— 359 —
و می درخشد، این موجودات سیل آسا نیز، با پرتوهای زیبایی و جمال و کمال، موقتاً می درخشند، سپس به راهشان ادامه می دهند و می روند.
از ادامه یافتن درخشش این پرتوها بر موجوداتی که در پی موجودات قبلی آمده اند، فهمیده می شود که جلوه ها و زیبایی های موجود که در حباب های آب جاری، از خود آن حباب نیست، بلکه این زیبایی ها و جلوه ها به نورِ خورشید تابانی تعلق دارد؛ ازین رو زیبایی ها و کمالاتی که موقتاً روی موجودات دیده می شود، عبارتست از: پرتو اسم های زیبای خورشیدی که نورش بی پایان است.
"نَعَمْ، تَفَاني المِرْآةِ زَوَالُ المَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّي الدَّائِمِ مَعَ الفَيْیضِ المُلَازِمِ، مِنْ أَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ مِنْ أَبْهَرِ البَوَاهِرِ عَلَى أنَّ الجمَالَ الظَّاهِرَ، أنَّ الكَمالَ الزَاهِرَ، لَيْسَا مُلْكَ المظَاهِرِ.. مِنْ أَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ أَوْضَحِ بُرْهَانٍ، لِلْجَمَالِ المُجَرَّدِ لِلْإِحْسَانِ المُجَدَّدِ، لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِي الوَدُودِ".
حجت پنجم: معلوم است که افرادی که از سه، چهار راه مختلف آمده اند، اگر به اتفاق از وقوع حادثه ای اطلاع دهند، این اطلاع شان همانند خبر متواتری که بازگو کننده یقین است، به صورت قطع بر وقوع آن حادثه دلالت دارد؛ لذا گروه های مختلف محققان، اولیاء، اصفیاء و فلاسفه واقعی که اهل کشف و ذوق و شهود و مشاهده اند و هرکدام راه ها و مسلک ها و مذاهب متفاوتی برگزیده و به تحقیق و کشف حقایق مختلف پرداخته اند، با وجود اختلاف شان از لحاظ مشرب و مسلک و استعداد و زمان زندگی، با کشف و ذوق و مشاهده، متفق اند که همه زیبایی ها و کمالاتی که در هستی و در آیینه موجودات دیده می شوند؛ عبارتست از: تجلیات کمال و جلوه های جمال اسماء حسنای ذات ذوالجلال؛ پس اجماع و اتفاق اینان در موضوع واحد، دلیلی است قاطع و تزلزل ناپذیر.
گمان می کنم که وکیل مدافع اهل ضلالت مجبور به فرار می شود و گوش هایش را می بندد تا حقایق این رمز را نشنود.
آری! کلّه های تاریک، همچون خفاش، تحمل دیدن نور را ندارند؛ بنابراین ما نیز اهمیت چندانی به آن ها نمی دهیم.
— 360 —
رمز چهارم
لذت و زیبایی و جمال یک چیز، بیش از آنکه به اضداد و امثالش بنگرد، به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد؛ به طور مثال: سخاوت و جوانمردی، صفت زیبا و خوبی است و انسان جوانمرد از لذت و خوشحالی کسانی که در حق شان نیکی کرده است، چنان لذتی احساس می کند که هزار بار بیش از لذت نسبی ای است که از برتری و تفوقش بر جوانمردان دیگر به او دست می دهد.
و نیز یک انسان مشفق و مهربان، به اندازهٔ آسایش و آرامش مخلوقاتی که مورد شفقت و مهربانی اش قرار گرفته اند، لذت حقیقی احساس می کند.
و به طور مثال، لذتی که از خوشبختی و آرامش فرزندان به یک مادر دست می دهد، چنان قوی است که او حاضر است بخاطر آرامش فرزندانش، روحش را فدا کند! حتی لذت این شفقت، مرغ را وا می دارد تا در دفاع از جوجه هایش، به شیر حمله کند.
ازاین رو لذت و زیبایی و کمال و خوشبختی حقیقی موجود در اوصاف عالی، به همسان ها و اضدادش نمی نگرد، بلکه به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد و متوجه متعلقاتش است. پس کمال و زیبایی موجود در رحمت ذات ذوالجمال و ذوالکمالی که حی و قیوم، حنان و منان و رحیم و رحمان است، به کسانی نگاه می کند که به رحمت او نایل گردیده اند، به ویژه به آنانی که در جنت جاویدان، به انواع رحمت و شفقت بیکران او نایل آمده اند. پس الله (جَلَّ جَلالَهْ) به اندازه خوشبختی و خوشحالی و تنعم مخلوقاتش، نوعی محبت دارد که شایسته ذات کبریائی اوست، و او شئون مقدس، زیبا، منزه و پرمعنی ای دارد که مناسب خود اوست و ما به دلیل عدم جواز شرعی، نمی توانیم آن شئونات بسیار منزه و مقدس را ذکر کنیم که به لذت قدسی، عشق مقدس، فرح منزه و سرور قدسی تعبیر می شوند؛ به گونه ای که هرکدام از آن ها از عشق و شادمانی ای که در کاینات می بینیم و در بین موجودات حس می کنیم، بی نهایت برتر، عالی تر، مقدس تر و منزه تر است و این مطلب را در جاهای زیادی به اثبات رسانیده ایم.
اگر می خواهی فقط به یک پرتو آن نگاه کنی، با دوربین مثال آتی به آن بنگر:
— 361 —
شخص سخاوتمند و کریم و مهربانی به قصد جود و بخشش به فقرا و نیازمندان و گرسنگان، سفره رنگینی بر عرشهٔ یکی از کشتی های سیارش گسترانده و خود نیز بر آن نظارت می کند و او وقتی فقرا را در نعمت و گرسنگان را در حالت لذت و سپاسگزاری و نیازمندان را در شادمانی و ستایش می بیند، بسیار خوشحال می شود. خودت می توانی خوشحالی او را درک کنی.
پس وقتی خوشحالی و شادمانی انسانی که حتی مالک حقیقی یک سفره کوچک نیست و حکم یک مأمور توزیع را دارد، تا به این حد باشد و از این مهمانی مختصری که برای دیگران آماده کرده است، این اندازه خوشحال شود، چگونه خواهد بود ذات رحمان و رحیمی که جن و انس و حیوانات را بر کره زمینی که سفینه ای ربانی است سوار می کند و در دریای فضا، سیر و سیاحت می دهد و سفره ای را که دارای همه انواع غذاها ست، بر روی آن پهن می سازد و همه موجودات زنده را به این مهمانی - که نسبت به نعمت های اخروی، به اندازه یک صبحانه است- دعوت می کند و افزون بر آن، دار بقا را که هر بهشتی از بهشت های آن، یک سفره نعمت و پر از لذت هاست، برای بندگان بی نهایت محتاج و مشتاق خود آماده می کند تا برای همیشه از این مهمانی حقیقی و نعمت های واقعی استفاده کنند؟ با در نظر داشت همه اینها، خودت می توانی معانی مقدس دوستی و محبت و نتایج رحمت پروردگار رحمان رحیم را که ما از تعبیر آن عاجز هستیم، مقایسه کنی!
و به طور مثال: وقتی یک مخترع و صنعتگر ماهری که دوست دارد مهارتش را نشان دهد، پس از اختراع یک گرامافون، آن را آزمایش کند و در معرض تماشای دیگران قرار دهد و آن گرامافون هم، نتایج مطلوب و مورد نظر را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، مخترع آن چقدر خوشحال می شود و افتخار می کند و از دیدن آن لذت می برد و خودش، خود را تحسین می کند و "بارک الله" می گوید.
وقتی انسان کوچکی که عاجز است و نمیتواند چیزی را از نیست هست کند، از موفقیت اندک و صنعت ناچیزش تا به این حد خوشحال شود، اکنون ببین که آفریدگار بزرگ آن گونه که این هستی را به صورت یک ابزار بزرگ موسیقی آفریده است، زمین و موجودات زنده روی زمین و به ویژه سَر انسان را نیز به شکل گرامافون
— 362 —
ربانی و موسیقی الهی آفریده است که دستاوردها و اختراعات علمی بشر در برابر آن در حیرت می ماند!
آری! تمام این پدیده ها و مصنوعات، نتایجی را که از آن ها انتظار می رفت، به بهترین و زیباترین شکل از خود نشان می دهند و این کار با اطاعت از اوامر تکوینی انجام می پذیرد - که از این اوامر، به عنوان عبادات مخصوص و تسبیحات خصوصی و تحیّات معیّنه تعبیر می شوند- و بدین ترتیب آنچه خداوند از آن ها خواسته است، تحقق می یابد و در نتیجه "خداوند راضی و خوشنود می گردد" و معانی مقدس و شئون منزهی همچون افتخار و امتنان و سرور، به او دست می دهد که ما از تعبیر آن ها عاجز هستیم، و این معانی و شئون، چنان والا و منزه اند که اگر عقل همه انسان ها یکی شود و عقل واحدی تشکیل گردد، بازهم نمی توانند به کُنه آن دست یابند و آن را احاطه کنند!
و به طور مثال: حاکمی عادل، وقتی حق مظلومی را از ظالمی بگیرد و ستمگری را به جزای اعمالش برساند و افراد ضعیف و ناتوان را از شر زورمندان نجات دهد، بسیار خوشحال می شود و احساس لذت می ک11{ بنابراین پروردگار متعالی که هر چیز را از روی حکمت و عدالت انجام می دهد و قهار ذوالجلال است، وقتی نه تنها در جن و انس، بلکه در تمام موجودات احقاق حق می کند؛ یعنی وقتی به هر چیز، حق هستی و حیات می دهد و هستی و حیاتش را از گزند تجاوزگران محافظت می کند و موجودات بزرگ و دهشتناک را از تجاوز به دیگران باز می دارد، به ویژه در میدان حشر و سرای آخرت، هنگامی که عدل و حکمت او، افزون بر جن و انس بر سر تمام جانداران متجلی می شود و در نتیجه همه این ها، معانی مقدسی (افتخار و خوشنودی بلاکیفی که شایسته خداوند است) پدید می آید که خودت می توانی آن ها را مقایسه کنی. در پرتو این سه مثال، آن گونه که در هرکدام از هزار و یک اسم الهی طبقات بسیار زیادی از حسن و جمال و فضل و کمال وجود دارد، مراتب بسیار زیادی از محبت و افتخار و عزت و کبریائی نیز موجود است؛ از همین رو اولیای محقق و ژرف بینی که مظهر اسم "ودود" قرار گرفته اند، گفته اند: جوهر و مایه کل هستی، محبت است و حرکت تمام موجودات با محبت صورت می گیرد و قانون جاذبه و کششی که در موجودات جریان دارد، از محبت سرچشمه می گیرد. و یکی از آنان گفته است:
— 363 —
فلک مست، ملک مست، نجوم مست،
سماوات مست، شمس مست، قمر مست، زمین مست،
عناصر مست، نبات مست، شجر مست، بشر مست،
سراسر ذی حیات مست،
همه ذرات موجودات برابر مست در مستست!
یعنی با تجلی محبت الهی، هر کس به قدر استعدادش از شراب آن محبت، سرمست و ازخود گذشته است. معلوم است که هر قلبی کسی را که به او خوبی کند دوست می دارد و هر وسیله ای را که سبب رسیدن او به کمال واقعی شده باشد، دوست می دارد و به جمال و زیبایی عُلوی، عشق می ورزد و کسی را هم که دوستدار و علاقه مند دوستان او باشد، خیلی دوست می دارد.
آن گونه که قبلاً بیان کردیم، در هر اسم پروردگاری که جمیل ذو الجلال و محبوب ذو الکمال است، هزاران گنجینه احسان وجود دارد و او هر آنچه را که ما دوست داریم، با عنایاتش خوشبخت می سازد و سرچشمه هزاران کمال و سرآغازِ هزاران زیبایی است و به گونه ای که شایسته است، به هزار و یک اسم، مسمّی گردیده است. آیا میزان شایستگی چنین ذاتی به عشق و محبت، خود به خود روشن نیست؟ آیا بجا نخواهد بود که همه کاینات از دوستی و محبت از خود بیخود شوند و مست و مدهوش گردند؟
از همین رو آن عده از اولیایی که به فیوضات اسم "ودود" نایل آمده اند، گفته اند: "ما بهشت نمی خواهیم، پرتوی از محبت الهی، برای همیشه ما را کافی است!".
و نیز از همین رو است که، در حدیث شریف، مطلبی به این مفهوم آمده است: "لحظه ای از دیدار جمال الهی در جنت، برتر از تمام لذت های بهشت است."
بنابراین، اسباب و انگیزه های این محبت کامل و بی پایان، صرفاً و صرفاً در دایره واحدیت و احدیت پروردگار و با اسماء و مخلوقات او حاصل می شود؛ پس باید گفت: در خارج از محدوده این دایره آنچه که کمال پنداشته می شود، به هیچ وجه کمال واقعی نیست.
— 364 —
رمز پنجم
عبارتست از پنج نقطه:
نقطه اول
وکیل مدافع اهل ضلالت می گوید: در احادیث شما دنیا لعنت شده و از آن یک "جیفه" تعبیر شده است و از سوی دیگر، تمام اهل ولایت و اهل حقیقت، دنیا را تحقیر می کنند و می گویند: دنیا بی ارزش و کثیف است. حال آنکه تو دنیا را به صورت دلیلی برای همه کمالات الهی نشان می دهی و عاشقانه از آن بحث می کنی!
جواب: دنیا سه چهره دارد:
چهره اول: به اسماء حسنای خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) می نگرد و آثار و نقش های آن را نشان می دهد و با معنی حرفی، بسان آیینه ای، زیبایی های نام ها و صفات پروردگار را بازتاب می دهد. در واقع این چهره دنیا عبارتست از: نامه های صمدانی بی حد و حساب و این چهره، چهره بسیار زیبا است، پس سزاوار عشق است، نه نفرت!
چهره دوم: چهره ای است که به آخرت می نگرد و مزرعه بهشت و جای شکفتن گل های رحمت الهی است و این چهره نیز مانند چهره قبلی، زیبا و مستحق محبت است، نه تحقیر!
چهره سوم: چهره ای است که به خواهش های نامشروع انسان می نگرد و پرده غفلت است و جای هوس رانی اهل دنیا است؛ این چهره، یک چهره زشت و کثیف است، چونکه فانی و زودگذر و دردآور و فریبنده است و چهره ای که در حدیث تحقیر شده و اهل حقیقت از آن متنفرند، همین چهره است.
قرآن حکیم با مد نظر قرار دادن دو چهره اول به کاینات اهمیت می دهد و با آب و تاب از موجودات بحث می کند و دنیایی که از نظر صحابه کرام و سایر اولیاء الله مرغوب و پسندیده است، در دو چهره اول قرار دارد.
و اکنون از کسانی یاد می کنیم که دنیا را تحقیر می کنند و آنان چهار دسته اند:
اول: اهل معرفت (خداشناسان واقعی) هستند؛ اینان بخاطری دنیا را تحقیر می کنند که دنیا سدی در برابر شناخت، محبت و عبادت پروردگار است.
— 365 —
دوم: اهل آخرت اند (کسانی که هدف نخست شان آخرت است) اینان به دو دلیل دنیا را تحقیر می کنند: یکی اینکه اعمال و ضروریات دنیوی، آنان را از اعمال اخروی باز می دارد و یا اینکه با ایمان شهودی خود، دنیا را نسبت به کمالات و زیبایی های بهشت، زشت و بی ارزش می بینند.
آری، همچنانکه شخص زیبایی با حضرت یوسف (ع.س.) مقایسه شود، زشت به نظر می رسد، هرگاه دنیا نیز با تمام ارزش ها و زرق و برق هایش، با نعمت های بهشت مقایسه گردد، کاملاً ارزش اش را از دست می دهد و به نظر زشت می آید.
سوم: دنیا را تحقیر می کند، چون نمی تواند آن را به دست آورد و این تحقیر، نه از تنفر از دنیا، بلکه از محبت آن ناشی می شود.
چهارم: دنیا را تحقیر می کند، به این دلیل که دنیا را به دست می آورد، اما در نزدش نمی ماند؛ او را رها می کند و می رود، او نیز عصبانی می شود و برای تسلی دادن خود، چاره ای جز تحقیر دنیا نمی یابد و می گوید: دنیا کثیف و بی ارزش است! این تحقیر نیز از محبت دنیا ناشی می شود.
حال آنکه تحقیر مطلوب، همان تحقیری است که از حب آخرت و از حب معرفت الله نشأت می گیرد و در مورد اول و دوم ذکر شد. خداوند ما را از زمرهٔ آنان بگرداند.
آمین! بحرمة سيد المرسلين.
— 366 —
موقف سوم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
(الإسراء: ٤٤)
این موقف عبارتست از دو نقطه و آن هم در دو مبحث
مبحث اول
از مفهوم آیه کریمه: وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید که در هر چیز، جهات بسیار زیادی وجود دارد که بسان پنجره هایی به سوی معرفتِ پروردگار متعال، گشوده شده اند، زیرا چهره اصلی تمام موجودات و حقیقت کاینات، به اسماء حسنی الهی تکیه می کند، از این رو حقیقت هر چیز به یکی و یا به بسیاری از اسماء استناد دارد. و هرکدام از صنعت های موجود در اشیا نیز، به یک اسم تکیه می کند، : به طور مثال: در هر موجودی نام خالق الله تجلی می کند و یک چیز رنگین، به اسم ملوّن، یک چیز شکل دار به اسم مقدّر، یک چیز آراسته، به اسم مزیّن تکیه می کند. وخوردنیها با تجلی اسم رزاق، به رزق تبدیل شده اند. حتی فن حکمت حقیقی (فلسفه ای که موافق علوم قرآنی است) به اسم "حکیم" و علم طب حقیقی به اسم "شافی" و علم هندسه، به اسم "مقدر" پروردگار سبحان تکیه می کند و بدین ترتیب، هرکدام از علوم، به یکی از اسماء حسنی تکیه کرده و به آن منتهی می شود و حقیقت تمام فنون و کمالات بشری و انسان های وارسته و بزرگ نیز، به اسماء حسنی الهی متکی است حتی برخی از محققین اولیاء گفته اند: حقیقت حقیقی اشیاء عبارت از اسماء الهی می باشد، و ماهیت اشیاء هم، عبارتست از: سایه های آن حقایق و حتی می توان جلوه نقش تجلّی بیست اسم را، فقط در ظاهر هر موجود زنده مشاهده کرد.
ما در تلاش هستیم تا درک و فهم این حقیقت دقیق و بزرگ و پهناور را با ارائه مثالی آسان سازیم، لذا، این بحث را با گذراندن از فیلترهای مختلف، مورد تحلیل
— 367 —
و بررسی قرار می دهیم و هر اندازه بحث را به درازا بکشانیم، بازهم کوتاه خواهد بود؛ پس نباید خستگی به خود راه داد.
هرگاه نقاش و هیکل تراش ماهری، بخواهد تصویر یک گل بسیار زیبا را نقاشی کند و از جنس لطیف انسان یک مجسمه بسیار زیبا را بسازد، پیش از هرچیز شکل های عمومی آن دو را خط کشی می کند و مشخص می سازد و، این تعیین، با نظم و تقدیر خاصی انجام می گیرد. نقاش مذکور با استناد به علم هندسه، حدّ و حدود آن ها را تعیین می کند. و این تنظیم و تقدیر، نشان می دهد که این کار با یک علم و حکمت انجام یافته است؛ پس باید گفت: کار تنظیم و تعیین حدود، با "پرگار" علم و حکمت حرکت می کند و به اتمام می رسد، پس در پشت تنظیم و تحدید (مشخص ساختن حدّ و اندازه) علم و حکمتی وجود دارد و حکم روایی می کند و در جریان کار، اصول و ضوابطِ آن خود را نشان خواهد داد.
آری، اینک او خود را نشان داد، زیرا نقاش ماهر، شروع به نقاشی کرد و در داخل حدودی که ترسیم کرده بود، چشم و گوش و بینی انسان زیبایی را نقاشی کرد و برگ ها و تارک ها و خطوط دقیق و پیچیده آن گل را به تصویر کشید.
و اکنون می بینیم که اندامی که بر اساس حرکت "پرگار" علم و حکمت، مشخص بود، با دقت و توجه، صنعتکارانه در جای مناسبش قرار می گیرد؛ پس معلوم می شود، در پشت "پرگار" علم و حکمت هم، صنعت و عنایتی وجود دارد و حکم روائی می کند و این صنعت و عنایت، به زودی خود را نشان خواهد داد.
آری! اینک استعداد نقاش در بخش آرایش و تزیین به نمایش در آمد، پس معلوم می شود آنچه که صنعت و عنایت را به حرکت وا می دارد و به کار می اندازد، اراده تحسین و قصد تزیین است؛ از این رو نقاش ماهر با رعایت قوانین تزیین به آرایش و تنویر آغاز کرد و حالت تبسم به آن مجسمه داد و گلی را به شکل گل های زنده به تصویر کشید؛ البته آنچه که اراده تحسین و تنویر را به کار می اندازد، لطف و جوانمردی است. آری! نقش این دو به قدری زیاد است که گویی آن گل، لطفی است تبدیل شده به جسم و آن مجسمه هم، سخاوتی است مبدل گشته به یک پیکر!
— 368 —
و آنچه که کرم و لطف را به کار وادار می سازد و تحریک می کند، معانی تودّد و تعرّف است؛ یعنی خود را با هنر و مهارت خود معرفی کردن و محبوب دیگران قرار دادن. و این معرفی کردن و محبوب قرار دادن، از میل به مرحمت کردن و بهره مند ساختن از نعمت، به میان می آید، پس وقتیکه اراده ای جهت بهرمند ساختن دیگران از رحمت و نعمت، وجود دارد و فرمان رواست، پس این اراده حتماً آن مجسمه را پر از انواع نعمتها خواهد ساخت و تزیین خواهد نمود و هدیه های زیبایی را از تصویر آن گل خواهد آویخت.
و اینک می بینیم که آن نقاش ماهر، نعمت های ارزشمندی را در دستان آن مجسمه گذاشت و آغوش اش را پر ساخت و جواهرات گرانبهایی به تصویر آن گل آویخت؛ یعنی آنچه که اراده بهرمند ساختن دیگران را از رحمت و نعمت به کار واداشت، ترحم و شفقت و دلسوزی بود و آنچه که معانی ترحم و شفقت را - که در آن ذات مستغنی و بی نیاز وجود دارد- تحریک می کند و مشوق ظهور و آشکار شدن آن است، جمال و کمال معنوی آن ذات است که همواره خواستار ظهورند و زیباترین پاره آن جمال که محبت است و شیرین ترین بخش آن که رحمت است، خواستار آن هستند تا در آیینه صنعت، خود را نشان دهند و با چشم مشتاقان و علاقمندان، خود را ببینند؛ زیرا جمال و کمال، ذاتاً محبوب اند و به همین خاطر بیش از هر چیز دیگر، خودشان، خود را دوست می دارند، چون هم زیبایی اند و هم عشق!
پس اتحاد زیبایی و عشق (محبوب و معشوق بودن هر زیبایی) از همین سبب است. وقتی هر چیز زیبا خود را دوست دارد، پس حتماً می خواهد که زیبایی اش را در آیینه ها ببیند؛ لذا نعمت هایی که در دستان آن مجسمه نهاده شده است و میوه های دوست داشتنی ای که درچهره آن عکس دیده می شود -هرکدام به اندازه استعدادش- پرتوهایی از آن جمال معنوی را با خود دارند و بازتاب می دهند، و بدین گونه آن را هم به صاحب اش و هم به دیگران، نشان می دهند.
در پرتو این مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع حکیم، بهشت و دنیا، آسمان ها و زمین، نباتات و حیوانات، جن و انس، فرشتگان و روحانیان و هر چیز کلی و جزیی (بزرگ و کوچک) را با تجلیات اسماء حسنایش شکل می دهد و حدّ و اندازه هر یکی
— 369 —
را تعیین و به هرکدام از آنها قد و قامت معینی عطا می کند، تا جایی که آن پدیده زیبا و حساب شده، دیگران را به خواندن اسم "مقدّر، منظّم و مصوّر" وا می دارد.
و حدّ و مرزهایِ شکل عمومی هر چیز را به چنان شیوه ای مشخص می سازد که اسم های "علیم و حکیم" را نشان می دهد. سپس با خط کشِ علم و حکمت، تصویر آن چیز را در داخل همان حدود از پیش تعیین شده، رسم می کند، به گونه ای که معنی های صنع و عنایت (ساختن و احسان کردن) و نام های "صانع و کریم" را نشان می دهد. سپس با دست توانای صنعت و عنایت، زیبایی خاصی به آن تصویر می بخشد و اگر تصویر یک انسان باشد، اعضایی مانند چشم و گوش و بینی او را با رنگ های جذاب و زیبایی می آراید و اگر یک گل باشد، برگ ها و خطوط نازک آن را با رنگ های زیبا و دلپذیری می آراید و اگر آن تصویر، زمین باشد، معادن و نباتات و حیوانات آن را از حسن و زیبایی رنگارنگی بر خوردار می سازد و اگر بهشت باشد، به باغ ها و قصرها و حوریان آن رنگ های مختلفی از زینت و حسن ارزانی می دارد. موارد دیگر را بر این ها قیاس کن!
در آرایش و تنویر این پدیده ها، لطف و سخاوت به حدی نقش دارد که گویی خود این موجود مزین و نورانی، لطف و سخاوت مجسمی است و اسم "لطیف و کریم" را ورد زبان خود ساخته است، و آنچه که این لطف و سخاوت را به این جلوه گری سوق می دهد، تودّد و تعرّف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) است، یعنی انگیزه خود را محبوب جانداران قرار دادن و معرفی کردن به اهل شعور است که، در پشت اسم های "لطیف و کریم"، اسم های "ودود و معروف" را در معرض دید و مطالعه خلایق قرار می دهد و از زبان حال آن مصنوع، به همه می شنواند.
سپس آن موجود مزیّن و آن مخلوق زیبا را با میوه های لذیذ و نتایج دوست داشتنی، می آراید و از زینت به نعمت و از لطف به رحمت تبدیل می کند و هر تماشاگر را به خواندن اسم های "منعم و رحیم" وا میدارد و در پشت پرده های ظاهری، جلوه های آن دو اسم را نشان می دهد.
و آنچه که اسم های رحیم و کریمِ ذات بی نیاز را به این تجلی سوق می دهد، ویژگی های "ترحم و تحنن" (مرحمت و شفقت کردن) است که تماشاگر را به خواندن
— 370 —
اسم "حنان و رحمان" وادار می سازد و آنچه که معانی این ترحم و تحنن را به تجلی سوق می دهد، جمال و کمال ذاتی است که می خواهد خود را نشان دهد و تماشا کننده را به خواندن اسم جمیل و اسم های "ودود و رحیم" که در اسم جمیل درج است، وادار می کند؛ زیرا جمال و زیبایی، ذاتاً محبوب است و خود زیبایی و آنکه از زیبایی برخوردار است، خودش خود را دوست دارد، پس زیبایی، هم حسن است و هم محبت. کمال نیز ذاتاً محبوب است، یعنی بدون هیچ گونه انگیزه و سببی دوست داشته می شود، پس هم محبّ است و هم محبوب (هم دوستدار است و هم دوست داشتنی).
پس وقتی زیباییِ بی نهایت کامل و کمالِ بی نهایت زیبا، واقعاً دوست داشتنی و سزاوار محبت و عشق هستند، بدون تردید خود این زیبایی و کمال نیز، می خواهد با ظاهر شدن در آیینه ها پرتو افشانی کند و به اندازه توانمندی آیینه جلوه هایش را ببیند و به دیگران نشان دهد.
و این بدان معنی است که جمال ذاتی و کمال ذاتی صانع ذوالجلال و حکیم ذوالجمال و قدیر ذوالکمال، خواستار ترحم و تحنّن (شفقت و مرحمت کردن) هستند؛ ازین رو اسم های "رحمان و حنان" را به تجلی سوق می دهند. ترحم و تحنّن هم با نشان دادن رحمت و نعمت، اسم های "رحیم و منعم" را به تجلی سوق می دهند.
و رحمت و نعمت هم، تودد و تعرف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) را خواستار شده و اسم های "ودود و معروف" را به تجلی سوق داده و روی پرده مصنوع، آن ها را نشان می دهند.
و "تودد و تعرف" هم معانی لطف و کرم را به حرکت در می آورند و اسم های "لطیف و کریم" را در بعضی از گوشه های مصنوع، به نمایش می گذارند.
و "لطف و کرم" هم، افعال تزیین و تنویر را به حرکت در می آورند و اسم های "مزیِّن و منوِّر" را با زبان زیبا و نورانی بودن آن مصنوع، به معرض مطالعه می گذارند.
و "تزیین و تحسین" هم مقتضی معانی صنع و عنایت است و اسم های "صانع و محسِن" را با سیمای زیبای آن مصنوع، برای مطالعه دیگران عرضه می دارد.
و آن صنع و عنایت هم، علم و حکمتی را اقتضا می کند و اسم "علیم و حکیم" را با اعضای منظم و پرحکمت آن مصنوع، می نمایاند.
— 371 —
و آن علم و حکمت هم، افعال تنظیم و تصویر و تشکیل را اقتضا می کند و اسم های "مصوِّر و مقدِّر" را با شکل و نمای ظاهری آن مصنوع، نشان می دهند.
بدین ترتیب صانع ذوالجلال، تمام مصنوعاتش را به چنان شکلی آفریده است که اکثر آن ها و به ویژه جانداران، بسیاری از اسماء حسنی را به نمایش می گذارند و بیننده را به خواندن آن ها وا می دارند؛ گویی به هر مصنوعی بیست لباس متفاوت را یکی بالای دیگری پوشانده است و یا اینکه در بیست پرده پیچانده است و در هر لباس و هر پرده، نام های جداگانه اش را نوشته است!
به عنوان نمونه: چنانکه در مثال نشان داده شد، فقط در خلقت ظاهری یک گل و یا یک انسان حسینه، صفحات بسیار زیادی وجود دارد. مصنوعات بزرگ و کلی دیگر را می توانی به آن دو مثال جزیی قیاس کنی.
صفحه اول: نمای ظاهری چیزی است که شکل و مقدار عمومی آن چیز را نشان می دهد و اسم های "یا مصوِّر، یا مقدِّر، یا منظِّم" را یادآوری می کند.
صفحه دوم: شکل و صورتِ اعضا و اندام ناچیز گل و انسان است که این نماها با رشد تدریجی این اندام های گوناگون به میدان آمده اند و در این صفحه، اسم های زیادی از قبیل "علیم و حکیم" نوشته می شود.
صفحه سوم: با ارزانی داشتن زیبایی ها و آرایش های جداگانه ای به اعضای متفاوت آن دو مخلوق (گل و انسان)، اسم های زیادی مانند "صانع و باری" در آن صفحه نوشته می شود.
صفحه چهارم: به آن دو مخلوق، چنان زینت و زیبایی ای داده می شود که، گویی لطف و سخاوت به جسم تبدیل شده و به شکل آن دو درآمده اند، پس این صفحه، اسم های زیادی مانند: یا لطیف و یا کریم را یادآوری می کند و می خواند.
صفحه پنجم: میوه های لذیذی را بر آن گل آویخته و فرزندان دوست داشتنی و اخلاق زیبایی به آن حسینه داده است و بدین طریق این صفحه، اسم های مانند: یا ودود، یا رحیم و یا منعم را، در معرض مطالعه قرار می دهد.
صفحه ششم: صفحه انعام و احسانات است که در این صفحه، نام هایی مانند: یا رحمن و یا حنان خوانده می شود.
— 372 —
صفحه هفتم: در این نعمت ها و نتایج، چنان پرتوهایی از حسن و جمال دیده می شود که شایسته شکر خالص و محبت پاک و صاف است که با شوق و شفقت حقیقی عجین شده باشد. پس در این صفحه اسم های: یا جمیل ذوالکمال، یا کامل ذوالجمال نوشته شده و خوانده می شود.
پس وقتی یک گل زیبا و یک انسان حسینه فقط در نمای ظاهری و مادی خود، این همه اسماء حسنی را نشان دهد، تمام گل ها و جانداران و موجودات بزرگ و کلی به چه پیمانه ای، اسماء والا و فراگیری را در معرض دید و مطالعه خواهند گذاشت؟ خودت می توانی آن را قیاس کنی.
و نیز می توانی مقایسه کنی که انسان از لحاظ برخوردار بودنش از روح و قلب و عقل و با صفحات زندگی و لطایفش، چه اسم های نورانی ای همچون "حی، قیوم و محیی" را می خواند و در معرض مطالعه دیگران قرار می دهد؟
بدین سان بهشت یک گل است. حوریان نیز یک گل اند. روی زمین هم یک گل است. بهار نیز یک گل، آسمان هم یک گل است و ستارگان، نقش و نگارهای درخشانِ آن گل (آسمان) اند. خورشید هم یک گل است و هفت رنگی که در نور آن وجود دارد، رنگ های زیبا و دلربای آن گل اند.
و آن گونه که انسان، یک عالم کوچک است، عالم هم یک انسان زیبا و بزرگ است و به این سبب، نوع حوریان و جماعت روحانیان و جنس فرشتگان و طایفهٔ جنها و نوع انسان، به منزله یک شخص زیبا به تصویر کشیده شده، تنظیم گردیده و آفریده شده اند.
و نیز هرکدام از آن ها با همه انواعش و هر فرد آن به تنهایی، آن گونه که نام های صانع ذوالجلال را نشان می دهد، آیینه های جداگانه ای برای نشان دادن زیبایی و کمال و رحمت و محبت او هستند و به عنوان یک گواه صادق بر زیبایی و کمال و رحمت و محبت او مهر تأیید می نهند؛ از این رو گونه های مختلف این کمال بی پایان، در محدوده واحدیت و احدیت، پدیدار می گردد؛ پس باید گفت: کمالی که در خارج این محدوده تصور میگردد، به هیچ وجه کمال نیست.
پس با در نظر داشت مطالب فوق بدان:
— 373 —
حقیقت هر پدیده ای به اسماء حسنی الهی تکیه می کند و به آن ها استناد می ورزد و حتی حقایق حقیقی، صرفاً تجلیات آن نام هاست.
و هر چیز، با جهات بسیار زیاد و با زبانهای فراوانی، صانعش را ذکر و تسبیح می گوید.
و از اینجا، فقط یکی از معانی آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ را درک کن، و بگو: "سُبْحَانَ مَنِ اخْتَفَی بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ".!
و نیز یکی از اسرارِ جملات پایانی و تکرار شده آیات را از قبیل وَ هُوَ الْعَل۪يمُ الْقَد۪يرُ، وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّح۪يمُ، وَ هُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ درک کن!
اگر در یک گل، موفق به خواندن اسماء حسنی نشدی و به صورت آشکار ندیدی، به بهشت نگاه کن! در بهار دقت کن! به روی زمین بنگر تا بتوانی نام های منقوش بر بهشت و بهار و زمین - که گل های بزرگ رحمت اند- را به صورت واضح و روشن بخوانی!
— 374 —
مبحث دومِ نقطه دوم
از موقف سوم گفتار سی و دوم
وقتی نماینده اهل ضلالت دستاویزی نیافت و نتوانست پایه و اساسی برای گمراهی اش پیدا کند، چنین می گوید:
من سعادت دنیا، لذت زندگی، پیشرفتهای مدنی و کمال صنعت را، در فکر نکردن به آخرت، نشناختن خدا و دوستی با دنیا و در آزادی و تکیه کردن به خود می بینم. ازین رو، بسیاری از انسان ها را با همکاری شیطان به این راه سوق داده ام و سوق خواهم داد:
جواب: ما نیز به اسم قرآن می گوییم:
ای انسان در مانده! از عقلت کار بگیر! به سخنان نماینده اهل ضلالت، گوش مده! اگر به او گوش فرادادی، چنان خسارت بزرگی خواهی دید که از تصورش روح و عقل و قلب به پریشانی و لرزش می افتند.
پس دو راه پیش رویت قرار دارد:
یکی: راه فلاکت باری است که نماینده اهل ضلالت به تو نشان می دهد.
دومی: راه پرسعادتی است که قرآن حکیم نشان می دهد.
و تو بسیاری از مقایسه های آن دو راه را، در بسیاری از "گفتارها" به ویژه در "گفتارهای کوتاه" مشاهده کردی و فهمیدی. اکنون هم به جاست تا یکی از هزاران مقایسه را ببینی و دریابی، بدینگونه که:
راه شرک و گمراهی و فسق و سفاهت، انسان را به آخرین درجهٔ رذالت و پستی می کشاند و در بین دردهای فراوان، بار بسیار سنگینی بر دوش ضعیف و ناتوان او می افکند، زیرا اگر خدا را نشناسند و به او اعتماد و توکل نکند، به حیوان فانی ای تبدیل می گردد که بی نهایت ضعیف و ناتوان و نیازمند و فقیر است و در معرض بلاها و مصیبت های فراوان قرار دارد و همواره درد و غم می کشد و از تمام چیزهایی که دوست دارد و علاقه مند آن هاست، پیوسته درد فراق و جدایی را متحمل می شود و سرانجام خود او نیز، تمام دوستان باقی مانده اش را ترک گفته و آنان را در جدایی دردناکی می گذارد و تک و تنها به سوی تاریکی های قبر رهسپار می شود.
— 375 —
و در طول زندگانی اش نیز فقط با داشتن اختیاری بسیار جزیی (توانایی کوچکی برای گزینش و ترجیح) و قدرت محدود و زندگی کوتاه و عمری زود گذر و فکری بی نور، با دردها و آرزوهای بی پایان بیهوده درگیر می شود و در نهایت تمام تلاش ها و کوشش هایش در راه به دست آوردن خواست ها و آرزوهای پایان ناپذیرش، به باد هوا می رود و درست زمانی که از بردن بارهای سنگین خود درمانده است، بارهای دنیای بزرگ هم بر سر و دوش بیچاره اش بار می شود و پیش از رفتن به جهنم، در همین دنیا عذاب دردناک آن را می چشد.
اما اهل ضلالت، این درد تلخ و عذاب روحی را موقتاً احساس نمی کنند، چرا که خود را به آغوش غفلت افکنده اند و با سکر و مستی آن، درک و شعور خویش را از کار می انداخته و موقتاً احساس درد نمی کنند، اما همین که به در قبر نزدیک شدند، فوراً به خود می آیند و همه چیز را احساس می کنند؛ زیرا اگر انسان، بنده مخلص پروردگار نباشد، خودش را مالک خود می پندارد، غافل از اینکه با اختیار جزیی و قدرت ناچیزش نمی تواند در این دنیای پرآشوب، خود را اداره کند، چراکه هزاران دسته دشمن - از میکروب های مضر گرفته تا زلزله- فراروی خود می بیند که هر کدام به قصد درهم کوبیدن ساختمان زندگی اش، هجوم می آورند؛ بنابر این هرگاه به سوی قبر بنگرد و در موردش فکر کند، بدنش می لرزد و تمام وجودش را ترس فرا می گیرد.
و زمانی که در یک چنین وضعیتی قرار دارد، درد دیگری بر دردهایش افزوده می شود و رخدادهای دنیایی که با آن سر و کار دارد و وضعیت انسان هایی که همنوع اویند و با هم در ارتباط اند، همواره او را رنج می دهد، چراکه او، حوادث و رخدادهای هستی را تحت کنترلِ ذاتی حکیم و علیم نمی داند و در مورد تقدیر پروردگاری که قدیر و رحیم و کریم است، چیزی نمی داند، بلکه آن ها را به طبیعت حواله می کند و یک پدیده تصادفی می پندارد؛ از این رو افزون بر درد و رنج خود، درد و رنج تمام انسان ها را نیز متحمل می شود و در نتیجه، زلزله و طاعون و طوفان و قحطی و ویرانی و فنا و زوال سخت آزارش می دهند و به صورت مصیبتی سراسر تاریک، عذابش می دهند.
پس انسانی که در چنین وضعیت فلاکت باری به سر می برد، شایسته مرحمت و شفقت نیست، چون خودش این بلای وحشتناک را بر سر خود آورده است؛
— 376 —
چنانکه در گفتار هشتم و در مقایسه حال دو برادری که وارد چاه شده بودند، گفته شد، اگر شخصی به یک مهمانی با صفا و لذت و سرگرمی پاک و شیرین و خوش و مشروعی که در باغچه ای زیبا و در جمع دوستان صمیمی ترتیب داده شده است، قناعت نکند و به منظور به دست آوردن لذتی نا مشروع، به شراب نجس و پلید روی بیاورد و با نوشیدن آن، چنان مست و مدهوش شود که خود را در جایی آلوده و کثیف و در بین درندگان گمان کند و مثل اینکه در زمستانی سرد و کشنده باشد، لرزه بر اندام شود و داد و فریاد به راه بیندازد، هرگز مستحق شفقت و دلسوزی نیست، چون اهل ناموس و دوستان مخلص خود را حیوانات درنده تصور و آنان را تحقیر می کند و غذاهای لذیذ و ظروف تمیز مهمانی را سنگ های آلوده و کثیف می پندارد و به شکستن آن ها می پردازد و کتب ارزشمند و نامه های پرمعنی مجلس و محفل را آثار بی معنی و معمولی گمان می کند و آن ها را پاره می کند و زیر پا می اندازد؛ پس چنین شخصی، نه تنها مستحق مرحمت و لطف نیست، بلکه سزاوار تنبیه و عذاب است. این است حال کسی که با مستی کفر و دیوانگی ضلالت و گمراهی ناشی از انتخاب بد، دنیا را که مهمانخانه صانع حکیم است، بازیچه دست تصادف و طبیعت می پندارد و آفریده های الهی را که جلوه های اسماء حسنی را تازه می کنند و با گذشت زمان و پایان یافتن وظایف شان، رهسپار عالم غیب می گردند، نیستی و فنا تصور می کند و صدای ذکر و تسبیحات شان را فریاد و واویلایِ نابودی و جدایی ابدی می پندارد و صفحات این موجودات را که نوشته های صمدانی هستند، پوچ و بی معنی گمان می کند و درِ قبر را که راهی به سوی رحمت است، دروازهٔ نیستی و تاریکی ها تصور می کند و اجل را، که دعوتی است برای دیدار با دوستان واقعی، لحظه جدایی از همه دوستان می پندارد و بدین ترتیب، هم خود را به عذاب دردناکی گرفتار می سازد و هم موجودات را و هم اسماء و نامه های پرودگار را انکار و تحقیر می کند و در نتیجه نه تنها خود را از مرحمت و شفقت محروم می سازد، بلکه مستحق عذاب سختی می شود و به هیچ وجه شایسته مرحمت نمی گردد.
پس ای اهل ضلالت و سفاهت و ای بدبخت های احمق!
کدام کمال و پشرفت تان، کدام علم و دانش تان و کدام تمدن و نبوغ تان می تواند در برابر این سقوط هولناک بایستد و با این یأس کشنده مقابله کند؟ آن آرامش حقیقی را که روح بشر به شدّت نیازمندش است، در کجا می توانید بیابید؟
— 377 —
آیا "طبیعت تان" که شما به آن دل بسته اید و "اسباب" تان که آثار الهی را به آن ها نسبت می دهید و "شریک" تان که بخشش های ربانی را به آن ها منسوب می سازید و "اکتشافات" تان که به آن می بالید و "نژادتان" که به آن افتخار می کنید و "معبود باطل" تان که آن را می پرستید، می توانند شما را از تاریکی های مرگی که به نظر شما اعدام ابدی است، نجات دهند؟! آیا آن ها می توانند شما را از مرزهای قبر و از گذرگاه های برزخ و محشر به سلامت بگذرانند و هنگام عبور از پل صراط، حاکمانه کمک تان کنند؟ و شما را شایسته دست یافتن به سعادت ابدی بگردانند؟! شما هرگز نمی توانید در قبر را ببندید، پس ناگزیر باید این راه برا بپیمایید و کسی که از این راه می رود، باید بر چنان ذاتی تکیه کند که تمام آن دایره های بزرگ و مرزهای پهناور، تحت فرمان و تصرف اوست.
پس ای گمراهان و غافلان بدبخت!
در فطرت شما استعدادی برای محبت و شناختن ذات و صفات و اسماء پروردگار نهاده شده است و ابزاری برای به جای آوردن شکر و عبادت خداوند، به شما داده شده است، اما شما این استعداد و ابزارها را به گونه نامشروع صرف نفس و خواهش های خود کرده اید و از این رو بر اساس قانون و قاعده "نتیجه محبت نامشروع، کشیدن عذاب است" شما هم مستحق عذاب گشتید و جزای آن را خواهید چشید؛ زیرا محبتی را که از آنِ پروردگار بود، به نفس تان دادید و لذا بلاهای بی حد و حساب نفس تان را که معشوقه تان است، متحمل می شوید، چونکه آرامش حقیقی را برای نفس و معشوقه تان فراهم نکرده اید.
و نیز آن محبت را به ذاتی که واقعاً شایسته محبت است، نمی سپارید و به او اعتماد نمی کنید و بدین سبب، پیوسته درد می کشید.
و نیز محبتی را که از آن اسماء و صفات پروردگار است، به دنیا دادید و آثار صنعتش را به اسباب عالم تقسیم کردید و در نتیجه عذاب عمل تان را می چشید، چرا که عده ای از آن دوستان تان، بدون خدا حافظی شما را ترک می گویند و با بی اعتنایی می روند و عده ای هم هرگز شما را نمی شناسند و اگر هم بشناسند، دوست
— 378 —
تان ندارند و اگر دوست هم داشته باشند، فایده ای به شما نمی رسانند. پس همواره از جدایی های بی شمار و از زوال های سراسر یأس و برگشت ناپذیر، عذاب می بینید.
این است چهره درونی و ماهیت اصلی آنچه که گمراهان، "سعادت زندگی"، "پیشرفت انسان"، "زیبایی های تمدن" و "لذت آزادی" می پندارند!
اما بدانید که سفاهت و مستی، یک نوع پرده است و موقتاً مانع از آن می شود که گمراهان، به ماهیت اصلی گمراهی شان پی برند و تلخی آن را احساس کنند.
بگو: نفرین بر عقل گمراهان!
اما صراط مستقیم و یا جاده نورانی قرآن، تمام زخم های گمراهان را با حقایق ایمانی معالجه می کند و همهٔ تاریکی های راه نخست را در هم می کوبد و درهای گمراهی و هلاکت را می بندد، بدین گونه که:
ضعف و عجز و فقر و احتیاج، انسان را با توکل بر یک ذات قدیر و رحیم، مداوا می کند؛ بار زندگی و وجود را به قدرت و رحمت بیکران او می سپارد و انسان را از حمل بار زندگانی، راحت می سازد و سوار بر زندگی می کند و بدین طریق، او را به مقام و منزلتی راحت و آرام، نایل می سازد و به او می فهماند که یک حیوان ناطق نیست، بلکه یک انسان حقیقی و مهمان گرامیِ درگاه رحمان است!
و برای معالجه آن بخش از زخم های انسان که از فانی بودن دنیا و نیست و نابود شدن اشیا و دوستی با چیزهای فانی به میان آمده است، نشان می دهد که دنیا مهمانخانه پروردگار رحمان است و اشیای موجود در دنیا نیز آیینه هایی برای انعکاس نام های الهی اند و پدیده های زیبای روی زمین نیز نامه های پروردگار بی نیازند و هر از چندگاه، تازه و نو می شوند و بدین ترتیب، انسان را از تاریکی های اوهام، نجات می دهند.
و نیز نشان می دهد که مرگ و اجل، مقدمه ای است برای وصال و ملاقات با دوستانی که به عالم برزخ رفته اند و یا اکنون، در عالم بقا هستند و بدین ترتیب زخم های برجای مانده از مرگ را که گمراهان آن را جدایی ابدی از همه دوستان می پندارند، مداوا و ثابت می کند که آن جدایی، عین دیدار است و با اثبات این امر که قبر، دری است گشوده شده به سوی عالم رحمت و سرای سعادت و باغستان بهشت و نورستان رحمت،
— 379 —
بزرگ ترین ترس انسان را می زداید و سفر بزرخ را که در نظر گمراهان، دردناک ترین و دشوارترین سفر است، به صورت مأنوس ترین و شادترین سفر، نشان می دهد، زیرا قبر دهان یک اژدها نیست، بلکه دری است به سوی باغی از باغ های بهشت.
و به مؤمن می گوید:
اگر اراده و اختیارت جزیی و ناچیز است، کارت را به اراده بی حدّ و مرز مولایت واگذار کن! اگر قدرتت کم است، به قدرت پروردگارت اعتماد کن که قدرتش فراگیر است! و اگر زندگی ات کوتاه و فانی است، به حیات باقی و ابدی فکر کن! اگر عمرت کوتاه است، غمگین مشو! تو یک عمر ابدی داری. اگر فکرت خاموش و بی نور است، به نور خورشید قرآن کریم پناه ببر و با نور ایمان بنگر! تا به جای فکر تاریک و بی نورت، هرکدام از آیات قرآن، همچون ستاره تابناکی برایت نور افشانی کند!
و اگر آرزوها و دردهای بی حدی داری، تحمل کن! زیرا ثواب و رحمت بی پایانی منتظر توست و اگر اهداف و مقاصد فراوانی داری، با فکر کردن در مورد آن ها مضطرب و پریشان مشو! چراکه آن ها در این دنیا نمی گنجند و جای شان محل دیگری است، و کسی که آن ها را بر آورده می سازد، ذاتی سخاوتمند و مهربان است.
و نیز انسان را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید:
ای انسان! تو مالک خودت نیستی، بلکه برده و بنده ذات ذوالجلالی هستی که قدرت و رحمت اش بیکران است، پس نباید بار زندگی ات را بردوش خودت حمل کنی و زحمت بکشی، چونکه زندگی را او داده است و خود او نیز اداره خواهد کرد.
از سوی دیگر، دنیا که بی صاحب نیست، پس بی خود بار دنیا را برسرت حمل مکن و زحمت فکر کردن به احوال آن را به خود مده! چونکه صاحب و مالک اش حکیم و علیم است و تو هم مهمان او هستی، پس در کارهایش مداخلهٔ بی جا مکن!
و نیز موجوداتی مانند انسان ها و حیوانات، بی صاحب و مهارگسیخته نیستند، بلکه مأمورین موظف اند و تحت نظارت ذاتی حکیم و رحیم قرار دارند؛ پس تو با فکر کردن در مورد دردها و مشکلات شان، روحت را آزار مده و شفقت و دلسوزی ات را، از لطف و مرحمت خالق رحیم شان، جلو مینداز! و نیز مهار آنانی که وضعیت دشمنی
— 380 —
با تو گرفته اند - از میکروب ها گرفته تا طاعون و طوفان و قحطی و زلزله- در دستان آن رحیم حکیم است؛ او حکیم است، کار بیهوده ای از او سر نمی زند و او رحیم است و رحمت بیکران دارد، در هرکاری که انجام می دهد، لطف و مرحمتی موجود است.
و نیز می گوید:
این عالم، گرچه یک عالم فانی است، اما لوازمات یک عالم ابدی را آماده می سازد و گرچه یک عالم گذرا و موقت است، اما میوه های ماندگاری به بار می آورد و جلوه های اسمای ماندگارِ ذاتی ماندگار را نشان می دهد و با آنکه لذات این عالم اندک است و دردهایش فراوان، اما خود الطاف و عنایات پروردگار مهربان، لذتی حقیقی و زوال ناپذیر است و درد و رنج های آن نیز از جهت ثواب اخروی، لذت های معنوی به بار می آورند. وقتی لذت هایی که در دایره مشروع قرار دارند، خواسته های روح و قلب و نفس را برآورده می سازند و به تأمین لذت ها و خوشی های شان کافی است، هیچ انگیزه ای وجود ندارد تا در دایره نامشروع داخل شوی، زیرا بعضاً یک لذت موجود در دایره نامشروع، هزار درد در پی دارد و افزون بر آن، سبب می شود تا انسان از لذت حقیقی و دایمیِ الطاف و عنایاتِ رحمان، محروم شود.
بدین ترتیب از مطالب گذشته بر می آید که راه گمراهی، انسان را به اسفل سافلین سرنگون می سازد، به گونه ای که هیچ تمدن و هیچ فلسفه ای نمی تواند راه حلی برایش پیدا کند و حتی پیشرفت های بشر و مدارج علمی ای که به آن دست یافته است، در می مانند و نمی توانند او را از چاه تاریک گمراهی، نجات دهند.
اما قرآن حکیم - با ایمان و عمل صالح- دست انسان را می گیرد و از اسفل سافلین به اعلی علیین بالا می برد و برای این کار دلایل قطعی و روشنی فرا روی انسان می گذارد و آن چاه عمیق را با پله های پیشرفت و ترقی معنوی و با جهازات تکامل روحی پر می کند و مسافرت دور و دراز و طوفانی و پرآشوب انسان به سوی ابدیت را بسیار سهل و آسان می سازد و وسایلی به او نشان می دهد که مسافت هزار ساله و حتی پنجاه هزار ساله را در یک روز می پیماید.
و نیز با معرفی کردن ذات ذوالجلالی که سلطان ازل و ابد است، وضعیت بنده ای مأمور و مهمانی موظف را به انسان می دهد و بدین ترتیب، زمینه را برایش
— 381 —
فراهم می سازد تا بتواند با کمال آرامش در مهمانخانه دنیا و در منازل برزخ و آخرت، گشت و گذار کند. همچنانکه مأمور و نماینده ویژه یک پادشاه در درون مرزهای کشور او به آسانی می گردد و با وسایل سریع السیری همچون هواپیما و کشتی و قطار از یک استان به استان دیگر، سفر می کند، انسانی هم که با ایمانش خود را به سلطان ازلی پیوند داده و با عمل صالحش از او اطاعت کرده است، از ایستگاه های مهمانخانه این دنیا و از دوایر عالم بزرخ و عالم محشر و نیز از مرزهای پهناور تمام عالم هایی که بعد از قبر فرا رویش قرار می گیرند، به سرعت برق و براق می گذرد، تا اینکه سعادت ابدی را پیدا کند؛ پس قرآن کریم این حقایق را به صورت قطعی ثابت می کند و عملاً به اصفیا و اولیا نشان می دهد.
و باز حقیقت قران می گوید:
ای مومن! استعداد نا محدودی را که برای محبت کردن داری، در راه نفس اماره ات که کثیف و ناقص و شرور و مضر است، صرف مکن و آن را محبوب و معشوقت قرار مده و هوا و هوس آن را معبودت مگردان، بلکه کسی را محبوب خویش قرار ده که شایسته محبت بی انتها باشد!
یعنی کسی را که بتواند به تو احسان کند و در آینده هم تو را به سعادت و خوشبختی بی پایان نایل گرداند و نیز قادر به خوشبخت کردن کسانی باشد که با آنان ارتباط داری و از خوشبختی و سعادت شان خوشبخت می شوی؛ یعنی کسی را دوست بدار که کمال مطلق و جمال مقدس دارد و از هر عیب و نقص و از هر نوع زوال و فنایی، پاک و منزه است! او که در هریکی از اسم هایش انوار بسیار زیادی از حسن و جمال وجود دارد و بهشت، با تمام زیبایی ها و نعمت هایش، زیبایی رحمت و رحمتِ جمال او را نشان می دهد و تمام حسن و زیبایی و محاسن و کمالات محبوب و دوست داشتنی موجود در کاینات، در واقع به جمال و کمال او اشاره و دلالت می کنند.
و نیز می گوید:
ای انسان! چشمه های خروشان محبت را که در اعماق وجودت قرار دارند و به نام ها و صفات پروردگار وابسته اند، به دیگر موجودات ناپایدار مده و بیهوده بر مخلوقات تقسیم مکن! زیرا هم آثار و هم مخلوقات، هر دو فانی اند. اما اسماء حسنی ای
— 382 —
که نقش ها و جلوه هایش روی آن آثار و مصنوعات دیده می شود، باقی و ماندگار است و در هر یکی از نام ها و صفات پروردگار، هزاران مراتب احسان و زیبایی و هزاران طبقه کمال و محبت وجود دارد.
تو فقط به اسم "رحمان" نگاه کن، تا ببینی بهشت، جلوه ای از آن است و سعادت ابدی، فقط یک پرتو آن و تمام رزق ها و نعمت های دنیا یک قطره ای از آن است.
به آیات ذیل دقت کن که به مقایسه موجود میان ماهیت اهل ضلالت و اهل ایمان از نقطه نظر زندگی و وظیفه اشاره می کند:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍۜ
(التين: ٤-٦)
فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَٓاءُ وَ الْاَرْضُ
(الدخان: ٢٩)
این آیات به فرجام هردو گروه اشاره دارند، در آن ها دقت کن و ببین که با چه اعجاز و علویتی به موازنه مذکور اشاره می کنند!
آیهٔ نخست: حقیقتی را که در این آیه با کمال اعجاز و ایجاز، بیان گردیده است به "گفتار یازدهم" حواله می دهیم، چونکه در آنجا به تفصیل به این مطلب پرداخته شده است.
و آیه دوم: فقط با یک اشاره گذرا نشان خواهیم داد که این آیه بیانگر چه حقیقت والایی است، بدین گونه که:
می فرماید: آسمان ها و زمین بر مرگ گمراهان نمی گریند و با مفهوم مخالف اشاره می کند که، وقتی اهل ایمان از دنیا بروند، آسمان ها و زمین بر آنان می گریند؛ یعنی وقتی گمراهان، وظایف آسمان ها و زمین را انکار کرده و معانی شان را نمی فهمند و ارزش شان را پایین می آورند و آفریدگارشان را نمی شناسند و به تحقیر و توهین و دشمنی با آن ها می پردازند، آسمان ها و زمین نیز نه تنها بر مرگ آنان نمی گریند، بلکه لعن و نفرین شان کرده و از هلاکت شان، خوشحال می شوند.
و همچنین با مفهوم مخالف می گوید: آسمان ها و زمین بر مرگ اهل ایمان می گریند، چونکه اهل ایمان وظایف آسمان ها و زمین را می دانند و به گونه باید و شاید، ماهیت حقیقی شان را قبول دارند و معانی ای را که آن ها بازگو می کنند،
— 383 —
با ایمان می فهمند و هرگاه در مورد آسمان ها و زمین بیندیشند، با حیرت و شگفتی می گویند: "چه زیبا آفریده شده است و چه زیبا انجام وظیفه می کند!" و بدین ترتیب، ارزش و احترام شایانی برایشان قایل می شوند و بخاطر خدا، هم به آن ها محبت دارند و هم با اسماء حسنی ای که این ها به صورت آیینه ای آن ها را انعکاس می دهند. اینجاست که با مرگ اهل ایمان، آسمان ها مثل اینکه گریه کنند، به تکان در می آیند و غمگین می شوند.
یک سؤال مهم
شما می گویید: محبت، اختیاری نیست و من بنا بر اقتضای نیاز فطری ام، غذاها و میوه های لذیذ، پدر، مادر، فرزندان، شریک زندگانی (همسرم)، انبیاء، اولیاء، زندگی، جوانی، بهار، چیزهای زیبا و دنیا را دوست دارم، چگونه می توانم این ها را دوست نداشته باشم؟! چگونه می توانم همه این محبت ها را به ذات و صفات و نام های پروردگار سبحان بدهم؟ این یعنی چه؟
جواب: در پاسخ به این سوال، چهار نکته ذیل را گوش کن!
نکته اول
محبت گرچه اختیاری نیست، اما می توان با اراده خود، رخ آن را از یک محبوب به محبوب دیگری دور داد، به طور مثال: با نشان دادن زشتی یک محبوب یا با نشان دادن اینکه آن محبوب، پرده ای است در برابر محبوب حقیقی ای که در اصل او مستحق محبت است و یا با اثبات این امر که این محبوب، آیینه ای است و زییایی حقیقی وی را بازتاب می دهد، می توان چهره محبت را از محبوب مجازی به محبوب حقیقی برگرداند.
نکته دوم
ما نمی گوییم: با چیزهایی که بر شمردی، دوستی مکن! بلکه می گوییم: آن ها را بخاطر خدا و در راه خدا دوست داشته باش.
به طورمثال: استفاده از غذاهای لذیذ و میوه های زیبا با در نظر داشت اینکه آن ها احسانات و نعمت های پروردگار سبحان اند، یک نوع شکر معنوی به شمار می آید و این کار به معنی دوست داشتن اسم "رحمان و منعم" خداوند است و آنچه بیانگر نفسانی نبودن و رحمانی بودن این محبت است، کسب روزی حلال در دایره مشروع و استفاده از آن نعمت ها، با تفکر و تشکر و قناعت است.
— 384 —
و نیز احترام و محبتت به والدین، به محبتی که با خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) داری، بر می گردد؛ زیرا خود پروردگار، بذرِ رحمت و شفقت را در وجود آنان کاشته است و از این رو با کمال رحمت و حکمت به مراقبت و پرورش تو می پردازند و نشان الهی بودن آن محبت و احترام این است که هنگامی که پیر و ناتوان شوند و هیچ فایده ای برایت نداشته باشند و باعث زحمت و مشکلات گردند، بیش از پیش به آنان محبت و مرحمت داشته باشی و دلسوزی کنی. آیه کریمه:
اِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُمَٓا اَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَٓا اُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَر۪يمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَان۪ى صَغ۪يرًاۜ
(الإسراء: ٢٣-٢٤)
آیهٔ فوق در پنج مرتبه فرزند را به رعایت حقوق والدین فرا می خواند، و اهمیت نیکی به والدین و زشتی نافرمانی از آنان را بیان می دارد.
از آنجایی که پدر نمی خواهد به جز فرزندش هیچ کس از او بهتر شود و جلوتر برود، از این رو فرزند نمی تواند حقش را از پدر مطالبه کند؛ یعنی بین والدین و فرزند، فطرتاً سببی برای مناقشه وجود ندارد، زیرا مناقشه، یا از غبطه و حسد به میان می آید که پدر به فرزندش حسد نمی ورزد؛ و یا از پایمال کردن حق، ناشی می شود که فرزند حقی ندارد تا بتواند از پدرش مطالبه کند، حتی اگر پدر، حق به جانب هم نباشد، بازهم فرزند نمی تواند در برابرش نافرمانی کند؛ یعنی کسی که از پدرش نا فرمانی می کند و او را می آزارد، انسان مسخ شده ای است که به یک حیوان درنده تبدیل شده است.
اما فرزندانت نیز هدایای پروردگار رحیم و کریم اند، پس مهر ورزیدن و دوست داشتن و محافظت کردن از آنان با کمال شفقت و مرحمت، در واقع دوستی با خداوند است و محبت او محسوب می شود و نشان الهی بودن این محبت، این است: انسان هنگام درگذشت آنان صبر کند و شکر گزار باشد و مأیوسانه داد و فریاد سر ندهد و باید تسلیم قضای او شود و بگوید: او مخلوق و بنده دوست داشتنیِ خالقم بود و برای چند روزی نزد من امانت بود و اینک حکمت اش اقتضا کرد که او را از من بگیرد و به جای امن تر و بهتری ببرد، اگر من در این مملوک خداوند، فقط یک سهم ظاهری داشته باشم، آفریننده او هزار سهم واقعی دارد، پس باید به حکم خدا راضی شد!
— 385 —
اما محبت به دوستان: اگر آنان دارای ایمان و عمل صالح باشند، دوست داشتن شان نیز به مقتضی "الحب فی الله" در راه خدا محسوب شده و به او بر می گردد.
و همسر و شریک زندگی ات را نیز دوست داشته باش و به او محبت کن، زیرا او هدیه مونس و لطیف رحمت الهی است، اما محبتت را به زیبایی ظاهری اش که زود گذر است، گِره مزن! بلکه به یاد داشته باش که جذاب ترین و شیرین ترین زیبایی زن، اخلاق نیکو و حسن سیرت اوست که در لطافت و نزاکت خاص زنان نهفته است.
