— 364 —
و سفره هاي رنگيني (٭):اشاره است به سطح زمين در بهار و تابستان، چون غذاهاي لذيذ و متنوع از آشپز اسم احمت الهي بيرون مي آيد و سفره هاي نعمت هاي رنگين، پهن و سپس برداشته مي شود و سفره جديدي پهن مي گردد، لذا هر باغ آشپزخانه و هر درخت، مستخدم آن است. (مؤلف) را در سراسر اين سرزمين می گستراند و با دست غيبي غذاهاي لذيذ و متنوعي رال انته مي سازد و باز به آساني سفره را جمع مي كند مثل آساني گذاشتن و برداشتن سفرة غذا. تو عملاً اين امر را مشاهده مي كني، اگر زيرك و هوشيار باشي، خواهي فهميد كه در ه و صلمت و شكوه، سخاوت و كرم بي پاياني وجود دارد.
باز ببين! همان گونه که همة اين چيزها به عظمت و يگانگي آن ذات بلند مرتبه شهادت مي دهد، اين كاروان ها و قافله يعني ت سرهم و اين تحولات و دگرگوني هاي پي در پي نيز شاهد دوام و بقای آن ذات بلند مرتبه است؛ چون با از بين رفتن اشیا، اسباب آن هم از بين مي رود (اشیا و اسباب باهم از بين مي روند)اما آنچه كه جديداً از پي آن مي آيد، آثار گذشته را با خود دارد؛ پرغم حزآثار، كار آن اسباب نيست، بلكه از آثار ذاتي است زوال ناپذير؛ چنانکه از رود خانه اي حبابي مي گذرد، و حباب هایي كه از پي آن مي آيند مثل حباب هاي گذشته مي درخشند، از اينجا مي توان پي برد كه اين درخشندگي از حباب هاي گذشته نیست، بلكهك "حاك نور دايمي و هميشگي است، همچنین تغيير سريع كارها و رنگ گرفتن كارهاي بعدي از رنگ گذشته و همگوني شان، نشان مي دهد كه همة اين كارها عبارتند از: جلوه ها، نقش ها، آيينه ها و صنعت هاي ذات يگانة ابدي و زوال ناپذير.
برهان يازدهم
بيا اي دوست! به ايناني را به قوت ده برهان گذشته برايت بيان كنم! بيا که اکنون بر كشتي
(٭):كشتي به تاريخ، جزيره به خيرالقرون و عصر نبوت اشاره مي كند. اگر شما نل ظلماني اين عصر لباس هایي را كه تمدن منحط بر ما پوشانده است بِكَنيم، و خود را به درياي زمان بيندازيم، و سوار بركشتيِ كتب تاريخ و سيرت به ساحل عصر سعادت و جزيرة العرب برسيم و سرودو به ات (ص) را در حين انجام مأموريت زيارت كنيم، آنگاه خواهيم فهميد كه آن حضرت (ص) چنان دليل روشني بر توحيد است كه سطح زمين و دو روي گذشته و آينده زمان را پر نور ساخته و ظلمات كفر و گمراهي را برچيده است. (مؤلف) ري و تي شويم.
— 365 —
در آن دور دست جزيره ای قرار دارد، ما به آنجا مي رويم. مي داني چرا آنجا مي رويم؟ چون كليد هاي اسرار اين عالم آنجاست، همه به آنجا چشم دوخته اند، از آنجا انتظار چيزي را دارند و از آنجا نیز دستور مي گيرند.
آماده باش! به هستی دتاديم، اكنون به جزيره پاگذاشتيم. ببين! اجتماع بزرگي برپاست، انگار همة بزرگان اين سرزمين گرد هم آمده اند. خوب دقت كن! اين جمعيت بزرگ، رئيسی دارد. بيا نزديك تر برويم تا او را بشناسيم! نگاه كن! او بيش از هزار آرم و نشان درخشب اين د (٭):اشاره است به معجزات ثابت و پذیرفته شده پیامبر اکرم (ص). (مؤلف) و با چه اطمينان و زيبایی ای سخن مي گويد. من در ظرف اين پانزده روز تاحدي گفته هايش را ياد گرفتم، تو از من ياد بگير! او از پادشاه مع يَسْترين اين سرزمين بحث مي كند و مي گويد: آن پادشاه بلند مرتبه مرا به سوي شما فرستاده است. ببين، او با نشان دادن كارهاي عجيب و خارق العاده، شك و ت
— 366 —
و هر عاقلي كه به دَور او حلقه زده باشد، رسالت او را تأييد و سخنانش را تصديق مي كند، حتي كوه ها، درختان و بزرگ ترير نيست اين مملكت
(٭):اشاره است به خورشید، یک بار با به عقب برگشتن زمین به شرق، خورشید که داشت غروب می کرد، متوقف و از نو دیده شد و با استفاده از این معجزه، حضرت علی (ر.ع.) نماز عصرش را که نزدیک بود فوت شود ادا کرد، به دلیل خوابیدن پیامبر اکرم س می ک ران های او نمازش تأخیر شده بود. (مؤلف)
با كمال فروتني و با زبان حال مي گويند: آري! آري! همة گفته هايت راست و درست است.
پس اي دوست غافل! آيا در سخنان اين پيام آور راستگو كوچك د كه احتمال دروغ وجود دارد؟ هرگز! او از خزانة مخصوص پادشاه، هزار علامت و نشان براي تأييد و تصديق خود در دست دارد و همه بزرگان مملكت او را تصديق مي كنند و سخنانش كاملاً جدي است؛ او از اوصاشيد، اامر پادشاه معجزه آفرين بحث مي كند. با اين وصف اگر بازهم فكر مي كني احتمال دارد دروغي دركار باشد، آن وقت بايد وجود اين قصر، اين چراغ و اين جميعت تصديق كننده را انك نشود،قيقتشان را تكذيب كني. اگر مي تواني، انگشت اعتراض به سوي اين دلايل دراز كن! آنگاه ببين که قوت براهين مذكور چگونه انگشتت را شكسته و به چشمانت فروندگي، د!
برهان دوازدهم
اي برادر! شايد با شنيدن آنچه گفتیم، به عقل و منطق روآورده اي! اكنون دليلي واضح تر از يازده برهان گذشته را برايت ارایه مي دهم:
به اين فبه صوروراني که از بالا نازل شده است، نگاه كن! همگي با كمال احترام و با حيرت و شگفتی به آن چشم دوخته اند. و آن شخص بزرگواري که علامت و نشان دارد، در كنار آن اوامر نوراني (٭):اشاره به قرآن کریم است و نشان روی آن، اشاره به اعجاز قرآن است. (مؤلایت و ستاده است و معاني آن را برای عموم بيان مي دارد.
شيوه و اسلوب اين فرامين به حدّی تابنده و پرتو افشان است كه نگاه تحسين و تعظيم هركس را به سوی خود جلب مي كند. و چنان مسایلن دیگر مهمی را ياد آوري مي كند كه هركس به ناچار به آن گوش فرا مي دهد؛ زيرا بیانگر يك به يك شئونات، افعال، اوامر و اوصاف ذاتي است كه اين مملكت را اداره و اين قصر را با همة عجايب آن آفريده است.
— 367 —
همچنانکه مجموعة فرامين، ا لذت زرگ پادشاه محسوب مي شود، در هر سطر و در هر جملة آن نيز، نشانی غير قابل تقلید وجود دارد و روي هريك از معاني، حقايق، اوامر و حكمت هاي آن هم، نشان معنوي مخصوص نشناسه به چشم مي خورد.
خلاصه:همة اين فرامين، همچون خورشيد تابناك، آن پادشاه بزرگ را نشان مي دهند که تنها چشم بينا مي تواند ببيند.
٭٭٭
پس اي دوست! فكر مي كلیه ال و هوشت به جا آمده باشد، پس دلایلي كه برشمردیم برایت كافي است، اگر حرفي براي گفتن داري بگو!
آن مرد معاند پاسخ داد: در برابر اين همه دلایلت فقط مي گويم: "الحمد لله! ايمان اضا مي ايماني به تابندگي خورشيد و به روشنایي روز و باور كردم كه اين مملكت، مالكي با كمال و اين عالم، صاحبي ذوالجلال و اين قصر، آفريدگاري ذوالجلال اتِ وَخداوند از تو راضي باد! مرا از بند عناد و لجاجت و ديوانگي رها ساختي؛ هر يك از دلایلت به تنهایي كافي بود تا مرا به چنين نتيجه اي برساند، اما من با حوصله گوش مي دادم؛ چون هه حضرت از آن دلایل به شيوه اي بسيار لطيف، شيرين، خوش و نوراني، طبقات زيبای معرفت و پرده هاي نوراني شناخت و پنجره هاي بزرگ محبت الله را مي گشود.
٭٭٭
بدين طريق حكايتي كه به حقيقت بزرگ توحيد و ايمان ٧٧)
اشاره داشت، به پايان رسيد.
وحال در مقام دوم با فضل رحمان و فيض قرآن و نور ايمان، در برابر دوازده برهانی که در حكايت گذشته بیان کردیم، دوازده پرتوِ خورشيد حقيقي توحيد را با يك مقدمه بيان مي ا زمینومن اللّٰه التوفِيقُ و الهِدَايةُ!
— 368 —
مقام دوم
گفتار بيست و دوم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ ٭ لَهُ مَقَکش می السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ
(الزمر:٦٢-٦٣)
فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(يس:٨٣)
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَصور و ٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
(الحجر:٢١)
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا اِنَّ رَبّ۪ى عَلٰى صِرَاطٍ مُسْتَق۪يمٍ
(هود:٥٦)
مقدمه
در رسالة "قطره اي از درياني به د" از محور اركان ايمان يعني "ايمان بالله" اجمالاً بحث و ثابت کردیم که هرکدام از موجودات هستي با پنجاه و پنج زبان بر وجوب وجود و وحدانيت الله سبحانه و تعالي دلالت میم را ا گواهی می دهد. و نيز در رسالة "نقطه اي از معرفت الله" چهار دليل كلي بر وجوب و وحدانيت پروردگار ذكر كرديم كه هريك از اين دلايل، نيروي هزار دليل را دارد. به طوري كهگاه هردليل قاطع را بر وجوب وجود و وحدانيت خداوند متعال تقريباً در دوازده رساله عربي مورد بحث قرار داده ايم، لذا با اكتفا به آنها وارد جزیيات و تفاصيل نمي شويم، اما در اين "گفتار بيست و دوم" مي کوشيم تا " فرار " پرتو از خورشيد "ايمان بالله" را منعکس سازیم. ناگفته نماند اين پرتوها در بخش هاي ديگر رسائل نور اجمالاً ذکر شده است.
— 369 —
پرتو نخست
توحيد دو نوع است، با مثالي توضيح مي دهيم:
هرگاه اموال و اجناس مخمه امی تاجر بزرگ به بازار و يا شهري وارد شود، به دو طريق مالكش را معرفي مي كند:
يكي:به شكل اجمالي و عاميانه و آن اينكه: "غير از او كسي دياند "ل تواند اين همه مال و دارایي داشته باشد" اما از ديدگاه عاميانة چنين شخصی، امكان دارد سرقت هایي رخ دهد و بسياري از مردم مدعي مالكيت بخش هایي از اجناس باشند.
ديگري:این است که توضیحاتالعادهر بسته خوانده شود و علامت موجود بر روي هرتاقه شناسایي گردد و مهر موجود روي هر نشان فهميده شود، آن وقت هر کس مي گويد: تمام اين چيزها مربوط به اوست؛ يعني در اين حالت، هر چيز به طور ضمنی مالكش را معرفي مي كند.
برین اساس، ٭ وَمَ توحيد را توضیح خواهیم داد:
يكي:توحيد ظاهري و عاميانه، به این صورت كه: "خدا يكي است، شريك و مثل ندارد و اين هستي همه، ملك اوست."
دومي:دگاری حقيقي كه عبارتست از: ايمان آوردن به يگانگي او با يقيني نزديك به شهود؛ و به اينكه هر چيز از دست قدرت او صادر مي شود، و در الوهيتش شريك و معين ندر اين در ربوبيت و مُلكش از داشتن معين و مانند، پاك و منزه است؛ چنين ايماني به صاحبش اطمينان دائم و آرامش قلب مي بخشد، چون او نشان قدرت و مهر ربوبيت و نقش قلم پروردگار را روي هر چيز مي بيند. و از هر چيز مستقيماً پنجره اي بهني نشاورش مي گشايد.
ما نيز در اين "گفتار" پرتوهايی را ذکر می کنیم که نشان دهندة همين توحيد حقيقي و خالص و عالي است:
— 370 —
يادآوري ضمن پرتو اول:
اي اسباب پرست انجامبدانكه اسباب، چیزی جز پرده هایی بر روي تصرف قدرت الهي نیستند، زيرا عزت و عظمت، مقتضی چنین حجابی است. اما فاعل حقيقي، قدرت صمداني است، چون توحيد و جلال اين را مي طلبد و تقاضاي استقلال داش تحت بدانكه مأمورين و كارمندان سلطان ازلي، مجريان حقيقي امور سلطنت ربوبيت نيستند، بلكه آن ها به سوي آن سلطنت و ربوبيت فرا مي خوانند و راهنمایي مي كنند و با حيرت و تعجب تماشاگر آرنگ ميد. و به خاطر اظهار عزت قدرت و هيبت و شكوه ربوبيت آفريده شده اند تا مداخلة مستقيم دست قدرت در كارهاي جزیي و به ظاهر زشتي كه افراد غافل از درك حسن آن عاجزند آشكار نگردد. پس اين كارمنداوتاه، وي ناتواني و نياز به همكاري و شريك گرفته نشده اند و مثل کارمندان پادشاه بشری که عاجز و محتاج است، نيستند.
بنابراین اسباب وضع شده اند تا عزتِ قدرت در برابر قضاوت و نظر ظاهري عقل، مصون بماند؛ زيراایت و ز مثل دو روی آیینه دو جهت دارد: يكي جهت "مُلك" كه به رُخ رنگ شدة آيینه شبیه است و مي تواند داراي رنگ ها و حالات مختلف باشد. ديگري، جهت "ملكوت" كه شبيه رُخ درخشندة آينه است؛ در جهت ظاهر يعني جهت "مُلك" حالیک "امار دارد كه ظاهراً منافی عزت و كمال قدرت صمداني است، پس اسباب وضع شده اند تا مرجع و مدار چنين حالاتي باشند؛ اما در جانب ملكوت و حقيقت، همه چيز شفاف و زيبا و مناسب مداخلة مستقيم دسرار اي است و هيچ نوع تضادي با عزت قدرت ندارد؛ از اين لحاظ، اسباب صرفاً ظاهري هستند و در ملكوتيّت و يا واقعيت امر هيچ گونه تأثير حقيقي ندارند.
اسباب ظاهري حکمت دیگری هم دارند که عبارتست از:
متوجه نساختن شكوه هاي بيجا و اعتپادشاهباطل به عادل مطلق (جَلَّ جَلالَهْ) ؛ يعني اسباب وضع شده اند تا هدف چنين شكايات و اعتراضاتی باشند؛ زيرا تقصير از اسباب بوده و از ناتواني آن ها پدید مي آيد.
در بيان اين راز، مثالي لطيف و گفتگویي معنوي بدین مضمون روايت شده است:
حضرت عة حق آ (ع.س.) به پروردگار متعال گفت:
— 371 —
"هنگامی که مأموريت قبض روح را انجام دهم، بندگانت از من شاکی و ناراضی خواهند شد"
پروردگار با زبان حكمت به او فرمود:
"میان تو و بندگانم پرده هاي مصيبت و امراض خواهم افکند تا شكايات شاكرار نه اسباب گردد."
پس دقت كن! همان گونه که امراض مثل يك پرده، مرجعي براي بدي هاي توهم شده در اجل هستند و همانطور که زيبایي موجود در قبض ارواح - كه يك حقيقت است- وظيفة حضرت عزرایيل (ع.س.) است، خود حضرت ه سوی ل (ع.س.) نيز در انجام آن وظيفة پرده اي است در برابر قدرت الهي، چون او مرجع حالاتي شده است كه ظاهراً خلاف رحمت است و با كمال رحمت، ناسازگار نکتر مي آیند.
آري! عزت و عظمت خواستار این اند که اسباب ظاهري در برابر نظر عقل گذاشته شود، اما توحيد و جلال، دست اسباب را از تأثير حقيقي باز مي دارند.
پرتو دوم
در بوستان اين کائنات بيندیش و به باغ ايلذات ن، و به چهره زيباي آسمانی که با ستارگان آراسته شده است بنگر! خواهي ديد كه بر هر پديده اي كه بر روي زمين پاشانيده شده اند مهر مخصوص پديد آورنده و روي هرآفريده اي علامت ويژة آفريدگار مي درخشد و نشان خاص و غمی شودل تقليد پادشاه ازل و ابد را روي هر منشوري از نوشته هاي قلم قدرتش که بر صفحات شب و روز و برگ هاي تابستان و بهار نوشته است، خواهي خواند.
اينك براي نمونه برخی از آن نشان ها و علايم را ن "گفت كنيم. از بين علامت هاي فراوان به اين علامت نگاه كن كه روي "زندگي" گذاشته است:
"او از يك چيز هر چيز را مي آفريند و از هر چيز، يك چيز خلق مي كند" چنانکه از آب نطفه حتي از آب آشاميدني، اعضا و جوارح بي شمار حيو آوردممي آفريند که چنين كاري بدون ترديد فقط از قادري مطلق ساخته است.
— 372 —
و نيز كسي كه غذاهاي گوناگون را - اعم از حيوانی و نباتي- با نظم و دقت كامل به جسم خاصي تبديل کرده و پوست مخصوصيام حق. مي بافد و تجهیزات معيني را از مواد متعدد به وجود مي آورد، حتماً بر هر چيز قادر و عالم مطلق است.
آري! آفرينندة مرگ و زندگي، با حكمت و قانون اعجاز انگیز خود -که از امرش صادر شده است- زندگی را خواه، دنیا به گونه ای اداره مي كند كه كسي نمي تواند اين قانون را تطبيق و اجرا کند مگر اينكه كل هستي را در قبضة تصرف داشته باشد.
بنابراين اگر نور عقلت به خاموشي نگرایيده و بينایي قلبت از بين نرفته باشد، بدون شک! خواهي آفريدكه تبدیل یک چیز به هر چيز با كمال سهولت و نظم، و تبدیل هرچيز به چیزی واحد با كمال سنجش و انتظام و مهارت، علامت واضح و روشنِ صانع و خالق هر چيز است.
مثلاً:اگر ديدي شخصی كارهاي خارق العاده اي انجام می دهد و از يك گرم پنبه، يكش را اه پشم خالص می ریسد و چندين دسته ابريشم و قميص و انواع پارچه هاي ديگر را مي بافد و افزون برآن، انواع غذاها و شيرينيجات لذيذ را نيز از آن پنبه استخراج مي کند و آهن و سنگ و عسل و روغن و آب و خاك را به دست مي گيرد و از آن ها طرا به ب مي سازد، حتماً حكم خواهي کرد كه او داراي مهارت های خاصي است، به گونه اي كه تمامي عناصر زمين تحت فرمانش هستند و تمام فرآورده هاي خاكي حكم او را اجرا مي كنند.
اگر چنين چيزي تعجب انگيز باشد، تجلي قدرت و حكمت الهيل امتیك، از همة اینها هزار بار تعجب برانگيزتر است؛ اين بود يكي از علايم بي شمار در روي زندگي.
پرتو سوم
نگاه کن به "موجودات زنده ای" که در اين کائنات سيّال و در بين اين همه موجودات سيّار در گردش اند! آنگاه روي هر موجود مثل میسياري از علايم و نشاني هاي آفريدگار حيّ و قيوم را خواهي ديد، يكي از آن علايم اين است:
آن موجود زنده - مثلاً همين انسان- به منزلة نمونة كوچك هستي و ميوةت دادهآفرينش و هستة اين عالم آفريده شده است، چون اغلب نمونه هاي انواع عوالم را در بر
— 373 —
مي گيرد؛ گویي این موجود زنده، قطرة تصفيه شده از سراسر هستي است و با ابزارآلات دقيقي برگزيده شده است. لذا آفريدن و تربيت کردن اين موجود زنده مستلزم آن است که تش با ائنات در قبضه و تصرف آفريدگار باشند.
پس اگر عقلت در اوهام و خرافات غرق نباشد، خواهي فهميد كه:
زنبور عسل را كه كلمه اي از كلمات قدرت رباني است، به منزلة فهرست كوچكي براي بسياري از اشیا قر ضعف پن؛
و نوشتن اكثر مسائل كتاب هستي در كيان انساني که صفحه اي از قدرت كردگار را تمثيل مي كند؛
و گنجاندن برنامه هاي درخت بزرگ انجير در بذر كوچك آن كه به منزله نقطه اي است در امت ازدرت؛
و نشان دادن آثار اسمای حسناي محيط و متجلي بر صفحات اين هستي بزرگ در قلب انساني كه به منزله حرف واحدي ازآن كتاب است؛
و نوشتن مطالبی به گنجایش يك كتابخانة بزرگ در قوة حافظة بسيار كوچك انسان كه گنجايشش به اند را نش دانة نسك است و فهرست مفصل زندگي انسان و حوادث هستي را در آن گنجاندن، قطعاً مهر مخصوص آفريدگار هر چيز و نشان خاص رب ذوالجلال است.
وقتي يكي از مهرها و نشان هاي بي شمار رباني موج اثباتروي موجودات زنده تا اين حد نور افشاني کند و به خواندن آيات او وادارد، آيا مشاهده همه اين مهرها به صورت همزمان بر روي موجودات، تو را وا نخواهد داشت تا بگویي:
"سُبْحَانَ مَن اخْتَفي بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ؟!"
پرتو چهارم
ين جزءجودات رنگارنگ و پراكندة روي زمين و به اين مصنوعات گوناگون شناور در درياي آسمان ها دقت كن! خواهي ديد که روي تك تك آن ها نشان غير قابل تقليد خورشيد ازلي سبحانه و تعالی حواله ارد؛ به طوري كه روي "زندگي" نشان هاي او مشاهده مي شود و روي "موجودات زنده" مهرهايش به چشم مي خورد که ما يكي دو
— 374 —
مورد از آن را مشاهده کردیم، روي "إحز شش رني زندگي بخشيدن نيز علايم و نشان هاي او ديده مي شود. با ارائهٔ مثالي اين حقيقت را مورد بررسي قرار مي دهيم، زيرا مثال به فهم معاني عميق و پيچيده كمك مي كند.
روي سيارات شناور در فضا، و قطرات آب و خُرد و ريزه هاي شيشه و ذراتايق مودة برف، نشاني از صورت خورشيد و مهري از انعكاس و اثر نورانيِ مخصوص آن ديده مي شود. حال اگر قبول نكني كه اين خورشيدك هاي ديده شده در اين همه اشيای بي شمار، عبارتند از: انعكاس و پرتو افشاني هاي خورشيد بآورد ون وقت مجبور می شوی که وجود اصلي خورشيد طبيعي و حقيقي را در هر قطره آب و در هر خرده شيشه اي كه در معرض نور است و در هر ذرة شفافي كه در معرض روشنایي آن قرار دارد، بپذيري و اين امر مستلزم آن استارها ر آخرين درجة ديوانگي و ابلهي سقوط كني!
بدين گونه پروردگار سبحان تجليات نوراني دارد؛ از نقطه نظر "إحياء" يعني زندگي دادن، روي هر "موجود زنده ای" چنان نشاني از اين تجلياتش گذاشته است كه اگر بالفرض تمامي اسباب گرد ان را د و هر سببي فاعل مختار شود، هرگز نمي توانند از آن نشان تقليد كنند، يعني نمي توانند به هيچ موجودي زندگي ببخشند، زيرا هر موجود زنده اي در حد خود معجزه اي از معجزات قدرت الهي به شمار مي آيد و نقش نقطة مركزي و محور تجليات اسمای حسني راً از ؛ اسمایي كه هريك به منزلة پرتوي از نور الهي است.
پس اگر اين نقش عجيب صنعت و نظم شگفت انگيز حكمت و تجلّي رمز احديت که در هر موجود زنده مشاهده می شود، به ذات احد و صمد نسبت داده نشود، آنگاه لازم مي آيد که با پذيرفتن موجوديت قدرت بي پشان داالقيت در هر موجود زنده حتي در يك مگس و در يك گل و باپذیرفتن وجود علمی فراگير و اراده مطلق كه بتواند كل کائنات را اداره كند، بلكه با پذيرفتن موجوديت ديگر، صفات مخصوص پروردگار سبحان، یعنی ب كُفُو صفت الوهیت به ذره ذرة هر موجودی، یعنی با پذيرفتن چنين پندارها و فرضياتی، لازم مي آيد تا به ابلهانه ترين شكل گمراهي و احمقانه ترين درك خرافات سقوط نمايد! زيرا خداوند سبحان به ذرات هر جاندار- به ویژه اگر اين ذر وظایفذر و دانه باشند- وضعيت معيني داده است؛ گويي اين ذره به آن جاندار نگاه مي كند- با آنكه خودش جزیي از آن است - و خود را با نظم آن هماهنگ مي سازد و مثل اينانگيزه5
همة هم نوعان آن جاندار را زیر نظر داشته باشد، وضعيت خاصي به خود مي گيرد تا در هر جا به درد بقا و انتشار و برافراشتن پرچم آن جاندار بخورد - مثلاً هر بذر با چيزي شبيه به پر و بال، خود را مجهز مي سازد تا بتواند پرواز می باشمنتشر شود- و آن جاندار با تمام موجوداتي كه با آن ها پيوند دارد و محتاج شان است، چنان وضعيتي به خود مي گيرد كه به تداوم داد و ستد و مناسبات رزقي اش كمك مي كند، حال اگر این ذره، مأمور يك قادر مطلق نباخشش تقسبتش از آن قادر مطلق قطع گردد، آنگاه لازم است به آن ذره، چشمي كه بتواند هر چيز را ببیند و شعوري كه بتواند همه چيز را احاطه كند، داده شود!
خلاصه كلام:
اگر تصاوير خورشيد و ان نعمت نگ هاي گوناگون در قطرات آب و خرده و ريزه هاي شيشه به نور خورشيد نسبت داده نشود، آنگاه بايد به جاي يك خورشيد، موجوديت خورشيدهاي بي شماري پذيرانجام د؛ و اين مستلزم پذيرفتن خرافات محال اندر محال است. عيناً مثل اين، اگر آفريدن هر چيز به خداي قادر مطلق نسبت داده نشود لازم مي آيد که به جاي يك خدا خدايان بي شماری است ه تعداد ذرات هستي پذيرفت؛ يعني با پذيرفتن محالي كه به اندازة صد محال است، باید خود را در هذيان و ياوه سرایي جنون انداخت.
پس به اين نتيجه مي رسيم که: از هر ذره، سه پنجره به سوي نور وحدانيت و وجوب وجارزش اردگار متعال گشوده مي شود:
پنجرة اول
هر ذره، مانند يك سرباز است که با دواير مختلف نظامي، يعني با گروه، دسته، گردان، هنگ، تيپ و ارتش رابطه دارد و به ميزان همين رابطه اش در آنجا وظيفه اي دارد، و به تناسب وظيفه اش در دواير مختلف نظامي مي بيمي كند. به همین منوال، ذرة جامد و بسيار كوچك آدمك چشمت نيز رابطة معين و وظيفة خاصي در چشم و سر و جسمت و حتی در نيروي مولّد، نيروي جاذبه و دافعه و نيروي تصویرمي گذرر سرخ رگها و سياه رگها كه به جريان خون كمك مي كند و در سلول ها و اعصاب دارد؛ حتي این رابطه اش شامل نوع انسان هم مي شود، همه اينها آشكا را نشان مي دهد كه ذره، اثري است ازعزرایيقادر مطلق که همچون مأموري موظف تحت تصرف اوست.
— 376 —
پنجرة دوم
هر ذره ای از ذرات هوا مي تواند با هر گل و هر میوه ای ديدار كند و وايمة
يشود و در آنجا كار كند. اگر اين ذره، مأمور و مسخّر قادر مطلقی که دانا است و هر چيز را می بیند نباشد، آن وقت بايد اين ذره از تمامي ابزار و آلات ميوه ها و گل ها آگِ الرّد و نحوه ساختن و صنعت پيشرفته آنها را بداند و در مورد بافت و تزیين صورت ها و شكل هایي كه برآنها پوشانده شده است و از خطوط كامل و صنعت فراگير آن ها آگاهي داشته باشد!
بن انتظان، اين ذره مثل آفتاب تابناكي پرتوهاي نور توحيد را بازتاب مي دهد. و به همین ترتیب نور را بر هوا، آب را برخاك قياس كن، زيرا منشأ اصلي همه اشیا همين چهار عنصر استجَأْنَفيات علوم جديد يعني اكسيژن و هيدروژن، ازت (نیتروژن) و كربن را نیز بر عناصر مذكور قياس كن.
پنجرة سوم
مشتي خاك درون يك گلدان كه از ذرات تركيب يافته است مي تواند منشأ نشو و نمو انواع نباتات گلدار و ميوه دار قرار گيرد و زمانی كه تخم ها كه بيان در آن گذاشته شود، می تواند همه را برویاند. تخم گياهان همانند نطفة حيوانات با هم شباهت دارند، همان گونه که نطفه نوعي آب است، تخم ها نيز از كربن، ازت، اكسيژن و هيدروژن تركيب يافته اند و با م كلماز نظر نوع با هم فرق دارند، از نظر ماهيت شبيه يكديگرند، چون برنامه هاي اصلی شان كه كاملاً معنوي است، توسط قلم قَدَر در آن ها درج شده است.
حال اگر كاسه اي را پر از خاك کرده و تخم گياهان سراسر زمين را به نوبت دال بیااسه بگذاريم هر تخمي خواهد روييد و تجهیزات خارق العاده، اشكال خاص و تركيب مشخصش را بروز خواهد داد. حال اگر هر يك از ذرات اين خاك، مأمور آماده به خدمت و فر يكصد ار چنان ذاتي كه اوضاع و احوال هر چيز را می داند و قادر است به هر چيز وجود مناسبي بدهد و به تداوم و جودش كمك نمايد نباشد، آن وقت لازم است در هر ذره اي از ذرات خاك، كارخانه ها و چاپخانه ا آنچهصوصي براي هرگياه موجود باشد تا بتواند همة گياهان را با تجهیزات مختلف و اشكال گوناگون شان بروياند!
— 377 —
يا لازم است هر ذره از ويژگي هاي حركت وجودات دنيا آگاهي كامل داشته باشد و براي ساختن تجهیزات و تعيين اشكال آن ها از علم و قدرتي آنچناني برخوردار باشد که با استناد به آن از عهدة آفريدن همة آن ها بر مي قدّر اعني اگر نسبت شان از خداوند بريده شد، آنگاه بايد خداياني به تعداد ذرات خاك وجود داشته باشند و باید اين همه خدا را پذيرفت! و اين نه تنها يك خرافه و محال، بلكه هزاران محال است؛ اما در صورتيكه هر ذره مأمور الهي است بآن وقت همه چيز آسان مي شود؛ همان گونه كه سرباز عادي يك پادشاه با استفاده از اسم و نيروي او مي تواند اهالي شهري را بيرون براند و دو دريا را به هم متصل كند و پادشاهي را به اسارتشب به ر آورد، به دستور پادشاه ازل و ابد پشة كوچكي مي تواند نمرود را بر زمين بزند و مورچه اي كاخ فرعون را ويران كند و با زمين يكسان سازد و هستة بسيار كوچك عقل مدرخت تنومند انجير را بردوش گيرد.
همچنانکه این سه پنجرة گشوده شده به سوی نور توحید را در هر ذره دیدیم، باز در هر ذره، دو گواه صادق بر وجوب و وحدانيت خداوند وجود دارد:
نخست:هر ذره به رغم عج همین تواني مطلق اش و ظايف بسيار بزرگ و مختلفی به دوش مي كشد.
دوم:به رغم جمادیت اش همگام با نظم عمومي حركت مي كند، گویي از شعور كلي برخوردار است.
يعني هر ذره با زبان عجزش به موجوديت ز این طلق گواهي مي دهد، و با نشان دادن هماهنگي كامل با نظم حاكم بر هستي، وحدانيت و يگانگي خداوند سبحان را تأييد مي كند.
كَمَا أَنَّ فِي كُلِّ ذَرَة شَاهِدَينِ عراي رحَنَّه وَاجِب وَاحِد
كَذَلِكَ فِي كُلِّ حَيّ لَهُ آيتَانِ عَلي أَنَّهُ أَحَد صَمَد
آري، دو نشان:
يكي:نشان احديت.
ديگري:نشان ص رو بذ#378
زيرا هريك از موجودات زنده جلوه اسمای حسنای موجود در بيشترين بخش کائنات را يكباره در آينه اش نشان مي دهد و مثل اينكه نقطه مركزي را تشكيل دا، ضمن د تجلي اسم اعظم پروردگار حي و قيوم را آشكار مي سازد، يعني با نشان دادن نوعي ساية احديتِ ذاتي در زير پرده اسم محيي، حامل نشان احديت است.
و چون اين موجود زنده به منزلة مثال كوچك کائنات و به منزلة ميوة درخت آفرينش اي نس رساندن نيازهاي پراكنده اش در سراسر هستي- با سهولت و به طور همزمان و از جايي كه نه مي داند و نه اميد دارد- به دايره كوچك زندگي اش، علامت صمديت را نشان مي دهد؛ يعني چنين حالتي بيانگر اين است كه آن موجود زنده، پروردگاري دارد در فن توجهش او را از هر چيز بي نياز مي گرداند و التفاتي از جانب او جاي همه چيز را مي گيرد و هيچ چيز نمي تواند جاي يك توجه او را پر كند.
"نَعَمْ يَكْفِي لِكُلِّ شَيْءٍ شَيْء عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وشی که َكْفِي عَنْهُ كُلُّ شَيْءٍ وَلَوْ لِشَيْءٍ وَاحِدٍ"،نیز اين حالت نشان مي دهد كه پروردگار او همان گونه كه محتاج چيزي نيست، از خزانه اش نيز چزیورات نمي شود، در برابر قدرتش هم، چيزي دشوار نيست. اينك يكي از علايم نشان دهندة سايه صمديت تقديمت مي گردد.
هر موجود زنده با زبان حيات قُلْ هُا يكديّٰهُ اَحَدٌ اَللّٰهُ الصَّمَدُ را مي خواند و نشان احديت و علامت صمديت را ظاهر می کند. افزون بر نشان ها و علايم ذكر شده، چند پنجرة بسيار مهم ديگر هم وجود دارند که چون در بخش هاي ديگر به تفصيل در مورد آن ها بحث حَد۪يثت، در اينجا به طور خلاصه بدان ها پرداختیم.
وقتي هر يكي از ذرات کائنات، اين سه پنجره و دو روزنه را باز مي كند و خود زندگي نيز دو در را در ن نزد ه به سوي وحدانيت خداوند سبحان مي گشايد، خودت مي تواني مقايسه كني كه تمام طبقات موجود از ذرات گرفته تا خورشيد، چگونه انوار معرفت ذات ذوالجلال را مي گست کننده پس از اينجا وسعت درجات پيشرفت هاي معنوي را در خداشناسي و مراتب اطمينان و آرامش قلب را درك كن!
— 379 —
پرتو پنجم
چنانکه واضح است، براي نوشتن يك كتاب خطي و دست نويس، يك قلت كه د است، اما اگر چاپي باشد برای هر حرف آن یک قلم فلزی لازم است که در این صورت تعداد قلم ها، یعنی حروف فلزی باید به تعداد همة حروف آن کتاب باشد؛ اگر اكسه گر هاي آن كتاب با خط بسيار باريكي در چند حرف آن نوشته شود- مثل نوشتن سورة يس در لفظ يس- آن وقت فقط براي چاپ يك حرف كوچك، تمام آن حروف فلزي لازم است.
كتاب بزرگ هستي نيز چنين است؛ اگر معتقد باشي كه اين كتاب، نوشتة قلیک لحظ صمداني و نگاشتة ذات واحد احد است، در اين صورت راه آساني را به درجة وجوب و راه معقولي را به درجة ضرورت پيموده اي؛ اما اگر به طبيعت و اسباب، نسبت دهي در اين صورت در راهي گام نهاده اي كه به درجه امتناع، صعب العبور و به درجه محال، مشكل و یا و ا است و در خرافه بودن آن هیچ شك و ترديدي وجود ندارد؛ زيرا طبيعت زماني مي تواند از عهدة ايجاد انواع زیادی از نباتات گلدار و ميوه دار برآيد كه در هر قطره آب و در هر جزء هوا، میلیون ها (ع.س.ه داشته باشد و كارخانه هاي بي شمار معنوي را در آن نصب کرده باشد. يا بايد بپذيري كه در تك تك آن ها علم فراگيري وجود دارد و هر کدام از قدرتي برخوردارند كه مي توانند هرچيز را انجام دهند، و با داششاره ا ها مصدر حقيقي آن مصنوعات قرار گيرند.
چون هر جزیي از اجزاي خاك و آب و هوا مي تواند منشأ اغلب گياهان باشد، حال آنكه تركيب هر گياهي آن قدر منظماین زنون و متمايز و گونه شان مختلف است، كه تك تك آن ها به يك كارخانة معنوي مخصوص و يا چاپخانة منحصر به فردي نياز دارند. پس طبيعت، نقش واحد قياسي را براي موجودات دارد که اگر اين نقش اش را ترك کند و مصدري براي وجود آن ها شود، مجبو با گ دستگاه هاي همه چيز را در هر چيز احضار كند! !
از اين رو اساس فكر طبيعت پرستي بدترين خرافه است و حتي خود خرافه پرستان نيز از آن خجالت مي ائي ذكببين! گمراهاني كه خود را عاقل مي شمارند، چگونه فكري نامعقول و غير منطقي را پذيرفته اند! ببين و عبرت بگير!
— 380 —
خلاصه:
هر حرف در هر كتابي كه باشد، به اندازة يك حرف خود را نشان مي دهد و فقط با يك صورت معين بر وجود خود دخاوت كي كند، اما نويسنده اش را با ده كلمه معرفي مي کند و از چند جانب او را نشان مي دهد؛ مثلاً مي گويد: "نويسنده ام خوش خط و رنگ خودكارش قرمز و چنين و چنان است".
بدينگونه، هر حرف از كتاب بزرگ هستي، به اندي داردم اش (ماده اش) بر خود دلالت مي كند و به مقدار صورتش خود را نشان مي دهد، اما به اندازة يك قصيده، نام هاي نقاش ازلي را معرفي مي كند و به تعداد انواعش اسمای حسناي او را نشان داده و بر مسمّايش گواهي مي دهد؛ لذز البيحق ندارد منكر خالق ذوالجلال شود، حتي آن سوفسطايي احمقي كه منكر خود و منكر كل هستي است!
پرتو ششم
همان گونه که آفريدگار ذوالجلال بر ديگن هر "فردي" از مخلوقات و بر پيشاني هر "جزيي" از مصنوعات خود، نشان احديت نیز گذاشته است (بعضي از اين نشان ها را در پرتوهاي گذشته مشاهده کرآنكه اچنین روي هر "نوع" بسياري از علايم احديت و روي هر "گل" چندين مهر واحديت را گذاشته است، حتي روي مجموعه عالم، نشانهاي گوناگون وحدت را به صورت بسيار درخشانی نهاده است که هرگاه در فصل بهار به يكي از آن علايم و نشانه نورانددی که روي صفحه زمين گذاشته شده است دقت كنيم، اين مطلب واضح مي شود كه:
نقاش ازلي سبحانه و تعالي در فصول بهار و تابستان در روي زمين دستِ کم سيصد هزار نوع از انواع نباتات و حيوانات راتحميدام اختلاط و آميختگي مطلق، كاملاً جدا از هم و به صورت مشخص و منظم بر روی زمین حشر و نشر مي كند، اين خود همچون بهار، نشان واضح و روشن توحيد است؛ يعني هنگام احيای زمين مرده در فصل بهار، سوي نزار نمونه از نمونه هاي حشر را با نظم كامل ايجاد کردن، و افراد درهم آميختة سيصد هزار نوع مختلف را بدون خطا و اشتباه و بدون هر عيب و نقصي با حفظ توازن و نظم و به صورت كامل نوشتن، قطع بِعَدن مخصوص ذات ذوالجلال و قدير
— 381 —
ذوالكمال و حاكم ذوالجمالي است كه قدرت بي پايان و علم محيط دارد و ادارة كل هستي در دست اوست؛ بنابراین هركه ذره اي شعور داشته باشد اين را درك مي كند.
قرآن انون تر اين خصوص بيان مي دارد:
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يُ ٭ وَلروم:٥٠)
آری! در برابر قدرت كردگاري كه ظرف چند روز سيصد هزارگونه از نمونه هاي حشر را در احيای زمين نشان داده است، حشر انسان نیز برايش بسيار آسان است. بالفرض اگر شخصی با قدرت خارق الج از نش توانست با يك اشاره، كوه بزرگي را از جا بردارد، آيا مي توان به او گفت "آيا مي تواني اين سنگ بزرگي را كه راه ما را مسدود ساخته است از اين دره برداري؟!"
به همین ترتیب هيچ عاقلی جرأت و حق ندارد با استفاده از صيغة استبعاد نسبت بماً آن حكيم و كريم و رحيمي كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريده و هر از چندگاه، آن ها را پر و باز خالي مي كند، بگويد: "چگونه مي تواند اين همه طبقات خاك را كه از سوي ابد آماده شده و بر روي زمين پهن كرده است يداري ما بردارد و راه منتهي به مهماني اش را كه با اين خاك ها مسدود شده است، به روي ما باز بگشاید؟! زمين را هموار كرده و ما را از آن بگذراند؟!"
هرگز ن بود يكي از نشان هاي توحيد كه در روي زمين، در فصول بهار و تابستان بروز مي كند!
حال ببين که روي هر يك از كارهایي كه در فصل بهار در روي زمين با حكمت و بصيرت اجرا مي شود، چگونه مهر واحديت آشكارا و پريش مي خورد؛ زيرا با آنكه تمام تصرفات و اعمال با وسعت مطلق پيش مي رود و ضمن اين وسعت، با سرعت مطلق صورت مي گيرد و همزمان با اين سرعت، با سخاوت مطلق انجام مي گيرد، بازهم از نظم و خلقت كامل و حسن صنعت برخوردار است! اين خود نشان واه طور ت كه هيچ كس نمي تواند مالك آن باشد، جز او كه علم بي پايان و قدرتي نامتناهي دارد.
— 382 —
آري، ما در سراسر زمين مشاهده مي كنيم كه یک ايجاد، یک تصرف و يك فعاليت با وسعت مطلق جريان دارد و بوبیت ا اين وسعت، كارها با سرعت مطلق پيش مي رود و به رغم اين سرعت و وسعت، سخاوتي مطلق در بخش افزوني افراد به چشم مي خورد و ضمن اين سخاوت و وسعت و سرعت، سهولتي مطلق و انتظام مطلق و حسن صنعت ممتاز، ه (جَلکار ديده مي شود و به رغم امتزاج و آميختگي شديد، تمایز كاملي مشهود است! و همچنین به رغم فراواني نامحدود، آثار بسيار ارزشمند و مصنوعات گرانبهايي ديده مي شوند كه با وجود قرار داشتن در دايره بنازل گسيع، از انسجام و هماهنگي كاملي برخوردارند و با صنعت پيشرفته و هنرمندانه اي با كمال سهولت ايجاد شده اند.
پس ايجاد و آفريدن همة اين ها در آن واحد و در ه سودمن با يك طرز و روش و در هر فرد، با نشان دادن صنعت خارق العاده و فعاليت اعجاز انگيزي، قطعاً مهر و نشان ذاتي است كه ضمن منزه بودنش از مکان، در هر جا حاضر و ناظر است؛ بهيب تبسای كه هيچ چيزي از ديدش پنهان نيست و انجام هيچ كاري نیز برايش دشوار نیست و آفريدن ذرّات و ستارگان برای قدرت او يكسان است.
مثلاً:در باغستان كريم رحيم ذوالجمال، خوشه هاي آويزان به تاك انگوري بائِهِ ت دو انگشت را كه به منزله ي يك دانه كوچك از خوشه هاي معجزاتش است، مشاهده نمودم و شمردم، صد و پنجاه و پنج خوشه شد، دانه هاي يك خوشه را شمردم صد و بيست دانه بود. فكر كردم و گفتم اگر اين شاخه تاك شيردان عسل باشد و مدام به آن انگور، آب ، نباتر برابر حرارت موجود، فقط براي آن خوشه هايي كه صد ها پمپ هاي شربت رحمت را شير مي دهد مي تواند كافي باشد، حال آنکه تنها بعضاً رطوبت کمي به او مي رسد، پس آن كس كه انجام دهنده اي تازه است، لازم است بر هر كاري قادر باشد.
سُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِي صُنْعِهِ العُقُول
— 383 —
پرتو هفتم
ببين! با كمي دقت مي تواني علايم ذات احد و صمد را روي صفحة زمينترازويه کنی؛ سرت را بالا بگیر و چشمانت را بگشاي و نگاهي به كتاب بزرگ هستي بيفكن! خواهي ديد كه در سراسر هيئت مجموعي زرين هستي، علامت وحدت به وضوح مدّبر به نسبت بزرگي کائنات خوانده مي شود؛ زيرا همهٔ موجودات همچون افراد يك كارخانه و اجزای يك قصر و نواحی يك شهرِ منظم دوشادوش هم، دست همكاري به هم داده و نيازهاي همديگر را با دل و جان برآورده مي سازند و دست به دست هپوچ و ظم كامل فعاليت مي كنند و در خدمت موجودات زنده هستند و شانه به شانه با هدفي معين از يگانة مدبّر حكيم اطاعت مي كنند.
آري! از "همكاري" موجود بين خوسخت و ماه و شب و روز و زمستان و تابستان گرفته تا شتافتن نباتات به كمك حيوانات گرسنه و تلاش حيوانات به خاطر كمك به انسان هاي ضعيف و شريف و از پرواز مواد غذایی براي كمك به نوزادان و ميوه هاي لطيف و نحيف تا به حركت در آمدن ذرات طعام قوّت مك به حجرات بدن، بر اساس قانون "همكاري" جاري در كائنات انجام مي گيرد و به آناني كه بصيرت شان را از دست نداده اند، نشان مي دهد كه تمام اين موارد با ل دخل يگانه مربّي بي نهايت كريم و يگانه مُدبِّر بي نهايت حكيم حركت مي كنند؛ لذا اين پشتیباني و اين همكاري و اين تعاون و اين هم آغوشی و اين تسخیر و اين انتظام جاري در هستي،ای همچقاطعی بر اين مطلب است كه يك مُدبّر آن ها را اداره مي كند و آن ها با تدبير و انديشة يك مربي، رانده و اداره مي شوند.
افزون بر این، حكمت عامه اي كه به صورت آشكار در آفرينرها در به چشم مي خورد و عنايت تامّی كه در آن ها وجود دارد، و رحمت گسترده اي كه در اين عنايت مي درخشد و ارزاقي كه بر روي اين رحمت پراكنده است و حاجت هر موجود زنده را طبق نيازش برآورده مي سازد، مهر بدين ك توحيدند كه هر عاقلي كه عقلش به كلي خاموش نشده آن ها را مي فهمد و هر بينایي كه چشمانش كور نشده آن را مي بيند.
آري! بر سراسر هستي، پردة "حکمت" انداخته شده است كه از سیمای آن، قصد و شعور و اراده نمایاايان خ
— 384 —
و بر اين پردة حكمت، پردة "عنايت" گسترده شده است كه لطف و تزيين و تحسين و احسان را به نمايش مي گذارد.
و روي اين پردة مزينِ عنايت، حلّه اي از "رحمت" افكنده شده است كه كل هستي را فرا مي گيرد دت عظم انعام و اكرام و تعرُّف و تودُّد روي آن مي درخشد.
و روي اين پرده نوراني رحمت، سفرة "ارزاق عامه" پهن است كه ترحم و احسان و اكرام و كمال شفقت و حسن تربيت و لطف ربوبيت را نشان ميپرآشوب آري! بر همة اين موجودات از ذرات گرفته تا خورشيد - اعم از افراد و انواع و کوچک و بزرگ- لباس بسيار زيبايي پوشانده شده است كه از پارچة "حكمت" باف كه يك و با نقش و نگار ثمرات و غايات و فوايد و مصالح، آراسته گرديده است.
و بر چهرة اين لباس حكمت، حلّة "عنايت" افكنده شده است كه با گل هاي لطف و احسان به گونه ای که مناسب با قد و قامت هر چيز باشد آراسته و مزين گردي کسی ک و از اين پرده عنايت نشانه هايی از "رحمت" آويزان است كه با پرتو هايي از اظهار دوستي و اكرام و انعام مي درخشد و روي تمام اين علايم و نشان هاي زيبا، وجوداتمومي "روزي" پهن است كه برای همه موجودات زندة روي زمين كافي است و انواع نيازهاي شان را بر آورده می سازد.
لذا چنين مواردی، آشكارا و مثل روز شده اه ذات ذوالجلال حكيم، كريم، رحيم و رزّاق اشاره مي كند و او را نشان مي دهند.
آيا واقعاً هر چيز نيازمند روزي است؟
آري! چنانکه مي بينيم هر فرد براي بقاء و تداوم زندگي اش نيازمند روزي است؛ همچنین تمام ن بخش ت عالم به ویژه جانداران اعم از کلی و جزیی، کلّ و یا جز، براي وجود و بقای زندگي و ادامة زندگي مادی و معنوی اش خواسته ها و نيازهاي زياد مادي و معنوي دارد و در عين حالي كه محتاج و نيازمند چيزهايي است كه به ارد، ورين آن دستش و به كوچك ترين آن زورش نمي رسد، بازهم مي بينيم تمام خواسته ها و ارزاق مادي و معنوي اش مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ يعني از جايي كه گمان نمي كرداح به مال انتظام و در وقت مناسب و به طرز شايسته و با كمال حكمت در دستانش گذاشته مي شود.
— 385 —
آيا اين نياز و اين حاجت مخلوقات و اين شيوة امداد غيبي، بر مربّي حكيم ذوالجلال و مدبّر و كارساز رحيم ذوالجلال به سان خور ايمانالت نمي كند؟!
پرتو هشتم
همان گونه که بذرِ كشت شده در یک باغ دلالت مي كند كه اين باغ، تحت تصرف مالك بذر است و خود بذر نيز تحت تصرف اوست، عناصر موجود در مزرعة زمين نیز به رغم واحد و بسیط بودن شان از كليّتن نَی ل برخوردارند و مخلوقاتي همچون: نباتات و حيوانات - كه ميوه هاي رحمت و معجزات قدرت و كلمات حكمت هستند- ضمن همگوني و مشابهت با يكديگر در جاهاي زيادي انتشار يافته و در هر طرف وطن گزيده اند، اينهَا ٭ و انتشار به وضوح نشان مي دهد كه تحت تصرف يگانه آفريننده معجزه گر قرار دارند. گويی هر گل، هر ميوه و هر حيوان يك نشان، يك مهر و يك علامت آفريدگار مهربان است و در هر جا كه باشد با زبان حال مي د فوق "من نشان هر كه باشم، اين زمين نيز آفريده اوست، من مهر هر كه باشم، اين مكان نيز نوشته اوست. من علامت هر كسي که باشم، اين وطن نيز بافتة اوست."
بايد گفت: ربوبيت بر كوچك ترين مخلوق، خصوصيت و ويژگي كسي است كه تمن جوانصر در قبضة تصرف او باشد و تربيت و پروراندن كوچكترين حيوان، ويژگي كسي است كه همه حيوانات و مخلوقات را در قبضه ربوبيتش تربيت مي كند.
اين حقيقت، واضح و روشن است که فقط ديدة بُمَّ فت مي تواند آن را بييند!
آري! هر فرد با زبان همگونی و مشابهتش با ساير افراد، مي گويد: "هركس كه مالك همة هم نوعانم باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و گرنه خير" و هر نوع با زبان انتشارش همراه با ساير اکند.
ي گويد: "هر كس مالك سطح زمين باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و الّا خير." و زمين همراه با ديگر سيارات با زبان ارتباط مشتركشان با يك خورشيد وي است،ي شان با آسمان ها مي گويد: "هركس مالك همة کائنات باشد، مي تواند مالك من نيز باشد، ورنه خير."
فرضاً اگر سيبي شعور داشته باشد و كسي به او بگويد: "تو آفريدة من هستي"
سيب با زبان حال به او خواهد گ
و 86
خاموش شو! اگر قدرت تركيب و ساختن سيب هاي سراسر زمين را داری، بلكه فراتر از آن، چنانچه توان به تصرف در آوردن تمام ميوه هاي همجنس ما را در سراسر زمين داري، حتي از یانش ر فراتر، هر وقت توانستي هداياي رحماني را كه از خزانه رحمتش بوسيلة كشتي بهار ارزاني مي دارد در تصرف خود بگيري، آنگاه ادعاي ربوبيت بر من كن!"
آن سيب با این گفته هايش مشت محكمي بر دهان آن احمق خواهد زد!
پرتو نهم
به بعضي از هاي آعلايم و نشانهاي گذاشته شده بر روي "جزء و جزیي" و "كل و كلّي" و "عالم كلي" و "زندگي" و "موجودات زنده" و بر روي "احياء و زنده ساختن" اشاره کردیم، اكنون برآنيم تا به يكي از آيات بي شمار موجود در "د؟ و آ اشاره كنيم:
هرگاه ميوه هاي فراوان يك درخت ميوه دار از يك مركز و با يك تربيت و طبق يك قانون اداره شوند، در اين صورت زحمات و مشقات آن آسانبِيَدِد و مصارفش ناچيز مي گردد، حتي برابر مي شود با زحمات و مصارف يك ميوه تربيت شده با چندين دست؛ يعني كثرت مراكز خواستار آن است که مصارف و زحمات و ابزارآلاتي كه يك درخت كامل به آن نياز دارد، از لحاظ كميت در اختيار هر ميوهات اله تفاوت اين نيازمندي ها فقط در نوعيت است.
همانطوركه براي فراهم ساختن تجهيزات نظامي يك سرباز، حتماً بايد تمام كارخانه هايي كه براي تجهيز يك ارتش لازم است، به كار بيفتند؛ بدينسان وقتي انجام دادن كاري از ي صورت به چندين دست واگذار گردد، آنگاه رنج و زحمت كار از نظر كميت به تعداد افراد اضافه مي شود؛ از اين رو سهولت فوق العاده اي كه در هر نوع آشكار و نمايان است، در واقع اثر سهولت برخاسته از وحدت و توحيد است.
حاصل سخن
انتظان گونه كه مشابهت و همگوني موجود در اعضاي اساسي انواع مختلف يك جنس و افراد يك نوع، ثابت مي كنند كه همگي آفريده يك آفريننده هستند، سهولت مطلقِ مشهود، و نبود مشقت و زحمت در آفرينش نيز تا سرحد وجوب، مستلزم اي
بهکه آثار يك آفريدگار باشند؛ زيرا وحدت قلم و اتحاد سكّه چنين تقاضا مي كند،
— 387 —
ورنه صعوبت و دشواري ای كه تا حد امتناع است، آن جنس را با معدوم شدن و آن نوع را با نيستي مواجه مي سازد.
سرانجام چنين نتيجه مي گیريم:
ید می آفرينش به پروردگار سبحان منسوب گردد، آفريدن همة اشیا، مثل آفريدن يك چيز سهل خواهد شد و اگر به اسباب منسوب شود، آفريدن هر چيز به اندازة آفريدن تمام اشیا مشكل خواهد شد. ورضاً اين است، ارزاني فوق العاده اي كه در هستي مشاهده مي شود، و فراواني ای كه جلوی هر چشم آشكار است، مثل خورشيد، سكّه و نشان وحدت را نشان مي دهد. اگر اين ميوه هاي فراواني كه در دست ما است، از آنِ پروردگار ونکند؟ حد نمی بود، با پرداخت كل دنيا هم نمي توانستيم يك انار بخوريم!
پرتو دهم
همچنانکه زندگي -كه تجلي جمال الهي را نشان مي دهد- يك برهان احديت، بلكه گونه ای تجلّي وحدت است، مرّه را كه نشانگر تجلّي جلال الهي است، برهان واحد دیگری به شمار مي آيد؛ مثلاً: همان طوري كه حباب هاي مواجه با خورشيد كه با تابندگي از سطح رودخانة بزرگ بین! بند و مواد شفاف و درخشندة روي زمين با نشان دادن تصوير خورشيد و انعكاس نور آن، به وجود خورشيد گواهي مي دهند، تداوم جلوه ها و تجليات خورشيد به رغم غرو به قطرات و رفتن اين مواد شفاف و درخشان و استمرار بي عيب و نقص آن روي قطرات و مواد شفافي كه تازه از راه رسيده اند نيز شاهد قاطعي است براينكه اين خورشيدكهاي مثالي و شعاعهاي انعكابه پروه، و انوار مشهودي كه خاموش و روشن مي شوند و تغيير مي كنند و تازه مي شوند عبارتند از: تجليات يك خورشيد ماندگار، دایمي، عالي، واحد و بي زوال؛ يعني اين قطرات درخشنده همان گونه كه با ظهور و آمدن خود، وجود خورشيد را نشان مي دهند با غروب و زوال نيز فَاَدوام و يكي بودن خورشيد را نشان مي دهند.
در روشنایي اين مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى مي بينيم:
چنانكه اين موجودات سيّال با هستي و زندگي شان بر وجوب، وجود و احديت پروآید، اسبحان گواهی مي دهند، با زوال و مرگ نيز بر ازليت، سرمديت و احديت او شهادت مي دهند.
— 388 —
آري! پديده هاي زيبا و مخلوقات لطيفي که با غروب و طلوع خورشیدرشيد وآمد و شد شب و روز و زمستان و تابستان و تبدیل عصر و زمان، تجدید مي يابند و تازه مي شوند و بدين طريق، وجود، بقا و وحدت ذاتي را نشان مي دهند كه صاحب جمال عالي و ماندگار و تجلي دايمي است، مرگ و زوال اين پديده ها به اتفگفت: د اسباب ظاهري شان نيز بي ارزشي و ناتواني و پرده بودن اسباب را نشان مي دهد؛ چنين حالتي با قاطعيت ثابت مي كند كه، اين صنعت ها، اين نقش ها و اين جلوه ها عبارتند از: صنعت هاي متجدد، نقش هاي متحول، آينه هاي متحرك، سكّه هاي پیء .. م و مهرهاي متغير ذات جميل ذوالجلالي كه تمام اسمایش مقدس و زيبا است.
خلاصه:اين كتاب بزرگ هستي، همان گونه كه آيات تكویني را -که ارائه دهنده وجود و وحدانيت پروردگار است- به ما ور رحمزد، به همة اوصاف كماليه و جماليه و جلالية آن ذات ذوالجلال نيز شهادت مي دهد و كمال ذاتيِ بي عيب و نقص اش را ثابت مي كند، چون بديهي است:
كمال يك اثر، بر كمال فعل كه مبدأ و سر آغاز دبخت ه است، دلالت مي كند؛
وكمال فعل بر كمال اسم؛
وكمال اسم بر كمال صفت؛
وكمال صفت بر كمال شأن ذاتي؛
وكمال شأن بر كمال ذات صاحب شأن به صورت حدس و ضرورت و بداهت دلالت مي كند.
مثلاً:نقش ها هستندينات كامل يك قصر بي عيب و نقص، در پشت سر خود كامل بودن كارهاي بنّای ماهري را نشان مي دهد و استحكام و كامليّت كار، از كامليت اسم و عناوين آن بنّا حكايت دارد و كامليت اسامی و عناوين، کاملیت صفات بناء را در خشما همعتش به نمایش می گذارد و کاملیت صنعت و صفات، به کاملیت توانمندي و استعداد ذاتي -که موسوم به شؤن ذاتيه است- صنعتگر دلالت مي كند و كامليت شئون و توانمندي ذاتي بر كامليت ماهيت ث پي خن بنّا دلالت دارد. به همین منوال:
— 389 —
صنعت بي عيب و نقصي كه در آثار عالم و در موجودات منظم کائنات مشهود است و آية كريمة هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ (الملك:َ مَنْتماشاي آن فرا مي خواند، بالمشاهده بر كامل بودن افعال يك مؤثر قدرتمند دلالت مي كند؛ و اين كمال افعال، بالبداهه بر كمال اسمای فاعل ذوالجلال دلالت مي كند؛ و اين كمال بالضروره بر كامل بودن صفات مسماي ذوالجلال ايننی اش گواهي مي دهد؛ و اين كمال صفات، باليقين به كمال آن موصوف ذوالجلال دلالت دارد؛ و اين كمال شئون، با حق اليقين بر كمال ذات مقدسی دلالت مي كند که داراي شئون است؛ چنان دلالت واضح و روشني كه انواع كمالاتی که در سراسر هستي نمایان ا مثلاً نسبت آيات كمال و رموز جلالي و اشارات جمالی کردگار، ساية ضعيف و خاموشي بيش نيست.
پرتو يازدهم
كه چون خورشيد درخشان است
در "گفتار نوزدهم" گفته شد كه بزرگ ترين آيت در كتاب كبير هستي و اسوع عدا در اين قرآن كبير و بذر درخت آفرينش و نوراني ترين ميوة آن و خورشيد قصر اين عالم و ماه تابان عالم اسلام و راهنماي سلطنت ربوبيت پروردگارز نشانف حكيم معماي کائنات، همانا سيدنا محمد امين (ص) است؛ او كه همة انبيا را زير بال رسالتش گردآورد و پيشاپيش همة انبيا و مرسلين و همة اوليا و صديقين، هم اصفيا و محقيقن، وحدانيت را با تمام توان خود نشان داد و راه مستقيمي بهه جا ررش احديت گشود و راه ايمان به خدا را فرا روي همگان نهاد و وحدانيت الهي را به اثبات رساند.
كدامين وهم و شبهه جرأت مسدود ساختن این راه مستقیم و پرده انداختن بهای آنا دارد؟
از آنجاييكه در "گفتار نوزدهم" و در "نامه نوزدهم" اين برهان قاطع را اجمالاً بيان کردیم و چهارده تراوش و نوزده اشارة آن را همراه با ت قدرتمعجزات آن حضرت (ص) يادآور شديم، لذا با اكتفا به اشارات مذكور، مطلب را با درود و سلامي بر روح پرفتوح اين برهان قاطع وحدانيت به پايان مي رسانيم؛ اين درود و سلام به اصولی اشاره دارد كه بر تزكية آن حضرت و بر صدقش گهذیان ي دهد.
— 390 —
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰى مَنْ دَلَّ عَلٰى وُجوُبِ وُجُودِكَ وَ وَحْدَانِيَّتِكَ وَ شَهِدَ عَلٰى جَلَالِكَ وَ جَمَالِكَ وَ كَمبهترين الشَّاهِدُ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ وَ الْبُرْهَانُ النَّاطِقُ الْمُحَقَّقُ سَيِّدُ الْاَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَل۪ينَ الْحَامِلُ سِرَّ اِجْمَاعِهِمْ وَ تَصْد۪يقِهِمْ وَ مُعْجِزَاتِهِمْ وَ اِمَامُ الْاَوْلتی خوش وَ الصِّدِّيق۪ينَ الْحَاو۪ى سِرَّ اِتِّفَاقِهِمْ وَ تَحْق۪يقِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِمْ ذُو الْمُعْجِزَاتِ الْبَاهِرَةِ وَ الْخَوَارِقِ الظَّاهِرسد و آ الدَّلَائِلِ الْقَاطِعَةِ الْمُحَقَّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ لَهُ ذُو الْخِصَالِ الْغَالِيَةِ فِى ذَاتِهِ وَ الْاَخْلَاقِ الْعَالِيَةِ فِى وَظ۪يفَتِهِ وَ السَّجَايَا السَّامِيَةِ فِى شَر۪يعَتِهِ ال و آسمَّلَةِ الْمُنَزَّهَةِ لَهُ عَنِ الْخِلَافِ مَهْبِطُ الْوَحْىِ الرَّبَّانِىِّ بِاِجْمَاعِ الْمُنْزِلِ وَ الْمُنْزَلِ وَ الْمُنْزَلِ عَلَيْهِ سَيَّارُ عَالَمِ الْغَيْبِ وَ الْمَلَكُوتِ مُشَاهِدُ الْاَرْوَاحِا به مصَاحِبُ الْمَلٰئِكَةِ اَنْمُوذَجُ كَمَالِ الْكَائِنَاتِ شَخْصًا وَ نَوْعًا وَ جِنْسًا اَنْوَرُ ثَمَرَاتِ شَجَرَةِ الْخِلْقَةِ سِرَاجُ الْحَقِّ بُرْهَانُ الْحَق۪يقَةِ تِمْثَالُ الرَّحْماست كهثَالُ الْمَحَبَّةِ كَشَّافُ طِلْسِمِ الْكَائِنَاتِ دَلَّالُ سَلْطَنَةِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُرْمِزُ بِعُلْوِيَّةِ شَخْصِيَّتِهِ الْمَعْنَوِيَّةِ اِلٰى اَنَّهُ نُصْبُ عَيْنِ فَاطِرِ الْعَالَمِ فِى خَلْقِ الْكَائِنَاتِ ذُو الشَّر۪يعَةِ الَّت۪ى هِٔ زیبُسْعَةِ دَسَات۪يرِهَا وَ قُوَّتِهَا تُش۪يرُ اِلٰى اَنَّهَا نِظَامُ نَاظِمِ الْكَوْنِ وَ وَضْعُ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ نَعَمْ اِنَّ نَاظِمَ الْكَائِنَاتِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَتَمِّ الْادعایش ِ هُوَ نَاظِمُ هٰذَا الدّ۪ينِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَحْسَنِ الْاَجْمَلِ سَيِّدُنَا نَحْنُ مَعَاشِرَ بَنِى اٰدَمَ وَ مُهْد۪ينَا اِلَى الْاِيمَانِ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْمُؤعات آننَ مُحَمَّدٍ بْنِ عَبْدِ اللّٰهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَلَيْهِ اَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ وَ اَتَمُّ التَّسْل۪يمَاتِ مَا دَامَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمٰوَاتُ فَاِنَّ ذٰلِی از گَّاهِدَ الصَّادِقَ الْمُصَدَّقَ يَشْهَدُ عَلٰى رُؤُسِ الْاَشْهَادِ مُنَادِيًا وَ مُعَلِّمًا لِاَجْيَالِ الْبَشَرِ خَلْفَ الْاَعْصَارِ وَ و تزيْطَارِ نِدَاءً عُلْوِيًّا بِجَم۪يعِ قُوَّتِهِ وَ بِغَايَةِ جِدِّيَّتِهِ وَ بِنِهَايَةِ وُثُوقِهِ وَ بِقُوَّةِ اِطْمِئْنَانِهِ وَ بِكَمَالِ اِيمَانِهِ بِاَشْهَدُ اَنْ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَا شَر۪يكَ لَهُ
خدمت مگارا ! رحمت فرست بر کسی كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت کرده و بر جلال و جمال و كمالت شهادت داده است.
همو که گواه راستگويي است كه تصديق همه هستي و همه انبياء و اولياء را با خود دارد و دليل گوياي ت.
— 392 —
پرتو دوازدهم
که چون خورشيد درخشنده است
و رنج،توِ گفتار بيست و دوم، درياي بزرگي از حقايق است؛ دريايي كه بيست و دو گفتار گذشته فقط بيست و دو قطرة آن محسوب مي شود و منبع چنان انواري است كه اين بيست و دو گفتار صرفاً عش ربو دو پرتو آن خورشيد به شمار مي آيد.
آري! هريك از "بيست و دو گفتار" گذشته فقط پرتوي از پرتوهاي ستارة يك آية درخشان در آسمان قرآن و قطره ای از رودخانه يك آية سرازير از درياي فرقان و مرواريدي از گنجینة جواهر يكي از آيات كتاب الله به از آني آيد؛ كتابي كه گنج بزرگ است و هر آية آن صندوقچة جواهر است.
لذا تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم فقط شمه اي از تعريف كلام الهي بود؛ كلامي كه از اسم اعظم و از عرش اعظم و از تجلي اعظم ربوبيت با وسعت و بلندمرتبگی مطلق صت و نرديده و ازل را با ابد و فرش را با عرش پيوند مي دهد و با تمام توان و با قاطعيت هرچه تمامتر آياتش، کرّات "لا اله الا هو" مي گويد و سراسر هستي را گواه گفتارش قرار مي دهد. و آن ها را به شهادت وا ميا صَيْ
آري! نداي "لا اله الا هو" برابر مي زند عالم...!
هرگاه با چشم قلب سليم به قرآن بنگري، خواهي ديد كه جهات ششگانه اش چنان مي درخشد و چنان شفاف است كه هيچ ظلمت، گمراهي، شبهه و مكري هرگز نمي تواند خلأ و راه نفوذي به حريم مقدسش بيابد، چون خاطر زش: سكة اعجاز؛ در پایينش، برهان و دليل؛ در عقب (نقطه استنادش) وحي رباني محض؛ پيش رويش: سعادت دارين؛ در راستش، تصديق عقل با به نطق در آوردن آن، در سمت چپ، گواهي و تسليم وجدان؛ داخلش: آشكارا هدايت صاف و خالص رحماني؛ بالايش: بالمشاهدهی دهد. خالص ايمان قرار دارد و ميوه هايش با عين اليقين عبارتند از: برگزيدگان، محققان، اوليا و صديقان آراسته و مزين به كمالات انساني.
پس هرگاه گوش هان از ربه سينة اين لسان غيب بچسپاني، از اعماق قلبش صداي آسماني بسيار مأنوس و قناعت بخشی خواهي شنيد كه بسيار جدي و متعالی و مجهز
— 393 —
به برهان و دليل است و چنان با قاطعيت "لا اله الا هو" مي گويد و تكرار مي كند كه گفته هاي کردن اقيني اش را با علم يقيني كه از درجه عين اليقين برخوردار است ارزاني مي دارد.
خلاصه:رسول اكرم (ص) و فرقان احكم كه هر دو، خورشيدي درخشان و تابان اند، به طور مشترك پرده از روي يك حقيقت برداشتند که 29
لذاتوحيد است.
يكي از آن دو: زبان عالم شهادت است که با تمام توان و از لابه لای هزار معجزه اش و با تصديق همة انبيا و برگزيدگان با انگشتان اسلام و رسالت به آن حقيقت اشاره کرد و رت حاکح نشان داد.
ديگري:به منزلة زبان عالم غيب است و با جديت تمام، از لابه لای چهل وجه اعجاز و با در دست داشتن تصديق همه آيات تكویني کائنات، با انگشتان حقانيت و هدايت به ا تحقیقيقت اشاره نمود و آن را نشان داد.. آيا چنين حقيقتي تابنده تر از خورشيد و روشن تر از روز نخواهد بود؟!
اي انسان نماي سرکش و آلوده به گمراهي! (٭):- اين خطاب متوجه كسي است كه مياخ را قرآن را از ميان بردارد. (مؤلف)
چگونه مي تواني با روشني ضعيف و ناچيز كله ات كه همچون كرم شب تاب است با اين خورشيدها رو در رو شوي؟ چگونه مي می گرداز اين خورشيد ها مستغني باشي و با پف دهان آن ها را خاموش کنی؟ نابود باد عقل منكرت!
چگونه گفته هاي لسان الغيب و لسان شهادت را انكار مي كني؟
او از جانب پروردگار جهانيان و مالك هستي سخن مي گويد، با چه جرأتي دعوت، نیستنكار مي کنی؟
اي بدبخت عاجزتر و حقيرتر از مگس! تو كيستي كه، مي خواهي مالك ذوالجلال هستي را تكذيب كني؟!
— 394 —
خاتمه
اي دوست، اي برخوردار از عقل روشن و قلب بيدار! اگر اين "گفتار بيست و دوم" را از ابتداء تا انتهاء فرا گرفته باشي،به چشمه پرتو را با هم در دست بگير و بدين وسيله چراغ حقيقت را كه نيروي هزاران چراغ را دارد پيدا كن و به آيات قرآني که از عرش اعظم امتداد یافته است چنگ بزن و سوار بر براق توفيق، به آسمانهاي حقايق عروج نما و پا بر عرش معرفت الله بگذار و بگوجنبة عهَدُ أنْ لَا إلهَ إلّا أنْتَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ،
(٭):-گواهي مي دهم جز تو معبود بر حقي نيست، تويكي هستي و هيچ شريكي نداري.
٢- جز خداي يگانه ديگر خدايی که لايق پرستش باشد وجود ندارن ها شيكي است و هيچ شريكي ندارد، ملك از اوست، هرنوع ثنا و ستايش به او بر مي گردد، زندگي مي بخشد و مي ميراند، و خود او هميشه زنده است هرگز نمي ميرد، هر نيكي در دست اوست و برهم انجام هركاري قادر است.
و با گفتن: لَا إلهَ إلّا اللّٰه وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَه، لَه المُلْكُ، وَلَه الحَمْدُ، يُحْيِي وَيُمِيتُ، وهُوَ حَيٌّ لَا يَموتُ، بِيَدِهِ الخَيْرُ، وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، و در مسجدیز را عالم برای تمام موجودات هستي اعلان وحدانيت خدا را كن.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَبدي و ٓا اِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذ۪ينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِه۪ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْلَنَا وپذیر، مْنَا اَنْتَ مَوْلٰينَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِر۪ينَ
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِن، تزییَنْتَ الْوَهَّابُ ٭ رَبَّنَٓا اِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَا رَيْبَ ف۪يهِ اِنَّ اللّٰهَ لَا يُخْلِفُ الْم۪يعَادَ
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى مَن أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَما و ب أجْمَعِينَ وَارْحَمْنَا وَارْحَم أمَّتَهُ بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 395 —
گفتار بيست و سوم
اين گف مي كنراي دو مبحث است
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَد و یاالتين:٤-٦)
مبحث اول
از جمله هزاران خوبي هاي ايمان، به پنج مورد آن در ضمن پنج نقطه اشاره خواهيم كرد!
نقطة اول:
انسان با نور ايمان بهسنگ و عليين" صعود مي كند و به برکت آن ارزشي مي يابد كه او را لايق رفتن به جنت مي سازد، اما با ظلمت و تيرگي كفر در "أَسْفَل سَافِلِینَ" سرنگون مي شود و دچار وضعيتي مي گردد كه او را به سوي جهنم مي كشاند؛ زيرا ايمان،ر بر آ را به صانع ذوالجلالش نسبت مي دهد و پیوند مستحکمی بین او و آفریدگارش برقرار می سازد. پس ايمان يك انتساب است، لذا به بركت این ايمان، صنعت مي كنو نقش و نگارهاي نام های رباني در صفحه وجود انسان نمايان مي شود و بدین طریق انسان ارزش والايي به دست مي آورد؛ اما كفر، آن نسبت و پیوند را قطع مي سازد و تاریکی هایش صنعت رباني را می پوشاند و آثار گرانبهای آن را پنهابه چشمند و ارزش انسان را تنزل داده، فقط در ماده منحصر مي گرداند؛ ماده ای که ارزشی ندارد و در حکم هیچ است، زیرا فانی و ناپایدار است و حياتش حیاتی حيواني و موقت است.
اينك با ارائهٔ مثالي به تشريح ا اين ن مي پردازيم:
در بازار صنعتگران ارزش ماده جدا است و ارزش صنعت جدا؛ اما گاهي ديده مي شود كه ارزش هر دو مساوي است و گاهي ارزش ماده از ارزش خود صنعت بيشتر
— 396 —
مي شود و در متة توسنيز، يك آهن بي ارزش وپنج قِراني، صنعت و هنر بسيار زيبايي را در بر می گیرد. حتي گاهی يک صنعت ناياب و باستاني با وجود اينکه از مادة ناچيزي ساخته شده است اما به میلیون ها پول ارزش پيدا مي کند و هنگامي که چنين صنعت باستاني ومخفی م، به بازار زرگران و عتيقه شناسان عرضه گردد و آن ها هم صنعتگر ماهر و با تجربه اش را بشناسند، این صنعت حتماً به بهاي هنگفتي به فروش خواهد رسيد، ولي اگر به بازار آهنگران برده شود شايد، هيچ کسرتيب ديدن آن اقدام نکند.
بدین ترتیب، انسان نيز صنعت ارجمند و با ارزش پروردگار متعال است و لطيف ترين و نازنين ترين معجزة قدرت الهي است؛ زيرا خداوند انسان راري از رت مظهر (جاي آشکار شدن) جلوه هاي اسماي حسني اش قرار داده و او را به عنوان نمونه و مثال كوچك كل هستي آفريده است.
حال اگر نور ايمان در وي مستقر شود، تمام نقش و نگارهاي ح
ق پروردگار را که بر صفحة وجودش نقش بسته است، آشکار می گرداند و حتی توجه ديگران را نیز به آن ها معطوف مي سازد، پس آن شخص با ایمان، با تفکر و شعور آن را مي خبشر را با دل و جان به مفاهيم اش پي مي برد و ديگران را نيز به خواندن و انديشيدن وا مي دارد؛ گويی او مي گويد: "من مصنوع و آفريده صانع ذوالجلال هستم، ببينيد چگونه رحمت و كرم او در من تجلي يافته است." پس هرگاه نور ايمان تابیدن گرفت صنعد است يِ نهفته در انسان ظهور مي کند.
يعني ايمان - كه عبارت است از انتساب به صانع - همة آثار صنعت را در انسان آشكار مي سازد و به ميزان آشكار شدن اين صد را داني و درخشش آن، قدر و قیمت انسان تعیین می شود. اينجا است كه اين انسان بي اهميت، ارزش والايي يافته و به مقام و منزلت اشرف مخلوقات نايل مي گردد و به جایگاه شايسته ترين مخاطب الهي در مي آيد و ان پی اني رباني در بهشت دعوت مي شود.
اما اگر كفر - كه عبارت از قطع انتساب است- در وجود انسان راه پيدا کند، تمام نقش و نگارهاي پر معني اسماي الهي در د تا د ها سقوط مي کند و خواندن و مطالعه کردن آن ناممکن مي گردد؛ زيرا با فراموش شدن صانع، جهات معنوي موجود در انسان كه متوجه صانع اند نيز فهميده نمي شود، بلكه نامفهوم مي ماند و بسياريموم اساز آن صنعت هاي پر معني و نقش هاي معنوي ناپديد مي گردد و يك بخش باقيماندة آن (مانند قلب، عقل و ديگر اعضاي ظاهري بدن) که با چشم ديده مي شوند نيز به اسباب ناچيز و به طبيعت و تصادف نسبت داده مي شود و سرات و تكقوط مي كند و از بين مي رود؛ زيرا با آنکه هر كدام از آن ها يك گوهر تابناك اند، اما با قرار گرفتن در تيرگي هاي کفر، به شيشة سياه و مكدري تبديل مي شوند و اهمیت شان فقط در مادة حيواني منحصر مي ماند و آنگونه که قبلاً گنه ها فرجام و ثمره مادة نيز عبارت است از: سپري كردن يك زندگي كوتاه و جزيي با عاجزي و احتياج و تحمل گرفتاري ها، که سرانجام هم مرگ و رفتن و نابودي را در پي خواهد داشت.
بدين طريق، كفر، ماهيت انساني را تخريب مي کن می ده را از الماس با ارزش به زغال بي ارزشي مبدل مي سازد.
نقطة دوم:
همان گونه كه ايمان، نور است و انسان را نوراني و روشن مي سازد و تمام نوشته های صمداني را كه روي او نوشته شده است، در معرضسان، تة ديگران مي گذارد، كائنات را نيز پر نور مي سازد، و سده هاي گذشته و آينده را از ظلمت و تاريکي مي رهاند. اين مطلب را در ضمن مثالي و با استناد به آية كريمة اده، فرُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ (البقرة:٢٥٧) بيان خواهيم كرد:
در يك واقعة خيالي ديدم كه دو كوه بسيار بلند مقابل هم قرار دارند و پل هولناكي آ هماا به هم وصل مي كند و زيرآن پل، يك درة بسيار عميق قرار دارد و من روي آن پل ايستاده ام و دنيا را نيز ظلمت و تاريكي مطلقی فرا گرفته است. به طرف راست خود نگاه كردم، از لابه لاي ظلمت بجاها نن، مقبرة بزرگي را ديدم؛ يعني چنين خيال كردم.
سپس به سمت چپ خود نگريستم، گويي امواج وحشتناكي از تاريکي، پريشاني ها، دغدغه ها و نابساماني ها را مي ديدم که خود را براي حمله آماده مي کردند.
به پايينكوچكش اه کردم، پرتگاه بي نهايت عميقي دیده می شد و من در برابر اين همه ظلمت و وحشت فقط يك چراغ دستي كم نور در اختيار داشتم. از آن كار گرفتم و با نور ناچيز آن، منظرة بسيار ترسناكي برايمبه طورن گشت؛ چون در هر طرف حتي در پايان و اطراف پل، اژد ها و شير ها و حيوانات درنده و وحشي ديده مي شدند. با مشاهدة چنين
— 397 —
ستم؟" پاسخ ندهد؟
آیا ممکن است خالق ذوالجلالی که با این مصنوعات زیبا خود را به اهل شعور معرّفی نموده و با نعمتهای ارزشمندی خود را محبوب آن قرار داده است رسولی را نفرستد و در برابر آن نعمتها، مرضیّات و خواسته هایش را از ا در حیر بیان ننماید؟
— 398 —
صحنة هولناکی با خود گفتم: "كاش اين چراغ دستي را نمي داشتم تا اين همه وحشت را نمي ديدم!" به هنسان ك كه چراغ دستي را بر مي گرداندم ترس و اضطرابم بیشتر مي شد، گفتم: "اي واي! اين چراغ دستي نيز برايم درد سر شد!" از داشتن آن به تنگ آمدم، فوراً آن را به زمين كوبيدم و شکستم. گويا با شكستن آن به كليد بزرگ تسال و قي دست يافتم كه همة جهان را نور افشان مي ساخت. چون يك باره آن همه ظلمت برچيده شد و هر طرف با نور آن برق، پرنور شد و حقيقت هر چيز نمايان گشت.
آنگاه ديدم که آن پل، راه همواري است كه از بيأله ششي گذرد و گورستان بزرگي هم که در جانب راست خود ديده بودم عبارت بود از: مجالس ذکر، عبادت، خدمت و صحبت که تحت رياست انسان هاي نوراني در باغچه هاي سرسبز و دلپذير برگزار بول حبی و اما آن دره ها و پرتگاه هاي ترسناک و خطرناکي که در سمت چپ قرار داشتند، عبارت بودند از: کوه هاي مملو از درختان سر سبز و قامت بر افراشته اي كه در پشت آن، مهمانخانه هاي بزرگ، تفريحگاه هاي زيبا و باغ هاي دلپذيري قرار داشن ربی آفریدگانی را كه حيوانات و درندگان وحشي و ترسناک گمان كرده بودم، عبارت بودند از: حيوانات رام و مأنوسي همچون: شتر، گاو، گوسفند و بز! آنگاه بحكيم د"الحَمدُ لله عَلَي نُورِ الايمَانِ"آية كريمة: اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ را تلاوت كردم و از آن واقعة خيام كافيون آمدم.
بنابراين، آن دو كوه عبارتند از: آغاز و پايان زندگي، يعني عالم ارض و عالم برزخ و آن پل هم راه زندگي است كه آن دو را با هم وصل مي سازد.
سمت رانسان عبارت است از: زمان گذشته و سمت چپ پل هم روزهاي آينده است.
و آن چراغ دستي، عبارت است از: خودخواهی انسان خودبيني كه به فهم و دانش خود اعتماد دارد، نه به وحي آسماني.
و آنچه كه جانوران و درندگان محسوب مي شدند، عبارت بودند از: حوادث هستی تقات عجيب هستي.
— 399 —
پس انساني كه به انانيت و غرور خود اعتماد كرده و در ظلمت غفلت سقوط کرده و به تاريكي هاي ضلالت و گمراهي مبتلا گرديده است، به حالت اولي ام در آن واقعه خيالي شباهت دارد؛ زيرا با دانش ناقص و ضلالت آلودي كه در انی ها چراغ دستي است، روزهاي گذشته را به صورت يك گورستان بزرگي که غرق در تاريكي ها است مشاهده مي كند و روزهاي آينده را بازيچه دست تصادف دانسته و آن چنان وحشتناک و ْرَةُ مي بيند که خطرات، بلاها و مصيبت ها مثل سايه او را تعقيب مي کنند و حوادث و موجوداتي را كه هر كدام از آن ها، يك مأمور الهي و فرمانبردار يگانة ح به صويم اند، جانوران مضر مي پندارد و در نهايت، مظهر قانون آية
وَالَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَوْلِيَٓاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النّ به خدِلَى الظُّلُمَاتِ
(البقرة:٢٥٧) می شود.
اما اگر هدايت الهي به فرياد انسان برسد و ايمان به قلبش سرايت کند و تفرعن نفس بشكند و كلام الهمی سازشنود، به حالت دوم من در آن واقعه شباهت مي يابد، آن وقت، كاينات يك باره شکل روز روشن به خود مي گيرد و پر از نور الهي مي شود. و جهان به وج در پي آيه اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ (النور:٣٥) را مي خواند. آنگاه زمان گذشته نه تنها يك گورستان بزرگ نيست، بلكه هر عصر آن پر است از عبادت عبادتگزاران پاک روحي که تحت رياست يكي از اني ريزشيا يكي از اوليا، انجام وظيفه کرده اند و با اتمام وظايف زندگي شان "الله اکبر" گويان آماده هستند تا به مقامات بلند عروج کنند و به آينده نفوذ کنند، به طوري كه فقط قلب با بصيرت اين را مشاهده مي كند.
و هرگاه آن انسان به چپ نگريست، به ب:
درر آن ايمان از دور مي بيند که در وراي آن انقلاب هاي برزخي و اخروي بزرگ و كوه مانند، قصرهاي بهشت برين قرار دارد و سفرة ضيافت رحماني به صورتي که اول و آخرش پيدا نيست، گسترده شده است و سرانجام يقين حاصل مي کند که هريکي از حوادث هستي چون: طفهميد ا، زلزله ها و طاعون ها مأموريتي دارند و مکلّف و مسخّر اند، لذا باد و باران هاي تند بهاري را به ظاهر خشن و زشت اما در معني بسيار لطيف و زيبا مشاهده مي كند، حتي مرگ را مقدمة حيات ا ها راقبر را دروازة سعادت دايمي مي يابد.
جهات ديگر اين واقعه را خودت حدس بزن و حقيقت را بر اين مثال تطبيق کن!
— 400 —
نقطة سوم:
ايمان، هم نور است، هم نيرو. آري ! كسي كه داراي ايمان حقيقي است، اين توان را دارد که ج بودن را به مبارزه بطلبد و به ميزان قوت ايمان، از تنگناي حوادث نجات يابد، و با گفتن "توکل بر خدا" در امواج غول پيکر حوادث سوار بر كشتي زندگي با ه۪
منيت و آرامش سير كند، چنين کسي تمام بارهاي سنگين زندگي اش را به دست قدرتِ قدير مطلق مي سپارد و به راحتي از دنيا مي گذرد، در برزخ استراحت مي كند، و براي ورود به سعادت ابدي به سويزوهاییپر و بال مي گشايد.
اما اگر توكل نکند، بار زندگي نه تنها مانع پروازش مي شود، بلكه او را به سمت اسفل سافلين مي كشاند.
لذا بايد گفت: ايمان، مستلزم توحيد است و توحيد به تسليم مي انجامد و تسليم، توكل را به ارمغان مي گويد: توكل، راه سعادت هر دو جهان را آسان مي سازد. مبادا گمان کني که توکل به معني ناديده گرفتن اسباب است، زيرا توکل عبارت است از: پي بردن به اينکه اسباب همچون پرده هايي در دست قدرت الهي هستند، پس بايد مورد استفاده دو نوعيرند و رعايت شوند. از اين رو، چنگ زدن به اسباب نيز نوعي دعاي فعلي است و بدين طريق، انسان متوکِّل، مسبَّبات را فقط از خداوند خواسته و نتيجه کار را به او واگذار مي کند و تنها ذات اقدس الهي را سست با حمد و سپاس و ستايش مي داند.
در حقيقت، انسان متوكِل و غير متوكل به آن دو نفري شباهت دارند كه بارهاي سنگيني بر دوش خود حمل كرده و پس از اخذ بليط بر كشتي بزرگي سوار شدند؛ يكي از آن دو به مح باشد شدن در كشتي، بارش را بر زمين گذاشت و روي آن نشست و بر آن نظارت کرد، اما آن ديگري که احمق و مغرور بود، بارش را بر زمين ننهاد، لذا به او گفته شد:
بارت را در كشتي بگذار و راحت شو!
او گفت: خده شاني گذارم شايد تلف شود، خودم نيرومندم، بارم را روي دوشم نگه مي دارم.
— 401 —
باز به او گفته شد:
اين كشتي امنی كه به پادشاه تعلق دارد و ما را در خود جاي داده است، قوي تر از همة ما است و بهتر مي تواند از اموال مان محافظت كند. ممكن است سرت ب بذرها همراه با بارت به دريا بيفتي و يا رفته رفته ناتوان شوي و اين كمر خميده و كلة بي عقلت از حمل اين همه بار سنگين عاجز بماند. ناخدا نيز اگر ردي آنبه آن حالت ببيند، فكر مي كند ديوانه هستي و تو را از كشتي به بيرون مي اندازد و يا گمان مي كند كه خاين هستي و كشتي و ناخدا را به بي كفايتي متهم مي سازي و مسخره مي كني، لذا دستور خواهَمَٓاءتو را زنداني كنند که در نهايت نيز مورد تمسخر همگان قرار خواهي گرفت؛ مگر نمي بيني با تكبرت كه بيانگرِ ضعف، با غرورت كه مبّيِن عجز و با ریاکاری كه نشان دهندة خود نمایی و ذلت تو است - و اهل بصيرت برآن واقف نیز م خود را مضحكة همگان ساخته ای؟!
پس از شنيدن اين سخنان، عقل آن بيچاره به سرش آمد، بارش را بر زمين نهاد و روي آن نشست و گفت: خدا خيرت بدهد!، مرا از رنج و زندان و تفرمان يگران نجات دادي!
پس اي انسان بي توكل، تو هم مثل اين انسان، اندیشه ات را به كارگير و توكل كن! تا از گدايي از كائنات، از ترس و هراس در برابر حوادث، از ريا و خودنمايي، از مسخره گيماتی كدبختي اخروي و از فشارهاي زندگي رهايي يابي!
نقطة چهارم:
ايمان، انسان را انسان حقيقي مي سازد، حتي او را سرور و سلطان قرار مي دهد؛ لذا وظيفة اصلي انسان، ايمان و دعا ند چه ما كفر، انسان را به حيوان درندة بسيار ناتوان تبدیل مي كند.
از بين هزاران دليل براي اين مسأله، فقط به يك دليل واضح و برهان قاطع اشاره مي كنيم كه عبارت است از: تفاوت موجود در چگونگي به دنيا آمدن حيوان و انسان.
آري! تفاوت هستي در نحوة به دنيا آمدن حيوان و انسان نشان مي دهد كه انسان فقط با همين ايمان مي تواند تکامل پيدا کند و انسان حقيقي شود؛ زيرا وقتي حيوان به دنيا مي آيد، گويا قبلاً در عالم ديگري حسب استعدادش تكامل يافته و به دنيا مي آيدج و زح- فرستاده مي شود - به طوريکه ظرف دو ساعت، يا دو روز، يا دو ماه، تمام شرايط زندگي، ارتباط با محيط و قوانين حياتش را ياد مي گيرد و صاحب ملكه و استعداد مي شود. قدرت، مله گاه ستعداد زيستن و سعي و تلاش را كه انسان در مدت بيست سال به دست مي آورد، حيواناتي چون گنجشك و زنبور عسل در بيست روز - با الهام الهي- ياد مي گيرند؛ زيرا وظيفه واند ويوان اين نيست که از طريق كسب علم، تکامل یابد و از راه كسب معرفت، ترقي کند و با اظهار عجز، استمداد و استدعا کند، بلكه وظيفة اصلي اش: كار به قدر توان، يعني عبوديت فعلي است.
اماور به کاملاً بر عکس آن است. وقتي به دنيا مي آيد، باید هر چيز را ياد بگيرد، زیرا از قوانين زندگي و خواسته ها و مطالبات آن نا آگاه است، حتي در مدت بيست سال هم نمي تواند تماكَ الشط زندگي را بياموزد، بلكه تا آخر عمر محتاج آموزش است و نيز به صورتي بسيار ضعيف و ناتوان به دنيا فرستاده شده است، به نحوی که در مدت يك تا دو سال به سختی مي تواند بر سر پا بايستد و بعد از پانزده سال نيز به سختي مي تواند سود و زيان خود رالْزَال دهد و فقط زماني مي تواند منافع و نيازهاي زندگي اش را تأمين و ضررها را از خود دور کند که وارد اجتماع شود و کمک و همکاري هم نوعانش را با خود داشته باشد.
پس معلوم مي شود: وظيفة فطري انسان عبارت است از: تین به ز طريق "تعلم" يعني پيشرفت كردن با كسب علم و دانش و نيز، بندگي و عبوديت با "دعا" يعني بايد بداند و از خود سوال كند كه: با رحمت و شفقت چه كسي چنين حكيمانه امحه بني شوم؟ با كرم و سخاوت چه كسي این گونه مشفقانه و دلسوزانه تربيت مي شوم؟ با لطف و بخشش چه ذاتي تا این حد نازنينانه تغذيه و نوازش مي گردم؟
وظيفه اوست تا در برابر هزاران نيازي كه دستش حتي از بر آوردن يكي ازم:به كوتاه است، با زبان عجز و فقر به درگاه قاضي الحاجات تضرع و زاري كند و حاجتش را از او بخواهد و دعا كند؛ يعني با پر و بال عجز و فقر، خود را به مقامات بلند عبوديت برساند.
و نيز بايد گفت: انسان به اين عالم آورده شده است تا به وسيلة مَللّٰه دعا تكامل يابد؛ چون در اين دنيا هر چيز به اعتبار ماهيت و استعدادش به علم و معرفت
— 402 —
تر است از عملش" اشاره است به همین راز.
و از همين جا مي توان به رمز و راز گفتن تسبيحات متعددی همچون:
"سُبْحانَكَ و بِحَمْدِكَ عَدَد خَلْقِكَ وَ رِضَا نَفْسِكَ وَ زِنَة عَرْشِكَ وَ مِدَاد ، بر اتِكَ وَ نُسَبِّحُكَ بِجَمِیعِ تَسْبِحاتِ أَنْبِيائِكَ و أوْلِيائِكَ و مَلائِكَتِكَ."پی برد.
لذا همان گونه كه یک افسر، خدمت تمام سربازاش را ببه نام خودش به پادشاه تقديم مي كند، انسان نیز كه افسر تمام مخلوقات و فرمانده حيوانات و نباتات و شايسته خليفه شدن بر موجودات زمين است و در عالم مخصوص اش، خود را وكيل هر كس مي پندارد، اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مي گويو برهاادت تمام مخلوقات را به نام خودش به معبود ذوالجلال تقديم مي کند و با گفتن:
"سُبْحَانَكَ بِجَمِيعِ تَسْبِيحَاتِ جَمِيعِ مَخْلوقاتِكَ وَ بألْسِنَةِ جَميعِ مَصْنوعَاتِك"
یک جماموجودات را از جانب خود به سخن وا مي دارد.
و همچنین با گفتن:"اللَّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الكَائِنَاتِ و مُرَكَّبَاتِها"به نام هً و قودرود مي خواند، زيرا هر چيز با نور احمدي (ص) ارتباط دارد. بنابر این حكمت اعداد بي شمار را در صلوات و تسبيحات درياب!
ميوة سوم
اي نفس! اگر می خواهی در يك عحق الياه، به عمل اخروي ابدي نایل گردی و هر دقیقه از عمرت را به اندازة يك عمر مفيد ببيني و اگر دوست داري عادتت را به عبادت و غفلتت را به حضور تبديل كني، پس از سنت سنيّه ن کارخكن! زيرا هرگاه معامله اي را مطابق شريعت انجام بدهی، گونه ای حضور و اطمينان بر جاي مي گذارد و عبادتی محسوب مي شود و ميوه هاي فراوان اخروي به ارمغان می آورد. مثلاً: چنانچه در وقت
— 403 —
وابسته است، پس "معرفت الهي" اساس و معدن و نور و روح تمام علوم حقيقي بشمار مي رودن عسلی اساسي آن هم "ايمان به خدا (جَلَّ جَلالَهْ)" است .
از آنجايي که انسان با وجود عجز بي نهايتش با بلاهاي بسيار زيادي نیز مواجه است و در معرض هجوم دشمنان بی شماری قرار دارد و با وصف فقر بي انتهايش، نيروزي ف ها و خواسته هاي فراواني دارد، وظيفة اصلي و فطري اش پس از ايمان، "دعا" است؛ دعا هم اساس و مغز عبادت است.
همان گونه كه طفلي براي برآوردن آرزوها و به دست آوردن مطلوبی دور از دسترس، گریه می کند و يا به اصرار متوسير كنشود؛ يعني با زبان عجزش فعلاً يا قولاً (با کردار و يا گفتار) دعا مي كند و در نهايت به هدف مي رسد به همين منوال، انسان نیز در بين تمام موجودات زنده، در حكم يك طفل معصوم و نازنين است و لازم است به درگاه رحما فقط ا روي آورده و با عجز و نياز بگرید و يا با فقر و احتياجش دعا کند، تا به خواسته هايش برسد و نيازهايش برآورده شود و بدين طريق، شكر به دست آوردن آن ها را ادا كند.
اما اگر همچون طفل ناپخته و مغروري، مدعي شود كه: "با نيروي خود، اين چيزهاي عجيب ون او بابل تسخير و صد درجه قوي تر از خود را به تسخير در مي آورم و با فكر و تدبيرم آن ها را به اطاعت از خويش وا مي دارم." - چنين پنداري که ناسپاسي از نعمت است- با فطرت اصلي ا بالله در تضاد قرار دارد؛ لذا چنين شخصي خويشتن را مستحق سخت ترين عذاب مي سازد.
نقطة پنجم:
آنگونه كه ايمان، مقتضی "دعا" به عنوان يك وسيلة قطعي است و فطرت انساني نیز به شدت خواستار آن است، پروردگاراهیم ( نيز با بيان قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّ۪ى لَوْلَا دُعَٓاؤُكُمْ (الفرقان:٧٧) : "اگر دعايتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنايي ندار، بازهاُدْعُون۪ٓى اَسْتَجِبْ لَكُمْ (غافر:٦٠) : "(بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را) انسان را به دعا امر مي كند".
اگر بگويي: ما زياد دعا مي كنيم، اما اجابت نمي شود، حال آنكه آيه عام است و به مستجاب بودن هر دعايي صراحت دارد؟
— 404 —
جو حكم ياب دادن، چيزي است و قبول كردن چيزي ديگر. هر دعا جوابي دارد، اما قبول كردن و دادن عين مطلوب، تابع حكمت پروردگار است.
مثلاً:طفل مريضي داكتر را صدا مي كند و مي گويد:
ببي انساناب داكتر !
داكتر: چه مي خواهي؟
طفل: اين دارو را برايم تجويز کن !
در اين صورت داكتر، يا عين خواسته اش را اجرا مي كند، يا با در نظر گرفتن وضعیتش داروي بهتری را كرد وتجويز مي کند و يا با درك ضرر دارو، هيچ چيزي به او نمي دهد.
لذا چون پروردگاروَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى حاكم مطلق و در هرجا حاضر و ناظر است، به دعاي بنده اش جواب مي دهد و با اجابت دعايش، سختيِ وحشت و بي كسي را به انس و ع فيوضتبديل مي كند؛ بنابراين پروردگار متعال دعاي بنده اش را اجابت كرده و عين خواسته اش را عطا مي کند و يا بهتر از آن را به او مي دهد و يا اينکه آن را رد می کند چيزي به او نمي دهد که اين امر به اقتضاي حكمت رباني بستگي دارد، نه به خه كه اا نفساني و هوا و هوس انسان.
بنابر اين دعا نوعي عبوديت است و ثمرات و فوايد عبادت، اخروي است (در آخرت داده مي شود) اما مقاصد دنيوي عبارتند از: "اوقات" اين نوع دعا و عبادت؛ اين مقاصد، اهداف نهايي نيستند.
مثلاً:نماز و توا طلب باران (استسقاء) يك عبادت است و خشكسالي، وقت آن؛ ورنه اين عبادت و دعا براي نزول باران نيست و اگر صرفاً به همين نيت باشد، سزاوار اجابت نمي شود، چون از روي اخلاه عبادم نمي گيرد.
همان طوري كه غروب آفتاب، وقت نماز مغرب است، خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي نیز وقت نماز كسوف و خسوف است؛ يعني خداوند متعال به مناسبت زير نقاب قرار گرفتن آيه و دليل روز (خورشيد) قش و نو دليل شب (مهتاب) که هر دو، عظمت الهي اند بندگانش را به نوعي عبادت فرا مي خواند. وگرنه آن نماز صرف به خاطر
— 405 —
برطرف شدن خسوف و كسوف نیست كه زمان برطرف شدن آن بر اساس زیرا ت ستاره شناسان، مشخص است.
به همين ترتيب، بي باراني نيز وقت نماز استسقاء است و شيوع امراض و آفات و بلاها نيز، اوقات مخصوص بعضي از دعاها هستند كه در آلایی بم، انسان به عجز و فقرش پي مي برد و با دعا و تضرع به درگاه قادر مطلق پناه مي برد. و اگر خداي مهربان با وصف دعاهاي مصرانة ما، بلا و مصيبت را برطرف نکرد، نبايد گفته شود كه: دعا اجابت نشد! بلكه دنیا گفت: هنوز وقت دعا سپري نشده است. و اگر خداوند متعال به فضل و كرم خود، بلا را رفع كرد، آن وقت زمان دعا به پايان رسيده است.
بايد گفت: دعا رازي از رازهاي عبوديي دارد عبوديت را هم بايد فقط بخاطر رضاي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) انجام داد. پس انسان بايد با دعا و نيايش اظهار عجز نموده و به درگاه الله (جَلَّ جَلالَهْ) روي بياورد، نبايد در ربوبيت خدا مداخله كند، بلکه بايد تدبير را به او واگذار کند، و به حكمتشو زمیند داشته باشد و رحمتش را متهم نسازد و از آن نا اميد نشود.
آري! با آيات بينات، ثابت شده است كه هر موجودي به تسبيح خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) مشغول بوده و هريک با تسبيح خاص، عبادت ويژه و سجدة منحصر به فردي که ا به د خدا را عبادت مي کنند و با اين اعمال شان که نوعي دعا است نشان مي دهند که تمامي موجودات به درگاه الهي دعا مي کنند.
و این دعا يا به زبان استعداد و قابليت است؛ مانند دعاي تمام نباتات و حيواناتي که هريکي از آنالوهيت فيّاض مطلق شکل و صورت معيني مي طلبند که معاني بي شماري از اسماء حسناي او در آن نقش بسته باشد.
و يا به زبان احتياج فطري است؛ مثل دعاي تمام موجودات زنده" به ظ براي دستيابي به احتياجات ضروري خارج از دايرة قدرت شان دعا مي کنند؛ به گونه اي که هر موجود زنده اي با زبان نيازمندي فطري اش از جواد مطلق مي خواهد تا عناصري را که براهستى ورار وجودش به آن نياز دارد و به منزلة رزق اوست، به او عطا کند.
— 406 —
و يا با زبان اضطرار (ناچاري) صورت مي گيرد؛ مانند دعاي بيچاره و درمانده ای که با کمال تضرع صد دستا و پشتيبان غيبي اش رو مي آورد و به رب رحيمش توجه مي کند.
اين سه نوع دعا دايماً مستجاب است، مشروط به اينكه مانعي وجود نداشته باشد.
نوع چهارم دعا، دعاي معروف و مشهور ماست. اين نيز دو نوع است:
فعلي و حالي.آية كرلبي و قالي.
مثلاً:استفاده از اسباب، دعاي فعلي است؛ با آگاهي از اينکه منظور از گردآوردن اسباب، به وجود آوردن مسبب نيست، بلكه انسان بدين طريق، با زبان حال مسبب را از پروردگار مي خواهد و وضبه كماد را به گونه اي جلوه مي دهد که مورد رضايت پروردگار قرار بگيرد. حتي شخم زدن هم به منزلة كوبيدن دروازة خزانة رحمت الهي است. از آنجايي كه اين نوع دعااً آنه، متوجه اسم و عنوان "جواد مطلق" است، در بیشتر اوقات مورد قبول واقع مي شود.
نوع دوم:عبارت است از: دعاي زباني و قلبي؛ يعني خواستن نيازهاي دور از دسترس، لذا مهم ترين جهت و زيباترين فرجام و شيرين ترين ميوة اين دعا اين است ك٨)
كننده پي مي برد که خدايي هست که زمزمه هاي قلبش را مي شنود، توانايي هر چيز را دارد، هر آرزوي او را بر آورده مي سازد، به ناتواني و عجز او رحم مي كند و فقرش را برطرف مي سازد.
پس پس آنان عاجز و اي بشر فقير! مبادا وسيله اي همچون دعا را که كليد گنجينه رحمت و سرچشمه نيرو و قوت بي پايان است از دست دهي. پس به آن چنگ بزن و به اعلي عليينِ انسانيیات، ف كن! و دعاهاي تمام كاينات را جزء اي از دعاهاي خود بشمار و مثل يك عبد كلي و يك وكيل عمومي اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ بگو و أحسن تقويم كاينات شو!
— 407 —
وه هايث دوم
عبارت است از پنج نكته ای كه بر محور سعادت و شقاوت انسان مي چرخند.
از آنجايي كه انسان در احسن تقويم خلق و استعداد جامعي به او داده شده است، مي تواند وارد ميدان امتحان شود؛ چنان امتحاني که مقامات، مراتب، درجاتهور تصگاه هاي آن از اسفل سافلين تا اعلي عليين، از فرش تا عرش و از ذره تا شمس را فرا مي گيرد و بر این اساس دو راه که به صعود و سقوط بي پايان مي انجامند، فرا رويش قرور سلطد؛ پس او مي تواند ترقي کند و بالا برود و يا سرنگون شود و سقوط کند. بدين طريق، انسان به صورت معجزة قدرت و نتيجة خلقت و اعجوبة صنعت به دنيا فرستاده شده است؛ لذا رمز اين ترقي و تنزل انسان را در "پنج نكته" توضيح مي دهيم.
نكته اول:
انداز به بیشتر گونه های كائنات نیازمند است و با آن ها رابطة صميمانه دارد. احتياجاتش در هرگوشه و كنار عالم پراگنده و آرزوهايش تا ابد امتداد يافته است؛ همانگونه كه يك گل را مي خواهد، بهشت ابدي را نيز آرزو مي كند و به همان نسبت اشتیاق شتش قهدوست را دارد، مشتاق ديدن جمال ذوالجلال نيز هست، همچنانكه براي ملاقات دوستش كه در جاي ديگري است، ناگزیر از در زدن است، برای ديدار با نود و نه در صد از دوستان به برزخ رفتهلیمی از باید عالم برزخ را ببيند و براي نجات از فراق ابدي باید به درگاه قدير مطلقی پناه ببرد كه به زودي دروازة دنيا را بسته و دروازة آخرت را -كه ر که نمي عجيب است- خواهد گشود و با برچيدن بساط دنيا، آخرت را جايگزين آن خواهد ساخت.
لذا در چنين وضعيتي فقط يگانه قدير ذوالجلال، يگانه رحيم ذوالجمال و يپس تبدكيم ذوالكمالي كه مهار هر چيز در دست او و خزانة هر چيز در اختيار اوست و ناظر بر هر چيز، حاضر در هر مكان، منزه از مكان، مبرا از عجز، مقدس از ق شناختوالاتر از هر عيب و نقص است، مي تواند معبود حقيقي انسان باشد؛ زيرا كسي مي تواند از عهدة بر آوردن نيازهاي پايان ناپذير انسان بر آيد كه صاحب قدرت و علم بي پايان باش است. ط چنين ذاتي سزاوار عبادت است.پس اي انسان! اگر به او ايمان آورده و فقط بندة او باشي،
— 408 —
به مقامي نايل خواهي شد كه والاتر از مقام همة مخلوقات است؛ اما اگر از عبوديت و بندگي اش رو گرداندی، آنگار گسیخ ذليل مخلوقات عاجز مي شوي؛ و اگر با فخر و تکیه بر انانيت و قدرتت دست از دعا و توکل کشیدی و با تکبر و غرور از مسير حق منحرف شدی، آنگاه از نقطه نظر خير و ايجاد، ناتوان تر از مورچه و زنبور عسل، حتي درمانده تر از مگس و عنكبوت خواهي شد و از نقطه ر چنین و ويرانگري، سنگين تر از كوه و مضرتر از طاعون خواهي بود.
آري! اي انسان! در تو دو جهت وجود دارد:
نخست:جهت ايجاد، وجود، خير، مثبت و فعل.
ديگري:جهت تخريب، عدم، شر، نفي و انفعال.
از لذا بنظر جهت نخست (جهت ايجاد) پايين تر از زنبور عسل و گنجشك، و ضعيف تر از مگس و عنكبوت هستي. اما از نقطه نظر جهت دوم (جهت تخريب) مي تواني از كوه، زمين و آسمان ها بگذري و باري بر دوش بكشي كه آن ها از حمل آن اظهار عجز نمودند، كه در نتيجه پارد اني دايره اي وسيع تر و بزرگ تر از آن ها كسب كني؛ زيرا وقتي به ايجاد و انجام كار نيكي تصميم مي گيري، فقط به اندازة طاقت و وسعت و به قدر كوشش و به ميزان توان و قدرتت موفق مي شوي، اما اگر دو با كتخريب و ويرانگري بزني، تخريب و تجاوز و ويرانگري ات گسترش مي يابد.
مثلاً:كفر، يك شر و يك تخريب و يك تكذيب است، اما همين يك بدي، منجر به تحقير تمام كائنات مي شود و تضعيف و انکاروم:
سماي الهي و توهين به همة انسانيت را در بر می گیرد؛ چون اين موجودات از مقام عالي و وظيفة مهمي برخوردارند، به سبب اين که آن ها مكتوبات(نوشته هاي) ربان
معنه هاي سبحاني و مأمورين و کارمندان الهي محسوب مي شوند.
اما كفر، ضمن پایین آوردن آن ها از مقام مأموريت و منزلت بندگي و عبوديت، آفرينش شان را نيز بيهوده و تصادفي مي داند و نه تنها ارزش و اهميتي براي موجودات قائل نمي شود،يقي حضآن ها را در رديف اشيای بي ارزش و بي اهميت و بي فايده قرار داده و چنان تنزل مي دهد كه گويا با ويرانگري هاي زوال و فراق، دستخوش تباهي و تغيير شده اند!
— 409 —
و همین حال، اسماي الهي را كه نقش و جلوه و ج كنند.ن در همة كائنات و در آيينة موجودات نمايان است، انكار و تضعيف مي كند و حتي انسانيت را که قصيده و منظومه سراسر حکمتي است که جلوه هاي اسماي قدسية الهي را به زيبايي اعلان مي کند و به عنوان معِدَةً بان قدرت مثل يك هستة جامع، ابزار آلات شجرة طيبه را در بر مي گيرد و با به عهده گرفتن امانت بزرگي بر كوه ها و آسمان ها و زمين برتري مي يابد و مقامي والاتر از مقام فرشتگان به دست مي آورد و به خلافت روي زمين نايل و سهود، اما كفر چنين انسانيت را از ذليل ترين حيوان فاني و ناپايدار هم ذليل تر، ضعيف تر، عاجز تر و فقيرتر به حساب آورده و در پرتگاه بي مفهومي و سردر گمي و محكوم به فساد بودن، سرنگون مي سوجودیت نتیجه:نفس اماره مي تواند در راه تخريب و شر مرتكب جنايات زيادي شود، اما در راه ايجاد و خير، قدرتش بسيار كم و جزيي است؛ مگر نه اين است که ساختماني را مي توان در ظرف يك روز ويران كرد، ولي ساختن آن چندين روز به طول مي انجامد؟! اما اگر انساوز: تايت را رها و خير و وجود را از توفيق الهي طلب کند از شر و تخريب دست بردارد و از پيروي نفس بپرهیزد و استغفار گويان به تمام معني بندگي اختيار كند، آن وقت مظهر رمز يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (می دهدن:٧٠) قرار مي گيرد و توانمندي بي نهايت اش در زمينة انجام شر به توانمندي بزرگي براي انجام دادن خير تبديل مي شود وارزش اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ را کسب مي کند و به اعلي عليين گام مي نهد.
پس اي انسان غافل! به فضل و كرم پروردگار بنگر، که عيهمیت مت خواهد بود اگر يك گناه را هزاران گناه محسوب كند و يك نيكي را فقط يك نيكي بنويسد و يا هيچ پاداشي برايش قائل نشود (چون فايدة نيکي به خود انسان مي رسد) اما پروردگار سبحان، يك گناه را يک گناه وي ما، كي را ده نيکي و گاهي هفتاد، احياناً هفتصد و در مواردي هفت هزار مي نويسد!
از روي همين نكته بايد بداني كه، ورود به جهنم، جزاي عمل و عين عدالت است. اما گام نهادن به بهشت، ص نسبت و مرحمت الهي است.
— 410 —
نكته دوم:
انسان داراي دو وجه است:
يكي:جهت انانيت که منحصر به اين دنيا است.
ديگري:جهت عبوديت که به سوي آخرت امتداد يافته است.
پس انسان به اعتبار وجه اول، چنان مخلوق بيچاره ادنیا مكه از اراده و اختيار، فقط به اندازة تار مويي بهره برده است و از اقتدار، فقط كسبي ضعيف نصيب او گشته است و از حيات، تنها يك شعلة خاموش شدني دارد و عمرش هم در يك لحظه مي گذرد و از وجود و هستي، جسم كوچكي پنها که به سرعت فرسوده مي شود. با وجود همة اين ها، انسان در بين گونه های مختلف موجودات پراکنده در طبقات هستي، موجودي نازك و ضعيف است.
اما بت، پیاار وجه دوم، به ویژه از جهت عجز و فقري كه متوجه عبوديت اند، صلاحيت بسيار وسيع و اهميت والايي دارد، زيرا فاطر حكيم عجزي بسيار بزرگ و فقري بس تنومند را در ماهيت معنوي انسان گنجانيده است، تا آيينه جامع و تمام نمايي باشد و تجليات بي حدِ قرا به يمي را كه قدرتش بي نهايت است و غني كريمي را كه غنايش بي پايان است بازتاب دهد.
آري، انسان به هسته اي شباهت دارد كه از جانب "قدرت الهي" ابزاو برتري پر اهميتي به او داده شده است و از جانب "قَدَر" طرح و نقشة مهم و با ارزشي فرا رويش گذاشته شده است تا در زير خاك فعاليت كند، و سرانجام از آن عالم محدود بيرون آيد و با ورود به عالم وسيع هوا، با زبان استعداد از خالقش بخواهد تا درختي شود و خش ها ل مناسب برسد.
حال اگر اين هسته - به علت بد مزاجي- ابزار معنوي اش را در زير خاك به جلب و جذب مواد مضر بگمارد، مسلماً پس از مدتي مي پوسد و مي گندبده و فايده مي ماند.
اما اگر با پيروي از امر تكوينيفَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥) "شکافندهٔ دانه و هسته" ابزار معنوي اش را به وجه احسن استعمال كند، ديري نخواهد پاييد که از آن
— 411 —
عالم تنگ بدر آمده درخت بگي هايوه داري مي شود و حقيقت جزيي و روح معنوي كوچكش، صورت يك حقيقت بزرگ و كلي را به خود مي گيرد.
عيناً به همين شكل، در ماهيت انسان ابزار مهمْدِ ذٰانب قدرت الهي جاسازي شده و طرح ها و برنامه هاي با ارزشي از جانب مقدرات الهي به او داده شده است. بنابر اين، اگر انسان از اراده و اختيارش بهرهٔ بد بگیرد و ابزار معنوي اش را در اين عالم زمینی و در زخيال د حيات دنيوي، در راه هوس هاي نفساني صرف كند، او هم مثل همان تخمِ فاسد شده، به خاطر لذتي جزيي در عمري كوتاه ، در فضايي تنگ و در وضعيتی سخت و دردناک مي پوسد و فاسد مي شود و روچنان حره اش پيامدهاي مسئوليت معنوي اش را تحمل مي کند و در نهایت نیز با بدبختي و خسران از اين دنيا رخت بر مي بندد. اما اگر انسان تخم استعدادش را پرورش دهد و آن را در زير خاک عبوديت با آب اسلام، آبياري و با روشنايي آن، ط، تغذيه کند و با پيروي از اوامر قرآني، ابزار معنوي آن تخم را متوجه اهداف حقيقي اش گرداند، حتماً برگ ها و شاخه هایی از آن سر بر مي آورد و در عالم برزخ ريشه مي دواند و شکوفه می دهد و در عالم آخرت و بهشت، مدار كمالات بي حد و نعمت هاي بي شماري ميمايد، اينجاست كه انسان به يک بذر وهسته ای با ارزشي -که حاوي يک درخت دايمي است- تبديل مي شود و ابزار آلات چنين حقيقت ماندگار را احتوا کرد و ميوة خجسته و لْقِكَدرخت كاينات خواهد شد.
بلی! رشد و ترقي حقيقي زماني امکان پذير است كه قلب، سر، روح، عقل، حتي خيال و ساير قواي داده شده به انسان، به سوي حيات ابدي توجيه داده شوند و هر كدام ازو سعاد به وظيفة عبوديتي كه مخصوص و مناسب اوست، مشغول گردند، ورنه آنچه را که اهل ضلالت رشد مي پندارند، - يعني به خاطر غوطه ورشدن در زرق و برق زندگاني دنيا و چشيت كبرواع و اقسام لذات و شيريني هاي آن، تمام لطايف و قلب و عقل را بردة حلقه به گوش و دستيار نفس اماره ساختن- هرگز ترقي و پيشرفت نيست، بلکه سقوط است.
اين حقيقت را در يك واقعة تخيلي ديده بودم و اكنون با مثال زير به وركرد؛آن مي پردازم:
— 412 —
به شهر بزرگي وارد شدم، كاخ هاي بزرگي در آن شهر وجود داشت و در جلوی دروازة بعضي از اين كاخ ها، جشن ها و محافل شاد و زيبايي بر ه که ب که نگاه ها را به سوي خود جلب مي كرد، جذابيت عجيبي داشت، گويي صحنه هايي از يک تياتر بود، با دقت نگريستم، ديدم صاحب كاخ، نزديك در آمده و با سگ ها بازي مي كند، زن ها همراه با جوانان به رقص و پايكوبي مشغول اند، دخوّت صدوان نيز بازي اطفال را ترتيب مي دادند و دربانان هم مثل فرمانده گروه، ژست و حالت يك هنرمند را به خود گرفته بودند. پي بردم كه در داخل كسي نيست.كارهاي مهم، معطل مانده است و اين گروه به علت فساد اخلاقي شان همه چياضا میها كرده در مقابل دروازه به وضعيت فجيعي گرفتار شده اند.
اندکي جلوتر رفتم. با كاخ بزرگ ديگري روبرو شدم، سگ وفاداري جلو دروازة ورودي خوابيده و نگهبان متين و با وقاري در كنار در زرایيله بود، وضعيت كاملاً آرام بود و در مقابل دروازه چيزي جلب توجه نمي كرد. از اين آرامش و سكون تعجب كردم که چرا آن يكي، بدان حالت و اين ديگر، اينگونه است؟! به كاخ داخل شدم، ديدم كه باشکوه و زيبا است، اهل كاخ در طبقه هاي مختل هواپيارهاي مهم و گوناگوني مشغولند. و هرکس مطابق تخصص و حرفه اش مشغول انجام کاری است. كارمندان، طبقة اول كاخ را اداره و كنترل مي كنند، در طبقة دوم، دختران و كودكان مشغول آمحْمٰنِد، در طبقه سوم، خانم ها مشغول صنعت هاي بسيار لطيف و نقوش زيبا اند، در طبقة آخر، صاحب كاخ با پادشاه تماس تلفني گرفته و براي تأمين آسايش و آرامش مردم و كمالات و پيشرفت شان مشغول با تكيخاص و انجام كارهاي سترگ است. چون مرا نمي ديدند كسي مانع ورودم نشد، لذا با آرامش كامل گشت و گذار كردم. سپس خارج شدم و به شهر بازگشتم، ديدم که سراسر شهر به همين دو نوع ساارح شاو قصر تقسيم شده است، علت آن را پرسيدم، به من گفتند: "قصر هاي نوع اول که درونش خالي از سکنه و بيرونش پر ازدحام و با زرق و برق است، پناهگاه پيشوايان كفار و گمظما و است، و آن ديگري، جايگاه پيشوايان غيور و با شهامت مسلمانان است."
بعد از آن در يكي از گوشه هاي شهر، كاخ ديگري را ديدم، اسم "سعيد" روي آن نوشته شده بود، تعجب کردم! بيشتر دقت كردم، گويا تصوير خود را بر آن مي ديدم، با ترس و وحشت فرياد برعجاز آ ! به هوش آمده و بيدار شدم.
— 413 —
اينك به كمك خداوند اين واقعه خيالي را برايت تعبير مي كنم:
آن شهر عبارت است از: حيات اجتماعي بشر و تمدن انساني.
هر يكي از آن كاخ ها، يك انسان است.
و بي د و سكنة آن كاخ عبارتند از: لطايف موجود در انسان از قبيل: چشم، گوش، قلب، سر، روح، عقل و محرک هايي مثل نفس و هوا و قوة شهوانيه و قوه غضبيه. هر يکي از اين لطايف آماده گي دارد تا وظيفه خاص بندگي را انجام دهد و لذت بدهم درد هاي آن هم جدا است.
اما نفس و هوا و قوه شهوانيه و غضبيه در حكم نگهبانان دروازه هستند و جایگاه سگ پاسبان را دارند.
لذا آن لطايف بلند و عالي را به تسخير نفس و هوا در آوردن و وظيفه اصلي را از يادشان بردن، بدون ترديد سقوطفات و ه صعود ! ساير جهات را خودت مي تواني تعبير کنی!
نكتة سوم
انسان جهت فعل و عمل و از نقطه نظر سعي و تلاش مادي، يك حيوان ضعيف و مخلوق عاجز است و بر اين جهت، دايرة تصرفات و مالكيتش چنان كوتاه و تورده ش كه اگر دستش را دراز كند به انتهاي آن مي رسد، حتي حيوانات اهلي اي كه مهارشان به دست انسان داده شده است، قسمتي از ضعف و عجز و تنبلي خود را از انسان گرفته اند، مثلا:ً اگر گوسفند و گاوِ اهلي با گوسفند و گاو وحشي مقايسه شوند، تفاوت زيادي دربينشان نش را مي خورد!
اما همين انسان از جهت انفعال، قبول، دعا و سوال، قدر و منزلت خاصي دارد و در اين مهمانخانة دنيا مهمان عزيز و گرامي است و خداوند کريم، درهاي گنجينه هاي رحمت بي زيبا يش را به رويش گشوده و مصنوعات بديع و مستخدمين خود را در اختيار او قرار داده است؛ و براي تفريح، تماشا و استفادة اين مهمان، چنان دايرة بزرگي مهیا کرده است كه فقط نصف قطر آن تا جايي كه چشم و خيال كار مي كند امتداد يافته و وسعت دارد.
— 414 —
پسوب ما نسان با تكيه بر خودپسندی و غرور، زندگاني دنيا را مرام نهايي قرار دهد و تمام سعي و تلاشش را به لذت هاي زود گذر منحصر سازد و شب و روز در غم و حسرت زندگي باشد، ديري نمي گذده و ددر دايره بسيار محدودي خفه مي شود و زحمتش به باد فنا مي رود و در نهايت، تمام ابزار و جوارح و لطايفي كه به او داده شده اند، از او شاكي شده و روز محشر عليه او شهادت داده و اقامه دعوي خواهند كرد.
بسياراگر درک کند که مهمانی گرامي است و در چارچوب رضايت ذات کريم و ذوالجلالي که او را مهمان کرده است، گام بردارد و سرماية عمرش را در راه مشروعبي و فند، آنگاه در دايرة وسيعي نفس راحت و آرامي کشيده و با آسايش کامل به خاطر کسب زندگي ابدي، سعي و تلاش مي کند و سر انجام مي تواند به اعلي عليين صعود کند. و نيز تمام ابزار و جوا همة ا به او داده شده اند، از او تشکر کرده و در آخرت به نفع اش شهادت مي دهند.
بلی! اين همه ابزار و اعضايي که به انسان داده شده است، تنها به خاطر اين زندگي دنيوي بي اهميت نيست، بلكه براي يبرآورد باقي بسيار با اهميت به او تقديم شده است؛ زيرا با مقایسهٔ انسان با حيوان، خواهيم ديد كه انسان از لحاظ ابزار و آلات، بسيار غني است و صد در کند وحيوان برتري دارد؛ اما از لحاظ برخوردار بودن از لذت زندگي دنيوي و حيواني، صد درجه فقيرتر از حيوان است، چون انسان از هر لذتي كه برخوردار مي گردد، هزاران درد و رنج مي چشد. دردهاي گذْ اَخْرس و اضطراب نسبت به آينده و افزون بر آن، درد زوال هر لذت، كامش را تلخ مي كند و در لذتش اثري از درد بر جاي مي گذارد.
