Risale-i Nur

سخنان
— 2 —
گفتارها
— 3 —
از كليات رسائل النور
٢
گفتارها
تأليف
بديع الزمان سعيد النورسى
مترجم
فیض مآفرينشمانی
— 4 —
از كليات رسائل النور
١
گفتارها
تأليف
بديع الزمان سعيد النورسى
مترجم
فیض محمد عثمانی
— 4 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
— 5 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
و به نستعین
اَلحَمدُ لِلّٰهِ رَبِّ العَالَمِین
وَ الصَّلاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَكي استَا مُحَمدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحبِهِ اَجمَعِین
ای برادر!
از من چند نصیحت خواسته بودی، پس از آنجایی که تو یک سرباز هستی حقایقی را با مثال هایدي برا در ضمن هشت حکایت کوتاه تقدیمت می دارم به اتفاق نفسم آنها را بشنو، زیرا من نفسم را بیش از هرکسی دیگر نیازمند نصیحت می بینم. زمانی با "هشت گفتاری" که از هشت آیه برگرفته بودم نفسم را به طور مفصل مورد خطاب قرار دادم و اکنوار مهما به گونه فشرده و با زبان عوام به نفسم یادآور می شوم، کسی که در خود احساس رغبت می کند همراه با ما به آن گوش فرا دهد.
— 5 —
گفتار بیست و پنجم
رساله معجزات قرآن
با در دست داشتن معجزه ماندگاری همچون قرآن
جستجوی دلیل دیگری به نظرم بیهوده می ران ها و با در دست داشتن برهان حقیقی ای همچون قرآن
آیا فكر می كنی الزام و مغلوب ساختن منكران بر قلب من سنگینی خواهد کرد؟
یادآوری
درآغاز این گفتار تصمیم بر آن بود تا پنج شعله بنا نمود اما در اواخر شعله نخست - دو ماه پیش از جایگزین شدن خط جدید ترکی- به ناچار، در نوشتن سرعت بخرج دادیم تا بتوانیم این رساله را به خط قدیمی چاپ كنیم، حتی در بعضی از روزها بیست تا سی صفحه را در ظرف دو ی سه ساعت می نوشتیم، لذنت در وشتن سه شعله از اجمال و اختصار کار گرفته و از دو شعله دیگر، فعلا صرف نظر نمودیم.
انتظار ما از برادران اینست كه به کاستی ها، نواقص، اشكالات، و اشتباهات ما با دید انصاف و مسارين ارگرند.
— 6 —
گفتیار اول
"بسم الله"آغاز هر خيری است، ما نيز نخست به آن می پردازيم.
بداه آغازفسم!
اين كلمه مبارك آنگونه كه نشان اسلام است، تمام موجودات نيز با زبان حال شان آن را ورد زبان قرار مي دهند.
اگر مي خواهي بداني"بسم الله"چه نيروي بزرگ و بي پايان و چییه ب كه درترده و تمام ناشدنی است، به اين حكايت تمثيلي كوتاه بنگر و آن را گوش كن:
بر شخص صحرا نشينی که همواره در بیابان رفت و آمد دارد لازم است که اسم رییس قبیله ای را بگیرد و تحت حمایتش دا (النم تا از شرّ راهزنان در امان مانده و حاجاتش را برآورده ساخته بتواند، در غیر آن در مقابل دشمنان فراوان و نيازهاي بي حدش، تك و تنها، حيران و پريشان خواهد ماند.
ش انواروزي دو نفر برای چنین سیاحتی به صحرا رفتند، يكي متواضع و ديگري مغرور بود، شخص متواضع خود را به یک رئيس قبيله منسوب ساخت، اما مرد مغرور از انتساب به او ابا و رزيد. هر دو در اين بیابان به راه افتادند. شخص وابسته به رئيس در هر جا به سلامت گشپس از ار کرد و اگر حین سياحت با راهزني مواجه مي شد به او مي گفت: "من به نام فلان رئيس گشت و گذار مي كنم." لذا راهزن دور می شد و نمی توانست با او کاری کند. اگر در خیمه ای داخل می شد به خاطر آن نام مورد احترام قرار ت نورات. اما دیگری که مغرور بود در تمام مدت سیاحتش متحمّل بلاهایی شد که قابل گفتن نیست. چون همیشه از ترس می لرزید و هميشه در حال گدايي بود. و بدین طریق، هم ذلیل شد و هم رسوا.
اکنون اي نفس مغرورم بدان!
تو همان سیّاح هستي و اين دنيا هم یک صحر اَنْ آن طوري كه عجز و فقرت بی انتها است، دشمنان و نیازهایت نیز پایان ندارد. وقتي چنين است نام مالك ابدی
— 6 —
اكثر آیات در این رساله، مورد انتقاد ملحدان بوده است، و یاهم اهل علوم جدید بر آن اعتراض كرده اند، و یا با شك و تردیدهای شیاطین جنی و انسی مماً مسوده است.
ازین رو، "گفتار بیست و پنجم" حقایق و نكته های این آیات را به شیوه زیبائی بیان نموده و با قواعد علمی اش ثابت كرده است كه، آنچه اهل الحاد و فن، نقطه دارد،نداشته اند، در حقیقت پرتوهای اعجاز است و سر منشاء كمالات بلاغت قرآنی می باشد.
و در این رساله جوابهای دندان شكنی بر تک تک آن شبهات داده شده است، چنانکه دترين ا به آیه كریمه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى.. و وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا این امر بخوبی مشهود است و برای اینکه اذهان مکدر و آلوده نشود از ذکر شبهات خود داری گردید و صرف در مقام اول گفتار بیستم، شك و تردیدهای مطرح شده در مور او میآیه را مشخص ساخته ایم.
و از طرفی، گرچه رساله "معجزات قرآنی" با عجله و اختصار نوشته شده است، با آن هم بلاغت علمی و علوم عربی را به شیوه عالمانه و عمیق و محکم بیان نموده و حیرت علماء را برانگیخته است.
گرچه فهم کامل هر بحث ووچك بهده از آن برای هر مدقق مقدور نمی باشد، اما در این باغچه، هر كس سهم خاص و مهم خود را خواهد یافت.
این رساله با آنكه در شرایط ناگوار و با شتاب تألیف گردیده است و در افااحتمالعبیر، كاستی هایی دارد اما از نقطه نظر علمی، حقیقت بسیاری از مسایل مهم را بیان كرده است.
سعید نورسی
— 7 —
و حاكم ازلی اين صحرا را بگیر تا از گدايي از تمام كاينات و از ترس و لرز در برابر هر حمقدمهٔجات يابي.
آری اين كلمه چنان گنج پر برکتی است که عجز و فقر بی نهایتت را به یک قدرت و رحمت بی نهایت پیوند می دهد به گونه ای كه عجز و فقر به دو شفاعت كننده تبدیل می شوند که شفاعت شان درردگار ذات قدير و رحيم مورد پذیرش قرار مي گيرد.
آری کسی که با این کلمه حرکت می کند همانند شخصی است که سرباز دولت شده است و به نام دولت حرکت می کند و از هیچ کسی پروایی ندارد و را حيا قانون و نام دولت سخن گفته و در چارچوب آن هرکاری را انجام می دهد و در مقابل هرچیزی ایستادگی می کند.
در آغاز گفتيم که تمیام موجودات نما اسن حال شان"بسم الله"مي گويند، آيا واقعاً چنين است؟
بله! اگر شخصي را ببيني كه تمام اهالی شهر را به زور به جایی ببرد و به انجام کارهایی وادار سازد، به يقين خواشد و مست كه آن شخص با استفاده از نام و قدرت خود حرکت نمی کند. بلکه او یک عسكر است و به نام دولت حرکت می کند و به قوّت یک پادشاه تکیه داده است.
بدین طریق هرچیزی به نام حضرت حق حرکت مي كند و از همینرا به رها و تخم های کوچکِ ذره مانند، درختان بزرگ را حمل می کنند و بارهاي سنگينی به سنگینی کوه را بر دوش مي كشند؛ پس هر درختی "بسم الله" مي گويد و دستانش را از ميوه هاي خزانه رحمت الهي پر می کند و به ما تقديم مي دارد.
و هر بااغچه ام الله" مي گويد و به شكل دیگی از آشپزخانه قدرت الهي در می آید كه انواع و اقسام خوردني هاي خوشمزه و بسیار زیاد در آن پخته مي شود. و هر حيواني از حيوانات پر سود و بركت مثل: شتر، گوسفند و گاو"بسم الله"مي گويد و با سرچشمه و خسّاز فیوضات رحمت الهی، به یک چشمة خروشان شير گوارا تبدیل مي شود که به اسم رزّاق، لطيف ترين و نظيف ترين غذا را به ما تقديم مي كند. و ريشه هاي
— 7 —
رساله معجزات قرآنی
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِا چیزیح۪يمِ
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ ویسیم،هُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا
(الإسراء: ٨٨)
در رساله های عربی، و در رسایل نور عربی، و در تفسیرم که موسوم به "اشارات الاعجاز" است و در بیست و چهار گفتار گذشته، تقریباً به چهل وجه از وجوه بی شمارِ اعجاز قرآن حکیمِ معجزالبیان كه سرچشمه معالجت و بزرگترین معجزه رسول اكرم (ص) است، اشاره نمودیم. اینك از آن میان، پنج وجه را با اندكی تفصیل بیان نموده و سایر وجوه را اجمالاً در لابلای آن می گنجانیم. و در مقدمه، اشاره ای خواهیم داشت به تعریشد و نهیت قرآن كریم.
— 8 —
نازک و ابریشم گونه هر گياه و درخت و علف "بسم الله" مي گويد و سنگ هد؛ ايخاک را مي شکافد و سر بر می آورد و می گوید: با اسم "الله" و با اسم "رحمن". لذا هر چیزی برایش مسخّر مي شود.
آری، از یک طرف انتشار و ميوه دادن شاخه ها در هوا و از طرف دیگر انتشار ريشه ها در زير سنگ و خاک، ونمي خوادن آن در زير زمين، و نيز نازك و سرسبز ماندن برگ ها به مدت ماه ها در برابر حرارت زیاد، مشت محكمي بر دهان طبيعت پرستان مي زند و انگشتانش را در چشم كور آنان فرو مي كند و مي گويد: صلابت و حرارتي كه شماپرنور مي نازيد نيز تحت فرماني حركت مي كنند كه ريشه هاي نرم ابریشم مانند، همچون عصاي موسي (ع.س.) ، فرمان فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ (بقره: ٦٠) را اطاعت نموده، سنگ ها را دو نيم مي سازد وامات کاي نازك و نازنین نیز همچون اعضاي بدن ابراهيم (ع.س.) در برابر آتش سوزان، آيه يَا نَارُ كُون۪ى بَرْدًا وَسَلَامًا (انبياء: ٦٩) مي خوانند.
وقتي هر چيز معناً"بسم الله"مي گويد و به نام الله نعمت های الهی را مي آورد و به ما مي دهد، پس من منواايدبسم اللهبگوييم، و باید به نام الله بدهيم، و به نام الله بگيريم. و نباید از انسان هاي غافلي كه به نام الله نمي دهند، چيزي بگيريم.
سوال:ما به انسان هايي كه در حکم فروشنده هستند بها مي دهيم، آيا اللمثلاً:َّ جَلالَهْ) که صاحب اصلی مال است چه بهایی از ما مي خواهد؟
جواب:آن مُنعِم حقيقي در بدل آن نعمت ها و اموال ارزشمند سه چيز را به عنوان بها رحمان مي خواهد كه عبارتند از: ذكر، شكر و فكر.
لذا"بسم الله"در آغاز، ذكر است و"الحمد لله"در پايان، شكر است و وسط این دو فکر است، یعنی اندیشیدن و درک نمودن این امر که این نعم جدي وارزشمندی که صنعت خارق العاده اند، معجزه قدرت و هدیة رحمت ذات احد و صمد اند، این را فکر می گویند.
— 8 —
مقدمه
"از سه بخش تشکیل یافته است"
بخش اول
قرآن چیست؟ و تعریف آن چگونه است؟
(چنانکه در گفتار نوزدهم توضیح و در گفتارهای دیگر ثابت شد)
قرآن عبارت است از:
ترجق العازلی این كتاب كبیركاینات.
و مترجم ابدی زبانهای گوناگونی كه آیات تكوینی را می خوانند.
و مفسِّر كتاب عالم غیب و عالم شهادت.
و كاشف گنجهای معنوی اسماء الهی که در و ترکیفحهٔ‌ آسمانها و زمین نهان است.
و كلیدی است برای گشودن حقایقی که در لابلای سطور حوادث مُضمر اند.
و زبان عالم غیب در عالم شهادت ..
و گنجینهٔ‌ التفاتات ابدی پروردگار رحمان و خطابه های ازلی کردگار سبحان که از عالم غیبی كه در پس پردمرحمت عالم شهادت قرار دارد، فرود آمده است.
و خورشید، پایه، و هندسهٔ‌ دنیای معنوی اسلام ..
و نقشهٔ‌ مقدس عالم های اخروی ..
و قول شارح، تفسیر واضح، برهان قاطع و بازگو کنندهٔ‌ ذات، صفات، اسماء و شئون الهی..
بینندی عالم انسانیت ..
وآب و روشنی انسانیت كبرا یعنی اسلام ..
و حكمت حقیقی برای نوع بشر..
و مرشد و رهنمای حقیقی انسان به آنچه که او را به سعادت سوق می دهد ..
— 9 —
چه حماقت بزرگی خواهد بود اگر با بوسيدن پاي انسان بيچاره ای كه هدية با ارزش پادشاه را برای شب قدرده است، صاحب هديه را نشناسی و فراموش کنی! درست به همين صورت دل بستن و ستودن اسباب ظاهری نعمت، و فراموش كردن مُنعِم حقيقي، هزاران بار زشت تر از آن حماقت است.
ترام شنفس! اگر مي خواهي مثل اين شخص ابله نشوي!
به نام الله بده.
به نام الله بگير.
به نام الله شروع كن.
به نام الله كار كن.
والسلام
— 9 —
و برای انسان:
یك كتاب شریعت، كتاب دعاء، كتاب د چند كتاب عبودیت، كتاب امر و دعوت، كتاب ذكر، كتاب فكر و یگانه كتاب جامع و مقدسی است كه همه كتابهایی را که پاسخ دهنده نیاز های معنوی انسان است دربر می گیرد. تا جایسبيح ورای هر یک از مشربها و مسلکهای گوناگونِ اولیاء و صدیقان، عرفاء و محققان رساله ای را پیشکش نموده است که مطابق ذوق و روند کاری آنها است و در پرتو آن، هراشاره می تواند راه و روش خود را تنویر کند و هر مسلک هدف و مقصد خود را به تصویر بکشد. پس قرآن کتاب آسمانی ای است که در برگیرنده یک کتابخانه ی مقدس است.
بخش قرار دتتمّهٔ‌ تعریف
چنانچه که در گفتار دوازدهم بیان و ثابت گردید، قرآن كریم از عرش اعظم، از اسم اعظم، و از مرتبهٔ‌ اعظم هر اسم الهی فرود آمده است. پس به اعتبار رب العالمین بودن خداوند، قرآن كلام اوست.
و به اعتبار صفت اله موجوداور قلب او، فرمان الهی است.
و از این دیدگاه که او خالق آسمانها و زمین است، یك خطاب است.
و از جهت ربوبیت مطلق، یك مكالمه است.
و از دیدگاه سلطنت عامه سبحانی، خطبه ای است ازلی.
و از نقطه نظر ر اي دوترده و محیط پروردگار، دفتری است كه کرم و التفات رحمانی را دربر دارد.
و از لحاظ بیان عظمت الوهیت، مجموعه پیامهای ربانی است، که بعضاً در آغازشان رمزها و اشاراشر موكد دارد.
و بالاخره قرآن كتابی است مقدس و حكمت افشان كه از اقیانوس اسم اعظم نازل شده و برآنچه كه عرش اعظم آن را احاطه كرده است نظارت دارد.
ازین رو، عنوان شایسته كلام الله به قرآن كریم داده شده است و تا ابد، این عنوان داده خواهد شد.
— 10 —
مقام دوم
از پرتو چهاردهم
این مقام ت او ب را از هزاران راز بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ دربر دارد.
یادآوری!
از اُفق رحمت خداوند در بسم الله، نور تابانی درخشید و از د% شاخعقل خاموشم جلوه گر شد، خواستم آن نور را به خاطر نفس خودم یادداشت کنم، و آرزو بردم تا با بیست- سی راز، دایره ای در اطراف آن نور بکشم و آن را به چنگ بیاورم و تدوین گ هاي ما متأسفانه در حال حاضر نتوانستم به آرزویم برسم و موفق شوم، لذا اسرارِ مورد نظر من از بیست- سی به پنج و شش کاهش یافت.
وقتی می گویم "ای انسان!" نفس خودم را قصد می کنم. با آنکه این درس به خودم مختص است اما آن است ومعرض دیدِ برادران مدقق ام قرار می دهم تا "مقام دوم از پرتو چهاردهم" قرار گیرد و امید است برای کسانی که با پیوند روحی با من ارتباط دارند و نفس شان هوشیارتر و بیدارتر از نفس من استهو الر باشد و مورد استفادهٔ‌ آن ها واقع شود.
این درس، بیش از عقل به قلب می نگرد و بیش از دلیل و برهان به ذوق روحی چشم دوخته است.
— 10 —
اين ماز قرآن كریم، كتاب ها و صحیفه های مقدس سایر انبیاء علیهم السلام قرار دارند، اما دیگر كلمات بی پایان الهی: برخی از آنها مكالمه ای است به صورت الهام كه با اعتباری خاص، با عنوانی جزئی، با تجلی خاص اسمی خصوصی، با ربوبیتی ی که اا سلطنتی مخصوص، و با رحمتی ویژه ظاهر گشته است. پس از این لحاظ الهامات مَلَك و بشر و حیوانات، از حیث كلیت و خصوصیت با یکدیگر بسیار متفاوت اند.
بخش سوم
قرآن كریم كتابی است آسمانی كه اجمالاً كتابهای همه انبیاء را كه در اعصار مختلف فرَارْحَشده اند، و رسایل همه اولیاء را كه مشرب های مختلفی دارند، و آثار همه اصفیاء را كه روش های شان متفاوت است .. دربر می گیرد ..
جهات ششگانه اش تابنده و از تاریكی ها و شبهاتِ و هر پیراسته است، زیرا
نقطه استنادش بالیقین وحی آسمانی و كلام ازلی است..
و هدف و غایه اش بالمشاهده سعادت ابدی است..
و درونش بالبداهه هدایت ناب است..
بالایش، بالضروره انوار ایمان است..
پایینش، بعلم الیقین دلیل واگنی ن است..
راستش، بالتجربه مورد قبول قلب و وجدان است..
چپش، بعین الیقین تسخیر عقل و اذعان است..
میوه اش، بحق الیقین رحمت پروردگار رحمن و دار جنان است..
مقام و قیمتش، بحدس صانجايي د قبول مَلَك و انس و جان است.
هر یك از صفات ذكر شده در تعریف قرآن، در جاهای دیگر بطور قطع ثابت گردیده است و یا ثابت خواهد شد، پس ادعای ما، یك ادعای محض و بدون دلیل نیست، هر صفت از پشتوانه دلیل قاطعی برخوردار می باشد.
— 11 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
قَالَتْ يَٓا اَيُّهَا الْمَلَؤُبسیار ّ۪ى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتَابٌ كَر۪يمٌ اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰنَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
(النمل:٢٩-٣٠)
در این مقام چند راز ذکر خواهد شد.
راز اول:ین حقیی از بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را چنین دیدم:
در سیمای کائنات، در سیمای زمین و در سیمای انسان سه سکّه و نشان ربوبیت وجود دارد که در داخل یکدیگر هستند و نمونه یکدیگر را نشیينات دهند.
یکی:سکّه و علامت کبرای ألوهیت است که از تعاون و تساند و تعانق و تجاوبِ جاری در همهٔ‌ اجزای هستی ظهور نموده است؛ به گونه ای که بِسْمِ اللّٰهِ به آن می نگرد و دلالت می کند.
دومی:سکّه و علامت کبرای رحمانیت است که از تشر اکرمتناسب و انتظام و انسجام و لطف و مرحمتِ حاکم بر تدبیر و تربیت و ادارهٔ‌ نباتات و حیوانات روی زمین ظهور نموده است. به گونه ای که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ به آشفتگنگرد و دلالت می کند.
سومی:سکّه و علامت علیای رحیمیّت است که از لطایف رأفت و دقایق شفقت و شعاعات مرحمت الهی که بر سیمای ماهیت جامع انسان نقش بسته است، ظهور نموده و ص پراکنرحیم" که در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است به آن می نگرد و دلالت می کند.
یعنی این که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ عنوان قدسی است برای سه علامت از علایم احدیّت. حتی او یک سطر نورانی را در کتاب نيروي شکیل می دهد، و خطّ تابانی را در صفحهٔ‌ عالم می کشد و رسن مستحکمی میان خالق و مخلوق می باشد. یعنی بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ از عرش اعظم نازل شده است و نوک آن به انراي مصاس
— 11 —
شعله اول
كه شب شعله دارای سه شعاع است
شعاع نخست
درجه اعجاز انگیز بودن بلاغت قرآن كریم
این بلاغت خارق العاده قرآن، سرچشمه گرفته است از: جزالت نظم و حسن متانت، و بتوجه آ غرابت و مستحسن بودن اسلوب، و براعت و برتری و پاكیزگی بیان، و از قوت و حقانیت معانی، و از فصاحت و سلاست الفاظ قرآن.
همین بلاغت خارق العاده قرآن از هزار و سیصد سال با دادن، تیز هوش ترین ادباء، چیره دست ترین سخنوران، و بزرگ ترین دانشمندان بنی آدم را به مبارزه می طلبد و شدیداً احساسات شان را تحریك می كند، اما این گردن كشانِ متكبر و مغرور هرگز نتوانستند رویاروی آن قرار گیرند و لب به سخكه در یند. بلكه با كمال نگونساری در برابر آن سر فرود آوردند.
ما به دو صورت به وجوه اعجاز در بلاغت قرآن اشاره می كنیم.
صورت اول:
اعجاز دارد و موجود است چون در آن وقت اكثر ساكنا نمي بة العرب امّی و بیسواد بودند، ازین رو، مفاخر و رخدادهای تاریخی و محاسن اخلاقی استوار بر ضرب المثل های شان را بجای اینكه بنویسند، در شعر و گفت(خ، ح،ادبی محافظت می كردند، یك سخن حكیمانه و پرمعنی با جاذبه موجود در شعر و بلاغت ، از سلف به خلف منتقل می شد، این نیاز فطری سبب گردید تا فصاحت و بلاغت، پرفروش ترین متاع در بازار معنوی آن ها باشد، حتی ادیب یك قبیله بزرگترین ی لذت ملی به شمار می رفت، بیش از همه به او افتخار می كردند. این قوم كه پس از مشرف گردیدن به اسلام، با هوش و ذكاوت خود عالم را رهبری نموده و در میدان بلاغت، گوی سبقت را ربوده و برتر از همه اقوام قرار داشتند، بلاغت لجلال،ز، مایه افتخار و شدید ترین نیازمندی شان بود. حتی گاهی بخاطر سخن یك ادیب، بین دو قبیله جنگ در می گرفت
— 12 —
دارد، همان انسانی که ثمرهٔ‌ کائنات و نسخهٔ‌ مصغّرهٔ‌ (کوچک شده) عالم است. فرش را به عرش مرتبط می سازد و راه همواری می شود برای عروج انسان بهند.. کمالات.
راز دوم:
قرآن معجزالبیان برای آن که عقلها را در درون "واحدیّتی" که در مخلوقات فراوان و بی شمار ظهور نموده است، غرق و سردرگم نسازد، همواره تجلّی "أحدیت" را در درون آن نشان می دهد.
ضمن یک مثن ماهم را توضیح می دهیم:
خورشید با نورش اشیای بی حد و حصری را احاطه می کند، پس جهت دیدنِ ذات و خود خورشید در مجموع نور آن، لازم است یک تصور بسیار گسترده و یک دید فراگیری داشته باشیم. لذا خورشید بخاطر این که خودش به فراموشی سپرده نشود، دد قتل یز شفّاف و درخشنده خودش را توسط انعکاس نورش نشان می دهد. یعنی هرچیزی شفّاف و درخشنده به قدر قابلیت و توانمندی اش به همراه جلوه ذاتیِ خورشید، خواصی مانند نور و حرارت آن را هم نشان می دهد تا ذاتش از یادها نرود. و آن گونه کين رمزیز شفاف و درخشنده به قدر توانمندی اش خورشید را با تمام صفاتش نشان می دهد، هریکی از صفات خورشید، مانند حرارت و نور و هفت رنگ آن نیز هرآنچه را که در مقابتا سیلر گیرد احاطه می کند.
در مثال غلط فهمی نشود؛ وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى طوری که پروردگار أحد و صمد با تمام اسمای حسنی اش در هر چیز، مخصوصاً در ذی حیات و مخصوصاً در آیینهٔ‌ ماهیّتانهای ، تجلّی می کند، از جهت وحدت و واحدیّت نیز هر اسمی که به موجودات تعلق داشته باشد همهٔ‌ موجودات را هم احاطه می کند.
از این رو، خداوند سبحان همواره مُهر و نشان أحدیت را که در واحدیّت است ب اهاليمی سازد و پیش چشم انسان قرار می دهد تا عقلها در گستردهٔ‌ واحدیّت غرق و ناپدید نشوند و قلبها ذات اقدس الهی را فراموش نکنند. پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمظ ماديرَّح۪يمِ سه عُقده و گِره مهم آن مهر و علامت را نشان می دهد و بیان می کند.
— 12 —
و گاهی نیز بخاطر یك سخن، صلح می شد. تیل (ع. كه هفت قصیدهٔ‌ هفت ادیب شان را با آب طلا نوشته و تحت عنوان "معلقات سبعه" به دیوار كعبه آویزان نموده و به آن افتخار می كردند.
لذا در عصری كه بلاغت تا بدین حد رواج یافته بود، قرآن معجزمي گوي نازل شد - چنانكه در زمان حضرت موسی و عیسی علیهما السلام سحر و طبابت رواج داشت، معجزه آن دو حضرات هم از همان جنس بود - در چنین عصری با فرمان
وَاِنْ كُنْتُمْ ف۪ى رَيْبٍ مِمَّا نَزكند، یا عَلٰى عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه۪
از بلیغان عرب خواست تا با كوچك ترین سوره قرآن مقابله كنند و نمونه آن را ارائه دهند، و مبارزه را سخت تسلیم،ت و گفت: اگر ایمان نیاورید ملعون هستید! و به جهنم برده می شوید!، بدین طریق تیشه بر ریشه آنها می زند، غرورشان را می شكند، عقل و پندارهای شان رت است ر می نماید، و در دنیا هم آنها را محكوم به اعدام می سازد، چنانکه در آخرت محكوم به اعدام هستند، یعنی می گوید: باید مثل آن را ارائه دهید، ورنه تا روزی که راه كفر را ترک نگفته اید جان و مالتان دمده اياست!.
