Risale-i Nur

سخنان
— 364 —
و سفره هاي رنگيني (٭):اشاره است به سطح زمين در بهار و تابستان، چون غذاهاي لذيذ و متنوع از آشپزخانه رحمت الهي بيرون مي آيد و سفره هاي نعمت هاي رنگين، پهن و سپس برداشته مي شود و سفره جديدي پهن مي گردد، لذا هر باغ آشپزخانه و هر درخت، مستخدم آن است. (مؤلف) را در سراسر اين سرزمين می گستراند و با دست غيبي غذاهاي لذيذ و متنوعي را آماده مي سازد و باز به آساني سفره را جمع مي كند مثل آساني گذاشتن و برداشتن سفرة غذا. تو عملاً اين امر را مشاهده مي كني، اگر زيرك و هوشيار باشي، خواهي فهميد كه در اين عظمت و شكوه، سخاوت و كرم بي پاياني وجود دارد.
باز ببين! همان گونه که همة اين چيزها به عظمت و يگانگي آن ذات بلند مرتبه شهادت مي دهد، اين كاروان ها و قافله هاي پشت سرهم و اين تحولات و دگرگوني هاي پي در پي نيز شاهد دوام و بقای آن ذات بلند مرتبه است؛ چون با از بين رفتن اشیا، اسباب آن هم از بين مي رود (اشیا و اسباب باهم از بين مي روند)اما آنچه كه جديداً از پي آن مي آيد، آثار گذشته را با خود دارد؛ پس اين آثار، كار آن اسباب نيست، بلكه از آثار ذاتي است زوال ناپذير؛ چنانکه از رود خانه اي حبابي مي گذرد، و حباب هایي كه از پي آن مي آيند مثل حباب هاي گذشته مي درخشند، از اينجا مي توان پي برد كه اين درخشندگي از حباب هاي گذشته نیست، بلكه از يك نور دايمي و هميشگي است، همچنین تغيير سريع كارها و رنگ گرفتن كارهاي بعدي از رنگ گذشته و همگوني شان، نشان مي دهد كه همة اين كارها عبارتند از: جلوه ها، نقش ها، آيينه ها و صنعت هاي ذات يگانة ابدي و زوال ناپذير.
برهان يازدهم
بيا اي دوست! تا برهاني را به قوت ده برهان گذشته برايت بيان كنم! بيا که اکنون بر كشتي
(٭):كشتي به تاريخ، جزيره به خيرالقرون و عصر نبوت اشاره مي كند. اگر در ساحل ظلماني اين عصر لباس هایي را كه تمدن منحط بر ما پوشانده است بِكَنيم، و خود را به درياي زمان بيندازيم، و سوار بركشتيِ كتب تاريخ و سيرت به ساحل عصر سعادت و جزيرة العرب برسيم و سرور کائنات (ص) را در حين انجام مأموريت زيارت كنيم، آنگاه خواهيم فهميد كه آن حضرت (ص) چنان دليل روشني بر توحيد است كه سطح زمين و دو روي گذشته و آينده زمان را پر نور ساخته و ظلمات كفر و گمراهي را برچيده است. (مؤلف) سوار مي شويم.
— 365 —
در آن دور دست جزيره ای قرار دارد، ما به آنجا مي رويم. مي داني چرا آنجا مي رويم؟ چون كليد هاي اسرار اين عالم آنجاست، همه به آنجا چشم دوخته اند، از آنجا انتظار چيزي را دارند و از آنجا نیز دستور مي گيرند.
آماده باش! به راه افتاديم، اكنون به جزيره پاگذاشتيم. ببين! اجتماع بزرگي برپاست، انگار همة بزرگان اين سرزمين گرد هم آمده اند. خوب دقت كن! اين جمعيت بزرگ، رئيسی دارد. بيا نزديك تر برويم تا او را بشناسيم! نگاه كن! او بيش از هزار آرم و نشان درخشان دارد (٭):اشاره است به معجزات ثابت و پذیرفته شده پیامبر اکرم (ص). (مؤلف) و با چه اطمينان و زيبایی ای سخن مي گويد. من در ظرف اين پانزده روز تاحدي گفته هايش را ياد گرفتم، تو از من ياد بگير! او از پادشاه معجزه آفرين اين سرزمين بحث مي كند و مي گويد: آن پادشاه بلند مرتبه مرا به سوي شما فرستاده است. ببين، او با نشان دادن كارهاي عجيب و خارق العاده، شك و ترديدي در این مورد باقي نمي گذارد كه او فرستادة مخصوص پادشاه بزرگ است.
خوب گوش كن! نه تنها مخلوقات اين جزيره، بلكه سراسر اين سرزمين به سخنانش گوش فرا مي دهند. حتي در دور افتاده ترين نقاط، هركس در تلاش شنيدن بيانات اوست. نه فقط انسان ها، بلكه حيوانات و حتي كوه ها به فرامين و دستوراتش گوش فرا داده و از ترس و شوق از جا تكان مي خورند. درختان را ببين! به هر محلي که او اشاره كند فوراً همانجا مي روند. هر جا بخواهد آب فوران مي زند، حتي از بين انگشتانش و تشنه لبان از اين آب گوارا سيرآب مي گردند. ببين! آن چراغی که از سقف اين مملكت آویزان است
(٭):اشاره است به ماه و معجزه شق القمر؛ مولانا جامی گفته است:
آن شخص امّی كه در زندگی اش هیچ چیزی ننوشته است به جز همان الفی که با قلم انگشتش بر روي آسمان نوشت و ماه را دونيم كرد و يك چهل را به دو پنجاه مبدل ساخت. يعني ماه قبل از شق القمر به حرف "ميم" شباهت داشت كه در حكم عدد چهل است و بعد از شق القمر تبديل به دو هلال شد كه به دو حرف "نون" مي ماند، كه عبارت از پنجاه است. (مؤلف)
با اشاره اش دونيم مي شود. گويا اين مملكت با تمامي موجوداتش مأموريت او را خوب مي شناسد و يقين دارد كه او فرستادة مخصوص و پيام رسان امين پادشاه است و با صداقت و امانت او را مي شناساند و فرامينش را ابلاغ مي دارد؛ با اين شناخت، كل مملكت در اطاعت او قرار دارد.
— 366 —
و هر عاقلي كه به دَور او حلقه زده باشد، رسالت او را تأييد و سخنانش را تصديق مي كند، حتي كوه ها، درختان و بزرگ ترين چراغ اين مملكت
(٭):اشاره است به خورشید، یک بار با به عقب برگشتن زمین به شرق، خورشید که داشت غروب می کرد، متوقف و از نو دیده شد و با استفاده از این معجزه، حضرت علی (ر.ع.) نماز عصرش را که نزدیک بود فوت شود ادا کرد، به دلیل خوابیدن پیامبر اکرم (ص) بر ران های او نمازش تأخیر شده بود. (مؤلف)
با كمال فروتني و با زبان حال مي گويند: آري! آري! همة گفته هايت راست و درست است.
پس اي دوست غافل! آيا در سخنان اين پيام آور راستگو كوچك ترين احتمال دروغ وجود دارد؟ هرگز! او از خزانة مخصوص پادشاه، هزار علامت و نشان براي تأييد و تصديق خود در دست دارد و همه بزرگان مملكت او را تصديق مي كنند و سخنانش كاملاً جدي است؛ او از اوصاف و اوامر پادشاه معجزه آفرين بحث مي كند. با اين وصف اگر بازهم فكر مي كني احتمال دارد دروغي دركار باشد، آن وقت بايد وجود اين قصر، اين چراغ و اين جميعت تصديق كننده را انكار و حقيقتشان را تكذيب كني. اگر مي تواني، انگشت اعتراض به سوي اين دلايل دراز كن! آنگاه ببين که قوت براهين مذكور چگونه انگشتت را شكسته و به چشمانت فرو مي كند!
برهان دوازدهم
اي برادر! شايد با شنيدن آنچه گفتیم، به عقل و منطق روآورده اي! اكنون دليلي واضح تر از يازده برهان گذشته را برايت ارایه مي دهم:
به اين فرمان نوراني که از بالا نازل شده است، نگاه كن! همگي با كمال احترام و با حيرت و شگفتی به آن چشم دوخته اند. و آن شخص بزرگواري که علامت و نشان دارد، در كنار آن اوامر نوراني (٭):اشاره به قرآن کریم است و نشان روی آن، اشاره به اعجاز قرآن است. (مؤلف) ايستاده است و معاني آن را برای عموم بيان مي دارد.
شيوه و اسلوب اين فرامين به حدّی تابنده و پرتو افشان است كه نگاه تحسين و تعظيم هركس را به سوی خود جلب مي كند. و چنان مسایل جدي و مهمی را ياد آوري مي كند كه هركس به ناچار به آن گوش فرا مي دهد؛ زيرا بیانگر يك به يك شئونات، افعال، اوامر و اوصاف ذاتي است كه اين مملكت را اداره و اين قصر را با همة عجايب آن آفريده است.
— 367 —
همچنانکه مجموعة فرامين، نشان بزرگ پادشاه محسوب مي شود، در هر سطر و در هر جملة آن نيز، نشانی غير قابل تقلید وجود دارد و روي هريك از معاني، حقايق، اوامر و حكمت هاي آن هم، نشان معنوي مخصوص پادشاه به چشم مي خورد.
خلاصه: همة اين فرامين، همچون خورشيد تابناك، آن پادشاه بزرگ را نشان مي دهند که تنها چشم بينا مي تواند ببيند.
٭٭٭
پس اي دوست! فكر مي كنم عقل و هوشت به جا آمده باشد، پس دلایلي كه برشمردیم برایت كافي است، اگر حرفي براي گفتن داري بگو!
آن مرد معاند پاسخ داد: در برابر اين همه دلایلت فقط مي گويم: "الحمد لله! ايمان آوردم؛ ايماني به تابندگي خورشيد و به روشنایي روز و باور كردم كه اين مملكت، مالكي با كمال و اين عالم، صاحبي ذوالجلال و اين قصر، آفريدگاري ذوالجلال دارد. خداوند از تو راضي باد! مرا از بند عناد و لجاجت و ديوانگي رها ساختي؛ هر يك از دلایلت به تنهایي كافي بود تا مرا به چنين نتيجه اي برساند، اما من با حوصله گوش مي دادم؛ چون هر کدام از آن دلایل به شيوه اي بسيار لطيف، شيرين، خوش و نوراني، طبقات زيبای معرفت و پرده هاي نوراني شناخت و پنجره هاي بزرگ محبت الله را مي گشود.
٭٭٭
بدين طريق حكايتي كه به حقيقت بزرگ توحيد و ايمان به خدا اشاره داشت، به پايان رسيد.
وحال در مقام دوم با فضل رحمان و فيض قرآن و نور ايمان، در برابر دوازده برهانی که در حكايت گذشته بیان کردیم، دوازده پرتوِ خورشيد حقيقي توحيد را با يك مقدمه بيان مي كنيم.
ومن اللّٰه التوفِيقُ و الهِدَايةُ!
— 368 —

مقام دوم

گفتار بيست و دوم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ ٭ لَهُ مَقَال۪يدُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ
(الزمر:٦٢-٦٣)
فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(يس:٨٣)
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
(الحجر:٢١)
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا اِنَّ رَبّ۪ى عَلٰى صِرَاطٍ مُسْتَق۪يمٍ
(هود:٥٦)

مقدمه

در رسالة "قطره اي از درياي توحيد" از محور اركان ايمان يعني "ايمان بالله" اجمالاً بحث و ثابت کردیم که هرکدام از موجودات هستي با پنجاه و پنج زبان بر وجوب وجود و وحدانيت الله سبحانه و تعالي دلالت می کند و گواهی می دهد. و نيز در رسالة "نقطه اي از معرفت الله" چهار دليل كلي بر وجوب و وحدانيت پروردگار ذكر كرديم كه هريك از اين دلايل، نيروي هزار دليل را دارد. به طوري كه صدها دليل قاطع را بر وجوب وجود و وحدانيت خداوند متعال تقريباً در دوازده رساله عربي مورد بحث قرار داده ايم، لذا با اكتفا به آنها وارد جزیيات و تفاصيل نمي شويم، اما در اين "گفتار بيست و دوم" مي کوشيم تا "دوازده" پرتو از خورشيد "ايمان بالله" را منعکس سازیم. ناگفته نماند اين پرتوها در بخش هاي ديگر رسائل نور اجمالاً ذکر شده است.
— 369 —

پرتو نخست

توحيد دو نوع است، با مثالي توضيح مي دهيم:
هرگاه اموال و اجناس مختلف یک تاجر بزرگ به بازار و يا شهري وارد شود، به دو طريق مالكش را معرفي مي كند:
يكي: به شكل اجمالي و عاميانه و آن اينكه: "غير از او كسي ديگر نمي تواند اين همه مال و دارایي داشته باشد" اما از ديدگاه عاميانة چنين شخصی، امكان دارد سرقت هایي رخ دهد و بسياري از مردم مدعي مالكيت بخش هایي از اجناس باشند.
ديگري: این است که توضیحات روي هر بسته خوانده شود و علامت موجود بر روي هرتاقه شناسایي گردد و مهر موجود روي هر نشان فهميده شود، آن وقت هر کس مي گويد: تمام اين چيزها مربوط به اوست؛ يعني در اين حالت، هر چيز به طور ضمنی مالكش را معرفي مي كند.
برین اساس، دو نوع توحيد را توضیح خواهیم داد:
يكي: توحيد ظاهري و عاميانه، به این صورت كه: "خدا يكي است، شريك و مثل ندارد و اين هستي همه، ملك اوست."
دومي: توحيد حقيقي كه عبارتست از: ايمان آوردن به يگانگي او با يقيني نزديك به شهود؛ و به اينكه هر چيز از دست قدرت او صادر مي شود، و در الوهيتش شريك و معين ندارد، و در ربوبيت و مُلكش از داشتن معين و مانند، پاك و منزه است؛ چنين ايماني به صاحبش اطمينان دائم و آرامش قلب مي بخشد، چون او نشان قدرت و مهر ربوبيت و نقش قلم پروردگار را روي هر چيز مي بيند. و از هر چيز مستقيماً پنجره اي به سوي نورش مي گشايد.
ما نيز در اين "گفتار" پرتوهايی را ذکر می کنیم که نشان دهندة همين توحيد حقيقي و خالص و عالي است:
— 370 —
يادآوري ضمن پرتو اول:
اي اسباب پرست غافل! بدانكه اسباب، چیزی جز پرده هایی بر روي تصرف قدرت الهي نیستند، زيرا عزت و عظمت، مقتضی چنین حجابی است. اما فاعل حقيقي، قدرت صمداني است، چون توحيد و جلال اين را مي طلبد و تقاضاي استقلال دارد.
بدانكه مأمورين و كارمندان سلطان ازلي، مجريان حقيقي امور سلطنت ربوبيت نيستند، بلكه آن ها به سوي آن سلطنت و ربوبيت فرا مي خوانند و راهنمایي مي كنند و با حيرت و تعجب تماشاگر آن هستند. و به خاطر اظهار عزت قدرت و هيبت و شكوه ربوبيت آفريده شده اند تا مداخلة مستقيم دست قدرت در كارهاي جزیي و به ظاهر زشتي كه افراد غافل از درك حسن آن عاجزند آشكار نگردد. پس اين كارمندان از روي ناتواني و نياز به همكاري و شريك گرفته نشده اند و مثل کارمندان پادشاه بشری که عاجز و محتاج است، نيستند.
بنابراین اسباب وضع شده اند تا عزتِ قدرت در برابر قضاوت و نظر ظاهري عقل، مصون بماند؛ زيرا هر چيز مثل دو روی آیینه دو جهت دارد: يكي جهت "مُلك" كه به رُخ رنگ شدة آيینه شبیه است و مي تواند داراي رنگ ها و حالات مختلف باشد. ديگري، جهت "ملكوت" كه شبيه رُخ درخشندة آينه است؛ در جهت ظاهر يعني جهت "مُلك" حالاتي قرار دارد كه ظاهراً منافی عزت و كمال قدرت صمداني است، پس اسباب وضع شده اند تا مرجع و مدار چنين حالاتي باشند؛ اما در جانب ملكوت و حقيقت، همه چيز شفاف و زيبا و مناسب مداخلة مستقيم دست قدرت است و هيچ نوع تضادي با عزت قدرت ندارد؛ از اين لحاظ، اسباب صرفاً ظاهري هستند و در ملكوتيّت و يا واقعيت امر هيچ گونه تأثير حقيقي ندارند.
اسباب ظاهري حکمت دیگری هم دارند که عبارتست از:
متوجه نساختن شكوه هاي بيجا و اعتراضات باطل به عادل مطلق (جَلَّ جَلالَهْ) ؛ يعني اسباب وضع شده اند تا هدف چنين شكايات و اعتراضاتی باشند؛ زيرا تقصير از اسباب بوده و از ناتواني آن ها پدید مي آيد.
در بيان اين راز، مثالي لطيف و گفتگویي معنوي بدین مضمون روايت شده است:
حضرت عزرایيل (ع.س.) به پروردگار متعال گفت:
— 371 —
"هنگامی که مأموريت قبض روح را انجام دهم، بندگانت از من شاکی و ناراضی خواهند شد"
پروردگار با زبان حكمت به او فرمود:
"میان تو و بندگانم پرده هاي مصيبت و امراض خواهم افکند تا شكايات شان متوجه اسباب گردد."
پس دقت كن! همان گونه که امراض مثل يك پرده، مرجعي براي بدي هاي توهم شده در اجل هستند و همانطور که زيبایي موجود در قبض ارواح - كه يك حقيقت است- وظيفة حضرت عزرایيل (ع.س.) است، خود حضرت عزرایيل (ع.س.) نيز در انجام آن وظيفة پرده اي است در برابر قدرت الهي، چون او مرجع حالاتي شده است كه ظاهراً خلاف رحمت است و با كمال رحمت، ناسازگار به نظر مي آیند.
آري! عزت و عظمت خواستار این اند که اسباب ظاهري در برابر نظر عقل گذاشته شود، اما توحيد و جلال، دست اسباب را از تأثير حقيقي باز مي دارند.

پرتو دوم

در بوستان اين کائنات بيندیش و به باغ اين زمين، و به چهره زيباي آسمانی که با ستارگان آراسته شده است بنگر! خواهي ديد كه بر هر پديده اي كه بر روي زمين پاشانيده شده اند مهر مخصوص پديد آورنده و روي هرآفريده اي علامت ويژة آفريدگار مي درخشد و نشان خاص و غير قابل تقليد پادشاه ازل و ابد را روي هر منشوري از نوشته هاي قلم قدرتش که بر صفحات شب و روز و برگ هاي تابستان و بهار نوشته است، خواهي خواند.
اينك براي نمونه برخی از آن نشان ها و علايم را ذكر مي كنيم. از بين علامت هاي فراوان به اين علامت نگاه كن كه روي "زندگي" گذاشته است:
"او از يك چيز هر چيز را مي آفريند و از هر چيز، يك چيز خلق مي كند" چنانکه از آب نطفه حتي از آب آشاميدني، اعضا و جوارح بي شمار حيوان را مي آفريند که چنين كاري بدون ترديد فقط از قادري مطلق ساخته است.
— 372 —
و نيز كسي كه غذاهاي گوناگون را - اعم از حيوانی و نباتي- با نظم و دقت كامل به جسم خاصي تبديل کرده و پوست مخصوصي از آن مي بافد و تجهیزات معيني را از مواد متعدد به وجود مي آورد، حتماً بر هر چيز قادر و عالم مطلق است.
آري! آفرينندة مرگ و زندگي، با حكمت و قانون اعجاز انگیز خود -که از امرش صادر شده است- زندگی را در این دنیا به گونه ای اداره مي كند كه كسي نمي تواند اين قانون را تطبيق و اجرا کند مگر اينكه كل هستي را در قبضة تصرف داشته باشد.
بنابراين اگر نور عقلت به خاموشي نگرایيده و بينایي قلبت از بين نرفته باشد، بدون شک! خواهي فهميد كه تبدیل یک چیز به هر چيز با كمال سهولت و نظم، و تبدیل هرچيز به چیزی واحد با كمال سنجش و انتظام و مهارت، علامت واضح و روشنِ صانع و خالق هر چيز است.
مثلاً: اگر ديدي شخصی كارهاي خارق العاده اي انجام می دهد و از يك گرم پنبه، يكصد دسته پشم خالص می ریسد و چندين دسته ابريشم و قميص و انواع پارچه هاي ديگر را مي بافد و افزون برآن، انواع غذاها و شيرينيجات لذيذ را نيز از آن پنبه استخراج مي کند و آهن و سنگ و عسل و روغن و آب و خاك را به دست مي گيرد و از آن ها طلاي ناب مي سازد، حتماً حكم خواهي کرد كه او داراي مهارت های خاصي است، به گونه اي كه تمامي عناصر زمين تحت فرمانش هستند و تمام فرآورده هاي خاكي حكم او را اجرا مي كنند.
اگر چنين چيزي تعجب انگيز باشد، تجلي قدرت و حكمت الهي در خاك، از همة اینها هزار بار تعجب برانگيزتر است؛ اين بود يكي از علايم بي شمار در روي زندگي.

پرتو سوم

نگاه کن به "موجودات زنده ای" که در اين کائنات سيّال و در بين اين همه موجودات سيّار در گردش اند! آنگاه روي هر موجود زنده بسياري از علايم و نشاني هاي آفريدگار حيّ و قيوم را خواهي ديد، يكي از آن علايم اين است:
آن موجود زنده - مثلاً همين انسان- به منزلة نمونة كوچك هستي و ميوة درخت آفرينش و هستة اين عالم آفريده شده است، چون اغلب نمونه هاي انواع عوالم را در بر
— 373 —
مي گيرد؛ گویي این موجود زنده، قطرة تصفيه شده از سراسر هستي است و با ابزارآلات دقيقي برگزيده شده است. لذا آفريدن و تربيت کردن اين موجود زنده مستلزم آن است که تمام کائنات در قبضه و تصرف آفريدگار باشند.
پس اگر عقلت در اوهام و خرافات غرق نباشد، خواهي فهميد كه:
زنبور عسل را كه كلمه اي از كلمات قدرت رباني است، به منزلة فهرست كوچكي براي بسياري از اشیا قرار دادن؛
و نوشتن اكثر مسائل كتاب هستي در كيان انساني که صفحه اي از قدرت كردگار را تمثيل مي كند؛
و گنجاندن برنامه هاي درخت بزرگ انجير در بذر كوچك آن كه به منزله نقطه اي است در كتاب قدرت؛
و نشان دادن آثار اسمای حسناي محيط و متجلي بر صفحات اين هستي بزرگ در قلب انساني كه به منزله حرف واحدي ازآن كتاب است؛
و نوشتن مطالبی به گنجایش يك كتابخانة بزرگ در قوة حافظة بسيار كوچك انسان كه گنجايشش به اندازه يك دانة نسك است و فهرست مفصل زندگي انسان و حوادث هستي را در آن گنجاندن، قطعاً مهر مخصوص آفريدگار هر چيز و نشان خاص رب ذوالجلال است.
وقتي يكي از مهرها و نشان هاي بي شمار رباني موجود در روي موجودات زنده تا اين حد نور افشاني کند و به خواندن آيات او وادارد، آيا مشاهده همه اين مهرها به صورت همزمان بر روي موجودات، تو را وا نخواهد داشت تا بگویي:
«سُبْحَانَ مَن اخْتَفي بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ؟!»

پرتو چهارم

به موجودات رنگارنگ و پراكندة روي زمين و به اين مصنوعات گوناگون شناور در درياي آسمان ها دقت كن! خواهي ديد که روي تك تك آن ها نشان غير قابل تقليد خورشيد ازلي سبحانه و تعالی وجود دارد؛ به طوري كه روي "زندگي" نشان هاي او مشاهده مي شود و روي "موجودات زنده" مهرهايش به چشم مي خورد که ما يكي دو
— 374 —
مورد از آن را مشاهده کردیم، روي "إحيا" يعني زندگي بخشيدن نيز علايم و نشان هاي او ديده مي شود. با ارائهٔ‌ مثالي اين حقيقت را مورد بررسي قرار مي دهيم، زيرا مثال به فهم معاني عميق و پيچيده كمك مي كند.
روي سيارات شناور در فضا، و قطرات آب و خُرد و ريزه هاي شيشه و ذرات درخشندة برف، نشاني از صورت خورشيد و مهري از انعكاس و اثر نورانيِ مخصوص آن ديده مي شود. حال اگر قبول نكني كه اين خورشيدك هاي ديده شده در اين همه اشيای بي شمار، عبارتند از: انعكاس و پرتو افشاني هاي خورشيد بزرگ، آن وقت مجبور می شوی که وجود اصلي خورشيد طبيعي و حقيقي را در هر قطره آب و در هر خرده شيشه اي كه در معرض نور است و در هر ذرة شفافي كه در معرض روشنایي آن قرار دارد، بپذيري و اين امر مستلزم آن است که به آخرين درجة ديوانگي و ابلهي سقوط كني!
بدين گونه پروردگار سبحان تجليات نوراني دارد؛ از نقطه نظر "إحياء" يعني زندگي دادن، روي هر "موجود زنده ای" چنان نشاني از اين تجلياتش گذاشته است كه اگر بالفرض تمامي اسباب گرد هم آيند و هر سببي فاعل مختار شود، هرگز نمي توانند از آن نشان تقليد كنند، يعني نمي توانند به هيچ موجودي زندگي ببخشند، زيرا هر موجود زنده اي در حد خود معجزه اي از معجزات قدرت الهي به شمار مي آيد و نقش نقطة مركزي و محور تجليات اسمای حسني را دارد؛ اسمایي كه هريك به منزلة پرتوي از نور الهي است.
پس اگر اين نقش عجيب صنعت و نظم شگفت انگيز حكمت و تجلّي رمز احديت که در هر موجود زنده مشاهده می شود، به ذات احد و صمد نسبت داده نشود، آنگاه لازم مي آيد که با پذيرفتن موجوديت قدرت بي پايان خالقيت در هر موجود زنده حتي در يك مگس و در يك گل و باپذیرفتن وجود علمی فراگير و اراده مطلق كه بتواند كل کائنات را اداره كند، بلكه با پذيرفتن موجوديت ديگر، صفات مخصوص پروردگار سبحان، یعنی با دادن صفت الوهیت به ذره ذرة هر موجودی، یعنی با پذيرفتن چنين پندارها و فرضياتی، لازم مي آيد تا به ابلهانه ترين شكل گمراهي و احمقانه ترين درك خرافات سقوط نمايد! زيرا خداوند سبحان به ذرات هر جاندار- به ویژه اگر اين ذره ها بذر و دانه باشند- وضعيت معيني داده است؛ گويي اين ذره به آن جاندار نگاه مي كند- با آنكه خودش جزیي از آن است - و خود را با نظم آن هماهنگ مي سازد و مثل اينكه
— 375 —
همة هم نوعان آن جاندار را زیر نظر داشته باشد، وضعيت خاصي به خود مي گيرد تا در هر جا به درد بقا و انتشار و برافراشتن پرچم آن جاندار بخورد - مثلاً هر بذر با چيزي شبيه به پر و بال، خود را مجهز مي سازد تا بتواند پرواز كند و منتشر شود- و آن جاندار با تمام موجوداتي كه با آن ها پيوند دارد و محتاج شان است، چنان وضعيتي به خود مي گيرد كه به تداوم داد و ستد و مناسبات رزقي اش كمك مي كند، حال اگر این ذره، مأمور يك قادر مطلق نباشد و نسبتش از آن قادر مطلق قطع گردد، آنگاه لازم است به آن ذره، چشمي كه بتواند هر چيز را ببیند و شعوري كه بتواند همه چيز را احاطه كند، داده شود!
خلاصه كلام:
اگر تصاوير خورشيد و انعكاس رنگ هاي گوناگون در قطرات آب و خرده و ريزه هاي شيشه به نور خورشيد نسبت داده نشود، آنگاه بايد به جاي يك خورشيد، موجوديت خورشيدهاي بي شماري پذيرفته شود؛ و اين مستلزم پذيرفتن خرافات محال اندر محال است. عيناً مثل اين، اگر آفريدن هر چيز به خداي قادر مطلق نسبت داده نشود لازم مي آيد که به جاي يك خدا خدايان بي شماري را به تعداد ذرات هستي پذيرفت؛ يعني با پذيرفتن محالي كه به اندازة صد محال است، باید خود را در هذيان و ياوه سرایي جنون انداخت.
پس به اين نتيجه مي رسيم که: از هر ذره، سه پنجره به سوي نور وحدانيت و وجوب وجود پروردگار متعال گشوده مي شود:
پنجرة اول
هر ذره، مانند يك سرباز است که با دواير مختلف نظامي، يعني با گروه، دسته، گردان، هنگ، تيپ و ارتش رابطه دارد و به ميزان همين رابطه اش در آنجا وظيفه اي دارد، و به تناسب وظيفه اش در دواير مختلف نظامي حركت مي كند. به همین منوال، ذرة جامد و بسيار كوچك آدمك چشمت نيز رابطة معين و وظيفة خاصي در چشم و سر و جسمت و حتی در نيروي مولّد، نيروي جاذبه و دافعه و نيروي تصویرگر و در سرخ رگها و سياه رگها كه به جريان خون كمك مي كند و در سلول ها و اعصاب دارد؛ حتي این رابطه اش شامل نوع انسان هم مي شود، همه اينها آشكا را نشان مي دهد كه ذره، اثري است از صنعت قادر مطلق که همچون مأموري موظف تحت تصرف اوست.
— 376 —
پنجرة دوم
هر ذره ای از ذرات هوا مي تواند با هر گل و هر میوه ای ديدار كند و وارد آن شود و در آنجا كار كند. اگر اين ذره، مأمور و مسخّر قادر مطلقی که دانا است و هر چيز را می بیند نباشد، آن وقت بايد اين ذره از تمامي ابزار و آلات ميوه ها و گل ها آگاه باشد و نحوه ساختن و صنعت پيشرفته آنها را بداند و در مورد بافت و تزیين صورت ها و شكل هایي كه برآنها پوشانده شده است و از خطوط كامل و صنعت فراگير آن ها آگاهي داشته باشد!
بنابر این، اين ذره مثل آفتاب تابناكي پرتوهاي نور توحيد را بازتاب مي دهد. و به همین ترتیب نور را بر هوا، آب را برخاك قياس كن، زيرا منشأ اصلي همه اشیا همين چهار عنصر است. و كشفيات علوم جديد يعني اكسيژن و هيدروژن، ازت (نیتروژن) و كربن را نیز بر عناصر مذكور قياس كن.
پنجرة سوم
مشتي خاك درون يك گلدان كه از ذرات تركيب يافته است مي تواند منشأ نشو و نمو انواع نباتات گلدار و ميوه دار قرار گيرد و زمانی كه تخم هاي ريزشان در آن گذاشته شود، می تواند همه را برویاند. تخم گياهان همانند نطفة حيوانات با هم شباهت دارند، همان گونه که نطفه نوعي آب است، تخم ها نيز از كربن، ازت، اكسيژن و هيدروژن تركيب يافته اند و با آنكه از نظر نوع با هم فرق دارند، از نظر ماهيت شبيه يكديگرند، چون برنامه هاي اصلی شان كه كاملاً معنوي است، توسط قلم قَدَر در آن ها درج شده است.
حال اگر كاسه اي را پر از خاك کرده و تخم گياهان سراسر زمين را به نوبت در آن كاسه بگذاريم هر تخمي خواهد روييد و تجهیزات خارق العاده، اشكال خاص و تركيب مشخصش را بروز خواهد داد. حال اگر هر يك از ذرات اين خاك، مأمور آماده به خدمت و فرمانبردار چنان ذاتي كه اوضاع و احوال هر چيز را می داند و قادر است به هر چيز وجود مناسبي بدهد و به تداوم و جودش كمك نمايد نباشد، آن وقت لازم است در هر ذره اي از ذرات خاك، كارخانه ها و چاپخانه هاي مخصوصي براي هرگياه موجود باشد تا بتواند همة گياهان را با تجهیزات مختلف و اشكال گوناگون شان بروياند!
— 377 —
يا لازم است هر ذره از ويژگي هاي تمام موجودات دنيا آگاهي كامل داشته باشد و براي ساختن تجهیزات و تعيين اشكال آن ها از علم و قدرتي آنچناني برخوردار باشد که با استناد به آن از عهدة آفريدن همة آن ها بر مي آيد! يعني اگر نسبت شان از خداوند بريده شد، آنگاه بايد خداياني به تعداد ذرات خاك وجود داشته باشند و باید اين همه خدا را پذيرفت! و اين نه تنها يك خرافه و محال، بلكه هزاران محال است؛ اما در صورتيكه هر ذره مأمور الهي باشد آن وقت همه چيز آسان مي شود؛ همان گونه كه سرباز عادي يك پادشاه با استفاده از اسم و نيروي او مي تواند اهالي شهري را بيرون براند و دو دريا را به هم متصل كند و پادشاهي را به اسارت خود در آورد، به دستور پادشاه ازل و ابد پشة كوچكي مي تواند نمرود را بر زمين بزند و مورچه اي كاخ فرعون را ويران كند و با زمين يكسان سازد و هستة بسيار كوچك انجير درخت تنومند انجير را بردوش گيرد.
همچنانکه این سه پنجرة گشوده شده به سوی نور توحید را در هر ذره دیدیم، باز در هر ذره، دو گواه صادق بر وجوب و وحدانيت خداوند وجود دارد:
نخست: هر ذره به رغم عجز و ناتواني مطلق اش و ظايف بسيار بزرگ و مختلفی به دوش مي كشد.
دوم: به رغم جمادیت اش همگام با نظم عمومي حركت مي كند، گویي از شعور كلي برخوردار است.
يعني هر ذره با زبان عجزش به موجوديت قادر مطلق گواهي مي دهد، و با نشان دادن هماهنگي كامل با نظم حاكم بر هستي، وحدانيت و يگانگي خداوند سبحان را تأييد مي كند.
كَمَا أَنَّ فِي كُلِّ ذَرَة شَاهِدَينِ عَلَي أَنَّه وَاجِب وَاحِد
كَذَلِكَ فِي كُلِّ حَيّ لَهُ آيتَانِ عَلي أَنَّهُ أَحَد صَمَد
آري، دو نشان:
يكي: نشان احديت.
ديگري: نشان صمديت.
— 378 —
زيرا هريك از موجودات زنده جلوه اسمای حسنای موجود در بيشترين بخش کائنات را يكباره در آينه اش نشان مي دهد و مثل اينكه نقطه مركزي را تشكيل داده باشد تجلي اسم اعظم پروردگار حي و قيوم را آشكار مي سازد، يعني با نشان دادن نوعي ساية احديتِ ذاتي در زير پرده اسم محيي، حامل نشان احديت است.
و چون اين موجود زنده به منزلة مثال كوچك کائنات و به منزلة ميوة درخت آفرينش است، پس رساندن نيازهاي پراكنده اش در سراسر هستي- با سهولت و به طور همزمان و از جايي كه نه مي داند و نه اميد دارد- به دايره كوچك زندگي اش، علامت صمديت را نشان مي دهد؛ يعني چنين حالتي بيانگر اين است كه آن موجود زنده، پروردگاري دارد كه يك توجهش او را از هر چيز بي نياز مي گرداند و التفاتي از جانب او جاي همه چيز را مي گيرد و هيچ چيز نمي تواند جاي يك توجه او را پر كند.
«نَعَمْ يَكْفِي لِكُلِّ شَيْءٍ شَيْء عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا يَكْفِي عَنْهُ كُلُّ شَيْءٍ وَلَوْ لِشَيْءٍ وَاحِدٍ» ، نیز اين حالت نشان مي دهد كه پروردگار او همان گونه كه محتاج چيزي نيست، از خزانه اش نيز چيزي كم نمي شود، در برابر قدرتش هم، چيزي دشوار نيست. اينك يكي از علايم نشان دهندة سايه صمديت تقديمت مي گردد.
هر موجود زنده با زبان حيات قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ اَللّٰهُ الصَّمَدُ را مي خواند و نشان احديت و علامت صمديت را ظاهر می کند. افزون بر نشان ها و علايم ذكر شده، چند پنجرة بسيار مهم ديگر هم وجود دارند که چون در بخش هاي ديگر به تفصيل در مورد آن ها بحث شده است، در اينجا به طور خلاصه بدان ها پرداختیم.
وقتي هر يكي از ذرات کائنات، اين سه پنجره و دو روزنه را باز مي كند و خود زندگي نيز دو در را در یک لحظه به سوي وحدانيت خداوند سبحان مي گشايد، خودت مي تواني مقايسه كني كه تمام طبقات موجود از ذرات گرفته تا خورشيد، چگونه انوار معرفت ذات ذوالجلال را مي گسترانند. پس از اينجا وسعت درجات پيشرفت هاي معنوي را در خداشناسي و مراتب اطمينان و آرامش قلب را درك كن!
— 379 —

پرتو پنجم

چنانکه واضح است، براي نوشتن يك كتاب خطي و دست نويس، يك قلم كافي است، اما اگر چاپي باشد برای هر حرف آن یک قلم فلزی لازم است که در این صورت تعداد قلم ها، یعنی حروف فلزی باید به تعداد همة حروف آن کتاب باشد؛ اگر اكثر بخش هاي آن كتاب با خط بسيار باريكي در چند حرف آن نوشته شود- مثل نوشتن سورة يس در لفظ يس- آن وقت فقط براي چاپ يك حرف كوچك، تمام آن حروف فلزي لازم است.
كتاب بزرگ هستي نيز چنين است؛ اگر معتقد باشي كه اين كتاب، نوشتة قلم قدرت صمداني و نگاشتة ذات واحد احد است، در اين صورت راه آساني را به درجة وجوب و راه معقولي را به درجة ضرورت پيموده اي؛ اما اگر به طبيعت و اسباب، نسبت دهي در اين صورت در راهي گام نهاده اي كه به درجه امتناع، صعب العبور و به درجه محال، مشكل و پيچيده است و در خرافه بودن آن هیچ شك و ترديدي وجود ندارد؛ زيرا طبيعت زماني مي تواند از عهدة ايجاد انواع زیادی از نباتات گلدار و ميوه دار برآيد كه در هر قطره آب و در هر جزء هوا، میلیون ها چاپخانه داشته باشد و كارخانه هاي بي شمار معنوي را در آن نصب کرده باشد. يا بايد بپذيري كه در تك تك آن ها علم فراگيري وجود دارد و هر کدام از قدرتي برخوردارند كه مي توانند هرچيز را انجام دهند، و با داشتن اين ها مصدر حقيقي آن مصنوعات قرار گيرند.
چون هر جزیي از اجزاي خاك و آب و هوا مي تواند منشأ اغلب گياهان باشد، حال آنكه تركيب هر گياهي آن قدر منظم و موزون و متمايز و گونه شان مختلف است، كه تك تك آن ها به يك كارخانة معنوي مخصوص و يا چاپخانة منحصر به فردي نياز دارند. پس طبيعت، نقش واحد قياسي را براي موجودات دارد که اگر اين نقش اش را ترك کند و مصدري براي وجود آن ها شود، مجبور است دستگاه هاي همه چيز را در هر چيز احضار كند! !
از اين رو اساس فكر طبيعت پرستي بدترين خرافه است و حتي خود خرافه پرستان نيز از آن خجالت مي كشند. ببين! گمراهاني كه خود را عاقل مي شمارند، چگونه فكري نامعقول و غير منطقي را پذيرفته اند! ببين و عبرت بگير!
— 380 —
خلاصه:
هر حرف در هر كتابي كه باشد، به اندازة يك حرف خود را نشان مي دهد و فقط با يك صورت معين بر وجود خود دلالت مي كند، اما نويسنده اش را با ده كلمه معرفي مي کند و از چند جانب او را نشان مي دهد؛ مثلاً مي گويد: "نويسنده ام خوش خط و رنگ خودكارش قرمز و چنين و چنان است".
بدينگونه، هر حرف از كتاب بزرگ هستي، به اندازة جرم اش (ماده اش) بر خود دلالت مي كند و به مقدار صورتش خود را نشان مي دهد، اما به اندازة يك قصيده، نام هاي نقاش ازلي را معرفي مي كند و به تعداد انواعش اسمای حسناي او را نشان داده و بر مسمّايش گواهي مي دهد؛ لذا كسي حق ندارد منكر خالق ذوالجلال شود، حتي آن سوفسطايي احمقي كه منكر خود و منكر كل هستي است!

پرتو ششم

همان گونه که آفريدگار ذوالجلال بر جبين هر "فردي" از مخلوقات و بر پيشاني هر "جزيي" از مصنوعات خود، نشان احديت نیز گذاشته است (بعضي از اين نشان ها را در پرتوهاي گذشته مشاهده کردي) همچنین روي هر "نوع" بسياري از علايم احديت و روي هر "گل" چندين مهر واحديت را گذاشته است، حتي روي مجموعه عالم، نشانهاي گوناگون وحدت را به صورت بسيار درخشانی نهاده است که هرگاه در فصل بهار به يكي از آن علايم و نشانهاي متعددی که روي صفحه زمين گذاشته شده است دقت كنيم، اين مطلب واضح مي شود كه:
نقاش ازلي سبحانه و تعالي در فصول بهار و تابستان در روي زمين دستِ کم سيصد هزار نوع از انواع نباتات و حيوانات را به رغم اختلاط و آميختگي مطلق، كاملاً جدا از هم و به صورت مشخص و منظم بر روی زمین حشر و نشر مي كند، اين خود همچون بهار، نشان واضح و روشن توحيد است؛ يعني هنگام احيای زمين مرده در فصل بهار، سيصد هزار نمونه از نمونه هاي حشر را با نظم كامل ايجاد کردن، و افراد درهم آميختة سيصد هزار نوع مختلف را بدون خطا و اشتباه و بدون هر عيب و نقصي با حفظ توازن و نظم و به صورت كامل نوشتن، قطعاً نشان مخصوص ذات ذوالجلال و قدير
— 381 —
ذوالكمال و حاكم ذوالجمالي است كه قدرت بي پايان و علم محيط دارد و ادارة كل هستي در دست اوست؛ بنابراین هركه ذره اي شعور داشته باشد اين را درك مي كند.
قرآن حكيم در اين خصوص بيان مي دارد:
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم:٥٠)
آری! در برابر قدرت كردگاري كه ظرف چند روز سيصد هزارگونه از نمونه هاي حشر را در احيای زمين نشان داده است، حشر انسان نیز برايش بسيار آسان است. بالفرض اگر شخصی با قدرت خارق العاده اش توانست با يك اشاره، كوه بزرگي را از جا بردارد، آيا مي توان به او گفت "آيا مي تواني اين سنگ بزرگي را كه راه ما را مسدود ساخته است از اين دره برداري؟!"
به همین ترتیب هيچ عاقلی جرأت و حق ندارد با استفاده از صيغة استبعاد نسبت به قادر حكيم و كريم و رحيمي كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريده و هر از چندگاه، آن ها را پر و باز خالي مي كند، بگويد: "چگونه مي تواند اين همه طبقات خاك را كه از سوي ابد آماده شده و بر روي زمين پهن كرده است از سر ما بردارد و راه منتهي به مهماني اش را كه با اين خاك ها مسدود شده است، به روي ما باز بگشاید؟! زمين را هموار كرده و ما را از آن بگذراند؟!"
اين بود يكي از نشان هاي توحيد كه در روي زمين، در فصول بهار و تابستان بروز مي كند!
حال ببين که روي هر يك از كارهایي كه در فصل بهار در روي زمين با حكمت و بصيرت اجرا مي شود، چگونه مهر واحديت آشكارا به چشم مي خورد؛ زيرا با آنكه تمام تصرفات و اعمال با وسعت مطلق پيش مي رود و ضمن اين وسعت، با سرعت مطلق صورت مي گيرد و همزمان با اين سرعت، با سخاوت مطلق انجام مي گيرد، بازهم از نظم و خلقت كامل و حسن صنعت برخوردار است! اين خود نشان واضحي است كه هيچ كس نمي تواند مالك آن باشد، جز او كه علم بي پايان و قدرتي نامتناهي دارد.
— 382 —
آري، ما در سراسر زمين مشاهده مي كنيم كه یک ايجاد، یک تصرف و يك فعاليت با وسعت مطلق جريان دارد و با وجود اين وسعت، كارها با سرعت مطلق پيش مي رود و به رغم اين سرعت و وسعت، سخاوتي مطلق در بخش افزوني افراد به چشم مي خورد و ضمن اين سخاوت و وسعت و سرعت، سهولتي مطلق و انتظام مطلق و حسن صنعت ممتاز، در هر کار ديده مي شود و به رغم امتزاج و آميختگي شديد، تمایز كاملي مشهود است! و همچنین به رغم فراواني نامحدود، آثار بسيار ارزشمند و مصنوعات گرانبهايي ديده مي شوند كه با وجود قرار داشتن در دايره بسيار وسيع، از انسجام و هماهنگي كاملي برخوردارند و با صنعت پيشرفته و هنرمندانه اي با كمال سهولت ايجاد شده اند.
پس ايجاد و آفريدن همة اين ها در آن واحد و در هر جا و با يك طرز و روش و در هر فرد، با نشان دادن صنعت خارق العاده و فعاليت اعجاز انگيزي، قطعاً مهر و نشان ذاتي است كه ضمن منزه بودنش از مکان، در هر جا حاضر و ناظر است؛ به گونه ای كه هيچ چيزي از ديدش پنهان نيست و انجام هيچ كاري نیز برايش دشوار نیست و آفريدن ذرّات و ستارگان برای قدرت او يكسان است.
مثلاً: در باغستان كريم رحيم ذوالجمال، خوشه هاي آويزان به تاك انگوري به ضخامت دو انگشت را كه به منزله ي يك دانه كوچك از خوشه هاي معجزاتش است، مشاهده نمودم و شمردم، صد و پنجاه و پنج خوشه شد، دانه هاي يك خوشه را شمردم صد و بيست دانه بود. فكر كردم و گفتم اگر اين شاخه تاك شيردان عسل باشد و مدام به آن انگور، آب دهد، در برابر حرارت موجود، فقط براي آن خوشه هايي كه صد ها پمپ هاي شربت رحمت را شير مي دهد مي تواند كافي باشد، حال آنکه تنها بعضاً رطوبت کمي به او مي رسد، پس آن كس كه انجام دهنده اين كار است، لازم است بر هر كاري قادر باشد.
سُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِي صُنْعِهِ العُقُول
— 383 —

پرتو هفتم

ببين! با كمي دقت مي تواني علايم ذات احد و صمد را روي صفحة زمين مشاهده کنی؛ سرت را بالا بگیر و چشمانت را بگشاي و نگاهي به كتاب بزرگ هستي بيفكن! خواهي ديد كه در سراسر هيئت مجموعي زرين هستي، علامت وحدت به وضوح تمام و به نسبت بزرگي کائنات خوانده مي شود؛ زيرا همهٔ‌ موجودات همچون افراد يك كارخانه و اجزای يك قصر و نواحی يك شهرِ منظم دوشادوش هم، دست همكاري به هم داده و نيازهاي همديگر را با دل و جان برآورده مي سازند و دست به دست هم با نظم كامل فعاليت مي كنند و در خدمت موجودات زنده هستند و شانه به شانه با هدفي معين از يگانة مدبّر حكيم اطاعت مي كنند.
آري! از "همكاري" موجود بين خورشيد و ماه و شب و روز و زمستان و تابستان گرفته تا شتافتن نباتات به كمك حيوانات گرسنه و تلاش حيوانات به خاطر كمك به انسان هاي ضعيف و شريف و از پرواز مواد غذایی براي كمك به نوزادان و ميوه هاي لطيف و نحيف تا به حركت در آمدن ذرات طعام براي كمك به حجرات بدن، بر اساس قانون "همكاري" جاري در كائنات انجام مي گيرد و به آناني كه بصيرت شان را از دست نداده اند، نشان مي دهد كه تمام اين موارد با نيروي يگانه مربّي بي نهايت كريم و يگانه مُدبِّر بي نهايت حكيم حركت مي كنند؛ لذا اين پشتیباني و اين همكاري و اين تعاون و اين هم آغوشی و اين تسخیر و اين انتظام جاري در هستي، گواه قاطعی بر اين مطلب است كه يك مُدبّر آن ها را اداره مي كند و آن ها با تدبير و انديشة يك مربي، رانده و اداره مي شوند.
افزون بر این، حكمت عامه اي كه به صورت آشكار در آفرينش اشیا به چشم مي خورد و عنايت تامّی كه در آن ها وجود دارد، و رحمت گسترده اي كه در اين عنايت مي درخشد و ارزاقي كه بر روي اين رحمت پراكنده است و حاجت هر موجود زنده را طبق نيازش برآورده مي سازد، مهر تابناك توحيدند كه هر عاقلي كه عقلش به كلي خاموش نشده آن ها را مي فهمد و هر بينایي كه چشمانش كور نشده آن را مي بيند.
آري! بر سراسر هستي، پردة "حکمت" انداخته شده است كه از سیمای آن، قصد و شعور و اراده نمایان است.
— 384 —
و بر اين پردة حكمت، پردة "عنايت" گسترده شده است كه لطف و تزيين و تحسين و احسان را به نمايش مي گذارد.
و روي اين پردة مزينِ عنايت، حلّه اي از "رحمت" افكنده شده است كه كل هستي را فرا مي گيرد و نشان انعام و اكرام و تعرُّف و تودُّد روي آن مي درخشد.
و روي اين پرده نوراني رحمت، سفرة "ارزاق عامه" پهن است كه ترحم و احسان و اكرام و كمال شفقت و حسن تربيت و لطف ربوبيت را نشان مي دهد.
آري! بر همة اين موجودات از ذرات گرفته تا خورشيد - اعم از افراد و انواع و کوچک و بزرگ- لباس بسيار زيبايي پوشانده شده است كه از پارچة "حكمت" بافته شده و با نقش و نگار ثمرات و غايات و فوايد و مصالح، آراسته گرديده است.
و بر چهرة اين لباس حكمت، حلّة "عنايت" افكنده شده است كه با گل هاي لطف و احسان به گونه ای که مناسب با قد و قامت هر چيز باشد آراسته و مزين گرديده است و از اين پرده عنايت نشانه هايی از "رحمت" آويزان است كه با پرتو هايي از اظهار دوستي و اكرام و انعام مي درخشد و روي تمام اين علايم و نشان هاي زيبا، سفرة عمومي "روزي" پهن است كه برای همه موجودات زندة روي زمين كافي است و انواع نيازهاي شان را بر آورده می سازد.
لذا چنين مواردی، آشكارا و مثل روز روشن به ذات ذوالجلال حكيم، كريم، رحيم و رزّاق اشاره مي كند و او را نشان مي دهند.
آيا واقعاً هر چيز نيازمند روزي است؟
آري! چنانکه مي بينيم هر فرد براي بقاء و تداوم زندگي اش نيازمند روزي است؛ همچنین تمام موجودات عالم به ویژه جانداران اعم از کلی و جزیی، کلّ و یا جز، براي وجود و بقای زندگي و ادامة زندگي مادی و معنوی اش خواسته ها و نيازهاي زياد مادي و معنوي دارد و در عين حالي كه محتاج و نيازمند چيزهايي است كه به ادني ترين آن دستش و به كوچك ترين آن زورش نمي رسد، بازهم مي بينيم تمام خواسته ها و ارزاق مادي و معنوي اش مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ يعني از جايي كه گمان نمي كرد، با كمال انتظام و در وقت مناسب و به طرز شايسته و با كمال حكمت در دستانش گذاشته مي شود.
— 385 —
آيا اين نياز و اين حاجت مخلوقات و اين شيوة امداد غيبي، بر مربّي حكيم ذوالجلال و مدبّر و كارساز رحيم ذوالجلال به سان خورشيد دلالت نمي كند؟!

پرتو هشتم

همان گونه که بذرِ كشت شده در یک باغ دلالت مي كند كه اين باغ، تحت تصرف مالك بذر است و خود بذر نيز تحت تصرف اوست، عناصر موجود در مزرعة زمين نیز به رغم واحد و بسیط بودن شان از كليّت و شمول برخوردارند و مخلوقاتي همچون: نباتات و حيوانات - كه ميوه هاي رحمت و معجزات قدرت و كلمات حكمت هستند- ضمن همگوني و مشابهت با يكديگر در جاهاي زيادي انتشار يافته و در هر طرف وطن گزيده اند، اين كليّت و انتشار به وضوح نشان مي دهد كه تحت تصرف يگانه آفريننده معجزه گر قرار دارند. گويی هر گل، هر ميوه و هر حيوان يك نشان، يك مهر و يك علامت آفريدگار مهربان است و در هر جا كه باشد با زبان حال مي گويد:
"من نشان هر كه باشم، اين زمين نيز آفريده اوست، من مهر هر كه باشم، اين مكان نيز نوشته اوست. من علامت هر كسي که باشم، اين وطن نيز بافتة اوست."
بايد گفت: ربوبيت بر كوچك ترين مخلوق، خصوصيت و ويژگي كسي است كه تمام عناصر در قبضة تصرف او باشد و تربيت و پروراندن كوچكترين حيوان، ويژگي كسي است كه همه حيوانات و مخلوقات را در قبضه ربوبيتش تربيت مي كند.
اين حقيقت، واضح و روشن است که فقط ديدة با بصيرت مي تواند آن را بييند!
آري! هر فرد با زبان همگونی و مشابهتش با ساير افراد، مي گويد: "هركس كه مالك همة هم نوعانم باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و گرنه خير" و هر نوع با زبان انتشارش همراه با ساير انواع مي گويد: "هر كس مالك سطح زمين باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و الّا خير." و زمين همراه با ديگر سيارات با زبان ارتباط مشتركشان با يك خورشيد و همكاري شان با آسمان ها مي گويد: "هركس مالك همة کائنات باشد، مي تواند مالك من نيز باشد، ورنه خير."
فرضاً اگر سيبي شعور داشته باشد و كسي به او بگويد: "تو آفريدة من هستي"
سيب با زبان حال به او خواهد گفت:
— 386 —
خاموش شو! اگر قدرت تركيب و ساختن سيب هاي سراسر زمين را داری، بلكه فراتر از آن، چنانچه توان به تصرف در آوردن تمام ميوه هاي همجنس ما را در سراسر زمين داري، حتي از اين هم فراتر، هر وقت توانستي هداياي رحماني را كه از خزانه رحمتش بوسيلة كشتي بهار ارزاني مي دارد در تصرف خود بگيري، آنگاه ادعاي ربوبيت بر من كن!"
آن سيب با این گفته هايش مشت محكمي بر دهان آن احمق خواهد زد!

پرتو نهم

به بعضي از آيات، علايم و نشانهاي گذاشته شده بر روي "جزء و جزیي" و "كل و كلّي" و "عالم كلي" و "زندگي" و "موجودات زنده" و بر روي "احياء و زنده ساختن" اشاره کردیم، اكنون برآنيم تا به يكي از آيات بي شمار موجود در "انواع" اشاره كنيم:
هرگاه ميوه هاي فراوان يك درخت ميوه دار از يك مركز و با يك تربيت و طبق يك قانون اداره شوند، در اين صورت زحمات و مشقات آن آسان مي شود و مصارفش ناچيز مي گردد، حتي برابر مي شود با زحمات و مصارف يك ميوه تربيت شده با چندين دست؛ يعني كثرت مراكز خواستار آن است که مصارف و زحمات و ابزارآلاتي كه يك درخت كامل به آن نياز دارد، از لحاظ كميت در اختيار هر ميوه باشد؛ تفاوت اين نيازمندي ها فقط در نوعيت است.
همانطوركه براي فراهم ساختن تجهيزات نظامي يك سرباز، حتماً بايد تمام كارخانه هايي كه براي تجهيز يك ارتش لازم است، به كار بيفتند؛ بدينسان وقتي انجام دادن كاري از يك دست به چندين دست واگذار گردد، آنگاه رنج و زحمت كار از نظر كميت به تعداد افراد اضافه مي شود؛ از اين رو سهولت فوق العاده اي كه در هر نوع آشكار و نمايان است، در واقع اثر سهولت برخاسته از وحدت و توحيد است.
حاصل سخن
همان گونه كه مشابهت و همگوني موجود در اعضاي اساسي انواع مختلف يك جنس و افراد يك نوع، ثابت مي كنند كه همگي آفريده يك آفريننده هستند، سهولت مطلقِ مشهود، و نبود مشقت و زحمت در آفرينش نيز تا سرحد وجوب، مستلزم اين است که آثار يك آفريدگار باشند؛ زيرا وحدت قلم و اتحاد سكّه چنين تقاضا مي كند،
— 387 —
ورنه صعوبت و دشواري ای كه تا حد امتناع است، آن جنس را با معدوم شدن و آن نوع را با نيستي مواجه مي سازد.
سرانجام چنين نتيجه مي گیريم:
هرگاه آفرينش به پروردگار سبحان منسوب گردد، آفريدن همة اشیا، مثل آفريدن يك چيز سهل خواهد شد و اگر به اسباب منسوب شود، آفريدن هر چيز به اندازة آفريدن تمام اشیا مشكل خواهد شد. وقتي چنين است، ارزاني فوق العاده اي كه در هستي مشاهده مي شود، و فراواني ای كه جلوی هر چشم آشكار است، مثل خورشيد، سكّه و نشان وحدت را نشان مي دهد. اگر اين ميوه هاي فراواني كه در دست ما است، از آنِ پروردگار واحدِ احد نمی بود، با پرداخت كل دنيا هم نمي توانستيم يك انار بخوريم!

پرتو دهم

همچنانکه زندگي -كه تجلي جمال الهي را نشان مي دهد- يك برهان احديت، بلكه گونه ای تجلّي وحدت است، مرگ نيز كه نشانگر تجلّي جلال الهي است، برهان واحد دیگری به شمار مي آيد؛ مثلاً: همان طوري كه حباب هاي مواجه با خورشيد كه با تابندگي از سطح رودخانة بزرگ مي گذرند و مواد شفاف و درخشندة روي زمين با نشان دادن تصوير خورشيد و انعكاس نور آن، به وجود خورشيد گواهي مي دهند، تداوم جلوه ها و تجليات خورشيد به رغم غروب اين قطرات و رفتن اين مواد شفاف و درخشان و استمرار بي عيب و نقص آن روي قطرات و مواد شفافي كه تازه از راه رسيده اند نيز شاهد قاطعي است براينكه اين خورشيدكهاي مثالي و شعاعهاي انعكاس يافته، و انوار مشهودي كه خاموش و روشن مي شوند و تغيير مي كنند و تازه مي شوند عبارتند از: تجليات يك خورشيد ماندگار، دایمي، عالي، واحد و بي زوال؛ يعني اين قطرات درخشنده همان گونه كه با ظهور و آمدن خود، وجود خورشيد را نشان مي دهند با غروب و زوال نيز بقا، دوام و يكي بودن خورشيد را نشان مي دهند.
در روشنایي اين مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى مي بينيم:
چنانكه اين موجودات سيّال با هستي و زندگي شان بر وجوب، وجود و احديت پروردگار سبحان گواهی مي دهند، با زوال و مرگ نيز بر ازليت، سرمديت و احديت او شهادت مي دهند.
— 388 —
آري! پديده هاي زيبا و مخلوقات لطيفي که با غروب و طلوع خورشید و با آمد و شد شب و روز و زمستان و تابستان و تبدیل عصر و زمان، تجدید مي يابند و تازه مي شوند و بدين طريق، وجود، بقا و وحدت ذاتي را نشان مي دهند كه صاحب جمال عالي و ماندگار و تجلي دايمي است، مرگ و زوال اين پديده ها به اتفاق مرگ اسباب ظاهري شان نيز بي ارزشي و ناتواني و پرده بودن اسباب را نشان مي دهد؛ چنين حالتي با قاطعيت ثابت مي كند كه، اين صنعت ها، اين نقش ها و اين جلوه ها عبارتند از: صنعت هاي متجدد، نقش هاي متحول، آينه هاي متحرك، سكّه هاي پی در پي و مهرهاي متغير ذات جميل ذوالجلالي كه تمام اسمایش مقدس و زيبا است.
خلاصه: اين كتاب بزرگ هستي، همان گونه كه آيات تكویني را -که ارائه دهنده وجود و وحدانيت پروردگار است- به ما مي آموزد، به همة اوصاف كماليه و جماليه و جلالية آن ذات ذوالجلال نيز شهادت مي دهد و كمال ذاتيِ بي عيب و نقص اش را ثابت مي كند، چون بديهي است:
كمال يك اثر، بر كمال فعل كه مبدأ و سر آغاز آن اثر است، دلالت مي كند؛
وكمال فعل بر كمال اسم؛
وكمال اسم بر كمال صفت؛
وكمال صفت بر كمال شأن ذاتي؛
وكمال شأن بر كمال ذات صاحب شأن به صورت حدس و ضرورت و بداهت دلالت مي كند.
مثلاً: نقش ها و تزيينات كامل يك قصر بي عيب و نقص، در پشت سر خود كامل بودن كارهاي بنّای ماهري را نشان مي دهد و استحكام و كامليّت كار، از كامليت اسم و عناوين آن بنّا حكايت دارد و كامليت اسامی و عناوين، کاملیت صفات بناء را در خصوص صنعتش به نمایش می گذارد و کاملیت صنعت و صفات، به کاملیت توانمندي و استعداد ذاتي -که موسوم به شؤن ذاتيه است- صنعتگر دلالت مي كند و كامليت شئون و توانمندي ذاتي بر كامليت ماهيت ذاتي آن بنّا دلالت دارد. به همین منوال:
— 389 —
صنعت بي عيب و نقصي كه در آثار عالم و در موجودات منظم کائنات مشهود است و آية كريمة هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ (الملك:٣) به تماشاي آن فرا مي خواند، بالمشاهده بر كامل بودن افعال يك مؤثر قدرتمند دلالت مي كند؛ و اين كمال افعال، بالبداهه بر كمال اسمای فاعل ذوالجلال دلالت مي كند؛ و اين كمال بالضروره بر كامل بودن صفات مسماي ذوالجلال اين اسامی گواهي مي دهد؛ و اين كمال صفات، باليقين به كمال آن موصوف ذوالجلال دلالت دارد؛ و اين كمال شئون، با حق اليقين بر كمال ذات مقدسی دلالت مي كند که داراي شئون است؛ چنان دلالت واضح و روشني كه انواع كمالاتی که در سراسر هستي نمایان است، به نسبت آيات كمال و رموز جلالي و اشارات جمالی کردگار، ساية ضعيف و خاموشي بيش نيست.

پرتو يازدهم

كه چون خورشيد درخشان است
در "گفتار نوزدهم" گفته شد كه بزرگ ترين آيت در كتاب كبير هستي و اسم اعظم در اين قرآن كبير و بذر درخت آفرينش و نوراني ترين ميوة آن و خورشيد قصر اين عالم و ماه تابان عالم اسلام و راهنماي سلطنت ربوبيت پروردگار و كاشف حكيم معماي کائنات، همانا سيدنا محمد امين (ص) است؛ او كه همة انبيا را زير بال رسالتش گردآورد و پيشاپيش همة انبيا و مرسلين و همة اوليا و صديقين، هم اصفيا و محقيقن، وحدانيت را با تمام توان خود نشان داد و راه مستقيمي به سوي عرش احديت گشود و راه ايمان به خدا را فرا روي همگان نهاد و وحدانيت الهي را به اثبات رساند.
كدامين وهم و شبهه جرأت مسدود ساختن این راه مستقیم و پرده انداختن بر آن را دارد؟
از آنجاييكه در "گفتار نوزدهم" و در "نامه نوزدهم" اين برهان قاطع را اجمالاً بيان کردیم و چهارده تراوش و نوزده اشارة آن را همراه با انواع معجزات آن حضرت (ص) يادآور شديم، لذا با اكتفا به اشارات مذكور، مطلب را با درود و سلامي بر روح پرفتوح اين برهان قاطع وحدانيت به پايان مي رسانيم؛ اين درود و سلام به اصولی اشاره دارد كه بر تزكية آن حضرت و بر صدقش گواهي مي دهد.
— 390 —
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰى مَنْ دَلَّ عَلٰى وُجوُبِ وُجُودِكَ وَ وَحْدَانِيَّتِكَ وَ شَهِدَ عَلٰى جَلَالِكَ وَ جَمَالِكَ وَ كَمَالِكَ الشَّاهِدُ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ وَ الْبُرْهَانُ النَّاطِقُ الْمُحَقَّقُ سَيِّدُ الْاَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَل۪ينَ الْحَامِلُ سِرَّ اِجْمَاعِهِمْ وَ تَصْد۪يقِهِمْ وَ مُعْجِزَاتِهِمْ وَ اِمَامُ الْاَوْلِيَاءِ وَ الصِّدِّيق۪ينَ الْحَاو۪ى سِرَّ اِتِّفَاقِهِمْ وَ تَحْق۪يقِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِمْ ذُو الْمُعْجِزَاتِ الْبَاهِرَةِ وَ الْخَوَارِقِ الظَّاهِرَةِ وَ الدَّلَائِلِ الْقَاطِعَةِ الْمُحَقَّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ لَهُ ذُو الْخِصَالِ الْغَالِيَةِ فِى ذَاتِهِ وَ الْاَخْلَاقِ الْعَالِيَةِ فِى وَظ۪يفَتِهِ وَ السَّجَايَا السَّامِيَةِ فِى شَر۪يعَتِهِ الْمُكَمَّلَةِ الْمُنَزَّهَةِ لَهُ عَنِ الْخِلَافِ مَهْبِطُ الْوَحْىِ الرَّبَّانِىِّ بِاِجْمَاعِ الْمُنْزِلِ وَ الْمُنْزَلِ وَ الْمُنْزَلِ عَلَيْهِ سَيَّارُ عَالَمِ الْغَيْبِ وَ الْمَلَكُوتِ مُشَاهِدُ الْاَرْوَاحِ وَ مُصَاحِبُ الْمَلٰئِكَةِ اَنْمُوذَجُ كَمَالِ الْكَائِنَاتِ شَخْصًا وَ نَوْعًا وَ جِنْسًا اَنْوَرُ ثَمَرَاتِ شَجَرَةِ الْخِلْقَةِ سِرَاجُ الْحَقِّ بُرْهَانُ الْحَق۪يقَةِ تِمْثَالُ الرَّحْمَةِ مِثَالُ الْمَحَبَّةِ كَشَّافُ طِلْسِمِ الْكَائِنَاتِ دَلَّالُ سَلْطَنَةِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُرْمِزُ بِعُلْوِيَّةِ شَخْصِيَّتِهِ الْمَعْنَوِيَّةِ اِلٰى اَنَّهُ نُصْبُ عَيْنِ فَاطِرِ الْعَالَمِ فِى خَلْقِ الْكَائِنَاتِ ذُو الشَّر۪يعَةِ الَّت۪ى هِىَ بِوُسْعَةِ دَسَات۪يرِهَا وَ قُوَّتِهَا تُش۪يرُ اِلٰى اَنَّهَا نِظَامُ نَاظِمِ الْكَوْنِ وَ وَضْعُ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ نَعَمْ اِنَّ نَاظِمَ الْكَائِنَاتِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَتَمِّ الْاَكْمَلِ هُوَ نَاظِمُ هٰذَا الدّ۪ينِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَحْسَنِ الْاَجْمَلِ سَيِّدُنَا نَحْنُ مَعَاشِرَ بَنِى اٰدَمَ وَ مُهْد۪ينَا اِلَى الْاِيمَانِ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْمُؤْمِن۪ينَ مُحَمَّدٍ بْنِ عَبْدِ اللّٰهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَلَيْهِ اَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ وَ اَتَمُّ التَّسْل۪يمَاتِ مَا دَامَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمٰوَاتُ فَاِنَّ ذٰلِكَ الشَّاهِدَ الصَّادِقَ الْمُصَدَّقَ يَشْهَدُ عَلٰى رُؤُسِ الْاَشْهَادِ مُنَادِيًا وَ مُعَلِّمًا لِاَجْيَالِ الْبَشَرِ خَلْفَ الْاَعْصَارِ وَ الْاَقْطَارِ نِدَاءً عُلْوِيًّا بِجَم۪يعِ قُوَّتِهِ وَ بِغَايَةِ جِدِّيَّتِهِ وَ بِنِهَايَةِ وُثُوقِهِ وَ بِقُوَّةِ اِطْمِئْنَانِهِ وَ بِكَمَالِ اِيمَانِهِ بِاَشْهَدُ اَنْ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَا شَر۪يكَ لَهُ
"پروردگارا ! رحمت فرست بر کسی كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت کرده و بر جلال و جمال و كمالت شهادت داده است.
همو که گواه راستگويي است كه تصديق همه هستي و همه انبياء و اولياء را با خود دارد و دليل گوياي تأييد شده با تحقيقات همة اهل تحقيق است.
سرور همه انبياء و مرسلين است که از اجماع، تصديق و معجزات آن ها بر خور دار است.
او پيشواي اولیا و صدیقان است كه اتفاق و تحقيق و كرامات همه آنها را در اختيار دارد.
— 391 —
صاحب معجزات روشن و امور خارق العاده آشكار و دلايل قاطعي است كه مورد تأييد و تصديق تحقيقات فراوان است.
در ذاتش از خصائل زيبا، و در وظيفه اش از اخلاق عالی، و در شريعت كامل و عاري از خلافش از سجاياي والا برخوردار است.
محل فرود آمدن وحي رباني است كه در اين مورد فرستنده قرآن و خود قرآن و كسي كه قرآن برايش فرستاده شده است اجماع نظر دارند.
سياحتگر عالم غيب و عالم ملكوت؛ تماشاگر ارواح و همركاب فرشتگان؛ او که شخصاً و نوعاً و جنساً فهرست تمام كمالات هستي، نوراني ترين درخت آفرينش، چراغ حق، برهان حقيقت، تمثال رحمت، نماد محبت، كاشف طلسم هستي، و راهنماي سلطنت ربوبيت است. از رمز شخصيت معنوي و الایش فهميده مي شود كه آفريدگار عالم با نصب العین قرار دادن او کائنات را آفريده است. صاحب چنان شريعتي است كه وسعت و توانمندي دستوراتش اشاره مي كند كه شريعت او نظام ناظم هستي و وضع شده از جانب آفريدگار کائنات است. آري! ذاتي كه کائنات را با برترين و كامل ترين نظام تنظيم کرده، اين دَين را نيز با بهترين و زيباترين نظام تنظيم كرده است.
تا لحظة وجود آسمان ها و زمين بهترين صلوات و كامل ترين درودها بر روان پاك محمد بن عبدالله بن عبد المطلب باد! او كه سيد وُلد آدم و راهنماي ما گروه مؤمنان به سوي ايمان است.
اين گواه راستگو و تأييد شده وحدانيت به عنوان منادي و همچون معلم نسل هاي بشريت، با تمام توان و كمال جديت و نهايت وثوق و قوت اطمينان و كمال ايمانش از پشت اعصار و اقطار، با نداي ملكوتي بر سر همه گواهان فرياد بر مي آورد و اعلان مي كند:
"گواهي مي دهم غير از الله هيچ معبودي لايق پرستش نیست، او يكي است و هيچ شريكي ندارد."
— 392 —

پرتو دوازدهم

که چون خورشيد درخشنده است
اين پرتوِ گفتار بيست و دوم، درياي بزرگي از حقايق است؛ دريايي كه بيست و دو گفتار گذشته فقط بيست و دو قطرة آن محسوب مي شود و منبع چنان انواري است كه اين بيست و دو گفتار صرفاً بيست و دو پرتو آن خورشيد به شمار مي آيد.
آري! هريك از "بيست و دو گفتار" گذشته فقط پرتوي از پرتوهاي ستارة يك آية درخشان در آسمان قرآن و قطره ای از رودخانه يك آية سرازير از درياي فرقان و مرواريدي از گنجینة جواهر يكي از آيات كتاب الله به شمار مي آيد؛ كتابي كه گنج بزرگ است و هر آية آن صندوقچة جواهر است.
لذا تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم فقط شمه اي از تعريف كلام الهي بود؛ كلامي كه از اسم اعظم و از عرش اعظم و از تجلي اعظم ربوبيت با وسعت و بلندمرتبگی مطلق نازل گرديده و ازل را با ابد و فرش را با عرش پيوند مي دهد و با تمام توان و با قاطعيت هرچه تمامتر آياتش، کرّات "لا اله الا هو" مي گويد و سراسر هستي را گواه گفتارش قرار مي دهد. و آن ها را به شهادت وا مي دارد.
آري! نداي "لا اله الا هو" برابر مي زند عالم...!
هرگاه با چشم قلب سليم به قرآن بنگري، خواهي ديد كه جهات ششگانه اش چنان مي درخشد و چنان شفاف است كه هيچ ظلمت، گمراهي، شبهه و مكري هرگز نمي تواند خلأ و راه نفوذي به حريم مقدسش بيابد، چون بر فرازش: سكة اعجاز؛ در پایينش، برهان و دليل؛ در عقب (نقطه استنادش) وحي رباني محض؛ پيش رويش: سعادت دارين؛ در راستش، تصديق عقل با به نطق در آوردن آن، در سمت چپ، گواهي و تسليم وجدان؛ داخلش: آشكارا هدايت صاف و خالص رحماني؛ بالايش: بالمشاهده انوار خالص ايمان قرار دارد و ميوه هايش با عين اليقين عبارتند از: برگزيدگان، محققان، اوليا و صديقان آراسته و مزين به كمالات انساني.
پس هرگاه گوش هایت را به سينة اين لسان غيب بچسپاني، از اعماق قلبش صداي آسماني بسيار مأنوس و قناعت بخشی خواهي شنيد كه بسيار جدي و متعالی و مجهز
— 393 —
به برهان و دليل است و چنان با قاطعيت "لا اله الا هو" مي گويد و تكرار مي كند كه گفته هاي حق اليقيني اش را با علم يقيني كه از درجه عين اليقين برخوردار است ارزاني مي دارد.
خلاصه: رسول اكرم (ص) و فرقان احكم كه هر دو، خورشيدي درخشان و تابان اند، به طور مشترك پرده از روي يك حقيقت برداشتند که حقيقت توحيد است.
يكي از آن دو: زبان عالم شهادت است که با تمام توان و از لابه لای هزار معجزه اش و با تصديق همة انبيا و برگزيدگان با انگشتان اسلام و رسالت به آن حقيقت اشاره کرد و به وضوح نشان داد.
ديگري: به منزلة زبان عالم غيب است و با جديت تمام، از لابه لای چهل وجه اعجاز و با در دست داشتن تصديق همه آيات تكویني کائنات، با انگشتان حقانيت و هدايت به همان حقيقت اشاره نمود و آن را نشان داد.. آيا چنين حقيقتي تابنده تر از خورشيد و روشن تر از روز نخواهد بود؟!
اي انسان نماي سرکش و آلوده به گمراهي! (٭):- اين خطاب متوجه كسي است كه مي كوشيد قرآن را از ميان بردارد. (مؤلف)
چگونه مي تواني با روشني ضعيف و ناچيز كله ات كه همچون كرم شب تاب است با اين خورشيدها رو در رو شوي؟ چگونه مي تواني از اين خورشيد ها مستغني باشي و با پف دهان آن ها را خاموش کنی؟ نابود باد عقل منكرت!
چگونه گفته هاي لسان الغيب و لسان شهادت را انكار مي كني؟
او از جانب پروردگار جهانيان و مالك هستي سخن مي گويد، با چه جرأتي دعوتش را انكار مي کنی؟
اي بدبخت عاجزتر و حقيرتر از مگس! تو كيستي كه، مي خواهي مالك ذوالجلال هستي را تكذيب كني؟!
— 394 —

خاتمه

اي دوست، اي برخوردار از عقل روشن و قلب بيدار! اگر اين "گفتار بيست و دوم" را از ابتداء تا انتهاء فرا گرفته باشي، دوازده پرتو را با هم در دست بگير و بدين وسيله چراغ حقيقت را كه نيروي هزاران چراغ را دارد پيدا كن و به آيات قرآني که از عرش اعظم امتداد یافته است چنگ بزن و سوار بر براق توفيق، به آسمانهاي حقايق عروج نما و پا بر عرش معرفت الله بگذار و بگو:
أشْهَدُ أنْ لَا إلهَ إلّا أنْتَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ،
(٭):-گواهي مي دهم جز تو معبود بر حقي نيست، تويكي هستي و هيچ شريكي نداري.
٢- جز خداي يگانه ديگر خدايی که لايق پرستش باشد وجود ندارد، او يكي است و هيچ شريكي ندارد، ملك از اوست، هرنوع ثنا و ستايش به او بر مي گردد، زندگي مي بخشد و مي ميراند، و خود او هميشه زنده است هرگز نمي ميرد، هر نيكي در دست اوست و او بر انجام هركاري قادر است.
و با گفتن: لَا إلهَ إلّا اللّٰه وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَه، لَه المُلْكُ، وَلَه الحَمْدُ، يُحْيِي وَيُمِيتُ، وهُوَ حَيٌّ لَا يَموتُ، بِيَدِهِ الخَيْرُ، وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، و در مسجد بزرگ عالم برای تمام موجودات هستي اعلان وحدانيت خدا را كن.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَٓا اِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذ۪ينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِه۪ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْلَنَا وَارْحَمْنَا اَنْتَ مَوْلٰينَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِر۪ينَ
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ ٭ رَبَّنَٓا اِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَا رَيْبَ ف۪يهِ اِنَّ اللّٰهَ لَا يُخْلِفُ الْم۪يعَادَ
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى مَن أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ وَارْحَمْنَا وَارْحَم أمَّتَهُ بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 395 —

گفتار بيست و سوم

اين گفتار داراي دو مبحث است
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
(التين:٤-٦)

مبحث اول

از جمله هزاران خوبي هاي ايمان، به پنج مورد آن در ضمن پنج نقطه اشاره خواهيم كرد!
نقطة اول:
انسان با نور ايمان به "اعلي عليين" صعود مي كند و به برکت آن ارزشي مي يابد كه او را لايق رفتن به جنت مي سازد، اما با ظلمت و تيرگي كفر در "أَسْفَل سَافِلِینَ" سرنگون مي شود و دچار وضعيتي مي گردد كه او را به سوي جهنم مي كشاند؛ زيرا ايمان، انسان را به صانع ذوالجلالش نسبت مي دهد و پیوند مستحکمی بین او و آفریدگارش برقرار می سازد. پس ايمان يك انتساب است، لذا به بركت این ايمان، صنعت الهي و نقش و نگارهاي نام های رباني در صفحه وجود انسان نمايان مي شود و بدین طریق انسان ارزش والايي به دست مي آورد؛ اما كفر، آن نسبت و پیوند را قطع مي سازد و تاریکی هایش صنعت رباني را می پوشاند و آثار گرانبهای آن را پنهان مي کند و ارزش انسان را تنزل داده، فقط در ماده منحصر مي گرداند؛ ماده ای که ارزشی ندارد و در حکم هیچ است، زیرا فانی و ناپایدار است و حياتش حیاتی حيواني و موقت است.
اينك با ارائهٔ‌ مثالي به تشريح اين رمز مي پردازيم:
در بازار صنعتگران ارزش ماده جدا است و ارزش صنعت جدا؛ اما گاهي ديده مي شود كه ارزش هر دو مساوي است و گاهي ارزش ماده از ارزش خود صنعت بيشتر
— 396 —
مي شود و در مواردي نيز، يك آهن بي ارزش وپنج قِراني، صنعت و هنر بسيار زيبايي را در بر می گیرد. حتي گاهی يک صنعت ناياب و باستاني با وجود اينکه از مادة ناچيزي ساخته شده است اما به میلیون ها پول ارزش پيدا مي کند و هنگامي که چنين صنعت باستاني و ناياب، به بازار زرگران و عتيقه شناسان عرضه گردد و آن ها هم صنعتگر ماهر و با تجربه اش را بشناسند، این صنعت حتماً به بهاي هنگفتي به فروش خواهد رسيد، ولي اگر به بازار آهنگران برده شود شايد، هيچ کس به خريدن آن اقدام نکند.
بدین ترتیب، انسان نيز صنعت ارجمند و با ارزش پروردگار متعال است و لطيف ترين و نازنين ترين معجزة قدرت الهي است؛ زيرا خداوند انسان را به صورت مظهر (جاي آشکار شدن) جلوه هاي اسماي حسني اش قرار داده و او را به عنوان نمونه و مثال كوچك كل هستي آفريده است.
حال اگر نور ايمان در وي مستقر شود، تمام نقش و نگارهاي حکيمانة پروردگار را که بر صفحة وجودش نقش بسته است، آشکار می گرداند و حتی توجه ديگران را نیز به آن ها معطوف مي سازد، پس آن شخص با ایمان، با تفکر و شعور آن را مي خواند و با دل و جان به مفاهيم اش پي مي برد و ديگران را نيز به خواندن و انديشيدن وا مي دارد؛ گويی او مي گويد: "من مصنوع و آفريده صانع ذوالجلال هستم، ببينيد چگونه رحمت و كرم او در من تجلي يافته است." پس هرگاه نور ايمان تابیدن گرفت صنعت ربانيِ نهفته در انسان ظهور مي کند.
يعني ايمان - كه عبارت است از انتساب به صانع - همة آثار صنعت را در انسان آشكار مي سازد و به ميزان آشكار شدن اين صنعت رباني و درخشش آن، قدر و قیمت انسان تعیین می شود. اينجا است كه اين انسان بي اهميت، ارزش والايي يافته و به مقام و منزلت اشرف مخلوقات نايل مي گردد و به جایگاه شايسته ترين مخاطب الهي در مي آيد و به مهماني رباني در بهشت دعوت مي شود.
اما اگر كفر - كه عبارت از قطع انتساب است- در وجود انسان راه پيدا کند، تمام نقش و نگارهاي پر معني اسماي الهي در تاريكي ها سقوط مي کند و خواندن و مطالعه کردن آن ناممکن مي گردد؛ زيرا با فراموش شدن صانع، جهات معنوي موجود در انسان كه متوجه صانع اند نيز فهميده نمي شود، بلكه نامفهوم مي ماند و بسياري
— 397 —
از آن صنعت هاي پر معني و نقش هاي معنوي ناپديد مي گردد و يك بخش باقيماندة آن (مانند قلب، عقل و ديگر اعضاي ظاهري بدن) که با چشم ديده مي شوند نيز به اسباب ناچيز و به طبيعت و تصادف نسبت داده مي شود و سرانجام سقوط مي كند و از بين مي رود؛ زيرا با آنکه هر كدام از آن ها يك گوهر تابناك اند، اما با قرار گرفتن در تيرگي هاي کفر، به شيشة سياه و مكدري تبديل مي شوند و اهمیت شان فقط در مادة حيواني منحصر مي ماند و آنگونه که قبلاً گفتيم، فرجام و ثمره مادة نيز عبارت است از: سپري كردن يك زندگي كوتاه و جزيي با عاجزي و احتياج و تحمل گرفتاري ها، که سرانجام هم مرگ و رفتن و نابودي را در پي خواهد داشت.
بدين طريق، كفر، ماهيت انساني را تخريب مي کند و آن را از الماس با ارزش به زغال بي ارزشي مبدل مي سازد.
نقطة دوم:
همان گونه كه ايمان، نور است و انسان را نوراني و روشن مي سازد و تمام نوشته های صمداني را كه روي او نوشته شده است، در معرض مطالعة ديگران مي گذارد، كائنات را نيز پر نور مي سازد، و سده هاي گذشته و آينده را از ظلمت و تاريکي مي رهاند. اين مطلب را در ضمن مثالي و با استناد به آية كريمة اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ (البقرة:٢٥٧) بيان خواهيم كرد:
در يك واقعة خيالي ديدم كه دو كوه بسيار بلند مقابل هم قرار دارند و پل هولناكي آن ها را به هم وصل مي كند و زيرآن پل، يك درة بسيار عميق قرار دارد و من روي آن پل ايستاده ام و دنيا را نيز ظلمت و تاريكي مطلقی فرا گرفته است. به طرف راست خود نگاه كردم، از لابه لاي ظلمت بي پايان، مقبرة بزرگي را ديدم؛ يعني چنين خيال كردم.
سپس به سمت چپ خود نگريستم، گويي امواج وحشتناكي از تاريکي، پريشاني ها، دغدغه ها و نابساماني ها را مي ديدم که خود را براي حمله آماده مي کردند.
به پايين پل نگاه کردم، پرتگاه بي نهايت عميقي دیده می شد و من در برابر اين همه ظلمت و وحشت فقط يك چراغ دستي كم نور در اختيار داشتم. از آن كار گرفتم و با نور ناچيز آن، منظرة بسيار ترسناكي برايم نمايان گشت؛ چون در هر طرف حتي در پايان و اطراف پل، اژد ها و شير ها و حيوانات درنده و وحشي ديده مي شدند. با مشاهدة چنين
— 398 —
صحنة هولناکی با خود گفتم: "كاش اين چراغ دستي را نمي داشتم تا اين همه وحشت را نمي ديدم!" به هر طرفي كه چراغ دستي را بر مي گرداندم ترس و اضطرابم بیشتر مي شد، گفتم: "اي واي! اين چراغ دستي نيز برايم درد سر شد!" از داشتن آن به تنگ آمدم، فوراً آن را به زمين كوبيدم و شکستم. گويا با شكستن آن به كليد بزرگ ترين برقي دست يافتم كه همة جهان را نور افشان مي ساخت. چون يك باره آن همه ظلمت برچيده شد و هر طرف با نور آن برق، پرنور شد و حقيقت هر چيز نمايان گشت.
آنگاه ديدم که آن پل، راه همواري است كه از بيابان مي گذرد و گورستان بزرگي هم که در جانب راست خود ديده بودم عبارت بود از: مجالس ذکر، عبادت، خدمت و صحبت که تحت رياست انسان هاي نوراني در باغچه هاي سرسبز و دلپذير برگزار بود.
و اما آن دره ها و پرتگاه هاي ترسناک و خطرناکي که در سمت چپ قرار داشتند، عبارت بودند از: کوه هاي مملو از درختان سر سبز و قامت بر افراشته اي كه در پشت آن، مهمانخانه هاي بزرگ، تفريحگاه هاي زيبا و باغ هاي دلپذيري قرار داشت.
آفریدگانی را كه حيوانات و درندگان وحشي و ترسناک گمان كرده بودم، عبارت بودند از: حيوانات رام و مأنوسي همچون: شتر، گاو، گوسفند و بز! آنگاه با گفتن «الحَمدُ لله عَلَي نُورِ الايمَانِ» آية كريمة: اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ را تلاوت كردم و از آن واقعة خيالي بيرون آمدم.
بنابراين، آن دو كوه عبارتند از: آغاز و پايان زندگي، يعني عالم ارض و عالم برزخ و آن پل هم راه زندگي است كه آن دو را با هم وصل مي سازد.
سمت راست پل عبارت است از: زمان گذشته و سمت چپ پل هم روزهاي آينده است.
و آن چراغ دستي، عبارت است از: خودخواهی انسان خودبيني كه به فهم و دانش خود اعتماد دارد، نه به وحي آسماني.
و آنچه كه جانوران و درندگان محسوب مي شدند، عبارت بودند از: حوادث و مخلوقات عجيب هستي.
— 399 —
پس انساني كه به انانيت و غرور خود اعتماد كرده و در ظلمت غفلت سقوط کرده و به تاريكي هاي ضلالت و گمراهي مبتلا گرديده است، به حالت اولي ام در آن واقعه خيالي شباهت دارد؛ زيرا با دانش ناقص و ضلالت آلودي كه در حكم آن چراغ دستي است، روزهاي گذشته را به صورت يك گورستان بزرگي که غرق در تاريكي ها است مشاهده مي كند و روزهاي آينده را بازيچه دست تصادف دانسته و آن چنان وحشتناک و پرآشوب مي بيند که خطرات، بلاها و مصيبت ها مثل سايه او را تعقيب مي کنند و حوادث و موجوداتي را كه هر كدام از آن ها، يك مأمور الهي و فرمانبردار يگانة حاكم رحيم اند، جانوران مضر مي پندارد و در نهايت، مظهر قانون آية
وَالَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَوْلِيَٓاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُمَاتِ
(البقرة:٢٥٧) می شود.
اما اگر هدايت الهي به فرياد انسان برسد و ايمان به قلبش سرايت کند و تفرعن نفس بشكند و كلام الهي را بشنود، به حالت دوم من در آن واقعه شباهت مي يابد، آن وقت، كاينات يك باره شکل روز روشن به خود مي گيرد و پر از نور الهي مي شود. و جهان به وجد آمده آيه اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ (النور:٣٥) را مي خواند. آنگاه زمان گذشته نه تنها يك گورستان بزرگ نيست، بلكه هر عصر آن پر است از عبادت عبادتگزاران پاک روحي که تحت رياست يكي از انبيا و يا يكي از اوليا، انجام وظيفه کرده اند و با اتمام وظايف زندگي شان "الله اکبر" گويان آماده هستند تا به مقامات بلند عروج کنند و به آينده نفوذ کنند، به طوري كه فقط قلب با بصيرت اين را مشاهده مي كند.
و هرگاه آن انسان به چپ نگريست، به برکت نور آن ايمان از دور مي بيند که در وراي آن انقلاب هاي برزخي و اخروي بزرگ و كوه مانند، قصرهاي بهشت برين قرار دارد و سفرة ضيافت رحماني به صورتي که اول و آخرش پيدا نيست، گسترده شده است و سرانجام يقين حاصل مي کند که هريکي از حوادث هستي چون: طوفان ها، زلزله ها و طاعون ها مأموريتي دارند و مکلّف و مسخّر اند، لذا باد و باران هاي تند بهاري را به ظاهر خشن و زشت اما در معني بسيار لطيف و زيبا مشاهده مي كند، حتي مرگ را مقدمة حيات ابدي و قبر را دروازة سعادت دايمي مي يابد.
جهات ديگر اين واقعه را خودت حدس بزن و حقيقت را بر اين مثال تطبيق کن!
— 400 —
نقطة سوم:
ايمان، هم نور است، هم نيرو. آري ! كسي كه داراي ايمان حقيقي است، اين توان را دارد که كائنات را به مبارزه بطلبد و به ميزان قوت ايمان، از تنگناي حوادث نجات يابد، و با گفتن "توکل بر خدا" در امواج غول پيکر حوادث سوار بر كشتي زندگي با كمال امنيت و آرامش سير كند، چنين کسي تمام بارهاي سنگين زندگي اش را به دست قدرتِ قدير مطلق مي سپارد و به راحتي از دنيا مي گذرد، در برزخ استراحت مي كند، و براي ورود به سعادت ابدي به سوي بهشت پر و بال مي گشايد.
اما اگر توكل نکند، بار زندگي نه تنها مانع پروازش مي شود، بلكه او را به سمت اسفل سافلين مي كشاند.
لذا بايد گفت: ايمان، مستلزم توحيد است و توحيد به تسليم مي انجامد و تسليم، توكل را به ارمغان مي آورد و توكل، راه سعادت هر دو جهان را آسان مي سازد. مبادا گمان کني که توکل به معني ناديده گرفتن اسباب است، زيرا توکل عبارت است از: پي بردن به اينکه اسباب همچون پرده هايي در دست قدرت الهي هستند، پس بايد مورد استفاده قرار گيرند و رعايت شوند. از اين رو، چنگ زدن به اسباب نيز نوعي دعاي فعلي است و بدين طريق، انسان متوکِّل، مسبَّبات را فقط از خداوند خواسته و نتيجه کار را به او واگذار مي کند و تنها ذات اقدس الهي را سزاوار حمد و سپاس و ستايش مي داند.
در حقيقت، انسان متوكِل و غير متوكل به آن دو نفري شباهت دارند كه بارهاي سنگيني بر دوش خود حمل كرده و پس از اخذ بليط بر كشتي بزرگي سوار شدند؛ يكي از آن دو به محض سوار شدن در كشتي، بارش را بر زمين گذاشت و روي آن نشست و بر آن نظارت کرد، اما آن ديگري که احمق و مغرور بود، بارش را بر زمين ننهاد، لذا به او گفته شد:
بارت را در كشتي بگذار و راحت شو!
او گفت: خير! نمي گذارم شايد تلف شود، خودم نيرومندم، بارم را روي دوشم نگه مي دارم.
— 401 —
باز به او گفته شد:
اين كشتي امنی كه به پادشاه تعلق دارد و ما را در خود جاي داده است، قوي تر از همة ما است و بهتر مي تواند از اموال مان محافظت كند. ممكن است سرت بچرخد و همراه با بارت به دريا بيفتي و يا رفته رفته ناتوان شوي و اين كمر خميده و كلة بي عقلت از حمل اين همه بار سنگين عاجز بماند. ناخدا نيز اگر تو را به آن حالت ببيند، فكر مي كند ديوانه هستي و تو را از كشتي به بيرون مي اندازد و يا گمان مي كند كه خاين هستي و كشتي و ناخدا را به بي كفايتي متهم مي سازي و مسخره مي كني، لذا دستور خواهد داد تو را زنداني كنند که در نهايت نيز مورد تمسخر همگان قرار خواهي گرفت؛ مگر نمي بيني با تكبرت كه بيانگرِ ضعف، با غرورت كه مبّيِن عجز و با ریاکاری كه نشان دهندة خود نمایی و ذلت تو است - و اهل بصيرت برآن واقف اند - خود را مضحكة همگان ساخته ای؟!
پس از شنيدن اين سخنان، عقل آن بيچاره به سرش آمد، بارش را بر زمين نهاد و روي آن نشست و گفت: خدا خيرت بدهد!، مرا از رنج و زندان و تمسخر ديگران نجات دادي!
پس اي انسان بي توكل، تو هم مثل اين انسان، اندیشه ات را به كارگير و توكل كن! تا از گدايي از كائنات، از ترس و هراس در برابر حوادث، از ريا و خودنمايي، از مسخره گي، از بدبختي اخروي و از فشارهاي زندگي رهايي يابي!
نقطة چهارم:
ايمان، انسان را انسان حقيقي مي سازد، حتي او را سرور و سلطان قرار مي دهد؛ لذا وظيفة اصلي انسان، ايمان و دعا است؛ اما كفر، انسان را به حيوان درندة بسيار ناتوان تبدیل مي كند.
از بين هزاران دليل براي اين مسأله، فقط به يك دليل واضح و برهان قاطع اشاره مي كنيم كه عبارت است از: تفاوت موجود در چگونگي به دنيا آمدن حيوان و انسان.
آري! تفاوت موجود در نحوة به دنيا آمدن حيوان و انسان نشان مي دهد كه انسان فقط با همين ايمان مي تواند تکامل پيدا کند و انسان حقيقي شود؛ زيرا وقتي حيوان به دنيا مي آيد، گويا قبلاً در عالم ديگري حسب استعدادش تكامل يافته و به دنيا مي آيد
— 402 —
- فرستاده مي شود - به طوريکه ظرف دو ساعت، يا دو روز، يا دو ماه، تمام شرايط زندگي، ارتباط با محيط و قوانين حياتش را ياد مي گيرد و صاحب ملكه و استعداد مي شود. قدرت، ملكه و استعداد زيستن و سعي و تلاش را كه انسان در مدت بيست سال به دست مي آورد، حيواناتي چون گنجشك و زنبور عسل در بيست روز - با الهام الهي- ياد مي گيرند؛ زيرا وظيفه اصلي حيوان اين نيست که از طريق كسب علم، تکامل یابد و از راه كسب معرفت، ترقي کند و با اظهار عجز، استمداد و استدعا کند، بلكه وظيفة اصلي اش: كار به قدر توان، يعني عبوديت فعلي است.
اما انسان کاملاً بر عکس آن است. وقتي به دنيا مي آيد، باید هر چيز را ياد بگيرد، زیرا از قوانين زندگي و خواسته ها و مطالبات آن نا آگاه است، حتي در مدت بيست سال هم نمي تواند تمام شرايط زندگي را بياموزد، بلكه تا آخر عمر محتاج آموزش است و نيز به صورتي بسيار ضعيف و ناتوان به دنيا فرستاده شده است، به نحوی که در مدت يك تا دو سال به سختی مي تواند بر سر پا بايستد و بعد از پانزده سال نيز به سختي مي تواند سود و زيان خود را تشخيص دهد و فقط زماني مي تواند منافع و نيازهاي زندگي اش را تأمين و ضررها را از خود دور کند که وارد اجتماع شود و کمک و همکاري هم نوعانش را با خود داشته باشد.
پس معلوم مي شود: وظيفة فطري انسان عبارت است از: تكامل از طريق "تعلم" يعني پيشرفت كردن با كسب علم و دانش و نيز، بندگي و عبوديت با "دعا" يعني بايد بداند و از خود سوال كند كه: با رحمت و شفقت چه كسي چنين حكيمانه اداره مي شوم؟ با كرم و سخاوت چه كسي این گونه مشفقانه و دلسوزانه تربيت مي شوم؟ با لطف و بخشش چه ذاتي تا این حد نازنينانه تغذيه و نوازش مي گردم؟
وظيفه اوست تا در برابر هزاران نيازي كه دستش حتي از بر آوردن يكي از آن ها كوتاه است، با زبان عجز و فقر به درگاه قاضي الحاجات تضرع و زاري كند و حاجتش را از او بخواهد و دعا كند؛ يعني با پر و بال عجز و فقر، خود را به مقامات بلند عبوديت برساند.
و نيز بايد گفت: انسان به اين عالم آورده شده است تا به وسيلة معرفت و دعا تكامل يابد؛ چون در اين دنيا هر چيز به اعتبار ماهيت و استعدادش به علم و معرفت
— 403 —
وابسته است، پس "معرفت الهي" اساس و معدن و نور و روح تمام علوم حقيقي بشمار مي رود و اصل اساسي آن هم "ايمان به خدا (جَلَّ جَلالَهْ)" است .
از آنجايي که انسان با وجود عجز بي نهايتش با بلاهاي بسيار زيادي نیز مواجه است و در معرض هجوم دشمنان بی شماری قرار دارد و با وصف فقر بي انتهايش، نيازمندي ها و خواسته هاي فراواني دارد، وظيفة اصلي و فطري اش پس از ايمان، "دعا" است؛ دعا هم اساس و مغز عبادت است.
همان گونه كه طفلي براي برآوردن آرزوها و به دست آوردن مطلوبی دور از دسترس، گریه می کند و يا به اصرار متوسل مي شود؛ يعني با زبان عجزش فعلاً يا قولاً (با کردار و يا گفتار) دعا مي كند و در نهايت به هدف مي رسد به همين منوال، انسان نیز در بين تمام موجودات زنده، در حكم يك طفل معصوم و نازنين است و لازم است به درگاه رحمان رحيم روي آورده و با عجز و نياز بگرید و يا با فقر و احتياجش دعا کند، تا به خواسته هايش برسد و نيازهايش برآورده شود و بدين طريق، شكر به دست آوردن آن ها را ادا كند.
اما اگر همچون طفل ناپخته و مغروري، مدعي شود كه: "با نيروي خود، اين چيزهاي عجيب و غير قابل تسخير و صد درجه قوي تر از خود را به تسخير در مي آورم و با فكر و تدبيرم آن ها را به اطاعت از خويش وا مي دارم." - چنين پنداري که ناسپاسي از نعمت است- با فطرت اصلي انسانيت در تضاد قرار دارد؛ لذا چنين شخصي خويشتن را مستحق سخت ترين عذاب مي سازد.
نقطة پنجم:
آنگونه كه ايمان، مقتضی "دعا" به عنوان يك وسيلة قطعي است و فطرت انساني نیز به شدت خواستار آن است، پروردگار متعال نيز با بيان قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّ۪ى لَوْلَا دُعَٓاؤُكُمْ (الفرقان:٧٧) : "اگر دعايتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنايي ندارد." و اُدْعُون۪ٓى اَسْتَجِبْ لَكُمْ (غافر:٦٠) : "(بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را) انسان را به دعا امر مي كند".
اگر بگويي: ما زياد دعا مي كنيم، اما اجابت نمي شود، حال آنكه آيه عام است و به مستجاب بودن هر دعايي صراحت دارد؟
— 404 —
جواب: جواب دادن، چيزي است و قبول كردن چيزي ديگر. هر دعا جوابي دارد، اما قبول كردن و دادن عين مطلوب، تابع حكمت پروردگار است.
مثلاً: طفل مريضي داكتر را صدا مي كند و مي گويد:
ببينيد جناب داكتر !
داكتر: چه مي خواهي؟
طفل: اين دارو را برايم تجويز کن !
در اين صورت داكتر، يا عين خواسته اش را اجرا مي كند، يا با در نظر گرفتن وضعیتش داروي بهتری را برايش تجويز مي کند و يا با درك ضرر دارو، هيچ چيزي به او نمي دهد.
لذا چون پروردگار وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى حاكم مطلق و در هرجا حاضر و ناظر است، به دعاي بنده اش جواب مي دهد و با اجابت دعايش، سختيِ وحشت و بي كسي را به انس و آرامش تبديل مي كند؛ بنابراين پروردگار متعال دعاي بنده اش را اجابت كرده و عين خواسته اش را عطا مي کند و يا بهتر از آن را به او مي دهد و يا اينکه آن را رد می کند چيزي به او نمي دهد که اين امر به اقتضاي حكمت رباني بستگي دارد، نه به خواهش ها نفساني و هوا و هوس انسان.
بنابر اين دعا نوعي عبوديت است و ثمرات و فوايد عبادت، اخروي است (در آخرت داده مي شود) اما مقاصد دنيوي عبارتند از: "اوقات" اين نوع دعا و عبادت؛ اين مقاصد، اهداف نهايي نيستند.
مثلاً: نماز و دعاي طلب باران (استسقاء) يك عبادت است و خشكسالي، وقت آن؛ ورنه اين عبادت و دعا براي نزول باران نيست و اگر صرفاً به همين نيت باشد، سزاوار اجابت نمي شود، چون از روي اخلاص انجام نمي گيرد.
همان طوري كه غروب آفتاب، وقت نماز مغرب است، خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي نیز وقت نماز كسوف و خسوف است؛ يعني خداوند متعال به مناسبت زير نقاب قرار گرفتن آيه و دليل روز (خورشيد) و آيه و دليل شب (مهتاب) که هر دو، عظمت الهي اند بندگانش را به نوعي عبادت فرا مي خواند. وگرنه آن نماز صرف به خاطر
— 405 —
برطرف شدن خسوف و كسوف نیست كه زمان برطرف شدن آن بر اساس محاسبات ستاره شناسان، مشخص است.
به همين ترتيب، بي باراني نيز وقت نماز استسقاء است و شيوع امراض و آفات و بلاها نيز، اوقات مخصوص بعضي از دعاها هستند كه در آن هنگام، انسان به عجز و فقرش پي مي برد و با دعا و تضرع به درگاه قادر مطلق پناه مي برد. و اگر خداي مهربان با وصف دعاهاي مصرانة ما، بلا و مصيبت را برطرف نکرد، نبايد گفته شود كه: دعا اجابت نشد! بلكه بايد گفت: هنوز وقت دعا سپري نشده است. و اگر خداوند متعال به فضل و كرم خود، بلا را رفع كرد، آن وقت زمان دعا به پايان رسيده است.
بايد گفت: دعا رازي از رازهاي عبوديت است؛ عبوديت را هم بايد فقط بخاطر رضاي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) انجام داد. پس انسان بايد با دعا و نيايش اظهار عجز نموده و به درگاه الله (جَلَّ جَلالَهْ) روي بياورد، نبايد در ربوبيت خدا مداخله كند، بلکه بايد تدبير را به او واگذار کند، و به حكمتش اعتماد داشته باشد و رحمتش را متهم نسازد و از آن نا اميد نشود.
آري! با آيات بينات، ثابت شده است كه هر موجودي به تسبيح خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) مشغول بوده و هريک با تسبيح خاص، عبادت ويژه و سجدة منحصر به فردي که دارند، خدا را عبادت مي کنند و با اين اعمال شان که نوعي دعا است نشان مي دهند که تمامي موجودات به درگاه الهي دعا مي کنند.
و این دعا يا به زبان استعداد و قابليت است؛ مانند دعاي تمام نباتات و حيواناتي که هريکي از آن ها از فيّاض مطلق شکل و صورت معيني مي طلبند که معاني بي شماري از اسماء حسناي او در آن نقش بسته باشد.
و يا به زبان احتياج فطري است؛ مثل دعاي تمام موجودات زنده ای که براي دستيابي به احتياجات ضروري خارج از دايرة قدرت شان دعا مي کنند؛ به گونه اي که هر موجود زنده اي با زبان نيازمندي فطري اش از جواد مطلق مي خواهد تا عناصري را که براي استمرار وجودش به آن نياز دارد و به منزلة رزق اوست، به او عطا کند.
— 406 —
و يا با زبان اضطرار (ناچاري) صورت مي گيرد؛ مانند دعاي بيچاره و درمانده ای که با کمال تضرع به مولا و پشتيبان غيبي اش رو مي آورد و به رب رحيمش توجه مي کند.
اين سه نوع دعا دايماً مستجاب است، مشروط به اينكه مانعي وجود نداشته باشد.
نوع چهارم دعا، دعاي معروف و مشهور ماست. اين نيز دو نوع است:
فعلي و حالي.
قلبي و قالي.
مثلاً: استفاده از اسباب، دعاي فعلي است؛ با آگاهي از اينکه منظور از گردآوردن اسباب، به وجود آوردن مسبب نيست، بلكه انسان بدين طريق، با زبان حال مسبب را از پروردگار مي خواهد و وضعيت خود را به گونه اي جلوه مي دهد که مورد رضايت پروردگار قرار بگيرد. حتي شخم زدن هم به منزلة كوبيدن دروازة خزانة رحمت الهي است. از آنجايي كه اين نوع دعاي فعلي، متوجه اسم و عنوان "جواد مطلق" است، در بیشتر اوقات مورد قبول واقع مي شود.
نوع دوم: عبارت است از: دعاي زباني و قلبي؛ يعني خواستن نيازهاي دور از دسترس، لذا مهم ترين جهت و زيباترين فرجام و شيرين ترين ميوة اين دعا اين است كه دعا كننده پي مي برد که خدايي هست که زمزمه هاي قلبش را مي شنود، توانايي هر چيز را دارد، هر آرزوي او را بر آورده مي سازد، به ناتواني و عجز او رحم مي كند و فقرش را برطرف مي سازد.
پس اي انسان عاجز و اي بشر فقير! مبادا وسيله اي همچون دعا را که كليد گنجينه رحمت و سرچشمه نيرو و قوت بي پايان است از دست دهي. پس به آن چنگ بزن و به اعلي عليينِ انسانيت صعود كن! و دعاهاي تمام كاينات را جزء اي از دعاهاي خود بشمار و مثل يك عبد كلي و يك وكيل عمومي اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ بگو و أحسن تقويم كاينات شو!
— 407 —

