلكه انجام ندادن وظيفه، كافيست تا گاهي مو ذوالجها و تخريبهاي بزرگ گردد. فاعلان امور شر گمان ميرود كه مقتدرند، در حالي كه جز عدم تأثيري ندارند و خارج از كسبي جزئي، قدرتي ندارند، لذف نخیوامور شرّ مزبور ريشه در عدم دارند پس شروران فاعلان حقيقياند. آنها مستحق آناند كه اگر ذيشعورند، مجازات را متحمل شوند. پس شروران در سيئات، فاعلاند، اما در حسنات و امور خير و اعمال صالحه كه واً) مند، نيكان، فاعلان و مؤثران حقيقي نيستندبلكه آنها قابلاند و فيض الهي را ميپذيرند و پاداششان نيز صرفاً فضلي الهيست لذا قرآن حكيم ميفرمايد:
مَا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَا اَو طرحَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ
(نسا: ٧٩)
— 310 —
نتيجه:در حالي كه كائناتِ وجود و عوالم بيشمار عدم در تقابل با يكديگر نتايجي چون بندارد"جهنم را حاصل ميكنند، و همه عوالم وجود "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" و تمام عوالم عدم "سُبحَانَ الله، سُبحَانَ الله" سر ميدهند و در حالي كه با قانون مبارزهيي فراگير، ملائكه با د در ب و خيرهیا با شیرّها در مبارزهاند و اين رو در رويي تا مبارزهي الهام و وسوسه در اطراف قلب نيز كشيده ميشود، به يكباره يكي از ثمرات ايمان به فرشتگان تجلي مييابد، و مسیألود كردل كرده و عالم ظلماني را نوراني و درخشان ميكند؛ نوري از انوار آيه مباركهي
اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ
را نشانمان ميدهد و شيريني آن مهره را به ما ميچشاند.
در گفتار بيست و نهم ی كه داراي كرامت الفهاست ی و نيز در گفتار بيست و چهارم، به يكي ديگر از ثمرات كلي اين مطلب اشاره ميشود و وجود ملائكه و وظايف آنها به وضوح اثبات ميگردد. آري، حشمت ربوبيِ مهربانانهيي كه ميخواهد خست؛ و در هر سوي كائنات، در هر چيز كلي و جزئي، و در هر نوعي معرفي كند تا او را بشناسند و دوست داشته باشند، طبيعيست كه در مقابل آن حشمت و مرحمت و معرفي و دوست داشتن بايد با عبوديتي گسترده، فراگير و مبتني بر مع نيرو شعور، و توأم با شكر و تقديس مواجه شود؛ اين امري لازم و قطعيست. اين وظيفه را فقط و فقط ملائكهي بيشمار هستند كه ميتوانند به حساب جمادات فاقد شعور و اركان عظيم كائنات انجام دهند، و فقط آنها هستند كه ميتوانند اجربراي بحكيمانه و باشكوه سلطنت ربوبي را در هر سو، در زمين و آسمان، در عمق زمين و بيرون آن، نمايندگي كنند.
براي مثال، قوانين بيروح فلسفه، خلقحيات ب و وضعيت فطري آن را بسيار ظلماني و وحشت انگيز نشان ميدهند؛ در حالي كه به واسطه اين ثمره، زمين به طرز مأنوس و نوراني، بر گُرده دو مَلَك به نامهاي "ثور" و "حوتواهد ش دارد يعني تحت نظارت آنهاست، و مادهيي اخروي و حقيقي به نام "صَخرَت" به عنوان سنگ بناي باقي كره زميني كه فاني ميباشد و به عنوان اشارهيي به اين كه قسمي از زكه مرگ آتيه به بهشتِ باقي منتقل خواهد شد، از بهشت آورده شده و براي ملائكهيي چون ثور و حوت نقطه استناد قرار گرفته است؛ بر اين اساس از
— 311 —
پيامبران قديم بني اسرائيل رواياتي قي برااز ابن عباس نيز روايت شده است. متأسفانه اين معناي قدسي و اين تشبيه، به مرور زمان در نظر عوام، حقيقت تلقي شده و شكلي غير منطقي به خود گرفته است. فرشتگان همانطور كه در هوا گشت و گذار ميكنند، در خان در بگ و مركز زمين نيز حضور دارند، لذا آنها و كرهي زمين نيازي به سنگ و ماهي و گاو جسماني ندارند كه بر رويشان قرار بگيرند.
يا مثلاً كره زمين، كه به تعداد سرهبا ايناع مخلوقات موجود در آن و به تعداد زبان افراد انواع مذكور و همين طور به تعداد اعضا و برگها و ميوههاي آن افراد، تسبيح ميگويد، بيشك براقيقت بكه آن عبوديت باشكوه و فطري و فاقد شعور را دانسته و آگاهانه نمايندگي و تقديم درگاه الهي كند، به فرشته موكّلي نياز دارد كه داراي چهل هزار سر باشد، هر سر، چهل هزار زبان داشته باشد، و با هر زبان چهكه نشا تسبيح بگويد؛ اين مطلب را كه عين حقيقت است، مخبر صادق خبر داده است. فرشتگاني چون جبرئيل (ع) كه مناسبات ربّاني را به مهمترين نتيجه آفرينش كائنات يعني انسان، تبليغ و اظهار ميكند، ورا نيزيل و عزرائيل كه اجرائيات الهي و خاص آفريدگار همچون زنده كردن، حيات بخشيدن و آماده ساختن براي مرگ را ی كه در عالم ذيحياتان موارد وحشتناك و با حشمتي به شمار ميروند ی نمايندگي ميرا لشك با عبوديت تمام بر آنها نظارت دارند، و هم چنين ميكائيل (ع) كه بر احسانهاي رحماني در رزق و روزي به عنوان جامعترين، گستردهترين و لذت بخشترين امور رحمت در دايره حي حلمي،رت دارد و شكر و سپاسهاي فاقد شعور را با شعور و معرفت نمايندگي ميكند، ماهيتهاي بسيار عجيبي دارند و وجودشان و بقاي ارواح مقتضاي سلطنت و حشمت ربوبيست. وجود آنها و هر يك از طوائف مخ حقيقتها، به اندازه وجود حشمت و سلطنتي كه در كائنات چون خورشيد ظاهر است، قطعي و يقيني ميباشد. بنابراين، مسائل ديگرِ مربوط به ملائكه را بايد با همين مطالب قياس نمود.
اه نشودير ذوالجلال و الجمالي كه بر روي كره زمين چهارصد هزار نوع ذيحيات آفريد، و حتي از متعفنترين و سادهترين مواد، بسياري از ذيروحان را خلق كرد و هر سو را به وجود آنان مبدار امداند، و طوري تدبير نمود كه آن
— 312 —
حيوانات كوچك در مقابل صنعت معجزاتاش به زبان خويش مَا شَاءَ الله، بارَكَ اللّٰه، سُبحَانَ الله بگويند و در برابر احسامت و مرحمتاش اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ، والشُّكْرُ لِلّٰهِ، اَللهُ اكبَرُ بر زبان آورند، البته و بدون هيچ شك و شبههيي، ساكنان و روحانيوني دائماً در عبوديت و به دور از عصيان و گردنكشي، و مناسب با آسمات كه مبزرگ خلق نموده و سماوات را به وجودشان مبارك گردانده و خالي رها ننموده است. بسيار بيشتر از انواع حيوانات، انواع جداگانهيي از ملائكه آفريد كه قسمي از آنها بسيار كوچكاند و سوار بر دانههاي برف و باران با زبان خنجات مت و رحمت الهي را تقدير ميكنند، قسمي ديگر سوار بر ستارگان سيار و در حال گشت و گذار در فضاي كائنات، در برابر عظمت و عزت و حشمت ربوبي، تكبير و تهليل سر ميدهند و به اين ترتيب عبوديتشان را حهيي م اعلام ميدارند. آري، از زمان آدم (ع تاكنون، همه كتابها و اديان سماوي بر وجود ملائكه و عبوديتشان اتفاق نظر داشتهاند؛ نيز روايتهاي فراوان و متواتري مبني بر وقوع گفتگو و محاوره با فرشتگان در تمام دَلَّوجود داشته است. اين مطالب، وجود ملائك و اينكه با ما در ارتباط هستند را مانند وجود مردم آمريكا كه نديدهايم، برايمان به صورت قطعي ثابت ميكند.
اينك بيا و با نور ايمان به دومين ثمره كلي بنگر و آن را ز ذيح ببين چگونه سرتاسر كائنات را مُزين ساخته، زيبا نموده و تبديل به بزرگترين مسجد و معبد پهناوري كرده است، و در برابر نمايش سرد و بيجان و تاريك و وحشتناك فن و فلسفشهر كامي دلنشين، مأنوس، نوراني، باشعور و زنده را نشان ميدهد و جلوهيي از لذت حيات باقي را نسبت به درجات اهل ايمان در همين دنيا نيز به آنها ميچشاند.
تتمه:هم چنان كه در هر سوي كائنات با سرّ وحدت و احديت، عين قدرت، عيني جاسوعين حكمت، و عين صنعت وجود دارد، و وحدت و تصرف و ايجاد و ربوبيت و خلاقيت و قدسيت آفريدگار با زبان حالِ هر آفريدهي جزئي و كلي اعلام ميشود، به همان ترتيب، فرشتگان را در همه جا خلق كرد و تسبيحاتي را كه هر مخلوق به زبانن دانس بدون ادراك بيان ميدارد، توسط ملائكه با زباني مبتني بر
— 313 —
عبوديت به انجام ميرساند. فرشتگان به هيچ وجه بر خلاف فرامين الهي حركتي نميكنند، جز عبوديتي خالص خَلق و ايجادي ندارند، و بيفرمان الهي در هيچ كاري دخالتيیالي بد، آنها حتي بدون رخصت قادر به شفاعت نيز نيستند. ملائكه به تمام معنا مظهر سرّ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (انبيا: ٢٦)، وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُن آياتنحل: ٥٠) هستند.
* * *
— 314 —
خاتمه
اشاره مختصريست بر حقيقتي مفصل كه يكي از معجزات غيبي و آشكار سوره
قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ
را نشان ميدهد؛ اشارتي كه پس از مغرب، ن به اوو بياختيار بر قلبام الهام شد كه شامل نكتهيي اعجاز آميز و به غايت مهم ميباشد.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ وَمِنْ نوري النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ
صرفاً به لحاظ معناي اشارهيي، در اين سوره عظيم و خارقالعاده، به پيامبر و امت او فرمان داده ميشود:"از شرور و شياطين انسي و جتجوي چ در كائنات به حساب عوالم عدمي فعالاند، خود را حفظ كنيد".اين فرمان همه اعصار را شامل ميشود و با معناي اشارهيي كه دارد، دوران عجيبِ روزگار ما را بيشتر از ادوار ديگر، آشكارا مورد خطاب قرار ميدهد و خدمتگزاران قرآن را به استها به را ميخواند. اين معجزه غيبي با پنج اشاره به طور خلاصه بيان ميشود:
هر يك از آيات اين سوره معاني فراواني دارد؛ اينكه با معناي اشارهيي، در پنج جمله آن، چهار بار كلمه "شَرِّ" تكرار ميشود، و به همراه مناسبتي معنوي و قوي، به ست، و يوه به شرور و انقلابات و مبارزات بينظير مادي و معنوي چهارگانهي دهشت انگيز و طوفاني اين عصر با تاريخهايش اشاره ميشود و در معنا فرمان داده ميشود كه"از اين موارد دوري كنيد"،ی اظهايد ارشادي غيبيست كه شايسته اعجاز قرآن ميباشد.
— 315 —
مثلاً،
قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ
در ابتداي سوره، بر اساس حساب ابجد و جفر مطابق است با تاريخ ١٣٥٢ يا ١٣٥٤ كه اشاره دارد بر مقدمات وقوع جنگ جهاني دومو گذراب جنگ (جهاني) اول و به وسيله حرص و حسد گستره نوع بشر. اين آيه به لحاظ معنا به امت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميگويد:"وارد اين جنگ نشويد و به خدايتان پناه ببريد".و در معنااي فراي نيز به شاگردان رساله نور كه خدمتكاران قرآن هستند، با توجهي ويژه خبر ميدهد كه در تاريخ مذكور از زندان "اسكي شهير" و شرّي وحشتناك نجات يافته و طرح نابود كردنشان عقيم خواهد ماند، لذا اللّهان رمز به آنها امر ميكند كه استعاذه كنيد.
باز آيه
مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ
بدون شمارش تشديد، ميشود ١٣٦١؛ كه اشارهييست به خسارات ظالمانه و بيرحمانه اين گاه مسنظير با تاريخهاي هجري و رومي؛ و در عين حال با معنايي رمزي، به شاگردان نور كه با تمام توانشان در راه خدمت به قرآن تلاش ميكنند، اشاره دارد كه از طرح گسترده نابودي و بلايي اليماندهيشتناك و زندان "دنيزلي" نجات مييابند؛ با اشاره پنهان به آنها ميگويد:"خود را از شرّ خلق محافظت كنيد".
نمونه ديگر، عبارت
النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ
است (تشديدها شمرده نميشوند)، كِتَّةِود ١٣٢٨؛ اگر "ل" را كه همراه تشديد هست به حساب آوريم عدد ١٣٥٨ اشارهييست به سال ١٣٥٨، زماني كه غدّاران اجنبي با حرص و حسد، و با فكر نابود كردن نتايج انقلاب آزادي خواهانهي ما ی كه به نفعسد: "مبود ی سلطنت (عثماني) را تغيير داده و با راه اندازي جنگهاي بالكان و ايتاليا و (جنگهاي جهاني) اوّل و دوّم، شرارتهاي مادّي و معنوي خود را با دميدن افكار سحرگونه و زهرآلود ديپلماتهايشان از طريق راديو، در اذهان هر كسي جاي دادند، ال مباهاي پنهان خود را به نقاط حساس مقدّرات بشر تلقين كردند. عدد مذكور با تاريخِ به ميدان آمدن امور شرّي كه مقدمات نابودي وحشيانه پيشرفتهاي هزار سِاللّٰدن را فراهم ميآورد، توافق كرده و كاملاً مطابق معناي
النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ
است.
به همين ترتيب
وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ
(بدون در نظر گرفتن تشديد و تنوين) معادل ه تعدا٤٧ است؛ كه در اين تاريخ به موجب اجبار معاهدات اجنبي،
— 316 —
بحران عجيبي در اين وطن صورت گرفت، و بهسبب تحكم فلسفه، در ميان اين ملت ديندار تحولات مهمي ايجاد شد، و در عين حال با معناي اشارهيياش، با تاريخ حسادبا عكس رقابتهیاي وحشتناك دولتهیا ی كه موجب وقوع جنگ جهاني دوم گرديد ی كاملاً توافق كرده و به لحاظ معنا مطابقت ميكند. بيشك اين امر لمعهيي از اعجاز غيبي اين آيه است.
يادآوري:
هر آيه معاني متعددي دارد، و نيز هر معنايي، كليست و در هر دالق كاي افرادي را شامل ميشود. در اين بحث صرفاً معناي اشارهيي آيات كه متوجه دوره كنوني ماست، مدنظر است. در برابر معناي كلي آيه، عصر و زمانه ما يكي از افراد آن به شمار ميرود، ليكن به سبب خصوصيتي كه كسب كرده ااست و جب ميشود آيه به تاريخ آن حادثه بنگرد. من چهار سال است كه نه ميدانم و نه پرسيدهام كه اين جنگ در چه مرحلهييست يا چه نتايجي داشته، و آيا صلح شده است يا نلب را هيچ گاه به اين سوره قدسي از آن منظر مراجعه نكردم تا بدانم چه قدر به زمانه ما و به اين جنگ اشاره دارد؛ وگرنه در بخشهاي مختلف رساله نور مخصوصاً در رسائل رموزات ثمانيه بيان و اثبات گرديده است كه اد كه كنه چه اسرار فراوان ديگري دارد. بحث را در اينجا كوتاه ميكنم و شما را به كتاب مذكور ارجاع ميدهم.
پاسخ سؤالي كه ممكن است به ذهن خطور كند:
در اين لمعه اعجازي، داشتهاسبتي بسيار ظريف و لطيف و به سبب رمز و اشاره است كه در مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ابتداي آيه هم مِنْ و هم شَرِّ را در محاسبه آوردهايم، و در وَمِنْ شَرِّ حَاسِ آزاَا حَسَدَ پاياني، فقط شَرِّ را حساب نموده و مِنْ را ناديده گرفتهايم، نيز در وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ هر دوي آنها را به حساب نياوردهايم، زيرا در خلق و ايجادها، جز شر، خيرهايي هم هست و همه شرها متوجه هرن كريمميشود، و به عنوان اشارهي رمزي بر اين موضوع مِنْ كه معناي "بعضي" را ميدهد، و شَرِّ وارد اين مطلب شده است، اما وقتي كه
— 317 —
حسود، حسدساله حزد، كاملاً شرّ است و لزومي به مفهوم "بعضي" نيست. در رمیز النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ كه گفتيم شامل ديپلماتهاي ساحري ميشود كه براي منافعشان، آتش به كره زمين ميدمند و هر چه ميكنند براي تخريب و نكسي و ست، لذا لزومي به واژه شَرِّ نميماند، زيرا همه كارهايشان شَرِّ است.
حاشيهيي بر يك نكته اعجازي اين سوره
همچنان كه اين سوره با چهار جمله از پنج جمله خود با معناي اشارهيي چهار انقلاب و طوفان ي من هرارتانگيز عصر ما را در نظر دارد، با چهار مرتبه تكرار مِنْ شَرِّ (تشديد حساب نميشود) در واقع با چهار معناي اشارهيي و در مقام جفر، به وحشتناكترين فتنه عالم اسلام يعني حمله چنگميخوالاكو و عصر فروپاشي دولت عباسي نظر دارد و بر آن تأكيد ميكند. آري، شَرِّ بدون تشديد معادل ٥٠٠ است و مِنْ ٩٠؛ و بسياري از آياتِ ناظر را مشده، در واقع هم به دورههاي گذشته و هم زمانه فعلي ما نظر دارند. امام علي (ع) و غوث اعظم نيز كه از آينده خبر دادهاند، با توجه به آن عصر و دوره فعلي ما خبیر دادهانید. غَاسِقٍ در غَاسدند، شذَا وَقَبَ معادل ١١٦١ و اِذَا وَقَبَ ٨١٠ است؛ لذا اين آيه به شرارتهاي مهم مادي و معنوي آن روزگاران اشاره دارد نه زمانه فعلي. جمع اين دو رقم، ١٩٧١ ميلادي ميشوي كه مر از شرّي وحشتناك در آن تاريخ ميدهد. اگر سي سال بعد محصول بذرهاي فعلي اصلاح نشود، بيشك بايد منتظر سيليهاي دهشتانگيزي بود.
* * *
— 318 —
لاحقهيي بر حاشيه مسأله يازدهم
بِسْمِ اللرا با لرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
حساب (ابجدي) عبارات پاياني آيت الكرسي، به ترتيب زير است:
لاَ اِكْرَاهَ فِى (الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ) مِنَ الْغَىِّ
عبارت داخل پرانتز ميشود: ١٣٥٠.
فَمَنْ سته آنرْ بِالطَّاغُوتِ
مساويست با ١٩٢٨ يا ١٩٢٩.
وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ
مساويست با ٩٤٦؛ مطابق نام رساله نور.
بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى
مساويميتوا١٣٤٧.
لاَ انْفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٭ (اَللّهُ) (وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا)
دو عبارت داخل پرانتز اگر با هم خوانده شود ١٠١٢، در غير لسُّهُرت، ٩٤٥ (يكي از تشديدها محاسبه نميشود).
يُخْرِجُهُمْ مِنَ (الظُّلُمَاتِ) اِلَى النُّورِ
عبارت داخل پرانتز: ١٣٧٢ (بدون تشديد).
وَالَّذِينَ كَفَرُوا اَوْلِيَاؤُهُمُ (الطَّاغُوتُ)
عبستي و خل پرانتز: ١٤١٧.
يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى (الظُّلُمَاتِ)
عبارت داخل پرانتز: ١٣٣٨ (تشديد محاسبه نميشود).
اُولئِكَ اَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
عبارت داخل پرانت را بر٥ (با محاسبه تشديد).
بر قلبام اخطار شد كه در آيات فوق، علاوه بر اينكه دو بار با نام رساله نور و طرز مجاهده و زمان تحقّق و تأليف و تكامل آن تطابق كاملي وجود دارد، با تاريخ كوشش كافران، كه با جنگ ١٢٩٣ ميخواسزير بير عالم اسلام را خاموش كنند، و همچنين با زمان معاهدات وحشتناكي كه به واسطه جنگ جهاني اول (١٣٣٨)
— 319 —
تنظيم شد و عملاً درصدد انتقال از نور به ظلمات بودند، كاملاً مطابق است. آيات مزبور همينطور با ذكرقت كليه مكرر نور و ظلمات، در اين مجاهدت معنوي با معناي اشارهيي، از نوري ياد ميكند كه برخاسته از نور قرآن است و نقطه اتكاي اهل ايمان خواهد شد.
ابت قدهم مجبور شدم بنويسم، سپس ديدم مناسبت معناي آيات مذكور با اوضاع زمانه ما آن قدر زياد است كه حتي اگر هيچ نشانه توافقي وجود نداشته باشد، چون مربوط به همه زمانهاست مطمئن شدم قطعاً با زبان اشارهيي با ما ند و ششگو ميكند.
آري، اولاً،جمله
لاَ اِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ
براساس حساب ابجد و جفر، بر تاريخ ١٣٥٠ انگشت مينهر و فر معناي اشارهيي ميگويد: هر چند در آن تاريخ در پي جدايي دين از دنيا، آزادي وجدان ی كه با اكراه و اجبار در دين و مجاهدهي ديني و جهاد با سلاح براي دين مخالف است ی به عنوان قانون اساسي حكومتها و يك اصل سياسي، مورد قبول واقع فسر ماحكومت به جمهوري لائيك تبديل خواهد شد، امّا در مقابل آن، يك جهاد ديني معنوي با شمشير ايمان تحقيقي صورت خواهد گرفت. آري، عبارت فوق با نشان دادن ميشديي از اعجاز، خبر ميدهد كه نوري برخاسته از قرآن، هدايت و ارشاد و حق و حقيقتِ دين را با براهين محكم در مقابل ديدگان ظاهر كرده و تبيين و تبيّن مينمايد.
آيات فوق تا كلمه خَالِدُونَ نشانه پنهانيست كه با مواجهه مكرر نور شَخْصات، و ايمان و تاريكيها ی كه منبع و اصل همه موازنههاي رساله نور است ی به مبارزه و جهاد معنوي در تاريخ مذكور، و قهرمان بزرگ آن يعني "رسايگويد" اشاره دارد؛ رسالهيي كه صدها طلسم ديني را ميگشايد و شمشير الماسين آن، نيازي به شمشيرهاي مادي ديگر باقي نميگذارد.
آري، بينهايت سپاس كه بيست سال است رسالهيچ چيبالفعل نمايانگر اين اخبار غيبي و لمعه اعجازي بوده است، و به دليل همين سرّ اعظم است كه شاگردان رساله نور در سياست دنيا، جرياناتش و مجادلات مادي آن دخالتي ندارند و برايش اهميتي قائل نيستند و مرتبه خود راند ناظ حد تنزل نميدهند. همچنين شاگردان حقيقي رساله نور به بدترين دشمن خود و در مقابل تجاوزات تحقيرآميزش
— 320 —
ميگويند: "اي بيچاره! من سعي ميكنم تو را از نابودي هميشگي برهانم و از پايينترين و دردرا ميين درجه حيوانيت فاني به سعادت باقي انسانيت انتقال دهم، اما تو براي نابودي و از بين بردن من تلاش ميكني. لذات تو در اين دنيا بسيار ناچيز و كوتاه، و مجازاست. لدر آخرت بسيار زياد و طولانيست. مرگ من آزاد شدن است، برو! من خود را به تو مشغول نميكنم، هر چه ميخواهي بكن!".
شاگردان رساله نور از دشمن ظالم عصباني نيستند، براي او دل ميسوزانند، به او مهرباني ميقشبنديو به اميد نجات او، براي اصلاحاش تلاش ميكنند.
ثانيیًا،با دقیت به دو عبیارت قدسیي:
وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ
و
بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى
ميبينيم كه با مناسبت معنوي قوي، اولي بر اساس حساب ابجد و جفر، بنان مس"رسالةُ النور" و دومي به لحاظ معنا و جفر، بر تحقق و تكامل و فتوحات درخشان آن بهطور كامل مطابقت دارد، و اين نشانه با معناي رمزي خبر ميدهد كه "رسالمايندهور" در زمانه فعلي و در حال حاضر، يك "عُرْوَةُالْوُثْقي" است،يعني ريسمان و حبل الهي بسيار محكم است و كسي كه دست در آن آويزد و بدان متوسل شود، نجات مييابد.
ثالثاً،عبارت
اَللّهُ وَلِىُّ شروع ِينَ آمَنُوا
به لحاظ معنا و بر اساس حساب جفر، اشارهيي رمزي به رساله نور دارد، به اين شكل: ...
(در اين مقام پرده فرو آمد و به ادامه نگارش اجازه داده نشد، پس به زمان ديگري موكول ميشود.) *
سيز مينَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* دليل اينكه اجازه داده نشد قسم باقي اين نكته در اين لحظه نوشته ؛ بر هرتباطيست كه تا حدودي با دنيا و سياست داشت، و ما از نگاه به اين عرصه منع شدهايم. آري، اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى ناظیر به اين طاغیوت است و باعث توجیه به آن ميشود.
سعيد نورسي
* * كاروا1
بخشي از نامه خسرو، قهرمان رساله نور، كه
دربارهي مسأله يازدهم "ثمره" نوشته است:
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَرشان هُ
استاد و سرور بسيار ارزشمند، محبوب و عزيزمان!
"ثمره" كه با نُه مسألهاش حاوي مطالب مفيدي براي مملكت و ملت است، در زمانهيي ترسناك، و در ميان عاصيان سرمست و دشمناني خطرناك، به شكلي حيرتافزا به نجات شاگردانش اكتفا نشان رابلكه با مباحث مسألههاي دهم و يازدهماش، طلبههاي رساله نور را در طي طريق حق تشويق ميكند و از احوال قبر، مكاني كه حقيقتاً عازماش هستند و يادش لرزه بر اندام هرهشت و ياندازد، و به ويژه براي اهل غفلت منزلي بسيار ترسناك و دردآور و عذاب دهنده در زير خاك است، آگاه مينمايد و موجب ميشود فرشتگاني را كه قرار است ببينند و با آنها گفتگو كنند، دوست بدارند و با آن مكان بيشتر مأنوس شوند. نير فصل فوقالعاده درباره قبر را كه نخستين منزل ترسناك انسان پس از مردن است، تعديل ميكند و باعث ميشود انسان نفس راحتي بكشد. بهويژه اين رساله براي كساني مانند من كه نتوانْدِى م عالم نوراني را ببينند، در حكم چراغ درخشانيست كه شعاعهاي آن، فاصلههاي هزاران ساله را روشن ميكند. اين رساله چون بوستاني نمونه و پُر گل است كه همواره بايد آن را استشمام كرد. آري،وست.
استاد محبوبمان عرض ميكنيم، همچون طلبهيي كه هر روز در برابر استاد درس پس ميدهد، فيوضاتي را
— 322 —
كه از رساله نور كسب مينماييم همواره خدمت استاد عزيزمان عرضه ميداريم، ليكن استاد محبوب ما فعلاً بيانات خويش را بهحال تعطيل در آوردهاند.
حُسن عد عزيزم!حقيقت رساله نور، و زيبايي رساله "ثمره" و فيض حاصل از گل آن، مرا رهين منت خود ساخته و باعث گشته تا به نام وطن خويش كمي راجع به آن سخن بگويم. اثر مذكور همچنين به قلب بسياري كه چون من سخن ميگويند، حيات بخشيده است. حال، گامهايي كه دجاع ميمان به سوي رساله نور برداشته ميشود و دستاني كه به سويش دراز ميشوند، با يازدهمين گل رساله ثمره، متانت بيشتري كسب كرده، پيشرفت نموده و به فعاليت ميپردازند.
طلبه بسيار حقيرتان
خسرو
* * *
— 323 —
مطلب زير مكتوبيست كه به مناينجابريك ماه رمضان، به نام همه طلبههاي رساله نور در اسپارتا نوشته و در سيزده بند تنظيم شیده است.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اي كه براي سلامت جهان اسلام در دنيا و آخرت، به واسطه فيض قرآن و حقيقت رس را درر و همت شاگردان صادق، با چشمان مبارك خويش به جاي اشك، خون ميگرييد؛ و در بحبوحه پر دغدغه و توفاني فتنه آخرُ الزمان، بيش از حضرت ايوب (ع) گرفتار بيماريها و دردهاييد؛ وارم
ر قرآن و براهين رساله نور و تلاش شاگردان، امراض مادي و معنوي عالم اسلام را مانند لقمان حكيم مداوا ميكنيد؛
و اي كسي كه با كرامات عَلَويه و غوثيه و به موجب سي و سه آيه از آيات قرآن، ثابت كرديد كه اجزاي نوري كه درم. ليك مبارك خود داريد حق و حقيقت است؛
و اي كسي كه با حال بيماري و سالمندي و زار و نحيف و ضعيف و ترحم انگيز خود، بيش از هر كس ديگري تا حد فدا كردن جان خويش نگران جهان اسلام هستيد، و براي كساني كه درصدد آزكه ازلهستند، با حقيقت قرآن و براهين رساله نور و صداقت و راستي طلبههاي نور، دعاي خير ميكنيد و پاسخشان را به نيكي ميدهيد؛ خود و طلبههايتان به سبب انتشار آيت الكبري، از آثار مهمتان، مصيبت ديديد و زنداني شديد، و شما تحت ارشادات قرآن و دروس رسنان
#1ر و اشتياق شاگردان، زندان را به مدرسه يوسفيه تبديل نموديد و آن را آموزشگاهي كرديد و موجب شديد همه ناآگاهاني كه در بين ما بودند در آن آموزشگاه قرآن را ختم كنند و آزاد شوند؛ و در آن مصيبت، با نيروي قدسي قرآن و تسلي رساله نور و تحمل برادرانت بدارنكه ضعيف و سالمند بوديد، همه دردها و مصائبمان را به دوش كشيديد و با رسالههاي "ثمره" و"دفاعيات" كه تحرير نموديد، به واسطه اعجاز قرآن معجز البيان و براهين محكم رساله نور و اخارشاد گردان و به اذن الهي، درهاي زندان را گشوديد و موجب آزادي
— 324 —
محبوسان شديد و آن روز را براي ما و براي عالم اسلام عيد كرديد، و حقيقتاً اثبات نموديد كه رسالههاي نور، نُورٌ عَلَي نُور است و حق كتابت ياراي عهي آزادانهاش را تا قيامت كسب نموديد؛ و اثبات كرديد كه عالم اسلام، با غذاي قدسي قرآن عظيم الشأن و طعام اخروي رساله نور و اشتهاي شاگردان، همچون نان و آب و هوا به اين رسالهها محتاج است و هزاران فرد در حااندن و نوشتن اين رسالهها مؤمنانه از دنيا ميروند؛
اي كه طلاب خود را هيچ كجا مغلوب و شرمسار نميكنيد، و امروز با دروس قرآن آسماني و اساسهاي رساله نور و ذكاوت شاگردان و همچنين با مسألههاي دهمحافظ ذدهم و گلهاي رساله ثمره، عطش قلوبمان را كه شب و روز در آتش فراقتان ميسوزد، با مسائل و گلهاي مبارك آن چون آب حيات و شراب كوثر فرو مينشانيد و به سوي شادي و سرور سوق ميدهيد؛
اي احمدي را بر اساس وعده و وعيدهاي قطعي قرآن عظيم الشأن و كشف قطعي رساله نور و مشاهده شاگردان درگذشته و مشاهدات صاحبان كشف القبور از آنان، در نظر اهل ايمان نجات اعمَة ادي ابدي و تذكرهيي براي رهايي از نااميدي خوانديد؛ مرگي را كه جهانيان بيش از هر چيز ديگر از آن واهمه دارند، اثبات كرديد كه زيباترين سفر برادم. بخ به سوي عالم نور است و در عين حال براي كفار و منافقان چيزي جز نابودي هميشگي نيست.
اي كه با اخبار قطعي قرآن معجز البيان ی تحت تصديق چز به م اعجازيش و هزاران معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ی و با حجّتهاي رساله نور برآمده از آن (قرآن)، كه معاندترين دشمنان را مغلوب ميكند، و با نشانهها و تجربهها و اعتق عنوانراوان شاگردان رساله نور، اثبات نموديد كه گور تنگ و سرد و تاريك و ترسناك، براي مؤمنان، مأوايي در بهشت و دري به بوستان جنت است و براي كفار و زنديقان منافق، دالاني از جهنم و پر از مار و عقرب؛ و دو فرشته نكير و منكر كه به آنجا ميآيند، مونس و رفيواهند ي رهروان طريق حق و حقيقتاند؛
اي كسي كه طلبههاي رساله نور را از صنف طلّاب علوم دانسته و با درگذشت مرحوم شهيد قهرمان "حافظ علي"، كشف نموديد كه آنان سؤالات نكير و منكر را با
— 325 —
رساله نور پاسخ ميدهند، و از درگاه رحمت الهي مسیأرايم ييد كه زندههايمان نيز پاسخهیاي لازم را بر اساس رساله نور دهند.
اي كه نشان داديد قرآن براي هر طبقه از طبقات چهلگانه (بشر) داراي معجزه است و كلام ازليست كه ناظر بر كل كائنات است، و اين را در رسالههاي معجزات قرآني و رساله رمدانش آمانيهي رساله نور ی كه تفسير قرآن است ی اثبات كرديد؛ و با عنايت به غيرت و حميّت فوقالعاده برادران و شاگرداني چون سركاتبان كارگاه نور، با نگارشي كه از زمان عصر سعادت تاكنون كسي اين چنين قادر به انجام اعجازآميز آن نبوده است، به "خسرسالت تب قهرمان رساله نور، گفتيد "بنويس"، و قرآني همانند آنچه كه در لوح محفوظ نوشته شده، نوشته شد؛ و به صورتي بينظير و زيبا و خارقالعاده، كه نظير آن نه ديده شده و نه شنيده شده، تعريف و . گرفتكرديد كه قرآن عظيمُ الشأن، حقاً كلام الله است و در مرتبه بالاتري از همه كتابهاي آسماني ديگر قرار دارد و از همه آنها با فضيلتتر است و در يك فاتحه آن، هزاران فاتحه و در يك لاً و خلاصاش، هزاران اخلاص هست، و با هر حرفاش، ده و صد و هزار و هزاران ثواب و حسنه نصيب انسان ميشود. با نشان دادن معجزات قرآن معجزُ البيان كه از هزار و سيصد سال تاكنون ادامه داشته، و با شكست دادن مخالفان آن، و با دلايل آشكار همانطور كه چشم، نوَ يَسْشخيص ميدهد، و با قلمهاي الماس شاگردان رساله نوري كه تاكنون همتايش ديده نشده، با "بيست و پنجمين گفتار" و ضمايماش كه عالم را تحت فرمان خود ميخواند و متمردترين و معاندترين افراد را وادار به سكوت ميكند،ب ميشل وجه، اعجاز قرآن را اثبات نموديد؛ همچنين ثابت كرديد كه حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، رسول بر حق است و افضل صد و بيست و چهار هزار پيامبر پيشين، و سيد آنان است و هزاران معجزه او را در رسالهيي به نام "معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاهاي مُلسّلام" به شكل نيكويي بر شمرديد، و نيز با توجه به اينكه قرآن عظيمُ الشأن، رحمةُ العالمين بودن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را در كائنات اعلام كرده، رساله نور هم از ابتدا تا انتها اين مطلب را با براهين اثبات ميكند و همواره بيان مميگذا كه افعال و احوال رسول اكرم بايد نمونه همه باشد، زيرا مطمئنترين و كاملترين رهبر و هدايت كننده، اوست و اين را حتي به نابينايان نيز ابلاغ ميكند. هنگام انتشار رساله نور در آناتولي و شهرهاي خاص همواره
— 326 —
بلايا دفع، و زمان ن حقيق از انتشارش با مصايب مواجه ميشدهاند، و شاگردان رساله نور به رغم مواجهه با مشكلات واقعاً سنگين و با كمال متانت به خدمت و ارتباطشان ادامه داده و از سنت سَنيّه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پيروي كردهاند، گوشزد كردهايد كه اين ك طريقتچه حد سودمند و نافع است؛ و گفتهايد تبعيت از سنت رسول در زمانه فعلي پاداش صد شهيد را دارد، و همانطور كه صدقه دافع قضا و بلاست، رساله نور هم بيست سال است كه قضا و بلايي راُجُودِكن بود آناتولي را گرفتار كند دفع كرده است؛ اين را به عين اليقين اثبات كردهايد، اي استاد ارجمند و سرور گرامي ما!
اينك رفع توقيف رساله نور، شما استاد محبوب و ب اسبابطلبههیاي عاجز و گناهكار، سپس عالم اسلام را بسيار شیاد و خرسند كرد، طوري كه امروز دومين عيد بزرگمان به شمار ميرود؛ اين عيد شريف را به استاد عزيزمان تبريك ميگوييم، و آنهاومتان يعني رمضان مبارك و ليلةُ القدرتان را گرامي ميداريم. از خداوند ميخواهيم اَمثال اين اعياد را فراوان فرمايد و از تقصيرات ما قاصران درگذرد. همه دوستان خدمت شما سلام رسانده و بر دستان مباركتاندت موجميزنيم و از سرور گرامي خود التماس دعا داريم.
طلبههاي نور در اسپارتا و حومه
* * *
عدم قبول متواضعانه مطالب اين نامه كه صد بار بيش از حد و حدود من است، كفران نعمت و ناديده گرفتن حُسن ظن همه شاگردان عزيز است، در عين رسالهيرش آن نيز ممكن است موجب غرور و منيت و تكبر گردد، لذا تصويري از اين مكتوب مفصل را كه كاتب رساله نور به نام همه شاگردان نگاشته، بهعلاوه سيزده يا و ارا كه اضافه كردهام، برايتان ارسال ميكنم تا هم شكر و سپاسگزاري كرده باشم و هم دچار غرور و كفران نعمت نشده باشم. آن را تحت عنوان "نامهيي از طلبههاي رساله نور در اسپارتا و حومه" در پايان مسأله يازدهم رساله ثمره قرار دهيد.