بدین ترتیب، اگر توان مقابله را می داشتند آیا ممکن بود با موجودیت راه آسانی مثل نبرد با قرآن و ابطال ادعای آن با ارائه چند سطر، راه خطرناک و مشقت بار جنگ و كشتار را برگزینند؟
آری، آیا امكان دارد ای ٭٭٭
زیرک و هوشمند و ملت سیاستمدار كه زمانی با سیاست و هوش و ذكاوتش جهان را اداره می كرد، كوتاه ترین و راحت ترین و امن ترین راه را ترك نموده، و خطرناك ترین راه را برگزین یافتگی كه مال و جانشان را به هلاكت می اندازد؟
زیرا اگر ادیبان شان می توانستند توسط چند حرف با قرآن معارضه كنند، قرآن از ادعایش دست بر می داشت، و آَلُونَز از هلاكت مادی و معنوی نجات می یافتند، حال آنكه راه وحشتناك و دراز جنگ را برگزیدند، یعنی مقابله توسط حروف امكان نداشت و محال بود، پس به ناچار به جنگ با شمشیر روی آوردند.
و نیز دو انگیزهٔ‌ بسیار نیرومند جهت معارضه با قرآن و ارائهد. و هن وجود دارد:
— 13 —
راز سوم:
آنچه که این کائنات نامحدود را شاد و آباد ساخته است، بالمشاهده رحمت است. و باز همین اندک دست که این موجودات احاطه شده با تاریکی ها را روشن و پر نور ساخته است.
و باز همین رحمت است که این مخلوقات فرورفته در نیازهای بی حدّ و حساب را درز فلک می پرورد و تربیت می کند.
و باز همین رحمت است که همهٔ‌ کائنات را متوجه و مسخّر انسان ساخته و در هر طرف، نگاه آن را به انسان برگردانده و به اهها را یاری او سوق داده است. درست مانند درختی که با همهٔ‌ اجزایش متوجه میوهٔ‌ خود است.
و باز همین رحمت است که باالمشاهده این فضای گسترده و بی کران را آباد نموده مضاعف،عالم خالی را نورانی و مزیّن ساخته است.
و باز همین رحمت است که این انسان فانی را نامزد بقا و أبدیت ساخته و مخاطب و دوست ربّ العالمین قرار داده است.
ای انسان!
وقتی رحمت از چن:
أشْقتی برخوردار است و دوست داشتنی و دارای چنین قوت و جذابیّت و امداد رسانی است، پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ بگو و به آن حقیقت چنگ بزن و از وحشت مطلق و احتیاجات بی حدّ نجات پیدا کن. و خود را به تخت آن سلطان ازل و أبد نزدیک نال۪يدُا شفقت و شعاعات آن رحمت مخاطب و خلیل و دوست آن سلطان شو.
آری، گردآوردن و جمع کردن کائنات در اطراف انسان در چارچوب یک حکمت، و با کمال انتظام و عنایت وادار ساختن آن به دراز نمودن دست به خودمساعدت بسوی انسان برای رفع نیازهای روزافزونش، بدون شک از دو حالت خالی نیست:
یا این که هر نوع کائنات، خود به خود انسان را می شناسد و از او اطاعت می کند وشد. و مت او می شتابد؛ که این، آن گونه که صد درجه دور از عقل است، محالات زیادی را به بار می آورد و لازم می گرداند تا در عاجزِ مطلقی مانند انسان، قدرت سلطان
و و درلق موجود باشد.. و یا این که این معاونت و امداد با علم محیط قادر مطلقی که در پسِ پردهٔ‌ کائنات است انجام می پذیرد.. یعنی انواع کائنات این انسان را نمی شناسد تا دست یاری را به سوی او دراز کند، بلکه اعالمي اع کائنات دلایلی است بر ذاتی که انسان را می شناسد و به او ترحّم می کند و از حالش آگاه است.. و آن ذات هم خالق رحیم است.
پس ای انسان!
می دهرا در سرت بگیر. آیا امکان دارد ذات ذوالجلالی که همه انواع مخلوقات را متوجه تو ساخته و دست معاونت شان را به سوی تو دراز نموده و به "لبّیک" گفتن به نیازهای تو واداشته است از تو ناآگاه باشد و تو را نشناسد و نبیند؟
وقتی تو را می شناسد مُنعِرحمتش نشان می دهد که تو را می شناسد، پس تو هم او را بشناس و با گرامی داشتنِ اوامرش اظهار کن که تو هم او را می شناسی.
و به یقین بدان، این حقیقتِ رحمت الهی است که به مخلوق کوچک و فانی ای چون تو که ضعیف مطلق و عاجز مطلق و فقیر مطلق هستی، ایرد.
ات بزرگ را مسخّر ساخته و به امداد تو فرستاده است؛ آری، همان رحمتی که متضمّن حکمت و عنایت و علم و قدرت است.
شکی نیست که چنین رحمتی، یک شکر کلّی و خالص را از تو می طلبد و یک تعظیدر اینترام جدّی و بی آلایش را از تو می خواهد. پس بدان که عنوان و ترجمان آن شکر خالص و آن احترام بی آلایش بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است، آن را بگو و وسیلهٔ‌ رسیدن به آن رحمت بی کران قرار بده و استعد شفاعتگر درگاه آن رحمان و رحیم بگردان.
حقّا که وجود و ظهور رحمت، اظهر من الشمس است. چون آن گونه که یک نقش مرکزی از انتظام و وضعیت تار و پودهایی که از هر طرف آمده است، حاصل می شود. بدین سان تارهای نورانی ای که، زجر لّی هزار و یک اسم الهی، به سوی این کائنات امتداد یافته است. در سیمای کائنات و در چارچوب رحمت چنان مهری از رحیمیّت و چنان نقشی از شفقت و چنان علامتی از عنایت را می بافد که با درخششی بیش از درخشش خورشید، خود را به عقلها نشین تزیدهد.
— 13 —
یكی:حرص دشمنان برمعارضه با آن.
دیگری:شوق و علاقمندی دوستان بر تقلید آن.
تحت تاثیر این دو انگیزه شدید، ملیون ها كتاب عربی نوشته شده است كه هیچ یك به قرآن مشابهت ندارد، و هر بیننده ای چه عالم و چه جاهل، با دیدن آن ای مطلت می گوید: قرآن به این كتاب ها شباهت ندارد، و هیچ یک از آن ها نمی تواند با قرآن معارضه كند، در این صورت یا قرآن از لحاظ بلاغت پائین تر از همه قرار دارد كه این امر، به اتفاق دوست و دشمن محال است، و یا اینكه قرآن برتر ص خود تر از همه آن ها است.
اگر بگویی:چگونه بدانیم كه هیچ كس دست به مبارزه نزده است؟ آیا كسی جرأت خارج شدن به میدان را نداشت؟ آیا كمك و پشتیبانی آن ها از یكدیگر سودی نبخشید؟
بگوين:اگر امكان معارضه و مبارزه وجود می داشت، به هر قیمت هم که شده، مبارزه ای در می گرفت، زیرا مسئله عزت و ناموس و هلاكت مال و جان مطرح بود. اگر معارضه ای رخ م هم زن طرفداران و حامیان بسیار زیادی پیدا می كرد، چون كه معارضان و دشمنان حق همیشه زیاد اند. اگر طرفدار می یافت، حتماً شهرت کسب می کرد، چون بشر بخاطر مجادله كوچكی قصیدها سروده و در داستان های شان قرار داده است.
پس چنین مجادلهٔ‌ته" بيهیچ گاه در تاریخ پوشیده نمی ماند!
زشت ترین شایعه ها و شنیع ترین طعنه ها علیه اسلام روایت گردیده و مشهور شده است، اما در نبرد با قرآن به غیر از چند كلمهٔ‌ "مسیلمه كذاب" چیز دیگری نقل نگردیده است، گرچه مسیلمه كذ مورد ب بلاغت بود، اما وقتی بلاغت او با بلاغت قرآن كه دارای حسن و جمال بی پایان است مقایسه گردید، سخنان او هذیان به شمار آمد و در صفحات تاریخ نقل شد.
پس وجود اعجاز ت می دغت قرآن كریم امری است یقینی و مسلّم، مثل یقینی بودن حاصل ضرب دو با دو که چهار می شود، به همین خاطر كسی توان معارضه با آن را ندارد.
— 14 —
صورت دوم:
حكمت اعجاز را كه در بلاغت قرآن وجود دارد، ديی که پنج نكته بیان خواهیم كرد.
نكته اول:
در نظم قرآن جزالت (ترتیب و زیبائی) خارق العاده ای وجود دارد، كتاب "اشارات الاعجاز" از اول تا آخر این جزالت و متانت (پدار میدر نظم را بیان كرده است.
طوریكه درساعت، عقربه های ثانیه شمار، دقیقه شمار، و ساعت شمار مكمِّل نظام یكدیگر اند، در قرآن كریم، نظم موجود در ساختمان هر پرداختنظام موجود در كلمات، و انتظامی كه در مناسبت هر جمله با جمله دیگر وجود دارد، در تفسیر مذكور با وضاحت كامل بیان شده است. علاقمندان می توانند با مراجعه به رحمت ان جزالت خارق العاده را در زیباترین صورتش مشاهده كنند.
در اینجا برای نشان دادن نظم كلمات در ساختار هر جمله، فقط دو مثال را ارائه می دهیم:
مثال اول:
وَلَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ حکمت وَذَابِ رَبِّكَ
(الأنبياء: ٤٦)
این جمله با نشان دادن تاثیر شدید كمترین عذاب، می خواهد هول و سختی عذاب را نشان دهد.
این جمله تقلیل را می رساند، لذا هریك از كلاز اینه هیئت و ساختمان آن جمله را تشکیل داده اند نیز مؤید این تقلیل اند و در نشان دادن هول و سختی عذاب، جمله را تقویت می كنند.
چنانكه لفظ لَئِنْ برای تشكیك است، و شك هم یادآور قلت.نگر! بلفظ مَسَّ به معنی تماس اندك است، این هم قلت را می رساند.
و لفظ نَفْحَةٌ از لحاظ ریشه و ماده به معنی بوی كم است و قلت را افاده می کند، طریق ب صیغه آن هم به یك دلالت دارد، چنانچه در تعبیر علم صرف - مصدر مرّه -
— 15 —
آری، ذاتی که خورشید و ماه، عناصر و معادن، نباتات و حیوانات را با شعاع های آن هزار و یک اسم، همانند تار و پودهای یک نقش بزرگ تنظیم زدن ود و همه را به تسخیر حیات در می آورد و خادم آن قرار می دهد.. و با شفقت شیرین و فداکارانهٔ‌ عمومِ مادران نباتی و حیوانی، شفقتش را نشان می دهد.. و ذوی الحیات را در تسخیر زندگی انسان قرار داده و بدین گونه نقشی اعظم و باو همةیبا و شیرینی از ربوبیّت الهی را نشان داده و اهمیت انسان را بیان داشته و درخشان ترین رحمتش را اظهار نموده است.. او همان رحمان ذوالجمالی است که این رحمتش را یک شفاعتگرِ پذیرفته شده قرار داده است تا ذوی ين نيز و انسان هایی که در احتیاج مطلق قرار دارند آن رحمت را در پیشگاه استغنای مطلق او شفاعتگر قرار دهند.
پس ای انسان!
اگر واقعاً انسان هستی، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ بگو و آن شفاعتگر را دریاب.
آری، باقص باز و حتی بالمشاهده همین رحمت است که در روی زمین چهارصد هزار طایفه از طایفه های مختلف و جدا جدای نباتات و حیوانات را بدون این که هیچ یک از آن ها را فراموش کند و یا اشتباه و التباسی رخ دهد، در وقت و زمانش با کم! جنس ظام و حکمت و عنایت، تربیت و اداره می کند، به نحوی که با این اداره و تربیتش مهر و نشان أحدیت را در سیمای زمین وضع نموده است.
آری، آن گونه که موجودیت آن رحمت به اندازهٔ‌ موجودیت موجودات در سیمای اين پرین ثابت و قطعی است، دلایل تحقق آن هم به تعداد آن موجودات می باشد.
و آن گونه که در روی زمین چنین مهر رحمت و نشان أحدیت وجود دارد، در سیمای ماهیت معنوی انسان نیز چنین مهر و علامت رحمت د هدف است که این مهر و علامت، کمتر از آن مهری نیست که در سیمای کرهٔ‌ زمین و در چهرهٔ‌ کائنات قرار دارد.. در واقع این رحمت چنان جامعیّتی دارد که گویا نقطهٔ‌ محراقی و مرکزیِ انوار و جلوه های هزار و یک اسمای حسنی است.
پس ای انسان!
آیا استفاست ذاتی که این سیما را به تو داده و چنین مهر رحمت و علامت أحدیّت را در آن سیما وضع نموده است تو را سر به خود و بیهوده رها کند، و به تو
— 15 —
به معنی واحد كوچك است، لذا قلت را می رساند. و تنوین تنكیر در نَفْحَةٌ بخاطر تقلیل است، یعنی چنان چیز كوچكی كه فهمیده نمی شود.
و لفظ مِنْ برای تبعیض اس۬ا اِنی یك جزء، پس بیانگر قلت است.
و لفظ عَذَابِ هم جزایی است خفیف تر از نكال و عقاب، و به قلت اشاره دارد.
و لفظ رَبِّكَ به جای قهار، جبار، و منتقم، بازهم قلتا از ا رساند، چون در آن احساس شفقت و رحمت وجود دارد.
وقتی اندک عذابی، تا این حد شدید و موثر باشد، این را افاده می کند که درجه هولناک بودن کیفر الهی را می توانید قیاس کنید.
ببین، هیئت های كوچك این جمله چگونه مؤید و همکار یکدیگچيست؟ و هر بخش آن، مقصد كلی جمله را با زبان خاصش تقویت می بخشد.
مثال ذكرشده لفظ و مقصد را مد نظر قرار می دهد.
مثال دوم:
آیه : وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ (البقرة: ٣)
هیئت و ساختارند، چهمله به پنج شرط قبول شدن صدقه اشاره دارد:
شرط اول:صدقه دهنده چنان دست جود و بخشش را دراز نكند كه آخرالامر، خود محتاج صدقه شود، "من" تبعیضیه در لفظ مِمَّا این شرط را گوشزد می كند.
شرط دوم:معنی صدقه این نیست كه از علیذوق با و به ولی بدهد، بلكه باید از مال خودش صدقه کند. لفظ رَزَقْنَاهُمْ یادآور همین شرط است، یعنی از رزق و سهم خودتان صدقه كنید.
شرط سوم:در صدقه نباید ميمانش کار باشد، لفظ "نا" در رزقنا به این شرط اشاره می كند، یعنی من به شما رزق می دهم، وقتی از مال من به بندگان من می دهید، حق منت را ندارید.
— 16 —
اهمیت ندهد، و به حرکات تومام منکند، و کار و حرکت همهٔ‌ کائنات را که متوجه تو است، عبث و بیهوده بگرداند، و درخت آفرینش را درختی قرار دهد که میوه اش بی اهمیت و گندیده است؟ آیا ممکن است رحمتش را که به هیچ وجه شبهه ای را هرکس راه نمی دهد و هیچ عیب و نقصی در آن وجود ندارد و همچون ظهور خورشید، ظاهر و هویدا است؛ و حکمتش را که همچون نور دیده می شود، در معرض انکار قرار دهد؟ هرگز!
ای انسان!
بدان که جهت رسیدن به عرش آن رحمت، راه و معراجی وجود دارد.. آانسان ج بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است.
اگر می خواهی به اهمیت و عظمت و جایگاه این معراج پی ببری، به شروع یکصد و چهارده سورهٔ‌ قيُر۪يدبه آغاز همهٔ‌ کتاب های ارزشمند و به ابتدای همهٔ‌ کارهای نیکو، بنگر. حتی قطعی ترین حجّت و دلیل بر عظمتِ قدر و منزلتبسم اللهاین است که مجتهدین بزرگی امثال امام شافعی رحمة الله علیه گفته اند: با آن کهبسم اللهیک آیه است اما در خود داکصد و چهارده بار نازل شده است.
راز چهارم:
واحدیّتی را که در مخلوقات بی حدّ و حساب متجلّی است، هر آنکه اِيَّاكَ نَعْبُدُ می گوید نمی تواند احاطه کند، زیرا فکر انسان در آن کثرت و فراوانی متشتت و پراکنده می شود، چون برای ملاحظه شهادت أحد الهی از لابه لای مجموع مخلوقات به هنگام خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ موجودیت قلبی لازم است که وسعت و گنجایش کرهٔ‌ زمین را داشته باشد.
بنابر همین راز دقیق است که خداوند سبحان همان طور که در هر جزء مهر أحدد؛ زيربه وضوح نشان می دهد، در هر نوع نیز آن را به نمایش می گذارد، و در مهر رحمانیّت، سکه ی احدیّت را به نمایش می گذارد و این بدان خاطر است که نگ وابسترا به ذات أحد الهی معطوف نماید تا هر شخص در هر مرتبه ای که هست بتواند در خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مستقیماً و بدون تکلّف جُومًا به ذات اقدس الهی توجه کند.
— 16 —
شرط چهارم:صدقه اران د باید داده شود كه در نفقه و نیازهای ضروری اش صرف كند، ورنه صدقه داده شده به اشخاصی كه در راه سفاهت مصرف می كنند، مورد قبول واقع نخواهد شد، از لفظ يُنْها، میَ چنین بر می آید.
شرط پنجم:لفظ رَزَقْنَاهُمْ یادآور این نکته است كه صدقه باید بنام الله باشد، یعنی مال از من است، پس به نام من ین می نفاق کنید، آیه مذكور ضمن بیان این شرط ها صدقه را تعمیم و گسترش می دهد، زیرا چنانچه که صدقه با مال می شود، با علم، با سخن و با عمل و نصیحت نیز می توان صدقه نمود، كلمه "ما" در مِمَّا با عمومیتش به همین اقسام،ت و هر در خود همین جمله اشاره می كند، زیرا جمله مطلق است و عمومیت را می رساند.
بدین طریق، این جمله كوتاهی كه مفید صدقه است، پنج شرط صدقه را با بیان میدان وسیعش به عقل احسان کرده و با هیئت و ساختارش آن را یادآور می شودشش رازوری كه در ساختار جملات قرآن كریم چنین نظمی وجود دارد، كلمات قرآن نیز در مقابل هم از چنین دایره نظمی وسیعی برخوردارد هستند.
در کلام آن، به گونه مثال: در قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ شش جمله وجود دارد، با سه جمله مثوناگونه جمله منفی، شش مرتبه توحید را به اثبات رسانده و شش نوع شرك را رد می كند. هر جمله آن، هم دلیل جمله های دیگر است و هم نتیجه آن، زیرا هر جمله دو معنی دارد، به اعتبار یك معنی، نتیجه و به اعتبار معنی دیگر، دلیل محسوب می گردد.
یعنی سوره اخلاص مشجزة تا سی سوره اخلاص است، سوره های منتظمی كه از دلایل ثابت كنندهٔ‌ یكدیگر، تركیب یافته است، بدین شكل:
قُلْ هُوَ اللّٰهُ لأنه أحد، لأنه صمد، لأنه لم یلد، لأنه لم یولد، لأنه لم یكن له كفواً أحد.
و نیز وَلَمْ يَكُنْ لَهُم
ًا اَحَدٌ لأنه لم یولد، لأنه لم یلد، لأنه صمد، لأنه أحد، لأنه هو الله.
و نیز هُوَ اللّٰهُ فهو أحد، فهو صمد، فإذاً لم یلد، فإذاً لم صداق ضفإذاً لم یكن له كفواً أحد.
به همین شكل خودت قیاس كن.
— 17 —
لذا جهت بیان این راز بزرگ است که قرآن کریم هنگامی که از آیات الهی در فضاهای بی کران و در وسیع ترین دوایر هستی مثلي بي حخلقت سموات و زمین بحث می کند به ناگاه از کوچکترین دایرهٔ‌ مخلوقات و از دقیق ترین جزئیات آن سخن به میان می آورد تا مُهر احدیت را به وضوح در هر چیز نشان دهد.
به طور مثال:
هنگامی که قرآن کریم از آفرینش آسمان ها و زمین بحث می کند، در پی آيْرَ مینش انسان را مطرح می سازد و به بیان نعمت ها و حکمت های دقیقی که در صدا و سیمای او موجود است می پردازد تا از تشتت و پراکندگیِ فکر جلوگیری کند و قلب را از ، وقتین در این کثرت نامتناهی برهاند و روح هم بدون واسطه معبودش را دریابد.
آیهٔ‌ کریمهٔ‌ زیر، حقیقت مزبور را معجزه وار نشان می دهد: وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلس يافتَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) .
بدین ترتیب با آنکه آیات و مهرهای وحدانیت در مخلوقات بی حدّ زیاد و غیر متناهی گذاشته شده است و در دوایر متداخل و درون به درون، از بزرگترین دایره تا کوچکترین آن با انواع و مراتب متفاوتی به چشم مرک کنی، اما این وحدت هرچند واضح و روشن هم باشد، بازهم وحدتی است در لابه لای کثرت مخلوقات، لذا نمی تواند خطاب حقیقی را در اِيَّاكَ نَعْبُدُ تأمین کند و حقش را ادا نماید؛ از این رو لازم است تا در لابه لای مهر وحدانیت،باب و ‌ احدیت هم موجود باشد، تا راه رسیدن به ذات اقدس الهی را فراروی قلب بگشاید و کثرت را به یاد او ندهد.
و باز برای برگرداندن نگاه ها به سوی مهر أحدیت و جلب قلبها به سوی آن، یک نقش بسیار جذّاب و یک نور بسیار تابان و یک حلاوت بسیار شیرین و کت به ل بسیار دوست داشتنی و یک حقیقت بسیار قوی را که همانا سکّهٔ‌ رحمت و مُهر رحمانیّت است، بر روی آن مهر أحدیت گذاشته است.
آری، قوّت و نیروی آن رحمت است که نگاه های اهكفر به را به سوی خود جلب می کند و به مُهر أحدیت می رساند و به ملاحظهٔ‌ ذات أحد وا می دارد و از طریق آن، انسان را مظهر خطاب حقیقی اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ می گرداند.
— 17 —
ومثلاً : آیه
الٓمٓ ٭ ذٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ف۪يهِ هُدًى لِلْمُتَّق۪ينَ
هر یك از این چهار جمله دو معنی دارد، به اعتبار یك بٍ مُبلیل سایر جملات و به اعتبار معنی دیگر، نتیجهٔ‌ آن است، ازین شانزده خط پیوند و مناسبت، نقش اعجاز انگیزی از نظم حاصل می شود.
این مطلب را كتاب (اشارات الاعجاز) به خوبی شرح داده است، گویی هریك از اكثر آیات قرآن چشم حتی د دیدن اكثر آیات دیگر و چهره ای برای نگریستن به آنها دارد و بدین منوال، خط معنوی مناسبات را بسوی شان دراز می كند، و یك نقش اعجازی نظم می بافد. چنانكه این مطلب در "گفتار سیزدهم" بیان گردیده است. و بهترین شاهدباز میدعی كتاب "اشارات الاعجاز" است، چون از اول تا آخر، همین جزالت نظم را شرح می دهد.
نكته دوم:
عبارتست از بلاغت خارق العاده (زیبائی حیر و خارز در بازگو نمودن مطالب) در معنی قرآن.اگر خواسته باشی از بلاغت معنوی آیه كریمه:
سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ
لذت ببری به این ست بازیان شده در "گفتار سیزدهم" نگاه كن و خودت را قبل از آمدن نور قرآن، درآن عصر جاهلیت، و در صحرای بدویت و جهل، تصور نما! درست لحظه ای كه هرچهان ترزیر پرده غفلت و تاریكی های جهل و در لفافهٔ‌ جمود و طبیعت می بینی، به ناگاه از زبان آسمانی قرآن آیه سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْات "احس و یا تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ (الإسراء: ٤٤) را می شنوی، ببین كه موجودات مرده و یا به خواب رفتهٔ‌ گیتی با شنیدن طنین سَبَّحَ و تُسَبِّحُ چگونه در ذهن شنوندگان زنده می شوای بدن هوش می آیند، بر می خیزند و به ذكر الله می پردازند. و چهره تاریك آسمانِ پر از ستارگانی كه آتش پاره های جامد اند، و مخلوقات عاجز و پریشان روی زمین - در نظر شنوندگان - با شنیدن فررحیمش دیدن نور تُسَبِّحُ به دهن ذاكر تبدیل می شوند، هر ستاره ای نور حقیقت و کلمه حکمت را بازتاب می دهد و چهرهٔ‌ زمین با آن فریاد و نورِ آسمانی، به سَر بزرگی تبدیل می شود، و بر و بحر (خشكی و دریا) به مثاپارچه زبان، به تسبیح و تقدیس پروردگار
— 18 —
پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِسرباز ح۪يمِ از آن جهت که فهرست سورهٔ‌ فاتحه و خلاصهٔ‌ مجمل قرآن کریم است، عنوان و ترجمان این سرِّ عظیم مذکور قرار گرفته است؛ کسی که این عنوان را به دست بگیرد می تواند در طبقات رحمت به گردش بپردازد، و کسی که اینتجلی کن را به سخن در بیاورد، اسرار رحمت را یاد می گیرد و انوار رحیمیت و شفقت را می بیند.
راز پنجم:
در حدیث شریفی آمده است که"إنَّ الله خَلَقَ الانسَانَ عَلی صورَةِا از خحمَن":بخاری، استیذان؛ مسلم، برّ، ١١٥ این حدیث را برخی از اهل طریقت به گونهٔ‌ عجیبی تفسیر نموده اند که با عقاید ایمانی سازگار نیست. حتی از میان آن ها برخی از اهل عشق کار را به جایی رسانده اند که سیمای معنوی انسان را به شکل صورت طبقات تصور می کنند. اما از آن جایی که بر اکثر اهل طریقت، سَکر حاکم است و در اغلب اهل عشق، استغراق و التباس دیده می شود، شاید در تلقّیات و برداشت های خلاف حقیقت شان معذور باشند، اما رَهل می بانی که عقل و هوششان بر جای است این معانی را که منافی اساسات عقاید است نمی توانند بپذیرند. اگر کسی این را قبول کند دچار خطا و انحراف شده است.