مبحث دوم

عبارت است از پنج نكته ای كه بر محور سعادت و شقاوت انسان مي چرخند.
از آنجايي كه انسان در احسن تقويم خلق و استعداد جامعي به او داده شده است، مي تواند وارد ميدان امتحان شود؛ چنان امتحاني که مقامات، مراتب، درجات و پرتگاه هاي آن از اسفل سافلين تا اعلي عليين، از فرش تا عرش و از ذره تا شمس را فرا مي گيرد و بر این اساس دو راه که به صعود و سقوط بي پايان مي انجامند، فرا رويش قرار دارد؛ پس او مي تواند ترقي کند و بالا برود و يا سرنگون شود و سقوط کند. بدين طريق، انسان به صورت معجزة قدرت و نتيجة خلقت و اعجوبة صنعت به دنيا فرستاده شده است؛ لذا رمز اين ترقي و تنزل انسان را در "پنج نكته" توضيح مي دهيم.
نكته اول:
انسان به بیشتر گونه های كائنات نیازمند است و با آن ها رابطة صميمانه دارد. احتياجاتش در هرگوشه و كنار عالم پراگنده و آرزوهايش تا ابد امتداد يافته است؛ همانگونه كه يك گل را مي خواهد، بهشت ابدي را نيز آرزو مي كند و به همان نسبت اشتیاق ديدار دوست را دارد، مشتاق ديدن جمال ذوالجلال نيز هست، همچنانكه براي ملاقات دوستش كه در جاي ديگري است، ناگزیر از در زدن است، برای ديدار با نود و نه در صد از دوستان به برزخ رفته اش نيز باید عالم برزخ را ببيند و براي نجات از فراق ابدي باید به درگاه قدير مطلقی پناه ببرد كه به زودي دروازة دنيا را بسته و دروازة آخرت را -كه رستاخيزي عجيب است- خواهد گشود و با برچيدن بساط دنيا، آخرت را جايگزين آن خواهد ساخت.
لذا در چنين وضعيتي فقط يگانه قدير ذوالجلال، يگانه رحيم ذوالجمال و يگانه حكيم ذوالكمالي كه مهار هر چيز در دست او و خزانة هر چيز در اختيار اوست و ناظر بر هر چيز، حاضر در هر مكان، منزه از مكان، مبرا از عجز، مقدس از قصور و والاتر از هر عيب و نقص است، مي تواند معبود حقيقي انسان باشد؛ زيرا كسي مي تواند از عهدة بر آوردن نيازهاي پايان ناپذير انسان بر آيد كه صاحب قدرت و علم بي پايان باشد و فقط چنين ذاتي سزاوار عبادت است.پس اي انسان! اگر به او ايمان آورده و فقط بندة او باشي،
— 408 —
به مقامي نايل خواهي شد كه والاتر از مقام همة مخلوقات است؛ اما اگر از عبوديت و بندگي اش رو گرداندی، آنگاه بندة ذليل مخلوقات عاجز مي شوي؛ و اگر با فخر و تکیه بر انانيت و قدرتت دست از دعا و توکل کشیدی و با تکبر و غرور از مسير حق منحرف شدی، آنگاه از نقطه نظر خير و ايجاد، ناتوان تر از مورچه و زنبور عسل، حتي درمانده تر از مگس و عنكبوت خواهي شد و از نقطه نظر شر و ويرانگري، سنگين تر از كوه و مضرتر از طاعون خواهي بود.
آري! اي انسان! در تو دو جهت وجود دارد:
نخست: جهت ايجاد، وجود، خير، مثبت و فعل.
ديگري: جهت تخريب، عدم، شر، نفي و انفعال.
از نقطه نظر جهت نخست (جهت ايجاد) پايين تر از زنبور عسل و گنجشك، و ضعيف تر از مگس و عنكبوت هستي. اما از نقطه نظر جهت دوم (جهت تخريب) مي تواني از كوه، زمين و آسمان ها بگذري و باري بر دوش بكشي كه آن ها از حمل آن اظهار عجز نمودند، كه در نتيجه مي تواني دايره اي وسيع تر و بزرگ تر از آن ها كسب كني؛ زيرا وقتي به ايجاد و انجام كار نيكي تصميم مي گيري، فقط به اندازة طاقت و وسعت و به قدر كوشش و به ميزان توان و قدرتت موفق مي شوي، اما اگر دست به تخريب و ويرانگري بزني، تخريب و تجاوز و ويرانگري ات گسترش مي يابد.
مثلاً: كفر، يك شر و يك تخريب و يك تكذيب است، اما همين يك بدي، منجر به تحقير تمام كائنات مي شود و تضعيف و انکار همة اسماي الهي و توهين به همة انسانيت را در بر می گیرد؛ چون اين موجودات از مقام عالي و وظيفة مهمي برخوردارند، به سبب اين که آن ها مكتوبات(نوشته هاي) رباني، آيينه هاي سبحاني و مأمورين و کارمندان الهي محسوب مي شوند.
اما كفر، ضمن پایین آوردن آن ها از مقام مأموريت و منزلت بندگي و عبوديت، آفرينش شان را نيز بيهوده و تصادفي مي داند و نه تنها ارزش و اهميتي براي موجودات قائل نمي شود، بلكه آن ها را در رديف اشيای بي ارزش و بي اهميت و بي فايده قرار داده و چنان تنزل مي دهد كه گويا با ويرانگري هاي زوال و فراق، دستخوش تباهي و تغيير شده اند!
— 409 —
و همین حال، اسماي الهي را كه نقش و جلوه و جمال شان در همة كائنات و در آيينة موجودات نمايان است، انكار و تضعيف مي كند و حتي انسانيت را که قصيده و منظومه سراسر حکمتي است که جلوه هاي اسماي قدسية الهي را به زيبايي اعلان مي کند و به عنوان معجزة تابان قدرت مثل يك هستة جامع، ابزار آلات شجرة طيبه را در بر مي گيرد و با به عهده گرفتن امانت بزرگي بر كوه ها و آسمان ها و زمين برتري مي يابد و مقامي والاتر از مقام فرشتگان به دست مي آورد و به خلافت روي زمين نايل مي گردد، اما كفر چنين انسانيت را از ذليل ترين حيوان فاني و ناپايدار هم ذليل تر، ضعيف تر، عاجز تر و فقيرتر به حساب آورده و در پرتگاه بي مفهومي و سردر گمي و محكوم به فساد بودن، سرنگون مي سازد.
نتیجه: نفس اماره مي تواند در راه تخريب و شر مرتكب جنايات زيادي شود، اما در راه ايجاد و خير، قدرتش بسيار كم و جزيي است؛ مگر نه اين است که ساختماني را مي توان در ظرف يك روز ويران كرد، ولي ساختن آن چندين روز به طول مي انجامد؟! اما اگر انسان انانيت را رها و خير و وجود را از توفيق الهي طلب کند از شر و تخريب دست بردارد و از پيروي نفس بپرهیزد و استغفار گويان به تمام معني بندگي اختيار كند، آن وقت مظهر رمز يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (الفرقان:٧٠) قرار مي گيرد و توانمندي بي نهايت اش در زمينة انجام شر به توانمندي بزرگي براي انجام دادن خير تبديل مي شود وارزش اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ را کسب مي کند و به اعلي عليين گام مي نهد.
پس اي انسان غافل! به فضل و كرم پروردگار بنگر، که عين عدالت خواهد بود اگر يك گناه را هزاران گناه محسوب كند و يك نيكي را فقط يك نيكي بنويسد و يا هيچ پاداشي برايش قائل نشود (چون فايدة نيکي به خود انسان مي رسد) اما پروردگار سبحان، يك گناه را يک گناه و يك نيكي را ده نيکي و گاهي هفتاد، احياناً هفتصد و در مواردي هفت هزار مي نويسد!
از روي همين نكته بايد بداني كه، ورود به جهنم، جزاي عمل و عين عدالت است. اما گام نهادن به بهشت، صرف فضل و مرحمت الهي است.
— 410 —
نكته دوم:
انسان داراي دو وجه است:
يكي: جهت انانيت که منحصر به اين دنيا است.
ديگري: جهت عبوديت که به سوي آخرت امتداد يافته است.
پس انسان به اعتبار وجه اول، چنان مخلوق بيچاره ای است كه از اراده و اختيار، فقط به اندازة تار مويي بهره برده است و از اقتدار، فقط كسبي ضعيف نصيب او گشته است و از حيات، تنها يك شعلة خاموش شدني دارد و عمرش هم در يك لحظه مي گذرد و از وجود و هستي، جسم كوچكي دارد که به سرعت فرسوده مي شود. با وجود همة اين ها، انسان در بين گونه های مختلف موجودات پراکنده در طبقات هستي، موجودي نازك و ضعيف است.
اما به اعتبار وجه دوم، به ویژه از جهت عجز و فقري كه متوجه عبوديت اند، صلاحيت بسيار وسيع و اهميت والايي دارد، زيرا فاطر حكيم عجزي بسيار بزرگ و فقري بس تنومند را در ماهيت معنوي انسان گنجانيده است، تا آيينه جامع و تمام نمايي باشد و تجليات بي حدِ قدير رحيمي را كه قدرتش بي نهايت است و غني كريمي را كه غنايش بي پايان است بازتاب دهد.
آري، انسان به هسته اي شباهت دارد كه از جانب "قدرت الهي" ابزار معنوي پر اهميتي به او داده شده است و از جانب "قَدَر" طرح و نقشة مهم و با ارزشي فرا رويش گذاشته شده است تا در زير خاك فعاليت كند، و سرانجام از آن عالم محدود بيرون آيد و با ورود به عالم وسيع هوا، با زبان استعداد از خالقش بخواهد تا درختي شود و به كمال مناسب برسد.
حال اگر اين هسته - به علت بد مزاجي- ابزار معنوي اش را در زير خاك به جلب و جذب مواد مضر بگمارد، مسلماً پس از مدتي مي پوسد و مي گندد و بي فايده مي ماند.
اما اگر با پيروي از امر تكويني فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥) "شکافندهٔ‌ دانه و هسته" ابزار معنوي اش را به وجه احسن استعمال كند، ديري نخواهد پاييد که از آن
— 411 —
عالم تنگ بدر آمده درخت بزرگ ميوه داري مي شود و حقيقت جزيي و روح معنوي كوچكش، صورت يك حقيقت بزرگ و كلي را به خود مي گيرد.
عيناً به همين شكل، در ماهيت انسان ابزار مهمي از جانب قدرت الهي جاسازي شده و طرح ها و برنامه هاي با ارزشي از جانب مقدرات الهي به او داده شده است. بنابر اين، اگر انسان از اراده و اختيارش بهرهٔ‌ بد بگیرد و ابزار معنوي اش را در اين عالم زمینی و در زير خاك حيات دنيوي، در راه هوس هاي نفساني صرف كند، او هم مثل همان تخمِ فاسد شده، به خاطر لذتي جزيي در عمري كوتاه ، در فضايي تنگ و در وضعيتی سخت و دردناک مي پوسد و فاسد مي شود و روح بیچاره اش پيامدهاي مسئوليت معنوي اش را تحمل مي کند و در نهایت نیز با بدبختي و خسران از اين دنيا رخت بر مي بندد. اما اگر انسان تخم استعدادش را پرورش دهد و آن را در زير خاک عبوديت با آب اسلام، آبياري و با روشنايي ايمان، تغذيه کند و با پيروي از اوامر قرآني، ابزار معنوي آن تخم را متوجه اهداف حقيقي اش گرداند، حتماً برگ ها و شاخه هایی از آن سر بر مي آورد و در عالم برزخ ريشه مي دواند و شکوفه می دهد و در عالم آخرت و بهشت، مدار كمالات بي حد و نعمت هاي بي شماري مي شود؛ اينجاست كه انسان به يک بذر وهسته ای با ارزشي -که حاوي يک درخت دايمي است- تبديل مي شود و ابزار آلات چنين حقيقت ماندگار را احتوا کرد و ميوة خجسته و پرنور درخت كاينات خواهد شد.
بلی! رشد و ترقي حقيقي زماني امکان پذير است كه قلب، سر، روح، عقل، حتي خيال و ساير قواي داده شده به انسان، به سوي حيات ابدي توجيه داده شوند و هر كدام از آن ها به وظيفة عبوديتي كه مخصوص و مناسب اوست، مشغول گردند، ورنه آنچه را که اهل ضلالت رشد مي پندارند، - يعني به خاطر غوطه ورشدن در زرق و برق زندگاني دنيا و چشيدن انواع و اقسام لذات و شيريني هاي آن، تمام لطايف و قلب و عقل را بردة حلقه به گوش و دستيار نفس اماره ساختن- هرگز ترقي و پيشرفت نيست، بلکه سقوط است.
اين حقيقت را در يك واقعة تخيلي ديده بودم و اكنون با مثال زير به توضيح آن مي پردازم:
— 412 —
به شهر بزرگي وارد شدم، كاخ هاي بزرگي در آن شهر وجود داشت و در جلوی دروازة بعضي از اين كاخ ها، جشن ها و محافل شاد و زيبايي بر پا بود که نگاه ها را به سوي خود جلب مي كرد، جذابيت عجيبي داشت، گويي صحنه هايي از يک تياتر بود، با دقت نگريستم، ديدم صاحب كاخ، نزديك در آمده و با سگ ها بازي مي كند، زن ها همراه با جوانان به رقص و پايكوبي مشغول اند، دختران جوان نيز بازي اطفال را ترتيب مي دادند و دربانان هم مثل فرمانده گروه، ژست و حالت يك هنرمند را به خود گرفته بودند. پي بردم كه در داخل كسي نيست.كارهاي مهم، معطل مانده است و اين گروه به علت فساد اخلاقي شان همه چيز را رها كرده در مقابل دروازه به وضعيت فجيعي گرفتار شده اند.
اندکي جلوتر رفتم. با كاخ بزرگ ديگري روبرو شدم، سگ وفاداري جلو دروازة ورودي خوابيده و نگهبان متين و با وقاري در كنار در ايستاده بود، وضعيت كاملاً آرام بود و در مقابل دروازه چيزي جلب توجه نمي كرد. از اين آرامش و سكون تعجب كردم که چرا آن يكي، بدان حالت و اين ديگر، اينگونه است؟! به كاخ داخل شدم، ديدم كه باشکوه و زيبا است، اهل كاخ در طبقه هاي مختلف به كارهاي مهم و گوناگوني مشغولند. و هرکس مطابق تخصص و حرفه اش مشغول انجام کاری است. كارمندان، طبقة اول كاخ را اداره و كنترل مي كنند، در طبقة دوم، دختران و كودكان مشغول آموزش اند، در طبقه سوم، خانم ها مشغول صنعت هاي بسيار لطيف و نقوش زيبا اند، در طبقة آخر، صاحب كاخ با پادشاه تماس تلفني گرفته و براي تأمين آسايش و آرامش مردم و كمالات و پيشرفت شان مشغول وظايف خاص و انجام كارهاي سترگ است. چون مرا نمي ديدند كسي مانع ورودم نشد، لذا با آرامش كامل گشت و گذار كردم. سپس خارج شدم و به شهر بازگشتم، ديدم که سراسر شهر به همين دو نوع ساختمان و قصر تقسيم شده است، علت آن را پرسيدم، به من گفتند: "قصر هاي نوع اول که درونش خالي از سکنه و بيرونش پر ازدحام و با زرق و برق است، پناهگاه پيشوايان كفار و گمراهان است، و آن ديگري، جايگاه پيشوايان غيور و با شهامت مسلمانان است."
بعد از آن در يكي از گوشه هاي شهر، كاخ ديگري را ديدم، اسم "سعيد" روي آن نوشته شده بود، تعجب کردم! بيشتر دقت كردم، گويا تصوير خود را بر آن مي ديدم، با ترس و وحشت فرياد بر آوردم ! به هوش آمده و بيدار شدم.
— 413 —
اينك به كمك خداوند اين واقعه خيالي را برايت تعبير مي كنم:
آن شهر عبارت است از: حيات اجتماعي بشر و تمدن انساني.
هر يكي از آن كاخ ها، يك انسان است.
اهالي و سكنة آن كاخ عبارتند از: لطايف موجود در انسان از قبيل: چشم، گوش، قلب، سر، روح، عقل و محرک هايي مثل نفس و هوا و قوة شهوانيه و قوه غضبيه. هر يکي از اين لطايف آماده گي دارد تا وظيفه خاص بندگي را انجام دهد و لذت ها و درد هاي آن هم جدا است.
اما نفس و هوا و قوه شهوانيه و غضبيه در حكم نگهبانان دروازه هستند و جایگاه سگ پاسبان را دارند.
لذا آن لطايف بلند و عالي را به تسخير نفس و هوا در آوردن و وظيفه اصلي را از يادشان بردن، بدون ترديد سقوط است نه صعود ! ساير جهات را خودت مي تواني تعبير کنی!
نكتة سوم
انسان جهت فعل و عمل و از نقطه نظر سعي و تلاش مادي، يك حيوان ضعيف و مخلوق عاجز است و بر اين جهت، دايرة تصرفات و مالكيتش چنان كوتاه و تنگ است كه اگر دستش را دراز كند به انتهاي آن مي رسد، حتي حيوانات اهلي اي كه مهارشان به دست انسان داده شده است، قسمتي از ضعف و عجز و تنبلي خود را از انسان گرفته اند، مثلا:ً اگر گوسفند و گاوِ اهلي با گوسفند و گاو وحشي مقايسه شوند، تفاوت زيادي دربينشان به چشم مي خورد!
اما همين انسان از جهت انفعال، قبول، دعا و سوال، قدر و منزلت خاصي دارد و در اين مهمانخانة دنيا مهمان عزيز و گرامي است و خداوند کريم، درهاي گنجينه هاي رحمت بي انتهايش را به رويش گشوده و مصنوعات بديع و مستخدمين خود را در اختيار او قرار داده است؛ و براي تفريح، تماشا و استفادة اين مهمان، چنان دايرة بزرگي مهیا کرده است كه فقط نصف قطر آن تا جايي كه چشم و خيال كار مي كند امتداد يافته و وسعت دارد.
— 414 —
پس اگر انسان با تكيه بر خودپسندی و غرور، زندگاني دنيا را مرام نهايي قرار دهد و تمام سعي و تلاشش را به لذت هاي زود گذر منحصر سازد و شب و روز در غم و حسرت زندگي باشد، ديري نمي گذرد که در دايره بسيار محدودي خفه مي شود و زحمتش به باد فنا مي رود و در نهايت، تمام ابزار و جوارح و لطايفي كه به او داده شده اند، از او شاكي شده و روز محشر عليه او شهادت داده و اقامه دعوي خواهند كرد.
اما اگر درک کند که مهمانی گرامي است و در چارچوب رضايت ذات کريم و ذوالجلالي که او را مهمان کرده است، گام بردارد و سرماية عمرش را در راه مشروع صرف کند، آنگاه در دايرة وسيعي نفس راحت و آرامي کشيده و با آسايش کامل به خاطر کسب زندگي ابدي، سعي و تلاش مي کند و سر انجام مي تواند به اعلي عليين صعود کند. و نيز تمام ابزار و جوارحی كه به او داده شده اند، از او تشکر کرده و در آخرت به نفع اش شهادت مي دهند.
بلی! اين همه ابزار و اعضايي که به انسان داده شده است، تنها به خاطر اين زندگي دنيوي بي اهميت نيست، بلكه براي يك حيات باقي بسيار با اهميت به او تقديم شده است؛ زيرا با مقایسهٔ‌ انسان با حيوان، خواهيم ديد كه انسان از لحاظ ابزار و آلات، بسيار غني است و صد درجه از حيوان برتري دارد؛ اما از لحاظ برخوردار بودن از لذت زندگي دنيوي و حيواني، صد درجه فقيرتر از حيوان است، چون انسان از هر لذتي كه برخوردار مي گردد، هزاران درد و رنج مي چشد. دردهاي گذشته، ترس و اضطراب نسبت به آينده و افزون بر آن، درد زوال هر لذت، كامش را تلخ مي كند و در لذتش اثري از درد بر جاي مي گذارد.
اما حيوان چنين نيست؛ لذتش بدون درد و سرور و شادماني اش عاري از اندوه است، نه رنج هاي گذشته عذابش مي دهد و نه ترس از آينده نگرانش مي سازد؛ بلکه به راحتي زندگي مي كند، مي خوابد و شكر آفریدگارش را بجا مي آورد.
بايد گفت : انساني كه در احسن تقويم خلق شده است، اگر فكرش را صرفاً به زندگي دنيا منحصر سازد، جايگاه و مقامش را از دست مي دهد، حتي از حيواني مثل گنجشك هم تنزل مي كند؛ در حالي كه از نظر ثروت و دارايي صد درجه از حيوان
— 415 —
برتر بود! اين حقيقت را در جاي ديگر، در ضمن مثالي بيان كرده ام و بار ديگر آن را به مناسبت مقام و اهمیت تكرار خواهم كرد:
شخصي مبلغ ده سكه در اختيار يكي از مستخدمينش گذاشت و دستور داد تا از پارچه خوبي پيراهني براي خودش بدوزد، به خادم ديگرش هزار سكه داد و چيزي را كه بايد خريداري مي كرد، در روي كاغذي نوشت و در جيب او نهاد و روانة بازارش ساخت. خادم اول، لباسي بسيار عالي از پارچه بسيار خوبي به ده سكه خريد. خادم دوم حماقت كرد و قبل از خواندن يادداشت، با تقليد از مستخدم اول تمام هزار سكه را به مغازه دار داد و يك دست لباس خواست، مغازه دار بي انصاف هم از خراب ترين جنس، يك دست لباس به او فروخت و زماني که اين خادم نزد اربابش حاضر شد سخت مورد تنبيه و شكنجه قرارگرفت. هركه اندكي شعور داشته باشد، از اين جريان پي خواهد برد كه هزار سكه داده شده به مستخدم دوم برای معامله مهمي بود، نه خريد پيراهن.
به همين ترتيب، هرگاه ابزار و لطايف معنوي داده شده به انسان، با ابزار حيوان مقايسه گردد، آشكار خواهد شد كه هر يك از ابزار انسان صد درجه پيشرفته تر از حيوان است؛ مثلاً: چشم انسان كه تمام مراتب زيبايي را تشخيص مي دهد كجا و چشم حيوان كجا؟! قوة ذايقة انسان كه طعم هاي مخصوص انواع گوناگون طعام ها را مي داند كجا و قوة ذايقة حيوان كجا؟! و عقل انسان كه در ژرفاي همه حقايق نفوذ دارد كجا و عقل حيوان كجا؟! و قلب انسان كه مشتاق همه انواع کمالات است کجا و ساير ابزار آلات او كجا؟ و آلات بسيار بسيط حيوان كه بيش از يكي دو بار انكشاف نكرده و رشد نيافته است كجا؟! فقط با اين تفاوت كه امكان دارد يكي از ابزارِ مخصوص حيوان در كار و عمل مخصوص به خودش - منحصراً در همين حيوان - نسبت به انسان كه انجام آن عمل از وظايف او نيست، زيادتر رشد بيابد، که اين امري است ويژه و استثنايي.
رمز ثروتمند بودن انسان از نظر ابزار اين است كه، حواس و قوة ادراک او با كمك و همكاري عقل و فكرش رشد و توسعه بيشتري يافته است، و به سبب متفاوت و فراوان بودن احتياجاتش حواس و ارگان هايش نيز متنوع گشته است.. و به دليل جامع بودن فطرتش آرزوهايش نيز دور و دراز است و به مقاصد فراواني چشم دوخته است.. و با توجه به زياد بودن وظايف فطري اش، ملزومات و ابزارهایش نيز زياد رشد و انبساط
— 416 —
يافته است.. و از آنجايي که فطرت بديع او آمادگي انجام همه انواع عبادت ها را دارد، استعدادي که در برگيرنده تخم هر نوع کمالات است، به او داده شده است.
پس اين همه ابزار و سرمايه، صرفاً به منظور تحصيل زندگي دنيويِ بي اهميت و موقت به انسان داده نشده است، بلكه وظيفة اساسي چنين انساني عبارت است از: انجام دادن وظايفي كه متوجه اهداف و مقاصد بي پاياني است. او بايد با انجام دادن عبادت و بندگي، عجز و فقرش را به درگاه خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) اعلان و با ديد كلي اش، تسبيحات موجودات را مشاهده کند و به آن ها شهادت دهد و امداد و الطاف رحماني را در نعمات ببيند و شاكر باشد و با تماشاي معجزات قدرت رباني در مصنوعات، در بارة آن ها فکر کند و با چشم عبرت بدان ها بنگرد.
اي انسان دنيا پرست، عاشق دنيا و غافل از رمز «احسن تقويم»! حقيقت زندگي اين دنيا را "سعيد قديم" در يك حادثة تخيلي ديده است؛ حادثه اي كه او را به "سعيد جديد" تبديل كرد. خوب به آن گوش فرا ده!
ديدم كه مسافري هستم و به مسافرت دور و درازي مي روم؛ يعني به جاي دوري فرستاده مي شوم. اربابم شصت سكه به من اختصاص داده بود و به تدريج، روزانه مبلغي از آن را به من مي داد، تا اينكه به مسافرخانه اي وارد شدم. در آن جا ظرف يك شب، ده سكه را در قمار و سرگرمي و شهرت طلبي صرف كردم. صبح شد، پولي در اختيار نداشتم، سودي هم نکرده بودم و حتي اشيايي را که هنگام رسيدن به مقصد لازم داشتم نيز نخريده بودم و آنچه كه از آن پول عايدم شد صرفاً درد، گناه، زخم و كدورت عياشي و لذات نامشروع بود. در چنين حالت اسفناكي ناگهان مردي در برابرم ظاهر شد و به من گفت:
"تمام سرمايه ات را بر باد دادي و مستحق مجازات شدی، به جايي كه بايد مي رفتي، دست خالي و سر افکنده بايد بروي. اگر عقل داری، پس عجله کن که هنوز دروازة توبه باز است! از پانزده سكه باقيمانده كه بعد از اين به تو داده خواهد شد، مي تواني نصفش را احتياطاً ذخيره سازي و با آن نيازهاي سفرت را خريداري كني." با نفس خود مشوره کردم، ديدم راضي نمي شود.
— 417 —
آن مرد گفت: "يك سومش را"، بازهم نفسم اطاعت نكرد.
سپس گفت: "يك چهارمش را"، ديدم كه نفسم نمي خواهد عادتش را ترك كند. بالاخره آن مرد با عصبانيت از من رو گرداند و رفت.
يك باره وضعيت تغيير كرد، ديدم سوار بر قطاري هستم كه با سرعت در تونل زير زميني در حرکت است و هر لحظه امكان دارد سقوط كند. خيلي ترسيدم، راه گريزي وجود نداشت هر طرف بسته بود، به ناچار تحمل كردم. جالب اين بود كه در دو سمت قطار، گل هاي جذاب و ميوه هاي لذيذي به چشم مي خورد! من هم مثل بيخردان، دستم را دراز كردم و كوشيدم که گل ها را بچينم و ميوه ها را بگيرم، اما نمي شد؛ گل ها پوشيده از خارهايي بود که دستم را زخمي و خون آلود مي ساخت، قطار با سرعت در حركت بود، چيدن گل ها برايم بسيار گران تمام شد.
با ديدن اين حالت يكي از مستخدمين قطار به من گفت:
پنج قران بپرداز، هر چقدر که دلت مي خواهد گل و ميوه به تو مي دهم؛ اين كار بهتر از اين است كه خود را اذيت كني و دستت زخمي شود و صدها درهم زيان ببيني، اين را هم بدان که كندن ميوه ها بدون اجازه ممنوع است! اگر به اين كار مبادرت كني، مجازات خواهي شد.
بسيار دلتنگ شده بودم، با خود گفتم: بالاخره چه زماني از تونل خارج خواهيم شد؟ سرم را از پنجره بيرون بردم و به جلو نگريستم تا انتهاي تونل را ببينم، اما ديدم که در آخر تونل پنجره ها و غارهاي زيادي وجود دارد که مسافرين را از داخل قطار مي گرفتند و به آن غارها و حفره ها مي انداختند؛ در اين ميان، درست در برابر خود غاري مشاهده کردم که در دو طرف آن، دو سنگ نصب شده است که به سنگ هاي قبر می ماند. با دقت به سوي آن ها چشم دوختم، ديدم که روي آن سنگ ها با حرف بزرگي اسم "سعيد" نوشته است. از تأسف و حيرت فرياد کشيدم، آه و فغان سر دادم. ناگهان صداي مردي به گوشم رسيد كه قبلاً در مسافرخانه مرا نصحيت كرده بود.
او گفت: آيا عقلت به سرت آمد؟
گفتم: بله، اما بعد از اينكه فرصت را از دست دادم و ديگر قدرت و تواني براي من باقي نماند!
— 418 —
گفت: توبه كن و توكل کن!
گفتم: توبه و توکل کردم.
وقتي به هوش آمدم، ديگر آن سعيد قديم نبودم، خود را سعيد جديد يافتم.
از خداوند كريم مي خواهم اين واقعة تخيلي را سبب خير بگرداند! يكي دو جهت آن را تعبير مي كنم، جهات ديگرش را خودت تعبير و تفسير كن!
آن سفر، سفري است كه از عالم ارواح، به رحم مادر و سپس به دنيا آغاز يافته و بعد از آن مرحله به مرحله، از طفوليت به جواني، سپس به پيري و بعداً به قبر و برزخ منتهي شده و از آنجا به سوي حشر و پل صراط و ابدالاباد رهسپار مي گردد.
و آن شصت سكه، شصت سال عمر است. وقتي كه با اين واقعه برخوردم، به نظرم چهل و پنج ساله بودم، مدرك و ضمانتي هم نداشتم كه تا شصت سالگي زنده بمانم، اما يكي از شاگردان مخلص قرآن مرا نصحيت كرد که نيمي از پانزده سالِ عمر باقيمانده خود را در راه آخرت صرف كنم.
آن قصر، براي من شهر استانبول بود.
آن قطار، زمان است و هر سال آن به منزلة يك و اگن.
آن تونل، عبارت است از: زندگاني دنيا.
و آن گل ها و ميوه هاي خاردار، عبارتند از: لذت هاي نامشروع و سرگرمي هاي حرام كه درد ناشي از تصور زوال آن ها، قلب را زخمي و خون آلود مي سازد و انسان از انتظار فراق و جدايي شان سخت عذاب مي کشد، و سبب عذاب قيامت نيز مي شود.
تعبير سخن مستخدم قطار که گفته بود: "پنج قران بده، هرچه دلت بخواهد مي دهم" چنين است: خوشي و لذتي كه انسان در دايرة حلال و مشروع از آن بهره مي گیرد براي كامراني و آرامش اش كفايت مي كند و ديگر نيازي نیست به سوي حرام دست دراز كند. موارد ديگر آن را خودت مي تواني تعبير كني!
— 419 —
نكته چهارم:
انسان در اين كائنات به طفل معصومي شباهت دارد كه در ناتواني اش نيروي بزرگ و در عجزش توان عظيمي نهفته است؛ زيرا با نيروي آن ضعف و با قدرتِ آن عجز است كه اين موجودات در تسخير او قرار گرفته اند.
اگر انسان با درك ضعفش قولاً، حالاً و طوراً (به زبان، حالت و رفتارش) دعا كند و با پي بردن به عجزش، از خداوند کمک بخواهد و شكر آن تسخير را ادا کند، در رسيدن به خواسته ها و برآوردن مقاصدش چنان موفق و پيروز مي شود كه با قدرت جزيي و ناچيز خودش حتي يك دهم آن نیز برايش ميسر نمي شد. اما او به اشتباه، گاه گاهي آنچه را كه با دعاي زبان حال حاصل كرده است، از قدرت و توان خودش مي داند.
مثلاً: نيروي موجود در جوجه مرغ، مرغ را وامي دارد تا بر شير حمله ور شود؛ و نيروي موجود در ضعف بچه شير، شير درنده گرسنه را مسخر خويش مي سازد، به طوري که شير درنده، خودش گرسنه مي ماند تا بچه اش را سير کند؛ آري! نيروي موجود در ضعف، تعجب بر انگيزاست و تجلي رحمت الهي در آن نيز قابل توجه است!
همانگونه كه كودك معصومي با ضعف خود، مهر و شفقت ديگران را به دست مي آورد و با گريه و شيون، يا با خواهش و التماس و يا با حالت غم انگيزش، به نحوي خواسته هايش را بر آورده ساخته و افرادي قوي و نيرومند را تحت فرمان خود در می آورد که با قدرت ناچيز خودش هرگز نمي توانست به يكي از هزاران خواسته هايش برسد. پس بايد گفت: ضعف و عجز آن کودک، شفقت و حمايت ديگران را بر مي انگيزد، حتي با اشارة انگشتش قهرمانان و سلاطين را مطيع خود مي گرداند.
اكنون، اگر چنين طفلي آن شفقت را انكار و حمايت را متهم کند و با غرور احمقانه بگويد: "من با قوت و نيروي خودم همة اين افراد را به تسخير خويش در آورده ام." بدون شك مستحق سيلي سختي خواهد بود.
همچنين اگر انسان، رحمت خالقش را انكار کند و حكمتش را متهم سازد و با حالت نا سپاسي از نعمت، قارون وار بگويد: اِنَّمَٓا اُوت۪يتُهُ عَلٰى عِلْمٍ (القصص:٧٨): "من با علم و قدرتم آن سرمايه را بدست آوردم." بدون تردید خود را مستحق عذاب مي گرداند. اين منزلت و جايگاه داده شده به انسان و پيشرفت هاي بشري و كمالات
— 420 —
مدني، نتيجة غلبه، برتري جويي، منفعت طلبي و قوة جدال و مناقشه او نيست، بلكه به خاطر ضعفش در اختيار او قرار گرفته است و با توجه به عجزش با او همکاری شده و به جهت فقرش به او احسان گرديده و به خاطر جهلش به او الهام شده و براي رفع احتياجش، اكرام گرديده است؛ ازين رو، سبب نيل انسان به آن سلطنت، هرگز توان و اقتدار علمي اش نيست، بلكه شفقت و رأفت رباني و رحمت و حكمت الهي، اشيا را مسخرش گردانيده و به او عطا كرده است.
آري! انساني كه مغلوب حشراتي همچون گژدم بي چشم و مار بي پا است، قدرت و توانش هرگز نمي تواند از كرمی كوچك به نام کرم ابريشم، لباس ابريشمين به او بپوشاند و از حشره ای زهردار، خوراكي چون عسل به او بخوراند؛ در واقع همة اينها حاصل ضعف اوست؛ یعنی تسخير رباني و اكرام الهي در حق اوست.
اي انسان! وقتي حقيقت چنين است، غرور و خود خواهي را ترك كن! در درگاه الوهيت با زبان استمداد، به عجز و ضعفت اعتراف كن! و با زبان تضرع و دعا، فقر و نيازت را اعلان بدار و بنده بودنت را نشان ده و حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَك۪يلُ بگو و رشد کن!
مگو: "من چيزي نيستم، چه اهميتي دارم كه اين كائنات از طرف يگانه حاكم مطلق در تسخير من قرار گيرد و آنگاه در عوض، شكر و سپاس كلي از من خواسته شود؟!"
زيرا تو اگرچه از نگاه نفس و صورت ظاهري ات در حكم هيچ هستي، اما از نقطه نظر مأموريت و منزلت خلقت، در حكم تماشاگر زيرک كائناتِ پر شكوه هستي و زبان گويا و رساي موجوداتِ پر از راز و حكمت به شمار مي آيي؛ و با فهم و دانش می توانی كتابِ اين عالم هستي را مطالعه کنی و در حکم نظاره گر متفكر در بين اين مخلوقات تسبيح گوي هستی و به عنوان استاد كل و كار شناس محترم اين مصنوعات عبادت گزار، آفريده شده اي.
اي انسان! تو از نظر جسم نباتي و نفس حيواني ات، يك جزء كوچك، جزيي حقير و مخلوق فقير و حيوانی ضعيف و در امواج پر تلاطم موجودات حيرت انگيز، دست و پا زنان در حركت هستی، اما از لحاظ انسانيت که با تربيت اسلامي تکامل يافته و با نور ايمان - که در برگيرندة نور محبت الهي است- منور گرديده است، يك سلطانی
— 421 —
و در عين جزيي بودنت، يك كلي؛ و در عين محدوديتت، عالمی وسیع؛ و در عين حقارت، مقام و جايگاهت بلند و دايرة نظارتت چنان وسيع است كه مي تواني ادعا كني: "پروردگار مهربانم دنيا را خانه و مسكنم قرار داد، ماه و خورشيد را چراغ اين خانه و بهار را هم دسته گل آن ساخت و تابستان را سفره نعمت و حيوانات را خدمتگزار و نباتات را زينت و زيور خانه ام ساخت!"
نتيجة سخن
اگر به وسوسه هاي نفس و شيطان گوش فرا دهي، به اسفل سافلين سقوط خواهي کرد، اما اگر به حق گوش فرا داده و قرآن را بشنوي، به اعلي عليين صعود خواهي كرد و احسن تقويم كائنات خواهي شد.
نكتة پنجم:
انسان به عنوان يك مأمور و مهمان به اين دنيا فرستاده شده است و از استعداد ها و موهبت هاي بسيار مهمي برخوردار است و مطابق همان استعدادها، وظايف مهمي به او سپرده شده است و براي اينكه در راستاي همان اهداف و وظايف تلاش كند و کارش را به خوبي انجام دهد، ترغيب و ترهيب نيز گرديده است.
وظايف انسانيت و اصول و پايه هاي عبوديت را در جاي ديگر توضيح داده بوديم، در اينجا هم اجمالاً تذكر مي دهيم تا رمز «احسن تقويم» فهميده شود:
انسان بعد از آمدن به اين دنيا بايد از دو جهت خدا را بندگي کند:
جهت اول: عبوديت و تفكر به صورت غيابي.
جهت دوم: عبوديت و مناجات به صورت خطابي و حضوري.
روش اول عبارتست از: تصديق ربوبيتي كه سلطه اش در كائنات آشكار است (اين تصديق بايد با اطاعت از قوانين تکويني صورت گيرد) و نظارت كردن بر كمالات و خوبی های پروردگار با حيرت و تعظيم.
سپس پند و اندرز گرفتن از آثار و نقش و نگارهاي بديع اسماي قدسي الهي و پرداختن به نشر و تبليغ و اعلان آن بر يكديگر.
— 422 —
سپس جواهر و گوهرهاي اسماء رباني را كه هر كدام از آن ها در حكمِ يك خزانه معنوي پنهان است - با ترازوي ادراک و بصيرت - وزن نموده و از صميم قلب قدرشناسي کردن و بهاي آن را پرداختن.
سپس مطالعه کردن صفحات موجودات و برگ هاي زمين و آسمان كه هركدام در حكم نامه ها (نوشته هاي) قلم قدرتند، و آنگاه با شگفتي و حيرت در موردشان تفكر كردن.
و سر انجام، نگريستن به زيور موجودات و نگاه تحسين آميز به صنعت هاي لطيف و زيبايي که در آن ها وجود دارد و علاقه نشان دادن به معرفت و شناخت آفرينندة ذوالجمال شان و تلاش جهت صعود به درگاه صانع ذوالکمال و جلب توجه او به سوي خود.
روش دوم عبارتست از:
مقام حضور و خطاب كه از اثر به موثِّر نفوذ مي کند. او مي بيند كه صانعي جليل قصد دارد با نمايان ساختن معجزاتِ صنعتش، خود را معرفي كند.
او نيز با ايمان و معرفت پاسخ مي دهد و در مي يابد كه: پروردگاري مهربان مي خواهد با ميوه هاي شيرين و زيباي رحمتش، خود را محبوب سازد.
او نيز در مقابل، با محبت خالص و عبادت مخلصانه اش خود را محبوب او قرار مي دهد.
سپس مشاهده مي كند كه: منعم كريمي او را غرق لذت ها و نعمت هاي مادي و معنوي اش ساخته است و به بهترين شکل مي پروراند.
او نيز در مقابل، با حالت و گفتار و كردارش و حتي اگر بتواند با تمام حواس و جوارحش شكر و حمد و ثناي او را به جا مي آورد.
سپس مي بيند كه يك جليل جميل، كبريا و كمال و جلال و جمالش را در آينه هاي اين موجودات ظاهر كرده و انظار دقت را به سوي آن ها جلب مي کند.
— 423 —
او نيز در مقابل، با گفتن "الله اكبر و سبحان الله" در كمال شيدايي و شگفتي و محبت، سر به سجده مي نهد و درك مي كند كه غني مطلقي با سخاوتي مطلق، ثروت و گنجينه هاي بي شمار و تمام نشدني خود را نشان مي دهد.
او نيز در مقابل، با تعظيم و ثنا و با كمال نيازمندي دست طلب دراز مي كند.
سپس پي مي برد كه آن فاطر ذو الجلال، سطح زمين را همچون نمايشگاهي ساخته که تمام صنايع نادر و عتيقه اش را در آنجا به نمايش گذاشته است.
او نيز در مقابل، با گفتن "ماشاء الله" تحسين مي کند و با گفتن "بارك الله" قدرشناسي به جا می آورد و با گفتن "سبحان الله" شگفت زده مي شود و با گفتن "الله اكبر" آفريدگارش را تعظيم مي کند.
سر انجام در مي يابد كه خداي يگانه مهر توحيد و نشان غير قابل تقليد و علامت منحصر به فردش را روي تمام موجودات نهاده و دلايل توحيد را روي آن ها ترسيم مي کند و در آفاق و اطراف عالم، پرچم وحدانيت را بر افراشته و ربوبيتش را اعلام مي دارد.
او نيز، با تصديق و ايمان و توحيد و اذعان و شهادت و عبوديت با آن مواجه مي شود و پاسخ مي دهد.
لذا انسان با اين نوع عبادات و تفكرات، انسانی راستین می شود و نشان مي دهد که در «احسن تقويم» است و به يمن و بركت ايمان، لیاقت به دوش گرفتن امانت و خلیفه روی زمین شدن را کسب می کند.
پس اي انسان غافلي كه در احسن تقويم خلق شده اي و بر اثر سوء اختيار و بي پروايي (طغيان و سركشي) به طرف اسفل سافلين سقوط کرده ای! به سخنانم گوش فراده و به دو تابلوي نوشته شده در بخش دوم "گفتار هفدهم" بنگر! تا بداني من نيز مثل تو در روزهاي غفلت و اوج جواني، دنيا را زيبا و شيرين مي پنداشتم، اما لحظه اي كه شام پيري فرا رسيد و از مستي بادة جواني به هوش آمدم، ديدم آن رويِ دنيا كه متوجه آخرت نيست، چقدر زشت و آلوده است! درحالي که من آن را خوب و زيبا گمان مي كردم و آن روي دنيا كه متوجه آخرت بود چقدر خوب و زيبا است!
— 424 —

تابلوي اول، حقيقت دنياي اهل ضلالت را به تصوير مي كشد. من در گذشته با پردة غفلت، اما بدون اينكه مست و سرخوش شوم، دنيا(7O چنين ديده بودم. و تابلوي دوم، به دنياي حقيقي اهل هدايت و حضور اشاره مي كند. اين دو تابلو را به همان طرزي كه نگاشته شده است، رها كردم، كه بيشتر به شعر شباهت دارند اما شعر نيستند. (٭):- این دو تابلو، در گفتار هفدهم آمده اند.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْ ل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى الذَّاتِ المُحَمَّدِيَّةِ، اللَّطيفَةِ الْأحَدِيَّةِ، شَمسِ سَمَاءِ الْأسْرَارِ، وَمَظْهَرِ الأنوَارِ، وَمَرْكَزِ مَدَارِ الْجَلَالِ، وَقُطْبِ فَلَكِ الْجَمالِ.
اَللّهمَّ بِسِرِّهِ لَدَيْكَ وَبِسَيرهِ إلَيْكَ آمِن خَوفِي وَأقِلْ عُثْرَتِي وَأذْهِبْ حُزْنِي وَحِرْصِي وَكُن لِي وَخُذْنِي إلَيْكَ مِنِّي وَارْزُقنِي الْفَنَاءَ عَنِّي وَلَا تَجْعَلنِي مَفتُونا بِنَفسِي مَحجُوبا بِحِسِّي وَاكْشِفْ لِي عَن كُلِّ سِرٍ مَكْتُومٍ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ.
وَارْحَمْنِي وَارْحَم رُفَقَائِي وَارْحَم أهْلَ الْإيمَانِ وَالْقُرآنِ. آمِينَ آمِينَ
يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَيَا أكْرَمَ الْأكْرَمِينَ.
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 425 —

گفتار بيست و چهارم

اين گفتار عبارت است از: پنج شاخه، به شاخه چهارم دقت كن و بر شاخة پنجم بنشین و ميوه هايش را برچين!
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى
(طه:٨)
به پنج شاخه يك حقیقت از حقايق فراوان اين آية جليله اشاره مي كنيم.

شاخة اول

يك پادشاه در دواير حكومتش عناوين مختلف و در هريك از طبقات رعيتش نام ها و اوصاف جداگانه و در مقام هاي سلطنتش اسامی و علايم گوناگون دارد؛ مثلاً: در بخش عدالت و دادگستري به نام حاكم عادل و در بخش امور مدني به عنوان پادشاه و در ارگان هاي نظامي به اسم فرمانده بزرگ و در دواير شرعي به نام خليفه ياد مي شود و بر همین اساس اسامی و عناوين ديگري نیز از اين قبيل دارد؛ پس يك پادشاه مي تواند در ارگان هاي سلطنت و در مراتب طبقات حكومت، صاحب هزار اسم و عنوان باشد.
گويی آن حاكم در هر بخش از نهادهاي دولتش حضور دارد و توسط شخصيت معنوي و تلفن مخصوصش از جريانات آنجا آگاه است. و در هر طبقه اي با قانون و نظام و نماينده اش مشهود و ناظر است، مي بيند و ديده مي شود و از پشت پرده هر مقامي را با حكمت و علم و قدرتش اداره مي كند.
بدين منوال، رب العالمين نیز كه سلطان ازل و ابد است در مراتب ربوبيتش منزلت و نام هاي مختلفی دارد، اما این نام ها نظاره گر يكديگرند.. و در دواير الوهيتش اسمها و علايم جداگانه ای دارد، اما این علایم در همديگر به مشاهده می رسند.. و در عملکردهای بزرگش تجليات و جلوه هاي متفاوتی دارد، اما مشابه يكديگرند .. و در تصرفات قدرتش عنوان هاي متنوعی دارد، اما خبر از يكديگر می دهند.. و در تجليات صفاتش مظاهرِ مقدس جداگانه ای دارد، اما نشان دهندة همديگرند.. و در جلوه هاي
— 426 —
افعالش تصرفات گوناگونی دارد، اما مكمل يكديگرند و در صنعت هاي رنگارنگ و مصنوعات متنوعش ربوبيت پرشكوه رنگارنگی دارد، اما تماشا كنندة يكديگرند.
افزون بر این در هر عالمي از عوالم هستي و در هر طايفه اي از طوايف آن، يكي از عناوين و نامی از نام های نیکو تجلي مي كند و اين نام در آن دايره حاكم است و نام های ديگر در آنجا تابعند، بلكه در ضمن آن قرار دارند.
و باز اين اسم در هر يك از طبقات مخلوقات - اعم از كوچك يا بزرگ، كم يا زياد، خاص يا عام- تجلي مخصوص و ربوبيت خاصي دارد؛ يعني در عين حالي كه اين اسم، عام است و بر هر چيز احاطه دارد، اما با قصد و اهميت فوق العاده اي به چيز واحدی توجه مي كند؛ به طوری که گويی اين اسم فقط مخصوص همان چيز است و بس!
و افزون بر اين، خالق ذوالجلال به هر چيز نزديك است، ضمن اينكه تقريباً هفتاد هزار پرده هاي نوراني دارد. تو می توانی این حقیقت را مقایسه کنی و به عنوان مثال: حجاب های موجود در مراتب اسم خالق را از تجلی آن اسم در خودت - که جزیی ترین تجلی آن در مخلوقیت است- گرفته تا تجلی آن بر سراسر عالمیان که مرتبه کبرای خالقیت است در نظر بگیری و ببینی که چه پرده هایی وجود دارد؟ يعني تو مي تواني از در مخلوقيت به منتهاي تجلیات اسم خالق برسي، به شرط اینکه کل کاینات را پشت سر بگذاری که در نهایت، به دايرة صفات نزديک مي شوي.
و چون در پرده ها روزنه هایي براي تماشاي يكديگر وجود دارد، و اسماء در همديگر ديده مي شوند و شئونات نظاره گر هم هستند و تمثلات وارد يكديگر مي شوند، و عناوين با همديگر آميخته اند و هر ظهور شبيه ديگري است و در تصرفات، همكاري و در ربوبيّات، امداد و معاونت وجود دارد، پس هرگاه كسي كه پروردگار را در يكي از اسماء و عناوين و ربوبيت شناخت، نبايد ساير اسماء، عناوين و ربوبيات و شئوناتش را انكار كند؛ و حتي اگر از جلوه هاي يك اسم به ساير اسماء منتقل نشود، بسیار ضرر کرده است.
مثلاً هرگاه اثر اسم قادر و خالق را ديد، ولی اسم عليم را نديد، در گمراهي غفلت و طبيعت سقوط مي كند؛ بنابراین بايد همواره به پيرامونش چشم بدوزد و «هو، هو الله»
— 427 —
را ببيند و بخواند. و از هر چيز قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ را بشنود و به آن گوش فرا دهد. و مدام زبانش «لا إله الا الله» بگويد و اعلان كند که: "لا اله الا هو برابر مي زند عالم."
بدين طريق قرآن مبين با آية مباركة اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى (طه: ٨) به حقايق مذکور اشاره مي كند.
اگر می خواهي اين حقيقت را از نزديك ببيني، نزد درياي متلاطم و زمين متزلزل برو و سوال كن: چه مي گویيد؟ در جواب، حتماً فرياد "يا جليل! يا عزيز! يا جبار!" را از آن ها خواهی شنید.
سپس نزد نوزادان و حيوانات كوچكی که در زير دريا و یا روي زمين زندگی می کنند و با كمال مرحمت و شفقت تربيت مي شوند، برو و از آن ها سوال كن: چه مي گوييد؟ بدون ترديد ترنم "يا جميل! يا جميل! يا رحيم! يا رحيم!" را از زبان شان خواهي شنيد.
(٭):- روزي به گربه ها دقت كردم، غذا خوردند، بازي كردند و خوابيدند. به ذهنم آمد: چگونه به اين جانوران بي وظيفه "حيوانات مبارك" گفته مي شود؟ وقتي شب براي خوابيدن دراز كشيدم، ديدم گربه اي آمد و به بالشم تكیه كرد و دهانش را به گوشم نزديك ساخت و به صورت بسيار صريح به گفتن "يا رحيم! يارحيم! يا رحيم!" پرداخت، گويي به نمايندگي از طرف تمام گربه ها اعتراض و اهانتم را رد کرد.
به ذهنم رسيد که: آيا اين ذكر، مخصوص همين يك گربه است يا اينكه همه گربه ها را شامل مي شود؟ و فقط معترض ناحقي مثل من مي تواند آن را بشنود، يا اينكه هركس که دقت كند مي تواند بشنود؟ صبح هنگام به گربه هاي ديگر گوش فرا دادم، عين ذكر را با درجات متفاوتي تكرار مي كردند گرچه مثل قبلي صريح نبود. از آنجایی که در ابتدای هر هر شان اين ذكر تشخيص داده نمي شود، اما اندک اندک در صداي هِر هِر شان تفكيك يا رحيم، يا رحيم، ممكن است. و آنگاه رفته رفته صداي هِر هرشان عيناً يا رحيم مي شود! و بدون اخراج حروف با فصاحت غمگينانه ذكر مي كنند، دهانشان را مي بندند و به زيبائي ذكر: يا رحيم سر مي دهند. اين حادثه را برای كساني كه به ديدنم آمده بودند تعريف كردم، آنها نيز روي اين موضوع دقت كردند. باز گفتند: ذكر گربه ها را ما هم تا حدي مي شنويم. سپس این سوال به قلبم خطور نمود که: وجه تخصيص اين اسم چه چیزی می تواند باشد و چرا گربه ها اين اسم را با لهجه انسان ورد مي كنند و با زبان حيوانات ذكر نمي كنند؟ يادم آمد که اين حيوانات همچون طفل خرد سالي لطيف و نازكند، و چنان با انسان ها همزيستي دارند كه دوست انسان محسوب مي شوند لذا به شدّت محتاج شفقت و مهربانی اند. وقتي مورد لطف و نوازش قرار گرفتند با ترك اسباب - برخلاف سگ - به حمد و سپاس خداوند مي پردازند، و در عالم مخصوص شان رحمت آفريدگار رحيم خود را اعلان کرده، انسانهاي غافل را از خواب غفلت بيدار مي سازند، و با ندای يا رحيم به اسباب پرستان مي فهمانند که از چه كسي كمك و امداد بر مي آيد و از چه كسي بايد انتظار رحمت را داشت؟ - مولف.
— 428 —
از آسمان بشنو که چگونه نداي "يا جليل ذوالجمال" سر مي دهد. و به زمين گوش فراده که چگونه "يا جميل ذوالجلال" مي گويد. و به حيوانات دقت كن که چگونه "يا رحمن و يا رزاق" مي گويند! از بهار جويا شو! آنچه به گوشت مي رسد اسمای الهي است از قبيل: يا حنان! يا رحمان! يا رحيم! يا كريم! يا لطيف! يا عطوف! يا مصوّر! يا منوّر! يا محسن! يا مزيّن!
و از انساني كه واقعاً انسان باشد، سوال كن و ببين که چگونه همة اسمای حسني را مي خواند، حتی اين اسماء بر پيشاني اش نوشته شده است و اگر تو نیز دقت كني، مي تواني آن ها را بخوانی.
گویي كل هستي نغمه هاي ذكر بزرگي را مي سرايد که با در هم آميختن كوچك ترين نغمه با نغمه هاي بزرگ و بلند، لحن و لطافت مهيبي بر جاي مي ماند. موارد ديگر را خودت مقايسه كن!
اما انسان با آنكه مظهر تمام اسمای حسني است، ولی تنوع این نام ها تا حدي سبب تنوع او گرديده است، چنانکه اين امر، به تنوع کائنات و اختلاف عبادت فرشتگان نيز انجامیده است؛ و نیز شريعت و آیين مختلف انبيا، طريق و روش هاي گوناگون اوليا، و مسلك و مشرب جداگانة اصفيا از همين جا ناشي مي شود.
مثلاً: در حضرت عيسي (ع.س.) تجلي اسم "قدير" نسبت به ساير اسماء غالبتر است و بر اهل عشق، اسم "ودود" و بر اهل تفكر، اسم "حكيم" حاكميت بيشتري دارد.
اگر شخصي هم امام، هم نظامي، هم منشي ديوان قضا و هم بازرس دواير دولتي باشد، در تمام ارگان هاي مذكور، وظيفه و کار و ارتباط و مسئوليت و رتبه و حقوقي دارد و همواره زمينة پيشرفت و ترقي برايش فراهم است و از جانب ديگر، رقبا و دشمناني هم دارد كه مي كوشند مانع موفقيت اش شوند؛ چنين شخصي با عناوين بسيار و مختلف در حضور پادشاه ديده مي شود و با عناوين گوناگون پادشاه را مي بيند و با زبان هاي زيادي از او كمك مي خواهد و براي مصون ماندن از شر دشمنانش به صورت هاي مختلف از پادشاه استمداد مي جوید.
به همین ترتیب، انساني كه مظهر تجليات بسياري از اسما و مكلف به انجام وظايف زياد است و دشمنان زيادي دارد، بسياري از نام هاي پروردگار را در مناجات
— 429 —
و راز و نيازهايش ذكر مي كند. چنانکه مدار افتخار بشر و انسان حقيقي و كامل حضرت محمد (ص) در دعا و مناجات موسوم به "الجوشن الكبير" با هزار و يك اسم دعا مي كند و از آتش جهنم به خداوند پناه مي برد.
بر اساس همين نكته و راز است كه قرآن كريم در سورة
قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مَلِكِ النَّاسِ ٭ اِلٰهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ..
با سه عنوان به استعاذه (پناه جستن به خداوند) امر مي كند، و در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ با سه اسم استعانت (كمك خواستن) را نشان مي دهد.

شاخة دوم

دو راز را بیان می کند که در برگيرنده كليد هاي اسرار زيادي است:
راز اول:
چرا اولیا با وصف اتفاق نظر در اصول ايمان، در مشاهدات و كشفيات شان به اختلاف مي افتند؟ چون احياناً كشفيات شان كه در درجة شهود قرار دارد، خلاف واقع و مخالف حق در مي آيد؟!
و چرا اهل فكر و صاحبنظران، در افكار و نظريات شان حقيقت را به صورت متناقص و ضد همديگر مي ببينند و نشان مي دهند، با آنكه نزد هر كدام حقانيت آن با دلايل قاطعي به اثبات رسيده است؟
چرا يك حقيقت رنگ هاي زيادي به خود مي گيرد؟
راز دوم:
چرا انبيای گذشته عليهم السلام برخي از اركان ايمان مانند: حشر جسماني را در هاله ای از اجمال گذاشته و آن گونه كه در قرآن است با تفصيل بيان نكرده اند و در نتيجه پس از درگذشت آن ها بعضي از امت شان به انكار اين نوع اركان مجمل روي آوردند؟
چرا بعضي از اوليای حقيقي و عارف فقط در زمينة توحيد پيش رفتند و حتي به درجة حق اليقين رسيدند، اما بعضي از اركان ايمان در مشرب آنان بسيار نادر يا به صورت مجمل به چشم مي خورد و به همين خاطر بعد از مدت ها پيروان شان اهمیت لازم را به اين قبيل اركان ايمان ندادند و حتي عده اي به بيراهه رفتند؟
— 430 —
وقتي براي رسيدن به كمال حقيقي لازم است که همة اركان ايمان رشد و گسترش یابد، پس چرا اهل حقيقت در بعضي اركان بسيار پيش رفتند و در بعضي ديگر عقب ماندند؟ حال آنكه امام المرسلين (ص) كه به مراتب والاي تمام اسمای حسني دست يافته است و سرور تمام انبياء است و قرآن حكيمي كه پيشواي نوراني همة كتاب هاي آسماني است، تمام اركان ايمان را به صورت واضح و روشن و با اسلوب جدی و مقصود به تفصیل بيان کرده اند؟
جواب: آري! در حقيقت، كمال حقيقي چنين است و حكمت اين اسرار از اين قرار است:
انسان با آنكه استعداد رسيدن به همة كمالات و دست يافتن به انوار همة اسمای حسني را دارد، باز هم حقيقت را از لابه لای هزاران پرده و برزخ مي جويد؛ چون اقتدارش جزیي، اختيارش جزئي، استعدادهايش مختلف و آرزوهایش متنوع است؛ از این رو هنگام کشف حقیقت و مشاهدة حق، پرده ها و برزخ ها به ميان مي آيد و در نتيجه بعضي از انسان ها نمي توانند از برزخ بگذرند. و چون توانمندي ها متفاوت است، لذا توانمندي برخی از آنان نمي تواند به كشف بعضي از اركان ايمان بینجامد.
و نيز تجليات اسماء با در نظر داشتن مظاهر و جلوه گاه هایش رنگ هاي گوناگوني به خود مي گيرد و به اشكال مختلف در مي آيد، بعضاً شخصي كه مظهر يكي از اسماء قرار گرفته است، نمي تواند از تجلي كامل آن برخوردار باشد. افزون برآن، تجلي اسماء به اعتبار كليت و جزئيت و ظليّت و اصليت، صور مختلفي پیدا می کند، لذا بعضي از استعدادها نمي توانند از جزئيت بگذرند و از سايه خارج شوند. و گاهی يك اسم بر حسب استعداد، غلبه حاصل مي كند و فقط حكم خودش را نافذ مي سازد و در اين استعداد، حكم او حكمران مي شود.
لذا اين يك راز ژرف و يك حكمت گسترده است. ما با ارائة مثالي پر راز و رمز و تا حدي توأم با حقيقت، اشاراتي به آن خواهيم کرد:
مثلاً، يك "گل" زيبا و داراي نقش و نگار و يك "قطرة" برخوردار از حيات و عاشق ماه و يك "تراوش" با صفا و متوجه خورشيد را در نظر می گیریم و فرض مي كنيم كه هر كدام داراي شعور است و كمالی دارد و مشتاق آن كمال است.
— 431 —
اين سه چيز ضمن اشاره به بسياري از حقايق به سلوك نفس و عقل و قلب هم اشاره مي كند و مثالي است براي سه طبقة (٭):- در هر طبقه نيز سه طايفه وجود دارد. سه مثال فوق متوجه سه طايفة هر طبقه و در مجموع متوجه نه طايفه است و فقط در خود سه طبقه خلاصه نمي شود. (مؤلف) اهل حقيقت كه عبارتند از:
اول: اهل فكر و اهل ولايت و اهل نبوت که اين اشیا به آن ها اشاره مي كند.
دوم: كساني كه به وسيلة ابزار جسماني (از طريق حواس) راه رسيدن به كمال شان را پيموده و در مسیر حقيقت گام نهاده اند.
و آنایی كه با تزكية نفس و استعمال عقل، راه مجاهدت را در پيش گرفته اند و رهسپار حقيقت شده اند. و آناني كه با تصفية قلب و با ايمان و تسليم به سوي حقيقت شتافته اند..
سوم: آنانی كه انانيت و غرور را ترك نكرده، فريفتة آثار گشته اند و فقط با تكيه به استدلال شان به سوي حقيقت رفته اند.
و كساني كه با علم و حكمت و معرفت حقيقت را مي جويند و آنانی كه با ايمان و قرآن و فقر و عبوديّت، با سرعت به حقيقت مي رسند.
لذا اين سه چيز، تمثيلاتي است كه به حكمت وجود اختلاف در سه طايفه اي كه استعدادهاي متفاوتي دارند، اشاره مي كند. پس مي كوشيم تا رمز و راز و حكمت گسترده موجود در ترقيات اين سه طبقه را با ارایه مثال و تحت عناوين "گل" و "قطره" و "تراوش" بيان كنيم؛ مثلاً: خورشيد - با اجازه و دستور خالقش- سه شيوه مختلف تجلي و انعكاس و فيض رساني دارد:
يكي: بر گل ها.
ديگري: بر ماه و سيارات.
و ديگري: بر مواد درخشاني همچون شيشه و آب.
نوع اول، سه شيوه دارد:
نخست: تجلي کلی و انعكاس عمومي كه عبارت است از: فيض افشاني آن بر همة گل ها.
— 432 —
دوم: تجلي خاص، كه عبارت است از: انعكاس ویژه با در نظر داشتن هر نوع از آن کلی.
سوم: تجلي جزیي، كه عبارت است از: نور افشاني به گونه ای که متناسب با شخصيت هر گل است.
در واقع اين مثال ما، بر نظريه اي استوار است كه مي گويد: رنگهاي زيباي گلها از انعكاس آميزش هفت رنگ خورشيد ناشي مي شود. طبق اين نظريه، گل ها نيز نوعي آينه خورشيد محسوب مي شوند.
دومين مورد: فيض و نوري است كه خورشيد به اذن فاطر حكيم به ماه و سيارات مي دهد.
و ماه پس از بهره مندی از اين فيض کلی و نور گسترده، از نوري كه در حكم سايه ای به نسبت روشني خورشيد است، استفادة كلي به عمل مي آورد و سپس دست به کار می شود و به شكل خصوصي، نورش را روي درياها و هوا و خاك درخشان بازتاب مي دهد و به شكل جزئي، قطرات دريا و ذرات خاك و هوا را از فيوضاتش مستفيد مي گرداند.
سومين مورد: خورشيد - به دستور الهي- هوا و سطح درياها را همچون آينه اي قرار می دهد و انعكاس صاف و كلي و بدون سايه اش را روي آن ها منعکس می سازد؛ سپس صورت جزیي و تمثال كوچكش را به حباب هاي دريا و قطرات آب و تراوشات هوا و ذرات بلورين برف مي سپارد.
بدين طريق خورشيد در سه جهت مذكور، هر گل و هر قطره ای را که در مقابل ماه قرار گرفته است و هر تراوش را به دو طريق از فيوضات خود مستفيد مي گرداند و به آن ها توجه مي كند:
طريق اول: افاضه ای است که به صورت اصلی، مستقيماً و بدون عبور از برزخ و بدون حجاب انجام می گیرد. اين طريق تمثیلی برای راه نبوت است.
طريق دوم: در اين راه، برزخ ها در ميان قرار مي گيرند، چون قابليت آينه ها و مظاهر و جلوه گاه ها به تجليات خورشيد رنگ مي دهد؛ اين راه، طريق ولايت را به صورت تمثيل بیان مي كند.
— 433 —
بنابراين در طريق نخست، "گل" و "قطره" و "تراوش" هر كدام مي توانند بگويند: "من آينة خورشيد سراسر عالم هستم." اما در راه دوم نمي تواند چنين بگويد، بلكه مي گويد: "من آينه خورشيد خودم هستم." يا اينكه "من آينه خورشيدِ متجلي بر هم نوعانم هستم." زيرا او خورشيد را اینگونه مي شناسد و نمي تواند خورشيدي را كه نظاره گر كل هستي است ببيند، چونكه خورشيد اين شخص، یا خورشيد همنوعان و يا هم جنسانش در برزخي تنگ و تحت قيد و بند و به صورت محدود برايش پديدار مي گردد؛ لذا اين خورشيد مقيد نمي تواند آثار خورشيد مطلق نامقيد و بدون برزخ را داشته باشد.
يعني چنين خورشيدي نمي تواند سطح زمين را گرم و روشن كند و زندگي همه حيوانات و نباتات را به تحرك وادارد و سيارات را به گرد خود بچرخاند و آثار بزرگي از اين قبيل را با شهود قلبي برجاي بگذارد؛ همان آثاري كه از لابه لای قيد تنگ و برزخ محدود مشاهده کرده است.
حتي اگر اين سه چيز- كه فرض كرده بوديم شعور دارند- چنين آثار عجيبی را كه تحت قيد مشاهده مي كنند به خورشيد بدهند، چنين اعطايي صرفاً به شیوة عقلي و ايمان و با پذيرفتن مطلق بودن آن مقيد مي تواند صورت گيرد.
پس "گل و قطره و تراوشي" كه ما آن ها را مثل انسان، عاقل فرض كرديم، اين احكام - يعني آثار بزرگ- را به خورشيدهايشان نسبت مي دهند، اما اين نسبت عقلي است نه شهودي، بلكه گاهی اوقات احكام ايماني شان با مشاهدات كونية آن ها تصادم مي كند و با مشكل مي توانند آن را باور كنند.
پس ما هر سه نفر بايد وارد اين تمثيل شويم؛ تمثيلي كه آميخته با حقيقت است و در بعضي از گوشه هايش حقيقت به چشم مي خورد، اما تنگ است و گنجايش كامل حقيقت را ندارد.
ما هر سه نفر، خود را "گل و قطره و تراوش" فرض مي كنيم. چون شعوري كه در آن ها فرض كرده بوديم كفايت نمي كند، بنابراین، ما عقل خود را نيز با آن ها همراه مي سازيم؛ يعني بايد بفهميم همان گونه كه آن ها از خورشيد مادي خود فيض مي گيرند، ما نيز از خورشيد معنوي مان فيض مي بريم.
— 434 —
اکنون اي برادری كه دنيا را فراموش نمي كني و در ماديات غوطه ور هستي و نفست آلوده شده است! تو "گل" باش! زيرا استعداد تو به آن شباهت دارد؛ چون آن گل رنگي به خود مي گيرد كه بر گرفته از نور خورشيد است و تمثال خورشيد را با آن رنگ مي آميزد و با شكل و صورت زيبایي خود را مي آرايد.
اما اين فيلسوفِ درس خوانده در مدارس جديد و معتقد به اسباب كه شبيه "سعيد قديم" است، "قطرة" عاشق ماه باشد؛ ماهی كه سايه نوري را كه از خورشيد گرفته است به او (قطره) تقدیم می کند و مردمك چشمش را با نور خود تلألؤ می بخشد و درخشان می سازد؛ اما باید در نظر داشت که اين قطره به وسيله اين نور، تنها ماه را مي بيند و نمي تواند خورشيد را ببيند و فقط ممكن است با ايمانش آن را مشاهده كند.
و بالاخره اين مرد فقيري كه هر چيز را مستقيماً از جانب خداوند مي داند، و اسباب را پرده تلقي مي كند، خود را "تراوش" فرض كند؛ تراوشي كه در ذات خود فقير است، چيزي ندارد كه با تكيه برآن مثل "گل" ببالد و رنگي ندارد كه با آن ديده شود و چيزهاي ديگر را نيز نمي شناسد تا به آن ها روي آورد؛ او صفاي خالصي دارد كه مستقيماً تمثال خورشيد را در آدمك چشمش نگهداري مي كند.
اكنون كه ما خود را به جاي اين سه چيز قرار داديم، باید به خود نگاه كنيم تا ببينيم چه داريم؟ و چه بايد بكنيم؟
لذا مي بينيم كه ذاتی كريم ما را مشمول لطف و احسانش ساخته است و ما را مي آرايد و تنوير و تربيت مي كند.
انسان، بندة احسان است و در طلب ذاتي است كه سزاوار پرستش و محبت باشد و مي خواهد او را ببيند. بنابراين تك تك ما به اندازة استعدادش با جاذبيت آن راه محبت را مي پيماييم و سلوك مي كنيم.
اي آنكه به "گل" شباهت داري! تو در راه سلوكت مي روي، اما مثل گل برو! رفتي و گام به گام پله هاي ترقي را پيمودي و سرانجام به مرتبة كليت رسيدي، انگار در جاي همة گل ها قرار گرفتي!
حال آنكه گل، آيينة ستبري است، هفت رنگ نور در آن حلول مي كند و مي شكند و عكس خورشيد را پنهان مي سازد به طوری که تو هرگز به ديدن چهرة خورشيد
— 435 —
محبوبت موفق نمي شوي؛ زيرا رنگ هاي مقيد و خصائص آن، نور خورشيد را از هم متلاشي مي سازد و روي آن پرده مي افكند و نشان نمي دهد؛ در چنين حالتي نمي توانی از فراقی كه از ميان آمدن صورت و برزخ ها ناشي شده است، نجات يابي؛ فقط به يك شرط مي تواني نجات پيدا كني و آن اينكه:
سرت را كه در محبت نفست غوطه ور است بالا بگیر، و نگاهت را که فريفته و بهره مند از نیکی های نفست است باز دار و متوجه چهرة خورشيد آسمان کن! سپس چهره ات را كه در طلب روزي سر به خاك افكنده است به سمت خورشيدِ بالا برگردان! چه که تو آيينه اين خورشيد هستي و وظيفه ات آيينه داري و اظهار تجلیات آن است. اما رزق و روزي تو از خزانه رحمت، يعني خاك به تو مي رسد، خواه بداني يا نداني!
آري! همان گونه كه يك گل، آيينة كوچك خورشيد است، اين خورشيد بزرگ نيز عبارت است از: آيينة قطره مانندي در درياي آسمان كه پرتو متجلي اسم "نور" خداوند را بازتاب مي دهد. حال اي قلب انسان! از اينجا بدان که تو آيينه چه خورشيد بزرگي هستي!
بعد از به جا آوردن اين شرط، كمالت را خواهي يافت، اما نمي تواني خورشيد را آن گونه كه در نفس الامر است ببيني و آن حقيقت را بي پرده درك كني؛ زيرا رنگ هاي صفاتت آن را رنگين مي سازد و دوربين ضخیمت صورتي دیگر به او می دهد و قابليت مقيدت او را تحت قيد در مي آورد.
و اكنون اي فيلسوف حكيمِ داخل شده در قطره! تو نيز با دوربين قطرة فكرت و توسط نردبان فلسفه تا سياره قمر ترقي کردی و به ماه رسيدي. ببين! ماه در ذات خود مكدر و تاريك است، نه روشنایي دارد و نه زندگي، پس تلاشت بيهوده و علمت بي فايده مصرف شد. به شرطي مي تواني از تاريكی هاي يأس و وحشت تنهایي و فشارهاي ارواح خبيثه نجات يابي كه:
شب طبيعت را ترك گفته و به خورشيد حقيقت رو آوري و با يقين باور داشته باشي كه انوار اين شب، سايه هاي نور خورشيد روز است. با عملي ساختن اين شرط كمالت را خواهي يافت. و به جاي مهتاب فقير و تاريك، خورشيد شكوهمند را خواهي يافت؛ اما تو نيز مثل دوست ديگرت نمي تواني خورشيد را صاف ببيني. بلكه در پس پرده هايي كه عقل و فلسفه ات با آنها انس و الفت دارد و در پشت حجاب هايی
— 436 —
که توسط علم و حكمت ات بافته شده است و در لابه لای رنگي كه توان و قابليت تو به خورشيد داده است، خورشيد را خواهي ديد.
و اين دوست سوم كه به "تراوش" شباهت دارد و فقير و بي رنگ است، توسط حرارت خورشيد به سرعت به بخار تبديل مي شود، انانيتش را ترك مي گويد، سوار بر بخار به فضا صعود مي كند و مادة كثيف داخلش با آتش عشق مي سوزد و توسط روشني به نور تبديل مي گردد و به شعاع برخاسته از تجليات آن روشنایي چنگ مي زند و به آن نزديك مي شود.
اي آنكه مانند تراوش هستي! وقتي مستقيماً وظيفة آيينه داري خورشيد را انجام مي دهي، در هر مرتبه اي كه هستی باش! تو مي تواني روزنه اي پيدا كني كه با عين اليقين، خود خورشيد را به صورت صاف و روشن ببيني و در نسبت دادن آثار شگفت انگيز خورشيد به خود خورشيد رنج نمي كشي؛ چون مي تواني اوصاف شكوهمند و شايسته اش را بدون ترديد به او بدهي؛ و در منسوب ساختن آثاری شكوهمند به سلطنت ذاتي اش هيچ چيز نمي تواند دستت را بگيرد و تو را باز دارد. تنگي برزخ ها، قيد و بند قابليت ها و كوچك بودن آيينه ها نمي تواند تو را به حيرت بيندازد و بر خلاف حقيقت سوق بدهد، زيرا تو به صورت صاف و خالص، مستقيماً به آن مي نگري، لذا در يافته اي آنچه كه در جلوه گاه ها مشاهده مي گردد و در آيينه ها ديده مي شود، خورشيد نيست، بلكه نوعي از تجليات و گونه اي از بازتاب هاي رنگين آن است. و اين بازتاب ها صرفاً علايم و عناوين آن به شمار مي آيد و نمي توانند همه آثار هيبتناك آن را نشان دهند.
لذا در اين مثال آميخته با حقيقت، از سه طريق مختلف و جداگانه مي توان به سوي كمال رفت. پويندگان اين راه در مزاياي آن كمالات و در تفاصيل مرتبة شهود با هم فرق دارند، اما از لحاظ نتيجه و در اذعان حق و تصديق حقيقت، متفق هستند. چنانکه انساني كه اصلاً خورشيد را نديده است و فقط سايه هاي آن را در آيينة ماه مي بيند، قادر نيست روشنایي مهيب و مخصوص و جاذبيت بزرگ خورشيد را در عقلش بگنجاند، بلكه تسليم كساني مي شود كه آن را ديده اند و از آن ها تقليد مي كند؛ همچنین كسي كه از طريق وراثت نبوت، به منزلت والاي اسمایي چون "قدير" و "محيي" نرسيده باشد، رستاخيز بزرگ و قيامت كبري را به صورت تقليدي قبول مي كند و مي گويد: "اين يك
— 437 —
مسألهٔ‌ عقلي نيست؛" زيرا حقيقت حشر و قيامت عبارت است از: مظهر تجلي اسم اعظم و مراتب والاي بعضي از اسما. كسي كه ديدش از رسيدن به آن مرتبه بازماند به ناچار بايد تقليد كند؛ اما هركه فكرش به آنجا راه يافت، حشر و قيامت را مثل پي در پي آمدن شب و روز، زمستان و تابستان آسان مي بيند و با اطمينان قلب قبول مي كند.
اينجاست كه قرآن كريم، حشر و قيامت را با كامل ترين تفصيل و در والا ترين مرتبه ياد مي كند و پيامبر بزرگوار مان (ص) نيز كه از انوار اسم اعظم برخوردار است، به همان اهميت آن را بیان می کند.
اما پيغمبران قبلي عليهم السلام مسألهٔ‌ حشر را به اجمال بيان کرده اند، نه با تفصيل و عظمت والا؛ چون حكمت ارشاد چنين تقاضا مي كرد. به خاطر اینكه آن ها در حالت ابتدایي قرار داشتند و به همين جهت، برخي از اوليا پاره ای از اركان ايمان را در مرتبة والاي آن نديده اند و يا نتواسته اند نشان دهند.
و به همين سبب است كه در درجات عارفين بسيار تفاوت دارد.
از اين قبيل اسرار زيادي از اين حقيقت آشكار مي شود. از آنجایی که اين مثال تا حدي ما را با حقيقت آشنا مي سازد پس به آن اكتفا مي كنيم، زيرا حقيقت، بسيار گسترده و عميق است و بهتر است به اسرار و رموز بالاتر از حد و فراتر از توان خود وارد نشویم.

شاخة سوم

با توجه به اينكه بعضي از احاديث كه از علايم قيامت و رخدادهاي آخر زمان و فضيلت و ثواب بعضي از اعمال بحث مي كنند، اندكي پيچيده اند و فهم آن ها كمي دشوار است، عده اي از اهل علم كه فريفتة عقل خود هستند، اين قبيل احاديث را ضعيف شمرده و بعضي را در رديف "موضوعات" قرار داده اند و برخي از سست ایمان هايی كه به خود مغرورند، به انكار آن پرداختند.
ما قصد نداريم به تفصيل وارد مناقشه شويم، فقط "دوازده" اصل كلي را بيان مي كنيم كه فهم احاديث مورد بحث را آسان مي سازد.
— 438 —

اصل اول

همان مسأله اي است كه در سؤال و جواب پایان "گفتار بيستم" بيان شد، اینک اجمال آن بدين شرح است:
دين يك آزمايش و يك امتحان است که ارواح عاليه را از ارواح سافله جدا مي سازد؛ لذا هنگام بحث از رخدادهايي که مردم در آينده مشاهده خواهند کرد، شيوه اي برمي گزيند كه نه كاملاً مجهول بماند و نه چنان واضح و بديهي باشد که خواه ناخواه هركس را به تصديق وادارد؛ بلکه راه را فرا روي عقل مي گشايد و مجبورش نمي كند و قدرت اختيار و انتخابش را سلب نمي کند.
اگر يكي از علايم قيامت، به وضوح آشكار گردد و هركس مجبور به تصديق شود، آنگاه استعداد بي ارزشي چون زغال با استعداد با ارزشي چون الماس برابر مي ماند و راز تكلیف و نتيجة امتحان ضايع مي گردد. به همين خاطر در بسياري از مسائل همچون مسألهٔ‌ مهدي و سفياني، اختلافات زيادي بروز كرده است و به دليل كثرت اختلافات است که در روایات، احكام متضادي به چشم مي خورد.

اصل دوم

مسائل اسلامي طبقات و مراتبي دارند؛ يكي دليل قطعي نياز دارد، مانند مسائل عقايد، ديگري به ظن غالب اكتفا مي كند، و برای آن يكي، مجرد تسليم و پذيرش و عدم انكار كافي است؛ لذا هر مسأله اي از مسایل فروع و يا رخدادهاي زماني كه از اصول ايمان به شمار نمي آيند، مقتضی دليل قطعي و اذعان يقيني نیستند، بلكه تسليم و عدم انكار برایشان كافي است.

اصل سوم

در زمان صحابه بسياري از علمای بني اسرایيل و مسیحی به اسلام گرويدند و معلومات گذشته شان را نيز با خود آوردند، در نتيجه، بعضي از معلومات گذشته و خلاف واقع آنان به اشتباه علوم اسلامي پنداشته شد.
— 439 —

اصل چهارم

بعضي از اقوال راويان احاديث و يا معاني اي كه استنباط کرده اند، در متن حديث گنجانده شد و از آنجايي كه انسان خالي از خطا نيست، برخي از اقوال و يا برداشت های شان نادرست از آب در آمد و به ضعف حديث انجامید.

اصل پنجم

با در نظر داشتن وجود محدَّثين، يعني الهام شدگان در امت، بعضي از معاني الهام شده به اولياء و اهل كشف كه محدِّثين محدّثون هستند، به عنوان حديث تلقي شده است؛ حال آنكه گاهی الهام اوليا به سبب برخي از عوارض مي تواند اشتباه باشد، پس امكان دارد در اين نوع روايات، مطالبي برخلاف حقيقت بروز كند.

اصل ششم

بعضي از حكايات در بين مردم شهرت پيدا مي كند و ضرب المثل می شود، در اين صورت معني حقيقي آن در نظر گرفته نمي شود، بلكه هدف و مقصدي كه ضرب المثل به خاطر آن به كار برده شده است مورد توجه قرار مي گيرد؛ از اين رو در برخي از احاديث، مقوله ها و حكاياتي كه بين مردم رواج داشته است به صورت كنایي يا تمثيل به چشم مي خورد كه جنبه توجيهي و ارشادي دارد؛ لذا در اين نوع مسائل اگر عيب و نقصي در معني حقيقي باشد، به عرف و عادات مردم و به تعارف و اصطلاحات آنان بر مي گردد.

اصل هفتم

هستند بسياري از تشبيهات و تمثيلاتي كه به مرور زمان و يا با انتقال آن از دست علم به دست جهل، حقايق مادي تلقي مي شوند و با اين تلقي، مردم در اشتباه مي افتند؛ مثلاً: دو فرشتة موسوم به "ثور و حوت" (گاو و ماهي) در عالم مثال، صورت ثور و حوت را دارند. وظيفة اين دو فرشتة الهي نظارت بر حيوانات خشکی و دریا است، اما به اشتباه گاو بسيار بزرگ و ماهي بسيار تنومند گمان شده اند و زمينة اعتراض بر حديث را فراهم ساخته اند.
— 440 —
و به طور مثال: روزي صدایي در مجلس رسول الله (ص) شنيده شد، آنحضرت فرمودند:
"اين صداي سنگي است كه از هفتاد سال بدينسو می غلتد و در اين لحظه به قعر جهنم افتاد."
كسي كه اين حديث را بشنود و از حقيقت امر آگاه نباشد آن را انكار مي كند، اما قطعاً ثابت است كه پس از مدت كوتاهي شخصي آمد و به پيامبر اكرم (ص) گفت: چند لحظه پيش فلان منافق مشهور مُرد. رسول اكرم (ص) با بلاغت فوق العاده اش بيان فرمودند: آن منافقِ هفتاد ساله به مثابة سنگي از سنگ هاي جهنم تمام عمر در تنزل و تباهی است و به اسفل السافلين و به كفر سقوط مي كند. پروردگار سبحان در زمان مرگ آن منافق، آن صدا را نواخت و علامت مرگش قرار داد.

اصل هشتم

خداوند حكيم و عليم در اين دار امتحان و ميدان آزمايش، بسياري از امور مهم را در لابه لای بسياري از امور دیگر، پنهان مي گذارد. اين پنهان نگهداشتن حكمت هاي بي شمار و مصلحت هاي فراواني را در بردارد.
به عنوان مثال: "ليلة قدر" را در ماه مبارك رمضان، و ساعت "اجابت دعا" را در روز جمعه، و "اوليای صالح" را در بين انسانها، و "اجل" را در عمر، و "وقوع قيامت" را در عمر دنيا پنهان کرده است؛ زيرا اگر اجل انسان، معلوم و معين باشد، اين انسان بيچاره نصف عمرش را در غفلت كامل به سر می برد و نصف ديگرش را مثل شخصي كه گام به گام به سوي جوخة اعدام برده شود در ترس و وحشت سپري مي كند.
حال آنكه حفظ توازن مطلوب بين دنيا و آخرت و مصلحت معلّق بودن قلب انسان بين خوف و رجاء مقتضی است که در هر دقيقه اي كه سپري مي شود، امكان مرگ و يا استمرار زندگي موجود باشد. در اين حالت، بيست سال عمر مبهم بر هزار سال عمر معلوم ترجيح دارد.
لذا برپا شدن قيامت، در حقيقت، اجل اين دنيا است؛ دنيایي كه به منزلة انسان بزرگ به شمار مي رود، اگر وقتش معين مي بود، انسان هاي سده های اولی و میانه
— 441 —
زندگی شان را در خواب غفلت سپري مي كردند و مردمان سده های اخیر نیز زندگی شان را در رعب و وحشت می گذراندند؛ چون همان گونه كه انسان در زندگي شخصي و روز مره اش با خانه و شهرش ارتباط دارد، در زندگي اجتماعي و انساني اش نيز با شهر بزرگش، يعني كره زمين و دنيا در ارتباط است.
در قرآن كريم آمده است اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ (قمر: ١) : "قيامت نزديك است." گذشت هزار و اندي سال با اين مطلب تناقض ندارد، چونكه قيامت اجل دنيا است. هزار سال يا دو هزار سال از عمر دنيا مانند يك روز و دو روز يا يك دقيقه و دو دقيقة يك سال از عمر انسان است. و نبايد فراموش کرد كه روز قيامت فقط اجل انسان نيست كه دوري و نزديكي اش با عمر انسان مقايسه شود، بلكه اجل آسمان ها و زمين و كل هستي نیز هست.
اينجاست كه پروردگار حكيم و عليم موعد برپا شدن قيامت را در رديف غیب های پنجگانه قرار داده و در علمش پنهان نگهداشته است؛ به همين خاطر مردمان هر عصر از وقوع قيامت مي ترسيدند، حتي ترس اصحاب كرام - رضوان الله عليهم اجمعين - از قيامت، نسبت به همه بيشتر بود، باآنكه در "خير القرون" مي زيستند كه قرن سعادت و روشني حقايق بود؛ حتي عده اي از آنان از تحقق علايم قيامت سخن گفته اند!
كساني كه از حقيقت و حكمت مخفي بودن روز قيامت غافلند ظالمانه مي گويند: "اصحاب كرام رضوان الله عليهم اجمعين كه تفصيلات و جزئيات آخرت را فرا گرفته و داراي قلبي بيدار و نظري برنده بودند چگونه حقيقتي را كه قرار بود هزار و چهار صد سال بعد رخ دهد، در عصر خود نزديك گمان مي كردند؟! گویا فكرشان هزارسال از حقيقت دور مانده است؟!"
جواب: اصحاب كرام بيش از همه به آخرت مي انديشيدند، به فاني بودن دنيا يقين كامل داشته و بيش از ديگران از حكمت الهيِ در پوشيده بودن وقت قيامت آگاه بودند، كه آن هم به فيض و بركت صحبت نبوت بود. لذا همواره در انتظار فرا رسيدن اجل بسر مي بردند، همانند كسي كه منتظر اجل شخصي اش باشد؛ ازين رو با جديت تمام برای آباداني آخرت مي كوشيدند.
— 442 —
رسول اكرم (ص) همواره تكرار مي كردند: "... منتظر قيامت باشيد!" اين فرمايش شان سرچشمه گرفته از همين حكمت مبهم و پوشيده بودن وقت قيامت است و يك ارشاد نبوي است، نه تعيين وقت قيامت توسط وحي؛ پس نمی توان این فرموده رسول اکرم را دور از حقيقت پنداشت، زيرا حكمت چيزي با علت آن فرق دارد. لذا اين نوع بيانات پيامبر بزرگوار (ص) از حكمت ابهام سرچشمه می گیرد.
و بر اساس همين حكمت، از مدت ها قبل - حتي از زمان تابعين- مردم منتظر ظهور مهدي و دجال سفياني بودند و آرزوي پيوستن به آنان را داشتند، حتي برخي از اوليا از سپري شدن وقت ظهور شان سخن گفتند!
پس حكمت الهي مقتضی است كه وقت ظهور اينان نامعلوم باشد، مثل نامعلوم بودن وقت وقوع قيامت؛ زيرا هر عصر و زمان نيازمند "معني" مهدي است كه عامل تقويت نيروي معنوي و نجات از يأس به شمار مي آيد. پس هر عصر مي بايد سهمي از اين معني داشته باشد و براي جلوگيري از غفلت، مهارگسيختگي، بي پروایي و به بيراهه رفتن نفس، در هر عصر و زمان، ترس و كناره گيري از افراد شروری لازم است كه در رأس جريانات نفاق و الحاد قرار مي گيرند. پس اگر وقت ظهور مهدي و دجال و امثال آنان معين مي بود، مصلحت ارشاد و تبليغ از بين مي رفت.
اما راز اختلاف در روايات وارده در حق آنان اين است:
مفسّران اين احاديث، برداشت ها و آرای شخصي شان را با متن حديث درهم آميختند، چنانكه حسب تصور خودشان محل وقوع وقايع مهدي و حوادث دجال را در اطراف شام و بصره و كوفه تفسير کرده اند؛ چون در آن وقت اين شهرها در اطراف مركز خلافت (مدينه و شام) قرار داشتند.
و يا اينكه اين مفسران، آثار عظيمي را كه نمايانگر شخصيت معنوي اين افراد است و يا اينكه جماعت و پيروان شان آن را از خود برجاي مي گذارند، از خود اين اشخاص تصور کرده و به گونه اي تفسير كرده اند كه گويا اين اشخاص به شكل خارق العاده اي ظهور خواهند كرد و همه مردم آنان را خواهند شناخت! حال آنكه گفته بوديم: اين دنيا ميدان آزمون و امتحان است و خداوند متعال هنگامی که انسان را مي آزمايد، اختيار را از او سلب نمي كند، بلكه در را فرا روي عقلش مي گشايد، لذا هنگام ظهور اين اشخاص
— 443 —
-يعني مهدي و دجال- بسياري از مردم آنان را نمي شناسند، حتي خود دجال نيز در آغاز كار، دجال بودنش را نمي داند و فقط كسي آنان را مي شناسد كه با نور ريزبين ايمان بسويشان بنگرد.
در خصوص دجالي كه يكي از علايم قيامت است، پيامبر اكرم (ص) فرمودند: "روز اولش به اندازه يك سال، روز دومش به اندازه يك ماه، روز سومش به اندازه يك هفته و روز چهارمش مثل روزهاي ديگر شما است، هنگام ظهور او كل دنيا صدايش را مي شنود، و در مدت چهل روز، دنيا را مي گردد."
افراد بي انصاف اين روايات را محال دانسته و منكر آن شده اند. حاش لله!، حقيقت امر- و الله اعلم- به شرح زیر است:
حديث شريف به ظهور شخصي از شمال اشاره دارد جايي كه پر ازدحام ترين منطقة كفر به شمار مي آيد، اين شخص، جريان بزرگ اندیشة کفر آمیز را که ساخته و پرداختة طبيعت پرستان است، رهبري مي كند و به الحاد و انكار اُلوهيّت فرا مي خواند. معني حديث که به ظهور اين شخص از سمت شمال دنيا اشاره مي كند، در ضمن، رمزي حكيمانه در بر دارد كه بدين قرار است:
در مناطق نزديك به قطب شمال، يك سال، يك شبانه روز است، چون شش ماه از سال شب و شش ماه ديگر روز است. جملة "روز اول دجال به اندازه يك سال است" به ظهور دجال از مناطق نزديك به قطب شمال اشاره مي كند. و هدف از جمله "روز دوم آن به اندازة يك ماه است" اين است كه ما وقتي هر اندازه از قطب شمال به سمت مناطق خود پيش مي رویم، می بينيم كه بعضاً يك روز، يك ماه كامل طول مي كشد، چون در تابستان، خورشيد به مدت يكماه غروب نمي كند. بنابراين این حدیث اشاره است به ظهور دجال از شمال و تجاوز آن به سوي عالم تمدن که اين اشاره از نسبت دادن روز به دجال به دست مي آيد. به همین ترتیب، هر چقدر از شمال به طرف جنوب برویم مي بينيم كه خورشيد به مدت يك هفته غروب نمي كند، تا اينكه رفته رفته بين طلوع و غروب سه ساعت بیشتر فرق نمي ماند. من در دوران اسارتم در روسيه در چنين جايي بودم، در نزديكيهاي ما در طول يك هفته، خورشيد غروب نمي كرد به طوری که مردم براي تماشا به آنجا مي رفتند.
— 444 —
اما رسيدن صداي دجال به اطراف عالم و گردش چهل روزه آن را، اختراعاتي چون: راديو و مخابره، قطار و هواپيما حل كرده است، منكرين ملحدي كه در گذشته اين دو مسئله را انكار مي كردند و محال مي دانستند، امروز دیگر آن را يك چيز عادي مي دانند.
اما در مورد يأجوج و مأجوج و سدي كه از علايم قيامت به شمار مي آيد، مطالبی در رسالة ديگري به تفصيل نوشته ام، خوانندگان عزيز را به آن حواله داده و در اينجا به اختصار مي گويم:
همان گونه که در گذشته، مغولان و مانچورها جوامع بشريت را زير و زبر کردند و سبب ساخته شدن ديوار چين شدند، از روايات چنين بر مي آيد كه با نزدیک شدن قيامت، تمدن جديد نيز فرو مي پاشد و زير پاي افكار ظالمانه و آنارشيستي شان درهم مي شكند.
بعضي از ملحدين مي گويند:
اقوامي كه اینگونه كارهاي عجيب و غريب را انجام داده اند و انجام مي دهند، كجا هستند؟
جواب: آفاتي چون ملخ در يك فصل معين، منطقة معيني را فرا مي گيرد و با تغيير فصل به كلي ناپديد مي شود، اما خواص آن ها كه منطقه را ويران ساخته بود، در بعضي از افراد محدود دسته هاي ملخ سر بر مي آورد و شروع به فساد مي كند، يعني حقيقت جنس آن ها پنهان مي شود و از بين نمي رود و در موسم معين از نو ظهور مي كند.
به همین شكل، اقوامي كه زماني در دنيا دست به هرج و مرج زده بودند، با فرا رسيدن وقت معين، به اذن و اراده الهي سر بر مي آورند و بار ديگر تمدن بشر را ويران مي سازند؛ اما محرك و برانگيزانندة آنان به گونة ديگري خواهد بود.
لا يعلم الغيب الا الله.
— 445 —

اصل نهم

نتايج بخشي از مسائل ايماني متوجه اموري است كه به اين عالم تنگ و محدود تعلق مي گيرد و برخي ديگر متوجه عالم مطلق و پهناور آخرت است.
از آنجايي كه بعضي از احاديث وارده در خصوص ثواب و فضايل اعمال را رسول اكرم (ص) به قصد ترغيب و ترهيب با روشي خاص و اسلوب بلاغي بیان کرده است، بعضي از افراد بي دقت و كوته نظر آن را مبالغه پنداشته اند! حال آنكه همة آن ها عين حق و محض حقيقت است و هيچ گونه مبالغه و زياده گویي در آن ها وجود ندارد.
مثلاً، آنچه كه بيش از همه ذهن اين بي انصافان را مي خراشد، اين حديث است:
«لَوْ كَانَت الدنيا تَعْدلُ عِنْدَ الله جَنَاحَ بَعُوضَةٍ مَا شَرِبَ الكافِرُ مِنْها جرعةَ ماءٍ»: أو كما قال، "اگر دنيا در نزد خداوند به اندازه بال مگسي ارزش مي داشت، كفار يك جرعه آب آن را هم نمي نوشيدند." حقيقت امر چنين است:
كلمه "عندالله" تعبیری از عالم باقي است. نور برتافته از عالم باقي و لو به اندازة بال مگس هم باشد، به خاطر ابدي بودنش بر نور مؤقت سراسر زمين مزيت و برتري دارد؛ يعني اين حديث، دنياي بزرگ را با بال مگس مقايسه نمي كند، بلكه دنياي خصوصي جا گرفته در عمر كوتاه هر شخص را با نور دايمي فيض و احسان الهي مقايسه مي كند، گرچه اين نور اخروي به اندازة بال مگس هم باشد.
و نيز دنيا دو چهره، بلكه سه چهره دارد:
نخست: چهره ای است که آيينة بازتاب دهندة تجليات اسمای الهي است.
دوم: چهره اي كه به آخرت نگاه مي كند؛ يعني مزرعة آخرت است.
سوم: چهره اي كه به فنا و نيستي نگاه مي كند؛ این چهرة اخير نزد خداوند ارزش ندارد و به دنياي گمراهان معروف است.
ازين رو دنیاي بزرگي كه آيينه اسماء حسني و نامه هاي صمداني و مزرعة آخرت است، دنياي مذمت شده در حديث مذكور نيست.
— 446 —
دنيایي كه ضد آخرت سرمنشأ همة گناهان و منبع بلاها و گرفتاري ها است، دنياي دنيا پرستان است كه به ذره اي از عالم ابدي آخرت که به اهل ايمان داده شده است نمي ارزد. پس اين حقيقت والا و واقعي كجا و فكر و بينش اهل الحاد كجا؟!
مثالي ديگر: يكي از مواردي كه ملحدين آن را مبالغه و حتي محال پنداشته اند، عبارت است از: احاديث وارده در بيان ثواب اعمال و فضايل بعضي از سوره هاي قرآن كريم؛ مثلاً: روايت شده است: "سورة "فاتحه" ثواب كل قرآن را دارد، و سورة "اخلاص" معادل ثلث قرآن، و سورة "زلزال" و سورة "كافرون" معادل ربع قرآن است، و سورة "يس" ثواب ده تلاوت قرآن را دارد."
افراد بي انصاف و بي دقت مي گويند: چنين چيزي محال است! سورة "يس" چگونه مي تواند حايز اين همه فضيلت باشد حال آنكه سوره هاي با فضيلت تري نیز وجود دارند؟
حقيقت اين روايات این است: هر حرفي از حروف قرآن كريم ثوابي دارد و يك نيكي است، اما به فضل و كرم الهي ثواب اين حروف افزايش مي يابد و گاه به ده نيكي و احياناً هفتاد و در مواردي به هفتصد (مثل حروف آية الكرسي) و در مواردي به يكهزار و پانصد (مثل حروف سورة اخلاص) و گاهي به ده هزار (مثل تلاوت آيات در اوقات پرفضيلت و در شب نيمه شعبان) و بعضاً به سي هزار نيكي (مثل آيات تلاوت شده در شب قدر) می رسد و اين نيكي ها مثل افزايش بذر خشخاش افزايش مي يابد، از آية كريمة خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ (القدر:٣) مي توان فهميد كه در شب قدر ثواب يك حرف بالغ بر سي هزار مي شود.
بدين لحاظ، قرآن كريم با وجود اين افزايش ثوابش، هرگز قابل مقايسه و موازنه نيست، فقط با اصل ثواب بعضي از سوره ها امكان مقايسه وجود دارد.
اين مطلب را با مثالي توضيح مي دهيم:
فرض كنيم در مزرعه اي هزار تخم جواري كشت شده است که اگر بعضي از اين تخم ها هفت خوشه بروياند و در هر خوشه صد تخم جواري باشد، در اين صورت فقط يك تخم معادل دو سوم تمام بذرهاي مزرعه می شود.
— 447 —
و اگر فرض كنيم يكي از اين تخم هاي كشت شده، ده خوشه بدهد و در هر خوشه دو صد تخم باشد، آن وقت فقط يك تخم به دو برابر تخم هاي اصلي كشت شده مي رسد. به همین ترتیب خودت مقايسه كن!
اكنون قرآن كريم را به عنوان يك مزرعة آسماني نوراني و مقدس تصور مي كنيم که هر حرف آن با ثواب اصلي اش به منزلة يك بذر است- خوشه هايش در نظر گرفته نمي شود- حال با توجه به مثال مذكور، مي توان به فضيلت سوره های مذکور در احاديث پي برد.
مثلاً: قرآن كريم سيصد هزار و ششصد و بيست حرف دارد و سورة "اخلاص" همراه با بسم الله شصت و نه حرف در بر دارد و شصت و نُه حرف را که در سه ضرب کنیم حاصل آن دو صد و هفت حرف می شود؛ يعني حسنات هر حرف سورة اخلاص تقريباً به هزار و پانصد مي رسد. همچنین وقتي حروف سورة "يس" حساب شود و با مجموعه حروف قرآن كريم مقايسه گردد و ده برابر شدن ثوابش مد نظر باشد در مي يابيم كه هر حرف آن، نزديك به پانصد نيكي به همراه دارد.
اگر در مورد فضايل سوره هاي ديگر نيز از اين مقايسه كار بگيري، به لطافت، زيبایي، حقيقت، و مبالغه آميز نبودن احاديث پي خواهي برد.

اصل دهم

از بين انسان ها هستند افرادي كه از اعمال و افعال خارق العاده اي برخوردارند، به طوريكه در اكثر گونه های مخلوقات نيز چنين افرادي وجود دارند؛ اگر يكي از اين افراد، افتخاراتي كسب كند ماية عزت و مباهات هم نوعانش خواهد شد، ورنه ماية فلاكت و بدبختي مي شود؛ چنين افرادي مانند يك شخصيت معنوي هستند و ديگران مي كوشند تا از آنان تقليد كنند و به ایشان برسند و شايد عده اي هم موفق شوند؛ پس از نظر منطق، اين يك قضيه "ممكنه" است؛ چون امكان دارد اين فرد خارق العاده به طور مخفي و مطلق در هرجا وجود داشته باشد، او با اين كارش به يك شخصيت كلي در مي آيد؛ يعني ممكن است هر عملي چنين نتيجه اي در بر داشته باشد.
با توجه به اين مثال، به معني اين حديث دقت كن: "هركس در فلان وقت دو ركعت نماز بخواند، ثواب يك حج برايش مي رسد" يعني در بعضي اوقات دو ركعت
— 448 —
نماز برابر است با يك حج! اين يك حقيقت ثابت و مسلم است. به طور كلی هر دو ركعت نماز مي تواند اين معني را داشته باشد، اما وقوع بالفعل اين روايات، دايمي و كلي نيست! زيرا قبول و اجابت آن، شرايط معيني دارد. با این توصیف، صفت كليت و دوام از اين روايات منتفي گرديد، پس بالفعل اين يك قضيه يا موقت مطلق است و يا ممكن و كلي است. و كليت اين نوع احاديث از امكان اعتباري ناشي مي شود، مثل اينكه غيبت كردن مانند قتل است؛ يعني يك شخص با غيبت كردن به يك سم كشنده و قاتل تبديل مي شود، همچنانکه سخن نيكو صدقه است و ثواب آزاد كردن غلام را دارد.
حكمت تعبير اين احاديث با چنين الفاظي عبارت است از:
نشان دادن وقوع اين صفت معنوي كامل در هرجا و به صورت واقعي و مطلق به منظور ترغيب و ترهيب بيشتر، تا اشتياق و علاقه به نيكي و تنفر و انزجار از بدي را تحريك كند.
افزون برآن، رخدادهاي عالم ابدي با ترازوي اين عالم مقايسه نمي شود، چون بزرگ ترين چيز اينجا با كوچك ترين چيز آنجا قابل مقايسه نيست؛ پس ثواب اعمال به آن عالم ابدي مربوط است، نگاه دنيوي ما تنگ است و گنجايش آن را ندارد، نمي توانيم آن را در عقل محدود خود بگنجانيم.
رواياتي وجود دارد كه بيش از هر چیز دیگر توجه افراد بي انصاف و بي دقت را جلب کرده است؛ مثل این حدیث: «مَنْ قَرأ هذا أعطي له مِثْل ثَوَابِ مُوسى وَ هَارُون»: "كسي كه اين دعا را بخواند ثوابي همچون ثواب حضرت موسي و هارون عليهما السلام به او داده خواهد شد" منظور اين دعا است:
الحَمْدُ لله رَبِّ السَموَاتِ وَ رَبِّ الارْضِ رَبّ العَالَمِينَ وَلَهُ العَظَمَةُ فِي السَّموَاتِ وَالاَرْضِ وَهُوَ العَزِيزُ الحَكِيم. وَ لَهُ المُلْكُ رَبّ السموات وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم.
حقيقت اين قبيل احاديث عبارت است از اینکه:
ما از درك ميزان ثوابي كه حضرت موسي و هارون عليهماالسلام بدان نايل مي گردند، عاجز هستيم و فقط با ديد تنگ و فكر كوتاه دنيوي خود اندازه اي را برايش تصور مي كنيم و به آن پي مي بريم؛ لذا امکان دارد حقيقت ثوابي كه پروردگار رحيم در سراي ابدي به بنده بي نهايت عاجزش در عوض خواندن آن ورد عطا مي كند، همانند ثواب
— 449 —
دو پيامبر بزرگواري باشد كه ما با عقل كوتاه- فقط در محدوده علم و حدس خود- تصور کرده بوديم.
مثلاً: يك روستایي ساده پادشاه را نديده است، شكوه و عظمت سلطنت را نمي داند، در نظر محدود و فكر تنگ او، پادشاه مثل خان روستا و يا كمي بزرگ تر از اوست. حتي در مجاورت ما- در شرق اناتول- روستایيان ساده اي هستند كه مي گويند: پادشاه در كنار اجاق و ديگدان مي نشيند و خودش آشپزي مي كند! يعني بالاترين ذهنيتي كه از عظمت پادشاه دارند، از مقام يك سروان بالاتر نيست! حال اگر به يكي از اينان گفته شود: اگر اين كار را برايم انجام دهي، مقام پادشاهي به تو خواهم داد؛ يعني درجه سرواني به تو مي دهم. اين سخني است درست و بجا، چون برداشتي كه او از عظمت پادشاه در فكر محدود خود دارد، بيش از عظمت يك سروان نيست.
بدين طريق ما نيز مثل اين روستایي نمي توانيم حقيقت ثواب اعمالي را كه مربوط به آخرت است با فكر كوتاه و ديد دنيوي خود درك كنيم، چون حديث مذكور ثواب حقيقي حضرت موسي و هارون عليهما السلام را كه براي ما مجهول است، با ثواب بندة ذاكري كه ورد مذكور را مي خواند مقايسه نمي كند، زيرا قانون تشبيه عبارت است از: قياس مجهول بر معلوم؛ يعني درك حكم مجهول از حكم معلوم. پس موازنة انجام شده، ثواب حضرت موسي و هارون را كه به زعم و خيال ما براي ما معلوم است، با ثواب حقيقي بندهٔ‌ ذاكر كه نزد ما مجهول است، مقايسه کرده است.
و نيز تصوير انعكاس يافته خورشيد بر سطح دريا و يك قطره آب هر دو يكي است، لذا ثوابي كه بر روح صاف و آيينه مانند حضرت موسي و هارون عليهما السلام انعكاس مي يابد از نظر ماهيت، عين ثوابي است كه بر روح قطره مانند بندة ذاكر انعكاس يافته است.
پس از نظر ماهيت و كميت، هر دو يكي هستند، اما كيفيت شان فرق مي كند و به قابليت بستگي دارد.
و نیز در مواردي فقط يك ذكر و تسبيح، يا فقط تلاوت يك آيه چنان دري از رحمت و سعادت مي گشايد كه با شصت سال عمر گشوده نمي شود، يعني در بعضي حالات يك آيه به اندازه كل قرآن فايده مي دهد.
— 450 —
و نیز فيوضات الهي ای كه با تلاوت يك آيه بر رسول اكرم (ص) تجلي يافته است، مي تواند برابر مجموع فيوضاتی باشد كه بر پيغمبر ديگر تجلي كرده است؛ چون آن حضرت (ص) تجليگاه اسم اعظم است.
خلاف حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود: يك بندهٔ‌ ذاكر به يمن وراثت نبوت به سايه اي از اسم اعظم دست يافت و بدين وسيله به اندازه قابليت و توانش به ثوابي نايل آمد كه به اندازهٔ‌ ثواب و فيوضات يك پيغمبر است!
و نيز اجر و ثواب از عالم جاويدان نور است كه امكان دارد يك عالم آن، در يك ذره بگنجد؛ همچنانکه عكس آسمان همراه با ستارگانش در يك ذرة كوچك شيشه ديده مي شود، به همین صورت تلاوت يك آيه و يا ذكر مخصوصي با نيت خالص نیز مي تواند چنان شفافيتي در روح ايجاد كند كه روح بتواند ثواب و فيوضات نوراني ای مانند آسمان ها را در خود بگنجاند.
نتيجه: اي انتقاد كنندة بي انصاف و بي دقت و خودبين و اي سست ایمان فريفتة فلسفة ماديت! كمي انصاف داشته باش! اين ده اصل را در نظر بگير و به بهانة اينكه اين روايت، خلاف واقع و منافي حقيقت است، به احاديث شريف و به آنچه كه به مرتبه عصمت رسول اكرم (ص) خلل وارد مي کند انگشت اعتراض دراز مكن! زيرا در قدم نخست اين ده اصل و ميادين تطبيق آن، تو را از انكار باز مي دارد. و در قدم بعدي برايت مي گويد: اگر به راستی عيب و نقصي در كار باشد به ما- يعني به اصول- عايد مي شود، نه به خود حديث. و اگر عيب و نقص حقيقي نباشد به برداشت اشباه تو بر مي گردد.
حاصل سخن: اگر كسي بخواهد به رد و انكارش ادامه دهد، مجبور است ده اصل مذكور را تكذيب و خلاف آن ها را ثابت كند و گرنه نمي تواند منکر شود.
اگر واقعاً انصاف داری، بيا و با دقت كامل به اين ده اصل بينديش، و به جاي انكار حديثي كه عقلت خلاف حقيقت مي بيند بگو: اين روايت حتماً تفسير يا تأويل و يا تعبيري دارد! بي مورد اعتراض مكن!
— 451 —

اصل يازدهم

همان گونه که در قرآن كريم آيات متشابهي وجود دارد و نيازمند تأويل است، يا اينكه مقتضی تسليم مطلق است، در احاديث شريف نيز مشكلاتي وجود دارد که بعضاً محتاج تفسير و تعبير بسيار دقيق است، در این راستا به مثال هاي گذشته اكتفا مي كنيم.
آري! آدم بيدار مي تواند رؤياي شخص خوابيده را تعبير كند و در مواردي انسان خوابيده نيز سخنان اطرافيان بيدارش را مي شنود و مناسب با عالم خوابش آن ها را تعبير مي کند.
پس اي بي انصاف و اي آنكه در خواب غفلت و فلسفة مادي به سر مي بري! شخصيتي كه خداوند در باره اش مي فرمايد: مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى (النجم:١٧) و خود او در مورد خودش مي گويد: «تَنَام عَينَايَ وَ لا يَنَامُ قَلبِي»: "چشمانم به خواب مي رود، اما قلبم نمي خوابد." او هوشيار و بيدار حقيقي است، پس آنچه را كه او مي بيند انكار مكن! بلكه در رؤيايت تعبيري برايش پيدا كن! زيرا اگر در خواب، شخصي را پشه اي نيش بزند، او واقعاً تصور مي كند كه در جنگ خونيني زخمي شده است و اگر از او سوال شود چه خبر بود؟ مي گويد: جنگ بسيار سختي در گرفت و من زخمي شدم، توپ و تفنگ به سویم شليك مي شد! اما اطرافيانش اين اضطراب و نگراني او را به باد تمسخر مي گیرند؛ از اين رو خواب غفلت و فكر مادي فلسفه گرا هرگز نمي توانند محك حقايق نبوي باشند.

اصل دوازدهم

از آنجايي كه نگاه نبوت و توحيد و ايمان، به سوی وحدت و آخرت و به سمت الوهيت دوخته است، حقايق را نيز در پرتو نور آن ها مي بيند، اما فلسفة جديد و علوم تجربي همه چيز را از زاوية اسباب فراوان مادي و طبيعت مي نگرند، زيرا دیدگان شان متوجه آن ها است.
اين دو ديدگاه از يكديگر بسيار دورند. چه بسا يك هدف بسيار بزرگ و مهم اهل فلسفه، در بين اهداف دانشمندان اصول دين و علم كلام بسیار كوچك و بي اهميت است و اصلاً ديده نمي شود.
— 452 —
اينجاست كه صاحبان علوم تجربي در زمينة شناخت خواص موجودات و جزئيات و اوصاف دقيق و پيچيدة آن ها بسيار پيش رفته اند، اما در بخش علم حقيقي كه علوم والاي الهي و معارف اخروي است آنچنان عقب مانده اند كه به يك مؤمن عادي هم نمي رسند.
غافلان این نکته، فكر مي كنند كه محققان و دانشمندان اسلام از حكماء و فلاسفه عقب مانده اند! حال آنكه كساني كه عقل شان در چشم شان است و از يكتاپرستي محروم و غرق كثرت گرایي هستند، چگونه به خود جرأت مي دهند به وارثين انبيا برسند؛ وارثینی كه به يمن اين وراثت به مقاصد والاي قدسي نايل گرديده اند؟!
از جانب ديگر، هرگاه با دو ديد به چيزي نگريسته شود، بدون ترديد دو حقيقت مختلف ظهور خواهد کرد كه هر دو مي تواند حقيقت باشد؛ و هيچ يك از حقايق قطعي علم، هرگز نمي تواند با حقايق مقدس قرآن معارضه كند، چون دست كوتاه علم به دامن منزه و والاي حقايق قرآن نمي رسد.
به عنوان نمونه مثالي ذكر مي كنيم:
حقيقت كرة زمين از ديدگاه اهل علم چنين است:
در بين ستارگان بي شمار، سياره اي است متوسط که به دور خورشيد مي چرخد و در مقايسه با ديگر ستارگان، حجم اش بسيار كوچك است.
اما وقتي با نگاه قرآن مي نگريم، حقيقت آن - همان طور كه در گفتار پانزدهم تشريح شد- چنين است:
انساني كه ثمرة عالم است، جامع ترين، زيباترين، عزيزترين و لطيف ترين معجزة قدرت به شمار مي آيد و با آنكه عاجزترين و ضعيف ترين آفریدگان است، ولی در زمين زندگي مي كند؛ پس زمين گهواره اوست، هرچند که در مقايسه با آسمان ها، كوچك و حقير باشد، اما از لحاظ معني بسيار بزرگ و با شكوه است، به حدي كه زمين از ديدگاه قرآن: قلب و مركز كل کائنات.. نمايشگاه همه مصنوعات اعجاز انگيز.. تجليگاه تمام اسمای حسني .. كانون انوار برتافته از اين اسماء .. محشر فعاليت هاي بي پايان رباني.. و بازار پررونقي جهت به نمايش گذاشتن خلاقيت پروردگار، به ویژه براي نمايش دادن آفرينش بسيار زياد انواع نباتات و حيوانات ريز و دقيق با جود و سخاوت كامل..
— 453 —
و نمونه گاه كوچك مصنوعات عالم وسيع آخرت .. و دستگاهی سريع السير براي توليد منسوجات ابدي.. و نمايشگاهي براي عرضه مناظر ماندگار سريع التبديل .. و مزرعه ای تنگ و موقت براي روياندن سريع بذرهاي باغ هاي ابدي است.
لذا به خاطر اين عظمت معنوي و اهميت زمين از لحاظ صنعت، قرآن كريم زمين را همطراز آسمان ها قرار مي دهد؛ انگار زمين ميوه كوچك درختي تنومند و قلب كوچك جسدي بزرگ است؛ از اين رو قرآن كريم آن را همراه با آسمان ها ذكر مي كند و زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر مي گذارد و به کرّات مي گويد:
رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ "خداوندِ آسمان ها و زمین"!
بدينگونه ساير مسائل را بر اين قياس كن و بدان که:
حقايق بي روح و بي نور فلسفه، نمي تواند با حقايق زنده و نوراني قرآن تصادم كند. هر دو حقيقت اند، اما زاوية ديد، متفاوت است، لذا حقايق به صورت مختلف ديده مي شوند.

شاخة چهارم

اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَٓابُّ وَكَث۪يرٌ مِنَ النَّاسِ وَكَث۪يرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَنْ يُهِنِ اللّٰهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ اِنَّ اللّٰهَ يَفْعَلُ مَا يَشَٓاءُ
(الحج:١٨)
از خزانة بزرگ و پهناور اين آية كريمه فقط يك گوهر را نشان مي دهيم، بدينگونه که: قرآن كريم تصريح مي کند كه هر چيز، از عرش گرفته تا فرش و از ملايك تا ماهيان و از ستارگان تا حشرات و از سيارات تا ذرات، همه و همه خدا را سجده مي كنند و به عبادت، حمد و تسبيح پروردگار مشغولند. اما عباداتشان مختلف و جداگانه است، هركدام حسب قابليت و توان و ميزان بهره مندي اش از تجليات اسمای حسني عبادت مي كند. ما ضمن مثالي تنوع عبادات آن ها را بيان مي كنيم:
مثلاً وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى: پادشاه بزرگي هنگام ساختن يك شهر بزرگ و يا يك قصر شكوهمند، چهار نوع كارگر استخدام مي كند:
— 454 —
گروه اول: بردگان او هستند که نه حقوقي دارند و نه پاداشي، بلكه در هر كاري كه به دستور سرورشان انجام مي دهند، احساس لطف و شادماني مي کنند و شنيدن مدح و توصيف سرورشان به شور و نشاط آنان مي افزايد و انتساب به سرور والامقام شان را بزرگ ترين شرف دانسته به آن اكتفا مي كنند و از اينكه به نام او و در راه او و زير نگاه او مراقب كارها هستند، لذت معنوي احساس می کنند؛ پس هيچ نيازي به پاداش و مقام و حقوق ندارند.
گروه دوم: كارگران ساده هستند، که نمي فهمند چرا كار مي كنند، بلكه پادشاه بزرگ آنان را استخدام مي كند و با فكر و دانش خود به كار وا مي دارد و پاداش جزیي مناسبي نيز به آنان مي دهد؛ اين كارگران از اهداف كلي و مصالح بزرگي كه كار و تلاش شان در پي دارد نا آگاهند؛ حتي بعضي بر این باورند كه كارشان جز پاداش و حقوق و منفعت شخصي، نتيجه اي دیگر در بر ندارد.
گروه سوم: حيواناتي هستند که در مالکیت پادشاه بزرگ هستند و او در ساختن آن شهر و آن قصر، آن ها را استخدام مي كند ، به آن ها فقط علوفه می دهد. وقتي اين حيوانات به قدر توان و مناسب استعدادشان كار مي كنند، نوعي لذت احساس می کنند؛ زيرا وقتي توانمندي و استعداد بالقوه به حالت فعل و عمل در آيد، توسعه مي يابد، تنفس مي كند و لذت خاصي برجاي مي گذارد كه لذت موجود در همة فعاليت ها از همين نكته سرچشمه گرفته است. پس پاداش و حقوق اين خدمتگزاران، فقط علوفه است و به همين لذت معنوي اكتفا مي كنند.
گروه چهارم: كارگراني هستند كه مي دانند چه كار مي كنند و چرا كار مي كنند و برای چه كسي كار مي كنند. افزون برآن، اين را هم مي دانند كه كارگران ديگر چرا مشغول كارند و مقصد پادشاه بزرگ چيست و چرا آنان را به كار و اداشته است؛ اين دسته از كارگران، رئيس كارگران ديگر هستند و بر آنان نظارت دارند و مناسب مقام و درجه شان حقوق و امتياز در يافت مي كنند.
با توجه به اين مثال، رب العالميني كه مالك ذوالجلال آسمان ها و زمين و باني ذوالجمال دنيا و آخرت است، فرشتگان و حيوانات و جمادات و نباتات و انسان را در قصر اين هستي و در دايرة اسباب، استخدام مي کند و به عبادت فرا می خواند، نه به
— 455 —
خاطر نياز؛ چون او آفريننده است، بلكه به خاطر اظهار عزت و عظمت و شئون ربوبيت و حكمت هایي از اين قبيل، اين چهار گروه را به چهار گونهٔ‌ مختلف عبادت، مكلف ساخته است:
گونهٔ‌ اول: آنانی كه در مثال به بردگان تشبيه شده اند؛ فرشتگان هستند، فرشتگان مراتب ترقي را از طريق مجاهدت طي نمي كنند؛ چون هريك، مقامي ثابت و رتبه اي معين دارند. اما آنان در نفس اعمال شان ذوق خاصي دارند و در همان عبادتي كه انجام مي دهند حسب درجات شان فيض مي برند؛ يعني پاداش خدمت شان در خود خدمت است. همان طوري كه انسان از آب، هوا، نور و غذا لذت مي برد، فرشتگان نيز از انوار ذكر و تسبيح و حمد و عبادت و معرفت و محبت تغذيه مي كنند و لذت مي برند. چون از نور آفريده شده اند، پس نور براي تغذيه شان كافي است، حتي روائح طيبه (بوهاي خوش) كه به نور نزديك است نيز نوع ديگري از غذاي آنان است كه از آن احساس شادماني مي كنند. آري! ارواح طيبه، روائح طيبه را دوست مي دارند.
و نيز فرشتگان در كارهايي كه به دستور معبود خود انجام مي دهند و در اعمالي كه در راه او و در خدمتي كه به نام او و در نظارتي كه تحت نظر او انجام مي دهند و در شرفي كه با انتساب به او به دست مي آورند و در تفريح و تماشایي كه با مطالعه ملك و ملكوت او بدان نايل مي شوند و در تنعّمي كه با مشاهدة تجليات جمال و جلال او به دست مي آورند، از چنان سعادت بزرگي برخوردار هستند كه عقل بشر توان درك آن را ندارد و جز خود فرشتگان كسي دیگر آن را نمي فهمد.
برخي از فرشتگان عابدند و عبادت برخي ديگر در انجام وظايفشان است. از بين فرشتگان آن عده كه كارگر هستند به نحوي با انسان شباهت دارند - اگر تعبير صحيح باشد- بعضي از آنان چوپان اند و مراقب حيوانات و برخي ديگر كشاورزند و مراقب گياهان روي زمين؛ يعني سطح زمين، يك مزرعة عمومي است که يك فرشتة موظف (مَلَك مُوكّل) بر آن نظارت مي كند و به اجازه و دستور و حول و قوت خالق ذوالجلال، مراقب عموم حيوانات روي زمين است و براي هر دسته اي از حيوانات، فرشتة كوچك تر ديگري گماشته شده است تا چوپان آن ها باشد.
— 456 —
و چون سطح زمين يك مزرعه است و انواع گياهان در آن كشت مي شود، فرشتة موظفي نیز وجود دارد كه با تكيه به اسم و قدرت پروردگار بر همة گياهان نظارت مي كند و فرشتگان بسيار پائين تر ديگري هم هستند كه هريك با نظارت بر دسته مخصوصي از گياهان به عبادت و تسبيح پروردگار مشغول اند. و حضرت ميكایيل (ع.س.) كه از جمله حاملان عرش رزاقيت است، بزرگ ترين ناظري است كه بر كار فرشتگان نظارت دارد.
فرشتگاني كه به منزلة چوپان و كشاورزند با انسان فرق دارند؛ چون نظارت شان صرفاً در راه خداوند و به نام و قوّت و دستور اوست و عبارت است از: مشاهدة تجليات ربوبيت در همان نوعي كه مسئوليت نظارت آن را برعهده دارند؛ و مطالعة جلوه هاي قدرت و رحمت در آن نوع؛ و رساندن الهام الهي به آن نوع و به گونه اي تنظيم افعال اختياري آن و به ویژه نظارت برنباتات مزرعه زمين؛ و تمثيل تسبيحات و اعلان تحيات معنوي آن ها برای آفريدگار ذوالجلالشان به زبان فرشتگان؛ و حسن استفاده از تجهیزاتي كه داده شده است و تنظيم و توجيه اين تجهیزات برای اهدافي مشخص.
اين خدمت فرشتگان عبارت است از: نوعي كسب توسط جزء اختياري، که نوعي عبادت و عبوديت به شمار مي آيد، چون آنان تصرف حقيقي ندارند، زيرا هر چيز نشان مخصوص و مهر معين آفريدگار هر چيز را با خود دارد و كسي ديگر هرگز نمي تواند در ايجاد مداخله کند.
پس بايد گفت: اين نوع اعمال فرشتگان، عبادت آنان است، مثل انسان، عادت شان نيست.
گونهٔ‌ دوم: از كارگراني كه در قصر اين هستي كار مي كنند، حيوانات اند. و چون حيوانات نفس پراشتها و جزء اختياري دارند، اعمال شان لوجه الله صورت نمي گيرد، بلکه برای نفس شان نيز سهمي اختصاص مي دهند؛ لذا مالك الملك ذوالجلال و الاكرام در ضمن اعمال شان حقوق و پاداشي به آن ها ارزاني و سهم نفس شان را عطا مي كند؛ مثلا:
بلبل معروف است به عاشق گل ها. فاطر حكيم اين حيوان كوچك را استخدام کرده و آن را در مسیر پنج غايه و هدف به کار می گمارد: (٭):- چون بلبل شاعرانه آواز مي خواند، در اين بحث ما نيز روح شاعرانه سرايت کرده است، اما اين بحث، خيال نيست، حقيقت است! (مؤلف)
— 457 —
اول: بلبل مأمور و مكلف است تا به نمايندگي از طرف قبايل حيوانات، علاقه مندي شديدي به همة نباتات و گياهان اعلان کند.
دوم: موظف است تا از هداياي فرستاده شده از جانب رزاق كريم استقبال و اعلان سرورکند؛ چون او يك خطيب رباني است، لذا با آوازش روزي حيوانات محتاج به آن را كه به منزلة ميهمانان خداوند رحماني اند، از او مي خواهد.
سوم: اظهار حسن استقبال از همة نباتات و گياهاني كه به خاطر كمك به هم جنسان شان، يعني پرندگان و حيوانات فرستاده شده اند.
چهارم: بازگو کردن نياز شديد حيوانات به نباتات که این نیاز تا سرحد عشق است؛ يعني نياز حيوانات را به چهرة زيباي نباتات، در محضر عام اعلان می کند.
پنجم: تقديم لطيف ترين تسبيح به بارگاه مرحمت مالك الملك ذوالجلال و الجمال و الاكرام همراه با لطيف ترين شور و شوق، در لطيف ترين چهره اي كه چهرة گل است.
بدين منوال معاني ديگري نيز وجود دارد كه شبيه اين پنج هدف است. همين معاني و اهداف، هدف بلبل را از كار در راه حق سبحانه و تعالي تشكيل مي دهند.
بلبل به زبان خود سخن مي گويد و ما اين معاني را از نغمه هاي حزين اش درك مي كنيم، فرشتگان و روحانيات هم آن را مي فهمند. خود بلبل معاني نغمه هایش را به طور كامل نمي فهمد، اما اين امر مانع فهم ما نمي شود و ضرري ندارد.
مثال مشهوری است که: "بسا شنونده است که از گوينده بهتر درك مي كند!" و عدم آگاهي بلبل از تفصيل اين غايات بر عدم وجود آن دلالت نمي كند ؛ مانند ساعت: وقتت را برايت اعلان می کند، اما خودش نمي داند چه مي كند ؛ لذا نفهميدن آن برای فهميدن تو ضرري ندارد.
اما پاداش و حقوق جزیي بلبل عبارت است از: ذوق به دست آمده از مشاهدة تبسم گل هاي زيبا و لذت حاصله از گفتگو و درد دل با آنها؛ يعني نغمه هاي حزين و صداهاي رقت انگيز او شكايات برخاسته از درد و رنج حيواني نيست، بلكه عبارت است از: اداي شكر و سپاس در برابر عطاياي رحماني.
— 458 —
تو نیز نغمه هاي زنبور عسل، عنكبوت، مورچه، حشرات و حيوانات كوچك را با نغمة بلبل مقايسه كن! در خدمتي كه تك تك اينها انجام مي دهند، اهداف زيادي وجود دارد و ذوق و لذت خاصي به عنوان پاداش ناچيز در آن گنجانده شده است، و با اين ذوق و نشاط به اهداف مهم صنعت رباني خدمت مي كنند. همان گونه که يك كارگر در كشتي پادشاه مزد و حقوق ناچيزي دارد، حيواناتي كه در خدمت سبحان هستند نيز مزد و پاداش جزیي و معمولی دارند.
تكميل بحث بلبل:
گمان مكن كه وظيفة اعلان و دلالت و راهنمایي و نغمه سرایي با زمزمة تسبيحات، خاص بلبل است، بلكه هر گونه ای از مخلوقات، صنفي مشابه بلبل دارد و فرد يا افراد لطيفي نغزترین احساسات آن نوع را با لطيف ترين تسبيح و سجع، تمثيل مي كنند، به ویژه حشرات که بلبل هاي بسيار زياد و گوناگوني دارند و با نغمه هاي زيباي تسبيحات شان همة حيوانات كوچك و بزرگي را كه گوش شنوا داشته باشند، متلذذ مي سازند.
برخي از اينها شب خيزند و در خاموشي شب و سكوت موجودات، انیس محبوب و قصيده خوان مأنوس حيوانات كوچكي هستند كه در سكون و قرار شب فرورفته اند. گویي هر يك از اين بلبل ها قطبي است در حلقة ذكر خفي در میان آن مجلس برپا شده در خلوت شب، كه هر فرد با آرامش و سكون به او گوش فرا داده و با قلب مطمئن خود نوعي ذكر و تسبيح فاطر ذوالجلال را مي خواند.
وبرخي ديگر از اين بلبل ها ویژهٔ‌ روز هستند که از طرف روز، رحمان رحيم را روي منبر درختان و برفراز همة موجودات زنده با صدایي بلند و نغمه هاي لطيف و با تسبيحات مسجع اعلان مي دارند، به ویژه در فصول بهار و تابستان. و همچون رئيس حلقة ذكر جهري، شور و وجد شنوندگان را بر مي انگيزند و آن هنگام هر شنونده اي با زبان مخصوص و نغمة ویژه اش به ذكر فاطر ذوالجلال مي پردازد؛ يعني هر نوعي از موجودات، حتي ستارگان، يك سرذاكر حلقة ذكر و يك بلبل نور افشان دارند.
اما برترين و شريف ترين و نوراني ترين و روشن ترين و بزرگوارترين و گرامي ترين اين بلبل ها و از نظر صدا رساترين؛ از نظر وصف، و الاترين؛ از لحاظ ذكر، كاملترين؛ از نقطه نظر شكر، عام ترين؛ از حيث ماهيت، كامل ترين و از نظر صورت،
— 459 —
زيباترين آن ها كه در آسمان ها و زمين و در باغستان اين هستي پهناور، همة موجودات را با كلمات هماهنگ و لطيف و نيايش هاي لذيد و تسبيحات علوي اش به وجد و جذبه در آورده است، عندليب بزرگوار نوع بشر و بلبل قرآن بني آدم، محمد عربي است، عليه و علي آله و أمثاله افضل الصلوات و اجمل التسليمات.
خلاصه: حيواناتي كه در قصر هستي مشغول خدمتند با كمال اطاعت، به اوامر تكويني گردن نهاده و غایات موجود در فطرت شان را به زيباترين شکل و به نام پروردگار اظهار مي كنند. تسبيحات و عبادات آن ها در واقع عبارت است از: سعي و تلاش در كار و انجام وظايف زندگي به زور و قوت خداوند كه به عنوان هدايا و تحيات به درگاه فاطر ذوالجلال و بخشندة زندگي تقديم مي دارند.
گونهٔ‌ سوم كارگران: نباتات و حيوانات اند که مزد و پاداشي ندارند. چون فاقد اختيارند، پس اعمال شان خالصاً لوجه لله و به محض اراده و نام او و در راه او و به حول و قوت او است. با این وصف از احوال نباتات چنین برداشت مي شود كه آن ها در اداي وظايف تلقيح و توليد و تربيت ميوه ها نوعي احساس لذت دارند؛ اما هرگز با درد و الم مواجه نيستند، برخلاف حيوانات كه به خاطر داشتن اختيار، لذت شان آغشته با درد است و به دليل عدم مداخلة اختيار در كار نباتات و جمادات، آثار كار آن ها كامل تر از كار حيوانات صاحب اختيار است. در بين حيوانات صاحب اختيار نیز كار حيواني مثل زنبور عسل كه از نور وحي و الهام مستفيد است، به مراتب كامل تر است از كار حيوانات ديگري است كه به اختيار جزیي خود متكي هستند.
و در مزرعة روي زمين، هر طايفه اي از گياهان و نباتات، با زبان حال و استعدادش از فاطر حكيم نيازهايش را مي خواهد و چنين دعا مي كند:
"پروردگارا ! چنان نيرویي به ما عطا كن که در هرگوشه و كنار زمين پرچم طايفه مان را بر افراشته، عظمتِ ربوبيتت را با زبان خود اعلان کنیم! و توفيق ده تا در هركنج مسجد روي زمين، تو را عبادت كنيم! و قدرتي ارزاني کن تا در هر زاويه اي از نمايشگاه زمين به تشهير نقش هاي اسمای حسني و صنعت هاي بديع و عجيب تو بپردازيم.
و فاطر حكيم، اين دعاي معنوي نباتات را قرين اجابت ساخته و به بذرهاي طايفه اي از آن ها بال هاي كوچكی می دهد که از موي باريك ساخته شده است، تا بتواند به
— 460 —
هرطرف پرواز كند و به نمايندگي از جانب ديگر هم نوعان، تماشاكننده را به خواندن اسمای حسني وا دارد (مانند اغلب گياهان خاردار و تخم بعضي از گل هاي زرد) و به نوعي ديگر از گياهان، پوشش با طراوت و زيبایي عنايت مي كند كه انسان محتاج آن است و از تماشاي آن به وجد مي آيد؛ حتي انسان را به خدمت آن مي گمارد و انسان در هرجا آن را كشت مي كند. و به طايفة ديگر نيز، چيز غير قابل هضمي كه به استخوان شباهت دارد و با مادة نرمی شبيه گوشت پوشیده شده است مي دهد كه حيوانات آن را مي بلعند و به هر طرف مي پراكنند و به بعضي ديگر خارهاي چنگك مانندي مي دهد كه با اندك تماسي به هر چيز مي پيچند و بدين طريق از جايي به جاي ديگر منتقل مي شوند و پرچم طايفه شان را در آنجا به اهتزاز در مي آورند و صنعت هاي زيباي صانع ذوالجلال را مي گسترانند و برخي ديگر را هم با جعبة پر از بذر مجهز مي سازد كه در وقت رشد و نمو، بذرهايش را مانند تفنگ ساچمه دار تا چندين متر پرتاب مي كنند.
ببين! نباتات چگونه مي كوشند تا در ذكر و تقديس فاطر ذوالجلال از زبان هاي زيادي كار بگيرند! فاطر حكيم و قادر عليمی که هر چيز را در زيباترين صورت و كامل ترين نظم آفريده و با بهترين وسایل مجهز ساخته و به اهداف نيكي متوجه کرده و به وظايف خوبي موظف ساخته و تسبيح گوي زيبا و عبادتگزار خوبي گردانيده است.
پس اي انسان ! اگر انسان واقعي هستي، در اين كارهاي زيبا، دست طبيعت و تصادف و بیهودگی و گمراهي را دخيل مساز! زشت و آلوده اش مگردان و خودت هم آلوده مشو!
گونهٔ‌ چهارم: انسان است؛ انساني كه گونه ای از خدمتگزاران قصر هستي است و از یک جهت به فرشتگان و از جهتي ديگر به حيوانات شبیه است از این جهت که عبادتش كلي است و نظارت و معرفتش فراگير و دعوتش بسوي ربوبيت همگاني است، به فرشتگان شباهت دارد، بلكه جامع تر از فرشتگان است؛ زيرا برخلاف فرشتگان، نفسي شرور و شهواني دارد که دو راه فرا رويش قرار گرفته است: راه بسيار مهمي به سوي پيشرفت و ترقي و راهي ديگر به طرف سقوط و پس رفت.
اما شباهتش به حيوان به اين خاطر است كه در اعمالش سهمي را براي نفس و سهمی را براي خود مي جويد. بدین ترتیب دو پاداش دارد:
— 461 —
يكي: جزیي، حيواني و معجل
ديگري: كلي، مَلكي و مؤجل
در بيست و سه گفتار گذشته، پاداش وظايف انسان را همراه با مدارج پيشرفت و سقوطش بيان کردیم. به ویژه در گفتارهاي "يازدهم و بيست و سوم" با تفصيل بيشتري بيان شده است، از اين رو بحث را در همين جا خاتمه می دهیم و از پروردگار ارحم الراحمين مي خواهيم تا درهاي رحمتش را برما بگشايد و توفيق به سر رساندن اين گفتار را عطا فرماید و از كوتاهي هاي ما درگذرد و گناهان مان را مورد آمرزش قرار دهد!