و ارزشمندترین و شیرین ترین زیبایی او "شفقت خالص و نورانی" اوست. در حقیقت، زیبایی این شفقت و سیرت است که تا پایان عمر ادامه یافته و همواره رو به فزونی می نهد. پس با چنین محبتی (محبت به شفقت و زیبایی سیرت زن) حقوق این آفریدهٔ لطیف و ضعیف، مصون و محفوظ می ماند؛ ورنه با از بین رفتن زیبایی ظاهری صورتش، حقوقش را هم درست زمانی که به شدّت نیازمند آن است، از دست خواهد داد.
محبت کردن به پیامبران و اولیا نیز از آن جهت که آن ها بندگان مخلص و مقبول درگاره الهی هستند، صبغه الهی دارد و به نام پروردگار است، پس ازین دیدگاه، محبت آن ها هم محبت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) محسوب می گردد.
زندگی نیز یک موهبت الهی است که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) آن را به تو و به انسان ها بخشیده است و سرمایه بزرگی به شمار می آید و تو می توانی به وسیله آن، حیات اخروی ماندگار را به دست بیاوری؛ پس زندگی، سرمایه و گنج بزرگی است، از این رو دوست داشتن، محافظت کردن و استخدام آن در راه پروردگار متعال، امری نیکو ست و به خداوند سبحان بر می گردد.
و نیز تحسین نمودن و دوست داشتن و استفاده درست از لطافت و زیبایی جوانی، با این دید که آن هم یک نعمت لطیف و شیرین و زیبای پروردگار است، نوعی شکر گزاری و محبت مشروع به شمار می آید.
دوست داشتن فصل بهار نیز به معنی دوست داشتن اسماء حسنای پروردگار است، مشروط بر اینکه بهار را صفحه ای برای نمایش لطیف ترین نقش های اسماء نورانی
— 386 —
پروردگار بدانی و به دید بزرگ ترین نمایشگاه صنعت زیبا و بی نظیر کردگار به آن بنگری! این نوع تفکر درباره بهار و این نوع محبت، به نام های نیکوی الهی بر می گردد و به معنی دوست داشتن آن هاست.
دوست داشتن دنیا نیز بدان جهت که مزرعه آخرت و آیینه اسماء نیکوی الهی و نامه های ارسالی پروردگار به سوی هستی و مهمانخانه موقت اوست، رنگ الهی کسب می کند و به او بر می گردد، مشروط بر اینکه، نفس اماره در آن محبت دخالت نداشته باشد!
خلاصه اینکه:
دنیا و مخلوقات موجود در آن را با معنی "حرفی" دوست داشته باش، نه با معنی "اسمی" آن، و بگو: "چه زیبا آفریده شده است!" مگو: "چقدر زیبا است!" و اجازه مده که جز خداوند، محبت کسی در باطن قلبت جای بگیرد، زیرا باطن قلب، آیینه پروردگار بی نیاز است و به او اختصاص دارد.
و بگو:
"اَللَّهُمَّ ارْزُقْنَا حُبَّکَ وَحُبَّ مَا یُقَرِّبُنا إِلَیْکَ" "پروردگارا! محبتت را و محبت آنچه را که ما را به تو نزدیک میسازد، نصیب بفرما"
بدین منوال اگر محبت ها و مهرورزی هایی که برشمردیم، درست سمت دهی گردد و بخاطر خدا باشد، آنگاه هم لذت بخش است و هم وصالِ حقیقی به شمار می آید و علاوه برآن، محبت الهی را می افزاید و دوستی مشروع پنداشته میشود و سپاسگزاری از خدا و تفکر در نعمتهای الهی به شمار می آید که این سپاس گزاری، عین لذت و این تفکر، عین محبت است.
مثالی برای توضیح:
اگر پادشاه بزرگی سیبی را به تو بدهد، به دو طریق آن سیب را دوست می داری و به دو شکل از آن لذت می بری. (٭):زمانی دو رئیس قبیله نزد پادشاهی آمده بودند و این حادثه عملاً در بین شان به وقوع پیوسته بود. مؤلف.
— 387 —
محبت نخست
سیب را بخاطر سیب بودنش دوست می داری؛ این دوستی، مخصوص سیب و به اندازه لذت آن است و این محبت، محبت به پادشاه محسوب نمی شود و انسانی که سیب را در حضور پادشاه می خورد، در حقیقت سیب را دوست دارد، نه پادشاه را؛ و پادشاه، بعضاً چنین حرکتی را نمی پسندد و از آن محبت نفس پرورانه بدش می آید؛ افزون برآن، لذت سیب نیز ناچیز و زود گذر است و بعد از خوردن سیب، زایل می گردد و حسرتش را برجای می گذارد.
محبت دوم
لطف و مرحمت پادشاه را که با این سیب نشان داده است، دوست می دارد و این سیب را نمونه ای از لطف پادشاه می داند که لطف و عنایت او در قالب این سیب مجسم شده است و کسی که هدیه پادشاه را با دل و جان دریافت می کند، در واقع محبتش را به پادشاه اظهار کرده و آن سیب را مظهر عنایات او می داند، زیرا چنان لذتی در آن سیب وجود دارد که از لذت هزاران سیب دیگر برتر است؛ پس چنین لذتی، عین شکر است و چنین محبتی، محبت شایسته و مؤدبانه ای در قبال پادشاه محسوب می شود.
بدین سان اگر به تمام نعمت ها و میوه ها بخاطر خودشان محبت شود، و از روی غفلت، تنها از لذات مادی آن ها لذت برده شود، چنین محبتی نفسانی است و به خواهش های نفس بر می گردد و آن لذت ها هم زود گذر و درد آور اند. اما اگر آن نعمت ها را الطاف رحمت الهی و میوه های احسان و مرحمت او بداند و با این دید آن ها را دوست داشته باشد و با بهره برداری از نعمت ها، به درجات احسان و لطف پروردگار پی ببرد و با اشتهای کامل از آن ها متلذد شود، این نوع استفاده، شکر معنوی پنداشته می شود و این لذت، عاری از هر درد و رنج است.
نکته سوم
محبت به اسماء حسنی الهی، طبقاتی دارد: چنانکه قبلاً بیان کردیم، گاه انسان از طریق محبت به آثار الهی، اسماء حسنی را دوست می دارد و گاهی آن ها را از آن جهت که عناوینِ کمالات الهی اند دوست می دارد و در مواردی هم بخاطر برآوردن نیازهای شدیدش، مشتاق آن ها می شود. درواقع ماهیت جامع و نیازهای نامحدودش او را وا می دارد تا برای رفع نیازهایش، اسماء حسنی را دوست داشته باشد.
— 388 —
مطلب فوق را با مثالی توضیح می دهیم:
فرض کن می خواهی به خویشاوندان و فقرا و دیگر مخلوقات ضعیف و نیازمندی که دلت بر ایشان می سوزد، کمک کنی، اما با توجه به ضعف و ناتوانی و نیازمندی های شخصی ات، قادر به چنین کاری نیستی و خود را درمانده می بینی. درست در چنین زمانی، ناگهان شخصی به صحنه می آید و به گونهٔ مورد پسندت به آنان خوبی می کند و نعمت های گوناگونی ارزانی شان می دارد. در چنین حالتی، نام "انعام کننده" و "کریم" آن شخص، چقدر برایت خوشایند خواهد بود و آن شخص را با این دو اسمش، چقدر دوست خواهی داشت!
در پرتو این مثال، فقط به دو اسم "رحمان" و "رحیم" پروردگار فکر کن تا ببینی که چگونه تمام مؤمنان را از قبیل: آبا و اجداد و دوستان و خویشاوندانت که تو آنان را دوست داری و مورد لطف و شفقت قرار می دهی، خوشبخت می سازد و در دنیا با انواع نعمت ها و در بهشت با انواع لذت ها خوشبخت می گرداند و افزون بر آن، در آخرت - که بزرگ ترین سعادت ابدی است- آنان را به تو و تو را به آنان نشان داده و همه را مسعود می سازد؛ پس اسم های "رحمن" و "رحیم" چقدر شایسته محبت اند؟ و روح انسان چقدر نیازمند آن هاست؟ خودت می توانی اینها را مقایسه کنی و به درستی این گفته ما "الحمد لله علی رحمانیته و رحیمیته" پی ببری.
از سوی دیگر، تو با تمام موجودات روی زمین، پیوند و رابطه ای داری و از پریشانی های شان متأثر می شوی؛ انگار سراسر روی زمین، به گونه ای خانه توست و آنچه در درون این خانه وجود دارد، به منزله وسایل تزیینی و آرایشی است؛ اگر دقت کنی، اشتیاق عمیق و نیاز شدید روحت را به اسم "حکیم" و عنوان "مربی" ذاتی خواهی دید که این مخلوقات را با حکمت کامل و نظم دقیق و تدبیر و تربیت رحیمانه اش، تنظیم می کند.
و اگر در مورد انسان ها فکر کنی، می بینی که پیوند عمیقی با آنان داری و از مرگ و رحلت شان به شدّت متألم و غمگین می شوی، آنگاه در می یابی که روحت مشتاق اسم "الوارث و الباعث" است و نیازمند عناوین "باقی، کریم، محیی و محسن" ذات کریمی است که دوستانت را از تاریکی های نیستی نجات داده و به جایی بهتر و زیباتر از دنیا، منتقل می سازد.
— 389 —
بدین ترتیب ماهیت انسان بسیار والا است و او فطرتاً به چیز های زیادی نیاز دارد؛ ازاین رو با هزاران گونه نیاز، به هزار و یک اسم پروردگار و به مراتبِ بسیار زیاد هر اسم، فطرتاً نیاز دارد. پس نیازِ مضاعف، اشتیاق است و اشتیاقِ مضاعف هم، محبت است و محبت مضاعف نیز عشق است و به هر اندازه که روح انسان تکامل یابد و مراتب اسماء بیشتر و بیشتر باشد، عشق هم گستردگی می یابد و محبت به اسماء نیز به محبت ذات ذوالجلال تبدیل می شود، زیرا آن اسم ها عبارتند از: عناوین و تجلیاتِ ذات ذوالجلال.
و اینک از بین هزار و یک اسم پروردگار، فقط اسم "عدل و حکم و حق و رحیم" را بر می گزینیم و از بین هزار و یک مرتبه این اسم ها فقط مرتبه ای را به عنوان نمونه و به گونه ذیل، بیان می داریم:
اگر می خواهی اسم "رحمان، رحیم و حق" را که در داخل حکمت و عدل است، در دایره بزرگی ببینی، به این مثال دقت کن:
فرض کنیم که در لشکری، چهار صد گروه مختلف وجود دارد، لباس مورد پسند و غذای دلخواه هرگروه جداست و سلاحی که به راحتی از آن بهره می گیرد، با سلاح گروه دیگر فرق دارد و داروهایی که مطابق میل و نیازش باشد، با داروی گروه دیگر متفاوت است.. با وصف این همه تفاوت و اختلاف بازهم آن چهار صد گروه، بدون اینکه به گروه ها و دسته های مجزایی تقسیم شوند، در کمال آمیختگی قرار دارند. حال اگر پادشاهی پیدا شود و به هر گروه، لباس و غذای مناسبی بدهد و دارو و سلاح دلخواهش را در اختیارش بگذارد و هیچ گروهی را از یاد نبرد و اشتباه و التباسی از او رخ ندهد و بدون کمک و یاری خواستن از کسی، با کمال شفقت و مرحمت و با قدرت و علم و عدالت و حکمت فوق العاده اش، شخصاً از عهده تمام آن کار ها برآید و تو نیز عملاً چنین اقدام او را مشاهده کنی، پی خواهی برد که آن پادشاه بی مانند، چقدر قدرتمند و مشفق و عادل و کریم است؛ زیرا اگر سربازان یک فرقه، از ده نژاد مختلف باشند، تجهیزشان با لباس های مختلف و سلاح های متفاوت، بسیار مشکل است؛ به همین خاطر به ناچار همه آن سربازان از هر نژادی که باشند با شکل و قیافه یکسان، تجهیز می شوند و به تفاوت جنس و نژادشان اعتنایی نمی شود.
— 390 —
بدین سان اگر بخواهی تجلی اسم "حق" و "الرحمن الرحیم" پروردگار را که در لابه لای نام های عدل و حکمت او قرار دارند ببینی، در فصل بهار به چادرهایی نگاه کن که در روی زمین برای لشکر نباتات و حیواناتی که از چهار صد هزار ملیت و نژاد مختلف تشکیل شده اند، بر افراشته شده است!
با وصف آنکه تمام آن نژادها و گروه ها باهم آمیخته اند و در کنار همدیگر زندگی می کنند، اما لباس هر کدام جدا، روزی هر کدام جدا، سلاح شان جدا، طرز زندگی شان جدا، آموزش شان جدا و مرخصی شان جدا است و برای تأمین نیازها و مطالبه حاجات شان هم زبانی ندارند.. با این وصف تک تک شان در چارچوب حکمت و عدل با میزان دقیق و انتظام فوق العاده ای در پرتو نام های "حق، الرحمن، الرزاق، الرحیم، الکریم" اداره و تربیت و مراقبت می شوند و در انجام این کار، هیچ اشتباهی رخ نمی دهد و هیچ گروهی به فراموشی سپرده نمی شود؛ پس این تجلی را ببین و در مورد آن فکر کن! آیا امکان دارد کسی غیر از خداوند متعال در چنین کار حیرت انگیزی که با نظم و میزان گسترده ای انجام گرفته است، دخالت کند؟ غیر از ذات واحد و احد و حکیم و قدیر، کدامین سبب می تواند در چنین صنعت تابان و تدبیر حکیمانه و ربوبیت رحیمانه و اراده فراگیری دخالت داشته باشد؟
نکته چهارم
تو می گویی: محبت های مختلف و گوناگونی در من وجود دارد، من غذاهای لذیذ، خودم، همسرم، پدر و مادرم، فرزندانم، دوستانم، اولیاء، پیامبران، هر چیز زیبا، بهار و بالاخره همه دنیا را دوست دارم و اگر تمام این محبت های من به گونه ای که قرآن امر کرده است باشد، نتایج و فواید آن ها چه خواهد بود؟
جواب: برای برشمردن تمام آن نتایج، تألیف کتاب بزرگی لازم است، لذا در اینجا فقط به یکی دو نتیجه آن اشاره می کنیم. نخست، به بیان نتیجه دنیوی آن می پردازیم و در ادامه، به نتایجی اشاره میکنیم که در آخرت آشکار خواهند شد.
چنانکه قبلاً گفتیم، محبت هایی که از نوع محبت اهل غفلت و اهل دنیا است و به حساب نفس انجام می گیرد، بلاها و دردها و مشکلات زیادی در پی دارند و لذت و آرامش آن ها بسیار ناچیز است. به طور مثال: شفقت و ترحمِ دنیا پرستان به سبب
— 391 —
عجز و ناتوانی شان به مصیبت دردناکی تبدیل می شود و فراق و جدایی، محبت را به سوز و گداز رنج آوری مبدل می سازد و لذت به سبب ناپایدار بودنش، صورتِ شربت زهرآگینی به خود می گیرد و در آخرت هم، چون بخاطر خدا نبوده است، فایده ای دربر ندارد و یا اینکه به سبب ارتکاب حرام، گرفتار عذاب می سازد.
سؤال: محبت پیامبران و اولیا چگونه بی فایده می ماند؟
جواب: همانگونه که مسیحیان و پیروان عقیده تثلیث، از محبت حضرت عیسی (ع.س.) سودی نمی برند و روافض از محبت حضرت علی (رض) بهره ای ندارند!
اما اگر این محبت ها، طبق فرامین قرآن و در راه خداوند سبحان و محبت او باشد، آنگاه هم در دنیا و هم در آخرت، نتایج خوبی در پی خواهد داشت.
اما نتایج دنیوی آن:
محبتت با غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه، نعمتی است عاری از هر نوع درد و رنج، و لذتی است سراسر شکر و سپاس.
اما محبتت به نفس، زمانی محبت واقعی خواهد بود که برایش دل بسوزانی و تربیتش کنی و از خواهش های پست و مضر، محافظتش کنی، آنگاه نفس بر تو فرمان نمی راند و تو را اسیر هوا و هوسش نمی سازد، بلکه تو مهارش را به دست گرفته و آن را به راه هدایت سوق می دهی، نه به راه هوا و هوس!
اما محبتی که به همسر و شریک زندگی ات داری، اگر بر مبتنی سیرت نیکو و شفقت پاکیزه اش باشد و او را هدیه ای از جانب رحمت الهی بدانی و صمیمانه به او محبت و مرحمت داشته باشی، زندگی خوش و آرامی سپری خواهید کرد و او نیز به نوبه خود، محبتت را با احترام و تعظیم پاسخ می دهد و این حالت، با گذشت عمر افزایش می یابد و بیشتر و بیشتر می شود، اما اگر دوستی و محبتت، بر زیبایی ظاهری او - که خواسته نفس است- استوار باشد، زود از بین می رود و زندگی زناشویی نیز دستخوش تباهی می شود.
اما محبتت به والدین تا زمانی عبادتی ارزشمند به شمار می آید که بخاطر خدا باشد؛ در این حالت هر اندازه که آنان پیرتر شوند، احترام و محبت تو نیز افزایش خواهد یافت. هرگاه با یک احساس عالی و همت مردانه و با جدیت هر چه تمام، طول عمر آنان
— 392 —
را آرزو و برای سلامتی شان دعا کنی و به امید ثواب بیشتر، با احترام صمیمانه، دست هایشان را ببوسی و خدمت شان کنی، لذت روحی و آرامش قلبی خاصی به تو دست خواهد داد، اما اگر آن محبت و احترام بخاطر متاع بی ارزش دنیا و ناشی از نفس باشد، به درد روحیِ کشنده ای تبدیل می شود و تو با اندیشه و احساس پست و منفوری از آن دو موجود بزرگواری که سبب حیات تو بوده اند، بیزار می شوی و در هنگام پیری و به ویژه زمانی که باری بر دوشت شدند، از وجودشان احساس سنگینی کرده و بدتر از همه اینها، مرگ شان را آرزو می کنی!
اما محبتت به فرزندان، یعنی دوست داشتن مخلوقات مونس و دوست داشتنی ای که خداوند به صورت امانت، تحت نظارت و تربیت تو قرار داده است، نعمت و محبتی است که سعادت و خوشبختی به ارمغان می آورد و اگر به این باور برسی، نه مصیبت وارده بر آنان تو را رنج می دهد و نه درگذشت شان مایهٔ یاس و نومیدی ات می گردد و چنانکه قبلاً گفتیم، آفریدگارشان رحیم و حکیم است، پس تو نیز مرگ شان را سعادتی در حق شان دانسته و بدین ترتیب از درد فراق و جدایی شان نجات می یابی و در مورد خودت هم، به سرازیر شدن رحمت او می اندیشی.
محبتت با دوستان و خویشاوندان نیز اگر بخاطر خدا باشد، دوامدار خواهد بود، حتی جدایی و مرگ آنان، مانع برادری و دوستی و همدلی نمی گردد، زیرا رابطه روحی و دوستی معنوی تان متداوم است و در نتیجه، لذت دیدار و وصال هم پایدار می ماند، اما اگر این محبت و دوستی، بخاطر خدا و در راه او نباشد، لذت دیدار یک روز برای صد روز، درد جانکاه جدایی بر جای می گذارد.
اما محبتت با پیامبران و اولیا، آنچنان نیک و میمون است که به برکت آن، عالم برزخ را که در نظر گمراهان و غافلان، عالمی تاریک و ترسناک است، به صورت منازلی می بینی که با موجودیت این شخصیت های منوّر، نورانی گشته است؛ از این رو از پیوستن به آنان احساس وحشت نکرده و از رفتن به عالم برزخ نمی هراسی، بلکه با شوق و اشتیاق از سفر به آنجا استقبال به عمل می آوری، بدون اینکه این احساس و اشتیاق، تو را از استفاده کردن از لذت های دنیا باز دارد، اما اگر محبت به آنان از نوع محبتی باشد که متمدن های روز به مشاهیر انسانیت دارند، در آن صورت، فکر کردن در مورد مرگ
— 393 —
این انسان های کامل و پوسیدن استخوان هایشان در گورستان بزرگ دوره های گذشته، دردی به دردهای زندگی می افزاید و انسان را وا می دارد تا با تصور مرگ و زوال، به خود بیندیشد و با حسرت و اندوه بگوید: "من نیز روزی وارد چنین قبری خواهم شد که استخوان بزرگان را می پوساند". اما در دیدگاه اول می بیند که انسان های کامل، بعد از درآوردن لباس جسد، به عالم برزخی که سالن استقبال است، تشریف آورده اند و با کمال آرامش در آنجا اقامت دارند. انسانی که ازاین دیدگاه بر خوردار باشد، با شوق و انس به گورستان می نگرد.
و اما محبتت با اشیای زیبا، از آنجایی که در راه خدا و بخاطر شناخت آفریننده آن ها است و تو را وا می دارد تا بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" چنین محبتی در ذات خود یک تفکر شیرین است و نگاه انسان های جمال شناس و زیبا پسند را به مراتبِ جمالی مقدس تر و والاتر جلب کرده و گنج های پنهان آن جمال را به آنان نشان می دهد؛ زیرا این محبت راهی فرا روی قلب انسان می گشاید و نگاه او را از آن آثار زیبا به زیبایی های افعال الهی منتقل می کند و از زیبایی افعال، به زیبایی اسماء حسنی، و از زیبایی اسماء حسنی، به زیبایی صفات و از زیبایی صفات، به زیبایی بی مثال ذات مقدس الهی معطوف می سازد. پس این محبت اگر به این طریق باشد، هم یک عبادت شیرین است و هم تفکری ارزشمند محسوب می شود.
اما محبتت با جوانی، اگر جوانی ات را نعمتِ زیبای پروردگار بدانی و بدین جهت آن را دوست داشته باشی، البته آن را در راه عبادت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) صرف خواهی کرد و اجازه نخواهی داد تا در راه بی خبری و گمراهی خفه شود و بمیرد؛ پس عباداتی که در دوران جوانی به دست آورده ای، در واقع میوه های ماندگاری است که از دورانِ جوانی ناپایدار حاصل گشته است و تو با برداشتن هرگام به سوی پیری، از میوه های دوران جوانی ات استفاده بیشتری کرده و آهسته آهسته از آفات نفس اماره و ضررها و سرکشی های جوانی، نجات می یابی و در ایام پیری نیز موفقیت مزیدت را در انجام طاعات و عبادات از خداوند می خواهی و بدین ترتیب، خود را از قرار گرفتن در ردیف آن عده از افراد غافل که بخاطر لذت پنج و یا ده ساله دوران جوانی، پنجاه سال ایام پیری شان را با حسرت و پشیمانی به سر می برند و بر جوانی از دست رفته شان می گریند، می رهانی؛ این حسرت و پشیمانی را یکی از شعرا چنین تعبیر کرده است.
— 394 —
فيالَيتَ الشَبابَ يعودُ يوما فأخبرَه بِمَا فَعَلَ المَشِيبُ
"کاش جوانی ام روزی باز می گشت، تا از آنچه پیری بر سرم آورد، آگاهش می ساختم."
اما محبتت به مناظر زیبایی همچون بهار، اگر به قصد تماشای صنعت الهی باشد، با سپری شدن آن بهار، لذت تماشا و دیدارش از بین نمی رود، زیرا بهار به نامه ای تابنده و پرمفهوم می ماند که حتی با رفتن آن، می توانی پیام ها و مفاهیمی را که از خود برجا گذاشته است، در هر زمان بخوانی و تماشا کنی؛ از این رو هم خیال تو و هم زمان، هر دو مانند پرده های سینما، ضمن تداوم لذت تماشا، مفاهیم و زیبایی های بهار را نیز در خاطره ات تازه می کنند؛ در این صورت، محبتت به بهار، موقتی و آکنده از حسرت و درد نخواهد بود، بلکه لذت و صفا در پی خواهد داشت.
اما محبتت به دنیا نیز تا زمانی که بخاطر خداست، موجودات دهشت انگیز آن به دوستان مونس و هم دمت تبدیل می شوند و تو از آن جهت دنیا را دوست داری که مزرعه آخرت است، پس می توانی از هر چیز آن، میوه و سرمایه ای به دست بیاوری تا در آخرت به فریادت برسد و در این صورت، نه مصیبت هایش تو را می ترساند و نه نابودی و فنایش آزارت می دهد، بلکه با کمال آرامش، مدت اقامتت در این مهمانخانه را سپری خواهی کرد، اما اگر محبتت به دنیا، همچون محبت افراد غافل باشد، صد بار گفته ایم: با یک محبت پرمشکل و آزار دهنده و خفه کننده و محکوم به فنا و بی فایده، خود را غرق خواهی کرد و به باد فنا خواهی رفت!
بدین ترتیب هرگاه محبتت به چیزهایی که بر شمردی، طبق رهنمود قرآن کریم باشد، هرکدام از آن ها، صدها لطافت در پی خواهد داشت که از بین آن ها فقط به یک مورد اشاره شد.
اینک اگر می خواهی فواید این محبت ها را در جهان باقی و سرای آخرت، به گونه ای که آیات قرآن کریم بیان کرده است، بشنوی و درک کنی، طی یک مقدمه و نه اشاره، فقط یک فایده از صد فواید اخروی این محبت های مشروع را به صورت اجمالی بیان می کنیم:
— 395 —
مقدمه
پروردگار سبحان با الوهیت والا، رحمت زیبا، ربوبیت شکوهمند، شفقت پر از مهر، قدرت عظیم و حکمت لطیف خود، این انسان کوچک را با حواس و اندام های بسیار زیاد و اعضا و جوارح مختلف و متعددی آراسته است، تا طبقات گوناگون رحمتش را به او بفهماند و نعمت های متنوع و بی شمارش را به او بچشاند و از اقسام متفاوت بخشش هایش آگاه سازد و از لابه لای اعضا و جوارح فراوان انسان، انواع بی شمار تجلیات هزار و یک اسمش را به او بفهماند و بچشاند و به قدردانی و دوست داشتن آن ها وادارش سازد.
پس آن گونه که هریکی از این ابزار آلات انسان، وظیفه جداگانه و عبودیت ویژه ای دارد، لذت و درد و وظیفه و پاداش هرکدام نیز جداگانه و متفاوت است.
به طور مثال: چشم، زیبایی های بیرونی را مشاهده کرده و معجزات زیبای قدرت الهی را در عالم مبصرات (دنیای دیدنی ها) تماشا می کند. پس وظیفه اش این است که با نگاه عبرت آمیز خود، از آفریدگارش تشکر کند. لذتی که از دیدن چیزی به دست می آید و همچنین، دردی که با زوال رویت آن حاصل می گردد، بر همگان معلوم است و نیازی به تعریف ندارد.
و به عنوان مثال: گوش، با شنیدن انواع صداها و نغمه های دل انگیز، لطایف رحمت الهی را در عالم مسموعات (دنیای شنیدنی ها و صداها) احساس می کند، پس گوش هم عبادت مخصوص، لذتی جداگانه و پاداش منحصر به فردی دارد.
و به گونه مثال: قوه بویایی، لطافت رحمت الهی را در انواع مختلف عطرها و بوهای خوش، احساس می کند، پس آن هم لذت جداگانه ای دارد و با انجام وظیفه مخصوصش، ادای شکر می کند و بدون تردید، پاداشش را هم دریافت می دارد.
و برای مثال: قوه ذایقه زبان با درک طعم و لذت انواع غذاها، وظیفه اش را انجام می دهد و به اشکال گوناگون، شکر و سپاس معنوی اش را ادا می کند.
بدین ترتیب، تمام ابزارها و اعضای بدنِ انسان و لطایف بزرگ و مهم او، از قبیل: قلب و روح و عقل، وظایف و لذت ها و رنج های جداگانه و متفاوتی دارند و آنچه در
— 396 —
موردش تردیدی وجود ندارد، این است که آفریدگار حکیمی که این ابزارها را برای انجام آن وظایف به کار گرفته است، پاداش مناسب هر کدام را نیز خواهد داد.
نتایج عاجل و دنیوی محبت های مذکور را هرکس با شعور و وجدان خود احساس می کند و با حدس و گمان درستی هم، ثابت شدنی است.
اما نتایج اخروی آن را دوازده حقیقت تابنده "گفتار دهم" و شش اساس درخشنده "گفتار بیست و نهم" به اجمال ثابت کرده است. و تفصیل آن هم در آیات واضح و روشن قرآن کریمی که "أَصْدَقُ الْكَلَامِ وَأَبْلَغُ النِّظَامِ كَلَامُ الله الْمَلِكِ الْعَزِيزِ الْعَلَّامِ" است با صراحت و تلویح و رمز و اشاره، ثابت است؛ لذا ایراد دلایل مبسوط، لزومی ندارد، چون در "گفتارهای" دیگر و در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" که به زبان عربی است و به مسئلهٔ بهشت اختصاص دارد و همچنین در "گفتار بیست و نهم" دلایل زیادی ارائه شده است.
اشاره اول
نتیجه محبت مشروع به غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه دنیا و ادای شکر این نعمت ها طبق فرموده قرآن، غذاها و میوه های لذیذ بهشت است؛ این محبت در واقع محبتی است که به بهشت و میوه های بهشتی صورت گرفته است، حتی جمله "الحمد لله" که پس از خوردن میوه دنیا بر زبان می آوری، به صورت یکی از میوه های جنت، مجسم می شود و به تو تقدیم می گردد. در اینجا میوه می خوری و در آنجا "الحمد لله"، که به شکل یکی از میوه های بهشت مجسم شده است. از آنجایی که تو در هر نعمت و غذایی، احسان الهی و الطاف رحمانی را مشاهده می کنی، این خود، شکر و سپاسگزاریِ معنوی بسیار لذیذی به شمار می آید و در بهشت، به صورت غذای بسیار لذیذی، به تو داده خواهد شد و این مطلب، هم با حدیث و هم با اشارات قرآن و هم با اقتضای حکمت و رحمت الهی، ثابت است.
اشاره دوم
نتیجه محبت مشروع با نفس، اینست که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) دوستان شایسته و مناسبی در بهشت عطا می کند؛ البته هدف از این محبت، محبتی نیست که مبتنی بر دیدن خوبی های نفس باشد، بلکه هدف آن است که انسان، نواقص و کاستی های نفسش را ببیند و از روی
— 397 —
شفقت و دلسوزی، در تلاش تربیت و تزکیه و رفع کاستی هایش باشد و آن را، به راه خیر و نیکی سوق دهد، پس نفسی که در دنیا در پی هوا و هوس نباشد و خواهش هایش را بخاطر خدا ترک بگوید و از ابزارها و اعضایش به بهترین وجه استفاده کند، نتیجه اش را هم خواهد دید و خداوند کریم به پاداش این محبت مشروعی که با بندگی خدا توأم بوده است، حورِ عین را در بهشت به او ارزانی می دارد؛ حور عینی که هفتاد زیور مختلف بهشت بر تن دارد و این زیورآلات نمونه هایی از زینت های بهشت اند و هرکدام از آن ها به منزله یک بهشت کوچک است، به گونه ای که تمام حواس و اندام های نفس را شاد و مسرور می سازد. این نتیجه ای است ثابت و مسلم و آیات زیادی در این باره صراحت دارند.
و محبت با جوانی، یعنی صرف انرژی جوانی در راه عبادت و پرهیزگاری، سبب می شود تا انسان به جوانیِ ابدیِ بهشت برین نایل گردد.
اشاره سوم
نتیجه اخروی محبتی که به همسرت داری، در صورتی که بر شفقت نازک، خصلت زیبا، سیرت و اخلاق نیک او استوار باشد و او را از نافرمانی و ارتکاب گناه باز دارد، به قرار ذیل است:
پروردگار مهربان در بهشتی که سرای خوشبختی همیشگی است، شریک زندگی ات را به شکل زیباتر و آراسته تر و جذاب تر از حور به عنوان رفیق ابدی زندگی به تو خواهد داد، به گونه ای که شما، همچون دو دوست صمیمی و همدم و همراز، ماجراهای دنیا و خاطرات گذشته را با لذت و شادمانی، با هم در میان می گذارید و گرم صحبت می شوید. آری! پروردگار رحیم اینگونه وعده کرده است و حتماً به وعده اش وفا خواهد کرد.
اشاره چهارم
نتیجه محبت با والدین و فرزندان، از نص قرآن کریم ثابت است. پروردگاری که مهربان ترین مهربانان است، زمینه معاشرت و دیدار و همنشینی را به گونه ای که شایسته بهشت و جهان باقی باشد، برای افراد این فامیل خوشبخت- به رغم تفاوت درجات شان در بهشت- فراهم می سازد و فرزندانی را که پیش از رسیدن به سن پانزده سالگی یعنی
— 398 —
سن بلوغ، درگذشته اند، به صورت وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ کودکان بهشتی و به شکل بسیار زیبا و دوست داشتنی، در می آورد و به آغوش والدین شان می سپارد و بدین طریق، به تمایل فطری انسان به داشتن فرزند پاسخ می دهد و این ذوق و لذت دایمی را در بهشت به او ارزانی می دارد، زیرا فرزندان شان که قبل از رسیدن به سن تکلیف از دنیا رفته اند، جاودانگی کسب کرده و به سیمای اطفال شیرین و دوست داشتنی در آورده شده اند.
اما از آنجایی که بهشت محل زاد و ولد نیست، گمان می شد که شادمانی و لذت نوازش فرزند هم در آنجا وجود ندارد، ولی با در نظر داشت اینکه، لذت های دنیا به بهترین و شیرین ترین وجه در بهشت وجود دارند، حتماً نوازش فرزند هم یکی از نعمت های آنجا خواهد بود. مژده به آنانی که کودکان شان قبل از سن بلوغ درگذشته است!
اشاره پنجم:
بنابر اقتضای "الحب فی الله"، نتیجه محبت به دوستان و خویشاوندان دیندار و نیکوکار، بدین قرار است: در بهشت بر تخت های رو در رو عَلٰى سُرُرٍ مُتَقَابِل۪ينَ (الحجر: ٤٧) می نشینند و گرم صحبت می شوند و با یاد آوری ماجراها و خاطرات شیرین دنیا، وقت خود را در فضایی پر از صفا و صمیمیت و محبت، سپری می کنند. این مطلب از نص قرآن ثابت است.
اشاره ششم
نتیجه محبت به پیامبران و اولیا در چارچوب بیانات قرآن: به وسیله این محبت، انسان می تواند در برزخ و در محشر از شفاعت شان استفاده کند و افزون بر آن، از فیوضات درجات بلند و مراتب والا و شایسته شان، بهرمند گردد.
آری! در حدیث شریف آمده است "المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ" پس این امکان وجود دارد که انسان، با محبت و پیروی از یک شخصیت والا مقام، به مدارج و مراتب بلندی نایل آید.
اشاره هفتم
نتیجه محبت مشروع به اشیای زیبا و بهار: هرگاه به این چیزها از زاویه آفرینش زیبای شان بنگری و بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" و در پشت این آثار زیبا،
— 399 —
زیبایی های افعال و انتظام آن ها را ببینی و در ورای این افعال منظم، تجلیات زیبای اسماء حسنی را تماشا کنی و در پشت این نام ها تجلیات صفات را ببینی و بدین ترتیب آن ها را دوست داشته باشی، نتیجه بس سودمندی در قبال خواهد داشت که عبارتست از:
تماشای جلوه های اسماء و صفات و جمال پروردگار در بهشت؛ به گونه ای که این جمال، هزاران بار زیباتر از زیبایی ای است که در مصنوعات دیده بود. حتی امام احمد ربانی سرهندی(رض) فرموده است: "لطایف بهشت عبارتند از: تمثلات و نمایش اسماء حسنی". پس در این مورد بیندیش!
اشاره هشتم
اما نتیجه اخروی محبتِ متفکرانه ات به دو چهره زیبای دنیا که یکی مزرعه آخرت و دیگری آیینه تجلیات اسماء حسنی است، بدین قرار است:
بهشتی به وسعت کل دنیا به تو داده خواهد شد؛ البته این بهشت مثل دنیا فانی نیست، بلکه باقی و ماندگار است. و نیز اسماء حسنی ای که در دنیا فقط سایه های ضعیف شان نشان داده شده بود، با تابنده ترین شکل و صورت در آیینه های بهشت نشان داده خواهند شد.
و نیز نتیجه دوست داشتن دنیا، بدان جهت که مزرعه آخرت است؛ دنیا مزرعه بسیار کوچکی است برای افشاندن بذر، تا این بذر ها در آخرت شکوفا و بارور شود. نتیجه این محبت عبارتست از:
دست یافتن به میوه های بهشتی که به وسعت دنیا است. در دنیا با آن که حواس و اعضای بشر به منزله مزرعه های کوچک اند، اما در بهشت به کامل ترین شکل، رشد و توسعه می یابند و استعدادهای فطری انسان نیز با آنکه در دنیا بسان بذر و نهال های کوچک است، اما در بهشت به چنان شکلی شکوفا می شوند که می توانند لذت ها و کمالات گوناگونی به بار آورند. این نتیجه را رحمت و حکمت الهی اقتضا می کند و با نص حدیث و اشاره قرآن نیز ثابت است.
و نیز از آنجایی که تو دنیا را نه بخاطر چهره مذموم اش که سرمنشأ هر خطا و گناه است، بلکه بخاطر دو چهره دیگرش که یکی متوجه اسماء حسنی و دیگری متوجه آخرت است، دوست داشته ای و به نیت عبادت، این دو چهره دنیا را آباد کرده ای،
— 400 —
این عملت مثل آن است که با تمام دنیایت عبادت کرده باشی؛ پس بنابر اقتضای رحمت و حکمت الهی، ثواب حاصله از این محبت هم، وسیع تر از کل دنیا خواهد بود.
و نیز انسانی که بخاطر محبت آخرت، مزرعه آن را - دنیا را- دوست داشته است و بخاطر محبت به خدا، دنیا را که آیینه بازتاب دهنده نام های نیکوی اوست، دوست داشته است، البته که این محبت او، موجودیت محبوبی را به وسعت دنیا می طلبد و آن هم بهشت است.
سوال: ارزش این جنت بزرگ و پهناور و خالی چیست؟
جواب: اگر ممکن می بود و می توانستی با سرعت خیال در چهار گوشه زمین به سیاحت پرداخته و از اکثر ستاره های آسمان بازدید می کردی، آنگاه حتماً می گفتی: سراسر هستی مال من است و در کنار تو موجودیت فرشتگان و انسان ها و حیوانات، هیچ منافاتی با این قضاوت و داوری ات ندارد و نمی تواند ناقض آن باشد. پس بدین سان می توانی بگویی: "بهشت مال من است"، هرچند پر از بهشتیان هم باشد.
در حدیثی آمده است: "به بعضی از بهشتیان، بهشتی وسیعی داده می شود که مسافت آن پنجصد سال را در بر می گیرد." راز این حدیث را در رساله بهشت - یعنی گفتار بیست و هشتم- و همچنان در رساله اخلاص، بیان کرده ایم.
اشاره نهم
نتیجه ایمان و محبت با خدا عبارتست از:
دیدار و تماشای جمال مقدس و کمال منزه ذات ذوالجلال (حاشیه) که ساعتی از دیدارش ارزش هزار سال زندگی در بهشت را دارد؛ بهشتی که یک ساعت آن، برتر از هزار سال زندگی آرام دنیا است. این مطلب با نص قرآن کریم و حدیث صحیح ثابت است و اهل کشف و دانش، در این زمینه متفق القول اند.
در حدیث آمده است که: آن شهود آنقدر از لذایذ جنت بالاتر و برتر است که لذایذ جنت را از یاد می برد. و حسن جمال و زیبایی صورت اهل شهود بعد از آن شهود آنقدر زیاد می شود که هنگام برگشت نزد خانواده های شان در قصر ها، خانواده های شان آن ها را با دقت زیاد و سختی می توانند بشناسند.
— 401 —
با مثالی آتی می توان شوق و دلهره انسان را برای دیدن آن جمال مقدس و کمال منزّه، مقایسه کرد: هر انسانی در وجدان خود احساس می کند که علاقه و تمایل شدیدی به دیدن شخصیت کاملی همچون حضرت سلیمان (ع.س.) و شخص بسیار زیبایی مانند حضرت یوسف (ع.س.) دارد. از اینجا به خوبی می توان به میزان رغبت و اشتیاق انسان به دیدن جمال مقدس و کمال منزه پروردگار سبحان پی برد؛ او که بهشت جاویدان با تمام محاسن و نعمت ها و کمالاتش، که هزاران درجه برتر از همه کمالات دنیا است، فقط جلوه ای از جمال و کمال او ست.
اَللّهمَّ ارزُقنَا فِي الدُّنيَا حُبَّكَ وَحُبَّ مَا يُقَرِّبُنَا إِلَيكَ، وَالاِستِقَامَةَ كمَا أمَرتَ، وَفِي الْآخِرَةِ رَحمَتَكَ وَرُؤيَتَكَ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّم عَلَى مَن أرسَلتَهُ رَحمَةً لِلعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ. آمِينَ
یادآوری
تفصیلات ذکر شده در پایان این گفتار، دور و دراز پنداشته نشود، زیرا نسبت به اهمیت موضوع آن، هنوز هم مختصر است و به تفصیل بیشتری نیاز دارد.
در تمام گفتارها، بنده سخنگو نیستم، بلکه، حقیقت سخن می گوید و به اسم "اشارات قرآنی" حرف می زند و حقیقت، همواره حق می گوید و سخن راست و درست را در میان می گذارد. پس اگر به اشتباهی برخوردید، به یقین بدانید که فکر بنده، بدون خواست و اراده ام، التباس کرده و اشتباه نموده است.
— 402 —
مناجات
پروردگارا ! هرگاه دربِ کاخ بزرگی به روی انسانی باز نشود، او با توسل به صدای کسی که نزد دربان، پذیرفته شده و آشنا باشد، به کوبیدن آن در می پردازد.
منِ ضعیف و مسکین نیز، درگاه رحمتت را با ندا و مناجات بنده محبوبت، اویس قرنی، می کوبم؛ آن گونه که درِ رحمتت را برای او گشودی، برای من هم بگشا!
اقول کما قال:
إلهي أنتَ رَبّي وَأنَیییا العَبْدُ ٭ وَأنتَ الخَالِقُ وَأنَا المَخلُوقُ
وَأنتَ الرَّزّاقُ وَأنَیا المَرزُوقُ ٭ وَأنتَ المَالِكُ وَأنَیا المَملُوكُ
وَأنتَ العَزيزُ وَأنَییا الذَّليلُ ٭ وَأنتَ الغَنيُّ وَأنَیا الفَقيرُ
وَأنتَ الحَيُّ وَأنَیا المَيِّیتُ ٭ وَأنتَ البَاقي وَأنَییا الفَاني
وأنتَ الكَريمُ وَأنَیا اللَّئيمُ ٭ وأنتَ المُحسِنُ وَأنَا المُسيءُ
وَأنتَ الغَفُورُ وَأنَا المُذنِبُ ٭ وَأنتَ العَظيمُ وَأنَیا الحَقيرُ
وَأنتَ القَويُّ وَأنَا الضَّعيفُ ٭ وأنتَ المُعطِي وَأنَیا السَّآئلُ
وأنتَ الَامينُ وَأنَا الخآئِیفُ ٭ وَأنتَ الجَوَادُ وَأنَیا المِسكينُ
وأنتَ المُجيبُ وَأنَا الدَّاعي ٭ وَأنتَ الشَّافي وَأنَا المَريضُ
فَاغْفرلي ذُنُوبي وتَجَاوَز عَنّي وَاشفِ أمراضي يَا اللّٰه يَا كَافِي، يَا رَبُّ يَا وافي، يَا رَحيمُ يَا شَافي، يَا كَريمُ يا مُعافي، فَاعفُ عَنِّي مِن كُلِّ ذَنبٍ وَعافِني مِن كُلِّ دَاءٍ وارْضَ عَنّي أبَدا بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ .
وَاٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 403 —
گفتار سی و سوم
"عبارتست از سی و سه پنجره"
این گفتار از یکسو "گفتار سی و سوم" و از سوی دیگر
"نامه سی و سوم" است.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ شَه۪يدٌ
(فصلت: ٥٣)
سوال: این دو آیهٔ جامع و فراگیر، بیان میدارد که: دلایل بسیار زیادی درباره وجود و یگانگی خداوند، و اوصاف و اجراأت او، چه در جهان کوچک (انسان) و چه در جهان بزرگ (هستی) وجود دارد، خواهشمندیم به صورت مجمل و کوتاه، چگونگی دلالت این دلایل را برای ما بیان کنید. زیرا بی دینان و منکران خدا، روز به روز گستاختر شده و می گویند: تا به کی دست به دعا بلند کنیم و بگوییم "وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَيْءٍ قَدِیرٌ" ؟
جواب: تمام سی و سه گفتار نوشته شده در حقیقت، سی و سه قطره به دست آمده از برکات و بحر آیه کریمه فوق است، با مراجعه به آنها می توانید پاسخ تان را در یافت کنید.
در اینجا نیز با پیشکش نمودن مثالی، فقط اشاره ای خواهیم داشت به تراوشات قطره ای از دریای بیکران همان آیه:
اگر ذاتی معجزه گر و توانمند و ماهر، خواسته باشد قصر بزرگی را بسازد، پیش از هر چیز، زیر بنای آن قصر را با نظم، دقت و سنجش کاملی طراحی و نقشه کشی می کند و به شیوه ای که در آینده جوابگوی اهداف مورد نظر باشد، سنگ تهداب آن را می گذارد، سپس با استفاده از مهارت و تخصصش، ساختمان قصر را طبقه بندی نموده
— 404 —
و هر طبقه را به اتاقهای مختلفی تقسیم می کند. بعداً کار تزیین و رنگ آمیزی اتاقها را آغاز نموده و پس از اتمام آن، با نصب لامپها و چراغ هایی، هر طرف را روشن می سازد، و در ادامه کارهایش نیز، برای اینکه مهارت و احساناتش را تازه کند، در هر بخش و طبقه آن قصر زیبا، تغییراتی می آورد و دست به نو آوریهایی می زند و سپس، ارتباط تمام اتاقها را با نصب خط ویژه ای، با جایگاه خود بر قرار می سازد و از پنجره ای که از هر اتاق باز کرده است، مقام و جایگاهش دیده میشود.
در پرتو این مثال "و لله المثل الاعلی" آفریدگارِ ذوالجلال بی مثل و مانندی که به اوصافی همچون "حاکم حکیم، و عدل حکم" متصف است و مجموعاً هزار و یک اسم دارد، اراده نمود تا این قصر بی نظیر هستی و درخت بزرگ کاینات را بیافریند؛ بدین منظور، در ظرف شش روز، پایه ها و تهداب این قصر و درخت را، بر اساس حکمت و سنجش و بر پایه قوانینِ علم ازلی اش، بنا نهاد و سپس آن را، در چارچوب اصول و قوانینِ قضا و قدرش، به طبقات و بخش های بالایی و پایینی، جدا نمود و هر کدام را به بهترین شکل و صورت، آراست و بعداً هر گروه و هر طبقه ای از مخلوقات را، با قانون عنایت و احسانش، منظم ساخت و در پی آن، هر چیز و هر عالم را، به گونه ای که مناسب آن باشد، تزیین نمود- چنانچه آسمان را با ستارگان و زمین را با گلها آراست- و سپس در میادینِ این اصول و قوانین کلی و فراگیر، اسماء حسنی را بازتاب داده و همه جا را پرنور ساخت و بعداً اسمهای "الرحمن الرحیم" را به شکل ویژه ای، به کمک افرادی فرستاد که از فشار این قوانین عمومی فریاد میزدند و ناله میکردند، به عبارتی دیگر، در لابلای قوانین و اصول کلیِ مذکورش، احسانات خاص، کمکهای ویژه و تجلیات خصوصی اش را گذاشت تا هر چیز، در هر زمان، برای رفع هر نیازش، از او کمک بخواهد و به او نگاه کند. و سر انجام، از هر بخش، از هر طبقه، از هر عالم، از هر گروه، از هر فرد و از هر چیز، پنجره هایی به سوی خود گشود، تا خود را نشان دهد، و وجود و یگانگی خود را بفهماند. و در قلب هر انسان نیز، راه و کانالی ایجاد نمود تا هر کس بتواند با او تماس برقرار کند.
بحث نمودن از تمام این پنجره های بی حد و حساب، بالاتر از توان ما است، به همین خاطر، آن را به علم فراگیر خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) وانهاده و در اینجا فقط به سی و سه
— 405 —
پنجره ای که، از پرتوهای آیات قرآن کریم درخشیده و "گفتار سی و سوم" و یا "نامه سی و سوم" را تشکیل داده است، اشاره کوتاهی خواهیم نمود و به مناسبت اذکار و اوراد مبارکی که، سی و سه بار بعد از نمازهای پنجگانه خوانده می شود، تعداد پنجره های این بحث را هم، به سی و سه پنجره، منحصر ساخته ایم. و شرح و تفصیل بحث را به رسایل دیگر واگذار نموده ایم.
پنجرهٔ اول
می بینیم که هر چیز، به ویژه موجودات زنده، نیازهای مختلف و خواسته های گوناگون و بی شماری دارند.. جالب اینست که همه این خواسته ها و نیازها، از جایی که گمان نمیکردند و نمی فهمیدند، با کمال شایستگی، در زمان مناسبش، بر آورده شده و در اختیار شان قرار می گیرد، حال آنکه دست هیچ یک از نیازمندان، به کوچک ترین خواسته اش نمی رسد، چه رسد به اینکه اهداف و نیازهای بزرگ و مهمش را بر آورده سازد.. اگر خواسته باشی، از خودت شروع کن و در مورد خود بیندیش و ببین، چه نیازهای فراوانی داری که از برآوردن آن عاجز هستی و دستت به آنها نمیرسد، حواس و اندام ظاهری ات، نیازمند چه چیزهایی هستند و تمایلات باطنی ات، تا کجاها امتداد یافته است.. پس تمام موجودات زنده را با خودت مقایسه کن و دریاب که، هر زنده جانی، با فقر و نیازهای برآورده شده اش، به موجودیت ذات واجب الوجود (آنکه وجودش از خود اوست و محتاج غیر نیست) گواهی داده و به وحدانیت (یگانگی) او اشاره می کند و به شکل دسته جمعی نیز - آن گونه که نور خورشید، موجودیت خورشید را نشان می دهد در پشت پرده ی غیب یک ذات بسیار کریم، رحیم، مربی و مدبر را به عقل انسانهای با انصاف نشان می دهد.
ای منکر جاهل.. و ای فاسق غافل! این عملکرد جانانه را که بر پایه های حکمت و بصیرت ورحمت استوار است، چگونه تفسیر میکنی؟
آیا با طبیعت کر؟ یا با نیروی کور؟ یا با تصادف سر درگم؟ و یا با اسباب جامد و ناتوان ؟ بگو! با چه چیزی؟.
— 406 —
پنجرهٔ دوم
برای اینکه مخلوقات، پا به عرصه هستی بنهند و شکل و صورتی به خود بگیرند، راه های ممکن و احتمالی بی شماری فرا روی شان قرار می گیرد و اینها در انتخاب یکی از این امکانات و احتمالات، در حیرت و سرگردانی به سر میبرند، به ناگاه، به یکایک شان، چنان شکل و سیمای مشخص و جداگانه ای داده می شود که، با کمال نظم و حکمت، ساخته شده است.
بیا و به چهره انسان بنگر و ببین که، نشانه های ویژه ای در چهره هر انسان موجود است و او را از هر همجنس دیگرش جدا می سازد. و نیز، حواس و اعضای ظاهری و باطنی گوناگونی در چهره هر انسان تعبیه شده و با کمال ظرافت و حکمت، تجهیز گردیده است.. آیا این امر ثابت نمی سازد که چهره کوچک هر انسان، یک مهر و نشانی برای احدیت است؟
پس آن گونه که هر یکی از این چهره ها، بر موجودیت آفریدگار حکیم دلالت دارد و با صدها دلیل، به وحدانیت (یگانگی) او گواهی می دهد، چهره تمام انسانها نیز به عنوان یک علامت بزرگ، عرض اندام نموده و خود را به صورت مهر ویژه آفریدگارِ همه اشیاء - به صاحبان بصیرت و عقل- نشان می دهد.
ای منکر! ساختن این همه علایم و مهرهای غیر قابل تقلید را به کدام دستگاه واگذار کرده می توانی؟ آیا نشانه های بزرگی را که در مجموعه این چهره ها در حال درخشیدن است، به غیر آفریدگار بی نیاز آن نسبت می دهی؟
پنجرهٔ سوم
از تمام حیوانات و نباتات پراکنده روی زمین، که بیش از چهار صد هزار نوع و گروه (٭):حتی گروهی هم وجود دارد که تعداد افراد آن در یک سال، بیش از تعداد انسانهایی است که از زمان آدم علیه السلام تا روز قیامت به وجود آمده اند و خواهند آمد. مؤلف. دارند، اردو و سپاه بسیار بزرگی تشکیل یافته است. می بینیم که رزق و روزی هر دسته و گروهی ازین لشکرها، با دسته و گروه دیگر فرق دارد، و شکل و سلاح و لباس و تمرین و مرخصی هر گروه با گروه دیگر فرق می کند، اما با وجود همه این تفاوتها، کلیه نیازهایشان با نظم و اندازه دقیقی رفع می گردد.
— 407 —
ازینرو، اداره کردن این لشکر بزرگ و تربیت افراد آن، بدون اینکه کسی فراموش شود و اشتباه و آشفتگی ای رخ دهد، روشن ترین دلیل و نشان است و همچون تابش خورشید، به پروردگار یکتا و یگانه دلالت دارد.
پس به جز ذاتی که از قدرت بی اندازه، علم فراگیر و حکمت بی پایانی بر خوردار است، چه کسی می تواند در اداره این لشکر خارق العاده دخالت کند! زیرا شخصی که عاجز باشد و نتواند همه دسته ها و ملتهای درهم آمیخته این لشکر را، به صورت همزمان، اداره و تربیت کند، او هرگز نمی تواند در آفرینش کوچک ترین فرد لشکر، دخالتی داشته باشد، اگر مداخله کند، حتماً آشفتگیهایی بروز خواهد نمود، حال آنکه به فرموده آیه فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ کم ترین نشان و علامتی از آشفتگی و بی نظمی، به چشم نمی خورد.
پس هیچ عیب و نقصی در کار نیست و در نتیجه، شریکی هم وجود ندارد.
پنجرهٔ چهارم
دعا و نیایشی که با زبان استعداد بذرها و دانه ها، یا با زبانِ نیاز فطری حیوانات، و یا با زبان درماندگیِ انسانهای در مانده صورت می گیرد، همگی مورد اجابت حضرت حق واقع می شود..
آری، پذیرفته شدن همه این دعاها، بر همگان روشن است و ما با چشم سر آن را می بینیم.
پس آن گونه که هر یکی از این دعاها، به پروردگاری که "واجب الوجود" است، اشاره دارد، مجموعه آنها نیز در مقیاس وسیعتر و بزرگتری، آشکارا بر آفریدگاری مهربان و کریمی اجابت کننده، دلالت نموده و نگاهها را به سوی او معطوف می سازد.
پنجرهٔ پنجم
هرگاه، نگاهی به اشیاء بیندازیم و به ویژه، موجودات زنده را مورد بررسی قرار دهیم، در ظاهر امر، چنان به نظر می رسد که انگار به صورت دفعی (به سرعت) از دستگاه آفرینش بیرون آمده و به شکل ناگهانی، پا به عرصه هستی نهاده اند .. درحالیکه می بایست، آنچه که به صورت آنی به وجود آمده و با عجله، از ماده ناچیزی ترکیب
— 408 —
یافته است، ناچیز و بدشکل می بود و از هر گونه ظرافتی محروم می ماند، اما برعکس، می بینیم که همه مخلوقات، با یک صنعت و نوآوری خاصی آفریده شده اند که، این صنعت و نو آوری، به مهارت فوق العاده ای نیاز دارد.
و با نقش و نگارهای دقیق و ظریفی آراسته شده اند که، این نقش و ظرافت، صبر و حوصله بزرگی می خواهد و زمان زیادی کار دارد.
و از چنان زینت و گیرایی عجیبی بر خوردار اند که، این زینت و گیرایی، به ابزار و آلات گوناگونی نیاز دارد و وسایل تزئینی فراوانی را می طلبد..
پس این صنعت فوق العاده، این نقش و نگار دقیق، این شکل جذاب و این آفرینش و ابداع آنی، هرکدام به موجودیت آفریدگاری حکیم گواهی می دهد و به وحدانیت و ربوبیتش اشاره می کند و به صورت دسته جمعی نیز، موجودیت یک "واجب الوجود" بی نهایت توانا و بی اندازه حکیم و سنجشگر را نشان می دهد.
و اینک، ای منکر سرگردان! بیا ببینیم.. حقیقتهای مذکور را با چه چیزی توضیح می دهی؟
آیا با طبیعتی که مثل خودت سرگردان و ناتوان و جاهل است؟ و یا اینکه با ارتکاب اشتباه و خطای بزرگی، اوصاف خداوند پاک و مقدس را، به طبیعت می سپاری و با این بهانه، معجزات قدرت پروردگار را به طبیعت منسوب ساخته و هزار و یک محال را، یکجا قبول می کنی؟
پنجرهٔ ششم
اِنَّ ف۪ى خَلْقِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّت۪ى تَجْر۪ى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَٓا اَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ مَٓاءٍ فَاَحْيَا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ ف۪يهَا مِنْ كُلِّ دَٓابَّةٍ وَتَصْر۪يفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
(البقرة: ١٦٤)
این آیه ازیکسو، بیانگر وجوب و وحدت خداوند متعال است و از سوی دیگر به صورت پنجره ای بسیار بزرگ، اسم اعظم را نشان می دهد.
گزیده ای از مطالب مختصر این آیه:
— 409 —
تمام عالمهای موجود در طبقات علوی و سفلیِ هستی، با زبانهای گوناگون، از نتیجه واحدی حکایت دارند، یعنی، همگی ربوبیت یگانه صانع حکیم را به شکل ذیل نشان می دهند:
آن گونه که خود ستاره شناسان هم اعتراف نموده اند، گردش بسیار دقیق و منظم اجرام آسمانی، که برای رسیدن به نتایج بزرگی صورت میگیرد، بر وجود خداوندی توانا دلالت نموده و به وحدانیت و ربوبیت کامل او گواهی می دهد.
و دگرگونیهای منظمی که بخاطراهداف و منافع بزرگی، در فصلهای مختلف سال در زمین رخ می دهد نیز - به تأیید جغرافی دانان- بازهم، به همان قدیر ذوالجلال دلالت نموده و به وحدانیت و ربوبیت کاملش گواه است.
و همچنان "حیوانات" خشکی و دریا، که با رحمتی کامل، رزق و روزی شان داده شده است و با حکمتی کامل، شکلهای گوناگونی پوشانیده شده اند، و با ربوبیتی کامل، با حواس و ارگانهای گوناگونی مجهز ساخته شده اند، هرکدام به تنهایی، به موجودیت آن توانای ذوالجلال اشاره نموده و به وحدانیت او گواهی می دهد و همه باهم نیز، در یک مقیاس بسیار بزرگی، عظمت الوهیت و کمال ربوبیتش را نشان می دهند.
و همچنان "گیاهان" زیبا و مرتبِ باغها و کشتزارهای روی زمین، و گلهای آراسته ای که از این گیاهان سر برآورده است، و میوه های موزونی که از این گلها روییده است، و نقش و نگارهای دلربایی که روی این میوه ها نقش بسته است، هر یکی به موجودیت همان صانع حکیم گواهی داده و به یگانگی اش اشاره می کند و همه باهم نیز، به صورت چشم گیری، زیبایی رحمت و کامل بودن ربوبیتش را نشان میدهند.
و همچنان قطره های بارانی که بخاطر حکمتها، اهداف و فواید مهمی از ابرهای آسمان فرستاده شده و وظایف و مسولیت هایی بر دوش شان نهاده شده است نیز، به تعداد همان قطره ها، بازهم موجودیت و یگانگی و کمالِ همان صانع حکیم را نشان می دهد.
و "کوههای" بلند و سر به فلک کشیده نیز، همراه با معادن گوناگون، ذخایر پرسود و منفعت و خواص جداگانه شان، به تنهایی و به شکل گروهی، بازهم همان آفریدگار حکیم را نشان می دهند و بادلایل قویتر و استوارتر از کوه، به وحدانیت و کمال ربوبیت او دلالت دارند.
— 410 —
و همان گونه که هریکی از "گلها" و شکوفه های زیبا و لطیف - که تپه های کوچک و بزرگِ دشت و دمن را آراسته است - از وجود یک صانع حکیم حکایت نموده و به وحدانیت و یگانگی او گواهی می دهد، به صورت گروهی نیز، به بزرگی سلطنت و کمال ربوبیت او دلالت دارد.
و همچنان "برگهای" گیاهان و درختان، با شکلهای مرتب و منظم و با تکانهای موزون و جذابشان، همان آفریدگار حکیم را نشان داده و به تعداد تمام برگها، به وحدانیت و کمال ربوبیت او گواهی می دهند.
و نیز "رشد و نمو اجسام" با برداشتن گامهای هدفمند و شمرده شده، و مجهز ساخته شدن هر جسم، با ابزار و آلات گوناگون، و متمرکز نمودن توجه این ابزار به سوی میوه - توجهی که همراه با شعور و آگاهی انجام می یابد- و در یک سخن، تمام مراحل طی شده در رشد اجسام، به شکل فردی و گروهی، به وجود و وحدانیت همان صانع حکیم اشاره نموده و فراگیر بودن قدرت، گسترده بودن حکمت، زیبایی صنعت و کمالِ ربوبیت او را نشان می دهد.
و نیز جابجا ساختن "نفس و روح" در جسم همه حیوانات، و مسلح ساختن آنها با اعضا و ارگانهای مختلف، و واداشتن آنها به انجام کارها و وظایف گوناگون، بزرگترین دلیل آفرینش است و به تعداد تمام حیوانات و حتی به تعداد ابزار و اعضای بدنشان، بازهم به وجود و وحدانیت همان آفریدگار حکیم گواهی می دهد و به شکل گروهی نیز، با وضوح بیشتری، زیبایی رحمت و مهربانی ربوبیت و بنده پروری اش را نشان می دهد.
و یکی دیگر از دلایل توحید، "الهاماتی" است که از غیب، به قلبها خطور نموده و به ارشاد و رهنمایی می پردازد و انسان را از انواع علوم و حقایق، آگاه ساخته و به حیوان هم، راههای تامین و بر آوردن نیازهایش را می آموزد.. این نوع الهامات، با اشکال مختلفش، هر صاحب بصیرت را از موجودیت یک رب رحیم آگاه نموده و به ربوبیت او اشاره می کند.
و هر یکی از ارگانهای آشکار و پنهان بدن، از قبیل مردمک چشم، که گلهای معنوی را از باغستان هستی برمیچیند و هرکدام، به منزله کلید یکی از عوالم مختلف هستی به شمار می آید نیز، همچون خورشید بر وجود صانع حکیمی که حکمتش بی پایان،
— 411 —
و علیمی که علمش لایتناهی، و خالقی که رحمتش بی انتها، و رزاقی که سخاوتش بی حساب است، دلالت نموده و واحدیت و احدیت و کمال ربوبیت او را نشان می دهد.
بدین ترتیب، آنچه در بالا برشمردیم، در واقع دوازده پنجره بود که از مجموع این دوازده پنجره، پنجره ای بزرگ، گشوده شده و با ارائه دوازده حقیقت رنگارنگ، احدیت و وحدانیت و کمال ربوبیت پروردگار را نشان می دهد.