— 327 —
ا بسيامشغول جرح و تعديل و نگارش اين نامه بودم، كبوتري دو مرتبه بر پنجره كناري اتاقام نشست. ميخواست داخل بيايد، اما سر "جيلان" را ديد و نيامد. در سويقه بعد كبوتر ديگري به همين شكل آمد و در آنجا نشست، باز هم كاتب را ديد و وارد نشد. گفتم: حتماً مانند آن قُمري و گنجشك اول بشارت دهنده است، يا از اينكه نامههاي متعددي مانند اين نامه را مينويسيم آمده است تا مباركي جرح و تعديلهاي اين نتب مقا تبريك بگويد.
سعيد نورسي
* * *
— 328 —
شعاع دوازدهم
بخشهايي از دفاعيات دادگاه دنيزلي
استاد ما جناب بديع الزمان سعيد نورسي در دفاعيهاش براي دادگاه دنيزلي، در موارد لازم جرح و تعديلهايي به عمل آورد و به جهت ايجاد "وحدت تكرار همان دفاعيه را در اختيار دادگاه شهر آفيون گذاشت. بنابراين بخش اعظم دفاعيه دنيزلي را با دفاعيه دادگاه شهر آفيون تلفيق نمود و آن را "شعاع چهاردهم" ناميد.
آري، ما يك جمعيتايم؛ جمعيتي كه در هر عصر و زماني سيصد و پنجاه ميليون عضو دارم نشانضايش در هر روز با پنج نوبت نماز خواندن، دلبستگي و علاقه خود را در كمال احترام به اصول و نظامهاي جمعيت نشان ميدهند. آنها بر اساس برنامه قدسي
إنَّمَا المُؤكه بخوَ إخوَةٌ
(حجرات: ١٠) و با دعاها و معنويات خود به ياري هم ميشتابند. بله ما افراد اين جمعيت بزرگ و مقدس هستيم. مسئوليت ويژه ما نيز اين است كه حقايق ايماني قرآن را به صورت تحقيقي به آگاهي اهل ايمان برسانيم وتر از و خودمان را از نيستي هميشگي و زندان انفرادي در برزخ دائمي نجات دهيم. با ساير كميتهها و جمعيتهاي دنيوي و سياسي و دسيسه باز هم هيچ ارتباطي نداريم و سطح خودمان را تا اين حد پايين نميتأمين ؛ ارتباط با گروه مخفي نيز ی كه از اتهامات ماست ی مطلب بيمعنا و بيپايه و اساسيست.
* * *
— 329 —
اگر ما به دخالت در امور دنيا علاقه داشتيم همچون گلوله توپ منفجر ميشد و صدا ميكرد نه اينكه با آن مانند وز وز مگس باشد. اگر كسي كه در دادگاه حكومت نظامي و در دفتر رياست جمهوري در مقابل عصبانيت مصطفي كمال (آتاترك) بهشدت و پر طعنه از خود دفاع كرده، به دسيسه چيني در طول ١٨ سال متهم شود آن هم طوري كه هيچكس بويي از آن نبرد طبيعيست كه غري، مصرضي در كار است. در اين مسأله نميتوان به دليل قصور من يا برخي از برادرانام به رساله نور حمله كرد. اين كتاب مستقيماً به قرآن وصل بوده و قرآن نيز به عرش اعظم متصل است. چه كسي قدرت دارد دست درازي كند و درصدد گشودن اين پيوندهاي محكم بر آيد؟
ر را همور كه در اين مملكت بركات مادي و معنوي و خدماتي فوق العاده داشته و با اشارات سي و سه آيه قرآني و سه كرامت غيبي امام علي (رض) و خبرهاي قطعي غوث اعظم تحقق يافته بهسبب خطاهاي شخصي و عادي ما مسئول نيست و نميتواند بامناجاتبايد باشد؛ در غير اين صورت اين مملكت با ضررهاي مادي و معنوي جبران ناپذيري مواجه خواهد شد.
اين درخواست ٢٠ روز پيش از زلزله كاستامونو نوشته شده است. اين شهر به بركت رسالدم خوابيشتر از شهرهاي ديگر از آفات محفوظ مانده بود. حالا آفات و خسارات آغاز شد و ادعاي ما را تأييد كرد.
طرحها و حملههايي كه با شيطنت برخي زنديقها عليه رساله نور عملي ميشود ان شاء الله از بين خواهد رفتمن كرددان رساله نور را نميتوان با ديگران مقايسه كرد، نميتوان آنها را از بين برد، نميتوان از راهشان منصرف كرد، آنها با عنايات حضرت حق شكست نميخورند. (در اين زمان) قرآن از دفاع مادي منع ميكند، لذا اين شاگردان كه در حكم رگست (ا ملتاند و توجه عموم را به خود جلب كردهاند و در همهجا هستند، به كارهاي جزئي و بينتيجهيي مانند حادثه شيخ سعيد و مَنَمَن نميپردازند. خدا نياورد آن روز را، اگر ظلم به آنها به حد اضطرار برسد و حمله به رساله نور (شدت) يابد بيشك زلازم ما و منافقاني كه دولت را اغفال ميكنند هزار بار پشيمان خواهند شد.
— 330 —
خلاصه، مادام كه ما كاري به دنياي اهل دنيا نداريم آنها هم نبايد با آخرت و خدمتهاي ايماني ما كار داشته باشند.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاگري به سُبْحَانَهُ
آقايان!به شما اطمينان ميدهم در ميان اشخاص حاضر به جز كساني كه با ما و رساله نور ارتباط نداشته يا مختصر رابطهيي داشتهاند، تعداد زيادي از برادران حقيقي من و دوس كه نتيقي ی كه در راه حقيقت با من بودهاند ی حضور دارند. ما با كشفيات قطعي رساله نور به روشني حاصل ضرب دو در دو با اعتقادي محكم ميدانيم كه مرگ براي ما براساس سرّ قرآن، از نيستي هميشگي به اجازهنامه نجات ورد و ع تبديل شده است؛ و همين مرگ قطعي براي گمراهان و مخالفان ما يا نيستي ابديست (در صورتي كه به آخرت ايمان نداشته باشند) يا حبس انفرادي هميشگي و ظلمانيبهشت وگر آخرت را قبول داشته و با اين حال در مسير بيبند و باري و ضلالت رفته باشند). آيا در دنيا مسأله انساني بزرگتر و مهمتري از اين هست كه اين امر ابزار آن شود؟ از شما ميپرسم! اگر نيست و نميتوانداينهاچرا با ما مشغول ميشويد؟ ما خودمان با كمال متانت در انتظار سختترين مجازاتهايي هستيم كه در حق ما ميكنيد تا به اين ترتيب اجازهنامه سفر به عالم نور را دريافت كنيم. ليكن اين را هم در مرتبه مشاهدهو متحيوضوحي كه شما را در اين مجلس ميبينيم، ميدانيم و ميبينيم كه مخالفان ما و آنان كه به نفع ضلالت ما را محكوم ميكنند به عدم دائم و حبس انفرادي محكوم خواهند شد و در آيندهي بسيار نزديك كيفر وحشتناكي خواهند ديد. به لحاظ انساني واقعاً دلمان براي آنفته اسسوزد. من براي اثبات اين حقيقت مهم و قطعي آمادهام و حاضرم متمردترينها را نيز محكوم كنم. نه فقط كارشناسان ناكارشناسِ مغرض و به دور
— 331 —
از معنويات، بلكه اگر نتوانم اين موضوع را در مقابل بزرگترين عالمان و ف شريك ن شما ثابت كنم براي تحمل هر مجازاتي آمادهام. به عنوان فقط يك نمونه رساله ثمره را ميگويم كه در دو روز جمعه براي زندانيان نوشته شده و خلاصه و مباني مطالب اصلي رساله نور را در بر ميگيرد و در حكم دفاعيات رساله نور است.اله نواي اينكه اين رساله را به مقامات آنكارا دهيم مخفيانه در تلاش هستيم آن را با حروف الفبیاي جديد بنويسيم. اين رساله را بخوانيد و خوب توجه كنيد اگر قلبتان ی با نفستان كاري ندارم ی مرا تصديق نكرد، در انفرادي دهنده كه هستم هر حقارت و شكنجهيي را در حق من انجام دهيد چيزي نخواهم گفت.
خلاصه: يا رساله نور را كاملاً آزاد بگذاريد يا اگر ميتوانيد اين حقيقت پر قدرتن اين ه ناپذير را بشكنيد! من تاكنون به شما و دنيايتان فكر نميكردم و قرار هم نبود فكر كنم، اما مجبورم كرديد؛ شايد هم نياز به هشدار داشتيد كه تقي، ما هي ما را به اين راه كشاند. ما نيز عزم خود را جزم كردهايم با راهنما قرار دادن اين اصل قدسي كه"مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدز آنچدر برابر آزارهايتان صبر و مدارا كنيم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
در پيروي از يك عرف اسلامي كه از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است صدها آي چرخانر از قرآن را ی كه منبع رساله نور بودهاند ی مانند كتاب دعايي بزرگ جمع كرده و به صورتحزب قرآنيدر آورديم. و اينك به همين دليل و با اين ادعا كه در دين تحريفاتي به وجدر هر دهايد ما را مؤاخذه ميكنند.
همچنين رساله حجاب را كه محرمانه و خصوصي ميدانسته و مدت يك سال كيفرش را ديدهام، در گزارش تنظيم شده آمده است كه از زير بستههاي زغال بيرون آوردهاند و ما را متهم ميكنند كه آن را امسال نوشته و توزيع كردهايم.
#
اي رياست دولت در آنكارا (مصطفي كمال) در مقابل اعتراضها و سخنان درشت من نسبت به خويش، مقابله نكرده و سكوت اختيار كرد. ولي بعد از مرگش انتقادهاي طبيعي و كلي و محرمانه من نسبت به او و بيان حقيقت حديثي كه نشزئي دادهي خطاي اوست، مدار مسئوليتام گرديده. خاطر كسي كه مرده و ارتباطش با دولت قطع شده كجا و عدالت و قانون كه تجلي حاكميت حضرت حق بوده و خاطره يك دولس او ه ملت است كجا؟
اصل "آزادي وجدان" كه ما بيش از همهي اصول ديگر دولت جمهوري از آن استفاده كرده و با تكيه بر آن از خود دفاع ميكنيم اينك دليلي عليه ما ل دينيت. وانمود ميشود كه ما با اصل "آزادي وجدان" دشمني داشتهايم.
همچنين مواردي را در انتقاد به جوانب منفي و خطاهاي تمدن ی كه از ذهنام هم نگذراندهام ی در گزارشها آورده و بدان استناد كرده، و وانمود ميكنند من استفاده از راديو، به عنوان شكره را درباره نعمت الهي عظيمي چون راديو گفته بودم:"راديو بايد قرآن پخش كند و آن را به گوش همه انسانهاي روي زمين برساند و به اين صورت حافظ قرآن در جو هوا باشد." هواپيما و قطار را قبولاقي ما و مرا متهم ميكنند كه عليه پيشرفتهاي روز بودهام.
در قياس با همين چند نمونه ان شاء الله دادستان و دادگاه دنيزلي ی كه اهل انصاف و عدالتاند یجربه شخواهند داد كه رفتارهايي كه با ما شده تا چه حد خلاف عدالت است، و به تهمتها و گزارشها اهميت نخواهند داد.
عجيبترين مورد اين است كه دادستان دادگاه ديگري مرا باز خواست كرد: در شعاع پنجم كه خصوصيست گفتهيي:"ارتش لجام خود را از دست آن فرد ومدرسه خواهد رهانيد" و منظورت تشويق ارتش به نافرماني از دولت است. من هم گفتم:"منظورم اين بوده است كه آن فرمانده يا ميميرد يا عوض ميشود و ارتش از تحكم او خلاص خواهد شد. عجبا چگونه ممكن است رسالهيي كه كاملا فعاليي بوده و در هشت سال گذشته دو بار به دست من رسيده و سريعاً پنهان كردهايم، سبب اتهام گردد؛ رسالهيي كه معناي حديثي مربوط به آخر الزمان را به
— 333 —
صورت كلي بياناعت كهد و اصل آن در گذشته تأليف شده و كسي هم آن را نديده است. متأسفانه اتهام عجيب آن بيانصافها وارد كيفر خواست من شده است".
شگفتآور ايچهار شكه در جايي گفتهام: در حالي كه براي هواپيما و قطار و راديو كه از نعمتهاي بزرگ حضرت حقاند بايد بسيار شكر كرد اما بشر سپاسگزاري نكرد، لذا با همين هواپيماها بر سرشان بمب ريخته شد، و راديو چنان نعمت الهيست كه شكر در برابر آن،شب ماهست كه حافظ كلي قرآن به زبانهاي مختلف باشد و قرآن را به گوش همه انسانهاي روي زمين برساند. در گفتار بيستم هنگام بحث از اينكه قرآن از راظيفهيشگفتيهاي تمدن را خبر داده است به عنوان اشارهي يك آيه گفتهام:"كفار با قطار عالم اسلام را شكست ميدهند". با اينكه مسلمانان را به اين پيشرفتها تشويق كردهام در انتهاي كيفر خواست براساس اغراض دادستان پيشلق استم ميشوم كه عليه پيشرفتهايي مانند قطار و هواپيما و راديو هستم.
نيز فردي كه هيچ ارتباطي به موضوع ندارد براساس نام ديگر رساله نور يعني "رسالةُ النور" گفته است:"كَاتُهو الهامي از نور قرآن است". در كيفر خواست براساس معناي اشتباهي كه در جايي ديگر مطرح شده به من اتهام زدهاند كه گويا "رساله نور يك رسول است". همچنين در دفاعياتام در بيست مورد با يقين و با حجت و برهان ثابت ان بيچم كه حتي در مقابل تمام دنيا هم نميتوانيم دين و قرآن و رساله نور را ابزار و وسيله كنيم و چنين چيزي امكان ندارد. ما هرگز يك حقيقت از آنها را با سلطنت جهاريشه ونميكنيم و عملاً بدين گونهايم. در طول بيست سال گذشته ميتوان هزاران دليل و مدرك براي اين ادعا يافت. حال كه چنين است من و ما با تمام توانمان ميگ منفورحَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
سعيد نورسي
* * *
— 334 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
تتمه اعتراض به كيفرخواست
(مخاطب من در اين اعتراضيه دادگاه و دادستان دنيزلي نيست، بلكه وَ حِن متوهم و مغرض و در رأسشان دادستانهاي اسپارتا و اينه بولي هستند كه با گزارشهاي ناقص و اشتباهشان باعث شدند اين كيفرخواست عليه ما تنظيم شود.)
اولاً نام يك جمعيت سياسي ی كه نه اصلي هاي بي نه بنياني و نه من چنين چيزي را به خاطر ميآورم ی بر طلبههاي معصوم رساله نور كه هيچ رابطهيي با سياست ندارند گذاشته ميشود؛ آنگاه اين بيچارگان را كه وارد دايره رساله نور شده و مقصدي جز ايمان و آخرت ندارند ناشر افكار آن جمعيت (كذاي ندارنيكي از اركان فعال آن يا وابسته به آن اعلام كرده و آنها را متهم ميكنند كه يا رساله نور را خوانده يا درس داده يا كتابت نمودهاند. فرستادن اين افراد به دادگاه از ماهيت عدالت بسيار دور است؛ و يكي از حجتهاي قطعي آن، اين است: در حالي كه مطالعه كن ترقي آثار مُضر دكتر دوزي و ساير زنديقان عليه قرآن، طبق اصل"آزادي فكري و علمي" مرتكب جرمي نميشوند، خواندن و نوشتن رساله نور كه حقايق قرآني و ايماني را با سهولت به آگاهي نيازمندان و مشتاقانِ آموختناش ميرساند، جرم محساست، دشود؛ نيز دو سه رسالهيي را كه در ميان صد رساله، خصوصي دانستهايم و اجازه انتشارشان را ندادهايم تا از برداشتهاي ناروا جلوگيري شود، بررسي نموده و چند جمله از آنها را بهانه كرده، اتهام زدهاند؛ه غيب رتي كه دادگاه اسكي شهير رسالههاي مذكور (به استثناي يكي از آنها) را بررسي نمیوده و تصميمات لازم را در مورد آنها اتخاذ كرده است. درباره آن استثنا هم در استدعانامه و اعتراض حيوانپاسخ قطعي داده شده و در دادگاه اسكي شهير گفتهام كه "ما نور در دست داريم نه چماق"؛ و اين موضوع در همان دادگاه با بيست دليل قطعي به اثبات ربازي خست. با اين حال مدعيان بيانصاف، سه چهار جمله از
— 335 —
چند رساله خصوصي منتشر نشده را به تمام رساله نور تعميم داده و خواننده و كاتب رساله نور را مجرم و مرا نيز متهم بٌ
(روزه با دولت كردهاند.
قسم ميخورم و به شهادت دوستان نزديكام كه با من ديدار داشتهاند، بيش از ده سال است كه جز استاندار كاستامونو، دو رييس و يك ن متعال، اصلاً نميدانم اركان حكومت و وكلا و فرماندهان و مأموران و نمايندگان چه كسانياند؛ هيچ علاقهيي هم به دانستناش ندارم. آيا ممكن است آدم كساني را كه با آنها در حهر كدارزه است نشناسد و علاقهيي هم به شناختنشان نداشته باشد و اهميتي ندهد طرف مقابل دوست است يا دشمن؟
از اين وضع معلوم ميشود كه به هر حال و بالاادات فراي محكوم كردن من در پي بهانههاي بيپايهيي بودهاند. حال كه اوضاع چنين است، من هم نه به اين دادگاه كه خطاب به آن بيانصافان ميگويم: من به مجازات سنگيني كه برايم در نظر گرفتهايد هيچ اهميتي نميدهم، بي برايك پول سياه هم ارزش ندارد، زيرا در آستانه ورود به قبر هستم و هفتاد سال دارم. معاوضه يكي دو سالِ مظلومانه و معصومانه از عمر با درجه شهادت براي من سعادت بزرگيست. با هزاران حجت رساز زمان، ايمان قطعي دارم كه مرگ براي ما برگه نجات است. اگر اعدام هم باشد ساعتي رنج براي ما كليد رحمت و سعادت ابدي خواهد بود.
اما اي بيانصافاني كه به نفع زندقِقٍ اِاه را به اشتباه انداخته و دولت را عليه ما تحريك ميكنيد! به يقين بدانيد و بر خود بلرزيد كه به نيستي ابدي و حبس انفرادي هميشگي محكوم ميشويد. ما ميبينيم كه انتقام ما از شما به صورت مضاعف در حال گرفته شدن است،. استان برايتان ميسوزد. آري، حقيقت مرگ ی كه اين شهر را صدبار به گورستان انتقال داده ی بيترديد خواستهيي بيش از اين از زندگي دارد، و چاره رهايي از نيستي مرگ، لازمترين، مهمترين و بزرگترين نياز ضروري و قطعي همه انسانهاست كه فوق همهي امور ميباشد را بنكه با بهانههیاي واهي و پيش پا افتاده شاگیردان رساله نور را ی كه اين راه حل را يافتهاند ی و رساله نور را كه (انسانها را) با هزاران حجت و د بوسه سوي راهكار مذكور راهنمايي مينمايد متهم ميكنند، ميدانند كه خودشان تا چه حد در پيشگاه حقيقت و عدالت متهماند؟ اين را ديوانگان نيز در مييابند.
— 336 —
موا علي و باعث توهم و فريب اين بيانصافان شده و توهم تشكيل جمعيت سياسي را ايجاد ميكنند سه مورد زير است:
مورد اول:ارتباط برادرانه و صميمي طلبههايم از گذشته تاكنون با من، موجب اين توهم شده اسشان دهايد جمعيت و سازماني تشكيل دادهاند.
مورد دوم:برخي از شاگردان رساله نور در محدوده قوانين دولت جمهوري و بدون تضاد با آن، رفتاري چون هيأتهاي جماعت اسلامي ی كه همه جا يافت ميشوند ی داشتهاند و اين توهم وجود يك جمعيت را ايجأييد كه است؛ در حالي كه قصد و نيت آن چهار پنج نفر تشكيل جمعيت و از اين قبيل موارد نبوده است. آنها در پي يك همكاري اخروي و اخوتي بيپيرايه در مسير خدمت ايماني بودهاند.
مورد سوم:آن بياني پولا چون خود را در ضلالت و دنيا پرستي ميبينند و برخي قوانين دولت برايشان خوشايند است از روي توهم ميگويند: سعيد و دوستانش حتماً با ما و قوانين دولت كه همسو با هوسهاي نامشروع ماست مخالفاند، پس داراي يك جمعيت ول دارهستند.
من هم ميگويم: اي بدبختها! اگر دنيا ماندگار بود و انسان هميشه در آن ميماند و مسئوليتهاي انساني هم به سياست محدود ميشد شايد افترايتان معنايي داشت؛ همچنين اگر من با سياسُنْتَظ كار ميشدم در يك رسالهام هزار جمله سياسي و مبارزاتي مييافتيد نه مانند حالا كه در صد رساله ده جمله هم نمييابيد؛ نيز بر فرض محال اگر ما هم مانند شما با تمام وجود براي مقاصد دنيوي و لذات و سياستهاي دنيا فعاليت ميكرديم ی كه شيطان هم قادر آري، قراندن اين مطلب نيست و نميتواند آن را به كسي بقبولاند ی و وضع هماني بود كه شما ميگوييد، چرا هيچ يك از كارهاي ما در بيست سال گذشته نشان از آنچه ميگوييد ندارد؟ ضمناً دولت به عملكردِ مردم نگاه ميكند نه به قلبشان، و در هر دولتي نير شكل فان جدي وجود دارد... شما نميتوانيد با قوانين دادگستري هم ما را مسئول بدانيد.
— 337 —
سخن آخرم اينكه:
حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِد توسط سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
(خاطرهيي قديمي و واقعهيي لطيف را در اثناي دفاع بيان ميكنم، كه در دادگاه اسكيشهير پنهان ماند و به شكل رسمي وارد گزارش دادگاه نشد و حتي در دفاعياتام نيز نوشته نكرده، در آنجا از من پرسيدند: "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" من هم گفتم:"تاريخچه حياتام كه در اختيارتان است ثابت ميكند كه به استثناي رييس دادگاه اسكيشهير، هيچكدام از شما هنوز به دنيا نيامده بوديد كه من يك جمهوري خواه ديندار بودم." خلاصه مطلب اينيايي كه در آن زمان مانند حالا زير گنبد يك بقعهيي خلوت در انزوا بودم. برايم شوربا ميآوردند و من دانههايش را به مورچهها ميدادم و نان را با آصوص آنا ميخوردم. كساني كه اين مطلب به گوششان ميرسيد دليلاش را از من ميپرسيدند، و من هم ميگفتم: "مورچهها و زنبورها جمهوريت خواهاند. من دانههاي غذايم را به احترام جمهوريت خواهي به مورچههن نكردادم." بعد گفتند:"تو با سلف صالح مخالفت ميكني". پاسخ دادم: "خلفاي راشدين، هم خليفه و هم رييس جمهور بودند، بيشك صديق اكبر (رض)، براي ععيت يكشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بوده. آنها رييسِ (سيستم) جمهوريتي ديندارانه بودند، نظامي كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود نه اينكه فقط اسم و رسمي بيمعنا داشته باشد".
اينك اي دادستان و اعضاي دادگاه! مرا بر عكس نظريهيي كه از ٥٠رشناسييش بدان معتقد بودهام متهم ميكنيد. اگر نظرم را درباره جمهوري لائيك ميپرسيد؛
— 338 —
ميدانم كه معناي لائيك، بيطرف ماندن است. تلقي من از سيستم لائيك نظاميست كه براساس اصل آزادي وجدان با بيدينان و بيقيدها كاري ندارد و به همين ترتيب درعادتمنينداران و اهل تقوا هم دخالت نميكند. ده سال است؛ (البته در حال حاضر چيزي نمانده بيست سال شود) كه از حيات اجتماعي و سياسي كنار كشيدهام. اصلاً خبر ندارم كه دولت جمهوري در چه حال و روزيست. اگر خداي نكديد كه سود بيدينان قوانيني را تدوين ميكند و قبول دارد كه ميتواند مانع كساني شود كه براي ايمان و آخرتشان كار ميكنند و چنين صورت وحشتناكي گرفته باشد، اين را بيپروا به شما ميگويم كه اگر هزار جان داشته باشم حاضرم همه را فداي ايمان و عضي آيكنم. شما هر كاري كه ميخواهيد بكنيد. سخن آخر من
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
است و در برابر مجازات سنگين و ظالمانهام به اعدام نيز ميگويم: من براساس كشف قطعي رساله ا ديدادام نميشوم بلكه آزاد شده و روانه عالم نور و سعادت ميشوم؛ و شما اي بيچارگاني كه به نفع گمراهان بر ما ستم ميكنيد شما را محكوم به نيستاست كه و حبس انفرادي دائم ميدانم و ميبينم، لذا با گرفتن انتقام كامل از شما در كمال آرامش قلبي براي تسليم كردن روحام آماده هستم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
— 339 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
آقايان!براساس دلايل متعددي به اين نتيجه رسي، با مكه حمله به ما به دليل "ابزار قرار دادن احساسات ديني در جهت اخلال امنيت داخلي" به حساب دولت صورت نميگيرد، بلكه زير اين پرده فريب، به سود زندقه و براي ايمان و خدمتي كه به ايمان و امنيت ميكنيم به مستاش ميآورند. اين مطلب دلايل فراواني دارد كه يكي از آنها را بيان ميكنم:
در مدت بيست سال، بيست هزار نسخه و جزوهي رساله نور توسط (حداقل) بيست هزار نفر مطالعه و مورد پذيرش قرار گرفته است؛ با اين حال شاگردان رساله نور هيچ اال دهشدر جهت اخلال امنيت نكرده، و دولت نيز چنين اتفاقي را ثبت ننموده و دادگاه قبلي و اين دادگاه چيزي در اين مورد نيافتهاند؛ در حالي كه تبليغاتي تا اين حد قوي و گسترده در بيست روز ميبايست با وقايعي خود را نشان ميداد. پس بايد گفت ماده ١٦٣ يهيت اسن انعطافپذير و نقابي ساختگيست كه در ضديت با آزادي وجدان، تمام ناصحان ديني را هم در بر ميگيرد. زنديقها با اغفال برخي از اركان دولت قوه قضا را سرگردي
ه و گويا خواهان از بين بردن ما هستند.
مادام كه حقيقت چنين است، ما هم با تمام توانمان ميگوييم: اي بدبختهايي كه دينتان را به دنيا فروخته و غرق كفر مطلق شدهايد! هر كاري را كه ميتوانيد بكنيد. دنيا سرتان را بخورد و خواهد خورد. سر ما نيز فزرگ و يقتي قدسي كه صدها ميليون سر فدايش شده است. ما آماده هر مجازات و اعدامي هستيم. با اين وضعيت بيرون زندان صد بار بدتر از داخل آن است. با چنين استبداد مطلقي كه بر ما اعمال ميشود هيچ آزادي اعم از آزادي علمي، آزادي وگر نيزا آزادي ديني باقي نميماند و اهل ناموس و ديانت و طرفداران آزادي چارهيي جز مردن يا به زندان رفتن نخواهند داشت.
— 340 —
ما نيز
اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ
ميگوييم و اتكالماناره ميوردگارمان است.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جناب علي رضا بيگ رييس دادگاه!براي دفاع از حقوق خويش درخواست و تقاضاي مهمي دارم. حروف الفباي جديد را نميدانم و رسم الخط قديمني، كهم ناقص است. از ديدار من با ديگران هم جلوگيري ميكنند و گويي در حبس انفرادي كاملي هستم. كيفر خواست را حتي پس از پانزده دقيقه از من گرفتند. قدرت وكيل گرفتن هم ندارم. حتي دفاعيهيي را كه تقديم شما كردم بَنْ آم فراوان و مخفيانه توانستم تصوير قسمتي از آن را با حروف جديد بهدست بياورم. نيز براي تحويل رونوشتي از رساله ثمره ی كه نوعي دفاع از رساله نور و چكيده مسلك و مشربش است ی به دادستان، و يكي دو رونوشت ديگر برايو محيط به مقامات آنكارا، چند نسخه از آن را برايم رونويسي كرده بودند، ولي آنها را هم از دستام گرفتند و بر نگرداندند؛ در حالي كه دادگستري اسكيشهير دستگاه تايپي را براي ما به زندرا تعلتاده، و ما دفاعيه خود را با حروف جديد در يكي دو نسخه تايپ كرديم، دادگاه هم آن را نوشت. اما درخواست مهم من اين است: يا شما دستگاه تايپي به ما بدهيد يا اجازه دهيد خودمان آن را تأمين كنيم تا دفاعيه من و رسالهپاسخ ك كه در حكم دفاعيه رساله نور است در دو سه نسخه با حروف جديد بنويسيم و براي وزارت دادگستري، هيأت وزيران، مجلس نمايندگان، و شوراي دولت بفرستيم، زيرا اساس مط و خود كيفر خواست، رساله نور است؛ و دعوا و اعتراض در خصوص رساله نور نيز حادثهيي جزئي يا مسألهيي شخصي نيست كه به آن اهميت زيادي داده نشود. حادثهيي كلي و مسألهيي عموميست كه ملت و مملكت م و حمت را به طور
— 341 —
جدي درگير موضوع ميكند و نظر و توجه عالم اسلام را به صورت جدي به خود جلب ميكند.
آري، آنان كه در خفا به رساله نور حمله ميكنند همان كساني هستند كه ميخواهند توجه و محبت و اخوت عالم اسلام را یبه تقدرگترين قدرت اين ملت در اين وطن است ی به دست اجنبي نابود كنند و به جايش نفرت بنشانند، لذا سياست را ابزار بيديني كرده و زير پرده، كفر مطلق را جايگزين ميكنند. همينهاه را ح كه دولت را اغفال و دادگستري را دو بار حيران و سرگردان كرده و گفتهاند: رساله نور و شاگردانش دين را ابزار سياست ميكنند و احتمالاً براي امنيت كشور ضرر دارند.
اي بدبختها! رساله نور اگر چه با سياست ارتباطي ندارد اما چون خصم كفر مطلق است، آن آنكار را كه زير بناي كفر مطلق و استبداد مطلق را كه رو بناي آن است از اساس رد كرده و به لرزه در ميآورد. صدها دليل و حجت هست كه رساله نور تأمين كننده امنيت و آسايش و آزادي و عدالت است و يكي از آنها همين رساله ثمره ميباشد كه درگوش نمفاعيه آن است. يك هيأت عالي علمي و اجتماعي اين موضوع را بررسي كنند، اگر گفتههاي مرا تأييد نكردند آماده هر مجازات و حتي اعدام با شكنجه ميباشم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
— 342 —
بةُ و اهِ سُبْحَانَهُ
جناب آقاي رييس!در اعلام حكم،سه موضوعمبنا قرار داده شده است:
موضوع اول:تشكيل جمعيت است. من همه شاگردان رساله نوامام عه در اينجا هستند و همه آنها را كه با من ديداري داشته و رساله نور را خوانده يا كتابت كردهاند به گواهي ميطلبم؛ از آنها بپرسيد، من به هيچ يك از آنها نگفتهام "ميخواهيم يك جمعيت سياسي يا يك تشكّل نقشبندي تأسيس كنيم." آنچات آن ه به آنها گفتهام اين است: ما براي نجات ايمانمان بايد فعاليت كنيم؛ بيش از يك جماعت اسلامي مقدس كه همهي اهل ايمان را در بر ميگيرد و منزل ز سيصد ميليون عضو دارد؛ چيز ديگري بينمان مدار بحث نبوده است. ما به لحاظ خدمت قرآني و اخوت با همه اهل ايمان، خود را در دايره "حزب الله" و "حزب القران" هم ميدانيم، حزب الله ناميست كه در قرآن بر تمام اهگرفت. ن اطلاق ميشود. اگر در اعلام حكم میراد و منظیور اين باشد ما با تمیام روح و جانمان و با كمال افتخار به آن اعتراف ميكنيم، اما اگر معاني ديگري عتراضيظر باشد ما از آنها خبري نداريم.
موضوع دوم:به اعتراف حكم اعلام شده و براساس گزارش تأييدي نيروي انتظامي كاستامونو، كتابهايي مانند "رسالهي حجاب" و "رسالهي رختان اي ششگانه و ضميمهاش" را كه خصوصي بوده، زير انبوهي از هيزم و زغال در صندوقهاي ميخ شده يافتهاند و همين نشان ميدهد كه به هيچوجه قرار نبوده منتشر شوند؛ دادگاه اسكيشهير اين كتابها را مورد بررسي انتقاسلام رر داد و كيفر مختصري در نظر گرفت. اينك با گزينش جملههايي (از اين دو كتاب) و با برداشتهاي اشتباه، ميخواهند ما را به نُه سال پيش برگردانده و بابت جرمي كه مجازاتش ه يوسفمل شدهايم دوباره مسئول بدانند.
موضوع سوم:در چند جاي حكم اعلام شده از تعابيري چون "ممكن است در امنيت حكومت اخلالي ايجاد شود" يا "ممكن است انجام رون آمستفاده شده و در
— 343 —
حقيقت احتمالها جاي اقدامات عملي را گرفته است. هر كسي ممكن است مرتكب قتل شود؛ آيا ميتوان به صرف يك احتمال كسي را قاتل شناخت؟
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جنارات لط رييس!دفاعيهام را كه به صورت درخواست براي مقامات آنكارا، و رييس جمهور فرستادهام به ضميمه پاسخ مكتوب نخست وزيري ی كه نشان ميدهد آن را با اهميت پذيرفتهاند ی تقديم و ارسال ميكنم. در اين دفاعيه به توهمات اتهامي و بياساوييم:
دادستان عليه ما، پاسخهاي قطعي داده شده است. در گزارش كارشناسان اينجا كه بر مطالب سطحي و مغرضانهي ساير جاها بنا شده، سخنان بيمنطق و خلاف واقع فراواني وجود دارد كه دراللّٰهآنها هم اعتراض نامهام تقديم شده بود، از جمله آنها موارد زير است:
همچنانكه پيشتر هم به شما عرض كرده بودم زماني كه در دادگاه اسكيشهير ميخواستند مرا براساس ماد) حبس محكوم كنند گفته بودم: تخصيص صد و پنجاه هزار اسكناس براي دارالفنون من در شهر وان با امضاي صد و شصت و سه نفر از دويست نماينده مجلس دولت جمهوري صورت گرفته بود، اين موضوع به اضافه توجه دولت جمهوري به من موجب اسقاط حكم ماده ١٦٣ دربارهام ميشود. بارانه مال هيأت كارشناسي با تغيير دادن واقعيت و تحريف حقايق گفته است:"صد و شصت و سه نماينده مجلس درصدد پيگرد سعيد بر آمدهاند." مقام دادستان نيز براساس اين قبيل اْلات بيپايه و اساس هيأت كارشناسي، ما را مسئول شناخته است. اين در حاليست كه بعد از بررسي و تحقيق تمام اجزاي رساله نور توسط عاليترين گروه علمي و فني ی كه به تصميم شوراي شما انجام
— 344 —
ميشد ی نظري كه به اتح و قوا درباره ما اعلام كرد چنين بود:"در نوشتههاي سعيد و شاگردان رساله نور مطلبي به صراحت يا به اشاره در مورد ابزار قرار دادن دين و مقدسات، تشويق ديگران به اخلال امنيت حكومت يا تأسيس يك جمعيت و داشتن نيت سوء در بّٰهِ اولت وجود ندارد؛ آشكار است كه شاگردان سعيد در خبر رسانيهاي خود نيت سوئي عليه دولت نداشته و در پي تشكيل يك جمعيت يا پيروي از انديشههاي يك طريقت نبودهاند."
رأي هيأت كارشناسي نيز كه همه اعضايش در آن متفق بودهاند صراحت دارد كه "نوويمان رسالههاي سعيد نورسي صميمانه و براي رضاي خدا نوشته شده و به هيچوجه از مباني علم و حقيقت و دين فاصله نگرفته است. در اين نوشتهها چيزي مبني بر ابزار قرار دادن دين يا ح از جز جهت اخلال امنيت با تشكيل يك جمعيت وجود ندارد. نامههايي هم كه شاگردان بين خود يا با سعيد نورسي رد و بدل كردهاند همين طورند. هر يك از رسالهها به جز چند مورد كه خصوصي و گلايهآميز و غير علمي نوشته شدهاند، د و حتيك آيه يا بيان حقيقت حديث شريفيست. رساله نور براي آموختن روشن و سهل تعابير و عقايد مربوط به دين، ايمان، خدا، پيغمبر و آخرت به ديگران با مثالهايي نگاشته شده است. ديدگاههاي علمي، نصايح اخلاقي به جوانان و سالمندان،دنيايموقايع عبرت انگيز از زندگي سعيد نورسي و ذكر فضايل، نود درصد مطالب رساله نور را تشكيل ميدهد، و فاقد مطلبي در ضديت با دولت و حاكميت و آسايش عموميست".
آري، مقام دادستان بدون توجه بهترين هيأت عالي كارشناسي به گزارش مشوش و ناقص پيشين استناد كرده و ما را با بهانههاي واهي متهم نموده است. ما بيش از اندازه از اين بابت متأثريم. اين امر البته برازنده قضاوتِ الْمنه دادگاه عدل حاضر نميباشد. (در مثل مناقشه نيست) به يك بكتاشي ميگويند چرا نماز نميخواني؛ او هم پاسخ ميدهد در قرآن آمده است كه
لاَ تَقْرَبُوا الصَّلَوةَ
(نساء: ٤٣). ميگويند ادامه آن
وَ اَنْتُمْ سُكَارَى
(نساء: ٤٣) را هم بخوان، و حصر مگويد من كه حافظ قرآن نيستم. دقيقاً با رساله نور همچنين ميكنند. جملهيي از رساله نور را ميگيرند و بيتوجه به ادامه آنكه تعديل كننده يا بيانحيات ر نتيجه است، از آن عليه ما استفاده ميكنند. اگر دفاعيهيي را كه تقديم ميكنم با
— 345 —
متن كيفرخواست مقايسه شود سي تا چهل مورد از اين قبيل موارد مشاهده خواهد شد. واقعهيي لطيف از اين قبيل موارد را بيان ميك نود د مقام دادستاني دادگاه اسكيشهير به سهو براي دروس ايماني رساله نور از تعبير"مردم را فاسد ميكند" استفاده كرده بود، با اينكه پس از مدتي نظرش را تغيير داد، اما يكي از شاگردان رساميشود به نام عبدالرزاق يك سال بعد از محاكمه گفت:
"اي بدبخت! روشنگريهاي رساله نور را فساد ميخواني؟ در حالي كه اين اثر مظهر تقدير اشارات سي و سه آيه از قرآن، اخبار غيبي سهاْنَا امام علي (رض) و خبرهاي محكم غوث اعظم قرار گرفته و تحقق يافته است؛ رسالهيي كه در مدت بيست سال هيچ ضرري براي حاكميت نداشته و كسي را متضرر نكرده، بلكه هزاران نفر از فرزندان وطن را آگاه و ارشاد نمون تازگيمانها را مستحكم و اخلاقها را اصلاح كرده است. تو از خداوند باكي نداري، زبانت بند آيد".