شاخة پنجم

اين شاخه پنج ميوه دارد

ميوة اول

اي نفس نفس پرستم ! و اي دوست دنيا پرستم!
بدان كه محبت، سبب وجود هستي است و اجزای آن را به هم پیوند می دهد و نور و زندگی آن محسوب می شود. و از آنجايي كه انسان، جامع ترين ميوة کاینات به شمار می رود، در قلب او - كه حکم بذر آن ميوه را دارد- چنان محبتی گنجانيده شده است که می تواند بر کل کاینات مستولی گردد و آن را در بر گیرد؛ لذا کسی شایستگی این محبت نامتناهی را دارد که صاحب کمال نامتناهی باشد.
پس اي نفس! و اي دوست! بدانید:
خداوند متعال دو وسیله را در فطرت انسان تعبيه کرده است: یکی برای محبت و دیگری برای خوف؛ و اين محبت و خوف، يا به خلق و يا به خالق متوجه مي شود. حال آنكه خوف از خلق بلايی است دردناك. و محبت با خلق نيز مصيبتی است کشنده، چون تو از كسي می ترسی كه به تو رحم نمی کند و یا درخواستت را نمی شنود که در این حالت، خوف بلاي دردناكي است.
اما محبت؛ آنچه كه دوستش داري، يا او تو را نمي شناسد که در نتيجه بدون خدا حافظي تو را ترك مي كند ، مثل جواني و دارایی ات، يا به خاطر محبتت تو را تحقير مي
— 462 —
كند ؛ مگر نمي بيني كه نود و نه در صد عشاق مجازي از معشوقه هايشان شكايت دارند، زيرا اگر کسی با باطن قلبش، كه تجليگاه ذات بي نياز است به محبوب هاي دنيويِ شبيه به بت و صنم عشق بورزد، این کار برای آن محبوب ها بسيار سنگين تمام مي شود و آنان هرگز چنين عملی را نمي پذيرند؛ چون فطرت، چيزي را كه فطري و مناسب نباشد رد مي كند و دور مي افكند. (محبت هاي شهواني خارج از بحث ما است)
خلاصه، آنچه كه دوستش داري يا تو را نمي شناسد، يا تحقيرت مي كند و يا با تو رفاقت ندارد، لذا تنهايت مي گذارد و مي رود. وقتي چنين باشد، پس اين خوف و محبت را متوجه چنان ذاتي بگردان که بتواند ترس و بیم ات را به کرنشی شيرين و محبتت را به سعادتی عاری از ذلت تبدیل کند.
آری! معني خوف و ترس از خالق ذو الجلال عبارت است از: يافتن راهي به سوي شفقت و رحمت او و پناه بردن به درگاهش؛ پس خوف شلاقي است که انسان را به سوی آغوش رحمت پروردگار رهنمون مي شود. معلوم است كه يك مادر طفلش را مي ترساند تا او را در آغوش اش بگيرد؛ بنابراين ترس او براي آن طفل بسيار شیرین است، چون او را به آغوش مهر و محبت و شفقت مي رساند، حال آنكه شفقت همة مادران صرفاً تراوشي است از رحمت بیکران الهي.
يعني در خوف خدا لذت بزرگي نهفته است. وقتي در خوف خدا چنين لذتي باشد، معلوم است كه در محبت خدا چه لذت بي پايانی موجود است! افزون بر آن كسي كه از خدا مي ترسد، از خوف و هراس مملو از قساوت و بلاي ديگران نیز نجات مي يابد و محبتي كه به مخلوقات دارد چون به خاطر خداست، آلوده با رنج و فراق نیست.
بله! انسان اولاً خود را دوست مي دارد. سپس خويشاوندانش را، بعداً ملتش را، بعد موجودات زنده را و در نهایت کائنات و دنيا را دوست دارد. او با هر يكي از اين حلقه ها ارتباط دارد و مي تواند از لذت آن ها احساس لذت کند و از دردهایشان متألم شود. حال آنكه در اين دنياي پر هرج و مرج و وزش بادهاي سهمگين و خانمان برانداز، هيچ چيز قرار و ثباتي ندارد؛ لذا قلب انسان بيچاره همواره جريحه دار است. در حقیقت چيز هايي كه انسان به چنگ مي آورد با بر جاي گذاشتن زخم هاي عميق او را ترك مي
— 463 —
کنند، بلكه دستش را نيز قطع مي كنند؛ از این رو دايماً در گرداب اضطراب و پريشاني دست و پا مي زند و چه بسا به غفلت و مستي نیز رو می آورد!
پس اي نفس! اگر عاقل هستی، همه محبت ها را جمع كن و به صاحب حقيقي آن بسپار و از اين بلا ها خود را نجات بده!
این محبت های بي پايان، مخصوص صاحب جمال و كمال بي پايان است، هر گاه به صاحب حقيقي اش سپردي، آنگاه مي تواني تمام چيز ها را به نام او و بدون اضطراب دوست بداري؛ زيرا همه چيز آینهٔ‌ تجليات اوست. يعني نباید اين محبت ها را مستقيماً برای کائنات صرف کنی؛ چه در این صورت، محبتی که لذیذترین نعمت است به نقمتی دردناك تبديل خواهد شد.
یک جهت باقي مانده که بسیار مهم است و آن اینکه:
اي نفس! تو محبتت را در راه خودت صرف مي كني، خودت را معبود و محبوب خود مي سازي و هر چيز را فداي نفست مي کنی، گويی نوعي ربوبيت برايش قايل هستی! حال آنكه سبب محبت کردن و دوست داشتن، يا كمال است که ذاتاً محبوب است و يا منفعت، لذت، فضيلت و يا اسباب ديگري مثل اينها است كه انگيزة محبت مي شود.
پس اي نفس !
در چندين گفتار قاطعانه ثابت كرديم كه ماهيت اصلي تو با قصور، نقص، فقر و عجز عجين شده است. پس تو به اعتبار ضديت، نقش آينه را ايفا مي كني؛ يعني با نقص، قصور، فقر و عجزی که در ماهيتت وجود دارد، كمال و جمال و قدرت و رحمت فاطر ذوالجلال را انعكاس مي دهي. همچنانکه تاريكي هر اندازه زياد باشد به همان اندازه درخشندگي نور را نشان مي دهد.
پس اي نفس!
نه تنها به نفست محبت روا مدار، بلكه بايد با آن عداوت و دشمنی نیز داشته باشی و يا دستِ کم بر او غضب بگیری تا مطمئنه شود و هرگاه نفس، مطمئنه شد، مي تواني بر آن شفقت کنی!
— 464 —
اگر به این خاطر نفست را دوست داري كه سر منشأ لذت و منفعت است و تو نيز فريفته شيريني لذت و منفعت هستي، پس لذت و منفعت نفساني ناچيز را به لذات و منافع بيكران ترجيح مده و همچون كرم شبتابي مباش كه با اکتفا به تراوش ناچیزش تمام دوستان و دلدادگانش را در وحشت تاريكي غرق مي كند! زيرا لذت و منفعت نفساني تو و هر آنچه كه تو نیز از منفعت و سعادتش به نفع و سعادت نايل مي گردي و نیز تمام منافع و نعمت هاي کائنات، بدون شک لطف و مرحمت محبوب ازلي است و بايد اين محبوب ازلي را دوست بداري تا هم از سعادت خودت و هم از سعادت همة آن ها لذت ببري و از محبت كمال مطلق به لذت پايان ناپذير برسي.
محبت شديدي كه فطرتاً به نفست داري، در حقيقت محبت ذاتي اي است كه متوجه ذات پروردگار است، اما تو از آن محبت سوء استفاده كرده و آن را برای خودت صرف مي كني. وقتي چنين است "انا" ی نفست را پاره پاره كن و "هو" را نشان بده! چون تمام انواع محبتي كه به کائنات داري، برای دوست داشتن نام ها و صفات جليلة او به تو داده شده است، اما تو به شیوة غلط از آن بهره گرفته اي؛ پس جزايش را خواهي ديد، چون جزاي محبت نامشروع و بي مورد، مصيبت بي رحمانه است.
محبوب ازلي ای كه با اسم "رحمان و رحيمش" بهشت را که با حورعين مزین است و همه خواهش های مادي را در بر می گیرد، مسكن تو قرار داد و به يُمن ساير نام هایش نعمت هاي ابدي اش را مهيا ساخت تا آرزو هاي روح و قلب و سر و عقل و ديگر لطايف تو را اشباع كند؛ او كه در هر اسمي از اسمای حسنايش گنجینه هاي معنوي بي پايان احسان و اكرام دارد، بدون شك ذره اي از محبت چنين محبوب ازلي ای به كل هستي مي ارزد، اما كل هستي ارزش تجلي جزیي از محبتش را ندارد.
پس اين فرمان ازلي آن محبوب ازلي را که با زبان محبوبش اعلان کرده است، بشنو و سپس از آن پيروي كن:
اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْۜ وَاللّٰهُ غَفُورٌ رَح۪يمٌ
(آل عمران:٣١)
— 465 —

ميوة دوم

اي نفس! عبوديت و بندگي مقدمه ای برای ثواب و مكافات آينده نيست، بلكه نتيجة نعمت گذشته است.آری! ما قبلاً پاداش خود را گرفته ايم و از اين رو، یعنی به خاطر همان اجرت از پیش پرداخت شده، به انجام خدمت و عبوديت موظف شده ايم؛ زيرا خالق ذوالجلالی که تو را ملبس به وجود ساخته است وجودی که خیر محض است به برکت اسم رزاقش، معده ای به تو داده است که می توان رامام غذاهایی را که روی سفره ای در برابرت گسترانده است، بچشد و لذت ببرد.
سپس حيات حساسي به تو داد که همچون معده ات خواستار رزق است، لذا در برابر حواس ات از قبيل: چشم و گوش که همانند دستان اند سفرة پهناور نعمت را به پهناي روي زمين گذاشت. سپس "انسانيت" را كه خواستار رزق و نعمتهاي معنوي بي شماري است به تو عنايت کرد و سفرة وسيعي به وسعت عالم مُلك و مَلكوت را پر از نعمت ساخت و فرا روي معدة انسانيت نهاد و تا جايي كه دست عقل مي رسد، آن را گشود.
و نعمت اسلام و ايمان را به تو بخشید كه به منزله "انسانيت كبرا" است و به نعمت هاي بي پايان نیاز دارد و با ميوه هاي تمام نشدنی رحمت تغذيه مي شود و لذا سفرهٔ‌ پر از سعادت و لذتي پهن ساخت كه همراه با دايرة ممكنات، اسمای حسني و صفات مقدس الهي را نیز در بر مي گيرد. و سر انجام با دادن محبتي كه نوري از انوار ايمان است، سفرة نامتناهي نعمت و سعادت و لذت را به تو ارزاني داشت.
يعني اينكه تو به لحاظ جسم ات، يك جزء كوچك و ضعيف و عاجز و ذليل و مقيد و محدود هستي، اما با احسان پرودگار از جزء به سوي كل، و كلّ نوراني مي گذري؛ زيرا با اعطای "حيات" تو را از جزئيت به نوعي كليّت و با دادن "انسانيت" به كليّت حقيقي و با دادن "ايمان" به يك كليّت متعالی و نوراني و با بخشیدن "معرفت و محبت" به نوري محيط و فرا گير ارتقا بخشيد.
پس اي نفس !
تو از پيش اين همه پاداش را گرفته اي، بعد از آن به خدمت بسيار ناچيزی به نام عبودیت -که لذیذ و راحت است و یک نعمت به شمار می آید- مكلّف شده اي،
— 466 —
ولي باز هم در انجام آن سستي و تنبلي می ورزی و وظايفت را ناقص و ناتمام انجام مي دهي. مثل اينكه مزد و پاداش گذشته ناكافي باشد، پاداش بزرگ تري را با تحكم مي طلبي و با ناز و كرشمه مي گويي: چرا دعايم اجابت نشد؟!
بله! حق ناز کردن نداري، تو بايد اظهار نياز كني. آنگاه پروردگار متعال، بهشت و سعادت ابدي را به فضل و كرم اش عنايت مي كند ؛ پس همواره به رحمت و كرمش پناه ببر و به او تکیه کن و به اين فرمان گوش بسپار:
قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَبِرَحْمَتِه۪ فَبِذٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
(يونس:٥٨)
اگر بگویي: چگونه می توانم با شكر محدود و جزیی ام، از عهدة شكر آن همه نعمت هاي كلي و بي حد برايم؟
جواب خواهم داد: با يك نيت كلي و با اعتقاد راسخ و نا محدود.
مثلاً: مردي با هديه اي به ارزش پنج قران به محضر پادشاهي مي آيد و مي بيند كه هداياي افراد سر شناس و نامور به ارزش میلیون ها پول در آنجا با نظم و ترتيب نهاده شده است، آنگاه با خود مي گويد: هدية من بی ارزش است، چه بايد بكنم؟ بلافاصله به خود جرأت مي دهد و خطاب به پادشاه مي گويد:
سرورم! تمام اين هداياي با ارزش را به نام خودم به تو تقديم مي كنم، چون تو لايق و شايستة آن ها هستي و اگر مي توانستم چندين و چند برابر آن را به تو تقدیم می کردم.
پس از آن، پادشاهي كه به كسی نياز ندارد و هداياي رعيتش را -كه نشانة صداقت و احترام شان نسبت به پادشاه است- مي پذيرد، از آن انسان بيچاره نيز نيت بزرگ و كلي و آرزو ها و اعتقاد زيبا و عالي اش را مثل هديه ای بزرگ قبول مي كند.
به همین ترتیب وقتی بندة عاجز در نماز "التحيات لله" مي گويد، نيت مي كند:
"پروردگارا! من به اسم خود، هداياي بندگي همة مخلوقات را- كه حيات شان است- به تو تقديم مي کنم؛ و اگر مي توانستم تحيات دیگری را به تعداد همه مخلوقات تقديم تو می كردم، زیرا تو شايستة همة آن و حتي بيش از آن هستی".
اين نيت و اعتقاد راسخ، همان شكر كلي و همه جانبه است.
— 467 —
به طور مثال: می توانیم از نباتات نام ببریم، زیرا بذرها و تخم هایشان به منزلة نيت آن هاست؛ مثلاً: خربزه با هزاران تخمي كه در درون خود دارد مي گويد:
"پروردگارا! مي خواهم نقشه هاي اسمای حسنايت را در سراسر زمين اعلان كنم."
و چون پروردگار از كيفيت آنچه رخ خواهد داد، آگاه است، نيت آن ها را همچون عبادت فعلي مي پذيرد. از همین جا می توانی بفهمی که "نيت مؤمن بهتر است از عملش" اشاره است به همین راز.
و از همين جا مي توان به رمز و راز گفتن تسبيحات متعددی همچون:
«سُبْحانَكَ و بِحَمْدِكَ عَدَد خَلْقِكَ وَ رِضَا نَفْسِكَ وَ زِنَة عَرْشِكَ وَ مِدَاد كَلِماتِكَ وَ نُسَبِّحُكَ بِجَمِیعِ تَسْبِحاتِ أَنْبِيائِكَ و أوْلِيائِكَ و مَلائِكَتِكَ.» پی برد.
لذا همان گونه كه یک افسر، خدمت تمام سربازانش را به نام خودش به پادشاه تقديم مي كند، انسان نیز كه افسر تمام مخلوقات و فرمانده حيوانات و نباتات و شايسته خليفه شدن بر موجودات زمين است و در عالم مخصوص اش، خود را وكيل هر كس مي پندارد، اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مي گويد و عبادت تمام مخلوقات را به نام خودش به معبود ذوالجلال تقديم مي کند و با گفتن:
«سُبْحَانَكَ بِجَمِيعِ تَسْبِيحَاتِ جَمِيعِ مَخْلوقاتِكَ وَ بألْسِنَةِ جَميعِ مَصْنوعَاتِك»
همة موجودات را از جانب خود به سخن وا مي دارد.
و همچنین با گفتن: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الكَائِنَاتِ و مُرَكَّبَاتِها» به نام هر چيز درود مي خواند، زيرا هر چيز با نور احمدي (ص) ارتباط دارد. بنابر این حكمت اعداد بي شمار را در صلوات و تسبيحات درياب!

ميوة سوم

اي نفس! اگر می خواهی در يك عمر كوتاه، به عمل اخروي ابدي نایل گردی و هر دقیقه از عمرت را به اندازة يك عمر مفيد ببيني و اگر دوست داري عادتت را به عبادت و غفلتت را به حضور تبديل كني، پس از سنت سنيّه پيروي كن! زيرا هرگاه معامله اي را مطابق شريعت انجام بدهی، گونه ای حضور و اطمينان بر جاي مي گذارد و عبادتی محسوب مي شود و ميوه هاي فراوان اخروي به ارمغان می آورد. مثلاً: چنانچه در وقت
— 468 —
خريدن و يا فروختن چيزي، ايجاب و قبول شرعي را رعایت کنی همين خريد و فروش عادي، حكم عبادت به خود مي گيرد؛ چون تو را به یاد حكم شرعي می اندازد و در نتيجه نوعي تصور وحي به تو دست مي دهد و اين تصور، شارع ذوالجلال را به يادت مي آورد؛ يعني تو را متوجة او می سازد. و اين همان چيزي است كه به سكون و آرامش در قلب می انجامد؛ يعني عمل كردن طبق سنت نبوي، اين عمر فاني را مدار حيات ابدي می گرداند که داراي ميوه هاي جاودان است. پس فرمان:
فَاٰمِنُوا بِاللّٰهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الْاُمِّىِّ الَّذ۪ى يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَكَلِمَاتِه۪ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
(الأعراف:١٥٨)
را گوش كن و بکوش تا مظهر جامع فيض تجلي هر اسمي از اسمای حسناي منتشره در احكام شريعت و سنت سنيه قرار بگيري!

ميوة چهارم

اي نفس! مبادا با ديدن اهل دنيا، به ويژه اهل سفاهت و اهل كفر، فريب بخوری و از زينت و لذات نا مشروع و فريبندة شان تقليد كني! چون با تقليد از آنان، نمي تواني در حدشان بمانی بلكه به مراتب بیشتر سقوط خواهي كرد. حتي نمي تواني هم رديف حيوانات قرار بگيري، زيرا عقلي كه در سر داري به ابزار شومي تبدیل می شود که همواره بر سرت خواهد كوبيد.
به طور مثال: فرض می کنیم در يكي از طبقات كاخ با شكوهي لامپ بسيار بزرگي وجود دارد که چندين لامپ كوچك ديگر به آن متصل است و با انشعاب از آن، طبقات كوچك ديگر را روشن می كنند، حال اگر شخصي آن لامپ بزرگ را خاموش کند، تمام اتاق ها و طبقات را وحشت و تاريكي فرا خواهد گرفت؛ اما در قصري ديگر چندين لامپ كوچك وجود دارد كه به لامپ بزرگ متصل نيستند، در اين صورت اگر صاحب قصر، لامپ بزرگ را خاموش كند، طبقات ديگر روشن مي ماند و مردم مي توانند در روشنایي آن ها به كارشان ادامه دهند و دزدان، دیگر نمي توانند دست به دزدي بزنند.
پس اي نفس من! كاخ اول، فرد مسلمان است و حضرت پيغمبر (ص) در قلب او حكم همان چراغ بزرگ را دارد. اگر او را فراموش و خداي نخواسته ايمان به او را از قلبش بيرون کند، نخواهد توانست به پيغمبر ديگری معتقد باشد، همچنین در روحش
— 469 —
جايي برای هیچگونه كمالات باقي نمي ماند، حتي پروردگارش را نيز از ياد مي برد و تمام مزايا و لطايف موجود در ماهيتش طعمة تاريكي شده و وحشت و بزهكاري هولناكي در قلبش جايگزين مي شود. عجيب است! با به دست آوردن چه چيزي اين بزهكاري و وحشت را مي تواند به انس و آرامش تبديل كند و با كدامين منفعت، توان بازسازي ويرانگري ها را دارد؟!
اما اجانب (غير مسلمانان) به كاخ دوم مشابهت دارند، يعني هرگاه نور پيغمبر (ص) را از قلب بزدايند، باز در قلوب شان انواري باقي مي ماند و يا باقيمانده گمان مي كنند! چون ممكن است در دل هايشان نوعي اعتقاد به خدا و ايمان به حضرت موسي و عيسي عليهم السلام كه مدار كمالات اخلاقي شان است، وجود داشته باشد.
اي نفس اماره!
اگر بگويي: من نمي خواهم همچون پيروان اديان ديگر باشم، بلكه مي خواهم حيوان شوم !
قبلاً چندين بار به تو گفته بودم:
نمي تواني مثل حيوان شوي، چون داراي عقل هستي و عقل نیز با ضربات درد هاي گذشته و ترس و اضطراب از آينده، بر چهره و چشم و سرت سيلي هاي دردناكي مي زند و در يك لذت، هزاران درد مي گنجاند؛ اما حيوان از لذت زيبايی که عاري از درد و رنج است، بر خوردار است.
پس اگر مي خواهي حيوان باشي، ابتدا عقلت را بيرون كن و آن را دور بینداز و سپس خود را در معرض تأديب سيلي آية كريمة كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ (الأعراف:١٧٩) قرار ده!

ميوة پنجم:

اي نفس! بارها گفته ام که انسان، ميوة درخت آفرينش است و مثل ميوه از بذر بسيار دور است و جامع خصائل كلي است و نگاهش متوجه همه است و جهت وحدت هر چيز را در بر مي گيرد؛ پس او مخلوقي است حامل بذر قلب که چهره اش متوجه بسياري از مخلوقات و فنا و دنيا است، اما عبادت كه رشتة پيوند يا نقطة اتصال بين مبدأ
— 470 —
و منتهي است، روي انسان را از فنا به بقا، از خلق به حق، از كثرت به وحدت و از منتهي به مبدأ بر مي گرداند.
اگر ميوه با ارزش و با شعوري كه در شرف بار آوردن بذر هاست، به زيبايي اش ببالد و با ديدن موجودات زندة زير درخت، خود را در اختيار آن ها قرار دهد، يا اينكه در نتيجة غفلت سقوط كند، بدون ترديد در دست آن ها متلاشي مي شود و از هم مي پاشد و مثل يك ميوه عادي از بين مي رود؛ اما اگر آن ميوه، نقطة استنادش را بيابد و بتواند در اين مورد بينديشد كه بذر موجود در داخل آن، نقش جهت وحدت كل درخت را ايفا كرده است، به زودي سبب بقاي درخت و وسيلة اظهار و دوام حقيقت آن خواهد شد؛ زيرا بذري که در داخل آن است، يك ميوة حقيقي كلي و ماندگار را در عمري جاويدان كسب مي كند.
به همن منوال اگر انسان در ميان كثرت مخلوقات، حيران و سرگردان بماند و در امواج کائنات غرق شود و سرمست محبت دنيا گردد و فريب تبسم مخلوقات فاني را بخورد و در آغوش آن ها بيفتد، بدون ترديد خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد و هم به مرتبة فنا و فاني و هم به مرتبة عدم سقوط خواهد کرد؛ يعني به معنای واقعی خود را از بين خواهد برد.
و اگر با حضور قلب، درس ايمان را از زبان قرآن بشنود و سرش را بالا بگیرد و متوجه وحدانيت گردد، آنگاه مي تواند با معراج عبادت به عرش كمالات و فضايل صعود کند و انسان واقعي شود.
ای نفس من! مادام که حقيقت چنين است و از ملت ابراهيم علیه السلام هستي، ابرهيم وار لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (انعام: ٧٦) بگو و رويت را به سوي محبوب باقي برگردان و مثل من چنين گريه كن!
(ابيات فارسي مربوط اين قسمت، در بخش دوم "گفتار هفدهم" درج گرديده است، لذا در اينجا نوشته نشده است.)
— 471 —

فیهییرسییت

— 472 —
فهرست
گفتیار اول ٥
مقام دوم از پرتو چهاردهم ١٠
گفتیار دوم ٢٢
گفتیار سوم ٢٥
گفتیار چهارم ٢٨
گفتیار پنجم ٣١
گفتیار ششم ٣٤
گفتیار هفتم ٤٠
گفتیار هشتم ٤٥
گفتیار نهم ٥٣
گفتیار دهم ٦٣
گفتیار يازدهم ١٥١
گفتیار دوازدهم ١٦٤
گفتیار سيزدهم ١٧٢
مقام دوم گفتیار سيزدهم ١٧٨
حاشيه بخش دوم گفتار سيزدهم ١٨٦
مسأله ششم از رساله ميوه ١٩٦
گفتیار چهاردهم ٢٠٦
پيوست گفتار چهاردهم ٢١٧
گفتیار پانزدهم ٢٢٤
گفتیار شانزدهم ٢٤٥
گفتیار هفدهم ٢٥٦
— 473 —
مقام دوم از گفتار هفدهم ٢٦٠
گفتیار هجدهم ٢٨٦
گفتیار نوزدهم ٢٩٣
گفتیار بيستم ٣٠٧
مقام دوم از گفتار بيستم ٣١٦
گفتیار بيست و يكم ٣٣٧
مقام دوم ازگفتار بيست و يكم ٣٤٤
گفتیار بيست و دوم ٣٥٢
مقام دوم از گفتار بيست و دوم ٣٦٨
گفتیار بيست و سوم ٣٩٥
گفتیار بيست و چهارم ٤٢٥
فهرست ٤٧١
— 62 —
یر جایز باشد - با مهارت فوق العاده ای از آن خبر می دهد.

تابش دوم:

خبر های غیبی قرآن از آینده، این بخش نیز انواع بسیار زیادی دارد:
نوع اول خصوصی می باشد و مخصوص بعضی از اهل كشف و ولایت است.
به گونه مثال: محی الدین بن عربی بسیاری از اخبارغیبی را در سورهٔ‌ الٓمٓ ٭ غُلِبَتِ الرُّومُ (الروم: ١-٢) یافته است. و امام ربانی (احمد فاروقی سرهندی) در حروف مقطعاتی که در آغاز سوره ها است، بسیاری از اخبار و اشاراتِ معاملات غیبی را مشاهده نموده است و هکذا...
و برای علماء باطن (علمایی كه می گویند هر آیه قرآن معنی پنهانی دارد) قرآن كریم از اول تا آخر نوعی از اخبار غیبی است.
اما ما به بخشی از این اقسام اشاره خواهیم نمود که به عموم اختصاص دارد و به همه مربوط می شود، این بخش نیز طبقات زیادی دارد، ما بحث خود را روی یك طبقه متمركز می سازیم.
قرآن حکیم به رسول اكرم (ص) می گوید:
(٭):این آیات از غیب خبر می دهند، و بسیاری از تفاسیر آنها را توضیح داده اند. در اینجا تشریح نشد چون تصمیم چاپ كتاب به حروف قدیم (عربی) مؤلف را به ارتكاب خطای عجله واداشت، لذا این گنجهای ارزشمند پوشیده ماند! مؤلف.
فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ (الروم: ٦٠)
لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ اِنْ شَٓاءَ اللّٰهُ اٰمِن۪ينَ مُحَلِّق۪ينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّر۪ينَ لَا تَخَافُونَ (الفتح: ٢٧) هُوَ الَّذ۪ٓى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدٰى وَد۪ينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّ۪ينِ كُلِّه۪
— 63 —
(الفتح: ٢٨) وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ف۪ى بِضْعِ سِن۪ينَ لِلّٰهِ الْاَمْرُ (الروم: ٣-٤) فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ بِاَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ (القلم: ٥-٦)
اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ ٭ قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّ۪ى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّص۪ينَ (الطور: ٣٠-٣١) وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ (المائدة: ٦٧) فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا (البقرة: ٢٤) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدًا (البقرة: ٩٥) سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت: ٥٣)
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا (الإسراء: ٨٨) يَاْتِى اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُٓ اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِر۪ينَ يُجَاهِدُونَ ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَٓائِمٍ (المائدة: ٥٤)
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا (النمل: ٩٣) قُلْ هُوَ الرَّحْمٰنُ اٰمَنَّا بِه۪ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ ف۪ى ضَلَالٍ مُب۪ينٍ (الملك: ٢٩) وَعَدَ اللّٰهُ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذ۪ينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ د۪ينَهُمُ الَّذِى ارْتَضٰى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا (النور: ٥٥)
از این قبیل، آیات بسیار زیادی وجود دارد که حاوی اخبار غیبی است و همان گونه كه خبر داده تحقق یافته است.
وقتی از زبان شخصی كه در معرض اعتراضات و انتقادات بسیار زیادی قرار دارد و چه بسا بخاطر كوچك ترراواشتباهی دعوایش را ببازد، خبر از غیب برآید و بدون اینكه تردیدی به خود راه دهد با كمال جدیت و اطمینان و آرامش، سخن بگوید، این خود دلیل قاطعی است بر اینكه: او از استاد ازلی اش درس می گیرد و سپس آن را به مردم می گوید.

تابش سوم:

اخبار غیبی قرآن از حقایق الهی، واقعیات هستی و امور اخروی.
آری، بیانات قرآن از حقایق الهی و قوانین مربوط به آفرینش آن كه طلسم كاینات را گشوده و معمای خلقت هستی را كشف نموده است، مهمترین بیانات غیبی به شمار
— 64 —
می رود، چون این کار از توان عقل بشر خارج است و هرگز نمی تواند در بین راه های بی شمار گمراهی راه مستقیم را بپیماید و آن حقایق غیبی را دریابد.
واضح و روشن است كه عقل بزرگترین دانشمندان و نوابغ بشر نتوانسته است به كوچكترین این مسایل برسد. پس از آنكه قرآن كریم از حقایق الهی و از حقایق مربوط به هستی پرده برداشت و پس از آنكه عقول بشر با صفای قلب و تزكیه نفس به آن گوش فرا داد، و پس از آنكه روح ترقی نمود و عقل به تكامل رسید، عقل بشر در مقابل این حقایق خواهد گفت: "صدقت" و در مقابل قرآن "بارک الله".
این بخش تا حدی در "گفتار یازدهم" توضیح داده شده و ثابت گردید، پس نیازی به تكرار نیست.
اما در مورد اخبار غیبی قرآن از آخرت و برزخ باید گفت: عقل بشر به تنهائی نمی تواند احوال آخرت را درك كند و ببیند، اما قرآن به درجه ای آن را ثابت می كند كه گوئی انسان با چشم سر آن را می بیند.
صحت و حقانیت خبرهای غیبی قرآن از آخرت در "گفتار دهم" توضیح داده شد و ثابت گردید، به آن مراجعه كن.

پرتو دوم

جوانی و طروات قرآن:
قرآن كریم همواره طراوت و تازگیش را حفظ كرده است، گویی در هر عصر جدیداً نازل می شود.
آری، از آنجایی كه قرآن خطابی است ازلی و تمام طبقات بشر را در تمام اعصار مستقیماً مورد خطاب قرار می دهد، باید از جوانی و نشاط دایمی بر خوردار باشد، و بدون تردید چنین است و چنین خواهد بود. حتی او به هر یک از عصرهایی که فکر و استعدادهای مختلف و ناهمگون دارند، به گونه ای می نگرد که انگار مختص همان عصر و مطابق نیازمندی های آن است، و به آن درس می دهد و دید همگان را متوجه آن می سازد.
آثار و قوانین بشر، مثل خود او پیر و سالخورده می شوند، تغییر می یابند و دگرگون می گردند. اما احكام و قوانین قرآن به قدری ثابت و راسخ اند كه با گذشت اعصار قوت و متانتشان را بیش از پیش نشان می دهند.
— 65 —
آری، عصر حاضر كه نسبت به هر عصر دیگر بسیار به خود مغرور گشته و از شنیدن بیانات قرآن ابا ورزیده است و به ویژه اهل كتاب آن به خطاب رهنما گرایانه يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ قرآن، چنان نیاز دارند كه گویا آن خطاب مستقیماً متوجه همین عصر است. زیرا لفظ يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ معنای «یا أهل المكتب» یعنی ای اهل فرهنگ و دانش جدید" را در بر می گیرد . و با تمام شدت و طروات و جوانیش در اطراف و اكناف عالم فریاد بر آورده و می گوید:
يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا اِلٰى كَلِمَةٍ سَوَٓاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ..
(آل عمران: ٦٤)
مثلاً: با وجودیكه افراد و جماعت ها از معارضه و رویارویی با قرآن عاجز مانده اند، باز هم تمدن جدید كه نتیجه افكار همه انواع بشر و شاید جن هاست، در برابر قرآن جبهه گیری كرده و با ترفند های سحر آمیزش با اعجاز قرآن كریم مخالفت نشان می دهد، لذا جهت اثبات اعجاز قرآن كریم به این معارضه گر خطرناك، با ادعای آیه
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ (الإسراء: ٨٨) اساسات و دستورات ساخته و پرداخته مدنیت جدید را در برابر اساسات قرآن كریم قرار داده و مقایسه ای انجام می دهیم.
در درجه اول: موازنه ها و مقایسه های انجام گرفته از گفتار اول تا گفتار بیست و پنجم، و نیز آیات ذكر شده در آغاز هر گفتار كه بیانگر حقایق آن موضوع می باشد، همگی اعجاز قرآن كریم و برتری آن را بر مدنیت جدید به وضوح دو دو چهار به گونه ای ثابت می سازد كه جای هیچ گونه شك و تردیدی باقی نمی گذارد.
در درجه دوم: در اینجا اجمالاً برخی از دستورات مدنیت و قرآن كریم را كه در گفتار دوازدهم مفصلاً در مورد آن بحث گردید ذكر می كنیم.
مدنیت جدید با فلسفه اش بر این باور است که "زور" نقطهٔ‌ استناد و تکیه گاه زندگی اجتماعی بشر است، و در هر چیز "منفیعت" را هیدف اساسی اش می داند، و "جیدال" را دستور زندگی می پندارد و "ملیت و نژاد پرستی منفی" را عامل پیوند و استحكام جمعیت ها می داند، و مرام و غایه اش "لهویات" است، تا توسط آن خواهشات نفسانی را بر آورده سازد و مطالبات و تمایلات آن را تزیید و تحریك كند،
— 66 —
حال آنكه نتیجه "زور" تجاوز است، و عاقبت "منفعت طلبی" هم جنگ بر سر بر آوردن آرزو ها است، چون منفعت به تامین هر آرزو كافی نیست، و ثمرهٔ‌ "جدال" هم كشمكش و تشنج است، و "نژاد پرستی" نیز زمینه تجاوز بر دیگران را فراهم می سازد، زیرا با بلعیدن دیگران بزرگ می شود.
چنین است دستورات و اساساتی که مدنیت جدید بر آن تکیه دارد و با همهٔ‌ خوبی هایش فقط به بیست در صد انسان ها نوعی سعادت و خوشبختی ظاهری داده و هشتاد در صد آنها را به كام بدبختی و سفالت كشانده است.
اما حكمت قرآنی بجای "زور" حق را بعنوان نقطهٔ‌ استناد زندگی اجتماعی بشر قبول می كند، فضیلت و رضای الهی را مقصد اساسی می داند، نه "منفعت" را، و به جای قانون جدال "همكاری" را اساس زندگی می شمارد، و به جای نژاد پرستی و قومیت "رابطه دینی، صنفی، و وطنی" را عامل پیوند جمعیت ها می داند، هدف و مقصد نهایی اش اینست كه راه تجاوز خواهشات نفسانی نا مشروع را مسدود ساخته و روح را به سوی ارزش ها تشویق نموده و بدین گونه انسان را به كمالات انسانی سوق می دهد و او را انسان حقیقی می سازد.
لذا "حق" اتفاق و یکپارچگی را اقتضا می کند... و دست آورد "فضیلت" پشتیبانی از یكدیگر است ... و ثمره "همكاری" هم مساعدت و به امداد همدیگر شتافتن است... و شأن "دین" نیز اخوت و انجذاب است ... و عاقبت "مهار ساختن نفس اماره و آزاد ساختن روح با تشویق به سوی كمالات"، سعادت دو جهان است.
بدین طریق، تمدن جدید علی رغم بعضی محاسنش كه از ادیان سابقه و مخصوصاً از ارشادات قرآن كریم گرفته است، باز هم از نقطه نظر حقیقت مغلوب قرآن كریم شده است.
در درجه سوم: فقط سه - چهار مسئله را از جمع هزاران مسئله به عنوان مثال تقدیم خواهیم كرد.
— 67 —
آری، چون احكام و دستورات قرآن كریم از ازل آمده اند، لذا تا ابد باقی خواهند ماند، بر خلاف قوانین مدنیت كه كهنه و فرسوده و محكوم به مرگ خواهد شد، اما احكام قرآن نیرو و جوانی اش را همواره حفظ خواهد نمود.
به عنوان مثال، تمدن جدید با تمام مؤسسات خیریه، نهاد های ظالمانه و مراكز تربیتی و اخلاقی خویش سعی و تلاش نمود تا با دو مسئله قرآن حكیم معارضه و مقابله نمایند، اما نتوانست و ناگزیر به شكست مواجه شد، آن دو مسئله قرآنی در این دو آیه مطرح گردیده است.
وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ
(البقرة: ٤٣)
وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا
(البقرة: ٢٧٥)
این پیروزی حیرت انگیز قرآن كریم را با مقدمه ای بیان می داریم:
به گونه ای كه در كتاب "اشارات الاعجاز" ثابت كرده ایم، اساس همه اختلالات و پریشانیهای بشر، صرفاً در یك سخن نهفته است و منبع تمامی اخلاق سیّئه نیز در یك سخن خلاصه می شود.
سخن اول: "من سیر باشم ، به من چه كه دیگران از گرسنگی بمیرند!".
سخن دوم: "توكاركن، تا من بخورم!".
آری، راحت و سلامت زیستن در جامعه ممكن نیست، مگر با برقراری توازن بین خواص و عوام، یعنی ثروتمندان و فقراء. اساس این توازن، مرحمت و شفقت خواص نسبت به عوام است، و احترام و اطاعت عوام از خواص.
از این رو، سخن اول طبقه خواص را به ظلم، بد اخلاقی، و بی مرحمتی واداشت، و سخن دوم هم عوام را به كینه، حسادت، و مبارزه سوق داد و از چندین قرن بدین سو، راحت و آرامش را از زندگی بشر سلب كرد. در عصر ما نیز در نتیجه جنگ و كشمكش بین كارگران و كار فرمایان، حوادث بزرگ اروپا رخ داد كه این برهمگان معلوم است.
لذا مدنیت با تمام مؤسسات خیریه، و پرورشگاه های اخلاقی، و با كنترل شدید و جاسوسی های دقیقش، نه تنها نتوانست بین آن دو طبقه صلح و آشتی بر قرار سازد، بلكه از معالجه دو زخم عمیق زندگی بشر نیز عاجز ماند.
— 68 —
اما قرآن كریییم با واجب ساختن زكات سخن اول را از ریشه بر می كند و درمان می نماید. و با حرمت ربا، سخن دوم را از پایه و اساسش به زمین می افگند و تداوی می کند.
آری، آیات قرآنی بر فراز درب عالم می ایستد و به ربا می گوید: "ورود ممنوع" و برای بستن در های جنگ و درگیری، به انسان ها دستور می دهد تا دروازه بانک را ببندند، و به شاگردان با ایمان قرآن هشدار می دهد كه مبادا در آن داخل شوند.
اساس دوم:
مدنیت جدید مخالف تعدد زوجات (گرفتن چند زن) است، و این حكم قرآن را خلاف حكمت و منافی مصلحت بشر می پندارد.
بله، اگر حكمت و فلسفه ازدواج فقط بر آوردن شهوت می بود، آن وقت قضیه باید بر عكس می شد. حال آنكه حتی به شهادت تمام حیوانات، و تصدیق نباتات ازدواج كرده (پیوند شده) ثابت است كه:
حكمت و هدف از ازدواج ازدیاد نسل است. اما لذتی که از ارضای شهوت حاصل می گردد، أجرت ناچیزی است که رحمت الهی بخاطر انجام یافتن این وظیفه ارزانی می دارد. پس وقتی كه ازدواج حكمتاً و حقیقتاً بخاطر ازدیاد نسل و بقای نوع باشد، بدون تردید، زنی كه در سال فقط یك بار باردار می شود، و فقط نصف ماه آمادگی تلاقح و جفت گیری را دارد و در پنجاه سالگی عقیم می شود، نمی تواند به مردی كه اكثراً تا صد سالگی توان باردار كردن را دارد کافی باشد، لذا مدنیت مجبور است فاحشه خانه های زیادی باز كند.
اساس سوم:
مدنیتی که از عقل و منطق محروم است، آیه ی قرآن که به زن یک ثلث قایل است را مورد انتقاد قرار می دهد. غافل از این كه اغلب احکام در حیات اجتماعی بشر با در نظر داشت اكثریت وضع می گردد. پس عموماً زن ها تحت حمایت شوهرانشان قرار دارند، اما بسیاری از مییردان مجبور هستند بار زنان شان را نیز به دوش بكشند و مخارج و نفقه شان را تامین نمایند.
— 69 —
پس در این صورت، اگر زنی از پدرش به اندازه نصف یك مرد ارث برد، شوهرش كمبود او را جبران می كند. اما اگر مرد دو برابر بهره زن از پدرش میراث بگیرد، نیمی از آن را به همسرش مصرف می كند و با خواهرش مسییاوی می شود، لذا عدالت قرآنی چنین تقاضا می كند و چنین حکم کرده است.
(٭): قسمتی از مدافعات لایحه ی تمییز است که در مقابل محکمه ایراد شده است و محکمه ی تمییز را به سکوت واداشته است و به این مقام حاشیه شده است:
"من هم به محکمه ی عدلیه می گویم که: دستورات الهی مقدس ترین و پرحقیقت ترین مسئله در حیات اجتماعی سیصد و پنجاه میلیون انسان در طول یک هزار و سیصد سال و در هر عصر به حساب آمده و می آید. شخصی با استناد به تصدیق و تأیید سیصد و پنجاه هزار تفسیر و با اقتدا به اعتقاد راسخ اجداد مان که سیصد و پنجاه سال گذشت زمان را در پی داشته یک دستور الهی را تفسیر کرده است. چنین شخصی را به ناحق و با بی عدالتی محکوم می کنید، اگر در روی زمین به اندازه یک ذره هم عدالت باشد چنین حکمی را رد و چنان رأیی را نقض خواهد کرد".
اساس چهارم:
چنانچه قرآن كریم بت پرستی را ممنوع قرار می دهد صورت پرستی را كه نوعی تقلید از بت پرستی است نیز جایز نمی داند. اما مدنیت جدید صورت را از محاسن و مزایایش می شمارد، در صدد مبارزه با قرآن است. حال آنكه هر نوع صورت - سایه دار باشد یا بی سایه - عبارتست از یك ظلم متحجر، و یا ریای متجسد، و یا هوس متجسم كه میل بشر را به ظلم، ریا و هوس رانی بر می انگیزد و سوق می دهد.
و نیز قرآن كریم جهت پاسداری و محافظت از عفت و كرامت زن ها، از روی مرحمت آنان را به پوشش پرده حیا و حجاب امر می كند تا مبادا این زنانی که منابع شفقت اند لگد مال هوی و هوس های افراد پست و فرومایه شوند و یا اینكه درحكم آلات بی ارزشی برای خوشگذرانی و هوسرانی قرار گیرند. (٭):لمعه بیست و چهارمِ مکتوب سی و یکم با قاطعیت كامل ثابت كرده است كه، حجاب برای زن امری فطری، و كشف حجاب منافی با فطر ت اوست.
اما مدنیت جدید زنان را از خانه هایشان بیرون كشانده و با دریدن پرده حیا و عفتشان، بشریت را مست و مدهوش ساخته است. حال آنكه زندگی خانوادگی با محبت و احترام متقابل بین زن و شوهر تداوم می یابد، اما برهنگی و عریانی احترام و محبت صمیمانه را از بین برده و زندگی خانوادگی را زهرآگین می سازد. مخصوصاً
— 70 —
صورت پرستی اخلاق را فاسد نموده و سجایای نیک را به كلی از بین می برد و سبب انحطاط و سقوط روح می گردد. این امر با مطلب ذیل بهتر فهمیده می شود.
طوری كه نگریستن با دید شهوانی به جنازه زن مرحومه و زیبائی كه به رحمت نیاز دارد، سبب فساد و انحطاط اخلاقی می گردد، نگریستن با دید شهوت به صورت زنان مرده و یا زنده ای كه صورت شان حكم جنازه های كوچك آن ها را دارد نیز، عمیقاً احساسات والای انسانی را تكان می دهد و به ویرانی و انحطاط می كشاند.
لذا همچون این سه مسئله، هر یك از هزاران مسایل قرآنی در دنیا نیز سعادت را برای بشر تأمین نموده و زندگی ابدی اخرویش را نیز تضمین می كند. پس سایر مسایل را می توانی بر مسایل مذكور قیاس كنی.
آری، آنگونه كه مدنیت جدید در برابر دستورات قرآن پیرامون زندگی اجتماعی بشر مغلوب گشت و از نقطه نظر حقیقت، در برابر اعجاز معنوی قرآن عاجز ماند، به صراحت می توان گفت که: هرگاه فلسفه اروپا و حكمت بشر را - كه روح مدنیت را تشكیل می دهند - با حكمت قرآن مقایسه کنیم و این کار را با موازین و معیارهای بیست و پنج گفتار گذشته انجام دهیم، عاجز بودن حكمت فلسفه و معجز بودن حكمت قرآن با قاطعیت ثابت می شود. بگونه ای كه در گفتار های یازدهم و دوازدهم، عجز و افلاس حكمت فلسفه و اعجاز و غنای حكمت قرآن اثبات گردیده است، می توانید به آنها مراجعه كنید.
و نیز آنگونه که مدنیت جدید در مقابل اعجاز علمی و عملییی حكمت قرآن مغلوب گردید، ادبیات و بلاغت مدنیت نیز در برابر ادب و بلاغت قرآن از پای در می آید. و نسبت آن دو همچون گریه حزن انگیز و مأیوسانه كودك یتیمی است در مقایسه با نغمه های آن عاشق پاک طینت و اندوه گینی كه از فراق كوتاه مدت معشوقش، مشتاقانه و امیدوارانه با حزن و اندوه خاصی نغمه سرایی می كند... و یا (ادبیات تمدن) همچون داد و فریادهای عیاش سرگردانی است که در وضعیت پست و اسفناکی عربده می کشد، که هرگز نمی توان این را با قصاید حماسه آفرینی كه به مناسبت پیروزی و یا اعزام به جبهات جنگ و فداكاری های والایی خوانده می شود، مقایسه کرد. زیرا ادب و بلاغت به لحاظ تاثیر گذاری اسلوبش یا حزن انگیز است و یا فرحت بخش.
— 71 —
حزن و اندوه نیز به دو گونه است: یا از "فقد الاحباب" ناشی می شود، یعنی حزن و انییدوه سیاهی از نبود دوستان و وابستگان بییه انسان دسییت می دهد، این همان حزنی است كه ادبیات ضلالت آلود، طبیعت پرست، و غفلت پیشه مدنیت آن را بر جای می گذارد.
حزن دوم از "فراق الاحباب" پیدا می شود. یعنی دوستان هستند، اما از فراق و جدائی شان حزن و اندوهی مشتاقانه به انسان دست می دهد. این حزن و اندوهی است كه قرآن هدایت گر و نور افشان بر جای می ماند.
اما فرحت و سرور نیز دو نوع است: یكی، نفس را به هوسات و خواهشات تشویق می كند. این از ویژگی های سینما، تئاتر، رمان و ادبیات مدنیت است.
اما دومی، فرحت و سرور معصومانه، لطیف و مؤدبانه ای است که نفس را مهار می کند و روح و قلب و عقل و سِرّ را به سوی كمالات، وطن اصلی، مقرّ ابدی، و دوستیان اخرویش تشویق می كند. این خوشحالی، همان خوشحالی ای است كه قرآن عنایت می كند، قرآن معجزالبیانی كه بشر را به سوی جنت و سعادت ابدی و رؤیت جمال الله سوق می دهیید و به وجد و شییوق در می آورد.
بعضی از افراد كوته فهم و بی دقت، معنای عظیم و حقیقت بزرگی را كه آیه
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا
(الإسراء: ٨٨) افاده می کند، بلاغتی مبالغه آمیز و محال گمان می كنند، اما هرگز چنین نیست، نه مبالغه است و نه یك صورت محال، بلكه یک بلاغت حقیقی و یك صورت ممكن و واقعی است. و یكی از وجوهات آن اینست:
هرگاه زیباترین سخنان انس و جن كه از قرآن تراوش نكرده و متعلق به قرآن نیست، یكجا جمع شوند، هرگز نمی توانند با قرآن مماثلت كنند، وقتی نتوانسته اند، نشان داده نمی شود.
وجه دوم: مدنیت و حكمت فلسفه و ادبیات بیگانگان كه نتیجه افكار و حاصل تلاش و كوشش جن و انس و حتی شیطان می باشد، در برابر احكام قرآن و حكمت و بلاغت آن پیشانی عجز بر زمین می سایند، به نحوی كه نمونه های آن را نشان دادیم.
— 72 —

جلوه سوم:

خطاب قرآن به هر یك از طبقات بشر.
قرآن حكیم هریك از طبقات بشر را در هر عصری که باشند مورد خطاب قرار می دهد، گویا مستقیماً به خود آن طبقه توجه دارد و مخصوص آن است. وقتی قرآن تمام طایفه های بنی آدم را به ایمان كه برترین و دقیق ترین علوم است، و به معرفت الهی كه وسیع ترین و نورانی ترین دانشها است، و به احكام اسلامی كه مهم ترین و متنوع ترین معارف است، فرا می خواند و درس می دهد، پس لزوماً درسی باید بدهد كه مطابق فهم و موافق برداشت هر طایفه باشد. حال آنكه درس یكی است، نه مختلف، پس لازم است تا در حین آن درس برداشتها و طبقات مختلفی از فهم و دانش موجود باشد، از ین رو، هر طبقه - حسب درجه خود - از یكی از پرده های قرآن سهم درسش را می گیرد.
بسیاری از نمونه های این حقیقت را ذكر كرده ایم، می توان به آنها مراجعه نمود.
در اینجا صرفاً به یكی دو جزء و به فهم و برداشت یكی دو طبقه اشاره ای خواهیم داشت.
مثلاً: آیه
لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا اَحَدٌ
فهم و برداشت طبقه عوام الناس كه اكثریت مطلق را تشكیل می دهند از این آیه چنین است :
"خداوند متعال از پدر و فرزند و از همسر و همتا پاك و منزه است".
وفهم و برداشت طبقه متوسط:
عبارتست از نفی الوهیت حضرت عیسی علیه السلام و فرشتگان و هر آنچه كه زاد و ولد دارد" چون نفی محال ظاهراً فایده ای ندارد، پس طبق قانون بلاغت "لازمِ حكم" مورد نظر است.
از این رو، مراد از نفی ولد و والد (فرزند و پدر) كه خصایص جسمانی دارند نفی الوهیت از هر آن کسی است كه دارای فرزند و پدر و همتا باشد، در واقع عدم لیاقتشان را به الوهیت بیان می كند.
از این سرّ است كه، سوره اخلاص می تواند به هر انسان در هر وقت و زمان، فایده بخشد.
— 73 —
فهم و برداشت طبقه پیشرفته تر:
پروردگار متعال از هرگونه رابطه با موجودات كه بوی تولید و تولد از آن به مشام برسد پاك و منزّه است، و برتر و والاتر از آن است که شریك و معین و همجنس داشته باشد. رابطه او با موجودات در خالقیت است، او با امر كُنْ فَيَكُونُ و با اراده ازلی و اختیارش موجودات را می آفریند، او از هرنوع رابطه ای كه منافی كمال باشد - مثل ایجاب و اضطرار و صدور بدون اختیار - منزّه است.
و فهم و برداشت طبقه برتر:
"خداوند متعال ازلی، ابدی، اول و آخر است. در هیچ جهت، نه در ذات، نه در صفات، و نه در افعالش نظیر و كفو و شبیه و مثل و مثال و مثیل ندارد. فقط برای توضیح و تبیین افعال و شؤونش می توان از مثال هایی (و لله المثل الاعلی) که مفید تشبیه است کار گرفت.
طبقه عارفان، و طبقه عاشقان و طبقه صدیقین و غیره را كه هر كدام سهم مختلفی در فهم و برداشت دارند، می توان به این طبقات مقایسه نمود.
مثال دوم: مَا كَانَ مُحَمَّدٌ اَبَٓا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ (الأحزاب: ٤٠)
فهم و برداشت طبقه اول از این آیه چنین است:
زید که خادم و پسرخوانده پیامبر اكرم (ص) بود و با خطاب "ای فرزندم" مورد خطاب قرار می گرفت، زوجه گرامی اش را طلاق داد، چونكه او را همكفو خود ندانست، و رسول اكرم (ص) به فرمان خداوندی با وی ازدواج نمود، آیه ای كه بدین مناسبت نازل شده است، می گوید:
اگر پیامبر شما را بسان یك پدر مورد خطاب قرار دهد، این خطاب از روی رسالت است، چون او به اعتبار شخص (نسب) پدر هیچیک از شما نیست تا كه همسرانش شایسته و مناسب او نباشند.
فهم و برداشت طبقه دوم از این آیه:
یك امیر بزرگ همچون پدری مهربان به رعیتش می نگرد، اگر او در ظاهر و باطن، یك پادشاه روحانی باشد آنگاه مرحمت او بالاتر و چند برابر مرحمت پدری مهربان
— 74 —
خواهد بود، حتی افراد رعیتش او را مثل یک پدر خواهند دید و خود را فرزندان حقیقی او خواهند شمرد.
و چون نگریستن به سوی پدر به نگریستن به سوی شوهر تبدیل نمی شود و نگاه کردن به دختر نیز به آسانی جای خود را به نگاه کردن به زوجه (خانم) نمی دهد، لذا در فكر عوام ازدواج پیامبر با دختران مؤمنان، سازگار نمی آمد.
پس قرآن آن ها را مورد خطاب قرار داده و می فرماید "پیغمبر اکرم (ص) به سوی شما به دید مرحمت و شفقت می نگرد، این از نقطه نظر رحمت الهی است، و رفتار پدرانه او با شما نیز از لحاظ نبوت اوست، اما او به اعتبار شخصیت انسانی پدر شما نیست تا ازدواج او با دختران تان نامناسب و حرام باشد".
طبقه سوم آیه را این گونه می فهمند:
مبادا با اعتماد به شفقت پیامبر اكرم (ص) و انتسابتان به او، مرتكب گناه و سیئات شوید، چون خیلی ها با اعتماد به بزرگان و مرشدان شان در عبادت و عمل سستی و كاهلی نشان می دهند، حتی بعضاً می گویند: "نماز ما خوانده شده است" (مانند بعضی علوی ها)
نكته چهارم:
بعضی ها یك اشاره غیبی را از این آیه برداشت می كنند و آن این که:
پسران پیغمبر اکرم (ص) قبل از رسیدن به سن بلوغ (رجال) به آغوش رحمت الهی می روند، حكمت پروردگار رقم زده است تا نسل ایشان از سلسله اولاد ذكور تداوم نیابد، اما لفظ "رجال" اشاره می كند كه نسل آن حضرت (ص) از زنان ادامه می یابد، نه از مردان.
فللّه الحمد، نسل مبارك حضرت فاطمه رضی الله عنها همچون حضرات حسن و حسین رضی الله عنهما كه ماه فروزان دو سلسله نورانی هستند، نسل مادی و معنوی خورشید نبوت را ادامه می دهند.
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ.
(شعله اول با سه شعاعش به پایان رسید)
— 75 —

شعله دوم

"این شعله دارای سه نور است"

نور اول

قرآن کریم در بین جمله ها و هیئت هایش سلاست رائق و سلامت فائق و تساند متین و تناسب محكم و همكاری قوی را جمع نموده و در بین آیات و مقاصدش تجاوب والایی را گرد آورده است، این مطلب را علم بیان و فن معانی تصدیق می کند و هزاران نفر از پیشوایان زبردست این علوم امثال زمخشری، سكاكی، و عبدالقادر جرجانی بر آن صحّه می گذارند.
و با آن كه هشت الی نه سبب مهم برای اخلال این تجاوب و تعاون و تناسد و سلاست و سلامت وجود دارد، اما به جای اخلال و افساد، نیرو و توانمندی بیشتری بر این سلاست و سلامت و تساند بخشیده است و صرفاً اندكی اجرای حكم نموده و سر از پرده نظام و سلاست برآورده اند، آن هم بدان خاطر كه به معانی ارزشمندی که در سلاست نظم قرآن وجود دارد دلالت كند. چنان که از تنه صاف و هموار درخت برآمدگی ها و برجستگی هایی بروز می كند، لكن این برآمدگی بخاطر اخلال در نظم و تناسب درخت نیست، بلكه بخاطر دادن میوه هایی است كه زیبائی و کمال درخت در آن است.
زیرا قرآن کریم در مدت بیست سال به صورت تدریجی و متفرق و در مواقع نیاز نازل شده است، بازهم از چنان هماهنگی و مناسبتی برخوردار است كه گویا یك دفعه نازل شده است.
و نیز با آن كه در مدت بیست سال بخاطر اسباب نزول مختلفی نازل گردیده است، با آن هم چنان مناسبت و پیوندی از خود نشان می دهد که گویی بخاطر یك سبب نازل شده است.
و نیز با آن كه قرآن كریم جهت پاسخ دادن به پرسش های متفاوت و مكرر آمده است، با آن هم چنان امتزاج و اتحاد كاملی را نشان می دهد که گویی پاسخ سوال واحدی است.
— 76 —
و نیز با آن كه قرآن كریم برای بیان احكام مربوط به رخدادهای متغایر و متعددی آمده است، با آن هم چنان انتظام كامل از خود نشان می دهد كه گویا بیان حادثه واحدی است.
و نیز با آن كه قرآن در هنگام نزول، تنزّلات کلامی الهی را تضمن نموده و در اسلوب هایی که مناسب فهم و درک مخاطبان بی شمار است نازل گردیده و مخاطبان قرآن هم حالات ناسازگار و گوناگونی داشته اند، باآن هم چنان شباهت زیبا و سلاست لطیفی دارد كه گویا حالت یكی و برداشت ها هم یکسان است، به حدی كه سلاستش همچون آب روان می خروشد.
و نیز باآن كه قرآن كریم روی سخن خویش را متوجه صنف های متعددی از مخاطبان که بدور از هم اند ساخته است، باآن هم چنان سهولت بیان و جزالت نظام و وضوح افهام دارد كه گویا مخاطبانش همگی یك صنف اند و به حدی که هر صنف فقط خود را مخاطب اصلی آن گمان می كند.
و نیز با آن كه قرآن كریم بخاطر راهنمایی و رساندن انسان ها به مقاصد ارشادی و تدریجی متفاوت، نازل شده است، باآن هم چنان استقامت كامل و توازن دقیق، و ترتیب زیبائی دارد كه گویا مقصد یكی است.
پس این اسباب، با آن كه اسباب آشفتگی است و سبب اختلال معنی و مبنی است، اما آن ها استخدام شده اند تا بیان اعجاز انگیز و سلاست و تناسب قرآن آشکار گردد.
آری، كسی كه دارای قلب سالم، عقل مستقیم، وجدان پاك و ذوق سلیم باشد، در بیان قرآن سلاستی زیبا، تناسبی رعنا، آهنگی خوش، و فصاحتی بی مانند را می بیند.
و كسی كه چشم سالمی در بصیرتش داشته باشد می بیند كه در قرآن چنان چشمی موجود است كه ظاهر و باطن كل كاینات را مانند صفحه واحدی به وضوح می بیند، و هرگونه كه بخواهد می چرخاند، و با اسلوب دلخواهش معانی آن صفحه را بازگو می كند.
اگر بخواهیم حقیقت این نور اول را با مثالهایش توضیح دهیم، به چندین جلد نیاز خواهیم داشت، لذا در این خصوص با اكتفا به توضیحات داده شده در "رسایل عربی" و "اشارات الاعجاز" و بیست و پنج گفتار گذشته، مجموع قرآن كریم را یكدم به طور مثال نشان می دهیم.
— 77 —

نور دوم

این نور از مزیت اعجاز در اسلوب بدیعی كه در خلاصه گیری ها و اسماء حسنی آخر آیات موجود است بحث می كند.
یادآوری:
آیات زیادی در این نور دوم خواهد آمد، این آیات مخصوص این بحث نیستند بلكه می توانند مثال هایی برای مسایل و پرتوهای گذشته نیز باشند. توضیح باید و شاید این مثال ها به طول می انجامد، فعلاً مجبور هستم تا از اجمال و اختصار كار بگیرم، ازین رو، اشاره بسیار كوتاهی نموده ایم به آن آیاتی كه مثال های این راز بزرگ اعجاز به شمار می روند، تفصیل آن را به فرصتی دیگر موكول ساختیم.
قرآن كریم اغلب در آخر آیات، نتیجه گیری ها و گزیده هایی را ذكر می كند، این گزیده ها: یا خود اسماء حسنی را دربر می گیرد و یا معانی آن را، و یا این كه قضایا را به عقل حواله نموده و به تفكر و تدبر وامی دارد .. و یا این كه از مقاصد قرآن یك قاعده كلی را بر می گیرد و بدین طریق، آیه را تایید و تاكید می كند.
پس در این خلاصه ها و گزیده ها اشاراتی از حكمت عالیه قرآن، و تراوشاتی از آب حیاتِ هدایت الهی، و شراره هایی از برق های اعجاز قرآن وجود دارد.
و ما اینك از بین این همه اشارات فقط "ده اشاره" را اجمالاً ذكر می كنیم، و از بین مثال های بی شمار آن فقط به یك مثال، و از حقایق بسیار زیاد هر مثال، فقط به معنی اجمالی یك حقیقت اشاره خواهیم نمود.
از سوی دیگر اكثر این ده اشاره در اكثر آیات جمع شده و یک نقش اعجازی حقیقی را تشكیل می دهند.
و بیشتر آیاتی كه به عنوان مثال ارائه نموده ایم، در سایر بخش ها مثال هایی برای اکثر اشارات هستند. ما از هر آیه فقط یك مثال ارائه می داریم و اشاره گذرایی خواهیم داشت به معانی آیاتی كه در "گفتارهای" گذشته ذكر نموده ایم.
— 78 —
مزیت جزالت اول:
قرآن حكیم با بیان اعجازگرش افعال و آثار صانع ذوالجلال را در برابر چشم می گستراند، سپس از این افعال و آثار، اسماء الهی را استخراج می كند، و یا مقصدی از مقاصد اساسی قرآن را مانند حشر و توحید، ثابت می سازد.
از جمله مثال های معنی اول:
هُوَ الَّذ۪ى خَلَقَ لَكُمْ مَا فِى الْاَرْضِ جَم۪يعًا ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ
(البقرة: ٢٩)
و از جمله مثالهای معنی دوم:
اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهَادًا ٭ وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ٭ وَخَلَقْنَاكُمْ اَزْوَاجًا ، تا آیه اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ م۪يقَاتًا (النبأ)
در آیه نخست: قرآن آثار بزرگ الهی را كه با اهداف و نظمش به علم و قدرت الهی دلالت دارد به عنوان مقدمه ای برای یك نتیجه و مقصد مهم ذكر می كند، سپس اسم "علیم" الله را استخراج می نماید.
و در آیه دوم: افعال بزرگ و آثار عظیم الهی را ذكر نموده و از آن حشر را كه همان یوم فصل است به عنوان نتیجه بر می گزیند، طوری كه این مطلب در نكته سوم شعاع اول از شعله نخست تشریح شده است.
نكته بلاغی دوم:
قرآن كریم منسوجات صنعت الهی را پیش چشمان بشر می گستراند و نشان می دهد. سپس در گزیده ها و خلاصه ها، این منسوجات را در اسماء الهی می پیچاند، یا این كه به عقل حواله می دهد:
از جمله مثال های مورد اول:
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْاَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْاَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّٰهُ فَقُلْ اَفَلَا تَتَّقُونَ فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ
(يونس: ٣١-٣٢)
— 79 —
در آغاز می گوید: "كیست كه آسمان و زمین را همچون دو انبار رزق و روزی مهیا ساخت و از آنجا باران و از اینجا حبوبات را برآورد؟ و چه كسی غیر از الله می تواند آسمان ها و زمین بزرگ را در حكم دو خزانه دار درآورد؟ پس شكر و حمد بر او منحصر است"
و در فقره دوم می گوید: "چه كسی مالك چشم و گوشتان است كه ارزشمندترین عضو در بین اعضای بدن تان به شمار می رود؟ از كدام كارخانه و دكان خریده اید؟ كسی كه این چشم و گوش لطیف و ارزشمند را برایتان داده او رب شما است، آفریننده و تربیت كننده شما اوست، این ها را او داده است، پس ربّ اوست و فقط او می تواند معبود باشد".
و در فقره سوم می گوید: چه كسی زمین مرده را زنده نموده و صدها هزار دسته و گروه مرده را احیای مجدد می كند؟ "چه كسی غیر از حق سبحان و خالق هستی می تواند این كار را انجام دهد؟ بدون تردید او این كار را می كند، و اوست كه زمین مرده را زنده می سازد. پس وقتی او حق است هرگز حقوق نزد او ضایع نمی شوند، او شما را حتماً روانه دادگاه بزرگی خواهد نمود، و آن گونه كه زمین را زنده می كند شما را نیز زنده خواهد ساخت".
و در فقره چهارم می گوید: "چه كسی غیر از الله می تواند این كاینات بزرگ را بسان یك قصر و یك شهر با كمال انتظام اداره كند و تدابیرش را بدست گیرد؟ وقتی كسی غیر از الله نیست، پس قدرتی كه این هستی بزرگ را با تمام اجرام آن به سادگی اداره می كند چنان بی پایان و بی عیب و نقص است كه نیازی به شریك و همتا و معین و همكار باقی نمی ماند. و اداره كننده هستی بزرگ، اداره مخلوقات كوچك را به دیگری وا نمی گذارد. پس خواه ناخواه "الله" خواهید گفت.
می بینی كه فقره اول و چهارم می گوید "الله" ، و فقره دوم می گوید "رب" و فقره سوم می گوید "الحق".
ببین جمله فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ چه جایگاه اعجاز گرانه ای دارد.
بدین طریق، قرآن عظیم الشان نخست تصرفات عظیم الهی و منسوجات مهم قدرتش را ذكر می كند، سپس دستی را معرفی می کند که گرداننده این آثار بزرگ
— 80 —
و منسوجات شکوهمند است و می گوید: فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ یعنی با ذکر نام های: "حق"، "رب"، و "الله" منبع آن تصرفات عظیم را نشان می دهد.
از جمله مثال های مورد دوم:
اِنَّ ف۪ى خَلْقِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّت۪ى تَجْر۪ى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَٓا اَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ مَٓاءٍ فَاَحْيَا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ ف۪يهَا مِنْ كُلِّ دَٓابَّةٍ وَتَصْر۪يفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
(البقرة: ١٦٤).
قرآن كریم در این آیه تجلی سلطنت الوهیت را در آفرینش آسمان ها و زمین ذکر می کند كه نشان دهنده قدرت و عظمت پروردگار و گواه وحدانیت اوست .. و تجلی ربوبیت را در اختلاف شب و روز خاطر نشان می کند، و تجلی رحمت را در تسخیر و به گردش در آوردن كشتی در آب كه یكی از عمده ترین وسایل در زندگی اجتماعی بشر است، یادآور می شود، و تجلی عظمت قدرت را در فروفرستادن آب از آسمان به سوی زمین مرده، و احیای آن همراه با صدها هزار پدیده های گوناگون، و درآوردن آن را به صورت نمایشگاهی برای عرضه عجایب قدرتش یادآوری نموده .. و تجلی رحمت و قدرت را در آفرینش مخلوقات بی شمار زمین از خاك ناچیز، خاطر نشان می سازد.. و به دنبال آن، تجلی رحمت و حكمت را در توظیف باد و هوا جهت تلقیح و تنفس نباتات و موجودات زنده و تحریک جهت مساعد ساختن برای تکثر، مطرح می کند.. و تجلی ربوبیت را در تسخیر و گردآوردن و پراكنده ساختن ابرهای معلق میان آسمان و زمین ذکر می کند، گویا این ابرها همچون لشکریان گوش به فرمانی هستند که بخاطر استراحت پراکنده می شوند و سپس جهت دریافت دستور، گردهم می آیند.
بدین طریق پس ازآن كه منسوجات صنعت الهی را با بیان لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ برشمرد، توجه عقل را به حقایق و تفصیلات آن معطوف ساخته و به تفكر و اندیشیدن وا می دارد.
— 81 —
سومین مزیت جزالت:
قرآن كریم بعضاً افعال الهی را با تفصیل ذكر می كند، سپس گزیده آن را به طور اجمال بیان می دارد، در واقع با بیان مفصلش قناعت و اطمینان می بخشد و با ایجاز و اجمال آن، حفظ و نگهداری اش را آسان می سازد.
به گونه مثال:
وَكَذٰلِكَ يَجْتَب۪يكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَاْو۪يلِ الْاَحَاد۪يثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلٰٓى اٰلِ يَعْقُوبَ كَمَٓا اَتَمَّهَا عَلٰٓى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرَاه۪يمَ وَاِسْحٰقَ اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ
(يوسف: ٦)
با این آیه به نعمت هایی اشاره می كند كه خداوند بر حضرت یوسف و اجدادش ارزانی داشته است. می فرماید: خداوند از بین فرزندان آدم شما را به مقام نبوت برگزید و سلسله همه انبیاء را به سلسله شما مرتبط ساخت و سلسله شما را بر سایر سلسله های نوع بشر برتری بخشید، چنان كه خاندان شما را محل هدایت و آموزش علوم الهی و حكمت ربانی قرار داد و سلطنت سعادتمندانه دنیا و سعادت ابدی آخرت را یكجا برایتان داد، و با علم و حكمت تو را عزیز مصر و پیامبری والا مقام و مرشدی حكیم ساخت .. پس از برشمردن این نعمت ها خاطر نشان می سازد كه خداوند سبحان چگونه او را و آباء و اجدادش را با علم و حكمت، برگزیده و ممتاز ساخته است، در ادامه می فرماید: اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ پروردگارت علیم و حكیم است" یعنی ربوبیت و حكمتش اقتضا نمود تا تو را و پدرانت را جلوه گاه اسم "علیم و حكیم" بگرداند.
بدین طریق آن نعمت های مفصل را با این جمله كوتاه خلاصه می كند.
و مثلاً: آیه كریمه قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَٓاءُ (آل عمران: ٢٦)
این آیه مباركه تصرفات پروردگار را در زندگی اجتماعی بشر نشان داده و بیان می دارد كه عزت و ذلت، فقر و ثروت مستقیماً به مشیت و اراده پروردگار بستگی دارد، یعنی "در طبقاتی که شمار افراد آن بسیار زیاد و متشتت است نیز صرفاً با مشیت و تقدیر الهی تصرف صورت می گیرد و تصادف هیچ مداخله ای ندارد".
این آیه پس از صدور این حكم می گوید: مهمترین چیز در زندگی انسان رزق و روزی اوست، و با یكی دو مقدمه چینی ثابت می سازد كه روزی انسان مستقیماً
— 82 —
از خزانه رزّاق حقیقی فرستاده می شود؛ زیرا روزی شما به زندگی زمین بستگی دارد، و زندگی زمین به بهار وابسته است، و بهار هم در دست ذاتی است كه خورشید و ماه را تسخیر می کند و شب و روز را می چرخاند.
لذا دادن یك سیب به عنوان روزی حقیقی برای یك انسان، كار كسی می تواند باشد كه سراسر زمین را با انواع میوه جات پركرده است، و او هم رزاق حقیقی است.
سپس با جمله كوتاه: وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشَٓاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ آن افعال مفصل را خلاصه نموده و به اثبات می رساند، و در واقع می گوید: انجام دهنده این افعال كسی است كه به شما روزی بدون حساب می دهد.
نكته بلاغی چهارم:
قرآن كریم گاهی مخلوقات الهی را با ترتیب معینی ذكر می كند و به تعقیب آن بیان می دارد كه در مخلوقات نظام و میزانی وجود دارد كه این نظام و میزان ثمره مخلوقات را نشان می دهند، گویا بدین طریق نوعی شفافیت و تابندگی برای مخلوقات می دهد، مخلوقاتی كه از آن ها اسماء تجلی یافته الهی ظهور می یابد. گویا مخلوقات مذكور الفاظ اند و این اسماء معانی آن ها، یا این كه مخلوقات میوه اند و این اسماء هسته و لباب آن.
مثلاً:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ ط۪ينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً ف۪ى قَرَارٍ مَك۪ينٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الِْعظَامَ لَحْمًا ثُمَّ اَنْشَاْنَاهُ خَلْقًا اٰخَرَ فَتَبَارَكَ اللّٰهُ اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ
(المؤمنون: ١٢-١٤).
قرآن كریم مراحل عجیب، غریب، بدیع، منتظم و موزون خلقت انسان را آیینه وار با چنان ترتیبی ذكر می كند كه گویی هر یك از این مراحل در آیه فَتَبَارَكَ اللّٰهُ اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ خود بخود دیده می شود و این آیه را زمزمه می کند. حتی یكی از كاتبان وحی وقتی این آیه را می نوشت پیش از آنکه به این جمله برسد آن را گفته است، و به گمان این كه به او نیز وحی شده باشد از خود می پرسد: آیا به من نیز وحی آمده است؟ حال آن كه كمالِ نظامِ کلام نخست و شفافیت و انسجام آن است كه قبل از آمدن این كلمه خود را نشان می دهد.
— 83 —
و نیز آیه:
اِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوٰى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ اَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْاَمْرُ تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَ
(الأعراف: ٥٤)
قرآن كریم در این آیه عظمت قدرت الهی و سلطنت ربوبیت را بگونه ای بیان می دارد كه بر قادر ذوالجلال دلالت می کند، قادر ذوالجلالی كه بر عرش ربوبیت قرار گرفته و آیات ربوبیت را بر صفحات كاینات می نویسد، او كه شب و روز را همچون دو نخ سیاه و سفید یكی پی دیگری به گردش درمی آورد. و خورشید و ماه و ستارگان مانند سربازان مطیع و گوش به فرمان اویند. لذا هر روح به محض شنیدن این آیه می خواهد بگوید: تبارك الله رب العالمین.. بارك الله.. ماشاءالله. یعنی جمله تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَ در حكم خلاصه، هسته، میوه، و آب حیات جملات گذشته در می آید.
پنجمین مزیت جزالت:
قرآن بعضاً جزئیات مادی را كه در معرض تغییر قرار گرفته اند و احوال و کیفیت های گوناگون دارند، ذكر می كند، سپس برای این كه آن ها را به حقایق ثابت برگرداند، توسط اسماء نورانی، كلی، و ثابت الهی آن ها را به قید اجمال درمی آورد، و یا این كه با جمله كوتاهی آن را خاتمه می بخشد كه عقل را به تفكر و عبرت وا می دارد.
از جمله مثال های معنی اول:
وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلٰٓئِكَةِ فَقَالَ اَنْبِئُون۪ى بِاَسْمَٓاءِ هٰٓؤُلَٓاءِ اِنْ كُنْتُمْ صَادِق۪ينَ ٭ قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
(البقرة: ٣١-٣٢)
این آیه، نخست یك حادثه جزئی را ذكر می كند و آن این كه: سبب برتری حضرت آدم بر فرشتگان "علم" است، سپس حادثه مغلوبیت فرشتگان را در برابر سیدنا آدم علیه السلام در قضیه علم یادآور می شود، بعداً این دو حادثه را با دو اسم كلی
اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ اجمال می نماید، یعنی فرشتگان می گویند: پروردگا را! تو علیم هستی و آدم را تعلیم دادی، لذا او بر ما غالب گردید، و تو حكیم هستی، پس هرچه را مطابق استعداد ما بر ما می دهی، و او را با استعدادش از ما برتر می سازی.
— 84 —
از جمله مثال های معنی دوم:
وَاِنَّ لَكُمْ فِى الْاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْق۪يكُمْ مِمَّا ف۪ى بُطُونِه۪ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَٓائِغًا لِلشَّارِب۪ينَ ٭ وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخ۪يلِ وَالْاَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًاۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَاَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذ۪ى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَۙ ٭ ثُمَّ كُل۪ى مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُك۪ى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًاۜ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوَانُهُ ف۪يهِ شِفَٓاءٌ لِلنَّاسِۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
(النحل: ٦٦-٦٩)
این آیات بیانگر اینند كه خداوند متعال مخلوقاتی چون گوسفند، بز، گاو و شتر را چشمه های خروشان شیر خالص و صاف و لذیذ قرار داده، و میوه هایی همچون انگور و خرما را ظرف هایی برای نعمت های لطیف و لذیذ، و شیرین گردانیده .. و از زنبور عسل - كه یكی از معجزات قدرت اوست - شربت شفا بخش و شیرین و لذیذی را در اختیار انسان قرار داده است .. و در اخیر، با جمله اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ انسان را به تفكر، عبرت و قیاس نمودن اشیاء دیگر بر نعم مذكور، تشویق می كند.
ششمین نكته بلاغت:
قرآن كریم گاهی احكام ربوبیت را بر كثرتی که وسیع و پهناور است می گستراند، سپس مظاهر وحدت را بر روی آن می گذارد و در نقطه ای كه حكم جهت وحدت را دارد همه آن ها را جمع می كند، یا این كه همه را در یك قاعده كلی جابجا می سازد.
مثلاً: آیه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَلَا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ (بقره: ٢٥٥). این آیه (یعنی آیة الكرسی) با ده جمله ده طبقه توحید را در اشكال مختلف ثابت نموده و با جمله مَنْ ذَاالَّذ۪ى يَشْفَعُ عِنْدَهُٓ اِلَّا بِاِذْنِه۪ با كمال قاطعیت و شدت، رگ های شرك و مداخله غیرالله را قطع می كند.
و چون در این آیه اسم اعظم تجلی نموده است، لذا معانی آن كه به حقایق الهی مربوط می شود نیز از درجه اعظم و مقام والایی برخوردار هستند، زیرا برخی از تصرفات ربوبیت را در درجه اعظمیت نشان می دهد. و پس از یادآوری تدبیر الوهیتی كه به یكباره متوجه آسمان ها و زمین است و در والاترین مقام و بزرگترین درجه قرار
— 85 —
دارد، حفیظیت مطلق و عام شمول را با تمام معانی اش ذكر می كند، سپس با بیان
وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ منابع آن تجلیات عظمی را در یك رابطه اتحاد (گره اتحاد) و جهت وحدت خلاصه می كند.
و به طور مثال آیه:
اَللّٰهُ الَّذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَاَخْرَجَ بِه۪ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِه۪ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْاَنْهَارَ ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَٓائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ ٭ وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا
(ابراهیم: ٣٢-٣٤)
این آیات بیان می دارند که: چگونه پروردگار متعال این كاینات بزرگ را درحكم قصری برای انسان آفرید، و آب حیات را از آسمان بر زمین فرستاد، و آسمان و زمین را مسخر ساخت تا همچون دو خدمتکار روزی انسان ها را برسانند، چنانچه كشتی را در تسخیر انسان قرار داد تا برای هر شخص امكان استفاده از انوع میوه های موجود در سراسر زمین را بدهد، و زمینه مبادله نتایج و فرآورده های سعی و تلاش را برای افراد فراهم سازد و لوازم زندگی و معیشت شان را تامین كند.
یعنی چنان وضعیتی به دریا، باد و درخت داده است كه باد همچون یك شلاق، و كشتی بسان یك اسب، و دریا همچون بیابانی در زیر پای آن می ایستد. چنان كه به وسیله كشتی روابط انسان ها را با سراسر روی زمین تامین نموده، نهرها و رودخانه ها را همچون وسایط حمل و نقل فطری (طبیعی) به تسخیر انسان درآورده، و با به گردش درآوردن خورشید و ماه، این دو را مانند دو خادمِ رام و شناور آفریده است تا چرخ بزرگ كاینات را بچرخانند و فصلهای مختلف سال و نعمتهای رنگ رنگِ منعم حقیقی را در این فصل ها به انسان ها تقدیم نمایند. طوری كه شب و روز را نیز مسخر ساخته است، یعنی شب را لباسی برای آرامش و آسایش، و روز را تجارتگاهی برای تلاش و زندگی قرار داده است.
و پس از بر شمردن این نعمت های الهی، با جمله كوتاه وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا میزان وسعت دایره نعمت های داده شده
— 86 —
بر انسان و سرشار بودن آن را از انواع نعمت ها نشان می دهد. یعنی: هر آنچه انسان با زبان استعداد و نیاز فطری خواسته باشد، پروردگار متعال همه را ارزانی داشته است. نعمت های الهی داده شده بر انسان را نمی توان برشمرد و به انجام آن رسید.
آری، وقتی یكی از سفره های نعمت انسان، آسمان ها و زمین باشند و خورشید و ماه، شب و روز بخشی از نعمت های موجود در این سفره را تشكیل دهند، پس بدون شک، نعمت هایی که به انسان رو نموده اند قابل شمارش نیستند.
هفتمین راز بلاغت:
گاهی یك آیه غایه ها و ثمرات مسَبّب را نشان می دهد تا قابلیت ایجاد را از سبب ظاهری عزل كند و قدرت آفرینش را از آن سلب نماید، تا فهمیده شود كه سبب چیزی به جز یك پرده ظاهری نیست.
زیرا اراده نمودن اهداف پر راز و حكمت و ثمرات بزرگ و مهم بایستی كار کسی باشد که علیم مطلق و حكیم مطلق است. حال آن كه سبب، جامد است و فاقد شعور. ازین رو، آیه مذکور با ذكر ثمرات و غایات این را می رساند كه:
اسباب هرچند، در ظاهر و وجود با مسببات متصل به نظر می رسند، اما در حقیقت مسافت دور و درازی در بین شان وجود دارد.
آری، میان سبب و ایجاد مسبب چنان مسافه دوری وجود دارد كه حتی بزرگ ترین سبب نمی تواند در ایجاد كوچك ترین مسبب نقشی داشته باشد. پس در این مسافه دور و درازی که بین سبب و مسبب موجود است، اسماء الهی همچون ستارگان می درخشند. لذا محل طلوع آن اسمأ همین مسافات معنوی است، چون آنگونه که به مشاهده می رسد، ظاهراً دامن آسمان با كوه هایی که دور تا دور افق را فرا گرفته اند متصل و مقارن است، حال آن كه بین دایره افق جبالی و دامن آسمان مسافت بسیار زیادی قرار دارد، بدین طریق، در بین اسباب و مسببات هم چنان مسافت معنوی بزرگی موجود است كه جز با دوربین ایمان و نور قرآن دیده نمی شود.
مثلاً:
فَلْيَنْظُرِ الْاِنْسَانُ اِلٰى طَعَامِه۪ ٭ اَنَّا صَبَبْنَا الْمَٓاءَ صَبًّا ٭ ثُمَّ شَقَقْنَا الْاَرْضَ شَقًّا ٭ فَاَنْبَتْنَا ف۪يهَا حَبًّا ٭ وَ عِنَبًا وَ قَضْبًا ٭ وَ زَيْتُونًا وَ نَخْلًا ٭ وَ حَدَٓائِقَ غُلْبًا ٭ وَ فَاكِهَةً وَ اَبًّا ٭ مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ
(عبس: ٢٤-٣٢)
— 87 —
این آیات معجزات قدرت الهی را به صورت مرتب و حكیمانه ذكر نموده و اسباب را به مسببات ربط می دهد و در اخیر با لفظ مَتَاعًا لَكُمْ غایه و هدفی را نشان می دهد و ثابت می سازد كه در پشت همه این اسباب و مسبَّباتِ مسلسل، متصرف پنهانی وجود دارد و این غایه ها را می بیند و دنبال می كند. و تأکید می ورزد كه اسباب چیزی جز پرده هایی در برابر او نیستند.
آری، با تعبیر مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ قدرت و توان ایجاد و آفرینش را از همه اسباب سلب می كند، چون معناً می گوید:
آبی كه برای تهیه رزق و روزی شما و حیوانات تان از آسمان نازل می شود، خود بخود فرود نمی آید، زیرا آب قابلیت ترحم و دلسوزاندن بر شما و حیواناتتان را ندارد، پس معلوم می شود كه فرستنده ای دارد.
و بسیار بعید است كه خاك فاقد شعور هم بر شما مهرورزی كند و روزی تان را فراهم سازد، پس خاك خود بخود نمی شکافد و گیاه از آن نمی روید، بلكه كسی وجود دارد كه آن را می شکافد و درهای آن را می گشاید و نعمت ها را به دست شما می دهد.
و همچنان بعید است كه درختان و گیاهان نیز بر شما دل بسوزانند و به فكر روزی تان باشند و میوه ها و حبوبات را تهیه كنند، در حقیقت این ها نخ هایی هستند كه ذات حكیم و علیم نعمت هایش را بر سر آن بسته و از پشت پردهٔ‌ غیب به سوی موجودات زنده دراز می كند.
بدین طریق، از لابلای این بیانات، محل طلوع و خاستگاه بسیاری از اسماء حسنی مانند رحیم و رزاق و منعم و كریم دیده می شود.
مثال دیگر:
اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يُزْج۪ى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِه۪ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ جِبَالٍ ف۪يهَا مِنْ بَرَدٍ فَيُص۪يبُ بِه۪ مَنْ يَشَٓاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَٓاءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِه۪ يَذْهَبُ بِالْاَبْصَارِ ٭ يُقَلِّبُ اللّٰهُ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَعِبْرَةً لِاُولِى الْاَبْصَارِ ٭ وَاللّٰهُ خَلَقَ كُلَّ دَٓابَّةٍ مِنْ مَٓاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى بَطْنِه۪ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰٓى اَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللّٰهُ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(نور: ٤٣-٤٥)
— 88 —
این آیه هنگام بیان تصرفات عجیب در فرود آوردن باران و تشكل ابرهایی كه مهمترین معجزه ربوبیت و عجیب ترین پرده خزانه رحمت الهی هستند، بگونه ای تعبیر می كند كه گویا اجزای ابر در فضا پراكنده و پهنان اند و آن چنانی كه سربازانِ به استراحت رفته، با شنیدن صدای بوق فوراً گردهم می آیند، اجزای كوچك ابر به فرمان الهی یكجا می شوند و قطعات پراكنده آن مثل یك اردو، ابر را تشكیل می دهند. و از قطعات این ابر كه شكل و جسامت كوهای سیاّر در قیامت را دارند و از لحاظ سفیدی و رطوبت شبیه برف و تگرگ اند آب حیات را به تمام موجودات زنده می فرستند.. و در این فرستادن اراده و قصدی به مشاهده می سرد، چون حسب نیاز فرود می آید، یعنی فرستاده می شود و هرگز امكان ندارد اجزای تنومند ابرها که به کوه می مانند خود بخود در جو صاف و نیلگون آسمان، جمع گردند، بلكه كسی آنها را می فرستد كه ذوی الحیات را می شناسد و از احوالشان آگاه است.
بدین سان، در این مسافت معنوی، مطالع و خاستگاه های اسماء حسنی همچون: قدیر و علیم و متصرف و مدبر و مربی و مغیث و محیی دیده می شود.
هشتمین مزیت جزالت:
قرآن كریم گاهی افعال دنیوی عجیب پروردگار را ذكر می كند تا اذهان را برای تصدیق و پذیرش آماده كند و با خاطر نشان ساختن افعال اعجاز انگیزش در آخرت، قلب ها را به پذیرش ایمان حاضر می سازد. و یا افعال الهی عجیبی را كه قرار است در آینده و درآخرت رخ دهد، بگونه ای به تصویر می كشد كه مشاهده نمونه های متعدد آن، باعث باور و اطمینان ما می شود.
مثلاً: اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سوره .. در این بحث، قرآن کریم جهت اثبات مسئله حشر، با هفت یا هشت شیوه مختلف اقامه دلیل می كند.
نخست نشأت اولی (آفرینش نخست) را در معرض دید قرار می دهد و می گوید: وقتی مراحل پیدایش تان را از نطفه به علقه و از علقه به مضغه و از مضغه تا آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأت اخری (آفرینش پس از مرگ) را انكار می كنید؟ حال آن كه آن هم مثل این است، و حتی ساده تر از این.
— 89 —
سپس با بیان اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا به نعمت هایی اشاره می کند كه خداوند سبحان به انسان احسان نموده است و می گوید: ذاتی كه این نعمت ها را به شما ارزانی داشته است، هرگز شما را به حال خود تان رها نمی كند تا به قبر بروید و بدون باز جویی بخوابید. و نیز رمزاً می فرماید:
شما زنده و سرسبز شدن درختان مرده را می بینید، پس چگونه زنده شدن استخوانی را که شبیه به چوب خشکیده است بعید می دانید و آن را به درخت قیاس نمی كنید؟ آیا كسی كه آسمان ها و زمین را آفریده از زنده ساختن و میراندن انسانی كه ثمره آسمان ها و زمین است در می ماند؟ مگر امکان دارد کسی که درخت را اداره و مراقبت می کند اهمیتی به میوه آن ندهد و آن را به دیگران رها كند؟ آیا گمان می كنید "درخت خلقت" عبث و بیهوده رها می گردد و ثمره و نتیجه آن نادیده گرفته می شود؟ بدین ملحوظ آن که در روز حشر شما را زنده می كند چنان ذاتی است كه آسمان ها و زمین تحت كنترل اویند و همه كاینات با فرمان كُنْ فَيَكُونُ او همچون لشكر گوش به فرمان با كمال انقیاد (اطاعت) در پیشگاه او سر فرود می آورند .. او ذاتی است كه آفریدن بهار به اندازه آفریدن یك گل، و ایجاد تمامی حیوانات به اندازه ایجاد یك مگس آسان است، پس قدرت چنین ذاتی با طرح پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ زیر سوال برده نمی شود!
در ادامه با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ بیان می دارد كه او قادر ذوالجلالی است كه عنان هر چیز را در دست دارد، و كلید همه چیز نزد وی است، شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یك كتاب می گرداند، و دنیا و آخرت را مانند دو منزل، این یكی را می بندد و آن را می گشاید. وقتی چنین باشد نتیجه تمام دلایل اینست: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی: شما را از قبر زنده می كند، و به میدان حشر می آورد، و در حضور كبریایی خود به حساب شما رسیدگی می كند.
بدین سان، می بینی که این آیات اذهان را آماده نمود و دل ها را به پذیرفتن قضیه حشر حاضر ساخت، چون كه نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.
ونیز گاهی قرآن كریم نظایر دنیوی افعال اخروی را به چنان شیوه ای ذكر می كند كه انسان آن را احساس كند و جایی برای استعباد و انكار باقی نماند. به طور مثال:
— 90 —
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ... تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ... تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ ... تا آخر سوه.
می بینی که این سوره ها انقلاب های عظیم و تصرفات هولناک ربوبیت را در قیامت و حشر به چنان طرزی بیان می كند كه قلب، دچار ترس و وحشت می شود و عقل در حیرت می ماند، اما چون انسان نظایر آن را در خزان و بهار می بیند لذا به آسانی قبول می كند. از آنجایی كه حتی تفسیر کوتاه این سه سوره به طول می انجامد، ناگزیر یك كلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم، مثلاً آیه:
اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ این مطلب را می رساند كه "در روز محشر همه اعمال و كردار شخص بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می شود" چون این مسئله بخودی خود بسیار عجیب است ازین رو، عقل نمی تواند به آن پی برد، اما آن گونه كه سوره، به حشر بهاری اشاره می كند و نظایر بسیاری از نكات دیگر را نشان می دهد، نظیر نشر صحف نیز واضح و روشن است، چون هر درخت میوه دار و هرگیاه گلدار، اعمال و افعال و وظایفی دارد و عبادات و تسبیحاتی را به شكلی كه بتواند اسماء حسنی الهی را نشان دهد انجام می دهد، لذا تمام این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در تخم و هسته اش نوشته شده است، و در بهاری دیگر و زمین دیگر بیرون خواهد آمد، یعنی طوری كه هر درخت با فصاحت كامل، اعمال اصول و مادرانش را با شکل و صورت ظاهری خود یادآوری می كند، با شاخه ها، برگ ها، گل ها، و میوه هایش نیز صفحات اعمال خود را منتشر می نمایند.
آری كسی كه در پیش چشمان ما این كار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد اوست كه می گوید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
نكات دیگر را بر این قیاس كن، اگر توان استنباط را داشته باشی استنباط نما. برای این كه كمكی به تو كرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز شرح می دهیم. لفظ كُوِّرَتْ که در این کلام آمده به معنی درهم پیچیدن و جمع كردن است، و آن گونه كه یك مثال درخشان است، به نظیر و مانند آن هم در دنیا ایمایی دارد:
— 91 —
اولاً: خداوند سبحان پرده های عدم و اثیر و آسمان را از جوهره خورشید كه همچون چراغی دنیا را روشن می كند برداشت و آن را از خزانه رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا این چراغ عالم تاب را با پرده هایش خواهد پیچاند و برخواهد داشت.
دوم: خورشید، مأمور و مكلف است تا صبحگاهان نعمت روشنی را بیفشاند و شامگاه نورش را برچیند و پنهان كند و شب و روز را یكی پی دیگری بر سر زمین بگستراند. گاهی می شود كه پرده ای از ابر روی خورشید را می پوشاند و سبب كم شدن داد و ستدش می گردد، و گاهی هم ماه همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تا حدی كارش را كاهش می دهد، یعنی آن گونه كه چنین عواملی سبب می گردد تا این مأمور موظف متاعش را جمع كند و دفاتر اعمالش را برچیند، پس لابد روزی خواهد آمد كه این مأمور از كارش سبك دوش شود و مأموریتش به سر رسد.
حتی اگر هیچ سببی برای عزل و بركناری آن نباشد شاید با بزرگ شدن دو لكه كوچكی كه روی آن قرار دارد و درحال توسعه است، خورشید نوری را كه با اجازه الهی برسر زمین منتشر ساخته است به دستور پروردگار باز می گرداند و به گرد خود می پیچاند. و پروردگار برایش می گوید:
"در اینجا مأموریتت در زمین پایان یافت، حال برو به جهنم، و كسانی را كه تو را پرستش نمودند و مأمور مسخری چون تو را به خیانت و بی وفایی متهم ساخته و تحقیر كردند، بسوزان! بدین طریق، خورشید با چهره لكه دار و سیاهش فرمان اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را می خواند.
نهمین نكته بلاغت:
قرآن حکیم گاهی بعضی از مقاصد جزیی را ذكر می كند، سپس برای این كه این جزئیات را به یك قاعده كلی تبدیل كند و اذهان را در پرتو آن به جولان در آورد، آن مقصد جزئی را با اسماء حسنی كه حكم قاعده كلی را دارند تكرار، تأكید، و تثبیت می نماید.
مثلاً:
قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّت۪ى تُجَادِلُكَ ف۪ى زَوْجِهَا وَتَشْتَك۪ٓى اِلَى اللّٰهِ وَاللّٰهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ
(المجادلة: ١)
— 92 —
قرآن كریم می گوید: خداوند سبحان سمیع مطلق است، هر چیز را می شنود، حتی جزئی ترین حادثه زنی را كه از شوهرش نزد تو شكوه نمود با اسم "حق" خود می شنود، و ادعای حق به جانب زنی را كه جلوه گاه لطیف ترین تجلی رحمت الهی، و بزرگترین معدن شفقت و فداكاری است و علیه شوهرش اقامه دعوی نموده و به درگاه الهی شكایت می برد، پروردگار شكایت او را همچون حادثه ای بس بزرگ با اسم "رحیم" می شنود و به آن اهمیت می دهد، و با اسم "حق" با جدیت تمام به آن می نگرد.
لذا جهت كلیت بخشیدن به این مقصد جزئی، آیه كریمه خاطر نشان می سازد كه:
ذاتی كه جزئی ترین حادثه مخلوقات را می شنود و می بیند - و از دایره ممكنات پاك و منزه است - لزوماً او باید ذاتی باشد كه هر چیز را بشنود و ببیند. و كسی كه رب كاینات است او باید دردهای مخلوقات كوچك و مظلوم هستی را ببیند و فریادهایشان را بشنود، كسی كه آلام و مصایب شان را نشنود نمی تواند "ربّ" آنها باشد.
بدین طریق جمله اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ دو حقیقت بزرگ را به اثبات می رساند.
مثال دوم:
سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ
(الإسراء: ١)
قرآن كریم پس از آن که سیران رسول اكرم (ص) را از مبدأ معراج - یعنی از مسجد الحرام تا مسجد القصی - ذکر نمود و منتهای آن را كه سوره نجم بدان اشاره می كند خاطر نشان ساخت، آیه را با جمله اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد.
پس مرجع ضمیر در اِنَّهُ یا خداوند متعال است و یا رسول اكرم (ص) ، اگر بر پیغمبر اکرم (ص) راجع شود، در آن صورت قوانین بلاغت و مناسبت سیاق كلام این را می رساند كه: در این سیاحت جزئی، یك سیر عمومی و عروج كلی وجود دارد، بدین معنی كه آن حضرت (ص) حین ارتقا به مراتب كلی اسماء حسنی تا سدرة المنتهی و تا قاب قوسین، تمام آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را كه در برابر چشم و گوش آن حضرت قرار گرفته بود، همه را دید و شنید، این امر بیانگر آن است که، این سیاحت
— 93 —
كوچك و جزئی در واقع در حكم كلیدی است برای سیاحت كلّی ای كه دربرگیرنده شگفتی های صنعت الهی است.
و اگر ضمیر به خدای سبحان راجع شود آن گاه این مفهوم را می رساند:
خداوند متعال بنده اش را به حضورش دعوت نمود و برای این كه مأموریت و وظیفه ای را به وی بسپارد او را از مسجد الحرام به مسجد الاقصی فرستاد، جایی كه محل تجمع انبیاء است، و پس از آن كه زمینه دیدار وی را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد كه او اصولِ ادیان تمامی پیامبران را با خود داشته و وارث مطلق آن است، او را به ملك و ملكوتش برد و در آنجا گردش داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین رساند.
بدین طریق، گرچه این سیاحت و سفر، یك معراج جزئی است و شخصیت برده شده به معراج، یك عبد و بنده است، اما این عبد حامل امانتی است بس بزرگ و مربوط به همه كاینات، او نوری به همراه دارد كه رنگ هستی و كاینات را دگرگون می سازد، و كلیدی در نزد اوست كه درب سعادت ابدی را می گشاید.
بخاطر همه این ها، خداوند متعال ذات جلال خود را با صفات اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ یعنی شنوا و بینای همه چیز ها توصیف می كند تا نشان دهد که در آن امانت، و آن نور، و آن كلید حکمت های جهان شمولی نهفته است و سراسر هستی را تحت پوشش قرار می دهد.
مثالی دیگر:
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فَاطِرِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ جَاعِلِ الْمَلٰٓئِكَةِ رُسُلًا اُ۬ول۪ٓى اَجْنِحَةٍ مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَز۪يدُ فِى الْخَلْقِ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(فاطر: ١)
در این سوره خداوند متعال می فرماید: "فاطر ذو الجلال آسمان ها و زمین، به گونه ای زیبا آسمان ها و زمین را آراست و آثار كمالش را بر تماشاكنندگان بی شمار نشان داده و آن ها را وا می دارد تا به حمد و ستایش بی شمار آفریدگارشان بپردازند. و همچنان او آسمان ها و زمین را با نعمت های بی حدی آراسته است كه آسمان ها و زمین با زبان همه نعمت ها و با زبان آنانی که از نعمت ها برخوردارند به حمد و ستایش فاطر "رحمن" می پردازند. و در ادامه می افزاید: آفریدگار ذوالجلال آن گونه كه برای
— 94 —
انسان ها، حیوانات، و پرندگان ابزاری داد و بال هایی در اختیار آنان گذاشته است تا بتوانند در شهرها و ممالك زمین سیر و سیاحت كنند، به ساكنین ستارگان و قصرهای آسمان - یعنی فرشتگان - نیز پَر و بال داده است تا بتوانند در ممالك علوی و برج های آسمانی گردش کنند و پرواز نمایند. پس لازم است چنین آفریدگاری بر انجام هر چیز قادر باشد. كسی كه به مگس بال داده تا از میوه ای به میوه دیگر پرواز كند و به گنجشك پَر داده است تا از درختی به درختی دیگر بپرد، اوست که بال هایی را به فرشتگان ارزانی داشته است تا از زهره به مشتری و از مشتری به زحل پرواز کنند.
و عبارت مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ به این نكته اشاره می كند كه فرشتگان برخلاف باشندگان زمین، در جزئیت منحصر نیستند و تحت قید و بند مكان معینی در نمی آیند، بلكه آن ها می توانند در آنِ واحد، در چهار ستاره و یا بیشتر حضور داشته باشند.
پس این حادثه جزئی، یعنی مجهز ساختن فرشتگان با بال ها، به بزرگترین و فراگیرترین دستگاه قدرت الهی اشاره نموده و با گزیده اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ بر آن بیشتر صحّه می گذارد.
دهمین نكته بلاغت:
گاهی یك آیه، گناهانی را که انسان مرتکب شده است ذكر می كند، و او را شدیداً مورد سرزنش قرار می دهد، سپس برای اینكه این سرزنش و تهدید، او را به یاس و ناامیدی نیندازد، آیه را با بعضی از اسماء حسنی كه به رحمت الهی اشاره دارد خاتمه می دهد و به انسان تسلی می بخشد:
قُلْ لَوْ كَانَ مَعَهُٓ اٰلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ اِذًا لَابْتَغَوْا اِلٰى ذِى الْعَرْشِ سَب۪يلًا ٭ سُبْحَانَهُ وَتَعَالٰى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَب۪يرًا ٭ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ وَ لٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْب۪يحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا
(الإسراء: ٤٢-٤٤)
این آیه می گوید: بر ایشان بگو: اگر به گفته شما، خداوند شریكی در ملكش می داشت حتماً این شریك دستش را به عرش ربوبیت وی دراز می كرد و آثار و علایم مداخله به صورت بی نظمی و آشفتگی ظاهر می شد، حال آن كه از هفت طبقه آسمان گرفته تا زنده جان های میکروسکُپی، اعم از جزئی و كلی، كوچك و بزرگ با زبان
— 95 —
جلوه ها و نقش های اسماءحسنی كه بر روی آن ها متجلی است، حمد و تسبیح مسمّی ذوالجلال آن اسماء حسنی را می گویند، و از شریك و همتا منزّهش می دانند".
آری، آسمان با كلمات نور افشانش که خورشیدها و ستارگان اند، و با حكمت و انتظام خود، بیانگر پاكی او است و به وحدانیتش شهادت می دهد.. و جوّ هوا با صدای ابرها، و كلماتِ رعد و برق و قطرات، تسبیح و تقدیس او را گفته و به وحدانیتش گواهی می دهد.. و زمین با كلمات زنده اش که حیوانات و نباتات و موجودات اند، خالق ذوالجلالش را تسبیح می گوید و توحیدش را بیان می كند .. و همچنان هر درخت با كلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیح خداوند را گفته و به یگانگی او شهادت می هد.. و هر مصنوع كوچك و جزئی نیز با آن که كوچك و جزئی است اما با اشاره كیفیات و نقش هایی كه حامل آن است و با نشان دادن بسیاری از اسماءحسنی، تسبیح مُسمَّی ذوالجلال آن اسم ها را گفته و به وحدانیتش گواهی می دهد. بدین طریق، كل كاینات یكباره و با یك زبان متفقاً تسبیح خالق ذوالجلال را می گویند و به وحدانیتش شهادت، و وظایف عبودیتی را که به آنان محول گردیده است با كمال اطاعت برجای می آورند. اما انسان كه گزیده و نتیجه كاینات و خلیفه گرامی و میوه نازنین آن است بر ضد و برخلاف همه این ها با كفر و شرك خود زشت ترین عمل را مرتكب می شود و خدا می داند كه مستحق چه جزای سنگینی است؟ اما برای این كه انسان را گرفتار یاس و نا امیدی نسازد و برای این كه بردباری قهار ذوالجلال را در برابر چنین جنایت نابخشودنی و شنیعترین و زشت ترین عصیان و نافرمانی نشان دهد و حكمت نكوبیدن هستی را برسر این مجرم بیان كند، آیه را با جمله اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا پایان می بخشد و بدین طریق، حكمت مهلت دهی را خاطر نشان نموده و دری از امید را باز می گذارد.
از این ده اشاره اعجازی می توان دریافت كه، در خاتمه و گزیده های آیات، تراوش های هدایت و پرتوهای اعجازی فراوانی موجود است، به حدی كه بزرگترین نابغه های بلاغت با دیدن چنین اسلوب بدیع با كمال حیرت و شگفت انگشت تعجب بر دهان بردند و گفتند: "ما هذا كلام البشر" و با حق الیقین به بیان الهی اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحَى ایمان آوردند.
— 96 —
برخی از آیات علاوه بر همه اشارات مذكور چندین مزیّت دیگر را نیز كه خارج از بحث ماست دربر دارد كه از اجماع آن مزایا، چنان نقش بدیعی از اعجاز به چشم می خورد كه نابینایان نیز می توانند آن را ببینند.

نور سوم

قرآن كریم با كلام های دیگر قابل مقایسه نیست، زیرا كلام، برتری، قوت، حسن و جمالش را از چهار منبع به دست می آورد:
نخست: متكلم، دوم: مخاطب، سوم: مقصد (هدف)، چهارم: مقام. فقط مقام معیار برتری نیست، چنان که ادباء در این زمینه به اشتباه رفته اند. پس در هر سخن باید دید كه گوینده كیست؟ و مخاطب چه کسی است؟ و چرا گفته؟ و در كدام مورد گفته شده است؟ فقط به دیدن سخن اكتفا مكن!
وقتی قرآن قوت و جمالش را از این چهار منبع می گیرد، پس با دقت و تأمل در منابع قرآن به خوبی می توان درجه بلاغت، علویت و حسن قرآن را درک کرد.
آری، كلام از متكلم قوت می گیرد، اگر كلام، امر و نهی باشد اراده و قدرت متكلم را نیز حسب منزلت و جایگاهش دربر می گیرد، وآنگاه به گونه برق آسایی تأثیر می گذارد و در این راستا با کمترین مانع و مقاومتی مواجه نمی شود و به تناسب آن، علویت و نیرومندی كلام افزایش می یابد.
مثلاً: يَا اَرْضُ ابْلَع۪ٓى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى (هود: ٤٤) یعنی: ای زمین! وظیفه ات به پایان رسید، آب خود را فرو خور. و ای آسمان! دیگر نیاز نیست، از باریدن بایست. مثلاً: فَقَالَ لَهَا وَ لِیلْاَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا اَوْ كَرْهًا قَالَتَٓا اَتَيْنَا طَٓائِع۪ينَ (فصلت: ١١) یعنی: ای آسمان و زمین! چه بخواهید چه نخواهید در برابر حكمت و قدرتم گردن نهید، از عدم بدر آیید و به نمایشگاه صنعتم بپیوندید. آن ها گفتند: با كمال اطاعت می آییم، هر وظیفه ای را كه تو بر ما بسپاری با اتكاء به قوتت انجام خواهیم داد.
اینك به قوت و علویت این دستور و فرمان حقیقی و نافذی که نیرو و اراده را دربر دارد بنگر و سپس به سخن و دستور هذیان گونه انسان بیندیش كه به جمادات دستور می دهد و می گوید:
— 97 —
اسكني يا أرض وانشقي يا سماء وقومي أيتُها القيامة!
آیا امكان دارد این كلام با دو فرمان نافذ گذشته مقایسه شود؟ اوامر و دستورات فضولانه ای که از آرزوها و تمنیّات انسان برخاسته كجاست .. و فرمانِ فرمان دهنده ای که متصف به آمریت حقیقی و ناظر اعمال است كجاست ؟.. آری فرمان نافذ فرمانده بزرگی كه به لشكرش دستور "به پیش" می دهد كجاست .. و چنین فرمانی اگر از یك فرد عادی صادر گردد كجا..! این دو فرمان گرچه در ظاهر یكی هستند اما در معنی تفاوت زیادی با هم دارند، مانند تفاوت خود سرباز با فرمانده لشكر.
و به طور مثال: اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢) و وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلٰٓئِكَةِ اسْجُدُوا لِاٰدَمَ (البقرة: ٣٤) در این دو آیه قوت و علویت دو فرمان را ببین. سپس به فرامین بشر بنگر. آیا نسبت آن دو همچون روشنی كرم شب تاب در برابر نور خورشید نیست؟
آری، تصویری كه یك کارگر در هنگام كارش ارائه می دهد، و توضیحاتی كه یك صنعتگر واقعی حین پرداختن به كار ارائه می دارد، و سخنانی كه یك محسن در وقت احسان نمودن بر زبان می آورد، همگی مطابقت گفتار را با كردار نشان می دهد و كاركردهای او را در برابر چشم و گوش تصویر می كند، در واقع می گوید: نگاه كنید! این را به این خاطر انجام دادم، این کار هم بدان منظور انجام می یابد، و این هم چنین و چنان خواهد شد، و آن هم، آنطور .. مثلاً:
اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ٭ وَالْاَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ اَلْقَيْنَا ف۪يهَا رَوَاسِىَ وَ اَنْبَتْنَا ف۪يهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَه۪يجٍ ٭ تَبْصِرَةً وَ ذِكْرٰى لِكُلِّ عَبْدٍ مُن۪يبٍ ٭ وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا فَاَنْبَتْنَا بِه۪ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَص۪يدِ ٭ وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَض۪يدٌ ٭ رِزْقًا لِلْعِبَادِ وَ اَحْيَيْنَا بِه۪ بَلْدَةً مَيْتًا كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ
(ق: ٦-١١)
كجا است این تصویری که همچون ستاره در آسمان قرآن در برج این سوره می درخشد و به میوه های جنت می ماند. در لابلای این افعال، بسیاری از دلایل را با نظم بلاغت ذكر نموده و حشر و رستاخیز را كه نتیجه این همه دلایل است با تعبیر
— 98 —
كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ به اثبات می رساند تا بدان وسیله كسانی را ملزم سازد كه در آغاز این سوره حشر را انكار نموده بودند؟ و كجا است سخن فضولانه انسان ها در مورد كارهایی كه كمتر ارتباطی به آن ها دارد؟ مناسبت میان این دو، همچون مناسبت گل رسامی شده با گل حقیقی و سرشار از حیات است.
اگر خواسته باشیم معنی این آیات را از اَفَلَمْ يَنْظُرُوا تا كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ به بهترین وجه بیان كنیم وقت زیادی را دربر خواهد گرفت، ازین رو، فقط اشاره گذرایی بر آن خواهیم داشت.
قرآن مقدماتی را ترتیب می دهد تا کفار را به قبول حشر وادارد، چون آنان در آغاز سوره حشر را انکار نموده بودند لذا می گویند: آیا شما تا کنون به آسمانی که بالای سرتان است ننگریسته اید که ما چگونه آن را بنا کرده ایم و چه هیبت و نظمی بر آن بخشیده ایم.. آیا نمی بینید که ما چگونه آن را با ستارگان و خورشید و ماه آراسته ایم و هیچ گونه خلل و شکافی در آن نگذاشته ایم..؟ آیا نمی بینید که ما چگونه زمین را گسترانیده ایم و با حکمت کامل آن را زیر پای شما فرش نموده ایم، و کوه های محکمی را فرو افکنده ایم تا زمین را از آبخیزی و بالا آمدن دریا محافظت کنیم..؟ آیا نمی بینید که ما از هر نوع گیاه و سبزیجات زیبا و مسرّت بخش به شکل جفت در آن رویانده ایم و سراسر زمین را با آن ها آراسته ایم ؟ آیا نمی بینید که ما چگونه از آسمان آب پر برکتی را می فرستیم و بدان باغ ها و کشتزارها و حبوبات و میوه های لذیذی همچون خرما و امثال آن را بر آورده ایم و روزی بندگان قرار داده ایم؟ آیا آن ها نمی بینند که من به وسیله آن آب سرزمین مرده را زنده می گردانم و هزاران حشر و رستاخیز دنیوی را بر پا می دارم. پس آن گونه که من با قدرتم این گونه گیاهان را از چنین زمینی بر می آورم، زنده شدن و سر بر آودرن شما از گورها نیز همین گونه است؛ چون زمین در قیامت می میرد و شما زنده می شوید و سر بر می آورید. پس کجا است جزالت بیانی که این آیه در زمینه اثبات حشر آشکار ساخت ی که ما فقط به یکی از هزار آن اشاره کردیم ی و کجا است آن کلمات و سخنانی که مردم بخاطر اثبات دعوایی ایراد می کنند؟
٭٭٭
— 99 —
ما از آغاز رساله تا این جا روش محاکمه بی طرفانه را در زمینه تحقیق اعجاز قرآن دنبال کردیم و بسیاری از حقوق قرآن را پنهان گذاشتیم و نقاب از چهره آن بر نداشتیم، موازنه های ما به گونه ای بود که ما آن خورشید تابان (قرآن) را در ردیف شمع ها قرار می دادیم تا بدین طریق، اعجاز قرآن را به خصم معاند بقبولانیم.
و اکنون تحقیق علمی کارش را کرد و اعجاز قرآن به خوبی ثابت گردید از این رو، نه به نام تحقیق علمی، بلکه به اسم حقیقت و در لابه لای چند سخن اشاره ای خواهیم داشت به مقام قرآن، همان مقام بزرگی که در هیچ موازنه و معیاری نمی گنجد و بالاتر از آن است.
آری، نسبت کلام های دیگر به آیات قرآن، همچون نسبت عکس های بسیارکوچک ستارگان ی که در آیینه دیده می شود ی با خود ستارگان است.
آری، کجا است کلمات قرآن که هر یک حقیقت ثابت و مسلمی را به تصویر می کشد و کجا است معانی ای که بشر با کلمات و واژه های خود بر آیینه های بسیار کوچک فکر و حواسش ترسیم می کند؟
کجا است کلمات قرآن که انوار هدایت را می گستراند و کلام خالق ذوالجلال خورشید و ماه است و همچون فرشتگان زنده و با طراوت.. و کجا است کلمات نیش دار بشر که با نفّاثات سحرانگیز و فریبکارانه اش خواهشات را تحریک می کند؟
آری، نسبت حشرات نیش دار و پروانه ها با فرشتگان پاکیزه و روحانیان نورانی هر چه باشد، نسبت کلمات بشر با کلمات قرآن نیز همان است. این حقیقت را گفتار بیست و پنجم و بیست و چهار گفتار گذشته به اثبات رسانده است. پس این ادعای ما یک ادعای بدون دلیل نیست، بلکه نتیجه برهان و دلیل پیش از پیش ثابت شده است.
آری، کجا است الفاظ قرآن کریم که هر لفظ آن صدف گوهر هدایت است و منبع حقایق ایمانی و معدن اساس و پایه های اسلام است، و مستقیماً از عرش رحمن آمده و از فراز و بیرون هستی به انسان می نگرد و متضمن علم و قدرت و اراده است، پس الفاظ این خطاب ازلی کجا است و الفاظ پوچ و هوس پرستانه و واهی و هوس پرورانه انسان کجا است؟
— 100 —
آری، قرآن همچون درخت طوبی پاکیزه ای است که شاخه هایش را در گوشه گوشه ی عالم اسلام گسترانیده و همه معنویات و شعایر و کمالات و دساتیر و احکام اسلام را بسان برگ هایی منتشر ساخته است و اولیاء و اصفیای این دین را همچون گلهای بهجت انگیز و زیبا ای که طراوت و زیبایی شان را از آب حیات آن درخت بر می گیرند، نشان داده است، و همه کمالات و حقایق مربوط به هستی و الهی را به گونه ای رویانده است که هر هسته میوه های آن یک دستور و منهج عملی و برنامه زندگی است.. پس این قرآن که حقایق را به شکل مسلسل و زنجیره ای و به مثابه درختی پر میوه نشان می دهد کجا است و سخن معلوم و آشنای بشر کجا است. أین الثری من الثریا ؟.
قرآن حکیم از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو، تمام حقایقش را در بازار هستی عرضه نموده و در ملأ عام به نمایش می گذارد و هر کس و هر ملت و هر مملکت از جواهر و حقایق آن سهمش را گرفته است و هنوز هم می گیرد. و علی رغم این، نه آن الفت و نه آن مبذولیت و نه گذشت زمان و نه آن تحولات بزرگ، خللی بر حقایق ارزشمند آن وارد کرده است و آسیبی به اسلوب زیبای آن رسانده است. نه آن را پیر ساخته است و نه طراوت و تازگی آن را از بین برده است و نه ارزش آن را کاسته است و نه حسن و زیبایی آن را خاموش ساخته است.
این حالت به تنهایی یک اعجاز است.
اکنون اگر کسی پیدا شود و مطابق هوی و هوس بچگانه خود به برخی از حقایقی که قرآن آورده است نظمی دهد و سپس سخنان خویش را با کلام قرآن مقایسه نموده و به قصد اعتراض بر بعضی از آیات قرآن بگوید: من هم سخنی شبیه به قرآن گفته ام. شکی نیست که این سخن او کاملاً احمقانه است و به این مثال می ماند:
معمار و مهندس کار کشته ای کاخ شکوهمندی را با استفاده از جواهرات گوناگون می سازد و سنگ های آن را با چنان سنجش و تزیینی جا بجا می کند که هر نقش و زینت آن با همه نقش و نگارهای کاخ پیوند دارد و مکمل یکدیگر است، سپس شخصی که فهمش قاصر از آن نقش و نگارها است و هیچ اطلاعی از ارزش جواهرات و زینت ها ندارد وارد آن کاخ می شود و حسب دلخواهش سنگ ها را تغییر می دهد و نقش و نگارها را خراب می کند و با نظمِ من در آوردی اش آن کاخ را به یک خانه
— 101 —
معمولی تبدیل می کند و بر دَر و دیوارهای آن مهره هایی را که مورد پسند کودکان است می آویزد و سپس داد و فریاد به راه انداخته و می گوید: ببینید! مهارت و ثروت من بیش از بانی آن کاخ است و جواهرات من با ارزش تر از جواهرات اوست!. شکی نیست که این سخن او چیزی بیش از فرو افکنی و یاوه گویی دیوانگان نیست.

شعله سوم

این شعله سه روشنایی دارد

روشنایی اول

یكی از بزرگترین وجه اعجازی قرآن معجز البیان كه در گفتار سیزدهم بیان شده بود اینجا آورده شد و در ردیف دیگر همنوعانش قرار گرفت.
اگر خواسته باشی ببینی و لذت ببری كه چگونه هر یك از آیات قرآن نور اعجاز و هدایت را می گستراند و همچون ستاره ای تابان، ظلمات كفر را ازهم می پاشد، بیا و خود را در آن عصر جاهلیت و در آن صحرای بدویت تصور كن، زمانی كه هر چیز در تاریكی جهل و غفلت و زیر پرده جمود و طبیعت قرار دارد، یكباره خواهی دید كه از زبان بلند و رسای قرآن صدای سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ (الحديد: ١) ، يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَز۪يزِ الْحَك۪يمِ (الجمعة: ١)
بر می آید و با شنیدن صدا های سَبَّحَ ... يُسَبِّحُ، همه موجودات مرده و یا به خواب رفته هستی، در ذهن شنوندگان زنده می شوند، به هوش می آیند، به پا می خیزند، و به ذكر می پردازند.
و ستاره های جامد و آتش پاره چهره تاریك آسمان، و مخلوقات پریشان روی زمین، فریاد تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ (الإسراء: ٤٤) را می شنوند، و در نظر شنوندگان، آسمان به صورت یك دهان و ستارگان همچون كلمات پر راز و حكمت و مالامال از حقیقت و زمین مانند یك سر، دشت و دریا بسان یك زبان، و تمام حیوانات و نباتات به شكل كلمات تسبیح خوان پدیدار می شوند.
— 102 —
بدین طریق، اگر از زمان خود شعوراً به آن زمان منتقل شوی می توانی از دقایق و ظرافت هایی که در اعجاز آیه كریمه ذکر شده است بهره بری، ورنه محروم خواهی ماند.
اگر با وضعیت کنونی ات به آیات قرآن بنگری هرگز نخواهی توانست اعجاز هر آیه را به گونه باید و شاید ببینی، چون وضعیت فعلی ات از آن عصر بدین سو با نور قرآن منوّر گشته و به مرور زمان هر چیز معروف و مألوف شده است و سایر علوم اسلامی نیز بسیاری از تیرگی ها را برچیده است؛ یعنی اگر از لا به لای پرده های ألفت به آیات قرآن بنگری، شکی نیست که زیبایی اعجاز انگیز هر آیه را به شکل حقیقی آن نخواهی دید و با نحوه درهم کوبیده شدن تاریکی ها در پرتو نور تابان آن، نا آشنا خواهی ماند. اینجا است که از میان وجوه فراوان اعجاز قرآن حتی با یک وجه آن کامت شیرین نخواهد شد.
اگر خواسته باشی بلند ترین درجه اعجاز قرآن را تماشا كنی، این مثال را بشنو و به آن بیندیش.
درختی را فرض می كنیم بسیار تنومند و عجیب، شاخه هایش درهر طرف پهن و پراكنده اند؛ این درخت زیر پرده غیب، و در جایی پوشیده نگهداری می شود.
معلوم است كه در بین شاخه ها، میوه ها و برگ ها و گل های یك درخت نیز مانند اعضای بدن انسان نوعی پیوند، تناسب و توازن وجود دارد، و هر جزء با توجه به ماهیت درخت، شكل و صورتی به خود می گیرد.
حال اگر شخصی پیدا شود و اعضای این درخت را - كه هرگز دیده نشده است و فعلاً هم دیده نمی شود - روی پرده ای نقاشی نموده، حد و اندازه اش را تعیین كند و پیوند و خطوط ارتباطی شاخه ها، میوه ها و برگ هایش را به شكلی مناسب به تصویر بكشد و فاصله دور و دراز مبدأ و منتهی را با تصاویر واقعی اعضای درخت پر كند.. در این صورت تردیدی باقی نمی ماند كه این نقاش، آن درخت غیبی را با نگاه غیب آشنایش می بیند و درمورد آن آگاهی كاملی دارد، و بعداً نقاشی می كند.
بدین سان، بیانات فرقانی قرآن كریم نیز در تشریح حقیقت موجودات (این حقیقت عبارتست از: حقیقت درخت آفرینش كه ازآغاز دنیا تا دورترین نقطه آخرت امتداد یافته و از فرش تا عرش و از ذره تا شمس پراكنده است) چنان همگونی و تناسب
— 103 —
را رعایت نموده و به هر عضو و میوه اش صورت مناسبی داده است كه همه محققان در پایان تحقیقشان می گویند: ماشاء الله.. بارك الله. ای قرآن ! تنها تو می توانی طلسم هستی و معمای آفرینش را كشف كنی و بگشایی.
در مثال مناقشه نیست (و لله المثل الاعلی) حال فرض می كنیم اسماء و صفات الهی، شئون و افعال ربانی همچون درخت نورانی طوبی است كه دایره عظمتش از ازل تا ابد امتداد می یابد و حدود كبریایی اش فضای نامتناهی را در بر می گیرد و محدوده اجراأتش از حدود فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام: ٩٥) يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال: ٢٤)
تا به خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (هود: ٧)
هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُۜ (آل عمران: ٦)
و تا وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪ (الزمر: ٦٧) گسترده است.
می بینیم كه قرآن كریم آن حقیقت نورانی را با تمام شاخ و برگ هایش و با تمام غایات و میوه هایش در كمال هماهنگی و تناسب بیان می دارد، به گونه ای كه یكی دیگری را از بین نمی برد و حكم یكدیگر را فاسد نمی كند و از یكدیگر وحشت ندارد. قرآن کریم با چنین صورت شایسته و مناسبی حقایق اسماء، صفات، شئون، و افعال الهی را بیان می كند و همه اهل كشف و حقیقت و صاحبان عرفان و حكمت را كه در دایره ملكوت در گردش اند وا می دارد تا در برابر بیانات شیوای آن شگفت زده بگویند:
"سبحان الله ! چقدر حق و حقیقت! چه زیبا و هماهنگ و چقدر مناسب است!"
مثلاً: در بین اركان ششگانه ایمان كه به دایره امكان و وجوب می نگرد و فقط یكی از شاخه های آن دو درخت بزرگ به شمار می رود، قرآن کریم در بین شاخ و برگ ها و ظریف ترین میوه ها و گل های آن چنان تناسب، توازن و هماهنگی را نشان می دهد و به تصویر می كشد كه عقل بشر از درك آن عاجز و از زیبایی آن در حیرت می ماند.
همچنان در تصویر هماهنگی و تناسب موجود در بین اركان پنجگانه اسلام كه فرعی از شاخه های ایمان به شمار می آید شاهكار کرده، حتی توازن و مناسبت را
— 104 —
به بهترین وجه اش بین كوچكترین آداب، دورترین اهداف، عمیق ترین حكمت ها و كمترین فواید آن، رعایت نموده است.
كمال انتظام شریعت اسلامی که سرچشمه گرفته از نصوص، اشارات و رموز این قرآن است روشن ترین دلیل این مدعا است.
چنانچه انتظام، توازن، تناسب، تکامل و استواری احكام شریعت غرای اسلام، گواه عادل و دلیل برنده ای است بر حقانیت قرآن، بدین معنی كه امكان ندارد بیانات قرآن به علم و دانش ناچیز بشر، به ویژه انسان امی و ناخوانده استناد نماید، بلكه به علمی محیط و فراگیر مستند بوده و كلام ذات بزرگواری است كه در یک لحظه همه اشیا را می بیند و در آنِ واحد، تمام حقایق ازل و ابد را مشاهده می كند.