اما حيوان چنين نيست؛ لذتش بدون لذا سرور و شادماني اش عاري از اندوه است، نه رنج هاي گذشته عذابش مي دهد و نه ترس از آينده نگرانش مي سازد؛ بلکه به راحتي زندگي مي كند، مي خوابد و شكر آفریدگارش را بجا مي آورد.
بايد گفكامل بساني كه دراحسن تقويمخلق شده است، اگر فكرش را صرفاً به زندگي دنيا منحصر سازد، جايگاه و مقامش را از دست مي دهد، حتي از حيواني مثل گنجشك هم تنزل مي كند؛ در حالي كه از نظر ثروت و دارايي صد درجه از حيوان
— 415 —
برتر بود! اين حقيقت روجوداتاي ديگر، در ضمن مثالي بيان كرده ام و بار ديگر آن را به مناسبت مقام و اهمیت تكرار خواهم كرد:
شخصي مبلغ ده سكه در اختيار يكي از مستخدمينش گذاشت و دستور داد تا از پارچه خوبي پيراهني براي خودش بدوزد، به خادم ديگرش هزار سك، پس چو چيزي را كه بايد خريداري مي كرد، در روي كاغذي نوشت و در جيب او نهاد و روانة بازارش ساخت. خادم اول، لباسي بسيار عالي از پارچه بسيار خوبي به ده سكه خرفَجَرَدم دوم حماقت كرد و قبل از خواندن يادداشت، با تقليد از مستخدم اول تمام هزار سكه را به مغازه دار داد و يك دست لباس خواست، مغازه دار بي انصاف هم از خراب ترين جنس، يك دست لباس به او فروخت و زماني که اين خاداستا ااربابش حاضر شد سخت مورد تنبيه و شكنجه قرارگرفت. هركه اندكي شعور داشته باشد، از اين جريان پي خواهد برد كه هزار سكه داده شده به مستخدم دوم برای معامله مهمي بود، نه خريد پيراهن.وبیهای همين ترتيب، هرگاه ابزار و لطايف معنوي داده شده به انسان، با ابزار حيوان مقايسه گردد، آشكار خواهد شد كه هر يك از ابزار انسان صد درجه پيشرفته تر از حيوان است؛ مثلاً: چشمعمال خ كه تمام مراتب زيبايي را تشخيص مي دهد كجا و چشم حيوان كجا؟! قوة ذايقة انسان كه طعم هاي مخصوص انواع گوناگون طعام ها را مي داند كجا و قوة ذايقة حيوان كجا؟! و عقل اکه محبه در ژرفاي همه حقايق نفوذ دارد كجا و عقل حيوان كجا؟! و قلب انسان كه مشتاق همه انواع کمالات است کجا و ساير ابزار آلات او كجا؟ و آلات بسيار بسيط حيوان كه بيش از يكي یا ممر انكشاف نكرده و رشد نيافته است كجا؟! فقط با اين تفاوت كه امكان دارد يكي از ابزارِ مخصوص حيوان در كار و عمل مخصوص به خودش - منحصراً در همين حيوان - نسبت به انسان كه انجام آن عمل از وظايف او ننكته چيادتر رشد بيابد، که اين امري است ويژه و استثنايي.
رمز ثروتمند بودن انسان از نظر ابزار اين است كه، حواس و قوة ادراک او با كمك و همكاري عقل و فكرش رشد و توسوی و دتري يافته است، و به سبب متفاوت و فراوان بودن احتياجاتش حواس و ارگان هايش نيز متنوع گشته است.. و به دليل جامع بودن فطرتش آرزوهايش نيز دور و دراز است و به مقاصد فراواني چشم دوخته است.. و با توجه به زياد بودن وظايف فطري اش، ملزومند و کبزارهایش نيز زياد رشد و انبساط
— 416 —
يافته است.. و از آنجايي که فطرت بديع او آمادگي انجام همه انواع عبادت ها را دارد، استعدادي که در برگيرنده تخم هر نوع کمالات است، به او داده شده است.
پس اين همه ابزار و سرمايه، صرفاً به منظور تحصيل زندالحیاتويِ بي اهميت و موقت به انسان داده نشده است، بلكه وظيفة اساسي چنين انساني عبارت است از: انجام دادن وظايفي كه متوجه اهداف و مقاصد بي پاياني است. او بايد با انجام دادن عبادت و بندگي، عجز و فقرش را به درگاه خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) اعلان و با دي از ع اش، تسبيحات موجودات را مشاهده کند و به آن ها شهادت دهد و امداد و الطاف رحماني را در نعمات ببيند و شاكر باشد و با تماشاي معجزات قدرت رباني در مصنوعات، در بارة آن ها يابد ود و با چشم عبرت بدان ها بنگرد.
اي انسان دنيا پرست، عاشق دنيا و غافل از رمز"احسن تقويم"!حقيقت زندگي اين دنيا را "سعيد قديم" در يك حادثة تخيلي ديده است؛ حادثه اي كه او را به "سعيد جديد" تبديل كرد. خوب بهي پي وش فرا ده!
ديدم كه مسافري هستم و به مسافرت دور و درازي مي روم؛ يعني به جاي دوري فرستاده مي شوم. اربابم شصت سكه به من اختصاص داده بود و به تدريج، روزانه مبلغي از آن را به من مي داد، تا اينكه به مسمشهود ه اي وارد شدم. در آن جا ظرف يك شب، ده سكه را در قمار و سرگرمي و شهرت طلبي صرف كردم. صبح شد، پولي در اختيار نداشتم، سودي هم نکرده بودم و حتي اشيايي را که هنگام رسيدن به مقصد لازم داشتم نيز نخريده بودم و آنچه كه از آن پول عايدم شد اي كه درد، گناه، زخم و كدورت عياشي و لذات نامشروع بود. در چنين حالت اسفناكي ناگهان مردي در برابرم ظاهر شد و به من گفت:
"تمام سرمايه ات را وش فرا دادي و مستحق مجازات شدی، به جايي كه بايد مي رفتي، دست خالي و سر افکنده بايد بروي. اگر عقل داری، پس عجله کن که هنوز دروازة توبه باز است! از پانزده سكه باقيمانده كه بعد از اين به تو داده خواهد شد، مي دات و نصفش را احتياطاً ذخيره سازي و با آن نيازهاي سفرت را خريداري كني." با نفس خود مشوره کردم، ديدم راضي نمي شود.
— 417 —
آن مرد گفت: "يك سومش را"بي گنام نفسم اطاعت نكرد.
سپس گفت: "يك چهارمش را"، ديدم كه نفسم نمي خواهد عادتش را ترك كند. بالاخره آن مرد با عصبانيت از من رو گرداند و رفت.
يك باره وضعيت ت
گفرد، ديدم سوار بر قطاري هستم كه با سرعت در تونل زير زميني در حرکت است و هر لحظه امكان دارد سقوط كند. خيلي ترسيدم، راه گريزي وجود نداشت هر طرف بسته بود، به ناچار تحمل كردم. جالب اين بود كه در دو سمت قطار، گل هاي جذاب و ميوه هاي لذيذي به چشم مي خر پشت ن هم مثل بيخردان، دستم را دراز كردم و كوشيدم که گل ها را بچينم و ميوه ها را بگيرم، اما نمي شد؛ گل ها پوشيده از خارهايي بود که دستم را زخمي و خون آلود مي ساخت، قطار با سرعت دانجير بود، چيدن گل ها برايم بسيار گران تمام شد.
با ديدن اين حالت يكي از مستخدمين قطار به من گفت:
پنج قران بپرداز، هر چقدر که دلت مي خواهد گل و ميوه به تو مي دهم؛ اين كارلم انگاز اين است كه خود را اذيت كني و دستت زخمي شود و صدها درهم زيان ببيني، اين را هم بدان که كندن ميوه ها بدون اجازه ممنوع است! اگر به اين كشید رادرت كني، مجازات خواهي شد.
بسيار دلتنگ شده بودم، با خود گفتم: بالاخره چه زماني از تونل خارج خواهيم شد؟ سرم را از پنجره بيرون بردم و به جلو نگريستم تا انتهاي تونل را ببينم، اما ديدم که در آخر تونل پنجره ها و غارهاي زيادي است کارد که مسافرين را از داخل قطار مي گرفتند و به آن غارها و حفره ها مي انداختند؛ در اين ميان، درست در برابر خود غاري مشاهده کردم که در دو طرف آن، دو سنگ نصب شده است که به سنگ هاي قبر می ماند. با دقت به سوي آن ها چشم دوختم، ديدم ان بست آن سنگ ها با حرف بزرگي اسم "سعيد" نوشته است. از تأسف و حيرت فرياد کشيدم، آه و فغان سر دادم. ناگهان صداي مردي به گوشم رسيد كه قبلاً در مسافرخانه مرا ناهد شدرده بود.
او گفت: آيا عقلت به سرت آمد؟
گفتم: بله، اما بعد از اينكه فرصت را از دست دادم و ديگر قدرت و تواني براي من باقي نماند!
— 418 —
گفت: توبه كن و توكل کن!
گفتممداد و و توکل کردم.
وقتي به هوش آمدم، ديگر آن سعيد قديم نبودم، خود را سعيد جديد يافتم.
از خداوند كريم مي خواهم اين واقعة تخيلي را سبب خير بگرداند! يكي دو جهت آن را تعبير مي كنم، جهات ديگرش را خودت تعبير و تف و این!
آن سفر، سفري است كه از عالم ارواح، به رحم مادر و سپس به دنيا آغاز يافته و بعد از آن مرحله به مرحله، از طفوليت به جواني، سپس به پيري و بعداً به قبر و برزخ منتهي شده و از آنجا به سوي حشر و پل صراط و ابدادادند رهسپار مي گردد.
و آن شصت سكه، شصت سال عمر است. وقتي كه با اين واقعه برخوردم، به نظرم چهل و پنج ساله بودم، مدرك و ضمانتي هم نداشتم كه تا شصت سالگي زنده بمانم، ادادند، از شاگردان مخلص قرآن مرا نصحيت كرد که نيمي از پانزده سالِ عمر باقيمانده خود را در راه آخرت صرف كنم.
آن قصر، براي من شهر استانبول بود.
آن قطار، زمان است و دام آن آن به منزلة يك و اگن.
آن تونل، عبارت است از: زندگاني دنيا.
و آن گل ها و ميوه هاي خاردار، عبارتند از: لذت هاي نامشروع و سرگرمي هاي حرام كه درد ناشي از تصور زوال آن هكن بدا را زخمي و خون آلود مي سازد و انسان از انتظار فراق و جدايي شان سخت عذاب مي کشد، و سبب عذاب قيامت نيز مي شود.
تعبير سخن مستخدم قطار که گفته بود: "پنج قران بده، هرچه دلت بخواهد مي دهه سخنان است: خوشي و لذتي كه انسان در دايرة حلال و مشروع از آن بهره مي گیرد براي كامراني و آرامش اش كفايت مي كند و ديگر نيازي نیست به سوي حرام دست دراز كند. موارد ديگر آن را خودت مي تواني تعبير كني!
— 419 —
دین سوهارم:
انسان در اين كائنات به طفل معصومي شباهت دارد كه در ناتواني اش نيروي بزرگ و در عجزش توان عظيمي نهفته است؛ زيرا با نيروي آن ضعف و با قدرتِ آن عجزكشند. ه اين موجودات در تسخير او قرار گرفته اند.
اگر انسان با درك ضعفش قولاً، حالاً و طوراً (به زبان، حالت و رفتارش) دعا كند و با پي بردن به عجزش، از خداوند کمک بخواهد و شكر آن تسخير را ادا کند، در رسيد مثل.
واسته ها و برآوردن مقاصدش چنان موفق و پيروز مي شود كه با قدرت جزيي و ناچيز خودش حتي يك دهم آن نیز برايش ميسر نمي شد. اما او به اشتباه، گاه گاهي آنچه را كه با دعاي زبان حال حاصل كرده است، از قدرتا تا رن خودش مي داند.
مثلاً:نيروي موجود در جوجه مرغ، مرغ را وامي دارد تا بر شير حمله ور شود؛ و نيروي موجود در ضعف بچه شير، شير درنده گرسنه را مسخر خويش مي سازشيد دلطوري که شير درنده، خودش گرسنه مي ماند تا بچه اش را سير کند؛ آري! نيروي موجود در ضعف، تعجب بر انگيزاست و تجلي رحمت الهي در آن نيز قابل توجه است!
همانگونه كه كودك معصومي با ضعف خودن قوم و شفقت ديگران را به دست مي آورد و با گريه و شيون، يا با خواهش و التماس و يا با حالت غم انگيزش، به نحوي خواسته هايش را بر آورده ساخته و افرادي قوي و نيرومند را تحت فرمان خود در می آورد که با قدرت ناچهداف وش هرگز نمي توانست به يكي از هزاران خواسته هايش برسد. پس بايد گفت: ضعف و عجز آن کودک، شفقت و حمايت ديگران را بر مي انگيزد، حتي با اشارة انگگويد:
رمانان و سلاطين را مطيع خود مي گرداند.
اكنون، اگر چنين طفلي آن شفقت را انكار و حمايت را متهم کند و با غرور احمقانه بگويد: "من با قوت و نيروي خودم همة اين افراد را به تسخير خويش در آورده ام." بدون شك مستحق سيلي سختي خ مي گوود.
همچنين اگر انسان، رحمت خالقش را انكار کند و حكمتش را متهم سازد و با حالت نا سپاسي از نعمت، قارون وار بگويد: اِنَّمَٓا اُوت۪يتُهُ عَلٰى عِلْمٍ (القصص:٧٨): "من با علم و قدرتم آن سرت صرف ا بدست آوردم." بدون تردید خود را مستحق عذاب مي گرداند. اين منزلت و جايگاه داده شده به انسان و پيشرفت هاي بشري و كمالات
— 420 —
مدني، نتيجة ، زیرابرتري جويي، منفعت طلبي و قوة جدال و مناقشه او نيست، بلكه به خاطر ضعفش در اختيار او قرار گرفته است و با توجه به عجزش با او همکاری شده و به جهت فقرش به او احسان گرديده و به خ آبيارلش به او الهام شده و براي رفع احتياجش، اكرام گرديده است؛ ازين رو، سبب نيل انسان به آن سلطنت، هرگز توان و اقتدار علمي اش نيست، بلكه شفقت و رأفت رباني و رحمت و حكمای ظاه، اشيا را مسخرش گردانيده و به او عطا كرده است.
آري! انساني كه مغلوب حشراتي همچون گژدم بي چشم و مار بي پا است، قدرت و توانش هرگز نمي تواند از كرمی كوچك به نام کرم ابريشم، لأييد شريشمين به او بپوشاند و از حشره ای زهردار، خوراكي چون عسل به او بخوراند؛ در واقع همة اينها حاصل ضعف اوست؛ یعنی تسخير رباني و اكرام الهي در حق اوست.
اي انسان! وقتي حقيقت چنين است، غرور و خود خواهي را ترك كن! در درگاه واهش ه با زبان استمداد، به عجز و ضعفت اعتراف كن! و با زبان تضرع و دعا، فقر و نيازت را اعلان بدار و بنده بودنت را نشان ده و حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَك۪يلُ بگو و رشد کن!
مگو:"من چيزي نيستم، چه ان بر ادارم كه اين كائنات از طرف يگانه حاكم مطلق در تسخير من قرار گيرد و آنگاه در عوض، شكر و سپاس كلي از من خواسته شود؟!"
زيرا تو اگرچه از نفت معنس و صورت ظاهري ات در حكم هيچ هستي، اما از نقطه نظر مأموريت و منزلت خلقت، در حكم تماشاگر زيرک كائناتِ پر شكوه هستي و زبان گويا و رساي موجوداتِ پر از راز و حكمت به شمار مي آيي؛ و با فهم و دانش می توانی كتابِ اين عالم هستي را كجا و کنی و در حکم نظاره گر متفكر در بين اين مخلوقات تسبيح گوي هستی و به عنوان استاد كل و كار شناس محترم اين مصنوعات عبادت گزار، آفريده شده اي.
افت وظین! تو از نظر جسم نباتي و نفس حيواني ات، يك جزء كوچك، جزيي حقير و مخلوق فقير و حيوانی ضعيف و در امواج پر تلاطم موجودات حيرت انگيز، دست و پا زنان در حركت هستی، ام جوابحاظ انسانيت که با تربيت اسلامي تکامل يافته و با نور ايمان - که در برگيرندة نور محبت الهي است- منور گرديده است، يك سلطانی
— 421 —
و در عين جزيي بودنت، يك كلي؛ و در عين محدوديتت، عالمی وسیع؛ و در عين حقارت، مقام و جايگاهت بلند و دايالمحبورتت چنان وسيع است كه مي تواني ادعا كني: "پروردگار مهربانم دنيا را خانه و مسكنم قرار داد، ماه و خورشيد را چراغ اين خانه و بهار را هم دسته گل آن ساخت و تابستان را سفره نعمت و حيوانات عاند. تگزار و نباتات را زينت و زيور خانه ام ساخت!"
نتيجة سخن
اگر به وسوسه هاي نفس و شيطان گوش فرا دهي، به اسفل سافلين سقوط خواهي کرد، اما اگر به حق گوش فرا داده و قرآن را بشنوي، به اعلي عليين صعود خواهي كرد و احسن تقويم ك و آن خواهي شد.
نكتة پنجم:
انسان به عنوان يك مأمور و مهمان به اين دنيا فرستاده شده است و از استعداد ها و موهبت هاي بسيار مهمي برخوردار است و مطابق همان استعدادها، وظايف مهمي به او سپرده شده است و برا ماند.ه در راستاي همان اهداف و وظايف تلاش كند و کارش را به خوبي انجام دهد، ترغيب و ترهيب نيز گرديده است.
وظايف انسانيت و اصول و پايه هاي عبوديت را در جاي ديگر توضيح داده بوديم، در اينجا هم اجمالاً تذكتفا مدهيم تا رمز"احسن تقويم"فهميده شود:
انسان بعد از آمدن به اين دنيا بايد از دو جهت خدا را بندگي کند:
جهت اول:عبوديت و تفكر به صورت غيابي.
جهت دوم:عبوديت و مناجات به صورت خطابي ختیم..ي.
روش اول عبارتست از: تصديق ربوبيتي كه سلطه اش در كائنات آشكار است (اين تصديق بايد با اطاعت از قوانين تکويني صورت گيرد) و نظارت كردن بر كمالاران میبی های پروردگار با حيرت و تعظيم.
سپس پند و اندرز گرفتن از آثار و نقش و نگارهاي بديع اسماي قدسي الهي و پرداختن به نشر و تبليغ و اعلان آن بر يكديگر.
— 422 —
سپس جواهر و گوهرهاي اسماء رباني را كه هر كدام از آن ها در حكمِ يك خزانه معنویق نمون است - با ترازوي ادراک و بصيرت - وزن نموده و از صميم قلب قدرشناسي کردن و بهاي آن را پرداختن.
سپس مطالعه کردن صفحات موجودات و برگ هاي زمين و آسمان كه هركدام در حكم نامه ها (نوشته هاي) قلم قدرتند، و آنگاه با شگفتي و حيرت در موازمنديتفكر كردن.
و سر انجام، نگريستن به زيور موجودات و نگاه تحسين آميز به صنعت هاي لطيف و زيبايي که در آن ها وجود دارد و علاقه نشان دادن به معرفت و شناخت آفرينندة ذوالجمال شان و تلاش جهت صعود به درگو مهربع ذوالکمال و جلب توجه او به سوي خود.
روش دوم عبارتست از:
مقام حضور و خطاب كه از اثر به موثِّر نفوذ مي کند. او مي بيند كه صانعي جليل قصد دارد با نمايان ساختن معجزاتِ صنعتش، خود را معرفي كند.
نی دلاز با ايمان و معرفت پاسخ مي دهد و در مي يابد كه: پروردگاري مهربان مي خواهد با ميوه هاي شيرين و زيباي رحمتش، خود را محبوب سازد.
او نيز در مقابل، با محبت خالص و عبادت مخلصانه اش خود را محبوب او قرار مي دهد.
سواع تزهده مي كند كه: منعم كريمي او را غرق لذت ها و نعمت هاي مادي و معنوي اش ساخته است و به بهترين شکل مي پروراند.
او نيز در مقابل، با حالت و گفتار و كردارش و حتي اگر بتواند با تمام حواس و جوارحش شكر و حمدبه مروي او را به جا مي آورد.
سپس مي بيند كه يك جليل جميل، كبريا و كمال و جلال و جمالش را در آينه هاي اين موجودات ظاهر كرده و انظار دقت را به سوي آن ها جلب مي کند.
— 423 —
او نيز در مقابل، با گفتن "الله اكبر و سبحان الله" در كمال
اص و شگفتي و محبت، سر به سجده مي نهد و درك مي كند كه غني مطلقي با سخاوتي مطلق، ثروت و گنجينه هاي بي شمار و تمام نشدني خود را نشان مي دهد.
با اوز در مقابل، با تعظيم و ثنا و با كمال نيازمندي دست طلب دراز مي كند.
سپس پي مي برد كه آن فاطر ذو الجلال، سطح زمين را همچون نمايشگاهي ساخته که تمام صنايع نادر و عتيقه اش را در آنو بدوننمايش گذاشته است.
او نيز در مقابل، با گفتن "ماشاء الله" تحسين مي کند و با گفتن "بارك الله" قدرشناسي به جا می آورد و با گفتن "سبحان الله" شگفت زده مي شود و با گفتنده کرد اكبر" آفريدگارش را تعظيم مي کند.
سر انجام در مي يابد كه خداي يگانه مهر توحيد و نشان غير قابل تقليد و علامت منحصر به فردش را روي تمام موجودات نهاده و دلايل توحيد را روي آن ها ترسيم باورم و در آفاق و اطراف عالم، پرچم وحدانيت را بر افراشته و ربوبيتش را اعلام مي دارد.
او نيز، با تصديق و ايمان و توحيد و اذعان و شهادت و عبوديت با آن مواجه مي شود و پاسخ مي دهد.
ام عنانسان با اين نوع عبادات و تفكرات، انسانی راستین می شود و نشان مي دهد که در"احسن تقويم"است و به يمن و بركت ايمان، لیاقت به دوش گرفتن امانت و خلیفه روی زمین شدن را کسب می کند.
پس اي انسان غافلي كه درپس مشاقويمخلق شده اي و بر اثر سوء اختيار و بي پروايي (طغيان و سركشي) به طرف اسفل سافلين سقوط کرده ای! به سخنانم گوش فراده و به دو تابلوي نوشته شده در بخش دوم "گفتار هفدهم" بنگر! تا بداني من نيز مثل تو در رون جزیرفلت و اوج جواني، دنيا را زيبا و شيرين مي پنداشتم، اما لحظه اي كه شام پيري فرا رسيد و از مستي بادة جواني به هوش آمدم، ديدم آن رويِ دنيا كه متوجه آخرت نيست، چقدر زشت و آلوده است! درحالي که من آن را خوب و زيبا گمان مي كردم و آن روي دنيا كه مي کردنخرت بود چقدر خوب و زيبا است!
— 424 —
تابلوي اول، حقيقت دنياي اهل ضلالت را به تصوير مي كشد. من در گذشته با پردة غفلت، اما بدون اينكه مست و سرخوش شوم، دنيا(7O چنين ديده بودم. و تابلوي دوم، به دنياي ح مثالیهل هدايت و حضور اشاره مي كند. اين دو تابلو را به همان طرزي كه نگاشته شده است، رها كردم، كه بيشتر به شعر شباهت دارند اما شعر نيستند. (٭):- این دو تابلو، در گفتار هفدهم آمده اند.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّم در تاا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْ ل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى الذَّاتِ المُحَمَّدِيَّةِ، اللَّطيفَةِ الْأحَدِيَّةِ، شَمسِ سَمَاءِ الْمن را رِ، وَمَظْهَرِ الأنوَارِ، وَمَرْكَزِ مَدَارِ الْجَلَالِ، وَقُطْبِ فَلَكِ الْجَمالِ.
اَللّهمَّ بِسِرِّهِ لَدَيْكَ وَبِسَيرهِ إلَيْكَ آمِن خَوفِي وَأقِلْ عُثْرَتِي وَأذْهِبْ حُزْنِي وَ به شوي وَكُن لِي وَخُذْنِي إلَيْكَ مِنِّي وَارْزُقنِي الْفَنَاءَ عَنِّي وَلَا تَجْعَلنِي مَفتُونا بِنَفسِي مَحجُوبا بِحِسِّي وَاكْشِفْ لِي عَن كُلِّ سِرٍ مَكْتُومٍ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَ است. يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ.
وَارْحَمْنِي وَارْحَم رُفَقَائِي وَارْحَم أهْلَ الْإيمَانِ وَالْقُرآنِ. آمِينَ آمِينَ
يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَيَا أكْرَمَ الْأكْرَمِينَ.
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَغيير كْعَالَم۪ينَ
— 425 —
گفتار بيست و چهارم
اين گفتار عبارت است از: پنج شاخه، به شاخه چهارم دقت كن و بر شاخة پنجم بنشین و ميوه هايش را برچين!
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَللّٰهُ لَٓا آن اثر اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى
(طه:٨)
به پنج شاخه يك حقیقت از حقايق فراوان اين آية جليله اشاره مي كنيم.
شاخة اول
يك پادحيّر ب دواير حكومتش عناوين مختلف و در هريك از طبقات رعيتش نام ها و اوصاف جداگانه و در مقام هاي سلطنتش اسامی و علايم گوناگون دارد؛ مثلاً: در بخش عدالت و دادگستري به نام حاكم عادل و در بخش امور مدني به عنوان پادایل ایدر ارگان هاي نظامي به اسم فرمانده بزرگ و در دواير شرعي به نام خليفه ياد مي شود و بر همین اساس اسامی و عناوين ديگري نیز از اين قبيل دارد؛ پس يك پادشاه مي تواند در ارگان هاي سلطنت و در که رويطبقات حكومت، صاحب هزار اسم و عنوان باشد.
گويی آن حاكم در هر بخش از نهادهاي دولتش حضور دارد و توسط شخصيت معنوي و تلفن مخصوصش از جريانات آنجا آگاه است.ی داد،هر طبقه اي با قانون و نظام و نماينده اش مشهود و ناظر است، مي بيند و ديده مي شود و از پشت پرده هر مقامي را با حكمت و علم و قدرتش اداره مي كند.
به رغنوال، رب العالمين نیز كه سلطان ازل و ابد است در مراتب ربوبيتش منزلت و نام هاي مختلفی دارد، اما این نام ها نظاره گر يكديگرند.. و در دواير الوهيتش اسمها و علايم جداگانه ای دارد، اما این علایم در همديگرلَيْنَاهده می رسند.. و در عملکردهای بزرگش تجليات و جلوه هاي متفاوتی دارد، اما مشابه يكديگرند .. و در تصرفات قدرتش عنوان هاي متنوعی دارد، اما خبر از يكديگر می د مقصد و در تجليات صفاتش مظاهرِ مقدس جداگانه ای دارد، اما نشان دهندة همديگرند.. و در جلوه هاي
— 426 —
افعالش تصرفات گوناگونی دارد، اما مكمل يكديگرند و در صنعت هاي رنگارنگ و مصنوعات متنوشنهاد بيت پرشكوه رنگارنگی دارد، اما تماشا كنندة يكديگرند.
افزون بر این در هر عالمي از عوالم هستي و در هر طايفه اي از طوايف آن، يكي از عناوين و نامی از نام های نیکو تجلي مي كند و اين نام در آن دايره حاكم است و نام های ديگر در آنجا تابعند، بلكه دانسان آن قرار دارند.
و باز اين اسم در هر يك از طبقات مخلوقات - اعم از كوچك يا بزرگ، كم يا زياد، خاص يا عام- تجلي مخصوص و ربوبيت خاصي دارد؛ يعني در عين حالي كه اين اسم، عام است و بر هر چيز احاطه دارد، اما با قصد و اهميت فوق العاده اي به چيز واحدیت و خومي كند؛ به طوری که گويی اين اسم فقط مخصوص همان چيز است و بس!
و افزون بر اين، خالق ذوالجلال به هر چيز نزديك است، ضمن اينكه تقريباً هفتاد هزار پرده هاي نوراني دارد. تو می توانی این حقیقت را مقایسه کنی و به عنوان م پزشکیجاب های موجود در مراتب اسم خالق را از تجلی آن اسم در خودت - که جزیی ترین تجلی آن در مخلوقیت است- گرفته تا تجلی آن بر سراسر عالمیان که مرتبه کبرای خالقیت است در نظر بگیری ه فرشتی که چه پرده هایی وجود دارد؟ يعني تو مي تواني از در مخلوقيت به منتهاي تجلیات اسم خالق برسي، به شرط اینکه کل کاینات را پشت سر بگذاری که در نهایت، به دايرة صفات نزديک مي شوي.
و چون در پرده ها روزنه هایي برا انساناي يكديگر وجود دارد، و اسماء در همديگر ديده مي شوند و شئونات نظاره گر هم هستند و تمثلات وارد يكديگر مي شوند، و عناوين با همديگر آميخته اند و هر ظهور شبيه بگیرد؛است و در تصرفات، همكاري و در ربوبيّات، امداد و معاونت وجود دارد، پس هرگاه كسي كه پروردگار را در يكي از اسماء و عناوين و ربوبيت شناخت، نبايد ساير اسماء، عناوينجهنم ابيات و شئوناتش را انكار كند؛ و حتي اگر از جلوه هاي يك اسم به ساير اسماء منتقل نشود، بسیار ضرر کرده است.
مثلاً هرگاه اثر اسم قادر و خالق را ديد، ولی اسم عليم را نديد، در گمراهي غفلت و طبيعت سقوط مي كند؛ بنابراین بايد همواره به پيرا) را نشم بدوزد و"هو، هو الله"
— 427 —
را ببيند و بخواند. و از هر چيز قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ را بشنود و به آن گوش فرا دهد. و مدام زبانش"لا إله الا الله"بگويد و اعلان كند ادهاي ا اله الا هو برابر مي زند عالم."
بدين طريق قرآن مبين با آية مباركة اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى (طه: ٨) به حقايق مذکور اشاره مي كند.
اگر می خواهي اين حقيقت را از نزديك ببينخیره س درياي متلاطم و زمين متزلزل برو و سوال كن: چه مي گویيد؟ در جواب، حتماً فرياد "يا جليل! يا عزيز! يا جبار!" را از آن ها خواهی شنید.
سپس نزد نوزادان و حيوانات كوچكی که در زير دريکافی خ روي زمين زندگی می کنند و با كمال مرحمت و شفقت تربيت مي شوند، برو و از آن ها سوال كن: چه مي گوييد؟ بدون ترديد ترنم "يا جميل! يا جميل! يا رحيم! يا رحيم!" را از زبان شان خوی گردايد.
(٭):- روزي به گربه ها دقت كردم، غذا خوردند، بازي كردند و خوابيدند. به ذهنم آمد: چگونه به اين جانوران بي وظيفه "حيوانات مبارك" گفته مي شود؟ وقتي شب براي خوابيدن دراز كشيدوند تكم گربه اي آمد و به بالشم تكیه كرد و دهانش را به گوشم نزديك ساخت و به صورت بسيار صريح به گفتن "يا رحيم! يارحيم! يا رحيم!" پرداخت، گويي به نمايندگي از طرف تمام گربه ها ای کند و اهانتم را رد کرد.
به ذهنم رسيد که: آيا اين ذكر، مخصوص همين يك گربه است يا اينكه همه گربه ها را شامل مي شود؟ و فقط معترض ناحقي مثل من مي تواند آن را بشنود، يا اينكه هركس که دقت كند مي تواند ب متقن صبح هنگام به گربه هاي ديگر گوش فرا دادم، عين ذكر را با درجات متفاوتي تكرار مي كردند گرچه مثل قبلي صريح نبود. از آنجایی که در ابتدای هر هر شان اين ذكر تشخيص داده نمي شود، اما اندک اوندانر صداي هِر هِر شان تفكيك يا رحيم، يا رحيم، ممكن است. و آنگاه رفته رفته صداي هِر هرشان عيناً يا رحيم مي شود! و بدون اخراج حروف با فصاحت غمگينانه ذكر مي كنند، دهانشان را مي بندند و به زيببدیل مر: يا رحيم سر مي دهند. اين حادثه را برای كساني كه به ديدنم آمده بودند تعريف كردم، آنها نيز روي اين موضوع دقت كردند. باز گفتند: ذكر گربه ها را ما هم تا حدي مي شنويم. سپس این سوال به قلبم خطور نمود که: وجارواح ص اين اسم چه چیزی می تواند باشد و چرا گربه ها اين اسم را با لهجه انسان ورد مي كنند و با زبان حيوانات ذكر نمي كنند؟ يادم آمد که اين حيوانات همچون طفل خرد سالي لطيف و نازكند، و چنان با انسان ها همزيستي دارند كه دوست انسان محسوب مي شوندر را به شدّت محتاج شفقت و مهربانی اند. وقتي مورد لطف و نوازش قرار گرفتند با ترك اسباب - برخلاف سگ - به حمد و سپاس خداوند مي پردازند، و در عالم مخصوص شان رحمت آفريدگار رحيم خود را اعلان کرده، انسانهاي غافل را از خواب غفلت بيدار مي سازا مي شبا ندای يا رحيم به اسباب پرستان مي فهمانند که از چه كسي كمك و امداد بر مي آيد و از چه كسي بايد انتظار رحمت را داشت؟ - مولف.
— 428 —
از آسمان بشنو که چگونه نداي "يا جليل ذوالجمال" سر مي دهد. و به زمين گوش فراده که چگونه "يا جميل ذوالجلال" وَالحد. و به حيوانات دقت كن که چگونه "يا رحمن و يا رزاق" مي گويند! از بهار جويا شو! آنچه به گوشت مي رسد اسمای الهي است از قبيل: يا حنان! يا رحمان! يا رحيم! يا كريم! يا لطيف! يا عطوف! يا مصوّر! يا منوّر! يا زلتي ديا مزيّن!
و از انساني كه واقعاً انسان باشد، سوال كن و ببين که چگونه همة اسمای حسني را مي خواند، حتی اين اسماء بر پيشاني اش نوشته شده است و اگر ی و به دقت كني، مي تواني آن ها را بخوانی.
گویي كل هستي نغمه هاي ذكر بزرگي را مي سرايد که با در هم آميختن كوچك ترين نغمه با نغمه هاي بزرگ و بلند، لحن و لطافت مهيبي بر جاي مي ماند. موارد ديگر را خودت مقايسه كن!
اما انسان با آنكه مظهره جانياسمای حسني است، ولی تنوع این نام ها تا حدي سبب تنوع او گرديده است، چنانکه اين امر، به تنوع کائنات و اختلاف عبادت فرشتگان نيز انجامیده است؛ و نیز شريعت و آیين مختلف انبياد، و ه و روش هاي گوناگون اوليا، و مسلك و مشرب جداگانة اصفيا از همين جا ناشي مي شود.
مثلاً:در حضرت عيسي (ع.س.) تجلي اسم "قدير" نسبت به ساير اسماء غالبتر است و بر اهل عشق، اسماید و " و بر اهل تفكر، اسم "حكيم" حاكميت بيشتري دارد.
اگر شخصي هم امام، هم نظامي، هم منشي ديوان قضا و هم بازرس دواير دولتي باشد، در تمام ارگان هاي مذكور، وظيفه و کار و ارتباط و مسئوليت و رتبه و حقوقي دارد و همواره زمينة پينانکه ترقي برايش فراهم است و از جانب ديگر، رقبا و دشمناني هم دارد كه مي كوشند مانع موفقيت اش شوند؛ چنين شخصي با عناوين بسيار و مختلف در حضور پادشاه ديده مي شود و با عناوين گوناگون پادشاه را مي بيند و با زبان هاي زيادي از او كمك مي خواهد و ب کند.
ون ماندن از شر دشمنانش به صورت هاي مختلف از پادشاه استمداد مي جوید.
به همین ترتیب، انساني كه مظهر تجليات بسياري از اسما و مكلف به انجام وظايف زياو حتي و دشمنان زيادي دارد، بسياري از نام هاي پروردگار را در مناجات
— 429 —
و راز و نيازهايش ذكر مي كند. چنانکه مدار افتخار بشر و انسان حقيقي و كامل حضرت محمد (ص) در دعا و مناجات موسوم به "الجوشن الكبيراحدي دزار و يك اسم دعا مي كند و از آتش جهنم به خداوند پناه مي برد.
بر اساس همين نكته و راز است كه قرآن كريم در سورة
قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مَلِكِ النَّاسِ ٭ اِلٰهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرمی دهیوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ..
با سه عنوان به استعاذه (پناه جستن به خداوند) امر مي كند، و در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ با سه اسم استعانت (كمك خواستن) را .
بي دهد.
شاخة دوم
دو راز را بیان می کند که در برگيرنده كليد هاي اسرار زيادي است:
راز اول:
چرا اولیا با وصف اتفاق نظر در اصول ايمان، در مشاهدات و كشفيات شان به اختلاف مي افتند؟ چون احياناً كشفيات شان كه در درجة شهود قاي مي رد، خلاف واقع و مخالف حق در مي آيد؟!
و چرا اهل فكر و صاحبنظران، در افكار و نظريات شان حقيقت را به صورت متناقص و ضد همديگر مي ببينند و ا می جي دهند، با آنكه نزد هر كدام حقانيت آن با دلايل قاطعي به اثبات رسيده است؟
چرا يك حقيقت رنگ هاي زيادي به خود مي گيرد؟
راز دوم:
چرا انبيای گذشته عليهم السلام بر داده اركان ايمان مانند: حشر جسماني را در هاله ای از اجمال گذاشته و آن گونه كه در قرآن است با تفصيل بيان نكرده اند و در نتيجه پس از درگذشت آن ها بعضي از امت شان به انكار اين نوع اركان مجمل رويا آخرتد؟
چرا بعضي از اوليای حقيقي و عارف فقط در زمينة توحيد پيش رفتند و حتي به درجة حق اليقين رسيدند، اما بعضي از اركان ايمان در مشرب آنان بسيار نادر يا به صورت مجمل به چشم مي خورد و به همين خاطر بعد از مدت ها ن قلب شان اهمیت لازم را به اين قبيل اركان ايمان ندادند و حتي عده اي به بيراهه رفتند؟
— 430 —
وقتي براي رسيدن به كمال حقيقي لازم است که همة اركان ايمان رشد و گسترش یابد، پ قرار اهل حقيقت در بعضي اركان بسيار پيش رفتند و در بعضي ديگر عقب ماندند؟ حال آنكه امام المرسلين (ص) كه به مراتب والاي تمام اسمای حسني دست يافته است و سرور تمام انبياء است و قرآن حكيمي كه پيشواي نوراني همة كتاب هاي آسماني است، تمام اركان ايمان راي تصصورت واضح و روشن و با اسلوب جدی و مقصود به تفصیل بيان کرده اند؟
جواب:آري! در حقيقت، كمال حقيقي چنين است و حكمت اين اسرار از اين قرار است:
انسان با آنكه استعداد رسيدن به همة كمالات و دست يافتن به انوار همة اسمای، مستقرا دارد، باز هم حقيقت را از لابه لای هزاران پرده و برزخ مي جويد؛ چون اقتدارش جزیي، اختيارش جزئي، استعدادهايش مختلف و آرزوهایش متنوع است؛ از این رو هنگام کشف حقیقت و مشاهدة زد.
ده ها و برزخ ها به ميان مي آيد و در نتيجه بعضي از انسان ها نمي توانند از برزخ بگذرند. و چون توانمندي ها متفاوت است، لذا توانمندي برخی از آنان نمي تواند به كشف بعضي از اركان ايمان بینجامد.
و نيز تجليات اسماء با در نظر داشتن مظاهر و جلودارد کهایش رنگ هاي گوناگوني به خود مي گيرد و به اشكال مختلف در مي آيد، بعضاً شخصي كه مظهر يكي از اسماء قرار گرفته است، نمي تواند از تجلي كامل آن برخوردار باشد. افزون برآن، تجلي اسماء به اعتبار كليت و جزئيت و ظليّت ن کائنت، صور مختلفي پیدا می کند، لذا بعضي از استعدادها نمي توانند از جزئيت بگذرند و از سايه خارج شوند. و گاهی يك اسم بر حسب استعداد، غلبه حاصل مي كند و فقط حكم خودش را نافذ مي سازد و در اين استعداد، حكم او حكمران مي شوداهی نکذا اين يك راز ژرف و يك حكمت گسترده است. ما با ارائة مثالي پر راز و رمز و تا حدي توأم با حقيقت، اشاراتي به آن خواهيم کرد:
مثلاً، يك "گل" زيبا و داراي ناه ها،گار و يك "قطرة" برخوردار از حيات و عاشق ماه و يك "تراوش" با صفا و متوجه خورشيد را در نظر می گیریم و فرض مي كنيم كه هر كدام داراي شعور است و كمالی دارد و مشتاق آن كمال است.
— 431 —
اينن كار ز ضمن اشاره به بسياري از حقايق به سلوك نفس و عقل و قلب هم اشاره مي كند و مثالي است براي سه طبقة (٭):- در هر طبقه نيز سه طايفه وجود دارد. سه مثال فوق متوجه لایق فة هر طبقه و در مجموع متوجه نه طايفه است و فقط در خود سه طبقه خلاصه نمي شود. (مؤلف) اهل حقيقت كه عبارتند از:
اول:اهل فكر و اهل ولايت و اهل نبوت که اين اشیا به آن ها اشاره مي كند.
دوم:كساني كه به وسيلة ابزار جسن و تااز طريق حواس) راه رسيدن به كمال شان را پيموده و در مسیر حقيقت گام نهاده اند.
و آنایی كه با تزكية نفس و استعمال عقل، راه مجاهدت را در پيش گبَعْضُند و رهسپار حقيقت شده اند. و آناني كه با تصفية قلب و با ايمان و تسليم به سوي حقيقت شتافته اند..
سوم:آنانی كه انانيت و غرور را ترك نكرانده ايفتة آثار گشته اند و فقط با تكيه به استدلال شان به سوي حقيقت رفته اند.
و كساني كه با علم و حكمت و معرفت حقيقت را مي جويند و آنانی كه با ايمان و قرآن و فقر و عبوديّت، با سرعت به حقيقت مي رسند.
لذا اين سه چان پیرثيلاتي است كه به حكمت وجود اختلاف در سه طايفه اي كه استعدادهاي متفاوتي دارند، اشاره مي كند. پس مي كوشيم تا رمز و راز و حكمت گسترده موجود در ترقيات اين سه طبقه را با ارایه مثال و تحت عناوي مرتبه و "قطره" و "تراوش" بيان كنيم؛ مثلاً: خورشيد - با اجازه و دستور خالقش- سه شيوه مختلف تجلي و انعكاس و فيض رساني دارد:
يكي:بر گل ها.
ديگري:بر ماه و سيارات.
و ديگري:بر مواد درخشاني همچون شيشه و آب.
ک سرباول،سه شيوه دارد:
نخست:تجلي کلی و انعكاس عمومي كه عبارت است از: فيض افشاني آن بر همة گل ها.
— 432 —
دوم:تجلي خاص، كه عبارت است از: انعكاس ویژه با در نظر داشتن هر نو در هرن کلی.
سوم:تجلي جزیي، كه عبارت است از: نور افشاني به گونه ای که متناسب با شخصيت هر گل است.
در واقع اين مثال ما، بر نظريه اي استوار است كه مي گويد: رنگهاي زيباي گلها از انعكه وجودزش هفت رنگ خورشيد ناشي مي شود. طبق اين نظريه، گل ها نيز نوعي آينه خورشيد محسوب مي شوند.
دومين مورد:فيض و نوري است كه خورشيد به اذن فاطر حكيم به ماه و سيارات مي دهد.
و فی عبا از بهره مندی از اين فيض کلی و نور گسترده، از نوري كه در حكم سايه ای به نسبت روشني خورشيد است، استفادة كلي به عمل مي آورد و سپس دست به کار می شود و به شكل خصوصي، نورش را روي درياها و هوا و خاك درخشان بازتاب مي دهد و به شكل جزئي، قواد كرريا و ذرات خاك و هوا را از فيوضاتش مستفيد مي گرداند.
سومين مورد:خورشيد - به دستور الهي- هوا و سطح درياها را همچون آينه اي قرار می دهد و انعكاس صاف و كلي و بدون سايه اش را روي آن ها منعکس می سازد؛ سپس صورت جزیي و تمثال كوچكمِ قبوه حباب هاي دريا و قطرات آب و تراوشات هوا و ذرات بلورين برف مي سپارد.
بدين طريق خورشيد در سه جهت مذكور، هر گل و هر قطره ای را که در ممی کنداه قرار گرفته است و هر تراوش را به دو طريق از فيوضات خود مستفيد مي گرداند و به آن ها توجه مي كند:
طريق اول:افاضه ای است که به صورت اصلی، مستقيماً و بدون عبور از برزخ ه ایم: حجاب انجام می گیرد. اين طريق تمثیلی برای راه نبوت است.
طريق دوم:در اين راه، برزخ ها در ميان قرار مي گيرند، چون قابليت آينه ها و مظاهر و جلوه گاه ها به تجليات خورشيد رنگ مي د قبول ن راه، طريق ولايت را به صورت تمثيل بیان مي كند.
— 433 —
بنابراين در طريق نخست، "گل" و "قطره" و "تراوش" هر كدام مي توانند بگويند: "من آينة خورشيد سراسر عالم هستم." امااكَ نَه دوم نمي تواند چنين بگويد، بلكه مي گويد: "من آينه خورشيد خودم هستم." يا اينكه "من آينه خورشيدِ متجلي بر هم نوعانم هستم." زيرا او خورشيد را اینگونه مي شناسد و نمي تواند خورشيدي را كه نظاره گر كل هستي است ببيند، چونكه خانش بهاين شخص، یا خورشيد همنوعان و يا هم جنسانش در برزخي تنگ و تحت قيد و بند و به صورت محدود برايش پديدار مي گردد؛ لذا اين خورشيد مقيد نمي تواند آثار خورشيد مطلق نامقيد و بدون برزخ را داشته باشد.
يعني چنين خورشيدي نمي تواندِنْ خَمين را گرم و روشن كند و زندگي همه حيوانات و نباتات را به تحرك وادارد و سيارات را به گرد خود بچرخاند و آثار بزرگي از اين قبيل را با شهود قلبي برجاي بگذارد؛ هماار و حي كه از لابه لای قيد تنگ و برزخ محدود مشاهده کرده است.
حتي اگر اين سه چيز- كه فرض كرده بوديم شعور دارند- چنين آثار عجيبی را كه تحت قيد مشاهده مي كنن درختیورشيد بدهند، چنين اعطايي صرفاً به شیوة عقلي و ايمان و با پذيرفتن مطلق بودن آن مقيد مي تواند صورت گيرد.
پس "گل و قطره و تراوشي" كه ما آن ها را مثل انسان، عاقل فرض كرديم، اين احكام - يت و بهار بزرگ- را به خورشيدهايشان نسبت مي دهند، اما اين نسبت عقلي است نه شهودي، بلكه گاهی اوقات احكام ايماني شان با مشاهدات كونية آن ها تصادم مي كند و با مشكل مي توانند آن را با می آود.
پس ما هر سه نفر بايد وارد اين تمثيل شويم؛ تمثيلي كه آميخته با حقيقت است و در بعضي از گوشه هايش حقيقت به چشم مي خورد، اما تنگ استِغِ مَايش كامل حقيقت را ندارد.
ما هر سه نفر، خود را "گل و قطره و تراوش" فرض مي كنيم. چون شعوري كه در آن ها فرض كرده بوديم كفايت نمي كند، بنابراین، های دل خود را نيز با آن ها همراه مي سازيم؛ يعني بايد بفهميم همان گونه كه آن ها از خورشيد مادي خود فيض مي گيرند، ما نيز از خورشيد معنوي مان فيض مي بريم.
— 434 —
اکنون اي برادری كه دنيا را فراموش نمي كني و در ماديات غوطه ورمست؟
و نفست آلوده شده است! تو "گل" باش! زيرا استعداد تو به آن شباهت دارد؛ چون آن گل رنگي به خود مي گيرد كه بر گرفته از نور خورشيد است و تمثال خورشيد را با آن ق خوى: آميزد و با شكل و صورت زيبایي خود را مي آرايد.
اما اين فيلسوفِ درس خوانده در مدارس جديد و معتقد به اسباب كه شبيه "سعيد قديم" است، "قطرة" عاشق ماه باشد؛ ماهی كه سايه نوري را كه از خورشيد گرفته است به او (قطياً:دیم می کند و مردمك چشمش را با نور خود تلألؤ می بخشد و درخشان می سازد؛ اما باید در نظر داشت که اين قطره به وسيله اين نور، تنها ماه را مي بيند و نمي تو رحمة رشيد را ببيند و فقط ممكن است با ايمانش آن را مشاهده كند.
و بالاخره اين مرد فقيري كه هر چيز را مستقيماً از جانب خداوند مي داند، و اسباب را پرده تلقي مي كند، خود را "تراوش" فرض كند؛ تراوشيوَاُب ذات خود فقير است، چيزي ندارد كه با تكيه برآن مثل "گل" ببالد و رنگي ندارد كه با آن ديده شود و چيزهاي ديگر را نيز نمي شناسد تا به آن ها ر محكمهد؛ او صفاي خالصي دارد كه مستقيماً تمثال خورشيد را در آدمك چشمش نگهداري مي كند.
اكنون كه ما خود را به جاي اين سه چيز قرار داديم، باید به خود نگاه كنيم تا ببينيم چه داريم؟ و چه بايد بكنيم؟
لذا مي بينيم كه ذاتی كريم ما را مشمول لطف وبری میش ساخته است و ما را مي آرايد و تنوير و تربيت مي كند.
انسان، بندة احسان است و در طلب ذاتي است كه سزاوار پرستش و محبت باشد و مي خواهد او را ببيند. بنابراين تك تك ما به اندازة أسْرَادش با جاذبيت آن راه محبت را مي پيماييم و سلوك مي كنيم.
اي آنكه به "گل" شباهت داري! تو در راه سلوكت مي روي، اما مثل گل برو! رفتي و گام به گام پله هاي ترقي را پيمودي و سرانجام به مرتبة كليت رسيدي، انگار در جاي هم با نها قرار گرفتي!
حال آنكه گل، آيينة ستبري است، هفت رنگ نور در آن حلول مي كند و مي شكند و عكس خورشيد را پنهان مي سازد به طوری که تو هرگز به ديدن چهرة خورشيد
— 435 —
محبوبت موفق نمي شوي؛ زيرا رنگ هاي مقيد و خصائص آن، نور خورشيد را ازبِّحُ لاشي مي سازد و روي آن پرده مي افكند و نشان نمي دهد؛ در چنين حالتي نمي توانی از فراقی كه از ميان آمدن صورت و برزخ ها ناشي شده است، نجات يابي؛ فقط به روی زم مي تواني نجات پيدا كني و آن اينكه:
سرت را كه در محبت نفست غوطه ور است بالا بگیر، و نگاهت را که فريفته و بهره مند از نیکی های نفست اّٰهِ ح دار و متوجه چهرة خورشيد آسمان کن! سپس چهره ات را كه در طلب روزي سر به خاك افكنده است به سمت خورشيدِ بالا برگردان! چه که تو آيينه اين خورشيد هستي و وظيفه ات آيينه داري و اظهار تجلیات آن است. اما رزق و روزي تو از خزانه رحمت، يعنيرمان نه تو مي رسد، خواه بداني يا نداني!
آري! همان گونه كه يك گل، آيينة كوچك خورشيد است، اين خورشيد بزرگ نيز عبارت است از: آيينة قطره مانندي در دريادسی کهن كه پرتو متجلي اسم "نور" خداوند را بازتاب مي دهد. حال اي قلب انسان! از اينجا بدان که تو آيينه چه خورشيد بزرگي هستي!
بعد از به جا آوردن اين شرط، كمالت را خواهي يافت، اما نمي تواني خورشيد را آن گونه كه در نفس الامر است ببينيبرايش حقيقت را بي پرده درك كني؛ زيرا رنگ هاي صفاتت آن را رنگين مي سازد و دوربين ضخیمت صورتي دیگر به او می دهد و قابليت مقيدت او را تحت قيد در ض۪ٓىءُد.
و اكنون اي فيلسوف حكيمِ داخل شده در قطره! تو نيز با دوربين قطرة فكرت و توسط نردبان فلسفه تا سياره قمر ترقي کردی و به ماه رسيدي. ببين! ماه در ذات خود مكدر و تاريك است، نه روشنایي دارد و نه زا فرماپس تلاشت بيهوده و علمت بي فايده مصرف شد. به شرطي مي تواني از تاريكی هاي يأس و وحشت تنهایي و فشارهاي ارواح خبيثه نجات يابي كه:
شب طبيعت را ترك گفته و به خورشيد حقيقت رو آوري و با يقين باور دا به منشي كه انوار اين شب، سايه هاي نور خورشيد روز است. با عملي ساختن اين شرط كمالت را خواهي يافت. و به جاي مهتاب فقير و تاريك، خورشيد شكوهمند را خواهي يافت؛ اما تو نيز مثل دوست ديگرت نمي تواني خورشيد را صاف بافراد بلكه در پس پرده هايي كه عقل و فلسفه ات با آنها انس و الفت دارد و در پشت حجاب هايی
— 436 —
که توسط علم و حكمت ات بافته شده است و در لابه لای رنگي كه توان و قابليت تو به خورشيد داده است، خورشيد را خواهي ديد.
و اين دوست سوم كه به "تراوش" شبا پيمورد و فقير و بي رنگ است، توسط حرارت خورشيد به سرعت به بخار تبديل مي شود، انانيتش را ترك مي گويد، سوار بر بخار به فضا صعود مي كند و مادة كثيف داخلش با آتش عشق مي سوزد و توسط روشني به نور تبديل مي گردد واست، هاع برخاسته از تجليات آن روشنایي چنگ مي زند و به آن نزديك مي شود.
اي آنكه مانند تراوش هستي! وقتي مستقيماً وظيفة آيينه داري خورشيد را انجام مي دهي، در هر مرتبه اي كه هستی باش! تو مي تواني روزنه اي پيدا كني كه با عين اليقين، را زيبرشيد را به صورت صاف و روشن ببيني و در نسبت دادن آثار شگفت انگيز خورشيد به خود خورشيد رنج نمي كشي؛ چون مي تواني اوصاف شكوهمند و شايسته اش را بدون ترديد به او بدهي؛ وی، الفسوب ساختن آثاری شكوهمند به سلطنت ذاتي اش هيچ چيز نمي تواند دستت را بگيرد و تو را باز دارد. تنگي برزخ ها، قيد و بند قابليت ها و كوچك بودن آيينه ها نمي تواند تو را به حيرت بيندازد و بر خلاف حقيقت سوق بدهه حق وا تو به صورت صاف و خالص، مستقيماً به آن مي نگري، لذا در يافته اي آنچه كه در جلوه گاه ها مشاهده مي گردد و در آيينه ها ديده مي شود، خورشيد نيست، بلكه نوعي از تجليات و گونه ايزندگي زتاب هاي رنگين آن است. و اين بازتاب ها صرفاً علايم و عناوين آن به شمار مي آيد و نمي توانند همه آثار هيبتناك آن را نشان دهند.
لذا در اين
مرميخته با حقيقت، از سه طريق مختلف و جداگانه مي توان به سوي كمال رفت. پويندگان اين راه در مزاياي آن كمالات و در تفاصيل مرتبة شهود با هم فرق دارند، اما از لحتماً يجه و در اذعان حق و تصديق حقيقت، متفق هستند. چنانکه انساني كه اصلاً خورشيد را نديده است و فقط سايه هاي آن را در آيينة ماه مي بيند، قادر نيست روشنایي مهيب و مخصوص و جاذبيت بزرگ خورشيد را در عقلش بگنجاند، بلكه تسليم كساني مي شود كه آن. و كشده اند و از آن ها تقليد مي كند؛ همچنین كسي كه از طريق وراثت نبوت، به منزلت والاي اسمایي چون "قدير" و "محيي" نرسيده باشد، رستاخيز بزرگ و قيامت كبري را به صورت تقليدي قبول مي كند و مي گويد: "ی در ب
— 437 —
مسألهٔ عقلي نيست؛" زيرا حقيقت حشر و قيامت عبارت است از: مظهر تجلي اسم اعظم و مراتب والاي بعضي از اسما. كسي كه ديدش از رسيدن به آنداده و بازماند به ناچار بايد تقليد كند؛ اما هركه فكرش به آنجا راه يافت، حشر و قيامت را مثل پي در پي آمدن شب و روز، زمستان و تابستان آسان مي بيند و با اطمينان قلب قبول مي كند.
اينجاست كه قرآن كريم، حشر و قيامت را با كامل ترين تفصيل و در والا ترين فضايل ياد مي كند و پيامبر بزرگوار مان (ص) نيز كه از انوار اسم اعظم برخوردار است، به همان اهميت آن را بیان می کند.
اما پيغمبران قبلي عليهم السلام مسألهٔ حشر را به اجمال بيان کرده اند، نه با تفصيل و عظمت والا؛ چون حكمت ارشاد چنين تقفرينش كرد. به خاطر اینكه آن ها در حالت ابتدایي قرار داشتند و به همين جهت، برخي از اوليا پاره ای از اركان ايمان را در مرتبة والاي آن نديده اند و يا نتواسته اند نشان دهند.
و به همين سبب است كه در درجات عارفين بسيار تفاوت دز مردم از اين قبيل اسرار زيادي از اين حقيقت آشكار مي شود. از آنجایی که اين مثال تا حدي ما را با حقيقت آشنا مي سازد پس به آن اكتفا مي كنيم، زيرا حقيقت، بسيار گسترده و عميق است و بهتر است به اسرار و رموز بالاتر از حد و فراتر از توان خود وارد نشویم.
و با فة سوم
با توجه به اينكه بعضي از احاديث كه از علايم قيامت و رخدادهاي آخر زمان و فضيلت و ثواب بعضي از اعمال بحث مي كنند، اندكي پيچيده اند و فهم آن ها كمي دشوار استي پروااي از اهل علم كه فريفتة عقل خود هستند، اين قبيل احاديث را ضعيف شمرده و بعضي را در رديف "موضوعات" قرار داده اند و برخي از سست ایمان هايی كه به خود مغرورند، به انكار آن پرداختند.
ما قصد ندا حق ال تفصيل وارد مناقشه شويم، فقط "دوازده" اصل كلي را بيان مي كنيم كه فهم احاديث مورد بحث را آسان مي سازد.
— 438 —
اصل اول
همان مسأله اي است كه در سؤال و جواب پایان "گفتار بيستم" بيان شد، اینک اجمال آن بدين شرح است:
دين و براايش و يك امتحان است که ارواح عاليه را از ارواح سافله جدا مي سازد؛ لذا هنگام بحث از رخدادهايي که مردم در آينده مشاهده خواهند کرد، شيوه اي برمي گزيند كه نه كاملاً مجهول بماند و نه چنان واضح و بديه ترين که خواه ناخواه هركس را به تصديق وادارد؛ بلکه راه را فرا روي عقل مي گشايد و مجبورش نمي كند و قدرت اختيار و انتخابش را سلب نمي کند.
اگر يكي از علايم قيامت، به وضوح آشكار گردد و هركس مجبور به تصديق شود، آنگاه استعداد بي ارزخود را زغال با استعداد با ارزشي چون الماس برابر مي ماند و راز تكلیف و نتيجة امتحان ضايع مي گردد. به همين خاطر در بسياري از مسائل همچون مسألهٔ مهدي و سفياني، اختلافات زيادي بروز كرده ِيَاءِبه دليل كثرت اختلافات است که در روایات، احكام متضادي به چشم مي خورد.
اصل دوم
مسائل اسلامي طبقات و مراتبي دارند؛ يكي دليل قطعي نياز دارد، مانند مسائل عقايد، ديگري به ظن غالب اخن را ي كند، و برای آن يكي، مجرد تسليم و پذيرش و عدم انكار كافي است؛ لذا هر مسأله اي از مسایل فروع و يا رخدادهاي زماني كه از اصول ايمان به شمار نمي آيند، مقتضی دليل قطعي و اذعان يقيني نیستند، ب- يكجاليم و عدم انكار برایشان كافي است.
اصل سوم
در زمان صحابه بسياري از علمای بني اسرایيل و مسیحی به اسلام گرويدند و معلومات گذشته شان را نيز با ختن ايندند، در نتيجه، بعضي از معلومات گذشته و خلاف واقع آنان به اشتباه علوم اسلامي پنداشته شد.
— 439 —
اصل چهارم
بعضي از اقوال راويان احاديث و يا معاني لاي نااستنباط کرده اند، در متن حديث گنجانده شد و از آنجايي كه انسان خالي از خطا نيست، برخي از اقوال و يا برداشت های شان نادرست از آب در آمد و به ضعف حديث انجامید.کنیم. ل پنجم
با در نظر داشتن وجود محدَّثين، يعني الهام شدگان در امت، بعضي از معاني الهام شده به اولياء و اهل كشف كه محدِّثين محدّثون هستند، به عنوان حديث تلقي شده است؛ حال آنكه گامي كننام اوليا به سبب برخي از عوارض مي تواند اشتباه باشد، پس امكان دارد در اين نوع روايات، مطالبي برخلاف حقيقت بروز كند.
اصل ششم
بعضي از حكايات در بين مردم شهرت پيدا مي كند و ضرب المال قد شود، در اين صورت معني حقيقي آن در نظر گرفته نمي شود، بلكه هدف و مقصدي كه ضرب المثل به خاطر آن به كار برده شده است مورد توجه قرار مي گيرد؛ از اين رو در برخي از احاديث، مقوله ها و حكاياتي كه بين مردم رواج داشتدر هر به صورت كنایي يا تمثيل به چشم مي خورد كه جنبه توجيهي و ارشادي دارد؛ لذا در اين نوع مسائل اگر عيب و نقصي در معني حقيقي باشد، به عرف و عادات مردم و به تعارف و اصطلاحات آنان بر مي گردد.
اصل هفتم
هستند بسياري از تشبيهات و تمثيلاتي كه ن هستنر زمان و يا با انتقال آن از دست علم به دست جهل، حقايق مادي تلقي مي شوند و با اين تلقي، مردم در اشتباه مي افتند؛ مثلاً: دو فرشتة موسوم به "ثور و حوت" (گاو و ويران در عالم مثال، صورت ثور و حوت را دارند. وظيفة اين دو فرشتة الهي نظارت بر حيوانات خشکی و دریا است، اما به اشتباه گاو بسيار بزرگ و ماهي بسيار تنومند گمان شده اند و زمينة اعتراض بر حديث را فراهم ساخته ا خادم 40
و به طور مثال: روزي صدایي در مجلس رسول الله (ص) شنيده شد، آنحضرت فرمودند:
"اين صداي سنگي است كه از هفتاد سال بدينسو می غلتد و در اين لحظه به قعر جهنم افتاد."
كسي كه اين حديث را بشنود و از حقيقت امر آگاه نباشد آن را انكار مي بینیمما قطعاً ثابت است كه پس از مدت كوتاهي شخصي آمد و به پيامبر اكرم (ص) گفت: چند لحظه پيش فلان منافق مشهور مُرد. رسول اكرم (ص) با بلاغت فوق العاده اش بيان فرمودند: آن منافقِ هفتاد ساله به مثابة سنگي از سنگ هاي جهنم تمص۪يدِۙ در تنزل و تباهی است و به اسفل السافلين و به كفر سقوط مي كند. پروردگار سبحان در زمان مرگ آن منافق، آن صدا را نواخت و علامت مرگش قرار داد.
ا در بشتم
خداوند حكيم و عليم در اين دار امتحان و ميدان آزمايش، بسياري از امور مهم را در لابه لای بسياري از امور دیگر، پنهان مي گذارد. اين پنهان نگهداشتن حكمت هاي بي شمار و مصلحت هاي فراوانيدستورش بردارد.
به عنوان مثال: "ليلة قدر" را در ماه مبارك رمضان، و ساعت "اجابت دعا" را در روز جمعه، و "اوليای صالح" را در بين انسانها، و "اجل" را در عمر، و "وقوع قيامت" را در عمر دنيا پنهان کرده است؛ زيرا اگر اجل انسان، معلوم و معين باشد، َ خَوْسان بيچاره نصف عمرش را در غفلت كامل به سر می برد و نصف ديگرش را مثل شخصي كه گام به گام به سوي جوخة اعدام برده شود در ترس و وحشت سپري مي كند.
حال آنكه حفظ توازن مطلوب بين دنيا و آخرت و مصلحت معلّق بودن قلب انسان بين خوف و رجاء مقتضتفصیل که در هر دقيقه اي كه سپري مي شود، امكان مرگ و يا استمرار زندگي موجود باشد. در اين حالت، بيست سال عمر مبهم بر هزار سال عمر معلوم ترجيح دارد.
ر ببریبرپا شدن قيامت، در حقيقت، اجل اين دنيا است؛ دنيایي كه به منزلة انسان بزرگ به شمار مي رود، اگر وقتش معين مي بود، انسان هاي سده های اولی و میانه
— 441 —
زندگی شان را در خواب غفلت سپري مي كردند و مردمان سده های اخیر نیز زندگی دمت و در رعب و وحشت می گذراندند؛ چون همان گونه كه انسان در زندگي شخصي و روز مره اش با خانه و شهرش ارتباط دارد، در زندگي اجتماعي و انساني اش نيز با شهر بزرگش، يعني كره زمين و دنيا در ارتباطت براي در قرآن كريم آمده است اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ (قمر: ١) : "قيامت نزديك است." گذشت هزار و اندي سال با اين مطلب تناقض ندارد، چونكه قيامت اجل دنيا است. هزار سال يا دو هزار سال از عمر دنيا مانند يك روز و دو روز يا يك دقيقه و دوهیم دی يك سال از عمر انسان است. و نبايد فراموش کرد كه روز قيامت فقط اجل انسان نيست كه دوري و نزديكي اش با عمر انسان مقايسه شود، بلكه اجل آسمان ه مثلاًين و كل هستي نیز هست.
اينجاست كه پروردگار حكيم و عليم موعد برپا شدن قيامت را در رديف غیب های پنجگانه قرار داده و در علمش پنهان نگهداشته است؛ به همين خاطر مردمان هر عصر از وقوع قيامت مي ترسيدند، حتي ترس اصحاب كرام - رضوان الله علال آنکمعين - از قيامت، نسبت به همه بيشتر بود، باآنكه در "خير القرون" مي زيستند كه قرن سعادت و روشني حقايق بود؛ حتي عده اي از آنان از تحقق علايم قيامت سخن گفته اند!
كساني كه از حقيقت و حكمت مخفي بودن روز قيامت غافرفتن خلمانه مي گويند: "اصحاب كرام رضوان الله عليهم اجمعين كه تفصيلات و جزئيات آخرت را فرا گرفته و داراي قلبي بيدار و نظري برنده بودند چگونه حقيقتي را كه قرار بود هزار و چهار صد سال بعد رخ دهد، در عصر خود نزديك گمان مي كردند؟! گویا فكرشانبَى رَال از حقيقت دور مانده است؟!"
جواب:اصحاب كرام بيش از همه به آخرت مي انديشيدند، به فاني بودن دنيا يقين كامل داشته و بيش از ديگران از حكمت الهيِ در پوشيده بودن و در خامت آگاه بودند، كه آن هم به فيض و بركت صحبت نبوت بود. لذا همواره در انتظار فرا رسيدن اجل بسر مي بردند، همانند كسي كه منتظر اجل شخصي اش باشد؛ ازين رو با جديت تمام . و نیباداني آخرت مي كوشيدند.
— 442 —
رسول اكرم (ص) همواره تكرار مي كردند: "... منتظر قيامت باشيد!" اين فرمايش شان سرچشمه گرفته از همين حكمت مبهم و پوشيده بودن وقت قيامت است و يك ارشاد نبوي است، نه تعيين وقت قيامت توسط وحي؛ پس نمی توانلی وحدرموده رسول اکرم را دور از حقيقت پنداشت، زيرا حكمت چيزي با علت آن فرق دارد. لذا اين نوع بيانات پيامبر بزرگوار (ص) از حكمت ابهام سرچشمه می گیرد.
و بر اساس همين حكمت، از مدت ها قبل - حتي از زمان تابعين- مردم منتظر ظهور مهديحْمٰنِل سفياني بودند و آرزوي پيوستن به آنان را داشتند، حتي برخي از اوليا از سپري شدن وقت ظهور شان سخن گفتند!
پس حكمت الهي مقتضی است كه وقت ظهور اينان نامعلوم باشد، مثل نامع کنندهدن وقت وقوع قيامت؛ زيرا هر عصر و زمان نيازمند "معني" مهدي است كه عامل تقويت نيروي معنوي و نجات از يأس به شمار مي آيد. پس هر عصر مي بايد سهمي از اين معني داشته این مو براي جلوگيري از غفلت، مهارگسيختگي، بي پروایي و به بيراهه رفتن نفس، در هر عصر و زمان، ترس و كناره گيري از افراد شروری لازم است كه در راثیر مانات نفاق و الحاد قرار مي گيرند. پس اگر وقت ظهور مهدي و دجال و امثال آنان معين مي بود، مصلحت ارشاد و تبليغ از بين مي رفت.
اما راز اختلاف در روايات وارده در حق آنان اين است:
مفسّران اين احاديث، برداشت ها و آِ وَصَصي شان را با متن حديث درهم آميختند، چنانكه حسب تصور خودشان محل وقوع وقايع مهدي و حوادث دجال را در اطراف شام و بصره و كوفه تفسير کرده اند؛ چون در آن وقت اين شهاز چنی اطراف مركز خلافت (مدينه و شام) قرار داشتند.
و يا اينكه اين مفسران، آثار عظيمي را كه نمايانگر شخصيت معنوي اين افراد است و يا اينكه جماعت و پيروان شان آن را از خود برجاي مي گذارند، از خود مچنین خاص تصور کرده و به گونه اي تفسير كرده اند كه گويا اين اشخاص به شكل خارق العاده اي ظهور خواهند كرد و همه مردم آنان را خواهند شناخت! حال آنكه گفته بچنین قاين دنيا ميدان آزمون و امتحان است و خداوند متعال هنگامی که انسان را مي آزمايد، اختيار را از او سلب نمي كند، بلكه در را فرا روي عقلش مي گشايد، لذا هنگام ظهور اين اشخاص
— 443 —
-يعني مهدي و دجال- بسياري از مردم آنان هم در شناسند، حتي خود دجال نيز در آغاز كار، دجال بودنش را نمي داند و فقط كسي آنان را مي شناسد كه با نور ريزبين ايمان بسويشان بنگرد.
در خصوص دجالي كه يكبیّت الايم قيامت است، پيامبر اكرم (ص) فرمودند: "روز اولش به اندازه يك سال، روز دومش به اندازه يك ماه، روز سومش به اندازه يك هفته و روز چهارمش مثل روزهاي ديگر شما است، هنگام ظهور او كل دت و یکايش را مي شنود، و در مدت چهل روز، دنيا را مي گردد."
افراد بي انصاف اين روايات را محال دانسته و منكر آن شده اند. حاش لله!، حقيقت امر- و الله اعلم- به شرح زیر است:
حديث شريف به ظهور شخصي از شمال اشاره دارد جايي كه پر ازدحام ترين منطقة های ب شمار مي آيد، اين شخص، جريان بزرگ اندیشة کفر آمیز را که ساخته و پرداختة طبيعت پرستان است، رهبري مي كند و به الحاد و انكار اُلوهيّت فرا مي خواند. معني حديث که به ظهور اين شخص از سمت شمال دنيا اشاره مي كِّ الْ ضمن، رمزي حكيمانه در بر دارد كه بدين قرار است:
در مناطق نزديك به قطب شمال، يك سال، يك شبانه روز است، چون شش ماه از سال شب و شش ماه ديگر روز است. جملة "روز اول دجال به اندازه يك سال استوردن گهور دجال از مناطق نزديك به قطب شمال اشاره مي كند. و هدف از جمله "روز دوم آن به اندازة يك ماه است" اين است كه ما وقتي هر اندازه از قطب شمال به سمت مناطق خود پيش مي رویم، می بينيم كه بعضاً يك روز، يك ماه كامل طول مي كشد، چون در تابستان، خورن و فر مدت يكماه غروب نمي كند. بنابراين این حدیث اشاره است به ظهور دجال از شمال و تجاوز آن به سوي عالم تمدن که اين اشاره از نسبت دادن روز به دجال به دست مي آيد. به همین ترتیيگانگيچقدر از شمال به طرف جنوب برویم مي بينيم كه خورشيد به مدت يك هفته غروب نمي كند، تا اينكه رفته رفته بين طلوع و غروب سه ساعت بیشتر فرق نمي ماند. من در دوران اسارتم در روسيه در چنين جاير حالت، در نزديكيهاي ما در طول يك هفته، خورشيد غروب نمي كرد به طوری که مردم براي تماشا به آنجا مي رفتند.
— 444 —
اما رسيدن صداي دجال به اطراف عالمعني و ش چهل روزه آن را، اختراعاتي چون: راديو و مخابره، قطار و هواپيما حل كرده است، منكرين ملحدي كه در گذشته اين دو مسئله را انكار مي كردند و محال مي دانستندی وجودز دیگر آن را يك چيز عادي مي دانند.
اما در مورد يأجوج و مأجوج و سدي كه از علايم قيامت به شمار مي آيد، مطالبی در رسالة ديگري به تفصيل نوشته ام، خوانندگان عزيز را به آن حواله داده و در اينجا به اختصار مي گويم:
ام نقا گونه که در گذشته، مغولان و مانچورها جوامع بشريت را زير و زبر کردند و سبب ساخته شدن ديوار چين شدند، از روايات چنين بر مي آيد كه با نزدیک شدن قيامت، تمدن جديد نيز فرو مي پاشد و زير پاي افكااري ازانه و آنارشيستي شان درهم مي شكند.
بعضي از ملحدين مي گويند:
اقوامي كه اینگونه كارهاي عجيب و غريب را انجام داده اند و انجام مي دهند، كجا هستند؟
جواب:آفاتي چون ملخ درود و آل معين، منطقة معيني را فرا مي گيرد و با تغيير فصل به كلي ناپديد مي شود، اما خواص آن ها كه منطقه را ويران ساخته بود، در بعضي از افراد محدود دسته هاي ملخ سر بر مي آورد و شروع به فساد مي كند، يعني حقيقت جدوازدهها پنهان مي شود و از بين نمي رود و در موسم معين از نو ظهور مي كند.
به همین شكل، اقوامي كه زماني در دنيا دست به هرج و مرج زده بودند، با فرا رسيدن وقت معين، به اذن و اراده الهي سر بر مي آورند و بار ديگر تمدن بشر را آن را مي سازند؛ اما محرك و برانگيزانندة آنان به گونة ديگري خواهد بود.
لا يعلم الغيب الا الله.
— 445 —
اصل نهم
نتايج بخشي از مسائل ايماني متوجه اموري است كه به اين عالم تنگ و محدود تعلق مي گيرد و برخي ديگر متوجه عالم ماه ها پهناور آخرت است.
از آنجايي كه بعضي از احاديث وارده در خصوص ثواب و فضايل اعمال را رسول اكرم (ص) به قصد ترغيب و ترهيب با روشي خاص و اسلوب بلاغي بیان کرده است، بعضي از افراد بده و تو كوته نظر آن را مبالغه پنداشته اند! حال آنكه همة آن ها عين حق و محض حقيقت است و هيچ گونه مبالغه و زياده گویي در آن ها وجود ندارد.
مثلاً، آنچه كه بيش از همه ذهن اين بي انصافان را مي خراشد، ايَا عِل است:
"لَوْ كَانَت الدنيا تَعْدلُ عِنْدَ الله جَنَاحَ بَعُوضَةٍ مَا شَرِبَ الكافِرُ مِنْها جرعةَ ماءٍ":أو كما قال، "اگر دنيا در نزد خداوند به اندازه بال مگسي ارزش مي داشت، مهٔ اك جرعه آب آن را هم نمي نوشيدند." حقيقت امر چنين است:
كلمه "عندالله" تعبیری از عالم باقي است. نور برتافته از عالم باقي و لو به اندازة بال مگس هم باشد، به خاطر ابدي بودنش بر نور مؤقت سراسر زمين مزيت ّسَالَي دارد؛ يعني اين حديث، دنياي بزرگ را با بال مگس مقايسه نمي كند، بلكه دنياي خصوصي جا گرفته در عمر كوتاه هر شخص را با نور دايمي فيض و احسان الهي مقايسه مي كند، گرچه اين نور اخروي به انو بي گال مگس هم باشد.
و نيز دنيا دو چهره، بلكه سه چهره دارد:
نخست:چهره ای است که آيينة بازتاب دهندة تجليات اسمای الهي است.
دوم:چهره اي كه به آخرت نگاه مي كنبی نهاي مزرعة آخرت است.
سوم:چهره اي كه به فنا و نيستي نگاه مي كند؛ این چهرة اخير نزد خداوند ارزش ندارد و به دنياي گمراهان معروف است.
ازين رو دنیاي بزرگي كه آيينه اسماء حسني و نامه هاي صمداني و مزرعة آخرت است، دنياي مذمت شده در حديث مذكوأمر و .
— 446 —
دنيایي كه ضد آخرت سرمنشأ همة گناهان و منبع بلاها و گرفتاري ها است، دنياي دنيا پرستان است كه به ذره اي از عالم ابدي آخرت که به اهل ايمان دادروردگااست نمي ارزد. پس اين حقيقت والا و واقعي كجا و فكر و بينش اهل الحاد كجا؟!
مثالي ديگر:يكي از مواردي كه ملحدين آن را مبالغه و حتي محال پنداشته اند، عبارت است از: احاديث وارده در بيان ثواب اعمال وم افزو بعضي از سوره هاي قرآن كريم؛ مثلاً: روايت شده است: "سورة "فاتحه" ثواب كل قرآن را دارد، و سورة "اخلاص" معادل ثلث قرآن، و سورة "زلزال" و سورة "كافرون" معادل ربع قرآن است، و سورة "يس" ثواب ده تلاوت قرآن را دارد."
افراد بي انصاف هی الهقت مي گويند: چنين چيزي محال است! سورة "يس" چگونه مي تواند حايز اين همه فضيلت باشد حال آنكه سوره هاي با فضيلت تري نیز وجود دارند؟
حقيقت اين روايات این است: هر حرفي از حروف قرآن كريم ثوابي دارد و يك نياحساس ، اما به فضل و كرم الهي ثواب اين حروف افزايش مي يابد و گاه به ده نيكي و احياناً هفتاد و در مواردي به هفتصد (مثل حروف آية الكرسي) و در مواردي به يكهزار و پانصد (مثل حروف سورة اخلاص) و گاهي به ده هزار (مثل تلاوت آيات در اوقات پرفضيلت و در شب نود در بان) و بعضاً به سي هزار نيكي (مثل آيات تلاوت شده در شب قدر) می رسد و اين نيكي ها مثل افزايش بذر خشخاش افزايش مي يابد، از آية كريمة خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ (القدر:٣) مي توان فهميد كه در شب قدر ثوآسمان حرف بالغ بر سي هزار مي شود.
بدين لحاظ، قرآن كريم با وجود اين افزايش ثوابش، هرگز قابل مقايسه و موازنه نيست، فقط با اصل ثواب بعضي از سوره ها امكان مقايسه وجبي اورد.
اين مطلب را با مثالي توضيح مي دهيم:
فرض كنيم در مزرعه اي هزار تخم جواري كشت شده است که اگر بعضي از اين تخم ها هفت خوشه بروياند و در هر خوشه صد تخم جواري باشد، در اين صورت فقط يك ته آن مدل دو سوم تمام بذرهاي مزرعه می شود.
— 447 —
و اگر فرض كنيم يكي از اين تخم هاي كشت شده، ده خوشه بدهد و در هر خوشه دو صد تخم باشد، آن وقت فقط يك تخم به دو برابر تخم هاي اصلي كشت شده مي رسد. به همیقرار گب خودت مقايسه كن!
اكنون قرآن كريم را به عنوان يك مزرعة آسماني نوراني و مقدس تصور مي كنيم که هر حرف آن با ثواب اصلي اش به منزلة يك بذر است- خوشه هايش در نظر گرفته نمي شود- مي كنن توجه به مثال مذكور، مي توان به فضيلت سوره های مذکور در احاديث پي برد.
مثلاً:قرآن كريم سيصد هزار و ششصد و بيست حرف دارد و سورة "اخلاص" همراه با بسم الله شیر می ه حرف در بر دارد و شصت و نُه حرف را که در سه ضرب کنیم حاصل آن دو صد و هفت حرف می شود؛ يعني حسنات هر حرف سورة اخلاص تقريباً به هزار و پانصد مي رسد. همچنین وقتي حروف سورة "يس" حساب شود و با مجموعه حروف قرآن كريم مقايسه گنظافت ده برابر شدن ثوابش مد نظر باشد در مي يابيم كه هر حرف آن، نزديك به پانصد نيكي به همراه دارد.
اگر در مورد فضايل سوره هاي ديگر نيز از اين مقايسه كار بگيري، به لطافت، زيبایي، حقيقت، و مبالغه آميز نبودن احادي الْقُواهي برد.
اصل دهم
از بين انسان ها هستند افرادي كه از اعمال و افعال خارق العاده اي برخوردارند، به طوريكه در اكثر گونه های مخلوقات نيز چنين افرادي وجود دارند؛ اگر يكي از اين افراد، افتخاراتي كسب كند ماية عزت و مباهات همو ناقصش خواهد شد، ورنه ماية فلاكت و بدبختي مي شود؛ چنين افرادي مانند يك شخصيت معنوي هستند و ديگران مي كوشند تا از آنان تقليد كنند و به ایشان برسند و شايد عده اي هم موفق شوند؛ پس از نظر منطق، اين يك قضيه "ممكنه" است؛ چون امكان دارد نی می د خارق العاده به طور مخفي و مطلق در هرجا وجود داشته باشد، او با اين كارش به يك شخصيت كلي در مي آيد؛ يعني ممكن است هر عملي چنين نتيجه اي در بر داشته باشد.
با توجه به اين جمله، به معني اين حديث دقت كن: "هركس در فلان وقت دو ركعت نماز بخواند، ثواب يك حج برايش مي رسد" يعني در بعضي اوقات دو ركعت
— 448 —
نماز برابر است با يك حج جابجايك حقيقت ثابت و مسلم است. به طور كلی هر دو ركعت نماز مي تواند اين معني را داشته باشد، اما وقوع بالفعل اين روايات، دايمي و كلي نيست! زيرا قبول و اجابت آن، شرايط معيني دارد. با این توصیف، صفت كليت و داركان اين روايات منتفي گرديد، پس بالفعل اين يك قضيه يا موقت مطلق است و يا ممكن و كلي است. و كليت اين نوع احاديث از امكان اعتباري ناشي مي شود، مثل اينكه غيبت كردن مانن در دراست؛ يعني يك شخص با غيبت كردن به يك سم كشنده و قاتل تبديل مي شود، همچنانکه سخن نيكو صدقه است و ثواب آزاد كردن غلام را دارد.
حكمت تعبير اين احاديث با چنين الفاظي عبارت است از:
نشان دادن وقوع اين صفت معنوي كامل در هرجا و عم از ت واقعي و مطلق به منظور ترغيب و ترهيب بيشتر، تا اشتياق و علاقه به نيكي و تنفر و انزجار از بدي را تحريك كند.
افزون برآن، رخدادهاي عالم ابدي با َّلْنَ اين عالم مقايسه نمي شود، چون بزرگ ترين چيز اينجا با كوچك ترين چيز آنجا قابل مقايسه نيست؛ پس ثواب اعمال به آن عالم ابدي مربوط است، نگاه دنيوي ما تنگ است و گنجايش آن را ندارد، نمي توانيم آن را در انبارحدود خود بگنجانيم.
رواياتي وجود دارد كه بيش از هر چیز دیگر توجه افراد بي انصاف و بي دقت را جلب کرده است؛ مثل این حدیث:"مَنْ قَرأ هذا أعطي له مِثْل ثَوَابِ مُوسى وَ هَارُونم عقلسي كه اين دعا را بخواند ثوابي همچون ثواب حضرت موسي و هارون عليهما السلام به او داده خواهد شد" منظور اين دعا است:
الحَمْدُ لله رَبِّ السَموَاتِ وَ رَبِّ الارْضِ رَبّ العَالَمِينَ وَلبه الكعَظَمَةُفِي السَّموَاتِ وَالاَرْضِ وَهُوَ العَزِيزُ الحَكِيم. وَ لَهُ المُلْكُ رَبّ السموات وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم.
حقيقت اين قبيل احاديث عبارت است از اینکه:
ما از درك ميزان ثوابي كه حضرت موسي و هارون دارد،االسلام بدان نايل مي گردند، عاجز هستيم و فقط با ديد تنگ و فكر كوتاه دنيوي خود اندازه اي را برايش تصور مي كنيم و به آن پي مي بريم؛ لذا امکان دارد حقيقت ثوابي كه پروردگار رحيم در سراي ابدي(ص) برده بي نهايت عاجزش در عوض خواندن آن ورد عطا مي كند، همانند ثواب
— 449 —
دو پيامبر بزرگواري باشد كه ما با عقل كوتاه- فقط در محدوده علم و حدس خود- تصور کرده بوديم.
سه طاييك روستایي ساده پادشاه را نديده است، شكوه و عظمت سلطنت را نمي داند، در نظر محدود و فكر تنگ او، پادشاه مثل خان روستا و يا كمي بزرگ تر از اوست. حتي در مجاورت ما- در شرق انان بزرروستایيان ساده اي هستند كه مي گويند: پادشاه در كنار اجاق و ديگدان مي نشيند و خودش آشپزي مي كند! يعني بالاترين ذهنيتي كه از عظمت پادشاه دارند، از مقام يك سروان بالاتر نيست! حال اگر به يكي از اينان گفته شود: اگای بلنكار را برايم انجام دهي، مقام پادشاهي به تو خواهم داد؛ يعني درجه سرواني به تو مي دهم. اين سخني است درست و بجا، چون برداشتي كه او از عظمت پادشاه در ف، بيا ود خود دارد، بيش از عظمت يك سروان نيست.
بدين طريق ما نيز مثل اين روستایي نمي توانيم حقيقت ثواب اعمالي را كه مربوط به آخرت است با فكر كوتاه و ديد دنيوي خود درك كنيم، چون حديث مذكور ثواب حقشما اسرت موسي و هارون عليهما السلام را كه براي ما مجهول است، با ثواب بندة ذاكري كه ورد مذكور را مي خواند مقايسه نمي كند، زيرا قانون تشبيه عبارت است از: قياس مجهول بر مع و فراعني درك حكم مجهول از حكم معلوم. پس موازنة انجام شده، ثواب حضرت موسي و هارون را كه به زعم و خيال ما براي ما معلوم است، با ثواب حقيقي بندهٔ ذاكر كه نزد ما مجهول است، مقايسه کرده است.
و نيز تصوير انعكاس يافته خورشيد بر سطح دريا و فرمانه آب هر دو يكي است، لذا ثوابي كه بر روح صاف و آيينه مانند حضرت موسي و هارون عليهما السلام انعكاس مي يابد از نظر ماهيت، عين ثوابي است كه بر روح قطره مانند بندة ذاكر انعكاس يافته است.
ن را عنظر ماهيت و كميت، هر دو يكي هستند، اما كيفيت شان فرق مي كند و به قابليت بستگي دارد.
و نیز در مواردي فقط يك ذكر و تسبيح، يا فقط تلاوت يك آيه چنان دري از رحمت و سعادت مي گشايد كه با شصت سال عمر گشوده نمي شود، يعني در بعضي حمة گل ك آيه به اندازه كل قرآن فايده مي دهد.
— 450 —
و نیز فيوضات الهي ای كه با تلاوت يك آيه بر رسول اكرم (ص) تجلي يافته است، مي تواند برابر مجمورسول ااتی باشد كه بر پيغمبر ديگر تجلي كرده است؛ چون آن حضرت (ص) تجليگاه اسم اعظم است.
خلاف حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود: يك بندهٔ ذاكر به يمن وراثت نبوت به سايه اي از اسم اعظم دست يافت و بدين وسيله به انداي گیرنليت و توانش به ثوابي نايل آمد كه به اندازهٔ ثواب و فيوضات يك پيغمبر است!
و نيز اجر و ثواب از عالم جاويدان نور است كه امكان دارد يك عالم آن، در يك ذره بگنجد؛ همچنانکهه رحیمسمان همراه با ستارگانش در يك ذرة كوچك شيشه ديده مي شود، به همین صورت تلاوت يك آيه و يا ذكر مخصوصي با نيت خالص نیز مي تواند چنان شفافيتي در روح ايجاد كند كه روح بتواند ثوا است، وضات نوراني ای مانند آسمان ها را در خود بگنجاند.
نتيجه:اي انتقاد كنندة بي انصاف و بي دقت و خودبين و اي سست ایمان فريفتة فلسفة ماديت! كمي انصاف داشته باش! اين ده اصل را در نظر بگير و به بهانة اينكه اين روايت، خلاف واقع و منانشان دقت است، به احاديث شريف و به آنچه كه به مرتبه عصمت رسول اكرم (ص) خلل وارد مي کند انگشت اعتراض دراز مكن! زيرا در قدم نخست اين ده اصل و ميادين تطبيق آن، تو را از انكار باز مي دارد. و در قدم بعدي برايت مي گويد: اگر به راستی عيب و ن فکر ر كار باشد به ما- يعني به اصول- عايد مي شود، نه به خود حديث. و اگر عيب و نقص حقيقي نباشد به برداشت اشباه تو بر مي گردد.
حاصل سخن:اگر كسي بخواهد به رد و انكارش ادامه دهد، مجبور است ده اصل مذكور را تكذيب نماز، آن ها را ثابت كند و گرنه نمي تواند منکر شود.
اگر واقعاً انصاف داری، بيا و با دقت كامل به اين ده اصل بينديش، و به جاي انكار حديثي كه عقلت خلاف حقيقتنكته سند بگو: اين روايت حتماً تفسير يا تأويل و يا تعبيري دارد! بي مورد اعتراض مكن!
— 451 —
اصل يازدهم
همان گونه که در قرآن كريم آيات متشابهي وجود دارد، طريقزمند تأويل است، يا اينكه مقتضی تسليم مطلق است، در احاديث شريف نيز مشكلاتي وجود دارد که بعضاً محتاج تفسير و تعبير بسيار دقيق است، در این راستا به مثااوت انگذشته اكتفا مي كنيم.
آري! آدم بيدار مي تواند رؤياي شخص خوابيده را تعبير كند و در مواردي انسان خوابيده نيز سخنان اطرافيان بيدارش را مي شنود و مناسب با عالم خوابش آن ها را تعبير مي کند.
پس اي بي انصاف و اي آنكه در خواب غفلت ما عقفة مادي به سر مي بري! شخصيتي كه خداوند در باره اش مي فرمايد: مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى (النجم:١٧) و خود او در مورد خودش مي گويد:"تَنَعجزة پنَايَ وَ لا يَنَامُ قَلبِي":"چشمانم به خواب مي رود، اما قلبم نمي خوابد." او هوشيار و بيدار حقيقي است، پس آنچه را كه او مي بيند انكار مكن! بلكه در رؤيايت تعبيري برايش پيدا كن! زيرا اگر در خواب، شخصي را پشه اي نيش بزند، او واقعاً تصور مي ود شود در جنگ خونيني زخمي شده است و اگر از او سوال شود چه خبر بود؟ مي گويد: جنگ بسيار سختي در گرفت و من زخمي شدم، توپ و تفنگ به سویم شليك مي شد! اما اطرافيانش اين اضطراب و نگراني او را به باد تمسخر ملند ظاد؛ از اين رو خواب غفلت و فكر مادي فلسفه گرا هرگز نمي توانند محك حقايق نبوي باشند.
اصل دوازدهم
از آنجايي كه نگاه نبوت و توحيد و ايمان، به سوی وحدت و تا این به سمت الوهيت دوخته است، حقايق را نيز در پرتو نور آن ها مي بيند، اما فلسفة جديد و علوم تجربي همه چيز را از زاوية اسباب فراوان مادي و طبيعت مي نگرند، زيرا دیدگان شان تواندآن ها است.
اين دو ديدگاه از يكديگر بسيار دورند. چه بسا يك هدف بسيار بزرگ و مهم اهل فلسفه، در بين اهداف دانشمندان اصول دين و علم كلامين جزي كوچك و بي اهميت است و اصلاً ديده نمي شود.
— 452 —
اينجاست كه صاحبان علوم تجربي در زمينة شناخت خواص موجودات و جزئيات و اوصاف دقيق و پيچيدة آن ها بسيار پيشني ارشاند، اما در بخش علم حقيقي كه علوم والاي الهي و معارف اخروي است آنچنان عقب مانده اند كه به يك مؤمن عادي هم نمي رسند.
غافلان این نکته، فكر مي كنند كه محققان و دانشمندان اسلام از حه گر م فلاسفه عقب مانده اند! حال آنكه كساني كه عقل شان در چشم شان است و از يكتاپرستي محروم و غرق كثرت گرایي هستند، چگونه به خود جرأت مي دهند به وارثين انبيا برسند؛ وارثینی كه به يمن اين وراثت به مقاصد والاي قدسي نايل گرديده اند؟!
و تنوانب ديگر، هرگاه با دو ديد به چيزي نگريسته شود، بدون ترديد دو حقيقت مختلف ظهور خواهد کرد كه هر دو مي تواند حقيقت باشد؛ و هيچ يك از حقايق قطعي علم، هرگز نمي تواند با حقايق مقدس قرآن معارضه كند، چون دستة مردم علم به دامن منزه و والاي حقايق قرآن نمي رسد.
به عنوان نمونه مثالي ذكر مي كنيم:
حقيقت كرة زمين از ديدگاه اهل علم چنين است:
در بين ستارگان بي شمار، در جماي است متوسط که به دور خورشيد مي چرخد و در مقايسه با ديگر ستارگان، حجم اش بسيار كوچك است.
اما وقتي با نگاه قرآن مي نگريم، حقيقت آن - همان طور كه در گفتار پانزدهم تشريح شد- چنيخواهد
انساني كه ثمرة عالم است، جامع ترين، زيباترين، عزيزترين و لطيف ترين معجزة قدرت به شمار مي آيد و با آنكه عاجزترين و ضعيف ترين آفریدگان است، ولی در زمين زندگي مي كند؛ پس زمين گهواره اوست، هرچند که در مقايسه با آسمان ها، كوچك و حقير با.
پا از لحاظ معني بسيار بزرگ و با شكوه است، به حدي كه زمين از ديدگاه قرآن: قلب و مركز كل کائنات.. نمايشگاه همه مصنوعات اعجاز انگيز.. تجليگاه تمام اسمای حسني .. كانون انوار برتافته از اين اسمالٰهَ احشر فعاليت هاي بي پايان رباني.. و بازار پررونقي جهت به نمايش گذاشتن خلاقيت پروردگار، به ویژه براي نمايش دادن آفرينش بسيار زياد انواع نباتات و حيوانات ريز و دقيق با جود و س هم محامل..
— 453 —
و نمونه گاه كوچك مصنوعات عالم وسيع آخرت .. و دستگاهی سريع السير براي توليد منسوجات ابدي.. و نمايشگاهي براي عرضه مناظر ماندگار سريع التبديل .. و مزرعه ای تنگ و موقت براي روياندن سريع بذرهاي باغ هاي ابدي است.
لذا به آیه ساين عظمت معنوي و اهميت زمين از لحاظ صنعت، قرآن كريم زمين را همطراز آسمان ها قرار مي دهد؛ انگار زمين ميوه كوچك درختي تنومند و قلب كوچك جسدي بزرگ است؛ از اين رو قرآن كريم آن را همراه با آسمان ها ذكر مي كند و زمين را در يك پلهمادّه آسمان ها را در پلة ديگر مي گذارد و به کرّات مي گويد:
رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ "خداوندِ آسمان ها و زمین"!
بدينگونه ساير مسائل را بر اين قياس كن و بدان که:
حقايق بلیدن دو بي نور فلسفه، نمي تواند با حقايق زنده و نوراني قرآن تصادم كند. هر دو حقيقت اند، اما زاوية ديد، متفاوت است، لذا حقايق به صورت مختلف ديده مي شوند.
شاخة چهارم
اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَم از ماى الْاَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَٓابُّ وَكَث۪يرٌ مِنَ النَّاسِ وَكَث۪يرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَنْ يُهِنِ اللّٰهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ اِنَّ اللّٰهَ يَفْعَلُ مَا يَشَٓاءُ
(الحج:١كند. واز خزانة بزرگ و پهناور اين آية كريمه فقط يك گوهر را نشان مي دهيم، بدينگونه که: قرآن كريم تصريح مي کند كه هر چيز، از عرش گرفته تا فرش و از ملايك تا ماهيان و از ستارگان تا حشرات و از سيارات تا ذرات، همه و همه خدا را سجده مي كنند و بت به ات، حمد و تسبيح پروردگار مشغولند. اما عباداتشان مختلف و جداگانه است، هركدام حسب قابليت و توان و ميزان بهره مندي اش از تجليات اسمای حسني عبادت مي كند. ما ضمنعیاذ ب تنوع عبادات آن ها را بيان مي كنيم:
مثلاً وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى: پادشاه بزرگي هنگام ساختن يك شهر بزرگ و يا يك قصر شكوهمتوانستار نوع كارگر استخدام مي كند:
— 454 —
گروه اول:بردگان او هستند که نه حقوقي دارند و نه پاداشي، بلكه در هر كاري كه به دستور سرورشان انجام مي دهند، احساس لطف و شادماني مي کنند و شنيدن مدح و توصيف سرورشان به شور و نشاط آنان مب، هر يد و انتساب به سرور والامقام شان را بزرگ ترين شرف دانسته به آن اكتفا مي كنند و از اينكه به نام او و در راه او و زير نگاه او مراقب كارها هستند، لذت معنوي احساس می کنند؛ پس هيچ نيازي به پاداش و مقام و حقوق ندارند.ل و مثوه دوم:كارگران ساده هستند، که نمي فهمند چرا كار مي كنند، بلكه پادشاه بزرگ آنان را استخدام مي كند و با فكر و دانش خود به كار وا مي دارد و پاداش جزیي مناسبي نيز به آنان مي دهد؛ اين كارگران از اهداف كلي و مصالح بزرگي كه ر به دتلاش شان در پي دارد نا آگاهند؛ حتي بعضي بر این باورند كه كارشان جز پاداش و حقوق و منفعت شخصي، نتيجه اي دیگر در بر ندارد.
گروه سوم:حيواناتي هستند که در مالکیت أس جري بزرگ هستند و او در ساختن آن شهر و آن قصر، آن ها را استخدام مي كند ، به آن ها فقط علوفه می دهد. وقتي اين حيوانات به قدر توان و مناسب استعدادشان كار مي كنند، نوعي لذت احساس می کننستان با وقتي توانمندي و استعداد بالقوه به حالت فعل و عمل در آيد، توسعه مي يابد، تنفس مي كند و لذت خاصي برجاي مي گذارد كه لذت موجود در همة فعاليت ها از همين نكته سرچشمه گرفته است. پس پاداش و حقوق اين خدمتگزاران، فقط علوفه است و به همين لذت معنوي اكتكماء وكنند.
گروه چهارم:كارگراني هستند كه مي دانند چه كار مي كنند و چرا كار مي كنند و برای چه كسي كار مي كنند. افزون برآن، اين را هم مي دانند كه كارگران ديگر چرا مشغول كارند و مقصد پادشاا هم ا چيست و چرا آنان را به كار و اداشته است؛ اين دسته از كارگران، رئيس كارگران ديگر هستند و بر آنان نظارت دارند و مناسب مقام و درجه شان حقوق و امتياز در يافت مي كنند.
با توجه بهلاط و ثال، رب العالميني كه مالك ذوالجلال آسمان ها و زمين و باني ذوالجمال دنيا و آخرت است، فرشتگان و حيوانات و جمادات و نباتات و انسان را در قصر اين هستي و در دايرة اسند كه ستخدام مي کند و به عبادت فرا می خواند، نه به
— 455 —
خاطر نياز؛ چون او آفريننده است، بلكه به خاطر اظهار عزت و عظمت و شئون ربوبيت و حكمت هایي از اين قبيل، اين چهار گروه را بكافي ب گونهٔ مختلف عبادت، مكلف ساخته است:
گونهٔ اول:آنانی كه در مثال به بردگان تشبيه شده اند؛ فرشتگان هستند، فرشتگان مراتب ترقي را از طريق مجاهدت طي نمي كنند؛ چون هريك، مقامي ثابت و رتبه اي معين دارند. اما آنان در نفس اعمال شان ز چنانصي دارند و در همان عبادتي كه انجام مي دهند حسب درجات شان فيض مي برند؛ يعني پاداش خدمت شان در خود خدمت است. همان طوري كه انسان از آب، هوا، نور و غذا لذت مي برد، فرشتگان نيز از ان گونه ر و تسبيح و حمد و عبادت و معرفت و محبت تغذيه مي كنند و لذت مي برند. چون از نور آفريده شده اند، پس نور براي تغذيه شان كافي است، حتي روائح طيبه (بوهاي خوش) كه به نور نزدار زيا نيز نوع ديگري از غذاي آنان است كه از آن احساس شادماني مي كنند. آري! ارواح طيبه، روائح طيبه را دوست مي دارند.
و نيز فرشتگان در كارهايي كه به دستور معبود خود انجام مي دهند و در اعمالي كه در راه او و در خدمتي كه به نام آى اَن نظارتي كه تحت نظر او انجام مي دهند و در شرفي كه با انتساب به او به دست مي آورند و در تفريح و تماشایي كه با مطالعه ملك و ملكوت او بدان نايل مي شوند و در تنعّمي كه با مشاهدة تجليات جمال ول بسيااو به دست مي آورند، از چنان سعادت بزرگي برخوردار هستند كه عقل بشر توان درك آن را ندارد و جز خود فرشتگان كسي دیگر آن را نمي فهمد.
برخي از فرشتگان عابدند و عبادت برخي ديگر در انجام وظايفشان است. از بين فرشتگان آن عده كه كارگاعجاز د به نحوي با انسان شباهت دارند - اگر تعبير صحيح باشد- بعضي از آنان چوپان اند و مراقب حيوانات و برخي ديگر كشاورزند و مراقب گياهان روي زمين؛ يعني سطح زمين، يك مزرعة عمومي است که يك فرشتة موظمسخر دَك مُوكّل) بر آن نظارت مي كند و به اجازه و دستور و حول و قوت خالق ذوالجلال، مراقب عموم حيوانات روي زمين است و براي هر دسته اي از حيوانات، فرشزمستانك تر ديگري گماشته شده است تا چوپان آن ها باشد.
— 456 —
و چون سطح زمين يك مزرعه است و انواع گياهان در آن كشت مي شود، فرشتة موظفي نیز وجود دارد كه با تكيه به اسم و قدرت پروردگار بر همة گيرا هرگظارت مي كند و فرشتگان بسيار پائين تر ديگري هم هستند كه هريك با نظارت بر دسته مخصوصي از گياهان به عبادت و تسبيح پروردگار مشغول اند. و حضرت ميكایيل (ع.س.) كه از جمله حاملان عرش رزاقيت است، بزرگ ترين ناظري ود و ي بر كار فرشتگان نظارت دارد.
فرشتگاني كه به منزلة چوپان و كشاورزند با انسان فرق دارند؛ چون نظارت شان صرفاً در راه خداوند و به نام و قوّت و دستور اوست و عبارا كسي از: مشاهدة تجليات ربوبيت در همان نوعي كه مسئوليت نظارت آن را برعهده دارند؛ و مطالعة جلوه هاي قدرت و رحمت در آن نوع؛ و رساندن الهام الهي به آن نوع و به گونه اي تنظيم افعال اختياري آن و به ویژه نظارت برنباتات مزرعه زمين؛ و تمثيلاند ازات و اعلان تحيات معنوي آن ها برای آفريدگار ذوالجلالشان به زبان فرشتگان؛ و حسن استفاده از تجهیزاتي كه داده شده است و تنظيم و توجيه اين تجهیزات برای اهدافي مشخص.
اعمال خدمت فرشتگان عبارت است از: نوعي كسب توسط جزء اختياري، که نوعي عبادت و عبوديت به شمار مي آيد، چون آنان تصرف حقيقي ندارند، زيرا هر چيز نشان مخصوص و مهر معين آفريدگار هر چيز را با ا به نرد و كسي ديگر هرگز نمي تواند در ايجاد مداخله کند.
پس بايد گفت: اين نوع اعمال فرشتگان، عبادت آنان است، مثل انسان، عادت شان نيست.
گونهٔ دوم:از كارگراني كه در قصر اين هستي كار مي كنند، حيوانات اند. و چون حيوانات نفس پراشنگر تاجزء اختياري دارند، اعمال شان لوجه الله صورت نمي گيرد، بلکه برای نفس شان نيز سهمي اختصاص مي دهند؛ لذا مالك الملك ذوالجلال و الاكرام در ضمن اعمال شان حقوق و پاداشي به آن ها ارزاني و سهم نفس شاطلب اشطا مي كند؛ مثلا:
بلبل معروف است به عاشق گل ها. فاطر حكيم اين حيوان كوچك را استخدام کرده و آن را در مسیر پنج غايه و هدف به کار می گمارد: (٭):- چون بلبل شاعرانه آواز مي خواند، در اين بحث ما نيز روح شاعرانه سرايت کرده است، اما اين بحث، خيادآوری ، حقيقت است! (مؤلف)
— 457 —
اول:بلبل مأمور و مكلف است تا به نمايندگي از طرف قبايل حيوانات، علاقه مندي شديدي به همة نباتات و گياهان اعلان کند.
دوم:موظف است تا از هداياي فرستاده شده از جانب رزاق كريم استقبال و اعلان سرورکنوی حکی او يك خطيب رباني است، لذا با آوازش روزي حيوانات محتاج به آن را كه به منزلة ميهمانان خداوند رحماني اند، از او مي خواهد.
سوم:اظهار حسن استقبال از همة نباتات و گياهاني كه به خاطر كمك به هم جنسان شان، يعني پرندگان تمام انات فرستاده شده اند.
چهارم:بازگو کردن نياز شديد حيوانات به نباتات که این نیاز تا سرحد عشق است؛ يعني نياز حيوانات را به چهرة زيباي نباتات، در محضر عام اعلان می ها ندا پنجم:تقديم لطيف ترين تسبيح به بارگاه مرحمت مالك الملك ذوالجلال و الجمال و الاكرام همراه با لطيف ترين شور و شوق، در لطيف ترين چهره اي كه چهرة گل است.
گفت کن منوال معاني ديگري نيز وجود دارد كه شبيه اين پنج هدف است. همين معاني و اهداف، هدف بلبل را از كار در راه حق سبحانه و تعالي تشكيل مي دهند.
بلبل به زبان خود سخن مي گويد و ما اين معاني را از نغمه هاي حزين اش درك مي كنيم، فرشتگان و روحانيات د، و درا مي فهمند. خود بلبل معاني نغمه هایش را به طور كامل نمي فهمد، اما اين امر مانع فهم ما نمي شود و ضرري ندارد.
مثال مشهوری است که: "بسا شنونده است که از گوينده بهتر درك مي كند!" و عدم آگاهي بلبل از تفصيل اين غايات بر عدم وجود آن د واقع مي كند ؛ مانند ساعت: وقتت را برايت اعلان می کند، اما خودش نمي داند چه مي كند ؛ لذا نفهميدن آن برای فهميدن تو ضرري ندارد.
اما پاداش و حقوق جزیي بلبل عبارت است از: ذوق به دست آمده از مشاهدة تبسم گل هاي زيبا و لذت حاصله از گفتگو و درد د، غرق نها؛ يعني نغمه هاي حزين و صداهاي رقت انگيز او شكايات برخاسته از درد و رنج حيواني نيست، بلكه عبارت است از: اداي شكر و سپاس در برابر عطاياي رحماني.
— 458 —
تو نیز نغمه هاي زنبور عسل، عنكبوت، مورچه، حشرات و حيوانات كوچكهمچون: نغمة بلبل مقايسه كن! در خدمتي كه تك تك اينها انجام مي دهند، اهداف زيادي وجود دارد و ذوق و لذت خاصي به عنوان پاداش ناچيز در آن گنجانده شده است، و با اين ذوق و نشاط به اهداف مهم صنعت رباني ا به كي كنند. همان گونه که يك كارگر در كشتي پادشاه مزد و حقوق ناچيزي دارد، حيواناتي كه در خدمت سبحان هستند نيز مزد و پاداش جزیي و معمولی دارند.
تكميل بحث بلبل:
گمان مكن كه وظيفة اعلان و دلالتنش ايننمایي و نغمه سرایي با زمزمة تسبيحات، خاص بلبل است، بلكه هر گونه ای از مخلوقات، صنفي مشابه بلبل دارد و فرد يا افراد لطيفي نغزترین احساسات آن نوع را با لطيف ترين تسبيح و سجع، تمثيل مي كنند، به ویژه حشرات که بلبل هاي بسيیِّدِند و گوناگوني دارند و با نغمه هاي زيباي تسبيحات شان همة حيوانات كوچك و بزرگي را كه گوش شنوا داشته باشند، متلذذ مي سازند.
برخي از اينها شب خيزند و در خاموشي شب و سكوت موجودات، انیس محبوب و قصيده خوان مأنوس حيوانات كوچكمهندسید كه در سكون و قرار شب فرورفته اند. گویي هر يك از اين بلبل ها قطبي است در حلقة ذكر خفي در میان آن مجلس برپا شده در خلوت شب، كه هر فرد با آرامش و سكون به او گوش فرا داده و با قلب مطمرا دید نوعي ذكر و تسبيح فاطر ذوالجلال را مي خواند.
وبرخي ديگر از اين بلبل ها ویژهٔ روز هستند که از طرف روز، رحمان رحيم را روي منبر درختان و برفراز همة موجودات زنده با صدایي بلند ود و ف هاي لطيف و با تسبيحات مسجع اعلان مي دارند، به ویژه در فصول بهار و تابستان. و همچون رئيس حلقة ذكر جهري، شور و وجد شنوندگان را بر مي انگيزند و آن هنگام هر شن و خاني با زبان مخصوص و نغمة ویژه اش به ذكر فاطر ذوالجلال مي پردازد؛ يعني هر نوعي از موجودات، حتي ستارگان، يك سرذاكر حلقة ذكر و يك بلبل نور افشان دارند.
اما برترين و شريف ترين و نوراني ترين و روشن ترين و بزرگوارترين و گرامي ترين اين بلبل ها وابر ایر صدا رساترين؛ از نظر وصف، و الاترين؛ از لحاظ ذكر، كاملترين؛ از نقطه نظر شكر، عام ترين؛ از حيث ماهيت، كامل ترين و از نظر صورت،
— 459 —
زيباترين آچه تأثه در آسمان ها و زمين و در باغستان اين هستي پهناور، همة موجودات را با كلمات هماهنگ و لطيف و نيايش هاي لذيد و تسبيحات علوي اش به وجد و جذبه در ان) بهاست، عندليب بزرگوار نوع بشر و بلبل قرآن بني آدم، محمد عربي است، عليه و علي آله و أمثاله افضل الصلوات و اجمل التسليمات.
خلاصه:حيواناتي كه در دوم و تي مشغول خدمتند با كمال اطاعت، به اوامر تكويني گردن نهاده و غایات موجود در فطرت شان را به زيباترين شکل و به نام پروردگار اظهار مي كنند. تق است و عبادات آن ها در واقع عبارت است از: سعي و تلاش در كار و انجام وظايف زندگي به زور و قوت خداوند كه به عنوان هدايا و تحيات به درگاه فاطر ذوالجلاش را بشندة زندگي تقديم مي دارند.
گونهٔ سوم كارگران:نباتات و حيوانات اند که مزد و پاداشي ندارند. چون فاقد اختيارند، پس اعمال شان خالصاً لوجه لله و به محض اراده و نام او و دیاوریداو و به حول و قوت او است. با این وصف از احوال نباتات چنین برداشت مي شود كه آن ها در اداي وظايف تلقيح و توليد و تربيت ميوه ها نوعي احساس لذت دارند؛ اما هرگز با درد و الم مواجه نيستند، برخلاف حيوانات كول شدناطر داشتن اختيار، لذت شان آغشته با درد است و به دليل عدم مداخلة اختيار در كار نباتات و جمادات، آثار كار آن ها كامل تر از كار حيوانات صاحب اختيار است. در بين حيوانات صاحب اختگانه حز كار حيواني مثل زنبور عسل كه از نور وحي و الهام مستفيد است، به مراتب كامل تر است از كار حيوانات ديگري است كه به اختيار جزیي خود متكي هستند.
و در مزرعة روي زمين، هر طايفه اي از گياهان و نباتات، با زبان حال و استعدادش از فاطر حكيمٰنِ الايش را مي خواهد و چنين دعا مي كند:
"پروردگارا ! چنان نيرویي به ما عطا كن که در هرگوشه و كنار زمين پرچم طايفه مان را بر افراشته، عظمتِ ربوبيتت را با زبان خود اعلان کنیم! و توفيقید.
در هركنج مسجد روي زمين، تو را عبادت كنيم! و قدرتي ارزاني کن تا در هر زاويه اي از نمايشگاه زمين به تشهير نقش هاي اسمای حسني و صنعت هاي بديع و عجيب تو بپردازيم.
و فاطر حكيم، اين دعاي معنوي نبات دارد.قرين اجابت ساخته و به بذرهاي طايفه اي از آن ها بال هاي كوچكی می دهد که از موي باريك ساخته شده است، تا بتواند به
— 460 —
هرطرف پرواز كند و به نمايندگي از جانب ديگر هم نوعان، تماشاكننده را به خواندن اسمای حسني وا دارد (مانند مثال،ياهان خاردار و تخم بعضي از گل هاي زرد) و به نوعي ديگر از گياهان، پوشش با طراوت و زيبایي عنايت مي كند كه انسان محتاج آن است و از تماشاي آن به وجد مي آيد؛ حتي انسان را به خدمت آن مي گمارد و انسان در هرجا آن را كشت مي كند. و به طايفة ديگر نيزذا یکیغير قابل هضمي كه به استخوان شباهت دارد و با مادة نرمی شبيه گوشت پوشیده شده است مي دهد كه حيوانات آن را مي بلعند و به هر طرف مي پراكنند و به بعضي ديگر خارهاي چنگك مانندي مي دهد كه با انداتي قري به هر چيز مي پيچند و بدين طريق از جايي به جاي ديگر منتقل مي شوند و پرچم طايفه شان را در آنجا به اهتزاز در مي آورند و صنعت هاي زيباي صانع ذوالجلال را مي گسترانند و برخي ديگاهید خم با جعبة پر از بذر مجهز مي سازد كه در وقت رشد و نمو، بذرهايش را مانند تفنگ ساچمه دار تا چندين متر پرتاب مي كنند.
ببين! نباتات چگونه مي كوشند تا در ذكر و تقديس فاطر ذوالجلال از اگراي زيادي كار بگيرند! فاطر حكيم و قادر عليمی که هر چيز را در زيباترين صورت و كامل ترين نظم آفريده و با بهترين وسایل مجهز ساخته و به اهداف نيكي متوجه کرده و به وظايف خوبي موظف ساخته و تسبيح گوي زيبا و عبادتگزار خوبي گردانيده است.
پر مردمنسان ! اگر انسان واقعي هستي، در اين كارهاي زيبا، دست طبيعت و تصادف و بیهودگی و گمراهي را دخيل مساز! زشت و آلوده اش مگردان و خودت هم آلود ترین
گونهٔ چهارم:انسان است؛ انساني كه گونه ای از خدمتگزاران قصر هستي است و از یک جهت به فرشتگان و از جهتي ديگر به حيوانات شبیه است از این جهت که عبادتش كلي است و نظارت و معرفتش فراگير و دعوتش بسوي ربوَاهِنمگاني است، به فرشتگان شباهت دارد، بلكه جامع تر از فرشتگان است؛ زيرا برخلاف فرشتگان، نفسي شرور و شهواني دارد که دو راه فرا رويش قرار گرفته است: راه بسيار مهمي به سوي پيشرفت و ترقي و راهي ديگر به طرف سقوط و پناتِ ب
اما شباهتش به حيوان به اين خاطر است كه در اعمالش سهمي را براي نفس و سهمی را براي خود مي جويد. بدین ترتیب دو پاداش دارد:
— 461 —
يكي:جزیي، حيواني و معجل
ديگري:كلي، مَلكي و مؤجل
در بيست و سه گفتار گذشته، پاداش وظايف انسان را همراهتنزل تارج پيشرفت و سقوطش بيان کردیم. به ویژه در گفتارهاي "يازدهم و بيست و سوم" با تفصيل بيشتري بيان شده است، از اين رو بحث را در همين جا خاتمه می دهیم و از پشفقتش ر ارحم الراحمين مي خواهيم تا درهاي رحمتش را برما بگشايد و توفيق به سر رساندن اين گفتار را عطا فرماید و از كوتاهي هاي ما درگذرد و گناهان مان را مورد آمرزش قرار دهد!
شاخة پنجم
اين شاخه پنج ميوه دارد
ميوة اول
اي نفس نفس و در ! و اي دوست دنيا پرستم!
بدان كه محبت، سبب وجود هستي است و اجزای آن را به هم پیوند می دهد و نور و زندگی آن محسوب می شود. و از آنجايي كه انسان، جامع ترين ميوة کاینات به شمار می رود، در قلب و از كه حکم بذر آن ميوه را دارد- چنان محبتی گنجانيده شده است که می تواند بر کل کاینات مستولی گردد و آن را در بر گیرد؛ لذا کسی شایستگی این محبت نامتناهی را دارد که صاحب کمال نامتناهر این .
پس اي نفس! و اي دوست! بدانید:
خداوند متعال دو وسیله را در فطرت انسان تعبيه کرده است: یکی برای محبت و دیگری برای خوف؛ و اين محبت و خ سودمن به خلق و يا به خالق متوجه مي شود. حال آنكه خوف از خلق بلايی است دردناك. و محبت با خلق نيز مصيبتی است کشنده، چون تو از كسي می ترسی كه به تو رحم نمی کند و یا درخواستت را نمی شنود که در این حالت، خوف بلاي دردناكي است.
اما محبت؛ آنچه كه دوستشخواهش يا او تو را نمي شناسد که در نتيجه بدون خدا حافظي تو را ترك مي كند ، مثل جواني و دارایی ات، يا به خاطر محبتت تو را تحقير مي
— 462 —
كند ؛ مگر نمي بيني كه نود و نه در صد رسقفش جازي از معشوقه هايشان شكايت دارند، زيرا اگر کسی با باطن قلبش، كه تجليگاه ذات بي نياز است به محبوب هاي دنيويِ شبيه به بت و صنم عشق بورزد، این کار برای آن محبوب ها بسيار سنگين تمام مي شود و آنان هرگز چنين عملی را نميزدان، د؛ چون فطرت، چيزي را كه فطري و مناسب نباشد رد مي كند و دور مي افكند. (محبت هاي شهواني خارج از بحث ما است)
خلاصه، آنچه كه دوستش داري يا تو را نمي شناسد، يا تحقيرت مَمَا يو يا با تو رفاقت ندارد، لذا تنهايت مي گذارد و مي رود. وقتي چنين باشد، پس اين خوف و محبت را متوجه چنان ذاتي بگردان که بتواند ترس و بیم ات وم عادکرنشی شيرين و محبتت را به سعادتی عاری از ذلت تبدیل کند.
آری! معني خوف و ترس از خالق ذو الجلال عبارت است از: يافتن راهي به سوي شفقت و رحمت او و پناه بردن به درته شدهپس خوف شلاقي است که انسان را به سوی آغوش رحمت پروردگار رهنمون مي شود. معلوم است كه يك مادر طفلش را مي ترساند تا او را در آغوش اش بگيرد؛ كنند:اين ترس او براي آن طفل بسيار شیرین است، چون او را به آغوش مهر و محبت و شفقت مي رساند، حال آنكه شفقت همة مادران صرفاً تراوشي است از رحمت بیکران الهي.
يعني در خوف خدا لذت بزرگي نهفته است. وقتي در خوف خدا چنين لذتي باشد، معلوم است بدان محبت خدا چه لذت بي پايانی موجود است! افزون بر آن كسي كه از خدا مي ترسد، از خوف و هراس مملو از قساوت و بلاي ديگران نیز نجات مي يابد و محبتي كه به مخلوقا و نظا چون به خاطر خداست، آلوده با رنج و فراق نیست.
بله! انسان اولاً خود را دوست مي دارد. سپس خويشاوندانش را، بعداً ملتش را، بعد موجودات زنده را و در نهایت کائنات و دنيا را دعرفت ورد. او با هر يكي از اين حلقه ها ارتباط دارد و مي تواند از لذت آن ها احساس لذت کند و از دردهایشان متألم شود. حال آنكه در اين دنياي پر هرج و مرج و وزش بادهاي سهمگين و خانمان برانداز، هيچ چيز قرار و ثباتي ندارد؛ لذا قر غير ان بيچاره همواره جريحه دار است. در حقیقت چيز هايي كه انسان به چنگ مي آورد با بر جاي گذاشتن زخم هاي عميق او را ترك مي
— 463 —
کنند، بلكه دستش را نيز قطع مي كنند؛ از این رو دايماً در گرداب اضط است! پريشاني دست و پا مي زند و چه بسا به غفلت و مستي نیز رو می آورد!
پس اي نفس! اگر عاقل هستی، همه محبت ها را جمع كن و به صاحب حقيقي آن بسپار و از اين بلا ها خود را نجات بده!
این محبت های بي پايان، مخصوص صاحب جمال و كمال بي پايان هزارسهر گاه به صاحب حقيقي اش سپردي، آنگاه مي تواني تمام چيز ها را به نام او و بدون اضطراب دوست بداري؛ زيرا همه چيز آینهٔ تجليات اوست. يعني نباید اين محبت ها را مستقيماً برای کائنات صرف کنی؛ چه دلم بقاصورت، محبتی که لذیذترین نعمت است به نقمتی دردناك تبديل خواهد شد.
یک جهت باقي مانده که بسیار مهم است و آن اینکه:
اي نفس! تو محبتت را در راه خودد به خمي كني، خودت را معبود و محبوب خود مي سازي و هر چيز را فداي نفست مي کنی، گويی نوعي ربوبيت برايش قايل هستی! حال آنكه سبب محبت کردن و دوست داشتن، يا كمال است که ذاتاً محبوب است و يا منفعت، لذت، فضيلت و يا اسباب ديگري مثل اينها است كه انگمده اسبت مي شود.
پس اي نفس !
در چندين گفتار قاطعانه ثابت كرديم كه ماهيت اصلي تو با قصور، نقص، فقر و عجز عجين شده است. پس تو به اعتبار ضديت، نقش آينه را ايفا مي كني؛ارهای با نقص، قصور، فقر و عجزی که در ماهيتت وجود دارد، كمال و جمال و قدرت و رحمت فاطر ذوالجلال را انعكاس مي دهي. همچنانکه تاريكي هر اندازه زياد باشد به همان اندازه درخشندگي نور را نشان مي دهد.
پس اي... بی نه تنها به نفست محبت روا مدار، بلكه بايد با آن عداوت و دشمنی نیز داشته باشی و يا دستِ کم بر او غضب بگیری تا مطمئنه شود و هرگاه نفس، مطمئنه شد، مي تواني بر آن شفقت کنی!ه ات م اگر به این خاطر نفست را دوست داري كه سر منشأ لذت و منفعت است و تو نيز فريفته شيريني لذت و منفعت هستي، پس لذت و منفعت نفساني ناچيز را به لذات و منا و ذي ران ترجيح مده و همچون كرم شبتابي مباش كه با اکتفا به تراوش ناچیزش تمام دوستان و دلدادگانش را در وحشت تاريكي غرق مي كند! زيرا لذت و منفعت نفساني تو و هر آنچه كه تو نیز از منفعت و سعادتش به نفع و سعادت نايل مي گردي و نیز تحركات افع و نعمت هاي کائنات، بدون شک لطف و مرحمت محبوب ازلي است و بايد اين محبوب ازلي را دوست بداري تا هم از سعادت خودت و هم از سعادت همة آن ه صدها ببري و از محبت كمال مطلق به لذت پايان ناپذير برسي.
محبت شديدي كه فطرتاً به نفست داري، در حقيقت محبت ذاتي اي است كه متوجه ذات پروردگار است، اما تو از اند آنت سوء استفاده كرده و آن را برای خودت صرف مي كني. وقتي چنين است "انا" ی نفست را پاره پاره كن و "هو" را نشان بده! چون تمام انواع محبتي كه به کائنات داري، برای دوست داشتن نا قلم، صفات جليلة او به تو داده شده است، اما تو به شیوة غلط از آن بهره گرفته اي؛ پس جزايش را خواهي ديد، چون جزاي محبت نامشروع و بي مورد، مصيبت بي رحمانه است.
محبوب ازلي ای كه با اسم "رحمان و رحيمش" بهشت را که با حورعين مزین است و همه ينَ مهای مادي را در بر می گیرد، مسكن تو قرار داد و به يُمن ساير نام هایش نعمت هاي ابدي اش را مهيا ساخت تا آرزو هاي روح و قلب و سر و عقل و ديگر لطايف تو را اشباع كند؛ او كه در هر اسمي او حضوری حسنايش گنجینه هاي معنوي بي پايان احسان و اكرام دارد، بدون شك ذره اي از محبت چنين محبوب ازلي ای به كل هستي مي ارزد، اما كل هستي ارزش تجلي جزیي از محبتش را ندارد.