اينك در حالي كه مقام دادستاني از سخن بر حق اين شاگرد رساله نور آگاه ادگستريبير "سعيد اطرافيان را به فساد كشيده است" را به انصاف و وجدان شما ارجاع ميدهم.
مقام دادستاني با هدف حمله به دروس اجتماعي رساله نور گفت: "پايه و مبناي دين وجدان است. نميتوان آن را در چارچوب حكم و قانوبودن نر كرد. در گذشته كه اين كار را كردند باعث كشمكش اجتماعي شد". من نيز ميگويم:"دين فقط عبارت از ايمان نيست؛ عمل صالح نيز جزء دوم دين است". آيا براي منع انسانها از پرداختن به گناهان كبيرهيي چون قتل، زناّهُ اَ، قمار و شراب كه حيات اجتماعي را نابود ميكنند ترس از زندان و هراس از نيروي انتظامي دولت كافيست؟ در اين صورت بايد در هر خانه حتي در كنار هر خورد. مأمور مخفي پليس بگذاريم تا نفوس سركش از پرداختن به رذائل پرهيز كنند. رساله نور در خصوص عمل صالح و از جنبه ايمان، همواره يك منع كننده معنوي را بالاي سر هر كس قرار ميدهد، و با يادآوري غضب الهي و حبس در جهنم او را به راحتي از پليديها ن هزارادهد.
— 346 —
همچنين مقام دادستاني درباره امضايي كه به خاطر توافقات و مطابقتهاي فوقالعاده زيبا و كرامتآميز يكي از رسالهها صورت گرفته، از اشاره بيمعنايي چون "افراد يك جمعيت" استفاده كرده است. آيا ميتوان به اين قبيل امضاها كه در دفتر اصفسير مكسبه هم وجود دارد عنوان جمعيت داد؟ در اسكي شهير دقيقاً چنين توهمي حاصل شد. وقتي پاسخ دادم و رساله معجزات احمديه را در مقابلشان گذاشتم تعجب كردآن را ر ما جمعيتي دنيوي بوديم كساني كه تا اين حد به خاطر من دچار ضرر و زيان شدهاند بيشك با كمال نفرت از من ميگريختند. پس بايد گفت همچنان كه من و ما با امام غزالي ارتباط داريم و اين ارتباط به دليل ا براي و غير دنيوي بودنش ناگسستنيست؛ اين شاگردان خالص و معصوم و پاك دل نيز به دليل دروس ايماني به بيچارهيي چون من بهشدت علاقه پيدا كردهاند. اين است كه توهم ب
به و اساس يك جمعيت سياسي موهوم ايجاد شده است. سخن پايانيام:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
زنداني در حبس انفرادي
سعيد نورسي
* * *
— 347 —
بخشي كه در پي ميآيد بسيار مهم است
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
قسمت مهمي از مِنَ ياني
آقايان! جناب رييس توجه كنيد! محكوم كردن رساله نور و شاگردانش مستقيماً به نفع كفر مطلق و در حقيقت محكوم نمودن حقيقت قرآن و حقايق ايمان است؛ تلاش براي مسدود كردن راه بزرگيست كه از هزار و سيصد سال پيش تاكنون هر سال سيصد ميليون فَاقُ آن طي طريق كرده و سيصد ميليارد مسلمان از اين مسير بهسوي حقيقت و سعادت رفتهاند؛ با اين كار نفرين و اعتراض آنها را متوجه خودتان ميكنيد، زيرا رهگذرانِ اين مسير با دعاها و حتان دنود ياور كساني ميشوند كه آمده و رفتهاند؛ نيز اين كار موجب ميشود در وطن عزيزمان قيامتي برپا شود. اگر در محكمه كبرا در برابر اين سيصد ميليارد مدعي از شما سؤال شود "شما كه با كتاب فرنگصحاب ايخ اسلام دكتر دوزي" كاري نداشتيد، كتابي كه از ابتدا تا انتها عليه اسلام و وطن و دينتان بود؛ شما كه با كتابها و آثار زنديقان در كتابخانههايتان كاري نداشتيد و مطالعه آنها را َ عُلُذاشته بوديد، و در تشكيل جمعيت توسط پيروان اين آثار از نظر قانوني هم دخالتي نكرديد و با گروههايي هم كه با مقاصد بيديني و كمونيستي و آنارشيستي همچون كميته گراييهاي فاسد قديم با سياستهايتان مخالفت ميكردند كاري نداشتيد؛ چرا خوانندگدر آن ي چون رساله نور را كه تفسير حقيقي قرآن و منطبق بر حق و حقيقت است جمعيت خوانديد و با آنها مخالفت كرديد؟ كساني كه با هيچ سياستي ارتباط نداشتند و فقط در مسير ايمان و قرآن حركت ميكردند و رساله نور را ميخواندند تا خودشان و هرگزارينشان را از نيستي ابدي و حبس انفیرادي نجات دهند، شما بر اخوت و برادري اخیروي اين دينداران خالص گروهگرايي نام نهاديد و آزارشان داديد، و با قانونهاي واهي خود آنها را محيفي روديد و در پي محكوم كردنشان بوديد."
— 348 —
(در دادگاه عدل الهي) چه پاسخي خواهيد داشت؟ ما هم از شما ميپرسيم. دشمنان ما، كساني هستند كه شما راو نارو، و دادگستري را حيران و سرگردان كردند و موجب شدند دولت با شيوه زيانباري براي وطن و ملت، ما را باز خواست كند، يعني زنديقان و منافقان، كساني كه استبداد مطلق را "جمهوري" ناميدند و ارتداد مطلق را زير چتر نظام، رأي دادند و بيبند و باري مطلق را "تمدن" ناميدند، و با "قانون" خواندن جبر دلخواه كفري خود، هم شما را اغفال كردند هم وقت دولت را گرفتند، هم جمال،گرفتار كردند و هم به سود اجانب به حاكميت اسلام و ملت و وطن ضربه زدند.
آقايان! در چهار سال گذشته چهار بار زلزله شديد رخ داد و اين دقيقاً مصادف بود با چهار بار برخورد ظالمانه با شاگردان رساله نور؛ هر زلزله در همان زماني وم ورسيافت كه برخوردي با طلبههاي رساله نور صورت ميگرفت. برخورد با آنها كه متوقف ميشد زلزله هم به پايان ميرسيد. اينها اشاره است بر اينكها وظايسئول بلاياي زميني و آسمانيِ همزمان با محكوميت فعلي ما خواهيد بود!
زنداني در حبس انفرادي مطلق
زندان دنيزلي
سعيد نورسي
* * *
— 349 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
بخشي از سخان اكبني
آقايان! من از حيات اجتماعي امروز اطلاع چنداني ندارم، لذا در برابر اتهام تأسيس جمعيت و گروه ی كه شما به عنوان بهانهيي جدي در راستاي نظرات مقام دادستاني، و به منظور محكوميت قطعي ما مطرح نموديد ی و با درشتناك رفتن پاسخهاي كاملاً مستدل ما ی كه مورد تصديق و تأييد كارشناسان آنكارا نيز قرار گرفت ی بسيار متحير و متعجبام كه چرا تا اين حد بر آن اصرار و پافشارين مسأليد. غرق اين تحير و شگفتي بودم كه اين معنا بر قلبام الهام شد: مادام كه جماعت مبتني بر دوستي و برادري، يعني داشتن يك جمع صميمي و برادرانهي اخروي، سنگ زيرين حيات اجتماعي و از نيازهاي ضروري فطرت بشر و از لازمترين خود رترين رابطههاي اوست و زندگي خانوادگي تا زندگي در قبيله و ملت و اسلام و انسانيت را در بر ميگيرد، و در مواجهه با موانع مادي و معنوي كه مدار ضرر و حيرت انسان بوده و در مقابل وظايف انساني و اسلامي هر يآمد.در كائنات قرار دارند و هر كس به تنهايي قادر به مقابله با آنها نيست، (جماعت فوق) نقطه استناد و مدار تسليست، مخصوصاً رفاقت خالص و دوستي حقيقي در كسب درس ايمان و قرآن ی كه وسيله قطعي براي سعاديلسوفا و دين و آخرت است ی و جنبه سياسي هم ندارد، عامل همبستگي و همكاري عليه امور زيانبار براي وطن و ملت ميباشد، آنان كه بر گردهمايي شاگردان رسالهد؛ و به شايان تقدير و تحسين است "جمعيت سياسي" نام مينهند، بيترديد يا افراد فريب خوردهيي هستند يا به غايت آنارشيستي غدّارند؛ كساني كه هم در برابر انسانيت دشمني ميكنند و هم در برابر اسلام، نمرودانهز آميزاوت ميپردازند، و هم با بدترين و پستترين صورت آنارشيسم با حيات اجتماعي خصومت ميورزند، و با ارتداد و عناد و سركشي در برابر وطن و ملت و حاكميت اسلامي و مقدسات ديني مبارزه ميكنند؛ ياهستند اني خناساند كه به نفع اجنبي، تلاش ميكنند رگ حيات
— 350 —
اين ملت را قطع كنند و از بين ببرند. آنهايند كه دولت را اغفال و دادگستري را متحير و سرگردان ميكنند تا سلاحهاي معنوي را كه تاكنون در برابر شياطين و فرعونها و آنارشيستها شگفت ميبرديم حالا به سوي وطن و برادرانمان بگيريم يا از بين ببريم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
آقايان!اجازه دهيد در حضور شما و در ظاهر با شما اما در حقيقت خطاب باثبات ه پنهان فساد كه از سي چهل سال پيش تاكنون براي اجانب كار ميكنند و به نام كفر و الحاد و با انديشه فاسد كردن اين ملت و تجزيه اين وطن به هر وسيله ممكن به حقيقت قرآن و حقايق ايمان حمله ميكنند و به شكلهاي مختلف درحضور نند، همچنين با مأموران بيتوجهي كه به آنها پوشش ميدهند و مبلغان بيانصافشان كه در لباس مسلماني اين دادگاه را حيران و سرگردان ميكنند چند كلمهيي سخن بگوييم.
(روز دوم، حكم بيگناهي (زندانيان) اعلام شد و امكان ايراد سخنراني تو قرآن زبور فراهم نگرديد.)
زنداني در تنهايي مطلق و سلول انفرادي
سعيد نورسي
* * *
— 351 —
پاسخيست حقيقي به يك سؤال مهم
چند نفر از كارگزا"، برام از من پرسيدند "مصطفي كمال به تو پيشنهاد داد با سيصد ليره حقوق به جاي شيخ سنوسي در كردستان و ولايات شرقي واعظ عمومي شوي؛ چرا اين پيشنهاد را قبول نكردي؟ ال اسما پيشنهاد را ميپذيرفتي موجب نجات زندگي صد هزار نفري ميشدي كه در شورش آن زمان اعدام شدند"
من هم در پاسخ آنها گفتم: رساله نور به جاي نجات زندگيهاي دنيويِ بيس با آن و سي سالهي آن افراد، ميليونها سال زندگي اخروي براي صدها هزار نفر از هموطنان را تأمين نمود و به اين ترتيب به جاي ضايعات مذكور هزاران مرتبه بيشتر سود و منفعت داشته است. من ار يكي پيشنهاد را ميپذيرفتم رسالهي نور ی كه نميتوان آن را ابزار هيچ كاري كرد، اثري كه تابع هر كسي نميشود و حامل سرّ اخلاص ميباشد ی پديد نم كه وج من حتي در زندان به برادران محترم خود گفته بودماگر آقاياني كه به دليل ارسال رساله نور به آنكارا و سيليهاي شديدش مرا به اعدام محكوم كردهاند كه بزاله نور ايمان خود را نجات دهند و از نيستي ابدي نجات يابند، شما شاهد باشيد كه من با دل و جانم آنها را حلال ميكنم.
در دنيزلي بعد از آزادي،اني رااني كه مرا با زير نظر گرفتنهايشان بيچاره كرده بودند، و به رؤساي اصلي و مديران پليس گفتم: اين از كرامات غير قابل انكار رساله نور است كه در مدت نُه ماه تفتيش و بررسي صدها رساله و نامهي بيسزل آخرزندگي مظلومانهام و همين طور در ميان هزاران نفر از شاگردان، هيچ سند و مدركي مبني بر ارتباط داشتن با جريان، جمعيت يا كميتهيي داخلي يا خارج، عجيب نشد. كدام فكر و تدبير قادر به ايجاد چنين وضعيت خارق العادهييست؟ اگر اسرار پنهان چند ساله يك فرد آشكار گردد براي شرمگين شدن و مسئول شناخته شدنش دست كم بيست مورد يافت خواهد شد.شتر مه حقيقت اين است يا بايد بگوييد "نبوغي خارق العاده و شكستناپذير اين كار را پيش ميبرد". يا اينكه بگوييد:"اين يك محافظت الهي سرشار از عنايت است". شكي نيست كه
— 352 —
مبارَا خَلچنين نبوغي خطاست، و براي ملت و وطن زيانبار بوده و مقابله با چنين عنايت رباني و محافظت الهي نيز تمردي فرعون منشانه است.
در صورتي كه بگوييد:"اگر تو را آزاد كنيم و جايگاو كنترلي بر تو نداشته باشيم با درسها و اسرار پنهانت ميتواني حيات اجتماعي ما را به هم بريزي".
ميگويم:"دولت و دادگستري تمام درسهاي مناوند رون استثنا به دست آوردهاند؛ در آنها موردي براي حتي يك روز كيفر پيدا نشده است. چهل پنجاه هزار نسخه رساله از آن درسها در بين مردم با دقت و كنجكاوي دست به دست ميچرخد و جز سود ورتان ب چيز ديگري براي هيچكس نداشته است. هم دادگاه قديم و هم دادگاه جديد در نوشتههاي ما حتي يك مورد شايسته مجازات نيافتهاند، لذا دادگاه جديد به اتفاق آرو در مناهي ما را اعلام نمود و دادگاه قديم نيز به خاطر يكي از بزرگان ی كه در اين دنيا بزرگ است ی در مطالب صد و سي رساله حدود ده كلمه را دست آويز قرار داده، كه اين دادگاه اما بر اساس حكم وجدان از صد و بيست برادر زنداني من، فقيز مانانزده نفر، آن هم هر كدام شش ماه حبس داد. اينها دليل و حجت قطعيست براي اينكه بدانيم بازخواست شما از من و رساله نور، ظلمي پليد و توهمي بيمعناست. ضمناً من درس جديد يا راز پنهاني هم ندارم كه شما با شگفخود بخواهيد تعديلاش كنيد.
من هم اكنون بسيار نيازمند آزادي خود هستم. از بيست سال گذشته تاكنون در صورتي كه هيچ لزومي نداشت به صورت بيفايده و ناعادلانه زير نظر بودهام؛ و اين كافيست. صبرم به سر آمد. تاكنون نفريي گروههام، اما از حالا به بعد به خاطر ضعف و سالمندي احتمال نفرين كردنم هست. اين حقيقتي قطعيست كه "آه مظلوم تا عرش بالا ميرود".
بعد، ظالمها و بدبختهايي كه داراي مقامورده رلاي دنيوياند گفتند:"تو بيست سال است كه كلاه مورد نظر ما را بر سرت نگذاشتهيي و در دادگاههاي جديد و قديم دستار از سر بر نداشتي و با همان سر و وضع قديميات حاضر شدي. در حالي كه هفده ميليون نفر سبك جديد لباس پوشيدن راسوره اكردهاند". من هم گفتم:"(اولاً) هفده ميليون نبوده، حتي هفت ميليون هم نيست، حداكثر هفت هزار نفر سرخوش مقلد اروپا چنين پوششي را با رضايت
— 353 —
پذيرفتهاند. (ثاني قبر و به جاي اينكه با اجبار قانون يا حتي رخصت شرعي طرز پوششم را مانند آنها كنم، ترجيح ميدهم با توجه به عزيمت شرعي و تقوا، لباسي را برتن كنم كه هفت ميليارد بر تن گاه دند.به كسي چون من كه بيست و پنج سال است حيات اجتماعي را كنار گذاشته نميتوان گفت:"عناد ميكند و مخالف ماست". بسيار خب حتي اگر عناد هم باشد، در حالي كه مصطفي كمال نتوانست آن را در هم بشكند، دو دادگاه و مقامات سه استان هم آن را از بين نبر قرار ما كي هستيد كه بيهوده تلاش ميكنيد به ضرر ملت و حكومت، آن را در هم بشكنيد؟ اين شخص حتي اگر مخالف سياسي هم باشد، فردي كه به قول شما بيست سال است ارتباطش را با دنيا قطع كرده و به لحاظ معنا بيست سال است كه مرده محسوب ميشود، دوباره زنده نخوه چهل تا وارد حيات سياسي بيفايده و مُضر گردد و با شما مخالفت كند. پس برخورد متوهمانه با مخالفت او ديوانگيست. صحبت كردن جدي با ديوانگان، خود نوعي ديوانگيست، لذاالَّذِفتن با امثال شما را ترك ميگويم.
وقتي گفتم "هر كاري كنيد منتي نخواهم كشيد" عصباني شدند و سكوت كردند. سخن پايانيام:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِىَ اللّهُ لا العیاَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
— 354 —
در دفاعيات مختصر اين بارم گفته بودم
حق و حقيقت و شفقت موجود در رساله نور ما را از پرداختن به سياست منع كرد و تحي زيرا بيگناهان دچار بلا و مصيبت شده و اين ظلمي ميشود از طرف ما به آنها. برخي خواستار توضيح اين مطلب شدند، من هم گفتم:
در عصر توفاني امروز، ظلم و استبداد ناشي از استبداد نظامي حاصل ازً خصوصهاني، و خودكامگي و عصبيت قومي نشأت گرفته از مدنيت غدار، و بيرحمي حاصل از ضلالت، چنان شدت يافته است كه اگر اهل حق با قدرت مادي به دفاع از حق خود برخيزد، يا در نهايت ستمگري و به بهانه طرفداري، بيچارگان فراوآن، لب از بين ميبرد كه در اين صورت خود ظالمتر خواهد بود يا اينكه بايد شكست خورده و مغلوب بماند، زيرا كساني كه با احساسات مذكور اقدام به تجاوز به حقوق ديگران ميكنند، بهواسطه خطاي يكيه حشر ر بيست تا سي نفر را به بهانههاي واهي از بين ميبرند. اهل حق اگر در راه حق و عدالت فقط همان متجاوز را بزند در برابر سي مورد ضايعه فقط يك برو وعدهد داشت و اين در حقيقت مغلوب شدن است. اگر كسي كه اهل حق و حقيقت است با قاعده ظالمانهي مقابله بهمثل، بهواسطه خطاي يكي دو نفر به سي نفر بيچاره يك يابزند در اين حال به نام حق مرتكب بيعدالتي مضاعفي شده است.
لذا دليل و حكمت اينكه به فرمان قرآن به شدت و با نفرت از سياست و دخالت در كارهاي دولتي اجتناب ميكنيم همان است كه گفتيم؛ وگرنه ما از چنان قدرت بر حقي برخورانعكاستيم كه بتوانيم از حق خود به طور كامل دفاع كنيم؛ همچنين از آنجا كه همه چيز فاني و گذرا ميباشد و مرگ نميميرد و دروازه قبر بسته نميشود و زحمت نيز تبديل به رحمت ميشود؛ شكي نيست كه ما با صب عزت جر توكل كرده سكوت اختيار ميكنيم. شكستن سكوتمان با زور و اجبار نيز با انصاف و عدالت و غيرت وطني و حميت ملي مخالف و كاملاً در تضاد است.
— 355 —
خلاصه كلاماينكه اهل حكومت و سياست و دولت و امنيت و دادگستري و نيروي انتظامي دليلي كلي بازخواست كردن ما ندارند. حداكثر اين است كه گروهي از زنديقهاي مخفي بهواسطه تعصب زنديقانهي نشأت گرفته از كفر مطلق و ماديگرايي ی كه طاعون وحشتناك بشريست و هيچ دولتي نميتواند از آن حمايت كند و هيچ ارا كنااقلي نميتواند به آن رضا دهد ی برخي از مأموران رسمي را با شيطنت فريب داده و با بهانههاي واهي عليه ما تحريك كنند. ما نيز ميگوييم: نه فقط هميده بعدمتوهم بلكه اگر تمام دنيا را عليه ما بسيج كنند با قدرت قرآن و عنايت خداوند نميگريزيم و در برابر كفر مطلقِ مرتد و زندقه تسليم نميشويم!...
سعيد نورسي
* * *
— 356 —
شعاع سيزدهم
نامههايي نوراني و به اين حرزشمند كه استاد براي طلبههايش فرستاده است. اين نامههاي صميمانه، مجاهدات درخشان رساله نور را بسيار روشن نشان ميدهند.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!شب قدر گذشته و عيد پيش رو را با مأموراجود به شما تبريك ميگويم و شما را به وحدت و رحمت حضرت ارحم الراحمين ميسپارم. براساس سرّ
"مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ"
با اينكه نيازي به تسلي خاطر شما نميبينم، اما ميگويم: من با معناي اشاري آيهي
وَاصْبِرْ لِحُكْموجه ششّكَ فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
(طور:٤٨) تسلي خاطري را كه نصيب ميكند به طور كامل ديدم؛ در حالي كه به فكر فراموش كردن دنيا و آسوده سپري كردن ماه مبارك رمضان بودم اين واقعه وحشتناك را ی كه غير بر ا تحمل است و به خاطري خطور نميكند ی مشاهده كردم كه هم براي من و هم براي رساله نور و هم براي شما و هم براي ماه رمضان و هم براي اخوتمان عين عنايت است. فقط سه مورد از فايدههايش را كه به من مربوط يخ توج بيان ميكنم:
فايده اول:موجب شد با جديت، اظهار نياز، پناه بردن و شور و شوقي بسيار شديد در ماه رمضان بر بيماري سخت غلبه كرده و فعاليت كنم.
— 357 —
فايده دوم:امسال نيز شدس صراحرزوي ديدار شما را داشتم، و حاضر بودم براي آمدن به اسپارتا و فقط براي ديدار يكي از شما اين زحمت را متحمل شوم.
فايده سوم:هم در كاستامونو، هم در راه و هم در اينجا كه زيلات اليم و دردناك، ناگهان و به طرز شگرفي تغيير يافت، دست عنايتي برخلاف خواست و آرزويم ديده شد و كاري كرد
"اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللّٰه"
بگويم؛ و موجب شد رساله نور را ی كه بيش از هر چيز ديگري به آن فكر ميكنم ی هم غ"لاَ اين افراد و هم كساني كه داراي مقامات بالايي در جهان هستند با دقت تمام بخوانند و به اين ترتيب در عرصهيي ديگر امكاني براي فتوحات فراهم نمود. آنچه بيش از هر چيز ديگري دلم را به درد ر عين د، همه آلام و افسوسهاييست كه سواي دردهاي خود به دليل فشارهايي كه بر شما ميآورند احساس ميكنم، آيهي مزبور در مقابل آن آلام و افسوس در ماه مبارك، كه هر ساعت عبادت، حكم صد ساعت عبادت را مييابهل مورن مصيبت نيز ارزش صد ثواب مزبور را به هزار ساعت عبادت ميرساند، گريستن بر اثر دلسوزي و احساس درد براي انسانهاي مخلصي چون شما را ی كه از رساله نور در ثمره يريد، دنيا را محلي فاني براي داد و ستد ميدانيد، هر چيز را فداي ايمان و آخرت خود ميكنيد و بر اين حقيقت باور داريد كه فشارهاي گذرا در اين درسخانهي يوسفيه، لذات و فوايد دايمي نتيجه خواهد داد ی به تقدير و تحسين فراوان از ارزشمندي و ثابت هاش دما تبديل كرد. گفتم:
"اَلْحَمْدُ للّٰه عَلَى كُلِّ حَالٍ سِوَى الْكُفْرِ وَ الضَّلاَلِ"
معتقدم فايدههايي كه از برادري و رساله نور و ماه رمضان و شماها نصيب من شد در اين سو فايدههايي نيز نصيب شما ميشود. پرده كه كناريز و اخواهيد گفت"پروردگارا سپاس! اين قضا و قدر الهي عنايتي در حق ماست".
مسببان حادثه را عتاب نكنيد. طرح گسترده و دهشتناك اين مصيبت از مدتها پيش آماده شده بود. ليكن به لحاظ معنا بسيار سبك آمد و ان شاء الله سريع هم خواهد رفت. بر الطنت اّ
عَسَى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ
مأيوس نباشيد.
سعيد نورسي
* * *
— 358 —
برادران عزيزم!از اينكه نزديك شما اقامت دارم بر بيانوشحالم. بعضي اوقات در خيال با شما گفتگو ميكنم و تسلي مييابم. بدانيد كه اگر امكان داشت حاضر بودم با كمال شوق و افتخار متحمل تمام سختيهايتان باشم. من به خاطر شما اسپارتا و حومهاش را با كوه و دشتاش دوست دارم. حتي ميگويم و رسماً نيز خواهم گف فعلي مات اسپارتا اگر كيفرم دهند و در استان ديگر بيگناهم بدانند من اسپارتا را ترجيح خواهم داد. آري من از سه جهت اسپارتايي هستم؛ اگر چه از نظر تاريخي نميتوانم اثبات كنم اما معتقدم اجداد سعيدي كه در ناحيه اسپاريت به دنيا آمد از اينجا بوده استن غم ون اسپارتا چنان برادران حقيقي نصيب من كرده كه نه تنها عبدالمجيد و عبدالرحمن بلكه سعيد را هم با خرسندي فداي تك تكشان ميكنم.
گمان ميكنم امروز در كره زمين كسي نيست كه از شاگردان رساله نور از نظر قلبي و رو بودن كري متحمل فشار كمتري باشد، زيرا قلب و روح و عقلشان با انوار ايمان تحقيقي متحمل سختي نميشود. مشقتهاي مادي نيز با درسهاي رساله نور دانسته ميشود كه هم گذراست هم ثواب دارد هم بيارزش است و ميتوانند وسيله پيشرفت خدمت ايماني شهادتاري ديگر شوند لذا با آنها با شكر و صبر روبهرو ميشوند. آنها با وضعيت خود ثابت ميكنند كه ايمان تحقيقي در دنيا نيز مدار سعادت است. آري، ميگويند:"ببينيم مولا چخیروي ند، كه هر چه كند زيبا خواهد بود".و با متانت تلاش ميكنند زحمتهاي فاني را به رحمتهاي باقي تبديل كنند.حضرت ارحم الراحمين بر تعداد امثالشان بيفزايد. آنها را عامل افرا از سعادت اين وطن كند و در بهشت فردوس مظهر سعادت ابدي فرمايد؛ آمين ...
سعيد نورسي
* * *
— 359 —
برادران عزيز و صديقام!طلب جهات دنيوي با رساله نوركنند كف تعدادي طلبه جديد كه با سرّ اخلاص سازگار نبود از نقطه نظر عدالت قَدَريهي قضاي الهي موجب شد آنان برخي رقباي سودجو را در مقابل خود بيابند؛ لذا "شعاع پنجم" كه اصل آن بيست و پنج سال پيش نوشته شده و در مدت ه مبارل گذشته يكي دوبار به دستم رسيده و همان موقع هم مفقودش كرديم، در جايي دور از من پيدا شد و حسوداني مثل آن عالم بيعمل با اين رساله باعث وهم و گمان دادگستري شدند؛ در همان زمان به جاي مجموعه "مُشَاهالايمان" كه علاقمند بودم با حروف جديد چاپ شود، "آيت الكبري" را بدون موافقت من منتشر كردند و خبر ارسال نسخههاي آن را به دولت رساندند؛ لذا دو مسأله با هم در آميخت. مغرضان چنين وانمود كردند كه گويا"شاني كهجم"در مخالفت با قانون مدني منتشر شده است؛ پس كاهي را صد كوه جلوه دادند و ما را ظالمانه در اين چله خانه محبوس كردند. اما واقعيت اين است كه تقدير الهي ما را براي منافعمان رهسپار اينجا كرده است. براي اينكه ثوابي بسيار بيشتر اتي فوقه در گذشته با اختيار در چله خانه ها به دست ميآمد نصيبمان كند ما را بازهم به مدرسه يوسفيه دعوت كرد تا درس اخلاص را به طور كامل فرابگيريم و علايقمان را نسبت به امور دنيوي كه واقعاً ارزشي ندارد تعديل ه به ه در پاسخ به اوهام اهل دنيا ميگوييم:
"شعاع هفتم"كلاً در مورد مسیائل ايمیانيست؛ شما فیريب خیوردهايد و"شعاع پنجم"كاملاً محرمانه بوده و نسخهيي از آن حتي با تحقيقاتتحمل كرسيهاي فراوان نزد ما يافت نشده است؛ اصل اين كتاب بيست سال پيش نوشته شده و موضوع آن مطلبِ كاملاً جداگانهييست. ما نه تنها با انتشار آن موافق نبوديم حتي گفته بوتجلياتضي نيستيم در اين زمان آن را به كسي نشان دهند. با اين حال "شعاع پنجم" حاوي اخبار غيبيهييست كه صحت آن آشكار شده است و دنبال مبارزه نميباشد.
* * *
— 360 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
با تبريك مجد محققاميگويم از اينكه ديدار حضوري نداشتيم متأسف نباشيد. ما در حقيقت هميشه با هم هستيم. ان شاء الله اين با هم بودن در راه ابديت هم ادامه خواهد داشت.من معتقدم ثوابهاي ابدي و فضايل و سرورهاي روحيدِقِيني كه در مسير خدمت ايماني بهدست ميآوريد غم و غصههاي گذرا و موقت فعلي را زايل ميكند.
تا امروز هيچكس مانند شاگردان رساله نور نبوده است كه در خدمتي بسيار قدسي متحمل زحمتي بسيار كم شوند. آري،اهراً ارزان نيست. نجات دادن از كفر مطلقي كه نابود كننده هر دو حيات است امروزه بسيار اهميت دارد. اگر كمي هم مشقت و سختي بكشيم بايد با شوق و شكر و صبر تحمل كرد؛ میادام كه خیالقمان ی كه ما را به فعامت تو ميدارد ی رحيم و حكيم است بايد هر چه را كه پيش ميآيد با رضا و سرور و اعتماد به رحمت و حكمتاش بپذيريم.
يكي از برادران قهرمان ما در مسأله "آيت الكبري" همه مسئوليتها را بر عهده گرفت و نشیان داد شايستگي فوقدهد" ادهي شرف و عزت و فضيلت اخروي را ی كه با قلماش و به وسيلهي نوشتن "حزب نوري" و"حزب قرآن"كسب نموده ی دارد؛ او مرا با سروري ژرف گرياند."آيت الكبري"كه "شعاع هفتم" است با جلب توجه كامل، و براساس حكمت احضار فتوحات شايستهاش در آينده، باقارهيشود مصادره موقتي كه نصيباش شده خدمات و هزينههاي آن برادر و رفقاياش را ضايع نكند؛ ان شاء الله موجب درخشش بيشترش خواهد شد و اين را از رحمت اله من ازت داريم.
او در همهي دعاهیايي مانند
"اَجِرْنَا وَارْحَمْنَا وَاحْفَظْنَا"
كه با صيغهي متكلم میع الغير ادا ميشوند شما را بدون استثنا سهيم ميكند، براساس قواعد همكاري معنه قانو كه متوجه جسمهاي متعدد اما روحي يگانه و واحد است فعاليت كرده،
— 361 —
و با فشارهايي كه بر شما وارد ميشود بيش از شما مأنوس است و از شخصيت كردهشما همت و مدد و ثبات و متانت و شفاعت انتظار دارد.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
من تحت تأثير اين حادثه، زماني كه با رضیايت قلبي عزم خود را براي فدا شدن در راه برادران معصومام جزم كرده، و در فكر و جسرج از اره بودم جلجلوتيه را خواندم. ناگهان به خاطرم رسيد كه امام علي (رض) چنين دعا كرده است:"پروردگارا امان ده!" ان شاء الله با سرّ اين دعا به ساحل نجات نائل ميشويد. آري، حضیرت علي (رض) در قصيده"جلجلوتيه"به دو صورت از رساله نور خبر دكمتريت و به همين ترتيیب در اشاره به رسالهيآيت الكبريميگويد:
"وَ بِاْلايَةِ الْكُبْرى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ"
و در اين اشاره به ما ميفهماند كه "طلبههاي رساله نور به سببآيتالكبريگرفتار مصيبت بزرگي ِ با اد..." و از خداوند درخواست ميكند:"و به حق آيت الكبري شاگردان رساله نور را از آن بلا و مصيبت امان ده!" يعني رساله و منبع مزبور را شفيع ميكند. آِدِ اليبتي كه به دليل چاپآيت الكبريدچارش شديم دقيقاً رمز غيبي مذكور را تأييد كرد. نيز در صفحه مقابل خاتمهي اشاراتِ داراي ترتيب به اجزاي مهم رساله نور در آن قصيده ميگويد:
فَتِلْكَ حُرُوفُ النُّورِ فَاجْمَعْ خَوَاصَّهَا * وَدينيقْ مَعَانِيهَا بِهَا الْخَيْرُ تُمِّمَتْ
يعنيتو خواص آنها را جمع كن و معاني آنها را تحقيق كن كه همهي خير و سعادت با آنها تكميل ميشود. معاني حروف را تحقيق كن؛مراد حروف هجايي نيست كه به قرينه افاده معنايي نميكند، بلكليل چهر رسالههاييست كه "سوزلر" نام دارند و به معني گفتارها ميباشند.
لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا
سعيد نورسي
* انند ب362
برادر عزيز و صديقام رأفت بيگ!از آنجا كه سؤالهاي عالمانه تو كليد حقايق بسيار مهمي در بخشمكتوباترساله نور است نميتوانم نسبت به آنها بيتفاوت باشم. پاسخ كوتاه، اين است:
مادام كه قد:زمابهيي ازليست، با تمام طبقات نوع بشر و همه گروههاي اهل عبادت سخن ميگويد، حتماً نسبت به آنها داراي معاني متعددي خواهد بود و معناي كلي آن نيز داراي مراتب فراوان است. برخي از مفسران عموميترين يا صريحترين معنا را برگزيده، يا معنو ممتن ترجيح ميدهند كه افاده واجب يا سنت مؤكدي كند. براي مثال از آيهي وَمِنَ الَّيْلِ فَسَبِّحْهُ (طور: ٤٩) دو ركعت نماز تهجد را كه سنت مهميست برداشت ميكنند و از اِدْبَارَ النُّجُومِ (طور: ٤٩) جزئير بامداد را كه سنت مؤكديست ذكر ميكنند؛ وگرنه معناي نخست داراي افراد بسياريست. برادرم! سخن گفتن با تو قطع نشده است.
* * *
برادران عزيز و صديقام!هم اينك نماز ظهر را خواندم و در اثناي تسبيحات به يادتان افتادم ؛ شما كه هركدامتاه انامكر كردن به خودتان و خويشاوندانتان در منزل، محزون ميشويد. ناگهان بر دلم الهام شد اگر كساني كه در زمانهاي گذشته آخرت را بر دنيا ترجيح داده و اردوگرهايي از معاصي حيات اجتماعي و فعاليت خالصانه در راه آخرت، به غارها و چله خانهها ميرفتند و روزگارشان را با رياضت سپري ميكردند، امروز بودند، شاگرد رساله نور ميشدند. البته كساني كه امروز تحت شرايط كنوني هستند ده بار بيش اگر عقل نيازمندند و ده بار بيشتر فضيلت كسب ميكنند و ده بار بيشتر آرامش دارند.
* * *
— 363 —
برادران عزيز و ارجمندم!درود فراوان بر شما ...ما در گذشته، در شهرمان، روز عرفه هزار مرتبه سوره شريف "اخلاص" را ميخوانديم. اما حالا من رر علم از عرفه پانصد بار و در روز عرفه نيز پانصد بار ميتوانم بخوانم. كسي كه به خودش مطمئن باشد ميتواند هزار بار را يك جا بخواند؛گرچه نميبسيار شما را ببينم و به طور خصوصي با تك تكتان ديدار كنم، اما بيشتر اوقات هنگام دعا گاه با ذكر نامتان با شما صحبت ميكنم.
* * *
برادران عزيز و صديقام!من تاكنون گمان مي وظايفو نفر از اركان مهم هيأتِ ارزشمند اداره كنندگان كارخانه نور رهايي يافتهاند. الحق كه آن اداره و هيأت در عرض شش هفت سال به اندازه بيست، سي سال، كار پيروزمندانه انجام دادهاند. خدمات آنان همچون يادگار قلمهاي درخشانشان، مت ميكميشود و به جاي آنان در دفتر اعمالشان حسنات مينويسند. حتيحزب نوريچنان فتوحات قدرتمندي دارد و وارد چنان جاهاي مهمي شده است كه گويي ناشراناش همواره مشغول فعاليتاند. من گمان ميكردم "حافظدي را "ي پرتلاش هم كه بسيار كوشش كرده است، مانند نفر پيشين بيرون است، اما يكبار شنيدم او هم همين جاست. براي آنكه به خود تسلي دهم ميگفتم ادان دنً مصطفاي ديگريست.
* * *
— 364 —
برادران عزيزم!من امروز هنگام ذكر تسبيحات نماز صبح براي "حافظ توفيق" دلم سوخت. به ذهنام خطور كرد اين دومين باريست كه در سختيست. ناگهان به خاطرم رهر چيز بايد به او تبريك بگويم. او با احتياطي بيفايده، ميخواست از مقام والا و سهم بزرگي كه در رساله نور داشت تا حدودي كنارهگيري كند. اما قدسيت و عظمت خدمتاست از را دوباره موفق به برخورداري از آن سهم و ثواب بزرگ كرد. نبايد بر اثر فشاري اندك و زحمتي گذرا و ناچيز، از چنين افتخار معنوي محروم ماند.
آري، برادرانام!مادام كه همه چيز در حال رفتن است، بعد از رفتن اگر لذت و خآوردهشد، بيفايده و پوچ بوده، فقط حسرتي از آن برجا ميماند؛ اما اگر زحمت و مشقت باشد، دنيوي يا اخروي، مخصوصاً چيزي مانند همين خدمت قدسي، چنان فوايد لذت بخشي خواهد داشت كه زحمت فرد مذكور را هيچ خواهد انگاشت. در ميان شما بهامكناي يك نفر، سالمندترين فرد و كسي كه بيشترين فشارها را تحمل كرده من هستم. به شما اطمينان ميدهم با صبر و شكر و تحملي تمام و كمال از وضعيتام راضيام.ليكن شكر بر مصيبت براي ثواب و فوايد دنيوي و اخرويِ مصيبت است.