روشنایی دوم

فلسفه بشر كه رویاروی حكمت قرآن قرار گرفته و می كوشد با آن مبارزه كند، در برابر حكمت والای قرآن شكست خورده و سقوط نموده است.. چنانکه این مطلب را در "گفتار دوازدهم" با اسلوب داستان تمثیلی توضیح داده ایم و درگفتار های دیگر به اثبات رسانده ایم.
پس تفصیل آن را به این گفتار ها حواله نموده و در اینجا موازنه كوچكی را از جهتی دیگر بین آن دو انجام می دهیم كه این جهت عبارتست از نگرش این دو به دنیا؛ بدین طریق كه:
حكمت و فلسفه بشر دنیا را ثابت و ماندگار می بیند به همین خاطر از ماهیت و خواص موجودات به تفصیل بحث می كند، اما به هنگام یادآوری از وظایف این موجودات و دلالت شان بر آفریدگار، بحثش بسیار فشرده و اجمالی است. یعنی فقط از نقوش و حروف كتاب هستی بحث می كند و به معنی و مفهوم آن اهمیت چندانی قایل نمی شود.
اما قرآن كریم دنیا را گذرا و سیال، فریبنده و سیار، متغیّر و ناپایدار می بیند لذا از ماهیت و خواص ظاهری و مادی موجودات به صورت مجمل و فشرده بحث می كند، اما از وظایف آن ها كه از طرف صانع بزرگوار به انجام آن توظیف گردیده اند و نماد
— 105 —
عبودیت و بندگی شان است به تفصیل بحث می كند، و اطاعت و فرمانبرداری شان را از اوامر تكوینی الهی كاملاً شرح می دهد، و این مطلب را كه چگونه و به چه وجهی به نام های آفریدگارشان دلالت می كنند مفصلاً بیان می دارد، ما در این بحث خود، نگاه گذرایی خواهیم افكند به تفاوت نگرش فلسفه و نگرش قرآن (به دنیا و موجودات) از نقطه نظر این اجمال و تفصیل، تا ببینیم حق با كیست و حقیقت كدام است.
ساعتی كه در دست داریم ظاهراً ثابت به نظر می رسد، اما در حركت چرخ ها و آلات درون آن تغییرات و دگرگونی ها و تکان های دوامداری وجود دارد. بدین شكل، دنیایی كه قدرت الهی آن را همچون ساعت بزرگی ساخته است علی رغم ثبات ظاهری اش همواره در تبدیل و تغییر، فنا و زوال غَلت می خورد.
آری، با داخل شدن "زمان" به دنیا، شب و روز حكم عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ را به خود گرفتند، عقربه ای كه دو سر داشته باشد.. و "سال" به منزله عقربه دقیقه شمار این ساعت.. و "قرن" همچون عقربه ساعت شمار آن است. بدین طریق "زمان" دنیا را روی امواج زوال می اندازد، و گذشته و آینده را به عدم و نیستی می سپارد و فقط زمان حاضر را به وجود می گذارد.
همچنان دنیا علاوه بر شكل و صورتی كه زمان برایش می دهد از لحاظ "مكان" نیز در حكم یك ساعت متغیر و ناپایدار است. چونكه "جو" - مانند مكان - همواره در تغییر و دگرگونی است و به سرعت از حالتی به حالت دیگر در می آید، حتی در بعضی از روزها چندین بار پُر از ابر می شود و دوباره خالی می گردد. یعنی انگار "فضا" با تغییر و تبدیل سریعش به منزله عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ است.
و "زمین" هم، كفِ خانه دنیا است، پس سطح این زمین نیز - مانند مكان - همواره در تحول و دگرگونی است چه از نقطه نظر مرگ و زندگی و چه از نقطه نظر نبات و حیوانی که در آن می زیند مدام در تغییر است، لذا سطح زمین به منزله عقربه دقیقه شمار است و این مطلب را به ما خاطر نشان می سازد كه: این جهت دنیا گذرا و فانی است.
و طوری كه روی زمین دستخوش دگرگونی ها و تغییرات است، تغییرات و زلزله ها و انقلاب های "درون زمین" كه منجر به سر بر آوردن كوه ها و خسف زمین
— 106 —
می شود نیز زمین را به منزله عقربه ساعت شمار قرار داده است كه به كندی حركت می كند و این مطلب را به ما گوش زد می کند كه: این جهت دنیا هم رو به زوال است.
اما "آسمان" كه به منزله سقف خانه دنیا است، تغییراتی كه با حركت اجرام آسمانی و ظهور ستاره های دنباله دار، و وقوع كسوف و خسوف، و سقوط ستاره ها و شهاب سنگ ها به وقوع می پیوندد، نمایانگر این است كه آسمان نیز ثابت نیست، و به سوی پیری و ویرانی می رود، لذا تغییراتی كه در آن رخ می دهد مانند عقربه ای كه روزهای هفته را بر می شمارد نشان می دهد كه آسمان نیز علی رغم حرکت كند و آهسته اش به سوی زوال و ویرانی گام بر می دارد.
بدین طریق، دنیا از آن جهت که دنیا است (یعنی به اعتبار خودش) روی این هفت ركن بنا شده است، این اركان هر لحظه آن را تهدید می کنند و می لرزانند، اما این دنیای متزلزل و متغیر وقتی متوجه صانع ذوالجلالش می گردد آنگاه این حركات و تغییرات به منزلهٔ‌ حركاتِ قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن نامه های صمدانی روی صفحه هستی در می آیند و این دگرگونی ها همچون آیینه هایی که پیوسته نَو می شوند انوار تجلیات اسماء حسنی الهی را بازتاب می دهند و شئونات حکیمانهٔ‌ او را با اوصاف گوناگونی که شایستهٔ‌ آنها است به نمایش می گذارند.
پس، دنیا از آن جهت که دنیا است به سوی فنا می رود و به طرف مرگ می دود و همواره با زلزله ها دست و پنجه نرم می کند. در حقیقت دنیا در حال عبور و گذار است و به آب جاری می ماند، اما غفلت از خدا این آب جاری را جامد و ثابت نشان می دهد و پرده ای بر روی دار آخرت قرار می دهد، و فلسفه سقیمه با مفهوم مادی "طبیعت گرایی" و با مظاهر جذاب و فریبنده تمدن دون، و با عربده ها و هوس رانی های آن به ضخامت و جمود این دنیا می افزاید و ریشه های غفلت را در انسان عمیق تر می سازد. و كدورت و آلودگی آن را چند برابر نموده و بدین گونه صانع ذوالجلال و آخرت را از یاد انسان برده است.
اما قرآن كریم دنیا را - با حقیقت بیان شده اش - از این حیث كه دنیا است تکان می دهد و با آیات اَلْقَارِعَةُ مَا الْقَارِعَةُ و اِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ و وَ الطّوُرِ وَ كِتَابٍ مَسْطوُرٍ مثل پنبه حلاجی می كند و متلاشی می سازد.
— 107 —
سپس با آیاتی همچون: اَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِى مَلَكوُتِ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا و اَوَلَمْ يَرَ الَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَنَّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا به دنیا شفافیت و صفا می بخشد و هر نوع آلودگی و كدورت را از آن می زداید.
سپس با عبارات تابنده و نور افشانی مانند: اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ
وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ این دنیا را كه به نظر غافلان جامد است، ذوب می كند.
سپس با عبارات: اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ اِلَّا مَنْ شَٓاءَ اللّٰهُ كه از زوال و مرگ دنیا حكایت دارند، گمان ابدیت و ماندگار بودن دنیا را در هم می شكند و از بین می برد.
سپس با فریاد های برق آسایی مانند
يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الْاَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَٓاءِ وَمَا يَعْرُجُ ف۪يهَا وَهُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللّٰهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَص۪يرٌ
(الحديد: ٤)
و
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
(النمل: ٩٣)
آیه های فوق غفلتی را كه ایجاد كننده فكر طبیعت پرستی است متلاشی می سازد.
بدین منوال تمام آیات قرآن كریم كه متوجه كاینات است (یعنی آیات كونیه آن) روی این اساس حركت می كند، و حقیقت دنیا را آنگونه كه هست می گشاید و نشان می دهد، و با آشکار ساختن میزان آلودگی دنیای آلوده، روی بشر را از آن بر می گرداند و چهره زیبای دنیای زیبا را نشان می دهد، همان چهره زیبایی كه متوجه صانع ذوالجلال است. و بدین گونه نگاه انسان را متوجه این چهره ساخته و با آموختن معانی کتاب کبیر کاینات و بهره برداری مطلوب از حروف و نقوش آن، حکمت حقیقی را به انسان می آموزد. اما در این راستا او را بیهوده، سرگرم نقش و نگارهای حروف نمی سازد، چون این روش، روش فلسفهٔ‌ سرگردان و عاشق زشتی ها است که معنی و مفهوم کتاب هستی را از یاد انسان ها می برد و سرگرم ظاهر می سازد.
— 108 —

روشنایی سوم

در روشنایی دوم به شكست حكمت بشر و سقوط آن در برابر حكمت قرآن اشاره كردیم و همچنان به اعجاز حكمت قرآن اشاره نمودیم. حال در این روشنایی درجه حكمت شاگردان قرآن را در برابر حكمت قرآن بیان می داریم كه این شاگردان قرآن عبارتند از: علمای بر گزیده و اولیاء و حكمای منوّر از حكماء اشراقیون و از این جهت اشاره مختصری خواهیم داشت به اعجاز قرآن.
بدون شک، صادق ترین دلیل بر برتری قرآن حكیم و روشن ترین برهان بر حقانیت آن و قوی ترین علامت بر اعجاز آن اینست كه:
قرآن كریم در بیان توحید با تمام اقسام آن و با تمام مراتب و لوازمات این اقسام توازن را حفظ نموده و به موازنه هیچ یك از آن ها خللی وارد نكرده است.. و نیز موازنه موجود در بین حقایق والای الهی را محافظت نموده است.. و نیز همه احكامی را كه اسماء حسنی الهی اقتضا می كند یكجا گرد آورده و تناسب و هماهنگی را بین این احكام محافظت كرده است.. و نیز شئونات ربوبیت و الوهیت را با كمال توازن جمع كرده است.
پس این "محافظت و موازنه و جمع" خاصیتی است كه هرگز در هیچ اثری از آثار بشر وجود ندارد، و در نتایج افكار بزرگترین متفكران بشر یافت نمی شود، نه در آثار اولیایی كه به ملكوت نفوذ نموده اند و نه در كتاب های اشراقیونی كه به باطن امور ره یافته اند، و نه در معارف روحانیانی كه به عالم غیب گذشته اند؛ گویا هر دسته ای از این ها فقط به یكی دو شاخه درختِ بزرگ حقیقت چنگ زده اند و فقط با میوه و برگ های آن مشغول اند و از بقیه یا خبر ندارند و یا این كه نگاهی به آن سو نمی كنند، گویی این ها کار را در بین خود تقسیم نموده اند.
آری، حقیقت مطلق به حیطه نگاه های مقید و محدود در نمی آید، زیرا برای احاطه آن نظری كلی مانند نظر قرآن لازم است. پس به جز قرآن هر چیز دیگر ولو این كه از قرآن درس بگیرد، نمی تواند بیش از یكی دو طرفِ حقیقت كلی را با عقل جزئی و محدودش ببیند، او فقط با آنچه دیده است مشغول می شود، و در آن محصور می گردد. و با افراط و یا تفریطش به موازنه موجود بین حقایق خلل وارد می كند و تناسب و هماهنگی آن را از بین می برد. این حقیقت را با مثال عجیبی در شاخه دوم گفتار بیست و چهارم توضیح
— 109 —
داده ایم و در اینجا مثال دیگری را به عرض خواهیم رساند که این هم به همان مسئله اشاره می کند:
فرض می كنیم كه گنج بزرگی با انواع و اقسام جواهرات در قعر یك دریا قرار دارد، غواصان ماهری به جستجوی این جواهر به اعماق دریا می روند، اما به دلیل بسته بودن چشمان شان فقط با تماس دست می توانند جواهرات را بشناسند.. الماس نسبتاً درازی بدست یکی از آن ها می افتد، این غواص قضاوت می كند كه كل گنج عبارتست از الماسی به درازی یک ستون.
وقتی از دوستانش اوصاف جواهرات دیگر را می شنود گمان می كند كه آنچه آن ها در مورد آن صحبت می کنند چیزی جز از ته مانده ها و نقش و نگین الماسی كه او یافته بود نیست. برخی دیگر از این غواصان یك یاقوت كروی را بدست آوردند و دیگران مروارید مربعی را یافتند.. و بدین طریق، هر یك از این ها که جواهرات و سنگ های نفیس را با دستانش - نه با چشمانش - دیده است براین عقیده است که جواهرات و سنگ های با ارزشی كه او یافته است، محتویات اصلی و بزرگترین قسمت گنج است. و آنچه را كه از دوستانش می شنود تَه مانده ها و خرد و ریزه های آن گنج می داند، نه اصل گنج.
و بدین طریق، موازنه حقایق برهم می خورد و تناسب و هماهنگی نیز از بین می رود. و رنگ بسیاری از حقایق عوض می شود چون كسی كه می خواهد رنگ حقیقی حقیقت را ببیند، مجبور است به تأویلات و تكلفات روآورد. حتی بعضاً تا سرحد انكار و تعطیل می رود، كسی كه در كتاب های حكماء و متصوفینی كه فقط به مشاهدات و كشفیات خود اعتماد نموده و مشاهدات و كشفیات شان را با موازین سنت سنیّه وزن نمی كنند، تامل كند، بدون تردید این حكم ما را تصدیق خواهد نمود.
پس هر چند این ها از قرآن درس می گیرند و از جنس حقایق قرآن بهره مند می گردند با آن هم آثار و آراء شان خالی از نقص نیست، چون كه آراء شان قرآن نیست.
لذا قرآن كریم دریای حقایق است و آیات آن نیز مانند غواص در جستجوی گنج های این دریا است. اما چشم این غواص باز است و گنج را كاملاً احاطه می كند و هر آنچه را که در آن است می بیند، لذا قرآن کریم با آیات شکوهمندش آن گنج بزرگ
— 110 —
را به گونه متوازن و هماهنگ توصیف می کند و حسن حقیقی و جمال گیرای آن را نشان می دهد.
به عنوان مثال:
آیه:
وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪
(الزمر: ٦٧) و يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ (الأنبياء: ١٠٤)
آیه فوق عظمت ربوبیت را می بیند و بیان می كند، و آیات
اِنَّ اللّٰهَ لَا يَخْفٰى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى الْاَرْضِ وَلَا فِى السَّمَٓاءِ ٭ هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُ
(آل عمران: ٥-٦)
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا
(هود: ٥٦)
وَكَاَيِّنْ مِنْ دَٓابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّٰهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ
(العنكبوت: ٦٠) که افاده کننده شمول رحمت الهی اند، در عین حال آن رحمت را می بینند و نشان می دهند.
و نیز آن گونه كه قرآن كریم وسعت خلاقیت را كه آیه
خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ
(الأنعام: ١) از آن تعبیر می كند می بیند و نشان می دهد. شمول و گستردگی تصرف و فراگیربودن ربوبیت را كه آیه خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ آن را افاده می كند، می بیند و نشان می دهد.
و حقیقت بزرگی را كه آیه كریمه يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (الروم: ٥٠) بیانگر آنست همراه با حقیقت كریمانه ای كه آیه وَ اَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ (النحل: ٦٨) بازگو كننده آنست می بیند و نشان می دهد و در عین حال حقیقت بزرگ حاكمانه و آمرانه را كه آیه وَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ (الأعراف: ٥٤) بیانگر آنست می بیند و نشان می دهد. و حقیقت رحیمانه و مدبرانه را كه آیه اَوَ لَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٓافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ مَا ُيمْسِكُهُنَّ اِلَّا الرَّحْمٰنُ اِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَص۪يرٌ (الملك: ١٩) افاده می کند.
و همچنان حقیقت بزرگی را كه آیه ذیل از آن تعبیر می كند وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَلَا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا (البقرة: ٢٥٥)
— 111 —
و حقیقت مراقبت الهی را كه این آیه از آن پرده بر می دارد وَهُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ مَا كُنْتُمْ با حقیقت محیط و فراگیری كه این آیه بر آن دلالت دارد هُوَ الْاَوَّلُ وَالْاٰخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ با اقربیتی كه آیه كریمه وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِه۪ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ از آن سخن می گوید، با حقیقت علویه ای كه آیه تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ بیان می دارد، با حقیقت جامعی كه آیه اِنَّ اللّٰهَ يَاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْاِحْسَانِ وَا۪يتَٓائِ ذِى الْقُرْبٰى وَيَنْهٰى عَنِ الْفَحْشَٓاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْىِ (النحل: ٩٠) بیانگر آنست، می بیند و نشان می دهد و آیات دیگری از این قبیل كه در برگیرنده دساتیر دنیوی و اخروی و علمی و عملی است.
بدین منوال، قرآن كریم هریك از شش اركان ایمانی را تفصیلاً بیان می كند و هر یك از اركان پنجگانه اسلام را با قصد و جدیت بازگو می نماید و تمام دستوراتی را كه تامین كننده سعادت دارین است می بیند و نشان می دهد. و توازن را در بین شان حفظ می كند و تناسب و هماهنگی شان را تداوم می بخشد، لذا از منبع حسن و جمالی كه از تناسب موجود بین هیئت مجموعی این حقایق حاصل شده است یك اعجاز معنوی قرآن به میان می آید.
پس بخاطر همین راز بزرگ است كه علماء علم كلام با آن كه شاگردان قرآن هستند و هزاران كتاب را كه بعضاً به ده جلد می رسد در باره اركان ایمان تالیف نمودند، اما از آن جایی که آن ها همچون معتزله عقل را بر نقل ترجیح دادند، نتوانستند مطلبی به اندازه ده آیه قرآن را به وضوح افاده كنند و به گونه ای که قناعت و اطمینان بخش باشد به اثبات برسانند، چون كه این ها چشمه هایی را در زیر كوه های دور افتاده ای حفر می كنند تا آب را از آنجا بر دارند و توسط لوله ها- سلسله اسباب - به دور ترین نقطه جهان برسانند، وقتی آنجا رسیدند، سلسله را قطع می كنند سپس موجودیت واجب الوجود و معرفت الهی را كه به منزله آب حیات است به اثبات می رسانند.
اما هر یك از آیات قرآن همچون عصای موسی است و می تواند آب را از هر جا استخراج نماید و از هر چیز پنجره ای می گشاید و صانع ذوالجلال را معرفی می كند.
— 112 —
این حقیقت در رساله عربی "قطره" كه از دریای قرآن تراوش نموده است و نیز در گفتار های دیگر كاملاً تشریح شده است.
باز به همین خاطر می بینیم كه تمام پیشوایان فِرَق ضالّه كه به باطن امور رخنه نموده و بدون پیروی از سنت نبوی به مشاهدات خود اعتماد كرده و از نیمه راه برگشته و ریاست جماعتی را بر عهده گرفته و فرقه گمراهی را تشكیل داده اند.. نتوانستند تناسب و توازن حقایق را محافظت كنند، لذا گرفتار یك چنین بدعت و گمراهی گشتند و بشریت را به راه غلط سوق دادند.
در واقع عجز و ناتوانی همه این ها، اعجاز آیات قرآنی را نشان می دهد.

خاتمه

در تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم، دو پرتو از پرتوهای اعجازی قرآن گذشت كه از حكمت تكرار در قرآن بحث می کرد، و از راز بحث اجمالی قرآن از علوم كونیه پرده بر می داشت و به وضوح نشان می داد كه هر یك از این ها منبعی از منابع اعجاز است و آن گونه كه عده ای گمان می كنند سبب عیب و نقص نیست. و نیز پرتوی از اعجاز قرآن كه روی معجزات انبیاء علیهم السلام می درخشد در بخش دوم گفتار بیستم به روشنی نشان داده شد، و همچنان پرتوهایی ازین قبیل در گفتار های دیگر و در رساله های عربی ام ذكر گردیده است، با اكتفا به آن ها در اینجا می گوییم: یكی دیگر از معجزات قرآن اینست كه:
آن گونه كه معجزات انبیاء به صورت مجموعی نقش و نگاری از نگارهای اعجاز قرآن را نشان داده است، قرآن كریم نیز با تمام معجزاتش یكی از معجزه های رسول اكرم (ص) می باشد، و تمام معجزات آن حضرت (ص) نیز یكی از معجزات قرآن به شمار می رود، چرا كه به منسوب بودن قرآن به خداوند سبحان - یعنی كلام الله بودن قرآن اشاره می کند، و با آشكار شدن این نسبت هر كلمه قرآن یك معجزه می شود، چون در آن صورت فقط یك كلمه می تواند با معنی اش درختی از حقایق را در خودش جای دهد، بدین طریق، آن کلمه به مثابه یک هسته در می آید. و مانند مركز قلب، می تواند با تمام اعضای حقیقت بزرگ در پیوند باشد، و می تواند با حروف و هیئت و كیفیت و جایگاهش به اشیاء بی شماری بنگرد و متوجه شود، چون او به علم محیط و اراده بی پایان استناد دارد.
— 113 —
به همین دلیل علمای علم حروف ادعاء دارند كه از یك حرف قرآن اسرار زیادی را به گنجایش یك صفحه كامل استخراج نموده اند، و ادعایشان را برای متخصصین این فن ثابت می كنند.
اینك تمام شعله ها، شعاع ها، پرتوها، نورها و روشنی ها را از آغاز تا انجام این رساله در نظر بگیر و با این دوربین ها به نتیجه دعوای ذكر شده در آغاز سوره بنگر آن هنگام خواهی دید که همه آن ها آیه مبارکه ذیل را با صدای رسایی اعلان می کنند و می خوانند:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ٭ رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ أفْضَلَ وَأجْمَلَ وَأنبَلَ، وَأظْهَرَ وَأطْهَرَ، وَأحْسَنَ وَأبَرَّ، وَأكْرَمَ وَأعَیزَّ، وَأعْظَمَ وَأشْرَفَ، وَأعْلَى وَأزْكَى، وَأبْرَكَ وَألْطَفَ صَلَوَاتِكَ، وَأوْفَى وَأكْثَرَ وَأزْيَدَ، وَأرْقَى وَاَرْفَعَ وَأدْوَمَ سَلَامِكَ، صَلَاةً وَسَلَاما، وَرَحْمَةً وَرِضْوَانا، وَعَفوا وَغُفرَانا تَمْتَدُّ وَتَزِيدُ بِوَابِلِ سَحَائِبِ مَوَاهِبِ جُودِكَ وَكَرَمِكَ، وَتَنمُو وَتَزْكُو بِنَفَائِسِ شَرَائِفِ لَطَائِفِ جُودِكَ وَمِنَنِكَ، أزَلِيَّةً بِأزَلِيَّتِكَ لَا تَزُولُ، أبَدِيَّةً بِأبَدِيَّتِكَ لَا تَحُولُ، عَلَى عَبْدِكَ وَحَبِيبِكَ وَرَسُولِكَ مُحَمَّدٍ خَيرِ خَلقِكَ، النُّورِ الْبَاهِرِ الَّلَامِعِ، وَالْبُرْهَانِ الظَّاهِرِ الْقَاطِعِ، وَالْبَحْرِ الزَّاخِرِ، وَالنُّورِ الْغَامِرِ، وَالْجَمَالِ الزَّاهِرِ، وَالْجَلَالِ الْقَاهِرِ، وَالْكَمَالِ الْفَاخِرِ، صَلَاتَكَ الَّتِي صَلَّيْتَ بِعَظَمَةِ ذَاتِكَ عَلَيهِ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ كَذَلِكَ، صَلَاةً تَغْفِرُ بِهَا ذُنُوبَنَا، وَتَشْرَحُ بِهَا صُدُورَنَا، وَتُطَهِّرُ بِهَا قُلُوبَنَا وَتُرَوِّحُ بِهَا أرْوَاحَنَا وَتُقَدِّسُ بِهَا أسْرَارَنَا، وَتُنَیزِّهُ بِهَا خَوَاطِرَنَا وَأفْكَارَنَا، وَتُصَفِّي بِهَا كُدُورَاتِ مَا فِي أسْرَارِنَا وَتَشْفِي بِهَا أمْرَاضَنَا، وَتَفْتَحُ بِهَا أقْفَالَ قُلُوبِنَا.
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ٭ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ
— 114 —

پیوست اول

این پیوست مرتبه هفدهم شعاع هفتم (رساله آیة الكبری) است كه به مناسبت مقامش به گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآن" ملحق شد.
سیاحتگری كه پروردگارش را از کاینات می پرسد و از جستجو و کاوش خسته و سیر نمی شود، پی پرده است که غایه زندگی در این دنیا، و حتی زندگیِ زندگی در گروِ ایمان است، او خطاب به قلبش گفت:
كلامی كه ما در مورد آن بحث می كنیم، مشهور ترین و راست ترین و حاكم ترین كلام در این دنیا می باشد كه عبارت است از: قرآن معجزالبیانی كه در هر عصر هر که را كه تسلیم آن نشود به مبارزه می طلبد.. پس بیایید به این كتاب مراجعه كنیم تا بفهمیم چه می گوید.. اما نخست باید ثابت شود كه این كتاب، كتاب خالق ما است.. لذا به كاوش و جستجو پرداخت.
و چون این سیاحتگر از معاصران بود پیش از همه به "رسائل نور" چشم دوخت كه پرتوهای اعجاز معنوی قرآن كریم است و دریافت كه مجموعه این یكصد و سی رساله، تفسیر با ارزش آیات فرقانی است، چون از نكات دقیق و انوار تابان آن پرده بر می دارد. و به رغم آن که رسایل نور در این عصر ستیزه گر و بی دینی با جهاد و تلاش پیگیری حقایق قرآنی را در هر سو پخش و نشر می كند، بازهم كسی نتوانسته است رو در روی آن قرار گیرد، این خود ثابت می کند كه پیشوا و منبع و مرجع و خورشید آن قرآن است و قرآن هم كلام آسمانی است نه كلام بشر، حتی این كه "گفتار بیست و پنجم" و پایان نامه نوزدهم، فقط یكی از حجج و دلایلی به شمار می روند كه رسایل نور برای بیان اعجاز قرآن اقامه می كند و به گونه حیرت آوری اعجاز قرآن را به چهل وجه ثابت می سازد و نه تنها انتقاد و اعتراض بیننده را بر نمی انگیزد بلكه هر شخص از آن تقدیر به عمل می آورد و می ستاید.
سیاحتگر ما اثبات این مسئله را که قرآن، کلام حقیقی خداوند است و وجوه اعجازی فراوان دارد به رسایل نور واگذاشت و فقط به چند نكته دقت نمود كه با اشاره كوتاهی، بزرگی قرآن را نشان می دهد.
— 115 —
نكته اول:
طوری كه قرآن كریم با تمام معجزات و حقایقش كه دالّ بر حقانیت آن است یكی از معجزات حضرت محمد (ص) به شمار می رود، آن حضرت (ص) نیز با تمام معجزات و دلایل نبوت و كمالات علمی اش یكی از معجزه های قرآن و دلیل قطعی بر كلام الله بودن آن است.
نكته دوم:
قرآن كریم به گونه عجیبی زندگی اجتماعی انسان ها را تغییر داد و همه اطراف و اكناف هستی را نورانی و پُر از سعادت و حقایق نمود و چنان انقلاب بزرگی در نفس و قلب و روح و عقل و زندگی شخصی و اجتماعی و سیاسی بشر ایجاد نمود که همه چیز را متحول ساخت و این انقلاب را ادامه داد و اداره كرد، به گونه ای كه از چهارده قرن بدین سو شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه آن در هر دقیقه حد اقل با زبان صد ملیون نفر با كمال گرامی داشت و احترام خوانده می شود و انسان ها را تربیت می كند و نفوس شان را تزكیه و قلوب شان را تصفیه می نماید و ارواح را به سوی ترقی و پیشرفت سوق می دهد و عقل ها را استقامت و نور می دهد و زندگی را زندگی و سعادت می بخشد. بدون تردید چنین كتابی مثل و مانند ندارد و خارق العاده و فوق العاده و معجزه است.
نكته سوم:
قرآن كریم از آن دوران تا امروز چنان بلاغتی از خود نشان داده است كه قصاید مشهور به "معلقات سبعه" نامور ترین شعرا را كه با طلا نوشته شده و بر دیوار كعبه آویزان بود از ارزش انداخت، به حدی که دختر "لبید" وقتی قصیده پدرش را از دیوار كعبه پایین می آورد می گفت: با آمدن آیات قرآن دیگر جایی برای امثال تو در اینجا باقی نماند".
و همچنان وقتی یك اعرابی آیه كریمه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنید به سجده افتاد و هنگامی كه از وی پرسیدند:
آیا مسلمان شدی؟ او جواب داد:
- خیر، من به بلاغت این آیه سجده كردم.
— 116 —
و نیز هزاران تن از ائمه بلاغت و نوابغ ادب امثال عبد القاهر جرجانی و سكاكی و زمخشری با اجماع و اتفاق، اعتراف نموده اند كه:
"بلاغت قرآن برتر از توان بشر است و دست رسی به آن ممكن نیست".
و نیز، قرآن كریم از آغاز نزولش تا امروز ادیبان و سخنوران مغرور و خود خواه را به مبارزه می طلبد و غرور و احساساتشان را تحریك می كند و می گوید: سوره ای مثل یكی از سوره های قرآن بیاورید.. و یا این كه در دنیا و آخرت هلاكت و ذلت را قبول كنید.
آنگاه كه قرآن به چنین معارضه ای فرا می خواند، سخنوران معاند آن عصر، راه كوتاه مبارزه را كه آوردن سوره ای مانند یكی از سوره های قرآن بود ترك نموده و راه دور و دراز جنگ را بر گزیدند، راهی كه جان و مالشان را به هلاكت می انداخت، این انتخاب شان ثابت می كند كه: رفتن از چنین راه كوتاهی امكان پذیر نیست.
و همچنان ملیون ها كتاب عربی ای كه دوستان قرآن به شوق تقلید و اقتباس از اسلوب آن به رشته تحریر درآورده اند و یا این كه دشمنان قرآن به هدف مبارزه و نقد قرآن نوشته اند و می نویسند علی رغم پیشرفت هایی که از آن زمان تا امروز در نتیجه تلاحق افکار در اسلوب نگارش حاصل شده است، در دسترس همگان قرار دارد و اسلوب هیچ یك از این كتاب ها به قرآن نمی رسد. حتی اگر یك شخص عامی هم تلاوت قرآن را بشنود به ناچار خواهد گفت: این قرآن به هیچ یك از این كتاب ها شباهت ندارد و در مرتبه آن ها نیست. در این صورت، یا پایین تر از همه این ها است و یا این كه مافوق همه آن ها. هیچ شخص حتی یک كافر و احمق هم نمی تواند بگوید كه قرآن پایین تر از همه آن ها است، پس ناگزیر باید مرتبه بلاغت آن از همه بالاتر باشد.
حتی وقتی یكی از این ها آیه كریمه سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را خواند، بی اختیار گفت:
"بلاغت خارق العاده این آیه را من نمی بینم"
برایش گفته شد:
تو نیز مانند این سیاحتگر- با خیالت - به آن عصر برو و در آنجا به این آیه گوش فرا ده.
— 117 —
او خود را در آنجا و در زمانی تصور می كند که هنوز قرآن نازل نشده است و می بیند كه:
موجودات هستی در یک فضای خالی و دور افتاده و نامحدود افکنده شده اند، و در دنیای فانی و زایل در حالت یأس و درماندگی به سر می برند، همه این موجودات، محروم از زندگی و شعور اند و عاطل و باطل افتاده اند؛ اما هنگامی که به این آیه گوش فرا داد و در آن تدبر کرد می بیند كه:
این آیه نقاب از چهره كاینات و از روی سراسر هستی برداشت و همه جارا نور افشان ساخت، و این کلام ازلی و فرمان ابدی، همه اهل شعور را حسب نیاز هر عصر درس داد و خاطر نشان کرد كه:
این هستی به منزله مسجد بزرگی است، و تمام مخلوقات به ویژه آسمان ها و زمین، سرشار از حیات و سرگرم ذكر و تسبیح اند و با جوش و خروش مسعودانه و ممنونانه مشغول انجام وظایف هستند.
بدین سان، سیاحتگر ما نفوذ این آیه را در هستی مشاهده كرد و با پی بردن به میزان بلاغت آن، آیات دیگر را نیز برآن قیاس نمود و راز استیلای بلاغت قرآن بر نصف زمین و خمس بشریت را درك كرد و به یكی از هزاران حكمت تداوم بلاوقفه شكوه و جلال سلطنت قرآن، به مدت چهارده قرن پی برد.
نكته چهارم:
قرآن كریم چنان حلاوت و شیرینی را که دارای اصالت و حقیقت است نشان داده است كه هرگز باعث خستگی تلاوت كننده نمی شود، چنان كه معلوم است تكرار و یکنواخت بودن شیرین ترین چیز هم باعث خستگی می گردد، اما افرادی كه قلبشان فاسد نشده و ذوقشان خراب نگردیده باشد هرگز از تلاوت قرآن خسته نمی شوند بلكه تكرار تلاوت آن بر شیرینی و حلاوتش می افزاید.
این یك امر مسلم است و از بدو نزول آن تا امروز زبان زد خاص و عام می باشد.
و نیز چنان طروات و تازگی و غرابت و جوانی از خود نشان داده است كه علی رغم سپری شدن چهارده قرن از عمر آن، و با آن كه در دسترس همگان قرار دارد، بازهم طراوت و تازگی اش درست مثل این است که تازه نازل شده باشد. و مردمان هر عصر
— 118 —
مثل این كه مخاطب اصلی آن باشند آن را جوان و با نشاط می بینند، و با آن كه هر طایفه علمی آن را در دسترس خود می یابند و هر وقت از آن استفاده و از اسلوب بیان آن تقلید می كنند بازهم می بینند كه غرابت و تازگی را در اسلوب و طرز بیانش محافظت می كند.
نكته پنجم:
قرآن كریم یكی از بالهایش را به طرف گذشته و دیگری را به سوی آینده گسترده است، پس حقیقتی كه پیامبران گذشته بر آن اتفاق نموده اند از ریشه های قرآن و یكی از بال های آن است، در واقع قرآن كریم بر آن ها صحّه می گذارد و تایید می كند و آن ها نیز به نوبه خود با زبان حال قرآن كریم را تصدیق می كنند.
و همچنان اولیاء وارسته و علماء برگزیده میوه هایی هستند كه زندگی را از درخت قرآن كریم گرفته اند، پس تكامل حیات آن ها دال بر این است که درخت پر برکت شان زنده و پر فیض و دارای حقیقت و اصالت است. پیروان همه طرق حقه ولایت كه تحت حمایت بال دوم آن در آمده و در زیر سایه آن زندگی كرده اند و دانشمندان تمام علوم حقیقی اسلامی گواهی می دهند كه قرآن عین حق و مجمع حقایق است و در جامعیت و فراگیر بودنش مثل و مانندی ندارد و یك معجزه خارق العاده است.
نكته ششم:
جهات ششگانه قرآن نورانی است، و صدق و حقانیتش را نشان می دهد.
آری، در زیر آن، پایه های حجّت و برهان قرار دارد، در بالایش سكه اعجاز می درخشد، در جلو آن ی هدف آن ی هدیه های سعادت دارین قرار دارد، و در پشت آن یعنی نقطه استنادش حقایق وحی آسمانی است، در راستش تصدیق دلایل بی شماری وجود دارد که دارندگان عقل سالم، و در چپش، اطمینان جدی و انجذاب و تسلیمیت صمیمانه قلب های سلیم و وجدان های تمیز را به همراه دارد.
این جهات ششگانه ثابت می كند كه قرآن كریم قلعه ای است آسمانی در زمین، قلعه خارق العاده بسیار متین و مستحكم و تزلزل ناپذیر. افزون بر آن، شش "مقام" دیگر نیز تاكید می کند كه قرآن عین حق و صدق است، و هرگز كلام بشر نیست، و از هر نوع اشتباه و عیب و نقصی مبری است، نخستین این مقام ها عبارتست از: تصدیق و تایید متصرف و گرداننده این هستی كه اظهار زیبایی و حمایت از نیكی و راستی و نابود كردن
— 119 —
فریبكاران و حیله گران را عادت جاری فعالیتش در هستی اتخاذ نموده است، پروردگار عالم احترام، جایگاه و منزلت و پیروزی والایی به قرآن بخشیده و بدین گونه آن را تصدیق نموده است.
از این رو، اعتقاد راسخ و احترام شایانی كه ذات مبارك رسول اكرم (ص) - ذاتی كه منبع اسلام و ترجمان قرآن است - در برابر قرآن داشتند، ما فوق همه است. حالاتی مانند: در بین خواب و بیداری بودن آن حضرت (ص) هنگام نزول قرآن، و نازل شدن آن بدون خواست و اراده شان، و نرسیدن سخنان دیگر آن حضرت (ص) به جایگاه قرآن، و عدم شباهت آن به قرآن با آن كه ایشان از بلیغ ترین مردم بودند، و بیان غیبی حوادث و رخداد های واقعی مربوط به گذشته و آینده هستی با زبان قرآن و علی رغم امی بودنش نداشتن کوچک ترین تردیدی در این زمینه و به چشم نخوردن هیچ نوع حیله و اشتباهی در كارهایشان با آنكه تحت نظارت نگاه های بسیار دقیق قرار داشتند، نشان می دهد که، این ترجمان قرآن با تمام توانش به هر یك از احكام قرآن ایمان آورده و آن را تصدیق نموده است و درین راستا هیچ چیز نتواسته او را متزلزل سازد، همه این ها تایید می كند كه قرآن یك كتاب آسمانی و سراسر صدق و عدل و كلام مبارك رب رحیم است.
و همچنان پیروی مجذوبانه و متدینانه یك پنجم بشریت، بلكه بخش اعظم آن از قرآن كریمی كه در معرض دیدشان است و استماع حقیقت پرستانه و مشتاقانه و با شوق و شعف شان به قرآن، و پروانه وار گرد آمدن جن و ملك و روحانیان به دور قرآن هنگام تلاوت آن بنا بر شهادت بسیاری از علایم و واقعات و كشفیات، دال بر اینست كه قرآن مورد پسند و قبول كل هستی است و در برترین و بالاترین مقام قرار دارد.
و همچنان تمامی طبقات بشر از غبی ترین و عامی ترین فرد گرفته تا تیز هوش ترین و عالم ترین آن بهره كامل خود را از درس قرآن می گیرند و عمیق ترین حقایق آن را می فهمند و هر طایفه ای از علماء صدها علوم و فنون اسلامی را از آن استنباط می كنند و مخصوصاً مجتهدان بزرگ شریعت کبری و محققان اصول دین و دانشمندان علم كلام تمام نیاز ها و پاسخ های مربوط به علوم شان را از قرآن استخراج می نمایند، همه این ها تایید می كند كه قرآن منبع حق و معدن حقیقت است.
— 120 —
و همچنان عدم معارضه پیشتازان ادبیات عرب مخصوصاً آن هایی كه مسلمان نشدند، علی رغم نیاز شدید شان به این رویا رویی و درماندگی کامل شان در برابر یكی از هفت وجه اعجازی قرآن كه وجه بلاغی آنست و ناتوانی شان از آوردن فقط یك سوره از سوره های قرآن، و عدم مواجهه مشهور ترین سخنوران و نابغه ترین علما با هیچ یک از وجوه اعجازی قرآن با وجود علاقمند بودن شان به کسب آوازه و شهرت با این معارضه، و سکوت و عقب نشینی آن ها .. خود مؤید اینست كه قرآن معجزه ای است برتر از طاقت و توان بشر.
آری، ارزش، برتری و بلاغت یك كلام زمانی برجسته می شود که معلوم گردد "چه کسی گفته؟ و به كی گفته؟ و چرا گفته است؟".
بنابراین، قرآن كریم مثل و مانندی ندارد و رسیدن به آن هم امكان پذیر نیست، چراكه قرآن خطاب رب العالمین و كلام خالق همه چیز است، و مكالمه ای است كه به هیچ وجه نمی توان از آن تقلید كرد و هیچ نشانی دال بر تصنعی بودن آن وجود ندارد.
از سوی دیگر مخاطب قرآن هم ذاتی است كه به سوی تمام بشریت و حتی به اسم تمام مخلوقات مبعوث گردیده و بزرگوارترین و نامورترین مخاطب در بین بشر است، او كسی است كه اسلام بزرگ از نیرو و وسعت ایمان او تراوش نمود و همین ایمان او را تا مقام قاب قوسین عروج داد و مخاطب پروردگار بی نیاز شد و دوباره بازگشت.
و باز قرآن معجزالبیان راه سعادت دارین را نشان داد و اهداف آفرینش هستی را همراه با مقاصد ربانی در آفرینش آن بیان نمود و ایمان این مخاطب را كه برترین و وسیع ترین ایمان و در برگیرنده تمام اسلام است توضیح داد؛ آری، قرآن كاینات بزرگ را مانند نقشه و یا ساعتی زیر و رو می كند و هر سمت و سوی آن را نشان می دهد و بدین طریق، خالق كاینات را به انسان معرفی می کند. پس بدون تردید، ارائه مثل و مانند چنین قرآنی ممكن نیست و هرگز نمی توان به درجه اعجاز آن دست یافت.
و همچنان هزاران عالم و دانشمندی كه هر كدام سی الی چهل جلد و در مواردی هفتاد جلد تفسیر قرآن را نوشته و مزایای والا و نكته های بلیغ و خواص دقیق و اسرار لطیف و معانی رفیع قرآن و اخبارات غیبی بسیار زیاد آن را با انواع مختلفش با ارائه اسناد و دلایل بیان كرده اند، این خود دلیل قاطعی است بر این كه قرآن كریم یك معجزه الهی
— 121 —
خارق العاده است. و مخصوصاً هر یكی از یكصد و سی كتاب رسایل نور یكی از مزایا و یكی از نكته های قرآن كریم را با دلایل قطعی اثبات می كند، بویژه رساله "معجزات قرآن" و "مقام دوم گفتار بیستم" که بسیاری از فن آوری های تمدن را همچون قطار و هواپیما از قرآن استخراج می كند، و "پرتو اول" موسوم به "الاشارات القرآنیه" كه اشارات آیات را به رسایل نور و برق بیان می دارد، و هشت رساله كوچك موسوم به "رموزات هشتگانه" كه نشان می دهد حروف قرآن چقدر منظم و پر از اسرار و پر از معنی است، و رساله كوچكی كه اواخر سوره فتح را بیان می كند و به پنج وجه، اعجاز انگیز بودن آن را به اثبات می رساند، و سایر رساله های مجموعه "رسایل نور" كه هر جزء آن یكی از حقایق و نوری از انوار قرآن را آشكار می سازد، موید اینست كه قرآن كریم مثل و مانند ندارد و معجزه و خارق العاده است و لسان غیب در این عالم شهادت و كلام علّام الغیوب است.
و بدین طریق، بخاطر همین مزایا و خواص قرآن كریم كه در شش نكته و شش جهت و شش مقام ذكر گردید، حاكمیت شكوهمند و نورانی و سلطنت بزرگ و مقدس قرآن از هزار و سیصد سال بدین سو با كمال احترام تداوم یافته و چهره همه اعصار را نورانی ساخته و سراسر زمین را نیز منور گردانیده است. و باز به جهت همین ویژگی ها است که قرآن کریم به مزایای والایی نایل گردیده است، به گونه ای که هر حرف آن حد اقل ده ثواب و ده نیكی و ده میوه جاویدان را در بردارد، حتی هر یکی از حروف برخی از آیات و سوره های آن، صد یا هزار و یا بیش از هزار میوه اخروی را می رویاند و در بعضی از ساعات و لحظات مباركه هم نور، ثواب و ارزش هر حرف از ده ثواب به صدها ثواب افزایش می یابد.. سیاحتگر دنیا به این مطالب پی برد و خطاب به قلبش گفت:
"آری، قرآن كریمی كه هر سوی آن معجزه است با اجماع سوره ها و با اتفاق آیات و با توافق اسرار و انوار و با تطابق ثمرات و آثارش بر وجود یگانه واجب الوجود و بر وحدانیت و صفات و اسماء حسنی اش شهادت می دهد، شهادتی كه با دلایل ثابت شده است و حتی شهادت بی شمار همه اهل ایمان از همین شهادت تراوش نموده است.
لذا در مرتبه هفدهم مقام اول، اشاره كوتاهی شده است به درس توحید و ایمانی كه این سیاحتگر از قرآن كریم آموخت، بدین گونه:
— 122 —
لَا إِلَهَ إِلَّا الله الْوَاجِبُ الْوُجُود الْوَاحِدُ الْأحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحْدَتِهِ: الْقُرآنُ الْمُعجِز الْبَيَانِ، الْمَقبُولُ الْمَرغُوبُ لِأجْنَاسِ الْمَلَكِ وَالْإنسِ وَالْجَانِ، الْمَقرُوءُ كُلّ آيَاته فِي كُلّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ الْاحتِرَامِ، بِألْسِنَةِ مِئَاتِ الْمَلَايِينِ مِن نَوعِ الْإِنسَانِ، الدَّائِمِ سَلطَنَتهُ الْقُدسِيَّةُ عَیلَى أقْطَارِ الْأرْضِ وَالْأكْوَانِ، وَعَلَى وُجُوهِ الْأعْصَارِ وَالزَّمَانِ، وَالْجَارِي حَاكِمِيَّتهُ الْمَعنَوِية النُّورَانيَّة عَلَى نِصفِ الْأرْضِ وَخُمُسِ الْبَشَرِ فِي أربَعَة عَشَر عَصرا بِكَمَالِ الْاحتِشَام.. وَكَذَا شَهِدَ وَبَرهَنَ بإجمَاعِ سُورِهِ الْقدسِيّة السَّمَاوِيَّة، وَباتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانِيَّة الْإِلَهِيَّةِ وَبِتَوَافُقِ أسْرَارِهِ وَأنوَارِهِ وَبِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَثَمَراتِهِ وَآثارِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَالْعيَانِ.
— 123 —

مسئله دهم از شعاع یاز دهم "رساله میوه"

گل امیرداغ
پاسخی بسیار قوی و قانع كننده بر اعتراضات وارده به تكرار در قرآن كریم
برادران عزیز و صادقم!
به هنگام نوشتن این مسئله حالتم پریشان و آشفته بود، لذا این مسئله هم تحت تاثیر وضعیت پریشانم قرار گرفته و اندكی غامض و پیچیده است، اما در لابلای این عبارات مشوش، اعجاز بسیار ارزشمندی را یافتم، متأسفانه نتوانستم بگونه باید و شاید آن را بازگو كنم و حق مطلب را ادا نمایم، هر چند عبارات رساله كم نور است اما بازهم بخاطر تعلقش به قرآن كریم "عبادت فكری" محسوب می شود و "صدفی" پر از جواهرات نفیس و ارزشمند به شمار می رود، خواهشمندم به لباس پاره پاره آن نه بلكه به الماس درون آن بنگرید، اگر واقعاً مناسب باشد "مسئله دهم" رساله میوه قرار دهید و الّا به عنوان پاسخی به نامه تبریكی تان قبول كنید.
هنگام نوشتن این رساله از بیماری بسیار شدید و سوء تغذیه رنج می بردم لذا به ناچار در نوشتن آن از اجمال و اختصار كار گرفته و در یك جمله حقایق و دلایل زیادی را درج نمودم و به فضل پروردگار در مدت یكی دو روز ماه مبارك رمضان كار نوشتن آن را به پایان رساندم، امیدوارم در این مورد معذرت بنده را بپذیرید. (٭):یک گل کوچک و نورانی این رمضان شریف و امیرطاغ می باشد که به عنوان مسئله دهمِ میوه زندان دنیزلی نام گذاری شد. و این مسئله با بیان حکمتی از حکمت های تکراراتِ قرآنی، اوهام پرعفونت و زهرآلود اهل ضلالت را برطرف کرده از بین می برد.
برادران عزیز و صادقم!
زمانی كه قرآن معجزالبیان را در ماه مبارك رمضان تلاوت می كردم به معانی سی و سه آیه ای كه اشاراتش به رسایل نور در "پرتو اول" بیان گردیده است دقت كردم و دریافتم كه حتی صفحه و موضوع این آیات نیز به رسایل نور و شاگردان آن می نگرد، زیرا این ها به سهمی از فیض و بهره ای از معانی آن نایل آمده اند، مخصوصاً آیات
— 124 —
نور در "سوره نور" با ده انگشت به رسایل نور اشاره می كند، و آیاتی كه در پی آن می آیند یعنی آیات ظلمات نیز به مخالفین و دشمنان آن چشم می دوزد و عمدتاً به آنها می پردازد.
چون پیداست كه مقام این آیات و ابعاد و مقاصد آن به زمان و مكان معینی منحصر نیست بلكه تمام زمان ها و مكان ها را در بر می گیرد، یعنی از جزئیت و انحصار مكان و زمان خارج می شود و كلیت كسب می كند، بدین طریق احساس كردم كه در عصر ما رسایل نور و شاگردان آن، فردی از افراد آن كلیت را به گونه لازم نمایندگی می کنند.
آری، خطاب قرآن كریم از وسعت و علویت و احاطه کامل برخوردار است، چون قرآن از مقام وسیع ربوبیت متكلم ازلی سرچشمه می گیرد، و نیز آن منزلت والا را از مقام شامخ چنان ذاتی كسب می كند كه او پیامبر اکرم (ص) است، همو که به سوی نوع بشر فرستاده شده و حتی به اسم همه انسانیت و كل كاینات مورد خطاب قرار گرفته است، و همچنان از مقام والای خطابی كه متوجه همه طبقات بشر در همه اعصار و زمان ها است صفات مذكور را به دست می آورد، و نیز از مقام بسیار والا و فراگیر بیاناتی که قوانین الهی را در خصوص دنیا و آخرت، زمین و آسمان، ازل و ابد شرح می دهد، کسب منزلت کرده است، همان قوانینی كه به ربوبیت پروردگار اختصاص دارد و امور همه مخلوقات را دربر می گیرد.
به همین خاطر این خطاب شكوهمند چنان اعجاز والا و فراگیری را نشان می دهد كه مراتب فطری و ظاهری قرآن ضمن آن که فهم و دانش بسیط عوام الناس را- كه بیشترین مخاطبان قرآن هستند- نوازش می دهد، طبقات بلند فكری و عقلی را نیز نادیده نمی گیرد، بلكه همزمان سهم كاملی را برای آنان هم اختصاص می دهد، در حقیقت با ارشادات و راهنمایی هایش فقط یک چیز را به مخاطب القا نمی کند و با داستان های تاریخی اش فقط به یک پند و اندرز بسنده نمی کند بلكه با آن رهنمود و حکایت، طبقه خاصی را در هر عصر ی به این خاطر كه فردی از افراد یك دستور كلی است ی مورد خطاب قرار می دهد، این خطابش چنان پر طراوت و تازه است که گویا در همین لحظه بر آن ها نازل شده باشد.
— 125 —
مخصوصاً با تكرار اَلظَّالِم۪ينَ اَلظَّالِم۪ينَ ستمگران را تهدید نموده و نزول مصیبت های آسمانی و زمینی را در جزای ظلم و گناهان شان به شدت بیان می كند، و با این تكرار و با بیان انواع عذاب ها و مصیبت های نازل شده بر قوم عاد و ثمود و فرعون، نگاه ها را به ظلم های بی نظیر عصر حاضر معطوف می سازد، و در عین حال، با خاطر نشان کردن نجات پیامبرانی مانند ابراهیم و موسی علیهما السلام، مومنان مظلوم را اطمینان و آرامش می بخشد.
آری، این قرآن عظیم الشان هر طبقه را در هر عصر و زمان با اعجاز بدیعی ارشاد و راهنمایی می كند چنان كه:
زمان های گذشته و قرون ویران شده را كه در نگاه غافلان و گمراهان بیابانی است وحشت انگیز و مهیب و گورستانی است نابود شده و جانكاه، اما قرآن كریم با بیانات شیوایش آن را به صورت یك صفحه زنده و سرشار از پند و اندرز نشان می دهد، و بسان عالم عجیب و زنده ای كه هر كنج آن سرشار از روح و نشاط است می نمایاند و به صورت کشوری ربانی كه با ما پیوند و رابطه دارد نمایش می دهد و مانند پرده سینما، گاه ما را به آن دوران ها می برد و گاهی هم آن عصر ها را پیش چشمان ما مجسم می سازد.
و با همین اعجاز به تشریح كاینات می پردازد، كایناتی كه غافلان و گمراهان آن را به صورت فضای بیكرانِ وحشت و ترس، و پُر از جامدات پریشان و فاقد روحی که همواره در چنگ زوال و فراق اند، می بینند، اما قرآن آن را به صورت یك كتاب پر محتوا كه پروردگار احد و صمد آن را نوشته است و همچون شهر زیبا ای كه رحمن رحیم آن را آباد كرده است، و مانند نمایشگاه بی نظیری برای صنایع رب كریم نشان می دهد و با این بیانش زندگی را در كالبد این جامدات می دمد، و وضعیتی به آنان می بخشد که همگی به امداد یكدیگر می شتاباند و مانند كارمندان موظف با یكدیگر دوستانه گفتگو می کنند و بدین ترتیب، قرآن حکمت حقیقی و علم پر فروغ را به انس و جن و فرشتگان می آموزد. پس شکی نیست که این قرآن که از چنین اعجازی در بیان خود برخوردار است شایستگی آن را دارد كه از امتیازات خاص و مقدسی بهره مند باشد، یعنی:
— 126 —
هر حرف آن ده نیکی، در مواردی هزار نیکی، و گاهی هزاران نیكی را در قبال داشته باشد.. و اگر تمام جن و انس گردهم آیند بازهم نتوانند مثل آن را بیاورند.. و همه فرزندان آدم و حتی سراسر كاینات را مورد خطاب خود قرار دهد.. و هر زمان ملیون ها حافظ با شوق و علاقه آن را حفظ كنند و در قلب خود بنویسند.. و علی رغم تكرارهایش تلاوت زیاد آن خسته کن نباشد.. و با آن كه جملات و موارد پیچیده و مشابهی دارد بازهم در ذهن و حافظه لطیف و كوچك كودكان جای گیرد.. و بیماران و كسانی كه در حال جان كندن هستند و از كمترین صدائی ناراحت می شوند از شنیدن آن لذت برند و مانند آب زمزم كامشان را شیرین كند، همه این ها خواص والا و امتیازات مقدسی هستند كه قرآن حایز آنست و بدین وسیله خوشبختی و سعادت دارین را به شاگردانش به ارمغان می آورد.
و نیز برای این كه امی بودن مبلغش را رعایت كرده باشد، دور از هر گونه تكلف و ساخته كاری و خود نمایی، سلاست فطری و طبیعی اش را حفظ می كند، به همین خاطر اسلوب و شیوه بیانش عام فهم است و ذهن عوام الناس را كه اكثریت مخاطبان قرآن هستند با تنزّلات كلامی اش نوازش می دهد و آشكارترین و بدیهی ترین صفحات را همچون آسمان ها و زمین فرا رویشان می گشاید و بدین طریق نگاه ها را به معجزات قدرت الهی و سطرهای پرمعنی حكمتش كه در پشت پرده كارها و چیزهای عادی پنهان است معطوف می سازد و سرانجام، اعجاز زیبایی را در اسلوب بلیغ ارشادش نشان می دهد.
قرآن كریم در تكرار یك جمله و یا یك داستان نیز نوعی از اعجازش را به نمایش می گذارد، و این زمانی است كه طبقات مختلف و جدا جدای مخاطبان خود را به معانی متعدد و مختلف و اندرزهای زیادی در یك آیه یا یك داستان فرا می خواند، از این رو، قرآن مقتضی تكرار است چراكه هم كتاب دعا و دعوت و هم كتاب ذكر و توحید است و هر یك از این ها تكرار را می طلبد، پس هر آیه و یا داستانی كه در قرآن تكرار شده باشد معنی جدید و پند و اندرز جدیدی را به همراه دارد.
و نیز نوعی از اعجازش را زمانی نشان می دهد كه به بیان "رخدادهای جزیی" زندگی اصحاب كرام هنگام تاسیس اسلام و تدوین شریعت می پردازد و با اهمیت خاصی
— 127 —
به این حوادث می نگرد و بدین طریق می فهماند كه: جزیی ترین و بی اهمیت ترین امری که در حادثه ای جزئی و معمولی موجود است نیز زیر نظر مرحمت پروردگار قرار دارد و در دایره تدبیر و اراده اوست، علاوه براینكه بدین وسیله، سنن جاری الهی در هستی و موجودیت و قوانین كلی و فراگیر را در این حوادث نشان می دهد وافزون برآن، تك تك این حوادث كه هنگام تاسیس اسلام و پایه گذاری شریعت، حكم بذر و هسته را دارند در آینده میوه های مهمی را ببار خواهند آورد.
آری، تكرار نیاز مستلزم تكرار است، این قاعده ای است ثابت و مسلم، لذا قرآن كریم در ظرف بیست سال به بسیاری از سوال های مكرر پاسخ داد و به ارشاد و رهنمایی طبقات مختلف و جداگانه ای از مخاطبین خود پرداخت. از این رو، جملاتی را تكرار می كند كه حاوی هزاران نتایج است و ارشاداتی را تكرار می كند كه نتیجه دلایل بی شماری است و این زمانی است كه از وقوع انقلابی بس بزرگ و دگرگونی هولناكی در آینده هستی خبر می دهد و از ویرانی و ریزه ریزه شدن آن و اعمار سرای آخرت به جای این عالم فانی سخن می گوید.
و نیز این جملات و آیات را هنگامی تكرار می كند كه می خواهد ثابت نماید كه:
همه جزئیات و كلیات از ذرات گرفته تا ستارگان در قبضه پروردگار واحد و یگانه است و همه چیز در تصرف و اختیار او قرار دارد.
و نیز زمانی تكرار می كند كه غضب الهی و خشم ربانی را بر انسانی كه با بی اعتنائی به غایه آفرینش، مظالم زیادی را مرتكب است بیان می دارد، مظالمی كه خشم و قهر كاینات و زمین و آسمان و عناصر را علیه مرتكبین آن بر می انگیزد.
بنابراین، تكرار این جمله ها وآیات هنگام بیان چنین امور بزرگ و هولناك، نه تنها عیب و نقص نیست بلكه یك اعجاز بسیار قوی و بلاغت بسیار والا و جزالت و فصاحتی است كاملاً مطابق مقتضای حال.
به طور مثال:
٭ جمله بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ یك آیه است و یكصد و چهارده بار در قرآن تكرار شده است، زیرا این آیه چنان حقیقت بزرگی است كه كل هستی را روشن و پرنور می سازد و فرش را به عرش می بندد- چنان كه در پرتو چهاردهم رساله ی
— 128 —
نور بیان نموده ایم- و هر كس در هر دقیقه شدیداً به آن نیاز دارد، پس اگر این حقیقت بزرگ ملیون ها بار تكرار شود بازهم مورد نیاز خواهد بود چون كه این حقیقت همچون نان، نیاز روزمرّه نیست، بلكه مانند هوا و نور است كه ما هر لحظه نیازمند و مشتاق آنیم.
و مثلاً آیه اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ هشت بار در سوره طٰسٓمٓ تكرار شده است، تكرار این آیه بزرگ كه دربر گیرنده هزاران حقایق این سوره است با یادآوری نجات انبیاء و عذاب اقوامشان، خاطر نشان می سازد كه:
ظلم و ستم اقوام این پیامبران، به هدف آفرینش دستبرد می زند و به عظمت ربوبیت تعرض می كند و لذا عزت ربانی می طلبد تا این اقوام ظالم گرفتار عذاب شوند و رحمت الهی نیز خواهان نجات انبیاء علیهم السلام است. پس تکرار آیه در اینجا بلاغت علوی ای است پر از ایجاز و اعجاز.
٭ و همچنان آیه تكرار شده فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ در سوره رحمن و آیه تكرار شده وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّب۪ينَ در سوره مرسلات بر همه اعصار و دوران ها فریاد بر می آورد و در اطراف و اكناف آسمان ها و زمین به صراحت اعلان می كند كه: كفر و ناسپاسی جن و انس و مظالم شنیع و انكار نعمت های الهی توسط آن ها، خشم و غضب كاینات را بر می انگیزد و زمین و آسمان ها را به خشم می آورد.. و حكمت و هدف آفرینش هستی را اخلال می كند.. و بر حقوق همه كاینات تجاوز می نماید.. و عظمت سلطنت الهی را انكار و تحقیر می كند، لذا این دو آیه با هزاران حقایقی ازین قبیل در پیوند است و از اهمیت و نیروی هزاران مسئله برخوردار می باشد، پس اگر هزاران بار تكرار شود بازهم نیاز است و حاجت همواره باقی می ماند، از این رو، این تكرار در اینجا بلاغتی است جلالی و اعجازی است جمالی.
(مثال دیگر را در باره حكمت تكرار در حدیث نبوی (ص) بیان می كنیم) مناجات نبوی موسوم به جوشن كبیر مناجاتی است گرانسنگ و مطابق حقیقت قرآن كریم و فشرده ای است بر گرفته شده از قرآن كریم كه در آن جمله «سبحانك یا لا إله إلا أنت الأمان الأمان خلصنا و أجرنا و نجنا من النار» ، صد بار تكرار می شود، اگر هزاران بار تكرار گردد بازهم خسته كن نیست چون كه زیباترین حقیقت را در هستی در بر می گیرد كه توحید است، و بزرگترین وظیفه مخلوقات را در برابر پروردگارشان
— 129 —
احتوا می كند كه تسبیح و تحمید و تقدیس است و بزرگترین قضیه سرنوشت ساز را برای بشریت در بردارد كه رهائی از آتش و بدبختی همیشگی است. حتی بعضاً بنابر اقتضای مقام و نیاز افهام و بلاغت بیان، در یك صفحه بیش از بیست بار حقیقت توحید را - صراحتاً و یا ضمناً - باز گو می كند و با این تكرار، اشتیاق را به تكرار تلاوت بر می انگیزد بدون این كه خسته کن و ملال آور باشد.
در رسایل نور، حکمت تکرار در قرآن به خوبی روشن شده و مناسبت و هماهنگی آن با بلاغت به اثبات رسیده است و زیبایی های آن به صورت مستدلل بیان شده است.
اما حكمت اختلاف سوره های مكی و مدنی از نظر بلاغت و از نقطه نظر اعجاز و از لحاظ اجمال و تفصیل اینست كه:
در مكه مكرمه در صف اول مخاطبان و معارضان قرآن مشركین قریش قرار داشتند كه امی و بیسواد بودند، از این رو، بلاغت اقتضا می کرد تا قرآن اسلوبی عالی و قوی و اجمالی معجز و قناعت بخش داشته باشد و برای ذهن نشین ساختن مطالب، پیوسته تكرار شود، لذا اغلب سوره های مكی با اسلوب بسیار نیرومند و والا، و با ایجاز اعجاز انگیزی از اركان ایمان و مراتب توحید بحث نموده و بیشتر ایمان به خدا و مبدأ و معاد و آخرت را تكرار كرده است و نه تنها در یك صفحه و یك آیه، یا در یك جمله و یک كلمه بلكه بعضاً در یك حرف، در تقدیم و تاخیر، در تعریف و تنكیر، در حذف و ذكر، سخن از اركان ایمان می زند، به حدی که پیشوایان بلاغت و سخنوران در برابر این اسلوب اعجاز انگیز، حیران و مبهوت مانده اند. و رسایل نور بالاخص "گفتار بیست و پنجم" همراه با پیوست هایش اعجاز قرآن را در چهل وجه ثابت نموده است، و همچنان تفسیر عربی "اشارات الاعجاز فی مظان الایجاز" كه اعجاز قرآن را از لحاظ موجودیت نظم در بین آیات قرآن بیان می دارد نیز برترین اسلوب بلاغت و والاترین ایجاز اعجازگر را در سوره های مكی ثابت كرده است.
اما در صف اول مخاطبان و معارضان سوره ها و آیات مدنی، یهود و نصاری قرار داشتند كه این ها اهل كتاب بودند و به خدا ایمان داشتند، پس قواعد بلاغت و اسلوب ارشاد و اساسات تبلیغ تقاضا می کرد تا اهل كتاب مطابق حالشان مورد خطاب قرار گیرند، لذا از اسلوب آسان، واضح و روان كار گرفت و به بیان و توضیح جزئیات
— 130 —
پرداخت - نه اصول و اركان ایمان- چرا كه همین جزئیات سر منشأ احكام فرعی و قوانین كلی هستند و اختلافات موجود در شرایع و احكام دَور آن ها می چرخد. لذا می بینیم كه اكثراً آیات مدنی واضح و روان اند و اسلوب بیانِ اعجاز انگیزی که ویژه قرآن است در آن ها می تابد.
و نیز قرآن جمله فشرده بسیار قوی، یا یک نتیجه گزیده و یا یک خاتمه ریشه دار و یا یک دلیل محکم را به دنبال یک حادثه جزیی و فرعی یاد آوری نموده و بدین ترتیب آن حادثه جزیی را به یک قاعده کلی و عمومی تبدیل می کند و امتثال و اطاعت از آن را با تقویه ایمان به خدا با ذکر جمله های پایانیِ کوتاه و گزیده ای درباره توحید و ایمان و آخرت تأمین می کند و بدین سان، علویت و نورانیت و کلیّت خاصی به آن مقام می بخشد.
(رسایل نور حتی برای معاندان قرآن ثابت نموده است که در گزیده ها و جمله های پایانی قرآن، بلاغت عالی، مزایای زیاد، جزالت ها و نکته های خوبی وجود دارد، ده نمونه آن در روشنی دوم پرتو دوم گفتار بیست و پنجم بیان شده است) برای درک بهتر این مطلب به جمله های پایانی مانند اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ و اِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ که بیانگر توحید و آخرت اند بنگر، آنگاه خواهی دید که قرآن کریم به هنگام بیان احکام فرعی شریعت و قوانین اجتماعی نگاه مخاطب را به افق های کلی و بلندی جلب می کند و با این جمله های پایانی آن اسلوب آسان، واضح و روان را به اسلوبی عالی تبدیل می کند. گویی تلاوت کننده را از درس شریعت به درس توحید می برد. لذا ثابت می شود که قرآن: آن گونه که کتاب شریعت و احکام و حکمت است، کتاب عقیده و ایمان نیز هست و آن گونه که کتاب ذکر و فکر است، کتاب دعا و دعوت نیز می باشد.
بدین سان، شیوه ای از جزالت اعجازانگیز را در آیات مدنی می بینی که با بلاغت آیات مکّی فرق دارد، این تفاوت به اختلاف مقام و تنوع اهداف ارشاد و تبلیغ بستگی دارد.
— 131 —
این دو شیوه را فقط در دو کلمه رَبُّكَ و رَبُّ الْعَالَم۪ينَ می توان دید، زیرا با تعبیر رَبُّكَ احدیت را آموزش می دهد و با بیان رَبُّ الْعَالَم۪ينَ واحدیت را می آموزد، با توجه به این که واحدیت دربرگیرنده احدیت نیز می باشد.
حتی آن شیوه بلاغی را فقط در یک جمله نیز می توان دید، چنان که در یک آیه آن گونه که از نفوذ علمش به ذره ای در مردمک چشم بحث می کند در خود همین آیه از جابجا کردن خورشید در قلب آسمان حکایت می کند و انگار می گوید: آن گونه که ذره ای را در مردمک چشم قرار داد با همان آلت، خورشید را هم در مردمک چشم آسمان جابجا کرد و آن را چشم آسمان ساخت. مثلاً: بعد از آیه خَلَقَ السَّموَاتِ وَ الأَرْضَ ، آیه يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النّهَارِ وَيُولِجُ النّهَارَ فِي اللَّيْلِ را و بعد از آن جمله
وَهُوَ عَلِيم بِذَاتِ الصُّدُورِ را می آورد، یعنی پس از آن که شکوه و عظمت آفرینش را در آسمان ها و زمین خاطر نشان کرد از نفوذ علمش به خواطر قلب ها خبر می دهد و می فهماند که او در ضمن این که آسمان ها و زمینِ با شکوه و جلال را آفریده است و اداره می کند، از آنچه در دل ها می گذرد نیز آگاه است و هر دو را به خوبی می داند. پس این دنباله با در نظرداشت مرتبه امیّت و با شیوه خاصش آن اسلوب ساده و روشنِ عام فهم را به ارشادی والا و تبلیغ جذاب و همگانی تبدیل می کند.
سوالی با اهمیت: با نگاه سطحی و گذرا نمی توان حقایق مهمی را که قرآن مطرح می کند درک نمود، لذا نمی تواند مناسبت و پیوندی را ببیند که میان جمله فشرده ای که از توحید بحث می کند و یا یک دستور کلی را می رساند و میان حادثه جزیی و معمولی موجود است. از این رو، بعضی ها گمان می کنند که تقصیر از بلاغت قرآن است. به گونه مثال، در یادآوری دستور بزرگ وَفَوْقَ كُلِّ ذ۪ى عِلْمٍ عَل۪يمٌ به دنبال حادثه جزیی یعنی پناه دادن حضرت یوسف علیه السلام به برادرش، مناسبت بلاغی آشکار نمی شود؟ خواهشمندیم این راز را بیان کنید و پرده از حکمت آن بردارید؟
الجواب: اغلب سوره های دراز و متوسط که هر کدام به منزله یک قرآن کوچک است، نه فقط به دو یا سه مقصد از مقاصد چهارگانه قرآن (توحید، نبوت، حشر، عدالت با عبودیت) اکتفا نمی کند، بلکه هر یک ماهیت کل قرآن را دربر دارد و چهار مقصد مذکور را به یکباره احتوا می کند، یعنی هریکی از آن ها آن گونه که کتاب ذکر و ایمان
— 132 —
و فکر است، کتاب شریعت و ارشاد و حکمت هم می باشد. می بینی که هر مقام قرآن و حتی یک صفحه آن دروازه های ایمان را فرا روی انسان می گشاید، زیرا قرآن آنچه را که در کتاب بزرگ کاینات نوشته است یاد آور می شود و آن را به وضوح بیان می دارد و بدین گونه، احاطه ربوبیت پروردگار سبحان را در اعماق قلب مومن جا می دهد، و تجلیات شکوهمندش را در آفاق و انفس به او نشان می دهد.
پس روی مناسبتی که ظاهراً ضعیف به نظر می رسد مقاصد کلی را بنا می کند و در نتیجه، با این مناسبت به ظاهر ضعیف مناسبت های مستحکم و پیوندهای ناگسستی به وجود می آیند. در نتیجه مطابق مقتضای مقام می شود و مرتبه بلاغی اش والا می گردد.
سوال دیگر: چرا قرآن هزاران دلایل را جهت اثبات امور اخروی، تلقین توحید و مکافات و مجازات بشر ارائه می دهد و توجه انسان ها را در هر سوره و حتی در هر صفحه و هر مقام به صورت صریح و یا ضمنی و اشاری، به آن موارد جلب می کند؟ حكمت و راز این كار چیست؟
جواب: زیرا قرآن كریم انسان را از بزرگترین انقلابی آگاه می سازد كه در تاریخ هستی در بین مخلوقات و در دایره ممكنات رخ خواهد داد.. كه این انقلاب، آخرت است، و او را که حامل امانت بزرگ و خلیفه روی زمین است، به بزرگترین مسئله ای كه به سرنوشت او ارتباط دارد راهنمائی می كند، و آن هم مسئله توحید است که خوشبختی و یا نگونساری ابدی انسان منوط بر آن است. و در ضمن شبهاتی را كه بدون انقطاع روان است دور می سازد و شدید ترین نوع انكار و عناد را درهم می کوبد.
لذا اگر قرآن كریم نگاه ها را با این انقلاب هولناك به سوی ایمان برگرداند و دیگران را به تصدیق این مسئله بزرگ و سرنوشت ساز وا دارد و هزاران بار این كار را كند و ملیون ها بار این مسایل را تكرار نماید، هرگز اسراف در بلاغت به شمار نمی رود و هرگز خسته كن و ملال آور نیست، و نیاز به تكرار تلاوت آن در قرآن همواره باقی می ماند، چون در هستی هیچ مسئله ای مهمتر و بزرگ تر از توحید و آخرت نیست.
به گونه مثال: حقیقت آیه كریمه:
اِنَّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ
(البروج: ١١) جاودانگی ابدی را به انسان
— 133 —
درمانده ای مژده می دهد که در هر لحظه با حقیقت مرگ رو برو است، و با این مژده او را از تصوری كه در باره مرگ داشت و آن را اعدام ابدی می دانست می رهاند و دنیای او و تمام دوستانش را از چنگ فنا نجات می بخشد و حتی سلطنتی ابدی و سعادتی ماندگار را برایش ارزانی می دارد.. حال اگر این آیه ملیارد ها بار تكرار شود و به اندازه کاینات به آن اهمیّت داده شود، بازهم اسراف نخواهد بود و از ارزش نخواهد افتاد.
بدین طریق، قرآن معجزالبیان چنین مسایل ارزشمندی را بازگو نموده و می كوشد مخاطبان را با ارائه دلایل شكننده متقاعد سازد و با خاطرنشان کردن این گونه دگرگونی های هولناك در هستی نشان می دهد كه این كار ها بسیار ساده و آسان است، به آسانی تعویض منزل و تغییر شكل آن. پس اگر هزاران بار دقت انسان ها را - صراحتاً و یا به طور ضمنی و اشاری - به این مسایل جلب كند اسراف و بی جا نیست بلكه انسان آن گونه که به نعمت هایی همچون نان، دارو، هوا و نور نیاز دارد، این هم نیاز اولیه اوست.
و به طور مثال: قرآن كریم آیات تهدید كننده ای را مانند اَلظَّالِم۪ينَ لَهُمْ عَذَابٌ اَل۪يمٌ (إبراهيم: ٢٢) و اِنَّ الْكَافِر۪ينَ ف۪ى نَارِ جَهَنَّمَ (فاطر: ٣٦) با كمال شدت و حِدّت تكرار می كند، راز و حكمت این امر را در رسایل نور با قاطعیت ثابت نموده ایم (كه بدین قرار است):
كفر انسان، تجاوز بزرگی است بر حقوق كاینات و اكثر مخلوقات، به حدی كه این تجاوز آسمان ها و زمین را به خشم می آورد، و قهر و غضب عناصر را بر سر كفار دامن می زند، و سبب می شود تا این عناصر ستمگران را با باد و طوفان سیلی زنند، حتی آیه كریمه
اِذَٓا اُلْقُوا ف۪يهَا سَمِعُوا لَهَا شَه۪يقًا وَهِىَ تَفُورُ ٭ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ
(الملك: ٧-٨) تصریح می كند كه جهنم بر سر این ستمگران منكر چنان به خشم و غضب می آید كه از فرط قهر و غضب نزدیك است تكه تكه شود، پس اگر سلطان کاینات، این تجاوز بزرگ (کفر) و کیفر آن را با اسلوب سخت و تهدید آمیزی هزار بار نه بلکه ملیون ها و ملیاردها بار تکرار کند به هیچ وجه اسراف نخواهد بود و نقصی در بلاغت به شمار نخواهد رفت، چون از یکسو، بزرگی آن جنایت و تجاوز مطرح است و از جانب دیگر، خداوند به حقوق رعیتش اهمیت نشان می دهد و زشتی کفر و پلیدی ظلم و ستم منکران
— 134 —
را آشکار می سازد، پس در برابر این تکرار تنها انسان کوچک و ناچیز قرار ندارد بلکه گستردگی تجاوز کافر و بزرگی ظلم او، نسبت بسیار بزرگی است.
اینجاست كه از هزار سال بدین سو، صدها میلون نفر همه روزه و بدون این كه خسته شوند با كمال شوق و نیازمندی آن را می خوانند.
آری، هر لحظه و هر روز عالمی است كه می گذرد و دری است كه به سوی عالم جدید گشوده می شود، لذا هزاران بار تكرار مشتاقانه و نیازمندانه "لا إله إلا الله" به هدف روشن ساختن این عالم های گذرا آن جمله توحیدی را همچون چراغی در آسمان این عالم ها و روزها قرار می دهد، بدین سان، تلاوت قرآن نیز تاریكی ها و تیر گی ها را از این پرده های زود گذر، و عالم های سیار و تازه می زداید، و زشتی و آلودگی را از تصاویر انعكاس یافته در آیینه زندگی دور می سازد، و این اوضاع تازه از راه رسیده را در روز قیامت بر له اوشاهد می گرداند نه بر علیه او، و او را به جایگاهی بالا می برد که بزرگی كیفر جنایت ها را می فهمد، و از ارزش تهدیدات شدید و پنهان و عناد شكن پادشاه ازلی آگاه می سازد، و او را تشویق می كند تا از طغیان و سركشی نفس رهایی یابد.. پس بخاطر همین حكمت ها قرآن کریم مواردی را بارها و بارها با کمال حکمت تكرار می كند و آشكار می سازد كه این همه تهدیدات قوی و شدید و مكرّر قرآن، مملو از حقیقت است و شیطان هم از باطل دانستن آن در می ماند و از بیهوده پنداشتن آن می گریزد. آری، عذاب جهنم برای كفاری كه به این تهدید ها گوش فرا نمی دهند عین عدالت است.
و از جمله تكرارهای قرآن "داستان انبیاء" علیهم السلام است، مثلاً حكمت تكرار داستان موسی علیه السلام كه همچون عصای موسی حكمت ها و فایده های بسیار زیادی دارد و نیز فلسفه تكرار داستان های پیامبران دیگر، در حقیقت بخاطر اثبات رسالت حضرت محمد مصطفی (ص) است كه نبوت همه انبیاء به عنوان دلیلی بر حقانیت رسالت آن حضرت ارائه می شود، چون كه هیچ كس نمی تواند این را (نبوت همه پیامبران را) انكار كند مگر كسی كه منكر نبوت همه انبیاء باشد.
از سوی دیگر بسیاری از مردم نمی توانند کل قرآن کریم را تلاوت کنند فقط به همان مقداری که برایشان میسّر است بسنده می کنند از این رو به خوبی پیدا ست که چرا
— 135 —
هر سوره دراز و کوتاه به مثابه کل قرآن قرار گرفت. پس تکرار داستان ها همانند تکرار ضروری ایمان است. یعنی تکرار این داستان ها را بلاغت اقتضا می کند و هیچ اسرافی در آن نیست . افزون بر آن با تکرار این داستان ها تعلیم داده می شود که حادثه ظهور حضرت محمد (ص) بزرگترین حادثه برای بشریت است و از سرنوشت سازترین مسایل هستی است.
آری ! دادن والاترین مقام به ذات رسول اکرم (ص) در قرآن کریم و قرار دادن (محمد رسول الله) که در برگیرنده چهار رکن ایمان است به دنبال (لا إله إلا الله) مهمترین دلیل است بر این که رسالت محمدیه بزرگترین حقیقت در هستی است و بدون شک حضرت محمد (ص) اشرف مخلوقات است و شخصیت معنوی کلی حضرت محمد (ص) که به حقیقت محمدیه تعبیر می شود روشن ترین خورشید و چراغ هر دو جهان است و آن حضرت (ص) به خوبی شایسته این مقام خارق العاده است . آنچه گفته آمدیم در بخش های مختلف رسایل نور با دلایل و مدارک بی شماری به اثبات رسیده است. یکی در هزار آن چنین است:
طبق قاعده: "السبب کالفاعل" یک مثل از نیکی هایی که همه امت حضرت محمد (ص) در طول تاریخ و زمان انجام داده اند و می دهند در صفحه حسنات آن حضرت نوشته می شود.
و نوری که آن حضرت آورد و توسط آن همه حقایق کاینات را روشن ساخت، تنها جن و انس و فرشتگان و موجودات زنده را ممنون و خوشنود نمی سازد بلکه سراسر هستی و آسمان ها و زمین را شاد و مسرور می سازد و همه آن ها از فضایل او سخن می گویند.
و دعاهای فطری و مستجابی که همه روزه ملیاردها تن از صالحان امت بر زبان دارند و دلیل مستجاب بودن آن هم، پذیرفته شدن دعاهایی است که نباتات با زبان استعدادشان و حیوانات با زبان نیاز فطری خود انجام می دهند که ما پذیرفته شدن این دعاها را عملاً مشاهده می کنیم، و همچنان درود و سلامی که بر آن حضرت نثار می دارند همراه با دست آوردهای معنوی شان، پیش از همه به آن حضرت (ص) تقدیم می شود.
— 136 —
این علاوه بر نیکی هایی است که در دفتر حسنات او از انوار بی پایان قرآنی که امتش تلاوت می کنند به مجرد تلاوت داخل شده است، همان قرآنی که بیش از سیصد هزار حرف دارد و در هر حرف آن ده نیکی و ده میوه اخروی موجود است و در مواردی به صد و حتی هزار نیکی بالغ می شود.
آری، علام الغیوب سبحانه و تعالی پیش از پیش فهمیده و دیده است که حقیقت محمدی یعنی همان شخصیت معنوی ذات مبارک پیامبر اکرم (ص) همچون درخت طوبی جنت خواهد شد. لذا آن اهمیت بزرگ را در قرآنش به آن حضرت داده است چون او سزاوار آن جایگاه والا می باشد. و در لا به لای أوامر و دستوراتش بیان نموده است که دست یافتن به شفاعت او فقط با پیروی او و اقتدا به سنت شریفش ممکن است و این یکی از بزرگ ترین مسایل انسانی است. و هر از چندگاه وضعیت انسانی و بشری وی را که به منزله هسته درخت طوبی جنت است در نظر گرفته است.
بدین ترتیب، حقایق تکراری قرآن این ارزش والا را حایز است و حکمت های فراوان در آن نهفته است. پس فطرت پاکیزه و سلیم شهادت می دهد که در تکرار قرآن معجزه معنوی بسیار نیرومند و گسترده ای وجود دارد، اما کسی که بر اثر طاعون ماده پرستی به مریضی قلب و بیماری وجدان مبتلا باشد مشمول این قاعده مشهور می گردد:
قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ
— 137 —

دو حاشیه به عنوان خاتمه مسئله دهم

حاشیه اول: دوازده سال قبل شنیدم كه معاند و بی دین بسیار خطرناكی با اقدام به ترجمه قرآن كریم به عملی كردن اهداف شومش پرداخته و گفته است : "قرآن را ترجمه كنید تا معلوم شود چه مالی (چه چیز بی ارزش) است" و منظور او این بود که هر كس (به پندار او) تكرار های غیر ضروری آن را ببیند! و به جای اصل قرآن، ترجمه آن خوانده شود! و سخنان زهرآگین دیگری از این قبیل.
اما دلایل جرح ناپذیر رسائل نور با قاطعیت ثابت كرد كه ترجمه حقیقی قرآن ممكن نیست. و هیچ زبانی غیر از عربی كه زبان نحوی است، نمی تواند برتری، نكات و ظرافت های قرآن را محافظت كند و ترجمه های معمولی و جزیی بشر نمی تواند جای تعبیرات جامع و اعجازانگیز كلمات قرآن را بگیرد كه هر حرف آن ده الی هزار ثواب را در بر دارد، پس امكان ندارد ترجمه به جای اصل تلاوت شود. رسایل نور این بیان كوبنده اش را در هر طرف منتشر و آن دسیسه خطرناك را عقیم ساخت.
اما منافقینی كه نزد این زندیق ها زانوی تلمّذ زده اند، مانند اطفال کودن احمقانه و دیوانه وار كوشیدند تا جهت خدمت به شیطان، چراغ بر افروخته قرآن را با پف دهان خاموش سازند. با توجه به این که در آن زمان با كسی ارتباط نداشتم، لذا از حقیقت اوضاع و جریانات آن بی خبر هستم، منتهی گمان غالبم این است كه جریانات مذكور سبب نگارش این مسئله دهم گردید، علی رغم آنكه در حالتی دشوار و دلتنگ كننده و رنج آور قرار داشتم.
حاشیه دوم‌: پس از رهایی از زندان دنیزلی در طبقه فوقانی هتل مشهور شهر نشسته بودم، در باغچه دور و بر هتل، شاخ و برگ های درختان بید با شور و شعف همانند حلقات ذكر به صورت بسیار لطیف و فرح بخش مشغول رقص و جنبش بودند، این حركات لطیف، قلبم را كه بر اثر جدایی از دوستان و تنهایی حزین و غمگین بود، غمگین تر ساخت .. ناگهان موسم خزان و زمستان یادم آمد و غفلت، وجودم را فرا گرفت، چون با آمدن خزان برگ ها می ریزد و زیبایی و طراوت رخت سفر می بندد.. با چشم دوختن به باغچه های سرسبز، دلم به حال درختان آراسته و مزین بید و دیگر موجودات
— 138 —
می سوخت، و از چشمانم سیل اشک سرازیر بود‌. و آنگاه كه عدم ها و فراق های نهفته در پشت پرده زیبای كاینات به یادم می آمد، حزن و اندوه بر سرم انباشته می شد!
در چنین حالتی ناگاه، نوری كه حضرت محمد (ص) به ارمغان آورده است، به کمکم شتافت و آن همه غم و اندوه را به سرور و شادمانی مبدل ساخت. من از این حقیقت محمدی بخاطر اینکه فیضی از فیوضات انوار نامحدودش به دادم رسید و مایه تسلی خاطرم گردید تا ابد ممنون و سپاسگزار هستم - آن گونه كه به كمك و فریاد هر مومن می شتابد - بدین گونه كه:
آن نگاه غافلانه، حركت شاخ و برگ های زیبای درختان را برایم حرکت هایی بی هدف و بی مقصد، بی فایده و بی وظیفه جلوه داد و چنان وانمود ساخت كه آن درخت ها با نمایان شدن در یك فصل خاص از روی خوشحالی و شادمانی حركت نمی كنند، بلكه از ترس عدم و فراق و سقوط در وادی نیستی به خود می لرزند... لذا مثل هر كسی دیگر، عشق بقاء، محبت وجود، حب محاسن و شفقت بر همنوع، شاهرگ زندگی را در وجودم خشك و نابود ساخت. در نتیجه دنیا را به جهنم معنوی و عقل را به آله تعذیب تبدیل كرد. وقتی در چنین وضعیتی گرفتار بودم، ناگاه نوری كه حضرت محمد (ص) برای بشریت هدیه آورده است، پرده را کنار زد، و به جای اعدام، عدم، هیچ بودن، بی مسؤلیتی، عبث و فراق، به تعداد برگ های هر درخت بیدی، حكمت ها، معنی ها، وظایف، و نتایج را نشییان داد كه آن وظایف و نتایج را رسائل نور ثابت می نماید و به سه دسته تقسیم می كند:
نوع اول: به نام های صانع ذوالجلال می نگرد، مثلاً: اگر مهندسی دستگاه خارق العاده ای بسازد، هر كس با گفتن "ماشاء الله" و "بارك الله" او را تشویق می كند، و خود آن دستگاه نیز با نشان دادن نتایج و اهداف مورد نظر، با زبان حالش به سازنده اش تبریك می گوید و او را می ستاید. لذا هر موجود زنده و هر چیز، مثل آن دستگاه با تسبیحات خود، آفریدگارش را ستایش می كند.
اما نوع دوم: دید و نگرش مخلوقات زنده و با شعور را به سوی خود متوجه می سازد، تا مورد مطالعه و دقت قرار گیرد، پس گویا هر چیزی كتابی است پر از علم و معرفت. و زمانی این عالم (عالم شهادت) را ترك می کند كه معانی اش را در اذهان
— 139 —
و صورت هایش را در قوه حافظه اهل شعور و تصویرش را در الواح مثالی و عالم غیب ثبت كرده باشد. یعنی پس از آن كه به جای یك وجود صوری و ظاهری، چندین وجود معنوی، غیبی و علمی به دست آورد، از عالم شهادت به عالم غیب منتقل می شود.
آری، وقتی الله موجود است و علمش نیز بر هر چیز محیط می باشد، پس از نقطه نظر حقیقت، نباید در دنیای اهل ایمان، عدم، اعدام، هیچی، محو و فنایی وجود داشته باشد؛ اما دنیای كفار پر از عدم، فراق، بیهودگی و نیستی است، این حقیقت را سخن مشهوری كه زبانزد خاص و عام است بهتر آشکار می كند:
"كسی كه خدا را دارد، همه چیز دارد. و كسی كه خدا را ندارد، از همه چیز محروم است".
خلاصه: چنان كه ایمان، انسان را در هنگام موت از اعدام ابدی نجات می دهد، دنیای خصوصی هر كس را نیز از تاریكی های نیستی و بیهودگی رهایی می بخشد؛ اما كفر- مخصوصاً كفر مطلق- هم انسان و هم دنیای خصوصی اش را با مرگ از بین می برد و در تاریكی های جهنم معنوی می افکند، و لذات زندگیییی اش را به زهییر تلخی مبدل می سازد.
پس كسانی كه زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند، اگر گوش شنوایی دارند، باید وارد صحنه شوند و علاج این درد را بیابند، یا این كه به دایره ایمان داخل شوند و خود را از این خسارت خطرناك برهانند.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
به دعاهایتان خیلی محتاج و به دیدارتان خیلی مشتاق
برادرتان سعید نورسی
— 140 —

گفتار بیست و ششم

رسالهٔ‌ قدر
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
(الحجر: ٢١)
وَ كُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ
(يس: ١٢)
قدر و جزء اختیاری دو مسئله مهم است، در این خصوص می کوشیم تا چند راز را در لابلای چهار مبحث بگشاییم.

مبحث نخست

قدر و جزء اختیاری، عبارتست از دو جزء از اجزاء ایمان حالی و وجدانی و حدود نهائی ایمان و اسلام را بیان می دارند و از مسایل علمی و نظری به شمار نمی روند.
یعنی اینکه انسان مؤمن، هر چیز را به خداوند وامی گذارد، و هر کارش را به پروردگار می سپارد و خودش را هم به او حواله می کند. سرانجام، برای اینکه از بار تکلیف و مسئولیت فرار نکند، جزء اختیاری جلو اش را می گیرد و برایش می گوید: "تو مسئول و مکلف هستی".
سپس برای اینکه به نیکی ها و فضایلی که از او صادر شده است مغرور نگردد، قدر فرارویش قرار گرفته و می گوید: "پایت را از گلیمت فراتر منه، تو فاعل نیستی".
آری، قدر و جز اختیاری، در بالاترین مراتب ایمان و اسلام قرار دارند و در ردیف مسایل ایمانی هستند. قدر، نفس را از غرور و جزء اختیاری هم از احساس عدم مسئولیت نجات می دهد. این دو از مسایل علمی و نظری نیستند، چراکه در این صورت، نفوس اماره برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سیّئات که مرتکب شده اند به قدر می چسپند، و فضایلی را که برایشان انعام شده است، به جزء اختیاری خود نسبت داده و به آن افتخار
— 141 —
می کنند و مغرور می شوند، که این امر، کاملاً با راز و رمز قدر و حکمت جزء اختیاری تناقض دارد.
آری، در بین عوام الناسی که از درک راز و رمز قدر عاجز اند، مواضعی برای استعمال قدر وجود دارد، که این مواضع، به امور مربوط به گذشته و مصائب و گرفتاریها منحصر است، و علاج یأس و حزن به شمار می آید. اما در خصوص معاصی و امور مربوط به آینده، کاربردی ندارد، ازین رو سبب ارتکاب گناه و سستی در انجام تکالیف نمی شود.
یعنی مسئله قدر بخاطر فرار از تکلیف و مسئولیت نیست، بلکه وسیله ای است برای نجات انسان از فخر و غرور. لذا در ردیف مسایل ایمانی قرار گرفته است.
و جزء اختیاری هم، در زمره مسایل عقیدتی درآمده است تا مرجع سیّئات باشد، نه به این خاطر که مصدر محاسن و فضایل باشد و به طغیان و تفرعن سوق دهد.
آری، قرآن کریم بیان می دارد که انسان کاملاً مسئول سیئات خود می باشد، چون اوست که آن را اراده میکند و مرتکب می شود، از آنجاییکه گناه یکنوع تخریب و ویرانگری است لذا انسان، با یک سّیئه می تواند تخریبات زیادی را دامن زند، مانند آتش زدن یک خانه با یک چوب کبریت. و بدین طریق مستحق عذاب بزرگی می شود.
اما در بخش نیکی ها حق مباهات و افتخار کردن به حسنات را ندارد، چون سهم او بسیار اندک و ناچیز است، زیرا طالب و مقتضی حسنات، رحمت الهی است و قدرت ربانی است که آن را به وجود می آورد. پس سوال و جواب، سبب و انگیزه، هر دو از طرف خداوند متعال است، انسان فقط با دعا، ایمان، شعور و رضا می تواند حسنات را بدست آورد.
اما اراده کننده ی سیئات، نفس انسانی است، که این کار را یا با اختیار و یا با استعداد خود انجام می دهد، طوری که بعضی از مواد وقتی در معرض تابش نورِ سفید و زیبای خورشید قرار گرفتند، سیاه و متعفن می گردند. دریافت این سیاهی به استعداد آن ماده برمی گردد.
اما کسی که این سیئات را با قانون الهی- که مصالح زیادی را در بردارد- ایجاد کرده است، بازهم خود خداوند است. یعنی سببیت و سوال از جانب نفس انسان صورت
— 142 —
می گیرد و به همین خاطر مسئولیت را او به دوش دارد، و خلق و ایجادی که به پروردگار مربوط می شود زیبا و خیر است، بخاطریکه میوه ها و نتایج بسیار زیبای دیگر را در بردارد.
اینجاست که خلق شر، شر نیست، بلکه کسب شرّ، شر است، چون انسان تنبلی که از باران - که منافع زیادی دارد- ضرر دیده است حق ندارد بگوید: باران رحمت نیست.
آری، در خلق و ایجاد، در پهلوی شر جزئی، خیر کثیر وجود دارد، پس ترک خیر کثیر بخاطر یک شر جزئی، شر کثیر را دامن می زند، لذا این شر جزئی، خیر و نیکی به شمار می آید. پس در خلق و آفرینش الهی شر و قبحی وجود ندارد، بلکه شر، به کسب و استعداد بنده مربوط است.
و آنگونه که قدر الهی، از نظر نتیجه و ثمرات، از قبح و ظلم منزّه است، از نظر علت و سبب نیز قبح و ظلمی در آن وجود ندارد، بلکه به کلی پاک و مقدس می باشد. زیرا قدر الهی به علتهای حقیقی می نگرد، و عدالت می کند. اما مردم احکامشان را به علتهای ظاهری بنا نهاده و علی رغم عدالت قدر، مرتکب ظلم می شوند.
به گونه مثال: حاکمی، تو را به اتهام دزدی به زندان انداخت، حال آنکه تو در خصوص این اتهام بی گناه هستی، اما در نهان قتلی را مرتکب شده ای که جز خداوند، کسی نمی داند.
پس این قدر الهی تو را بخاطر همان قتل پنهان، به زندان محکوم نموده و عدالت کرده است، اما حاکم بر تو ظلم کرد، چون تو را به اتهام سرقتی که تو آنرا مرتکب نشده ای، زندانی ساخت.
بدین طریق، در چیز واحدی دو جهت ظاهر می شود، یکی جهت عدالت قدر و ایجاد الهی، دیگری جهت ظلم و کسب بشر. امور دیگر را به این قیاس کن.
یعنی قدر و ایجاد الهی به اعتبار مبدأ و منتهی، اصل و فرع، علت و نتیجه کاملاً پاک و منزه است و هیچ نوع شر و قبح و ظلمی در آن وجود ندارد.
اگر گفته شود:
مُدام جزء اختیاری قابلیت ایجاد را ندارد، و در دست انسان هم غیر از کسب که در حکم یک امر اعتباری است، چیزی وجود ندارد، پس چگونه می شود که قرآن معجزالبیان،
— 143 —
از دست این انسان بخاطر عصیانش در برابر خالق آسمانها و زمین، شکوه های بزرگی سر می دهد، و گویا او را یک دشمن عاصی تلقی می کند و تمام فرشتگانش را به امداد بنده مؤمنش که در برابر آن عاصی قرار گرفته است می فرستد و حتی خود آفریدگار به امداد او می آید.. چرا برایش این همه اهمیت می دهد؟
جواب: چونکه کفر و عصیان و سیّئه، سراسر تخریب و عدم است، و معلوم است که یک امر اعتباری و عدمی می تواند سبب تخریبات بزرگ و عدمهای بی حدی شود. طوری که بی اعتنایی ملوان یک کشتی بزرگ در انجام وظیفه سبب غرق آن کشتی می گردد و نتایج اعمال همه کارگران را نابود می سازد، کفر و معصیت نیز چنان است، چونکه نوعی از عدم و تخریب محسوب می گردد. از این رو جزء اختیاری می تواند با یک امر اعتباری، آنها را تحریک نموده و سبب نتایج هولناکی شود، زیرا کفر، گرچه یک سیئه است اما همه کاینات را به بی ارزشی و عبثیت متهم ساخته و تحقیر می کند و همه موجودات را که دلایل وحدانیت را نشان می دهند تکذیب می نماید و همه تجلیات اسماء حسنی را به استهزاء می گیرد و تزییف می کند پس پروردگار سبحان، به اسم همه کاینات و موجودات و تمامی اسماء حسنی، شدیداً از کفار شکایت می کند و آنها را سخت تهدید می نماید که این، عین حکمت است و گرفتار ساختن آنها به عذاب ابدی، عین عدالت است.
وقتی انسان با کفر و عصیان خود به سوی تخریبات می رود، و با کاری اندک، سبب تباهی های زیادی می شود، پس اهل ایمان، در برابر این تخریبگران به عنایت بزرگ الهی نیاز دارند، چنانکه اگر ده مرد نیرومند، حفاظت و تعمیر خانه ای را به عهده گیرند، اقدام یک طفل شرور برای به آتش کشیدن این خانه، آنها را مجبور می سازد تا به پیش ولی آن طفل بروند و حتی به پادشاه متوسل شوند.
لذا مؤمنان نیز در برابر چنین نافرمان گستاخ، شدیداً به عنایت پروردگار سبحان نیاز دارند.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم: شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، اگر از ایمان کامل و قلب مطمئن برخوردار باشد، او سرنوشت کاینات را و خودش را به خداوند وامی گذارد و همه چیز را تحت تصرف او می داند، این شخص
— 144 —
حق دارد در باره قدر و جزء اختیاری حرف بزند، چون او خودش را و هر چیز را از خداوند سبحان می داند، چه در این صورت، با استناد به جزء اختیاری - که آنرا مرجع سیئات می داند- مسئولیت را به عهده می گیرد، به تقدیس و تنزیه پروردگار می پردازد و در دایره عبودیت به سر می برد و تکلیف الهی را به ذمّه می گیرد، و برای اینکه به کمالات و حسناتی که از وی صادر گردیده مغرور نشود، به قدر می نگرد، به جای فخر و مباهات، از پروردگارش تشکر می کند و در چهره ی مصیبتهایی که بر سرش می آید، قدر را می بیند و صبر می کند.
اما اگر شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، از اهل غفلت باشد، او حق ندارد در مورد قدر و جزء اختیاری بحث کند، چونکه نفس اماره اش از روی غفلت یا ضلالت، کاینات را به اسباب می سپارد، و آنچه را که از خداوند است به اسباب تقسیم می کند، و خود را مالک خودش می داند، و افعالش را به خودش و به اسباب می دهد، مسئولیت و کوتاهی ها را به گردن قدر می اندازد. در این صورت بحث کردن در باره قدر و جزء اختیاری برایش مفهومی ندارد و چیزی جز یک دسیسه نفسانی نیست که می کوشد از زیر بار مسئولیت فرار کند، که این امر، کاملاً با حکمتِ قدر و راز جزء اختیاری منافات دارد.

مبحث دوم

این مبحث، بحث علمی دقیق است و به علما اختصاص دارد. (٭):این مبحث دوم حاوی مسئله ای است بسیار عمیق و پیچیده در باره قدر، مسئله عقیدتی کلامی است که نزد علماء محقق، از اهمیت شایانی بر خوردار می باشد، و رسایل نور به صورت کامل آن را حل کرده است. مؤلف.
اگر بگویی: قدر و جزء اختیاری چگونه باهم توافق و سازگاری دارند؟
جواب: با هفت وجه:
نخست: پروردگار عادل و حکیمی که کل کاینات با زبان انتظام و میزان، به حکمت و عدالت او گواهی می دهد، جزء اختیاری مجهول الماهیتی به انسان داده است، تا مدار ثواب و عقاب باشد. آنگونه که ما بسیاری از حکمتهای این عادل حکیم را نمی دانیم، کیفیت توافق و سازگاری بین قدر و جزء اختیاری نیز از ما پنهان است، اما عدم آگاهی ما در این مورد، به عدم وجود آن دلالت نمی کند.
— 145 —
دوم: ضرورتاً هر انسان موجودیت اراده و اختیار را در خود احساس می کند و وجداناً به وجود این اختیار پی می برد، فهمیدن ماهیت موجودات چیزی است و فهمیدن وجود آنها چیزی دیگر. موجودیت بسیاری از اشیاء برای ما بدیهی است اما ماهیت آنها نسبت به ما مجهول می باشد.
پس امکان دارد این جزء اختیاری نیز در ردیف همین چیزها باشد، هر چیز به آگاهی و معلومات ما منحصر نیست، وعدم آگاهی ما بر نبود آن دلالت نمی کند.
سوم: جزء اختیاری با قدر منافات ندارد، بلکه قدر، مؤید جزء اختیاری است زیرا قدر نوعی از علم الهی است، و علم الهی به اختیار ما تعلق گرفته است، ازاین رو، اختیار را تایید می کند، نه ابطال.
چهارم: قدر نوعی از علم است، و علم تابع معلوم می باشد، یعنی هر کیفیتی که معلوم داشته باشد، علم، با همان کیفیتش آن را احاطه می کند و به آن تعلق می گیرد، پس معلوم تابع علم نیست، یعنی دساتیر علمی، معلوم را از نقطه نظر وجود خارجی اداره نمی کند، چونکه ذات معلوم و وجود خارجی آن، به اراده نگاه می کند و به قدرت استناد می نماید.
از سوی دیگر ازل، مبدأ و سرآغاز سلسله ماضی نیست، پس نمی توان آن را اساس وجود اشیاء اتخاذ نمود و مطابق آن خود را مجبور تصور کرد، بلکه ازل، گذشته و حال و آینده را باهم احاطه می کند - مانند احاطه آسمان بر زمین- و مانند آیینه ای است که از بالا می نگرد.
لذا عاری از حقیقت خواهد بود اگر برای زمان امتداد یافته در دایره ی ممکنات، سرآغاز و مبدئی در جهت ماضی (گذشته) تخیل شود و به اسم ازل نامگذاری گردد و چنین پنداشته شود که اشیاء به ترتیب وارد آن علم ازلی می گردند، و انسان خود را در خارج آن تصورکند و در روشنائی آن به قضاوت عقلی بپردازد.
برای روشن شدن این راز به این مثال دقت کن:
اگر در دستت آیینه ای داشته باشی و مسافت سمت راست آن را گذشته، و مسافت سمت چپ آن را آینده فرض کنی، این آیینه، نخست تصاویر روبرویش را دریافت می کند و سپس دو طرف را به ترتیب معین، تحت پوشش خود قرار می دهد، چون نمی
— 146 —
تواند بخش عمده طرفین را به صورت همزمان فرا گیرد. این آیینه هر اندازه که پائین باشد کمتر می تواند ببیند و به هرپیمانه ای که بالاتر برود، دایره مقابل آن وسعت می یابد، و بدین طریق با صعود تدریجی، مسافت دو طرف را باهم در آنِ واحد فرا می گیرد.
و درچنین وضعیتی تمام جریانات و حالات موجود در دو مسافت، در آیینه نقش می بندد. در اینصورت کسی نمی تواند بگوید که حالات موجود در یک طرف، بر طرف دیگر مقدم است و یا موخر، یا اینکه موافق هم اند، و یا مخالف یکدیگر.
بدین ترتیب، از آنجایی که قدر الهی از علم ازلی است، و علم ازلی، به تعبیر حدیث، در جایگاه والایی قرار دارد و از ازل تا به ابد هر آنچه را که شده است و یا خواهد شد یکباره در بر می گیرد و احاطه می کند، لذا به هیچ وجه، نه ما و نه قضاوت های عقلی ما می تواند خارج آن باشد، پس ما نمی توانیم آن را همچون آیینه ای تصور کنیم که در مسافت گذشته واقع باشد.
پنجم: قدر، هم به سبب و هم به مسبَّب به یکباره تعلق می گیرد- چنین نیست که اراده، یک بار به مسبب و بعد از آن، بار دیگر به سبب تعلق بگیرد- بلکه این مسبَّب توأم با این سبب به وقوع خواهد پیوست. پس نباید گفته شود: وقتی مرگ فلان شخص در فلان وقت مقدر بود، گناه کسی که با اراده جزئی اش توسط تفنگ او را می زند چیست؟ چون اگر او نمی زد، بازهم می مرد؟
سوال: چرا نباید گفته شود؟
جواب: چونکه قدر، مرگ او را با تفنگ این تعیین کرده است، اگر شلیک نکردن او را فرض کنی، در این صورت، عدم تعلق قدر را فرض کرده ای. پس با چه چیزی به مرگ او حکم خواهی کرد؟ مگر این که مسلک اهل سنت والجماعت را ترک نموده و به فرق ضالّه، مانند جبریه و امثال آنها که برای سبب، یک قدر و برای مسبب، قدر دیگری را تصور می کنند، بپیوندی و یا اینکه مانند معتزله قدر را به کلی انکار کنی.
اما ما اهل حق می گوییم: اگر او شلیک نمی کرد، مرگ آن شخصی برای ما مجهول می بود. اما جبریه می گویند: اگر او نمی زد، بازهم می مرد. اما معتزله می گویند: اگر او را نمی زد، نمی مرد.
— 147 —
ششم: (٭):حقیقتی است که به علمای بسیار مدقق و ژرف اندیش اختصاص دارد. میلان که أُسّ الاساس جزء اختیاری است، از نظر "ماتریدی" یک امراعتباری است، پس می تواند در دست بنده باشد. اما اشعریون، میلان را امری موجود می پندارند، پس با این لحاظ، میلان در دست بنده نیست، بلکه به نظر اینها تصرفی که در میلان وجود دارد، یک امر اعتباری است و در دست بنده قرار دارد.
به همین خاطر، این میلان و تصرف موجود در آن، دو امر نسبی هستند، و وجود خارجی محققی ندارند. پیداست که ثبوت و وجود امر اعتباری، نیازی به علت تامه ندارد، چراکه علت تامه، مستلزم ضرورت و وجوب است و ضرورت و وجوب هم اختیار را از صحنه بر می دارد، پس کافی است که علت این امر اعتباری، وضعیتی را به خود بگیرد که در درجه ای از رجحان باشد، در این صورت، این امر اعتباری می تواند هم به ثبوت برسد و هم نرسد، یعنی انسان می تواند آن را عملی سازد و می تواند ترک کند، و در این هنگام قرآن برایش می گوید: این شّر است، انجام مده.
آری، اگر بنده، خالق افعالش می بود و قدرت ایجاد می داشت، در این حالت اختیار از بین می رفت، زیرا قاعده و قانون مسلمی در علم اصول و حکمت وجود دارد و آن اینکه «مَا لَمْ یَجِبْ لَمْ یُوجَدْ» یعنی هیچ چیز به وجود نمی آید تا وقتی که وجودش واجب نباشد، یعنی علت تامه باید باشد تا بعد از آن بتواند به وجود بیاید. اما علت تامّه، بالضروره و بالوجوب، معلول را اقتضا می کند، و در این هنگام دیگر اختیاری باقی نمی ماند.
اگر بگویی: ترجیح بلامرجّح محال است. (٭):ترجّح جدا است و ترجیح جدا، در بین شان خیلی فرق موجود است. حال آنکه کسب انسان که شما آنرا امر اعتباری می نامید بعضاً با انجام کاری و بعضاً با انجام ندادن آن، در صورتی که یک مرجّح موجب نباشد، ترجیح بلا مرحج لازم می گرداند، و این یکی از بزرگترین اصول کلام را منهدم می سازد.
جواب: ترجح بلا مرجّح محال است- یعنی رجحان بدون سبب و بدون مرجح- اما ترجیح بلا مرجح جایز است و کاربرد دارد، پس اراده الهی یکی از صفات پروردگار است و شأن آن انجام دادن چنین کاری است (یعنی اختیار خداوند مرجح است).
— 148 —
اگر بگویی:
وقتی قتل را خدا خلق کرده است، پس چرا به من قاتل گفته می شود؟
جواب:
طبق قواعد علم صرف، اسم فاعل، از مصدری که یک امر نسبی است مشتق می شود، نه از حاصل بالمصدری که یک امر ثابت است. مصدر، کسب ما است، عنوان قاتل را هم ما می گیریم، حاصل بالمصدر، مخلوق الله است، چیزی که مسئولیت را اشمام می کند از حاصل بالمصدر مشتق نمی گردد.
هفتم: گرچه اراده جزئی انسان و جزء اختیاری او ضعیف و یک امر اعتباری است، اما پروردگار سبحان و حکیم مطلق، این اراده جزئی ضعیف را برای تحقق اراده کلی اش، یک شرط عادی قرار داده است. انگار معناً می گوید: "ای بنده ام تو با اختیار خودت هر راهی را که انتخاب کنی من ترا به همان راه خواهم برد". پس مسئولیت به تو بر می گردد.
مثلا: (در مثال مناقشه نیست) اگر کودک ضعیف و ناتوانی را بر دوشت بگیری و برایش اختیار بدهی و بگویی: "هر جا خواسته باشی بروی، تو را همانجا خواهم برد" و خواست کودک این بود که به کوهی بالا شود، و تو او را آنجا بردی، اما کودک مریض شد و یا اینکه به پائین سقوط کرد.
در این صورت، تو حتماً برایش خواهی گفت: این خواست تو بود! و با توبیخ و سرزنش او را یک سیلی هم خواهی زد.. بدین طریق.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى خداوند سبحانه که احکم الحاکمین است، اراده بنده اش را که در نهایت ضعف و ناتوانی قرار دارد، برای تحقق اراده کلی خود یک شرط عادی قرار داده است.
حاصل سخن: ای انسان! اراده بسیار ضعیفی در دست تو قرار دارد، اما دست این اراده در زمینه سیئات و تخریبات بسیار دراز و در انجام حسنات و نیکی ها، بسیار کوتاه است، نام این اراده، جزء اختیاری است، پس به یک دست این اراده دعا را بسپار، تا به جنت برسد، جنتی که میوه ای از میوه های سلسله حسنات است، و به سوی سعادت ابدی دراز شود که گلی از گلهای آن است. و به دست دیگر آن، استغفار را بسپار تا به سیئات نرسد و به زقوم جهنم که میوه شجره ملعونه است دراز نشود، یعنی دعا و توکل
— 149 —
نیروی بزرگی به میلان خیر می دهد، آنگونه که استغفار و توبه، میلان شر را می شکند و جلو تجاوزش را می گیرد.

مبحث سوم

ایمان به قدر، از ارکان ایمان است، یعنی هر چیز با قدر خداوند انجام می یابد، دلایل قطعی درباره قدر، آن قدر زیاد است که حدّ و حساب ندارد، ما با یک شیوه ساده و روشن، میزان قوت و وسعت این رکن ایمانی را ضمن مقدمه ای بیان می کنیم.
مقدمه
هر چیز قبل از به وجود آمدن و بعد از به وجود آمدنش نوشته شده است. قرآن کریم در بسیاری از آیاتش مانند وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ این امر را تصریح می دارد، و کتاب بزرگ قرآن الهی، که به نام کاینات یاد می شود نیز این حکم قرآنی را با آیات تکوینی اش که در قالب نظم و میزان و انتظام و امتیاز و تصویر و تزیین، نوشته شده است، تصدیق می کند.
آری، نوشته های منظوم و آیات موزونِ کتاب کاینات، گواهی می دهد که هر چیز نوشته شده است، و همه مبادی و بذرها و تمامی مقادیر و صورتها، گواه صادقی است بر این که هر چیز، پیش از پیدایشش مکتوب و مقدَّر است. زیرا هر بذر و تخم، صندوقچه لطیفی است که در کارخانه «کاف نون» ساخته شده است و قدرت و قدر، طبق نقشه هندسی خود، ذرات را استخدام نموده و بزرگترین معجزات قدرت را روی این تخمک ها اعمار می کند. گویا هر آنچه که بر سر درخت خواهد آمد، با تمام واقعاتش در بذر آن نوشته است، چونکه همه بذرها، از ماده بسیط و شبیه هم ترکیب یافته اند، هیچ نوع تفاوتی در میان شان وجود ندارد.
و نیز مقدار منظم هر چیز، آشکارا قدر را نشان می دهد، وقتی به هر موجود زنده دقت شود، معلوم می گردد که چنان شکل و مقداری دارد که انگار از یک قالب بسیار حکیمانه و مستحکم خارج شده است، بگونه ای که برای گرفتن این مقدار و این شکل و این صورت، یا یک قالب مادی خارق العاده یِ پیچ در پیچ لازم است.. و یا این که قدرت الهی، این شکل و صورت را طراحی و برش می کند و به وسیله یک قالب معنوی علمی موزون، که از قدر آمده است، به درخت می پوشاند.
— 150 —
اکنون به این درخت و به این حیوان با دقت نگاه کن، ذرات جامد، کر، کور، فاقد شعور و شبیه همدیگر، بخاطر نشو و نمو آنها در حرکت هستند، وقتی به حدود معینی برسند، توقف می نمایند، و این توقف شان چنان آگاهانه است که انگار جای میوه ها و فواید را می شناسند و می بینند و می دانند، سپس مثل اینکه در جای دیگری هدف بزرگتری را دنبال کنند راه شان را تغییر می دهند.
یعنی ذرات، بر اساس یک مقدار معنوی- که از قدر آمده است- حرکت می کنند و طبق فرمانِ این مقدار معنوی گام برمی دارند.
وقتی در اشیاء مادی مشهود، تا به این درجه تجلیات قدر وجود دارد، پس لابد، صورت هایی که این اشیاء به مرور زمان آن را می پوشند و وضعیت هایی که از حرکات این اشیاء به میان می آید نیز، تابع انتظام قدر می باشد.
آری، دریک بذر دو تجلی قدر وجود دارد.
نخست: (بدیهی) و از کتاب مبینی که عنوان اراده و اوامر تکوینی است، خبر می دهد و به آن اشاره می کند.
و دیگری: تجلی نظری (معقول) است و به امام مبینی که عنوان امر و علم الهی است اشاره می کند و از آن خبر می دهد.
(پس قدر بدیهی) عبارتست از اوضاع و کیفیات و هیئت های مادی درختی که در آن بذر قرار دارد، درختی که در آینده باچشم دیده خواهد شد.
(و قدر نظری) عبارتست از اوضاع و اشکال و حرکات و تسبیحات مدت زمان زندگی درختی که از آن بذر، آفریده خواهد شد که این همان چیزی است که به عنوان تاریخچه زندگی درخت تعبیر می شود. و این اوضاع و اشکال و افعال، هر از چند گاه تغییر می یابند، اما بازهم مانند شاخه ها و برگ های درخت، از مقدار و حد و اندازه قدری منظمی برخوردار هستند.
پس وقتیکه در چنین اشیاء معمولی و بسیط، تجلی قدر وجود دارد، این خود بیانگر اینست که همه اشیاء، قبل از پیدایش و به وجود آمدن شان در کتابی نوشته اند، با اندک تأمل می توان این را فهمید.
— 151 —
اما دلیل نوشته بودن تاریخچه زندگی هر چیز بعد از به وجود آمدن آن، همه میوه هایی است که از کتاب مبین و امام مبین خبر می دهند. و دیگری قوه حافظه انسان است که به لوح محفوظ اشاره می کند و از آن خبر می هد، همه این ها شاهد و علامت آنست.
آری، در هسته هر میوه - که به منزله قلب آن میوه است - مقدرات زندگی درخت نوشته می شود و دست قدرت با قلم قدر، تاریخ زندگی انسان را همراه با بخشی از حوادث گذشته هستی، در قوه حافظه انسان - که در کوچکی، به اندازه دانه خردَل است- به چنان صورتی می نویسد که انگار و ثیقه و پیمان نامه کوچکی است از صفحه اعمال که دست قدرت آن را به انسان داده و در گوشه یی از دماغش جای گنجانیده است تا در وقت محاسبه به یادش بیاورد، و مطمئن شود که در هرج و مرج این فنا و زوال، آیینه های زیادی برای بقاء وجود دارد که قدیر حکیم، هویت زایل شدگان را در آنها رسم می کند، و تابلوهای زیادی وجود دارد که حفیظ علیم، معانی فانی ها را در آنها می نویسد.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم که:
وقتی زندگی نباتات که پایین ترین و ناچیز ترین درجه زندگی است، تا به این حد تابع نظام قدر باشد، پس بدون تردید، زندگی انسان که در بالاترین مرتبه زندگی است، همراه با تمام تفرعاتش، با مقیاس قدر ترسیم شده و با قلم آن نوشته شده است.
آری، آنگونه که قطره ها از ابر خبر می دهند، و تراوشها، منبع آب را نشان می دهند، و اسناد و مدارک، به موجودیت پرونده بزرگ اشاره می کنند، میوه ها و نطفه ها و بذرها و هسته ها و صورتها و اشکال نمایان در پیش چشم ما، که در حکم تراوشات قدر بدیهی - یعنی انتظام مادی در زنده جانها- وبه منزله قطرات قدر نظری - یعنی انتظام معنوی و حیاتی- و به مثابه اسناد و مدارک هستند نیز آشکارا به دفتر اراده و أوامر تکوینی موسوم به کتاب مبین دلالت می کنند و به لوح محفوظ که دیوان علم الهی است و امام مبین یاد می شود، اشاره می نمایند.
نتیجه سخن: وقتی می بینیم، در زمان نشو و نموّ هر موجود زنده، ذرّاتش به حدود و پایانه های پرپیچ و خم می رود و در آنجا توقف می کند؛ سپس راه خود را تغییر
— 152 —
می دهد و در منتهی الیه این حدود یک حکمت، یک فایده و مصلحتی را بار می آورد، پس بالبداهه معلوم می شود که مقدار ظاهری این چیز، با قلم قدر ترسیم شده است.
بدین طریق، قدر بدیهی و مشهود، نشان می دهد که در حالت معنوی این موجود زنده نیز حدود و پایانه های منتظم، مفید و پرباری وجود دارد که با قلم قدر نوشته شده است، پس قدرت مصدر است، و قدر مِسطر (سطرهای رسم شده با خط کش)، قدرت، کتاب این معانی را روی این سطرها می نویسد.
وقتی ما موجودیت حدود مثمر و پایانه های پرحکمتی را که با قلم قدر مادی و معنوی نوشته شده است با قاطعیت درک می کنیم، پس حتماً احوال و اطواری که هر موجود زنده در طول حیاتش سپری خواهد کرد نیز با قلم همان قدر ترسیم شده است، چونکه تاریخ زندگی اش طبق انتظام و میزان خاصی جریان دارد و صورتها را تغییر می دهد و اشکالی به خود می گیرد. پس وقتی در تمام موجودات زنده قلم قدر حکم روایی می کند، بدون تردید، تاریخ زندگی انسان - که کامل ترین میوه هستی و خلیفه روی زمین و حامل امانت بزرگ است - بیش از هر چیز دیگر تابع قانون قدر است.
اگر بگویی:
قدر دست و پای ما را بسته و آزادی ما را سلب نموده است، آیا ایمان به قدر، به قلب و روحی که مشتاق انبساط و جولان اند، سنگین تمام نمی شود و آنها را تحت فشار قرار نمی دهد؟
جواب: هرگز و ابداً، نه تنها تحت فشار قرار نمی دهد، بلکه راحت و آرامش بی پایانی را به ارمغان دارد و نور و سروری به انسان می بخشد که تأمین کننده ی امن و امان و روح و ریحان است، زیرا اگر انسان به قدر ایمان نداشته باشد مجبور می شود تا در یک دایره تنگ، و آزادی جزئی و حریت مؤقت، بار سنگینی به اندازه دنیا را به روح ضعیفش بار کند، چونکه انسان با تمام کاینات پیوند دارد و مقاصد و خواسته هایش پایان ناپذیر است، اما در مقابل، قدرت، اراده و حریتش به برآوردن یکی از ملیونها مطالب و مقاصد او کفایت نمی کند، از همین جا می توان پی برد که، بار معنوی انسان، در صورت عدم ایمان به قدر، چقدر مخوف و ترسناک است.
— 153 —
اما ایمان به قدر انسان را وامی دارد تا همه این بار ها را در کشتی قدر بگذارد، که این امر، آرامش کاملی برایش می بخشد، چونکه میدان وسیع گردش را فراروی روح و قلب می گشاید، در نتیجه، روح و قلب با آزادی تمام در راه کمالاتشان حرکت می کنند، اما همین ایمان، آزادی جزئی نفس اماره را سلب می کند و فرعونیتش را می شکند و ربوبیتش را درهم می کوبد و جلو حرکات دل بخواهی اش را می گیرد.
آری، ایمان به قدر، لذت و سعادتی است که نمی توان آنرا تعریف کرد، ازینرو، جهت اشاره به آن لذت و سعادت، مثالی ارائه خواهیم نمود.
دو نفر باهم به طرف پایتخت پادشاه بزرگی سفر می کنند و به قصر پر از عجایب و غرایب پادشاه داخل می شوند، یکی از آن دو، پادشاه را نمی شناسد و می خواهد در قصر سکونت کند و با غصب اموال به زندگی اش ادامه دهد، در باغچه قصر، دست به کار می شود، اما اداره کردن آن باغچه، و به گردش انداختن دستگاه ها، ترتیب و تنظیم واردات آن، دادن غذای حیوانات غریب آنجا و امور طاقت فرسای دیگری ازین قبیل، او را نگران و پریشان می سازد؛ به حدی که این باغچه جنت مانند، به یک جهنم تبدیل می شود، چون او از هر چیزی که توان اداره کردن آن را ندارد عصبانی می شود، با آه و حسرت وقتش را سپری می نماید. و سرانجام، به جرم دزدی و بی ادبی اش به زندان انداخته می شود.
اما شخصی دوم، پادشاه را می شناسد و خود را مهمان او می شمارد، و براین اعتقاد است که در این قصر و باغچه همه کارها، با نظم و قانون خاصی جریان دارد و هر چیز مطابق برنامه ای، با کمال سهولت انجام وظیفه می کند. این شخص، زحمات و مشقات را به قانون پادشاه رها می کند، در نتیجه با صفای کامل از همه لذات این باغچه ی جنت مانند استفاده نموده، و با استناد به عطوفت و رحمت پادشاه و با اعتماد به زیبائی قوانین اداری اش، هر چیز را حقیقتاً زیبا می بیند.. بدین ترتیب، زندگی اش را در لذت کامل و سعادت تام سپری می کند.
پس رمز و راز "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" را از همین جا بفهم.
— 154 —

مبحث چهارم

اگر بگویی: در مبحث اول ثابت کردی که، هر چیز قدر زیبا و خیراست، حتی شرّ ناشی از آن هم خیر است و زشتی هایش هم زیباست. حال آنکه مصایب و بلا های این دنیا، این حکم را جرح می کند.
جواب: ای نفسم و ای دوستم! که بخاطر بر خوردار بودن از شفقت و دلسوزی شدید، بسیار رنج می برید و احساس درد می کنید! بدانید که وجود، خیر محض و عدم، شّر محض است، دلیل این امر هم اینست که همه محاسن و کمالات و فضایل، به وجود بر می گردد، و عدم هم، اساس همه معاصی، مصایب و نقایص است.
و چون عدم، شرّ محض است، لذا حالاتی که منجر به عدم می شود، یا بوی عدم از آن به مشام می رسد نیز شّر را به همراه دارد، ازینرو، حیات که درخشان ترین نور وجود است، در حالات مختلف غلت می خورد و تقویت می شود، و با وارد شدن به اوضاع متباین، تصفیه می گردد، و با گرفتن کیفیات متعدد، میوه های مطلوبی به بار می آورد، و با داخل شدن به مراحل گوناگون، نقوش اسماء واهب الحیاة (بخشنده زندگی) را به زیبائی نشان می دهد.
بنابر همین حقیقت است که، حالاتی بصورت آلام و مصایب و مشقات و بلیات، بر موجودات زنده عارض می گردد که از أثر این حالات، انوار وجود در زندگی شان تازه می شود و تاریکی های عدم و نیستی دور می گردد و در نتیجه، زندگی شان صاف و پاکیزه می شود.
چونکه در کیفیات و احوال، توقف، سکون، سکوت، عطالت، راحت طلبی و یک نواختی، هر کدام یک عدم است، حتی بزرگ ترین لذت، در صورت یک نواخت بودن، هیچ به شمار می آید.
حاصل سخن: وقتی حیات، نقش و نگار های اسماء را نشان می دهد، پس هر چه برسرش می آید، خوب و زیباست.
مثلاً: صنعتگر بسیار ثروتمند و ماهری، مرد فقیری را استخدام می کند تا در برابر گرفتن مزدی معین، برای یک ساعت، نقش مودل را بازی کند، تا او آثار زیبای صنعت و میزان ثروت و دارائی های ارزشمندش را به نمایش بگذارد، بدین منظور، لباس بسیار
— 155 —
زیبا و نایابی را که بافته است برایش می پوشاند و روی او کار می کند، و به اوضاع و اشکال مختلفی در می آورد و برای اینکه صنایع خارق العاده و مهارت های نایابش را نشان دهد، گاهی لباس را می بُرد و گاهی عوض می کند، گاهی دراز و گاهی کوتاه می سازد. حال، آیا این کارگر فقیر حق دارد به آن صنعتگر ماهر بگوید: "تو مرا خسته می سازی و با این پائین و بالا کردنت مرا آزار می دهی، و با قطع و برید این پیراهنی که مرا زیبا نشان می دهد، زیبائی ام را خراب می کنی!؟ آیا او می تواند بگوید: تو در حق من ظلم و بی انصافی روامی داری".
بدین سان، صانع ذوالجلال و فاطر بی مثال، لباس وجود را که با لطایف و حواسی همچون چشم و گوش و عقل و قلب مجهز و مزین ساخته و بر موجودات زنده پوشانده است، هر از چند گاه عوض می کند و در حالت های زیادی می چرخاند تا نقش و نگارهای اسماء حسنی اش را نشان دهد.
پس در اوضاع و احوالی که به صورت آلام و مصایب ظاهر می شوند، زیبائی های لطیفی وجود دارد و از شعاع های رحمتی که در پرتوهای حکمت الهی موجود است حکایت می کند، تا بدین طریق، احکام بعضی از اسماء حسنی آشکار شود.
— 156 —

خاتمه

(عبارتست از پنج فقره که نفس سرکش، فخرفروش، مغرور، خود پسند و ریاکار سعید قدیم را مسکوت ساخت و به تسلیم واداشت)
فقره اول:
وقتی اشیاء وجود دارند و از صنعت زیبائی برخوردارند ، پس بدون شک، صنعتگر ماهری آنها را ساخته است، ما در گفتار "بیست و دوم" قاطعانه ثابت نمودیم که:
اگر همه اشیاء به ذات واحدی تکیه نکند و از آن او نباشد، آنگاه، آفریدن هر چیز به اندازه آفریدن همه اشیاء سخت و دشوار می گردد. اما اگر همه اشیاء از ذات واحدی باشد و به او واگذار گردد، آنوقت، ساختن تمام اشیاء به اندازه یک چیز کوچک آسان می شود.
وقتی زمین و آسمانها را ذات یگانه ای آفریده است، پس این ذات حکیم و صنعتگر، هرگز موجودات زنده را که میوه ها و نتایج و غایات آسمانها و زمین اند، به دیگری واگذار ساخته و کارها را خراب نمی کند. این غیر ممکن است که او موجودات زنده را به دست دیگران بسپارد و کارهای حکیمانه اش را بیهوده رها کند و هیچ و پوچ بسازد.. او هرگز شکر و عبادات شان را به دیگری نمی دهد.
فقره دوم:
ای نفس مغرورم! تو به درخت انگور شباهت داری، مغرور مباش و به خود مبال، چون این درخت، خوشه های انگور را خودش بر خودش نیاویخته است، این کار، کار کسی دیگر است.
فقره سوم:
ای نفس ریاکارم! مغرور نباش و نگو: من خادم دین هستم. زیرا حدیث تصریح می دارد که (إنَّ اللهَ لَییُؤَیِّدُ هَذَا الدِّینَ بِالرَّجُلِ الفَاجِرِ) تو باید خود را همان مرد فاجر بدانی، بخاطریکه تزکیه نشده ای.
و بدان که، خدمتت در راه دین و عبادت هایت، شکر همان نعمت هایی است که خداوند به تو ارزانی داشته است، در واقع همه این ها، انجام وظیفه فطرت و فریضه خلقت و نتیجه صنعت الهی است.. این را بدان و خود را از خود پسندی و ریا نجات بده.
— 157 —
فقره چهارم:
اگر در پی علم حقیقت و حکمت حقیقی هستی، پس معرفت الهی را بدست آور. زیرا حقایق همه موجودات، پرتوهای اسم حق است، مظاهر و جلوه گاه های اسماء حسنی و تجلیات صفات اوست. و بدان که، حقیقت هر چیز، خواه مادی باشد یا معنوی، جوهری باشد یا عرضی، و حقیقت خود انسان، به نور یکی از اسماء پروردگار تکیه می کند و به حقیقت آن اسم، استناد می ورزد، در غیر آن، صورتی است عاری از حقیقت و فاقد اهمیت. پاره ای ازین بحث را در پایان گفتار "بیستم" ذکر نموده ایم.
ای نفسم! اگر مشتاق این دنیا هستی و از مرگ گریزانی، پس به یقین بدان، آنچه تو آن زندگی می پنداری، آن همان دقیقه ای است که در آن قرار داری، و زمان های سپری شده با تمام پدیده های دنیوی اش، در این لحظه مرده اند. و زمان های بعداز آن هم، همراه با محتویاتش، در این لحظه هیچ و عدم است.
یعنی زندگی مادی ای که تو مغرور آن هستی، دقیقه ای بیش نیست، حتی عده ای از اهل تدقیق گفته اند: زندگی یک دهم یک دقیقه، بلکه یک لحظه ای گذرا است.. این جاست که بعضی از اهل ولایت، دنیا را، ازین حیث که دنیاست، معدوم دانسته اند.
وقتی چنین باشد، پس زندگی مادی نفسانی را رها کن و به درجات زندگی قلب و روح و سّر، صعود نما. و ببین که دایره زندگی شان چقدر وسیع است. پس گذشته و آینده، نسبت به تو، مرده اند، اما نسبت به آنها زنده و موجود هستند.
پس ای نفسم!
وقتی حقیقت چنین باشد، تو نیز همچون قلبم گریه کن و فریاد برآور و بگو:
من فانی هستم، کسی را که فانی باشد نمی خواهم.
من عاجزم، کسی را که عاجز باشد نمی خواهم..
روحم را به رحمن سپردم، غیر او را نمی خواهم..
آری، من فقط یک یار باقی را می خواهم..
خودم یک ذره هستم..
اما خورشید سرمدی را می خواهم.
هیچ اندر هیچ هستم، فقط تمامی این موجودات را یکباره می خواهم.
— 158 —
فقره پنجم:
این بحث به زبان عربی خطور کرد و به همان صورت هم نوشته شد، که به یکی از سی وسه مراتب تفکر در ذکر "الله اکبر" اشاره می کند.
اَللّٰهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ الْكَرِيمُ الرَّحِيمُ الْجَمِيلُ النَّقَّاشُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى مَا حَقِيقَةُ هذِهِ الْكَائِنَاتِ كُلاًّ وَ جُزْءً وَ صَحَائِفَ وَ طَبَقَاتٍ وَ مَا حَقَائِقُ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ كُلِّيًًّا وَ جُزْئِيًّا وَ وُجُودًا وَ بَقَاءً اِلَّا :
خُطُوطُ قَلَمِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ تَنْظِيمِهِ وَ تَقْدِيرِهِ بِعِلْمٍ وَ حِكْمَةٍ.
وَ نُقُوشُ پَرْكَارِ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ تَصْوِيرِهِ وَ تَدْبِيرِهِ بِصُنْعٍ وَ عِنَايَةٍ.
وَ تَزْيِينَاتُ يَدِ بَيْضَاءِ صُنْعِهِ وَ عِنَايَتِهِ وَ تَزْيِينِهِ وَ تَنْوِيرِهِ بِلُطْفٍ وَ كَرَمٍ.
وَ اَزَاهِيرُ لَطَائِفِ لُطْفِهِ وَ كَرَمِهِ وَ تَوَدُّدِهِ وَ تَعَرُّفِهِ بِرَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ.
وَ ثَمَرَاتُ فَيَّاضِ رَحْمَتِهِ وَ نِعْمَتِهِ وَ تَرَحُّمِهِ وَ تَحَنُّنِهِ بِجَمَالِ وَ كَمَالِ.
وَ لَمَعَاتِ تَجَلِّيَاتِ جَمَالِهِ وَ كَمَالِهِ بِشَهَادَةِ تَفَانِيَةِ الْمَرَايَا وَ سَيَّالِيَّةِ الْمَظَاهِرِ مَعَ بَقَاءِ الْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ السَّرْمَدِىِّ الدَّائِمِ التَّجَلِّى وَ الظُّهُورِ عَلَى مَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ الدَّائِمِ اْلاِنْعَامِ عَلَى مَرِّ الْاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ الْاَعْوَامِ.
نَعَمْ فَالْاَثَرُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى عَقْلٍ عَلَى الْفِعْلِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْفِعْلُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى فَهْمٍ عَلَى اْلاِسْمِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ اْلاِسْمُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْبَدَاهَةِ عَلَى الْوَصْفِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْوَصْفُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالضَّرُورَةِ عَلَى الشَّاْنِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الشَّاْنُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْيَقِينِ عَلَى كَمَالِ الذَّاتِ بِمَا يَلِيقُ بِالذَّاتِ وَ هُوَ الْحَقُّ الْيَقِينُ.
نَعَمْ تَفَانِى الْمِرْآةِ زَوَالُ الْمَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّى الدَّائِمِ مَعَ الْفَيْضِ الْمُلَازِمِ مِنْ اَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ اَنَّ الْجَمَالَ الظَّاهِرَ لَيْسَ مُلْكَ الْمَظَاهِرِ مِنْ اَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ اَوْضَحِ بُرْهَانٍ لِلْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ لِْلاِحْسَانِ الْمُجَدَّدِ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِى الْوَدُودِ..
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ الْاَزَلِ اِلَى الْاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّٰهِ
وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
— 159 —

پیوست

این پیوست کوتاه از اهمیت بزرگی بر خوردار است
و برای همگان فایده دارد.
برای رسیدن به خدا (جَلَّ جَلالَهْ) راه های بسیار زیادی وجود دارد، سر چشمه و خاستگاه همه این راههای حق، خود قرآن است. فقط برخی از این راه ها در مقایسه به دیگر راه ها کوتاه تر، سالم تر و عمومی تر است.
ازین میان، من علی رغم فهم قاصرم، راه کوتاه تر و امن تری را از قرآن استفاده نموده ام که، راه عجز، فقر، شفقت و تفکر است.
آری، عجز هم مانند عشق راهی است، حتی زود تر و امن تر از آن، انسان را به خدا می رساند، چرا که از طریق عبودیت به محبوبیت منتهی می گردد.
و فقر نیز سالک را به اسم "رحمن" می رساند.
و شفقت هم همچون عشق سالک را به خدا می رساند و حتی مؤثر تر و گسترده تر از آن است و به اسم "رحیم" خداوند واصل می سازد.
تفکر نیز راهی است مانند عشق، حتی از آن هم ثروتمند تر، تابنده تر و وسیع تر است و به اسم "حکیم" می رساند.
این طریق، با روش اهل سلوک در پیمودن طریق خفاء که ده خطوه دارد مانند (لطایف عشره) فرق می کند و مثل طرق جهریه هم نیست که هفت گام دارد و هفت مرتبه (نفوس سبعه) را می پیماید، بلکه این راه صرفاً چهار خطوه است، و بیش از آن که طریقت باشد یک حقیقت شرعی است.
اشتباه نشود، هدف ما از عجز و فقر و قصور اینست که انسان خود را در برابر خداوند متعال عاجز و فقیر و مقصر بداند، نه در برابر مردم.
اوراد و اذکار این طریق کوتاه، عبارتست از اتباع سنت و عمل به فرایض، مخصوصاً اقامه نماز با تعدیل ارکان و به جای آوردن تسبیحات بعد از نماز.. و ترک گناهان کبیره.
— 160 —
آیات ذیل مآخذ این خطوه ها است :
فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ به خطوه نخست اشاره می کند.
وآیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ به خطوه دوم اشاره می کند.
و آیه مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ به خطوه سوم اشاره دارد.
و آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ به خطوه چهارم اشاره می نماید.
تشریح مختصر چهارخطوه، بدین قرار است:
خطوه نخست:
آنگونه که آیه فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ بدان اشاره می کند، تزکیه کردن نفس است. زیرا انسان به مقتضی جِبلیّت و فطرتش خود را دوست دارد، بیش از هر چیز دیگر با خودش محبت می کند. و هر چیز را فدای خودش می سازد، و چنان به تعریف و توصیف خود می پردازد که چنین تعریف سزاوار معبود یگانه است. و بگونه ای خود را تنزیه و تبرئه می کند که این تنزیه ها فقط لایق معبود یکتا است، تقصیر و کوتاهی ها را هرگز به گردن نمی گیرد. و مثل این که عبادت گزار نفسش باشد، به شدت از آن دفاع می کند. حتی جهازات و استعدادی را که در فطرت او نهاده شده و بخاطر حمد و تسبیح معبود حقیقی برایش داده شده است، به نفسش صرف می کند و مصداق آیه
مَنِ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ قرار می گیرد، خودش را می بیند، به خودش تکیه می کند و فریفته خود می گردد.. پس باید این نفس تزکیه شود، و تزکیه آن در این خطوه، با تزکیه و تبرئه نکردن آنست.
خطوه دوم:
آنگونه که آیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ درس می دهد، انسان خود را فراموش می کند و از خود غافل می شود. هرگاه به مرگ بیندیشد، فکر می کند که فقط دیگران می میرند، و هرگاه فنا و زوال را ببیند، فقط دیگران را فانی می پندارد و خود را ماندگار می داند. زیرا نفس اماره اقتضا می کند تا در وقت تکلیف، خدمت و انجام وظیفه، خود را فراموش کند و در وقت گرفتن پاداش و استفاده از حظوظ،
— 161 —
به خود بیند و شدیداً به منافع خود بچسپد. پس تزکیه و تطهیر و تربیت نفس، در این خطوه عبارتست از:
عمل کردن به عکس این حالت، یعنی عدم نسیان در عین نسیان، یعنی فراموش نمودن نفس در وقت أجرت و حظوظ، و فکر کردن به آن در وقت انجام وظایف و مرگ.
خطوه سوم:
طبق فرموده آیه کریمه: مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ نفس اقتضا می کند تا همواره خوبی ها را از خود بداند و در نتیجه گرفتار فخر و خود پسندی می شود. انسان باید در این خطوه، قصور و نقص و عجز و فقر را از نفسش ببیند و همه محاسن و کمالات را، احسانی از طرف فاطر ذوالجلال بداند، و آن را به عنوان نعمت های الهی قبول کند و آنگاه، به جای فخر، شکر نموده و به جای خود ستایی و مباهات، حمد پروردگار را بگوید. پس تزکیه نفس در این مرتبه، در راز آیه کریمه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا نهفته است، یعنی، او باید کمالش را در بی کمالی، قدرتش را در عجز و غنایش را در فقر باید بداند.
(یعنی نفس، زمانی به کمال می رسد که خود را بی کمال بداند، زمانی مقتدر است که، در برابر الله، به عجزش پی ببرد، و زمانی غنی است که فقر و نیازش را به الله (جَلَّ جَلالَهْ) احساس کند)
خطوه چهارم:
همان است که آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ خاطر نشان می سازد، و آن این که نفس، خود را مستقل و آزاد می داند، لذا نوعی ربوبیت ادعا می کند و در برابر معبودش نوعی عصیان را در دل نهان می دارد. پس با درک حقیقت آتی، انسان می تواند ازین مهلکه نجات یابد، که بدین قرار است:
هرچیز بذاته و با معنی اسمی اش، زایل ، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معنی حرفی اش و از این جهت که نقش آیینه را ایفا نموده و نام های صانع ذوالجلال را انعکاس می دهد، و به اعتبار وظایف و مسئولیت هایش شاهد، مشهود، واجد و موجود است.
— 162 —

ازین رو، تزکیه(&Nتطهیر آن در این خطوه، عبارتست از پی بردن به این مطلب که: عدم او در وجود اوست و وجود او در عدم او، یعنی اگر خود را دید و برای وجودش و جودی قایل شد، آنگاه در ظلمات عدم که به وسعت کل کاینات است غرق می شود، یعنی هرگاه به وجود شخصی اش مغرور گشته و از موجِد حقیقی خود که خداوند سبحان است غافل شود، آن وقت خود را تک و تنها، غرق در تاریکی های بی انتهای فراق و عدم خواهد یافت، درست مانند کرم شبتابی که با روشنائی شخصی اش در تاریک های شب، حیران و سرگردان می گردد، اما زمانی که انانیت و غرور را ترک نمود، آنگاه به هیچ بودن خود پی می برد و در می یابد که او آیینه است و تجلیات موجِد حقیقی اش را باز تاب می دهد، در نتیجه، همه موجودات را به دست می آورد و به یک وجود نامتناهی نایل می گردد.