پس ای منکر بدبخت! پنجره بسیار بزرگی فرارویت گشوده شد که وسعتش به اندازه زمین، بلکه فراتر از آن، به اندازه وسعت مدار سالانه زمین است، چگونه می توانی این پنجره را ببندی؟ و با چه چیزی می توانی این معدن نور را خاموش کنی؟ و زیر کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان نمایی؟
پنجرهٔ هفتم
نظم، هماهنگی، توازن، مناسبت، و زیبایی کاملی که در پدیده های پراکنده هستی وجود دارد و همچنان، آسان بودن آفرینش آنها و مشابهت شان با یکدیگر و برخوردار بودن شان از فطرت و سرشت یکسان، آن گونه که موجودیت آفریدگار بی نهایت حکیم را نشان می دهد، در مقیاس بسیار بزرگی، یگانگی و قدرت کامل او را نیز به نمایش می گذارد.
و یکی دیگر از دلایل توحید، "مرکبات" منظم و بی شماری است که از عناصر جامد و ناچیزی آفریده شده اند که، این آفرینش، به واجب الوجود بودن آن صانع حکیم گواهی داده و تعداد همه مرکبات، به وحدانیت و یگانگی او اشاره می کند و به صورت مجموعی نیز، کمال قدرت و وحدانیتش را به صراحت نشان می دهد.
و هنگامیکه با ترکیب و یکجا نمودن چندین ماده و یا با تحلیل و تجزیه یک ماده، موجودات جدیدی ساخته میشود، آمیزش و آشفتگی عجیبی وجود دارد، اما هیچ اشتباه و سردرگمی رخ نمی دهد.
به طور مثال: بذرها و ریشه هایی که در زیر خاک دفن شده اند، با آنکه کاملاً مخلوط و درهم آمیخته هستند، اما هر کدام، به صورت یک گیاه و یا یک درخت متمایز و جداگانه، سر بر می آورند و قد و قامت می کشند. و همچنان مواد مختلفی که به صورت
— 412 —
مخلوط و نامتمایز، وارد درختان و گیاهان می شوند، پس از مدتی، به شکل برگهای تازه و گلهای زیبا و میوه های خوشمزه، در آمده و از همدیگر جدا می شوند. و همچنان مواد غذایی ای که به صورت آمیخته و مخلوط، وارد حجرات بدن می گردند، بی درنگ، به شکل بسیار دقیق، سنجیده شده و موزونی، ازهم جدا شده وخود را به بخشهای مختلف بدن میرسانند. تمام آنچه که برشمردیم، هرکدام به موجودیت آن حکیم مطلق و علیم مطلق و قدیر مطلق دلالت نموده و وحدانیت و کمال قدرت او را نشان می دهند.
و همچنان تبدیل نمودن "ذرات" به کشتزارهای بزرگ و پهناور، و برآوردن فراورده های جدیدی از آن کشتزارها، و وادار ساختن ذراتِ بی جان و ناتوان و جاهل، به انجام وظایف بسیار مهمی با رعایت نظم و حکمت، دلیل دیگری است بر وجود آن قدیر ذوالجلال و صانع باکمال، و کمال قدرت و عظمت ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهد.
اینک با این چهار راه یک پنجره بزرگ به سوی معرفت الله باز می شود که به نسبت بزرگی آن پنجره، صانع حکیم را به عقول نشان می دهد. پس ای بدبخت غافل! اگر باز هم نخواهی آن ذات را بشناسی و ببینی، بهتر است عقلت را به دور بیندازی و حیوان شوی تا نجات یابی.
پنجرهٔ هشتم
تمامی انبیاء علیهم السلام که در بین انسانها، دارای پاکترین و نورانی ترین ارواح هستند، با استناد به معجزات آشکار و روشن شان، و همگی اولیاء و اقطابی که قلبهای روشن و منّوری دارند، با تکیه به کشف و کراماتشان، و همه اصفیاء و برگزیده گانی که عقلهای نورانی دارند، با اعتماد به تحقیقات علمی شان، بر موجودیت ذاتی واجب الوجود، واحدِ أحد و آفریدگار هر چیز، گواهی داده و کمال ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهند.
این یک پنجره بسیار بزرگ و نورانی است و برای همیشه باز بوده و در حال نشان دادن مقام والای ربوبیت است.
پس ای منکر سر گشته! .. با اعتماد و دلبستن به چه چیزی، حاضر به شنیدن این حقایق نیستی؟
— 413 —
آیا گمان میکنی با بستن چشمانت دنیای روشن و نورانی به شب تیره و تار، تبدیل می شود.. افسوس بر تو!
پنجرهٔ نهم
عبادتهای دسته جمعی که در گستره هستی انجام می یابد، به روشنی، موجودیت یگانه معبود برحق را نشان می دهد.. آری، بنا بر تایید و گواهی شخصیتهایی که از باطن قضایا آگاه اند و با سفر به عالم ارواح، با فرشتگان و روحانیان، دیدار نموده و آنها را در حال عبادت و تسبیح مشاهده کرده اند، عموم فرشتگان و روحانیان، مشغول عبودیت و بندگی هستند و در فرمانبری از مولای خود، ذره ای کوتاهی نمی ورزند...
و همه موجودات زنده نیز، بدون استثناء، وظایفی را که به ایشان سپرده شده است، با کمال نظم انجام داده و مثل یک بنده گوش به فرمان، از فرامین الهی اطاعت می کنند.. و همگی عناصر و جمادات نیز، با انجام خدمات و وظایف گوناگونی، در واقع حلقه عبودیت را به گردن انداخته و میزان اطاعت شان را از پروردگار، اعلان می دارند..
در حقیقت، همه این عبادتهای مشهود، به واجب الوجود بودن و یگانگی معبود حقیقی اشاره می کند.
و از سوی دیگر، همه "معرفتهای" حقیقی ای که عرفاء درنتیجه اخلاص و بندگی شان بدان نایل آمده اند... و شکر ثمر بخشی که از دل و جان شکر گزاران برخواسته است... و اذکار و اوراد پرفیض و برکتی که ورد زبان ذکر کنندگان است... و حمد و ستایش نعمت افزایی که از روح و روان ستایشگران در هر سو طنین افکنده است... و توحید حقیقی و مبرهنی که موّحدان به تبلیغ و نشر آن می پردازند ... و عشق و محبت حقیقی ای که دوستان و دلباخته گان در آتش آن می سوزند.. و ارادت و رغبت صمیمانه ای که ارادتمندان کوی دوست از خود نشان می دهند و طلب و انابت جدی و صادقانه ای که منیبان به نمایش گذاشته اند.. و در یک سخن ، تمامی حالاتی که بر شمردیم، هرکدام نیروی تواتر و اجماع را دارد و بر وجوب وجود یگانه معبودی که معروف، مذکور، مشکور، محمود، واحد، محبوب، مرغوب و مقصود است، دلالت نموده و کمال ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهد.
— 414 —
و همچنان همه عبادتهای مقبولی که انسانهای کامل انجام می دهند و فیوضات و مناجات و مشاهدات و کشفیات معنوی ای که در نتیجه همان عبادتها حاصل شده است نیز، موجودیت و احدیت و کمال ربوبیت آن معبود ازلی و ابدی را نشان می دهد.
بدین ترتیب، این پنجره روشن و بسیار بزرگ، از سه جهت به سوی وحدانیت گشوده می شود.
پنجرهٔ دهم
وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَاَخْرَجَ بِه۪ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِه۪ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْاَنْهَارَ ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَٓائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ ٭ وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا
(إبراهيم: ٣٢-٣٤)
کمک و همکاری موجودات با یکدیگر و حمایت و پیشتیبانی شان از همدیگر، نشان دهنده اینست که تمامی مخلوقات، تحت تربیه یک مرّبی هستند و فقط یک مدبّرآنها را اداره می کند و فقط یک متصرِّف آنها را تحت تصرف خود دارد و خدمتکارهای تنها یک سیّد و مولا هستند.. زیرا قانون "تعاون" در بین تمامی موجودات، چه بزرگ و چه کوچک، جریان دارد، به گونه ای که خورشید به دستور پروردگار، مشغول آماده ساختن لوازم زندگی برای زنده جانان است و ماه، نقش یک تقویم را بازی می کند و نور و هوا و آب و غذا هم، به یاری موجودات زنده می شتابند و نباتات، در کمک حیوانات و حیوانات در کمک انسانها هستند و حتی هر عضو بدن، در یاری عضوی دیگر قرار دارد و ذرات و اتمهای غذا نیز، حجرات کوچک جسم را کمک می کنند.. بدین ترتیب، همه موجودات، در برابر قانون "تعاون" گردن نهاده و با جوانمردی، شفقت و رحمت، ارتباط سنجیده شده و حکیمانه ای با یکدیگر دارند و از یکدیگر پشتیبانی میکنند و به خواسته های یکدیگر، پاسخ مثبت میدهند. این امر، آشکارا دلالت می کند که همگی آنها مخلوقاتِ خدمتگذار و فرمانبردار ذات واحدِ أحد و فردِ صمد و قدیر مطلق و علیم مطلق و رحیم مطلق و کریم مطلق هستند.
ای فلسفی بیچاره و مفلس! در باره این پنجره بزرگ، چه حرفی برای گفتن داری؟ آیا تصادف تو جرأت دخالت در آن را دارد.
— 415 —
پنجرهٔ یازدهم
اَلَا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
(الرعد: ٢٨)
قلب و روح انسانها، زمانی از چنگ اضطراب و پریشانیِ سرچشمه گرفته از گمراهی، نجات پیدا می کند، و از دردهای معنوی ناشی از اضطراب و پریشانی رهایی می یابد که، آفریدگار یگانه را بشناسد .. و زمانی به آرامش واقعی نایل میگردد و سوز درونش فرو می نشیند که، خود و تمامی موجودات را به خالق یگانه بسپارد. و با پرداختن به ذکر و یاد الله، به اطمینان و آرامش درونی دست می یابد.
چونکه در صورت واگذار نشدن سرنوشت موجودات بی شمار به خداوند یگانه، ناگزیر باید آفرینش هر چیز، به سبب های بیشماری نسبت داده شود که در این حالت، آفریدن یک چیز، به اندازه آفریدن تمامی موجودات، مشکل و پیچیده خواهد شد، به گونه ای که در گفتار بیست و دوم به اثبات رسانده ایم که: هرگاه، کار آفرینش به خداوند سپرده شود، همه چیز حل میگردد و هیچ مشکلی باقی نمی ماند و این، به معنی سپردن اشیاء بی شمار، به یک ذات است، در غیر آن، سر نوشت هر چیز، به تنهایی در دست اسباب بی شماری می افتد و در این حالت، آفریدن فقط یک میوه، به اندازه آفریدن کل هستی و حتی بیش از آن، مشکل و پیچیده میگردد.
به طور مثال: واگذار نمودن کنترل یک سرباز به چندین فرمانده، مشکلات زیادی را در قبال دارد اما بر عکس، اگر صد سرباز، تحت فرمان یک فرمانده باشند، کنترل کردن آنها به اندازه کنترل نمودن یک سرباز، آسان است و هیچ مشکلی در قبال ندارد. بدین سان، به هیچ وجه امکان ندارد سببهای بی شماری گردهم بیایند و برای پدید آوردن چیزی به توافق برسند، این کار، کار بسیار دشواری است و مشکلات فراوانی به همراه دارد، اما یک ذات (خداوند) می تواند اشیاء زیادی را به آسانی خلق کند.
انسان در نهاد خود، تمایل شدیدی به جستجو و شناختِ حقیقت حس می کند و تا زمان دست یافتن به آن، همواره در اضطراب و نا آرامی به سر می برد.
پس برای دور ساختن این نا آرامی و دست یافتن به اطمینان و آرامش، فقط یک راه وجود دارد و بس، و آن هم شناخت خداوند سبحان و ایمان به وحدانیت آفریدگار
— 416 —
یگانه است؛ و این آرامش را در راه کفر نمیتوان یافت، چراکه پیمودن راه کفر، به دلیل داشتن ناهنجاریها و مشکلات بی شمار، محال است و اصلاً حقیقت ندارد.
اما در راه توحید، همه چیز آسان است و در آفریدن این همه موجودات فراوانی که از چهره زیبا و قامت نیکو برخوردار اند، چنان سهولت مطلقی وجود دارد که خود به خود، انسان را به پیمودن آن راه وا میدارد، زیرا این راه واجب و حقیقی است.
پس ای پیرو بدبخت ضلالت و گمراهی..! ببین؛ راه ضلالت چقدر تاریک و آزار دهنده است و تو نیز توان برداشت این همه درد را نداری.. باز بیا و به راه توحید فکر کن، ببین که چقدر آسان و با صفا است، پس از این راه برو و خود را نجات بده!
پنجرهٔ دوازدهم
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْاَعْلٰى ٭ اَلَّذ۪ى خَلَقَ فَسَوّٰى ٭ وَالَّذ۪ى قَدَّرَ فَهَدٰى
(الأعلى: ١-٣)
آن گونه که آیات متبرکه فوق خاطر نشان میسازد:
به هر چیز، به ویژه جانداران، چنان حدّ و اندازه معین، قامت وصورت منظمی، با کمال سنجش وحکمت داده شده است که انسان، با دیدن آنها گمان می کند که هر کدام، از قالب مخصوصی بیرون آمده اند. چنانکه می بینیم، در هر جسم، خطهای پیچ در پیچ و برآمدگیها وخمیدگیهایی وجود دارد که هیچ کدام، خالی از حکمت نیست، بلکه فایده های زیادی به آن جسم دارد و وی را کمک می کند تا وظایفی را که برای آن آفریده شده است، به آسان ترین شکل انجام دهد.
پس هر موجودی در علم خداوند، صورت معنوی منتظمی دارد که بر اساس مقدرات زندگی او ترکیب یافته است و دوشادوش صورت مادی، مراحل رشد و نمو را پشت سر میگذارد. و سپس، در دوران زندگی اش، آهسته آهسته صورت و قامتش را با چنان سنجش و حکمتی عوض می کند که، کاملاً موافق خلقت اوست و هیچ گونه تضادی با منافع او ندارد. این خود آشکارا نشان می دهد که:
شکلها و اندازه های اجسام، در دایره و چارچوبِ قدرت یگانه قدیر ذوالجلال و حکیم ذوالکمال، معیّن و مرتب می گردد و دست قدرت الهی، به آنها هستی می بخشد.
پس این موجودات بی حد و حساب، به موجودیت ذات واجب الوجود دلالت نموده و با زبانهای بی شماری، بر وحدانیت و قدرت بی انتهای او گواه است.
— 417 —
بیا و به جسم و اندامهای خودت بنگر و به کجیها و راستیها، پستیها و بلندیهای آن دقت کن و از فواید و نتایج و ارزشهای آن خود را آگاه ساز، آنگاه کمال قدرت پروردگار را در کمال حکمت، مشاهده خواهی کرد.
پنجرهٔ سیزدهم
وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
(الإسراء: ٤٤)
آیه کریمه فوق، بیانگر اینست که هر چیز، با زبان مخصوص خود آفریدگارش را ذکر و تسبیح می گوید.
آری، تسبیحاتی که از زبان حال و یا از زبان قال موجودات بر خاسته است، وجود یک ذات مقدس را نشان می دهد.
بدون شک، شهادت و گواهی فطرت (شعور باطن) هرگز رد نمی شود و برگشت ناپذیر است.. و دلالت حال نیز، شک و تردید را قبول نمی کند، به ویژه زمانی که دلالتش از چندین جهت به اثبات رسیده باشد.
پس با درنظر داشت مطلب فوق، اینک به چهره موجودات منظم بنگر و ببین که از یکسو، با فطرت شان و از سوی دیگر، با زبان حال شان به گونه های مختلف، گواه موجودیت پروردگار اند و همچون حلقات درهم و زنجیره ای، همگی به یک نقطه مرکزی- یعنی آفریدگار شان- چشم دوخته و مشغول تسبیح و تقدیس اویند.. زیرا هریکی از موجودات، یک زبان مستقل است، و هیئت همگون و منظمش هم یک زبان و یک گواه دیگر به شمار می آید، و حیات و زندگی اش نیز یک زبان تسبیح گوی، محسوب می شود.
با این بیان، چنان که در گفتار بیست و چهارم به طور قطع به اثبات رسیده است گواهی این موجودات به یک ذات مقدس، و تسبیحات و تحیاتِ روشن و آشکاری که، چه از زبان حال و چه از زبان قال این موجودات بر خاسته است، آنطور که نور به وجود خورشید دلالت می کند یگانه ذات واجب الوجود را نشان می دهد و به کمال الوهیت او دلالت دارد.
— 418 —
پنجرهٔ چهاردهم
قُلْ مَنْ بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (المؤمنون: ٨٨)
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ (الحجر: ٢١)
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا (هود: ٥٦) اِنَّ رَبّ۪ى عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ حَف۪يظٌ (هود: ٥٧)
از آیات فوق برداشت می شود که:
هر چیز، در هر کار و در هر حالتش، نیازمند یگانه آفریدگار ذوالجلال است. هرگاه با نگاه کاوشگرانه، نظری به موجودات هستی بیفکنیم، می بینیم که، در درون یک ضعف و ناتوانی مطلق، آثار و علایمِ نیرویی نامحدود وجود دارد.
و از لابلای عجزی مطلق، آثار یک قدرت مطلق به چشم می خورد، به عنوان مثال: می توان از حالات خارق العاده ای نام برد که، دانه ها و ریشه های نباتات، هنگام رشد و نموی شان، و در وقت جان گرفتن "مرکز حیات" که در آنها وجود دارد، نشان می دهند.
و نیز در لابلای فقری مطلق و خشکی ای کامل، نماهای غنا و ثروتی مطلق را می بینیم؛ وضعیت فقیرانه خاک و گیاه در زمستان، و سپس غنای مطلق و طراوت و تازگی آن در بهار، گواه این مدعی است.
و باز می بینیم که: در درون جمود و بی جانی مطلق، تراوشات یک حیات مطلق به چشم می خورد، مانند تبدیل شدن عناصر جامدی- همچون خاک و آب- به مواد سرشار از حیات و زندگی..
و باز می بینیم که:
در درون جهلی مطلق، آثار یک شعور فراگیر دیده می شود، چنانکه هر چیز، از ذرات گرفته تا به ستارگان، به صورت منظم گام بر می دارند و همگام با نظم حاکم بر هستی و مصالح و خواسته های زندگی، رفتار نموده و کاملاً حکیمانه و سنجشگرانه، حرکت می کنند.
پس قدرت موجود در درون این عجز..
و نیروی موجود در درون این ضعف..
— 419 —
و ثروت و غنای موجود در درون این فقر..
و حیات و شعور موجود در لابلای این جمود و جهل، از هر سو، پنجره هایی را گشوده و به صورت بدیهی و حتمی، وجوبِ وجود و وحدت یک ذات قدیر مطلق و قوی مطلق و غنی مطلق و علیم مطلق و حی و قیوم را نشان می دهد. و به شکل مجموعی نیز، با گواهی دادن به یگانگی او، جاده ای نورانی را در مقیاس بزرگ به نمایش می گذارد.
پس ای غافل افتاده در منجلاب طبیعت!
اگر به بزرگی قدرت الهی پی نبری و فکر آفریننده بودن طبیعت را از سرت بیرون نکنی، آنگاه چاره ای نداری جز اینکه به هر چیز و حتی به هر ذره، قدرت و نیرویی بی اندازه و حکمت و مهارتی بی نهایت را نسبت دهی بلکه در هر چیز و در هر ذره موجودیت چنان قدرتی را قبول خواهی کرد که اکثر اشیا را می بیند، می داند و اداره می کند.
پنجرهٔ پانزدهم
بر اساس آیهٔ اَلَّذ۪ٓى اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة: ٧)
قد و قامت زیبایی که به هر چیز و هر پدیده ای داده شده است، با سرشت و ماهیت او کاملاً مطابقت دارد، و شکل و شمایلش نیز با کمال سنجش و نظم، اندازه گیری گردیده و با بهترین شکل، ساخته شده است و صورت بسیار زیبا و لباس بسیار نرم و لطیفی هم برایش پوشانیده شده است که استفاده از آن، بسیار آسان میباشد و او را در انجام وظیفه اش کمک می کند و در آفرینش آنها، هیچ نوع بیهودگی و اسرافی در کار نیست.
به طور مثال، لباس و تن پوش پرندگان را در نظر بگیر و ببین که حین نظافت، پر و بالشان را با چه لطافت و آسانی حرکت می دهند و برای تأمین نیازهای معیشتی و زندگی خود، چگونه از آن کار می گیرند!
بدین ترتیب، آفرینش زیبای هر موجودی، بزرگترین گواه وحدانیت است و با زبانهای بی شماری، به وجوب وجود خالق حکیم گواهی داده و به یک قدیر مطلق و علیم مطلق اشاره می کند.
— 420 —
پنجرهٔ شانزدهم
نظم و ترتیب و هماهنگی ای که در آفرینش و سازماندهی مخلوقات روی زمین مشاهده می شود، و تدبیر و مراقبتی که از آنها به عمل می آید و نو آوریهایی که در هرفصل، روی آنها صورت می گیرد، آشکارا از حکمتی عمومی و فراگیر حکایت دارد که هر پدیده ای را تحت پوشش گرفته است. و از آنجاییکه هیچ صفتی نمی تواند بدون موصوف، وجود داشته باشد، البته این حکمت عمومی نیز، ضرورتاً بر یک حکیم دلالت می کند.
وباز روی این پرده حکمت، تزیینات و زیورهای خارق العاده ای در درخشش است که این امر، عنایتی کامل و گسترده را نشان می دهد و این عنایت کامل نیز به خودی خود، به یک خالق کریم و عنایت کار، دلالت دارد.
و باز روی این پرده عنایت را هم، انواع مختلفی از لطف و کرم و احسان و بخشش پوشانده است که این لطف و احسان عام شمول، آشکارا بر یک رحمت بیکران دلالت می کند و این رحمت بیکران هم، بالضّروره یک «رحمنِ رحیم» را نشان می دهد.
و باز از شاخه های آن رحمت همگانی نیز، نعمتها و رزق و روزیهای گوناگونی آویخته است و به هر نیازمندی، مطابق میلش داده میشود و در اختیارش قرار میگیرد که این امر، آشکارا اوصافی همچون رزاقیت و ربوبیت را که توأم با تربیت، شفقت و مهربانی است نشان می دهد. و این تربیت و اداره نیز ضرورتاً یک رزاق کریم را نشان می دهد.
آری، تک تک مخلوقات روی زمین که با کمال حکمت، تربیت شده و با کمال عنایت، تزیین گردیده و با کمال رحمت، مورد لطف و نوازش قرار گرفته و با کمال شفقت، اعاشه می شوند، از یکسو، بر موجودیت و یگانگی یک خالق حکیم، کریم، رحیم و رزاق گواهی داده و حکمت گسترده و فراگیری را نشان میدهند که در همه پدیده های روی زمین تبارز نموده است و بر موجودیت تصمیم و اراده ای دلالت دارد..
و باز در روی زمین، عنایت گسترده ای که حکمت مذکور را هم تحت پوشش خود دارد ..
و رحمت بیکرانی که شامل حال موجودات روی زمین است و ضمناً عنایت و حکمت را هم در آغوش خود می گیرد..
— 421 —
و همچنان رزق و اعاشه همگانی ای که با کرم و سخاوت، به تمامی جانداران میرسد و نشان دهنده رحمت و عنایت و حکمت است، هر یک، دلیل بسیار بزرگی به شمار می آید و به صورت مجموعی نیز، بر واجب الوجود بودن و بر وحدانیت و ربوبیت کامل پروردگار حکیم و کریم، رزاق و رحیم دلالت می کند. زیرا عنایتی که در لابلای حکمت، موجود است و رحمتی که در لابلای عنایت وجود دارد و اعاشه و روزی رسانی ای که در لابلای رحمت نهفته است، در مقیاسی بسیار بزرگ به صورت درخشان، بر ذات واجب الوجود دلالت نموده و مثل دلالت هفت رنگ خورشید بر نور آن، از موجودیت آن ذات ذوالجلال خبر می دهد.
پس ای منکر غافل و سرگردان!
این تربیت سراسر حکمت و بخشش، و سراپا لطف و رحمت را که در مقابل چشمان ما دیده می شود چگونه تفسیر نموده و این همه مظاهر اعجازانگیز را با چه چیزی توضیح خواهی داد؟
آیا با تصادف سرگردانی مثل خودت؟ و یا با نیروی مرده ای که مثل قلبت بی جان است؟ و یا با طبیعت کری که مثل عقلت نا شنوا است؟ و یا با اسبابی که همچون خودت درمانده و بی جان و نادان است؟
و یا اینکه با ارتکاب جنایتی بس بزرگ، می خواهی صفات پروردگار ذوالجلال و بی نهایت منزّه و متعال و قدیر و علیم و سمیع بصیر را بر "طبیعت" بی نهایت ناتوان و جاهل و کر و کور نسبت دهی؟
پس باچه نیرویی می توانی چراغ این حقیقت درخشنده و خورشید مانند را خاموش سازی؟ و زیر کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان کنی؟.
پنجرهٔ هفدهم
اِنَّ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِلْمُؤْمِن۪ينَ
(الجاثية: ٣)
هرگاه در تابستان نگاهی به روی زمین بیندازیم می بینیم که:
در آفرینش اشیاء، جودی مطلق و سخاوتی بی حدّ، به چشم می خورد که این سخاوت، مقتضی آنست تا همه چیز آشفته و بی نظم باشد، اما بر خلاف این اقتضا،
— 422 —
می بینیم که هر چیز، در بالاترین پایه انسجام و نظم قرار دارد .. برای پی بردن به این حقیقت، به نباتات و گیاهانی نگاه کن که زینت بخش روی زمین است.
و همچنان در هنگام پدید آمدن اشیاء، سرعت فوق العاده ای به مشاهده میرسد که این سرعت، خواستار آنست تا هر پدیده ای از نظر شکل و صورت، پریشان و زمخت باشد و از لحاظ ماده، کاملاً درهم آمیخته و بی نظم بماند. اما برخلاف آن، می بینیم که توازن و دقت و سنجش فوق العاده ای برهر چیز حکم فرما است .. میوه های لذیذی که روی زمین را آراسته اند، بهترین گواه این مدعی هستند.
و همچنان فراوانی چشم گیری در ایجاد اشیاء به مشاهده می رسد که این فراوانی، مستلزم بی اهمیت ماندن و حتی زشت و بدشکل بودن اشیاء است.. اما می بینیم که هر چیز، صنعتی خوب و زیبائی دارد.. به گلهای زینت افزای روی زمین بنگر.. آیا مؤید گفته های ما نیست؟
و باز می بینیم که هر موجودی با کمالِ سهولت و آسانی آفریده میشود، این سهولت مقتضی آنست تا هر پدیده ای از صنعت و استحکام لازم محروم بماند و ارزشی نداشته باشد، اما برعکس، آثار کاملی از صنعت و مهارت و رسیدگی را در هر چیز مشاهده می کنیم. برای روشن شدن این نکته، به تخمها و هسته ها دقت کن، که به منزله صندوقچه های کوچکی برای نگهداری ابزار و تجهیزات درختان و گیاهان روی زمین هستند، و فهرست و برنامه کاری آنها را با خود حمل می کنند.
و نیز می بینیم که در ایجاد اشیاء، فاصله زمانی و مکانی وجود دارد که این امر، مستلزم اختلاف و ناهمگون بودن آنها است، اما با وصف همه اینها، ما هر چیز را در سازش و همبستگی کامل می بینیم؛ به عنوان مثال، به انواع حبوبات کِشت شده در اطراف و اکناف زمین دقت کن و فاصله زمانی و مکانی آنها را در نظر بگیر.
و نیز نوعی آمیختگی مطلق و به هم پیچیدگی عجیبی را در ایجاد اشیاء می بینیم که، این آمیختگی میطلبد تا مواد با هم مخلوط گردند و درهم بپیچند، اما برعکس، مشاهده می کنیم که هر چیز استقلال خود را دارد و کاملاً متمایز وجدا است، برای درک بهتر این موضوع، به بذرهای دفن شده در زیر خاک نگاه کن که از لحاظ ماده و ترکیب، کاملاً به یکدیگر شباهت دارند، اما در وقت شکفتن و روییدن، به کلی متمایز و جدا هستند.
— 423 —
و نیز مواد گوناگونی را که وارد درختان می شوند، در نظر بگیر و ببین که، چگونه به برگها و گلها و میوه های رنگارنگی تبدیل می شوند. و به مواد غذایی گوناگونی دقت کن که پس از وارد شدن در معده، به خوبی تجزیه می شود و هر بخش آن، با تمایز آشکاری، به اعضا و حجرات نیازمند بدن، داخل می گردد..
و بدین گونه، ببین که آثار قدرت کامل پروردگار، با حکمت کامل او همراه است.
و نیز یک نوع فراوانی و زیادت را، چه از نظر نوع و چه از نظر شکل، در اشیاء مشاهده می کنیم که این فراوانی، مستلزم بی اهمیتی و کم ارزش بودن اشیاء است، اما بر خلاف آن، می بینیم که هرچیز، از ارزش و اهمیت والایی بر خوردار میباشد. به طور مثال، از میان نعمتهای عجیبی که روی سفره زمین نهاده شده است، فقط یک نوع آن، مثلا توت را در نظر بگیر، آیا همین یک میوه، نمونه جالبی از شیرینی ساخته شده در دست قدرت الهی نیست؟ بدین ترتیب، رحمت کامل الهی را از لابلای صنعت کامل او تماشا کن.
بدین سان، می بینیم که در روی زمین از هر مخلوق و پدیده ای، فراوان وجود دارد، اما این فراوانی هرگز باعث کاهش ارزش آنها نمی شود.. باز می بینیم که بر علاوه این فراوانی، با آنکه موجودات روی زمین درهم آمیخته و مختلط هستند، اما بازهم هر موجودی از موجود دیگر کاملاً جدا و متمایز است .. و نیز با آنکه در بین موجودات روی زمین، فاصله زمانی و مکانی وجود دارد، اما با وصف این ناهمگونی، بازهم مشابهت، سازش و همبستگی کاملی بین آنها دیده میشود.. و با وصف این مشابهت و سازش و سهولت چشم گیری که در پدید آمدن اشیاء وجود دارد، بازهم هر پدیده ای، زیبایی و دلربایی خاص خود را دارد و به بهترین شکل مورد رسیدگی قرار میگیرد و توجه خاصی به آن مبذول میشود .. و در ضمن این رسیدگی و مراقبت و سرعتی که در ایجاد اشیاء بکار رفته است، نه تنها هیچ اسراف و کار بیهوده ای سرنزده، بلکه اندازه هر چیز، با سنجش و توازن دقیقی تعیین گردیده است.. و باز در ضمن این سنجش و توازن و فراوانی چشم گیر، می بینیم که هیچ چیز، صنعت و ابداع و زیبایی اش را از دست نداده است .. و در پهلوی این صنعت و سخاوتی که وجود دارد، نظم و همانگی کاملی را نیز مشاهده می کنیم..
پس هر گاه در مورد این امور بیندیشیم، خواهیم دید که هر یکی از شاهکارهای فوق، دلیل روشنی است و آن گونه که روز، به نور و نور، به خورشید دلالت دارد،
— 424 —
آنهم یک قدیر ذوالجلال و حکیم ذوالکمال و رحیم ذوالجمال را معرفی نموده و بر وجوب وجود و واحدیت و احدیت و کمال قدرت و جمال ربوبیت او دلالت می کند و سرانجام، سرّ و راز آیه کریمه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى را بیان می دارد.
حال ای غافل سرکش و بی کاره و ای جاهل بیچاره!
این حقیقت بزرگ را با چه چیزی تفسیر می کنی؟ و این اوضاع خارق العاده را با چه چیزی می توانی توضیح دهی؟ و این همه شاهکارهای عجیب را به چه کسی نسبت می دهی؟ و با کدام پرده غفلت می توانی این پنجره بزرگ را که به وسعت زمین است، ببندی؟
کجاست آن تصادفی که تو به آن معتقد هستی و کجاست آن طبیعت فاقد شعوری که تو بر آن اعتماد داری؟ و کجاست آن خرافات گمراه کننده ای که تکیه گاه و پشتیبان و همراه توست؟ آیا آنها توان ایستادگی در برابر این حقایق حیرت انگیز را دارند؟
آیا تصادفی بودن این کارها، صد درجه محال نیست؟ و آیا نسبت دادن فقط یکی از این شاهکارها به طبیعت، هزار بار محال نیست؟ پس چه رسد به همه آنها؟!.
یا اینکه تو بر موجودیت دستگاهها و مطبعه های نامرئی بی شماری در درون طبیعتی که جامد و ناتوان است، باور داری و فکر می کنی که برای ساختن هر چیز، دستگاه ویژه ای در طبیعت موجود است؟
پنجرهٔ هژدهم
اَوَلَمْ يَنْظُرُوا ف۪ى مَلَكُوتِ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ
(الأعراف: ١٨٥)
برای روشن شدن مطالب این بخش، به مثالی آتی دقت کن که در "گفتار بیست و دوم" مفصلاً در مورد آن بحث شده است:
ساختمان یک قصر زیبا، مستحکم، منظم و مجهزی که دارای هر گونه امکانات است، خود به خود انسان را متوجه یک کار منظم و مستحکم می سازد، یعنی یک ساختمان زیبا، در واقع صنعت و مهارت بنّا را در کارش نشان می دهد، و کاری منظم و مکمل هم، ضروتاً بر یک معمار ماهر و کاردان کامل، دلالت دارد و این دو عنوان، یعنی معمار ماهر و کاردان، حاکی از صفات کامل و عاری از عیب و نقصی است که معمار
— 425 —
مذکور، به آن متصف است و در حقیقت، توان کاری و مهارت او را برای ابداع و نو آوری نشان می دهد. و صفات کامل نیز، آشکارا بر وجود استعداد و توانایی کامل، دلالت می کند و این استعداد کامل، بر موجودیت یک ذات عالی و روح والا، دلالت دارد.
وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى این همه آثار تر و تازه روی زمین، که پیوسته در حال نوشتن است و حتی کل هستی را پرکرده است، به روشنی، کارهایی را نشان می دهد که در آخرین پایه کمال قرار دارد.. و این کارهای کامل و سنجیده شده هم، یک فاعل با مهارت را معرفی می کند که عناوین و اسمهایش، از هر عیب و نقصی پاک و منزه است. زیرا ناگفته پیداست که، هیچ کار منظم و حکیمانه ای، نمی تواند بدون انجام دهنده ای، انجام شود. و برترین و کامل ترین عناوین هم، به برترین و کامل ترین صفات آن فاعل دلالت دارد، چون آن گونه که در قانون علم صرف، اسم فاعل از مصدر مشتق می شود، ریشه و مصدر عناوین و اسماء نیز، همان صفات اند. و صفاتی که در نهایتِ کمال قرار داشته باشد، بدون تردید بر شئونات و عملکرد ذاتی دلالت می کند که در نهایت کمال قرار دارد. و توانمندی ذاتی، یا همان شئون ذاتیه ای که از تعبیر آن عاجز هستیم، حق الیقین بر ذات پاک و منزهی دلالت دارد که در کمال مطلق است.
و از آنجاییکه هر یکی از آثار صنعت موجود در گیتی و هر یکی از مخلوقات هستی، در ذات خود یک أثر کامل و بسیار زیبا است، و هریکی ازین پدیده ها به تنهایی بر یک فعل گواهی می دهد.. و آن فعل بر یک اسم.. و آن اسم بر یک صفت.. و آن صفت هم بر یک شأن (عملکرد) .. و آن شأن (عملکرد) بر یک ذات؛ ازینرو، هر یکی از آنها به خالق یگانه ای که واجب الوجود است گواهی می دهد و بر احدیت او اشاره می کند.. یعنی آن گونه که به تعداد تمام مخلوقات هستی، دلایل و اشاراتی به سوی توحید وجود دارد، مجموعه این آثار و مخلوقات نیز، به صورت دسته جمعی، معراج بزرگی برای شناخت آفریدگار سبحان محسوب میگردد و چنان برهان روشنی برای اثبات حقیقت است که، هیچ گونه شک و تردیدی در آن راه ندارد.
و اینک ای غافل منکر!
این دلیل بسیار نیرومند را که به نیرومندی سلسله هستی است، با چه چیزی می توانی رد کنی؟ چگونه می توانی این پنجره پهناور را ببندی که از طریق روزنه ها
— 426 —
و قفسه های بی حد و حساب و حتی پنجره هایی به تعداد تمامی مخلوقات، حقیقت را بازتاب می دهد، و با کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان کنی؟
پنجرهٔ نوزدهم
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
(الإسراء: ٤٤)
خالق ذوالجلال، آن چنان حکمتها و معانی را از اجرام آسمانی (سیارات و ستارگان) آویخته است که گویی برای بازگو نمودن جلال و جمالش، آسمانها را با واژه ها و کلمات خورشید و ماه و ستارگان، آراسته است؛ همچنان در پدیده های موجود در جو سما نیز، حکمتها و اسرار و اهداف بزرگی را گنجانده است، که گویی جو سما را، با واژه های رعد و برقها و قطرات، به نطق در آورده و از طریق آنها، کمال حکمت و جمال رحمتش را می آموزاند.
و آن گونه که کره زمین را با واژه های رسا و شیوایی همچون: حیوانات و نباتات به سخن در آورده و ازین طریق، کمال صنعتش را به هستی نشان می دهد.. خود نباتات و درختان را نیز با زبان برگها و گلها و میوه هایشان، به حرف در می آورد و کامل بودن صنعت و زیبایی رحمتش را اعلان می دارد..
و خود این گلها و میوه ها را نیز با زبان تخمها و هسته های کوچک شان به سخن واداشته و به وسیله آن، باریکیها و ظرافتهای صنعت و کمال ربوبیتش را به انسانهای چیز فهم و با شعور، تعلیم می دهد.
اکنون اگر میخواهی ذکر و تسبیح طنین انداز این واژه ها را بشنوی، بیا باهم گوش فرا دهیم به شیوه سخن گفتن و تسبیح خواندن یکی از گلها و خوشه های روی زمین، تا یقین ما بیشتر شود و چگونگی ادای شهادت شان را دریابیم.
آری، هر درخت و گیاهی هنگامیکه گل باز می کند و خوشه بر می آورد، تبسم بر لب دارد و با زمزمه های معنوی اش، پاک و بی عیب و نقص بودنِ الله را بیان میدارد که این زمزمه ها، همچون خود آن گیاه، دلربا و زیبا است، زیرا در این کار "نظامی" وجود دارد که با لب خندان هر گل و با زبان شیوای هر خوشه و با واژه های موزون و متناسب بذرها و دانه ها "حکمتی" را نشان می دهد.
— 427 —
و این نظام چنانکه دیده میشود، در درون "میزانی" قرار دارد که "علم" را نشان می دهد. و خود این میزان هم در درون "نقش صنعتی" قرار دارد که "مهارت صنعت" را نشان می دهد. و آن صنعت دقیق هم در درون "زینتی" قرار دارد که لطف وکرم را ارائه می دارد و آن "زینت" هم در درون "خوشبوییهای لطیفی" قرار دارد که "رحمت و احسان" را آشکار میسازد.
پس این همه حالات پر مفهوم و زنجیره ای که، یکی در درون دیگری است، چنان گواه بزرگی بر توحید پروردگاراست که، هم آفریدگار ذوالجمال را با نامهایش معرفی می کند، و هم او را با اوصاف والایش توصیف مینماید، و هم تجلیات اسماء حسنی اش را تفسیر می کند و این نکته را نیز خاطر نشان میسازد که او میخواهد تودد و تعرف خویش را افاده کند یعنی خود را معرفی کند و محبوب و دوست داشتنی باشد.
با این بیان، شنیدی که یک گل به تنهایی، این همه گواهی می دهد، اگر در صورت امکان، گواهی تمام گلهای موجود در باغهای روی زمین را می شنیدی و به صدای رسای آنها در خصوص اعلان وحدانیت پروردگار، گوش فرا می دادی، در آن حالت چه فکر می کنی؟ آیا بازهم شک و تردیدی برایت باقی میماند و غفلتت ادامه می یافت؟ اگر جواب مثبت باشد، پس آیا می توان تو را انسان خطاب کرد و با شعور دانست؟!
حال بیا تا به یک درخت بیندیشیم .. فصل، فصل بهار است و رویشِ منظم برگها و شکفته شدن گلها، و رشد و نمو میوه های رنگارنگی که هر حرکت شان دقیق و سازمان یافته و سراسر حکمت و رحمت است، توجه ما را به سوی خود جلب میدارد.. و بادهای نرم و نسیم بهاری نیز، برگها و شاخچه ها را در دستان نازک خود، همچون نوازش کودک معصوم، مورد نوازش قرار داده و صحنه های جالب و دیدنی را می آفریند.
به دهان درخت بنگر و ببین چه بر زبان دارد و در مورد خود چه میگوید؟ با زبان برگهایی که دست سخاوت و جود، آنها را سرسبز نگهداشته است.. و با زبان
— 428 —
گلهایی که لذت و شادمانی لطف، خنده بر لبانشان نشانده است.. و با گویش میوه های شاد و خرمی که جلوه های رحمت، شادشان ساخته است، از یک "میزان" دقیق و عادلانه ای که در درون "نظامی" بدیع و محکم قرار دارد حکایت می کند، و در این میزان دقیقی که بیانگر یک "عدالت" است، نقشه های زیبای صنعت، و طعمهای گوناگون و شیرین، و بوی های خوش و لطیفی موجود است که بر یک رحمت و احسان دلالت دارد..
و در درون این خوراکیهای خوشمزه و شیرین، دانه ها و هسته های کوچکی موجود است که هر کدام، در حد خود یکی از معجزات قدرت الهی شمرده میشود، آیا آنچه که بر شمردیم دلایل روشنی بر وجوبِ وجودِ خالق کریم و رحیمی که محسن، منعم، مجمِّل، مفضِّل ، واحد و احد است به شمار نمی آید؟ و آیا بر زیبایی رحمت و کامل بودن ربوبیت او دلالت نمی کند؟
اگر این گواهی را، همزمان از زبان حال تمام درختان روی زمین، می شنیدی، آنگاه می فهمیدی و می دیدی که چه جواهر زیبا و گرانبهایی در گنجینه آیه کریمه يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ موجود است.
پس ای غافل بدبخت! و ای کسی که خود را مهارگسیخته و خودسر می پنداری و نمک نشناس هستی!
پروردگار ذوالجمال، قصد دارد با همه این زبانهای بی حد و حساب، خود را بشناساند و به عنوان مهربان ترین دوست، در قلبت جای گیرد، اگر تو نمی خواهی او را بشناسی و دوست بداری، پس بایستی همه این دهانها را ببندی و این زبانها را به سکوت واداری.
تو کجا و این کارها کجا!
وقتی این کار از تو ساخته نیست، پس باید به سخنان آنها گوش دهی. راه نجات این نیست که با انگشتان غفلت، گوشهایت را ببندی، چون این کار فایده ای ندارد و نمی تواند هستی را به سکوت وادارد و دهان موجودات را ببندد و صدای گواهان توحید را خاموش سازد، زیرا گواهان توحید، همواره حرف خواهند زد، و دلایل وحدانیت خداوند، از کار نخواهند ایستاد و تو را محکوم خواهند ساخت.
— 429 —
پنجرهٔ بیستم
(٭):حقیقت این پنجره، زمانی به صورت عربی اینچنین در قلبم خطور کرد:
تَلَأْلُؤُ الضِّيَاءِ مِنْ تَنْوِيرِكَ، تَشْهِيرِكَ ٭ تَمَوُّجُ الأَعْصَارِ مِنْ تَصْرِيفِكَ، تَوْظِيفِكَ ..
سُبْحَانَكَ مَا أعْظَمَ سُلْطَانَك ٭ تَفَجُّرُ الأنهارِ مِنْ تَدْخِيرِكَ، تَسْخِيرِكَ..
تَزَيُّنُ الْأَحْجَارِ مِنْ تَدْبِيرِكَ، تَصْوِيرِكَ سُبْحَانَكَ مَا أَبْدَعَ حِكْمَتَك..
تَبَسُّمُ الْأَزْهَارِ مِنْ تَزْيِينِكَ، تَحْسِينِكَ تَبَرُّجُ الْأَثْمَارِ مِنْ إِنْعَامِك، إِكْرَامِكَ..
سُبْحَانَكَ مَا أَحْسَنَ صَنْعَتَكَ ٭ تَسَجُّعُ الْأَطْيَارِ مِنْ إِنْطَاقِكَ، إِرْفَاقِكَ..
تَهزُّجُ الْأَمْطَارِ مِنْ إِنْزَالِكَ، إِفْضَالِكَ سُبْحَانِكَ مَا أَوْسَعَ رَحْمتَكَ،
تَحرُّكُ الْأَقْمَارِ، مِنْ تَقْدِيرِكَ، تَدْبِيرِكَ، تَدْوِيرِكَ، تَنْوِيرِكَ..
سُبْحَانِكَ مَا أَنْوَرَ بُرْهَانِكَ وَ أَبْهَرَ سُلْطَانَكَ.
مؤلف.
فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ
(يس: ٨٣)
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ٭ وَ اَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَاَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً ﴿مُبَارَكًا﴾ فَاَسْقَيْنَاكُمُوهُ وَ مَٓا اَنْتُمْ لَهُ بِخَازِن۪ينَ
(الحجر: ٢١-٢٢)
آن گونه که در پدیده های جزیی و فرعی و در نتایج و فواید حاصله از آنها، حکمت و صنعت کامل و زیبایی به مشاهده می رسد، در عناصر کلی و مخلوقات بزرگی که ظاهراً آشفته و بی نظم و تصادفی پنداشته می شوند نیز، حکمتها و فایده های بی شماری وجود دارد و هر کدام آنها یک صنعت و شاهکار است.
به عنوان مثال، نور و روشنایی، خدمات و وظایف گوناگونی را که پر از راز و حکمت است انجام می دهد، از دلالت این وظایف، چنین بر می آید که اعلان نمودن و به نمایش گذاشتن مصنوعات الهی در روی زمین، بر عهده نور است، یعنی صانع حکیم، نور را استخدام نموده است تا مخلوقات شگفت انگیز و بی مانند خود را که، در نمایشگاه هستی به نمایش گذاشته است، در پرتو آن نور نشان دهد.
و اینک به بادها بنگر، می ببینی که وزش آنها بیهوده نیست، بلکه وظایف بسیار مهم و خدمات بزرگی را انجام میدهند که سرشار از حکمت و منفعت است، و منافعی که از وزش باد بدست می آید، اهمیت این وظایف را نشان می دهد.
— 430 —
ازینرو، امواج تند و تیز بادها و توفانها، به دستور صانع حکیم به گردش می افتد و اوست که آنها را به انجام وظایف سودمندی وامیدارد و تصرف می کند. و وزش تند و تیز شان هم بخاطر اجرای هرچه سریعتر اوامر ربانی است.
و اینک به چشمه ها و جوی بارها و نهرها نگاه کن! فوران آنها از زمین و یا از کوهها، تصادفی و بیهوده نیست، زیرا فواید و منافعی که از آنها بدست می آید، روشنترین اثر رحمت الهی است. و نتایجی که بر آنها مرتب میگردد، واقعاً حساب شده و سنجیده شده است. و همچنان ذخیره و نگهداری شدن آب در کوهها، و بیرون آوردن و جاری ساختن آنها، از روی محاسبه دقیق و با در نظر داشت نیازمندی های موجودات زنده، صورت میگیرد. هریکی از این جریانات نشان دهنده این است که این کار ها با تسخیر صانع حکیم انجام یافته است و اوست که آبها را ذخیره می کند و فواران این آب ها از زمین، هیجان شان را برای اطاعت هرچه سریعترِ اوامر ربانی نشان می دهد.
و اکنون نگاهی به سنگ ها و صخره ها و جواهرات و معادن گوناگون زمین بینداز و ببین که، چه زیبا آراسته شده اند و چه مزایایی در آنها نهفته است. فواید سرشار از حکمتی که در آنها وجود دارد، و ارتباط تنگاتنگ شان با محیط زیست و نقش مهی که در برآوردن نیازهای انسان ها و دیگر موجودات زنده دارند، به خوبی نشان می دهد که این تزیین و تنظیم و تدبیر و تصویر، کار صانع حکیم است.
و اکنون به گلها و میوه ها نگاه کن، میبینی که چهره های شاد، طعم های شیرین، زیبائی های گیرا، نقش و نگارهای بی مانند و بوهای خوش و دلپذیرشان، انسان را به مهمانی پروردگار کریم و منعمِ رحیم فرا میخواند؛ از اینرو، هریکی از این رنگهای مختلف و بوهای متنوع و طعم های گوناگون، همچون دعوتگر و معرفی نامه ای است که با زبان مخصوص خودش، منعمِ رحیم را معرفی می کند.
و اکنون پرنده ها را ببین، آواز این پرنده های خوش آواز و صدای جک جک شان، عاری از مفهوم نیست، بلکه صانع حکیم، آنها را به سخن آورده و گویا ساخته است. دلیل قطعی این امر این است که آنها با این صدا ها، با یک دیگر راز و نیاز میکنند و با لحن و آهنگ اندوه گین شان، از حالات همدیگر آگاه میگردند.
— 431 —
و اکنون به ابرها بنگر! خواهی دید که صدای ریزش باران و غرش رعد و برق آسمان، هرگز بیهوده نیست. زیرا پدید آوردن آن صداهای عجیب در فضای بیکران، و فرو فرستادن قطراتی که مایه حیات است، و فشردن آن ابرها و سیراب ساختن زنده جانهای نیازمند و چشم به راه روی زمین، این را می رساند که صدای ریزش باران و غرش آسمان، معانی و حکمتهای فراوانی دارد، در واقع این قطره های باران، به دستور ربّ کریم، خطاب به تشنه لبان چشم به راه، فریاد بر می آورند و می گویند: مژده باد.. ما داریم به سوی شما می آییم، پروردگار رحیم ما را به یاری شما فرستاده است.
و اکنون به آسمان بنگر! و از بین اجرام بسیار زیاد آسمانی، فقط به ماه دقت کن. خواهی دید که در گردش منظم آن، حکمتهای بسیار مهمی نهفته است که ارتباط تنگاتنگی با زمین دارد. این مطلب را در جای دیگر بیان نموده ایم و در اینجا، به همین مقدار اکتفا می کنیم.
بدین ترتیب، از نور گرفته تا به ماه، همه عناصر بزرگ و کلی ای که بر شمردیم، پنجره بسیار بزرگی را گشوده و در مقیاس بسیار وسیعتر و بزرگتری، ذات واجب الوجود را نشان می دهد و قدرت لایتناهی و شکوه و سلطنت او را اعلان می دارد.
پس ای غافل! اگر میتوانی این صداهای رعد مانند را ساکت کنی ، و اگر بتوانی این نورهای تابنده و درخشان را خاموش سازی، آنگاه، شاید بتوانی آفریدگار کریم را فراموش کنی. ورنه سر عقل بیا و بگو:
سُبْحَانَ مَنْ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ
پنجرهٔ بیست و یکم
وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذٰلِكَ تَقْد۪يرُ الْعَز۪يزِ الْعَل۪يمِ
(يس: ٣٨)
خورشیدی که به منزله چراغ این هستی است، در واقع پنجره تابان و نورافشانی است که مخلوقات، از طریق آن به وجود و وحدانیت آفریدگار هستی می نگرند.
دوازده سیاره ای که کره زمین هم یکی از آنها است و به نام "منظومه شمسی" یاد میشود، با وجود تفاوت فاحشی که باهم دارند و جرم شان از لحاظ بزرگی و کوچکی، فرق دارد و قرارگاه شان از نظر دوری و نزدیکی به خورشید، با هم متفاوت است
— 432 —
و حرکت و سرعت هر کدام بادیگری فرق دارد، بازهم با یک نظم و حکمت کامل و برنامه و میزان دقیقی حتی بدون یک ثانیه غفلت، در گردش هستند و ذره ای اشتباه نمی کنند.
آری، با وجود تمام این تفاوتها، همه سیارات، در مدار خود در گردش اند و بر اساس یک قانون الهی، ارتباط تنگاتنگی با خورشید دارند که ستاره شناسان، این قانون را "قانون جاذبه" می نامند، فرمانبری و اطاعت آنها ازین قانون، عیناً مانند اقتدای نماز گزاران به امامشان است و در مقیاس بسیار بزرگی، عظمت قدرت الهی و یگانگی او را در ربوبیت نشان می دهد.
با دیدن شکوه و عظمت اینها، خودت می توانی به عظمت و بزرگی قدرت و حکمتی پی ببری که این اجرام جامد و بی جان و کتله های فاقد شعور را، با کمال نظم و سنجش و دقت، در مدارهای مختلف، با اشکال گوناگون و حرکتهای جداگانه شان، به گردش در می آورد و به کار می گمارد.
پس تصادفی در کار نیست، چون اگر در این کارهای بزرگ و سنگین، کوچکترین تصادفی در کار باشد، چنان انفجاری رخ خواهد داد که در نتیجه آن، هستی زیر و رو می شود و همه چیز به باد فنا می رود.
زیرا اگر تصادفی پدید آید و برای یک دقیقه، یکی ازین اجرام آسمانی را از حرکت باز دارد و از مدارش خارج کند، در این صورت، بین دیگر اجرام آسمانی و سیارات، تصادمات هولناکی رخ خواهد داد. خودت میتوانی حدس بزنی که تصادف اجرام بزرگ آسمانی که هر کدام هزار چند کره زمین اند، چه پیامدهایی خواهد داشت.
کارهای عجیب و غریب منظومه شمسی را، به علم فراگیر الهی وا می گذاریم و ذهن خود را به بررسی کره زمین متمرکز می سازیم که یکی از دوازده سیاره مأمور و فرمانبر است و یکی از میوه های درخت منظومه شمسی به شمار می آید، می بینیم که! این سیاره ما، بر اساس فرمان ربانی- به گونه ای که در مکتوب سوم بیان گردید- به دور خورشید چرخانده می شود، تا با این گردشِ دور و دراز خود، خدمات بزرگی را انجام دهد، پس خورشید، با این گردش خود، عظمت ربوبیت و کبریائی الوهیت و گستردگی رحمت و حکمت پروردگار را به نمایش می گذارد. گویا زمین،
— 433 —
کشتی بزرگ رب العالمین است و مخلوقات عجیب و شگفت انگیز او در آن قرار دارند، و یا همچون مسکن سیاری است که خداوند، بندگان و مخلوقات خود را در آن جا داده و در فضای بیکرانی، گردش و تفریح می دهد.
و ماه نیز همچون عقربه های ساعت است و با سنجش دقیق و حکمتی عظیم، به زمین پیوند داده شده است و وقت و زمان را به ما می فهماند و علاوه برآن، در سیارات دیگر نیز، وظایف دیگری را انجام می دهد.
پس این سیاره پر برکت ما، با این اوضاع و احوالش، موجودیت و وحدانیت ذاتی را که قدرتش بی پایان است، به اثبات می رساند؛ سیارات دیگر را هم بر کره زمین قیاس کن.
و همچنان به گردش درآوردن سیارات به دور خورشید، و بستن و محکم کردن آنها به خورشید با کمربند ناپیدایی که به نام "جاذبه" یاد می شود و سپس ترتیب و تنظیم آنها، کاری است که به فرمان پروردگاری توانا و حکیم صورت می گیرد. و همچنان خورشید، با چنان سرعتی به حرکت واداشته می شود که در یک ثانیه، مسافت پنج ساعته را طی می کند و به سوی برج "هرکول" و یا به طرف "شمس الشموس" سوق داده می شود، بدون تردید، همه این کارها، با قدرت و فرمان پروردگار ذوالجلالی تحقق می یابد که سلطان ازل و ابد است، گویا پروردگار سبحان، مانوری را توسط منظومه شمسی- که به منزله سربازان گوش به فرمان او هستند- اجرا می کند تا بدین طریق، شکوه و عظمت ربوبیتش را نشان دهد.
حال، ای جناب ستاره شناس! کدام تصادف می تواند در این کارهای بزرگ دخالت کند؟ کدامین اسباب می تواند به آن دست دراز کند؟ کدامین قوت می تواند به آن نزدیک شود؟
بیا و تو بگو: آیا ممکن است این سلطان ذوالجلال از خود عجز نشان دهد و دیگری را در ملکش دخیل بسازد! به خصوص ذی حیات ها را که میوه، نتیجه، غایه و خلاصه کاینات اند، به دستان دیگر می سپارد! به دیگری اجازهٔ مداخله می دهد! به خصوص انسان ها را که جامع ترین آن میوه ها و مکمل ترین آن نتیجه ها و خلیفهٔ روی زمین و مهمان آیینه دار آن سلطان است، سر به خود رها می کند! و با حواله کردن آن ها به طبیعت و تصادف، حشمت سلطنتش را به هیچ پایین می آورد! و کمال حکمتش را سقوط می دهد!
— 434 —
پنجرهٔ بیست و دوم
اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهَادًا ٭ وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ٭ وَخَلَقْنَاكُمْ اَزْوَاجًا
(النبأ: ٦-٨)
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰىۚ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَىْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم: ٥٠)
اگر تصور کنیم که کره زمین سَر و کلّه یک مخلوق بزرگ است، خواهیم دید که در این سَر بسیار بزرگ، صد هزار دهن، و در هر دهن، صد هزار زبان وجود دارد و هر زبان، با صد هزار دلیل، به ذات "واجب الوجودی" گواهی می دهد که واحدِ أحد است و توان انجام هر کار را دارد و هر چیز را می داند. بدین ترتیب، هریکی از این زبانها، با ارائه صد هزار دلیل، وحدانیت و اوصاف مقدس و اسماء حسنی او را به نمایش می گذارد.
برای روشن شدن این نکته، به روز های نخست آفرینش زمین مینگریم، می بینیم که زمین، در روزهای نخست آفرینشش ماده ای سیّال و روان بود، سپس سنگها و صخره ها از آن پدید آورده شد، بعداً خاک هم از همین سنگها آفریده شد .. اگر زمین به همان حالت مایع بودنش باقی می ماند، هرگز قابل سکونت نمی بود.. و اگر آن ماده مایع، پس از آنکه به سنگ تبدیل شد، صلابت و سختی خود را حفظ می کرد، بازهم قابل استفاده نمی بود، پس کسی که این وضعیت مناسب را به زمین داده است، او همان صانع حکیمی است که، نیازهای ساکنین روی زمین را می بیند و بر آورده می سازد.
و همچنان کوههای بلند و مستحکم را مورد بررسی قرار می دهیم و می بینیم همین کوهها هستند که کره زمین را در هنگام گردشش، از هر گونه پاشیدگی و بی نظمی نگه می دارند و باعث ثبات و قرار آن میگردند.. و هنگامی که انقلابها و انفجارهای بزرگی در داخل زمین رخ می دهد و سبب تولید گازها و بخارهای گوناگونی می شود، زمین، از طریق همین کوهها، نفس آرامی میکشد وگازها و بخارهای خود را به صورت زلزله ها و آتش فشانها، بیرون میریزد و اجازه نمی دهد که رخدادهای داخل زمین، جلو حرکت منظم و سازمان یافته آن را بگیرد و از وظایف مهم و اساسی اش، باز دارد.
و همچنان با بلندیها و صخره های نیرومندش، خاک را از خیزش و طغیان دریاها محافظت و پاسداری نموده، و آب مورد نیاز موجودات زنده را در خود ذخیره و نگهداری
— 435 —
می کند و از آلودگی هوا جلو گیری به عمل می آورد و با قله های بلندش هوا را تصفیه نموده و از گازهای مضر پاک کرده و آماده تنفس می سازد و آبهای پراکنده را از هر سو گردآورده و در جای معینی، برای جانداران، ذخیره می کند و معادن و ذخایر گوناگونی را که برای ادامه حیات کل هستی لازم است، برای سالیان سال، انبار می کند.
پس این وضعیت، و بسیاری از وضعیتهای دیگر، با زبانی گویا، بر وجوبِ وجود یک قدیر مطلق و حکیم و رحیم، گواهی می دهد.
پس ای آنکه به علم جغرافیا می بالی! در موارد فوق چه حرفی برای گفتن داری؟ کدام تصادف می تواند مهار کره زمین را که پر از مصنوعات عجیب است، به دست گیرد و آن را وادار سازد تا در فضا به گردش در آمده و مسافت بیست و چهار ساله را در یکسال بپیماید و در این رهگذر، هیچ آسیبی به مصنوعات عجیب آن نرسد و هیچ چیز، از جایش بی جا نشود؟
و نیز به پدیده های شگفت انگیز روی زمین، بادقت نگاه کن! ببین که عناصر مختلف روی زمین، با چه حکمتی به کار گماشته شده اند، انگار، با بزرگداشت و احترام، به مهمانان پروردگار توانمند و حکیم مینگرند و به خدمت این مهمانان که گرداگرد سفره پرنعمت زمین نشسته اند، میشتابند.
و نیز به نوشته های زیبا و پر نقش و نگار سیمای زمین بنگر، تا صنعتهای عجیب و غریبی را در پیچ و خمهای زمین ببینی و از تماشای خاکهای رنگارنگ و سراسر حکمت و ابداع آن، بهرمند شوی.. جویها و نهر ها و چشمه ها و تپه ها و دامنه های کوه، چه منظره های جالبی دارد، انگار هرکدام اینها به صورت مسکنِ یکی از مخلوقات پروردگار ساخته شده و وسیله ای برای حمل و نقل شان از جایی به جای دیگر، قرار داده شده است. و ببین که پروردگار متعال، این زمین را با کمال نظم و حکمت، از انواع نباتات و حیوانات پر نموده که شمار آن به صدها هزار میرسد و حیات و زندگی را در آنها دمیده است و هر از چندگاه، آنها را از طریق مرگ و میر، از وظایف شان مرخص ساخته و روی زمین را از وجود شان خالی می کند و پس از مدتی، به صورت یک رستاخیز، روی زمین را دوباره پر میسازد.. آیا انجام یافتن این کارها با کمال نظم و دقت، ثابت نمی سازد که زنده شدن پس از مرگ، حق است؟.
— 436 —
آیا این رخدادها با صدها هزار زبان، وحدانیت، وجوبِ وجود یک قدیر ذوالجلال و یک حکیم ذوالکمال را نشان نمی دهد؟
خلاصه: زمین، که حیثیت قلب کل هستی را دارد، به منزله نمایشگاهی برای پدیده های عجیب، و جای گردآمدن و رستاخیزِ مخلوقات زیبا، و گذرگاهی برای قافله ها و کاروانهای موجودات، و مسجدی برای بندگان صف بسته، و محل برگذاری عبادت و بندگی است، این زمین، چنان نوری از توحید را بازتاب می دهد که با فروغ آن، سراسر هستی پر نور میگردد.
پس ای جناب جغرافی دان! وقتی سَر این زمین، با صد هزار دهان، پروردگار عالمیان را معرفی کند و در هر دهانش صد هزار زبان داشته باشد و تو، این تعریف را نادیده بگیری و سرت را در باتلاق و لجنزار طبیعت فرو بری، گناه از توست؛ بیا و به سرانجام کارت فکر کن و ببین که این روگردانی، تو را به چه عذابی گرفتار خواهد ساخت؟ بترس و به هوش بیا و سرت را از لجنزار طبیعت بلند کن و بگو:
آمَنْتُ بِالله الَّذِي بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَيْءٍ.
پنجرهٔ بیست و سوم
اَلَّذ۪ى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيٰوةَ
(الملك: ٢)
حیات، نورانی ترین و زیباترین معجزه قدرت ربانی است، و قوی ترین و تابنده ترین دلیل و حدانیت به شمار می آید، و فراگیر ترین و درخشان ترین آیینه ای است که اجراأت و عملکردهای پروردگار بی نیاز را بازتاب می دهد.
آری، حیات به تنهایی، پروردگار حی و قیوم را با همه اسماء حسنی و شئوناتش معرفی می کند. زیرا حیات همچون معجونی است که از مخلوط شدن صفات فراوانی ترکیب یافته است و همچون نور است .. آن گونه که نور خورشید، از امتزاج هفت رنگ آن به وجود می آید، حیات نیز از امتزاج دقیق و حساب شده بسیاری از صفات حاصل می شود.. و همچون دارویی است که از ترکیب حساب شده و دقیقِ مواد گوناگون و فراوانی، ساخته شده است.