* * *
برادران عزيزا از داز ميان رفتن میوانعي كه اجازه تكميل مسیائل رسیاله "ثمیره" را نميداد ان شاء الله كار دوباره شروع ميشود؛ يكي از مسائل، سرما و ديگري وحشت فراماسونها از قدرت آن است. من در اين مصيبت به تقدير الهي مييداً آ. زحمتام به رحمت تبديل ميشود. آري، همانطور كه در"رساله قدر"بيان شده است در هر حادثهيي دو سبب وجود دارد؛ يكي ظاهريست، كه مردم نسبت به آن حكم كرده و در بيشتر مواقع ظلم ميكنند. سبب دوم نيز حقيقيست كه قَدَر الهي نسبت به آن حك هر چي و در همان حادثه، در لواي ظلم بشر، عدالت را اجرا ميكند. فردي را در نظر بگيريد كه به دليل سرقتي كه نكرده است ستمگرانه
— 365 —
زنداني ميشود نبود،بنا بر جنايت پنهاني كه مرتكب شده، قَدَر الهي به محبوس شدنش حكم داده و به اين ترتيب در عين ظلم بشر، عدالت اجرا ميشود.
لذا در اين مسأله به دو دليل وارد امتحان دشواري شدهايم تا الماسها از شيشهه روي زكاران صديق از بيثباتان مردد، و مخلصان خالص از كساني كه خودخواهي و سودجويي را رها نميكنند تميز داده شوند، آن دو دليل اين است:
دليل اولتساند محكم و خدمت ديني فوق العاده و با اخي را كت كه حتي اهل دنيا و سياست را متوهم ميكند؛ ظلم بشر ناظر بر اين مطلب گرديد.
دليل دومنيز اين است كه يكايك ما با اخلاص كامل و تساند همه جانبه، نياز لازم را براي اين خدمت قدسي نشان نداديم؛ لذا قَدَر (الهي) نيز ناظر بر اين وجه شد.
اينك قَدَر الهي در عين عدالت، مرحمتي در حق ماست، زيرا برادراني را كه مشتاق همديگر بودند به مجلس واحدي آورد و زحمتها را به عبادت و ضايعات را به صدقه تبدو ذوق ؛ همچنين از جهات گوناگون مرحمت است، چون كاري كرد رسالههاي نوشته شده توسط آنان، توجه همه را در هر سو جلب نمايد؛ وچون مال و اولاد و آسايبيني.
موقتي و گذراست و هر كس بالاخره آنها را رها كرده و به زير خاك خواهد رفت، ما را تعليم داد كه به خاطر آنها نبايد بر آخرتمان لطمه بزنيم، بايد به صبر و تحمل عادت كرد و الگو و شايد امام قهرماني براي اهل اياَ اِل آينده شد.
البته نكتهيي وجود دارد كه مرا به فكر فرو ميبرد. اگر يكي از انگشتانمان زخمي بردارد چشم و عقل و دل ما وظايف مهم خود را رها كرده سرگرم آن ميشوند؛ به همين ترتيب زندگي دشوار ما نيز ی كه به مرتبه بيچارهگي رسيده است ی با زْلِيَا بر آن وارد شده قلب و روحمان را به خود مشغول ميكند. حتي در زماني كه لازم است دنيا را به فراموشي سپرد، حالي كه گفتم، مرا به مجلس فراماسونها كشيد و سرگرم سيلي زدن به آنها كرد. با در نظر گرفتن اين احتمال كه حضرت حق ممكن است اين حال غفلت زده ر نيز كنوان مجاهدتي فكري بپذيرد موجب تسليام شد.
— 366 —
سلامِ علي گُل، برادر حافظ محمد، معلم ارزشمند رساله نور را دريافت كردم. به او، همه همشهريانش و زندگان و مردگان "صاو" هزاران درود ميفرستم؛ و برايشان دعا مي كنم.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهنور اعبرادران عزيز و صديقام!ثبات و متانت شما تمام نقشههاي منافقان و فراماسونها را بينتيجه ميكند. آري، برادران من، لزومي به پنهان كردن نيست، زنديقان، رساله نور و شاگردانش را با طريقتها و مخصوصاً طريقت ند. مساه مقايسه ميكنند، و براي از بين بردن و متلاشي كردن ما ميخواهند همان طرحهايي را عملي كنند كه با آنها طريقتيهاي مذكور را مغلوب كردند؛ پس عليه ما چنين هجوله نورلهيي را تدارك ديدند.
اولاً:در صدد ايجاد وحشت و ترساندن و فاش كردن سوء استفادهها از مكتب مورد نظر بر ميآيند.
ثانياً:خطاها و قصورات اركان و پيروان مكتب را (به زعم خ نيايشكار ميكنند.
ث)"Jاً:با ايجاد فساد توسط فلسفه مادي و بيبند و باريهاي جذابِ تمدن سعي ميكنند همبستگي و تعاون بين افراد مكتب را از بين ببرند؛ و با اهانت به استادشان او را تضعيف كرده و مجموعه اعتقاداتشان را با برخي ا "هجومم و فلسفه از نظرها بيندازند. آنها با همين سلاح كه عليه اهل طريقت نقشبندي به كار گرفتند به ما حمله كردند، اما فريب خوردند،\زيرا اصل نظام فك تشنه له نور عبارت است از احساس و جستجوي اخلاص تام، ترك انانيت، مشاهده رحمت در زحمتها، احساس لذتهاي باقي در آلام و دردها، نشان دادن آلام اليمدي لشكتهاي سفيهانه زود گذر، و تدريس اينكه ايمان در اين دنيا نيز ميتواند عامل لذتهاي فراوان گردد، و آموختن حقايقي كه هيچ فلسفهيي قادر به درك آنها نيست. لذا طرح و نقشهي آنها را ان شاء الله به طور كامل عقيم خواهد گذاشت
— 367 —
و آنها را وادار هولتي ت خواهد كرد كه "مكتب رساله نور را نميتوان با طريقتها مقايسه كرد."
يك لطيفه:يك روز صبح از بخش ژاندارمها كه در مجاورت ماست كسي صدايم ي بزرگز پنجره بيرون را نگاه كردم. گفت:"درِ ما، خود به خود بسته شد و هر چه ميكنيم باز نميشود." من هم گفتم:"اين براي شما علامت است تا بدانيد بين كساني كه در را بر آنها بستهايد و كشيك به ما ميدهيد آدمهاي بيگناهي مانند خودتان وجود دارد. با يكي از برادران كه ده سال ميشد او را نديده بودم يك دقيقه ديدار كردم و به همين بهانه به من توهين كرد اين ب بهانهيي ديگر نيز در دوم خروجي ما را بستند. حالا در عوض و به عنوان مجازات، در شما هم بسته شد."
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!لطيفهيي كه روز گذشته براي شما نوشتم داراي سه نكته ظريف زير است:
نافرمريف نخست:شخصيت معنوي هيأت ارجمندي كه در آينده خواهد آمد نمايندهيي دارد؛ همچنان كه دري كه از پشت چفت شده به بركت و سرّ آن شخصيت معنوي گشوده شد، باز هم يك نمايندهي آن هيأت ارجمند كه تحقق يافته و به وجود آمبهارها از ده سال، نيم دقيقه با من ديدار كرد، به همين دليل با من تندي كردند. من هم عصباني شدم؛ چند بار گفتم: "درهايشان بسته شود." صبح فرداي همان شب درهاي نگهباني بدون آنكه سابقه داشته باشد خود به خودأ افعاشد و تا دوساعت نتوانستند آن را باز كنند.
نكته ظريف دوم:توسط مدير، يادداشتي براي دادستان فرستاده، و در آن گفته بودم: "من در انفرادي هستم و نميتوانمبه پنجي ديدار كنم، امكان ديدار هم باشد در اين شهر كسي را نميشناسم. شهردار اينجا به همراه شخص ديگري... الي آخر" بعد، دادستان ميگويد: "مگر او در انفراديست؟" مدير پاسخ ميدهد: "نه" و هر دو معترض من ميشوند. همان روز كسي كه نيمه مجذوب و نيمه
جود داويشاوندم بود نيم دقيقه با من ديدار كرد؛ به همين خاطر چنان وضعيتي پيش آمد كه در هيچ زندان انفرادي سابقه نداشت. اعتراضشان به من، به كمرشان زد.
نكته ظريف سوم:سر و صداي جوانان بيو ماهه بار همسايه در آستانه در، بين مغرب و عشا مرا اذيت ميكرد؛ البته كم بود. آن در را نيز همان روز به بهانهيي بستند؛ بوي بد منزلام بيشتر شد و هم مانندداي جوانانِ نزديك در، موجب آزار بيشتري شد، من هم گفتم: "درهايشان بسته باد؛ چرا چنين ميكنند؟" همان صبح آن حادثه رخ داد.
* * *
برادرانام!دو مسألهيي را كه با حروف جديد نوشته بوديد واقعاً تأثير گذار بود. مسائل اول و دوم و سوم انسانشته شود بسيار خوب است، اما قلم كساني چون "خسرو و طاهري" كه خاص قرآن و خطِّ قرآنيست و مأمور به اين كار هستند موجب نگراني من ميشود، اگر ديگران بنويسند بهتر است.
* * *
برادران عزيزم!يك سال است كه از مقداري، يعني حدود يك كيلوقدير ني پلو و برنج استفاده ميكنم. ترديدي برايم نماند كه بركت بزرگي در آن است. حالا شما نميگذاريد آن را طبخ كنم. پس آن را به عنوان تبرك و هديهيي بابركت برايتان ميفرستم. از آن رشتهي پلوي ستارهيي شكل يك بار بركت خارق العادهيي ديدم. دانههايشحمتاشد از پختن، خشك ميكردم. من و ديگران ديديم كه دانههايش بيش از ده برابر بزرگتر ميشوند.
* * *
— 369 —
برادران عزيزم!امشب وقتي مشغول گفتن دعا و ذمنظم ونهام بودم نگهبانان و ديگران ميشنيدند. بر قلبام خطور كرد كه "آيا اين اظهار، ثواب كار را كاهش نميدهد؟" دلواپس شدم و سخن مشهوري از حجت الاسلام امام محمد غزالي را به ياد آوردم، ميگويد:"فضيلت اظهار كار خير، گاهويشاوناتب از اخفاي آن بيشتر است".يعني آشكار انجام دادن كار خير ممكن است موجب استفاده يا تقليد ديگران شود و آنها را از غفلت بيدار نمايد؛ و اگر افراد مقابل در گمراهي و بيبند و باري عناد داشته باشمادام هار شعاير اسلام در برابر آنان، عزت ديني را نشان خواهد داد؛ بنابراين اداي آشكار كار خير مخصوصاً در اين زمان و توسط كساني كه درس اخلاص را كامل فرا گرفتهاند، از جنبههاي گوناگون نه تنها ريا نيست (به شرط اينكه ندانسته به ظاهرسازي آلوده ان به بلكه مي تواند ثواب زيادي هم داشته باشد، پس تسلي خاطر يافتم.
* * *
دو روز پيش وقتي قاضي بازپرس خبرم كرد، در اين فكر بودم كه چگونه از برادرانام دفاع كنم؛"حزب المصون"امام غزالي را گشودم، آيات زير نظرم را جلب كرد:
اِنَّلتَّزَْ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا (حج: ٣٨ ) يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ اَيْدِيهِمْ وَبِاَيْمَانِهِمْ (حديد: ١٢ ) اَللّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ (شورى: ٦ ) طُوبَى لَهُمْ (رعد: ٢٩)
ديدم آيه نخست (اگر تشديدها را در نظر داشته باشيردي كهّها را نشماريم، "و" در آمَنُوا نيز مدّ است) در مقام جفر و به حساب ابجد ميشود هزار و سيصد و شصت و دو (١٣٦٢)، كه دقيقاً تاريخ ساليست كه در آن هستال، پاراي دفاع از برادران مؤمنمان عزم را جزم كردهايم؛ ديدم مقام و معناي آيات با شرايط امروز ما كاملاً مناسبت دارد. گفتم: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ نيازي به دفاع من باقي نميماند. بعد به
— 370 —
ذهنام خطور كرد كه "نتيجه چه خواهد شد؟ كه امجكاو شدم. ديدم دو جمله اَللّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ و طُوبَى لَهُمْ به شرط شمارش تنوين، مقام جفرياش دقيقاً همان ١٣٦٢ ميشود (اگر مدّ را به حساب نياوريم، دو، و اگر آن را هم در نظر بگيريم سه خواهد شد.) در مجً در زماني كه به شدت نيازمند محافظت الهي بوديم رقم به دست آمده با تاريخ سال جاري و سال آينده مناسبت داشت؛ آيات مذكور، بر حفاظت ما در برابر هجوم وحشتناكي كه از يك سال پيش در حوزهيي وسيع آغاز شده بود با ضمانت، تسلي ميدادند.
رساله فورانر رويداد مزبور، در دواير عالي حكومتي، پيروزيهاي درخشانتري بهدست آورد؛ لذا توقف موقتي فعلي، ما را مأيوس نميكند و نبايد بكند؛ همچنين مصادره "آيت الكبري" كه به دليل انتشارش صورت خته باموجب شد همه نظرها از هر سو به جايگاه درخشان اين كتاب جلب شود؛ پس من اين حادثه را مانند اعلان نامهيي تلقي ميكنم. هم اينك آيهي رَبَّنَا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْلَنَا (تحريم:٨) را قرائت كردم. اغْفِرْلَنَا به حساب ابجدن است ً ١٣٦٢ ميشود، يعني تاريخ همين سالي كه در آن هستيم؛ ما را به استغفار فراوان فرا خوانده و فرمان ميدهد تا نورتان كامل شده و رساله نور ناقص نماند.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!من فكر ميكنم كساني كهجهاني تحان دشوار اين دو مدرسهي يوسفيه قديم و جديد متزلزل نشدند و درس را رها نكردند و با اينكه دهانشان بر اثر خوردن شورباي داغ سوخت، اما از طلبداد اسرف نشدند و توان معنويشان در برابر انبوه تهاجمها به پايان نرسيد، توسط اهل حقيقت و نسل آتي تشويق خواهند شد؛ فرشتگان و موجودات روحاني نيز آنها را تشويق ميكنند. ليكن چون بيمار و ضعيف و فقير در ميانتان هست فشار مادن منظر است. با اين حال فكر ميكنم
— 371 —
اگر هر كدامتان ديگري را تسلي دهد و همه شما در اخلاق و صبر نمونه و الگو و در تساند و خوبي كردن، برادري مهربان و در مباحثات درسي مخاطبي باهوش و پاسخگو و در انعكاس و امي نيكو چون آينه باشيد فشارهاي مادي از بين ميرود؛ با اين انديشهها در مورد شما ی كه از روح خويش بيشتر دوستتان دارم ی تسلي خاطر ميگيرم.
عباي صد و سفرههالهمولانا خالدرا روزي برايتان ميفرستم. همانطور كه آن شخص، اين عبا را بر من پوشاند من هم به نام او براي اينكه شما نيز آن را به عنوان تبرك بر تن كنيد هرگاه بقا مياهيد آن را برايتان خواهم فرستاد.
تازه آمده بوديم كه دكتر واكسيناسيون، واكسن آبلهي من را ترزيق كرد. جاي واكسن، تورم كرد و دمل در آمد. تورم به سمت پايين كشيده ميشد. نميگذاشت ديگري و هنگام وضو گرفتن اذيت ميشدم. با خودم ميگفتم نكند بدنم با واكسن سازگار نيست يا معناي ديگري در كار است. يادم آمد بيست سال پيش در آنكارا واكسني ببدانيددند كه هنوز هم جاي آن گهگاهي ورم ميكند و باعث ناراحتيام ميشود. گفتم نكند اين هم مانند آن شود. وضعيت آنجا چطور است؟
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!يكي از حكمتهاي عدالت تقدير الهي كه ما را به رض و ميوسفيه دنيزلي فرستاده اين است كه اهالي اينجا و زندانيان و حتي كارمندان و دادگستري به رساله نور و شاگردان آن بيش از جاهاي ديگر نيازمندند. بنابراين ما با مسئوليت ايماني و اخروي وارد اين امتحان دشوار شديم. آري، ما را ن زندانيان كه از بيست سي نفر فقط يكي دو نفرشان نماز را با تعديل اركان ميخوانند، به يكباره چهل تا پنجاه نفر از شاگردان رساله نور عموماً و بلا استثنا نمازشان را كامل و درست ميخوانند، و اين دين ارزرشاد كه با زبان حال و فعل منتقل ميشود نه تنها زحمت و دشواري موجود را از بين ميبرد بلكه موجب علاقه بيشتر به آن ميشود. شاگردان رساله نور اين درسها را با اعمال خود ميدهند و ما ا سكوت، و
— 372 —
عنايت الهي اميد آن داريم كه با ايمان تحقيقي كه در قلب خويش دارند در نجات اهل ايماني كه در اينجا هستند از اوهام و شبهات اهل ضلالت، چون قلعهيجنگ بيدين عمل كنند.
اينكه اهل دنيا در اينجا مانع سخن گفتن ما ميشوند ضرري ندارد.لسان حال از لسان قال مؤثرتر و محكمتر سخن ميگويد؛مادام كه هدف از زنداني كردن، تربيت افراد كه چنيگر دوستدار ملت هستند نبايد مانع ديدار زندانيان با شاگردان رساله نور شوند. تا اين محبوسان در يك ماه و شايد در يك روز بيش از آنچه در يك سدر مهمآموزند تربيت شوند و بياموزند؛ در نتيجه انسانهاي مفيدي براي ملت و وطن، و آينده و آخرت خود شوند. اگر رساله "راهنماي جوانان" در اينجا وجود داشت بسيار مفيد بود. ان شق مقدره روزي آن را هم به اينجا ميآورند.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!امروز گفتگوي مربوط به ضياءالدين با برادر مرحوم و بزرگام ملا عبدلفعّال از خاطر گذراندم. آنگاه به شما فكر كردم. قلباً گفتم:"اگر پرده غيب گشوده شود و هر يك از اين دينداران صادق و مسلمانان جدي ی كه در اين زمانهي بيثبات ثابت قدماند و در اين اوضاع پرآشوب متزلزل نميمرحوم ی چون يك ولي و حتي يك قطب ديده شوند، بر اهميتي كه امروز براي آنها قائلام و علاقهيي كه امروز به آنها دارم چيز بسيار كمي خواهد افزود. و اگر هر كدامشان يك فرد عامي و عادي ديده شوند نيز از ارزشي كه امروز برايشان قائلم هيچ كم نخواهد كرد،هايش دخدمت به نجات ايمان در چنين شرايط سختي فوق هر چيز است.
مزايايي كه مقامات شخصي و حسن ظنها (بر شخصيت فرد) ميافزايند با از ميان رفتن حسن ظنها در چنين حالات پر دغدغه و متزلزلي موجب كاهش محبتها به فرد ميشود. و صاحَّذِى نيز براي آنكه موقعيت خويش را در نظر آنها حفظ كند مجبور به رفتارهاي تكلف آميز و كارهاي ساختگي و رعايت وقار
— 373 —
پرمشقت ميشود. خداوند را ت ماننيت سپاس كه ما به چنين تكلفهاي سردي محتاج نميشويم."
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!با تمام روح و عقل و دلم ليالي عشر ميگوشما تبريك ميگويم. از رحمت الهي مسألت ميكنيم منافع بيشماري نصيب همكاري معنوي ما فرمايد. امشب خواب ديدم نزد شما آمده و به عنوان امام جماعت قرار است نماز بخوانم، كه بيدار شدم. براساس تجربه، زماني كه چيزي نمانده بود خواب مذكور بيشترشود، دو نفر از برادرانمان كه از قهرمانان "صاو" و "حُما" هستند براي تعبير اين خواب به نمايندگي از شما آمدند. من هم با ديدن آن ها چنان مسرور شدم كه گويي همه شما را ديدهام.
برادران من!اگرچه اين وضع موجب شده است موافقان و بعضي از ش ضعيفان در برابر رساله نور محتاط و هراسان باشند، اما در بين همه مخالفان و دينداران و مأموران مرتبط نوعي دقت و اشتياق به وجود آورده است.نگران نباشيد نورها خواهند درخشيد.
اي برادر! توجه فرما؛ در زندان دنيزلي همه لاَ ادر ظاهر عليه استاد بود و با حكم (از پيش تعيين شدهي) اعدام او را محاكمه ميكردند؛ با اين حال استاد ميگويد: برادران نگران نباشيد؛ نورها خواهند درخشيد. ببين كه اين سخن چگونه تحقق يافت مردملبههايش
سعيد نورسي
* * *
— 374 —
براساس تعبير و استخراج "صبري" رساله نور متناسب با اشاره سوره "وَ العَصرِ"، براي آناتولي مانند كشتي (نوح) در كوه جودي بوده و وسيلهيي براي محافظت اسپارتا و كاستامونو از آفات آسماني و زمينيست؛ من كميبا ايمز اين مصيبت، مكرر ميگفتم؛ و آن نامهها براي شما هم ارسال شده بود كه:"با رساله نور كاري نداشته باشند؛ در غير اين صورت بدانند با بلايايي مواجه ميشوند كه وقروردگابه زودي محتمل است؛ بهتر است عاقل شوند" خبري را كه اينك دريافت كردم بشنويد: مردم كاستامونو و حومه و قلعهاش چنان گريستهاند كه گويي در ماتم رساله نور بودهاند؛ آنها با زلزله به لرزه افتادهاند؛ ان شاء الله باز هم رساله نور واصل شده؛ خات گرف لبانشان باز خواهد گشت و شكر خواهند كرد.
روز گذشته دو سود گرانبهايمان را براي شما نوشته بودم. در دومي گفتم: "با صدها زبان، دعا و تسبيحات، الي آخر". ري، انبير نارساست؛ درست آن چنين است: "نسبت به درجه و مرتبهيي كه هر كدام از ما داريم با صدها زبان، الي آخر".
ما را در حالي آوردند كه دستان مرا با دستان پيرمرد بسيار محترمي از روستاي صار تا من علاقه زيادي به آن دارم دستبند زده بودند. موجب خرسندي فراوان من شد. بدين وسيله از شدت علاقه مردم آن روستا به خود آگاه شدم. به آن برادرم جداگانه سلام ميكنم.
* * *
برادر عزيزم!آيهي نبع سعرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ نيز بر اشارت وَ الْعَصْرِ اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَفِى خُسْرٍ اشاره دارد و يادآوري ميكند ويرانگري و جنگ كفار بيفايده است و در متن خسارتهاي وارد شده، عين ضرر ميباشد. به موازات رمز و ايما به مندر اشارت وَ الْعَصْرِ به رساله نور هست، بايد دانست آيه مذكور نيز به رمز اشاره ميكند در سال جاري كه به تاريخ رومي، ١٣٦٠ است، منافقان و كافران با رساله نور مبارزه خواهند كرد، اما خسارت خواهند ديد، زيرا يكي از اسباب رفع بلاياييمي ندالزله
— 375 —
و جنگ، رساله نور است. احتمالاً اشاره پنهاني وجود دارد مبني بر اينكه متوقف كردن آن باعث جلب بلايا مي شود.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيزم!گمان ميكنم دفاعيه حقيقي و پاياني ما رساله كوچكي به عنوان "ثمره زن و دعايزلي" شود، زيرا به دليل برخي اوهام از يك سال پيش به طرز گستردهيي با طرحها و بهانههاي بيپايه و اساس به ما حمله كردند؛ طرحهايي از قبيل: طريقتگرايي، قوميتگرايي، كميته گرايي، احساسات دينيوَحْدَزار سياست كردن، فعاليت عليه جمهوريت و اخلال در كار دولت و آسايش ملت. حضرت حق را شكر بيپايان كه نقشههايشان بينتيجه ماند. در چنان گستره وسيع، در ميان صدها طلبه و صدها رساله، و درليل بهنامهها و كتابهايي كه در مدت هجده سال نوشته شده جز حقيقت ايماني و قرآني و تحقيق در آخرت و تلاش براي سعادت ابدي چيز ديگري نيافتند. آنها براي پنهان كردن نقشههاي خود در جستجه راحتنههاي كاملاً عادي بر آمدند، ليكن كميته زندقهي پنهان و وحشتناكي كه برخي از اركان دولت را اغفال نموده و عليه ما تحريك كرد اينك احتمال ميرود مستقيماً به نفع كفر د فرا ه ما حمله كند، لذا گمان ميكنم نگارش "رساله ثمره" یكه چون خورشيد ميدرخشد، و چون كوه محكم است، تزلزلي ندارد و (براي هيچ كس) شبههيي باقي نميگذاردی بر ما الهام شد، تا در برابر آنها قويترين دفاعيه باشد و آنان را به سكوت وادار مِنْ سعيد نورسي
* * *
برادرانام!اگرچه جا و مكانتان بسيار محدود است اما وسعت دلتان به آن اهميتي نخواهد داد؛ وانگهي نسبت به مكانمان آزادي بيشتري دارد. بدانيد كه
— 376 —
اصليترين نقوي مي و اتكاي ما همبستگي و اتحادمان است. مراقب باشيد، خيلي مراقب باشيد كه بر اثر عصبانيت حاصل از اين مصايب كوتاهيهاي يكديگر را به رخ هم نكشيد. با گلايههايي كه در حكم اعتراض به قسمت و قَدَر الهيست و با گفتن سخناني ماننداتوانه "اگر چنان نميشد، چنين نميشد" از هم دلخور نشويد.من دانستم كه راهي براي نجات از حمله و هجوم مخالفان نداشتيم و هر كاري كه ميكرديم، آنها حمله ميكردند.ماموطنار و شكر و رضا به قضاي الهي و تسليم در برابر قَدَر با آنها مقابله ميكنيم، تا عنايت الهي به دادمان برسد. ما بايد تلاش كنيم در كمترين زمان بيشترين ثواب و خير را كسب كنيم.
به برادد ی كهن در آنجا بسيار سلام ميفرستيم و براي سلامتيشان دعا ميكنيم.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!يكي از چيزهايي كه گذران سريع زندگي اين بيست سزوال آن، لذتهاي فاني و پليد و بيعاقبتاش، و سيليهاي فراق و دوري را در سطح قابل توجهي تسلي ميدهد ديدار با دوستان صميميست. آري، گاه براي ديدارار دادعته با يك دوست، بايد بيست روز راه رفت و صد ليره هزينه نمود. حالا در اين زمانه عجيب و بيدوست، ديدار يكي دو ماهه با چهل تا پنجاه نفر از دوستان صميمي و گفتگو با آنها براي خدا، و كسب تسلي خاطر حقيقي، از اندوه رنجها و ضايصهي جلي ميكاهد. من خود حاضر بودم بعد از ده سال دوري از برادراني كه اينجا هستند براي ديدار فقط يكي از آنها اين مشقت را به جان بخرم. گلايه كردن، اعتراض به تقدير (الهي)، و سپاسگزاري تسليم بودبحَانَرابر آن است.
* * *
— 377 —
به شما اطمينان ميدهم اگر هم اينك اجل فرا برسد در كمال آرامش قلبي با آن مواجه ميشوم و ميميرم. چون معتقدم در بين شما سعيدهاي فراواني هستند كه جوان و متين و نيرومندند و بسيار بيشتر از اين سعيد بيچشايستگالمند، بيمار و ضعيف، حامي و وارث و صاحب رساله نور خواهند بود.خود را مديون كساني ميدانم كه نامشان در يادداشت "نظيف" نوشته شده است. آنها به صورت مؤثري توان معنوي را تقويت كردهاند و من از اين بابت بسيار خوشحالام. من در اصل ح قلم تزدم كه آنها چنين باشند. حضرت حق آنها را موفق كند و الگوي خوبي براي ديگران قرار دهد.
* * *
برادران عزيز و صديقام! مادام كه براي آخرت و خير و عبادت و ثواب و ايمان و قرآن با رساله نور مرتبط شدهاياه اسكاينكه به اينجا آمدهايد بايد خدا را شكر كنيد؛ هر ساعت اين شرايط سخت در حكم بيست ساعت عبادت است و اين بيست ساعت نيز از آن نظر كه مجاهده معنوي قند شي خدمت به قرآن و ايمان است به اندازه صد ساعت ارزش دارد و آن صد ساعت هم ارزش ديدار بستن عقد اخوت، دادن و گرفتن قدرت، و تسلي دادن و تسلي گرفتن با برادران مجاهد واقعي را دارد كه هر كدامشان به قدر صد نفر ارزش و اهميت دارند؛ نيز شما به اين مدرسوجوداتيه آمدهايد تا در امتحاني براي تداوم همبستگي واقعي و ثابت قدم بودن در خدمت قدسي، و استفاده از سجاياي نيكو و كسب شايستگي شاگردان مدرسةُ الزهرا شركت و قسمت خويش را به همان مقدار كه تقدير شده دريافت كرده و از رزسي رساتان تناول كنيد و از آن ثواب كسب نماييد. بايد به فايدههاي ياد شده فكر كرد و با صبر و تحمل با همه سختيها مقابله نمود.
سعيد نورسي
* * *
— 378 —
برادرانام!من قلباً آرزومند بودم مشابه قهرمانان متين اسپارتا و حومه آن كه ثبُّ المي آهنين و پولادين دارند، ی كساني مانند خسروها و حافظ عليها ی از اطراف كاستامونو هم در اينجا ديده شوند. فراوان شكر ميكنم كه استان كاستامونو آرزوي مرا كاملاً برآورده كرد و قهرمانهاي متعددي را به ياريمان فرستاد. به برادرانو آخرتري كه نزد شما هستند، و من هميشه به ياد آنان هستم و چون نامهايشان را نميتوانم بنويسم تكتك درود ميفرستم و براي سلامتيشان دعا ميكنم.
* * *
برادرانپنج نف صديق، ثابت قدم و وفادار من!يكي از حالات خويش را بيان ميكنم نه براي اينكه متأثر شويد يا تدبيري مادي اتخاذ شود، بلكه هدفم استفاده بيشتر از مشاركت معنوي نيايشي شماست و اينكه شما هم بيش از پيش خونسردي و احتياط و صبر و تحم فريادرا حفظ كنيد و به شدت مراقب همبستگي خود باشيد، مطلب اين است: فشار و عذابي را كه در اينجا در يك روز ميبينم در اسكيشهير در يك ماه هم نميديدم. فراماسونهاي ظالم يكي از افراد بيانصاف خود را مأمور كردهاند تا از عصبانيت و خشم من در خن ميشكنجههايشان بهانهيي بيابند و آن را دليل تجاوز ظالمانه نشان دهند و دروغ هايشان را پنهان نمايند.من بر اثر احسان الهي خارق العادهيي صبر ميكنم و خدا را شكر ميگويم و تصميم گرفتهام به اين روش ادامه دهم.حال كه م ترازوم تقدير الهي هستيم و اين فشارها را بر اساس سرّ
"خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا"
نعمتي معنوي براي كسب ثواب بيشتر ميدانيم، و مادام كه پايان مصايب گذرا و دنيوي غالعت و عت بخش و خير است، و اينك كهما در مرتبه حق اليقين اعتقاد يقيني و قطعي داريم كه حيات خويش را وقف حقيقتي نمودهايم كه درخشانتر از خورشيد و زيبا چون بهشت و شيرواسطه سعادت
— 379 —
ابديست؛پس نبايد شك كرد كه با اين شرايط پر مشقت، با افتخار و شكر در حال انجام مجاهدهيي معنوي هستيم؛ لذا شكوه و گلايه نبايد كرد.
* * *
براميشودزيز! توصيه اول و آخر ما اين است: وحدت خود را حفظ كنيد، خونسرد باشيد و احتياط كنيد و از انانيت و تكبر و رقابت پرهيز نماييد.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!از كيفرخواست دادستان يكند؛ شد نقشه زنديقان پنهاني ی كه با اغفال برخي از اركان حكومت آنها را عليه ما كردهاند ی بينتيجه مانده و دروغ بودنشان مشخص شده است. آنها اينك جمعيتگرايي و كميته دو سارا بهانه قرار داده درصدد پوشاندن دروغهايشان هستند. يكي از آثار اين مطلب ممانعت ديگران از تماس با من است. گويي اگر كسي با من تماسي بگي، اشياهان يكي از ما ميشود. حتي كارمندان ارشد هم رفتار خشني داشته و با تحت فشار قرار دادن من، خود را نزد رؤسايشان عزيز ميكنند. مخصوصاً "حا ص م د بر" من ميخواستم مطلبي را كه خواهيد ديد در پايان اعتراضنامهام بر آن دما انديشهيي مانع شد. مطلب اين است:
آري، ما يك جمعيت هستيم. جمعيتي كه در هر زمان سيصد ميليون عضو دارد. عضوهايي كه روزانه پنج بار براساس اصول جمعيت، علاقه و دلبستگيا نظر ا با احترام نشان ميدهند. آنها با برنامه قدسي
اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ
با دعاها و معنويات خود به ياري يكديگر ميشتابند. ما از افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم و مسئوليت خاصمان نيزاد ميتحقيقي حقايق ايماني قرآن براي اهل ايمان و نجات آنان و خودمان از نيستي هميشگي و حبس
— 380 —
انفرادي دائم است. ما با جمعيتها و كميتههاي ديگر دنيوي و سياسي و دسيسه باز ارتباطي نداريم و با چنين ن قوه طح خود را پايين نميآوريم.
* * *
برادران عزيز و صديقام! بامداد امروز دلم براي يكايك شما به درد آمد. در يك لحظه، رساله بيماران را به خاطر آوردم و آرامش يافتم.
آري،اين مصيبت هم نوعي بيماري اجتماعيست.بيشتر علاج هاي ثبات ك در آن رساله، شامل اين مورد هم ميشوند؛ همچنان كه به بيمار ارجمندي كه در "ارزروم" است گفتم، دردهاي پيش از اين ساعت مصيبت، كاملاً برطرف شد و آن چه باقي ماند ثواب و خير و فوايد دنيوي و اخروي و ايماني و قرآنيست. معلوم ميشوديق، ديبت گذراي مذكور، به نعمتهاي متعدد و دائمي تبديل شده است. آينده نيز فعلاً موجود نيست، پس مصيبتي كه در آن تداوم خواهد يافت فعلاً دردي ندارد.احساس درد متوهمانه از آنز: ١٢٩ت، بياعتمادي به رحمت و قَدَر الهيست.
ثانياً:امروزه بيشتر انسانهاي روي زمين به لحاظ مادي و معنوي گرفتار مصايب قلبي و روحي و فكري هستندِلاً ساري هاي ما نسبت به آنها بسيار ناچيز و در عين حال سودمند است؛ و براي قلب و روح، لذتِ ايمان و سلامت و صحت دارد.
ثالثاً:در متن اين توفانها اگر وارد اينجا نمند، از، اين مصيبت ناچيز بهواسطه ارتباط با مأموران متوهم، سختتر و سنگينتر ميشد. در آن صورت دچار مصيبت رياكاري و چاپلوسي در برابر آنها ميشديم.
رابعاً:در اين زمستان خشكيدمادي و معنوي كه كاري در آن نميشود كرد، و در اين مدرسه يوسفيه ی كه يكي از درسخانههاي مدرسةُ الزهراست ی ديدن كم هزينه و به غايت ارزان دوستان واقعاً حقيقي كه از برادر هم مشفقترند و مصاحبت با برادران اخروي كه چون مرشد ميباشرف خويبهرهمند شدن از فضايل خصوصي
— 381 —
آنان، و نيیرو گرفتن از حسنات و ياريهاي معنیوي، انبسیاط خاطر، و تسلي خاطیر آنها ی كه مانند نیور و نیوراني كه در اشياي شفیاف سرايت ميكنند ميبت و تبماهيت اين مصيبت را تغيير داده و حكم نوعي پوشش براي عنايت الهي را مييابد. آري، از ظرايف لطيف اين عنايت الهي خفيه است كه همه طلبههاي رساله نور كه به اينجا آمدهاند،"علما و روحانيون"ناميده ميشوند. همه، آنها را "عرحمان ن" ميخوانند و به آنها احترام ميگذارند. اشاره لطيفي كه در اين ظرافت وجود دارد اين است: همچنان كه اين زندان به مدرسه تبديل شده است، شاگردان رساله نور هم هر يك، مدرس و معلمي شدهاند؛ و زندانهاي دي وحدت، در سايه اينان ان شاء الله تبديل به مكتب خواهند شد.
* * *
برادرانام!اگر گه گاه نامههاي مختصري كه پيش از اين، مشابه همين نامه براي تسلي خاطر نوشته شده، خوانده شوند و رساله ثمره مخصوصاً بخشهاي پايانشمارمه طور دسته جمعي مطالعه گردند، و همزمان درباره مسائلي كه از رساله نور به خاطر ميرسد مذاكره شود، ان شاء الله موجب كسب عزت و افتخار طلبه علوم ميشود. شخصيتهاي بزرگي چون امام شافعي به طل، علاوم (ديني) چنان اهميتي ميدادهاند كه گفتهاند:"حتي خواب طلبه علوم نيز عبادت است."پسدر چنين زمیانهيي كه میدرسهيي وجیود ندارد و در چنين مكانهیاي عیذابآوري، به خاطیر اينست:
لبگي با ارزش نبايد به صد سختي و مشكل اهميت داد و بايد گفت"خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا" بهترين كارها، سختترين آنهاست. م.و به همه آشان راها از ته دل خنديد. اما دوستان تهيدست از آن نظر كه داراي اهل و عيال هستند و تكفل آنها را بر عهده دارند، براساس قاعدهي قراني و ايماني و نورانيِ "در مصيبت بايد به بدتر از خود و در نعمت بايد به كسعث مي كمتر برخوردارند نگاه كرد" بايد بدانند كه از هشتاد درصد مردم راحتتر هستند. اينان همچنان كه حق
— 382 —
ندارند شكايت و گلايهيي كنند، بايد هشتاد مرتبه بيشتر از ديگران شكر بگورا يافر اينجا دريافت سهميه غذايي ما از سوي قَدَر الهي تعيين شده بود. رحمتِ مبتني بر عدالت ما را در اينجا گرد هم آورده؛ و اهل و عيالمان نيز به رزاق حقيقي سپرده شدهاند؛ (خداوند) ما را موقتاً از مسئول
بلهرستي خانواده معاف كرده است؛ همچنان كه روزي كاملاً دستان ما را كنار خواهد زد و عزلمان خواهد كرد.
مادام حقيقت چيزيست كه گفته شد، بايد
حَ. او ما اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بگوييم و در حالت تسليم شكرگزاري كنيم.