آری، هر آنکه خدا را یافت، همه چیز را یافته است، زیرا همه موجودات جلوه های اسماء حسنی آن ذات واجب الوجود اند.
خاتمه
توضیحات و تشریحات این طریق که از چهار خطوهٔ‌ عجز و فقر و شفقت و تفکر تشکیل یافته است، در بیست و شش گفتار گذشته کتاب "گفتار ها" مورد بحث قرار گرفت که علم حقیقت، حقیقت شریعت و حکمت قرآن را مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا، فقط به چند نکته مختصراً اشاره می کنیم، و آن اینکه:
این راه، نسبت به راههای دیگر کوتاه تر و نزدیک تر است، چونکه در چهار خطوه (گام) خلاصه می شود. زیرا وقتی عجز در نفس جای گرفت، نفس را مستقیماً به قدیر ذوالجلال می سپارد، حال آنکه عشق، که بُرنده ترین طریق است، وقتی در نفس جایگزین گشت، به معشوق مجازی می چسپد، و بعداز دیدن زوال آن، به محبوب حقیقی می رسد.
و نیز این طریق، نسبت به طرق دیگر، امن تر و سالم تر است، چونکه در این راه نفس، شطحات و ادعاهای بلند پروازانه ندارد، زیرا انسان در نفسش چیزی غیر از عجز و فقر و کوتاهی نمی بیند پس چگونه می تواند از حدش پا فراترنهد.
و نیز این طریق، طریق عمومی و جاده بزرگ است، چونکه مجبور نیست برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را محکوم به اعدام بداند، آنگونه
— 163 —
که وحدت الوجودی ها برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را به اعدام محکوم کردند، و برای رسیدن به این هدف، کاینات را معدوم پنداشته و گفتند "لا موجود إلا هو" و همچنان اهل وحدت الشهود بخاطر بدست آوردن اطمینان قلبی، کاینات را به زندان نسیان محکوم نموده و گفتند: "لامشهود إلا هو"
اما قرآن کریم، به صورت واضح و روشن کاینات را از اعدام شدن مورد عفو قرار داده و از زندان آزاد می سازد، پس این طریق نیز با پیروی از منهج قرآن، کاینات را مسخّر فاطر ذوالجلال و خادم راه او، و مظاهر تجلیات اسماء حسنی و آیینه های باز تاب دهنده جلوه های او می بیند و بر این باور است که موجودات به حساب خود کار نمی کنند، لذا معنی اسمی را از آنها سلب نموده و با معنی حرفی به آنها می نگرد. این جاست که سالک این راه، از غفلت نجات یافته و به حضور دایمی دست می یازد و در هر چیز راهی به سوی پروردگار می یابد.
خلاصه سخن اینکه: این طریق، با معنی اسمی به موجودات نگاه نمی کند و بر این باور است که موجودات بخاطر خود کار نمی کنند و بخاطر خود وظایف شان را انجام نمی دهند بلکه مسخّر فرمان خداوند متعال اند.
— 164 —

گفتار بیست و هفتم

رسالهٔ‌ اجتهاد
تقریباً پنج شش سال پیش، در یکی از رساله های عربی ام، بحثی در باره اجتهاد نوشتم، و اینک در پاسخ به آرزوی دو برادر عزیزم، این "گفتار" را هم به مسئله اجتهاد اختصاص دادم، تا برای راهنمایی کسانی که در این خصوص از حد و حدود خود پا فراتر نهاده اند، مفید واقع شود و متوجه سازد که در کجا باید توقف کنند.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذ۪ينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
(النساء: ٨٣)
دروازه اجتهاد باز است، اما در این زمان شش مانع وجود دارد که از داخل شدن به آن جلوگیری می کند.
نخست:
طوری که در زمستان، با وزش بادهای تند، تمام در و پنجره ها و حتی کوچک ترین منفذ را می بندند، و در چنین شرایطی گشودن در های جدید به هیچ وجه کار عاقلانه نیست. و طوری که در زمان به راه افتادن سیلاب شدید، گشودن سوراخ جدیدی به قصد تعمیر دیوار ها، سبب غرق و نابودی می گردد.. بدین سان، جنایت بزرگی در حق اسلام خواهد بود اگر تحت عنوان اجتهاد، در های جدیدی در قصر شامخ دین گشوده شود و با ایجاد شکافهایی در دیوار های آن، راه ورود تخریبگران هموار گردد، مخصوصاً در زمانی که منکرات به اوج رسیده، و عادات اجنبیان استیلاء یافته وانواع و اقسام بدعتها و گمراهیها رواج پیداکرده است.
مانع دوم:
ضروریات دین، قطعی و معین است، ازین رو، مجالی برای اجتهاد در آنها باقی نمی ماند، این ضروریات دین، به منزله قوت و غذا است، اما در عصر حاضر مورد بی اعتنایی قرار گرفته و رو به تزلزل نهاده است، پس لازم است تا همه سعی و تلاشها،
— 165 —
در راستای احیا‌ء و اقامه این ضروریات صرف شود، چونکه جوانب نظری اسلام، از اجتهادات صاف و افکار مخلصانهٔ‌ سلف صالح بر خوردار بوده و از عهده پاسخ دادن به نیاز های هر عصر و زمان باز نمانده است و نخواهد ماند، پس ترک چنین اجتهادات و افکار جاودان، و پرداختن به اجتهادات جدید، با پیروی از هوی و هوس، بزرگترین بدعت و خیانت است.
مانع سوم:
طوری که در بازار، در فصل های مختلف سال، جنس معینی نظر به نیازهای آن فصل خریدار دارد و هر از چند گاه، کالای خاصی رواج پیدا می کند، بدین سان، در نمایشگاه هستی و در زندگی اجتماعی انسانها و در بازار تمدن بشر نیز، در هر عصر متاعی رواج می یابد و مرغوبیت کسب می کند، میل و رغبت هرکس به سوی آن جلب می شود و چشمها به آن خیره می گردند، و همه افکار، مجذوب و دلباخته ی آن می شوند.
به گونه مثال: در عصر ما، پُرفروش ترین متاع، متاع سیاست و سیاست بازی، تأمین زندگی دنیوی و پخش و ترویج افکار مادی است.
اما در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان، مرغوب ترین متاع و رایج ترین کالا، عبارت بود از بدست آوردن رضایت خالق آسمانها و زمین، عمل به فرامین الهی و استنباط أوامر و نواهی پروردگار از کلام عظیم الشأن، و بدست آوردن اسباب و وسایل رسیدن به عالم آخرت که قرآن حکیم و نور نبوت، درهای آنرا تا به ابد گشوده اند.
تا جاییکه محور همه گفتگوها و صحبتهای محافل و اجتماعات شان را، کسب رضایت پروردگار تشکیل می داد و همه احوال و رخداد های زندگی شان، دور همین محور می چرخید.
لذا در یک چنین اجتماع و حیاتی که همه چیز طبق رضایت پروردگار جریان داشت، هر رخدادی یک درس و یک عبرت بود، و قلب و فطرت هر کسی که استعداد خوبی داشت، ناخود آگاه، از هر چیز و هر رخدادی درس معرفت برمی گرفت و از احوال، رخداد ها و محاورات آن زمان چیزی می آموخت. گویا هر چیز برایش به منزله یک معلم بود و به فطرت و استعداد او تلقین می کرد و تشویق می نمود تا خود را برای
— 166 —
اجتهاد آماده کند، تاحدی این درس فطری منور می شد که گویی "یَکَادُ زَیْتُ ذَکَائِهِ يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُ الْاکْتِسَابِ" یعنی بدون کسب، قابلیت اجتهاد کسب می نمود و بدون کبریت، ذهن و استعدادش شعله ور می شد، بدین طریق، وقتی این شخص با استعداد، در یک چنین اجتماعی، به اجتهاد می پرداخت، استعدادش مصداق رازی از رازهای نُورٌ عَلٰى نُورٍ قرار می گرفت و به سرعت، در کمترین زمان مجتهد می شد.
اما در این زمان حاکمیت تمدن اروپا، تسلط فلسفه و افکار مادی گرایان و سخت تر شدن شرایط و خواست های زندگی روزمره، سبب شده است تا افکار و قلوب پراکنده شود و همّتها و توجهات متشتت و تقسیم گردند، این امر به جایی رسیده است که اذهان به کلی از معنویات بیگانه گشته است. ازین رو، اگر شخصی در زمان ما با استعداد و ذکاوت "سفیان بن عیینه" پیدا شود که در چهار سالگی قرآن را حفظ کرد و همنشین علماء شد، این شخص برای رسیدن به درجه اجتهاد به ده برابر چیزی نیاز دارد که ابن عیینه در زمان خود نیاز داشت، یعنی اگر "سفیان بن عیینه" در ده سال مجتهد شده باشد، این شخص به صد سال نیاز دارد تا مجتهد شود. چونکه آغاز تحصیل فطری سفیان از سن تمییز شروع می شود و آهسته آهسته آماده می گردد، مانند آمادگی کبریت برای افروختن. اما نظیر او در این زمان، فکرش در باتلاق فلسفه مادی غرق شده و عقلش در حیرت جریانات سیاسی مانده و قلبش را هم زندگی و معیشت دنیا سرگردان ساخته است و استعدادش از اجتهاد دور مانده است، پس هر اندازه که در فنون عصر حاضر فرورفته باشد، به همان تناسب از توانائی اجتهاد شرعی دور مانده است، و به هر سطحی که در علوم ارضی مهارت یافته باشد، به همان اندازه از رسیدن به درجه اجتهاد عقب مانده است. به همین خاطر نمی تواند بگوید: ذکاوت من نیز مانند سفیان بن عیینه است، چرا نباید به درجه او برسم!"
حق ندارد چنین بگوید، چون هرگز نمی تواند به جایگاه او برسد.
مانع چهارم:
طوری که هر جسم بخاطر نشو و نمو خود، تمایل به توسعه دارد، اگر این تمایل داخلی باشد، خود دلیل تکامل جسم است، اما اگر خارجی باشد، سبب پارگی جسم و تخریب پوست می شود، نه رشد و توسعه آن.
— 167 —
بدین طریق، اگر اراده اجتهاد و تمایل توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که در دایره اسلام می چرخند و از در تقوی، و از راه اطاعت از ضروریات دین، وارد اسلام می شوند، موجودیت چنین انگیزه و اراده ای، دلیل کمال و تکامل دین است، و در این زمینه، سلف صالح بهترین شاهد به شمار می روند. اما اگر اراده اجتهاد و انگیزه توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که ضروریات دین را ترک کرده و زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح داده و به فلسفه مادی آلوده شده اند، در این صورت این وسیله ای است برای تخریب پیکر اسلام و بیرون آوردن حلقه شریعت از گردن.
مانع پنجم:
سه دیدگاه و نقطه نظر، اجتهادهای این عصر را ارضی می سازد و روح آسمانی بودن را از آن سلب می کند، حال آنکه، شریعت آسمانی است و اجتهادات شرعی نیز آسمانی اند، چونکه اجتهاد، احکام پنهان و پوشیده شریعت را آشکار می سازد. و این سه نقطه نظر عبارتنداز:
نخست: حکمتِ یک حکم جدا است و علت آن جدا. حکمت و مصلحت سبب ترجیح است، نه مدار ایجاب و ایجاد؛ اما علت، مدار وجود حکم است.
مثلاً: نماز در سفر قصر می گردد و دو رکعت خوانده می شود، علت این امر، رخصت شرعی سفر است، اما حکمت آن مشقت است. پس اگر سفر باشد و مشقت نباشد، بازهم نماز قصر می شود، چونکه علت وجود دارد. اما اگر سفر نباشد، ولی صدها مشقت موجود باشد، هرگز نمی تواند علت قصر نماز شود.
برخلاف این حقیقت، نظر اجتهاد این زمان، مصلحت و حکمت را به جای علت می گذارد و در روشنائی آن حکم صادر می کند، که بدون تردید، چنین اجتهادی ارضی است، نه سماوی.
دوم: نگاه این عصر، پیش از هر چیز دیگر به تأمین زندگی دنیوی دوخته است و احکام و قضاوت هایش مستقیماً متوجه آن است. در صورتی که نگاه شریعت، پیش از هر چیز و بالذات به سوی سعادت اخروی است، و در درجه دوم به سعادت دنیا می نگرد، آن هم بدین خاطر که دنیا وسیله یی است برای آخرت. یعنی نگرشهای این زمان، از روح و مقاصد شریعت بیگانه شده است، پس نمی تواند به اسم شریعت اجتهاد کند.
— 168 —
سوم: قاعده "الضَّرُورَات تُبِيحُ الْمَحْظُورَاتِ"، یعنی ضرورت، حرام را مباح می سازد یک قاعده کلی نیست. ضرورت اگر از طریق حرام به میان نیامده باشد، سبب اباحت حرام می شود. ورنه ضرورتی که از سوء اختیار فرد و یا از وسایل نامشروع به میان آمده باشد، هرگز حرام را حلال نمی سازد و مدار احکام رخصت نمی شود.
مثلاً: اگر شخصی با سوء اختیارش، خود را مست و نشه کرد، در نزد علماء تصرفات این شخص بر علیه او حجت است، یعنی او معذور شناخته نمی شود. و اگر زنش را طلاق دهد، طلاقش واقع می گردد، و اگر جنایتی مرتکب شد، جزا می بیند.
اما اگر بدون اختیار باشد، طلاقش واقع نمی شود و جزا هم نمی بیند. پس- به طور مثال - یک شخص دایم الخمر که تا سرحد ضرورت، به شراب مبتلا باشد، نمی تواند بگوید: "شراب ضرورت من است پس برای من حلال است".
با در نظر داشت این مطلب، باید گفت: در عصر حاضر موارد بسیار زیادی وجود دارد که مردم به آن مبتلا شده اند و یک ضرورت به شمار می آید، تا جاییکه صورت عموم بلوی را به خود گرفته است، اما این نوع ضرورتها هرگز نمی تواند دلیلی برای رخصت باشد و حرام را حلال کند، به جهت این که این نوع امور، از سوء اختیار و تمایلات نامشروع و معاملات حرام ناشی شده است.
و از آنجایی که مجتهدان این زمان، همان ضرورت ها را مدار صدور احکام شرعی قرار داده اند، اجتهاد شان ارضی و تابع هوی و هوس و آلوده با فلسفه مادی است، آسمانی نیست. و شرعی دانستن آن هرگز روا نیست؛ چرا که هر نوع تصرفی در احکام خالق آسمانها و زمین و هر نوع مداخله ای در عبادت بندگانش، بدون رخصت و یا اجازه معنوی پروردگار، مردود است.
به عنوان مثال:
بعضی از افراد غافل بر این باورند که، خطبه جمعه و دیگر شعایر اسلامی، به جای اینکه عربی خوانده شود، بهتر است به زبان محلی هر قوم ایراد گردد، و این بهتری را با دو دلیل توجیه می کنند:
— 169 —
اول: "تا اینکه عوام مسلمانان از رخدادها و جریانات سیاسی آگاه شوند" حال آنکه جریانات سیاسی ، پر از دروغ و حیله و شیطنت است، تا حدی که یکی از وسوسه های شیطانی به شمار می آید؛ در صورتی که منبر، جایگاه تبلیغ وحی الهی است، و برتر و بالاتر از آنست که وسوسه شیطانی بدانجا راه یابد.
دلیل دوم:
"هدف از خواندن خطبه، فهمیدن نصایح بعضی از سوره های قرآنی است"
درست است، اگر اکثریت مسلمانان ضروریات دین و مسلمات شریعت و احکام معلوم را می فهمیدند و اطاعت می کردند و به جای می آوردند، آنگاه، شاید بهتر می بود تا خطبه به زبان محلی هر قوم ایراد گردد و در صورت امکان، (٭):گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآنیه" ثابت نمود که، ترجمه حقیقی قرآن ممکن نیست. مؤلف بعضی از سوره های قرآن ترجمه شود تا مردم نظریات شریعت و مسأیل دقیق و نصایح پوشیده را بهتر بفهمند.
اما در زمان ما احکام واضح و معلومی همچون وجوب نماز و زکات و روزه و حرمت قتل و زنا و شراب، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است، و عوام الناس نیازی به آموختن و فرا گرفتنِ وجوب و حرمت این احکام ندارند، بلکه بیشتر به اطاعت احکام و عملی ساختن آن در زندگی شان نیازمند هستند، و این مهم هم با تذکر و تشویق بر عمل و برانگیختن غیرت اسلامی در رگهای مردم و تحریک شعور ایمانی امکان پذیر است، تا مردم تشویق شوند و به اطاعت و پیروی این احکام پاک و مقدس رو آورند.
حال آنکه یک مسلمان عامی، هر اندازه جاهل هم باشد، این معنی اجمالی را از قرآن و خطبه عربی می فهمد که، خطیب و قاری قرآن، ارکان ایمان و اساسات معلوم و روشن اسلام را خاطر نشان می سازد و به او دیگران، تذکر می دهد و یاد آوری می کند، بدین طریق، در قلبش اشتیاق و انگیزه عملی ساختن این احکام، پیدا می شود.
شگفتا! چه تعبیری در هستی وجود دارد که بتواند در برابر اعجاز دل انگیز قرآن که از عرش اعظم نازل شده است قرار گیرد.. و کدام ترغیب و ترهیب و بیان و تذکر می تواند بهتر از آن باشد؟!
— 170 —
مانع ششم:
نزدیک بودن مجتهدانِ عظامِ سلف صالح، به عصر صحابه کرام که عصر حقیقت و عصر نور است، کمک نمود تا آنها نور صاف را از نزدیک ترین مصدرش برگیرند و به اجتهاد خالصانه بپردازند، اما مجتهدین این زمان، از فاصله های بسیار دور و از پس پرده های بسیار زیاد به کتاب حقیقت می نگرند، ازین رو به مشکل می توانند واضح ترین حرف آنرا ببینند.
اگر بگویی: مدار اجتهادات و احکام شرعی، عدالت و صدق صحابه است، تاجایی که همه امت به عادل و صادق بودن صحابه کرام اتفاق نظر دارند، اما آنها هم مثل ما بشر بودند و امکان داشت خطا کنند!
جواب: بدون تردید، همه صحابه کرام، عاشق حق، مشتاق صدق و طالب عدالت بودند، چون در آن عصر، زشتی دروغ با تمام بدیهایش و زیبائی صدق و راستی با تمام خوبیهایش نشان داده شده بود، به حدی که فاصلة موجود میان صدق و کذب، از فرش تا عرش باز شده بود. فاصله موجود بین رسول اکرم (ص) که در بلند ترین درجه صدق و در اعلی علیین قرار داشت و بین مسیلمه کذابی که در اسفل السافلین و پایین ترین دَرَک کذب سقوط نموده بود، دوری صدق و کذب را نشان می دهد.
پس آنچه که مسیلمه را به اسفل السافلین انداخت، کذب و دورغ است، و آنچه که (محمد امین) (ص) را به اعلی علیین و درجات بلند ارتفاع داد، صدق و استقامت است.
لذا صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که از همتهای عالی و اخلاق والا برخور دار بوده و با نور مصاحبت با خورشید نبوت منور گشته بودند، هرگز به کالای زشت و کثیف دروغ که در دکان مسیلمه به فروش می رسید، دست دراز نمی کردند و بالاتر از آن بودند که با پلیدیهای پست و ذلت آور آن آلوده شوند- چنانکه این یک امر ثابت شده است- و مانند اجتناب شان از کفر، از برادر کفر یعنی دروغ هم اجتناب می ورزیدند، و تاجایی که از دست شان برمی آمد مخصوصاً در روایت و تبلیغ احکام شریعت، در طلب صدق و استقامت و حق بودند، صدق و راستی که مدار فخر و مباهات است، پله صعود و ترقی به شمار می رود و پُر فروش ترین کالای خزانه رسالت است و با تابش نور و زیبائی اش، حیات بشریت را روشن و تابان ساخته است.
— 171 —
اما اکنون، فاصله موجود در بین صدق و کذب، به قدری کم شده است که گویا شانه به شانه هم حرکت می کنند، و گذشتن از صدق به کذب، به آسانی انجام می پذیرد، حتی در پروپاگندهای سیاست، کذب و دروغ ارزش بیشتری یافته است و بر صدق و راستی ترجیح داده می شود.
پس وقتیکه زشت ترین چیز همراه با زیباترین آن در یک دکان و به یک نرخ فروخته شود، در این صورت کسی که خریدار مرواریدِ صدق و راستی است، نباید به شناخت و سخن مغازه دار اعتماد کند و کور کورانه خرید نماید.
خاتمه
شریعتها با توجه به نیازهای جدید هر عصرتغییر می یابند، حتی دریک عصر برای اقوام مختلف، شریعتها و پیغمبران مختلفی می آید. و عملاً چنین کاری شده است.
اما بعد از ختم نبوت و بعثت خاتم الانبیاء والمرسلین (ص) نیازی به شریعت دیگر نماند، زیرا شریعت بزرگ او، در هر عصر، به هر قوم کافی و پاسخگوست. اما می ماند تفرعات غیر منصوص که مطابق شرایط عصر و زمان، نیاز به تغییر دارد، و این نیاز را اجتهاد فقه های مذاهب بر آورده می سازد. طوری که با تغییر فصلها، لباسها هم تغییر می کند، و مطابق مزاج مریض، دارو هم عوض می شود، بدین سان، شریعتها نیز با توجه به نیاز های هر عصر تغییر می یابند، و احکام نیز با در نظر داشت استعداد فطری امت ها فرق می کنند، به جهت اینکه احکام فرعی شریعت، تابع حالات بشر است و براساس آن می آید و دردش را درمان می کند.
ازینرو در زمان انبیاء گذشته، طبقات بشر از همدیگر بسیار فاصله داشتند و در نهاد و سرشت شان هم جفا و شدت جا گرفته بود، به همین خاطر از نظر فکری، به بدویت نزدیک تر بودند، لذا شریعتهای آن زمان، موافق حالات آنها بود. و به گونه متفاوتی عرض وجود می کرد. حتی در یک منطقه و در یک عصر، چندین پیغمبر با شریعتهای مختلفی آمده بودند.
اما با آمدن خاتم النبیین (ص) که آخرالزمان بود، بشریت تکامل یافت، گویا از مرحله تحصیلات ابتدائی به مرحله تحصیلات عالی قدم گذاشت و این شایستگی را یافت
— 172 —
تا درس مشترکی را فراگیرد و به یک معلم گوش دهد و به یک شریعت عمل کند. پس علی رغم کثرت اختلافات، دیگر نیازی به چندین شریعت و چندین معلم باقی نماند.
اما از آنجایی که انسانها نتوانستند همگی دریک سطح باشند و شیوه واحدی را در زندگی اجتماعی اختیار کنند، لذا در فروعات، چندین مذهب فقهی به میان آمد.
هرگاه اکثریت مطلق انسانها بتوانند زندگی اجتماعی واحدی داشته باشند و همگی دریک سطح قرار گیرند، آنگاه این امکان وجود دارد که مذاهب یکی شوند.
اما طوری که احوال عالم و طبیعت انسانها اجازه رسیدن به چنین حالت را نمی دهد، پس مذاهب نیز یکی نمی شوند.
اگر بگویی: حق یکی است، پس احکام مختلف این چهار مذهب و دوازده مذهب چگونه می تواند حق باشد؟
جواب: یک آب، پنج حکم مختلف را مناسب با حالات مختلف چند مریض، به خود می گیرد:
برای یک مریض داروست، چون با مزاجش سازگاری دارد، یعنی از نظر طبابت نوشیدن آب برایش واجب است. و برای مریض دیگر، مثل زهر ضرر دارد، پس از نظر طب استفاده از آب برایش حرام است. و برای مریض دیگر، ضرر کمتری دارد، پس از دیدگاه طب نوشیدن آب برای او مکروه است، و به مریض دیگر هم ضرری ندارد و می تواند مفید باشد، از نظر پزشکی، نوشیدن آب بر این مریض سنت است، و به دیگری هم نه ضرر دارد و نه فایده، او می تواند نوش جان کند، پس از نظر طبی نوشیدن آب برای او مباح است.
بدین طریق، می بینیم که در اینجا حق متعدد شد، همه این پنج نوع هم حق اند.
با این حال، آیا می توانی بگویی: آب فقط دارو است، نه چیز دیگر، یا اینکه فقط واجب است و حکم دیگری ندارد؟
بدین سان، احکام الهی بنابر حکمت الهی و حسب حال پیروان آن، تغییر می کند، اما در هر تغییر، حقانیتش را حفظ می کند و به صورت حق باقی می ماند و هر حکم آن، حق و مصلحت می باشد.
— 173 —
به عنوان مثال: می بینیم که اکثر پیروان امام شافعی (رح) نسبت به احناف، به بدویت و زندگی روستایی نزدیک تر اند، زندگی ای که برخلاف زندگی اجتماعی، نمی تواند جماعت ها را مانند پیکر واحدی، متحد سازد. به همین خاطر، هر یک از پیروان این مذهب، برای اینکه شخصاً دردش را به درگاه قاضی الحاجات مطرح کند و نیازهای خصوصی اش را بخواهد، خودش در پشت امام سوره فاتحه را می خواند. و این عین حق و حکمت محض است.
اما اکثریت مطلق پیروان امام اعظم (ابوحنیفه) (رح) به مدنیت و شهرنشینی نزدیک تر بودند و زندگی شان بیشتر اجتماعی بود، زیرا اغلب حکومتهای اسلامی پابند این مذهب بودند. ازینرو جماعت و گروه نماز گزاران، حکم فرد واحدی را به خود گرفته است. و یک نفر به نمایندگی از طرف همه سخن می گوید. و از آنجایی که همه مقتدیان او را تصدیق می کنند و قلباً با او پیوند دارند، لذا سخن او به منزله سخن همگی قرار می گیرد، پس نخواندن فاتحه در پشت امام، عین حق و محض حکمت است.
و به طور مثال، شریعت با ایجاد موانعی در برابر تجاوزات طبیعت بشر، به اصلاح و تأدیب آن می پردازد و نفس اماره را تربیت می کند، پس بنابر مذهب امام شافعی (رح) که اکثر پیروان آن روستایی و نیمه بدوی و بیشتر کارگر هستند، حتماً باید تماس با زن وضو را بشکند و کمترین نجاست ضرر داشته باشد، اما از دیدگاه مذهب حنفی که اکثریت مطلق پیروان آن وارد زندگی اجتماعی شده و حالت نیمه متمدن را به خود گرفته اند، "با تماس زن وضو نمی شکند و نجاست به مقدار یک درهم، معاف است" حال به وضعیت یک دهقان و کارمند دولت نگاه می کنیم. یک دهقان و کارگر بخاطر زندگی اش در روستا، با زنهای اجنبی تماس و اختلاط دارد و باهم دَور یک دیگ می نشینند و با چیزهای آلوده سروکار دارند، پس بخاطر داشتن چنین وضعیت شغلی و معیشتی، نفس اماره اش می تواند میدان را خالی بیابد و از محدوده اش تجاوز کند، لذا شریعت برای ایجاد مانع در برابر این نوع تجاوزات، با ندای آسمانی اش فریاد بر می آورد و می گوید: "به شکننده های وضو دست نزن و خود را با نجاست آلوده مکن که نمازت باطل می شود" اما این کارمند دولت- به شرطی که آدم شریف و با حیایی باشد- حسب عادت اجتماعی اش با زنهای اجنبی اخلاط ندارد و بخاطر بر خوردار بودن
— 174 —
از امکانات نظافتی تمدن، کمتر خود را به نجاست آلوده می سازد، بدین سبب شریعت، به اسم مذهب حنفی او را زیاد سخت نگرفته و جانب رخصت- نه عزیمت- را به او نشان داده و برایش تخفیف قایل شده و گفته است: اگر دستت به یک زن اجنبی خورد، وضویت نمی شکند، و بخاطر شرم و حیا از حاضرین، اگر با آب استنجا نکردی ضرری ندارد، اگر نجاست به اندازه یک درهم باشد معاف است بدین ترتیب او را از وسوسه نجات می دهد.
این بود دو قطره از دریای بی کران که ما به عنوان مثال ارائه نمودیم، به این دو قیاس کن، اگر توانستی موازین شریعت را بدین گونه با میزان و ترازوی "شعرانی" وزن کنی، پس بیا و این کار را بکن.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن تَمثَّلَ فِيهِ أنوَارُ محبَّتِكَ لِجَمَالِ صِفَاتِكَ وَأسمَائِكَ، بِكَونِهِ مِرآةً جَامِعَةً لِتَجَلِّيَاتِ أسمَائِكَ الْحُسنَى.. وَمَن تَمَركَزَ فِيهِ شُعَاعَاتُ محَبَّتِكَ لِصَنعَتِكَ فِي مَصنُوعَاتِكَ بِكَونِهِ أكمَلَ وَأبدَعَ مَصنُوعَاتِكَ، وَصَيرُورَتِهِ أنمُوذَجَ كَمَالَاتِ صَنعَتِكَ، وَفهرستةَ محَاسِنِ نُقُوشِكَ.. وَمَن تَظَاهَرَ فيهِ لَطَائفُ محبَّتِكَ وَرَغبتِكَ لِاستِحْسَانِ صَنعَتِكَ بِكَونِهِ أعلَى دَلّالِي مَحَاسِنِ صَنعَتِكَ وَارفَعَ الْمُستَحسِنِينَ صَوتا فِي إعلَانِ حُسنِ نُقُوشِكَ وَأبدَعَهُم نَعتا لِكَمَالَاتِ صَنعَتِكَ.. وَمَن تَجَمَّعَ فِيهِ أقسَامُ محبَّتك وَاستِحسَانِكَ لِمَحَاسِنِ أخْلَاقِ مَخلُوقَاتِكَ وَلَطَائِفِ أوصَافِ مَصنُوعَاتِكَ، بِكَونِهِ جَامِعا لِمَحَاسِنِ الْأخْلَاقِ كَافَّةً بِإِحسَانِكَ وَلِلَطَائِفِ الْأوصَافِ قَاطِبةً بِفَیضْلِكَ.. وَمَن صَارَ مِصدَاقا وَمِقْيَاسا فَائقا لِجَمِيعِ مَن ذكرتَ فِي فُرقَانِكَ أنّكَ تُحبُّهُم مِنَ الْمُحسِنِينَ وَالصَّابِرِينَ وَالْمُؤمِنِينَ وَالْمُتَّقينَ وَالتَّوَّابِينَ وَالْأوَّابِينَ وَجَمِيع الْأوْصَافِ الَّذِينَ أحبَبتَهُم وَشَرَّفْتَهُم بِمحَبتِكَ، فِي فُرقَانِكَ حتَّى صَارَ إِمَامَ الحَبِيبِينَ لَكَ، وَسَيدَ الْمَحبُوبِينَ لَكَ وَرَئِيسَ أوِدَّائِكَ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ أجمَعِينَ آمِينَ بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
— 175 —

پیوست

رسالهٔ‌ اجتهاد
در خصوص صحابه کرام
رضوان الله تعالی علیهم اجمعین
من نیز مثل مولانا جامی می گویم
یا رسول الله چه باشد چون سگ اصحاب کهف
داخل جنت شوم در زمره اصحاب تو
او رود در جنت و من در جهنم کی رواست
او سگ اصحاب کهف، من سگ اصحاب تو
بِاسمِهِ سُبْحَانَهُ
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُٓ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ ... الخ
می پرسید:
روایاتی وجود دارد که هنگام گسترش و رواج یافتن بدعات، بعضی از مؤمنان متقی و پرهیزگار می توانند به درجه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین برسند و حتی برتر از صحابه باشند، آیا این نوع روایات صحیح است؟ اگر صحیح باشد، حقیقت آن چیست؟
— 176 —
جواب: اجماع اهل سنت والجماعت دلیل قطعی است بر اینکه صحابه کرام بعد از انبیاء علیهم السلام، افضل بشریت اند. پس بخش صحیح روایات مذکور به فضایل جزئی اختصاص دارد نه فضایل کلی، زیرا بعضاً در یک فضیلت جزئی و کمال خصوصی، مرجوح می تواند بر راجح ترجیح یابد، والّا از لحاظ فضایل کلی هیچ کس نمی تواند به جایگاه صحابه کرام برسد، اصحابی که خداوند متعال در قرآن مبین خود آنها را ستوده و در تورات و انجیل توصیف شان کرده است، طوری که در پایان سوره مبارکه فتح آمده است.
از بین اسباب و حکمتهای فراوان این حقیقت، سه حکمت را که در برگیرنده سه سبب است بیان می داریم.
حکمت نخست:
صحبت نبوت اکسیر بزرگی است و تأثیر خارق العاده یی دارد. آنهایی که برای یک دقیقه به صحبت آن حضرت مشرف گردیده اند، به چنان انواری از حقیقت دست یافته اند که در سیر و سلوک نمی توان آنرا حتی در سالهای متمادی بدست آورد. زیرا در صحبت نبوت، انصباغ و انعکاس حقیقت وجود دارد، و با تابعیت و انعکاس این نور بزرگ، شخص می تواند به مراتب والا و درجات بلندی نایل گردد، و با انتساب به آن نور و پیروی از آن، می تواند جایگاه رفیعی کسب نماید. طوری که مستخدم یک سلطان، به مقامات بلند پایه ای دسترسی دارد که فرماندهان و امرای سلطان به آن دسترسی ندارند.
اینجاست که می بینیم، بزرگترین اولیاء خدا نمی توانند به مرتبه و جایگاه صحابه برسند، حتی اولیائی مانند جلال الدین سیوطی که چند بار در بیداری، به صحبت رسول خدا مشرف شده و در همین عالم، افتخار دیدار یافته باشند، بازهم نمی توانند به صحابه برسند، چونکه صحبت صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین با نور نبوت بود، زیرا آنها با آنحضرت (ص) در حالت نبوت و رسالتش مصاحبت داشتند. اما اولیاء کرام بعد از وفات آن حضرت (ص) ، یعنی بعد از انقطاع وحی با ایشان دیدار نموده اند، پس این دیدار، دیدار با نور ولایت است، یعنی تمثل و نمایان شدن رسول الله (ص) در برابر چشمان آنها، از حیث ولایت احمدیه است، نه به اعتبار نبوت.
— 177 —
وقتی چنین است، پس به همان پیمانه ای که درجه نبوت بالاتر از درجه ولایت است، درجه این صحبت نیز بایستی متفاوت باشد. برای روشن شدن تأثیر خارق العاده و نور بزرگ صحبت نبوت، کافی است به این مطلب توجه شود:
یک اعرابی سنگ دل، دخترش را با دستان خودش زنده به گور می سازد، اما وقتی به مجلس رسول الله (ص) حضور یافته و ساعتی از صحبت آنحضرت مستفید می گردد، چنان رقّت قلب و سعه صدر و شفافیت روح کسب می کند که دیگر نمی تواند پایش را روی یک مورچه کوچک بگذارد.
و نیز شخص دیگری که از همه چیز بی خبر و ناآگاه است، به مجلس رسول کریم (ص) حاضر می شد و بعداز آن، به ممالک پیشرفته ای مانند هند و چین می رفت و به اقوام متمدن، درس حقیقت می آموخت و رهبر کمالات و الگوی زیبائی ها قرار می گرفت.
سبب دوم:
در رسالهٔ‌ "اجتهاد" یعنی در گفتار بیست و هفتم به اثبات رساندیم که صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در بالاترین درجه کمالات انسانی قرار دارند، چون تحول عظیمی که اسلام در مجرای زندگی اجتماعی و یا فردی آن زمان ایجاد نمود، خیر و حق را با تمام زیبایی هایش، شر و باطل را باهمه زشتیهایش آشکار ساخت، تا حدی که فاصله ایجاد شده بین شر و خیر و کذب و صدق کاملاً ملموس بود و فاصله آنها از یگدیگر به اندازه دوری کفر و ایمان و جنت و جهنم بود.
لذا صحابه کرام رضی الله عنهم اجمعین که فطرتاً از درک و شعور علوی بر خوردار بوده و فریفته محاسن اخلاق و علاقمند عزت و محبت بودند، به حبیب الله (ص) چشم دوختند که در قله اعلی علیین کمالات قرار داشت و منادی خیر و صدق و حق، بلکه مثال و نمونه کامل آن بود. لذا صحابه کرام به اقتضای سجایای پاک شان، با تمام قدرت و توان به سوی لوای آنحضرت (ص) دویدند، و از ناحیه آنها هیچ نوع تمایلی به مزخرفات و یاوه سرایی های مسیلمه کذاب که نمونه کذب و شر و باطل و خرافات بود دیده نشده است.
— 178 —
برای توضیح مطلب این مثال را می آوریم:
گاهی در بازار تمدن بشریت و نمایشگاه زندگی اجتماعی، اجناسی عرضه می گردد که نتایج مدهش و آثار زشت و کثیفی مانند زهر کشنده دارد ازین رو هر انسان عاقل نه تنها آنرا نمی خرد، بلکه شدیداً از آن نفرت می ورزد و فرار می کند... و گاهی هم اجناس و کالاهای معنوی دیگری در همین بازار عرضه می گردد که نتایج زیبا و آثار ارزشمند آن همچون پادزهری برای امراض اجتماع، توجه هرکس را به خود جلب می کند و هر پاک طینتی با تمام توان، به خریدن آن می کوشد.
و بدین سان، در عصر پرسعادت نبوت، چیزهایی در بازار زندگی اجتماعی عرضه گردید. پس بدیهی است که صحابه کرام بخاطر برخوردار بودن شان از فطرت پاک و سجایای والا، به سوی صدق و خیر و حق کوشیدند و از هر آنچه که پیامدهای زشت و شقاوت دنیا و آخرت را در قبال داشت، نفرت کردند و دوری نمودند، لذا به دَور پرچم رسول اکرم (ص) حلقه زدند و از مسخره گریهای مسیلمه کذابی که نمونه کذب و شّر و باطل بود، کناره گرفتند.
اما به مرور زمان، همه چیز به تدریج تغییرکرد و به حالتی که در خیرالقرون داشت باقی نماند، در نتیجه هرچه به عصر های حاضر نزدیکتر شدیم، مسافت موجود دربین صدق و کذب آهسته آهسته کاهش یافت، تا اینکه در عصر حاضر دوشادوش و در ردیف هم قرار گرفتند، و باهم دریک دکان به فروش می رسند و از یک کانال صادر می گردند، ازین رو اخلاق اجتماعی فاسد شد و به کلی رنگ باخت، و پروپاگندهای سیاست نیز رواج بیشتری به دروغ داد و به پنهان ماندن زشتی هولناک دروغ کمک نمود و مانع دیده شدن چهره درخشان صدق و راستی شد.
پس آیا در یک چنین عصری، کسی می تواند جرأت به خرج دهد و ادعا کند که به مقام یقین، تقوی، عدالت، صدق و از خود گذشتگی صحابه کرام رسیده و یا اینکه از آنها هم پیشی گرفته باشد؟
برای توضیح بخشی از این مسئله حالتی را بیان خواهم نمود که برسرم آمده است:
زمانی این سوال به قلبم خطور نمود که چرا اشخاصی امثال محی الدین عربی نمی توانند به مرتبه صحابه برسند؟ سپس در نماز، هنگام گفتن "سبحان ربي الأعلی" معنی
— 179 —
این کلمه مبارک برایم منکشف شد، معنی کامل آن نه، بلکه شمه ای از حقیقت آن پدیدار گشت. در قلبم گفتم:
کاش موفق به خواندن یک نماز می گردیدم که معنای آن همچون معانی این کلمه مبارکه برایم آشکار می شد. ارزش چنین توفیقی از یک سال عبادت نفلی برایم بهتر بود.
در پایان نماز، پی بردم که این خاطره و این حالت، در واقع جواب سوال من است و اشاره می کند که هیچ شخص نمی تواند در عبادت به درجه صحابه برسد. زیرا تغییرات اجتماعی بزرگی که قرآن کریم با انوار تابناکش به وجود آورد، اضداد را از یکدیگر جدا کرد، و شرور با تمام توابع و ظلماتش، و خیر و کمالات با تمام انوار و نتایجش، رویا روی هم قرار گرفتند.
در یک چنین حالت هیجان انگیزی که هر ذکر و تسبیح، همه معانی و مفاهیمش را به صورت تروتازه عرضه می داشت، و حواس و لطایف معنوی انسانهایی را بیدار نمود که این انقلاب و تغییرات اجتماعی عظیم را به چشم دیدند، حتی فراتر از آن، لطایف و مشاعری همچون وهم و خیال و سرّشان را نیز به گونه ای هوشیار و بیدار ساخته بود که معانی متعدد این ذکر و این تسبیحات را مطابق ذوق شان برمی گرفتند و از آن استفاده می کردند.
بنابر همین حکمت، صحابه کرامی که تمام حواس و مشاعرشان بیدار و لطایف شان هوشیار بود، وقتی این کلمات مبارکه را که پراز انوار ایمان و تسبیح و تحمید است می خواندند، همه معانی آنرا درک می کردند و با تمام لطایف خود از آن بهره می بردند.
اما هیچ چیز با این طراوت و تروتازگی اش باقی نماند، به مرور زمان آهسته آهسته تغییر کرد، لطایف به خواب عمیقی فرورفتند، حواس و مشاعر از درک این حقایق غافل گشتند و نسلهای آینده، اندک اندک قدرت چشیدن لذات و استفاده از طعم خوش این کلمات مبارکه را از دست دادند، به گونه ای که این کلمات همچون میوه های فاقد لطافت و طراوت قرار گرفت و فقط اندکی از جوانی و تازگی آنها باقی ماند که آنهم پس از تفکر عمیق و به کار انداختن ذهن و صرف انرژی می تواند حالت اولش را باز گرداند. ازین رو به فضیلت و جایگاهی که یک صحابه در ظرف چهل دقیقه نایل گردیده است، کسی دیگر به مشکل می تواند در مدت چهل روز، حتی چهل سال به آن برسد.
— 180 —
سبب سوم:
در گفتار های "دوازدهم و بیست و چهارم و بیست و پنجم" ثابت نمودیم که:
نسبت نبوت با ولایت، مانند نسبت خود خورشید است با تصاویر انعکاس یافته آن در آیینه ها. لذا هر اندازه که دایره نبوت بر دایره ولایت برتر باشد، لازم است خدمتگزاران دایره نبوت و ستارگان آن خورشید تابناک نیز که صحابه کرام اند بر اولیاء و صالحان دایره ولایت برتر باشند، حتی اگر یکی از اولیاء به مرتبه ولایت کبری که مرتبه وراثت انبیاء و صدیقان و ولایت صحابه است نایل آید، بازهم به مقام صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که در صف اول هستند، نمی رسد.
فقط سه وجه از وجوه متعدد این سبب سوم را بیان خواهیم نمود:
وجه اول:
در مسئله اجتهاد، یعنی در استنباط احکام، یعنی در فهمیدن مرضیات پروردگار سبحان از لابلای کلامش، رسیدن به صحابه امکان ندارد. زیرا انقلاب بزرگی که در آن زمان به وقوع پیوست، بر محور پی بردن به مرضیات رب العالمین از لابلای فهمیدن احکام الهی می چرخید. همه اذهان متوجه استنباط احکام بود و همه دلها علاقمند بود تا بداند (پروردگار ما از ما چه می خواهد؟) همه سخنها و گفتگوها همین معانی را در برمی گرفت، و حوادث و شرایط در روشنی آن جریان داشت.
ازین رو در آن زمان هر چیز و هر حالت و هر گفتگو و هر صحبت و حکایت، به گونه ای جریان داشت که به این معانی رهنمایی می کرد، لذا آن شرایط، استعداد صحابه را تکمیل و افکار شان را تنویر می نمود تا همچون کبریتی با یک جرقه، آماده اجتهاد و استنباط احکام باشد. مرتبه استنباط و اجتهاد را که آنها دریک روز و یا یک ماه بدست آوردند امکان ندارد، در این زمان کسی که در سطح ذکاوت و استعداد آنها باشد، در ظرف ده سال و حتی در طول صد سال بدست آورد، چونکه در این زمان به جای سعادت ابدی، سعادت دنیوی مد نظر قرار دارد و نگاه انسانها به دقت به سوی مقاصد دیگری دوخته شده است، هم و غم معیشت که بخاطر توکل نکردن بر خداوند رو به افزایش است، بار سنگینش را بر روح انسان می اندازد و او را در اضطراب و پریشانی دایم قرار می دهد. و بخاطری که فلسفه طبیعی و مادی عقل و بصیرت را از کار انداخته است،
— 181 —
محیط اجتماعی عصر حاضر، ذهن و استعداد آن شخص را نه تنها برای اجتهاد تقویت نمی کند، بلکه بیشتر متشتت و پراکنده می سازد.
ما در رساله اجتهاد، بین سفیان بن عیینه و کسی که در عصر حاضر از ذکاوت او برخوردار است موازنه ای انجام دادیم و ثابت نمودیم که، آنچه را که سفیان بن عیینه در ده سال بدست آورد، این یکی نمی تواند در صد سال هم به آن دست یازد.
وجه دوم:
مقام صحابه از لحاظ قربیت شان به خداوند آنچنان والا است که با گامهای ولایت نمی توان به آن رسید، چونکه خداوند سبحان به ما اقربیت دارد و از هر چیز به ما نزدیک تر است، اما ما از او بی نهایت دور هستیم، و انسان می تواند به دو صورت به قربیت او نایل گردد:
صورت اول:
با انکشاف اقربیت پروردگار برای بنده، انسان می تواند خود را به او نزدیک کند، قربیت نبوت به خداوند سبحان از همین انکشاف بود و صحابه کرام نیز به برکت وراثت نبوت و صحبت نبوی از همین انکشاف بهره مند اند.
صورت دوم:
ما از پروردگار دور هستیم، پس مشرف شدن به قرب الهی، زمانی امکان پذیر است که مراتب زیادی را طی کنیم، اکثر سیر و سلوک ولایت اعم از سیر انفسی یا آفاقی، به همین صورت حرکت می کند.
پس صورت اول- یعنی نزدیکی پروردگار به بنده- صرفاً وهبی است، نه کسبی، انجذاب الهی، جذب رحمانی و محبوبیت خالص است. راه کوتاه است، اما ثابت و محکم، بسیارعالی و بلند مرتبه، پاک و خالص، بی سایه و عاری از هر نوع کدورت است.
اما راه دیگر، کسبی، دراز و سایه دار است، گرچه خارق العاده گی های زیادی دارد، بازهم از نظر اهمیت و نزدیکی به خداوند سبحان، به اولی نمی رسد.
این مطلب را با مثالی توضیح می دهیم:
— 182 —
از امروز برای رسیدن به دیروز، دو راه وجود دارد:
اول: بیرون آمدن از گردش روزگار و جریان زمان، به کمک یک نیروی قدسی و عروج به مافوق زمان و دیروز را مانند امروز، حاضر دیدن.
دومی: پیمودن راه برای یک سال کامل، جهت رسیدن به دیروز، با آن هم نمی توان آنرا دریافت، چون او جوینده را رها می کند و می رود.
بدین طریق، نفوذ نمودن از ظاهر به حقیقت نیز به دو صورت انجام می یابد:
یکی: چسپیدن به انجذاب حقیقت، و دریافتن آن در ظاهر بدون داخل شدن به برزخ طریقت.
دومی: پیمودن مراتب بسیار زیاد، از طریق سیر و سلوک.
اهل ولایت با آنکه موفق به فنای نفس گردیده و نفس اماره را می کُشند، بازهم به مرتبه صحابه کرام نمی رسند، چونکه نفس صحابه پاک و تزکیه شده بود، ازین رو با جهازات فراوانی که در ماهیت نفس قرار دارد، به انواع مختلف عبادات و اقسام گوناگون شکر و حمد نایل گردیده بودند، اما عبودیت اولیاء بعد از فناء نفس، سهل و آسان می شود.
وجه سوم:
در فضایل و ثواب و پاداش اخروی اعمال، رسیدن به صحابه امکان پذیر نیست، چنانکه سربازی که در شرایط سخت و دشوار و در لحظات مهم و ترسناکی انجام وظیفه نموده است، می تواند فضیلت و ثواب یکسال عبادت را کسب کند، و اگر در دقیقه واحدی گلوله ای به او اصابت کند، به منزلت و جایگاهی نایل می گردد که در مراتب ولایت، رسیدن به آن مقام حداقل در چهل روز هم امکان پذیر نیست. جهاد صحابه هنگام تاسیس پایه های اسلام و نشر احکام قرآن به سراسر جهان و جهاد پیگیر و مبارزه خستگی ناپذیر شان در راه اعلای کلمة الله نیز مقام بسیار والا و خدمت بسیار بزرگی است که کوشش یک ساله دیگران، به یک دقیقه آن نمی رسد، حتی می توان گفت:
حین انجام این خدمت مقدس، تمام دقایق عمر صحابه کرام ارزش یافته و هر دقیقه آن به منزله همان دقیقه ای است که سرباز در آن لحظه جام شهادت را
— 183 —
می نوشد، و تمام ساعات عمرشان، به مثابه همان ساعت خطیر و ترسناکی است که سرباز در آن لحظه مشغول انجام وظیفه بوده است. پس عمل کم است، اما پاداش آن زیاد و ارزشش والا.
آری، در تأسیس پایه های اسلام و در نشر انوار قرآن، صحابه کرام در صف اول قرار دارند، پس آنها طبق قاعده (السبب کالفاعل) سهم بسزائی از همه حسنات امت دارند؛ وقتی امت اسلامی دعای ( اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَسَلِّمْ ) را ورد زبان قرار می دهند، در واقع همان سهم وافری را بیان می دارند که آل و اصحاب آنحضرت در حسنات همه امت دارند.
طوری که خاصیت کوچک و مهمی که در ریشه گیاهان وجود دارد، در شاخه های آن گیاه، صورت بسیار بزرگی را به خود می گیرد، پس این خاصیت موجود در ریشه، از بزرگترین شاخه هم بزرگتر است.. و ارتفاع کمی که در آغاز وجود دارد، در انجام کار رفته رفته بزرگ می شود.. و اندکی زیادت در نقطه مرکزی - ولو به مقدار سر سوزن هم که باشد - گاهی در دایره محیط به یک متر می رسد.
و بدین سان، صحابه کرام بنیانگزاران و ریشه های درخت نورانی اسلام هستند، و نقطه آغازین خطوط اساسی بنای اسلام به شمار می روند و پیشوایان جماعت اسلام و نزدیک ترین اشخاص به خورشید تابان نبوت و چراغ حقیقت هستند، لذا عمل کم شان بسیار زیاد است، و خدمت کوچک شان بزرگ. پس برای رسیدن به آنها اقتضای صحابه بودن واقعی را می کند...
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ أَصْحَابِى كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمْ اِقْتَدَيْتُمْ اِهْتَدَيْتُمْ وَخَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِى وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ .
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
٭٭٭
— 184 —
سوال: گفته می شود که صحابه کرام نخست رسول اکرم (ص) را دیدند و بعد از آن ایمان آوردند، اما ما بدون اینکه ببینیم ایمان آوردیم، پس ایمان ما قوی تراست، و روایاتی نیز وجود دارد که بر قوت ایمان ما دلالت دارد!!
جواب: صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در برابر همه جریانات فکری جهان که رویا روی حقایق اسلام قرار گرفته بود، ایستادگی کردند، و با آن که هنوز جز ظاهر صورت انسانی رسول اکرم (ص) چیزی ندیده بودند، اما ایمان راسخ، قوی، صادقانه و مخلصانه ای داشتند، و احیاناً بدون اینکه معجزه ی از آن حضرت ببینند ایمان آوردند، و ایمان شان چنان راسخ و محکم بود که همه افکار مخالف و تبلیغاتی که علیه اسلام صورت می گرفت، نتوانست آنها را متزلزل سازد، حتی نتوانست کم ترین شبهه و یا وسوسه ای در ذهن شان ایجاد کند.
اما شما با آنکه صورت ظاهری و شخصیت بشری آنحضرت را که به منزله هسته درخت طوبی نبوت است ندیده اید، لیکن افکار عالم اسلام، ایمان شما را تایید می کند و تقویت می بخشد، علاوه برآن، شما شخصیت معنوی آنحضرت (ص) را که با انوار اسلام و حقایق قرآن منور گردیده و هزار معجزه پیرامون آنرا گرفته است، با چشم عقل می بینید، بازهم به مجرد شنیدن سخنان یک فیلسوف مادی گرای اروپایی، شک و تردید به شما دست می دهد.. پس ایمان شما کجا است و ایمان صحابه کرام که همچون کوه در برابر حملات کفار و ملحدین و یهود و نصاری و فلاسفه ایستادند کجا؟
پس ای مدعی! ایمان ضعیف و کم نور تو که نمی تواند فرایض را به نحو احسن انجام دهد کجاست؟
و صلابت و نیروی ایمان صحابه و عظمت تقوی و پرهیزگاری آنها که به مرتبه احسان رسیده است کجاست؟ اما مفهوم حدیثی که آمده است "در آخرالزمان آنهایی که من را ندیده اند و ایمان آورده اند از شما بهتر هستند" به فضایل خصوصی اختصاص دارد و در حق بعضی از اشخاص است، اما بحث ما در خصوص فضایل کلی است و به اکثریت مطلق ارتباط دارد.
سوال دوم: می گویند: اهل ولایت و اصحاب کمال، دنیا را ترک گفته و از آن گریزان بوده اند، حتی در حدیث آمده است: "حب الدنیا رأس کل خطیئة، یعنی محبت
— 185 —
دنیا رأس همه گناهان است" حال آنکه صحابه کرام به امور دنیوی پرداخته و نه تنها آنرا ترک نگفتند، بلکه بعضی از اصحاب، از متمدنان آن زمان به مراتب پیشی گرفته اند، پس چطور می گویید: کوچک ترین صحابه، از بزرگترین اولی خدا هم بزرگتراست.
جواب: در موقف دوم و سوم گفتار سی و دوم با قاطعیت ثابت شده است که:
دنیا سه چهره دارد، دوست داشتن دو چهره دنیا که به اسماء حسنی و آخرت می نگرد، عیب و نقصی ندارد، بلکه مدار کمال است، و هر اندازه که انسان در محبت و شناخت این دو چهره جلوتر برود، در عبادت و معرفت خداوند جلوتر می رود. ازین رو دنیای صحابه متوجه همین دو چهره بود. دنیا را مزرعه آخرت پنداشتند، کاشتند و برداشتند، و دنیا و مافیها را همچون آیینه های باز تاب دهندة انوار تجلیات اسماء حسنی دانستند و مشتاقانه به تفکر و تماشای آن پرداختند.
و در عین حال، چهره سوم دنیا را که چهره فانی آنست و به شهوات و خواهش های انسان می نگرد، ترک نمودند.
سوال سوم: طریقت ها راه هایی است برای رسیدن به حقایق، و مشهور ترین و نامور ترین آن، طریقه نقشبندیه است که جاده کبری به شمار می آید و قواعد آن را بعضی از اقطاب و پیشوایان آن چنین خلاصه نموده اند:
در طریق نقشبندی لازم آمد چار ترک
ترک دنیا ترک عقبی ترک هستی ترکِ ترک
یعنی در طریقه نقشبندی ترک نمودن چهار چیز لازم است، ترک دنیا با مقصود بالذات قرار ندادن آن. و ترک آخرت به حساب نفس. و ترک نفس، یعنی فراموش نمودن آن. و بالاخره، بخاطر گرفتار نشدن به عجب و فخر، فکر نکردن به این ترکها. به این معنی که، معرفت حقیقی خداوند و کمالات انسانی، با ترک ما سوی الله حاصل می گردد.
جواب: اگر انسان فقط عبارت از قلب می بود، لازم بود تا همه ما سوی الله را ترک گوید، حتی باید اسماء و صفات را نیز ترک نموده و قلبش را به ذات متعال الهی پیوند می داد. اما انسان لطایف زیادی مانند عقل و روح و سِر و نفس دارد که هر کدام آن، مکلف به انجام وظیفه ای است.
— 186 —
انسان کامل کسی است که همه این لطایف را به مقصد اساسی آن که عبادت الله است سوق دهد، و قلب او در دایره و سیع و پهناوری، مانند یک فرمانده، سربازان متشکل از لطایف را رهبری نموده و هر کدام را از طریق عبودیت مخصوصش به سوی حقیقت رهنمایی کند، چنانکه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین اینگونه بودند.
اما اگر قلب، بخاطر نجات خود، سربازانش را رها کند، این جای افتخار نیست، بلکه نتیجه اضطرار و درماندگی است.
سوال چهارم: ادعای برتری بر صحابه از کجا ناشی می شود؟ این ادعا از جانب چه کسانی مطرح می گردد؟ و در این زمان چه کسانی به این مسایل دامن می زنند؟ و ادعای رسیدن به مجتهدین بزرگوار از کجا سرچشمه می گیرد؟
جواب: کسانی که این حرفها را می گویند دو دسته اند:
دسته اول: بعضی از اهل دین و اهل علم اند که احادیثی را دیده و برای تشویق و ترغیب متقیان و پرهیزگاران این زمان به دین، از روی اخلاص این نوع مباحث را مطرح می کنند، ما با اینها حرفی نداریم، اینها در اقلیت هستند به زودی آگاه خواهند شد.
و دسته دیگر: انسانهای بسیار مغرور و خود خواه اند و می خواهند بی مذهب بودن خود را با پوشش ادعای برابری با مجتهدین بزرگوار پخش و نشر کنند، حتی می کوشند الحاد و بی دینی خود را با ادعای برابر بودنشان با صحابه کرام به مرحله اجرا بگذارند، چونکه این گمراهان:
نخست: به سفاهت و بی خردی افتاده و حتی به آن معتاد شده اند و قادر به ترک اعتیاد خود نیستند و نمی توانند تکالیف شرعی را که مانع سفاهت است انجام دهند، برای اینکه بهانه ای به خود یافته باشند می گویند: (این نوع مسایل، مسایل اجتهادی است، و دراین چنین مسایل مذاهب فقهی با همدیگر اختلاف دارند، آنها نیز مانند ما انسان بودند، می توانند اشتباه کنند، پس ما هم مثل آنها اجتهاد می کنیم، لذا عبادات خود را به شکلی انجام می دهیم که دل ما بخواهد، یعنی ما مجبور نیستیم از آنها پیروی کنیم!) این بدبختها با این دسیسه شیطانی زنجیر مذهب را از گردن خود بیرون می کنند. پوچ، پوسیده و بی اساس بودن این ادعای شان در رساله "اجتهاد" به صورت قاطع ثابت شده است.
— 187 —
ثانیاً: این دسته از اهل ضلالت پی بردند که، با تعرض به مجتهدین بزرگوار کار به جایی نمی برند، لذا شروع کردند به تعرض به اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین، چونکه مجتهدین فقط حامل نظریات دینی هستند، و این گمراهان قصد انهدام و تغییر ضروریات دینی را دارند، پس اگر بگویند: ما بهتر از مجتهدین هستیم کارشان تمام نمی شود، زیرا مجتهدین با مسایل فرعی سروکار دارند، نه نصوص شرعی و مسایل قطعی، ازینرو، این گمراهان لامذهب به ساحت مقدس صحابه بزرگواری که حامل ضروریات دین هستند دست درازی می کنند! اما افسوس! این حیوان های انسان نما که به جای خود، حتی انسانهای حقیقی، و بزرگان اولیاء که کاملترین انسانهای حقیقی هستند نیز نمی توانند ادعای برابری با کوچک ترین صحابه را داشته باشند. این مطلب را در رساله "اجتهاد" به اثبات رسانده ایم.
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى رَسُولِكَ الَّذِى قَالَ لَاتَسُبُّوا أَصْحَابِى لَوْ أَنْفَقَ أَحَدُكُمْ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ نِصْفَ مُدٍّ مِنْ أَصْحَابِى صَدَقَ رَسُولُ اللّٰه
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
— 188 —

گفتار بیست و هشتم

این گفتار به جنت اختصاص دارد و حاوی دو مقام است. مقام اول به شماری از لطایف جنت اشاره می کند و مقام دوم به زبان عربی است. و فشرده و پایه گفتار دهم به شمار می رود و در آن موجودیت جنت با دوازده حقیقت قطعی و مسلسل به اثبات رسیده است. پس در اینجا بحثی پیرامون اثبات وجود جنت نخواهیم داشت، بلکه به پرسش و پاسخ هایی بسنده خواهیم نمود که در مورد برخی از احوال جنت مطرح می گردد و مورد انتقاد قرار می گیرد. انشاء الله در آینده گفتار زیبایی پیرامون آن حقیقت بزرگ نوشته خواهد شد!
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَبَشِّرِ الَّذِينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَ لَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ
جواب های کوتاهی است به شماری از پرسش های مطرح شده در باره جنت باقی
مباحث و بیانات قرآن کریم از جنت، زیباتر از جنت، لطیف تر از حوریان و شیرین تر از سلسبیل آن است. این آیات جایی برای سخن نگذاشته اند. پس آنچه ما خواهیم گفت، در واقع پله هایی است برای نزدیک شدن به آن آیات تابان و ازلی و والا و زیبا. و برای آسان ساختن فهم آن، نکاتی را یادآور خواهیم شد که نمونه هایی از گل های جنت قرآن است با پرسش و پاسخی که حاوی پنج رمز است به آن مطالب اشاره می کنیم.
آری، آن گونه که جنت دربرگیرنده تمام لذایذ معنوی است، همه لذت های جسمانی (مادی) را نیز شامل می شود.
سوال: جسمانیت که ناقص و قاصر و متغیر و ناپایدار و دردآور است، چه ارتباطی با ابدیت و جنت دارد؟ وقتی روح از لذت های کافی و عالی برخوردار است، چه لزومی دارد برای لذت بردن از لذایذ جسمانی، حشر جسمانی برپا گردد؟
— 189 —
جواب: با آنکه خاک نسبت به آب و هوا و روشنایی، غلیظ (ستبر) و ظلمانی است، اما منشأ همه انواع مصنوعات الهی می باشد و از این لحاظ، معناً بر تمام عناصر دیگر برتری دارد و فوق آن ها است... همچنان نفس انسانی نیز با آنکه کثیف (ستبر و غلیظ) است، اما به لحاظ جامعیتش برتر و بالاتر از تمام لطایف انسانی قرار می گیرد. به شرط اینکه تزکیه شده باشد.
بدین سان جسمانیت نیز جامع ترین و فراگیر ترین و غنی ترین آیینة تجلیات اسماء الهی است... جسمانیت، جای تمام ابزار و آلاتی است که قدرتِ وزن نمودن همه ذخایر رحمت را دارند. به گونه مثال: اگر قوة ذایقه انسان آلاتی را برای چشیدن رزق و روزی نمی داشت و تعداد این آلات به اندازه تمام مطعومات نمی بود، هرگز نمی توانست طعم خاص هر یکی از آن غذا ها را احساس کند و تفاوت شان را با یکدیگر بفهمد و بچشد و وزن نماید.
و نیز آلات و جهازاتِ شناختن و احساس نمودن و چشیدن تجلیات اغلب اسمای الهی در جسمانیت قرار دارد.
و نیز استعداد های که برای احساس نمودن لذت های به غایت متنوع و متفاوت لازم است، در جسمانیت قرار دارد.
از این جا می توان پی برد که صانع این کاینات، قصد دارد به وسیله این کاینات، همه گنجهای رحمت و همه تجلیات اسماء حسنی خود را بفهماند و همه انواع نعمتهایش را بچشاند، از حوادث و رخدادهای این کاینات و از جامع و فراگیر بودن استعداد های انسان می توان به این قصد و اراده او پی برد- طوری که در گفتار یازدهم ثابت نموده ایم- پس حتماً باید حوض بزرگی باشد تا این سیلاب عظیم کاینات در آن بریزد.. و حتماً باید نمایشگاه بزرگی باشد تا آنچه که در کارخانه این کاینات ساخته شده است در آنجا نمایش داده شود.. و حتماً باید یک انبار ابدی موجود باشد تا محصولات مزرعه این دنیا در آن انبار شود.. یعنی حتماً باید دار سعادتی که تاحدی مشابه دنیا است موجود باشد، و همه اساسات این کاینات را اعم از اساسات جسمانی و روحانی محافظت کند.. و این صانع حکیم و عادل رحیم هم حتماً لذاید و نعمتهای مناسبی را در اختیار این آلات جسمانی قرار خواهد داد تا أجرت وظایف، ثواب خدمات و پاداش عبادات مخصوص آن
— 190 —
آلات باشد، ورنه حالتی به میان خواهد آمد که کاملاً مخالف حکمت و عدالت و رحمت اوست و به هیچ وجه شایستة جمال رحمت و کمال عدالت او نیست.
سوال: اجزاء یک موجود زنده همواره در ترکیب و تحلیل است و در معرض انقراض و تباهی قرار دارد و نمی تواند صفت ابدیت کسب کند، خوردن و نوشیدن بخاطر بقاء شخص است و معاشرت با همسر، بخاطر بقاء نوع صورت می گیرد و این چیزها، امور اساسی این عالم هستند. اما در عالم ابدی و اخروی، نیازی به این چیز ها نیست، پس چرا در ردیف بزرگترین نعمتهای جنت قرار گرفته اند؟.
جواب: اولاً اینکه، قرار گرفتن جسم زنده در معرض انقراض و مرگ در این دنیا، از نبود توازن میان واردات و صرفیات (آنچه که وارد بدن می شود و به مصرف می رسد) ناشی می شود، از کودکی تارسیدن به سن کمال، واردات زیاد است و بعد از آن، استهلاک و مصارف افزایش می یابد و در نتیجه توازن ازبین می رود و موجود زنده هم می میرد..
اما در عالم ابدیت، ذرات ثابت می مانند و در معرض ترکیب و تحلیل قرار ندارند، یا اینکه توازن برقرار می باشد (٭):جسم انسان و حیوان در این دنیا به منزله مهمانخانه ذرات است و حیثیت پایگاه نظامی و مدرسه را برای ذرات دارد، چون که ذرات وارد آن می شوند و این لیاقت را کسب می کنند تا ذرات عالم زنده باقی قرار گیرند، سپس از آن خارج می شوند، اما طبق آیه اِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ نور حیات در آخرت عام و فراگیر است، ازین رو برای نورانی شدن، نیازی به این سیر و سفر و تعلیمات و تمرینات نیست. پس ذرات، ثابت و استوار می مانند. مؤلف. و واردات و صرفیات به گونه متوازن حرکت می کند و جسم بخاطر استمرار استفاده اش از لذت ها همزمان با فعالیت دستگاه حیات جسمانی، ابدی می شود. گرچه خوردن و نوشیدن و مناسبات زنا شویی در این دنیا، ناشی از نیاز انسان است و منجر به انجام وظیفه مهمی می شود، اما به عنوان پاداش معجلی برای انجام وظیفه، لذتهای شیرین و متنوعی در این نیازها گذاشته شده است که برسایر لذتها ترجیح دارد.
وقتی در این دنیای پر درد و رنج، خوردن و نکاح کردن این همه لذتهای عجیب را به همراه دارد، پس شکی نیست که این لذایذ صورتهای بسیار رفیع و والایی را در جنتی که دار لذت و سعادت است به خود خواهند گرفت، چونکه پاداش اخروی وظایف دنیوی
— 191 —
نیز به عنوان یک لذت به آن اضافه می شود و لذتش را چند برابر می سازد و به جای نیاز دنیوی هم، لذت اشتهاآور اخروی به آن علاوه می گردد و به لطافت آن می افزاید و به گونه ای که لایق جنت و مناسب ابدیت باشد، به چشمه خروشان لذتها تبدیل می شود. زیرا مواد جامدی که در این دنیا فاقد شعور و فاقد حیات اند، در آنجا شعور و حیات دارند، از آیه کریمه:
وَمَا هٰذِهِ الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ
چنین برمی آید که، درختان آنجا مانند انسانهای اینجا، أوامر را درک می کنند و به اجرا می گذارند، و سنگهای آنجا مانند حیوانات اینجا، از فرامین اطاعت می کنند. اگر از درختی بخواهی که فلان میوه را برایت بدهد، فوراً اطاعت می کند، و اگر به یک سنگ بگویی: اینجا بیا، فوراً به نزدت می آید.
پس وقتیکه درختها و سنگها چنان صفات عالی را به خود بگیرند، بدون تردید، خوردن و نوشیدن و نکاح نیز صورتهای بسیار بلند و بالائی را با حفظ حقیقت جسمانیت شان به خود خواهند گرفت، اما این جسمانیت به میزان برتری درجه جنت بر دنیا، به درجات دنیوی آن برتری دارد.
سوال: یک اعرابی مدت یک دقیقه افتخار حضور در مجلس رسول الله (ص) می یابد و خالصاً لِله دوستدار آن حضرت می شود و محبت پیدا می کند و طبق حدیث "المرء مع من أحب، دوست همراه با دوستش در جنت خواهد بود" با آن حضرت (ص) در جنت یکجا می شود، چگونه فیض نامتناهی پیامبر بزرگوار با فیض اندک این اعرابی مساوی قرار می گیرد؟
جواب: با ارائه مثالی به این حقیقت والا اشاره می کنیم:
مرد بزرگی مهمانی بسیار رنگینی را در یک باغ زیبا و سرسبزی برپا کرد و نمایشگاه مزین و بی نظیری آماده نمود که همه انواع غذا های لذیذی که قوه ذایقه می توانست بچشد در آن قرار داشت و هر گونه زیبائی که قوه بینایی از آن خوشش می آمد موجود بود و همه عجایب و غرایبی که قوه تخیل از آن کیف می کرد در آن نمایشگاه یافت می شد. خلاصه، هرآنچه را که مورد رضایت و اطمینان هریکی از حواس ظاهری و باطنی انسان قرار می گرفت، آماده ساخت.
— 192 —
و اکنون دو دوست باهم به این مهمانی می روند و پهلو به پهلو، روی یک سفره در جای مخصوصی می نشینند. اما قوه ذایقه یکی از آن دو ضعیف است و فقط مقدار کمی ازغذاهای این مهمانی را می تواند بچشد، و چیزهای زیادی را هم نمی بیند، چونکه چشمش ضعیف است، و بخاطر نداشتن حس بویائی، نمی تواند بوهای خوش را ببوید، و بخاطریکه از درک صنعتهای عجیب و غریب عاجز است.. از چیزهای خارق العاده سر در نمی آورد.. یعنی از هزاران، بلکه از میلیونها لذت و نعمتی که در آن مهمانخانه وجود دارد فقط از یکی استفاده می کند، چونکه توانائی او ضعیف و به همین اندازه است. اما دیگری چنین نیست، بلکه همه حواس ظاهری و باطنی اش کار می کند و همه لطایفش از قبیل عقل و قلب و حس، به حدی کامل و رشد یافته است که از تک تک ظرافتها، زیبایی ها، لطایف و شگفتیهای آن تفریحگاه، لذت می برد، و شیرینی هر کدام را احساس می کند و می چشد، با آنکه همراه مرد اول نشسته است.
وقتی در این دنیای آشفته و درد آور و تنگ، چنین چیزی صورت می گیرد و ضمن باهم بودن کوچک ترینها و بزرگترینها، بازهم تفاوت شان از زمین تا به ثریا است، پس به طریق اولی، در جنتی که دار سعادت و ابدیت است، با آنکه دوست در پهلوی دوست قرار دارد، اما هر یک به اندازه استعدادش سهم خود را از سفره رحمن رحیم می گیرد. متفاوت بودن جایگاه شان در جنت، مانع باهم بودن آنها نمی شود، زیرا جنت، هشت طبقه دارد و هر کدام از دیگری بلند تر است، و عرش رحمن سقف همه آنها است. چنانکه اگر در اطراف یک کوه مخروطی، خانه های درون به درون ساخته شود و مانند دوایر اطراف کوه، هر خانه از دیگری بلندتر باشد، درین حالت، بلند بودن این یکی، مانع نمی شود تا دیگری خورشید را ببیند، نور خورشید در همه این خانه ها نفوذ می کند.
بدین طریق، طبقات جنت نیز تاحدی شبیه این مثال است، طوری که از احادیث و روایات چنین برمی آید.
سوال: در احادیث آمده است: با آنکه هریک از حوریان جنت هفتاد زیور پوشیده اند، اما مغز استخوان پاهای شان از پشت این زیورات دیده می شود؛ معنی این سخن چیست؟ چه مفهومی دارد؟ و چگونه زیبایی است؟
— 193 —
جواب: معنای آن بسیار زیبا است و زیبایی آن در کمال حسن و لطافت قرار دارد. بدینگونه که: در این دنیای زشت و مرده ای که بیشتر آن قشر و پوست است، برای زیبایی چیزی همین کافی است که نمای زیبایی داشته باشد و چشم آن را زیبا ببیند. اما در جنتی که زیبا و زنده و پر رونق و سراسر مغز و عاری از هر نوع قشر و پوست است، همه حواس و لطایف انسان - بسان چشم - می خواهند سهم لذتهای مختلف خود را از جنسهای لطیف جنتی برگیرند که این جنسها عبارتند از حور عین و زنان جنتی ای که از دنیا آمده اند و زیباتر از حور عین هستند، یعنی این حدیث به این مطلب اشاره می کند که، از بالاترین و بهترین نوع زیبایی زیورات گرفته تا مغز استخوان پاها، همگی خوش ذوق و لذت بخش اند و هر حسّ و لطیفه ای، ذوق و لذت خاص خود را از آن می برد.
آری، حدیث مذکور با تعبیر "هر یک از حوریان جنت هفتاد زیور دارد، و مغز استخوان پاهایش از پشت این زیورات دیده می شود" اشاره می کند که:
حوریان جنت، جامع هرگونه زینت و حسن و جمال مادی و معنوی هستند که این زیبائی ها می تواند تمام حواس و ارگانهای انسان را سیر کند و لطایفِ حسن پرور و ذوق پرست و فریفته زینت و عاشق زیبائی انسان را نوازش دهد و راضی سازد.. بدین معنی که، حوریان، هفتاد زیور را از انواع و اقسام زیورات جنت می پوشند اما جنس هر زیور با دیگری فرق دارد به همین خاطر، یک زیور، مانع رؤیت زیور دیگر نمی شود، و حتی حوریان جنت با اجساد و نفس ها و اجسام شان هم بیش از هفتاد حسن و جمال را به نمایش گذاشته و حقیقت آنچه را آشکار می سازند که آیه کریمه
وَف۪يهَا مَا تَشْتَه۪يهِ الْاَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْاَعْيُنُ بدان اشاره دارد.
و حدیث شریف بیان می دارد که: اهل جنت، بعداز خوردن و نوشیدن، فَضَلات ندارند، چونکه مواد قشری و زاید غیر ضروری در جنت وجود ندارد.
وقتی در این دنیای دون، درختان - که در پایین ترین مرتبه ذوی الحیات هستند- با وجود تغذیه فراوان شان، از خود فضلات بر جای نمی گذارند، پس چرا اهل جنتی که در بالاترین طبقات حیات هستند بی فضلات نباشند؟.
سوال: در احادیث شریفه آمده است: برای بعضی از جنتیان، زمینی به وسعت دنیا داده می شود، صدها هزار قصر و صدها هزار حورعین برایش ارزانی می گردد؛
— 194 —
یک شخص چه نیازی به این همه چیز دارد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و منظور این احادیث چیست؟
جواب: اگر انسان فقط یک جسد جامد، و یا یک مخلوق نباتی می بود و فقط در معده خلاصه می شد، و یا اینکه یک جسم حیوانی و موجود جسمانی مؤقت و ناچیز و مقید و سنگین می بود، در آن صورت شایستگی این همه نعمتها را نداشت و نمی توانست مالک این همه قصر و این همه حور عین باشد.
اما انسان چنان معجزه ای از معجزات قدرت الهی است که، اگر کل دنیا همراه با همه ثروتها و لذت ها و سلطنتش در این دنیای فانی و در این عمر کوتاه برایش داده شود، حرص او را اشباع نمی کند، چون بازهم نیازهای بعضی از لطایف انکشاف نکردة او، باقی می ماند.
اما انسان، در دارسعادت ابدی استعداد های بی پایانی دارد، و با زبان نیاز های بی پایان و با دست آرزو های بی پایان، درِ رحمت بی پایان را می کوبد، پس دست یافتن او به احسانات الهی ذکر شده در احادیث، کاملاً معقول و حق و حقیقت است.
با دوربین یک مثال به این حقیقت می نگریم:
ببین! با وصف اینکه هریکی از باغها و باغچه های موجود در (بارلا) به شخصی تعلق دارد و حتی باغچه این درهّ (٭):باغچه سلیمان است که به مدت هشت سال با وفاداری کامل در خدمت این فقیر قرار داشت، و این بحث نیز در ظرف یکی دو ساعت، در همانجا نوشته شد. مؤلف هم مال یک شخص است، اما هر یکی از زنبورها و پرنده ها و گنجشکهای بارلا می تواند بگوید: تمام باغها و باغچه های این شهر، تفریح گاه و تماشاگاه من است. حال آنکه با مشت غذا نیاز او برآورده می شود اما بازهم این پرنده، سراسر "بارلا" را در ملکیت خویش در می آورد، و مشارکت دیگران این حکم او را جرح نمی کند.
بدین طریق، انسانی که واقعاً انسان باشد، می تواند بگوید: خالق من این دنیا را خانه من قرار داد، و خورشید هم چراغ من است و ستارگان، لامپهای من و زمینی که با قالین های رنگین فرش است گهواره من است. این را می گوید و شکر پروردگارش را به جای می آورد. و مشارکت مخلوقات دیگرهم ناقض این حکم او نیست، بلکه مخلوقات، خانه او را تزیین می بخشند.
— 195 —
ببین وقتی یک انسان می تواند چنین ادعایی داشته باشد وحتی یک پرنده می تواند نوعی تصرف را دریک چنین دوایر بزرگی ادعا نماید و در این دنیای بسیار تنگ، به نعمتهای عظیمی دست یابد، پس چگونه می توان احسان شدن ملکیتی به مسافت پنج صد ساله را در دار سعادت پهناور و ابدی، بعید دانست؟
از سوی دیگر می بینیم که در این دنیای کثیف (ستبر) و تاریک و تنگ، خورشید عیناً و در آن واحد، در آیینه های بسیار زیادی دیده می شود.. و یک ذات نورانی در آنِ واحد در جاهای زیادی حضور می یابد.. و جبرئیل علیه السلام به صورت هم زمان می تواند هم در هزاران ستاره و هم در برابر عرش اعظم و هم در حضور نبوی باشد و هم به بارگاه الهی حضور یابد.. و پیامبر بزرگوار (ص) در روز حشر با اکثر اتقیاء امتش در آن واحد دیدار می کند و در دنیا هم در آن واحد در مقامات بی شماری دیده می شود.. و ابدال- که نوع عجیبی از اولیاء هستند- در یک وقت در مقامات بی شماری دیده می شوند.. و عوام الناس، در خواب و رویای شان کار یک ساله را در ظرف یک دقیقه انجام می دهند و می بینند.. و هر انسان می تواند با قلب و روح و خیال خود در جاهای زیادی وجود داشته باشد و باهمه آنها به صورت همزمان ارتباط برقرار کند.. چنانکه همه این کارها عملاً رخ داده است و معلوم و مشهود است.
پس بدون شک موجودیت اهل جنت- که جسم شان از قوت و لطافت و سبکی روح و سرعت خیال برخوردار است- در صد هزار مکان، و معاشرت شان با صد هزار حورعین، و بهره وری شان از صد هزار لذت متنوع و مختلف، آن هم در آن واحد، کاملاً مناسب آن جنت ابدی نورانی و نامقید و پهناور است، و کاملاً با رحمت مطلق الهی سازگاری دارد، و آنگونه که مخبر صادق (ص) خبرداده است، تماماً حق و حقیقت می باشد، با وصف همه اینها، بازهم چنین حقایق بسیار بزرگ با ترازوی عقلهای کوچک ما وزن نمی شود.
آری، لازم نیست این معانی را عقل کوچک انسان درک کند.
چون این ترازو، توان برداشت این بار سنگین را ندارد.
— 196 —
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى حَبِيبِكَ الَّذِي فَتَحَ أبْوَابَ الْجَنّةِ بِحَبِيبِيَّتِهِ وَبِصَلَاتِهِ، وَأيَّدَتْ أمَّتَهُ عَلَى فَتحِهَا بِصَلَوَاتِهِمْ عَلَيهِ، عَلَيهِ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ.
اَللّهمَّ أدْخِلنَا الْجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِشَفَاعَةِ حَبِيبِكَ الْمُخْتَار آمِينَ.
پیوستی کوتاه مربوط به گفتار جنت
در خصوص جهنم است
چنانکه در گفتار دوم و هشتم ثابت گردید ایمان، هسته یک جنت معنوی را در خود حمل می کند. و کفر نیز هسته یک جهنم معنوی را با خود دارد.
آنگونه که کفر، تخم جهنم است، جهنم نیز میوه کفر است. و طوری که کفر، سبب دخول انسان به جهنم می شود، سبب وجود و ایجاد آن نیز هست، زیرا اگر شخص بی أدب و گستاخی پیدا شود و به یک حاکم کوچکی که اندکی عزت و غیرت و جلال داشته باشد بگوید: تو هرگز نمی توانی مرا تأدیب کنی و آسیبی برایم برسانی. بدون تردید، این شخص گستاخ به حال خود رها نخواهد شد و آن حاکم او را به زندان خواهد انداخت، حتی اگر جایی برای زندانی کردن او نباشد، دستور خواهد داد تا زندان مخصوصی به این شخص گستاخ بسازند و او را روانه زندان کنند.
حال آنکه کافر، با انکار موجودیت جهنم، کسی را تکذیب می کند که عزت مطلق و غیرت مطلق و جلال مطلق دارد، و ذاتی را که قادر مطلق است، ناتوان دانسته و او را به کذب و عجز متهم می سازد. و با کفر خود شدیداً، به عزت و غیرت او تعرض می کند و با عصیان خود، به جلال و عظمت او گستاخی می نماید. بنابراین، اگر هیچ گونه سببی برای وجود جهنم نباشد، که این فرض محال است، بازهم خداوند سبحان، برای کافری که کفرش این همه تکذیب را در بر دارد و او را به ناتوانی متهم می سازد، جهنمی خواهد ساخت و او را در آن خواهد انداخت.
رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
— 197 —

گفتار بیست و نهم

به بقای روح و فرشتگان اختصاص دارد
و از حشر و رستاخیز بحث می کند
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ
(القدر: ٤)
قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى
(الإسراء: ٨٥)
این مقام عبارتست از دو مقصد اساسی همراه با یک مقدمه

مقدمه

آن گونه که موجودیت انسان و حیوان امری ثابت و قطعی است، می توان گفت که موجودیت فرشتگان و عالم روحانی نیز از همان ثبوت و قطعیت برخوردار است و موجودیت آن ها هیچ شک و تردیدی نمی پذیرد. چنانکه در پله اول "گفتار پانزدهم" بیان شده است، هم حقیقت و هم حکمت به صورت قطع و یقین خواهان آنند که آسمان ها نیز همچون زمین، ساکنانی داشته باشند؛ ساکنان با شعوری که مناسب آسمان ها باشند.
در لسان شرعی به این ساکنان که اجناس مختلف دارند "ملائکه و روحانیات" گفته می شود.
آری، حقیقت چنین اقتضا می کند؛ زیرا کره زمین ما با آنکه نسبت به آسمان ها؛ کوچک و ناچیز است، اما پر از انواع و اقسام مخلوقات باشعور است و هر از چندگاه خالی می شود و دو باره با مخلوقاتِ ذی شعور جدیدی مزین می شود که این خود اشاره و حتی تصریح می کند که:
— 198 —
آسمان های قصر مانندی که دارای برج های شکوهمند اند نیز پر از جانداران با درک و شعوری هستند که نورِ وجود و هستی به شمار می آیند و مملو از مخلوقات ذی شعوری هستند که روشنایی جانداران محسوب می شوند و این مخلوقات نیز مانند انس و جن، نظاره گران قصر این هستی و مطالعه کنندگان کتاب بزرگ کائنات هستند و انسان ها را به سوی سلطنت ربوبیت راهنمایی می کنند و با انجام عبودیت و بندگی کلی و فراگیر، تسبیحاتِ کائنات و اورادِ موجودات بزرگ را تمثیل می کنند و نمایش می دهند.
آری، تنوع این کائنات، موجودیت فرشتگان را نشان می دهد؛ زیرا کائناتی که با صنعت های دقیق و ظریف و با نقش و نگارهای پر راز و رمزی تزیین شده است و هر پدیده اش سرشار از حکمت و معنی است، بالبداهه خواستار موجودیت متفکران و شیفتگانی است که آن زیبایی ها را تحسین کنند و ارج بگذارند.
آن گونه که جمال و زیبایی در طلب عاشق اند و غذا به گرسنه داده می شود، بدون تردید غذای موجود در این صنعت زیبای الهی که برای ارواح و قلوب آماده شده است نیز، به وجود فرشتگان و عالم روحانی دلالت کرده و موجودیت آن ها را نشان می دهد. وقتی این همه تزیینات نامحدود، مستلزمِ تفکر و عبودیت نا محدود است و انسان ها و اجنّه نیز نمی توانند به صورت کامل از عهده این وظیفه بی نهایت و نظارت حکیمانه و عبودیت گسترده برآیند و از بین میلیون ها وظیفه فقط توان انجام یکی را دارند، پس برای انجام این همه وظایف بی پایان و عبادات متنوع، فرشتگان بی شمار و روحانیان گوناگونی لازم است تا این مسجد بزرگ هستی را با صفوف خود پرکنند و زینت بخشند.
آری، در هرکنج این هستی و در هرکدام از دوایر آن، موظفینی از جنس "فرشتگان و روحانیان" وجود دارند که وظیفه ادای عبودیتی مخصوص، به آن ها واگذار شده است. پس از یک سو با استناد به اشارات بعضی از احادیث نبوی و از سوی دیگر با الهام از حکمت و نظم حاکم بر هستی می توان گفت: برخی از اجسام جامد و سیّار، از ستاره ها گرفته تا قطرات باران، به منزله کشتی و سواری بعضی از فرشتگان اند که این فرشتگان، با اجازه الهی بر آنجا سوار می شوند و به سیاحت و تماشای عالم شهادت می پردازند و تسبیحات این سواری ها را تمثیل می کنند، چنانکه در حدیثی آمده است:
— 199 —
"ارواح شهدا در بهشت در قالب پرنده های سبز رنگی درآمده و به سیاحت می پردازند." لذا می توان گفت: هم این پرنده های بهشتی که به "طیور خضر" تعبیر شده اند و هم سایر پرنده ها به منزله هواپیمای برخی از ارواح اند؛ این ارواح به دستور پروردگار، وارد کالبد این پرندگان می شوند و با استفاده از چشم و گوش و دیگر حواس این اجسام زنده به نظارهٔ‌ معجزات فطرت در عالم مادی می نشینند و بدین طریق تسبیحات مخصوص خود را ادا می کنند.
بدین سان، چنانکه موجودیت فرشتگان و روحانیان مقتضای حقیقت است حکمت نیز مقتضی آن است؛ زیرا فاطر حکیمی که به صورت مستمر موجودات زنده و پرطراوت و دارای درک و فهم را از خاک درشتی که مناسبت کمی با روح دارد و از آب کدری که مناسبتش با نور زندگی بسیار جزیی است می آفریند، بی تردید آفریدگان با شعور دیگری هم دارد که از دریای نور و حتی از اقیانوس ظلمت و از هوا و برق و دیگر مواد لطیفی که پیوند و مناسبت بهتری با روح و حیات دارند، آفریده شده اند.

مقصد اول

تصدیق فرشتگان یکی از ارکان ایمان است
در این مقصد چهار نکته اساسی وجود دارد

اساس اول

کمالِ وجود منوط به حیات است، حتی وجودِ حقیقی وجود، در گرو حیات است؛ پس حیات، نورِ وجود است و شعور، روشنایی حیات است.. و حیات، پایه و اساس هرچیز است. این حیات است که هرچیز را در مالکیت هر زنده جانی در می آورد و یک موجود زنده را به منزله مالک همه اشیا قرار می دهد..
پس به برکت حیات، هر زنده جانی می تواند بگوید: "همه این چیز ها مال من است و دنیا مسکن من است و سراسر هستی از جانب مالکم به من داده شده است."
چنانکه روشنی سبب دیده شدن اجسام و- بنا بر قولی- سبب ظهور رنگ ها است، حیات نیز کاشف موجودات و سبب ظهور و تحقق کیفیات است؛ همین حیات است که جزء جزیی را به منزله کل و کلّی قرار می دهد و سبب می شود که اشیای کلی در یک
— 200 —
جزء جا بگیرند و این حیات اشیای زیادی را گردهم آورده و یکپارچه می سازد و همه را مدارِ وحدت واحد و جلوه گاهِ روح واحدی می کند و بدین سان سبب تکامل وجود می شود. حتی حیات، نوعی تجلّی وحدت است در کثرت طبقات مخلوقات و همچون آیینه احدیت است در بین کثرت. حال به توضیح این مطلب می پردازیم:
بنگر! یک جسم جامد و بی جان ولو کوه بزرگی هم باشد، باز یتیم و بی کس و تنها است، چون فقط با محل خود و با اشیای پیرامونش ارتباط دارد و بس؛ و موجودات دیگر هستی برای او هیچ و معدوم اند، چون او "حیاتی" ندارد تا بتواند با آن ها رابطه بر قرار کند و "شعوری" ندارد تا بتواند به کمک آن به دیگران بپیوندد.
و اکنون به یک جسم کوچک زنده، مثلاً به زنبور عسل، نگاه کن: به محض دمیدن حیات در کالبد آن، با سراسر کائنات و همه موجودات به ویژه نباتات و گل های روی زمین پیمان می بندد و رابطه تجاری منعقد می سازد، به گونه ای که می تواند بگوید: "سراسر زمین باغچه و تجارتخانه من است!" در این صورت غیر از حواس معروفِ ظاهری و باطنی جانداران، نیروی وادارنده فطری و ناشناخته دیگری مانند نیروی سوق دهنده و تشویق کننده، این امکان و فرصت اختصاصی را به زنبور عسل می دهد تا با بیشتر موجودات دنیا انس بگیرد و داد و ستد کند.
وقتی حیات در موجود زندهٔ‌ بسیار کوچکی این چنین تأثیر گذار است، هر اندازه که بالا برود و به مرتبه والای انسانیت ارتقا بیابد، تأثیرش چنان گسترده و بزرگ و نورانی می شود که این انسان می تواند با عقل و شعورش- که چراغ حیات است- به گونه ای که در اتاق های منزلش می گردد، در عوالم علوی و روحی و مادی به گشت و گذار بپردازد؛ یعنی آن گونه که این موجود زنده و با شعور، معناً به آن عالم ها سفر می کند و مهمان آن ها می شود، آن عالم ها نیز نزد او می آیند و با نقش بستن در آیینه روحش، مهمان او می شوند.
و حیات در ذات خود، روشن ترین برهانِ وحدانیت ذوالجلال، بزرگ ترین معدن نعمت، لطیف ترین تجلی رحمت و دقیق ترین و پنهان ترین نقشِ صنعت الهی است.
آری! حیات پنهان و دقیق است؛ زیرا درجات گوناگونی دارد و پایین ترین درجه آن، حیات نباتات است و در حیات نباتات نیز بذر و هسته، اولین مرتبه حیات را دارد.
— 201 —
حال می بینیم که تنَبّه و به جنبش در آمدن "عقدهٔ‌ حیاتی" در بذر، یعنی بازشدن و نشو و نمو آن با اینکه مألوف و آشنا است و فراوان دیده می شود، اما عقل بشر از زمان آدم (ع.س.) تا کنون نتوانسته است حقیقتِ حقیقی آن را کشف کند و با علم و دانشش به کنه آن پی ببرد.
و نیز حیات، به قدری پاک و منزّه است که هر دو رخ آن - ملک و ملکوت - صاف و شفاف اند و دست قدرت بدون دخیل ساختن پرده اسباب، مستقیماً در آن کار می کند؛ حال آنکه در امور دیگر، اسباب ظاهری را به عنوان پرده ای در برابر تصرفش قرار داده است تا کیفیاتِ ناپاک و زشتی که ظاهراً با عزتِ قدرت منافات دارد، به این اسباب منسوب گردد.
خلاصه: می توان گفت: اگرحیات نباشد وجود هم نیست و فرقی میان وجود و عدم باقی نمی ماند؛ پس حیات عبارتست از: روشنایی روح؛ و شعور نیز عبارتست از: نورِحیات.
مادام که حیات و شعور این چنین اهمیتی دارند و ما نیز نظام کاملی را در این عالم مشاهده می کنیم و دقت و استحکام و انسجام کاملی در این کائنات مشهود است و کره زمینِ کوچک و ناچیز ما از این همه جانداران و روح داران و شعور داران پر شده است، پس با حدس درست و به یقین می توان قضاوت کرد که: در گوشه گوشه این قصرهای آسمانی و برج های بلند و مرتفع، موجودات زنده و با شعوری که مناسب آنجا هستند سکونت دارند؛ چون آن گونه که ماهی در آب زندگی می کند، این امکان هم وجود دارد که در آتش سوزانِ خورشید نیز موجوداتِ نورانی مناسبی ساکن باشند، زیرا آتش نور را نمی سوزاند، بلکه به تابش و درخشش آن کمک می کند!
و وقتی قدرت الهی، موجودات زنده و ذی روحِ بی شماری را از مواد بسیار معمولی و حتی از عناصر غلیظ و درشت خلق می کند و با کمال اهمیت، ماده متراکم و غلیظی را به وسیله حیات به ماده لطیفی تبدیل می کند و در هرچیز نورِ حیات را به کثرت منتشر می سازد و بسیاری از چیزها را با روشنایی شعور می آراید، چنین پروردگار توانا و حکیمی با این قدرت کامل و حکمت بی نقص، هرگز مواد سیّال و لطیفی همچون نور و اثیر را که به روح نزدیک اند، فرو نمی نهد و از حیات و شعور بی بهره نمی سازد،
— 202 —
بلکه از ماده نور، حتی از ظلمت، از ماده اثیر، حتی از معانی، از هوا و حتی از کلمات، موجودات زنده و با شعورِ فراوانی می آفریند. آری! آن گونه که اجناس مختلف و بسیار زیاد حیوانات را آفریده است، مخلوقاتِ روحانی فراوانی را نیز از آن مواد سیّال و لطیف پدید می آورد که یک نوع اینها فرشتگان و نوع دیگر شان هم جن و عالم روح است.
در مثال زیر روشن می شود که: پذیرفتن موجودیت "فرشتگان و روحانیان" به گونه ای که قرآن بیان کرده است، چقدر معقول و بدیهی و حق و حقیقت است و انکار و نپذیرفتن آن ها خلافت حقیقت و حکمت است و حتی بدتر از آن، یک نوع گمراهی و هذیان و دیوانگی است!
دو نفر، یکی دهاتی و دیگری شهری باهم دوست می شوند و عازم شهر بزرگی مانند "استانبول" می شوند. قبل از ورود به شهر در یکی از گوشه های دور آن به خانه کثیف، پریشان و کوچکی بر می خورند. می بینند که این خانه پر از کارگران بیچاره و درمانده ای است که مشغول کار در کارخانه ی عجیبی اند و در اطراف این خانه نیز موجودات ذی روح و ذی حیات دیگری را مشاهده می کنند که شرایط و شیوه زندگی هر یکی با دیگری فرق می کند؛ بعضی از آن ها گیاه خوارند و دسته دیگر هم فقط با خوردن ماهی امرار معاش می کند و در این گیر و دار، از فاصله های بسیار دور، هزاران قصر مزین و کاخ های مجللی را می بینند که میادین وسیعی بین آن ها فاصله انداخته است، اما این دو، ساکنان قصر را به دلیل دور بودن، یا ضعف چشم نمی بینند و یا اینکه ساکنان قصرها خود را از دید آن دو مرد پنهان می کنند و از شرایط ناگوار زندگی این خانه، اثری در آن قصرهای بلند وجود ندارد.
مرد دهاتی که در طول زندگی اش شهر را ندیده است، می گوید: "آن قصرها خالی از سکنه است، هیچ ذی روحی در آنجا نیست، چون من آن ها را نمی بینم و اثری از زندگی ما در آنجا به چشم نمی خورد!" و با این یاوه سرایی هایش حماقت شدیدی از خود نشان می دهد.
دوست عاقل او جواب می دهد:
ای مرد! مگر نمی بینی که این خانه کوچک و حقیر، پر از موجودات و کارگران ذی روح است، و در اطراف آن یک وجب جای خالی وجود ندارد، پس حتماً
— 203 —
کسی این ها را پیوسته تغییر می دهد و موجودات تازه ای را به جای شان می آورد و استخدام می کند.
آیا امکان دارد که آن قصرهای منظم و کاخ های مجلل که از دور نمایان اند، خالی از سکنه باشند و موجودات مناسبی در آنجا زندگی نکنند؟ بدون شک این قصرها پر از موجودات ذی روحی هستند که شرایط خاصی برای زندگی دارند؛ شاید به جای گیاه سمبوسه بخورند و به جای ماهی بغلاوه، دیده نشدن آن ها- به دلیل دور بودن شان یا بخاطر ضعف دید ما و یا بخاطر پنهان شدن شان- هرگز دلیل عدم موجودیت شان نیست؛ زیرا عدم رؤیت، هرگز بر عدم وجود دلالت نمی کند و نمایان نشدن چیزی نمی تواند دلیل نبودن آن چیز باشد. پس در پرتو این مثال می توان گفت:
کره زمین که یکی از اجرام آسمانی است، به رغم کثافت (تراکم)، غلظت و کوچک بودن حجمش، اقامتگاه تعداد بی شماری از موجودات زنده و با شعور است و حتی آلوده ترین و متعفن ترین بخش های آن نیز نمایشگاه بسیاری از پدیده ها و رستاخیز بسیاری از جانداران است. این خود بالضروره و بالبداهه و با حدس درست و یقین قاطع دلالت می کند و گواهی می دهد و حتی اعلام می دارد که:
این فضای بیکران هستی و این آسمان های شکوهمند با همه برج ها و ستارگان شان پر از مخلوقات زنده و با شعور و ذی روحی هستند که از نور، آتش، روشنایی، تاریکی، هوا، صوت، رایحه، کلمات، اثیر و حتی از برق و دیگر عناصر سیّال و لطیف آفریده شده اند و شریعت غرای محمدی (ص) و قرآن معجزالبیان آن ها را به "ملائکه، جن و روحانیان" نام نهاده است.. اما آن گونه که اجسام، اجناس مختلفی دارند، جنس فرشتگان نیز متفاوت است؛ چون جنس ملَک مؤکلی که مأمور قطرات باران است با جنس ملَک مؤکل خورشید فرق می کند. پس جنها و روحانیان نیز اجناس گوناگون و بسیار زیادی دارند.
خاتمه این نکته اساسی
با تجربه ثابت شده است که ماده، پایه و اساس نیست تا بتوان وجود و هستی را مسخّر و تابع آن شمرد، بلکه ماده با "معنی ای" قایم است و این معنی عبارتست از: حیات و روح. و همچنان مشاهدات و بررسی ها نشان داده است که ماده، مطاع و مخدوم
— 204 —
نیست تا هرچیز به آن ارجاع شود، بلکه خود مطیع و خادم است و در راه تکامل بخشیدن به حقیقت معینی خدمت می کند؛ این حقیقت، حیات است و اساس آن هم، روح است.
و بدیهی است که ماده، حاکم نیست تا بتوان به آن مراجعه کرد و کمالات را از او خواست، بلکه محکوم است و در چارچوب اساس معینی حرکت می کند و با اشاره و راهنمایی این اساس، گام بر می دارد و این اساس هم عبارتست از: حیات و روح و شعور؛ و نیز ضرورت اقتضا می کند تا کارها و کمالات، هیچ ربطی به ماده نداشته باشند و روی آن بنا نگردند، چراکه ماده، نه لبّ و اساس است و نه ثابت و پا برجا، بلکه پوست و غلاف و کف و صورتی است که هر آن آماده شکافته شدن و ذوب شدن و پاره شدن است.
مگر حیوانات بسیار کوچک و ریز را نمی بینیم که خودشان با چشم دیده نمی شوند، اما چنان حواس برنّده و قوی ای دارند که به آسانی صدای یکدیگر را می شنوند و رزق و روزی شان را در هرجا می بینند! این وضعیت نشان می دهد که:
به هر اندازه که مادّه کوچک و باریک شود، به همان اندازه آثار حیات در آن افزایش می یابد و نورِ روح در او بیشتر می شود؛ یعنی هر اندازه که ماده باریک تر گردد و از مادیت ما دورتر شود، به همان اندازه به عالم روح و عالم حیات و عالم شعور نزدیک تر می شود و در نتیجه، نورِ حیات و حرارتِ روح با شدت بیشتری تجلی پیدا می کند.
پس آیا امکان دارد که این ماده تا بدین حد از تراوشات حیات و شعور و روح برخوردار باشد، اما عالم باطنی که زیر پرده قرار دارد، پر از موجودات ذی روح و ذی شعور نباشد؟
آیا می توان تراوشات معانی و روح و حقیقت را در عالم شهادت، فقط به ماده و حرکت آن ارجاع نمود و پرتوها و میوه های آن را به ماده منسوب ساخت و فقط در پرتو ماده آن را ایضاح نمود؟.. هرگز ! به هیچ وجه!.. بلکه این تراوشات و پرتوها نشان می دهند که، این عالم شهادتِ مادی، صرفاً پرده قشنگ و گل آذینی است که روی عالم ملکوت و عالم ارواح پهن گردیده است.
— 205 —

اساس دوم

می توان گفت: در خصوص موجودیت فرشتگان و ثبوت عالم روحانی و موجودیت حقیقت شان در بین همه اهل عقل و نقل، چه بدانند و چه ندانند، یک نوع اجماع ضمنی - با اختلاف تعبیر- وجود دارد؛ ازین رو معنی فرشتگان را حتی مشائیّون -که از جمله فلاسفه اشراقی هستند و غرق در مادیاتاند- نیز انکار نکرده اند، چون با این گفته شان که "هر نوعی از پدیده ها، یک ماهیت مجردِ روحی دارد." تعبیر خاصی از معنی فرشتگان ارائه کرده اند و اشراقیون دیگر وقتی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شدند، به اشتباه، آنان را "عقول دهگانه و ارباب الانواع" نام نهادند. چنانکه معلوم است، همه ادیان بر این باورند که هر نوعی از موجودات، فرشته موظّفی (مَلک موکّلی) دارد و از وحی و ارشاد الهی الهام می گیرد. و از این فرشتگان موظف به نام های: فرشته کوه ها، فرشتهٔ‌ دریاها و فرشتهٔ‌ باران یاد می کنند.
حتی ماده گرایان و طبیعت پرستانی که عقل شان به چشمانشان فرود آمده است و به لحاظ معنوی انسانیت را از دست داده و به درجه جمادات سقوط کرده اند نیز نتوانسته اند "معنی" فرشتگان و حقیقت روح را انکار کنند؛ لذا نیروی جاری در نوامیسِ فطرت را به اسم "قوای ساریه" نامگذاری کرده و به نحوی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شده اند.
پس ای انسانی که در پذیرش موجودیت فرشتگان و عالم روحانی از خود شک و تردید نشان می دهی! چنانکه دیدی، همه اهل عقل- چه بدانند چه ندانند- در مورد ثبوت و حقیقت فرشتگان و عالم روحانی اتفاق نظر دارند، پس تو با استناد به چه چیزی و با افتخار به کدامین حقیقت در برابرشان می ایستی و به فرشتگان ایمان نداری؟
وقتی حیات - چنانکه در اساس اول ثابت کردیم- کاشف و حتی نتیجه موجودات است و همهٔ‌ اهل حق در خصوص پذیرفتن معنی فرشتگان به توافق ضمنی رسیده اند - گرچه در تعبیر اختلاف دارند- و چنانکه ثابت کردیم، کره زمین ما با این همه موجودات زنده و ذی روح، آباد و مزین گردیده است، پس چگونه امکان دارد این فضای پهناور و این آسمان های لطیف، خالی از سکنه باشند؟!
— 206 —
مبادا گمان کنی که همین نوامیس و قوانین جاری در هستی برای زنده بودن کائنات کافی است؛ زیرا آن ها امور اعتباری و دستورهای وهمی هستند و هیچ قابل اعتنا نیستند و اصلاً چیزی به شمار نمی آیند.
اگر بندگانِ موسوم به "فرشتگان خداوند" نباشند و مهار این قوانین را در دست نگیرند و آن ها را نشان ندهند و تمثیل نکنند، نمی توان وجودی برای این قوانین و نوامیس تعیین کرد و هویت مشخصی برای آن ها قایل شد؛ پس اینها به هیچ وجه حقیقت خارجی نیستند، حال آنکه حیات، یک حقیقت خارجی است و حقیقت خارجی را نمی توان برفراز یک امر وهمی بنا کرد.
گزیده این مطالب: مادام که حکما و دینداران و اصحاب عقل و نقل به صورت ضمنی اتفاق کرده اند که موجودات فقط به عالم شهادت منحصر نیستند و عالم شهادتِ ظاهر و جامدی که چندان با ارواح سازگاری ندارد، جای چندان مناسبی برای اقامت و شکل گیری ارواح نیست با این همه موجودات ذی روح مزین گردیده است، امکان ندارد که وجود و هستی، فقط به این عالم منحصر شود، بلکه وجود، طبقات بسیار زیادی دارد که نسبت به آن ها عالم شهادت یک پرده نقاشی شده است و مادام که عالم غیب و عالم معنی، جای مناسبی برای ارواح هستند- مانند مناسب بودن دریاها برای ماهیان- حتماً ارواح مناسبی در آنجا هستند و هر طرف را پر کرده اند.
وقتی هرچیز به موجودیت فرشتگان گواهی می دهد، بدون شک زیباترین صورت و کامل ترین کیفیت برای وجود فرشتگان و حقایق روحانی به گونه ای که عقول سليم آن را قبول کند و خوشش بیاید همان صورت و کیفیتی است که قرآن کریم تشریح و بیان کرده است:
به بیان قرآن، فرشتگان عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (الأنبياء: ٢٦) "بندگان گرامی و محترمی" هستند که: لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (التحريم: ٦) "از خدا در آنچه بدیشان دستور داده شده است، نافرمانی نمی کنند و همان چیزی را انجام می دهند که بدان مامور شده اند" آنان اجسام لطیف نورانی هستند و به انواع مختلف تقسیم می شوند.
— 207 —
آری! آن گونه که بشر، یک امت است و شریعت الهی را که از صفت "کلام او" آمده است، حمل و تمثیل می کند و به منصّه اجرا می گذارد، فرشتگان نیز امت بسیار بزرگی هستند و گروه کارگران آنان شریعت تکوینی را که از صفت "ارادهٔ‌ الهی" آمده است، حمل و تمثیل می کنند و به اجرا می گذارند؛ آنان نوعی از بندگان خدا هستند و از اوامر مؤثر و حقیقی که قدرت و اراده الهی است، اطاعت می کنند؛ به گونه ای که عبادت و بندگی شان هر یکی از اجرام آسمانی را به منزله مسجد و معبدی قرار داده است.

اساس سوم

مسئله ثبوت فرشتگان و عالم روحانی از جمله مسائلی است که قاعده منطقی "با ثابت شدن یک جزء، می توان به تحقق کل پی برد" بر آن صدق می کند؛ یعنی با رویت شخص واحدی از فرشتگان، موجودیت کل نوع فهمیده می شود، زیرا شخصی که منکرِ یکی باشد، همه را نیز انکار می کند؛ و اگر یک فرد آن را قبول کرد، باید همه انواع آن را قبول کند. وقتی چنین است، پس دقت کن:
مگر نمی بینی و نمی شنوی که پیروان همه ادیان در تمام اعصار از زمان سیدنا آدم (ع.س.) تا امروز در باره وجود فرشتگان و عالم روحانی متفق القول اند؟ و همه انسان ها در زمینه امکان گفتگو با فرشتگان و مشاهده آنان و روایت از آنان اجماع کرده اند؟! ببین! اگر یکی از فرشتگان، عیناً و بداهةً دیده نمی شد و یا موجودیت شخص یا اشخاصی از آنان به طور قطع به اثبات نمی رسید و موجودیت شان به صورت بدیهی و مشهود احساس نمی گردید، امکان داشت چنین اجماعی حاصل شود و در خصوص چنین امرِ ایجابی و وجودی ای که مستلزم شاهد و گواه است، این اتفاق و وحدت نظر به میان آید و به شکل متواتر و مستمر دوام یابد؟
آیا امکان دارد که منشأ این اعتقاد همگانی، مبادیِ ضروری و امور بدیهی نباشد؟ آیا امکان دارد که یک وهم و گمان عاری از حقیقت در عقاید همه انسان ها استمرار پیدا کند و باقی بماند؟ آیا امکان دارد که این اجماع بزرگ همه ادیان، بر پایه حدسی قطعی و یقین شهودی استوار نباشد؟ آیا امکان دارد که این حدسِ قطعی و یقین شهودی به علایم و نشانه های بی حد و حسابی مستند نباشد و این علایم هم به مشاهدات واقعی تکیه نکند؟ و این مشاهدات واقعی هم به مبادی ضروریِ پیراسته از هر گونه شک و تردیدی، مستند نباشد؟
— 208 —
وقتی چنین است، بدون شک اساس و پایه های این اعتقادات و باورهای عمومیِ دینداران را مبادی ضروری تشکیل می دهد؛ مبادی ای که از تواتر معنوی و از رویت مکرّر روحانیان و مشاهده متعدد فرشتگان سرچشمه گرفته است و ازاین رو پایه های قطعی الثبوت به شمار می روند.
آیا ممکن- و یا عاقلانه است- که در خصوص موجودیت فرشتگان و عالم روح و مشاهده آنان که پیامبران و اولیای الهی از آن خبر داده اند و با خبر متواتر مبتنی بر نیروی اجماع ضمنی بر آن صحّه گذاشته اند، شک و شبهه ای داخل شود؟ پیامبران و اولیائی که خورشید و ماه و ستارگانِ زندگی اجتماعی بشریت اند و در مسئله مورد بحث ما "متخصص" هستند؟ معلوم است که دو نفرِ متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارند و افزون بر آن، آنان در این مسئله "اهل اثبات" اند و ناگفته پیداست که دو نفر از اهل اثبات بر هزاران نفر از "اهل نفی" برتری دارند.
آیا امکان دارد در مسئله ای که قرآن معجزالبیان مطرح کرده و پیامبر اکرم (ص) بر آن گواهی داده است، کوچک ترین شبهه ای داخل شود؟ همان قرآنی که همواره و بدون اینکه غروب کند، در آسمان هستی می درخشد و شمس الشموسِ عالم حقیقت است؟
وقتی در برهه ای از زمان موجودیت یکی از موجودات روحانی به تحقق برسد، موجودیت دیگر همنوعانش خود به خود آشکار می گردد و چنین چیزی عملاً صورت گرفته است؛ پس حتماً بهترین و معقول ترین و پسندیده ترین صورتی که حقیقتِ وجود آن را بیان می دارد، همان صورتی است که شریعت نورانی آن را شرح داده و قرآن کریم آشکار ساخته است و صاحب معراج (ص) آن را دیده است.