بدین سان، حیات حقیقتی است که از صفات بسیار زیادی ترکیب یافته است. برخی از صفات موجود در آن حقیقت، به وسیله حواس و ارگانها رشد می کند و گسترده
— 437 —
تر میگردد و جدا میشود. و هریکی از این حواس هم، رنگ یکی از این صفات و اسماء را به خود می گیرد.
اما بخش بزرگی از این صفات، موجودیت خود را از لابلای این حواسی که سرشار از "حیات" است اعلان می کند.
و از سوی دیگر، حیات، آمیزه ای از صفاتی است همچون رزق و رحمت و عنایت و حکمت پروردگار، که این صفات، در کنترل و آفرینش و تدبیر هستی، نقش مهمی دارند و حکم فرما هستند، انگار حیات هر جا که باشد، این صفات را هم با خود میبرد. به طور مثال، زمانی که حیات، وارد یک جسم و بدن گردید، اسم حکیم نیز در آنجا متجلی میگردد و با کمال نظم و حکمت، لانه اش را میسازد. و همزمان، اسم کریم نیز جلوه گر میشود و مسکن و منزلش را به گونه که نیاز دارد، ترتیب و تنظیم می کند. و در همان وقت، جلوه های اسم رحیم هم به مشاهده می رسد که برای ادامه یافتن و به کمال رسیدن حیات، الطاف و احسانات گوناگونش را پیشکش می کند؛ و در این هنگام، جلوه های اسم "رزاق" نیز نمایان میگردد و غذاهای مادی و معنوی را که برای بقاء و رشد و انکشاف حیات لازم است، به او می رساند و برخی ازین غذاها را در بدن ذخیره می کند.
پس می توان گفت که، حیات به منزله مرکز عدسی نور است که پرتوهای گوناگون نور در آن جمع میشود، زیرا در محور حیات نیز صفات گوناگونی گردهم آمده و در یکدیگر داخل می شوند، به گونه ای که هر صفت، کاملاً مانند صفت دیگر، قرار می گیرد. بدین طریق، حیات به آمیزه ای تبدیل میشود که انگار در یک آن، هم "علم" است و هم "قدرت" هم "حکمت" است و هم "رحمت".
پس حیات، با در نظر داشت این ماهیت و سرشت فراگیرش، به منزله آیینه ای است که "بی نیازی" و شئون ذاتیهٔ پروردگار را بازتاب می دهد. از همین رو است که خداوند "حی و قیوم" حیات را زیاد و فراوان آفریده و در هر گوشه و کنار هستی، پراکنده ساخته است و هر چیز را به دَور حیات گرد آورده و به خدمت او گماشته است. پس معلوم می شود که حیات، مسؤلیت و وظیفه بس بزرگی دارد.
آری، ایفا نمودن نقش یک آیینه برای بازتاب دادن تجلیات پروردگار بی نیاز، کار ساده و آسانی نیست، چون ما، در جلو چشمان خود، گونه های بی شماری از "حیات"
— 438 —
را مشاهده می کنیم و می بینیم که در هر لحظه "حیات" جدیدی آفریده می شود و روح هر حیات هم- که به منزله اصل و ذات حیات است- به یکباره، از هیچ خلق می شود و در دسته ها و کاروانهای بزرگی، روانه میدان حیات می گردد.
آری، آن گونه که پرتوهای خورشید، به موجودیت خود خورشید دلالت دارد، حیات و ویژگیهای مذکور آن نیز، بر وجوبِ وجود ذات اقدس و حیّ و قیّومی دلالت می کند که دارای صفات پاک و منزّه و اسماء حسنی است.
کسی که به موجودیت خورشید باور نداشته باشد و پرتوهای آن را در اشیاء نپذیرد، مجبور است روز روشن را هم انکار کند؛ بدین سان، شخصی که به وجود ذات "حی و قیوم، محیی و ممیت" که خورشید احدیتش در سراسر هستی در تابش است، باور نداشته باشد، مجبور خواهد بود موجودات زنده ای را انکار کند که سراسر روی زمین و حتی گذشته و آینده را پرکرده اند.. این شخص با یک چنین پنداری، باید خود را در بین چهارپایان و حتی پست تر از آنها، جستجو کند و در ردیف جمادات بایستد.
پنجرهٔ بیست و چهارم
لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(القصص: ٨٨)
مرگ نیز به اندازه زندگی، برهانی بر ربوبیت است، و دلیل بسیار نیرومندی بر وحدانیت به شمار می آید.
از دلالت آیه کریمه اَلَّذ۪ى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيٰوةَ چنین بر می آید که مرگ، به مفهوم نیستی، اعدام، فنا و نابودی همیشگی نیست که خودسرانه و بدون فاعل انجام گرفته باشد، بلکه یک نوع بازنشستگی از کار و تبدیل نمودن مکانی با مکان دیگر، و جسمی با جسم دیگر است، و پایان دوره مأموریت و رهایی از زندان جسم، محسوب می شود که، به دستور و اراده آفریدگار حکیم و با یک نظم خاصی، بر مبنای حکمت الهی، آفریده شده است.
این مطلب را در نامه اول به خوبی شرح داده ایم.
آری، آن گونه که موجودات زنده روی زمین، با زندگی خود، به موجودیت و وحدانیت صانع حکیم اشاره می کنند، با مرگ شان نیز به ابدی بودن آن ذات حی
— 439 —
و باقی گواهی می دهند. در "گفتار بیست و دوم" بیان نموده ایم که مرگ، بزرگترین دلیل بر یگانگی و ابدی بودن پرودرگار است، لذا این بحث را به گفتار مذکور حواله میدهیم و در اینجا فقط یک نکته مهم را بدین شرح بیان میداریم:
موجودات زنده، آن گونه که با هستی و وجود خود، بر آفریدگار زنده دلالت دارند، با مرگ شان هم، به جاودانگی و یگانگی او گواهی می دهند.
سطح زمین، بهترین گواه این امر است، نظم دقیق و مستحکمی که از لابلای اوضاع و احوال آن پدیدار است، به موجودیت آفریدگار نیرومند، گواهی می دهد.
هنگامیکه زمستان فرا میرسد و کفن سفید برفش را بر روی چهره بهاری زمین می گستراند و بسیاری از زنده جانان را به کام مرگ فرو میبرد، منظره این مرگ، نگاه انسان را از لحظه ای که در آن قرار دارد، دورتر میبرد و گذشته را که جنازه های بهار، بدان سو رهسپار گردیده اند، در عالم خیال، برایش نشان می دهد و بدین طریق، صحنه های وسیع و دامنه داری از مرگ و زندگی را، به نمایش میگذارد.
زیرا رفتن هر بهاری، مژده آمدن بهاری آکنده و سرشار از زندگی را به انسان می دهد.
بدین ترتیب، می بینیم که مرگِ هر بهار، در یک مقیاس بسیار بزرگ و به صورت بسیار واضح و روشن و با قدرت هرچه تمامتر، به موجودیتِ خالق ذوالجلال و قدیر ذوالکمالی که زنده و پاینده است گواهی می دهد و به یگانگی و ابدی بودنش اشاره می کند و با ارائه دلایل روشنی، تو را وا می دارد تا بگویی: (آمنْتُ بالله الوَاحَدِ الأحَدِ)
خلاصه: بنابر مفهوم آیه کریه وَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا آن گونه که این زمین زنده، با زندگی اش، به موجودیت آفریدگار حکیم گواهی می دهد، با مرگش نیز، نگاه انسان را به معجزات قدرت الهی که از دو بالِ زمان، یعنی گذشته و آینده آویخته است، معطوف میسازد، و بدینوسیله - یعنی با این مرگ - خداوند سبحان، به جای یک بهار، هزاران بهار را در جلو چشم انسان به نمایش می گذارد، پس به جای اینکه فقط یک معجزه را در بهار فعلی نشان دهد، با مرگ این بهار، هزاران معجزه را به نطق در می آورد و نشان می دهد.
— 440 —
و بنابر این، گواهی هریکی از آن بهارها به وحدانیت پروردگار، به مراتب قویتر از گواهی بهار فعلی است. زیرا آنهایی که به صف گذشتگان پیوسته اند، اسباب ظاهری و ناپایدارِ پدایش شان را نیز با خود برده اند. پس سببهای بی ثباتی که در آمد و رفت باشد، هیچ تأثیری در پیدایش و استقرارِ بهار تازه ندارند.
پس قدیر ذوالجلال است که، این بهار جدید را آفریده و از روی حکمتش، آن را به اسباب ظاهری مرتبط ساخته و سپس روانه میدان نموده است.
و اما گواهی بهاری که قرار است در آینده بیاید و روی زمین را با گلهای زیبا و چهره های متبسم و آکنده از زندگی، بیاراید، به مراتب قویتر از گواهی بهار فعلی است، چون هر بهاری که در آینده می آید، از نیستی و از هیچ آفریده شده و به سوی زمین فرستاده می شود و در آنجا، وظیفه خاصی را بر عهده میگیرد.
پس ای سبکسری که در چنگ طبیعت افتاده و در آنجا غرق شده ای!
کسی که دست معنوی قدرت و حکمتش، به گذشته و آینده نرسد، چگونه میتواند در زندگی این زمین مداخله کند؟ آیا تصادفی که همچون خودت هیچ و پوچ است، میتواند نقشی در این کارها داشته باشد؟ اگر می خواهی خود را از چنگ این گمانها و خرافات برهانی، پس به حقیقت رو بیاور و بگو: اگر واقعاً طبیعتی وجود داشته باشد، چیزی جز دفترچه (قوانین) قدرت الهی نیست. تصادف هم پرده پنهانِ حکمت الهی است که جهل ما را می پوشاند.
پنجرهٔ بیست و پنجم
آن گونه که مضروب بر ضارب دلالت دارد، یک صنعت و اثر زیبا هم، مستلزم یک صنعتگر است. و وجود فرزند، موجودیت پدر را تقاضا می کند و پایین هم، مستلزم بالا است و بدین ترتیب..
از آنجاییکه این نوع امور، یکی بدون دیگری حاصل نمی شود، دانشمندان، این گونه صفات را "امور اضافی" یعنی نسبی می دانند.
بدین سان، "امکانی" که در جزئیات و یا در کلیات این هستی به چشم میخورد نیز "وجوب" را نشان می دهد، و انفعالاتی که در تمام بخشهای هستی به مشاهده می رسد،
— 441 —
به یک فعل دلالت دارد، و مخلوقیتی که در سراسر آن دیده میشود، یک خالقیت را نشان می دهد و کثرت و ترکیبی که در جهان دیده میشود نیز، مسلتزمِ وحدت است.
پس "وجوب و فعل و خالقیت و وحدت" نیز به طور آشکار و قطعی، مستلزم موجودیت کسی است که به اوصافی همچون "واجب، فاعل، خالق و واحد" متصف باشد و ممکن و منفعل و مخلوق و کثیر و مرکب، نباشد.
با این بیان، امکان و انفعال و مخلوقیت و کثرت و ترکیبی که در کاینات به مشاهده می رسد، به صورتی روشن، بر ذات واجب الوجودی که یکتا و یگانه و آفریننده هر چیز و "فعال لما یرید، و خالق کل شئ، و واحد و احد" است، گواهی می دهد.
خلاصه: آن گونه که "وجوب" از لابلای "امکان" به مشاهده میرسد و "فعل" از لابلای "انفعال" دیده میشود و "وحدت" از لابلای "کثرت" نمایان میگردد و آن گونه که وجود هر یکی، به صورت قطعی، بر وجود دیگری دلالت دارد، صفاتی که در موجودات دیده میشود، از قبیل "مخلوقیت و مرزوقیت" نیز به صورت قطعی، به "خالقیت و رزاقیت" دلالت می کند.. و موجودیت این صفات هم ضرورتاً بر موجودیت "خلاقِ رزاق، و صانعِ رحیم" دلالت دارد.
یعنی هر موجود، با زبان صدها صفت مختلفی که حامل آنست، به صدها اسماء حسنی ذات واجب الوجود، گواهی می دهد.
اگر کسی این را قبول نداشته باشد، او باید تمام این نوع صفات را انکار کند.
پنجرهٔ بیست و ششم
(٭):این پنجره عمومی نیست، تنها به اهل قلب و محبت اختصاص دارد.
جمال و زیبائیهایی گوناگون و منظره های شاد و دلربایی که در سیمای موجودات هستی میدرخشد و هر از چندگاه، با تازه شدن این موجودات، زیبایی روی شان هم سر از نو، خود را تازه می کند، بیانگر اینست که همه این زیباییها، سایه هایی از جلوه های جمال ابدی و ماندگار پروردگار اند. آری، پس از آنکه حبابهای روی آب، درخشیدند و رفتند، حبابهایی که از پشت سر می آیند نیز مانند حبابهای قبلی میدرخشند، این امر، بیانگر آنست که این حبابها، همچون آیینه ای، شعاع یک خورشید ماندگار را انعکاس می دهند، بدین سان، درخشش زیباییهای گوناگون در سیمای موجوداتی که در رودخانه
— 442 —
زمان شناورند نیز، به یک جمالِ جاویدان اشاره دارد و نشان دهنده علامتها و نشانه های آن جمال است.
و همچنان عشق و محبت جدی و بی آلایشی که در قلب هستی خانه کرده است، یک معشوق ماندگار و دایمی را نشان می دهد، زیرا چیزی که در سرشت و ماهیت یک درخت نباشد، هرگز در میوه آن رونما نمیگردد، انسان هم میوه درخت آفرینش است، پس عشق بی آلایشی که بر قلب انسان تسلط یافته است، نشان می دهد که در سراسر هستی، یک نوع عشق حقیقی و محبت خالصانه، البته با اشکال دیگر وجود دارد، پس این محبت و عشقی که قلب هستی را به تسخیر در آورده است، یک محبوب ازلی را نشان می دهد.
و همچنان جذابیتها و کششها و جاذبه هایی که در سینه هستی موج می زند و به صورت وجد و شوق و جذب، در قلب انسانهای بیدار و بر گزیده تظاهر می کند، نشان دهنده اینست که این جذبه، از یک جاذب حقیقی و ابدی سر چشمه می گیرد.
و همچنان همه اولیاء الله که اهل کشف و شهود هستند و نسبت به تمام انسانهای دیگر، طبعی نازک و شعوری لطیف و قلب نورانی دارند، با استناد به ذوق و مشاهده شان، متفقاً اعلان نموده اند که در پرتو انوارِ تجلیات جلیل ذوالجمال، تاریکی دلهایشان زدوده شده و شیرینی شناخت و محبت جمیل ذوالجلال را که، قصد معرفی کردن و محبوب ساختن خود را دارد، چشیده اند.
این اعلان شان، گواه صریحی است بر موجودیت "واجب الوجود" و اینکه او میخواهد از طریق آنها، خود را به مردم معرفی کند.
و همچنان قلمی که بخاطر آراستن و تزیین کاینات کار می کند و نقش و نگارهای زیبایی را روی موجودات به نمایش می گذارد نیز، به روشنی، زیبایی نامهای مالکِ آن قلم را نشان می دهد.
بدین ترتیب، جمال و زیبائی که در چهره هستی وجود دارد، و عشقی که در قلب، و شور و انجذابی که در سینه گیتی موج میزند، و کشف و شهودی که در چشم هستی میدرخشد، و زیبائی ای که در شکل و پیکره هستی می تابد، با گشودن پنجره بسیار
— 443 —
لطیف و نورانی، یک جمیل ذوالجلال و محبوبِ ماندگار و معبود ازلی را نشان می دهد که، نامها و صفات بسیار زیبایی دارد.
پس ای غافلی که در تاریکیهای مادیات و سیاه چالهای اوهام و فشارهای خفه کننده تردیدها، سرگردان هستی! به خود بیا، و بگونه ای که شایسته انسان باشد، ترقی کن، از لابلای این چهار روزنه بنگر و جمالِ وحدانیت را ببین و کمالِ ایمان را بدست آور و انسان حقیقی شو.
پنجرهٔ بیست و هفتم
اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ
(الزمر: ٦٢)
از طریق این پنجره، نگاهی می اندازیم به سوی اشیائی که در هستی، به صورت "اسباب و مسبَّبات" نمایان اند، می بینیم که دست بزرگترین سبب، به کوچک ترین مسبَّب نمی رسد و قدرت پدید آوردن آن را ندارد، پس معلوم می شود که سببها، پرده ای بیش نیستند و آنکه "مسبَّبات" را به وجود می آورد، غیر از اسباب است. این مطلب را با ارائه مثالی توضیح خواهیم داد.
نیروی حافظه انسان از لحاظ حجم، به اندازه یک دانهٔ خَردَل است و در گوشه ای از دماغ انسان قرار داده شده و آنچنان جامع و فراگیر است که گویا معلوماتِ چندین کتابخانه را دربرگرفته و تمام سرگذشت انسان را بدون اشتباه و بی نظمی، نگهداری می کند.
ببین، برای تشریح و توضیح این معجزه قدرت الهی، کدامین سبب را می توان نشان داد؟ آیا این سبب، پیچ خوردگیهای مغز است؟ و یا اینکه ذرات بدون شعورِ حجرات مغز، می تواند این رخدادها را بنویسد و حفظ کند؟ و یا اینکه بادهای تصادف؟
پس امکان ندارد این شاهکار معجزه آسا را جز "صانع حکیم" کسی دیگر بیافریند، صانع حکیمی که "نیروی حافظه" انسان را بسان کتاب خانه ای قرار داد، تا پرونده های اعمال انسان را درخود نگهداری کند و این را به انسان بفهماند که پروردگارش هر کار کوچک و بزرگ را ثبت و بایگانی می کند و در روز حساب، در محضر عام، همه کرده های انسان را جلو چشمان او می گذارد. نیروی حافظه انسان، به عنوان یک مثال ارائه شد، تو میتوانی مسببات دیگر، از قبیل تخم مرغها و هسته ها و بذرها و سایر
— 444 —
معجزات کوچک را به آن قیاس کنی. وقتی به هر مسبب و هر پدیده ای بنگری، خود را در برابر چنان صنعتی خارق العاده میبینی که یک سبب عادی به جای خود، اگر تمامی اسباب گردهم آیند و دست بدست هم دهند، بازهم از پدید آوردن آن، اظهار عجز و درماندگی خواهند نمود.
برای روشن شدن این نکته، از خورشید به عنوان یک مثال کار میگیریم:
گمان برده میشود که خورشید سبب بزرگی است، فرضا اگر خورشید اختیار و شعور میداشت و به او گفته میشد: ای خورشید بزرگ! آیا میتوانی جسم پشه ای را به وجود بیاوری؟ خورشید، بی درنگ جواب می داد و می گفت:
نوری که خداوند برایم بخشیده وحرارت و رنگهایی که برایم ارزانی داشته است، شایستگی و توان آفریدن چیزی را به من نمی دهد، آفریدن پشه، پیش از هر چیز، به امکاناتی چون چشم و گوش و زندگی، نیاز دارد که من هیچ یک از آنها را ندارم، پس این پیشنهاد شما کاملاً خارج از توان من است.
آری، جذابیتها و زیباییهای خارق العاده ای که روی "مسبَّبات" به چشم میخورد، توانایی آفریدن را از اسباب سلب می کند و با زبان حالش، ما را به مسبِّب الاسباب رهنمون میشود و آن گونه که آیه کریمه وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُ الْاَمْرُ كُلُّهُ بیان میدارد، مهار هر چیز را به دست پروردگار می سپارد.
همچنان نتایج و پیامدهای نیکی که این مسببات در قبال دارند و فواید و منافعی که از آنها حاصل میشود نیز، به خوبی نشان می دهد که در پس پرده اسباب، یک ربّ کریم و یک حکیمِ رحیم قرار دارد و هر آنچه که ما می بینیم، چیزی جز صنعت و نوآوریهای او نیست، چون "اسبابی" که فاقد شعور است به هیچ وجه نمیتواند کمترین آگاهی از هدف و سرانجام مسبَّب، داشته باشد، درحالیکه هر پدیده ای که پا به عرصه هستی مینهد، نه فقط یک حکمت، بلکه چندین حکمت و فایده و هدف، او را همراهی می کند؛ یعنی این ربّ حکیم و کریم است که اشیاء را پدید می آورد و سپس روانه این عالم میسازد و اهداف و فوایدی را انگیزه و غایه آفرینش آن میسازد.
— 445 —
به طور مثال: اسباب ظاهری پیدایش باران، کاملاً ناتوان است و هرگز نمی تواند در مورد حیوانات فکر کند و از روی ترحم و دلسوزی، باران را به سوی شان بفرستد.
پس همان ربّ رحیمی که حیوانات را آفریده و روزی شان را برعهده گرفته است، از روی رحمت و حکمت خود، باران را به یاری حیوانات فرو می فرستد. ازینرو، باران را "رحمت" می گویند، چون فایده های بسیار زیادی دارد و جانانه ترین اثر رحمت میباشد. و انگار، رحمت الهی به شکل باران مجسم شده است.
و همچنان تزیینات و نماهای متبسّم و بسیار زیبایی که روی نباتات و حیوانات سراسر هستی جلوه گر است، از یکسو نشان می دهد که در پشت پرده غیب، مدبّری وجود دارد که با ارائه این مخلوقات زیبا، می خواهد خود را معرفی نموده و محبوب دلها قرار گیرد و از سوی دیگر، بر وجوبِ وجود و وحدانیت او دلالت می کند.
بدین ترتیب، تزیینات رنگارنگ اشیاء، و مظاهر دلربا و حالات سراسر حکمت شان، به صورت قطعی، به دو صفت تعرف و تودّد (خود را معرفی نمودن و محبوب دیگران ساختن) دلالت می کند و این دو صفت هم، آشکارا بر موجودیت و یگانگی آفریدگار توانمندی که معروف و ودود است، گواهی می دهد.
گزیده سخن: سبب، یک چیز بسیار معمولی و عاجز است، اما مسبَّبی که به او وابسته ساخته شده، آنچنان دقیق و ارزشمند است که این "مسبب" خود به خود، آن سبب را کنار زده و قدرت ایجاد را از او سلب می کند.
و همچنان هدف و فواید حاصله از "مسبَّب" نیز، اسباب جاهل و بی جان را از صحنه دور ساخته و آن را به دست آفریدگار حکیم می سپارد.
و همچنان، تزیینات و مهارت هایی که بر سیمای "مسبَّب" نقش بسته است، به پدید آورنده حکیمی اشاره می کند که قصد دارد قدرتش را به مخلوقات با شعورش معرفی نموده و خود را محبوب شان بگرداند.
پس ای اسباب پرست بی چاره! با چه چیزی می توانی این سه حقیقت مهم را توضیح دهی؟ چگونه می توانی با پندار و گمانهایت خود را متقاعد سازی؟ اگر عقل داشته باشی، پرده اسباب را پاره کن و بگو: «هو الله وحده لاشریک له» و از چنگ وهم و گمانهای بی شمار خود را برهان.
— 446 —
پنجرهٔ بیست و هشتم
وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ
(الروم: ٢٢)
هرگاه نگاهی به کاینات بیندازیم، می بینیم که در هر چیز آن، حکمت و نظم دقیقی حکم فرما است، از ذرات بدن ما گرفته تا به کل هستی، تحت پوشش همین حکمت و نظم قرار دارد.
و وقتی به حجرات بدن دقت کنیم، می بینیم که تدبیر فوق العاده مهمی این حجرات بی نهایت کوچک را تنظیم می کند و این تنظیم، بر اساس فرمان و قانون کسی صورت میگیرد که او منافع کل جسم و بدن را می بیند و هر بخش آن را کنترل می کند.
به همین دلیل، آن گونه که بخشی از غذاها در بدن ما به صورت چربیهای داخلی ذخیره شده و در هنگام نیاز به مصرف می رسد، در هریکی از حجرات کوچک هم عیناً همان توانایی ذخیره و نگهداری وجود دارد. وقتی به گیاهان بنگریم، می بینیم که آنها هم تحت پوشش تربیت و مراقبت ویژه ای قرار دارند، و اگر نظری به عالم حیوانات بیفکنیم، می بینیم که آنها هم در آغوش لطف و کرم به سر می برند و هرگاه نگاهی به ارکان و پایه های بزرگ هستی بیندازیم، می بینیم که در هر گوشه و کنار آن هم، اداره شکوهمند و عظیمی حکم فرما است و هر یکی از آن ارکان وپایه ها را، به سوی اهداف و مقاصد بزرگی سوق می دهد و به گردش در می آورد. و بالاخره، وقتی به کل هستی بنگریم، می بینیم که به شکل یک کشور منظم، یا یک شهر زیبا و یا یک کاخ سر به فلک کشیده، عرض اندام می کند و با نظم و ترتیب دقیقش که برای رسیدن به اهداف و نتایج والایی است، تعجب همه را بر می انگیزد.
آن گونه که در موقف اول گفتار سی و دوم به اثبات رساندیم:
تمامی موجودات، چنان پیوند و ارتباط معنوی تنگاتنگ و مستحکمی با یکدیگر دارند که، مجالی برای دخالت شرک باقی نمی ماند و در کارشان ذره ای مداخله راه نمی یابد.
بنابراین، کسی که همه ستارگان وکهکشانها مطیع فرمانش نباشد و زمام امور آنها را در دست نداشته باشد، هرگز نمی تواند ذره ای را تابع دستورش بسازد و بر آن فرمان
— 447 —
براند. به عبارتی دیگر، کسی که ربّ حقیقی یک ذره باشد، شایستگی این را نیز دارد که مالکیت کل هستی را بر عهده گیرد.
در پرتو آنچه که در "موقف دوم" گفتار سی و دوم توضیح داده و ثابت ساختیم، باید گفت:
کسی که مهار آسمانها را تحت سلطه و فرمان خود نداشته باشد، خطوط چهره و سیمای انسان را هم نمی تواند رسم کند، یعنی کسیکه خالق آسمانها و زمین نباشد، نمی تواند علایم و مشخصات چهره یک انسان را ترسیم کند و علایم تفکیک دهنده را در چهره او تعبیه نماید.
بدین ترتیب، پنجره بسیار وسیعی به وسعت هستی، فرا رویت قرار گرفت، هرگاه از طریق آن به کاینات بنگری، آیات کریمه ذیل را که با حروف درشتی، روی صفحات هستی نوشته شده است خواهی دید و حتی چشم عقلت هم به تماشای آن خواهد نشست، آیه مذکور ازین قرار است:
اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ ٭ لَهُ مَقَال۪يدُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ
(الزمر: ٦٢- ٦٣) و شخصی که نتواند این حروف برجسته و بزرگ را ببیند، از یکی از این سه حالت خالی نیست، یا فاقد عقل است.. یا قلب ندارد.. و یا اینکه حیوانی است در پیکر آدمی.
پنجرهٔ بیست و نهم
وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
در یک فصل بهار، به سیاحت می رفتم، احساس عجیب غربت به من دست داده بود، به اندیشه و فکر فرو رفته بودم، حین گذشتن از دامنه تپه ای سرسبز، گل زرد رنگی، نگاهم را به خود جلب کرد، چه منظره دوست داشتنی و زیبایی داشت! دیدن این گل زیبا، مرا به یاد گلهای سرزمین خودم "وان" و شهرهای دیگر انداخت و خاطرات آنجا را تازه کرد، به ناگاه، مفهوم ذیل به قلبم خطور نمود:
این گل نازک و زیبا، در واقع مُهر و نشانی است که به وسیله آفریننده زیبائیها، روی صفحه زیبای هستی زده شده است، پس این مهر و نشان، مربوط به هر که باشد، گلهای سراسر زمین هم، مربوط به اوست.
— 448 —
در ادامه این تفکر ذهنی، تصور دیگری وارد قلب گردید و این معنی را خاطرنشان ساخت:
آن گونه که مُهر و امضای یک نامه، صاحب و نویسنده آن نامه را نشان می دهد، این گل هم، یک مُهر رحمانی است و روی نامه رحمن زده شده است که این نامه، عبارتست از همین تپه کوچکی که با حروف و واژه های پرمفهوم نباتات و گیاهان، نوشته شده است. پس این نامه، به صاحب این مُهر تعلق دارد و از اوست.
وقتی بیشتر و بیشتر فکر کردم، دیدم که خود این تپه زیبا هم تغیر کرد و شکل مُهری را به خود گرفت که، روی این بیابان پهناور و دامنه دار، که آن هم بسان یک نامه در آمده بود، حک شده است. اینجا بود که حقیقت دیگری به ذهنم خطور کرد و گفت:
آن گونه که مُهر و نشان هر نامه، معرفی کننده صاحب آن نامه است، هر یکی از پدیده های عالم نیز، به مثل یک مهر ربانی، تمام اشیاء را به خالق رحیم خود منسوب می سازد و ثابت می کند که هر چیز، نامه آفریدگار اوست.
بدین ترتیب، هر چیز به یک پنجره توحید نما تبدیل میشود و همه چیز را به ذات واحد أحد می سپارد.
یعنی، هر چیز، به ویژه موجودات زنده، از چنان نقش و صنعت محکم و حکیمانه ای برخوردار است که، خالق این نقش و صنعت زیبا، میتواند همه اشیاء را خلق کند، پس کسی که توان آفریدن همه چیز را نداشته باشد، او هرگز نمی تواند چیز کوچکی را خلق کند.
پس ای غافل!
به چهره هستی بنگر، ببین که هریکی از موجودات، به منزله نامه های متداخل و زنجیره ای ربّ احد و صمد است و روی هر نامه، آنقدر مهر توحید دیده می شود که قابل شمارش نیست. چه کسی جرأت دارد تا گواهی این همه مهر را تکذیب کند؟ چه نیرویی می تواند صدای این همه گواهان صادق را خاموش سازد؟ هرگاه با گوش دل و جان، به هریکی از آنها گوش فرا دهی، زمزمه "أشْهَدُ أن لَا إلهَ إلَّا الله" را خواهی شنید.
— 449 —
پنجرهٔ سی ام
لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا
(الأنبياء: ٢٢)
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(القصص: ٨٨)
این پنجره به دانشمندان علم کلام مربوط است که به منظور اثبات ذات واجب الوجود، از دلایل "امکان" و "حدوث" کار می گیرند. ما تفصیل این دلایل را به کتابهایی همچون "شرح المواقف" و "شرح المقاصد" وا گذاشته و در اینجا چند پرتو را از فیوضات قرآن کریم ذکر می کنیم که از لابلای این پنجره، به قلب راه یافته است.
زمامداری و حاکمیت، رقیب را قبول ندارد و کوچک ترین مداخله را نمی پذیرد، هر گونه مشارکت را رد می کند. ازینرو، اگر در دِهی، دو ارباب باشد، امنیت و آرامش مردم سلب گردیده و نظم برهم می خورد، اگر در ناحیه ای، دو مدیر و در استانی دو استاندار باشند، زمین و زمان برهم می خورد و همه چیز به تباهی میکشد. و اگر دو پادشاه در یک کشور باشند، کشور را به آشوب می کشانند و سبب آشفتگیها و پریشانیها می شوند.
وقتی انسان عاجز و ناتوانی که به کمک دیگران نیازمند است و بهره ناچیزی از زمامداری و حاکمیت دارد، دخالت همنوعانش را در کارهایش نپذیرد و رقبای خود را از صحنه خارج نماید، پس زمامداری و حاکمیت پروردگاری که قدرتش بی پایان است، چگونه باید باشد؟ خودت مقایسه کن و ببین که قانون ردّ مداخله، تا به کدام سطح، در جهان حاکم است و تسلط دارد. بدین معنی که، وحدت و انفراد، از جمله مهمترین و ضروری ترین لوازمِ الوهیت و ربوبیت می باشد. اگر دلیل و گواه میخواهی، نظم کامل و هماهنگی زیبای هستی که عقل را به حیرت و شگفت در می آورد، بهترین گواه این مدعی است، که هر انسان با تماشای آن، بی اختیار می گوید:
سبحان الله.. ما شاء الله.. تبارک الله.. و در برابر عظمت آفریدگار آن، سر به سجده می نهد.
— 450 —
اگر کوچک ترین جایی برای شریک وجود می داشت و اگر کمترین مداخله ای در کارهای هستی صورت می گرفت، بر اساس فرموده آیه کریمه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا و نظام آسمانها و زمین برهم می خورد و آثار و علایم فساد، به وضوح دیده می شد.
حال آنکه به فرموده آیه کریمه
فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ اِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَس۪يرٌ
(الملك: ٣-٤) انسان برای یافتن عیب و نقصی در نظام آفرینش، هر اندازه از خود جدیت نشان دهد و دست و پا زند، تلاشش نتیجه ای نخواهد داشت و با خسران و زیان بر خواهد گشت، این امر نشان دهنده اینست که نظم و نظام هستی در بلندترین پایه کمال قرار دارد. پس این نظم هستی، قاطع ترین گواه وحدانیت است.
اکنون نوبت به "حدوث" می رسد
علماء کلام در این مورد گفته اند:
عالم تغییر کننده است، و هر تغییر کننده، حادث است (بعداً به وجود آمده است)، و هر حادث یک محدث یعنی پدید آورنده ای دارد.
ازینرو، این هستی هم، حتماً یک پدید آورنده قدیم دارد.
ما نیز می گوییم:
آری، کاینات حادث است (یعنی بعداً پدید آورده شده است)، چون می بینیم که در هر عصر و در هرسال، و حتی در هر فصل، عالَمی می رود و عالَمی دیگر، جای آن را می گیرد، پس این پروردگار توانا است که در هرسال، در هر فصل و حتی در هر روز، این عالم را از نیست، هست می کند و در معرض دید و تماشای اهل شعور میگذارد و دو باره، آن را بر می دارد و عالم دیگری را به جای آن می آورد، بدین ترتیب، یکی را پس از دیگری قرار داده و به شکل حلقه های زنجیر در می آورد و از ریسمان زمان، می آویزد.
پس فصل بهار، یکی از بزرگترین و بارز ترین معجزات قدرت است که در این فصل، چیزهای فراوانی از "عدم" به وجود آورده می شود و عالمهای بی شماری، از هیچ خلق می گردد، پس این قدیر ذوالجلال است که عالمها را در دست خویش متحول
— 451 —
ساخته و روانه جهان بزرگ می سازد و گستره زمین را، به صورت سفره ای رنگین، فرا روی مهمانانش می گسترد.
و اینک به بحث "امکان" می پردازیم
متکلمان در این باره گفته اند:
امکان، متساوی الطرفین است، یعنی هرگاه، عدم و وجود چیزی، برابر و یکسان باشد، موجودیت ترجیح دهنده و مشخص کننده و پدید آورنده ای، ضروری است، چونکه یک ممکن نمی تواند ممکن دیگری مثل خود را به وجود آورد، زیرا در این صورت، دایره مسلسل و بسته ای از "ممکنات" به میان می آید که این امری است باطل و محال، پس حتماً باید "واجب الوجودی" باشد تا اشیاء را به وجود آورد.
دانشمندان کلام، نظریه "دور و تسلسل" را باطل دانسته و با دوازده برهانی که به نام "برهان عرشی و سُلَّمی" یاد میشود، بطلان آن را ثابت ساخته اند و با قطع سلسله اسباب و مسبَّبَات، موجودیت ذات واجب الوجود را ثابت کرده اند.
و ما می گوییم:
نشان دادن مهر مخصوص پروردگار بر روی هر چیز، به مراتب آسانتر و قویتر است از "قطع سلسله اسباب" و استفاده از برهان سلمی.
به لطف و فیض قرآن کریم، تمام "پنجره ها" و "گفتارها" بر اساس همین واقعیت پایه گذاری شده و همین راه آسان را پیموده اند. با آنکه بحث "امکان"، بحث بسیار وسیعی است، و با راه ها و شیوه های بی شماری، موجودیت واجب الوجود را نشان می دهد، اما اثبات وجود خداوند، فقط به همین راهی که متکلمان پیموده اند، منحصر نمی باشد، بلکه از راههای متعدد و بی شماری، می توان به معرفت و شناختِ واجب الوجود دست یافت.
برای توضیح بیشتر باید گفت:
هنگامیکه هر چیز، در به وجود آمدن، در صفات و در مدت بقاء و زندگی اش، در بین احمتالات یعنی راه و روشهای بی شماری در حیرت و تردد به سر می برند، به یکباره می بینیم که، از بین آنهمه امکانات و احتمالات، راه منظم و مناسبی را برای به وجود
— 452 —
آمدن بر می گزیند و می پیماید، و هر صفت و خاصیتش هم، به شکل خاص و مناسبی برایش داده می شود و هر آنچه که در طول زندگی اش بدان نیاز دارد نیز، با همین روش مخصوص، در اختیارش گذاشته می شود.
پس اراده و گزینش یک برگزیننده، و ترجیح یک ترجیح دهنده، و ایجاد یک خالق حکیم است که در بین راههای فراوان، او را به یک راه سراسر حکمت، رهنمایی نموده و صفات و احوال منظم و ویژه ای را به او می دهد.
سپس آن موجود را از تنهایی بدر آورده و بخشی از یک جسم مرکب می سازد و در اینصورت، راههای ممکن، بیشتر و بیشتر می شود. زیرا خود این جسم مرکب نیز، می تواند هزاران شکل و صورت را به خود بگیرد و چندین راه را برگزیند، اما بازهم می بینیم که، دستی در کار میشود و از بین اوضاع و احوال فراوانی که هیچ فایده ای به آن مرکب ندارد، وضعیت ویژه و سودمندی را بر میگزیند و در اختیارش میگذارد و او را از سردرگمی نجات می دهد. یعنی پس از اینکه در آن جسم مرکب داخل شد، به انجام وظایفی مهمی که به نفع آن جسم است، گماشته میشود.
و سپس خود این جسم مرکب هم، بخشی از یک جسم مرکب دیگر قرار داده می شود و بازهم راههای ممکن و محتمَل افزایش می یابد، زیرا این جسم هم می تواند هزاران شیوه و شکل را به خود بگیرد، اما می بینیم که از بین هزاران شیوه و شکل، وضعیت معین و مشخصی برایش برگزیده شده است و به انجام وظایف مهم دیگری رهنمایی گردیده است.. بدین ترتیب، هر اندازه جلوتر بروی، می بینی که تمام این راهها، تو را به یک مدبِّر حکیم می رساند و این یقین و باور را برایت میبخشد که هر چیز، با فرمان یک فرمانده دانا، اداره و کنترل می شود، زیرا همه مرکبَّات، از اجزاء ترکیب یافته اند و این جزء هم، از اجزاء دیگری تشکیل گردیده است و بدین روال، هر جزء، در جای معینی قرار گرفته است و در آنجا به انجام وظایف ویژه ای میپردازد.. درست مانند سربازی که با دسته و گروه و گردان و هنگ و تیپ و لشکر خود، سر و کار دارد و با تمام این تشکیلات نظامی که به هم وابسته است، در ارتباط میباشد.. برای درک بهتر این مطلب، یکی از حجرات آدمک چشمت را به عنوان مثال ارائه می دهیم، آن گونه که هر یکی از حجرات آدمک چشمت، از لحاظ کاری
— 453 —
و شغلی، رابطه مشخصی با چشمت دارد و در آنجا انجام وظیفه می کند، با سَرت نیز به عنوان یک کل، رابطه دارد و در آنجا هم خدمات پرحکمتی را به سر میرساند، اگر این حجره، ذره ای اشتباه کند و آسیب ببیند، سلامتی و نظم کل جسم، مختل می گردد، و همچنان با رگهای خون و سلولها و عصبهای حرکت دهنده، در ارتباط است و حتی با کل بدن رابطه شغلی دارد. پس این امر، به خوبی نشان می دهد که این جای معین در آدمک چشم، به صورت تصادفی به این حجره داده نشده است، بلکه با حکمت یک صانعی که حکمتش بی پایان است، این کار صورت گرفته و از میان هزاران راه ممکن، این وضعیت معین برایش در نظر گرفته شده است.
بدین ترتیب، هر یکی از موجودات هستی، با ذات و صفات خود، آفریدگارش را با زبان مخصوصش معرفی نموده و با انتخاب و پیمودن راه معینی، از بین راههای فراوانی که پیش رویش قرار داشت، بر حکمت آفریدگارش گواهی می دهد. و هرگاه وارد جسم مرکبی گردید، در آنجا هم، با زبان دیگری، صانعش را اعلان می کند، بدین ترتیب، به پیش می رود و با وارد شدن به هر جسم مرکب، پدید آورنده اش را معرفی نموده و به نسبت وظایف و خدماتی که در آنجا انجام می دهد و به تعداد راههای ممکن و متحملی که فرا رویش قرار گرفته است، به واجب الوجود بودن پروردگارحکیم گواهی داده و اختیار و اراده اش را نشان می دهد، تا اینکه، به بزرگترین مرکب می رسد و در آنجا هم به پیمانه بزرگتری وظایفش را انجام داده و به معرفی پروردگار می پردازد. زیرا کسی می تواند چیزی را در داخل مرکبات جاسازی نموده و مناسبت آن چیز را، با همه اجزاء مرکبات، حفظ و تأمین نماید که، آفریننده همه مرکبات باشد.
پس باید گفت: هر چیز به منزله شاهدی است که با هزاران زبان، به او گواهی می دهد و حتی فراتر از این، میتوان گفت که تعداد گواهان، نه تنها به تعداد کل موجودات، بلکه به تعداد صفات و ویژگیهای موجودات و به تعداد همه مرکبات است. پس از نقطه نظر امکان، هر ممکن، گواهی است بر موجودیت "واجب الوجود".
پس ای غافل! خودت بگو، آیا نشنیدن صدای این همه گواه، که بانگ آن در کل هستی طنین انداخته است، توجیه پذیر است؟ آیا این آخرین حد کَری و بی عقلی نیست؟
— 454 —
پنجرهٔ سی و یکم
لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ
(التين: ٤)
وَ فِى الْاَرْضِ اٰيَاتٌ لِلْمُوقِن۪ينَ ٭ وَ ف۪ٓى اَنْفُسِكُمْ اَفَلَا تُبْصِرُونَ
(الذاريات: ٢٠-٢١)
ما اکنون در مقابل پنجره انسان قرار داریم، و با بررسی خود انسان، به نور توحید می نگریم. این پنجره، دلایل انفسی (جهان درون انسان) را نشان می دهد، تفصیل و جزئیات دلایل انفسی وحدانیت را به کتابها و نوشته های هزاران ولی محقق و اندیشمند، واگذار نموده و در اینجا، صرفاً به چند اصل بنیادی و اساسی اشاره خواهیم کرد که، از فیوضات قرآن کریم بر گرفته شده و بدین قراراست:
انسان، چنان نسخه جامع و فراگیری است که همه خواص و ویژگیهای هستی، در او وجود دارد، ازینرو، پروردگار متعال از طریق مزایایی که در نفس انسان به ودیعه نهاده است، انسان را از تمامی اسماء حسنی اش آگاه می سازد؛ برای روشنتر شدن این مسئله، فقط به یاد آوری سه نکته، بسنده نموده و تفصیل این بحث را به "گفتار یازدهم" و گفتارهای دیگر وا می گذاریم.
نقطه اول:
انسان به منزله آیینه ای است برای بازتاب دادن اسماء حسنی الهی، و به سه روش، این کار را انجام می دهد.
روش نخست: آن گونه که تاریکی، باعث درخشش هرچه بیشتر نور می گردد، و ارزش و تابش نور، در تیرگی شب بهتر آشکار میشود .. انسان نیز با ضعف و عجز و فقر و نیازها و کاستیها و کوتاهی هایش، قدرت و نیروی بزرگ، ثروت و رحمت بیکران پروردگار توانا را معرفی می کند.
بدین ترتیب، انسان به مانند آیینه ای، بسیاری از صفات الهی را انعکاس می دهد. و حتی ضعف و ناتوانی شدید، و دشمنهای فراوانی که در برابرش قرار دارند، او را وادار می سازد تا همواره، در جستجوی پشتیبان و تکیه گاهی باشد و این جستجو، وجدان او را به یافتن پروردگار یگانه، موفق می سازد.
— 455 —
و همچنان او مجبور است برای برآوردن نیازهای بی پایان و برطرف نمودن فقر بی انتها، و دست یافتن به آرزوهایش، در جستجوی یک نقطه استمداد باشد که این جستجو، او را به درگاه غنی رحیم می کشاند و در آنجا، امدادگر اصلی اش را می یابد و با دعا و توسل، به تضرع و زاری می پردازد.
پس می توان گفت که در هر وجدان، از لحاظ یافتن تکیه گاه و امدادگر، دو پنجره کوچک وجود دارد و انسان از طریق آنها، به درگاه رحمت پروردگار قدیر و رحیم می نگرد.
اما روش دوم: نمونه های جزئی و ناچیزی از "علم، قدرت، بینائی، شنوائی، مالکیت، حاکمیت" و صفات جزئی دیگر، به انسان داده شده است تا از طریق آنها، به صفات مطلق پروردگار پی ببرد و به صورت آینه ای، علم و قدرت و بینائی و شنوائی و حاکمیت و ربوبیت مالک هستی را، بازتاب دهد.. پس انسان با درکِ محدود و ناچیز بودن صفات خودش، به لایتناهی و کامل بودن صفات پروردگار پی میبرد و پس از دست یافتن به این شناخت، با خود به گفتگو می پردازد و به گونه مثال، چنین می گوید:
آن گونه که این خانه را من ساخته ام و در باره آن شناخت و آگاهی کافی دارم و هر گوشه و کنار آن را می بینم و می دانم و مالک آن هستم و من خود آن را اداره می کنم، پس این هستی بزرگ نیز حتماً سازنده و معماری دارد که او، هر بخش آن را می بیند و در باره آن شناخت و علم کافی دارد و آن را اداره می کند و مالک آن است.
روش سوم: چنانکه گفته شد، آن گونه که انسان به عنوان آیینه ای، اسماء حسنی الهی را بازتاب می دهد، با نقش و نگارهای این اسماء که در پیکر انسان نقش بسته است نیز، یک آیینه بازتاب دهنده محسوب میگردد. این مطلب را با کمی تفصیل در آغاز "موقف سوم" گفتار سی و دوم، مورد بحث قرار داده و گفتیم که در "ماهیت" جامع و فراگیر انسان، بیش از هفتاد نقش از نقوش اسماء حسنی الهی دیده می شود، به عنوان مثال:
انسان از آنجهت که مخلوق است، اسم "خالق" را به نمایش می گذارد و از آنجهت که از قامت زیبایی برخوردار است، اسم "رحمن و رحیم" را نشان می دهد و از آنجهت که مورد رسیدگی قرار میگیرد و از تربیت نیکو برخوردار است، به اسم "کریم و لطیف" پروردگار دلالت دارد، بدین ترتیب، انسان با هر یکی از اعضاء و آلاتش و با هر
— 456 —
یکی از جهازات و جوارحش و با هر یکی از لطایف و معنویاتش و با هر یکی از حواس و حسیّاتش، نقش و نگارهای مختلفی از اسماء حسنی را نشان می دهد.
در واقع، آن گونه که در بین اسماء حسنای پروردگار، یک اسم اعظم وجود دارد، در بین نقش و نگارهای این اسماء نیز یک نقش اعظم وجود دارد، که انسان است.
پس ای آنکه خود را انسان واقعی می دانی! خودت را بخوان، در غیر آن، امکان دارد از جایگاه انسانیت سقوط کنی و در ردیف حیوانات و جمادات قرار بگیری.
نقطه دوم:
این نقطه به یکی از اسرار بسیار مهم احدیّت اشاره دارد که تفصیل آن بدین قرار است:
روح انسان، چنان پیوند و رابطه ای با سراسر بدن او دارد که همه اندامها و اجزاء بدن را، در کمک و یاری یکدیگر قرار می دهد، یعنی روح - که یک لطیفه ربانی و قانون امری است و با أوامر تکوینی ای که تجلی اراده الهی است برایش وجود خارجی پوشانده شده است- این روح، بدون برخورد با هیچ مانعی، وظایفش را انجام می دهد و هیچ چیزی نمی تواند او را از اداره و کنترل کردن تمام اجزاء بدن، باز دارد و مشغول شدن با یک جزء بدن، هیچ خللی در کاهای دیگر او وارد نمی کند و مانع بر آوردن نیازهای قسمتهای دیگر بدن نمی شود و دور و نزدیک، برایش یکسان است، و اگر خواسته باشد، می تواند چندین عضو را به کمک یک عضو بفرستد و می تواند از طریق یک بخش، به نیازهای همه بخشهای جسم پی ببرد و با همین یک جزء، میتواند همه اجزاء بدن را اداره کند، حتی اگر نورانیت بیشتری کسب نموده باشد، می تواند با هر جزء بدن ببیند و بشنود.
وقتی روح، که صرفاً یک قانون امری پروردگار است، چنین قدرتی داشته باشد و این همه وظایف را در جسم کوچک انسان که به منزله جهان کوچکی است، انجام دهد، پس اراده و قدرت مطلق خداوند، هرگز با روح قابل مقایسه نیست (و لله المثل الأعلی) انجام دادن کارهای بزرگ و بی شماری در عالم بزرگ هستی و شنیدن صداها و اجابت دعاهای بی حد و حساب موجودات، هیچ مشکلی ندارد و پروردگار سبحان می تواند در آن واحد، هرچه خواسته باشد انجام دهد، هیچ چیزی او را خسته نمی سازد، هیچ کاری، مانع کار دیگر نمی شود و هیچ چیزی او را به خود مشغول نمی سازد، همه را به صورت همزمان می بیند و صدای همه را می شنود، دوری و نزدیکی برایش
— 457 —
یکسان است، هرگاه بخواهد همه چیز را به کمک و امداد یک چیز گسیل می دارد، از هر جا و هر چیز، همه چیز را می ببیند، صدای همه چیز را می شنود و هر چیز را با هر چیزش (با تمامی جزئیاتش) می شناسد، پس او پروردگار هر چیز است.
نقطه سوم:
حیات، ویژگی بس مهم و وظیفه بسیار بزرگی دارد، این بحث را در "پنجره حیات" و در "کلمه هشتم" مکتوب بیستم، مفصلاً شرح داده ایم، لذا این مطلب را به منابع مذکور حواله داده و در اینجا، خاطر نشان می سازیم که:
نقش و نگارهایی که در حیات مزج یافته و آمیخته شده و به صورت حواس و مشاعر، ظاهر گردیده اند، به بسیاری از اسماء حسنی الهی و شئون ذاتیه پروردگار اشاره می کنند، پس از این لحاظ، حیات حکم آیینه تابانی را دارد و شئونات ذاتیه پروردگار حی و قیوم را انعکاس می دهد.
فعلاً وقت آن نیست تا این راز را به آنهایی که هنوز خدا را نشناخته و به مرتبه ایمان حقیقی نرسیده اند، توضیح دهیم، لذا این درب را می بندیم.
پنجره سی و دوم
هُوَ الَّذ۪ٓى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدٰى وَد۪ينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّ۪ينِ كُلِّه۪ وَ كَفٰى بِاللّٰهِ شَه۪يدًا ٭ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِۜ
(الفتح: ٢٨-٢٩)
قُلْ يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اِنّ۪ى رَسُولُ اللّٰهِ اِلَيْكُمْ جَمِيعًا ۨالَّذ۪ى لَهُ مُلْكُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ يُحْي۪ى وَ يُم۪يتُ
(الأعراف: ١٥٨)
این پنجره، به خورشیدِ آسمان رسالت، بلکه خورشیدِ همه خورشید های نبوّت، حضرت محمد (ص) ، اختصاص دارد.
این پنجره نیز بسیار تابان، پهناور و نورانی است، بحث "نبوّت" را در گفتار سی و یکم، یعنی رساله "معراج" و در گفتار نوزدهم، رساله "دلائل نبوت" و در مکتوب نوزدهم رساله "معجزات احمدیه" به اثبات رسانده ایم، با خاطر نشان ساختن دلایل ذکر شده در منابع مذکور، جزئیات را به آنجا حواله نموده و در اینجا هم به طور اختصار می گوییم:
رسول اکرم (ص) ، این برهانِ ناطق توحید، در طول حیات مبارکش، با تمام قدرت و توان، وحدانیت پروردگار را تبلیغ و اعلان نموده و در این راستا، از هیچ تلاش
— 458 —
و کوششی فروگذار نشد، او با بدست گرفتن دو جناح رسالت و نبوت، به دعوت و تبلیغ پرداخت، در جناح رسالت، نیروی اجماع و تواتر همه انبیاء پیش از خود را داشت و در جناح ولایت هم، نیروی تواتر و اجماع همه اولیاء و اصفیائی را که بعد از او آمده اند، به همراه داشت.
او پنجره بسیار بزرگ و نورانی را به وسعت عالم اسلام، به سوی معرفت الله گشود که ملیونها عالم و دانشمند و عارف، امثال: امام غزالی و امام ربانی و محیی الدین عربی و شیخ گیلانی، از این پنجره می نگرند و این پنجره را به دیگران هم نشان می دهند.
آیا پرده ای وجود دارد که بتواند این پنجره را بپوشاند؟ آیا کسی که به این پنجره، بی اعتنا است و آن را اتهام می کند و از طریق آن نمی نگرد، عاقل است؟ خودت قضاوت کن!.
پنجرهٔ سی و سوم
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذ۪ٓى اَنْزَلَ عَلٰى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا
(الكهف: ١)
الٓرٰ كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ
(إبراهيم: ١)
بدان که تمام "پنجره های" گذشته، قطره ای چند بود برگرفته شده از دریای قرآن، اهمیت این قطره ها را در نظر بگیر و بعداً درباره خود قرآن کریم قضاوت کن و ببین که این دریای بیکران، پر از انوار توحید است و هر نوری، حکم آب حیات را دارد- پس قطره کجاست و دریا کجا؟- قرآن کریم، معدن و سرچشمه و زیر بنای همه آن "پنجره ها" است، اگر ما نگاهی هر چند مجمل و گذرا به قرآن کریم داشته باشیم، خواهیم دید که قرآن کریم، واقعاً یک پنجره بسیار تابنده و نورانی و فراگیر است، در گفتار بیست و پنجم (رساله اعجاز قرآن) و در اشاره هژدهم مکتوب نوزدهم، از وسعت و درخشندگی آن پنجره بحث نموده ایم، لذا این بحث را به آنجا حواله می دهیم.
و در فرجام، دست دعا و نیایش را به پیشگاه عرش رحمن، که قرآن کریم را به عنوان رحمت و نور و هدایت و شفاء، به سوی ما فرو فرستاده است، بلند نموده و می گوییم:
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ٭ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا ٭ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ ٭ وَ تُبْ عَلَيْنَا اِنَّكَ اَنْتَ التَّوَّابُ الرَّح۪يمُ
— 459 —
یادآوری
این سی و سه پنجره که عبارتست از مکتوب "سی و سوم" به هر خواننده ای مفید واقع خواهد شد، کسی را که ایمان ندارد، انشاء الله به دایره ایمان فرا خواهد خواند.. و ایمان انسانهای ضعیف الایمان را نیرو خواهد بخشید.. و ایمان قوی اما تقلیدی را به ایمان تحقیقی مبدل خواهد ساخت .. و افقِ ایمان تحقیقی را توسعه خواهد داد.. و به آنهایی که افق ایمانشان وسیع است، این امکان را فراهم خواهد نمود تا درجات پیشرفت و ترقی را در معرفت الهی که اساس همه کمالات حقیقی است، طی کنند و به صحنه های نورانی تر و درخشنده تر، دست یابند.
به این دلیل نمی توانی بگویی: "یک پنجره برایم کافی است" زیرا اگر عقلت سهم خود را برداشته و به باور کامل رسیده باشد، قلبت تا هنوز مانده است، او نیز سهم خود را مطالبه می کند، از جانب دیگر، روح هم حق خود را می خواهد و حتی خیال هم می خواهد سهمی از آن نور داشته باشد. ازینرو، هریکی ازین پنجره ها، فواید جداگانه ای دارد.
در رساله "معراج" مخاطب اصلی ما مؤمن بود و شخص ملحد، در درجه دوم و در مقام شنونده قرار داشت، اما در این رساله، مخاطب اساسی ما، شخص منکر است و مؤمن حیثیت شنونده را دارد.
سبب بسیار مهمی، باعث گردید تا این رساله با سرعت بسیار زیادی نوشته شود، ازینرو، مسودّه اش باز خوانی نشد و در همان حالت اصلی باقی ماند، به همین خاطر ممکن است کاستیهایی در برخی از عبارات و در شیوه افاده موجود باشد، خواهشی که از برادران دارم اینست که با نظر مسامحه به آن بنگرند و اگر بتوانند به اصلاح آن بپردازند و دعای آمرزش و مغفرت نمایند.
والسلام علی من اتبع الهدی.. الملام علی من اتبع الهوی.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى مَن أرْسَلْتَهُ رَحمَةً لِلعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ.. آمِينَ
— 460 —
لمعات
من بین هلال الصوم و هلال العید
گلهای بذرها
یک مثنوی کوچک و یک دیوان ایمانی است
به شاگردان رسالهٔ نور
مؤلف
بدیع الزمان سعید نورسی
— 461 —
یادآوری
این اثر که نام آن "لمعات" است، مانند دیوانهای دیگر به یک طرز و با پرداختن به یکی دو موضوع به جلو نمی رود؛ و سبب آن این است که: خواسته است وجیزه های کوتاهی را که در یکی از آثار سابقش به نام "هسته های حقیقت" گردآوری شده در اینجا توضیح دهد، لذا این دیوان را، هم به طرز نثر نوشته است و هم مانند دیوانهای دیگر وارد خیالات و حسیّات ناموزون نشده است. پس مندرجات این دیوان، سرتا پا منطقی و از جملهٔ حقایق قرآنی و ایمانی است و به عنوان یک درس علمی بلکه ایمانی و قرآنی به برادرزاده و شماری از شاگردانش که همراه او بودند، تدریس شده است. چنانکه خود استاد بزرگوار ما در آغاز این یادآوری خاطر نشان نمودند، هیچ تمایلی به نظم و شعر نداشتند و در واقع نمونه ای از پرتوهای وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ بودند؛ ما هم این را به خوبی دریافته ایم و درک نموده ایم.
این اثر با وجود مشغولیتهای زیاد استاد و وظیفهٔ ایشان در "دار الحکمة" در ظرف بیست روز در رمضان و در هر روز با دو و یا دو و نیم ساعت کار، به شکل منظوم نوشته شده است. چنین تألیفی در یک زمان کوتاه و با توجه به مشکل بودن یک صفحهٔ منظوم به اندازهٔ ده صفحهٔ غیر منظوم، و چاپ شدن آن بدون تدقیق و تصحیح، به نظر ما یکی از خارق العادگیهای رسایل نور است. ما هیچ دیوان منظومی را سراغ نداریم که به این اندازه بدون تکلّف و به گونهٔ نثر خوانده شود.
انشاالله این اثر زمانی به مثابهٔ یک مثنویِ (رومی) برای شاگردان رسایل نور خواهد شد و به منزلهٔ فهرستی مژده دهنده و اشاره غیبی اجزای مهم رسایل نور قرار خواهد گرفت، همان رسایلی که پس از ده سال ظهور نمود و در مدّت بیست و سه سال تکمیل شد.
از طرف شاگردان رسایل نور
صونغور، محمد فیضی، خسرو
— 462 —
تنبیه
بنابر قاعدهٔ "المرءُ عُدوٌّ لما جَهِلَ" من نیز به دلیل ناآشنایی ام با نظم و قافیه، هیچ ارزشی به آنها قایل نبودم. و هرگز نمی خواستم صورت حقیقت را در همسویی با خواهش قافیه، تغییر دهم و شیوهٔ "فدا ساختن صافیه به قافیه" (٭):ضرب المثل ترکی است: مردی که با تکلّف شعر می گفت، همسرش "صافیه" را طلاق داد تا قافیهٔ شعرش درست شود. را برگزینم. بنابر این، در این کتابِ عاری از قافیه و نظم، آشفته ترین لباسها را بر تن حقایق بسیار عالی و وارسته پوشانده ام.
اولاً:
بهتر از این را نمی دانستم و فقط به معنی فکر می کردم نه لفظ.
ثانیاً:
خواستم با این اسلوب، انتقادم را به شعرایی نشان دهم که جسد را می تراشند تا با لباس سازگار شود.
ثالثاً: خواستم تا در ماه مبارک رمضان، در کنار قلب، نفس را نیز با حقایق مشغول نمایم، از این رو، چنین اسلوب طفلانه اختیار گردید.
اما ای قاری! من خطا کردم و به آن اعتراف هم می کنم. اما تو خطا مکن! مبادا با نگاه کردن به اسلوب پاره و ناتمام، در برابر آن حقایقِ عالی با بی دقّتی بی احترامی کنی!
افاده ی مرام
ای قاری!
من پیش از پیش این را اعتراف می کنم که: از استعدادم در صنعت خط و در نظم، خیلی شاکی هستم، چون اکنون حتی نمی توانم اسمم را هم به خوبی بنویسم، و در طول زندگی ام نتوانستم فقره ای را در قالب نظم و وزن بیان کنم.
اما یکباره، آرزوی شدیدی به نظم، مصرّانه به ذهنم راه یافت؛ دَستانی به نام "قول نولاسیسیبان" به زبان کردی، غزوات اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین را گرد آورده بود. نظم طبیعی و الهی وار و مدایح گونهٔ آن کتاب، مورد پسند روحم قرار
— 463 —
می گرفت. من هم شیوهٔ نظم آن را مخصوص به خود برگزیدم، و نثری شبیهِ نظم نوشتم، اما به هیچ وجه وزن نظم تکلّف به خرج ندادم. هرکه خواسته باشد می تواند آن را به راحتی به گونهٔ نثر بخواند و نظم را بیاد نیاورد، حتی او، جهت پی بردن به معنی باید به دید نثر به آن بنگرد.. چون در هر قطعه، اتصال معنی وجود دارد. و نباید بر قافیه توقف شود. آن گونه که کلاهِ بدون منگوله هم وجود دارد، وزن هم می تواند بدون قافیه باشد و نظم، بدون قاعده. به باور من، اگر لفظ و نظم از لحاظ صنعت جذّاب باشند، نظر انسان را به خود مشغول و سرگرم می سازند. پس بهتر این است که لفظ، پریشان باشد تا نظر را از معنی به سوی خود بر نگرداند.
در این اثر، استاد من قرآن است.
و کتابم زندگی است.
و مخاطب سخنانم، خودم هستم.
اما تو، ای قاری! فقط مستمع هستی؛ و مستمع هم حق انتقاد را ندارد، هرچه پسندش شد می گیرد، و در آنچه که مورد پسندش واقع نشد مداخله نمی کند. از آنجایی که این اثر من از فیوضات این ماه مبارک رمضان (٭):حتی تاریخ تألیفش هم در این عبارت ظاهر شده است: "نَجمِ أدَبٍ وُلِدَ لِهِلالی رمضان" یعنی: ستارهٔ ادبی است که از دو هلال رمضان متولد شده است. و مجموع ارقام آن عبارت هم مساوی است با (١٣٣٧). مؤلف سرچشمه گرفته است، انشاء الله امیدوارم در قلب برادر دینی ام اثر گزار باشد و زبانش بر من دعای مغفرت را اهدا کند و یا این که فاتحه ای بخواند.
— 464 —
الدّاعی
(٭):این قطعه امضای اوست. مؤلف.
یک مزار ویرانم که در آن افتیده است
هفتاد و نه امواتِ (٭):(٭): چون در هر سال دوبار جسم تازه می شود به این معنی است که دو سعید مرده است. و نیز امسال، سعید در سال هفتاد و نهم قرار دارد، در هر سال یک سعید مرده است که آن هم اشاره بدین است که سعید تا این تاریخ زنده خواهد ماندمؤلف. سعیدِ سراسر با آثام و آلام
هشتادمین شده است، سنگ قبری بر مزار
برابر می گرید (٭):این حالات ناگوار را بیست سال قبل از وقوع آن، با حسّ قبل الوقوع دریافته است.