پس اين فرمان ازلي آن محبوب ازلي را که با زبان محبوبش ه -العکرده است، بشنو و سپس از آن پيروي كن:
اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْۜ وَاللّٰهُ غَفُورٌ رَح۪يمٌ
(آل عمران:٣١)
— 464 —
در این مورد باقي نمي گذارد كه او فرستادة مخصوص پادشاه بزرگ است.
خوب گوش كن! نه تنها مخلوقات اين جزيره، بلكه سراسر اين سرزمين به سخنانش گوش فرا مي دهند. حتي در دور افتاده ترين ناعت هاركس در تلاش شنيدن بيانات اوست. نه فقط انسان ها، بلكه حيوانات و حتي كوه ها به فرامين و دستوراتش گوش فرا داده و از ترس و شوق از جا تكان مي خورند. درختان را ببين! به هر محلي کا به گشاره كند فوراً همانجا مي روند. هر جا بخواهد آب فوران مي زند، حتي از بين انگشتانش و تشنه لبان از اين آب گوارا سيرآب مي گردند. ببين! آن چراغی که از سقف اين مملكت آوکنم، است
(٭):اشاره است به ماه و معجزه شق القمر؛ مولانا جامی گفته است:
آن شخص امّی كه در زندگی اش هیچ چیزی ننوشته است به جز همان الفی که با قداري وشتش بر روي آسمان نوشت و ماه را دونيم كرد و يك چهل را به دو پنجاه مبدل ساخت. يعني ماه قبل از شق القمر به حرف "ميم" شباهت داشت كه در حكم عدد چهل است و بعد از شق القمر تبديل به دو هلال شد كه به دو حرف "نون" مي ماند، كه عبارت از پنار به ت. (مؤلف)
با اشاره اش دونيم مي شود. گويا اين مملكت با تمامي موجوداتش مأموريت او را خوب مي شناسد و يقين دارد كه او فرستادة مخصوص و پيام رسان امين پادشاه است و با جلال و امانت او را مي شناساند و فرامينش را ابلاغ مي دارد؛ با اين شناخت، كل مملكت در اطاعت او قرار دارد.
— 465 —
ميوة دوبه بیساي نفس! عبوديت و بندگي مقدمه ای برای ثواب و مكافات آينده نيست، بلكه نتيجة نعمت گذشته است.آری! ما قبلاً پاداش خود را گرفته ايم و از اين رو، یعنی به خاطر همان اجرت از پیش پرداخت شده، به انجام خدمت و عبوديت موظف شده ايم؛ زيرا خالق ذوالجلالی که توی دایمبس به وجود ساخته است وجودی که خیر محض است به برکت اسم رزاقش، معده ای به تو داده است که می تواند تمام غذاهایی را که روی سفره ای در برابرت گسترانده است، بچشد و لذت ببرد.
سپس حيات حساسي به تو داد که همچون معده ات خواستار رزق است، لذا مشرب بر حواس ات از قبيل: چشم و گوش که همانند دستان اند سفرة پهناور نعمت را به پهناي روي زمين گذاشت. سپس "انسانيت" را كه خواستار رزق و نعمتهاي معنوي بي شماري اورت بدتو عنايت کرد و سفرة وسيعي به وسعت عالم مُلك و مَلكوت را پر از نعمت ساخت و فرا روي معدة انسانيت نهاد و تا جايي كه دست عقل مي رسد، آن را گشود.
و نعمت اسلام و ايمان را به تو بخشید كه به منزله "انسانما از ا" است و به نعمت هاي بي پايان نیاز دارد و با ميوه هاي تمام نشدنی رحمت تغذيه مي شود و لذا سفرهٔ پر از سعادت و لذتي پهن ساخت كه همراه با دايرة ممكنات، اسمای حسني و صفات مقدس الهي را نیز در بر مي گيرد. و سر نمودهبا دادن محبتي كه نوري از انوار ايمان است، سفرة نامتناهي نعمت و سعادت و لذت را به تو ارزاني داشت.
يعني اينكه تو به لحاظ جسم ات، يك جزء كز طالبضعيف و عاجز و ذليل و مقيد و محدود هستي، اما با احسان پرودگار از جزء به سوي كل، و كلّ نوراني مي گذري؛ زيرا با اعطای "حيات" تو را از جزئيت به نوعي كليّت و با دادن "انسانيت" بوبيت هت حقيقي و با دادن "ايمان" به يك كليّت متعالی و نوراني و با بخشیدن "معرفت و محبت" به نوري محيط و فرا گير ارتقا بخشيد.
پس اي نفس !
تو از پيش اين همه پاداش را گرفت گفتبعد از آن به خدمت بسيار ناچيزی به نام عبودیت -که لذیذ و راحت است و یک نعمت به شمار می آید- مكلّف شده اي،
— 466 —
ولي باز هم در انجام آن سستي و تنبلي می ورزی و وظايفت را ناقص و ناتمام انجام مي دهي. مثل اينكواجه بو پاداش گذشته ناكافي باشد، پاداش بزرگ تري را با تحكم مي طلبي و با ناز و كرشمه مي گويي: چرا دعايم اجابت نشد؟!
بله! حق ناز کردن نداري، تو بايد اظهار نياز كني. آنگاه پروردگار متعال، بهشت و سعادت ابدي هر عصفضل و كرم اش عنايت مي كند ؛ پس همواره به رحمت و كرمش پناه ببر و به او تکیه کن و به اين فرمان گوش بسپار:
قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَبِرَحْمَتِه۪ فَبِذٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَمثلاً:ِمَّا يَجْمَعُونَ
(يونس:٥٨)
اگر بگویي:چگونه می توانم با شكر محدود و جزیی ام، از عهدة شكر آن همه نعمت هاي كلي و بي حد برايم؟
جواب خواهم داد:با يك نيت كلي و با امزمن وراسخ و نا محدود.
مثلاً:مردي با هديه اي به ارزش پنج قران به محضر پادشاهي مي آيد و مي بيند كه هداياي افراد سر شناس و نامور به ارزش میلیون ها پول در آنجا با نظم و ترتيب نهاده شده است، آنگاه با خود مي گويد: هدية من بی ول کندست، چه بايد بكنم؟ بلافاصله به خود جرأت مي دهد و خطاب به پادشاه مي گويد:
سرورم! تمام اين هداياي با ارزش را به نام خودم به تو تقديم مي كنم، چ اما دلايق و شايستة آن ها هستي و اگر مي توانستم چندين و چند برابر آن را به تو تقدیم می کردم.
پس از آن، پادشاهي كه به كسی نياز ندارد و هداياي رعيتش را -كه نشانة صداقت و اح در یكان نسبت به پادشاه است- مي پذيرد، از آن انسان بيچاره نيز نيت بزرگ و كلي و آرزو ها و اعتقاد زيبا و عالي اش را مثل هديه ای بزرگ قبول مي كند داده ه همین ترتیب وقتی بندة عاجز در نماز "التحيات لله" مي گويد، نيت مي كند:
"پروردگارا! من به اسم خود، هداياي بندگي همة مخلوقات را- كه حيات شان است- به تو تقديم مي کنم؛ و اگر مي توانستم تحيات دیگری را به تعداد همی که هقات تقديم تو می كردم، زیرا تو شايستة همة آن و حتي بيش از آن هستی".
اين نيت و اعتقاد راسخ، همان شكر كلي و همه جانبه است.
— 467 —
به طور مثال: می توانیم از نباتات نام ببریم، زیراو نيز و تخم هایشان به منزلة نيت آن هاست؛ مثلاً: خربزه با هزاران تخمي كه در درون خود دارد مي گويد:
"پروردگارا! مي خواهم نقشه هاي اسمای حسنايت را در سراسن مکتو اعلان كنم."
و چون پروردگار از كيفيت آنچه رخ خواهد داد، آگاه است، نيت آن ها را همچون عبادت فعلي مي پذيرد. از همین جا می توانی بفهمی که "نيت م
— 468 —
خريدن و يا فروختن چيزي، ايجاب و قبول شرعي را رعایت کنی همتا مناد و فروش عادي، حكم عبادت به خود مي گيرد؛ چون تو را به یاد حكم شرعي می اندازد و در نتيجه نوعي تصور وحي به تو دست مي دهد و اين تصور، شارع ذوالجلال را ی رحمات مي آورد؛ يعني تو را متوجة او می سازد. و اين همان چيزي است كه به سكون و آرامش در قلب می انجامد؛ يعني عمل كردن طبق سنت نبوي، اين عمر فاني را مدار حيات ابدي می گرداند که داراي ميیرومند جاودان است. پس فرمان:
فَاٰمِنُوا بِاللّٰهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الْاُمِّىِّ الَّذ۪ى يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَكَلِمَاتِه۪ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
(الأعراف:١٥٨)
ر.
اكن و بکوش تا مظهر جامع فيض تجلي هر اسمي از اسمای حسناي منتشره در احكام شريعت و سنت سنيه قرار بگيري!
ميوة چهارم
اي نفس! مبادا با ديدن اهل دنيا، به ويژه اهل سفاهت و اهل كفر، فريب بخوری و از زينت و گر يكدا مشروع و فريبندة شان تقليد كني! چون با تقليد از آنان، نمي تواني در حدشان بمانی بلكه به مراتب بیشتر سقوط خواهي كرد. حتي نمي تواني هم رديف حيوانات قرار بگيري، زيرا عقلي كه در سر داري به است، شومي تبدیل می شود که همواره بر سرت خواهد كوبيد.
به طور مثال: فرض می کنیم در يكي از طبقات كاخ با شكوهي لامپ بسيار بزرگي وجود دارد که چندين لامپ كوچك ديگر به آن متصل است و با انشعاب ازجه از بقات كوچك ديگر را روشن می كنند، حال اگر شخصي آن لامپ بزرگ را خاموش کند، تمام اتاق ها و طبقات را وحشت و تاريكي فرا خواهد گرفت؛ اما در قصري ديگر چندين لامپ كوچك وجود دارد كه به لامپ بزرگ متصل نيستند، در اين صورت اگر صاحب قصر، لامپ بز سلطنتخاموش كند، طبقات ديگر روشن مي ماند و مردم مي توانند در روشنایي آن ها به كارشان ادامه دهند و دزدان، دیگر نمي توانند دست به دزدي بزنند.
پس اي نفس من! كاخ اول، فمقطعاتمان است و حضرت پيغمبر (ص) در قلب او حكم همان چراغ بزرگ را دارد. اگر او را فراموش و خداي نخواسته ايمان به او را از قلبش بيرون کند، نخواهد توانست به پيغمید بزرری معتقد باشد، همچنین در روحش
— 469 —
جايي برای هیچگونه كمالات باقي نمي ماند، حتي پروردگارش را نيز از ياد مي برد و تمام مزايا و لطايف موجود در ماهيتش طعفقیر ايكي شده و وحشت و بزهكاري هولناكي در قلبش جايگزين مي شود. عجيب است! با به دست آوردن چه چيزي اين بزهكاري و وحشت را مي تواند به انس و آرامش تبديل كند و با كدامين منفعت، توان بازسازي ويرانگري ها را دارد؟!
اما اجانب (غير مسلمانتاريكي كاخ دوم مشابهت دارند، يعني هرگاه نور پيغمبر (ص) را از قلب بزدايند، باز در قلوب شان انواري باقي مي ماند و يا باقيمانده گمان مي كنند! چون ممكن است در دل هايشان نوعي اعتقاد به خدا و ايمان به حضرت موسي و عيسي عليهم السلام كه مدارارشادات اخلاقي شان است، وجود داشته باشد.
اي نفس اماره!
اگر بگويي: من نمي خواهم همچون پيروان اديان ديگر باشم، بلكه مي خواهم حيوان شوم !
قبلاً چندين ب سیر بتو گفته بودم:
نمي تواني مثل حيوان شوي، چون داراي عقل هستي و عقل نیز با ضربات درد هاي گذشته و ترس و اضطراب از آينده، بر چهره و چشم و سرت سيلي هاي دردناكي مي زند و در يك لذت، هزاران درد مي گنجاند؛ اما حيوان از لذت زيبايی که عل، وسو درد و رنج است، بر خوردار است.
پس اگر مي خواهي حيوان باشي، ابتدا عقلت را بيرون كن و آن را دور بینداز و سپس خود را در معرض تأديب سيلي آية كريمة كَالْاَنْعَامِ بَلْزنده ااَضَلُّ (الأعراف:١٧٩) قرار ده!
ميوة پنجم:
اي نفس! بارها گفته ام که انسان، ميوة درخت آفرينش است و مثل ميوه از بذر بسيار دور است و جامع خصائل كلي است و نگاهش متوجه همه است و جهت وحدت هر چيز را در بر مي و انق پس او مخلوقي است حامل بذر قلب که چهره اش متوجه بسياري از مخلوقات و فنا و دنيا است، اما عبادت كه رشتة پيوند يا نقطة اتصال بين مبدأ
— 470 —
و منتهي است، روي مربوط را از فنا به بقا، از خلق به حق، از كثرت به وحدت و از منتهي به مبدأ بر مي گرداند.
اگر ميوه با ارزش و با شعوري كه در شرف بار آوردن بذرخود خو به زيبايي اش ببالد و با ديدن موجودات زندة زير درخت، خود را در اختيار آن ها قرار دهد، يا اينكه در نتيجة غفلت سقوط كند، بدون ترديد در دست آن ها متلاشي مي شود و از هم مي پاشد و مشاهد ميوه عادي از بين مي رود؛ اما اگر آن ميوه، نقطة استنادش را بيابد و بتواند در اين مورد بينديشد كه بذر موجود در داخل آن، نقش جهت وحدت كل درخت را ايفا كرده است، به زودي سبب بقاي درخت و وسيلة اظهار و دوام حقيقت آن خو همه چ؛ زيرا بذري که در داخل آن است، يك ميوة حقيقي كلي و ماندگار را در عمري جاويدان كسب مي كند.
به همن منوال اگر انسان در ميان كثرت مخلوقات، حيران و سرگردان بماند و در امواج کائنات غرق شود و سرمست محبت دنيا گردد و فرشخصی وم مخلوقات فاني را بخورد و در آغوش آن ها بيفتد، بدون ترديد خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد و هم به مرتبة فنا و فاني و هم به مرتبة عدم سقوط خواهد کرد؛ يعآورد، معنای واقعی خود را از بين خواهد برد.
و اگر با حضور قلب، درس ايمان را از زبان قرآن بشنود و سرش را بالا بگیرد و متوجه وحدانيت گردد، آنگاه مي تواند با معراج عبادت به عرش كمالات و فضايل صعود کند و انسان وامثال بد.
ای نفس من! مادام که حقيقت چنين است و از ملت ابراهيم علیه السلام هستي، ابرهيم وار لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (انعام: ٧٦) بگو و رويت را به سوي محبوب باقي برگردان و مثل من چنين گريه می كنن (ابيات فارسي مربوط اين قسمت، در بخش دوم "گفتار هفدهم" درج گرديده است، لذا در اينجا نوشته نشده است.)
— 472 —
فهرست
گفتیار اول ٥
مقام دوانمندپرتو چهاردهم ١٠
گفتیار دوم ٢٢
گفتیار سوم ٢٥
گفتیار چهارم ٢٨
گفتیار پنجم ٣١
گفتیار ششم ٣٤
گفتیار هفتم ٤٠
گفتیار هشتم ٤٥
گفتیار نهم ٥٣
گفتیار دهم ٦٣
گفْ (الازدهم ١٥١
گفتیار دوازدهم ١٦٤
گفتیار سيزدهم ١٧٢
مقام دوم گفتیار سيزدهم ١٧٨
حاشيه بخش دوم گفتار سيزدهم ١٨٦
مسم باشدم از رساله ميوه ١٩٦
گفتیار چهاردهم ٢٠٦
پيوست گفتار چهاردهم ٢١٧
گفتیار پانزدهم ٢٢٤
گفتیار شانزدهم ٢٤٥
گفتیار هفدهم ٢٥٦
— 473 —
مقام دوم از گفتار هفدهم ٢٦٠
گفتیار هجدهم ٢٨٦
گفتیار نوزدهم ٢٩٣
غیرت یار بيستم ٣٠٧
مقام دوم از گفتار بيستم ٣١٦
گفتیار بيست و يكم ٣٣٧
مقام دوم ازگفتار بيست و يكم ٣٤٤
گفتیار بيست و دوم دره ه
مقام دوم از گفتار بيست و دوم ٣٦٨
گفتیار بيست و سوم ٣٩٥
گفتیار بيست و چهارم ٤٢٥
فهرست ٤٧١
— 62 —
حرکت میر جایز باشد - با مهارت فوق العاده ای از آن خبر می دهد.
تابش دوم:
خبر های غیبی قرآن از آینده، این بخش نیز انواع بسیار زیادی دارد:
نوع اول خصوصی می باشد و مخصوص بعضی از اهل كشف و ولایت است.
به گو بالوال: محی الدین بن عربی بسیاری از اخبارغیبی را در سورهٔ الٓمٓ ٭ غُلِبَتِ الرُّومُ (الروم: ١-٢) یافته است. و امام ربانی (احمد فاروقی سرهندمِ
وحروف مقطعاتی که در آغاز سوره ها است، بسیاری از اخبار و اشاراتِ معاملات غیبی را مشاهده نموده است و هکذا...
و برای علماء باطن (علمایی كه می گویند هر آیه ق، اما نی پنهانی دارد) قرآن كریم از اول تا آخر نوعی از اخبار غیبی است.
اما ما به بخشی از این اقسام اشاره خواهیم نمود که به عموم اختصاص دارد و به همه مربوط می شود، این بخش نیز طبقات زیادی دارد، ما بحث خود را روی یك طبقه متمركز می سازیم.
قرآن حکی خیر، سول اكرم (ص) می گوید:
(٭):این آیات از غیب خبر می دهند، و بسیاری از تفاسیر آنها را توضیح داده اند. در اینجا تشریح نشد چون تصمیم چاپ كتاب به حروف قدستگاههبی) مؤلف را به ارتكاب خطای عجله واداشت، لذا این گنجهای ارزشمند پوشیده ماند! مؤلف.
فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ (الروم: ٦٠)
لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ اِندگی ماءَ اللّٰهُ اٰمِن۪ينَ مُحَلِّق۪ينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّر۪ينَ لَا تَخَافُونَ (الفتح: ٢٧) هُوَ الَّذ۪ٓى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدٰى وَد۪ينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّ۪ينِ كُلِّه۪
— 63 —
(الفتح: ٢٨) وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَي درسیُونَ ف۪ى بِضْعِ سِن۪ينَ لِلّٰهِ الْاَمْرُ (الروم: ٣-٤) فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ بِاَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ (القلم: ٥-٦)
اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ ٭ قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّ۪ى مَعَكُمْ مِنذشته ذُتَرَبِّص۪ينَ (الطور: ٣٠-٣١) وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ (المائدة: ٦٧) فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا (البقرة: ٢٤) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدًا (البقرة: ٩٥) سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى و به ُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت: ٥٣)
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذات استقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا (الإسراء: ٨٨) يَاْتِى اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُٓ اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ ا بدون ةٍ عَلَى الْكَافِر۪ينَ يُجَاهِدُونَ ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَٓائِمٍ (المائدة: ٥٤)
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا (النمل: ٩٣) قُلْ هُوَ الردواندهنُ اٰمَنَّا بِه۪ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ ف۪ى ضَلَالٍ مُب۪ينٍ (الملك: ٢٩) وَعَدَ اللّٰهُ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذ۪يها استْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ د۪ينَهُمُ الَّذِى ارْتَضٰى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا (النور: ٥٥)
از این قبیل، آیات بسیار زیادی وجود دارد که حاوی اخبار غیبی است و همان گونه كه خبر داده را بایافته است.
وقتی از زبان شخصی كه در معرض اعتراضات و انتقادات بسیار زیادی قرار دارد و چه بسا بخاطر كوچك ترین اشتباهی دعوایش را ببازد، خبر از غیب برآید و بدون اینكه تردیدی به خود راه دهد با كمال جدُ اِنّطمینان و آرامش، سخن بگوید، این خود دلیل قاطعی است بر اینكه: او از استاد ازلی اش درس می گیرد و سپس آن را به مردم می گوید.
تابش سوم:
اخبار غیبی قرآن از حقایق الهی، واقعیات هستی و امور اخروی.
آری، بیانات قرآن از حقایق الهی و قوانین مگرفته ه آفرینش آن كه طلسم كاینات را گشوده و معمای خلقت هستی را كشف نموده است، مهمترین بیانات غیبی به شمار
— 64 —
می رود، چون این کار از توان عقل بشر خارج است و هرگز نمی تواند در بین راه های بی شمار گمراهی راه مستقیم را بپیماید و آن حقان درسهی را دریابد.
واضح و روشن است كه عقل بزرگترین دانشمندان و نوابغ بشر نتوانسته است به كوچكترین این مسایل برسد. پس از آنكه قرآن كریم از حقایق الهی و از حقایق مربوط به هستی پرده برد، هر دپس از آنكه عقول بشر با صفای قلب و تزكیه نفس به آن گوش فرا داد، و پس از آنكه روح ترقی نمود و عقل به تكامل رسید، عقل بشر در مقابل این حقایق خواهد گفت: بته آن و در مقابل قرآن "بارک الله".
این بخش تا حدی در "گفتار یازدهم" توضیح داده شده و ثابت گردید، پس نیازی به تكرار نیست.
اما در مورد اخبار غیبی قرآن از آخر تحت تزخ باید گفت: عقل بشر به تنهائی نمی تواند احوال آخرت را درك كند و ببیند، اما قرآن به درجه ای آن را ثابت می كند كه گوئی انسان با چشم سر آن راَكُنْند.
صحت و حقانیت خبرهای غیبی قرآن از آخرت در "گفتار دهم" توضیح داده شد و ثابت گردید، به آن مراجعه كن.
پرتو دوم
جوانی و طروات قرآن:
قرآن كریم همواره طراوت و تازگیش را حفظ كرده است، گویی د حیوانصر جدیداً نازل می شود.
آری، از آنجایی كه قرآن خطابی است ازلی و تمام طبقات بشر را در تمام اعصار مستقیماً مورد خطاب قرار می دهد، باید از جوانی وبرگیرندایمی بر خوردار باشد، و بدون تردید چنین است و چنین خواهد بود. حتی او به هر یک از عصرهایی که فکر و استعدادهای مختلف و ناهمگون دارند، به گونه ای می نگرد که انگار مختص همان عصر و مطابق نیازمندی های آن است، و به آن درس ان شدن و دید همگان را متوجه آن می سازد.
آثار و قوانین بشر، مثل خود او پیر و سالخورده می شوند، تغییر می یابند و دگرگون می گردند. اما احكام و قوانین قرآن به قدری ثابت و راسخ اند كه با گذشت اعصار قوازم نیانتشان را بیش از پیش نشان می دهند.
— 65 —
آری، عصر حاضر كه نسبت به هر عصر دیگر بسیار به خود مغرور گشته و از شنیدن بیانات قرآن ابا ورزیده است و به ویژه اهل كتاب آن به خطاب رهنما گرایانه يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ يَٓا ا سپسالْكِتَابِ قرآن، چنان نیاز دارند كه گویا آن خطاب مستقیماً متوجه همین عصر است. زیرا لفظ يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ معنای"یا أهل المكتب"یعنی ای اهل فرهنگ و دانش جدید" راره ای می گیرد . و با تمام شدت و طروات و جوانیش در اطراف و اكناف عالم فریاد بر آورده و می گوید:
يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا اِلٰى كَلِمَةٍ سَوَادر ذوَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ..
(آل عمران: ٦٤)
مثلاً: با وجودیكه افراد و جماعت ها از معارضه و رویارویی با قرآن عاجز مانده اند، باز هم تمدن جدید كه نتیجه افكار همه انوده است و شاید جن هاست، در برابر قرآن جبهه گیری كرده و با ترفند های سحر آمیزش با اعجاز قرآن كریم مخالفت نشان می دهد، لذا جهت اثبات اعجاز قرآن كریم به این معارضه گر خطرناك، با ادعای آیه
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ (الإسراء: ٨٨) ا، ممک و دستورات ساخته و پرداخته مدنیت جدید را در برابر اساسات قرآن كریم قرار داده و مقایسه ای انجام می دهیم.
در درجه اول:موازنه ها و مقایسه های انجام گرفته از گفتار اول تا گفتار بیست و پنجم، و نیٍ وَاِ ذكر شده در آغاز هر گفتار كه بیانگر حقایق آن موضوع می باشد، همگی اعجاز قرآن كریم و برتری آن را بر مدنیت جدید به وضوح دو دو چهار به گونه ای ثابت می ساز مناطقای هیچ گونه شك و تردیدی باقی نمی گذارد.
در درجه دوم:در اینجا اجمالاً برخی از دستورات مدنیت و قرآن كریم را كه در گفتار دوازدهم مفصلاً در مورد آن بحث گردید ذكر می كنیم.
مدنض کن خد با فلسفه اش بر این باور است که "زور" نقطهٔ استناد و تکیه گاه زندگی اجتماعی بشر است، و در هر چیز "منفیعت" را هیدف اساسی اش می داند، و "جیدال" را دستور زندگی می پندارد و "ملیت و نژاد پرستی منفی" را عامل پیوند و استحكو هفت یت ها می داند، و مرام و غایه اش "لهویات" است، تا توسط آن خواهشات نفسانی را بر آورده سازد و مطالبات و تمایلات آن را تزیید و تحریك كند،
— 66 —
حال آنكه نتیجه "زور" تجاوز است، و عاقبت "منفعت طلبی" و تنگ بر سر بر آوردن آرزو ها است، چون منفعت به تامین هر آرزو كافی نیست، و ثمرهٔ "جدال" هم كشمكش و تشنج است، و "نژاد پرستی" نیز زمینه تجاوز بر دیگران را فراهم می سازد، زیرا با بلعیدن دیگران بزرگ می شود.
چنین است دستورات و اساساتیه موجونیت جدید بر آن تکیه دارد و با همهٔ خوبی هایش فقط به بیست در صد انسان ها نوعی سعادت و خوشبختی ظاهری داده و هشتاد در صد آنها را به كام بدبختی و سفالت كشانده است.
اما حكمت قرآنی بجای "زور" حق را بعنوان نقطهٔ استناد زندگینات راعی بشر قبول می كند، فضیلت و رضای الهی را مقصد اساسی می داند، نه "منفعت" را، و به جای قانون جدال "همكاری" را اساس زندگی می شمارد، و به جای نژاسنبلی ی و قومیت "رابطه دینی، صنفی، و وطنی" را عامل پیوند جمعیت ها می داند، هدف و مقصد نهایی اش اینست كه راه تجاوز خواهشات نفسانی نا مشروع را مسدود ساخته و روح را به سوی ارزش ها تشویق نموده و بدین گونه انسان را به كمالات انسانی سوق می دهد و او به کنسان حقیقی می سازد.
لذا "حق" اتفاق و یکپارچگی را اقتضا می کند... و دست آورد "فضیلت" پشتیبانی از یكدیگر است ... و ثمره "همكاری" هم مساعدت و به امداد همدیگر شتافتن است... و شأن "دین" نیز اخوت و انجذاب است ... و عاقبت "مهار ساختن نفس امارهرا خامد ساختن روح با تشویق به سوی كمالات"، سعادت دو جهان است.
بدین طریق، تمدن جدید علی رغم بعضی محاسنش كه از ادیان سابقه و مخصوصاً از ارشمر استرآن كریم گرفته است، باز هم از نقطه نظر حقیقت مغلوب قرآن كریم شده است.
در درجه سوم:فقط سه - چهار مسئله را از جمع هزاران مسئله به عنوان مثال تقدیم خواهیم كرد.
— 67 —
سینا ون احكام و دستورات قرآن كریم از ازل آمده اند، لذا تا ابد باقی خواهند ماند، بر خلاف قوانین مدنیت كه كهنه و فرسوده و محكوم به مرگ خواهد شد، ام حقیقتم قرآن نیرو و جوانی اش را همواره حفظ خواهد نمود.
به عنوان مثال، تمدن جدید با تمام مؤسسات خیریه، نهاد های ظالمانه و مراكز تربیتی و اخلاقی خویش سعی و تلاش نمود تا با دو مسئله قرآن حكیم معارضه و مقابله نآن، کل اما نتوانست و ناگزیر به شكست مواجه شد، آن دو مسئله قرآنی در این دو آیه مطرح گردیده است.
وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ
(البقرة: ٤٣)
وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا
(البقرة: ٢٧٥)
این پیروزی حیرت انگیناسب د كریم را با مقدمه ای بیان می داریم:
به گونه ای كه در كتاب "اشارات الاعجاز" ثابت كرده ایم، اساس همه اختلالات و پریشانیهای بشر، صرفاً در یك سخن نهفته است و منبع تمامی اخلاق سیّئه نیز در یك سخن خلاصه می شود.
سخن اول:"مناٰلَٓااشم ، به من چه كه دیگران از گرسنگی بمیرند!".
سخن دوم:"توكاركن، تا من بخورم!".
آری، راحت و سلامت زیستن در جامعه ممكن نیست، مگر با برقراری توازن بین خواص و عوام، یعنی ثروتمندان و فقراءایی را این توازن، مرحمت و شفقت خواص نسبت به عوام است، و احترام و اطاعت عوام از خواص.
از این رو، سخن اول طبقه خواص را به ظلم، بد اخلاقی، و بی مرحمتی واداشت، و سخن دوم هم عوام را به كینه، حسادت، و مبارزه سوق داد و از چندین قرن بدین سو، راحت و آرتوجه ب از زندگی بشر سلب كرد. در عصر ما نیز در نتیجه جنگ و كشمكش بین كارگران و كار فرمایان، حوادث بزرگ اروپا رخ داد كه این برهمگان معلوم است.
لذا مدنیت با تمام مؤسسات خیریه، و اند دراه های اخلاقی، و با كنترل شدید و جاسوسی های دقیقش، نه تنها نتوانست بین آن دو طبقه صلح و آشتی بر قرار سازد، بلكه از معالجه دو زخم عمیق زندگی بشر نیز عاجز ماند.
— 68 —
اما قرآن كریییم با واجبین رخ زكات سخن اول را از ریشه بر می كند و درمان می نماید. و با حرمت ربا، سخن دوم را از پایه و اساسش به زمین می افگند و تداوی می کند.
آری، آیات قرآنی بر فراز درب عالم می ایستد و به ربا می گوید: خنده ممنوع" و برای بستن در های جنگ و درگیری، به انسان ها دستور می دهد تا دروازه بانک را ببندند، و به شاگردان با ایمان قرآن هشدار می دهد كه مبادا در آن و در شوند.
اساس دوم:
مدنیت جدید مخالف تعدد زوجات (گرفتن چند زن) است، و این حكم قرآن را خلاف حكمت و منافی مصلحت بشر می پندارد.
بله، اگر حكمت و فلسفه ازدواج فقط بر آور، عبارت می بود، آن وقت قضیه باید بر عكس می شد. حال آنكه حتی به شهادت تمام حیوانات، و تصدیق نباتات ازدواج كرده (پیوند شده) ثابت است كه:
حكمت و هدف از ازدواج ازدیاد نسل است. اما لذتی که از ارضای شهوت حاصل می گردد،و ترس،ناچیزی است که رحمت الهی بخاطر انجام یافتن این وظیفه ارزانی می دارد. پس وقتی كه ازدواج حكمتاً و حقیقتاً بخاطر ازدیاد نسل و بقای نوع باشد، بدون تردید، زنی كه در سال فقط یك بار باردار می شود، ون و خمصف ماه آمادگی تلاقح و جفت گیری را دارد و در پنجاه سالگی عقیم می شود، نمی تواند به مردی كه اكثراً تا صد سالگی توان باردار كردن را دارد کافی بازَيْتُا مدنیت مجبور است فاحشه خانه های زیادی باز كند.
اساس سوم:
مدنیتی که از عقل و منطق محروم است، آیه ی قرآن که به زن یک ثلث قایل است را مورد انتقاد قرار می دهد. غافل از این كه اغلب احکام در حیات اجتماعی بشر با در نظر داشت اكثریت وضع مه پادش. پس عموماً زن ها تحت حمایت شوهرانشان قرار دارند، اما بسیاری از مییردان مجبور هستند بار زنان شان را نیز به دوش بكشند و مخارج و نفقه شان را تامین نمایند.
— 69 —
پس در این صورت، اگر زنیز. آن رش به اندازه نصف یك مرد ارث برد، شوهرش كمبود او را جبران می كند. اما اگر مرد دو برابر بهره زن از پدرش میراث بگیرد، نیمی از آن را به همسرش مصرف می كند و با خواهرش مسییاوی می شود، لذا عداارند، نی چنین تقاضا می كند و چنین حکم کرده است.
(٭): قسمتی از مدافعات لایحه ی تمییز است که در مقابل محکمه ایراد شده است و محکمه ی تمییز را به سکوت واداشته است و به این مقام حاشیه شبزرگی :
"من هم به محکمه ی عدلیه می گویم که: دستورات الهی مقدس ترین و پرحقیقت ترین مسئله در حیات اجتماعی سیصد و پنجاه میلیون انسان در طول یک هزار و س با حقل و در هر عصر به حساب آمده و می آید. شخصی با استناد به تصدیق و تأیید سیصد و پنجاه هزار تفسیر و با اقتدا به اعتقاد راسخ اجداد مان که سیصد و پنجاه سال گذشت زمان را در پی داشته یک دستور الهی را تفسیر کرده است. چنین شخصی را به ناحق و مرد،ی عدالتی محکوم می کنید، اگر در روی زمین به اندازه یک ذره هم عدالت باشد چنین حکمی را رد و چنان رأیی را نقض خواهد کرد".
اساس چهارم:
چنانچه قرآن كریم بت پرستی را ممنوع قرار می دهد صورت پرستی یر آن،نوعی تقلید از بت پرستی است نیز جایز نمی داند. اما مدنیت جدید صورت را از محاسن و مزایایش می شمارد، در صدد مبارزه با قرآن است. حال آنكه هر نوع صورت - سایه دار باشد یا بی سایه - عبارتست از یك ظلم متحجر، و یا ریای متجسد، و یا هوس متجسم ك و ضمنبشر را به ظلم، ریا و هوس رانی بر می انگیزد و سوق می دهد.
و نیز قرآن كریم جهت پاسداری و محافظت از عفت و كرامت زن ها، از روی مرحمت آنان را به پوشش پرده حیا و حجاب امر می كند تا مبادا این زنانی یک مهمبع شفقت اند لگد مال هوی و هوس های افراد پست و فرومایه شوند و یا اینكه درحكم آلات بی ارزشی برای خوشگذرانی و هوسرانی قرار گیرند. (٭):لمعه بیست و چهارمِ مکتوب سی وتنه و ا قاطعیت كامل ثابت كرده است كه، حجاب برای زن امری فطری، و كشف حجاب منافی با فطر ت اوست.
اما مدنیت جدید زنان را از خانه هایشان بیرون كشانده و با دریدن پردهی پردا عفتشان، بشریت را مست و مدهوش ساخته است. حال آنكه زندگی خانوادگی با محبت و احترام متقابل بین زن و شوهر تداوم می یابد، اما برهنگی و عریانی احترام و لَئِنمیمانه را از بین برده و زندگی خانوادگی را زهرآگین می سازد. مخصوصاً
— 70 —
صورت پرستی اخلاق را فاسد نموده و سجایای نیک را به كلی از بین می برد و سبب انحطاط و سقوط روح می گبازهم ین امر با مطلب ذیل بهتر فهمیده می شود.
طوری كه نگریستن با دید شهوانی به جنازه زن مرحومه و زیبائی كه به رحمت نیاز دارد، سبب فساد و انحطاط اخلاقی می گردد، نگریستن با دید شهوت به صورت زنان مرده و یا زنده ای كه صورتافت فركم جنازه های كوچك آن ها را دارد نیز، عمیقاً احساسات والای انسانی را تكان می دهد و به ویرانی و انحطاط می كشاند.
لذا همچون این سه مسئله، هر یك از هزاراتها بال قرآنی در دنیا نیز سعادت را برای بشر تأمین نموده و زندگی ابدی اخرویش را نیز تضمین می كند. پس سایر مسایل را می توانی بر مسایل مذكور قیاس كنی.
آری، آنگونه كه مدنیت جدید در برابر دستورات قرآن پیرامون زندگی اجتماعی بشره گرفت گشت و از نقطه نظر حقیقت، در برابر اعجاز معنوی قرآن عاجز ماند، به صراحت می توان گفت که: هرگاه فلسفه اروپا و حكمت بشر را - كه روح مدنیت را تشكیل می دهند - با حكمت قرآن مقایسه کنیم و این کاوان و ا موازین و معیارهای بیست و پنج گفتار گذشته انجام دهیم، عاجز بودن حكمت فلسفه و معجز بودن حكمت قرآن با قاطعیت ثابت می شود. بگونه ای كه در گفتار های یازدهم و ای کههم، عجز و افلاس حكمت فلسفه و اعجاز و غنای حكمت قرآن اثبات گردیده است، می توانید به آنها مراجعه كنید.
و نیز آنگونه که مدنیت جدید در مقابل اعجاز علمی و عمی شناسكمت قرآن مغلوب گردید، ادبیات و بلاغت مدنیت نیز در برابر ادب و بلاغت قرآن از پای در می آید. و نسبت آن دو همچون گریه حزن انگیز و مأیوسانه كودك یتیمی است در مقایسه با نغمه های آن عاشق پاک طینت و اندوه گینی كه از فراق شتان شمدت معشوقش، مشتاقانه و امیدوارانه با حزن و اندوه خاصی نغمه سرایی می كند... و یا (ادبیات تمدن) همچون داد و فریادهای عیاش سرگردانی است که در وضعیت پست و اسفناکی عربده می کشد، که هرگز نمی توان اینرا خرا قصاید حماسه آفرینی كه به مناسبت پیروزی و یا اعزام به جبهات جنگ و فداكاری های والایی خوانده می شود، مقایسه کرد. زیرا ادب و بلاغت به لحاظ تاثیر گذاری اسلوبش یا حزن انگیز است و یا فرحت بخس وقتی
حزن و اندوه نیز به دو گونه است: یا از "فقد الاحباب" ناشی می شود، یعنی حزن و انییدوه سیاهی از نبود دوستان و وابستگان بییه انسان دسییت می دهد، این همان حزنی است كه ادبیات ضلالت آلود، طبیعت پرست، و غفلت پیشه مدنیت آن را بر ه را ا گذارد.
حزن دوم از "فراق الاحباب" پیدا می شود. یعنی دوستان هستند، اما از فراق و جدائی شان حزن و اندوهی مشتاقانه به انسان دست می دهد. این حزن و اندوهی است كه قرآن هدایت گر و نور افشان بر جای می ماند.
اما فرحتجام میر نیز دو نوع است: یكی، نفس را به هوسات و خواهشات تشویق می كند. این از ویژگی های سینما، تئاتر، رمان و ادبیات مدنیت است.
اما دومی، فرحت و سرور معصومانه، لطیف ور به انه ای است که نفس را مهار می کند و روح و قلب و عقل و سِرّ را به سوی كمالات، وطن اصلی، مقرّ ابدی، و دوستیان اخرویش تشویق می كند. این خوشحالی، همان خوشحالی ای است كه قرآن عناالْاٰخكند، قرآن معجزالبیانی كه بشر را به سوی جنت و سعادت ابدی و رؤیت جمال الله سوق می دهیید و به وجد و شییوق در می آورد.
بعضی از افراد كوته فهم و بی دقت، معنای عظیم و حقیقت بزرگی را كه آیه
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِاه انسَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا
(الإسراء: ٨٨) افاده می کند، بلاغتی مبالغه آمیز و محال گمان می كنند، اما هرگز چنین نیست، نه مت می کاست و نه یك صورت محال، بلكه یک بلاغت حقیقی و یك صورت ممكن و واقعی است. و یكی از وجوهات آن اینست:
هرگاه زیباترین سخنان انس و جن كه از قرآن تراوش نكرده و متعلق به قرآن نیست، یكجا جم را به، هرگز نمی توانند با قرآن مماثلت كنند، وقتی نتوانسته اند، نشان داده نمی شود.
وجه دوم: مدنیت و حكمت فلسفه و ادبیات بیگانگان كه نتیجه افكار و حاصل تلاش و كوشش جن و انس و حتی شیطان میخواهی در برابر احكام قرآن و حكمت و بلاغت آن پیشانی عجز بر زمین می سایند، به نحوی كه نمونه های آن را نشان دادیم.
— 72 —
جلوه سوم:
خطاب قرآن به هر یك از طبقات بشر.
قرآن حكیم هریك از طبقات بشر را در هر عصری که باشند مورد خطا والا می دهد، گویا مستقیماً به خود آن طبقه توجه دارد و مخصوص آن است. وقتی قرآن تمام طایفه های بنی آدم را به ایمان كه برترین و دقیق ترین علوم است، و به معرفت الهی كه وسیع ترین و نورانی ترین دانشها است، و به احكام اسلامیشنو و م ترین و متنوع ترین معارف است، فرا می خواند و درس می دهد، پس لزوماً درسی باید بدهد كه مطابق فهم و موافق برداشت هر طایفه باشد. حال آنكه درس یكی است، نه مختلف، پس نون و ست تا در حین آن درس برداشتها و طبقات مختلفی از فهم و دانش موجود باشد، از ین رو، هر طبقه - حسب درجه خود - از یكی از پرده های قرآن سهم درسش را می گیرد.
بسیاری از نمونه های این حقیقت رول و قكرده ایم، می توان به آنها مراجعه نمود.
در اینجا صرفاً به یكی دو جزء و به فهم و برداشت یكی دو طبقه اشاره ای خواهیم داشت.
مثلاً: آیه
لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا اَحَدٌ
فهم و برداشت طبقه عوام الناس كه مثل دت مطلق را تشكیل می دهند از این آیه چنین است :
"خداوند متعال از پدر و فرزند و از همسر و همتا پاك و منزه است".
وفهم و برداشت طبقه متوسط:
عبارتست از نفی الوهیت حضرت ده و سلیه السلام و فرشتگان و هر آنچه كه زاد و ولد دارد" چون نفی محال ظاهراً فایده ای ندارد، پس طبق قانون بلاغت "لازمِ حكم" مورد نظر است.
از این رو، مراد از نفی ولد و والد (فرزند و پدر) كه خصایص جسمانی دا شدن دی الوهیت از هر آن کسی است كه دارای فرزند و پدر و همتا باشد، در واقع عدم لیاقتشان را به الوهیت بیان می كند.
از این سرّ است كه، سوره اخلاص می تواند به هر انسان در هر وقت و زمان، فایده بخشد.
#73 كارمنم و برداشت طبقه پیشرفته تر:
پروردگار متعال از هرگونه رابطه با موجودات كه بوی تولید و تولد از آن به مشام برسد پاك و منزّه است، و برتر و والاتر از آن است که شریك و معین و همجنس داشته باشد. رابطه او با موجودات در خالقیت است، اووریات ر كُنْ فَيَكُونُ و با اراده ازلی و اختیارش موجودات را می آفریند، او از هرنوع رابطه ای كه منافی كمال باشد - مثل ایجاب و اضطرار و صدور بدون اختیار - مانات خست.
و فهم و برداشت طبقه برتر:
"خداوند متعال ازلی، ابدی، اول و آخر است. در هیچ جهت، نه در ذات، نه در صفات، و نه در افعالش نظیر و كفو و شبیه و مثل و مثال و مثیل ندارد. فقط برای توضیح و تبیین افعال و شؤونش می توان با اسال هایی (و لله المثل الاعلی) که مفید تشبیه است کار گرفت.
طبقه عارفان، و طبقه عاشقان و طبقه صدیقین و غیره را كه هر كدام سهم مختلفی در فهم و برداشت دان ما می توان به این طبقات مقایسه نمود.
مثال دوم: مَا كَانَ مُحَمَّدٌ اَبَٓا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ (الأحزاب: ٤٠)
فهم و برداشت طبقه اول از اته آسم چنین است:
زید که خادم و پسرخوانده پیامبر اكرم (ص) بود و با خطاب "ای فرزندم" مورد خطاب قرار می گرفت، زوجه گرامی اش را طلاق داد، چونكه او را همكفو خود ندانست، و رسول اكرم (ص) به فرمان خداوندی با وی ازدواج آفرینآیه ای كه بدین مناسبت نازل شده است، می گوید:
اگر پیامبر شما را بسان یك پدر مورد خطاب قرار دهد، این خطاب از روی رسالت است، چون او به اعتبار شخص (نسب) پدر هیچیک از شما نیست تا كه همسرانش شایسته و مدر دیدو نباشند.
فهم و برداشت طبقه دوم از این آیه:
یك امیر بزرگ همچون پدری مهربان به رعیتش می نگرد، اگر او در ظاهر و باطن، یك پادشاه روحانی باشد آنگاه مرحمت او بالاتر و چند براب را برت پدری مهربان
— 74 —
خواهد بود، حتی افراد رعیتش او را مثل یک پدر خواهند دید و خود را فرزندان حقیقی او خواهند شمرد.
و چون نگریستن به سوی پدر به نگریستن به سوی شوهر تبدیل نمی شود و نگاه کردن به دختر نیز به آسطل سازی خود را به نگاه کردن به زوجه (خانم) نمی دهد، لذا در فكر عوام ازدواج پیامبر با دختران مؤمنان، سازگار نمی آمد.
پس قرآن آن ها را مورد خطاب قرار داده و می فرماید "پیغمبر اکرم (ص) به سوی شما به دید مرحمتوقی است می نگرد، این از نقطه نظر رحمت الهی است، و رفتار پدرانه او با شما نیز از لحاظ نبوت اوست، اما او به اعتبار شخصیت انسانی پدر شما نیست تا ازدواج او با دختران تان نامناسب و د من قاشد".
طبقه سوم آیه را این گونه می فهمند:
مبادا با اعتماد به شفقت پیامبر اكرم (ص) و انتسابتان به او، مرتكب گناه و سیئات شوید، چون خیلی ها با اعتماد به بزرگان و مرشدان شان در عبادت و عمل سستی و كاهلی نشان می دهندش آن ربعضاً می گویند: "نماز ما خوانده شده است" (مانند بعضی علوی ها)
نكته چهارم:
بعضی ها یك اشاره غیبی را از این آیه برداشت می كنند و آن این که:
پسران پیغمبر اکرم (ص) قبل از رسیدن به سن بلوغ (رجال) بی هد.
رحمت الهی می روند، حكمت پروردگار رقم زده است تا نسل ایشان از سلسله اولاد ذكور تداوم نیابد، اما لفظ "رجال" اشاره می كند كه نسل آن حضرت (ص) از زنان ادان و رفیابد، نه از مردان.
فللّه الحمد، نسل مبارك حضرت فاطمه رضی الله عنها همچون حضرات حسن و حسین رضی الله عنهما كه ماه فروزان دو سلسله نورانی هستند، نسل مادی و معنوی خورشید نبوت را ادامه می ردد، واَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ.
(شعله اول با سه شعاعش به پایان رسید)
— 75 —
شعله دوم
"این شعله دارای سه نور است"
نور اول
قرآن کریم در بین جمله ها و هیئت هایش سلاست رائق و سلامت فائق و تساند متاجزاءناسب محكم و همكاری قوی را جمع نموده و در بین آیات و مقاصدش تجاوب والایی را گرد آورده است، این مطلب را علم بیان و فن معانی تصدیق می کند و هزاران نفر از پیشوایان زبردست این علوم امثال زمخشری، سك "آمن عبدالقادر جرجانی بر آن صحّه می گذارند.
و با آن كه هشت الی نه سبب مهم برای اخلال این تجاوب و تعاون و تناسد و سلاست و سلامت وجود دارد، اما به جای اخلال و افساد، نیرو و توانمندی بیشتری بکار سلاست و سلامت و تساند بخشیده است و صرفاً اندكی اجرای حكم نموده و سر از پرده نظام و سلاست برآورده اند، آن هم بدان خاطر كه به معانی ارزشمندی که در سلاست نظم قرآن وجود دارد دلالت كند. چنان که از تنه صاف و زد، بسدرخت برآمدگی ها و برجستگی هایی بروز می كند، لكن این برآمدگی بخاطر اخلال در نظم و تناسب درخت نیست، بلكه بخاطر دادن میوه هایی است كه زیبائی و کمال درخت در آن است.
زیرا قرآن کریم در مدت بیست سال به صورت تدریجی و متف اما در مواقع نیاز نازل شده است، بازهم از چنان هماهنگی و مناسبتی برخوردار است كه گویا یك دفعه نازل شده است.
و نیز با آن كه در مدت بیست سال بخاطر اسباب نعِ، وَتلفی نازل گردیده است، با آن هم چنان مناسبت و پیوندی از خود نشان می دهد که گویی بخاطر یك سبب نازل شده است.
و نیز با آن كه قرآن كریم جهت پاسخ دادن به پرسش های متفاوت و مكرر آمده است، با آن هم چنان امتزاج و اتحاد كاملگین، فشان می دهد که گویی پاسخ سوال واحدی است.
— 76 —
و نیز با آن كه قرآن كریم برای بیان احكام مربوط به رخدادهای متغایر و متعددی آمده است، با آن هم چناندر هستم كامل از خود نشان می دهد كه گویا بیان حادثه واحدی است.
و نیز با آن كه قرآن در هنگام نزول، تنزّلات کلامی الهی را تضمن نموده و در اسلوب هایی که مناسب فهم و درک مخاطبان بی شمار است نازل گردیده و مخاطبان قرآن هم حالات ناسابه محک گوناگونی داشته اند، باآن هم چنان شباهت زیبا و سلاست لطیفی دارد كه گویا حالت یكی و برداشت ها هم یکسان است، به حدی كه سلاستش همچون آب روان می خروشد.
و نیز باآن كه قرآن كریم روی سخن خوتظام بمتوجه صنف های متعددی از مخاطبان که بدور از هم اند ساخته است، باآن هم چنان سهولت بیان و جزالت نظام و وضوح افهام دارد كه گویا مخاطبانش همگی یك صنف هنگامیبه حدی که هر صنف فقط خود را مخاطب اصلی آن گمان می كند.
و نیز با آن كه قرآن كریم بخاطر راهنمایی و رساندن انسان ها به مقاصد ارشادی و تدریجی متفاوت، نازل شده است، باآن هم چنان استقا و منال و توازن دقیق، و ترتیب زیبائی دارد كه گویا مقصد یكی است.
پس این اسباب، با آن كه اسباب آشفتگی است و سبب اختلال معنی و مبنی است، اما آن ها استخدام شده اند تا بیان اعجاز انگیز و سلاست و تن دارد آن آشکار گردد.
آری، كسی كه دارای قلب سالم، عقل مستقیم، وجدان پاك و ذوق سلیم باشد، در بیان قرآن سلاستی زیبا، تناسبی رعنا، آهنگی خوش، و فصاحتی بی مانند را می بیند.
و كسی كه چشم سالمی در بصیرتش داشته باشد می بیند كه در قرآن چنااز یکس موجود است كه ظاهر و باطن كل كاینات را مانند صفحه واحدی به وضوح می بیند، و هرگونه كه بخواهد می چرخاند، و با اسلوب دلخواهش معانی آن صفحه را بازگو می كند.
اگر بخواهیم حقیقت این نور اول را با مثالهایش توضیح دهیم، به چندین جلد نجزیی واهیم داشت، لذا در این خصوص با اكتفا به توضیحات داده شده در "رسایل عربی" و "اشارات الاعجاز" و بیست و پنج گفتار گذشته، مجموع قرآن كریم را یكدم به طور مثال نشان می دهیم.
— 77 —
نور دوم
این نور از مزیت اعجاز در اسلوب بدیعی کمال نخلاصه گیری ها و اسماء حسنی آخر آیات موجود است بحث می كند.
یادآوری:
آیات زیادی در این نور دوم خواهد آمد، این آیات مخصوص این بحث نیستند بلكه می توانند مثال هایی برای مسایل و پرتوهای گذشته نیز باشند. توضیح باید و شاید ایند خوردها به طول می انجامد، فعلاً مجبور هستم تا از اجمال و اختصار كار بگیرم، ازین رو، اشاره بسیار كوتاهی نموده ایم به آن آیاتی كه مثال های این راز بزرگ اعجاز رجات حر می روند، تفصیل آن را به فرصتی دیگر موكول ساختیم.
قرآن كریم اغلب در آخر آیات، نتیجه گیری ها و گزیده هایی را ذكر می كند، این گزیده ها: یا خود اسماء حسنی را دربر می گیرد و یا معانی آن را، و یا این كه قضایا را به عقل حواله نموده و به تفصاف و دبر وامی دارد .. و یا این كه از مقاصد قرآن یك قاعده كلی را بر می گیرد و بدین طریق، آیه را تایید و تاكید می كند.
پس در این خلاصه ها و گزیده ها اشاراتی از حكمت عالیه قرآطاعت وراوشاتی از آب حیاتِ هدایت الهی، و شراره هایی از برق های اعجاز قرآن وجود دارد.
و ما اینك از بین این همه اشارات فقط "ده اشاره" را اجمالاً نیایشی كنیم، و از بین مثال های بی شمار آن فقط به یك مثال، و از حقایق بسیار زیاد هر مثال، فقط به معنی اجمالی یك حقیقت اشاره خواهیم نمود.
از سوی دیگر اكثر این ده اشاره در اكثر آیات جمع شده و یک نقش اعجازی حقیقی را تشكیل می دهند.
و بیشتر آیاتی ك می مانوان مثال ارائه نموده ایم، در سایر بخش ها مثال هایی برای اکثر اشارات هستند. ما از هر آیه فقط یك مثال ارائه می داریم و اشاره گذرایی خواهیم داشت به معانی آیاتی كه در "گفتارهای" گ که روكر نموده ایم.
— 78 —
مزیت جزالت اول:
قرآن حكیم با بیان اعجازگرش افعال و آثار صانع ذوالجلال را در برابر چشم می گستراند، سپس از این افعال و آثار، اسماء الهی را استخراج می كندب
#103 مقصدی از مقاصد اساسی قرآن را مانند حشر و توحید، ثابت می سازد.
از جمله مثال های معنی اول:
هُوَ الَّذ۪ى خَلَقَ لَكُمْ مَا فِى الْاَرْضِ جَم۪يعًا ثُدم مواْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ
(البقرة: ٢٩)
و از جمله مثالهای معنی دوم:
اَلَمْ نَجْعط به سْاَرْضَ مِهَادًا ٭ وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ٭ وَخَلَقْنَاكُمْ اَزْوَاجًا ، تا آیه اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ م۪يقَاتًا (النبأ)
در آیه نخست: قرآن آثار بزرگ الهی را كه با اهداف و نظمش به علم و قدرت الهی دلالت دارد به عنواكه در ه ای برای یك نتیجه و مقصد مهم ذكر می كند، سپس اسم "علیم" الله را استخراج می نماید.
و در آیه دوم: افعال بزرگ و آثار عظیم الهی را ذكر نموده و از آن حشر را كه همان یوم فصل است به عنوان نتیجه بر می گزیند، طوری." با ن مطلب در نكته سوم شعاع اول از شعله نخست تشریح شده است.
نكته بلاغی دوم:
قرآن كریم منسوجات صنعت الهی را پیش چشمان بشر می گستراند و نشان می دهاینها در گزیده ها و خلاصه ها، این منسوجات را در اسماء الهی می پیچاند، یا این كه به عقل حواله می دهد:
از جمله مثال های مورد اول:
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِی! ماهنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْاَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْاَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّٰهُ فَقُلْ اَفَلَا تَتَّقُونَ فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ الهی ُمُ الْحَقُّ
(يونس: ٣١-٣٢)
— 79 —
در آغاز می گوید: "كیست كه آسمان و زمین را همچون دو انبار رزق و روزی مهیا ساخت و از آنجا باران و از اینجا حبوبات را برآورد؟ و چه كسی غیر از الله می تواند آسمان ها و زمین بزرگ را در حكم دو خز را انر درآورد؟ پس شكر و حمد بر او منحصر است"
و در فقره دوم می گوید: "چه كسی مالك چشم و گوشتان است كه ارزشمندترین عضو در بین اعضای بدن تان به شمار می رود؟ از كدام كارخانه و دكان خریده اید؟ كسی كه این چشم و گوش ود در ارزشمند را برایتان داده او رب شما است، آفریننده و تربیت كننده شما اوست، این ها را او داده است، پس ربّ اوست و فقط او می تواند معبود باشد".
و در فقره سوم می گومان سع كسی زمین مرده را زنده نموده و صدها هزار دسته و گروه مرده را احیای مجدد می كند؟ "چه كسی غیر از حق سبحان و خالق هستی می تواند این كار را انجام دهد؟ بدون تردید او این كار را می كند، و اوسیان رامین مرده را زنده می سازد. پس وقتی او حق است هرگز حقوق نزد او ضایع نمی شوند، او شما را حتماً روانه دادگاه بزرگی خواهد نمود، و آن گونه كه زمین را زنده می كند شما را نیز زنده خواهد ساخت".
و در فقره چهارم می گوید: "چه كسی غیر از الله میختلف و این كاینات بزرگ را بسان یك قصر و یك شهر با كمال انتظام اداره كند و تدابیرش را بدست گیرد؟ وقتی كسی غیر از الله نیست، پس قدرتی كه این هستی بزرگ را با تمام اجرام آن به سادگی اداره می كتیارش ن بی پایان و بی عیب و نقص است كه نیازی به شریك و همتا و معین و همكار باقی نمی ماند. و اداره كننده هستی بزرگ، اداره مخلوقات كوچك را به دیگری وا نمی گذارد. پس خواه ناخواه "الله" خواهید گفت.
می بینی كه فقره اول وقدرت ا می گوید "الله" ، و فقره دوم می گوید "رب" و فقره سوم می گوید "الحق".
ببین جمله فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ چه جایگاه اعجاز گرانه ای دارد.
بدین طریق، قرآن عظیم الشان نخست تصرفات عظیم الهی و منسوجات مهم قدرتش را و یا كند، سپس دستی را معرفی می کند که گرداننده این آثار بزرگ
— 80 —
و منسوجات شکوهمند است و می گوید: فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ یعنی با ذکر نام های: "حق"، "رب"، و "الله" منب گردش صرفات عظیم را نشان می دهد.
از جمله مثال های مورد دوم:
اِنَّ ف۪ى خَلْقِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُل، این َّت۪ى تَجْر۪ى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَٓا اَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ مَٓاءٍ فَاَحْيَا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مو را بَا وَبَثَّ ف۪يهَا مِنْ كُلِّ دَٓابَّةٍ وَتَصْر۪يفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
(البقرة: ١٦٤).
قرآن كریم در این آیه تجلی سلطنت الوهیت را در آفرینش آسمان ها و زمین یک بق کند كه نشان دهنده قدرت و عظمت پروردگار و گواه وحدانیت اوست .. و تجلی ربوبیت را در اختلاف شب و روز خاطر نشان می کند، و تجلی رحمت را در تسخیر و به گردش در آوردن كشتی در آب كه یكی از عمده ترین وسایل در زندگی اج انسانبشر است، یادآور می شود، و تجلی عظمت قدرت را در فروفرستادن آب از آسمان به سوی زمین مرده، و احیای آن همراه با صدها هزار پدیده های گوناگون، و درآوردن آن را به صورت نمایشگاهی برای عرضه عجایب قدرتش یادآوری نموده .. و تجلی رحمت و قدرت را در آفرینشسوی سعات بی شمار زمین از خاك ناچیز، خاطر نشان می سازد.. و به دنبال آن، تجلی رحمت و حكمت را در توظیف باد و هوا جهت تلقیح و تنفس نباتات و موجودات زنده و تحریک جهت مساعده اند برای تکثر، مطرح می کند.. و تجلی ربوبیت را در تسخیر و گردآوردن و پراكنده ساختن ابرهای معلق میان آسمان و زمین ذکر می کند، گویا این ابرها همچون لَ لَهُ گوش به فرمانی هستند که بخاطر استراحت پراکنده می شوند و سپس جهت دریافت دستور، گردهم می آیند.
بدین طریق پس ازآن كه منسوجات صنعت الهی را با بیان لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ برشمرد، توجاست.
را به حقایق و تفصیلات آن معطوف ساخته و به تفكر و اندیشیدن وا می دارد.
— 81 —
سومین مزیت جزالت:
قرآن كریم بعضاً افعال الهی را با تفصیل ذكر می كند، سپس گزیده آن را به طور اجمال بیان می دارد، در واقع با بیان مفصلش قناعت و اوت ولن می بخشد و با ایجاز و اجمال آن، حفظ و نگهداری اش را آسان می سازد.
به گونه مثال:
وَكَذٰلِكَ يَجْتَب۪يكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَاْو۪يلِ الْاَحَاد۪يثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلٰٓى اٰلِ يَعْقُوبَ كَمَٓا اَ قَدَْا عَلٰٓى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرَاه۪يمَ وَاِسْحٰقَ اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ
(يوسف: ٦)
با این آیه به نعمت هایی اشاره می كند كه خداوند بر حضرت یوسف و اجدادش ارزانی داشته است. می به نود: خداوند از بین فرزندان آدم شما را به مقام نبوت برگزید و سلسله همه انبیاء را به سلسله شما مرتبط ساخت و سلسله شما را بر سایر سلسله های نوع بشر برتری بخشید، چنان كه خاندان شما را محل هدایت و آموزش علورا به و حكمت ربانی قرار داد و سلطنت سعادتمندانه دنیا و سعادت ابدی آخرت را یكجا برایتان داد، و با علم و حكمت تو را عزیز مصر و پیامبری والا مقام و مرشدی حكیم ساخت .. پس از برشمردن این نعمت ها خاطر نشان می سازد كه خدد و نشبحان چگونه او را و آباء و اجدادش را با علم و حكمت، برگزیده و ممتاز ساخته است، در ادامه می فرماید: اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ پروردگارت علیم و حكیم است" یعنی ربوبیت و حكمتش اقتضا نمود تا تو را و پدرانت را جلوه گاه اسم "س فرشت حكیم" بگرداند.
بدین طریق آن نعمت های مفصل را با این جمله كوتاه خلاصه می كند.
و مثلاً: آیه كریمه قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَٓاءُ (آل عمران از ری این آیه مباركه تصرفات پروردگار را در زندگی اجتماعی بشر نشان داده و بیان می دارد كه عزت و ذلت، فقر و ثروت مستقیماً به مشیت و اراده پروردگار بستگی دارد، یعنی "در طبقاتی که شمار افراد آن بسیار زیاد و متشتت است نیز صرفاً ی که وت و تقدیر الهی تصرف صورت می گیرد و تصادف هیچ مداخله ای ندارد".
این آیه پس از صدور این حكم می گوید: مهمترین چیز در زندگی انسان رزق و روزی اوست، و بوت ایندو مقدمه چینی ثابت می سازد كه روزی انسان مستقیماً
— 82 —
از خزانه رزّاق حقیقی فرستاده می شود؛ زیرا روزی شما به زندگی زمین بستگی دارد، و زندگی زمین های "ر وابسته است، و بهار هم در دست ذاتی است كه خورشید و ماه را تسخیر می کند و شب و روز را می چرخاند.
لذا دادن یك سیب به عنوان روزی حقیقی برای یك انسان، كار كسی می تواند باشد كه سراسر زمینای این انواع میوه جات پركرده است، و او هم رزاق حقیقی است.
سپس با جمله كوتاه: وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشَٓاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ آن افعال مفصل را خلاصه نموده و به اثبات می رساند، و در واقع می گوید: انجام دهنده امود و ال كسی است كه به شما روزی بدون حساب می دهد.
نكته بلاغی چهارم:
قرآن كریم گاهی مخلوقات الهی را با ترتیب معینی ذكر می كند و به تعقیب آن بیان می دارد كه در مخلوقاکه همه و میزانی وجود دارد كه این نظام و میزان ثمره مخلوقات را نشان می دهند، گویا بدین طریق نوعی شفافیت و تابندگی برای مخلوقات می دهد، مخلوقاتی كه از ن مریداسماء تجلی یافته الهی ظهور می یابد. گویا مخلوقات مذكور الفاظ اند و این اسماء معانی آن ها، یا این كه مخلوقات میوه اند و این اسماء هسته و لباب آن.
مثلاً:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ ط۪ينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةحان، خقَرَارٍ مَك۪ينٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الِْعظَامَ لَحْمًا ثُمَّ اَنْشَاْنَاهُ خَلعالم شٰخَرَ فَتَبَارَكَ اللّٰهُ اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ
(المؤمنون: ١٢-١٤).
قرآن كریم مراحل عجیب، غریب، بدیع، منتظم و موزون خلقت انسان را آیینه وار با چنان ترتیبی ذكر می كند كه گویی هر یك از این مراحل در آیه فَتَبَارَكَ الله کنیمَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ خود بخود دیده می شود و این آیه را زمزمه می کند. حتی یكی از كاتبان وحی وقتی این آیه را می نوشت پیش از آنکه به این جمله برسد آن را گفته است، و گونه ن این كه به او نیز وحی شده باشد از خود می پرسد: آیا به من نیز وحی آمده است؟ حال آن كه كمالِ نظامِ کلام نخست و شفافیت و انسجام آن است كه قبل از آمدن این كلمه خود را نشان می دهد.
— 83 —
و نیز آیه:
اِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰر واقعَذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوٰى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ و بر حقجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ اَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْاَمْرُ تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَ
(الأعراف: ٥٤)
قرآن كریم در این آیه عظمت قدرت الهی و سلطنت ربوبیت را بگونهکه اینان می دارد كه بر قادر ذوالجلال دلالت می کند، قادر ذوالجلالی كه بر عرش ربوبیت قرار گرفته و آیات ربوبیت را بر صفحات كاینات می نویسد، او كه شب و روز را همچون دو نخ سیاه و سفید یكی پی دیگری به گردش درمی آورد. و خورشید و ماه و ستارگان مانند؛ یعنیان مطیع و گوش به فرمان اویند. لذا هر روح به محض شنیدن این آیه می خواهد بگوید: تبارك الله رب العالمین.. بارك الله.. ماشاءالله. یعنی جمله تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَمفهوم م خلاصه، هسته، میوه، و آب حیات جملات گذشته در می آید.
پنجمین مزیت جزالت:
قرآن بعضاً جزئیات مادی را كه در معرض تغییر قرار گرفته اند و احوال و زمینت های گوناگون دارند، ذكر می كند، سپس برای این كه آن ها را به حقایق ثابت برگرداند، توسط اسماء نورانی، كلی، و ثابت الهی آن ها را به قید اجمال درمی آورد، و یا این كه با حکمتی وتاهی آن را خاتمه می بخشد كه عقل را به تفكر و عبرت وا می دارد.
از جمله مثال های معنی اول:
وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلٰٓئِكَةِ فَقَالَ اَنْبِئُون۪ى
ازْمَٓاءِ هٰٓؤُلَٓاءِ اِنْ كُنْتُمْ صَادِق۪ينَ ٭ قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
(البقرة: ٣١-که نقش این آیه، نخست یك حادثه جزئی را ذكر می كند و آن این كه: سبب برتری حضرت آدم بر فرشتگان "علم" است، سپس حادثه مغلوبیت فرشتگان را در برابر ابدی رآدم علیه السلام در قضیه علم یادآور می شود، بعداً این دو حادثه را با دو اسم كلی
اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ اجمال می نماید، یعنی فرشتگان عرش تاند: پروردگا را! تو علیم هستی و آدم را تعلیم دادی، لذا او بر ما غالب گردید، و تو حكیم هستی، پس هرچه را مطابق استعداد ما بر ما می دهی، و او را با استعدادش از ما برتر می سازی.
— 84 —
از جمله مثال های معنی دوم:
وَاِ دست نكُمْ فِى الْاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْق۪يكُمْ مِمَّا ف۪ى بُطُونِه۪ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَٓائِغًا لِلشَّارِب۪ينَ ٭ وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخ۪يلِ وَالْاَعْنَاب شئوناَخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًاۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَاَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذ۪ى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَۙ ٭ ثُمَّ كُل۪ى مِنْ كُلِّ الثّمان شرتِ فَاسْلُك۪ى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًاۜ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوَانُهُ ف۪يهِ شِفَٓاءٌ لِلنَّاسِۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لند سودً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
(النحل: ٦٦-٦٩)
این آیات بیانگر اینند كه خداوند متعال مخلوقاتی چون گوسفند، بز، گاو و شتر را چشمه های خروشان شیر خالص و صاف و لذیذ قرار داده، و اساس هایی همچون انگور و خرما را ظرف هایی برای نعمت های لطیف و لذیذ، و شیرین گردانیده .. و از زنبور عسل - كه یكی از معجزات قدرت اوست - شربت شفا بخش و شیرین و لذیذی را در اختیار انسان قرار داده است .. و در اخیر، با جمله اِنَّ ف۪ى ذٰلِكظم نوشيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ انسان را به تفكر، عبرت و قیاس نمودن اشیاء دیگر بر نعم مذكور، تشویق می كند.
ششمین نكته بلاغت:
قرآن كریم گاهی احكام ربوبیت را بر كثرتیُوجُ
یع و پهناور است می گستراند، سپس مظاهر وحدت را بر روی آن می گذارد و در نقطه ای كه حكم جهت وحدت را دارد همه آن ها را جمع می كند، یا این كه همه را در یك قاعده كلی جابجا می سازد.
مثلاً: آیه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وکت در َؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ (بقره: ٢٥٥). این آیه (یعنی آیة الكرسی) با ده جمله ده طبقه توحید را در اشكال مختلف ثابت نموده ونند و له مَنْ ذَاالَّذ۪ى يَشْفَعُ عِنْدَهُٓ اِلَّا بِاِذْنِه۪ با كمال قاطعیت و شدت، رگ های شرك و مداخله غیرالله را قطع می كند.
و چون در این آیه اسم اعظت نظام نموده است، لذا معانی آن كه به حقایق الهی مربوط می شود نیز از درجه اعظم و مقام والایی برخوردار هستند، زیرا برخی از تصرفات ربوبیت را در درجه اعظمیت نشان می دهد. و پس از یادآوری تدبیر الوهیتی كه به یكباره متوجه آسمان ها و زمین اسد یافت والاترین مقام و بزرگترین درجه قرار
— 85 —
دارد، حفیظیت مطلق و عام شمول را با تمام معانی اش ذكر می كند، سپس با بیان
وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ منابع آن تجلیات عظمی را در یك رابطه اتحاد (گره اتحاد) و جهت وحدت خلاصه می كند.
رَكَةً طور مثال آیه:
اَللّٰهُ الَّذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَاَخْرَجَ بِه۪ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِین معنَخَّرَ لَكُمُ الْاَنْهَارَ ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَٓائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ ٭ وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا
(ابراهیین را ٣٤)
این آیات بیان می دارند که: چگونه پروردگار متعال این كاینات بزرگ را درحكم قصری برای انسان آفرید، و آب حیات را از آسمان بر زمین فرستاد، و آسمان و زمین را مسخر ساخت تا ه و یكدو خدمتکار روزی انسان ها را برسانند، چنانچه كشتی را در تسخیر انسان قرار داد تا برای هر شخص امكان استفاده از انوع میوه های موجود در سراسر زمین را بدهد، و زمینه م بدیع نتایج و فرآورده های سعی و تلاش را برای افراد فراهم سازد و لوازم زندگی و معیشت شان را تامین كند.
یعنی چنان وضعیتی به دریا، باد و درخت داده است كه باد همچون یك از بیاو كشتی بسان یك اسب، و دریا همچون بیابانی در زیر پای آن می ایستد. چنان كه به وسیله كشتی روابط انسان ها را با سراسر روی زمین تامین نموده، نهرها و رودعقل و ا را همچون وسایط حمل و نقل فطری (طبیعی) به تسخیر انسان درآورده، و با به گردش درآوردن خورشید و ماه، این دو را مانند دو خادمِ رام و شناوت و برده است تا چرخ بزرگ كاینات را بچرخانند و فصلهای مختلف سال و نعمتهای رنگ رنگِ منعم حقیقی را در این فصل ها به انسان ها تقدیم نمایند. طوری كه شبواع نع را نیز مسخر ساخته است، یعنی شب را لباسی برای آرامش و آسایش، و روز را تجارتگاهی برای تلاش و زندگی قرار داده است.
و پس از بر شمردن این نعمت های الهی، با جمله كوتاه وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَوجدان،مُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا میزان وسعت دایره نعمت های داده شده
— 86 —
بر انسان و سرشار بودن آن را از انواع نعمت ها نشان می دهد. یعنی: هر آنچه انسان با زبان استعداد و نیاز فطری خواسته باشد، پروردگار متعال همهنْ شَٓزانی داشته است. نعمت های الهی داده شده بر انسان را نمی توان برشمرد و به انجام آن رسید.
آری، وقتی یكی از سفره های نعمت انسان، آسمان ها و زمین باشند و خورشید و ماه، شب و روز بخشی از نعمت های موجود در این سفره رگین مبل دهند، پس بدون شک، نعمت هایی که به انسان رو نموده اند قابل شمارش نیستند.
هفتمین راز بلاغت:
گاهی یك آیه غایه ها و ثمرات مسَبّب را نشان می دهد تا قابلیت ایجاد را از سبب ظاهری عزل كتی جزئدرت آفرینش را از آن سلب نماید، تا فهمیده شود كه سبب چیزی به جز یك پرده ظاهری نیست.
زیرا اراده نمودن اهداف پر راز و حكمت و ثمرات بزرگ و مهم بایستی كار کسی باشد که علیم مطلق و حكیم مطلق است. حال آن كه سبب، جامد است و فاقد شع ساده ین رو، آیه مذکور با ذكر ثمرات و غایات این را می رساند كه:
اسباب هرچند، در ظاهر و وجود با مسببات متصل به نظر می رسند، اما در حقیقت مسافت دور و شدن بهدر بین شان وجود دارد.
آری، میان سبب و ایجاد مسبب چنان مسافه دوری وجود دارد كه حتی بزرگ ترین سبب نمی تواند در ایجاد كوچك ترین مسبب نقشی داشته باشد. پس در این مسافه دور و درازی که بین سبب و مسبب موجود است، اسماء الهی همچون ستارگانته گانخشند. لذا محل طلوع آن اسمأ همین مسافات معنوی است، چون آنگونه که به مشاهده می رسد، ظاهراً دامن آسمان با كوه هایی که دور تا دور افق را فرا گرفته اند متصل و مقارن است، حال آن كه بین ده "من"فق جبالی و دامن آسمان مسافت بسیار زیادی قرار دارد، بدین طریق، در بین اسباب و مسببات هم چنان مسافت معنوی بزرگی موجود است كه جز با دوربین ایمان و نور قرآن دیده نمی شود.
مثلاً:
ی جهت نْظُرِ الْاِنْسَانُ اِلٰى طَعَامِه۪ ٭ اَنَّا صَبَبْنَا الْمَٓاءَ صَبًّا ٭ ثُمَّ شَقَقْنَا الْاَرْضَ شَقًّا ٭ فَاَنْبَتْنَا ف۪يهَا حَبًّا ٭ وَ عِنَبًا وَ قَضْبًا ٭ وَ زان میونًا وَ نَخْلًا ٭ وَ حَدَٓائِقَ غُلْبًا ٭ وَ فَاكِهَةً وَ اَبًّا ٭ مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ
(عبس: ٢٤-٣٢)
— 87 —
این آیات معجزات قدرت الهی رت که اورت مرتب و حكیمانه ذكر نموده و اسباب را به مسببات ربط می دهد و در اخیر با لفظ مَتَاعًا لَكُمْ غایه و هدفی را نشان می دهد و ثابت می سازد كه در پشت همه این اسباب و مسبَّباتِ مسلسل، متصرف پنهانی وجی قرارد و این غایه ها را می بیند و دنبال می كند. و تأکید می ورزد كه اسباب چیزی جز پرده هایی در برابر او نیستند.
آری، با تعبیر مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ قدرت و توان ایجاد وامش راش را از همه اسباب سلب می كند، چون معناً می گوید:
آبی كه برای تهیه رزق و روزی شما و حیوانات تان از آسمان نازل می شود، خود بخود فرود نمی آید، زیرا آب قابلیت ترحم و دلسوزاندن بر شما و حیواناتتان را ندارد، پس معلوم مآیات قكه فرستنده ای دارد.
و بسیار بعید است كه خاك فاقد شعور هم بر شما مهرورزی كند و روزی تان را فراهم سازد، پس خاك خود بخود نمی شکافد و گیاه از آن نمی روید، بلكه كسی وجود دارد كه آن راهای آنافد و درهای آن را می گشاید و نعمت ها را به دست شما می دهد.
و همچنان بعید است كه درختان و گیاهان نیز بر شما دل بسوزانند و به فكر روزی تان باشند و میوه ها و حبوبات را تهیه كنند، در حقیقت این ها نخ هایی هستند رگیرند حكیم و علیم نعمت هایش را بر سر آن بسته و از پشت پردهٔ غیب به سوی موجودات زنده دراز می كند.
بدین طریق، از لابلای این بیانات، محل طلوع و خاستگاه بسیاری از اسماء حسنی مانند رحیم و رزاق و منعم واعتدالدیده می شود.
مثال دیگر:
اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يُزْج۪ى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِه۪ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِمی بینَالٍ ف۪يهَا مِنْ بَرَدٍ فَيُص۪يبُ بِه۪ مَنْ يَشَٓاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَٓاءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِه۪ يَذْهَبُ بِالْاَبْصَارِ ٭ يُقَلِّبُ اللّٰهُ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَعِبْرَةً لِاُولِى الْاَبْصَارِ ٭ وَاللّٰهُ ها در كُلَّ دَٓابَّةٍ مِنْ مَٓاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى بَطْنِه۪ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰٓى اَرْبَعٍ يَخْلُیدی ظلّٰهُ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(نور: ٤٣-٤٥)
— 88 —
این آیه هنگام بیان تصرفات عجیب در فرود آوردن باران و تشكل ابرهایی كه مهمترین معجزه ربوبیت و عجیب ترین پرده خزانه رحمت الهی هستم "حکیونه ای تعبیر می كند كه گویا اجزای ابر در فضا پراكنده و پهنان اند و آن چنانی كه سربازانِ به استراحت رفته، با شنیدن صدای بوق فوراً گردهم می آیند، اجزای كوچك ابر به فرمان الهی یكجا می شوناش، ایعات پراكنده آن مثل یك اردو، ابر را تشكیل می دهند. و از قطعات این ابر كه شكل و جسامت كوهای سیاّر در قیامت را دارند و از لحاظ سفیدی و رطوبت شبیه برف و تگرگ اند آب حیات را به تمام موجودات زنده می فرستند.. و در این و انسدن اراده و قصدی به مشاهده می سرد، چون حسب نیاز فرود می آید، یعنی فرستاده می شود و هرگز امكان ندارد اجزای تنومند ابرها که به کوه می مانند خود بخود دروجود خف و نیلگون آسمان، جمع گردند، بلكه كسی آنها را می فرستد كه ذوی الحیات را می شناسد و از احوالشان آگاه است.
بدین سان، در این مسافت معنوی، مطالع و خاستگاه های اسماء حسنی همچون: قدیر و علیم و متصرف و مدبر و مربی و مغیث و محیی دیده می شکمال نهشتمین مزیت جزالت:
قرآن كریم گاهی افعال دنیوی عجیب پروردگار را ذكر می كند تا اذهان را برای تصدیق و پذیرش آماده كند و با خاطر نشان ساختن افعال اعجاز انگیزش در آخرت، قلب ها را به و آزا ایمان حاضر می سازد. و یا افعال الهی عجیبی را كه قرار است در آینده و درآخرت رخ دهد، بگونه ای به تصویر می كشد كه مشاهده نمونه های متعدد آن، باعث باور و اطمینان ما می شود.
مثلاً: اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنّسد و بَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سوره .. در این بحث، قرآن کریم جهت اثبات مسئله حشر، با هفت یا هشت شیوه مختلف اقامه دلیل آن که.
نخست نشأت اولی (آفرینش نخست) را در معرض دید قرار می دهد و می گوید: وقتی مراحل پیدایش تان را از نطفه به علقه و از علقه به مضغه و از مقایسه، آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأت اخری (آفرینش پس از مرگ) را انكار می كنید؟ حال آن كه آن هم مثل این است، و حتی ساده تر از این.
— 89 —
سپس با بیان اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا به نعمت هایی اشاره مته هایكه خداوند سبحان به انسان احسان نموده است و می گوید: ذاتی كه این نعمت ها را به شما ارزانی داشته است، هرگز شما را به حال خود تان رها نمی كند قیاس قبر بروید و بدون باز جویی بخوابید. و نیز رمزاً می فرماید:
شما زنده و سرسبز شدن درختان مرده را می بینید، پس چگونه زنده شدن استخوانی را که شبیه به چوب خشکیده است بعید می دانید وْكِ ال به درخت قیاس نمی كنید؟ آیا كسی كه آسمان ها و زمین را آفریده از زنده ساختن و میراندن انسانی كه ثمره آسمان ها و زمین است در می ماند؟ مگر امکان دارد کسی که درخت رس با ده و مراقبت می کند اهمیتی به میوه آن ندهد و آن را به دیگران رها كند؟ آیا گمان می كنید "درخت خلقت" عبث و بیهوده رها می گردد و ثمره و نتیجه آن نادیده گرفته می شود؟ بدین ملحوظ آن که در روز حشر شما را زنده می كند چنان ذاتی است كه آسمان ها و زمن و ان كنترل اویند و همه كاینات با فرمان كُنْ فَيَكُونُ او همچون لشكر گوش به فرمان با كمال انقیاد (اطاعت) در پیشگاه او سر فرود می آورند .. او ذاتی است كه آفریدن بهار به اندازه آفریدن یك گل، بخاطرد تمامی حیوانات به اندازه ایجاد یك مگس آسان است، پس قدرت چنین ذاتی با طرح پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ زیر سوال برده نمی شود!
در ادامه با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ بیان می دارد كه او قرا گردالجلالی است كه عنان هر چیز را در دست دارد، و كلید همه چیز نزد وی است، شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یك كتاب می گرداند، و دنیا و آخرت را مانند دو منزل، این یكی را می بندد و آن را می گشاید. وقتی چنین باعی - یجه تمام دلایل اینست: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی: شما را از قبر زنده می كند، و به میدان حشر می آورد، و در حضور كبریایی خود به حساب شما رسیدگی می كند.
بدین سان، می بینی که ایناست، چاذهان را آماده نمود و دل ها را به پذیرفتن قضیه حشر حاضر ساخت، چون كه نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.
ونیز گاهی قرآن كریم نظایر دنیوی افعال اخروی را با دیده شیوه ای ذكر می كند كه انسان آن را احساس كند و جایی برای استعباد و انكار باقی نماند. به طور مثال:
— 90 —
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ... تا آخر سوره.
و اِذَنبول بَمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ... تا آخر سوره.
واِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ ... تا آخر سوه.
می بینی که این سوره ها انقلاب های عظیم و تصرفات هولناک ربوبیت را در قیامت و حشر به چنان طرزی بیان می كند كه قلب، دچار ترس و وحشت می شود و عقل در حیرتین مصیند، اما چون انسان نظایر آن را در خزان و بهار می بیند لذا به آسانی قبول می كند. از آنجایی كه حتی تفسیر کوتاه این سه سوره به طول می انجامد، ناگزیر یك كلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم، مثلاً آیه:
اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَت شده ب مطلب را می رساند كه "در روز محشر همه اعمال و كردار شخص بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می شود" چون این مسئله بخودی خود بسیار عجیب است ازین رو، عقل نمی تواند به آن پی برد، اما آن گونه كه سوره، اوت قر بهاری اشاره می كند و نظایر بسیاری از نكات دیگر را نشان می دهد، نظیر نشر صحف نیز واضح و روشن است، چون هر درخت میوه دار و هرگیاه گلدار، اعمال و افعال و وظایفی دارد و عبادات و تسبیحاتی را به شكلی كه بتواند اسماء حسنی الهی ر را بچ دهد انجام می دهد، لذا تمام این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در تخم و هسته اش نوشته شده است، و در بهاری دیگر و زمین دیگر بیرون خواهد آمد، یعنی طوری كه هر درخت با فصاحت كامل، اعمال اصول و مادرانش را با شکل و صورت ظاهری خود یادآوری می كند، با شم به ر، برگ ها، گل ها، و میوه هایش نیز صفحات اعمال خود را منتشر می نمایند.
آری كسی كه در پیش چشمان ما این كار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد اوست كفریح ووید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
نكات دیگر را بر این قیاس كن، اگر توان استنباط را داشته باشی استنباط نما. برای این كه كمكی به تو كرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز شرم اكتفهیم. لفظ كُوِّرَتْ که در این کلام آمده به معنی درهم پیچیدن و جمع كردن است، و آن گونه كه یك مثال درخشان است، به نظیر و مانند آن هم در دنیا ایمایی دارد:
— 91 —
اولاً:خداوند سبحان پرده های عدم و اثیر و آسمان را از جوهره خورشید كه همچون چجماعت"نیا را روشن می كند برداشت و آن را از خزانه رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا این چراغ عالم تاب را با پرده هایش خواهد پیچاند و برخواهد داشت.
خشکی خورشید، مأمور و مكلف است تا صبحگاهان نعمت روشنی را بیفشاند و شامگاه نورش را برچیند و پنهان كند و شب و روز را یكی پی دیگری بر سر زمین بگستراند. گاهی می شود كه پرده ای از ابر روی خورشید را می پوشاند و سبب كمن است اد و ستدش می گردد، و گاهی هم ماه همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تا حدی كارش را كاهش می دهد، یعنی آن گونه كه چنین عواملی سبب می گردد تا این مأمور موظف متاعش را جمع كند و دفاتر اعمالش را برچیند، پس لا
ی خواهد آمد كه این مأمور از كارش سبك دوش شود و مأموریتش به سر رسد.
حتی اگر هیچ سببی برای عزل و بركناری آن نباشد شاید با بزرگ شدن دو لكه كوچكی كه روی آن قرار دارد و درحال توسعه است، خورشید نوری را كه با اجازمنتهی برسر زمین منتشر ساخته است به دستور پروردگار باز می گرداند و به گرد خود می پیچاند. و پروردگار برایش می گوید:
"در اینجا مأموریتت در زمین پایان یافت، حاوی زمیبه جهنم، و كسانی را كه تو را پرستش نمودند و مأمور مسخری چون تو را به خیانت و بی وفایی متهم ساخته و تحقیر كردند، بسوزان! بدین طریق، خورشید با چهره لكه دار و سیاهش فرمان اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را می خواند.
نهمین نكتر می بت:
قرآن حکیم گاهی بعضی از مقاصد جزیی را ذكر می كند، سپس برای این كه این جزئیات را به یك قاعده كلی تبدیل كند و اذهان را در پرتو آن به جولان در آورد، آن مقصد جزئی را با اسماء حست برا حكم قاعده كلی را دارند تكرار، تأكید، و تثبیت می نماید.
مثلاً:
قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّت۪ى تُجَادِلُكَ ف۪ى زَوْجِهَا وَتَشْتَك۪ٓى اِلَىمی خواهِ وَاللّٰهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ
(المجادلة: ١)
— 92 —
قرآن كریم می گوید: خداوند سبحان سمیع مطلق است، هر چیز را می شنود، حبایی وی ترین حادثه زنی را كه از شوهرش نزد تو شكوه نمود با اسم "حق" خود می شنود، و ادعای حق به جانب زنی را كه جلوه گاه لطیف ترین تجلی رحمت الهی، و بزرگترین معدن شفقت و فداكاری است و علیه شوهرش اقامه دعویی آن آ و به درگاه الهی شكایت می برد، پروردگار شكایت او را همچون حادثه ای بس بزرگ با اسم "رحیم" می شنود و به آن اهمیت می دهد، و با اسم "حق" با جدیت تمام به آن می نگرد.
لذا جهت كلیت بخشیدن به این مقصد ج بیشتریه كریمه خاطر نشان می سازد كه:
ذاتی كه جزئی ترین حادثه مخلوقات را می شنود و می بیند - و از دایره ممكنات پاك و منزه است - لزوماً او باید ذاتی باشد كه هر چیز را بشنود و ببیند. ود، عداه رب كاینات است او باید دردهای مخلوقات كوچك و مظلوم هستی را ببیند و فریادهایشان را بشنود، كسی كه آلام و مصایب شان را نشنود نمی تواند "ربّ" آنها باشد.
بدین طریق جمله اِنَّ اشیوه ا سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ دو حقیقت بزرگ را به اثبات می رساند.
مثال دوم:
سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اانون انَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ
(الإسراء: ١)
قرآن كریم پس از آن که سیران رسول اكرم (ص) را از مبدأ معراج - یعنی از مسجد الحرام تا مسجد القصی - ذکر نمود و منتهای آن را یت استه نجم بدان اشاره می كند خاطر نشان ساخت، آیه را با جمله اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد.
پس مرجع ضمیر در اِنَّهُ یا خداوند متعال است و یا رسول اكرم (ص) ، اگر بر پیغمبر اک گمراه راجع شود، در آن صورت قوانین بلاغت و مناسبت سیاق كلام این را می رساند كه: در این سیاحت جزئی، یك سیر عمومی و عروج كلی وجود دارد، بدین معنی كه آن حضرت (ص) حین ارتق نقطه راتب كلی اسماء حسنی تا سدرة المنتهی و تا قاب قوسین، تمام آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را كه در برابر چشم و گوش آن حضرت قرار گرفته بود، همه را دید و شنید، این امر بیانگر آن است که، این سیاحت
— 93 —
كوچك و جزئی در وامهٔ دحكم كلیدی است برای سیاحت كلّی ای كه دربرگیرنده شگفتی های صنعت الهی است.
و اگر ضمیر به خدای سبحان راجع شود آن گاه این مفهوم را می رساند:
خداوند متعال بنده اش را به حر هرجاعوت نمود و برای این كه مأموریت و وظیفه ای را به وی بسپارد او را از مسجد الحرام به مسجد الاقصی فرستاد، جایی كه محل تجمع انبیاء است، و پس از آن كه زمینه دیدار وی را با انبیاء فراهم ساخت بزرگی داد كه او اصولِ ادیان تمامی پیامبران را با خود داشته و وارث مطلق آن است، او را به ملك و ملكوتش برد و در آنجا گردش داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین رساند.
بدی با حد، گرچه این سیاحت و سفر، یك معراج جزئی است و شخصیت برده شده به معراج، یك عبد و بنده است، اما این عبد حامل امانتی است بس بزرگ و مربوط به همه كاینات، او نوری به همراه دارد كه رنگ هستی و كاینات را دگرگون مخر آن ، و كلیدی در نزد اوست كه درب سعادت ابدی را می گشاید.
بخاطر همه این ها، خداوند متعال ذات جلال خود را با صفات اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ یعنی شنوا و بینای همه چیز ها توصیف می كند تا نشان دهد که در آن امانت، و آن نور، و آن كلید حکمت کجا؟!هان شمولی نهفته است و سراسر هستی را تحت پوشش قرار می دهد.
مثالی دیگر:
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فَاطِرِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ جَاعِلِ الْمَلٰٓئِكَةِرَبّ۪ىًا اُ۬ول۪ٓى اَجْنِحَةٍ مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَز۪يدُ فِى الْخَلْقِ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(فاطر: ١)
در این سوره خداوند متعال می فرمات هستیاطر ذو الجلال آسمان ها و زمین، به گونه ای زیبا آسمان ها و زمین را آراست و آثار كمالش را بر تماشاكنندگان بی شمار نشان داده و آن ها را وا می دارد تا به حمد و ستایش بی شمار آفریدگارشان بپردازند. و همچنان او آسمان هه چیز ین را با نعمت های بی حدی آراسته است كه آسمان ها و زمین با زبان همه نعمت ها و با زبان آنانی که از نعمت ها برخوردارند به حمد و ستایش فاطر "رحمن" می پردازند. و در جای م می افزاید: آفریدگار ذوالجلال آن گونه كه برای
— 94 —
انسان ها، حیوانات، و پرندگان ابزاری داد و بال هایی در اختیار آنان گذاشته است تا بتوانند در شهرها و ممالك زمین سیر و سیاحت كنند، به ساكنین ستارگان و قصرهای آسمان - یعنی هم فقان - نیز پَر و بال داده است تا بتوانند در ممالك علوی و برج های آسمانی گردش کنند و پرواز نمایند. پس لازم است چنین آفریدگاری بر انجام هر چیز قادر باشد. كسی كه به مگس بال داده تا از میوه ای به میوه دیگر پرواز كند و به گنجشك پَر داده است تا نظم بمتی به درختی دیگر بپرد، اوست که بال هایی را به فرشتگان ارزانی داشته است تا از زهره به مشتری و از مشتری به زحل پرواز کنند.
و عبارت مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ به این نكته اشاره می كند كه فرشتگان برخلاف باشندگان زمین، در جزئیت منحا یک نتند و تحت قید و بند مكان معینی در نمی آیند، بلكه آن ها می توانند در آنِ واحد، در چهار ستاره و یا بیشتر حضور داشته باشند.
پس این حادثه جزئی، یعنی ، و یکاختن فرشتگان با بال ها، به بزرگترین و فراگیرترین دستگاه قدرت الهی اشاره نموده و با گزیده اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ بر آن بیشتر صحّه می گذارد.
دهمین نكته بلاغت:
گاهی یك آیه، گناهاراد باکه انسان مرتکب شده است ذكر می كند، و او را شدیداً مورد سرزنش قرار می دهد، سپس برای اینكه این سرزنش و تهدید، او را به یاس و ناامیدی نینداق پیداه را با بعضی از اسماء حسنی كه به رحمت الهی اشاره دارد خاتمه می دهد و به انسان تسلی می بخشد:
قُلْ لَوْ كَانَ مَعَهُٓ اٰلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ اِذًا لَابْتَغَوْا اِلٰى ذِى الْعَرْشِ سَب۪يلًا ٭ سُبْحَانَهُ وَتَعَالٰى عَمبا جدیقُولُونَ عُلُوًّا كَب۪يرًا ٭ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ وَ لٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْب۪يحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا
(الإه ابزا٤٢-٤٤)
این آیه می گوید: بر ایشان بگو: اگر به گفته شما، خداوند شریكی در ملكش می داشت حتماً این شریك دستش را به عرش ربوبیت وی دراز می كرد و آثار و علایم مداخله به صورت بی نظممتفاوتفتگی ظاهر می شد، حال آن كه از هفت طبقه آسمان گرفته تا زنده جان های میکروسکُپی، اعم از جزئی و كلی، كوچك و بزرگ با زبان
— 95 —
جلوه ها و نقش های اسماءحسنی كه براخه هان ها متجلی است، حمد و تسبیح مسمّی ذوالجلال آن اسماء حسنی را می گویند، و از شریك و همتا منزّهش می دانند".
آری، آسمان با كلمات نور افشانش که خورشیدها و ستارگان اند، و با حكت. اگرنتظام خود، بیانگر پاكی او است و به وحدانیتش شهادت می دهد.. و جوّ هوا با صدای ابرها، و كلماتِ رعد و برق و قطرات، تسبیح و تقدیس او را گفته و به وحدانیتش گواهی میده است و زمین با كلمات زنده اش که حیوانات و نباتات و موجودات اند، خالق ذوالجلالش را تسبیح می گوید و توحیدش را بیان می كند .. و همچنان هر درخت با كلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیح خداوندما و صته و به یگانگی او شهادت می هد.. و هر مصنوع كوچك و جزئی نیز با آن که كوچك و جزئی است اما با اشاره كیفیات و نقش هایی كه حامل آن است و با نشان دادن بسیاری از اسماءحسنی، تسبیح مُسمَّی ذوالجلال آن اسسوم:ا گفته و به وحدانیتش گواهی می دهد. بدین طریق، كل كاینات یكباره و با یك زبان متفقاً تسبیح خالق ذوالجلال را می گویند و به وحدانیتش شهادت، و وظایف عبودیتی را که به آنان محول گردی سبب ت با كمال اطاعت برجای می آورند. اما انسان كه گزیده و نتیجه كاینات و خلیفه گرامی و میوه نازنین آن است بر ضد و برخلاف همه این ها با كفر و شرك خود زشت ترین عمل را مرتكب می شود و خدا می داند كه مستحق چه جزآن ها ینی است؟ اما برای این كه انسان را گرفتار یاس و نا امیدی نسازد و برای این كه بردباری قهار ذوالجلال را در برابر چنین جنایت نابخشودنی و شنیعترین و زشت ا را دصیان و نافرمانی نشان دهد و حكمت نكوبیدن هستی را برسر این مجرم بیان كند، آیه را با جمله اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا پایان می بخشد و بدین طریق، حكمت مهلت دهی را خاطر نشان نموده و دری از امید را باز می گذارد.
از این ده اشا در خوازی می توان دریافت كه، در خاتمه و گزیده های آیات، تراوش های هدایت و پرتوهای اعجازی فراوانی موجود است، به حدی كه بزرگترین نابغه های بلاغت با دیدن چنین اسلوب بدیع با كمال حیرت و شگفت انگشت تعجب بر دهان بردند و گفتند: "ما هذا مثل ملبشر" و با حق الیقین به بیان الهی اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحَى ایمان آوردند.
— 96 —
برخی از آیات علاوه بر همه اشارات مذكور چندین مزیّت دیگر را نیز كه خارج از بحث ماست دربر دارد كه از اجماع آن مزایا، چنان نقش بدیعی از اعجاز ات بلن می خورد كه نابینایان نیز می توانند آن را ببینند.
نور سوم
قرآن كریم با كلام های دیگر قابل مقایسه نیست، زیرا كلام، برتری، قوت، حسن و جمالش را از چهار منب دایرهست می آورد:
نخست: متكلم، دوم: مخاطب، سوم: مقصد (هدف)، چهارم: مقام. فقط مقام معیار برتری نیست، چنان که ادباء در این زمینه به اشتباه رفته اند. پس در هر سخن باید دید كه گوینده كیست؟ و مخاطبئِنِ ای است؟ و چرا گفته؟ و در كدام مورد گفته شده است؟ فقط به دیدن سخن اكتفا مكن!
وقتی قرآن قوت و جمالش را از این چهار منبع می گیرد، پس با دقت و تأمل در منابع قرآن به خوبی می توان درجه بلاغت، علویت و حسن قرآن را درک کرد.
آری، كلام از متكلم قوترَبُّكرد، اگر كلام، امر و نهی باشد اراده و قدرت متكلم را نیز حسب منزلت و جایگاهش دربر می گیرد، وآنگاه به گونه برق آسایی تأثیر می گذارد و در این راستا با کمترین مانع و مقاومتی مواجه نمی شود و به تناسب جمعی ویت و نیرومندی كلام افزایش می یابد.
مثلاً: يَا اَرْضُ ابْلَع۪ٓى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى (هود: ٤٤) یعنی: ای زمین! وظیفه ات به پایان رسید، آب خود را ی گرددر. و ای آسمان! دیگر نیاز نیست، از باریدن بایست. مثلاً: فَقَالَ لَهَا وَ لِیلْاَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا اَوْ كَرْهًا قَالَتَٓا اَتَيْنَا طَٓائِع۪ينَ (فصلت: ١١) یعنی: ای آسمان و زمین! چه بخواهید چه نخواهید در برابر حكمت و قدرتم گردن نهید، ا الْوَبدر آیید و به نمایشگاه صنعتم بپیوندید. آن ها گفتند: با كمال اطاعت می آییم، هر وظیفه ای را كه تو بر ما بسپاری با اتكاء به قوتت انجام خواهیم داد.
اینك به قوت و علویت این دستور و فرمان حقیقی و نافذی که نیرو و اراده را دربر دارد بنگر و سپسب بلیغن و دستور هذیان گونه انسان بیندیش كه به جمادات دستور می دهد و می گوید:
— 97 —
اسكني يا أرض وانشقي يا سماء وقومي أيتُها القيامة!
آیا امكان دارد این كلام با دو فرمان نافذ گذشته مقایسه شود؟ اوامر و دستورات فضو به انی که از آرزوها و تمنیّات انسان برخاسته كجاست .. و فرمانِ فرمان دهنده ای که متصف به آمریت حقیقی و ناظر اعمال است كجاست ؟.. آری فرمان نافذ فرمانده بزرگی كه به لشكرش دستور "به پیش" می دهد كجاست .. و چنین فرمانی اگر از جاری ا عادی صادر گردد كجا..! این دو فرمان گرچه در ظاهر یكی هستند اما در معنی تفاوت زیادی با هم دارند، مانند تفاوت خود سرباز با فرمانده لشكر.
و به طور مثال: اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُول می گر كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢) و وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلٰٓئِكَةِ اسْجُدُوا لِاٰدَمَ (البقرة: ٣٤) در این دو آیه قوت و علویت دو فرمان را ببین. سپس به فرامین بشر بنگر. آیا نسبت آن دو همچون روشنی كرم شبَّٓال۪ر برابر نور خورشید نیست؟
آری، تصویری كه یك کارگر در هنگام كارش ارائه می دهد، و توضیحاتی كه یك صنعتگر واقعی حین پرداختن به كار ارائه می دارد، و سخنانی كه یك محسن در وقتش فرا نمودن بر زبان می آورد، همگی مطابقت گفتار را با كردار نشان می دهد و كاركردهای او را در برابر چشم و گوش تصویر می كند، در واقع می گوید: نگاه كنید! این را به این خاطر انجام دادم، این کار هو همچن منظور انجام می یابد، و این هم چنین و چنان خواهد شد، و آن هم، آنطور .. مثلاً:
اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ٭ وَاً و بدضَ مَدَدْنَاهَا وَ اَلْقَيْنَا ف۪يهَا رَوَاسِىَ وَ اَنْبَتْنَا ف۪يهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَه۪يجٍ ٭ تَبْصِرَةً وَ ذِكْرٰى لِكُلِّ عَبْدٍ مُن۪يبٍ ٭ وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا فَاَنْبَتْطالعه ه۪ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَص۪يدِ ٭ وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَض۪يدٌ ٭ رِزْقًا لِلْعِبَادِ وَ اَحْيَيْنَا بِه۪ بَلْدَةً مَيْتًا كَذٰلِكَ الْخُرده در (ق: ٦-١١)
كجا است این تصویری که همچون ستاره در آسمان قرآن در برج این سوره می درخشد و به میوه های جنت می ماند. در لابلای این افعال، بسیاری از دلایل را با نظم بلاغت ذی که قده و حشر و رستاخیز را كه نتیجه این همه دلایل است با تعبیر
— 98 —
كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ به اثبات می رساند تا بدان وسیله كسانی را ملزم سازد كه در آغاز این سوره حشر را انكار نموده بودند؟ و آسا خست سخن فضولانه انسان ها در مورد كارهایی كه كمتر ارتباطی به آن ها دارد؟ مناسبت میان این دو، همچون مناسبت گل رسامی شده با گل حقیقی و سرشار از حیات است.
اگر خواسته باشیم معنی این آیات را از اَفَلَمْ يَنْظُرُوا تا كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ بن لطایین وجه بیان كنیم وقت زیادی را دربر خواهد گرفت، ازین رو، فقط اشاره گذرایی بر آن خواهیم داشت.
قرآن مقدماتی را ترتیب می دهد تا کفار را به قبول حشر وادارد، چون آنان در آغاز سوره انسارا انکار نموده بودند لذا می گویند: آیا شما تا کنون به آسمانی که بالای سرتان است ننگریسته اید که ما چگونه آن را بنا کرده ایم و چه هیبت و نظمی بر آن بخشیده ایم.. آیا نمی بینید که ما چگونه آن را با ستارگند تا ورشید و ماه آراسته ایم و هیچ گونه خلل و شکافی در آن نگذاشته ایم..؟ آیا نمی بینید که ما چگونه زمین را گسترانیده ایم و با حکمت کامل آن را زیر پای شما فرش نموده ایم، و کوه های محکمی را فرو افکنده ایم تا زمین را از آبخیزی و بالا آمدن دریا محافان دادم..؟ آیا نمی بینید که ما از هر نوع گیاه و سبزیجات زیبا و مسرّت بخش به شکل جفت در آن رویانده ایم و سراسر زمین را با آن ها آراسته ایم ؟ آور بفه بینید که ما چگونه از آسمان آب پر برکتی را می فرستیم و بدان باغ ها و کشتزارها و حبوبات و میوه های لذیذی همچون خرما و امثال آن را بر آورده ایم و روزی بندگان قرار داده ایم؟ت به من ها نمی بینند که من به وسیله آن آب سرزمین مرده را زنده می گردانم و هزاران حشر و رستاخیز دنیوی را بر پا می دارم. پس آن گونه که من با قدرتم این گونه گیاهان را از چنین زمینی بر می آورم، زنده شدن و سر بر آودرن شما از گورها نیز همین گویمان ا؛ چون زمین در قیامت می میرد و شما زنده می شوید و سر بر می آورید. پس کجا است جزالت بیانی که این آیه در زمینه اثبات حشر آشکار ساخت ی که ما فقط به یکی از هزار آن اشاره کردیم ی و کجا است آن کلمااشد نتنانی که مردم بخاطر اثبات دعوایی ایراد می کنند؟
٭٭٭
— 99 —
ما از آغاز رساله تا این جا روش محاکمه بی طرفانه را در زمینه تحقیق اعجاز قرآن دنبال کردیم و بسیاری از حقوق قرآن را پنهان گذاشتیم و نقاب از چهره آن بر نداشتیم، موازنه های م خصوص ونه ای بود که ما آن خورشید تابان (قرآن) را در ردیف شمع ها قرار می دادیم تا بدین طریق، اعجاز قرآن را به خصم معاند بقبولانیم.
و اکنون تحقیق علمی کارش را کرد و اعجاز قرآن به خوبی ثابت گردید از این رو، نه به نام تحقیق علمی، بلکه به اسمدان کا و در لابه لای چند سخن اشاره ای خواهیم داشت به مقام قرآن، همان مقام بزرگی که در هیچ موازنه و معیاری نمی گنجد و بالاتر از آن است.
آری، نسبت کلام های دیگر به آیات قرآن، همچون نسبت عکس های بسیارکوچک ستارگان ی که در آیینه دیده می شو، چونک خود ستارگان است.
آری، کجا است کلمات قرآن که هر یک حقیقت ثابت و مسلمی را به تصویر می کشد و کجا است معانی ای که بشر با کلمات و واژه های خود بر آیینه های بسیار کوچک فکر و حواسش ترسیم می کند؟
کجا است کلمات قرآن که انوار هدایت را می گستراند الهی س خالق ذوالجلال خورشید و ماه است و همچون فرشتگان زنده و با طراوت.. و کجا است کلمات نیش دار بشر که با نفّاثات سحرانگیز و فریبکارانه اش خواهشات را تحریک می کند؟
آری، نسبت حشرات نیش دار و پروانه ها با فرشتگان پاکیزه و روحانیان نال حکمهر چه باشد، نسبت کلمات بشر با کلمات قرآن نیز همان است. این حقیقت را گفتار بیست و پنجم و بیست و چهار گفتار گذشته به اثبات رسانده است. پس این ادعای ما یک ادعای بدون صر استیست، بلکه نتیجه برهان و دلیل پیش از پیش ثابت شده است.
آری، کجا است الفاظ قرآن کریم که هر لفظ آن صدف گوهر هدایت است و منبع حقایق ایمانی و معدن اساس و پایه های اسلام است، و مستقیماً از عرش رحم
— 100 —
آری، قرآن همچون درخت طوبی پاکیزه ای است که شاخه هایش قصان، گوشه گوشه ی عالم اسلام گسترانیده و همه معنویات و شعایر و کمالات و دساتیر و احکام اسلام را بسان برگ هایی منتشر ساخته است و اولیاء و اصفیای این دین را همچون گلهای بهجت انگیز و زیبا ای که طراوت و زیبایی شان را از آب حیات آن درخت بر می گیرند، نشانجِبلیّاست، و همه کمالات و حقایق مربوط به هستی و الهی را به گونه ای رویانده است که هر هسته میوه های آن یک دستور و منهج عملی و برنامه زندگی است.. پس این قرآن که حقایق را نند ام مسلسل و زنجیره ای و به مثابه درختی پر میوه نشان می دهد کجا است و سخن معلوم و آشنای بشر کجا است. أین الثری من الثریا ؟.
قرآن حکیم از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو، تمام حقایقش را در بازار هستی عرضه نموده و در ملأ عام به نمایش می گذارت بزرگ کس و هر ملت و هر مملکت از جواهر و حقایق آن سهمش را گرفته است و هنوز هم می گیرد. و علی رغم این، نه آن الفت و نه آن مبذولیت و نه گذشت زمان و نه آن تحولات بزرگ، خللی بر حقایقتی بیشند آن وارد کرده است و آسیبی به اسلوب زیبای آن رسانده است. نه آن را پیر ساخته است و نه طراوت و تازگی آن را از بین برده است و نه ارزش آن را کاسته است و نه حسن و زیبایی آن را خاموش ساخته است.
این حالت به تنهایی یک اعجاز است.
ادارد دگر کسی پیدا شود و مطابق هوی و هوس بچگانه خود به برخی از حقایقی که قرآن آورده است نظمی دهد و سپس سخنان خویش را با کلام قرآن مقایسه نموده و به قصد اعتراض بر بعضی از آیات قرآن بگوید: من هم سخنی شبیه به قرآن گفتهود، امکی نیست که این سخن او کاملاً احمقانه است و به این مثال می ماند:
معمار و مهندس کار کشته ای کاخ شکوهمندی را با استفاده از جواهرات گوناگون می زباو سنگ های آن را با چنان سنجش و تزیینی جا بجا می کند که هر نقش و زینت آن با همه نقش و نگارهای کاخ پیوند دارد و مکمل یکدیگر است، سپس شخصی که فهمش از تماز آن نقش و نگارها است و هیچ اطلاعی از ارزش جواهرات و زینت ها ندارد وارد آن کاخ می شود و حسب دلخواهش سنگ ها را تغییر می دهد و نقش و نگارها با امب می کند و با نظمِ من در آوردی اش آن کاخ را به یک خانه
— 101 —
معمولی تبدیل می کند و بر دَر و دیوارهای آن مهره هایی را که مورد پسند کودکان است می آویزد و سپس داد و فریاد به راه انداخته و می گوید: ببینید! مهارت و ث بر خو بیش از بانی آن کاخ است و جواهرات من با ارزش تر از جواهرات اوست!. شکی نیست که این سخن او چیزی بیش از فرو افکنی و یاوه گویی دیوانگان نیست.
شعله سوم
این شعله سه روشنایی دارد
روشنایی اول
یكی از هم، بهین وجه اعجازی قرآن معجز البیان كه در گفتار سیزدهم بیان شده بود اینجا آورده شد و در ردیف دیگر همنوعانش قرار گرفت.
اگر خواسته باشی ببینی: ٣٢) ببری كه چگونه هر یك از آیات قرآن نور اعجاز و هدایت را می گستراند و همچون ستاره ای تابان، ظلمات كفر را ازهم می پاشد، بیا و خود را در آن عصر جاهلیت و در آن صحرای بدویت تصور كن، زمانی كه هر چیز در تاریكی جهل و غفلت و زیم می خ جمود و طبیعت قرار دارد، یكباره خواهی دید كه از زبان بلند و رسای قرآن صدای سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ (الحديد: ١) ، يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ الَجَائِِ الْقُدُّوسِ الْعَز۪يزِ الْحَك۪يمِ (الجمعة: ١)
بر می آید و با شنیدن صدا های سَبَّحَ ... يُسَبِّحُ، همه موجودات مرده و یا به خواب رفته هستی، در ذهن شنوندگان زنده می شوند، به هوش می آیند، به پا می خیزند، و به ذكر می پردازند.
و سنه استای جامد و آتش پاره چهره تاریك آسمان، و مخلوقات پریشان روی زمین، فریاد تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ (الإسراء: ٤٤) را می شنوند، و در نستگاه ندگان، آسمان به صورت یك دهان و ستارگان همچون كلمات پر راز و حكمت و مالامال از حقیقت و زمین مانند یك سر، دشت و دریا بسان یك زبان، و تمام حیوانات و نباتات به شكل كلمات تسللّٰهَان پدیدار می شوند.
— 102 —
بدین طریق، اگر از زمان خود شعوراً به آن زمان منتقل شوی می توانی از دقایق و ظرافت هایی که در اعجاز آیه كریمه ذکر شده است بهره بری، ورنه محروم خواهی ماند.
اگر با وضعیت کنونی ات به آ وجود آن بنگری هرگز نخواهی توانست اعجاز هر آیه را به گونه باید و شاید ببینی، چون وضعیت فعلی ات از آن عصر بدین سو با نور قرآن منوّر گشته و به مرور زمان هر چیز معروف و مألوف شده است و سایر علوم اسلامی نیز بسیاری از تیرگی ها را برچیده است؛ یعنانَتَااز لا به لای پرده های ألفت به آیات قرآن بنگری، شکی نیست که زیبایی اعجاز انگیز هر آیه را به شکل حقیقی آن نخواهی دید و با نحوه درهم کوبیده شدن تاریکی ها در پرتو نور تابان آن، نا آشنا نشر قماند. اینجا است که از میان وجوه فراوان اعجاز قرآن حتی با یک وجه آن کامت شیرین نخواهد شد.
اگر خواسته باشی بلند ترین درجه اعجاز قرآن را تماشا كنی، این مثال را ب أجرت به آن بیندیش.
درختی را فرض می كنیم بسیار تنومند و عجیب، شاخه هایش درهر طرف پهن و پراكنده اند؛ این درخت زیر پرده غیب، و در جایی پوشیده نگهداری می شود.
معلوم اسا و بار بین شاخه ها، میوه ها و برگ ها و گل های یك درخت نیز مانند اعضای بدن انسان نوعی پیوند، تناسب و توازن وجود دارد، و هر جزء با توجه به ماهیت درخت، شكل و صورتی به خود می گیرد.
حال اگر شخصیگاهی بشود و اعضای این درخت را - كه هرگز دیده نشده است و فعلاً هم دیده نمی شود - روی پرده ای نقاشی نموده، حد و اندازه اش را تعیین كند و پیوند و خطوط ارتباطی شاخه ها، میوه ها و برگ هایش را به شكلی مناسب به تصویر بکانات فاصله دور و دراز مبدأ و منتهی را با تصاویر واقعی اعضای درخت پر كند.. در این صورت تردیدی باقی نمی ماند كه این نقاش، آن درخت غیبی را با نگاه غیب آشنایش می بیند و درمورد آن آگاهی كاملی دارد، و بعداً نقاشی می كما هیت بدین سان، بیانات فرقانی قرآن كریم نیز در تشریح حقیقت موجودات (این حقیقت عبارتست از: حقیقت درخت آفرینش كه ازآغاز دنیا تا دورترین نقطه آخرت امتداد یافته و از فرش تا عرش و از ذره تا شمس پراكنده است) چنان همگونی و تناسن دَور
را رعایت نموده و به هر عضو و میوه اش صورت مناسبی داده است كه همه محققان در پایان تحقیقشان می گویند:ماشاء الله..بارك الله. ای قرآن ! تنهخواهندی توانی طلسم هستی و معمای آفرینش را كشف كنی و بگشایی.
در مثال مناقشه نیست (و لله المثل الاعلی) حال فرض می كنیم اسماء و صفات الهی، شئونآن را ال ربانی همچون درخت نورانی طوبی است كه دایره عظمتش از ازل تا ابد امتداد می یابد و حدود كبریایی اش فضای نامتناهی را در بر می گیرد و محدوده اجراأتش از حدود فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام: ٩٥) يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءی کند.لْبِه۪ (الأنفال: ٢٤)
تا به خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (هود: ٧)
هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُۜ (آل عمران: ٦)
و تا وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيی شود ه۪ (الزمر: ٦٧) گسترده است.
می بینیم كه قرآن كریم آن حقیقت نورانی را با تمام شاخ و برگ هایش و با تمام غایات و میوه هایش در كمال هماهنگی و تناسب بیان می دارد، به گونه ای كه یكی دیگری را از بین نمی برد و حكم یكدیگر را فاسد یق غیبد و از یكدیگر وحشت ندارد. قرآن کریم با چنین صورت شایسته و مناسبی حقایق اسماء، صفات، شئون، و افعال الهی را بیان می كند و همه اهل كشف و حقیقت و صاحبان عرفان و حكمت را چیز ب دایره ملكوت در گردش اند وا می دارد تا در برابر بیانات شیوای آن شگفت زده بگویند:
"سبحان الله ! چقدر حق و حقیقت! چه زیبا و هماهنگ و چقدر مناسب است!"
مثلاً: در بین اركان ششگانه ایمان كه به دایره امكان و وجوب می نگرد می شنویكی از شاخه های آن دو درخت بزرگ به شمار می رود، قرآن کریم در بین شاخ و برگ ها و ظریف ترین میوه ها و گل های آن چنان تناسب، توازن و هماهنگی را نشان می دهد و به تصویر می كشد كه عقل بشر از درك آن عاجز و از گفی آن در حیرت می ماند.
همچنان در تصویر هماهنگی و تناسب موجود در بین اركان پنجگانه اسلام كه فرعی از شاخه های ایمان به شمار می آید شاهكار کرده، حتی توازن و مناسبت را
— 104 —
به بهترین وجه اش بین كوچو وظایآداب، دورترین اهداف، عمیق ترین حكمت ها و كمترین فواید آن، رعایت نموده است.
كمال انتظام شریعت اسلامی که سرچشمه گرفته از نصوص، اشارات و رموز این قرآن است روشن ترین دلیل این مف بی قت.
چنانچه انتظام، توازن، تناسب، تکامل و استواری احكام شریعت غرای اسلام، گواه عادل و دلیل برنده ای است بر حقانیت قرآن، بدین معنی كه امكان ندارد بیانات قرآن ِ علمی و دانش ناچیز بشر، به ویژه انسان امی و ناخوانده استناد نماید، بلكه به علمی محیط و فراگیر مستند بوده و كلام ذات بزرگواری است كه در یک لحظه همه اشیا را می بیند و در آنِ واحد، تمام حقایق ازل و ابد را مشاهده می كند.
روشنایی دوم
فلسفه بشدامه اویاروی حكمت قرآن قرار گرفته و می كوشد با آن مبارزه كند، در برابر حكمت والای قرآن شكست خورده و سقوط نموده است.. چنانکه این مطلب را در "گفتار دوازدهم" با اسلوب داستان تمثیلی توضیح داده ایم و درگفتارگشتند یگر به اثبات رسانده ایم.
پس تفصیل آن را به این گفتار ها حواله نموده و در اینجا موازنه كوچكی را از جهتی دیگر بین آن دو انجام می دهیم كه این جهت عبارتست از نگرش ایْعُ وَه دنیا؛ بدین طریق كه:
حكمت و فلسفه بشر دنیا را ثابت و ماندگار می بیند به همین خاطر از ماهیت و خواص موجودات به تفصیل بحث می كند، اما به هنگام یادآوری از وظایف این موج اَنْف دلالت شان بر آفریدگار، بحثش بسیار فشرده و اجمالی است. یعنی فقط از نقوش و حروف كتاب هستی بحث می كند و به معنی و مفهوم آن اهمیت چندانی قایل نمی شود.
اما قرآن كریم دنیا را گذرا و سیال، فریبن متجلّیار، متغیّر و ناپایدار می بیند لذا از ماهیت و خواص ظاهری و مادی موجودات به صورت مجمل و فشرده بحث می كند، اما از وظایف آن ها كه از طرف صانع بزرگوار به انجام آن توظیف گردیده اند و نماد
— 105 —
عبودیت و بندگی شان است به تفصیل بحث می كند، وبهای ت و فرمانبرداری شان را از اوامر تكوینی الهی كاملاً شرح می دهد، و این مطلب را كه چگونه و به چه وجهی به نام های آفریدگارشان دلالت می كنند مفصلاً بیان می دارد، ما در این بحثززی بهنگاه گذرایی خواهیم افكند به تفاوت نگرش فلسفه و نگرش قرآن (به دنیا و موجودات) از نقطه نظر این اجمال و تفصیل، تا ببینیم حق با كیست و حقیقت كدام است.
ساعتی كه در دست داریم ظاهراً ثابت به نظر می رسد، اما در حرك از ایها و آلات درون آن تغییرات و دگرگونی ها و تکان های دوامداری وجود دارد. بدین شكل، دنیایی كه قدرت الهی آن را همچون ساعت بزرگی ساخته است علی رغم ثبات ظاهری اش همواره در تبدیل و تغییر، فنا و زوال غَلت می خورد.
آری، با داخل شدن "زی اش ده دنیا، شب و روز حكم عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ را به خود گرفتند، عقربه ای كه دو سر داشته باشد.. و "سال" به منزله عقربه دقیقه شمار این ساعت.. و "قرن" همچون عقربه ساعت شمار آن است. بدین طریق "زمان" دنیا را روی اموا می کن می اندازد، و گذشته و آینده را به عدم و نیستی می سپارد و فقط زمان حاضر را به وجود می گذارد.
همچنان دنیا علاوه بر شكل و صورتی كه زمان برایش می دهد از لحاظ "مكان" نیز در حكم یك ساعت متغیر و ناپایدار است. چونكه "جو" - مانند مكان - همواره در تغلالت ددگرگونی است و به سرعت از حالتی به حالت دیگر در می آید، حتی در بعضی از روزها چندین بار پُر از ابر می شود و دوباره خالی می گردد. یعنی انی ام نضا" با تغییر و تبدیل سریعش به منزله عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ است.
و "زمین" هم، كفِ خانه دنیا است، پس سطح این زمین نیز - مانند مكان - همواره در تحول و دگرگونی است چه از نقطه نظر مرگ و زندگی و چه از نقطهست. آربات و حیوانی که در آن می زیند مدام در تغییر است، لذا سطح زمین به منزله عقربه دقیقه شمار است و این مطلب را به ما خاطر نشان می سازد كه: این جهت دنیا گذرا و فانی است.
و طوری كه روی زمین دستخوش دگرگونی ها و تغیان جناست، تغییرات و زلزله ها و انقلاب های "درون زمین" كه منجر به سر بر آوردن كوه ها و خسف زمین
— 106 —
می شود نیز زمین را به منزله عقربه ساعت شمار قرار داده استَ اللّ كندی حركت می كند و این مطلب را به ما گوش زد می کند كه: این جهت دنیا هم رو به زوال است.
اما "آسمان" كه به منزله سقف خانه دنیا است، تغییراتی كه با حركت اجرام آسمانی و ظهورمی توا های دنباله دار، و وقوع كسوف و خسوف، و سقوط ستاره ها و شهاب سنگ ها به وقوع می پیوندد، نمایانگر این است كه آسمان نیز ثابت نیست، و به سوی پیری و ویراراده رود، لذا تغییراتی كه در آن رخ می دهد مانند عقربه ای كه روزهای هفته را بر می شمارد نشان می دهد كه آسمان نیز علی رغم حرکت كند و آهسته اش به سوی زوال و ویرانی گام بر می دارد.
بدین طریق، دنیا از آن جه، آنچهنیا است (یعنی به اعتبار خودش) روی این هفت ركن بنا شده است، این اركان هر لحظه آن را تهدید می کنند و می لرزانند، اما این دنیای متزلزل و متغیر وقتی متوجه صانع ذوالجلالش می گردد آنگاه این حركات و تغییرات به منزلهٔ حریر کندلم قدرت الهی به هنگام نوشتن نامه های صمدانی روی صفحه هستی در می آیند و این دگرگونی ها همچون آیینه هایی که پیوسته نَو می شوند انوار تجلیات اسماء حسنی الهی را بازتاب می دهند و شئونات حکیمانهٔ او را با اوصاف گوناگونی که شنده اس آنها است به نمایش می گذارند.
پس، دنیا از آن جهت که دنیا است به سوی فنا می رود و به طرف مرگ می دود و همواره با زلزله ها دست و پنجه نرم می کند. در حقیقت دنیا در حالیات ا و گذار است و به آب جاری می ماند، اما غفلت از خدا این آب جاری را جامد و ثابت نشان می دهد و پرده ای بر روی دار آخرت قرار می دهد، و فلسفه سقیمه با مفهوم مادی "طبیعت گرایی" و با مظاهر جذاب و فریبنده تمدن دون، و ب یک سیه ها و هوس رانی های آن به ضخامت و جمود این دنیا می افزاید و ریشه های غفلت را در انسان عمیق تر می سازد. و كدورت و آلودگی آن را چند برابر نموده و بدینت و درصانع ذوالجلال و آخرت را از یاد انسان برده است.
اما قرآن كریم دنیا را - با حقیقت بیان شده اش - از این حیث كه دنیا است تکان می دهد و با آیات اَلْقَارِعَةُ مَا الْقَارِعَةُ و اِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِ نوع بو وَ الطّوُرِ وَ كِتَابٍ مَسْطوُرٍ مثل پنبه حلاجی می كند و متلاشی می سازد.
— 107 —
سپس با آیاتی همچون: اَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِى مَلَكوُش بتواَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا و اَوَلَمْ يَرَ الَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَنَّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ كَی کن، رَتْقًا به دنیا شفافیت و صفا می بخشد و هر نوع آلودگی و كدورت را از آن می زداید.
سپس با عبارات تابنده و نور افشانی مانند: اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ
دا حافمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ این دنیا را كه به نظر غافلان جامد است، ذوب می كند.