اساس چهارم

با دقت در موجودات هستی خواهیم دید:
"کلیّات نیز مانند جزئیات، یک شخصیت معنوی دارند که توسط آن، وظیفهٔ‌ کلی هر یکی دیده می شود."؛ به گونهٔ‌ مثال: همانطور که یک گل به اندازه حجمش، ظرافت و شاهکارهای صنعت را معرفی و با زبان حال، نام های فاطر را ذکر می کند، باغستان سراسر زمین نیز به منزله همان گل است و در کمال انتظام، وظیفه کلی اش را که تسبیح آفریدگار است، انجام می دهد.
— 209 —
و چنانکه یک میوه با نظم و ترتیب خاصی که دارد تسبیحاتش را اعلان می دارد، هیئت جمعی درخت بزرگ نیز، عبادتی ویژه و وظیفه فطری بسیار منظمی دارد. و آن گونه که درخت با کلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیحاتی دارد، آسمان های پهناور نیز با خورشیدها، ماه ها و ستارگانشان که به منزله کلمات آن هاست، به تسبیح فاطر ذوالجلال شان مشغول اند و به حمد و ثنای صانع ذوالجلال شان می پردازند.
و بدین سان، هرکدام از موجودات خارجی، با آنکه صورتاً جامد و فاقد شعور است، اما وظایفی دارد و با شعور وآگاهی کامل، به تسبیح و ستایش پروردگارشان می پردازند.
پس فرشتگان تسبیحات موجودات را که در عالم ملکوت انجام یافته است، تمثیل و تعبیر می کنند و موجودات نیز به نوبه خود در حکم مسکن و مساجدِ فرشتگان در عالم ملک و شهادت هستند. چنانکه در شاخه چهارم "گفتار بیست و چهارم" بیان کرده ایم: آفریدگار این هستی چهار نوع کارگر را در بنای این کاخ استخدام می کند که در پیشاپیش آنان، فرشتگان و روحانیان قرار دارند.
و دراین میان "نباتات و جمادات" کار خود را بدون دانستن قصد آفریدگار و دریافت پاداشی در برابر خدمات بزرگ شان، انجام می دهند، اما تحت فرمان کسی مشغول به کار هستند که او از قصد مالک آگاه است.
و "حیوانات" نیز بدون اینکه بفهمند خدمات بزرگ و کلی ای را ، انجام می دهند، اما در مقابل آن پاداش ناچیزی دریافت می دارند؛ و "انسان" هم در بدل دو پاداش مؤجل و معجّل، در کارهای مناسبی استخدام می شود؛ او مقاصد صانع ذوالجلال را می فهمد و افزون بر آن دو پاداش، سهم نفسش را نیز از هرچیزی می گیرد و بر کارگران دیگر (نباتات و حیوانات) نیز نظارت دارد.
آری! وقتی استخدام شدن این انواع، آشکارا دیده می شود، حتماً نوع چهارمی هم هست که در پیشاپیش صفوف همه خدمتگذاران و کارگران قرار دارد؛ اینان از یک جهت شبیه انسان اند، چون مقاصد کلی صانع ذوالجلال را می دانند و او را با حرکات شان - که هماهنگ با اوامر اوست- عبادت می کنند؛ اما از جهت دیگر با انسان فرق دارند و آن اینکه: از حظوظِ نفس و گرفتن اجرت جزئی، پاک اند؛ چون به لذت و ذوق و کمال و سعادتی بسنده می کنند که صرفاً از نگاه و توجه پروردگار به آنان و از قربیت و انتساب
— 210 —
شان به او حاصل می شود، لذا بخاطر او و به نام او در راستای انجام دادن کارهای مربوط، با کمال اخلاص می کوشند؛ اینان فرشتگان هستند و اجناس گوناگونی دارند، پس بخاطر متنوع بودن جنس فرشتگان و تنوع موجودات هستی، وظایف عبادتی فرشتگان هم متنوع می شود. چنانکه یک حکومت در ارگان های مختلف خود، کارمندان مختلفی دارد، بدین سان، در سلطنت ربوبیت هم بخاطر اختلاف دوایر، تسبیحات و وظایف عبودیت و بندگی متنوع است؛ به گونهٔ‌ مثال:
حضرت میکاییل (ع.س.) ، به دستور پروردگار و بخاطر او و با حول و قوّت او، به منزله ناظر عمومی است و بر همه مخلوقات الهیِ کِشت شده در بوستان زمین، نظارت می کند؛ یعنی او رییس تمام فرشتگانِ دهقان مانند است و نیز فاطر حکیم، فرشتهٔ‌ مؤظف بزرگی دارد که با اجازه او و به دستور او و به قوّت و حکمت او، ریاست تمام چوپان های معنوی حیوانات را بر عهده دارد.
وقتی برای هرکدام از این موجودات خارجی و ظاهری، فرشتهٔ‌ مؤظفی تعیین شده است تا وظایف عبودیت و تسبیحات این موجودات را در عالم ملکوت تمثیل کند و آگاهانه به درگاه الوهیت تقدیم کند، بدون شک تصاویر مروی از حضرت پیامبر اکرم (ص) در بارهٔ‌ فرشتگان، بهترین و معقول ترین و مناسب ترین تصویر است؛ چون ایشان فرموده اند: "خداوند فرشتگانی دارد که هر کدام چهل سر، یا چهل هزار سر دارد، در هر سر، چهل هزار دهان و در هر دهان، چهل هزار زبان دارد و چهل هزار تسبیح می گوید" حقیقت این حدیث، یک معنی دارد و یک صورت:
معنی آن عبارتست از اینکه: عبادت فرشتگان، بسیار کامل و منظم و به غایت کلی و گسترده است.
اما صورت آن بدین قرار است:
برخی از موجودات جسمانی بزرگ، عبودیت و بندگی شان را با چهل هزار سر و چهل هزار طریق انجام می دهند؛ به طور مثال: آسمان با خورشید ها و ستارگان، تسبیح می گوید و زمین نیز با آنکه فقط یکی از مخلوقات است، اما با صد هزار سر و در هر سر، با صدها هزار دهان و در هر دهان، با صدها هزار زبان بندگی می کند و تسبیحات پروردگار را انجام می دهد؛ پس فرشته ای که برکره زمین گماشته شده است، برای نشان
— 211 —
دادن این معنی در عالم ملکوت، حتما باید با چنین هیئت و صورتی ظاهر شود. حتی من درخت متوسطی از بادام دیدم که تقریباً چهل شاخه - شبیه به سر- داشت، سپس به یکی از شاخه های آن نگاه کردم، دیدم که تقریباً چهل شاخچه - زبان مانند- داشت و از یکی ازاین زبان ها، چهل گل شکفته بود، سپس با نگاه حکمت به این گل ها نگریستم، دیدم که هر گل در درونش تقریباً چهل تارَک باریکِ منظم با رنگ های جالب و صنعت پیشرفته داشت، به گونه ای که هرکدام از این تارک ها جلوه یکی از نام های صانع ذوالجلال را نشان می داد و به خواندن یکی از نام های نیکویش وامی داشت.
پس آیا امکان دارد که، آفریدگار حکیمِ این درخت بادام، چنین وظایفی بر دوش آن درخت بگذارد، اما فرشته مناسبی بر آن نگمارد تا این فرشته (ملَک مؤکل) که به مثابه روح آن درخت است، به معنی موجودیت آن درخت پی ببرد و این معنی را بازگو نماید و به کائنات اعلان کند و به درگاه الهی برساند؟
ای دوست! تا به حال آنچه گفتیم، مقدمه ای بود برای حاضر ساختن قلب به قبول و واداشتن نفس به تسلیم و آماده کردن عقل به اذعان؛ اگر این مقدمه را فهمیده ای و آرزومند دیدار با فرشتگان هستی، آماده شو و از وهم و گمان های زشت خود را بزدای! درهای عالم قرآن فرا رویت گشوده است. در های بهشت قرآن همواره باز است، داخل شو و در بهشت قرآن، فرشتگان را در زیبا ترین صورت ببین! هریکی از آیات قرآن، یک روزنه است، ازاین روزنه ها نگاه کن و لذت ببر:
وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا ٭ فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا ٭ فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا
(المرسلات: ١-٥).
وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا ٭ وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا ٭ فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا ٭ فَالْمُدَبِّرَاتِ اَمْرًا
(النازعات: ١-٥).
تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ
(القدر: ٤).
عَلَيْهَا مَلٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ
(التحريم: ٦).
سپس به تعریف و توصیف شان گوش فرا ده:
— 212 —
بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِه۪ يَعْمَلُونَ
(الأنبياء: ٢٦-٢٧)
اگر علاقمند دیدار با جنها هستی، به پناهگاه سوره قُلْ اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ.. (الجن: ١) داخل شو! گوش کن چه می گویند و عبرت بگیر! می گویند:
اِنَّا سَمِعْنَا قُرْاٰنًا عَجَبًا ٭ يَهْد۪ٓى اِلَى الرُّشْدِ فَاٰمَنَّا بِه۪ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنَٓا اَحَدًا
(الجن: ١-٢)

مقصد دوم

"درباره نابودی دنیا و وقوع قیامت و زندگی اخروی است"
این مقصد چهار اساس و یک مقدمه دارد

مقدمه

اگر کسی ادعا کند و بگوید: "این شهر و یا این قصر، به زودی تخریب می گردد و دو باره به شکل بهتر و محکم تر از قبل اعمار می شود" بدون شک در برابر این ادعا، شش سوال به ترتیب مطرح می گردد:
اول: چرا باید تخریب شود؟ سبب و انگیزه این کار چیست؟ اگر به این پرسش پاسخ معقولی داد و آن را ثابت کرد، دراین صورت:
سوال دوم: مطرح می شود و آن اینکه: آیا کسی که این شهر را تخریب و از نو تعمیر می کند، قدرت و توانایی این کار را دارد؟
اگر این را نیز ثابت کند، باز:
سوال سوم: مطرح می گردد: آیا تخریب آن ممکن است؟
و سوال دیگر اینکه: آیا واقعاً چنین چیزی عملی است؟ اگر این را ثابت کند و بگوید که بلی، تخریب آن ممکن است و این امر به زودی رخ خواهد داد، در این صورت دو سوال دیگر باقی می ماند:
آیا تعمیر مجدد این شهر و یا این قصر، امکان دارد؟ اگر جواب مثبت باشد، باز سوال می شود:
— 213 —
آیا واقعاً تعمیر خواهد شد؟
حال اگر جواب مثبت باشد و تمام این موارد را ثابت کند، آنگاه در هیچ بخش این مسئله، هیچ نوع شکاف و رخنه ای باقی نمی ماند و هیچ گونه شک و تردیدی نمی تواند به آن راه پیدا کند.
در پرتو این مثال باید گفت: انگیزه ای برای تخریب و منهدم شدن کاخ این دنیا و شهر این هستی و سپس اعمار مجدد آن وجود دارد، و کسی هم هست که قدرت و توانایی چنین کاری را دارد؛ او می تواند آن را منهدم سازد و به زودی چنین کاری را عملاً انجام خواهد داد و می تواند از نو آن را بازسازی کند و به زودی خواهد کرد. بعد از دقت و تأمل به اساس اول که ذیلاً بیان می گردد، تمام مسائل فوق به اثبات خواهند رسید.

اساس اول

روح قطعاً باقی است. تمام دلایل مذکور در "مقصد اول" که بر وجود فرشتگان و روحانیان دلالت می کرد، می تواند مستندات مسئلهٔ‌ مورد بحث ما، یعنی بقای روح نیز باشد. به نظر من، مسئله چنان ثابت است که پرداختن به توضیح آن عبث و بیهوده می ماند.
آری! مسافت موجود بین ما و بین کاروان های بی شمارِ ارواح ماندگاری که در عالم برزخ و عالم ارواح منتظر رفتن به آخرت هستند، به قدری کوتاه و باریک است که برای توضیح آن نیازی به برهان نداریم؛ تماس های تعداد بی شماری از اهل کشف و شهود با آنان و دیدار اهل کشف قبور و گفتگوی بعضی از عوام با آنان و ارتباطی که عوام الناس در رویای صادق خود با آنان بر قرار می کنند، همگی مسئله روح و بقای آن را - بخاطر کثرت تواتر- به منزله علومِ متعارف بشر قرار داده است.
اما در عصرما، تفکر ماده گرایی، بسیاری از مردم را مست و مدهوش ساخته است؛ ازین رو ذهن آنان را حتی در بدیهی ترین امور به وسوسه و تردید می اندازد؛ پس برای از بین بردن این اوهام و وسوسه ها، از بین منابع بسیار زیادِ حدس قلبی و اذعان عقلی، فقط به چهار منبع اشاره و پیش از آن مقدمه ای تقدیم می کنیم:
— 214 —
مقدمه
چنانکه در حقیقت چهارم "گفتار دهم" ثابت شد:
جمال ابدی و ماندگاری که بی مثل و مانند باشد، مستلزم بقاء و ماندگار بودن مشتاقان و دل باختگان خود است که آنان به منزله آیینه ای بازتاب دهندهٔ‌ آن زیبایی هستند و نیز صنعت کامل و ابدی ای که از هر عیب و نقصی عاری باشد، خواستار دوام منادیان و مبلغان متفکرِ خود است. و رحمت و احسان بی پایان هم اقتضا می کند تا شکرگزاران نیازمند دائماً از آن نعمت ها بر خوردار باشند؛ پس در قدم اول، این مشتاقِ بازتاب دهنده و این مبلّغِ متفکر و این نیازمند متشکر، روح انسان است؛ لذا در راه جاودانگی و ابدیت، روح هم در رکاب این جمال و این کمال و این رحمت قرار می گیرد و آن را همراهی می کند و در کنارش باقی می ماند.
و نیز در حقیقت ششمِ "گفتار دهم" ثابت کردیم:
نه تنها روح بشر، بلکه ناچیزترین موجودات نیز برای فنا و نابودی خلق نشده اند، بلکه از نوعی بقا برخوردارند؛ به طور مثال، یک گُلِ فاقد روح و کم اهمیت نیز وقتی از بین می رود و وجود ظاهری اش را از دست می دهد، بازهم به گونه ای بقا دارد، زیرا صورت آن گل در بسیاری از اذهان باقی و محفوظ مانده است، چنانکه قانون ترکیب و تشکیل آن در صدها دانه کوچکش تداوم می یابد، بدین طریق، این گل با هزاران وجه نمونه نوعی از بقا را نشان می دهد.
وقتی پروردگار حفیظ و حکیم، صورت گل و قانون ترکیبی آن را - که شباهت اندکی با روح دارد- در دانه های کوچک آن نگهداری کرده و به رغم انقلاب ها و نابسامانی های فراوانی که رخ می دهد، با کمال نظم محافظت می کند.. پس روح بشر به طریق اُولی باقی و ماندگار خواهد بود؛ چراکه روح، یک قانون امری و نورانی است و از جامعیت و ماهیت والایی برخوردار است و یک وجود خارجی بر آن پوشانده شده است و دارای شعور و حیات است؛ چنین روحی وابسته به ابدیت است و با سرمدیت و جاودانگی ارتباط دارد. اگر این را نفهمی، چگونه می توانی خود را انسان با شعور بدانی؟!
— 215 —
آیا می توان ذات حکیمِ ذوالجلال و حفیظِ بی زوالی را که برنامه و قانون ترکیبیِ روح مانندِ یک درخت بزرگ را در دانه بسیار کوچک آن گنجانده است، زیر سوال برد و گفت: چگونه می تواند ارواح بشر را پس از مرگش حفظ و نگهداری کند؟
منبع اول:
انفسی است؛ یعنی هر آنکه به زندگی اش دقت کند و اندکی در باره خودش بیندیشد، بدون شک به موجودیت یک روح باقی پی می برد.
آری! این یک امر بدیهی است که روح به رغم تغییراتی که در طول سالیان عمر در جسم بروز می کند، عیناً باقی می ماند و کم ترین تاثیری نمی پذیرد؛ لذا وقتی روح با رفت و آمد جسد، روح ثابت بماند، پس هنگامی که روح، با فرا رسیدن مرگ کاملاً از جسد جدا شود و جسد به کلی از بین برود، بازهم بقاء روح به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی گیرد و ماهیتش عوض نمی شود.. یعنی علی رغم این همه تغییراتی که در جسد رخ می دهد، روح ثابت می ماند، با این تفاوت که جسد، در مدت حیاتش ضمن بقاء روح به صورت تدریجی لباس خود را عوض می کند، اما هنگام فرا رسیدن مرگ، برای همیشه، یکباره لباسش را می کشد و روح ثابت می ماند. پس با حدس قطعی و حتی با چشم سر می بینیم که جسد، با روح قایم است. یعنی اینکه روح، با جسد قایم نیست، بلکه روح، بنفسه قایم و حاکم است، ازین رو، جسد به هر شکلی که پراکنده شود و دوباره گردهم آید، هیچ ضرری به استقلالیت روح نمی رساند. پس جسد، خانه و لانه روح است، نه لباس آن. بلکه لباس روح، غلافی لطیف و بدنی مثالی است و این بدن مثالی، تا حدی ثابت است و از نظر لطافت، مناسب روح می باشد، لذا روح، حتی هنگام مرگ نیز کاملاً برهنه نمی شود، بلکه از لانه اش بیرون می آید و بدن مثالی اش را می پوشد.
منبع دوم:
آفاقی است؛ یعنی حکمی است سرچشمه گرفته از مشاهداتِ مکرر و رخدادهای متعدد و تجارب زیاد.
آری، هرگاه در یک مورد به باقی ماندن روح پس از مرگ اذعان شد، آنگاه لازم می آید تا "نوع" آن روح بالعموم باقی بماند؛ زیرا در علم منطق قانونی وجود دارد که هرگاه "خاصّه ذاتی" در فردی دیده شود، به موجودیت آن خاصه در تمام افراد حکم
— 216 —
می گردد؛ چون خاصه، ذاتی است، پس باید در هر فرد موجود باشد. حال آنکه بقای روح فقط در یک فرد دیده نشده بلکه آثار و علایمی که با استناد به مشاهدات بی حد و حصری به بقاء ارواح دلالت دارد، به درجه ای ثابت و قطعی است که تردیدی به خود راه نمی دهد. آن گونه که ما در باره قاره و دنیای تازه کشف شده امریکا و سکونت انسان ها در آن، هیچ نوع شک و تردیدی نداریم، در این مورد هم شک و شبهه ای وجود ندارد که فعلاً در عالم ملکوت و عالم ارواح، ارواح زیادی از انسان های مرده وجود دارند که با ما در ارتباط هستند و هدایای معنوی ما به سوی آنان می رود و فیوضات نورانی آنان نیز به سوی ما می آید.
و نیز می توان با حدس قطعی، احساس کرد که پس از مرگ انسان، یک رکن اساسی در کیان او باقی می ماند. که این رکن اساسی، روح است. چون روح به این دلیل که بسیط و دارای صفت وحدت است، در معرض تخریب و انحلال قرار نمی گیرد؛ زیرا انحلال و فساد، خصلت و ویژگیِ کثرت و اشیای مرکب است و چنانکه قبلاً گفتیم: حیات، نوعی از وحدت را در کثرت تأمین می کند و در نتیجه سبب نوعی بقا می شود؛ یعنی وحدت و بقا دو نقطه اساسی در روح هستند که روح از طریق آن ها به کثرت سرایت می کند؛ بنابر این فنا و نابودی روح از طریق تخریب یا انحلال و یا اعدام، متصَوّر است، حال آنکه وحدت به هیچ وجه اجازه نمی دهد که تخریب و انحلال وارد روح گردد و بساطت هم سد راه فساد می شود و مرحمت بی کرانِ جوّاد مطلق، اجازه اعدام نمی دهد، و جود و سخای بی پایان او نمی گذارد تا نعمت وجود را - که به روح بسیار مشتاق و سزاوار انسان داده است- دو باره باز پس گیرد.
منبع سوم
روح عبارتست از یک قانون امری و زنده و با شعور و نورانی که از حقیقت جامعی برخوردار است و آمادگی کسب کلیت و ماهیت فراگیری را دارد و وجود خارجی ای نیز بر آن پوشانیده شده است؛ چون معلوم است که روی ضعیف ترین قوانین امری، ثبات و بقاء دیده می شود، زیرا اگر دقت کنیم، می بینیم که در تمام "انواعی" که در معرض تغییر هستند "حقیقت ثابتی" وجود دارد که در گرماگرم همه تغییرات و انقلاب ها و مراحل مختلف زندگی، در گردش است و تغییر شکل می دهد، با آن هم زنده و باقی می ماند و هرگز نمی میرد.
— 217 —
لذا هر شخص با ماهیت جامع و شعور کلی و تصورات عمومی اش، با آنکه هنوز فرد واحدی است، حکم یک "نوع" را به خود گرفته است؛ از ین رو قانون نافذ بر یک "نوع" بر آن فرد واحد نیز جاری است؛ زیرا فاطر ذوالجلال، انسان را همچون آیینه جامعی با عبودیت کلی و ماهیت والایی آفریده است، پس حقیقت روحیِ موجود در هر فرد - به اذن الله - هرگز نمی میرد و حتی اگر صدها هزار شکل و صورت هم عوض کند، بازهم روح او آن گونه که زنده آمده بود، زنده خواهد ماند؛ بنابراین روحی که حقیقت شعور و عنصر حیات آن شخص است، به امر پروردگار و با اجازه و ابقای او به صورت دایم و ابدی باقی خواهد ماند.
منبع چهارم
قوانین حاکم بر "انواع" تا حدی با روح شباهت دارند، چون هر دو از عالم "امر و اراده" آمده اند. پس قوانین مذکور از آن جهت که از مصدر واحدی صادر شده اند، اندکی با روح موافقت دارند، به همین خاطر، اگر در این نوامیس و قوانینِ نافذ بر انواعی که وجود شان حسّی نیست دقت کنیم، معلوم می شود که:
اگر به این قوانین امری، وجود خارجی پوشانده می شد، آنگاه به منزله روح این انواع قرار می گرفتند؛ زیرا این قوانین، همیشه باقی و ثابت و مستمر هستند و هیچ گونه تغییر و انقلابی در وحدت شان تأثیر نمی کند و یکپارچگی شان را از بین نمی برد؛ مثلاً: اگر یک درخت انجیر بمیرد و پراکنده شود، قانون ترکیب و پیدایش آن - که به منزله روح اوست- در دانه بی نهایت کوچکش زنده می ماند. وقتی معمولی ترین و ضعیف ترین قوانین امری به این صورت با بقا و دوام، مرتبط باشند پس لازم است که روح انسان نه تنها با بقا، بلکه با ابد الآباد ارتباط داشته باشد؛ زیرا روح، به نص آیهٔ‌:
قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى (الإسراء: ٨٥) از عالم أمر می آید؛ پس روح، یک قانون با شعور و ناموس زنده است که قدرت الهی وجود خارجی بر تن او پوشانده است. وقتی قوانین فاقد شعوری که از عالم "امر" و صفت "اراده" آمده اند، دایماً و یا اکثراً باقی می مانند، پس روح که همتای آن ها است و از عالم "امر" آمده و تجلی صفت "اراده" است، نیز شایستگی و لیاقت بیشتری برای بقا دارد؛ یعنی بقای آن قطعی تر است، زیرا وجود دارد و دارای حقیقت خارجی است و نیز نسبت به همه قوانین، قوی تر و برتر است، چون شعور دارد و نیز از همه ارزشمند تر و پردوام تر است، چون حیات دارد.
— 218 —

اساس دوم

موجودیت زندگی اخروی، امری ضروری است و مقتضِی دارد و آن که زندگی اخروی و سعادت ابدی را ارزانی می دارد، توانمند و مقتدر است و نابودی عالم و مرگ دنیا هم ممکن است و این کار عملاً به وقوع خواهد پیوست و رستاخیز و احیای دوباره هستی نیز ممکن است و این واقعه بالفعل رخ خواهد داد.
این شش مسئله را یک به یک، به اختصار بیان خواهیم کرد تا عقل را قناعت دهد. گرچه در "گفتار دهم" به دلایل بسیار قوی و قناعت بخشی اشاره کرده ایم که البته این دلایل، قلب را مورد خطاب قرار داده و زمینه ارتقایش را به درجه ایمان کامل فراهم می سازد، اما شیوه بحث ما در اینجا به شکلی خواهد بود که عقل را قانع سازد و به سکوت وادارد؛ چنانکه "سعید قدیم" در رساله "نقطه ای از نور معرفت الله" از چنین شیوه ای بهره گرفته است. آری مقتضی سعادت ابدی وجود دارد. و برهان قطعی ای که به موجودیت آن مقتضی دلالت می کند حدسی است که از ده منبع و مدار تراوش کرده است.
مدار اول:
با دقت در کائنات، می بینیم که در گوشه گوشه آن، نظامی کامل و ترتیب و هماهنگی قصدی وجود دارد. تراوشات اراده و اختیار و پرتوهای قصد را در هر طرف می بینیم، حتی در هرچیز، نور "قصد" و در هرکاری، روشنایی "اراده" و در هر حرکتی، تابش "اختیار" و در هر ترکیبی، شعله "حکمت" هویداست و نتایج و دستاوردهای اینها نظر دقت را به خود جلب می کند. بدین ترتیب اگر زندگیِ اخروی و سعادت ابدی نباشد، این نظام مستحکم چیزی بیش از یک صورت ضعیف و واهی نخواهد بود و به صورت نظامی دروغین و بی پایه و اساس خواهد ماند و معنویات و روابط و پیوند ها و نسَب هایی که روح این نظام و ترتیب هستند، به باد فنا خواهد رفت!
یعنی این زندگی اخروی و سعادت ابدی است که این "نظام" را نظام ساخته و معنی و مفهومی به آن داده است؛ از این رو نظام این هستی به آن سعادت ابدی و حیات جاودان اشاره می کند.
— 219 —
مدار دوم
در خلقت و آفرینش کائنات، حکمت کاملی دیده می شود. آری! حکمت الهی که بیانگر عنایت ازلی اوست، آشکارا به چشم می خورد و توجه کاملی به منافع هر موجود زنده صورت می گیرد و نیازهایش برآورده می شود و هرچیز دارای فواید و حکمت های بی شماری است؛ این خود - با زبان حال- اعلام می دارد که سعادت ابدی، موجود است؛ چون اگر زندگی ابدی دیگری نباشد، ناگزیر باید با کبر و عناد به انکار همه این حکمت ها و فواید ثابت و بدیهی کائنات بپردازیم.
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مطلب را مثل روز روشن و خورشید نشان داده است، با اکتفا به آن در اینجا اختصار در پیش گرفته ایم.
مدار سوم:
با گواهی عقل و حکمت و با استقرا و تجربه ثابت شده است که: در آفرینش موجودات هیچ نوع بیهودگی و اسرافی وجود ندارد و عدم موجودیت این دو، به سعادت ابدی و سرای آخرت اشاره می کند.
دلیل اینکه اسرافی در فطرت نیست و کار بیهوده ای در خلقت انجام نگرفته، این است که: خالق ذوالجلال برای آفریدن هرچیز، کوتاه ترین راه و نزدیک ترین جهت و نازک ترین صورت و زیباترین کیفیت را بر گزیده است و گاه صد کار و وظیفه را به چیز واحدی می سپارد و به یک چیز نازک و ظریف، هزار هدف و نتیجه می آویزد. وقتی اسرافی در کار نیست و بیهودگی هم نمی تواند موجود باشد، پس تحقق زندگی ابدی دیگری حتمی است؛ چون اگر زندگی جدیدی نباشد و بازگشت مجددی صورت نگیرد، آنگاه عدم و نیستی هرچیز را عبث و بیهوده می سازد؛ یعنی هرچیز اسراف و بیهوده می ماند حال آنکه بنابر تأیید علمِ "وظایف الاعضاء" هیچ نوع اسرافی در سراسر فطرت و از جمله انسان وجود ندارد؛ این خود بیانگر این است که استعدادهای معنوی و آمال و آرزوها و افکار و تمایلات بی حد انسان نیز به هیچ وجه به باد فنا نخواهد رفت و اسراف نخواهد شد، چرا که میل اصیل انسان به تکامل، موجودیت کمال مشخصی را نشان می دهد و تمایل و چشم دوختن او به سعادت، قاطعانه موجودیت سعادت ابدی و نامزدی او برای احراز این سعادت را اعلان می دارد.
— 220 —
اگر چنین نباشد، معنویات اساسی و آمال و آرزوهای بلند و بالائی که ماهیت حقیقی انسان را تشکیل می دهند، همگی اسراف و بیهوده گشته، به باد فنا خواهند رفت که چنین چیزی، خلاف حکمت موجود در آفرینش است.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، چون این مطلب را در حقیقت یازدهم "گفتار دهم" ثابت کرده ایم.
مدار چهارم
تحولات و دگرگونی هایی که در بسیاری از انواع، حتی در شب و روز، زمستان و بهار و هوا رخ می دهد و تغییراتی که در جسد انسان در طول زندگی اش به وجود می آید و خوابی که برادر مرگ است به حشر و رستاخیز شباهت دارد و به منزله قیامت آن ها ست و برپاشدن قیامت بزرگ را به یاد می آورد و با رمز از آن خبر می دهد.
آن گونه که ساعت هفته وار ما با حرکت چرخ هایش روز و ساعت و دقیقه و ثانیه را می شمارد و عقربه ها با حرکات شان از آمدن یکدیگر خبر می دهند و عقربه ای که جلوتر حرکت می کند به منزله مقدمه و پیش آهنگ عقربه بعدی است، این دنیا نیز همانند یک ساعت بزرگی الهی است و با گردش و حرکت متعاقبش، روزها و سال ها را می شمارد و هر روز و هرسال، به منزله مقدمه دیگری است و از آمدن سال و روز بعدی خبر می دهد. همانگونه که بعد از شب، صبح را و بعد از زمستان، بهار را می آورند، بعد از مرگ نیز وقوع صبح قیامت و بیرون آمدن آن را از این ساعت بزرگ به صورت رمزی خبر می دهند.
قیامت، اشکال مختلف و انواع بسیار زیادی دارد که در طول زندگی برای انسان اتفاق می افتد؛ در واقع با فرا رسیدن هر شب، انسان به گونه ای می میرد و با طلوع صبح، به گونه ای زنده می شود و بدین طریق، علایم رستاخیز را مشاهده می کند، او می بیند که ذرات جسمش چگونه در ظرف چند سال تغییر می کند، حتی او نمونه قیامت و رستاخیز تدریجی را از تغییراتی که در اجزای بدنش رخ می دهد، دوبار در سال می ببیند و در هر بهار نیز رستاخیز و قیامت نوعی را در بیش از سیصد هزار نوع از انواع نباتات و حیوانات مشاهده می کند، پس بدون تردید همه این اشاراتِ رستاخیز و همه علامات و رموزِ رستاخیز، به منزله تراوشات قیامت بزرگ هستند و به رستاخیز بزرگ اشاره می کنند.
— 221 —
لذا آفریدگار حکیم چنین قیامت و رستاخیز نوعی را در انواع برپا می دارد؛ یعنی ریشه های همه نباتات و برخی از حیوانات را بعینه زنده ساخته و پاره ای از اشیای دیگر مانند برگ ها و گل ها و میوه ها را با مثلش اعاده کرده، نوعی حشر و نشر برپا می دارد، این می تواند دلیلی برای وقوع قیامت شخصی - در ضمن قیامت عمومی- در هر فرد انسان باشد، چونکه یک "فرد" انسان، معادلِ "نوعی" از موجودات دیگر است؛ زیرا نور فکر، چنان وسعتی به آرزوها و افکار انسان داده است که می تواند گذشته و آینده را احاطه کند و تحت پوشش خویش قرار دهد و حتی اگر دنیا را هم ببلعد بازهم سیر نمی شود؛ اما در سایر انواع ماهیت فرد، جزیی است و ارزشش شخصی، نگاهش محدود، کمالش محصور، لذت و آرزویش آنی است؛ اما انسان، ماهیتش والا، ارزشش بلند، دیدش عمومی و فراگیر، کمالش بی حد و بعضی از آرزوها و لذات معنوی اش دایمی است؛ ازاین رو تکرار شدن نمونه های قیامت و رستاخیز در سایر انواع که امری مشهود است، این مطلب را خاطر نشان می سازد که: با برپا شدن قیامت کبرا و عمومی، هر فرد انسان بعینه اعاده می شود و رستاخیز می گردد. این موضوع را در حقیقت نهم "گفتار دهم" به صورت قطعی ثابت کرده ایم، لذا در اینجا اختصار پیشه کردیم.
مدار پنجم
دانشمندان و محققان بر این باورند که افکار و تصورات نامتناهی بشر از آرزوهای نامتناهی اش متولد شده و این آرزوها از تمایلات بی شمارش برخاسته است و این تمایلات هم از توانمندی های غیر منحصرش نشأت یافته است و این توانمندی ها ریشه در استعدادهای فطری اش دارد و این استعدادها هم در جوهرِ روح او درج شده است؛ همه این ها انگشتان شان را به سوی سعادت ابدی واقع در پشت این عالم شهادت، دراز می کنند و چشمان شان را به آن دوخته اند و بدان سو رو نهاده اند؛ از این رو فطرتی که هرگز دروغ نمی گوید و میل قطعی و تزلزل ناپذیرِ موجود در این فطرت که به شدت خواستار سعادت ابدی است، وجدان را متقاعد می سازد و در خصوص تحقق سعادت ابدی او را به باور کامل می رساند.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، زیرا حقیقت یازدهم "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 222 —
مدار ششم
رحمت آفریدگار ذوالجمال هستی که رحمان و رحیم است، سعادت ابدی را نشان می دهد. آری! آنچه که نعمت را نعمت ساخته و از نقمت بودن نجات داده و موجودات را از فراق ابدی رهایی بخشیده است، سعادت ابدی است؛ و این سعادت، از شأن و ویژگی های رحمتی است که نمی خواهد انسان از آن محروم گردد؛ چون اگر سعادت ابدی که رأس و پایه و غایه و نتیجه تمام نعمت ها است، به انسان داده نشود؛ یعنی اگر دنیا پس از مرگش به صورت "آخرت" احیا نگردد، همه نعمت ها به نقمت تبدیل می شوند و این مستلزم انکار رحمت الهی است؛ رحمتی که بالبداهه و بالضروره در سراسر هستی مشهود و نمایان است و به شهادت کل کائنات، موجودیت اش به تحقق رسیده است و حقیقتی است ثابت و تابنده تر از خورشید.
ببین! نخست به نعمت هایی همچون عشق و شفقت و عقل که از جلوه ها و آثار لطیفِ رحمت اند دقت کن! سپس فرض کن که زندگی انسان به فراق ابدی و هجران دایمی منتهی می گردد، آنگاه خواهی دید که این محبت لطیف به مصیبت بزرگی تبدیل می شود و این شفقت لذیذ به صورت درد جانکاهی درمی آید و این عقل نورانی به بلای بزرگی تبدیل می شود!
پس رحمت - چونکه رحمت است- امکان ندارد محبت حقیقی را به کام فراق ابدی و نیستی همیشگی سوق دهد؛ ازاین رو موجودیت زندگانی دیگر، امری حتمی است.
در اینجا این حقیقت را خلاصه کردیم چون حقیقت هشتم "گفتار دهم" این مطلب را به زیبایی نشان داده است.
مدار هفتم
تمام زیبایی ها و کمالات، همه شوق ها و لطایف، تمامی جاذبه ها و ترحّماتی که ما می دانیم و در این هستی می بینیم، عبارتند از: معانی و مضامین و کلمات معنوی ای که جلوه های لطف و مرحمت و تجلیات احسان و کرم خالق ذوالجلال را به صورت واضح و روشن به نمایش گذاشته و در معرض دیدِ قلب و چشمِ عقل قرار می دهند، وقتی در این هستی "حقیقت ثابتی" وجود دارد و رحمتی حقیقی در کار است، بی تردید سعادت ابدی هم وجود خواهد داشت. حقیقت چهارم و دومِ "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 223 —
مدار هشتم
وجدان آگاه و با شعور انسان که عبارت از فطرت اوست، به سعادت ابدی می نگرد و به آن دلالت می کند.
آری! هر آنکه به وجدان بیدارش گوش فرا دهد، حتماً صدای "ابد، ابد" را می شنود. حتی اگر کل هستی به چنین وجدانی داده شود، بازهم نمی تواند نیازش را به ابد برآورده سازد؛ یعنی این وجدان بخاطر آن ابد آفریده شده است و این جاذبهٔ‌ وجدانی، فقط می تواند با جذبِ یک غایت حقیقی باشد و از جاذب حقیقی متأثر گردد.
خاتمه یازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را نشان داده است.
مدار نهم
سخنان پیامبری همچون محمد عربی (ص) که صادق و مصدوق و مصدّق است، درهای سعادت ابدی را گشوده است و احادیث آنحضرت (ص) هم به مانند پنجره های مشرفی به سوی سعادت ابدی هستند؛ او اجماع همه انبیاء علیهم السلام و تواتر همه اولیای کرام را در دست دارد و بعد از مسئله توحید، تمام ادعایش را با تمام توان روی همین نقطه اساسی، یعنی مسئله رستاخیز و زندگی آخرت متمرکز ساخته است. آیا چیزی وجود دارد که بتواند این نیروی عظیم را متزلزل سازد؟
دوازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را کاملاً توضیح داده است.
مدار دهم
عبارتست از پیام های قطعی قرآن معجزالبیانی که از سیزده سده بدین سو با هفت وجه (طریق) اعجازش را محافظت کرده است، چنانکه چهل نوعِ اعجاز آن را در "گفتار بیست و پنجم" ثابت کرده ایم.
آری! خود این پیام های قرآن در بارهٔ‌ رستاخیز جسمانی کافی است تا این مسئله روشن شود و کشف گردد. قرآن کریم کلید معمای هستی است و حکمت های نهفته در کائنات را می گشاید.
و نیز این قرآن عظیم الشان بارها و بارها انسان را به تفکر فرا خوانده و نگاه ها را به هزاران دلایل عقلیِ قطعی، معطوف ساخته است؛ به طور مثال آیات کریمه:
وَ قَدْ خَلَقَكُمْ اَطْوَارًا (١٤ :نوح( قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ (يس: ٧٩)
— 224 —
این نمونه هایی از قیاس تمثیلی است و آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (فصلت: ٤٦) نمونه دیگری است که به عدالت حاکم بر هستی اشاره می کند؛ از این قبیل آیات زیادی وجود دارد که دوربین هایی در اختیار بشر قرار داده و از طریق آن ها به سعادت ابدی موجود در رستاخیز جسمانی اشاره می کند. قیاس تمثیلی موجود در دو آیه نخست و سایر آیات را در رساله "نقطه" توضیح داده ایم که خلاصه آن چنین است:
وجود انسان هر بار که از مرحله ای به مرحله دیگر انتقال می یابد، از انقلاب های منظم عجیبی می گذرد: از نطفه به عَلَقَه، از علقه به مُضغَه، از مضغه به استخوان و گوشت و از استخوان و گوشت به آفرینش جدید؛ یعنی تبدیل و منقلب شدن او به صورت انسان، تابع دستورات دقیقی است و هرکدام از این مراحل، قوانین مخصوص و نظام های معین و حرکات مداومی دارد، به گونه ای که از جلوه های قصد و اراده و اختیار و حکمت موجود در ورای این قوانین، پرده برداری می کند.
دقیقاً به همین شیوه، صانع حکیمی که این جسد را ساخته است، هر سال مثل لباسی آن را عوض می کند؛ پس این جسد به ترکیب جدیدی نیاز دارد تا بتواند تغییر کند و زنده بماند و جای اجزای منحل شده را با ذرات فعال جدیدی پر کند، لذا آن گونه که جسد با یک قانون منظم الهی حجراتش را منهدم می سازد، برای بازسازی دوباره نیز به ماده لطیفی بنام "روزی" نیاز دارد تا با قانون دقیق و نظم الهی، آن حجره منهدم شده را تعمیر کند؛ از این رو رزاق حقیقی با قانون مخصوصی مواد مختلف مورد نیاز هر عضو بدن را- با تناسبی خاص - توزیع و تقسیم می کند.
اکنون به مراحلی بنگر که این ماده لطیف فرستاده شده از جانب رزّاق حکیم آن را می پیماید: خواهی دید که ذرات آن ماده، همچون قافله ای در فضا، در زمین و در آب پراکنده است و این طرف و آن طرف می گردد و به ناگاه، همه باهم یکجا می شوند و با کیفیت خاصی گردهم می آیند. گویی هر ذره برای انجام یک کار رسمی به جای معینی فرستاده می شود و همه باهم با کمال نظم، یکجا جمع می شوند که این یکجا شدن شان، بیانگر یک حرکت قصدی است و خاطر نشان می سازد که:
فاعل مختار و با اراده ای وجود دارد که با قانون مخصوصش این ذرات را از عالم جمادات به عالم موجودات زنده می راند و در آنجا پس از ورود به جسم مشخصی،
— 225 —
مطابق نظمی معین و حرکات و برنامه های طراحی شده، به کار و فعالیت می پردازد، یعنی پس از آنکه در چهار آشپزخانه و گذشتن از چهار انقلاب عجیب و تصفیه در چهار تصفیه خانه، آماده می شوند تا با توجه به نیازهای متفاوت هر عضو در بخش ها و اعضای مختلف بدن توزیع شوند و همگی با مراقبت و عنایت و قوانین منظم رزاق حقیقی، چنین مراحلی را می پیمایند.
بنابراین وقتی با نگاه حکمت به هرکدام از این ذرات بنگری، به موجودیت ذاتی پی خواهی برد که با کمال بصیرت و نظم و با شنوایی و علم کاملی، ذرات را از جایی به جای دیگر سوق می دهد و به حرکت درمی آورد؛ پس به هیچ وجه امکان ندارد که "اتفاق کور" و "تصادف بی قانون" و "طبیعت کر" و "اسباب فاقد شعور" در آن دخالت کند؛ چون با تأمل در گردش هر ذره معلوم می شود که هیچ کار آن بدون برنامه و هدف نیست؛ از لحظه ای که در بیرون به عنوان یک عنصر حضور دارد و تا زمانی که وارد یکی از حجرات کوچک بدن می شود، مراحل زیادی را طی می کند. با دقت در هرکدام از این مراحل چنین معلوم می شود که گویی وظایفش را با اراده و اختیار و در چارچوب قوانین معینی دنبال می کند و با کمال نظم از مرحله ای به مرحله ای دیگر می رود و چنان منظم و شمرده شده گام بر می دارد که انگار فرمان و دستور یک سائقِ (راننده) حکیم او را به گردش در می آورد.
بدین سان و با یک چنین نظمی از مرحله ای به مرحله دیگر و از طبقه ای به طبقه ای دیگر حرکت می کند و در مسیر راه، ذره ای از هدف مورد نظرش منحرف نمی شود و سرانجام به دستور پروردگار به جایگاه مناسبش - مثلاً به آدمک چشم آقای توفیق- وارد می شود، در آنجا می ماند و به وظایف و کارهای سپرده شده می پردازد. پس تجلی ربوبیت در ارزاق نشان می دهد که این ذرات - از آغاز- معین و مأمور بوده اند و برای رفتن به جاهای مخصوصی آماده شده اند، گویی بر پیشانی هر ذره ای نوشته شده است: "روزی حجره بدن فلانی است!" چنین نظمی اشاره می کند که اسم هر انسان، روی روزی او نوشته شده است، چنانکه روزی انسان با قلم قَدَر بر پیشانی اش مکتوب است.
— 226 —
پس آیا امکان دارد پروردگار رحیمی که دارای چنین قدرت بی پایان و علم فراگیری است "خلقت دوباره" را پدید نیاورد؟ و یا از انجام آن عاجز باشد؟. هرگز! زیرا او مالک آسمان ها و زمین است و همه موجودات را از ذرات گرفته تا سیارات، در قبضه خود دارد و با نظم خاص و میزان دقیقی آن ها را می چرخاند.
لذا بسیاری از آیات قرآن کریم، توجه انسان را به «نشأه اولی» یعنی آفرینش حکیمانه نخست، جلب می کند و به عنوان یک مثال، «نشأه اخری» یعنی خلقت دوباره را که در رستاخیز و قیامت رخ خواهد داد، به آن قیاس کرده و ذهن انسان را از هر نوع انکار پاک می سازد و می گوید: قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ.. (يس: ٧٩)
و می افزاید: وَهُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَهُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ (الروم: ٢٧) طوری که جمع کردن و بازگرداندن لشکری که پراکنده شده و به استراحت پرداخته است، به مراتب آسان تر از تشکیل یک لشکر جدید است، ذرات اساسی بدن نیز که بخاطر امتزاجشان در بدن با یکدیگر انس گرفته و رابطه برقرار کرده اند، با شنیدن صور حضرت اسرافیل (ع.س.) بر می خیزند و فرمان خالق ذوالجلال را "لبیک" می گویند و جمع می شوند و این یکجا شدن شان - از نظر عقل- به مراتب آسانتر است از پیدایش نخست آن ذرات. برای این کار شاید جمع شدن تمام ذرات لازم نباشد، بلکه اجزای اساسی و ذرات اصلی ای که حکم هسته و تخم برای بدن را دارند و در حدیث به: "عَجبُ الذَّنب" تعبیر شده اند، کافی خواهد بود تا اساسِ پدید آوردن "خلقت دو باره" قرار گیرند، و خالق حکیم بدن انسان را روی این اساس بنا نهد.
اما خلاصه قیاس عدلی که آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَب۪يدِ (فصلت: ٤٦) به آن اشاره می کند، بدین قرار است:
ما در دنیای خود بسیار می بینیم که انسان های ظالم و ستمگر و فاجر در رفاه و آسایش به سر می برند و افراد مظلوم و متدیّن زندگی شان را در رنج و عذاب سپری می کنند و سرانجام مرگ می آید و هر دو را به صورت یکسان از بین می برد؛ پس اگر عاقبت و انجام مشخص و معینی نباشد، ظلم و ستم به میان می آید؛ حال آنکه عدالت و حکمت الهی که پاک و منزه بودنش از ظلم، با شهادت کل کائنات ثابت گردیده است،
— 227 —
به هیچ وجه چنین ظلمی را قبول نمی کند، پس باید مجمَع دیگری باشد تا اوّلی کیفرش را و دوّمی ثوابش را دریافت کند و این انسان پریشان و آشفته حال، مناسب استعدادش پاداش و مکافاتش را بگیرد و مدار عدالت محض الهی و جلوه گاه حکمت ربانی شود و برادر بزرگ موجودات پرحکمت هستی قرار گیرد.
آری! این دنیا برای شکوفا شدن استعدادهای بی حدی که در روح انسان گنجانده شده است، کافی نیست و بدون شک این انسان به عالم دیگری فرستاده خواهد شد. آری! جوهر انسان، بزرگ است، پس او نامزد ابدیت است و ماهیتش عالی است؛ از این رو جنایتش نیز بزرگ است؛ او به موجودات دیگر شباهت ندارد؛ نظامش پیچیده تر و دقیق تر از آن ها است، پس هرگز سر انجامش بدون نظام نخواهد بود و بی سرنوشت نخواهد ماند و بیهوده نخواهد رفت، محکوم به فنای مطلق نخواهد شد و به عدم نخواهد گریخت. جهنم دهانش را گشوده و منتظر اوست.. جنت نیز آغوش نوازش اش را باز کرده و چشم به راه اوست..
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مثال دوم ما را کاملاً توضیح داده است، لذا در اینجا اختصار در پیش گرفتیم.
بدین ترتیب این دو آیه را به عنوان مثال ارائه کردیم، آیات کریمه دیگر را که در برگیرنده براهین عقلیِ زیادی هستند بر آن ها قیاس کن و دریاب!
پس نتیجه این ده منبع و مدار، حدسی درست و برهانی قطعی در خصوص رستاخیز است. آن گونه که حدس ثابت و برهان قوی، دلیل قطعی وقوع قیامت و رستاخیز جسمانی هستند و آن را اقتضامی کنند، بسیاری از اسماء حسنی الهی از قبیل: حکیم، رحیم، حفیظ و عادل نیز مقتضی وقوع قیامت و رستاخیز و موجودیت سعادت ابدی هستند و با قاطعیت بر تحقق آن دلالت می کنند.
پس باید گفت: مقتضی رستاخیز و قیامت، به قدری قوی و نیرومند است که هیچ گونه شک و شبهه ای به خود راه نمی دهد.
— 228 —

اساس سوم

فاعل مقتدر است. آری، چنانکه درباره موجودیت مقتضیات رستاخیز، شک و تردیدی وجود ندارد، در خصوص موجودیت قدرت مطلقه ذاتی ای که رستاخیز را به وجود خواهد آورد نیز، تردیدی وجود ندارد، چون در قدرت او عیب و نقصی درکار نیست؛ از اینرو بزرگ و کوچک برایش یکسان است و آفریدن بهار، فرقی با آفریدن یک گل ندارد.
آری! او توانایی است که این هستی با زبان خورشیدها و ستارگان و عالم های گوناگون و حتی با زبان ذراتش، به عظمت و قدرت او گواهی می دهد؛ پس آیا وهم و گمان و یا وسوسه ای می تواند رستاخیز جسمانی را از چنین قدرت مطلقه ای بعید بداند؟
بدون شک این قدیر ذوالجلال در این هستی شکوهمند، هستی های جدید و منظمی در هر عصر خلق می کند و حتی در هر سال، دنیاهای سیّارِ جدید و منظمی می آفریند و فراتر از آن در هر روز، عالم های جدید و منظمی پدید می آورد؛ بدین ترتیب، عالم ها و دنیاها و هستی های زایلی را یکی پی دیگری به صورت مستمر می آفریند و در زمین و آسمان ها با کمال حکمت تغییر می دهد و عالم های منظمی را به تعداد قرن ها و سال ها و حتی روزها بر گذر زمان می گستراند و می آویزد و به وسیله آن ها عظمت قدرتش را نشان می دهد. اوست که باغستان بهار بزرگ و پهناور را با صدها هزار نقش و نگارهای رستاخیز، آراسته و بسان گُلی تاج سر کره زمین قرار داده است؛ او جمال صنعت و کمال حکمتش را به ما می نمایاند. حال آیا کسی می تواند به خود جرأت داده و در باره این قدیر ذوالجلال بگوید: او چگونه قیامت را به وجود خواهد آورد؟ و یا این که چگونه این دنیا را با آخرت تغییر خواهد داد؟ آیه کریمه
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (لقمان: ٢٨) اعلان می کند که، هیچ چیزی بر این قدیر ذوالجلال دشوار نیست و هرچیز، چه بزرگ و چه کوچک، برایش آسان است و دسته های هولناک موجودات با اعداد نامتناهی شان، در برابر او همچون فرد واحدی هستند.
— 229 —
ما حقیقت این آیه را در پایان "گفتار دهم" به طور اجمال و در رسالهٔ‌ "نقطه ای از نور معرفت الله" و "نامه بیستم" توضیح داده ایم، در اینجا هم مختصراً در ضمن سه مسئله به شرح آن خواهیم پرداخت:
قدرت الهی ذاتی است، پس عجز و ناتوانی نمی تواند در آن راه یابد.
این قدرت به ملکوتیّت اشیاء تعلق می گیرد پس به هیچ وجه موانع نمی توانند سد راه آن شوند.
نسبت آن قانونی است پس جزء با کل مساوی است و جزیی به منزله کلی قرار می گیرد.
و اکنون این سه مسئله را توضیح داده و ثابت خواهیم کرد:
مسئله اول:
قدرت ازلیِ الهی برای ذات جلیل و مقدس او لازمه ضروری است.
یعنی این قدرت ضرورتاً لازمه ذات مقدس اوست، پس جدایی آن از ذات او ممکن نیست؛ لذا عجزی که ضد قدرت است، به هیچ وجه بر ذات جلیله اش عارض نمی شود؛ چه در این صورت، دو ضد باهم جمع می گردند و این یک امر محال است.
وقتی عجز بر ذات او عارض نمی شود، بدیهی است که نمی تواند در قدرتی که لازمه ذات اوست نیز، مداخله کند. وقتی مداخله عجز در قدرت او ممکن نیست، این هم بدیهی است که قدرت ذاتی او مراتب ندارد؛ زیرا وجود مراتب در هرچیز با مداخله اضدادش پدید می آید، چنانکه مراتب و درجات حرارت با مداخله برودت پدید می آید و درجات حسن و زیبایی با مداخله قبح و زشتی بروز میکند. موارد دیگر را خودت قیاس کن!
اما به دلیل نبود ذاتیِ حقیقی و یا تبعی در ممکنات، اضداد با یکدیگر آمیخته و مراتب را به وجود آورده اند و در نتیجه آن اختلافات بروز کرده و به تغییرات عالم انجامیده است و از آنجایی که در قدرت ازلی الهی به هیچ وجه مراتبی وجود ندارد، پس مقدرات در برابر آن، جایگاه واحدی دارند و یک چیز بسیار بزرگ با چیز بی نهایت کوچک، مساوی است و ستارگان به مانند ذرات اند و رستاخیز تمام انسان ها به منزله برانگیختن فرد واحدی است، نیز آفریدن بهار برای آن قدرت به اندازه آفریدن یک گل، آسان است.
— 230 —
اما اگر کار آفریدن به جای انتساب به قدرت مطلق، به اسباب مادی نسبت داده شود، آنگاه زنده ساختن یک گُل به اندازه آفریدن بهار، سخت و دشوار خواهد بود. ما در حاشیهٔ‌ فقره اخیرِ مرتبهٔ‌ چهارم مراتب "الله اکبر" از مقام دوم همین گفتار و نیز در "گفتار بیست و دوم" و ذیل "مکتوب بیستم" با دلایل متقنی ثابت کرده ایم که، هرگاه آفریدن اشیاء به ذات واحدِ احد نسبت داده شود، آنگاه آفریدن تمام اشیا به اندازه آفریدن فقط یک چیز آسان می شود، اما زمانی که آفریدن چیز واحدی به اسباب مادی منسوب گردد، آنگاه آفریدن آن به اندازه آفریدن تمام مخلوقات، دشوار خواهد شد.
مسئله دوم:
قدرت الهی به ملکوتیّت اشیا تعلق می گیرد.
آری، هرچیز در هستی همچون آیینه، دو جهت دارد: یکی جهت مُلک که به روی رنگ شده آیینه شباهت دارد و دیگری جهت ملکوتیّت که به روی شفاف و تابنده آیینه می ماند. جهت مُلک، جولانگاه اضداد و محل ورود خوبی ها و زشتی ها، خیر و شر، کوچک و بزرگ و دشوار و آسان است، لذا آفریدگار حکیم، اسباب ظاهری را همچون پرده ای در برابر تصرفات قدرتش قرار داده است تا مباشرت و مداخله مستقیم دست قدرتش در کارهایی که عقل کوتاه و ظاهربین، آن ها را کوچک و جزیی و بی ارزش و ناشایست می بیند، ظاهر و آشکار نشود؛ زیرا عظمت و عزت، این چنین می طلبد؛ اما آفریدگار سبحان تأثیر حقیقی را به آن اسباب و وسایل نداده است؛ زیرا این هم جزو مقتضیات وحدتِ احدیّت است.
اما جهت ملکوت در هرچیز صاف و شفاف و پاکیزه است و رنگ ها و زشتی های تشخصات با آن آمیخته نیست؛ این جهت مستقیماً به آفریدگارش متوجه است، لذا ترتّب اسباب و مسبّبات و تسلسل علل در آن وجود ندارد، نه علیّت و معلولیت در آن درکار است و نه موانع، مداخله دارند؛ در این جهت، ذرّه برادر خورشید است.
فشردهٔ‌ آنچه که گذشت: قدرت مورد بحث ما مجرّد است؛ یعنی مولَّف و مرکّب نیست و ضمن اینکه مطلق و نامحدود است، ذاتی نیز هست. اما محل تعلّق آن با اشیاء، صاف و بی آلایش و بدون واسطه و بی پرده و بدون تأخیر است؛ از این رو در برابر آن، بزرگ نمی تواند بر کوچک، بزرگ نمایی کند و گروه بر فرد ترجیح ندارد و قدرت نمی تواند بر جزء بنازد و ببالد.
— 231 —
مسئله سوم:
نسبت قدرت، قانونی است.
یعنی این قدرت، کم و زیاد و کوچک و بزرگ را به یک دید مساوی می بیند؛ این مسئله پیچیده را با ارائه چند مثال به ذهن نزدیک می سازیم: در این هستی، شفافیّت، مقابله، موازنه، انتظام، تجرد و اطاعت، از جمله اموری هستند که زیاد را با کم و بزرگ را با کوچک مساوی قرار می دهند.
مثال اول: شفافیت
تجلی خورشید چه بر سطح دریا و چه بر قطره ای از دریا، هویت یکسانی را نشان می دهد. اگر کرهٔ‌ زمین متشکل از قطعات (بخش های) شیشه ای کوچک و شفاف و گوناگونی بود و مستقیماً بدون حایل با خورشید روبرو می شد، نور تابیده بر هر کدام از این قطعات با نوری که بر سراسر زمین می تابید، مشابه و مساوی می بود و هیچ گونه مزاحمت و تجزیه پذیری و تناقضی به وجود نمی آمد. حال اگر فرض کنیم که خورشید، فاعل و با اراده باشد و فیض نور و تمثال عکسش را با ارادهٔ‌ خود به زمین بدهد، در این صورت منتشر ساختن فیض نورش بر سراسر زمین، مشکل تر از دادن آن به ذرّه واحد نخواهد بود.
مثال دوم: مقابله
فرض کن حلقه بزرگی از انسان ها به دور هم گرد آمده اند و هر یک آیینه ای در دست دارند، و در مرکز این دایره، مردی شمع فروزانی با خود حمل می کند، لذا نوری که مرکز به آیینه های اطراف می فرستد، یکی است و نسبت واحدی دارد و کمی و کاستی و مزاحمت و پراکندگی ای هم وجود ندارد.
مثال سوم: موازنه
اگر ترازوی حقیقی بسیار بزرگ و حساسی در اختیار می داشتیم و در دو کفه آن، دو خورشید یا دو ستاره یا دو کوه یا دو عدد تخم مرغ می بود، سعی و تلاش واحدی می توانست یکی از کفه ها را به آسمان بلند کند و دیگری را به زمین بچسپاند.
— 232 —
مثال چهارم: انتظام
به طور مثال بزرگ ترین کشتی را مانند کوچک ترین آلت بازی یک کودک می توان به حرکت در آورد.
مثال پنجم: تجرد
به گونه مثال: یک میکروب کوچک نیز همچون کرگدن، حامل ماهیت و ویژگی های حیوانی است و یک ماهی بسیار کوچک هم از ویژگی و ماهیت مجردِ نهنگی برخوردار است؛ زیرا ماهیتی که از شکل و جسم مجرد باشد، در تمام بخش ها و جزئیات جسم، از کوچک ترین آن گرفته تا بزرگ ترین آن، وارد می شود و بدون عیب و نقص و تجزیه پذیری متوجه آن می گردد؛ بدین سان خواص مشخصات و صفات ظاهری جسم با ماهیت و خاصّه مجرّده درهم نمی آمیزد و مشوّش نمی سازد و نگاه این خاصّه مجرده را تغییر نمی دهد.
مثال ششم: اطاعت
فرمانده بزرگی همانگونه که با فرمان "به پیش!" سرباز واحدی را به حرکت در می آورد، با خود همین فرمان، می تواند لشکری را حرکت دهد؛ پس حقیقتِ راز نهفته در اطاعند؛ین است که هرچیز در هستی - آن گونه که با تجربه مشاهده می شود- نقطه کمالی دارد و مایل است به آن برسد؛ از اینرو مضاعف شدن میل، نیاز را ببار می آورد، و مضاعف شدن نیاز، به شوق تبدیل می شود و مضاعف شدن شوق، انجذاب را تشکیل می دهد؛ پس انجذاب و شوق و نیاز و میل ماهیت اشیا، هسته ها و بذرهای اطاعت از اوامر تکوینی پروردگار هستند.
پس کمال مطلق ماهیت های ممکنات، همان وجود مطلق است، اما کمال خصوصی اش وجود مخصوص اوست که استعدادهای فطریِ او را از قوّه به فعل می رساند. پس اطاعت کل کائنات از دستور "کن" همچون اطاعت ذرهٔ‌ واحدی است که جایگاه سربازی گوش به فرمان را دارد. در اطاعت و امتثال ممکنات از دستور أزلی "کن" که از اراده الهی صادر شده است، میل و احتیاج و شوق و انجذاب
— 233 —
(کشش) که اینها هم از تجلی اراده الهی هستند، منتشر است؛ هنگامی که آب لطیف با میل نازکی فرمان انجماد را دریافت می کند، با تکه تکه کردن آهن، قدرتِ راز اطاعت را نشان می دهد.
وقتی این شش مثال در قوت و فعلِ ممکنات و مخلوقاتی که ناقص و متناهی و ضعیف اند و تأثیر حقیقی ندارند، بالمشاهده دیده شود، بایستی هرچیز در برابر قدرت الهی مساوی باشد، همان قدرتی که غیر متناهی و ازلی و ابدی است و تمام کائنات را از عدم محض آفریده و عقل ها را در حیرت گذاشته و با آثار عظمتش تجلی کرده است. پس انجام هیچ کاری بر او مشکل نخواهد شد.
فراموش نکنیم که قدرت بزرگ الهی با این ترازوهای کوچک ما قابل وزن نیست و این معیارها مناسبتی با آن ندارند این مثال ها صرفاً بخاطر نزدیک ساختن به ذهن و دور ساختن استبعاد و ناباوری مطرح شدند.
نتیجه و فشردهٔ‌ اساس سوم: وقتی قدرت ازلی، غیر متناهی است و برای ذات اقدس او لازمه ضروری است و نیز جهت (رُخ) ملکوتیت هرچیز بدون لکّه و بدون پرده، متوجه اوست و مقابل او قرار دارد و نیز با امکان اعتباری- که عبارت است از تساوی طرفین- موازنت دارد و نظام فطری - که همان شریعت فطرت کبری است- مطیع عادت الله و قوانین اوست و جهت ملکوت از موانع و خصوصیت های جداگانه، صاف و مجرد است، پس در برابر چنین قدرتی بزرگ ترین چیز هیچ فرقی با کوچک ترین آن ندارد و نمی تواند بنازد و یا سرکشی کند؛ از این رو زنده ساختن تمام ذوی الارواح در روز رستاخیز برای او بسیار آسان است و مشکل تر از زنده ساختن مگسی در فصل بهار نیست. پس آیه کریمه مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ (لقمان: ٢٨) فرمان راست و درست حق است و هیچ مبالغه ای در آن وجود ندارد. بدین ترتیب، مدعای ما که می گوییم: "او فاعل مقتدر است و هیچ چیزی نمی تواند مانع او باشد" به طور قطع، تحقق می یابد.
— 234 —

اساس چهارم

همانگونه که قیامت و حشر، مقتضِی دارد و برپا کنندهٔ‌ حشر، توانا و مقتدر است، این دنیا نیز قابلیت و آمادگی قیامت و رستاخیز را دارد. پس در این ادعای ما، یعنی "قابلیت" دنیا چهار مسئله موجود است:
نخست: مرگ این هستی ممکن است و محال نیست.
دوم: این مرگ عملاً رخ خواهد داد.
سوم: اعمار این دنیای مرده و ویران شده و بازسازی آن به صورت "آخرت" امری ممکن است.
چهارم: این بازسازی عملاً رخ خواهد داد.
مسئله نخست:
مرگ و نابودی این کائنات ممکن است؛ زیرا وقتی چیزی در قانون تکامل داخل باشد، در هر حال نشو و نموخواهد داشت، وقتی نشو و نمو داشته باشد، در هر حال عمر فطری نیز خواهد داشت و وقتی عمر فطری داشته باشد، اجل فطری نیز خواهد داشت؛ پس با استقرا و تتبّع گسترده ای ثابت است که چنین چیزهایی هرگز نمی توانند خود را از پنجه های مرگ نجات دهند.
آری! آن گونه که انسان، عالم کوچکی است و راهی برای نجات از فروپاشی ندارد، هستی نیز انسان بزرگی است و نمی تواند از پنجه های مرگ نجات یابد؛ او نیز می میرد و دوباره زنده می شود و یا میخوابد و سپس با صبح رستاخیز چشمانش را می گشاید.
و نیز آن گونه که یک درخت- که نسخه کوچکی از کائنات است- راهی برای فرار از تخریب و فروپاشی ندارد، سلسله کائنات که از شجره خلقت منشعب شده است نیز، نمی تواند خود را از تخریب و تارومار شدن برای تعمیر و نوسازی نجات دهد. اگر پیش از فرا رسیدن اجل فطری دنیا، یک مرض خارجی و یا حادثه ویرانگری با اجازه الهی بر سر او نیاید و یا اینکه آفریدگار حکیم، پیش از فرا رسیدن اجل فطری، نظام آنرا مختل نسازد، بدون شک و حتی با محاسبه علمی چنان روزی خواهد آمد که بانگ آیات ذیل به هر سو طنین انداز خواهد شد:
— 235 —
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ٭ وَاِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ ٭ وَاِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ
(التكوير: ١-٣)
و
اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ٭ وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ ٭ وَاِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ
(الانفطار: ١-٣)
آنگاه به اجازه قدیر ازلی، معانی و اسرار این آیات آشکار خواهد شد و این دنیا - که به منزله انسان بزرگ است- به سکرات آغاز خواهد کرد و با هِر هِر عجیب و فریاد وحشتناکی فضا را پر خواهد ساخت و خواهد مرد و سپس به امر الهی دوباره زنده خواهد شد..
مسئله ای است با رمزی دقیق
آن گونه که آب به ضرر خود منجمد می شود و یخ به ضرر خود مایع می شود، لفظ به ضرر معنی، درشت می شود و لُبّ به حساب قشر، قوی می شود و روح بخاطر جسد ضعیف می گردد و جسد بخاطر روح، ضعیف و نازک می شود، این عالم درشتِ دنیا هم با کار و فعالیت چرخ های زندگی، در راه عالم لطیفی که سرای آخرت است، شفاف و نازک می شود.
قدرت فاطره با فعالیت حیرت انگیزی، نور زندگی را بر اجزای مرده و جامد و ستبر و خاموش و بی جان می افشاند و آن اجزاء را با نور این زندگی ذوب می سازد، نرم می کند، پُر نور می گرداند و حقیقتش را نیرومند می سازد و بدین ترتیب، آماده عالم لطیف یعنی سرای آخرت می سازد.
آری! حقیقت هر چند ضعیف هم باشد نمی میرد و مثل صورت، محو و نابود نمیشود؛ بلکه در تشخصات و صورت ها و اشکال گوناگون سیر و سفر می کند، هرچه جلوتر می رود، بزرگ می شود و توسعه می یابد. اما قشر و صورت، کهنه و باریک می شود و قطعه قطعه می گردد و برای کسب شایستگی به قامتِ حقیقتی ثابت و رشد یافته، به شکل زیباتری خود را تازه میسازد.
پس حقیقت و صورت از نقطه نظر زیادت و نقصان، معکوساً متناسب اند؛ یعنی به هر اندازه ای که صورت درشت شود، حقیقت نازک می شود و به هر اندازه ای که صورت ضعیف و نازک گردد، حقیقت قوت کسب می کند و این قانون، هر آنچه را که در قانون تکامل داخل است، دربر می گیرد؛ پس بی گمان زمانی خواهد آمد که در آن روز، عالم شهادت که قشر و صورتِ حقیقتِ بزرگ کائنات است، با اجازه فاطر ذوالجلال،
— 236 —
تکه تکه می شود و سپس به صورت زیباتر از قبل، تازه و نو می گردد و آن هنگام، گفته های آیه کریمه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) تحقق می یابد.
فشرده آنچه که گذشت، این است: مرگ و نابودی دنیا ممکن است، و شک و شبهه ای در این زمینه وجود ندارد.
مسئله دوم:
به وقوع پیوستن مرگ دنیا است و دلیل این مسئله، اجماع همه ادیان آسمانی، و گواهی هر فطرت سلیم، و اشاره تمام تبدّلات و تحولات و تغییرات کائنات و مرگ دنیاها و عالم های جانداران و سیارات- به تعداد قرن ها و سال ها- در این مهمانخانهٔ‌ دنیا است؛ همه اینها گواهان مرگ و نابودی دنیای ما هستند.
اگر می خواهی سکرات این دنیا را آن گونه که قرآن کریم اشاره کرده است، تصور کنی، بیا و به این هستی بیندیش و ببین که، اجزای آن با نظام دقیق و والایی به یکدیگر پیوند خورده است و با رابطهٔ‌ خفیف و نازک و لطیفی به همدیگر گره خورده است و چنان نظام استواری دارد که، اگر جرم واحدی از اجرام بزرگ فرمان "کن!" و یا "از محورت خارج شو!" را دریافت کند، سراسر هستی به سکرات آغاز می کند، ستارگان تصادم میکنند، اجرام متلاطم می گردند و میلیون ها گلوله با صداهای جانکاه شان در فضای بیکران هستی واویلا به راه می اندازند و در نتیجهٔ‌ تصادمات شان جرقه ها تولید می کنند، کوه ها به هوا می پرند، دریاها آتش می گیرند و روی زمین صاف و هموار می شود!
بدین سان پروردگار توانا با این مرگ، هستی را تکان می دهد و کائنات را تصفیه می سازد و سرانجام، جهنم و ماده های آن به یک سو و بهشت و مواد مناسب آن به سوی دیگر می رود و عالم آخرت به وجود می آید.
مسئله سوم:
دوباره زنده شدن عالمی که خواهد مرد، امری است ممکن؛ چون همانگونه که در اساس دوم ثابت شد، هیچ عیب و نقصی در قدرت الهی وجود ندارد و انگیزه و مقتضی آخرت هم بسیار نیرومند است و خود این مسئله هم از ممکنات است. اگر مسئله ممکنی مقتضِی نیرومندی داشته باشد و در قدرت فاعل هم عیب و نقصی نباشد، به چنین مسئله ای نه با دید ممکن، بلکه به عنوان امری واقع نگریسته می شود.
— 237 —
یک نکته رمزی
وقتی با دقت به این هستی بنگریم، می بینیم که دو عنصر در آن وجود دارد که به هر سو امتداد یافته و ریشه دوانده است؛ این دو عنصر عبارت است از: خیر و شر، زیبا و زشت، نفع و ضرر، کمال و نقصان، روشنی و تاریکی، هدایت و گمراهی، ایمان و کفر، اطاعت و عصیان و خوف و محبت. این اضداد با آثار و نتایج شان همواره با یکدیگر در تصادم اند و تغییرات و دگرگونی هایی به بار می آورند و برای عالمی دیگر آماده می شوند. پس ضرورتاً نتایج و ره آوردهای این دو عنصر متضاد، به سوی ابد خواهند رفت و در آنجا از یکدیگر جدا و آنگاه به شکل بهشت و دوزخ آشکار خواهند شد. وقتی قرار است عالم بقا از عالم فنا ساخته شود، پس حتماً عناصرِ اساسی عالم ما به سوی بقا و ابد فرستاده خواهند شد.
آری، بهشت و دوزخ دو میوه اند از شاخهٔ‌ درخت آفرینش که این شاخه به سوی ابد امتداد یافته است و عبارت اند از: دو نتیجه این سلسلهٔ‌ کائنات، و دو مخزنند برای سیلاب شئونات الهی و دو حوضِ امواج متلاطم موجوداتی هستند که این موجودات به سوی ابد جاری اند و دو تجلّی لطف و قهر اند.
پس هنگامیکه دست قدرت با حرکت شدیدی کائنات را تکان دهد، این دو حوض با مواد و عناصر مناسبی پر خواهند شد.
توضیح این نکته رمزی
حکیم ازلی به مقتضای حکمت ازلی و عنایت سرمدی اش، این دنیا را آفریده است تا محلّی برای آزمایش و میدانی برای امتحان و آیینه ای برای اسماء حسنی و صفحه ای برای قلمِ قدرت و قَدَر او باشد.
و آزمایش و امتحان سبب نشو و نما است و نشو و نما سبب رشد و انکشاف استعدادها است و این انکشاف سبب برملا شدن قابلیت ها است و برملا شدن این قابلیت ها هم سبب ظهور حقایق نسبی است و ظهور حقایق نسبی هم سبب می شود تا تجلیات اسماء حسنیِ صانع ذوالجلال، نقش و نگارهایش را نشان دهد و کائنات را به صورت مکتوبات صمدانی در آورد. در نتیجه همین حکمت و امتحان و رازِ تکلیف است
— 238 —
که جواهر الماس گونهٔ‌ ارواح عالیه از ماده های زغال گونهٔ‌ ارواح سافله تصفیه می یابند و جدا می شوند.
آفریدگار حکیم بخاطر همین اسرار مذکور و بسیاری از حکمت های دقیق و عالی ای که ما نمی شناسیم، هستی را با این صورتش آفریده و تغییر و تحول آن را نیز بخاطر همان حکمت ها و اسباب، اراده کرد و بخاطر تحول و تغییر، اضداد را با حکمت خاصی با یکدیگر آمیخت و در برابر هم قرار داد. ضررها را با منفعت ها ترکیب و شرها را در خیر ها داخل کرد و زشتی ها را با زیبایی ها گردهم آورد و بدین ترتیب دست قدرت الهی، اضداد را با یکدیگر عجین ساخت و این کائنات را تابع قانون تبدل و تغییر و پیرو دستور تحول و تکامل کرد.
و آنگاه که مجلس امتحان پایان یافت، و زمان آزمایش به سر رسید، و اسماء حسنی حکم شان را اجرا کردند و قلم قدرت نوشته هایش را به آخر رساند و قدرت، نقش و نگارهای صنعتش را تکمیل کرد و موجودات وظایف شان را انجام دادند و مخلوقات، خدمات شان را به اتمام رساندند و هرچیز معنی اش را بازگو کرد و دنیا نهال های آخرت را بارور ساخت و زمین تمام معجزات قدرت و خوارق صنعت صانع قدیر را نشان داد و این عالم فانی، تابلوهایی را که تشکیل دهندهٔ‌ منظره های جاویدان هستند بر ریسمان زمان آویخت.. آنگاه حکمت سرمدی و عنایت ازلیِ آن صانع ذوالجلال مقتضی است که نتایج این امتحان و آزمایش و حقیقت های تجلیات آن اسماء حسنی، و حقیقت نوشته های قلم قَدَر و اصلِ نقش و نگارهای نمونه ای صنعت و فایده ها و اهداف وظایف موجودات و پاداش های خدمات مخلوقات و حقایق معناهای کلماتی که کتاب هستی بازگو می کند، آشکار گردد و خواست تا بذر استعدادهای فطری شگفته شود و درهای دادگاه بزرگ گشوده شود و مناظر مثالی و نمونهٔ‌ گرفته شده از دنیا در معرض دید قرار گیرد، و پرده های اسباب ظاهری پاره شود، و هرچیز مستقیماً به خالق ذوالجلالش تسلیم گردد.
پس هرگاه بخاطر اقتضای این حقیقت ها و برای نجات کائنات از دغدغه تغیّر و فنا و تحول و زوال و ابدی ساختن آن، خواست تا این اضداد را تصفیه کند و اسباب تغیّر و مادّه های اختلاف را از هم جدا سازد، بدون شک قیامت را برپا خواهد ساخت و بخاطر نتایج مذکور تصفیه خواهد کرد؛ پس در نتیجه همین تصفیه، دوزخ صورت ابدی
— 239 —
و وحشتناک به خود گرفته و مظهر تهدید وَامْتَازُوا الْيَوْمَ اَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (يس: ٥٩) قرار خواهد گرفت و بهشت صورت ابدی و شکوهمندی به خود گرفته و اهل و اصحابش با خطاب سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِد۪ينَ (الزمر: ٧٣) پذیرایی خواهند شد.
چنانکه در سوالِ دومِ مقام اول "گفتار بیست و هشتم" به اثبات رسید، آفریدگار حکیم و ازلی با قدرت کامل به ساکنین این دو سرای، وجودی ابدی و ثابت می دهد که به هیچ وجه در معرض انحلال و تغیّر و پیری و انقراض قرار نمی گیرد؛ زیرا اسباب تغیّر که سبب انقراض می شود دیگر وجود ندارد.
مسئله چهارم:
این امر ممکن (رستاخیز) به وقوع خواهد پیوست. آری! دنیا پس از مرگ در سیمای آخرت زنده خواهد شد. پس از ویران شدن دنیا ذاتی که بار اول آنرا ساخته بود، دوباره به شکل بهتر از قبل تعمیرش خواهد کرد و یکی از منازل آخرت خواهد ساخت. دلیل این امر، پیش از هرچیز آیات قرآن کریمی است که متضمن هزاران دلیل عقلی هستند و آن گونه که تمام کتاب های آسمانی در این زمینه با قرآن متفق اند، اوصاف جلالیّه و جمالیّه و اسماء حسنی ذات ذوالجلال نیز به صورت قطعی بر وقوع آن دلالت دارند. او با تمام فرامین آسمانی اش که برای پیامبران فرستاده است، ایجاد قیامت و رستاخیز را وعده داده است. وقتی وعده داده است، بدون تردید به وعده اش وفا خواهد کرد. به حقیقتِ هشتمِ گفتار دهم مراجعه کن! و نیز آن گونه که محمد (ص) با در دست داشتن هزاران معجزه از وقوع رستاخیز خبر داده است، تمام پیامبران و اصفیا و اولیا و صدیقان در این زمینه با او هم نظرند، و این هستی نیز با تمام آیات تکوینی اش از وقوع آن خبر می دهد.
گزیده سخن: تمام حقایق "گفتار دهم" و تمام براهین "لاسیّما" در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" با قطعیت تمام نشان داده است که پس از غروب زندگی دنیوی، خورشید حقیقت به صورت زندگی اخروی طلوع خواهد کرد.
بدین ترتیب آنچه که از آغاز تا کنون در ضمن چهار اساس گفته بودیم، با استمداد از اسم "حکیم" مبتنی بر فیض قرآن کریم بود تا قلب را برای قبول، نفس را برای تسلیم، عقل را برای اذعان آماده کند.
— 240 —
اما ما کی هستیم که در چنین زمینه ای سخن می گوییم؟ سخن اصلی همانی است که مالک این دنیا و آفریدگار این هستی و پروردگار این موجودات بیان می دارد و باید به آن گوش فرا دهیم. وقتی پروردگار و مالک آسمان ها و زمین حرف می زند، دیگران چه حقی برای سخن گفتن دارند؟! بدین ترتیب، این آفریدگار حکیم با خطاب به صفوف گروه هایی که در مسجد دنیا و در مدرسه زمین و در آن سوی عصر ما نشسته اند، و با ایراد خطبه ای ازلی، کائنات را تکان می دهد، آنجا که می گوید:
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
(سورة الزلزلة)
و با خطاب دیگرش تمام خلایق را به وجد و شوق می آورد:
وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَاُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ
(البقرة: ٢٥)
ما باید به این خطاب و هزاران خطاب دیگر مانند این، که از مالک الملک، صاحب دنیا و آخرت صادر شده است گوش فرا دهیم و بگوییم:
"آمنّا و صدّقنا".
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ اِنّكَ حَمِيد مَجِيد.
— 241 —

گفتاری است كه طلسم و معمای هستی را كشف کرده

و یکی از رازهای بزرگ قرآن حكیم را گشوده است
گفتار سی ام
متشکل از یک "الف" و یک "نقطه" است که آن ها عبارتند از "أنا" و "ذره"
این گفتار حاوی دو مقصد است. مقصد اول از ماهیت و نتیجه أنا (منیّت)، مقصد دوم از حرکت و وظیفه ی ذره بحث می کند

مقصد اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانُ اِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا
(الأحزاب: ٧٢)
از گنجینه بزرگ این آیه فقط به گوهری اشاره خواهیم كرد، بدین گونه:
امانتی كه كوه، زمین و آسمان ها آن را نپذیرفته و از حمل آن ترسیدند، معانی بسیار و وجوه فراوان دارد؛ یكی از معانی وجوه آن "من" است. آری! "من" بذری است كه هم درختِ نورانی طوبی و هم درخت زقوم از آن روییده و از زمان آدم تا به حال در اطراف عالم انسانیت شاخ و برگ دوانده است. پیش از پرداختن به این حقیقت بزرگ، مقدمه ای بیان خواهیم كرد که فهم این حقیقت را آسان می سازد:
آن گونه كه "من" كلید گنج های مخفی اسمای حسنای الهی است، طلسم مغلق و پیچیده کائنات را نیز می گشاید، ضمن اینکه خودش یك طلسم عجیب و معمای
— 242 —
غریب است؛ اما با شناخت ماهیت "من" این طلسم عجیب و این معمای غریب، گشوده می شود و طلسم کائنات و گنج های عالم وجوب را هم می گشاید. در باره این مسئله در یكی از رساله های عربی به نام "شمه" چنین بحث كرده ایم:
كلید هستی در دست انسان و در نفس اوست. درهای کائنات با آنكه در ظاهر باز به نظر می رسند، در حقیقت بسته هستند. پروردگار متعال كلیدی بنام "من" به انسان امانت داده است كه تمام درهای هستی را می گشاید و طلسمی تحت عنوان "انانیت" به او عطا كرده است كه توسط آن، گنج های مخصوص آفریدگار هستی را كشف می كند؛ ولی خود "من" نیز یك معمای بسیار پیچیده و طلسم بسیار مغلق است و اگر ماهیت حقیقی و راز خلقت آن كشف شود، چنانکه خودش باز می شود، طلسم کائنات نیز گشوده خواهد شد؛ بدین شكل:
آفریدگار حکیم امانتی همچون "من" را که حاوی اشارات و نمونه هایی از صفات الهی است، به او داده است تا بتواند در پرتو نور آن، اوصاف ربوبیت پروردگار را بشناسد و از حقیقتِ شئونات والای او آگاه شود؛ از این رو "من" یک واحد قیاسی (معیار) است که توسط آن، اوصاف ربوبیت و شئونات الوهیت فهمیده می شود.
اما لازم نیست که واحد قیاسی، وجود حقیقی داشته باشد، زیرا امكان دارد واحد قیاسی نیز همچون خطوط فرضی هندسه با فرض و خیال تشكیل شود؛ یعنی لزومی ندارد که "من" با علم و تحقیق، وجود حقیقی داشته باشد.
سؤال: چرا شناخت صفات و اسماء پروردگار، به "انانیت" بستگی دارد؟
جواب: از آنجایی كه یك چیز نامحدود و فراگیر، حد و مرزی ندارد، لذا نه شكلی به آن داده می شود و نه قضاوتی در مورد آن صورت می گیرد؛ چون شکل و صورت معین و مشخصی ندارد و به همین دلیل، حقیقت ماهیت آن شناخته نمی شود.
به گونه مثال: تا تاریکی نباشد، کسی نمی تواند معنی روشنایی دایمی را بفهمد و احساس کند، هرگاه با تاریکی حقیقی و یا خیالی خطوطی رسم شد، آن وقت ماهیت روشنی قابل درک خواهد شد.
از آنجایی كه صفات و نام هایی چون علم و قدرت و حاكم و رحیم پروردگار متعال، فراگیر و نامحدود و بدون شریک اند، لذا نمی توان در مورد آن ها حكمی صادر
— 243 —
كرد و به چگونگی شان پی برد و آن ها را احساس کرد، چون حد و مرز حقیقی ندارند؛ پس برای شناخت آن ها لازم است یك حد و اندازه فرضی و خیالی ترسیم شود و این كار را "انانیت" یعنی "من" انجام می دهد؛ یعنی یك نوع ربوبیتِ موهوم و مالكیت فرضی، و نوعی علم و قدرت را در خود تصور کرده، حد و مرز معینی را رسم می كند و بدان وسیله، به صفات محیط و فراگیر هم، حد و اندازه موهومی را و ضع می نماید. مثلاً: در تقسیمات و محاسباتش می گوید "تا اینجا از من و بعدش از آنِ اوست." و با معیارهای كوچكی كه در اختیار دارد، آهسته آهسته به ماهیت آن صفات نا محدود پی میبرد.
مثلاً: با ربوبیت خیالی و موهومی ای كه در محدوده ملك و اختیاراتش تصور می كند، ربوبیت خالقش را در دایره ممكنات (در محدوده موجودات) درك می کند و توسط مالكیت ظاهری اش، مالكیت حقیقی خالقش را می فهمد و می گوید: "چنانکه من، مالك این خانه هستم، پرودگار نیز مالك این هستی است".
و به وسیله علم جزئی اش به علم مطلق پروردگار پی می برد و با صنعت و مهارت كسبی و ناچیزش، شگفتی های صنعت صانع ذوالجلال را میشناسد.
به طور مثال می گوید: "چنانکه من این خانه را ساخته و تنظیم كرده ام، خانه دنیا را نیز یكی ساخته و تنظیم كرده است".
بدین طریق هزاران احوال و صفات و حواس و ابزار پر راز و رمزی در "من" گنجانده شده است كه می توانند تا حدی، صفات و شئونات (فعالیت ها و عملکردهای) الهی را بازتاب دهند و بفهمانند؛ یعنی "من" در وجود خودش معنایی ندارد، بلكه مانند یک آیینه بازتاب دهنده و یک واحد قیاسی و یک ابزار کشف و معنای حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را نشان می دهد و عبارتست از: نخ باشعوری از ریسمانِ نیرومند وجود انسان و نخی است نازک از لباسی که ماهیت انسان را نشان میدهد و یک حرف "الف" از كتاب شخصیت بنی آدم است كه این "الف" دو جهت دارد:
یكی متوجه خیر و وجود است که در این جهت فقط قابلیت دریافت فیض را دارد و هرچه به او داده شود، می پذیرد، اما خودش توان ایجاد ندارد؛ او در این جهت، فاعل نیست و دستش از ایجاد و آفرینش كوتاه است. جهت دیگرش به شر می نگرد و به نیستی می رود؛ او در این جهت، فاعل است و صاحب فعل.
— 244 —
از سوی دیگر، ماهیت "من" حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را بازتاب می دهد نه خود را. پس ربوبیتش خیالی و وجودش به حدی ضعیف و ناتوان است كه شخصاً طاقت بردن هیچ چیز را ندارد و نمی تواند چیزی را به دوش بكشد و صرفاً میزان و ابزاری است كه صفات مطلق و فراگیر نامحدود ذات واجب الوجود را بیان می کند، چنانکه دماسنج، درجه آب و هوا را مشخص می سازد و پیمانه های دیگرهم مقدار و درجات اشیا را نشان می دهند.
پس كسی كه اینگونه به ماهیت "من" پی برده باشد وبه آن اذعان كند و مطابق آن حركت نماید، مشمول بشارت و مژدگانی آیه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا (الشمس: ٩) واقع می شود و در ردیف کسانی می ایستد که امانت را به گونه لازم ادا کرده اند و با دوربین "من" به هستی می نگرد و از حقیقت و وظایف آن آگاه می شود و هرگاه معلومات آفاقی و خارجی به نفس راه یافت، در "من" با تصدیق کننده ای مواجه خواهد شد و در نتیجه، آن علوم به شكل نور و حكمت در نفس باقی می ماند و به ظلمت و بیهودگی، تبدیل نمی شود.
وقتی "من" بدین صورت انجام وظیفه کرد، دیگر ربوبیت موهوم و مالكیت فرضی اش را كه یك واحد قیاسی است، ترك میگوید و مالكیت را به خدای یگانه می سپارد و می گوید: "له الملك و له الحمد و له الحكم و الیه ترجعون": "مالکیت و ستایش و حاکمیت تنها از آنِ اوست و به سوی او باز گردانده می شوید". و لباس بندگی حقیقی بر تن کرده، به مقام "احسن تقویم" ارتقا مییابد. اما اگر "من" حكمت آفرینش را از یاد برد و با ترك وظیفه فطری اش، با معنای اسمی به خود نگریست (گمان کرد که خودش مستقل و همه کاره است و هیچ مسئولیت و وظیفه ای ندارد) و خود را مالك پنداشت، آن وقت است كه به امانت خیانت می كند و مشمول وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا (الشمس: ١٠) واقع می شود.
لذا آسمان ها و زمین و کوه ها با در نظر داشت همین بعد "انانیت" که سر منشأ انواع شرک ها و شرارت ها و گمراهی ها است، از حمل امانت سر باز زدند و از شرک فرضی و موهوم ترسیدند.
— 245 —
آری! با آنكه "من" یك الف باریك، یك نخ نازك و یك خط فرضی است، اما اگر ماهیتش شناخته نشود، مخفیانه رشد می کند -مانند رشد هسته در زیر خاک- و رفته رفته بزرگ می شود، تا اینكه در هر طرف وجود انسان منتشر می شود و همچون اژدهای بزرگی وجودش را می بلعد و سر انجام، این انسان از سر تا پا با تمام لطایف و حواسش به "من" تبدیل می شود. سپس "انانیت" جنس و نژاد نیز به دلیل وابسته بودن انسان به همنوعان و همنژادانش، "انانیت" فردی او را قوی تر می کند و این "من" با تکیه بر "منیت" هم نژادانش، همچون شیطان - با کبر و غرور- با اوامر و دستورات پروردگار مبارزه می كند، سپس، هركس و حتی هر چیز را مطابق خواهشاتش به خود قیاس کرده و ملكیت پروردگار را به اشیا و اسباب تقسیم می كند و بدینگونه به دام شرک بزرگی می افتد و معنای آیه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ (لقمان: ١٣) "شرک، ظلم و ناسپاسی بسیار بزرگی است" در او بازتاب می یابد؛ زیرا كسی كه چهل درهم از مال دولت را سرقت کرده باید تمام دوستان حاضرش را به گرفتن یك درهم راضی سازد و شریك جرم کند تا خودش بتواند مال دزدی را به راحتی حیف و میل كند؛ بدین سان كسی كه می گوید "من مالك خود هستم" به ناچارباید بگوید و اعتقاد داشته باشد كه "هر چیز مالك خودش هست".
لذا "من" در چنین وضعیتی که به امانت خیانت کرده است، در جهل مطلق قرار دارد و حتی اگر هزاران علم و فن را بفهمد، باز هم در جهل مركب است و جاهل ترین جاهلان است؛ زیرا وقتی اندیشه ها و افكارش انوار معرفت الهی را از سراسر هستی برگرفته و با خود می آورد، در درون و در نفسش ماده ای نمی یابد تا آن معرفت ها را تأیید و تنویر کند و زمینه تداوم و شکوفایی شان را فراهم سازد، لذا همه آن معرفت ها به خاموشی می گراید و به تاریکی محض مبدل می شود؛ چون هر آنچه به درون آمده است، با رنگ سیاه و تاریک نفسش آلوده می شود و حتی اگر دانش و حکمت محضی هم به درون آید، در نفس او صورت یک چیز کاملاً عبث و بیهوده را به خود می گیرد؛ چون در چنین حالتی، رنگ "من" سراسر شرك، تعطیلِ (تکذیب) صفات خالق و انكار وجود اوست. اگر تمام کائنات پر از دلایل درخشان شود، نقطه سیاه موجود در "من" همه آن ها را خاموش و از دیده پنهان میسازد.
— 246 —
در گفتار یازدهم، ماهیت انسان و "منیت" موجود در ماهیت او را از نقطه نظر معنای حرفی اش، مورد بحث قرار داده و بگونه انكار ناپذیری ثابت کرده ایم كه، این "منیت" چه یك میزان حساس، معیاردقیق، فهرست فرا گیر، نقشه مكمل، آئینه جامع و تقویم زیبای کائنات است. (به آن مراجعه شود) با اكتفا به تفصیل آن رساله، مقدمه را در اینجا به پایان می رسانیم.
اگر مقدمه را فرا گرفته ای، پس بیا به خود حقیقت داخل شویم!
اینک ببین! در تاریخ بشریت از زمان آدم علیه السلام تا امروز، دو جنبش بزرگ و دو جریان فكری، همچون دو درخت تنومند به هر سو شاخ و برگ دوانده و هر بخشی از طبقات انسانیت را تحت پوشش خویش گرفته اند.
یكی: سلسله و جریان نبوت و دیانت است.
ودیگری: سلسله و جریان فلسفه و حكمت است.
هرگاه این دو جریان در کنارهم قرار گرفته و یکپارچه شده اند؛ یعنی در هر عصر و زمانی كه سلسله فلسفه به سلسله دیانت پناه آورده و با اطاعت از آن در خدمتش قرار گرفته باشد، عالم انسانیت هم باخوشی و سعادت زندگی اجتماعی آرامی سپری كرده است و هر زمان كه از همدیگر جدا شده اند، انواع خیر و نور در اطراف سلسله نبوت و دیانت تجمع کرده و هرگونه شر و گمراهی، پیرامون سلسله فلسفه گردهم آمده است.
اكنون در صدد هستیم تا منشاء و اساس این دوسلسله را در یابیم:
سلسله فلسفه كه از دین سرپیچی کرده است، به درخت زقومی می ماند که تاریكی های شرك و گمراهی به اطرافش پخش می كند و حتی در شاخه قوه عقلیه اش، میوه دهریون و ماده گرایان و طبیعت پرستان را به دست عقل بشر سپرده است؛ و در شاخه قوه غضبیه، نمرودها، فرعون ها، و شداد ها
(٭):بلی! فلسفه قدیم مصر و بابل كه تا سرحد سحر رسیده بود یا اینكه سحر پنداشته می شد - چون به گروه خاصی محدود بود- نمرود ها و فرعونها را شیر داد و در دامن خود تربیت كرد، طوری كه آلودگی ها و تعفنات فلسفه طبیعت، معبود های باطل را در سر یونان قدیم جای داد و بتها و مجسمه ها را تولید کرد. بدون تردید انسانی كه زیر پرده طبعیت نمی تواند نور الله را بییند، برای هر چیز الوهیت قائل میشود و آن را بر خود مسلط می سازد! مؤلف.
را بر بشریت مسلط ساخته است؛ و در شاخه قوه شهوانی و حیوانی، خدایان، بتان و مدعیان خدایی را به بار آورده است.
— 247 —
و در کنار این درخت زقوم، درخت طوبی عبودیت قرار دارد كه همان جریان و سلسله نبوت است. این درخت، در باغ و بوستان كره زمین میوه های پاکیزه ای -از شاخه های قوه عقلیه- همچون انبیاء، رسل، اولیاء و صدیقان را به بار آورد و به بشریت تقدیم كرد آنگونه كه در شاخه قوه دافعه، حكام عادل و پادشاهان فرشته مانندی پرورش داد و در شاخه قوه جاذبه بزرگواران، سخاوتمندان با مروت، با عفت و جوانمرد را با حسن سیرت و جمال صورت تربیت کرد. این درخت مبارك، نشان داد:
انسان، با ارزش ترین میوه هستی است؛ لذا هم منشأ این درخت پاکیزه و هم منشأ آن درخت پلید، دو جهت "من" است. این دو چهره "من" را كه همچون بذری منشأ و اساس آن دو درخت است، بدین طریق بیان می كنیم:
یک چهره "من" را نبوت بر گرفته است و می رود.
چهره دیگر آن را فلسفه گرفته است و می آید.
چهره اول كه چهره نبوت است، منشأ عبودیت و بندگی خالص برای الله است، یعنی "من" می داند كه بنده خدا و مطیع اوست؛ می داند كه ماهیتش حرفی است؛ یعنی بر معنای غیر دلالت دارد و بر این اعتقاد است كه وجودش تبعی است، یعنی قایم به وجود غیر (یعنی موجودیتش در دست خدا) و ثابت به ایجاد اوست و می فهمد كه مالكیتش وهمی و خیالی است؛ یعنی با اجازه مالكش، نوعی مالكیت صوری و موقت دارد و حقیقتش ظلی است نه اصلی؛ یعنی او یك مخلوق ممكن الوجود و بیچاره و سایه ضعیفی است كه جلوه های یك حقیقت واجب و حقیقی را بازتاب می دهد.
وظیفه اش این است كه مقیاس و میزانی برای صفات و شئونات خالقش قرار گرفته، با درك و شعور، خدمت او را انجام دهد.
لذا هم خود انبیاء و هم اصفیاء و اولیایی كه در سلسله انبیاء هستند، از این دید به "من" نگریستند و اینچنین دیدند و به حقیقت پی بردند و تمام ملك را به "مالك الملك" واگذار و اذعان کردند كه در مِلك ربوبیت و الوهیت آن مالك الملك، شریك و مانندی وجود ندارد و او به معین و مددگاری نیاز ندارد؛ كلید هر چیز در دست وی است‌ و او قدرت هرکار را دارد و اسباب، نوعی پرده ظاهری هستند و طبیعت هم عبارت
— 248 —
است از: شریعت فطری و مجموعه ای از قوانین جاری در هستی که قدرت و عظمت پروردگار به وسیله این قوانین آشکار می گردد.
لذا این چهره تابان و زیبا، جایگاه یك بذر زنده و پر معنی را به خود گرفته است و آفریدگار ذوالجلال، چنان درخت طوبی عبودیت و بندگی را از آن آفریده است كه شاخه های پر بركت آن با میوه های نورانی اش هر سوی عالم بشریت را آراسته است. و با متلاشی ساختن تمام تاریكی های قرن ها و سال های گذشته، ثابت کرده است كه زمان های طولانی سپری شده آن گونه كه فلسفه گمان می كند، یك گورستان بزرگ و دیار نیستی نیست، بلکه یک معراج نورانی است که پله های مختلفی دارد و ارواحی که دنیا را ترک گفته اند، برای انتقال به عالم آخرت و سعادت ابدی از آن استفاده می کنند و به سرزمین پرنوری شباهت دارد که ارواح آماده شده برای سفر، بارهای سنگین شان را در آن رها می کنند و آزادانه پر و بال می گشایند.
اما چهره دوم را فلسفه گرفته است که با معنای اسمی به "من" می نگرد؛ یعنی می گوید: "من" خودش بر خودش دلالت دارد و معنایش در خود اوست و بخاطر خود كار می كند و بر این باور است كه وجودش اصلی و ذاتی است؛ یعنی وجود منحصر به فردی دارد و گمان می كند كه حق زندگی دارد و در محدوده اختیار و تصرفش، او را مالك حقیقی می داند و این گمانش را یك حقیقت ثابت می پندارد و فکر می کند که وظیفه "من" این است که باید خود را دوست بدارد و این خودپسندی او را به پیشرفت و تکامل وادار سازد.
و بدین طریق، ایده خود را روی بسیاری از پایه های فاسد بنا نهاده اند و مافرسوده و بی پایه بودن مبانی شان را در رسائل دیگر، به ویژه در "گفتار ها" مخصوصاً در "گفتار دوازدهم و بیست و پنجم" قاطعانه ثابت كرده ایم.
حتی افرادی همچون: افلاطون و ارسطو و ابن سینا و فارابی كه از نوابغ و چهره های شناخته شده سلسله فلسفه هستند، گفته اند: "هدف نهایی انسان "تشبه بالواجب" یعنی مشابهت پیداكردن به "واجب الوجود است" اینان با صدور چنین حکم فرعونانه ای، "انانیت" را به دره های شرک و گمراهی کشانده و راه را برای گروه ها و دسته های مختلف مشركان از قبیل: اسباب پرستان، بت پرستان، طبیعت پرستان و ستاره پرستان
— 249 —
گشودند. و با بستن درهای عجز و ضعف و فقر و احتیاج و نقص و كوتاهی مندرج در نهاد انسان، راه عبودیت و بندگی را مسدود و سرانجام در باتلاق طبیعت گیر کردند و نتوانستند به شکل کامل از دایرهٔ‌ شرک خارج شوند و درب بزرگ شكر را بیابند.
اما رهروان راه نبوت با بندگی تمام قضاوت کرده اند كه هدف نهایی و وظیفه اساسی انسان این است كه خود را با اخلاق الهی و سجایای نیك بیاراید و با درك عجزش، به قدرت الهی پناه ببرد و با دیدن ضعفش به قوت الهی تکیه کند و با ملاحظه فقرش، به رحمت الهی اعتماد کند و با مشاهده احتیاجش، از غنای الهی یاری بخواهد و با پی بردن به كوتاهی اش، از خداوند آمرزش بطلبد و با دیدن عیب و نقصش، به پاكی كمال الهی اذعان کند.
پس بخاطر انحرافات فلسفه سرکش و نافرمان از دین است که "من" مهارش را خود در اختیار گرفته و با هر نوع گمراهی آلوده شده است؛ به همین دلیل بر سر این چهره "من"، درخت زقومی نشو و نما یافته و با گمراهی هایش بیشتر از نصف عالم انسانیت را از مسیر منحرف ساخته است؛ لذا میوه هایی كه این درخت در شاخه قوه شهوانی و حیوانی اش به بشریت تقدیم می كند، عبارتند از: بت ها و معبودان باطل؛ چون فلسفه اساسا "زور" را نیكو می پندارد، حتی یکی از دساتیر و قوانین آن "الحكم للغالب" است، و می گوید: "حق از آنِ زور است" (٭):اما قانون نبوت می گوید: زور در حق است، نه اینكه حق در زور باشد و با این گفته، ظلم را بر می چیند و عدالت را تامین می كند. مؤلف. و از ظلم پشتیبانی کرده و ظالمان را تشویق می كند و ستمگران را به دعوی الوهیت سوق می دهد. و زیبایی مخلوقات را از خود مخلوق و زیبایی چهره ها را از خود چهره ها می داند وارتباط آن ها را با جلوه های جمالِ مقدس نقاش و آفریدگار اصلی، انکار می کند و به جای اینكه بگوید: "چه زیبا آفریده شده است!" می گوید "چه زیبا است!" یعنی این جمال و زیبایی را همچون یك بت، مورد پرستش قرار می دهد!
و نیز با دلبستن به مظاهر شهرت، ریا، و خود نمایی، از ریا كاران حمایت می كند و بت نما ها را عبادت كننده عبادت كنندگان خود قرار می دهد. (٭):یعنی این بت نما ها برای خوب نمایان شدن در برابر خواهشات پرستش كنندگان شان و به منظور جلب توجه آن ها ریاكارانه وضعیت عبادت گونه را به خود می گیرند، پس از یك جهت عابد و از جهت دیگر معبود می شوند. مؤلف.
— 250 —
در شاخه قوه غضبیه اش نیز، نمرودها و فرعون ها و شدادهای بزرگ و كوچك را پرورانده و بر انسان های بیچاره مسلط ساخته است و در شاخه قوه عقلیه اش، میوه هایی همچون دهریون، ماده گرایان و طبیعت پرستان را در ذهن بشر جا داده و مغز انسان را در هم كوبیده است.
اكنون به منظور روشن شدن این حقیقت، نتایج حاصله از مبانی فاسد فلسفه را با نتایج به دست آمده از اساسات سلسله نبوت، مقایسه میکنیم و از میان هزاران مقایسه، به طور مثال، چهار مورد آن را ذكر خواهیم كرد.
مثال اول: یکی از قواعد مسلم نبوت در حیات شخصی انسان، «تخلقوا بأخلاق الله» است؛ این دستور، پیروان نبوت را فرا می خواند و به اخلاق الهی متصف شوید و با فروتنی به پروردگار روی آورید و با اعتراف به عجز و فقر و كوتاهی تان، بنده درگاه او شوید!
ببین! تفاوت میان این قانون و قانون فلسفه كه می گوید: "تشبه بالواجب، كمال نهایی انسان است و بكوشید تا همچون واجب الوجود شوید"، از كجا تا به كجاست!
آری! ماهیت انسان که سراسر با عجز و ضعف و فقر و احتیاج پایان ناپذیری عجین شده است، كجا و ماهیت ذات واجب الوجودی که قدرت و قوت و غنا و ثروتش بی نهایت است، كجا؟!
مثال دوم: یكی از قوانین نبوت در حیات اجتماعی انسان، "تعاون و همكاری" است كه این قانون بر تمام هستی تسلط دارد و حكمفرما است. از خورشید و ماه گرفته تا نباتات و حیوانات، همگی پیرو این قانون اند و می بینیم كه نباتات در كمك حیوانات و حیوانات در خدمت انسان ها و حتی ذرات مواد غذایی در كمك حجرات بدن قرار دارند.
پس چنین دستور همكاری و قانون سخاوت و اكرام کجا و قانون "جدال" كه از دستورات اجتماعی فلسفه است، کجا؟! آری! فیلسوفان قانون "جدال" را به عنوان اساس و قانون كلی پذیرفته و ابلهانه حکم داده اند: "زندگی جدال و كشمكش است!"
مثال سوم: از جمله نتایج عالی و قوانین سودمند نبوت در مورد توحید الهی این است كه می گوید: «الواحد لا یصدر الاعن الواحد»: "هر آنچه که وحدت دارد، فقط از یك پدید می آید." وقتی در هر چیز به شکل انفرادی آن و در تمام چیز ها به
— 251 —
شکل یک مجموعه، یگانگی وجود دارد، باید پذیرفت كه آفریده و مخلوق یك ذات است؛ اما قانون عقیدتی فلسفه قدیم مدعی است كه: "از یك، فقط یك صادر می شود" (٭):إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد. یعنی از یك ذات، فقط یك چیز صادر می شود، سپس اشیای دیگر به وسیله واسطه ها، از آن یك چیز صادر می شوند! قانون فلسفه قدیم با چنین پنداری پروردگار بی نیاز و توانای مطلق را محتاج واسطه های عاجز وانمود ساخته و به گونه ای اسباب و وسایل را شریك ربوبیت می داند! حتی از این هم پا فراتر نهاده، اسم مخلوق و عنوان "عقل اول" را به خالق اطلاق و سایر ملكش را به اسباب و وسایط تقسیم كردند و راه را برای شرك بزرگی، هموار ساختند.
ببین! آن قانون موحّدانه نبوت كجا و این قانون شرك آلود و آغشته به شرك و گمراهی كجا؟! وقتی اشراقیون كه پیشوایان و پیشتازان حكما و فلاسفه اند، مرتكب چنین اشتباهی شوند، اشتباه گروه های پایین تری همچون ماده گرایان و طبیعت پرستان را خودت مقایسه كن!
مثال چهارم: یکی از مبانی سراسر حکمت نبوت این است که هرچیز و هر پدیده ای، حکمت ها و فایده های فراوان دارد و از آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید كه هر میوه درخت به تعداد تمام میوه های آن درخت، حکمت ها و فایده هایی دارد. حال اگر یکی از آن فایده ها و حکمت ها متوجه خود مخلوق باشد، هزاران نتایج و حکمت متوجه آفریدگار آن است و به او برمی گردد.
اما فلسفه، حكمت و فایده آفرینش هر موجود زنده را متوجه خود او و یا متوجه منافع انسان ها می داند و با این پندار، حکمت های موجود را انکار کرده و مثل آویختن میوه کوچکی همچون خردل به درخت بزرگ و تنومندی، موجودات را بی فایده و بی معنی می بیند!
آن قانون حقیقی و پر راز و حكمت كجا و این دستور عاری از حكمت و مزخرف فلسفه كجا؟!
چون این حقیقت را در حقیقت دهم "گفتار دهم" با تفصیل بیان كرده ایم، در اینجا، به همین مقدار بسنده می كنیم. خود می توانی هزاران مثال را با چهار مثال مذكور مقایسه كنی؛ ضمناً در رساله "اللمعات" به چند نمونه آن اشاره كرده ایم.
— 252 —
با توجه به اینكه فلسفه بر بنیاد چنین مبانی فاسد و نتایج شومی استوار است، حكما و فلاسفه نابغه اسلام، امثال "ابن سینا و فارابی" به زرق و برق ظاهری فلسفه دل باختند و فریب آن را خوردند و با ورود به آن مکتب، به سختی توانستند درجه یك مؤمن عادی را كسب كنند، حتی حجت الاسلامی چون "امام غزالی" این درجه را نیز به آنان نداده است!
و نیز پیشوایان معتزله كه از علمای متبحر كلام محسوب می شوند، فریفته زینت ظاهری فلسفه شدند و گرایش زیادی به آن نشان دادند و عقل را حاكم ساختند و لذا به مشكل توانستند درجهٔ‌ یك مؤمن فاسق و مبتدع را كسب کنند!
و نیز "ابوالاعلی معری" كه یکی از مشاهیر ادبای اسلام است و به بدبینی شهرت دارد، و نیز "عمر خیام" كه به گریه های یتیمانه متصف گردیده است و ادبای دیگری همچون آنان، از لذایذ فلسفه که نفس اماره را نوازش میدهد، بهره گرفتند و به همین علت، سیلی تكفیر و تحقیر اهل حقیقت و كمال را پذیرا شدند و اهل حقیقت با زجر و توبیخ به آنان گفتند: "ای گستاخان! بی ادبی می كنید و در راه كفر و الحاد گام نهاده اید و در دامان ادبیات تان، افراد بی عقیده و بی ایمان را می پرورانید".!
یكی از نتایجِ پایه های فاسد فلسفه این است كه "من"، با آنكه در ذات خود ماهیت ضعیفی مثل هوا یا بخار دارد، اما از آن جهت که فلسفه با نگرش شومش هرچیز را به معنای اسمی می بیند، گویی "منی که به بخار شباهت داشت" به مایع تبدیل می شود، سپس به سبب انس و الفت و غوطه ور شدنش در مادیات، غلظت كسب می كند و بعد ها غفلت و انكار به او دست می دهد و این "انانیت" منجمد می گردد‌. متعاقباً با عصیان و نا فرمانی از اوامر و دستورات الهی، "من" مكدر می شود و شفافیتش را از دست می دهد و سر انجام، آهسته آهسته ضخامت می یابد و بزرگ می شود و صاحبش را می بلعد. به این هم اكتفا نکرده و تحت تأثیر افكار انسانی، متورم می شود و انسان ها و حتی اسباب را با خود مقایسه می کند و برای نفس خود نوعی تفرعن قایل می شود- با وجودی كه نفس از آن متنفر و منزجر است- اینجاست كه ژست مبارزه با اوامر خالق ذو الجلال را می گیرد و می گوید: مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَ هِىَ رَم۪يمٌ (يس: ٧٨) و به گونه ای كه قدیر مطلق را به مبارزه بطلبد، او را متهم به عجز می سازد،
— 253 —
حتی در اوصاف خالق ذوالجلال مداخله کرده و هرآنچه را كه مطابق امیال و خواهش هایش نباشد و خوشایند تفرعن نفسش واقع نشود، رد، انكار و یا تحریف می كند. مثلاً:
گروهی از فلاسفه، اسم "موجب بالذات" را به پروردگار اطلاق و اختیار و اراده اش را نفی كرده اند و شهادت تمام هستی را بر اراده مطلقش، تكذیب کرده اند. سبحان الله! عجب موجودی است این انسان! با آنكه تمام موجودات هستی از ذرات گرفته تا خورشید با شکل و سیماهایی که برای شان برگزیده شده است و با انتظامات، حكمت ها و میزان هایشان، آشكارا بر اراده خالق خود دلالت دارند، باز هم چشم فلسفه آن را نمی بیند! کور باد چنین چشمی!
گروهی دیگر از فلاسفه مدعی اند كه "علم الهی به جزئیات تعلق نمی گیرد"! اینان شمول پرعظمت علم الهی را نفی كرده و در این مورد، دست رد بر گواهی صادقانه همه موجودات زده اند.
از سوی دیگر، فلسفه، اسباب را مؤثر و طبیعت را آفریننده می داند - طوری كه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت ثابت شد- و مهر درخشان و آیت مخصوص خالق ذوالجلال را بر روی اشیا و موجودات نمی بیند و بخشی از موجودات را که در واقع هرکدام یک نامه از سوی پروردگار بی نیاز هستند به طبعیت عاجز و جامد و فاقد شعوری كه جز تصادف و نیروی كور، چیزی در دست ندارد، سپرده و این طبیعت را مصدر اشیا تلقی می کند.
و از سوی دیگر، فلسفه نتوانست درب آخرت را پیدا کند، لذا به انکار رستاخیز پرداخت و مدعی ازلیّت ارواح شد، حال آنکه پروردگار متعال با تمام نام هایش و هستی با همه حقایقش و پیامبران با تعالیم برحق شان و کتاب های آسمانی با تمام آیات شان به رستاخیز و آخرت گواهی می دهند؛ این مطلب را در گفتار دهم (رساله حشر) ثابت کرده ایم و بدین طریق می توانی مسائل دیگر را هم به این خرافات قیاس کنی.
آری! گویی شیاطین با منقار و چنگال "من"، عقل فلاسفه بی دین را ربوده و در دره گمراهی افگنده و آن را قطعه قطعه کرده اند!
— 254 —
پس "من" در عالم كوچك انسان، همچون طبیعت در عالم بزرگ است، هر دو، از جمله طاغوتها به شمار می آیند
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقٰى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللّٰهُ سَم۪يعٌ عَل۪يمٌ
(البقرة: ٢٥٦)
برای روشن ساختن حقایق گذشته، مناسب می دانم تا ترجمه یك واقعه خیالی را كه به صورت سیاحتی تخیلی و شبیه به نظم، در "لمعات" نوشته بودم، در اینجا ارائه کنیم:
هشت سال قبل از تألیف این رساله، در استانبول بودم و ماه مبارك رمضان بود، در آن روز ها، سعید قدیم- كه به فلسفه اشتغال داشت- در آستانه تبدیل شدن به سعید جدید بود و هنگامیكه در باره سه ایده و آیین، كه در پایان سوره فاتحه با بیان صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّٓالّ۪ينَ به آن ها اشاره شده است تفكر می كردم، یك واقعه تخیلی و حادثه مثالی را که شبیه به خواب بود دیدم، بدین شكل:
خود را در صحرای بزرگی می دیدم. ابر سیاهی آسمان را پوشانده و سراسر زمین را تاریكی رنج دهنده و نفس گیری فرا گرفته بود. نه نسیمی می وزید و نه روشنی ای به چشم می خورد و نه اثری از آب مشاهده می شد. گمان می کردم که هر طرف پر از جانواران و موجودات مضر و ترسناك است. در این هنگام به قلبم خطور كرد كه در آن سوی زمین آب گوارایی وجود دارد و نسیم ملایمی می وزد و نور و روشنایی پیدا می شود؛ پس به ناچار به آن سمت رفتم، دیدم كه بدون اخ درر به آن طرف برده می شوم. در زیر زمین به غاری داخل شدم که به تونل شباهت داشت. در داخل زمین قدم به قدم حرکت كردم. دیدم كه پیش از من نیز افراد زیادی از آن راه زیر زمینی گذشته اند، اما موفق به تكمیل راه نگردیده اند، چون در هر گوشه و كنار، خفه شده و در همانجا مانده اند. صدا های برخی از این سیاحان را مدتی شنیدم،
رفته رفته، صدا های شان گم می شد.
ای دوستی كه با خیالت در این سیاحت تخیلی مرا همراهی می كنی!
آن زمین، عبارتست از: "طبیعت" و "فلسفه طبیعی" و آن تونل، ایده و آیینی است كه اهل فلسفه، برای رسیدن به حقیقت با افكار شان گشوده اند، و جای پاهایی که دیدم
— 255 —
به مشاهیری همچون افلاطون و ارسطوتعلق
(٭):اگر بگویی: تو كیستی كه با این مشاهیر مقابله و مبارزه میكنی؟ آیا تو به اندازه مگس هستی تا در پرواز عقابها مداخله كنی؟
می گویم: با داشتن استاد ازلی همچون قرآن، مجبور نیستم برای عقابهایی كه شاگردان فلسفه ضلالت آلود و عقل اوهام آلود هستند، در راه حقیقت و معرفت، به اندازه بال مگس قدر و قیمت بدهم، هر چند كه من از آن ها پایین تر باشم، استاد آنان نیز هزار بار از استاد من پایین تر است. به فضل و همت استادم ماده یی كه آن ها را غرق کرد، نتوانست حتی پایم را تر كند! بلی! شخص عادی كه حامل قوانین و اوامر پادشاه بزرگی باشد، میتواند دست به چنان كار های بزرگی بزند كه مشاور پادشاه كوچك از انجام آن عاجز است!
دارد و صداهایی كه به گوشم می رسید، صدای نوابغی همچون ابن سینا و فارابی بود. بلی! در چندین جا بعضی از گفته ها و قوانین ابن سینا را می دیدم، اما بلا فاصله صداها قطع می شد و نمی توانست ادامه پیدا كند؛ یعنی خفه می شد. به هر حال، برای رهانیدن تو از حیرت و تعجب، گوشه ای از حقیقت پنهان را در پرده خیال نشانت دادم. اكنون، باز به سیاحتم بر می گردم: در طول راه، دو چیز به من داده شد:
یكی: چراغی بود که تاریكی طبیعت زیر زمین را می زدود.
دیگری: وسیله بزرگی بود كه صخره ها و سنگ های كوه مانند را می شكافت و راه را برایم می گشود، در این اثنا، زمزمه ای به گوشم رسید که می گفت: این چراغ و ابزار از مخزن قرآن به تو داده شده است. در هر حال، زمان زیادی را بدین منوال پیمودم.
دیدم كه به آن سمت رسیده ام. خورشید در آسمان صاف و نیلگون می درخشد، فصل، فصل زیبای بهار است. نسیم روح افزایی می وزد و آب بسیار لذیذ و گوارایی، جاری است. بدین ترتیب، خود را در عالمی سبز و خرم و آرام و شادی بخش، یافتم و خدا را سپاس گفتم.
سپس به خود نگریستم: فهمیدم كه مالك خودم نیستم و كسی مرا می آزماید. بار دیگر خود را در همان وضعیت اول در صحرای بزرگ مشاهده کردم دیدم که ابر سیاه بر همه جا سایه افکنده است، احساس كردم كه شخصی به راه دیگری مرا سوق می دهد. این بار در زیر زمین نه، بلكه روی زمین راه می رفتم و قصد داشتم به سمت دیگری بروم. در این سیاحت چنان اوضاع و احوال عجیب و غریبی مشاهده كردم كه وصف ناپذیر است. دریا بر من خشمگین بود، طوفان مرا تهدید می کرد و هرچیز برایم مشكل می آفرید؛ اما باز هم به كمك وسیله ای كه از جانب قرآن به من داده شده بود، از موانع
— 256 —
می گذشتم و بر مشكلات فایق می آمدم. در مسیر راه به اطرافم نگریستم. در هر طرف، جنازه های گردشگران به چشم می خورد، از هزاران نفر فقط یكی توانسته بود این سفر را به پایان برساند. به هر شكل که بود، از ظلمت آن ابرها نجات یافتم و به آن سوی زمین رسیدم، و با خورشید زیبا روبرو شدم و با استنشاق نسیم روح بخش و با گفتن "الحمد لله" در آن عالم بهشت مانند به گشت و گذار پرداختم.
در آنجا هم به حال خود رها نشدم کسی مزاحمم می شد، مثل اینكه می خواست راه دیگری به من نشان دهد، او فوراً مرا به آن صحرای وحشتناك آورد.. متوجه شدم كه چیزهای مختلفی با اشكال گوناگون از بالا سرازیر است؛ بعضی مانند آسانسور، بعضی همچون هواپیما و بعضی مثل ماشین و بعضی به شكل زنبیل. هر كسی که به اندازه قدرت و استعدادش، بر یکی از آن ها سوار می شد، بالا كشیده می شد، من هم سوار یكی از آنان شدم، دیدم در ظرف یك دقیقه مرا بالاتر از ابر ها برد و بر فراز كوه های بسیار زیبا و سرسبز قرار داشتم؛ این کوه ها به حدی بلند بودند که ابرها در نیمه راه ماندند. در هر طرف، نسیم بسیار لطیف، آب بسیار گوارا و روشنی بسیار دلپذیری به چشم می خورد.
وقتی به اطراف نگریستم، دیدم که آن منازل و وسیله های نورانی که به آسانسور شباهت داشتند، در هر طرف مشاهده می شود. حتی در دو سیاحت قبلی ام و در آن سوی زمین نیز آن ها را دیده بودم، اما در این مورد چیزی نمی دانستم، ولی اكنون می فهمم كه این منازل، جلوه های آیات قرآن كریم اند.
بدین طریق، راه اولی كه با الضَّٓالّ۪ينَ بدان اشاره شده است، عبارتست از: راه و آیین كسانی كه فریب مفهوم طبیعت را خورده و پیرو فكر طبیعت گرایان هستند. شما خود احساس كردید كه در این راه، چه مشكلاتی برای گذشتن به حقیقت و نور وجود دارد!
و راه دوم كه با الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ بدان اشاره گردید، عبارتست از:
راه و آیین اسباب پرستان و كسانی كه آفریدن و تأثیر گذاری را به اسباب و وسایل نسبت می دهند و مثل حكمای مشائیون، می خواهند فقط با عقل و فكر، به حقیقت الحقایق و معرفت پروردگار راه بگشایند؛ اما راه سوم كه با اَلَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ به آن اشاره شد، عبارتست از: جاده نورانی و صراط مستقیم اهل قرآن، كه یك آیین آسمانی رحمانی و نورانی بسیار كوتاه راحت و امن است و فراروی همگان گشوده شده است.
— 257 —

مقصد دوم

"به تحولات ذرات از حالتی به حالت دیگر، اختصاص دارد"
و به ذره ای از گنجینه ی آیه کریمه ذیل اشاره می کند:
وَقَالَ الَّذ۪ينَ كَفَرُوا لَا تَاْت۪ينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلٰى وَ رَبّ۪ى لَتَاْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ
(سبأ: ٣)
این مقصد، گوشه ای از گنجینه بزرگ آیه کریمه فوق را بیان می دارد؛ به عبارت دیگر، گوهری را که در صندوقچه ذرّه (اتم) قرار دارد، مورد بحث قرار می دهد و شامل بخش بسیار ناچیزی از حرکات، گردش و وظایف ذرّه می شود؛ این مقصد از یک مقدمه و سه نقطه تشکیل شده است:

مقدمه

گردش ذرات و انتقال اتم ها از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: تکان و گردش قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن آیات تکوینی در کتاب هستی؛ پس این گردش آن گونه که ماده گرایان و طبیعت پرستان گمان می کنند، بازیچه تصادف و حرکت خودسر و آشفته و بی معنی نیست، زیرا هر ذرّه و تمامی ذرّات، همچون موجودات دیگر در آغاز حرکت شان «بسم الله» می گویند. و بارهای بسیار سنگینی را که بالاتر از طاقت و توان آن ها است، حمل می کنند؛ چنانکه دانهٔ‌ صنوبر، درخت بزرگ و تنومند صنوبر را بر دوش می کشد.
و در فرجام کار و پایان وظیفه اش نیز "الحمد لله" می گوید و از خداوند سپاسگزاری می کند؛ چون توانسته است صنعت زیبا و نقش و نگار نیکویی را که عقل با دیدنش در حیرت و شگفت می ماند، نشان دهد و بدین طریق اثری را به نمایش گذاشته است که انگار همچون قصیده ای به مدح و ستایش آفریدگار ذوالجلال آن می پردازد؛ برای درک بهتر این مطلب به انار و ذرّت (جواری) دقت کن!
— 258 —
آری! گردش و تحول ذرّات
(٭):حاشیه ای است برای مقصد دوم و برای جمله ی طولانی ای که از تحولات ذرات بحث می کند. در چند جای قرآن کریم، "امام مبین" و "کتاب مبین" ذکر شده است. برخی از مفسرین بر این باورند که هردو به یک معنی هستند و دیگران گفته اند: معنی شان مختلف است و حقیقت آن دو را به اشکال گوناگون تفسیر کرده اند؛ خلاصه گفته های شان این است که: "کتاب مبین" و "امام مبین" دو عنوان برای علم الهی هستند. و بنده در پرتو فیوضات قرآن کریم، بر این باور هستم که:
"امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است و بیشتر به عالم غیب مینگرد تا عالم شهادت؛ یعنی به نسبت زمان حاضر، بیشتر به گذشته و آینده می نگرد؛ به عبارت دیگر: "امام مبین" سجل و پروندهٔ‌ قدر الهی است و بیش از آنکه به وجود ظاهری اشیا بنگرد، به اصل و نسل و ریشه ها و هسته های آن نگاه می کند. موجودیت این پرونده در "گفتار بیست و ششم" و در حاشیه "گفتار دهم" ثابت شده است. آری! این "امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است، به این معنی که: وقتی مبادی و ریشه ها و بنیه های اشیا، نتایج زیبا و صنعتگرانه ای به بار می آورند و فرآورده های منظمی تولید میکنند، در حقیقت نشان میدهند که این نظم و صنعت و استحکام، در پرتو نوشته های پرونده علم الهی به پایهٔ‌ کمال می رسد، آنگونه که نتایج، نسلها، و هسته های اشیای فهرست و برنامه های آینده را با خود دارند، نشان میدهند که پرونده کوچکی برای اوامر الهی هستند. پس میتوان گفت که: هسته یک درخت، به منزله مجسمه بسیار کوچکی، تمام برنامه ها و فهرستهایی را که ساختار درخت را تنظیم می کند، با خود دارد و اوامر تکوینی ای را که برنامه ها و فهرستهای آن درخت را معین میسازد نیز، در خود گنجانده است.
گزیده سخن اینکه: "امام مبین" به منزله فهرست و برنامه های درخت آفرینش است؛ درختی که به سوی گذشته و آینده و عالم غیب، شاخ و برگ دوانده است؛ از این رو "امام مبین" دفتری است برای تقدیر الهی و مجموعه ای از مبانی و مقررات او به شمار می آید. و با فرمان و املای این مبانی، ذرّات به حرکت واداشته میشوند و جهت انجام وظایف شان در اشیا سوق داده میشوند.
اما "کتاب مبین" نسبت به عالم غیب، بیشتر به عالم شهادت مینگرد؛ یعنی به زمان حاضر بیشتر نگاه میکند تا به زمان گذشته و آینده. پس "کتاب مبین" عنوان قدرت و اراده الهی است و دفتر و کتابی است برای قدرت و اراده او؛ به عبارت دیگر: اگر "امام مبین" دفتر تقدیر الهی باشد، "کتاب مبین" دفتر قدرت الهی است؛ یعنی انتظام و زیبایی هایی که در وجود، ماهیت، صفات و عملکردهای هر پدیده ای وجود دارد، بیانگر این است که با دستور و فرامین یک قدرت کامل و با قوانین یک اراده نافذ بر هرچیز و هر پدیده ای وجودی پوشانیده می شود، صورت هایش معیّن میگردد و اندازه و شکل خاصی به آن داده می شود؛ پس می توان گفت: بر اساس این قوانین، لباس هستی و وجود مخصوص هرچیز، بُرش و دوخته می شود و پوشانیده می شود و شکل و صورت ویژه ای، به آن ارزانی میگردد. موجودیت این دفتر در رساله "قدر الهی و جزء اختیاری" به اثبات رسیده است. و "امام مبین" هم در همین رساله ثابت شده است.
اکنون حماقت فلاسفه و گمراهان را ببین! اینان موجودیت لوح محفوظ قدرت الهی را درک کرده و جلوه ها و بازتابهای کتاب رحمت پروردگار را احساس و اراده نافذ او را در اشیا مشاهده کرده اند، اما بازهم اسم "طبیعت" را بر آن ها اطلاق کرده و نور آن جلوه ها و بازتابها را خاموش ساخته اند!
بدین ترتیب با املای امام مبین؛ یعنی با حکم و دستور قَدَر الهی، قدرت الهی، سلسلهٔ‌ موجودات را که هر کدام علامتی برای یگانگی اوست، در لوح (تابلو) "محو و اثبات" - که صفحه مثالی زمان است- مینویسد و می آفریند و ذرات را به حرکت وامیدارد.
پس حرکات ذرات، در واقع همان تکان ها و اهتزازاتی است که در هنگام نوشتن و نسخه برداری و عبور موجودات از عالم غیب به سوی عالم شهادت؛ یعنی ازعلم به سوی قدرت به میان آمده است؛ اما "لوح محو و اثبات" دفتر مبدّلی است برای لوح محفوظ بزرگ و تغییر ناپذیر. و در دایره ممکنات، تابلویی است برای "نوشتن و پاک کردن" اشیایی که همواره در معرض مرگ و زندگی و فنا و هستی هستند. و حقیقتِ آنچه که ما آن را زمان می نامیم و همچون نهر بزرگی در هستی جریان دارد نیز، به منزله صفحه و مرکّبی است برای نوشته های قدرت الهی در تابلوی محو و اثبات؛ لا یعلم الغیب الا الله. مؤلف.
از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: حرکات
— 259 —
و تکان های معنی داری که از نوشتن و پاک کردن کلمات قدرت الهی در تابلوی (لوح) "محو و اثبات" ناشی می شود؛ این تابلو عبارتست از: حقیقت زمان سیّال و صفحهٔ‌ مثالی (فرضی). این نوشتن با نسخه برداری از "کتاب مبین" که عنوان قدرت و اراده الهی است، صورت می گیرد و در آفرینش موجوداتی که از عالم شهادت و زمان حاضر تشکیل یافته است، محور تصرف الهی است. و این نسخه برداری هم بر اساس مبانی امام مبین صورت گرفته است که عنوان أمر و اراده الهی به شمار می رود و اصل و فرع اشیا، یعنی اصلِ هرچیز گذشته و فرع هرچیز آینده، همراه با مشخصاتش - که بخشی از عالم غیب است- در آن درج است.