* * *
برادران عزيز و صديقام!من هر چند نميتوانم حضوري با شمميآورر كنم، اما از اينكه نزديكتان هستم و همگي در يك ساختمان بهسر ميبريم بسيار خوشحال و سپاسگزارم. بدون اينكه اختياري داشته باشم گاه تدابير لازم هشدار داده ميشود؛ از جمله اينكه يك نفر زنداني دروغگو و جاسوس را از طرف فراماسونها در بند كناريد، و ااشتهاند. تخريب كردن آسان است مخصوصاً تخريب جوانانِ سر به هوا؛ از آزار زيادي كه فرد مذكور به من ميرساند و تلاشاش براي به فساد كشيدن جوانان فهميدم كه زندقه در مقابله به شدن د و اصلاحهاي شما، براي فاسد كردن و تخريب اخلاق فعاليت ميكند.در چنين وضعيتي بايد مراقب بود و بسيار احتياط كرد. تا آنجا كه امكان دارد نبايد در مقابل زندانيان قديمي حساسيت به خرج داد؛ همچنين حساسيت آرت آنا هم نبايد برانگيخت؛ بايد مراقب باشيم و به دو دستگي ميدان ندهيم؛ بايد خونسرد بود و تحمل كرد. برادران ما بايد در حد امكان اخوت و همبستگيشان را با فروتني و تواضع و ترك غرور تقويت كنند، ا شب ميار لازم و ضروريست.سرگرم امور دنيا شدن مرا ميرنجاند. به درايت شما اعتماد ميكنم و جز ضرورت به كارهاي دنيا نميپردازم.
سعيد نورسي
* * *
— 383 —
برادران من!براي مقابله با هر احتمالي، بيا و بر هيي كه امروز صبح هشدار داده شد لازم است.
حقايقي را كه ما از قرآن اخذ ميكنيم چون خورشيد و روز روشن است كه هيچ شك و شبهه و ترديدي باقي نميگذارد. نفس و شيطان درون من از بيست سال پيش بسيار كنجكاو د و اعند كه "فيلسوفان زنديق در برابر اين مطلب چه ميگويند و نقطه اتكايشان چيست؟" چون در هيچ زمينهيي نتوانستند قصور و خطايي بيابند سكوت كردند. گمان ميكنم حقيقتي بسيار حساازم ربفس و شيطان درون من را ساكت كرد، سركشترين آدمها را نيز به سكوت وا ميدارد؛مادام كه ما در راه حقيقتي فعاليت ميكنيم كه ثابتترين و بزرگترين و مهمترين حقيقت است و برايش قيمتي نميتوان تعيين نمن برهايقتي كه اگر دنيا و جان و جانانمان را هم فدايش كنيم باز هم ناچيز است؛ بيترديد بايد با همه بلايا و فشارها و دشمنان با كمال متانت مقابله كنيم.ممكن است برخي از روحانيون و شيوخ و افراد به ظاهر باتقواي فريب خقدامي ا هم عليه ما تحريك كنند.در برابر اينها هم بايد وحدت و همبستگي خود را حفظ كنيم و سرگرمشان نشويم و مناقشه نكنيم.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيزي متعاقام!با يك اخطار معنوي در سپيده دم امروز دانستم كه دليل واقعي حمله و تجاوز گسترده و جدي عليه ما، شعاع پنجم نيست؛ بلكه"حزب النوري، مفتاح الايمان، و حجةُيك سالغه"است. بخشي ازحزب النوريرا به دقت خواندم، به مفتاح هم انديشيدم و دانستم كه زنديقها، چون نتوانستند در برابر اين دو شمشير الماسين از مشرب كفر مطلق محافظت كنند،شعاع پنجمرا كه تادم در با مسائل سياسي مرتبط است در ظاهر دليل نشان دادند، لذا دولت را اغفال كرده عليه ما
— 384 —
شوراندند. به همراه همين اخطار، به ذهنام خطور كرد "اگر تعدادي از برادران ضعيفمان موقتاً از فعاليت دمُحَمّارند ممكن است از اين گرفتاري نجات پيدا كنند." ميخواستم چنين اجازهيي بدهم اما ناگهان هشدار داده شد "كسي كه تا اين حد با موضوع مرتبط بوده و دو بار مورد اين آزمايش قرار گرفته، و در مقابل، متحمل زحمات و مشقات فراوان شده است؛ نبايد قلباً (ياهمير رساله نور) صرف نظر كند كه كاري بيفايده و مُضر است؛ بلكه ميتواند براي فريب آنان در ظاهر كناره گيري كند و اجتناب خود را نشان دهد." در غير اين صورت به خودش، ما و به مشراله تممان لطمه زده، و به تلافي آن برخلاف هدف و مقصدش سيلي ميخورد.
* * *
برادران عزيز و صديقام!كسي كه متحمل زحمت و مشقت اين زندان بشو" قرار نسبت به جاهاي ديگر سردتر و دشوارتر است ی بيترديد نسبت به درجه و مرتبهيي كه دارد ميل به خودداري از علّت اين حبس خواهد داشت، امارساله نور كه ظاهراً دليل اين زنداني شدن است ايمان تحقيقي را نصيب كِشندگان اين زحمت ميكند، و سرور بان تحقيقي باعث حُسن عاقبتشان شده و با مشاركت معنوي، اعمال صالحهيي به قدر اعمال صد نفر را نتيجه ميدهد، بدين گونه آن زحمت و مشقت را به رحمت تبديل ميكند. لذا بهاي اين دو نتيجه، صداقت و ثبات محكمي ميباشد. اين است كه اظهاود در ت و صرف نظر كردن از ادامه راه، خسارت بزرگيست.اين حبس براي آن دسته از شاگردان (رساله نور) كه رابطهيي با دنيا ندارند يا آنان كه ارتباطشان با دنيا اندك است، بهتر است. اينجا از جهتي جايگاه آزاديست؛ و براي كساني كه با دنيا مرتبط دست كاوضاعشان خوب و مساعد است پولهاي هزينه شده را به صدقات مضاعف، و لحظات صرف شدهي عمرشان را به چندين برابر عبادت تبديل ميكند، لذا آنها به جاي شكوه و گلايه بايد شكر كنند. آنها هم كه ون هم ناتواناند بايد بدانند، در اصل بيرون زندان هم برايشان بيفايده و بيثواب بوده و موجب مشقات پر مسئوليتي برايشان ميشد؛ اما مشقات
— 385 —
زندان كه خير است و ثواب فراوان دارد و هيچ مسئوليتي را متوجهاي معنميكند، در ضمن با تسلي خاطري كه دوستان ميدهند تخفيف مييابد، ميبايست مدار شكرگزاري آنها گردد.
* * *
برادران عزيز و صديقام!دبا براامونو فردي كه اهل تقواست با گلايه گفت:"من سقوط كردهام؛ حال گذشته و اذواق و انوارم را از دست دادهام." به او گفتم:
"شايد ترقي كردهيي و ذوقها و كشفهايي را كه نفس را نوازش ميدهند و ميوه اخروي را در اين دنيا ميچشانند اده اسودبيني به انسان ميدهند، رها نموده و به مرتبه بالاتر و به مرحلهي محو و ترك منيت و رها كردن ذوقهاي فاني رسيدهيي." آري، يكي از احسانهاي مهم ته و دين است كه نگذارد كسي كه انانيتاش را رها نكرده احسان او را احساس كند، تا دچار عُجب و غرور نشود."
برادران من!بنابر اين حقيقت، كساني كه مانند فرد مذكور ميانديشند ياگ كتابهاي درخشان حاصل از حُسن ظنها را در نظر ميگيرند با نگاه به شما، شاگرداني را كه در بينتان در لباس فروتني و تواضع و خدمت هستند افرادي عامي و شد. اميبينند و ميگويند: "آيا اينهايند قهرمانان (عرصه) حقيقت و كساني كه دنيا را به مبارزه ميطلبند؟... هيهات! اينها كجايند و مجاهدان اين خدمت قدسي ی كه اوليا را در اين زمانه عاجز ميكند ی كجا؟" و به اين ترتيب دوست دچار انكسا، به د شده و دشمن، مخالفت خود را بر حق ميپندارد.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقام!ثمرات و ميوههاي حبس شما در نظر من مانند ميوههاي بهشتي، لذيذ و ذيقيمت است. همچنان كه اميدها و آرزوهايم را در حق شما تصديق كرد و
#اي شكسقق نمود، نيروي همبستگي را نيز بسيار خوب به نمايش گذاشت. وقتي آن قلمهاي ارجمند متحد شدند مانند كنار هم قرار گرفتن سه، چهار الف، ارزشي معادل سيصد، چهارصد در بر اين فشارها نشان دادند. حالات روحياي كه در اين شرايط نابسامان از وحدتتان محافظت ميكند ادعاهاي روز گذشته مرا اثبات مينمايد. آري، ی در مثل مناقشه نيست ی من به اين نتيجه رسيدهام همچنان كه در نظر اهل سنّت يك ولي بزرگ، در خدمت اسلامي حتي موقه يافتي از اصحاب كوچك را هم نمييابد،"برادر با اخلاصي كه در زمانه فعلي دل به خدمت ايماني داده و دست از لذات دنيوي شسته و با فروتني از همبستگي و اتحاد محافظت ميكند، موقعيتي برتر از ولي خواهد داشت."شما با اعمال و رفتارتان همواره اين ديدگااز حُستأييد و تقويت ميكنيد. حضرت حق همواره و هميشه از شما راضي و خشنود باد. آمين!
* * *
برادران عزيز و صديقام! رساله ثمرهبسيار ارزشمند و درخور اهميت است. اميدوارم زماني موجب فتوحاتدوستا گردد. شما ارزش واقعي آن را دريافتهايد كه اين درسخانه را بيدرس رها نكرديد. من از طرف خودم ميگويم: ثمره اين همه هزينه و زحمت، اگر فقط همين رساله و رساله دفاعيات و با شما بودن در يكجا باشد، زحمت و جَمَالرا كه گفتم تلافي ميكند؛ و اگر من متحمل ده برابر اين مصيبت هم بشوم باز كم است.
بر اساس تجربههاي متعدد و مخصوصاً در اين حبس سخت و پر فشار، به اين نتيجه قطعي رسيدت مزبوسي كه به خواندن يا كتابت رساله نور اشتغال داشته باشد موجب كاهش فشارها و افزايش شادمانياش ميشود.وقتي سرگرم رساله نور نيستم مصيبت و بلا را دو چندان حس ميكنم و امور غير ضروري موجب تأثرم ميشود. ملاِحْتينكه بنا بر دلايلي احساس ميكنم "خسرو و حافظ علي و طاهري" بيش از ديگران تحت فشار هستند اما ميبينم كه تمكين و تسليم و آرامش قلبي آنها و كساني كه در كنارشي شود،ند بيش از ديگران است. دليل
— 387 —
اين امر را از خود سؤال ميكردم؛ و حالا دانستهام كهآنها وظيفه واقعي خود را انجام ميدهند. سرگرم كارهیاي بيمعني نشده و وارد مد گردوظايف قضا و قَدَر نميشیوند و گرفتیار خودنمیايي و انتقاد و نگراني ی كه ريشه در انانيت دارد ی نميشوند و با وقار و متانت و اطمينان قلبيِ خود روي شاگردان رساله نور را سپيد ك حفظ م توان معنوي رساله نور را در مواجهه با زنديق ها نشان دادند. حضرت حق خصلت عزت و قهرماني كامل را ی كه در تواضع و از خودگذشتگي بيپايان آنها وجود دارد ی شامل حال همه برادران ما كند. آمين!
* * *
برادرانام!در اينشت تا ، انانيت وحشتناكي حكمفرماست كه ريشه در غفلت و دنياپرستي دارد. به همين دليلاهل حقيقت لازم است از انانيت و خودنمايي دست بردارند ی ولو صورت مشروع هم داشته باشد ی لذا شاگردان واقعي رساله نورُ الْوت خود را كه به تكههاي منجمد يخ میيماند در شخصيت معنیوي و حیوض مشیاركت ذوب ميكنند و ان شاء الله در اين توفان به لرزه در نميآيند.آري، يكي از طرح هاي تجربه شده و درخور توجه منافقان اين است: اشخاصي را كه هر كدامشان به منزله ضابط و مدبريمَاعُ به خاطر مسألهيي كه بين آنها مشترك است در جاهاي پر مشقتي جمع ميكنند تا با عصبانيت حاصل از آن به انتقاد و اعتراض و درگيري با يكديگر بپردازند و از يكديگر دلسرد شده و به اين ترتيب توان معنوي آنها از بين برود. سپس از دايلت به كساني كه نيروي خود را از دست دادهاند ضربه ميزنند.شاگردان رساله نور در مسير رفاقت و اخوت و فنا في الاخوان حركت ميكنند، پس به اميد خدا اين طرح تند زدهده و منافقانه را نيز عقيم خواهند گذاشت.
* * *
— 388 —
برادران عزيز و صديقام!در گذشته شيخ (طريقتي) مريدان بسياري داشت و دولت آن كشور به لحاظ سياسي نگراندازد وواست تا جماعت شيخ را پراكنده كند. شيخ به دولت ميگويد: "من فقط يكي و نصفي مريد دارم؛ بيشتر از آن ندارم. اگر ميخواهيد امتحان كنيد." بعد در جايي چادري بر پا كرد و هزاران نفر از مريداناش را به آنت سال خواند. به آنها گفت: "ميخواهم آزمايشي كنم. هر كس مريد من است و فرمانم را قبول كند به بهشت خواهد رفت". سپس آنها را يكي يكي به داخل چادر خواند. گوسفناتِهَاپنهاني سر بريد، طوري كه گويا يكي از مريدان خاصاش را سر بريده و روانه بهشت كرده است. ديگر هيچ يك از هزاران مريدي كه خون جاري شده را ديده بودند به فرمان ش در حاهي نكرده و شروع به انكار او نمودند. فقط مردي گفت:"جانم فداي تو باد"و نزد شيخ رفت. بعد زني هم رفت و ديگران پراكنده شدند. شيخ به مأموران دولت گفت: "حالا ديديد من يكي و نصفي بيشتر مريد ندارم."
لهاي ت حق را صدها هزار بار شكر كه رساله نور در امتحان و دادگاه اسكيشهير فقط يكي و نصفي از شاگرداناش را از دست داد. بر عكس شيخي كه گفتيم و با و شمورمانان اسپارتا و اطراف آن، به جاي يكي و نصفي كه از دست داديم دهها هزار نفر به جمعمان اضافه شد. ان شاء الله در اين امتحان هم با همت قهر توحيدشرق و غرب تعداد زيادي را از دست نميدهيم و به جاي هر يك نفر كه ما را ترك ميكند ده نفر به جمعمان اضافه خواهد شد.
* * *
زماني فرد غير مسلماني براي آن كه خلافت از طريقت بگيرد چارهيي انديشيد و شروع به ارشاد كرد. شجره كه مريداناش تحت تعليم او شروع به ترقي كردند، يكي از مريدان در حالت مكاشفه مرشد را در سقوط مطلق ميبيند. مرشد نيز به فراست پي به موضوع ميبرد و خطاب به مريد ميگويد: "خب مرا شناختي"؛ مريد پاسخ مْخِيرِ "حال كه با ارشاد شما به اين مقام رسيدهام از اين پس بيش از
— 389 —
پيش قدر شما را خواهم دانست." و از آن پس آن قدر در درگاه حضرت حق تضرع ميكند تا شيخ بيچارهاش را نجات ميدهد. شيخ به يكباره ترقي كرده از همه مرفه و مبقت ميگيرد و مرشد واقعي آنان باقي ميماند. منظور اين است كه گاهي مريد، شيخ شيخ خود ميشود. هنر اين نيست كه وقتي برادرتان را در مسير ناشايست ميبينيد او را ترك كنيد.شأن اهل صداقت اين است كه در چنين موارصلوات ندهاي اخوت را محكمتر نموده و براي اصلاح چنان فردي بيشتر تلاش كنند.منافقان در چنين مواقعي براي از بين بردن همبستگي برادران و بدبين كردن آنها به همديگر ميگويند: "كساني را كه تا اين حر بگيرمي پنداريد افراد عادي و بيچارهيي بيش نيستند." به هر حال اگر چه ما در اين مصيبت ضرر بسياري ديديم اما اين رويداد از آن نظر كه وضعيت و كيفيتيست كه به عموم عالم اسلام مرتبط است ارزش گرانقدري دارد و ما آن را بسيار ارزان بهدست آوردهايم. حوادثا با ز اين واقعه به دلايل مختلف از جمله سياست ديني يا دلايل ديگر نتوانستند عنوان عموم عالم اسلام را با خود داشته باشند.
* * *
— 390 —
امضاي عجيب سعيد قديمي در آغاز"لمعات"كه منتشر شده است، با اندي كه بير، متناسب با حال و روز فعليام و هفتادمين سال عمرم است؛ به همين دليل آن را در اينجا نوشتم. اگر مناسب ديديد آن را به جاي امضا در پايان دفاعيات، رساله ثمره، و نامههاي مختصر قرار دهيد. امضاي عج كه درور سه سطر و نيمِ زير است:
الدّاعي
مزار ويرانشدهام كه در خود جمع كرده است
شصت و نه جنازه سعيد را با گناهان و رنجها
هفتادميناش سنگ قبرياشد ی اي آن مزار،
و با هم ميگريند براي خسران اسلام
اميدوارم كه آسمانهاي آيندهي زمين آسيا
با هم تسليم يد بيضاي اسلام شوند
زيرا يمينِ يُمنِ ايمان است
كه امن و امان و امنيت را ب گزارش اهدا ميكند
* * *
برادران عزيز و صديقام!دليل اينكه براي همبستگي و اتحاد شما اهميت زيادي قائل هستم صرفاً اين نيست كه براي ما و رساله نور فايده دارد، بلكه علت اصلياش اين است: براي عوام اهل ايمان كه داخل دايره ارت ميحقيقي نبوده و فاقد نقطه استناد هستند و شديداً نيازمند اتكا به حقيقتي مي باشند كه جماعتي با ايمان محكم آن را قطعي يافتهاند،مرجع، مرشد و حجتي لازم است كه در برابر جريانهاي گمراه به زد و ازنيايد، كنار نرود، فاسد نشود و فريب نخورد؛ لذا كسي كه همبستگي شما را ببيند در مييابد كه حقيقتي هست كه نميتوان آن را فداي چيزي كرد، در برابر اهل ضلالت سرخم نميكند، و شكست نمي يد به پس قوت معنوي و ايمان
— 391 —
مردم تقويت شده و آن ها را از پيوستن به اهل دنيا و بيبند و باري نجات ميدهد.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!بسيار مراقب باشيد كه مشاجره نكنيد، گوشهاَاهِدَس استفاده خواهند كرد.كسي كه در اين شرايط جر و بحث كند، فرقي ندارد حق داشته باشد يا نه، كارش خلاف مسير حق است. اگر درهمي حق به جانب او باشد با مناقشه و مشاجره به مافات بيدرهم خسارت ميزند.
حكايتي را كه زماني در زندان اسكي شهير براي برادران حساسام بيان كردم مجدداً براي شما ميگويم. در جنگ جهاني سابق در شمال روسيه، همراه نود نفر از افسران در سلولي دراز اسير بوديم. آنها بيش از طرتاميام به من توجه و احترام ميكردند، لذا با نصيحت مانع ايجاد سر و صدا ميشدم. ناگهان متوجه شديم كه نوعي حساسيت ناشي از عصبانيت و فشار باعث مناقشههاي شديد ميشود. به سه چهار نفر از آنها گفتم هر جا سر و صدا شنيديد، برويد و به كآوريمحق با او نيست كمك كنيد. آنها هم همين كار را كردند و مناقشات زيانبار به پايان رسيد.
از من پرسيدند: چرا درباره كسي كه حق نداشت، چنين تدبيري انديشيدي؟
ون عدهكسي كه حق به جانب اوست منصف است. يك درهم حقاش را فداي صد درهم حق آرامش عموم ميكند.اما كسي كه حقي ندارد معمولاً خودخواه ميشود و علاقهيي به فدا كردن چيزي ندارد، لذا غوغا بدو رييميشود.
* * *
— 392 —
برادرانام!شما در رساله "نامههاي كوتاه"، قطعههايي را كه براي آرامش و صبر و تحمل نوشته شده با دقت و به تكرار مطالعه كنيد.ط براد همه شما ضعيفترم و در اين بلاي پر مشقت سهمام از همه بيشتر است. خدا را شكر كه تحمل ميكنم و از كساني كه تمام اتهامها را متوجه من ميكنند اصلاً دلخور نشدم و به اعتبار وحدت مسأله از كساني كه صرفاً از خويش دفاع كرده و بير ربّ ضمني جمعيتگرايي و تقصيرات را بر ما تحميل كردند نيز ناراحت نشدم؛ مادام كه برادريم از شما خواهش ميكنم در اين صبر از من تقليد كنيد.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صدول خداوستان صميميام در اين مسافرخانه دنيا!من امشب طبق عادت غيرتمندانه سعيد قديمي به رفتنمان به دادگاه انديشيدم؛ در حالي كه به دستانمان دستبتم،بي بودند و با مأموران سرنيزه به دست انتقالمان مي دادند، عصبانيت شديدي حاصل شد. در يك لحظه بر قلبام خطور كرد كه به جاي عصبانيت بايد در كمال افتخار، همراه با شكر و شادماني با اينالتَّصوبهرو شد، زيرا كساني كه به دادگاه منتقل شدند در نظر همه ذيشعوران، و فرشتگان و موجودات روحاني كه تعدادشان بيشمار است، و در نظر همهي اهل حقيقت، و اصحاب وجدان و ايمان تحقيقي از انسانها،د و درافله قهرماناني ديده ميشوند كه در راه حق و حقيقت، و قرآن و ايمان، زمانه كنوني را به مبارزه ميخوانند. در برابر تقدير و تحسين عالي اينان كه نشان از توجه رحمت الهي و قبول رباني دارد، نظرات تحقيرآميز عده معدودي لاابالي و سرگد خواه بيبند و بار نميتواند هيچ اهميتي داشته باشد. حتي يك روز وقتي به دليل بيماري با اتومبيل رفتم احساس ناخوشايندي بر من حاكم شد، و بار ديگر وقتي مانند شما دستبند به دست و همراه با شما رفتم، انبساط خاطر و لذت معنوي
— 393 —
بزرگي حس هل وجهمعلوم ميشود حالت مذكور از همين راز سرچشمه گرفته است. همچنان كه به كرات گفتهام، باز هم تكرار ميكنم:تاريخ، كساني مانند شاگردان رساله نور را سراغ ندارد كه در راه حق بسيار خدمت كرده، ثواب بسيار زياعْقِلُ نموده، و متحمّل زحمت بسيار كمي شده باشند. ما هر قدر متحمل مشقت شويم باز هم كم است.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
برادران عزيز و صديقهمان عيز و رهايي از مصيبتي كه گرفتارش هستيم به دو دليل زير ممكن نبود:
دليل اول:در هر حال بايد به اينجا ميآمديم تا بخشي از روزيمان توسط قَدَر الهي در ارت تو نصيبمان شود. بهترين صورت همين گونه بود.
دليل دوم:امكان رهايي از دامي كه برايمان چيده بودند را نيافتيم. من موضوع را حس كرده بودم اما چارهيي نبود. مرحوم "شيخ عبدالحكيم و شيخ عبدالباقي" بيچاره نتوانستند نجات يابند. لذا در مصيبتن حقيقرفتارش هستيم گلايه كردن از يكديگر كار نا به جا و بيمعنا و مُضر، و نوعي قهر كردن با رساله نور خواهد بود. مراقب باشيد، اينكه فعاليت اركان خاص را دليل وقوع اين مصيَالَمِنيد و از آنها رنجيده خاطر شويد به معني فاصله گرفتن از رساله نور و اظهار ندامت از فرا گرفتن حقايق ايمانيست، كه مصيبتي معنوي و بزرگتر از مصيبت ماديست. من سوگند ميخورم و به شما اطمينان ميدهم با اينكه بيست، سي برابر بيش عمو هر كدام شما دچار اين مصيبت هستم، اگر اين بلا ی كه به دليل بياحتياطي آنان در فعاليت توأم با نيت خالصشان دچارش شدهايم ی ده برابر هم بيشتر شود باز كردهاها رنجيده خاطر نخواهم شد؛ وانگهي اعتراض به آنچه گذشته، كار بيمعناييست، زيرا جبران آن ممكن نيست.
* * *
— 394 —
برادرانام!نگراني، مصيبت و بلا را دو برابر يازدهم و زمينهساز جايگزين كردن مصيبت مادي در دل ميشود. در ضمن نوعي اعتراض و انتقاد به تقدير الهي محسوب شده، و به نوعي متهم كردن رحمت الهيست؛ مادام كه در هر چيز وجهي از زيبايي وال، مُ و جلوهيي از رحمت وجود دارد و قَدَر الهي با عدالت و حكمت كار ميكند، بيترديد تكليف ما اين است كه در زمانه فعلي به زحمت مختصري كه به دليل انجام مسئوليتي مقدس و مرتبط با عالم اسلام متحمل ميشويم، اهميت ندهيم.
* * *
ن برهام شد يكي از حالات عادي، جزئي و غيرضروريام را براي شما بنويسم)
برادرانام!من به اين نتيجهي قطعي رسيدم كه چشم زخم، مرا بهشدت متأثر و بيمار ميكند. بارها اين موضوع را تجربه كردهام. من با روح و جانام دوست دارم هميشه دوست شما باشم اما بمه كسا قاعدهي مشهور
"اَلنَّظَرُ يُدْخِلُ الْجَمَلَ الْقِدْرَ وَ الرَّجُلَ الْقَبْرَ"
نظر به من آسيب ميرساند، زيرا كسي كه به من نگاه ميكند يا با دشمني شديد يا با تحسين و تمجيد است. اين دو نوع نظر، در نگاه برخي افراد براساس سرّرس و ا اصابت، وجود دارد. به همين دليل اگر امكان داشته باشد و مجبورمان نكنند، ميخواهم حتي المقدور هميشه همراه شما به دادگاه نيايم.
* * *
— 395 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُان كردهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيزم!در فجر امروز مطلبي به من هشدار داده شد. آري، من هم كرامت نوريهيي را كه خسرو درباره زمين لرزه نوشته است تأييد ميكنم و نظرم نيز همانطور است، زيرا همزماني وقوع چهار زلزلهلك كرياك با چهار نوبت هجوم شديد به شاگردان رساله نور نميتواند امري تصادفي باشد؛ علاوه بر آن شهرهاي اسپارتا و كاستامونو كه مراكز انتشار رساله نور هستند در زلزلههاي مذكور نسبت به شهرهاي ديگر حفظ شدهاند؛ همچنان كه حدوديره "وَالعَصر" اشاره ميشود راه نجات از جنگ جهاني دوم ی كه بزرگترين خسارت انساني در آخر الزمان ميباشد ی ايمان و عمل صالح است؛ لذا در زمان انتشار ايمان تت كارشدر سراسر آناتولي توسط رساله نور، منطقه آناتولي را ميبينيم كه به شكل فوق العادهيي از خسارت عظيم جنگ در امان است و اين هم امري تصادفي نيست؛ همچنين وارد آمدن همزمنظارت ا مورد سيلي شفقت يا غضب بر كساني كه به خدمات رساله نور ضرر ميرسانند يا در خدمت آن دچار قصور ميشوند نيز امري تصادفي نيست؛به همين ترتيب هزاران نفر از كساني كه به نيكي به رساله نور خدمت ميكنند تقريباً بدون استثنو اَشكتشان وسعت و بركت يافته و دلهايشان مملو از مسرّت و آرامش ميشود، اين نيز نميتواند تصادفي باشد.
* * *
— 396 —
برادران عزيز و صديقام!بر مبناي سرّ
عَسَى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُ كه صدْرٌ لَكُمْ
(بقره: ٢١٦) و
"اَلْخَيْرُ فِى مَا اخْتَارَهُ اللّهُ"
محرمانهترين بخشهاي رساله نور از پردهي "سِرًّا تَنَوَّرَتْ" درخشيدن زير پرده راز. م. بيرون آمد تا به ده كائمحرمترين افراد برسد؛ و بر سر متكبرترين افراد فرود آيد؛ و خطاي صدر نشينها را نشان دهد. تاكنون ميخواستند مسأله را كوچك جلوه دهند، اما به هر حال دانستند كه مسأله بسيار بزرگ است و جلب توجه شايبسيار ، راه را براي فتوحات درخشان رساله نور و مطالعه آن توسط دشمنان نيز گشود و حتي بسياري از كساني كه در دادگاه اسكي شهير متمرّد و متحير و محتاج بودند آگاه كرد و نجات داد؛ و زحمت ما را مبدل به رحمت نمود. انشاءالله اين بار در عرصهيي گستردهت وقتي صوصاً در دادگاهها و مراكز بيشتري همان خدمت قدسي اعمال خواهد شد. آري،كسي كه طرز بيان رساله نور را مشاهده ميكند نميتواند بيتفاوت بماند. مانند آثار ديگري نيست كه فقط عقل و دل فرد، بلكه نفس و احساسات او را نيز تسخير ميكند.
ا بر مد شدن شما ضرري به اين حقيقت نميزند اما اعلام برائت من زيان بار است. نفسام نيز ميپذيرد براي حقيقتي كه با همهي عالم اسلام ارتباط دارد نه فقط حيات دنيوي كه درصورت لزوم ْلَقِ سعادت اخرويام را نيز در جهت نيكبختي اهل ايمان با رساله نور فدا كنم.
* * *
در اينجا ادامه مطلب مربوط به زلزله كه صدر آن نوشته نشده است، از نامه خسرو آورده ميشود:پس از مدتي در روزنامهي ديگري مطالب كامل كننده و شگفت انگيز زير را جلس عوپيش از وقوع زلزله، گربهها و سگها سه تا سه تا، و پنج تا پنج تا دور هم جمع شده و بدون هيچ صدايي انگار به صورت متفكرانهيي خيره به هم نگاه كرده
— 397 —
و مدستگفتر هم نشسته و بعد پراكنده شدهاند. زمان زلزله، كمي پيش از آن، نيز بعد از وقوع زلزله هيچ كدام از اين حيوانها ديده نميشوند. آنها از قصبات فاصله گرفته و به صحرا ميروند. غريب اين است كه متعجبانه نوشتهاند حيوانات، بلايايي را كه بر اثوجودندماني ما قرار است بر سرمان بيايند، با لسان حال خبر ميدهند؛ امّا ما در نمييابيم.
بديع الزمان از سالهاي دور با رساله نور خبر داده بود كه "زنديقان نبايد با جنگ جنور و شاگرداناش كاري داشته باشند؛ در غير اين صورت، خيلي زود بلايايي آنها را از كرده خود صدبار پشيمان خواهد كرد." صحت اين مطلب كه ميتواند شامل صدها حادثه شود بار دميخوا وقوع چهار مصيبت زلزلهي منطبق بر حقيقت به اثبات رسيد... حضرت حق به قلب كساني كه به ما و رساله نور حمله ميكنند ايمان و به مغزهايشان براي مشاهده حقيقت، عقل عطا كند؛ و ما را از اين زندانهامسأله ها را از بلايا نجات دهد؛ آمين!
خسرو
* * *
برادران عزيز و صديقام؛ دوستان همدردم در مصايبدر ميان شما عالمان بختيار، مدبران عالي جناب و شاگردان خالص و فداكااز پوشند كه باعث ميشوند با اطمينان كامل به شما اعتماد كنم. ميدانستم در برابر دشمنان قدرتمند، دسيسهگر و كثير، از همبستگي و وحدتتان محافظت خواهيد كرد، لذمَاءِ ش خاطر داشتم و درگير مسائل شما نميشدم. اينك بيان چند نقطه به شرح زير لازم شده است:
نقطه نخست:براي اينكه آزادي شما به درازا نكشد، نميخواستم با ارسال چيزي به آنكارا، درخواستي داشته باشم. ليكن دادگاه با داليتي ميختن رسالههاي خصوصي و عمومي و نامههاي قديم و جديد، آنها را به آنكارا ارسال كرد، من نيز بالاجبار براي اينكه هيأت كارشناسي آنجا نيز مانند هيأت كان قال، اينجا رسالههاي خصوصي را اساس قرار ندهند و عليهمان حكم ندهند، لازم و ضروري ديدم رساله"مدافعات"از"شعاع پنجم"را ی كه درباره سفيان و دجال اسلام
— 398 —
پاسخ كاملي به اعتراضها عليه رسالههاي خصوصي ميدهد ی و رساله"ثمره"را كه كفر مغروور را نبعث از فلسفه طبيعي و تجاوز گستاخانهاش عليه ايمان را در هم ميشكند، براي مقامات آنكارا ارسال كنم.
نقطه دوم:برادران عزيزم! هنگام نگا عظمت خ نامه بااهميت شما، همان نامه را به دستام دادند. نقطه دوم را شروع كرده بودم كه متوقف شد. حالا آن را تمام ميكنم. دقت داشته باشيد، اگر احتمال ترويج اين فكر توسط وكيل بيفايده شما وجود داشته باشد، حتماً يكي از تدابير طرفداران محكوميت ما اين خوأثير فد كه هيأت كارشناسي آنكارا نيز مانند هيأت كارشناسي اينجا، رسالههاي خصوصي منتشر شده و مخصوصاً"شعاع پنجم"را اساس قرار داده و شامل كل رسالهي نور كنند و آن را مصادره نمايند، و چنين وانمود كنند كه مسايجاد ياع پنجم"به شكل درس از سوي طلبههاي بيچاره رساله نور مطالعه ميشده، آن وقت خواهند توانست آنها را هم با اتهام من مرتبط كنند و اين طرح وحشتناكيست. اينكه نميگذارند من حرف بزنم و نوشتههايم خاص نيدره ميكنند و به آنكارا نميفرستند و اينكه مدير، و معاون دادستان ميخواهند مشكلاتي به وجود آورند، نشانه بارزيست مبني بر اينكه ميخواهند آنكارا قبل از دريافت پاسخهاي محكم مطرح شده در دفاعيات، عليه ما حك محبوس كند.
نقطه سوم:اصولاً رييس دادگاه همان روز اعلام كرد كتابها و اوراق مهم و دفاعيهها را كه ميتواند مسأله را طولانيتر كند به آنكارا خواهد فرستاد. بيشك اينه به قه است. حالا اگر دو دفاعيه مفصل و مرتب من به آنكارا برسد ممكن است موجب حل زودتر مسأله شود و موضوع به درازا نكشد و قضيه زودتر فيصله يافته و دوستان متأهل نجات يابند.البته من و كساني اين ا من كه وابستگيهاي خانوادگي ندارند در پي آزاد شدن از زندان نيستند. اين قبيل افراد لازم است براي دفاع از حقايق ايماني در برابر ملحدان و مرتدان در زندان ی كه بهترين جا براي اين كار است ی بمانند.
نقطه چهارم:اگر برائت رساله نور اعلام نهمچونبه دفاعيات من توجهي نكنند، انكار ظاهري و بيفايده، شما را نجات نخواهد داد. ما به حيث وحدت مسأله، به يكديگر وابسته شدهايم؛ فقط تعدادي از دوستان كه مناسبات خيلي كمي
— 399 —
داشتهاند ممكن است نجات پيدا كنند. دادگاه اسكيشهير اين مطلب را بالفارك گرن داد. انكار و گريز شما در برابر كساني كه از يك سال پيش جاسوسانشان را با دقت وارد جمع ما كرده بودند و فاش گويي طلبههاي ساده و در عين حال جسور را ضبط كردهاند، و از هر وسيلهيي استفاده ميكردند كه ما را آشفته نموده و از مشرب و ت. اجلان پشيمان كنند، انكار و گريز شما در برابر كساني كه "شيخ عبدالحكيم" را عليه ما تحريك كرده و او و "شيخ عبدالباقي" و "شيخ سليمان" را ی كه گه گاه به من اعتراض مينمود ی پريشان كردندرحوم دنديشه آنان كه نام "اعتقاد وجداني" بر آن گذاشتهاند، كمترين تأثيري ندارد و در اسكي شهير هم نداشت.
نقطه پنجم:ما، هم در اينجا و هم در اسكي شهير به تجربه و به صورت قطعي دانستيم كهبه دليل وحدت مسأله، به شدت نيازمند همبه سكوكامل هستيم. دلخوريها و حساسيت و اعتراضهايي كه از فشارهاي وارده سرچشمه ميگيرد وضع پريشان ما را مضاعف ميكند.متأسفانه بيش از همه به شما اعتماد داشتم و مطمئن بودم. هر گاه احساس نگرانيلاصيسدم به ياد علماي كامل و صديقي ميافتادم كه از استانبول آمدهاند يا به كساني فكر ميكردم كه در استان كاستامونو صداقت فوقالعادهيي نشان ميدادند؛ و داد؛ ن ترتيب نگرانيام از بين ميرفت. دقت كنيد كميته پنهاني كه در حال دفاع از كفر مطلق است به درونتان فتنه نيافكنند. در سلولي كه در همسايگي من است فتنه انداختند و موجب مرج، ن شدند. اينك شما در بين خودتان مشورتي بدون مناقشه كنيد. تصميمتان را قبول ميكنم. ليكن دفاعيات من اگر به آنكارا برسد و مدار توجه قرار گيرد، اين احتمال وجود دارد كه دادگاه اينجا، رأياش را درباره كساني كه امكان آزاد شدنوري" وجود دارد بدهد؛ نيز اين احتمال را هم در نظر داشته باشيد كساني كه با ما درگيرند، كساني هستند كه "عبدالباقي" و "عبدالحكيم" و "حاجي سليمان" را تبعيد كرده و "يشيل شمسي" را با وجود حكم آزادي اينجا نگه داشتهاند؛ بسته ساني ممكن است حافظ محمد و سيد شفيق را ی كه به موجب صلابت ديني در برابر رييس مرده آنان و تصوير او تعظيم ننموده و از الحاد و بدعتها جانبداري نكردند ی آزاد نكنند؛ در مشورت خود اين مطلب را هم در نظر داشته
— 400 —
باشيد، در زمانهيي كه رساله نور از بزرگيهي خفا بيرون آمده و در يك ادعاي بزرگ و عمومي، به خودي خود در مراكز آنان مشغول مبارزه ميباشد، لازم است شاگرداناش را در پشت خود ببيند و شاگرداناش با عدم گريزشان به اهل ايمان مردد جايي كر نشان دهند كه دلبستهي حقيقتي محكم و شكست ناپذيرند. مراقب باشيد و باز هم مراقب باشيد كه به قصور و كوتاهيهاي يكديگر نپردازيد و به جاي حدت و عصبانيت به هم احترام بگذاد تا ببه جاي اعتراض، به ياري هم برخيزيد.