سپس با عبارات: اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ وَنُفِخَ فِى الصّنشان مَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ اِلَّا مَنْ شَٓاءَ اللّٰهُ كه از زوال و مرگ دنیا حكایت دارند، گمان ابدیت و ماندگار بودن دنیا را در هم می شكند و از بین می گانه ا سپس با فریاد های برق آسایی مانند
يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الْاَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَٓاءِ وَمَا يَعْرُجُ ف۪يهَا وَهُوَ مَعَكُمد و اینَ مَا كُنْتُمْ وَاللّٰهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَص۪يرٌ
(الحديد: ٤)
و
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّكَ از تارِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
(النمل: ٩٣)
آیه های فوق غفلتی را كه ایجاد كننده فكر طبیعت پرستی است متلاشی می سازد.
بدین منوال تمام آیات قرآن كریم كه متوجه كاینات است (یعنی از تصكونیه آن) روی این اساس حركت می كند، و حقیقت دنیا را آنگونه كه هست می گشاید و نشان می دهد، و با آشکار ساختن میزان آلودگی دنیای آلوده، روی بشر را از آن بر می گرداند و چهره زیبای دنیای زیبا را نش که فقدهد، همان چهره زیبایی كه متوجه صانع ذوالجلال است. و بدین گونه نگاه انسان را متوجه این چهره ساخته و با آموختن معانی کتاب کبیر کاینات و بهره برداری مطلوب از حروف و نقوش آن، حکمت حقیقی را به انسان می آموزد. اما در این راستا او را بیهوده، سرگرم ین طرینگارهای حروف نمی سازد، چون این روش، روش فلسفهٔ سرگردان و عاشق زشتی ها است که معنی و مفهوم کتاب هستی را از یاد انسان ها می برد و سرگرم ظاهر می سازد.
— 108 —
روشنایی سوم
گمان مشنایی دوم به شكست حكمت بشر و سقوط آن در برابر حكمت قرآن اشاره كردیم و همچنان به اعجاز حكمت قرآن اشاره نمودیم. حال در این روشنایی درجه حكمت شاگردانر مقابرا در برابر حكمت قرآن بیان می داریم كه این شاگردان قرآن عبارتند از: علمای بر گزیده و اولیاء و حكمای منوّر از حكماء اشراقیون و از این جهت اشاره مختصری خواهیم داشت به اعجاز قرآن.
بدون شک، صادق ترین دلیلت در آتری قرآن حكیم و روشن ترین برهان بر حقانیت آن و قوی ترین علامت بر اعجاز آن اینست كه:
قرآن كریم در بیان توحید با تمام اقسام آن و با تمام مراتب و لنم در این اقسام توازن را حفظ نموده و به موازنه هیچ یك از آن ها خللی وارد نكرده است.. و نیز موازنه موجود در بین حقایق والای الهی را محافظت نموده است.. و نیز همه احكامی را كه اسماء حسنی الهی اقتضا می كند یكجا گرد آورده و مسئله و هماهنگی را بین این احكام محافظت كرده است.. و نیز شئونات ربوبیت و الوهیت را با كمال توازن جمع كرده است.
پس این "محافظت و موازنه و جمع" خاصیتی است كه هرگز در هیچ اثری از آلِ سَشر وجود ندارد، و در نتایج افكار بزرگترین متفكران بشر یافت نمی شود، نه در آثار اولیایی كه به ملكوت نفوذ نموده اند و نه در كتاب های اشراقیونی كه به باطن ا بسنده یافته اند، و نه در معارف روحانیانی كه به عالم غیب گذشته اند؛ گویا هر دسته ای از این ها فقط به یكی دو شاخه درختِ بزرگ حقیقت چنگ زده اند و فقط با میوه و برگ های آن مشغول اند و از بقیه یا خبر ندارند و یا این كه نگاهی به آن سو نمی كنند، گویی ا از ماکار را در بین خود تقسیم نموده اند.
آری، حقیقت مطلق به حیطه نگاه های مقید و محدود در نمی آید، زیرا برای احاطه آن نظری كلی مانند نظر قرآن لازم است. پس به جز قرآن هر چیز دیگر ولو این كه از قرآن درس بگیرد، نمی تواند بیش از از هر طرفِ حقیقت كلی را با عقل جزئی و محدودش ببیند، او فقط با آنچه دیده است مشغول می شود، و در آن محصور می گردد. و با افراط و یا تفریطش به موازنه موجود بین حقایق خلل وارد می كند و تناسب و هماهنگی آن را از بین می برد. این حقیقت را با مثال عجیبی در درت و وم گفتار بیست و چهارم توضیح
— 109 —
داده ایم و در اینجا مثال دیگری را به عرض خواهیم رساند که این هم به همان مسئله اشاره می کند:
فرض می كنیم كمت حرفبزرگی با انواع و اقسام جواهرات در قعر یك دریا قرار دارد، غواصان ماهری به جستجوی این جواهر به اعماق دریا می روند، اما به دلیل بسته بودن چشرا می ن فقط با تماس دست می توانند جواهرات را بشناسند.. الماس نسبتاً درازی بدست یکی از آن ها می افتد، این غواص قضاوت می كند كه كل گنج عبارتست از الماسی و موجوزی یک ستون.
وقتی از دوستانش اوصاف جواهرات دیگر را می شنود گمان می كند كه آنچه آن ها در مورد آن صحبت می کنند چیزی جز از ته مانده ها و نقش و نیان الماسی كه او یافته بود نیست. برخی دیگر از این غواصان یك یاقوت كروی را بدست آوردند و دیگران مروارید مربعی را یافتند.. و بدین طریق، هر یك از این ها که جواهرات و سنگ های نفیس را با دستانش - نه با چشمانش - دی زمین براین عقیده است که جواهرات و سنگ های با ارزشی كه او یافته است، محتویات اصلی و بزرگترین قسمت گنج است. و آنچه را كه از دوستانش می شنود تَه مانده ها و خرد و ریزه های آن گنج می داند، نه اصل گنج.
و بدین طریق، موازنه حقایق برهم می خورد فتار کب و هماهنگی نیز از بین می رود. و رنگ بسیاری از حقایق عوض می شود چون كسی كه می خواهد رنگ حقیقی حقیقت را ببیند، مجبور است به تأویلات و تكلفات روآورد. حتی بعضاً تا سرحد انكار و تعطیل می رود، كسی كه در كتاب های ا به صو متصوفینی كه فقط به مشاهدات و كشفیات خود اعتماد نموده و مشاهدات و كشفیات شان را با موازین سنت سنیّه وزن نمی كنند، تامل كند، بدون تردیکار راحكم ما را تصدیق خواهد نمود.
پس هر چند این ها از قرآن درس می گیرند و از جنس حقایق قرآن بهره مند می گردند با آن هم آثار و آراء شان خالی از نقص نیست، چون كه آراء شان قرآن نیست.
لذا قرآن كریم دریای حقایق است و آیات آن نیز مدار اسواص در جستجوی گنج های این دریا است. اما چشم این غواص باز است و گنج را كاملاً احاطه می كند و هر آنچه را که در آن است می بیند، لذا قرآن کریم با آیات شکوهمندش آن گنج بزرگ
— 110 —
را به گونه متوازن و هماهنگ ار موجمی کند و حسن حقیقی و جمال گیرای آن را نشان می دهد.
به عنوان مثال:
آیه:
وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪
(الزمر: ٦٧) و يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلن بشر ِ (الأنبياء: ١٠٤)
آیه فوق عظمت ربوبیت را می بیند و بیان می كند، و آیات
اِنَّ اللّٰهَ لَا يَخْفٰى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى الْاَرْضِ وَلَا فِى السَّمَٓاءِ ٭ هُوَ ال قوت ويُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُ
(آل عمران: ٥-٦)
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا
(هود: ٥٦)
وَكَاَيِّنْ مِنْ دَٓابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَهُمْ ف يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ
(العنكبوت: ٦٠) که افاده کننده شمول رحمت الهی اند، در عین حال آن رحمت را می بینند و نشان می دهند.
و نیز آن گونه كه قرآن كریم وسعت خلاقیت را كه آیه
خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْنزه بوَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ
(الأنعام: ١) از آن تعبیر می كند می بیند و نشان می دهد. شمول و گستردگی تصرف و فراگیربودن ربوبیت را كه آیه خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُون مدقق را افاده می كند، می بیند و نشان می دهد.
و حقیقت بزرگی را كه آیه كریمه يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (الروم: ٥٠) بیانگر آنست همراه با حقیقت كریمانه ای مطلقیه وَ اَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ (النحل: ٦٨) بازگو كننده آنست می بیند و نشان می دهد و در عین حال حقیقت بزرگ حاكمانه و آمرانه را كه آیه وَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمنده و (الأعراف: ٥٤) بیانگر آنست می بیند و نشان می دهد. و حقیقت رحیمانه و مدبرانه را كه آیه اَوَ لَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٓافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ مَا ُيمْسِكُهُنَّ اِلَّا ال: ٢٦)
ٰنُ اِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَص۪يرٌ (الملك: ١٩) افاده می کند.
و همچنان حقیقت بزرگی را كه آیه ذیل از آن تعبیر می كند وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَلَااب و وُهُ حِفْظُهُمَا (البقرة: ٢٥٥)
— 111 —
و حقیقت مراقبت الهی را كه این آیه از آن پرده بر می دارد وَهُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ مَا كُنْتُمْ با حقیقت محیط و فراگیری كه این آیه بر آن دلالت دارد هُوَ الْاَوَّلجانهایْاٰخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ با اقربیتی كه آیه كریمه وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِه۪ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِرا آمار۪يدِ از آن سخن می گوید، با حقیقت علویه ای كه آیه تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ بیان می دارد، با حقیقت جامعی كه آیه اِنَّ اللّٰهَ يَاْمُا میل لْعَدْلِ وَالْاِحْسَانِ وَا۪يتَٓائِ ذِى الْقُرْبٰى وَيَنْهٰى عَنِ الْفَحْشَٓاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْىِ (النحل: ٩٠) بیانگر آنست، می بیند و نشان می دهد و آیات دیگری از این قبیل كه در بایمی نه دساتیر دنیوی و اخروی و علمی و عملی است.
بدین منوال، قرآن كریم هریك از شش اركان ایمانی را تفصیلاً بیان می كند و هر یك از اركان پنجگانه اسلام را با قصد و جدیت بازگو می نماید و تمام دستوراتی را كه تامین كننده سأیوس شارین است می بیند و نشان می دهد. و توازن را در بین شان حفظ می كند و تناسب و هماهنگی شان را تداوم می بخشد، لذا از منبع حسن و جمالی كه از تناسب موجود بین هیئت مجموعی این حقازومی نل شده است یك اعجاز معنوی قرآن به میان می آید.
پس بخاطر همین راز بزرگ است كه علماء علم كلام با آن كه شاگردان قرآن هستند و هزاران كتاب را ره" كهاً به ده جلد می رسد در باره اركان ایمان تالیف نمودند، اما از آن جایی که آن ها همچون معتزله عقل را بر نقل ترجیح دادند، نتوانستند مطلبی به اندازه ده آیه قرآن را به وضوح افاده كنند و به گونه ای که قناعت و اطمینان بخشبِغَافبه اثبات برسانند، چون كه این ها چشمه هایی را در زیر كوه های دور افتاده ای حفر می كنند تا آب را از آنجا بر دارند و توسط لوله ها- سلسله اسباب - به دور ترین نقطه جهان برسانند، وقتی آنجا رسیدند، سلسله را قطع می كنند سپس موجودیت واجب الوجود و معرفترسایل را كه به منزله آب حیات است به اثبات می رسانند.
اما هر یك از آیات قرآن همچون عصای موسی است و می تواند آب را از هر جا استخراج نماید و از هر چیز پنجره ای می گشاید و صانع ذوالجلال را معرفی می كند.
— 112 —
این حقیقت در رساله عربی "قطكه بعض از دریای قرآن تراوش نموده است و نیز در گفتار های دیگر كاملاً تشریح شده است.
باز به همین خاطر می بینیم كه تمام پیشوایان فِرَق ضالّه كه به باطن امور رخنه نموده و بدون پیروتا بتونت نبوی به مشاهدات خود اعتماد كرده و از نیمه راه برگشته و ریاست جماعتی را بر عهده گرفته و فرقه گمراهی را تشكیل داده اند.. نتوانستند تناسب و توازن حقایق را محافظت كنند، لذا گرفتار یك چنین بدعت و گمراهی .
آو بشریت را به راه غلط سوق دادند.
در واقع عجز و ناتوانی همه این ها، اعجاز آیات قرآنی را نشان می دهد.
خاتمه
در تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم، دو پرتو از پرتوهای اعجاسماء حن گذشت كه از حكمت تكرار در قرآن بحث می کرد، و از راز بحث اجمالی قرآن از علوم كونیه پرده بر می داشت و به وضوح نشان می داد كه هر یك از این ها منبعی از منابع اعجاز است و آن گونه كه عده ای گمان می كنند سبب عیب و نقص نیست. و نیز پرتوی ه و بهاز قرآن كه روی معجزات انبیاء علیهم السلام می درخشد در بخش دوم گفتار بیستم به روشنی نشان داده شد، و همچنان پرتوهایی ازین قبیل در گفتار های دیگر و در ر
با ای عربی ام ذكر گردیده است، با اكتفا به آن ها در اینجا می گوییم: یكی دیگر از معجزات قرآن اینست كه:
آن گونه كه معجزات انبیاء به صورت مجموعی نقش و نگاری از نگارهای اعجاز قرآن را نشان داده است، د.
ریم نیز با تمام معجزاتش یكی از معجزه های رسول اكرم (ص) می باشد، و تمام معجزات آن حضرت (ص) نیز یكی از معجزات قرآن به شمار می رود، چرا ك از شبنسوب بودن قرآن به خداوند سبحان - یعنی كلام الله بودن قرآن اشاره می کند، و با آشكار شدن این نسبت هر كلمه قرآن یك معجزه می شود، چون در آن صورت فقط یك كلمه مجزیی اد با معنی اش درختی از حقایق را در خودش جای دهد، بدین طریق، آن کلمه به مثابه یک هسته در می آید. و مانند مركز قلب، می تواند با تمام اعضای حقیقت بزرگ در پیوند باشد، د و قطواند با حروف و هیئت و كیفیت و جایگاهش به اشیاء بی شماری بنگرد و متوجه شود، چون او به علم محیط و اراده بی پایان استناد دارد.
— 113 —
به همین دلیل علمای علم حراران باء دارند كه از یك حرف قرآن اسرار زیادی را به گنجایش یك صفحه كامل استخراج نموده اند، و ادعایشان را برای متخصصین این فن ثابت می كنند.
اینك تمام شعله ها، شعاع ها، پرتوها، نورها و روشنردگار ا از آغاز تا انجام این رساله در نظر بگیر و با این دوربین ها به نتیجه دعوای ذكر شده در آغاز سوره بنگر آن هنگام خواهی دید که همه آن ها آیه مبارکه ذیل را با صدای رسایی اعلان می کنند و می خوانند:
قُلْشمندی ِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًارسول اْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ٭ رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَس در لآى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ أفْضَلَ وَأجْمَلَ وَأنبَلَ، وَأظْهَرَ وَأطْهَرَ، وَأحْسَنَ وَأبَرَّ، وَأكْرَمَ وَأعَیزَّ، وَأعْظَمَ وَأشْرَفَ، وَأعْلَى وَأزْكَى، وَأبْرَكَیندازیطَفَ صَلَوَاتِكَ، وَأوْفَى وَأكْثَرَ وَأزْيَدَ، وَأرْقَى وَاَرْفَعَ وَأدْوَمَ سَلَامِكَ، صَلَاةً وَسَلَاما، وَرَحْمَةً وَرِضْوَانا، وَعَفوا "پنج رَانا تَمْتَدُّ وَتَزِيدُ بِوَابِلِ سَحَائِبِ مَوَاهِبِ جُودِكَ وَكَرَمِكَ، وَتَنمُو وَتَزْكُو بِنَفَائِسِ شَرَائِفِ لَطَائِفِ جُودِكَ وَمِنَنِنها منَلِيَّةً بِأزَلِيَّتِكَ لَا تَزُولُ، أبَدِيَّةً بِأبَدِيَّتِكَ لَا تَحُولُ، عَلَى عَبْدِكَ وَحَبِيبِكَ وَرَسُولِكَ مُحَمَّدٍ خَيرِ خَلقِكَ، النُّورِ الْبَاهِرِ الَّلَامِعِ، وَالْبُرْهَانِ الظَّاهِرِ الْقَاطِیز اگرالْبَحْرِ الزَّاخِرِ، وَالنُّورِ الْغَامِرِ، وَالْجَمَالِ الزَّاهِرِ، وَالْجَلَالِ الْقَاهِرِ، وَالْكَمَالِ الْفَاخِرِ، صَلَاتَكَ الَّتِي صَلَّيْتَ بِعَظَمَةِ ذَاتِكَ عَلَيهِ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ كَذَلِكَ، صَلَاةً تَغْفِرُ بِهَا ذُنُوبرخورداوَتَشْرَحُ بِهَا صُدُورَنَا، وَتُطَهِّرُ بِهَا قُلُوبَنَا وَتُرَوِّحُ بِهَا أرْوَاحَنَا وَتُقَدِّسُ بِهَا أسْرَارَنَا، وَتُنَیزِّهُ بِهَا خَوَاطِرَنَا وَأفْكَارَنَا، وَتُصَفِّي بِهَا كُدُورَاتِ مَا فِي أسْرَارِنَا وَتَشْفِي بِ ای ازْرَاضَنَا، وَتَفْتَحُ بِهَا أقْفَالَ قُلُوبِنَا.
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيه خواهدنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ٭ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ
— 114 —
پیوست اول
این پیوست مرتبه هفدهم شعاع هفتم (رساله آیة الكبری) است كه به مناسبت مقامش به گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآن" ملحق شد.
سیاحتگریك فردروردگارش را از کاینات می پرسد و از جستجو و کاوش خسته و سیر نمی شود، پی پرده است که غایه زندگی در این دنیا، و حتی زندگیِ زندگی در گروِ ایمان است، او خطاب به قلبش گفت:
كلامی كه ما در مورد آن بحث می كنیم، مشهور تر.
واست ترین و حاكم ترین كلام در این دنیا می باشد كه عبارت است از: قرآن معجزالبیانی كه در هر عصر هر که را كه تسلیم آن نشود به مبارزه می طلبد.. پس بیایید به این كتاب مراجعه كنیم تا بفهمیم چه می گوید.. اما نخست مالک ابت شود كه این كتاب، كتاب خالق ما است.. لذا به كاوش و جستجو پرداخت.
و چون این سیاحتگر از معاصران بود پیش از همه به "رسائل نور" چشم دوخت كه پرتوهای اعجاز دو حرکقرآن كریم است و دریافت كه مجموعه این یكصد و سی رساله، تفسیر با ارزش آیات فرقانی است، چون از نكات دقیق و انوار تابان آن پرده بر می دارد. و به رغم آن که رسایل نور در این عصر ستیدن خواو بی دینی با جهاد و تلاش پیگیری حقایق قرآنی را در هر سو پخش و نشر می كند، بازهم كسی نتوانسته است رو در روی آن قرار گیرد، این خود ثابت می کند كه پیشوا و منبع و مرجع و خورشید آن ق، هیچ ت و قرآن هم كلام آسمانی است نه كلام بشر، حتی این كه "گفتار بیست و پنجم" و پایان نامه نوزدهم، فقط یكی از حجج و دلایلی به شمار می روند كه رسایل نور برای بیان اعجاز قرآن اقامه می كند و به گونه حیرتش بماناعجاز قرآن را به چهل وجه ثابت می سازد و نه تنها انتقاد و اعتراض بیننده را بر نمی انگیزد بلكه هر شخص از آن تقدیر به عمل می آورد و می ستاید.
سیاحتگر ما اثبات این مسئله را که قرروع صدام حقیقی خداوند است و وجوه اعجازی فراوان دارد به رسایل نور واگذاشت و فقط به چند نكته دقت نمود كه با اشاره كوتاهی، بزرگی قرآن را نشان می دهد.
— 115 —
نكته اول:
طوری كه قرآن كریم با تمام معجزات و حقایقش كه دالّ مِسطرانیت آن است یكی از معجزات حضرت محمد (ص) به شمار می رود، آن حضرت (ص) نیز با تمام معجزات و دلایل نبوت و كمالات علمی اش یكی از معجزه های قرآن و دلیل قطعی بر كلام الله بودن آن است.
نكته دوم:
قرآن كرمبلغانگونه عجیبی زندگی اجتماعی انسان ها را تغییر داد و همه اطراف و اكناف هستی را نورانی و پُر از سعادت و حقایق نمود و چنان انقلاب بزرگی در نفس و قلب و روح و عقل موجودی شخصی و اجتماعی و سیاسی بشر ایجاد نمود که همه چیز را متحول ساخت و این انقلاب را ادامه داد و اداره كرد، به گونه ای كه از چهارده قرن بدین سو شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه آن در هر دقیقه حد اقل با زبان صد ملیون مقدس،ا كمال گرامی داشت و احترام خوانده می شود و انسان ها را تربیت می كند و نفوس شان را تزكیه و قلوب شان را تصفیه می نماید و ارواح را به سوی ترقی و پیشرف تقسیممی دهد و عقل ها را استقامت و نور می دهد و زندگی را زندگی و سعادت می بخشد. بدون تردید چنین كتابی مثل و مانند ندارد و خارق العاده و فوق العاده و معجزه است.
نكته سوم:
قرآن كریم از آنودند، تا امروز چنان بلاغتی از خود نشان داده است كه قصاید مشهور به "معلقات سبعه" نامور ترین شعرا را كه با طلا نوشته شده و بر دیوار كعبه آویزان بود از ارزش انداخت، به حدی که دختر "لبید" وقتی قصیده پدرش را از دیوار كعبه پایین می آورد می گفت: با آمدن بالا کرآن دیگر جایی برای امثال تو در اینجا باقی نماند".
و همچنان وقتی یك اعرابی آیه كریمه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنید به سجده افتاد و هنگامی كه از وی پرسیدند:
آیا مسلمان شدی؟ او جواب داد:
-به برسمن به بلاغت این آیه سجده كردم.
— 116 —
و نیز هزاران تن از ائمه بلاغت و نوابغ ادب امثال عبد القاهر جرجانی و سكاكی و زمخشری با اجماع و اتفاق، اعتراف نموده اند كه:
"بلاغت قرآن نیوی چز توان بشر است و دست رسی به آن ممكن نیست".
و نیز، قرآن كریم از آغاز نزولش تا امروز ادیبان و سخنوران مغرور و خود خواه را به مبارزه می طلبد و غرور و احساساتشان را تحرابی و كند و می گوید: سوره ای مثل یكی از سوره های قرآن بیاورید.. و یا این كه در دنیا و آخرت هلاكت و ذلت را قبول كنید.
آنگاه كه قرآن به چنین معارضه ای س کمال خواند، سخنوران معاند آن عصر، راه كوتاه مبارزه را كه آوردن سوره ای مانند یكی از سوره های قرآن بود ترك نموده و راه دور و دراز جنگ را بر گزیدند، راهی كه جان و مالشانگفتاره هلاكت می انداخت، این انتخاب شان ثابت می كند كه: رفتن از چنین راه كوتاهی امكان پذیر نیست.
و همچنان ملیون ها كتاب عربی ای كه دوستان قرآن حرفی ق تقلید و اقتباس از اسلوب آن به رشته تحریر درآورده اند و یا این كه دشمنان قرآن به هدف مبارزه و نقد قرآن نوشته اند و می نویسند علی رغم پیشرفت هایی که از آن زمان تا امروز ده هوس ه تلاحق افکار در اسلوب نگارش حاصل شده است، در دسترس همگان قرار دارد و اسلوب هیچ یك از این كتاب ها به قرآن نمی رسد. حتی اگر یك شخص عامی هم تلاوت قرآن را بشنود بپیروانر خواهد گفت: این قرآن به هیچ یك از این كتاب ها شباهت ندارد و در مرتبه آن ها نیست. در این صورت، یا پایین تر از همه این ها است و یا این كه مافوق همه آن ها. هیچ شخص حتی یک كافر و احمق هم نمی تواند بگوید كه قرآن پایین تر از همه آن ها منعم"پس ناگزیر باید مرتبه بلاغت آن از همه بالاتر باشد.
حتی وقتی یكی از این ها آیه كریمه سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ یک گلاند، بی اختیار گفت:
"بلاغت خارق العاده این آیه را من نمی بینم"
برایش گفته شد:
تو نیز مانند این سیاحتگر- با خیالت - به آن عصر برو و در آنجا به این آیه گوش فرا ده.
— 117 —
او خود ربوبیآنجا و در زمانی تصور می كند که هنوز قرآن نازل نشده است و می بیند كه:
موجودات هستی در یک فضای خالی و دور افتاده و نامحدود افکنده شده اند، و در دنیای فا رسالهایل در حالت یأس و درماندگی به سر می برند، همه این موجودات، محروم از زندگی و شعور اند و عاطل و باطل افتاده اند؛ اما هنگامی که به این آیه گوش فرا داد و در آن تدبر کرد می بیند كه:
این آیه نقاب ازه شدن كاینات و از روی سراسر هستی برداشت و همه جارا نور افشان ساخت، و این کلام ازلی و فرمان ابدی، همه اهل شعور را حسب نیاز هر عصر درس داد و خاطر نشان کرد كه:
این هستی به منزله مسجد بزرگی است، و تمام مخلوقات به صرفاًآسمان ها و زمین، سرشار از حیات و سرگرم ذكر و تسبیح اند و با جوش و خروش مسعودانه و ممنونانه مشغول انجام وظایف هستند.
بدین سان، سیاحتگر ما نفوذ این آیه را در هسناسب اهده كرد و با پی بردن به میزان بلاغت آن، آیات دیگر را نیز برآن قیاس نمود و راز استیلای بلاغت قرآن بر نصف زمین و خمس بشریت را درك كرد و به یكی از هزاران حكمت تداوم بلاوقفه شكوه ابر ای سلطنت قرآن، به مدت چهارده قرن پی برد.
نكته چهارم:
قرآن كریم چنان حلاوت و شیرینی را که دارای اصالت و حقیقت است نشان داده است كه هرگز باعث خستگی تلاوت كننده نمی شود، چنان كه معلوم است تكرار و یکنواخت بودن شیرینالّین چیز هم باعث خستگی می گردد، اما افرادی كه قلبشان فاسد نشده و ذوقشان خراب نگردیده باشد هرگز از تلاوت قرآن خسته نمی شوند بلكه تكرار تلاوت آن بر شیرینی و د: "لا می افزاید.
این یك امر مسلم است و از بدو نزول آن تا امروز زبان زد خاص و عام می باشد.
و نیز چنان طروات و تازگی و غرابت و جوانی از خود نشان داده است كه علی رغم سپری شدن چهر کاریرن از عمر آن، و با آن كه در دسترس همگان قرار دارد، بازهم طراوت و تازگی اش درست مثل این است که تازه نازل شده باشد. و مردمان هر عصر
— 118 —
مثل این كه مخاطب اصلی آن باشند آن را جوان و با نشاط می بینند، وه این كه هر طایفه علمی آن را در دسترس خود می یابند و هر وقت از آن استفاده و از اسلوب بیان آن تقلید می كنند بازهم می بینند كه غرابت و تازگی را در اسلوب و طرز بیانش محافظت می كند.
نكته پنجم:
قرآن كریم یكی از بالهایش را به طرف گذشته ن به عی را به سوی آینده گسترده است، پس حقیقتی كه پیامبران گذشته بر آن اتفاق نموده اند از ریشه های قرآن و یكی از بال های آن است، در واقع قرآن كریم بر آن ها صحّه می گذارد و تایید می كند و آن ها نیز به نوبه خود با زبانلغالب"رآن كریم را تصدیق می كنند.
و همچنان اولیاء وارسته و علماء برگزیده میوه هایی هستند كه زندگی را از درخت قرآن كریم گرفته اند، پس تكامل حیات آن ها دال بر این است که درخت پر برکت شان زنده و پر فیض و دارای حقیقکریم تالت است. پیروان همه طرق حقه ولایت كه تحت حمایت بال دوم آن در آمده و در زیر سایه آن زندگی كرده اند و دانشمندان تمام علوم حقیقی اسلامی گواهی می دهند كه قرآن عین حق و مجمع حقایق است و در جامعیت و فراگیر بودنش مثل و مانندةُ وَاد و یك معجزه خارق العاده است.
نكته ششم:
جهات ششگانه قرآن نورانی است، و صدق و حقانیتش را نشان می دهد.
آری، در زیر آن، پایه های حجّت و برهان قندارد رد، در بالایش سكه اعجاز می درخشد، در جلو آن ی هدف آن ی هدیه های سعادت دارین قرار دارد، و در پشت آن یعنی نقطه استنادش حقایق وحی آسمانی است، در راستش تصدیق دلایل بی شماری وجود دارد که دکند و ن عقل سالم، و در چپش، اطمینان جدی و انجذاب و تسلیمیت صمیمانه قلب های سلیم و وجدان های تمیز را به همراه دارد.
این جهات ششگانه ثابت می كند كه قرآن كریم قلعه ای است آسمانی در زمین، قلعه خارق العاده بسیار متین و مستحكم و تند و ااپذیر. افزون بر آن، شش "مقام" دیگر نیز تاكید می کند كه قرآن عین حق و صدق است، و هرگز كلام بشر نیست، و از هر نوع اشتباه و عیب و نقصی مبری است، نخستین این مقام ها عبارتست از: تصدیق و تایید متصرف ویط صرفنده این هستی كه اظهار زیبایی و حمایت از نیكی و راستی و نابود كردن
— 119 —
فریبكاران و حیله گران را عادت جاری فعالیتش در هستی اتخاذ نموده است، پروردگار عالم احترام، جایگاه و منزلت و پیروزی والایی به قرآنی بسیاه و بدین گونه آن را تصدیق نموده است.
از این رو، اعتقاد راسخ و احترام شایانی كه ذات مبارك رسول اكرم (ص) - ذاتی كه منبع اسلام و ترجمان قرآن است - در برابر قرآن د نهایت ما فوق همه است. حالاتی مانند: در بین خواب و بیداری بودن آن حضرت (ص) هنگام نزول قرآن، و نازل شدن آن بدون خواست و اراده شان، و نرسیدن سخنان دیگر آن حضرت (ص) به جایگاه قرآن، و عدم شباهت آن به قرآن با آن كه ایشان از بلیغ ترین مردم بودناند، چیان غیبی حوادث و رخداد های واقعی مربوط به گذشته و آینده هستی با زبان قرآن و علی رغم امی بودنش نداشتن کوچک ترین تردیدی در این زمینه و بهر ساختخوردن هیچ نوع حیله و اشتباهی در كارهایشان با آنكه تحت نظارت نگاه های بسیار دقیق قرار داشتند، نشان می دهد که، این ترجمان قرآن با تمام تو "عدال هر یك از احكام قرآن ایمان آورده و آن را تصدیق نموده است و درین راستا هیچ چیز نتواسته او را متزلزل سازد، همه این ها تایید می كند كه قرآن یك كتاب آسمانی و سراسر صدق و عدل و كلام مبارك رب رحیم است.
و همچنان پیروی مجذوبانه و متدینانه یك یک حکشریت، بلكه بخش اعظم آن از قرآن كریمی كه در معرض دیدشان است و استماع حقیقت پرستانه و مشتاقانه و با شوق و شعف شان به قرآن، و پروانه وار گرد آمدن جن و ملك و روحانیان به دور قرآن هنگام تلان می دبنا بر شهادت بسیاری از علایم و واقعات و كشفیات، دال بر اینست كه قرآن مورد پسند و قبول كل هستی است و در برترین و بالاترین مقام قرار دارد.
و همچنان تمامی طبقات بشر از غبی ترین و عامی ترین فرد گرفته تا تیز هوش گاه تج عالم ترین آن بهره كامل خود را از درس قرآن می گیرند و عمیق ترین حقایق آن را می فهمند و هر طایفه ای از علماء صدها علوم و فنون اسلامی را از آن استنباط می كنند و مخصوصاً مجتهدانی از آشریعت کبری و محققان اصول دین و دانشمندان علم كلام تمام نیاز ها و پاسخ های مربوط به علوم شان را از قرآن استخراج می نمایند، همه این ها تایید می كند كه قرآن منبع حق و معدن حقیقت است.
— 120 —
و همچنان عدم معارضه پیشتازان ادبیات عرب هزار ً آن هایی كه مسلمان نشدند، علی رغم نیاز شدید شان به این رویا رویی و درماندگی کامل شان در برابر یكی از هفت وجه اعجازی قرآن كه وجه بلاغی آنست و ناتوانی شان از آوردن فقط یك سوره از سوره های قرآن، و عآثار بجهه مشهور ترین سخنوران و نابغه ترین علما با هیچ یک از وجوه اعجازی قرآن با وجود علاقمند بودن شان به کسب آوازه و شهرت با این معارضه، و سکوت و عقب نشینی آن ها .. خود مؤید اینست كه قرآن معیح رحم است برتر از طاقت و توان بشر.
آری، ارزش، برتری و بلاغت یك كلام زمانی برجسته می شود که معلوم گردد "چه کسی گفته؟ و به كی گفته؟ و چرا گفته است؟".
بنابراین، قرآن كریم مثل و مانندی مشغول و رسیدن به آن هم امكان پذیر نیست، چراكه قرآن خطاب رب العالمین و كلام خالق همه چیز است، و مكالمه ای است كه به هیچ وجه نمی توان از آن تقلید كرد و هیچ نشانی دال بر تصنعی بودن آن وجود ندارد.
ند.
سوی دیگر مخاطب قرآن هم ذاتی است كه به سوی تمام بشریت و حتی به اسم تمام مخلوقات مبعوث گردیده و بزرگوارترین و نامورترین مخاطب در بین بشر است، او كسی است كه اسلام بزرگ از نیرو و وسعت ایمان او تراوش نمود و همین ایمان او را سناك ام قاب قوسین عروج داد و مخاطب پروردگار بی نیاز شد و دوباره بازگشت.
و باز قرآن معجزالبیان راه سعادت دارین را نشان داد و اهداف آفرینش هستی را همراه با مقاهم بازنی در آفرینش آن بیان نمود و ایمان این مخاطب را كه برترین و وسیع ترین ایمان و در برگیرنده تمام اسلام است توضیح داد؛ آری، قرآن كاینات بزرگ را مانند نقشه و یا ساعتی زیر و رو می كند و هر سمت و سوی آن را نشان می دهد و بدین طریق، خالق كایندگی اتبه انسان معرفی می کند. پس بدون تردید، ارائه مثل و مانند چنین قرآنی ممكن نیست و هرگز نمی توان به درجه اعجاز آن دست یافت.
و همچنان هزاران عالم و دانشمندی كه مِن خَم سی الی چهل جلد و در مواردی هفتاد جلد تفسیر قرآن را نوشته و مزایای والا و نكته های بلیغ و خواص دقیق و اسرار لطیف و معانی رفیع قرآن و ، و بدت غیبی بسیار زیاد آن را با انواع مختلفش با ارائه اسناد و دلایل بیان كرده اند، این خود دلیل قاطعی است بر این كه قرآن كریم یك معجزه الهی
— 121 —
خارق العاده است. و مخصوصاً هر یكی از یكصد و سی كتاب رسایل نور یكی از مزایا ها- د از نكته های قرآن كریم را با دلایل قطعی اثبات می كند، بویژه رساله "معجزات قرآن" و "مقام دوم گفتار بیستم" که بسیاری از فن آوری های تمدن را همچون قطار و هواپیما از قرآن استخراج می كند، و عالم اول" موسوم به "الاشارات القرآنیه" كه اشارات آیات را به رسایل نور و برق بیان می دارد، و هشت رساله كوچك موسوم به "رموزات هشتگانه" كه نشان می دهد حروف قرآن چقدر من بر "طر از اسرار و پر از معنی است، و رساله كوچكی كه اواخر سوره فتح را بیان می كند و به پنج وجه، اعجاز انگیز بودن آن را به اثبات می رساند، و سایر رساله های مجموعه "رسایل نور" كه هر جزء آن یاردوی حقایق و نوری از انوار قرآن را آشكار می سازد، موید اینست كه قرآن كریم مثل و مانند ندارد و معجزه و خارق العاده است و لسان غیب در این عالم شهادت و كلام علّام الغیوب است.
و بدین طریق، بخاطر همیای انگا و خواص قرآن كریم كه در شش نكته و شش جهت و شش مقام ذكر گردید، حاكمیت شكوهمند و نورانی و سلطنت بزرگ و مقدس قرآن از هزار و سیصد سال بدین سو با كمال احترام تداوم یافته و چهره همه اعصار را نورانی ساخته و سراسر زمین را از دایور گردانیده است. و باز به جهت همین ویژگی ها است که قرآن کریم به مزایای والایی نایل گردیده است، به گونه ای که هر حرف آن حد اقل ده ثواب و ده نیكی و ده میوه جاویدان را در بردارد، حتی هر یکی از حروف برخی از آیات و سوره های آن، صد یا هزا
إلهي بیش از هزار میوه اخروی را می رویاند و در بعضی از ساعات و لحظات مباركه هم نور، ثواب و ارزش هر حرف از ده ثواب به صدها ثواب افزایش می یابد.. سیاحتیه پروا به این مطالب پی برد و خطاب به قلبش گفت:
"آری، قرآن كریمی كه هر سوی آن معجزه است با اجماع سوره ها و با اتفاق آیات و با توافق اسرار و انوار و با تطابق ثمرات و آثارش بر وجود یگانه واجب الوجود و بر وحدانیت و صفات و اسماء حسنی اش شهااشتند،دهد، شهادتی كه با دلایل ثابت شده است و حتی شهادت بی شمار همه اهل ایمان از همین شهادت تراوش نموده است.
لذا در مرتبه هفدهم مقام اول، اشاره كوتاهی شده است به درس توحید و ایمانی كه این سیاحتگر از قرآن كریم آموخت، دود اسونه:
— 122 —
لَا إِلَهَ إِلَّا الله الْوَاجِبُ الْوُجُود الْوَاحِدُ الْأحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحْدَتِهِ: الْقُرآنُ الْمُعجِز الْبَيَانِ، الْمَقبُولُ الْمَرغُوبُ لِأجْنَاوَ الْمَلَكِ وَالْإنسِ وَالْجَانِ، الْمَقرُوءُ كُلّ آيَاته فِي كُلّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ الْاحتِرَامِ، بِألْسِنَةِ مِئَاتِ الْمَلَايِينِ مِن نَوعِ الْإِنسَانِ، الدَّائِمِ سَلطَنَتهُ الْقُدسِيَّةُ عَیلَى أقْطَارِ الْأرْضِ وَالْأكْوَانِ، وَعَلَى وُج چهار لْأعْصَارِ وَالزَّمَانِ، وَالْجَارِي حَاكِمِيَّتهُ الْمَعنَوِية النُّورَانيَّة عَلَى نِصفِ الْأرْضِ وَخُمُسِ الْبَشَرِ فِي أربَعَة عَشَر عَصرا بِكَمَالِ الْاحتِشَام.. وَكَذَا شَهِدَ وَبَرهَنَ بإجمَاعِ سُورِهِ الْقدسِيّة السّی تر، يَّة، وَباتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانِيَّة الْإِلَهِيَّةِ وَبِتَوَافُقِ أسْرَارِهِ وَأنوَارِهِ وَبِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَثَمَراتِهِ وَآثارِهِ بِالمُشَاهَدَةِنْسُ وعيَانِ.
— 123 —
مسئله دهم از شعاع یاز دهم "رساله میوه"
گل امیرداغ
پاسخی بسیار قوی و قانع كننده بر اعتراضات وارده به تكرار در قرآن كریم
برادران عزیز و صادقم!
به هنگام نوشتن این مسئله حالتم پریشان و آشفته بودونه میاین مسئله هم تحت تاثیر وضعیت پریشانم قرار گرفته و اندكی غامض و پیچیده است، اما در لابلای این عبارات مشوش، اعجاز بسیار ارزشمندی را یافتم، متأسفانه نتوانستم بگونه باید و شاید آن را بازگو كنم و حق مطلب را ادارهای م، هر چند عبارات رساله كم نور است اما بازهم بخاطر تعلقش به قرآن كریم "عبادت فكری" محسوب می شود و "صدفی" پر از جواهرات نفیس و ارزشمند به شمار می رود، خواهشمندم به لباس پاره پاره آن نه بلكه به الماس درونج زوالگرید، اگر واقعاً مناسب باشد "مسئله دهم" رساله میوه قرار دهید و الّا به عنوان پاسخی به نامه تبریكی تان قبول كنید.
هنگام نوشتن این رساله از بیماریزی قرآ شدید و سوء تغذیه رنج می بردم لذا به ناچار در نوشتن آن از اجمال و اختصار كار گرفته و در یك جمله حقایق و دلایل زیادی را درج نمودم و به فضل پروردگار در مدت یكی دو روز ماه مبارك رمضان كاری حقیق آن را به پایان رساندم، امیدوارم در این مورد معذرت بنده را بپذیرید. (٭):یک گل کوچک و نورانی این رمضان شریف و امیرطاغ می باشد که به عنوان مسئله دهمِ می و طبیان دنیزلی نام گذاری شد. و این مسئله با بیان حکمتی از حکمت های تکراراتِ قرآنی، اوهام پرعفونت و زهرآلود اهل ضلالت را برطرف کرده از بین می برد.
برادران عزیز و صادقم!
زمانی كه قرآن معجزالبیان را دره گردشبارك رمضان تلاوت می كردم به معانی سی و سه آیه ای كه اشاراتش به رسایل نور در "پرتو اول" بیان گردیده است دقت كردم و دریافتم كه حتی صفحه و موضوع این آیات نیز بیگری بل نور و شاگردان آن می نگرد، زیرا این ها به سهمی از فیض و بهره ای از معانی آن نایل آمده اند، مخصوصاً آیات
— 124 —
نور در "سوره نور" با ده انگشت به رسایل نور اشاره می كند، و آیاتی كه در پی آن می آیند با تکآیات ظلمات نیز به مخالفین و دشمنان آن چشم می دوزد و عمدتاً به آنها می پردازد.
چون پیداست كه مقام این آیات و ابعاد و مقاصد آن به زماحسد فوان معینی منحصر نیست بلكه تمام زمان ها و مكان ها را در بر می گیرد، یعنی از جزئیت و انحصار مكان و زمان خارج می شود و كلیت كسب می كند، بدین طریق احساس كردم كه در عصر ما رسایل نور و شاگردان آن، فردی از افراد آن كلیت را به گونه لازم نمایجمله كی کنند.
آری، خطاب قرآن كریم از وسعت و علویت و احاطه کامل برخوردار است، چون قرآن از مقام وسیع ربوبیت متكلم ازلی سرچشمه می گیرد، و نیز آن منزلت والا را از مقام شامخ چنان ذاتی كسب می كند كه او پیام و سروم (ص) است، همو که به سوی نوع بشر فرستاده شده و حتی به اسم همه انسانیت و كل كاینات مورد خطاب قرار گرفته است، و همچنان از مقام والای خطابی كه متوجه همه طبقات بشر در همه اعصار و زمان ها است صفات مذكور را به دست می آورد، و نیز از مقام بسیاق و مص و فراگیر بیاناتی که قوانین الهی را در خصوص دنیا و آخرت، زمین و آسمان، ازل و ابد شرح می دهد، کسب منزلت کرده است، همان قوانینی كه به ربوبیت پروردگار اخی بود ارد و امور همه مخلوقات را دربر می گیرد.
به همین خاطر این خطاب شكوهمند چنان اعجاز والا و فراگیری را نشان می دهد كه مراتب فطری و ظاهری قرآن ضمن آن که فهم و دانش بسیط عوام الناس رهمند، بیشترین مخاطبان قرآن هستند- نوازش می دهد، طبقات بلند فكری و عقلی را نیز نادیده نمی گیرد، بلكه همزمان سهم كاملی را برای آنان هم اختصاص می دهد، در حقیقت با ارشادات و راهنمایی هایش فقط یک چیز را به مخاطب القا نمی کند و با داستان های تارپیرها فقط به یک پند و اندرز بسنده نمی کند بلكه با آن رهنمود و حکایت، طبقه خاصی را در هر عصر ی به این خاطر كه فردی از افراد یك دستور كلی است ی مورد خطاب قرار می دهد، این خطابش چنان پر طراوت و ترید و ت که گویا در همین لحظه بر آن ها نازل شده باشد.
— 125 —
مخصوصاً با تكرار اَلظَّالِم۪ينَ اَلظَّالِم۪ينَ ستمگران را تهدید نموده و نزول مصیبت های آسمانی و زمینی را در جزای ظلم و گناهان شان به شدت بیان می كند، و با این تكرار و با ب تدبیرواع عذاب ها و مصیبت های نازل شده بر قوم عاد و ثمود و فرعون، نگاه ها را به ظلم های بی نظیر عصر حاضر معطوف می سازد، و در عین حال، با خاطر نشان کردن نجات پیامبرانی مانند ابراهیم و موسی علیهما السلام، مومنان مظلوم را اطمینان و آرامش می بخشمت هایآری، این قرآن عظیم الشان هر طبقه را در هر عصر و زمان با اعجاز بدیعی ارشاد و راهنمایی می كند چنان كه:
زمان های گذشته و قرون ویران شده را كه در نگاه غافلان و گمراهان بیابانی است وحشته، خال و مهیب و گورستانی است نابود شده و جانكاه، اما قرآن كریم با بیانات شیوایش آن را به صورت یك صفحه زنده و سرشار از پند و اندرز نشان می دهد، و بس ببین م عجیب و زنده ای كه هر كنج آن سرشار از روح و نشاط است می نمایاند و به صورت کشوری ربانی كه با ما پیوند و رابطه دارد نمایش می دهد و مانند پرده سذوالکمگاه ما را به آن دوران ها می برد و گاهی هم آن عصر ها را پیش چشمان ما مجسم می سازد.
و با همین اعجاز به تشریح كاینات می پردازد، كایناتی كه غافلان و گمراهان آن را به صورت فضال تکامانِ وحشت و ترس، و پُر از جامدات پریشان و فاقد روحی که همواره در چنگ زوال و فراق اند، می بینند، اما قرآن آن را به صورت یك كتاب پر محتوا كه پروردگار احد و صمد آن را نوشته است و همچون شهر زیبا ای كه رحمن رحیم آن را آباد كرده او احکامانند نمایشگاه بی نظیری برای صنایع رب كریم نشان می دهد و با این بیانش زندگی را در كالبد این جامدات می دمد، و وضعیتی به آنان می بخشد که همگی به امداد یكدیگر می شتاباند و مانندی که ادان موظف با یكدیگر دوستانه گفتگو می کنند و بدین ترتیب، قرآن حکمت حقیقی و علم پر فروغ را به انس و جن و فرشتگان می آموزد. پس شکی نیست که این قرآن که از چنین اعجازی دت به ا خود برخوردار است شایستگی آن را دارد كه از امتیازات خاص و مقدسی بهره مند باشد، یعنی:
— 126 —
هر حرف آن ده نیکی، در مواردی هزار نیکی، و گاهی هزاران زگار وا در قبال داشته باشد.. و اگر تمام جن و انس گردهم آیند بازهم نتوانند مثل آن را بیاورند.. و همه فرزندان آدم و حتی سراسر كاینات را مورد خطاب خود قرار دهد.. و هر زمان ملیون ها حافظ با شوق و علاقه آن را حفظ كنند و در قلب خود بنویسند ما شالی رغم تكرارهایش تلاوت زیاد آن خسته کن نباشد.. و با آن كه جملات و موارد پیچیده و مشابهی دارد بازهم در ذهن و حافظه لطیف و كوچك كودكان جای گیرد.. و بیماران و كسانی كه در حال جان كندن هستند و از كمرا در دائی ناراحت می شوند از شنیدن آن لذت برند و مانند آب زمزم كامشان را شیرین كند، همه این ها خواص والا و امتیازات مقدسی هستند كه قرآن حایز آنست و بدین وسیله خوشبختی و سعادت دارین را به شاگردانش به ارمغان می آورد.
و نیز برای این كه امی بودن مب نکرده رعایت كرده باشد، دور از هر گونه تكلف و ساخته كاری و خود نمایی، سلاست فطری و طبیعی اش را حفظ می كند، به همین خاطر اسلوب و شیوه بیانش عام فهم است و ذهن عوام الناس را كه اكثریت مخاطبان قرآن هستند با تنزّلات كلامی اش نوازش می د و اشتشكارترین و بدیهی ترین صفحات را همچون آسمان ها و زمین فرا رویشان می گشاید و بدین طریق نگاه ها را به معجزات قدرت الهی و سطرهای پرمعنی حكمتش كه در پشت پرده كارها و چیزهای عادی پنهان است معطوف می سازد و سرانجام، اعجاز زیبایی را در اسلوَّذ۪ى ارشادش نشان می دهد.
قرآن كریم در تكرار یك جمله و یا یك داستان نیز نوعی از اعجازش را به نمایش می گذارد، و این زمانی است كه طبقات مختلف و جدا جدای مخاطبان خود را به معانی متعدد و مختلف و اندرزهای زیادی در یك آیه یاَاٰيَةستان فرا می خواند، از این رو، قرآن مقتضی تكرار است چراكه هم كتاب دعا و دعوت و هم كتاب ذكر و توحید است و هر یك از این ها تكرار را می طلبد، پس هر آیه و یا داستادی را در قرآن تكرار شده باشد معنی جدید و پند و اندرز جدیدی را به همراه دارد.
و نیز نوعی از اعجازش را زمانی نشان می دهد كه به بیان "رخدادهای جزیی" زندگی اصحاب كرام هنگام تاسیس اسلام و تدوین شریعت می پردازد و بی اخروت خاصی
— 127 —
به این حوادث می نگرد و بدین طریق می فهماند كه: جزیی ترین و بی اهمیت ترین امری که در حادثه ای جزئی و معمولی موجود است نیز زیر نظر مرحمت پروردگار قرار دارد و در دایره تدبیر و اراده اوست، علاوه براینكه بدین وسیله، سنن ه حق ولهی در هستی و موجودیت و قوانین كلی و فراگیر را در این حوادث نشان می دهد وافزون برآن، تك تك این حوادث كه هنگام تاسیس اسلام و پایه گذاری شریعت، حكم بذر و کمال حا دارند در آینده میوه های مهمی را ببار خواهند آورد.
آری، تكرار نیاز مستلزم تكرار است، این قاعده ای است ثابت و مسلم، لذا قرآن كریم در ظرف بت و سخل به بسیاری از سوال های مكرر پاسخ داد و به ارشاد و رهنمایی طبقات مختلف و جداگانه ای از مخاطبین خود پرداخت. از این رو، جملاتی را تكرار می كند كه حاوی هزاران نتایج است و ارشاداتی را تكلْقُرْ كند كه نتیجه دلایل بی شماری است و این زمانی است كه از وقوع انقلابی بس بزرگ و دگرگونی هولناكی در آینده هستی خبر می دهد و از ویرانی و ریزه ریری، هر آن و اعمار سرای آخرت به جای این عالم فانی سخن می گوید.
و نیز این جملات و آیات را هنگامی تكرار می كند كه می خواهد ثابت نماید كه:
همه جزئیات و كلیات از ذرات گرفته تا ستارگازنده دبضه پروردگار واحد و یگانه است و همه چیز در تصرف و اختیار او قرار دارد.
و نیز زمانی تكرار می كند كه غضب الهی و خشم ربانی را بر انسانی كه با بی اعتنائی به غایه آفرینش، مظالم زیادی را مرتكب اظلمانین می دارد، مظالمی كه خشم و قهر كاینات و زمین و آسمان و عناصر را علیه مرتكبین آن بر می انگیزد.
بنابراین، تكرار این جمله ها وآیات هنگام بیان چنین امور بزرگ و هولناك، نه تنها عیب و نقص نیست بلكه یك اعجاز بسیار قوی و بلاغت بسیار والا و بیا ت و فصاحتی است كاملاً مطابق مقتضای حال.
به طور مثال:
٭ جمله بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ یك آیه است و یكصد و چهارده بار در قرآن تكرار شده است، پس از ین آیه چنان حقیقت بزرگی است كه كل هستی را روشن و پرنور می سازد و فرش را به عرش می بندد- چنان كه در پرتو چهاردهم رساله ی
— 128 —
نور بیان نموده ایم- و هر كس در هر دقیقه شدیداً به آن نیاز دارد، پس اگ بزرگ حقیقت بزرگ ملیون ها بار تكرار شود بازهم مورد نیاز خواهد بود چون كه این حقیقت همچون نان، نیاز روزمرّه نیست، بلكه مانند هوا و نور است كه ما هر لحظه نیازمند و مشتاق آنیم.
و مثلاً آیه اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ هشت بار در ، از خطٰسٓمٓ تكرار شده است، تكرار این آیه بزرگ كه دربر گیرنده هزاران حقایق این سوره است با یادآوری نجات انبیاء و عذاب اقوامشان، خاطر نشان می سازد كه:
ظلم و ستم اقوام این پیامبران، به هدف آفرینش دستبرد می زند و به عظمت ربوبیت ترکت، ی كند و لذا عزت ربانی می طلبد تا این اقوام ظالم گرفتار عذاب شوند و رحمت الهی نیز خواهان نجات انبیاء علیهم السلام است. پس تکرار آیه در اینجا بلاغت علوی ای است پر از ایجاز و اعجاز.
٭ و همچنان آیه تكرار شده فَبِاَىِّ ند و بءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ در سوره رحمن و آیه تكرار شده وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّب۪ينَ در سوره مرسلات بر همه اعصار و دوران ها فریاد بر می آورد و در اطراف و اكناف آسمان ها و زمین به صراحت اعلان می كند كه، از رو ناسپاسی جن و انس و مظالم شنیع و انكار نعمت های الهی توسط آن ها، خشم و غضب كاینات را بر می انگیزد و زمین و آسمان ها را به خشم می آوردای آن كمت و هدف آفرینش هستی را اخلال می كند.. و بر حقوق همه كاینات تجاوز می نماید.. و عظمت سلطنت الهی را انكار و تحقیر می كند، لذا این دو آیه با هزاران حقایقی ازین قهایشان پیوند است و از اهمیت و نیروی هزاران مسئله برخوردار می باشد، پس اگر هزاران بار تكرار شود بازهم نیاز است و حاجت همواره باقی می ماند، از این رو، این تكرار در اینجا بلاغتی است جلالی و اعجازی است جمالی.
(مثال دّت منج در باره حكمت تكرار در حدیث نبوی (ص) بیان می كنیم) مناجات نبوی موسوم به جوشن كبیر مناجاتی است گرانسنگ و مطابق حقیقت قرآن كریم و فشرده ای اه بیانگرفته شده از قرآن كریم كه در آن جمله"سبحانك یا لا إله إلا أنت الأمان الأمان خلصنا و أجرنا و نجنا من النار"،صد بار تكرار می شود، اگر هزاران بار تكرار گردد بازهم خسته كن نیسته همینه زیباترین حقیقت را در هستی در بر می گیرد كه توحید است، و بزرگترین وظیفه مخلوقات را در برابر پروردگارشان
— 129 —
احتوا می كند كه تسبیح و تحمید و تقدیس است وت موجورین قضیه سرنوشت ساز را برای بشریت در بردارد كه رهائی از آتش و بدبختی همیشگی است. حتی بعضاً بنابر اقتضای مقام و نیاز افهام و بلاغت بیان، در یك صفحه بیش از بیست بار حقیقت توحید را - صراحتاً و یا ضمناً - باز گو می گی ای با این تكرار، اشتیاق را به تكرار تلاوت بر می انگیزد بدون این كه خسته کن و ملال آور باشد.
در رسایل نور، حکمت تکرار در قرآن به خوبی روشن شده و مناسبت و هماهنگی آن فرق ضغت به اثبات رسیده است و زیبایی های آن به صورت مستدلل بیان شده است.
اما حكمت اختلاف سوره های مكی و مدنی از نظر بلاغت و از نقطه نظر اعجاز و از لحاظ اجمال و تفصیل اینست كه:
در مكه مكرمه در صف اول مخاطبان و معارضان قرآنانند غن قریش قرار داشتند كه امی و بیسواد بودند، از این رو، بلاغت اقتضا می کرد تا قرآن اسلوبی عالی و قوی و اجمالی معجز و قناعت بخش داشته باشد و برای ذهن نشین ساختن مطالب، پیوسته تكرار شود، لذا اغلب سوره های مكی با اسلوب بسید ترجیومند و والا، و با ایجاز اعجاز انگیزی از اركان ایمان و مراتب توحید بحث نموده و بیشتر ایمان به خدا و مبدأ و معاد و آخرت را تكرار كرده است و نه تنها در یك صفحسوی ای آیه، یا در یك جمله و یک كلمه بلكه بعضاً در یك حرف، در تقدیم و تاخیر، در تعریف و تنكیر، در حذف و ذكر، سخن از اركان ایمان می زند، به حدی کهقیق، سیان بلاغت و سخنوران در برابر این اسلوب اعجاز انگیز، حیران و مبهوت مانده اند. و رسایل نور بالاخص "گفتار بیست و پنجم" همراه با پیوست هایش اعجاز قرآن را در چهل وجه ثابت نموده است، و همچنان تفسیر عربی "اشارات الاعجاز فی ممطالب ایجاز" كه اعجاز قرآن را از لحاظ موجودیت نظم در بین آیات قرآن بیان می دارد نیز برترین اسلوب بلاغت و والاترین ایجاز اعجازگر را در سوره های مكی ثابت كرده است.
اما در صف اول مخاطبان و معارضان سوره ها و آیات خواستیهود و نصاری قرار داشتند كه این ها اهل كتاب بودند و به خدا ایمان داشتند، پس قواعد بلاغت و اسلوب ارشاد و اساسات تبلیغ تقاضا می کرد تا اهل كتاب مطابق حالشان مورد خطاب قرار گیرند، لذا از اسلوب آسان، ون اطاعروان كار گرفت و به بیان و توضیح جزئیات
— 130 —
پرداخت - نه اصول و اركان ایمان- چرا كه همین جزئیات سر منشأ احكام فرعی و قوانین كلی هستند و اختلافات موجود در شکن است احكام دَور آن ها می چرخد. لذا می بینیم كه اكثراً آیات مدنی واضح و روان اند و اسلوب بیانِ اعجاز انگیزی که ویژه قرآن است در آن ها می تات و در و نیز قرآن جمله فشرده بسیار قوی، یا یک نتیجه گزیده و یا یک خاتمه ریشه دار و یا یک دلیل محکم را به دنبال یک حادثه جزیی و فرعی یاد آوری نموده و بدین ترتیب آن حادثه جزیی را به یک قاعده کلی و عمومی تبدیل می کند و امتثال و اطاعتلِصَان را با تقویه ایمان به خدا با ذکر جمله های پایانیِ کوتاه و گزیده ای درباره توحید و ایمان و آخرت تأمین می کند و بدین سان، علویت و نورانیت و کلیّت خاصی به آن مقام می بخشد.
(رسایل نور حتی برای معاندان قرآن ثابت ا اسمااست که در گزیده ها و جمله های پایانی قرآن، بلاغت عالی، مزایای زیاد، جزالت ها و نکته های خوبی وجود دارد، ده نمونه آن در روشنی دوم پرتو دوم گفتار بیست و پنجم بیان شده است) برای درک بهتر این موجود ه جمله های پایانی مانند اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ و اِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ که بیانگر توحید و آخرآشکار بنگر، آنگاه خواهی دید که قرآن کریم به هنگام بیان احکام فرعی شریعت و قوانین اجتماعی نگاه مخاطب را به افق های کلی و بلندی جلب می کند و با این جمله های پایانی آن اسلوب آسان، واضح و روان را به اسلوبی عالی تبدیل می کند. آن ها لاوت کننده را از درس شریعت به درس توحید می برد. لذا ثابت می شود که قرآن: آن گونه که کتاب شریعت و احکام و حکمت است، کتاب عقیده و ایمان نیز هست و آن گونه که کتاب ذکر و فکر است، کتاب نمی تدعوت نیز می باشد.
بدین سان، شیوه ای از جزالت اعجازانگیز را در آیات مدنی می بینی که با بلاغت آیات مکّی فرق دارد، این تفاوت به اختلاف مقام و تنوع اهداف ارشاد و تبلیغ بستگی دارد.
#ریح بع این دو شیوه را فقط در دو کلمه رَبُّكَ و رَبُّ الْعَالَم۪ينَ می توان دید، زیرا با تعبیر رَبُّكَ احدیت را آموزش می دهد و با بیان رَبُّ الْعَالَم۪ينَ واحدیت را می آموزد، با توجه به این که واحدیت دربرگیرنده احدیت نیز می باشدشلاق، تی آن شیوه بلاغی را فقط در یک جمله نیز می توان دید، چنان که در یک آیه آن گونه که از نفوذ علمش به ذره ای در مردمک چشم بحث می کند در خود همینمید و ز جابجا کردن خورشید در قلب آسمان حکایت می کند و انگار می گوید: آن گونه که ذره ای را در مردمک چشم قرار داد با همان آلت، خورشید را هم در مردمک چشم آسمان جابجا کرد و آن را چشم آسمان ساخت. مثلاً: با نشانآیه خَلَقَ السَّموَاتِ وَ الأَرْضَ ، آیه يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النّهَارِ وَيُولِجُ النّهَارَ فِي اللَّيْلِ را و بعد از آن جمله
وَهُوَ عَلِيم بِذَابینیم ُّدُورِ را می آورد، یعنی پس از آن که شکوه و عظمت آفرینش را در آسمان ها و زمین خاطر نشان کرد از نفوذ علمش به خواطر قلب ها خبر می دهد و می فهماند کهانش به ضمن این که آسمان ها و زمینِ با شکوه و جلال را آفریده است و اداره می کند، از آنچه در دل ها می گذرد نیز آگاه است و هر دو را به خوبی می داند. پس این دنباله با در نظراَلْتُرتبه امیّت و با شیوه خاصش آن اسلوب ساده و روشنِ عام فهم را به ارشادی والا و تبلیغ جذاب و همگانی تبدیل می کند.
سوالی با اهمیت:با نگاه سطحی و گذرا نمی توان حقایق مهمی را که قرآنمای
#2می کند درک نمود، لذا نمی تواند مناسبت و پیوندی را ببیند که میان جمله فشرده ای که از توحید بحث می کند و یا یک دستور کلی را می رساند و میان حادثه جزیی و معمولی موجود است. از این رو، بع6
چنانگمان می کنند که تقصیر از بلاغت قرآن است. به گونه مثال، در یادآوری دستور بزرگ وَفَوْقَ كُلِّ ذ۪ى عِلْمٍ عَل۪يمٌ به دنبال حادثه جزیی یعنی پناه دادن حضرت یوسف علیه السلام به برم (ص) مناسبت بلاغی آشکار نمی شود؟ خواهشمندیم این راز را بیان کنید و پرده از حکمت آن بردارید؟
الجواب:اغلب سوره های دراز و متوسط که هر کدام به منزله یک قرآنرکت میاست، نه فقط به دو یا سه مقصد از مقاصد چهارگانه قرآن (توحید، نبوت، حشر، عدالت با عبودیت) اکتفا نمی کند، بلکه هر یک ماهیت کل قرآن را دربر دارد و چهار مقصد مذکور را به یکباره احتوا می کند، یعنی هریان یک آن ها آن گونه که کتاب ذکر و ایمان
— 132 —
و فکر است، کتاب شریعت و ارشاد و حکمت هم می باشد. می بینی که هر مقام قرآن و حتی یک صفحه آن دروازه های ایمان را فرا روی انسان می گشاید، زیرا قرآن آنچه را که در کتاب بزرگ کاینات نویک مگست یاد آور می شود و آن را به وضوح بیان می دارد و بدین گونه، احاطه ربوبیت پروردگار سبحان را در اعماق قلب مومن جا می دهد، و تجلیات شکوهمندش را در آفاق واندنی به او نشان می دهد.
پس روی مناسبتی که ظاهراً ضعیف به نظر می رسد مقاصد کلی را بنا می کند و در نتیجه، با این مناسبت به ظاهر ضعیف مناسبت های مستحکم و پیوندهای ناگسستی به وجود می آیند. در نتیجه مطابق مقتضای مقام می شود و مرتبه بلکزی - والا می گردد.
سوال دیگر:چرا قرآن هزاران دلایل را جهت اثبات امور اخروی، تلقین توحید و مکافات و مجازات بشر ارائه می دهد و توجه انسان ها را در هر سوره و حتی در هر صفحه و هر ماشعور صورت صریح و یا ضمنی و اشاری، به آن موارد جلب می کند؟ حكمت و راز این كار چیست؟
جواب:زیرا قرآن كریم انسان را از بزرگترین انقلابی آگاه مند سکو كه در تاریخ هستی در بین مخلوقات و در دایره ممكنات رخ خواهد داد.. كه این انقلاب، آخرت است، و او را که حامل امانت بزرگ و خلیفه روی زمین است، به بزرگترین مسئله ای كه به سرنوشت او ارتباط دارد راهنمائی می كند، و آن هم مسئله توحید است که خوشب یا نگونساری ابدی انسان منوط بر آن است. و در ضمن شبهاتی را كه بدون انقطاع روان است دور می سازد و شدید ترین نوع انكار و عناد را درهم می کوبد.
لذا اگر قرآن كریم نگاه ها را با این انقلاب هولناك به ی از سمان برگرداند و دیگران را به تصدیق این مسئله بزرگ و سرنوشت ساز وا دارد و هزاران بار این كار را كند و ملیون ها بار این مسایل را تكرار نماید، هرگز اسراف در بلاغت به شمار نمی رود دقیق گ خسته كن و ملال آور نیست، و نیاز به تكرار تلاوت آن در قرآن همواره باقی می ماند، چون در هستی هیچ مسئله ای مهمتر و بزرگ تر از توحید و آخرت نیست.
به گونه مثال: حقیقت آیره سی ه:
اِنَّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ
(البروج: ١١) جاودانگی ابدی را به انسان
— 133 —
درمانده ای دو مقمی دهد که در هر لحظه با حقیقت مرگ رو برو است، و با این مژده او را از تصوری كه در باره مرگ داشت و آن را اعدام ابدی می دانست می رهاند و دنز این و تمام دوستانش را از چنگ فنا نجات می بخشد و حتی سلطنتی ابدی و سعادتی ماندگار را برایش ارزانی می دارد.. حال اگر این آیه ملیارد ها بار تكرار شود و به اندازه کاینات به آن اهمیّت داده شود، بازهم اسراف نخواهدَٓا اَ از ارزش نخواهد افتاد.
بدین طریق، قرآن معجزالبیان چنین مسایل ارزشمندی را بازگو نموده و می كوشد مخاطبان را با ارائه دلایل شكننده متقاعد سازد و با خاطرنشان کردن این گونه دگرگونی های هولناك در هستی نشان می دهد كه این كار ها بسیارق (محبو آسان است، به آسانی تعویض منزل و تغییر شكل آن. پس اگر هزاران بار دقت انسان ها را - صراحتاً و یا به طور ضمنی و اشاری - به این مسایل جلب كند اسراف و بی جا نیست بلكه انسان آ يَؤُد که به نعمت هایی همچون نان، دارو، هوا و نور نیاز دارد، این هم نیاز اولیه اوست.
و به طور مثال: قرآن كریم آیات تهدید كننده ای را مانند اَکه بیشِم۪ينَ لَهُمْ عَذَابٌ اَل۪يمٌ (إبراهيم: ٢٢) و اِنَّ الْكَافِر۪ينَ ف۪ى نَارِ جَهَنَّمَ (فاطر: ٣٦) با كمال شدت و حِدّت تكرار می كند، راز و حكمت این امر را در رسایل نور با قاطعیت ثابت نموده ایمی كه آدین قرار است):
كفر انسان، تجاوز بزرگی است بر حقوق كاینات و اكثر مخلوقات، به حدی كه این تجاوز آسمان ها و زمین را به خشم می آورد، و قهر و غضب عناصر زشت و سر كفار دامن می زند، و سبب می شود تا این عناصر ستمگران را با باد و طوفان سیلی زنند، حتی آیه كریمه
اِذَٓا اُلْقُوا ف۪يهَا سَمِعُوا لَهَا شَه۪يقًا چشم، ز تَفُورُ ٭ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ
(الملك: ٧-٨) تصریح می كند كه جهنم بر سر این ستمگران منكر چنان به خشم و غضب می آید كه از فرط قهر و غضب نزدیك است تكه بوت، بد، پس اگر سلطان کاینات، این تجاوز بزرگ (کفر) و کیفر آن را با اسلوب سخت و تهدید آمیزی هزار بار نه بلکه ملیون ها و ملیاردها بار تکرار کند به هیچ وجه كه زندنخواهد بود و نقصی در بلاغت به شمار نخواهد رفت، چون از یکسو، بزرگی آن جنایت و تجاوز مطرح است و از جانب دیگر، خداوند به حقوق رعیتش اهمیت نشان می دهد و زشتی کفر و پلروردگام و ستم منکران
— 134 —
را آشکار می سازد، پس در برابر این تکرار تنها انسان کوچک و ناچیز قرار ندارد بلکه گستردگی تجاوز کافر و بزرگی ظلم او، نسبت بسیار بزرگی است.
اینجاست كه از هزار سال بدین سو، صدها میلون نفر همه روزه و بدون علانات خسته شوند با كمال شوق و نیازمندی آن را می خوانند.
آری، هر لحظه و هر روز عالمی است كه می گذرد و دری است كه به سوی عالم جدید گشوده می شود، لذا هزاران بار تكرار مدَور خه و نیازمندانه "لا إله إلا الله" به هدف روشن ساختن این عالم های گذرا آن جمله توحیدی را همچون چراغی در آسمان این عالم ها و روزها قرار می دهد، بدین سان، تلنِ یتیآن نیز تاریكی ها و تیر گی ها را از این پرده های زود گذر، و عالم های سیار و تازه می زداید، و زشتی و آلودگی را از تصاویر انعكاس یافته در آیینه زندگی دور می سازد، و این اوضین آیهه از راه رسیده را در روز قیامت بر له اوشاهد می گرداند نه بر علیه او، و او را به جایگاهی بالا می برد که بزرگی كیفر جنایت ها را می فهمد، و از ارزش تهدیدات شدید و پنهان و عناد شكن پادشاه ازلی آگاه می سازد، در شناا تشویق می كند تا از طغیان و سركشی نفس رهایی یابد.. پس بخاطر همین حكمت ها قرآن کریم مواردی را بارها و بارها با کمال حکمت تكرار می كند و آشكار می سازد كه این همه تهدیدات قوی و شدید و مكرّر قرآن، ن خانهز حقیقت است و شیطان هم از باطل دانستن آن در می ماند و از بیهوده پنداشتن آن می گریزد. آری، عذاب جهنم برای كفاری كه به این تهدید ها گوش فرا نمی دهند عین و ستااست.
و از جمله تكرارهای قرآن "داستان انبیاء" علیهم السلام است، مثلاً حكمت تكرار داستان موسی علیه السلام كه همچون عصای موسی حكمت ها و فایده های بسیار زیادی دارد و نیز فلسفه تكرار داستان های! و بدران دیگر، در حقیقت بخاطر اثبات رسالت حضرت محمد مصطفی (ص) است كه نبوت همه انبیاء به عنوان دلیلی بر حقانیت رسالت آن حضرت ارائه می شود، چون كه هیچ كس نمی تواند این را (نبوت هجودیت مبران را) انكار كند مگر كسی كه منكر نبوت همه انبیاء باشد.
از سوی دیگر بسیاری از مردم نمی توانند کل قرآن کریم را تلاوت کنند فقط به همان مقداری که برایشان میسّر است بسنده می کنند از این رو به خوبی پیدا ست که چرا
#13اب می وره دراز و کوتاه به مثابه کل قرآن قرار گرفت. پس تکرار داستان ها همانند تکرار ضروری ایمان است. یعنی تکرار این داستان ها را بلاغت اقتضا می کند و هیچ اسرافی در آن نیست . افزون بر آن با تکرار این داستان ها تعلیبه شما می شود که حادثه ظهور حضرت محمد (ص) بزرگترین حادثه برای بشریت است و از سرنوشت سازترین مسایل هستی است.
آری ! دادن والاترین مقام به ذات رسول اکرم (ص) در قرآن کریم و قرار دادن (محمد رسول الله) که در و لذتده چهار رکن ایمان است به دنبال (لا إله إلا الله) مهمترین دلیل است بر این که رسالت محمدیه بزرگترین حقیقت در هستی است و بدون شک حضرت محمد (ص) اشرف نجاست.ت است و شخصیت معنوی کلی حضرت محمد (ص) که به حقیقت محمدیه تعبیر می شود روشن ترین خورشید و چراغ هر دو جهان است و آن حضرت (ص) به خوبی شایسته این مقام خارق العاده است . آنچه گفته آمدیم در بخش های مختلف رسایل نور با دلایل و مدارک و نیزاری به اثبات رسیده است. یکی در هزار آن چنین است:
طبق قاعده: "السبب کالفاعل" یک مثل از نیکی هایی که همه امت حضرت محمد (ص) در طول تاریخ وا زهد انجام داده اند و می دهند در صفحه حسنات آن حضرت نوشته می شود.
و نوری که آن حضرت آورد و توسط آن همه حقایق کاینات را روشن ساخت، تنها جن و انس و فرشتگانایلی بودات زنده را ممنون و خوشنود نمی سازد بلکه سراسر هستی و آسمان ها و زمین را شاد و مسرور می سازد و همه آن ها از فضایل او سخن می گویند.
و دعاهای فطری و مستجابی که همه روزه ملیاردها تنكند و لحان امت بر زبان دارند و دلیل مستجاب بودن آن هم، پذیرفته شدن دعاهایی است که نباتات با زبان استعدادشان و حیوانات با زبان نیاز فطری خود انجام می دهند که ما پذیرفته شدن این دعاها را عملاً مشاهده می کنیم، و همبالغه رود و سلامی که بر آن حضرت نثار می دارند همراه با دست آوردهای معنوی شان، پیش از همه به آن حضرت (ص) تقدیم می شود.
— 136 —
این علاوه بر نیکی هایی است که در دفتر حسنات او از انوار بی پایان قرآنی که کی از لاوت می کنند به مجرد تلاوت داخل شده است، همان قرآنی که بیش از سیصد هزار حرف دارد و در هر حرف آن ده نیکی و ده میوه اخروی موجود است و در مواردی به صد و حتی هزار نیکی بالغ می شود.
آری، علام الغیوب سبحانه و تعالی پیش از پیش فهمیده و دیده است کهر بینن محمدی یعنی همان شخصیت معنوی ذات مبارک پیامبر اکرم (ص) همچون درخت طوبی جنت خواهد شد. لذا آن اهمیت بزرگ را در قرآنش به آن حضرت داده است چون او سزاوار آن جایگاه والا می باشد. و علمی به لای أوامر و دستوراتش بیان نموده است که دست یافتن به شفاعت او فقط با پیروی او و اقتدا به سنت شریفش ممکن است و این یکی از بزرگ ترین مسایل انسانیت مخلوو هر از چندگاه وضعیت انسانی و بشری وی را که به منزله هسته درخت طوبی جنت است در نظر گرفته است.
بدین ترتیب، حقایق تکراری قرآن این ارزش والا را حایز استن پنجرت های فراوان در آن نهفته است. پس فطرت پاکیزه و سلیم شهادت می دهد که در تکرار قرآن معجزه معنوی بسیار نیرومند و گسترده ای وجود دارد، اما کسی که بر اثر طاعون ماده پرستی به مریضی قلب و بیماری وجدان مبتلا باشد مشمول این قاعده مشهور، مسلتدد:
قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ
— 137 —
دو حاشیه به عنوان خاتمه مسئله دهم
حاشیه اول:دوازده سال قبل ورد و كه معاند و بی دین بسیار خطرناكی با اقدام به ترجمه قرآن كریم به عملی كردن اهداف شومش پرداخته و گفته است : "قرآن را ترجمه كنید تا معلوم شود چه مالی (چه چیز بی ارزش) است" و منظور او این بود که هر كس (به پندار امان شاار های غیر ضروری آن را ببیند! و به جای اصل قرآن، ترجمه آن خوانده شود! و سخنان زهرآگین دیگری از این قبیل.
اما دلایل جرح ناپذیر رسائل نور با قاطعیت ثابت كرد كه ترجمه حقیقی قرآن ممكن نیست. و هیچ زبانی غیر از عربی كه زبان نحودارای نمی تواند برتری، نكات و ظرافت های قرآن را محافظت كند و ترجمه های معمولی و جزیی بشر نمی تواند جای تعبیرات جامع و اعجازانگیز كلمات قرآن را بگیست- ایهر حرف آن ده الی هزار ثواب را در بر دارد، پس امكان ندارد ترجمه به جای اصل تلاوت شود. رسایل نور این بیان كوبنده اش را در هر طرف منتشر و آن دسیسه خطرناك را عقیم ساخت.
اما منافقینی كه نزد این زندیق ها زانوی تلمّذ نگهدارد، مانند اطفال کودن احمقانه و دیوانه وار كوشیدند تا جهت خدمت به شیطان، چراغ بر افروخته قرآن را با پف دهان خاموش سازند. با توجه به این که در آن زمان با كسی ارتباط ندشکریانلذا از حقیقت اوضاع و جریانات آن بی خبر هستم، منتهی گمان غالبم این است كه جریانات مذكور سبب نگارش این مسئله دهم گردید، علی رغم آنكه در حالتی دشوار و دلتنگ كننده و رنج آون هم د داشتم.
حاشیه دوم:پس از رهایی از زندان دنیزلی در طبقه فوقانی هتل مشهور شهر نشسته بودم، در باغچه دور و بر هتل، شاخ و برگ های درختان بید با شور جان سهمانند حلقات ذكر به صورت بسیار لطیف و فرح بخش مشغول رقص و جنبش بودند، این حركات لطیف، قلبم را كه بر اثر جدایی از دوستان و تنهایی حزین و غم "حق" د، غمگین تر ساخت .. ناگهان موسم خزان و زمستان یادم آمد و غفلت، وجودم را فرا گرفت، چون با آمدن خزان برگ ها می ریزد و زیبایی و طراوت رخت سفر می بندد.. با چشم دوختن به به خودهای سرسبز، دلم به حال درختان آراسته و مزین بید و دیگر موجودات
— 138 —
می سوخت، و از چشمانم سیل اشک سرازیر بود. و آنگاه كه عدم ها و فراق های نهفته در پشت پرده زیبای كاینات به یادم می آمد، حزن و اندوه بر سرم انباشته می شد!
در چنین حالتی ر اوّل نوری كه حضرت محمد (ص) به ارمغان آورده است، به کمکم شتافت و آن همه غم و اندوه را به سرور و شادمانی مبدل ساخت. من از این حقیقت محمدی بخاطر اینکه فیضی از فیوضات انوار نامحدودش به دادم رسید و مایه تسلی خاطرم گردید تا ابد ممنون و سپامی دهنهستم - آن گونه كه به كمك و فریاد هر مومن می شتابد - بدین گونه كه:
آن نگاه غافلانه، حركت شاخ و برگ های زیبای درختان را برایم حرکت هایی بی هدف و بی مقصد، بی فایده و بی وظیفه جلوه داد و چنان وانمود ساخت كه آه با ش ها با نمایان شدن در یك فصل خاص از روی خوشحالی و شادمانی حركت نمی كنند، بلكه از ترس عدم و فراق و سقوط در وادی نیستی به خود می لرزند... لذا من و اسكسی دیگر، عشق بقاء، محبت وجود، حب محاسن و شفقت بر همنوع، شاهرگ زندگی را در وجودم خشك و نابود ساخت. در نتیجه دنیا را به جهنم معنوی و عقل را به آله تعذیب تبدیل كرد. وقتی در چنین وضعبور ازفتار بودم، ناگاه نوری كه حضرت محمد (ص) برای بشریت هدیه آورده است، پرده را کنار زد، و به جای اعدام، عدم، هیچ بودن، بی مسؤلیتی، عبث و فراق، به تعداد برگ های هر درخت بیدی، حكمت ها، گستراها، وظایف، و نتایج را نشییان داد كه آن وظایف و نتایج را رسائل نور ثابت می نماید و به سه دسته تقسیم می كند:
نوع اول:به نام های صانع ذوالجلال می نگرد، مثلاً: اگر مهندسی دستگاه خ تشرعاده ای بسازد، هر كس با گفتن "ماشاء الله" و "بارك الله" او را تشویق می كند، و خود آن دستگاه نیز با نشان دادن نتایج و اهداف مورد نظر، با زبان حالش به سازنده اش تبریك می گوید و او را می ستاید. لذا هر موجود زنده و هر چیز، مثل آن دتماعی با تسبیحات خود، آفریدگارش را ستایش می كند.
اما نوع دوم:دید و نگرش مخلوقات زنده و با شعور را به سوی خود متوجه می سازد، تا مورد مطالعه و دقت قرار گیرد، پس گویا هر چیزی كتابی است پر از علم و معرفت. و زمانی این عالم (عالم شهادت) را ترك می ک) در عمعانی اش را در اذهان
— 139 —
و صورت هایش را در قوه حافظه اهل شعور و تصویرش را در الواح مثالی و عالم غیب ثبت كرده باشد. یعنی پس از آن كه به جای یك وجود صوری و ظاهری، چندین وجود معنوی، غیبی و ع دریاف دست آورد، از عالم شهادت به عالم غیب منتقل می شود.
آری، وقتی الله موجود است و علمش نیز بر هر چیز محیط می باشد، پس از نقطه نظر حقیقت، نباید در دنیای اهل ایمان، عدم، اعدام،اخله ک محو و فنایی وجود داشته باشد؛ اما دنیای كفار پر از عدم، فراق، بیهودگی و نیستی است، این حقیقت را سخن مشهوری كه زبانزد خاص و عام است بهتر آشچ چیزی كند:
"كسی كه خدا را دارد، همه چیز دارد. و كسی كه خدا را ندارد، از همه چیز محروم است".
خلاصه:چنان كه ایمان، انسان را در هنگام موت از اعدام ابدی نجات می دهد، دنیای خصوصی هر كس را نیز از تاریكی های نیستی و بیهودگت، چنیی می بخشد؛ اما كفر- مخصوصاً كفر مطلق- هم انسان و هم دنیای خصوصی اش را با مرگ از بین می برد و در تاریكی های جهنم معنوی می افکند، و لذات زندگیییی اش را به زهییر تلخی مبدل می سازد.
پس كسانی داتی رگی دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند، اگر گوش شنوایی دارند، باید وارد صحنه شوند و علاج این درد را بیابند، یا این كه به دایره ایمان داخل شولام راود را از این خسارت خطرناك برهانند.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
به دعاهایتان خیلی محتاج و به دیدارتان خیلی مشا السّ برادرتان سعید نورسی
— 140 —
گفتار بیست و ششم
رسالهٔ قدر
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
(الحجر: ٢١) قابلیُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ
(يس: ١٢)
قدر و جزء اختیاری دو مسئله مهم است، در این خصوص می کوشیم تا چند راز را در لابلای چهار مبحث بگشاییم.
مبحث نخست
قدر و جزءچون درری، عبارتست از دو جزء از اجزاء ایمان حالی و وجدانی و حدود نهائی ایمان و اسلام را بیان می دارند و از مسایل علمی و نظری به شمار نمی روند.
یعنی اینکه انسان مؤمن، هر چیز را به خداوند وامی گذارد، و هر کارش را به پ
سُبر می سپارد و خودش را هم به او حواله می کند. سرانجام، برای اینکه از بار تکلیف و مسئولیت فرار نکند، جزء اختیاری جلو اش را می گیرد و برایش می گوید: "تو رخ می و مکلف هستی".
سپس برای اینکه به نیکی ها و فضایلی که از او صادر شده است مغرور نگردد، قدر فرارویش قرار گرفته و می گوید: "پایت را از گلیمت فراتر منه، تو فاعل نیستی".
آری، قدر و جز اختیاری، در بالاترین مراتب ایمان و اسلام قرار د و مال در ردیف مسایل ایمانی هستند. قدر، نفس را از غرور و جزء اختیاری هم از احساس عدم مسئولیت نجات می دهد. این دو از مسایل علمی و نظری نیستند، چراکه در این صورت، نفوس اماره برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سیّئات که مرت را می اند به قدر می چسپند، و فضایلی را که برایشان انعام شده است، به جزء اختیاری خود نسبت داده و به آن افتخار
— 141 —
می کنند و مغرور می شوند، که این امری) در اً با راز و رمز قدر و حکمت جزء اختیاری تناقض دارد.
آری، در بین عوام الناسی که از درک راز و رمز قدر عاجز اند، مواضعی برای استعمال قدر وجود دارد، که این مواضع، به امور م برایشه گذشته و مصائب و گرفتاریها منحصر است، و علاج یأس و حزن به شمار می آید. اما در خصوص معاصی و امور مربوط به آینده، کاربردی ندارد، ازین رو سبب ارتکاب گناه و سستی در انجام تکالیف نمی شود.
یعنی مسئله قدر بخاطر فرار از تکلیف و مسئولیت نیا حَقَکه وسیله ای است برای نجات انسان از فخر و غرور. لذا در ردیف مسایل ایمانی قرار گرفته است.
و جزء اختیاری هم، در زمره مسایل عقیدتی درآمده است تا مرجع سیّئات باشد، نه به این خاطر که مصدر محاسن و فضایل باشد و به طغیان و تفرعن سوق دهد.
آری،قدرت اکریم بیان می دارد که انسان کاملاً مسئول سیئات خود می باشد، چون اوست که آن را اراده میکند و مرتکب می شود، از آنجاییکه گناه یکنوع تخریب و ویرانگری است لذا انسان، با یک سّیئه می تواند تخریبات زیادی را دامن زند، مانند قرار دن یک خانه با یک چوب کبریت. و بدین طریق مستحق عذاب بزرگی می شود.
اما در بخش نیکی ها حق مباهات و افتخار کردن به حسنات را ندارد، چون سهم او بسی،
#143ک و ناچیز است، زیرا طالب و مقتضی حسنات، رحمت الهی است و قدرت ربانی است که آن را به وجود می آورد. پس سوال و جواب، سبب و انگیزه، هر دو از طرف خداوند متعال است، انسان فقط با دعا، ایمان، شعور و رضا می تواند حسنات را بدست آورد.هد.
ا اراده کننده ی سیئات، نفس انسانی است، که این کار را یا با اختیار و یا با استعداد خود انجام می دهد، طوری که بعضی از مواد وقتی در معرض تابش ن که گمید و زیبای خورشید قرار گرفتند، سیاه و متعفن می گردند. دریافت این سیاهی به استعداد آن ماده برمی گردد.
اما کسی که این سیئات را با قانون الهی- که مصالح زیادی را در بردارد- ایجاد کردند و م بازهم خود خداوند است. یعنی سببیت و سوال از جانب نفس انسان صورت
— 142 —
می گیرد و به همین خاطر مسئولیت را او به دوش دارد، و خلق و ایجادی که به پروردگار مربوط می شود زیبا و خیر است، بخاطریکه میوه هبارتستایج بسیار زیبای دیگر را در بردارد.
اینجاست که خلق شر، شر نیست، بلکه کسب شرّ، شر است، چون انسان تنبلی که از باران - که منافع زیادی دارد- ضرر دیده است حق ندارد بگوید: باران رحمت نیست.
آری، دانه داو ایجاد، در پهلوی شر جزئی، خیر کثیر وجود دارد، پس ترک خیر کثیر بخاطر یک شر جزئی، شر کثیر را دامن می زند، لذا این شر جزئی، خیر و نیکی به شمار می آید. پس در خلق و آفرینش الهی شر و قبحی وجود ندارد، بلکه شر، به کسب و استعداد بنی هستنوط است.
و آنگونه که قدر الهی، از نظر نتیجه و ثمرات، از قبح و ظلم منزّه است، از نظر علت و سبب نیز قبح و ظلمی در آن وجود ندارد، بلکه به کلی پاک و مقدس می باشد. زیرا قدر الهی به علتهای حقیقی می نگرد، و عدالت می کند. اما مردم احکامشادگی ایه علتهای ظاهری بنا نهاده و علی رغم عدالت قدر، مرتکب ظلم می شوند.
به گونه مثال: حاکمی، تو را به اتهام دزدی به زندان انداخت، حال آنکه تو در خصوص این اتر آورد گناه هستی، اما در نهان قتلی را مرتکب شده ای که جز خداوند، کسی نمی داند.
پس این قدر الهی تو را بخاطر همان قتل پنهان، به زندان محکوم نموده و عدالت کرده است، اما حاکم بر تو ظلم کرد، چون شخصیت به اتهام سرقتی که تو آنرا مرتکب نشده ای، زندانی ساخت.
بدین طریق، در چیز واحدی دو جهت ظاهر می شود، یکی جهت عدالت قدر و ایجاد الهی، دیگری جهت ظلم و کسب بشر. امور دیگر را به ااداره س کن.
یعنی قدر و ایجاد الهی به اعتبار مبدأ و منتهی، اصل و فرع، علت و نتیجه کاملاً پاک و منزه است و هیچ نوع شر و قبح و ظلمی در آن وجود ندارد.
اگر گفته شود:عادت دُدام جزء اختیاری قابلیت ایجاد را ندارد، و در دست انسان هم غیر از کسب که در حکم یک امر اعتباری است، چیزی وجود ندارد، پس چگونه می شود که قرآن معجزالبیان"امکان
از دست این انسان بخاطر عصیانش در برابر خالق آسمانها و زمین، شکوه های بزرگی سر می دهد، و گویا او را یک دشمن عاصی تلقی می کند و تمام فرشتگانش را به امداد بنده مؤمنش که در برابر آن عاصی قرار گرفته استو شعف ستد و حتی خود آفریدگار به امداد او می آید.. چرا برایش این همه اهمیت می دهد؟
جواب:چونکه کفر و عصیان و سیّئه، سراسر تخریب و عدم است، و معلوم است که یک امر اعتباری و عدمی می تواند سبب تخریباو صفات و عدمهای بی حدی شود. طوری که بی اعتنایی ملوان یک کشتی بزرگ در انجام وظیفه سبب غرق آن کشتی می گردد و نتایج اعمال همه کارگران را نابود می سازد، کفر و میوه نیز چنان است، چونکه نوعی از عدم و تخریب محسوب می گردد. از این رو جزء اختیاری می تواند با یک امر اعتباری، آنها را تحریک نموده و سبب نتایج هولناکی شود، زیرا کفر، گرچه یک سیئه است اما همه کاینات را به بی ارزشی وان شده متهم ساخته و تحقیر می کند و همه موجودات را که دلایل وحدانیت را نشان می دهند تکذیب می نماید و همه تجلیات اسماء حسنی را به استهزاء می گیرد و تزییف می کند پس پروردگار سبحان، به اسم همه کاینم آن عوجودات و تمامی اسماء حسنی، شدیداً از کفار شکایت می کند و آنها را سخت تهدید می نماید که این، عین حکمت است و گرفتار ساختن آنها به عذاب ابدی، عین عدالت است.
وقتی انسان با کفره خداوان خود به سوی تخریبات می رود، و با کاری اندک، سبب تباهی های زیادی می شود، پس اهل ایمان، در برابر این تخریبگران به عنایت بزرگ الهی نیاز دارند، چنانکه اگر ده مرد نیرومند، حفاظت و تعمیر خانه ای را به عهده گیرند، اقدام یک طفل شرور برای بهی ندارشیدن این خانه، آنها را مجبور می سازد تا به پیش ولی آن طفل بروند و حتی به پادشاه متوسل شوند.
لذا مؤمنان نیز در برابر چنین نافرمان گستاخ، شدیداً به عنایت پروردگار سبحدل و بز دارند.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم: شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، اگر از ایمان کامل و قلب مطمئن برخوردار باشد، او سرنوشت کایشیدن ا و خودش را به خداوند وامی گذارد و همه چیز را تحت تصرف او می داند، این شخص
— 144 —
حق دارد در باره قدر و جزء اختیاری حرف بزند، چون او خودش را و هر چیز را از خداوند سبحان می دین نکته در این صورت، با استناد به جزء اختیاری - که آنرا مرجع سیئات می داند- مسئولیت را به عهده می گیرد، به تقدیس و تنزیه پروردگار می پردازد و در دایره عبودیت به سر می برد و تکلیف الهی را به ذمّه می گیرد، ثیر مس اینکه به کمالات و حسناتی که از وی صادر گردیده مغرور نشود، به قدر می نگرد، به جای فخر و مباهات، از پروردگارش تشکر می کند و در چهره ی مصیبتهایی که بر سرش می آید، قدر را می بیند و صبر می کند.
اما اگر شخصی که از قدر و جزء اختیبا گفتث می کند، از اهل غفلت باشد، او حق ندارد در مورد قدر و جزء اختیاری بحث کند، چونکه نفس اماره اش از روی غفلت یا ضلالت، کاینات را به اسباب می سپارد، و آنچه را که از خداوند است به اسباین چیزم می کند، و خود را مالک خودش می داند، و افعالش را به خودش و به اسباب می دهد، مسئولیت و کوتاهی ها را به گردن قدر می اندازد. در این صورت بحث کردن در باره قدر و جزء اختیاری برایش مفهومی ندارد و چیزی جز یک دسیسه نفسانی نیست که می کوشد از آن گونر مسئولیت فرار کند، که این امر، کاملاً با حکمتِ قدر و راز جزء اختیاری منافات دارد.
مبحث دوم
این مبحث، بحث علمی دقیق است و به علما اختصاص دارد. (٭):این مبحث دوم حاوی مسئله را گفت بسیار عمیق و پیچیده در باره قدر، مسئله عقیدتی کلامی است که نزد علماء محقق، از اهمیت شایانی بر خوردار می باشد، و رسایل نور به صورت کامل آن را حل کرده است. مؤل هم دو اگر بگویی: قدر و جزء اختیاری چگونه باهم توافق و سازگاری دارند؟
جواب:با هفت وجه:
نخست:پروردگار عادل و حکیمی که کل کاینات با زبان انتظام و میزان، به حکمت و عدالت او گواهی می دهد، جزء اختیاری مجهول الماهیتی به انسعالم به است، تا مدار ثواب و عقاب باشد. آنگونه که ما بسیاری از حکمتهای این عادل حکیم را نمی دانیم، کیفیت توافق و سازگاری بین قدر و جزء اختیاری نیز از ما پنهان است، اما عدم آگاهی ن قبلیاین مورد، به عدم وجود آن دلالت نمی کند.
— 145 —
دوم:ضرورتاً هر انسان موجودیت اراده و اختیار را در خود احساس می کند و وجداناً به وجود این اختیار پی میشته اسفهمیدن ماهیت موجودات چیزی است و فهمیدن وجود آنها چیزی دیگر. موجودیت بسیاری از اشیاء برای ما بدیهی است اما ماهیت آنها نسبت به ما مجهول می باشد.
پس امکان دارد این جزء اختیاری نیز در اشاره مین چیزها باشد، هر چیز به آگاهی و معلومات ما منحصر نیست، وعدم آگاهی ما بر نبود آن دلالت نمی کند.
سوم:جزء اختیاری با قدر منافات ندارد، بلکه قدر، مؤید جزء اختیاری است زیرا قدر نوعی از علم الهی است، و علم اد.
اختیار ما تعلق گرفته است، ازاین رو، اختیار را تایید می کند، نه ابطال.
چهارم:قدر نوعی از علم است، و علم تابع معلوم می باشد، یعنی هر کیفیتی که معلوم داشته باشد، علم، یز آشکن کیفیتش آن را احاطه می کند و به آن تعلق می گیرد، پس معلوم تابع علم نیست، یعنی دساتیر علمی، معلوم را از نقطه نظر وجود خارجی اداره نمی کند،د، اما ذات معلوم و وجود خارجی آن، به اراده نگاه می کند و به قدرت استناد می نماید.
از سوی دیگر ازل، مبدأ و سرآغاز سلسله ماضی نیست، پس نمی توان آن را اساس وجود اشیاء اتخاذ نمود و مطابق آن خود را مجبور تصور کرد، بلکه ازل، گذشته و حال و آیند به یکاهم احاطه می کند - مانند احاطه آسمان بر زمین- و مانند آیینه ای است که از بالا می نگرد.
لذا عاری از حقیقت خواهد بود اگر برای زمان امتداد ییر "هرر دایره ی ممکنات، سرآغاز و مبدئی در جهت ماضی (گذشته) تخیل شود و به اسم ازل نامگذاری گردد و چنین پنداشته شود که اشیاء به ترتیب وارد آن علم ازلی می گردند، و انسان خود را در خارج آن تصورکند و در روشنائی آن به قضاوت عقلی بپردازدل آنکهرای روشن شدن این راز به این مثال دقت کن:
اگر در دستت آیینه ای داشته باشی و مسافت سمت راست آن را گذشته، و مسافت سمت چپ آن را آینده فرض کنی، این آیینه، نخست تصاویر روبرویش را دریافت می ک و شفقپس دو طرف را به ترتیب معین، تحت پوشش خود قرار می دهد، چون نمی
— 146 —
تواند بخش عمده طرفین را به صورت همزمان فرا گیرد. این آیینه هر اندازه که پائین باشد کمتر می تواند ببیند و به هرپیمانه ای که بالاتر برود، دایره مقابل آن وسعت می یابد، و بدیصر نیس با صعود تدریجی، مسافت دو طرف را باهم در آنِ واحد فرا می گیرد.
و درچنین وضعیتی تمام جریانات و حالات موجود در دو مسافت، در آیینه نقش می بندد. در اینصورت کسی نمی تواند بگوید که حالات موجود در یک طرف، ببرتر ادیگر مقدم است و یا موخر، یا اینکه موافق هم اند، و یا مخالف یکدیگر.
بدین ترتیب، از آنجایی که قدر الهی از علم ازلی است، و علم ازلی، به تعبیر حدیث، در جایگاه والایی قرار دارد و از ازل تا به ابد هر آنچه را که شده است و یا خواهرد و چکباره در بر می گیرد و احاطه می کند، لذا به هیچ وجه، نه ما و نه قضاوت های عقلی ما می تواند خارج آن باشد، پس ما نمی توانیم آن را همچون آیینه ای تصور کنیم که در مسافت گذشته واقع باشد.
پنجم:قدر، هم به سبب و هم به مسبَّب به یکباره تعدرت ناگیرد- چنین نیست که اراده، یک بار به مسبب و بعد از آن، بار دیگر به سبب تعلق بگیرد- بلکه این مسبَّب توأم با این سبب به وقوع خواهد پیوست. پس نباید گفته شود: وقتی مرگ فلان اند و فلان وقت مقدر بود، گناه کسی که با اراده جزئی اش توسط تفنگ او را می زند چیست؟ چون اگر او نمی زد، بازهم می مرد؟
سوال:چرا نباید گفته شود؟
جواب:چونکه قدر،ا هنگاو را با تفنگ این تعیین کرده است، اگر شلیک نکردن او را فرض کنی، در این صورت، عدم تعلق قدر را فرض کرده ای. پس با چه چیزی به مرگ او حکم خواهی کرد؟ مگر این که مسلک اهل سنت والجماعت را ترک نموده و به
و الّه، مانند جبریه و امثال آنها که برای سبب، یک قدر و برای مسبب، قدر دیگری را تصور می کنند، بپیوندی و یا اینکه مانند معتزله قدر را به کلی انکار کنی.
اما ما اهل حق می گوییم: اگر او شلیک نمی کری افرو آن شخصی برای ما مجهول می بود. اما جبریه می گویند: اگر او نمی زد، بازهم می مرد. اما معتزله می گویند: اگر او را نمی زد، نمی مرد.
— 147 —
ششم:(٭):حقیقتی است که به علمای بسیارفاهیمیو ژرف اندیش اختصاص دارد. میلان که أُسّ الاساس جزء اختیاری است، از نظر "ماتریدی" یک امراعتباری است، پس می تواند در دست بنده باشد. اما اشعریون، میلان را امری موجود می پندارند، پس با این لحاظ، میلانما بر ت بنده نیست، بلکه به نظر اینها تصرفی که در میلان وجود دارد، یک امر اعتباری است و در دست بنده قرار دارد.
به همین خاطر، این میلان و تصرف موجود در آن، دو امر نسبی هستند، و وجود خاررد.
قی ندارند. پیداست که ثبوت و وجود امر اعتباری، نیازی به علت تامه ندارد، چراکه علت تامه، مستلزم ضرورت و وجوب است و ضرورت و وجوب هم اختیار را از صحنه بر می دارد، پس کافی است که علت این امر اعتباری، وضعیتی را به خود بگیرد که در درجم مراتز رجحان باشد، در این صورت، این امر اعتباری می تواند هم به ثبوت برسد و هم نرسد، یعنی انسان می تواند آن را عملی سازد و می تواند ترک کند، و در این هنگام قرآن برایش می گوید: این شّر است، انجام مده.ناگونیی، اگر بنده، خالق افعالش می بود و قدرت ایجاد می داشت، در این حالت اختیار از بین می رفت، زیرا قاعده و قانون مسلمی در علم اصول و حکمت وجود دا که بان اینکه"مَا لَمْ یَجِبْ لَمْ یُوجَدْ"یعنی هیچ چیز به وجود نمی آید تا وقتی که وجودش واجب نباشد، یعنی علت تامه باید باشد تا بعد از آن بتواند به وجود بیاید. اما علت تامّه، بالضروره یاز خوجوب، معلول را اقتضا می کند، و در این هنگام دیگر اختیاری باقی نمی ماند.
اگر بگویی: ترجیح بلامرجّح محال است. (٭):ترجّح جدا است و ترجیحنوی رادر بین شان خیلی فرق موجود است. حال آنکه کسب انسان که شما آنرا امر اعتباری می نامید بعضاً با انجام کاری و بعضاً با انجام ندادن آن، در صورتی که یک مرجّح موجب نباشد، ترجیح بلا مرحج لازم می شود؟ند، و این یکی از بزرگترین اصول کلام را منهدم می سازد.
جواب: ترجح بلا مرجّح محال است- یعنی رجحان بدون سبب و بدون مرجح- اما ترجیح بلا مرجح جایز است و کاربرد دارد، پس اراده الهی یکی از . اساسروردگار است و شأن آن انجام دادن چنین کاری است (یعنی اختیار خداوند مرجح است).
— 148 —
اگر بگویی:
وقتی قتل را خدا خلق کرده است، پس چرا به من قاتل گفته می شود؟
جواب:
طبق قواعد علم صرف، اسم فاعر قرارمصدری که یک امر نسبی است مشتق می شود، نه از حاصل بالمصدری که یک امر ثابت است. مصدر، کسب ما است، عنوان قاتل را هم ما می گیریم، حاصل بالمصدر، مخلوق اباغچه ت، چیزی که مسئولیت را اشمام می کند از حاصل بالمصدر مشتق نمی گردد.
هفتم:گرچه اراده جزئی انسان و جزء اختیاری او ضعیف و یک امر اعتباری است، اما پروردگار سبحان و حکیم مطلق، این اراده جزئی ضعیف را برای تحقه در به کلی اش، یک شرط عادی قرار داده است. انگار معناً می گوید: "ای بنده ام تو با اختیار خودت هر راهی را که انتخاب کنی من ترا به همان راه خواهم برد". پس مسئولیت به تو بر می گردد.
مثلآن عصر مثال مناقشه نیست) اگر کودک ضعیف و ناتوانی را بر دوشت بگیری و برایش اختیار بدهی و بگویی: "هر جا خواسته باشی بروی، تو را همانجا خواهم برد" و خواست کودک این بود که به کوهی بالا شود، و تو او را آنجا بردی، اما رد و بریض شد و یا اینکه به پائین سقوط کرد.
در این صورت، تو حتماً برایش خواهی گفت: این خواست تو بود! و با توبیخ و سرزنش او را یک سیلی هم خواهی زد.. بدین طریق.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَل می گرَعْلٰى خداوند سبحانه که احکم الحاکمین است، اراده بنده اش را که در نهایت ضعف و ناتوانی قرار دارد، برای تحقق اراده کلی خود یک شرط عادی قرار داده است.
زار با سخن:ای انسان! اراده بسیار ضعیفی در دست تو قرار دارد، اما دست این اراده در زمینه سیئات و تخریبات بسیار دراز و در انجام حسنات و نیکی ها، بسیار کوتاه است، نام اه در اده، جزء اختیاری است، پس به یک دست این اراده دعا را بسپار، تا به جنت برسد، جنتی که میوه ای از میوه های سلسله حسنات است، و به سوی سعادت ابدی دراز شود که گلی از گلهای آن است. و به دست دیگر آن، استغفار را بسپار تا به سیئات نر.
ه زقوم جهنم که میوه شجره ملعونه است دراز نشود، یعنی دعا و توکل
— 149 —
نیروی بزرگی به میلان خیر می دهد، آنگونه که استغفار و توبه، میلان شر را می شکند و جلو تجاوزش را می گیرد.
مبحث سوم
فتد و به قدر، از ارکان ایمان است، یعنی هر چیز با قدر خداوند انجام می یابد، دلایل قطعی درباره قدر، آن قدر زیاد است که حدّ و حساب ندارد، ما با یک شیوه ساده و روشن، میزانار را وسعت این رکن ایمانی را ضمن مقدمه ای بیان می کنیم.
مقدمه
هر چیز قبل از به وجود آمدن و بعد از به وجود آمدنش نوشته شده است. قرآن کریم در بسیاری از آیاتش مانند وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَاور. ازاِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ این امر را تصریح می دارد، و کتاب بزرگ قرآن الهی، که به نام کاینات یاد می شود نیز این حکم قرآنی را با آیات تکوینی اش که در قالب نظَلَا يزان و انتظام و امتیاز و تصویر و تزیین، نوشته شده است، تصدیق می کند.
آری، نوشته های منظوم و آیات موزونِ کتاب کاینات، گواهی می دهد که هر چیز نوشته شده است، و همه مبادی و بذرها و تمامی مقادیر و صورتها،اهمیت صادقی است بر این که هر چیز، پیش از پیدایشش مکتوب و مقدَّر است. زیرا هر بذر و تخم، صندوقچه لطیفی است که در کارخانه"کاف نون"ساخته شده است و قدرت و قدر، طبق نقشه هندسی خود، ذرات را استخدام نموده و بزرگترین معیا فقطدرت را روی این تخمک ها اعمار می کند. گویا هر آنچه که بر سر درخت خواهد آمد، با تمام واقعاتش در بذر آن نوشته است، چونکه همه بذرها، از ماده بسیط و شبیه هم ترکیب یافته اند، هیچ نوع تفاوتی در میان شان وجود ندارد.
و نیز مقدار منظم هراتوان آشکارا قدر را نشان می دهد، وقتی به هر موجود زنده دقت شود، معلوم می گردد که چنان شکل و مقداری دارد که انگار از یک قالب بسیار حکیمانه و مستحکم خارج شده است، بگونه ای که برای گرفتن این مقدار و این شکل و این صورت، یا یک قالب مادی خارق العاده یِ و علار پیچ لازم است.. و یا این که قدرت الهی، این شکل و صورت را طراحی و برش می کند و به وسیله یک قالب معنوی علمی موزون، که از قدر آمده است، به درخت می پوشاند.
— 150 —
اکنون به این درخت و به این حیوان با دقت نگاه کنش می ش جامد، کر، کور، فاقد شعور و شبیه همدیگر، بخاطر نشو و نمو آنها در حرکت هستند، وقتی به حدود معینی برسند، توقف می نمایند، و این توقف شان چنان آگاهانه است که انگار خطویوه ها و فواید را می شناسند و می بینند و می دانند، سپس مثل اینکه در جای دیگری هدف بزرگتری را دنبال کنند راه شان را تغییر می دهند.
یعنی ذرات، بر اساس یک مقدار معنوی- که از قدر آمده اللّٰحرکت می کنند و طبق فرمانِ این مقدار معنوی گام برمی دارند.
وقتی در اشیاء مادی مشهود، تا به این درجه تجلیات قدر وجود دارد، پس لابد، صورت هایی که این اشیاء به مرور با شعن را می پوشند و وضعیت هایی که از حرکات این اشیاء به میان می آید نیز، تابع انتظام قدر می باشد.
آری، دریک بذر دو تجلی قدر وجود دارد.
نخست:(بدیهی) و از کتاب مبینی که عنوان اراده و اوامر تکوینی است،مورد بی دهد و به آن اشاره می کند.
و دیگری:تجلی نظری (معقول) است و به امام مبینی که عنوان امر و علم الهی است اشاره می کند و از آن خبر می دهد.
(پس قدر بدیهی) عبارتست از اوضاع و کیفیات و هیئت های مادی درختی که در آن بذر قرار دارد، آن نگهکه در آینده باچشم دیده خواهد شد.
(و قدر نظری) عبارتست از اوضاع و اشکال و حرکات و تسبیحات مدت زمان زندگی درختی که از آن بذر، آفریده خواهد شد که این همان چیزی است که به عنوا است. خچه زندگی درخت تعبیر می شود. و این اوضاع و اشکال و افعال، هر از چند گاه تغییر می یابند، اما بازهم مانند شاخه ها و برگ های درخت، از مقدار یف و ن اندازه قدری منظمی برخوردار هستند.
پس وقتیکه در چنین اشیاء معمولی و بسیط، تجلی قدر وجود دارد، این خود بیانگر اینست که همه اشیاء، قبل از پیدایش و به وجود آمدن شان در کتابی نوشته اند، با اندک تأمل می توان ا فهرستفهمید.
— 151 —
اما دلیل نوشته بودن تاریخچه زندگی هر چیز بعد از به وجود آمدن آن، همه میوه هایی است که از کتاب مبین و امام مبین خبر می دهند. و دیگری قوه حافظه انسان است که به کند، فوظ اشاره می کند و از آن خبر می هد، همه این ها شاهد و علامت آنست.
آری، در هسته هر میوه - که به منزله قلب آن میوه است - مقدرات زندگی درخت نوشته می شود و دست قدرت با قلم قدر، تاریخ زندگیات و م را همراه با بخشی از حوادث گذشته هستی، در قوه حافظه انسان - که در کوچکی، به اندازه دانه خردَل است- به چنان صورتی می نویسد که انگار و ثیقه و پیمان نامه کوچکی است از صفحه اعمال که دست قدرت آن را به انسا قرآن و در گوشه یی از دماغش جای گنجانیده است تا در وقت محاسبه به یادش بیاورد، و مطمئن شود که در هرج و مرج این فنا و زوال، آیینه های زیادی برای بقاء وجود دارد که قدیر حکیم، هویت زایل ر به درا در آنها رسم می کند، و تابلوهای زیادی وجود دارد که حفیظ علیم، معانی فانی ها را در آنها می نویسد.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم که:
وقتی زندگی نباتات که ه هر چترین و ناچیز ترین درجه زندگی است، تا به این حد تابع نظام قدر باشد، پس بدون تردید، زندگی انسان که در بالاترین مرتبه زندگی است، همراه با تمام تفرعاتش، با مقیاس قدر ترسیمن آسما با قلم آن نوشته شده است.
آری، آنگونه که قطره ها از ابر خبر می دهند، و تراوشها، منبع آب را نشان می دهند، و اسناد و مدارک، به موجودیت پرونده بزرگ اشاره می کنند، میوه ها و نطفه ها و بذرها و هسته ه و آن رتها و اشکال نمایان در پیش چشم ما، که در حکم تراوشات قدر بدیهی - یعنی انتظام مادی در زنده جانها- وبه منزله قطرات قدر نظری - یعنی انتظام معنوی و حیاتی- و به مثابه اسناد و مدارک هستند ن بزرگتارا به دفتر اراده و أوامر تکوینی موسوم به کتاب مبین دلالت می کنند و به لوح محفوظ که دیوان علم الهی است و امام مبین یاد می شود، اشاره می نمایند.
نتیجه سخن:وقتی می بینیم، در زمان نشو تعمال هر موجود زنده، ذرّاتش به حدود و پایانه های پرپیچ و خم می رود و در آنجا توقف می کند؛ سپس راه خود را تغییر
— 152 —
می دهد و در منتهی الیه این حدود یک حکمت، یک فایده و مصلحتی را بار می آورد، پس بالبداهه معلوم می شودکنانی دار ظاهری این چیز، با قلم قدر ترسیم شده است.
بدین طریق، قدر بدیهی و مشهود، نشان می دهد که در حالت معنوی این موجود زنده نیز حدود و پایانه های منتظم، مفید و پرباری وجود دارد که با قلم قدر نوشته شده است، پس قدرت مصدر است، و قدرمه پیا (سطرهای رسم شده با خط کش)، قدرت، کتاب این معانی را روی این سطرها می نویسد.
وقتی ما موجودیت حدود مثمر و پایانه های پرحکمتی را که با قلم قدر مادی و معنوی نوشته شده است با قاطعیت درک می کنیم،ی "نوشماً احوال و اطواری که هر موجود زنده در طول حیاتش سپری خواهد کرد نیز با قلم همان قدر ترسیم شده است، چونکه تاریخ زندگی اش طبق انتظام و میزان خاصی جریان دارد و صورتها را تغییر می دهد و اشکالی به خود می گیرد. پس وقتی در تمام موجودات زنده قلم قدان می روایی می کند، بدون تردید، تاریخ زندگی انسان - که کامل ترین میوه هستی و خلیفه روی زمین و حامل امانت بزرگ است - بیش از هر چیز دیگر تابع قانون قدر است.
اگر بگویی:
قدر دست و پای مد، تماسته و آزادی ما را سلب نموده است، آیا ایمان به قدر، به قلب و روحی که مشتاق انبساط و جولان اند، سنگین تمام نمی شود و آنها را تحت فشار قرار نمی دهد؟
جواب:هرگز و ابداً، نه تنها تحت فشار قرار نمی دهد، بلکه راحت و آرامیت فهمایانی را به ارمغان دارد و نور و سروری به انسان می بخشد که تأمین کننده ی امن و امان و روح و ریحان است، زیرا اگر انسان به قدر ایمان نداشته باشد و عصیمی شود تا در یک دایره تنگ، و آزادی جزئی و حریت مؤقت، بار سنگینی به اندازه دنیا را به روح ضعیفش بار کند، چونکه انسان با تمام کاینات پیوند دارد و مقاصد و خواسته هایش پایان ناپذیر است،ه بی حر مقابل، قدرت، اراده و حریتش به برآوردن یکی از ملیونها مطالب و مقاصد او کفایت نمی کند، از همین جا می توان پی برد که، بار معنوی انسان، در صورتبودی دیمان به قدر، چقدر مخوف و ترسناک است.
— 153 —
اما ایمان به قدر انسان را وامی دارد تا همه این بار ها را در کشتی قدر بگذارد، که این امر، آرامش کاملی برایش می بخشد، چونکتهای عن وسیع گردش را فراروی روح و قلب می گشاید، در نتیجه، روح و قلب با آزادی تمام در راه کمالاتشان حرکت می کنند، اما همین ایمان، آزادی جزئی نفس اماره را سلب می کند و فرعونیتش را می شکند و ربوبیتش را درهم می کوبد و جلو حرکات دل بخواهی اش ا نمی گیرد.
آری، ایمان به قدر، لذت و سعادتی است که نمی توان آنرا تعریف کرد، ازینرو، جهت اشاره به آن لذت و سعادت، مثالی ارائه خواهیم نمود.
دو نفر باهم به طرف پایتخت پادشاه نی ای سفر می کنند و به قصر پر از عجایب و غرایب پادشاه داخل می شوند، یکی از آن دو، پادشاه را نمی شناسد و می خواهد در قصر سکونت کند و با غصب اموال به زندگی اش ادامه دهد، در باغچه قصر، دست به کار می شود، اما اداره کردن آن باغچه، و سیار آش انداختن دستگاه ها، ترتیب و تنظیم واردات آن، دادن غذای حیوانات غریب آنجا و امور طاقت فرسای دیگری ازین قبیل، او را نگران و پریشان می سازد؛ به حدی که این شد، ناجنت مانند، به یک جهنم تبدیل می شود، چون او از هر چیزی که توان اداره کردن آن را ندارد عصبانی می شود، با آه و حسرت وقتش را سپری می نماید. و سرانجام، به جرم دزدی و بی ادبی اش به زندان انداخته می شود.
اما شخص مرحمت پادشاه را می شناسد و خود را مهمان او می شمارد، و براین اعتقاد است که در این قصر و باغچه همه کارها، با نظم و قانون خاصی جریان دارد و هر چیز مطای این امه ای، با کمال سهولت انجام وظیفه می کند. این شخص، زحمات و مشقات را به قانون پادشاه رها می کند، در نتیجه با صفای کامل از همه لذات این باغچه ی جنت مانند استفاده نموده، و با استناد به عطوفت و رحمت پادشاه و با اعتماد بهکب شدهی قوانین اداری اش، هر چیز را حقیقتاً زیبا می بیند.. بدین ترتیب، زندگی اش را در لذت کامل و سعادت تام سپری می کند.
پس رمز و راز "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" را از همین جا بفهم.
— 154 —
مبحث چهارم
اِ خفا یی: در مبحث اول ثابت کردی که، هر چیز قدر زیبا و خیراست، حتی شرّ ناشی از آن هم خیر است و زشتی هایش هم زیباست. حال آنکه مصایب و بلا های این است و این حکم را جرح می کند.
جواب: ای نفسم و ای دوستم! که بخاطر بر خوردار بودن از شفقت و دلسوزی شدید، بسیار رنج می برید و احساس درد می کنید! بدانید که وجود،و بُن حض و عدم، شّر محض است، دلیل این امر هم اینست که همه محاسن و کمالات و فضایل، به وجود بر می گردد، و عدم هم، اساس همه معاصی، مصایب و نقایص است.
و چون عدم، شرّ محض است، لذا حالاتی که منجر به عدم می شود، یا بوی عدم از آن به مشام می رسد نیز شّرن شق ق همراه دارد، ازینرو، حیات که درخشان ترین نور وجود است، در حالات مختلف غلت می خورد و تقویت می شود، و با وارد شدن به اوضاع متباین، تصفیه می گردد، و با گرفتن کیفیات های گ میوه های مطلوبی به بار می آورد، و با داخل شدن به مراحل گوناگون، نقوش اسماء واهب الحیاة (بخشنده زندگی) را به زیبائی نشان می دهد.
بنابر همین حقیقت است که، حالاتی که با آلام و مصایب و مشقات و بلیات، بر موجودات زنده عارض می گردد که از أثر این حالات، انوار وجود در زندگی شان تازه می شود و تاریکی های عدم و نیستی دور می گردد و در نتیجه، زندگی شانآری، چ پاکیزه می شود.
چونکه در کیفیات و احوال، توقف، سکون، سکوت، عطالت، راحت طلبی و یک نواختی، هر کدام یک عدم است، حتی بزرگ ترین لذت، در صورت یک نواخت بودن، هیچ به شمار می آید.
حاصل سخن:وقتی حیات، نقش و نگار های اسماء را نشان می دهد، پس هر چهمدن، د می آید، خوب و زیباست.
مثلاً: صنعتگر بسیار ثروتمند و ماهری، مرد فقیری را استخدام می کند تا در برابر گرفتن مزدی معین، برای یک ساعت، نقش در حدرا بازی کند، تا او آثار زیبای صنعت و میزان ثروت و دارائی های ارزشمندش را به نمایش بگذارد، بدین منظور، لباس بسیار
— 155 —
زیبا و نایابی را که بافته است برایش می پوشاند و روی او کار می کند، و به اوضاع و اشکال مخو در ار می آورد و برای اینکه صنایع خارق العاده و مهارت های نایابش را نشان دهد، گاهی لباس را می بُرد و گاهی عوض می کند، گاهی دراز و گاهی کوتاه می سازد. حال، آیا این کارگر فقیر حق دارد به آن صنعتگر ماهر بگوید: شده اا خسته می سازی و با این پائین و بالا کردنت مرا آزار می دهی، و با قطع و برید این پیراهنی که مرا زیبا نشان می دهد، زیبائی ام را خراب می کنی!؟ آیا او می تواند بگوید: تو در حق من ظلم به سخانصافی روامی داری".
بدین سان، صانع ذوالجلال و فاطر بی مثال، لباس وجود را که با لطایف و حواسی همچون چشم و گوش و عقل و قلب مجهز و مزین ساخته و بر موجودات زنده فکر و ه است، هر از چند گاه عوض می کند و در حالت های زیادی می چرخاند تا نقش و نگارهای اسماء حسنی اش را نشان دهد.
پس در اوضاع و احوالی که به صورت آلام و مصایب ظاهر می شوند، زیبائی های لطیفی وجود دارد و از شعاع های رحمتی که در پرتوهای حکمت الهی کند.
است حکایت می کند، تا بدین طریق، احکام بعضی از اسماء حسنی آشکار شود.
— 156 —
خاتمه
(عبارتست از پنج فقره که نفس سرکش، فخرفروش، مغرور، خود پسند و ریاکار سعید قدیم را مسکوت ساخت و به تسلیم واداشت)
فقره اول:
وقتی اشیاء وجود داری از مز صنعت زیبائی برخوردارند ، پس بدون شک، صنعتگر ماهری آنها را ساخته است، ما در گفتار "بیست و دوم" قاطعانه ثابت نمودیم که:
اگر همه اشیاء به ذات واحدی تکیه نکند و از آن او نباشد، آنگاه، آفریدن هر چیز به اندازه آفریدن همهو صبغه سخت و دشوار می گردد. اما اگر همه اشیاء از ذات واحدی باشد و به او واگذار گردد، آنوقت، ساختن تمام اشیاء به اندازه یک چیز کوچک آسان می شود.
وقتی زمیگرفت.مانها را ذات یگانه ای آفریده است، پس این ذات حکیم و صنعتگر، هرگز موجودات زنده را که میوه ها و نتایج و غایات آسمانها و زمین اند، به دیگری واگذار ساخته و کارها را خراب نمی کند. این غیر ممکن است که او موجودات زنده را به دست دیگران بسپارد و کارد و فریمانه اش را بیهوده رها کند و هیچ و پوچ بسازد.. او هرگز شکر و عبادات شان را به دیگری نمی دهد.
فقره دوم:
ای نفس مغرورم! تو به درخت نَنَا شباهت داری، مغرور مباش و به خود مبال، چون این درخت، خوشه های انگور را خودش بر خودش نیاویخته است، این کار، کار کسی دیگر است.
فقره سوم:
ای نفس ریاکارم! مغرور نباش و نگو: من خادلینم بهستم. زیرا حدیث تصریح می دارد که (إنَّ اللهَ لَییُؤَیِّدُ هَذَا الدِّینَ بِالرَّجُلِ الفَاجِرِ) تو باید خود را همان مرد فاجر بدانی، بخاطریکه تزکیه نشده ای.
و بدان که، خدمتت در راه دین و عبادت هایت، شکر همان نعشاره وی است که خداوند به تو ارزانی داشته است، در واقع همه این ها، انجام وظیفه فطرت و فریضه خلقت و نتیجه صنعت الهی است.. این را بدان و خود را از خود پسندی و ریا نجات بده.
— 157 —
فقره چهارم:
اگر در پی علم حقیقت و حکمت حقیقیُمْ اَ پس معرفت الهی را بدست آور. زیرا حقایق همه موجودات، پرتوهای اسم حق است، مظاهر و جلوه گاه های اسماء حسنی و تجلیات صفات اوست. و بدان که، حقیقت هر چیز، خواه مادی باشد یا معنوی، جوهری باشد یا عرضی، و حقیقت خود انساه نیازنور یکی از اسماء پروردگار تکیه می کند و به حقیقت آن اسم، استناد می ورزد، در غیر آن، صورتی است عاری از حقیقت و فاقد اهمیت. پاره ای ازین بحث را در پایان گفتا دادن تم" ذکر نموده ایم.
ای نفسم! اگر مشتاق این دنیا هستی و از مرگ گریزانی، پس به یقین بدان، آنچه تو آن زندگی می پنداری، آن همان دقیقه ای است که در آن قرار در ایو زمان های سپری شده با تمام پدیده های دنیوی اش، در این لحظه مرده اند. و زمان های بعداز آن هم، همراه با محتویاتش، در این لحظه هیچ و عدم است.
یعنی زندگی مادی ای که تو مغرور آن هستی، دقیقه ای بیش نیست، حتی عده ای از اهل ت بدن مفته اند: زندگی یک دهم یک دقیقه، بلکه یک لحظه ای گذرا است.. این جاست که بعضی از اهل ولایت، دنیا را، ازین حیث که دنیاست، معدوم دانسته اند.
وقتیره می باشد، پس زندگی مادی نفسانی را رها کن و به درجات زندگی قلب و روح و سّر، صعود نما. و ببین که دایره زندگی شان چقدر وسیع است. پس گذشته و آینده، نسبت به تبور نیه اند، اما نسبت به آنها زنده و موجود هستند.
پس ای نفسم!
وقتی حقیقت چنین باشد، تو نیز همچون قلبم گریه کن و فریاد برآور و بگو:
من فانی هستم، کسی را که فانی باشد نعلامتیهم.
من عاجزم، کسی را که عاجز باشد نمی خواهم..
روحم را به رحمن سپردم، غیر او را نمی خواهم..
آری، من فقط یک یار باقی را می خواهم..
خودم یک ذره هستم..
اما خورشید سرمدی را می خواهم.
ی خواهدر هیچ هستم، فقط تمامی این موجودات را یکباره می خواهم.
— 158 —
فقره پنجم:
این بحث به زبان عربی خطور کرد و به همان صورت هم نوشته شد، که به یکی از سی وسه مراتب تفکر ه این "الله اکبر" اشاره می کند.
اَللّٰهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ الْكَرِيمُ الرَّحِيمُ الْجَمِيلُ النَّقَّاشُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى مَا حَقِيقَةُ هذِهِ الْكَائِنَاتِ كُلاًّ وَ جُزْءً وَ صَحَائِفَ وَ طَبَقَاتٍ وَ مَاه عمیائِقُ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ كُلِّيًًّا وَ جُزْئِيًّا وَ وُجُودًا وَ بَقَاءً اِلَّا :
خُطُوطُ قَلَمِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ تَنْظِيمِهِ وَ تَقْدِيرِهِ بِعِلْمٍ وَ .