آری، کسی که همهٔ‌ کائنات را همچون یک قصر و یک خانه اداره و تنظیم مغافل! و ستارگان را همچون ذرات، با حکمت و سهولت به گردش و حرکت در می آورد و ذرّات را همچون سربازان گوش به فرمان به کار وا می دارد.. او همان ذات اقدسا به ااست؛ آری، او آن گونه که شریک و نظیر و ضدّ و ندّ ندارد، به نصّ آیهٔ‌ کریمهٔ‌
لَيْسَ كَمِثْلِه۪ شَىْءٌ وَهُوَ السَّم۪يعُ الْبَصِيرُ (الشورى: ١١) از داشتن مث از روال و شبیه و صورت نیز منزّه است؛ اما حسب مضمون آیهٔ‌ کریمه:
وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ
(الروم: ٢٧)
می توان با دوربین مَثَل و تمثیل به شئونات و صفات و اسمای حسنی او نگریست. یعنی، درن گونهکردن به شئونات حکیمانهٔ‌ او مَثَل و تمثیل وجود دارد.
— 18 —
می پردازند و حیوانات و نباتات، بسان کلمه ها و واژه های تسبیح فشان، ذکر می کنند و بدین منوال، سراسر زمین از شور و حیات موج می زند.
ومثلاً:
به این٭٭٭
ثابت شده در ""گفتار پانزدهم" بنگر! آیه:
يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَجايي كذِّبَانِ ٭ يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَ نُحَاسٌ فَلَا تَنْتَصِرَانِ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
(الرحمن: ٣٣-٣٦)
آیه
وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُ که حق لِلشَّيَاط۪ينِ
(الملك: ٥)
این آیات را بشنو، ببین چه می گویند؟ می گویند: "ای انس و جن ! ای مغروران و سرکشان عاجز و ناتوان! ای معاندان و نافرمانان ضعیف و فقیر! اگر از اوامرم اطاعت نمی کنید، بیائید وه تخصيرت توان از محدودهٔ‌ ملك و سلطنتم خارج شوید! شما به چه جرأتی از اوامر چنان پادشاه بزرگ نافرمانی می كنید كه: ستارگان، اقمار، وخورشیدها در قبضه اویند و همچون سربازان گوش به فرمان از اوامرش اطاعخاص، بنند .. شما با این سركشی تان با چنان حاكم ذوالجلالی مبارزه می كنید كه سربازان مطیع و آماده ای دارد، آنها می توانند با گلوله هایی چون كوه، سنگباران كنند و حتی شیطان های شما را در صورتی که تحملش را داشته و حيو با خاک یکسان کنند.. و شما با كفرتان در مملكت چنان مالك ذوالجلالی عصیان و نافرمانی می كنید كه سربازان و لشكریان بزرگش می توانند ستارگان و آهن های آتشین بزرگْتَنَٓمندی همچون زمین و كوه را به سوی دشمنان كافر پرتاب كنند و آن ها را از بین برند ولو كه این دشمنان به ضخامت كوه و زمین هم باشند! چه رسد ب: توبهقات کوچک و ضعیفی امثال شما ! .. شما چنان قانونی را زیر پا می كنید كه كسانی با وابسته بودن به آن قانون می توانند با اجازهٔ‌ خداوند زمین تان را زید، او كنند و گلوله های کره مانندی همچون ستارگان را برسرتان ببارانند.
در پرتو این مثال، قوت و بلاغت و علویت بیان را در معانی سایر آیات، خودت مقایسه كن.
— 19 —
از مقاصد بسیار زیاد حدیث مذکور، یکی این است که: انسان به صورتی آفریده شده است که کام مي كشلّی اسم "رحمان" را نشان می دهد.
آری، چنان که در رازهای قبلی بیان کردیم، آن گونه که اسم "رحمان" از شعاع های هزار و یک اسم از اسمای حسنی الهی تظاهر نموده و در چهرهٔ‌ هستی دیده می شود، و آن گونه که اسم "رحمان" از جلوهسومي:ی شمار ربوبیّت مطلقهٔ‌ الهی تظاهر نموده و در سیمای زمین نشان داده می شود، خداوند سبحان در صورت جامع انسان نیز تجلّی کامل آن اسم "رحمان" را در مقیاس کوچکی نشان می دهد، چنانکه در سیمای زمین و سیمای هستی با مقیاس وسیع تر و بزرگتری نشا هيچ وهد.
و نیز در آن حدیث شریف اشاره شده است که در انسان و در دیگر موجودات زنده، مواردی که بر "رحمان و رحیم" بودن خداوند دلالت دارد و به منزله آیینه هایی، تجلیات او را نشان می ده اينهاار زیاد و فراوان است و دلالتش بر آن ذات واجب الوجود آنقدر قطعی و واضح و ظاهر است که جهت اشاره به وضوح دلالتش بر اسم "رحمان" و کمال مناسبت و پیوندش با آن، گفته شده است که در انسان صورت "رحمان" وجود دارد؛ این تشبیه مان شدن ا است که ما در بیان درخشندگی و وضوح دلالت آیینهٔ‌ شفافی که صورت و انعکاس خورشید را در خود جا داده است می گوییم: "آن آیینه واقعاً خود خورشید است". از این رو، شماری از وحدت الوجودی های معتدل گفته مدرنیا موجود الّا هو" بنابر همین راز است و این جمله عنوان و تعبیری است از وضوح همین دلالت و کمالِ همین مناسبت.
اَللَّهُمَّ یَا رَحمَانُ یَا رَحِیمُ بِحَقِّ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ اِرحَمنَا کَ ناظر لِیقُ بِرَحیمیَّتِکَ وَ فَهِّمنَا اَسرارِ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ کَمَا یَلِیقُ بِرَحمَانِیَّیتِکَ آمین؛
ای خدای رحمن و رحیم! به حرمت بِسْمِ اللّٰهِ الرَّتاریک الرَّح۪يمِ، به گونه ای بر ما مرحمت کن که شایستهٔ‌ رحیمیت تو باشد، و آن گونه که شایستهٔ‌ رحمانیت توست، اسرار بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ رد.
ا بفهمان. آمین.
— 19 —
از صروم:
عبارتست از بداعت خارق العاده (زیبائی حیرت آور) اسلوب قرآن.آری، آنگونه که اسلوب های قرآن كریم غریب و بدیع است، عجیب و مقنع نیز هست، هرگز از كسی تقلید نكردت پس ا و هیچ کس هم نمی تواند از آن تقلید كند. به همان شكلی كه بار اول نازل شد، طراوت و جوانی و غرابت اسلوبش را حفظ كرده است و همواره حفظ خواهد کرد.
به گونه مثال:
اسلوب بدیع حروف مقطعات ذكر شده در آغاز چندین سوره قرآن، به رمز شنيا صدارد، مانند: الٓمٓ ٭ الٓرٰ ٭ طٰهٰ ٭ يٰسٓ ٭ حٰمٓ ٭ عٓسٓقٓ ، ما پنج - شش پرتو اعجاز آن را در (اشارات الاعجاز) نوشته ایم و در اینجا هم چند مورد آن را بیان می داریم:
حروف ذكر شده در آغاز سوره ها، از هر قسم حروف ه لام ده اقسام فراوان دارد) نصفش را گرفته است، این اقسامِ به کار رفته، عبارتند از: حروف مجهوره، مهموسه، شدیده و رخوه، ذلاقه، قلقله.. و از نوع خفیف حروف غیر قابل تقسیم، نصفو خلافرا گرفته است و از نوع ثقیل آن، نصف اقل را برگزیده است و بدین طریق، تمام حروف را تنصیف نموده است. پس اتخاذ چنین شیوه ای در تنصیف و برگزیدن راهی پنهان - که فکر از دانستن آن عاجز است- از میان راه های متداخلی که در بین به موراه احتمالی متردد است و سپس سوق کلام و سخن گفتن در این میدان گسترده، هرگز تصادفی نیست و از توان فکر بشر هم خارج است! پس مقطعاتی که در آغاز سوره ها قرار دارند و رموز الهی هستند و علاوه از رمز بودن، پنج یا شش پرتو امال شها نشان می دهند و افزون بر آن، علمای علم اسرار حروف و اولیای محقق اسرار زیادی را از این مقطعات استخراج نموده و حقایق بزرگی را کشف کرده اند که به نظر آنها خود این مقطعات به تنهایی معجزهٔ‌ تابانی هستند..
لا این در را نمی گشاییم چون از یک سو اهل اسرار آنها نیستیم و از سوی دیگر، نمی توانیم آن را به گونه ای که برای هر کس قابل دید باشد، ثابت کنیم. پس به پنج، شش پرتو اعجاز حروف (٭):ای که در "اشارات الاعجاز" مورد بحث قرار گرفته است حواله نموده و در اینجا به همین مقدار بسنده می کنیم.
— 20 —
راز ششم:
ای انسان بیچاره ای که در چنگال عجز بی حدّ و فقر بی نهایت دست و پا می زنی! اگر می خواهی بفهمی که رحمت چه وسیلهٔ‌ ارزشمند و چه شفاعتگر پذیرفته شده ایخم معاپس بدان که:
آن رحمت، وسیله ای است جهت رسیدن به چنان سلطان ذوالجلالی که ستارگان و ذرات با هم لشکریان گوش به فرمان او هستند و با کمال انتظام و اطاعت وظایف شان را انجام می دهند..آن ذات ذوالجلال و آشت و بن أزل و أبد از همهٔ‌ خلایق بی نیاز است و در استغنای مطلق قرار دارد. او غنیّ علی الاطلاق است که هیچ نیازی به کائنات و موجودات ندارد، و همهٔ‌ کائنات تحت امین ادارهٔ‌ اوست و تحت هیبت و عظمت او با کمال اطاعت در برابر جلال و عظمتش تذلّل می کنند و سر تسلیم فرود می آورند..
پس ای انسان! رحمت، تو را به حضور آن مستغنیّ علی الاطتمام کآن سلطان سرمدی بالا می کند و دوست او می گرداند، و مخاطب او قرار می دهد، و تو را بندهٔ‌ گرامی و دوست داشتنی او می سازد.
اما آن گونه که تو به دلیل دوری ات از خورشید نمی توانی به آن برسی و حتی به هیچ وجه نمی ه در رخود را به او نزدیک کنی، اما نور خوشید، تجلّی و عکس آن را توسط آیینه ات، به دست تو می دهد.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى ، بدین سان، به رغم آن که پروردذات اقدس الهی مطلقاً و بی نهایت دور هستیم، اما نور رحمتش او را به ما نزدیک می سازد.
پس ای انسان! کسی که این رحمت را بیابد، یک گنج عظیم و فنا ناپذیر را می یابد؛ گنجی پُر از نور و روشنی..
اگر راه رسیدن به آن گنج بزرگ را می پاه مي س بدان که: پر فروغ ترین مثال رحمت، و برترین تمثیل کننده و نمایش دهندهٔ‌ آن، و بلیغ ترین لسان و گرامی ترین دعوتگر و راهنمای آن رحمت، همان شخصیت بزرگواری است که در قرآن کریم به نام رَحْمَةً لِلْعَالَم۪ينَ مسمّی شده است، و او رسول ه، پیوص) است، پس راه رسیدن به آن گنج أبدی عبارت است از: اتباع و پیروی از سنّت مطهّر او.
— 20 —
واینك اشاراتی خواهیم داشت به اسلوبهای قرآن به اعتبار سوره، مقصد، آیات، كلام و كلمه: با كملاً: هرگاه به سوره عَمَّ دقت شود، این سوره، احوال آخرت و حشر و جنت و جهنم را با چنان اسلوب بدیعی به تصویر می كشد كه قلب را قانع و مطمئن می ساشی از ن ثابت می كند كه افعال الهی و آثار ربانی که در این دنیا مشهود اند، یك به یك متوجه آن احوال اخروی هستند.
از آنجایی كه توضیح اسلوب كل سوره به طول می انجامد، لذا به یكی دو نكته اشاره می كنیم.
این سوره در آغاز جهت اثبات روز قیامت می گوید: می مثل را گهواره زیبا ای برای زندگی شما ساختیم، و كوه ها را ستون های پر از دفینه و گنج برای خانه و زندگی تان قرار دادیم .. و شما را زوج های دوست دارنده و انیس همدیگر سانيز به و شب را چون جامه ای بر تن شما پوشاندیم تا مایهٔ‌ آرامش و آسایش تان گردد.. و روز را میدانی برای كسب روزی .. و خورشید را چراغ فروزان و گرمابخش قرار دادیم .. و از ابرها بسان چشمه آب حیات، برای شما آب فرو فرستادیم.. و به آتش آن در زمانی کم از مادهٔ‌ ناچیزی مثل آب، اشیای مختلف گلدار و میوه دار را كه حامل تمامی رزق و روزی شما است به وجود آوردیم.. پس روز داوری- روز قیامت - در انتظار فتاب عت. و آوردن آن روز بر ما مشكل نیست.
سپس اشاره نهانی دارد به متلاشی شدن كوه ها، تكه تكه شدن آسمان ها، آماده شدن جهنم، و برخوردارشدن جنتیان از باغ های زیبای جنت در روز قیامت، معناً می گوید:
كسی كهآنها وه ها و زمین در پیش چشمان تان این كارها را انجام می دهد، در آخرت نیز به چنین کاری دست خواهد زد.
یعنی كوهِ آغاز سوره به احوال كوه های روز قیامت، و باغ ذكرشده درشروع سوره به باغ های ج اند -آخرت اشاره می كند.
حال، سایر نكات را بر این قیاس كن و ببین كه چه اسلوب عالی و زیبائی دارد.
— 21 —
و وسیله رسیدن به آن رحمت مجسم که رحمة للعالمین است، درود و صلوات می باشد.
ناك رحمعنی صلوات، رحمت است، پس درود فرستادن بر او، به معنای دعای رحمت است به آن رحمت مجسم و زنده؛ لذا این صلوات و درود وسیلهٔ‌ است جهت وصول به آن رحمة للعالمین (ص) .
پس ای انسان! تو صلوات را وسیلهٔ‌ رسیدن وستي ببگردان، و او را هم وسیلهٔ‌ رسیدن به رحمت پروردگار رحمان و رحیم قرار بده. بدون شک، دعا و صلواتِ عموم امّت بر رسول اکرم (ص) در واقع ارزش این رحمت و میزان اهمیت و گستردگی دایرهٔ‌ هدیهٔ‌ الهی را ب، عده ثابت می کند.
خلاصه:آن گونه که گرانبهاترین الماس و عزیزترین پرده دار گنجینهٔ‌ رحمت الهی، رسول اکرم (ص) است، برترین و نخستین کلید آن هم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ امظهر ايمِ است، و آسانترین راه گشودن آن نیز فرستادن درود بر رسول اکرم (ص) می باشد.
اللهم بحق أسراربِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ صلِّ على مَنا نموده رحمة للعالمين كما يليق برحمتك وبحرمته وعلى آله وأصحابه أجمعين، وارحمنا رحمة تغنينا بها عن رحمة من سواك من خلقك.. آمين.
سُبْحَانَكَ لادني تْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
— 21 —
به طور مثال:
قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَٓاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَٓاءُ وَتر حركت مَنْ تَشَٓاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَٓاءُۜ بِيَدِكَ الْخَيْرُۜ اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَىْءٍ قَد۪يرٌ ٭ تُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيهمچون َتُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّۘ وَتَرْزُقُ مَنْ تَشَٓاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ
(آل عمران: ٢٦-٢٧)
تابناه كریمه با چنان اسلوب عالی شئون الهیه را در بنی بشر، تجلیات الهیه را در گردش شب و روز، و تصرفات ربّانی را در فصل های سال، و اجراأت ربانی راالات يات و ممات و نشرِ (رستاخیز) دنیوی روی زمین بیان می دارد كه عقل صاحب نظران را به تسخیر در می آورد. از آنجایی كه این اسلوب عالی، وسیع و درخشان با اندك دقتی دیده می شود، فعلاً این گنج را نمی گشاییم.
و به گونه مثال:
اِذَور شدنَمَٓاءُ انْشَقَّتْ ٭ وَاَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ٭ وَاِذَا الْاَرْضُ مُدَّتْ ٭ وَاَلْقَتْ مَا ف۪يهَا وَ تَخَلَّتْ ٭ وَاَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ
(الانشقاق: ١-٥)
این آیات میزان اطا در جفرمانبرداری آسمان ها و زمین را از فرامین پروردگار سبحان، با اسلوبی عالی بیان می كند، چنانچه فرمانده بزرگی بخاطر برآوردن نیازهای جهاد و مبارزه، دو ارگان نظامی را تاسیس می كند، مانند بی نویسو نهادهای جهاد و مانور، و بخش اخذ عسکر و بسیج سربازان. و هنگامی که وقت جهاد و مبارزه پایان یافت، فرمانده به آن دو ارگان رو می آورد تا از آن ها در كارهای دیگری استفاده كند، گویی هریك از این دو ارگان با زبان كارمندان و یا با زبان خود می گوید:
می رو فرمانده! كمی مهلت ده تا به خود سر و وضع دهیم و اینجا را از خرد و ریزه های كارهای گذشته مان پاك كنیم و ته مانده ها و بقایای اعمال مان را بیرون بیندازیم.. بعد از آن بفرمائییش از ریف بیاورید!". پس از آن می گوید: اینك ما كار خود را انجام دادیم و گوش به فرمان شما هستیم، بفرمائید هر چه می خواهید بكنید، ما از دستور شما اطاعت می كنیم، آنچه شما انجام سفرة عد حق و زیبا و خیر است".
بدین طریق آسمان ها و زمین نیز دو ارگانی است که بخاطر تكلیف و تجربه و امتحان گشوده شده است، پس از سپری گردیدن مدت آزمون، آسمان ها و زمین آنچه
— 22 —
گفتار دوم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اَلَّذ۪ينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ
(البقرة:٢)
اگر می خواهی بدانی چهبزرگی و نعمت بزرگ و چه راحت و لذت عظیمی در ايمان وجود دارد، اين حكايت كوتاه را ببین و به آن گوش فرا ده:
زمانی دو نفر به منظور تفريح و تجارت به سياحتی رفتند، يكي از آن دو كه خودبين و بدبخت دارد. طرفي رفت و ديگري كه خدا بين و نيكبخت بود به سمتي ديگر رفت.
آدم خود بين، از آنجایی که خودگام، خود انديش و بدبين بود، در جزای بدبینی اش سر از كشور ويراني در آورد كه به نظر او در جاي جاي آن، انسان هاي عاجز و بي چاره، از دست افراد زورفيف و نگدل و تخریبات شان واویلا سر می دهند. به هر جایی که مي رفت چنين حالت اندوه بار و دردناكي را مي دید، و سراسر مملکت شکل ماتم خانه عمومی را به خود گرفته بود. او براي اين كه این حالت دردناك و تاريك را احساس نكند، چاره ای غير از روي آوردن برای ل و شراب نمي يابد. چون هر کس برايش دشمن و بیگانه به نظر می رسد، و در دور و برش نیز جنازه هاي هولناك و يتيم هايي را می بیند كه مأيوسانه گريه مي كنند. لذا ن "گل"ب وجدان گرفتار مي شود.
اما دیگری خدا بین، خدا پرست، حق انديش و خوش اخلاق بود لذا به دید خودش، با يك كشور خیلی زيبا روبرو گرديد.
ات الهي خوب در كشوري كه داخل شد، با یک جشن عمومی مواجه گردید و دید که در هر طرف، سرور و زیب و زینت موج می زند و در هر جا، حلقات ذكر با جذبه و نشاط برپا است. و هر فردي از افراد اين كشور برایش دوست و خويشاوند معلوم می شود. سپس مي بيند كها می خاسر مملكت یک جشن ترخیص عمومی با شعارهایی مثل "تبریک و زنده باد" برگزار است و صدای طبل و آواز شادی به همراه تکبیر و تهلیل، جهت اعزام به سربازی به گوش می رسد.
— 22 —
را كه بهر خدمت تكلیف مربوط می شود، به دستور پروردگار یكسو می گذارند و می گویند: "پروردگارا ! در هر كاری كه می خواهی ما را استخدام كن، وظیفه ما است تا از تو اطاعت كنیم چون هر اقدام تو حق است".
بیا و این اسا به ارق العاده را در این جمله ها ببین و به آن دقت كن.
و بطور مثال آیه:
يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى وَغ۪يضَ الْمَٓاءُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِ این سق۪يلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِم۪ينَ
(هود: ٤٤)
جهت اشاره به قطره ای از دریای بلاغت این آیه یكی از اسلوب های آن را در آیینه تمثیل نشان خ و مدتداد:
طوری كه یك فرمانده بزرگ پس از ختم جنگ و پیروزی لشكریانش، به گروه درحال جنگ دستور آتش بس داده و به دسته دیگر که در حال تهاجم است دستور توقف می دهد و بلافاصله دستورش جامه عمل می پوشد و ازی و یان می یابد و هجوم متوقف می شود، و فرمانده خطاب به آنها می گوید: "كار به پایان رسید، ما بر دشمن پیروز شدیم و پرچم ما بر فراز قلعه های دشمن به اهتزاز در آمد، و دشمنان ظالم و تبهكار به سزای اعمالشان رسیدند و به درك ‌ اجراافلین سرنگون گردیدند.
بدین سان، پادشاه بی مثل و بی مانند، به آسمان ها و زمین دستور می دهد تا قوم نوح را هلاك سازند، پس از انجام وظایفشان فرمان می دهد كه: "ای زمین! آبت را فرو ببر. ای آسمان ! آرام باش، كارت به پایان رسید". با این فوَبَطْآب فوراً فروكش نمود و كشتی که مامور الهی بود همچون چادری بر قله كوه قرار یافت، و ستمگران به سزای اعمالشان رسیدند.
پس به این اسلوب والا بنگر و ببین که زمین و آسمان مانند دو سرباز مطیع، فرمان را میت.
و اطاعت می كنند، آیه مذکور با این اسلوبش اشاره می كند كه، از عصیان و نافرمانی انسان كاینات به خشم می آید، آسمان ها و زمین عصبانی می شوند. و با این اشاره می گوید: "از ذاتی كه آسمان ها و زمین همچون دو سرباز از او اطاعت َّكَ اد نباید عصیان شود". با این تعبیر انسان را شدیداً زجر و توبیخ می كند.
— 23 —
در لحظه اي كه مرد نخست بدبخت، از درد خود و درد عموم مرد پيشرفمي برد، این انسان خوشبخت، هم از خوشحالي خود و هم از خوشحالي عموم مردم مسرور و شادمان شد و در تجارتش نیز سود خوبي به دست آورد و خدا را شکر کرد.
سپس بر گشت و در راه با آن شخص دیگر مواجه شد و احوالش را پرسید و به او گفت: "هٔ‌ علو دیوانه شده ای و زشتی های باطنت چنان به ظاهرت انعکاس یافته است که خنده را گریه، و ترخیص را غارت و چپاول گمان می کنی. عقلت را بر سرت بگیر و قلبت را پاک کن تا این پرده مصیبت از پیش چشمانت برداشته شود و تو بتوانی حقیقت را ببینی.ت، یعنپادشاه این مملکت بی نهایت عادل، با مرحمت، رعیت پرور، مقتدر، انتظام پرور و مشفق است، و مملکتی که تا این حدّ آثار ترقیات و کمالات را در برابر چشمان به نمایش گذاشته است، امکان ندارد به صورتی باشد که وهم و گمانت به تو نشان می دهد."
: نخو انجام عقل آن بدبخت، بر سرش می آید و پشیمان می شود و می گوید:
"بله، من بر اثر عیش و نوش ديوانه شده بودم خدا از تو راضي باشد که مرا از یک وضعیت جهنمی نجات دادي."
پس اي نفسم!
بدان كه نفر اول یا "كافر" و يا "فاسقِ غافن عروج که اين دنيا در نظر او یک ماتم سراي عمومي است و تمام موجودات زنده، يتيم هايي هستند كه از درد سيلي هاي زوال و فراق مي گريند.
و حیوانات و انسان ها خي از جودات بي كس و سرگردان هستند که با پنجه های اجل تکه پاره می شوند.
و موجودات بزرگی مانند كوه ها و درياها نیز در حكم جنازه هاي بی روح و هولناك اند.
عد از ان اوهام بسیار دردآور و کوبنده ای از این قبیل، از كفر و گمراهی نشأت گرفته، عذاب معنوي تلخي به او مي چشانند.
اما نفر دوم "مؤمني" است كیه جناب خیالقش را مي شناسد و تصدیق می کند و به نظر او این دنيا، ذكرخانة رحمامی نهنوزشگاه بشر و حيوان و محل آزمون و امتحان
— 23 —
می بینی كه این آیه، حادثه بزرگ و سهمگینی چون طوفان را همراه با تمام نتایج و حقایق آن در چند جمله، با ایجاز اعجاز انگیز و اجمال زیبائی بیا سازد.ند.
سایر قطرات این دریا را به این قطره مقایسه كن.
حال بنگر به اسلوبی كه قرآن كریم از پنجره كلمات ارائه می دهد: مثلاً به كلمه
كَ اند، ْجُونِ الْقَد۪يمِ در آیه كریمه وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتّٰى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَد۪يمِ (یس: ٣٩) بنگر، چه اسلوب لطیفی را عرضه می دارد، بدینگونه كه:
ماه مباشد وارد كه همان دایرهٔ‌ ستاره های ثریا است، آنگاه كه ماه در ثریا به شكل هلال است، به شاخه کهنه سفید خرما شباهت دارد. آیهٔ‌ کریمه با این تشبیه صحنه ای را به چشم خیال شنوندپنج مس می دهد كه گویی، در پس پرده سبز آسمان، درختی وجود دارد كه یکی از شاخه های سفید و نورانی و نوك تیزش پرده را دریده و سر برآورده است، گویی ثریا خوشه آویزان آن شاخه است، و سایر ستارگان مانند میوه های نورانی درختبِّ ال آفرینش اند. پس ارائه چنین تصویری از هلال در نظر صحرا نشینانی كه مهم ترین منبع معیشت شان درخت خرما است، بدون تردید مناسب ترین، زیبا ترین، لطیف ترین، و عالی ترین اسلوب است. اگر صاحب لاست وشی به این مطلب پی خواهی برد.
و به عنوان مثال: طوریكه در پایان گفتار نوزدهم ثابت گردید، كلمه تَجْر۪ى در آیه كریمه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا (یس: ٣٨) پنجره ای را بسوی اسلوب والایی می گشاید، بدینگوَلَنَّ
لفظ تَجْر۪ى كه هدف از آن گردش خورشید است، تصرفات منظم قدرت الهی را درگردش زمستان و تابستان، شب و روز یادآوری نموده، عظمت صانع ذوالجلال را می فهماند و نگا برد ما به نوشته های صمدانی معطوف می سازد كه قلم قدرت الهی روی صفحات آن فصل ها نگاشته است، بدین طریق، حكمت خالق ذوالجلال را اعلان می دارد.
وآیه وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاج به ای تعبیر "سراج" یعنی چراغ، پنجره ای را به سوی چنین اسلوبی می گشاید و آن اینكه:
— 24 —
انس و جان است. و همه مرگ و ميرهاي حيوانی و انسانی نیز عبارتند از: پايان خدمت و تعطيلي كار.