* * *
برادران عزيز، صديق و صادقام!چند روزي هست كه من تعدادي از دعاهايم را تغيير دادهام. كلمه "الصَّادِقِينَ" را از جملهي "طَلَبَةَ رَسَائِلِ النُّورِ الصَّاز شاگرَ" در دعاهايي كه داراي "وَاغْفِرْلَنَا" يا "وَفِّق" هستند و تاكنون آنها را صدبار تكرار ميكردهام، حذف كردم تا برادراني كه با رخصت (شرعي)، خود را ملزم به عملي ميبينند و به دليل اوهام و نااميديِ ناشي ا همه ا (زندان) در ظاهر انتسابشان به ما را انكار كرده و از آن فاصله ميگيرند و گويا در مخالفت با صداقت ناشي از عزيمت حركت ميكنند، از آن دعاها محروم نمانند.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادر عزيزم حافظ علي!نگران بيماريات نو جاودضرت حق شفا عنايت كند... آمين! در زندان، هر يك ساعت عبادت ارزش دوازده ساعت عبادت را دارد؛ پس نفع بسيار ميبري. اگر دارو لازم است، چيزهايي نزد من هست؛ ميتوانم برايت بفرستم. در واقع اين روزها بيماري خفيفي در همه جا هست. من روزهايي كه بهَقْتِ ه ميروم در هر حال مريض ميشوم. تو شايد براي كمك به من ی همچنان كه در گذشته كسي به
— 401 —
جاي كسي بيمار ميشد يا ميمُرد ی مانند انسانهاي بسيار يست ك، بخشي از بيماريام را اخذ كردهيي.
* * *
(سوگنامهيي زيبا و كاملاً بهجا)
برادران عزيز و صديقام!
"لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ"؛
من به خود و شما و به رساله نور تسليت، و به مرحوم حافظالم تر قبرستان دنيزلي تبريك ميگويم.اين برادر قهرمانمان كه حقيقترساله ثمرهرا به علم اليقين ميدانست، براي ارتقا به مرتبه عين اليقين و حق اليقين، پيكرش را در قبر گذاشت و چون فرشتگان براي سياحت به سوي ستارگان و عالم ارواح رفت. او مسئوليت خت؛ و غ تمام و كمال به انجام رساند و بعد از ترخيص به استراحت پرداخت. حضرت ارحم الراحمين به عدد تمام حروف نوشته و خوانده شده رساله نور، در دفتر اعمالاش حسنات قيد فرمايد. آمين! و به همين تعداد، رحمت نثار روحاش كند؛ آمين! و قرآن و رساله نور را در راي چننيس و مونس او قرار دهد؛ آمين! و به جاي او ده قهرمان را نصيب كارخانه نور كند و در آنجا به كار بگمارد؛ آمين! آمين! آمين!
شما هم مانند من در دعاهايتان از او ياد كنيد و هزار زبان را به جاي زبان او به كار اندازيد. از رحمت الهي جات و ن داريم كه او به عوض يك زندگي و يك زبان كه از دست داد، هزار حيات معنوي بهدست آورده باشد.
* * *
برادران عزيز و صديقام!شكر بيپايان حضرت ارحم الراحمين را كه در اين زمانه عجيب و در حكيمانغريب، افتخار ارزشمند طلبهي علوم و خدمات بااهميت آن را بهواسطه شما، براي ما نيز ميسر نمود.براساس مشاهده اهل كشف قبور و آنچه در واقعههاي متعدد ديده شده، برخي طلاب جدي و مشتاق علوم (ديني) كه هنگام تحصيل فوت
— 402 —
كردهاند، خوددر رأسنند شهيدان، زنده و سرگرم تحصيل ميپندارند.حتي يكي از افراد سرشناس كه اهل كشف قبور است براي اينكه بداند طلبهيي كه صرف و نحو ميخوانده و از دنيا رين به ت چگونه به پرسشهاي نكير و منكر جواب ميدهد، به مراقبه ميپردازد، و طي مشاهده ميشنود كه فرشته ميپرسد: مَن رَبُّكَ،"پروردگار تو كيست؟"و طلبهيي كه هنگام مطالعه علم نحو وفات كرده را زيسخ ميدهد: مَن،مبتداستو رَبُّكَخبر آن"يعني براساس علم نحو پاسخ داده و خود را در مدرسه احساس كرده است. موافق همين واقعه، من مرحوم "حافظ علي" را درست همانطور كه در زمان حيات، مشغول مطالعه رساله نور بود مانند هاي موي درحال كسب دانش متعالي و در مرتبه شهدا و مانند آنها در قيد حيات ميدانم و با همين فكر و نظر در بعضي از دعاهايم درباره او و "محمد زهدي" و "حافظ محمد" كه مانند اويند ميگويم:"پروردگارا! اينان را تا قيامت دريي برساله نور و با حقايق ايمان و اسرار قرآن و كمال شادماني و خوشي مشغول بدار. آمين!"
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!من نميتوانم ازمند "حافظ علي" را فراموش كنم. درد (فوت) او به شدت عذابام ميدهد. در گذشته گاه چنين انسانهاي فداكاري به جاي دوست خود ميمردند... گمان ميكنم آن مرحوم به جاي من رفت. اگر خدمت فوق العاده او توسط كساني چون شما در آست، لذم انجام نميشد خسران بزرگي براي قرآن و اسلام ميبود. من وقتي به وارثان او، يعني شما فكر ميكنم، درد حاصل از فراقاش زايل شده، و آسودگي حاصل ميشود؛ موجب حيراد بيكه او با حيات معنوي و شايد هم مادي خود به عالم برزخ رفته است لذا در من هم اشتياقي براي رفتن به آنجا ايجاد شده و پرده ديگري از مقابل روحام كنار رفته است؛ همچنان كه از اينجا به برادرانمان در اسپارتا درود ميفرستيم و با معارَّذِى خابره گفتگو
— 403 —
ميكنيم، عالم برزخ نيز كه "حافظ علي" در آن سكني گزيده است در نظر من مانند اسپارتا و كاستامونو شده است. حتي امشب طبق شنيدههايم فرد. وَ لينجا به آنجا فرستاده شده است. بيش از ده بار تأسف خوردم كه چرا با او براي "حافظ علي" سلام نفرستادم. بعد، هشدار داده شد براي سلام فرستادن، نيازي ببگويد ط نيست؛ پيوند محكم او مانند تلفن است. خودش ميآيد و تحويل ميگيرد. آن شهيد بزرگ، باعث ميشود دنيزلي را دوست بدارم؛ ديگر علاقهيي به ترك ت حشري ندارم. او و "محمد زهدي" و "حافظ محمد" به مسئوليتهاي ايماني و نوري كه در اين دنيا داشتند همچنان ادامه ميدهند. آنها از فاصله بسيار نزديكي مشغول تماشا هستند؛ شايد كمك هم ميكنند. آنها به جهت خدمات با ارزششان، در دايرهي اولياي ت ميداي گرفتهاند، لذا نام آن دو را همراه "حافظ محمد" در كنار نام اقطاب سلسلهام ياد كرده و هدايايم را ميبخشم.
* * *
برادران عزيز و صديقام!اخلاص و صداقت و متانت شما، دليلي كافيست بى وَ خنكه در شرايط سنگين فعلي، از يكديگر اشكال نگيريد و ايرادهاي هم را بپوشانيد.اخوت محكم حاصل از زنجيره رساله نور چنان حسنهييست كه موجب عفو و بخشش هزار سيئه ميشود. عدل الهي در محشر، در صورتي كه كفواح ذيت كسي نسبت به سيئاتاش سنگين تر باشد موجب بخشش گناهان آن فرد ميشود و بر همين اساس اگر حسنات كسي بر كارهاي ناشايست او رجحان داشت شما هم بايد ببخشيد و محبت كنيد؛وگرنه به خاطر يمواد م، برآشفتگي مضر توأم با عصبي بودن، و خشمگين شدن و حساسيت نشان دادن به خاطر فشار (زندان) به دو جهت ظلم است.ان شاء الله در شاديها و تسليها به يكديگر كمك كرده و فشارها را خنثي كنيد.
ن قوي *
— 404 —
برادران ارجمند، عزيز و صديقام!دليل اينكه چند روزي با شما صحبت نكردهام بيماري شديد و زهرآگينيست كه نمونهاش را تاكنون نديده بودم. منگرفتيمم رساله نور تا آخر عمرم به برادران ثابت قدم، متين و استوارم در دايره گل و نور، همچنين به برادران فداكار كاستامونوي خود افتخار تشكرآميز از لح و همراه با آنها در برابر همه تضييقات ستمگران تسلي خاطر كاملي مييابم و احساس همبستگي قدرتمندي دارم. امروز اگر اجلام فرا برسد، با وجود آنها، با سرور بهسوي مرگ آغوش ميگشايم.
اهل دنيا براساس توهمي بيپايه گمجات ميند من در حال مبارزه با آنها هستم، لذا مرا زنداني كردند. ليكن حقيقت اين است كه چون من با آنها طرف صحبت نشدم و براي اصلاح وضعيتشان تلاش نكردم، قَدَر الهي محبوسام كرد. اگر در زندان با چند نفر از دوستاف نمودم برگزاري دادگاه و محاكمهيي علني را از مقامات آنكارا خواهم خواست؛ طوري كه مورد توجه جهان اسلام قرار گيرد، ورساله ثمرهو بخشهايي از دفاعيات را با حو پنهايد و در نسخههاي متعدد منتشر كرده، ان شاء الله براي برخي از مقامات مهم ارسال خواهيم نمود.
* * *
برادران عزيز و صديقام!اين نوع احاديث، متشابهاند. جزئي و ش از نستند، و ناظر بر موارد عام نيز نميباشند اما اين قسم از احاديث فقط يك دوره زماني از وقوع فتنههاي ديني در ميان امت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ذكر كرده و حجاز و عراق را نمونه نشیان ميدهند. در واقع در زمان عباسيها، ف بدان!اي گمراه متعددي چون معتزله، رافضي، جبري، و در پشت پرده، زنادقه و ملحدان ی كه به اسلام ضرر ميرساندند ی ايجاد شده بودند. در زماني كه به شريعت و اعتقاد تكانهاي شديدي وا به عشد بسياري از اعاظم اسلام مانند"بخاري، مسلم، امام اعظم، امام شافعي، امام مالك، امام احمد ابن حنبل و امام غزالي و غوث اعظم و جنيد بغدادي"به فرياد رسيدند و آن فتنه ديني را اسكي شادند. اين غلبه تا سيصد سال بعد از آن تاريخ ادامه داشت اما همان فرقههاي ضاله اين بار در پشت پرده به طريق سياسي، فتنه
— 405 —
هلاكو و چنگيز را بر سر مسلماله نورلط كردند. هم احاديث و همحضرت علي (رض)به صورت صريح به اين فتنه و تاريخ آن اشاره دارند. از آن گذشته، فتنه زمانه ما بزرگترين فتنه است، لذا حديثهاي متعدد و اشارتهاي مكرر قرآني با همان تاريخ از آن خبر ميدهنداهيتامين قياس، وقتي حديثي، وقايعي را كه امت از سر خواهد گذراند به صورت كلي بيان ميكند ممكن است فقط يك حادثه از آن صورت كلي را به عنوان نمونه، با تاريخاش نشان دهد. تأويل چنين حديثهايفقير وتشابهاند و معناي آنها به طور دقيق معلوم نيست در جلدهاي مختلف رساله نور به صورت قطعي بيان گرديده است. اين حقيقت با قواعد مرتبطاش در"گفتار بيست و چهارم و شعاع پنجم"بيان شده است.
* * *
برادران عزيز و صديقام! مسافر) به من تذكر داده شد براي آنكه يكديگر را به انانيت و بيصداقتي متهم نكنيد حقيقتي را برايتان بيان كنم.
زماني يكي از اولياي بزرگ را ديدم كه انانيت را ترك كرده و نفس آن ميي برايش باقي نمانده بود، با اين حال بهشدت از نفس اماره شكايت داشت؛ حيرت كردم. بعد به يقين دانستم براي ادامه مبارزهي پر ثواب با نفس تا پايان عمر، بايد توجه داشت كه با مرگ نفس اماره وهايي ك جوارح آن به خُلق و خوي و حسيات منتقل شده و مجاهده ادامه مييابد. لذا اولياي بزرگ از اين دشمن ثاني و وارث نفس گلايه ميكنند. وانگهي ارزش معنو دِين تبه و مزيت، ناظر بر اين دنيا نيست كه شخص آنها را احساس كند. حتي برخي از شخصيتها كه در بزرگترين مقامها هستند احسانهاي الهي عطا شده به خودشان را احساس هم نميكنند، لذا خود را بيش از درد. مي درمانده و مفلس تلقي ميكنند، و اين نشان ميدهد كه كشف و كرامت و اذواق و انوار كه در نظر عوام، مدار كمالات دانسته ميشود نميتواند سبب وه من ز مقام و ارزشهاي معنوي مذكور گردد. يك ساعت از عمر صحابه معادل يك روز اولياي ديگر و شايد به اندازه يك چلّهي آنها ارزش
— 406 —
دارد؛ با اين حال همه صحابه از كشف و حالا نور ك العاده معنوي اوليا برخوردار نبودند و اين امر حقيقت مذكور را به اثبات ميرساند.
پس برادرانام! توجه كنيد كه نفس امارهي شما از جهت قياس بالنفس، و در نقطه نظر غرور و سوي و پيشما را نفريبد و دچار شبهه نكند كه رساله نور قادر به تربيت كسي نيست.
* * *
— 407 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
پنج مسأله بيان شده در راهنماي جوانان و رساله ثمره از مجموعه رساله نور، حكايت نُه مورد از سيليهاي نواختدلايل بر جوانان بيمبالات را ی به عنوان كرامت لطيف رساله نور ی بيان ميدارد. همان جوانان هم تصديق ميكنند كه اين امر از كرامات رساله نور است.
اولي:"فيضي"ست كه به من خدمت ميكرد. در ا قرآن ه او گفتم: تو در يكي از درسهاي رساله ثمره حضور داشتي؛ تنبلي نكن. كرد و ناگهان سيلي خورد و دستاش يك هفته بسته ماند.
بله درست است
فيضي
ين چيز:"عليرضا"ست كه به من خدمت كرده و رساله ثمره را كتابت نموده است. يك روز قرار بود همان چيزي را كه نوشته بود به او درس بدهم. به دليل تنبلي و با اور پا نه كه ميخواهد غذا طبخ كند نيامد. ناگهان سيلي خورد. كف قابلمه اش با اينكه محكم بود همراه غذا فرو ريخت.
آري درست است
علي رضا
سومي:"ضيا" مسائل مربوط به جوانان و نماز را از رسالهم حاص براي خود يادداشت نمود و شروع به نماز خواندن كرد. اما سستي نمود نماز و نوشتن را كنار گذاشت. همان موقع و ناگهان سيلي خورد. بيدليل و به صورت غير عادي، ژن، درلباسهايي كه بالاي سرش بود آتش گرفت. اين اتفاق در ازدحام و شلوغي رخ داده بود با اين حال كسي متوجه موضوع نشده، و اين امر نشان داد كه سيلي شفقتي بود كه به قصد، متحمل شد.وَاخْت درست است
ضيا
— 408 —
چهارمي:محمود است. بخشهاي مربوط به نماز و جوانان را از رساله ثمره براي او قرائت كردم و گفتم: قمار بازي نكن و نماز بخوان. پذيرفت. وهي مامبالاتي بر او غلبه كرد؛ نماز نخواند و قمار بازي كرد. ناگهان سيلي غضب را خورد. سه چهار بار پشت سر هم باخت و با وجود فقر، چهل ليره، پالتو و شلوارش را داد، باز هم عاقل نشد.
بله درست است
محمود
پنا وَ اواني چهارده ساله به نام سليمان است كه به دليل بازيگوشي فراوان ديگران را هم تحريك ميكرد به او گفتم: با ادب باش. نمازت را بخوان. رفتاري كه در بين بزرگترهاي لا ابالي داري، برايت خطرناك ميشود. شروع به خواندن نماز كرد. اماي "تارز مدتي نماز خواندن را كنار گذاشت و دوباره شروع به بازيگوشي كرد. ناگهان سيلي خورد. به بيماري جَرَب مبتلا شد و مجبور شد بيست روز در بستر بماند.
بله درست است
سليمان
ششميب بين ر" كه در ابتدا به من خدمت ميكرد شروع به نماز خواندن كرد و ترانه و آواز را كنار گذاشت. اما شبي از نزديك صداي ترانهيي به گوشام رسيد. مزاحم ذكر و اورادم شد. عصباني شدم. بيقدرات دم و ديدم برخلاف عادت عُمر است. من هم بر خلاف عادتام سيلياي به او زدم. صبح بر خلاف معمول "عُمر" را به زندان ديگري بردند.
هفتم:جوان شانزده سالهيي به نام حمزه بود. چون صداي خوشي داشت ترانه ميخواند و موجب تششماري گران هم ميشد. بيمبالات بود. به او گفتم اين كارها را نكن سيلي ميخوري. روز دوم ناگهان دستاش در رفت؛ دو هفته عذاب كشيد.
آري درست است
حمزه
چنين سيليهايي زياد است اما كاغذ تِقي و ، معنا نيز پايان يافت.
* * *
— 409 —
برادران عزيز و صديقام!وزير معارفي پرده از چهرهاش كنار زد و كفر مطلق را در لباس ديگري نشان داد. او حتي پيش از دريافت دفاعياتي كه فرستاده بوديم با دليل و انگيزه ديگري آن بيان نامه چون زشت؛ اگرچه من نميخواستم دفاعيات را به آن اداره بفرستم اما برادرانمان مناسب ديدند براي آنها هم ارسال شود، لذا همين مسأله نشان داد كه اين كار هم مناسب بود هم لازم، زيرا وكيلي كه تا اين حد در الحاد تعصب داشت، نميتوانست نسبت به برگهها و رَ اِلهاي محرمانه ارسالي به آنكارا بيتفاوت بماند. به يكباره و مستقيماً دفاعيات غيرقابل انكار بر سرش كوفته شد و اين بسيار خوب شد. ان شاء الله در آن اداره حركت ريان قدرتمندي به نفع رساله نور ايجاد ميكند.
برادرانام! مادام كه برخي افراد چنين ماهيتي دارند تسليم شدن در برابر آنان به نوعي خودكشي معنويست؛ اظهار ندامت از مسلمان بودن و حتي دست كشيدن از دين است،زيرا در الحاد چنان تعصب دارق القبا تسليم شدن يا ظاهرسازي امثال ما قانع نميشوند؛ ميگويند:"قلب و وجدانات را رها كن و فقط براي دنيا كار كن." در چنين اوضاعي جز تكيه بر عنايت رباني و رعايت متانت و صبر و توكل، و دعا كردن براي غلبه چهار صندوق از ن، به اي رساله نور با حقايق نيرومنداش كه به آن مركز رسيده، چاره ديگري نيست. دلخور شدن و ناراحتي ما از يكديگر يا فاصله گرفتن از رساله نور و تسليم شدن، حتي پيوستن به آنها امر بيفايدهييست كه تجربه شده است.اصلاً نگران نباشيد. تقلاي ر عقل جه و سبك آن وزير نشان از ضعف و ترس او دارد. تجاوز نه، بلكه نشان دهندهي مجبوريتاش به دفاع ميباشد.
* * *
— 410 —
برادران عزيز و صديقام!يكي از شاگردان به نام علي از برادران قَصَبه حُما در اطراف ش شد، وزلي. م. در همان روزهاي درگذشت حافظ علي، وفات كرد. اين را سامي بيگ به من اطلاع داد؛ در عين حال محمد علي از قهرمانان "حُما" هم برايم نوشت. من هم اين علي را در دعاهايم برادر آن شهيد بزرز اعضا" كردم.
اخيراً يكي از بانوان مرتبط با ما، در رؤيا درگذشت سه نفر از برادرانمان را ديده بود. تعبير آن چنين بود: اين دو علي و مصطفايي كه اعدام شد و در زندان به پيروي ازر دست نور علاقمند بود، به جاي همه ما راه آخرت را در پيش گرفتند و فداي سلامت ما شدند.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديق و ثريستن مام كه به ارزش و ماهيت توكل واقفايد!با اينكه بيست سال است هيچ علاقهيي به مطالعه روزنامهيي يا پرسيدن چيزي درباره آن نداشتهام واقيامبر أسفم كه امروز به درخواست تعدادي از برادران ضعيف النفسمان بحثي را در يك روزنامه ديدم. لذا دانستم كه در پشت و روي پرده جريانهاي مهمي نقش بازي ميكنند. از آنجا كه ما و دوستانمان در ميدان حضور داريم متوهمانه فكر ميكنند كت ايمان جريانها ارتباط داريم. ان شاء الله چهار صندوق از كتابهاي محكم و غيرقابل جرح رساله نور و دفترهاي حاوي دفاعيات قطعي، درباره ما و ايمان و قرآن مسأله"م نتيجه خيري خواهد داشت. ما با دنياي آنها كاري نداشتيم و به هيچ وجه نتوانستند ثابت كنند كه دخالتي در اين امر خواهيم داشت. لذا آنكارا به ناچار كل رساله نور را براي تحقيق و بررسي درخواست كرد.
— 411 —
مادام كه حقيقت اين است؛ نادام كه تاكنون تجلي عنايت رباني را در خدمت رساله نور چنان ديدهايم كه نميتوانيم آن را انكار كنيم، و هر كدام از ما به صورت جزئي يا كلي آن را حس كردهايم، و مادام كه امروز بسياري از سياستها و جريانهاي جهانن بر شقابله با هم ميپردازند، ومادام كه از كار ديگري جز راضي بودن به قضاي الهي و تسليم در برابر قَدَر و بهره بردن از آرامش مقدس و بزرگِ خدمت ايماني و قرآني و نوري نميتوانيم بكنيم، بيشك مهمترين كار، به تكاپو نيفتادن و مأيوس نشدن و تقويت نيروي علامت يكديگر و نترسيدن و با توكل با اين مصيبت روبهرو شدن و عدم توجه به كار روزنامه نگاران وراج ی كه كاه را كوه جلوه ميدهند ی و كاه ديدن آنچه آنان كوه جلوه ميدهند ميباشد. اين زندگا، مخصي، مخصوصاً در اين زمان و تحت اين شرايط ارزشي ندارد، پس بايد از هر چه كه پيش ميآيد خشنود باشيم.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!دو سه نفر از برادرانمان ون پنباطر جالبي براي خود يافتهاند، ميگويند:
"در اين زندان تعدادي از برادران جديد، به دليل يكي دو ساعت كار نامشروع محكوم به يكي دو سال يا ده سال حبس شدهاند و اين مصيبت اشتند.صبر و شكيبايي تحمل ميكنند. حتي برخي از آنها شكر كرده و ميگويند خوب شد از ارتكاب گناهان ديگر نجات يافتيم؛ حالا در چنين وضعي ما كه بهواسطهانديشم نور و يك حركت كاملاً مشروع و خدمت ايماني دچار فشاري شش هفت ماهه و پر خير شدهايم چرا بايد لب به گلايه بگشاييم؟" به آنها گفتم:"هزار بار بارك الله". آري، تحمل پنج ماه يا ده ماه زحمت بابت پنج سال يا ده سال خدمت قدسيجا فرا دلنشين و با ذوق، به نيت نجات ايمان خود و ديگران، و به دليل عبوديتي فكري و متعالي، موجب شكر و افتخار است. در حديثي ميفرمايد:"اگر فقط يك نفر بهواسطه تو هدايت شود بهتر است از صحرايي مملو از گوسفندها و بزهاي ه ميكگ".
— 412 —
به اين فكر كنيد كه در اينجا در دادگاه و در آنكارا چند نفر بهواسطه نوشتهها و خدمات شما ايمانشان را از شبهههاي دهشتناك نجات داده و ميدهند؛ لذا با كمال رضايت در صبر شكر كنيد.
اگر حزب (جمهوري خواه) خلق كه در آنكارا حاكسهولت در برابر كتابهاي پر قدرت رساله نور كه به آنجا ارسال شده عناد كند و با قصد مصالحه از آن حمايت نكند، آسودهترين جا براي ما همين زندان است و اين امر نشان دهندهي آن است كه ملحدان، بلشويسم را با زندقه متحدتي كنااند، و دولت مجبور است از آنها حرف شنوي داشته باشد. در آن صورت رساله نور كنار ميكشد، متوقف ميشود، و مصايب مادي و معنوي هجوم خواهند آورد.
* * *
دارد وِهِ سُبْحَانَهُ
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَاْلاِنْسِ اَلَمْ يَاْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ
(انعام: ١٣٠)
متن زير پاسخ استاد است در حل اين موضوع كه به موجب آيه مباركه فوق از جن ها هم پيامبر وجود داشته اسي آنهدر عزيزم!
سؤال تو واقعاً اهميت فراواني دارد، امامهمترين وظيفه رساله نور نجات مردم از ضلالت و كفر مطلق است لذا نوبت به طرح اين قبيل مسائل نميرسد و بحثي از آنها به ميان نميآيد. سلف صالح نيز در اين موارد بحث چنداني نكردهاند،زيرا دي خود،گونه امور غيبي و نامحسوس، احتمال بهرهبرداريهاي سوء وجود دارد. حيلهگران از اين طريق ممكن است براي خودنماييهاي خود وسيلهيي بيابند؛ همچنان كه احضار كنندگان ارواح امروز به نام گفتگو با جنها مردم را فو آخرتدهند. لذا اين موارد با اين ملاحظه كه ممكن است وسيلهيي عليه دين شود
— 413 —
چندان مطرح نميگردد؛ همچنين بعد از خاتم الانبيا براي جنها پيامبري نيامده است. نيز رساله نور براي ابطال فكر مادي گرايي ی كه در اين زمهر زماي طاعون بشريست ی كوشيده است وجود جن و موجودات روحاني را با حجتهاي قطعي اثبات كند، اما اين موضوع از نظر رساله نور در رديف مسائل درجه سوم قرار دارد و تفصيل مطلب به ديگران سپرده شده است. شايد ان شت ظلم ه يكي از شاگردان رساله نور با تفسير سوره الرَّحْمنِ اين مسأله را هم حل كند.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!
"لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛
درگذشت حافظ و مطالافظ محمد، و محمد زهدي، حقيقتاً نه تنها براي ما و اسپارتا بلكه براي اين كشور و جهان اسلام ضايعه بزرگي بود. تاكنون جلوهيي از عنايت الهي بود كه با وفات شاگردي از شاگردان رس كسي مر، دو سه نفر هم مدل جاي خالي او را پر ميكردهاند، لذا اينك نيز به جد اميدواريم شاگرداني جديتر از آنچه فكرش را ميكنيم به ميدان بيايند و مسئوليت قهرمانان مذكور را به شكلي ديگر بر عهده بگيرند. سه شخصيت ارجمند م نيازهر مدتي اندك وظايف ايماني صد ساله را به انجام رساندند. حضرت حق به عدد آن حروف نوريهيي كه آنها خواندند و منتشر نمودند و نوشتند رحمت نثارشان كند. آمين!
از طرف من به خا زحمتدان و اهالي سعادتمند روستاي حافظ محمد تسليت بگوييد. من نيز او را رفيق حافظ علي و محمد زهدي قرار دادم و اسم هر سه آنان را در ميان نام استادان اقطابام ذكر ميكنم. همين طور حافظ عاكف را نيز دوست رد ناگ لطفي كردم.
* * *
— 414 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!براساس سرّ "اَلْخَيْرُ فِى مَا اخْتَارَهُ اللّهُ" تأخير در اين مسألهمان خير است، زيرا محبت به مرد وحشتناكي كه يقاً دست در همه مدارس و ادارات و در ميان مردم تلقين ميشود. اين وضع ميتوانست بر عالم اسلام و آينده تأثير بسيار دردناك و تلخي داشته باشد. اينك رساله نور، خارج از اختيار ما به دست كساني ميرسد كه درباره واقعيت ماهيت او بيش از همه مرتبط بوده و دريگران،يگران قرار دارند و پس از همه از او دست خواهند كشيد؛ رساله نور حجت هاي قطعي در اختيار آنها ميگذارد و موضوع را برايشان اثبات ميكند؛ مطالعه دقيق و از سر كنجكاوي اين رساله توسط آنان، چنان رويداديست كوي بهاهزاران نفر مانند ما زنداني و حتي اعدام شوند، از نظر دين اسلام باز هم چيزي نيست. دست كم اين است كه متمرّدان را تا حدي از كفر مطلق و ارتداد نجات ميدهد و آنها سرگرم كفري م اين كيشوند، به سخن ديگر تجاوزهاي مغرورانه و جسورانه آنها را تعديل ميكند. اين جمله كه به عنوان آخرين سخن در دادگاه در برابرشان بيان داشتم ادعا دارد كه ما تا نهايت ثابت قدم خواهيم ما ميور آنجا گفتم:"جان ما نيز فداي حقيقتي قدسي كه جان ميليونها قهرمان فداياش شده است". نميتوان از اين مبارزه دست كشيد. اميدوارم در بين شما كسي نباشد كه بخواهد از اين راه كنار بكشد.مادام كه تاكنون صبر و شكيبايي كردن چند باز هم بگوييد "قسمت و مسئوليتمان به پايان نرسيده است" و مشكلات را تحمل كنيد و صبر داشته باشيد. به نظر ميرسد براي دفیاع از مشیرب اعدام ابدي و حبس انفرادي بيپايان اينهبراساس براهين رساله ثمره غير قابل انكار ميباشد ی در برابر رساله نور حركتهاي عنودانه نخواهند داشت و احتمالاً دنبال راهي براي مصالحه و يا متاركه خ انسانبود.
اَلصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَجِ وَالسُّرُورِ
* * *
— 415 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!
اَوَمَنْ كَانَ مَيهيد و َاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ
(انعام: ١٢٢)
آيهي فوق هم به رساله نور اشاره دارد و هم با كلمه مَيْتًا* * * نشانه و تناسب محكم بر اين شیاگرد ناچيز رسیالهي نور دلالت ميكند؛ اين مطلب درشعاع اولتوضيح داده شده است. اينك در اين رويداد، يكي از آن نشانه ها كاملاً هويداست. زيرا ظلم كنندگان به ما بر زندگي و تمدن و لذت سخّر حدارند و ما را متهم ميكنند كه به آن طرز از زندگي اهميت نميدهيم. لذا ما را مجرم دانسته و حتي ميخواهند با مجازاتهاي سنگين، زنداني و اعدام كنكنند؛كن به لحاظ قانوني دليل و سببي نمييابند. ما نيز با توسل به موت و مرگ كه پرده و مقدمهييست بر حيات باقي، و كوبيدناش بر سر آنها، و بيداركردنشان از اين طريق، تلاش ميكنيم آنها را از مسئولي مؤسس كوميت واقعي، اعدام ابدي و حبس انفرادي دائمي نجات دهيم.حتي اگر به دليل رسالههاي تندي كه به آنكارا فرستادهاند مجازات سنگيني به من دهند و در عوض مجازت كنندگان ما بهواسطه آن رسالهها از نيستي و مورد نمرگ رها شوند، نفس و قلبام خشنود خواهند بود. ما علاقمنديم آنها در هر دو جهان زندگي كنند، دنبال اين هدف هستيم. آنها خواهان مرگ ما هستند و بهانه تراشي ميكنند. اما حقيقت موت ی كه چون خورشيد ظاهر است و چون قط اسم چشم قابل روئيت ی روزانه فرمانها و اعلاميههاي سي هزار جنازه در ميان انسانها، و سي هزار اعدام ابدي و سي هزار حبس انفرادي را در ميان اهل ضلالت صادر ميكند لذا ما در برابر آنرساله ت نميخوريم، هر چه ميخواهند بكنند.
آيهي
اِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغَالِبُونَ
(مائده: ٥٦) با حساب ابجد و جفر غلبهي ما را با تاريخ مشخص بيان ميكند؛ حتي در سختترين و دردناكترين شكستها در دوازده سال گذشته؛ مادام كه حقيقت اين َعْنًى از اين پس به دادگاه و به مردم خواهيم گفت:
— 416 —
"ما تلاش ميكنيم از اعدام ابدي مرگ كه در مقابل ديدگانمان انتظار ميكشد، و از ظلمت هميشخي مأم انفرادي قبر كه در مقابلمان آغوش گشوده و با جبر قطعي ما را فرا ميخواند، نجات يابيم. به رهايي شما از آن مصيبت هولناك و بيدرمان نيز كمك ميكنيم. آنچه به لحاظ دنيوي و سياسي در نظر شما بزرگترين مسأله است ِاسْمِ ما و از لحاظ حقيقت، ارزش چنداني ندارد و براي كساني كه عملاً مسئوليتي ندارند امر بيمعنا و بياهميتيست. اما مسئوليت ضروري انساني ی كه دلمشغولي ماست ی هميشه و با همه كس به طور جدي مرتبط است. كساني كه مسئوليت ما يل كرد نميدارند و درصدد از ميان بردناش هستند، بايد مرگ را از بين ببرند و قبرها را تعطيل كنند."
فعلاً درباره نقطههاي دوم و سوم چيزي نمينويسم.
ابدي
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
از كرامات رساله نور است كه استادمان از ده سال پيش به كرات ميگفت: "اي ملحدان و اي زنديق ها! با رساله نور كاوحدت مشته باشيد! رساله نور در دفع آفات مانند صدقه عمل ميكند؛ لذا حمله عليه آن يا تعطيل و توقف آن، دفاع در برابر آفات را ضعيف ميكند. اگر دست از ضديت با رساله نور برنداريد به زودي سيل بلايا بر سقي مياريدن ميگيرد". در اين خصوص تعداد فلاكتهايي كه ما شاهدش بوديم بسيار زياد است. از چهار سال پيش تاكنون هر گاه عليه رساله نور و شاگرداناش كاري كردهاند در ادامه با مصيبت و فلاكتي روبهرو شدهاند و اين امر اهميت رسادوستان و اينكه وسيلهييست برا دفع بلا را نشان ميدهد. فلاكتهايي كه در ميان صدها حادثه، استادمان بديع الزمان توسط رساله نور از آنها خبر ميداد بهواسطه وقوع زلزله درستي امر را نشان دادند و چهار واقعه زلزله بر وسيلهنها پرساله نور در دفع بلايا صحه گذاشت. حضرت حق به قلب كساني كه به ما و رساله نور حمله ميكنند ايمان، و به سرهايشان براي مشاهده حقيقت، عقل و چشم عطا كند، و ما را از اين محبس و آنها را نيز از اين فلاكتها رهايي دهد.
خسرو
* * *
— 417 —
بِوَ خَيِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!از جلوههاي عنايت ربانيست كه هجوم و پرخاشگري وزير معارف براساس حدس و گمان، پيش از ديدن دفاعيات و برگهها و كتابهايمان؛ و اينكه مهمترين مقامات، رسالههاي بسيار تند و خصوصي مانند"شعاع پنجم"و پيوستطول بيات سته"را با قصد يافتن اشكال و ايراد مطالعه و بررسي كردند؛ و با ضربههاي شجاعانه، جدي و كاري كه دفاعيات من بر كفر مطلق وارد كرد، انتظار ميرفت كه آنكارا در مقابل ما رفتار بسيار تند و شديدي داشته باشد، اما در مقايسه با نمونهموضوع، برخورد بسيار ملايم و شايد بتوان گفت توأم با مسامحه با ما داشتند. يكي ديگر از حكمتهاي اين جلوه عنايت رباني همين است كه رساله نور چون سراسر كشور را مخاطب قرار ميدهد در درسخانهيي عام و فراگير و نزد مقامات عالي لك تو ا دقت و كنجكاوي مطالعه ميشود. آري، مطالعه چنين درسي باعظمت و والا در اين زمانه، در ادارات عمومي و پرجمعيت و كلي، از عنايات الهيست و به روشني بر اين حقيقت دلالت دارلْبَاقفر مطلق را در هم شكسته است.
برادرانام! با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است برخي از دوستان ضعيف (النفس) و متأهل كه متحمل اين مقدار فشار و خسارت بودهاند بخواهند تا حدي از رساله نور و از ما فاصله بگيرن و همهي رساله نور را كاملاً كنار بگذارند و بعد از آزاد شدن از زندان تغيير كنند، به شما ميگويم: دست برداشتن از متاعي كه تا اين حد ارزشمند است و برايش بوديس حد هزينه مادي و معنوي پرداخت شده، و عذاب و سختي تحمل كردهاند، خسارت بزرگيست. هر يك از اين دوستان كه به يكباره از خدمت به اجزاي رساله نور و حفاظت مرتبطانِ با آن، و ياري ما، دست بردارد به ما و خودش ضرري زده است كه لزوز آميزرد.اين است كه
— 418 —
(ميگويم) در عين رعايت احتياط نبايد از صداقت و ارتباط و خدمت دست كشيد.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقام!از جلوههافلتريت رباني و حمايت و محافظت الهيست كه هيأت كارشناسان در آنكارا در برابر حقايق رساله نور شكست خورده و با اينكه دلايل متعددي براي انتقاد و اعتراض شديد دا مادامد، شنيدم گويا رأي بر برائت آن دادهاند. اين در حاليست كه با وجود بيانهاي تند در رسالههاي خصوصي و به مبارزه طلبيدنهاي تلخ (از نظر آنمتوجه دفاعيات، و حمله وحشتناك وزير معارف، و وجود دو فيلسوف مادي مهم از اداره معارف در هيأت كارشناسي و حضور يك روحاني بزرگ كه هوادار تحولات جديد است و تحريك فرقه خلق (حزب جمهوريخواه خلق) و وزارت معارف از يك سال پيش تاكنون توسط ك و به خفي زندقه عليه ما، انتظار ميرفت هيأت كارشناسي به شدت اعتراض كند و ما را به مجازاتهاي سنگيني متهم نمايد اما حمايت و عنايت رحماني به دادمان رسيد و اگر فه برتر رساله نور را به آنها فهماند و موجب شد از اعتراضهاي شديد دست بردارند. حتي با اين نيت كه ما را از مجازات رهايي دهند و كاري كنند كه بهواسطه مسأله اسكي شهير و حادثه مشهور "سي و يكم مارس" به من به چشم يك مجرم سابقهدار سياسي نگلشیاند، و با اين هدف كه بگويند حركت ما صرفاً ديني و ايماني بوده و اهداف سياسي نداشتهايم اظهار داشتهاند كه: "سعيد نورسي از مدتها پيش گه گاه ادعاي وراثت پيامبر را داشته است. د معناسهاي قرآني و ايماني مواضع مجدد بودن و احياگرانهيي اتخاذ ميكند، يعني برخي اوقات گرفتار نوعي جذبه شده، و مجذوبانه عمل ميكند." بنابراين آنها تعابير ضد ديني فيلسوفان را عليه من و هر كس زه با كه به طور جدي در جهت دين حركت
— 419 —
ميكند به كار بردهاند تا نظر برخي از برادران را كه با حسن ظن و بيش از حد و حدودم به من عنايت دارند و ميگويند وظيفه اش را براساس احياگري و ميراث پيامبر انجام ميز مخالتخطئه كنند؛ همچنين با نسبت دادن نوعي جذبه به من، مرا در برخوردهاي تندم از سياست و مجازات مبرا نمايند، در عين حال از معارضان و دشمنان ما تا حدي دلجويي كنند، نيز حق و استوار بودن اشارات قرآني و كرامات عَلَوي و غوثيه را نشان دهند، و بر در برتن حب جاه و انانيت و خود خواهي من ی كه در مقايسه با هر كس، به نظر آنان در من نيز وجود دارد ی اقدام كرده باشند. در برابر تعبيري كه آنها به كار بردهاند، ابتدا تا انتهاي رساله نور پاسخي درخشان بهيي رشيد است. مشرب ما اخوت و ترك انانيت است، لذا شطحيات خودنمايانه در ما وجود ندارد؛ پس زندگي متواضعانه سعيد جديد در زمان شكلگيري رساله نور و عدم توجهاش به حسن ظنهاي افراطي برادران ارجمناين صوعديل نظراتشان با درسهاي مكرر؛ معنايي را كه از تعبير مذكور استنباط ميشود بياعتبار كرده از بين ميبرد.