(٭) جملات منتهی به علامت (٭) را خود مؤلف پس از سال 1950به کتاب افزوده است. مترجم به خسران اسلام
با سنگ قبرم، با آن مزار پر اموات انین دارم
روانم به ساحهٔ عقبای فردایم
یقین دارم که: سموات استقبال، زمین آسیا
با هم می شود تسلیم ید بیضای اسلام
زیرا یمین یُمن ایمان است که
با امن و امان به خلایق می دهد...
— 465 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
والصلاة والسلام على سيد المرسلين، وعلى آله وصحبه أجمعين
دو برهان معظم توحید
این کاینات در ذات خود یک برهان عظیم است.
زیرا لسان غیب با لسان شهادت، تسبیح می گویند و موحّد اند و توحید رحمان را بر زبان دارند و با صدای رسایی ذکر می کنند که: "لا إله إلّا هو".
همهٔ حجرات ذرات و ارکان و اعضایش یک لسان ذاکر است و همگی با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".
در آن زبانها، تنوّع وجود دارد، و در آن صداها مراتبی هست، اما نقطهٔ مشترک شان این است که همه باهم این ذکر و صدا را سر می دهند: "لا إله إلّا هو".
این یک انسان اکبر است و با صدای بلند به ذکر می پردازد، و صداهای ظریف و نازک همهٔ اجزا و ذرات آن نیز با آن صدای بلند هم آوا می شوند و می گویند: "لا إله إلّا هو".
آری، این عالم در حلقهٔ ذکر بزرگی آیات قرآن را می خواند.
و این قرآنِ پرتو افشان با همهٔ ذوی الارواح در ترنّم است و می گوید: "لا إله إلّا هو".
این فرقان جلیل الشأن، برهان ناطقی است بر آن توحید؛ و همهٔ آیات آن، زبانهای صادقی هستند؛ و شعاعهای پرتو افشان ایمان اند. پس همه با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".
هرگاه گوش را به سینهٔ این فرقان بچسپانی، از اعماق دل آن، صدای آسمانی صریحی را خواهی شنید که می گوید: "لا إله إلّا هو".
— 466 —
آن صدا، صدایِ به غایت علوی، بی نهایت جدی و واقعاً صمیمی و حقیقی است، و کاملاً مونس و مُقنع است و سراپای آن را جواهرات برهان آراسته است و پیوسته می گوید: "لا إله إلّا هو".
این برهان منوّر، جهات ششگانهٔ شفّافی دارد، چون:
بر روی آن، سکهٔ اعجاز نقش بسته است و در درون آن، نور هدایت می تابد و می گوید: "لا إله إلّا هو".
و در زیر آن، برهان و منطق ظریف نسج گردیده است؛ و در راستش، استنطاق عقل وجود دارد؛ هر طرف مرفرف و آن را تصدیق می کند و می گوید: "لا إله إلّا هو".
و(1@ شمال او- که یمین است- استشهاد وجدان قرار دارد.
و پیش روی او، حسن و خیر است.
و هدفش سعادت می باشد.
و کلید او هر دَم این است: "لا إله إلّا هو".
و در ورای او که امام اوست، یعنی مَسند و متّکی اش، سماوی است و آن هم: وحی محض ربّانی است. پس این جهاتِ ششگانه، روشن و پر نور است و در برج آن، متجلّی است که: "لا إله إلّا هو".
آری، آن وسوسه سارق، با وهمِ شبهٔ طارق، با کدام جسارت می تواند دروازه او را بکوبد. آیا آن مارق می تواند پا به این قصر بارق و شارق بگذارد!
سورهایِ سوره های او شامق و هر کلمهٔ آن، یک مَلک ناطق است و می گوید: "لا إله إلّا هو".
پس آن قرآن عظیم الشأن چگونه یک دریای توحید است.
بیا تا یک قطرهٔ آن، "سورهٔ اخلاص" را به عنوان مثال برگزینیم، و این رمز کوتاه را از میان رموز بی نهایت آن، مورد بررسی قرار دهیم.
این سوره، همهٔ انواع شرک را رد می کند، و هفت نوع توحید را در این شش جمله که سه جملهٔ آن مثبت و سه جمله اش منفی است، به اثبات می رساند.
— 467 —
جملهٔ نخست: قُلْ هُوَ اشارهٔ بدون قرینه است. یعنی، تعیینی است بالاطلاق؛ پس در این تعیین، تعیّن وجود دارد. یعنی: لا هو الّا هو. و این اشاره ای است به توحید شهود. هرگاه نظرِ حقیقت بین، مستغرق توحید شود، می گوید: "لا مشهود الّا هو".
جملهٔ دوم: اَللّٰهُ اَحَدٌ تصریحی است به توحید الوهیّت، زیرا حقیقت با زبان حق می گوید:
"لا معبود الّا هو".
جملهٔ سوم: اَللّٰهُ الصَّمَدُ صدفی است برای دو گوهر از گوهرهای توحید.
گوهر اول: توحید ربوبیّت است: زبان نظام هستی می گوید: "لا خالق الّا هو"
گوهر دوم: توحید قیّومیت است، یعنی: در سراسر هستی و در بقا و وجود، زبانِ نیاز به مؤثر حقیقی می گوید: "لا قیّوم الّا هو"
جملهٔ چهارم: لَمْ يَلِدْ است و توحید جلالی در آن مستتر می باشد، و انواع شرک را رد می کند و ریشهٔ کفر را بی اشتباه بر می کند.
یعنی آن که تغیّر و تناسل می کند و تجزیه را می پذیرد، نه خالق است، نه قیّوم و نه إله.
و لَمْ يَلِدْ فکرِ ولد و کفر تولّد را به یکباره رد می کند و شرکِ فرزندی حضرت عیسی و عزیر علیهما السلام و فرشتگان و یا عقول را قطع می سازد، این همان شرکی است که بسیاری از نوع بشر به چنگ آن افتاده اند.
پنجم: وَلَمْ يُولَدْ یک توحید سرمدی است و به اثبات أحدیّت اشاره می کند.
کسی که واجب، قدیم و ازلی نباشد، نمی تواند إله شود. یعنی: اگر در طول زمان حادث باشد، و یا از مادّه متولد گردیده باشد، و یا این که از اصلی منفصل باشد، هرگز نمی تواند پناه این هستی شود.
این جمله، شرکِ عبادت اسباب، و عبادت ستارگان، و عبادت بتها و عبادت طبیعت را رد می کند. اسباب پرستی، نجوم پرستی، صنم پرستی و طبیعت پرستی نوعی از انواع شرک هستند و چاه هایی برای ضلالت.
— 468 —
ششم: وَلَمْ يَكُنْ یک توحید جامع است؛ یعنی: او نه در ذاتش نظیر دارد، و نه در افعالش شریک دارد، و نه در صفاتش شبیه. همهٔ اینها نگاه ها را به سوی (لم) بر می گرداند.
این شش جمله معناً نتیجه و برهان یکدیگر اند، در این سوره براهین مسلسل و نتایج مرتب قرارگاه اند. یعنی در این سوره اخلاص، سی سوره که هر کدام نسبت به بلندی قامتش مسلسل و مرتب است مندرج می باشد؛ که سحرگاه یکدیگر اند.
لا یعلم الغیب الّا الله
سبب صرفاً ظاهری است
عزّت و عظمت می خواهد که اسباب طبیعی، در جلو چشم عقل، پرده دار دست قدرت باشند. توحید و جلال می خواهد که اسبابِ طبیعی، دامنکش تأثیر حقیقی باشد در آثار قدرت الهی. (٭):یعنی از تأثیر حقیقی دست بکشد و در ایجاد مداخله نکند. مؤلف.
وجود در عالم جسمانی منحصر نیست
انواع مختلف وجود که بی حدّ و حصر است، به این عالم شهادت منحصر نیست و در آن نمی گنجد. پس عالم جسمانی (مادی) به پردهٔ پُر زرق و برقی می ماند که روی عالمهای پرتو افشانِ غیب انداخته شده است.
اتحاد در قلمِ قدرت، توحید را اعلان می کند
اثر اتقانِ صنعت در هر گوشهٔ فطرت، نقش اسباب را در ایجاد خود بالبداهه رد می کند.
و نقشِ عین قلم و قدرت در هر نقطهٔ خلقت، بالضروره وجود وسایط را رد می کند.
یک چیز بدون هرچیز نمی شود
سِرّ تساندی که در سراسر کاینات، مستتر و منتشر است.. و روحِ تجاوب و تعاونی که از هر سمت و سوی آن موج می زند، نشان می دهد که:
فقط یک قدرت عالم شمول، ذرّه را خلق می کند و در محل مناسبش جابجا می سازد.
— 469 —
و هر حرف و هر سطرِ کتاب هستی، حیّ است. و احتیاج، آن ذره را به هر سو سوق می دهد و معرّفی می کند؛ این ذره از هرجا بیاید به ندای حاجت لبّیک می گوید.
و به سرِّ توحید، آفاق و اطراف را می بیند، زیرا قدرت، هر حرف زنده را مانند یک صورت و چشمی ناظر به هر جمله متوجه می سازد.
حرکت خورشید بخاطر جاذبه است؛ و جاذبه بخاطر استقرار منظومهٔ آن است
خورشید یک میوه دار است، تکان می خورد تا میوه های منجذب و سیّارش نیفتد.. اگر با سکوتش سکونت هم نماید، جذبه از بین می رود و مجذوبهای منظّم آن در فضا می گریند.
اشیای کوچک به اشیای بزرگ مربوط اند
آن که چشم پشه را آفریده است، خورشید و کهکشانها را هم او آفریده است، و آن که معدهٔ کَیک را تنظیم نموده است، به منظومهٔ شمسی هم او نظم بخشیده است.. و آن که رؤیت را در چشم و احتیاج را در معده درج نموده است، هموست که به چشم آسمان، سرمهٔ نور کشیده و بر روی زمین، سفرهٔ غذا را گسترده است.
در نظم کاینات اعجاز بزرگی موجود است
ببین که در تألیف کاینات، اعجازی وجود دارد؛ به فرض محال، اگر هریک از اسباب طبیعی، فاعلِ مختار و مقتدر شود، آن اسباب عاجز و ذلیل در برابر آن اعجاز، سجده خواهند نمود و خواهند گفت:
سبحانک.. لا قدرة فینا.. ربّنا أنت القدیر الأزلي ذو الجلال.
در برابر قدرت، هرچیز مساوی است
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
قدرت الهی ذاتی و أزلی است؛ عجز، توان حلول در آن را ندارد؛ مراتبی در آن نیست و موانع هم توانِ تداخل را ندارد؛ و کلّ و جزء در برابر آن مساوی است و تفاوتی باهم ندارد. زیرا هرچیز به هرچیز وابسته است.
پس آن که قادر به آفریدن هرچیز نیست، توان آفریدنِ شی واحد را هم ندارد.
— 470 —
کسی که مهار کاینات را در دست نداشته باشد نمی تواند
ذرّه را خلق کند
آن دست ناتوانی که از برافراشتن زمین و خورشیدها و ستارگانِ بی حدّ و حصر عاجز است و توان نهادن آنها را بر سر این فضا و روی سینهٔ آن ندارد، حق ندارد ادعای خلقت و ایجاد نماید.
احیای نوع همچون احیای فرد است
آن گونه که احیای حشره ای که در زمستان به خواب مرگ آلود فرو رفته است، بر قدرت الهی سخت و دشوار نیست، احیای این دنیا پس از مرگش نیز آن چنان است، بلکه احیای همهٔ ذوی الارواح برایش ساده و سهل می باشد.
طبیعت، یک صنعت الهی است
طبیعت، تابع نیست، بلکه مَطبع است.. و نقّاش نیست، بلکه یک نقش است، و فاعل نیست، بلکه قابل فعل است، و مصدر نیست، بلکه مِسطر است.. و ناظم نیست، بلکه نظام است.. و قدرت نیست، بلکه یک قانون است.
پس طبیعت، یک شریعت ارادی است، نه حقیقت خارجی.
وجدان با جاذبه اش الله را می شناسد
در وجدان، یک انجذاب و جذبه مندمج است، و با جذب یک جاذب، همواره یک انجذاب به وجود می آید.
و هرگاه ذوالجمال دیده شود و با شعشعه و بدون حجاب تجلّی نماید، ذی شعور به جذبه در می آید.
این فطرت با شعور، قاطعانه به واجب الوجود شهادت می دهد که صاحب جلال و جمال است.
یک شاهدش آن جذبه است.. و دیگری آن انجذاب.
— 471 —
شهادتِ فطرت صادق است
در فطرت، دروغ وجود ندارد، هرچه می گوید راست است؛ میلان نموّی که در هسته نهفته است می گوید: "می خواهم برُویم و بارور شوم" و گفته اش هم درست در می آید.
در داخل تخم میلان زندگی در آن اعماق می گوید: "می خواهم یک چوچه شوم - و با اذن الهی می شود." و سخنش مورد تصدیق قرار می گیرد.
اگر مشتی آب در داخل گویی آهنین، نیّت منجمد شدن داشته باشد، در هنگام برودت، میلان انبساط آن می گوید: "آی آهن! توسعه پیدا کن، من به جای بیشتری نیاز دارم" آنگاه آهنِ سخت، می کوشد تا او را دروغگو قرار ندهد. و حتی راستی و صدق قلبی اش آن آهن را تکّه تکّه می سازد.
هریک از این میلانها یک أمر تکوینی، یک حکم یزدانی، یک شریعت فطری و یک تجلّی اراده الهی در ادارهٔ اکوان است.
لذا هر مَیل و هر امتثال، در واقع انقیادی است در برابر أمر تکوینی الهی.
پس تجلّی موجود در وجدان، عیناً چنین جلوه ای است، به گونه ای که انجذاب و جذبه، همچون دو آیینهٔ صاف و مجلّی است که نور ایمان و تجلّیِ جمال در آن دو بازتاب می یابد.
نبوّت در بشر ضروری است
قدرت الهی که مورچه را بدون أمیر و زنبور عسل را بدون یعسوب نگذاشته است، بدون شک، بشر را نیز بدون شریعت و بدون نبیّ رها نخواهد کرد. چون سرِّ نظام عالم این گونه تقاضا می کند.
معراج برای ملائک همانند انشقاق قمر برای انسان ها است
الحق که فرشتگان، معراجی را با کرامت دیدند و دریافتند که: معراج، مسلماً ولایتِ معظّمی در نبوّت است.
آن نبیّ نورانی، سوارِ براق گشته و برق شده است، و همچون قمر، دَور تا دَور هستی را گشته و عالم نور را نیز دیده است.
— 472 —
و آن گونه که اِنشَقّ القَمَر معجزهٔ حسی بزرگی برای انسانهای منتشر در عالم شهادت است، این معراج هم بزرگترین معجزه برای ساکنان عالم ارواح است که سبحان الذی اسری می باشد.
برهانِ کلمهٔ شهادت در داخل آن است
کلمهٔ شهادت، دو کلام دارد، هریک شاهد و دلیل و برهان دیگری است.
اوّلی: یک برهان لمّی است برای دومی؛ و دومی: یک برهان إنّی است برای اوّلی. : برهان "لمّی" عبارت است از: استدلال از مؤثر بر اثر؛ و "أنّی" عبارت است از: استدلال از اثر بر مؤثر. و این اسلم است. (اشارات الاعجاز: ١٨٦) مترجم.
حیات، نوعی از تجلّی وحدت است
حیات، نور وحدت است. پس توحید، با حیات در این کثرت تجلّی می کند.
آری، یک جلوهٔ وحدت، وجودِ واحدی بر این همه موجودات فراوان می بخشد؛ زیرا حیات، شیئِ واحد را مالک هر شئ می گرداند.. حال آن که جملهٔ اشیاء به نزد چیزی که فاقد حیات است، عدم به شمار می رود.
روح قانونی است که وجود خارجی برایش پوشانده شده است
روح یک قانون نورانی است، و ناموسی که برایش وجود خارجی پوشانده شده است و شعور را به سرش نصب کرده است.
این روح موجود- که وجود خارجی دارد- و این قانون معقول - که عقلاً مدرک است- با هم دو برادر و دو همراه شده اند.
چون روح نیز همانند قوانین ثابت و دایمیِ فطری، از عالم أمر و از صفت اراده می آید.
و قدرت الهی، وجودی حسّی بر روح می پوشاند، و شعور را بر سرش می آویزد، و یک سیّالهٔ لطیفه را صدفِ آن جوهر می گرداند.
اگر قدرت خالق به قوانین جاری در انواع، وجود خارجی بپوشاند، هر کدام، یک روح می شود. و اگر روح، وجود را بیرون کند، و شعور را از سرش طرد نماید، بازهم قانونِ لایموت می شود.
— 473 —
وجود بدون حیات همچون عدم است
ضیا و حیات، کشّاف موجودات اند. اگر نور حیات نباشد وجود هم عدم آلود و حتی همچون عدم است.
آری، چیزی که در آن حیات نیست، غریب و یتیم است حتی اگر قمر هم باشد.
مورچه به سبب حیاتش بزرگتر از زمین است
اگر مورچه را با ترازوی وجود وزن کنی، هستی ای که آن مورچه به سرّ حیات با خود دارد در کرّهٔ زمین ما نمی گنجد.
اگر این کرّهٔ زمین را - که به باور من زنده و به گمان بعضیها مرده است- با مورچه مقایسه کنیم، آن کره نمی تواند برابر نصف سرِ باشعور این موجود باشد.
نصرانیّت، تسلیم اسلامیّت خواهد شد
نصرانیّت، انطفاء یا اصطفاء را در برابرش خواهد دید. و تسلیم اسلام خواهد شد و سلاح بر زمین خواهد گذاشت. چندین بار پاره شد تا به "پروتستانی" رسید و در این جا هم کسی را نیافت که به آن صلاح بدهد. و بار دیگر، پرده پاره شد و این بار، در گمراهی مطلق افتاد. اما قسمی از آنان به توحید نزدیک شدند و در آن، فلاح خواهند یافت. و او اکنون در شُرف پاره شدن است، (٭):اشاره است به نتایج هولناک جنگ جهانی اول، بلکه از جنگ جهانی دوم خبر تامّه می دهد. مؤلف اگر به خاموشی نگراید، تصفیه خواهد شد و مِلک اسلام خواهد گردید.
این راز بزرگی است و در اشاره و رمز به آن، فخر رُسل (ص) فرموده است:
"عیسی علیه السلام، به شریعت من عمل خواهد کرد و از امّت من خواهد شد."
نظر تَبعی، محال را ممکن می بیند
مشهور است که جماعتی کثیر به هلال عید نگاه می کردند و کسی چیزی نمی دید. در این اثنا، پیرمردی قسم می خورد و می گوید: "من هلال را دیدم" حال آن که آنچه او دیده بود، موی سفیدی از مژگانِ تقوّس نموده او بود. این تار مو، هلال او شد. پس آن موی مقوّس کجاست و آن قمری که هلال شده است کجا؟
— 474 —
اگر به این رمز پی برده باشی!
حرکات ذرّات، موهای ظلمانیِ مژگانِ عقلت شده و چشم مادّی را کور ساخته است، از این رو، نمی تواند فاعلی را که به همهٔ انواع، شکل می دهد ببیند. و بدین گونه، به چنگ ضلالت می افتد.
آن حرکت کجا و نَظّام هستی کجا؟
بدون شک، توهّم صدورِ آن انواع از آن حرکات، محال اندر محال است.
قرآن، آیینه می خواهد نه وکیل
قدسیّتِ مأخذ مصدر است که بیش از نیروی برهان، شوقِ اطاعت را به جمهور امت و عموم عوام می دهد و به امتثال سوق می کند.
نود درصد شریعت عبارتند از: مسلّمات شرعی و ضروریات دینی که به ستونهایی از الماس شباهت دارند، اما مسایل اجتهادیِ اختلافیِ فرعی فقط ده درصد آن را تشکیل می دهند، پس صاحب ده طلا نمی تواند نود ستون الماسی را در جیبش بگذارد و مجبور به تابعیت بکند.
معدن الماسها، قرآن و حدیث است و این دو، مالک آنند و آن الماسها را همیشه در این دو باید جست.
کتاب ها و اجتهادات، باید آیینه های بازتاب دهندهٔ قرآن باشند و به صورت دوربینهایی جهت نگریستن به آن، مورد استفاده قرار گیرند، زیرا آن شمس معجزالبیان، سایه و وکیل نمی خواهد.
مُبطل، باطل را به ظنِّ حق می گیرد
انسان بخاطر برخوردار بودنش از فطرت مکرّم، همواره حق را قصداً جستجو می کند، اما گاهی باطل به دستش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و از آن پاسداری می کند، و گاهی هم در اثنای کَند و کاو حقیقت، بدون اختیار، گمراهی بر سرش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و به ذهنش راه می دهد.
— 475 —
آیینه های قدرت زیاد است
آیینه های قدرت ذوالجلال بسیار زیاد است و هرکدام، پنجره هایی شفافتر و لطیفتر از دیگری را به سوی عالم مثال می گشاید. از آب تا هوا، از هوا تا أثیر، از أثیر تا عالم مثال، از عالم مثال تا عالم ارواح، از عالم ارواح تا زمان، از زمان تا خیال و از خیال تا فکر، هرکدام آیینه های مختلفی هستند که همواره شئونات سیّال الهی در آنها تمثّل می کند. بیا و با گوشَت در آیینهٔ هوا نظر کن، خواهی دید که یک کلمهٔ واحد، یک میلیون کلمه می شود.
بدین سان، قلم قدرت الهی، عجیب استنساخ می کند... و این سرّ تناسلات...
اقسام تمثّلات مختلف است
تمثل در آیینه، به چهار صورت تقسیم می شود:
یا فقط تمثیل هویت است؛ و یا تمثل هویت به همراه خاصیت؛ و یا این که، تمثّل هویت و شعله ای از ماهیّت؛ و یا هم ماهیّت، هویّت.
اگر خواستار مثال هستی، انسان و شمس، و ملَک و کلمه بهترین مثال است.
تمثال های کثیف، در آیینه به سانِ اموات متحرّک در می آیند.
و تمثال های یک روح نورانی در آیینه های خودش، هرکدام یک حیّ (زندهٔ) مرتبط، و نور منبسط است. اگر عینش نباشد غیرش هم نیست.
اگر خورشید حیات می داشت، حرارت آن حیاتش می شد، و ضیای آن شعورش می شد، پس تصویر انعکاس یافتهٔ آن در آیینه، مالک همین خواص می باشد.
پس این است کلید این أسرار:
جبرئیل علیه السلام درحالی که در سدرة است، به صورت دحیة در مجلس نبوی تمثل می کند و خدا می داند در چند جای دیگر!..
و عزرائیل به طور همزمان در جاهای بسیار زیادی که شمار آن را جز خدا کسی نمی داند، به قبض ارواح می پردازد. و پیامبر اکرم (ص) نیز در یک آن، هم در کشف اولیاء، و هم در رؤیاهای صادق به امّتش نمایان می گردد، و در میدان محشر نیز با شفاعتش با همهٔ امت دیدار می کند. و ابدالِ اولیاء هم در آنِ واحد در جاهای زیادی ظهور می یابند و دیده می شوند.
— 476 —
مستعد، می تواند مجتهد شود نه مشرِّع
هر کسی که استعداد اجتهاد را دارا و حایز شروط آن است، می تواند برای خودش در موارد غیر منصوص اجتهاد کند، بدون آن که دیگران را بر آن ملزم سازد، چون او نمی تواند شریعت گذاری نماید و امّت را به آن فرا خواند. فهم او از شریعت تلقّی می گردد، لکن نمی تواند خود شریعت باشد. زیرا ممکن است انسان مجتهد شود، اما مشرّع شدن او دور از امکان است. پس دعوت بسوی هر فکری مشروط بر آن است که جمهور علما بر آن صحّه بگذارند، چه در غیر آن، بدعت و مردود خواهد بود و در دهان صاحبش منحصر می ماند و نمی تواند خارج شود. زیرا اجماع و جمهور علما است که می تواند مهر شریعت را روی آن ببیند و تشخیص دهد.
نور عقل از قلب بر می آید
روشنفکران ظلمانی باید این سخن را نیک بدانند که:
بدون ضیای قلب، نور فکر نمی تواند منوّر شود.
اگر آن نور و این ضیا مزج نشوند، آنگاه فکر، تیره و تار است و ظلم و جهل از آن فوران می زند. اما از روی فریب و تزویر، پوشش نور را بر تن کرده است.
در چشمت نهاری وجود دارد، اما سفید و مظلِم است، و در درون آن سوادی وجود دارد، اما لیلِ منوّر است.
اگر آن سیاهیِ منوّر در چشم نباشد، آن شحم پاره، چشم نمی شود و نمی تواند چیزی را ببیند. و بدین ترتیب، چشمِ بی بصیرت هم پشیزی نمی ارزد.
اگر در فکرتِ بیضا سویدای قلب نباشد، محصول دماغ هم نمی تواند علم و بصیرت باشد. پس عقل نمی تواند بدون قلب باشد.
مراتب علم در دماغ مختلف و ملتبس است
در دماغ مراتبی وجود دارد که با یکدیگر ملتبس و احکامشان مختلف است.
اول تخیّل می شود، سپس تصوّر می آید، بعداً تعقّل و به دنبال آن، تصدیق صورت می گیرد، سپس اذعان، و پس از آن التزام می شود، و سرانجام اعتقاد به وجود می آید. پس اعتقادات جدا و التزامات جداست. و از هریکی از این مراتب، حالتی صادر می شود:
— 477 —
چنانکه صلابت از اعتقاد، و تعصب از التزام، و امتثال از اذعان، و التزام از تصدیق صادر می گردد، و بی طرفی در تعقل، و تجرّد در تصور، و سفسطه در تخیّل حاصل می شود، اگر از مزج آن عاجز باشد.
بدون شک، ارائه تصویر خوب از أمور باطل، به معنی جرح اذهان صاف و اضلال آن است.
علم هضم ناشده، نباید تلقین شود
مرشد و عالم حقیقی، علمش را به محض رضای خدا و بدون چشم داشت به مردم می آموزد، و همچون گوسفند است، نه پرنده. گوسفند به برّه اش شیر هضم شده و مصفّی می دهد، اما پرنده استفراغ لعاب آلودش را به دهن جوجه اش می دهد.
تخریب، اسهل است و ضعیف، همواره مخرّب است
شرط وجود کلّ، وابسته به وجود همهٔ اجزای آن است، اما عدم آن فقط در گروِ نبود یک جزء آن می باشد؛ بدین سان تخریب اسهل می شود. اینجاست که شخص عاجز و ناتوان به تخریب و ارتکاب اعمال منفی و تخریبی متمایل است و هرگز به اقدام مثبت نزدیک نمی شود.
قوّت باید خادم حق باشد
اگر دساتیر حکمت، نوامیس حکومت، قوانین حق و قواعد قوّت به یکدیگر استناد نورزند و از هم مستمد نباشند، در بین جمهور مردم مثمر و مؤثر نخواهند بود. آنگاه شعایر شریعت مهمل و معطّل خواهد ماند و مردم در أمورشان بر آن استناد نخواهند ورزید و اعتماد نخواهند کرد.
گاهی یک ضدّ متضمّن ضدّ خود می باشد
گاهی ضدّ، ضدّش را در خود پنهان می کند، اینجاست که در زبان سیاست، لفظ، ضدّ معنی است، و ظلم، (٭):به گونه ای بحث می کند که گویا این زمان را دیده است. مؤلف. کلاه عدالت را بر سر می گذارد، و خیانت، لباس حمیّت را به نرخ ارزان می پوشد، و بر جهاد و مبارزه در راه خدا، برچسپِ بغی زده می شود، و اسارت حیوانی و استبداد شیطانی به نام حریّت و آزادی مسمّی می گردد.
و بدین ترتیب، اضداد مثل همدیگر می شوند، و در صورتها تبادل رخ می دهد، و در اسمها تقابل به وجود می آید و مقامات هم جای شان را با یکدیگر عوض می کنند.
— 478 —
سیاستی که منفعت را اساس قرار داده باشد، جانور است
سیاست امروزی که چرخش را بر اساس منفعت گذاشته است، درنده و جانور است؛ اگر با جانور گرسنه دوستی کنی، مرحمتش را نه، بلکه اشتهایش را باز می کند، سپس بر می گردد و مزدِ چنگ و دندانش را هم از تو می طلبد.
به دلیل نامحدود نبودن قوای انسان، جنایتش بزرگ می شود
قوای موجود در انسان، برخلاف حیوان فطرتاً محدود نگردیده است، لذا خیر و شرّی که از انسان صادر می شود، لایتناهی است. هرگاه خودگامی آن، با خودبینی و غرور
و عناد این یکجا شود چنان گناهی (٭):در این هم یک اشاره ی غیبی وجود دارد. مؤلف. سر می زند که بشر تا کنون نتوانسته است بر آن اسمی بیابد. این خود دلیلی است بر وجود جهنم، چون بر آن گناه، کیفری جز جهنم وجود ندارد.
به عنوان مثال: شخصی صرفاً بخاطر راست و درست نشان دادن سخن دروغینش، فلاکت و بدبختی اسلام را قلباً آرزو می کند.
این زمان نیز نشان داده است که: جنت ارزان نیست و جهنم غیر ضروری نیست.
بعضاً یک خیر وسیلهٔ شر می شود
مزیّتی که خواص از آن برخوردار اند، در حقیقت سببی است برای واداشتن آنها به تواضع و محویّت، امّا متأسفانه سبب تحکّم و تکبّر شده است.
و عجز فقرا و فقر عوام هم در حقیقت انگیزهٔ آن است که دیگران بر آنها احسان و مهرورزی کنند، اما متأسفانه در حال حاضر، منجر به ذلت و اسارت شان شده است.
و شرف و افتخارِ محاسنی که در چیزی حاصل شده است، به خواص و رؤسا پیشکش می شود و منسوب می گردد، اما سیّئات و زشتیهایی که از آن نشأت یافته است، بر افراد و عوام تقسیم و توزیع می گردد.
لذا شرفی که عشیرهٔ غالب به آن دست یافته است، با: "آفرین به رییس عشیره!" استقبال می گردد.
اما اگر عکس آن رخ داد، افراد آن عشیره مورد لعن و نفرین قرار می گیرند. این همان شرّ حزین در بشر است!
— 479 —
اگر غایه خیال و هدف وجود نداشته باشد، انانیّت قوت می گیرد
اگر اجتماعی ایده و هدف نداشته باشد، و یا ایده اش به فراموشی سپرده شود، و یا این که تناسی صورت گیرد، بدون شک ذهنها به "أنا" ها برمی گردند و به دَور آن پرسه می زنند. یعنی:
"أنا" قوّت می گیرد و بعضاً به عصب تبدیل می شود، به حدّی که سوراخ نمی شود تا "نحن" شود. پس آنانی که "أنا" ی خودشان را دوست دارند، دیگران را دوست نمی دارند.
حیاتِ اختلال از مرگ زکات و زنده بودن ربا بروز کرده است
معدن و اصل همهٔ انواع اختلالات و تمامی هرج و مرجها و فسادها، و محرّک و منبع همهٔ رذایل و سیّئات و خصلتهای دون، فقط دو کلمه و یا دو جمله است:
جملهٔ اول: "من سیر باشم به من چه که دیگران از گرسنگی بمیرند"
جملهٔ دوم: "تو رنج بکش تا من راحت و آرام باشم، تو کار کن تا من بخورم، از من خوردن، از تو کار کردن!"
تنها داروی شفابخشی که سمّ قاتل را در جملهٔ اول از بیخ و بُن بر می کند، فقط "زکات" است، همان زکات شرعی که یکی از ارکان اسلام به شمار می رود.
و آنچه درخت زقّومِ مندرج در جملهٔ دوم را از ریشه اش قطع می کند، تحریم ربا است. اگر بشر خواستار صلاح و رستگاری است و زندگی اش را دوست دارد، بایستی زکات را وضع نماید و ربا را برچیند.
اگر بشر خواستار حیات است، باید انواع ربا را بکشد
صلهٔ رحم از جانب طبقهٔ خواص به طبقهٔ عوام، برچیده شده است. از پایین (عوام) صدای آشوبها و واویلای انتقام و نالهٔ کین و حسد فوران می زند، و از بالا (خواص) هم آتش ظلم و تحقیر و ثقلتِ تکبّر و انگیزه های تحکّم فرود می آید.
حال آن که باید از پایین: تحبب و اطاعت و احترام و فرمانبرداری بالا شود، البته مشروط بر آن که از جانب بالا هم مرحمت و احسان و شفقت و تربیت فرود آید.
— 480 —
پس اگر بشر خواستار زندگی است، باید به زکات چنگ بزند و ربا را طرد نماید. چون عدالت قرآن به دَر عالم ایستاده است و به ربا می گوید: "دخول ممنوع، برگرد!". اما بشر به این أمر گوش فرا نداد و سیلیِ خوبی خورد.. (٭):اشارهٔ غیبیِ قوی است، چون بشر گوش نکرد و با جنگ جهانی دوم این سیلی سخت را هم خورد. مؤلف. او باید پیش از خوردن سیلی قوی تر و خطرناک تر، به این أمر گوش فرا دهد.
بشر، آن گونه که قید اسارت را درهم شکست، قید مزدوری
را هم پاره پاره خواهد کرد
در یک رؤیا گفته بودم که:
جنگهای خفیف و کوچکِ دولتها و ملتها، جایش را به جنگ های شدیدی میان طبقات بشر خالی می کند. زیرا انسان در طول تاریخ، اسارت را نپذیرفت و با خونش زنجیرها را درهم شکست، اما اکنون اجیر و مزدور شده است و بار آن را می کشد. اما روزی، آن را هم خواهد شکست.
سرِ انسان پس از پشت سر گذاشتن پنج دوره، سفید شده است، و آن دوره ها عبارتند از:
وحشیّت و بدویت و بردگی و اسارت و اکنون هم أجیر و مزدور است، این گونه آغاز گردیده است و اینگونه سپری خواهد شد.
راه غیر مشروع به سمت خلاف مقصود می رود
"القاتل لا یرث" یک دستور عظیم است.
کسی که از راه نا مشروع به سوی مقصدی می رود، غالباً با خلاف مقصودش مجازات می بیند.. محبّت اروپا، محبّت غیر مشروع است و عاقبتِ تقلید از آن و ألفت با آن، جواب دشمنی غدّارانه از سوی محبوب را با خود دارد و جنایت است!
آری، فاسق محروم است و به لذت و نجات دست نمی یابد.
— 481 —
در جبریه و معتزله می توان دانه ای از حقیقت را یافت
ای طالب حقیقت!
نگاه شریعت به ماضی و مصیبت با نگاه آن به مستقبل و معصیت، متفاوت است. زیرا به ماضی و مصایب، به نظر و قدر الهی می نگرد، پس سخن در اینجا از آنِ جبریّه است. اما به مستقبل و معاصی، با نظر تکلیف الهی می نگرد، پس سخن در این جا از آن معتزله است. و این گونه، جبریه و معتزله مصالحه می کنند.
پس در این مذاهب باطل، دانه ای از حقیقت موجود مندرج است، و جایگاه خاصی در آن دارد، و باطل از تعمیم آن به وجود می آید.
عجز و جزع، کار بیچارگان است
اگر خواستار حیات هستی در آنچه چاره و راه حل دارد به عجز چنگ مزن. اگر خواستار راحت و آرامش هستی در آنچه چاره و علاج ندار، به جزع (داد و فریاد) مپرداز.
گاهی یک چیز کوچک کار بزرگی را انجام می دهد
گاهی شرایطی به وجود می آید که تحت آن، اندک حرکتی، انسان را به اعلی علیین می رساند. و در حالاتی هم حرکت کوچکی کاسبش را به اسفل سافلین سرنگون می سازد.
به بعضیها یک آن معادل یک سال است
برخی از فطرتها به یکباره می درخشد، و برخی دیگر تدریجی است و اندک اندک بالا می آید. طبیعت انسانی به هردوی آنها شباهت دارد و با در نظر داشت شرایط و احوال تغییر می کند. بعضاً به شکل تدریجی می رود و در مواردی نیز همچون باروت ظلمانی است، به یکباره منفجر می شود و یک آتش نورانی از آن فوران می زند.
چه بسا یک نگاه، زغال را به الماس تبدیل می کند.
و چه بسا یک تماس، سنگ را به اکسیر مبدّل می سازد.
— 482 —
چنانکه یک نظر پیامبر (ص) یک جاهل بدوی را یکدم به یک عارف نورانی منقلب می ساخت. اگر خواستار میزان هستی، حضرت عمر رضی الله عنه پیش از اسلام و بعد از آن، در مقابلت قرار دارد. و مثال آن دو: همچون بذر و درخت است که دفعتاً به بار نشست و میوه داد. بدین سان، آن نگاه احمدی و آن همّت نبوی در جزیرة العرب، به یکباره سراسرفطرتهای زغال شده را به الماسهای تابانی مبدّل ساخت. و اخلاق باروت مانند را درخشاند و به نور های منوّر تبدیل شدند.
دروغ، یک لفظ کافر است
یک بذر از صدق و راستی، خروارها دروغ را می سوزاند.
و یک دانهٔ حقیقت، قصری از خیال را ویران می سازد.
پس صدق، اساس بزرگ و گوهری تابان است، و گاهی ی در صورت موجودیت ضرر ی جایش را به سکوت می دهد؛ اما برای دروغ، مجالی وجود ندارد، هرچند سود و منفعتی در آن باشد. هر سخنت باید راست و هر حُکمت باید حق باشد.
ولی این را باید خوب بدانی که: حق نداری هر راست را به زبان بیاوری.
این قاعده را دستور خود بگردان: "خُذ ما صَفَا دَع ما کَدَر"
زیبا ببین و زیبا بنگر، تا فکر و اندیشه ات زیبا شود؛ زیبا بدان و زیبا فکر کن. تا زندگیِ لذیذ و آرام را دریابی.
أملِ مندرج در حسن ظن، زندگی را در زندگی می دمد.
در حالی که یأسِ نهان در سوء ظن، مخرّب سعادت و قاتل زندگی است.
مجلسی است در عالم مثال
(موازنه ای است میان مدنیت حاضر و شریعت غراء، و دَهایِ علمی و هُدای شرعی)
در آغاز متارکهٔ جنگ جهانی اول، در یکی از شبهای جمعه و در رؤیای صادق به مجلس با شکوهی در عالم مثال داخل شدم، در آنجا از من پرسیدند:
"پس از این شکست، وضعیت عالم اسلام چگونه خواهد شد؟"
من به صفتِ سفیر عصر حاضر، پاسخ دادم و آن ها هم گوش فرا دادند.
— 483 —
این دولتی که از گذشته ها مسئولیت حمایت از استقلال عالم اسلامی و اعلای کلمة الله را با انجام فرض کفایی جهاد، بر عهده گرفته است، و خود را آمادهٔ فدا شدن در راه عالم اسلام ی که پیکر واحدی است- ساخته و لوای خلافت را برافراشته است.. آری، این دولت و این امت اسلامی بجای این فلاکتها و بلاها، بدون شک سعادت و حرّیت را به عالم اسلام به ارمغان خواهد آورد و مصیبتهای گذشته را در آینده تلافی خواهد کرد؛ شخصی که با پرداخت سه، می تواند سیصد به دست آورد به هیچ وجه زیان نکرده است، و شخص با همّت، حالت حاضرش را به آیندهٔ روشنی مبدّل می سازد. پس این مصیبت باعث آن شد که شفقت و اخوت و تساند اسلامی را به گونهٔ خارق العاده ای در میان ما برانگیزد.
انکشاف اخوت میان مسلمانان سبب سریع فروپاشی و تخریب مدنیّت حاضر می گردد و صورت این دنیّت حاضر دگرگون خواهد شد و نظام آن برهم خواهد خورد و آنگاه مدنیت اسلامی ظهور خواهد کرد و مسلمانان، اولین کسانی خواهند بود که با اراده و اختیار خودشان به آن داخل می شوند. اگر موازنه می خواهی؛ به اساسات و آثار مدنیّت شرعی و مدنیّت فعلی دقت و نظر کن.
اساسات مدنیت فعلی منفی است، ارزش و هست و بود آن پنج اساس منفی است و چرخهای آن روی آنها می چرخد.
چون نقطهٔ استناد آن: به جای حق، قوّت است؛ و شأن قوت هم تجاوز و تعرض می باشد. و از این، خیانت بروز می کند.
هدفِ قصد آن: به جای فضیلت، یک منفعت خسیس است، و شأن منفعت: تزاحم و تخاصم می باشد. و از این، جنایت بروز می کند.
قانون آن در زندگی: به جای تعاون، جدال و مخاصمه است و شأن جدال هم عبارت است از: تنازع و تدافع، و از این، سفالت بروز می کند.
اساس رابطه اش بین اقوام: عنصریت پروری است که بر علیه دیگران رشد می یابد و با بلعیدن دیگران پرورش می یابد و قوت می گیرد، و شأن نژاد پرستی و عنصریت و ملیّت گرایی منفی هم چنین تصادمهای مدهش و تلاطم فجیع است، و از این، نابودی و هلاکت بروز می کند.
— 484 —
و پنجمین آن: یعنی خدمت جذّاب آن، تشجیع هوی و هوس، و فراهم آوری امکانات و تسهیل و اشباع غرایز و خواهشات نفسانی است، و ازین سفاهت بروز می کند. و شأن هوی و هوس همواره این است که: انسان را مسخ می کند، و سیرتش را تغییر می دهد و در نتیجه، انسانیت را دگرگون می سازد و از نظر معنوی مسخ می کند.
اگر اکثریت این مدنیها را زیر و رو کنی و باطن شان را برملا سازی، در صورت شان سیرتِ میمون و روباه و مار و خرس و خوک را خواهی دید.
آری، آنچه در برابر خیالت قرار خواهد گرفت، پوست و پشم اینها خواهد بود.. و آثارشان هم علیه شان دلالت می کند.
در زمین میزانی جز موازین شریعت کارا نیست، شریعت، رحمتی است اهدا شده از آسمان قرآن.
اما اساسهای مدنیّتِ قرآن، مثبت و ایجابی است و چرخ سعادت آن روی پنج اساس مثبت می چرخد.
نقطهٔ استناد آن: به جای قوّت، حق است. و شأن دایمی حق: عدالت و توازن است، و از این، سلامت سرچشمه می گیرد و شقاوت زوال می یابد.
و هدف آن: به جای منفعت، فضیلت است، و شأن فضیلت محبّت و تجاذب است و از این هم، سعادت سرچشمه می گیرد و عداوت زایل می گردد.
دستور آن در زندگی: به جای جدال و قتال، تعاون است و شأن این دستور هم اتحاد و تساندی است که مایهٔ زندگی جماعتها می باشد.
و طرز خدمت آن بر جامعه: به جای هوا و هوس، هُدای هدایت است و شأن هُدی: به ارمغان آوردن ترقی و رفاهِ شایسته برای انسان و تنویر و تکامل بخشیدن به گونه لازم بر روح اوست.
و عاملش در راه ایجاد رابطه میان طبقات بشر: رابطهٔ دینی، پیوند وطنی، علاقهٔ صنفی و شغلی و اخوت ایمانی است. و شأن این رابطه هم، اخوت صمیمانه، سلامت عمومی و طرد عنصریت و ملیّت گراییِ منفی در بین کتله ها است.
هرگاه تجاوزی از خارج صورت گیرد، او هم موقف تدافعی اتخاذ می کند.
— 485 —
و اکنون دریافتی که چرا عالم اسلام از مدنیت حاضر روی برتافت و آن را نپذیرفت و مسلمانان با ارادهٔ خود در آن داخل نشدند.
چون به سودشان نیست و به دردشان نمی خورد، زیرا قید وحشتناک اسارت را بر آنان زده است، بل به جای این که تریاک شفابخشی برای نوع انسان باشد، زهر کشنده ای شده است. چون هشتاد در صد بشریت را در مشقت و شقاوت انداخته است تا ده در صد آنها در سعادت مزخرفی زندگی کنند! اما ده در صد دیگر را بین اینها و آنها در بی راحتی افکنده است.
و سود بدست آمده از تجارت هم به چنگ اقلیّت ظالم افتاده است، حال آنکه سعادت حقیقی آن است که مایهٔ سعادت کلّی گردد و یا دست کم باعث نجات اکثریت قرار گیرد.
و قرآنی که به عنوان رحمت برای نوع بشر نازل شده است فقط آن شیوهٔ از مدنیت را می پذیرد که به همگان و یا به اکثریت سعادت آور باشد، اما در مدنیت حاضر، لگام هوس گسسته است، و خواهشات آزاد است و حرّیت حیوانی حکمفرماست. هوس تحکّم می کند و هوی هم مستبّد است، و حاجات غیر ضروری را در حکم حوایج ضروری قرار داده است؛ و بدین گونه راحت و آرام را از بشر سلب نموده است.
مدنیت حاضر، انسان را که در زندگیِ بدوی محتاج چهار چیز بود، نیازمند صد چیز ساخته و در ردیف فقرا و بینوایان قرار داده است، تا جایی که دیگر، سعی حلال برای رفع نیازها کافی نیست. این مدنیت بشر را به حیله و حرام واداشته و از همینجا پایه های اخلاق را فاسد کرده است. چون جامعه و بشریت را با هاله ای از هیبت و رعب پوشانده و ثروت را به دست گرفته است و فرد و شخص را فقیر و فاقد اخلاق ساخته است.
این أمر، شواهد بسیار دارد. تمام وحشیگریها و جنایات و غدر و خیاناتی را که بشر در قرون أولی مرتکب شده بود، این مدنیّت خبیث فقط در یک بار آن همه را استفراغ کرد، و بازهم معده اش خراب خواهد شد (٭):یعنی استفراغ بعدی اش از این هم بدتر خواهد بود. آری، با دو جنگ جهانی چنان استفراغ کرد که خشکی دریا و هوا را آلوده ساخت و خون آلود کرد. مؤلف. و در روزهای آینده استفراغ خواهد کرد.
از این جا می توان دریافت که چرا عالم اسلامی در قبول آن مضطرب و پریشان، و برخوردش سرد بوده است. آری، این استنکاف اسلام، معنی دار و جای تأمل است.
— 486 —
آری، نور الهی که در شریعت غرّاء وجود دارد، ویژگی خاصی به آن می بخشد که عبارت است از:
استقلالی که منجر به استغنا می شود. و همین خاصیت است که اجازه نمی دهد تا دهاء روم- که روح این مدنیت است- بر آن نور هدایت تحکّم ورزد، و هدایتِ شریعت با فلسفهٔ این درهم آمیزد و عجین و تلقیح شود. و شریعت هرگز تابع این دهاءِ : منظور از کلمهٔ دهاء در این مبحث، عبارت است از: مفاهیم مادی تمدن غرب، یا فکر مادی در فلسفهٔ آن. ما این کلمه را به دلیل تجانس زیبایی که با هدی داشت همانگونه که بود نقل کردیم. مترجم. نخواهد شد.
چون شریعت، شفقت و عزت ایمان را در روح اسلام می پرورد. قرآن معجزالبیان حقایق شریعت را در ید بیضای خود گرفته است. هر حقیقتی در آن دست بیضا همچون عصای موسی است در میدان ساحران. و این مدنیّت سحرانگیز به زودی در برابر آن سجدهٔ حیرت و شگفت خواهد کرد.
اکنون به این دقت کن:
روم قدیم و یونان دو دها داشتند، و آن دو از یک اصل توأمان بودند. یکی خیال آلود بود، دیگری ماده پرست. اما آن دو، همچون روغن و آب، امتزاج ننمودند، و به رغم سپری شدن زمان، و سعی و تلاش مدنیت، و کوشش مسیحیت آن دو استقلال خود را نگه داشتند و در نیامیختند.
و اکنون هم آن دو روح، جسد خود را تغییر دادند، آلمان، جسدِ یکی و فرانسه، جسد دیگری شد. گویا نوعی تناسخ را پشت سر گذاشتند.
ای برادر مثالی!
زمان نشان داد که: آن دو دهایِ دوگانهٔ توأم، اسباب تمزیج را به مانند برزه گاو رد نمودند و تا کنون مصالحه نکرده اند.
مادام این دو همراه، دو دوست، دو برادر و دو همسفرِ راه ترقی و پیشرفت باهم درگیر شدند و مصالحه نکردند، چگونه امکان دارد هدایِ قرآن که اصل و معدن و مطلعِ مغایر و متفاوتی دارد، نور موجود در آن و هدایت شریعت با دهایِ روم و فلسفهٔ آن، که روح این مدنیت اند مصالحه کند و مزج شود!؟ آن دها و این هُدی منشأ متفاوتی دارند.
— 487 —
هُدی از آسمان نازل شد.. و دها از زمین سر برآورد.
هُدی در قلب کار می کند و دماغ را هم به فعالیت وا می دارد؛ اما دها در دماغ کار می کند و قلب را برهم می زند و مکدّر می سازد.
هُدی روح را منوّر می کند به حدی که دانه های آن، غنچه و سنبل باز می کند، و طبیعتِ تیره و تار با آن روشن و تابان می شود. و استعداد کمالی به یکباره راه را می پیماید و نفس جسمانی را خادم گوش به فرمان قرار می دهد. و در سیمای انسان کوشا و با همّت، صورت مَلَک را نقش می زند.
اما دها، پیش از همه به نفس و جسم رو می آورد، و وارد طبیعت می شود و نفس را مزرعه و بسترِ نشو و نمای استعداد نفسانی می گرداند، اما روح را خدمتگزار می سازد و به محافظت دانه ها و بذرها می گمارد و بدین ترتیب، صورت شیطانی را در سیمای انسان نشان می دهد.
هُدی در هر دو حیات، سعادت را به ارمغان دارد، و نور و روشنی را به دارین منتشر می سازد، و انسان را بالا می برد. اما دهای یک چشمِ دجّال مانند (٭):در این هم یک اشاره ظریفی وجود دارد. فقط یک دار و یک زندگی را می فهمد، لذا انسان را یک ماده پرست و دنیا پرور و جانور به بار می آورد.
آری، دها طبیعت کر را می پرستد، و از قوّتِ کور فرمان می برد.
اما هُدی صنعت با شعور را می شناسد و به قدرتِ باحکمت می نگرد.
دها، پردهٔ کفران را بر روی زمین می گسترد.. و هُدی، نور شکران را می پاشد.
از همین راز و رمز است که: دها، کور و کر است.. و هُدی، سمیع و بصیر.
به نظر دها، نعمتهای روی زمین غنیمت بی صاحب اند، لذا بدون سپاسگزاری و شکران به غصب و سرقت آنها مبادرت می ورزد، چون کندن و ربودن از طبیعت، حس درندگی و حیوانی به بار می آورد. اما در نظر هدی، نعمتهای پراکنده در سینه زمین و در سیمای کاینات میوه های رحمت الهی است؛ او در ورای هر نعمت، یک دست محسن را می بیند و انسان را وا میدارد تا با شکر و تعظیم آن را ببوسد.
— 488 —
این را هم انکار نمی کنم که در مدنیّت محاسن زیادی وجود دارد، اما این محاسن نه مال نصرانیت است و نه ایجاد اروپا و نه صنعت این عصر، بلکه مال عموم است و بر همگان تعلق دارد، زیرا از تلاحق افکار، شرایع آسمانی، به ویژه شرع احمدی و از حاجات فطری بشر و از انقلاب اسلامی نشأت یافته است، لذا هیچکس نمی تواند بر آنها تملّک نماید.
و در اینجا رییس آن مجلس مثالی بار دیگر پرسید و گفت:
ای مرد این عصر! بلا و مصیبت همواره در نتیجهٔ خیانت نازل می گردد و سبب ثواب و مکافات است. قَدر یک سیلی به این امت زد و قضا را دخیل ساخت. شما با کدام عملتان به قضا و قدر اجازه دادید که قضای الهی فرمانِ فرود آمدن مصیبت را بر شما داد و شما را آشفته و پریشان ساخت؟ خطای اکثریت همواره سبب نزول مصایب عمومی است.
گفتم: ضلالتِ فکری بشر و عناد نمرودانهٔ او و غرور فرعونانه اش در زمین آنقدر ورم کرد و پُندید که به آسمان رسید و حتی به راز حساس خلقت برخورد و از آسمان، زلزله های این جنگ جهانی را که شبیه طوفان و طاعون است فرود آورد. و خداوند سبحان سیلی سخت آسمانی را بر روی ملحد، بلکه بر همهٔ بشریت زد. زیرا یکی از اسباب و عوامل آن که همهٔ مردم در آن سهیم اند عبارت است از: ضلالت برخاسته از فکر ماده گرایی، و حرّیت حیوانی و استبداد هوی و هوس.
اما سببی که به ما بر می گردد عبارت از آن است که:
ما ارکان اسلام را اهمال و ترک نمودیم؛ زیرا آفریدگار متعال از بیست و چهار ساعت یک ساعت را از ما خواست. آن یک ساعت را به خاطر پنج وقت نماز از ما و به خاطر خود ما خواست و امر کرد، اما ما از روی تنبلی ترک نمودیم و از روی غفلت نادیده گرفتیم. و جزای آن هم این بود که در طول پنج سال متوالی، هر روز به مدت بیست و چهار ساعت ما را با آموزش و تمرینات طاقت فرسا به تحرک و تلاش واداشت، یعنی ما را مجبور ساخت تا مشغول نوعی نماز باشیم! و نیز از ما خواست تا در هر سال یک ماه را بخاطر نفس مان روزه بگیریم، اما ما مغلوب نفس خود شدیم و پروردگار متعال بخاطر کفارهٔ گناهان مان ما را مجبور کرد تا پنج سال روزه بگیریم.
— 489 —
و از مالی که به ما داده است یک چهلم و یا عُشر آن را به عنوان زکات از ما مطالبه کرد، اما ما بخل ورزیدیم و ظلم نمودیم و به حرام آغشته کردیم و با اختیار خود آن را نپرداختیم. او هم ما را به پرداخت زکات متراکم مجبور کرد و از حرام نجات مان داد، چرا که عمل از جنس جزا و جزا از جنس عمل است.
عمل صالح به دو گونه است:
یکی: مثبت و اختیاری
و دیگری: منفی و اضطراری.
همهٔ آلام و مصایب از جملهٔ اعمال صالحهٔ منفی و اضطراری هستند، چنانکه در حدیث هم آمده است و مایهٔ تسلّی ما شده است.
بدین سان، این امّت گنهکار با خونش وضو گرفت و توبه فعلی نمود.
و مکافات و ثواب عاجل آن، یک پنجمِ این ملت را - یعنی چهار میلیون تَن را- به درجهٔ ولایت رساند و مقام و منزلتِ شهادت و غازی بودن را به آنها بخشید.. و بدین طریق، گناهان شان را زدود و پاک کرد.
این مجلس عالیِ مثالی سخنانم را تحسین نمود.
من یکباره بیدار شدم، بلکه با یقظه (بیداری) دوباره خوابیدم. به باور من، یقظه رؤیاست و رؤیا هم نوعی از یقظه.
در اینجا سعید نورسی
و در آنجا نمایندهٔ عصر
اگر جهل، مجاز را به دستش بگیرد آن را به
حقیقت مبدّل می سازد
هرگاه مجاز از دست علم به دست جهل بیفتد، به حقیقت منقلب می شود و درها را به سوی خرافات می گشاید. من در دوران طفولیت دیدم که ماه خسف شده است، وقتی علتش را از مادرم پرسیدم به من گفت: مار آن را بلعیده است. گفتم: پس چرا دیده می شود؟ گفت: مارها در آنجا اینگونه نیمه شفاف هستند.
— 490 —
بدین سان، چنین مجازی، حقیقت پنداشته شد. حال آن که خسوف ماه به أمر الهی با حایل شدن زمین بین خورشید و ماه در دو نقطهٔ تقاطعِ مدارشان که سَر و دُم است، رخ می دهد.
و آن دو قوس موهوم، به اسم "تنّینین" (دو مار) یاد می شوند، اما اسمی که بر اساس یک تشبیه خیالی اطلاق گردیده بود، به مسمّی (حقیقی) تبدیل شده است. تنّین هم مار می باشد.
مبالغه، ذم ضمنی است
هرگاه به توصیف چیزی می پردازی، همآن گونه که هست وصفش کن. به باور من، مبالغه در مدح، ذم ضمنی است. احسانی بیش از احسان الهی، احسان نیست.
شهرت ظالم است
شهرت، یک مستبد است، چون مال دیگران را در ملکیّت صاحبش در می آورد. چنانچه در بین لطایف و طنز های ملا نصرالدین، مال اصلی وی زکاتش (یعنی یک دهم آن طنز ها از اوست) می باشد.
و هاله ای از خیالی که به گرد رستم سیستانی انداخته شده بود، به مدت یک عصر به غارتِ مفاخر ایران پرداخت. لذا آن نامدار خیالی با غصب و غارتها باد کرد، تا آن که با خرافات درهم آمیخت و نوع انسان را پشت سر گذاشت.
آنانی که دین و حیات را قابل تفریق می پندارند سبب فلاکت هستند
اشتباه "تُرکِ ژون" این است که او نفهمید که دین اساس زندگی است. او ملت و اسلام را دو امر جداگانه پنداشت. زیرا مدنیت حاضر همواره همین وَهم را القا می کرد و بر افکار، چنین مستولی شده بود که: سعادت و خوشبختی در خود حیات است. اما اکنون زمان نشان داد که نظام مدنیّت فاسد و مضرّ است. (٭):اشارهٔ غیبی واضحی است بر مدنیت بی دین و ظالمی که در حالت سکرات قرار دارد. مؤلف.
و تجارب قطعی هم این را به ما نشان داد که: دین، زندگی برای زندگی و همچنان نور و اساس آن است. و احیای این ملت با احیای دین امکان پذیر می باشد. اسلام به آن پی برد...
— 491 —
بر خلاف دین دیگر، پیشرفت و ترقّی ملت ما به نسبتِ تمسک آن به دین است و تدنّی و سقوطش هم به درجهٔ اهمال دین بستگی دارد. این یک حقیقت تاریخی فراموش شده است.
مرگ، آن گونه که گمان می شود دهشتناک نیست
ضلالت وهم آلود است، موت را ترسناک و دهشتناک نشان می دهد. مرگ، تبدیل جامه و تحویل مکان و رفتن از سجن به سوی بوستان است. هرکه خواهان حیات است باید شهادت را طلب کند. قرآن بر زنده بودن شهید اشاره می کند.
شهیدی که درد سکرات را نچشیده است خود را زنده می شمارد و زنده می بیند، اما زندگی جدیدش را نزیه تر و پاکتر از قبل می یابد و گمان می کند که نمرده است. و دقت کن، نسبت شهدا با مردگان به این مثال می ماند:
دو مرد، در خواب، در باغچهٔ زیبایی که پر از انواع لذایذ است قدم می زنند. یکی، می داند که خواب می بیند، لذا لذت نمی برد و مفرح نمی شود، بلکه تأسف می کند. و دیگری می داند که دیده هایش حقیقت است و در عالم بیداری است، لذا از لذایذ آنجا حقیقتاً لذت می برد.
رؤیا، سایهٔ عالم مثال و عالم مثال، سایهٔ عالم برزخ شده است، اینجاست که دساتیر این عالمها شبیه یکدیگر اند.
سیاست، در عالم افکار یک شیطان است، از آن باید استعاذه نمود!
سیاست مدنی، اکثریت را در راه اقلیت فدا می سازد. بلکه اقلّ ظالم، اکثر عوام را در راه مقاصد خودش قربان می کند.
اما عدالت قرآنی، حتی زندگی یک معصوم را فدا نمی سازد و خونش را نه بخاطر اکثریت، حتی بخاطر همهٔ بشریت هم هدر نمی دهد. زیرا آیهٔ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ (المائدة: ٣٢) دو راز بزرگ را در برابر دیدگان انسان می گذارد.
اول: عدالت محض است. این همان دستور بزرگی است که فرد و جماعت و شخص و نوع بشر را به یک نگاه می بیند، اینها آن گونه که در نظر قدرت الهی باهم برابر اند، عدالت الهی نیز آنها را به یک دید می بیند. و این یک سنت دایمی است.
— 492 —
یک شخص واحد می تواند خود حقش را فدا کند، اما حق وی حتی بخاطر عموم انسان ها نمی تواند فدا شود.
زیرا ابطال حق، و ریختن خون و ازالهٔ عصمتش به ابطال حق همهٔ انسانها و ازالهٔ عصمت آنها و ریختن خونشان شباهت دارد.
راز دوم این است که: اگر یک انسان خودگام، بی گناهی را در راه حرص و هوسش به قتل برساند، چنانچه مانع هوسش شوند، او در صورت توان، دنیا را ویران می سازد و بنی آدم را محو و نابود می گرداند.
ضعف، خصم را شجاع می گرداند
خداوند بنده اش را می آزماید، اما بنده حق آزمودن
پروردگارش را ندارد
ای خایف و ضعیف!
خوف و ضعفت بیهوده است و علیه توست. زیرا تاثیرات خارجی را شجاعت می بخشد و جلب می کند.
ای وسوسه گرِ وهّام!
یک مصلحت محقق، بخاطر یک مَضرّت موهوم فدا ساخته نمی شود. لازمهٔ تو سعی و تلاش است و نتیجه به خداوند تعلق دارد. در کار او نمی توان مداخله کرد. او بنده اش را به میدان آزمون می کشد و می گوید: "اگر چنین کنی، چنان خواهم کرد!" اما بنده حق ندارد و نمی تواند پروردگارش را امتحان کند و بگوید:
"اگر پروردگارم مرا در این کار مؤفق ساخت، من هم این کار را خواهم کرد" هرکه چنین گفت از حدش تجاوز نموده است.
شیطان، به عیسی بن مریم علیه السلام گفت: مدام هرچیز را او انجام می دهد و جز آنچه مقدّر است به تو نمی رسد، پس خود را از سر این کوه بینداز، و ببین با تو چه می کند؟
عیسی علیه السلام به او گفت:
ای ملعون! خداوند بنده اش را می آزماید اما بنده حق آزمودن پروردگارش را ندارد!.
— 493 —
در آنچه خوشت می آید افراط مکن
گاهی درمان یک درد، دردی است برای درد دیگر، و در مواردی هم پاد زهر، زهر می شود. هرگاه درمان از حد بگذرد، درد می آورد و می کشد.
چشم عناد، مَلَک را شیطان می بیند
کار عناد این است: زمانی که شیطان کسی را یاری دهد، می گوید او "مَلَک است" و رحمت خدا بر او باد. اما اگر ملَکی را در صف مخالفش ببیند، می گوید: "او شیطان است و لباسش را تغییر داده است!" لذا به عداوت و لعن و نفرین بر می خیزد.
پس از آن که حق را یافتی بخاطر أحق، به اختلاف دامن مزن
ای جویندهٔ حقیقت!
وقتی اتفاق در حق، اختلاف در أحق است، پس حق از أحق، أحق تر است؛ و حَسن از أحسن، أحسن تر می باشد.
اسلام، سلم و سلامت است در داخل نزاع و خصومت نمی خواهد
ای عالم اسلامی! حیات تو در اتحاد است.
اگر خواستار اتحاد هستی، این را دستور کارت قرار بده:
به جای "هو الحق" باید "هو حق" باشد.
و به جای "هو الحسن" باید "هو حسن" باشد.
هر مسلمان در مورد مسلک و مذهب خودش باید بگوید: این "حق" است کاری به کار دیگران ندارم، اگر از دیگران زیبا است، از من زیباتر است. او حق ندارد بگوید: مذهب من حق است و دیگران باطل، یا فقط مذهب من خوب است و دیگران اشتباه و زشت است!
بدون شک، تنگ نظری و انحصار ذهن بر چیزی از حبّ نفس ناشی می گردد و سپس به مرض مبدّل می شود و از این هم نزاع بر می خیزد.