كساني كیه وظیايف زندگي شان را بیه پاياخواندنده اند، از ايین دار فانیي با یک شادمانی معنوی و بدون دغدغه به عالم ديگر می روند تا برای وظیفه داران جدید جا باز شود و آنها بیایند و کار کنند.
و همه ولادت های حيوانی و انسانی، عبوانموداز: جلب و جذب عسکری، گرفتن سلاح و حاضر شدن بر سر وظیفه. پس هر یک از زنده جانها یک سرباز شادمان و موظف است و یک مأمور ثابت قدم و سپاسگزار می باشد.
و اما صداهاي برخاسته از گوشه و كنار دو حالت دا به شمي اين كه صدای ذکر و تسبیح و شکر و تفریح است که به خاطر آغاز کار سر داده می شود و یا نغمه هایی است که از شادمانی انجام کار بر می آید. لذا از نظر آن مؤدگی زمکدام از موجودات یک خدمتگذار مؤنس، و یک مأمور دوست، و یک کتاب شیرینِ سیّد کریم و مالک رحیمش می باشد. و بدين سان حقايق لطیف، علوی، لذیذ و شیرین بسیار زيادي از ايمانش تجلي مي كند و آشکار می شود.
پس نتیجه می گیریم که ايمان، ه زد و معنوي "طوباي جنت" را حمل می کند و كفر، تخم معنوي زقوم جهنم را با خود دارد.
پس سلامت و امنيت فقط در سايه اسلام و ايمان است. حال که چنین است همیشه باید بگوییم:
ه سان مدُ لِلّٰهِ عَلَي دِينِ الاِسلَام وَ كَمَالِ الاِيمَانِ
— 24 —
با یادآوری عظمت صانع و احسان خالق، خاطر نشان می سازد که این هستی همچون قصری است، و لوازم و خوراكی ها و زینت های آن بيد بداسان و موجودات زنده مهیا گریده است و خورشید نیز یك چراغ مسخر (گوش به فرمان) است، لذا با این بیان، دلیلی بر توحید ارائه می دارد، چون خورشید كه مشركین آن را بزرگ و هدا تابنده ترین معبود خود می پندارند چیزی جز یك چراغ گوش به فرمان و مخلوقی جامد نیست.
پس با تعبیر سِرَاجًا رحمت خالق را در عظمت ربوبیتش یادآیم و ذ كند، و احسان او را در رحمت بیكرانش می فهماند، و با این تفهیم، جود و كرم او را در شكوه سلطنتش به یاد می آورد و با این یادآوری، وحدانیتش را اعلان می دارد و انگار می گوید: "چراغی جامد و مسخر به هیچ وجه سن انانعبادت و پرستش نیست".
و نیز گردش خورشید با تعبیر تَجْر۪ى تصرفات منظم و تعجب برانگیز را در رفت و آمد شب و روز، زمستان و تابستان تذكر عات و با این تذكر، عظمت قدرت آفریدگاری را که در ربوبیت اش منفرد است می فهماند. یعنی ذهن انسان را از خورشید و ماه به صفحات شب و روز و تابستان و زمبر روير می گرداند و نگاهش را به سطور حوادثی که درآن صفحات نوشته است معطوف می سازد.
آری، قرآن كریم از خورشید بخاطر خود خورشید بحث نمی كند، بلكه بخاطر ذاتی كه آن را همچون چراغی روشن نموده است بحث می كند، و از ماهیت خورشید كه انرا در آن نیاز ندارد بحثی به میان نمی آورد، بلكه از وظیفه خورشید بحث می كند، چون خورشید وظیفه زنبرك (فنر ساعت) را برای انتظام صنعت پروردگار انجام می دهد، و مركز نظام خلقت ربّانی (قانون آفرینش پروردگار) به شمار می رود، و برای انسجام بخشیدن به صنعتهم به گار در اشیائی كه نقاش ازلی با تارهای شب و روز آن را بافته است نقش ماكو را بازی می كند.
سایر كلمات قرآنی را می توانی بر اینها قیاس كنی، گرچه آن ها كلمات بسیط و آشنائی به نظر می رسند، اما در حقیقت وظیفه كلید را برای گشودن گنج های معانی لطیفی به دو می دهند.
— 25 —
گفتار سوم
يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا
(البقرة:٢١)
اگر می خواهی بداني كه عبادت چه تجارت و سعادت بسل مي ت و فسق و سفاهت چه خسارت و هلاكت هولناک است، اين حكايت کوتاه تمثيلي را ببین و گوش کن:
زمانی دو سرباز، فرمان رفتن به شهري دور افتاده را دريافت نموفرماندر دو با هم به راه افتادند، تا به دو راهي رسيدند. در آنجا شخصی حضور داشت و برايشان گفت:
"راهي كه در سمت راست واقع است كاملاً امن است و ضمن اینکه هیچ ضرری در آن وجود ندارد، نُه نفر ايا" يعسافری که از آن می روند آرامش و منفعت بزرگی به دست می آورند. اما راه سمت چپ ضمن اینکه هیچ منفعتی ندارد، نه نفر از ده مسافر آن ضرر می بینند. البته هر دو راه از نظر کوتاهی و درازی یکسان هستند و تنها فرق شان این است که، مسافر راه چپ که راه بی نظافرخاننون است، بدون کوله بار و بدون سلاح می رود به همین خاطر یک سبکی ظاهری و یک آرامش دورغین احساس می کند. و اما مسافر راه راست که انتظام عسکری بر آن حاکم ه تجارد مجبور است یک "چانته" چهار کیلویی پر از عصاره مواد غذایی را حمل کند و یک سلاح مکمل دولتی را به وزن دو کیلو گرام با خود بردارد تا هر دش می پنمغلوب کرده بتواند."
آن دو سرباز پس از شنیدن سخنان آن شخص معرّف (راهنما)، به راه افتادند و سرباز بختیار به راه راست رفت و باری به سنگینی یک سیر را بر دوش خود حمل نمود اما قلب و روحش از هزاران پس هیار منّت و ترس نجات یافت.
اما آن نفر بدبخت، سربازی را رها کرد و نخواست تابع نظام شود لذا به سمت چپ رفت. جسمش از سنگینی یک سیره نجات یافت اما قلبش زیر بار هزاران سیر منّت، و روحش حسني شار ترسهای بی نهایت پایمال شد. و در وضعیتی به راهش ادامه داد که
— 25 —
بخاطر اسلوب شامخ و والای قرآن است كه یك اعرابی، فریفته كلامی می شود و پیش از ایمان آوردن سر بر سجده می نهد. چنانكه روزی یی همچوبی با شنیدن آیه كریمه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (الحجر: ٩٤) فوراً به سجده می افتد، وقتی از وی سوال شد: آیا مسلمان شدی؟ گفت: خیر، من در برابر بلاغت این كلام سجده نمودم!
نكته چهاار سبح عبارتست از فصاحت خارق العاده در لفظ قرآن. آری، طوریكه قرآن كریم از لحاظ اسلوب و بیان معنی فوق العاده بلیغ است، در لفظش هم فصاحت بسیار سلیسی دارد، خسته كن و ملال آور نبودن قرآن دلیل روشنی بر فصاحت آن است، و شهادت علن ستاربردست فن بیان و معانی، برهان واضحی است بر حكمت فصاحت آن.
آری، اگر هزاران بار تكرار شود بازهم خسته و ملول نمی سازد، بلكه لذت و شیرینی اش افزون می شود.. حافظه كودك خرد سالی هم ت پادشاداشت آن را دارد، و می تواند حفظ كند .. و گوش بیماری كه به سخت ترین درد مبتلا است و از كمترین سخنی می رنجد از شنیدن آن ناراحت نمی شود.. گوئی شربت گوارائی است در دهان بیماری كه در حال جان كندن است. و زمزمهٔ‌ قرآن در سراسردماغ او لذت آب زمزم در دهان و کامش را دارد.
راز و حكمت خسته و ملول نساختن قرآن در اینست كه:
قرآن خورش و غذای دل ها، نیرو و غنای عقل ها، آب و روشنائی روح، و دارو و شفای نفوس است، لذا خسته نمی سازد، و به نانی می ماند كه ما هر روز میرآن و و خسته نمی شویم، اما اگر بهترین میوه را هر روز بخوریم احساس بی میلی و خستگی می كنیم. چونكه قرآن حق و حقیقت، صدق و هدایت است، و از فصاحت خارق العاده ای برخوردار می باشد، لذا باعث خزاران می گردد. طوری كه نشاط و جوانی اش را حفظ كرده است، طراوت و حلاوتش را نیز همواره محافظت می كند. حتی وقتی یكی از بزرگان و بلغای مدقق قریش به قصد شنیدن قرآن نزد پیامبر اكدهد - رفت، قرآن را شنید، برگشت و گفت: "این كلام از چنان حلاوت و طراوتی برخور دار است كه به كلام بشر نمی ماند، من شعرا و کاهنان را به خوبی می شنازیرا دن به هیچ یك از سخنان آن ها شباهت ندارد. ازین رو برای فریب پیروانمان راهی نداریم جز این که بگوییم سخنان
— 26 —
از هر کس گدایی می کرد و از هر چیز و از هر حادثه می لرزید. تا اینکه به محل مقصود رسید و در آنجا جزای عصیان و فرارش ۪ى مَٓ.
اما شخصی که نظام عسکری را دوست داشت و چانته و سلاحش را محافظت کرده به سمت راست رفته بود، بدون آنکه زیر منّت کسی برود و بدون آنکه از کسی بترسد با قلب و وجدانی راحت، به شهر مطلوب رسید و در آنجا به عنوان یست، بهز وظیفه شناس و پاسدار ناموس پاداشش را دریافت نمود.
اکنون اي نفس سركش!
بدان که از آن دو مسافر، یکی مطیع قانون الهی و دیگری نافرمان و تابع هوای نفسانی است. و اما آن راه، راه زندگی است که از عالم ارواح می مُ الْز قبر می گذرد و به آخرت می رود. و آن چانته و سلاح هم عبادت و تقوا است. عبادت هرچند یک سنگینی ظاهری دارد اما در معنا چنان آرامش و سبکی ، با حه قابل تعریف نیست. زيرا عبادتگزار در نمازش مي گويد:
"اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا الله"يعني خالق و رازقي جز او نيست! نفع و ضرر در دست اوست. او هم حكيم است، هرگز كار بيهوده نمي كند. و هم رحيم است و احسان و مرحا و زماوان.
و به خاطر داشتن چنین اعتقادی، در هر چیزی دروازه یک گنجینه رحمت را می یابد و با دعا دروازه را می زند. و نیز هر چیزی را مسخّر امر پروردگارش می بیند و ب و فيردگار خود پناه می برد. و با توکل به او تکیه می کند و در برابر هر مصیبتی در پناه او قرار می گیرد. لذا ایمانش به او یک امنیت کامل می بخشد.
آری منبع شجاعت نیز همچون همه حسنات حقیقی، ایمان و عبودیت است. و منبع ترس و بزدلی نیز همچون هموان مثت و بدیها، ضلالت و گمراهی است.
اگر کره زمين به یک بمب تبدیل شود و انفجار کند، احتمال دارد عابد منور القلب را نترساند چون او این پدیده را يك قدرت خارق العاده صمدانيت می داند و با حيرتی لذت آميز تماشا می کند؛ اما یک فیلسوف ف كل قصبی قلب هرچند مشهور به منوّر العقل هم باشد، با دیدن ستاره دنباله داری در آسمان، در جایش می لرزد و می گوید: "آیا ممکن
— 26 —
او سحر و جادو است". بدین طریق سركش ترین دشمنان قرآن در برابر فصاحت آن حیران مانده اند.
توضیح اسباب فصاحت در آیات، كلا#14
مطلات قرآن كریم بسیار به طول می انجامد، از این رو سخن كوتاه نموده و برای نمونه به ارائه پرتوی از اعجازِ سلاست و فصاحت لفظی بدست آمده از ساختار و وضعیت حروف هجاء فقط در یک آیه اکتفا می تفاق اآیه كریمه:
ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً نُعَاسًا يَغْشٰى طَٓائِفَةً مِنْكُمْ وَطَٓائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ ال تصدیقلِيَّةِۜ يَقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الْاَمْرِ مِنْ شَىْءٍۜ قُلْ اِنَّ الْاَمْرَ كُلَّهُ لِلّٰهِ يُخْفُونَ ف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ مَا لَايُبْدُونَ لَكَۜ يَقُولُونَ لَوْد عوام لَنَا مِنَ الْاَمْرِ شَىْءٌ مَا قُتِلْنَا هٰهُنَاۜ قُلْ لَوْ كُنْتُمْ ف۪ى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذ۪ينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلٰى مَضَاجِعِهِمْۚ وَلِيَبْتَلِىَ الل
٭٭َا ف۪ى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَاف۪ى قُلُوبِكُمْۜ وَاللّٰهُ عَل۪يمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
(آل عمران: ١٥٤)
در این آیه همه حروف هجاء و همه اجناس حروف ثقی؟ (٭)گین وجود دارد، با آن هم سلاست و روانی اش را از دست نداده بلكه رونق و زیبائی آن افزوده شده و نغمهٔ‌ فصاحت را بشكل متناسب و متناسد از تارهای مختلف درهم آمیخته است.
حال به این پرتو او آيه نگیز دقت كن: از آنجایی که (الف و یا) خفیف ترین حروف هجاء است و به یكدیگر منقلب می شوند، بسان دو برادر هر كدام بیست و یك بار تكرار شده اند.. و چون (میم و نون) (٭):تنوین نون است. مؤلف. مانند دو برادر اند و می توانند جای همدیگر را خانه ر، هركدام سی و سه بار ذكر گردیده است.. و (س، ش، ص) از لحاظ مخرج، صفت و صوت باهم برادری دارند، بهمین خاطر هركدام سه بار ذكر شده است.. (ع و غ) برادر اند اما (ع) بخاطر خفتش شش مرتبه و (غ) مصیبتیل ثقلتش، برابر نصف آن یعنی سه بار ذكر شده است.. و (ط، ظ، ذ، ز) از نظر مخرج، صفت، و صوت برادر هستند، بدین لحاظ هركدام دو بار ذكر گردیده است..(ل و الف) در صورت (لا) اتحاد کرده اند،لالت ک الف در صورت (لا) نصف لام است به این خاطر (ل) چهل و دو بار و (الف) به اندازه نصف آن یعنی بیست و یك بار ذكر شده است..
— 27 —
است این ستاره سرگردان به زمین ما برخورد کند؟" و غرق اوهام می شود.
(زمانی با نمايمْ مِن ستارة دنباله داري در آسمان امريكا، مردم لرزه بر اندام شدند وحتي بسياري از مردم در آن شب خانه هايشان را ترك کردند).
آری در عین حالی که انسان نیازمند چیزهای بی شماری است، اما سرمایشان رایزی در حکم هیچ است... و در عین حالی که در معرض مصیبتهای بی نهایت قرار دارد، قدرتش چیزی در حکم هیچ است...گویا دایره سرمایه و قدرتش تا جایی است که دستش به آن می رسد.
و گونه،ايره آرزوها، تمايلات، دردها و گرفتاريهايش تا حدي وسعت دارد كه چشم و خيالش كار مي كند.
پس آنانی که هنوز به طور کامل کور نشده اند می بینند و درک می کنند که عبادت، توكر شدهحيد و تسليم برای روح بشر که تا این حد عاجز، ضعیف، فقیر و محتاج است چه سعادت و نعمت بزرگي است.
زيرا معلوم است که راه بی ضرر، بر راه با ضرر - ولو از ده احتمال یک احتمال هم داشته باشد- ترجیح داده می شود.
به نوکه راه عبودیت که مسأله مورد بحث ما است، ضمن بی ضرر بودنش، با نُه احتمال از ده احتمال، خزینه یک سعادت ابدی را دربر دارد. و راه فسق و سفاهت هم - حتی به اعتراف خود فاسق- با آنکه هیچ منفعتی ندارد، با نُه احتمال از ده احتمْ يَتَاوت و هلاکت ابدی را به همراه دارد که این امر با شهادت متخصصان و اهل مشاهده که تعداد شان نیز بی نهایت است به درجه اجماع وتواتر ثابت است و با إخبار اهل ذوق و کشف نیز محقق يف آسمد.
الحاصل:سعادت دنيا نيز همچون خوشبختي آخرت در گرو عبادت و سربازي كردن در راه الله است. وقتي چنين است ما بايد همیشه بگوییم:"اَلْحَمْدُ لله عَلَی الطَّاعَة وَ التَّوْفِیقِ"و از يك فصمسلمان هستیم شکرگزا باشیم.
— 27 —
و چون (همزه و هاء) از نگاه مخرج برادر اند لذا (همزه) (٭):همزه ملفوظ و غیر ملفوظ بیست و پنج است و از همجنس خود كهوديم: اكن است سه درجه بالاتر قرار دارد زیرا حركت سه است. سیزده بار و (ها) بخاطر خفت نسبی اش چهارده بار.. و (ق، ف، ك) برادر هستند از این رو (ق) بخاطر اضافه بودن یك نقطه اش ده بارودات ر نه بار و (ك) هم نه بار ذكر شده است.. و (ب) نه مرتبه، و (ت) دوازده مرتبه ذكر گردیده است چونكه درجه (ت) سه است.. (ر) برادر (ل) است اما به حساب ابجد (را) دوصد و (ل) سی محسوب می شود، یعنی (را) شش برابر از دهد، دتر است لذا (را) شش درجه پائین تر مانده است، و نیز "را" در تلفظ زیاد تكرار می شود و ثقلت دارد، به همین خاطر فقط شش بار ذكر گردیده است.. و ان را ث، ض) بخاطر ثقلت و بعضی جهات مناسبتشان باهمدیگر فقط یكبار ذكر گردیده اند.. و چون "واو" از "ها و همزه" خفیف تر و از "یا و الف" ثقیل تر است هفده مرتبه ذكر شده است یعيكى جوهمزه ثقیله چهار درجه بالاتر و از الف خفیفه چهار درجه پائین تر.
پس این حروف با این وضعیت منتظم خارق العاده، و با آن مناسبات پنهان، و انتظام زیبا،و لطف م دقیق، و انسجام و ترتیب لطیف شان، به اثبات می رسانند و با یقین قطعی و مانند حاصل ضرب دو در دو مساوی است با چهار، ثابت می سازند كه این كلام از توان بشر بالاتر است و امكان ندابه دو ته و پرداخته او باشد، و تصادفی بودن آن نیز محال اندر محال است.
و طوری كه این انتظام عجیب و نظام غریبی که در ساختار این حروف وجود دارد، مدار فصا، مطلبلاست لفظی است می تواند حكمت های بسیار زیاد دیگری را هم در بر داشته باشد.
وقتی در حروف قرآن چنین انتظامی باشد، پس بدون تردید در كلمات، و جملات و معانی آن نیززد، چومی پر راز و رمز، و انسجام و ترتیبی سراپا نور رعایت گردیده است كه اگر چشم ببیند، از فرط تعجب "ماشاء الله" خواهد گفت و اگر عقل درك كند، از فرط حیرت "بارك الله" خواهد گفت.
— 28 —
گفتار چهارم
اَلصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّين
اگر می خواهی ارزش و اهميت نماز را بدانی و به ارزان بودن و آسان بدست آوردن آن پی ببری و اگر می خواهی از ديوانه و زيانكار بودن تاركِ نماز و پايمال كنندود !
ن آگاه شوی .. بیا و در اين حكايت تمثيلي كوتاه تأمل كن:
روزي حاكم بزرگي دو نفر از مستخدمين خود را به مزرعة زيبايي که در فاصله دو ماهها از آداشت مي فرستد، و به هر كدام از آنها مبلغ بيست و چهار سكة طلايي مي دهد، تا براي خريدن بليط و نياز هاي راه و محل اقامت صرف كنند، رسيدن به ايستگاه يك روز طول می کشد، در آنجا انواع وسايط نقليه از قبيل: اتومبيل، هواپرها أثشتي و قطار يافت مي شد.
هر دو مستخدم بعد از شنيدن توصيه ها خارج مي شوند، يكي از آن دو نفر، آدم نيكبخت و خوش شانس بود، زيرا مقدار اندكي از سرمايه اش ر میان سيدن به ايستگاه در تجارتی سودمند مصرف كرد و چنان سودی به دست آورد كه اربابش از او ابراز رضايت نمود و در نتيجه، سرمايه اش به چندین برابر افزايش يافت.
اما خادم دیگر که بدبخت و بد شانس بود تا رسيدن به ايستگاه بيست و سه سكة طلایی اش و تكنلهو و قمار مصرف كرد، وقتي هم که به ايستگاه رسيد فقط يك سكة طلايی اش باقي مانده بود.
دوستش به او گفت:
"اي مرد! با اين يك سكة باقي مانده بليط سفر را خروام ازكن و آن را بیهوده از دست مده، ارباب ما كريم و رحيم است، شايد تو را مشمول رحمتش بگرداند و لغزشي را كه از تو سر زده است مورد عفو قرار دهد. او روزی به ما اجازه خواهد داد تا سوار بر هواپيما با هم به محل اقامت خود برويم. و اگر به گفته هايم عمل نكدین و وقت مجبور
— 28 —
نكته پنجم:
عبارتست از"براعت بیان"
یعنیعام:٣٢و برتری و متانت و حشمت، طوری كه در نظم و ترتیب قرآن جزالت وجود دارد و در لفظش فصاحت است، و در معنی اش بلاغت، و در اسلوبش بداعت وجود دارد، در بیانش نیز براعت فائقی موجود است.
آری، كلام و سخاين انمی دارد و خطاب نیز طبقات و مراتبی همچون ترغیب و ترهیب، مدح و ذم، اثبات و ارشاد، افهام و افحام (ملزم ساختن) دارد كه در این بین، بیانات قرآن در بالاترین مرتبت و جایگاه است.
یكی از ا نظم نمونه"ترغیب و تشویق"،سورهٔ‌ "انسان" است، چون در سورهٔ‌ هَلْ اَتٰى عَلَى الْاِنْسَانِ ، بیان قرآن همچون آب كوثر شیرین است، و همچون چشمه سلسبیل خروشان، و مانند ه به خای جنت لذیذ، و همچون لباس حوریان زیبا است. (٭):این شیوه بیان، لباس معانی سوره مورد بحث را پوشیده است.
و از بین مثالهای فراوان"ترغیب و ترهیب"مقدمه سوره هَلْ اَتٰيكَ حَد۪يثُ الْغَاشِيَةِ فكر شایرا بیانات قرآن در این سوره، بقدری مؤثر است که به جوشش سرب در صماخ گمراهان، و زبانه آتش در عقلشان می ماند، و همچون زقوم در کامشان بد مزه است، و به یورش جهنم برچهره هایشان شباهت دارد، و همچون خار تلخ در معده هایشان ت چهار ی كند. آری، جهنم كه مأمور عذاب و نشان دهنده ی تهدید یک ذات است اگر از خشم و غضبش وضعیت پاره پاره شدن و متلاشی شدن را به خود بگیرد و آیت تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ را بخواند و بخواناند، همانا نشان می دهد که ترهیب آن ذات بوردگارندازه دهشت آور و ترسناک است.
و پنج سوره آغاز شده با "الحمد لله" یكی از هزاران مثال "مدح" است، چون بیانات قرآن در این سوره ها همچون خورشید می درخشد، مة تارن ستارگان زیبا است، و همچون آسمان ها و زمین شكوهمند، و همچون فرشتگان، دوست داشتنی است، و مانند ترحم بركودكان در دنیا، مشفق و مهربان استا، قلبون جنت، زیبا و سرسبز است.
— 29 —
خواهي شد دو ماه كامل در اين بيابان بدون وقفه پياده راه پيمايي كني که در این صورت گرسنگي تو را از پای در خواهد آورد و در اين دشت تنها خواهي اكثر "
حال ببين! اگر اين شخص عناد كند و به جاي تهيه بليط سفر كه به منزلة كليد گنجي براي اوست ، سكة باقي مانده را در راه شهوت زود گذر و لذت مؤقت مصرف كند آيا اين عملشستي درمعني نيست كه او واقعاً يك بدبخت زيانكار و يك ابله نادان است؟! مگر اين واقعیت را كودن ترين انسان درك نمي كند ؟
پس اي تارك نماز! و اي نفسم كه از نمازخوشت نمي آيد!
آن حاكم، پروردگار و آفريدگار ما است.
و از آن دو مشده و مسافر، يكي انسان متدين است كه نماز را با شوق بر پا داشته و كما حقه ادا مي كند و ديگري شخص غافل و تارك نماز است.
و اما آن بيست و چهار سكة طلايي، بيست و چهار ساعت هیهای سطانه روز عمر ما است. و اما آن مزرعة مخصوص، جنت است.
وآن ايستگاه، قبر است.
و آن سفر، سفري است كه بسوي قبر مي رود و از حشر مي گذرد و به دارالخلود منتهي مي شود، و هر کدامه مرحمروان این راهِ دراز با درجات متفاوتی و بر حسب عمل و میزان تقوایش، آن را طی می کند. جمعي از پرهيزگاران مسافت هزار ساله را همچون برق در يك روز مي پيمايند، و عده اي از آنان در يك روز، مسافت و درد هیزار ساله را همچون اسب طی مي كنند. قرآن كريم در دو آية مبارك به اين حقيقت اشاره كرده است.
اما آن بليط، نمازهايي است كه پنج وقت آن همراه با وضو گرفتن، بیشتر از يك ساعت طول نمی کشد!
چه خسارت بزرگي كرده است كسي كه بيست و سه ساعتش راعجاز ردگي دنياي كوتاه صرف مي كند و فقط يك ساعت را در راه آن حيات ابدي مصرف نمي كند!
اين چه ظالمي است كه بر خود ظلم مي كند!
و او چقدر احمق صْحَابن است!
— 29 —
و یكی از هزاران مثال"ذم و زجر"آیه كریمه زیر است:
اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَاْكُلَ لَحْمَ اَخ۪يهِ مَيْتًا
(الحجرات: ١٢) در این آیهرد آن شش درجه مضاعف می سازد و درشش مرحله شدیداً از غیبت نهی می كند، بدین طریق:
همزه ابتدای آیه برای استفهام انكاری (آیا) است، معنی و حکم این استفهام، همچون آب به تماَافُ ات آیه سرایت می كند. ازین رو آیهٔ‌ کریمه در نخستین کلمه با همزه اش مورد خطاب قرار داده و می گوید:
آیا از عقلی كه محل سوال و جواب است برخوردار نیستند تا چنین امر زشت و قبیح را درك كنده عبار:در این عبارات به موضوعات آن سوره ها اشاره شده است. مؤلف.