نقطهٔ‌ اول

دارای دو مبحث است

مبحث اول

در حرکت و توقف هر ذرّه، دو نور توحید می درخشد که به دو خورشید تابان می مانند.
چنانکه در اشاره نخست "گفتار دهم" با اجمال و در "گفتار بیست و دوم" به تفصیل ثابت شده است، هر ذرّه و اتم، اگر مأمور الهی نباشد و با اجازه و تصرف او حرکت نکند و با علم و قدرتش متحوّل نشود، لازم است از علم بی پایان و قدرت نا محدودی برخوردار باشد و چشمی نیز برای دیدن هرچیز داشته باشد. و دارای وجهی
— 260 —
باشد که متوجه هر چیز است و سخنی که حاکم بر همه چیز. زیرا هر یکی از ذرّات عناصر، این توان را دارد تا در جسم هر موجود زنده ای به گونه منظّم کار کند و حتی عملاً مشغول کار است. نظام و ساختمان اشیا و قوانینِ ترکیب و ساختار آن ها با یکدیگر فرق دارد. بدون آگاهی از نظام و ساختار آن ها، هیچ کاری نمی توان کرد، حتی اگر کاری هم صورت بگیرد، خالی از اشتباه نخواهد بود. حال آنکه هر کار، بدون اشتباه انجام می یابد. پس این ذرّات یا با دستور و اجازه و علم و اراده کسی که علم فراگیر دارد، کار می کنند و یا اینکه خودشان بایستی علم فراگیر و قدرت گسترده داشته باشند!
آری، هرکدام از ذرّات هوا می تواند به جسم هر جانداری وارد شود و در درون میوهٔ‌ هر گل نفوذ کند و وارد ساختمان هر برگ شود و در آنجا کار کند. حال آنکه ساختار و تشکیلات آن ها با یکدیگر فرق دارد و نظم و سیستم شان متفاوت است؛ به گونه مثال: اگر کارخانهٔ‌ میوهٔ‌ انجیر به کارخانه بافندگی شباهت داشته باشد، کارخانهٔ‌ میوه انار نیز همانند کارخانه قند و شکر خواهد بود (با اشاره به تفاوت موجود میان کارخانهٔ‌ بافندگی و شکر سازی، به تفاوت های آن دو میوه اشاره می شود) بدین سان هر میوه و هر پدیده ای، ساختمان و برنامهٔ‌ خاص خود را دارد.
لذا، این ذرات هوا، وارد هر یکی از آن ها می شود و با سنجش و مهارت فوق العاده ای بدون کوچک ترین اشتباهی کار می کند و پس از انجام وظیفه اش برمی خیزد و آنجا را ترک می کند.
پس لزوماً باید ذرّة متحرک از چگونگی شکل و قیافه و اندازه ای که بر حیوانات و گیاهان و میوه ها و گل ها پوشانده شده است، آگاه باشد و خودش هرچیز را بداند و یا اینکه این کارها را با دستور و اراده کسی که از آن ها آگاه است، انجام دهد.
هر ذرّة ساکن و آرام خاک، این توان را دارد تا بذر و هسته هر گل و گیاه و هر درخت و میوه را در آغوش خود بپروراند و بارور سازد؛ زیرا هر ذره به محض قرار گرفتن در مشتی خاک - که این مشت خاک از آنجایی که از ذرات همگون ترکیب یافته است، به منزله ذره واحدی است - برای خود کارخانه مخصوصی همراه با تمامی ابزار و آلاتی که بدان نیاز دارد، در آنجا می یابد، پس در اینجا چند راهکار متصور است: یکی اینکه در این مشتی خاک، کارخانه های معنوی دقیق و منظمی به تعداد همهٔ‌ درختان
— 261 —
و گیاهان و گل ها و میوه ها موجود باشد! و یا اینکه در آنجا علم و قدرت فراگیری وجود داشته باشد و هرچیز را از نیست بیافریند و هر بخش هرچیز را به خوبی بفهمد؛ و یا اینکه این کارها با نیرو و قدرت یگانه توانایی که هرچیز را میداند و توان هر کار را دارد، انجام یابد.
اگر یک شخص بی سواد، عادی، بی خبر از دنیا و نابینا به اروپا سفر کند، و در کارخانه ها و کارگاه های آنجا دست به کار شود و در هر بخشی از صنایع و ساختمان ها، کارهای عجیب و بی نظیری را که نشان دهنده هنر، حکمت و مهارت حیرت انگیز اوست، انجام دهد، هر بیننده و آدم با شعوری خواهد فهمید که آن مرد، این کارها را به تنهایی انجام نمیدهد، بلکه استاد دانائی به او می آموزد و او را به کار می گمارد.
و نیز شخصی را فرض کنیم که نابینا و ناتوان است و در کلبه کوچک خود نشسته است. از بیرون مشتی سنگ ریزه و مواد ناچیزی همچون استخوان و پنبه به داخل فرستاده می شود و در عوض از آن کلبه ناچیز، چندین کیلو گرام شکر، چندین توپ پارچه، هزاران قطعه جواهر، لباسهای زیبا و فاخرانه و غذاهای دلچسپ و لذیذ به بیرون صادر شود. آیا کسی که ذره ای عقل داشته باشد، نخواهد گفت: آن شخص نابینا و زمین گیر فقط یک نگهبان است و مالک اعجازگر این کارخانه او را استخدام کرده است؟
این چنین است شیوه کار و گردش ذرات هوا در درون گیاهان و درختان و گلها و میوه هایی که هر کدام به منزلهٔ‌ نامه ای است از جانب پروردگار بی نیاز و اثری است ارزشمند از صنعت ربانی و معجزه ای است از قدرت الهی و پدیده خارق العاده ای است از حکمت او؛ پس این ذرات با دستور آفریدگار حکیم ذوالجلال و فاطر کریم ذوالجمال حرکت می کنند و با ارادهٔ‌ او، از جایی به جای دیگر میروند.
ذرات خاک نیز با فرمان او بذرها و هسته ها را در بستر خویش می پرورند و به شکوفه و سنبل تبدیل می کنند؛ شکوفه و سنبلی که هر کدام به منزله دستگاه و چاپ خانه و انباری است که با یکدیگر فرق دارند و ساختمان هیچکدام، مشابه دیگری نیست، بلکه هر یک، بسان تابلوی جداگانه و متفاوتی تجلی نام های نیکوی پروردگار را اعلان میدارد و سروده ای است که کمالات او را بر می شمارد. بدون شک این بذرها با دستور پروردگاری که مالک فرمان كُنْ فَيَكُونُ است کار می کنند و به فرمان او منشأ گیاهان
— 262 —
و درختان شده اند؛ زیرا هرچیز در تسخیر اوست و بدون اجازه و اراده و نیروی او آب از آب تکان نمی خورد و این امری است ثابت و یقینی و ما بدان ایمان داریم.

مبحث دوم

اشاره کوتاهی است به حکمت های موجود در گردش ذرات و وظایف آن ها
ماده گرایانی که عقل شان به چشمان شان سقوط کرده چیزی جز ماده را نمی بینند و با حکمت پوچ و فلسفه بی بنیاد شان، گردش ذرات را یک امر تصادفی می پندارند و این پندار را پایه و اساس تمام گفته ها و دستورات خویش قرار داده و آن را مصدر مخلوقات الهی نشان داده اند.

کسی که ذره ای شعور داشته باشد، می داند که آنان مخلوقات زیبا و سراسر حکمت و ظرافت را یک چیز آشفته و معمولی و بی معنی می دانند و در واقع با این رویکرد به دوری و محرومیت خود از عقل و منطق اذعان می کنند؛ اما از دیدگاه قرآن حکیم در گردش ذرات و اتم ها، اهداف و حکمت های ف&8Qانی موجود است و بسیاری از آیات آن که یکی از آن ها آیه ذیل است، به وظایف ذرات و حکمت های آن، اشاره میکند وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ (الإسراء: ٤٤)

در اینجا به عنوان نمونه فقط به چند مورد آن اشاره خواهیم کرد:
اول: خداوند واجب الوجود برای به نمایش گذاشتن پرتوهای جدیدی از آفرینش، با قدرتش ذرات را به گردش در می آورد و وظایفی را به آن ها می سپارد، بدین گونه که: هر روح را به تنهایی "الگو" قرار داده و همه ساله جسد جدیدی از معجزات قدرتش بر آن می پوشاند و با حکمتش از هر کتابی، هزاران کتاب متفاوت را نسخه برداری می کند و حقیقت واحدی را در صورت های جداگانه ای نشان می دهد و زمینه را برای آمدن عالم ها و موجودات جدیدی فراهم می کند و آن ها را دسته دسته، یکی پس از دیگری روانه هستی می سازد.
دوم: خداوندی که مالک الملک ذوالجلال است، این دنیا، به ویژه روی زمین را بسان مزرعه پهناوری آفریده است؛ یعنی به گونه ای آماده کرده است که قابلیت به بار آوردن محصولات ترو تازه را دارد؛ او می خواهد معجزات قدرت بی پایانش را در این
— 263 —
مزرعه کِشت و دَرو کند. بدین منظور در مزرعه پهناور روی زمین، ذرات را با سنجش تمام به حرکت واداشته و با نظم خاصی به کار می گمارد و در هر عصر و در هر فصل و در هر ماه و شاید در هر روز و هر ساعت، کائنات و پدیده های تازه ای از معجزات قدرتش به نمایش می گذارد؛ پس با گردش این ذرات، هدایایی از گنجینهٔ‌ رحمت بیکران خویش را به نمایش گذاشته و نمونه هایی از معجزات قدرتش را نشان می دهد.
سوم: پروردگار سبحان، ذرات را با کمال حکمت به گردش در آورده و با کمال انتظام به کار گماشته است، تا با موجودات زیبایی که نقش و نگارهای اسماء الهی هستند، زمینه را برای معرفی و بازگو کردن جلوه های آن اسماء فراهم سازد؛ از این رو در زمین بسیار محدودی، آثار بی شماری نشان می دهد و در صفحه کوچکی، آیات تکوینی زیادی را که حامل مفاهیم و پیام های زیبایی هستند، می نویسد.
آری، محصولات سال گذشته با محصولات و فراورده های امسال از نظر ماهیت یکسان اند، اما معانی و مدلولات شان به کلی متفاوت است؛ زیرا با تغییر تعینات اعتباری (با دگرگون شدن نمای ناپایدار آن ها) معانی شان نیز تغییر و افزایش می یابد. با آنکه تعیینات اعتباری و مشخصه های موقت، تغییر ناپذیر و ظاهراً فانی هستند، اما معانی زیبای شان نگهداری می شود و استمرار می یابد و باقی می ماند.
پس برگ ها و گل ها و میوه های درختِ بهار پارسال از آنجایی که روح ندارد، عیناً مثل برگ ها و میوه های بهار امسال اند و فقط از لحاظ مشخصه های اعتباری باهم فرق دارند؛ این مشخصه ها آمده اند تا جای مشخصه های قبلی را بگیرند و بدین طریق، معانی اجراأت اسماء الهی را که تجلیات آن ها همواره در حال تجدید و تازه شدن است، بازگو می کند.
چهارم: آفریدگار حکیم در این مزرعه تنگ و محدود دنیا و در کارگاه زمین، ذرات را به گردش در می آورد و در پرتو آن ها کائنات را سیّال و موجودات را سیّار میسازد، تا بدین طریق لوازمات یا تزیینات و یا محصولات مناسبی را برای عالم های نا محدودی همچون عالم مثال و عالم ملکوت و عالم های اخروی دیگر تدارک ببیند؛ پس پروردگار متعال در این زمین کوچک، محصولات و نتایج معنوی بسیار زیادی برای عالم های بسیار بزرگ و پهناور آماده می سازد؛ و از دنیا سیلاب دوامداری را که
— 264 —
از خزانه قدرت مطلقش سرچشمه گرفته است جاری ساخته و به عالم غیب و بخشی را هم به عالم های اخروی می ریزد.
پنجم: پروردگار متعال، ذرات و اتم ها را با قدرت و حکمتش به گردش در آورده و با نظم کاملی به کار گماشته است، تا بدین طریق، در این زمین تنگ و محدود و در زمان اندک و متناهی، کمالات بی نهایت و جلوه های نا محدودِ زیبایی ها و تجلیات بی شمارِ بزرگی و عظمت خویش را با تسبیحاتی که برای او انجام یافته است، نشان دهد؛ لذا موجودات را وامی دارد تا در یک زمان متناهی و زمین محدود، به گونهٔ‌ نامتناهی او را تسبیح بگویند، و بدین سان پرتوهایِ زیبایی و کمال و جلال و عظمت خویش را نشان می دهد و در نتیجه آن، بسیاری از حقایق غیبی و میوه های مربوط به آخرت نقش و نگارهای مثالی را از هویت و صورت های باقی و ماندگار موجودات فانی، ایجاد می کند. پس باید گفت: کسی که ذرات را به گردش در آورده و این همه مقاصد بزرگ و حکمتهای والا را بروز می دهد، همان پروردگار یگانه است. در غیر این، لازم است تا هر ذره، عقلی به بزرگی خورشید داشته باشد!.
مانند این پنج نمونه، می توان مثال های زیادی در مورد گردش سنجیده شده ذرات، ارائه کرد که شاید شمار این مثال ها به بیش از پنج هزار برسد؛ اما فلاسفهٔ‌ خیره سر، گردش آن ها را بیهوده و عاری از حکمت پنداشته اند! و در حقیقت، آن ها گمان می کنند که دو نوع گردش ذرات و اتم ها، که یکی آفاقی و دیگری انفسی است (٭):اتم ها نیز همچون کره زمین، هم به دور خود میچرخند و هم به دور یکدیگر. در اینجا به همین نکته جلب توجه شده است. و با شور و جذبهٔ‌ الهی صورت می گیرد و همچون مرید مولوی، (٭):عنوانی که به مریدان طریقت منسوب به مولانا اطلاق می گردد و در اینجا به رقص و گردش مریدان مولوی در هنگام سماع اشاره شده است. غرق در ذکر و تسبیح خداوند است، عملی است خودسرانه و رقصی است بی معنی و بیهوده!
از اینجا می توان دریافت که علم این فلاسفه، علم نیست، بلکه جهل است و حکمت شان نیز پوچ و عاری از حکمت است.
در نقطه سوم، ششمین حکمت نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت.
— 265 —

نقطهٔ‌ دوم

در هر ذره، دو گواه صادق بر وجود و یگانگی خداوند، موجود است.
آری، ذره، با آنکه ناتوان و بی جان است، اما آگاهانه وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهد و بارهای سنگینی را بر میدارد و بدین طریق، قاطعانه بر وجود خداوند متعال ادای شهادت می کند و نیز در هنگام حرکاتش، نظام حاکم بر هستی را رعایت کرده و به هر جا قدم نهاد، نظم مخصوص آنجا را مد نظر قرار میدهد و همانند و طن اصلی اش در آنجا رحل اقامت و با این عملکردهایش هم، به وحدانیت خداوند و احدیت مالک الملک والملکوت گواهی می دهد. و خاطر نشان میسازد که: ذره از هر کسی که باشد، محل گردشش نیز از آنِ اوست؛ یعنی ذره با ناتوانی و بارهای بسیار سنگین و وظایف فراوانش، خاطر نشان می سازد که با دستور و پشتوانهٔ‌ پروردگاری که توانای مطلق است، بر سر پا می ایستد و حرکت می کند و حرکت همگون و گردش موافقش با نظام حاکم بر سراسر هستی و داخل شدنش به هرجا بدون برخورد با هیچ گونه مانعی، دال بر این است که او، با قدرت و حکمتِ یگانه پروردگار دانا کار می کند.
آری! آن گونه که یک سرباز از لحاظ درجات نظامی، با گروهان و دسته و گردان و هنگ و لشکرش پیوند و رابطه ای دارد و به تناسب این پیوند و رابطه، در هر یک از آن بخش ها وظیفه و مأموریتی دارد، اما زمانی میتواند از این پیوندها و وظایف، خود را آگاه ساخته و حرکتی هماهنگ و مناسب داشته باشد که تحت مقررات نظامی آموزش ببیند و از دستور و قانون یگانه فرمانده بزرگی که بر تمام آن بخش ها فرمان می راند، اطاعت کند.
بدین سان، هر ذره نیز در داخل مرکباتی که از بخش های مختلف و مخلوط تشکیل یافته است، جایگاه مناسبی دارد و پیوندش با اجزای دیگر به حدی حساس است که منافع گوناگون و متفاوتی وابسته به آن است و در قسمتی از آن مرکبات، وظیفه جداگانه ای به او سپرده شده است که نتایج پربار و متفاوتی به بار می آورد، پس حفاظت و نگهداری پیوند و رابطه این ذره در داخل مرکبات و جابجا ساختنش در آن ها به پروردگار یگانه اختصاص دارد؛ همو که سراسر هستی در قبضه تصرف اوست. به گونه
— 266 —
مثال: ذره ای که در آدمک چشم آقای "توفیق" (٭):اولین کاتب رساله ی نور است. قرار دارد، با اعصاب و سلول های حرکت کننده و احساس کننده، و با شریان ها و رگ های خون و با چهره و سر و بدن و حتی با مجموعه انسان ها ارتباط دارد و در هر یکی از آن ها کار و وظیفهٔ‌ سودمندی را انجام می دهد.
این ارتباط و پیوند منظم و سنجیده شده و سودمند نشان میدهد که:
این ذره را کسی می تواند در آنجا مستقر سازد که آن بدن را با تمام اعضایش آفریده است؛ به ویژه ذراتی که حامل رزق و روزی هستند و یا نیازهای بدن را تأمین می کنند، با نظم و حرکت و سنجش حیرت انگیزی با کاروان روزی رسان حرکت می کنند و پس از پیمودن مراحل مختلف و گذشتن از طبقات گوناگون، با دقت و آگاهی گام بر می دارند و بدون ارتکاب کوچک ترین اشتباهی آهسته آهسته وارد جسم زنده می شوند و در آنجا پس از گذشتن از چهار فیلتر (دهان، معده، روده باریک و کبد) خود را به اعضا و حجرات نیازمند می رسانند و در پرتو قانون لطف و کرم، سوار بر ملکول های قرمز خون به کمک آن ها می شتابند.
از اینجا به خوبی فهمیده می شود که کسی که این ذرات را از هزاران طبقات و منازل مختلف عبور داده است، بدون تردید، رزاق کریم و آفریدگار رحیمی است که در برابر قدرتش ستارگان و ذرات، یکسان اند.
از سوی دیگر هریک از ذرات با چنان زیبایی و هنرنمایی ای کار می کنند که انگار هرکدام بر تک تک ذرات و بر مجموعه آن ها حاکمیت دارد و ضمناً خودش هم محکوم آن ها است و نیز در مورد نقش و نگارهای حیرت انگیز و صنایع سرشار از حکمت، آگاهی کامل دارد و آن ها را ایجاد می کند! که چنین چیزی هزاران بار محال است و نا ممکن؛ و یا اینکه یک نقطه مأمور است و تحت فرمان حرکتی که از قدرت خداوند و قانون تقدیر او سرچشمه گرفته است، کار میکند.
به گونه مثال، اگر سنگ های موجود در گنبد "ایاصوفیا" تابع دستور معمار آن گنبد نباشند، لازم است تا هر سنگی مهارت و کاردانی بنّا را داشته باشد و همچون خود "معمار سینان" از عهده ساختن تمام آن گنبد بر آید و بر سنگ های دیگر،
— 267 —
سلطه و حاکمیت داشته باشد و در عین حال، خودش هم محکوم فرمان آن ها باشد؛ یعنی، هر سنگی باید بتواند بر سنگ های دیگر فرمان براند و به آن ها بگوید:
"ای سنگ ها! بیایید دست به دست هم دهیم و جلو سقوط خویش را بگیریم"! بدین سان اگر ذرات موجود در مخلوقات که هزاران بار استوارتر و حیرت انگیز تر و سنجیده تر از گنبد "ایاصوفیا" هستند، تحت فرمان آفریدگار بزرگ هستی نباشند، لازم است تا هر یکی از آن ها اوصاف کاملی داشته باشد که جز خداوند، کسی شایسته آن نیست.
فیا سبحان الله! و یا للعجب! ماده گرایان زندیق و کافر، وقتی خداوند یکتا و یگانه را انکار کردند، بر اساس مذهب و آئین شان مجبور شدند تا به خدایان باطلی که شمارشان به تعداد ذرات است، اعتقاد داشته باشند.. از اینجا به خوبی می توان دریافت که کافر و منکر خداوند، هر چند فیلسوف و دانشمند هم باشد، بازهم در جهل بزرگی قرار دارد و جاهل ترین جاهلان است!

نقطهٔ‌ سوم

این نقطه به ششمین حکمتی که در پایان نقطه نخست وعده داده شده بود، اشاره میکند.
در حاشیه سوال دوم "گفتار بیست و دوم" آمده بود:
یکی دیگر از هزاران حکمتی که در تحولات ذرات و گردش آن ها در پیکر موجودات زنده نهفته است، نورانی ساختن خود ذرات است؛ یعنی برای اینکه این ذرات، شایستگی قرار گرفتن در ساختمان عالم اخروی را پیدا کنند، در اینجا منور می شوند و معنی و مفهوم کسب می کنند. گویی جسم حیوان و انسان و حتی گیاه، به منزله یک مهمان خانه و پایگاه و مدرسه است و ذرات جامدی که به منظور فراگیری درس تربیت آمده اند، در آنجا اقامت می گزینند و منوّر می شوند و انگار آموزش می بینند و لطافت کسب می کنند و لیاقت و شایستگی انجام وظیفه حاصل می کنند و بدین طریق به شایستگی رفتن به عالم بقا نایل می گردند؛ عالمی که با تمام اجزایش سرشار از حیات است.
— 268 —
سؤال: موجودیت این حکمت در حرکات ذرات با چه چیزی فهمیده می شود؟
جواب:
اولاً: از طریق نظم و حکمت و سنجشی که بر آفریده های الهی حاکم است، می توان به موجودیت آن پی برد؛ چون امکان ندارد حکمت الهی که در یک چیز بسیار کوچک و به ظاهر معمولی، حکمت های کلّی و فراوانی را گنجانده است، امکان ندارد گردش ذرات را به حال خود رها کند و معنی و مفهومی به آن ها ندهد؛ ذراتی که در این هستی خروشان فعالیت بزرگی از خود نشان می دهند و در پیدایش پدیده های سرشار از حکمت، جایگاه مهمی دارند.
و نیز حکمت و حاکمیتی که کوچک ترین مخلوق را بدون پاداش و بدون کمال و بی ارزش رها نساخته است، چگونه مأمورین و مستخدمین بسیار فراوان و مهم را -ذرات را- بی نور و بی پاداش خواهد گذاشت؟
ثانیاً: آفریدگار حکیم عناصر را به حرکت واداشته و وظایفی به آن ها می سپارد و به عنوان پاداش، آن ها را به درجه معادن می رساند و تسبیحات (اذکار و اوراد) مخصوصِ معادن را به آن ها می فهماند؛ و معادن را نیز به حرکت و کار واداشته، جایگاه نباتات را به آن ها ارزانی میدارد؛ و نباتات را هم رزق و روزی دیگران قرار داده و با تحریک و مأمور کردن شان، منزلت لطیف حیوانات را به آن ها می بخشد و با استخدام ذراتِ حیوانات نیز از طریق روزی، آنان را به جایگاه زندگی انسانی بالا می برد؛ و ذرات وجود انسان را هم پس از تصفیه و پالایش و دادن لطافت، در دماغ و قلب به نازک ترین و لطیف ترین مقام نایل می گرداند. از اینجا به خوبی پیداست که گردش و حرکات ذرات، بی فایده و خالی از حکمت نیست، بلکه به سوی کمالی که شایستهٔ‌ آن هاست، سوق داده می شوند.
ثالثاً: چنانکه در بذرها و هسته ها دیده می شود، بخشی از ذرات موجود زنده به یک نور معنوی و لطافت و مزیتی نایل می گردد و در پرتو آن به مثابه روح ذرات دیگر و سلطان و سرور آنان در می آید و همین بخش کوچک بر درخت تنومند فرمان می راند.
— 269 —
این ذرات حاکم، پس از انجام وظایف پیچیده و حساس و نشان دادن مهارت شان در مراحل مختلف رویش درخت، به این جایگاه و منزلت دست یافته اند؛ این امر نشان می دهد که این گونه ذرات به هنگام دریافت فرمانِ آفریدگار حکیم، مبنی بر انجام وظایف فطری شان درسی را فرا می گیرند و به یک لطافت معنوی و نور معنوی و مقام بلندی نایل می گردند و این نایل آمدن به حرکت آن ها بستگی دارد و بر اساس تجلیات نام های نیکوی الهی بر آن حرکات صورت می گیرد.
گزیده سخن
آفریدگار حکیم به هرچیز نقطه ای را به عنوان کمال مناسبِ آن چیز بخشیده و میزان برخورداری اش را از نور هستی مشخص ساخته و آن را با استعدادی که در اختیارش نهاده است، به سوی آن کمال سوق می دهد.
این قانون ربوبیت، آن گونه که در تمام گیاهان و حیوانات، جاری و نافذ است، در جمادات نیز جریان دارد. به حدی که آفریدگار سبحان، خاک ناچیز و معمولی را هم به درجه الماس و سنگ های گرانبها می رساند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "ربوبیت" به مشاهده می رسد.
و نیز این آفریدگار مهربان، به هنگام واداشتن حیوانات به اجرای قانون بزرگ تناسل، لذت ناچیزی به عنوان پاداش انجام وظیفه به آن ها می دهد و به حیواناتی همچون بلبل و زنبور عسل که برای اجرای اوامر ربانی اش آن ها را استخدام کرده است، هنر و کمالی به عنوان پاداش می بخشد و به جایگاهی می رساند که سرشار از شوق و لذت است..
و در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "سخاوت و کرم" مشاهده می شود.
و نیز حقیقت هرچیز به تجلی یکی از اسماء حُسنی الهی وابسته است و همچون آیینه ای انوار آن را بازتاب می دهد. زیبا شدن آن چیز و بهتر شدن اوضاع آن به شرافت و برتری آن اسم بر می گردد؛ چون آن اسم، خواستار آن است. مهم نیست که خود آن چیز از این امر آگاه باشد و یا خیر، در همه حال، وضعیت زیبایش در نظر حقیقت، مطلوب و پسندیده است.
— 270 —
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون "آراستن و زیبا ساختن" مشهود است.
و نیز آفریدگار حکیم مقام و منزلت و کمالی را که بنابر اقتضای قانون سخاوت و جودش به چیزی ارزانی داشته است، پس از پایان یافتن عمر و سپری شدن مدتش، مسترد نمی سازد و باز پس نمی گیرد، بلکه میوه ها و نتایج و هویت معنوی، و معنی آن را و در صورتی که دارای روح باشد، روحش را نیز ماندگار می سازد.
به گونه مثال: آفریدگار سبحان، معانی و محصولات کمالاتی را که انسان به آن دست یافته است، باقی و جاودان می سازد و حتی شکر و سپاسِ انسان با ایمان و سپاسگزار را که پس از خوردن میوهٔ‌ فانی و زوال پذیری ادا کرده است، به صورت میوهٔ‌ پاکیزه بهشت، به او برمی گرداند.
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون بزرگ "رحمت" مشاهده می شود.
و نیز آفریدگار حکیم هرگز در چیزی اسراف نمی کند و کار بیهوده ای انجام نمی دهد و حتی انقاض و خرده ریزهای مادی موجوداتی را که پس از اتمام وظایف شان در فصل خزان مرده اند، در فصل بهار در ساختمان موجودات جدیدی به کار می برد و مورد استفاده قرار می دهد؛ لذا حکمت الهی مقتضی است که ذرات جامد و فاقد شعوری که وظایف مهمی در این کره زمین انجام داده اند، در برخی از ساختمان های عالم آخرت که با سنگ و درخت و هرچیزش زنده و با شعور است، درج گردد و مورد استفاده قرار گیرد. آیه مبارکه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) و آیه مبارکه وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ (العنكبوت: ٦٤) به آنچه گفتیم اشاره می کند، زیرا رها ساختن ذراتِ نابود شده دنیا در خود دنیا و یا نیست و نابود ساختن آن، اسراف و بیهوده است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "حکمت" مشهود است.
و نیز بخش بزرگی از آثار و معنویات میوه های این دنیا و اعمال موجودات مکلفی همچون جن و انس و دفتر اعمال شان و ارواح و اجسادشان، به نمایشگاه آخرت فرستاده می شود؛ پس عدالت و حکمت الهی مقتضی است که ذرات
— 271 —
خاکی ای که دوست و خادم آن میوه ها و معنی ها بوده اند نیز همراه با انقاض این دنیای فانی، به عالم آخرت فرستاده شوند و در ساختمان آن استعمال گردند. البته این امر، پس از آن خواهد بود که ذرات از لحاظ انجام وظیفه به تکامل برسند و به نور حیات دست یابند و در راه آن کار و خدمت کنند و وسیله ای برای تسبیحات مربوط به حیات شوند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "عدل" به مشاهده میرسد.
و نیز آن گونه که روح بر جسم حاکم است، اوامر تکوینی هم - که قَدَر الهی آن ها نوشته است- بر مواد جامد و بی جان سلطه و حاکمیت دارند و این مواد در چارچوب دیکته و نوشته های معنوی مقدرات الهی به خود سر و سامان می دهند و نظم می گیرند.
به عنوان مثال: این مواد در انواع مختلف تخم های حیوانات و در اقسام گوناگون نطفه ها، و در جنسهای مختلف هسته ها جایگاه متفاوتی دارند و اوامر تکوینی که قَدَر الهی آن ها را با اشکال مختلف و گوناگونی نوشته است، به انوار متفاوت و منزلتِ جداگانه ای نایل می گردند؛ زیرا این مواد با آنکه از لحاظ ماده، ماهیّت همگون و یکسانی دارند، (٭):آری! همه این مواد از چهار عنصر: اکسیژن، هیدروژن، ازُت و کربن، ترکیب می یابند، اینها از نظر ماده، همگون اند و تفاوت شان فقط در نگارش معنوی تقدیر است؛ از نظر وظایفی که درازل برای شان مشخص شده است، تفاوت دارند. مؤلف. اما وسیلهٔ‌ نشو و نمو موجودات بی شماری می شوند و در نتیجه، به جایگاه و منزلت های مختلف و انوار گوناگون دست می یابند.
پس اگر ذره و ملکولی، بارها و بارها در کارهای مربوط به زندگی، خدمات شایانی انجام داده و به تسبیح پروردگار پرداخته باشد، بدون شک قلم قَدَر الهی که هیچ چیز را بدون یادداشت رها نمی کند، بر پیشانی معنوی آن ذره، حکمت های آن معانی را خواهد نوشت، زیرا چنین چیزی مقتضی علم فراگیر الهی است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "علم فراگیر" مشهود است.
پس با توجه به آنچه گذشت، ذرات، خودسر و مهار گسیخته نیستند. (٭):این جواب به مادام های (وقتیکه) هفتگانه نگاه می کند.
— 272 —
نتیجه سخن
هفت قانون گذشته، یعنی قانون ربوبیت، قانون سخاوت و کرم، قانون زیبایی، قانون رحمت، قانون حکمت، قانون عدل و قانون علم فراگیر الهی، با همان گوشه ای از پرتوهای شان، یک اسم اعظم، و بزرگ ترین تجلّی آن اسم اعظم را نشان می دهند. و از آن تجلّی هم فهمیده می شود که در این دنیا، گردش ذرات و اتم هایی که کوچک ترین سنگ بنای ماده است، مانند موجودات دیگر، بخاطر حکمت های والایی در محدوده ای که قدر الهی نوشته است، بر اساس اوامرتکوینی ای که قدرت الهی صادر کرده است و با معیارهای علمی بسیار حساسی، انجام می یابد. گویی خود را برای رفتن به عالم دیگری آماده می سازد.
(٭):زیرا عملاً مشاهده می شود که با یک فعالیت سخاوتمندانه، نور زندگی در این دنیای ستبر و دون به هر طرف فرستاه می شود و گسترش می یابد و حتی در بی ارزش ترین مواد و متعفن ترین اجسام نیز به گونه چشمگیری نور زندگی انتشار داده می شود؛ لذا صیقل دادن و جلا بخشیدن به این ماده های ستبر و دون، تصریح میدارد که آفریدگار سبحان این عالم ستبر و جامد و بی جان را با به گردش در آوردن ذرات و نور زندگی، ذوب می سازد و صیقل میدهد و می آراید، تا آنرا برای عالم دیگری که با لطافت و والا و پاکیزه و سرشار از حیات است، آماده کند، انگار جهت رفتن به عالم خوش و خرمی آن تزیین میکند! پس آنانی که باعقل تنگ و محدود شان از درک مسئله رستاخیز بشر درمانده اند، اگر با نور قرآن به آن بنگرند، خواهند دید که، "قانون گسترده قیّومیّت" مثل روز روشن عیان و آشکار است و میتواند همهٔ‌ ذرات و اتمها را بسان سربازان یک لشکر، دوباره زنده کند و چنانکه مشهود است، هرچیز را به گونه ای که می خواهد، اداره میکند. مؤلف.
از این رو، اجسام زنده، به منزله مدرسه ای است که ذرات و اتم ها در آن آموزش می بینند و بسان پادگان و مهمانخانهٔ‌ تربیتی است. با حدس راست و درستی، میتوان به چنین بودن آن حکم نمود.
نتیجه: آن گونه که در "گفتار اول" به اثبات رسیده است، هرچیز «بسم الله» می گوید، پس مانند موجودات دیگر، ذره نیز با هر دسته و گروهش، با زبان حال، "بسم الله" میگوید و حرکت میکند.
آری، هر ذره - با توجه به سه نکته مذکور- در آغاز حرکتش، با زبان حال بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ میگوید، یعنی، با نام خدا و با تکیه به قدرت و اجازه او حرکت میکند، و در پایان حرکتش نیز مانند هر پدیده دیگر، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 273 —
میگوید و بدین ترتیب، خود را بسان نوک قلم کوچک الهی نشان میدهد که توسط آن، موجود زیبایی به تصویر کشانده می شود که به منزله قصیده ای است برای ثنا و ستایش خداوند... بلکه هر ذره به مثابه کست و نوار یک گرامافون معنوی، ربانی و معظمی است که زبان های بی حد و حسابی دارد و بر مصنوعات و موجودات بی شمار می چرخد و با قصیده های ثناکارانه ی ربانی آن مصنوعات را به نطق می آورد و به صورت نوک سوزنی است که اناشید تسبیحات الهی را به خوانش می گیرد.
دَعْوٰيهُمْ ف۪يهَا سُبْحَانَكَ اللّٰهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ ف۪يهَا سَلَامٌ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَلِحَقِّهِ أدَاءً وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَإِخْوَانِهِ وَسَلّم، وَسَلِّمْنَا وَسَلِّمْ دِينَنَا آمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ.
— 274 —

گفتار سی و یکم

در خصوص معراج نبوی (ص) است.
یادآوری:
مسئله معراج یکی از نتایج و ره آوردهای ارکان ایمان است و پس از حصول یقین به پایه های ایمان، مطرح میگردد و نوری است که از انوار ارکان ایمان مدد می جوید، از این رو برای ملحدینی که ارکان ایمان را قبول ندارند، لازم نیست از خود معراج بحثی شود و دلیلی جهت اثبات آن ارائه گردد، چون با کسانی که به خدا ایمان ندارند، پیغمبر را نمی شناسند، فرشتگان را باور ندارند و یا منکر وجود آسمانها هستند، اصلاً درباره معراج بحث نمی شود. نخست باید ارکان ایمان به اثبات رسانده شود. لذا مومنی را که معراج را دور از عقل پنداشته و در این خصوص گرفتار وسوسه و ناباوری گشته است، مخاطب اصلی خود قرار می دهیم و گاهی هم آن ملحد و بی دین را که در جایگاهِ شنونده است، در نظر می گیریم و سخنان خویش را مطرح می کنیم.
در بعضی از رساله های دیگر، پرتوهایی از حقیقت معراج ذکر شده بود، برادران اصرار داشتند تا این پرتوهای پراکنده گردآوری گردد و آیینه ای ساخته شود که کمالات جمال رسول اکرم (ص) را به یک باره بازتاب دهد؛ در پاسخ به این تقاضا ما نیز دست به کار شدیم و برای اینکه در این راستا به موفقیت برسیم، از عنایت الهی استمداد کردیم.
— 275 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ
(الإسراء: ١)
اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى ٭ عَلَّمَهُ شَد۪يدُ الْقُوٰى ٭ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوٰى ٭ وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلٰى ٭ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى ٭ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى ٭ فَاَوْحٰٓى اِلٰى عَبْدِه۪ مَٓا اَوْحٰى ٭ مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاٰى ٭ اَفَتُمَارُونَهُ عَلٰى مَا يَرٰى ٭ وَلَقَدْ رَاٰهُ نَزْلَةً اُخْرٰى ٭ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهٰى ٭ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَاْوٰى ٭ اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشٰى ٭ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى ٭ لَقَدْ رَاٰى مِنْ اٰيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرٰى
(النجم: ٤-١٨)
از گنجینه بزرگ آیه کریمه نخست، فقط دو رمز را در باره ضمیر اِنَّهُ بیان می داریم که آن دو رمز به یک دستور بلاغی استناد می ورزند و با مسئله مورد بحث ما هم مناسبت دارند و در رساله "معجزات قرآنی" هم بیان شده اند.
قرآن حکیم، پس از ذکر سفر حبیب اکرم علیه افضل الصلاة و اکمل السلام از مبدأ معراج، یعنی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی، آیه مذکور را با اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد که این کلام در سوره و النجم اذ هوی به انتهای معراج اشاره می کند.
مرجع ضمیر در "انه" یا خداوند متعال است، و یا رسول اکرم (ص) .
اگر منظور از "إنه" رسول الله صلی علیه وسلم باشد، در آن صورت، قانون بلاغت و مناسبت سیاق کلام این را می رساند که: در این سیاحت جزیی، سیر و گردشی عمومی و عروج کلی وجود دارد؛ به گونه ای که آن حضرت مراتبِ کلی اسمای حسنای الهی را تا سدرة المنتهی پیمود و به قاب قوسین رسید و در این اثناء همه آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را که به چشم و گوشش برخورد، شنید و دید و بدین گونه این سیاحت جزیی را به منزله کلیدی برای یک سیاحت کلی نشان می دهد که همه شگفتی ها و عجایب صنعت الهی را در بر می گیرد.
و اگر ضمیر به خداوند برگردد، چنین معنا می دهد:
خداوند متعال یکی از بندگانش را به حضور خود فراخواند تا وظیفه و مسئولیتی به او بسپارد، ازاین رو او را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی فرستاد، جایی که زمینه
— 276 —
دیدارش را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد که او وارث مطلق اصولِ ادیانِ همه انبیاء است، پس از آن در ملک و ملکوتش او را گشت و گذار داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین برد.
پس گرچه او یک بنده است و این سیاحت و گردش نیز یک معراج جزیی است، اما این بنده حامل چنان امانت بزرگی است که به تمام کاینات تعلق می گیرد و نوری به همراه دارد که رنگ و سیمای هستی را دگرگون می سازد و کلیدی در دست اوست که درِ سعادت ابدی و نعمت های جاودانه را می گشاید.
بخاطر همه اینهاست که پروردگار سبحان، خود را با صفت اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ توصیف می کند تا نشان دهد که، در این امانت و در این نور و در این کلید، حکمت های والا و جهان شمولی نهفته است و این حکمتها عموم کاینات و همه مخلوقات را دربر می گیرند و کل هستی را احاطه می کنند.
این راز بزرگ، چهار اساس دارد:
اول: چه رازی در تحقق معراج نهفته است؟
دوم: حقیقت و ماهیت معراج چیست؟
سوم: حکمت و هدف معراج چیست؟
چهارم: ثمرات و دستآورد های معراج چیست؟

اساس اول

رازی که در تحقق معراج و ضرورت آن نهفته است
به طور مثال ، گفته می شود:
پروردگار سبحان از جسم و مکان، منزه است و به هر چیز از خود آن چیز نزدیک تر است. وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق: ١٦) ، حتی هر کدام از اولیای خدا می تواند با پروردگار رو به رو شود و در قلب خود با او به راز و نیاز بپردازد.
وقتی یک ولی می تواند در قلب خود با پروردگار به راز و نیاز بپردازد، چرا ولایت حضرت محمد (ص) پس از سیر و سلوک دور و درازی با معراج، به این امر موفق می گردد؟
— 277 —
جواب: برای آسان تر شدن فهم این راز پیچیده، دو مثال ارائه می کنیم که این مثالها در گفتار دوازدهم، حین بیانِ راز اعجاز قرآن و حکمت معراج، ذکر شده اند، به آن دو گوش فراده:
مثال اول:
یک پادشاه، دو نوع گفت و گو و دیدار دارد و طرز خطاب و نوازشش نیز بر دو گونه است:
نخست: با یکی از رعایای عادی خود درباره نیاز کوچک و مخصوص او گفت و گوی ویژه ای با تلفن خاصی انجام می دهد.
دیگری: گفت و گویی است که به حیث پادشاه بزرگ و به صفت خلیفه و حاکم کل به قصد اعلان و پخش أوامر خود به هر سو انجام می دهد، که این گفت و گو با یکی از سفیرانش که این کارها به او مربوط است و یا با یکی از مأمورین بزرگش که مسئول اجرای این کارها است، انجام می یابد و بدین ترتیب، فرمان مهم و والایی صادر می کند که بیانگر شکوه و عظمت شاهی است.
بدین سان، وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آفریدگار هستی و مالک ملک و ملکوت و حاکم ازل و ابد، دو شیوه گفت و گو و دو طرز محبت و نوازش دارد:
یکی: جزیی و خاص
و دیگری: کلی و عام
پس معراج نبوی، مظهر و نمایِ ولایت حضرت محمد (ص) است که در رأس تمام ولایات ظاهر شد و کلیت و فراگیر بودن و برتری اش را به همه آنها نشان داد، چون در این واقعه آن حضرت (ص) به گفت و گو و مناجات خداوند سبحان به اسم رب العالمین و به عنوان خالق موجودات، مشرف گردید.
صورت نخست: تظاهر و نمایی است که با رشته و انتساب ربانی ای که به سوی قلب دراز شده است، تحقق می یابد و در پرتو آن هرکس می تواند به اندازه استعداد و به تناسب تجلیات اسم و صفات پروردگار بر سیر و سلوکش در هنگام طی مراتب، کم و بیش از نور آن خورشید ازلی مستفید گردد و به صحبت و راز و نیاز با او موفق شود.
— 278 —
پس تفاوت ولایت هایی که از سایه های غالبیتِ اسما و صفات الهی حرکت می کنند، از همین جا سرچشمه می گیرد. (علت برتری ولایتی بر ولایت دیگر به تجلیات اسما و صفات الهی در سیر و سلوک بستگی دارد.)
صورت دوم: از آنجایی که انسان، جامع ترین و نورانی ترین میوه درخت آفرینش است، می تواند اسمای حسنای الهی را که جلوه های آنها در سراسر هستی متبلوِر است، به یک باره در آیینه روحش نشان دهد؛ ازاین رو خداوند با تجلی ذات و با بزرگ ترین مرتبه اسمای حسنایش، به برترین و گرامی ترین فرد بشر، تجلی می کند.
این تجلی همان رازِ نهفته در معراج احمدی است، به گونه ای که ولایت او مبدأ رسالتش قرار می گیرد. ولایت که در سایه (سایه اسما و صفات) حرکت می کند و از پرده می گذرد، به مرد نخست در مثال دوم می ماند، اما در رسالت ، پرده ای وجود ندارد و به طور مستقیم به احدیت ذات ذوالجلال می نگرد و به مرد دوم در مثال دوم، شبیه است.
اما معراج، از آنجایی که بزرگ ترین کرامت و بلند ترین مرتبه آن حضرت (ص) است، به مرتبه رسالت تبدیل شده است.
باطن معراج، ولایت است؛ چون عروجی است از خلق به حق.
و ظاهر معراج، رسالت است؛ چون از جانب حق به سوی خلق می آید.
پس ولایت عبارتست از: سلوک در مراتب قرب الی الله؛ ازاین رو به زمان و پیمودن مراتبی بسیار نیاز دارد.
اما رسالت، که بزرگ ترین نور است، به گشوده شدن رازِ اقربیت الهی بستگی دارد که کمترین لحظه برایش کافی است. به همین دلیل در حدیث آمده است: "در یک آن برگشت".
اکنون روی سخن را متوجه ملحدی می سازیم که به حیث مستمع، شنونده سخنان ماست:
وقتی این عالم به مملکتی به غایت منظم و به شهری به غایت محتشم و به قصری کاملاً زیبا و مزین شبیه است، پس حتماً حاکم و مالک و صانعی دارد.
— 279 —
وقتی چنین مالک ذوالجلال، حاکم ذوالکمال و صانع ذوالجمالی وجود دارد و وقتی انسان هم وجود دارد و به آن عالم و آن مملکت و آن قصر علاقه نشان می دهد و با تمام حواس و ارگانهایش با آنها مناسبت دارد و دید و نظرش هم کلی است پس حتماً آن صانع ذوالجلال با چنین انسانی که از بینش کلی و شعور عمومی برخوردار است، مناسبتی وارسته و والا خواهد داشت و خطابی قدسی و توجهی عالی به او خواهد کرد.
و نیز از زمان آدم علیه السلام تا امروز در بین آنانی که به این پیوند و مناسبت مشرف گردیده اند، حضرت محمد امین (ص) در بالاترین سطح، این مناسبت را از خود نشان داده است و آثار و عملکردهای او بهترین گواه این امر هستند، یعنی او آنگونه که نصف کره زمین و یک پنجم بشریت را تحت اداره خود در آورد و شکل معنوی هستی را دگرگون و پرنور ساخت، آن مناسبت را نیز در برترین سطحش نشان داد؛ پس او لایق ترین و شایسته ترین کسی است که به معراج مشرف شود؛ معراجی که والاترین مرتبه آن مناسبت به شمار می آید.

اساس دوم

حقیقت معراج چیست؟
جواب: عبارتست از سیر و سلوک آن حضرت (ص) در مراتب کمالات.
پروردگار متعال آثار و نشانه های ربوبیتش را با متجلی ساختن اسما و عناوین مختلفش در تنظیم مخلوقات به نمایش گذاشته و در دوایر گوناگونی اقدام به ایجاد و آفرینش کرده و در آسمان هریکی از این دوایر شکوه و عظمت ربوبیتش را آشکار ساخته است، به گونه ای که هر آسمان، مرکزی است برای تصرف الهی و عرشی است برای ربوبیت او؛ لذا همه این آثار و نشانه های بزرگش را یک به یک به آن بنده برگزیده اش نشان داد و برای اینکه همه کمالات انسانی را به او عطا کند، و وی را مظهر تمام تجلیات الهی و نظاره گرِ همه طبقات هستی قرار دهد، و وظیفه فراخوانی به سوی سلطنت ربوبیت را به او بسپارد، و او را مبلِّغ مرضیات الهی و کاشف طلسم کاینات سازد، وی را سوار بر بُراق کرد و مثل برق در آسمانها گردش داد و زمینه قطع مراتب را برایش فراهم ساخت و مثل ماه و قمر از دایره ای به دایره دیگر و از منزلی به منزل دیگر به تماشای ربوبیت الهی برد و تک تک پیامبرانی را که جایگاه شان در آسمان این دوایر است
— 280 —
و همگی برادران او هستند، به او نشان داد، تا اینکه به مقام "قاب قوسین" بلندش کرد و با احدیّتش به دیدار و کلام خود مشرف ساخت.
از لابه لای دو مثال، می توان به این حقیقت والا نگریست:
مثال اول:
چنانکه در گفتار بیست و چهارم توضیح دادیم، یک پادشاه در دوایر حکومتش، عناوین (القاب) گوناگونی دارد و در بین طبقات رعیت و مردمش با اوصاف و ویژگی های متفاوتی شناخته می شود و در مراتب سلطنتش از اسم ها و علامات گوناگونی برخور دار است؛ به طور مثال: در بخش عدالت و قضا او را به نام "حاکم عادل" می شناسند و در بخش تشکیلات ملکی و کشوری "سلطان و پادشاه" است و در بخش نظامی و لشکری "فرمانده کل" به شمار می رود و در دوایر شرعی "خلیفه" است و بدین سان اسم ها و عناوین دیگری نیز دارد؛ پس او در هر یکی ازین دوایر و ارگان ها مقام و جایگاه خاصی دارد که این جایگاه به منزله تخت معنوی اوست؛ پس این پادشاهِ تنها می تواند در دوایر سلطنت و پست های گوناگون حکومتش، دارای هزار اسم و عنوان باشد؛ یعنی می تواند هزار تخت سلطنتیِ متداخل و تو در تو داشته باشد، گویی این حاکم در هر یکی از این دایره ها با شخصیت معنوی و تلفن ویژه اش حاضر و از هر چیز آگاه است و در هر بخش با قانون و نظام و نماینده اش دیده می شود و شخصاً هر چیز را می بیند و هر پست و مقامی را از پس پرده با حکم روایی و علم و نیرویش مراقبت و اداره می کند و در هر دایره ای مرکزی جداگانه و جایگاه خاصی دارد. احکام این دایره ها بایکدیگر فرق می کند و طبقاتش از همدیگر متفاوت است.
چنین پادشاهی شخصی را که مطلوب و مورد نظرش است، بر می گزیند و در تمام این ارگان ها گشت و گذار می دهد و شکوه شاهانه و عظمت دولتش را که در هر دایره و ارگانی به شکل خاصی موجود است، به او نشان می دهد و فرامینی را که به هریکی از این ارگان ها صادر می کند به اطلاع او می رساند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر می برد و سر انجام به حضور خود می آورد، سپس بعضی از اوامر کلی و عمومی اش را که به تمام آن دوایر تعلق دارد، به او می سپارد و وی را به عنوان نماینده به سوی مردم می فرستد.
— 281 —
بدین ترتیب در پرتو این مثال می گوییم:
رب العالمینی که سلطان ازل و ابد است، در مراتب ربوبیت خود، شئون و عناوین مختلف و جداگانه ای دارد؛ اما این عناوین، ناظرِ یکدیگرند.. و در دایره الوهیتش، علامت ها و اسماء متفاوتی دارد؛ اما هر یکی از این علامت ها و اسم ها در یکدیگر دیده می شوند.. و در اجراأت بزرگ و شکوهمندش تجلیات و جلوه های گوناگونی دارد؛ ولی این جلوه ها شبیه همدیگرند.. و در تصرفات قدرتش عناوین متنوعی دارد؛ اما این عناوین یکدیگر را احساس می کنند.. و در تجلیات صفاتش مظاهر مقدس و متفاوتی دارد؛ اما این مظاهر همدیگر را نشان می دهند.. و در تجلیات افعالش، تصرفات جداگانه ای دارد؛ اما مکمل یکدیگرند.. و در صنعت رنگارنگش، ربوبیت شکوهمندِ جدا جدایی دارد؛ اما تماشاگرهم اند.
پس بر اساس این راز بزرگ، خداوند سبحان کاینات را با ترتیب عجیب و حیرت افزایی تنظیم کرده است. از کوچک ترین طبقه مخلوقات، یعنی از ذرات گرفته تا آسمان ها و از اولین طبقه آسمان ها گرفته تا عرش اعظم، تشکیلات و تنظیماتی موجود است و آسمان هایی وجود دارند که یکی برفراز دیگری است و هر آسمان به منزله سقفِ عالمی جداگانه و به مثابه عرشی برای ربوبیت و مرکزی برای تصرفات الهی است.
و با آنکه تمام اسم ها و عناوین پروردگار به اعتبار احدیّت، در آن دوایر و طبقات وجود دارند و متجلی هستند، اما همانگونه که در دادگاه، عنوانِ "حاکم عادل" مسلط و اصل است و عناوین دیگر، تابع اند و از او دستور می گیرند، در هریکی از طبقات مخلوقات و در هر آسمان نیز، یکی از اسم ها و عناوین الهی تسلط و حاکمیت دارد و عناوین دیگر، در ضمن آن قرار دارند.
به طور مثال: در هر آسمانی که حضرت عیسی علیه السلام که مظهر اسم "قدیر" است، با پیغمبر اکرم (ص) دیدار کرده باشد، پروردگار متعال با عنوان "قدیرِ" خویش، بالذات در آن دایره متجلی است.
و مثلاً: عنوان "متکلم" که حضرت موسی علیه السلام به آن مشرف گردیده است، در همان آسمانی که جایگاه ایشان است، بیش از همه حکمفرماست.
— 282 —
بدین ترتیب از آنجایی که رسول اکرم (ص) به اسم اعظم نایل گردیده و نبوتش عام و فراگیر است و به تجلیات همه اسمای حسنا دست یافته است، پس با تمام دوایر ربوبیت ارتباط دارد، از این رو حقیقت معراج آن حضرت مقتضی است که ایشان با پیامبرانی که مقام و جایگاهشان در آن دوایر است دیدار و از تمام طبقات عبور کنند.
مثال دوم
یکی از عناوین پادشاه، "فرمانده کل قوا" است؛ این عنوان در تمام بخش ها و دوایر نظامی به چشم می خورد و چنانکه دایره کلی و گسترده سپهسالار، این اسم و عنوان را متجلی می سازد، دایره کوچک و خصوصی سرگروهبان نیز، به گونه ای آن اسم و عنوان را بازتاب می دهد و جلوه گر می سازد.
به طور مثال: یک سرباز، نمونه "فرمانده کل" را در شخص گروهبان می بیند و او را به عنوان مرجع می شناسد و از او دستور می گیرد و هرگاه این سرباز به درجه سرگروهبانی رسید، عنوان "فرمانده کل" را در درجه سروانی که بالاتر از اوست می یابد و از آنجا دستور می گیرد و بارسیدن به درجه سروانی، نمونه فرماندهی کل را در مقام ستوان می بیند. بدین ترتیب عنوان فرمانده کل در بخش های سروان، سرگرد، جنرال و مارشال به تناسب بزرگی و کوچکی این درجات دیده می شود.
اکنون اگر این فرمانده کل بخواهد کار و مسئولیتی را که به سرنوشت همه دوایر نظامی تعلق دارد، به سربازی بسپارد و تصمیم بگیرد که او را به مقامی نایل بگرداند که همچون ناظری هر دایره را ببیند و در هر دایره ای دیده شود، حتماً سرباز مذکور را در تمام این دایره ها از دایره گروهبان گرفته تا دایره فرمانده کل ی یک به یک، گشت و گذار می دهد تا هم سرباز آن دایره را ببیند و هم کسانی که در آنجا هستند او را ببینند، سپس او را به حضور خود می پذیرد و به صحبتش مشرف می سازد و با دادن فرامین و مدال هایی او را مورد نوازش قرار می دهد و سرانجام در یک لحظه به جایی می فرستد که از آنجا آمده بود..
در این مثال باید نکته ای را در نظر گرفت و آن اینکه:
اگر پادشاه آنگونه که نیروی ظاهری دارد از نیروی معنوی و روحانی هم برخوردار باشد، در این صورت نیازی ندارد تا اشخاصی مانند ژنرال و مارشال و غیره را به وکالت
— 283 —
بگیرد، بلکه شخصاً در هر جا حضور می یابد و از ورای پرده هایی به طور مستقیم دستور می دهد و در لباس برخی از اراکین دولتش فرمان صادر می کند؛ چنانکه روایت شده است: بعضی از سلاطین و پادشاهان که در ضمن پادشاهی ولیِّ کامل هم بوده اند، در بسیاری از نهاد ها در لباس بعضی از اشخاص و افراد، اجراأت می کردند و اوامر خود را نافذ می ساختند.
اما حقیقتی که ما با دوربین این مثال بدان می نگریم، از هر نوع عجز و ناتوانی، پاک و مبرا است؛ از این رو فرمان و دستور، بدون واسطه از جانب خود فرمانده کل صادر می شود و به هربخش و ارگانی می رسد و با فرمان و اراده و قدرت او در آنجا به اجرا در می آید.
در پرتو این مثال باید گفت:
در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات- از ذرات گرفته تا سیارات و از حشرات گرفته تاآسمان ها فرامین و شئونات ذاتی اجرا می شود و با کمال اطاعت و فرمانبرداری نافذ می گردد که سلطانِ ازل و ابد ، حاکمِ زمین و آسمان، فرمانده مطلق و مالکِ أمر "کن فیکون" است.. در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات، دایره ای از ربوبیت و طبقه ای از حاکمیت دیده می شود که دارای طبقات گوناگون و دسته های جداجدایِ کوچک و بزرگ، جزیی و کلی است و هر کدام به سوی یکدیگر می نگرند.
پس بایستی در تمام آن طبقات و دوایر، سیر و سلوکی صورت گیرد تا از طریق تماشایِ عملکردهای گوناگون و عبادت و بندگی موجودات، مقاصد والا و نتایج عظیمی که در هستی گنجانیده شده است، فهمیده شود و با دیدن سلطنت ربوبیت و شکوه حاکمیتِ ذات کبریایی خداوند، از مرضیات او آگاهی حاصل و بدین ترتیب، زمینه آمدن دعوتگر خدا فراهم شود؛ پس این دعوتگر باید در تمام آن دوایر به سیر و سلوک بپردازد، تا اینکه به عرش اعظم گام بنهد؛ عرشی که عنوان دایره بزرگ الهی است و به "قاب قوسین" داخل شود، یعنی به مقامی که در بین "امکان و وجوب" قرار دارد و با "قاب قوسین" به آن اشاره شده است، و سرانجام، با ذات جلیل ذوالجمال دیدار کند، که این سیر و سلوک و دیدار، حقیقت معراج است.
— 284 —
و آنگونه که هر انسان با عقلش به سرعت خیال سفر می کند و هر ولی با قلبش به سرعت برق به گشت و گذار می پردازد و هر فرشته ای با جسم نورانی اش به سرعت روح از عرش تا فرش و از فرش تا عرش دَور می زند و بهشتیان به سرعت براق، مسافت بیش از پنجصد سال را از میدان حشر تا بهشت می پیمایند، جسم پیامبر اکرم (ص) که مخزنِ ابزار و تجهیزات مادی ایشان است و روحِ ایشان به کمک آن ابزار، وظایف بی شمار خود را انجام می دهد، بدون شک، روح ایشان را که نور و دارای قابلیت و ویژگی های نور است و لطیف تر از قلوب اولیاء، نازک تر از ارواح مردگان و جسم فرشتگان و ظریف تر از جسد نجمی و بدن مثالی (اجساد نورانی که مانند ستارگانِ درخشان، سیال اند و بدن هایی که عبارتند از: نمای خالی و شکل ظاهری) است، همراهی خواهد کرد و روح والای آن حضرت همراه با جسم مبارکش، تا به عرش خواهد رفت.
اکنون به ملحدی که در مقام استماع است می نگریم:
چنین به نظر می رسد که او در قلب خود می گوید: من خدا را نمی شناسم، پیغمبر را قبول ندارم، پس چگونه می توانم معراج را باور کنم؟
ماهم به او می گوییم: وقتی این کاینات و موجودات واقعاً وجود دارد و افعال و ایجادی در آن مشاهده می شود و هیچ کار منظم بدون فاعلی انجام نمی یابد، و یک کتابِ پرمعنا، نمی تواند بدون نویسنده ای تدوین گردد، و یک نقش بدیع، بدون نقاش به وجود نمی آید، حتماً کارهای پرحکمتی که هستی را پر کرده اند، فاعلی دارند و نقش و نگارهای حیرت انگیز و نامه های پیام آوری که در هر فصل، روی زمین را تر و تازه می سازند، حتماً نقاش و نویسنده ای دارند و وقتی در کاری موجودیت دو حاکم، نظم آن چیز را بر هم می زند و هر کدام از پدیده های این هستی، از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان ها، از نظم کاملی برخوردارند، پیداست که حاکم یکی است، چون در هر چیز، چنان صنعت و حکمت عجیبی وجود دارد که مستلزم آن است تا سازنده اش برای انجام هر کاری از قدرت نامحدودی برخوردار باشد و بایستی هر چیز را بفهمد؛ اما اگر حاکم و آفریننده یکی نباشد، در این صورت لازم است تا شمار معبودان به تعداد همه موجودات باشد و هر معبودی هم ضد یکدیگر و هم مثل یکدیگر خواهند بود، که در این صورت، تداوم این نظم و بر هم نخوردن آن، صدهزار بار محال است.
— 285 —
از سوی دیگر، چنانکه آشکارا به چشم می خورد، هر کدام از طبقات این موجودات، هزار بار منظم تر و فرمانبردارتر از یک لشکر حرکت می کنند؛ از حرکات منظم ستارگان و خورشید و ماه گرفته تا گل های بادام، هر پدیده ای نشان ها، شکل ها و لباس های زیبایی را که قدیر ازلی به او داده است، به نمایش می گذارد و اعمال و حرکاتی را که او برایش تعیین کرده است، با کمال نظم و ترتیب، انجام می دهد و این نظم و ترتیب، هزار بار منظم تر از نظم یک لشکر است؛ پس حتماً این کاینات در پشت پرده غیب، حکیم مطلق و کارسازی دارد که موجودات هستی منتظر فرمان اویند تا از آن اطاعت کنند.
و وقتی این حکیم مطلق، بنابر گواهی تمام کارهای حکیمانه ای که انجام داده و آثار بزرگی که نشان می دهد، یک سلطان ذوالجلال است و از احسانات و نعمت هایی که آشکار ساخته است، پیداست که او پروردگاری مهربان است و رحمت بیکران دارد؛ و مصنوعات زیبایی که عرضه داشته است، بیانگر این است که او صانعی صنعت پرور است و صنعتش را بسیار دوست دارد؛ او یک آفریدگار حکیم است و با تزیینات زیبا و صنعت های تعجب انگیزی که در هر جا گسترده است، می خواهد تحسین اهل شعور را به سوی آثارش جلب کند و از زیبایی های شگفت انگیزی که در خلقت هستی نشان داده است، چنین بر می آید که او می خواهد به مخلوقات با شعورش اعلان کند که: هدف از این تزیینات چیست؟ و مخلوقات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ پس بدون تردید، این حاکم حکیم و صانع علیم می خواهد ربوبیت خود را نشان دهد.
و وقتی او با نشان دادن این همه آثار لطف و مرحمت و با گستراندن صنعتهای عجیب، می خواهد خود را معرفی کند و محبوب قرار دهد، باید با اعزام مبلّغی امین، اهل شعور را آگاه سازد که از آنان چه می خواهد و با چه چیزی از ایشان راضی می شود؟ بنابراین از بین اهل شعور، یکی را بر می گزیند و توسط او ربوبیت خود را اعلان می دارد و از بین آنان یک دعوتگر را به حضورش مشرف می سازد تا به وسیله او مصنوعاتش را که دوست دارد، اعلان کند؛ و یکی را به عنوان معلم می گمارد تا او مقاصد والای پروردگارش را به سایر اهل شعور بیاموزد و بدین طریق، کمالات پروردگارش را اظهار کند. و برای بی مفهوم نماندن طلسمی که در کاینات درج و ربوبیتی که در موجودات پنهان کرده است، حتماً راهنما و مرشدی را معین می سازد؛ و برای بیهوده جلوه نکردن
— 286 —
صنعت های زیبایی که نشان داده و در معرض دید گذاشته است، راهنمایی را می گمارد تا مقاصد موجود در آنها را درس دهد.
و برای تبلیغ مرضیاتش به اهل شعور، یکی از بندگانش را به مقامی که بالاتر از مقام همه اهل شعور است، منصوب می کند و مرضیاتش را به او می فهماند و به سوی آنها می فرستد. وقتی حقیقت و حکمت این چنین تقاضا می کنند، پس شایسته ترین فرد برای این وظیفه، حضرت محمد (ص) است؛ زیرا او عملاً این وظایف را به کامل ترین وجه انجام داده است و عالم اسلامی که او بنیان نهاد و نور اسلامی که او نشان داد، بهترین و راستگو ترین گواه این مدعی می باشد.
پس او باید به مقامی عروج کند و به منزلتی دست یابد که در رأس همه کاینات باشد و از تمام موجودات بگذرد تا به درگاه رب العالمین مشرف شود. و معراج، همین حقیقت را بازگو می کند.
گزیده سخن: وقتی پروردگار متعال، این هستی بزرگ را برای نشان دادن مقاصدی بزرگ و اهدافی عالی ی که گوشه ای از آن را برشمردیم ی مرتب و منظم کرده و آراسته است و در بین این موجودات، فقط انسان است که می تواند این ربوبیت فرا گیر را با تمام جزئیاتش ببیند و این الوهیت شکوهمند را با همه حقایقش مشاهده کند، بدون تردید آن حکیم مطلق با انسان گفت و گو خواهد کرد و مقاصدش را به او خواهد آموخت.
اما از آنجایی که هر فرد انسان نمی تواند از فردیت و سفلیت به درآید و به مقام کلی و فراگیری که در رأس همه مقامات است صعود کند، پس حتماً از بین انسان ها افراد مخصوصی به این وظیفه گماشته خواهند شد تا همزمان با دو طرف مناسبت داشته باشند، یعنی آن برگزیده، هم باید انسان باشد تا بتواند معلم انسان ها قرار گیرد و هم از روح بسیار والایی برخوردار باشد تا بتواند مستقیماً به خطاب الهی مشرف گردد. لذا از بین انسان ها کسی که به کامل ترین وجه اهداف رب العالمین را تبلیغ کرده و طلسم کاینات را کشف و معمای آفرینش را گشوده و به بهترین صورت به زیبایی های سلطنت ربوبیت فرا خوانده است، محمد (ص) است؛ او از بین همه افراد بشر، چنان سیر و سلوک معنوی ای خواهد داشت که به صورت سیاحتی در عالم جسمانی رخ خواهد داد و مراتبی را که در آن سوی طبقات موجودات و در پس پرده اسماء و تجلی صفات
— 287 —
و افعال قرار دارد و به هفتاد هزار حجاب تعبیر شده است، خواهد پیمود، که این سیاحت و طیّ مراتب، همان معراج نبوی است.
باز بخاطرمی آید که:
ای شنونده! تو در دلت می گویی: دیدار با پروردگاری که از هر چیز به ما نزدیک تر است، بعد از پیمودن مسافت هزاران ساله و گذشتن از هفتاد هزار حجاب، چه معنی دارد؟ چگونه می توانم این را باورکنم؟
ما می گوییم:
پروردگار به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است.
به فرض اگر خورشید شعور می داشت و با تو سخن می گفت، می توانست با آیینه ای که در دست داری با تو حرف بزند و به شکل دلخواهش در تو دخل و تصرف کند. خورشید با آنکه از آدمک چشمت ی که شبیه به آیینه است ی به تو نزدیک است، اما تو تقریباً چهار هزار سال از خورشید دور هستی و به هیچ وجه نمی توانی به آن نزدیک شوی، حتی اگر صعود کنی و به جایگاه مهتاب برسی و مستقیماً در نقطه مقابل قرار بگیری، بازهم فقط می توانی مثل آیینه ای نور آن را انعکاس دهی و بس!
بدین ترتیب ذات ذوالجلالی که خورشید ازل و ابد است، با آنکه به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است؛ مگر کسی که تمام موجودات را درنوردد و از جزئیت به در آید و به مراتب کلیت گام بنهد و رفته رفته از هزاران حجاب بگذرد و به اسمی نزدیک شود که دربر گیرنده تمام موجودات است و باز به راهش ادامه دهد و مراتب زیادی را بپیماید، آنگاه می تواند به نوعی از نزدیکی مشرف شود.
مثالی دیگر: یک سرباز از شخصیت معنوی فرمانده کل، بسیار دور است و از فاصله بسیار دور و از لابه لای پرده های معنوی بسیار زیادی به فرمانده اش می نگرد و در نتیجه با نمونه کوچکی از فرماندهی که در گروهبان مشاهده کرده است، فرمانده کل را می بیند.
— 288 —
اما برای اینکه بتواند به شخصیت معنوی راستین فرمانده بزرگ نزدیک شود، لازم است تا از مراتب و درجات کلی بسیار زیادی همچون درجه سروان، ستوان و سرگرد بگذرد؛ حال آنکه فرمانده کل، نزد او موجود است و با فرمانش، با قانونش، با نظارتش، با حکمش و با علمش او را می بیند و اگر این فرمانده، افزون بر یک فرمانده صوری و ظاهری، فرمانده معنوی هم باشد، در این صورت می تواند شخصاً در نزد آن سرباز موجود باشد. این حقیقت در "گفتار شانزدهم" به صورت قطعی ثابت شده است، لذا در اینجا به همین مختصر اکتفا می کنیم.
باز چنین به ذهن می رسد:
تو در قلبت می گویی: من منکر وجود آسمان ها هستم و به فرشتگان ایمان ندارم، پس چگونه می توانم گشت و گذار انسان را در آسمان ها و دیدارش را با فرشتگان باور کنم؟
آری! به افرادی مثل تو که عقلش به چشمش فرو آمده و بر دیدگانش پرده کشیده شده است، نشان دادن چیزی و تفهیم سخنی، واقعاً کار بسیار مشکلی است، اما حق، به حدی واضح و روشن است که حتی نابینایان هم آن را می بینند؛ لذا می گوییم:
همه متفق اند که فضای هستی پر از "اثیر" است. اشیای لطیف و سیالی مانند نور و برق و حرارت، بهترین شاهد و دلیل است بر وجود ماده ای که فضا را پرساخته است.
چنانکه میوه بر درخت و گل بر باغچه؛ خوشه بر مزرعه و ماهی بر دریا دلالت می کند، این ستاره ها نیز ضرورتاً موجودیت باغچه و منشأ و مزرعه و دریای خود را نشان می دهند و به چشمان عقل می کوبند.
وقتی در عالم های بالایی ساختارها و تشکیلات گوناگونی وجود دارد و احکام مختلفی در اوضاع مختلف دیده می شود، پس سر منشأ این احکام، یعنی آسمان ها نیز مختلف اند و با یکدیگر تفاوت دارند؛ به گونه ای که در انسان، افزون برجسم مادی، حواس معنوی دیگری همچون: عقل، قلب، روح، خیال و حافظه وجود دارد، در عالم هستی - که به منزله انسان بزرگ است - و در کاینات - که به منزله درخت میوه انسان است- نیز عوالم دیگری غیر از عالم جسمانی وجود دارد و هر یکی از این عالم ها، از عالم زمین گرفته تا عالم بهشت، یک آسمان هم دارند.
— 289 —
و در باره فرشتگان می گویم:
در کره زمین که در بین سیارات، سیاره ای متوسط، و در بین ستارگان، ستاره ای کوچک و کثیف (ستبر) است، حیات و شعوری که کامل ترین و نورانی ترین پدیده است، به گونه بی حد و حساب وجود دارد، چه رسد به آسمان هایی که هر کدام دریایی هستند بیکران و پر از ستارگانِ شناور و نسبت به کره زمینی که خانه ای تاریک و کوچک است، کاخ های مزین و قصرهای بلند و مرتفع، به شمار می روند؛ از این رو مسکن بسیاری از موجودات زنده و باشعور از قبیل فرشتگان و روحانیات اند که انواع مختلف و بسیار زیادی دارند.
ما مسئله وجود آسمان ها و تعدد آن ها را در تفسیر خود موسوم به "اشارات الاعجاز" در ضمن آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ (البقرة: ٢٩) به صورت قطعی ثابت کرده ایم و موجودیت فرشتگان را نیز در "گفتار بیست و نهم" به صورت مستدل و با قاطعیت دو ضرب دو مساوی می شود به چهار بیان کرده ایم، با اکتفا به آنها در اینجا از اختصار کار می گیریم.
نتیجه: آسمان ها از اثیر ساخته شده و مدار و گردشگاه مواد لطیف و سیّالی همچون برق و نور و حرارت و قوه جاذبه هستند و طبق اشاره حدیث "السماء موج مکفوف" ؛ آسمان موجی است منجمد ساخته شده جای مناسبی برای حرکت سیارات و ستارگان هستند؛ این آسمان ها هفت طبقه را از کهکشان ها گرفته تا نزدیک ترین سیاره تشکیل داده اند و هر کدام از این طبقات به منزله سقف یک عالم است؛ عالمی مانند عالم زمین و عالم برزخ و عالم مثال و عالم آخرت. پس موجودیت این آسمان ها هم خواسته حکمت است و هم خواسته عقل و منطق.
باز به ذهن می رسد که:
ای ملحد! تو می گویی:
ما با هواپیما فقط چند کیلومتر را، آن هم با هزار مشکل، می توانیم بالا برویم، پس یک انسان چگونه می تواند با جسمش مسافت هزاران ساله را بپیماید و ظرف چند دقیقه دوباره به جایی که بود برگردد؟
— 290 —
و ما می گوییم:
طوری که در نتیجه کاوش های فنّی تان پی برده اید، جسم سنگینی همچون زمین با حرکت سالانه اش، تقریباً مسافت یکصد و هشتاد و هشت ساعت را در ظرف یک دقیقه طی می کند، یعنی مسافت بیست و پنج هزار ساله را در یک سال می پیماید. آیا قدیر ذوالجلالی که زمین را با چنین حرکتی منظم و دقیق مانند سنگ پلغمان به گردش در آورده است، نمی تواند انسانی را تا عرش ببرد؟!
آیا حکمتی که کره زمین بسیار سنگین را با قانون جاذبه ای که خود پروردگار وضع کرده است- همچون مولوی- به دَور خورشید می چرخاند، از بردن جسم انسان عاجز خواهد ماند؟ آیا این حکمت نمی تواند با کشش و جاذبهٔ‌ رحمتِ رحمن و انجذاب محبتِ شمس ازل ی که نور آسمان ها و زمین است ی جسم انسان را بسان برق به عرشِ رحمان بالا ببرد؟
باز به ذهن می رسد که:
تو می گویی: فرض کن قبول کردیم که می تواند به آسمان ها عروج کند و برود، اما چرا برده شد؟ چه نیازی به معراج بود؟ آیا کافی نبود تا او هم مانند اولیاء با قلب و روحش عروج کند و برود؟
ما می گوییم:
وقتی پروردگار متعال اراده کرد که آیات و نشانه های عجیبش را که در ملک و ملکوت وجود دارد، به آن حضرت نشان دهد و تصمیم گرفت تا او را از دستگاه ها و منابع این عالم آگاه سازد و نتایجِ اخروی اعمال انسان ها را به آن حضرت بنمایاند، لازم بود تا چشم او که در حکم کلیدِ عالم دیدنی ها است، و گوش او که شنونده آیات عالم شنیدنی ها است، تا عرش همراه او باشد. و نیز عقل و حکمت تقاضا می کرد تا جسم مبارکش ی که در حکم دستگاهی برای آلات و ابزار ایشان است و وظایف بی شمار روح آن حضرت توسط همین آلات و ابزار انجام می گیرند ی نیز تا به عرش همراه آن حضرت باشد. چنانکه در بهشت، حکمت الهی جسم و روح را همانند دو دوست در کنار هم قرار می دهد؛ چونکه بسیاری از وظایف بندگی با جسم انجام گرفته است و همین جسم است که در معرض بسیاری از لذت ها و دردها قرار گرفته است. پس حتماً جسم مبارک آن
— 291 —
حضرت (ص) با روح او همراه خواهد بود. وقتی جسم همراه با روح وارد بهشت می شود، عین حکمت است که جسم مبارک آن حضرت (ص) نیز با ذات وی همراه باشد؛ ذاتی که به سدرة المنتهی جایی که کُنده جنت الماوی است، عروج داده شد.
باز به نظر می رسد که:
تو می گویی: پیمودن مسافت چندین هزار ساله ظرف چند دقیقه، از نظر عقل محال است؟
و ما می گوییم:
در صنعت صانع ذوالجلال چندین گونه حرکت وجود دارد و شکل و کیفیت آن ها بسیار متفاوت است. به طور مثال:
معلوم است که سرعت صدا با سرعت نور، برق، روح و خیال بسیار تفاوت دارد؛ حرکت سیارات نیز- از نظر علمی- به حدی مختلف است که عقل در حیرت می ماند. پس جسم لطیف آن حضرت (ص) که در هنگام عروج، سرعت کسب کرده بود، تابع روح والای او شد.
این حرکت که به سرعت روح، انجام یافته است، چگونه می تواند مخالف عقل باشد؟
وقتی ده دقیقه می خوابی، بعضاً حالاتی به تو دست می دهد که هنگام بیداری در طول یک سال هم با آن مواجه نمی شوی، حتی انسان گاه در ظرف یک دقیقه خوابی می بیند و سخنانی می شنود و حرف هایی بر زبان می آورد که اگر این حرف ها یکجا جمع شوند، در عالم بیداری به یک روز کامل و یا به زمانی بیش از آن نیاز دارند.
پس زمانِ واحد، می تواند نسبت به دو شخص، برای یکی به منزله یک روز و برای دیگری به منزله یک سال باشد. با مثال ذیل به این معنی بنگر:
برای سنجش و مقایسه سرعتِ حرکت انسان و سرعت گلوله، صوت، نور، برق، روح و خیال، موجودیت ساعتی را فرض می کنیم که ده عقربه دارد؛ یکی ساعت شمار است و دیگری در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره نخست است دقایق را می شمارد و عقربه دیگر در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره قبلی است، ثانیه ها را می شمارد و دیگری هم در دایره ای که شصت بار از دایره ثانیه شمار وسیع تر است،
— 292 —
ثالثه ها را می شمارد و بر همین منوال، برای شمردن رابعه ها، خامسه ها، سابعه ها و عاشره ها، عقربه های عجیبی وجود دارد که هر کدام در دایره ای منظم تر و گسترده تر از دایره قبلی می چرخد.
فرضاً اگر دایره عقربه ساعت شمار، به اندازه ساعت مچی کوچک ما باشد، لزوماً دایره عقربه ای که عاشره ها را می شمارد ، باید به اندازه مدار سالانه کره زمین و حتی بزرگتر از آن باشد.
اکنون دو شخص را فرض می کنیم:
یکی : گویا بر عقربه ساعت شمار سوار است و دَور و بَرش را تماشا می کند.
دیگری: گویا بر عقربه عاشره شمار سوار است و اطراف خود را می بیند.
میان آنچه که این دو شخص در زمان واحد مشاهده می کنند، تفاوت فاحشی وجود دارد و این تفاوت، به اندازه تفاوت ساعت دستی و مدار سالانه زمین است؛ پس از آنجایی که زمان، رنگی از حرکت ها و یا رشته و زنجیره ای از آن است، حکمی که در حرکات، جاری و نافذ باشد، در زمان نیز جاری است.
لذا وقتی مشاهدات یک ساعته ما به اندازه مشاهدات شخص با شعوری باشد که بر عقربه ساعت شمار سوار است و عمر حقیقی اش نیز به همان اندازه باشد، پس رسول اکرم (ص) نیز در همین مدت زمان- همچون شخصی که بر عقربه عاشره شمار سوار باشد- بر براق توفیق الهی سوار می شود و همچون برق، همه دایره ممکنات را می پیماید و عجایب مُلک و ملکوت را می بیند و به نقطه دایره وجوب، صعود می کند و به صحبت خداوند مشرف می گردد و از دیدار جمال الهی بهرمند می شود و با دریافت فرامین و وظایف الهی، برای انجام وظیفه بر می گردد، و عملاً برگشت و چنین هم شد.
باز به ذهن می رسد که:
می گویی: آری! چنین چیزی ممکن است، اما هر أمر ممکن و محتمَل، به وقوع نمی پیوندد. چیزی که نظیر و مانند نداشته باشد، چگونه می توان صرفاً با ممکن و محتمَل بودن آن، به وقوعش حکم کرد؟
— 293 —
و ما می گوییم:
مثل و مانند معراج به حدی فراوان است که به حساب نمی گنجد. به طور مثال، هر صاحب نظری با نگاهش در یک ثانیه از زمین تا سیاره "نپتون" صعود می کند و هر عالم و دانشمندی با عقلش سوار بر قوانین علم افلاک در یک دقیقه به آن سوی ستاره ها می رود؛ و هر با ایمانی فکرش را بر افعال و ارکان نماز سوار ساخته و با نوعی معراج، کاینات را پشت سر می گذارد و به حضور الهی می رود؛ و هر ولی کامل و صاحبدلی، می تواند با سیر و سلوک، ظرف چهل روز از عرش و از دایره اسماء و صفات بگذرد؛ حتی بزرگانی همچون شیخ گیلانی و امام ربانی با عروج روحانی خود در یک دقیقه به عرش رسیده اند واین مطلب را با روایات صحیح و درست، خبر داده اند؛ و فرشتگانی که اجسام نورانی هستند، می توانند در اندک زمانی از عرش تا فرش و از فرش تا عرش، رفت و آمد کنند؛ و بهشتیان هم در وقت بسیار کمی از محشر تا باغ های بهشت عروج می کنند.
این همه مثال و نمونه نشان می دهد که سلطان تمام اولیاء، پیشوای همه مومنان، رییس همه بهشتیان و مقبول همه فرشتگان، یعنی حضرت رسول اکرم (ص) به معراج برود و متناسب با مقام والایش، سیر و سلوکی داشته باشد و این عین حکمت بوده و کاملاً معقول است و بی هیچ شک و تردیدی، به وقوع پیوسته است.

اساس سوم

حکمت معراج چیست؟
جواب: حکمت معراج به حدی والاست که فکر بشر به آن نمی رسد؛ آن قدر عمیق است که ذهنش نمی تواند به کنه آن پی برد، و چنان دقیق و لطیف است که عقل به تنهایی نمی تواند آن را ببیند!
با آنکه پی بردن به حقیقت آن امکان پذیر نیست، اما با بعضی از اشارات می توان موجودیت آن را درک کرد؛ بدینگونه که:
آفریدگار هستی برای نمایاندن نورِ وحدت و تجلی احدیّتش در طبقات کثرت، فرد ممتازی را با معراج- که به صورت یک ریسمان اتصال، آخرین نقطه طبقاتِ
— 294 —
موجودات فراوان را با مبدأ وحدت پیوند می دهد- برگزید و او را به نمایندگی از سوی همه مخلوقات، مخاطب خود ساخت و به اسم همه اهل شعور، مقاصد الهی اش را به او یاد داد و به وسیله او به دیگران آموخت و خواست تا با دید او، جمالِ صنعت و کمالِ ربوبیتش را در آیینه مخلوقات تماشا کند و آثار جمال و کمال را به دیگران نیز بنمایاند.
و نیز آثار و مصنوعات رب العالمین نشان می دهد که او جمال و کمال مطلقی دارد و جمال و کمال هم، ذاتاً محبوب اند؛ از این رو صاحب آن جمال و کمال، جمال و کمال خود را بی نهایت دوست دارد و این دوستی و محبت بی نهایت با اشکال فراوان در مصنوعاتش ظاهر می شود، پس او مصنوعاتش را هم دوست دارد؛ چرا که در مصنوعات، آثارِ جمال و کمال خود را می بیند.
در بین مصنوعاتش، دوست داشتنی ترین و عالی ترین آنها، ذوی الحیاتند.. و در بین ذوی الحیات، محبوب ترین و برترین آنها صاحبان شعورند.. و در بین شعورداران، دوست داشتنی ترین آنها- از لحاظ جامعیت (فراگیر بودن) استعداد- در بین انسان ها یافته می شود؛ پس دوست داشتنی ترین انسان، فردی است که استعدادش کاملاً رشد کرده باشد و نمونه هایِ کمالات پروردگار را که در مصنوعاتش منتشر و متجلی است، نشان دهد.
بنابر این آفریدگار موجودات برای اینکه تجلی و پرتوهای محبتش را که در سراسر هستی منتشر است، در یک نقطه و در یک آیینه مشاهده کند و برای نمایاندن جداگانه همه انواع جمالش تحت سرّ احدیت در هر پدیده ای، شخصی را برگزید که به منزله میوه نورانی درختِ آفرینش است و قلبش در حکم هسته ای است که می تواند حقایق اساسی آن درخت را با خود حمل کند. آری! او را برگزید و با معراجی که همچون نخی هسته را با میوه، یعنی نقطه آغاز را با نقطه فرجام، پیوند می دهد به حضور خویش فراخواند و برای نمایاندن محبوبیت و ارجمندی آن شخص به کاینات، او را به دیدارِ جمالش مشرف ساخت و برای انتقال روحانیت و قدسیت او به دیگران، با کلامش او را گرامی داشت و با صدور فرامینی، وظایفی به وی سپرد.
با دوربین دو مثال به این حکمت والا می نگریم:
— 295 —
مثال نخست: چنانکه در داستان تمثیلیِ گفتار یازدهم، به تفصیل بیان شد، اگر پادشاه بزرگی خزانه های بسیار زیادی پر از انواع جواهرات داشته باشد و در بخش صنایع بدیع و کمیاب هم، مهارت فوق العاده ای داشته باشد و در مورد فنونِ (و نو آوری های) عجیب و غریب هم، دانش و تخصص همه جانبه ای داشته باشد و از علوم بدیع و بی شماری آگاهی داشته باشد، بدون تردید نمایشگاه بزرگی می گشاید و مصنوعات ارزشمندش را به نمایش می گذارد، چون هر آنکه از جمال و کمالی برخوردار است، می خواهد جمال و کمالش را هم خودش ببیند و هم به دیگران نشان دهد؛ پس او با گشودن این نمایشگاه، شکوه و بزرگی سلطنت و دبدبه ثروت و خارق العاده بودن صنعت و عجایب معرفتش را در معرض دید انسان ها می گذارد تا بدین طریق، زیبایی و کمال معنوی اش را به دو طریق ببیند:
یکی: شخصاً با نگاه باریک بین خود ببیند.
دیگری: با نگاه دیگران بنگرد و تماشا کند.
و بنابراین حکمت، او حتماً به ساختن قصر بلند و پهناور و شکوهمندی اقدام و این قصر شاهانه را به خانه ها و طبقات و بخش های مختلفی تقسیم می کند، و با جواهرات گوناگون موجود در خزانه هایش، قصر را می آراید و با زیباترین و لطیف ترین فرآورده های صنعتش، آن را تزیین می کند و با استفاده از حکمت و دانشِ ظریف و خارق العاده اش، تمام بخش های آن قصر را مرتب و منظم می سازد و سپس از نعمتهای گوناگون و غذاهای لذیذش سفره های جداگانه ای برای هر دسته و گروهی می گستراند و یک مهمانی عمومی ترتیب می دهد.
سپس برای نشان دادن کمالاتش به رعیتش، آنان را به تماشا و مهمانی دعوت می کند و از میان شان گرامی ترین (نزدیک ترین فرد به خویش) را به نمایندگی بر می گزیند و از منازل و طبقات پایینی، عبورش می دهد و به بالا دعوتش می کند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر، به گشت و گذار می برد و دستگاه های صنعت های عجیب و انبارهایِ محصولاتی را که از پایین آمده است، به او نشان می دهد، تا اینکه به دایره خصوصی اش می رساند و با نشان دادن ذات مبارکش ی که سرچشمه و معدنِ همه کمالات اوست ی وی را به حضور خود مشرف می سازد و کمالات خویش
— 296 —
و حقایق و واقعیت های قصر را به او یاد می دهد و او را به حیث پیشوای تماشاگران تعیین می کند و به سوی آنان می فرستد تا سازنده قصر را همراه با محتویات و نقش و نگارها و صنعت های عجیب قصر به اهالی معرفی کند و راز و رمزهای موجود در نقش و نگارها و اشاراتِ نهفته در صنعت ها را به آنان بفهماند و معنی و مفهومِ جواهرات و نقش و نگارهای موزون و مرتبِ درون قصر را به مراجعین و تماشاکنندگان بیاموزد و خاطرنشان سازد که این ها چگونه کمالات و هنرهای صاحب قصر را نشان می دهند و آداب ورود به قصر و مراسمِ تفریح و گردش را به بازدیدکنندگان بفهماند و آداب و رسوم رفتن به پیشگاه پادشاهِ ذی فنون و ذی شعور و از دیده پنهان را به گونه ای که او می خواهد و می پسندد، به مردم تعلیم دهد.
بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع ذوالجلال و سلطان ازل و ابد، اراده کرد تا کمال و جمال بی نهایت و نامحدودش را ببیند و نشان دهد؛ از این رو کاخ این هستی را به چنان شکلی بنا کرد که هر موجودی با زبانهای فراوان به ذکر کمالات او مشغول است و با اشارات متعددی زیبایی های او را آشکار می سازد و نشان می دهد که چه گنجینه های پنهانی در هر کدام از اسمای حسنا نهفته است و چه لطایفِ پنهانی در هر کدام از عنوان های مقدس او وجود دارد که تمام علوم و فنون با تمام فرمول ها و قوانینش از زمان آدم علیه السلام تا امروز، این کتاب کاینات را مطالعه می کند، اما بازهم نتوانسته است به عشر مِعشار (یک درصد) معانی اسماء و کمالات الهی ای که این کتاب بازگو می کند و علاماتی که نشان می دهد پی ببرد.
بدین ترتیب جلیل ذوالجمال و جمیل ذوالجلال و صانع ذوالکمال، چنین قصری را به صورت نمایشگاهی بر افراشت تا جمال و کمال معنوی اش را ببیند و نشان دهد و برای اینکه معانی و مفاهیم این قصر، بیهوده و بی فایده نماند، حکمت چنین آفریدگاری مقتضی است که معانی آیاتِ این قصر را در زمین به یکی از اهل شعور بفهماند و یکی از آنان را به عالم های بالایی ی جایی که منابع شگفتی های این قصر و مخازنِ محصولات آن است ی ببرد و در رأس همه مخلوقات قرار دهد و به قربِ حضورش مشرف سازد و در عوالم آخرت، گشت و گذار دهد و وظایف و مسئولیت های زیادی را بر دوش او بگذارد، تا معلم همه بندگانش باشد و آنان را به سلطنت ربوبیتش فرا خواند، مرضیات
— 297 —
الهی را برایشان تبلیغ و آیات تکوینی اش را در این قصر تفسیر کند و با آرم ها و نشانه ها و معجزاتی که پروردگارش به او داده است، ممتاز و برگزیده بودن خود را نشان دهد و با در دست داشتن قرآن به انسان ها بفهماند که او مبلّغ راستگو و مترجمِ امینِ قرآن است.
بدین سان در پرتو این مثال، یکی - دو از حکمت های فراوان معراج را بیان کردیم، حکمت های دیگر را می توانی با اینها قیاس کنی!
مثال دوم:
اگر شخص ذی فنونی کتاب اعجاز انگیزی بنویسد، به گونه ای که در هر صفحه اش، حقایقی به اندازه صد کتاب و در هر سطرش، معانیِ لطیفی به اندازه صد صفحه، و در هر کلمه اش، حقیقت هایی به اندازه صد سطر، و در هر حرفش، مفاهیمی به اندازه صد کلمه موجود باشد و تمام معانی و حقایق آن کتاب، به کمالات معنوی نویسنده اعجازگر اشارت کند و متوجه او باشد، شک نیست که چنین نویسنده ای هرگز این گنج های پایان ناپذیر را سر بسته و بی فایده رها نمی سازد؛ او حتماً این کتاب را به بعضی ها درس می دهد و از معانی و مفاهیم آن آگاه می سازد تا این کتاب ارزشمند، بی معنی و بیهوده نماند. آری! او این کار را انجام می دهد تا کمالات پنهان آن کتاب رخسار بگشاید و راه کمال را بپیماید و جمال معنوی اش دیده شود و به عنوان یک دوست در دل ها راه پیدا کند و نویسنده و صاحبش را هم دوست داشتنی بگرداند؛ یعنی چنین نویسنده ای، مفردات آن کتاب را همراه با همه معانی و مفاهیمش به یکی درس می دهد و کتاب را از اول تا آخر، صفحه به صفحه به او می آموزد و سرانجام، مدرک تحصیل برایش صادر می کند.
بدین سان نقاش ازلی سبحانه و تعالی برای نشان دادن کمالات و زیبایی ها و حقایق نام های مقدسش، این کاینات را به چنان شیوه ای نوشته است که همه موجودات با جهات بی شماری کمالات بی پایان و نام ها و صفات او را نشان می دهند و بازگو می کنند.
معلوم است که اگر کتابی معنی و مفهومش فهمیده نشود، هیچ است و کاملاً بی ارزش می ماند؛ پس چنین کتابی که هر حرفش هزاران معنی را در بر می گیرد، هرگز امکان ندارد که ارزشش را از دست بدهد و بیهوده بماند.
— 298 —
بنابراین نویسنده کتاب حتماً آن را تعلیم می دهد و به هر طایفه ای بخشی از کتاب را به اندازه برداشت و استعدادش می آموزد و کل کتاب را هم به فردی درس می دهد که از فراگیرترین دید و کلی ترین شعور و کامل ترین استعداد برخوردار باشد.
و برای تدریس کتاب با همه نکته هایش، حکمت مقتضی است که آن فرد به سیر و سلوک معنویِ بسیار والایی برده شود؛ یعنی لازم است تا از نقطه آغازینِ طبقات کثرت که نخستین صفحات این کتاب است، تا دایره احدیّت که صفحه نهایی آن است، گردش و سیاحتی صورت بگیرد.
بدین ترتیب می توانی بخشی از حکمت های والای معراج را در پرتو این مثال مشاهده کنی. اکنون نگاهی می اندازیم به آن ملحدی که در مقام استعماع نشسته است و به قلبش گوش فرا می دهیم تا بینیم، در چه حال است..
به نظر می رسد که قلبش می گوید:
من گام های نخست را به سوی ایمان برداشتم، اما سه مشکل مهم دارم که نمی توانم آن ها را حل کنم:
اول: این معراج بزرگ، چرا به حضرت محمد (ص) اختصاص داده شد؟
دوم: این پیامبر بزرگوار (ص) چگونه می تواند هسته این کاینات باشد؟ چون شما می گویید: کاینات از نور او آفریده شده و در ضمن، او آخرین و منورترین میوه کاینات است؛ معنی این حرف ها چیست؟
سوم: شما در بیانات قبلی تان گفتید: رفتن به عالم های بالا به این خاطر صورت گرفت تا او دستگاه ها و کارخانه های آثار روی زمین را مشاهده کند و انبار هایی را ببیند که نتایج آثارِ اینجا در آنها نگهداری می شود، معنی این سخن چیست؟
اشکال اول:
جواب: این مشکل تان در سی گفتار کتاب "گفتارها" به تفصیل حل شده است، ما در اینجا به صورت فشرده اشاره گذرایی خواهیم داشت به کمالات و دلایل نبوتِ نبی کریم (ص) و اینکه آن حضرت شایسته ترین شخص برای این معراج بزرگ بودند.
اول: کتاب های مقدسی همچون تورات و انجیل و زبور، با آنکه دستخوش تغییرات و تحریفات قرار گرفته اند، بازهم بشاراتی در خصوص رسالت پیامبر بزرگوار هستند
— 299 —
و در عصر ما دانشمند و محققی همچون حسین جسری، یکصد و چهارده بشارت را از آن کتاب ها استخراج کرده و در کتابش "رسالهٔ‌ حمیدیه" به اثبات رسانده است.
دوم: در تاریخ ثابت است که کاهنان مشهوری همچون "شق و سطیح" اندکی قبل از بعثت آن حضرت به نبوت ایشان بشارت داده و خبر داده بودند که وی پیغمبر آخر الزمان است و از این قبیل، بشارات زیادی به روایت صحیح، موجود هستند.
سوم: سقوط بت های داخل کعبه و شکافتن ایوانِ کسرای فارس در شب ولادت پیامبر اکرم (ص) ، و صدها ارهاصات و رخدادهای خارق العاده و مشهور، در کتب تاریخ ثبت است.
چهارم: معجزاتی همچون: فوران آب از بین انگشتان مبارکش و سیراب ساختن افراد یک لشکر با آن آب، آه و ناله شترمانندِ کُنده (تنه درخت) در مسجد النبی در حضور نمازگزاران و دو نیم شدن ماه، به تصریح آیه مبارکه وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و معجزات دیگری از این قبیل نزد علما و محققان ثابت گردیده و تعداد شان به هزار بالغ می شود و در کتاب های سیَر و تاریخ، ثبت شده اند.
پنجم: به اتفاق دوست و دشمن، هر با انصافی به این باور رسیده است که اخلاق فاضله آن حضرت در بالاترین درجه قرار دارد و سجایای حمیده اش در دعوت و تبلیغ، در بلند ترین مراتب واقع است و تعالیم و رفتارهای نیک موجود در دین مقدس اسلام، شهادت می دهند که شریعت غرای آن حضرت حاوی کامل ترین خصایل نیکو است.
ششم: به گونه ای که در اشاره دوم گفتار دهم اشاره شد، خداوند متعال بنا بر اقتضای حکمت اراده کرد که الوهیتش آشکار گردد و در استقبال از این اراده، این رسول اکرم بود که عالی ترین مراتب عبودیت و بندگی را با عبودیت عظیمی که در دین اوست، ابراز داشت و آشکار کرد.
و نیز وقتی خالق هستی، بنا بر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا جمال کامل و مطلقش را به وسیله یکی از بر گزیدگانش آشکار سازد، این رسول اکرم بود که به بهترین وجه آن را نشان داد و به زیباترین شکل معرفی کرد، چنانکه این یک امر واضح و بدیهی است.
و این رسول اکرم بود که به بهترین صورت، انسان ها را به سوی کمالاتی که در صنعت آفریدگار هستی وجود دارد، فراخواند و با دعوت پیگیر و صدای رسای خود،
— 300 —
آن را اعلان کرد و بدین ترتیب، اراده خداوند را در اعلان صنعت و جلب توجه خلایق به سوی آن، لبیک گفت، که این یک امر مشهورِ هویدا است.
و نیز این رسول اکرم (ص) بود که به کامل ترین وجه، همه مراتب توحید را اعلان کرد و به اراده رب العالمین در اعلان وحدانتیش بر تک تک مخلوقات در طبقات کثرت، لبیک گفت.
و نیز او بود که به صورت صاف و شفاف، زیبایی هایِ جمال و لطافت های زیبایی مالک هستی را انعکاس داد - چنانکه آثار بدیع و زیبای او اشاره می کند- و او برترین دوستدار آن بود و دیگران را هم دوست دارنده آن ساخت و بدین ترتیب از اراده پروردگار متعال در دیدن و نشان دادن این جمال مقدس، استقبال به عمل آورد و به آن لبیک گفت.
و نیز آفریدگار متعال این قصر کاینات بنابر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا گنجینه های مخفی اش را - که پر از معجزات خارق العاده و جواهر ارزشمند است- معرفی کند رسول اکرم (ص) اراده خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) را در آشکار ساختن این گنج های مخفی لبیک گفت و به بهترین صورت، تعریف و توصیف کرد. و نیز آفریدگار کاینات، کاینات را با انواع و اقسام زینت ها آراسته و مزین ساخت و مخلوقات با شعورش را بخاطر سَیر و تماشا و تفکر و عبرت، به داخل آنها برد و خواست تا معانی و ارزش های صنعت و آثارش را به اهل شعور بفهماند برای این مهم پیغمبر اکرم (ص) را برگزید و او بود که این اراده خدا را لبیک گفت و به کامل ترین صورت، جن و انس و حتی روحانیان و فرشتگان را به وسیله قرآن رهبری کرد.
این رسول اکرم (ص) بود که در پرتو حقایق قرآن، مقصد و هدفِ تحولات و دگرگونی های کاینات را کشف کرد و سه سوال مشکل موجودات را که عبارتست از: توکیستی؟ از کجا هستی؟ و به کجا می روی؟ حل کرد و بدین ترتیب، اراده پروردگار حکیم را در حل این طلسم پیچیده برای اهل شعور با فرستادن یک پیامبر لبیک گفت.
و نیز آفریدگار ذوالجلال هستی خواست تا با همه مصنوعات زیبایش خود را به اهل شعور بشناساند و با دادن نعمت های ارزشمندی خود را دوست و محبوب آنان قرار دهد و اراده کرد تا با فرستادن پیامبری آنچه را که از اهل شعور می خواهد،
— 301 —
بیان کند و مرضیاتش را به آنان بفهماند؛ پس این رسول اکرم (ص) بود که به عالی ترین و کامل ترین صورت، خواسته ها و مرضیات الهی را برای اهل شعور بیان کرد و راه به دست آوردن رضایت الهی را فرا روی شان گشود.
و هم او بود که به بهترین وجه وظیفه رهبری را با قرآن کریم انجام داد و مسئولیت رسالت را به زیباترین شکل ادا کرد و اراده رب العالمین را در برگرداندن چهره انسان از کثرت به سوی وحدت، و از فانی به سوی باقی، لبیک گفت؛ همان انسانی که خداوند او را به منزله میوه هستی خلق کرد و چنان استعداد وسیعی به وی عنایت فرمود که می تواند همه چیز هستی را فراگیرد و او را به گونه ای آفرید که آمادگی انجام عبودیت و بندگی کلی را دارد و با دادن مشاعر و حیاتی که متوجه کثرت و دنیا است (با غرایزی که امکان مبتلا شدن به دنیا را دارد) وی را مورد آزمایش قرار داد.
از آنجایی که شریف ترین موجودات، جانداران هستند و شریف ترین جانداران، اهل شعورند و شریف ترین اهل شعور، انسانهای حقیقی و کامل اند، پس در بین انسان های حقیقی و کامل، کسی که وظایف مذکور را به بهترین صورت انجام دهد و به گونه باید و شاید، از عهده آن ها به در آید و حقش را ادا کند، شایستگی دارد تا با معراج بزرگ به قاب قوسین برود و دَرهای سعادت ابدی را بکوبد و انبارهای رحمت بیکران را بگشاید و حقایق غیبی ایمان را از نزدیک ببیند؛ پس چه کسی غیر از نبی کریم (ص) می تواند این شایستگی را داشته باشد؟
هفتم: کسی که به آثار صنعت الهی که در هستی پراکنده است بیندیشد، با جذابیتهای بی نهایت زیبا و تزییناتِ بی نهایت دلربا مواجه می شود. بدیهی است که چنین تحسین و تزیینی، نشان می دهد که آفریننده این پدیده ها اراده تحسین و قصد تزیین دارد و این اراده شدید، ضرورتاً بیانگر اینست که آفریننده این صنعت ها با شوق و رغبت بسیار قوی و با قداست تمام، صنعتش را دوست دارد؛ لذا محبوب ترین مخلوق در پیشگاه خالق کریمی که مصنوعاتش را دوست دارد، کسی خواهد بود که به تمام معنی، ظرافت ها و لطایف صنعت را در خود متجلی سازد و آن را بشناسد و به دیگران هم بشناساند و خود را دوست و محبوب دیگران بگرداند و زیبایی های سایر موجودات را هم با گفتن "ما شاء الله" تحسین کند.
— 302 —
پس این چه کسی بود که آسمان ها و زمین را در برابر مزیت ها و زیبایی هایی که مصنوعات را به درخشش در می آورد و در مقابلِ لطایف و کمالاتی که موجودات را می آراید، به زمزمه "سبحان الله! ما شاءالله! الله اکبر!" واداشت؟ و کاینات را با نغمه های قرآن به شور و هلهله در آورد و خشکی و دریا را با تحسین و قدرشناسی ای که سرشار از شوق و تفکر است و با ذکر و تهلیلی که مالامال از عشق و علاقه است، به شور و جذبه درآورد.
چنین پیامبری که بنابر قاعده "السبب کالفاعل" یک مثل از حسنات تمام امتش بر پله ترازوی او افزوده می شود و صلوات و درودِ همه امتش به کمالات معنوی اش اضافه می گردد و به فیوضات بیکرانی از رحمت و محبت الهی دست یافته و بخاطر انجام دادن وظیفه رسالت به نتایج و پاداش معنوی نایل می گردد، بدون تردید، رفتن چنین پیامبر بزرگواری به بهشت، و به سدرة المنتهی و به عرش و به قاب قوسین، عین حق و نفس حقیقت و محضِ حکمت است.
مشکل دوم:
ای انسانی که در مقام استماع قرار داری! حقیقتی که تو درباره آن با اشکال مواجه گشته ای، چنان عمیق و متعالی است که عقل، نه به آن می رسد و نه می تواند به آن نزدیک شود و فقط با نور ایمان دیده می شود. ما می کوشیم تا درک این حقیقت عالی را با ارائه چند مثال، آسان کنیم؛ بدین گونه که:
هرگاه با نگاه حکمت به این کاینات نگریسته شود، - در معنی- همچون درخت بزرگی به چشم می خورد و آنگونه که درخت، شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایی دارد، در عالم سفلی ی که پاره ای از درخت آفرینش است ی نیز عناصر (خاک، هوا، آب و آتش) به منزله شاخه های آن و نباتات و درختان به منزله برگهای آن و حیوانات به منزله گل های آن و انسان ها به منزله میوه های آن پدیدار می گردند. پس بایستی همان قانون الهی که بر درختان جاری است، بر این درخت بزرگ نیز جاری باشد و این امر را اسم "حکیمِ" الله اقتضا می کند؛ از این رو حکمت الهی می طلبد تا این درخت آفرینش نیز از یک هسته ساخته شود؛ چنان هسته ای که افزون بر عالم جسمانی (مادی)، نمونه ها و پایه های عالم های دیگر را هم در خود جمع کند، زیرا ماده ای جامد، هرگز نمی تواند منشأ و هسته اصلی کایناتی باشد که هزاران عالم دیگر را در بر می گیرد.
— 303 —
و از آنجایی که قبل از درخت کاینات، درخت دیگری از این نوع وجود نداشته است، پس معنی و نوری که در حکم منشأ و هسته آن است، در این درخت کاینات به شکل یک میوه مجسم گردید و لباس یک میوه بر آن پوشانده شد و اسم حکیم هم این را اقتضا می کند؛ زیرا هسته نمی تواند برای همیشه برهنه بماند و اگر در اول فطرت (آفرینش) لباس میوه را نپوشیده است، حتماً در آخر آن خواهد پوشید.
وقتی انسان همین میوه است و در بین انسان هم به گونه ای که قبلاً ثابت گردید، مشهور ترین میوه و بزرگ ترین و مفید ترین ثمره، حضرت محمد (ص) است که توجه همه مخلوقات را به فضایلش جلب کرد و نگاه نصف زمین و خمس (یک پنجم) بشریت را به شخصیت مبارکش برگرداند و به خود منحصر ساخت و نگاه عالمیان را، یا از روی محبت و یا از روی حیرت و شگفت، به خوبی های معنوی اش معطوف ساخت و بدون شک، نوری که برای تشکیل کاینات نقش هسته را داشت، در ذات آن حضرت (ص) جسدش را پوشیده و به صورت آخرین میوه، پدیدار خواهد شد.
ای شنونده! خلق شدن این کاینات عجیب و بزرگ را از ماهیت جزیی انسان، دور از عقل مدان! قدیر ذوالجلالی که درخت تنومند صنوبر را- که خود به عالمی شباهت دارد- از تخم کوچک آن که به اندازه گندم است خلق می کند، چگونه نمی تواند کاینات را از نور محمد (ص) خلق کند؟
آری! درخت کاینات به درخت طوبی بهشت شباهت دارد؛ تنه و ریشه هایش در عالم بالا و شاخه ها و میوه هایش به سوی عالم سفلی آویزان است؛ لذا یک ریسمان نورانی، آن ها را با یکدیگر پیوند می دهد و مقام میوه را که در پایین است، به مقام هسته اصلی وصل می سازد.
بنابراین معراج به منزله غلاف و صورتِ این ریسمان مناسبت است که رسول اکرم (ص) این راه را گشوده و با ولایتش آن را پیمود و با رسالتش دوباره برگشت و درب را باز گذاشت تا پس از او اولیای امتش با سلوک روحی و قلبی از او پیروی کنند و در سایه معراج نبوی این جاده نورانی را بپیمایند و به اندازه استعداد و توان شان، به مقامات بلند و بالا عروج کنند.
چنانکه قبلاً به اثبات رسید، آفریدگار ذوالجلال، این کاینات را بخاطر اهداف و مقاصد بزرگی به صورت قصری آفرید و مزین ساخت؛ پس رسول اکرم (ص) که محور
— 304 —
این مقاصد است، بایستی قبل از آفرینش کاینات، مورد لطف و عنایت پروردگار متعال قرار گیرد و قبل از همه، از تجلی اش بهرمند شود.
پس آن حضرت از لحاظ معنا از همه اول است و از نظر وجودی، در آخر قرار دارد.
و از آنجایی که رسول اکرم (ص) کامل ترین میوه آفرینش است و همه میوه ها، ارزش خود را از او می گیرند و او وسیله پدید آمدنِ تمام اهداف و مقاصد است، پس لازم است تا نورش قبل از همه، آفریده شود و به تجلی آفرینش، نایل گردد.
مشکل سوم:
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
آری! دستگاه های معنوی و قوانین کلیِ عالم پایین (دنیا) در عالم های بالا قرار دارد و نتایجِ اعمال مخلوقات بی شمار کره زمین و نیز میوه های افعالِ جن و انس نیز، در عالم های بالا تمثل می یابند و مجسم می شوند؛ حتی از اشارات قرآن کریم و اقتضای اسم حکیمِ خداوند و حکمت موجود در کاینات و گواهی بسیاری از روایات و علامات، چنین بر می آید که حسنات و نیکی ها به صورت میوه های جنت در می آیند و سیئات و زشتی ها شکل زقوم جهنم را به خود خواهند گرفت.
آری، موجودات بسیار زیادی در روی زمین انتشار یافته و خلقت و آفرینش، آنقدر پراکنده است که، مخلوقات گوناگون و مصنوعات متنوعی که در زمین قرار دارند و دستخوش تغییر و تحول می گردند و همواره می آیند و می روند، به مراتب بیشتر از مصنوعات پراکنده در کل هستی است.
از این رو، سرچشمه و منابع این همه پدیده های کوچک و بزرگی که فراوانِ فراوان است، همان قوانین و تجلیاتِ کلی اسماء حسنی الهی است، به گونه ای که مظاهر و جلوگاه این قوانین کلی، تجلیات عمومی و اسماء محیط و فراگیر، آسمان ها هستند، آسمان های بسیط و غیر مرکبی که تا حدی صاف اند و هر کدام از آن ها به منزله یک عرش و سقف یک عالم است و مرکز تصرف آن به شمار می آید. و یکی از این عوالم نیز، جنت المأوی است که در سدرة المنتهی قرار دارد.
— 305 —
پیامبر اکرم (ص) که مخبر صادق است، فرموده اند: تسبیحات و تحمیدات گفته شده در زمین، به شکل میوه های بهشت، مجسم خواهند شد.
پس این سه نکته به ما نشان می دهد:
مخازن و انبارهای نتایج و میوه هایی که در زمین به دست می آید، در آنجا قرار دارد و محصولات زمین به آن سو می رود.
پس ای شنونده! مگو: من «الحمد لله» را در هوا تلفظ می کنم، چگونه امکان دارد که این لفظ به صورت میوه ای مجسم شود؟ زیرا بعضاً اتفاق می افتد که تو هنگام بیداری ات در روز، سخن خوبی بر زبان می آوری و باز در خوابت آن سخن زیبا را به صورت یک سیب بسیار شیرین می بینی و می خوری و بر عکس، سخن زشتی را که در روز گفته ای، هنگام شب در خوابت به شکل یک چیز بسیار تلخ می بلعی. اگر غیبت کسی را کرده باشی، تو را به خوردن گوشت مرده مجبور می کنند.
بنابراین، کلمات زیبا و یا زشتی را که در عالم دنیا ی که عالم خواب است ی بر زبان می آوری، در عالم آخرت که عالم بیداری است، به صورت میوه ای می خوری و نباید خوردن آن را بعید بدانی.!