تعدّد داروها بر اساس تعدّد دردها است و این تعدّد، حق است.. و بدین سان، حق نیز متعدّد می شود. و حاجتها و غذا ها متنوع اند و این تنوع شان حق است. و این گونه،
— 494 —
حق هم تنوع می یابد. تکثّر استعدادها و وسایل تربیتی، حق است.. بدین ترتیب، حق هم تکثر می کند.
یک مادّهٔ واحد، با توجه به دو مزاج، هم زهر است و هم پادزهر. در مسایل فرعی حقیقت ثابت نیست بلکه اضافی و مرکب است زیرا نسبیّت مرکّبی مطابق مزاجهای مکلّفین دارد این گونه تحقق می یابد و مرکّب می شود.
صاحب هر مذهب به گونهٔ مهمل و مطلق حکم می کند و تعیین حدود مذهبش را به تمایل و اختلاف مزاج می گذارد، و این تعصب مذهبی است که سبب تعمیم می گردد و التزام به تعمیم هم سبب نزاع می شود.
پرتگاههای عمیقی که پیش از اسلام میان طبقات بشر وجود داشت و همچنان دوری عجیب شان از همدیگر خواستار تعدد انبیاء، تنوّع شرایع و مذاهب متعددی در یک وقت بود.
اما اسلام، انقلابی در بشریت بوجود آورد و بشر را به یکدیگر نزدیک ساخت و شریعت، اتحاد نمود و پیغمبر واحد شد.
و به دلیل همسان نبودن سویه ها، تعدد مذاهب به وجود آمد. و هرگاه سویه ها همسان گردید و تربیت واحدی کافی آمد، مذاهب هم اتحاد خواهند نمود.
در ایجاد و جمع اضداد حکمت بزرگی نهفته است
در دست قدرت شمس و ذرّه یکسان است
ای برادری که داری قلب هوشیار هستی!
از جمع اضداد است تجلی اقتدار.
در موجودیت ألم در لذت، شرّ در خیر، قبح در حُسن، ضرر در نفع، نقمت در نعمت و نار در نور.. راز بزرگی نهفته است. آیا می دانی چرا؟
این بدان خاطر است که تا حقایقِ نسبی ثبوت و تقرر یابد، و اشیای زیادی از شیئ واحد بیرون آید و به وجود نایل گردد و ظهور کند.
با سرعت حرکت، یک نقطه به یک خط تبدیل می شود، و یک پرتو نور با سرعت دوران به دایره ای از نور مبدّل می گردد.
— 495 —
پس وظیفهٔ حقایقی نسبی در دنیا همچون دانه هایی است که سنبلها از آن سر بر می آورند، همین است که گِل کاینات و روابط نظام و علایق نقوش آن را تشکیل می دهد.
اما در آخرت، این اوامرِ نسبی حقایق حقیقی می شوند.
مراتب وجود حرارت از تخلل برودت به میان می آید؛ و درجات حُسن از تداخل قبح است، پس سبب، علت قرار می گیرد.
ضیاء مقروضِ ظلمت و لذت مدیون ألم است و صحت بدون مرض نیست. اگر جنت نباشد جهنم هم تعذیب نمی کند، بدون موجودیت زَمهَریر، جهنم هم کامل نیست، اگر زمهریر نباشد، جهنم هم توان احراق را ندارد.
آن خلّاقِ لم یزل حکمتش را در خلقت اضداد نشان داد، و حشمت و شکوه اش متجلی گردید.
و آن قدیر لایزال قدرتش را در جمع اضداد نشان داد، و عظمت و جلالش ظهور نمود.
مدام آن قدرت الهی لازمهٔ ذاتیِ اوست، پس بالضروره ضدی در آن ذات ازلی وجود ندارد، و عجز، قادر به تخلل نیست، و قدرت او از مراتب پاک و نسبتش به هر چیز یکی است و چیزی بر او سنگینی نمی کند.
و خورشید، مشکات نور آن قدرت، و سطح بحر، آیینهٔ نور این مشکات است و چشمان شبنمها آیینه های آنند.
آن گونه که چهرهٔ پهناور دریا آیینهٔ آن خورشید است، قطره های این جبین چیندار نیز آن را نشان می دهند. و چشمان کوچک شبنم، همچون ستارگان می درخشد. همهٔ این ها عین هویت را دارند. پس در نظر خورشید شبنم و دریا یکی است، و قدرت نیز نظیر همین است. چون مردمک چشم شبنم، خورشید کوچکی است، و این خورشید محتشم هم شبنم کوچک است. مردمک چشم او نوری را از خورشیدِ قدرت الهی دریافت می دارد و همچون قمر قدرت می شود. و سموات یک بحر است، و قطرات که همان شموس و نجوم اند با یک نفس رحمانی در چین جبین شان موج می زنند.
بدین سان، قدرت تجلّی نمود و پرتوهای نورانی را روی آن قطرات افشاند.
— 496 —
هر خورشید یک قطره، و هر ستاره یک شبنم و هر پرتو یک تمثال است.
پس آن خورشیدِ قطره مانند، انعکاس کوچکی است از تجلّی آن فیض بزرگ؛ و آن لُمَیعهٔ زجاجه شیشه اش را مجلّا می سازد و مروارید مانند می درخشد. و آن ستاره شبنم مانند، در چشم لطیفش جایی را به آن پرتو مهیّا می سازد و پرتو، چراغی می شود و چشم او شیشه آن چراغ و بدین گونه، مصباح آن نورانی می شود.
اگر مزیتی داشته باشی زیر خاکِ خفا دفن کن تا نشو و نما یابد
ای آن که دارای مزیّت و خاصیتی مشهور هستی!
با تعیّن و تشخص ظلم مکن، اگر تو تحت پردهٔ خفا بمانی، به برادرانت برکت و احسان خواهی داد. و در عقب پرده هر برادرت، تو، سر بر خواهی آورد، و ممکن است او هم تو شود، و بدین گونه، می توانی نظر احترام را به سوی هر برادرت جلب کنی.
اما اگر معیّن گردی و از زیر پرده بدر آیی، در حالی که در زیر پرده مُکرِم هستی، در بیرون پرده ظالم خواهی شد و در حالی که در آنجا خورشید بودی، در اینجا سایه خواهی انداخت و منزلت برادرانت را پایین آورده و از احترامشان خواهی کاست.
پس معلوم می شود که تعیّن و تشخّص دو أمرِ ظالم اند.
وقتی صداقت راستین این چنین باشد و این چنین ببینی، پس وای به حال کسبِ تشخّص و شهرت، با تصنّع دروغین و ریا؟!
پس این یک سرّ عظیم و حکمت الهی و نظام احسن است که یک فردِ فوق العاده در بین همنوعان خودش با ستر و خفا پرده می کشد و بدین گونه، به دیگر همنوعانش قیمت می دهد و مستحسن میگرداند.
مثالی فرارویت می گذاریم:
ولیّ در بین انسانها، و أجل در عمر، مجهول و مخفی است. و همچنان در روز جمعه ساعتی مستتر موجود است اگر دعا کنی قبول می شود، در رمضان یک شب ذیقدر منتشر و در اسمای حسنی اکسیر اسم اعظم مضمر است.
راز لطیف و ارزش بزرگ این مثالها این است که:
در ابهام اظهار می کند و در اخفا به اثبات می رساند.
— 497 —
به طور مثال: در ابهام اجل موازنه ی موجود است که می تواند در هر وضعیت و هر دقیقه به سراغ انسان بیاید. کَفَتَینِ خوف و رجا، خدمت عقبا، دنیا؛ توهّم بقا به عمر لذت می بخشد.
بنابر این، عمر مجهولی که بیست سال را در بر می گیرد بهتر است از هزار سال عمری که نهایتش پیداست. زیرا پس از سپری شدن نصف این عمر، حالتی به شخص دست می دهد که گویا با سپری شدن هر ساعت، به سوی چوبهٔ دار قدم بر می دارد.
غم و اندوهی که مستمر و دنباله دار است، راحت و آرامش را از انسان سلب می کند.
تحسس بالاتر از رحمت و غضب خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) خطا است
رحمتی بیشتر از رحمت خدا و غضبی بالاتر از غضب او وجود ندارد.
وقتی چنین است کار را به آن عادل رحیم بسپار، چون شفقتِ بیش از حدّ، ألیم است و غضبِ بیش از حدّ نیز ذمیم است.
اسراف دروازهٔ سفاهت و سفاهت هم دروازهٔ سفالت است
ای برادر مسرفم!
از لحاظ تغذّی، دو لقمه ای که بهای یکی یک قِران و دیگری ده قِران است، قبل از داخل شدن به دهن و پیش از گذشتن از گلو باهم برابر اند.
تفاوت، همان ذوقی است که برای چند ثانیه فقط در دهنِ شخص غافل و بیهوش دوام می کند، چون قوهٔ ذایقه با همین تفاوت همواره او را فریب می دهد.
این قوّهٔ ذایقه دربان و مفتش جسم و معده است.
تأثیر آن منفی (سلبی) است نه مثبت (ایجابی). و وظیفهٔ آن تنها تلطیف و راضی ساختن دربان است، تا به ذوق و نوش آن بیهوش ادامه دهد.
مشوش ساختن او در انجام وظیفهٔ اصلی اش و دادن یازده قِران به جای یک قِران، یک پیشهٔ شیطانی است.
هوسِ این کار را در دل مپروران، چون تو را به سفیه ترین نوع اسراف و سقیم ترین نوع تبذیر می کشاند.
— 498 —
قوهٔ ذایقه تلگرافچی است
با تلذّذ، بدراهش مکن
(٭):این قطعه هستهٔ رسالهٔ اقتصاد است، بلکه رسالهٔ اقتصاد را که ده صفحه است قبل الوجود در ده سطر خوانده است. مؤلف.
ربوبیت الهی به فضل و حکمت و عنایتش با دهن و بینی انسان دو مرکز را تأسیس نموده است و در آن دو مرکز، پاسگاه مرزی و مخبران (جاسوسان) را هم جابجا کرده است. و در این عالم صغیر رگها را به منزلهٔ تلفن و عصبها را به سان تلگراف قرار داده است. و عنایت او شامّه را مأمور ارسال مکالمات تلفنی، و ذایقه را مسئول ارسال تلگرافها گماشته است.
و آن رزّاق حقیقی از روی مرحمتش، شناسنامه و تعرفهٔ ارزاق را هم روی آنها نصب نموده است که طعم و رنگ و رایحه است.
پس این خواصِّ ثلاثه، از جانب آن رزاق، یک اعلاننامه و یک دعوتنامه و یک اجازه نامه و یک دلّال است که نیازمندان و خریداران با آن جلب می گردند.
و آن رزّاق کریم به حیوانات مرزوقش آلت هایی را برای چشیدن و دیدن و بوییدن داده است. و طعام را نیز با تزیینات مختلفی آراسته است تا دلهای مشتاق را بدین گونه تسلّی دهد و شوق بی پروایان را با تهیّج بر انگیزد.
هنگامی که غذا وارد دهن می شود، ذایقه به هر سمت و سوی بدن تلگراف می فرستد و شامّه هم تلفن می کند و نوعیّت و چگونگی غذای وارده را خبر می دهد.
مرزوق هایی که حاجات شان مختلف و جدا جدا است، طبق پیامهای دریافت شده عمل می کنند و خود را آماده می سازند و یا هم جواب رد می آید. آنگاه دروازه (دهن) غذا را بیرون می اندازد و بر رویش هم تف می کند.
وقتی حسّ ذایقه از طرف عنایت الهی مأمور این کار است، پس او را با ذوق بیراه مکن و با تلذیذ فریبش مده.
چون او هم فراموش می کند که اشتهای واقعی کدام است، و آنگاه اشتهای کاذبی می آید و هوش از سرش می برد و خطای آن شخص را با بیماریها و مریضیها و علتها مجازات می کند.
— 499 —
بدان که لذت حیقیقی از اشتهای حقیقی بر می آید.
و اشتهای واقعی از نیازِ صادق و واقعی بروز می کند.
و در این لذت کافی، شاه و گدا باهم برابر اند.
از نقطه نظر گرفتن لذت، یک دینار و یک درهم مساوی و برابر می شوند و به درد هم مرهم می شود.
طرز نظر نیز همچون نیّت، عادت را به عبادت تبدیل می کند
به این نقطه دقت کن:
آن گونه که عادات مباح، با نیّت به عبادت تبدیل می شود.
علوم تکوینی نیز با نوع نگرش، معارف الهی می شود.
هرگاه با نظر حرفی و با تدقیق و تفکر و از نقطه نظرِ صنعت و اتقان به این علوم بنگری، یعنی، به جای گفتنِ: "چه زیباست!" اگر بگویی: "چه زیبا آفریده است، صانع! و صنعتش مثلاً ماهی را چه نیکو آفریده است!" و از این دیدگاه به هستی بنگری، خواهی دید که نقشِ نقّاش ازلی و لمعهٔ قصد و اتقان در نظام و حکمتش، شبهات را تنویر می کند و می زداید.
و آنگاه علوم تکوینی به معارف الهی تبدیل می شود.
اما اگر نگاهت به کاینات با معنی اسمی باشد و به لحاظ "طبیعت" بودن، آن را یک پدیدهٔ ذاتی و خود به خودی بدانی، آن هنگام، دایرهٔ فنون به میدان جهل مبدّل می گردد.
و حقیقتهای بیچاره در دستان بی ارزش، از ارزش می افتد؛ و این أمر، گواهان فراوان دارد.
در چنین زمانی، اذن شرعی ما را در ترفّه خود مختار نمی گذارد
هرگاه لذایذ ما را به سوی خود فرا خواند باید بگوییم: "فرض کن خوردم" شخصی که این را دستور کار خود قرار داده بود، مسجدی را نخورد.
(٭):در استانبول مسجدی به نام "فرض کن خوردم" وجود دارد. شخصی با گفتن "فرض کن خوردم" هوای نفسش را پایمال نموده، با پول هایی که از چنگ هوسش نجات داده بود، این مسجد را بنا کرده است. مؤلف.
— 500 —
در گذشته اغلب مسلمانها گرسنه نبودند، از این رو، اختیار تناعم تا حدی جایز بود.
اما اکنون اکثریت با گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند، پس اختیار تلذّذ جواز شرعی اش را از دست داد.
چون طرز معیشتِ سواد اعظم و بیشتر معصوم ها، بسیط و ناچیز است، پس باید به غذای ساده بسنده نمود و تابع آنها شد.
و این هزار بار بهتر است از مشابهت با اقلیّت اسرافگر و پیروی از شیوهٔ مرفهانهٔ مشتی سفیه.
بعضاً عدم نعمت، نعمت است
حافظه یک نعمت است، اما در شخص دور از اخلاق و در زمان مصیبت، نسیان و فراموشی بر آن راجح است.
نسیان نیز یک نعمت است، چون فقط آلام یک روز را می چشاند و دردهای متراکم و انباشته را از یاد می برد.
در هر مصیبت، یک جهت نعمت وجود دارد
ای مصیبت زده!
در هر مصیبت، نعمتی مندرج است، دقت کن و آن را ببین.
آن گونه که در هر چیز یک درجهٔ حرارت وجود دارد، در هر مصیبت هم درجه ای از نعمت موجود است. این درجهٔ نعمت را ببین، و به بزرگترها فکر کن و با در نظرداشت نعمت خوردتر و پایین تر خدا را شکرگزار باش.
ورنه اگر با استعظام و بزرگ پنداشتن آن، هول کنی و با "أف أف" ناله سردهی، آن هم برعکس باد می کند و بزرگ و بزرگتر می شود و ترس، مخوف تر می شود. و کنجکاوی ات نیز یکی را دو تا می سازد، چونکه تصویر وهمیِ آن در قلب، به حقیقت تبدیل می شود و از حقیقت درس می گیرد و سپس بر می گردد و ضرباتش را بر قلب می زند.
— 501 —
بزرگ نمایی مکن که کوچک می شوی
ای آن که "أنا" ی او دو چند است و در سرش کبر را می پروراند! این میزان را نیز بدان که:
هر شخص پنجره ای دارد که از آن به سوی جامعه ی بشری و بنای اجتماعی - به قصد دیدن و دیده شدن- می نگرد و موسوم به مرتبه است. اگر آن پنجره از قامتِ قیمتش بالا باشد با تکبّر تطاول می کند و دراز می شود؛ اما اگر آن پنجره از قامتِ همتش پایینتر باشد با تواضع تقوس می کند و سرش را پایین می آورد.
پس مقیاس بزرگی در انسانهای کامل، کوچکی است. و در انسان های ناقص بزرگی میزانی است بر کوچکی.
هرگاه جای خصلتها تغییر نماید ماهیّت شان هم تغییر می کند
یک خصلت در جاهای گوناگون اما صورت واحد، گاهی یک دیو و گاهی یک مَلَک، و گاهی صالح و گاهی طالح می شود؛ مثالهای آن نیز چنین است:
عزّت نفسی که ضعیف در برابر قوی دارد، اگر در قوی باشد تکبّر و غرور می شود. و تواضعی که قوی در برابر ضعیف نشان می دهد، اگر در ضعیف باشد، تذلّل و ریا است.
جدیّتِ یک أولی الامر در مقامش وقار است، اما محویّت او ذلّت.
آن گونه که جدیّتش در خانه، دلیل کبر، و محویّتش، دلیل تواضع اوست.
اگر در یک شخص، متکلم وحده موضوع بحث باشد، مسامحه و حمیت و فداکاری؛ یک خصلت و یک عمل صالح به حساب می آید. اما اگر او متکلم مع الغیر باشد، گذشت؛ خیانت، فداکاری؛ یک صفت و عمل طالح به شمار می آید.
توکّل در ترتیب مبادی، تنبلی است، اما تفویض کار به خداوند در ترتّب نتیجه، توکّل شرعی است. راضی بودن به ثمرهٔ سعی و قسمت، یک قناعت ممدوح است، و میل و رغبت انسان را به تداوم کار، قوّت می بخشد؛ اما اکتفا به مال موجود نه تنها قناعت مرغوب نیست، بلکه دونِ همّت است.
این أمر، مثالهای فراوانی دارد.
— 502 —
قرآن کریم "صالحات" و "تقوی" را به گونهٔ مطلق ذکر می کند. و در "ابهامهایش" رمزی به تأثیر مقامها و منازل دارد. ایجاز آن تفصیل؛ و سکوتش، گفتار وسیع است.
الحَقُّ یَعلو (حق پیروز است) باالذّات خودش و هم
عاقبت مراد است
ای دوست! روزی سائلی از من پرسید:
وقتی "الحق یعلو" حق است، پس چرا کافر بر مسلمان پیروز می شود، و قوّت بر حق چیره می گردد؟
گفتم: در چهار نقطه بیندیش تا این مشکل حل گردد.
نقطهٔ نخست: لازم نیست که هر وسیلهٔ هر حق، حق باشد؛ و همچنان لازم نیست که هر وسیلهٔ هر باطل، باطل باشد.
پس این نتیجه بدست می آید: یک وسیلهٔ حق (هرچند در دست باطل باشد) بر یک وسیلهٔ باطل (هرچند در دست حق باشد) غالب و پیروز است.
بنابراین یک حق، مغلوب یک باطل است، اما موقتاً بالواسطه مغلوب شده است، والّا این مغلوبیت، ذاتی و دایمی نیست، لکن عاقبة العاقبة هردم از آنِ حق است.
امّا قوت، بهره ای از حق دارد و رازِ برتری در خلقتش نهفته است.
نقطهٔ دوم: با آنکه واجب است هر صفت یک مسلم مثل خودش مسلم باشد، اما در عمل همیشه چنین ثابت نیست! و نیز لازم نیست که تمامیِ صفات یک کافر، کافر باشد و از کفرش سرچشمه بگیرد.
چنانچه در مورد فاسق نیز این امر صدق می کند و لازم نیست که هر صفت او فاسق باشد و از فسقش ناشی شود. پس یک صفتِ مسلمی که یک کافر به آن متّصف است، بر صفتِ غیر مشروع مسلمان، غالب می گردد. و با این وسیله (وسیلهٔ حق) آن کافر بر آن مسلمان (که صفت نامشروعی دارد) پیروز است.
از سوی دیگر، حقِّ حیات در دنیا، شامل و عام است. و کفر، مانعِ حق حیات نمی باشد، همان حیاتی که جلوهٔ معنیداری است از رحمت عامّهٔ الهی و رازِ حکمت او را در خلقت با خود دارد.
— 503 —
نقطهٔ سوم: ذات ذوالجلالِ پروردگار، دو تجلّی شرعی دارد که از دو صفت کمالی او صادر گردیده است.
اوّلی: شرع تکوینی- یا سنّت تکوینی- است که همان مشیّت و تقدیر الهی است که از صفت "ارادهٔ الهی" صادر گردیده است.
و دوّمی: شریعت مشهور است که از صفت "کلام" صدور یافته است، پس آن گونه که در برابر أوامرِ شرعیِ معروف، اطاعت و عصیانی صورت می گیرد، در برابر أوامر تکوینی هم اطاعت و عصیانی وجود دارد.
اوّلی - مطیع و عصیانگر شریعت- اغلب پاداش و کیفرش را در آخرت می بیند. و دومی - مطیع و عصیانگر أمر تکوینی- اغلب در دنیا به پاداش و کیفرش نایل می گردد.
مثلاً آن گونه که پاداش صبر، پیروزی است.
و کیفر و جزای عطالت و تنبلی هم سفالت است.
ثواب سعی و تلاش نیز ثروت است و پاداش پایداری هم غلبه و پیروزی است.
و چنانکه نتیجهٔ زهر، بیماری است، ثواب پادزهر هم صحت و تندرستی است.
و گاهی هم أوامر هر دو شریعت در یک چیز باهم جمع می شوند.. و هریک، جهتی دارد.
پس باید گفت: اطاعت از أوامر تکوینی که یک حق است - و اطاعت از أمر الهی به شمار می رود- بر عصیان آن أمر، غالب می گردد، زیرا عصیان از آن أوامر یک روش باطل است.
لذا اگر یک حق وسیلهٔ برای یک باطل قرار گیرد حتماً بر باطلی که وسیلهٔ حق قرار گرفته است غالب و پیروز می شود، و این نتیجه بدست می آید:
حقّی است مغلوب گشته در برابر باطل! اما این مغلوبیّت بالذات نیست، بلکه بالوسیله است. پس منظور از "الحق یعلو؛ حق پیروز است" پیروزی بالذات است و عاقبت مراد است- پیروزی آن به دنیا منحصر نمی باشد- و قید حیثیّت مقصود است.
نقطهٔ چهارم: ممکن است یک حق، بالقوه و یا بدون قوّت مانده باشد، یا با چیز دیگری مخلوط گردد و یا هم مخشوش بماند و نیاز به انکشاف و تجدید قوت داشته
— 504 —
باشد، پس برای پالایش و تذهیب آن، باطلی مؤقتاً مسلّط می گردد تا که حق- در نتیجهٔ تدافع- از آلودگی ها پاک و خالص گردد و ارزش واقعیِ حق عیان شود.
اگر در دنیا- در مواردی- پیروزی از آنِ باطل باشد بازهم به هیچ وجه نمی تواند جنگ را به نفع خود رقم بزند؛ زیرا اَلْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ ضربهٔ مهلکی بر او می زند و او را از پا در می آورد.
پس باطل مغلوب است و رازِ "الحق یعلو"، عاقبت او را به عِقاب می کشاند و سرانجام، حق پیروز می گردد.
نوعی دساتیر اجتماعی
اگر خواستار دساتیری در زندگی اجتماعی هستی، پس بدان که:
عدالتِ بدون مساوات هرگز عدالت نیست..
و تماثل یکی از مهمترین اسباب تضاد می باشد.
اما تناسب، اساس تساند است.
صغرِ نفس، منبع تکبّر است، و ضعفِ قلب، معدن غرور.
و عجز، منشأ مخالفت شده است.
و کنجکاوی، استاد علم است.
نیاز، استاد ترقی؛ و تنگنا و مشقت، معلّم سفاهت است.
پس تنگنا و مشقت، منبع سفاهت است؛ و منبع مشقت هم یأس و بدگمانی است.
ضلالت، فکری؛ و ظلمات، قلبی؛ و اسراف، بدنی است.
زنها با خارج شدن از خانه هایشان بشر را گمراه نموده اند
زنها باید به خانه هایشان برگردند
إِذاَ تأنَّثَ الرِّجالُ السُفَهَاءُ بِالهَوَساتِ إذًا تَرَجَّلَ النِّساءُ النَّاشزاتُ بِالوقَاحَاتِ
(٭):این قطعه اساس رسالهٔ "حجاب" است که بعد از گذشت بیست سال یکی از اتهامات دادگاه برای محکومیّت مؤلف بود، اما خود دادگاه و قضات آن را، برای أبد محکوم ساخت و مایهٔ شرم و خجالت شان گردید. مؤلف.
مدنیّتِ بدون میم، زنان را از آشیانه هایشان بیرون آورده و کرامتشان را پایمال ساخته و آنان را متاعِ مبذولی قرار داده است.
— 505 —
اما شریعت اسلام زنان را از روی لطف و مرحمت به سوی آشیانه های سابق شان فرا می خواند. کرامتشان در آنجا، و آرامششان در خانه ها، و زندگی شان در تداوم زندگی خانوادگی است.
پاکیزگی، زینتشان
اخلاق نیکو، هیبتشان
عصمت، لطف و جمالشان
شفقت، حسن و کمالشان
و اطفال، سرگرمی شان است.
و جهت مقاومت در برابر این همه اسباب إفساد، ارادهٔ آهنین لازم است. هرگاه حسینه ای به یک مجلس اخوان داخل شد، رگهای ریا و رقابت، حسد و خودخواهی را تحریک می کند و هوسات خفته به یکباره بیدار می شود.
انکشاف حریّت در طایفهٔ نساء به یکباره سبب انکشاف اخلاق سیّئه در بشر شده است. این عکسهایی که به منزلهٔ جنازه های مصغّر و اموات متبسّم اند، نقش بزرگی در روح لجوج این بشر مدنی دارند، و تأثیر آن بسیار مخوف و ترسناک است.
(٭):آن گونه که نگاه شهوانی به جنازهٔ یک زن، نشانِ پستی نفس است، همچنان نگاه شهوانی به عکس زن زیبایی که مرده است و به رحمت نیاز دارد، مشاعرِ والای روح را سرکوب می کند و خاموش می سازد. مؤلف.
مجسمه ها و تصویرهایی که شرعاً ممنوع اند، یا ظلمِ متحجّر، یا ریای متجسّد، یا هوس منجمد، و یا طلسمی هستند که آن ارواح خبیثه را جلب می کنند و فرا می خوانند.
وسعتِ تصرّف قدرت، وسایط و معین ها را رد می کند
در برابر تصرّف قدرتِ آن قدیر ذوالجلال و گستردگی تأثیر آن، خورشید ما به مثابه یک ذرّه است.
مساحت تصرّف عظیم او فقط در یک نوع واحد، بسیار وسیع و گسترده است.
قوهٔ جاذبه را در بین دو ذرّه نگه دار و سپس آن را بگیر و در پهلوی نیروی جاذبهٔ موجود در بین شمس الشموس و کهکشان بگذار.
— 506 —
و فرشته ای را که حاملِ دانهٔ برف است با فرشتهٔ خورشید مانندی که حامل خورشید است بیاور.
و ماهیِ کوچکی به اندازهٔ یک سوزن را در کنار یک نهنگ بزرگ قرار بده و آنگاه تجلّی گستردهٔ آن قدیر ازلی ذوالجلال و اتقان مکملش را در کوچکترین چیز و بزرگترین آن، به یکباره تصور کن.
آنگاه خواهی فهمید که جاذبه ها و نوامیس، چیزی جز وسیله های پُرسیّال و أوامر عرفی نیستند و فقط اسما و عناوینی هستند برای تجلّی قدرت و تصرّف حکمت.
فقط همین است تفسیر آن، تفسیر دیگری ندارد.
در مورد همهٔ اینها یکجا و با هم فکر کن آن هنگام ضرورتاً پی خواهی برد که: اسباب حقیقی، و واسطه های مثالی، و معینان و شریکان، در نظر آن قدرت چیزی جز أمور باطل و خیال محال نیستند.
حیات، کمال وجود است.
و با توجه به بزرگ و مهم بودن مقامش می گوییم:
چرا کرّهٔ ما و عالم ما، همچون حیوان مطیع و مسخّر نباشد.
آن سلطان أزلی، این گونه حیواناتِ پرنده زیادی دارد که در فضای بی کران با کثرت منتشر اند و جمال و عظمت و هیبت را می گسترانند.
پروردگار سبحان آنان را در بوستان خلقتش رها نموده و به حرکت و گردش در می آورد.
پس نغمه های آن پدیده ها و حرکات این پرنده ها.. یعنی آن اقوال و این احوال، تسبیحات و عباداتی هستند که در مدح و عظمتِ قدیم لم یزل و حکیم لا یزال انجام می یابد.
کرهٔ زمین ما خیلی به حیوان شباهت دارد، چون آثار حیات نشان می دهد، اگر - به فرض محال- به اندازهٔ یک تخم مرغ کوچک شود، احتمال دارد به حیوان ریزی مبدّل گردد.
و اگر حُوینهٔ کروی شکلی به اندازهٔ کرهٔ زمین بزرگ شود، آن هم به احتمال بسیار زیاد شبیه این خواهد بود.
— 507 —
و اگر عالم ما به اندازهٔ انسان کوچک شود و ستارگان آن به صورت ذرّات درآید، شاید شکل یک حیوان ذی شعور را به خود بگیرد و عقل هم مجال می یابد.
پس عالم با همهٔ ارکانش یک عابدِ مسبّح است، و هر رکن آن مطیع و مسخّرِ خالق لم یزل، قدیر لایزال می باشد.
پس همواره لازم نیست آنچه که از لحاظ کمّی بزرگ است از لحاظ کیفی هم بزرگ باشد. زیرا ساعت کوچکی به اندازهٔ خردل، جزالت بیشتری دارد از ساعتی که تمثالش به اندازهٔ "ایاصوفیا" بزرگ است.
لذا آفرینش یک مگس، حیرت افزاتر از آفرینش مخلوق بی فصالی مانند فیل است.
اگر قرآن کریم با قلم قدرت و با جواهرِ فردِ أثیر، روی یک جزءِ فرد نوشته شود، نسبت کوچکی صفحه با بزرگی معنای صنعت مساویِ قرآنی خواهد بود که با ستارگان در صفحهٔ آسمان نوشته شده است و این دو، در جزالت، یکسان خواهند بود.
پس صنعتِ نقّاش ازلی، بدین گونه در هرطرف پرجمال و پرکمال است. و در هر جا اینگونه است و اتحاد موجود در قلم شان به درجهٔ کمال است و توحید را اعلان می کند.
این کلام پر معنی را به دقّت مورد ارزیابی قرار بده.!
ملائک امتی هستند و مأموریت تنفیذ شریعت فطری را بر عهده دارند
شریعت الهی دوتا است:
و این دو از دو صفت می آیند، و دو انسان، مخاطب و مکلّف آن دو هستند.
یکی، شریعت تکوینی است که از صفت اراده می آید و احوال و حرکات عالم - که اختیاری نیست- را که انسان اکبر است تنظیم می کند و به این شریعت و مشیّت ربانی، با یک اصطلاح اشتباه طبیعت هم گفته می شود.
و دیگری: شریعتی است که از صفت کلام الهی می آید و این شریعت، افعال انسان- که اختیاری است- را که عالم اصغر است تنظیم می کند؛ و این دو شریعت، گاهی در یکجا باهم جمع می شوند.
— 508 —
فرشتگان الهی که یک امّت عظیم و جنود سبحانی هستند، حَملهٔ ممتثل و عَملهٔ ممثل شریعتِ نخست اند.
برخی از آنان بندگان تسبیح گوی اند، و برخی دیگر، مستغرق و مقرّبین عرش اند.
به هر اندازه ای که مادّه رقّت پیدا کند به همان اندازه حیات هم در آن شدّت می یابد
حیات، اصل و اساس وجود است. و ماده تابع آن می باشد و با آن قایم است.
هرگاه حواس خمسهٔ انسان و حوینهٔ خرده بین را مقایسه کنی می بینی که:
انسان به هر اندازه ای که از آن حوینه بزرگ باشد حواسش هم به همان اندازه از حواس او پایینتر است.
آن حوینه صدای برادرش را می شنود و روزیِ خود را می بیند.
حال اگر او به بزرگیِ انسان بزرگ شود، حواسش حیرت افزا، حیاتش شعله افشان، و بینایی اش یک نور آسمانی برق آسا خواهد شد.
و انسان هم ذی حیاتی نیست که از یک کتلهٔ مردگان ترکیب یافته باشد، بلکه یک حجرهٔ بزرگ و ذیحیات انسانی است مرکّب از ملیاردها حجرهٔ زنده.
إنَّ الإنسانَ کَصُورة "یس" کُتِبَتْ فیهاَ سورَةُ "یس"
فَتَبارکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
ماده گرایی یک طاعون معنوی است
ماده گرایی یک طاعون معنوی است، چون بشر را به تبِ شدید و مهلکی مبتلا ساخت و او را به یکباره در معرض غضب الهی قرار داد. (٭):اشاره است به جنگ جهانی اول. مؤلف.
پس به هر پیمانه ای که قابلیتِ انتقاد- با تلقین و تقلید- توسعه یابد، آن طاعون نیز توسعه پیدا می کند و منتشر می گردد.
ماده گرایی تلقین را از فنون و تقلید را از مدنیت جدید به ارمغان گرفته است، حریّت انتقاد را به او داده است و از غرورش ضلالت سربرآورده است.
— 509 —
پیشرفت انسان در علوم و غوطه ور شدنش در تقلیدِ مدنیّت جدید، آزادی و روح انتقاد و تمرّد را به او داده است، و از غرورش ضلالت سربر آورده است.
در وجود، عطالت نیست، شخص بیکار، در وجود، در راه عدم می کوشد
بدبخت ترین، پرمشقت ترین و پریشان ترین شخص، شخص بیکار است، زیرا عطالت به معنی "عدم" در ضمن وجود و مرگ در ضمن حیات است.
اما سعی بدون شک عبارت است از: زندگیِ وجود و نیز بیداریِ زندگی.
ربا، ضررِ محض بر اسلام است
ربا، سبب عطالت می گردد و شوقِ سعی را خاموش می سازد.
دروازه ها و وسیله های ربا که همین بانکها هستند، همواره منفعت را به جیب فاسدترین و بدترین انسانها می ریزند، که کفار هستند.. و منفعت موجود در بین کفّار هم به بدترین اینها که ظالمان و ستمگرانند، و در بین این ستمگران هم به بدترین شان که سفیهانند می رسد.
آن هم بر عالم اسلام یک ضرر محض است. در نظر شریعت، چیزی بنام رفاه مطلقِ بشریت در هر آن، وجود ندارد، زیرا کافر حربی، حرمتی ندارد و معصوم نیست و هر دم می توان خونش را ریخت.
قرآن، خودش از خود حمایت می کند و به حاکمیِتش ادامه می دهد
(٭):طرز نگارش این مقام که سی و پنج سال پیش از این، نوشته شده است به امسال شباهت دارد. لذا نوعی اخبار غیبی است که به برکت رمضان نوشتانده شده است.
شخصی را دیدم که به مرض یأس و بدبینی مبتلا گردیده است و می گوید:
علما کم شده اند، و کمیّت بر کیفیت چیره گشته است، می ترسیم که بالاخره روزی دین ما به خاموشی گراید.
من گفتم: آن گونه که خاموش ساختنِ نور هستی، و خاموش ساختنِ ایمان اسلامی ما ناممکن است، به همین سان تا روزی که شعایر اسلام ما که همان مناره های دین، معابد الهی و معالیم شریعتند و همچون میخهای استواری در زمین کوبیده شده اند، به خاموشی نگرایند، اسلام هم خواهد تابید و درخشش خود را حفظ خواهد کرد.
— 510 —
هر معبدی از معابد الهی یک معلّم شده است و با طبعش طبایع را درس می دهد.
و هریکی از معالم شرع نیز استادی شده است، و با زبان حالش دین را بدون خطا و نسیان تلقین می کند.
و هر شعاری از شعایر اسلام، یک عالم داناست و به تدریس روح اسلام می پردازد و به مرور اعصار که سبب استمرار زمان است آن را همواره در معرضِ دید عموم قرار می دهد.
گویا انوار اسلامیت در شعایرش تجسّم نموده است. و گویا زلال اسلامیت در معابدش تصلّب یافته و به یک ستون ایمان مبدّل گشته است. و گویا احکام اسلامیت در معالمش متجسّد گردیده است. و گویا ارکان اسلام در عوالمش تحجّر نموده است، و هر رکن آن ستونی از الماس است که زمین را به آسمان پیوند می دهد. و به ویژه این قرآن خطیب معجزالبیان، در اقطار عالم اسلام همیشه به ایراد یک خطبهٔ ازلی می پردازد، به نحوی که هیچ قریه و مکانی در عالم اسلام از شنیدن آن تعلیم باز نمانده و از نطق های آن بی نصیب نگشته است. حتی حفظ قرآن به رازِ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ منزلتِ والایی شده است و تلاوت آن هم عبادت انس و جن است.
در درون آن تعلیم و تذکیر مسلّمات وجود دارد، زیرا به مرور زمان، نظریّات به مسلّمات منقلب می گردد و سپس مسلّمات به بدیهیّات مبدل می گردد تا این که نیازی به بیان نمی ماند.
ضروریات دینی با خارج شدن از نظریات، ضروریات شده است. اما تذکیر کافی، اخطار وافی و قرآن هر دم شافی است.
بیداری مسلمانان و هوشیاری اجتماعی شان با اخطار و تذکیر دلایل و میزانی را به هر فرد می دهد که به عموم اختصاص دارد.
حال که زندگی اجتماعی در اسلام شروع شده است، ایمانِ هر شخص به دلیل خود او منحصر نیست و فقط به وجدان او استناد نمی ورزد، بلکه به اسباب بی شمار موجود در قلب جماعت نیز استناد می کند.
— 511 —
حتی جای دقت است: وقتی ابطال مذهب ضعیفی که زمان از سر آن سپری شده است، مشکل باشد، پس چگونه خواهد بود اسلامی که عصرهای متمادی نافذانه حکمروایی نموده است و به دو اساس متین تکیه زده است که یکی، وحی الهی و دیگری فطرت سلیمه است.
اسلامی که با اساسات راسخ و آثار باهرش با نصف کرهٔ زمین عجین شده و درهم آمیخته و به یک روح فطری تبدیل شده است، چگونه زیر پردهٔ کسوف در می آید، درحالی که تازه از کسوف بیرون آمده است!
اما متأسفانه برخی از کفّارِ روده دراز و سفسطه بافان می کوشند تا به محض یافتن فرصت به این قصر عالی، تعرّض نموده آن را متزلزل سازند.
اما این اساسات تزلزل ناپذیرند و نمی توان به آن ها مداخله نمود.
ای بی دینی! اکنون دیگر سکوت کن، چون آن دیوث (بی دینی)، دیگر مفلس گردید و از رده خارج شد.
آزمودنِ کفران و پخش بهتان دیگر بس است.
این دارالفنون از پاسگاه های جنان مانند مقدّمِ عالم اسلام در برابر کفر بود، اما با استفاده از بی پروایی و غفلت، دشمنِ مارطبیعت، رخنه ای را از پشت جبهه گشود و از آن جا، بی دینی هجوم آورد و ملّت را متزلزل ساخت.
پس لازم است تا پاسگاه های مقدّمی که با روح اسلام منوّر گردیده اند، پُر صلابت ترین و بیدارترین سنگرها و دژها باشند، اگر هستند این چنین باشند، والّا مسلمانان را فریب ندهند.
جای ایمان قلب است، اما دماغ آیینهٔ نور ایمان می باشد، و گاهی مجاهد است و گاهی هم آشغالِ وسوسه ها و اوهام را جارو می زند.
اگر شبهات و احتمالات فراوان که در دماغ است وارد قلب نشود، ایمان و وجدان متزلزل نمی گردد.
اما اگر به گمان بعضیها ایمان در دماغ باشد آنگاه احتمالات فراوان، دشمنانِ بی امان روحِ ایمان می شوند، همان روح ایمانی که حق الیقین است.
— 512 —
قلب و وجدان محل ایمان است.
حدس و الهام دلیل ایمان است.
حسّ ششم طریق ایمان است.
فکر و دماغ پاسبان ایمان است.
بیش از تعلیم نظریات، به تذکیر مسلّمات نیاز است
ضروریات دینی و مسلّمات شرعی در قلبها جا گرفته است
با یادآوری، اطمینان آن و با تذکیر، شعور آن در مطلوب حاصل می گردد. و عبارت عربی، (٭):حادثه ای را که ده سال بعد به وقوع پیوسته است را احساس نموده و به مقابله به آن پرداخته است. تذکیر و یادآوری را بهتر و عالی تر می سازد. به همین خاطر خطبهٔ جمعه به عربی و طرز تذکیرش، برای یادآوریِ ضروریات و تذکیر مسلّمات کافی و وافی است، زیرا مقصود خطبه تعلیم نظریات نیست.
و از جانب دیگر، این عبارت عربی در سیمای وحدانی اسلامی یک نقشِ وحدت و یکپارچگی به شمار می رود، و هرگز تکثیر و پراگندگی را نمی پذیرد.
حدیث به آیه می گوید: رسیدن به تو محال است
اگر حدیث و آیه را مقایسه کنی، بالبداهه خواهی دید که بلیغ ترین بشر و مبلّغ وحی نیز به منزلتِ بلاغتِ آیه بالغ نمی گردد، پس حدیث مشابه آیه نمی شود.
یعنی هر کلامی که از زبان احمدی بیرون می شود، هر دَم کلام نبی نیست.
بیان موجزی است در مورد اعجاز قرآن
زمانی در رؤیا دیدم که من زیر کوهِ آرارات قرار دارم. به ناگاه، آن کوه منفجر شد و سنگهای کوه مانندش به سراسر هستی منتشر گردید و جهان را به تکان درآورد.
یکدم مردی در کنارم پدیدار گشت و به من گفت: "انواع اعجاز قرآن را که می دانی با ایجاز بیان و با اجمال ایجاز کن".
هنوز در خواب بودم که به تعبیر آن فکر کردم و گفتم:
انفجار اینجا مثالی است برای انقلابی که در بشریت رخ خواهد داد. و در این انقلاب، بدون شک هُدایِ فرقانی در هر طرف چیره و حاکم خواهد شد. و وقت و زمانِ بیان اعجاز آن هم فرا خواهد رسید.
— 513 —
در پاسخ به آن سائل گفتم:
اعجاز قرآن از هفت منبع کلّی متجلّی و از هفت عنصر مرکّب می گردد.
منبع نخست:
سلاست لسانش از فصاحت لفظ است؛ چون بارقهٔ بیان آن از جزالت نظم، بلاغت معنی، بداعت مفاهیم، براعت مضامین و غرابت اسلوبها به یکباره متولد می گردد، و از امتزاج همهٔ آنها نقش بیانیِ عجیب، و صنعت لسانیِ غریبی در مزاج اعجازش به وجود می آید که تکرار آن هیچگاهی باعث خستگی انسان نمی شود.
اما عنصر دوم:
عبارت است از: اخبار غیبیِ آسمانی در مورد اساسات غیبی هستی و أسرار غیبیِ حقایق الهی. لذا هم از امور غیبی ناپدید شده در ماضی، و هم از أحوالِ مستتر مانده در مستقبل خزینهٔ علم الغیوب به وجود می آید. پس آن، زبان عالم الغیوب است و با عالم شهادت در مورد ارکان (ایمان) سخن می گوید و با رموز به بیان آن می پردازد و هدف هم نوع انسان است. و این چیزی جز یک پرتوِ نورانی اعجاز نیست.
منبع سوم:
قرآن از پنج جهت جامعیّت خارق العاده ای دارد: در لفظ، در معنی، در احکام، در علم و در میزان مقاصدش.
لفظش: احتمالات بسیار گسترده و وجوهِ فراوانی را دربر میگیرد، به گونه ای که بلاغت، هر وجه آن را تحسین می کند، و در علم لغتِ عرب صحیح و شایستهٔ راز تشریع است.
در معنی اش: آن بیان معجز، به طور همزمان مشاربِ اولیاء، اذواق عارفین، مذاهب سالکین، طرق متکلمین و مناهج حکما را احاطه نموده و همهٔ آنها را دربر گرفته است. پس در دلالتش وسعت و در معنی اش گستردگی وجود دارد.
اگر با این پنجره ببینی خواهی دید که این میدان چقدر پهناور و گسترده است.
استیعاب در احکام: این شریعت خارقه از آن استنباط شده است، زیرا طرز بیانش همهٔ دساتیر سعادت دارین، همهٔ اسباب امنیت و آرامش، همهٔ روابط زندگی اجتماعی، وسایل تربیت و حقایق احوال را به یکباره تضمن نموده است.
— 514 —
استغراق علمش: باغچه ی جنان علوم تکوینی و علوم الهی را با مراتب دلالات، رموز و اشارات در سُورِ سوره هایش گردآورده است.
در مقاصد و غایات: در موازنه و اطراد و مطابقت با دساتیر فطرت، و اتحاد در مقاصد و غایات، کاملاً میزان را رعایت نموده و حفظ کرده است.
و همچنان جامعیت پرشأن تابانی را در احاطهٔ لفظ، وسعت معنی، استیعاب حکم، استغراق علم و موازنهٔ غایات نگه داشته است.
اما عنصر چهارم:
افاضهٔ نورانی اش مطابقِ درجهٔ فهم و سطح أدبِ هر عصر، و به هر طبقه از طبقات هر عصر و مناسب درجهٔ استعداد و رتبه های قابلیتش، ادامه دارد.
دروازهٔ آن به روی هر عصر و هر طبقهٔ آن گشاده است، گویا آن کلام رحمانی در هر دَم و در هرجا تازه نازل می شود. به هر اندازه ای که زمان پیر شود، قرآن جوانتر می گردد و رموزش آشکار می شود؛ پس آن خطاب یزدانی پرده های طبیعت و اسباب را می درد و نور توحید را هردم از هر آیه منتشر می سازد، و پرده شهادت را از روی غیب بالا می کند.
و علوّیت خطابش نگاه انسان را جلب می کند و به تدبّر فرا می خواند، چون او لسان غیب است، و بالذات با عالم شهادت سخن می گوید.
خلاصهٔ این عنصر این است که: تازگی خارق العادهٔ آن همچون احاطهٔ عُمّانی است، و أنسیتش آن را محبوب إنس و جن قرار داده است، و سبب آن هم از یکسو تنزّلات الهی به عقول بشر بخاطر تأنیس اذهان است، و از سوی دیگر متنوع بودن آن بخاطر تنوع اسلوبهای نزول است.
اما منبع پنجم:
نقلها و حکایاتش اسلوب بدیع و پر معنی ای دارد، لذا نقطه های اساسیِ اخبار صادقه را به عنوان یک شاهد حاضر به آن اخبار نقل می کند، تا بدان وسیله بشر را ایقاظ نماید.
منقولات آن عبارت است از: اخبار اوّلین، و أحوال آخرین، و أسرار جهنم و بهشت برین، حقایق عالم غیب، و أسرار عالم شهادت، و أسرار الهی و روابط تکوینی. آن اخبار
— 515 —
به حدی مشهود و عیان است که نه واقع می تواند آن را ردّ کند، و نه منطق می تواند آن را تکذیب نماید، اگر منطق قبول هم نکند، نمی تواند آن را ردّ نماید.
پس آن، در کتابهای آسمانی مطمَح جهانی است، چون نقطه های اتفاقی را مصدّقانه نقل می کند و از موارد اختلافی مصحّحانه بحث می نماید.
آری، صدور چنین امور نقلی از یک "امّی" خارقهٔ زمان است!
اما عنصر ششم:
او مؤسس و متضمّن دین اسلام است، اگر به جستجوی زمان و مکان بپردازی هرگز نمی توانی مثل اسلام را نه در گذشته و نه در آینده بیابی. او ریسمان ناگسستنی خداوند است، زمین را از گسیختن نگه می دارد و در مدار سالانه و روزانه اش به گردش در می رود. سنگینی اش را روی زمین انداخته است و با سیطره بر آن، از عصیان و تمرّدش جلوگیری می کند.
اما منبع هفتم:
انوار ششگانهٔ برخاسته از این شش منبع، با یکدیگر امتزاج می یابند، و از آن، یک حُسن پدید می آید، و از این هم یک حدس متولد می گردد، و آن وسیلهٔ نورانی است.
و آنچه از این برون آید یک ذوق است که با آن می توان ذوق اعجاز را درک کرد.
زبان ما از تعبیر آن عاجز است. و فکر هم به آن قد نمی دهد.
پس آن ستارگان آسمانی دیده می شوند اما با دست گرفته نمی شوند.
از سیزده قرن بدینسو دشمنان قرآن، مَیل التحدّی را در دل می پرورانند..
و در دلِ دوست دارانش هم شوق تقلید ایجاد شده است.
و این، در ذات خود یک برهان اعجاز می باشد.
چون در نتیجهٔ این دو تمایل شدید، میلیونها کتاب عربی به میدان وجود آمده است، اگر این کتابها با قرآن مقایسه و موازنه گردند، هر بیننده و شنونده، حتی نه تنها یک دانای بی مُدانی (بی مانند)، بلکه عامی ترین شخص نیز خواهد گفت:
این کتابها، بشری هستند.. و این قرآن آسمانی است.
— 516 —
و حکم خواهد کرد که:
قرآن به آن ها شباهت ندارد و در مقام و منزلت آن ها نیست.
لذا شاید قرآن پایینتر از همگی است که بطلان این، بالبداهه معلوم و هویداست.
پس او بالاتر و فوق همه است.
او در طول این مدت طولانی دروازه هایش را به سوی بشر گشوده و مضامینش را در جلو آنها گسترده است، و ارواح و اذهان را به سوی خود فرا خوانده است.
بشر با تصرف در قرآن به دانش خود افزوده است، با آن هم نتوانسته با مضامین آن رو در رو شود و معارضه نماید، و هرگز نخواهد توانست. چراکه دیگر زمان امتحان سپری شد.
به کتابهای دیگر شباهت ندارد و با آنها مقایسه نمی شود.
زیرا در طول بیست سال، اندک اندک- بنابر حکمت ربانی- و با توجه به نیازها به شکل متفرق و قطعه قطعه نازل گردید، و اسباب نزول آن هم مختلف و متباین است. و جواب سوالهای مکرّر و متفاوت است، و احکامِ حادثات متعدد و متغایر را بیان می دارد. و زمانهای نزول آن هم مختلف و متفاوت است. حالات تلقّی اش هم متنوع و متخالف می باشد. و اقسام مخاطبانش هم متعدد و متباعد است. و غایاتِ ارشادیِ متدرّج و متفاوتی دارد.
پس به رغم آن که بیان و جواب و خطابش بر چنین اساسهایی استوار است، بازهم کمال سلاست و سلامت و تناسب و تساند را در بیان و جواب و خطابش نشان داده است؛ علم بیان و علم معانی بهترین شاهدِ این مدعی می باشد.
قرآن خاصیتی دارد که در کلامهای دیگر نیست؛ زیرا هرگاه کلامی را از کسی بشنوی صاحب کلام را در پشت آن و یا در داخل آن می یابی، پس اسلوب آیینهٔ انسان است.
ای سائل مثالی!
تو اعجاز خواستی، من هم اشاره کردم.
اگر خواستار تفصیل هستی، این کار بالاتر از حد و توان من است. مگس نمی تواند آسمانی سیر کند.
— 517 —
زیرا از چهل نوعِ اعجاز قرآن فقط یک نوع آن که جزالت در نظم است، در کتاب "اشارات الاعجاز" نگنجیده است، این تفسیرِ صد صفحه ای ام به بیان آن کافی نیامد.
بلکه تفصیل و بیان را من از تو می خواهم، زیرا مولای متعال الهامات روحانی را بیشتر به تو ارزانی داشته است.
نرسد دستِ أدبِ غربِ هوسبازِ هواکارِ دهادار
بر دأبِ أدبِ قرآنِ ضیاءبارِ شفاکارِ هدی دارِ ماندگار
حالتی که ذوق والایِ انسانهای کامل را راحت و خوشنود می سازد، مورد پسند آنانی که هوس کودکانه و طبع سفیهانه دارند، قرار نمی گیرد، و آرامش خاطر نمی باشد. بنابر همین حکمت؛
یک ذوقِ سفیه و سفلی ای که در بستر شهوت و نفسانیّت پرورش یافته است، از ذوق روحی، لذت نمی برد و آن را نمی شناسد.
ادبیات موجودی که از ادبیات اروپا ترشح نموده است با دید رُمان واری نمی تواند لطایف عالی و مزایای محتشم قرآن را ببیند و نمی تواند آن را بچشد، لذا نمی تواند مَحک خودش را بر آن عیار نماید.
ادبیات، سه میدان گردش و جولان دارد و از آن پا فراتر نمی نهد.
میدان حسن و عشق..
میدان حماسه و شهامت..
و میدان تصویر حقیقت..
پس ادبیات اجنبی:
در میدان حماسه؛ حق را نمی سراید، بلکه با تمجیدِ ظلم و جور ستمگران نوع بشر حسّ قوت پرستی را تلقین می کند.
و از نقطه نظر حُسن و عشق؛ عشق حقیقی را نمی فهمد، بلکه یک ذوقِ شهوت انگیز را در نفسها تزریق می کند.
و در میدان تصویر حقیقت و واقعیتها؛
— 518 —
به کاینات، به صورت یک صنعت الهی نمی نگرد، و آن را نمی تواند به صورت یک صبغهٔ رحمانی ببیند، بلکه خود را در زاویهٔ طبیعت منحصر می سازد و حقیقت را در پرتو آن به تصویر می کشد و در آن گیر می ماند و نمی تواند از آن رهایی یابد. به همین خاطر عشقِ طبیعت را تلقین می کند و حسّ ماده پرستی را در قلب جابجا می سازد، و بالاخره نمی تواند خود را به آسانی از آن نجات دهد.
و باز آن ادبیات بی ادب (که مسکّن و خواب آور است) نمی تواند اضطرابات و پریشانیهای روحی اش را که از ضلالت و گمراهی آن ادبیات ناشی شده است برطرف سازد و حقیقتاً سودمند باشد.
او به گمانش یگانه درمان را یافته است، و آن هم رُمانهای اوست، یعنی:
حیّ میّتی همچون کتاب.
مردگان متحرکی همچون سینما... میّت نمی تواند حیات دهد.
و با تئاتری که در آن با تناسخ و اشباح بازی می کنند.
و قبر وسیعی که به آن ماضی می گویند.
و با این سه نوع رُمان هایش هم هیچ نمی شرمد.
ادبیات اجنبی: زبان دروغ گویی را در دهان بشر گذاشته است.. و چشم فاسقی را در چهرهٔ انسان نصب نموده است.. و دامن نیمه برهنهٔ فاحشه اش را هم بر دنیا پوشانده است.
پس حُسن مجرد را نمی شناسد!
حتی اگر خواسته باشد خورشید را به خواننده نشان دهد؛ یک هنر پیشهٔ مو طلائیِ خوشگل را به یادش می دهد.
ظاهراً می گوید: "سفاهت، بد و عاقبتش وخیم است، و شایستهٔ انسان نیست".
حال آن که سفاهت را چنان مشوّقانه به تصویر می کشد که دهن آب می دهد و مهار را از دست عقل می گیرد، اشتها را باد می کند و هوسات را به هیجان در می آورد. به حدّی که حس دیگر حرف را گوش نمی کند.
— 519 —
اما أدب قرآن:
هوی را بر نمی انگیزد، بلکه حسّ حق پرستی، عشقِ حُسن مجرد، و ذوق جمال پرستی، و شوق حقیقت پرستی را به انسان می دهد.. و هم از نیرنگ و فریب کار نمی گیرد.
او به کاینات از زاویهٔ طبیعت نمی نگرد، بلکه به عنوان یک صنعت الهی و صبغهٔ رحمانی از آن به بحث می پردازد و عقلها را در سردرگمی نمی اندازد.
نور معرفتِ صانع را تلقین می کند..
و آیت او را در هر چیز نشان می دهد..
هر دو ادبیات، حزنِ رقت انگیزی را بر جای می گذارند، اما مشابه یکدیگر نیستند.
آنچه ادب اروپازاده برجای می گذارد، حُزن غم انگیزی است که از فقدان احباب، و فقدان مالک ناشی می شود و حزن علوی را نمی دهد چون از طبیعت کر و قوت کور حسی که ملهم می شود یک حس حزن و غمدار است که هستی را به صورت یک وحشتزار معرفی می کند و نشان می دهد، نه طوری دیگر؛ و انسان محزون را در بین اجانب و بیگانگان می اندازد، بدون این که پشتیبان و یا مالکی داشته باشد!
و هیچ امیدی برایش نمی گذارد.
این حسِّ هیجان آنچنان بر انسان مستولی می گردد که رفته رفته او را به الحاد می رساند و سرانجام به انکار خالق می کشاند.. به نحوی که دیگر بازگشتش دشوار می شود، و چه بسا بر نمی گردد.
اما أدب قرآن کریم؛ چنان حزنی می دهد که حُزن عاشقانه است، نه یتیمانه.. این حزن از فراق الاحباب سرچشمه می گیرد، نه فقد الاحباب. و به کاینات، به دید یک صنعت الهیِ سراسر رحمت و شعور می نگرد، نه یک طبیعت کور، و حتی هیچ یادی از طبیعت نمی کند. و به جای یک قوّت کور، قدرت و عنایت حکیمانهٔ الهی را مدار بیان قرار می دهد.
به همین خاطر است که کاینات، صورت وحشتزار را نمی پوشد، بلکه در برابر نظر مخاطب محزون به چنان جمعیتی از احباب متحول می شود که در هر طرف،
— 520 —
تجاوب و در هر جانب، تحبب، و در هر گوشهٔ آن، تآنس موج می زند و خبری از مشقت و کدورت نیست. این است حالتِ حزن عاشقانه.
در این جمعیت یک حسّ علوی و حزن مشتاقانه به انسان دست می دهد، نه حزنی که سراسر غم و اندوه است.
هر دو أدب، شوق و سرور می دهند.
شوقی که آن أدب اجنبی می دهد، نفس را به هیجان در می آورد و هوس انبساط می یابد.. اما به روح هیچ بهره ای از فرح و سرور نمی تواند بدهد.
اما شوقی که قرآن به ارمغان می آورد، شوقی است که روح بخاطر آن به هیجان می افتد و شوق معالی می دهد.
پس بنابر همین سِرّ است که:
شریعت احمدیه (ص) لهویّات را نمی خواهد. و برخی از آلات لهو را تحریم نموده، و برخی را نیز حلال قرار داده است.
یعنی:
آلتی که حزن قرآنی و شوق تنزیلی بر جای می گذارد، ضرری ندارد، اما اگر حزنِ یتیمانه و یا شوق نفسانی بر جای بگذارد، آن آلت حرام ا ست.
این حالت با توجه به هر شخص تغییر می کند.
انسانها شبیه یکدیگر نیستند.
شاخه ها، میوه ها را به اسم رحمت الهی تقدیم می دارند
شاخه های درختِ خلقت، در هر طرف میوه های نِعم را ظاهراً به سوی دستان موجودات ذی روح دراز می کند. در حقیقت یک ید رحمت و یک دست قدرت است که آن میوه ها را به وسیلهٔ آن شاخه ها به شما دراز می کند. پس شما آن ید رحمت را با شکر ببوسید.
و آن دست قدرت را با منّت تقدیس نمایید.
— 521 —
بیان سه راهی که در آخر سورهٔ فاتحه بدانها اشاره شده است
ای برادر پر امل! خیالت را به دستت بگیر و با من بیا.. ما اکنون در زمینی هستیم، به اطراف آن می نگریم، هیچ کس هم ما را نمی بیند.
طبقه ی ظلمانی و تاریکی از ابر، بر سر کوه های بلندی که به منزلهٔ پایه های چادر هستند انداخته شده است و این ابر، چهرهٔ زمین ما را پوشانده است و گویا سقف منجمدی را تشکیل داده است. اما شش جانب دیگرِ آن سقف باز بوده است و خورشید از آن جهت دیده می شود.
اکنون ما زیر ابر قرار داریم و ظلمت و تاریکی ما را تحت فشار قرار می دهد و دلتنگی ما را خفه ساخته است و نبودِ هوا هم کشنده است!.
و اینک سه راه فراروی ما گشوده است و به آن عالمِ ضیادار و پرنور منتهی می شود، آری یک بار دیده بودم این زمین مجازی را.
ما قبلاً هم یک بار آنجا را دیده بودم و هر سه راه را جدا جدا پیموده بودم.
راه اول:
بیشتر مردم از همین راه می روند، این راه گردشی است به اطراف عالم، گردش ما را به سوی خود می کشد.. و حال، ما هم در راه هستیم و پیاده می رویم.. ببین که دریاهای ریگ این صحرا چگونه بر ما اخم درهم کشیده است و ما را تهدید می کند!
امواجِ کوه مانند این دریا را ببین، آن هم بر ما خشمگین است. و حال، بحمدالله به سمت دیگر رسیدیم و چهرهٔ خورشید را می بینیم. اما جز ما کسی دیگر نمی داند که چه زحماتی را متحمل شدیم.
اما افسوس! دوباره به این زمین وحشتزار برگشتیم که ابر ظلمانی بام آن است؛ حال آن که ما شدیداً به آن عالم ضیا دار نیاز داشتیم که چشمِ دل ما را پر رونق می ساخت.
اگر فوق العاده جرأت و جسارت داشته باشی بیا تا باهم به این راه خطرناک داخل شویم.
— 522 —
راه دوم ما:
طبیعت ارض را می شکافیم و به آن طرف می گذریم، و با ترس و لرز از یک تونل فطری عبور می کنیم.. زمانی این راه را دیدم و بی ناز و پرنیاز از آن گذشتم، اما در آن زمان یک آلت و یا مادّه ای در دستم بود که زمینِ طبیعت را ذوب می ساخت و پاره می کرد. آن دلیل معجز را قرآن در راه سوم به من داد.
برادرم! مرا ترک مکن. از پشت من بیا و هرگز مترس! ببین، در اینجا مغاره های تونل واری و جریان های تحت الارضی، منتظر من و تو هستند و ما را به آن سو منتقل خواهند کرد.
مبادا طبیعت و جمودیّت های دهشتناک آن تو را بترساند، چون زیر این چهرهٔ عبوسش، چهرهٔ متبسّم صاحب با مرحمتش قرار دارد. با نور آن مادهٔ قرآنیِ رادیوم مانند، درک نمودم.
اینک چشمت روشن! به عالم نورانی خارج شدیم.. به این زمین نازدار، و به این فضای لطیف و شیرین بنگر!.. هان برادرم! سرت را بالا کن و ببین که این چهرهٔ آسمانی را پوشانده و ابرها را درنوردیده است و پشت سر گذاشته است و ما را به سوی خود دعوت می نماید. این قرآن کریم است.. همان شجرهٔ طوبای جنت.. شاخه هایش بر هر سمت و سو دراز است، ما هم باید خود را به این شاخهٔ متدلّی بیاویزیم تا ما را به آنجا ببرد.. به سوی آن درخت آسمانی.
شرع انور نمونهٔ کوچکی است از آن درخت مبارک در روی زمین.
یعنی ما واقعاً توانستیم با پیمودن آن راه، به آن عالم نورانی برسیم، و هیچ رنج و زحمتی را متحمل نشویم.
مادامی که اشتباه کرده ایم، باید به جای قبلی برگردیم تا راه مستقیم را بیابیم، ببین! آنجاست؛
راه سوم ما:
یک شهباز بر فراز این کوهها ایستاده است.. و اذانی را به گوش همهٔ جهان می رساند و می گوید: بشتابید به سوی عالم نور انور.. او ما را به ناز و نیاز ملزم قرار می دهد.. او محمد هاشمی (ص) است.