و با همزه كلمه دوم اَيُحِبُّ می گوید:
آیا قلبتان- كه محل حب و بغض است - فاسد گشته است كه زشت ترین و منفورترین چیز را دوست می دارد؟
و در كلمه سوم با همزه اَحَدُكند، امی گوید:
چه بلائی بر سر زندگی اجتماعی تان- كه حیات و نشاطش را از حیات جماعت می گیرد - آمده است و مدنیت و تمدن تان را چه شده است كه بلا را بر جان می خرد و به عملی که زندگی تنات و مسموم و مکدّر می سازد، رضایت نشان می دهد.
و در كلمه چهارم با همزه اَنْ يَاْكُلَ لَحْمَ می گوید:
چه بلائی برسر انسانیت شما آمده است كه چنین بی رحمانه با دندان های تان دن زمينن را پاره پاره می كنید.
و دركلمه پنجم با همزه اَخ۪يهِ می گوید:
مگر شما از نوع دوستی و صله رحم محروم هستید كه تا این حد كسی را كه از چندین جهت برادرتان است به چنگ و دندان می گیرید و شخصیت معنوی مظلوم او را ظالمانه می درید؟ آی الرَّعاقل بدن خودش را دیوانه وار گاز می گیرد؟
— 30 —
اگر دادن نصف مال به قمار "لاتري" كه هزار نفر در آن مشارکت دارند و احتمال برد، يك در هزار است، كار معقولي محسوب مي شود، پس شخصي که در راه بدست آوردن فايدة بزرگ و رسيدن بیه خزانه ابدي كیه به احتمال نود و نه در صد تضمين شده است، از سرزمیك سهم از بيست و چهار سهم دريغ مي ورزد، واقعاً دور از عقل و منطق بودن عملش بر كسی پوشيده نيست.
نماز نه تنها يك عمل خسته كننده نيست، بلكه بزرگترين آرامش روح و قلب و عقمینان ماز است و علاوه بر آن، سایر اعمال دنيوي مباح نماز گزار، اگر با نيت خوبي انجام گیرند، برايش عبادت محسوب مي شوند، پس نماز گزار مي تواند تمام سرمايه عمرش را برای آخرت ذخیره سازداتوانشبدل عمر فاني اش، عمري جاويدان بدست آورد.
— 30 —
و دركلمه ششم با كلمه مَيْتًا می گوید:
وجدانتان كجا است؟ آیا فطرت تان فاسد گشته است كه به جای احترام و گرامی داشت برادرتان به عمل زشتی مانند خوردن گوشت او اقدام می كنید!شدن اسلوم شد كه غیبت امری است زشت و مذموم و عقل و قلب و انسانیت و وجدان و فطرت و عصبیّت و ملیّت، آن را نمی پسندد.
پس ببین، این آیه چگونه با اعجاز و ایجاز، در شش مرحله از غیبت منع می كند.
و درمقام اثبات(یعنی در اثناءقرآن ی هر ادعا) آیه كریمه ذیل یكی از هزاران مثال است:
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُن فرض ٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم: ٥٠)
این آیه با بیانی شافی و وافی كه بیانی برتر از آن وجود ندارد، حشر را اثبات و استبعادش را از میان بر می دارد. طوری كه در حقیقت نهم "گفتار دهم" و در پرتو پنجم "گفتار بیست و دوم" به اثبات رساندقاتل و هرگاه فصل بهار فرا رسد، انگار زمین سر از نو زنده می شود، و با احیاء و برانگیخته شدنش سیصد هزار نمونه حشر و رستاخیز را در حالی كه كاملاً تو در تو و آمیخته به هم اند، با نظم كامل و جدای از همدیگر در معرض دید هر بیننده می گذارد و می قت من ذاتی كه این گونه زمین را احیاء نموده است، برپا داشتن حشر و قیامت هرگز برایش دشوار نخواهد بود. و از سوی دیگر، نوشتن این همه پدیده های به هم پیوسته بر روی قبيل: مین با قلم قدرت بدون اینكه اشتباهی رخ دهد و كم كاستی در كار باشد، خود مهر و نشان یگانه ذات واحد و احد (الله یگانه ای كه یگانه بودنش در هر چیز متجلی ا چنین ت، پس این آیه ضمن اثبات توحید، قیامت و حشر را نیز ثابت نموده و خاطر نشان می سازد که پروردگار توانا می تواند به آسانی حشر را بر پا دارد و این کار مثل طلوع و غروب آفتاب امری قطعی است.
این آیه با لفظ شکل می كیفیت حقیقت مذكور را نشان می دهد، و سوره های متعدد دیگر این كیفیت را مفصلاً ذكر نموده اند، مثلاً سوره "ق و القران المجید" با
— 31 —
گفتار پنجم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذ۪ينَ اتَّقَوْا وَالَّذ۪ينَ هُمْ مُحْسِنُونَ
(ال به طر٨)
اگر می خواهی بدانی خواندن نماز و ترک گناهان کبیره چه یک وظیفه حقیقی انسانی و فطری است، و چقدر مناسب خلقت بشر است، به این حکایت تمثیلی کوتاه بنگر دير رحا گوش کن:
در روزهای کار زار، در یک کندک نظامی دو سرباز باهم بودند که یکی تعلیم یافته و وظیفه شناس و دیگری بی تجربه و نفس پرور بود. سرباز وظیفه شناس متچیز حيلیمات و جهادش بود و هرگز به خوراک و جیره اش فکر نمی کرد. چون می دانست که تغذیه و تهیه تجهیزات برای او، و تداوی اش در وقت مریضی و حتی ماندن لقمه در دهانش در وقت ضرورت، همگی وظیفه دولت است. و وظیفه اصلی او تعلیم و جهاد است و و ربواه گاهی در کارهای مربوط به غذا و تجهیزات از قبیل جوشاندن دیگ و شستن ظروف و بردن و آوردن آنها کار می کند.
و در این اثنا اگر از او سوال می شد که چه کار می کنی؟
در جواب می گویثال: حطلبانه به دولت خدمت می کنم. نمی گوید: به خاطر نفقه ام کار می کنم.
اما دیگر سرباز بی تجربه و شکم پرور توجهی به تعلیم و جنگ نداشت و می گفت: "این کار، کار دولت است. به من چی!" همیشه به نفقه اش فکر می کرد و در پی آن بود. قرارگاه را ترک می همه ا به بازار می رفت و خرید و فروش می کرد.
روزی دوست تعلیم یافته اش به او گفت: "برادر! وظیفه اصلی ات تعلیم و جنگیدن است. تو به این خاطر اینجا آورده شده ای. به پادشاه اعتماد کن. او تو را گرسنه رها نخواهد کرد. این وظیفه اوست. رکت نوتو عاجز و فقیر هستی و نمی توانی درهر جا خود را تغذیه کنی. و وقت هم وقت کار زار و مجاهده است. و تو را نافرمان خطاب کرده
— 31 —
بیانی شیوا و شیرین، زیبا و بالنده حشر را به اثدارند، رساند و می گوید: آنگونه که در آمدن بهار تردیدی نیست در آمدن حشر نیز تردیدی وجود ندارد.. ببین در پاسخ به انكار و تعجب كفاری كه منكر زنده كجا شدتخوانهای پوسیده هستند چه می گوید:
اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ٭ وَالْاَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَاَلْقَيْنَا ف۪يهَا رَوَاسِىَ تحقيقْبَتْنَا ف۪يهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَه۪يجٍۙ ٭ تَبْصِرَةً وَذِكْرٰى لِكُلِّ عَبْدٍ مُن۪يبٍ ٭ وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا فَاَنْبَتْنَا بِه۪ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَيد كلي ٭ وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَض۪يدٌۙ ٭ رِزْقًا لِلْعِبَادِۙ وَاَحْيَيْنَا بِه۪ بَلْدَةً مَيْتًاۜ كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ
(ق: ٦-١١)
این بیان همچون آب، روان است، و همچوی بیندگان، تابان و با غذای پاك و شیرینی همچون خرما قلب را تغذیه می كند و درعین حال لذت بخش هم هست.
و یكی از لطیف ترین مثال های"اثبات"این مثال است:
يٰسٓ ٭ وَالْقُرْاٰنِ الْحَك۪يمِ ٭ اِو تعاولَمِنَ الْمُرْسَل۪ينَ (يس: ١-٣) یعنی "قسم به قرآن با حكمت، هرآیینه تو از پیغمران هستی". این قسم اشاره می كند كه حجت و برهان رسالت به درجه ای یقینی و حق است كه در حادهای و راست بودنش به مقام تعظیم و احترام نایل گردیده است، لذا به آن قسم خورده می شود.
قرآن كریم با این اشاره می گوید: تو پیغمبر هستی، چون در دستت قرآن داری، و قرآن حق است و كل را می زیرا در داخل آن حكمت حقیقی، و در روی آن مهر اعجاز وجود دارد.
و نیز یكی از نمونه های معجز و موجز مقام"اثبات"این آیه مباركه است:
قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوّي آسمارَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ
(يس: ٧٨-٧٩)
یعنی، انسان می گوید: این كیست كه استخوانهای پوسیده را زنده می كند؟ بگو (ای پیغمبر) كسی آن را زنده می ك در بیدر آغاز آفریده است.
این مسئله در مثال سومِ حقیقت نهم "گفتار دهم" به گونهء لطیفی این چنین تصویر شده است: می بینیم كه شخصی در پیش چشمان ما لشكر بسیار بزرگی را در ظرف یك روز سازمان می دهدده اندن اگر كسی بگوید:
— 32 —
جزا خواهند داد. آری دو وظیفه در پیش چشم ما به مشاهده می رسد. یکی وظیفه د ندار است که او باید ما را تغذیه کند و ما گاه گاهی در این راستا خدمت او را می کنیم. دیگری وظیفه ماست که تعلیم و جنگ است و پادشاه برای این کار تسهیلات لازم را به ما فراهم می سازد."
خودت می دانی در صورتی که آن سرباز بی پروا بم:
ن آن مجاهد تعلیم یافته گوش نکند، با چه خطری مواجه خواهد شد!
پس ای نفس تنبلم! آن میدان پر آشوب جنگ، زندگی این دنیای پرآشوب است. و آن لشکر تقسیم دهد.
کندکها، جمعیت بشری است. و خود آن کندک هم جماعت اسلامی این عصر است. و اما آن دو سرباز؛ یکی سرباز متقی و مسلمانی است که فرایض دینی اش را می داند و انجام می دهد و برای ترک کبایر و اجتناب از گناهان با نفس و شیطان مجاهده می کند. شیر حدیگری فاسق زیانکاری است که حتی تا درجه متهم ساختن رزّاق حقیقی، غرقِ درد معیشت شده، فرایض را ترک می کند و برای تأمین مایحتاج خود دست به هر گناهی می زند.
و آن آموزش و تعلیمات نیز عبادت است کهاي مخأس آن نماز قرار دارد. و آن جنگ هم عبارت است از مجاهده با نفس و هوا و ایستادگی در برابر شیطانهای جنی و انسی و نجات دادن قلب و روح از گناهان و اخلاق رذیله.
و از آن دو وظیفه؛ یکی دادن حیات و تغذیه میوه هست و دیگری پرستش و التماس کردن در برابر دهنده حیات و تغذیه کننده آن است. و توکل و اعتماد بر اوست.
آری هر کسی که زندگی را که یک معجزه صنعت صمدانی و یک خارقه حکمت ربّانی است داده، و ساخته باشد، تغذیهايره ه آن رزق و روزی و ادامه دهنده آن نیز اوست. جز او کسی نمی تواند باشد. آیا دلیل می خواهی؟ ضعیف ترین و کودن ترین حیوان ی همچون ماهی ها و کرم های میوه ها به بهترین شکل تغذیه می شوند. و عاجز ترین و نازک ترین مخلوقات بهترین رزق رمي تواورند. (مانند اطفال و چوچه ها)
آری برای پی بردن به اینکه وسیله رزق حلال، اقتدار و اختیار نبوده بلکه عجز و ضعف است، کافی است مقایسه ایمی نگرماهی ها و روباه ها، نوزادان و جانوران، درختان وحیوانات انجام دهی.
— 32 —
این شخص می تواند در یك لحظه سربازان پراكنده و به استراحت رفتهٔ‌ گردانش را با بوق نظامی جمع كند و فوراً همه را در صفوف منظم قرار دهد. و تو ای انسان اگر بگویی: من باور نمستحكم!! ، خودت می دانی كه این انكارت چقدر غیر عاقلانه است.
بدین گونه وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى ذاتی كه اجساد گردان مانند همه حیوانات و سایر ذی حیات را که به اردو شباهت دارندَّبْعُال نظم و با میزان و حكمت از هیچ و سر از نو بر می انگیزد، و ذرات و لطایف این اجساد را در هر قرن، بلكه در هر بهار به امر
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعهُ
(يلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَاِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُۜ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَدوستی َقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُۜ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِۜ وَمَا اللّٰهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
(البقرة: ٧٤)
طوری كه در "مقام اول گفتار بیستم" در مبحثزاوار وم توضیح و تشریح شد، این آیه بنی اسرائیل را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید: ای بنی اسرائیل! شما را چه شده است كه به معجزات حضرت موسی علیه السلام اعتنائی ندارید، چشمانتان كور و بی اشك، و دت؛ و اان سنگ و بی حرارت شده است! حال آنكه سنگ سختی در برابر یكی از معجزات موسی علیه السلام كه عصای اوست، از دوازده چشمه اشك می ریزد!
چون این الهي درشادی در آن گفتار به خوبی تشریح شده است در اینجا به همین مقدار بسنده می کنیم.
و در مقام"افحام و الزام"از بین هزاران مثال، فقط به این دو مثال دقت كن.
مثا ل اول:
وَاِنْ كُنْه آسما۪ى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلٰى عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه۪ وَادْعُوا شُهَدَٓاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ اِنْ كُنتُمْ صَادِق۪ينَ
(البقرة: ٢٣) یعنی: اگر در این مورد شبه دارند، تماهاي زنگان و طرفداران تان را که به شما کمک بتوانند و یا شهادت کنند دعوت کنید و مانند و نظیر یک سوره اش را بیاورید.
این مطلب را در "اشارات الاعجاز" توضیح دادهن اي نت نموده ایم، لذا اجمالاً اشاره گذرائی خواهیم داشت:
— 33 —
پس باید گفت: آن کسی که به خاطر درد معیشت نمازش را ترک می کند به سربازی میسه با که تعلیم و سپرش را رها نموده در بازار دست به گدایی می زند. اما اگر به خاطر بار نشدن بردوش دیگران، بعد از ادای نمازها شخصاً دست به کار شدن و رفتن بنه هم ل یافتن روزی از آشپزخانه رحمت رزاق کریم، واقعا زیبا است و مردانگی است و در نوع خود عبادت است.
و نیز فطرت و جهازات معنوی انسان نشان می دهد که او برای عبادت آفریده شدهسان تمزیرا به لحاظ عمل و قدرتی که لازمه زندگی دنیوی اوست به ضعیف ترین گنجشک هم نمی رسد. اما از لحاظ علم و افتقار و در جهت عبادت و تضرعی که لازمه زندگی معنوی و اخروی اوست در حکم سلطا از تجمانده حیوانات می باشد.
پس ای نفسم!
اگر زندگی دنیوی را هدف نهایی ات قرار دهی و همیشه برای آن تلاش کنی به منزله ضعیف ترین فرد یک گنجشک خواهی شد. اما اگر زندگی اخروی را هدف نهایی بسازی و ا یك خدگی را نیز وسیله و مزرعه آن بگردانی و با توجه به آن تلاش به خرج دهی، آن وقت در حکم فرمانده بزرگ حیوانات خواهی بود و در این دنیا یک بنده نازدار و نیازدارِ جناب حكفر و ب خواهی شد و مهمان مکرّم و محترم او خواهی بود.
لذا دو راه فرارویت قرار دارد: هر کدام را بخواهی می توانی انتخاب کنی. هدایت و توفیق را از ارحم الراحمین بخواه.
— 33 —
قرآن معجز البیان می گوید: ای انس و جن! اگر درباره كلام الله بودن قرآن شبهه ای داشته باشید، و فكر می كنید كه قرآن كلام بشر است، بفرمائید به میدان مبارزه بیائید! شما حضرت محمد (ص) را به نظامین" می گویید پس بفرمایید از شخص امینی مانند او كه خواندن و نوشتن، قرائت و کتابت بلد نباشد مثل این قرآن را بیاورید.
اگر این را نتوانستیدو آن جی شخص امی و بیسواد، به سراغ مشهور ترین و بلیغ ترین عالم و دانشمند بروید.
و اگر این را هم نتوانستید، بفرمائید به جای یك نفر، همه بلیغان و سخنوران، حتی آثار زیبای ادبای گذشته و همكاری سخن سرایان آینده و همت و ارادهٔ‌ معبودان باطل تان را با آورده یرید، و با تمام توانتان بكوشید تا مثل این قرآن را بسازید..
و اگر از این هم درماندید، پس بفرمایید با صرف نظر از حقایق غیر قابل تقلید و معجزات معنوی قرآن، كتابشان رفیاورید كه بلاغت و نظم قرآن را داشته باشد.
بلكه قرآن كمتر از این را از آن ها می خواهد و می گوید: فَاْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِه۪ مُفْتَرَيَاتٍور می ١٣) یعنی صحت معنی را از شما نمی خواهم، بفرمائید داستان های باطل و دروغ و ساخته و پرداخته باشد. و اگر از این هم عاجز هستید، پس بفرمایید فقط بِعَشر سورٍ یعنی مثل و مانند ده سوره ی آن را بن وضو .
واگر از این هم عاجز هستید، پس بفرمایید فقط مثل و مانند یك سوره آن را نشان دهید، اگر این هم مشكل باشد، فقط یك سوره كوچك را ارائه كنید. و سر انجام، حتی این را نتوانستید و وي آورخواهید توانست؛ با آنکه شدیداً نیازمند آن هستید زیرا حیثیت و ناموس، عزت و دین، عصبیت و شرف، جان و مال، دنیا و آخرت تان، فقط با آوردن مثل قند پايون و محفوظ می ماند، ورنه در دنیا بی حیثیت، بی ناموس، بی دین، بی شرف گردیده و در کمال ذلت جان و مال تان تباه خواهد شد، و در آخرت هم با اشاره آیه ی فَاتَّقُوا النَلَ مَالَّت۪ى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ (البقرة: ٢٤) در جهنم محکوم به حبس ابد گردیده و همراه با بتهای تان هیزم جهنم خواهید شد.
وقتی با هشت مرتبه به عجز و درماندگی تكنيم.
بردید، پس با این هشت بار باید بدانید که قرآن معجزه است. پس باید ایمان بیاورید و یا اینکه خاموش شوید و به جهنم بروید.
— 34 —
گفتار ششم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرس آثارِ
نَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
(التوبة:١١١)
اگر می خواهی بدانی فروختن نفس و مال به حضرت حق و بنده و عسکر او شدن چرا خدمتی پرفایده و چه رتبه شرافتمندانه است، به این حکایت تمثیلی کوتاه گوش کن:
زمانی یک پادشاه به دو نفر از رعیتش یک یک باغ را به طور امانت می دهد که در آن هر چیز به شمول کارخانه، دستگاه، اسب و سلاح موجود بود. اما وقت، ش می آآشوب جنگ بود و هیچ چیز برجای خود ثابت نمی ماند. یا از بین می رفت و یا تغییر می کرد. پادشاه از روی کمال مرحمتش یک پیام آور اکرمش را به سوی آن دو فرستاد. وبا فرمانی سرشار از مرحمت به آنها می گوید:
"امانتم را که در دست شما است به من بفروشقابل م برای شما محافظت کنم و بیهوده تلف نشود. و نیز پس از ختم جنگ به صورتی بهتر به شما بر می گردانم. و نیز مثل اینکه آن امانت مال خود شما باشد بهای بسیار زیادی بابت آن به شما خواهم داد. ونیز اسباب و آلات موجود در آن فابریکه و دستگاه با نام مف) اي دستگاه من کار گرفته خواهد شد که در این صورت هم قیمت و هم اجرت آن از یک به هزار افزایش خواهد یافت و تمام فایده حاصله از آن را به شما خواهم داد. و دیگر اینکه شما عاجز و فقیر هستید و نمی توانید مصثُمَّ همه کارهای بزرگ را تدارک ببینید. همه مصارف و لوازمات را من برعهده می گیرم اما همه درآمد و منفعتش را به شما می دهم. و هم اینکه تا زمان ترخیصات در نزد شما می مانم. پس تا اینجار داد،رتبه فایده در فایده است!...
اگر به من نفروشید خودتان می بینید که هیچ کسی نمی تواند چیزهایی را که در دست دارد محافظت کند. ومثل دیگران از دست شما هم خواهد رفت. هم بیهوده
— 34 —
این است الزام قرآن معجزالبیان در مقام"افحام"آن را ببین و بگو: "لیس بعد بیان اله كليّیان" آری، پس از بیان قرآن بیانی نمی تواند باشد و نیاز هم نیست.
مثال دوم:
فَذَكِّرْ فَمَٓا اَنْتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ ٭ اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَدر بيمَصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ ٭ قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّ۪ى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّص۪ينَ ٭ اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلَامُهُمْ بِهٰذَٓا اَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ ٭ اَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ ٭ فَلْيَاْتُوا بِاند و ٍ مِثْلِه۪ٓ اِنْ كَانُوا صَادِق۪ينَ ٭ اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ اَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ اَمْ خَلَقُوا السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ بَلْ لَا يُوقِنُونَ ٭ اَمْ عِنْدَهُمْ خَزَٓائِنُ رَبِّكَ اَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ ٭ اَمْ لَهعَذَابلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ ف۪يهِ فَلْيَاْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطَانٍ مُب۪ينٍ ٭ اَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ ٭ اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ ٭ اَمْ عِنْدَهُ: فرداغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ ٭ اَمْ يُر۪يدُونَ كَيْدًا فَالَّذ۪ينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَك۪يدُونَ ٭ اَمْ لَهُمْ اِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ سُبْحَانَ اللّٰهِ! با نا يُشْرِكُونَ
(الطور: ٢٩-٤٣)
از بین هزاران حقایق این آیات فقط یك حقیقت را به عنوان مثالی برای الزام و افحام بیان می كنیم، بدین گونه:
این آیات با تكرار لفظ أم .. أم با پانزده ند؛ بدم انكاری تعجبی، همه اقسام اهل ضلالت را به سكوت واداشته و منشأ انواع شبهات را می بندد و می خشكاند. و همه شگاف های شیطانی و پناهگاه اهل ضلالت را مسدود می سازد، و تمام پرده هائی را كه اهل ضلالت خود را در آن پنهان می كنند متعالن می برد و پاره می كند، و همه دروغ ها و یاوه سرائی های شان را سركوب می سازد. و هر بند و یا جمله آن، فشرده ای از مفهوم كفری را که یكی از طایفه های كفار بر آن باور دارد، با تعبیر كوتاهی باطل می ر دستگا بخاطر ظاهر بودن بطلانش سكوت اختیار نموده و بطلان آن را به عقل حواله می كند، و مواردی را كه در آیات دیگر با تفصیل رد شده باشد در اینجا باتند و مجمل و گذرائی خط بطلان بر سرش می کشد.
مثلاً: بند اول به آیه وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ اشاره می كند، اما بند پانزدهم رمزی است به آیه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا سایر فقرات ر فرا مین دو مورد قیاس كن.
— 35 —
از دست تان خواهد رفت و هم از آن بهاک افسر محروم خواهید ماند. و نیز آن آلات و ترازوهای نازک و ارزشمند به خاطر نیافتن کارها و معدنهای شاهانه برای استعمال شدن به کلی ارزشش را از دست خواهد داد. و از طرف دیگر زحمت و مشقت ادی داردمحافظت آن بر دوش شما خواهد بود. و هم جزای خیانت در امانت را خواهید دید. و این هم پنج درجه تاوان در تاوان است!...
اما فروختن این چیزها به من، به معنای عسکر من شدن و ته آهستدن به نام من است و شما به جای اینکه یک اسیر عادی و کله خراب باشید، سرباز آزاده و خاص یک پادشاه عالی مقام می شوید.
پس از شنیدن این التفات و فرمان، یکی از آن دو نفر که عقلش در سرش بود گفت:
"بر سر دو دیده، من به افتخار می فروشم و هزاران بسنگ هامتشکرم."
دیگری مغرور، خودبین و عیاش بود و با نفس فرعون گونه اش مثل اینکه برای ابد در آن مزرعه باقی بماند، خبری از آن زلزله ها و دغدغه های دنیا نداشت و گفت:
"نخیر اللّٰ! پادشاه کیست؟ من ملکم را نمی فروشم و عیش و نوشم را برهم نمی زنم."
اندکی بعد نفر اول به چنان مقامی به چنان مرتبه ای رسید که هر کس به حالش غبطه می خورد. چون او مظهر الطاف پادش مزخرار گرفته بود و در قصر مخصوص او سعادتمندانه زندگی می کرد. و دیگری به چنان حالتی گرفتار شد که از یک سو دل همه به حالش می سوخت و از سوی دیگر می گفت: "مستان در حالت است!" چون در نتیجه اشتباهش هم سعادت و ملکش از دست رفت و هم جزا و عذاب می کشید.
پس ای نفس پرهوس! با دوربین این مثال به چهره حقیقت بنگر:
آن پادشاه، عباربادا ااز سلطان ازل و ابد یعنی رب و خالق تو.
و آن مزرعه ها، دستگاه ها، آلتها و ترازوها هم عبارتند از: دارایی هایت در دایره زندگی ونیز جسم و روح وه دنباکه بخشی از این دارایی های توست و همچنان عبارتند از: حواس ظاهری و باطنی ات از قبیل چشم و زبان، عقل و خیال.
— 35 —
پس در آغاز می گوید: احكام الهی را تبلیغ كن، تو كاهن (فال بین) نیستی، زیرا سخنان كاهن درهم و برهم، بی نظم و تخمینی است، اما كلام تو حق و یقینی است.. هرگز دیوانه و مجنون هم نیستی،ری هرگشمنانت به كمال عقلت شهادت داده اند.
اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ شگفتا! آیا همچون كفار عامی و نابخردی كه قضاوت عقل را نمی پذیرند، تو را شاعر می گویند! و منتظر مرگ و هلاكتت هسمن!
رایشان بگو: انتظار بكشید من هم منتظر هستم. حقایق بزرگ و بالندهٔ‌ تو، از خیالات شعر منزّه و از تزیینات آن مستغنی است.
اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلَامُهُمْ بِهٰذَا یا اینكه همچون فلاسفه ای كه دلباخته عقل خشك شان هستند از پیروی تو سر ر اند، زنند و مانند آن ها می گویند: عقل ما بر ما كافی است، از پیروی تو سرباز می زنند! حال آنكه عقل به پیروی از تو امر می كند، چونكه همه گفته هایت معقول است، ولی عقل به تنهائی نمی تواند به آن برسد.
اَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ یا ایتند:
نند ستمگران سركش، سر فرود نیاوردن شان در برابر حق، سبب انكار آنها است؟ حال آنکه عاقبت رؤسای ستمگرانِ جباری چون نمرود و فرعون معلوم است.
اَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونه دیاراینكه همچون منافقین دروغگو و بی وجدان، تو را متهم می سازند كه قرآن ساخته و پرداخته خود توست! حال آنكه تا به امروز تو را "محمد امین" صدا می كردند و در بین خود تو را به عنوان راست گوترین فرد می شناختند، پا منشأم می شود كه قصد ایمان آوردن ندارند، و الا بفرمایند در بین آثار بشر مثل و مانند قرآن را پیدا كنند.
اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ یا اینكه مانند فلاسفه بیهوده گرائی كه هستی را عبث و بی هدف می دانند، این ها نیز ویژه افسار گسیخته، بی حكمت، بی هدف، بی وظیفه و بی آفریدگار گمان می كنند! آیا چشمشان كور شده است؟ مگر نمی بینند كه سرتا پای كاینات با حكمت ها و اهداف والائی آراسته است، و همه موجودات از ذرات گرفته تا شموس وظایفی دارند و از اوامر ك تماسرمان می برند.
— 36 —
و آن پیام آور گرامی هم رسول اکرم (ص) است. و آن فرمان احکم نیز قرآن حکیم است که تجارت بزرتیاری، بحث ما را با این آیه اعلان می فرماید:
اِنَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
و آن میدان پر آشوب جنگ، چهره این دنیای پرآشوب است که نمی ایستد و می چرخد. ویرزة بز شود و این فکر را در ذهن هر انسان القا می کند که "مادام هر چیزی از دست ما خواهد رفت و به باد فنا و نیستی خواهد رفت. آیا کدام چاره ای نیست که این چیزها تبدیل به چیزهای باقی "اينجا برای ابد بمانند.؟" در گیرودار چنین فکری یکدم صدای قرآن طنین انداز می شود و می گوید: "آری، وجود دارد. چنان چاره دلپسند و راحتی که پنج فایده را هم در قبال دارد:"
سوال:آيز خود؟
جواب:فروختن آن امانت به صاحب حقیقی اش که در این معامله پنج مرتبه فایده در فایده وجود دارد.
فایده اول:سرمایه فانی بقا می یابد. زیرا این عمر زایلی که به ذات ذوالجلال قیّواجزای داده شده و در راه او به مصرف رسیده است، تبدیل به عمر باقی می شود و میوه های باقی به بار می آورد. وآنگاه دقایق عمر، گویا مثل تخمها، و دانه ها ظاهرا از بین می روند و می پوسند اما در عالم بقا گلهای سعادت باز می کند و شگوفه می دهند.َز۪يزِعالم برزخ نیز به مناظری نورانی و همدم تبدیل می شوند.
فایده دوم:بهایی همچون جنت داده می شود.
فایده سوم:قیمت هر کدام از اعضا و حواس از یک به هزار افزایش می یابد.
اهر
#3 مثال عقل یک آلت است. اگر آن را به حضرت حق نفروخته بلکه در راه نفس به کار ببری، به چنان آله شوم و آزار دهنده و دردآور تبدیل می شود که دردهای اندوه بار زمان گذشته و احوال خوفناک آینده را بر سر بیچاره ات بار خواهد کردت می ردرّه یک آله بد یُمن و مضر فروخواهد افتاد. به همین خاطر است که شخص فاسق به خاطر نجات یافتن از آزار و اذیت عقلش اغلب یا به سکر و سرخوشی و یا به سوی سرگرمی هاراب و می کند.
— 36 —
اَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ یا اینكه همچون ماده گرایان فرعون صفت، گمان می كنند كه هر چیز خود به خود به وجود می آید، خودش خود را می پرورد، و لوازماتش را خودمي آموفریند! تا جایی که با چنین پنداری از ایمان و بندگی خدا سر باز می زنند، و به زعم خود، خود را آفریننده می دانند، حال آنكه لازم است تا آفریننده یك چیز، آفریننده همه چیز باشد. پس باید گفت: كبر و غرورشان آنها را به آخرین حد حماقت كشه و اسست كه مخلوق عاجز و ناتوانی را كه در برابر ضعیف ترین مخلوق - چون پشه و میكروب - به زانو در می آید، قادر مطلق پنداشته اند! وقتی به این حد عقل وانسانیت را از دست داده باشند، پیداست که اینها به مراتب پایین تر از حیوانات ایش بهات هستند .. پس از انكار شان متأثر مشو، و اینها را در ردیف حیوانات مضر و مواد فاسد قرار ده. به طرف شان نگاه نكن و اهمیتی برایشان مده.
اَمْ خَلَقُوا السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ بَلْ لَا يُوقِنُونَ یش روح ه مانند معطّلهٔ‌ احمق (كسانی كه صفت الله را انكار می كنند) كه منكر خالق هستند، وجود خداوند را انكار می كنند؟ و به قرآن گوش فرا نمی دهند! پس باید وجود آسمان ها و زمین را هم انكار كنني فعلي اینکه بگویند: ما آفریننده هستیم. و با این گفته خود به كلی از عقل برآیند و به هذیان و یاوه سرائی جنون داخل شوند، چونكه شمار دلایل توحید در گوشه گوشهٔ‌ هستی به اندازهٔ‌ ستارگان آسمان امكان عداد گل های روی زمین است. معلوم می شود كه اینها علاقه ای به حق و یقین ندارند، ورنه خودشان به خوبی می دانند كه یك حرف نمی تواند بدون نویسنده باشد، پس چگونه این كتاب بزرگ هستی را كه در هر حرف آن هزاران كتاب نوشته شده است، بدون نویسنده گمان می بدي
اَمْ عِنْدَهُمْ خَزَٓائِنُ رَبِّكَ یا اینكه اینها هم مانند بعضی از فلاسفه گمراه اراده و اختیار پروردگار را نفی می كنند و یا مانند برهمنها، منکر اصل نبوت هستند و به تو ایمان نمی آورند! پس باید همه آثارستراندو عنایت و حكمت و اهداف و مقاصدِ والای پروردگار را انکار کنند و انتظامات و ثمراتی را كه روی همه موجودات دیده می شود و به اختیار و اراده الهی دلالت دارد، راحتياج و همه معجزات انبیاء را نپذیرند، و یا باید بگویند: گنجینهٔ‌ احساناتی که به مخلوقات داده شده در نزد ما و در دست ما است.
— 37 —
اما اگر به مالک حقیقی اش فروخته شود و در راه او به کار برده شود، عقل تبدیل به چنان کلید سحرانگیز می شود که دروازه گنجهای بی پایان رحمت و خزانه های حکمتِ موجود در این کاینات را باز می کند و بدین وال گذه درجه یک مرشد ربّانی ترّقی می کند که صاحبش را به سعادت ابدی مهیا می سازد.
مثلا چشم یکی از حواس است که روح این عالم را با آن پنجره تماشا می کند. اگر آن را به حضرت حق نفروخته در راه نفس به کا، ديدم، با تماشای برخی از زیبایی ها ومنظره های موقت و بی دوام ارزشش را به کلی از دست داده نوکر و خدمتگذار شهوت و هواهای نفسانی می شود.
اما اگر چشم را به صانع بصیر چشم بفروشی و در راه او سي گردارچوب اجازه او به کار ببری، آنگاه این چشم به جایگاه مطالعه کننده این کتاب بزرگ کاینات ترقي می کند و به تماشای معجزات صنعت ربانی در این هستی می پردازد وبه مقام زنبور عسل مبارکی بالا می شود که در باغستان این کره زمین از گلهای رَّارَ هی شهد معرفت بر می گیرد.
و به طور مثال: اگر قوه ذایقه زبان را به فاطر حکیم آن نفروشی، بلکه در راه نفس و معده به کار ببری، آنگاه چیزی جز دربان طویله و کارخانه معده نخواهد بود. اما اگر به رزاق کریم بفروشی آنوقت قوه ذایقه زبان به رتبهست بسیماهر خزانه های رحمت الهی، و مفتّش شاکر آشپزخانه های قدرت صمدانی ارتقا خواهد نمود.
پس ای عاقل! دقت کن. یک آله مشئوم کجاست و کلید کاینات کجا؟
ای چشم! خوب ببین. یک خدمتگذار عادی کجاست و ناظر کارکشته کتابخان آن زي کجا؟
و ای زبان! خوب بچش. دربان یک طویله و کارخانه کجاست وناظر خزانه خاص رحمت کجا؟
و بدین طریق اگر اعضا و حواس دیگر را هم قیاس کنی خواهی فهمید که حقیقتاً مومن ماهیتی کسب می کند که لایق جنت است و کافر هم ماهیتی کسب می کند که موافق ه سراغست.
— 37 —
و نشان بدهند كه شایستگی و لیاقت مخاطب سه چيا ندارند. تو نیز از انكار آنها غمگین و ناراحت مشو. چونكه خداوند حیوانات بی عقل زیادی دارد.
اَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ یا مانند معاده و متحکّمی كه عقل را حاكم قرار داده اند، اینان هم خود را رقیب كارهای خداوند پنداشته، و قصد دارند خالق ذوالجلال را مسئول قرار دهند؟ .. اعتنائی به آنها مكن، نگران نباش، از انكار این نوع خود خواهان چیزی ساخته نیست.
اَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ برای َمِعُونَ ف۪يهِ فَلْيَاْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطَانٍ مُب۪ينٍ یا اینكه اینها نیز مانند كاهنان و احضار كنندگان ارواح (اسپیریت ها که) پیرو جن و شیطان هستند، گمان می كنند كه است صیگری به سوی عالم غیب یافته اند؟ یا مگر گمان می كنند كه نردبانی بدست آورده اند و توسط آن به آسمانهای بسته شده بر روی شیاطین، بالامی شوند، و با این پندار خود اخبار آسمانی تو را تكذیب می نمایند؟! اماا دروا چنین حقه بازان و دروغگویان درحكم هیچ است.
اَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ یا اینكه همچون فلاسفه مشركی كه تحت عنوانعقول عشرهوارباب الانواعبه خداوند شریك قایل اند، و همچون صابئین كه نوعی الوهیت را به ستارگان با پرگان نسبت می دهند، و مانند ملحدین و گمراهانی كه پسر را سهم خداوند می دانند، آیا اینها هم به خداوند یكتا و بی نیاز پسر را نسبت داده و فرشتگان را دختران خدا می دانند؟ حال آنكه داشتن فرزند منافی وجوب وجود، وحدانیت، صمدانیت، و استغندرج درق پروردگار است، و نسبت دادن انوثت به فرشتگان، با عبودیت، عصمت و جنس (طبیعت) آنها در تضاد قرار دارد؟ یا به گمان اینكه اینها شفاعتگران آنها هستند، از تن معرای نمی كنند؟ این انسان است که به عنوان یک مخلوق فانی، قابل امکان، جسمانی، متجزی، قابل تکثر و عاجز در طلب وارث و همکار است و عشق دنیا در سرشت اوست، او به جهت عجز و درماندگی اش به تناسل که واسطه ی تکثر ام آورن و رابطه ی حیات و بقای نوع می باشد نیاز دارد..
پس نسبت دادن تناسل به ذات ذوالجلالی كه وجودش واجب و دایمی است و بقایش، ازلی و ابدی است، از جسمانیت مجرد و معلّا و مااين راز تجزی و تکثر
— 38 —
آری هر کدام از این اعضا به این سبب چنین ارزشی کسب می کند که مومن با ایمانش امانت خالقش را به نام او و در چارچوب اجازه او استعمال می کند. و کافر خیانت می کند و آن را در راه نفس اماره اش به کار می برد.
فایده چهارم: اش نيضعیف است و بلاهایش زیاد ... فقیر است و احتیاجاتش فراوان ... عاجز است و بار زندگی اش سنگین. اگر به قادر ذوالجلال تکیه و توکل و اعتماد نکند و تسلیم اودازة ن وجدانش دایم در عذاب خواهد ماند ... و مشقتهای بی ثمر، و دردها و تأسفها او را خفه خواهد کرد.. یا مست و سرخوش و یا جانور خواهد نمود.
فایده پنجم:عبادت و تسبیحات همه اعضای بدنت، با پاداشههر سالد آن، در زمانی که شدیداً نیازمند هستی به صورت غذاهای جنت به تو داده خواهد شد. همه اهل ذوق و کشف و اهل اختصاص و مشاهده در این زمینه اتفاق نظر دارند.
حال اگر از این تجارت که پنج فایده دارد دست بکشی، بر علاو دیده م ماندن از این فایده ها، گرفتار پنج خسارت خواهی شد.
خسارت اول:مال و اولادی که این همه دوستشان داری، و نفس و هوایی که پرستش می کنی، و جوانگر ایمدگی ای که فریفته آن هستی، ضایع شده از بین خواهد رفت و از دستت خارج خواهد شد.. اما گناهان و دردهایش را به تو رها نموده بر دوشت حمل خواهد کرد..
خسارت دوم:جزای خیانت در امانت را خواهرآن كر .. زیرا تو ارزشمندترین آلات را صرف بی ارزش ترین چیزها نموده بر نفست ظلم کردی..
خسارت سوم:تمام آن جهازهای با ارزش انسانی را به درجههیچ سبیين تر از حیوانیت سقوط داده به حکمت الهی تهمت بستی و ظلم کردی.
خسارت چهارم:همراه با عجز و فقرت، بار سنگین زندگی را بر کمر ضعیفت بار نموده، زیر سیلی های زوال وطلق و همیشه واویلا سر خواهی داد.
خسارت پنجم:هدیه های زیبای رحمانی از قبیل عقل، قلب، چشم و زبان که به خاطر تهیه و تدارک اساسات زندگی ابدی و لوازم سعادت اخرویآن، ایشده است، به صورت بسیار زشتی در آمده دروازه های جهنم را به رویت باز خواهد کرد.
— 38 —
منزّه و مبرّا است، و قدرتش بی همتا و برتر از آن است که عجز و ناتوانی به ساحتش نزدیک شود.. نسبت دادن فرزند مخصوصاً فرزندان ضعیف و ناتوان یعنی دخترانی كه خود آن را نمی پسنلت بر داشتن دختر را لكه ننگی به عزت و غرور شان می دانند، چنان سفسطه و چنان یاوه سرائی و دیوانگی است كه تکذیب و انکار چنین سفله ها در حکم هیچ است. پس بر ایشان اهمیت مده، سفسطه هر ابله و ز دشمنهر دیوانه را نباید شنید.
اَمْ تَسْاَلُهُمْ اَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ یا اینكه مانند باغیان و طاغیانِ دنیا پرستی که به حرص مالک ت خو گرفته اند، تكالیف بندگی را که تو از آنان می طلبی سنگین می بینند و از تو می گریزند؟ آیا نمی دانند كه تو مزد و پاداشت را فقط از خداوند می خواهی، نه از آنها؟ آیا ي خوردی كه خداوند برایشان داده است اگر بخاطر افزون شدن بركت مال و نجات از حسادت و بد دعائی فقرا، مقدار یك دهم و یا یك چهلم را به عنوان زكات به فقراء خود شان بدهند، چه فشاری بر ایشان وارد می آید که امر زکات را سنگین می پندارند و به بهانه آخلیفة سلام می گریزند؟
تكذیب اینها اهمیتی ندارد و نه تنها مستحق جواب نیست، بلكه باید سخت مجازات شوند!
اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ یا اینكه مانند بودائیان و عقل گرایانی كه حن و درمان خویش را یقینی می پندارند، اینها هم اخباری را که تو از غیب دریافت می داری نمی پسندند؟ مگر كتابی از غیب در دست دارند كه كتاب غیبی تو را قبول ندارند؟! هرگز! پرده ه اش چ عالم غیب فقط برای پیغمبرانِ برخوردار از كانال وحی برداشته می شود، و كسی سر به خود نمی تواند پا به آن عرصه بگذارد و از آنجا معلومات بگیرد و بنویسد.
پس تكذیب این نوع تلف یکمغرور و خودخواهی كه از حد و حدود خود تجاوز نموده اند، نباید تو را سست و بی حال كند، چون عنقریب حقایقی که تو مبلغ آن هستی خواب و خیال آنها را نیست و نابود خواهد ساخت.
اَمْ ته استُونَ كَيْدًا فَالَّذ۪ينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَك۪يدُونَ یا اینكه همچون منافقانی كه فطرت شان فاسد و وجدانشان پوسیده است، و همچون زنادقه مكّار و حی تسبيح می خواهند با مكر و حیله، مردم را از هدایت - كه خود از آن محروم اند - باز دارند و از راه راست
— 39 —
اکنون به خود معامله نگاه می کنیم: آیا آنقدر سنگین است که اکثمال شا از آن گریزان هستند؟
نخیر، هرگز نه! هیچ سنگینی ندارد.. زیرا دایره حلال فراخ است و برای لذت بردن کفایت می کند.
پس هیچ نیازی به داخل شدن در حرام نیست .. و فرایض الهی هم سبک و کم است. بنده و عسکر الله جل جلالهخت خودیز چنان شرف لذت بخشی است که در تعریف نمی گنجد.
و وظیفه ای که باید انجام بگیرد این است که مثل یک سرباز، به خاطر الله کار شود.. به نام الله شروع شود.. و به نام الله داده وگرفته شود.. ودر چا اكثريجازه و قانون او حرکت شود و سکون یابد.. و هرگاه کوتاهی ای سرزد، استغفار شود.. و با تضرع به درگاه او، گفته شود:
"پروردگارا! کوتاهی های ما را ببخش. ما را در زمره بندگانت بپذیر. و تا لحظه بازپس علي يعامانتت، ما را در نگه داری آن امین بگردان. آمین! آري، بايد آمين گفت و به او التماس كرد."
— 39 —
منصرف سازند! كه به همین خاطر گاهی تو را كاهن، گاهی مجنون، و گاهی ساحر می گویند، عنوانكه خودشان به گفته خود اعتقاد ندارند، چگونه می خواهند آن را به دیگران بقبولانند؟ به این دروغگویان و حیله بازان اعتنائی مكن، و آنها را از جمله انسانها به شمار میاور و سست و بی حال مشو بلكه با همت و تلاش بیشتو سلطنعوتت ادامه بده، چون آنها خود را فریب می دهند و به خود ضرر می رسانند. موفقیت آنها در فساد و حیله گری، موقتی و گذرا است، بلكه استدراج و مكر الهی است.
اَمْ لَهُمْ اِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ سُبْحَانَ اللّٰهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ یا ا هم متانند مجوسیانی كه به دو معبود، تحت نام آفریننده خیر و آفریننده شر اعتقاد دارند، و یا مانند اسباب پرستان و بت پرستانی كه نوعی الوهیت بر اسباب قایل اند و آن را نقطه استناد خود می پندارند، اینها نیز با تكیهو کارشبودان دیگر می خواهند با تو معارضه كنند و از تو استغنا نشان دهند؟ پس معلوم می شود كه چشمانشان كورشده است و این نظم كامل و این انسجام زیبای حاكم برهستی را نمین مي ک!
پس به متقضای آیه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا وقتی دو ارباب در یك روستا، دو والی در یك شهر، و دو پادشاه دریك كشور باشند، حتماً نظم آنجا بر هم می خورد و انسجام و هماهنگی جایش را به هرج و مرج می دها در ت آنكه انتظامی دقیق، همه پدیده ها را از بال مگس گرفته تا قنادیل آسمانها تحت پوشش گرفته است و به اندازه بال مگس جایی برای شرك باقی نمی گذارد. وقتی اینها تا به این حد از عقل و حكمت خلاف می ورزنه حريم اعمال كاملاً مخالف شعور و بداهت دست می زنند، تكذیب شان نباید تو را از پند و ارشاد باز دارد.
بدین طریق، این آیات در واقع سلسله حقایق اند، و ما از صدها جواهر آن فقط یكی را در خصوص "الزام و افحام" به صورت اجمال بیان نمودیم. اگر می وجه تعم و چند جوهر دیگر آن را نشان می دادم، حتماً تو هم می گفتی: خود این آیات معجزه اند!
اما بیان قرآن در مقام"افهام و تعلیم"چنان خارق العاده و چنان لطیف و روان است كه بیسواد ترین فرد، عمیق ترین حقیقت را از بیانات آن به آستاد مر فهمد.
— 40 —
گفتار هفتم
اگر می خواهی بدانی "آمَنْتُ بِالله وَ الْیَوْمِ الآخِادت زی طلسم بسیار ارزشمند است و چگونه طلسم مغلق کاینات را گشوده، دروازه سعادت را به روح بشر باز می کند.. و نیز اگر می خواهی بدانی توکل و التجا به خالق همراه با صبر ب قبرشیری دارد.. و سوال و دعا از رزّاق همراه با شکر چه دعای نافع و تریاق مانند است.. و اگر می خواهی بدانی که گوش دادن به قرآن و فرمانبرداری از حکم آن، و ادای نماز و ترک کبائر در سفر منتهی به ابد الآباد چه یک تکت،
— 40 —
آری، قرآن معجز البیان، بسیاری از حقایق پیچیده را با اسلوبی واضح و روشن و بیانی شیوا با رعایت سطح دانش عوام، بدون اینكه حس و شعور عامه را رنجور سازد، و فكر عوام الر پاسخ خسته و تعجیز كند، درس می دهد چنانچه که هنگام گفتگو با كودكی خردسال، از زبان و تعبیری كودكانه كار گرفته می شود، بر اساس اسلوب متکلم موسوم به "تنزلات الهیه الی عقول البشر" (سخن پروردگبه جرأسب با برداشت بشر) قرآن نیز به سطح درك و شعور مخاطب تنزل می كند و حقایق پیچیده و اسرار ربّانی را - كه فكر متبحرترین حكماء بدان نمی رسد - با به كارگیری تشبیهات و تمثیلاتی كه در صورت متشابهات اند، آن فضيواد ترین شخص می فهماند.
مثلاً: آیه كریمه:
اَلرَّحْمٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى ربوبیت الهی و چگونگی اداره امور هستی را به صورت تمثیل بیان کرده و با تشبیه به پادشاهی که بر تختين اعصش قرار گرفته و امور مملکتش را می چرخاند، مرتبه ربوبیت الهی را نشان می دهد.
آری، از آنجایی که قرآن كریم كلام خالق ذوالجلال است، و از مرتبه اعظم ربوبیت نازل شده مِنْهو برتر و بالاتر از تمام مراتب و مدارج دیگر قرار دارد، و کسانی را که به آن مراتب ره یافته اند به ارشاد و راهنمایی می پردازد، و با دریدن و پشت سر گذاشتن هفتاد هزار حجاب، آنها را نظارت و تنوی این کند، و فیض و نورش را بر هزاران طبقه از مخاطبانش كه دارای فهم و ذوق مختلف اند و هر كدام در عصرها و قرنهای خاصی دارای استعدادهای متفاوتی هستند، می گستراند و با این همه سهولت و مبذولیت، معانی اش مشقت میان گذاشته است، و علی رغم همه اینها ذره ای از نشاط و جوانی اش را ازدست نداده بلكه در كمال طراوت و لطافت مانده است، و دروس و پیام هایش را با شیوه بس نوعانان، و به صورت سهلِ ممتنع (سخن و نوشته ای كه آسان به نظر می رسد اما ارائه شبیه آن ناممكن است) به گونه ای القا می کند كه هر عامی بی سواد می تواند آن را درك كند، و عین همین درس را با عین سخنان به بسیَرْضِ طبقاتی كه فهم شان مختلف و ذكاوت شان متفاوت است درس می دهد و آنان را مطمئن و متقاعد می سازد.
پس هرگاه به هر سمت و سوی این كتاب مبین بنگری، می ده طرف آن، پرتوی از اعجاز را خواهی دید.
— 41 —
کن تا به راست بودن آن پی ببری.. او واقعاً قسمتی از آن را آزمایش کرد و درست بودن آن را تصدیق نمود.
آری من یعنی این سعید بیچاره هم این را تاق مرگی کنم. چون کمی امتحان کردم دیدم که کاملاً درست است.
بعد از آن یکدم دید که از طرف چپش انسانی همچون شیطان دسیسه گر، عیاش و فریبکار همراه با زینتها، صورتهای آرایش شده، فانتزیها و مسکرات آمد و در مقابلش ایستاد و به او گفت:
دم و هوست! بیا بیا با هم عیش و عشرت کنیم، به چهره های زیبای این دختران نگاه کنیم و این موسیقی های زیبا را بشنویم و این غذاهای لذیذ را بخوریم."
سوال:"راستامل میچیست که خفیانه آن را زمزمه می کنی؟
جواب:یک طلسم است.
رها کن این کار نا مفهوم را ! لذت فعلی خود را خراب نکنیم.
سوال:در دستت چی داری؟
جواب:یک دوا.
دور بینداز. تو کاملاً تندرست هستی. تو را چیزی نشده. وقت، وقت کف زدن است.
سوال انتهای، این کاغذی که پنج علامت دارد چیست؟
جواب:یک تکت و سند تعیینات است.
"این ها را پاره کن. در این فصل زیبای بهار مسافرت به چه درد ما می خورد." چنین گفت و کوشید تا با هر دسیسه ای او را قانع کند. حتی آن بیچاره کمی برْحَمنن تمایل نشان داد. آری انسان فریب می خورد. من هم از چنین دسیسه گری فریب خورده ام.
به ناگاه از طرف راستش صدائی مثل رعد آمد و گفت: "مبادا فریب بخوری! به آن دسی به خربگو: اگر چاره ای داری و می توانی شیری را که در پشت سرم است بکشی و دار اعدام را از پیش رویم برداری، و زخمهای طرف راست و چپم را علاج کنیورد! مو مسافرت پیش رویم را لغو کنی، بفرما این کار را بکن و نشان بده تا ببینم! بعد از آن بگو: بیا لذت ببریم، در غیر آن خاموش باش ای سرسام! تا این شخص آسمانی که به خضر می ماند گفتنی هایش را بگوید..."
اینک ای نفسم که در جوانی هایت خندیدی و تا اينه آن خنده هایت می گريی! بدان آن عسکر بیچاره تو هستی و انسان است.
و آن شیر هم اجل است. و آن دار اعدام نیز مرگ و زوال و جدایی است که در گردش شب و روز، دوستانی خدا حافظی می کنند و ناپدید می شوند. و از آن دو زخم، یکی عجز آزار دهنسيصد هی نهایت بشری است و دیگری فقر دردناک و بی نهایت انسانی است. و آن مسافرت هم مسافرت دور و دراز امتحان است که از عالم ارواح، از رحم مادر از طفولیت، از پیری، از دنیا، از قبر، از برزخ، از حشر ومدام ااط می گذرد.
و آن دو طلسم هم ایمان به الله جل جلاله و ایمان به آخرت است. آری مرگ با این طلسم مقدس شکل و صورت اسب و براق را به خود می گیرد که انسان مومن را از زندان دنیا به بوستان جنان (باغهای جنت) و بهشده اسرحمان می برد. به همین خاطر انسانهای کامل که حقیقت مرگ را دیده اند، آن را دوست داشته اند و قبل از آمدن مرگ، مرگ را خواسته اند.