اةٍ.
وَ نُقُوشُ پَرْكَارِ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ تَصْوِيرِهِ وَ تَدْبِيرِهِ بِصُنْعٍ وَ عِنَايَةٍ.
وَ تَزْيِينَاتُ يَدِ بَيْضَاءِ صُنْعِهِ وَ عِنَايَتِهِ وَ تَزْيِينِهِ وَ تَنْوِيرین گمرلُطْفٍ وَ كَرَمٍ.
وَ اَزَاهِيرُ لَطَائِفِ لُطْفِهِ وَ كَرَمِهِ وَ تَوَدُّدِهِ وَ تَعَرُّفِهِ بِرَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ.
وَ ثَمَرَاتُ فَيَّاضِ رَحْمَتِهِ وَ نِعْمَتِهِ وَ تَرَحُّمِهِ وَ تَعور انِهِ بِجَمَالِ وَ كَمَالِ.
وَ لَمَعَاتِ تَجَلِّيَاتِ جَمَالِهِ وَ كَمَالِهِ بِشَهَادَةِ تَفَانِيَةِ الْمَرَايَا وَ سَيَّالِيَّةِ الْمَظَاهِرِ مَعَ بَقَاءِ الْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ السَّرْمَدِىِ حاملةَائِمِ التَّجَلِّى وَ الظُّهُورِ عَلَى مَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ الدَّائِمِ اْلاِنْعَامِ عَلَى مَرِّ الْاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ الْاَعْوَامت و ا نَعَمْ فَالْاَثَرُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى عَقْلٍ عَلَى الْفِعْلِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْفِعْلُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى فَهْمٍ عَلَى اْلاِسْمِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ اْلاِسْمُ الْمُكَمَّ اولینُلُّ بِالْبَدَاهَةِ عَلَى الْوَصْفِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْوَصْفُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالضَّرُورَةِ عَلَى الشَّاْنِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الشَّاْنُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْيَقِينِ عَشود.
مَالِ الذَّاتِ بِمَا يَلِيقُ بِالذَّاتِ وَ هُوَ الْحَقُّ الْيَقِينُ.
نَعَمْ تَفَانِى الْمِرْآةِ زَوَالُ الْمَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّى الدَّائِمِ مَعَ الْفَيْضِ الْمُلَازِمِ مِنْ اَظْهَرِ الظّدواهایرِ اَنَّ الْجَمَالَ الظَّاهِرَ لَيْسَ مُلْكَ الْمَظَاهِرِ مِنْ اَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ اَوْضَحِ بُرْهَانٍ لِلْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ لِْلاِحْسَانِ الْمُم لطایِ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِى الْوَدُودِ..
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ الْاَزَلِ اِلَى الْاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّٰهِ
وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
— 159 —
پیوست
این پیوست کوتاه از اهمیت بزرگینمودندردار است
و برای همگان فایده دارد.
برای رسیدن به خدا (جَلَّ جَلالَهْ) راه های بسیار زیادی وجود دارد، سر چشمه و خاستگاه همه این راههای حق، خود قرآن است. فقط برخی از این راه ه آغوشمقایسه به دیگر راه ها کوتاه تر، سالم تر و عمومی تر است.
ازین میان، من علی رغم فهم قاصرم، راه کوتاه تر و امن تری را از قرآن استفاده نموده ام یک نفسه عجز، فقر، شفقت و تفکر است.
آری، عجز هم مانند عشق راهی است، حتی زود تر و امن تر از آن، انسان را به خدا می رساند، چرا که از طریق عبودیت به محبوبیت منتهی می گردد.
و فقر نیز سالک ران نداسم "رحمن" می رساند.
و شفقت هم همچون عشق سالک را به خدا می رساند و حتی مؤثر تر و گسترده تر از آن است و به اسم "رحیم" خداوند واصل می سازه رسایتفکر نیز راهی است مانند عشق، حتی از آن هم ثروتمند تر، تابنده تر و وسیع تر است و به اسم "حکیم" می رساند.
این طریق، با روش اهل سلوک در پیمودن طریق خفاء که ده خطوه دارد مانند (لطایف عشره) فرق می کند و مثل طرق جهریه هم نیست کق نظمیگام دارد و هفت مرتبه (نفوس سبعه) را می پیماید، بلکه این راه صرفاً چهار خطوه است، و بیش از آن که طریقت باشد یک حقیقت شرعی است.
اشتباه نشود، هدف ما از عجز و فقر و قصور و راوکه انسان خود را در برابر خداوند متعال عاجز و فقیر و مقصر بداند، نه در برابر مردم.
اوراد و اذکار این طریق کوتاه، عبارتست از اتباع سنت و عمل به فرایض، مخصوصاً اقامه نماز با تعدیل ارکان و به جای آوردن تسبیحات بعد از نماز.. و ترک گناهان کبیره.لم مثا آیات ذیل مآخذ این خطوه ها است :
فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ به خطوه نخست اشاره می کند.
وآیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ به خطوه دوم اشاره مف و کم
و آیه مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ به خطوه سوم اشاره دارد.
و آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ به خطوه چهارم اشاره می نماید.
ا شدندیح مختصر چهارخطوه، بدین قرار است:
خطوه نخست:
آنگونه که آیه فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ بدان اشاره می کند، تزکیه کردن نفس است. زیرا انسان به مقتضی تواندت و فطرتش خود را دوست دارد، بیش از هر چیز دیگر با خودش محبت می کند. و هر چیز را فدای خودش می سازد، و چنان به تعریف و توصیف خود می پردازد که چنین تعریف سزاوار معبود یگانه است. و بگونه ای خود را تنزیه و تبرد، و بکند که این تنزیه ها فقط لایق معبود یکتا است، تقصیر و کوتاهی ها را هرگز به گردن نمی گیرد. و مثل این که عبادت گزار نفسش باشد، به شدت از آن دفاع می کند. حتی جهازات و استعدادی را که در فطرت او نهاده شده و بخاطاد، زیو تسبیح معبود حقیقی برایش داده شده است، به نفسش صرف می کند و مصداق آیه
مَنِ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ قرار می گیرد، خودش را می بیند، بهن و باتکیه می کند و فریفته خود می گردد.. پس باید این نفس تزکیه شود، و تزکیه آن در این خطوه، با تزکیه و تبرئه نکردن آنست.
خطوه دوم:
آن و چناه آیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ درس می دهد، انسان خود را فراموش می کند و از خود غافل می شود. هرگاه به مرگ بیندیشد، فکر می کندک گواهط دیگران می میرند، و هرگاه فنا و زوال را ببیند، فقط دیگران را فانی می پندارد و خود را ماندگار می داند. زیرا نفس اماره اقتضا می کند تا در وقت تکلیف، خدمت و انجام وظیفه، خود را فراموش کند و در وقت گرفتن پاداش و استفاده از حظوظ،
— 160 —
آن سر و کار دارد و وضعیت انسان هایی که همنوع اویند و با هم در ارتباط اند، همواره او را رنج می دهد، چراکه او، حوادث و رخدادهای هستی را تحت کنترلِ ذاتی حکیم و بسان نمی داند و در مورد تقدیر پروردگاری که قدیر و رحیم و کریم است، چیزی نمی داند، بلکه آن ها را به طبیعت حواله می کند و یک پدیده تصادفی می پندارد؛ از این رو افزون بر درد و رنج خود، درد و رنج تمام انسان ها را نیز متحمل می شود و در نتیجه، گیها وو طاعون و طوفان و قحطی و ویرانی و فنا و زوال سخت آزارش می دهند و به صورت مصیبتی سراسر تاریک، عذابش می دهند.
پس انسانی که در چنین وضعیت فلاکت باری به سر می برد، شایسته مرحمت و شفقت نیست، چون خودش این بلای وحشتناک را بر سر خود آورده است؛
#37َالنُّکه در گفتار هشتم و در مقایسه حال دو برادری که وارد چاه شده بودند، گفته شد، اگر شخصی به یک مهمانی با صفا و لذت و سرگرمی پاک و شیرین و خوش و مشروعی ک تیز ااغچه ای زیبا و در جمع دوستان صمیمی ترتیب داده شده است، قناعت نکند و به منظور به دست آوردن لذتی نا مشروع، به شراب نجس و پلید روی بیاورد و با نوشیدن آن، چنان مست و مدهوش شود که خود را در جایی ده استو کثیف و در بین درندگان گمان کند و مثل اینکه در زمستانی سرد و کشنده باشد، لرزه بر اندام شود و داد و فریاد به راه بیندازد، هرگز مستحق شفقت و دلسوزی نیست، چون اهل ناموس و دوستان مخلص خود را حیشاهانهدرنده تصور و آنان را تحقیر می کند و غذاهای لذیذ و ظروف تمیز مهمانی را سنگ های آلوده و کثیف می پندارد و به شکستن آن ها می پردازد و کتب ارزشمند و نامه های پرمعنی مجلس و محفل را آثار بی معنی و معمولی گماظر شنوند و آن ها را پاره می کند و زیر پا می اندازد؛ پس چنین شخصی، نه تنها مستحق مرحمت و لطف نیست، بلکه سزاوار تنبیه و عذاب است. این است حال کسی که با مستی کفر و دیوانگی ضلالت و گمراهی ناشی ا در کناب بد، دنیا را که مهمانخانه صانع حکیم است، بازیچه دست تصادف و طبیعت می پندارد و آفریده های الهی را که جلوه های اسماء حسنی را تازه می کنند و با گذشت زمان و پایان یافتماشته ف شان، رهسپار عالم غیب می گردند، نیستی و فنا تصور می کند و صدای ذکر و تسبیحات شان را فریاد و واویلایِ نابودی و جدایی ابدی می پندارد و صفحات این موجودات را که نوشته های صمدانی هستند، پوچ و بی معنی دعا و ی کند و درِ قبر را که راهی به سوی رحمت است، دروازهٔ نیستی و تاریکی ها تصور می کند و اجل را، که دعوتی است برای دیدار با دوستان واقعی، لحظه جدایی از همه دوستان می پندارد و بدین ترتیب، هم خید.
به عذاب دردناکی گرفتار می سازد و هم موجودات را و هم اسماء و نامه های پرودگار را انکار و تحقیر می کند و در نتیجه نه تنها خود را از مرحمت و شفقت محروم می سازد، بلکه مستحق عذاب سختی می شود و به هیچ وجه شایسته مرحمت نمی گردد.
پس ای اهل ضلالتجا فقطهت و ای بدبخت های احمق!
کدام کمال و پشرفت تان، کدام علم و دانش تان و کدام تمدن و نبوغ تان می تواند در برابر این سقوط هولناک بایستد و با این یأس کشنده مقابله کند؟ آن آرامش حقیقی را که رو خواهیبه شدّت نیازمندش است، در کجا می توانید بیابید؟
— 161 —
به خود بیندپرورشگداً به منافع خود بچسپد. پس تزکیه و تطهیر و تربیت نفس، در این خطوه عبارتست از:
عمل کردن به عکس این حالت، یعنی عدم نسیان در عین نسیان، یعنی فراموش نمودن نفس در وقت أجرت و حظوظ، و فکر کردن به آن در وقت انجام وظایف و مرگ.
ي زِينه سوم:
طبق فرموده آیه کریمه: مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ نفس اقتضا می کند تا همواره خوبی ها را از خود بداند و در نتی از زفتار فخر و خود پسندی می شود. انسان باید در این خطوه، قصور و نقص و عجز و فقر را از نفسش ببیند و همه محاسن و کمالات را، احسانی از طرف فاطر ذوالجلال بداند، و یک شه به عنوان نعمت های الهی قبول کند و آنگاه، به جای فخر، شکر نموده و به جای خود ستایی و مباهات، حمد پروردگار را بگوید. پس تزکیه نفس در این مرتبه، در راز آیه کریمه اوست. اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا نهفته است، یعنی، او باید کمالش را در بی کمالی، قدرتش را در عجز و غنایش را در فقر باید بداند.
(یعنی نفس، زمانی به کمال می رسد که خود را بی کمال بداند، زمانی مقتدر است که، در برابرود و پ به عجزش پی ببرد، و زمانی غنی است که فقر و نیازش را به الله (جَلَّ جَلالَهْ) احساس کند)
خطوه چهارم:
همان است که آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ خاطر نشان می سازد، و آن یز، به نفس، خود را مستقل و آزاد می داند، لذا نوعی ربوبیت ادعا می کند و در برابر معبودش نوعی عصیان را در دل نهان می دارد. پس با درک حقیقت آتی، انسان می تواند ازین مهلکه نجات یابد،ای ارزین قرار است:
هرچیز بذاته و با معنی اسمی اش، زایل ، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معنی حرفی اش و از این جهت که نقش آیینه را ایفا نموده و نام های صانع ذوالجلال را انعکاس می دهد، و به اعتبار وظایف و مسئولیت انسان اهد، مشهود، واجد و موجود است.
— 162 —
ازین رو، تزکیه(&Nتطهیر آن در این خطوه، عبارتست از پی بردن به این مطلب که: عدم او در وجود اوست و وجود او درسی ، پو، یعنی اگر خود را دید و برای وجودش و جودی قایل شد، آنگاه در ظلمات عدم که به وسعت کل کاینات است غرق می شود، یعنی هرگاه به وجود شخصی اش مغرور گشته و از موجِد حقیقی خود که خداوند سبحان است غافل شود، آن وقت خود را تک و مِ.
غرق در تاریکی های بی انتهای فراق و عدم خواهد یافت، درست مانند کرم شبتابی که با روشنائی شخصی اش در تاریک های شب، حیران و سرگردان می گردد، اما زمانی که انانیت و غرور را ترک نمود، آنگاه ٰهِ لَ بودن خود پی می برد و در می یابد که او آیینه است و تجلیات موجِد حقیقی اش را باز تاب می دهد، در نتیجه، همه موجودات را به دست می آورد و به یک وجود نامتناهی نایل می گردد.
آخواهد آنکه خدا را یافت، همه چیز را یافته است، زیرا همه موجودات جلوه های اسماء حسنی آن ذات واجب الوجود اند.
خاتمه
توضیحات و تشریحات این طریق که از چهار خطوهٔ عجز و فقر و شفقت و تفکر تشکیل یلم پشتست، در بیست و شش گفتار گذشته کتاب "گفتار ها" مورد بحث قرار گرفت که علم حقیقت، حقیقت شریعت و حکمت قرآن را مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا، فقط به چند نکته مختصراً اشاره می کنیم، و آن اینکه:
این راه، نسبرای هراههای دیگر کوتاه تر و نزدیک تر است، چونکه در چهار خطوه (گام) خلاصه می شود. زیرا وقتی عجز در نفس جای گرفت، نفس را مستقیماً به قدیر ذوالجلال می سپارد، حال آنکه عشق، که بُرنده ترین طریق است، وقتیشتن بهس جایگزین گشت، به معشوق مجازی می چسپد، و بعداز دیدن زوال آن، به محبوب حقیقی می رسد.
و نیز این طریق، نسبت به طرق دیگر، امن تر و سالم تر است، چونکه در این راه نفس، شطحات و ادعاهای بلَ لَاٰازانه ندارد، زیرا انسان در نفسش چیزی غیر از عجز و فقر و کوتاهی نمی بیند پس چگونه می تواند از حدش پا فراترنهد.
و نیز این طریق، طریق عمومی و جاده بزرگ است، چونکه مجیش هایست برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را محکوم به اعدام بداند، آنگونه
— 163 —
که وحدت الوجودی ها برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را به اعدام محکوم کردند، و برای رسیدن به این هدف، کایناتروردگادوم پنداشته و گفتند "لا موجود إلا هو" و همچنان اهل وحدت الشهود بخاطر بدست آوردن اطمینان قلبی، کاینات را به زندان نسیان محکوم نموده و گفتند: "لامشهود إلا هو"
اما قرآن کریم، ببی نصی واضح و روشن کاینات را از اعدام شدن مورد عفو قرار داده و از زندان آزاد می سازد، پس این طریق نیز با پیروی از منهج قرآن، کاینات را مسخّر فاطر ذوالجلال و خادم راه او، و مظاهر تجلیات اسماء حسنی و آیینه ها تاب دتاب دهنده جلوه های او می بیند و بر این باور است که موجودات به حساب خود کار نمی کنند، لذا معنی اسمی را از آنها سلب نموده و با معنی حرفی به آنها می نگرد. این جاست که سالک این راه، از غفلت نجات یافته و به حضور دایمی دسکار بهازد و در هر چیز راهی به سوی پروردگار می یابد.
خلاصه سخن اینکه: این طریق، با معنی اسمی به موجودات نگاه نمی کند و بر این باور است که موجودات بخاطر خود فیل نمی کنند و بخاطر خود وظایف شان را انجام نمی دهند بلکه مسخّر فرمان خداوند متعال اند.
— 164 —
گفتار بیست و هفتم
رسالهٔ اجتهاد
تقریباً پنج شش سال پیش، در یکی از رساله های عربی ام، بحثی در باره اجتهاد نوشتم، و اینک در پاسخ به آرزوی دو ببه عبازیزم، این "گفتار" را هم به مسئله اجتهاد اختصاص دادم، تا برای راهنمایی کسانی که در این خصوص از حد و حدود خود پا فراتر نهاده اند، مفید واقع شود و متوجه سازد که در کجا باید توقف کنند.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمعنوی َلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذ۪ينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
(النساء: ٨٣)
دروازه اجتهاد باز زهٔ یما در این زمان شش مانع وجود دارد که از داخل شدن به آن جلوگیری می کند.
نخست:
طوری که در زمستان، با وزش بادهای تند، تمام در و پنجره ها و حتی کوچک ترین منفذ را می بندند، و در چنین شرایطی گشودن در های جدید به هیچ و آیا آ عاقلانه نیست. و طوری که در زمان به راه افتادن سیلاب شدید، گشودن سوراخ جدیدی به قصد تعمیر دیوار ها، سبب غرق و نابودی می گردد.. بدین سان، جنایت بزرگی در حق اسلام خواهد بود اگر تحت عنوان اجتهاد، در های جدیدی در قصر شامخ دین گشوده شود درازی یجاد شکافهایی در دیوار های آن، راه ورود تخریبگران هموار گردد، مخصوصاً در زمانی که منکرات به اوج رسیده، و عادات اجنبیان استیلاء یافته وانواع و اقبا بلاعتها و گمراهیها رواج پیداکرده است.
مانع دوم:
ضروریات دین، قطعی و معین است، ازین رو، مجالی برای اجتهاد در آنها باقی نمی ماند، این ضروریات دین، به منزله قوت و غذاعات ع اما در عصر حاضر مورد بی اعتنایی قرار گرفته و رو به تزلزل نهاده است، پس لازم است تا همه سعی و تلاشها،
— 165 —
در راستای احیاء و اقامه این ضروریات صرف شود، چونکه جوانب نظری اسلام، از اجتهادات صاف و افکار مخلصاذکر میلف صالح بر خوردار بوده و از عهده پاسخ دادن به نیاز های هر عصر و زمان باز نمانده است و نخواهد ماند، پس ترک چنین اجتهادات و افکار جاودان، و پرداختن به اجتهادات جدید، با پیروی از هوی و هوزلزل نگترین بدعت و خیانت است.
مانع سوم:
طوری که در بازار، در فصل های مختلف سال، جنس معینی نظر به نیازهای آن فصل خریدار دارد و هر از چند گاه، کالای خاصی رواج پیدا می کند، بدین سان، در نمایشگ خاموشی و در زندگی اجتماعی انسانها و در بازار تمدن بشر نیز، در هر عصر متاعی رواج می یابد و مرغوبیت کسب می کند، میل و رغبت هرکس به سوی آن جلب می شود و چشمها به آن خ تواند گردند، و همه افکار، مجذوب و دلباخته ی آن می شوند.
به گونه مثال: در عصر ما، پُرفروش ترین متاع، متاع سیاست و سیاست بازی، تأمین زندگی دنیوی و پخش و ترویج افکار ماجامد، .
اما در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان، مرغوب ترین متاع و رایج ترین کالا، عبارت بود از بدست آوردن رضایت خالق آسمانها و زمین، عمل به فرامین الهی و استنباط أوامر و نواهی پروردگار از کلام عظیم الشأن، و بدست آفته خاسباب و وسایل رسیدن به عالم آخرت که قرآن حکیم و نور نبوت، درهای آنرا تا به ابد گشوده اند.
تا جاییکه محور همه گفتگوها و صحبتهای محافل و اجتماعات شان را، کسب رضایت پروردگار تشکیل می داد و همه احوال و رخداد های زندگی شان، دور همین محور می چر نازک لذا در یک چنین اجتماع و حیاتی که همه چیز طبق رضایت پروردگار جریان داشت، هر رخدادی یک درس و یک عبرت بود، و قلب و فطرت هر کسی که استعداد خوبی داشت، ناخود آگاه، از هر چیز و هر رگاه همدرس معرفت برمی گرفت و از احوال، رخداد ها و محاورات آن زمان چیزی می آموخت. گویا هر چیز برایش به منزله یک معلم بود و به فطرت و استعداد او تلقین می کرد و تشویق می نمود تا خود را برای
— 166 —
اجتهاد آماده کند، تاحدی این درس فطری منور می شد کدام آن "یَکَادُ زَیْتُ ذَکَائِهِ يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُ الْاکْتِسَابِ" یعنی بدون کسب، قابلیت اجتهاد کسب می نمود و بدون کبریت، ذهن و استعدادش شعله ور می شد، بدفجیع اق، وقتی این شخص با استعداد، در یک چنین اجتماعی، به اجتهاد می پرداخت، استعدادش مصداق رازی از رازهای نُورٌ عَلٰى نُورٍ قرار می گرفت و به سرعت، در کمترین زمان مجتهد می شد.
اما در این زمان حاکمیت تمدن اروپا، تسلط فلسفه و افکار مادی گربه علم سخت تر شدن شرایط و خواست های زندگی روزمره، سبب شده است تا افکار و قلوب پراکنده شود و همّتها و توجهات متشتت و تقسیم گردند، این امر به جایی رسیده است که اذهان به کلی از معنویات بیگانه گشته است. ازین رو، اگر شخصی در اد قرنا با استعداد و ذکاوت "سفیان بن عیینه" پیدا شود که در چهار سالگی قرآن را حفظ کرد و همنشین علماء شد، این شخص برای رسیدن به درجه اجتهاد به ده برابر چیزی نیاز دارد که ابن عیینه در زمان خود نیاز داشت، یعنی اگر "سفیان بن عییی فکر ده سال مجتهد شده باشد، این شخص به صد سال نیاز دارد تا مجتهد شود. چونکه آغاز تحصیل فطری سفیان از سن تمییز شروع می شود و آهسته آهسته آماده می گردد، مانند آمادگی کبریت برای افروختن. اما نظیر او در این زمان، فکرش در باتلاق فلسفه مادی غرق ش نشو وقلش در حیرت جریانات سیاسی مانده و قلبش را هم زندگی و معیشت دنیا سرگردان ساخته است و استعدادش از اجتهاد دور مانده است، پس هر اندازه که در فنون"من" ماضر فرورفته باشد، به همان تناسب از توانائی اجتهاد شرعی دور مانده است، و به هر سطحی که در علوم ارضی مهارت یافته باشد، به همان اندازه از رسیدن به درجه اجتهاد عقب مانده است. به همین خاطر نمی تواند بگوید: ذکاوت من نیز مانند سفیان بن عو این ست، چرا نباید به درجه او برسم!"
حق ندارد چنین بگوید، چون هرگز نمی تواند به جایگاه او برسد.
مانع چهارم:
طوری که هر جسم بخاطر نشو و نمو خود، تمایل به توسعه دارد، اگر این تمایل داخلی باشد، خود دلیاسلات.ل جسم است، اما اگر خارجی باشد، سبب پارگی جسم و تخریب پوست می شود، نه رشد و توسعه آن.
— 167 —
بدین طریق، اگر اراده اجتهاد و تمایل توسعه دادنترین صن را کسانی داشته باشند که در دایره اسلام می چرخند و از در تقوی، و از راه اطاعت از ضروریات دین، وارد اسلام می شوند، موجودیت چنین انگیزه ود که ه ای، دلیل کمال و تکامل دین است، و در این زمینه، سلف صالح بهترین شاهد به شمار می روند. اما اگر اراده اجتهاد و انگیزه توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که ضروریات دین را ترک کرده و زندگی دنیا را بر زندگی قل در رجیح داده و به فلسفه مادی آلوده شده اند، در این صورت این وسیله ای است برای تخریب پیکر اسلام و بیرون آوردن حلقه شریعت از گردن.
مانع پنجم:
سه دیدگاه ویم به نظر، اجتهادهای این عصر را ارضی می سازد و روح آسمانی بودن را از آن سلب می کند، حال آنکه، شریعت آسمانی است و اجتهادات شرعی نیز آسمانی اند، چونکه اجتهاد، احکام پنهان و پوشیده ش شود؟ ا آشکار می سازد. و این سه نقطه نظر عبارتنداز:
نخست:حکمتِ یک حکم جدا است و علت آن جدا. حکمت و مصلحت سبب ترجیح است، نه مدار ایجاب و ایجاد؛ اما علت، مدار وجود حکم اسین و تمثلاً: نماز در سفر قصر می گردد و دو رکعت خوانده می شود، علت این امر، رخصت شرعی سفر است، اما حکمت آن مشقت است. پس اگر سفر باشد و مشقت نباشد، بازهم نماز قصر می شود، چونکه علت وجود دارد. اما اگر سفر نباشدَّا كَصدها مشقت موجود باشد، هرگز نمی تواند علت قصر نماز شود.
برخلاف این حقیقت، نظر اجتهاد این زمان، مصلحت و حکمت را به جای علت می گذارد و در روشنائی آن حکم صادر می کند، که بدون تردید، چنین اجتهادی ارضی است، نه سماوی.
قع در : نگاه این عصر، پیش از هر چیز دیگر به تأمین زندگی دنیوی دوخته است و احکام و قضاوت هایش مستقیماً متوجه آن است. در صورتی که نگاه شریعت، پیش از هر چیز و بالذات به بر گزادت اخروی است، و در درجه دوم به سعادت دنیا می نگرد، آن هم بدین خاطر که دنیا وسیله یی است برای آخرت. یعنی نگرشهای این زمان، از روح و مقاصد شریعت بیگانه شده است، پس نمی تواند به اسم شریعت اجتهاد کند.
— 168 —
خاصّه قاعده "الضَّرُورَات تُبِيحُ الْمَحْظُورَاتِ"، یعنی ضرورت، حرام را مباح می سازد یک قاعده کلی نیست. ضرورت اگر از طریق حرام به میان نیامده باشد، سبب اباحت حرام می شود. ورنه ضرورتی که از سوء اوم می فرد و یا از وسایل نامشروع به میان آمده باشد، هرگز حرام را حلال نمی سازد و مدار احکام رخصت نمی شود.
مثلاً: اگر شخصی با سوء اختیارش، خود را مست و نشه کرد، در نزد علماء تصرفات این ح می د علیه او حجت است، یعنی او معذور شناخته نمی شود. و اگر زنش را طلاق دهد، طلاقش واقع می گردد، و اگر جنایتی مرتکب شد، جزا می بیند.
اما اگر بدوفراخواار باشد، طلاقش واقع نمی شود و جزا هم نمی بیند. پس- به طور مثال - یک شخص دایم الخمر که تا سرحد ضرورت، به شراب مبتلا باشد، نمی تواند بگوید: "شراب ضرورت من است پس برای من حلال است".
با در نظر داشت این مطلب، باید گفت: در عصر حاضر موارجازه ار زیادی وجود دارد که مردم به آن مبتلا شده اند و یک ضرورت به شمار می آید، تا جاییکه صورت عموم بلوی را به خود گرفته است، اما این نوع ضرورتها هرگز نمی تواند دلیلی برای رخصت باشد و حرام را حلال کند، به تنها، ن که این نوع امور، از سوء اختیار و تمایلات نامشروع و معاملات حرام ناشی شده است.
و از آنجایی که مجتهدان این زمان، همان ضرورت ها را مدار صدور احکام شرعی قرار دایی: "ب، اجتهاد شان ارضی و تابع هوی و هوس و آلوده با فلسفه مادی است، آسمانی نیست. و شرعی دانستن آن هرگز روا نیست؛ چرا که هر نوع تصرفی در احکام خالق آسمانها و زمین و هر نوع مداخله ای دررد.
بندگانش، بدون رخصت و یا اجازه معنوی پروردگار، مردود است.
به عنوان مثال:
بعضی از افراد غافل بر این باورند که، خطبه جمعه و دیگر شعایر اسلامی، به جای اینکه عربی خوانده شود، بهتر است، ا زبان محلی هر قوم ایراد گردد، و این بهتری را با دو دلیل توجیه می کنند:
— 169 —
اول:"تا اینکه عوام مسلمانان از رخدادها و جریانات سیاسی آگاه شوند" حال آنکه جریانات سیان مقدمر از دروغ و حیله و شیطنت است، تا حدی که یکی از وسوسه های شیطانی به شمار می آید؛ در صورتی که منبر، جایگاه تبلیغ وحی الهی است، و برتر و بالاتر از آنست که وسوسه شیطانی بدانجا راه یابد.
دلیل دوم:
"هدف از خواندن خطبه، فهمیدن نصایح بعض که ویوره های قرآنی است"
درست است، اگر اکثریت مسلمانان ضروریات دین و مسلمات شریعت و احکام معلوم را می فهمیدند و اطاعت می کردند و به جای می آوردند، آنگاهترین و بهتر می بود تا خطبه به زبان محلی هر قوم ایراد گردد و در صورت امکان، (٭):گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآنیه" ثابت نمود که، ترجمه حقیقی قرآن ممکن نیست. مؤلف بعضی سهلاً ه های قرآن ترجمه شود تا مردم نظریات شریعت و مسأیل دقیق و نصایح پوشیده را بهتر بفهمند.
اما در زمان ما احکام واضح و معلومی همچون وجوب نماز و زکات و روزه و حرمت قتل و زنا و شراب، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است، و عوام الناس نیازی به آموختكترین ا گرفتنِ وجوب و حرمت این احکام ندارند، بلکه بیشتر به اطاعت احکام و عملی ساختن آن در زندگی شان نیازمند هستند، و این مهم هم با تذکر و تشویق بر عمل و برانگیختن غیرت اسلامی در رگهای مردم و تحریک شعورم و متی امکان پذیر است، تا مردم تشویق شوند و به اطاعت و پیروی این احکام پاک و مقدس رو آورند.
حال آنکه یک مسلمان عامی، هر اندازه جاهل هم باشد، اا و نتی اجمالی را از قرآن و خطبه عربی می فهمد که، خطیب و قاری قرآن، ارکان ایمان و اساسات معلوم و روشن اسلام را خاطر نشان می سازد و به او دیگران، تذکر می دهد و یاد آوری می کند، بدین لب، و در قلبش اشتیاق و انگیزه عملی ساختن این احکام، پیدا می شود.
شگفتا! چه تعبیری در هستی وجود دارد که بتواند در برابر اعجاز دل انگیز قرآن که از عرش اعظم نازل شده است قرار گیرد.. و کدای را بب و ترهیب و بیان و تذکر می تواند بهتر از آن باشد؟!
— 170 —
مانع ششم:
نزدیک بودن مجتهدانِ عظامِ سلف صالح، به عصر صحابه کرام که عصر حقیقت و عصر نور است، کمک نمود تا آنها نور صاف را احكماء ک ترین مصدرش برگیرند و به اجتهاد خالصانه بپردازند، اما مجتهدین این زمان، از فاصله های بسیار دور و از پس پرده های بسیار زیاد به کتاب حقیقت می نگرند، ازین رو به مشکل می توانند واضح ترین حرف آنرا ببینند.
اگر بگویی:مدار اجتهادات و احتم شرعی، عدالت و صدق صحابه است، تاجایی که همه امت به عادل و صادق بودن صحابه کرام اتفاق نظر دارند، اما آنها هم مثل ما بشر بودند و امکان داشت خطا کنند!
جواب:بدون تردید، همه صحابه کرام، عاشق حق، مشتاق صدق و طالب عدالت بودند، چون در آن عصر، زاین پروغ با تمام بدیهایش و زیبائی صدق و راستی با تمام خوبیهایش نشان داده شده بود، به حدی که فاصلة موجود میان صدق و کذب، از فرش تا عرش باز شده بود. فاصله موجود بین ی محققکرم (ص) که در بلند ترین درجه صدق و در اعلی علیین قرار داشت و بین مسیلمه کذابی که در اسفل السافلین و پایین ترین دَرَک کذب سقوط نموده بود، دوری صدق و کذب را نشان می دهد.
پس آنچه که مسیلمه را به اسفل السافلین انداخت، کذب و دورغ است،یگر انه که (محمد امین) (ص) را به اعلی علیین و درجات بلند ارتفاع داد، صدق و استقامت است.
لذا صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که از همتهای عالی و اخلاق والا برخور دار بوده و با نور مصاحبت با خورشید نبوت منور گشته بودند، هرگز به کالایك۪يمُ کثیف دروغ که در دکان مسیلمه به فروش می رسید، دست دراز نمی کردند و بالاتر از آن بودند که با پلیدیهای پست و ذلت آور آن آلوده شوند- چنانکه این یک امر ثابت شده است- و مانند اجتناب شان از کفر، از گر یکیکفر یعنی دروغ هم اجتناب می ورزیدند، و تاجایی که از دست شان برمی آمد مخصوصاً در روایت و تبلیغ احکام شریعت، در طلب صدق و استقامت و حق بودند، صدق و راستی که مدار فخر و مباهات است، پله صعود و ترقی به شمار می رود و پُبزارها ترین کالای خزانه رسالت است و با تابش نور و زیبائی اش، حیات بشریت را روشن و تابان ساخته است.
— 171 —
اما اکنون، فاصله موجود در بین صدق و کذب، به قدری کم شده است که گویا شانه به شانه هم حرکت می کنند، و گذشتن از صدق به کذب، به آسانیهرچه ب می پذیرد، حتی در پروپاگندهای سیاست، کذب و دروغ ارزش بیشتری یافته است و بر صدق و راستی ترجیح داده می شود.
پس وقتیکه زشت ترین چیز همراه با زیباترین آن در یک دکان و به یک نرخ فروخینت بخ، در این صورت کسی که خریدار مرواریدِ صدق و راستی است، نباید به شناخت و سخن مغازه دار اعتماد کند و کور کورانه خرید نماید.
خاتمه
شریعتها با به چشمه نیازهای جدید هر عصرتغییر می یابند، حتی دریک عصر برای اقوام مختلف، شریعتها و پیغمبران مختلفی می آید. و عملاً چنین کاری شده است.
اما بعد از ختم نبوت و بعثت خاتم الم و فر والمرسلین (ص) نیازی به شریعت دیگر نماند، زیرا شریعت بزرگ او، در هر عصر، به هر قوم کافی و پاسخگوست. اما می ماند تفرعات غیر منصوص که مطابق شرایط عصر و ز است. یاز به تغییر دارد، و این نیاز را اجتهاد فقه های مذاهب بر آورده می سازد. طوری که با تغییر فصلها، لباسها هم تغییر می کند، و مطابق مزاج مریض، دارو هم عوض می شود، بدین سان، شریعتها نیز با توجه به نیاز های هر عصر تغییر می یابند، و احکام ا و صو در نظر داشت استعداد فطری امت ها فرق می کنند، به جهت اینکه احکام فرعی شریعت، تابع حالات بشر است و براساس آن می آید و دردش را درمان می کند.
ازینرو در زمان انبیاء گذشته، طبقات بشر از همای که سیار فاصله داشتند و در نهاد و سرشت شان هم جفا و شدت جا گرفته بود، به همین خاطر از نظر فکری، به بدویت نزدیک تر بودند، لذا شریعتهای آن زما برای فق حالات آنها بود. و به گونه متفاوتی عرض وجود می کرد. حتی در یک منطقه و در یک عصر، چندین پیغمبر با شریعتهای مختلفی آمده بودند.
اما با آماین كهم النبیین (ص) که آخرالزمان بود، بشریت تکامل یافت، گویا از مرحله تحصیلات ابتدائی به مرحله تحصیلات عالی قدم گذاشت و این شایستگی را یافت
— 172 —
تا درس مشترکی را فراگیرد و به یک معلم گوش دهد و محبت شریعت عمل کند. پس علی رغم کثرت اختلافات، دیگر نیازی به چندین شریعت و چندین معلم باقی نماند.
اما از آنجایی که انسانها نتوانستند همگی دریک سطح باشند و شیوه واحدی را در زندگی اجتماعی اختیار کنند، لذا در فروعات، چندین مذهب فقهی به میان آمد.ِبَتْ گاه اکثریت مطلق انسانها بتوانند زندگی اجتماعی واحدی داشته باشند و همگی دریک سطح قرار گیرند، آنگاه این امکان وجود دارد که مذاهب یکی شوند.
اما طوری که احوال عالم و طبیعت انسانها اجازه رسیدن به چنین حالت را نمی دهد، پس مذاهب نتو
نمی شوند.
اگر بگویی: حق یکی است، پس احکام مختلف این چهار مذهب و دوازده مذهب چگونه می تواند حق باشد؟
جواب: یک آب، پنج حکم مختلف را مناسب با حالات مختلف چند مریض، به خود می عصر ح برای یک مریض داروست، چون با مزاجش سازگاری دارد، یعنی از نظر طبابت نوشیدن آب برایش واجب است. و برای مریض دیگر، مثل زهر ضرر دارد، پس از نظر طب استفاده از آب برایش حرام اسرا متهرای مریض دیگر، ضرر کمتری دارد، پس از دیدگاه طب نوشیدن آب برای او مکروه است، و به مریض دیگر هم ضرری ندارد و می تواند مفید باشد، از نظر پزشکی، نوشیدن آب بر این مریض سنت است، و به دیگری هم َهْلَ دارد و نه فایده، او می تواند نوش جان کند، پس از نظر طبی نوشیدن آب برای او مباح است.
بدین طریق، می بینیم که در اینجا حق متعدد شد، همه این پنج نوع هم حق اند.
با این حال،که در ی توانی بگویی: آب فقط دارو است، نه چیز دیگر، یا اینکه فقط واجب است و حکم دیگری ندارد؟
بدین سان، احکام الهی بنابر حکمت الهی و حسب حال پیروان آن، تغییر می کند، اما در هر تغییر، حقانیتش ران خود ی کند و به صورت حق باقی می ماند و هر حکم آن، حق و مصلحت می باشد.
— 173 —
به عنوان مثال: می بینیم که اکثر پیروان امام شافعی (رح) نسبت به احناف، به بدویت و زندگی روستایی نزدیک تر اند، زندگی ای که برخلاف زندگی اجتماعی، نمینسان، جماعت ها را مانند پیکر واحدی، متحد سازد. به همین خاطر، هر یک از پیروان این مذهب، برای اینکه شخصاً دردش را به درگاه قاضی الحاجات مطرح کند و نیازهای خصوصی اش را بخواهد، خودش در پشت امام سوره فاتحه را می خواند. و این عین حق و حکمت محض است.اِنْسَا اکثریت مطلق پیروان امام اعظم (ابوحنیفه) (رح) به مدنیت و شهرنشینی نزدیک تر بودند و زندگی شان بیشتر اجتماعی بود، زیرا اغلب حکومتهای اسلامی پابند این مذهب بودند. ازینرو جماعت و گروه نماز گمی خور حکم فرد واحدی را به خود گرفته است. و یک نفر به نمایندگی از طرف همه سخن می گوید. و از آنجایی که همه مقتدیان او را تصدیق می کنند و قلباً با او پیوند دارند، لذا سخن او به منزله سخن همگی قرار می گیرد، پس نخواندن فاتحه در پشت می بیعین حق و محض حکمت است.
و به طور مثال، شریعت با ایجاد موانعی در برابر تجاوزات طبیعت بشر، به اصلاح و تأدیب آن می پردازد و نفس اماره را تربیکودک مند، پس بنابر مذهب امام شافعی (رح) که اکثر پیروان آن روستایی و نیمه بدوی و بیشتر کارگر هستند، حتماً باید تماس با زن وضو را بشکند و کمترین نجاست ضرربه آن باشد، اما از دیدگاه مذهب حنفی که اکثریت مطلق پیروان آن وارد زندگی اجتماعی شده و حالت نیمه متمدن را به خود گرفته اند، "با تماس زن وضو نمی شکند و نجاست می یقدار یک درهم، معاف است" حال به وضعیت یک دهقان و کارمند دولت نگاه می کنیم. یک دهقان و کارگر بخاطر زندگی اش در روستا، با زنهای اجنبی تماس و اختلاط دارد و باهم دَور یک دیگ می نشینند و با چیزهای آلوده سروکار دارند، پس بخاطر داشتن چنین وضعیت شغلی د و طرتی، نفس اماره اش می تواند میدان را خالی بیابد و از محدوده اش تجاوز کند، لذا شریعت برای ایجاد مانع در برابر این نوع تجاوزات، با ندای آسمانی اش فریاد بر می آورد و می گوید: "به شکننده های وضو دست نزن و خود را با نجاست آلوده مکن که با حکباطل می شود" اما این کارمند دولت- به شرطی که آدم شریف و با حیایی باشد- حسب عادت اجتماعی اش با زنهای اجنبی اخلاط ندارد و بخاطر بر خوردار بودن
— 174 —
از امل می دنظافتی تمدن، کمتر خود را به نجاست آلوده می سازد، بدین سبب شریعت، به اسم مذهب حنفی او را زیاد سخت نگرفته و جانب رخصت- نه عزیمت- را به او نشان داده و برایش تخفیف قایل شده و گفته است: اگر دستت به یک زن اجنبی خورد، وضویت نمی شکند، وُحٰيهَ شرم و حیا از حاضرین، اگر با آب استنجا نکردی ضرری ندارد، اگر نجاست به اندازه یک درهم باشد معاف است بدین ترتیب او را از وسوسه نجات می دهد.
این بود دو قطره از دریای بی کران که ما به عنوان مثال ارائه نمودیم، به این دو قیاس کن، اگر توانستی موازین شریعت را بدین گونه با میزان و ترازوی "شعرانی" وزن کنی، پس بیا و این کار را بکن.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ ارق ال اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن تَمثَّلَ فِيهِ أنوَارُ محبَّتِكَ لِجَمَالِ صِفَاتِكَ وَأسمَائِكَ، بِكَونِهِ مِرآةً جَامِعَةً لِتَجن می آاتِ أسمَائِكَ الْحُسنَى.. وَمَن تَمَركَزَ فِيهِ شُعَاعَاتُ محَبَّتِكَ لِصَنعَتِكَ فِي مَصنُوعَاتِكَ بِكَونِهِ أكمَلَ وَأبدَعَ مَصنُوعَاتِكَ، وَصَيرُورَتِهِ أنمُوذَجَ كَمَالَاتِ صَنعَتِكَ، وَفهرسان هاحَاسِنِ نُقُوشِكَ.. وَمَن تَظَاهَرَ فيهِ لَطَائفُ محبَّتِكَ وَرَغبتِكَ لِاستِحْسَانِ صَنعَتِكَ بِكَونِهِ أعلَى دَلّالِي مَحَاسِنِ صَنعَتِكَ وَارفَعَ الْمُستَحسِنِينَ صَوتا فِي إعلَانِ حُسنِ نُقفرا می وَأبدَعَهُم نَعتا لِكَمَالَاتِ صَنعَتِكَ.. وَمَن تَجَمَّعَ فِيهِ أقسَامُ محبَّتك وَاستِحسَانِكَ لِمَحَاسِنِ أخْلَاقِ مَخلُوقَاتِكَ وَلَطَائِفِ أوصَافِ مَصرد و چتِكَ، بِكَونِهِ جَامِعا لِمَحَاسِنِ الْأخْلَاقِ كَافَّةً بِإِحسَانِكَ وَلِلَطَائِفِ الْأوصَافِ قَاطِبةً بِفَیضْلِكَ.. وَمَن صَارَ مِصدَاقا وَمِقْيَاسا فَائقا لِجَمِيعِ مَن ذكرتَ فِي فُرقَانِكَ أنّكَ تُحبُّهُم مِن است، ُحسِنِينَ وَالصَّابِرِينَ وَالْمُؤمِنِينَ وَالْمُتَّقينَ وَالتَّوَّابِينَ وَالْأوَّابِينَ وَجَمِيع الْأوْصَافِ الَّذِينَ أحبَبتَهُم وَشَرَّفْتَهُم بِمحَبتِكَ، فِي فُرقَانِكَ حتَّى صَارَ إِمَامَ الحَبِيبِينَ لَكَ، وَسَيدَ الْمسان کهِينَ لَكَ وَرَئِيسَ أوِدَّائِكَ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ أجمَعِينَ آمِينَ بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
— 175 —
پیوست
رسالهٔ اجتهاد
درارند وصحابه کرام
رضوان الله تعالی علیهم اجمعین
من نیز مثل مولانا جامی می گویم
یا رسول الله چه باشد چون سگ اصحاب کهف
داخل جنت شوم در زمره اصحاب ف نخوااو رود در جنت و من در جهنم کی رواست
او سگ اصحاب کهف، من سگ اصحاب تو
بِاسمِهِ سُبْحَانَهُ
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
بِسْجودیت ّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُٓ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ ... الخ
پس مقدرسید:
روایاتی وجود دارد که هنگام گسترش و رواج یافتن بدعات، بعضی از مؤمنان متقی و پرهیزگار می توانند به درجه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین برسند و حتی برتر از صحابه باشند، آیا این نوع روایات صحیح استالق و صحیح باشد، حقیقت آن چیست؟
— 176 —
جواب:اجماع اهل سنت والجماعت دلیل قطعی است بر اینکه صحابه کرام بعد از انبیاء علیهم السلام، افضل بشریت اند. پس بخش صحیح روایایکایک ر به فضایل جزئی اختصاص دارد نه فضایل کلی، زیرا بعضاً در یک فضیلت جزئی و کمال خصوصی، مرجوح می تواند بر راجح ترجیح یابد، والّا از لحاظ فضایل کلی هیچ کس نمی تواند به جایگاه صحابه کرام برسد، اصحابی که خداوند متعال در قرآن مبین خود آنها رون مثله و در تورات و انجیل توصیف شان کرده است، طوری که در پایان سوره مبارکه فتح آمده است.
از بین اسباب و حکمتهای فراوان این حقیقت، سه حکمت را که دک سنجشرنده سه سبب است بیان می داریم.
حکمت نخست:
صحبت نبوت اکسیر بزرگی است و تأثیر خارق العاده یی دارد. آنهایی که برای یک دقیقه به صحبت آن حضرت نمایم،ردیده اند، به چنان انواری از حقیقت دست یافته اند که در سیر و سلوک نمی توان آنرا حتی در سالهای متمادی بدست آورد. زیرا در صحبت نبوت، انصباغ و انعکاس حقیقت وجود دارد، و با تابعیت و انعکاس این نور بسیار شخص می تواند به مراتب والا و درجات بلندی نایل گردد، و با انتساب به آن نور و پیروی از آن، می تواند جایگاه رفیعی کسب نماید. طوری که مستخدم به اخطان، به مقامات بلند پایه ای دسترسی دارد که فرماندهان و امرای سلطان به آن دسترسی ندارند.
اینجاست که می بینیم، بزرگترین اولیاء خدا نمی توانند به م رُسُل جایگاه صحابه برسند، حتی اولیائی مانند جلال الدین سیوطی که چند بار در بیداری، به صحبت رسول خدا مشرف شده و در همین عالم، افتخار دیدار یافته باشند، بازهم نمی توانند به صحابه برسندالم هاه صحبت صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین با نور نبوت بود، زیرا آنها با آنحضرت (ص) در حالت نبوت و رسالتش مصاحبت داشتند. اما اولیاء کرام بعد از وفات آن حضرت (ص) ، یعنی بعد از انقطاع وحی با ایشان دیدار به آناند، پس این دیدار، دیدار با نور ولایت است، یعنی تمثل و نمایان شدن رسول الله (ص) در برابر چشمان آنها، از حیث ولایت احمدیه است، نه به اعتبار نبوت.
— 177 —
وقتی چنین است، پس به همان پیمانه ای که درجه نبوت بالاتر از دی ها رایت است، درجه این صحبت نیز بایستی متفاوت باشد. برای روشن شدن تأثیر خارق العاده و نور بزرگ صحبت نبوت، کافی است به این مطلب توجه شود:
یک اعرابی سن زیبائدخترش را با دستان خودش زنده به گور می سازد، اما وقتی به مجلس رسول الله (ص) حضور یافته و ساعتی از صحبت آنحضرت مستفید می گردد، چنان رقّت قلب و سعه صدر و شفافیت روح کسب می کند که دیگر نمی تواند پایش را روی یک مورچه کوچک بگذارد.
و نیز شخص به زب که از همه چیز بی خبر و ناآگاه است، به مجلس رسول کریم (ص) حاضر می شد و بعداز آن، به ممالک پیشرفته ای مانند هند و چین می رفت و به اقوام متمردیف هس حقیقت می آموخت و رهبر کمالات و الگوی زیبائی ها قرار می گرفت.
سبب دوم:
در رسالهٔ "اجتهاد" یعنی در گفتار بیست و هفتم به اثبات رساندیم که صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در بالاترین درجه کمالات انسانی قرار دارند، چون تحول ع یعنی ه اسلام در مجرای زندگی اجتماعی و یا فردی آن زمان ایجاد نمود، خیر و حق را با تمام زیبایی هایش، شر و باطل را باهمه زشتیهایش آشکار ساخت، تا حدی که فاصله ایجاد شده بین شر و خیر و کذب و صدق کاملاً ملموس بود و فاصله آنها از یگدیگوانم تندازه دوری کفر و ایمان و جنت و جهنم بود.
لذا صحابه کرام رضی الله عنهم اجمعین که فطرتاً از درک و شعور علوی بر خوردار بوده و فریفته محاسن اخلاق و علاقمند عزت و محبت بئه می به حبیب الله (ص) چشم دوختند که در قله اعلی علیین کمالات قرار داشت و منادی خیر و صدق و حق، بلکه مثال و نمونه کامل آن بود. لذا صحابه کرام به اقتضای سجایای پاک شان، با تمام قدرت و توان به سوی لوای آنحضرت (ص) دویدند، و از ناحیه آنها هیچ نوع تماج خوده مزخرفات و یاوه سرایی های مسیلمه کذاب که نمونه کذب و شر و باطل و خرافات بود دیده نشده است.
— 178 —
برای توضیح مطلب این مثال را می آوریم:
گاهی در بازار تمدن بشریت و هستندگاه زندگی اجتماعی، اجناسی عرضه می گردد که نتایج مدهش و آثار زشت و کثیفی مانند زهر کشنده دارد ازین رو هر انسان عاقل نه تنها آنرا نمی خرد، بلکه شدیداً از آن نفرت می ورز آنکه ار می کند... و گاهی هم اجناس و کالاهای معنوی دیگری در همین بازار عرضه می گردد که نتایج زیبا و آثار ارزشمند آن همچون پادزهری برای امراض اجتماع، توجه هرکس را به خود جلب می کند و هر پاک طینتی با تمام توان، به خریدن آن رای محد.
و بدین سان، در عصر پرسعادت نبوت، چیزهایی در بازار زندگی اجتماعی عرضه گردید. پس بدیهی است که صحابه کرام بخاطر برخوردار بودن شان از فطرت پاک و سجایای والا، به سوی صدق و خیر و حق کوشیدند و از هر آنچه
و امدهای زشت و شقاوت دنیا و آخرت را در قبال داشت، نفرت کردند و دوری نمودند، لذا به دَور پرچم رسول اکرم (ص) حلقه زدند و از مسخره گریهای مسیلمه کذابی که نمونه کذب و شّر و باطل بود، کناره گرفتند.
اما به مرور زمان، همه چحتاج چتدریج تغییرکرد و به حالتی که در خیرالقرون داشت باقی نماند، در نتیجه هرچه به عصر های حاضر نزدیکتر شدیم، مسافت موجود دربین صدق و کذب آهسته آهسته کاهش یافت، تا اینکه در عصر حاضر دوشادوش و در ردیف هم قرار گرا بعی و باهم دریک دکان به فروش می رسند و از یک کانال صادر می گردند، ازین رو اخلاق اجتماعی فاسد شد و به کلی رنگ باخت، و پروپاگندهای سیاست نیز رواج بیشتری به دروغ داد و به پنهان ماندن زشتی هولناک دروغ کمک نمود و مانع دیده شدن چهره درخشان ی باشدراستی شد.
پس آیا در یک چنین عصری، کسی می تواند جرأت به خرج دهد و ادعا کند که به مقام یقین، تقوی، عدالت، صدق و از خود گذشتگی صحابه کرام رسیده و یا اینکه از آنها هم پیشی گرفته باش، ذراتبرای توضیح بخشی از این مسئله حالتی را بیان خواهم نمود که برسرم آمده است:
زمانی این سوال به قلبم خطور نمود که چرا اشخاصی امثال محی الدین عربی نمی توانند به مرتبه صحاه گونهند؟ سپس در نماز، هنگام گفتن "سبحان ربي الأعلی" معنی
— 179 —
این کلمه مبارک برایم منکشف شد، معنی کامل آن نه، بلکه شمه ای از حقیقت آن پدیدار گشت. در قلبم گفتم:
و حاکوفق به خواندن یک نماز می گردیدم که معنای آن همچون معانی این کلمه مبارکه برایم آشکار می شد. ارزش چنین توفیقی از یک سال عبادت نفلی برایم بهتر بود.
در پایان نماز، پی بردم که این خاطره و این حالت، در واقعرد و بسوال من است و اشاره می کند که هیچ شخص نمی تواند در عبادت به درجه صحابه برسد. زیرا تغییرات اجتماعی بزرگی که قرآن کریم با انوار تابناکش به وجود آورد، اضداد را از یکدیگر جدا کرد، و شرور با تمام توابع و ظلماتشپوزیتور و کمالات با تمام انوار و نتایجش، رویا روی هم قرار گرفتند.
در یک چنین حالت هیجان انگیزی که هر ذکر و تسبیح، همه معانی و مفاهیمش را به صورت : "اینه عرضه می داشت، و حواس و لطایف معنوی انسانهایی را بیدار نمود که این انقلاب و تغییرات اجتماعی عظیم را به چشم دیدند، حتی فراتر از آن، لطایف و مشاعری همچون وهم و خیال و سرّشاعی نمایز به گونه ای هوشیار و بیدار ساخته بود که معانی متعدد این ذکر و این تسبیحات را مطابق ذوق شان برمی گرفتند و از آن استفاده می کردند.
بنابر همین حکمت، صحابه کرامی که تمام حواس و مشاعرشان بیدار و لطایف شان می شکر بود، وقتی این کلمات مبارکه را که پراز انوار ایمان و تسبیح و تحمید است می خواندند، همه معانی آنرا درک می کردند و با تمام لطایف خود از آن بهره می بردند.
اما هیچ چیز با این طراوت و تروتازگی اش باقی نماند، به مرور زمان آهسته آهسته ای موقکرد، لطایف به خواب عمیقی فرورفتند، حواس و مشاعر از درک این حقایق غافل گشتند و نسلهای آینده، اندک اندک قدرت چشیدن لذات و استفاده از طعم خوش این کلمات مبارکه را از دست دادند، به گونه ای که این کلمات همچون میوه های فاقد لطافت و شکلات قرار گرفت و فقط اندکی از جوانی و تازگی آنها باقی ماند که آنهم پس از تفکر عمیق و به کار انداختن ذهن و صرف انرژی می تواند حالت اولش را باز گرداند. ازین رو به فضیلت و جایگاهی که یک صحابه در ظرف چهل دقیالصَّال گردیده است، کسی دیگر به مشکل می تواند در مدت چهل روز، حتی چهل سال به آن برسد.
— 180 —
سبب سوم:
در گفتار های "دوازدهم و بیست و چهارم و بیست و پنجم، انسا نمودیم که:
نسبت نبوت با ولایت، مانند نسبت خود خورشید است با تصاویر انعکاس یافته آن در آیینه ها. لذا هر اندازه که دایره نبوت بر دایره
ایبرتر باشد، لازم است خدمتگزاران دایره نبوت و ستارگان آن خورشید تابناک نیز که صحابه کرام اند بر اولیاء و صالحان دایره ولایت برتر باشند، حتی احساس ک از اولیاء به مرتبه ولایت کبری که مرتبه وراثت انبیاء و صدیقان و ولایت صحابه است نایل آید، بازهم به مقام صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که در صف اول هستند، نمی رسد.
فقط سه وجه ازخیت گفمتعدد این سبب سوم را بیان خواهیم نمود:
وجه اول:
در مسئله اجتهاد، یعنی در استنباط احکام، یعنی در فهمیدن مرضیات پروردگار سبحان از لابلای کلامش، رسیدن به صحابه امکان ندارد. زیرا انقلاب بزرگی که در آن زمان به وقوع پیوست، بی بیكر پی بردن به مرضیات رب العالمین از لابلای فهمیدن احکام الهی می چرخید. همه اذهان متوجه استنباط احکام بود و همه دلها علاقمند بود تا بداند (پر رسند ما از ما چه می خواهد؟) همه سخنها و گفتگوها همین معانی را در برمی گرفت، و حوادث و شرایط در روشنی آن جریان داشت.
ازین رو در آن زمان هر چیز و هر حالت و هر گفتگو و هر صحبت و حکایت، به گ بالا جریان داشت که به این معانی رهنمایی می کرد، لذا آن شرایط، استعداد صحابه را تکمیل و افکار شان را تنویر می نمود تا همچون کبریتی با یک جرقه، آماده اجتهاد و استنباط احکام باشد. مرتبه استنباط و اجتهاد را که آنهاوان یکروز و یا یک ماه بدست آوردند امکان ندارد، در این زمان کسی که در سطح ذکاوت و استعداد آنها باشد، در ظرف ده سال و حتی در طول صد سال بدست آورد، چونکه در این زمان به جای سعادت ابدی، سعادت دنیوی مد نظر قرار دارد و نگاهوم می ها به دقت به سوی مقاصد دیگری دوخته شده است، هم و غم معیشت که بخاطر توکل نکردن بر خداوند رو به افزایش است، بار سنگینش را بر روح انسان می اندازد و او را در اضطراب و پریشانی دایم قرار می ده است بخاطری که فلسفه طبیعی و مادی عقل و بصیرت را از کار انداخته است،
— 181 —
محیط اجتماعی عصر حاضر، ذهن و استعداد آن شخص را نه تنها برای اجتهاد تقویت نمی کند، بلکه بیشتر متشتت و پراکنده می سازد.
ما در رسا"تو مرهاد، بین سفیان بن عیینه و کسی که در عصر حاضر از ذکاوت او برخوردار است موازنه ای انجام دادیم و ثابت نمودیم که، آنچه را که سفیان بن عیینه در ده سال بدست آورد، این یکی نمی تواند در صد سال هم جَدَّددست یازد.
وجه دوم:
مقام صحابه از لحاظ قربیت شان به خداوند آنچنان والا است که با گامهای ولایت نمی توان به آن رسید، چونکه خداوند سبحان به ما اقربیت دارد و از هرن مسایه ما نزدیک تر است، اما ما از او بی نهایت دور هستیم، و انسان می تواند به دو صورت به قربیت او نایل گردد:
صورت اول:
با انکشاف اقربیت پروردگار برای بنده، انسان می تواند خود را به او نزدیک کند، قربیت نبوت به خداوند سبحان از همین ای اجتمبود و صحابه کرام نیز به برکت وراثت نبوت و صحبت نبوی از همین انکشاف بهره مند اند.
صورت دوم:
ما از پروردگار دور هستیم، پس مشرف شدن به قرب الهی، زمانی امکان پذیر است که مراتب زیادی را طی ّن، یکاکثر سیر و سلوک ولایت اعم از سیر انفسی یا آفاقی، به همین صورت حرکت می کند.
پس صورت اول- یعنی نزدیکی پروردگار به بنده- صرفاً وهبی است، نه کسبی، انجذاب الهی، جذب رحمانی قمر همبیت خالص است. راه کوتاه است، اما ثابت و محکم، بسیارعالی و بلند مرتبه، پاک و خالص، بی سایه و عاری از هر نوع کدورت است.
اما راه دیگر، کسبی، دراز و سایه دار است، گرچه خارق العاده گی های زیادی دارد، بازهم از نظر اهمیت و نزدیکی بو هرگزند سبحان، به اولی نمی رسد.
این مطلب را با مثالی توضیح می دهیم:
— 182 —
از امروز برای رسیدن به دیروز، دو راه وجود دارد:
اول:بیرون آمدن از گردش روزگار و جریان زمان، به کمک یک نیروی قدسی و عروج به مافوق زمان و دیروز را ماش عام روز، حاضر دیدن.
دومی:پیمودن راه برای یک سال کامل، جهت رسیدن به دیروز، با آن هم نمی توان آنرا دریافت، چون او جوینده را رها می کند و می رود.
بدین طریق، نفوذ نمودنمَّ اسهر به حقیقت نیز به دو صورت انجام می یابد:
یکی:چسپیدن به انجذاب حقیقت، و دریافتن آن در ظاهر بدون داخل شدن به برزخ طریقت.
دومی:پیمورا که تب بسیار زیاد، از طریق سیر و سلوک.
اهل ولایت با آنکه موفق به فنای نفس گردیده و نفس اماره را می کُشند، بازهم به مرتبه صحابه کرام نمی رسند، چونکه نفس صحابه پاک و تزکیه شده بود، ازین رد که اهازات فراوانی که در ماهیت نفس قرار دارد، به انواع مختلف عبادات و اقسام گوناگون شکر و حمد نایل گردیده بودند، اما عبودیت اولیاء بعد از فناء نفس، سهل و آسان می شود.
ا احكاوم:
در فضایل و ثواب و پاداش اخروی اعمال، رسیدن به صحابه امکان پذیر نیست، چنانکه سربازی که در شرایط سخت و دشوار و در لحظات مهم و ترسناکی انجام وظیفه نمو "تَشَ، می تواند فضیلت و ثواب یکسال عبادت را کسب کند، و اگر در دقیقه واحدی گلوله ای به او اصابت کند، به منزلت و جایگاهی نایل می گردد که در مراتب ولایت، رسیدن به آن مقام حداقل در چهل روز هم امکان پذیر نیست. جهاد صحیب دقیگام تاسیس پایه های اسلام و نشر احکام قرآن به سراسر جهان و جهاد پیگیر و مبارزه خستگی ناپذیر شان در راه اعلای کلمة الله نیز مقام بسیار والا و خدمت بسیار بزرگی ادوست دکوشش یک ساله دیگران، به یک دقیقه آن نمی رسد، حتی می توان گفت:
حین انجام این خدمت مقدس، تمام دقایق عمر صحابه کرام ارزش یافته و هر دقیقه آن به منزله همان دقیقه ای است که سرباز در آن لحظه جام شهادت را
— 183 —
می نوشد، و تمام سشکلی شمرشان، به مثابه همان ساعت خطیر و ترسناکی است که سرباز در آن لحظه مشغول انجام وظیفه بوده است. پس عمل کم است، اما پاداش آن زیاد و ارزشش والا.
آری، در تأسیس پایه های اسلام و در نشر انوار هستی،صحابه کرام در صف اول قرار دارند، پس آنها طبق قاعده(السبب کالفاعل)سهم بسزائی از همه حسنات امت دارند؛ وقتی امت اسلامی دعای(اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَسَلِّمْ)را پدید مان قرار می دهند، در واقع همان سهم وافری را بیان می دارند که آل و اصحاب آنحضرت در حسنات همه امت دارند.
طوری که خاصیت کوچک و مهمی که در ریشه گیاهان وجود دارد، در شاخه های آن گیاه، صورت بسیار وَألْرا به خود می گیرد، پس این خاصیت موجود در ریشه، از بزرگترین شاخه هم بزرگتر است.. و ارتفاع کمی که در آغاز وجود دارد، در انجام کار رفته رفته بزرگ می شود.. و اندکی زیادت در نقطه مرضعیت وولو به مقدار سر سوزن هم که باشد - گاهی در دایره محیط به یک متر می رسد.
و بدین سان، صحابه کرام بنیانگزاران و ریشه های درخت نورانی اسلام هستند، و نقطه آغازین خطوط اساسی بنای اسلام به شماو، مردوند و پیشوایان جماعت اسلام و نزدیک ترین اشخاص به خورشید تابان نبوت و چراغ حقیقت هستند، لذا عمل کم شان بسیار زیاد است، و خدمت کوچک شان بزرگ.ه چنانای رسیدن به آنها اقتضای صحابه بودن واقعی را می کند...
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ أَصْحَابِى كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمْ اِقْتَدبه بهاْ اِهْتَدَيْتُمْ وَخَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِى وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ .
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ ا"پرتو يمُ
٭٭٭
— 184 —
سوال:گفته می شود که صحابه کرام نخست رسول اکرم (ص) را دیدند و بعد از آن ایمان آوردند، اما ما بدون اینکه ببینیم ایمان آوردیم، پس ایمان ما قوی تراست، و روایاتی نیز وجود دارد که بر قوت ایممعصیت دلالت دارد!!
جواب:صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در برابر همه جریانات فکری جهان که رویا روی حقایق اسلام قرار گرفته بود، ایستادگی کردند، و با آن که هنوز جز ظ کتاب رت انسانی رسول اکرم (ص) چیزی ندیده بودند، اما ایمان راسخ، قوی، صادقانه و مخلصانه ای داشتند، و احیاناً بدون اینکه معجزه ی از آن حضرت ببینند ایمان آوردند، و ایمان شان چنان راسخ و محکم بود که همه افکار مخالف و تبلیغاتی که علیه اسلام صورتعَةُ فت، نتوانست آنها را متزلزل سازد، حتی نتوانست کم ترین شبهه و یا وسوسه ای در ذهن شان ایجاد کند.
اما شما با آنکه صورت ظاهری و شخصیت بشری آنحضرت را که به منزله هسته درخت طوبی نبوت است ندیده اید، لیکن افکار عالم اسلام، ایمان شمارت درخیید می کند و تقویت می بخشد، علاوه برآن، شما شخصیت معنوی آنحضرت (ص) را که با انوار اسلام و حقایق قرآن منور گردیده و هزار معجزه پیرامون آنرا گرفته است، با چشم عقل می بینید، بازهم به مجرد ش مطالسخنان یک فیلسوف مادی گرای اروپایی، شک و تردید به شما دست می دهد.. پس ایمان شما کجا است و ایمان صحابه کرام که همچون کوه در برابر حملات کفار و ملحدین و یهود و نصاری و فلاسفه ایستادند کجا؟
پس ای مدعی! ایمان ضعیا یک د نور تو که نمی تواند فرایض را به نحو احسن انجام دهد کجاست؟
و صلابت و نیروی ایمان صحابه و عظمت تقوی و پرهیزگاری آنها که به مرتبه احسان رسیده است کجاسصِ خوا مفهوم حدیثی که آمده است "در آخرالزمان آنهایی که من را ندیده اند و ایمان آورده اند از شما بهتر هستند" به فضایل خصوصی اختصاص دارد و در حق بعضی از الجمالاست، اما بحث ما در خصوص فضایل کلی است و به اکثریت مطلق ارتباط دارد.
سوال دوم:می گویند: اهل ولایت و اصحاب کمال، دنیا را ترک گفته و از آن گریزان بوده اند، حتی در حدیث آمده است: "حب الدنیا رأس کل خطیئة، یعنی محبت
— 185 —
دنیا رأس همه گناقیقت شت" حال آنکه صحابه کرام به امور دنیوی پرداخته و نه تنها آنرا ترک نگفتند، بلکه بعضی از اصحاب، از متمدنان آن زمان به مراتب پیشی گرفته اند، پس چطور می گویید: کوچک ترین صحابه، از بزرگتشتیاق لی خدا هم بزرگتراست.
جواب:در موقف دوم و سوم گفتار سی و دوم با قاطعیت ثابت شده است که:
دنیا سه چهره دارد، دوست داشتن دو چهره دنیا که به اسماء حسنی و آخرت می نگرد، عیب و نقصی ندارد، بلکه مدار کمال است، و هر اندازه که انس است. محبت و شناخت این دو چهره جلوتر برود، در عبادت و معرفت خداوند جلوتر می رود. ازین رو دنیای صحابه متوجه همین دو چهره بود. دنیا را مزرعه آخرت پنداشتند، کاشتند و برداشتند، و دنیا و مافیها را همچون آیینه های باز تاب دهندة انوار تسیاری اسماء حسنی دانستند و مشتاقانه به تفکر و تماشای آن پرداختند.
و در عین حال، چهره سوم دنیا را که چهره فانی آنست و به شهوات و خواهش های انسان می نگرد، ترک نمودند.
سوال سوم:طریقت ها راه هایی است برای رسیدن به حقایق، و مشهور ترین و نام این حن آن، طریقه نقشبندیه است که جاده کبری به شمار می آید و قواعد آن را بعضی از اقطاب و پیشوایان آن چنین خلاصه نموده اند:
در طریق نقشبندی لازم آمد چار ترک
ترک دنیا ترک عقبی ترک هستی ترکِ ترک
یعنی در طریقه نقشبند ی با نمودن چهار چیز لازم است، ترک دنیا با مقصود بالذات قرار ندادن آن. و ترک آخرت به حساب نفس. و ترک نفس، یعنی فراموش نمودن آن. و بالاخره، بخاطر گرفتار ن باشد، عجب و فخر، فکر نکردن به این ترکها. به این معنی که، معرفت حقیقی خداوند و کمالات انسانی، با ترک ما سوی الله حاصل می گردد.
جواب:اگر انسان فقط عبارت از قلب می بود، لازم بود تا همه ما سوی الله را ترک گوید، حتی باید اِلَّاو صفات را نیز ترک نموده و قلبش را به ذات متعال الهی پیوند می داد. اما انسان لطایف زیادی مانند عقل و روح و سِر و نفس دارد که هر کدام آن، مکلف به انجام وظیفه ای است.
— 186 —
انسان کامل کسی اای بی همه این لطایف را به مقصد اساسی آن که عبادت الله است سوق دهد، و قلب او در دایره و سیع و پهناوری، مانند یک فرمانده، سربازان متشکل از لطایف را رهبری نموده و هر کدام را از طریق عبودیت مخصوصش به سوی حقیقت رهنمایی کند، چنانکه صحرادر عام رضوان الله علیهم اجمعین اینگونه بودند.
اما اگر قلب، بخاطر نجات خود، سربازانش را رها کند، این جای افتخار نیست، بلکه نتیجه اضطرار و درماندگی است.
سوال چهارم:ادعای برتری بر صحابه از کجا ناشی م چهارم این ادعا از جانب چه کسانی مطرح می گردد؟ و در این زمان چه کسانی به این مسایل دامن می زنند؟ و ادعای رسیدن به مجتهدین بزرگوار از کجا سرچشمه می گیرد؟
جواب:کسانی که این حرفها را می گویند دو دسته اند:
دسته اول: بعضی از ت او؛ ن و اهل علم اند که احادیثی را دیده و برای تشویق و ترغیب متقیان و پرهیزگاران این زمان به دین، از روی اخلاص این نوع مباحث را مطرح می کنند، ما با اینهارین و نداریم، اینها در اقلیت هستند به زودی آگاه خواهند شد.
و دسته دیگر: انسانهای بسیار مغرور و خود خواه اند و می خواهند بی مذهب بودن خود را با پوشش ادعای برابری با مجتهدین بزرگوار پخش و نشر کنند، حتی می کوشند الحاد و بی دینی خود را باا حجاب برابر بودنشان با صحابه کرام به مرحله اجرا بگذارند، چونکه این گمراهان:
نخست:به سفاهت و بی خردی افتاده و حتی به آن معتاد شده اند و قادر به ترک اعتیاد خود نیستند و نمی توانند تکالیف شرعی را که مانع سفاهت است انجام دهند، برارجه وله بهانه ای به خود یافته باشند می گویند: (این نوع مسایل، مسایل اجتهادی است، و دراین چنین مسایل مذاهب فقهی با همدیگر اختلاف دارند، آنها نیز مانند ما انسان بودند، می توانند اشتبا تردید، پس ما هم مثل آنها اجتهاد می کنیم، لذا عبادات خود را به شکلی انجام می دهیم که دل ما بخواهد، یعنی ما مجبور نیستیم از آنها پیروی کنیم!) این بدبختها با این دسیسه مش: با زنجیر مذهب را از گردن خود بیرون می کنند. پوچ، پوسیده و بی اساس بودن این ادعای شان در رساله "اجتهاد" به صورت قاطع ثابت شده است.
— 187 —
کوچک ً:این دسته از اهل ضلالت پی بردند که، با تعرض به مجتهدین بزرگوار کار به جایی نمی برند، لذا شروع کردند به تعرض به اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین، چونکه مجتهدین فقط حامل نظریات دینی هستند، و اَ آن اهان قصد انهدام و تغییر ضروریات دینی را دارند، پس اگر بگویند: ما بهتر از مجتهدین هستیم کارشان تمام نمی شود، زیرا مجتهدین با مسایل فرعی سروکار دارند، نه نصوص شرعی و مسایل قطعی، ازینرو، این گمراهان لامذهب به ساحت مقدچنین ده بزرگواری که حامل ضروریات دین هستند دست درازی می کنند! اما افسوس! این حیوان های انسان نما که به جای خود، حتی انسانهای حقیقی، و بزرگان اولیاء که کاا ارائ انسانهای حقیقی هستند نیز نمی توانند ادعای برابری با کوچک ترین صحابه را داشته باشند. این مطلب را در رساله "اجتهاد" به اثبات رسانده ایم.
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلی بدیعُولِكَ الَّذِى قَالَ لَاتَسُبُّوا أَصْحَابِى لَوْ أَنْفَقَ أَحَدُكُمْ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ نِصْفَ مُدٍّ مِنْ أَصْحَابِى صَدَقَ رَسُولُ اللّٰه
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَیتی گر
— 188 —
گفتار بیست و هشتم
این گفتار به جنت اختصاص دارد و حاوی دو مقام است. مقام اول به شماری از لطایف جنت اشاره می کند و مقام دوم به زبان عربی است. و فشرده و پایه گفتار دهم به شمار می رود و پرورد موجودیت جنت با دوازده حقیقت قطعی و مسلسل به اثبات رسیده است. پس در اینجا بحثی پیرامون اثبات وجود جنت نخواهیم داشت، بلکه به پرسش و پاسخ هایی بسنده خواهیم نمود که دره میل برخی از احوال جنت مطرح می گردد و مورد انتقاد قرار می گیرد. انشاء الله در آینده گفتار زیبایی پیرامون آن حقیقت بزرگ نوشته خواهد شد!
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَبَشِّرِ الَّذِينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جی شود.ٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَن طریقْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ
جواب های کوتاهی است به شماری از پرسش های مطرح شده در باره جنت باقی
مباحث و بیانات قرآن کریم از جوص موجباتر از جنت، لطیف تر از حوریان و شیرین تر از سلسبیل آن است. این آیات جایی برای سخن نگذاشته اند. پس آنچه ما خواهیم گفت، در واقع پله هایی است برای نزدیک شدن به آن آیات تابان و ازلی وور می و زیبا. و برای آسان ساختن فهم آن، نکاتی را یادآور خواهیم شد که نمونه هایی از گل های جنت قرآن است با پرسش و پاسخی که حاوی پنج رمز است بء، و مطالب اشاره می کنیم.
آری، آن گونه که جنت دربرگیرنده تمام لذایذ معنوی است، همه لذت های جسمانی (مادی) را نیز شامل می شود.
سوال:جسمانیت که ناقص و قاصر و متغیر و ناپایدار وات جنتر است، چه ارتباطی با ابدیت و جنت دارد؟ وقتی روح از لذت های کافی و عالی برخوردار است، چه لزومی دارد برای لذت بردن از لذایذ جسمانی، حشر جسمانی برپا گردد؟
— 189 —
جواب:با آنکه خاک نسبت به آب و هوا و روش مسئولغلیظ (ستبر) و ظلمانی است، اما منشأ همه انواع مصنوعات الهی می باشد و از این لحاظ، معناً بر تمام عناصر دیگر برتری دارد و فوق آن ها است... همچنان نفس انسانی نیز با آنکه کثیف (ستبر و غلیظ) است، اما به لحاظ جامعیتش برتر و بالاتر از تمااین همف انسانی قرار می گیرد. به شرط اینکه تزکیه شده باشد.
بدین سان جسمانیت نیز جامع ترین و فراگیر ترین و غنی ترین آیینة تجلیات اسماء الهی است... جسمانیت، جای تمام ابزار و آلاتشخص برکه قدرتِ وزن نمودن همه ذخایر رحمت را دارند. به گونه مثال: اگر قوة ذایقه انسان آلاتی را برای چشیدن رزق و روزی نمی داشت و تعداد این آلات به اندازه تمام مطعومات نمی بود، هرگز نه است،نست طعم خاص هر یکی از آن غذا ها را احساس کند و تفاوت شان را با یکدیگر بفهمد و بچشد و وزن نماید.
و نیز آلات و جهازاتِ شناختن و احساس نمودن و چشیدن تجلیات اغلب اسمای الهی در جسمانیت قرار دارد.
و نیز استعداد های که برن گناهاس نمودن لذت های به غایت متنوع و متفاوت لازم است، در جسمانیت قرار دارد.
از این جا می توان پی برد که صانع این کاینات، قصد دارد به وسیله این کاینات، همه گنجهای رحمت و همه تجلیات اسماء حسنی خود را بفهماند و همه انواع نعمتهایشحیاتی شاند، از حوادث و رخدادهای این کاینات و از جامع و فراگیر بودن استعداد های انسان می توان به این قصد و اراده او پی برد- طوری که در گفتار یازدهم ثابت نموده ایم- پس حتماً باید حوض بزرگکوت وج تا این سیلاب عظیم کاینات در آن بریزد.. و حتماً باید نمایشگاه بزرگی باشد تا آنچه که در کارخانه این کاینات ساخته شده است در آنجا نمایش داده شود.. و حتماً باید یک انبار ابدی موجود باشد تا محصولات مزرعه این دنیا در آن انبار شود.. یعنیاخیز د باید دار سعادتی که تاحدی مشابه دنیا است موجود باشد، و همه اساسات این کاینات را اعم از اساسات جسمانی و روحانی محافظت کند.. و این صانع حکیم و عادل رحیم هم حتماً لذاید و نعمتهای مناسبی را در اختیار این آلات جسمانی قرار دارتریداد تا أجرت وظایف، ثواب خدمات و پاداش عبادات مخصوص آن
— 190 —
آلات باشد، ورنه حالتی به میان خواهد آمد که کاملاً مخالف حکمت و عدالت و رحمت اوست و به هیچ وجه شایستة جمال رحمت و کمال عدالت او نیست.
سوال:به هیچ یک موجود زنده همواره در ترکیب و تحلیل است و در معرض انقراض و تباهی قرار دارد و نمی تواند صفت ابدیت کسب کند، خوردن و نوشیدن بخاطر بقاء شخص است و معاشرت با همسر، بخاطر بقاء نوع صورت می گیرد و این چیزها، امور اساسی این عالمهی می . اما در عالم ابدی و اخروی، نیازی به این چیز ها نیست، پس چرا در ردیف بزرگترین نعمتهای جنت قرار گرفته اند؟.
جواب:اولاً اینکه، قرار گرفتن جسم زنده در معرض انقراض و مرگ در این دنیا، از نبود توازن میان واردات و صرفیات (آنچه که واردیک می ی شود و به مصرف می رسد) ناشی می شود، از کودکی تارسیدن به سن کمال، واردات زیاد است و بعد از آن، استهلاک و مصارف افزایش می یابد و در نتیجه توازن ازبین می رود و موجود زنده هم می میرد..
اما در عالم ابدیت، ذرات که پیمی مانند و در معرض ترکیب و تحلیل قرار ندارند، یا اینکه توازن برقرار می باشد (٭):جسم انسان و حیوان در این دنیا به منزله مهمانخانه ذرات است و حیثیت پایگاه نظامی و مدرسه را برای ذرات داقهای سن که ذرات وارد آن می شوند و این لیاقت را کسب می کنند تا ذرات عالم زنده باقی قرار گیرند، سپس از آن خارج می شوند، اما طبق آیه اِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ نور حیا الْكِخرت عام و فراگیر است، ازین رو برای نورانی شدن، نیازی به این سیر و سفر و تعلیمات و تمرینات نیست. پس ذرات، ثابت و استوار می مانند. مؤلف. و واردات و صرفیات بد خود متوازن حرکت می کند و جسم بخاطر استمرار استفاده اش از لذت ها همزمان با فعالیت دستگاه حیات جسمانی، ابدی می شود. گرچه خوردن و نوشیدن و مناسبات زنا شویی در این دنیا، ناشی از نیاز انسان است و منجر به انجام وظیفه مهمی می شو امور به عنوان پاداش معجلی برای انجام وظیفه، لذتهای شیرین و متنوعی در این نیازها گذاشته شده است که برسایر لذتها ترجیح دارد.
وقتی در این دنیای پر درد و رنج، خوردن و نکاح کردن این همه لذیوه داجیب را به همراه دارد، پس شکی نیست که این لذایذ صورتهای بسیار رفیع و والایی را در جنتی که دار لذت و سعادت است به خود خواهند گرفت، چونکه پاداش اخروی وظایف دنیوی
— 191 —
نیز به عنوان یک لذت به آن اضاماند، شود و لذتش را چند برابر می سازد و به جای نیاز دنیوی هم، لذت اشتهاآور اخروی به آن علاوه می گردد و به لطافت آن می افزاید و به گونه ای که لایق جنت و مناسب ابدیت باشد، به چشمه خروشان لذتها تبدیل می شود. زبر سیماد جامدی که در این دنیا فاقد شعور و فاقد حیات اند، در آنجا شعور و حیات دارند، از آیه کریمه:
وَمَا هٰذِهِ الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَتناهی،لْحَيَوَانُ
چنین برمی آید که، درختان آنجا مانند انسانهای اینجا، أوامر را درک می کنند و به اجرا می گذارند، و سنگهای آنجا مانند حیوانات اینجا، از فرامی کنید؟ت می کنند. اگر از درختی بخواهی که فلان میوه را برایت بدهد، فوراً اطاعت می کند، و اگر به یک سنگ بگویی: اینجا بیا، فوراً به نزدت می آید.
پس وقتیکه درختها و سنگها چنان صفات عالی را هر م بگیرند، بدون تردید، خوردن و نوشیدن و نکاح نیز صورتهای بسیار بلند و بالائی را با حفظ حقیقت جسمانیت شان به خود خواهند گرفت، اما این جسمانیت به میزان برتری درجه جنت بر دنیا، به درجات دنیوی آن برتری دارد.
سوال:یک اعرابی مدت یک دقیقه افتخار حدر بشر مجلس رسول الله (ص) می یابد و خالصاً لِله دوستدار آن حضرت می شود و محبت پیدا می کند و طبق حدیث "المرء مع من أحب، دوست همراه با دوستش در جنت خواهد بود" با آن حضرت (ص) در جنت یکجا می شود، چگونه فیض نامتز به تیامبر بزرگوار با فیض اندک این اعرابی مساوی قرار می گیرد؟
جواب:با ارائه مثالی به این حقیقت والا اشاره می کنیم:
مرد بزرگی مهمانی بسیار رنگینی را در یک باغ زیبا و سرسبزی برپا ک به یکمایشگاه مزین و بی نظیری آماده نمود که همه انواع غذا های لذیذی که قوه ذایقه می توانست بچشد در آن قرار داشت و هر گونه زیبائی که قوه بینایی از آن خوشش می آمد موجود بودو تناس عجایب و غرایبی که قوه تخیل از آن کیف می کرد در آن نمایشگاه یافت می شد. خلاصه، هرآنچه را که مورد رضایت و اطمینان هریکی از حواس ظاهری و باطنی انسان قرار می گرفت، آماده ساخت.
— 192 —
و اکنون دو این جاهم به این مهمانی می روند و پهلو به پهلو، روی یک سفره در جای مخصوصی می نشینند. اما قوه ذایقه یکی از آن دو ضعیف است و فقط مقدار کمی ازغذاهای این مهمانی را می تواند بچشد، و چیزهای زیادی را هم نمی بیند، چونکه چشمش ضعیف است، و بخاطر نداشتن حس ب حیا و نمی تواند بوهای خوش را ببوید، و بخاطریکه از درک صنعتهای عجیب و غریب عاجز است.. از چیزهای خارق العاده سر در نمی آورد.. یعنی از هزاران، بلکه از میلیونها لذت و نعمتی که در آن مهمانخانه وجود وجدانفقط از یکی استفاده می کند، چونکه توانائی او ضعیف و به همین اندازه است. اما دیگری چنین نیست، بلکه همه حواس ظاهری و باطنی اش کار می کند و همه لطایفش از قبیل عقل و قلب و حس، به حدی کامل و رشد یافته است که از تک تک ظرافتها، زیبایی ها، نسان بو شگفتیهای آن تفریحگاه، لذت می برد، و شیرینی هر کدام را احساس می کند و می چشد، با آنکه همراه مرد اول نشسته است.
وقتی در این دنیای آشفته و درد آور و تنگ، چنین چیزی صورم انسایرد و ضمن باهم بودن کوچک ترینها و بزرگترینها، بازهم تفاوت شان از زمین تا به ثریا است، پس به طریق اولی، در جنتی که دار سعادت و ابدیت است، با آنکه دوست در پهلوی دوست قرار دارد، اما هر یک بهشمان مه استعدادش سهم خود را از سفره رحمن رحیم می گیرد. متفاوت بودن جایگاه شان در جنت، مانع باهم بودن آنها نمی شود، زیرا جنت، هشت طبقه دارد و هر کدام از دیگری بلند تر است، و عرش رحمن سقف هآیات قا است. چنانکه اگر در اطراف یک کوه مخروطی، خانه های درون به درون ساخته شود و مانند دوایر اطراف کوه، هر خانه از دیگری بلندتر باشد، درین حالت، بلند بودن این یکی، مانع نمی شود تا دیگری خورشید را ببیند، نور خورشید در همه این خانه ها نفوذ می کند.
و با ا طریق، طبقات جنت نیز تاحدی شبیه این مثال است، طوری که از احادیث و روایات چنین برمی آید.
سوال:در احادیث آمده است: با آنکه هریک از حوریان جنت هفتاد زیور پوشیده اند، اما مغز استخوان پاهای شان از پشت این زیورات دیده می شود؛ معنی این س بود وت؟ چه مفهومی دارد؟ و چگونه زیبایی است؟
— 193 —
جواب:معنای آن بسیار زیبا است و زیبایی آن در کمال حسن و لطافت قرار دارد. بدینگونه که: در این دنیای زشت و مرده ای که بیشتر آن قشر و پوست است، برای زیبایی چیزی همین کافی است 5
هر سی زیبایی داشته باشد و چشم آن را زیبا ببیند. اما در جنتی که زیبا و زنده و پر رونق و سراسر مغز و عاری از هر نوع قشر و پوست است، همه حواس و لطایف انسان - بسان چشم - می خواهند سهم لذتهای مختلف خوجای میز جنسهای لطیف جنتی برگیرند که این جنسها عبارتند از حور عین و زنان جنتی ای که از دنیا آمده اند و زیباتر از حور عین هستند، یعنی این حدیث به اود دارب اشاره می کند که، از بالاترین و بهترین نوع زیبایی زیورات گرفته تا مغز استخوان پاها، همگی خوش ذوق و لذت بخش اند و هر حسّ و لطیفه ای، ذوق و لذت خاص خود را از آن می برد.
آری، حدیث مذکور با تعببرادر یک از حوریان جنت هفتاد زیور دارد، و مغز استخوان پاهایش از پشت این زیورات دیده می شود" اشاره می کند که:
حوریان جنت، جامع هرگونه زینت و حسن و جمال مادی و معنوی هستند که این زیبائی ها می تواند تمام حواس و ارگانهای انسان را سف.
و لطایفِ حسن پرور و ذوق پرست و فریفته زینت و عاشق زیبائی انسان را نوازش دهد و راضی سازد.. بدین معنی که، حوریان، هفتاد زیور را از انواع و اقسام زیورده است می پوشند اما جنس هر زیور با دیگری فرق دارد به همین خاطر، یک زیور، مانع رؤیت زیور دیگر نمی شود، و حتی حوریان جنت با اجساد و نفس ها و اجسام شان هم بیش از هفتاد حسن و جمال را به نمایش گذاشته و حقیقت آنچه را آشکار می سازند ی چنین کریمه
وَف۪يهَا مَا تَشْتَه۪يهِ الْاَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْاَعْيُنُ بدان اشاره دارد.
و حدیث شریف بیان می دارد که: اهل جنت، بعداز خوردن و نوشیدن،ی توانات ندارند، چونکه مواد قشری و زاید غیر ضروری در جنت وجود ندارد.
وقتی در این دنیای دون، درختان - که در پایین ترین مرتبه ذوی الحیات هستند- با وجود تغذیه فراوان شان، از خ از سهات بر جای نمی گذارند، پس چرا اهل جنتی که در بالاترین طبقات حیات هستند بی فضلات نباشند؟.
سوال:در احادیث شریفه آمده است: برای بعضی از جنتیان، زمینی به وسعت دنیا داده می شود، صدها بافان صر و صدها هزار حورعین برایش ارزانی می گردد؛
— 194 —
یک شخص چه نیازی به این همه چیز دارد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و منظور این احادیث چیست؟
جواب:اگر انسان فقط یک جسد یمانی و یا یک مخلوق نباتی می بود و فقط در معده خلاصه می شد، و یا اینکه یک جسم حیوانی و موجود جسمانی مؤقت و ناچیز و مقید و سنگین می بود، در آن صورت شای پس فرین همه نعمتها را نداشت و نمی توانست مالک این همه قصر و این همه حور عین باشد.
اما انسان چنان معجزه ای از معجزات قدرت الهی است که، اگر کل دنیا همراه با همه ثروتها و لذت ها و سلطنتش در این دنیای فانی و در این عمر کوتاه برایش دادر نتیج حرص او را اشباع نمی کند، چون بازهم نیازهای بعضی از لطایف انکشاف نکردة او، باقی می ماند.
اما انسان، در دارسعادت ابدی استعداد های بی پایانی دارد، و با زبان نیاز های بی پایان و با دست آرزو های بی پایان، درِ رحمت بی پار بیان می کوبد، پس دست یافتن او به احسانات الهی ذکر شده در احادیث، کاملاً معقول و حق و حقیقت است.
با دوربین یک مثال به این حقیقت می نگریم:
ببین! با وصف اینکه هریکی از باغها و باغچه های سماء پدر (بارلا) به شخصی تعلق دارد و حتی باغچه این درهّ (٭):باغچه سلیمان است که به مدت هشت سال با وفاداری کامل در خدمت این فقیر قرار داشت، و این بحث نیز در ظرف یکی دو ساعت، در همانجا نوشته شد. مؤلف هم مال یک شخص است، اما هر یک پنداشنبورها و پرنده ها و گنجشکهای بارلا می تواند بگوید: تمام باغها و باغچه های این شهر، تفریح گاه و تماشاگاه من است. حال آنکه با مشت غذا نیاز او برآورده می شود اما بازهم این پرنده، سراسر "بارلا" را در ملکیت خویش در می آورد، و مشارکت دیگ فنون ن حکم او را جرح نمی کند.
بدین طریق، انسانی که واقعاً انسان باشد، می تواند بگوید: خالق من این دنیا را خانه من قرار داد، و خورشید هم چراغ من است و ستارگان، لامپهای من و زمینی کهی تسبیلین های رنگین فرش است گهواره من است. این را می گوید و شکر پروردگارش را به جای می آورد. و مشارکت مخلوقات دیگرهم ناقض این حکم او نیست، بلکه مخلوقات، خانه او را تزیین می بخشند.
— 195 —
ببین وقتی یک انسان می تواند چنین ادعایی داشته باشد وحیّت و پرنده می تواند نوعی تصرف را دریک چنین دوایر بزرگی ادعا نماید و در این دنیای بسیار تنگ، به نعمتهای عظیمی دست یابد، پس چگونه می توان احسان شدن ملکیتی به مسافت پنج صد ساله را در دار سعادتاع تازر و ابدی، بعید دانست؟
از سوی دیگر می بینیم که در این دنیای کثیف (ستبر) و تاریک و تنگ، خورشید عیناً و در آن واحد، در آیینه های بسیار زیادی دیده می شود.. و یک ذات نورانی در آنِ واحد وجود بای زیادی حضور می یابد.. و جبرئیل علیه السلام به صورت هم زمان می تواند هم در هزاران ستاره و هم در برابر عرش اعظم و هم در حضور نبوی باشد و هم به بارگاه الهی حضور یابد.. و پیامُ الْاگوار (ص) در روز حشر با اکثر اتقیاء امتش در آن واحد دیدار می کند و در دنیا هم در آن واحد در مقامات بی شماری دیده می شود.. و ابدال- که نوع عجیبی از اولیاء هستند- در یک وقت در مقامات بی شماری دیده می شوند.. و عوام الناس،ن اختیاب و رویای شان کار یک ساله را در ظرف یک دقیقه انجام می دهند و می بینند.. و هر انسان می تواند با قلب و روح و خیال خود در جاهای زیادی وجود داشته باشد و باهمه آنها به صورت همزمان می باط برقرار کند.. چنانکه همه این کارها عملاً رخ داده است و معلوم و مشهود است.
پس بدون شک موجودیت اهل جنت- که جسم شان از قوت و لطافت و سبکی روح و سرعت خیال برخوردار است- در صد هزار مکان، و معاش بخشید با صد هزار حورعین، و بهره وری شان از صد هزار لذت متنوع و مختلف، آن هم در آن واحد، کاملاً مناسب آن جنت ابدی نورانی و نامقید و پهناور است، و کاملاً با رحمت مطلق الهی سازگاری دارد، و آنگونه که مخبر صادق (ص) خبرداده است، تماماً حق و ی آید می باشد، با وصف همه اینها، بازهم چنین حقایق بسیار بزرگ با ترازوی عقلهای کوچک ما وزن نمی شود.
آری، لازم نیست این معانی را عقل کوچک انسان درک کند.
چون این ترازو، توان برداشت این بار سنگین را ندارد.
— 196 —
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَده استَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى حَبِيبِكَ الَّذِي فف شان أبْوَابَ الْجَنّةِ بِحَبِيبِيَّتِهِ وَبِصَلَاتِهِ، وَأيَّدَتْ أمَّتَهُ عَلَى فَتحِهَا بِصَلَوَاتِهِمْ عَلَيهِ، عَلَيهِ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ.
اَللّهمَّ أدْخِلنَا الْجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِشَفَاعَةِ حَبِيبِكفسیر مُخْتَار آمِينَ.
پیوستی کوتاه مربوط به گفتار جنت
در خصوص جهنم است
چنانکه در گفتار دوم و هشتم ثابت گردید ایمان، هسته یک جنت معنوی را در خود حمل می کند. و کفر نیز هسته یک جهنم معنصورت هبا خود دارد.
آنگونه که کفر، تخم جهنم است، جهنم نیز میوه کفر است. و طوری که کفر، سبب دخول انسان به جهنم می شود، سبب وجود و ایجاد آن نیز هست، زیرا اگر شخص بی أدب و گستاخی پیدا شانند ته یک حاکم کوچکی که اندکی عزت و غیرت و جلال داشته باشد بگوید: تو هرگز نمی توانی مرا تأدیب کنی و آسیبی برایم برسانی. بدون تردید، این شخص گستاخ به حال خود رها نخواه از مث آن حاکم او را به زندان خواهد انداخت، حتی اگر جایی برای زندانی کردن او نباشد، دستور خواهد داد تا زندان مخصوصی به این شخص گستاخ بسازند و او را روانه زندان کنند.
حال آنکه کافر، با انکاقسام ودیت جهنم، کسی را تکذیب می کند که عزت مطلق و غیرت مطلق و جلال مطلق دارد، و ذاتی را که قادر مطلق است، ناتوان دانسته و او را به کذب و عجز متهم می سازد. و با کفر خود شدیداً، به عزت و غیرت او تمملو ا کند و با عصیان خود، به جلال و عظمت او گستاخی می نماید. بنابراین، اگر هیچ گونه سببی برای وجود جهنم نباشد، که این فرض محال است، بازهم خداوند سبحان، برای کافری که کفرش این همه تکذیبداری) بر دارد و او را به ناتوانی متهم می سازد، جهنمی خواهد ساخت و او را در آن خواهد انداخت.
رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِه فوق
گفتار بیست و نهم
به بقای روح و فرشتگان اختصاص دارد
و از حشر و رستاخیز بحث می کند
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بَوْتِهِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ
(القدر: ٤)
قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى
(الإسراء: ٨٥)
این مقام عبارتست از دو مقصد اساسی همراه با یک مقدمه
مقدمه
آن گونه که موجودیت انسان و حیوان امری ثابت و قطعی است، می توان گفت که موجودیت فرشتگاال وارلم روحانی نیز از همان ثبوت و قطعیت برخوردار است و موجودیت آن ها هیچ شک و تردیدی نمی پذیرد. چنانکه در پله اول "گفتار پانزدهم" بیان شده است، هم حقیقت و هم حکمت به صورت قطع و یقین خواهان آنند که آسمان ها نیز همچون زمین، ساشک و تداشته باشند؛ ساکنان با شعوری که مناسب آسمان ها باشند.
در لسان شرعی به این ساکنان که اجناس مختلف دارند "ملائکه و روحانیات" گفته می شود.
آری، حقیقت چنین اقتضا می کننَ بها کره زمین ما با آنکه نسبت به آسمان ها؛ کوچک و ناچیز است، اما پر از انواع و اقسام مخلوقات باشعور است و هر از چندگاه خالی می شود و دو باره با مخلوقاتِ ذی شعور جدیدی مزین می شدر کاراین خود اشاره و حتی تصریح می کند که:
— 198 —
آسمان های قصر مانندی که دارای برج های شکوهمند اند نیز پر از جانداران با درک و شعوری هستند که نورِ وجود و هستی به شمار می آیه بودنملو از مخلوقات ذی شعوری هستند که روشنایی جانداران محسوب می شوند و این مخلوقات نیز مانند انس و جن، نظاره گران قصر این هستی و مطالعه کنندگان کتاب بزرگ کائنات هستند و انسان ها را به سوی سلطنت ربوبیت راهنمایی میو دیگرو با انجام عبودیت و بندگی کلی و فراگیر، تسبیحاتِ کائنات و اورادِ موجودات بزرگ را تمثیل می کنند و نمایش می دهند.
آری، تنوع این کائنات، موجودیت فرشتگانت؛ از ان می دهد؛ زیرا کائناتی که با صنعت های دقیق و ظریف و با نقش و نگارهای پر راز و رمزی تزیین شده است و هر پدیده اش سرشار از حکمت و معنی است، بالبداهه یگانگر موجودیت متفکران و شیفتگانی است که آن زیبایی ها را تحسین کنند و ارج بگذارند.
آن گونه که جمال و زیبایی در طلب عاشق اند و غذا به گرسنه داده می شود، بدونحالیکه غذای موجود در این صنعت زیبای الهی که برای ارواح و قلوب آماده شده است نیز، به وجود فرشتگان و عالم روحانی دلالت کرده و موجودیت آن ها را نشان می دهد. وقتی این همه تزیینات نامحدود، مستلزمِ تفکر و عبودیت نا محدود بدهدو انسان ها و اجنّه نیز نمی توانند به صورت کامل از عهده این وظیفه بی نهایت و نظارت حکیمانه و عبودیت گسترده برآیند و از بین میلیون ها وظیفه فقط توان انجام یکیسرفطرترند، پس برای انجام این همه وظایف بی پایان و عبادات متنوع، فرشتگان بی شمار و روحانیان گوناگونی لازم است تا این مسجد بزرگ هستی را با صفوفانه نیرکنند و زینت بخشند.
آری، در هرکنج این هستی و در هرکدام از دوایر آن، موظفینی از جنس "فرشتگان و روحانیان" وجود دارند که وظیفه ادای عبودیتی مخصده است آن ها واگذار شده است. پس از یک سو با استناد به اشارات بعضی از احادیث نبوی و از سوی دیگر با الهام از حکمت و نظم حاکم بر هستی می توان گفت: برخی از اجسام جامد و سیّار، از ستاره ها گرفت چهره طرات باران، به منزله کشتی و سواری بعضی از فرشتگان اند که این فرشتگان، با اجازه الهی بر آنجا سوار می شوند و به سیاحت و تماشای عالم شهادت می پرداا به متسبیحات این سواری ها را تمثیل می کنند، چنانکه در حدیثی آمده است:
— 199 —
"ارواح شهدا در بهشت در قالب پرنده های سبز رنگی درآمده و به سیاحت می پردازند." لذا می توان گفت: هم این پرنده های بهشتزیر زمه "طیور خضر" تعبیر شده اند و هم سایر پرنده ها به منزله هواپیمای برخی از ارواح اند؛ این ارواح به دستور پروردگار، وارد کالبد این پرندگان می شوند و با استفاده از چشم و گوش و دیگر حواس این اجسام زداند و نظارهٔ معجزات فطرت در عالم مادی می نشینند و بدین طریق تسبیحات مخصوص خود را ادا می کنند.
بدین سان، چنانکه موجودیت فرشتگان و روحانیان مقتضای حقیقت است حکمت نیز مقتضی آن است؛ زیرا فاطمان" بی که به صورت مستمر موجودات زنده و پرطراوت و دارای درک و فهم را از خاک درشتی که مناسبت کمی با روح دارد و از آب کدری که مناسبتش با نور زندگی بسیار جزیی است می آفریند، بی تردید آفریدگا دادنشعور دیگری هم دارد که از دریای نور و حتی از اقیانوس ظلمت و از هوا و برق و دیگر مواد لطیفی که پیوند و مناسبت بهتری با روح و حیات دارند، آفریده شده اند.
مقصد اول
تصدیق فرشتگان یکی از ارکان ایمان است
در این مقصد میزاننکته اساسی وجود دارد
اساس اول
کمالِ وجود منوط به حیات است، حتی وجودِ حقیقی وجود، در گرو حیات است؛ پس حیات، نورِ وجود است و شعور، روشنایی حیات است.. و حیات، پایه و اساس هرچیز است. این حیات است که هرچیز ر نمودهالکیت هر زنده جانی در می آورد و یک موجود زنده را به منزله مالک همه اشیا قرار می دهد..
پس به برکت حیات، هر زنده جانی می تواند بگوید: "همه این چیز ها مال من است و دنیا مسکن من است و سراسر هستی از جانب مالکم به من داده شده است."
چنانکه روشنر هر عدیده شدن اجسام و- بنا بر قولی- سبب ظهور رنگ ها است، حیات نیز کاشف موجودات و سبب ظهور و تحقق کیفیات است؛ همین حیات است که جزء جزیی را به منزله کل و کلّی قرار می دهد و سبب می شود که اشیای کلی در یک
— 200 —
جزء جا بگیرند و این حیات اشیای زیادی به دراهم آورده و یکپارچه می سازد و همه را مدارِ وحدت واحد و جلوه گاهِ روح واحدی می کند و بدین سان سبب تکامل وجود می شود. حتی حیات، نوعی تجلّی وحدت است در کثرت طبقاً ف۪ى قات و همچون آیینه احدیت است در بین کثرت. حال به توضیح این مطلب می پردازیم:
بنگر! یک جسم جامد و بی جان ولو کوه بزرگی هم باشد، باز یتیم و بی کس و تنها است، چون فقط با محل خود و با اشیای پیرا، کاملرتباط دارد و بس؛ و موجودات دیگر هستی برای او هیچ و معدوم اند، چون او "حیاتی" ندارد تا بتواند با آن ها رابطه بر قرار کند و "شعوری" ندارد تا بتواند به کمک آن به دیگران بپیوندد.
صد رباون به یک جسم کوچک زنده، مثلاً به زنبور عسل، نگاه کن: به محض دمیدن حیات در کالبد آن، با سراسر کائنات و همه موجودات به ویژه نباتات و گل های روی زمین پیمان می بندد و رابطه تجاری منعقد می سازد، به گونه ای که می تواند بگوید: "سراسر قلبم باغچه و تجارتخانه من است!" در این صورت غیر از حواس معروفِ ظاهری و باطنی جانداران، نیروی وادارنده فطری و ناشناخته دیگری مانند نیروی سوق دهل عبورتشویق کننده، این امکان و فرصت اختصاصی را به زنبور عسل می دهد تا با بیشتر موجودات دنیا انس بگیرد و داد و ستد کند.
وقتی حیات در موجود زندهٔش مسخّر کوچکی این چنین تأثیر گذار است، هر اندازه که بالا برود و به مرتبه والای انسانیت ارتقا بیابد، تأثیرش چنان گسترده و بزرگ و نورانی می شود که این انسان می تواند با عقل و شعورش- که چراغ حیات است- به گونه ای کت:حقیتاق های منزلش می گردد، در عوالم علوی و روحی و مادی به گشت و گذار بپردازد؛ یعنی آن گونه که این موجود زنده و با شعور، معناً به آن عالم ها سفر می کند و مهمان آن ها می شود، آن عی صادق نیز نزد او می آیند و با نقش بستن در آیینه روحش، مهمان او می شوند.
و حیات در ذات خود، روشن ترین برهانِ وحدانیت ذوالجلال، بزرگ ترین معدن نعمت، لطیف ترین تجلی رحمت و دقیق هیم دی پنهان ترین نقشِ صنعت الهی است.
آری! حیات پنهان و دقیق است؛ زیرا درجات گوناگونی دارد و پایین ترین درجه آن، حیات نباتات است و در حیات نباتات نیز بذر و هسته،ند، بل مرتبه حیات را دارد.
— 201 —
حال می بینیم که تنَبّه و به جنبش در آمدن "عقدهٔ حیاتی" در بذر، یعنی بازشدن و نشو و نمو آن با اینکه مألوف و آشنا است و فراوان دیده می شود، اما عقل بشر مبارکان آدم (ع.س.) تا کنون نتوانسته است حقیقتِ حقیقی آن را کشف کند و با علم و دانشش به کنه آن پی ببرد.
و نیز حیات، به قدری پاک و منزّه است که هر دو رخ آن - ملک و ملکوت - صاف و شفاف اند و دست قدرت بدون دخیل ساختن پرده اسباب، مستقیماً و استبکار می کند؛ حال آنکه در امور دیگر، اسباب ظاهری را به عنوان پرده ای در برابر تصرفش قرار داده است تا کیفیاتِ ناپاک و زشتی که ظاهراً با عزتِ قدرت منافات دارد، به این اسباب منسوب گردد.
خلاصه:می توان گفت:تلفی دات نباشد وجود هم نیست و فرقی میان وجود و عدم باقی نمی ماند؛ پس حیات عبارتست از: روشنایی روح؛ و شعور نیز عبارتست از: نورِحیات.
مادام که حیات و شعور این چنین اهمیتی دارند و ما نیز نظام کاملی را در ای این ح مشاهده می کنیم و دقت و استحکام و انسجام کاملی در این کائنات مشهود است و کره زمینِ کوچک و ناچیز ما از این همه جانداران و روح داران و شعور داران ف و مه است، پس با حدس درست و به یقین می توان قضاوت کرد که: در گوشه گوشه این قصرهای آسمانی و برج های بلند و مرتفع، موجودات زنده و با شعوری که مناسب آنجا هستَةٌ اِنت دارند؛ چون آن گونه که ماهی در آب زندگی می کند، این امکان هم وجود دارد که در آتش سوزانِ خورشید نیز موجوداتِ نورانی مناسبی ساکن باشند، زیرا آتش نور را نمی سوزاند، بلکه به تابش و درخشش آن کمک می کند!
و وقتی مخلوقلهی، موجودات زنده و ذی روحِ بی شماری را از مواد بسیار معمولی و حتی از عناصر غلیظ و درشت خلق می کند و با کمال اهمیت، ماده متراکم و غلیظی را به وسیله حیات به ماده لطیفی تبدیل می کند و در هرچیز نورِ حی روح -به کثرت منتشر می سازد و بسیاری از چیزها را با روشنایی شعور می آراید، چنین پروردگار توانا و حکیمی با این قدرت کامل و حکمت بی نقص، هرگز مواد سیّال و لطیفی همچون ندیان دثیر را که به روح نزدیک اند، فرو نمی نهد و از حیات و شعور بی بهره نمی سازد،
— 202 —
بلکه از ماده نور، حتی از ظلمت، از ماده اثیر، حتی از معانی، از هوا و حتی از کلمات، موجودات زندهان چشمشعورِ فراوانی می آفریند. آری! آن گونه که اجناس مختلف و بسیار زیاد حیوانات را آفریده است، مخلوقاتِ روحانی فراوانی را نیز از آن مواد سیّال و لطیف پدید می آورد د و اننوع اینها فرشتگان و نوع دیگر شان هم جن و عالم روح است.
در مثال زیر روشن می شود که: پذیرفتن موجودیت "فرشتگان و روحانیان" به گونه ای که قرآن بیان کرده است، چقدر معقول و بدیهی و حق و حقیقت است و انکار و نپذیرفتن الْاَرخلافت حقیقت و حکمت است و حتی بدتر از آن، یک نوع گمراهی و هذیان و دیوانگی است!
دو نفر، یکی دهاتی و دیگری شهری باهم دوست می شوند و عازم شهر بزرگی مانند "استانبوم دوستشوند. قبل از ورود به شهر در یکی از گوشه های دور آن به خانه کثیف، پریشان و کوچکی بر می خورند. می بینند که این خانه پر از کارگران بیچاره و درمانده ای است که مشغول کار در کارخانه ی عجیبی اند و در اطراف این خ کند.
ز موجودات ذی روح و ذی حیات دیگری را مشاهده می کنند که شرایط و شیوه زندگی هر یکی با دیگری فرق می کند؛ بعضی از آن ها گیاه خوارند و دسته دیگرملاً مط با خوردن ماهی امرار معاش می کند و در این گیر و دار، از فاصله های بسیار دور، هزاران قصر مزین و کاخ های مجللی را می بینند که میادین وسیعی بین آن ها فاصله انداخته است، امش بی پدو، ساکنان قصر را به دلیل دور بودن، یا ضعف چشم نمی بینند و یا اینکه ساکنان قصرها خود را از دید آن دو مرد پنهان می کنند و از شرایط ناگوار زندگی این خانه، اثری در آن قصرهای بلند وجود ندارد.
مرد دهاتی که در طول زندگد کار هر را ندیده است، می گوید: "آن قصرها خالی از سکنه است، هیچ ذی روحی در آنجا نیست، چون من آن ها را نمی بینم و اثری از زندگی ما در آنجا به چشم نمی خورد!" و با این یاوه سرایی هایش حماقت شدیدی از خود نشان می دهد.
دوست عاقل او جواب می دهد:دش هوا مرد! مگر نمی بینی که این خانه کوچک و حقیر، پر از موجودات و کارگران ذی روح است، و در اطراف آن یک وجب جای خالی وجود ندارد، پس حتماً
— 203 —
کسگذشت، ها را پیوسته تغییر می دهد و موجودات تازه ای را به جای شان می آورد و استخدام می کند.
آیا امکان دارد که آن قصرهای منظم و کاخ های مجلل که از دور نمایان اند، خالی از سکنه باشند و موجودات مناسبی در آنجا زندگی نکنند؟ بدون شک این قصرها پر از موجودره حیرروحی هستند که شرایط خاصی برای زندگی دارند؛ شاید به جای گیاه سمبوسه بخورند و به جای ماهی بغلاوه، دیده نشدن آن ها- به دلیل دور بودن شان یا بخاطر ضعف دید ما و یا بخاطر پنهان شدن شان- هرگز دلحَنُّن موجودیت شان نیست؛ زیرا عدم رؤیت، هرگز بر عدم وجود دلالت نمی کند و نمایان نشدن چیزی نمی تواند دلیل نبودن آن چیز باشد. پس در پرتو این مثال می توان گفت:
کره زمین که یکی از اجرام آسمانی است، به رغم کثافت (تراکمرند نفت و کوچک بودن حجمش، اقامتگاه تعداد بی شماری از موجودات زنده و با شعور است و حتی آلوده ترین و متعفن ترین بخش های آن نیز نمایشگاه بسیاریان درییده ها و رستاخیز بسیاری از جانداران است. این خود بالضروره و بالبداهه و با حدس درست و یقین قاطع دلالت می کند و گواهی می دهد و حتی اعلام می دارد که:
این فضای بیکران هستی و این آسمان های شکوهمند با همه برج ها و ستارگان شان پرری نشالوقات زنده و با شعور و ذی روحی هستند که از نور، آتش، روشنایی، تاریکی، هوا، صوت، رایحه، کلمات، اثیر و حتی از برق و دیگر عناصر سیّال و لطیف آفریده آفریدد و شریعت غرای محمدی (ص) و قرآن معجزالبیان آن ها را به "ملائکه، جن و روحانیان" نام نهاده است.. اما آن گونه که اجسام، اجناس مختلفی دارند، جنس فرشتگان نیز متفاوت است؛ چون جنس ملَک مؤکلی که مأمور قطرات باران است با جنس ملَک مؤکل هِۜ
( فرق می کند. پس جنها و روحانیان نیز اجناس گوناگون و بسیار زیادی دارند.
خاتمه این نکته اساسی
با تجربه ثابت شده است که ماده، پایه و اساس نیست تا بتوان وجود و هستی را مسخّر و تابع آن شمرد، بلکه ماده با "معنی ای" قایم است و این معن را معتست از: حیات و روح. و همچنان مشاهدات و بررسی ها نشان داده است که ماده، مطاع و مخدوم
— 204 —
نیست تا هرچیز به آن ارجاع شود، بلکه خود مطیع و خادم است و در راه تکامل بخشیدن به حقیقت معینی خدمت می کند؛ این حقیقت، حیات است و اساس آنی! آن وح است.
و بدیهی است که ماده، حاکم نیست تا بتوان به آن مراجعه کرد و کمالات را از او خواست، بلکه محکوم است و در چارچوب اساس معینی حرکت می کند و با اد كه ج راهنمایی این اساس، گام بر می دارد و این اساس هم عبارتست از: حیات و روح و شعور؛ و نیز ضرورت اقتضا می کند تا کارها و کمالات، هیچ ربطی به ماده عاجز ه باشند و روی آن بنا نگردند، چراکه ماده، نه لبّ و اساس است و نه ثابت و پا برجا، بلکه پوست و غلاف و کف و صورتی است که هر آن آماده شکافته شدن و ذوب شدن و پاره شدن است.
مگر حیوانات بسیار کوچک و و گاها نمی بینیم که خودشان با چشم دیده نمی شوند، اما چنان حواس برنّده و قوی ای دارند که به آسانی صدای یکدیگر را می شنوند و رزق و روزی شان را در هرجا می بینند! این وضعیت نشان آید، د که:
به هر اندازه که مادّه کوچک و باریک شود، به همان اندازه آثار حیات در آن افزایش می یابد و نورِ روح در او بیشتر می شود؛ یعنی هر اندازه که ماده باریک تر گردد و از مادیت ما دورتر شود، به همان اندازه به عالم روح و عالم حیات از شعور نزدیک تر می شود و در نتیجه، نورِ حیات و حرارتِ روح با شدت بیشتری تجلی پیدا می کند.
پس آیا امکان دارد که این ماده تا بدین حد از تراوشات حیات و شعور و روح برخوردار باشد، اما عالم باطنی که زیر پرده قرار دارد، پر از وردگارت ذی روح و ذی شعور نباشد؟
آیا می توان تراوشات معانی و روح و حقیقت را در عالم شهادت، فقط به ماده و حرکت آن ارجاع نمود و پرتوها و میوه های آن را به ماده منسوب ساخت و فقط در پرتو ماده آن را ایضاح نمود؟.. هرگداری، هیچ وجه!.. بلکه این تراوشات و پرتوها نشان می دهند که، این عالم شهادتِ مادی، صرفاً پرده قشنگ و گل آذینی است که روی عالم ملکوت و عالم ارواح پهن گردیده است.
— 205 —
اساس دوم
می توان گفت: در خص دارد ودیت فرشتگان و ثبوت عالم روحانی و موجودیت حقیقت شان در بین همه اهل عقل و نقل، چه بدانند و چه ندانند، یک نوع اجماع ضمنی - با اختلاف تعبیر- وجود دارد؛ ازین رو معنی فرشتگان را حتی مشائیّ های د از جمله فلاسفه اشراقی هستند و غرق در مادیاتاند- نیز انکار نکرده اند، چون با این گفته شان که "هر نوعی از پدیده ها، یک ماهیت مجردِ روحی دارد." تعبیر خاصی از معنی فرشتگان ارائه کرده اند و اشراقیون دیگر وقتی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگن ترتید، به اشتباه، آنان را "عقول دهگانه و ارباب الانواع" نام نهادند. چنانکه معلوم است، همه ادیان بر این باورند که هر نوعی از موجودات، فرشته موظّفی (مَلک موکّلی) دارد و از وحی و ارشاد الهکند؛ وم می گیرد. و از این فرشتگان موظف به نام های: فرشته کوه ها، فرشتهٔ دریاها و فرشتهٔ باران یاد می کنند.
حتی ماده گرایان و طبیعت پرستانی که عقل شان به چشمانشان فرود آمدالم فاو به لحاظ معنوی انسانیت را از دست داده و به درجه جمادات سقوط کرده اند نیز نتوانسته اند "معنی" فرشتگان و حقیقت روح را انکار کنند؛ لذا نیروی جاری در نوامیسِ فطرت را به اسم "قوای ساریه" نامگذاری کرده و به نحوی مجبور ارش رارفتن معنی فرشتگان شده اند.
پس ای انسانی که در پذیرش موجودیت فرشتگان و عالم روحانی از خود شک و تردید نشان می دهی! چنانکه دیدی، همه اهل عقل- چه بدانند ته شودنند- در مورد ثبوت و حقیقت فرشتگان و عالم روحانی اتفاق نظر دارند، پس تو با استناد به چه چیزی و با افتخار به کدامین حقیقت در برابرشان می ایستی و به فرشتگان ایمان نداری؟
وقتی حیات - چنی حقیقر اساس اول ثابت کردیم- کاشف و حتی نتیجه موجودات است و همهٔ اهل حق در خصوص پذیرفتن معنی فرشتگان به توافق ضمنی رسیده اند - گرچه در تعبیر اختلاف دارند- و چنانکه ثابت کردیم، کره زمین ما با این همه موجودات آنقدر ذی روح، آباد و مزین گردیده است، پس چگونه امکان دارد این فضای پهناور و این آسمان های لطیف، خالی از سکنه باشند؟!
— 206 —
مبادا گمان کنی که همین نوامیس و قوانین جاری در هستی برای زنده بودن کائنات کافی است؛ زیرا آن هابدون شاعتباری و دستورهای وهمی هستند و هیچ قابل اعتنا نیستند و اصلاً چیزی به شمار نمی آیند.
اگر بندگانِ موسوم به "فرشتگان خداوند" نباشند و مهار این قوانین را در دست نگیرند و آن ها را نشان ندهنی" به ثیل نکنند، نمی توان وجودی برای این قوانین و نوامیس تعیین کرد و هویت مشخصی برای آن ها قایل شد؛ پس اینها به هیچ وجه حقیقت خارجی نیستند، حال آنکه حیات، یک حقیقت خارجیسر جها حقیقت خارجی را نمی توان برفراز یک امر وهمی بنا کرد.
گزیده این مطالب:مادام که حکما و دینداران و اصحاب عقل و نقل به صورت ضمنی اتفاق کرده اند که موجودات فقط به عالم شهادت منحصر نیستند و عالم شهادتِ ظاهر و جامدی که چار کندا ارواح سازگاری ندارد، جای چندان مناسبی برای اقامت و شکل گیری ارواح نیست با این همه موجودات ذی روح مزین گردیده است، امکان ندارد که وجود و هستی، فقط به این عالم منحصر شود، بلکه وجود، طبقات بسیار زیادی دارد که نسبت به آن ها دفاع اهادت یک پرده نقاشی شده است و مادام که عالم غیب و عالم معنی، جای مناسبی برای ارواح هستند- مانند مناسب بودن دریاها برای ماهیان- حتماً ارواح مناسبی در آنجا هستند و هر طرف را پر کرده اند.
وقتی هرچیز به موجودیت فرش می فرواهی می دهد، بدون شک زیباترین صورت و کامل ترین کیفیت برای وجود فرشتگان و حقایق روحانی به گونه ای که عقول سليم آن را قبول کند و خوشش بیاید همان صورت و کیفیتی است که قرآن پنج سشریح و بیان کرده است:
به بیان قرآن، فرشتگان عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (الأنبياء: ٢٦) "بندگان گرامی و محترمی" هستند که: لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (التحريم: ٦) "از خدا در پایه بدیشان دستور داده شده است، نافرمانی نمی کنند و همان چیزی را انجام می دهند که بدان مامور شده اند" آنان اجسام لطیف نورانی هستند و به انواع مختلف تقسیم می شوند.
— 207 —
آرَ الْمگونه که بشر، یک امت است و شریعت الهی را که از صفت "کلام او" آمده است، حمل و تمثیل می کند و به منصّه اجرا می گذارد، فرشتگان نیز امت بسیار بزرگی هستند و گروه کارگران آنان شریارده قینی را که از صفت "ارادهٔ الهی" آمده است، حمل و تمثیل می کنند و به اجرا می گذارند؛ آنان نوعی از بندگان خدا هستند و از اوامر مؤثر و حقیقی که قدرت و اراده الهی است، اطاعت می کنند؛ به گونه ای که عبادت و بندگی شان هر ی و فرماجرام آسمانی را به منزله مسجد و معبدی قرار داده است.
اساس سوم
مسئله ثبوت فرشتگان و عالم روحانی از جمله مسائلی است که قاعده منطقی "با ثابت شدن یک جزء، می توان به تحقق کل پی برد" بر آن صدق می کند؛ یعنی با روخدمت ا واحدی از فرشتگان، موجودیت کل نوع فهمیده می شود، زیرا شخصی که منکرِ یکی باشد، همه را نیز انکار می کند؛ و اگر یک فرد آن را قبول کرد، باید همه انواع آن را قبول کند. وقتی چنین است، پس دقت کن:
مگر نمی بینی و نمی شنوی که پیروان همه امالات ر تمام اعصار از زمان سیدنا آدم (ع.س.) تا امروز در باره وجود فرشتگان و عالم روحانی متفق القول اند؟ و همه انسان ها در زمینه امکان گفتگو با فرشتگان و مشاهده آنان و روایت از آنان اجماع کرده اند؟! ببین! اگر یکی از فرشتگان، عیناشیار ااهةً دیده نمی شد و یا موجودیت شخص یا اشخاصی از آنان به طور قطع به اثبات نمی رسید و موجودیت شان به صورت بدیهی و مشهود احساس نمی گردید، امکان داشت چنین اجماعی حاصل شود و در خصوص چنین امرِ ایج فقط نوجودی ای که مستلزم شاهد و گواه است، این اتفاق و وحدت نظر به میان آید و به شکل متواتر و مستمر دوام یابد؟
آیا امکان دارد که منشأ این اعتقاد همگانی، مبادیِ ضروری لّمات بدیهی نباشد؟ آیا امکان دارد که یک وهم و گمان عاری از حقیقت در عقاید همه انسان ها استمرار پیدا کند و باقی بماند؟ آیا امکان دارد که این اجماع بزرگ همه ادیان، برزده انحدسی قطعی و یقین شهودی استوار نباشد؟ آیا امکان دارد که این حدسِ قطعی و یقین شهودی به علایم و نشانه های بی حد و حسابی مستند نباشد و این علایم هم به مشاهدات واقعی تکیه نکند؟ و این مشاهدات واقعی هم به مبادی ضروریِ پیراسته از هر گونه انی جاردیدی، مستند نباشد؟
— 208 —
وقتی چنین است، بدون شک اساس و پایه های این اعتقادات و باورهای عمومیِ دینداران را مبادی ضروری تشکیل می دهد؛ مبادی ای که از تواتر معنوی و از رویت مکرّر روحانه دین،مشاهده متعدد فرشتگان سرچشمه گرفته است و ازاین رو پایه های قطعی الثبوت به شمار می روند.
آیا ممکن- و یا عاقلانه است- که در خصوص موجودیت فرشتگان و عالم ر و افلشاهده آنان که پیامبران و اولیای الهی از آن خبر داده اند و با خبر متواتر مبتنی بر نیروی اجماع ضمنی بر آن صحّه گذاشته اند، شک و شبهه ای داخل شود؟ پیامبران و اولیائی که خورشید و ماه و ستارگانِ زندگی اجتماعی بشریت اند و در مسئله تم؛ و حث ما "متخصص" هستند؟ معلوم است که دو نفرِ متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارند و افزون بر آن، آنان در این مسئله "اهل اثبات" اند و ناگفته پیداست که دو نفر از اهل اثبات بر هزاران نفر از "اهل نفی" برتری دارند.
آیا امکان دارد در مسئلانایی ه قرآن معجزالبیان مطرح کرده و پیامبر اکرم (ص) بر آن گواهی داده است، کوچک ترین شبهه ای داخل شود؟ همان قرآنی که همواره و بدون اینکه غروب کند، در آسمان هستی می درخشد و شمس الشموسِ عالم حقیقت است؟
وقتی در برهه ای از زمان موجودیت یبیخود موجودات روحانی به تحقق برسد، موجودیت دیگر همنوعانش خود به خود آشکار می گردد و چنین چیزی عملاً صورت گرفته است؛ پس حتماً بهترین و معقول ترین و پسندیده ترین صورتی که حقیقتِ وجود آن را بیاهم ضروارد، همان صورتی است که شریعت نورانی آن را شرح داده و قرآن کریم آشکار ساخته است و صاحب معراج (ص) آن را دیده است.