— 523 —
به این کوهها بنگر.. به کوههای هُدی؛ ببین، ابرها را درنوردیده، و آسمانها را به پشت سر گذاشته است. و به کوههای سر به فلک کشیدهٔ شریعت بنگر و ببین که چگونه چهره و چشم زمین ما را آراسته است! ما باید با طیّاره ی همّت از اینجا پرواز کنیم، چون ضیا و نسیم، نور و جمال در آنجاست.
آری، اینجاست.. اُحد توحید.. آن جبل عزیز
و ها! اینجاست.. جودیّ اسلام.. آن کوه آرامش و سلامت.
و ها! آنجاست.. جبل قمر.. قرآن ازهر.. زُلالِ نیل از آن منبع محتشم جاری است، بنوش، آن آب لذیذ و گوارا را!
فَتَبارک اللهُ أحسن الخالقین. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.
ای رفیق!
و حال خیال را از سرت بیرون کن، و از عقل کار بگیر.
دو راه نخست، راهِ "مغضوب و ضالّین" است، خطرات فراوانی دارد، و تابستان و خزان آن همیشه زمستان است. یک در صدِ پویندگان آن راه نجات می یابند.. همچون افلاطون و سقراط.
اما راه سوم، سهل است. مستقیم است و نزدیک. ضعیف و قوی در این راه مساوی است. هرکس می تواند از آن راه برود.
اما راحت ترین شیوه این است که:
یا شهید می شود و یا غازی.
و اکنون به نتیجه می رسیم.
آری، مسلک و مذهب دهایِ علمی، دو راه نخست است.
اما هدیِ قرآن، صراط مستقیم است. و آن راه سوم است که ما را به آنجا می رساند.
اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ ٭ صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ٭ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَاالضَّٓالّ۪ينَ اٰم۪ينَ
— 524 —
همهٔ آلام حقیقی در ضلالت و همه لذایذ در ایمان است
"حقیقت بزرگی است که لباس خیال را پوشیده است"
ای همراه هوشیار!
ای عزیز! اگر میخواهی تفاوت کامل موجود میان آن مسلک نورانیِ "صراط مستقیم" و آن طریق ظلمانیِ "مغضوب و ضالین" را ببینی، بیا و وَهمت را در دست بگیر و بر خیال سوار شو. اکنون آن مزار اکبر و آن شهر پر از اموات را یک زیارت می کنیم. یک قدیر ازلی با دست قدرتش ما را از این قطعه ظلمات بیرون کرد، و سوار این وجود ساخت، و به این دنیا فرستاد.. به این شهر بی لذایذ.
و اینک ما به این عالم وجود آمدیم.. به این صحرای هائل. و چشمان ما هم باز شد و به شش جهت نگاه کردیم و ابتدا استعطاف کارانه به سمت جلو چشم دوختیم، لکن، بلاها و درد ها همچون دشمن بر ما هجوم آوردند.. از آن ترسیدیم و به عقب برگشتیم.
سپس به راست و چپ نگریستیم و از عناصر و طبایع استمداد نمودیم. اما می بینیم که قلبهای شان قسیّ و بی رحم است؛ و دندان تیز می کنند و با خشم و غضب به سوی ما می نگرند، نه ناز را می شنوند و نه نیاز را می پذیرند.
لذا، ما هم همچون انسانهای بیچاره و درمانده، مأیوسانه به بالا نگاه کردیم و از اجرام علوی کمک خواستیم، اما دیدیم که بسیار مخوف و ترسناک اند و ما را تهدید می کنند. گویا به یک بمبِ گلوله ای و رها گردیده ای تبدیل شده اند و با سرعت و بدون تصادم، در اطراف فضا می گردند!
اگر یکی از آنها بر حسب قضا از مسیرش منحرف گردد و راهش را گم کند، این عالم شهادت زهره ترک خواهد شد. العیاذ بالله. آن وابسته به تصادف است و از آن نمی توان خیری توقع داشت.
ما مأیوسانه نگاه خود را از آن سمت برگرداندیم، و به چنگ حیرت دردناکی افتادیم، و سر خود را پایین کردیم و در سینه خود پنهان شدیم.. و اکنون به نفس خود می نگریم و آن را مطالعه می کنیم... و اینک می شنویم که هزاران فریاد حاجت از نفس بی چاره مان بر می خیزد. و هزاران انینِ فاقت را می شنویم. به جای تسلّی به توحّش افتادیم.
— 525 —
از آن هم خیری حاصل نشد؛ خیلی التجاء کارانه به وجدان خود رو آوردیم و به داخل آن می نگریم و چاره ای می جوییم، ایواه! چاره ای وجود ندارد، ما باید چاره سازی کنیم و مدد نماییم. زیرا هزاران امل، آرزو های پرجوش و حسیّات پرهیجان در آن دیده می شود و به هر سمت و سوی هستی امتداد یافته است. هر یکی از آن ها لرزه بر تن ما وارد می کند و هیچ کمکی از دست ما ساخته نیست. آن آمال در بین وجود و عدم گیرمانده اند و یک طرف آن به ازل و طرف دیگرش به أبد امتداد یافته می روند، بلکه گستره آن به حدی است که اگر دنیا را ببلعد باز هم سیر نمی شود.
بدین طریق، درین راه دردناک به هر سو که رو آوردیم، با بلا مواجه گشتیم، زیرا راه مغضوب و ضالّین این چنین است، و تصادف و ضلالت در آن راه نظرانداز است.
ما هم آن نظر را پوشیدیم و به این حالت افتادیم و در این حالت حاضر موقتاً صانع و حشر و مبدأ و معاد را به فراموشی سپردیم. این حالت، بدتر و سوزانتر از جهنم است و روح ما را می آزارد.
زیرا ازین شش جهت که ما به آن رجوع کردیم، حالتی به ما دست داد و نصیب ما گشت که این حالت، مرکّب است از: خوف و دهشت، عجز و ارتعاش، قلق و وحشت، یأس و یُتم؛ و وجدان را می سوزاند.
و اکنون در برابر هر جهت، جبهه ای را تشکیل می دهیم و به دفع آن می کوشیم:
نخست به قدرت خود مراجعه می کنیم، اما افسوس! می بینیم که عاجز و ناتوان است.
ثانیاً، به تطمین و خاموش ساختن حاجات نفس توجه می کنیم، اما وا اسفاء؛ می بینیم که بلاوقفه داد و فریاد سر می دهد.
ثالثاً: ما هم فریادرسی را به کمک می طلبیم و فریاد می زنیم، اما هیچ کس صدای ما را نمی شنود و پاسخ نمی دهد؛ ما گمان می کنیم که هر چیز با ما دشمن و از ما بیگانه است، هیچ چیز قلب ما را تسلی نمی دهد، آرامشی به ارمغان ندارد و ذوق حقیقی ندارد.
رابعاً: هر چه به اجرام علوی بیشتر نگاه کردیم، ترس و دلهره ما بیشتر شد و وجدان ما را وحشت مزعجی فرا گرفت که عقل سوز و اوهام ساز است.
— 526 —
پس ای برادر!
راه این ضلالت و ماهیت آن چنین است، ما در این راه، ظلمتِ کفر را کاملاً دیدیم.
و حال، بیا ای برادرم تا به آن عدم بر گردیم، و از آنجا هم بازخواهیم گشت. این بار، طریق ما "صراط مستقیم" و راه ایمان است و دلیل و امام مان عنایت و قرآنی است که شهباز ادوار پرواز می باشد.
اینک، زمانی که رحمت و عنایت سلطان ازل و ابد ما را خواست، قدرتش ما را بیرون آورد و از روی لطف سوارِ قانون مشیّت الهی ساخت و ما را بر اطوار مختلف به پرواز در آورد و با کمال شفقت، این خلعت وجود را بر تن ما کرد، و منزلتِ امانت را به ما ارزانی داشت که نشان آن، نماز و نیاز است.
هر یک از این ادوار و اطوار، در این راه طولانی ما در واقع منزلی از منازل ناز است، و قدَر الهی بخاطر تسهیل امور، أوامری را بر صفحهٔ پیشانی ما نوشته است، هر جا که می رویم و مهمان هر طایفه ای که می شویم استقبال برادرانه ای از ما به عمل می آید. ما از اموال خود به آنها می دهیم و از اموال شان به خود می گیریم.. بدین منوال، محبت موجود در تجارت ادامه می یابد. آنها ما را تغذیه می کنند و با هدیه ها می آرایند، و ما را تشییع می کنند. رفته رفته به دروازه دنیا رسیدیم، آوازهایی را می شنویم.
و اکنون وارد این سرزمین شدیم و به عالم شهادت پا گذاشتیم، به شهر آیین رحمان و به محل داد و فریاد انسان.
هیچ چیزی نمی دانیم، دلیل و امام ما مشیّت رحمن است و وکیل آن دلیل هم چشمان نازنین ماست. چشمان خود را گشودیم و به اطراف و اکناف دنیا چشم دوختیم.. آیا مسافرت قبلی ما به این جا به یادت هست؟ غریبه و یتیم بودیم و دشمنان ما به حدّ و حساب نمی گنجیدند و حامی و پشتبیان خود را نمی دانستیم.
اما اکنون نور ایمان در برابر دشمنان مان، رکن متین، نقطهٔ استناد و حمایتکار ماست و آن ها را دفع می کند.
آری، ایمانِ بالله نور حیات ما، ضیای روح ما، و روحِ روحِ ماست، از این رو، قلبهای ما مطمئن است و اعتنایی به دشمن ندارد، بلکه دشمن نمی شناسد.
— 527 —
در راه نخست، وقتی داخل وجدان شدیم هزاران فریاد، فیزار و آواز را از آن شنیدیم و به بلا افتادیم. زیرا آمال و آرزوها، استعدادها و حسیّات همواره ابد را می خواهند. و ما، راهِ برآورده ساختن آن را نمی فهمیدیم، از ما راه ندانستن، و از آن داد و نیاز بود.
اما الحمد لله، اکنون "نقطهٔ استمداد" را یافتیم که آن استعداد همواره به آن آمال حیات می دهد و تا ابدالآباد آن ها را پرواز می دهد؛ استعدادها و آرزوها از همان نقطه آب حیات می نوشند و به کمال می رسند.
پس این نقطهٔ شوق انگیز رمز و ناز و این نقطهٔ استمداد، قطب دوم ایمان است که تصدیق حشر می باشد. و سعادت ابدی هم جوهر آن صدف است.
قرآن، برهان ایمان است و وجدان، یک راز انسانی است.
اکنون سرت را بالا کن و به این کاینات بنگر و با آن گفتگو کن. در راه نخست، بسیار وحشتناک دیده می شد اما اکنون متبسّم است و به هر طرف با نیاز و آواز نازینانه می خندد. مگر نمی بینی که چشم ما زنبور مثال به هرسو پرواز می کند و هستی، بوستان پُر از گل آن است و هر گل، به آن، آب لذیذی می دهد. و در هر بخش آن أنس و آرامش و محبتِ متقابل موج می زند. او هم شهدِ شهادت را با خود می آورد و عسل را روی عسل می چکاند.
به هر اندازه ای که نگاه های ما به حرکاتِ اجرام و نجوم و شموس دوخته شود، حکمت خالق را به دیده گان ما می سپارند، مایه ی عبرت و جلوه ی رحمت را می گیرد و به پرواز در می آید. گویا این خورشید با ما حرف می زند و می گوید:
"ای برادرانمان! ترس و وحشت به خود راه مدهید! اهلاً و سهلاً، خوش آمدید و صفا آوردید. شما صاحبان منزل هستید و من یک مومدار شهناز هستم. من هم مثل شما هستم اما یک خدمتکار خالص، بدون عصیان، مطیع و گوش به فرمان هستم، آن ذات أحدِ صمد مرا به محضِ رحمتش مسخّر خدمت به شما ساخته است، از من حرارت و ضیاء، از شما نماز و نیاز."
بیایید! به ماه و ستارگان و دریاها هم بنگرید، هر یک با زبان مخصوصش می گوید: اهلاً و سهلاً و مرحباً. خوش آمدید، آیا ما را نمی شناسید؟
— 528 —
با سرّ تعاون بنگر و با رمز نظام گوش کن. هریک از آنها می گوید: ما هم یک خدمتکاریم و آیینه داران رحمت ذوالجلال هستیم، هیچ غمگین مباشید و از ما مرنجید.
آتشهای زلزله و فریادهای حوادث شما را نترساند و به وسوسه نیندازد، زیرا این صداها عبارتند از: زمزمه های اذکار و دمدمه های تسبیحات و ولوله های ناز و نیاز.. آن ذات ذوالجلال که شما را به نزد ما فرستاده مهار اینها را در دستان خود گرفته است.. چشم ایمان، آیات رحمت را در چهره های آنها می خواند که هر یک آوازی است.
ای مؤمنی که قلبش هوشیار است! بگذار تا چشم ما اندکی استراحت کند، و به جای آن، گوشهای حساس مان را به دستان مبارک ایمان بسپاریم و به دنیا بفرستیم تا ساز های لذیذ را بشنوند.. صداهایی که در راه اول ما، واویلای مرگ و ماتمِ عمومی پنداشته می شدند، در این راه، آن صداها هر یک نواز و نماز، آواز و نیاز و آغاز تسبیحات هستند.
گوش کن! دمدمه های هوا.. جِک جِک های پرندگان.. زمزمه های باران.. غمغه های دریا.. رقرقه های رعدها.. و تَرق تَرق سنگها، هر یک نوازش های معنی داری هستند.
ترنّمات هوا، نعرات رعدیه، نغمات امواج، هر یک اذکار عظمت اند. هَزَجات باران، سَجَعات پرندگان هر یک تسبیح رحمت اند و مجازهایی هستند که به حقیقت اشاره دارند.
آری، صوت اشیاء، صوت موجودیت شان است. و هریک از آنها می گوید: "من هستم!".
بدین ترتیب، آن کاینات ساکت، یکپارچه و همنوا به سخن در می آید و می گوید: "ای انسان بی ملاحظه! ما را جامد فکر مکن!" پرنده ها از لذت یک نعمت و یا به خاطر نزول یک رحمت حرف می زنند و با صداهای گوناگون و دهان های کوچک شان از رحمتهای الهی استقبال به عمل می آورند. حقّا که نعمت بر سرشان فرود می آید و با شکر می کنند پرواز. آن ها رمزاً می گویند: ای برادران کایناتی! حال ما چه زیباست! دست پروردهٔ شفقت هستیم، و از حال خود راضی می باشیم.. و بدین سان، با منقارهای نوک تیزشان آواز های پرناز را در فضا پخش می کنند، گویی تمامی کاینات به موسیقیِ والایی مبدّل می شود.
— 529 —
نور ایمان است که صداهای اذکار و نغمه های تسبیحات را می شنود، زیرا حکمت، موجودیت تصادف را رد می کند، و نظام هم، طرد می نماید اتفاق اوهام ساز را.
ای همراه!
اکنون، از این عالم مثالی بیرون می شویم، و از وهم خیالی پایین می شویم و بر آستانهٔ عقل می ایستیم و داخل میدان آن می شویم، و با میزان آن، امور را می سنجیم و راهها را براندازی می کنیم.
راه دردناکِ نخست ما: راه مغضوب و ضالّین است. آن راه، حسّ دردناک و درد شدیدی را در ژرف ترین نقطه وجدان به جای می گذارد. شعور، آن را نشان می دهد اما ما ضد شعور حرکت می کنیم.
ولی برای نجات از آن، مضطرّ و محتاج هستیم و می کوشیم تا آن درد تسکین بیابد و یا احساس نشود. و الّا تاب تحمل آن درد و آن فریاد و فغانهای دوامدار را نداریم.
هدا، شفا است. هوی، حسّ را باطل می سازد و شعور را از خود بی خود می کند. و هوساتِ سحرباز هم خواستار لهو و لعب، تسلّی، تغافل و مشغله اند تا وجدان را فریب دهند و اغفال نمایند و روح را به خواب بیندازند تا درد را احساس نکند. زیرا آن درد الیم، وجدان را می سوزاند به حدّی که هیچکس طاقت شنیدن فریاد و فغانهای آن را از شدّت ألم ندارد.. حقا که درد یأس، تحمّل شدنی نیست.
یعنی به هر اندازه ای که وجدان از صراط مستقیم دور شود، تأثیر این حالت بر او شدیدتر می شود. و حتی هر لذت اثری از درد برجای می گذارد.
پس زرق و برقِ مدنی که از هوی و هوس، لهو و لعب و سفاهت ممزوج است، یک مرهمِ دروغین و یک زهر خواب آور است به این فشارهای دهشتناک برخاسته از ضلالت.
ای دوست عزیزم!
در راه دوم مان و در آن راه نورانی حالتی را احساس کردیم که در نتیجهٔ آن حالت، زندگی، معدن لذت، و آلام لذایذ می گردد.. با آن به این پی بردیم که این راه با درجات مختلف - به نسبتِ قوّت ایمان- به روح حالتی می بخشد، و جسد با روح، و روح با وجدان، متلذذ است.
— 530 —
یک سعادت عاجل در وجدان مندرج است، و یک فردوسِ معنوی در قلب مندمج می باشد. و تفکر، آن را می چکاند و به انسان می چشاند؛ اما شعور، آن را ظاهر و آشکار می سازد.
و اینک دریافتیم که: هر اندازه که قلب ایقاظ گردد، و وجدان تحریک شود، و به روح احساس داده شود، به همان اندازه لذّت و شادمانیها زیاد می گردد و نارِ حیات جایش را به نور می دهد و زمستانش تابستان می شود.
بدین طریق دروازه های فردوس در وجدان باز می شود و دنیا تبدیل به جنت می شود و ارواح ما در آن به پرواز و پرداز در می آید و با دو بالِ نماز و نیاز، بالاتر از شهناز ها و شهبازها پر و بال می گشاید.
ای همسفر عزیزم! حال، تو را به خدا می سپارم. بیا باهم دعا کنیم و سپس به امید دیدار، از همدیگر جدا شویم.
اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ اٰم۪ينَ
— 531 —
جوابی است به کلیسای انگلیکن
(٭):صد ما شاء الله به این جواب. مؤلف.
زمانی یک کشیشِ کینه توزِ سیاسی و مکّار و دشمن سرسخت اسلام، با بزرگ منشی و به نیّت انکار و بر انگیختن شبهات، و در زمانی که دولتش سخت گلوی ما را خفه کرده بود، با طرح سوال مغرضانه ای چهار چیز را از ما پرسید و جواب آن را در ششصد کلمه مطالبه کرد.
لازم بود تا در برابر سوال مغرضانه اش به او گفته می شد:
"تف به رویت!" و در برابر توطئه و شبهاتش نیز بهترین پاسخ، اظهار نارضایتی و سکوت بود، و در برابر انکارش هم می شد جواب مُسکتی را همچون مشتی بر دهن او زد؛ پس من او را مورد خطاب قرار نمی دهم، بلکه جواب ما به انسان حق پرست و با انصاف چنین است:
او در سوال اول گفت: دین محمد (ص) چیست؟ گفتم: قرآن کریم است که مقصد اساسی آن، ترسیخ ارکان ششگانه ایمان و تعمیق ارکان پنجگانه اسلام است.
و در سوال دوم می گوید: چه چیزی را به فکر و حیات تقدیم کرده است؟ گفتم: توحید را برای فکر و استقامت را برای حیات. و شاهد من در این باره این قول الهی است:
قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ فَاسْتَقِمْ كَمَٓا اُمِرْتَ
و در سوال سوم می گوید: بحرانها و تنشهای موجود را چگونه معالجه می کند؟ گفتم: با تحریم ربا و فرض ساختن زکات. و گواه من در این باره این قول الهی است: وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا ٭ يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبَوا ٭ وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ
و در سوال چهارم می گوید: به انقلابها و آشوبهای بشری با چه دیدی می نگرد؟ گفتم: سعی و تلاش، اساس است. ثروت انسان در دست ظالمها جمع و نگهداری نمی شود. و گواه من این است:
لَيْسَ لِلْاِنْسَانِ اِلَّا مَا سَعٰى ٭ وَالَّذ۪ينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ اَل۪يمٍ
— 532 —
کنفرانس
در تشرین ثانی (١٩٥٠)
در دانشگاه انقره
کنفرانسی است که در محضر پروفیسورها، وکلای ملت، میهمانان پاکستانی، و محصلین فاکولته های مختلف در مسجد فاکولته برگزار شد و تا نیمه های شب ادامه یافت و با علاقمندی و اهمیت بزرگی گوش داده شد.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ وَالصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلٰى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلٰٓى اٰلِه۪ وَ صَحْبِه۪ اَجْمَع۪ينَ
برادران ارزشمندی که تشنه ای آب حیات ایمان و اسلام هستید!
اولاً: اعتراف کنم که با قرار گرفتن در کُرسی این کنفرانس هیچ تفاوتی از شما ندارم. یک برادر شما هستم. و نیز این کنفرانس درس بسیار سودمندی برای من است ومن شدیداً نیازمند آن هستم. مخاطب خودم هستم. درسم را از باب مذاکره، به شما برادران مبارکم میخوانم. کوتاهی ها از من است. کمال و زیبائی به آثار رسائل نور که از آن استفاده کرده ام بر می گردد. از سلسله کنفرانسهای دینی ای که قرار است در صورت ایجاد نشدن مانعی، هفته ای یک بار برگزار کنیم، امروز نخستین آن در خصوص ایمان است. چون آن گونه که بدیع الزمان سعید نورسی در نخستین مجلس ملت بیان کرد: "بلند ترین حقیقت در کائنات ایمان است، و بعد از ایمان نماز است." به همین خاطر ما هم مناسب دیدیم که کنفرانس ما در باره ای قرآن، ایمان و پیغبرما رسول اکرم (ص) باشد.
دومین آن هم انشاء الله در باره ی نماز و عبادت خواهد بود.
ما اثری جستجو کردیم که این موضوعات را به ما درس بدهد. سرانجام "رساله ی نور" را انتخاب کردیم که معتبرترین اثر دینی است و این نیاز حیاتی و ابدی ما را به
— 533 —
گونه ی سازگار با فهم عصرما و به شیوه ی قناعت بخش درس می دهد و نزدیک به نیم عصر است که مظهر اعتماد و امنیتی بزرگ شده است. اینک با توضیح این مطلب که چرا نخستین کنفرانس ما در موضوع ایمان است، در باره ی این اثر و مؤلفش نیز معلومات کوتاهی خواهیم داد؛ این گونه که:
در این عصر دشمنان دین و اسلام، برنامه تضعیف و تخریب اساسات ایمان را در اولین ماده ی برنامه ی کاری شان قرار داده اند. به خصوص طی این بیست و پنج سال، سوء قصد های انجام گرفته بر ارکان ایمان به گونه ای که در تاریخ دیده نشده است، کاملاً منافقانه و زیر نقاب های گوناگون بسیار خطرناک و با اشکال واقعاً ویرانگر تطبیق شده است.
حال آنکه یک شبهه و یا اِنکاری که در یکی از ارکان ایمان حاصل می شود، از بی پروایی های انجام گرفته بر تفرعات دینی به مراتب فلاکتبارتر و مضرتر است. از این رو، اکنون مهم ترین کار تقویت و نجات ایمان با تبدیل ایمان تقلیدی به ایمان تحقیقی است. بیش از هر چیز، مشغول شدن با اساسات ایمان یک ضرورت قطعی و یک نیاز مبرم، و حتی یک مجبوریت شده است. این، در ترکیه و در تمام دنیای اسلام نیز چنین است.
آری، آیا تلاش برای تعمیر و تزیین اتاقهای ساختمانی که تهداب و پایه های آن فرسوده شده است برای سرنگون نشدن آن ساختمان فایده ای خواهد داشت؟
آیا برای نخشکیدن درختی که به خشکاندن ریشه های آن اقدام شده است چاره اندیشیدن با دوا زدن به شاخ و برگ های آن، فایده ای به زندگی آن درخت خواهد داشت؟
انسان، بنایی قصر مانند است و پایه های آن ارکان ایمان است. انسان یک درخت و ریشه اش اساسات ایمان است. و مهم ترین رکن ایمان، ایمان بالله است؛ ایمان آوردن به خداوند می باشد، بعد از آن نبوت و حشر است. به این خاطر علمی که انسان پیش از همه باید برای به دست آوردن بکوشد، علم ایمان است. اساس علوم، شاه و پادشاه علوم، علم ایمان است.
ایمان، تنها عبارت از یک تصدیق اجمالی نیست. ایمان مراتب زیادی دارد. یک ایمان تقلیدی به خصوص در برابر ضلالت و طوفانهای انحرافی این زمان به سرعت
— 534 —
خاموش می شود. اما ایمان تحقیقی یک قوت تزلزل ناپذیر و خاموش ناشدنی است. ایمان و اسلام کسی که ایمان تحقیقی را به دست آورده است، اگر در معرض گردبادهای تند و خطرناک بی دینی هم قرار بگیرد، آن گردبادها محکوم اند تا در برابر این قوت ایمان بی تأثیر بمانند. شخصی را که ایمان تحقیقی به دست آورده است، بی دین ترین فیلسوفان نیز نمی تواند در وسوسه و شبهه بیندازد.
لذا بنابر این حقایق است که ما خواندن با ثبات و با دوام و با دقت اثری را با قاطعیت لازم و الزم دیدیم که جامع حقایق قرآن و ایمان است و با تدریس ایمان تحقیقی، ایمان را تقویت نموده انسان را به سعادت و سلامت ابدی می برد. در غیر آن، در این زمان افتادن در مصیبت های خطرناک دنیوی و اخروی، حقیقتی است شبهه ناپذیر. به این خاطر یگانه چارهٔ نجات ما چنگ زدن به تفسیر بلند مرتبه قرآن است که آیات ایمانی قرآن حکیم و آیاتی را که متوجه این عصر است، تفسیر می کند، و حال از سیما های شما که بیانگر یک هیجان نورانی است فهمیده می شود که شما در دل تان می پرسید. آیا چنین اثری در این عصر وجود دارد؟
آری، برای یافتن اثری که این گونه نیاز های ما را کاملاً برآورده بسازد، بسیار با دقت و اعتنا جستجو کردیم. سر انجام به این باور رسیدیم که اثر بدیع الزمان سعید نورسی تحت نام رسائل نور همان اثری است که می تواند هم برای جوانان ترک، هم به عموم مسلمانان و بشریت یک راهنمای قرآن و یک مرشد اکمل باشد. همراه با ما، صد ها هزار انسانی که با رسائل نور ایمان شان را نجات داده اند، شاهد این حقیقت اند.
آری از آنجایی که این اثر قرآنی در قرن بیست وظیفه ی رهبری کلی و عمومی را انجام خواهد داد لذا برخوردار بودن مؤلفش را از این خصوصیتها اساس قرار دادیم. و دیدیم که این خاصیتها کاملاً در رساله ی نور و مؤلفش بدیع الزمان سعید نورسی وجود دارد. این گونه که:
اول: برگزیده شدن فقط قرآن حکیم به عنوان استاد از طرف مؤلف...
دوم: قرآن حکیم، کتاب مقدسی است که حاوی علوم حقیقی می باشد. و یک خطبه ی ازلی است که در همه عصر ها عموم طبقات انسان ها را مورد خطاب قرار می دهد. از اینرو حین تفسیر قرآن لازم است که برای بازگو نمودن به گونه ی پاک و صاف
— 535 —
و بدین طریق تفسیر حقیقی شدن آن، مفسر تحت تأثیر مسلک و مشرب خصوصی اش نماند و هوسش در آن مداخله نکند. و نیز جهت تثبیت حقیقتهای قرآن که معانی قرآن را کشف و نمایش می دهند، الزم است که: آن مفسر متخصص هر فن و دارای فکری وسیع و نظری باریک بوده و علامه ای بر خوردار از یک اخلاصی کامل باشد و نیز دارای نبوغی بسیار عالی و اجتهادی با نفوذ و عمیق و صاحب قوت قدسی باشد.
سوم: تألیف شدن تفسیر قرآن با یک اخلاصی کامل که مؤلف جز رضای حق هیچ منفعت مادی و معنوی را غایه و هدف قرار ندهد و این حالت علوی در واقعات زندگی مؤلف به مشاهده برسد...
چهارم: یکی از بزرگترین معجزات قرآن، محافظت از جوانی و تازگی خود است. و بر خوردار بودنش از وجهه ای است که نیازمندی های هر عصر را مثل اینکه در آن عصر نازل شده باشد برآورده می سازد.
لذا در تفسیر که در این عصر به میان آورده شده است، آن وجهه ی قرآن حکیم که به عصر ما می نگرد کشف شده و با اسلوبی که از عوام گرفته تا أخصِ خواص، هر طبقه توان استفاده را داشته باشد ایضاح و اثبات گردیده است.
پنجم: مفسر، حقیقت های قرآن و ایمان را با دلایل و حجتهای جرح ناپذیر اثبات نموده تدریس می کند. یعنی پوزیتویزم (اثباتیّت) را یک اساس اتخاذ نموده است.
ششم: حقایق قرآنی ای که درس می دهد، هم عقل، هم قلب، هم روح و وجدان را تنویر و تطمین نموده و نفس را مسخر ساخته است و در حدی که حتی شیطان را ملزم بسازد قوی و بسیار بلیغ، نافذ و مؤثر است...
هفتم: از خصلتهای بدی همچون منّیت، غرور، عجب و انانیّت نجات داده صاحب اخلاقهای بلند و زیبایی مثل تواضع و محویت می سازد...
هشتم: برای علامه ای که قرآن کریم را تفسیر می کند، شرط است که از سنت رسول اکرم (ص) پیروی کند و بر اساس مذهب اهل سنت و الجماعت بر علمش عامل باشد و از زهد و تقوا و اخلاص اعظمی بر خوردار بوده و در خدمتش به دین، مالک ثبات اعظمی، صدق و صداقت، فداکاری اعظمی و اقتصاد و قناعت باشد.
— 536 —
خلاصه اینکه: مفسر آن با رساله های قرآنی اش مظهر تقوا و عبودیت اعظمی رسالت احمدی (ص) بوده و با قوت قدسیه اش نیز مظهر لمعات ولایت احمدی قرار گرفته خادم قرآن باشد...
نهم: لازم است که مفسر حین بیان قرآن و مسایل شرعی، این و یا آن فشار و شکنجه را در نظر نگرفته، تحت تأثیر چیزی فتوا ندهد و مرگ را استحقار کند و با قوت ایمانی که دنیا را به مبارزه بطلبد، حقیقت را بی پروا بگوید و مالک شجاعت و جسارت اسلامی باشد.
و نیز در دورهٔ وحشتناکی که برنامه های اعدام تطبیق می گردید و اجازهٔ نشر حتی یک رسالهٔ دینی داده نمی شد، اقدامش برای تألیف و نشر قرآن و اساسات شرعی که محو و خاموش ساختن آن را هدف قرار داده بودند در میان باشد و بدین طریق یک مرشد کامل بودنش را به اثبات برساند و در این عصر یک رهبر حقیقی و اکمل اسلام و مفسر اعظمی و معتبر قرآن باشد.
لذا در این زمان موجودیت عینی نه شرط و خصوصیت مذکور در بالا، در سعید نورسی و آثارش رسالهٔ نور با اجماع، تواتر و اتفاق علمای حقیقی و متبحر اسلام ثابت است. و نیز برای این ملت مسلمانی که در حال بیدار شدن است و برای اروپا و امریکا معلوم و مصدّق است. پس برادران! ما خواهان چنین تفسیر قرآن و چنین مفسر بودیم.
برادران ارزشمندم! در چنین عصر خطرناک، بزرگترین مسئله ی انسان دعوای نجات ایمان و یا از دست دادن آن است. جنگهای جهانی بشر را بیدار ساخته و فانی بودن زندگی دنیا را یادآور شده است. و حسّ زیستن یک سعادت ابدی در یک عالم باقی را در او بیدار نموده است. بدون شک، برای برنده شدن در چنین دعوای معظّم، در یک زمان حیران کننده و فریبنده، در امر یافتن یک وکیل دعوا (٭):ملیونها انسانی که با رسایل نور ایمان شان رانجات داده اند، همه در این زمان شاهد هستند که این وکیل دعوا، رسایل نور است. بسیار باید دقت کرد.
از این رو تدقیقات مان را کمی گسترده تر می سازیم. این گونه که:
آثاری که نوابغ علم کلام عالم اسلام که پیش از عصرما می زیستند و امام های خارق العاده دین ما و مفسرین نابغهٔ قرآن حکیم به وجود آورده اند، چنان ارزشمند
— 537 —
هستند که نمی توان قیمتی بر آن تعیین کرد. هر کدام از آن شخصیتها یک خورشید اسلام است. اما این زمان، مثل زمان آن بزرگواران نیست.
در زمان قدیم، ضلالت از جهالت بر می خاست. از بین بردن این آسان است. اما در این زمان، ضلالت- تعرّض به قرآن، اسلام و ایمان- از فن و فلسفه و علم می آید. ازالهٔ این مشکل است. در زمان قدیم، دستهٔ دوم یک در هزار پیدا می شد؛ و از پیدا شدگان نیز فقط یکی از هزار، با ارشاد به راه می آمد. چون این ها هم نمی فهمیدند و هم خود را فهمیده گمان می کردند. و نیز می دانید که در قرون قبلی، علوم مثبت به اندازه ای که در قرن بیست است ترقی نکرده بود. با این حال، برای ریشه کن ساختن بی دینی و مادی گرایی ای که در این عصر در دنیا منتشر شده است، و برای نایل ساختن بشر به صراط مستقیم با نشان دادن راه حق و حقیقت، و برای نجات ایمان، فقط و فقط با کشف آن وجهیهٔ قرآن حکیم که به این عصر می نگرد و با تفسیر آن به گونه ای که عموم از آن مستفید شده بتوانند، و بدون شک در این عصر قابل خواهد بود.
لذا بدیع الزمان سعید نورسی، حقیقتهای مورد نیاز این عصر را از قرآن حکیم کشف نموده موفق به تفسیر و توضیح آن در رسایل نور به گونه ای که هر کس نسبت به توان و قابلیتش استفاده از آن را داشته باشد، شده است. به این خاطر رسایل نور یک اثر شاهانه ی بی مانند تلقی شده است. و باز بخاطر همین امتیاز موجود در رسایل نور است که میلیون ها انسان بختیار از این ملت مبارک اسلام با تدریج و با احساس نیاز فراوان، با اشتیاق و محبت زیاد به رغم فشار های چندین ساله، رساله نور را خوانده اند.
و نیز از آنجایی که رسایل نور در زمان نیاز تألیف شده است، در گستره ای ترکیه و دنیای اسلام رشد یافته و به دیده گان نشان داده است که از امتیازی مربوط به سرنوشت کل دنیا بر خوردار است.
برادران ارزشمندم! سعید نورسی چهل سال پیش زمانی که در استانبول بود، یک اعلان خارق العاده نمود و گفته بود:"هر کس هر چه می خواهد بپرسد." به دنبال آن، علمای مشهور و علامه های آن زمان، دسته دسته به حُجره ی بدیع الزمان رفته مشکل ترین و مغلق ترین سوالات را از هر نوع علوم و موضوعات مختلف مطرح نمودند و بدیع الزمان بی درنگ، همه را پاسخ درست داده است.
— 538 —
چنین اعلان بی حد و حدود، یعنی اعلان نامقیدّی که در آن گفته نشده است:
"در این و یا آن علم و یا موضوع هر کس هر چه می خواهد بپرسد!" و در نتیجه هم همیشه موفق شدن، در تاریخ بشر دیده نشده است و چنین نابغه ی اسلام که صاحب چنین علم گسترده و عالی است، تا کنون ظهور نکرده است.(عصر سعادت مستثنی است).
حتی در آن روز ها شیخ بخیت افندی از رؤسای مشهور جامعة الازهر مصر برای سیاحت به استانبول آمده بود، با استفاده از فرصت، علمای اسلام که نتوانسته بودند بدیع الزمان سعید نورسی را که از میان کوه های بلند و صعب العبور کردستان به استانبول آمده، الزام کنند از شیخ بخیت خواستند این ملای جوان را ملزم کنند. شیخ بخیت این پیشنهاد را پذیرفت و به جستجوی زمینه ی یک مناظره پرداخت. در یک وقت نماز، وقتی مردم از مسجد ایاصوفیا خارج شده در "چایخانه" نشسته بودند، شیخ بخیت افندی این را فرصت تلقّی کرد و خطاب به بدیع الزمان سعید نورسی گفت: "ما تقول فی حق الأوروبا و العثمانیة" یعنی: در حق اروپا و دولت عثمانی چه می گویید؟ و نظرتان چیست؟ مقصد شیخ بخیت افندی از این سوال، امتحان کردن علم اقیانوس مانند و نبوغ و ذکاوت برّان بدیع الزمان سعید نورسی نبود. او می خواست شدّت احاطه اش را نسبت به زمان آینده و سیاستش را در ادارهٔ عالم بداند.
در برابر آن، بدیع الزمان این جواب را داد:
"إن الأوروبا حاملة بالإسلامیة فستلد یوما ما، و إن العثمانیة حاملة بالأوروبائية فستلد أیضا یوما ما"
یعنی: "اروپا آبستن یک دولت اسلامی و دولت عثمانی هم آبستن یک دولت اروپایی است، و روزی هر دو زایمان خواهند کرد"
در برابر این جواب، جناب شیخ بخیت گفت: "مناظره با این جوان ممکن نیست. من هم همین نظر را داشتم، اما بازگو نمودن آن با این شیوهٔ وجیز و بلیغانه، فقط کار بدیع الزمان است." و درست آن طور که بدیع الزمان گفته بود، هر دو قطبِ خبر دادنهای او تحقّق پیدا کرد. یکی دو سال بعد در دَور مشروطیت، بسیار از عادات بیگانه و مخالف شعایر اسلامی پذیرفته شد و رفته رفته در ترکیه جا به جا گردید؛ و از طرف دیگر حسن علاقه ای که در اروپا نسبت به قرآن و اسلام نشان داده شد و به
— 539 —
خصوص حوادثی همچون گروه گروه داخل شدن ملت بختیار آلمان به اسلام، آن اخبار را کاملاًتصدیق نمود.
لذا علمای بزرگ اسلام و مشایخ کرام در نتیجه ی آزمایشها و امتحانات زیاد به این باور رسیده اند که: بدیع الزمان سعید نورسی هرچه بگوید حقیقت است. آثار بدیع الزمان سنوحات قلبیه است و مظهر تصدیق و تقدیر جمهور علما می باشد.
اهل علم، اهل تصوف و اهل مکتب و فن فقط از آثار بدیع الزمان استفاضه و استفاده می کنند. آری، شخص نیمه امّی ای که فقط سه ماه تحصیل دارد و از چهل سال بدینسو با هیچ کتابی جز قرآن کریم اشتغال نداشته است. و در وقت تألیف آثارش که یکصدوسی آن ترکی و پانزده آن عربی است به هیچ کتابی مراجعه نکرده است و نویسدگان آن که هنوز زنده اند به این امر شاهدی می دهند و او اصلاً کتابخانه ای نداشته است و با آن اعلانات بی مانند، در علوم متنوع به شمول علوم جدید با علمای زبده و مرشدان بزرگ در سنین جوانی مناظرهایی نموده و در همه موفق شده است و مسایل اتفاقی را تصدیق و اختلافی را تخصیص کرده و در باره اش علامه ها هم تصدیق کرده گفته اند: "سوالی نیست که بدیع الزمان جواب داده نتواند." و تعرضات صورت گرفته از سوی برخی فیلسوفان بی درک و غرضکار اروپا را نسبت به آیات متشابه و احادیث شریف، از ریشه برکنده و اعتراضات شان را خنثی ساخته و در آثارش ثابت کرده است که آن آیات و احادیث هر کدام یک معجزه اند، و با این کارش برخی از اهل علم را که در اوهام انداخته شده بودند نیز نجات داده و تهاجمات انجام گرفته بر اسلام را عقیم ساخته است. پس هیچ شک و شبهه ای نمی تواند به خود راه داد که مؤلفی مثل سعید نورسی یک مفسر نابغه ی قرآن است و علم او وهبی و وسیع است و رسایل نور که آثار اوست چنان أثر خارق العاده و شاهانه است که تا قیامت لایق خواندن میباشد.
برادران متیقّظم ! در انتخاب اثریکه نجات و رهایی زندگی ابدی ما و دنیای اسلام را تأمین نموده و ما را با تنویر و ارشاد از گمراهی محافظت میکند، لازم است که اینقدر دقیق باشیم. چون در این زمان با فریب دادن هایی گوناگون، در پشت پرده می کوشند جوانان مسلمان را بی راه کنند.
— 540 —
در وقت خواندن یک اثر و یا شنیدن یک سخن، این قاعده ی اساسی باید در نظر گرفته شود که: "من قاله و لمن قاله ولما قاله وفی ما قاله" یعنی: کی گفته؟ به کی گفته؟ چرا گفته ؟ به چه مقصدی گفته است؟ آری، منبع علویّت، زیبایی، و قوت کلام، این چهار چیز است: متکلم، مخاطب، مقصد و مقام. ورنه هر کتاب بدست آمده خواندنی نیست. هر سخن گفته شده، شنیدنی نیست.
به طور مثال: فرمان "اَرش" که یک قوماندان به یک لشکر می دهد، با "اَرش" یک سرباز چقدر فرق دارد؟ اولی یک سرباز را به حرکت در می آورد. دومی که عین کلام است، هیچ نتیجه ای در قبال ندارد.
لذا بخاطر این چهار اساس و به این خاطریکه صدها هزار نفر از آنانیکه محبت بزرگی نسبت به سعید نورسی در دل می پرورانند و از روی محبت، به کوچکترین حال استادشان بزرگترین اهمیت را می دهند و همیشه آرزوی یاد گرفتن و اتباع و پیروی آن را دارند، برخی از برادران ما در اینجا با اصرار خواستند تا در باره زندگی، آثار مسلک و مشرب استاد ما معلومات داده شود.
اما ما نمیتوانیم، زندگی؛ آثار و سجایای شخصیت همچون بدیع الزمان را به گونه ی کامل بازگو کنیم. ادیبان که اهل علم و با بصیرت اند نیز این حقیقت را اعتراف نموده اند و لذا این خدمت، بسیار بالا تر از توان ما است. و نیز به آن برادران ما که می خواهند که در باره بدیع الزمان معلومات بگیرند عرض میکنیم که این کار فقط و فقط با خواندن دقیق و مداوم رسایل نور ممکن خواهد بود.
برادران عزیزم! در شخص معنوی رسایل نور که برای تامین سعادت ابدی و نجات این وطن مبارک و ملت و عالم اسلام و در نتیجه برای تأمین صلح و سلامت عمومی در روی زمین، مالک یک عنایت و قدرت است، قوت های بسیار محکم ذیل جمع شده و امتزاج یافته است:
١. یک قوت بلند و حقیقت اسلامیه که استاد تمام کمالات است...
٢. شهامت ایمانیه یعنی تذلل نکردن، تحکم و تکبر نکردن بر بیچارگان...
٣. عزت اسلامیه که مهمترین عامل عزت و شرف و ترقی و تعالیمی است که مسلمانی به انسان داده است...
— 541 —
دوستان! حدیثی وجود دارد بدین معنی که: "علمای حقیقی علمایی هستند که در برابر فرمانروای ظالم حق و حقیقت را بی پروا میگویند." پس ما فقط به سخن و آثار علامه اینچنینی و متقی اعتماد کرده می توانیم.
و در عصر ما رساله نور که با وقایع زندگی و آثارش ماصدقِ این حدیث شریف است، در میدان است. مؤلف بدیع الزمان، در مجاهده دینی و خدمتش به قرآن و عبودیتش مجاهدی است که به سنت رسول اکرم (ص) کاملاً اتباع نموده است. رسول اکرم (ص) در محاربه بدر که بزرگترین حادثه سیاسی دنیا است، به صحابه کرام نوبت به نوبت با جماعت نماز را اقامت کرده است یعنی خیری مانند "نماز خواندن با جماعت" را که واجب نیست و مخصوصاً در زمان جنگ می توان ترک نمود به بزرگترین واقعه سیاسی دنیا ترجیح داده است. و ثواب کوچکی را در گرماگرم جنگ نیز ترک نکرده است.
بدیع الزمان در جنگ با روسها که به عنوان قوماندان غند شرکت کرده بود، در جبهه جنگ در خط مقدم جبهه تفسیر مشهور اشارات الاعجاز عربی را که تفسیر برخی از قرآن است، تالیف نموده است. و این اثر عظیم، در عالم اسلام مظهر تقدیر و تحسین بزرگترین علما قرار گرفته است و آنان اذعان نموده اند که از فهم کامل آن عاجز اند و چنین تفسیری را ندیده اند. این تفسیر باریکترین نکته، عمیق ترین مسایل، اعجاز بی مانند، بلاغت و فصاحت عالی و خارق العاده قرآنکریم اظهار و اثبات کرده است. حتی حین اظهار نکته یک حرف، در خط حمله جبهه، توپ های دشمن نتوانسته اند ذهنش را از آن بر گرداند و دغدغه و دهشت های جنگ مانع شود. در دوره پر از ظلمت و وحشت که اَذان محمدی (ص) ممنوع شده و بدعتها جبراً بر مردم تحمیل میگردید، طلاب نور آن اذان ساختگی را نخوانده و در برابر آن گونه بدعت ها قهرمانانه خود را محافظت نموده وارد بدعتها نشده اند .
در دوره پرفجاعتی که تلاش می شد ایمان و اسلام از میان برداشته شود و یک عالم نمی توانست یگانه اثر دینی را حتی مخفیانه به نشر بسپارد، بدیع الزمان در جاهایی که تبعید می شد، تحت ترصد و فشار های مستبدان ظالم یکصد وسی اثر ایمانی را مخفیانه تألیف و نشر کرده است. و ضمن آن، شبها پس از خوابی اندک، برای نجات و صلاح ملت اسلام که زیر اسارت می نالیدند دعا نموده به درگاه الهی التجا نموده زاری کرده است.
— 542 —
آری، حضرت استاد به سنت سنیّه رسول اکرم (ص) کاملاً اقتدا کرده است، این حالت بدیع الزمان نیز به همه مجاهدان اسلام و همه مسلمانان یک سرمشق است. یعنی همراه با جهاد، عبودیت و تقوا را هم انجام می داد و یکی را انجام داده دیگری را اهمال نمی کرد. با آنکه با طرح و نقشه دشمنان جبار و ظالم به زندانها سوق می شد و در تجرید مطلق و در یک اتاق بسیار سرد رها می گردید و در بیماریها و پریشانیها و لرزه های ناشی از سرمای شدید و بی طاقتی های پیری به سر می برد، اما هیچ یک از آنها نقصی در تألیف وارد نکرده است.
صدیق اکبر رضی الله عنه فرموده است: "بدنم در جهنم چنان بزرگ شود که جایی به اهل ایمان نماند." بدیع الزمان به منظور مظهر شدن برای لمعه کوچکی از این سجیه بسیار علوی، گفته است:"برای نجات دادن ایمان چند نفر، راضی هستم به جهنم داخل شوم." و بدین طریق به شاهقه فداکاری بالا شده است و به شهادت زندگی هشتاد ساله اش ثابت شده است که او واقعاً چنین بوده و خادم فدایی و مخلص قرآن بوده است.
در راستای خدمت به قرآن و ایمان، بدیع الزمان حیثیت، شرف، روح، نفس و زندگی اش را فدا نموده است و صبر و تحمل و اعتدال نهایی ای که در برابر آن همه ظلم و شکنجه های شدید و مصیبت ها و بلاهای زیادی که گرفتار شد، نشان داد، هر کدام در حکم یک شاهد صادق می باشند. بدیع الزمان برای خدمت به قرآن، ایمان و اسلام راحت دنیوی را فدا ساخته، ثروتهای دنیوی و شخصی نیندوخته، با زهد و تقوا و ریاضت، و با اقتصاد و قناعت عمرش را سپری نموده رابطه اش را با دنیا بریده است. لذا برای رفاه و سعادت مسلمانان همه دقایق عمرش را صرف برای خدمت به ایمان حصر نمودند و برای موفقیت و دست یابی کامل اخلاص خود را از دنیا تجرید نموده، مجرد مانده است، آری، بدیع الزمان به منظور خدمت به ایمان و اسلام از هر چیز این همه فداکاری نموده و ضمن همه اینها در عبودیت، زهد و تقوا نیز یک فدایی استثنایی تاریخ اسلام را تشکیل داده و به پایه و به منزلت خادم مخلص قرآن حکیم ارتقا یافته است.
بدیع الزمان در داعیه ای رساله نور چنان اطمینان، چنان صدق و صداقت، چنان ثبات و متانت و چنان اخلاصی دارد که آن همه ظلم و استبداد های شدید دشمنان دین،
— 543 —
آن همه هجوم و فشارهایشان، ودرضمن آنها به سربردنش در ناداری مادی نتوانسته است او را از داعیه اش باز گرداند و حتی نتوانسته است در کوچکترین تردد بیندازد.
سعید نورسی در جوانی اش، که از آن به سعید قدیم تعبیر میکند، در فلسفه بسیار به پیش رفته است. از فیلسوفان با حقیقت غربی هم چون سقراط، افلاطون، ارسطو و از حکمای نابغه شرق، امثال ابن سینا، ابن رشد، و فارابی در فلسفه و حکمت به فیض قرآنکریم بسیار پیش رفته و دعوا نموده است که غیر از قرآن دیگر نجات دهنده و رهبر حقیقی وجود ندارد و در آثارش یعنی رساله نور ثابت کرده است. اگر کسی در مورد این حقیقت ها شبه ای داشته باشد، استاد پیش از تشریف بردن به آخرت می تواند شخصاً بر طرف کند...
سعید نورسی، مسلک خدمت به قرآن و ایمان را اختیار نموده هیچ منفعت مادی و معنوی و هیچ یک از مقام های معنوی از قبیل صلاحت و ولایت را مقصد و غایه قرار نداده. صرف بخاطر رضای الهی خدمت کرده است. مرتبه بسیار بلندی را که اهل علم با بصیرت به شخص او دادند و گفتند: "او همان نجات دهنده دینی و سیاسی است که همه مسلمانان منتظر ظهور اویند." بدیع الزمان به شدت رد نموده و خود را فقط خادم قرآن همدرس طلاب رساله نور دانسته و معرفی کرده است. روز قبل همراه با برخی از دوستان حاضر در جمع ما به یکی از شخصیت های بزرگواری که بیست و پنج سال در وکالت مدافعه ملی خدمت نموده است به زیارت رفتیم، ایشان در باره حضرت بدیع الزمان فرمودند: "برای پی بردن به اینکه بدیع الزمان چگونه شخصیتی است، کافی است کلیات رساله نور، با دقت و ثبات خوانده شود. به عنوان مثال تنها از نظر اقتدار دنیوی اش به شما میگویم که : نه تنها اداره یک دولت اگر اراده ی ملت های روی دنیا به بدیع الزمان داده شود، به برکت شخص معنوی رسایل نور او مالک اقتدار عنایتی است که می تواند آن ها را در سلامت و سعادت اداره کند." آری، بدیع الزمان نادره خلقت است. اما بیست و پنچ سال می شود هم خود را هم طلاب اش را از سیاست منع کرده است و مشغول کارهای دنیوی نیست.
بدیع الزمان در زمان های تالیف رساله نور و استخدام شدنش به خدمت قرآنی، زکاوت اش، فطانت اش، عقل اش، منطق اش، ذهن اش، خیالش، حافظه اش، تأمل
— 544 —
اش، فراست اش، درک و تحلیل اش، سرعت انتقال اش، و حواس روحی، قلب و وجدانش، مشاعر و لطایف معنوی اش کاملاً بی نظیر بود و این دلیل آشکاری است بر استخدام شدن او؛ و اینکه او با اختیار و با میل خودش نه این که با عنایت الهی به قرآن خدمت کرده است و این درجه و پایه اش در پیش گاه اهل علم بابصیرت و اهل قلب مصدق و مستحسن می باشد. در مصر یکی از علمای فاضل، مرحوم عبدالعزیز چاووش، در خصوص "فاتن العصر" بودن بدیع الزمان و برخوردار بودنش از فرط ذکا مقاله ای در مطبوعات مصر به نشر سپرده است. شیخ الاسلام مرحوم مصطفی صبری که عالم بزرگ و با صلابت است در مصر از رساله نور حمایت نموده و در دانشگاه جامع الازهر در بلند ترین جایگاه قرار داده است. رساله نور شمشیر بسیار برّنده و الماس اسلام است و یکی از دلایل این حقیقت ها هم اینست که بدیع الزمان در برابر حکمرانان و فرماندهان ظالم، مرگ را استحقار نموده، حقیقت را بی پروا تبلیغ کرده است و در مقابل بی دینی که دنیا را فرا گرفته بود، خود را فدا ساخته، حقایق قرآنی و ایمانی را درخَشِن ترین دَور استبداد، نشر نموده و در راهِ این حقیقت قدسی، جان سپرانه خدمت کرده است.
یک مدّعی عمومی در ادعا نامه اش گفته است: "بدیع الزمان با انرژی اش که با پیر تر شدن او زیاد تر می شود به فعالیت دینی اش ادامه میدهد." در راپور اهل وقوف محکمه دینزلی گفته شده است: "آری، در سعید نورسی یک انرژی موجود است، اما این انرژی اش را در ساختن طریقت و یا یک جمعیت صرف نکرده، بلکه به بیان حقایق قرآن و خدمت به دین صرف کرده است."
یکی از وکلای حکومت ضد دینی سابق (در اثنای مذاکره ی قوانین آنتی دموکراتیک در مجلس ملی) گفته است: "از بیست وپنج سال بدینسو نتوانستیم مانع فعالیت های دینی بدیع الزمان سعید نورسی شویم."
ما هم می گوییم: آری، حضرت سعید نورسی یک شخصیت فعال و پر انرژی بی مانند است. حتی معارضانش که دشمنان دین هستند نیز قلباً تصدیق و تقدیر می کنند که بدیع الزمان یک انسان خارق العاده است.
سعید نورسی، زمانی که به یکی از طلابش نعمت خواندن از رسایل نور را لطف کند، میگوید: "این درس من است. من برای خودم میخوانم. این رساله را تا کنون بلکه
— 545 —
صد بار خوانده ام، اما اکنون مثل اینکه آن را تازه دیده باشم احتیاج و اشتیاق خواندن دوباره ی آن را دارم."
و باز میگوید: "من برای دیگران کتاب ننوشته ام. برای خودم نوشته ام. این دواهایی را که از قرآن یافتم، کسانیکه علاقه دارند می توانند بخوانند." آری، بدیع الزمان معتقد است و می گوید: "من محتاج درس، تربیت و اصلاح نفسم میباشم ..."
وقتی شخصیتی مثل بدیع الزمان چنین بگوید، باید مقایسه شود که ما چقدر محتاج این آثار هستیم.
بدیع الزمان سعید نورسی در طول زندگی اش از شان و شهرت و حرمت فرار کرده و از انسان ها استغنا نموده است. در یک اثر عربی اش در باره شهرت میگوید: "شهرت عین ریا است. و عسل زهرآگینی است که قلب را می کُشد. انسان را عبد و بنده انسان ها میسازد. یعنی شخصی که نام و شهرت میخواهد، برای اینکه خود را مورد قبول و محبوب مردم بگرداند، با مردم ریا کاری و چاپلوسی میکند. رفتارهای تصنّع کارانه اختیار می کند. اگرگرفتار آن بلا و مصیبت شدی، بگو اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّٓا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ با آنکه استاد فعلاً و حالاً تا این حد از شهرت فرار کرده است باز هم به هر حکمتی که باشد مردم گویا با یک سوق الهی استمدادکارانه به سوی او می دوند و می شتابند، و این سجیّه ی قدسی او که حق محض است، خادم اثر جهانشمولی مثل رساله ی نور شده است.
بدیع الزمان از خرد سالی، از هدایای بِلاعوض مردم استغنا نشان داده است. قبول نکردن هدیه را مسلک خویش قرار داده است، در روز هایی که از یک زندان به زندان دیگر، از یک مملکت به مملکتی دیگر تبعید می شد و به رغم نیازمندیهایی تحمیل شده از طرف پیری نیز این قاعده استغنای هشتاد ساله را خراب نکرده است.
هرگاه خصوصی ترین شاگردش چیزی به اندازه ی یک لقمه به ایشان هدیه کند عوضش را میدهد و اگر ندهد به او برمیخورد.
و در بیان یکی از اسباب قبول نکردن هدیه میگوید: "این زمان مثل زمان گذشته نیست. اگر در گذشته برای نجات ایمان ده دست بود، اکنون به یک کاهش پیدا کرده است، و اسباب سوق دهنده به سوی بی ایمانی اگر درگذشته ده بودند، اکنون به صد
— 546 —
رسیده اند. لذا در چنین زمانی به منظور خدمت به ایمان، به دنیا دست دراز نکردم و دنیا را ترک نمودم، خدمتی ایمانی ام را آلت هیچ چیزی نخواهم ساخت."
حضرت استاد، کسی را که بخاطر شخص ایشان زحمت بکشد و خدمتی انجام بدهد، در مقابلش أجرتی میدهد و تبرّکی اعطا میکند، در غیر آن به روحش سنگین تمام میشود و خوشش نمی آید.
بدیع الزمان سعید نورسی در خدمتی که به ایمان و دین کرده است از سال ها بدین سو تحت ترصد، تجسس، تعقیبات و تدقیقات متمادی قرار گرفته است. در محکمه های متعدد به اثبات رسیده است که فقط و فقط برای رضای الهی و تنها بخاطر حقیقت به اسلام خدمت نموده و خدمت قرآنی اش را آلت هیچ چیز نکرده است.
اگر کوچک ترین چیزی مغایر با حقایق مذکور و مزیت عالی و حقیقت بلندی که حق پرستان در بدیع الزمان و آثارش می بینند و نشر می کنند می بود، دشمنان دین در این بیست و پنج سال با بزرگ ترین علاوه ها، زرق و برق و سر و صدا ها به دنیا اعلان می نمودند.
یکی از دلایل آشکار این حقیقت اینست؛ هنگامی که با تحریکات دشمنان جبار و مستبد دین تحت اتهامات کاملاً افترأ به محکمه سوق داده می شدصفحه اول روزنامه ها با علاوه پردازی یک را صد تشهیر کرده و زمانی که در نتیجه تحقیقات و محاکمه، بی گناه بودن شان ثابت می شد و برائت می نمودند، سکوت اختیار می کردند.
بدیع الزمان در مقابل برادران دینی اش خیلی مشفق است، با دردهای آن ها و با دردهای مجاهدین فدایی اسلام که بخاطر حریت و استقلال دنیای اسلام جان فشانی می کنند مضطرب می شوند، در اثنای وارد آمدن ضربه ها به اسلامیت و قرآن خیلی دچار اضطراب شده و تحت تأثیر چنین دردهای تلخ بارها دیده شده است که یک مقدار شوربای ناچیزی که آن را هم به ندرت می خورد ترک می کردند.
اکثر روزهایش با مریضی و مشکلات سپری می گردد. همان طوری که یکی از طلاب نور نوشته است:
— 547 —
"ای استاد مشفقم! ای کسی که بخاطر رفاه و سعادت ابدی ملت اسلام در دنیا روز خوش ندیده ای! مریضی های مداوم تان جسمانی نیستند. تا زمانی که استبداد و ظلم جاری بر دین ما به خاموشی نگراییده و عالم اسلام نجات نیابد اضطراب شما پایانی ندارد." آری، قناعت ما هم بر این است.
اما آن دردهای الیم بدیع الزمان را هرگز مأیوس نکرده است، بالعکس او را به چنان جهاد دینی و دعا و عبودیت کلی و عمومی سوق داده است که گفته است: "یگانه چاره نجات، چنگ زدن به قرآن است." و چنان هم کرده است. با بر قلم گرفتن دوا و درمان های موجود در قرآن آثاری مثل رسایل نور را به وجود آورده است که در این زمان یک خلاصکار اسلام و مدار سعادت نوع بشر است.
سطوت و شوکت دنیوی دشمنان خونخوار دین قطعیاً نتوانسته است بدیع الزمان را معطل بسازد. با ایمان به این که: "وظیفه ام خدمت به قرآن است. غالب و یا مغلوب شدن به دست حضرت حق است." حتی یک لحظه هم از فعالیت باز نمانده است. آری حضرت استاد مالک چنان همتی عظیم است که مظالم دهشتناک جاری شده بر ایشان در مقابل این همت به عدم تأثیر محکوم شده است.
بدیع الزمان، موجودات زمین و آسمان ها را با حیرت و استحسان تماشا میکند. در دشتها و کوه ها به خصوص در فصل بهار بسیار سیاحت میکند.
او در تماشاگاه ها ذهناً مشغول می باشد ودر تفکر دقیق و حضور دایمی به سر می برد. درخت و نباتات و گلها را با گفتن "ما شاء الله، بارک الله، فتبارک الله أحسن الخالقین" یعنی "چه زیبا آفریده شده است" با نگاه عبرت تماشا می کند، و کتاب کاینات را می خواند، مانند هر عضو و حواسش، چشمش را نیز پیوسته به حساب حضرت حق و در چارچوب اجازه اش به کار می گمارد، چشمش مطالعه کننده این کتاب کبیر کاینات و تماشا کننده ی معجزات صنعت ربانی در این عالم است. و در درجه یک زنبور عسل مبارک گلهای رحمت موجود در باغچه این کره ی زمین است.
استاد در زندگی خصوصی اش متواضع، و بر سر وظیفه وقور است.
در تواضع و محویّت در درجه ی است که می تواند نمونه مثال شود، در این موضوع می گوید: "وقتی یک سرباز در نوبت باشد و در این اثنا اگر سر قومندان هم
— 548 —
بیاید، سلاحش را نمی ماند، من یک خدمتگار و سرباز قرآن هستم، وقتی بر سر وظیفه هستم هر که در مقابلم می آید بیآید، می گویم حق این است. و سرم را خم نمی کنم." به طور خلاصه عرض می کنیم: بدیع الزمان، مالک اخلاص تامّه و یک مفسر خارق العاده و حقیقی قرآن است، و نیز یک قهرمان و خادم یکتای قرآن می باشد و به اخلاص اتمّه واصل شده است، به اعتبار مؤلف رسایل نور بودن، هم یک متکلّم اعظم است، هم در علم کاملاً متبحّر و راسخ می باشد و یک علّامه محقق و مدقّق است و هم استاد عالی و بی نظیر علم منطق می باشد.
تألیفاتش به نام تعلیقات، یک اثر شاهانه در منطق است. و نیز یک نابغه ی ممتاز و حق پرست و حقیقت بین است، و نیز یک فیلسوف حقیقت پرور فلسفه ی مستقیم و سازگار با قرآن است، و نیز یک جامعه شناس و روانشناس و پیداگوگ (متخصص امور تربیتی) بی نظیر است، و نیز یک مؤلف و ادیب بلند و بی مانند و نابغه ی است که همیشه حقیقت را ترنّم کرده است و می کند.
سعید نورسی، از سالها بدینسو زیر استبداد و فشار های سنگین نگهداری گردید و شناسانده نشد و خودش هم کمالات شخصی اش را ستر و پنهان کرد، ازاین رو ممکن است عده ی از هر یک از صفات مذکور مطلع نباشند.
هم این گفته ها و هم بیانات ما درحق خصوصیات رساله نور، حکمهای حقیقت پرور و فضیلت پرور است و قوّت اتفاق و اجماع برخی علمای حقیقی و اهل الله این زمان را دارد و قناعت قطعی ما نیز محسوب می شود.