و نیز زوالً بسیاق، مرگ و وفات، و گذشت زمان که به مثابه دار اعدام است با طلسم آن ایمان شکل واسطه ی را می گیرد تا انسان بتواند نقش و نگار معجزات تازه تازه، رنگارنگ و گوناگون صانع ذوالجلالش را تماشا کندزهم بهق العاده گی های قدرت، و تجلیات رحمت او را با کمال لذت ببیند، آری تبدیل و تازه شدن آیینه هایی که رنگهای موجود در نور خورشید را نشان می دهند، و تبدیل شدن پرده های سخصيت ممنظره های بهتر و زیباتری را به وجود می آورد.
و اما آن دو دوا، یکی توکل همراه با صبراست، و استناد (تکیه) به قدرت خالق و اعتماد به حکمت اوست.
آیا چنین است؟
— 41 —
گزیدهٔ‌ سخن:
طوری كه لفظی از قرآن مانند"الحمد لله"هنگامی که تلاوت می شود غار کوه را كه به منزله گوش كوه است پر می كند، عین همین لفظ، در گوش كوچك پشه ای هم جا می گیرد و آن را پر ر محال، همچنان معانی قرآن كریم نیز، آنگونه كه قلبهای كوه مانند را اشباع می نماید، با خود همین كلمات عقل های بسیار كوچك ابتدائی را نیز آموزش می دود مي اطمینان می بخشد، زیرا قرآن تمام طبقات جن و انس را به ایمان فرا می خواند، و به همه آنها علوم ایمان را می آموزد و به اثبات می رساند، لذا بی سواد ترین شخص همراه با اخصّ خواص شانه به شانه، زانو به زانو به درس قرآن گ و توامی دهند و استفاده می كنند.
یعنی قرآن كریم چنان مائده آسمانی است كه طبقات و دسته های گوناگون، غذای افكار و عقول و قلوب و ارواح مختلف شان را حسب دلخواه در آن می یابند، و مشتهیّات خود را از آن می گیرند حتی بسیاری از درهای قرآن همچن تو بهه مانده است تا در آینده ها گشوده شود.
اگر برای این مقام مثالی خواسته باشی، كل قرآن از آغاز تا به انجام آن، مثال های این مقام است.
آری، همه شاگردان قرآن و شنوندگان ه مشو!ت آن، از قبیل مجتهدین و صدیقین و حكماء اسلام و محققین و علماء اصول فقه و متكلمین و اولیای عارف و اقطاب عاشق و علمای مدقق و عامه مسلمین.. بالاتقاق می گویند: "ما ارشبه عوضاهنمائی را به بهترین وجه از قرآن دریافت می كنیم".
خلاصه:
در این مقام نیز- مقام افهام و تعلیم - پرتوهای اعجاز قرآن می درخشد.
— 42 —
ارزشمند و پر رونق است.. و چه توشه ای برای آخرت و نور قبر است، به این حکایت کوتاه تمثیلی بنگر و آن را گوش کن:
زمانی یک سر باز در میدان جنگ و امتحان و در دوران فایده و ضرر، به وضعیت خطرناکی دچار می شود. بدین گونه کهيف و نز طرف راست و چپش دو زخم بسیار عمیق و خطرناک بر می دارد. و در پشت سرش یک شیر بزرگ، گویا به قصد حمله بر او منتظر است. و در مقابل چشمانش هم جيب نخ دام نصب شده است و همه دوستانش را دار می زند و نابود می کند. و منتظر او نیز می باشد... و ضمن این وضعیتش سفر دور و درازی نیز در پیش روی دارد و به جایی تبعید می شود. آن سرباز بیچاره در حالی که."
وجودش را ترس فرا گرفته بود و مأیوسانه فکر می کرد. از سمت راستش یک شخص خیر خواه و نورانی همچون خضر علیه السلام پیدا می شود. به او می گوید:
"مأیوس نشو! دو طلسم به تو می سپارم و یاد می دهم. اگ مباركاستعمال کنی، آن شیر تبدیل به یک اسب رام می شود و در خدمتت قرار می گیرد. و آن دار اعدام برایت یک گازک می شود تا کیف کنی و به تفریح بپردازیسد.
ز دو دوا به تو می دهم اگر خوب استعمال کنی آن دو زخم متعفّنت به دو گل لطیفی تبدیل می شود که موسوم به گل محمدی است. و نیز یک تکت به تو می دهم که توسط آن متی استی مثل این که پرواز کنی راه یک ساله را در یک روز طی کنی. اگر باور نداری کمی آزمایش
— 42 —
شعاع دوم
جامعیت خارق العاده قرآن
ارين برع پنج تراوش دارد
تراوش اول:
عبارتست از جامعیت خارق العاده در لفظ قرآن، این جامعیت در آیات ذكرشده در این "گفتار" و در "گفتارهای گذشته" آشكارا دیده می شود.
آرسَلِّماظ قرآن كریم بگونه ای وضع شده است كه: هركلام، حتی هركلمه، حتی هرحرف و حتی در مواردی یك سكون آن جنبه های زیادی دارد، و سهم هر مخاطب را از درهای مختلف می دهد، چنانکه حدیث شریف "لِكُلِّ آيَةٍ ظَهْرٌ ، دریانٌ وَحَدٌّ وَمطّلعٌ وَلِكُلٍّ شُجُونٌ وَغُصُونٌ وَفنُونٌ" اشاره می كند.
به عنوان مثال:
وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا (النبأ: ٧) یعنی: كوهها را میخ و پایه زمین تان ساختم.
سهم و برداشت یك عامی از این كلام چنین است:
او كو در "گ ظاهراً همچون میخ های فرورفته در زمین می بیند، و به منافع و نعمت های آن می اندیشد، و شكر پروردگارش را به جا می آورد.
سهم و برداشت یك شاعر و ساخت كلام:
او زمین را یك سطح هموار، و قبه آسمان را همچون چادر بزرگِ نیلگونی که با چراغ ها آراسته شده است می بیند، و به نظر او کوه ها سراسر افق را پر کرد داري،و قله های آن به دامن آسمان ها چسپیده و همچون میخ های بزرگ آن چادر هستند، و بدین ترتیب، با حیرت و شگفت به پرستش آفریدگار ذوالجلالش می پردازد.
سهمتر ساخاشت یک ادیب خیمه نشین از این كلام:
او روی زمین را بسان یك دشت و بیابان تصوّر می کند، انگار سلسله کوه ها به چادرهای امتداد یافته ای می مانند که انواع گوناگون و بسیار زیاد مخلوقات در آن سکونت دارند،پا بودطبقه خاك پرده ای است که روی آن میخ های بلند و بالا افکنده
— 43 —
آری انسانی که با تذکره عجز به سلطان جهانسان بهمی کند، سلطانی که مالک امر كُنْ فَيَكُونُ است، پروای چه کسی را می تواند داشته باشد؟ زیرا او در برابر وحشتناک ترین مصیبت اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّٓا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ (البقرة: ١٥٦) می گوید و با اط صد هزقلب به ربّ رحیمش اعتماد می کند. آری عارف بالله (خداشناس واقعی) از عجز و از مخافة الله (ترس الله) لذت می برد. آری در خوف لذتی وجود دارد. اگر یک کودک یک ساله عقل می داشت و از او پرسیده می شد: "لذیذ ترین و خوش ترین حالت تو کدام است؟" می گفت: "حالعي و ي که با پی بردن به عجز و ضعفم، از ترس سیلی شیرین مادرم، باز به آغوش شیرین او پناه می برم." این در حالی است که شفقت همه مادران فقط پرتوی است از تجلی رحمت ي را كبه همین خاطر انسانهای کامل چنان لذتی در عجز و خوف یافته اند که از حول و قوت شان به شدّت رو برتافته و با کمال عجز به الله جل جلاله پناه برده اند و عجز و خوف را شفاعتگر خود ساخته اند.
اما داروی دیگر، طلب و دعا با شکفاقد ااعت، و اعتماد به رحمت رزّاق رحیم است، آیا چنین است؟
آری فقر و احتیاج چگونه می تواند دردناک و سنگین تمام شود برای مهمان جوّاد کریمی که سراسر رشان یون را یک دسترخوان نعمت قرار داده و فصل بهار را یک دسته گل ساخته و در کنار آن دسترخوان قرارد داده و بر سر آن پهن کرده است؟ بلکه فقر و احتیاج مهمان چنین ذصرفاً ورت اشتهای خوب را به خود می گیرد و آن طور که سبب زیاد شدن اشتها می شود، سبب تزیید فقر و نیاز نیز می گردد. به همین خاطر است که انسانهای کامل به فقر افتخار کرده اند. (مِاَىِّشتباه بفهمی! منظور از فقر احساس فقر و نیاز به الله جل جلاله و نیایش به درگاه اوست، نه نشان دادن فقر به مردم و حالت گدائی را به خود گرفتن).
و اما آنيهم اج سند، در رأس نماز است و سپس ادای فرایض و ترک کبائر. آیا چنین است؟
آری همه اهل اختصاص و مشاهده و همه اهل ذوق و کشف متفق اند که در راه طولانی و تاریک ابد الآباد، زاد و توشه، روشنایی و براق را فقط در اطاعت از اوامر قرآن
— 43 —
شده، و نوك تیز و برنده این میخها پرده های خاكی را بر افراشته و آن را مسکنی برای انواع مختلف مخلوقات قرار داده است.. با این دید و برداشا در یبرابر فاطر ذوالجلالی كه چنین مخلوقات بزرگ را بسان چادرهایی بر روی زمین بر افراشته است به سجده حیرت می افتد.
سهم و برداشت جغرافی دان ادیب از این كلام:
او كره زمین را همچون كشتی ای که در اقیانوس هوا یا اثیر شناور است بمانیدارد، و به دید او كوهها مانند میخ ها و پایه هایی هستند که توازن کشتی را نگه می دارند.. و در برابر قدرت قادر ذوالکمالی كه كره بزرگ زمین را به صورت یك كشتی منتظم آفریده، و ما را برآن سوار نموده، و به اقطاان را ناف عالم گردش داده است، می گوید: (سبحانك ما اعظم شانك).
سهم و برداشت کسی که متخصص امور اجتماعی است و با مطالبات تمدن جدید سروکار دارد:
او زمین ره داد انه می داند، و بر این باور است که زندگی زنده جانها، ستون این خانه است و آب و هوا و خاك كه شرایط و نیازهای اولیه هستند ستون زندگی موجودات زنده اند و كوهها ستون این سهر کوچک، زیرا كوهها مخازن آب اند و شانه هوا محسوب می گردند (چون گازهای مضر را ترسیب و هوا را تصفیه می كند) و حامی خاك اند (چون از استیلای دریا و گل و لای مت : انمی كند) و نیازهای دیگر زندگی انسان در خود انبار و نگهداری می کنند.. با این فهم و دید، حمد و ثنای پروردگار ذوالجلال و الاكرامی را به جای می آورد كه این كوههای بزرگ را محل انبار و نگهداری نیازهای زندگی ما ساخته وبه كسیرا كه مسكن حیات ما است با آن میخ ها و ستون ها استوار نموده است.
سهم و برداشت فیلسوف علوم طبیعی از این كلام:
او پی می برد كه زلزله ها و اهتزازاتی که در نتیجه انقلابو فرشتشمكش هایی كه در بطن زمین رخ می دهد، با ظهوركوهها آرام و قرار می یابد، و بدین گونه، كوهها سبب می گردند تا زمین در محور و مدارش استقرار یابد و از مدار سالانه اش خارج نشود.
— 44 —
وثَلُ نب از نواهی او می توان به دست آورد. در غیر آن، فن و فلسفه، صنعت وحکمت درآن راه پشیزی ارزش ندارد زیرا روشنی آنها تا دروازه قبر است.
پس ای نفس تنبلم: ادای ازین رت نماز، ترک هفت گناه کبیره چقدر کم و راحت و سبک است.
و نتیجه و میوه و فایده آن چقدر زیاد، مهم و بزرگ است. اگر عقل داشته باشی و خراب نشده باشد این را درک خواهی کرد و به شیطان و آن شخصی که تو را به فسق و سفاهت تشویق می کند، خواهی گفت:گرفتن گر برای کشتن مرگ، و دور ساختن زوال از دنیا، و بر طرف ساختن عجز و فقر از بشر و بستن دروازه قبر چاره ای داری بگو بشنوم، در غیر آن خاموش باش..! در مسجد بزرگ کاینات، قرآن کاینات را می خواندود دارا به آن گوش فرا دهیم... با آن نور، نوارنی شویم... به هدایتش عمل کنیم... و آن را ورد زبان قرار دهیم... آری سخن از آن اوست و به آن گفته می شود... حق است، و از جانب حق آمده است، و حق می گوید و حقیقت را نشان می دهد و اوست که حکمت نورانیَمَعُور می کند."
اَللّهمَّ نَوِّر قُلُوبَنَا بِنُورِ الْإيمَانِ وَالقُرآنِ. اَللهمَّ أغْنِنَا بِالْاِفتِقَارِ إلَيْكَ وَلَا تُفْقِرْنَا بِالْاِسْتِغنَاءِ عَنكَ، تَبرَّأْنَا إِلَيْكَ مِن حَولِنَا وَقُوَّتِنَا وَالْتَوترين ا إلَى حَوْلِكَ وَقُوَّتِكَ، فَاجْعَلْنَا مِنَ الْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ، وَلَا تَكِلْنَا إلَى أنفُسِنَا، وَاحْفَظْنَا بِحِفْظِكَ وَارْحَمْنَا وَارْحَم المُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ.
وَصَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَاا پاداَّدٍ عَبْدِكَ وَنَبِيِّكَ وَصَفِيِّكَ وَخَلِيلِكَ وَجَمَالِ مُلْكِكَ وَمَلِيكِ صُنعِكَ وَعَينِ عِنَايَتِكَ وَشَمْسِ هِدَايَتِكَ وَلِسَانِ محَبَّتِكَ وَمِثَالِ رَحمَتِكَ وَنُورِ خَت را ن وَشَرَفِ مَوجُودَاتِكَ وَسِرَاجِ وَحْدَتِكَ فِي كَثْرَةِ مَخلُوقَاتِكَ وَكَاشِفِ طَلْسَمِ كَائِنَاتِكَ وَدَلّالِ سَلْطَنَةِ رُبُوبِيَّتِیكَ وَمُبَلّت لطيفرضِيَّاتِكَ وَمُعَرِّفِ كُنُوزِ أسْمَائِكَ وَمُعَلِّمِ عِبَادِكَ وَتَرجمَانِ آيَاتِكَ وَمِرآةِ جَمَیالِ رُبُوبِيَّتِكَ وَمَدَارِ شُهُودِكَ وَإِشْهَادِكَ وَحَبِيبِكَ وَرَسُولِكَ الَّذِي أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَعَلَى آلِه ای اوحْبِهِ أجْمَعِينَ وَعَلَى إخْوَانِهِ مِنَ النّبِيينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَعَلَى مَلَائِكَتِكَ الْمُقَرَّبِينَ وَعَلَى عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ.. آمِينَ.
— 44 —
گوئی زمین از منفذ كوهها تنفس می كند و بدین طریق خشم و غضبش فروهد، و کند.. او با این برداشت و اطمینان، به ایمان کامل رو می آورد و می گوید "الحمد لله".
و به طور مثال: اَنَّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا (الأنبين و ٣٠) یعنی "آسمان ها و زمین (در آغاز خلقت به صورت تودهٔ‌ عظیمی در گستره فضا) به هم متصل بوده و سپس آنها را از هم جدا ساخته ایم".
كلمه رَتْقًا در این آیه رد ساخشمندی که با تدقیقات فلسفه آلوده نیست چنین می فهماند:
آسمان، صاف و بی ابر بود و زمین، خشك، فاقد حیات و در حالتی قرار داشت که غیر قابل تولد بود.. ذاتی كه درهای آسمان را با باران گشود و زمین را با سبزیجات فرش کرد، اوست كه همه موجات را ا از آن آب آفریده و نوعی ازدواج و تلقیح بین آن دو (آسمان و زمین) برقرار ساخته است. همه اینها كار چنان قدیر ذوالجلالی است كه روی زمین باغچه كوچك اوست، و ابرهائی كه نقاب آسمان اند، به مثابه ی اسفنجی است که آب این باغ را تأمین می کنند.. اوارتند نه می فهمد و در برابر عظمت قدرتش سر به سجده می نهد.
وكلمة رَتْقًا به یک زیست شناس محقق می گوید كه:
در آغاز آفرینش، آسمان و زمین به صورت دو توده فاقد شكل بودند و همچون دو خمیر تازه، منفعت و سودی نداشتند، و ماده ای بودند خالی از مخلو و گردجنبندگان، فاطر حكیم آن دو را از هم جدا و پهن ساخت، شكل زیبا، صورت پر منفعت، و مخلوقات زیبا و فراوان بر آنها بخشید.. او با این فهم و برداشت، از وسعت و گستردگی حكمت آفریدگار تعجب می كند.
و همین كلمه به فیلسوف های معاصر می ادداشتكه:
كره زمین و سیارات دیگری كه منظومه شمسی را تشكیل می دهند، در آغاز به شكل خمیری که هنوز پهن نشده است با خورشید آمیخته و ممزوج بودند كه، قادر قیوم آن خمیر را باز كرد و سیارات را یکی یکی درجاهایشان جایگزین نمود، و خورباز می در آنجا ماند و زمین را اینجا آورد .. خاك را روی زمین فرش كرد، از آسمان باران فرود
— 45 —
گفتار هشتم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِت، در لّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ
(البقرة:٢٥٥)
اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْاِسْلَامُ
(آل عمران:١٩)
اگر می خواهی ماهیت و ارزش دین راوَ عَلدنیا، برای انسان و برای روح انسان در دنیا بدانی... و اگر می خواهی بدانی که اگر دین حق نمی بود، دنیا یک زندان می شد، و انسان بی دین هم بدبخت ترین مخلوق است.. و نیز اگر دوست داری بفهمی که"یَا الله"و"لَا إِصعود بلَّا الله"طلسم این عالم را باز می کند و روح بشر را از تاریکی ها نجات می دهد، به این حکایت کوتاه تمثیلی بنگر و آن را گوش کن:
در زمان های گذشته، دو برادر با هم به یک سیاحت طولانی رفتند. رفنشان مرفتند تا به یک دو راهی رسیدند و بر سر آن دو راهی یک شخص بسیار جدّی را دیدند و از او پرسیدند: "کدام راه خوبتر است؟"
او گفت: "در راه راست، پی می شو نظام و قانون اجباری است. اما در زحمتِ این پیروی، یک امنیت و سعادت وجود دارد. ولی در راه چپ آزادی و حرّیت حکمفرماست اما این آزادی یک خطر و بدبختی را در پی دارد، اکنون اختیار در انتخاب با شماست."
بعد از شنیدناطوارشخنان، برادر خوش اخلاق "تَوکّلتُ عَلی الله" گفت و به راه راست رفت، و پیروی از نظام و انتظام را پذیرفت. و برادر دیگر که بد اخلاق و سر به هوا بود، فقط به خاطر آزادی راه چپ را ترجیح داد. و اینک این شخص را که در وضعیت به ظاهرزرگ، آ در معنا بسیار سنیگین روان است، تعقیب می کنیم.
این شخص با عبور از دره ها و تپه ها، رفت و رفت تا این که به بیابانی خالی داخل شد، یکدم صدای ترسناکی شنید و دید کیت را یر وحشتناک از بیشه بیرون شده و بر او هجوم می آورد. او فرار کرد تا این که به یک چاه بی آب و عمیقِ شصت متری سرخورد، از ترس خود را در آن انداخت. تا نیمه های چاه رسیدهپس اي ه دستش به درختی برخورد
— 45 —
آورد، و نور و روشنائی را از خورشید به سوی زمین پراکنید و بعد از این تزیینات انسان را درت ربوبتقر ساخت.. فیلسوف ما با این فهم و بینش سرش را از باتلاق طبیعت بلند می كند و می گوید:آمنت بالله الواحد الاحد.
و برای مثال: در آیه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا حاشا ر لِمُسْتَقَرٍّ هم معنی خود لام را می رساند، هم معنی (الی) و هم معنی (فی) را. این (لام) را عوام در معنی (الی) به كار می برند و در پرتو آن آیه را این گونه می فهمند:
خورشیدی كه به مثابه ی یک چراغ متحرک است بهکيمانةور و حرارت می دهد به سوی قرارگاهش در حركت است، روزی به آنجا خواهد رسید، و از حركت باز خواهد ماند، آنگاه دیگر سودی برایتان نخواهد داشت.
بدین طریق، به یاد نعمتموده ازرگی می افتد كه خداوند سبحان آنها را به خورشید پیوند داده است، و با شكر و سپاس می گوید: سبحان الله و الحمد لله.
و همین آیه (لام) را برای یك دانشمند به معنی (الی) نشان می دهد، ولی با این تذيري به خورشید فقط یک چراغ و سرمنشأ نور نیست، بلكه همچون ماكوی ای است که منسوجات ربانی را در كارخانه بهار و تابستان می بافد، و جوهر و دوات نوران در زنست برای مكتوبات (نامه های) صمدانی که در صفحات شب و روز نوشته شده است. او چنین تصور می كند و با اندیشیدن به نظام هستی كه جریان ظاهری خورشید به آن اشاره دارد، در برابر صنعت صانع حكیم "ما شاء الله" و در برابر حکم درد مرك الله" می گوید و به سجده می افتد.
اما برای یك فیلسوف ستاره شناس "لام" را به معنی "فی" نشان می دهد و می فهماند كه:
خورشید با حركت خود مرکزی و محوری اش، همچون عقربك ساعت، حركت منظومه اش را به امر الهی تنظیم و تحت شود؛ كند.
لذا در برابر صانع ذوالجلال كه چنین ساعت بزرگی را آفریده است باكمال حیرت و استحسان می گوید: "العظمة لله والقدرة لله" و فلسفه را ترک می گوید و به میدان حكمت قرآن داخل می شود.
— 46 —
و به آن چسپید. این درخت که در دیوار چاه روییده بود دو ریشه داشت و دو موش، یکی سفید و دیگری سیاه بر آن دو ریشه مسلط شده و آن را می برییایید الا نگاه کرد، دید که آن شیر مثل یک نگهبان بر سر چاه منتظر است. به پائین نگاه کرد و دید که اژدهائی وحشتناک در درون چاه است و سرش را بالا کرده و با پاهایش که سی وجود دلاتر بودند، نزدیک شده است. و دهانش نیز به اندازه دهانه چاه فراخ است. به دیوار چاه نگاه کرد، دید که حشرات مضر و گزنده اطرافش را محاصره کرده اند، به بالای درخت نگاه کرد، دید که درخت انجیر است اما به طور خارق العاده میوهای درختان مختی کنندچهار مغز گرفته تا انار در بالای آن روییده اند.
این شخص به خاطر سوء فهم و بی عقلی اش درک نمی کند که این یک کار عادی نیست. و این کارها نمی تواند تصادفی باشد و در این کارهای عجیب اسرار غری اما مته است، او نتوانست موجودیت یک کاردان بس بزرگ را درک نماید.
و حال به رغم آنکه قلب و روح و عقل این شخص از این وضعیت دردناک، مخفیانه فریاد و فغان سر می داد، نفس اماره اش مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشد خود را به نادانی زدهو مخلوریه های روح و قلب گوشش را بسته بود وخودش، خود را فریب می داد و مثل اینکه در داخل باغچه ای باشد به خوردن میوه های آن درخت شروع کرد، حال آنکه قسمتی از آن میوه ها زهر آلود و مضر بود.
جناب حق تعالی دریک حدیث قدسی فرموده است:"أَنا عِندَ ظَنّر سالهِی بِی"یعنی: بنده ام مرا هر گونه بشناسد با او آن گونه رفتار می کنم.
لذا این شخص بدبخت به خاطر بدگمانی و بی عقلی اش چشم دیدهایش را عادی و عین حقیقت تلقی کرد. و با خودش هم این گونه رفتار شد و می شود و خواهد شد! نه می میرد که نجات بیابد و نهلدار ردگی می کند. بلکه پیوسته عذاب می کشد. ما نیز این بدبخت را در این عذاب رها می کنم و بر می گردیم، تا از حال برادر دیگر با خبر شویم.
این شخص مبارک و عاقلی کند د اما مثل برادرش سختی نمی کشد، چون به خاطر داشتن اخلاق خوب به چیزهای خوب فکر می کرد و خیال های زیبا در سر می پروراند. خودش با خودش أنس می ه کند.و هم اینکه مثل برادرش زحمت و مشقت
— 46 —
و یكِ عَبدند مدقق (لام) را هم به معنی "علت" و هم به معنی "ظرفیت" می داند و چنین برداشت می كند:
از آنجایی که صانع حكیم اسباب ظاهری را پرده ای بر روی اعمال و افعال خود قرار داده استنگارنگک قانون الهی اش موسوم به جاذبه ی عمومی، سیارات را مانند سنگ های منجنیق به خورشید پیوند داده و با این جاذبیت، سیارات را با حركتهای مختلف اما منظم، در دایره حکمتش به گردش در می آورد، و گردش خورشید را در مركزش سبب ظاهری تولی"آری، جاذبیت قرار می دهد. یعنی معنی لِمُسْتَقَرٍّ اینست كه: "إن الشمس تجری فی مستقر لها لاستقرار منظومتها"، یعنی "خورشید بخاطر استقرار و نظم منظومه اش در مدار و مستقر خود حركت می كند" زیرا حركت، حرارت لالت نید می كند، حرارت، نیرو را به وجود می آورد، و ظاهراً نیرو جاذبه را تولید می كند و این یك قانون ربانی و سنت الهی است.
بدین طریق، وقتی این حكیم مدقق چنین حكمتی را فقط از یك حرف قرآن آموخت، شگفت زده می شود و می گوید: الحمد لله، حكمت حقیقی ه نشانن است، دیگر هیچ ارزشی به فلسفه قایل نمی شوم.
و شخصی كه فكر و قلب شاعرانه دارد از این (لام) و استقرار، این معنی را بر می گیرد:
خورشیدآن آين است نورانی، و سیاراتی که در گرد آنند میوه های متحرك آن هستند، بر خلاف درختان، خورشید تكان می خورد تا میوه ها فرو نیفتد، اگر تكان نخورد میوه ها پائین می غلتند و پایمال می شوند.
و نیز می تواند گمان كند كه خورشید ل خواهمرشد مجذوبی است در حلقه ذكر، در مركز این حلقه عاشقانه و با سوز و گداز به ذكر خداوند مشغول است و دیگران را به شور و وجد در می آورد.