اساس چهارم
با دقت در موجودات هستی خواهیم دید:
"کلیّات نیز مانند جزئیات، یک شخصیت معنوی دارند که توسط آن، وظیفهٔ کلی ه نیز بدیده می شود."؛ به گونهٔ مثال: همانطور که یک گل به اندازه حجمش، ظرافت و شاهکارهای صنعت را معرفی و با زبان حال، نام های فاطر را ذکر می کند، باغستان سراسر زمین نیز به منزله همان گل است و در ل، از نتظام، وظیفه کلی اش را که تسبیح آفریدگار است، انجام می دهد.
— 209 —
و چنانکه یک میوه با نظم و ترتیب خاصی که دارد تسبیحاتش را اعلان می دارد، هیئت جمعی درخت بزرگ نیز، عبادتی ویژه و وظیفه فطری بسیار منظمی دارد. و آن گونه که درخت با یت استبرگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیحاتی دارد، آسمان های پهناور نیز با خورشیدها، ماه ها و ستارگانشان که به منزله کلمات آن هاست، به تسبیح فاطر ذوالجلال شان مشغول اند و به حمد و ثنای صانع ذوالجلال شان می پردازند.
و بدین سان، هرکدامبشنوی،جودات خارجی، با آنکه صورتاً جامد و فاقد شعور است، اما وظایفی دارد و با شعور وآگاهی کامل، به تسبیح و ستایش پروردگارشان می پردازند.
پس فرشتگان تسبیحات موجودات را که در عالم ملکوت انجام ی سپس ست، تمثیل و تعبیر می کنند و موجودات نیز به نوبه خود در حکم مسکن و مساجدِ فرشتگان در عالم ملک و شهادت هستند. چنانکه در شاخه چهارم "گفتار بیست و چهارم" بیان کرده ایم: آفریدگار این هستی چهار نوع کارگر را در بنای این بگوینستخدام می کند که در پیشاپیش آنان، فرشتگان و روحانیان قرار دارند.
و دراین میان "نباتات و جمادات" کار خود را بدون دانستن قصد آفریدگار و دریافت پاداشی در برابر خدمامخصوصا شان، انجام می دهند، اما تحت فرمان کسی مشغول به کار هستند که او از قصد مالک آگاه است.
و "حیوانات" نیز بدون اینکه بفهمند خدمات بزرگ و کلی ای را ، انجام می دهند، اما دلم بقال آن پاداش ناچیزی دریافت می دارند؛ و "انسان" هم در بدل دو پاداش مؤجل و معجّل، در کارهای مناسبی استخدام می شود؛ او مقاصد صانع ذوالجلال را می فهمد و افزون بر آن دمقصد دش، سهم نفسش را نیز از هرچیزی می گیرد و بر کارگران دیگر (نباتات و حیوانات) نیز نظارت دارد.
آری! وقتی استخدام شدن این انواع، آشکارا دیده می شود، حتماً نوع چهارمی هم هست که درَويُّ یش صفوف همه خدمتگذاران و کارگران قرار دارد؛ اینان از یک جهت شبیه انسان اند، چون مقاصد کلی صانع ذوالجلال را می دانند و او را با حرکات شان - که هممحبت صا اوامر اوست- عبادت می کنند؛ اما از جهت دیگر با انسان فرق دارند و آن اینکه: از حظوظِ نفس و گرفتن اجرت جزئی، پاک اند؛ چون به لذت و ذوق و کمال و سعادتی بسنده می کنند که صرفاً از نگاه و توجه پروردگار به آبهٔ ماز قربیت و انتساب
— 210 —
شان به او حاصل می شود، لذا بخاطر او و به نام او در راستای انجام دادن کارهای مربوط، با کمال اخلاص می کوشند؛ اینان فرشتگان هستند و اجناس گوناگونی دارند، پس بخاطر متنوع بودن جنیفه اشگان و تنوع موجودات هستی، وظایف عبادتی فرشتگان هم متنوع می شود. چنانکه یک حکومت در ارگان های مختلف خود، کارمندان مختلفی دارد، بدین سان، در سلطنت ربوبیتشهوانیاطر اختلاف دوایر، تسبیحات و وظایف عبودیت و بندگی متنوع است؛ به گونهٔ مثال:
حضرت میکاییل (ع.س.) ، به دستور پروردگار و بخاطر او و با حراحت دوّت او، به منزله ناظر عمومی است و بر همه مخلوقات الهیِ کِشت شده در بوستان زمین، نظارت می کند؛ یعنی او رییس تمام فرشتگانِ دهقان مانند است و نیز فاطر حکیم، فرشتهٔ مؤظف بزرگی دارد که ونه مثزه او و به دستور او و به قوّت و حکمت او، ریاست تمام چوپان های معنوی حیوانات را بر عهده دارد.
وقتی برای هرکدام از این موجودات خارجی و ظاهری، فرشتهٔ مؤظفی تعیین شده است تا وظایف عبودیت و تسبیحات این موجودات را در قیقتهالکوت تمثیل کند و آگاهانه به درگاه الوهیت تقدیم کند، بدون شک تصاویر مروی از حضرت پیامبر اکرم (ص) در بارهٔ فرشتگان، بهترین و معقول ترین و مناسب ترین تصویر است؛ چون ایشان فرموده اند: "خداوند فرشتگانی دارد که هر کدام چهل سر، یا ه را مار سر دارد، در هر سر، چهل هزار دهان و در هر دهان، چهل هزار زبان دارد و چهل هزار تسبیح می گوید" حقیقت این حدیث، یک معنی دارد و یک صورت:
معنی آن عبارتست از اینکه: عبادت فرشتگان، بسیار کامل و منظم و به غایت کلی و گسترده است.
اما صورت آن بدی و خال است:
برخی از موجودات جسمانی بزرگ، عبودیت و بندگی شان را با چهل هزار سر و چهل هزار طریق انجام می دهند؛ به طور مثال: آسمان با خورشید ها و ستارگان، تسبیح می گوید و زمین نیز با آنکه فقط یکه بعضیخلوقات است، اما با صد هزار سر و در هر سر، با صدها هزار دهان و در هر دهان، با صدها هزار زبان بندگی می کند و تسبیحات پروردگار را انجام می دهد؛ه را بشته ای که برکره زمین گماشته شده است، برای نشان
— 211 —
دادن این معنی در عالم ملکوت، حتما باید با چنین هیئت و صورتی ظاهر شود. حتی من درخت متوسطی از بادام دیدم که تقریباً چهل شاخه - شبیه به سر- داشت، سپس به یکی از شاخه های آن نگاه کردم، دیدم کهز دو صاً چهل شاخچه - زبان مانند- داشت و از یکی ازاین زبان ها، چهل گل شکفته بود، سپس با نگاه حکمت به این گل ها نگریستم، دیدم که هر گل در درونش تقریباً چهل تارَک باریکِ منظم با رنگ های جالب و صنعت پیشرفته داشت، به و واردی که هرکدام از این تارک ها جلوه یکی از نام های صانع ذوالجلال را نشان می داد و به خواندن یکی از نام های نیکویش وامی داشت.
پس آیا امکان دارد که، آفریدگار حکیمِ این درخت بادام، چنین وظایفی بر دوش آن درخت ب است و اما فرشته مناسبی بر آن نگمارد تا این فرشته (ملَک مؤکل) که به مثابه روح آن درخت است، به معنی موجودیت آن درخت پی ببرد و این معنی را بازگو نماید و به کائنات اعلان کند و به درگاه ازندگانساند؟
ای دوست! تا به حال آنچه گفتیم، مقدمه ای بود برای حاضر ساختن قلب به قبول و واداشتن نفس به تسلیم و آماده کردن عقل به اذعان؛ اگر این مقدمه را فهمیدا یكی آرزومند دیدار با فرشتگان هستی، آماده شو و از وهم و گمان های زشت خود را بزدای! درهای عالم قرآن فرا رویت گشوده است. در های بهشت قرآن همواره باز ارا رعاخل شو و در بهشت قرآن، فرشتگان را در زیبا ترین صورت ببین! هریکی از آیات قرآن، یک روزنه است، ازاین روزنه ها نگاه کن و لذت ببر:
وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا ٭ فَالْفَارِقَاتِ فَرْقً قانونالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا
(المرسلات: ١-٥).
وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا ٭ وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا ٭ فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا ٭ فَالْمُدَبِّرَاتِ اَمْرًا
(النازعات: ١-٥).
تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَر داردلرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ
(القدر: ٤).
عَلَيْهَا مَلٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤاین بانَ
(التحريم: ٦).
سپس به تعریف و توصیف شان گوش فرا ده:
— 212 —
بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِه۪ يَعْمَلُونَ
(الأنبياء: ٢٦-٢٧)
اگر علاقمند دیدار با جنها هستی، به پناهگاه سوحِكْمَلْ اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ.. (الجن: ١) داخل شو! گوش کن چه می گویند و عبرت بگیر! می گویند:
اِنَّا سَمِعْنَا قُرْاٰنًا عَجَبًا ٭ يَهْد۪ٓى اِلَى الرُّشْدِ فَاٰمَنَّا بِه۪ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنرتبه وحَدًا
(الجن: ١-٢)
مقصد دوم
"درباره نابودی دنیا و وقوع قیامت و زندگی اخروی است"
این مقصد چهار اساس و یک مقدمه دارد
مقدمه
اگر کسی ادعا کند و بگوید: "این شهر و یا این قصر، به زودی تخریب میاشت و و دو باره به شکل بهتر و محکم تر از قبل اعمار می شود" بدون شک در برابر این ادعا، شش سوال به ترتیب مطرح می گردد:
اول: چرا باید تخریب شود؟ سبب و انگیزه این کار چیست؟ اگر به این پرسش پاسخ معقولی داد و آن را ثابت کرد، دراین الی با سوال دوم: مطرح می شود و آن اینکه: آیا کسی که این شهر را تخریب و از نو تعمیر می کند، قدرت و توانایی این کار را دارد؟
اگر این را نیز ثابت کند، باز:
سوال سوم: مطرح می گردد: آیا تخریب آن ممکن است؟
و سوال دیگر اینبادله ا واقعاً چنین چیزی عملی است؟ اگر این را ثابت کند و بگوید که بلی، تخریب آن ممکن است و این امر به زودی رخ خواهد داد، در این صورت دو سوال دیگر باقی می ماند:
آیا تعمیر (جهان ین شهر و یا این قصر، امکان دارد؟ اگر جواب مثبت باشد، باز سوال می شود:
— 213 —
آیا واقعاً تعمیر خواهد شد؟
حال اگر جواب مثبت باشد و تمام این موارد را ثابت کند، آنگاه در هیچ بخش این مسئله، هیچ نوع شکاف و رخنه ای باقی نمی ماند هوشیاگونه شک و تردیدی نمی تواند به آن راه پیدا کند.
در پرتو این مثال باید گفت: انگیزه ای برای تخریب و منهدم شدن کاخ این دنیا و شهر این هستی و سپس اعمار مجدد آن وجود دارد، و کسی هم هست که ق که شبتوانایی چنین کاری را دارد؛ او می تواند آن را منهدم سازد و به زودی چنین کاری را عملاً انجام خواهد داد و می تواند از نو آن را بازسازی کند و به زودی خواهد کرد. بند و قدقت و تأمل به اساس اول که ذیلاً بیان می گردد، تمام مسائل فوق به اثبات خواهند رسید.
اساس اول
روح قطعاً باقی است. تمام دلایل مذکور در "مقصد اول" که بر وجود فرشتگان و روحانیان دلالت می کرد، می تودهای کتندات مسئلهٔ مورد بحث ما، یعنی بقای روح نیز باشد. به نظر من، مسئله چنان ثابت است که پرداختن به توضیح آن عبث و بیهوده می ماند.
آری! مسافت مرگ دواین ما و بین کاروان های بی شمارِ ارواح ماندگاری که در عالم برزخ و عالم ارواح منتظر رفتن به آخرت هستند، به قدری کوتاه و باریک است که برای توضیح آن نیازی به برهان نداریم؛ تماس های تعدبرپاشدشماری از اهل کشف و شهود با آنان و دیدار اهل کشف قبور و گفتگوی بعضی از عوام با آنان و ارتباطی که عوام الناس در رویای صادق خود با آنان بر قرار می کنند، همگی مسئله روح و بقای آن را - بخاطر عروج تواتر- به منزله علومِ متعارف بشر قرار داده است.
اما در عصرما، تفکر ماده گرایی، بسیاری از مردم را مست و مدهوش ساخته است؛ ازین رو ذهن آنان را حتی در بدیهی ترین امور به وسوسه و تردید می اندارت (شع برای از بین بردن این اوهام و وسوسه ها، از بین منابع بسیار زیادِ حدس قلبی و اذعان عقلی، فقط به چهار منبع اشاره و پیش از آن مقدمه ای تقدیم می کنیم:
— 214 —
مقدمه
چنانکه در حقیقت چهارم "گفتار دهم" ثابت شد:
ج توضیحدی و ماندگاری که بی مثل و مانند باشد، مستلزم بقاء و ماندگار بودن مشتاقان و دل باختگان خود است که آنان به منزله آیینه ای بازتاب دهندهٔ آن زیبایی هستند و نیز صنعت کامل و ابدی ای که از هر عیب و نقصی عاری باشد، خواستار دوام منادیان و و هم متفکرِ خود است. و رحمت و احسان بی پایان هم اقتضا می کند تا شکرگزاران نیازمند دائماً از آن نعمت ها بر خوردار باشند؛ پس در قدم اول، این مشتاقِ بازتاب دهنده و این مبلّغِ متفکر و این نیازمند متشکر، روح انسان است؛ که وسر راه جاودانگی و ابدیت، روح هم در رکاب این جمال و این کمال و این رحمت قرار می گیرد و آن را همراهی می کند و در کنارش باقی می ماند.
و نیز در بیست وششمِ "گفتار دهم" ثابت کردیم:
نه تنها روح بشر، بلکه ناچیزترین موجودات نیز برای فنا و نابودی خلق نشده اند، بلکه از نوعی بقا برخوردارند؛ به طور مثال، یک گُلِ فاقد روح و کم اهمیت نیز وقتی از بین می رود و وجود ظاهری اش را از دست م اشیاء بازهم به گونه ای بقا دارد، زیرا صورت آن گل در بسیاری از اذهان باقی و محفوظ مانده است، چنانکه قانون ترکیب و تشکیل آن در صدها دانه کوچکششنیدم می یابد، بدین طریق، این گل با هزاران وجه نمونه نوعی از بقا را نشان می دهد.
وقتی پروردگار حفیظ و حکیم، صورت گل و قانون ترکیبی آن را - که شباهت اندکی با روح دارد- در دانه های کوچک ونه کوداری کرده و به رغم انقلاب ها و نابسامانی های فراوانی که رخ می دهد، با کمال نظم محافظت می کند.. پس روح بشر به طریق اُولی باقی و ماندگار پرده بود؛ چراکه روح، یک قانون امری و نورانی است و از جامعیت و ماهیت والایی برخوردار است و یک وجود خارجی بر آن پوشانده شده است و دارای شعور و حیات است؛ چنین روحی وابسته به ابدیت است و با سرمدیت و جاودانگی ارتباط دارد. اگر این را نفهمی، چگ ساختن توانی خود را انسان با شعور بدانی؟!
— 215 —
آیا می توان ذات حکیمِ ذوالجلال و حفیظِ بی زوالی را که برنامه و قانون ترکیبیِ روح مانندِ یک درخت بزرگ را در دانه بسیار کوچک آن گنجایز و بت، زیر سوال برد و گفت: چگونه می تواند ارواح بشر را پس از مرگش حفظ و نگهداری کند؟
منبع اول:
انفسی است؛ یعنی هر آنکه به زندگی اش دقت کند و اندکی در باره خودش بیندیشد، بدون شی شود؛وجودیت یک روح باقی پی می برد.
آری! این یک امر بدیهی است که روح به رغم تغییراتی که در طول سالیان عمر در جسم بروز می کند، عیناً باقی مكه سور و کم ترین تاثیری نمی پذیرد؛ لذا وقتی روح با رفت و آمد جسد، روح ثابت بماند، پس هنگامی که روح، با فرا رسیدن مرگ کاملاً از جسد جدا شود و جسد به کلی از بین برود، بازهم بقاء روح به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی گیرد و ماهیتش عوض نمی را بهیعنی علی رغم این همه تغییراتی که در جسد رخ می دهد، روح ثابت می ماند، با این تفاوت که جسد، در مدت حیاتش ضمن بقاء روح به صورت تدریجی لباس خود را عوض می کند، امبدهد وم فرا رسیدن مرگ، برای همیشه، یکباره لباسش را می کشد و روح ثابت می ماند. پس با حدس قطعی و حتی با چشم سر می بینیم که جسد، با روح قایم است. یعنی اینکه روح، با جسد قایم نیست، بلکه روح، بٍ مَعْایم و حاکم است، ازین رو، جسد به هر شکلی که پراکنده شود و دوباره گردهم آید، هیچ ضرری به استقلالیت روح نمی رساند. پس جسد، خانه و لانه روح است، نه لباس آن. بلکه لباس روح، وقات، لطیف و بدنی مثالی است و این بدن مثالی، تا حدی ثابت است و از نظر لطافت، مناسب روح می باشد، لذا روح، حتی هنگام مرگ نیز کاملاً برهنه نمی شود، بلکه از لانه اش بیرون می آید و بدن مثالی اش را می پوشد.
منبعانند:
آفاقی است؛ یعنی حکمی است سرچشمه گرفته از مشاهداتِ مکرر و رخدادهای متعدد و تجارب زیاد.
آری، هرگاه در یک مورد به باقی ماندن روح پس از مرگ اذعان شد، آنگاه لازم می آید تا "نوع" آنداشتهبالعموم باقی بماند؛ زیرا در علم منطق قانونی وجود دارد که هرگاه "خاصّه ذاتی" در فردی دیده شود، به موجودیت آن خاصه در تمام افراد حکم
— 216 —
می گردد؛ چون خاصه، ذاتی است، پس باید در هر فرد موجود باشد. حال دقیقیبقای روح فقط در یک فرد دیده نشده بلکه آثار و علایمی که با استناد به مشاهدات بی حد و حصری به بقاء ارواح دلالت دارد، به درجه ای ثابت و قطعی است که تردیدی به خود راه نمی دهد. آن گونه که ما در باره قاره و دنیای تازه کشف شده امریکا و سکونت انسان نهفته آن، هیچ نوع شک و تردیدی نداریم، در این مورد هم شک و شبهه ای وجود ندارد که فعلاً در عالم ملکوت و عالم ارواح، ارواح زیادی از انسان های مرده وجود دارند که با ما در ارتباط هستند و هدایای معنوی ما به سو در به می رود و فیوضات نورانی آنان نیز به سوی ما می آید.
و نیز می توان با حدس قطعی، احساس کرد که پس از مرگ انسان، یک رکن اساسی در کیان او باقی می ماند. که این رکن اسمِ اللوح است. چون روح به این دلیل که بسیط و دارای صفت وحدت است، در معرض تخریب و انحلال قرار نمی گیرد؛ زیرا انحلال و فساد، خصلت و ویژگیِ کثرت و اشیای مرکب است و چنانکه قبلاً گفتیم: حیات، نوعی از وحدت را در کثرت تأمین می کند و در نتیجه سبب نوعی بقا محقیر!
یعنی وحدت و بقا دو نقطه اساسی در روح هستند که روح از طریق آن ها به کثرت سرایت می کند؛ بنابر این فنا و نابودی روح از طریق تخریب یا انحلال و یا اعدام، متصَوّر است، حال آنکه وحدت به هیچ وجه اجازه نمی دهد که تخریب و انحلن هستمد روح گردد و بساطت هم سد راه فساد می شود و مرحمت بی کرانِ جوّاد مطلق، اجازه اعدام نمی دهد، و جود و سخای بی پایان او نمی گذارد تا نعمت وجود را - که به روح بسیار مشتاق و سزاوا
حقین داده است- دو باره باز پس گیرد.
منبع سوم
روح عبارتست از یک قانون امری و زنده و با شعور و نورانی که از حقیقت جامعی برخوردار است و آمادگی کسب کلیت و ماهیت فراگیری را دارد و وجود خارجی ای نیز بر آن پوشانیده لغش رات؛ چون معلوم است که روی ضعیف ترین قوانین امری، ثبات و بقاء دیده می شود، زیرا اگر دقت کنیم، می بینیم که در تمام "انواعی" که در معرض تغییر هستند "حقیقت ثابتی" وجود دارد که در گرماگرم همه تغییرات و انقعبادات و مراحل مختلف زندگی، در گردش است و تغییر شکل می دهد، با آن هم زنده و باقی می ماند و هرگز نمی میرد.
— 217 —
لذا هر شخص با ماهیت جامع و شعور کلی و تصورات عمومی اش،ت و شعکه هنوز فرد واحدی است، حکم یک "نوع" را به خود گرفته است؛ از ین رو قانون نافذ بر یک "نوع" بر آن فرد واحد نیز جاری است؛ زیرا فاطر ذوالجلال، انسان را همچون آیینه جامعی با عبودیت کلی و ماهیت والایی آفریدهن، و تپس حقیقت روحیِ موجود در هر فرد - به اذن الله - هرگز نمی میرد و حتی اگر صدها هزار شکل و صورت هم عوض کند، بازهم روح او آن گونه که زنده آمده بود، زنده خواهد ماند؛ بنابراین روحی که حینست کعور و عنصر حیات آن شخص است، به امر پروردگار و با اجازه و ابقای او به صورت دایم و ابدی باقی خواهد ماند.
منبع چهارم
قوانین حاکم بر "انواع" تا حدی با روح شباهت دارند، چون هر دوَ الْملم "امر و اراده" آمده اند. پس قوانین مذکور از آن جهت که از مصدر واحدی صادر شده اند، اندکی با روح موافقت دارند، به همین خاطر، اگر در این نوامیس و قوانینِ نافذ بر انواعی که وجود شان حسّی نیست دقت کنیم، معلاسراف شود که:
اگر به این قوانین امری، وجود خارجی پوشانده می شد، آنگاه به منزله روح این انواع قرار می گرفتند؛ زیرا این قوانین، همیشه باقی و ثابت و مستمر هستند و هیچ گونه تغییر و انقلابی در وحروردگا تأثیر نمی کند و یکپارچگی شان را از بین نمی برد؛ مثلاً: اگر یک درخت انجیر بمیرد و پراکنده شود، قانون ترکیب و پیدایش آن - که به منزله روح اوست- در دانقدرت بهایت کوچکش زنده می ماند. وقتی معمولی ترین و ضعیف ترین قوانین امری به این صورت با بقا و دوام، مرتبط باشند پس لازم است که روح انسان نه تنها با بقا، بلکه با ابد الآباد ارتباط داشته باشد؛ زیرا روح، به نص آیهٔ:
قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ خود را (الإسراء: ٨٥) از عالم أمر می آید؛ پس روح، یک قانون با شعور و ناموس زنده است که قدرت الهی وجود خارجی بر تن او پوشانده است. وقتی قوانین فاقد شعوری که از عالم "امر" و صفت "اراده" آمده اند، در اسلاو یا اکثراً باقی می مانند، پس روح که همتای آن ها است و از عالم "امر" آمده و تجلی صفت "اراده" است، نیز شایستگی و لیاقت بیشتری برای بقا دارد؛ یعنی بقای آن قطعی تر است، زیرا وجود دارد و دارابه حشرت خارجی است و نیز نسبت به همه قوانین، قوی تر و برتر است، چون شعور دارد و نیز از همه ارزشمند تر و پردوام تر است، چون حیات دارد.
— 218 —
ا۪ينَ يم
موجودیت زندگی اخروی، امری ضروری است و مقتضِی دارد و آن که زندگی اخروی و سعادت ابدی را ارزانی می دارد، توانمند و مقتدر است و نابودی عالم و مرگ دنیا هم ممکن است و این کار عملاً به وقوع خواهد پیوست و رستاخیز و احیای دوباره هستی نیز ممکن است الهی واقعه بالفعل رخ خواهد داد.
این شش مسئله را یک به یک، به اختصار بیان خواهیم کرد تا عقل را قناعت دهد. گرچه در "گفتار دهم" به دلایل بسیار قوی و قناعت بخشی اشاره کرده ایم که البته این دلایل، قلب را مورد خطاب قرا، جنای و زمینه ارتقایش را به درجه ایمان کامل فراهم می سازد، اما شیوه بحث ما در اینجا به شکلی خواهد بود که عقل را قانع سازد و به سکوت وادارد؛ چنانکه "سعید قدیم" در رساله "نقطه ای از نور معرفت الله" از چنین شیوه ای بهره گرفته است. آریردان، سعادت ابدی وجود دارد. و برهان قطعی ای که به موجودیت آن مقتضی دلالت می کند حدسی است که از ده منبع و مدار تراوش کرده است.
مدار اول:
با دقت در کائنات، می بینیم که در گوشه گوشه آن، نظامی کامل و ترتیب و هماهنگی قصدی وجنموده د. تراوشات اراده و اختیار و پرتوهای قصد را در هر طرف می بینیم، حتی در هرچیز، نور "قصد" و در هرکاری، روشنایی "اراده" و در هر حرکتی، تابش "اختیار" و در هر ترکیبی، شعله "حکمت" هویداست و نتایج و دستاوردهای اینها نظر دقت را به خود جلب می کندک معصو ترتیب اگر زندگیِ اخروی و سعادت ابدی نباشد، این نظام مستحکم چیزی بیش از یک صورت ضعیف و واهی نخواهد بود و به صورت نظامی دروغین و بی پایه و اساس خواهد ماند و معنویاتند.
بط و پیوند ها و نسَب هایی که روح این نظام و ترتیب هستند، به باد فنا خواهد رفت!
یعنی این زندگی اخروی و سعادت ابدی است که این "نظام" را نظام ساخته و معنی و مفهومی به آن داده استاند، دین رو نظام این هستی به آن سعادت ابدی و حیات جاودان اشاره می کند.
— 219 —
مدار دوم
در خلقت و آفرینش کائنات، حکمت کاملی دیده می شود. آری! حکمت الهی که بیانگر عنایت ازلی اوست، آشکارا به چشم می خورد و توجه کاملی به مناف در منوجود زنده صورت می گیرد و نیازهایش برآورده می شود و هرچیز دارای فواید و حکمت های بی شماری است؛ این خود - با زبان حال- اعلام می دارد که سعادت ابدی، موجود است؛ چون اگر زندگی ابدی دیگری نبابدون خگزیر باید با کبر و عناد به انکار همه این حکمت ها و فواید ثابت و بدیهی کائنات بپردازیم.
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مطلب را مثل روز روشن و خورشید نشان داده است، با اکتفا به آن در اینجا اختصار در پیش گرفجب الو.
مدار سوم:
با گواهی عقل و حکمت و با استقرا و تجربه ثابت شده است که: در آفرینش موجودات هیچ نوع بیهودگی و اسرافی وجود ندارد و عدم مولت قرآاین دو، به سعادت ابدی و سرای آخرت اشاره می کند.
دلیل اینکه اسرافی در فطرت نیست و کار بیهوده ای در خلقت انجام نگرفته، این است که: خالق ذوالجلال برای آفریدن هرچیز، کوتاه ترین راه و نزدیک ترین جهت و نازک ترین صورت و زیباترین کیفیت را یک سلیده است و گاه صد کار و وظیفه را به چیز واحدی می سپارد و به یک چیز نازک و ظریف، هزار هدف و نتیجه می آویزد. وقتی اسرافی در کار نیست و بیهودگی هم نمی تواند موجود باشد، پس تحقق زندگی ابدی دیگری حتمی است؛ چون اگر زندگی جدیدی نباشد و بازگشت مجددی را دارگیرد، آنگاه عدم و نیستی هرچیز را عبث و بیهوده می سازد؛ یعنی هرچیز اسراف و بیهوده می ماند حال آنکه بنابر تأیید علمِ "وظایف الاعضاء" هیچ نوع اسرافی در سراسر فطرت و از جمله انسان وجود ندارد؛ این خود بیانگر ایتِ الصکه استعدادهای معنوی و آمال و آرزوها و افکار و تمایلات بی حد انسان نیز به هیچ وجه به باد فنا نخواهد رفت و اسراف نخواهد شد، چرا که میل اصیل انسان به تکامل، موجودیت کمال مشخصی را نشان می دهد و تمایل و چشم دوختن او به سعادت، قاطعباس، بجودیت سعادت ابدی و نامزدی او برای احراز این سعادت را اعلان می دارد.
— 220 —
اگر چنین نباشد، معنویات اساسی و آمال و آرزوهای بلند و بالائی که ماهیت حقیقی انسان را تشکیل می دهند، همگی اسراف و
ام گشته، به باد فنا خواهند رفت که چنین چیزی، خلاف حکمت موجود در آفرینش است.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، چون این مطلب را در حقیقت یازدهم "گفتار دهم" ثابت کرده ایم.
مدار چهارم
تحولات و دگرگونی هایی که در بسیاری از انواعمه آنهدر شب و روز، زمستان و بهار و هوا رخ می دهد و تغییراتی که در جسد انسان در طول زندگی اش به وجود می آید و خوابی که برادر مرگ است به حشر و رستاخیز شباهت دارد و به منزله قیامت آن ها ست و ی واردن قیامت بزرگ را به یاد می آورد و با رمز از آن خبر می دهد.
آن گونه که ساعت هفته وار ما با حرکت چرخ هایش روز و ساعت و دقیقه و ثانیه را می شمارد و عقربه ها با حرکات شان از آمدن یکدیگر خبر می دهند و عقربه ای که جلوتر حرکت می کند به منا بازگدمه و پیش آهنگ عقربه بعدی است، این دنیا نیز همانند یک ساعت بزرگی الهی است و با گردش و حرکت متعاقبش، روزها و سال ها را می شمارد و هر روز و هرسال، به منزله مقدمه دیگری است و از آمدن سال و روز بعدی خبر می دهد. همانگونه که بعد از شب، صبح راهد بود از زمستان، بهار را می آورند، بعد از مرگ نیز وقوع صبح قیامت و بیرون آمدن آن را از این ساعت بزرگ به صورت رمزی خبر می دهند.
قیامت، اشکال مختلف و انواع بسیار زیادی دارد که در طول زندگی برای انسان اتفاق می افتد؛ دندان ب با فرا رسیدن هر شب، انسان به گونه ای می میرد و با طلوع صبح، به گونه ای زنده می شود و بدین طریق، علایم رستاخیز را مشاهده می کند، او می بیند که ذرات جد ازلیونه در ظرف چند سال تغییر می کند، حتی او نمونه قیامت و رستاخیز تدریجی را از تغییراتی که در اجزای بدنش رخ می دهد، دوبار در سال می ببیند و در هر بهار نیز رستاخیز و قیامت نوعی را در بینمازت یصد هزار نوع از انواع نباتات و حیوانات مشاهده می کند، پس بدون تردید همه این اشاراتِ رستاخیز و همه علامات و رموزِ رستاخیز، به منزله تراوشات قیامت بزرگ هستز ! بهه رستاخیز بزرگ اشاره می کنند.
— 221 —
لذا آفریدگار حکیم چنین قیامت و رستاخیز نوعی را در انواع برپا می دارد؛ یعنی ریشه های همه نباتات و برخی از حیوانات را بعینه زنده ساخته و پارهو وقتی اشیای دیگر مانند برگ ها و گل ها و میوه ها را با مثلش اعاده کرده، نوعی حشر و نشر برپا می دارد، این می تواند دلیلی برای وقوع قیامت شخصی - در ضمن قیامت عمومی- در هر فرد انسان باشد، چونکه یک " داشتهنسان، معادلِ "نوعی" از موجودات دیگر است؛ زیرا نور فکر، چنان وسعتی به آرزوها و افکار انسان داده است که می تواند گذشته و آینده را احاطه کند و تحت پوشش خویش قرار دهد و حتی اگر دنیا را هم ببلعد بازهم سیر نمی شود؛ اما در سایر انواع ماهیت فرد، ِاِذْنست و ارزشش شخصی، نگاهش محدود، کمالش محصور، لذت و آرزویش آنی است؛ اما انسان، ماهیتش والا، ارزشش بلند، دیدش عمومی و فراگیر، کمالش بی حد و بعضی از آرزوها و لذات معنوی اش دایمی است؛ ازاین رو تکرار شدن نمونه های قیامت و رست، در ار سایر انواع که امری مشهود است، این مطلب را خاطر نشان می سازد که: با برپا شدن قیامت کبرا و عمومی، هر فرد انسان بعینه اعاده می شود و رستاخیز می گردد. این موضوع را در حقیقت نهم "گفتار دهم" به صید: "فعی ثابت کرده ایم، لذا در اینجا اختصار پیشه کردیم.
مدار پنجم
دانشمندان و محققان بر این باورند که افکار و تصورات نامتناهی بشر از آرزوهای نامتناهی اش متولد شده و این آرزوها از تمایلات بی شمارش برخاسته است و و آرزمایلات هم از توانمندی های غیر منحصرش نشأت یافته است و این توانمندی ها ریشه در استعدادهای فطری اش دارد و این استعدادها هم در جوهرِ روح او درج شده است؛ همه این ها انگه دینیان را به سوی سعادت ابدی واقع در پشت این عالم شهادت، دراز می کنند و چشمان شان را به آن دوخته اند و بدان سو رو نهاده اند؛ از این رو فطرتی که هرگز دروغ نمی گوید و میل قطعی و تزلزل ناپذیرِ موجود در این فطرت که به شدت خواستار سعادت ابدی است، بنده، را متقاعد می سازد و در خصوص تحقق سعادت ابدی او را به باور کامل می رساند.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، زیرا حقیقت یازدهم "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 222 —
مدار ششم
رحمت آفریدگار ذوا می آ هستی که رحمان و رحیم است، سعادت ابدی را نشان می دهد. آری! آنچه که نعمت را نعمت ساخته و از نقمت بودن نجات داده و موجودات را از فراق ابدی رهایی بخشیده است، سعادت ابدی است؛ و این سعادت، از شأن و ویژگی ه می گیتی است که نمی خواهد انسان از آن محروم گردد؛ چون اگر سعادت ابدی که رأس و پایه و غایه و نتیجه تمام نعمت ها است، به انسان داده نشود؛ یعنی اگر دنیا پس از مرگش به صورت "آخرت" احیا نگردد، عنی بامت ها به نقمت تبدیل می شوند و این مستلزم انکار رحمت الهی است؛ رحمتی که بالبداهه و بالضروره در سراسر هستی مشهود و نمایان است و به شهادت کل کائنات، موجودیت اش به تحقق رسیده است و حقیقتی است ثابت و تابنده تر از خورشید.
ببین! نخست ب را نش هایی همچون عشق و شفقت و عقل که از جلوه ها و آثار لطیفِ رحمت اند دقت کن! سپس فرض کن که زندگی انسان به فراق ابدی و هجران دایمی منتهی می گردد، آنگاه خطبقات ید که این محبت لطیف به مصیبت بزرگی تبدیل می شود و این شفقت لذیذ به صورت درد جانکاهی درمی آید و این عقل نورانی به بلای بزرگی تبدیل می شود!
پس رحمت - چونکه رحمت است- امکان ندارد محبت حقیقی را به کام فراق ابدی و نیستی همیه صورتق دهد؛ ازاین رو موجودیت زندگانی دیگر، امری حتمی است.
در اینجا این حقیقت را خلاصه کردیم چون حقیقت هشتم "گفتار دهم" این مطلب را به زیبایی نشان داده است.
مدار هفتم
شتاقانزیبایی ها و کمالات، همه شوق ها و لطایف، تمامی جاذبه ها و ترحّماتی که ما می دانیم و در این هستی می بینیم، عبارتند از: معانی و مضامین و کلمات معنوی ای که جلوه های لطف و مرحمت و تجلیات احسان و کرم خالق ذوالجلال را بین سنگ واضح و روشن به نمایش گذاشته و در معرض دیدِ قلب و چشمِ عقل قرار می دهند، وقتی در این هستی "حقیقت ثابتی" وجود دارد و رحمتی حقیقی در کار است، بی تردید سعادت ابدی هم وجود خواهدیاحت چ حقیقت چهارم و دومِ "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 223 —
مدار هشتم
وجدان آگاه و با شعور انسان که عبارت از فطرت اوست، به سعادت ابدی می نگرد و به آن دلالت می کند.
آری! یافتهکه به وجدان بیدارش گوش فرا دهد، حتماً صدای "ابد، ابد" را می شنود. حتی اگر کل هستی به چنین وجدانی داده شود، بازهم نمی تواند نیازش را به ابد برآورده سازد؛ یعنی این تواند بخاطر آن ابد آفریده شده است و این جاذبهٔ وجدانی، فقط می تواند با جذبِ یک غایت حقیقی باشد و از جاذب حقیقی متأثر گردد.
خاتمه یازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را نشان داده است.
مدار نهم
سخنان پیامبری همچون محمد عربی (ص) که صادند.
دوق و مصدّق است، درهای سعادت ابدی را گشوده است و احادیث آنحضرت (ص) هم به مانند پنجره های مشرفی به سوی سعادت ابدی هستند؛ او اجماع همه انبیاء علیهم السلام و تواو اغفا اولیای کرام را در دست دارد و بعد از مسئله توحید، تمام ادعایش را با تمام توان روی همین نقطه اساسی، یعنی مسئله رستاخیز و زندگی آخرت متمرکز ساخته است. آیا چیزی وجود دارد که بتواند این نیروی عظیم را متزلزل سازد؟
ر دهم دهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را کاملاً توضیح داده است.
مدار دهم
عبارتست از پیام های قطعی قرآن معجزالبیانی که از سیزده سده بدین سو با هفت وجه (طریق) اعجازش را محافظت کرکند.
، چنانکه چهل نوعِ اعجاز آن را در "گفتار بیست و پنجم" ثابت کرده ایم.
آری! خود این پیام های قرآن در بارهٔ رستاخیز جسمانی کافی است تا این مسئله روشن شود و کشف گردد. قرآن کریم کلید معمای هستی است و حکمت های نهفته در کاه حرکتا می گشاید.
و نیز این قرآن عظیم الشان بارها و بارها انسان را به تفکر فرا خوانده و نگاه ها را به هزاران دلایل عقلیِ قطعی، معطوف ساخته است؛ به طور مثال آیات کریمه:
وَ قَدْ خَلَقَكُمْ اَطْوَارًا (١٤ :نوح(قُلْ يُحْي۪يهَاین مطل۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ (يس: ٧٩)
— 224 —
این نمونه هایی از قیاس تمثیلی است و آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (فصلت: ٤٦) نمونه دیگری است که به عدالت حاکم بر هستی اشاره می کند؛ از این قبیل آیات زیادی وجود دارد که دوربین ها
#197اختیار بشر قرار داده و از طریق آن ها به سعادت ابدی موجود در رستاخیز جسمانی اشاره می کند. قیاس تمثیلی موجود در دو آیه نخست و سایر آیات را در رساله "نقطه" توضیحهر كداایم که خلاصه آن چنین است:
وجود انسان هر بار که از مرحله ای به مرحله دیگر انتقال می یابد، از انقلاب های منظم عجیبی می گذرد: از نطفه به عَلَقَه، از علقه به مُضغَه، از مضغه به استخوان و گو و افعز استخوان و گوشت به آفرینش جدید؛ یعنی تبدیل و منقلب شدن او به صورت انسان، تابع دستورات دقیقی است و هرکدام از این مراحل، قوانین مخصوص و نظام های معین و حرکات مداومی دارد، به گونه ای که از جلوه های قصد حیای حه و اختیار و حکمت موجود در ورای این قوانین، پرده برداری می کند.
دقیقاً به همین شیوه، صانع حکیمی که این جسد را ساخته است، هر سال مثل لباسی آن را عوض می کند؛ پس این جسد به ترکیب جدیدی نیاز دارد شان ناند تغییر کند و زنده بماند و جای اجزای منحل شده را با ذرات فعال جدیدی پر کند، لذا آن گونه که جسد با یک قانون منظم الهی حجراتش را منهدم می سازد، برای بازسازی دوباره نیزر کوه ده لطیفی بنام "روزی" نیاز دارد تا با قانون دقیق و نظم الهی، آن حجره منهدم شده را تعمیر کند؛ از این رو رزاق حقیقی با قانون مخصوصی مواد مختلف مورد نیاز هر عضو بدن را- با تناسبی خاص - توزیع و تقسیم می کند.
اکنون به مراحلی بنگر معنی ماده لطیف فرستاده شده از جانب رزّاق حکیم آن را می پیماید: خواهی دید که ذرات آن ماده، همچون قافله ای در فضا، در زمین و در آب پراکنده است و این طرف و آن طرف می گردد ، لذا اگاه، همه باهم یکجا می شوند و با کیفیت خاصی گردهم می آیند. گویی هر ذره برای انجام یک کار رسمی به جای معینی فرستاده می شود و همه باهم با کمال نظم، یکجا جمع می شوند که این یکجا شدن شان، بیانگر یک حرکت قصدی اس به ماطر نشان می سازد که:
فاعل مختار و با اراده ای وجود دارد که با قانون مخصوصش این ذرات را از عالم جمادات به عالم موجودات زنده می راند و در آنجا پس از ورود به جسم مشخصی،
— 225 —
مطابخاطر م معین و حرکات و برنامه های طراحی شده، به کار و فعالیت می پردازد، یعنی پس از آنکه در چهار آشپزخانه و گذشتن از چهار انقلاب عجیب و تصفیه در چهار تصفیه خانه، آماده می شوند تا با توجه بواهد سهای متفاوت هر عضو در بخش ها و اعضای مختلف بدن توزیع شوند و همگی با مراقبت و عنایت و قوانین منظم رزاق حقیقی، چنین مراحلی را می پیمایند.
بنابراین وقتی با نگاه حکمت به ه
آیاز این ذرات بنگری، به موجودیت ذاتی پی خواهی برد که با کمال بصیرت و نظم و با شنوایی و علم کاملی، ذرات را از جایی به جای دیگر سوق می دهد و به حرکت درمی آورد؛ پس به هیچ وجه امکان ندارد که "اتفاق کور" و "تصادد، همهانون" و "طبیعت کر" و "اسباب فاقد شعور" در آن دخالت کند؛ چون با تأمل در گردش هر ذره معلوم می شود که هیچ کار آن بدون برنامه و هدف نیست؛ از لحظه ای که در بیرون به عنبشر، ب عنصر حضور دارد و تا زمانی که وارد یکی از حجرات کوچک بدن می شود، مراحل زیادی را طی می کند. با دقت در هرکدام از این مراحل چنین معلوم می شود که گویی وظایفش را با اراده و اختیار و در چارچوب قوانین معینی دنبال می کند و با و الحاظم از مرحله ای به مرحله ای دیگر می رود و چنان منظم و شمرده شده گام بر می دارد که انگار فرمان و دستور یک سائقِ (راننده) حکیم او را به گردش در می آورد.
بدین سان و با یک چنه حق ری از مرحله ای به مرحله دیگر و از طبقه ای به طبقه ای دیگر حرکت می کند و در مسیر راه، ذره ای از هدف مورد نظرش منحرف نمی شود و سرانجام به دستور پرورهل هداه جایگاه مناسبش - مثلاً به آدمک چشم آقای توفیق- وارد می شود، در آنجا می ماند و به وظایف و کارهای سپرده شده می پردازد. پس تجلی ربوبیت در ارزاق فه می ی دهد که این ذرات - از آغاز- معین و مأمور بوده اند و برای رفتن به جاهای مخصوصی آماده شده اند، گویی بر پیشانی هر ذره ای نوشته شده است: "روزی حجره بدن فلانی است!" چنین نظمی اشاردر بهشند که اسم هر انسان، روی روزی او نوشته شده است، چنانکه روزی انسان با قلم قَدَر بر پیشانی اش مکتوب است.
— 226 —
پس آیا امکان دارد پروردگار رحیمی که دارای چنین ده و عی پایان و علم فراگیری است "خلقت دوباره" را پدید نیاورد؟ و یا از انجام آن عاجز باشد؟. هرگز! زیرا او مالک آسمان ها و زمین است و همه موجودات را از ذرات گرفته تا سیارات، در قبضه خود دارد و با نظم خاص و میزان دقیقی آن ها را می چرخاند.
لذا بی را ناز آیات قرآن کریم، توجه انسان را به"نشأه اولی"یعنی آفرینش حکیمانه نخست، جلب می کند و به عنوان یک مثال،"نشأه اخری"یعنی خلقت دوباره را که در رستاخیز و قیامت رخ خواهد داد، بهَنَّاتاس کرده و ذهن انسان را از هر نوع انکار پاک می سازد و می گوید: قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ.. (يس: ٧٩)
و می افزاید: وَسم قهالَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَهُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ (الروم: ٢٧) طوری که جمع کردن و بازگرداندن لشکری که پراکنده شده و به استراحت پد و تم است، به مراتب آسان تر از تشکیل یک لشکر جدید است، ذرات اساسی بدن نیز که بخاطر امتزاجشان در بدن با یکدیگر انس گرفته و رابطه برقرار کرده اند، با شنیدن صور ح دوازرافیل (ع.س.) بر می خیزند و فرمان خالق ذوالجلال را "لبیک" می گویند و جمع می شوند و این یکجا شدن شان - از نظر عقل- به مراتب آسانتر است از پیدایش نخست آن ذرات. برای این کار شاید جمع شدن تمام ذرات لازی داردد، بلکه اجزای اساسی و ذرات اصلی ای که حکم هسته و تخم برای بدن را دارند و در حدیث به: "عَجبُ الذَّنب" تعبیر شده اند، کافی خواهد بود تا اساسِ پدید آورین حقیقت دو باره" قرار گیرند، و خالق حکیم بدن انسان را روی این اساس بنا نهد.
اما خلاصه قیاس عدلی که آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَب۪يدِ (فصلت: ٤٦) به آن اشاره می کند، بدین قرار است:
ما در دنیای خود بسیار می بینیم که انسان هابا مشی و ستمگر و فاجر در رفاه و آسایش به سر می برند و افراد مظلوم و متدیّن زندگی شان را در رنج و عذاب سپری می کنند و سرانجام مرگ می آید و هر دو را به صورت یکسان از بین می برد؛ پس اگر عاقبت وهای کو مشخص و معینی نباشد، ظلم و ستم به میان می آید؛ حال آنکه عدالت و حکمت الهی که پاک و منزه بودنش از ظلم، با شهادت کل کائنات ثابت گردیده است،
— 227 —
به هیچ وجه چنین ظلمی را قبول نمی کند، پس باید مجمَع دیگری باشد تا اوّلی کیفرش را و دوّمی ثوابش رتاه رافت کند و این انسان پریشان و آشفته حال، مناسب استعدادش پاداش و مکافاتش را بگیرد و مدار عدالت محض الهی و جلوه گاه حکمت ربانی شود و برادر بزرگ موجودات پرحکمت هستی قرار گیرد.
آری! این دنیا برای شکوفا شدن استعدادت خاص، حدی که در روح انسان گنجانده شده است، کافی نیست و بدون شک این انسان به عالم دیگری فرستاده خواهد شد. آری! جوهر انسان، بزرگ است، پس او نامزد ابدد این و ماهیتش عالی است؛ از این رو جنایتش نیز بزرگ است؛ او به موجودات دیگر شباهت ندارد؛ نظامش پیچیده تر و دقیق تر از آن ها است، پس هرگز سر انجامش بدون نظام نخا خود ود و بی سرنوشت نخواهد ماند و بیهوده نخواهد رفت، محکوم به فنای مطلق نخواهد شد و به عدم نخواهد گریخت. جهنم دهانش را گشوده و منتظر اوست.. جنت نیز آغوش نوازش اش را باز کرده و چشم به راه اوست..
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مثال دوم ما را کاملاًذت و آ داده است، لذا در اینجا اختصار در پیش گرفتیم.
بدین ترتیب این دو آیه را به عنوان مثال ارائه کردیم، آیات کریمه دیگر را که در برگیرنده براهین عقلیِ زیادی هستند بر آن ها قیاس کن و دریاب!
پس م با پاین ده منبع و مدار، حدسی درست و برهانی قطعی در خصوص رستاخیز است. آن گونه که حدس ثابت و برهان قوی، دلیل قطعی وقوع قیامت و رستاخیز جسمانی هستند و آن را اقتضامی کنند، بسیاری از اسماء حسنی ا بدیع قبیل: حکیم، رحیم، حفیظ و عادل نیز مقتضی وقوع قیامت و رستاخیز و موجودیت سعادت ابدی هستند و با قاطعیت بر تحقق آن دلالت می کنند.
پس باید گفت: مقتضی رستاخیز و قیامت، به قدری قوی و نیرومند است که هیچ گونه شک و شبهه ای بهاده تراه نمی دهد.
— 228 —
اساس سوم
فاعل مقتدر است. آری، چنانکه درباره موجودیت مقتضیات رستاخیز، شک و تردیدی وجود ندارد، در خصوص موجودیت قدرت مطلقه ذاتی ای که رستاخیز را به و سجده اهد آورد نیز، تردیدی وجود ندارد، چون در قدرت او عیب و نقصی درکار نیست؛ از اینرو بزرگ و کوچک برایش یکسان است و آفریدن بهار، فرقی با آفریدن یک گل ندارد.
آری! او تو مؤدبااست که این هستی با زبان خورشیدها و ستارگان و عالم های گوناگون و حتی با زبان ذراتش، به عظمت و قدرت او گواهی می دهد؛ پس آیا وهم و گمان و یا وسوسه ای می تواند رستاخیز جسلالت ها از چنین قدرت مطلقه ای بعید بداند؟
بدون شک این قدیر ذوالجلال در این هستی شکوهمند، هستی های جدید و منظمی در هر عصر خلق می کند و حتی در هر سال، دنیاهای سیّارِ جدید و منظمی می آفریند و فراتر از آن د
روز، عالم های جدید و منظمی پدید می آورد؛ بدین ترتیب، عالم ها و دنیاها و هستی های زایلی را یکی پی دیگری به صورت مستمر می آفریند و در زمین و آسمان ها با کمال حکمت تغییر می دهد و عالم های منظمی را به تعدد پس ب ها و سال ها و حتی روزها بر گذر زمان می گستراند و می آویزد و به وسیله آن ها عظمت قدرتش را نشان می دهد. اوست که باغستان بهار بزرگ و پهناور را با صدها هزار نقش و نگارهای رستاخیز، آراسته وکس، بهگُلی تاج سر کره زمین قرار داده است؛ او جمال صنعت و کمال حکمتش را به ما می نمایاند. حال آیا کسی می تواند به خود جرأت داده و در باره این قدیر ذوالجلال بگوید: او چگونه قیامت را به ن وجودواهد آورد؟ و یا این که چگونه این دنیا را با آخرت تغییر خواهد داد؟ آیه کریمه
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (لقمان: ٢٨) اعلان می کند که، هیچ چیزی بر این قدیر ذوالجلال دشوار نیست و هرچیز، چه بزرگ و چه کوچک،و اراد آسان است و دسته های هولناک موجودات با اعداد نامتناهی شان، در برابر او همچون فرد واحدی هستند.
— 229 —
ما حقیقت این آیه را در پایان "گفتار دهم" به طور اجمال و در رسالهٔ "نقطه ای كسی كر معرفت الله" و "نامه بیستم" توضیح داده ایم، در اینجا هم مختصراً در ضمن سه مسئله به شرح آن خواهیم پرداخت:
قدرت الهی ذاتی است، پس عجز و ناتوانی نمی تواند در آن راه یابد.
این قدرت به ملکوتیّت اشیاء تعلق می گیری را ده هیچ وجه موانع نمی توانند سد راه آن شوند.
نسبت آن قانونی است پس جزء با کل مساوی است و جزیی به منزله کلی قرار می گیرد.
و اکنون این سه مسئله را توضیح داده و ثابت خوی صفاترد:
مسئله اول:
قدرت ازلیِ الهی برای ذات جلیل و مقدس او لازمه ضروری است.
یعنی این قدرت ضرورتاً لازمه ذات مقدس اوست، پس جدایی آن از ذات او ممکن نیست؛ لذا عجزی که ضد قدرت است، به یگر راه بر ذات جلیله اش عارض نمی شود؛ چه در این صورت، دو ضد باهم جمع می گردند و این یک امر محال است.
وقتی عجز بر ذات او عارض نمی شود، بدیهی است که نمی تواند در قدرتی که لازمه ذات اوست نیز، مداخله کند. وقت" و خوله عجز در قدرت او ممکن نیست، این هم بدیهی است که قدرت ذاتی او مراتب ندارد؛ زیرا وجود مراتب در هرچیز با مداخله اضدادش پدید می آید، چنانکه مراتب و دی خود رارت با مداخله برودت پدید می آید و درجات حسن و زیبایی با مداخله قبح و زشتی بروز میکند. موارد دیگر را خودت قیاس کن!
اما به دلیل نبود ذاتیِ حقیقی و یا تبعی در ممکنات، اضداد با یکدیگر آمیخته و مراتب را است. ود آورده اند و در نتیجه آن اختلافات بروز کرده و به تغییرات عالم انجامیده است و از آنجایی که در قدرت ازلی الهی به هیچ وجه مراتبی وجود ندارد، به عبرات در برابر آن، جایگاه واحدی دارند و یک چیز بسیار بزرگ با چیز بی نهایت کوچک، مساوی است و ستارگان به مانند ذرات اند و رستاخیز تمام انسان ها به منزله برانگیختن فرد واحدی است، نیز آفریدن بهار برای که بارت به اندازه آفریدن یک گل، آسان است.
— 230 —
اما اگر کار آفریدن به جای انتساب به قدرت مطلق، به اسباب مادی نسبت داده شود، آنگاه زنده ساختن یک گُل به اندازه آفریدن بهار، سخت و دشوار خواهد بود. ما در حاشیهٔ فقره اخیرِ مرتبهٔ چهارو ارادب "الله اکبر" از مقام دوم همین گفتار و نیز در "گفتار بیست و دوم" و ذیل "مکتوب بیستم" با دلایل متقنی ثابت کرده ایم که، هرگاه آفریدن اشیاء به ذات واحدِ احد نسبت داده شود، آنگاه آفریدن تمام اشیا به اندازهبدین تن فقط یک چیز آسان می شود، اما زمانی که آفریدن چیز واحدی به اسباب مادی منسوب گردد، آنگاه آفریدن آن به اندازه آفریدن تمام مخلوقات، دشوار خواهد شد.شاخه دئله دوم:
قدرت الهی به ملکوتیّت اشیا تعلق می گیرد.
آری، هرچیز در هستی همچون آیینه، دو جهت دارد: یکی جهت مُلک که به روی رنگ شده آیینه شباهت دارد و دیگری جهت ملکوتیّت که بهده نموفاف و تابنده آیینه می ماند. جهت مُلک، جولانگاه اضداد و محل ورود خوبی ها و زشتی ها، خیر و شر، کوچک و بزرگ و دشوار و آسان است، لذا آفریدگار حکیم، اسباب ظاهری را همچون پرده ای در براام هایفات قدرتش قرار داده است تا مباشرت و مداخله مستقیم دست قدرتش در کارهایی که عقل کوتاه و ظاهربین، آن ها را کوچک و جزیی و بی ارزش و ناشایست می بیند، ظاهر و آشکار نشود؛ زیرا عظمت و عزت، این چنین می طلبد؛ اما آفریدگار سبحان تأثیر حقیقی را به آن اسبر مقایسایل نداده است؛ زیرا این هم جزو مقتضیات وحدتِ احدیّت است.
اما جهت ملکوت در هرچیز صاف و شفاف و پاکیزه است و رنگ ها و زشتی های تشخصات با آن آمیخته نیست؛نین بگهت مستقیماً به آفریدگارش متوجه است، لذا ترتّب اسباب و مسبّبات و تسلسل علل در آن وجود ندارد، نه علیّت و معلولیت در آن درکار است و نه موانع، مداخله دارند؛ در این جهت، ذرّه برادر خورشید است.
فشردهٔ آنچه که گذشت:قدرت مورد بحث ما مجرّد استواهیم مولَّف و مرکّب نیست و ضمن اینکه مطلق و نامحدود است، ذاتی نیز هست. اما محل تعلّق آن با اشیاء، صاف و بی آلایش و بدون واسطه و بی پرده و بدون تأخیر است؛ از این رو در برابر آن، بزرگ نمی تواند بر کوچک، بزرگ نمایی کند و گروه بر فر
و ح ندارد و قدرت نمی تواند بر جزء بنازد و ببالد.
— 231 —
مسئله سوم:
نسبت قدرت، قانونی است.
یعنی این قدرت، کم و زیاد و کوچک و بزرگ را به یک دید مساوی می بیند؛ این مسئله پیچیده را با ارائه چند مثال به ذهن نزد131
سازیم: در این هستی، شفافیّت، مقابله، موازنه، انتظام، تجرد و اطاعت، از جمله اموری هستند که زیاد را با کم و بزرگ را با کوچک مساوی قرار می دهند.
مثال اول: شفافیت
تجلی خورشید چه بر سطح دریا و چه بر قطره ای ادلیل ن، هویت یکسانی را نشان می دهد. اگر کرهٔ زمین متشکل از قطعات (بخش های) شیشه ای کوچک و شفاف و گوناگونی بود و مستقیماً بدون حایل با خورشید روبرو می شد، نور تابیده بر هر کدام اار اندقطعات با نوری که بر سراسر زمین می تابید، مشابه و مساوی می بود و هیچ گونه مزاحمت و تجزیه پذیری و تناقضی به وجود نمی آمد. حال اگر فرض کنیم که خورشید، فا تو مبا اراده باشد و فیض نور و تمثال عکسش را با ارادهٔ خود به زمین بدهد، در این صورت منتشر ساختن فیض نورش بر سراسر زمین، مشکل تر از دادن آن به ذرّه واحد نخواهد بود.
مثال دوم: مقابله
فرض کن حلقه بزرگی از انود دار به دور هم گرد آمده اند و هر یک آیینه ای در دست دارند، و در مرکز این دایره، مردی شمع فروزانی با خود حمل می کند، لذا نوری که مرکز به آیینه های اطراف می فرستد، یکی است و نسبت واحدی دارد و کمی و کاستی و مزاحمت و پراکنّٰهُ ا هم وجود ندارد.
مثال سوم: موازنه
اگر ترازوی حقیقی بسیار بزرگ و حساسی در اختیار می داشتیم و در دو کفه آن، دو خورشید یا دو ستاره یا دو کوه یا دو عدد تخم مرغ می بباغچه ی و تلاش واحدی می توانست یکی از کفه ها را به آسمان بلند کند و دیگری را به زمین بچسپاند.
— 232 —
مثال چهارم: انتظام
به طور مثال بزرگ ترین کشتی را مانند کوچک ترین آلت بازی یک کودک می توان به حرکته حشر رد.
مثال پنجم: تجرد
به گونه مثال: یک میکروب کوچک نیز همچون کرگدن، حامل ماهیت و ویژگی های حیوانی است و یک ماهی بسیار کوچک هم از ویژگی و ماهیت مجردِ نهنگی برخوردار است؛ زیرا ماهیتی که از شکل و جسم مجرد باشد، در تمای آیدها و جزئیات جسم، از کوچک ترین آن گرفته تا بزرگ ترین آن، وارد می شود و بدون عیب و نقص و تجزیه پذیری متوجه آن می گردد؛ بدین سان خواص مشخصات و صفات ظاهری جسم با ماهیت و خاصّه مجرّده درهم نمی آمیزد و مشوّش نمی سازد و نگاه این ا دوستمجرده را تغییر نمی دهد.
مثال ششم: اطاعت
فرمانده بزرگی همانگونه که با فرمان "به پیش!" سرباز واحدی را به حرکت در می آورد، با خود همین فرمن تاری تواند لشکری را حرکت دهد؛ پس حقیقتِ راز نهفته در اطاعت این است که هرچیز در هستی - آن گونه که با تجربه مشاهده می شود- نقطه کمالی دارد و مایل است به آن برسد؛ از اینرو مضاعف شدن میل، نیاز را ببار می آورد، و مقتضی شدن نیاز، به شوق تبدیل می شود و مضاعف شدن شوق، انجذاب را تشکیل می دهد؛ پس انجذاب و شوق و نیاز و میل ماهیت اشیا، هسته ها و بذرهای اطاعت از اوامر تکوینی پروردگار هستند.
په است، مطلق ماهیت های ممکنات، همان وجود مطلق است، اما کمال خصوصی اش وجود مخصوص اوست که استعدادهای فطریِ او را از قوّه به فعل می رساند. پس اطاعت کل کائنات از دستور "کن" همچون اطاعت ذرهٔ واحدی است که جایگاه سربازی گوش به فرمان را دارد. در ا استعد امتثال ممکنات از دستور أزلی "کن" که از اراده الهی صادر شده است، میل و احتیاج و شوق و انجذاب
— 233 —
(کشش) که اینها هم از تجلی اراده الهی هستند، منتشر است؛ هنگامی که آب لطیف با میل نازکی فرمان انجماد را دریافت می کند،ر دیدهه تکه کردن آهن، قدرتِ راز اطاعت را نشان می دهد.
وقتی این شش مثال در قوت و فعلِ ممکنات و مخلوقاتی که ناقص و متناهی و ضعیف اند و تأثیر حقیقی ندارند، بالمشا مشکلده شود، بایستی هرچیز در برابر قدرت الهی مساوی باشد، همان قدرتی که غیر متناهی و ازلی و ابدی است و تمام کائنات را از عدم محض آفریده و عقل ها را در حیرت گذاشته و با آثار عظمتش تجلی کرده است. پس انجام هیچ کاری بر او مشکل نخوااضح و
فراموش نکنیم که قدرت بزرگ الهی با این ترازوهای کوچک ما قابل وزن نیست و این معیارها مناسبتی با آن ندارند این مثال ها صرفاً بخاطر نزدیک ساختن به ذهن و دور ساختن استبعاد و ناباوری مطرح شدند.
نتیجه و فشردهٔ اساس سوم:وقتی قدرت رسلی، غیر متناهی است و برای ذات اقدس او لازمه ضروری است و نیز جهت (رُخ) ملکوتیت هرچیز بدون لکّه و بدون پرده، متوجه اوست و مقابل او قرار دارد و نیز با امکان اعتباری- که عبارت است از تساوی طرفین- موازنت دارد و نظام فطری - که هدفی بویعت فطرت کبری است- مطیع عادت الله و قوانین اوست و جهت ملکوت از موانع و خصوصیت های جداگانه، صاف و مجرد است، پس در برابر چنین قدرتی بزرگ ترین چیز هیچ فرقی با کوچک ترین آن ندارد و نمذت استد بنازد و یا سرکشی کند؛ از این رو زنده ساختن تمام ذوی الارواح در روز رستاخیز برای او بسیار آسان است و مشکل تر از زنده ساختن مگسی در فصل بهار نیست. پس آیه کریمه مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ اِنَّ الاسلام سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ (لقمان: ٢٨) فرمان راست و درست حق است و هیچ مبالغه ای در آن وجود ندارد. بدین ترتیب، مدعای ما که می گوییم: "او فاعل مقتدر است و هیچ چیزی نمی تواند مانع او باشد" به طور قطع، تحقق می یابد.
— 234 —
اساس چهارم
هگ آن ده که قیامت و حشر، مقتضِی دارد و برپا کنندهٔ حشر، توانا و مقتدر است، این دنیا نیز قابلیت و آمادگی قیامت و رستاخیز را دارد. پس در این ادعای ما، آنچه "قابلیت" دنیا چهار مسئله موجود است:
نخست:مرگ این هستی ممکن است و محال نیست.
دوم:این مرگ عملاً رخ خواهد داد.
سوم:اعمار این دنی دیگریه و ویران شده و بازسازی آن به صورت "آخرت" امری ممکن است.
چهارم:این بازسازی عملاً رخ خواهد داد.
مسئله نخست:
مرگ و نابودی این کائنات ممکن است؛ زیرا وقتی چیزی در قانون تکامل داخل باشد، در هر حالست كه نموخواهد داشت، وقتی نشو و نمو داشته باشد، در هر حال عمر فطری نیز خواهد داشت و وقتی عمر فطری داشته باشد، اجل فطری نیز خواهد داشت؛ پس با استقرا و رار داگسترده ای ثابت است که چنین چیزهایی هرگز نمی توانند خود را از پنجه های مرگ نجات دهند.
آری! آن گونه که انسان، عالم کوچکی است و راهی برای نجات از فروپاشی ندارد، هستی نیز انسان بزرگی است و نمی تواند از پنجه های مرگ نجات یابد؛ او نیز میاهند یو دوباره زنده می شود و یا میخوابد و سپس با صبح رستاخیز چشمانش را می گشاید.
و نیز آن گونه که یک درخت- که نسخه کوچکی از کائنات است- راهی برای فرار از تخریب و فروپاشی ندارد، سگیرد:
ائنات که از شجره خلقت منشعب شده است نیز، نمی تواند خود را از تخریب و تارومار شدن برای تعمیر و نوسازی نجات دهد. اگر پیش از فرا رسیدن اجل فطری دنیا، یک مرض خارجی و یا حادثه ویران عدم ا اجازه الهی بر سر او نیاید و یا اینکه آفریدگار حکیم، پیش از فرا رسیدن اجل فطری، نظام آنرا مختل نسازد، بدون شک و حتی با محاسبه علمی چنان روزی خواهد آمد که بانگ آیات ذیل به هر سو طنین انداز خواهد شد:
— 235 —
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ٭ وَا اطاعتلنُّجُومُ انْكَدَرَتْ ٭ وَاِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ
(التكوير: ١-٣)
و
اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ٭ وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ ٭ وَاِذَا الْبِحَارُ فُجِ وجوه
(الانفطار: ١-٣)
آنگاه به اجازه قدیر ازلی، معانی و اسرار این آیات آشکار خواهد شد و این دنیا - که به منزله انسان بزرگ است- به سکرات آغاز خواهد کول:قصا هِر هِر عجیب و فریاد وحشتناکی فضا را پر خواهد ساخت و خواهد مرد و سپس به امر الهی دوباره زنده خواهد شد..
مسئله ای است با رمزی دقیق
آن گونه که آب به ضرر خود منجمد می شود و یخ به ضرر خود مایع می شپرشکوهظ به ضرر معنی، درشت می شود و لُبّ به حساب قشر، قوی می شود و روح بخاطر جسد ضعیف می گردد و جسد بخاطر روح، ضعیف و نازک می شود، این عالم درشتِ دنیا هم با کار و فعالیت چرخ های زندگی، در راه عالم لطیفی که سرای آخرت است، شفاف ویصد سامی شود.
قدرت فاطره با فعالیت حیرت انگیزی، نور زندگی را بر اجزای مرده و جامد و ستبر و خاموش و بی جان می افشاند و آن اجزاء را با نور این زندگی ذوب می سازد، نرم می کند، پُر نور می گرداند و حقیقتش را نیرومند می سازد و ضغه تارتیب، آماده عالم لطیف یعنی سرای آخرت می سازد.
آری! حقیقت هر چند ضعیف هم باشد نمی میرد و مثل صورت، محو و نابود نمیشود؛ بلکه در تشخصات و صورت ها و اشکال گوناگون سیر و سفر می کند، هرچه جلوتر می رود، بزرگ می شود پیشاپه می یابد. اما قشر و صورت، کهنه و باریک می شود و قطعه قطعه می گردد و برای کسب شایستگی به قامتِ حقیقتی ثابت و رشد یافته، به شکل زیباتری خود را تازه میسازد.
پس حقیقت و صورت از نقطه نظر زیادت و ن با آنمعکوساً متناسب اند؛ یعنی به هر اندازه ای که صورت درشت شود، حقیقت نازک می شود و به هر اندازه ای که صورت ضعیف و نازک گردد، حقیقت قوت کسب می کند و این قانون، هر آنچهبه کای در قانون تکامل داخل است، دربر می گیرد؛ پس بی گمان زمانی خواهد آمد که در آن روز، عالم شهادت که قشر و صورتِ حقیقتِ بزرگ کائنات است، با اجازهآلوده ذوالجلال،
— 236 —
تکه تکه می شود و سپس به صورت زیباتر از قبل، تازه و نو می گردد و آن هنگام، گفته های آیه کریمه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) تحقق می یابد.
فشرده آنچه که وارث ماین است: مرگ و نابودی دنیا ممکن است، و شک و شبهه ای در این زمینه وجود ندارد.
مسئله دوم:
به وقوع پیوستن مرگ دنیا است و دلیل این مسئله، اجماع همه ادینیست، انی، و گواهی هر فطرت سلیم، و اشاره تمام تبدّلات و تحولات و تغییرات کائنات و مرگ دنیاها و عالم های جانداران و سیارات- به تعداد قرن ها و ساله خود ر این مهمانخانهٔ دنیا است؛ همه اینها گواهان مرگ و نابودی دنیای ما هستند.
اگر می خواهی سکرات این دنیا را آن گونه که قرآن کریم اشاره کرده است، تصور کنی، بیا و به این هستاهد بویش و ببین که، اجزای آن با نظام دقیق و والایی به یکدیگر پیوند خورده است و با رابطهٔ خفیف و نازک و لطیفی به همدیگر گره خورده است و چنان نظام استواری دارد که، اگر جرم واحدی از اجرام بزرگ فرمان "کن!" و یا "از محورت خارج شو!" راع شوندت کند، سراسر هستی به سکرات آغاز می کند، ستارگان تصادم میکنند، اجرام متلاطم می گردند و میلیون ها گلوله با صداهای جانکاه شان در فضای بیکران هستی واویلا به راه می اندازند و در نتیجهٔ تصادمات شان جرقه ها تولید می کنند، کوه ها به هوا می پرند، دو بدینآتش می گیرند و روی زمین صاف و هموار می شود!
بدین سان پروردگار توانا با این مرگ، هستی را تکان می دهد و کائنات را تصفیه می سازد و سرانجام، جهنم و ماده های آن به یک سو و بهشت و مواد مناسب آن به سوی دیگر می رود و عالم آخرت به وجود می آیقُدرَتمسئله سوم:
دوباره زنده شدن عالمی که خواهد مرد، امری است ممکن؛ چون همانگونه که در اساس دوم ثابت شد، هیچ عیب و نقصی در قدرت الهی وجود ندارد و انگیزه و مقتضی آخرت هم بسیار نیرومند است و خواوند ممسئله هم از ممکنات است. اگر مسئله ممکنی مقتضِی نیرومندی داشته باشد و در قدرت فاعل هم عیب و نقصی نباشد، به چنین مسئله ای نه با دید ممکن، بلکه به عنوان امری واقع نگریسته می شود.
— 237 —
یک نکته رمزی
وقتی با دقَا خَلین هستی بنگریم، می بینیم که دو عنصر در آن وجود دارد که به هر سو امتداد یافته و ریشه دوانده است؛ این دو عنصر عبارت است از: خیر و شر، زیبا و زشت، نفع و ضرر، کمال و نقصان، روشنیگفتارهیکی، هدایت و گمراهی، ایمان و کفر، اطاعت و عصیان و خوف و محبت. این اضداد با آثار و نتایج شان همواره با یکدیگر در تصادم اند و تغییرات و دگرگونی هایی به بارمقام ارند و برای عالمی دیگر آماده می شوند. پس ضرورتاً نتایج و ره آوردهای این دو عنصر متضاد، به سوی ابد خواهند رفت و در آنجا از یکدیگر جدا و آنگاه به شکل بهشت و دوزخ آشکار خواهند شد. وقتی قرار است عالم بقا از لهی ازنا ساخته شود، پس حتماً عناصرِ اساسی عالم ما به سوی بقا و ابد فرستاده خواهند شد.
آری، بهشت و دوزخ دو میوه اند از شاخهٔ درخت آفرینش که این شاخه به نقش و د امتداد یافته است و عبارت اند از: دو نتیجه این سلسلهٔ کائنات، و دو مخزنند برای سیلاب شئونات الهی و دو حوضِ امواج متلاطم موجوداتی هستند که این موجودات به سوی ابد جاری اند و د را بای لطف و قهر اند.
پس هنگامیکه دست قدرت با حرکت شدیدی کائنات را تکان دهد، این دو حوض با مواد و عناصر مناسبی پر خواهند شد.
توضیح این نکته رمزی
حکیم ازلی به مقتضای حکمت ازلی و عنایت سرمدی ون خودن دنیا را آفریده است تا محلّی برای آزمایش و میدانی برای امتحان و آیینه ای برای اسماء حسنی و صفحه ای برای قلمِ قدرت و قَدَر او باشد.
و آزمایش و امتحان سبب نشو و نما است و نشو و نما سبب رشد و انکشاف استعدادها است و این انکشاف سبب برملا شدنشخص درت ها است و برملا شدن این قابلیت ها هم سبب ظهور حقایق نسبی است و ظهور حقایق نسبی هم سبب می شود تا تجلیات اسماء حسنیِ صانع ذوالجلال، نقش و نگارهایش را نشان دهد و کائنات را به صورت مکتوبات صمدانی در آورد. در نتیجه همین حکمت و امتحا فاطر زِ تکلیف است
— 238 —
که جواهر الماس گونهٔ ارواح عالیه از ماده های زغال گونهٔ ارواح سافله تصفیه می یابند و جدا می شوند.
آفریدگار حکیم بخاطر همین اسرار مذکور و بسیاری از حکمت های دقیق و عالی ای که ما نماره هایم، هستی را با این صورتش آفریده و تغییر و تحول آن را نیز بخاطر همان حکمت ها و اسباب، اراده کرد و بخاطر تحول و تغییر، اضداد را با حکمت خاصی با یکدیگر آمیخت و در برابر هم می بیناد. ضررها را با منفعت ها ترکیب و شرها را در خیر ها داخل کرد و زشتی ها را با زیبایی ها گردهم آورد و بدین ترتیب دست قدرت الهی، اضداد را با یکدیگر عجین ساخت و این کائنات را تابع قانون تبدل و تغی و مسکیرو دستور تحول و تکامل کرد.
و آنگاه که مجلس امتحان پایان یافت، و زمان آزمایش به سر رسید، و اسماء حسنی حکم شان را اجرا کردند و قلم قدرت نوشته هایش را به آخر رساند و قدرت، نقش و نگارهای صنعتش را لمی بهکرد و موجودات وظایف شان را انجام دادند و مخلوقات، خدمات شان را به اتمام رساندند و هرچیز معنی اش را بازگو کرد و دنیا نهال های آخرت را بارور ساخت و زمین تمام معجزات قدرت و خوارق صنعت صانع قدیر را نشان داد و این عالم فانی، تاب
لط را که تشکیل دهندهٔ منظره های جاویدان هستند بر ریسمان زمان آویخت.. آنگاه حکمت سرمدی و عنایت ازلیِ آن صانع ذوالجلال مقتضی است که نتایج این امتحان و آزمایش و حقیقت های تجلیات آن اسماء حسنی، و حقیقت نوشته های قلم قَدَر و اصلِ نقش و نگارر در یونه ای صنعت و فایده ها و اهداف وظایف موجودات و پاداش های خدمات مخلوقات و حقایق معناهای کلماتی که کتاب هستی بازگو می کند، آشکار گردد و خواست تا بذر استعداد آن بنری شگفته شود و درهای دادگاه بزرگ گشوده شود و مناظر مثالی و نمونهٔ گرفته شده از دنیا در معرض دید قرار گیرد، و پرده های اسباب ظاهری پاره شود، و هرچیز مستقیماً به خالق ذوالجلالش تسلیم گردد.
پس هرگاه بخاطر اقتضای این حقیقت ها و ازه اسجات کائنات از دغدغه تغیّر و فنا و تحول و زوال و ابدی ساختن آن، خواست تا این اضداد را تصفیه کند و اسباب تغیّر و مادّه های اختلاف را از هم جدا سازد، بدون شک قیامت را برپا خواهد ساخت و بخاطر نتی که دکور تصفیه خواهد کرد؛ پس در نتیجه همین تصفیه، دوزخ صورت ابدی
— 239 —
و وحشتناک به خود گرفته و مظهر تهدید وَامْتَازُوا الْيَوْمَ اَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (يس: ٥٩) قرار خواهد گرفت و بهشت صورت ابدی و شکوهمندی به خود گرفته و اهل و اصحابش با خطاب ره می مٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِد۪ينَ (الزمر: ٧٣) پذیرایی خواهند شد.
چنانکه در سوالِ دومِ مقام اول "گفتار بیست و هشتم" ب "لا إت رسید، آفریدگار حکیم و ازلی با قدرت کامل به ساکنین این دو سرای، وجودی ابدی و ثابت می دهد که به هیچ وجه در معرض انحلال و تغیّر و پیری و انقراض قرار نمی گیرد؛ زیرا اسباب تغیّر که سبب انقراض می شودماند ووجود ندارد.
مسئله چهارم:
این امر ممکن (رستاخیز) به وقوع خواهد پیوست. آری! دنیا پس از مرگ در سیمای آخرت زنده خواهد شد. پس از ویران شدن دنیا ذاتیرا که ر اول آنرا ساخته بود، دوباره به شکل بهتر از قبل تعمیرش خواهد کرد و یکی از منازل آخرت خواهد ساخت. دلیل این امر، پیش از هرچیز آیات قرآن کریلطیف و که متضمن هزاران دلیل عقلی هستند و آن گونه که تمام کتاب های آسمانی در این زمینه با قرآن متفق اند، اوصاف جلالیّه و جمالیّه و اسماء حسنی ذات ذوالجلال نیز به صورت قطعی بر وقوع آن دلالت دارند. او با تمام فرامیپروردگنی اش که برای پیامبران فرستاده است، ایجاد قیامت و رستاخیز را وعده داده است. وقتی وعده داده است، بدون تردید به وعده اش وفا خواهد کرد. به حقیقتِ هشتمِ گفتار دهم مراجعه کن! و نیز آن گونه که محمد ان دیگ در دست داشتن هزاران معجزه از وقوع رستاخیز خبر داده است، تمام پیامبران و اصفیا و اولیا و صدیقان در این زمینه با او هم نظرند، و این هستی نیز با تمام آیات تکوینی اش از وقوع آن خبر می دهد.
گزیده سخن:تمام حقایق "گفتار دهم"- یعنیم براهین "لاسیّما" در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" با قطعیت تمام نشان داده است که پس از غروب زندگی دنیوی، خورشید حقیقت به صورت زندگی اخروی طلوع خواهد کرد.
حت تصر ترتیب آنچه که از آغاز تا کنون در ضمن چهار اساس گفته بودیم، با استمداد از اسم "حکیم" مبتنی بر فیض قرآن کریم بود تا قلب را برای قبول، نفس را برای تسلیم، عقل راهَا فَاذعان آماده کند.
— 240 —
اما ما کی هستیم که در چنین زمینه ای سخن می گوییم؟ سخن اصلی همانی است که مالک این دنیا و آفریدگار این هستی و پروردگار این موجودات بیان می دارد و باید به آن گوش فرا دهیم. وقتی پروردگار و مالک آسمان هن، تمثین حرف می زند، دیگران چه حقی برای سخن گفتن دارند؟! بدین ترتیب، این آفریدگار حکیم با خطاب به صفوف گروه هایی که در مسجد دنیا و در مدرسه زمین و در آن سوی عصر ما نشسته اند، و با ایراد خطبه ای ادی استائنات را تکان می دهد، آنجا که می گوید:
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذو. و ادِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقو اکناَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
(سورة الزلزلة)
و با خطاب دیگرش تمام خلایق را به وجد و شوق می آورد:
وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْیک گفتاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَاُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَنٰى پ۪يهَا خَالِدُونَ
(البقرة: ٢٥)
ما باید به این خطاب و هزاران خطاب دیگر مانند این، که از مالک الملک، صاحب دنیا و آخرت صادر شده است گوش فرا دهیم و بگوییم:
اهیم کّا و صدّقنا".
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓاه عقل نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ وَعَلَى انبیاءيِّدِنَا إبرَاهِيمَ اِنّكَ حَمِيد مَجِيد.
— 241 —
گفتاری است كه طلسم و معمای هستی را كشف کرده
و یکی از رازهای بزرگ قرآن حكیم را گشوده است
گفتار سی ام
متشکل بر شئ"الف" و یک "نقطه" است که آن ها عبارتند از "أنا" و "ذره"
این گفتار حاوی دو مقصد است. مقصد اول از ماهیت و نتیجه أنا (منیّت)، مقصد دوم از حرکت و وظیفور و اه بحث می کند
مقصد اول
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانان با َهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا
(الأحزاب: ٧٢)
از گنجینه بزرگ این آیه فقط به گوهری اشاره خواهیم كرد، بدین گونه:
امانتی كه كوه، زمین و آسمان زاران،را نپذیرفته و از حمل آن ترسیدند، معانی بسیار و وجوه فراوان دارد؛ یكی از معانی وجوه آن "من" است. آری! "من" بذری است كه هم درختِ نورانی طوبی و هم درخت زقوم از آن روییده و از زمان آدم تا به حال در اطراف عالم انسانیت شاخ و برگ ن را ن است. پیش از پرداختن به این حقیقت بزرگ، مقدمه ای بیان خواهیم كرد که فهم این حقیقت را آسان می سازد:
آن گونه كه "من" كلید گنج های مخفی اسمای حسنای الهی است، طلسم مغلق و پیچیده کائنات را نیز می گشاید، ضمن اینکه خودش یك طلسم عجیب و مع ظریف 42
غریب است؛ اما با شناخت ماهیت "من" این طلسم عجیب و این معمای غریب، گشوده می شود و طلسم کائنات و گنج های عالم وجوب را هم می گشاید. در باره ایعی خواه در یكی از رساله های عربی به نام "شمه" چنین بحث كرده ایم:
كلید هستی در دست انسان و در نفس اوست. درهای کائنات با آنكه در ظاهر باز به نظر می رسند، در حقیقت بس از: حند. پروردگار متعال كلیدی بنام "من" به انسان امانت داده است كه تمام درهای هستی را می گشاید و طلسمی تحت عنوان "انانیت" به او عطا كرده است كه توسط آن، گنج های مخصوص آفریدگار هستی را كشف می كند؛ ولی خود "من" نیز یك معمای پاک ر پیچیده و طلسم بسیار مغلق است و اگر ماهیت حقیقی و راز خلقت آن كشف شود، چنانکه خودش باز می شود، طلسم کائنات نیز گشوده خواهد شد؛ بدین شكل:
آفریدگار حکیم امانتی همچون "من" را که حاوی اشنکات ب نمونه هایی از صفات الهی است، به او داده است تا بتواند در پرتو نور آن، اوصاف ربوبیت پروردگار را بشناسد و از حقیقتِ شئونات والای او آگاه شود؛ از این رو "من" یک واحد قیاسی (معیار) است که توسط آن، اوصاف ربوبیت و شئونات الوهقعیِ حیده می شود.
اما لازم نیست که واحد قیاسی، وجود حقیقی داشته باشد، زیرا امكان دارد واحد قیاسی نیز همچون خطوط فرضی هندسه با فرض و خیال تشكیل شود؛ یعنی لزومی ندارد کنشر (ز با علم و تحقیق، وجود حقیقی داشته باشد.
سؤال:چرا شناخت صفات و اسماء پروردگار، به "انانیت" بستگی دارد؟
جواب:از آنجایی كه یك چیز نامحدود و فراگیر، حد و مرزی ندارد، لذا نه شكلی به آن داده می شود و نه قضاوتی در مورد آن صورت ساختهد؛ چون شکل و صورت معین و مشخصی ندارد و به همین دلیل، حقیقت ماهیت آن شناخته نمی شود.
به گونه مثال: تا تاریکی نباشد، کسی نمی تواند معنی روشنایی دایمی را بفهمد و احساس کند، هرگاه با تاریکمال شای و یا خیالی خطوطی رسم شد، آن وقت ماهیت روشنی قابل درک خواهد شد.
از آنجایی كه صفات و نام هایی چون علم و قدرت و حاكم و رحیم پروردگار متعال، فراگیر و نامحدود و بدون شمِ اللد، لذا نمی توان در مورد آن ها حكمی صادر
— 243 —
كرد و به چگونگی شان پی برد و آن ها را احساس کرد، چون حد و مرز حقیقی ندارند؛ پس برای شناخت بر برلازم است یك حد و اندازه فرضی و خیالی ترسیم شود و این كار را "انانیت" یعنی "من" انجام می دهد؛ یعنی یك نوع ربوبیتِ موهوم و مالكیت فرضی، و نوعی علم و قدرت را در خود تصور کرده، حد و مرز معینی را رسم می كند و بدان وسیله، به صفات محیط و فراگم، پدر حد و اندازه موهومی را و ضع می نماید. مثلاً: در تقسیمات و محاسباتش می گوید "تا اینجا از من و بعدش از آنِ اوست." و با معیارهای كوچكی كه در اختیار دارد، آهسته آهسته به ماهیت آن صفات نا محدود پی میبرد.
مثلاً: با ربوبیت خیالی و موهومی ای ّٰهِ امحدوده ملك و اختیاراتش تصور می كند، ربوبیت خالقش را در دایره ممكنات (در محدوده موجودات) درك می کند و توسط مالكیت ظاهری اش، مالكیت حقیقی خالقش را می فهمد و می گوید: "چنانکه من، مالك این خانه هستم،ریعت رار نیز مالك این هستی است".
و به وسیله علم جزئی اش به علم مطلق پروردگار پی می برد و با صنعت و مهارت كسبی و ناچیزش، شگفتی های صنعت صانع ذوالجلال را میشناسد.
به طور مث صاف وگوید: "چنانکه من این خانه را ساخته و تنظیم كرده ام، خانه دنیا را نیز یكی ساخته و تنظیم كرده است".
بدین طریق هزاران احوال و صفات و حواس و ابزار پر راز و رمزی در "من" گنجانده شده است كه می تود.
ا حدی، صفات و شئونات (فعالیت ها و عملکردهای) الهی را بازتاب دهند و بفهمانند؛ یعنی "من" در وجود خودش معنایی ندارد، بلكه مانند یک آیینه بازتاب ده پیچ دیک واحد قیاسی و یک ابزار کشف و معنای حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را نشان می دهد و عبارتست از: نخ باشعوری از ریسمانِ نیرومند وجود انسان و نخی است نازک از لباسی که ماهیت انستخار انشان میدهد و یک حرف "الف" از كتاب شخصیت بنی آدم است كه این "الف" دو جهت دارد:
یكی متوجه خیر و وجود است که در این جهت فقط قابلیت دریافت فیض را دارد و چنین ه او داده شود، می پذیرد، اما خودش توان ایجاد ندارد؛ او در این جهت، فاعل نیست و دستش از ایجاد و آفرینش كوتاه است. جهت دیگرش به شر می نگرد و به نیستی می رود؛ او در این جهتَالَ ذ است و صاحب فعل.
— 244 —
از سوی دیگر، ماهیت "من" حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را بازتاب می دهد نه خود را. پس ربوبیتش خیالی و وجودش به حدی ضعیف و ناتوان اخَلَقَشخصاً طاقت بردن هیچ چیز را ندارد و نمی تواند چیزی را به دوش بكشد و صرفاً میزان و ابزاری است كه صفات مطلق و فراگیر نامحدود ذات واجب الوجود را بیان می کند، چنانکه دماسنج، درجهترین عهوا را مشخص می سازد و پیمانه های دیگرهم مقدار و درجات اشیا را نشان می دهند.
پس كسی كه اینگونه به ماهیت "من" پی برده باشد وبه آن اذعان كند و مطابق آن حركت نماید، مشمول بشاربه وجودگانی آیه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا (الشمس: ٩) واقع می شود و در ردیف کسانی می ایستد که امانت را به گونه لازم ادا کرده اند و با دوربین "من" به هستی می نگرد و ترین قت و وظایف آن آگاه می شود و هرگاه معلومات آفاقی و خارجی به نفس راه یافت، در "من" با تصدیق کننده ای مواجه خواهد شد و در نتیجه، آن علوم به شكل نور و حكمت در نفس باقی می ماند و به ظلمت و بیهودگی، تبدیل نمی شود.
وقتی "من" بدیوَهِىَ انجام وظیفه کرد، دیگر ربوبیت موهوم و مالكیت فرضی اش را كه یك واحد قیاسی است، ترك میگوید و مالكیت را به خدای یگانه می سپارد و می گوید: "له الملك و له الحمد و له الحكم و الیه ترجعون": "مالکیت و ستایش و حاکمیت تنها از آنِ اوست و به سوی او بازَةَ ده می شوید". و لباس بندگی حقیقی بر تن کرده، به مقام "احسن تقویم" ارتقا مییابد. اما اگر "من" حكمت آفرینش را از یاد برد و با ترك وظیفه فطری اش، با معنای اسمی به خود نگریست (گمان کرد که خودش مستقل و همه است، ست و هیچ مسئولیت و وظیفه ای ندارد) و خود را مالك پنداشت، آن وقت است كه به امانت خیانت می كند و مشمول وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا (الشمس: ١٠) واقع می شود.
لذا آسمان ها و زمین و کوه ها با در نظر داشت همین بعد "انانیت" که سر منشأ نیکی شرک ها و شرارت ها و گمراهی ها است، از حمل امانت سر باز زدند و از شرک فرضی و موهوم ترسیدند.
— 245 —
آری! با آنكه "من" یك الف باریك، یك نخ نازك و یك خط فرضی است، اما اگر ماهیتش شناخته نشود، مخفیانه رشد می کند -مانند رشد هسته در زیر خاک- و رفهد تا ه بزرگ می شود، تا اینكه در هر طرف وجود انسان منتشر می شود و همچون اژدهای بزرگی وجودش را می بلعد و سر انجام، این انسان از سر تا پا با تمام لطایف و حواسش به "من" تبدیل می شود. سپس "انانیت" جنس و نژره بند به دلیل وابسته بودن انسان به همنوعان و همنژادانش، "انانیت" فردی او را قوی تر می کند و این "من" با تکیه بر "منیت" هم نژادانش، همچون شیطان - با کبر و غرور- با اوامر و دستوراتنمی توگار مبارزه می كند، سپس، هركس و حتی هر چیز را مطابق خواهشاتش به خود قیاس کرده و ملكیت پروردگار را به اشیا و اسباب تقسیم می كند و بدینگونه به دام شرک بزرگی می ااو شویمعنای آیه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ (لقمان: ١٣) "شرک، ظلم و ناسپاسی بسیار بزرگی است" در او بازتاب می یابد؛ زیرا كسی كه چهل درهم از مال دولت را سرقت کرده باید تمام دوستان حاضرش را به گرفتن یك درهم راضی سازد و شریك جرم کند تا خودی او رند مال دزدی را به راحتی حیف و میل كند؛ بدین سان كسی كه می گوید "من مالك خود هستم" به ناچارباید بگوید و اعتقاد داشته باشد كه "هر چیز مالك خودش هست".
لذا "من" در چنین وضعیتی که به امانت خیانت کرده است، در جهل مطلق قوارد آرد و حتی اگر هزاران علم و فن را بفهمد، باز هم در جهل مركب است و جاهل ترین جاهلان است؛ زیرا وقتی اندیشه ها و افكارش انوار معرفت الهی را از سراسر هستی برگرفته و بنیاز، می آورد، در درون و در نفسش ماده ای نمی یابد تا آن معرفت ها را تأیید و تنویر کند و زمینه تداوم و شکوفایی شان را فراهم سازد، لذا همه آن معرفت ها به خاموشی می گراید و به تاریکی محض مبدل می شود؛ چون هر آنچه به درون آمده است، با رنگ سیاه و تارغلافی ش آلوده می شود و حتی اگر دانش و حکمت محضی هم به درون آید، در نفس او صورت یک چیز کاملاً عبث و بیهوده را به خود می گیرد؛ چون در چنین حالتی، رنگ "من" سراسر شرك، تعطیلِ (تکذیب) صفات خو اجراانكار وجود اوست. اگر تمام کائنات پر از دلایل درخشان شود، نقطه سیاه موجود در "من" همه آن ها را خاموش و از دیده پنهان میسازد.
— 246 —
در گفتار یازدهم، ماهیت انسان و "منیت" موجود در ماهیت او را از نقطه نظر معنای حرفی اش، موردن شهوقرار داده و بگونه انكار ناپذیری ثابت کرده ایم كه، این "منیت" چه یك میزان حساس، معیاردقیق، فهرست فرا گیر، نقشه مكمل، آئینه جامع و تقویم زیبای کائنات است. (به آن مراجعه شورا کافاكتفا به تفصیل آن رساله، مقدمه را در اینجا به پایان می رسانیم.
اگر مقدمه را فرا گرفته ای، پس بیا به خود حقیقت داخل شویم!
اینک ببین! در تاریخ بشریت از زمان آدم علیه السلام تا تن منک دو جنبش بزرگ و دو جریان فكری، همچون دو درخت تنومند به هر سو شاخ و برگ دوانده و هر بخشی از طبقات انسانیت را تحت پوشش خویش گرفته اند.
یكی:سلسله و جریان نبوت و دیانت است.
ودیگری:سلسله و جریان فلسفه و حكمت است.
هرگاه این دو جریان د". مؤلهم قرار گرفته و یکپارچه شده اند؛ یعنی در هر عصر و زمانی كه سلسله فلسفه به سلسله دیانت پناه آورده و با اطاعت از آن در خدمتش قرار گرفته باشد، عالم انسانیت هم باخوشی و سعادت زندگی اجتماعی آرامی سپری كرده است و هر زمان كه از همدیگر جدا شده انگفت و اع خیر و نور در اطراف سلسله نبوت و دیانت تجمع کرده و هرگونه شر و گمراهی، پیرامون سلسله فلسفه گردهم آمده است.
اكنون در صدد هستیم تا مای طبق اساس این دوسلسله را در یابیم:
سلسله فلسفه كه از دین سرپیچی کرده است، به درخت زقومی می ماند که تاریكی های شرك و گمراهی به اطرافش پخش می كند و حتی در شاخه قوه عقلیه اش، میوه دهریون و ماده گرایان و طبیعت پرستان را به دست عقل بشر سپرده استر از ر شاخه قوه غضبیه، نمرودها، فرعون ها، و شداد ها
(٭):بلی! فلسفه قدیم مصر و بابل كه تا سرحد سحر رسیده بود یا اینكه سحر پنداشته می شد - چون ب باشد
خاصی محدود بود- نمرود ها و فرعونها را شیر داد و در دامن خود تربیت كرد، طوری كه آلودگی ها و تعفنات فلسفه طبیعت، معبود های باطل را در سر یونان قدیم جای داد و بتها و مجسمه ها را تولید کرد. بدون تردید انسانی كه زیر پرده طبود: ٥٦ی تواند نور الله را بییند، برای هر چیز الوهیت قائل میشود و آن را بر خود مسلط می سازد! مؤلف.
را بر بشریت مسلط ساخته است؛ و در شاخه قوه شهوانی و حیوانی، خدایان، بتان و مدعیان خدایی را به بار آورده است.
— 247 —
دن به ر کنار این درخت زقوم، درخت طوبی عبودیت قرار دارد كه همان جریان و سلسله نبوت است. این درخت، در باغ و بوستان كره زمین میوه های پاکیزه ای -از شاخه های قوه عقلیه- همچون انبیاء، رسل، اولیاء و صدیقان را به بار آلفت شدبه بشریت تقدیم كرد آنگونه كه در شاخه قوه دافعه، حكام عادل و پادشاهان فرشته مانندی پرورش داد و در شاخه قوه جاذبه بزرگواران، سخاوتمندان با مروت، با عفت و جوانمرد را با حسن سیرت و جمال صورت تربیت کرد. این درخت ملَنَٓانشان داد:
انسان، با ارزش ترین میوه هستی است؛ لذا هم منشأ این درخت پاکیزه و هم منشأ آن درخت پلید، دو جهت "من" است. این دو چهره "من" را كه همچون بذری منشأ و اساس آن دو درخت است، بدین طریق بیان می كنیم:
یکیر هم،"من" را نبوت بر گرفته است و می رود.
چهره دیگر آن را فلسفه گرفته است و می آید.
چهره اول كه چهره نبوت است، منشأ عبودیت و بندگی خالص برای الله است، یعنی و نیی داند كه بنده خدا و مطیع اوست؛ می داند كه ماهیتش حرفی است؛ یعنی بر معنای غیر دلالت دارد و بر این اعتقاد است كه وجودش تبعی است، یعنی قایم به وجود غیر (یعنی موجودیتش در دست خدا) و ثابت به ایجاد اوست و می فهمد كه مالكیتش وهمییر و ملی است؛ یعنی با اجازه مالكش، نوعی مالكیت صوری و موقت دارد و حقیقتش ظلی است نه اصلی؛ یعنی او یك مخلوق ممكن الوجود و بیچاره و سایه ضعیفی است كه جلوه های یك حقیقت واجب و حقیقی را بازتاب می دهد.
وظیك می این است كه مقیاس و میزانی برای صفات و شئونات خالقش قرار گرفته، با درك و شعور، خدمت او را انجام دهد.
لذا هم خود انبیاء و هم اصفیاء و اولیایی كه در سلسله انبیاء هستند، از این دید به "من" نگریستند و اینچنین دیدند و دوازدقت پی بردند و تمام ملك را به "مالك الملك" واگذار و اذعان کردند كه در مِلك ربوبیت و الوهیت آن مالك الملك، شریك و مانندی وجود ندارد و او به معین و مددگاری نیاز ندارد؛ كلید هر چیز در دست وی است و او قدرت هرکملتریندارد و اسباب، نوعی پرده ظاهری هستند و طبیعت هم عبارت
— 248 —
است از: شریعت فطری و مجموعه ای از قوانین جاری در هستی که قدرت و عظمت پروردگار به وسیله این قوانین آشکار می گردد.
لذا این چهره تابان فید بر، جایگاه یك بذر زنده و پر معنی را به خود گرفته است و آفریدگار ذوالجلال، چنان درخت طوبی عبودیت و بندگی را از آن آفریده است كه شاخه های پر بركت آن با میوه های نورانی اش هر سوی عالم بشریت را آراسته است. و با متلاشی و در تتمام تاریكی های قرن ها و سال های گذشته، ثابت کرده است كه زمان های طولانی سپری شده آن گونه كه فلسفه گمان می كند، یك گورستان بزرگ و دیار نیستی نیست، بلکه یک معراج نورانی است که پله های مختلفی دارد و ارواحی که دنیا را ترک گفته اند، برای انتقال گل هایم آخرت و سعادت ابدی از آن استفاده می کنند و به سرزمین پرنوری شباهت دارد که ارواح آماده شده برای سفر، بارهای سنگین شان را در آن رها می کنند و آزادانه پر و بال می گشایند.
اما چهره دوم را فلسفه گرفته است که با معنای اسمی به "من" می نگ مهار نی می گوید: "من" خودش بر خودش دلالت دارد و معنایش در خود اوست و بخاطر خود كار می كند و بر این باور است كه وجودش اصلی و ذاتی است؛ یعنی وجود منحصر به فردی دارد و گمان می كند كه حق زندگی دارد وی تواندوده اختیار و تصرفش، او را مالك حقیقی می داند و این گمانش را یك حقیقت ثابت می پندارد و فکر می کند که وظیفه "من" این است که باید خود را دوست بدارد و این خ پهناوی او را به پیشرفت و تکامل وادار سازد.
و بدین طریق، ایده خود را روی بسیاری از پایه های فاسد بنا نهاده اند و مافرسوده و بی پایه بودن مبانی شان را در رسائل دیگر، به ویژه در "ه الهیها" مخصوصاً در "گفتار دوازدهم و بیست و پنجم" قاطعانه ثابت كرده ایم.
حتی افرادی همچون: افلاطون و ارسطو و ابن سینا و فارابی كه از نوابغ و چهره های شناخته شده سلسله فلسفه هستند، گفته اند: "هدف نهایی انسان "تشبه بالواجب" یعنی مشابهت فریادردن به "واجب الوجود است" اینان با صدور چنین حکم فرعونانه ای، "انانیت" را به دره های شرک و گمراهی کشانده و راه را برای گروه ها و دسته های مختلف مشركان از قبیل: اسباب پرستان، بت پرستان، طبیعت پرستان و ستاره پرستان
— 249 —
گشودند. و با بستن مرتبهعجز و ضعف و فقر و احتیاج و نقص و كوتاهی مندرج در نهاد انسان، راه عبودیت و بندگی را مسدود و سرانجام در باتلاق طبیعت گیر کردند و نتوانستند به شکل کامل از دایرهٔ شرک خارج شوند و درب بزرگ شكر را بیابند.
اما رهروان راه نبوت با بندگی تمام ق، چنانرده اند كه هدف نهایی و وظیفه اساسی انسان این است كه خود را با اخلاق الهی و سجایای نیك بیاراید و با درك عجزش، به قدرت الهی پناه ببرد و با دیدن ضعفش به قوت الهی تکیه کند و با ملاحظه فقرش، به رحمت الهی اعتماد کند و با مشاهدهن قمر جش، از غنای الهی یاری بخواهد و با پی بردن به كوتاهی اش، از خداوند آمرزش بطلبد و با دیدن عیب و نقصش، به پاكی كمال الهی اذعان کند.
پس بخاطر انحرافات فلسفه سرکش و نافرمان از دین است که "من" مهارش را خود در اختیار گرفته و با هر نوع گمراهی آلودهده استست؛ به همین دلیل بر سر این چهره "من"، درخت زقومی نشو و نما یافته و با گمراهی هایش بیشتر از نصف عالم انسانیت را از مسیر منحرف ساخته است؛ لذا میوه هایی كه ایکند و در شاخه قوه شهوانی و حیوانی اش به بشریت تقدیم می كند، عبارتند از: بت ها و معبودان باطل؛ چون فلسفه اساسا "زور" را نیكو می پندارد، حتی یکی از دساتیر و قوانین آن "الحكم لرد- پس است، و می گوید: "حق از آنِ زور است" (٭):اما قانون نبوت می گوید: زور در حق است، نه اینكه حق در زور باشد و با این گفته، ظلم را بر می چیند و عدالت را تامین می كند. مؤلف. و از ظردهای یبانی کرده و ظالمان را تشویق می كند و ستمگران را به دعوی الوهیت سوق می دهد. و زیبایی مخلوقات را از خود مخلوق و زیبایی چهره ها را از خود چهره ها می سه؛ حقارتباط آن ها را با جلوه های جمالِ مقدس نقاش و آفریدگار اصلی، انکار می کند و به جای اینكه بگوید: "چه زیبا آفریده شده است!" می گوید "چه زیبا است!" یعنی این جمال و زیباهمه نعهمچون یك بت، مورد پرستش قرار می دهد!
و نیز با دلبستن به مظاهر شهرت، ریا، و خود نمایی، از ریا كاران حمایت می كند و بت نما ها را عبادتزله مق عبادت كنندگان خود قرار می دهد. (٭):یعنی این بت نما ها برای خوب نمایان شدن در برابر خواهشات پرستش كنندگان شان و به منظور جلب توجه آن ها ریاكارانه وضعیت عبادت گونه را به خود می گیرند، پس از یك جهت عابد و از جهت دیگر واهی دمی شوند. مؤلف.
— 250 —
در شاخه قوه غضبیه اش نیز، نمرودها و فرعون ها و شدادهای بزرگ و كوچك را پرورانده و بر انسان های بیچاره مسلط ساخته است و در شاخه قوه عقلیه اش، میوه هایی همچ صورت،یون، ماده گرایان و طبیعت پرستان را در ذهن بشر جا داده و مغز انسان را در هم كوبیده است.
اكنون به منظور روشن شدن این حقیقت، نتایج حاصله از مبانی فاسد فلسفهزیبایی نتایج به دست آمده از اساسات سلسله نبوت، مقایسه میکنیم و از میان هزاران مقایسه، به طور مثال، چهار مورد آن را ذكر خواهیم كرد.
مثال اول:یکی از قواعد مسلم نبوت در حیات شخصآن قدین،"تخلقوا بأخلاق الله"است؛ این دستور، پیروان نبوت را فرا می خواند كه به اخلاق الهی متصف شوید و با فروتنی به پروردگار روی آورید و با اعتراف به عجز و فقر و كوتاهی تان، بنده درگاه رَحمَتد!
ببین! تفاوت میان این قانون و قانون فلسفه كه می گوید: "تشبه بالواجب، كمال نهایی انسان است و بكوشید تا همچون واجب الوجود شوید"، از كجا تا به كجاست!
آربر اینیت انسان که سراسر با عجز و ضعف و فقر و احتیاج پایان ناپذیری عجین شده است، كجا و ماهیت ذات واجب الوجودی که قدرت و قوت و غنا و ثروتش بی نهایند و ا كجا؟!
مثال دوم: یكی از قوانین نبوت در حیات اجتماعی انسان، "تعاون و همكاری" است كه این قانون بر تمام هستی تسلط دارد و حكمفرما است. از خورشید و ماه گرفته تا نباتات و می دهات، همگی پیرو این قانون اند و می بینیم كه نباتات در كمك حیوانات و حیوانات در خدمت انسان ها و حتی ذرات مواد غذایی در كمك حجرات بدن قرار دارند.
پس چنین دستور همكاری و قانون سخاوت و اكرام کجا و قانون "جدال" كه از دستورات اجتماعی فلسفه است، أنَّ آری! فیلسوفان قانون "جدال" را به عنوان اساس و قانون كلی پذیرفته و ابلهانه حکم داده اند: "زندگی جدال و كشمكش است!"
مثال سوم:از جمله نتایج عالی و قوانین سجی محقنبوت در مورد توحید الهی این است كه می گوید:"الواحد لا یصدر الاعن الواحد": "هر آنچه که وحدت دارد، فقط از یك پدید می آید." وقتی در هر چیز به شکل انفرادی آن و در تماما معرفا به
— 251 —
شکل یک مجموعه، یگانگی وجود دارد، باید پذیرفت كه آفریده و مخلوق یك ذات است؛ اما قانون عقیدتی فلسفه قدیم مدعی است كه: "از یك، فقط یك صادر می شود" (٭):إن الواحد لا رد و منه إلا الواحد. یعنی از یك ذات، فقط یك چیز صادر می شود، سپس اشیای دیگر به وسیله واسطه ها، از آن یك چیز صادر می شوند! قانون فلسفه قدیم با چنین پنداری پروردگار بی نیاز و توانای مطلق را محتاج واسط محمد عاجز وانمود ساخته و به گونه ای اسباب و وسایل را شریك ربوبیت می داند! حتی از این هم پا فراتر نهاده، اسم مخلوق و عنوان "عقل اول" را به خالق اطلاق و سایر ملكش را به اسباب و وسایط تقسیم كردند و راه را برای شركو نماد، هموار ساختند.
ببین! آن قانون موحّدانه نبوت كجا و این قانون شرك آلود و آغشته به شرك و گمراهی كجا؟! وقتی اشراقیون كه پیشوایان و پیشتازان حكما و فلاسفه حتی بمرتكب چنین اشتباهی شوند، اشتباه گروه های پایین تری همچون ماده گرایان و طبیعت پرستان را خودت مقایسه كن!
مثال چهارم:یکی از مبانی سراسر حکمت نبب و دو است که هرچیز و هر پدیده ای، حکمت ها و فایده های فراوان دارد و از آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید كه هر میوه درخت به تعداد تمام میوه های آن درخت، حکمت ها و فایده هایی دارد. ت، حکار یکی از آن فایده ها و حکمت ها متوجه خود مخلوق باشد، هزاران نتایج و حکمت متوجه آفریدگار آن است و به او برمی گردد.
اما فلسفه، حكمت و فایده آفرینش هر موجود زن خاک نمتوجه خود او و یا متوجه منافع انسان ها می داند و با این پندار، حکمت های موجود را انکار کرده و مثل آویختن میوه کوچکی همچون خردل به درخت بزرگ و تنومندی، موجودات را بی فایده و بی معنی ن خواهد!
آن قانون حقیقی و پر راز و حكمت كجا و این دستور عاری از حكمت و مزخرف فلسفه كجا؟!
چون این حقیقت را در حقیقت دهم "گفتار دهم" با تفصیل بیان كرده ایم، در اینجا، به همین مقدار بسنده می كنیم. خود می توانی هزاران مثال را با چهار و هرچذكور مقایسه كنی؛ ضمناً در رساله "اللمعات" به چند نمونه آن اشاره كرده ایم.
— 252 —
با توجه به اینكه فلسفه بر بنیاد چنین مبانی فاسد و نتایج شومی استوار است، حكما و فلاسفه نابغه اسلام، امثال "ابن سینا و فارابی" به زرق و برق ظآخرت تلسفه دل باختند و فریب آن را خوردند و با ورود به آن مکتب، به سختی توانستند درجه یك مؤمن عادی را كسب كنند، حتی حجت الاسلامی چون "امام غزالی" این درجه را نیز به آنهیزات ده است!
و نیز پیشوایان معتزله كه از علمای متبحر كلام محسوب می شوند، فریفته زینت ظاهری فلسفه شدند و گرایش زیادی به آن نشان دادند و عقل را حاكم ساختند و لذا به مشكل توانستند درجهٔ یك مؤمن فاسق و مز نزدیا كسب کنند!
و نیز "ابوالاعلی معری" كه یکی از مشاهیر ادبای اسلام است و به بدبینی شهرت دارد، و نیز "عمر خیام" كه به گریه های یتیمانه متصف گرحقیقت ست و ادبای دیگری همچون آنان، از لذایذ فلسفه که نفس اماره را نوازش میدهد، بهره گرفتند و به همین علت، سیلی تكفیر و تحقیر اهل حقیقت و كمال را پذیربنابر و اهل حقیقت با زجر و توبیخ به آنان گفتند: "ای گستاخان! بی ادبی می كنید و در راه كفر و الحاد گام نهاده اید و در دامان ادبیات تان، افرار محورقیده و بی ایمان را می پرورانید".!
یكی از نتایجِ پایه های فاسد فلسفه این است كه "من"، با آنكه در ذات خود ماهیت ضعیفی مثل هوا یا بخار دارد، اما از آن جهت که فلس
و علینگرش شومش هرچیز را به معنای اسمی می بیند، گویی "منی که به بخار شباهت داشت" به مایع تبدیل می شود، سپس به سبب انس و الفت و غوطه ور شدنش در مادیات، غلظت كسب می كند و بعد ها غفلت و انكار به او دست می دهد و این "انانیت" منجمدیت زیبدد. متعاقباً با عصیان و نا فرمانی از اوامر و دستورات الهی، "من" مكدر می شود و شفافیتش را از دست می دهد و سر انجام، آهسته آهسته ضخامت می یابد و بزرگ می شود و صاحبش را می بلعد. به این هی انساا نکرده و تحت تأثیر افكار انسانی، متورم می شود و انسان ها و حتی اسباب را با خود مقایسه می کند و برای نفس خود نوعی تفرعن قایل می شود- با وجودی كه نفس از آن متنفر و منزجر ا پیری نجاست كه ژست مبارزه با اوامر خالق ذو الجلال را می گیرد و می گوید: مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَ هِىَ رَم۪يمٌ (يس: ٧٨) و به گونه ای كه قدیر مطلق را به مبارزه بطلبد، او هزارام به عجز می سازد،
— 253 —
حتی در اوصاف خالق ذوالجلال مداخله کرده و هرآنچه را كه مطابق امیال و خواهش هایش نباشد و خوشایند تفرعن نفسش واقع نشود، رد، انكار و یا تحریف می كند. مثلاً:
گروهی از فلاسفه،عام فهموجب بالذات" را به پروردگار اطلاق و اختیار و اراده اش را نفی كرده اند و شهادت تمام هستی را بر اراده مطلقش، تكذیب کرده اند. سبحان الله! عجب موجودی است این انسان! با آنكه تمام موجودات هستی از ذرات گرفته تا خورشید با شکل و سیماهایی که برات و دیبرگزیده شده است و با انتظامات، حكمت ها و میزان هایشان، آشكارا بر اراده خالق خود دلالت دارند، باز هم چشم فلسفه آن را نمی بیند! کور باد چنین چشمی!
گروهی دیگر از فلاسفه مدعی اند كه "علم الهی به جزئیات تعلق نمی گیرد"! اینانبار آوپرعظمت علم الهی را نفی كرده و در این مورد، دست رد بر گواهی صادقانه همه موجودات زده اند.
از سوی دیگر، فلسفه، اسباب را مؤثر و طبیعت را آفریننده می داند - طوری كه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت ثابت شد- و مهر درخشان و آیت مخت و خالق ذوالجلال را بر روی اشیا و موجودات نمی بیند و بخشی از موجودات را که در واقع هرکدام یک نامه از سوی پروردگار بی نیاز هستند به طبعیت عاجز و جامد و فاقد شعوری كه جز تصادف و نیرویظیمی کچیزی در دست ندارد، سپرده و این طبیعت را مصدر اشیا تلقی می کند.
و از سوی دیگر، فلسفه نتوانست درب آخرت را پیدا کند، لذا به انکار رستاخیز پرداخت و مدعی ازلیّت ارواح شد، حال آنکه پرور)، غلظتعال با تمام نام هایش و هستی با همه حقایقش و پیامبران با تعالیم برحق شان و کتاب های آسمانی با تمام آیات شان به رستاخیز و آخرت گواهی می دهند؛ این مطلب را درنگاه ک دهم (رساله حشر) ثابت کرده ایم و بدین طریق می توانی مسائل دیگر را هم به این خرافات قیاس کنی.
آری! گویی شیاطین با منقار و چنگال "من"، عقل فلاسفه بی دین را ربوده و دورِ سفگمراهی افگنده و آن را قطعه قطعه کرده اند!
— 254 —
پس "من" در عالم كوچك انسان، همچون طبیعت در عالم بزرگ است، هر دو، از جمله طاغوتها به شمار می آیند
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَیش حقیعُرْوَةِ الْوُثْقٰى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللّٰهُ سَم۪يعٌ عَل۪يمٌ
(البقرة: ٢٥٦)
برای روشن ساختن حقایق گذشته، مناسب می دانم تا ترجمه یك واقعه خیالی را كه به صورت سیاحتی تخیلی و شبیه به نظم، در "لمعات" نوشته بودم، در اینجا ارائحبت جم:
هشت سال قبل از تألیف این رساله، در استانبول بودم و ماه مبارك رمضان بود، در آن روز ها، سعید قدیم- كه به فلسفه اشتغال داشت- در آستانه تبدیل شدن به سعید جد.
د و هنگامیكه در باره سه ایده و آیین، كه در پایان سوره فاتحه با بیان صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّٓالّ۪يبیکران آن ها اشاره شده است تفكر می كردم، یك واقعه تخیلی و حادثه مثالی را که شبیه به خواب بود دیدم، بدین شكل:
خود را در صحرای بزرگی می دیدم. ابر سیاهی آسم بی شمپوشانده و سراسر زمین را تاریكی رنج دهنده و نفس گیری فرا گرفته بود. نه نسیمی می وزید و نه روشنی ای به چشم می خورد و نه اثری از آب مشاهده می شد. گمان می کردم که هر طرف پر از جانواران و موجودات مضر و ترین می ست. در این هنگام به قلبم خطور كرد كه در آن سوی زمین آب گوارایی وجود دارد و نسیم ملایمی می وزد و نور و روشنایی پیدا می شود؛ پس به ناچار به آن سمت رفتم، دیدم كه بدون اختیار به آن طرف برده می شوم. در ه هستیین به غاری داخل شدم که به تونل شباهت داشت. در داخل زمین قدم به قدم حرکت كردم. دیدم كه پیش از من نیز افراد زیادی از آن راه زیر زمینی گذشته اند، اما موفق به تكمیل راه نگردیده اند، که نی هر گوشه و كنار، خفه شده و در همانجا مانده اند. صدا های برخی از این سیاحان را مدتی شنیدم،
رفته رفته، صدا های شان گم می شد.
ای دوستی كه با خیالت درت نیز،یاحت تخیلی مرا همراهی می كنی!
آن زمین، عبارتست از: "طبیعت" و "فلسفه طبیعی" و آن تونل، ایده و آیینی است كه اهل فلسفه، برای رسیدن به حقیقت با افكار شان گشوده اند، و جای پاهایی که دیدم
— 255 —
به مشاهیری همچون افلاطون و ارسطوتعَ الغَ):اگر بگویی: تو كیستی كه با این مشاهیر مقابله و مبارزه میكنی؟ آیا تو به اندازه مگس هستی تا در پرواز عقابها مداخله كنی؟
می گویم: با داشتن استاحسانش، همچون قرآن، مجبور نیستم برای عقابهایی كه شاگردان فلسفه ضلالت آلود و عقل اوهام آلود هستند، در راه حقیقت و معرفت، به اندازه بال مگس قدر و قیمت بدهم، هر چند كه من از آن ها پایین تر باشم، استاد آنان نیز هید داشر از استاد من پایین تر است. به فضل و همت استادم ماده یی كه آن ها را غرق کرد، نتوانست حتی پایم را تر كند! بلی! شخص عادی كه حامل قوانین و اوامر پادشاه براز احاشد، میتواند دست به چنان كار های بزرگی بزند كه مشاور پادشاه كوچك از انجام آن عاجز است!
دارد و صداهایی كه به گوشم می رسید، صدای نوابغی همچون ابن سینا و فارابی بود. بلی! در چندین جا بعضی از گفته ها و قوانین ابنیید و را می دیدم، اما بلا فاصله صداها قطع می شد و نمی توانست ادامه پیدا كند؛ یعنی خفه می شد. به هر حال، برای رهانیدن تو از حیرت و تعجب، گوشه ای از حقیقت پنهان را در پرده خیال نشانت دادمرشید، ن، باز به سیاحتم بر می گردم: در طول راه، دو چیز به من داده شد:
یكی:چراغی بود که تاریكی طبیعت زیر زمین را می زدود.
دیگری: وسیله بزرگی بود كه صخره ها و تابانای كوه مانند را می شكافت و راه را برایم می گشود، در این اثنا، زمزمه ای به گوشم رسید که می گفت: این چراغ و ابزار از مخزن قرآن به تو داده شده است. در هر حال، زمان زیادی را بدین منوال پیمودم.
ن می ک كه به آن سمت رسیده ام. خورشید در آسمان صاف و نیلگون می درخشد، فصل، فصل زیبای بهار است. نسیم روح افزایی می وزد و آب بسیار لذیذ و گوارایی، جاری است. بدین ترتیب، خود را در عالمی سبز و خرم و آرام و شادی بخش، یافتم و خدا را
پسگفتم.
سپس به خود نگریستم: فهمیدم كه مالك خودم نیستم و كسی مرا می آزماید. بار دیگر خود را در همان وضعیت اول در صحرای بزرگ مشاهده کردم دیدم که ابر س و سرم همه جا سایه افکنده است، احساس كردم كه شخصی به راه دیگری مرا سوق می دهد. این بار در زیر زمین نه، بلكه روی زمین راه می رفتم و قصد داشتم به سمت دیگری بروم. در این سنجایی نان اوضاع و احوال عجیب و غریبی مشاهده كردم كه وصف ناپذیر است. دریا بر من خشمگین بود، طوفان مرا تهدید می کرد و هرچیز برایم مشكل می آفرید؛ اما باز هم به كمك وسیله ای كه از جانب قرآن جَنَّ داده شده بود، از موانع
— 256 —
می گذشتم و بر مشكلات فایق می آمدم. در مسیر راه به اطرافم نگریستم. در هر طرف، جنازه های گردشگران به چشم می خورد، از هزاران نفر فقط یكی توانسته بود این سفر را به پایان برساند. به هر شكل که بود، از ظلمت آن ابرها ن این کفتم و به آن سوی زمین رسیدم، و با خورشید زیبا روبرو شدم و با استنشاق نسیم روح بخش و با گفتن "الحمد لله" در آن عالم بهشت مانند به گشت و گذار پرداختم.
در آنجا هم ن خوان خود رها نشدم کسی مزاحمم می شد، مثل اینكه می خواست راه دیگری به من نشان دهد، او فوراً مرا به آن صحرای وحشتناك آورد.. متوجه شدم كه چیزهای مختلفی با اشكال گوناگون از بالا سرازیر است؛ بعضی مانند آسانسور، بعضی همچون هواپیما و بعضی ی اش ششین و بعضی به شكل زنبیل. هر كسی که به اندازه قدرت و استعدادش، بر یکی از آن ها سوار می شد، بالا كشیده می شد، من هم سوار یكی از آنان شدم، دیدم در ظرف یك دقیقه مرا بالاتر از ابر ها برد و بر فراز كوه های بسی را باا و سرسبز قرار داشتم؛ این کوه ها به حدی بلند بودند که ابرها در نیمه راه ماندند. در هر طرف، نسیم بسیار لطیف، آب بسیار گوارا و روشنی بسیار دلپذیری به چشم می خورد.
وقتی به اطراف نگریستم، دیدم که آن منازل و وسیله های نورانی که به آسانسوت سرچشت داشتند، در هر طرف مشاهده می شود. حتی در دو سیاحت قبلی ام و در آن سوی زمین نیز آن ها را دیده بودم، اما در این مورد چیزی نمی دانستم، ولی اكنون می فهمم كه این منازل، جلوه های آیات قرآن كریم اند.
بدین طریق، راه او" ثابتبا الضَّٓالّ۪ينَ بدان اشاره شده است، عبارتست از: راه و آیین كسانی كه فریب مفهوم طبیعت را خورده و پیرو فكر طبیعت گرایان هستند. شما خود احساس كردید كه در این راه، چه مشكلاتی برای گذا ستود حقیقت و نور وجود دارد!
و راه دوم كه با الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ بدان اشاره گردید، عبارتست از:
راه و آیین اسباب پرستان و كسانی كه آفریدن و تأثیر گذاری را به اسباب و وسایل نسبت می دهند و مثل حكمای مشائیون، می وره ها فقط با عقل و فكر، به حقیقت الحقایق و معرفت پروردگار راه بگشایند؛ اما راه سوم كه با اَلَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ به آن اشاره شد، عبارتست از: جاده نورانی و صراط مستقیم اهل قرآن، كه یك آیین آسمانی رحمانی و نورانی بسیار كوم بخش حت و امن است و فراروی همگان گشوده شده است.
— 257 —
مقصد دوم
"به تحولات ذرات از حالتی به حالت دیگر، اختصاص دارد"
و به ذره ای از گنجینه ی آیه کریمه ذیل اشاره می کند:
وَقَالَ الَّذ۪ينَ كَفَرُوا لَا تَاْت۪ينَا السَّا پردازُلْ بَلٰى وَ رَبّ۪ى لَتَاْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ
(سکمال ر
این مقصد، گوشه ای از گنجینه بزرگ آیه کریمه فوق را بیان می دارد؛ به عبارت دیگر، گوهری را که در صندوقچه ذرّه (اتم) قرار دارد، مورد بحث قرار می دهد و شامل بخش بسیار ناچیزی از حرکات، گردش و ی الهاذرّه می شود؛ این مقصد از یک مقدمه و سه نقطه تشکیل شده است:
مقدمه
گردش ذرات و انتقال اتم ها از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: تکان و گردش قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن آیات تکوینی در کتاب هستی؛ پس این گردش آن گونه که ماده گرایان مات بهت پرستان گمان می کنند، بازیچه تصادف و حرکت خودسر و آشفته و بی معنی نیست، زیرا هر ذرّه و تمامی ذرّات، همچون موجودات دیگر در آغاز حرکت شان"بسم الله"می گویند. و بارهای بسیار سنگینی را که بالاتر از طاقت و توان ضورش داست، حمل می کنند؛ چنانکه دانهٔ صنوبر، درخت بزرگ و تنومند صنوبر را بر دوش می کشد.
و در فرجام کار و پایان وظیفه اش نیز "الحمد لله" مدر می و از خداوند سپاسگزاری می کند؛ چون توانسته است صنعت زیبا و نقش و نگار نیکویی را که عقل با دیدنش در حیرت و شگفت می ماند، نشان دهد و بدین طریق اثری را به نمایش گذاشته است که انگار همچون قصیده ای به مدح عدم ایش آفریدگار ذوالجلال آن می پردازد؛ برای درک بهتر این مطلب به انار و ذرّت (جواری) دقت کن!
— 258 —
آری! گردش و تحول ذرّات
(٭):حاشیه ای اات را ی مقصد دوم و برای جمله ی طولانی ای که از تحولات ذرات بحث می کند. در چند جای قرآن کریم، "امام مبین" و "کتاب مبین" ذکر شده است. برخی از مفسرین بر این باورند که هردو به یک معنی هستند ویال و ن گفته اند: معنی شان مختلف است و حقیقت آن دو را به اشکال گوناگون تفسیر کرده اند؛ خلاصه گفته های شان این است که: "کتاب مبین" و "امام مبین" دو عنوان برای علم الهی هستند. و بنده در پرتو فیوه گوییآن کریم، بر این باور هستم که:
"امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است و بیشتر به عالم غیب مینگرد تا عالم شهادت؛ یعنی به نسبت زمان حاضر، بیشتر به گذشته و آینده می نگرد؛ به عبارت دیگر:کن، زی مبین" سجل و پروندهٔ قدر الهی است و بیش از آنکه به وجود ظاهری اشیا بنگرد، به اصل و نسل و ریشه ها و هسته های آن نگاه می کند. موجودیت این پرونده در "گفتار بیست و ششم" و در حاشیه "گفتار دهم" ثابت شده اار میزی! این "امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است، به این معنی که: وقتی مبادی و ریشه ها و بنیه های اشیا، نتایج زیبا و صنعتگرانه ای به بار می آور و گرارآورده های منظمی تولید میکنند، در حقیقت نشان میدهند که این نظم و صنعت و استحکام، در پرتو نوشته های پرونده علم الهی به پایهٔ کمال می رسد، آنگونه که نتایج، نسلها، و هسته های اشیای فهرست و برنامه های آینده را با خود دارند، نشان میدهند که پروربوط بچکی برای اوامر الهی هستند. پس میتوان گفت که: هسته یک درخت، به منزله مجسمه بسیار کوچکی، تمام برنامه ها و فهرستهایی را که ساختار درخت را تنظیم می کند، با خود دارد و اوامر تکوینتی مشاا که برنامه ها و فهرستهای آن درخت را معین میسازد نیز، در خود گنجانده است.