اساس چهارم

فواید و ثمرات معراج چیست؟
جواب: این معراج بزرگ که درخت طوبیِ معنوی است، بیش از پنجصد فایده و دستاورد دارد که به عنوان نمونه فقط به پنج مورد آن را اشاره خواهیم کرد.
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
میوهٔ‌ اول
عبارتست از: دیدن حقایق ارکان ایمان با چشم سر؛ یعنی دیدن فرشتگان، جنت و آخرت وحتی دیدن خود ذات ذوالجلال؛ این دیدار و مشاهده، گنجی بزرگ و نوری ازلی و هدیه ای با ارزش و ماندگار برای کاینات، به ویژه بشر به ارمغان آورد که در پرتوآن نور، چهره حقیقی کاینات آشکار شد و این وهم و گمان را که کاینات،
— 306 —
آشفته و پریشان و مهار گسیخته است، از اذهان زدود و آشکار ساخت که کاینات عبارتست از: نامه های مقدس صمدانی و آیینه های زیبایی برای انعکاس جمال احدیت؛ و بدین ترتیب، شادی و سرور را در دل همه اهل شعور انداخت و حتی سراسر کاینات را شاد و خرم ساخت.
و چنانکه در پرتو این نور، کاینات را از آن اوضاع درد ناکِ موهوم خارج کرد، انسان را نیز از آشفتگی و پریشانی، نابودی و گمراهی، عجز و درماندگی و فقر و نیاز، نجات داد و از چنگ دشمنان بی شمار و نیازهای فراوان در آورد، و پرده از چهره حقیقی او برداشت و نشان داد که او معجزه ای است از معجزات قدرت الهی و مخلوقی است آفریده شده در احسن تقویم و نسخه جامعی از نامه های صمدانی است و مخاطب آگاه و با درک و بنده مخلص سلطان ازل و ابد است و چنان دوست محبوبی است که کمالات پروردگارش را تحسین می کند و در حیرت جمال مقدس او به سر می برد و مهمان گرامی درگاه او به شمار می آید و نامزدِ بهشت باقی اوست.
شگفتا! این چه سرور بی پایان و شوق دل انگیزی است که این نور برای همه انسان های واقعی به ارمغان آورده است"؟!
میوهٔ‌ دوم
او بناهای اسلام را که در پیشاپیش آن "نماز" قرار دارد، به ارمغان آورد و به عنوان هدیه ارزشمند و تحفه زیبا به جن و انس تقدیم کرد و این بناها که مرضیات رب العالمین است و حاکم ازل و ابدی که آفریدگار موجودات و صاحب کاینات است، اسلام را به عنوان یگانه دین مورد پسند خود برگزیده است.
شناخت این مرضیات و در پی فهم آن ها بودن، چنان دل انگیز و سعادت آور است که در تعریف و توصیف نمی گنجد، زیرا هر انسان، با اشتیاق و آرزوی شدیدی ی هرچند ی از دور می خواهد بفهمد که پادشاه و یا ولی نعمت او که وی را مورد لطف و احسان قرار داده است، از او چه می خواهد؟ و هرگاه به این خواسته ها و مرضیات پی برد، آرامش و اطمینان به او دست می دهد و آرزو می کند که: "ای کاش بین من و مولایم، وسیله ای برای ارتباط وجود می داشت تا بدون واسطه با او گفت و گو می کردم و می فهمیدم که از من چه می خواهد و چه انتظاراتی دارد؟!".
— 307 —
آری! انسانی که در هر لحظه به شدت به مولایش نیاز دارد و در تمام اوضاع واحوال محتاج اوست و نعمتهای بی حد و حساب پروردگارش همواره بر سرش می ریزد و به یقین می داند که همه موجودات، در قبضه تصرف اویند و جمال و کمالی که روی موجودات می درخشد، نسبت به جمال و کمال مولای او سایه ای بیش نیستند؛ چقدر آرزو دارد تا مطالبات و مرضیات این پروردگار ذوالجلال را بداند و از خواسته ها و توقعات او آگاه شود؟ خودت می توانی این را بفهمی!
پس این رسول اکرم است که مرضیات رب العالمین را به عنوان میوه ای از میوه های معراج با خود آورد و از ورای هفتاد هزار حجاب، مستقیماً با حق الیقین آن را شنید و به صورت هدیه زیبایی به همه بشریت تقدیم کرد.
آری! انسان چقدر آرزو دارد تا از احوال و رخدادهای کره ماه اطلاع حاصل کند، اگر کسی به کره ماه برود و بر گردد و از اوضاع آنجا او را آگاه سازد، حاضر می شود تا مبلغ هنگفتی را فدای این خبر کند و به هر اندازه که از اخبار آنجا آگاه شد، حیرت و تعجبش بیشتر می شود.
وقتی انسان به اخبار و رویدادهای ماه این چنین علاقه نشان دهد، شوق و علاقه اش به اخبار شخصی که از جانب مالک الملک می آید، چگونه خواهد بود؟ مالک الملکی که ماه در مملکتش مگسی بیش نیست که در اطراف کره زمین پرواز می کند؛ کره زمین هم بسان پروانه ای، در اطراف خورشید می گردد و خورشید هم یکی از هزاران چراغی است که مهمانخانه مالک الملک ذوالجلال را روشن می سازد.
بنا براین رسول اکرم (ص) شئونات و صنعت های عجیب چنین مالک الملک ذوالجلال را دید و انبارهای رحمتش را در عالم بقا مشاهده کرد، و بعد از تماشای آن ها برگشت و مشاهداتش را برای بشر باز گفت.
حال اگر بشر با کمال شوق و علاقه، و محبت و تعجب، به این رسول بزرگوار گوش فرا ندهد، به راستی دور از عقل و حکمت است! میزان دوری اش را خودت درک کن!
— 308 —
میوهٔ‌ سوم
او گنج های سعادت ابدی و مخزن نعمتهای جاودان را دید و کلیدش را تحویل گرفت و برای انس و جن، هدیه آورد.
آری، او به وسیله معراج و باچشمان خودش بهشت و جلوه های ابدی رحمت رحمن ذوالجلال را دید، و سعادت ابدی را باحق الیقین درک کرد، و موجودیت سعادت ابدی را به جن و انس مژده داد؛ مژده بزرگی که انسان از توصیف آن عاجز است، چون هنگامی که جن و انس در وضعیت موهومی قرار دارند و گمان می کنند که موجودات در دنیایی بی قرار، همواره سیلی زوال و فراق می خورند و سیلاب زمان و حرکات ذرات، آن ها را به دریای عدم و فراق ابدی می ریزد آن مژده مسرت بخش، به گوششان می رسد و چنان سعادت و سروری برجای می گذارد که ارزش و اهمیت آن قابل توصیف نیست.
اگر به شخص محکوم به اعدامی که به سوی دار قدم بر می دارد، گفته شود: "پادشاه تو را مورد عفو قرار داد و افزون بر آن، در کاخ خود خانه ای هم به تو داد" تصور کن که چه سرور و شادمانی ای به او دست خواهد داد. برای اینکه بتوانی به ارزش این مژده بزرگ پی ببری، ابتدا به تعداد جن و انس، سرور و شادمانی جمع کن و سپس برای این مژده، ارزش قایل شو!
میوهٔ‌ چهارم
دیدارِ جمال پروردگار سبحان است. همانگونه که خود آن حضرت (ص) از این میوه برخوردار شد، خاطرنشان کرد که هر مومن نیز می تواند از آن میوه ماندگار بهرمند گردد و بدین ترتیب این میوه را به عنوان هدیه بزرگی به جن و انس تقدیم کرد. در پرتو مثال زیر، می توانی لذت و حلاوت و زیبایی و ارزش آن میوه را حدس بزنی:
هر آنکه دارای قلب سلیم باشد، شخصی را که دارای جمال و کمال و احسان است، دوست می دارد و این محبت به نسبت درجات آن جمال و کمال و احسان، افزایش می یابد و حتی به درجه عشق و پرستش می رسد. در نتیجه، تمام دارایی اش را بخاطر دیدن آن جمال فدا می کند و حتی حاضر است کل هست و بودش را فدا کند و یک بار او را ببیند. حال آنکه جمال و کمال و احسان همه موجودات، نسبت به جمال و کمال و احسان پروردگار سبحان، نمی تواند به اندازه پرتوهای ناچیز خورشید باشد؛ پس اگر
— 309 —
انسانِ حقیقی هستی، می توانی درک کنی که توفیق دیدار ذات ذوالجلالی که شایسته محبت بی نهایت و شوقِ بی پایان و دیدار بی نهایت است، چه سعادت و سروری برجای می گذارد و چه میوه خوش طعم و زیبایی است!
میوهٔ‌ پنجم
با معراج آن حضرت فهمیده شد که انسان، میوه ارزشمند کاینات و مخلوق محبوب و گرامی صانع ذوالجلال است. این میوه پاکیزه را رسول اکرم بامعراج خود آورد و به صورت هدیه ای، به جن و انس تقدیم کرد و به وسیله این میوه، انسان را از یک مخلوق کوچک و حیوانِ ضعیف و ذی شعورِ ناتوان بودن، در آورد و به جایگاه بلند و مقام والایی ارتقا بخشید وحتی مقام و منزلت اش را عزیزتر و گرامی تر از همه مخلوقات ساخت. بدین ترتیب این میوه و دستاورد چنان شادمانی و سرور و سعادتی به انسان بخشید که از تصویر آن عاجز است.
زیرا اگر به یک سرباز عادی گفته شود که: "تو ژنرال شدی" او با شنیدن این سخن چقدر خوشحال خواهد شد! حال آنکه انسان، مخلوقی است ضعیف و عاجز و فانی و همواره زیر ضربات زوال و فراق قرار دارد، پس اگر به او گفته شود: تو به بهشت ابدی داخل و از رحمت بیکران پروردگارِ رحمان، برخوردار می شوی و درملک و ملکوت او که به وسعت آسمان ها و زمین است، به تفریح می پردازی و بدین گونه همه آرزوهای قلبت را با سرعت خیال، گستردگی روح و سیاحت و گردش عقل بر آورده می سازی و بالاتر از همه اینها، به دیدار جمال پروردگار سبحان در سعادت ابدی موفق می شوی، کسی که انسانیتش را از دست نداده باشد، می تواند میزان شادمانی و سروری را که به این شخص دست می دهد، درک کند.
و اینک شخصی را که در مقام استماع قرار دارد مورد خطاب قرار می دهیم و می گوییم:
لباس الحاد و بی دینی را پاره کن و دور بینداز و با گوش یک مومن بشنو! و با چشم یک مسلمان بنگر که من ارزش بعضی از دستاوردها را در لابه لای دو مثال کوچک، برایت بیان خواهم کرد:
— 310 —
مثال اول:
فرض کن که من و تو در کشور پهناوری قرار داریم. به هر سو که چشم می دوزی، جز دشمن کسی را نمی بینی، هر چیز با ما و با یکدیگر دشمن است، هر چیز با ما بیگانه است، ما او را نمی شناسیم و هر کنج آن کشور، پر از جنازه های رعب آور و ترسناک است؛ از هر طرف صداهای داد و فریاد یتیمان و آه و واویلای مظلومان بر می خیزد. درست زمانی که در چنین وضعیت اسفناکی به سر می بردیم، یکی نزد پادشاه کشور می رود و بشارت و مژده خوشحال کننده ای برای همه می آورد.
این مژده، همه چیز را دگرگون ساخت و آنانی را که با ما بیگانه بودند، به دوست تبدیل کرد؛ و آنانی که ما به شکل دشمن دیده بودیم، صورت برادر را به خود گرفتند؛ و آن جنازه های رعب آور و ترسناک، به صورت بندگان خاشع و فروتن و درحال ذکر و تسبیح، دیده شدند؛ و آن گریه ها و فریادها به ذکر و ثنا و شکر تبدیل شد؛ و مرگ و میرها و غصب و غارت ها، به مرخصی و فراغت از بارهای سنگین کار، چهره عوض کرد؛ و از سوی دیگر، افزون براینکه خود ما مسرور و شادمان بودیم، در شادی و سرور دیگران هم مشارکت داشتیم؛ با این وصف، می توانی حدس بزنی که آن مژده بزرگ چه سروری برای ما آورد!
بدین ترتیب یکی از ثمرات معراج ، نور ایمان است؛ اگر قبل از آمدن این نور، با نگاه سرگشتگی و گمراهی به موجودات کاینات نگریسته شود، همگی به شکل غریبه و ترسناک و مضر و رنج آور دیده می شوند و اجسام بزرگی همچون کوه به شکل جنازه های رعب آور و مخوف به نظر می رسند، و جلاد اجل، گردن هر موجودی را می زند و به چاه نیستی می افکند و هرکس و هرچیز، از دست جدایی و نابودی فریاد بر می آورد و آه و واویلا سر می دهد.
درست هنگامی که گمراهی، موجودات را این گونه به تصویر می کشید، به ناگاه ثمره معراج ی که همان حقایق ایمان است ی همه موجودات را روشن و پرنور می سازد و نشان می دهد که آنان برادران یکدیگرند و به ذکر و تسبیح پروردگار ذوالجلال شان مشغول اند و مرگ و زوال هم، نوعی مرخصی و آزاد شدن از انجام وظایف است و آن صداها و فریادها، صدای تسبیحات و اوراد است. اگر می خواهی این حقیقت را به صورت کامل ببینی، به "گفتار دوم و هشتم" مراجعه کن!
— 311 —
مثال دوم
فرض کن که ما با هم در صحرای بزرگی هستیم و دریای ریگ، به صورت طوفان و گردباد محاصره مان کرده است و شب چنان تاریک است که حتی نمی توانیم دست خود را هم ببینیم! بی کس و تنها و بی یار و یاور هستیم و گرسنگی و تشنگی ما را از پا درآورده است. هنگامی که در چنین حالت آشفته و پریشانی به سر می بریم، به ناگاه مرد مهربانی از پرده تاریکی عبور می کند و به سوی ما می آید و سواری سریع السیری با خود می آورد و به ما هدیه می کند و سوار برآن، ما را به جایی شبیه به بهشت می برد که برای استقبال مان هر چیز آماده شده است و در خدمت مان قرار دارد و شخص بسیار مشفق و مهربانی از ما حمایت می کند و هر نوع وسایل خورد و نوش را هم برای مان فراهم می سازد!
فکر می کنم خودت می توانی حدس بزنی که ما چقدر از فضل و مرحمت این شخص بزرگوار، ممنون و سپاسگزار هستیم! او که ما را از سرای یأس و ناامیدی به دیار سراسر امید و شادی برد.
پس آن صحرای بزرگ، همین دنیا است و آن طوفان و گردباد پر از ریگ، عبارتست از: حرکات ذرات و سیلابِ زمان که موجودات را همراه با این انسان بیچاره و مسکین، تکان می دهد و می آزارد. هر انسان، آشفته و پریشان است و از ترس روزهای تاریکی که پیش رو دارد، به خود می پیچد. در واقع این گمراهی و سرگشتگی است که هر چیز را اینگونه به او نشان می دهد و در نتیجه نمی داند از چه کسی کمک بگیرد و فریادش را به چه کسی بشنواند و گرسنگی و تشنگی بی حد، او را از پای درمی آورد.
بدین ترتیب، شناخت خواسته ها و مرضیات پروردگار سبحان، ثمره ای از ثمرات معراج است که این دنیا را بسان مهمانخانه ذات کریم و سخاوتگر و انسان ها را مهمانان عزیز و گرامی او قرار می دهد که در عین حال مأمورین او نیز هستند و آینده را نیز مثل بهشت، زیبا و مثل رحمت، شیرین و مثل سعادت ابدی، تابنده و درخشان نشان می دهد.
هرگاه این و آن را مد نظر قرار دادی، آنگاه می توانی به لذت و زیبایی و شیرینی این میوه معراج پی ببری!
شخصی که در مقام استماع قرار داشت می گوید:
— 312 —
هزاران بار خداوند را شکر و سپاس که به لطف و عنایت او، از کفر و الحاد نجات یافتم و در راه توحید و ایمان، قدم گذاشتم و دولت ایمان را به دست آوردم.
ماهم به او می گوییم:
ای برادر! به تو تبریک عرض می کنیم و از خداوند سبحان می خواهیم تا ما را مشمول شفاعت رسول اکرم (ص) بگرداند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَن انْشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ، وَنَیبَعَ مِنْ أَصَابِعِهِ الْمَاءُ كَالكَوْثَرِ صَاحِبِ المِعْرَاجِ وَمَا زَاغَ البَصَرُ، سَيِّدِنَا مُحمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ أَجْمَعِين. مِنْ أَوَّلِ الدُّنْيا إِلى آخِرِ المحْشَرِ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا
رَبَّنَٓا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْلَنَا اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 313 —

پیوست

گفتار نوزدهم و سی و یکم
معجزه انشقاق قمر
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَاِنْ يَرَوْا اٰيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
(القمر: ١-٢)
فلاسفه مادی گرا و آنانی که کورکورانه از ایشان تقلید می کنند، می خواهند معجزه شق القمر را که همچون ماه، درخشنده است با پخش اوهامی فاسد و بی بنیاد، خاموش کنند؛ چون می گویند: اگر انشقاق قمر رخ می داد سراسر جهان از آن آگاه می شد و تمام کتب تاریخ، آن را می نوشت".
جواب: انشقاق قمر، شب هنگام و زمانی که همه جا را غفلت پوشیده بود به عنوان دلیلی برای اثبات نبوت، در برابر دیدگان کسانی که دعوی نبوت را شنیده و انکار کرده بودند، رخ داد و به صورت آنی نشان داده شد؛ افزون برآن، اختلاف مطالع و موجودیت ابر و موانعی از این قبیل، مانع رؤیت ماه می شد و در آن زمان، اسباب و امکانات پیشرفته و مدرن، وجود نداشت و کارهای مربوط به رصد، به خوبی انجام نمی گرفت؛ از این رو لزومی ندارد انشقاق قمر را هر کس در هر جا ببیند و در کتابهای تاریخ به ثبت برسد.
و اینک از بین نقطه های فراوانی که ابرهای اوهام را از چهره معجزه انشقاق قمر می زداید، به پنج نقطه گوش کن:
نقطه اول
عناد شدیدی که کفار آن زمان داشتند، بر همگان معلوم و در تاریخ، مشهور است. با این وصف، هنگامی که قرآن حکیم فرمود: وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و صدایش در اطراف و اکناف عالم طنین انداز شد، هیچ کدام از کفار منکر قرآن، جرأت نکرد دهان بگشاید
— 314 —
و این آیه را تکذیب کند؛ یعنی هیچ کس نتوانست وقوع این حادثه را انکار کند. اگر این حادثه در آن زمان عملاً رخ نمی داد و برای کفار ثابت شده نمی بود، آنان با دستاویز قرار دادن این مسئله به شدت تمام می کوشیدند تا دعوای نبوت را باطل سازند و رسالت آن حضرت (ص) را تکذیب کنند. حال آنکه کتاب های تاریخ و سِیر، چیزی از سخنان کفار را در مورد انکار وقوع آن حادثه نقل نکرده اند و آنچه در تاریخ آمده است، فقط همان چیزی است که آیه مبارکه وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ بیان می کند؛ یعنی کفاری که آن معجزه را دیده بودند، گفتند: "این یک سحر است ، عده ای را نزد قافله ها و کاروانهای اطراف بفرستید و ببینید که آیا آنان هم دیده اند و یا خیر؟" صبح گاهان هنگامی که کاروان ها از یمن و جاهای دیگر رسیدند، گفتند: ما چنین حادثه ای را دیدیم. کفار در باره فخر عالم (ص) گفتند: سحر و جادوی یتیم ابوطالب، به آسمان ها هم رسید! (حاشا)
نقطه دوم
اکثر پیشوایان علم کلام، امثال سعد تفتازانی گفته اند: "شق قمر نیز مانند فوران آب از بین انگشتان مبارک آن حضرت و سیراب ساختن همه افراد لشکر از آن آب و مانند آه و ناله تنه درخت از فراق آن حضرت که ایشان هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می کردند، متواتر است؛ یعنی این حادثه را جماعت بزرگی از جماعت بزرگ دیگر، نقل کرده اند و بدیهی است که اتفاق همه آن ها بر کذب، محال است؛ پس این یک حادثه متواتر است و همچون ظاهر شدن ستاره دنباله دارِ مشهور به نام هاله قبل از هزار سال و یا موجودیت جزیره سرندیب که ما آن را ندیده ایم، قطعی است و به تواتر رسیده است.
پس انتشار اوهام و شک و تردیدهایی در باره این نوع مسایل قطعی و شهودی، نوعی دیوانگی و حماقت است ، چون در این گونه مسایل، کافی است که ناممکن و محال نباشد، حال آنکه، دو نیم شدن ماه همچون شکافتن کوه آتشفشان ممکن است.
نقطه سوم
هدف از ارائه معجزه، اثبات دعوای نبوت و متقاعد ساختن منکرین است، نه وادار ساختن آنان به ایمان؛ پس بایستی به آنانی که دعوای نبوت را شنیده اند معجزه نشان داده شود تا بدین طریق، قناعت و اطمینان حاصل کنند، اما نشان دادن آن در هرجا، یا نشان دادن آن با چنان بداهتی که مردم را به پذیرفتن مجبور سازد، با حکمت پروردگار حکیم
— 315 —
منافات دارد و با راز تکلیف و امتحان الهی نیز مخالف است؛ چونکه فرصت دادن به عقل و سلب نکردن اختیار آن مقتضای امتحان و تکلیف الهی است.
اگر پروردگار حکیم به گونه ای که فلاسفه می خواهند، معجزه دو نیم شدن ماه را به مدت دو ساعت باقی می گذاشت و به سراسر هستی نشان می داد و این حادثه وارد تاریخ می شد، آنگاه کفار می گفتند: این هم مانند دیگر حوادث آسمانی، یک رخداد عادی است و در این صورت، دلیلی بر نبوت آن حضرت (ص) به شمار نمی رفت و به شکل معجزه مخصوص وی باقی نمی ماند. و یا اینکه یک معجزه کاملاً بدیهی می شد و عقل را به ایمان وادار می ساخت و اختیارش را سلب می کرد و آنگاه ارواح پست و زغال مانندِ اشخاصی همچون ابوجهل با ارواح پاک و الماس گونه ابوبکر صدیق رضی الله عنه یکسان می شد و راز تکلیف از بین می رفت.
بناءً، این معجزه به صورت آنی، شب هنگام و در وقت غفلت رخ داد و اختلاف مطالع و ابرها و پرده های دیگری از این قبیل، مانع رویت آن شد و در نتیجه در کتاب های تاریخ هم به ثبت نرسید.
نقطه چهارم
این حادثه شب هنگام به صورت آنی و در وقت غفلت مردم رخ داد؛ پس هرکس در هر جا نمی توانست آن را ببیند و حتی اگر برای بعضی ها آشکار می شد، او آنچه را دیده بود، تصدیق نمی کرد و اگر تصدیق هم می کرد، بازهم چنین حادثه ای با روایت یک شخص نمی توانست در تاریخ ارزشی داشته باشد.
در بعضی روایات افزوده شده است: "ماه بعد از دونیم شدنش بر زمین فرود آمد." اما علمای محقق این مطلب را رد کرده و گفته اند: "امکان دارد این جمله را بعضی از منافقین افزوده باشند تا این روایت را از ارزش بیندازند".
و نیز در آن هنگام ابرهای جهل، آسمان انگلستان را پوشانده بود و در اسپانیا آفتاب در حال غروب بود و در امریکا، نیمه روز و در چین و جاپان هم صبح شده بود و در جاهای دیگر هم موانع دیگری وجود داشت؛ از این رو این معجزه تابان در این مناطق قابل رؤیت نبود.
— 316 —
حال این معترض بی عقل را ببین که می گوید: "تاریخ کشورهایی مانند انگلستان و چین و ژاپن و امریکا از این حادثه بحث نمی کند، پس معلوم می شود که چنین چیزی رخ نداده است." چه حماقتی! هزار نفرین بر این کاسه لیسان اروپا!
نقطه پنجم:
دو نیم شدن ماه حادثه ای نیست که خود به خود و بنابر عوامل طبیعی و به صورت تصادفی رخ داده باشد، بلکه آفریدگار حکیمِ شمس و قمر، بخاطر تأیید و تصدیق رسالت، این حادثه را به صورت خارق العاده و بر خلاف قوانین حاکم برهستی واقع ساخت و به گونه ای که موافق حکمت ارسال پیامبران بود، و اسرار و شیوه های ارشاد و تکلیف اقتضا می کرد، دو نیم شدن ماه را نشان داد تا برای آن عده از تماشاگرانی که او خواسته بود، اقامه حجت کند و برای نشان ندادن این حادثه به آنانی که حکمت و مشیتش نخواسته بود و هنوز دعوت نبوت را نشنیده بودند و در اطراف و اکناف جهان می زیستند، ابرها و اختلاف مطالع را مانع رویت قرار داد و مناطقی را با طلوع نکردن ماه و کشور هایی را با طلوع خورشید و اسباب دیگری از این قبیل از رویت انشقاق قمر محروم کرد.
اگر به همه مردم در سراسر جهان نشان داده می شد، آنگاه به صورت نتیجه اشاره پیامبر اکرم (ص) و به عنوان معجزه نبوت نشان داده می شد که در این حالت، رسالت و نبوت آن حضرت کاملاً بدیهی می گشت و هر کس مجبور می شد تصدیق کند و اراده و اختیار عقل، سلب می شد و رازِ تکلیف از بین می رفت، حال آنکه ایمان، با اختیار عقل است و آزادی و اراده عقل را سلب نمی کند؛ اما اگر صرفاً به صورت یک حادثه آسمانی نشان داده می شد، در این صورت مناسبتش با رسالت قطع می گردید و خصوصیت و مزیتی برایش نمی ماند.
خلاصه اینکه: در مورد انشقاق قمر، هیچ تردیدی باقی نماند و با قاطعیت به اثبات رسید. و اینک از بین دلایل بسیار زیادی که بر وقوع آن دلالت می کند، فقط به شش (٭):یعنی شش بار به صورت اجماع در رابطه به وقوع این حادثه شش حجّت موجود است. این مقام با وجود اینکه شایسته ایضاحات زیادی بود اما مع الاسف مجمل گذاشته شد. مورد اشاره می کنیم که عبارتند از:
— 317 —
اجماع صحابه کرام که همگی عادلند و اتفاق همه مفسرین در تفسیر "وانشق القمر" و نقل وقوع این حادثه در روایت همه محدثین متخصص و صادق، با اسناد بسیار زیاد و طرق متعدد و شهادت و گواهی همه اولیای صادق و صالحی که اهل کشف والهامند و تصدیق علماء و دانشمندان متبحر علم کلام، به رغم تفاوت مسلک و مشرب، و قبول امت محمد (ص) که بنا به فرموده حدیث، بر گمراهی اجتماع نمی کنند، مثل روز روشن، مؤید دو نیم شدن ماه هستند.
گزیده سخن
بحث ما تا به اینجا به نام تحقیق علمی و به منظور الزام خصم بود، اما بعد از این، سخن ما به نام حقیقت و بخاطر ایمان خواهد بود. آری! آنچه بحث شد، سخن تحقیق علمی بود، اما حقیقت می گوید:
خاتم دیوان نبوت (ص) که همان ماه نورانی آسمان رسالت است، ولایت عبودیت و بندگی اش به مرتبه محبوبیت بالا رفت و در نتیجه، کرامت عظمی و معجزه کبری را با معراج نشان داد؛ یعنی یک جسم زمینی در آسمان ها گردش داده شد و به ساکنانِ آسمان ها و اهالی عالم بالا معرفی شد و برتری و محبوبیتش را نشان داد و ولاتیش را به اثبات رساند و همچنین، ماه معلق در آسمان و مرتبط با زمین را با اشاره یکی از بندگان زمین اش، دونیم کرد و بدین ترتیب با این معجزه، رسالت آن بنده محبوب را چنان به اهل زمین نشان داد که آن حضرت (ص) به صورت دو بال نورانی ماه، در آمد و با دو بال نورانیِ رسالت و ولایت، به اوج کمالات عروج کرد و حتی به قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى رسید و مایه افتخار اهل آسمان ها شد، چنانکه مایه افتخار اهل زمین بود.
عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ الصَّلَاةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ملءَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتِ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ بِحَقِّ مَن انشَقَّ الْقَمَر بِإِشَارَتِهِ اجْعَل قَلبِي وَقُلُوبَ طَلَبَةِ رَسَائلِ النُّورِ الصَّادِقِينَ كَالْقَمَرِ فِي مُقَابَلَةِ شَمْسِ الْقُرآنِ.. آمِينَ. آمِينَ.
— 318 —

گفتار سی و دوم

عبارتست از سه موقف
این گفتار پیوستی است که پرتو هشتمِ گفتار بیست و دوم را توضیح می دهد و تفسیر اولین زبان، از پنجاه و پنج زبان موجوداتی است که بر وحدانیت الله (جَلَّ جَلالَهْ) گواهی می دهند که، در رساله "قطره ای از دریای توحید" به آن اشاره شد، و ضمناً یکی از حقایق بسیار زیاد آیه کریمه: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا (الأنبياء: ٢٢) به شمار می آید که در لباس قیاس و تمثیل، بازگو شده است.

موقف اول

لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا
(الأنبياء: ٢٢)
«لَا إِلَهَ إِلَّا الله وَحدَهُ لَا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلكُ وَلَهُ الْحَمدُ يُحيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ حَيّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَير وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير وَإلَيهِ الْمَصِيرُ»
چنانکه در یکی از شب های رمضان گفته بودم، در هرکدام از یازده جمله این کلام که یگانگی خداوند را افاده می کنند، یک مژده و یکی از مراتب توحید وجود دارد. از مجموع این ها، فقط معنی "لَا شَریکَ لَهُ" را با زبان ساده و عام فهم و به صورت محاوره تمثیلی و مناظره فرضی و با قرار دادن زبان حال به جای زبان قال، توضیح داده بودم؛ و اینک در پاسخ به تقاضای برادران عزیزی که مرا یاری می کنند و در مسجد همراه من هستند، آن گفتگو را به شکل ذیل می نویسیم:
ما یک شخص فرضی را به جای شرکاءِ (خدایان دروغین) اهل شرک و کفر و ضلالت، از قبیل: طبیعت پرستان و اسباب پرستان و مشرکان، قرار میدهیم و فرض میکنیم که این شخص فرضی، میخواهد پروردگار یکی از موجودات هستی شود، و ادعا می کند که او، مالک واقعی آن چیز است.
— 319 —
بدین ترتیب، مدعی فرضی دست به کار می شود و پیش از همه با یک ذره که کوچک ترین موجودات است، روبرو می گردد و با زبان طبیعت پرستی و ماده گرایی خطاب به او می گوید: من پروردگار و مالک حقیقی تو هستم!
ذره نیز با زبان حقیقت و با برشمردن حکمت الهی ای که از آن برخوردار است، چنین پاسخ می دهد:
من وظایف بی شماری انجام می دهم و در هر پدیده ای وارد می شوم و کار می کنم، اگر تو چنان علم و قدرتی داشته باشی که بتواند مرا به انجام آن همه وظایف وادارد و چنان حاکمیت و نیرویی داشته باشی که بتواند ذرات بی حد و حسابی مثل من را که
(٭):آری، هرچیز متحرک، از ذرات گرفته تا سیّارات، با مهر الهی که روی آنها است، آنگونه که وحدانیت و یگانگی خداوند را نشان میدهند، با حرکات شان نیز جاهایی را که در آن میگردند به نام پروردگار یکتا به تسخیر در می آورند و جزیی از قلمرو مالک یگانه شان قرار میدهند، اما پدیده های غیر متحرک، از نباتات گرفته تا ستارگان ثابت، به منزله مهرهایی برای یگانگی آفریدگارندو هر کدام نشان میدهد که جایی که در آن قرار دارد نامه ای است از جانب آفریننده اش، یعنی هر گیاه و هر میوه، یک مهر وحدانیت و یک سکه ی وحدت است و نشان میدهد که وطن و جایگاه اقامت او، نامه آفریننده اوست. خلاصه اینکه: هر چیز با حرکتش و به نام یگانگی پروردگار، بر همه اشیاء چیره میشود، پس کسی که مهار همه ستارگان را در دست نداشته باشد، هرگز نمیتواند پروردگار تنها یک ذره شود. مؤلف.
همراه با من در هستی کار می کنند و در گردش اند، به تسخیر خود در بیاورد و استخدام کند و اگر بتوانی مالک حقیقی موجوداتی- مانند ملکول های قرمز خون- باشی که من نیز جزیی از آن ها هستم و اگر بتوانی با کمال نظم، در آن ها دخل و تصرف کنی، آنگاه بر من ادعای مالکیت کن، و مرا به غیر خدا نسبت بده، در غیر آن خاموش باش! چون تو نه تنها نمی توانی پروردگار من شوی، حتی نمی توانی در کارهای من مداخله کنی، زیرا در وظایف و اعمال و حرکات ما چنان نظم کاملی حکم فرماست که کسی جز صاحب حکمت بی پایان و علم فراگیر، نمی تواند چنین نظمی را ایجاد کند؛ اگر کسی غیر از او در کار ما مداخله کند، همه چیز را برهم خواهد زد.
پس ای مدعی! آدمی مثل تو که ناتوان و بی جان و نابینا ست، نمی تواند در کارهای ما دست درازی کند.
مدعی نیز همان گفته مادی گرایان را تکرار کرد و گفت:
— 320 —
مادامی که چنین است، پس خودت مالک خود باش! چرا می گویی من به دستور کسی دیگر کار می کنم؟
ذره پاسخ داد:
اگر عقلی به بزرگی خورشید و علم و دانش فراگیری همچون نور آن می داشتم و قدرتم به اندازه حرارت آن گسترده و حواسم، همچون هفت رنگِ نور آن پهناور می بود و اگر چهره ای می داشتم که در هرجا، رخش را به سوی من دور می داد و گشت و گذارهایم را تعقیب می کرد و اگر چشمی بینا می داشتم و سخنم در هرجا به اجرا در می آمد، در آن صورت شاید مثل تو حماقت می کردم و مدعی می شدم که خود، حاکم و مالک خود هستم! برو! از من دور شو! تو جایی در بین ما نداری!
بدین گونه، هنگامیکه وکیل مدافع شرک، پاسخ دندان شکنی را از ذره دریافت کرد و از او مأیوس گردید، به ملکولهای قرمز خون روآورد، به این امید که شاید در آنجا موفق شود و به هدفش دست یابد؛ از این رو با زبان اسباب و طبیعت و با منطق فلسفه برایش گفت:
من خدا و مالک تو هستم!
ملکول قرمز نیز با زبان حقیقت و حکمت ربانی پاسخ می دهد و چنین می گوید:
من تنها نیستم، در لشکر بزرگ خون، همنوعان بسیار زیادی دارم که آن ها هم مثل من، منظم و سازمان یافته هستند و ما همگی وظایف یکسانی انجام می دهیم و تحت فرمانِ یک فرمانده حرکت می کنیم. اگر بتوانی مالک من و دیگر همنوعانم باشی و دارای چنان حکمت دقیق و قدرت بزرگی باشی که بتواند تمام حجرات بدن - را که ما در آن حرکت می کنیم و برای انجام وظایف کاملاً منظم و پرحکمت، استخدام می شویم- تحت سلطه خود در بیاورد، بفرما آن را نشان بده! شاید در این صورت، ادعایت معنی و مفهومی داشته باشد! حال آنکه سرسامی مانند تو غیر از قوت کور و طبیعت کر، چیزی در اختیار ندارد؛ پس نمی توانی ذره ای در کارهای ما مداخله کند، چه رسد به اینکه ادعای مالکیت ما را داشته باشد؛ زیرا نظمی که بر ما حاکمیت دارد، چنان کامل است که آدمی مثل تو را خود به خود از رده خارج می سازد و فقط کسی می تواند بر ما حکم براند که هر چیز را ببیند و بشنود و بداند و هرچه بخواهد، انجام دهد؛ پس سکوت اختیار
— 321 —
کن! چون وظایف ما آنقدر مهم و انتظام مان چنان کامل است که مجال شنیدن یاوه سرایی هایت را نداریم! بدین ترتیب ملکول های قرمز نیز او را راندند و آرزوهایش را به خواب و خیال مبدل ساختند.
وقتی آن مدعی نتوانست در بین ملکول های خون، هدفش را بر آورد، رفت و با یکی از حجرات بدن رو برو شد و با منطق فلسفه و زبان طبیعت پرستی برایش گفت:
نتوانستم ادعای خود را به ذره و به ملکول قرمز، بقبولانم. شاید تو به سخانم گوش کنی؛ زیرا تو، حجره بسیار کوچکی هستی و از چیز های پراکنده ساخته شده ای! بنابراین می توانم تو را بسازم، پس بیا و آفریده و مملوک حقیقی من باش!
حجره نیز با زبان حکمت و حقیقت پاسخ داد و گفت:
درست است که من چیز بسیار کوچکی هستم، اما وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهم و با تمام حجرات و هیئت مجموعی بدن، پیوندهای دقیق و روابط پیچیده ای دارم و وظایف پیچیده و کاملی را در تمام رگ ها و شریان ها و عصب های محرّکه و حساس، به سر می رسانم و با تمام نیروهای تنظیم کننده جسم مانند نیروی جاذبه و دافعه و مولّده و مصّوره کار می کنم؛ پس ای مدعی! اگر چنان علم و قدرتی داری که بتواند تمام آن رگ ها و عصب ها و نیروهای موجود در جسم را ایجاد و تنظیم و استخدام کند و نیز اگر حکمت فراگیر و قدرت نافذی داشته باشی که بتواند در کارهای تمام حجرات بدن که در کیفیت و نوعیت با من یکسان اند، مداخله کند، پس بیاور آن را نشان بده، بعد از آن، ادعا کن و آفرینش مرا به خود نسبت بده! ورنه برو گم شو! مگر نمی دانی که ملکول های قرمز خون، رزق و روزی ام را برایم می آورند و ملکول های سفید نیز، در برابر امراض مهاجم می ایستند و از من دفاع می کنند؟! من کارهای زیادی دارم، مزاحم من مشو! شخص عاجز و جامد و کر و نابینایی مثل تو به هیچ وجه نمی تواند در کارهای پیچیده ما دخالت کند، زیرا چنان نظم ظریف و نازک و کاملی
(٭):آفریدگار حکیم، بدن انسان را به شکل یک شهر بسیار منظم آفریده است. به گونه ای که بخشی از رگها، کار تلفن و تلگراف را انجام میدهند و بخشی نیز مانند لوله هایی که آب را از چشمه ها انتقال میدهند، وسیله گردش خون - که مایه حیات است - میباشند. در داخل خون هم دو نوع ملکول آفریده شده است که یکی به نام ملکولهای قرمز یاد میشود که ارزاق را در حجرات بدن تقسیم می کند و با پیروی از یک قانون الهی، مانند کارمندان تجاری و انبارداران، رزق و روزی را به حجرات بدن میرساند؛ و نوع دیگر، ملکولهای سفید است که در مقایسه با ملکولهای قبلی، تعدادشان کمتر است و مانند سربازان گوش به فرمان، وظیفه دفاع از بدن را در برابر امراض، به عهده دارند که هرگاه وارد معرکه گردیده و به دفاع از بدن برخواستند، با دو نوع حرکت و گردش حلقوی - مانند مولوی- با سرعت عجیبی حالت میگیرند.
روی هم رفته، هیئت مجموعی خون دو وظیفه عمومی را به عهده دارد. یکی تعمیر و بازسازی خرابیهای حجرات بدن و دیگری، جمع آوری مواد اضافی و زباله های حجرات و پاک کردن بدن. و دو رگ دیگر نیز وجود دارد که یکی شریانهایی است که خون صاف و پاک را می آورد و تقسیم می کند که این رگ، به منزله کانالهای خون پاک است. نوع دیگر آن یعنی ورید ها، کانال خونهای کثیف و آلوده است که مواد اضافی و زباله را جمع می کند و به ریه، که مرکز تنفس است، میدهد.
آفریدگاری که هر چیز را با صنعت و حکمت می آفریند، دو عنصر را در هوا آفریده است؛ یکی، ازُت و دیگری، اکسیژن. هنگامیکه اکسیژن در هنگام تنفس با خون تماس می یابد، مانند کهربار، عنصر کثیف کربن را که باعث آلودگی خون میگردد، به خود جذب می کند و آن را به ماده زهرآگینی تبدیل می کند که به نام "دی اکسید کربن" یاد میشود و بدین طریق، هم گرمای غریزی بدن را تامین می کند و هم خون را تصفیه می سازد. زیرا آفریدگار حکیمی که هر چیز را با صنعت و حکمت آفریده است، رابطه بسیار نزدیک و تنگاتنگی بین اکسیژن و کاربن، ایجاد نموده است که در علم شیمی به "عشق کیمیوی" تعبیر میشود. ازین رو، هنگامیکه آن دو عنصر، به یکدیگر نزدیک می گردند، بر اساس همین قانون الهی، باهم مخلوط و یکی میشوند و در نتیجه همین یکی شدن، حرارت تولید میگردد که این مطلب، از لحاظ علمی ثابت و مسلم است؛ زیرا یکجا شدن، یک نوع سوختن است.
حکمت این راز و رمز این است که: ذرات و اتمهای هر یکی از این دو عنصر، حرکات جداگانه ای دارد، در وقت یکجا شدن هر دو اتم، یعنی اتم آن با اتم این، یکجا میشود و با یک حرکت، حرکت میکنند و یک حرکت، معلق می ماند؛ چونکه قبل از یکجا شدن، دو حرکت وجود داشت، اما اکنون، هر دو اتم یکی شدند، پس حرکتی که معلق مانده بود، بر اساس قانون آفریدگارحکیم، به حرارت تبدیل شد. در این زمینه هیچ تردیدی وجود ندارد، چون مسلم است که حرکت، حرارت تولید میکند.
پس بر اساس همین راز و رمز، آنگونه که با این ترکیب شیمیایی، حرارت بدن انسان تامین میگردد، خون نیز به سبب گرفته شدن کاربنش، تصفیه میشود، پس هنگامیکه نفَس داخل بدن میگردد، هم آب حیات بدن (خون) را تمیز می کند و هم آتش حیات را می افروزد و در هنگام خارج شدن، میوه کلمات و واژه ها را که خداوند به عنوان یک معجزه در دهان آفریده است، بارور می سازد. "فسبحان من تحیر فی صنعه العقول". مؤلف.
در ما وجود
— 322 —
دارد که اگر غیر از حکیمی که حکمتش بی پایان و قدیر و علیمی که قدرت و علمش نامحدود است، بر ما حکم روایی کند، نظم ما برهم می خورد و آشفتگی ایجاد می شود.
بدین ترتیب، وقتی مدعی ای که از حجره هم مأیوس شده بود، با جسم انسان روبرو شد و همچون دیگر ماده گرایان، با زبان طبیعت کور و فلسفه سردرگم، به او گفت:
تو مال من هستی، من تو را ساخته ام، یا دست کم من هم سهمی در تو دارم!
— 323 —
جسم انسان هم، با زبان حقیقت و حکمت و با زبان نظم و هماهنگی که در او وجود دارد، می گوید:
اگر از چنان علم گسترده و قدرت فراگیری برخورداری که بتواند در جسم همه انسانها و همنوعانم، تصرف کند و علایم تفکیک دهنده را که امضای قدرت و مهر آفرینش است، در چهره ما نصب کند و اگر چنان ثروت و حاکمیتی داری که بتواند، تمام مخازن و انبارهای رزق و روزی ام را، از آب و هوا گرفته تا به نباتات و حیوانات، تحت کنترل در بیاورد و تصاحب کند و اگر چنان حکمت بی شمار و قدرت بی پایانی داری که بتواند لطایف معنویِ بسیار وسیع و والایی همچون: روح، قلب و عقل را در غلاف سفلی و تنگی مثل من جای دهد و با کمال حکمت، استخدام کند و به عبودیت و بندگی سوق دهد، بیا و آن را نشان بده! ورنه خاموش شو! زیرا آفریدگار من، چنان ذاتی است که بر هر چیز قادر است و هر چیز را می داند و هر چیز را می بیند و هر چیز را می شنود، نظم کاملی که مرا اداره می کند و مهر وحدتی که در چهره ام وجود دارد، گواه این امر است. شخص عاجز و گمراهی مثل تو، هرگز نمی تواند به صنعت زیبای او دست بزند و ذره ای، در آن مداخله کند!
بدین ترتیب وکیل مدافع مشرکان نمی تواند در جسم انسان نیز جایی برای خود پیدا کند، لذا به راهش ادامه می دهد و با جنس انسان روبرو می شود و با خود می گوید: شاید بتوانم در بین این جماعت آشفته و بی نظم، جایی بیابم و همان گونه که شیطان موفق شد در کارهایی که به شکل اختیاری و گروهی انجام می دهند مداخله کند، شاید من هم بتوانم در احوال فطری و وجودی شان مداخله کنم، آنگاه می توانم هم بر جسم انسان و هم بر حجرات آن، که مرا از خود رانده بودند، فرمان برانم.
ازین رو نوع انسان را هم مورد خطاب قرار داد و با زبان طبیعت کر و فلسفه سردرگم، گفت:
ای بشر! شما کاملاً آشفته و پراکنده و بی نظم به نظر می رسید، پس من، رب و مالک شما هستم، یا دست کم سهمی در شما دارم.
آنگاه نوع انسان جواب داد و با زبان حق و حقیقت و با حکمت و انتظام، گفت:
— 324 —
اگر دارای قدرت و حکمتی هستی که بتواند لباس زیبا و رنگینی بر تن کره زمین بپوشاند که این لباس، از انواع نباتات و حیواناتی که صدها هزار نوع دارند و شبیه نوع انسان اند، با کمال ظرافت و حکمت، بافته شده باشد و بتواند چنان قالینی بر روی زمین بگستراند که از صدها هزار موجودات زنده بافته شده و به صورت بسیار زیبا و رنگینی، ایجاد گردیده است و نیز بتواند آن فرش زیبا را هر از چندگاه، تجدید و تازه کند، آری! اگر یک چنین قدرت فراگیر و حکمت گسترده ای داری که بتواند در کره زمینی که ما میوه های آن هستیم و در عالمی که ما بذرهای آن هستیم، تصرف کند و موادی را که ضروریات زندگی ما است، از هر گوشه و کنار هستی، با اندازه و حکمت بفرستد و چنان اقتداری داری که بتواند علایم قدرت الهی را که در چهره های ما و در چهره همنوعان ما - اعم از انسان های گذشته و آینده- خلق کند، در آن صورت، شاید حق داشته باشی بر ما ادعای ربوبیت کنی؛ ورنه سکوت اختیار کن! و با دیدن آشفتگی و پریشانی همنوعانم، مگو: من می توانم در کار اینان مداخله کنم! چونکه نظم و انتظام ما در کامل ترین سطح قرار دارد و آنچه تو آشفتگی و هرج و مرج می پنداری، در واقع آشفتگی نیست، بلکه یک نوع نسخه برداری است که قدرت الهی، از روی کتاب تقدیر، با کمال نظم انجام می دهد؛ زیرا نظم و انتظامِ موجود در حیوانات و نباتاتی که بسیار پایین تر از ما هستند و تحت نظارت ما قرار دارند، نشان می دهد که این آشفتگی ها و هرج و مرج های ظاهری، نوعی نوشتن و یادداشت است.
آیا امکان دارد نخ های قشنگ و رنگین این فرش زیبا را، کسی غیر از آفریدگار حقیقی اش در جاهای مناسبی جا به جا کند؟ آیا امکان دارد آفریننده میوه ای، غیر از آفریننده درخت آن باشد؟ آیا امکان دارد آفریدگار هسته ای، غیر از آفریننده آن جسم هسته دار باشد؟ اما تو، کور و نابینا هستی! مگر معجزات قدرت را در چهره ام و صنعت های خارق العاده را در ماهیتمان، نمی بینی؟ اگر این ها را ببینی، آنگاه در می یابی که آفریدگار من، چنان ذاتی است که هیچ چیزی نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ چیزی نمی تواند بر او بنازد و بالاتر از توان او باشد؛ اداره کردن ستاره ها به اندازه اداره کردن ذرات و اتم ها برایش آسان است و آن گونه که یک گل را به آسانی پدید می آورد، فصل بهار را هم به همان آسانی، ایجاد می کند؛ اوست که فهرست کاینات بزرگ را با کمال نظم در ماهیت من جا داده است. آیا آدمی مثل تو، که جامد و ناتوان و کور و کر است، می تواند
— 325 —
در صنعت چنین آفریدگاری بزرگ، انگشت دخالت دراز کند؟! پس خاموش شو! از نزد من برو! او هم، با کمال سر افکندگی راهش را می گیرد و می رود.
سپس آن مدعی می رود و فرش پهناوری را که روی زمین گسترانده شده و لباس بسیار مزین و رنگینی را که بر تن زمین پوشانده شده است، مورد خطاب قرار می دهد و به نمایندگی از طرف اسباب و با زبان طبیعت و فلسفه، به آن میگوید: من می توانم در تو تصرف کنم، پس مالک تو هستم و یا دست کم سهمی در تو دارم.
آنگاه آن فرش و پیراهن رنگین و آن لباس زیبا به سخن در می آید (٭):اما این فرش، هم حیات دارد و هم به صورت منظم، در اهتزاز است و هر از چندگاه، نقش و نگارهای آن با کمال حکمت و انتظام، تغییر می کند تا جلوه های مختلف نام های نیکوی افریننده اش را به صورت جداگانه نشان دهد. مؤلف. و به نام حق و حقیقت و با زبان حکمت می گوید:
اگر دارای چنان قدرت و صنعتی هستی و می توانی لباس هایی را که در طول سال ها و سده های گذشته بر تن زمین پوشانیده شده و سپس با نظم خاصی از تنش بیرون آورده شده و از ریسمان زمان های گذشته آویزان گردیده است، ببافی و همچنان اگر بتوانی لباس هایی بدوزی که قرار است در سال های آینده، بر زمین پوشانده شود و طرح این لباس ها با ترتیب خاصی در چارچوب تقدیر، آماده شده و از تناب زمان های آینده آویخته است، آری! اگر بتوانی همه این لباس ها و فرش ها را با نقش و نگارهای مختلف شان، ببافی و بدوزی و نیز اگر دو دست معنویِ پر قدرت و پر حکمت داشته باشی که از خلقت زمین تا خراب شدن آن و حتی فراتر از آن، از ازل تا ابد دراز شود و افراد موجود در تار و پود این فرش را که روی زمین پهن است، تجدید و تبدیل کند و نیز اگر بتوانی مهار این زمین را که ما را بر تن می کند و خود را با ما می آراید و ما به منزله چادر آن هستیم، در دست بگیری، در آن صورت بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه برو و با کمال سر افکندگی و شرمساری از زمین خارج شو! تو در اینجا جایی نداری، زیرا نشان وحدت و مهر احدیت چنان در پیکر ما جلوه گر است که اگر کسی تمام کاینات را در کنترل خود نداشته باشد و همه اشیا را با همه شئوناتش در یک آن نبیند و کارهای بی شماری را، به صورت همزمان، انجام داده نتواند و نیز نتواند در هرجا حاضر و ناظر باشد
— 326 —
و از مکان منزه باشد، هرگز نمی تواند مالک ما باشد و در امور ما مداخله کند؛ یعنی کسی که دارای قدرت و حکمت و علم بی پایان نباشد، نمی تواند بر ما ادعای مالکیت کند.
سپس آن مدعی میرود و با خود میگوید: باید نزد کرهٔ‌ زمین بروم، شاید بتوانم او را فریب دهم و جایی برای خود پیدا کنم! لذا کره زمین را مورد خطاب قرار می دهد و بار دیگر به اسم اسباب و به زبان طبیعت می گوید:
(٭):خلاصه این که: ذره آن مدعی را به ملکولهای سرخ حواله می کند و ملکولهای سرخ، به حجره وحجره نیز به بدن انسان و بدن انسان هم به نوع انسان و نوع انسان هم به لباسی که زمین آن را می پوشد و از موجودات زنده بافته شده است، حواله می کند و این لباس، به خود کره زمین و کره زمین، به خورشید و خورشید نیز، به ستارگان حواله می دهد و بدین ترتیب، هر یکی از آنها می گوید: از پیش من برو! اگر نتوانستی بالاتر از من را مغلوب خود سازی، پس هرگز نمی توانی بر من حاکمیت داشته باشی! یعنی کسی که نتواند هدفش را به تمام ستاره ها بقبولاند، هرگز نمی تواند حرفش را بریک ذره هم بشنواند! مؤلف.
از این گردش خودسرانه و بی هدفت، چنین معلوم می شود که بی صاحب هستی، پس می توانی مال من باشی!
آنگاه کره زمین به نام حق و به زبان حقیقت جواب می دهد و با صدای رعد آسایی می گوید:
یاوه سرایی مکن! من چگونه می توانم خودسر و بی صاحب باشم! آیا در لباسی که پوشیده ام، لا اقل کوچک ترین نقطه و تاری بدون حکمت و بی نظم دیده ای که با استناد به آن بگویی: تو بدون صاحب و مهارگسیخته هستی؟ تو فقط به حرکت سالانه من بنگر! (٭):- اگر نیم قطر یک دایره، یکصد و هشتاد ملیون کیلومتر باشد، مسافت خود آن دایره، تقریبا بیست و پنج هزار سال خواهد بود. مؤلف من مسافت تقریباً بیست و پیج هزار ساله را فقط در یک سال می پیمایم و وظایفی را که به دوش من گذاشته شده است، با کمال میزان و حکمت انجام می دهم؛ پس اگر دارای چنان حکمت و قدرتی بی پایان هستی که بتواند ده سیاره ای را که دوستان من هستند و مثل من مامور و موظف اند، در مدارهای شان بچرخاند و خورشید تابانی را که پیشوای ما است، و ما به آن وابسته هستیم و با جاذبه رحمت الهی، به آن آویخته ایم، بیافریند و مرا همراه با تمام سیارات دیگر در اطراف آن جابجا کند و با کمال حکمت و نظم به گردش در بیاورد و استخدام کند، آنگاه بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه یاوه سرایی را بگذار و روانه جهنم شو! من کار دارم، باید به کارهایم رسیدگی کنم؛
— 327 —
زیرا نظم پرشکوه و حرکات مهیب و تسخیرات حکیمانه ما نشان می دهد که آفریدگار ما چنان ذاتی است که همه موجودات از ذرات گرفته تا ستارگان و خورشید ها، مانند سربازان مطیع از فرمان او اطاعت می کنند؛ او آن گونه که یک درخت را همراه با میوه هایش تزیین و تنظیم می کند، خورشید را نیز درست به همان سهولت، همراه با سیارات آن مرتب و منظم می سازد؛ آری! او حکیم ذوالجلال و حاکم مطلق است.
وقتی آن مدعی نتوانست در کره زمین، جایی برای خود پیدا کند، به خورشید رو می آورد و در دلش می گوید:
این یک چیز بسیار بزرگ است، شاید بتوانم شکافی در آن بیابم و به درون راه پیدا کنم و بدین طریق، زمین را نیز به تسخیر خود در بیاورم! به این منظور به خورشید رو آورد و با زبان شرک و فلسفه شیطانی، همچون مجوسی ها گفت:
ای خورشید! تو یک سلطان هستی و خودت مالک خویش می باشی و به هر شکلی که بخواهی، می توانی در جهان تصرف کنی!
خورشید نیز با زبان حق و حقیقت و با زبان حکمت الهی پاسخ داد وگفت:
هرگز! چنین چیزی ممکن نیست، صد هزار بار ممکن نیست! من یک مأمور فرمانبردارم و مهمانخانه سیّد و سرورم را روشن نگه میدارم و هرگز نمی توانم مالک حقیقی یک مگس و حتی مالک یک بال آن باشم؛ زیرا در وجود مگس چنان جواهر معنوی ارزشمند و صنعت های عتیقه ای مانند: چشم و گوش وجود دارد که من آن چیزها را در اختیار ندارم و ساختن آن ها از قدرت و توانم خارج است! و بدین ترتیب، مدعی را سرزنش می کند.
باز آن مدعی بر می گردد و با زبان فلسفه فرعونی می گوید:
وقتی مالک خودت نیستی و یک خدمتکار هستی، پس مال من هستی و به اسم اسباب، تحت تصرف من قرار داری!
آنگاه خورشید، ادعای او را به شدت رد می کند و به نام حق و حقیقت و به زبان عبودیت می گوید:
من مملوک کسی می توانم باشم که تمام ستارگان بلند را که شبیه من هستند، آفریده و آن ها را با کمال حکمت در آسمان هایش حابجا کرده و با کمال حشمت و شکوه، به گردش در آورده و با کمال زینت، تزیین نموده است.
— 328 —
سپس آن مدعی در دلش می گوید: ستاره ها بسیار انبوه و پر ازدحام هستند و نیز آشفته و پراکنده به نظر می رسند، شاید بتوانم در بین آن ها جایی برای مؤکّلینم بیابم و چیزی به دست بیاورم! بدین ترتیب در بین آن ها داخل می شود و به نام اسباب و به نمایندگی از سوی مشرکان و با زبان فلسفهٔ‌ سرکش، همان گفتهٔ‌ صابئیون ستاره پرست را تکرار می کند و می گوید: شما بخاطر پراکندگی و از هم پاشیدگی تان، تحت فرمانِ فرمانروایان جداگانه هستید.
با شنیدن این سخن، یکی از ستارگان به نمایندگی از دیگران می گوید:
چقدر ابله و بی عقل و احمق و کور هستی که مهر وحدت و امضای احدیت را در چهرهٔ‌ ما نمی بینی و درک نمی کنی و نظم و ترتیب والا وقوانین عبودیت و بندگی ما را نمی فهمی، و ما را فاقد هرگونه نظم، گمان می کنی.
ما صنعت و خدمتگزاران چنان ذاتی هستیم که آسمان ها را که دریای ما است، کاینات را که درخت ما است و فضای بیکران را که گردشگاه ما است، در قبضه تصرف خود دارد؛ او یگانه است و یگانگی اش به طور آشکار در هر موجودی دیده می شود. ما مانند چراغ های سیارِ گواهان نورانی هستیم و ربوبیت کامل او را نشان می دهیم و دلایل روشنی هستیم و سلطنت ربوبیت او را اعلان می کنیم و هر گروهی از ما خدمتگزاران پرنوری هستیم و شکوه و بزرگی سلطنتش را در طبقات علوی و سفلی (بالایی و پایینی)، دنیوی و برزخی و اخروی، نشان می دهیم.
آری! ما هرکدام یکی از معجزات قدرتِ پروردگار یگانه و یکتا هستیم و میوه زیبای درختِ آفرینش به شمار می آییم و دلیل تابانِ وحدانیت هستیم و به خانه و هواپیما و مسجد فرشتگان می مانیم و چراغ و آفتاب عوالم بالایی و گواه سلطنت ربوبیت محسوب می شویم و گل و قصر و زینتِ فضای عالم هستیم و به ماهیان نورانیِ دریای آسمان شباهت داریم و چشم زیبای چهره آسمان محسوب می شویم
(٭):پس ما، تماشاگران صنعت عجیبِ الهی هستیم و به آن اشاره میکنیم و توجه دیگران را نیز به سوی آنها معطوف می سازیم؛ یعنی چنان وانمود میشود که انگار، آسمانها با چشمان بی شماری، به صنعتها و پدیده های شگفت انگیز پروردگار در زمین مینگرند و آن را تماشا میکنند و ستارگان نیز مانندفرشتگان آسمان، به زمینی که نمایشگاه و محل تجمع چیزهای عجیب و حیرت انگیز است، می نگرند و نگاه اهل شعور را نیز به سوی آنها جلب میکنند. مؤلف.
و در
— 329 —
شکل گروهی ما نیز، سکوتی در آرامش، حرکتی در درون حکمت، زینتی در لابه لای شکوه و هیبت، آفرینشی زیبا در خلال یک نظم و صنعت و مهارتی زیبا در درون سنجش و وزن وجود دارد؛ ازین رو ما با زبان های بی شماری، وحدت و احدیت و صمدانیت و اوصاف جمال و جلال و کمالش را به همه کاینات اعلان می داریم. با این حال آیا ما خدمتگزاران پاک و صاف و فرمانبردار را به آشفتگی و بی نظمی و بی کاری و حتی به نداشتن صاحب، متهم می سازی؟ به راستی که تو مستحق جزا و کیفر سنگینی هستی!
یکی از ستارگان مانند رجم شیطان، آن مدعی را با سنگی میزند و از آنجا به قعر جهنّم می اندازد و طبیعت را که همراه او بود، به دره های اوهام و خیالات
(٭):اما طبیعت بعد از آنکه سقوط کرد، پشیمان شد و توبه کرد و دریافت که وظیفهٔ‌ حقیقی اش، قبول و انفعال است، نه تأثیر و فعل و پی برد که او، بر اساس قدرت و مشیت الهی کار میکند؛ ازین رو یک نوع دفترچه ای است برای مقدرات الهی- البته دفترچه ای که تغییر و تبدیل را میپذیرد- و روش و برنامه ای است برای قدرت ربانی و یک نوع شریعت فطریِ آفریدگار ذوالجلال و مجموعه ای از قوانین است؛ لذا طبیعت، با کمال فروتنی و انقیاد، وظیفه بندگی اش را پذیرفت ونام فطرت الهی و صنعت ربانی را برای خود برگزید! مؤلف.
می افکند و تصادف را به چاه نیستی می اندازد و شرکا را هم به تاریکی های امتناع و محال، روانه می سازد و فلسفه ای را که دشمن دین است، به قعر اسفل سافلین می اندازد.
و این ستاره، همراه با همه ستارگان، با تلاوت فرمان قدسی: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا اعلام می دارند که جایی برای شرک وجود ندارد و از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان، هر نوع شریکی را رد می کنند و اجازهٔ‌ کوچک ترین مداخله ای به شرک نمی دهند.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سِرَاج وَحدَتِكَ فِي كَثرَةِ مَخْلُوقَاتِكَ وَدَلّال وَحدَانِيَّتِكَ فِي مَشهَرِ كَائِنَاتِكَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ.
— 330 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
(الروم: ٥٠)
این متن عربی به گلی از باغستان ازلی این آیه کریمه اشاره می کند.
"حَتَّى كَأنّ الشَّجَرَ الْمُزَهَّرَةَ قَصِيدَةٌ مَنظُومَةٌ مُحَرَّرَةٌ..
وَتُنشِدُ لِلْفَاطِرِ الْمَدَائِحَ الْمُبْهِرَةَ أوْ فَتَحَتْ بكَثْرَةٍ عُيُونَهَا الْمُبْصِرَةَ..
لِتُنظِرَ لِلصَّانِعِ الْعَجَائِبَ الْمُنَشَّرَةَ أوْ زَيَّنَتْ لِعِيدِهَا أعْضَاءَهَا الْمُخْضَرَّةَ..
لِيَشْهَدَ سُلْطَانُهَا آثارَهُ الْمُنَوَّرَةَ وَتُشْهِرَ فِي الْمَحْضَرِ مُرَصَّعَاتِ الْجَوْهَرِ..
وَتُعْلِنَ لِلْبَشَرِ حِكْمَةَ خَلْقِ الشَّجَرِ بكَنزِهَا الْمُدَخَّرِ مِن جُودِ رَبِّ الثَّمَرِ..
سُبْحَانَهُ مَا أحْسَنَ إِحْسَانَهُ مَا أزْيَنَ بُرْهَانَهُ مَا أبْيَنَ تِبْيَانَهُ.."
خیال بیند از این اشجار، ملائک را؛ جسد آمد سماوی با هزاران نی، ازین نی ها شنیدت هوش ستایش های ذات حی، ورق ها را زبان دارند همه هو هو؛ ذکر آرند به در معنای حی حی، چو لا إله الّا هو برابر می زند هر شی، دمادم جویدند یا حق سراسر گویدند یا حی؛ برابر می زنند الله
وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا
ترجمه متن عربی:
"گویی هر درختی که گل باز کرده است، قصیده منظومی است که زیبا نوشته شده و آفریدگار بزرگش را می ستاید و ستایش نامه های واضح و روشنی را، شاعرانه با زبان حال می خواند!
— 331 —
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، هزاران چشم تیزبین باز کرده است تا صنعت های پخش و منتشر شده پدید آورنده اش را، نه با یک چشم، بلکه با هزاران چشم ببیند و نگاه اهل دقت را نیز به سوی آن جلب کند!
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، در درون موسم بهار که عید عمومی است، عید مخصوص خود را جشن گرفته و در لحظه ای که به رژهٔ‌ رسمی شباهت دارد، اعضای سرسبزش را با زیباترین وسایل تزیینی، آراسته است، تا آفریدگار ذوالجلال او، هدایا، زیبایی ها و آثار نورانی ای را که به او تقدیم کرده است، ببیند و نیز در گستره زمین، که به منزله نمایشگاه صنعت الهی است و همچنین در فصل بهار، آرایش و تزیینات رحمت الهی را در معرض دید خلایق بگذارد و حکمت آفرینش درخت خلقت را به انسانها اعلان نماید. و با نشان دادن و خاطرنشان ساختن این مطلب که، در شاخچه های باریک او، چه گنجینه های مهمی نهفته است و در میوه های او که احسان پروردگار مهربان است، چه دفینه های سودمندی قرار دارد، کامل بودن قدرت الهی را نشان می دهد."
— 332 —

پیوستی کوتاه

برای موقف اول
نخست به این آیه کریمه، گوش فراده:
اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا...الخ
(ق: ٦)
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ، حَرَكَةً في حِكْمَةٍ، تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ، مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ. تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ.
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ.
این عبارت عربی، ترجمه و تشریح بعضی از معانی آیه کریمه ای است که در آغاز ذکر شد، یعنی اینکه: آیه کریمه نگاه انسان را به چهره آراسته و زیبای آسمان معطوف می سازد تا با نگاه دقیقش، یک سکوت و خاموشی را در سکون و آرامش عجیبی ببیند و دریابد که آسمان به دستور و تسخیرِ ذاتی که قدرت بی پایان دارد، آن وضعیت آرام را به خود گرفته است. در غیر آن اگر آسمان، مهار گسیخته و خودسر می بود، اجرام بزرگ و درهم آمیخته آسمانی و آن سیاره ها و کرات غول پیکر با حرکات بسیار تند و تیز شان چنان صدای مهیب و ترسناکی از خود بروز می دادند که گوش کاینات را کر می ساخت و چنان آشفتگی و بی نظمی ای رخ می داد که به سبب آن، کاینات برهم می خورد و متلاشی می شد؛ چون ناگفته پیداست که هرگاه بیست رأس گاومیش، باهم در باغی حرکت کنند، آرامش آنجا را برهم خواهند زد و همه چیز را نابود خواهند کرد. چه رسد به اجرام آسمانی ای که به تأیید ستاره شناسان، بعضی از این ستارگان هزار بار بزرگ تر از زمین ما هستند و هفتاد درجه سریع تر از گلوله توپ، حرکت می کند. پس بدان که این آرامش عجیب حاکم بر آسمان ها و اجرام آسمانی، میزان قدرت و تسلط و فرمانروایی صانع ذوالجلال و قدیر ذوالکمال را نشان می دهد و از میزانِ کرنش و اطاعت و فرمانبرداری ستارگان، حکایت دارد.
— 333 —
"حَرَكَةً في حِكْمَةٍ" : و نیز این آیه کریمه دستور می دهد تا در چهره آسمان، حرکتی را که در درون یک حکمت دوام دارد، تماشا کنیم، زیرا آن حرکات بسیار عظیم و عجیب با حکمت دقیق و گسترده ای انجام می پذیرد که عقل در حیرت می ماند و انسان در برابر آن ها شگفت زده می شود؛ چنانکه مهندس و صنعتگرِ ماهری که چرخ های کارخانه ای را با دقت و حکمت می چرخاند، به اندازه بزرگی کارخانه و نظم و ترتیب آن، میزان مهارت و پیشرفت و صنعتش را نشان می دهد. بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى پروردگار بزرگ و توانایی که به خورشید بزرگ و سیاراتش وضعیت کارخانه ای داده و آن سیارات سیّار بزرگ را، همچون سنگ های پلغمان و چرخ های کارخانه، به دَور خورشید می چرخاند، درجه حکمت و قدرتش را نشان می دهد تا انسان ها با درک عظمت این کارها با همان پیمانه، به بزرگی قدرت و گستردگی حکمتش پی ببرند.
"تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ" یعنی، در چهره آسمان، چنان تابش و درخششی با شکوه و تبسم و لبخندی آراسته و زیبا وجود دارد که شوکت و بزرگی سلطنت و زیبایی صنعت آفریدگار بزرگ را نشان می دهد. آن گونه که جشن ها، تزیینات و چراغ هایی که در روز به قدرت رسیدن پادشاه، روشن شده اند، درجه پیشرفت و خودکفایی اش را در عرصه های صنعت و تکنولوژی نشان می دهند، آسمان های بزرگ نیز با ستاره های زیبا و شکوهمندشان، کامل بودن سلطنت و زیبا بودن صنعت صانع ذوالجلال را نمایش می دهند و توجه انسان های ژرف بین را به سوی آن معطوف می سازد.
"مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ": این جمله می گوید: در چهره آسمان به نظم مخلوقات بنگر و پدیده هایی را که با وزن و پیمانه و سنجش دقیقی آفریده شده اند ببین! و دریاب که: قدرت آفریدگار آن ها چقدر گسترده و حکمتش چه اندازه فراگیر است!
آری! اداره و کنترل مواد کوچک و یا اجرام و حیوانات بزرگ و واداشتن آن ها به انجام وظایف مشخص و راهنمایی هرکدام از آن ها به یک راه معین با یک سنجش و معیار خاص، نشان دهنده قدرت و حکمت انجام دهنده این کارها است و از میزان اطاعت و فرمانبرداری این مواد از اوامر او حکایت دارد؛ بدین ترتیب آسمان های پهناور
— 334 —
با بزرگی حیرت انگیز و با ستارگان غول پیکر و بی شمار و حرکات تند و تیز این ستارگان پیامی به همراه دارد و با زبان حال می گوید: ما ذره ای و ثانیه ای از محدوده خود، پا فراتر نمی نهیم و به اندازه یک دهم یک دقیقه از وظایف خود دست نمی کشیم. بدین طریق آسمان همراه با این ستارگانش، نشان می دهد که آفریدگار ذوالجلالش با معیار دقیق و مخصوصی، عملکردهای ربوبیتش را در معرض دیدِ خردمندان قرارمی دهد.
"تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ"
آیه ای که در آغاز ذکر شد و همچنین سوره "نبأ" و بسیاری از آیات دیگر از تسخیر خورشید و ماه و ستارگان بحث کرده و خاطرنشان می سازند که، آویزان ساختن چراغی مانند خورشید از چهره مزیّن آسمان، آن هم چراغی که نور می افشاند و گرما می دهد و قرار دادن آن نور به منزله جوهر و رنگی برای نوشتن نامه های صمدانی با خطوط شب و روز روی اوراق زمستان و تابستان و همچنین قرار دادن مهتاب به صورت عقربه ساعت بزرگ زمان و وسیله ای برای سنجش وقت، و آویختن آن، از قبّه آسمان، همچون ساعت هایی که بر فراز مناره ها و قله ها نصب گردیده است و آن را به صورت هلال های متفاوت و فراوانی در آوردن، مثل اینکه خداوند در هر شب هلال جدیدی غیر از هلال شب قبل بر روی آسمان قرار می دهد، سپس بر می گردد و همه آن هلال ها را جمع می کند و با میزان کامل و حساب دقیقی در منازل و مدار شان به حرکت در می آورد و همچنین آراستن و تزیین چهره آسمان با ستارگان درخشنده و متبسمی که در قبّه آسمان قرار دارند، از علامات ربوبیتی است که عظمت آن پایان ندارد و از اشارات الوهیت شکوهمندی است که کمال آن انتها ندارد؛ پس همه آنچه که برشمردیم، خردمندان و متفکران را به سوی ایمان و توحید دعوت می کند.
به صفحه رنگین کتاب هستی نگاه کن!
ببین که خامهٔ‌ زرّین قدرت، چه شکل و صورتی به آن داده است!
از دیدِ آنانی که چشم دل شان باز است، هیچ نقطه تاریکی نمانده است.
مثل اینکه خداوند، آیات آن را با نور نوشته است.
— 335 —
ببین! چهره حیرت انگیز هستی، معجزه بزرگ حکمت است و همه را به اعتراف وامی دارد!
ببین! در فضای هستی چه منظره های زیبا و دیدنی ای وجود دارد!
به ستارگان نیز گوش فرا ده و بیانات خوش و شیرین شان را بشنو!
تا دریابی روی آن نامهٔ‌ نورینِ حکمت، چه نوشته است.
همه با هم به نطق درآمده اند و با زبان حق می گویند:
ما دلایل روشنی هستیم برای اثبات شکوه و بزرگی قدیر ذوالجلال.
ما گواهان صادقی هستیم برای اثبات موجودیت و وحدانیت و قدرت صانع ذوالجلال.
ما همچون فرشتگان، مشغول تماشای معجزات نازنینی هستیم که چهره زمین را آراسته اند.
ما هزاران چشم ژرف بینی هستیم که از آسمان به زمین می نگرد و به جنت خیره می شوند.
ما هزاران میوه زیبای درختِ آفرینش هستیم که دست حکمت پروردگار بزرگ، ما را از کناره های آسمان و از شاخچه های کهکشان آویخته است.
ما برای اهل آسمان ها، به منزله مساجد سیّار، خانه های دوّار، آشیانه های بلند، چراغ های نوّار، کشتی های جبار و هواپیماهای سریع السیر هستیم.
ما معجزات قدرت، خوارِق صنعت، نوادِر حکمت، داهیان خلقت و عوالِم نورِ قدیر ذو الکمال و حکیم ذوالجلال هستیم.
بدین ترتیب صد هزار دلیل را با صد هزار زبان، نشان می دهیم و به سمع آنانی که انسان واقعی هستند، می رسانیم.
کور باد چشم آن بی دین که چهره درخشان ما را نمی بیند و سخنان آشکار مان را نمی شنود، ما آیات و دلایلِ گویای حق هستیم
امضای ما یکی و مهر ما یکی است؛ تحت فرمان پروردگار خود هستیم و به گونه ای که شایسته اوست، به ذکر و تسبیح او مشغولیم.
خدا را ذکر می کنیم و مجذوب و از خود رفتگانی هستیم که به حلقه بزرگ ذکرِ کهکشان ها، منسوبیم!
— 336 —

موقف دوم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ
این موقف سه مقصد دارد

مقصد اول

وکیل مدافع مشرکان و گمراهان که با سیلی ستاره ای به زمین سقوط کرده بود، از ادعایش دست کشید؛ چون نتوانست در هیچ گوشه این هستی، به شمول اتم ها و کهکشان ها ذره ای برای شرک جا پیدا کند، اما برای اینکه اهل توحید را در خصوص احدیت و وحدانیت پروردگار به وسوسه بیندازد، شیطان گونه با طرح سه سوال مهم، شک و تردیدهایی در باره توحید در میان گذاشت که سؤال های مطرح شده بدین قرارند:
سوال اول
او با زبان الحاد می گوید: ای اهل توحید! من نتوانستم چیزی به اسم مؤکلینم پیدا کنم، در بین موجودات، سهمی برای آن ها نیافتم و نتوانستم رسم و آیین خود را به اثبات برسانم؛ اما شما چگونه موجودیت پروردگار واحدِ احد را که دارای قدرت بی پایان باشد، ثابت می کنید؟ و چرا شایسته نمی دانید که دست های دیگری نیز در کنار قدرت او مداخله داشته باشند؟
جواب
در گفتار بیست و دوم قاطعانه ثابت شد که همهٔ‌ موجودات و هر یکی از ذرات (اتم ها) و ستارگان، دلیل روشنی است بر وجوبِ وجودِ ذات واجب الوجود و قدیر مطلق؛ و هرکدام از رخدادهای زنجیره ای هستی نیز، دلیل قاطعی بر وحدانیت اوست. قرآن حکیم با دلایل بی شماری به اثبات این مطلب پرداخته است، اما بیشتر به ذکر
— 337 —
دلایلی می پردازد که برای عموم مخاطبان قرآن، ظاهر و هویدا باشد. به طور مثال، قرآن کریم با آیات متعددی مانند: وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (لقمان: ٢٥) و وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) آفرینش آسمان ها و زمین را به عنوان آشکار ترین دلیل وحدانیت، بیان می کند. بنابراین هر انسان عاقل و با شعوری مجبور می شود خالق ذوالجلال را در خصوص آفرینش آسمان ها و زمین، تصدیق کند و بگوید: لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ!
ما در موقف اول، از ذره آغاز کردیم و تا ستارگان و آسمان ها، روی هر پدیده ای سکّه و نشان توحید را نمایاندیم. قرآن حکیم با این نوع آیات به رد شرک می پردازد و از آسمان ها گرفته تا ذرات، شرک را نفی و طرد می کند و با اشاره به این مطلب، معناً می گوید:
آفریدگار توانایی که آسمان ها و زمین را با چنین نظمی آفریده است، بدون تردید منظومه شمسی را که شامل دوایر مصنوعاتش است نیز تحت تصرف خود دارد.
وقتی این آفریدگار بی نهایت توانا، خورشید را همراه با سیاراتش تحت تصرف خود می گیرد و تنظیم و تسخیر می کند و به گردش درمی آورد، بدون تردید کره زمین هم - که جزیی از آن منظومه و وابسته به خورشید است - در قبضه تصرف او قرار دارد و او آن را اداره می کند و می چرخاند.
وقتی کره زمین تحت کنترل و اراده او باشد، بدون تردید پدیده هایی که در روی زمین آفریده و نوشته شده اند و به منزله میوه های زمین به شمار می آیند نیز، در قبضه ربوبیت و تحت تربیت او قرار دارند.
وقتی موجودات زینت بخش و درخشانِ پهن شده در گستره زمین که هر از چندگاه، تازه شده و همواره در آمد و رفت اند، در چنگِ قدرت و علم او باشد و با ترازوی عدل و حکمت او، وزن شوند و تنظیم گردند و وقتی انواع پدیده ها در چنگ قدرت اویند، بدون تردید افراد منظم و مکمل این انواع نیز، در قبضه ربوبیت و ایجاد او قرار دارند و او آن ها را کنترل و تربیت می کند؛ زیرا این افراد به منزله نمونه کوچک هستی و ترازنامه انواع کاینات و فهرستِ کتاب هستی به شمار می آیند.
— 338 —
وقتی هر موجود زنده ای در قبضه تدبیر و تربیت او قرار دارد، پس حتماً حجرات، ملکول های سرخ و سفید خون، اعصاب و اعضایی که هستی آن موجود زنده را تشکیل می دهند نیز، به طور آشکار، در چنگ علم و قدرت او هستند.
و وقتی هر حجره و هر ملکول خون از فرمان او اطاعت می کند و تحت تصرف او قرار دارد و بر اساس قانون او حرکت می کند، بدون تردید تمام مواد اساسی ای که این ها از آن تشکیل می یابند و ذرات و اتم هایی که این ها از آن بافته می شوند و نقشه ساختمان اینها به شمار می آیند نیز، ضرورتاً در قبضه قدرت و در دایره علم او هستند و با فرمان و اجازه و قدرت او به طور منظم حرکت می کنند و وظایف شان را مکمل انجام می دهند.
و وقتی حرکت و فعالیت هر ذره با قانون او و با اجازه و دستور او صورت می گیرد، بدون تردید، مشخصات و علایم تفکیک دهنده ای که در چهره هر فرد وجود دارد و او را از دیگر همنوعانش جدا میسازد، و همچنان موجودیت این علایم در صداها و زبان ها و گوش ها نیز، با علم و حکمت او صورت می گیرد.
پس با در نظر داشت آنچه گفتیم، اینک به آیه کریمه ذیل فکر کن که به مبدأ و منتهی (آغاز و انجام) سلسله فعالیت های مذکور اشاره می کند:
وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ
پس ای وکیل مدافع اهل شرک! براهینی که به اندازه تمام رخدادهای پی در پی هستی، قوی و نیرومند است، آیین توحید را ثابت می کند و ذاتی را که قدرت بی حد دارد، نشان می دهد. وقتی آفرینش آسمان ها و زمین، آفریدگاری قدیر را نشان دهد و بر قدرت بی نهایت او دلالت و از کامل بودن این قدرت، حکایت کند بدون تردید او کاملَا بی نیاز است و به هیچ وجه نیازی به شریک ندارد. وقتی او بی نیاز است، تو چرا از این راه تاریک می روی؟ چه چیزی تو را وا می دارد تا در این راه قدم بگذاری؟ و چون نیازی به شریک ها نیست و کاینات، مطلقاً از شرک مستغنی است، پس موجودیت هر نوع شریکی برای الوهیت و ربوبیت و آفرینش اشیاء نیز، محال و ناممکن است؛ زیرا ثابت کردیم که قدرت آفریننده آسمان ها و زمین، هم در آخرین پایه کمال قرار دارد و هم
— 339 —
بی نهایت است، اگر شریکی وجود داشته باشد، در آن صورت، بایستی یک قدرت متناهی و محدود دیگر، آن قدرت بی نهایت کامل و نامتناهی را مغلوب سازد و بخشی از آن را اشغال کند و بدین ترتیب، حاکمیتِ آن را محدود و متناهی بگرداند و در عجز و ناتوانی معنوی قرار دهد و محدود سازد؛ یعنی یک چیز متناهی به چیزی که نهایت ندارد، نهایت بدهد و آن را متناهی بگرداند! که این امر، نامعقول ترینِ محالات است و غیر منطقی ترین ناممکنات به شمار می آید.
و نیز هر نوع شریکی مستغنی عنه و ممتنع بالذات (موجودیت آن ناممکن) است؛ یعنی آن گونه که هیچ نیازی به آن ها وجود ندارد و موجودیت شان ناممکن است، ادعای موجودیت شان هم تحکمی (ادعا نمودن آنچه که وجود ندارد) بیش نیست؛ یعنی عقلاً، منطقاً و فکراً سببی برای چنین ادعایی وجود ندارد، پس یک سخن بی معنی محسوب می شود و در علم اصول از آن به عنوان "تحکمی" تعبیر می گردد؛ یعنی چنین ادعایی، یک ادعای بی معنی و بی دلیل است.
و یکی از اصول پذیرفته شده علم کلام و علم اصول این است که گفته می شود:
"لا عبره للاحتمال غیرالناشی عن دلیل، ولا ینافی الامکان الذاتی الیقین العلمی": "احتمالی که بر بنیاد دلیل و نشانی استوار نباشد، اهمیتی ندارد و یک علم قطعی را با شک مواجه نمی سازد و با یقین علمی منافات ندارد." به طور مثال:
امکان دارد که دریای "بارلا (دریاچه اِغیردر)" به عسل و یا روغن تبدیل شود، اما این یک احتمال است و از هیچ علامت و نشانی ای سرچشمه نمی گیرد، لذا در یقین علمی ما در خصوص موجودیت دریا و آب بودن آن، تأثیری ندارد و ما را به شک و شبهه نمی اندازد.
بدین سان از هر طرف موجودات و از هرگوشه کاینات سوال کردیم و به گونه ای که در موقف اول نشان داده شد، از ذرات گرفته تا ستارگان و به گونه ای که در موقف دوم مشاهده شد، از آفرینش آسمان ها و زمین گرفته تا مشخصات چهره انسان ها هرکدام شرک را رد می کند و با زبان حال خود به وحدانیت شهادت می دهد و سکه توحید را به نمایش می گذارد و خودت نیز عملاً این را مشاهده کردی. لذا در موجودات هستی،
— 340 —
چنان علامتی وجود ندارد که مؤید شرک باشد؛ پس از آنجایی که ادعا و طرفداری از شرک یک ادعای پوچ و بی دلیل است، یک نوع نادانی و حماقت نیز به شمار می آید.
بدین ترتیب وکیل مدافع گمراهان در برابر این همه دلایل حرفی برای گفتن ندارد، اما می گوید: هر چیز موجود در کاینات، به یک سبب وابسته است و با یکجا شدن چندین سبب، نتیجه ای به دست می آید که این خود علامتی برای شرک است؛ بدین معنی که: اسباب، تأثیر حقیقی دارند و مادام که دارای تأثیر حقیقی هستند، می توانند شریک هم بشوند!
جواب: بنابر اقتضای اراده و حکمت الهی و خواست خداوند مبنی بر آشکار ساختن بسیاری از نام های نیکویش مسبَّبَات به اسباب پیوند داده شده و هر چیز با سببی به وجود می آید؛ اما در چندین مورد و در گفتارهای متعددی قاطعانه ثابت کرده ایم که اسباب در ایجاد و آفرینش اشیا تأثیر حقیقی ندارند و در اینجا فقط این اندازه می گوییم:
در بین اسباب، انسان یگانه موجود برتر است و دامنه دارترین اختیار و گسترده ترین تصرف را دارد و در بین ظاهرترین کارهایی که انسان با اراده و اختیار خود انجام می دهد، خوردن، سخن گفتن و فکر کردن بیش از همه چشمگیرتر است و این کارها از جمله فعالیت های مسلسل و زنجیره ای منظم و شگفت آور و پر راز و رمز است، اما از صدها بخش این سلسله عجیب، فقط یک بخش در اختیار انسان قرار دارد و بس!
به طور مثال: در خوردن غذا از تغذیه اعضای بدن گرفته تا به بارور شدن میوه ها، فعالیت زنجیره ای عجیبی صورت می گیرد، اما در این سلسله آنچه در اختیار انسان قرار دارد، تحریک آسیاب دندان ها و جویدن غذا است و در فعالیت های زنجیره ای که در راستای سخن گفتن وجود دارد نیز کاری که انسان انجام می دهد، فقط داخل کردن و خارج ساختن هوا به مخارج حروف است، حال آنکه کلمه ای که در دهان او قرار دارد، گرچه به اندازه یک هسته است، اما جایگاه یک درخت را دارد، زیرا میلیون ها کلمه مشابه را در هوا تولید می کند و به گوش میلیون ها شنونده وارد می شود. دست خیال انسان، به مشکل به این درخت و خوشه مثالی می رسد، حال دست کوتاه اختیار چگونه به آن خواهد رسید؟!
— 341 —
وقتی در بین اسباب، انسانی که اشرف مخلوقات است و بیشترین اراده و اختیار را دارد، دستش از آفرینش حقیقی کوتاه باشد، دیگر موجودات بی جان و حیوانات و عناصر (هوا، آب، خاک و آتش) و طبیعت، چگونه می توانند متصرف حقیقی باشند؟
این اسباب، فقط ظرف های هدایای رحمانی هستند و غلاف فراورده های ربانی به شمار می آیند و در حکم دست فروشی هستند که هدایای پروردگار رحمن را تقدیم می کنند. پیداست که ظرفی که هدیه پادشاه در آن گذاشته شده و یا پارچه ای که به دور آن هدیه پیچانده شده است و یا شخصی که هدیه پادشاه را آورده است، هرگز نمی تواند شریک پادشاه باشد. و هرکه اینها را شریک پادشاه گمان کند، یاوه سرایی بیش نخواهد بود!
بدین سان، اسباب ظاهری و وسیله هایی که در جلو دید هستند، به هیچ وجه سهمی در ربوبیت الهی ندارند و کاری جز خدمت بندگی نمی کنند.

مقصد دوم

بعد از آنکه وکیل مدافع مشرکین، نتوانست آیین شرک را ثابت کند و از اثبات آن به کلی مأیوس گردید، تصمیم گرفت با ایجاد شک و تردید هایی، آیین اهل توحید را منهدم سازد، لذا سوال دوم را اینگونه مطرح نمود و گفت:
ای اهل توحید! شما می گویید: قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ یعنی خالق عالم یکی است، احد و صمد است، خالق هر چیز اوست، با آنکه احدیت او ذاتی است، بازهم، مهار هرچیز را مستقیماً در دست خود دارد، کلید هر چیز در اختیار اوست، پیشانی هر چیز را به دست خود گرفته است، یک کار، مانع انجام کار دیگر نمی شود، در تمام اشیا با تمام اوضاع و احوالش در یک آن، تصرف می کند، چگونه می توان این حقیقت عجیب را، باور کرد؟ آیا یک شخص معیّن می تواند در جاهای بی شمار، کارهای بی پایانی را بدون رنج و زحمتی انجام دهد؟
جواب: با بیان یکی از رازهای بسیار عمیق و دقیق و والا و گسترده احدیت و صمدیت (تجلی یگانگی پروردگار که در هر موجودی دیده می شود و او محتاج هیچ چیز نیست و هر چیز محتاج اوست.) به سؤال فوق، پاسخ داده می شود. فکر
— 342 —
انسان زمانی می تواند به آن راز بزرگ پی ببرد که با دوربین حکایت و مثال به آن بنگرد. الله (جَلَّ جَلالَهْ) در ذات و در صفات خود مثل و مانند ندارد، اما در پرتو حکایت و مثال تا حدی می توان از اقدامات حکیمانه اش آگاه شد؛ پس ما با استفاده از مثال های مادی به آن راز بزرگ اشاره می کنیم.
مثال اول: چنانکه در گفتار شانزدهم به اثبات رسید، یک شخص می تواند توسط آیینه های مختلف، کلّیت و جامعیّت کسب کند و با آنکه یک جزیی حقیقی است، اما می تواند حکم کلی ای به خود بگیرد که ویژگی های فراوانی دارد.
و همچنانکه موادی مانند شیشه و آب، آیینه اجسامِ مادی قرار می گیرند و در نتیجه یک چیز مادی در این آیینه ها، صفت کلیت و عمومیت کسب می کند، بدین سان هوا و اثیر و بعضی از موجودات عالمِ مثال نیز برای اشیای نورانی و موجودات روحانی به منزله آیینه هایی در می آیند و به وسایل سیر و سیاحت تبدیل می شوند که سرعت برق و خیال را دارد و این نورانیان و روحانیان در این آیینه های پاک و تمیز و در آن گذرگاه های نورانی و زیبا به گشت و گذار می پردازند و در یک لحظه به هزاران جا وارد می شوند و از آنجایی که آن ها نورانی اند و عکس و نماهای شان نیز عین آن ها است و ویژگی های آن ها را دارد- برخلاف اجسام- حکم می شود که آن ها، شخصاً در هرجا وجود دارند. اما عکس و نمای جسمانی هایی که شفاف نیستند، عین آن ها نیست و لذا خصوصیات شان را نیز ندارد و مرده محسوب می شود.
به طور مثال: خورشید با آنکه یک جزیی مشخص است، اما به وسیله مواد درخشنده، کلیت و جامعیت کسب می کند؛ زیرا به تمام اشیای درخشان روی زمین، حتی به هر قطره آب و ذرات شیشه، به اندازهٔ‌ ظرفیت و توانمندی هر کدام یک عکس و یک خورشید نمادین می دهد و در نتیجه حرارت و نور خورشید و هفت رنگ موجود در نور آن همراه با نوعی از تصویر و نماد خورشید، در هر جسم درخشنده موجود است.
فرضاً اگر خورشید، علم و شعور می داشت، هرکدام از آیینه ها به گونه ای به منزله خانه و تخت و کرسی او می شد و او شخصاً با هر چیز تماس می گرفت و با هر باشعوری به وسیله آیینه ها و حتی با آدمک چشمش، همچون تلفن تماس برقرار می کرد و یک چیز، مانع چیز دیگر نمی شد و یک گفتگو و تماس، جلو تماس دیگر را نمی گرفت و با وصف بودن در هرجا، به هیچ مکانی محدود نمی ماند.
— 343 —
از بین هزار و یک اسم پروردگار یکتا، خورشید فقط اسم "نور" او را انعکاس می دهد و آیینه مادی و کوچک و جامدِ اسم "نور" به شمار می آید. وقتی خورشید به این منزلت نایل گردد و دست به کارهای زیادی بزند و شخصاً در هر جا حاضر باشد، آیا پروردگاری که صاحب جلال و بزرگی است، با وصف احدیت ذاتی (یکی بودن ذاتش) نمی تواند کارهای بی شماری را در یک لحظه انجام دهد ؟
مثال دوم: از آنجاییکه کاینات به منزله یک درخت است، پس هر درخت می تواند مثالی برای نشان دادن حقایق کاینات باشد. برای این هدف، همین درخت بزرگ و تنومند چنار را که در جلو اتاق ما قرار دارد، به عنوان مثال کوچک کاینات فرض می کنیم و به وسیله آن، تجلی احدیت (جلوه های یگانگی پروردگار) را در کاینات نشان می دهیم، بدین صورت که:
این درخت، دست کم ده هزار میوه دارد و هر میوه اش دست کم صدها هسته بال دار دارد. همه ده هزار میوه و یک میلیون هسته، در یک آن و به صورت همزمان مظهر صنعت و ایجاد هستند (یعنی به صورت همزمان، روی آن ها کار می شود و مشترکاً هر لحظه صنعت زیبایی را نشان می دهند) حال آنکه در هسته اصلی و در ریشه و تنه این درخت، جلوه بسیار کوچک و مشخصی از اراده الهی وجود دارد که عقده حیاتی (مرکز زندگی) تعبیر می شود و یکی از هسته های امر ربانی به شمار می آید و در نتیجه این تجلی جزیی، مرکز قوانینی که در سازماندهی و شکل دادن به این درخت نقش دارند، ایجاد می شود و این مرکز، در آغاز هر شاخه و در داخل هر میوه و در پهلوی هر هسته حضور می یابد، به گونه ای که هر بخش درخت، هیچ کاری را ناتمام رها نمی سازد و هیچ چیز آن را ناقص نمی گذارد و هیچ چیزی مانع او قرار نمی گیرد.
از سوی دیگر، این یگانه جلوه اراده و قانون امری در هر سو منتشر نمی شود و مانند نور و حرارت و هوا پراکنده نمی گردد و به هر جا نمی رود، زیرا در امتداد مسافت های دور و درازی که می پیماید و در مصنوعات مختلف، هیچ اثری از خود برجای نمی گذارد و نشانی از او دیده نمی شود. اگر این کار با انتشار و پراکندگی صورت می گرفت، حتماً اثرش ظاهر می شد. پس خود او شخصاً، بدون اینکه تجزیه گردد و پراکنده شود، در پهلوی هر جزء حضور می یابد و این کارهای کلی و فراگیر، با احدیت و شخصیت او منافاتی ندارد.
— 344 —
بنابر این می توان گفت: این تجلی اراده و این قانون امری و عقده حیاتی (مرکز و مهم ترین نقطه حیات)، ضمن حضور در کنار هر جزء در هیچ جا هم حاضر نیست. گویی آن قانون امری، در این درخت تنومند به تعداد میوه ها و هسته ها چشم و گوش دارد، حتی هر جزئی از اجزای درخت به منزله مرکزی برای حواس و ارگان های آن قانون امری است، به گونه ای که مسافت های دور و دراز نه تنها حجاب واقع نمی شود و مانعی ایجاد نمی کند، بلکه همچون خطوط و کابل های تلفن، وسیله ای می شود برای تسهیل و نزدیک ساختن و در نتیجه، دور و نزدیک باهم یکسان می گردد.
وقتی عملاً می بینیم که فقط کوچک ترین تابشِ تجلی صفت اراده پروردگاری که یگانه و بی نیاز است، در میلیون ها نقطه و مکان، بدون واسطه میلیون ها کار انجام می دهد، لزوماً باید به درجه شهود، یقین کرد که پروردگار ذوالجلال با تجلی قدرت و اراده اش می تواند در همه اجزا و ذرات و اتم های درخت آفرینش به طور همزمان تصرف کند.
و چنانکه در گفتار شانزدهم ثابت و روشن ساختیم، در اینجا می گوییم:
وقتی مخلوقات عاجز و فرمانبرداری همچون خورشید و مصنوعات نیمه نورانی ای که وابسته به ماده است- مانند روحانیان- و عقده حیاتی (مرکز حیات) که به منزله نور و روح معنویِ این درخت چنار است و قوانین وابسته به صدور فرمان "قانون امری" که مرکز تصرف است و بازتاب های اراده، به سِرّ نورانیت، ضمن اینکه در جای خاصی قرار دارند و جزء کوچکی از ماده مشخص هستند، در چندین جای دیگر حضور دارند و کارهای بسیار زیادی انجام می دهند و ضمن اینکه یک جزئی مقید به ماده هستند، حکم یک کلی آزاد و فراگیر را به خود می گیرند. و در یک آن، با یک اختیار و اراده جزیی، کارهای مختلف و بسیار زیادی را انجام می دهند و خودت هم عملاً شاهد آن هستی و نمی توانی انکار کنی، پس چگونه خواهد بود ذاتی که از ماده ترکیب نیافته و برتر از این نقص ها است و همه این نورها و شفافیت ها به منزله سایه های ستبرِ (آنچه که شفاف نیست) انوار اسمای حسنای اوست و همه موجودات و حیات و عالم ارواح و عالم برزخ و عالم مثال، بسان آیینه های نیمه شفافی است برای نشان دادن جمال ذات اقدس الهی که صفات او همه چیز را احاطه می کند و شئونات و اجراأتش هر چیز را در بر می گیرد.
— 345 —
او با اراده کلی و قدرت نامحدود و علم فراگیرش به یکایک مخلوقات روی می آورد و متوجه آنهاست و ما این را آشکارا در تجلیات صفات او می بینیم، پس چه چیزی می تواند از این توجه او پنهان بماند ؟
و انجام دادن چه کاری برایش مشکل تمام می شود؟ و کدام نقطه و مکانی می تواند از او پنهان شود؟ کدامین فرد میتواند از او دور بماند؟ و چه شخصی می تواند بدون کسب کلیّت به او نزدیک شود؟
آیا کاری می تواند مانع کار دیگر شود؟ آیا جایی هست که از حضور او خالی باشد و آن گونه که ابن عباس(رض) فرموده است: آیا نمی تواند دارای بصر و سمع معنوی ای باشد که هر موجود را ببیند و بشنود؟
آیا پی در پی آفریده شدن اشیا سبب عملی شدن سریع اوامر و قوانین او نمی گردد و حکم سیم و یا رگی را به خود نمی گیرد؟ آیا موانع و عایق ها نمی توانند وسیله ای برای تصرف و کارکردهای او شوند؟ آیا اسباب و وسایل نمی توانند صرفاً پرده ای ظاهری باشند؟
آیا او ضمن منزه بودنش از مکان، نمی تواند در هر جا حضور داشته باشد؟ آیا او نیازی به اشغال کردن جا و مکان دارد؟ آیا امکان دارد دور بودن و یا کوچک بودن چیزی و یا پرده های طبقات هستی، مانع نزدیکی و تصرف و شهود (آشکار و هویدا شدن با آثار و علایم) او واقع گردد؟
آیا امکان دارد خواص و ویژگی هایی همچون: تغییر کردن، دگرگون شدن، اشغال کردن جا و تجزیه شدن که از لوازم و ویژگی های ماده و امکان و کثافت (تراکم) و مقید و محدود و مشخص و وابسته بودن به یک چیز است، به ذات اقدس الهی لاحق شود که او ماده و جسم نیست، هستی او از خود اوست، نورِ همه نورها است. یکی است و یگانگی او در هر چیز دیده می شود، از هر قیدی آزاد است و حدّ و مرزی ندارد، از هر عیب و نقصی پاک است و برتر از این است که کاستی و کمبودی داشته باشد؟
آیا عجز و ناتوانی زیبندهٔ‌ اوست؟ آیا عیب و نقصی می تواند به دامن عزتش نزیک شود؟
— 346 —

خاتمه مقصد دوم

زمانی به تفکر فرو رفته بودم و درباره احدیت (یگانگی الله (جَلَّ جَلالَهْ) و تجلّی نام های او در تک تک موجودات) فکر می کردم. در این اثنا به میوه های درخت چناری که در نزدیکی اتاقم بود، نگاه کردم، تفکری مسلسل و زنجیره ای با عبارات عربی به قلبم خطور کرد. به همان شکل آن را یادداشت کردم و اینک آن عبارات عربی را می نویسم و سپس توضیح مختصری در باره آن ارائه می دهم:
فَالبُذُورُ وَالْأثْمَارُ، والحُبُوبُ وَالأزهَارُ، مُعجِزَاتُ الحِكمَةِ، خَوَارِقُ الصَّنعَةِ، هَدَايا الرَّحْمَةِ، بَرَاهينُ الوَحْدَةِ، شَوَاهِدُ لُطْفِهِ في دارِ الآخِرَةِ، شَوَاهِدُ صَادِقَة بأنّ خَلَّاقَهَا عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِير، وَبِكُلِّ شَيءٍ عَلِيم، قَدْ وَسِیعَ كُلَّ شَيءٍ بِالرَّحْمَةِ وَالعِلْمِ وَالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْوِيرِ، فَالشَّمسُ كَالبَذرَةِ وَالنّجْمُ كَالزَّهْرَةِ وَالأرضُ كَالحَبَّةِ لا تَثْقُلُ عَلَيهِ بِالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْويرِ، فَالبُذُورُ وَالأثْمَارُ مَرَايا الوَحْدَةِ في أقْطَارِ الكَثْرَةِ، إشَاراتُ القَدَرِ، رُمُوزَاتُ القُدْرَةِ بِأنّ تِلكَ الكَثْرَةَ مِن مَنبَعِ الوَحْدَةِ، تَصْدُرُ شَاهِدَةً لِوَحْدَةِ الفَاطِرِ في الصُّنعِ وَالتَصْويرِ. ثُمَّ إلى الوَحْدَةِ تَنتَهي ذَاكِرَةً لِحِكمَةِ الصَّانِعِ في الخَلْقِ وَالتَّدْبيِرِ. وَتَلْوِيحاتُ الحِكْمَةِ بأنّ خَالِقَ الكُلِّ بِكُلِّيَّةِ النّظَرِ إلى الجُزْئيِّ يَنظُرُ، ثَمَّ إلى جُزْئِهِ، إذْ إن كانَ ثَمَرَا فَهُوَ المَقْصُودُ الأظهَرُ مِن خَلقِ هَذا الشَّجَرِ.
فَالبَشَرُ ثَمَر لِهَذِهِ الكَائِنَاتِ، فَهُوَ المَقْصُودُ الأظْهَرُ لِخَالِقِ المَوْجُودَاتِ. والقَلبُ كَالنُّوَاةِ، فَهُوَ المِرآةُ الأنوَرُ لِصَانِعِ المَخْلُوقَاتِ. وَمِن هذِهِ الحِكْمَةِ فَالإنسَانُ الأصْغَرُ في هذِهِ الكَائِناتِ هُوَ المَدَارُ الأظْهَرُ للنّشْرِ وَالمحَشْرِ في هذِهِ المَوجُوداتِ، وَالتَّخْريبِ والتَّبْديلِ وَالتَّحويلِ وَالتَّجْديدِ لِهَذِهِ الكَائِناتِ.
و آغاز این متن عربی این است:
فَسُبْحانَ مَن جَعَلَ حَديقَةَ أرضِهِ مَشْهَرَ صَنعَتِهِ، مَحْشرَ فِطْرَتِهِ، مَظْهَرَ قُدرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنّتِهِ، مَمَرَّ المَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ المَوجُودَاتِ، مَكيلَ المَصْنُوعَاتِ.
فَمُزَيَّنُ الحَيْوانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيوراتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَراتِ، مُزَهَّرُ النَبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلمِهِ، خَوَارِقُ صُنعِهِ، هَدايَا جُودِهِ، بَراهِينُ لُطْفِهِ.
— 347 —
تَبَسُّمُ الأزهَارِ مِن زينَةِ الأثْمَارِ، تَسَجُّعُ الأطيَارِ في نَسْمَةِ الأسْحَارِ، تَهَزُّجُ الأمطَار عَلى خُدُودِ الأزهَارِ، تَرَحُّمُ الوَالِدَاتِ عَلى الأطفَالِ الصِّغَارِ.. تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحمنٍ، تَرَحُّمُ حَنّانٍ، تَحَنُّنُ مَنّانٍ للِجِنّ وَالإنسَانِ وَالرُّوحِ وَالحَيوَانِ وَالمَلَكِ وَالجَانِّ.
توضیح مختصر این تفکر عربی بدین قرار است:
تمام میوه ها و هسته های کوچک آن ها عبارتند از: یکی از معجزه های حکمت الهی و یکی از کارهای خارق العاده صنعت الهی، هدیه ای از جانب رحمت الهی، دلایل مادی بر یگانگی پروردگار، مژده دهنده ای به الطاف الهی در آخرت و گواهی صادق براینکه آفریدگار آن ها بر هر چیز قادر است و هر چیز را می فهمد؛ پس این تخم ها و میوه ها در چهار گوشه عالم کثرت و در اطراف عالَمی که مانند این درخت به هر سو پراکنده است، به منزله آیینه هایی هستند و یگانگی پروردگار را بازتاب می دهند و نگاه ها را از کثرت (تعدد)، به سوی وحدت (یگانگی) بر می گردانند.
در نتیجه، هر میوه و هسته ای با زبان حال می گوید: در این درخت تنومندی که به هر طرف شاخ و برگ دوانده است، سردرگم و پراکنده مشو! زیرا همه این درخت، در درون ما نیز وجود دارد. کثرتِ این درخت در وحدت ما داخل است. حتی هرکدام از دانه ها و هسته ها که به منزله قلب هر میوه است، آیینه مادی دیگری برای وحدت به شمار می آید و آن گونه که درخت به صورت جهری اسماء حسنی را ذکر می کند، هسته میوه اش نیز با ذکر قلبی و خفی به ذکر اسماء حسنی، مشغول است.
و به گونه ای که این میوه ها و دانه ها آیینه های یگانگی پروردگارند، اشاره های آشکار و نمایان قدَر و رمزهای مجسّم شده قدرت نیز هستند که قَدَر با استفاده از آن ها، اشاره می کند و قدرت نیز به وسیله این واژه ها به اشاره می گوید:
شاخ و برگ های فراوان این درخت، فقط از یک هسته روییده است که این امر نشان می دهد که صنعتگر و پدید آورنده این درخت در آفریدن و شکل دادن به آن یکتا و تنها است. پس از آنکه این درخت، به هر سو شاخ و برگ دواند و انتشار یافت، تمام حقیقتش را در میوه ای جمع و تمام معانی اش را در هسته ای درج می کند و بدین ترتیب، حکمت آفریدگار ذوالجلالش را در خلق و تدبیر (هنگام آفریدن و اداره کردن) نشان می هد.
— 348 —
درخت آفرینش نیز چنین حالتی دارد؛ هستی اش را از منبع واحدی دریافت می کند و از همان کانال تربیت می شود؛ و انسان که میوه این کاینات است نیز، در بین این همه فراوانی موجودات، وحدانیت خدا را نشان می دهد؛ قلبش نیز با چشم ایمان در بین این همه فراوانی، به رازهای یگانگی پروردگار پی می برد و نیز این میوه ها و دانه ها، در واقع توضیحات کوتاه و فشرده حکمت ربانی هستند و حکمت، به وسیله آن ها اهل شعور را آگاه می سازد و چنین می گوید:
یک توجه و مراقبت کلی و فراگیر و یک اداره گسترده و کلّی ای که متوجه این درخت است، با حفظ گستردگی و فراگیری اش، یه یک میوه نگاه می کند، زیرا این میوه مثال کوچک شده آن درخت است و هدف اصلی از آن درخت نیز، همین میوه است. و آن توجه کلی و تدبیر عمومی به دانه ای که در داخل هر میوه است نیز نگاه می کند؛ چونکه دانه، معنی و فهرست کل درخت را با خود حمل می کند؛ یعنی ذاتی که درخت را اداره می کند، همراه با تمام اسم هایش که به اداره آن درخت ارتباط دارد، متوجه تک تک میوه های درخت است که هدف اصلی از ایجاد و آفرینش درخت، همین میوه ها هستند.
و نیز این درخت تنومند، بعضاً بخاطر میوه های کوچکش قطع می گردد، بریده میشود و برای اینکه تازه تر شود، بعضی از بخش هایش تخریب می گردد و برای اینکه میوه های باقیِ ماندگار و زیباتر و لطیف تری به بار آورد، تلقیح و پیوند داده می شود.
و بدین سان مقصود اصلی از بودن و آفریدن کاینات، همین انسان است که میوه درخت آفرینش محسوب می گردد و هدف نهایی از ایجاد موجودات هم، همین انسان است و قلب انسان که هسته آن میوه است نیز، نورانی ترین و فراگیرترین آیینه صانع ذوالجلال هستی است.
بنابر همین حکمت است که این انسان کوچک، باعث تحولات و انقلاب های بزرگی مانند حشر و نشر (زنده شدن پس از مرگ، جمع شدن در میدان حساب) می گردد و سبب نابودی (قیامت) و تغییر کاینات می شود و بخاطر محاکمه او درب دنیا بسته و درب آخرت، گشوده می شود.
— 349 —
و چون بحث حشر به میان آمد، وقت آن رسید تا حقیقتی را بیان کنیم که جزالت بیان و قوت تعبیر قرآن معجزالبیان را در خصوص اثبات حشر نشان می دهد و آن اینکه:
نتیجه این تفکر نشان می دهد که بخاطر محاکمه شدن انسان و دست یافتن او به سعادت ابدی اگر لازم باشد، تمام کاینات نابود می گردد و قدرت نابود کننده و تغییر دهنده عملاً وجود دارد و نمایان است، اما حشر (گردآمدن انسان ها برای حساب و کتاب) مراتبی دارد:
ایمان آوردن به مواردی فرض و شناختن آن ها ضروری است و برخی دیگر با توجه به درجات رشد و بالا رفتن روح و فکر، پدیدار می گردد و آنگاه، علم و شناختش لازم می آید.
قرآن حکیم، برای اثبات قطعی ساده ترین و آسان ترین مرتبه حشر چنان قدرتی نشان می دهد که توان گشودن وسیع ترین و بزرگ ترین میدان حشر را برای حساب و کتاب انسان ها دارد.
مرتبه ای که همه باید به آن ایمان بیاورند، از این قرار است:
بعد از آنکه انسان ها مردند، روح شان به مقامات دیگری می رود و اجسادشان می پوسد و فقط جزء کوچکی از بدن انسان که به "عَجبُ الذَّنَب" تعبیر می شود و حکم یک هسته و بذر را دارد، باقی می ماند. خداوند در روز رستاخیز جسد انسان را بر اساس همین جزء کوچک خلق می کند و روح او را به سوی آن می فرستد.
این مرتبه حشر، چنان آسان است که در هر بهار، میلیون ها نمونه آن دیده می شود، اما قرآن کریم به منظور اثبات این مرتبه، بعضاً چنان قدرتی را نشان می دهد که توان حشر و نشرِ تمام ذرات را دارد، و گاهی هم، آثار قدرت و حکمتی را به نمایش می گذارد که می تواند تمام مخلوقات را به فنا و نیستی بفرستد و از آنجا دوباره باز گرداند و در بعضی از آیاتش هم، آثار و تصرفات قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند ستاره ها را پراکنده سازد و آسمان ها را تکه تکه کند و در آیات دیگر، جلوه ها و نشانه های قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند تمام موجودات زنده را بمیراند و دوباره با یک فریاد، دفعتاً زنده کند و در مواردی دیگر، تجلیات قدرت و حکمتی را بیان می کند که می تواند تمام موجودات زنده روی زمین را جدا جدا حشر و نشر کند و گاهی نیز آثار
— 350 —
قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند کره زمین را از هم بپاشد و کوه ها را به هوا بفرستد و دوباره به شکل زیباتری تنظیم کند؛ یعنی افزون بر مرتبه حشر که همگی باید به آن ایمان بیاورند و شناخت حاصل کنند، مراتب بسیاری وجود دارد که تحقق آن ها با همین قدرت و حکمت، دور از امکان نیست. هرگاه حکمت ربانی اقتضا کند، همراه با حشر و نشر انسان ها تمام آن مراتب را نیز انجام می دهد و یا اینکه بعضی از موارد مهم آن را به تحقق می رساند.
یک سوال: می گویید: تو در گفتارها بیشتر از قیاس تمثیلی بهره می گیری، در حالیکه از نظر علم منطق، قیاس تمثیلی یقین را افاده نمی کند و در موضوعاتی که علم قطعی می طلبد، دلایل منطقی لازم است، از نظر علمای اصول فقه، قیاس تمثیلی در مواردی استعمال می شود که گمان غالب، کافی باشد. افزون برآن تو تمثیلات را به صورت حکایت ذکر می کنی و حکایت، خیالی است، نه حقیقی و در مواردی هم، خلاف حقیقت است!
جواب: در علم منطق آمده است: قیاس تمثیلی، یقین قطعی را افاده نمی کند، اما نوعی هم دارد که به مراتب قوی تر از برهان یقینی منطق است، حتی یقینی تر از ضرب اول شکل اول منطق است که بدین قرار است:
با استفاده از مثالی کوچک، گوشه ای از یک حقیقت کلی را نشان داده و حکم را روی آن حقیقت بنا می کند؛ و قانون (فرمول) آن حقیقت را در ماده ای خصوصی نشان می دهد تا آن حقیقت بزرگ، شناخته شود و ماده های کوچک و جزیی به آن ارجاع گردد.
به گونه مثال: "خورشید با آنکه یکی است، اما به دلیل نورانی بودنش در کنار هر چیز درخشان حضور دارد." با ارائه این مثال، قانون حقیقتی نشان داده می شود وآن اینکه: در برابر نور و آنچه نورانی است، قید و بندی وجود ندارد و دوری و نزدیکی برایش یکسان و کم و زیاد، مساوی است و مکان نمی تواند آن را به انحصار خود در آورد.
مثالی دیگر: "رسیدن و شکل گرفتن میوه ها و برگ های درخت در یک لحظه، به یک شکل با آسانی و به صورت کامل در یک مرکز و بر اساس قانون امری"، مثالی است که بخشی از یک حقیقت بزرگ و گوشه ای از یک قانون کلی را نشان می دهد.
— 351 —
پس این حقیقت و قانون آن، به صورت بسیار قطعی ثابت می کنند که کاینات بزرگ نیز مانند این درخت، جلوه گاه قانون این حقیقت و مظهر سرّ احدیت است و آن گونه که این درخت، میدان گردش و جولان این قانون است، کاینات نیز جولانگاه آن است و راز احدیت (نمایان بودن یگانگی خداوند در هر چیز)، هم در درخت و هم در کاینات، نهفته است.
بنابراین تمام قیاسات تمثیلی که در "گفتارها" به کار رفته است، از همین قبیل هستند و به مراتب قوی تر و یقینی تر از برهان قطعی منطقی هستند.
پاسخ سؤال دوم:
معلوم است که در فن بلاغت، اگر معنی حقیقی لفظ و کلامی بخاطر مقصود دیگری ذکر شود و چیزی غیر از معنی اصلی مراد باشد، به آن لفظ، "لفظ کنایی" گفته می شود و معنی اصلی در لفظ کنایی، معیار صدق و کذب نیست، بلکه معنی کنایی است که مدار صدق و کذب قرار می گیرد؛ پس برای راست بودن کلام، کافی است که معنی کنایی راست باشد و کذب بودن معنی اصلی، ضرری به صدق آن نمی رساند، اما اگر معنی کنایی راست نباشد و معنی اصلی راست باشد، در این صورت آن کلام، کلام کذب است.
به طور مثال: گفته می شود "فُلَانٌ طَوِیلُ النّجَادِ": "بند شمشیر فلانی دراز است" این کلام، کنایه است از دراز بودن قامت آن شخص و اگر آن شخص واقعاً دراز باشد، اما شمشیر و بند و تسمه نداشته باشد، بازهم این کلام، کلام درستی است، اما اگر آن شخص، قد بلند نباشد، ولی شمشیر و نیام درازی داشته باشد، در این صورت این کلام، کلام کذبی است، چراکه معنی اصلی، مقصود نیست.
بنابراین، حکایات ذکر شده در "گفتار دهم و بیست و دوم" و امثال آن، از نوع کنایات است و حقایق موجود در آخر حکایاتی که به غایت راست و درست و مطابق واقع اند، معانی کنایی آن حکایات می باشند، و معانی اصلی شان، به منزله دوربین هایی است که درک مطلب را آسان می سازد، پس به هر شکلی که باشد، ضرری به صدق و حقانیت آن وارد نمی کند. افزون برآن، این حکایتها صرفاً یک مثال اند و برای درک بهتر عوام الناس، زبان حال به صورت زبان قال و شخص معنوی (شخصی که مستقیماً دیده نمی شود) به شکل یک شخص مادی نشان داده شده است.
— 352 —

مقصد سوم

وکیل مدافع اهل ضلالت پس از دریافت جواب قاطع و قناعت بخش و دندان شکن به سؤال دومش، (٭):یعنی سوالی که در آغاز مقصد دوم طرح گردید، نه این سوال کوچکی که در پایان خاتمه ذکر شد. مؤلف. سوال سوم را مطرح می کند و می گوید:
در قرآن کریم، کلماتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ به موجودیت چندین آفریننده و رحیم، اشاره می کنند.
و نیز شما می گویید: رب العالمین، کمالات بی انتهایی دارد و آخرین درجه همه انواع کمالات را داراست، حال آنکه کامل بودن هر چیز، با ضدش شناخته می شود اگر درد نباشد، لذت هم کمال نیست اگر تاریکی نباشد، روشنی تحقق نمی یابد اگر جدایی نباشد، وصال هم لذت بخش نمی شود و بدین طریق، چیزهای بسیار زیادی است که با ضدشان شناخته می شوند.
جواب: بخش اول سؤال را با پنج اشاره جواب می دهیم:
اشاره اول
قرآن کریم از اول تا آخر، توحید را اثبات نموده نشان می دهد، این خود دلیلی است بر اینکه این نوع کلمات قرآنی به گونه ای نیست که شما می فهمید. بلکه هدف از بیان اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که "پروردگار متعال در برترین مرتبه خالقیت قرار دارد"، پس هیچ دلالتی به موجودیت خالق دیگر نمی کند، زیرا خالقیت هم مانند صفات دیگر، مراتب زیادی دارد، ازین رو، منظور از اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که، خالق ذوالجلال، در زیباترین و نهایی ترین مرتبه خالقیت قرار دارد.
اشاره دوم
تعبیراتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ به تعدّد آفریننده ها نمی نگرد، بلکه بر عکس، به انواع مخلوق ها می نگرد؛
یعنی آفریننده ای است که هر چیز را به شایسته ترین شکل و زیبا ترین مرتبه می آفریند؛ این معنی را آیاتی مانند اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ بیان می کند.
— 353 —
اشاره سوم
مقایسه موجود در تعابیر اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ ، "الله أکبر"، خَيْرُ الْفَاصِل۪ينَ، "خیر المحسنین" و امثال آن ها، صفات و افعال واقعی الله (جَلَّ جَلالَهْ) را با کسانی که نمونه هایی از آن صفات و افعال را دارند، مقایسه نمی کند و برتری نمی دهد، زیرا تمام کمالاتی که در سراسر هستی و در جن و انس و ملک وجود دارند، نسبت به کمال پروردگار ذوالجلال، سایه ضعیفی به شمار می آیند، پس چگونه می توان آن دو را باهم مقایسه کرد؟ بلکه این مقایسه از نقطه نظر انسان ها، به ویژه انسان های غافل، صورت می گیرد.
برای توضیح این مطلب، مثالی ارائه می کنیم:
چنانکه یک سرباز از سرگروهش کاملاً اطاعت کرده و در برابر او ادای احترام می کند و تمام خوبی ها را از او می داند و کمتر در مورد پادشاه فکر می کند و اگر در این مورد فکری هم بکند، بازهم تشکر و امتنانش را به سرگروهش تقدیم می دارد، لذا به یک چنین سربازی گفته می شود: پادشاه، خیلی بزرگ تر از سرگروه تو است، تو باید فقط از او تشکر کنی. حال این سخن، فرماندهی شکوهمند و واقعی پادشاه را، با فرماندهی جزئی و ظاهریِ سرگروه، مقایسه نمی کند، زیرا چنین مقایسه و تفضیلی، اصلاً معنی ندارد؛ این مقایسه، صرفاً از لحاظ ارتباطی است که سرباز با سرگروهش دارد، چون او به سرگروهش اهمیت می دهد و در نتیجه، سرگروهش را ترجیح می دهد و از او تشکر می کند و فقط او را دوست دارد.
و بدین سان اسباب ظاهری ای که به گمان غافلان به منزله آفریننده و نعمت دهنده هستند، در برابر منعم حقیقی، حجاب و پرده قرار می گیرد و اهل غفلت، به این پرده ها می چسپند و نعمت و احسان را از جانب آن ها و اسباب می دانند و به مدح و ستایش شان می پردازند. قرآن کریم به آنان می گوید: پروردگار بزرگ تر است! او بهترین خالق و بهترین احسان کننده است. پس به او بنگرید و از او تشکر کنید!
— 354 —
اشاره چهارم
آن گونه که موجودات حقیقی و واقعی با یکدیگر مقایسه و پس از آن یکی بر دیگری برتری داده می شوند، در بین اشیای فرضی و امکانی نیز چنین مقایسه ای وجود دارد و چنانکه در اکثر ماهیت ها، مراتب متعدد و گوناگونی وجود دارد، در ماهیت های اسما و صفات مقدس الهی نیز می تواند مراتب بی شماری موجود باشد؛ پس خداوند متعال در کامل ترین و زیباترین مرتبه این صفات و اسماء قرار دارد؛ کامل ترین مرتبه ای که امکان دارد در ذهن ما خطور کند و تمام کاینات، همراه با تمام کمالاتش، گواه این حقیقت است. و آیه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى تمام نام های پرورد گار را به احسنیّت توصیف و معنی مذکور را افاده می کند.
اشاره پنجم
این مقایسه و برتری دهی در مقابل ما سوی الله (غیر خداوند) نیست، بلکه پروردگار دو نوع تجلی و تصرف دارد.
اول: تصرفات و اجراأتی است که به سِرّ واحدیت، با واسطه ها و زیر پرده اسباب به صورت یک قانون عمومی انجام می گیرد.
دوم: تصرفی است که به سِرّ احدیت، بدون پرده و مستقیماً با یک تجلی خصوصی انجام می دهد؛ یعنی احسان و آفرینش و بزرگی ای که - به سرّ احدیت- مستقیماً دیده میشود، به مراتب بزرگتر و زیباتر و برتر است از احسان و آفرینش و کبریائی ای که آثار آن، با اسباب و وسایل مشاهده می شود؛ به طور مثال: پادشاهی که در ضمن پادشاهی، ولی الله نیز هست، هر نوع حکم و تصرفات را در دست خود دارد و همه مأمورین و فرماندهانش، صرفاً یک نوع پرده اند. چنین پادشاهی، دو نوع تصرفات و اجراأت دارد:
نخست: فرامین و عملکردهایی است که با یک قانون عمومی در لباس مأمورین و فرماندهان با در نظر داشت مقام و منصب شان، صادر و نافذ گردیده است.
دومی: لطف و احسانات و عملکردهایی است که نه با قانون عمومی، بلکه مستقیماً اجرا می کند و مأمورین ظاهری را هم پرده قرار نمی دهد، که این گونه تصرفات به مراتب زیباتر و عالی تر از مورد اول است.
— 355 —
لذا وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى رب العالمینی که پادشاه ازل و ابد است، گرچه اسباب و وسایل را پرده ای در برابر عملکردهایش قرار داده و بدین ترتیب، شکوه و عظمت ربوبیتش را نشان داده است، اما در قلب بندگانش تلفن خصوصی ای گذاشته است و برای اینکه بندگانش اسباب را پس و پشت بیندازند و مستقیماً متوجه او شوند، آن ها را به بندگی خاصی مکلف کرده و دستور داده است که بگویند: اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ و چهره بندگانش را از کاینات، به سوی خود بر می گرداند.
پس در بیانات اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ ، "الله أکبر" همین معنی وجود دارد.
اما به بخش دوم سوال وکیل مدافع گمراهان، با پنج رمز جواب می دهیم:

رمز اول

او در سوال خود می گوید: اگر چیزی ضد نداشته باشد، چگونه می تواند دارای کمال شود؟
جواب: مطرح کننده این سوال از کمال حقیقی آگاهی ندارد و فکر می کند که کمال حقیقی، یک کمال نسبی است، حال آنکه مزیت ها و برتری هایی که در نتیجه نگریستن به سایرین و مقایسه با دیگران حاصل شده باشد، فضیلت و کمال حقیقی نیست، بلکه این فضیلت، فضیلت نسبی و ضعیف است و اگر مقیسٌ علیه (آنچه که با آن ها مقایسه شده است) نادیده گرفته شود، این فضیلت هم اهمیتش را از دست می دهد. به طور مثال: لذت و فضیلت نسبی گرمی، با تأثیر سردی معلوم می شود و لذت نسبی غذا در نتیجه تأثیر گرسنگی است و اگر این تأثیرات از بین برود، لذت هم کم می شود.
در حالیکه لذت و محبت و کمال و برتری حقیقی آن است که بر پایه تصور دیگران بنا نشده باشد، بلکه در ذات و سرشت آن، موجود بوده و هیچ شک و تردیدی در صحت و سقم آن وارد نگردد؛ مانند: لذتِ وجود، لذت زندگی، لذت محبت، لذت شناخت خدا، لذت ایمان، لذت بقا، لذت رحمت، لذت شفقت؛ و زیبایی نور و زیبایی بینائی و زیبایی کلام و زیبایی کرم و زیبایی سیرت و زیبایی صورت؛ و کمال ذات و کمال صفات و کمال افعال؛ و مزایای ذاتی دیگری از این قبیل که با بودن و نبودن ضدّ، تغییر نمی کنند.
— 356 —
پس همه کمالات صانع ذوالجلال و فاطر ذوالجمال و خالق ذوالکمال، کمالات حقیقی و ذاتی هستند و دیگران، کوچک ترین تأثیری در آن ندارند، بلکه فقط همچون آیینه هایی، آن ها را بازتاب می دهند.

رمز دوم:

سیّد شریف جرجانی در کتابش "شرح المواقف" گفته است: آنچه که سبب محبت می شود، لذت است، یا منفعت و یا دوست داشتن همجنس و یا کمالِ محبوب. چونکه کمال ذاتاً محبوب است؛ یعنی اگر چیزی را دوست داشته باشی، این دوستی، یا بخاطر لذت است، یا بخاطر منفعت و یا بخاطر نوع دوستی- مانند میل به اولاد- و یا بخاطر کمال آن. اگر سبب این دوستی، کمال آن شخص باشد، در این صورت نیازی به سبب و یا غرض دیگر نیست، زیرا آن چیز ذاتاً محبوب و دوست داشتی است.
به طور مثال: انسان های کامل و فرزانه ای را که در گذشته ها بوده اند، هر شخص دوست دارد، و با آنکه هیچ گونه رابطه و پیوندی بین شان نیست، اما انسان ها آنان را دوست دارند و تحسین شان می کنند.
بنابرین تمام کمالات، فضایل و مراتب اسماء حسنای پروردگار متعال، کمال حقیقی است و به همین دلیل ذاتاً محبوب است (انگیزه دوست داشتن آن در خود آن است). ذات ذوالجلالی که حقیقتاً شایستهٔ‌ محبت است، کمال حقیقی و زیبایی های اسما و صفاتش را به شکلی که سزاوار اوست، دوست می دارد و محبت می کند و نیز صنعتی را که محل نمایش و انعکاس کمالات اوست، دوست می دارد و با آثار صنعت و زیبایی های آفریده هایش، محبت می کند و پیامبران و اولیا به ویژه سید المرسلین و سلطان اولیا و حبیب رب العالمین را دوست دارد. یعنی از روی محبتی که به جمال خود دارد، حبیبش را هم دوست می دارد چون او آیینه آن جمال است و از روی محبتی که به اسمای حسنایش دارد، حبیبش را و برادران حبیبش (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چون او مظهر جامع و باشعور آن اسما است و از روی محبتی که به صنعت خود دارد حبیبش را (ص) و امثال او (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چراکه او انسان ها را به تماشای آن صنعت فرا می خواند و از روی محبتی که به مصنوعاتش دارد، حبیبش را (ص) و پیروان او را هم دوست دارد، چونکه او، قدر آن مصنوعات را می داند و با گفتن:
— 357 —
"ما شاء الله! بارک الله!" به تحسین آن ها می پردازد و از روی محبتی که با زیباییهای مخلوقات خود دارد، حبیبش را (ص) و پیروان و برادران او را نیز دوست می دارد، چراکه او، دارای برترین اخلاق است.

رمز سوم

همه کمالاتی که در سراسر هستی وجود دارد، دلایلی است بر کمالِ یک ذات بزرگ و ذوالجلال و اشاره هایی است بر زیبایی او؛ حتی همه زیبایی ها و کمال ها در مقایسه با کمال حقیقی اش سایه ضعیفی بیش نیست؛ این حقیقت، پنج حجت دارد که مختصراً به آن اشاره می کنیم:
حجت اول: قصر شکوهمند و بزرگ و کامل و زیبایی، آشکارا به یک معمار و مهندس ماهر دلالت می کند و این کار زیبا، یعنی این بنایی و نقاشی، ضرورتاً یک فاعل و معمار و مهندس را همراه با عناوین و اسم هایش مانند: "نقاش و طراح" معرفی می کند و این اسم های کامل نیز، بدون شک به صفت کامل صنعت گر دلالت دارد و این صنعت و صفات کامل، آشکارا به استعداد کامل و توانایی و مهارت آن معمار دلالت می کند و این استعداد و توانمندی کامل، ضرورتاً به کامل بودن ذات و عالی بودن ماهیت آن معمار دلالت دارد.
بدین سان قصر این هستی، این اثر زیبا و مکمل به روشنی به افعالی دلالت می کند که در آخرین درجه کمال قرار دارند، زیرا کمالات موجود در أثر، از کامل بودن آن افعال سرچشمه می گیرد و آن ها را نشان می دهد. و کامل بودن افعال، ضرورتاً به کامل بودن فاعل آن کار و کامل بودن اسما او دلالت می کند؛ اسمایی مانند: مدبّر و مصوّر و حکیم و مزیّن و امثال این ها که به این آثار تعلق دارند.
و کامل بودن اسما و عناوین هم، بدون شک به کامل بودن صفات آن فاعل دلالت می کند، زیرا اگر صفات کامل نباشد، اسما و عناوینی که از صفات سرچشمه گرفته است نیز، نمی تواند کامل باشد.
و کامل بودن آن اوصاف، به روشنی به کامل بودن اجراأت آن ذات دلالت دارد، زیرا مبدأ و سرآغازِ صفات، شئونات شخصی آن ذات است.
— 358 —
و کامل بودن شئونات ذاتی هم، به صورت علم الیقین بر کامل بودن ذاتی دلالت می کند که اجراأتش بی عیب و نقص است و از خود اوست و نشان می دهد که نور آن کمال، با وصف گذشتن از پرده های شئون و صفات و اسماء و افعال و آثار، بازهم این همه زیبایی و کمال را در هستی به نمایش گذاشته است.
پس از اثبات موجودیت این همه کمالات حقیقی - که منشأ آن ها خود خداوند است- با چنین دلیل قطعی، کمالات نسبی، که مبتنی بر مقایسه با دیگر همنوعان و اضداد است- چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ با اثبات این مطلب، می توانی درک کنی که کمال نسبی، چقدر ضعیف و بی نور است!
حجت دوم: هرگاه با دید عبرت به این هستی نگریسته شود، وجدان و قلب، با یک حدس صادق، درک می کند که ذاتی که این کاینات را زیبا ساخته و با انواع زیبائیها آراسته است، دارای زیبایی و کمال بی انتها است و به همین دلیل، در کار او جمال و کمال دیده می شود.
حجت سوم: معلوم است که صنعت های موزون و منظم و کامل و زیبا مبتنی بر یک طرح و برنامه بسیار زیبا هستند و برنامه کامل و زیبا هم به یک علم زیبا و کامل، ذهن خوب، و استعداد و توانمندی روحی کامل دلالت دارد؛ یعنی این زیبایی معنوی روح است که توسط علم در صنعت او آشکار می شود.
پس این کاینات با زیبایی های بی شمار مادی اش عبارتست از: تراوش های زیبایی های معنوی و علمی؛ و این زیبایی ها و کمالات علمی و معنوی، بدون شک جلوه های یک زیبایی و جمال و کمال ابدی است.
حجت چهارم: معلوم است که هر نور دهنده ای خودش باید نور داشته باشد و هر روشنی بخشی لزوماً باید نورانی باشد و احسان و نیکوکاری، از ثروت سرچشمه می گیرد و لطف، از یک لطیف و مهربان سر می زند. وقتی چنین است پس بخشیدن این همه زیبایی و جمال به کاینات و ارزانی کردن کمالات گوناگون به موجودات، به گونه ای که نور بر خورشید دلالت کند، بیانگر یک زیبایی بی پایان است.
وقتی موجودات بسان نهر بزرگی در زمین جاری اند و با پرتوهای کمال می درخشند و می گذرند، پس آن گونه که آن نهر بزرگ با جلوه های خورشید می تابد