معتبرترین و نخستین و حقیقی ترین دلیل ما در خصوص برخوردار بودن بدیع الزمان از چنین علم و صفات، خود بدیع الزمان سعید نورسی است. هر که شبهه داشته باشد رساله نور را بخواند. آری، ما این حقیقت عظمی را که ذکر کردیم و خواهیم کرد به سراسر دنیای اسلام و به عالم بشریت افشا و اعلام می کنیم. آری، از هزار سال بدینسو عالم اسلام و انسانیت منتظر اثری مثل رساله ی نور بود.
بدیع الزمان سعید نورسی، می توانست در علوم بسیار، آثار استثنایی بنویسد، اما او گفت: «زمان، زمان نجات ایمان است.» و همه همّت و سعی و زندگی اش را به تألیف و نشر علوم ایمانی منحصر ساخت.
— 549 —
آری، حضرت استاد با نشر علوم ایمانی عالم اسلام و عالم انسانیت را حیات دار و ضیاءدار نموده است. مولای متعال از آن استاد بزرگ برای ابد راضی باشد و طول عمر نصیب کند. آمین، آمین، آمین ...
رساله نور یک تفسیر بلند و تابان است و در این عصر یک معجزه معنوی قرآن معجزالبیان می باشد. آری، رساله نور فاتح و محبوب قلبها، سلطان ارواح، معلّم عقول، مرّبی و مزکّی نفوس می باشد. یکی از خصوصیات رساله ی نور، این مبحث در صفحه یکصد وبیست ونهم جلد اول مکتوبات است: "در بعضی گفتار ها در خصوص تفاوتهای مسلک علمای علم کلام و منهاج حقیقی بر گرفته از قرآن، تمثیلی این گونه ذکر کرده بودیم که: مثلاً، برای آوردن آب، بعضی ها با کُنگان (پیپ آب)، از جای دور، زیر کوه ها را میکَنَند و آب می آورند بعضی ها هم در هر جا چاه میکَنَند و آب استخراج می کنند. کار اول بسیار پر زحمت است، بندش پیدا می کند و قطع می شود. اما آنانیکه اهلیت و شایستگی حفر چاه در هر جا را دارند، بدون زحمت در هر جا آب می یابند... عیناً بدین سان: علمای علم کلام، اسباب را در نهایت عالم با محالیت تسلسل و دور قطع نموده، سپس وجود واجب الوجود را با آن به اثبات می رسانند. لذا در یک راه طولانی می روند. اما منهاج حقیقی قرآن حکیم در هر جا آب را می یابد و استخراج می کند، هر آیت را مثل عصای موسی در هر جا بزند آب حیات فواره می کند. و دستور: "وَفِي کُلِّ شَيْءٍ لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلَی أَنَّیهُ وَاحِدٌ" را به هر چیز می خواناند.
و نیز ایمان تنها با علم نیست.. در ایمان بسیاری از لطایف حصه هایی دارد، چنانکه اگر غذایی وارد معده شود، آن غذا به اعصاب مختلف، و به صورت مختلف تقسیم و توزیع می شود. مسایل ایمانی آمده با علم نیز پس از داخل شدن در معده ی عقل، لطایفی از قبیل روح، قلب، سِرّ، نفس و غیره هر کدام نظر به درجات و نظر به خودشان حصه می گیرند و مَسّ می کنند. اگر حصه ی آنها نباشد، نقصان است. "لذا رساله نور در هر جا آب را می یابد و بیرون می کند. و راه طولانی اولّی را کوتاه می کند و مستقیم و باسلامت می سازد.
حکمای قدیم در باره بعضی از احکام شرعی و عقاید ایمانی گفته اند: "این نقلی است، ایمان می آوریم عقل به آن قد نمی دهد." حال آنکه در این عصر عقل حکم
— 550 —
می کند. اما بدیع الزمان سعید نورسی گفته است: «همه احکام شرعی و حقایق ایمانی عقلی است. حاضرم عقلی بودن آن را ثابت کنم.» و در رساله ی نور ثابت کرده است.
رساله ی نور یک ادبیات و بلاغت و ایجاز استثنایی، و یک اسلوب بی نظیر و جاذب و منحصر به فرد دارد. آری، بدیع الزمان دارای اسلوب منحصر به فرد خود است. اسلوب او با اسلوب های دیگر قابل موازنه و مقایسه نیست. اگر در بعضی جاهای آثارش با نقطه ای بر بخورید که به ظاهر باقاعده ی ادبیات و با اسلوب های دیگر ناسازگار باشد، در آنجا یک نکته ی بسیار ظریف، یک ایماء و یا یک معنا و حکمت ظریف وجود دارد. و آن شیوه ی بیان کاملاً موافق آنجا است. اما علما هم اعتراف نموده اند که آن ظرافت ظریف را به یکباره نفهمیده اند. از این رو خصوصیت ها و باریکی های آثار بدیع الزمان را آنانی که با رسایل نور زیاد مشغول نیستند، یکدم پی نمی برند.
شاعر بزرگ و مدار افتخار ادبیات ما مرحوم محمد عاکف در یک مجلس أدبا گفته است: "وکتور هوگوها، شکسپیرها و دکارتها در ادبیات و فلسفه، فقط می توانند شاگرد بدیع الزمان باشند."
ادبأ و شعرا از زوال و فراق گریسته و از مرگ واویلا سر داده اند. فصل خزان را با اندوه به تصویر کشیده اند، حتی از أدبا عرب زبان مشهور در جهان، مقوله ای را با این معنا گفته اند: "اگر جدایی نمی بود، مرگ نمی توانست برای گرفتن روح ما راه بیابد و به سراغ ما بیاید"
لولا مفارقة الأحباب ما وجدت لها المنایا إلی أرواحنا سبلاً
اما بدیع الزمان می گوید: "زوال، فراق و عدم موجود در کاینات ظاهری است. در حقیقت فراق وجود ندارد و وصال موجود است. زوال و عدم نیست، تجدّد هست. و در کاینات هر چیز به نوعی مظهر بقا است. مرگ عبارت است از رفتن از این عالم فانی به عالم باقی، مرگ برای اهل هدایت و اهل قرآن وسیله ی است برای پیوستن با دوستان و احباب قدیمی که به عالم دیگر رفته اند. و نیز واسطه ای است برای رفتن شان به وطن حقیقی، و نیز دعوتی است از زندان دنیا به بوستان جنان. و نوبتی است برای گرفتن اجرت در مقابل خدمتش از فضل رحمان رحیم، و ترخیصی است ازکلفت وظیفه زندگی،
— 551 —
و نیز تفریحی است از تعلیم و تعلیمات عبودیت امتحان. اگر عزرائیل علیه السلام امروز بیاید با گفتن "خوش آمدی و صفا آوردی." باخنده استقبال خواهم کرد.
بدیع الزمان، وقتی بشر را با رساله نور از سفاهت و ضلالت نجات می دهد، روش ترس و دهشت دادن را تعقیب نمی کند. در یک لذت غیر مشروع صد درد را نشان داده، حس را مغلوب می کند، و قلب و روح را از مغلوب شدن در برابر حسیات محافظت می کند. در رساله ی نور با موازنه در رساله ها ثابت می کند که در کفر و گمراهی تخم یک زقوم جهنم وجود دارد و در دنیا نیز عذاب جهنم را می چشاند و در ایمان و اسلام و عبادت تخم یک جنت و لذتهای لذیذ و ذوقها و میوه های جنت وجود دارد، و در دنیا نیز به نوعی مکافات نایل می گرداند. رساله ی نور نفاق و شقاق، تفرقه، فتنه و فساد را برداشته، برادری، اخوت دینی، تساند و تعاون را جا به جا می سازد. یک اساس مسلک رساله نور همین است. رساله نور از اخلاق سیّئه از قبیل غرور و کبر و خودفروشی و ذلت نجات داده صاحب اخلاق های خوبی مثل تواضع، محوّیت، عزّت و وقارمی سازد.
رساله نور، انسانی را که انسان باشد وادار به درک عَجز و فقرش می سازد بدیع الزمان می گوید: "انسان با پی بردن به عَجز و فقرش مسلمان و عبد کامل می شود." کسانیکه می گویند برای مغلوب ساختن این بی دینان، علوم عصری را هم بخوانیم و یا خوانده اند، با مطالعه با دوام و با ثبات رسایل نور به این اهداف شان می رسند و چاره یگانه هم همین است. و نیز بدین طریق معلومات مکتب نیز به معارف الهی تبدیل می شود.
ای نواسه های ملتی که از هزار سال بدینسو پرچم دار اسلامیت بوده اید و ای برادرانم که دارای روح جنگ آور هستید! مسلمان های این زمان و عصر های آینده و ما، محتاج چنان راهنمایی هستیم که تفسیر قرآن عظیم الشان است تا ما را با درسهای ایمان تحقیقی به مرتبه های ایمان ترّقی و تعالی بدهد. و نیز چنان مسلمانان فدائی و مجاهد پرورش دهد که ترسو نباشند، بلکه برعکس، مثل طلاب رساله نور جسور و قهرمان و فعال و صاحب عمل صالح، متدین و متقی باشند ، و در ضمن آن راحت و منفعت شخصی شان را در نجات ایمان و اسلام فدا کنند؛ و از به من چی گفتن نجات دهد. و چنان مسلمانان معززی به میان بیاورد که در برابر تعرضها وشکنجه ها و احتمالات مرگ،
— 552 —
با جسارت برخاسته از نیروی ایمان تحقیقی، هرگز از جبهه قرآن و اسلام عقب نشینی نکنند و بگویند: «اگر مُردم شهیدم، اگر ماندم خدمتکار قرآن هستم.» خدمتکاران صادق و مخلصی که خسته و فرسوده نمی شوند و تنها بخاطر رضای الله خدمت می کنند و مثل طلاب نور خادم اسلام اند.
آری، به این عصر چنان تفسیر قرآن لازم و الزم است که: مثل رساله نور عقل، فکر و منطق را به کار وا دارد و روح و قلب و وجدان را تنویر کند، مسلمانان و بشر را بیدار کند، انتباه بدهد و از غفلت برهاند. و راه قرآن را که صراط مستقیم است نشان بدهد. و متوجه کارهایی بسازد که خلاف شعایر سنّت سنّیه و اسلام انجام می گیرد و وادار به انجام ساخته می شود، و درس پیروی از سنّت پیغمبر (ص) را بدهد و کوشش احیای آن را بیدار کند.
لذا تفسیر قرآن بودن رساله ی نور و احتوا کردنش این نوع خاصیت ها را از سی سال بدینسو در میدان است و با تصدیق اهل حقیقت ثابت است، و نیز مدافعات طلاب رساله ی نور و هنگام خدمت آنان به اسلام که با برنامه های بی امان دشمنان دین به محاکم سوق داده شدند و شکنجه هایی که با توطئه های دشمنان پنهان، بی انصاف، جبّار و ستمگر اسلامیت بر آنان اِعمال می شد و آنها هم بدون هیچ گونه خستگی و فکرکردن به خود شان یعنی با فدا ساختن رفاه شخصی شان در راه رفاه و سعادت اسلام، و ثبات صادقانه و مقاومت شان در برابر اشد ظلم، یک دلیل آشکار تشکیل می دهد.
آری، آن قهرمانان بزرگوار نور که از بیست و پنج سال بدینسو در راه خدمت به ایمان با رساله ی نور، همه دارایی شان را وقف کرده و تا کنون بارها و بارها در موضوع تجاوز و تعرضی و تحریات دشمنان غدار دین قرار گرفتند و با آنهم به مدت بیست و پنج سال در انزواء به نشر رساله نور پرداختند هر کدام فدائیان ایمان و اسلام اند و برای ما یک نمونه ی امتثال می باشند. لذا ما مسلمانان در جستجوی چنین تفسیر قرآن و چنین هادیان بودیم. آن طلاب مخلص نور که با گفتن: "خداوند حفیظ است. من تحت عنایت و حمایت او هستم. هر چه بر سرم بیاید خیر است." ضمن ایمان آوردن عمل هم میکنند. مشغول خدمت ایمان هستند. و برای نیفتادن در دست دشمنان دین، و نقاپاندن رساله نور
— 553 —
که به باور آنها عزیزتر از جان شان است به آنان احتیاط میکنند. و بدون اعتنا به ضرر های شخصی شان به خدمات خود ادامه میدهند. زمانیکه زندانی و شکنجه می شدند آنها با استادشان بدیع الزمان ارتباط داشتند. اگر مخفیانه امکان می یافتند، آنها باز هم مشغول رساله ی نور بودند. حتی برخی از طلاب رساله ی نور با این احتمال که: "شاید زندانی شوم و رساله نور را به من ندهند و از کار محروم بمانم." بعضی نور ها را حفظ کرده اند.
یکی از طلاب مخلص نور وقتی از زندان رها ساخته شد، مثل اینکه آن زندانِ پر از تازیانه و فلکه و انواع شکنجه ها برای او منبع قوّت و انرژی شده باشد، به منظور شتافتن به خدمت نور باصداقت و تیقّظ بیشتر به استادش نزدیک می شود و بیش از قبل به نور ها کار میکند و به نشر آن می سپارد.
در حادثه آفیون، زمانیکه بدیع الزمان در زندان بود، یک معلّم از طلاب نور، در دادستانی بخاطر جواب های قهرمانانه ی که درباره رساله ی نور و استاد داد، قاضی خشمگین میشود و تهدید میکند و میگوید:
"اکنون تو را زندانی میسازم." آن معلم فدایی اسلام در جواب میگوید: "من آماده هستم، فوراً به زندانم روان کنید." باز در محکمه آفیون، حکم توقیف یکی از طلاب نور صادر میشود، اما عدلیه نمی تواند او را بیابد. آن طلبه پس از خبر شدن از قضیه، مانند سایر دوستان نوری اش میگوید: "وقتی استاد و برادرانم در زندان هستند چگونه می توانم بیرون بمانم." و خود را به دادستانی تسلیم میکند و به زندان میرود.
عیناً در همین زندان یکی از طلاب نور را سهواً رها میکنند. او هم می گوید: "استاد و برادرانم هنوز در زندان هستند و نیز رساله های نور تازه تألیف شده است، استنساخ آنها را هم تکمیل میکنم." با این فکر به مدیر زندان میگوید: "من چهل روز بعد باید رها شوم، مدت جزایم هنوز تکمیل نشده است." آنها حساب میکنند و می بینند که واقعاً چنین است و دو باره او را به زندان می برند.
ای برادران فهمیده و شایسته ی مزیت حمیت دینی ام!
اگر سعید نورسی این معلومات داده شده در باره ی خودش را ببیند، خواهد گفت: "چرا این کار را می کنند؟ شخص من اهمیتی ندارد قیمت در رساله ی نور است که از قرآن ترشح نموده و مال قرآن حکیم است. من هیچم." تقدیر و تحسین های که
— 554 —
در حق استاد بخاطر مظهر و آیینه شدنش بر حقیقت های قرآن و نورها و درسهای ایمانی و اسلامی ای که به نشر رسانده است و بخاطر اخلاص کامل و خدمت عمومی و کلی اش به قرآن و دین، صورت میگیرد، بامعنی حرفی به شخص استاد منحصر نمی ماند. به قرآن و اسلام راجع است. به نام و حساب الله است. دشمنی ها و تعرض های انجام گرفته از طرف دشمنان دین نیز به مقصد مخصوصی از میان برداشتن اسلام و قرآن معطوف می باشد که بدیع الزمان خادم آن است.
زیرا آثار جهان شمول رساله ی نور که جامع حقایق قرآنی و ایمانی است به او احسان شده است.
لذا معارضان و دشمنان نقابدار، پنهان و منافق ایمان و اسلام که از این حقیقت بدیهی آگاهند، نیم عصر است که نتوانستند شخص بدیع الزمان را فرسوده بسازند اما هنوز هم می کوشند با دروغ و جار و جنجالها بپوسانند. مقصد آنها اینست که؛ رساله نور رغبت و رواج نبیند و انتشارنکند. ایمان و اسلام انکشاف ننماید. حال آنکه هرچه سعید نورسی را آزار بدهند رساله ی نور بیشتر می درخشد. دایره ی نشریات گسترده تر میشود، حوادث بیست و پنج سال به عنوان یک نمونه در میان است.
دشمنان اسلام از یک طرف به پروپاگندهای کاملاً دروغ و تعرض هایشان ادامه میدهند و از طرف دیگر نوعی از مدافعات مُرکّب از نوشته و سخنان تقدیرکارانه ی طلاب نور را که در حق استاد شان و رساله ی نور در حیطه استعداد خود نوشته اند و از استفاده و استفاضه ی آنها برخاسته است و بازگوکننده ی مِنّت و شکران شان می باشد، آن دشمنان اسلام در پشت پرده می کوشند آنرا منع کنند. از این رو به دوستان دوستانی که صاف دل دیده اند و یا به صمیمی نمایان شدن به دوستان، آنان را وادار به گفتن سخنان مثل: "شما افراط میکنید." میسازند. لذا با این نوع افتراهای مخفیانه و دسّاس و حیله گرانه، می کوشند ما را بترسانند و مرعوب بسازند و به سکوت وادارند.
آیا این کار عقل است که دشمنان دین جار و جنجال های سراسر افتراء و دروغ شان را به راه بیندازند و ما از دفاع انجام یافته به شیوه اظهار حقیقت سکوت اختیار کنیم؟ آیا هیچ ممکن است درحالیکه آن پروپاگندچی های بی انصاف از روی دشمنی با اسلام در حق استاد بدیع الزمان حق تلفی های ظالمانه و جبارانه ی را مرتکب شده اند،
— 555 —
دروغ هایشان را باد کنند و ما با اعلام حقانیت استاد و رساله ی نور، برای عقیم ساختن آن دروغ های عجیب شان نکوشیم؟ آیا ابلهی و حماقت نخواهد بود که دشمنان خونخوار و مستبد و ظالم قرآن و ایمان، علیه بدیع الزمان قرآن و اسلامیت و دین را با رساله نور در مقابل کفر مطلق که خدمت مدافعه و محافظه را انجام میدهد همیشه صدایشان را با جعل ها و دروغ ها بلند کنند و ما دربیان و اعلام حق و حقیقت سکوت کنیم و خاموش بمانیم و یا با چیزی مثل "کمی خاموش باشید!" به نوعی به آن بی دینان پنهانی که در پشت پاراوانها و پرده ها اجرای فعالیت میکنند همکاری و یا پشتبانی کنیم؟ اصلا و کلّا، قطعا و اصلا خاموش نخواهیم ماند! و نخواهند توانست ما را خاموش کنند. توقف نخواهیم کرد! و نخواهند توانست ما را توقف دهند! تا روزی که این جان از این قفس خارج می شود، تا روزی که این روح از جسد جدا می شود، تا روزی که این نَفَس از این بدن می رود، رساله ی نور را خواهیم خواند و نشر خواهیم کرد. محض حقیقت و عین حق بودن رساله ی نور را و کاملاً منزّه و مبرّا بودن بدیع الزمان سعید نورسی از اتهام های وارده را در مقابل دشمنان مفترء و دروغ پرداز و خونخوار دین اظهار و اعلام خواهیم کرد.
برادران ارزشمندم! در تاریخ اسلام، شخصیت های بزرگ و بی نظیری به میان آمده و در صفحات زرّین جا گرفته اند. تفاسیر و آثار آن شخصیت های بی مانند به حدی بی مانند است که با آثار هیچ فیلسوف اروپایی قابل قیاس نمی باشد، آن مؤلفان بزرگ و نوابغ اسلام بدون ماندن زیر اسارت سنگین چندین ساله و استبداد خشن، کما حقه و خالصانه در خدمت قرآن و اسلام بوده اند، بدیع الزمان سعید نورسی که در معرض استبداد مطلق و أشدّ ظلم و اسارت وحشتناکی که نظیرش در تاریخ دیده نشده است قرار داده شده و در مقابل دشمنان دینی که تلاش کرده اند تا خود او و آثارش را محو و نابود سازند، یک شخص معنوی شده است، با کمال پیروی از سنّت رسول اکرم (ص) در جهاد اکبری که انجام داده به گونه ای موفق و مظّهر شده است که در تاریخ بشر نظیرش دیده نشده است.
مثل بدیع الزمان، موفق شدن به تألیف مخفیانه یکصدوسی پارچه آثار ایمانی زیر استبداد، فشارها و قیودات سخت، و نیز بر خوردار بودن از تقوا و عبودیت قوی، و نیز در ضمن اینها در جهات جنگ هم به عنوان یک فدایی با سربازان رضا کارش
— 556 —
جنگیدن و در جبهه جنگ در خط مقدّم (آوجی) نیز با یافتن فرصت تألیف کردن تفسیر قرآنی که باریک ترین نکته ها و خارقه ی اعجاز قرآن را بیان می کند، و در عین زمان در مجادله ی نفس نیز غالب شدن و نفسش را نیز خدمتکار دین ساختن، و نشر کردن آثاری مثل رساله ی نور در پشت پرده با راز (سرًّا تنوّرت) آن هم در شرایطی که آزادی اش سلب گردیده، به قریه ی دور افتاده تبعید شده و در تجرید مطلق و ترّصدها و عذابهای گوناگون و تحت شکنجه های وحشیانه ی جانوران جانی به محاصره گرفته شده زیر فشارهای قدرت حاکمی که از ظلمهای انگیزسیون به مراتب پیشی گرفته بود، بدین طریق به عنوان خدمتکار سنّت سنّیه رسول اکرم (ص) که فاتح مادی و معنوی جهان است، و امروز جامعه ای بالغ به ملیونها را با عنایت الهی در جاده ی کبرای قرآن حکیم به سلامت به پیش بردن و با اثری مثل رساله ی نور وسیله شدن برای تأمین سعادت ابدی مؤمنان و بشریت در کنار سعادت دنیوی شان، و جمع شدن خصوصیتهای مذکور در شخص معنوی او، در طول تاریخ برای چه کسی غیر از مؤلف رسایل نور بدیع الزمان سعید نورسی نصیب شده است؟
آری، برادرانم! رساله ی نور چنان ضیایی حقیقت و چنان برهان حق و سراج حقیقت را نشر می کند و حقیقت های قرآن و ایمان را که تأمین کننده ی سعادت دو جهان اند درس می دهد و چنان یک لطف الهی است که: از بیست و پنج سال بدینسو هر طبقه ی انسانی از قبیل عیال و فرزند، پیر و جوان، زن و مرد، معلم و فیلسوف، شاگردان و عالم و متصوف عاشق این نور، پروانه ی این نور، مجلوب این نور، محبّ این نور شده اند، به سوی این نور دویده اند، خود را به سینه ی این نور انداخته اند، از این نور مدد خواسته اند. یک کتله ی معّظم و متشکّل از ملیون ها انسان بختیار با این نور نورانی شده و با این نور نجات یافته اند.
آری، برادرانم! رساله ی نوری که یک تفسیر حقیقی قرآن عظیم الشان است و قرآن هم مخزن معجزات و معجزه ی اکبر است چنان حقایق شگفت آور و چنان جاذبه دار و چنان دهشت انگیز و معظّم را درس می دهد و مسایل را اثبات می کند که مدار انکشاف و سبب فتوحات ایمان و اسلام در وسعت قاره ها شده است و می شود.
آری، رساله ی نور به قلب ها چنان عشق و محبت و به روح ها چنان وجد و هیجان داده، و عقل و منطقها را چنان طرزی اقناع کرده و چنان اطمینان قلبی حاصل
— 557 —
نموده است که به ملیونها طلاب نور، خود را بارها و بارها خواناننده، و نوشتانده و یک عمر وادار به مطالعه کرده است و از سالها بدینسو گویا خودش خود را به نشر سپرده است.
برادران عزیزم! کمیته های زندیقی اداره شده با انگشت انجنبی، برای محو اسلام، در کشور های اسلامی به خصوص در ترکیه با چنان دسیسه هایی توطئه چینی کرده، و خاینانه چرخهایی را به گردش در آورده، وخونخوارانه و وحشیانه ظلمهایی را مرتکب شده اند و برنامه های شیطانی و منفوری را تعقیب نموده اند و دست به اغفال زده اند؛ و ابلیسانه روشهای پنهانی تعقیب نموده اند و برادر را با برادر درگیر ساخته اند و چنان دروغها و پروپاگندها و هرج و مرج های فریبنده به راه انداخته اند و بذر های فتنه و فساد تفرقه را پاشیده اند که همه اینها در بنیه ی اسلام رخنه های عمیقی باز کرده و تخریبات بزرگی برجا مانده است.
اما آن مصیبتها، با امداد جناب حق تعالی، و به واسطه ی شخصیت اخلاص تامه و تحریک و استخدام شده ی مثل بدیع الزمان سعید نورسی، و به رحمت الهی سبب شدند تا آثار رسایل نور که دارای ماهیتی مددرس، شفارسان، جهان پسند و جهان شمول اند، به میان بیایند. و در عین زمان مسلمانان را بیدار کرده و آنان را به جستجوی چاره های خلاصی و رهایی سوق نموده است. و برای نجات دادن زندگی ابدی آخرت شان نیازمندی شدید آنان را به برگرفتن درسهای ایمان حقیقی و پناه بردن به الله و اطاعت از اوامرش محسوس ساخته است و آنان را وادار به درک نموده است که آن مصیبت ها یادآور غفلت و کوتاهی شان در همین خصوص بوده است. در واقع حکمت بلا و مصیبت هایی که بر سر انسانها و مومنان می آید نیز همین است.
آری، معامله و ظلمهایی که آن اجنبیان جانور صفت مرتکب می شوند، در دنیای اسلام، جریان حریت و استقلال و اتحاد اسلام را سرعت بخشیده است. سرانجام، منتج به تشکیل دولتهای مستقل اسلام شده است. انشاالله تعالی جماهیر متفق اسلامی نیز به میان خواهد آمد و اسلام بر دنیا حاکم و حکمران خواهد شد. از رحمت الهی شدیداً امیدوار هستیم و به در گاه او نیایش می کنیم.
لذا مؤلف رسایل نور، بدیع الزمان سعید نورسی چنان یک مجاهد اسلام است که؛ تألیفات رساله ی نور چنان أثر بیدارگر و رهایی بخش و فوق العاده و جهانگیر است که
— 558 —
کمر همه آن کمیته های ضدّ دین را شکسته و فعالیتهای مضّر و خبیث مذکور شان را عقیم ساخته و سنگ بنای اساسات بی دینی را پارچه پارچه نموده از ریشه اش برکنده است و فتوحات اسلامی و ایمانی را زیر پرده از یک قلب به قلبی دیگر انکشاف داده است و به حاکمیت مطلقه ی قرآن عظیم الشأن زمینه را آماده ساخته است.
آری، رساله ی نور، آن تخریبات را با حقایق الماس گونه ی قرآن و با کوتاه ترین و مستقیم ترین طریق قرآنی تعمیر می کند و آن زخم ها را با دواهای موجود در دواخانه ی بزرگ قرآن حکیم تداوی می کند و خواهد کرد.
و نیز مجاهدین با بصیرت و علمای اسلام با استناد به اجراأت و مشاهدات با یک باور قطعی و یقینی متفّق هستند که رسایل نور، این معجزه ی معنوی قرآن معجزالبیان در عصر ما، یگانه چاره ی است که توانسته است و می تواند امپریالیستهای استعمارگر را که خون مسلمانان معصوم را می مکند و ثروتهای شان از خون ملت تحجّر یافته است و پارازیت گونه و طفیلی و گرسنه چشم و جانور و وحشی صفت اند و نیز دست نشانده های ظالم و خونخوار و حریص و مستبدّ آنان را در بین خود ما که فقط زبون منفعت شخصی شان هستند با خاک یکسان کند و با اضمحلال و انهدام مطلق مغلوب شان نماید.
آری، تاریخ بشر اثری مثل رساله ی نور نشان نمی دهد. پس فهمیده می شود که رساله ی نور تفسیر بی مانند قرآن است.
آری، تنها عالم اسلام نه، بلکه دنیای مسیحیت نیز مدیون و منت دار بدیع الزمان سعید نورسی می باشد که بخاطر موفقیت و غالبیّتی که علیه بی دینی در سراسر جهان مظهر آن قرار گرفت، پاپ روم نیز رسماً به او تبریک گفت و تشکرنامه نوشت.
اینک قسمتهایی از کلیّات رساله ی نور را در زمینه ی، قرآن و حضرت پیغمبر (ص) عیناً می خوانم. شما می توانید این آثار را بدست بیاورید و همه را بخوانید. حین خواندن، شاید بعضی از دوستان ما خواهان توضیح باشند. اما در این خصوص باید عرض کنم که: استاد ما بدیع الزمان سعید نورسی وقتی به یکی از طلّاب نور لطف خواندن را عطا کرد، توضیح نمی دهد و می گوید: "رساله ی نور، مسایل ایمانی را در درجه ی لزوم توضیح داده است. استاد رساله ی نور، رساله ی نور است. رساله ی نور، نیاز درس گرفتن از دیگران را باقی نمی گذارد. هر کس به نسبت استعدادش خود به خود استفاده می کند.
— 559 —
هر چند عقل تان هر مسئله را کاملاً درک نکند، روح، قلب و وجدان تان سهمش را می گیرد. هر اندازه استفاده کنید دست آورد بزرگی است."
اگر توضیح رساله ی خوانده شده ی ترکی و یا عربی، در رساله ی دیگری باشد، آن را می آورد و می خواند. علمای با بصیرتی که نکات بسیار باریک رساله ی نور را درک کرده اند می گویند: یک عالم می تواند علم زیادی داشته باشد.. اما اگر وقت خواندن رساله ی نور به شکل گروهی وارد تفصیلات شوند و با معلومات قدیمی شان توضیح دهند، این توضیحات آن شخص در فهمیده شدن و تأثیر گذاری حقیقت هایی که رساله ی نور بیان کرده است و مطابق فهم عصر ما می باشد و به نیازمندیهایش جواب می دهد و نیز در برابر درک ماهیت رساله ی نور پرده واقع می شود. از این رو، وقت بیان معنای برخی لغات، خواندن عین آن موثرتر و بهتر است.
برادران ما در دانشگاه استانبول نیز این گونه می خوانند. ما هم به طور خلاصه می گوییم: رساله ی نور غایت فصیح و وجیز است. ارزش سخن در ایجاز و کوتاهی آن است. وقتی یک مسئاله ایمانی به عموم تدریس می گردد، در تدریس مجمل آن، استفاضه و استفاده ی بیشتری وجود دارد.
ای استاد و سرور ما! همه انسان های قدر شناس رساله ی نور را و شما را همیشه تبجیل و تکریم خواهند کرد. و رساله ی نور را که با درسهای ایمان تحقیقی اش ایمان ما را نجات داده و ارزشش به ارزش کل جهان است را با روح و جان ما و همه موجودیت ما دوست داریم و تکریم می کنیم. این عشق و این محبت، این تعظیم و این حرمت، از نسلی به نسل دیگر، از عصری به عصر دیگر و از دَوری به دَور دیگر منتقل خواهد شد.
آری، حقایق قرآنیه ی رساله ی نور چنان قوّتی است که در برابر این قدرت ریشه های کفر مطلق و بی دینی تار و مار خواهد شد. و با افتادن در گودالهای انهدام گم و گور خواهد شد. باقی ماندگان با نور ایمان و قرآن، فلاح و نجات خواهند یافت.
آری، این قوت قرآنی که قادر است کوه ها و سنگها را مثل پنبه متلاشی کند، و آهن و گرانیت را مثل روغن ذوب نماید، دنیا را غرق نور و سعادت خواهد ساخت. این نور قرآن، در نجات ایمانها، حاکم و حکمران دنیا خواهد شد...
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 560 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
يَا اَللّٰه، يَا رَحْمنُ، يَا رَحِيمُ، يَا فَردُ، يَا حَيُّ، يَا قَيُّومُ، يَا حَكَمُ، يَا عَدْلُ، يَا قُدُّوسُ
به حق اسم اعظم و به حرمت قرآن معجزالبیان و به شرف رسول اکرم (ص) ، چاپ کننده های این مجموعه و همکاران مبارک آن را در جنت الفردوس، مظهر سعادت ابدی بگردان. آمین! و در خدمت ایمانی و قرآنی همیشه موفق بدار. آمین!.. و در دفتر حسنات شان در مقابل هر حرف گفتارها هزار حسنه بنویس. آمین!.. و در نشر نورها ثبات و دوام و اخلاص احسان فرما. آمین!..
یا ارحم الراحمین! عموم شاگردان رساله ی نور را در هر دو جهان مسعود بگردان، آمین... از شرّ شیطانهای انسی و جنّی محافظت کن، آمین!.. و قصورات این سعید عاجز و بی چاره را عفو بفرما، آمین...
به نام عموم شاگردان نور
سعید نورسی
— 561 —
فهرست
فهرست مجمل "مجموعه ی گفتارها" است که نوعی تفسیر آیات قرآنی می باشد و جزیی از اجزای رسایل نور است.
گفتارها
١
گفتار اول ٦
یک راز از راز های مهم و بسیار زیاد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را با تمثیل زیبایی تفسیر می کند و نشان می دهد که "بسم الله" چه شعار ارزشمند اسلام است.
مقام دوم از پرتو چهاردهم ١٠
پنج- شش راز از مهم ترین راز های بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را تفسیر می کند و نشان می دهد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ یک خلاصه و یک فهرست و یک کلید قرآن است و ضمن اینکه یک خط قدسی نورانی امتداد یافته از عرش تا فرش است، کلیدی است که دروازه ی سعادت ابدی را باز می کند و منبعی از انوار است و به هر چیز مبارک فیض و برکت می دهد. این مقام دوم به گفتار اولی که اولین رساله است نگاه می کند. گویا اجزای رساله ی نور، حکم یک دایره را به خود گرفته پایانش با آغاز آن با خط مبارک بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ اتحاد می کند. و قرار بود در این مقام به جای شش راز، سی راز نوشته شود. در حال حاضر شش ماند. کوتاه است اما حقیقت بس بزرگ را در بر می گیرد. کسی که این را به دقت خواند، پی می برد که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ چه خزینه ی قدسی ارزشمند است.
گفتار دوم ٢٢
یک راز بسیار مهم مفهوم اَلَّذ۪ينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ و آیات متعلق به ایمان را با یک تمثیل بسیار معقول تفسیر می کند.
— 562 —
گفتار سوم ٢٥
یک حقیقت بسیار مهم مفهوم آیه ی يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا و آیات متعلق به عبودیت را با یک تمثیل منطقی تفسیر می کند.
گفتار چهارم ٢٨
یک راز مهم مفهوم آیه ی اِنَّ الصَّلٰوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا و آیات متعلق به نماز را با یک تمثیل بسیار معقول و منطقی تفسیر می کند و کسی را که ذره ی انصاف داشته باشد به تسلیم مجبور می سازد.
گفتار پنجم ٣١
یک راز مهم مفهوم آیه ی مبارکه ی اِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذ۪ينَ اتَّقَوْا وَالَّذ۪ينَ هُمْ مُحْسِنُونَ و آیات متعلق به تقوا و عبودیت را و وظیفه ی عبودیت و تقوا را با یک تمثیل بسیار زیبا تفسیر می کند. آن تفسیر هر کس را قانع می سازد.
گفتار ششم ٣٤
ضمن تفسیر یک راز مهم مفهوم آیه ی اِنَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ و آیات متعلق به فروختن نفس و مال به جناب حق تعالی، با یک سرّ بسیار منطقی تفسیر می کند آنانی که نفس و مال شان را به جناب حق تعالی فروخته اند، پنج درجه فایده در فایده می کنند و آنانی که نفروخته اند، پنج خسارت در خسارت می بینند را با تمثیلی به غایت مقنع تفسیر می کند و دروازه ی مهمی به روی حقیقت باز می کند.
گفتار هفتم ٤٠
یک راز مهم مفهوم آیه ی يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْاٰخِرِ ٭ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيٰوةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ و آیات متعلق به "ایمان بالله و الیوم الاخرة" و زندگی دنیوی را با یک تمثیل بسیار معقول تفسیر نموده به گونه ی قطعی ثابت می کند که برای اهل غفلت دنیا چقدر وحشتناک، و أجل چقدر ترسناک، و عجز و فقر چقدر درد ناک است و برای اهل هدایت چهره ی
— 563 —
درونی زندگی دنیوی چقدر زیبا، و قبر و أجل و عَجز و فقر چگونه وسیله ی سعادت است. راه منتهی به سعادت دارین را نشان می دهد.
گفتار هشتم ٤٥
یک راز مهم مفهوم آیات "الله لا اله الا هو الحی القیوم" و اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْاِسْلَامُ و آیات متعلق به ماهیت دنیا و در دنیا به ماهیت انسان و در انسان به ماهیت دین را با یک تمثیل بسیار زیبا و تابان (که اصل آن در صحف ابراهیم موجود است) تفسیر می کند و ما هیت دنیا و روح انسان در دنیا و ارزش دین در انسان را نشان می دهد و ثابت می کند که انسان بی دین بدبخت ترین مخلوق است و از جانب دیگر طلسم این عالم را می گشاید و چاره های نجات بخشیدن روح بشر از تاریکی ها را نشان می دهد و با یک موازنه ی بسیار لطیف و زیبا وضعیت ترسناک آدم بدبخت فاسق را و وضعیت پر سعادت آدم بختیار صالح را نشان می دهد.
گفتار نهم ٥٣
یک راز مهم مفهوم آیه ی فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ و آیات متعلق به نماز را با "پنج نکته" بیان می کند، و حکمت تخصیص پنج وقت نماز معلوم را به آن اوقات، چنان زیبا و شیرین بیان می کند که انسانی که ذره ی شعور داشته باشد، در برابر این حکمت جاذبه دار و حقیقت تابان مجبور به تسلیم می شود. و به صورت قطعی بیان می کند آن گونه که جسد انسان به هوا، آب و غذا محتاج است، روح انسان نیز محتاج نماز می باشد.
گفتار دهم ٦٣
یک حقیقت مهم مفهوم آیه ی فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ و آیات متعلق به حشر و آخرت را با دوازده صورت تمثیلی معقول و منطقی و با دوازده حقیقت قطعیه ی باهره تفسیر می کند، و ایمان بالاخرت را چنان قوی ثابت می کند که: انسانی که قلبش کاملاً نمرده و عقلش کاملاً خاموش نشده است، در برابر آن اثبات تسلیم
— 564 —
می شود. با اجازه ی الهی ایمان می آورد و اگر ایمان نیاورد مجبور می شود از انکار دست بکشد.
گفتار یازدهم ١٥١
یک حقیقت بلند و گسترده ی آیات
وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ وَ السَّمَٓاءِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوٰيهَا ٭ قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا ٭ وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا ٭ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْاِنْسَ اِلَّا لِيَعْبُدُونِ
را و اشاره ی معجزانه سوره ی شمس را و این را که کاینات را به صورت یک قصر منظم نشان می دهد، با یک تمثیل علوی و وسیع تفسیر می کند و وظیفه ی عبودیت موجود در ماهیت انسان را و جهازات انسانی و مقابله های عبودیت انسانی در برابر انواع تجلیات ربوبیت الهی را چنان زیبا ثابت می کند که: اشاره ی معجزانه ی سوره ی شمس را به صورت خارق العاده و در بزرگ ترین دایره یک ربوبیت اعظم را با یک عبودیت اکمل مقایسه می کند.
گفتار دوازدهم ١٦٤
یک حقیقت مهم مفهوم آیات
وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرًا كَث۪يرًا ٭ وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلْنَاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ
و صدها آیه ی متعلق به فضیلت حکمت قرآنی به صورت موازنه ی حکمت فلسفه با حکمت قرآنی با یک تمثیلی کاملاً تابان تفسیر می کند و بدین طریق یک معجزه و یک اعجاز قرآن را و عَجز و سقوط حکمت فلسفه در برابر آن را به صورت خارق العاده ثابت می کند و به نابینایان نیز نشان می دهد. این گفتار مانند گفتار یازدهم بسیار مهم است. هر کس محتاج آن ها است.
گفتار سیزدهم ١٧٢
"دو مقام است."
مقام اول ١٧٢
یک راز مهم مفهوم آیه ی وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْاٰنِ مَا هُوَ شِفَٓاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِن۪ينَ و آیه ی وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ و آیات متعلق به قدسیت و وسعت حکمت قرآن و مستغنی بودن آن از شعر را تفسیر می کند و حکمت بلند
— 565 —
و معجزانه ی قرآن معجز البیان را با حکمت پست و تنگ فلسفه موازنه می کند. و با بیان مختصر کثرت و وسعت موجود در حکمت قرآن و فقر و افلاس فلسفه، نشان می دهد که سبب استغنای قرآن از شعر و عدم تنزّل آن، بلندی حقایق قرآن و تابندگی آن است. و با یک تمثیل مهم نوعی اعجاز قرآنی را بیان می کند.
مقام دوم ١٧٨
درسی است که با ارائه مثال هایی توضیح می دهد و ثابت می کند: آنچه که جوانی را از گمراهی و افتادن در پرتگاه های سفاهت نجات می دهد ایمان است و در ایمان، در این دنیا نیز لذت یک جنت حقیقی و در ضلالت هم یک عذاب و مشکل جهمنی وجود دارد.
حاشیه ی مقام دوم ١٨٦
چهار مکتوب در خصوص تسلّی به زندانیان.
ذیل مقام دوم ١٩٤
یک مسئاله ی مهم اخطار شده در شب قدر.
ششمین مسئاله از رساله ی میوه ١٩٦
نکته ی هو ٢٠٢
گفتار چهاردهم ٢٠٦
برخی از حقایق بلند و گسترده ی قرآنی را که در عقل های تنگ نمی گنجد با امثال و نظایر قابل رؤیت آن، به فهم نزدیک می کند. به طور مثال: حقایق بسیار بلند و بسیار گسترده ی آیات: خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ با تمثیل و تنظیر به عقل می قبولاند و به گونه ی بیان می کند که قلب را قانع می سازد.
خاتمه ی گفتار چهاردهم ٢١٤
یک مشت و یک درس عبرت است بر سر غافل، در پایانش سیلی مؤثر ایقاظ برای نفس امّاره وجود دارد. کسی که اسیر نفس شده است اگر آن را بخواند و قبول کند، از اسارت نجات می یابد.
— 566 —
ذیل گفتار چهاردهم ٢١٧
جوابی است بر شش سوال مهم در خصوص زلزله.
گفتار پانزدهم ٢٢٤
یک راز مفهوم آیه ی وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ و آیات متعلق به مبارزه ملائکه با شیاطین را که در عقل های تنگ ستاره شناسان نمی گنجد، زیر نام "هفت زینه" با هفت حجّت محکم و یک مقدمه ی متین تفسیر می کند. و اوهام شیطانیه را از آسمان این آیه رجم و طرد می کند.
ذیل گفتار پانزدهم ٢٣٣
رساله ی بلیغی است نوشته شده به صورت مناظره که کلام الله بودن قرآن و رسول الله بودن حضرت محمد (ص) را با دلایل مقنع ثابت می کند.
گفتار شانزدهم ٢٤٥
حقایق عالیه ی قرآنی را مفهوم آیه ی
اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
و آیات زیاد دیگر در خصوص: "کلیت افعال الهی با احدیت ذاتی اش، و عمومیّت بی معین ربوبیت با وحدت شخصیه اش، و شمولیت بی شریک تصرفات با فردیتش، و حاضر بودنش در هر جا، با منزهیّت اش از مکان؛ و نزدیک بودنش به هر چیز با نهایت علویّت اش؛ و به دست گرفتن هر چیز بالذات ضمن یک ذات احدی بودن" آری، یک راز مهم همه مطالب مذکور را با نام "چهار شعاع" تفسیر می کند. عقل های مستقیم و قلب های سلیم را در برابر آن حقایق تسلیم می سازد.
گفتار هفدهم ٢٥٦
یک راز مهم مفهوم آیات اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْاَرْضِ ز۪ينَة و آیاتی را که بیانگر مرگ در لذت زندگی و درد زوال در سرور و وصال اند، و نیز جلوه های اسم رحمن را در برابر اسم قهار به صورت بسیار زیبا تفسیر می کند. و برای اهل ایمان نشان می دهد که ماهیت دنیا به مثابه ی یک تجارتگاه سیّار و یک مهمانخانه ی موقت و یک نماشگاه چند روزه است و دستگاهی است که به مدت کوتاهی کار
— 567 —
می کند و بازاری است ساخته شده بر سر راه، جهت داد و گرفت؛ و بدین طریق سیاحت انسان را از دنیا به طرف برزخ و آخرت، محبوب می سازد و دهشتش را بر طرف می کند. و در پایان این گفتار، در برخی از نسخه ها چند حقیقت ارزشمند و جذّاب و شعر گونه تحت نام "میوه ی توت سیاه" وجود دارد.
مناجاتی است که به زبان فارسی به قلب خطور کرده است ٢٦٤
لوحه ی اول حقیقت دنیای اهل غفلت را به تصویر می کشد ٢٧٥
لوحه ی دوم به حقیقت دنیای اهل هدایت و حضور اشاره می کند ٢٧٦
در ییلاق "بارلا" میوه ای است از درختان کاج، سدر، سَرو کوهی و سپیدار ٢٧٨
ستاره نامه ی که ستارگان را به سخن در آورده است ٢٨٤
گفتار هژدهم ٢٨٦
این گفتار دو مقام دارد.
مقام دوم نوشته نشده است.
مقام اول، سه نقطه است.
اول: یکی از رازهای آیه ی لَا تَحْسَبَنَّ الَّذ۪ينَ
که بر کلّه نفس اماره خود بینی که فریفته فخر، مبتلا به شهرت و گرفتار مدح است، سیلی تأدیب می زند.
دومی: یک راز اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ را که نشان دهنده جهات زیبایی چیز های که به ظاهر زشت است و بحث آن خلاف ادب به نظر می رسد را بیان می کند.
سومی: راز آیه ی اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ را که نشان دهنده یک دلیل باریک اما نیرومند رسالت احمدی (ص) است، تفسیر می کند.
گفتار نوزدهم ٢٩٢
رسالت احمدیه (ص) را که مهم ترین حقایق آیات يٰسٓ ٭ وَالْقُرْاٰنِ الْحَك۪يمِ ٭ اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَل۪ينَ و صدها آیه ی دیگر است، زیر عنوان "چهارده رشحه" با چهارده برهان قطعی و درخشند و محکم ، تفسیر و اثبات می کند و معاند ترین خصم را
— 568 —
نیز ملزم می سازد. رسالت احمدی عیله الصلاة والسلام را مثل خورشید آشکار می سازد.
گفتار بیستم ٣٠٧
دومقام است.
مقام اول : در آغاز سوره بقره: سه شعبه خطرناک شیطان را در مقابل سه آیه ی مهم که از سجده فرشتگان بر آدم و ذبح یک بقره و بیرون شدن آب از سنگ ها بحث می کند؛ به گونه ی رد و محو می کند که: شیطان و انسان های شیطان مانند را از آن نوع دسیسه ها پریشان و دست بردار می سازد چون آن ها با تنقید و اعتراض هایشان دروازه لمعات اعجاز را باز کردند. از آن سه آیه سه لمعه ی اعجاز نمایان شد.
مقام دوم ٣١٦
با نشان دادن یک معجزه قرآنی درخشنده در چهرهٔ معجزات انبیاء علیهم السلام نشان می دهد که آیات قرآنی مربوط به معجزات انبیاء چقدر پرمعنا و پرحکمت اند. و تذکر می دهد که در قرآن دفینه های سربسته بسیار زیادی موجود است.
گفتار بیست و یکم ٣٣٧
دو مقام است.
مقام اول: ارزش و فایده نماز را چنان زیبا نشان می دهد که به تنبل ترین و فاسق ترین آدم نیز شوق نماز دست می دهد و او را به غیرت می آورد.
مقام دوم: مهم ترین دسیسه های شیطان را که زیاد استعمال می کند، باطل می سازد و به پنج زخمی که با وسوسه هایش در قلب مؤمنان باز کرده است، مرحم های خوبی معرفی می کند.
گفتار بیست و دوم ٣٥٢
یک حقیت بسیارمهم مفهوم آیه ی
فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ ٭ اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ
و صد ها آیه ی متعلق به توحید حقیقی را با دو مقام تفسیر می کند.
— 569 —
مقام اول: با یک حکایت تمثیلی بسیار زیبا و درخشان و محکم و با "دوازده برهانی" که درحکم دوازده زینه اند، وحدانیت الهی را چنان قطعی ثابت می کند که : متمرد ترین مشرکان را نیز به توحید مجبور می سازد. و به صورت آسان اما نیرومند، ساده اما درخشان وجود واجب الوجود و وحدتِ احدیتش را با همه صفات و اسمایش ثابت می کند.
اما مقام دوم: حقیقت توحید و توحید حقیقی را زیر نام "دوازده لمعه" زیر پرده ی حکایت تمثیلی با دوازده برهان باهره، وحدانیت الهی را ثابت می کند و اوصاف جلالیه و جمالیه و کمالیه اش را در وحدانیت به اثبات می رساند. دلایل آن لمعه ها چنان قطعی هستند که جای هیچ شبهه ای نمی ماند و آن قدر کلی هستند که: به تعداد موجودات و حتی به شمار ذرّات، پنجره هایی به سوی معرفت الله باز می کنند. و با آن وجود واجب الوجود را با همه صفات و اسمایش در برابر معاند ترین افراد اثبات می کند.
گفتار بیست و سوم ٣٩٥
حقایق نهفته در آیات لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ.. و بسیاری از آیات دیگر را در خصوص ایمان و ترقیات و تدنیّات انسان با پنچ نقطه و پنچ نکته و با ده مبحثی که به هرکس تعلق دارد و هرکس محتاج آن است، آن راز بزرگ را تفسیر می کند. و استعدادها و وظایف انسانی را به صورت بسیار معقول و مقبول بیان می کند.
این گفتار آن طور که تا کنون هزاران انسان را از خواب غفلت نجات داد، بسیاری را نیز به ایمان مشّرف ساخته است و ضمن آن که بسیار ارزشمند و عالی است، فهم آن با تمثیل ها آسان شده است و هر کس زبان آن را می فهمد.
گفتار بیست و چهارم ٤٢٥
یک حقیقت بزرگ مفهوم آیه ی اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى و بسیاری از آیات متعلق به جلوه های اسماء حسنی را زیر عنوان پنج شاخه با مباحث بزرگی تفسیر می کند. شاخه های اول و دوم آن یک خزانه ی مختصر اسرار مهم می باشد. شاخه سوم اوهام وارده بر احادیث را با دوازده قاعده رد می کند. ریشه های اوهام را می برد. شاخه ی چهارم، راز استخدام طایفه های
— 570 —
نباتات و حیوانات و انسان و ملائکه را در قصر کاینات، و وظایف عبودیت و تسبیحات زیبا و حشمت ربوبیت الهی را به طرز جاذبه داری بیان می کند.
شاخه ی پنجم، از میوه های بی شمار درخت نورانی آیه ی اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى پنج میوه را به صورت بسیار درخشان و زیبا نشان می دهد. این پنج میوه و پنچ میوه ی آخر گفتار سی و یکم بسیار شیرین اند. کسانی که خواهان علم شیرین اند آن ها را بگیرند و بخوانند.
گفتارها
٢
گفتار بیست و پنجم ٥
اعجاز قرآن را تفسیر می کند، اعجازی که مهم ترین حقیقت صدها آیات است و این آیات هم حقیقت آیه ی قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ را تأیید می کنند. در سه شعاع چهل وجوه اعجازی را بیان و تفسیر می کند و کلام الله بودن قرآن را آن گونه که روشنی روز، وجود خورشید را نشان می دهد، به همان گونه نشان می دهد و اثبات می کند. نصف اول هر چند به سرعت تألیف شده است، اما به دلیل نوشته شدنش با استراحت قلب، واضح است. نصف آخر بنابر بعضی اسباب مهم مختصر و مجمل مانده است. اما با آن هم نظر به هر طایفه (و دارای هر فکری که باشد) این گفتار مبارک اعجاز قرآن را به او نشان می دهد و ثابت می کند. این گفتار تا کنون معاندان زیادی را در برابر اعجاز قرآن سرفرو ساخته به سجده آورده است.
گفتار بیست و ششم ١٤٠
حقیقیت بسیار مهمی را در خصوص راز قدری مفهوم آیات بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ و برای اثبات "ایمان بالقدر" "خیره و شرّه من الله تعالی" حقیقت بسیار مهمی را با چهار مبحث به چنان صورتی تفسیر می کند که:
— 571 —
اسرار مربوط به قدر را که فکر خواص به آن نرسیده است، به اذهان عوام الناس نزدیک ساخته بیان می کند.
در خاتمه اش: اساس کوتاه ترین، سالم ترین و مستقیم ترین طریق را زیر عنوان "چهار خطوه" چهار درس مهم می دهد که مدار تزکیه ی نفس و تکمّل روح می باشد. و در خاتمه ی خاتمه، شش مسئله ی متفرقه وجود دارد که یکی از آن شش، یک راز اعجازی آیه ی اخیر سوره ی فتح را می گشاید.
گفتار بیست و هفتم ١٦٤
یک حقیقت بسیار مهم مربوط به اجتهاد آیاتی مانند مفهوم آیه ی وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ را تفسیر می کند. و آنانی را که در این زمان از حدّشان گذشته دَم از اجتهاد می زنند، سر جای شان می نشاند، و راز اختلاف مذاهب را زیبا بیان می کند. و خطا و اشتباه آنانی را که می گویند: "در این زمان نیز می توانیم مثل زمان های گذشته اجتهاد کنیم" ثابت می سازد. و در ذیل این گفتار، بلند بودن اصحاب گزین از اولیاء را به صورت بسیار درخشان و قطعی ثابت می کند و در ضمن به اثبات می رساند که اصحاب در نوع بشر، بعد از انبیاء ممتازترین شخصیت ها هستند و رسیدن به آنان ممکن نیست.
گفتار بیست و هشتم ١٨٨
یک حقیقت بسیار مهم صد ها آیه ی تأیید کننده ی حقیقت متعلق به جنت و سعادت ابدی را که در آیه ی وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مطرح شده است با دو مقام تفسیر می کند. مقام اول: زیر "پنج سوال و جواب" مسایلی را که خصوص لذت های جسمانی جنت و حوریان مدار انتقاد واقع شده است، چنان زیبا بیان می کند که، هر کس را قانع می سازد. مقام دوم: با عبارت عربی که با دوازده کلمه ی لا سیّما شروع می شود و بسیار نیرومند و قطعی است و به هیچ وجه تزلزل به خود راه نمی دهد و در خصوص حشر و حقایق جنت و جهنم یک برهان باهر است و هزاران برهان را دربر می گیرد که آن برهان منشأ و اساس و خلاصه ی گفتار دهم می باشد.
— 572 —
گفتار بیست و نهم ١٩٧
سه حقیقت مهم مفهوم آیات قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى و صد ها آیه ی هم مفهوم را در خصوص حشر و بقای روح و ملائکه، تفسیر می کند. بقای روح را چنان زیبا به اثبات می رساند که: مثل وجود جسد، بقای روح را نشان می دهد. و وجود ملائکه را مثل وجود انسان های امریکا ثابت می کند. و وجود تحقق حشر و قیامت را به چنان صورت عقلی و منطقی ثابت می کند که هیچ فیلسوف و هیچ منکری، مجال اعتراض نمی یابد. اگر تسلیم هم نشد ملزم می شود. به خصوص در آخر این گفتار زیر نام "سرّ نکته ی رمزدار" اسباب موجبه ی حشر اکبر و حکمت های آن را به چنان طرزی بیان می کند که یک معّما از سه معّمای طلسم کاینات را به صورت بسیار درخشان حل می کند.
(٭):گفتار بیست و نهم کرامتی دارد که با چشم دیده شده است. از جمله در شانزده صفحه ی آن بدون اختیار، بدون تصنّع در آغاز سطر های هر صفحه شانزده الف آمده است. کسانی که می خواهند این توافق را ببینند، به نسخه ی حروف قدیمی آن مراجعه کنند.
گفتار سی ام ٢٤١
دو راز مهم مربوط به حقیقت مطرح شده در مفهوم آیات قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا در خصوص انانیت انسان و تحولات ذرّات را با دو مقصد بیان می کند.
مقصد اول: با گشودن معّمای عجیب انانیّت انسان، منشأهای سلسله ی دیانت و سلسله ی فلسفه را به شیوه ی بسیار تابان نشان می دهد.
مقصد دوم: طلسم تحولات ذرات را کشف می کند. حرکات ذرات را چنان با حکمت و منتظم نشان می دهد و با دلایل قطعی ثابت می کند که عموم آن ذره ها یک اردوی محتشم و معظّم سلطان ازلی هستند و مأموران مطیع و مسخّر او می باشد. آن گونه که گفتار بیست و نهم یکی از سه معمّای طلسم کاینات را کشف کرده است، این گفتار سی ام نیز دو معمّا از سه معمای آن طلسم را که عقل ها را در حیرت مانده و فیلسوف ها را سردرگم ساخته، حل کرده است. به خصوص در خاتمه اش: با هفت حکمت و هفت قانون بزرگ تجلّی یک اسم اعظم را نشان داده، حکمت تحولات ذرات را به صورت بسیار قطعی و درخشان نشان داده و نیز اجسام ذی حیات را برای سیر و سفر آن ذرّات به مثابه ی یک مهمانخانه و یک قشله و یک مکتب نشان می دهد و ثابت می کند.
— 573 —
گفتار سی و یکم ٢٧٤
یکی از مهم ترین حقیقت آیاتی که حقیقت آیات
سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ ٭ وَ النَّجْمِ اِذَا هَوٰى
را تأیید می کنند معراج احمدی است. این گفتار هم معراج احمدی (ص) را و در درون آن معراج کمالات محمدیه (ص) را و در درون آن کمالات، رسالت احمدیه (ص) را و در درون آن رسالت، بسیاری از اسرار ربوبیت را تفسیر می کند. و با دلایل قطعی به اثبات می رساند. از طبقات مختلف انسان ها هر کسی که این رساله را دیده، در برابر آن حیران مانده و قبول کرده است که مسئلهٔ معراجِ دور از عقلش را به ظاهرترین، واجب ترین و لازم ترین گونه نشان داده است. به خصوص در اواخر آن درخت نورانی معراج، از پنجصد میوه "پنج میوه اش" را چنان زیبا تصویر می کند که کسی که ذره ای ذوق و شعور داشته باشد مفتون آن ها می شود.
ذیل ٣١٣
اعتراض هایی را که فیلسوفان این زمان بر معجزهٔ شقّ قمر کرده اند، با پنج نکته به صورت بسیار قطعی رد می کند و نشان می دهد که هیچ مانعی در برابر وقوع انشقاق قمر وجود نداشته است. و در آخر با "پنج اجماع" به وقوع پیوستن شق قمر را به صورت بسیار مختصر ثابت می کند. معجزه ی احمدیه ی شق قمر را مثل خورشید نشان می دهد.
گفتار سی و دوم ٣١٨
سه موقف است.
موقف اول ٣١٨
مهم ترین حقیقت دایر بر وحدانیت مطرح شده در صدها آیهٔ هم مفهوم با آیات
لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا ٭ قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ
را به چنان صورتی ثابت می کند که: راه شرک و کفر را محال و ممتنع نشان می دهد. در اطراف کاینات کفر و شرک را طرد می کند. و بیان می دارد که به تعداد ذرات، دلایل وحدانیت وجود دارد. و به صورت یک محاورهٔ تمثیلی بسیار لطیف و بلند
— 574 —
و منطقی، مسایل بی شمار و گسترده را در آن تمثیل درج می کند و نشان می دهد. و در ذیل آن چند مسئلهٔ بسیار لطیف وجود دارد که با آن که حقیقت اند، اما از خیال گسترده شعر و از درخشان ترین شعر، درخشان تر و گسترده تر هستند.
موقف دوم ٣٣٦
تشکیکات و اوهام وارده بر سِرّ احدیّت و وحدت مطرح شده در حقیقت
قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ را إزاله می کند. اعتراضاتی را که اهل ضلالت در برابر اهل توحید کرده اند، به صورت قطعی رد می کند. با قوّتی بیش از قوّت موقف اول، اثبات های معجزانهٔ آیات قرآنی را دایر بر وحدانیت، نشان می دهد. حقیقت معظم قرآنی را که عبارت است از تدبیر و تربیهٔ یکباره و همزمان اشیاء با احدیت ذاتیه، با یک تمثیل بسیار زیبا و واضح ثابت می کند. عقل را اقناع نموده قلب را به تسلیم مجبور می کند.
و به خصوص پیش از خاتمهٔ موقف دوم، در نتیجهٔ تمثیل دوم واقعاً زیبا ثابت می کند که هیچ چیز از ذات اقدس الهی پنهان نیست و هیچ چیز نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ فرد از او دور نمانده است و هیچ شخص نمی تواند بدون کسب کلیّت قدسیه خود را به او نزدیک کند و در ربوبیت و تصرّفش یک کار، مانع کار دیگر نمی شود و هیچ جای، از حضور او خالی نمی ماند و در هر چیز جلوهٔ سمع و بصر (بینائی و شیوائی) اش وجود دارد، و سلسلهٔ اشیاء برای سرعت جریان اوامرش حکم یک تار و یک رگ گرفته است و اسباب وسایط صرف یک پردهٔ ظاهری هستند، و با آن که در هیچ جا وجود ندارد در همه جا با علم و قدرتش موجود است، و محتاج هیچ گونه تحیّز و تمکّن نمی باشد، و دوری و نیرومندی و پرده های طبقات وجود مانع قربیت و تصرّف و شهود او نیستند، و خاصه های مادی ها، ممکن ها، کثیف ها، کثیرها و محدود ها نمی توانند به دامن عزت او نزدیک شوند، و از اموری مانند تغیّر و تبدّل و تحیّز و تجزّی مجرد و منزّه و مبرّا و مقدس است. در خاتمهٔ این موقف دوم، پارچهٔ بسیار مهم عربی العباره در خصوص راز أحدیت همراه با ترجمه اش به صورت بسیار درخشان مسایل مهم زیادی را بازگو می کند. به خصوص برای محاسبهٔ اعمال انسان، به وجود آوردن حشر و نشر، تغییر و تبدیل و تخریب و تعمیر کاینات بزرگ را بیان می کند.
— 575 —
موقف سوم ٣٦٦
یک حقیقت مهم صدها آیهٔ هم مفهوم با آیات
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ٭ وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ٭ وَ اِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ
را با یک موازنهٔ بسیار مهم بیان می کند. و نشان می دهد که در حق اهل ضلالت زندگی دنیوی چه نتایج مدهشی در پی دارد و در حق اهل هدایت چقدر نتایج و غایه های زیبائی می دهد. به خصوص، نشان می دهد که ثمرات دنیوی و اخروی محبت، برای اهل ضلالت چقدر دردناک و برای اهل هدایت چقدر خوش است. در باره ی این موقف سوم، برخی از دوستان مدقق ما گفته اند: "اگر رسایل دیگر ستاره باشند، این خورشید است." دیگری در مقابل آن گفته است: "هر رساله، در عالم خودش و در آسمان حقیقت مخصوص به خودش، یک خورشید است. برای آنانی که دور اند ستاره و برای آنانی که نزدیک اند شمس است."
گفتار سی و سوم ٤٠٣
سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ شَه۪يدٌ
سی و سه پنجره است که یک یک حقیقت سی و سه آیه را تفسیر می کند. با آنکه لایق سی و سه رساله شدن است، اما بخاطر نوشته شدنش در زمان بسیار مستعجل، پنجره های یک و یا نیم صفحه ای اش نشان می دهند که در قوت یک رساله هستند و ماهیتی دارند که دربر گیرندهٔ یک رساله است. اما با تأسف پنجره های آغازین بسیار مجمل و مختصر مانده اند، اما رفته رفته انبساط یافته پنجره های نصف آخر واضح شده است.
لمعات ٤٦١
برای شاگردان رساله ی نور یک مثنوی کوچک و یک دیوان ایمانی است.
جواب کلیسای آنگلیکان ٥٣٢
کنفراس ٥٣٣
فهرست ٥٦٢
٭ ٭ ٭