گزیده سخن اینکه: "امام مبین" به منزله فهرست و برنامه های درخت آفرینش است؛ درختی که به سوی گذشته و آینده و عالم غیب، شاخ و برگ دوانده اسوص، بهاین رو "امام مبین" دفتری است برای تقدیر الهی و مجموعه ای از مبانی و مقررات او به شمار می آید. و با فرمان و املای این مبانی، ذرّات به حرکت واداشته میشو اوامرهت انجام وظایف شان در اشیا سوق داده میشوند.
اما "کتاب مبین" نسبت به عالم غیب، بیشتر به عالم شهادت مینگرد؛ یعنی به زمان حاضر بیشتر نگاه میکند تا به زمان گذشته و آینده. پس "کتاب مبین" عنوان قدرت و اراده الهی است و دفتر و کتابی اسذارد.
قدرت و اراده او؛ به عبارت دیگر: اگر "امام مبین" دفتر تقدیر الهی باشد، "کتاب مبین" دفتر قدرت الهی است؛ یعنی انتظام و زیبایی هایی که در وجود، ماهیت، صفات و عملکردهای هر پدیده ای وجود دارد، بی فضا، ین است که با دستور و فرامین یک قدرت کامل و با قوانین یک اراده نافذ بر هرچیز و هر پدیده ای وجودی پوشانیده می شود، صورت هایش معیّن میگردد و اندازه و شکل خاصی به آن داده می شود؛ پس می توان گفت: بر اساسهمچون وانین، لباس هستی و وجود مخصوص هرچیز، بُرش و دوخته می شود و پوشانیده می شود و شکل و صورت ویژه ای، به آن ارزانی میگردد. موجودیت این دفتر در رساله "قدر الهی و جزء اختیاره شعایاثبات رسیده است. و "امام مبین" هم در همین رساله ثابت شده است.
اکنون حماقت فلاسفه و گمراهان را ببین! اینان موجودیت لوح محفوظ قدرت الهی را درک کرده و جلوه ها و بازتابهای کتاب رحمت پروردگار را احساس و و ایجانافذ او را در اشیا مشاهده کرده اند، اما بازهم اسم "طبیعت" را بر آن ها اطلاق کرده و نور آن جلوه ها و بازتابها را خاموش ساخته اند!
بدین ترتیب با املای امام مبین؛ یعنیوه، نمم و دستور قَدَر الهی، قدرت الهی، سلسلهٔ موجودات را که هر کدام علامتی برای یگانگی اوست، در لوح (تابلو) "محو و اثبات" - که صفحه مثالی زمان است- مینویسد و می آفریند و ذرات را به حرکت وامیدارد.
پس حرکات ذرات، در واقع همان تکان ها و اهتز است..است که در هنگام نوشتن و نسخه برداری و عبور موجودات از عالم غیب به سوی عالم شهادت؛ یعنی ازعلم به سوی قدرت به میان آمده است؛ اما "لوح محو و اثبات" دفتر مبدّلی است برای لوح محفوظ بزرگ و تغییر ناپذیر. و در دایره ممکنات، تابلویی است براهد و آتن و پاک کردن" اشیایی که همواره در معرض مرگ و زندگی و فنا و هستی هستند. و حقیقتِ آنچه که ما آن را زمان می نامیم و همچون نهر بزرگی در هستی جریان دارد نیز، به منزله صفحه و مرکّبی است برای نوشته های قدرت الهی در تابلوی محو وفاده ا؛ لا یعلم الغیب الا الله. مؤلف.
از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: حرکات
— 259 —
و تکان های معنی داری که از نوشتن و پاک کردن کلمات قدرت الهی در تابلوی (لوح) "محو و اثبات" ناشی می شود؛ این تابلو عبارتست شبهه قیقت زمان سیّال و صفحهٔ مثالی (فرضی). این نوشتن با نسخه برداری از "کتاب مبین" که عنوان قدرت و اراده الهی است، صورت می گیرد و در آفرینش موجوداتی که از عالم شهادت و زمان حاضرسب کرد یافته است، محور تصرف الهی است. و این نسخه برداری هم بر اساس مبانی امام مبین صورت گرفته است که عنوان أمر و اراده الهی به شمار می رود و اصل و فرع اشیا، یعنی اصلِ هرچیز گذشته و فرع هرچیز آینده، همراه ببرای ماتش - که بخشی از عالم غیب است- در آن درج است.
نقطهٔ اول
دارای دو مبحث است
مبحث اول
در حرکت و توقف هر ذرّه، دو نور توحید می درخشد که به دو خورشیدی که ا می مانند.
چنانکه در اشاره نخست "گفتار دهم" با اجمال و در "گفتار بیست و دوم" به تفصیل ثابت شده است، هر ذرّه و اتم، اگر مأمور الهی نباشد و با اجازه و تصرف او حرکت نکند و با علم و قدرتش متحوّل نشود، لازم است از علم بی پایان و قده شده محدودی برخوردار باشد و چشمی نیز برای دیدن هرچیز داشته باشد. و دارای وجهی
— 260 —
باشد که متوجه هر چیز است و سخنی که حاکم بر همه چیز. زیرا هر یکی از ذرّاان تحقر، این توان را دارد تا در جسم هر موجود زنده ای به گونه منظّم کار کند و حتی عملاً مشغول کار است. نظام و ساختمان اشیا و قوانینِ ترکیب و ساختار آن ها با یکدیگر فرق دارد. بدون آگاهی از نظام و ساختار آن ها، هیچ ان هم،می توان کرد، حتی اگر کاری هم صورت بگیرد، خالی از اشتباه نخواهد بود. حال آنکه هر کار، بدون اشتباه انجام می یابد. پس این ذرّات یا با دستور و اجازه و علم و اراده کسی که عشخصی رگیر دارد، کار می کنند و یا اینکه خودشان بایستی علم فراگیر و قدرت گسترده داشته باشند!
آری، هرکدام از ذرّات هوا می تواند به جسم هر جاندارن طریق شود و در درون میوهٔ هر گل نفوذ کند و وارد ساختمان هر برگ شود و در آنجا کار کند. حال آنکه ساختار و تشکیلات آن ها با یکدیگر فرق دارد و نظم و سیستم شان متفاوت است؛ به گونه مثال: اگر کا به خٔ میوهٔ انجیر به کارخانه بافندگی شباهت داشته باشد، کارخانهٔ میوه انار نیز همانند کارخانه قند و شکر خواهد بود (با اشاره به تفاوت موجود میان کار٢١٤
بافندگی و شکر سازی، به تفاوت های آن دو میوه اشاره می شود) بدین سان هر میوه و هر پدیده ای، ساختمان و برنامهٔ خاص خود را دارد.
لذا، این ذرات هوا، وارد هر ونه ای آن ها می شود و با سنجش و مهارت فوق العاده ای بدون کوچک ترین اشتباهی کار می کند و پس از انجام وظیفه اش برمی خیزد و آنجا را ترک می کند.ثل هر لزوماً باید ذرّة متحرک از چگونگی شکل و قیافه و اندازه ای که بر حیوانات و گیاهان و میوه ها و گل ها پوشانده شده است، آگاه باشد و خودش هرچیز را بداند و یا اینکه این کارها را با دستدر تجرراده کسی که از آن ها آگاه است، انجام دهد.
هر ذرّة ساکن و آرام خاک، این توان را دارد تا بذر و هسته هر گل و گیاه و هر درخت و میوه را در آغوش خود بپروراند و بارور سازد؛ زیرا هر ذره به محض قرار گرفتن دری از آخاک - که این مشت خاک از آنجایی که از ذرات همگون ترکیب یافته است، به منزله ذره واحدی است - برای خود کارخانه مخصوصی همراه با تمامی ابزار و آلاتی که بدان نیاز دارد، در آنجا می یابد، پس در اینج را باراهکار متصور است: یکی اینکه در این مشتی خاک، کارخانه های معنوی دقیق و منظمی به تعداد همهٔ درختان
— 261 —
و گیاهان و گل ها و میوه ها موجود باشد! و یا اینکه در آنجا علم و قدرت مودل ری وجود داشته باشد و هرچیز را از نیست بیافریند و هر بخش هرچیز را به خوبی بفهمد؛ و یا اینکه این کارها با نیرو و قدرت یگانه توانایی که هرچیز را میداند و توان هر کار را دارد، انجام یابد.
اگر یک شخص بی سواد، این ت بی خبر از دنیا و نابینا به اروپا سفر کند، و در کارخانه ها و کارگاه های آنجا دست به کار شود و در هر بخشی از صنایع و ساختمان ها، کارهای عجیب و بی نظیری را که نشان دهنده هنر، حکمت و مهارت حیرت انگیز اوست، انجام دهد، هنفراد،ده و آدم با شعوری خواهد فهمید که آن مرد، این کارها را به تنهایی انجام نمیدهد، بلکه استاد دانائی به او می آموزد و او را به کار می گمارد.
و نیز شخصی را فرض کنیم که نابینا و ناتوان است و در کلبه کوچک خود نشسته است. از بیرونعرض میسنگ ریزه و مواد ناچیزی همچون استخوان و پنبه به داخل فرستاده می شود و در عوض از آن کلبه ناچیز، چندین کیلو گرام شکر، چندین توپ پارچه، هزاران قطعه جواهر، لباسهای زیبا و فاخرانه و غذاهای دلچسپ و لذیذ به بیرون صادر شود. آیا کسی که ذ گویندعقل داشته باشد، نخواهد گفت: آن شخص نابینا و زمین گیر فقط یک نگهبان است و مالک اعجازگر این کارخانه او را استخدام کرده است؟
این چنین است شیوه کار و گردش ذرات هوا در را بریاهان و درختان و گلها و میوه هایی که هر کدام به منزلهٔ نامه ای است از جانب پروردگار بی نیاز و اثری است ارزشمند از صنعت ربانی و معجزه ای است از قدرت الهی و پدیده خارق العاده ای است از حکمقرآن، پس این ذرات با دستور آفریدگار حکیم ذوالجلال و فاطر کریم ذوالجمال حرکت می کنند و با ارادهٔ او، از جایی به جای دیگر میروند.
ذرات خاک نیز با فرمان او بذرها و هسته ها را در بستر خویش می پرورند و به شکوفه و سنبل تبدیل می کنند؛ شکوفه و و هر که هر کدام به منزله دستگاه و چاپ خانه و انباری است که با یکدیگر فرق دارند و ساختمان هیچکدام، مشابه دیگری نیست، بلکه هر یک، بسان تابلوی جداگانه و متفاوتی تجلی نام های نیکوی پروردگار را اعلان میدارد و سروده ای است که کمالکجا هسرا بر می شمارد. بدون شک این بذرها با دستور پروردگاری که مالک فرمان كُنْ فَيَكُونُ است کار می کنند و به فرمان او منشأ گیاهان
— 262 —
و درختان شده اند؛ زیرا هرچیز در تسخیر اوست و بدون اجازه و اراده و نیروی او آب از آب تکان نمی خورمعبود ن امری است ثابت و یقینی و ما بدان ایمان داریم.
مبحث دوم
اشاره کوتاهی است به حکمت های موجود در گردش ذرات و وظایف آن ها
ماده گرایانی که عقل شان به چشمان شان سقوط کرده چیزی جز ماده را نمی بینند و با حکمت پوچ و فلسفه بی بنیاد شان٭ ٭
ذرات را یک امر تصادفی می پندارند و این پندار را پایه و اساس تمام گفته ها و دستورات خویش قرار داده و آن را مصدر مخلوقات الهی نشان داده اند.
کسی که نتیجه شعور داشته باشد، می داند که آنان مخلوقات زیبا و سراسر حکمت و ظرافت را یک چیز آشفته و معمولی و بی معنی می دانند و در واقع با این رویکرد به دوری و محرومیت خود از عقل و منطق اذعان می کنند؛ اما ازچون خوه قرآن حکیم در گردش ذرات و اتم ها، اهداف و حکمت های ف&8Qانی موجود است و بسیاری از آیات آن که یکی از آن ها آیه ذیل است، به وظایف ذرات و حکمت های آن، اشاردهد و د وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ (الإسراء: ٤٤)
در اینجا به عنوان نمونه فقط به چند مورد آن اشاره خواهیم کرد:
اول:خداوند واجب الوجود برای به نمایش قدرت ا پرتوهای جدیدی از آفرینش، با قدرتش ذرات را به گردش در می آورد و وظایفی را به آن ها می سپارد، بدین گونه که: هر روح را به تنهایی "الگو" قرار داده و همه ساله جسد جدیدی از معجزات قدرتش بر آن می پوشاند ده محبکمتش از هر کتابی، هزاران کتاب متفاوت را نسخه برداری می کند و حقیقت واحدی را در صورت های جداگانه ای نشان می دهد و زمینه را برای آمدن عالم ها دن غذادات جدیدی فراهم می کند و آن ها را دسته دسته، یکی پس از دیگری روانه هستی می سازد.
دوم:خداوندی که مالک الملک ذوالجلال است، این دنیا، به ویژه روی زمین را بسان مزرعه پهناوری آفریده است؛ یعنی به گونه ای آماده کرده است که قابلیت به به عنردن محصولات ترو تازه را دارد؛ او می خواهد معجزات قدرت بی پایانش را در این
— 263 —
مزرعه کِشت و دَرو کند. بدین منظور در مزرعه پهناور روی زمین، ذرات را با سنجش تمام به حرکت واداشته واز آن م خاصی به کار می گمارد و در هر عصر و در هر فصل و در هر ماه و شاید در هر روز و هر ساعت، کائنات و پدیده های تازه ای از معجزات قدرتش به نمایش می گذارد؛ پس با گردشر شباهرات، هدایایی از گنجینهٔ رحمت بیکران خویش را به نمایش گذاشته و نمونه هایی از معجزات قدرتش را نشان می دهد.
سوم:پروردگار سبحان، ذرات را با کمال حکمت به گردش در آورده و با کمال ان گزیدگه کار گماشته است، تا با موجودات زیبایی که نقش و نگارهای اسماء الهی هستند، زمینه را برای معرفی و بازگو کردن جلوه های آن اسماء فراهم سازد؛ از این رو در زمین ب كه بهحدودی، آثار بی شماری نشان می دهد و در صفحه کوچکی، آیات تکوینی زیادی را که حامل مفاهیم و پیام های زیبایی هستند، می نویسد.
آری، محصولات سال گذشته با محصولات و فراورده های امسال از نظر ماهیت یکسان اند،ورد. دعانی و مدلولات شان به کلی متفاوت است؛ زیرا با تغییر تعینات اعتباری (با دگرگون شدن نمای ناپایدار آن ها) معانی شان نیز تغییر و افزایش می یابد. با آنکه تعیینات اعتباری و مشخصه هعلیم وت، تغییر ناپذیر و ظاهراً فانی هستند، اما معانی زیبای شان نگهداری می شود و استمرار می یابد و باقی می ماند.
پس برگ ها و گل ها و میوه های درختِ بهار پارسال از آنجایی که روح ندارد، عیناً مثل برگ ها و میوه های بهار امسال اند و فقط از لحاظ قاعده های اعتباری باهم فرق دارند؛ این مشخصه ها آمده اند تا جای مشخصه های قبلی را بگیرند و بدین طریق، معانی اجراأت اسماء الهی را که تجلیات آن ها همواره در حال تجدید و تازه شدن است، بازگو می کند.
چهارم:آفریدگار حکیم در این مزرنکرد د و محدود دنیا و در کارگاه زمین، ذرات را به گردش در می آورد و در پرتو آن ها کائنات را سیّال و موجودات را سیّار میسازد، تا بدین طریق لوازمات یا تزیینات و یا محصولات مناسبی را برای عالم های نا محدودی همچون عالم مثال و عالم ملکوت و عالم هاُوهِ ای دیگر تدارک ببیند؛ پس پروردگار متعال در این زمین کوچک، محصولات و نتایج معنوی بسیار زیادی برای عالم های بسیار بزرگ و پهناور آماده می سازد؛ و از دنیا سیلاب دوامداری را که
— 264 —
از خزانه قدرت مطلقش سرچشمه گرفته است جاری ساخته و به عالم غی را کهشی را هم به عالم های اخروی می ریزد.
پنجم:پروردگار متعال، ذرات و اتم ها را با قدرت و حکمتش به گردش در آورده و با نظم کاملی به کار گماشته است، تا بدین طریق، در این زمین تنگ و محدود و در زمان اندک و مساله ه کمالات بی نهایت و جلوه های نا محدودِ زیبایی ها و تجلیات بی شمارِ بزرگی و عظمت خویش را با تسبیحاتی که برای او انجام یافته است، نشان دهد؛ لذا موجودات را وامی دارد تا در یک زمان متناهی و زمین محدود، به گونهٔ نامتناهی او را تسبیح بگویند، أنَا ا سان پرتوهایِ زیبایی و کمال و جلال و عظمت خویش را نشان می دهد و در نتیجه آن، بسیاری از حقایق غیبی و میوه های مربوط به آخرت نقش و نگارهای مثالی را از هویت و صورت های باقی و ماندگار موجودات فانی، ایجاد می کند. پس باید گفت: کسی که ذ که فا به گردش در آورده و این همه مقاصد بزرگ و حکمتهای والا را بروز می دهد، همان پروردگار یگانه است. در غیر این، لازم است تا هر ذره، عقلی به بزرگی خورشده اندته باشد!.
مانند این پنج نمونه، می توان مثال های زیادی در مورد گردش سنجیده شده ذرات، ارائه کرد که شاید شمار این مثال ها به بیش از پنج هزار برسد؛ اما فلاسفهٔ خیره سر، گردش آن ها را بیهوده و عاری از حکمت پنداشته اند! و در حقیقت، آن ها گمانیرات اند که دو نوع گردش ذرات و اتم ها، که یکی آفاقی و دیگری انفسی است (٭):اتم ها نیز همچون کره زمین، هم به دور خود میچرخند و هم به دور یکدیگر. در اینجا به همین نکته جلب توجه شده است. و با شور و جذبهٔ الهی صورت می گیرد و همچومت كام مولوی، (٭):عنوانی که به مریدان طریقت منسوب به مولانا اطلاق می گردد و در اینجا به رقص و گردش مریدان مولوی در هنگام سماع اشاره شده است. غرق در ذکر و تسبیح خداوند نمایشملی است خودسرانه و رقصی است بی معنی و بیهوده!
از اینجا می توان دریافت که علم این فلاسفه، علم نیست، بلکه جهل است و حکمت شان نیز پوچ و عاری از حکمت است.
در نقطه سوم، ششمین حکمت نیز مورد بحث قرار خواهد به هر
— 265 —
نقطهٔ دوم
در هر ذره، دو گواه صادق بر وجود و یگانگی خداوند، موجود است.
آری، ذره، با آنکه ناتوان و بی جان است، اما آگاهانه وظایف بسیار بزرگی انسانجام می دهد و بارهای سنگینی را بر میدارد و بدین طریق، قاطعانه بر وجود خداوند متعال ادای شهادت می کند و نیز در هنگام حرکاتش، نظام حاکم بر هستی گونه یت کرده و به هر جا قدم نهاد، نظم مخصوص آنجا را مد نظر قرار میدهد و همانند و طن اصلی اش در آنجا رحل اقامت و با این عملکردهایش هم، به وحدانیت خداوند و احدیت مالک الملک والملکوت گواهی می دهد. و خاطر نشان میسازد که: ذره از هر کسی که باشد، محل الّا نیز از آنِ اوست؛ یعنی ذره با ناتوانی و بارهای بسیار سنگین و وظایف فراوانش، خاطر نشان می سازد که با دستور و پشتوانهٔ پروردگاری که توانای مطلق است، بر سر پا می ایستد و تن نامی کند و حرکت همگون و گردش موافقش با نظام حاکم بر سراسر هستی و داخل شدنش به هرجا بدون برخورد با هیچ گونه مانعی، دال بر این است که او، با قدرت و حکمتِ یگانه پروردگار دانا کار می کند.
آری! آن گونه که یک سرباز از لحاظ درجات نظامی، ق شود هان و دسته و گردان و هنگ و لشکرش پیوند و رابطه ای دارد و به تناسب این پیوند و رابطه، در هر یک از آن بخش ها وظیفه و مأموریتی دارد، اما زمانی میتواند از این پیوندها و وظایف، خود را آگاه ساخته و حرکتی هماهنگ و م و موجاشته باشد که تحت مقررات نظامی آموزش ببیند و از دستور و قانون یگانه فرمانده بزرگی که بر تمام آن بخش ها فرمان می راند، اطاعت کند.
بدین سان، هر ذره نیز در داخل مرکباتی که از بخش های مشمردن مخلوط تشکیل یافته است، جایگاه مناسبی دارد و پیوندش با اجزای دیگر به حدی حساس است که منافع گوناگون و متفاوتی وابسته به آن است و در قسمتنصرانین مرکبات، وظیفه جداگانه ای به او سپرده شده است که نتایج پربار و متفاوتی به بار می آورد، پس حفاظت و نگهداری پیوند و رابطه این ذره در داخل مرکبات و جابجا ساختنشی عبار ها به پروردگار یگانه اختصاص دارد؛ همو که سراسر هستی در قبضه تصرف اوست. به گونه
— 266 —
مثال: ذره ای که در آدمک چشم آقای "توفیق" (٭):اولین کاتب رساله ی نور است. قرار دارد، با اعصاب و سلول هانیمه ش کننده و احساس کننده، و با شریان ها و رگ های خون و با چهره و سر و بدن و حتی با مجموعه انسان ها ارتباط دارد و در هر یکی از آن ها کار و وظیفهٔ سودمندی را انجام می دهد.
این ارتباط و پیوند منظم و سنجیده شده و سودمند نش كُنْتهد که:
این ذره را کسی می تواند در آنجا مستقر سازد که آن بدن را با تمام اعضایش آفریده است؛ به ویژه ذراتی که حامل رزق و روزی هستند و یا نیازهای بدن را تأمین می کنند، با نظم و حرکت و سنجش حیرت انگیزی با کاروان روزی رسان حرکت می کر)" بهپس از پیمودن مراحل مختلف و گذشتن از طبقات گوناگون، با دقت و آگاهی گام بر می دارند و بدون ارتکاب کوچک ترین اشتباهی آهسته آهسته وارد جسم زنده می شفته ازدر آنجا پس از گذشتن از چهار فیلتر (دهان، معده، روده باریک و کبد) خود را به اعضا و حجرات نیازمند می رسانند و در پرتو قانون لطف و کرم، سوار بر ملکول های قرمز خون به کمک آن ها می شتابند.
از ا با قاه خوبی فهمیده می شود که کسی که این ذرات را از هزاران طبقات و منازل مختلف عبور داده است، بدون تردید، رزاق کریم و آفریدگار رحیمی است که در برابر قدرتش ستدت و گو ذرات، یکسان اند.
از سوی دیگر هریک از ذرات با چنان زیبایی و هنرنمایی ای کار می کنند که انگار هرکدام بر تک تک ذرات و بر مجموعه آن ها حاکمیت داردار
اً خودش هم محکوم آن ها است و نیز در مورد نقش و نگارهای حیرت انگیز و صنایع سرشار از حکمت، آگاهی کامل دارد و آن ها را ایجاد می کند! که چنود، سعی هزاران بار محال است و نا ممکن؛ و یا اینکه یک نقطه مأمور است و تحت فرمان حرکتی که از قدرت خداوند و قانون تقدیر او سرچشمه گرفته است، کار میکند.
به گونه مثال، اگر سنگ های موج شان، گنبد "ایاصوفیا" تابع دستور معمار آن گنبد نباشند، لازم است تا هر سنگی مهارت و کاردانی بنّا را داشته باشد و همچون خود "معمار سینان" از عهده ساخت دستور آن گنبد بر آید و بر سنگ های دیگر،
— 267 —
سلطه و حاکمیت داشته باشد و در عین حال، خودش هم محکوم فرمان آن ها باشد؛ یعنی، هر سنگی باید بتواند بر سنگ های دو طبیعمان براند و به آن ها بگوید:
"ای سنگ ها! بیایید دست به دست هم دهیم و جلو سقوط خویش را بگیریم"! بدین سان اگر ذرات موجود در مخلوقات که هزارم ها ر استوارتر و حیرت انگیز تر و سنجیده تر از گنبد "ایاصوفیا" هستند، تحت فرمان آفریدگار بزرگ هستی نباشند، لازم است تا هر یکی از آن ها اوصاف کاملی داشته باشد که جز خداوند، کسی شایستز فیلتیست.
فیا سبحان الله! و یا للعجب! ماده گرایان زندیق و کافر، وقتی خداوند یکتا و یگانه را انکار کردند، بر اساس مذهب و آئین شان مجبور شدند تا به خدایان باطلی که شمارشان به تعداد ذرات است، اعتقاد داشته باشند.. از اینجا به خوبی می توبا اجاافت که کافر و منکر خداوند، هر چند فیلسوف و دانشمند هم باشد، بازهم در جهل بزرگی قرار دارد و جاهل ترین جاهلان است!
نقطهٔ سوم
این نقط تناسبشمین حکمتی که در پایان نقطه نخست وعده داده شده بود، اشاره میکند.
در حاشیه سوال دوم "گفتار بیست و دوم" آمده بود:
یکی دیگر از هزاران حکمتی که در تحولات ذرات و گردش آن ها در
#396 موجودات زنده نهفته است، نورانی ساختن خود ذرات است؛ یعنی برای اینکه این ذرات، شایستگی قرار گرفتن در ساختمان عالم اخروی را پیدا کنند، در اینجا منور می شوند و معنی و مفهوم کسب می کنند. گویی جسم حیواات ذواسان و حتی گیاه، به منزله یک مهمان خانه و پایگاه و مدرسه است و ذرات جامدی که به منظور فراگیری درس تربیت آمده اند، در آنجا اقامت می گزینند و منوّر می شوند و انگار آموزش ت است ند و لطافت کسب می کنند و لیاقت و شایستگی انجام وظیفه حاصل می کنند و بدین طریق به شایستگی رفتن به عالم بقا نایل می گردند؛ عالمی که با تمام اجزایش سرشار از حیات است.
— 268 —
سؤال:موجودیت این حکمت در حرکات ذرات با چه چیزی فهمیدهم و بهد؟
جواب:
اولاً:از طریق نظم و حکمت و سنجشی که بر آفریده های الهی حاکم است، می توان به موجودیت آن پی برد؛ چون امکان ندارد حکمت الهی که در یک چیز بسیار کوچک و به ظاهر معمولی، حکمت های کلّی و فراوانی را گنجانده است، امکان ندارد گردش ذراتنی را حال خود رها کند و معنی و مفهومی به آن ها ندهد؛ ذراتی که در این هستی خروشان فعالیت بزرگی از خود نشان می دهند و در پیدایش پدیده های سرشار از حکمت، جایگاه مهمی دارند.
و نیز حکمت و حاکمیتی که کوچک ترین مخلوق را بدون پاداش و ام. شکمال و بی ارزش رها نساخته است، چگونه مأمورین و مستخدمین بسیار فراوان و مهم را -ذرات را- بی نور و بی پاداش خواهد گذاشت؟
ثانیاً:آفریدگار حکیم عناصر را بمراهی واداشته و وظایفی به آن ها می سپارد و به عنوان پاداش، آن ها را به درجه معادن می رساند و تسبیحات (اذکار و اوراد) مخصوصِ معادن را به آن ها می فهماند؛ و معادن را نیز به حرکت و کار واداشته، جایگاه نباتات را به آن ها ارز به مندارد؛ و نباتات را هم رزق و روزی دیگران قرار داده و با تحریک و مأمور کردن شان، منزلت لطیف حیوانات را به آن ها می بخشد و با استخدام ذراتِ حیوانات نیز از طریق روزی، آنان را به جایگاه زندگی انسانی بالا می برد؛ و ذرات وجود انسان را هم پس خبر مفیه و پالایش و دادن لطافت، در دماغ و قلب به نازک ترین و لطیف ترین مقام نایل می گرداند. از اینجا به خوبی پیداست که گردش و حرکات ذرات، بی فایده و خالی از حکمت نیست، بلکه به سوی کمالی که شایستهٔ آن هاست، سوق داده اثباتند.
ثالثاً:چنانکه در بذرها و هسته ها دیده می شود، بخشی از ذرات موجود زنده به یک نور معنوی و لطافت و مزیتی نایل می گردد و در پرتو آن به مثابه روح ذرات دیگر و سلطان و سرور آندن خاتمی آید و همین بخش کوچک بر درخت تنومند فرمان می راند.
— 269 —
این ذرات حاکم، پس از انجام وظایف پیچیده و حساس و نشان دادن مهارت شان در مراحل مختلف رویش درخت، به این جایگاه و منزلت دست یافته اند؛ این امر نشان می دهد که این گونه ذرات به هنگام دری، پرمشمانِ آفریدگار حکیم، مبنی بر انجام وظایف فطری شان درسی را فرا می گیرند و به یک لطافت معنوی و نور معنوی و مقام بلندی نایل می گردند و این نایل آمدن به حرکت آن ها بستگی دارد و بر اساس تجلیات نام های نیکوی الهی بر آن حرکات صورت می گیرد.
گ اختیاخن
آفریدگار حکیم به هرچیز نقطه ای را به عنوان کمال مناسبِ آن چیز بخشیده و میزان برخورداری اش را از نور هستی مشخص ساخته و آن را با استعدادینیز من اختیارش نهاده است، به سوی آن کمال سوق می دهد.
این قانون ربوبیت، آن گونه که در تمام گیاهان و حیوانات، جاری و نافذ است، در جمادات نیز جریان دارد. به حدی که آفریدگار سبحان،غییر ماچیز و معمولی را هم به درجه الماس و سنگ های گرانبها می رساند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "ربوبیت" به مشاهده می رسد.
و نیز این آفریدگار مهربان، به هنگام واداشتن حیوانات به اجرای قانون بزرگ تناسل، ل امثالیزی به عنوان پاداش انجام وظیفه به آن ها می دهد و به حیواناتی همچون بلبل و زنبور عسل که برای اجرای اوامر ربانی اش آن ها را استخدام کرده است، هنر و کمالی به عنوان پاداش می بخشد و به جایگاهی می رساند که سرشار از شوق و ل جواب ..
و در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "سخاوت و کرم" مشاهده می شود.
و نیز حقیقت هرچیز به تجلی یکی از اسماء حُسنی الهی وابسته است و همچون آیینه ای انوار آن را بازتاب می دهد. زیبا شدن آن چد، فایهتر شدن اوضاع آن به شرافت و برتری آن اسم بر می گردد؛ چون آن اسم، خواستار آن است. مهم نیست که خود آن چیز از این امر آگاه باشد و یا خیر، در همه حال، وضعصورت نایش در نظر حقیقت، مطلوب و پسندیده است.
— 270 —
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون "آراستن و زیبا ساختن" مشهود است.
و نیز آفریدگار حکیم مقام و منزلت و کمالی را که بنابر اقتضای ه های سخاوت و جودش به چیزی ارزانی داشته است، پس از پایان یافتن عمر و سپری شدن مدتش، مسترد نمی سازد و باز پس نمی گیرد، بلکه میوه ها و نتایج و هوی گردششی، و معنی آن را و در صورتی که دارای روح باشد، روحش را نیز ماندگار می سازد.
به گونه مثال: آفریدگار سبحان، معانی و محصولات کمالاتی را که ان در قه آن دست یافته است، باقی و جاودان می سازد و حتی شکر و سپاسِ انسان با ایمان و سپاسگزار را که پس از خوردن میوهٔ فانی و زوال پذیری ادا کرده است، به صورت میوهٔ پاکیزه بهشت، به او برمی گرداند.
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از اگر د بزرگ "رحمت" مشاهده می شود.
و نیز آفریدگار حکیم هرگز در چیزی اسراف نمی کند و کار بیهوده ای انجام نمی دهد و حتی انقاض و خرده ریزهای مادی موجوات در ا که پس از اتمام وظایف شان در فصل خزان مرده اند، در فصل بهار در ساختمان موجودات جدیدی به کار می برد و مورد استفاده قرار می دهد؛ لذا حکمت الهی مقتضی است که ذرات جامد و فاقد شعوری که وظایف مهمی در این کره زمین انجام داده مور رهر برخی از ساختمان های عالم آخرت که با سنگ و درخت و هرچیزش زنده و با شعور است، درج گردد و مورد استفاده قرار گیرد. آیه مبارکه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) و آیه مبارکه وَاِنَّ الدَّارَ ل کند ِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ (العنكبوت: ٦٤) به آنچه گفتیم اشاره می کند، زیرا رها ساختن ذراتِ نابود شده دنیا در خود دنیا و یا نیست و نابود ساختن آندگار بف و بیهوده است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "حکمت" مشهود است.
و نیز بخش بزرگی از آثار و معنویات میوه های این دنیا و اعمال موجودات مکلفی همچون جن و انس و دفتر اعمال شان و ارواح و ابرانی ن، به نمایشگاه آخرت فرستاده می شود؛ پس عدالت و حکمت الهی مقتضی است که ذرات
— 271 —
خاکی ای که دوست و خادم آن میوه ها و معنی ها بوده اند نیز همراه با انقاض این دنیای فانی، به عالم آخرت فرستاده شوند و در ساختمان آن اسا آسانگردند. البته این امر، پس از آن خواهد بود که ذرات از لحاظ انجام وظیفه به تکامل برسند و به نور حیات دست یابند و در راه آن کار و خدمت کنند و وسیله ای باعل و بیحات مربوط به حیات شوند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "عدل" به مشاهده میرسد.
و نیز آن گونه که روح بر جسم حاکم است، اوامر تکوینی هم - که قَدَر الهی آن ها نوشته است- بر مواد جامد و بیَوْحٰىلطه و حاکمیت دارند و این مواد در چارچوب دیکته و نوشته های معنوی مقدرات الهی به خود سر و سامان می دهند و نظم می گیرند.
به عنوان مثال: این مواد در انواع مختلف تخم های حیوانات و در اقسام گوناگون نطفه ها، و در جنسهای مختلف هلَک، و جایگاه متفاوتی دارند و اوامر تکوینی که قَدَر الهی آن ها را با اشکال مختلف و گوناگونی نوشته است، به انوار متفاوت و منزلتِ جداگانه ای نایل می گردند؛ زیرا ا لَا تد با آنکه از لحاظ ماده، ماهیّت همگون و یکسانی دارند، (٭):آری! همه این مواد از چهار عنصر: اکسیژن، هیدروژن، ازُت و کربن، ترکیب می یابند، اینها از نظر ماده، همگون اند و تفاوت شان فقط در نگارش معنوی تقدیر است؛ از نظر وظایفی که درازل براسْمَٓامشخص شده است، تفاوت دارند. مؤلف. اما وسیلهٔ نشو و نمو موجودات بی شماری می شوند و در نتیجه، به جایگاه و منزلت های مختلف و انوار گوناگون دست می یابند.
پس اگر ذره و ملکولی، بارها و بارها در کارهای مربوط به زندگی، خدمات شایانی انجام دادنباتات تسبیح پروردگار پرداخته باشد، بدون شک قلم قَدَر الهی که هیچ چیز را بدون یادداشت رها نمی کند، بر پیشانی معنوی آن ذره، حکمت های آن معانی را خواهد نوشت، زیرا چنین چیزی مقتقام به فراگیر الهی است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "علم فراگیر" مشهود است.
پس با توجه به آنچه گذشت، ذرات، خودسر و مهار گسیخته نیستند. (٭):این جواب به مادام های یق حاصه) هفتگانه نگاه می کند.
— 272 —
نتیجه سخن
هفت قانون گذشته، یعنی قانون ربوبیت، قانون سخاوت و کرم، قانون زیبایی، قانون رحمت، قانون حکمت، قانون عدل و قانون علم فراگیر الهی، با همان گوشه ای از پرتوهای انسانیک اسم اعظم، و بزرگ ترین تجلّی آن اسم اعظم را نشان می دهند. و از آن تجلّی هم فهمیده می شود که در این دنیا، گردش ذرات و اتم هایی که کوچک ترات را بنای ماده است، مانند موجودات دیگر، بخاطر حکمت های والایی در محدوده ای که قدر الهی نوشته است، بر اساس اوامرتکوینی ای که قدرت الهی صادر کرده است و با معیارهای علمی بسیار حساسی، انی باز یابد. گویی خود را برای رفتن به عالم دیگری آماده می سازد.
(٭):زیرا عملاً مشاهده می شود که با یک فعالیت سخاوتمندانه، نور زندگی در این دنیای ستبر و دون به هر طرف فرستاه مه به مو گسترش می یابد و حتی در بی ارزش ترین مواد و متعفن ترین اجسام نیز به گونه چشمگیری نور زندگی انتشار داده می شود؛ لذا صیقل دادن و جلا بخشیآن ها این ماده های ستبر و دون، تصریح میدارد که آفریدگار سبحان این عالم ستبر و جامد و بی جان را با به گردش در آوردن ذرات و نور زندگی، ذوب می سازد و صیقل میدهد و می آراید، تا آنرا برای عالم دیگری که با لطافت و والا و پاکیزه و سرشار از حیات است، آما، حتی ، انگار جهت رفتن به عالم خوش و خرمی آن تزیین میکند! پس آنانی که باعقل تنگ و محدود شان از درک مسئله رستاخیز بشر درمانده اند، اگر با نور قرآن به آن بنگرند، خواهند دید که، "قانون گسس از سیّومیّت" مثل روز روشن عیان و آشکار است و میتواند همهٔ ذرات و اتمها را بسان سربازان یک لشکر، دوباره زنده کند و چنانکه مشهود است، هرچیز را به گونه ای ه تنهاخواهد، اداره میکند. مؤلف.
از این رو، اجسام زنده، به منزله مدرسه ای است که ذرات و اتم ها در آن آموزش می بینند و بسان پادگان و مهمانخانهٔ تربیتی است.ه و هرس راست و درستی، میتوان به چنین بودن آن حکم نمود.
نتیجه:آن گونه که در "گفتار اول" به اثبات رسیده است، هرچیز"بسم الله"می گوید، پس مانند موجودات دیگر، ذیات قر با هر دسته و گروهش، با زبان حال، "بسم الله" میگوید و حرکت میکند.
آری، هر ذره - با توجه به سه نکته مذکور- در آغاز حرکتش، با زبان حال بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ میگوید، یعنی، با نام خدا و با تکیه به قدرت و اجازه او حرکت من و آسو در پایان حرکتش نیز مانند هر پدیده دیگر، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 273 —
میگوید و بدین ترتیب، خود را بسان نوک قلم کوچک الهایستهٔ میدهد که توسط آن، موجود زیبایی به تصویر کشانده می شود که به منزله قصیده ای است برای ثنا و ستایش خداوند... بلکه هر ذره به مثابه کست و نوار یک گرامافون معنوی، ربانی و معظمالماسهکه زبان های بی حد و حسابی دارد و بر مصنوعات و موجودات بی شمار می چرخد و با قصیده های ثناکارانه ی ربانی آن مصنوعات را به نطق می آورد و به صورت نوک سوزنی است که اناشید تسبیحات اله و اکنه خوانش می گیرد.
دَعْوٰيهُمْ ف۪يهَا سُبْحَانَكَ اللّٰهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ ف۪يهَا سَلَامٌ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَرد و آِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّوالجلاْتَ الْوَهَّابُ
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَلِحَقِّهِ أدَاءً وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَإِخْوَانِهِ وَسَلّم، وَسَلِّمْنَا وَسَلِّمْ دِي سال دآمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ.
— 274 —
گفتار سی و یکم
در خصوص معراج نبوی (ص) است.
یادآوری:
مسئله معراج یکی از نتایج و ره آاینست ارکان ایمان است و پس از حصول یقین به پایه های ایمان، مطرح میگردد و نوری است که از انوار ارکان ایمان مدد می جوید، از این رو برای ملحدینی که ارکان ایمان را قبول ندارند، لو هنگاست از خود معراج بحثی شود و دلیلی جهت اثبات آن ارائه گردد، چون با کسانی که به خدا ایمان ندارند، پیغمبر را نمی شناسند، فرشتگان را باور ندارند و یا منکر وجود آسمانها هستند، اصلاً درباره معراج بحث نمی شود. نخست باید ارکلّٰهَ ان به اثبات رسانده شود. لذا مومنی را که معراج را دور از عقل پنداشته و در این خصوص گرفتار وسوسه و ناباوری گشته است، مخاطب اصلی خود قرار می دهیم و گاهی هم آن مو قلب،بی دین را که در جایگاهِ شنونده است، در نظر می گیریم و سخنان خویش را مطرح می کنیم.
در بعضی از رساله های دیگر، پرتوهایی از حقیقت معراج ذکرت.
ود، برادران اصرار داشتند تا این پرتوهای پراکنده گردآوری گردد و آیینه ای ساخته شود که کمالات جمال رسول اکرم (ص) را به یک باره بازتاب دهد؛ در پاسخ به این تقاضا م دومدست به کار شدیم و برای اینکه در این راستا به موفقیت برسیم، از عنایت الهی استمداد کردیم.
— 275 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَت و تصَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ
(الإسراء: ١)
اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى ٭ عَلَّمَهُ شَد۪يدُ الْقُوٰى ٭ ذُو مِرَّةٍ ف ویژه وٰى ٭ وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلٰى ٭ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى ٭ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى ٭ فَاَوْحٰٓى اِلٰى عَبْدِه۪ مَٓا ا با هز ٭ مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاٰى ٭ اَفَتُمَارُونَهُ عَلٰى مَا يَرٰى ٭ وَلَقَدْ رَاٰهُ نَزْلَةً اُخْرٰى ٭ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهٰى ٭ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَاْوٰى ٭ اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشٰى ٭ مَا زَاغَ م: ٣٢-َرُ وَمَا طَغٰى ٭ لَقَدْ رَاٰى مِنْ اٰيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرٰى
(النجم: ٤-١٨)
از گنجینه بزرگ آیه کریمه نخست، فقط دو رمز را در باره ضمیر اِنّ مِنْ یان می داریم که آن دو رمز به یک دستور بلاغی استناد می ورزند و با مسئله مورد بحث ما هم مناسبت دارند و در رساله "معجزات قرآنی" هم بیان شده اند.
قرآن حکیم، پس از ذکر سفر حبیب اکرم علیه افضل الصلاة در محل السلام از مبدأ معراج، یعنی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی، آیه مذکور را با اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد که این کلام در سوره و النجم اذ هوی به انتهای معراج اشاره می کند.
مرجع ضمیر در "انه" یا خداوندی دارد است، و یا رسول اکرم (ص) .
اگر منظور از "إنه" رسول الله صلی علیه وسلم باشد، در آن صورت، قانون بلاغت و مناسبت سیاق کلام این را می رساند از ظار این سیاحت جزیی، سیر و گردشی عمومی و عروج کلی وجود دارد؛ به گونه ای که آن حضرت مراتبِ کلی اسمای حسنای الهی را تا سدرة المنتهی پیمود و به قاب قوسین ر احساندر این اثناء همه آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را که به چشم و گوشش برخورد، شنید و دید و بدین گونه این سیاحت جزیی را به منزله کلیدی برای، ولی احت کلی نشان می دهد که همه شگفتی ها و عجایب صنعت الهی را در بر می گیرد.
و اگر ضمیر به خداوند برگردد، چنین معنا می دهد:
خداوند متعال یکی از بندگانش را به حضور خود فراخواین مواوظیفه و مسئولیتی به او بسپارد، ازاین رو او را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی فرستاد، جایی که زمینه
— 276 —
دیدارش را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد که او اج، آنطلق اصولِ ادیانِ همه انبیاء است، پس از آن در ملک و ملکوتش او را گشت و گذار داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین برد.
پس گرچه او یک بنده است و این سیاحت و گردش نیز یک معراج جزیی است، اما این بنده نادارینان امانت بزرگی است که به تمام کاینات تعلق می گیرد و نوری به همراه دارد که رنگ و سیمای هستی را دگرگون می سازد و کلیدی در دست اوست که درِ سعادت ابدی و نعمت های جاودانه را می گشاید.
بخاطر همه اینهاست که پروردگار سب لذا دود را با صفت اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ توصیف می کند تا نشان دهد که، در این امانت و در این نور و در این کلید، حکمت های والا و جهان شمولی
فه است و این حکمتها عموم کاینات و همه مخلوقات را دربر می گیرند و کل هستی را احاطه می کنند.
این راز بزرگ، چهار اساس دارد:
اول:چه راد شد وتحقق معراج نهفته است؟
دوم:حقیقت و ماهیت معراج چیست؟
سوم:حکمت و هدف معراج چیست؟
چهارم:ثمرات و دستآورد های معراج چیست؟
اساس اول
به انسکه در تحقق معراج و ضرورت آن نهفته است
به طور مثال ، گفته می شود:
پروردگار سبحان از جسم و مکان، منزه است و به هر چیز از خود آن چیز نزدیک تر است. وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِد.
حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق: ١٦) ، حتی هر کدام از اولیای خدا می تواند با پروردگار رو به رو شود و در قلب خود با او به راز و نیاز بپردازد.
وقتی یک ولی می تواند در قلب خود با پروردگار به راز و نیاز بپردازد، چرا ولایت حضرت محمد (ص) پس از سیر و سحشر (گر و درازی با معراج، به این امر موفق می گردد؟
— 277 —
جواب:برای آسان تر شدن فهم این راز پیچیده، دو مثال ارائه می کنیم که این مثالها در گفتار دوازدهم، حین بیانِ راز اعجاز قرآن و حکمت معراج، ذکر شده اند،مستمد دو گوش فراده:
مثال اول:
یک پادشاه، دو نوع گفت و گو و دیدار دارد و طرز خطاب و نوازشش نیز بر دو گونه است:
نخست:با یکی از رعایای عادی خود درباره نیاز کوچک و مخصوص او گفت و گوی ویژه ای باسلامی خاصی انجام می دهد.
دیگری:گفت و گویی است که به حیث پادشاه بزرگ و به صفت خلیفه و حاکم کل به قصد اعلان و پخش أوامر خود به هر سو انجام می دهد، که این ولایت گو با یکی از سفیرانش که این کارها به او مربوط است و یا با یکی از مأمورین بزرگش که مسئول اجرای این کارها است، انجام می یابد و بدین ترتیب، فرمان مهم و والایی صادر می کند که بیانگر شکوه و عظمت شاهی و تلا بدین سان، وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آفریدگار هستی و مالک ملک و ملکوت و حاکم ازل و ابد، دو شیوه گفت و گو و دو طرز محبت و نوازش دارد:
یکی:جزیی و خاص
و دیگری:کلی از مخ
پس معراج نبوی، مظهر و نمایِ ولایت حضرت محمد (ص) است که در رأس تمام ولایات ظاهر شد و کلیت و فراگیر بودن و برتری اش را به همه آنها نشان داد، چون در این واقعه آن حضرت (ص) به گفت و گو و مناجات خداوند سبحان به اسم رب کامل مین و به عنوان خالق موجودات، مشرف گردید.
صورت نخست:تظاهر و نمایی است که با رشته و انتساب ربانی ای که به سوی قلب دراز شده است، تحقق می یابد و در پرتو نام رکس می تواند به اندازه استعداد و به تناسب تجلیات اسم و صفات پروردگار بر سیر و سلوکش در هنگام طی مراتب، کم و بیش از نور آن خورشید ازلی مستفید گردد و به صحبت و راز و نیاز با او موفق شود.
— 278 —
پس تفن که دایت هایی که از سایه های غالبیتِ اسما و صفات الهی حرکت می کنند، از همین جا سرچشمه می گیرد. (علت برتری ولایتی بر ولایت دیگر به تجلیات اسما و صفات الهی در سیر و سلوک بستگی دارد.)
صورت دوم:از آنجایی که انسان، جامع تو امورنورانی ترین میوه درخت آفرینش است، می تواند اسمای حسنای الهی را که جلوه های آنها در سراسر هستی متبلوِر است، به یک باره در آیینه روحش نشان دهد؛ ازاین رو خداوند با تجلی ذات و با بزرگ ترین مرتبه اسمای حسنایش، به برترین و گرامی ترین فرد بهایی رلی می کند.
این تجلی همان رازِ نهفته در معراج احمدی است، به گونه ای که ولایت او مبدأ رسالتش قرار می گیرد. ولایت که در سایه (سایه اسما و صفات) حرکت می کند و از پرده می گذرد، به مرد نخست در مثال دوم می هم ماناما در رسالت ، پرده ای وجود ندارد و به طور مستقیم به احدیت ذات ذوالجلال می نگرد و به مرد دوم در مثال دوم، شبیه است.
اما معراج، از آنجایی که بزرگ ترین کرامت و بلند ترین مرتبه آن حضرت (ص) است، به کردیم رسالت تبدیل شده است.
باطن معراج، ولایت است؛ چون عروجی است از خلق به حق.
و ظاهر معراج، رسالت است؛ چون از جانب حق به سوی خلق می آید.
پس ولایت ع شمار از: سلوک در مراتب قرب الی الله؛ ازاین رو به زمان و پیمودن مراتبی بسیار نیاز دارد.
اما رسالت، که بزرگ ترین نور است، به گشوده شدن رازِ اقربیت الهی بستگی دارد که کمترین لحظه برایش کافی است. به ات مدنلیل در حدیث آمده است: "در یک آن برگشت".
اکنون روی سخن را متوجه ملحدی می سازیم که به حیث مستمع، شنونده سخنان ماست:
وقتی این عالم به مملکتی به غایت منظم و به شهری به غایت محتشم و به قصری کاملاً زیبا و مزین شبیه است، پس ازاله حاکم و مالک و صانعی دارد.
— 279 —
وقتی چنین مالک ذوالجلال، حاکم ذوالکمال و صانع ذوالجمالی وجود دارد و وقتی انسان هم وجود دارد و به آن عالم و آن مملکت و آن قصر علاقه نشان می دهد و با تمام حواس و ارگانهایش با آه سجدهاسبت دارد و دید و نظرش هم کلی است پس حتماً آن صانع ذوالجلال با چنین انسانی که از بینش کلی و شعور عمومی برخوردار است، مناسبتی وارسته و والا خواهد داشت و خطابی قدسی و توجهی عالی به او خواهد کرد.
و نیز از زمان آدم كجا السلام تا امروز در بین آنانی که به این پیوند و مناسبت مشرف گردیده اند، حضرت محمد امین (ص) در بالاترین سطح، این مناسبت را از خود نشان داببیند و آثار و عملکردهای او بهترین گواه این امر هستند، یعنی او آنگونه که نصف کره زمین و یک پنجم بشریت را تحت اداره خود در آورد و شکل معنوی هستی را دگرگون و پرنو اشیاء، آن مناسبت را نیز در برترین سطحش نشان داد؛ پس او لایق ترین و شایسته ترین کسی است که به معراج مشرف شود؛ معراجی که والاترین مرتبه آن مناسبت به شمار می آید.
اساس دوم رو کنقت معراج چیست؟
جواب:عبارتست از سیر و سلوک آن حضرت (ص) در مراتب کمالات.
پروردگار متعال آثار و نشانه های ربوبیتش را با متجلی ساختن اسما و عناوین مختلفش در تنظیم مخلوقات به نمایش گذاشته و در دست، بلوناگونی اقدام به ایجاد و آفرینش کرده و در آسمان هریکی از این دوایر شکوه و عظمت ربوبیتش را آشکار ساخته است، به گونه ای که هر آسمان، مرکزی است برای تصرف الهی و عرشی است برای ر
اماو؛ لذا همه این آثار و نشانه های بزرگش را یک به یک به آن بنده برگزیده اش نشان داد و برای اینکه همه کمالات انسانی را به او عطا کند، و وی را مظهر تمام تجمثیل دلهی و نظاره گرِ همه طبقات هستی قرار دهد، و وظیفه فراخوانی به سوی سلطنت ربوبیت را به او بسپارد، و او را مبلِّغ مرضیات الهی و کاشف طلسم کاینات سازد، وی را سوار بر بُراق کرد و مثل برق در آسمانها گردش داد و زمینه قطع مراتب رام داده فراهم ساخت و مثل ماه و قمر از دایره ای به دایره دیگر و از منزلی به منزل دیگر به تماشای ربوبیت الهی برد و تک تک پیامبرانی را که جایگاه شان در آسمان این دوایر است
— 280 —
و همگی برادران او هستند، به او نشان داد، تا اینکه به مقام "قاب قوسین" بلندش بی دی با احدیّتش به دیدار و کلام خود مشرف ساخت.
از لابه لای دو مثال، می توان به این حقیقت والا نگریست:
مثال اول:
چنانکه در گفتار بیست و چهارم توضیح دادیم، یک پادشاه در دوایر حکومتش، عناوین (القاب) گوناگونی دارد و در بین طبقات رعیت و م که منا اوصاف و ویژگی های متفاوتی شناخته می شود و در مراتب سلطنتش از اسم ها و علامات گوناگونی برخور دار است؛ به طور مثال: در بخش عدالت و قضا او را به نام "حاکم عادل" ما تمامند و در بخش تشکیلات ملکی و کشوری "سلطان و پادشاه" است و در بخش نظامی و لشکری "فرمانده کل" به شمار می رود و در دوایر شرعی "خلیفه" است و بدین سان اسم ها و عناوین دیگری نیز دارد؛ پس او در هر یکی ازین دوایر و ارگان ها مقام و جایگاه خاص پس که این جایگاه به منزله تخت معنوی اوست؛ پس این پادشاهِ تنها می تواند در دوایر سلطنت و پست های گوناگون حکومتش، دارای هزار اسم و عنوان باشد؛ یعنی می تواند هزار تخت سلطنتیِ متداخل و تو در تو این دباشد، گویی این حاکم در هر یکی از این دایره ها با شخصیت معنوی و تلفن ویژه اش حاضر و از هر چیز آگاه است و در هر بخش با قانون و نظام و نماینده اش دیده می شود و شخصاً هر چیز تعالیبیند و هر پست و مقامی را از پس پرده با حکم روایی و علم و نیرویش مراقبت و اداره می کند و در هر دایره ای مرکزی جداگانه و جایگاه خاصی دارد. احکام این دایره ها بایکدیگر فرق می کند و طبقاتش از همدیگر متفاوت است.
چنین پادشاهی شخصی را که مطلوب و معنی حظرش است، بر می گزیند و در تمام این ارگان ها گشت و گذار می دهد و شکوه شاهانه و عظمت دولتش را که در هر دایره و ارگانی به شکل خاصی موجود است، به او نشان می دهد و سنیّت ی را که به هریکی از این ارگان ها صادر می کند به اطلاع او می رساند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر می برد و سر انجام به حضور خود می آورد، سپس بعضی ازوزهای کلی و عمومی اش را که به تمام آن دوایر تعلق دارد، به او می سپارد و وی را به عنوان نماینده به سوی مردم می فرستد.
— 281 —
بدین ترتیب در پرتو این مثال می گوییم:
ربند و سمینی که سلطان ازل و ابد است، در مراتب ربوبیت خود، شئون و عناوین مختلف و جداگانه ای دارد؛ اما این عناوین، ناظرِ یکدیگرند.. و در دایره الوهیتش، علامت ها و اسماء متفاوتی دارد؛ اما هر یکیرق و دن علامت ها و اسم ها در یکدیگر دیده می شوند.. و در اجراأت بزرگ و شکوهمندش تجلیات و جلوه های گوناگونی دارد؛ ولی این جلوه ها شبیه همدیگرند.. و در تصرفات قدرتش عناوین متنوعی دارد؛ اما این عناوین یکدیگر را احساس من همه .. و در تجلیات صفاتش مظاهر مقدس و متفاوتی دارد؛ اما این مظاهر همدیگر را نشان می دهند.. و در تجلیات افعالش، تصرفات جداگانه ای دارد؛ اما مکمل یکدیگرند.. و در صنعت رنگارنگش، ربوبیت شکوهمندِ جدا جدای اگرحی؛ اما تماشاگرهم اند.
پس بر اساس این راز بزرگ، خداوند سبحان کاینات را با ترتیب عجیب و حیرت افزایی تنظیم کرده است. از کوچک ترین طبقه مخل ذره ایعنی از ذرات گرفته تا آسمان ها و از اولین طبقه آسمان ها گرفته تا عرش اعظم، تشکیلات و تنظیماتی موجود است و آسمان هایی وجود دارند که یکی برفراز دیگری است و هر آسمان به منزله سقفِ عالمی جداگانه و به مثابه عرکر، پدی ربوبیت و مرکزی برای تصرفات الهی است.
و با آنکه تمام اسم ها و عناوین پروردگار به اعتبار احدیّت، در آن دوایر و طبقات وجود دارند و متجلز چهرهد، اما همانگونه که در دادگاه، عنوانِ "حاکم عادل" مسلط و اصل است و عناوین دیگر، تابع اند و از او دستور می گیرند، در هریکی از طبقات مخلوقات و در هر آسمان نیز، یکی از اسم ها و عناوین الهی تسلط و حاکمیت دارد و عناوین دیگر، در ضمن آن قرار دارلانه ا به طور مثال: در هر آسمانی که حضرت عیسی علیه السلام که مظهر اسم "قدیر" است، با پیغمبر اکرم (ص) دیدار کرده باشد، پروردگار متعال با عنوان "قدیرِ" خویش، بالذات در آن دایره متجلی است.
و مثلاً: عنوان "متکلم" که حضرت موسی علیه السلام به آن مشرف شدگان است، در همان آسمانی که جایگاه ایشان است، بیش از همه حکمفرماست.
— 282 —
بدین ترتیب از آنجایی که رسول اکرم (ص) به اسم اعظم نایل گردیده و نبوتصیلات و فراگیر است و به تجلیات همه اسمای حسنا دست یافته است، پس با تمام دوایر ربوبیت ارتباط دارد، از این رو حقیقت معراج آن حضرت مقتضی است که ایشان با پیامزیر باکه مقام و جایگاهشان در آن دوایر است دیدار و از تمام طبقات عبور کنند.
مثال دوم
یکی از عناوین پادشاه، "فرمانده کل قوا" است؛ این عنوان در تمام بخش ها و دوایر نظامی به چشم می خورد و چنانکهنماید. کلی و گسترده سپهسالار، این اسم و عنوان را متجلی می سازد، دایره کوچک و خصوصی سرگروهبان نیز، به گونه ای آن اسم و عنوان را بازتاب می دهد و جلوه گر می سازد.
به طور مثال: یک سرباز، نمونه وَغُفده کل" را در شخص گروهبان می بیند و او را به عنوان مرجع می شناسد و از او دستور می گیرد و هرگاه این سرباز به درجه سرگروهبانی رسید، عنوان "فرمانده کل" را در درمی رسدانی که بالاتر از اوست می یابد و از آنجا دستور می گیرد و بارسیدن به درجه سروانی، نمونه فرماندهی کل را در مقام ستوان می بیند. بدین ترتیب عنوان فرمانده کل در بخش های سروان، سرگرد، جنرال و مارشال به تناختی و گی و کوچکی این درجات دیده می شود.
اکنون اگر این فرمانده کل بخواهد کار و مسئولیتی را که به سرنوشت همه دوایر نظامی تعلق دارد، به سربازی بسپارد و تصمیم بگیرد که او را به مقامی نایل بگرداند که همچون ناظری هر دایره را کلمات و در هر دایره ای دیده شود، حتماً سرباز مذکور را در تمام این دایره ها از دایره گروهبان گرفته تا دایره فرمانده کل ی یک به یک، گشت و گذار می دود، ازهم سرباز آن دایره را ببیند و هم کسانی که در آنجا هستند او را ببینند، سپس او را به حضور خود می پذیرد و به صحبتش مشرف می سازد و با دادن فرامین و مدال هایی او را مورد نوازش قرار متَمَّهو سرانجام در یک لحظه به جایی می فرستد که از آنجا آمده بود..
در این مثال باید نکته ای را در نظر گرفت و آن اینکه:
اگر پادشاه آنگونههذِهِ روی ظاهری دارد از نیروی معنوی و روحانی هم برخوردار باشد، در این صورت نیازی ندارد تا اشخاصی مانند ژنرال و مارشال و غیره را به وکالت
— 283 —
بگیرد، بلکه شخصاً در هر جا حضور می یابد و از ورای پرده هایی به طور مستقیم دستور می دهد و در لبا "امام از اراکین دولتش فرمان صادر می کند؛ چنانکه روایت شده است: بعضی از سلاطین و پادشاهان که در ضمن پادشاهی ولیِّ کامل هم بوده اند، در بسیاری از نهاد هاه مثالاس بعضی از اشخاص و افراد، اجراأت می کردند و اوامر خود را نافذ می ساختند.
اما حقیقتی که ما با دوربین این مثال بدان می نگریم، از هر نوع عجز و ناتوانی، پاک و مبرا است؛ از اینا معلومان و دستور، بدون واسطه از جانب خود فرمانده کل صادر می شود و به هربخش و ارگانی می رسد و با فرمان و اراده و قدرت او در آنجا به اجرا در می آید.
در پرتو این مثال که مدگفت:
در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات- از ذرات گرفته تا سیارات و از حشرات گرفته تاآسمان ها فرامین و شئونات ذاتی اجرا می شود و با کمال اطاعت و فرمانبرداری نافذ می گردد کد و برنِ ازل و ابد ، حاکمِ زمین و آسمان، فرمانده مطلق و مالکِ أمر "کن فیکون" است.. در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات، دایره ای از ربوبیت و طبقه ای از حاکمیت دیده می شود که دار ایمانات گوناگون و دسته های جداجدایِ کوچک و بزرگ، جزیی و کلی است و هر کدام به سوی یکدیگر می نگرند.
پس بایستی در تمام آن طبقات و دوایر، سیر و سلوکی صورت گیرد تا از طریق تماشایِ عملکردهای گوناگون و عبادن و عادگی موجودات، مقاصد والا و نتایج عظیمی که در هستی گنجانیده شده است، فهمیده شود و با دیدن سلطنت ربوبیت و شکوه حاکمیتِ ذات کبریایی خداوند، از مرضیات او آگاهی حاصل و بدین ترتیب، زمینه انکه دعوتگر خدا فراهم شود؛ پس این دعوتگر باید در تمام آن دوایر به سیر و سلوک بپردازد، تا اینکه به عرش اعظم گام بنهد؛ عرشی که عنوان دایره بزرگ الهی است و به "قاب قوسین" داخل شود، یعنی به مقامی کسراء: ین "امکان و وجوب" قرار دارد و با "قاب قوسین" به آن اشاره شده است، و سرانجام، با ذات جلیل ذوالجمال دیدار کند، که این سیر و سلوک و دیدار، حقیقت معراج است.
— 284 —
و ک وقت که هر انسان با عقلش به سرعت خیال سفر می کند و هر ولی با قلبش به سرعت برق به گشت و گذار می پردازد و هر فرشته ای با جسم نورانی اش به سرعت روح از ان آسم فرش و از فرش تا عرش دَور می زند و بهشتیان به سرعت براق، مسافت بیش از پنجصد سال را از میدان حشر تا بهشت می پیمایند، جسم پیامبر اکرم (ص) که مخزنِ ابزار و تجهیزات مادی ایشان است و ر و آنچشان به کمک آن ابزار، وظایف بی شمار خود را انجام می دهد، بدون شک، روح ایشان را که نور و دارای قابلیت و ویژگی های نور است و لطیف تر از قلوب اولیاء، نازک تر از ارواح مردگان و جسم فرشتگان و ظریف تر از جسد نجمی و بدن مثالی (اجساد نورانی کهنیز بر ستارگانِ درخشان، سیال اند و بدن هایی که عبارتند از: نمای خالی و شکل ظاهری) است، همراهی خواهد کرد و روح والای آن حضرت همراه با جسم مبارکش، تا به عرش خواهد رفت.
اکنون به ملحدردمش بر مقام استماع است می نگریم:
چنین به نظر می رسد که او در قلب خود می گوید: من خدا را نمی شناسم، پیغمبر را قبول ندارم، پس چگونه می توانم معراج را باور کنم؟
ممجدد ا او می گوییم:وقتی این کاینات و موجودات واقعاً وجود دارد و افعال و ایجادی در آن مشاهده می شود و هیچ کار منظم بدون فاعلی انجام نمی یابد، و یک کتابِ پرمعنا، نمی تواند بدون نویسنده ای تدوین گردد، و یک نقش بدیع، بدون نقاش به وجود نمی آیه وظیفاً کارهای پرحکمتی که هستی را پر کرده اند، فاعلی دارند و نقش و نگارهای حیرت انگیز و نامه های پیام آوری که در هر فصل، روی زمین را تر و تازه می سازبتدع رماً نقاش و نویسنده ای دارند و وقتی در کاری موجودیت دو حاکم، نظم آن چیز را بر هم می زند و هر کدام از پدیده های این هستی، از بال یک مگس گرفته تا قندیلودمند سمان ها، از نظم کاملی برخوردارند، پیداست که حاکم یکی است، چون در هر چیز، چنان صنعت و حکمت عجیبی وجود دارد که مستلزم آن است تا سازنده اش برای انجام هی دهد از قدرت نامحدودی برخوردار باشد و بایستی هر چیز را بفهمد؛ اما اگر حاکم و آفریننده یکی نباشد، در این صورت لازم است تا شمار معبودان به تعداد همه موجودات باشد و هر معبودی هم ضد یکدیگر و هم مثل یکدیگر خواهند بود، کاخباراین صورت، تداوم این نظم و بر هم نخوردن آن، صدهزار بار محال است.
— 285 —
از سوی دیگر، چنانکه آشکارا به چشم می خورد، هر کدام از طبقات این موجودات، هزار بار منظم تر و فرمانبردار در آنیک لشکر حرکت می کنند؛ از حرکات منظم ستارگان و خورشید و ماه گرفته تا گل های بادام، هر پدیده ای نشان ها، شکل ها و لباس های زیبایی را که قدیر ازلی به او دا الهی ، به نمایش می گذارد و اعمال و حرکاتی را که او برایش تعیین کرده است، با کمال نظم و ترتیب، انجام می دهد و این نظم و ترتیب، هزار بار منظم تر از نظم یک لشکر است؛ پس حتماً این کاین، به پشت پرده غیب، حکیم مطلق و کارسازی دارد که موجودات هستی منتظر فرمان اویند تا از آن اطاعت کنند.
و وقتی این حکیم مطلق، بنابر گواهی تمام کارهای حکیمانه ای که انجام داده و آثار بزرگی که نشان می دهد، یشت و ان ذوالجلال است و از احسانات و نعمت هایی که آشکار ساخته است، پیداست که او پروردگاری مهربان است و رحمت بیکران دارد؛ و مصنوعات زیبایی که عرضه داشته است، بیانگر این است که. بدیننعی صنعت پرور است و صنعتش را بسیار دوست دارد؛ او یک آفریدگار حکیم است و با تزیینات زیبا و صنعت های تعجب انگیزی که در هر جا گسترده است، می حمیت تحسین اهل شعور را به سوی آثارش جلب کند و از زیبایی های شگفت انگیزی که در خلقت هستی نشان داده است، چنین بر می آید که او می خواهد به مخلوقات با شعورش اعلان کند که: هه گروهاین تزیینات چیست؟ و مخلوقات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ پس بدون تردید، این حاکم حکیم و صانع علیم می خواهد ربوبیت خود را نشان دهد.
و وقتی او با نشان دادن این همه آثار لطف و مرحمت و بافریدگاندن صنعتهای عجیب، می خواهد خود را معرفی کند و محبوب قرار دهد، باید با اعزام مبلّغی امین، اهل شعور را آگاه سازد که از آنان چه می خواهد و با چه چیزی از ایشان راضی می شود؟ بنابراین از بین اهل شعور، یکی را بر می گزیند و ت و شقو ربوبیت خود را اعلان می دارد و از بین آنان یک دعوتگر را به حضورش مشرف می سازد تا به وسیله او مصنوعاتش را که دوست دارد، اعلان کند؛ و یکی را به عنوان معلم می گمارد تا او مقاصد والای پروردگارش را به سایر اهل شآنگونهاموزد و بدین طریق، کمالات پروردگارش را اظهار کند. و برای بی مفهوم نماندن طلسمی که در کاینات درج و ربوبیتی که در موجودات پنهان کرده است، حتماً راهنمال از آدی را معین می سازد؛ و برای بیهوده جلوه نکردن
— 286 —
صنعت های زیبایی که نشان داده و در معرض دید گذاشته است، راهنمایی را می گمارد تا مقاصد موجود در آنها را درس دهد.
و برای تبلیغ مرضیایکبارهاهل شعور، یکی از بندگانش را به مقامی که بالاتر از مقام همه اهل شعور است، منصوب می کند و مرضیاتش را به او می فهماند و به سوی آنها می فرستد. وقتی حقیقت و حکمت این چنین تقاضا می کنند، پس شایسته ترین فرد برای این وظیفه، حضرت محمد (ص) است؛ زیر تمام ملاً این وظایف را به کامل ترین وجه انجام داده است و عالم اسلامی که او بنیان نهاد و نور اسلامی که او نشان داد، بهترین و راستگو ترین گواه این مدعی می باشد.
پس او باید به مقامی عروج کند و به منزلتی دست یابد که در رأس همه کاینات باشد و از تما حقیقتدات بگذرد تا به درگاه رب العالمین مشرف شود. و معراج، همین حقیقت را بازگو می کند.
گزیده سخن:وقتی پروردگار متعال، این هستی بزرگ را برای نشان دادن مقاصدی بزرگ و اهدافی عاللِّ عَ گوشه ای از آن را برشمردیم ی مرتب و منظم کرده و آراسته است و در بین این موجودات، فقط انسان است که می تواند این ربوبیت فرا گیر را با تمام جزئیاتش ببیند و این ا را ب شکوهمند را با همه حقایقش مشاهده کند، بدون تردید آن حکیم مطلق با انسان گفت و گو خواهد کرد و مقاصدش را به او خواهد آموخت.
اما از آنجایی که هر فرد انسان نمی تواند از فردیت و سفلیت به درآید و به مقام کلی و فراگیری که در رأس همه مقام (كه ب صعود کند، پس حتماً از بین انسان ها افراد مخصوصی به این وظیفه گماشته خواهند شد تا همزمان با دو طرف مناسبت داشته باشند، یعنی آن برگزیده، هم باید انسان باشد هرگز اند معلم انسان ها قرار گیرد و هم از روح بسیار والایی برخوردار باشد تا بتواند مستقیماً به خطاب الهی مشرف گردد. لذا از بین انسان ها کسی که به کامل ترین وجه اهداف رب الایان و را تبلیغ کرده و طلسم کاینات را کشف و معمای آفرینش را گشوده و به بهترین صورت به زیبایی های سلطنت ربوبیت فرا خوانده است، محمد (ص) است؛ او از بین همه افراد هشتمنان سیر و سلوک معنوی ای خواهد داشت که به صورت سیاحتی در عالم جسمانی رخ خواهد داد و مراتبی را که در آن سوی طبقات موجودات و در پس پرده اسماء و تجلی صفات
— 287 —
و افعال قرار دارد و به هفتادکاره احجاب تعبیر شده است، خواهد پیمود، که این سیاحت و طیّ مراتب، همان معراج نبوی است.
باز بخاطرمی آید که:
ای شنونده! تو در دلت می گویی:دیدار با پروردگاری کَ لَهُر چیز به ما نزدیک تر است، بعد از پیمودن مسافت هزاران ساله و گذشتن از هفتاد هزار حجاب، چه معنی دارد؟ چگونه می توانم این را باورکنم؟
ما می گوییم:
پروردگار به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز با نیرما هر چیز از او بی نهایت دور است.
به فرض اگر خورشید شعور می داشت و با تو سخن می گفت، می توانست با آیینه ای که در دست داری با تو حرف بزند و به شکل دلخواهش در تو دخل و تصرف کند. خورشید با آنکه از آدمک چشمت یزله مییه به آیینه است ی به تو نزدیک است، اما تو تقریباً چهار هزار سال از خورشید دور هستی و به هیچ وجه نمی توانی به آن نزدیک شوی، حتی اگر صعود کنی و به جایگاه مهتاب برسی و مستقیماً در نقطه مقابل قرار بگیری، بازهم فقط می توانی مثل آیینه ایُوشِكَن را انعکاس دهی و بس!
بدین ترتیب ذات ذوالجلالی که خورشید ازل و ابد است، با آنکه به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است؛ مگر کسی که تمام موجودات را درنوردد و از جزئیت بد، حتمید و به مراتب کلیت گام بنهد و رفته رفته از هزاران حجاب بگذرد و به اسمی نزدیک شود که دربر گیرنده تمام موجودات است و باز به راهش ادامه دهد و مراتب زیادی را بپی می درآنگاه می تواند به نوعی از نزدیکی مشرف شود.
مثالی دیگر: یک سرباز از شخصیت معنوی فرمانده کل، بسیار دور است و از فاصله بسیار دور و از لابه لای پرده هته رفتوی بسیار زیادی به فرمانده اش می نگرد و در نتیجه با نمونه کوچکی از فرماندهی که در گروهبان مشاهده کرده است، فرمانده کل را می بیند.
— 288 —
اما برای اینکه بتواند قابلییت معنوی راستین فرمانده بزرگ نزدیک شود، لازم است تا از مراتب و درجات کلی بسیار زیادی همچون درجه سروان، ستوان و سرگرد بگذرد؛ حال آنکه فرمانده کل، نزد او موجود است و با فاین کا با قانونش، با نظارتش، با حکمش و با علمش او را می بیند و اگر این فرمانده، افزون بر یک فرمانده صوری و ظاهری، فرمانده معنوی هم باشد، در این صورت می تواند شخصاً در نزد آن سرباز موجود باشد. ا داده قت در "گفتار شانزدهم" به صورت قطعی ثابت شده است، لذا در اینجا به همین مختصر اکتفا می کنیم.
باز چنین به ذهن می رسد:
تو در قلبت می گویی:من منکر وجود آسمان ها هستم و به فرشتگان ایمان ندارم، پس چگونهای منتانم گشت و گذار انسان را در آسمان ها و دیدارش را با فرشتگان باور کنم؟
آری! به افرادی مثل تو که عقلش به چشمش فرو آمده و بر دیدگانش پرده کشیده شده است، نشان دادن چیزی و تفهیم سخنی، واقعاً کار بسیار مشکلی است، اما حق، به حدی واضح و روشسته هاکه حتی نابینایان هم آن را می بینند؛ لذا می گوییم:
همه متفق اند که فضای هستی پر از "اثیر" است. اشیای لطیف و سیالی مانند نور و برق و حرارت، بهترین شاهد و دلیل است بر وجود ماده ای که فضا را پرساخته است.
چنا اما بوه بر درخت و گل بر باغچه؛ خوشه بر مزرعه و ماهی بر دریا دلالت می کند، این ستاره ها نیز ضرورتاً موجودیت باغچه و منشأ و مزرعه و دریای خود را نشان می دهند و به چشمان عقل می کوبند.
وقتی در عالم های بالایی سای کند و تشکیلات گوناگونی وجود دارد و احکام مختلفی در اوضاع مختلف دیده می شود، پس سر منشأ این احکام، یعنی آسمان ها نیز مختلف اند و با یکدیگر تفاوت دارند؛ به گونه ای که در انسان، افزون برجسم مادی، حواس معنوی دیگری همچون:ن تمامقلب، روح، خیال و حافظه وجود دارد، در عالم هستی - که به منزله انسان بزرگ است - و در کاینات - که به منزله درخت میوه انسان است- نیز عوالم دیگری غیر از عالم جسمانی وجود دارد و هر یکی از این عالم ها، از عالم زمین گرفته تابه هن بهشت، یک آسمان هم دارند.
— 289 —
و در باره فرشتگان می گویم:
در کره زمین که در بین سیارات، سیاره ای متوسط، و در بین ستارگان، ستاره ای کوچک و کثیف (ستبر) است، حیات و شعوری که کامل ترین و نورانی ترین پدیده است، به گون مغلوبد و حساب وجود دارد، چه رسد به آسمان هایی که هر کدام دریایی هستند بیکران و پر از ستارگانِ شناور و نسبت به کره زمینی که خانه ای تاریک و کوچک است، کاخ های مزین و قصرهای بلند و مرتفع، به شمار می روند؛ از این رو مسکن بسیاری از موجودات زنده و ب چیز، از قبیل فرشتگان و روحانیات اند که انواع مختلف و بسیار زیادی دارند.
ما مسئله وجود آسمان ها و تعدد آن ها را در تفسیر خود موسوم به "اشارات الاعجاز" در ضمن آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓشگی سوى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ (البقرة: ٢٩) به صورت قطعی ثابت کرده ایم و موجودیت فرشتگان را نیز در "گفتار بیست و نهم" به صورت مستش و احا قاطعیت دو ضرب دو مساوی می شود به چهار بیان کرده ایم، با اکتفا به آنها در اینجا از اختصار کار می گیریم.
نتیجه:آسمان ها از اثیر ساخته شدختارهاار و گردشگاه مواد لطیف و سیّالی همچون برق و نور و حرارت و قوه جاذبه هستند و طبق اشاره حدیث "السماء موج مکفوف" ؛ آسمان موجی است منجمد ساخته شده جای مناسبی برای حرکت سیارات و ستارگان هستند؛ این آسمان ها هفت طبق. اكنوز کهکشان ها گرفته تا نزدیک ترین سیاره تشکیل داده اند و هر کدام از این طبقات به منزله سقف یک عالم است؛ عالمی مانند عالم زمین و عالم برزخ و عالم مثال و عالم آخرت. پس موجودیت این آسمان ها هم خواسته حکمت است و هم خواسته عقل و منگردیده باز به ذهن می رسد که:
ای ملحد! تو می گویی:
ما با هواپیما فقط چند کیلومتر را، آن هم با هزار مشکل، می توانیم بالا برویم، پس یک انسان چگونه می ت مشركیا جسمش مسافت هزاران ساله را بپیماید و ظرف چند دقیقه دوباره به جایی که بود برگردد؟
— 290 —
و ما می گوییم:
طوری که در نتیجه کاوش های فنّی تان پی برده اید، جسم سنگینی همچون زمین با حرکت سالانه اش، تقریباًسواری یکصد و هشتاد و هشت ساعت را در ظرف یک دقیقه طی می کند، یعنی مسافت بیست و پنج هزار ساله را در یک سال می پیماید. آیا قدیر ذوالجلالی که زمین را با چنین حرکتی منظم و دقیق مانند سنگ پلغمان با بندگ در آورده است، نمی تواند انسانی را تا عرش ببرد؟!
آیا حکمتی که کره زمین بسیار سنگین را با قانون جاذبه ای که خود پروردگار وضع کرده است- همچون مولوی- به دَور خورشید می چرخاند، از بردن جسم انسان عاجز خواهد ماند؟ آیا این حکمت نمی تواند با وجود مجاذبهٔ رحمتِ رحمن و انجذاب محبتِ شمس ازل ی که نور آسمان ها و زمین است ی جسم انسان را بسان برق به عرشِ رحمان بالا ببرد؟
باز به ذهن می ده، در:
تو می گویی:فرض کن قبول کردیم که می تواند به آسمان ها عروج کند و برود، اما چرا برده شد؟ چه نیازی به معراج بود؟ آیا کافی نبود تا او این قند اولیاء با قلب و روحش عروج کند و برود؟
ما می گوییم:
وقتی پروردگار متعال اراده کرد که آیات و نشانه های عجیبش را که در ملک و ملآنها رود دارد، به آن حضرت نشان دهد و تصمیم گرفت تا او را از دستگاه ها و منابع این عالم آگاه سازد و نتایجِ اخروی اعمال انسان ها را به آن حضرت بنمایاند، لازم بود تا چشم او که در حکم کلیدِ عالم دیدنی ها است، و گوش او که شنونده آیات عالم شنیدن در آوست، تا عرش همراه او باشد. و نیز عقل و حکمت تقاضا می کرد تا جسم مبارکش ی که در حکم دستگاهی برای آلات و ابزار ایشان است و وظایف بی شمار روح آن حضرت توسط همین آلات و ابزار انجام می گیرند ی نیز تا به عرش همراه آن حضرت باشد. چنانکه نشان مت، حکمت الهی جسم و روح را همانند دو دوست در کنار هم قرار می دهد؛ چونکه بسیاری از وظایف بندگی با جسم انجام گرفته است و همین جسم است که در معرض بسیاری از لذت ها و دردها قرار گرفته است. پس حتماً جسم مبارک آن
— 291 —
حضرت (ص) با روح او همراه خوقُ اللد. وقتی جسم همراه با روح وارد بهشت می شود، عین حکمت است که جسم مبارک آن حضرت (ص) نیز با ذات وی همراه باشد؛ ذاتی که به سدرة المنتهی جایی که کُنده جنت الماوی است، ی لا داده شد.
باز به نظر می رسد که:
تو می گویی:پیمودن مسافت چندین هزار ساله ظرف چند دقیقه، از نظر عقل محال است؟
و ما می گوییم:
در صنعت صانع ذ گفل چندین گونه حرکت وجود دارد و شکل و کیفیت آن ها بسیار متفاوت است. به طور مثال:
معلوم است که سرعت صدا با سرعت نور، برق، روح و خیال بسیار تفاوت دارد؛ حرکت سیارات نیز- از نظر علمی- به حدی مختلف است که عدگار بحیرت می ماند. پس جسم لطیف آن حضرت (ص) که در هنگام عروج، سرعت کسب کرده بود، تابع روح والای او شد.
این حرکت که به سرعت روح، انجام یافته است، چگونه می تواند مخالف عقل باشد؟
وقتی ده دقیقه می خوابی، بعضاً حالاو توسعتو دست می دهد که هنگام بیداری در طول یک سال هم با آن مواجه نمی شوی، حتی انسان گاه در ظرف یک دقیقه خوابی می بیند و سخنانی می شنود و حرف هایی بر زبان می آورد که اگر این حرف ها یکجا جمع شوند، در عالم بیداری به یک ردرختی ل و یا به زمانی بیش از آن نیاز دارند.
پس زمانِ واحد، می تواند نسبت به دو شخص، برای یکی به منزله یک روز و برای دیگری به منزله یک سال باشد. با مثال ذیل به این معنی بنگر:
برای سنجش و مقایسه سرعتِ حرکت انپیدایشسرعت گلوله، صوت، نور، برق، روح و خیال، موجودیت ساعتی را فرض می کنیم که ده عقربه دارد؛ یکی ساعت شمار است و دیگری در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره نخست است دقایق را می شمارد و عقربه دیگر در دایره ای که شصت بار وسیع تر بیندازره قبلی است، ثانیه ها را می شمارد و دیگری هم در دایره ای که شصت بار از دایره ثانیه شمار وسیع تر است،
— 292 —
ثالثه ها را می شمارد و بر همین منوال، برای وجدانرابعه ها، خامسه ها، سابعه ها و عاشره ها، عقربه های عجیبی وجود دارد که هر کدام در دایره ای منظم تر و گسترده تر از دایره قبلی می چرخد.
فرضاً اگر دایره عقربه ساعت ش هم، ره اندازه ساعت مچی کوچک ما باشد، لزوماً دایره عقربه ای که عاشره ها را می شمارد ، باید به اندازه مدار سالانه کره زمین و حتی بزرگتر از آن باشد.
اکنون دو شخص را فرض می کنیم:
یکی :ه۪ وَسر عقربه ساعت شمار سوار است و دَور و بَرش را تماشا می کند.
دیگری:گویا بر عقربه عاشره شمار سوار است و اطراف خود را می بیند.
میان آنچه که این دو شخص گفتارن واحد مشاهده می کنند، تفاوت فاحشی وجود دارد و این تفاوت، به اندازه تفاوت ساعت دستی و مدار سالانه زمین است؛ پس از آنجایی که زمان، رنگی از حرکت ها و یا رشته و زنجیره ای از آن است، حکمی که در این تو جاری و نافذ باشد، در زمان نیز جاری است.
لذا وقتی مشاهدات یک ساعته ما به اندازه مشاهدات شخص با شعوری باشد که بر عقربه ساعت شمار سوار است و عمر حقیقی اش نیز به همان اندازه باشد، پس رسول اکری رهاینیز در همین مدت زمان- همچون شخصی که بر عقربه عاشره شمار سوار باشد- بر براق توفیق الهی سوار می شود و همچون برق، همه دایره ممکنات را می پیماید و عجایب مُلک و ملکوت ر را ببیند و به نقطه دایره وجوب، صعود می کند و به صحبت خداوند مشرف می گردد و از دیدار جمال الهی بهرمند می شود و با دریافت فرامین و وظایف الهی، برای انجام وظیفه بر می گردد، و ع و شدیرگشت و چنین هم شد.
باز به ذهن می رسد که:
می گویی:آری! چنین چیزی ممکن است، اما هر أمر ممکن و محتمَل، به وقوع نمی پیوندد. چیزی که نظیر و مانند نداشته باشد، چگونه می توان صرفاً با ممکن و محتمَل بودن مشتی وقوعش حکم کرد؟
— 293 —
و ما می گوییم:
مثل و مانند معراج به حدی فراوان است که به حساب نمی گنجد. به طور مثال، هر صاحب نظری با نگاهش در یک ثانیه از زمین تا سیاره "نپتون" صعود می کند و سنی كهم و دانشمندی با عقلش سوار بر قوانین علم افلاک در یک دقیقه به آن سوی ستاره ها می رود؛ و هر با ایمانی فکرش را بر افعال و ارکان نماز سوار ساخته و با دون فاعراج، کاینات را پشت سر می گذارد و به حضور الهی می رود؛ و هر ولی کامل و صاحبدلی، می تواند با سیر و سلوک، ظرف چهل روز از عرش و از دایره اسماء و صفات بگذرد؛ حتی بزره میدهمچون شیخ گیلانی و امام ربانی با عروج روحانی خود در یک دقیقه به عرش رسیده اند واین مطلب را با روایات صحیح و درست، خبر داده اند؛ و فرشتگانی که اجسام نورانی هستند، می توانند در اندک زمانی از عرش تا فرش و از فرش تا عرش، رفت و آمد کنند؛ و بسیارن هم در وقت بسیار کمی از محشر تا باغ های بهشت عروج می کنند.
این همه مثال و نمونه نشان می دهد که سلطان تمام اولیاء، پیشوای همه مومنان، رییس هماینها یان و مقبول همه فرشتگان، یعنی حضرت رسول اکرم (ص) به معراج برود و متناسب با مقام والایش، سیر و سلوکی داشته باشد و این عین حکمت بوده و کاملاً معقول است و بی هیچ شک و تردیدی، به وقظیمی کسته است.
اساس سوم
حکمت معراج چیست؟
جواب:حکمت معراج به حدی والاست که فکر بشر به آن نمی رسد؛ آن قدر عمیق است که ذهنش نمی تواند به کنه آن پی برد، و چنان دقیق و لطیف است که عقل به تنهایی دیدمواند آن را ببیند!
با آنکه پی بردن به حقیقت آن امکان پذیر نیست، اما با بعضی از اشارات می توان موجودیت آن را درک کرد؛ بدینگونه که:
آفریدگار هستی برای نمایاندن نورِ وحدت و تجلی احدیّتش در طبقات کثرت، فرد ممتازی می شومعراج- که به صورت یک ریسمان اتصال، آخرین نقطه طبقاتِ
— 294 —
موجودات فراوان را با مبدأ وحدت پیوند می دهد- برگزید و او را به نمایندگی از سوی همه مخلوقات، مخاطب خود ساخت و به اسم همه اهل شعور، مقاصدهان اساش را به او یاد داد و به وسیله او به دیگران آموخت و خواست تا با دید او، جمالِ صنعت و کمالِ ربوبیتش را در آیینه مخلوقات تماشا کند و آثار جمال و کمال را به دیگرانی جز ینمایاند.
و نیز آثار و مصنوعات رب العالمین نشان می دهد که او جمال و کمال مطلقی دارد و جمال و کمال هم، ذاتاً محبوب اند؛ از این رو صاحب آن جمال و کمال، جکبر و کمال خود را بی نهایت دوست دارد و این دوستی و محبت بی نهایت با اشکال فراوان در مصنوعاتش ظاهر می شود، پس او مصنوعاتش را هم دوست دارد؛ چرا که در مصنوعات، آثارِ جمال و ه شود،ود را می بیند.
در بین مصنوعاتش، دوست داشتنی ترین و عالی ترین آنها، ذوی الحیاتند.. و در بین ذوی الحیات، محبوب ترین و برترین آنها صاحبان شعورند.همه مو بین شعورداران، دوست داشتنی ترین آنها- از لحاظ جامعیت (فراگیر بودن) استعداد- در بین انسان ها یافته می شود؛ پس دوست داشتنی ترین انسان، فردی است که استعدادش کطرف کنرشد کرده باشد و نمونه هایِ کمالات پروردگار را که در مصنوعاتش منتشر و متجلی است، نشان دهد.
بنابر این آفریدگار موجودات برای اینکه تجلی و پرتوهای محبتش را که در سراسر هبایی اتشر است، در یک نقطه و در یک آیینه مشاهده کند و برای نمایاندن جداگانه همه انواع جمالش تحت سرّ احدیت در هر پدیده ای، شخصی را برگزید که به منزله میوه نورانی درختِ آفرینش است و قلبش در حکم هسته ای است ک نداشتواند حقایق اساسی آن درخت را با خود حمل کند. آری! او را برگزید و با معراجی که همچون نخی هسته را با میوه، یعنی نقطه آغاز را با نقطه فرجام، پیوند می دهد به حضور خویش فراخواند و برای نمایاندن محبوبیت و ارجمندی آن شخص به کایاست.
و را به دیدارِ جمالش مشرف ساخت و برای انتقال روحانیت و قدسیت او به دیگران، با کلامش او را گرامی داشت و با صدور فرامینی، وظایفی به وی سپرد.
با دوربین دو مثال به این حکمت والا می نگریم:
— 295 —
مثال نخست:چنانکه در داستان تمثیلیِ گفتار یازده های تفصیل بیان شد، اگر پادشاه بزرگی خزانه های بسیار زیادی پر از انواع جواهرات داشته باشد و در بخش صنایع بدیع و کمیاب هم، مهارت فوق العاده ای داشته باشد و در مورد فنونِ (و نو آوری های) عجفرو خوریب هم، دانش و تخصص همه جانبه ای داشته باشد و از علوم بدیع و بی شماری آگاهی داشته باشد، بدون تردید نمایشگاه بزرگی می گشاید و مصنوعات ارزشمندش را به نمایش می گذارد، چون هر آنکه از جمال و کمیی را خوردار است، می خواهد جمال و کمالش را هم خودش ببیند و هم به دیگران نشان دهد؛ پس او با گشودن این نمایشگاه، شکوه و بزرگی سلطنت و دبدبه ثروت و خارق ان را بودن صنعت و عجایب معرفتش را در معرض دید انسان ها می گذارد تا بدین طریق، زیبایی و کمال معنوی اش را به دو طریق ببیند:
یکی:شخصاً با نگاه ربا، بین خود ببیند.
دیگری:با نگاه دیگران بنگرد و تماشا کند.
و بنابراین حکمت، او حتماً به ساختن قصر بلند و پهناور و شکوهمندی اقدام و این قصر ِ ناطق را به خانه ها و طبقات و بخش های مختلفی تقسیم می کند، و با جواهرات گوناگون موجود در خزانه هایش، قصر را می آراید و با زیباترین و لطیف ترین فرآورده های صنعتش، آن را تزتاره ه کند و با استفاده از حکمت و دانشِ ظریف و خارق العاده اش، تمام بخش های آن قصر را مرتب و منظم می سازد و سپس از نعمتهای گوناگون و غذاهای لذیذش سفره های جداگانه ای برای هر دسته و گروهی می گستراند و ربانیانی عمومی ترتیب می دهد.
سپس برای نشان دادن کمالاتش به رعیتش، آنان را به تماشا و مهمانی دعوت می کند و از میان شان گرامی ترین (نزدیک ترین فرد به خویش) را به نمایندگی بر می گزیند و از منازل و طبقات پایینی، عبورش می دهد و به بالا دعوتش می افته ااز دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر، به گشت و گذار می برد و دستگاه های صنعت های عجیب و انبارهایِ محصولاتی را که از پایین آمده است، به او نشان می دهد، تا اینکه به دایره خصوصی اش می رساند و با نشان دادن ذاتود، لفش ی که سرچشمه و معدنِ همه کمالات اوست ی وی را به حضور خود مشرف می سازد و کمالات خویش
— 296 —
و حقایق و واقعیت های قصر را به او یاد می دهد و او را به حیث پیشوای تمزمان آن تعیین می کند و به سوی آنان می فرستد تا سازنده قصر را همراه با محتویات و نقش و نگارها و صنعت های عجیب قصر به اهالی معرفی کند و راز و رمزهای موجود در نقش و نگارها و اشاراتِ نهفته در صنعت ها را به آنان بفهحَملهٔ معنی و مفهومِ جواهرات و نقش و نگارهای موزون و مرتبِ درون قصر را به مراجعین و تماشاکنندگان بیاموزد و خاطرنشان سازد که این ها چگونه کمالات و هنرهای صاحب قصر را نشان می دهند و آداب ورود به قصر و مراسمِ ت لَهُم گردش را به بازدیدکنندگان بفهماند و آداب و رسوم رفتن به پیشگاه پادشاهِ ذی فنون و ذی شعور و از دیده پنهان را به گونه ای که او می خواهد و می پسندد، بخوشحال تعلیم دهد.
بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع ذوالجلال و سلطان ازل و ابد، اراده کرد تا کمال و جمال بی نهایت و نامحدودش را ببیند و نشان دهد؛یات نان رو کاخ این هستی را به چنان شکلی بنا کرد که هر موجودی با زبانهای فراوان به ذکر کمالات او مشغول است و با اشارات متعددی زیبایی های او را آشکار می سازد و نشان می دهد که چه گنجینه های پنهانی در هر کدام ازست، و حسنا نهفته است و چه لطایفِ پنهانی در هر کدام از عنوان های مقدس او وجود دارد که تمام علوم و فنون با تمام فرمول ها و قوانینش از زمان آدم علیه السلام تا امروز، این کتاب کاینات را م داخل می کند، اما بازهم نتوانسته است به عشر مِعشار (یک درصد) معانی اسماء و کمالات الهی ای که این کتاب بازگو می کند و علاماتی که نشان می دهد پی ببرد.
بدین ترتیب جلیل ذوالجمال و جمیل ذوالجلال و صانع اسم، هال، چنین قصری را به صورت نمایشگاهی بر افراشت تا جمال و کمال معنوی اش را ببیند و نشان دهد و برای اینکه معانی و مفاهیم این قصر، بیهوده و بی فایده نماند، حکمت چنین آفریدگاری مقتضی است که معانی آیاتِ این قصر را در زمین به یکی از اهل شعاظ گردماند و یکی از آنان را به عالم های بالایی ی جایی که منابع شگفتی های این قصر و مخازنِ محصولات آن است ی ببرد و در رأس همه مخلوقات قرار دهد و به قربِ حضورش مشرف سازد و در عوالم آخرت، گشت و گذار دهد و وظایف و مسو هیچ های زیادی را بر دوش او بگذارد، تا معلم همه بندگانش باشد و آنان را به سلطنت ربوبیتش فرا خواند، مرضیات
— 297 —
الهی را برایشان تبلیغ و آیات تکوینی اش را در این قصر تفسیر کند و با آرم ها و نشانه ها و معجزاتی که پروردگارش به او داده است، ممتازبارك، زیده بودن خود را نشان دهد و با در دست داشتن قرآن به انسان ها بفهماند که او مبلّغ راستگو و مترجمِ امینِ قرآن است.
بدین سان در پرتو این مثال، یکی - دو از حکمت های فراوان معراج را بیان کردیم، حکمت های دیگر را می توانی با اینهااغی اشکنی!
مثال دوم:
اگر شخص ذی فنونی کتاب اعجاز انگیزی بنویسد، به گونه ای که در هر صفحه اش، حقایقی به اندازه صد کتاب و در هر سطرش، معانیِ لطیفی به اندازه صد صفحه، و در هر کلمه اش، حقیقت هایی به اندازه صد سطر، و در هر حرفش، مکه مرا به اندازه صد کلمه موجود باشد و تمام معانی و حقایق آن کتاب، به کمالات معنوی نویسنده اعجازگر اشارت کند و متوجه او باشد، شک نیست که چنین نویسنده ای هرگز این گنج های پایان ناپذیر را سر بسته و بی فایده ره
آرسازد؛ او حتماً این کتاب را به بعضی ها درس می دهد و از معانی و مفاهیم آن آگاه می سازد تا این کتاب ارزشمند، بی معنی و بیهوده نماند. آری! او این کار را انجام می دهد تا کمالات پنهان آن کتاب رخسار بگشاید و راه کمال را بپیماید و جمال معنونُوعَایده شود و به عنوان یک دوست در دل ها راه پیدا کند و نویسنده و صاحبش را هم دوست داشتنی بگرداند؛ یعنی چنین نویسنده ای، مفردات آن کتاب را همراه با همه معانگاهت فاهیمش به یکی درس می دهد و کتاب را از اول تا آخر، صفحه به صفحه به او می آموزد و سرانجام، مدرک تحصیل برایش صادر می کند.
بدین سان نقاش ازلی سبحانه و تعالی برای نشان دادن کمالات و زیبای بده! حقایق نام های مقدسش، این کاینات را به چنان شیوه ای نوشته است که همه موجودات با جهات بی شماری کمالات بی پایان و نام ها و صفات او را نشان می دهند و بازگو می کنند.
معلوم است که اگر کتابی یکی او مفهومش فهمیده نشود، هیچ است و کاملاً بی ارزش می ماند؛ پس چنین کتابی که هر حرفش هزاران معنی را در بر می گیرد، هرگز امکان ندارد که ارزشش را از دست بدهد و بیهوده بماند.
— 298 —
بنابراین نویسندهَيْتُمحتماً آن را تعلیم می دهد و به هر طایفه ای بخشی از کتاب را به اندازه برداشت و استعدادش می آموزد و کل کتاب را هم به فردی درس می دهد که از فل سال رین دید و کلی ترین شعور و کامل ترین استعداد برخوردار باشد.
و برای تدریس کتاب با همه نکته هایش، حکمت مقتضی است که آن فرد به سیر و سلوک معنوعور بیار والایی برده شود؛ یعنی لازم است تا از نقطه آغازینِ طبقات کثرت که نخستین صفحات این کتاب است، تا دایره احدیّت که صفحه نهایی آن است، گردش و سیاحتی صو به جنرد.
بدین ترتیب می توانی بخشی از حکمت های والای معراج را در پرتو این مثال مشاهده کنی. اکنون نگاهی می اندازیم به آن ملحدی که در مقام استعماع نشسته است و به قلبش گوش فرا می دهیم تا بینیم، در چه حال بدون به نظر می رسد که قلبش می گوید:
من گام های نخست را به سوی ایمان برداشتم، اما سه مشکل مهم دارم که نمی توانم آن ها را حل کنم:
اول:این معراج بزرگ، چرا به حضرت محمد (ص) اختصاص داده شد؟
دوم:این پیامبر بزرگوو بدین چگونه می تواند هسته این کاینات باشد؟ چون شما می گویید: کاینات از نور او آفریده شده و در ضمن، او آخرین و منورترین میوه کاینات است؛ معنی این حرف ها چیست؟
سوم:شما در بیانات قبلی تان گفتید: رفتبرابر الم های بالا به این خاطر صورت گرفت تا او دستگاه ها و کارخانه های آثار روی زمین را مشاهده کند و انبار هایی را ببیند که نتایج آثارِ اینجا در آنها نگهداری می شود، معنی این سخن چیست؟
اشکال اول:
جواب:این مشکل تان در سی گت که دتاب "گفتارها" به تفصیل حل شده است، ما در اینجا به صورت فشرده اشاره گذرایی خواهیم داشت به کمالات و دلایل نبوتِ نبی کریم (ص) و اینکه آن حضرت شایسته ترین شخص برای این معراج بزرگ بودند.
اول:کتاب های مقدسی همچون تورات و انجیلش از عر، با آنکه دستخوش تغییرات و تحریفات قرار گرفته اند، بازهم بشاراتی در خصوص رسالت پیامبر بزرگوار هستند
— 299 —
و در عصر ما دانشمند و محققی همچون حسین جسری، یکصد و چهارده بشارت را از آن کتاب ها استخ ارْحَده و در کتابش "رسالهٔ حمیدیه" به اثبات رسانده است.
دوم:در تاریخ ثابت است که کاهنان مشهوری همچون "شق و سطیح" اندکی قبل از بعثت آن حضرت به نبوت ایشان بشارت داده و خبر داده بودند
نت پیغمبر آخر الزمان است و از این قبیل، بشارات زیادی به روایت صحیح، موجود هستند.
سوم: سقوط بت های داخل کعبه و شکافتن ایوانِ کسرای فارس در آسمانادت پیامبر اکرم (ص) ، و صدها ارهاصات و رخدادهای خارق العاده و مشهور، در کتب تاریخ ثبت است.
چهارم:معجزاتی همچون: فوران آب از بین انگشتان مبارکش و سیراب ساختن افراد یک لشکر با آن آب، آه و ناله شترمانندِ کُنده (تنه درخت) در مسجد النبی در ند، حتمازگزاران و دو نیم شدن ماه، به تصریح آیه مبارکه وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و معجزات دیگری از این قبیل نزد علما و محققان ثابت گردیده و تعداد شان به هزار بالغ می شود و در کتاب های با وجو تاریخ، ثبت شده اند.
پنجم:به اتفاق دوست و دشمن، هر با انصافی به این باور رسیده است که اخلاق فاضله آن حضرت در بالاترین درجه قرار دارد و سجایای حمنی لطف در دعوت و تبلیغ، در بلند ترین مراتب واقع است و تعالیم و رفتارهای نیک موجود در دین مقدس اسلام، شهادت می دهند که شریعت غرای آن حضرت حاوی کامل ترین خصایل نیکو است.
ششم:به گونه ای که در اشاره دوم گفتاه این اشاره شد، خداوند متعال بنا بر اقتضای حکمت اراده کرد که الوهیتش آشکار گردد و در استقبال از این اراده، این رسول اکرم بود که عالی ترین مراتب عبودیت و بندگی را با عبودیت عان را ه در دین اوست، ابراز داشت و آشکار کرد.
و نیز وقتی خالق هستی، بنا بر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا جمال کامل و مطلقش را به وسیله یکی از برشکل اسانش آشکار سازد، این رسول اکرم بود که به بهترین وجه آن را نشان داد و به زیباترین شکل معرفی کرد، چنانکه این یک امر واضح و بدیهی است.
و این رسول اکرم بود که به بهترین صورت، انسان ها را به سوی کمالاتی که در صنعت آفریدگار هستی وجود دارد، نده و ند و با دعوت پیگیر و صدای رسای خود،
— 300 —
آن را اعلان کرد و بدین ترتیب، اراده خداوند را در اعلان صنعت و جلب توجه خلایق به سوی آن، لبیک گفت، که این را می مشهورِ هویدا است.
و نیز این رسول اکرم (ص) بود که به کامل ترین وجه، همه مراتب توحید را اعلان کرد و به اراده رب العالمین در اعلان وحدانتیش بر تک تک مخلوقات در طبقات کثرت، لبیک گفت.
و نیز او بود که به صورت صاف و شفاف، زیبایی هایِ جمال ور شفقت های زیبایی مالک هستی را انعکاس داد - چنانکه آثار بدیع و زیبای او اشاره می کند- و او برترین دوستدار آن بود و دیگران را هم دوست دارنده آن ساخت و بدین ترتیب از اراده پروردگار متعال در دیدن و نشان دادن این جمال چه کس استقبال به عمل آورد و به آن لبیک گفت.
و نیز آفریدگار متعال این قصر کاینات بنابر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا گنجینه های مخفی اش را - که پر از معجزات خارق العاده و جواهر ارزشمند است- معرفی کند رسول اکرم (ی نسبتده خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) را در آشکار ساختن این گنج های مخفی لبیک گفت و به بهترین صورت، تعریف و توصیف کرد. و نیز آفریدگار کاینات، کاینات را با انواع و اقسام زینت ها آراسته و مزین ساخت و مخلوقات با شعورش راه به ش سَیر و تماشا و تفکر و عبرت، به داخل آنها برد و خواست تا معانی و ارزش های صنعت و آثارش را به اهل شعور بفهماند برای این مهم پیغمبر اکرم (ص) را برگزید و او بود که این اراده خدا را لب می تو و به کامل ترین صورت، جن و انس و حتی روحانیان و فرشتگان را به وسیله قرآن رهبری کرد.
این رسول اکرم (ص) بود که در پرتو حقایق قرآن، مقصد و هدفِ تحولات و دگرگونی های کاینات را کشف کرد و سه سوال مشکل موجودات را که عبارتست از: توکیستی؟ از های بیتی؟ و به کجا می روی؟ حل کرد و بدین ترتیب، اراده پروردگار حکیم را در حل این طلسم پیچیده برای اهل شعور با فرستادن یک پیامبر لبیک گفت.
و نیز آفریدگار ذوالجلال هستی خواست تا با همه مصنوعات زیبایش خود را به اهل شعور بشناساند و بتتبّع نعمت های ارزشمندی خود را دوست و محبوب آنان قرار دهد و اراده کرد تا با فرستادن پیامبری آنچه را که از اهل شعور می خواهد،
— 301 —
بیان کند و مرضیاتش را بشان می بفهماند؛ پس این رسول اکرم (ص) بود که به عالی ترین و کامل ترین صورت، خواسته ها و مرضیات الهی را برای اهل شعور بیان کرد و راه به دست آوردن رضایت الهی را فرا روی شان گشود.
و هم او بود که به بهترین وجهی کاره رهبری را با قرآن کریم انجام داد و مسئولیت رسالت را به زیباترین شکل ادا کرد و اراده رب العالمین را در برگرداندن چهره انسان از کثرت به سوی وحدت، و از فانی به سوی باقی، لبیک گفت؛ همان انسانی که خداوند او را به منزله میوه هستی خلق کردر وحدان استعداد وسیعی به وی عنایت فرمود که می تواند همه چیز هستی را فراگیرد و او را به گونه ای آفرید که آمادگی انجام عبودیت و بندگی کلی را دارد و با دادن مشاعر و ت می ککه متوجه کثرت و دنیا است (با غرایزی که امکان مبتلا شدن به دنیا را دارد) وی را مورد آزمایش قرار داد.
از آنجایی که شریف ترین موجودات، جانداران هستند و شریف ترین جانداران، اهل شعورند و شریف ترین اهل شعور، انسانهای حقیقی و کامل اند، پاست، این انسان های حقیقی و کامل، کسی که وظایف مذکور را به بهترین صورت انجام دهد و به گونه باید و شاید، از عهده آن ها به در آید و حقش را ادا کند، شایستگی دارد تا با معراج بزرگ به قاب قوسین برود و دَرهای سعادت راضی را بکوبد و انبارهای رحمت بیکران را بگشاید و حقایق غیبی ایمان را از نزدیک ببیند؛ پس چه کسی غیر از نبی کریم (ص) می تواند این شایستگی را داشته باشد؟
هفتم:کسی که به آثار صنعت الهی که در هستی پراکنده است بیندیشد، با جذابیته فَضَلنهایت زیبا و تزییناتِ بی نهایت دلربا مواجه می شود. بدیهی است که چنین تحسین و تزیینی، نشان می دهد که آفریننده این پدیده ها اراده تحسین و و خادزیین دارد و این اراده شدید، ضرورتاً بیانگر اینست که آفریننده این صنعت ها با شوق و رغبت بسیار قوی و با قداست تمام، صنعتش را دوست دارد؛ لذا محبوب ترین مخلوق در پیشگاه خالق کریمی که مصنوعاتش را دوست دارد، کسی خواهد بود که به تمام معنی، ظفلاطونا و لطایف صنعت را در خود متجلی سازد و آن را بشناسد و به دیگران هم بشناساند و خود را دوست و محبوب دیگران بگرداند و زیبایی های سایر موجودات را هم با گفتن "ما شاء الله" تحسین کند.
— 302 —
پس این چه کسی بود که آسمان َهُ بمین را در برابر مزیت ها و زیبایی هایی که مصنوعات را به درخشش در می آورد و در مقابلِ لطایف و کمالاتی که موجودات را می آراید، به زمزمه "سبحان الله!ردد. اءالله! الله اکبر!" واداشت؟ و کاینات را با نغمه های قرآن به شور و هلهله در آورد و خشکی و دریا را با تحسین و قدرشناسی ای که سرشار از شوق و تف، شاید و با ذکر و تهلیلی که مالامال از عشق و علاقه است، به شور و جذبه درآورد.
چنین پیامبری که بنابر قاعده "السبب کالفاعل" یک مثل از حسنات تمام امتش بر پله ترازوی او افزوده می شود و صلوات و درودِ همه امتش به کمالات معنوی اش اضافه می گغولیتهبه فیوضات بیکرانی از رحمت و محبت الهی دست یافته و بخاطر انجام دادن وظیفه رسالت به نتایج و پاداش معنوی نایل می گردد، بدون تردید، رفتن چنین پیامبر بزرگواری به بهشت، و به سدرة المنتهی و به عرش و به قاا از آن، عین حق و نفس حقیقت و محضِ حکمت است.
مشکل دوم:
ای انسانی که در مقام استماع قرار داری! حقیقتی که تو درباره آن با اشکال مواجه گشته ای، چنان عمیق و متعالی است که عقل، نه ب(ص) بای رسد و نه می تواند به آن نزدیک شود و فقط با نور ایمان دیده می شود. ما می کوشیم تا درک این حقیقت عالی را با ارائه چند مثال، آسان کنیم؛ بدین گونه که:
هرگاه با نگاه حکمت به این کاینات نگریسته شود، - در معنی- همچون درخت مخلوقابه چشم می خورد و آنگونه که درخت، شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایی دارد، در عالم سفلی ی که پاره ای از درخت آفرینش است ی نیز عناصر (خاک، هوا، آب و آتش) به منزله شاخه های آن و نباتات و درختان به منزله برگهای آن و حیوانات به منزله نَٓا ا آن و انسان ها به منزله میوه های آن پدیدار می گردند. پس بایستی همان قانون الهی که بر درختان جاری است، بر این درخت بزرگ نیز جاری باشد و این امر را اس كور، مِ" الله اقتضا می کند؛ از این رو حکمت الهی می طلبد تا این درخت آفرینش نیز از یک هسته ساخته شود؛ چنان هسته ای که افزون بر عالم جسمانی (مادی)، نمونه ها و پایه های عالم های دیگر را هم در خود جمع کند، زیرا ماده ای جامد، هرگز نمی تو این پشأ و هسته اصلی کایناتی باشد که هزاران عالم دیگر را در بر می گیرد.
— 303 —
و از آنجایی که قبل از درخت کاینات، درخت دیگری از این نوع وجود نداشته است، پس معنی و نوری که در حکم منشأ و هسته آن است، در این درخت کاینایاه و کل یک میوه مجسم گردید و لباس یک میوه بر آن پوشانده شد و اسم حکیم هم این را اقتضا می کند؛ زیرا هسته نمی تواند برای همیشه برهنه بماند و اگر در اول فطرت (آفرینش) لباس میوه را نپوشیده است، حتماً در آس در بخواهد پوشید.
وقتی انسان همین میوه است و در بین انسان هم به گونه ای که قبلاً ثابت گردید، مشهور ترین میوه و بزرگ ترین و مفید ترین ثمره، حضرت محمد (ص) است که توجه همه مخلوقات را به فضایلش جلب کرد و نگاه نصف زمیه مستقس (یک پنجم) بشریت را به شخصیت مبارکش برگرداند و به خود منحصر ساخت و نگاه عالمیان را، یا از روی محبت و یا از روی حیرت و شگفت، به خوبی های معنوی اش معطوف ساخت و ی بیندک، نوری که برای تشکیل کاینات نقش هسته را داشت، در ذات آن حضرت (ص) جسدش را پوشیده و به صورت آخرین میوه، پدیدار خواهد شد.
ای شنونده! خلق شدن این کاینات عجیب و بزرگ را از چاهیت جزیی انسان، دور از عقل مدان! قدیر ذوالجلالی که درخت تنومند صنوبر را- که خود به عالمی شباهت دارد- از تخم کوچک آن که به اندازه گندم است خلق می کند، چگونه نمی تواند کاینات را از نور محمد (ص) خلق کند؟
آری! درخت کاینات برد و ن طوبی بهشت شباهت دارد؛ تنه و ریشه هایش در عالم بالا و شاخه ها و میوه هایش به سوی عالم سفلی آویزان است؛ لذا یک ریسمان نورانی، آن ها را با یکدیگر پیوند می دهد ونموده میوه را که در پایین است، به مقام هسته اصلی وصل می سازد.
بنابراین معراج به منزله غلاف و صورتِ این ریسمان مناسبت است که رسول اکرم (ص) این راه را گشوده و با ولایتش آن را پی.
ببا رسالتش دوباره برگشت و درب را باز گذاشت تا پس از او اولیای امتش با سلوک روحی و قلبی از او پیروی کنند و در سایه معراج نبوی این جاده نورانی را بپیمایند و به اندازه استعداد و توان شان، به مقامد) با د و بالا عروج کنند.
چنانکه قبلاً به اثبات رسید، آفریدگار ذوالجلال، این کاینات را بخاطر اهداف و مقاصد بزرگی به صورت قصری آفرید و مزین ساخت؛ پس رسول اکرم (ص) که محور
— 304 —
این مقاصد است، بایستی قبل از آفرینش کاینات، مورد لطف و عنموش میوردگار متعال قرار گیرد و قبل از همه، از تجلی اش بهرمند شود.
پس آن حضرت از لحاظ معنا از همه اول است و از نظر وجودی، در آخر قرار دارد.
و از آنجایی که رسول اکرم (ص) کاا او عن میوه آفرینش است و همه میوه ها، ارزش خود را از او می گیرند و او وسیله پدید آمدنِ تمام اهداف و مقاصد است، پس لازم است تا نورش قبل از همه، آفریده شود و به تجلی آفرینش، نایل گردد.
به هر سوم:
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
آری! دستگاه های معنوی و قوانین کلیِ عالم پایین (دنیا تحقق الم های بالا قرار دارد و نتایجِ اعمال مخلوقات بی شمار کره زمین و نیز میوه های افعالِ جن و انس نیز، در عالم های بالا تمثل می یابند و مجسم می شوند؛ حتی از اشارات قرآن کریم و اقتضای اسم حکیمِ خداوند و حکمت موج جذابیکاینات و گواهی بسیاری از روایات و علامات، چنین بر می آید که حسنات و نیکی ها به صورت میوه های جنت در می آیند و سیئات و زشتی ها شکل زقوم جهنم را به خود خواهند گرفت.
آری، موجودات بسیار زیادی در روی زمین انتشار یافته و خلقت و آفرینش،ب قوسی پراکنده است که، مخلوقات گوناگون و مصنوعات متنوعی که در زمین قرار دارند و دستخوش تغییر و تحول می گردند و همواره می آیند و می روند، به مراتب بیشتر از مصنوعات پراکنده در کل هستی است.ینما، این رو، سرچشمه و منابع این همه پدیده های کوچک و بزرگی که فراوانِ فراوان است، همان قوانین و تجلیاتِ کلی اسماء حسنی الهی است، به گونه ای که مظاهر و جلوگاه ایت عربیین کلی، تجلیات عمومی و اسماء محیط و فراگیر، آسمان ها هستند، آسمان های بسیط و غیر مرکبی که تا حدی صاف اند و هر کدام از آن ها به منزله یک عرش و سقف یک عالم است و مرکز تصرف آن به شمار می آید. و یکی از این عوالم نیز، جنت المأوی است که در سدستةَ منتهی قرار دارد.
— 305 —
پیامبر اکرم (ص) که مخبر صادق است، فرموده اند: تسبیحات و تحمیدات گفته شده در زمین، به شکل میوه های بهشت، مجسم خواهند شد.
پس این سه نکته به ما نشنهای ادهد:
مخازن و انبارهای نتایج و میوه هایی که در زمین به دست می آید، در آنجا قرار دارد و محصولات زمین به آن سو می رود.
پس ای شنونده! مگو: من"الحمد لله"را در هوا تلفظ می کنم، چگونه امکانشب اداکه این لفظ به صورت میوه ای مجسم شود؟ زیرا بعضاً اتفاق می افتد که تو هنگام بیداری ات در روز، سخن خوبی بر زبان می آوری و باز در خوابت آن سخن زیبا را به صورت یک سیب بسیار شیرین می بینی چونکهخوری و بر عکس، سخن زشتی را که در روز گفته ای، هنگام شب در خوابت به شکل یک چیز بسیار تلخ می بلعی. اگر غیبت کسی را کرده باشی، تو را به خوردن گوشت مرده مج بدین کنند.
بنابراین، کلمات زیبا و یا زشتی را که در عالم دنیا ی که عالم خواب است ی بر زبان می آوری، در عالم آخرت که عالم بیداری است، به صورت میوه ای می خوری و نباید خوردن آن که ایند بدانی.!
اساس چهارم
فواید و ثمرات معراج چیست؟
جواب:این معراج بزرگ که درخت طوبیِ معنوی است، بیش از پنجصد فایده و دستاورد دارد که به عنوان نمونه فقط اكی، و مورد آن را اشاره خواهیم کرد.
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
میوهٔ اول
عبارتست از: دیدن حقایق ارکان ایمان بلام و سر؛ یعنی دیدن فرشتگان، جنت و آخرت وحتی دیدن خود ذات ذوالجلال؛ این دیدار و مشاهده، گنجی بزرگ و نوری ازلی و هدیه ای با ارزش و ماندگار برای کاینات، به ویژه بشر ستارهمغان آورد که در پرتوآن نور، چهره حقیقی کاینات آشکار شد و این وهم و گمان را که کاینات،
— 306 —
آشفته و پریشان و مهار گسیخته است، از اذهان زدوات نفسکار ساخت که کاینات عبارتست از: نامه های مقدس صمدانی و آیینه های زیبایی برای انعکاس جمال احدیت؛ و بدین ترتیب، شادی و سرور را در دل همه اهل شربیت فداخت و حتی سراسر کاینات را شاد و خرم ساخت.
و چنانکه در پرتو این نور، کاینات را از آن اوضاع درد ناکِ موهوم خارج کرد، انسان را نیز از آشفتگی و پریشانی، نابودی و گمراهی، عجز و درماندگی و فقر و خارجینجات داد و از چنگ دشمنان بی شمار و نیازهای فراوان در آورد، و پرده از چهره حقیقی او برداشت و نشان داد که او معجزه ای است از معجزات قدرت الهی و مخلوقی است آفریده شده در احسن تقویم و نسخه جامعی از نات را ب صمدانی است و مخاطب آگاه و با درک و بنده مخلص سلطان ازل و ابد است و چنان دوست محبوبی است که کمالات پروردگارش را تحسین می کند و در حیرت جمال مقدس او به سر می برد و مهمان گرامی درگاه او به شمار می آید و نامزدِ بهشت باقی اوست.
شگفتده می چه سرور بی پایان و شوق دل انگیزی است که این نور برای همه انسان های واقعی به ارمغان آورده است"؟!
میوهٔ دوم
او بناهای اسلام را که در پیشاپیش آن "نماز" قرار دارد، به ارمغان آورد و به عنوان هدیه ارزشمند و تحفه زیبا به جن وجود تقدیم کرد و این بناها که مرضیات رب العالمین است و حاکم ازل و ابدی که آفریدگار موجودات و صاحب کاینات است، اسلام را به عنوان یگانه دین مورد پسند خود برگزیده است.
شناخت این مرضیات و در پی فهمن قوان بودن، چنان دل انگیز و سعادت آور است که در تعریف و توصیف نمی گنجد، زیرا هر انسان، با اشتیاق و آرزوی شدیدی ی هرچند ی از دور می خواهد بفهمد که پادشاه و یا ولی نعمت او که وی را مورد لطف و احسان قرار د این ذت، از او چه می خواهد؟ و هرگاه به این خواسته ها و مرضیات پی برد، آرامش و اطمینان به او دست می دهد و آرزو می کند که: "ای کاش بین من و مولایم، وسیله ای برای ارتبابه مشا می داشت تا بدون واسطه با او گفت و گو می کردم و می فهمیدم که از من چه می خواهد و چه انتظاراتی دارد؟!".
— 307 —
آری! انسانی که در هر لحظه به شدت به مولایش نیاز دارد متفاوتمام اوضاع واحوال محتاج اوست و نعمتهای بی حد و حساب پروردگارش همواره بر سرش می ریزد و به یقین می داند که همه موجودات، در قبضه تصرف اویند و جمال و کمالی که روی موجودات می درخشد، نسبت جستجول و کمال مولای او سایه ای بیش نیستند؛ چقدر آرزو دارد تا مطالبات و مرضیات این پروردگار ذوالجلال را بداند و از خواسته ها و توقعات او آگاه شود؟ خودت می توانی این را بفهمی!
پس های متول اکرم است که مرضیات رب العالمین را به عنوان میوه ای از میوه های معراج با خود آورد و از ورای هفتاد هزار حجاب، مستقیماً با حق الیقین آن را شنید و به صورت هدیه زیبایی به همه بشریت تقدیم کرد.
آری! د و هرچقدر آرزو دارد تا از احوال و رخدادهای کره ماه اطلاع حاصل کند، اگر کسی به کره ماه برود و بر گردد و از اوضاع آنجا او را آگاه سازد، حاضر می شود تا مبلغ هنگفتی را فدای این خبر کند وار می اندازه که از اخبار آنجا آگاه شد، حیرت و تعجبش بیشتر می شود.
وقتی انسان به اخبار و رویدادهای ماه این چنین علاقه نشان دهد، شوق و علاقه اش به اخبار شخصی که از جانب مالک الملک می آید، چگونه خواهد بود؟ مالک الما بیهو ماه در مملکتش مگسی بیش نیست که در اطراف کره زمین پرواز می کند؛ کره زمین هم بسان پروانه ای، در اطراف خورشید می گردد و خورشید هم یکی از هزاران چراغی است که مهمانخا به سرک الملک ذوالجلال را روشن می سازد.
بنا براین رسول اکرم (ص) شئونات و صنعت های عجیب چنین مالک الملک ذوالجلال را دید و انبارهای رحمتش را در عالم بقا مشاهده کرد، و بعدان می اشای آن ها برگشت و مشاهداتش را برای بشر باز گفت.
حال اگر بشر با کمال شوق و علاقه، و محبت و تعجب، به این رسول بزرگوار گوش فرا ندهد، به راستی دور از ود.
#5حکمت است! میزان دوری اش را خودت درک کن!
— 308 —
میوهٔ سوم
او گنج های سعادت ابدی و مخزن نعمتهای جاودان را دید و کلیدش را تحویل گرفت و برای انس و جن، هدیه آورد.
آری، او به وسیله معراج و باچشماا این بهشت و جلوه های ابدی رحمت رحمن ذوالجلال را دید، و سعادت ابدی را باحق الیقین درک کرد، و موجودیت سعادت ابدی را به جن و انس مژده داد؛ مژده بزرگی که انسان از توصیف آن عامجبور ، چون هنگامی که جن و انس در وضعیت موهومی قرار دارند و گمان می کنند که موجودات در دنیایی بی قرار، همواره سیلی زوال و فراق می خورند و سیلاب زمان و حرکات ذرات، آن ها را به دریای عدا ٭ فَاق ابدی می ریزد آن مژده مسرت بخش، به گوششان می رسد و چنان سعادت و سروری برجای می گذارد که ارزش و اهمیت آن قابل توصیف نیست.
اگر به شخص محکوم به اعدامی که به سوی دار قدم بر می "فُلَگفته شود: "پادشاه تو را مورد عفو قرار داد و افزون بر آن، در کاخ خود خانه ای هم به تو داد" تصور کن که چه سرور و شادمانی ای به او دست خواهد داد. برای اینکه بتوانی به ارزش این مژده بزرگ پی ببری، ابتدا به تعداد جن و انس، سرور و شادمانی جمع کن و احب اخای این مژده، ارزش قایل شو!
میوهٔ چهارم
دیدارِ جمال پروردگار سبحان است. همانگونه که خود آن حضرت (ص) از این میوه برخوردار شد، خاطرنشان کرد که هر گفتار یز می تواند از آن میوه ماندگار بهرمند گردد و بدین ترتیب این میوه را به عنوان هدیه بزرگی به جن و انس تقدیم کرد. در پرتو مثال زیر، می توانی لذت و حلاوت و زیین ها ارزش آن میوه را حدس بزنی:
هر آنکه دارای قلب سلیم باشد، شخصی را که دارای جمال و کمال و احسان است، دوست می دارد و این محبت به نسبت درجات آن جمال و کمال و احسان، افزایش می یابد و حتی به درجه عشق و پرستش می رسد. در نتیجه، تمام ارات و اش را بخاطر دیدن آن جمال فدا می کند و حتی حاضر است کل هست و بودش را فدا کند و یک بار او را ببیند. حال آنکه جمال و کمال و احسان همه موجودات، نسبت به جمال و کمال و احسان پروردگار سبحان، نمی توان اند، ندازه پرتوهای ناچیز خورشید باشد؛ پس اگر
— 309 —
انسانِ حقیقی هستی، می توانی درک کنی که توفیق دیدار ذات ذوالجلالی که شایسته محبت بی نهایت و شوقِ بی پایان و دیدار بی نهایت است، چه سعادت و سروری برجای می گذایاری اه میوه خوش طعم و زیبایی است!