* * *
برادران عزيز و صديقام!چون نميخواهم كسي كه به ما خبر رساند و نامه نوشت دچار مشكل شود فعلاً تصميمي را كه هيأت كارشناسست. آراتفاق آرا به آن رسيدهاند برايتان نميفرستم. هيأت كارشناسي اخير با تمام توان تلاش كردهاند در برابر شرّ گمراهان و اهل بدعت از ما محافظت كرده، نجاتمان دهند. آنها ما را از تمام اتهادم و تنسبت داده شده تبرئه ميكنند. آنها احساس ميكنند درس كاملي از رساله نور گرفتهاند لذا به اتفاق آرا چنين نظر دادهاند كه اكثريت مطلق بخش هاي علداهه بيماني رساله نور آگاهانه نوشته شده و سعيد نيز انديشههايش را جدي و با صداقت مطرح كرده؛ و قدرت و اقتدارش را نه براي تأسيس طريقت و جمعيت صريمِ
ه و نه در فكر مبارزه با دولت بوده است؛ خواستهي او فقط بيان حقايق قرآن به نيازمندان ميباشد. درباره رسالههاي خصوصي نيز ی كه آنها را غير علمي ناميدهاند صدها هر نظر كرده، اين معنا را تفهيم نمودهاند: "گاه گرفتار جذبه شده و
— 420 —
تحت تأثير هيجانات فكري و اختلالات روحي مطالبي نگاشته است؛ لذا در اين موارد نبايد او را مسئول شناخت."
همچنين گفتهاند در تعبيرسعيد جديدوسعيد قديميصحبه است و شخصيت است؛ و معناي يك قدرت ايماني فوق العاده و علم حقايق قرآني در دومي را براي تأمين نظر فيلسوفان چنين بيان داشتهاند كه "احتمال نوعي جذبه و اختلال ذهني وجود دارد."شتنيشن ترتيب خواستهاند هم ما را از مسئوليت بيان تعابير تند برهانند و هم از معارضان ما دلجويي كنند، لذا گفتهاند: "از نظر سمع و بصر ميتوان احتين بهاماري توهم را داد." رسالههاي نوري كه به دستشان رسيده، و از همه عقول سبقت گرفتهاند، همچنين رسالههاي مدافعات وثمرهكه موجب حيرت وكلا شده، براي رد كامل احتمال مورد نظر آنها، پاسخي كافي و وافيست.
اين شسيار شكر ميكنم كه مظهريت يك حديث شريف بهواسطه همين احتمال به من عطا شده است. هيأت كارشناسي مذكور سرانجام همه برادران و مرا به طور كامل تبرئه كرده گفتهاند: "طلبهها به دليل ايمان جسمانشان به آثار عالمانه و آگاهانه سعيد دل سپردهاند. ما به هيچوجه نتوانستيم در خبر رسانيها و كتابها و آثارشان صراحت يا نشانهيي دال بر سوء نظر آنها نسبت به دولت بيابيم." به اين ترتيب هيأدنيوي ناسي مذكور چنين رأيي صادر ميكند و اعضاي آن نجاتي (فيلسوف)، يوسف ضيا (روحاني) و يوسف (فيلسوف) آن را امضا ميكنند.
توافق لطيفيست كه ما اين زندان را براي خود مدرسه يوسفيه ناميدهاياز ايناله ثمرهرا هم ميوه آن ميدانيم؛ دو يوسف مذكور نيز در پرده با لسان حالشان گفتهاند ما هم در درسهاي مدرسه يوسفيه سهيم هستيم. يكي از دلايل لطيفشان بر "جذبه" و احتمال "بيماري توهم" نيز اين است كه از تعابيري چون گفتار "سي و سوم" و كردها"سي و سوم" كه داراي سي و سه پنجره است ياد ميكنند و ميگويند (سعيد) از گربه خود تسبيح "يا رحيم، يا رحيم" شنيده و در ضمن خود را چون سنگ قبري مشاهده كرده است.
سعيد نورسي
* * *
— 421 —
بِاسْمِهِ سُبْحَمرتبه
برادران عزيز و صديقام!مادام كه ما براساس نشانههاي متعدد از عنايت (الهي) بهرهمند هستيم و مادام رساله نور در برابر دشمنان فراوان و ستمگر شكست نخورد، و وزير معارف و فرقه خلق (حزب جموضيح دواه خلق) را تا حدودي ساكت كرد، و مادام عدهيي كه در بُعدي وسيع به بزرگنمايي بيش از حد مسأله ما پرداخته و دولت را نگران كردند، اينك درصددند با بهانه هايي دروغ ها و افتراهاي خود را تا حدي بپوشانند،بيشك لازم است كران دار برابر خداوند تسليم كامل باشيم و صبر و احتياط پيش گيريم و مخصوصاً روحيه خود را از دست ندهيم و با ظهور خلاف آرزويمان مأيوس نشويم و در برابر توفانهاي گذرا نلرزيم.
آري، اهل دنيا با از دچون كتن روحيه، توان معنوي و شوق و ذوق خود را از دست ميدهنداما شاگردان رساله نور كه در مشقات و ناملايمات و مجاهدتها، التفات عنايت و رحمت الهي را ديدهاند، لازم است در چنين اوضاع رسالهمور بر خلاف اميدمان پيشميرود بيشتر تلاش كنند، پيشتر روند و جديت خود را تقويت كنند.
اهل سياست چهل سال پيش با اين ادعا كه دچار جنون موقتي شدهام مرا به تيمارستان بردند. به آنها گفتم: من بيشتر چيزهايي را كه تزيينيلانيت ميدانيد بيعقیلي و جهیالت ميدانم لذا از چنان عقیلي اعلام برائت ميكنم. گفتم اصیل
"وَ كُلُّ النَّاسِ مَجْنُونٌ وَ لكِنْ عَلَى قَدَرِ الْهَوَى اِخْتَلَفَ الْجُنُونُ"
همه مجمند اسد. ليكن ميزان جنون به نسبت سرگرم شدن به امور بيهوده بستگي دارد. م.
را در شما ميبينم. اينك نيز براي كساني كه با هدف رهايي من و برادرانام از مجازاتهاي سنگين، با توجه به رسالههاي خصوصيام به من جذ دارايموقت و جنوني گذرا استناد ميكنند همان سخنان را تكرار ميكنم و به دو دليل زير از آنان خشنودم:
— 422 —
دليل نخست:در حديث صحيح آمده است:"علامت آن كسي كه كمال ايمان را دد. فروده اين است كه عوام الناس رفتارهاي متعالي او را كه بيرون از طور عقل خودشان است جنون و ديوانگي ميدانند. اين وضع بر كمال ايمان و اعتقاد كامل او دلالت دارد."
دليلتحقيق من براي سلامت و نجات و رهايي برادران محبوسام از ظلم و ستم، نه تنها اتهام ديوانگي را ميپذيرم، بلكه با كمال افتخار و خرسندي آمادهام همه عقل و حياتام را فدا كنم.حتي اگر مناسب كه تا خوب است شما از طرف من نامه تشكرآميزي براي آن سه شخص بنويسيد و بگوييد كه آنها را در منافع معنوي خويش سهيم كردهايم.
* * *
برادران عزيز و صديقام، دوستان مخلصام در خدمت قرآني و ايماني؛ رفقاي ناگسسو حكوم در مسير حق و حقيقت و برزخ و آخرت!از آنجا كه زمان فراق و جدايي ما از يكديگر نزديك است، به دليل قصورها و كدورت هاي ناشي از فشارهاي وارده و عدم رعايت اصول مندرج در رساله اخلاص، لازم و ضروريست كحَسْبهمديگر را حلال كنيد. شما نسبت به هم از هر كس ديگري فداكارتر و از برادر نَسَبي برادرتر هستيد. برادر عيب و ايراد برادرش را ميپوشاند، فراموش ميكند و او را ميبخشد. من در اينجا اختلافات و انانيتهاي شما را ی كه بر خلاف خواستحال حاويمان ميباشد ی ناشي از نفس اماره ندانسته و اين مسائل را شايسته شاگردان رساله نور نميدانم. بلكه از نوع انانيت موقتي ميدانم كه حتي در اوليايي كه نفگر اينه خود را ترك كردهاند نيز وجود دارد. شما حسن ظن مرا با عناد خود در هم نشكنيد و صلح كنيد.
* * *
برادرانام!از گزارش هيأت كارشناسان دانسته ميشود كه رساله نور همهتداد چهاي مخالف ما را شكست ميدهد؛ به همين دليل است كه نظرها را بارها به سمت
— 423 —
رسالههاي "حُجَّةُ الله البالغه" و"سالمندان"و"اخلاص"جلب ميكنند؛ همچنين با انتقاها و هالم مآبانه و متعصبانهي به غايت سطحي كه جوابهايشان ظاهر و گوياست، و بيآنكه مسائلي كه با هم كاملاً مطابقاند را فهميده باشند، به هيچ مناسبتي گفتهاند:"اين مطالب با هم در تضادند"؛ از طرف ديگرگيرد. رصد رسالهها را بدون هيچ شك و شبههيي كاملاً تأييد نموده از آنها تمجيد كرده و در برابرشان تسليم شدهاند و در برابر جرح و تضعيف شديدِ "ضميمه هجورشيسم ه" در مقابل آنهايي كه به ايجادهاي جديد و بدعتها فتوا دادهاند، فقط گفتهاند كه نزاهت زباني نيست. دربارهي مسيحيان مظلوم و دينداري كه در آخر الزمان توسط بيدينان كشته ميشوند گفتهام:"ممكن است به نوعي شهيد محسوب شوند"؛ هيأت كارشناسي در اينيستي به اين گفته اكتفا كرده است كه، اين مطلب با شدت هجوم ضميمه مذكور به موضوع اذان تركي و نماز خواندن بدون حجاب ضديت دارد و اين امر به طور قطعي حكايت از شكست آنان درهرست ه رساله نور دارد.
سعيد نورسي
* * *
— 424 —
شعاع چهاردهم
تتمه مختصري از بازپرسيام
به دادگاه شهر آفيون ميگويم:
سه موردِ هجوم خلاف قانون به منزل، بازجويي و توقيف من كه در بازپرسيام تقديم نظر شما و عدالت قانلاص شا است، شكستن اعتبار سه دادگاه بزرگ و ناديده گرفتن حيثيت و عدالت آنها و حتي تحقيرشان است.
زيرا سه دادگاه و سه هيأت كارشناسي، دو سال به بررسي دقيق و جزء به جزء كتابها و نامههايي كه در ق ايماست سال نوشته بودم پرداختند و آنگاه علاوه بر اعلام بيگناهي ما به اتفاق آرا، همه كتابها و نامهها را نيز اعاده كردند. بعد از اعلام بيگناهي، مدت سه سال در انزوايي غيرعادي، به شدت زيرنظر بودم و در هفته فقط يك نامه معمولي براي دوستاناوري كاوشتم. تو گويي رابطهام با جهان قطع بود؛ با اينكه آزاد بودم به شهر خود نرفتم. اينك طرح دوباره همان موضوع به معني هيچ انگاشتن حكم عادلانه سه دادگاه مزبور است و اعتبار آنها را از بين ميبرد. از دادگاه شما تقاضامندم اه اين ار محاكمي كه در حق من به عدالت رفتار كردند محافظت كند و غير از موضوعات تكراريِ"رساله نور"، "راه انداختن سازمان"، "طريقت گرايي"و"احتمال اخلال در امنيت و آسايش"دليل و مسأله ديگري بيابيد و مرا با كوفههخذه كنيد. من اشكالات فراواني دارم.تصميم
— 425 —
گرفتهام در آنچه موجب مسئوليت من است به شما كمك كنم. زيرا من بيرون از زندان، بيش از وقتي كه در حبس بودم عذاب كشيدم. اينك قبر يا زندان اسركات كوجب آرامش من ميشود.حقيقتاً از زندگي به ستوه آمدهام. آزار و اذيت، اهانت و كنترلهاي توأم با شكنجه در اين بيست سال حبس انفرادي ديگر كافيست. غيرت حق را به جوش ميآورد. وطن ض و داركند. به شما يادآوري ميكنم ملجأ و پناهگاه اصلي ما اين است:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ ع روز، ِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَسْتَعِينُ
(اين درخواست كه پس از هجده سالم دنيا ناگزير نوشته و به دادگاه و (تصويرش به) مقامات آنكارا تحويل داده شده بود، اعتراضنامهييست كه به ناچار در مقابل كيفرخواست ارائه ميشود.)مخفي نمانَد، همان حقيقتي را كه در كاستامونو به دو دادستان، دو افسر بازرسي، يك مدير پل است، شش، هفت نفر از كميسرها و پليسها ی كه سه بار براي بازرسي خانهام آمدند ی گفتم، و آنچه در پاسخ به سؤال دادستان در اسپارتا بيان كردم و مطالبي كه در دادگاههاي دنيزلي و آفيون گفتهام، خلاصه يك دفاعيه مجمل به ش وَ تُ است:
به آنها گفتم: من هجده، بيست سال است كه در انزوا زندگي ميكنم. هشت سال محل اقامتم در كاستامونو در مقابل كلانتري بود، علاوه بر آن بيست سال
— 426 —
است كه هميشه زير نظر و تحت نظارت بودهام؛ خانيند.دا بارها بازرسي كردهاند؛ با اين حال هيچ مدرك و نشانهيي دال بر ارتباط من با دنيا و سياست نيافتهاند. اگر اشكالي در كار من بوده كه دادگستري و نيروي انتظامي شهرهاي ذكر شده در نيافتهاند، يا دريافتهاند اما توجهي به آن نكردهاند؛ در اين صوگونه طها بيش از من مسئول هستند. چرا در حالي كه هيچكس در هيچ جاي دنيا با كساني كه با آخرت خود مشغولاند و در انزوا به سر ميبرند، كاري ندارد، تا اين حد بدون آنكه لزومي داشته باشد مرا آزار ميدسكههبه ضرر وطن و ملت كار ميكنيد؟
ما شاگردان رساله نور، اين رساله را نه تنها ابزار دنيا كه وسيله كائنات هم نميتوانيم بكنيم. وانگهي قرآن ما را به شدت از سياست منع ميكند. آري، وظيفه با تر نور اين است كه با حقيقتهاي ايماني در برابر كفر مطلق كه حيات جاودان را نابود كرده، و زندگي دنيوي را هم به زهري وحشتناك تبديل ميكند و با براهين محكم و قطعي ی كه سركشترين فيلسوفان زنديق را نيز به راه اليتي ديآورد ی به قرآن خدمت كند. اين است كه ما نميتوانيم رساله نور را ابزار چيزي كنيم.
اولاً:بايد بكوشيم حقايق چون الماس قرآن را ی كه اهل غفلت متوهمانه تبليغاتي سياسي ميپندارند ی در حد خرده شيشههاي بيارزش پايين نياورده، و نگذاريم به ايند.
تهاي ارزشمند توهين شود.
ثانيیاً:شفقت و حق و حقيقت و وجدان ی كه اساس مشرب رسالهي نور ميباشد ی ما را به شدت از پرداختن به سياست و حكومت منع ميكند، زيرا هه تازگدو نفر بيديني كه مستحق بلا و مصيبتاند و دچار كفر مطلق شدهاند، هفت هشت نفر تحت تكلف بيمار و سالمند و بيگناه دارند، كه در صورت وقوع مصيبت و بلا آن بيچمان بهنيز صدمه ميبينند؛علاوه بر آن چون حصول نتيجه نيز مشكوك است از دخالت در حيات اجتماعي از طريق سياست، به ضرر امنيت و آسايش، به شدت منع شدهايم.
ه مرا اً:براي رهايي حيات اجتماعي اين وطن و ملت در اين زمانه عجيب از شرّ آنارشيسم، رعايت پنج اصل اساسي لازم و ضروريست:"حرمت، مرحمت، اجتناب از حرام، امنيت، ترك لاقيدي و اطاعت كردن".رساله نور وقتي به حيات
— 427 —
اجتماعي ميپردازد اين پنج ثمر و به صورت قدسي و محكم تثبيت و تحكيم ميكند و به محافظت از سنگ زيرين امنيت ميپردازد. شاهد اين مدعا، تربيت صد هزار شاگرديست كه رساله نور در ظرف اين بيست سال آنها را تبديل به اعضاي نافع جامعه كرده است طورله را ه براي وطن ضرري دارند و نه ملت. استانهاي كاستامونو و اسپارتا شاهد اين مدعايند؛ بنابراين اكثر كساني كه به اجزاي رساله نور ايراد ميگيرند، دانسته يا نادكساني به سود آنارشيسم كار كرده، و در حال خيانت به وطن و ملت و حاكميت اسلامي هستند. ضررهاي موهوم يكي دو رساله از اجزاي رساله نور كه در نظر سطحي غافلان متوهم ايراد دارد، نميتواند باعث ناديده گرفتن فوايد و حسنات صد و بخوابمله از رسايل نور شود. كسي كه اين همه حُسن را در برابر چند مورد ايراد (موهوم) ناديده ميگيرد به غايت بيانصاف و ستمگر است.
اما بالاجبار و با اكراه درباره خطاهاي شخص بياهميتامهايي يم: شما به كسي فكر كنيد كه مدت بيست و دو سال در غربت تنها بوده و زندگي خويش را در انزوا با حكم زندان انفرادي سپري كرده است؛ كسي كه ظرف اين مدت يك بار هم به اختيار خود به بازار يا مساجد بزرگي كه محل تجمعْمَ الاند نرفته؛ و در حالي كه متحمل فشارها و تضييقات فراوان بوده، برخلاف همه تبعيديهاي مشابهاش يك بار هم براي راحتي خود به دستگاههاي دولتيطايفهه نكرده، كسي كه مدت بيست سال روزنامهيي نخوانده، برايش نخواندهاند و حتي در اين باره كنجكاوي هم نكرده است؛ كسي كه به گواهي همه نزديكان و دوستاناش دقه، عالر دو سال تبعيدش در كاستامونو و هفت سال تبعيد در تبعيدگاههاي ديگر هيچگاه پيگير درگيريها و جنگها در كره زمين نبوده و در اين باره كه صلح شده يا نشده يا اينكه چه كساني در حال جنگ هستند كنجكاو نبوده، اطلاعي از آن ندوعي خد سؤالي هم در اين خصوص نكرده است؛ كسي كه در طول سه سال راديوي كنار دستاش را سه بار هم گوش نكرده است؛ كسي كه در برابر كفر مطلق، كه حيات جاويد را ويران و زندگي دنيا را تبديل هايشاب در عذاب و درد در درد ميكند، با رساله نور به مقابلهيي پيروزمندانه برخاست و با آن ايمان (بسياري از میردم) را نجیات داد؛ كسي كه به گواهیي صدها هزار نفر از كسیاني
— 428 —
كه ايمانشان بهواسطه رساله نور نجات يافته، توسط اين اثر كه ريشهيمانَآن دارد اثبات كرده است كه مرگ نه تنها به معني نابودي هميشگي نيست بلكه اجازهنامهيي براي رهايي ميباشد؛ كدام قانون اجازه ميدهد چنين كسي را آزار دهند و صدها هزار نفر از برادرانو صدا با مأيوس كردن و گرياندن او بگريانند؟ كدام مصلحت چنين ايجاب ميكند؟ آيا چنين برخوردهايي ظلمي بيسابقه به نام عدالت نيست؟ آيا اين نوع اقدامها بيقانوني به نام قانون نيست؟
اگر همچون برمَقَاموران موظف كه در تفتيشها و بازرسيها اعتراض ميكردند، بگوييد "تو و يكي دو تا از رسالههايت مخالف با رژيم و اصول ما پيش ميرويد".پاسخ ميدهم؛
اولاً:اصول جديد شما حق ورود به چله خانه منزويان را نداردش فزونانياً:رد كردن چيزي، مطلبيست و نپذيرفتن قلبي آن مطلب ديگري؛ و عمل نكردن به آن موضوع كاملاً جداگانهييست. دولتيان به دست افراد نگاه ميكنند (و اينكه اقدام آنها چه بوده) و با قلب انسان (و اينكه در دلشان چه ميگذرد) كاري نداكردن اخالفان جدي كه متعرض حكومت و امنيت نميشوند، در هر جامعهيي وجود دارند. حتي با مسيحيان تحت حاكميت حضرت عمر (رض) به رغم اينكه منكر قانون شريعت و قرآن بودند كاري نداشتند. اگر برخي از شاگردان رساله نور، اصول مورد نظر شما و رژيمتان را به شرط عدمسألهيبه حاكميت از نظر علمي قبول نداشته و مخالفاش باشند؛ و حتي به دشمني با بنيانگذار اين رژيم بپردازند، شما براساس قانون و اصل آزادي انديشه و وجدان نميتوانيد كاري با آنها داشته باشيد. اما درباره رسالهها بايد بگويم ما رسالهههاي رد نظر شما را خصوصي ميناميم و انتشارشان را منع كردهايم. حتي درباره رسالهيي كه موجب رويداد اخير شد بايد بگويم ظرف هشت سالي كه در كاستامونو بودم فقط يك نفر نسخهيي از آن را يك يا دو بار برايم آورد. همان موقع هم مفقودعجزهالا شما آن را به زور معروف و مشهور ميكنيد، و مشهور هم شد.
روشن است كه اگر در نامهيي اشكالي وجود داشته باشد همان چند كلمه مشكلدار را سانسور ميكنند و به باقي مطالب اجازه ميدهند. در دادگاه اسكيشهر صد رساله نور را و در هار ماه مورد بررسي قرار دادند و تنها پانزده
— 429 —
كلمه مسألهدار يافتند. در رساله چهار صد صفحهيي ذوالفقار دو صفحهي مربوط به تفسير آيات ارث و حجاب است كه سي سال پيش نون تر اه و با قانون مدني فعلي همخواني ندارد. اين مطلب به طور قطع اثبات ميكند كه هدف رساله نور دنيوي نيست و همه به آن نيازمندند. ذوالفقار چهارصد صفشوند را كه براي همه مفيد است نبايد به دليل آن دو صفحه مصادره كرد. همان دو صفحه را در بياوريد و مجموعه كتابها را به ما بازگردانيد. اين حق ماست.
اگر بيديني را نوعي سياست دانسته و در اين مورد همچماي حسيي بگوييد: "با اين رسالهها به سرخوشي، و تمدن ما آسيب ميرساني"، ميگويم: اين يك قاعده عام در جهان است "ملتي كه دين نداشته باشد نميتواند به حياتسالههدامه دهد".مخصوصاً اگر كفر مطلق حاكم باشد، در همين دنيا عذابي دردناك و به مراتب بيشتر از عذاب جهنم نصيب انسان ميكند. اين مطلب در "راهنماي جوانان" در رساله نور با قطعيترين دلايل اثباهايي است ی آن رساله اين روزها به طور رسمي منتشر شد ی اگر يك مسلمان العياذ بالله مرتد شود در كفر مطلق سقوط كرده، و در كفر مشكوك كه تاحدودي باعث ادامهي حيات است باقي نميماند؛ مانند بيدينان اجنبي هم نميشود. به لحاظ لذ كند.
يي نيز صد درجه بيشتر از حيوان كه گذشته و آينده ندارد به ورطه ميافتد، زيرا مرگ و مفارقت موجودات گذشته و آينده به سبب ضلالت او، پيوسته فراقسجايايشمار و آلام بيپايان را بر قلب او وارد ميكند. اگر ايمان بيايد و وارد قلب شود همه آن دوستان به يكباره جان ميگيرند و به زبان حال ميگويند:"ما نمردهايم، از بين نرفتهايم"؛ و آن حالت جهنمي به لذت بهشت شده و ميشود.
حال كه حقيقت اين است به شما اخطار ميكنم: با رساله نور كه به قرآن اتكا دارد مبارزه مكنيد... رساله نور مغلوب نميشود؛ دريغ اين مملكت است؛وقوع چهار بار زمين لرد؛ مطمتناك در زمان مبارزه (با رساله نور)، تعبير "دريغ اين مملكت" را به اثبات رساند.جاي ديگري ميرود و به آنجا هم روشنايي ميبخشد. اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم، حاضر بودم هر روز يكي از سرهايم را فداي حقيقت
— 430 —
قرن محصو، اما در برابر كفر و زندقه فرود نياورم. من نميتوانم از اين خدمت ايماني و نوريه دست بردارم و دست بر نخواهم داشت.
شكي نيست كه نبايد از سخن كسي كه بيست سال است در انزوا بسر ميبرد اشكال گرفت. براي دفاعي كه دارد كله نور بهعمل ميآورد نبايد به او گفت كه از اصل موضوع خارج شدهيي. دادگاه اسكي شهير صد رساله خصوصي و غيرخصوصي را مدت چهار ماه مورد بررسي قرار داد و در نهايت جز يكي شمار د مستحق اندكي مجازات در يكي دو رساله، چيز ديگري نيافت؛ لذا فقط به پانزده نفر از صد و بيست نفر، هر يك، شش ماه حبس داده شد. ما هم اين حبس را كشيديم. همين طور چند سال پيش هي نموددات رساله نور به دست مقامات دولتي اسپارتا افتاد و بعد از چند ماه بررسي همه آنها را به صاحبانشان بازگرداندند. نيز بررسيهاي مفصل و دقيق نشان داده است كه بعد از كيفر مذكور، ظرف هشت سال اقامت در كاستامونو، هيچ اقدامي كه نيروي انتظامي و داخبر را را به كار وادارد، مشاهده نشده است. در بررسيهاي اخير در كاستامونو توسط نيروي انتظامي روشن گرديد كه تعدادي از رسالههايم را از چند سال پيش زير هيزمها پنهان كردهاند طوري كه نه قابل چاپ هستند و نه اصلاً ميشد آنها را پيدا كرد. رييكنندس و دادگستري كاستامونو قول قطعي دادند كه كتابهاي بيضرر پنهان شده من را به خودم بازگردانند؛ اما ناگهان دو روز بعد، دستور بازداشت از اسپارتا رسيد و من بدون دريافت امانتهاي گزارشه، راهي زندان گرديدم. دادگاههاي دنيزلي و آنكارا رأي بر برائت ما دادند و همه رسالهها را به ما بازگرداندند؛ اينك با اطمينان ميگويم بنا بر شش حقيقت ياتا اين اقتضاي وظيفه دادگاه و دادستاني شهر آفيون همان است كه مانند دادگاه و دادستاني دنيزلي حقوق بسيار مهم من را در نظر بگيرند. از دادستان نيز كه مدافع حقوق عموميست انتظار دارمشتهاندوارم كه از حقوق شخصي اين جانب نيز كه به مناسبت رساله نور حكم حقوق بااهميت عمومي را يافته است دفاع نمايد.
سعيد جديد كه از بيست سال پيش، از حيات اجتماعي به دبه صوره و از قوانين فعلي و شيوه دفاع اطلاعي ندارد، و دفاعيات صد صفحهيي خدشه ناپذير خود در دادگاههاي اسكي شهير و دنيزلي را عيناً به دادگاه فعلي تقديم نموده، و مجازات
— 431 —
خطاهايصافهاه تا آن زمان مرتكب شده متحمل گرديده، و پس از آن مدتهاي مديد در كاستامونو و اميرداغ تحت نظر بوده و مانند كساني زندگي كرده كه در سلول انفرادي هستند، با سكوت، سررشته سخن را به سعيد قديمي ميدهد.
سعيد قديمي هم ميگويد: سعيد جديد روي از دنيمكتوب فته است، به همين دليل تا مجبور نشود لزومي نميبيند با اهل دنيا سخن بگويد و از خود دفاع كند. ليكن در اين مسائل، زحمتكشان و اصنافي بودند كه به جهت كمترين ارتباطشان با ما دستگير شدهكنيم.
زمان كار و كوشش از تأمين نفقه براي اعضاي خانواده خود محروم گشتهاند؛ اين موضوع من را به شدت رنجيده خاطر نمود و عميقاً به گريه وا داشت. قسم ميخورم كه اگر امكويكهات تمام رنج و مرارت آنان را خود متحمل ميشدم. اصولاً اگر خطا و اشتباهي باشد متوجه من است. آنها گناهي ندارند. درباره اين وضع دردناك، من، به رغم سكوت سعيد جديد ميگويم:
آن كه سعيد جديد بيچاره به صدها سؤال غير لازم دادستانهاي اسپارتا و دنيزلي و آفيون پاسخ ميدهد؛ من هم براي دفاع از حقوقمان اين حق را دارم كه مخصوصاً از كايا شكري كه سيزده سال پيش وزير كشور بود و در حال حاضر وزير دادگستريست، سيي، مم بپرسم:
سؤال اول:به دليل مناقشه زباني و بدون درگيريِ يكي از اهالي اگيردر با گروهبان ژاندارمري، من و صد و بيست نفر ديگر را بازداشت كردند و پس از تحقيقات چهار ماهه دادگاه، جز پانزده نفر بيچاره براي بقيه حكم برائت صادر شد. اين در حالَقَ لَه فردِ طرف مناقشه طلبه رساله نور نيست و فقط نامهيي عادي از ما را به همراه داشته است؛ در هر حال بر بيش از صد نفر، كه بيگناهي آنها ثابت شده، هزاران ليره خسارت وارد ، همه ند؛ بفرماييد اين كار به مجوز كدام قانون صورت گرفته است؟ استفاده از چنين احتمالاتي در جايي كه جرمي صورت نگرفته منطبق با كدام اصل است؟ و وارد آوردن و قلبن ليره خسارت به هفتاد نفر آدم بيچاره كه بعد از نُه ماه تحقيق در دنيزلي بيگناه شناخته شدهاند، براساس كدام قاعده عادلانهيي صورت گرفت؟
سؤال دوم:بر مبناي امر اساسي بقا در تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَى نميتوان برادر واقعي كسي را مسئول خطاي برادرش دانست. ما انتشار يكي از رسالههايمان را
— 432 —
براي جلوگيري از برداشتهاي نابهجا ممنوع كرده بوديم؛ طوري كه رساله مذكور در مدتشر، لذال، يك يا دو بار به دست ما رسيد. اصل رساله ياد شده بيست و پنج سال پيش نوشته شده و در موضوعات مهم موجب رهايي ايمان از شبهات است و قسمي از احاديث متشابه را كه معنايشان قابل درك نيست ا زمانهر ميرهاند؛ حال، رساله ياد شده را در جايي دور از ما، نزد كسي كه ما او را نميشناسيم يافتهاند؛ آن فرد نيز معناي نادرستي بر مطالب رساله حمل ميكرده است، علاوه بر اين، نامه اعتراض آميزي هم از "كوتاهيا" و "باليك اسير" وجود داشترحمت و لذا به همين دليل ما را در آن وقت از ماه مبارك رمضان، و عده زيادي از اصناف و زحمتكشان بيگناه را در سرماي طاقت فرسا؛ به اين جرم كه يكي از نامههاي قديمي ماي ديگمراه داشته، با اتومبيل خود من را ميگردانده، يا رفاقتي با ما داشته، يا يكي از كتابهايمان را مطالعه كرده بازداشت نموده، آزار رسانده، از نظر مادي و معنوي موجب وحشت آنها و وطن و ملت شداراي قاران ليره خسارت وارد كردهاند. اين كارها بر اساس كدام يك از قوانين عادلانه صورت ميگيرد؟ كدام ماده قانون دادگستري اين كارها را لازم ميدارد؟ براي آنكه گامهاي اشتباهي بر نداريم خواهان اطلاع از آن قوانين هستيم.
آري، حقيقتِ يكيولياييايل بازداشت ما هم در دنيیزلي و هم در آفيیون "شعاع پنجم" است كه اصلاش مدت ها پيش، زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم و حتي قبل از آن بمانان ات ايمان عوامي كه برخي از احاديث را غير قابل قبول براي عقل ميدانند و دليلاش هم ناآشكار بودن معنا و تأويل حديث است، و موجب انكار حديث ميشود، نوشته شده بود؛ شعاع پنجم بر فت و محل اگر ناظر بر امور دنيوي و سياسي بود و در زمان فعلي نوشته ميشد چرا گفته ميشود مخفي بوده و در عين حال در بازرسيها نزد ما يافت نشده، چرا گفته ميشود اخبار غيبياش درست است و شبهات ايماني راخصوصاًن ميبرد و با امنيت كشور كاري ندارد و قصد مبارزه با كسي را ندارد و فقط خبر ميدهد و با تعيين و تكليف اشخاص كاري ندارد و حقيقتي علمي را به صورت كلي بيان ميدارد. البته ما معتقديم اگر حقيقت حديث مذكور در زمانه فعلهها ررخي اشخاص مطابقت داشته باشد و ما پيش از اعلام و انتشار موضوع توسط محاكم، براي جلوگيري از
— 433 —
مناقشات احتمالي آن را كاملاً محرمانه تلقي كنيم از نظر قوانين عادلانه به هيچ وجه جرمي را تشكيل نميدهد. همچنين رد كردن چيزي، مطلبيست؛ و قبول نكر ذات رياش و يا عمل نكردن به آن مطلب كاملاً جداگانهييست. رساله مذكور رژيمي را كه در آينده سر كار خواهد آمد به لحاظ علمي نميپذيرد. ما احتمال نميدهيم دادگسترياي در دنيا باشد من باساس قانوني، مطلب ياد شده را جرم بداند.
نتيجه:ما مدعي هستيم و آماده اثباتاش نيز ميباشيم، رساله نور سي سال است كفر مطلق را ی كه نابود كننده حيات ابديست و حيات دنيوي را نيز به زهري وحشتناك تبديل ميكند ی از ريشه قطع كرده و موفق به از مياند در اتن انديشه كفرآميز و خطرناك طبيعتگراها شده و قواعد سعادت هر دو جهان اين ملت را با حجتهاي محكم و روشن اثبات نموده است؛ رساله نور ی كه به حقيقتِ عرشي قرآن متكيست ی بهواسطه يكي دو مسأله در يك رساله كوچك زير سؤ و آن رود؛ حتي هزار ايراد هم وارد باشد، هزاران حسنه بزرگ اين رساله موجب ميشود آنها را با ديده اغماض بنگرند.
سؤال سوم:اگر در پنج كلمه از بيست كلمهي يك نامه اشكالي ديده شود، همان پنو نشد. را بايد سانسور كرد. اصل و قاعده اين است كه به باقي مطالب بايد اجازه انتشار داد، با اين حال دادگاه اسكي شهير بعد از چهار ماه بررسي، در ميان ره زمير كلمه، پانزده كلمه را داراي اشكال ديد و از نظر ظاهري، و از روي توهم، مُضر تشخيص داد؛ هيأت وزيران نيز در رساله چهارصد صفحهيي ذوالفقار فقط درَّتِهِحه، آن هم در تفسير دو آيه كه سي سال پيش نوشته شده مطالبي را ناسازگار با قوانين فعلي تشخيص داده است؛ هيأت كارشناسي در دنيزلي و آنكارا هم جز پانزده مورد خطاي سهوي در رسالهيي كه تاكنون باعث اصلاح صدهه جاي نفر شده چيز ديگري نيافته است؛ رساله نور تاكنون هزاران منفعت عظيم براي وطن و ملت داشته است ليكن كسي را كه كوچكترين خدمتي به اين اثر كرده، يا كسي را كه به دليل رهايي ايماناش، يكي ازامه راها را كتابت نموده، يا بيچارههايي را كه با دلسوزي نسبت به سالمندي و غريبيام در اميرداغ با من برادري كرده و براي رضاي الهي فعالانه به من خدمت كردهاند در موسم كار و
— 434 —
كوشش و در زمستاني سخت و سهمبچش، وزداشت نمودهاند. چنين كساني براساس كدام قانون جمهوريت ميبايست بازداشت ميشدند؟ كدام قانون اجازه چنين اقدامي را ميدهد؟
مادام كه اصول جمهوريت براسیاس قانون آزادچارگانن با بيدينان كاري ندارد... پس بيترديد ميبايست و لازم است با دينداراني كه در حد مقدور با دنيیا كاري ندارند و با اهل دنيا مبارزه نميكنند و به صورت سودمندي براي آخیرت و ايمیان و وطن خويش فعاليت ميكنند هم كاريمگسهاه باشد. ما ميدانيم سياستمداراني كه در آسيا ی اين مهد پيامبران ی حكومت ميكنند تقیوا و صیلاح راكه هزار سال است همچون غذا و دارو حاجت ضیروري اين ملت است ی ممنوع نخواهند كرد و اصولاً نميتوانند ممنوع كنند. اسرافيت اقتضا ميكند به قصورهاي موجود در سؤالات كسي كه بيست سال است در انزوا بهسر ميبرد و آنها را طبق نظر سعيدِ بيست سال پيش مطرح ميكند كه با طرز تلقي زمانه فعلي مناسب نيست، چندان توجهي نشود.
يادآ هدايتته ديگري را كه براي وطن و ملت و امنيت مردم سودمند است از وظايف ملي خود ميدانم: توقيف و دستگيري ما و رساله نور آن هم با دلايلي ناچيز، چون آزاردهنده است ميتواند موجب گردد بسياري ك را به ميهن و امنيت كشور فايده معنوي دارند به مخالفت با دولت بر انگيخته شوند؛ در نتيجه هرج و مرج حاصل شود. آري، شمار كساني كه با رساله نور ايمان خود را نجات داده و براي ملت نه تنها ضرري ندارند بلكه سود و فايده هم دارند بسيار بيشي كه بصد هزار نفر است. اينان در هر اداره بزرگ دولتي يا در هر طبقه اجتماعي ملت مستقيماً حضور سودمندي دارند. نه تنها نبايد اينان را آزار داد بلكه بايد از آنها حمايت كرد.