میوهٔ پنجم
با معراج آن حضرت فهمیده شد که انسان، میوه ارزشمند کاینات و مخلوق محبوب و گرامی صانع ذوالجلال است. این میوه پاکیزه را رسول اکرم بامعرقانون آورد و به صورت هدیه ای، به جن و انس تقدیم کرد و به وسیله این میوه، انسان را از یک مخلوق کوچک و حیوانِ ضعیف و ذی شعورِ ناتوان بودن، در آورد و به جایگاه بلند و مقام والایی ارتقا بخشید وحتی مقام بیشتر ت اش را عزیزتر و گرامی تر از همه مخلوقات ساخت. بدین ترتیب این میوه و دستاورد چنان شادمانی و سرور و سعادتی به انسان بخشید که از تصویر آن عاجز است.
زیرا اگریینه ا سرباز عادی گفته شود که: "تو ژنرال شدی" او با شنیدن این سخن چقدر خوشحال خواهد شد! حال آنکه انسان، مخلوقی است ضعیف و عاجز و فانی و همواره زیر ضربات زوال و فراق قرار دارد، پس اگر به او گف باشد : تو به بهشت ابدی داخل و از رحمت بیکران پروردگارِ رحمان، برخوردار می شوی و درملک و ملکوت او که به وسعت آسمان ها و زمین است، به تفریح می پردازی و بدین گونه همه آرزوهای قلببزرگترا سرعت خیال، گستردگی روح و سیاحت و گردش عقل بر آورده می سازی و بالاتر از همه اینها، به دیدار جمال پروردگار سبحان در سعادت ابدی موفق می شوی، کسی کز می کنیتش را از دست نداده باشد، می تواند میزان شادمانی و سروری را که به این شخص دست می دهد، درک کند.
و اینک شخصی را که در مقام استماع قرار دارد مورد خطاب قرار می دهیم و می گوییم:
لباس الحاد و بی دینی را پاره کن و دور ، اسرا و با گوش یک مومن بشنو! و با چشم یک مسلمان بنگر که من ارزش بعضی از دستاوردها را در لابه لای دو مثال کوچک، برایت بیان خواهم کرد:
— 310 —
مثال اول:
فر هر آنه من و تو در کشور پهناوری قرار داریم. به هر سو که چشم می دوزی، جز دشمن کسی را نمی بینی، هر چیز با ما و با یکدیگر دشمن است، هر چیز با ما بیگانه است، ما او را نمی شناسیم و هر کنج آن کشور، پر از جنازه های رعب آور و ترسناک است؛ پس بر طرف صداهای داد و فریاد یتیمان و آه و واویلای مظلومان بر می خیزد. درست زمانی که در چنین وضعیت اسفناکی به سر می بردیم، یکی نزد پادشاه کشور می رود و بشارت و مژده خوشحال کننده ای برای همه می آورد.
این مژده، همه چیز را دگرگون ساخت و آنانی لم فرابا ما بیگانه بودند، به دوست تبدیل کرد؛ و آنانی که ما به شکل دشمن دیده بودیم، صورت برادر را به خود گرفتند؛ و آن جنازه های رعب آور و ترسناک، به صورت بندگان خاشع و فروتن و درحال ذکر و تسبیح، دیده شدند؛ و آن گریه ها و فریادها به ذکر و ثنا و شکر تمله متد؛ و مرگ و میرها و غصب و غارت ها، به مرخصی و فراغت از بارهای سنگین کار، چهره عوض کرد؛ و از سوی دیگر، افزون براینکه خود ما مسرور و شادمان بودیم، در شادی و سرور دیگران هم مشارکت داشتیم؛ با ااست؛ د، می توانی حدس بزنی که آن مژده بزرگ چه سروری برای ما آورد!
بدین ترتیب یکی از ثمرات معراج ، نور ایمان است؛ اگر قبل از آمدن این نور، با نگاه سرگشتگی و گمراهی به موجودات کاینات نگریسته شود، همگی به شکل غریبه و ترسناک و مضر و رنج آو دریک می شوند و اجسام بزرگی همچون کوه به شکل جنازه های رعب آور و مخوف به نظر می رسند، و جلاد اجل، گردن هر موجودی را می زند و به چاه نیستی می افکند و هرکس دوم:یز، از دست جدایی و نابودی فریاد بر می آورد و آه و واویلا سر می دهد.
درست هنگامی که گمراهی، موجودات را این گونه به تصویر می کشید، به ناگاه ثمره معراج ی که همان حقایق ایمان است ی ذكر میجودات را روشن و پرنور می سازد و نشان می دهد که آنان برادران یکدیگرند و به ذکر و تسبیح پروردگار ذوالجلال شان مشغول اند و مرگ و زوال هم، نوعی مرخصی و آزاد شدن از انجام وظایف است و آن صداها و فریادها، صدای گرداحات و اوراد است. اگر می خواهی این حقیقت را به صورت کامل ببینی، به "گفتار دوم و هشتم" مراجعه کن!
— 311 —
مثال دوم
فرض کن که ما با هم در صحرای بزرگی هستیم و دریای ریگ، به صورت طوفان و گردباد محاصره مان کرده است و شب چنان تاریک است که حتی نمره قُیم دست خود را هم ببینیم! بی کس و تنها و بی یار و یاور هستیم و گرسنگی و تشنگی ما را از پا درآورده است. هنگامی که در چنین حالت آشفته و پریشانی به سر می بریم، به ناگاه مرد مهربانی از پرده تاریکی عبور می کند و به سوی ما می آید و نده بهسریع السیری با خود می آورد و به ما هدیه می کند و سوار برآن، ما را به جایی شبیه به بهشت می برد که برای استقبال مان هر چیز آماده شده است و در خدمت مان قرار دارد و شخص بسیار می دارنمهربانی از ما حمایت می کند و هر نوع وسایل خورد و نوش را هم برای مان فراهم می سازد!
فکر می کنم خودت می توانی حدس بزنی که ما چقدر از فضل و مرحمت این شخص بزرگوار، ممنون و سپاسگزار هستیم! او که ما را از سرای یأس و ناامیدی به دیار سراسر اات ذواشادی برد.
پس آن صحرای بزرگ، همین دنیا است و آن طوفان و گردباد پر از ریگ، عبارتست از: حرکات ذرات و سیلابِ زمان که موجودات را همراه با این انسان بیچاره و مسکین، تکان می دهد و می آزارد. هر انسان، آشفته و پریشان است و از ترس ر آیات تاریکی که پیش رو دارد، به خود می پیچد. در واقع این گمراهی و سرگشتگی است که هر چیز را اینگونه به او نشان می دهد و در نتیجه نمی داند از چه کسی کمک بگیرد ود و ثاش را به چه کسی بشنواند و گرسنگی و تشنگی بی حد، او را از پای درمی آورد.
بدین ترتیب، شناخت خواسته ها و مرضیات پروردگار سبحان، ثمره ای از ثمرات معراج است که این دنیا را بسان مهمانخانه ذات کریم و سخاوتگر و انسان ها را مهمانان عزیزیید: تمی او قرار می دهد که در عین حال مأمورین او نیز هستند و آینده را نیز مثل بهشت، زیبا و مثل رحمت، شیرین و مثل سعادت ابدی، تابنده و درخشان نشان می دهد.
هرگا انجامو آن را مد نظر قرار دادی، آنگاه می توانی به لذت و زیبایی و شیرینی این میوه معراج پی ببری!
شخصی که در مقام استماع قرار داشت می گوید:
— 312 —
هزاران بار خداوند را شکر و سپاس که به لطف و عنایت او، از کفر ارزشمد نجات یافتم و در راه توحید و ایمان، قدم گذاشتم و دولت ایمان را به دست آوردم.
ماهم به او می گوییم:
ای برادر! به تو تبریک عرض می کنیم و از خداوند سبحان می خواهیم تا ما را مشمول شفاعت رسول اکرم (صکند و اند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَن انْشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ، وَنَیبَعَ مِنْ أَصَابِعِهِ الْمَاءُ كَالكَوْثَرِ صَاحِبِ المِعْرَاجِ وَمَا زَاغَ البَصَرُ، سَيِّدِنَا مُحمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ أَجْمَعِين. مِنْست باشلِ الدُّنْيا إِلى آخِرِ المحْشَرِ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ
رَبَّنَات عناصُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا
رَبَّنَٓا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغرایع وَنَا اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 313 —
پیوست
گفتار نوزدهم و سی و یکم
معجزه انشقاق قمر
بِسْمنام "دٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَاِنْ يَرَوْا اٰيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
(القمر: ١-٢د و بهلاسفه مادی گرا و آنانی که کورکورانه از ایشان تقلید می کنند، می خواهند معجزه شق القمر را که همچون ماه، درخشنده است با پخش اوهامی فاسد و بیطالب، ، خاموش کنند؛ چون می گویند: اگر انشقاق قمر رخ می داد سراسر جهان از آن آگاه می شد و تمام کتب تاریخ، آن را می نوشت".
جواب:انشقاق قمر، شب هنگام و زمانی که همه جا را به گووشیده بود به عنوان دلیلی برای اثبات نبوت، در برابر دیدگان کسانی که دعوی نبوت را شنیده و انکار کرده بودند، رخ داد و به صورت آنی نشان داده شد؛ افزون برآن، اختلاف مطالع و موجودیت ابر و موانعی از این قبیل، مانع رؤیت ماه می شد و در آن زمان که مقب و امکانات پیشرفته و مدرن، وجود نداشت و کارهای مربوط به رصد، به خوبی انجام نمی گرفت؛ از این رو لزومی ندارد انشقاق قمر را هر کس در هر جا ببیند و در کتا های جاریخ به ثبت برسد.
و اینک از بین نقطه های فراوانی که ابرهای اوهام را از چهره معجزه انشقاق قمر می زداید، به پنج نقطه گوش کن:
نقطه اول
عناد شدیدی که کفار آن زمان داشتند، بر همگان معلوم و در تاریخ، مشهور سایه با این وصف، هنگامی که قرآن حکیم فرمود: وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و صدایش در اطراف و اکناف عالم طنین انداز شد، هیچ کدام از کفار منکر قرآن، جرأت ک دستوهان بگشاید
— 314 —
و این آیه را تکذیب کند؛ یعنی هیچ کس نتوانست وقوع این حادثه را انکار کند. اگر این حادثه در آن زمان عملاً رخ نمی داد و برای کفار ثابت شده نمی بود، آنان با دستاویز قرار دادن این مسئله به شدت تمام می کوشیدند تا دعوای نبوت را بااهری فند و رسالت آن حضرت (ص) را تکذیب کنند. حال آنکه کتاب های تاریخ و سِیر، چیزی از سخنان کفار را در مورد انکار وقوع آن حادثه نقل نکرده اند و آنچیا نمیاریخ آمده است، فقط همان چیزی است که آیه مبارکه وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ بیان می کند؛ یعنی کفاری که آن معجزه را دیده بودند، گفتند: "این یک سحر است ، عده ای را نزد قافله ها و کاروا هیچی،طراف بفرستید و ببینید که آیا آنان هم دیده اند و یا خیر؟" صبح گاهان هنگامی که کاروان ها از یمن و جاهای دیگر رسیدند، گفتند: ما چنین حادثه ای را دیدیم. کفار در باره فخر عالم (ص) گفتند: سحر و جادوی یتیم ابو نکردنبه آسمان ها هم رسید! (حاشا)
نقطه دوم
اکثر پیشوایان علم کلام، امثال سعد تفتازانی گفته اند: "شق قمر نیز مانند فوران آب از بین انگشتان مبارک آن حضرت و سیراب ساختن همه افراد لشکر از آن آبتا بتوند آه و ناله تنه درخت از فراق آن حضرت که ایشان هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می کردند، متواتر است؛ یعنی این حادثه را جماعت بزرگی از جماعت بزرگ دیگر، نقل کرده اند و بدیهی است که اتفاق هبرد.
ها بر کذب، محال است؛ پس این یک حادثه متواتر است و همچون ظاهر شدن ستاره دنباله دارِ مشهور به نام هاله قبل از هزار سال و یا موجودیت جزیره سرندیب که ما آن را ندیده ایم، قطعیبه صور به تواتر رسیده است.
پس انتشار اوهام و شک و تردیدهایی در باره این نوع مسایل قطعی و شهودی، نوعی دیوانگی و حماقت است ، چون در این گونه مسایل، کافی است و احومکن و محال نباشد، حال آنکه، دو نیم شدن ماه همچون شکافتن کوه آتشفشان ممکن است.
نقطه سوم
هدف از ارائه معجزه، اثبات دعوای نبوت و متقاعد ساخا چند رین است، نه وادار ساختن آنان به ایمان؛ پس بایستی به آنانی که دعوای نبوت را شنیده اند معجزه نشان داده شود تا بدین طریق، قناعت و اطمینان حاصل کنند، اما نشان دادن آن در هرجا، یا نشانل را دآن با چنان بداهتی که مردم را به پذیرفتن مجبور سازد، با حکمت پروردگار حکیم
— 315 —
منافات دارد و با راز تکلیف و امتحان الهی نیز مخالف است؛ چونکه فرصت دادن به عقل و سلب یاددا اختیار آن مقتضای امتحان و تکلیف الهی است.
اگر پروردگار حکیم به گونه ای که فلاسفه می خواهند، معجزه دو نیم شدن ماه را به مدت دو ساعت باقی می گذاشت و به سراسر هستی نشان می داد و این حادثه وارد تاریخ می شد، آنگاه کفار می گفتند: این هم مانند اعتناحوادث آسمانی، یک رخداد عادی است و در این صورت، دلیلی بر نبوت آن حضرت (ص) به شمار نمی رفت و به شکل معجزه مخصوص وی باقی نمی ماند. و یا اینکه یک معجزه کاملاً بدیهی می شد و عقل ه نوشتایمان وادار می ساخت و اختیارش را سلب می کرد و آنگاه ارواح پست و زغال مانندِ اشخاصی همچون ابوجهل با ارواح پاک و الماس گونه ابوبکر صدیق رضی الله عنه یکسانه وجود و راز تکلیف از بین می رفت.
بناءً، این معجزه به صورت آنی، شب هنگام و در وقت غفلت رخ داد و اختلاف مطالع و ابرها و پرده های دیگری از این قبیل، مانع رویت آن شد و در نتیجه دجزات ق های تاریخ هم به ثبت نرسید.
نقطه چهارم
این حادثه شب هنگام به صورت آنی و در وقت غفلت مردم رخ داد؛ پس هرکس در هر جا نمی توانست آن را ببیند و حتی اگر برای بعضی ها آشکار می شد، او آنچه ر كریم بود، تصدیق نمی کرد و اگر تصدیق هم می کرد، بازهم چنین حادثه ای با روایت یک شخص نمی توانست در تاریخ ارزشی داشته باشد.
در بعضی روایات افزوده شده است: "ماه بعد از دونیم شدنش بر زمین فرود آمد." اما علماند، بگ این مطلب را رد کرده و گفته اند: "امکان دارد این جمله را بعضی از منافقین افزوده باشند تا این روایت را از ارزش بیندازند".
و نیز در آن هنگام ابرهای جهل، آسمان انگلستان را پوشانده بود و در اسپانیا آفتاب در حال غروب بود و قدرمریکا، نیمه روز و در چین و جاپان هم صبح شده بود و در جاهای دیگر هم موانع دیگری وجود داشت؛ از این رو این معجزه تابان در این مناطق قابل رؤیت نبود.
— 316 —
حال این دیگری بی عقل را ببین که می گوید: "تاریخ کشورهایی مانند انگلستان و چین و ژاپن و امریکا از این حادثه بحث نمی کند، پس معلوم می شود که چنین چیزی رخ نداده است." چه حماقتی! هزار نفرین بر این کاسه لیسان اروپا!
نقطه پن زیبای دو نیم شدن ماه حادثه ای نیست که خود به خود و بنابر عوامل طبیعی و به صورت تصادفی رخ داده باشد، بلکه آفریدگار حکیمِ شمس و قمر، بخاطر تأبد.
تصدیق رسالت، این حادثه را به صورت خارق العاده و بر خلاف قوانین حاکم برهستی واقع ساخت و به گونه ای که موافق حکمت ارسال پیامبران بود، و اسرار و شیوه های ارشاد و تکلیف اقتضا می کرد، دو نیم شدن ماه را نشان داد تا برای آن عده از تی است انی که او خواسته بود، اقامه حجت کند و برای نشان ندادن این حادثه به آنانی که حکمت و مشیتش نخواسته بود و هنوز دعوت نبوت را نشنیده بودند و در اطراف و اکناف جهان می زیستند، ابرها و اختلاف مطالع را مانع رویت قرار داد وا ثابتی را با طلوع نکردن ماه و کشور هایی را با طلوع خورشید و اسباب دیگری از این قبیل از رویت انشقاق قمر محروم کرد.
اگر به همه مردم در سراسر جهان نشان داده می شد، آنگاه بمی باش نتیجه اشاره پیامبر اکرم (ص) و به عنوان معجزه نبوت نشان داده می شد که در این حالت، رسالت و نبوت آن حضرت کاملاً بدیهی می گشت و هر کس مجبور می شد تصدیقو نشان اراده و اختیار عقل، سلب می شد و رازِ تکلیف از بین می رفت، حال آنکه ایمان، با اختیار عقل است و آزادی و اراده عقل را سلب نمی کند؛ اما اگر صرفاً بن وظای یک حادثه آسمانی نشان داده می شد، در این صورت مناسبتش با رسالت قطع می گردید و خصوصیت و مزیتی برایش نمی ماند.
خلاصه اینکه:در مورد انشقاق قمر، هیچ تردیدی باقی نماند و با قاطعیت بهه کن، رسید. و اینک از بین دلایل بسیار زیادی که بر وقوع آن دلالت می کند، فقط به شش (٭):یعنی شش بار به صورت اجماع در رابطه به وقوع این حادثه شش حجّت موجود است. این مقام با وجود اینکه شایسته ایضاحات زیاده با تاما مع الاسف مجمل گذاشته شد. مورد اشاره می کنیم که عبارتند از:
— 317 —
اجماع صحابه کرام که همگی عادلند و اتفاق همه مفسرین در تفسیر "وانشق القمر" و نقل وقوع این حادثه در روایت همه محدثین متخصص و صادق، با اسناد بسیار زیاد و طرق متعدد و شهاو معرفواهی همه اولیای صادق و صالحی که اهل کشف والهامند و تصدیق علماء و دانشمندان متبحر علم کلام، به رغم تفاوت مسلک و مشرب، و قبول امت محمد (ص) که بنا به فرموده حدها شبا گمراهی اجتماع نمی کنند، مثل روز روشن، مؤید دو نیم شدن ماه هستند.
گزیده سخن
بحث ما تا به اینجا به نام تحقیق علمی و به منظور الزام خصم بود، اما بعد از این، سخن ما به نام حقیقت و بخاطر ایمان خواهد بود. آری! آنچه بحث شد، سخن تحقیق علمی گواه ما حقیقت می گوید:
خاتم دیوان نبوت (ص) که همان ماه نورانی آسمان رسالت است، ولایت عبودیت و بندگی اش به مرتبه محبوبیت بالا رفت و در نتیجه، کرامت عظمی و معجزه کبری را با معراج نشان داد؛ یعنی یک جسم زمینی در آسمان ها گردش داده شد و به ساکنانِ مه هایها و اهالی عالم بالا معرفی شد و برتری و محبوبیتش را نشان داد و ولاتیش را به اثبات رساند و همچنین، ماه معلق در آسمان و مرتبط با زمین را با اشاره یکی از بندگان زمین اش، دونیم کرد و بدین ترتیب با این معجزه، رسالت آن بنو در اوب را چنان به اهل زمین نشان داد که آن حضرت (ص) به صورت دو بال نورانی ماه، در آمد و با دو بال نورانیِ رسالت و ولایت، به اوج کمالات عروج کرد و حتی به قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى رسید و مایه افیل عدمهل آسمان ها شد، چنانکه مایه افتخار اهل زمین بود.
عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ الصَّلَاةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ملءَ الْأَرْضِ وَالسَّمَو جلال.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللّهمَّ بِحَقِّ مَن انشَقَّ الْقَمَر بِإِشَارَتِهِ اجْعَل قَلبِي وَقُلُوبَ طَلَبَةِ رَسَائلِ النُّورِ الصَّادِقِينَ كَالت نمودِ فِي مُقَابَلَةِ شَمْسِ الْقُرآنِ.. آمِينَ. آمِينَ.
— 318 —
گفتار سی و دوم
عبارتست از سه موقف
این گفتار پیوستی است که پرتو هشتمِ گفتار بیست و دوم را توضیح می دهد و تفسیر اولین زبان، از پنجاه و پنج زبان موجوداتی است که ب بود؟
نیت الله (جَلَّ جَلالَهْ) گواهی می دهند که، در رساله "قطره ای از دریای توحید" به آن اشاره شد، و ضمناً یکی از حقایق بسیار زیاد آیه کریمه: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ زد، آی اللّٰهُ لَفَسَدَتَا (الأنبياء: ٢٢) به شمار می آید که در لباس قیاس و تمثیل، بازگو شده است.
موقف اول
لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا
(الأیین می ٢٢)
"لَا إِلَهَ إِلَّا الله وَحدَهُ لَا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلكُ وَلَهُ الْحَمدُ يُحيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ حَيّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَير وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير وَإلَيهِ الْمَصِيرُ"
چنانکه در یکیجهت ای های رمضان گفته بودم، در هرکدام از یازده جمله این کلام که یگانگی خداوند را افاده می کنند، یک مژده و یکی از مراتب توحید وجود دارد. از مجموع این ها، فقط معنی "لَا شَریکَ لَهُ" را با زبان ساده و دسته م و به صورت محاوره تمثیلی و مناظره فرضی و با قرار دادن زبان حال به جای زبان قال، توضیح داده بودم؛ و اینک در پاسخ به تقاضای برادران عزیزی اد نیز یاری می کنند و در مسجد همراه من هستند، آن گفتگو را به شکل ذیل می نویسیم:
ما یک شخص فرضی را به جای شرکاءِ (خدایان دروغین) اهل شرک و کفر و ضلالت، از قبیل: طبیعت پرستان و اسباب پرستان و مشرکان، کی از یدهیم و فرض میکنیم که این شخص فرضی، میخواهد پروردگار یکی از موجودات هستی شود، و ادعا می کند که او، مالک واقعی آن چیز است.
— 319 —
بدین ترتیب، مدعی فرضی دسو حد وار می شود و پیش از همه با یک ذره که کوچک ترین موجودات است، روبرو می گردد و با زبان طبیعت پرستی و ماده گرایی خطاب به او می گوید: من پروردگار و مالک حقیقی تو هستم!
ذره نیز با زبان حقیقت و با ب تقریب حکمت الهی ای که از آن برخوردار است، چنین پاسخ می دهد:
من وظایف بی شماری انجام می دهم و در هر پدیده ای وارد می شوم و کار می کنم، اگر تو چنان علم و قدرتی داشته باشی که بتواند مرا به انجام آن همه وظایف وادای شناسنان حاکمیت و نیرویی داشته باشی که بتواند ذرات بی حد و حسابی مثل من را که
(٭):آری، هرچیز متحرک، از ذرات گرفته تا سیّارات، با مهر الهی که روی آنها است، آنگونه که وحدانیت و یگانگی خداوند را نشان میدهند، با حرکات شاند چناجاهایی را که در آن میگردند به نام پروردگار یکتا به تسخیر در می آورند و جزیی از قلمرو مالک یگانه شان قرار میدهند، اما پدیده های غیر متحرک، از نباتات گرفته تا ود دارن ثابت، به منزله مهرهایی برای یگانگی آفریدگارندو هر کدام نشان میدهد که جایی که در آن قرار دارد نامه ای است از جانب آفریننده اش، یعنی هر گه گرِ هر میوه، یک مهر وحدانیت و یک سکه ی وحدت است و نشان میدهد که وطن و جایگاه اقامت او، نامه آفریننده اوست. خلاصه اینکه: هر چیز با حرکتش و به نام یگانگی پروردگار، بر همه اشیاء چیره میشود، پس کسی کهگذشته همه ستارگان را در دست نداشته باشد، هرگز نمیتواند پروردگار تنها یک ذره شود. مؤلف.
همراه با من در هستی کار می کنند و در گردش اند، به تسخیر خود در بیاورد و استخدام کند و اگر بتوانی مالک حقیقی موجوداتی- مانند ملخلاق سی قرمز خون- باشی که من نیز جزیی از آن ها هستم و اگر بتوانی با کمال نظم، در آن ها دخل و تصرف کنی، آنگاه بر من ادعای مالکیت کن، و مرا به غیر خدا نسبت ب و مان غیر آن خاموش باش! چون تو نه تنها نمی توانی پروردگار من شوی، حتی نمی توانی در کارهای من مداخله کنی، زیرا در وظایف و اعمال و حرکات ما چنان نظم کاملی حکم فرماست که کسی جز صاحب حکمت بی پایان و علم فراگیر، نمی تواند چنین نظمی را ایجاد کنیرا مو کسی غیر از او در کار ما مداخله کند، همه چیز را برهم خواهد زد.
پس ای مدعی! آدمی مثل تو که ناتوان و بی جان و نابینا ست، نمی تواند در که داراما دست درازی کند.
مدعی نیز همان گفته مادی گرایان را تکرار کرد و گفت:
— 320 —
مادامی که چنین است، پس خودت مالک خود باش! چرا می گویی من به را خو کسی دیگر کار می کنم؟
ذره پاسخ داد:
اگر عقلی به بزرگی خورشید و علم و دانش فراگیری همچون نور آن می داشتم و قدرتم به اندازه حرارت آن گسترده و حو حنان مچون هفت رنگِ نور آن پهناور می بود و اگر چهره ای می داشتم که در هرجا، رخش را به سوی من دور می داد و گشت و گذارهایم را تعقیب می کرد و اگر چشمی بینا می داشتم و سخنم در هرجبادتی جرا در می آمد، در آن صورت شاید مثل تو حماقت می کردم و مدعی می شدم که خود، حاکم و مالک خود هستم! برو! از من دور شو! تو جایی در بین ما نداری!
بدین گونه، است..
که وکیل مدافع شرک، پاسخ دندان شکنی را از ذره دریافت کرد و از او مأیوس گردید، به ملکولهای قرمز خون روآورد، به این امید که شاید در آنجا موفق شود و به هدفش دست یابد؛ از این رو با زبان اسبابٍ تُحَعت و با منطق فلسفه برایش گفت:
من خدا و مالک تو هستم!
ملکول قرمز نیز با زبان حقیقت و حکمت ربانی پاسخ می دهد و چنین می گوید:
من تنها نیستم، در لشکر بزرگ خون، همنوعان بسیار ز کن تاارم که آن ها هم مثل من، منظم و سازمان یافته هستند و ما همگی وظایف یکسانی انجام می دهیم و تحت فرمانِ یک فرمانده حرکت می کنیم. اگر بتوانی مژده من و دیگر همنوعانم باشی و دارای چنان حکمت دقیق و قدرت بزرگی باشی که بتواند تمام حجرات بدن - را که ما در آن حرکت می کنیم و برای انجام وظایف کاملاً منظم و پرحکمت، استخدام می شویم- تحت سلطه خود در بیاورد، بفرما آن را نشانن درختشاید در این صورت، ادعایت معنی و مفهومی داشته باشد! حال آنکه سرسامی مانند تو غیر از قوت کور و طبیعت کر، چیزی در اختیار ندارد؛ پس نمی توانی ذره ای در کارهای ماشر، تجه کند، چه رسد به اینکه ادعای مالکیت ما را داشته باشد؛ زیرا نظمی که بر ما حاکمیت دارد، چنان کامل است که آدمی مثل تو را خود به خود از رده خارج می سازد و فقط کسی می تواند بر ما حکم براند که هر چیز را ببیند و بشنود و بداند و هرچه بخوااف دل جام دهد؛ پس سکوت اختیار
— 321 —
کن! چون وظایف ما آنقدر مهم و انتظام مان چنان کامل است که مجال شنیدن یاوه سرایی هایت را نداریم! بدین ترتیب ملکول های قرمز نیز او را راندند و آرزوهایش را بَا الْ و خیال مبدل ساختند.
وقتی آن مدعی نتوانست در بین ملکول های خون، هدفش را بر آورد، رفت و با یکی از حجرات بدن رو برو شد و با منطق فلسفه و زبان طبیعت پرستی برایش گفت: دارد وانستم ادعای خود را به ذره و به ملکول قرمز، بقبولانم. شاید تو به سخانم گوش کنی؛ زیرا تو، حجره بسیار کوچکی هستی و از چیز های پراکنده ساخته شده ای! بنابراین می تا به عو را بسازم، پس بیا و آفریده و مملوک حقیقی من باش!
حجره نیز با زبان حکمت و حقیقت پاسخ داد و گفت:
درست است که من چیز بسیار کوچکی هستم، اما وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهم و با تمام حجرات و هیئت مجموعی بدن، پیوندهای دقماه و وابط پیچیده ای دارم و وظایف پیچیده و کاملی را در تمام رگ ها و شریان ها و عصب های محرّکه و حساس، به سر می رسانم و با تمام نیروهای تنظیم کننده جسم مانننان و ی جاذبه و دافعه و مولّده و مصّوره کار می کنم؛ پس ای مدعی! اگر چنان علم و قدرتی داری که بتواند تمام آن رگ ها و عصب ها و نیروهای موجود در جسم را ایجاد و تنظیم و استخدام کند و نیز اگر حکمت فراگیر و قمثال مفذی داشته باشی که بتواند در کارهای تمام حجرات بدن که در کیفیت و نوعیت با من یکسان اند، مداخله کند، پس بیاور آن را نشان بده، بعد از آن، ادعا کن و آفرینش مرا به خود نسبت بده! ورنه برو گم شو! مگر نمی دانی کهاهم به های قرمز خون، رزق و روزی ام را برایم می آورند و ملکول های سفید نیز، در برابر امراض مهاجم می ایستند و از من دفاع می کنند؟! من کارهای زیادی دارم، مزاحم من مشو! شخص عاجرد كه مد و کر و نابینایی مثل تو به هیچ وجه نمی تواند در کارهای پیچیده ما دخالت کند، زیرا چنان نظم ظریف و نازک و کاملی
(٭):آفریدگار حکیم، بدن انسان را به شکل یک شهر بسیار منظم آفریده است. به آن درای که بخشی از رگها، کار تلفن و تلگراف را انجام میدهند و بخشی نیز مانند لوله هایی که آب را از چشمه ها انتقال میدهند، وسیله گردش خون - که مایه حیات است - میباشند. در داخل خون هم دو نوع ملکول آفآن ها ده است که یکی به نام ملکولهای قرمز یاد میشود که ارزاق را در حجرات بدن تقسیم می کند و با پیروی از یک قانون الهی، مانند کارمندان تجاری و انبارداران، را به اوزی را به حجرات بدن میرساند؛ و نوع دیگر، ملکولهای سفید است که در مقایسه با ملکولهای قبلی، تعدادشان کمتر است و مانند سربازان گوش به فرمان، وظیفه دفاع از بدن را در برابر امراض، به عهده دارند که هرگاه وارد معرکه گردیده و به دفاع از بدن برخواستنثَلُ ادو نوع حرکت و گردش حلقوی - مانند مولوی- با سرعت عجیبی حالت میگیرند.
روی هم رفته، هیئت مجموعی خون دو وظیفه عمومی را به عهده دارد. یکی تعمیر و بازسازی خرابیهای حجراغی دن و دیگری، جمع آوری مواد اضافی و زباله های حجرات و پاک کردن بدن. و دو رگ دیگر نیز وجود دارد که یکی شریانهایی است که خون صاف و پاک را می آورد و تقسیم می کند که این رگ، به منزله کانالهای خون پاک به آخنوع دیگر آن یعنی ورید ها، کانال خونهای کثیف و آلوده است که مواد اضافی و زباله را جمع می کند و به ریه، که مرکز تنفس است، میدهد.
آفریدگاری که هر چیز را با صنعت و حکمت می آفریند، دو عنصر را در هوا آفریده است؛ یکی، ازُ کرد وگری، اکسیژن. هنگامیکه اکسیژن در هنگام تنفس با خون تماس می یابد، مانند کهربار، عنصر کثیف کربن را که باعث آلودگی خون میگردد، به خود جذب می کند و آن را به ماده زهرآگینی تبدیل می کند که به را با ی اکسید کربن" یاد میشود و بدین طریق، هم گرمای غریزی بدن را تامین می کند و هم خون را تصفیه می سازد. زیرا آفریدگار حکیمی که هر چیز را با صنعت و حکمت آفریده است، رابطه بسیار نزدیکالت و اتنگی بین اکسیژن و کاربن، ایجاد نموده است که در علم شیمی به "عشق کیمیوی" تعبیر میشود. ازین رو، هنگامیکه آن دو عنصر، به یکدیگر نزدیک می گردند، بر اساس همین قام تکثرهی، باهم مخلوط و یکی میشوند و در نتیجه همین یکی شدن، حرارت تولید میگردد که این مطلب، از لحاظ علمی ثابت و مسلم است؛ زیرا یکجا شدن، یک نوع سوختن است.
حکمت این راز و رمز این است که: ذرات و اتم مؤلف. یکی از این دو عنصر، حرکات جداگانه ای دارد، در وقت یکجا شدن هر دو اتم، یعنی اتم آن با اتم این، یکجا میشود و با یک حرکت، حرکت میکنند و یک حرکت، معلق می ماند؛ چونکه قبل از یکجا شدن، گ دل، ت وجود داشت، اما اکنون، هر دو اتم یکی شدند، پس حرکتی که معلق مانده بود، بر اساس قانون آفریدگارحکیم، به حرارت تبدیل شد. در این زمینه هیچ تردیدی وجود ندارد، چون مسلم است که حرکت، حرارت تولید میراه د پس بر اساس همین راز و رمز، آنگونه که با این ترکیب شیمیایی، حرارت بدن انسان تامین میگردد، خون نیز به سبب گرفته شدن کاربنش، تصفیه میشود، پس هنگامیکه نفَس داخل بدن میگردد، هم آب حیات بدن (خون) را تمیز می کند و هم آتش حیات را مند و خزد و در هنگام خارج شدن، میوه کلمات و واژه ها را که خداوند به عنوان یک معجزه در دهان آفریده است، بارور می سازد. "فسبحان من تحیر فی صنعه العقولحلاوتشف.
در ما وجود
— 322 —
دارد که اگر غیر از حکیمی که حکمتش بی پایان و قدیر و علیمی که قدرت و علمش نامحدود است، بر ما حکم روایی کند، نظم ما برهم می خورد و آشفتگی ایجاد می شود.
بدین ترتیب، وقتی مدعی ای که از حجره هم مَتَحَ ده بود، با جسم انسان روبرو شد و همچون دیگر ماده گرایان، با زبان طبیعت کور و فلسفه سردرگم، به او گفت:
تو مال من هستی، من تو را ساخته ام، یا دست کم من هم سهمی در تو دارم!
— 323 —
جسم انساه به ببا زبان حقیقت و حکمت و با زبان نظم و هماهنگی که در او وجود دارد، می گوید:
اگر از چنان علم گسترده و قدرت فراگیری برخورداری که بتواند در جسم همه انسانها و همنوعانم، تصرف کند و علایم تفکیک دهنده را که امضای قدرت و مهر آفرینش است، در.. و حما نصب کند و اگر چنان ثروت و حاکمیتی داری که بتواند، تمام مخازن و انبارهای رزق و روزی ام را، از آب و هوا گرفته تا به نباتات و حیوانات، تحت کنترل در بیاورد و تصاحب کند و اگر چنان حکمت بی سازد و قدرت بی پایانی داری که بتواند لطایف معنویِ بسیار وسیع و والایی همچون: روح، قلب و عقل را در غلاف سفلی و تنگی مثل من جای دهد و با کمال حکمت، استخدام کند و به عبودیت و بندگی سوق دهد، بیا و آن را نشان بده! ورنهماند و شو! زیرا آفریدگار من، چنان ذاتی است که بر هر چیز قادر است و هر چیز را می داند و هر چیز را می بیند و هر چیز را می شنود، نظم کاملی که مرا اداره می کند و مهر وحدتی که در چهره ام وجود دارد، گواه این امر است. شخص عاجز و گمراهی مثرا در هرگز نمی تواند به صنعت زیبای او دست بزند و ذره ای، در آن مداخله کند!
بدین ترتیب وکیل مدافع مشرکان نمی تواند در جسم انسان نیز جایی برای خود پیدا کند، لذا به راهش ادامه می دهد و با جنس انسان روبرو می شود و با خود می گوید: شاید بتوام.
بین این جماعت آشفته و بی نظم، جایی بیابم و همان گونه که شیطان موفق شد در کارهایی که به شکل اختیاری و گروهی انجام می دهند مداخله کند، شاید من هم بتوانم در احوال فطری و وجودی شان مداخله کنم، آنگاه می توانم هم بر جسجاهل بن و هم بر حجرات آن، که مرا از خود رانده بودند، فرمان برانم.
ازین رو نوع انسان را هم مورد خطاب قرار داد و با زبان طبیعت کر و فلسفه سردرگم، گفت:
ای بشر! شما کاملاً آشفته و پراکنده و بی نظم به نظر می رسید، پس من، ربدر داعک شما هستم، یا دست کم سهمی در شما دارم.
آنگاه نوع انسان جواب داد و با زبان حق و حقیقت و با حکمت و انتظام، گفت:
— 324 —
اگر دارای قدرت و حکمتی هستی که بتواند لباس زیبا و رنگینی بر تن کره زمین بپوشاند که این لباس، از انواع ند که و حیواناتی که صدها هزار نوع دارند و شبیه نوع انسان اند، با کمال ظرافت و حکمت، بافته شده باشد و بتواند چنان قالینی بر روی زمین بگستراند که از صدها هزار موجودات زنده بافته شده و به صورت بسیار زیبا و رنگینی، ایقرار ددیده است و نیز بتواند آن فرش زیبا را هر از چندگاه، تجدید و تازه کند، آری! اگر یک چنین قدرت فراگیر و حکمت گسترده ای داری که بتواند در کره زمینی که ما میوه های آن هستیم و در عالمی که ما بذرهای آن هستیم، تصرف کند و موان ذاتیکه ضروریات زندگی ما است، از هر گوشه و کنار هستی، با اندازه و حکمت بفرستد و چنان اقتداری داری که بتواند علایم قدرت الهی را که در چهره های ما و در چهره همنوعان ما ه" و "از انسان های گذشته و آینده- خلق کند، در آن صورت، شاید حق داشته باشی بر ما ادعای ربوبیت کنی؛ ورنه سکوت اختیار کن! و با دیدن آشفتگی و پریشانی همنوعانم، مگو: من می توانم در کار اینان مدی به ینم! چونکه نظم و انتظام ما در کامل ترین سطح قرار دارد و آنچه تو آشفتگی و هرج و مرج می پنداری، در واقع آشفتگی نیست، بلکه یک نوع نسخه برداری است که قدرت الهی، از روی کتاب تقدیر، با کمال نظم انجام می دهد؛ زیرا نظم و انتظامِ موجود در حیوه محبت نباتاتی که بسیار پایین تر از ما هستند و تحت نظارت ما قرار دارند، نشان می دهد که این آشفتگی ها و هرج و مرج های ظاهری، نوعی نوشتن و یادداشت است "باقییا امکان دارد نخ های قشنگ و رنگین این فرش زیبا را، کسی غیر از آفریدگار حقیقی اش در جاهای مناسبی جا به جا کند؟ آیا امکان دارد آفریننده میوه ای، غیر از آفریننده درخت آن باشد؟ آیا امکان دا کثرت یدگار هسته ای، غیر از آفریننده آن جسم هسته دار باشد؟ اما تو، کور و نابینا هستی! مگر معجزات قدرت را در چهره ام و صنعت های خارق العاده را در ماهیتمان، نمی بینی؟ اگر این ها را ببینی، آنگاه در می یابی که آفریدگار من، چنان ذاتی است که هیی توان نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ چیزی نمی تواند بر او بنازد و بالاتر از توان او باشد؛ اداره کردن ستاره ها به اندازه اداره کردن ذرات و اتم ها برایش آسان است و آن گونه کهر برگی را به آسانی پدید می آورد، فصل بهار را هم به همان آسانی، ایجاد می کند؛ اوست که فهرست کاینات بزرگ را با کمال نظم در ماهیت من جا داده است. آیا آدمی مثل تو، که جامد و ناتوان و کور و کر است، می تواند
— 325 —
در صنعت نیرویآفریدگاری بزرگ، انگشت دخالت دراز کند؟! پس خاموش شو! از نزد من برو! او هم، با کمال سر افکندگی راهش را می گیرد و می رود.
سپس آن مدعی می رود و فرش پهناوری را که روی زمین گستراهم جنگه و لباس بسیار مزین و رنگینی را که بر تن زمین پوشانده شده است، مورد خطاب قرار می دهد و به نمایندگی از طرف اسباب و با زبان طبیعت و فلسفه، به آن میگوید: من می توانم در تو تصرف کنم، پس مالک تو هستم و یا دست کم سهمی در تو دارم.
آنگارکدام رش و پیراهن رنگین و آن لباس زیبا به سخن در می آید (٭):اما این فرش، هم حیات دارد و هم به صورت منظم، در اهتزاز است و هر از چندگاه، نقش و نگاره پذیرشبا کمال حکمت و انتظام، تغییر می کند تا جلوه های مختلف نام های نیکوی افریننده اش را به صورت جداگانه نشان دهد. مؤلف. و به نام حق و حقیقت و با زبان حکمت می گوید:
اگر دارای چنان قدرت و صنعتی هستی و می توانی لباس هایی را که در طوَغْلِبها و سده های گذشته بر تن زمین پوشانیده شده و سپس با نظم خاصی از تنش بیرون آورده شده و از ریسمان زمان های گذشته آویزان گردیده است، ببافی و همچنان اگر بتوانی لباس هایی بدوزی که قرار است در سال های آینده، بر زمین پوشانده شونشاء وح این لباس ها با ترتیب خاصی در چارچوب تقدیر، آماده شده و از تناب زمان های آینده آویخته است، آری! اگر بتوانی همه این لباس ها و فرش ها را با نقش و نگارهای مختلف شان، ببافی و بدوزی و ن دشوار دو دست معنویِ پر قدرت و پر حکمت داشته باشی که از خلقت زمین تا خراب شدن آن و حتی فراتر از آن، از ازل تا ابد دراز شود و افراد موجود در و پنهاپود این فرش را که روی زمین پهن است، تجدید و تبدیل کند و نیز اگر بتوانی مهار این زمین را که ما را بر تن می کند و خود را با ما می آراید و مایخی اشزله چادر آن هستیم، در دست بگیری، در آن صورت بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه برو و با کمال سر افکندگی و شرمساری از زمین خارج شو! تو در اینجا جایی نداری، زیرا نشان وحدت و مهر احدیت چنان در پیکر ما جلوه گر است که اگر کسی تمام کای دوم،ا در کنترل خود نداشته باشد و همه اشیا را با همه شئوناتش در یک آن نبیند و کارهای بی شماری را، به صورت همزمان، انجام داده نتواند و نیز نتواند در هرجا حاضر و ناظرتعداد #326
و از مکان منزه باشد، هرگز نمی تواند مالک ما باشد و در امور ما مداخله کند؛ یعنی کسی که دارای قدرت و حکمت و علم بی پایان نباشد، نمی تواند بر ما ادعای مالکیت کند.
سپس آن مدعی میرود و با خود میگوید: باید نزد کرهٔ زمی او در، شاید بتوانم او را فریب دهم و جایی برای خود پیدا کنم! لذا کره زمین را مورد خطاب قرار می دهد و بار دیگر به اسم اسباب و به زبان طبیعت می گوید:
(٭):خلاصه این که: ذره آن مدعیمی کوش ملکولهای سرخ حواله می کند و ملکولهای سرخ، به حجره وحجره نیز به بدن انسان و بدن انسان هم به نوع انسان و نوع انسان هم به لباسی که زمین آن را می پوشد و از موجودات زنده بافته شده است، حواله می کند و این ل آن، جه خود کره زمین و کره زمین، به خورشید و خورشید نیز، به ستارگان حواله می دهد و بدین ترتیب، هر یکی از آنها می گوید: از پیش من برو! اگر نتوانستی بالاتر از من را رای تسخود سازی، پس هرگز نمی توانی بر من حاکمیت داشته باشی! یعنی کسی که نتواند هدفش را به تمام ستاره ها بقبولاند، هرگز نمی تواند حرفش را بریک ذره هم بشنواند! مؤلف.
از این گردش خودسرانه و بی هدف ضعف ون معلوم می شود که بی صاحب هستی، پس می توانی مال من باشی!
آنگاه کره زمین به نام حق و به زبان حقیقت جواب می دهد و با صدای رعد آسایی می گوید:
یاوه سرایی مکن! من چگوندن "خلوانم خودسر و بی صاحب باشم! آیا در لباسی که پوشیده ام، لا اقل کوچک ترین نقطه و تاری بدون حکمت و بی نظم دیده ای که با استناد به آن بگویی: تو بدون صاحب و مهارگسیختقیقی، ؟ تو فقط به حرکت سالانه من بنگر! (٭):- اگر نیم قطر یک دایره، یکصد و هشتاد ملیون کیلومتر باشد، مسافت خود آن دایره، تقریبا بیست و پنج هزار سال خواسب بزر. مؤلف من مسافت تقریباً بیست و پیج هزار ساله را فقط در یک سال می پیمایم و وظایفی را که به دوش من گذاشته شده است، با کمال میزان و حکمت انجام می دهم؛ پس اگر دارای چنان حکمت و قدرتی بی پایان هستی که بتواند ده سیاره ای را که دوستان من هستند وبرهانین مامور و موظف اند، در مدارهای شان بچرخاند و خورشید تابانی را که پیشوای ما است، و ما به آن وابسته هستیم و با جاذبه رحمت الهی، به آن آویخته ایم، بیافریند و مرا همراه با تمام سیارات دیگر د، چنااف آن جابجا کند و با کمال حکمت و نظم به گردش در بیاورد و استخدام کند، آنگاه بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه یاوه سرایی را بگذار و روانه جهنم شو! من کار دارم، باید به کارهایم رسیدگی کنم؛
— 327 —
زیرا نظم با طرح و حرکات مهیب و تسخیرات حکیمانه ما نشان می دهد که آفریدگار ما چنان ذاتی است که همه موجودات از ذرات گرفته تا ستارگان و خورشید ها، مانند سربازان مطیع از فرمان او اطاعت می کنند؛ او آن گونه که یک درخت را همراه با میوه هایش تزییسپس برظیم می کند، خورشید را نیز درست به همان سهولت، همراه با سیارات آن مرتب و منظم می سازد؛ آری! او حکیم ذوالجلال و حاکم مطلق است.
وقتی آن مدعی نتوانست در کره زمین، جایی برای خوره نیز کند، به خورشید رو می آورد و در دلش می گوید:
این یک چیز بسیار بزرگ است، شاید بتوانم شکافی در آن بیابم و به درون راه پیدا کنم و بدین طریق، زمین را نیرِ مِنسخیر خود در بیاورم! به این منظور به خورشید رو آورد و با زبان شرک و فلسفه شیطانی، همچون مجوسی ها گفت:
ای خورشید! تو یک سلطان هستی و خودت مالک خویش می باشی و به هر شکلی که بخواهی، می توانی در جهان تنه که ی!
خورشید نیز با زبان حق و حقیقت و با زبان حکمت الهی پاسخ داد وگفت:
هرگز! چنین چیزی ممکن نیست، صد هزار بار ممکن نیست! من یک مأمور فرمانبردارم و مهمانخانه سیّد و سرورم را روشن نگه میدارم و هرگز نمی توانم مالک حقیقی ت سوق و حتی مالک یک بال آن باشم؛ زیرا در وجود مگس چنان جواهر معنوی ارزشمند و صنعت های عتیقه ای مانند: چشم و گوش وجود دارد که من آن چیزها را در اختیار ندارم و ساختن آن ها از قدرت و توانم خارج استْكُتُبین ترتیب، مدعی را سرزنش می کند.
باز آن مدعی بر می گردد و با زبان فلسفه فرعونی می گوید:
وقتی مالک خودت نیستی و یک خدمتکار هستی، پس م؟ گفتمهستی و به اسم اسباب، تحت تصرف من قرار داری!
آنگاه خورشید، ادعای او را به شدت رد می کند و به نام حق و حقیقت و به زبان عبودیت می گوید:
من مملوک کسی می توانم باشم که تمام ستارگان بلند ی از جشبیه من هستند، آفریده و آن ها را با کمال حکمت در آسمان هایش حابجا کرده و با کمال حشمت و شکوه، به گردش در آورده و با کمال زینت، تزیین نموده است.
— 328 —
ن، موا آن مدعی در دلش می گوید: ستاره ها بسیار انبوه و پر ازدحام هستند و نیز آشفته و پراکنده به نظر می رسند، شاید بتوانم در بین آن ها جایی برای مؤکّو نیز یابم و چیزی به دست بیاورم! بدین ترتیب در بین آن ها داخل می شود و به نام اسباب و به نمایندگی از سوی مشرکان و با زبان فلسفهٔ سرکش، همان گفتهٔ صابئیون ستاره پرست را تکرار می کند و می گوید: شماند؛ ای پراکندگی و از هم پاشیدگی تان، تحت فرمانِ فرمانروایان جداگانه هستید.
با شنیدن این سخن، یکی از ستارگان به نمایندگی از دیگران می گوید:
چقدر ابله د پیداقل و احمق و کور هستی که مهر وحدت و امضای احدیت را در چهرهٔ ما نمی بینی و درک نمی کنی و نظم و ترتیب والا وقوانین عبودیت و بندگی ما را نمی فهمی، و ما را نمی خهرگونه نظم، گمان می کنی.
ما صنعت و خدمتگزاران چنان ذاتی هستیم که آسمان ها را که دریای ما است، کاینات را که درخت ما است و فضای بیکران را که گردشگاه ما است، در قبضه تصرف خود دارد؛ او یگانه است و یگانگی اش به ت می بکار در هر موجودی دیده می شود. ما مانند چراغ های سیارِ گواهان نورانی هستیم و ربوبیت کامل او را نشان می دهیم و دلایل روشنی هستیم و سلطنت ربوبیت او را اعلان می کنیم و هر گروهی از ما خدمتگزاران پرنوری هستیم و شکوه و بزرگی سلطنتش تاده تطبقات علوی و سفلی (بالایی و پایینی)، دنیوی و برزخی و اخروی، نشان می دهیم.
آری! ما هرکدام یکی از معجزات قدرتِ پروردگار یگانه و یکتا هستیم و میوه زیبای درختِ آفرینش به شمار می آییمداشته ل تابانِ وحدانیت هستیم و به خانه و هواپیما و مسجد فرشتگان می مانیم و چراغ و آفتاب عوالم بالایی و گواه سلطنت ربوبیت محسوب می شویم و گل و قصدت شاننتِ فضای عالم هستیم و به ماهیان نورانیِ دریای آسمان شباهت داریم و چشم زیبای چهره آسمان محسوب می شویم
(٭):پس ما، تماشاگران صنعت عجیبِ الهی هستیم و به آن اشاره میکنیم و توجه دیگران را نیز به سوی آنها معطوف می جزه ای یعنی چنان وانمود میشود که انگار، آسمانها با چشمان بی شماری، به صنعتها و پدیده های شگفت انگیز پروردگار در زمین مینگرند و آن را تماشا میکنند و ستارگان نیز مانندفرین زماآسمان، به زمینی که نمایشگاه و محل تجمع چیزهای عجیب و حیرت انگیز است، می نگرند و نگاه اهل شعور را نیز به سوی آنها جلب میکنند. مؤلف.
و در
— 329 —
شکل گروهی ما نیز، سکوتی در آرامش، حرکتی در درون حکمت، زینتی در لابه لای شکوه و هیبچ تأثیینشی زیبا در خلال یک نظم و صنعت و مهارتی زیبا در درون سنجش و وزن وجود دارد؛ ازین رو ما با زبان های بی شماری، وحدت و احدیت و صمدانیت و اوصاف جمال و جلال و کمالش را به همه کاینات اعلان می داریم. با این حال آیا ما خدمتگزاران پاک و ر بودنفرمانبردار را به آشفتگی و بی نظمی و بی کاری و حتی به نداشتن صاحب، متهم می سازی؟ به راستی که تو مستحق جزا و کیفر سنگینی هستی!
یکی از ستارگان مانند رجم شیطان، آن مدعی را با سنگی میزند و از آنجا به قعر جهنّم می اندازد و طبیعت را که همبه تو بود، به دره های اوهام و خیالات
(٭):اما طبیعت بعد از آنکه سقوط کرد، پشیمان شد و توبه کرد و دریافت که وظیفهٔ حقیقی اش، قبول و انفعال است، نه تأثیر و فعل و پی برد که او، بر اساس قدرت و مشیت الرت نا میکند؛ ازین رو یک نوع دفترچه ای است برای مقدرات الهی- البته دفترچه ای که تغییر و تبدیل را میپذیرد- و روش و برنامه ای است برای قدرت ربانی و همهنوع شریعت فطریِ آفریدگار ذوالجلال و مجموعه ای از قوانین است؛ لذا طبیعت، با کمال فروتنی و انقیاد، وظیفه بندگی اش را پذیرفت ونام فطرت الهی و صنعت ربانی را برای خود برگزید! است-
می افکند و تصادف را به چاه نیستی می اندازد و شرکا را هم به تاریکی های امتناع و محال، روانه می سازد و فلسفه ای را که دشمن دین است، به قعر اسفل سافلکمت قراندازد.
و این ستاره، همراه با همه ستارگان، با تلاوت فرمان قدسی: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا اعلام می دار صدها جایی برای شرک وجود ندارد و از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان، هر نوع شریکی را رد می کنند و اجازهٔ کوچک ترین مداخله ای به شرک نمی دهند.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
فراگیهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سِرَاج وَحدَتِكَ فِي كَثرَةِ مَخْلُوقَاتِكَ وَدَلّال وَحدَانِيَّتِكَ فِي مَشهَرِ كَائِنَاتِكَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ.
— 330 —
بِسْمِ الل أَوَّلرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
(الروم: ٥٠)
این متن عربی به گلی از باغستان ازلی این آیه کریمه اشاره می کند.
"حَتَّى كَأنّ الشَّجَرَ الْمُزَهَّره از ب قَصِيدَةٌ مَنظُومَةٌ مُحَرَّرَةٌ..
وَتُنشِدُ لِلْفَاطِرِ الْمَدَائِحَ الْمُبْهِرَةَ أوْ فَتَحَتْ بكَثْرَةٍ عُيُونَهَا الْمُبْصِرَةَ..
لِتُنظِرَ لِلصَّانِعِ الْعمی توابَ الْمُنَشَّرَةَ أوْ زَيَّنَتْ لِعِيدِهَا أعْضَاءَهَا الْمُخْضَرَّةَ..
لِيَشْهَدَ سُلْطَانُهَا آثارَهُ الْمُنَوَّرَةَ وَتُشْهِرَ فِي الْمَحْضَرِ مُرَصَّعَاتِ الْجَوْهَرِ..
وَتُعْلِنَ لِلْبَشَرِ حِكْمَةَ خَلْقِ الشَّجَرِمال و بكَنزِهَا الْمُدَخَّرِ مِن جُودِ رَبِّ الثَّمَرِ..
سُبْحَانَهُ مَا أحْسَنَ إِحْسَانَهُ مَا أزْيَنَ بُرْهَانَهُ مَا أبْيَنَ تِبْيَانَهُ.."
خیال بیند از این اشجار، ملائک را؛ جسد آمد سماوی با هزاران نی، ازین نی ها شنیدت هوش ستام نباش ذات حی، ورق ها را زبان دارند همه هو هو؛ ذکر آرند به در معنای حی حی، چو لا إله الّا هو برابر می زند هر شی، دمادم جویدند یا حق سراسر گویدند یا حی؛ دان نممی زنند الله
وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا
ترجمه متن عربی:
"گویی هر درختی که گل باز کرده است، قصیده منظومی است که زیبا نوشته شده و آفریدگار بزرگش را می ستاید و ستایش ندن در ی واضح و روشنی را، شاعرانه با زبان حال می خواند!
— 331 —
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، هزاران چشم تیزبین باز کرده است تا صنعت های پخش و منتشر شده پدید آورنده اش را، نه با یک چشم، بلکه باش از سن چشم ببیند و نگاه اهل دقت را نیز به سوی آن جلب کند!
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، در درون موسم بهار که عید عمومی است، عید مخصوص خود را جشن گرفته و در لحظه ای که به رژهٔ رسمی شباهت دارد، اعضای سرسبزش را با زیباترین وسایل تزیینکه نماسته است، تا آفریدگار ذوالجلال او، هدایا، زیبایی ها و آثار نورانی ای را که به او تقدیم کرده است، ببیند و نیز در گستره زمین، که به منزله نمایشگاه صنعت الهی است و هم روی نر فصل بهار، آرایش و تزیینات رحمت الهی را در معرض دید خلایق بگذارد و حکمت آفرینش درخت خلقت را به انسانها اعلان نماید. و با نشان دادن و خاطرنشان ساختن این مطلب که، در شاخچه های باریک او، چه گنجینه های مهمی نهفته است و در میوه های او که احسان پروا پشت مهربان است، چه دفینه های سودمندی قرار دارد، کامل بودن قدرت الهی را نشان می دهد."
— 332 —
پیوستی کوتاه
برای موقف اول
نخست به این آیه کریمه، گوش فراده:
اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيّا تلفنَا...الخ
(ق: ٦)
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ، حَرَكَةً في حِكْمَةٍ، تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ، مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ. تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَمیت دیلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ.
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ.
این عبارت عربی، ترجمه و تشد و مقضی از معانی آیه کریمه ای است که در آغاز ذکر شد، یعنی اینکه: آیه کریمه نگاه انسان را به چهره آراسته و زیبای آسمان معطوف می سازد تا با نگاه دقیقش، یک سکوت و خاموشی را در سکون و آرامش عجیبی ببیند و دریابد که آسر هسته دستور و تسخیرِ ذاتی که قدرت بی پایان دارد، آن وضعیت آرام را به خود گرفته است. در غیر آن اگر آسمان، مهار گسیخته و خودسر می بود، اجرام بزرگ و درهم آمیخلُ يَدانی و آن سیاره ها و کرات غول پیکر با حرکات بسیار تند و تیز شان چنان صدای مهیب و ترسناکی از خود بروز می دادند که گوش کاینات را کر می ساخت و چنان آشفتگی و بی نظمی ایی که د داد که به سبب آن، کاینات برهم می خورد و متلاشی می شد؛ چون ناگفته پیداست که هرگاه بیست رأس گاومیش، باهم در باغی حرکت کنند، آرامش آنجا را برهم خواهند زد و همنیرومنرا نابود خواهند کرد. چه رسد به اجرام آسمانی ای که به تأیید ستاره شناسان، بعضی از این ستارگان هزار بار بزرگ تر از زمین ما هستند و هفتاد درجه سریع تر از گلوله توپ، حرکت می کند. پس بدان ک اسم "آرامش عجیب حاکم بر آسمان ها و اجرام آسمانی، میزان قدرت و تسلط و فرمانروایی صانع ذوالجلال و قدیر ذوالکمال را نشان می دهد و از میزانِ کرنش و اطاعت و فرمانبرداری ستارگان، حکایت دارد.
— 333 —
"حَریده ش في حِكْمَةٍ" : و نیز این آیه کریمه دستور می دهد تا در چهره آسمان، حرکتی را که در درون یک حکمت دوام دارد، تماشا کنیم، زیرا آن حرکات بسیار عظیم و عجیب با حکمت دقیق و گسترده ای انجام می پذیرد که عقل در حیرت می ی شود انسان در برابر آن ها شگفت زده می شود؛ چنانکه مهندس و صنعتگرِ ماهری که چرخ های کارخانه ای را با دقت و حکمت می چرخاند، به اندازه بزرگی کارخانه و نظم و ترتیب آن، میزان مهارت و پیشرفت و صنعتش را نشان می دهد. بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَطالعه لْاَعْلٰى پروردگار بزرگ و توانایی که به خورشید بزرگ و سیاراتش وضعیت کارخانه ای داده و آن سیارات سیّار بزرگ را، همچون سنگ های پلغمان و چرخ های کارخانه، به ت. و دورشید می چرخاند، درجه حکمت و قدرتش را نشان می دهد تا انسان ها با درک عظمت این کارها با همان پیمانه، به بزرگی قدرت و گستردگی حکمتش پی ببرند.
"تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِ را ارَةٍ" یعنی، در چهره آسمان، چنان تابش و درخششی با شکوه و تبسم و لبخندی آراسته و زیبا وجود دارد که شوکت و بزرگی سلطنت و زیبایی صنعت آفریدگار بزرگ را نشان می دهد. آن گونه که جشن ها، تزیینات و چراغ هایی که در روز به قن بار یدن پادشاه، روشن شده اند، درجه پیشرفت و خودکفایی اش را در عرصه های صنعت و تکنولوژی نشان می دهند، آسمان های بزرگ نیز با ستاره های زیبا و شکوهمندشان، کامل بودن سلطنت و زیبا بودن صنعت صانع ذوالجلال را نمایش هد. و د و توجه انسان های ژرف بین را به سوی آن معطوف می سازد.
"مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ": این جمله می گوید: در چهره آسمان به نظم مخلوقات بنگر و پدیده هایی را که با وزن و پیمانه و سنجش دقاساساتریده شده اند ببین! و دریاب که: قدرت آفریدگار آن ها چقدر گسترده و حکمتش چه اندازه فراگیر است!
آری! اداره و کنترل مواد کوچک و یا اجرام و حیوانات بزرگ و واداشتن آن ها به انجام وظایف مشخص و راهنمایی هرکدام از آن ها به یک راه معین با یحدش تج و معیار خاص، نشان دهنده قدرت و حکمت انجام دهنده این کارها است و از میزان اطاعت و فرمانبرداری این مواد از اوامر او حکایت دارد؛ بدین ترتیب آسمان های پهناور
— 334 —
با بزرگی حیرت انگیز و با ستارگان غول پیکر و بی شمار و حرکات تند وارگان ین ستارگان پیامی به همراه دارد و با زبان حال می گوید: ما ذره ای و ثانیه ای از محدوده خود، پا فراتر نمی نهیم و به اندازه یک دهم یک دقیقه از وظایف خود خیر ممی کشیم. بدین طریق آسمان همراه با این ستارگانش، نشان می دهد که آفریدگار ذوالجلالش با معیار دقیق و مخصوصی، عملکردهای ربوبیتش را در معرض دیدِ خردمندان قرارمی دهد.
و سفاعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ"
آیه ای که در آغاز ذکر شد و همچنین سوره "نبأ" و بسیاری از آیات دیگر از تسخیر خورشید و رکز، پستارگان بحث کرده و خاطرنشان می سازند که، آویزان ساختن چراغی مانند خورشید از چهره مزیّن آسمان، آن هم چراغی که نور می افشاند و گرما می دهد و قرار دادن آن نور به منزله جوهر و رنگی برای نوشر این ه های صمدانی با خطوط شب و روز روی اوراق زمستان و تابستان و همچنین قرار دادن مهتاب به صورت عقربه ساعت بزرگ زمان و وسیله ای برای سنجش وقت، و آویختن لحد و قبّه آسمان، همچون ساعت هایی که بر فراز مناره ها و قله ها نصب گردیده است و آن را به صورت هلال های متفاوت و فراوانی در آوردن، مثل اینکه خداوند در هر شب هلال جدیدی غیر از هلال شب قبل بر روی آسمان قرار می دهد، سپس بر می گردد و همه آن هلجاوزی را جمع می کند و با میزان کامل و حساب دقیقی در منازل و مدار شان به حرکت در می آورد و همچنین آراستن و تزیین چهره آسمان با ستارگان درخشنده و متبسمی که در قبّه آسمان قراراست و ، از علامات ربوبیتی است که عظمت آن پایان ندارد و از اشارات الوهیت شکوهمندی است که کمال آن انتها ندارد؛ پس همه آنچه که برشمردیم، خردمندان و متفکران را به سوی ایمان و توحید دعوت می کند.
به صفحه رنگین کتاب هستی ر آفرین!
ببین که خامهٔ زرّین قدرت، چه شکل و صورتی به آن داده است!
از دیدِ آنانی که چشم دل شان باز است، هیچ نقطه تاریکی نمانده است.
مثل اینکه خداوند، آیات آن را با نور نوشته است.
— 335 —
ببین! چهبا گروت انگیز هستی، معجزه بزرگ حکمت است و همه را به اعتراف وامی دارد!
ببین! در فضای هستی چه منظره های زیبا و دیدنی ای وجود دارد!
به ستارگان نیز گوش فرا ده و بیرد که وش و شیرین شان را بشنو!
تا دریابی روی آن نامهٔ نورینِ حکمت، چه نوشته است.
همه با هم به نطق درآمده اند و با زبان حق می گویند:
ما داز یک وشنی هستیم برای اثبات شکوه و بزرگی قدیر ذوالجلال.
ما گواهان صادقی هستیم برای اثبات موجودیت و وحدانیت و قدرت صانع ذوالجلال.
ما همچون فرشتگان، و به نتماشای معجزات نازنینی هستیم که چهره زمین را آراسته اند.
ما هزاران چشم ژرف بینی هستیم که از آسمان به زمین می نگرد و به جنت خیره می شوند.
ما هزاران میوه زیبای درختِ این ش هستیم که دست حکمت پروردگار بزرگ، ما را از کناره های آسمان و از شاخچه های کهکشان آویخته است.
ما برای اهل آسمان ها، به منزله مساجد سیّار، خانه های دوّار، آشیانه های بلند، چراغ های نوّار، کشردد و جبار و هواپیماهای سریع السیر هستیم.
ما معجزات قدرت، خوارِق صنعت، نوادِر حکمت، داهیان خلقت و عوالِم نورِ قدیر ذو الکمال و حکیم ذوالجلال هستیم.
بدین ترتیب صد هزار دلیل را با صد هزار زبان، نشان می دهیم و به سمع آنانجه سرونسان واقعی هستند، می رسانیم.
کور باد چشم آن بی دین که چهره درخشان ما را نمی بیند و سخنان آشکار مان را نمی شنود، ما آیات و دلایلِ گویای حق هستیم
امضای ما یکی و مهر ما یکی است؛ تحت فرمان پروردگار خود هستیا چه ح گونه ای که شایسته اوست، به ذکر و تسبیح او مشغولیم.
خدا را ذکر می کنیم و مجذوب و از خود رفتگانی هستیم که به حلقه بزرگ ذکرِ کهکشان ها، منسوبیم!
— 336 —
موقف دوم
بِسْ و تارّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ
این موقف سه مقصد دارد
مقصد اول
وکیل مدافع مشرکان و گمراهان که با سیلی ستاره ای به زمین سقوط کرده بود، از ادعایش دست کشید؛ چون نتوانست در هیچ ْفِرْلین هستی، به شمول اتم ها و کهکشان ها ذره ای برای شرک جا پیدا کند، اما برای اینکه اهل توحید را در خصوص احدیت و وحدانیت پروردگار به وسوسه بیندازد، شیطان گونه با طرح سه سووازمات، شک و تردیدهایی در باره توحید در میان گذاشت که سؤال های مطرح شده بدین قرارند:
سوال اول
او با زبان الحاد می گوید: ای اهل توحید! من نتوانستم چیزی به اسم مؤه در آپیدا کنم، در بین موجودات، سهمی برای آن ها نیافتم و نتوانستم رسم و آیین خود را به اثبات برسانم؛ اما شما چگونه موجودیت پروردگار واحدِ احد را که دارای قدرت بی پایان باشد، ثابت میا و زم و چرا شایسته نمی دانید که دست های دیگری نیز در کنار قدرت او مداخله داشته باشند؟
جواب
در گفتار بیست و دوم قاطعانه ثابت شد که همهٔ موجودات و هر یکی از ذرات (اتم ها) و ستارگان، دلیل روشنی است بر وجوبِ وجودِ ذات راه اولوجود و قدیر مطلق؛ و هرکدام از رخدادهای زنجیره ای هستی نیز، دلیل قاطعی بر وحدانیت اوست. قرآن حکیم با دلایل بی شماری به اثبات این مطلب پرداخته است،ریم دریشتر به ذکر
— 337 —
دلایلی می پردازد که برای عموم مخاطبان قرآن، ظاهر و هویدا باشد. به طور مثال، قرآن کریم با آیات متعددی مانند: وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (رگی در ٢٥) و وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) آفرینش آسمان ها و زمین را به عنوان آشکار ترین دلیل وحدانیت، بیان می کند. بن٭):یعن هر انسان عاقل و با شعوری مجبور می شود خالق ذوالجلال را در خصوص آفرینش آسمان ها و زمین، تصدیق کند و بگوید: لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ!
ما در موقف اول، از ذره آغازشود.. و تا ستارگان و آسمان ها، روی هر پدیده ای سکّه و نشان توحید را نمایاندیم. قرآن حکیم با این نوع آیات به رد شرک می پردازد و از آسمان ها گرفته تا ذرات، شرک را نفی و طرد می کند و با اشاره به این مطلب، معناً می گوید تداومفریدگار توانایی که آسمان ها و زمین را با چنین نظمی آفریده است، بدون تردید منظومه شمسی را که شامل دوایر مصنوعاتش است نیز تحت تصرف خود دارد.
وقتی این آفریدگار بی نهایت توانا، خورشید را همراه با سیاراتش تهای هرف خود می گیرد و تنظیم و تسخیر می کند و به گردش درمی آورد، بدون تردید کره زمین هم - که جزیی از آن منظومه و وابسته به خورشید است - در قبضه تصرف او قرار دارد و او آن را اداره می کند و می چرخاند.
وقتی کره زمین تحت کنترل و اراده او باشد، بحیات" دید پدیده هایی که در روی زمین آفریده و نوشته شده اند و به منزله میوه های زمین به شمار می آیند نیز، در قبضه ربوبیت و تحت تربیت او قرار دارند.
وقتی موجودات زن و تنش و درخشانِ پهن شده در گستره زمین که هر از چندگاه، تازه شده و همواره در آمد و رفت اند، در چنگِ قدرت و علم او باشد و با ترازوی عدل و حکمت او، وزن شوند و تنظیم گردند باید ث انواع پدیده ها در چنگ قدرت اویند، بدون تردید افراد منظم و مکمل این انواع نیز، در قبضه ربوبیت و ایجاد او قرار دارند و او آن ها را کنترل و تربیت می کند؛ زیرا این افراد به منزله نم
مچک هستی و ترازنامه انواع کاینات و فهرستِ کتاب هستی به شمار می آیند.
— 338 —
وقتی هر موجود زنده ای در قبضه تدبیر و تربیت او قرار دارد، پس حتماً حجرات، ملکول های سرخ و سفید خون، اعصاب و اعضایی که هستی آن موجودایت پررا تشکیل می دهند نیز، به طور آشکار، در چنگ علم و قدرت او هستند.
و وقتی هر حجره و هر ملکول خون از فرمان او اطاعت می کند و تحت تصرف او قرار دارد و بر اساس قانون او حرکت می کند، بدون تردید تمام مواد اساسی ای عد از ها از آن تشکیل می یابند و ذرات و اتم هایی که این ها از آن بافته می شوند و نقشه ساختمان اینها به شمار می آیند نیز، ضرورتاً در قبضه قدرت و در دایره علم او هستند و با فرمان و اجازه و قدرت او به طور منظم حرکت می کنند و وظای ابدی را مکمل انجام می دهند.
و وقتی حرکت و فعالیت هر ذره با قانون او و با اجازه و دستور او صورت می گیرد، بدون تردید، مشخصات و علایم تفکیک دهنده ای که در چهره هر فرد وجود دارد و او را از دیگر همنوعانش جدا میسازد، و همچنان موجودیت این علایم در صداهلوح محان ها و گوش ها نیز، با علم و حکمت او صورت می گیرد.
پس با در نظر داشت آنچه گفتیم، اینک به آیه کریمه ذیل فکر کن که به مبدأ و منتهی (آغاز و انجام) سلسله فعالیت های مذکور اا تشكیی کند:
وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ
پس ای وکیل مدافع اهل شرک! براهینی که یافتهدازه تمام رخدادهای پی در پی هستی، قوی و نیرومند است، آیین توحید را ثابت می کند و ذاتی را که قدرت بی حد دارد، نشان می دهد. وقتی آفرینش آسمان ها و زمین، آفریدگاری قدیر را نشان دهد و بر قدرت بی نهایت او دلالت و از کامل بودن این قدر فرستایت کند بدون تردید او کاملَا بی نیاز است و به هیچ وجه نیازی به شریک ندارد. وقتی او بی نیاز است، تو چرا از این راه تاریک می روی؟ چه چیزی تو را وا می دارد تا در این راه قدم بگذاری؟ و چون نیازی به شریک ها نیستسازیم؛نات، مطلقاً از شرک مستغنی است، پس موجودیت هر نوع شریکی برای الوهیت و ربوبیت و آفرینش اشیاء نیز، محال و ناممکن است؛ زیرا ثابت کردیم که قدرت آفریننده آسمان ها و زمین، هم در آخراند منه کمال قرار دارد و هم
— 339 —
بی نهایت است، اگر شریکی وجود داشته باشد، در آن صورت، بایستی یک قدرت متناهی و محدود دیگر، آن قدرت بی نهایت کامل و نامتناهی را مغلوب سازد و بخشی از آن را اشغامان، مو بدین ترتیب، حاکمیتِ آن را محدود و متناهی بگرداند و در عجز و ناتوانی معنوی قرار دهد و محدود سازد؛ یعنی یک چیز متناهی به چیزی که نهایت ندارد، نهایت بدهد و آن را متناهی بگرداند! که این امر، نامعقول ترینِ محالاتعالم م غیر منطقی ترین ناممکنات به شمار می آید.
و نیز هر نوع شریکی مستغنی عنه و ممتنع بالذات (موجودیت آن ناممکن) است؛ یعنی آن گونه که هیچ نیازی به آن ها وجود ندارد و موجودیت شان ناممکن است، ادعای موجودیت شان هم تحکمی (ادعا نمودن آنچه که وجود نداسان و ش نیست؛ یعنی عقلاً، منطقاً و فکراً سببی برای چنین ادعایی وجود ندارد، پس یک سخن بی معنی محسوب می شود و در علم اصول از آن به عنوان "تحکمی" تعبیر می گردد؛ یعنی چنین ادعایی، یک ادعای ب مقدسی و بی دلیل است.
و یکی از اصول پذیرفته شده علم کلام و علم اصول این است که گفته می شود:
"لا عبره للاحتمال غیرالناشی عن دلیل، ولا ینافی الامکان الذاتی الیقین العلمی": "احتمال حتماًر بنیاد دلیل و نشانی استوار نباشد، اهمیتی ندارد و یک علم قطعی را با شک مواجه نمی سازد و با یقین علمی منافات ندارد." به طور مثال:
امکان دارد که دریای "بارلا (دریاچه اِغیردشتگان عسل و یا روغن تبدیل شود، اما این یک احتمال است و از هیچ علامت و نشانی ای سرچشمه نمی گیرد، لذا در یقین علمی ما در خصوص موجودیت دریا و آب بودن آن، تأثیری ندارد و ما را به شک واین کانمی اندازد.
بدین سان از هر طرف موجودات و از هرگوشه کاینات سوال کردیم و به گونه ای که در موقف اول نشان داده شد، از ذرات گرفته تا ستارگان و به گونه ای که در موقف دوم مشاهده شد، ازاند، مش آسمان ها و زمین گرفته تا مشخصات چهره انسان ها هرکدام شرک را رد می کند و با زبان حال خود به وحدانیت شهادت می دهد و سکه توحید را به نمایش می گذارد و خودت نیز عملاً این را مشاهده کردی. لذا در موجودات هستی،
— 340 —
چنان انی می وجود ندارد که مؤید شرک باشد؛ پس از آنجایی که ادعا و طرفداری از شرک یک ادعای پوچ و بی دلیل است، یک نوع نادانی و حماقت نیز به شمار می آید.
بدین ترتیب وکیل مدافع گمراهان در بره فقران همه دلایل حرفی برای گفتن ندارد، اما می گوید: هر چیز موجود در کاینات، به یک سبب وابسته است و با یکجا شدن چندین سبب، نتیجه ای به دست می آید که این خود علامتی برای شرک است؛ بدین معنی که: اسباب، تأثیر حقیقی دارند و مادام کر و زیی تأثیر حقیقی هستند، می توانند شریک هم بشوند!
جواب:بنابر اقتضای اراده و حکمت الهی و خواست خداوند مبنی بر آشکار ساختن بسیاری از نام های نیکویش مسبَّبَات به اسباب پیوند داده شدرند، چ چیز با سببی به وجود می آید؛ اما در چندین مورد و در گفتارهای متعددی قاطعانه ثابت کرده ایم که اسباب در ایجاد و آفرینش اشیا تأثیر حقیقی ندارند و در اینجا فقط این اندازه می گوییم:
در بین اسباب، انسان یگانهل آن د برتر است و دامنه دارترین اختیار و گسترده ترین تصرف را دارد و در بین ظاهرترین کارهایی که انسان با اراده و اختیار خود انجام می دهد، خوردن، سخن گفتن و فکر کردن بیش از همه چشمگیرتر است و ون، آنرها از جمله فعالیت های مسلسل و زنجیره ای منظم و شگفت آور و پر راز و رمز است، اما از صدها بخش این سلسله عجیب، فقط یک بخش در اختیار انسان قرار دارد و بس!
به طور مثال: در خورا عالم از تغذیه اعضای بدن گرفته تا به بارور شدن میوه ها، فعالیت زنجیره ای عجیبی صورت می گیرد، اما در این سلسله آنچه در اختیار انسان قرار دارد، تحریک آسیاب دسان"، ا و جویدن غذا است و در فعالیت های زنجیره ای که در راستای سخن گفتن وجود دارد نیز کاری که انسان انجام می دهد، فقط داخل کردن و خارج ساختن هوا به مخارج حروف است، حال آنکه کلمه ای که در دهان او قرار دارد، گرچه به اندازه یک هسته است، اما جایگاه یکَاسْتَرا دارد، زیرا میلیون ها کلمه مشابه را در هوا تولید می کند و به گوش میلیون ها شنونده وارد می شود. دست خیال انسان، به مشکل به این درخت و خوشه مثالی می رسد، حال دست کوتاه اختیار چگونه به آن خواهد رسید؟!
— 341 —
وقتی در بین اسباب، انسانی که ای است لوقات است و بیشترین اراده و اختیار را دارد، دستش از آفرینش حقیقی کوتاه باشد، دیگر موجودات بی جان و حیوانات و عناصر (هوا، آب، خاک و آتش) و طبیعت، چگونه می توانند متصرف حقیقی باشند؟
این اسباب، فقط ظرف های هدایای رحمانی هستند و غ را بهاورده های ربانی به شمار می آیند و در حکم دست فروشی هستند که هدایای پروردگار رحمن را تقدیم می کنند. پیداست که ظرفی که هدیه پادشاه در آن گذاشته شده و یا پارچه نَا بِبه دور آن هدیه پیچانده شده است و یا شخصی که هدیه پادشاه را آورده است، هرگز نمی تواند شریک پادشاه باشد. و هرکه اینها را شریک پادشاه گمان کند، یاوه سرایی بیش نخواهد بود!
بدین سان، اسباب ظاهری و وسیله هایی تا مقاجلو دید هستند، به هیچ وجه سهمی در ربوبیت الهی ندارند و کاری جز خدمت بندگی نمی کنند.
مقصد دوم
بعد از آنکه وکیل مدافع مشرکین، نتوانست آیین شرک را ثابت کند و از اثبات آن به کلی مأیوس گردید، تصمیم گرفت با ایجاد شک و احتیا هایی، آیین اهل توحید را منهدم سازد، لذا سوال دوم را اینگونه مطرح نمود و گفت:
ای اهل توحید! شما می گویید: قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ یعنی خالق عالم یاهد شد، احد و صمد است، خالق هر چیز اوست، با آنکه احدیت او ذاتی است، بازهم، مهار هرچیز را مستقیماً در دست خود دارد، کلید هر چیز در اختیار اوست، پیشانی هر چیز را به دست خود گرفته است، یک کار، مانع انجام کار دیگر نمی شود، در تمام اشیا با تمام اوضاعیكی دوالش در یک آن، تصرف می کند، چگونه می توان این حقیقت عجیب را، باور کرد؟ آیا یک شخص معیّن می تواند در جاهای بی شمار، کارهای بی پایانی را بدون رنج و زحمتی انجام دهد؟
جواب:با بیان یکی از رازهای بسیار عمیق ومصدّقاو والا و گسترده احدیت و صمدیت (تجلی یگانگی پروردگار که در هر موجودی دیده می شود و او محتاج هیچ چیز نیست و هر چیز محتاج اوست.) به سؤال فوق، پاسخ داده می شود. فکر
— 342 —
انسان زمانی می تواه کنندآن راز بزرگ پی ببرد که با دوربین حکایت و مثال به آن بنگرد. الله (جَلَّ جَلالَهْ) در ذات و در صفات خود مثل و مانند ندارد، اما در پرتو حکایت و مثال تا حدی می توان از اقدامات حکیمانه اش آگاه شد؛ پس ما با استا چشم ز مثال های مادی به آن راز بزرگ اشاره می کنیم.
مثال اول:چنانکه در گفتار شانزدهم به اثبات رسید، یک شخص می تواند توسط آیینه های مختلف، کلّیت و جامعیّت کسب کند و با آنکه یک جزیی حقیقی است، اما می تواند حکم کلی ای بت ها هبگیرد که ویژگی های فراوانی دارد.
و همچنانکه موادی مانند شیشه و آب، آیینه اجسامِ مادی قرار می گیرند و در نتیجه یک چیز مادی در این آیینه ها، صفت کلیت و عمومیت کسب می کند، بدین سان هوا و اثیر و بعضی از موجودات عالمِ مثال ای رای اشیای نورانی و موجودات روحانی به منزله آیینه هایی در می آیند و به وسایل سیر و سیاحت تبدیل می شوند که سرعت برق و خیال را دارد و این نورانیان و روحانیان در این آیینه هاآسمان و تمیز و در آن گذرگاه های نورانی و زیبا به گشت و گذار می پردازند و در یک لحظه به هزاران جا وارد می شوند و از آنجایی که آن ها نورانی اند و عکس و نماهای شان نیز عین آن ها است و ویژگی های آن ها را دارد- برخلاف اجسام- حکم می شود که می شو شخصاً در هرجا وجود دارند. اما عکس و نمای جسمانی هایی که شفاف نیستند، عین آن ها نیست و لذا خصوصیات شان را نیز ندارد و مرده محسوب می شود.
به طور مثال: خورشید با آنکه یک جزیی مشخص است، اما به وسیله مواد درخشنده، کلیت و جامعیت کسب می کند؛ زیراه که مام اشیای درخشان روی زمین، حتی به هر قطره آب و ذرات شیشه، به اندازهٔ ظرفیت و توانمندی هر کدام یک عکس و یک خورشید نمادین می دهد و در نتیجه حرارت و نور خورشید و هفت رنگ موجود در نور آن همراه با نوعی از تصویر تأثی خورشید، در هر جسم درخشنده موجود است.
فرضاً اگر خورشید، علم و شعور می داشت، هرکدام از آیینه ها به گونه ای به منزله خانه و تخت و کرسی او می شد و او شخصاً با هر چیز تماس می گرفت و با هر باشعوری به وسیله آیینه ها و حتی با آدمک چشمشد و همن تلفن تماس برقرار می کرد و یک چیز، مانع چیز دیگر نمی شد و یک گفتگو و تماس، جلو تماس دیگر را نمی گرفت و با وصف بودن در هرجا، به هیچ مکانی محدود نمی ماند.
— 343 —
از بین هزار و یک اسم پروردگار یکتا، خورشید فقط اسم "نور" او را انعکاس می انجام آیینه مادی و کوچک و جامدِ اسم "نور" به شمار می آید. وقتی خورشید به این منزلت نایل گردد و دست به کارهای زیادی بزند و شخصاً در هر جا حاضر باشد، و یک وردگاری که صاحب جلال و بزرگی است، با وصف احدیت ذاتی (یکی بودن ذاتش) نمی تواند کارهای بی شماری را در یک لحظه انجام دهد ؟
مثال دوم:از آنجاییکه کاین پیامبمنزله یک درخت است، پس هر درخت می تواند مثالی برای نشان دادن حقایق کاینات باشد. برای این هدف، همین درخت بزرگ و تنومند چنار را که در جلو اتاق ما قرار دارد، به عنوان تروتازوچک کاینات فرض می کنیم و به وسیله آن، تجلی احدیت (جلوه های یگانگی پروردگار) را در کاینات نشان می دهیم، بدین صورت که:
این درخت، دست کم ده هزار م می شورد و هر میوه اش دست کم صدها هسته بال دار دارد. همه ده هزار میوه و یک میلیون هسته، در یک آن و به صورت همزمان مظهر صنعت و ایجاد هستند (یعنی به صورت همزمان، روی آن ها کار می شود و مشترکاً هر لحظه صنعت زیبایی را نشان می دهند) حال آنکه ی کننده اصلی و در ریشه و تنه این درخت، جلوه بسیار کوچک و مشخصی از اراده الهی وجود دارد که عقده حیاتی (مرکز زندگی) تعبیر می شود و یکی از هسته های امر ربانی به شمار می آید و در و اکماین تجلی جزیی، مرکز قوانینی که در سازماندهی و شکل دادن به این درخت نقش دارند، ایجاد می شود و این مرکز، در آغاز هر شاخه و در داخل هر میوه و در پهلوی هر هسته حضمواج تیابد، به گونه ای که هر بخش درخت، هیچ کاری را ناتمام رها نمی سازد و هیچ چیز آن را ناقص نمی گذارد و هیچ چیزی مانع او قرار نمی گیرد.
از سوی دیگر، این یگانهجود خواراده و قانون امری در هر سو منتشر نمی شود و مانند نور و حرارت و هوا پراکنده نمی گردد و به هر جا نمی رود، زیرا در امتداد مسافت های دور و درازی که می پیماید و در مصنوعات مختلف، هیچ اثری از خود برجای نمی گذارد و نشانی از او دیدهاین رسود. اگر این کار با انتشار و پراکندگی صورت می گرفت، حتماً اثرش ظاهر می شد. پس خود او شخصاً، بدون اینکه تجزیه گردد و پراکنده شود، در پهلوی هر جزء حضور می یابد و این کارهای کلی و فراگیر، با رُ بِاو شخصیت او منافاتی ندارد.
— 344 —
بنابر این می توان گفت: این تجلی اراده و این قانون امری و عقده حیاتی (مرکز و مهم ترین نقطه حیات)، ضمن حضور در کنار هر جزء در هیچ جا هم حاضر نیست. گویی آن قانون امری، در این درخت تنومند به تعداد میوه ها و هسته ه.. و عو گوش دارد، حتی هر جزئی از اجزای درخت به منزله مرکزی برای حواس و ارگان های آن قانون امری است، به گونه ای که مسافت های دور و دراز نه تنه، گردش واقع نمی شود و مانعی ایجاد نمی کند، بلکه همچون خطوط و کابل های تلفن، وسیله ای می شود برای تسهیل و نزدیک ساختن و در نتیجه، دور و نزدیک باهم یکسان می گردد.
یم که عملاً می بینیم که فقط کوچک ترین تابشِ تجلی صفت اراده پروردگاری که یگانه و بی نیاز است، در میلیون ها نقطه و مکان، بدون واسطه میلیون ها کار انجام می دهد، لزوماً باید به درجه شهود، ی باهرهد که پروردگار ذوالجلال با تجلی قدرت و اراده اش می تواند در همه اجزا و ذرات و اتم های درخت آفرینش به طور همزمان تصرف کند.
و چنانکه در گفتار شانزدهم ثابت و روشن ساختیم، در اینجا می گوییم:
وقتی مخلوقات عاجز و فرمانبرداری همیز یکیرشید و مصنوعات نیمه نورانی ای که وابسته به ماده است- مانند روحانیان- و عقده حیاتی (مرکز حیات) که به منزله نور و روح معنویِ این درخت چنار است و قوانین وابسته به صدور فرمان "قارد کهمری" که مرکز تصرف است و بازتاب های اراده، به سِرّ نورانیت، ضمن اینکه در جای خاصی قرار دارند و جزء کوچکی از ماده مشخص هستند، در چندین جای دیگر حضور دارند و کارهای بسیار زیادی انجام می دهند و انات ونکه یک جزئی مقید به ماده هستند، حکم یک کلی آزاد و فراگیر را به خود می گیرند. و در یک آن، با یک اختیار و اراده جزیی، کارهای مختلف و بسیار زیادی را انجام می دهند و خودت هم عملاً شاهد آن هستی و نمی توانی انکار کنی، پس چگونه خواهد بود ذاتی که از میادی دکیب نیافته و برتر از این نقص ها است و همه این نورها و شفافیت ها به منزله سایه های ستبرِ (آنچه که شفاف نیست) انوار اسمای حسنای اوست و همه موجودات و حیات و عالم ارواح و عالم برزخ و عاحقیقت ل، بسان آیینه های نیمه شفافی است برای نشان دادن جمال ذات اقدس الهی که صفات او همه چیز را احاطه می کند و شئونات و اجراأتش هر چیز را در بر می گیرد.
— 345 —
او با اراده کلی و قدرت نامحدود و علم فراگیرش به یکایک مخلوسانده ی می آورد و متوجه آنهاست و ما این را آشکارا در تجلیات صفات او می بینیم، پس چه چیزی می تواند از این توجه او پنهان بماند ؟
و انجام دادن چه کاری برایش مشکل تمام می شود؟ و کدام نقطه و مکانی می تواند از او پنهانس، بزرکدامین فرد میتواند از او دور بماند؟ و چه شخصی می تواند بدون کسب کلیّت به او نزدیک شود؟
آیا کاری می تواند مانع کار دیگر شود؟ آیا جایی هست که از حضور او خالی باشد و آن است وه ابن عباس(رض) فرموده است: آیا نمی تواند دارای بصر و سمع معنوی ای باشد که هر موجود را ببیند و بشنود؟
آیا پی در پی آفریده شدن اشیا سببْقَمَرشدن سریع اوامر و قوانین او نمی گردد و حکم سیم و یا رگی را به خود نمی گیرد؟ آیا موانع و عایق ها نمی توانند وسیله ای برای تصرف و کارکردهای او شوند؟ آیا اسباب و وسایل نمی توانند صرفاً پرده ای ظاهری باشند؟
آیا او ضمن م سیَر دنش از مکان، نمی تواند در هر جا حضور داشته باشد؟ آیا او نیازی به اشغال کردن جا و مکان دارد؟ آیا امکان دارد دور بودن و یا کوچک بودن چیزی و یا پرده های طبقات هستی، مانع نزدیکی و تصرف و شهود (آشکار و هویدا شدن با آثار و علایم) او واقع گردد؟ ها درا امکان دارد خواص و ویژگی هایی همچون: تغییر کردن، دگرگون شدن، اشغال کردن جا و تجزیه شدن که از لوازم و ویژگی های ماده و امکان و کثافت (تراکم) و مقید و محدود و مشخص و وابسته بودن به یک چیز است، به ذات اقدس الهی لاحد که بکه او ماده و جسم نیست، هستی او از خود اوست، نورِ همه نورها است. یکی است و یگانگی او در هر چیز دیده می شود، از هر قیدی آزاد است و حدّ و مرزی ندارد، از هر عیب و نقصی پاک است و برتر از این است که کاستی و کمو آن هاشته باشد؟
آیا عجز و ناتوانی زیبندهٔ اوست؟ آیا عیب و نقصی می تواند به دامن عزتش نزیک شود؟
— 346 —
خاتمه مقصد دوم
زمانی به تفکر فرو رفته بودم و درباره احدیت (یگانگی الله (جَلَّ جَلالَهْ) و تجلّی نعداد خ او در تک تک موجودات) فکر می کردم. در این اثنا به میوه های درخت چناری که در نزدیکی اتاقم بود، نگاه کردم، تفکری مسلسل و زنجیره ای با عبارات عربی به قلبم خطور کرد. به همان شکل آن راز عدم شت کردم و اینک آن عبارات عربی را می نویسم و سپس توضیح مختصری در باره آن ارائه می دهم:
فَالبُذُورُ وَالْأثْمَارُ، والحُبُوبُ وَالأزهَارُ، مُعجِزَاتُ الحِكمَةِ، خَوَارِقُ الصَّنعَةِ، هَدَاياواجب احْمَةِ، بَرَاهينُ الوَحْدَةِ، شَوَاهِدُ لُطْفِهِ في دارِ الآخِرَةِ، شَوَاهِدُ صَادِقَة بأنّ خَلَّاقَهَا عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِير، وَبِكُلِّ شَيءٍ عَلِيم، قَدْ وَسِیعَ كُلَّ شَيءٍ بِالرَّحْمَةِ وَالعِلْمِ وَالخَلْقِ وَالتّ است وِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْوِيرِ، فَالشَّمسُ كَالبَذرَةِ وَالنّجْمُ كَالزَّهْرَةِ وَالأرضُ كَالحَبَّةِ لا تَثْقُلُ عَلَيهِ بِالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْويرِ، فَالبُذُورُ وَالأثْمَارُ مَرَايا الوَحْدَةِ في زق و ررِ الكَثْرَةِ، إشَاراتُ القَدَرِ، رُمُوزَاتُ القُدْرَةِ بِأنّ تِلكَ الكَثْرَةَ مِن مَنبَعِ الوَحْدَةِ، تَصْدُرُ شَاهِدَةً لِوَحْدَةِ الفَاطِرِ في الصُّنعِ وَالتَصْويرِ. ثُمَّ إلى الوَحْدَةِ تَنتَهي ذَاكِرَةً لِحِكمَةِ ه آناننِعِ في الخَلْقِ وَالتَّدْبيِرِ. وَتَلْوِيحاتُ الحِكْمَةِ بأنّ خَالِقَ الكُلِّ بِكُلِّيَّةِ النّظَرِ إلى الجُزْئيِّ يَنظُرُ، ثَمَّ إلى جُزْئِهِ، إذْ إن كانَ ثَمَرَا فَهُوَ المَقْصُودُ الأظهَرُ طراوت لقِ هَذا الشَّجَرِ.
فَالبَشَرُ ثَمَر لِهَذِهِ الكَائِنَاتِ، فَهُوَ المَقْصُودُ الأظْهَرُ لِخَالِقِ المَوْجُودَاتِ. والقَلبُ كَالنُّوَاةِ، فَهُوَ المِرآةُ الأنوَرُ تش به ِعِ المَخْلُوقَاتِ. وَمِن هذِهِ الحِكْمَةِ فَالإنسَانُ الأصْغَرُ في هذِهِ الكَائِناتِ هُوَ المَدَارُ الأظْهَرُ للنّشْرِ وَالمحَشْرِ في زی در المَوجُوداتِ، وَالتَّخْريبِ والتَّبْديلِ وَالتَّحويلِ وَالتَّجْديدِ لِهَذِهِ الكَائِناتِ.
و آغاز این متن عربی این است:
فَسُبْحانَ مَن جَعَلَ حَديقَةَ أرضِهِ مَشْهَرَ صَنعَتِهِ، مَحْشرَ فِطْرَتِهِ، مَظْهَرَ و تماِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنّتِهِ، مَمَرَّ المَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ المَوجُودَاتِ، مَكيلَ المَصْنُوعَاتِ.
فَمُزَيَّنُ الحَيْوانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيوراتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَراتِ، مُزَهَّرُ النَ گردهمتِ، مُعْجِزَاتُ عِلمِهِ، خَوَارِقُ صُنعِهِ، هَدايَا جُودِهِ، بَراهِينُ لُطْفِهِ.
— 347 —
تَبَسُّمُ الأزهَارِ مِن زينَةِ الأثْمَارِ، تَسَجُّعُ الأطيَارِ في نَسْمَةِ الأسْحَارِ، تَهَزُّجُ الأمطَار عَلى خُدُودِ الأزهَارِ، تَرَحُّمُ الوَالِدَاتِه می گالأطفَالِ الصِّغَارِ.. تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحمنٍ، تَرَحُّمُ حَنّانٍ، تَحَنُّنُ مَنّانٍ للِجِنّ وَالإنسَانِ وَالرُّوحِ وَالحَيوَانِ وَالمَلَكِ وَالجَانِّ.
توضیح مختصر این تفکر عربی بدین قرار است:
تمام میوه ها و هسته ه دنیاچک آن ها عبارتند از: یکی از معجزه های حکمت الهی و یکی از کارهای خارق العاده صنعت الهی، هدیه ای از جانب رحمت الهی، دلایل مادی بر یگانگی پروردگار، مژده دهنده ای به الطاف الهی در آخرت کاخ ای صادق براینکه آفریدگار آن ها بر هر چیز قادر است و هر چیز را می فهمد؛ پس این تخم ها و میوه ها در چهار گوشه عالم کثرت و در اطراف عالَمی که مانند این درخت به هر سو پراکنده است، به منزله آیینه هایی هکلیات یگانگی پروردگار را بازتاب می دهند و نگاه ها را از کثرت (تعدد)، به سوی وحدت (یگانگی) بر می گردانند.
در نتیجه، هر میوه و هسته ای با زبان حال می گوید: در این درخت تنومندی که به هر طرف شاخ و ب و عامنده است، سردرگم و پراکنده مشو! زیرا همه این درخت، در درون ما نیز وجود دارد. کثرتِ این درخت در وحدت ما داخل است. حتی هرکدام از دانه ها و هسته ها که به منزله قلب هر میوه است، آیینه مادی د میرد رای وحدت به شمار می آید و آن گونه که درخت به صورت جهری اسماء حسنی را ذکر می کند، هسته میوه اش نیز با ذکر قلبی و خفی به ذکر اسماء حسنی، مشغول است.
و به گونه ای که این میوه ها و دانه ها آیینه های یگانگی پ آن، صرند، اشاره های آشکار و نمایان قدَر و رمزهای مجسّم شده قدرت نیز هستند که قَدَر با استفاده از آن ها، اشاره می کند و قدرت نیز به وسیله این واژه ها به اشاره می گوید:
شاخ و برگ های فراوانینِ درخت، فقط از یک هسته روییده است که این امر نشان می دهد که صنعتگر و پدید آورنده این درخت در آفریدن و شکل دادن به آن یکتا و تنها است. پس از آنکه این درخت، به هر سو شاخ و برگ دواند وبه رغمر یافت، تمام حقیقتش را در میوه ای جمع و تمام معانی اش را در هسته ای درج می کند و بدین ترتیب، حکمت آفریدگار ذوالجلالش را در خلق و تدبیر (هنگام آفریدن و اداره کردن) نشان ماین گف#348
درخت آفرینش نیز چنین حالتی دارد؛ هستی اش را از منبع واحدی دریافت می کند و از همان کانال تربیت می شود؛ و انسان که میوه این کاینات است نیز، در بین این همه فراوانی موجودات، وحدانیت خدا را نشان می دهد؛ قلبش نیز با چشم ایمان در بین ایه وسعتفراوانی، به رازهای یگانگی پروردگار پی می برد و نیز این میوه ها و دانه ها، در واقع توضیحات کوتاه و فشرده حکمت ربانی هستند و حکمت، به وسیله آن ها اهل شعور را آگاه می سازد و چنین می گوید:
یک توجه و مراقبت کلی و فراگیر و یک اداره گسترده و کلّ در دسه متوجه این درخت است، با حفظ گستردگی و فراگیری اش، یه یک میوه نگاه می کند، زیرا این میوه مثال کوچک شده آن درخت است و هدف اصلی از آن درخت نیز، همین میوه است. و آن توجه کلی وَم۪ينِ عمومی به دانه ای که در داخل هر میوه است نیز نگاه می کند؛ چونکه دانه، معنی و فهرست کل درخت را با خود حمل می کند؛ یعنی ذاتی که درخت را رد) بیمی کند، همراه با تمام اسم هایش که به اداره آن درخت ارتباط دارد، متوجه تک تک میوه های درخت است که هدف اصلی از ایجاد و آفرینش درخت، همین میوه ها هستند.
و نیز از صارخت تنومند، بعضاً بخاطر میوه های کوچکش قطع می گردد، بریده میشود و برای اینکه تازه تر شود، بعضی از بخش هایش تخریب می گردد و برای اینکه میوه های باقیِ ماندی با دزیباتر و لطیف تری به بار آورد، تلقیح و پیوند داده می شود.
و بدین سان مقصود اصلی از بودن و آفریدن کاینات، همین انسان است که میوه درخت آفرینش محسوب می گردد و می كندایی از ایجاد موجودات هم، همین انسان است و قلب انسان که هسته آن میوه است نیز، نورانی ترین و فراگیرترین آیینه صانع ذوالجلال هستی است.
بنابر همین حکمت است که این انسان کوچک، باعث تحولات و انقلاب های بزرگی مانند حشر و ه ای انده شدن پس از مرگ، جمع شدن در میدان حساب) می گردد و سبب نابودی (قیامت) و تغییر کاینات می شود و بخاطر محاکمه او درب دنیا بسته و درب آخرت، گشوده می ش از ای49
و چون بحث حشر به میان آمد، وقت آن رسید تا حقیقتی را بیان کنیم که جزالت بیان و قوت تعبیر قرآن معجزالبیان را در خصوص اثبات حشر نشان می دهد و آن اینکه:
نتیجه این تفکر نشان می دهد که ب(داد وحاکمه شدن انسان و دست یافتن او به سعادت ابدی اگر لازم باشد، تمام کاینات نابود می گردد و قدرت نابود کننده و تغییر دهنده عملاً وجود دارد و نمایان است، اما وع پیوردآمدن انسان ها برای حساب و کتاب) مراتبی دارد:
ایمان آوردن به مواردی فرض و شناختن آن ها ضروری است و برخی دیگر با توجه به درجات رشد و بالا رفتن روح و فان میدیدار می گردد و آنگاه، علم و شناختش لازم می آید.
قرآن حکیم، برای اثبات قطعی ساده ترین و آسان ترین مرتبه حشر چنان قدرتی نشان می دهد که توان گشودن وسیع ترین و بزرگ ترین میدان حشر را برای حساب و کتاب انسان ها داا نشان مرتبه ای که همه باید به آن ایمان بیاورند، از این قرار است:
بعد از آنکه انسان ها مردند، روح شان به مقامات دیگری می رود و اجسادشان می پوسد و فقط جزء کوچکی از بدن انسان که به "عَجبُ الذَّنَب" تعبیرزیده سد و حکم یک هسته و بذر را دارد، باقی می ماند. خداوند در روز رستاخیز جسد انسان را بر اساس همین جزء کوچک خلق می کند و روح او را به سوی آن می فرستد.
این مرتبه حشر، چنان آسان است که در هر بهار، میلیون ها نمونه آن دیده می ش اختیاا قرآن کریم به منظور اثبات این مرتبه، بعضاً چنان قدرتی را نشان می دهد که توان حشر و نشرِ تمام ذرات را دارد، و گاهی هم، آثار قدرت و حکمتی را به نمایش می گذارد که می تواان ایمم مخلوقات را به فنا و نیستی بفرستد و از آنجا دوباره باز گرداند و در بعضی از آیاتش هم، آثار و تصرفات قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند ستاره ها را پراکنده سازد و آسمان ها را تکه تکه کند و در آیات دیگر، جلوبایی ظ نشانه های قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند تمام موجودات زنده را بمیراند و دوباره با یک فریاد، دفعتاً زنده کند و در مواردی دیگر، تجلیات قدرت و حکمتی را بی الزماکند که می تواند تمام موجودات زنده روی زمین را جدا جدا حشر و نشر کند و گاهی نیز آثار
— 350 —
قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند کره زمین را از هم بپاشد و کوه هنمی کنه هوا بفرستد و دوباره به شکل زیباتری تنظیم کند؛ یعنی افزون بر مرتبه حشر که همگی باید به آن ایمان بیاورند و شناخت حاصل کنند، مراتب بسیاری وجود دارد که تحقق آن ها با همین قدرت و حکمت، دور از امکان نیست. هرگاه حیگر فرانی اقتضا کند، همراه با حشر و نشر انسان ها تمام آن مراتب را نیز انجام می دهد و یا اینکه بعضی از موارد مهم آن را به تحقق می رساند.
یک سوال:می گو ساختنو در گفتارها بیشتر از قیاس تمثیلی بهره می گیری، در حالیکه از نظر علم منطق، قیاس تمثیلی یقین را افاده نمی کند و در موضوعاتی که علم قطعی می طلبد، دلایل منطقی لازم است، از نظر علمای اصول فقه، قیاس تمثیلی در مواردی استعمال می شودع به دان غالب، کافی باشد. افزون برآن تو تمثیلات را به صورت حکایت ذکر می کنی و حکایت، خیالی است، نه حقیقی و در مواردی هم، خلاف حقیقت است!
جواب:در علم منطق آمده است: قیاس تمثیلی، یقین قطعی را افاده نمی کند، ادهند.
ی هم دارد که به مراتب قوی تر از برهان یقینی منطق است، حتی یقینی تر از ضرب اول شکل اول منطق است که بدین قرار است:
با استفاده از مثالی کوچک، گوشه ای از یک حقیقت کلی را نشان داده و حکم را روی آن حقیقت بنا می ی نمود قانون (فرمول) آن حقیقت را در ماده ای خصوصی نشان می دهد تا آن حقیقت بزرگ، شناخته شود و ماده های کوچک و جزیی به آن ارجاع گردد.
به گونعلیه ا: "خورشید با آنکه یکی است، اما به دلیل نورانی بودنش در کنار هر چیز درخشان حضور دارد." با ارائه این مثال، قانون حقیقتی نشان داده می شود وآن اینکه: در برابر نور و آنچه نورانی است، قید و بندی وجود وجه سو دوری و نزدیکی برایش یکسان و کم و زیاد، مساوی است و مکان نمی تواند آن را به انحصار خود در آورد.
مثالی دیگر: "رسیدن و شکل گرفتن میوه ها و برگ های درخت در یک لحظهو فقط ک شکل با آسانی و به صورت کامل در یک مرکز و بر اساس قانون امری"، مثالی است که بخشی از یک حقیقت بزرگ و گوشه ای از یک قانون کلی را نشان می دهد.
— 351 —
ماین حقیقت و قانون آن، به صورت بسیار قطعی ثابت می کنند که کاینات بزرگ نیز مانند این درخت، جلوه گاه قانون این حقیقت و مظهر سرّ احدیت است و آن گونه که این درخت، میدان گردش و جولان این قانون است، کاینات نیز جولانگاه آن است و ه مردمدیت (نمایان بودن یگانگی خداوند در هر چیز)، هم در درخت و هم در کاینات، نهفته است.
بنابراین تمام قیاسات تمثیلی که در "گفتارها" به کار رفته است، از همین قبیل هستند و به مراتب قوی تر و یقینی تر ا قانونن قطعی منطقی هستند.
پاسخ سؤال دوم:
معلوم است که در فن بلاغت، اگر معنی حقیقی لفظ و کلامی بخاطر مقصود دیگری ذکر شود و چیزی غیر از معنی اصلی مآمدن دشد، به آن لفظ، "لفظ کنایی" گفته می شود و معنی اصلی در لفظ کنایی، معیار صدق و کذب نیست، بلکه معنی کنایی است که مدار صدق و کذب قرار می گیرد؛ پس برای راست بودن کلام، کافی است که معنی کنایی را پس باد و کذب بودن معنی اصلی، ضرری به صدق آن نمی رساند، اما اگر معنی کنایی راست نباشد و معنی اصلی راست باشد، در این صورت آن کلام، کلام کذب است.
به طور مثال: گفته می شودی ظالمانٌ طَوِیلُ النّجَادِ": "بند شمشیر فلانی دراز است" این کلام، کنایه است از دراز بودن قامت آن شخص و اگر آن شخص واقعاً دراز باشد، اما شمشیر و بند و تسمه نداشته باشد، بازهمبد روزلام، کلام درستی است، اما اگر آن شخص، قد بلند نباشد، ولی شمشیر و نیام درازی داشته باشد، در این صورت این کلام، کلام کذبی است، چراکه معنی اصلی، مقصود نیست.
بنابراین، حکایات ذکر شده در "گفتار دهم و بیست و دوم" وه میکن آن، از نوع کنایات است و حقایق موجود در آخر حکایاتی که به غایت راست و درست و مطابق واقع اند، معانی کنایی آن حکایات می باشند، و معانی اصلی شان، به منزله دوربین هایی است که درک مطلب ر او می می سازد، پس به هر شکلی که باشد، ضرری به صدق و حقانیت آن وارد نمی کند. افزون برآن، این حکایتها صرفاً یک مثال اند و برای درک بهتر عوام الناس، زبان حال به ارخانهبان قال و شخص معنوی (شخصی که مستقیماً دیده نمی شود) به شکل یک شخص مادی نشان داده شده است.
— 352 —
مقصد سوم
وکیل مدافع اهل ضلالت پس از دریافت جواب قاطع و قناعت بخش و دندان شکن به سؤال دومش، (٭):یعنی سوالی که در آغاز ه ای ووم طرح گردید، نه این سوال کوچکی که در پایان خاتمه ذکر شد. مؤلف. سوال سوم را مطرح می کند و می گوید:
در قرآن کریم، کلماتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ به موجودیت چگرد.
فریننده و رحیم، اشاره می کنند.
و نیز شما می گویید: رب العالمین، کمالات بی انتهایی دارد و آخرین درجه همه انواع کمالات را داراست، حال آنکه کامل بودن هر چیز، با ضدش شناخته می شود اگر درد نباشد، لذت در اطرل نیست اگر تاریکی نباشد، روشنی تحقق نمی یابد اگر جدایی نباشد، وصال هم لذت بخش نمی شود و بدین طریق، چیزهای بسیار زیادی است که با ضدشان شناخته می شوند.
جواب:بخش اول ن است ا با پنج اشاره جواب می دهیم:
اشاره اول
قرآن کریم از اول تا آخر، توحید را اثبات نموده نشان می دهد، این خود دلیلی است بر اینکه این نوع کلمات قرآنی به گونه ای نیست که شما می فهمید. بلکه هدف ّٰهُ ان اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که "پروردگار متعال در برترین مرتبه خالقیت قرار دارد"، پس هیچ دلالتی به موجودیت خالق دیگر نمی کند، زیرا خالقیت هم مانند صفات دیگر، مراتب زیادی دارد، ازین رو، منظور از اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست کیت و قق ذوالجلال، در زیباترین و نهایی ترین مرتبه خالقیت قرار دارد.
اشاره دوم
تعبیراتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ به تعدّد آفریننده ها نمی نگرد، بلکه بر ع و با انواع مخلوق ها می نگرد؛
یعنی آفریننده ای است که هر چیز را به شایسته ترین شکل و زیبا ترین مرتبه می آفریند؛ این معنی را آیاتی مانند اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ بیان می کند.
— 353 —
اشاره سوم
مقایساین جلد در تعابیر اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ ، "الله أکبر"، خَيْرُ الْفَاصِل۪ينَ، "خیر المحسنین" و امثال آن ها، صفات و افعال واقعی الله (جَلَّ جَلالَهْ) را با کسانی که نمونه هایی از آن صفات و افعال را دارند، مقایسه نمی کند و برسید و ی دهد، زیرا تمام کمالاتی که در سراسر هستی و در جن و انس و ملک وجود دارند، نسبت به کمال پروردگار ذوالجلال، سایه ضعیفی به شمار می آیند، پس چگونه می توان آن دود. بااهم مقایسه کرد؟ بلکه این مقایسه از نقطه نظر انسان ها، به ویژه انسان های غافل، صورت می گیرد.
برای توضیح این مطلب، مثالی ارائه می کنیم:
چنانکه یک سرباز از سرگروهش کاملاً اطاعت کرده و در برابر او ادای احترام می کند و تمام خ چشم ن را از او می داند و کمتر در مورد پادشاه فکر می کند و اگر در این مورد فکری هم بکند، بازهم تشکر و امتنانش را به سرگروهش تقدیم می دارد، لذا به یک چنین سربازی گفته می شود: پادشاه، خیلی بزرگ تر از سرگروه تو است، تو باید فقط اافته دشکر کنی. حال این سخن، فرماندهی شکوهمند و واقعی پادشاه را، با فرماندهی جزئی و ظاهریِ سرگروه، مقایسه نمی کند، زیرا چنین مقایسه و تفضیلی، اصلاً معنی ندارد؛ این مست، دو صرفاً از لحاظ ارتباطی است که سرباز با سرگروهش دارد، چون او به سرگروهش اهمیت می دهد و در نتیجه، سرگروهش را ترجیح می دهد و از او تشکر می کند و فقط او را دوست دارد.
و بدین سان اسباب ظاهری ای که به گمان غافلان به منزله زبان نده و نعمت دهنده هستند، در برابر منعم حقیقی، حجاب و پرده قرار می گیرد و اهل غفلت، به این پرده ها می چسپند و نعمت و احسان را از جانب آن ها و اسباب می دانند و به مدح و ستایش شان میه درختند. قرآن کریم به آنان می گوید: پروردگار بزرگ تر است! او بهترین خالق و بهترین احسان کننده است. پس به او بنگرید و از او تشکر کنید!
— 354 —
اشاره چهارم
آن گد به ا موجودات حقیقی و واقعی با یکدیگر مقایسه و پس از آن یکی بر دیگری برتری داده می شوند، در بین اشیای فرضی و امکانی نیز چنین مقایسه ای وجود دارد و چنانکه در اکثر ماهیت ها، مراتب متعدد و گوناگونی وجود دارد، در ماهیت های اسبرخوردفات مقدس الهی نیز می تواند مراتب بی شماری موجود باشد؛ پس خداوند متعال در کامل ترین و زیباترین مرتبه این صفات و اسماء قرار دارد؛ کامل ترین مرتبه ای که امکان ا دخیلر ذهن ما خطور کند و تمام کاینات، همراه با تمام کمالاتش، گواه این حقیقت است. و آیه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى تمام نام های پرورد گار را به احم الیقتوصیف و معنی مذکور را افاده می کند.
اشاره پنجم
این مقایسه و برتری دهی در مقابل ما سوی الله (غیر خداوند) نیست، بلکه پروردگار دو نوع تجلی و تصرف دارد.
اول:تصرفات نه باأتی است که به سِرّ واحدیت، با واسطه ها و زیر پرده اسباب به صورت یک قانون عمومی انجام می گیرد.
دوم:تصرفی است که به سِرّ احدیت، بدون پرده و مستقیماً با یک تجلی خصوصی انجام می دهد؛ یعنی احسان و آفرینش و بزران بارکه - به سرّ احدیت- مستقیماً دیده میشود، به مراتب بزرگتر و زیباتر و برتر است از احسان و آفرینش و کبریائی ای که آثار آن، با اسباب و وسایل مشاهده می شود؛ به طور مثال: پادشاهی که در ضمن پادشاهی، ولی الله نیز هست، هر نوع حکم و تصرفات را در دست خودت است،و همه مأمورین و فرماندهانش، صرفاً یک نوع پرده اند. چنین پادشاهی، دو نوع تصرفات و اجراأت دارد:
نخست:فرامین و عملکردهایی است که با یک قانون عمومی در لباس مأمورین و فرماندهان با در نظر داشت مقام و منصب شان، داشت. نافذ گردیده است.
دومی:لطف و احسانات و عملکردهایی است که نه با قانون عمومی، بلکه مستقیماً اجرا می کند و مأمورین ظاهری را هم پرده قرار نمی دهد، که این گونه تصرفات به مراتب زیباتر و عالی تر از مورد اول است.
— 355 —
لذا وَ لِلّٰهِٔ اولثَلُ الْاَعْلٰى رب العالمینی که پادشاه ازل و ابد است، گرچه اسباب و وسایل را پرده ای در برابر عملکردهایش قرار داده و بدین ترتیب، شکوه و عظمت ربوبیت نتیشان داده است، اما در قلب بندگانش تلفن خصوصی ای گذاشته است و برای اینکه بندگانش اسباب را پس و پشت بیندازند و مستقیماً متوجه او شوند، آن ها را به بندگی خاصی مکلف کرده و دستور داده است که بگویند: اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ و چه را هگانش را از کاینات، به سوی خود بر می گرداند.
پس در بیانات اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ، "الله أکبر" همین معنی وجود دارد.
اما به بخش دوم سوال وکیل مدافع گمراهان، با پنج رمز چنان دی دهیم:
رمز اول
او در سوال خود می گوید: اگر چیزی ضد نداشته باشد، چگونه می تواند دارای کمال شود؟
جواب:مطرح کننده این سوال از کمال حقیقی آگاهی ندارد و فکر می کند که کمفاوت فقی، یک کمال نسبی است، حال آنکه مزیت ها و برتری هایی که در نتیجه نگریستن به سایرین و مقایسه با دیگران حاصل شده باشد، فضیلت و کمال حقیقی نیست، بلکه این فضیلت، فضیلت نسبی و ضعیف است و اگر مقیسٌ علیه (آنچه که با ْرِه۪مقایسه شده است) نادیده گرفته شود، این فضیلت هم اهمیتش را از دست می دهد. به طور مثال: لذت و فضیلت نسبی گرمی، با تأثیر سردی معلوم می شود و لذت نسبی غذا در نتیجه تأثیر گرسنگی است و اگر این تأثیرات از بین برود، لذت هم کم می شود.
در در زما لذت و محبت و کمال و برتری حقیقی آن است که بر پایه تصور دیگران بنا نشده باشد، بلکه در ذات و سرشت آن، موجود بوده و هیچ شک و تردیدی در صحت و سقم آن وارد نگردد؛ مانند: لذتِ وجود، ها، بهدگی، لذت محبت، لذت شناخت خدا، لذت ایمان، لذت بقا، لذت رحمت، لذت شفقت؛ و زیبایی نور و زیبایی بینائی و زیبایی کلام و زیبایی کرم و زیبایی سیرت و زیبایی صورت؛ و کمال ذات و کمال صفات و کمال افعال؛ و مزایای ذاتی دیگری از این قبیل که با بولوهاییبودن ضدّ، تغییر نمی کنند.
— 356 —
پس همه کمالات صانع ذوالجلال و فاطر ذوالجمال و خالق ذوالکمال، کمالات حقیقی و ذاتی هستند و دیگران، کوچک ترین تأثیری در آن ندارند، بلکه فقط هسیدنا یینه هایی، آن ها را بازتاب می دهند.
رمز دوم:
سیّد شریف جرجانی در کتابش "شرح المواقف" گفته است: آنچه که سبب محبت می شود، لذت است، یا منفعت و یم دین داشتن همجنس و یا کمالِ محبوب. چونکه کمال ذاتاً محبوب است؛ یعنی اگر چیزی را دوست داشته باشی، این دوستی، یا بخاطر لذت است، یا بخاطر منفعت و یا بخاطر نوع دوستی- مانند میل به اولاد- و یا بخاطر کمال آن. اگر سبب این دوستی، کمال آن شخص باشدل" می ین صورت نیازی به سبب و یا غرض دیگر نیست، زیرا آن چیز ذاتاً محبوب و دوست داشتی است.
به طور مثال: انسان های کامل و فرزانه ای را که در گذشته ها بوده اند، هر شخص دوست دارد، و با آنکه هیچ گونه رابطه و پیوندی بین شانهادتِ اما انسان ها آنان را دوست دارند و تحسین شان می کنند.
بنابرین تمام کمالات، فضایل و مراتب اسماء حسنای پروردگار متعال، کمال حقیقی است و به همین دلیل ذاتاً محبوب است (انگیزه دوست داشتن آن در خود آن است). ذ بیاینلجلالی که حقیقتاً شایستهٔ محبت است، کمال حقیقی و زیبایی های اسما و صفاتش را به شکلی که سزاوار اوست، دوست می دارد و محبت می کند و نیز صنعتی را که محل نمایش و انعکاس کمالات اواملاً ست می دارد و با آثار صنعت و زیبایی های آفریده هایش، محبت می کند و پیامبران و اولیا به ویژه سید المرسلین و سلطان اولیا و حبیب رب العالمین را دوست دارد. یعنی از روی محبتی که به جمال خود دارد، حبیبش را زمان ست می دارد چون او آیینه آن جمال است و از روی محبتی که به اسمای حسنایش دارد، حبیبش را و برادران حبیبش (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چون او مظهر جامع و باشعور آن اسما است و از روی محبتی که به صنعت خود دارد حبیبش را (ص) و امثال او (پیامبر وجود ر) را هم دوست دارد، چراکه او انسان ها را به تماشای آن صنعت فرا می خواند و از روی محبتی که به مصنوعاتش دارد، حبیبش را (ص) و پیروان او را هم دوست دارد، چونکه او، قدر آن مصنوعات را می و به ص با گفتن:
— 357 —
"ما شاء الله! بارک الله!" به تحسین آن ها می پردازد و از روی محبتی که با زیباییهای مخلوقات خود دارد، حبیبش را (ص) و پیرَنَا، برادران او را نیز دوست می دارد، چراکه او، دارای برترین اخلاق است.
رمز سوم
همه کمالاتی که در سراسر هستی وجود دارد، دلایلی است بر کمالِ یک ذات بزرگ و ذولْاَرْ و اشاره هایی است بر زیبایی او؛ حتی همه زیبایی ها و کمال ها در مقایسه با کمال حقیقی اش سایه ضعیفی بیش نیست؛ این حقیقت، پنج حجت دارد که مختصراً به آن اشاره می کنیم:
حجت ا به منر شکوهمند و بزرگ و کامل و زیبایی، آشکارا به یک معمار و مهندس ماهر دلالت می کند و این کار زیبا، یعنی این بنایی و نقاشی، ضرورتاً یک فاعل و معمار و مهندس را همراه با عناوین و اسم هایش م آن قد"نقاش و طراح" معرفی می کند و این اسم های کامل نیز، بدون شک به صفت کامل صنعت گر دلالت دارد و این صنعت و صفات کامل، آشکارا به استعداد کامل و توانایی و مهارت آن معمار دلالت دوران و این استعداد و توانمندی کامل، ضرورتاً به کامل بودن ذات و عالی بودن ماهیت آن معمار دلالت دارد.
بدین سان قصر این هستی، این اثر زیبا و مکمل به روشنی به افعالی دلالت می کند که در آخرین درجه کمال از عاارند، زیرا کمالات موجود در أثر، از کامل بودن آن افعال سرچشمه می گیرد و آن ها را نشان می دهد. و کامل بودن افعال، ضرورتاً به کامل بودن فاعل آن کار و کامل بودن اسما او دلالت می کند؛ اسمایی مانند: مدبّر و مصوّر و حکیم و مزیجستجویمثال این ها که به این آثار تعلق دارند.
و کامل بودن اسما و عناوین هم، بدون شک به کامل بودن صفات آن فاعل دلالت می کند، زیرا اگر صفات کامل نباشد، اسما و عناوینی که از صفات سرچشمه گرفته است نیز، نمی تواند کامل باشاوَاتِو کامل بودن آن اوصاف، به روشنی به کامل بودن اجراأت آن ذات دلالت دارد، زیرا مبدأ و سرآغازِ صفات، شئونات شخصی آن ذات است.
— 358 —
و کامل بودن شئونات ذاتی هم، به صورت علضاوت کین بر کامل بودن ذاتی دلالت می کند که اجراأتش بی عیب و نقص است و از خود اوست و نشان می دهد که نور آن کمال، با وصف گذشتن از پرده های شئون و صفات و اسماء و افعال و آثار، بازهم این همه زیبایی و کمالف و بر هستی به نمایش گذاشته است.
پس از اثبات موجودیت این همه کمالات حقیقی - که منشأ آن ها خود خداوند است- با چنین دلیل قطعی، کمالات نسبی، که مبتنی به بهشتسه با دیگر همنوعان و اضداد است- چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ با اثبات این مطلب، می توانی درک کنی که کمال نسبی، چقدر ضعیف و بی نور است!
حجت دوم:هرگاه با دید عبرت به این هستی نگریسته شود، وجدان موجود با یک حدس صادق، درک می کند که ذاتی که این کاینات را زیبا ساخته و با انواع زیبائیها آراسته است، دارای زیبایی و کمال بی انتها است و به همین دلیل، های مع او جمال و کمال دیده می شود.
حجت سوم:معلوم است که صنعت های موزون و منظم و کامل و زیبا مبتنی بر یک طرح و برنامه بسیار زیبا هستند و برنامه کامل و زیبا هم به یک علم زیبا و کامل، ذهن خوب، و ماده اد و توانمندی روحی کامل دلالت دارد؛ یعنی این زیبایی معنوی روح است که توسط علم در صنعت او آشکار می شود.
پس این کاینات با زیبایی های بی شمار مادی اش عبارتست از: تراوش های زیبایی های معنوی و علمی؛ و این زیبایی ها و کمالاتون شک و معنوی، بدون شک جلوه های یک زیبایی و جمال و کمال ابدی است.
حجت چهارم:معلوم است که هر نور دهنده ای خودش باید نور داشته باشد و هر روشنی بخشی لزوماً باید نورانی باشد و احسان و نیکوکاری، از ثروت سرچشمه می گیرد و لطف، از یک لطیای سنگربان سر می زند. وقتی چنین است پس بخشیدن این همه زیبایی و جمال به کاینات و ارزانی کردن کمالات گوناگون به موجودات، به گونه ای که نور بر خورشید دلالت کند، بیانگر یک زیبایی بی پایان است.
وقتی موجودات بسان نهر بز طبقه زمین جاری اند و با پرتوهای کمال می درخشند و می گذرند، پس آن گونه که آن نهر بزرگ با جلوه های خورشید می تابد