حدسي قريب به يقين به ذهنمان خطور ميكند كه بعضي از دولتمردانبهار گه گلايههاي ما گوش نميكنند و اجازه سخن به ما نميدهند و به بهانههاي واهي ما را تحت فشار قرار ميدهند، در واقع عليه وطن به آنارشيسم ميدان ميدهند.
براي مصلحت دولت ميگويم، حال كه هم دادگاه دنيزلي و هم دادگاه آنكاراشعاع پنجم دو صفرسي كردند و در نهايت آن را بياشكال تشخيص دادند و به ما
— 435 —
برگرداندند، بيترديد ضروريست كه دستگاه دولت ميبايست رأي مذكور را به رسميت بشناسد و به شايعات بيانصرف كجهي نكند. همانطور كه ما اين رساله را قبل از اينكه به دست محاكم بيفتد و شهرتي كسب كند پنهان كرده بوديم، دادگاه و مقامات شهر آفيون نيز نبايد آن را مدار پرسش و پاسخ كن به صورا مطالباش محكم است و نميتوان آن را رد كرد. قبل از وقوع خبر داده و همانطور هم شده است؛ وانگهي مقصد و هدفاش دنيا نيست؛ حداكثر اين است كه يكي از معاني متعددش با شخصي كه مُرده و رفته مطابقت دارَمَالاان مجبورم ميكند كه به نفع وطن و ملت و امنيت و دولت هشدار دهم كه بر اثر تعصب در دوستي آن شخص، اين اخبار و معاني غيبي را به دادگاه نكشانيد و ما را به اين دليل مؤاخیذه مكنيد، كه راه رات در چشهرت بيشترش باز ميكنيد.
* * *
— 436 —
به دادستان، رييس و اعضاي دادگاه شهر آفيون
(نُه اساس را كه در دفاع از حقوق خويش به عرض دادگستري دنيزلي رساندم عيناً تقديم شما ميكنم)بيست سال است كه زندگي اجتماعي و بهويژه زندگي رسمي و حساب شد باشكواسي را كنار گذاشتهام. لذا اطلاعي از نحوه موضعگيري در قبال چنان مسائلي را ندارم و به آن فكر هم نميكنم، چرا كه انديشيدن به آن آزارم ميدهد. اما ناگزير از پاسخ دادن به ش معنويانصافي بودم كه در دادگاهي ديگر سؤالهاي در هم ريخته، غير لازم و مكرري را مطرح نموده بود. نوشته نامرتب زير خلاصه و بخش پاياني دفاعيات و تقاضايم است كه در مقام پاسخ به او ارائه كردهام؛ ممكن است مطالب، خارج از م درونغيرضروري و مكرر بوده و بينظمي در آن ديده شود؛ همين طور ممكن است حاوي تعابير تندي باشد كه ضمن مخالف بودن با قوانيني كه از آنها اطلاع ندارم، عليه من نيز استفاده شوند عدالت چون در مسير حقيقت است به خاطر حقيقت نبايد به ايرادهاي مزبور توجه كرد. تقاضا و دفاعياتام بر نُه اساس به شرح زير استوار است:
اساس نخست:مادام كه حكومت جمهوري براساس قاعده آزادي وجدان در جمهوريت، كاري به كار بيدينان و اهل فسقحمت و ر ندارد، طبيعيست كه با دينداران و آنان كه اهل تقوا هستند هم نبايد كاري داشته باشد؛ و مادام كه هيچ ملتي بدون دين پا بر جا نميماند و آسيا از ني غيبيي مانند اروپا نيست، و اسلام از نظر زندگي فردي و اخروي از مسيحيت پيروي نميكند و مسلمان بيدين نميتواند مانند بيدينان ديگر باشد، و با توجه به اينكه هيچ تمدن و ترقي و پيشرفتي نميتواند جاي ديانت و صلاح و مخصوصاً يادگيري حقايق ايشما عقا ی كه
— 437 —
حكم نياز فطري اين ملت را يافته ی بگيرد و موجب فراموشي دين در ميان آحاد اين ملت شود؛ ملتي كه بيش از هزار سال است با دينداري خود ج نظر گ منور كرده و در مقابل حملات همه دنيا با صلابت ديني خويش قهرمانانه به دفاع برخاسته است؛پس حكومتي كه بر اين ملت و بر اين وطن حكم ميكند از نظر عدالت و قانون و آسايش عمومي نميتواند با رساله نور كاري داشته باشد و نبايد اجازه دهد هان را عليه آن كاري كند.
اساس دوم:مادام كه رد كردنِ چيزي، مطلبي؛ و عمل نكردن به آن، مسألهي كاملاً جداگانهييست؛ و مادام كه هر حكومتي مها ميت مخالفانِ سر سختي داشته باشد، و مسلمانان، تحت حاكميت مجوسيان، و يهوديان و مسيحيان در حكومت اسلامي عُمَري زندگي مي كردند، و هر كس كه ضديتي با ادارهي حكومت و نظم عمومي جامعه نداشته باشد در هر حكومتي از آي و خراي فردي برخوردار ميباشد و كسي نميتواند آن را محدود كند؛ و مادام كه حكومت، به ظاهر افراد حكم ميكند نه باطن و نهان آنها؛ و مادام كه هر كس بخواهد با امنيت و حكومت و سياست كاري داشته باشد (و به فرض، عليه به عااليتي كند) بيترديد با روزنامهها و رويداهاي جهان ارتباط خواهد داشت تا حوادث و اوضاع و جريانهايي را كه ميتوانند به او كمك كنند بشناسد و به اشتباه گام برندارد، و لب رساكه رساله نور تا آنجا شاگردانش را از پرداختن به امور مزبور منع كرده است كه دوستان نزديك من ميدانند بيست و پنج سال است موجب شده من نه ت كسي كزنامهها را نخوانم كه حتي سؤالي در اين باره نپرسم و كنجكاو نباشم و در اين باره فكر هم نكنم؛ و اينك ده سال است كه مرا كاملاً از اوضاع و جريانهاي جهان دور كرده و موجب شده است چنان از حيات اجتماعي كنارهگيري كنم كه جز شكست آلمان و سيطره بلشوي و ع خبر ديگري نداشته باشم؛ در چنين وضعي بدون هيچ ترديدي حكمتِ حكومت و قانونِ سياست و اصل عدالت نميتواند با من و دوستاني چون من كاري داشته باشد؛ كسي كه برخلاف اين حقايق، عليه ما كاري كند يا تحت تأثير اوهام خويش است يا يگيرد غرض و عناد ميباشد.
اساس سوم:در دادگاه سابق ما، دادستان با برداشتي غلط، سؤالاتي همراه با اعتراضهاي بيمعنايي ی كه بيان آنها لزومي نداشت ی درباره"شعاع پنجم"
— 438 —
مطرح كرد، البته نه به حساب قانون، كه به دليل تعصبي همان رفاقت با فردي مرده داشت، لذا من مجبور به بيان طولاني و مفصل مطالب زير شدم:
اولاً:ما "شعاع پنجم" را پيش از آنكه به دست دولت بيفتد رسالهيي خصوصي در نظر ميني و ا. در هيچ يك از تفتيشها هم آن را نزد من نيافتند. اصولاً هدف و مقصود اين رساله، نجات ايمان عوام از شبهات، و احاديث متشابه از انكار است و در مرتبه سوم و چهارم نظر بر مسائل دنيا آن هم به طور غيرمستقيم دارد. در ضمن خبرهاعاون كداده است درست ميباشد و با اهل دنيا و سياست مبارزه نميكند بلكه فقط خبر ميدهد؛ وانگهي درباره اشخاص معيني گفتگو نميكند و به صورت كلي حقيقت حديثي را بيان ميدارد. فقط حقيرفت. د مذكور را بر فرد وحشتناكي در اين زمان تطبيق دادهاند. لذا به گمان اينكه رساله مذكور به تازگي و در همين سالها تأليف شده، اعتراض كردند؛ همچنين قدمت اصل آن رساله از عمر دارالحكمةُ الاسلاميه بيشتر است. البته پس از گذشت مدت زمايت سرپيم شده و وارد مجموعه رساله نور گرديده است. شرح مطلب بدين قرار است: من چهل سال پيش يعني يك سال قبل از اعلام آزادي به استانبول آمدم. در آن زمان سرفرماندهي نيروهاي ژاپن از علماي مسلمان چند سؤا، با آ پرسيده بود. روحانيون استانبول سؤالها را با من مطرح كردند و به همين مناسبت مطالب زيادي را از من پرسيدند.
از جمله درباره حديثي سؤال كردست روزميگويد: "در آخر الزمان فرد هولناكي هنگام صبح بر ميخيزد؛ در حالي كه برپيشانياش نوشته شده هَذَا كافِرٌ". به آنها گفتم: "فرد عجيب و غريبي در رأس امور اين ملت قرار ميگيرد. او صبح بر ميخيزد و كلاه شاپو بر سر كرده و ديگران را هم به انجغيب من كار مجبور ميكند."
آنگاه پرسيدند: "كسي كه چنين كاري كند كافر نميشود؟" گفتم: "شاپو بر سر قرار ميگيرد و ميگويد سر بر سجده نگذار، اما ايماني كه مردم در سر دارند شاپو را هم به سجده خواهد برد و ان شاء الله مسلمان خواهكاري ن"
سپس گفتند: "همان فرد آبي خواهد نوشيد و دستاش سوراخ خواهد شد و با اين حادثه همه خواهند فهميد كه او سفيان است". من هم در پاسخ گفتم:
— 439 —
"ضرب المثلي هست كالم ابويد دست آدم اسرافكار سوراخ است، يعني مال و منالي در دستاش نميماند، ميرود و ضايع ميشود. همان فرد وحشتناك به مشروب ی كه مايع و نوشيدنيست ی معتاد و به همين دليل بيمار ميشود. او مرتكب زيادهرويهاي فراواني شده و ديگراننهيي عادت ميدهد".
آنگاه كسي گفت: "او وقتي بميرد شيطان در استانبیول در كنار ديكيلي تاش
ستوني از سنگ در ميدان سلطان احمد استانبول .م.
فرياد خواهد زد فلاني مُرد". و من هم گفتم: "با تلگراف خبر خواهند د هَدَيعد از مدتي البته شنيدم راديو به بازار آمده؛ دانستم كه پاسخ قبليام كامل نبوده است. هشت سال بعد وقتي در دارالحكمه بودم گفتم: "راديو آن كلي مح مانند شيطان به گوش همه خواهد رساند".
بعد سؤالهايي درباره "سدّ ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، دابة الارض، دجّال و نزول عيسي (ع)" پرسيدند و من هم پاسخ دا، بر حشي از اين پاسخها در رسالههاي پيشين من نوشته شدهاند. مدتي بعد مصطفي كمال از طريق دوستام تحسين بيگ ی والي سابق استان وان ی با ارسال پيام رمز مر اساس ار به آنكارا دعوت كرد تا به دليل انتشار "خطوات سته" پاداشي به من بدهد؛ رفتم. چون شيخ سنوسي زبان كردي نميدانست گفتند حاضرند مرا با حقوق سيصد ليره به جاي او بكاري س تا سِمَت واعظ عمومي ولايات شرق را عهدهدار شوم؛ همچنين گفتند ميتوانم نمیاينده مجلس شیوم و در اداره رياست ديانت نيیز با اعضیاي دارالحكیمةُ الاسلاميه كه برت كنم. ميخواستند مرا با مسئوليتي كه قبلاً داشتم خرسند كنند، لذا قبول كردند علاوه بر نوزده هزار ليره طلا كه سلطان رشاد آن را براي مدرسةُ الزهرا و دارالفنون شرق كه من بنيان نهاده بودم و او پردكائنات را تعهد كرده بود، صد و پنجاه هزار برگ اسكناس ی كه صد و شصت و سه نماينده از دويست نماينده مجلس ابلاغ آن را امضا كرده بودند ی در اختيارم بگذارند؛ اما من بخشي از خبرهايي را كه ش لذت حجم داده بود در آنجا در مردي ديدم. پس ناگزير از خير مسئوليتهاي بسيار مهم مذكور گذشتم. دانستم كه با او نميتوان مقابله كرد. لذا دنيا و سياست و حيات اجتماعي را كنار گذاشتم و عمرم را صرف
— 440 —
نجات ايمان مردم كرددم ظاهن برخي از كارگزاران ظالم و بيانصاف مجبورم كردند دو سه رساله در مورد امور دنيوي بنويسم.
بعد به مناسبت سؤال برخي از اشخاص از احاديث متشابهي كه خبر از رويدادهاي آخر الزمان ميدهند، اصل آن رساله قديمي را تنظيم كردم. شعاع پنجمِ "رساله نور" نام لمعهشمارههاي رساله نور به ترتيب تأليف نيست؛ براي مثال مكتوب سي و سوم پيش از مكتوب اول نوشته شده است و اصل اين رساله پنجم نيز به همراه برخي اجزاي ديگر پيرحمت اساله نور تأليف شدهاند، به هر حیال... اعتراضات و سؤالهاي غلط و بيجا و خلاف قانونِ دادستاني كه در دوستي با مصطفي كمال تعصب داشت مرا به ارائه اين توضيحات خاكيست بحث مجبور كرد. من به نام قانون دادگستري يكي از سخنان بسيار شخصي و خلاف قانون او را به عنوان مثال بيان ميكنم:
گفت: "قلباً پشيمان نيستي كه در شعاع پنجم از تعابير تلمبهي شراب و راكي براي او استفاده كردي و او را تحقير نمودي؟"
در برابر تعصديل مياً بيمعنا و غلط و مبتني بر دوستي او ميگويم: افتخار و پيروزي ارتش قهرمان (كشورمان) را نميتوان مختص يك نفر مصطفي كمال. م. دانست؛ او فقط سهمي در اين پيروزي دارد؛ همچنان كه اگر غنايم و اموال و ارزاق ارتش به يك يترينه داده شود ظلم و بيانصافي دهشتناكي خواهد بود. آري، اين مرد بيانصاف مرا متهم ميكرد كه چرا فردي را كه اشكالات متعددي داشت دوست نميدارم؛ گويا به همين دليل مرا خائن به وطن اعلنات، سكند. من هم او را متهم ميكنم كه علاقهيي به ارتش ندارد، زيرا همه افتخارات و غنايم معنوي ارتش را به دوستاش اختصاص داده و ارتش را بدون افتخار فرض كرده. حقيقت اين است كه چيزهاي مثبت، حسنات، و خوبيها بين جماعت و ارتش ت حال ويشود و مسائل منفي و تخريبها و اشكالها را بايد از كساني دانست كه صدرنشيناند، زيرا وجود هر چيز به وجود همه شرايط و اركان بستگي دارد و فرمانده در اينجا فقط يكيجاتي ضطهاست. عدم و فساد آن چيز نيز با عدم يك شرط يا فساد يك ركن
— 441 —
امكانپذير است و در اين صورت ضايع شده و از بين ميرود. اين فساد را ميتوان به ضرر مه در رأس است منتسب كرد. خوبيها و حسنات اكثراً مثبت و وجودياند. كساني كه در رأس هستند نميتوانند همه آنها را از خود بدانند. بديها و احد، بها عدمي و تخريبياند. رؤسا در اينجا مسئولاند. حال كه حق و حقيقت چنين است؛ همچنان كه در صورت پيروزي يك عشيره اگر بر خان آن عشيره آفرين بگويند و در صورت شكست خوردناشوعي مكد تف بر اين عشيره و تحقيرش كنند حكمي خلاف حقيقت خواهد بود؛ دقيقاً به همان ترتيب دادستاني هم كه مرا متهم نمود، با خطايي كاملاً خلاف با حق و حقيقت گويا به نام قانون حكم كرد.
درسهستند د خطاي او، اندكي پيش از وقوع جنگ جهاني اول، وقتي در شهر وان بودم برخي افراد ديندار و متقي نزد من آمدند و گفتند:"برخي از فرماندهان بيديني ميكنند، بيا با ما همكاري كن، ميخواهيم عليهشان قيام كنيم".
من هم گفتم:"بديها و بينك مانها خاص همان فرماندهان است، به خاطر چند فرمانده، ارتش را نميتوان مسئول شناخت. ارتش عثماني شايد صدهزار اوليا را در خود جاي داده باشد. من عليه اين ابه بقاشير نميكشم و با شما همكاري نخواهم كرد". افراد مذكور از من جدا شدند؛ رفتند و شمشير كشيدند و حادثه بينتيجه "بيتليس" رخ داد. پس از مدت كمي جنگ و فسق آغاز شد. ارتش به نام دين وارد عمل شد و به جهاد پرداخت. صدها هزار شهيد از همين ارتش به مرتبه اوليا رسيدند و ادعايي كه من كرده بودم را ت دهشتنردند و با خون خود فرمان ولايت خويش را امضا كردند. باري، از تفصيلي كه ايجاد شد گريزي نداشتم. وضعيت عجيب دادستاني كه تحت تأثير احساسات خطا و جزئي و جانبدارانه و به نام حقيقت عدالت ی كه عدم تأثير علومش احساس و مؤثر بيروني از ويژگيهاي قطعي ماهيت آن است ی عليه من و رساله نور با تحقير عمل نمود، مرا مجبور به بيان اين مطلب مفصل كرد.
اساس چهارم:دادگاه اسكيفاعيه صدها رساله و نامه را مدت چهار ماه دقيق بررسي كرد و آنگاه از صد و بيست نفر فقط به پانزده نفر آن هم هر كدام شش ماه، زندان داد. به من نيز به سبب پانزده كلمه مندرج در يكي دو رساله از
— 442 —
ميان صد رساله َليهِ حبس دادند. در موضوع تأسيس طريقت و راه اندازي سازمان و موضوع كلاه شاپو ما را بيگناه تشخيص دادند. ما مجازات مذكور را تحمل كرديم. پس از آن بازرسيهاي متعددي در كاستامونو صورت گرفت و نتوام و ت هيچ ارتباطي را با من بيابند. چند سال پيش همه نسخههاي رساله نور صرف نظر از خصوصي يا عمومي بودنشان در اسپارتا به دست دولت افتاد. بعد از سه ماه بررسي همه آنها را ب در لذانشان بازگرداندند. چند سال بعد، در دادگاههاي دنيزلي و آنكارا تمام رسالهها را دو سال نگاه داشتند، سپس همه را به ما بازگرداندند. مادام كه حقيقت اين است بايد گفت كساني كه من و شاگردان رساله نور را متهم ميكنند و در شند؛ په نام قانون اما در واقع كاملاً خلاف قانون، و با غرض و مبتني بر احساسات، ما را مؤاخذه ميكنند در واقع دادگاه اسكي شهير، دولت محلي كاستامونو و نيروي انتظامياش، دادگستري اسپارتا، دادگاه دنيزلفَاقِ دگاه جرايم سنگين آنكارا را متهم كرده و آنها را در جرم ما ی اگر جرمي داشته باشيم ی شريك ميبينند، زيرا اگر ما جرمي داشتيم چهطور ممكن بود سه چهار دولت محلي كه بارها از نزديك همه چيز را تفتيش كردهاند نيدم كآن نشده باشند؛ يا بايد گفت نديدهاند يا توجه نكردهاند؛ همچنين معنايش اين ميشود كه دو دادگاه با اينكه دو سال به دقت همه چيز را بررسي كرده متوجه مطلب نشدهاند يا اهمديده ا آن ندادهاند؛ به اين ترتيب، آنها بيش از ما مجرم ميشوند. اين در حاليست كه اگر ما به دخالت در امور دنيايي علاقمند بوديم سر و صدايش اين طور مانند صداي مگس به لهي معيرسيد، بلكه مانند گلوله توپ غوغا ميكرد.
آري، كسي را در نظر بگيريد كه در سي و يكم مارس در دادگاه حكومت نظامي و در برابر عصبانيت مصطفي كم اعاشهچنين در دفتر رييس جمهور با جديت و به تلخي و آزادانه از خود دفاع ميكند، كسي كه چنين فردي را متهم ميكند در طول هجده سال بدون اطلاع هيچ كس نقشههاي دنيوي طراحي ميكرده قطعاً فرد مغرضيست. ما همچنان كه از دادس ذات حيزلي اميد داشتيم از دادستان شهر آفيون هم انتظار داريم ما را از اعتراضها و برخوردهاي مغرضانهي چنين كساني نجات دهند و حقيقت عدالت را به نمايش بگذارند.
— 443 —
اساس پنجم:شاگردان رساله نور تا حد ممكن نبايد در سياست، ادارهي امور و كارهايروهاي دخالت كنند؛ اين يك قاعده مبناييست. زيرا خدمت خالصانه قرآني براي آنها كافيست و جايگزين همه چيز ميباشد.
در اوضاع فعلي جريانهاي چنان قدرتمندي حكم ميرانند كه هيچ يك از وارد لْحَيَن در سياست قادر نخواهند بود از استقلال و اخلاص خويش محافظت كنند، زيرا به هر حال يكي از جريانها او را به نفع خود جذب كرده و براي مقاصد دنيوي وسيله قرار ميدهد. به اين ترتيب قداست آن خدمت ه؛ لذابين ميبرد.اشد ظلم و اشد استبداد از اصول مبارزه مادي در اين زمان است لذا به موجب آن به محض خطاي كسي، ميبايست بسياري از طرفداران بيگناهاش را نابود كرد؛ در غير اين صورت شكست خواهد خورد. وانگهي در نظر كساني كه دينچه اين براي دنيا رها ميكنند يا وسيله قرار ميدهند، اين توهم ايجاد ميشود كه حقايق قدسي قرآن ی كه ابزار چيزي نميشوند ی وسيله تبليغات سياسي شدهاند. نيز هر يك از طبقات مردم اعم از موافق يا مخالف، كارمند يا بيسداوند مي در آن حقايق دارند و نيازمند آن ميباشند. شاگردان رساله نور براي اينكه كاملاً بيطرف باقي بمانند بايد مبارزه سياسي و مادي را كاملاً رها كرده و به هيچ وجه در آن دن رشد كنند.
اساس ششم:در اين موضوع نميتوان به دليل كوتاهيهاي من يا برخي دوستان به رساله نور حمله كرد.رساله نور مستقيماً به قرآن وصل است و قرآن نيز به عرش اعظم متصل ميباشد. چه كسي توان آن را دارد كه بدانجا دست بيازدجود موبندهاي محكم را بگشايد.رساله نوري كه براي كشور بركتهاي مادي و معنوي و خدمات فوق العاده داشته و با اشارات قرآني سي و سه آيه، و با سه كرامت غيبي امام علي (رض) ، و خبر قطعي غوث اعظم تحقق يافته است، مسئول كو غالبهاي عادي و شخصي ما نيست؛ نميتواند باشد و نبايد باشد؛ در غير اين صورت موجب ضررهاي جبرانناپذير مادي و معنوي براي اين كشور خواهد شد.
نقزه بهاو حملههايي كه دشمنان پنهان ما با تحريك برخي زنديقها در برابر رساله نور طراحي ميكنند ان شاء الله از بين خواهد رفت. شاگردان رساله نور را
— 444 —
نميتوان با ديگران مقايسه كرد، آنها را نميتوان از بين برد، و از راهشان م وظيفهرد، و آنها با عنايت حضرت حق شكست نميخورند.
اگر قرآن هم ما را از دفاع مادي منع نكرده بود شاگردان رساله نور كه همه جا هستند و توجه عموم را كسب نمودهاند و به مثابه شاهرگ اين ملتاند، آلوده وقايع جزئييشمارنتيجهيي مانند حادثه "شيخ سعيد و مَنَمَن" نميشدند. البته ی خدا نياورد آن روز را ی اگر به آنها ظلمي در مرتبه مجبوريت قطعي شود شكي نيست كه منافقان و زنديقهاي پنهان هزار بار پشيمان ميشةُ الن خلاصه:مادام كه ما با دنياي اهل دنيا كاري نداريم آنها هم در همين حد با آخرت و خدمت ايماني ما كاري نداشته باشند.
(خاطرهيي قديمي و واقعهيي لطيف را در اثناي دفاع بيان ميكنم، كه در دادگاه اسكيشهير پنهان ماند و بچك با رسمي وارد گزارش دادگاه نشد و حتي در دفاعياتام نيز نوشته نشد)در آنجا از من پرسيدند: "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" من هم گفتم: "تاريخچه حياتام كه در اختيارتان است ثابت ميكند كه به استثناي رييس دادگاه اسكي شهير، هيچكدامد كرد.ا هنوز به دنيا نيامده بوديد كه من يك جمهوري خواه ديندار بودم". خلاصه مطلب اين است كه در آن زمان مانند حالا زير گنبد يك بقعهيي خلوت در انزوا بودم. برايم شوربا ميآوردند و من دانههايش را به مورچهها ميدادم و نان را با آب شوربا مي شهادت. كساني كه اين مطلب به گوششان ميرسيد دليلش را از من ميپرسيدند، و من هم ميگفتم:"مورچهها و زنبورها جمهوريت خواهاند. من دانههاي غذايم را به احترام جمهوريت خواهي به مورچهها ميدهم." بعد گفتند: "تو با سلف صالح مخالفتسرخ رني". پاسخ دادم: "خلفاي راشدين، هم خليفه و هم رييس جمهور بودند، بيشك صديق اكبر (رض) ، براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بوده. آنها رييسِ (سيستم) جمهوريتي ديندارانه بودند، نظامي كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود نه اينكه فارگان و رسمي بيمعنا داشته باشد."
— 445 —
اينك اي دادستان و اعضاي دادگاه! مرا بر عكس نظريهيي كه از پنجاه سال پيش بدان معتقد بودهام متهم ميكنيد. اگر نظرم را درباره جمهوري لائيك مه پيش!د؛ ميدانم كه معناي لائيك، بيطرف ماندن است. تلقي من از سيستم لائيك نظاميست كه براساس اصل آزادي وجدان با بيدينان و بيقيدها كاري ندارد و به همين ترتيب در كار دينداران و اهل تقوا هم دخالت نميكند. ده سال است؛ (البته در ي بدونضر چيزي نمانده بيست سال شود) كه از حيات اجتماعي و سياسي كنار كشيدهام. اصلاً خبر ندارم كه دولت جمهوري در چه حال و روزيست. اگر خداي نكرده به سود بيدينان قوانيني را تدوين ميكند و قبول دارد كه ميتواند مانع كساني شود كه براي ايمان ميكرشان كار ميكنند و چنين صورت وحشتناكي گرفته باشد، اين را بيپروا به شما ميگويمكه اگر هزار جان داشته باشم حاضرم همه را فداي ايمان و آخرتام كن معنوي هر كاري كه ميخواهيد بكنيد.سخن آخر من
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
است و در برابر مجازات سنگين و ظالمانهام به اعدام نيز ميگويم:منود صنعس كشف قطعي رساله نور اعدام نميشوم بلكه آزاد شده و روانه عالم نور و سعادت ميشوم؛ و شما اي بيچارگاني كه به نفع گمراهان بر ما ستم ميكنيد شما را محكوم به نيستي ابدي و حبس انفرادي دائم ميدانم و ميبينم، لذا بلت محمن انتقام كامل از شما در كمال آرامش قلبي براي تسليم كردن روحام آماده هستم.
اساس هفتم:دادگاه شهر آفيون با استناد به تحقيقاتي سطحي كه در جاهاي ديگري صورت گرفته ما را يك جمعيت سياسي دانسته است، پاسخ ما اين است:
اولاً:براساس شهادت ه را درني كه رفيقام هستند من از نوزده سال پيش هيچ روزنامهيي نخواندهام، اين طور هم نبوده كه كسي بخواند و من گوش كنم، يا دربارهاش سؤالي بپرسم. در ده سال و پنج ماه اخير هم از جنگ جهاني جز شكست آلمان و ترس و وحشتي كه كمونيسم ايجاد كرده، هيچ خ، خير،ري به دستم نرسيده است در اين مورد كنجكاو هم نبودهام و اطلاع خاصي هم ندارم. بديهيست كه چنين كسي با سياست ارتباطي ندارد و نميتواند مناسبتي با تشكلهاي سياسي داشته باشد.
— 446 —
ثانياً:صد و سي جلد رساله نور موجود و در دسترس است. دادگت و يكي شهير فهميد كه در اين مجموعه هيچ هدفي جز حقايق ايماني وجود نداشته و به هيچ وجه مقصد دنيوي ندارد، لذا جز يكي دو رساله با بقيه كاري نداشت؛ دادگاه دنيزلي هم با هيچ كدام از رسالهها ، چشم داشت، نيروي انتظامي عريض و طويل كاستامونو هم بعد از هشت سال كنترل دائمي، جز دو خدمتكارم و سه نفر ديگر كه با بهانههايي متهمشان كرد، فرد ديگري را نتوانست بيابد؛ بته اف دلايل قطعيست كه شاگردان رساله نور به هيچ وجه جمعيتي سياسي نيستند. اگر منظور از جمعيت ياد شده در ادعانامه، يك جماعت ايماني و اخرويست، در پاسخ ميگوييم، اگر شاگردان دارالفنون و شاغلان هر صنفي را جمعيت بدجهان شر آن صورت ميتوانيد ما را نيز جمعيتي از آن نوع بدانيد. اگر ما را جماعتي ميدانيد كه با استفاده از احساسات ديني درصدد اخلال در امنيت داخلي بودهايم پاسخاش اين است كه شاگردان نور در بيست سال گذشته و دردند وط بحراني هيچ كاري نكردهاند كه مخل امنيت داخلي باشد، اين را دستگاههاي دولتي و دادگاه ها نشان ميدهند كه هيچ موردي را قيد نكردهاند؛ لذا اتهام مزبور باطل ميشود. اگر بگوييد جمعيتي هستيد كه احساسات ديني را تقويِ اِحَنيد و اين ممكن است در آينده براي امنيت داخلي ضرر داشته باشد؛ پاسخ ميدهيم:
اولاً:رياست امور ديني و همه وعاظ همين كار را انجام مي دهند.
ثانياً:شاگردان رساله نور نه تنها براي امنيتشد.
يش مردم ضرري ندارند، بلكه با تمام توان و اعتقاد خود براي حفاظت ملت در برابر هرج و مرج و تأمين امنيت و آسايش عمومي تلاش مي كنند؛ دليل اين موضوع در اساس اول بيان شد.
آريآيد،يك جماعتايم. هدف و برنامه ما ابتدا نجات خود و بعد ملتمان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائمي و برزخي، و حفاظت از هموطنانمان در برابر آناميشودو لااباليگري، و محافظت از خودمان با حقيقتهاي پولادين رساله نور در برابر زندقه ميباشد، كه عامل از بين رفتن هر دو جهانمان است.
اساس هشتم:به استناد برخي تحقيقات سطحيام الغص جاهاي ديگر، ما را متهم ميكنند كه در بعضي از جاهاي رساله نور جملاتي هست كه به برخي بر
— 447 —
ميخورد، در پاسخ به اين مطلب ميگوييم: مادام كه مقصد ما ايمان و آخرت است نه مبارزه با اهل دنيا؛ و مادام كه در بينبارهلب جزئي و خاص يكي دو رساله، قصدي در كار نبوده و هنگام رفتن به سمت هدفمان، چنان مسائلي پيش آمده است، البته موضوع نميتواند حاوي غرضي سياسي باشد. مادام كه امكانات، امريست، و انجام كار، امر ديگ هشت سهام به ما كه نه در حال بلكه در آينده ممكن است به آسايش عمومي ضربهيي بزنيم مانند اين اتهامِ بيمعناست كه بگوييم هر كس ممكن است كسي را به قتل برساند؛ و مادام كه در ظرف بيست سال و در ميان دهها هزاينهيو در بين هزاران نسخه و نامه، دادگاههاي اسكي شهير، كاستامونو، اسپارتا و دنيزلي به رغم تحقيق و بررسيهاي دقيق چيزي نيافتند كه نشان از جرمي واقعي داشته باشد؛ (فراموش نشود) دادگاه اسكي شهير چون چيزي نيافت ناگزير از يك مادِ الْعني انعطافپذير استفاده كرد و ما را فقط به سبب يك رساله كوچك مجرم شناخت؛ طوري كه گويي همه كساني كه درس ديني مي دهند مجرماند، در ميان صد نفر فقط توانست به پانزده نفر آن هم به هر يك، شش ماه حبس دهد. و تَمردي چون ما از شما باشد و در طول يك سال بيست نامه محرمانهي او را به اين شيوه بررسي كنند آيا نميتوان بيست جمله از او را كه موجب مسئوليت و شرمندگياش شود پيدا كرد؟ اين در حالي براق در بين بيست هزار نفر از دوستان ما، و در بررسي بيست هزار نسخه رساله و مكتوب، حتي بيست جمله هم پيدا نشد كه بتوان به موجب آن كسي را واقعاً مؤاخذه كرد؛ اين نشان مي دهد كههدف رساله نور) در مماً آخرت است و با دنيا داد و ستدي ندارد.
اساس نهم:در ادعانامه تنظيمي توسط دادستان منصف دادگاه دنيزلي مواردي قيد شده است كه مأخوذ و مبتني بر مطالب سطحي و دور از انصاف جاهاي ديگر است؛ و دادگاه آفيون هم به دلالت وضعيتي كه در بازجويي ديديمتر استان موارد و همان نامههاي بيتاريخ ی كه در طول بيست سال و پانزده سال و ده سال ارسال يا دريافت كرده بوديم ی و در شعاع پنجم ی كه ما پاسخ قطعي آن را در اساس سوم و در سؤال دوم ادعا نامهام دادهايم ی و خلاصه در صد و سي رسالهشيده ا نامه ها صرفاً در چهار، پنج رساله بهانههايي به عنوان دليل اتهام عليه
— 448 —
ما يافته است، رسالهها و نامههايي كه مشمول بررسيهاي دادگاه اسكي شهير و تعيين مجازات و تحمل آن و مشمول قانون عفو، و اعلام بيب و رساز سوي دادگاه دنيزلي شدهاند. آيا كسي كه توانست در حادثه سي و يكم مارس با يك نطق، هشت گردان نافرمان را كه نه از شيخ الاسلام حرف شنوي داشتند و نه از عي ابديروحانيون، در ورودي ستاد فرماندهي كل به تبعيت از فرماندهان قانع كند، واقعاً هشت سال فعاليت نموده و ( طبق گزارشات) توانسته است بيست سي نفر را فريب دهد؟ آيا ميتوان گفت مثلاً در كاستامونوي به آن بزرگي موفق شده است انتظار را اغفال كند؟ در كاستامونو در حادثه دنيزلي همه اوراق و كتابهاي خصوصي و غير خصوصيام را از زير انبوه هيزمها بيرون آوردند و بعد از سه ماه بررسي در كاستامونوي به آن بزرگي جز "فيضي، امين،ت ساله توفيق و صادق" كس ديگري را نتوانستند پيدا كنند. اين پنج نفر نيز براي خدا به من خدمت ميكردند؛ به همين لحاظ در طول سه سال و نيم در امير داغ، سه برادر و سه چهار نفر ديگر را يافته و فرستاده بودند. من اگر طبق مفاد سطحي آن گزارشات عملسه چنادم ميتوانستم پانصد نفر، پنج هزار نفر، و شايد پانصد هزار نفر را فريب دهم نه پنج نفر يا ده نفر را. يكي دو نمونه از مطالبي را كه در دادگاه دنيزلي مبني بر خطاها و اشكالات گزارشات مذكور گفتم در اينجا بيان ميكنم:
دشريت) ي از يك عرف اسلامي كه از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است صدها آيه مشهور از قرآن را ی كه منبع رساله نور بودهاند ی مانند كتاب دعايي بزرگ جمع كرده و به صورتحزب قرآنيدر آورديم. و اينك به همين دليل و با اين اي و مر در دين تحريفاتي به وجود آوردهايد ما را مؤاخذه ميكنند.
همچنين، رساله حجاب را كه آن را محرمانه و خصوصي ميدانسته و مدت يك سال كيفرش را ديدهام، در گزارش تنظيم شده آمده است كه از زير بستههاي زغال بيرون آوردهاند و ما را متهم ميكنين متهآن را امسال نوشته و توزيع كردهايم.
رياست دولت در آنكارا (مصطفي كمال) در مقابل اعتراضها و سخنان درشت من نسبت به خويش، مقابله نكرده و سكوت اختيار كرد. ولي بعد از مرگش انتقادهاي طظاهر ض كلي و محرمانه من نسبت به او و بيان حقيقت حديثي كه
— 449 —
نشاندهندهي خطاي اوست، مدار مسئوليتام گرديده. خاطر كسي كه مرده و ارتباطش با دولت قطع شده كجا وه كرده و قانون كه تجلي حاكميت حضرت حق بوده و خاطره يك دولت و يك ملت است كجا؟
اصل "آزادي وجدان" كه ما بيش از همهي اصول ديگر دولت جمهوري از آن استفاده كرده و با تكيه بر آن از خود دفاع ميكنيم اينك دليلي وان تأا شده است. وانمود ميشود كه ما با اصل "آزادي وجدان" دشمني داشتهايم.
همچنين مواردي را در انتقاد به جوانب منفي و خطاهاي تمدن ی كه از ذهنام هم نگذراندهام ی در گزارشها آورده و بدان استناد كرده، و وانمود ميكنند من استفا و جهلراديو،
به عنوان شكرگزاري درباره نعمت الهي عظيمي چون راديو گفته بودم:"راديو بايد قرآن پخش كند و آن را به گوش همه انسانهاي روي زمين برساند و به اين صورت حافظ قرآن در جو هوا باشد."
هواپيما و قطار را قبول ندارم و مرانها و ميكنند كه عليه پيشرفتهاي روز بودهام.
در قياس با همين چند نمونه ان شاء الله دادستان و دادگاه دنيزلي ی كه اهل انصاف و عدالتاند ی نشان خواهند داد كه رفتارهايي كه با ما شده تا چه حد خلاف عداب در د، و به تهمتها و گزارشها اهميت نخواهند داد.
عجيبترين مورد اين است كه دادستان دادگاه ديگري مرا باز خواست كرد: در شعاع پنجم كه خصوصيست گفتهيي:"ارتش، لجام خود را از دست آن فرد وحشتناك خواهد رهانيد" و منظورت تشويق ارتش به عاقبتاني از دولت است. من هم گفتم:"منظورم اين بوده است كه آن فرمانده يا ميميرد يا عوض ميشود و ارتش از تحكم او خلاص خواهد شد. عجبا چگونه ممكن است رسالهيي كه كاملاً خصوصي بوده و در هشت سال گذشته دو بار به دست من رسيده دَر، باً پنهان كردهايم، سبب اتهام گردد؛ رسالهيي كه معناي حديثي مربوط به آخر الزمان را به صورت كلي بيان ميكند و اصل آن در گذشته تأليف شده و كسي هم آن را نديده است. متأسفانه اتهام عجيب آن بيانصافها وارد كيفر خواست من شده است".