در این باره در یكی از رسيرة بس چنین گفته بودم:
آری، خورشید یك درخت میوه دار است، تكان می خورد تا میوه های سیّارش فرو نیفتد، اگر بی جنبش و آرام شود انجذاب از بین می رود و عاشقان و دلباختگان خورشیدواهد ب گستره فضا سامان گرفته اند از ترس سقوط و هلاكت، می گریند!
— 47 —
نمی کشد، زیرا نظام را می داند و از آن پیروی می کند و تسهیلات می بیند و در کمال آسایش و امنیت، آزادانه می رود.
بدین طریق رفت و به بآمده ای سرخورد که هم دارای گلها و میوه های زیبا بود و هم به خاطر عدم مراقبت چیزهای کثیف نیز در آن پیدا می شد. برادرش نیز داخل چنین باغی شده بود، اما او به چیزهای کثیف توجه کرده مشغول آن شده بود، ولی این شخص با عمل به قاعدهٔ‌"خَاِنَّ هر چیز را ببین!"به چیزهای کثیف هیچ نگاه نکرد. از چیز های خوب استفاده خوب نمود، خوب استراحت کرد و خارج شد و رفت.
رفت و رفت و او نیز مثل برادر اوّلش به یک صحرای بزرگ داخل شد. یکدم صدای یک شیر حمله ور را شنید، ترسید اما نه به اندازه بیی که چون به خاطر گمان نیک و فکر خوبش، با خود گفت: "این صحرا یک حاکم دارد، و احتمال دارد که این شیر، خدمتکاری در تحت امر آن حاکم باشد." با ایاسفل سو اندیشه، آرامش یافت، بازهم فرار کرد تا اینکه به یک چاه بی آب شصت متری رسید و خود را در آن انداخت و مثل برادرش دستش به درختی گیر ماند که در وسط چاه بود. در هوا معلق ماند، دید که دو حیوان دو ریشده خوا درخت را قطع می کنند. بالا نگاه کرد شیر را دید و به پائین نگاه کرد و اژدهایی را دید. عینا مثل برادرش وضعیت عجیبی مشاهده نمود. وحشت زده شد اما هزار درجه کمتر از ترس و وحشت برادرش... چون اخلاق خوبش فکر خوبی بهت. آرید. و فکر خوبش هم طرف خوب هر چیزی را به او نشان می داد.
لذا او چنین فکر کرد که: "این کار های عجیب باهم ارتباط دارند. و نیز چنان معلوم می شود که تحت حرکت یک فرمان حرکت برد، اد. وقتی چنین است در این کارها حتماً طلسمی وجود دارد. آری اینها به فرمان یک حاکم پنهان می چرخند. پس من تنها نیستم و آن حاکم پنهان مرا می بیند و مرا امتحان می کند و به خاطر یک مقصد مرا به جایی سوق می دهد و دعوت می کند.
ازاوار ترس شیرین و فکر زیبا یک نوع کنجکاوی به او دست داد که: این کسیت که مرا امتحان می کند و می خواهد خود را به من بشناساند و با این راه عجیب مرا به مقصدی سوق می دهد؟
— 47 —
و بعنوان مثال: در اُولٰٓئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ نوعی سكوت و اطلاق است، چون تعیین نگردیده كه به چه چیزی ظفر می یابند، تا هر كس خواسته اش را در این سكوت بیابد. پس این آیه سفرقان كوتاه می كند، تا معنی وسعت یابد.
زیرا هدف بعضی از مخاطبان نجات از آتش است، و بعضی دیگر فقط به جنت فكر می كنند، و برخی در آرزوی سعادت ابدی به سر می برند، و عده ای صرفاً رضای الهی را می طلبند، و هدف نهایی گروهی نیز دیدار با پروردگسبيحاتان است. بدین طریق، قرآن كریم در بسیاری از موارد سخن را مطلق می گذارد تا عمومیت كسب كند، گاهی حذف می كند تا معانی زیادی را افاده نماید و كوتاه سخن می گوید تا هركس سهم اش را بر گیرد.
ش فرارو مشخص نمی سازد كه "مفلحون" در چه چیزی به فلاح و رستگاری می رسند. گویا با این سكوتش می گوید:
ای مسلمانان: مژده بر شما!. ای متقی: از جهنم نجات خواهی یافت!. ای عابد صالح: با رفتن به جنت رستگار خواهی شد. ای عارف! به رضای الهی نای، ضمن ی آمد. ای عاشق جمال خدا! به دیدار الهی مشرف خواهی شد.
بدین سان، در بخش جامعیت لفظی قرآن در "كلام و كلمه و حروف و سكوت" فقط مثالی را از بین هزاران مثال تقدیم نمودیم، آیه و قصرحمت ای توانی بر این ها قیاس كنی.
و به گونه مثال: آیه فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ (محمد: ١٩) این آیه جنبه ها و مراتب متعدد و بسیار زیادی دارد، به حدّی كه همه طبقات اولیاء درتمام مراتب و ن ضعيفسلوكشان خود را نیازمند این آیه دیده اند و هر گروهی غذای معنوی و معنای تازه ای را که مناسب مرتبه اوست از آن برگرفته است، زیرا لفظ جلاله "الله" اسمی است جامع همه اسماء حسنی، همهٔ‌ انواعملاً د در آن وجود دارد و شمار آن به تعداد اسماء حسنی است.. یعنی: أي لا رزاقَ إلّا هو، لا خالق إلّا هو، لا رحمن إلّا هو، و هکذا.
و مثلاً: یکی از داستانهای قرآن، داستان حضرت موسی تفاده لسلام است که فواید زیادی به اندازه عصای موسی علیه السلام در آن نهفته است، چون از یكسو، تسكین و تسلیت پیغمبر اکرم (ص) و از سوی دیگر تهدید كفار، تقبیح منافقین، و توبیخ یهود را
— 48 —
بعد از آن، از کنجکاویی که برای شناخت داشت، محبت صاحب طلسم گر برادست داد و بر اثر این محبت آرزوی گشودن طلسم در او پیدا شد، و بر اثر این آرزو اراده کرد تا وضعیت زیبایی به خود بگیرد که صاحب طلسم را راضی کند و از او خوشش بیاید.
سپس به بالای درخت نگاه کرد، دید که درخت انجیر است. اماي چنانی آن میوه های هزاران درخت وجود دارد. آن وقت ترسش به کلی از بین رفت. چون به طور قطع دریافت که این درخت انجیر یک لست و یک فهرست و یک نمایشگاه است. وت رحمتکم پنهان نمونه های میوه های موجود در باغ و بوستانش را با یک طلسم و معجزه بر آن درخت آویخته و به عنوان اشاره به غذاهایی که برای مهمانانش آماده کرده است، آن درلَّذ۪ىتزیین نموده است، چه در غیر آن امکان ندارد یک درخت به تنهائی میوه هزاران درخت را بدهد.
سپس به راز و نیاز پرداخت تا اینکه کلید طلسم به او ایق آن د. فریاد بر آورد و گفت:
"ای حاکم این سرزمین ها به قدَر تو دچار شده ام، و از تو یاری می جویم و خدمتکار تو هستم و رضای تو را می خواهم و تو رنحل:١٢ویم!."
پس از این نیایش، یکدم دیوار چاه شگافته شد و دروازه ای به سوی باغچه ای شاهانه، پاکیزه و زیبا گشوده شد. و بلکه دهان آن اژدها تبدیل به آن دروازه شد. و شیر و اژدرها صورت دو خدمتکار جلال بخود گرفتند و او را به داخل دعوت می کردند. و حتی آن شیر شکل یک اسب رام را به خود گرفت.
اکنون ای نفس تنبلم و ای برادر خیالی ام! بیائید اوضاع این دو تحاني را مقایسه کنم تا ببینیم و بدانیم که خوبی چگونه خوبی می آورد و بدی چگونه بدی را جذب می کند.
ببنید که مسافر بدبخت راه چپ، دایم منتظر افتادن در دهان اژدهاست و می لرزد. اما این خوشبخت به یک با غچه میوه دار و پررونق دعوت ن ها ر. و نیز قلب آن بدبخت در وحشتی دردناک و ترس بزرگ تکه پاره می شود و اما این خوشبخت در عبرتی لذیذ، و خوفی شیرين و معرفتی محبوب به سیر و تماشای چیزهای عجیب و غریب می پردازد.
— 48 —
شامل می شود، واذن ال بر آن، مقاصد و وجوه بسیار زیادی را دربر می گیرد. ازین رو، این داستان در سوره های متعددی تكرار شده است، و یا آنکه در هر مورد تمامی مقاصد را بیايست، زند، اما یکی از آن مقاصد، مقصود بالذّات است و بقیه تابع آن هستند.
اگر بگوئی:
در مثالهای گذشته چگونه می فهمیم كه قرآن تمام آن معانی را در نظر دارد و به آن اشاره می كند؟ عقلت اب:وقتی قرآن خطابی است ازلی، و خداوند سبحان طبقات مختلف بشر را در اعصار مختلف مورد خطاب قرار می دهد و راهنمائی می كند، پس او قطعاً معانی متعددی را در آن درج می کند تا با فهم و برداشت های مختلف مخاطبان سازگارلی این و علاماتی را به این اراده اش وضع می نماید.
آری، در كتاب "اشارات الاعجاز" این معانی را همراه با نظایر متعدد آن ذکر نموده ایم و با قواعد علم صرف و نحو و طبق دستورات علم بیان و فن معالاق و وانین فن بلاغت به اثبات رسانده ایم.
در پهلوی این، تمام وجوه و معانی ای كه از نظر علوم عربی صحیح است، و طبق قانون اصول دین درست گفته می شود، و از لحاظ علم معانی پذیرفتهآوردم؛ست، و از دید علم بیان شایسته و با علم بلاغت سازگار اند، به اجماع و اتفاق مجتهدین و مفسرین و علماءِ اصول دین و اصول فقه و طبق شهادت اختلافات شان، از معانی قرآن كریم به شمار می روند، و را به ریم حسب درجه هریك ازین معانی، علامات و اشاراتی بر آنها وضع نموده است، این علایم یا لفظی هستند و یا معنوی، و باز علایم معنوی دو حالت دارد: یا سیاق و سباق كلام است، و یا اینكه علامتی از آیاطان ای به آن اشاره می كند.
تفاسیر گوناگونی که شمار آنها به صدها هزار می رسد و بعضی از آنان از بیست و سی و چهل و شصت و حتی هشتاد جلد تشکیل یافته و توسط دانشمندان محقق تألیف گردیده اند، دلیلی است قاطع و روشن بر جامعیت و خارقق هستی قرآن.
به هرحال.. اگر ما خواسته باشیم در این گفتار علایم و نشانه هایی را كه به هریك از این معانی دلالت می كنند با قانون و قاعده اش نشان دهیم و به شرح آن بپردازیم،
— 49 —
و نیز آن بدبخت در کمال ترس و نا امیدی و بی کسی عذاب می کشد و امت.
خوشبخت در آرامش و امید و اشتیاق لذت می برد.
و هم این که آن بدبخت خود را مثل زندانی ای می بیند که در معرض هجوم جانوران وحشی قرار گرفاتِ، آ. و اما این خوشبخت، مهمان عزیزی است که با خدمتکاران عجیب آن مهماندار کریم أنس می گیرد. و نیز آن بدبخت با خوردن میوه های به ظاهر لذیذ و در معناآن حقیگین عذابش را تعجیل می بخشد؛ زیرا آن میوه ها فقط نمونه هائی هستند و او فقط اجازه چشیدن شان را داشت تا طالب و مشتری اصل آنها شود.
و هرگز اجازه نداشت همچون حیوان آن را ببلعد. اما این خوشبخت فقط می چشد و کارش را می فهمد و خوردن آن را به های ب می اندازد و با منتظر ماندن لذت می برد.
و هم این که آن بدبخت خودش بر خودش ظلم کرد و وضعیت درخشان و حقیقتی زیبا را که مثل روز روشن بود به خاطر عدم بصیرتش به اوهامی تیره و تاریک مبدّل کمهای برای خودش به شکل یک جهنم در آورد. پس او نه مستحق شفقت است و نه حق شکایت از کسی را دارد.
به طور مثال اگر شخصی در فصل تابستان، در باغچه زیبا و در بین دوستانش به کیف و لذت یک مهمانی رنگین قناعت نکند و خود را با مسکرات کثیف مست و نشه کند و خو دارد ر فصل زمستان و در بین جانوران گرسنه و برهنه خیال نماید و به داد و فریاد بپردازد و گریه کند، به هیچ وجه نمی تواند مستحق شفقت باشد... چون او خودش بر خودش ظلم می کند و دوستانش را مثل جانواران می بیند و توهین و تحقیر می کند؟ این ب را آیم دقیقا همین طور است. اما آن خوشبخت حقیقت را می بیند. و حقیقت هم زیباست و او با درک زیبائی حقیقت، به کمال صاحب حقیقت احترام می گذارد و مستحق رحمت او می شود. و بدین طریق رازِ این حکم قرآن را که می فرماید:"بدیها را از خود و خوبیها ررای تولله بدان"ظاهر می شود.
بدین سان اگر سایر تفاوتها را نیز باهم مقایسه کنی پی خواهی برد که نفس امّاره نفر اولی، یک جهنم معنوی را برای او آما هزاراه است. و اما حُسن نیت و حسن ظن و حسن خصلت و حسن فکر آن دیگری او را به احسان و سعادتی بزرگ و فضیلت و فیضی درخشان نایل کرده است.
— 49 —
سخن به درازا می كم اعظمز این رو، از اختصار کار گرفته و خواننده را به كتاب (اشارات الاعجاز) حواله می دهیم.
پرتو دوم:
جامعیت خارق العاده در معنی قرآن.
آری قرآن کریم از گنجینه معانی اش مصادر تمام مجتهدان، مذاق (چشیدنگاه) همهتِ وَ ن، مشارب همه واصلان، مسالك همه كاملان، و مذاهب همه محققان را گذاشته است، و علاوه بر آن همواره آنها را رهبری نموده و در وقت ترقیات شان به ارشاد و راهنمائی پرداخته و از خزانه انوار بی پاسَّم۪ياه آنها را نور افشانی می كند، چنانكه این امر در بین خود آنها محقق و پذیرفته شده است.
پرتوسوم:
جامعیت خارق العاده در علم قرآن.
آری، طوریكه قرآن كریم از دریای علومش، علوم متعدد و بسیار زیاد شریعت را سرازیر نموده، و علوم موظّف، قیقت را همراه با علوم مختلف و بی شمار طریقت جاری ساخته است، حكمتِ حقیقی دایره ممكنات، و علوم حقیقی دایره وجوب، و معارف غامض و پیچیده دایره آخرم بدونیز به صورت منظم و فراوان از آن دریا می ریزاند.
اگر خواسته باشیم مثالی برای این پرتو ارائه دهیم، لزوماً بایستی یك جلد كامل در باره آن بنویسیم، لذا بیست و پنج گفتار، گذشته را فقط به عنوان نمو سراندیم می كنیم.
آری، حقایق راست و درست بیست وپنج گفتار فقط بیست و پنج قطره از دریای علم قرآن به شمار می رود، اگر عیب و نقصی در كار باشد به فهم قان می كعاید می گردد.
پرتو چهارم:
جامعیت خارق العاده در مباحث قرآن.
آری، قرآن كریم مباحث كلی ای را که به انسان و وظیفه او و كاینات و خالق آن، و زمین و آسمان ها، دنیا و آخرت، گذشته و آینده، ازل و ابد مربوط می شود، جمع و گردآوریاست، پ، مباحث مهم و اساسی آفرینش انسان را از نطفه تا داخل شدنش به قبر بازگو کرده، و از آداب خوردن و خوابیدن تا مباحث قضا و قدر، و از آفرینش هستی
— 50 —
ای نفسم ! و ای کسی که همراه با نفسم به این حکایت گوش می دهی!
اگر نمی خواهی مثل آن برادر بدبخت شوی دهندةخواهی مثل آن برادر خوشبخت باشی، به قرآن گوش فرا ده و از حکمش اطاعت کن! به آن چنگ بزن و به احکامش عمل نما!
حال اگر حقیقت های موجود در این حکایت تمثیلی را فهمیده باشی، می توانی حقیقت دین و دنیا و انسان و ایمان را به آن تطبیق دهی. موارد مهلْاَرْا من می گویم و نکات ریز و باریک را خودت استخراج کن.
اکنون ببین! از آن دو برادر، یکی روح مؤمن و قلب صالح است. دیگری روح کافر و قلب فاسق است.
و از آن دو راه، راه راست راه قرآن و ایمان است. و راه چپ، راه عصیدون نوفران است.
و اما باغچه ای که در آن راه بود، عبارت است از زندگی اجتماعی و موقت بشری و مدنیت انسانی که در آن خیر و شر، خوب و بد، پاک و ناپاک باهمبه وی می شود. عاقل کسی است که به قاعدهٔ‌"خُذ مَا صَفَا دَع مَا کَدَر"عمل می کند. و با آرامش قلب می رود.
و اما آن صحرا، همین زمین و دنیا است. و آن شیر هم مرگ و اجل است. و آن چاه، بدن انسان و ل با آندگی است.
و اما آن عمق شصت متری اشاره است به عمر متوسط و عمر اکثر انسانها که شصت سال است.
و آن درخت، مدت عمر و ماده حیات است. و آن دو حیوان سیاه و سفید، شب و روز است.
و اما آن اژدها، دهان قبر است که راه برزخ و دخولی آخرت می بین وجه اما آن دهان برای مؤمن دروازه ای است که از زندان به سمت یک با غچه باز می شود.
و آن حشرات مضر نیز، مصیبتهای دنیوی هستند با این تفاوت که برای مؤمن در حکم هشدارهای شیرین الهی و نوازشهای لطیف رن می كاند تا به خواب غفلت فرو نرود.
— 50 —
درشش روز تا وظایف وزش بادهائی كه با سوگند وَالذَّارِيَات را مطلْمُرْسَلَاتِ به آن اشاره شده است، حرف می زند و با اشارات آیات كریمه وَمَا تَشَٓاؤُنَ اِلَّٓا اَنْ يَشَٓاءَ اللّٰهُ (التكوير: ٢٩) و يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال: ٢٤) از مداخله پروردگار سبحان در قلب و اراده انسان خبر ژه اگر و با آیهٔ‌ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِه۪ (الزمر: ٦٧) خاطر نشان می سازد که آسمانها در قبضهٔ‌ او قرار دارند، و با آیهٔ‌ وَجَعَلْنَا ف۪يهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَخ۪يكه و اَعْنَابٍ (يس: ٣٤) از گُل و انگور و خرمای زمین بحث می کند و با آیه اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا (الزلزلة: ١) از حقیقت عجیبی پرده بر مِنْهَا و با آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ وَهِىَ دُخَانٌ (فصلت: ١١) از وضعیت آسمان حکایت می کند و نیز بحث شکافته شدن آسمان و سقوط ستارگان و پراكنده شدن آنها در فضای بیكرانمی پردرح می کند، و از باز شدن دنیا بخاطر امتحان تا بسته شدن آن، و از قبری كه اولین منزل آخرت است، سپس از برزخ، حشر و پل صراط، تا جنّت و سعادت ابدی، و از وقایع و رخدادهای زمان گذشته، و از آفرینش آدم علیه السلام و جدال دو فرزندش، تا طوفان نوحجهت محو هلاكت قوم فرعون، حوادث بزرگ و مهم انبیاء علیهم السلام، سخن می گوید و از حادثه ازلی كه اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (الأعراف: ١٧٢) از آن حکایت دارد تا به رویدادهای ابدی ای كه آیه وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَشت آورٰى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (القيامة: ٢٢-٢٣) خاطر نشان می سازد، پرده بر می دارد. بدین ترتیب، در قرآن کریم همه این مباحث اساسی و مهم با بیانی واضح و روشن و شایسته ذات جلیل پروردگار سبحان بیان شده است، ذاتی كه تمام كاینات را همچون قصری اداره نموده و حكم حو آخرت را مانند دو اتاق باز و بسته می كند، و در زمین، مانند یك باغچه و در آسمان، مانند سقفی که با چراغ ها آراسته است تصرف می کند، و گذشته و آینده را مانند شب و روز به مثل دو صفحه حاضر در پیش چشم ها آسا می كند، و ازل و ابد را مثل دیروز و امروز و مثل زمان حاضری كه دو طرف سلسه شئونات الهی را به یكدیگر متصل ساخته است مشاهده می كند.
چنانكه یك معمار از دو خانه ای كه ساخته و اداره نموده است بحث می كند و سخن می گوید، و برنامه و فهرست كارهایش هر و ریب می دهد، قرآن نیز كلامی است
— 51 —
و اما خوردنی های آن درخت، عبارتند از نعمت های دنیوی که جناب کریم مطلق آنها را فهرستی برای نعمت های آخرت ساخته است و یادآور آخرت است و نمونه های نعمتهای اخروی می باشد و مشتری ها را حمانی ه های جنت دعوت می کند.
و اما این نکته که آن درخت با وجود یکی بودن، میوه های مختلف و گوناگون می داد اشاره است به سکّه قدرت صمدانی، و مهر ربلله" ملهی و نشان سلطنت الوهیت.
زیراساختن همه چیز از یک چیز،یعنی خلق نمودن همه نباتات و میوه ها از یک خاک، و خلق همه حیوانات از یک آب، و به وجود آوردن همه اندامها و جهازات حیاز آیهز خوراکی ساده، و همراه با همه اینها"هر چیز را فقط یک چیز ساختن"یعنی صنعت هایی مثل ساختن گوشت مخصوص و بافتن جلد مخصوص برای یک موجود زنده از طعامهای مختلف الجنسی که آن موجود زنده می خورد، چیزی نیست جز سکّه خاص، مهر مخصوص و نشان غیر قابل تقلاد و رطان ازل و ابدی که ذات أحد و صمد است.
آری آفریدن همه چیز از یک چیز و آفریدن یک چیز از همه چیز، نشان و آیتی است مخصوص خالق هر چیز و قادر بر کل چیز.
و اما آن طلسم، راز حکمت خلقت است که با راز ایمان گشوده پس اي.
و اما آن کلید عبارت است از:
یَا اللّٰه، لَا إِلهَ اِلَّا اللّٰه، اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ
و تبدیل شدن دهان آن اژدها به دروازه یک باغچه، اشاره دارد به اینکه قبر برای اهل ضلالت و انی یکهمچون دروازه ای است که به سوی گورستانی باز می شود، یعنی جای وحشتناک و سپرده شدن به باد فراموشی که مثل زندان پر مشقت و مثل دهان اژدها تنگ است. درحالی که برای اهل قرآن و ایمان دروازه ای است که از زندان دنیا به بوستان بقا، و از میدان امتحان به ربر فراان، و از زحمت زندگی به رحمت رحمان باز می شود.
و اما تبدیل شدن آن شیر وحشی به خدمتکار مونس، و مبدّل شدن آن به اسبی رام، اشاره است به اینکه: مرگ برای اهلیش می عبارت است از: جدائی ابدی و دردناک از همه محبوب های شان. یعنی آنها از جنت دروغین دنیوی شان اخراج و طرد شده، با کمال ترس و تنهائی به زندان گورستان برده می شوند و حبس گردش دند. در حالی که
— 51 —
شایسته بیان ذاتی كه كاینات را آفریده است و آن را اداره می كند" فهرست و برنامه - اگر تعبیر جایز باشد - كارهایانواع وشته و نشان داده است. به هیچ وجه اثری از تصنع و تكلف درآن دیده نمی شود، و هیچ شائبه ای از تقلید و خدعه و فریب - مثل اینكه خود را به جای دیگری فرض كند و به عوض او سخن بگوید -ستايش نمی شود. و با تمام جدیت و صفا و خلوصش صاف، براق، تابان و درخشان است. طوری كه روشنی روز می گوید: من از خورشید سرچشمه گرفته ام، قرآن كریم نیز می گوید: من بیان و كلام رب العالمین هستم.
آری، كسی كه این دنیا را با صنایع ارزشمندش آراسته، قصر هساز نعمت های لذیذ ساخته، و صنعتگرانه و نعمت پرورانه صنعت های عجیب و نعمت های پرقیمتش را روی زمین گسترانده و به بهترین وجه ترتیب و تنظیم نموده است، همان صانع و منعم ذوالجلال است، پس جز او چه کسی شایستگی دارد تا قرآن معجزالبیان كلام او باشد، قرآه و نابا این ولوله تقدیر و استحسان و زمزمه حمد و شكران، دنیا را پر نموده و زمین را به یك حلقهٔ‌ ذكر، و یك مسجد، و تماشاگاه صنعت الهی تبدیل كرده است. چه كسی غیر او می تواند صاحب آن باشد؟ و چه كسی غیرانم خو تواند ادعای مالكیت آن را كند؟ نوری كه دنیا را روشن و پرنور ساخته است، شایسته چه چیزی غیر از خورشید است؟.. و بیان قرآنی كه طلسم هستی را كشف و عالم را پرنور ساخته ت و پاور چه كسی غیر از خورشید ازلی و آفریدگار آسمانها و زمین می تواند باشد؟ چه كسی جرأت تقلید و آوردن مثل و مانند آن را دارد؟
حقا، صنعتگری كه دنیا را با صنعت خود آراسته است، محال است با این انسان كه تحسین كننده صنعت او است سخن نگویدارات ص او می داند و انجام می دهد، پس حتماً سخن می گوید، وقتی سخن بگوید، پس فقط قرآن شایستگی آن را دارد كه كلام او باشد و بس. مالك الملكی كه به تزیین و تنظیم یك گل كوچك این همه اهمیت داده است، چگونه نسبت به كلامی بی اعتنائی نشان دهد كه سراسر ملكش را! اين ر و ولوله در آورده است؟ آیا امكان دارد، قدر و ارزش این كلام را نسبت به دیگران پایین بیاورد؟
— 52 —
برای اهل هدایت و اهل قرآن وسیله ای است برای داخل شدن به وطن حقیقی و جای سعادت ابدی شان، و هم دعوتی است از زندان دنیا به بوستان جنان، و نیز نوبتی است برای گرفتن پاداش خدمت از فضل رحمان رحیم. و ترخیصی است از کللملكُ فه زندگی. و نیز استراحتی است از تعلیم و تعلیمات بندگی و امتحان.
الحاصل:اگرکسی زندگی فانی را اساس مقصد قرار دهد، هرچند به ظاهر در جایار دادجنت هم باشد، معناً در جهنم است، و هرکسی که با جدیت متوجه زندگی باقی باشد، به خوشبختی دارین نایل می گردد. و دنیا اش هر اندازه بد و مشقتبار هم باشد، بايقت وا این خاطر که دنیا اش را در حکم سالن انتظار جنت می داند، همه چیز را نیکو می بیند وتحمل می کند و صابرانه شکر می کند.
اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِکه رسوْلِ السَّعَادَةِ وَالسَّلَامَةِ وَالْقُرْآنِ وَالْإِيمَان.. آمين.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ بِعَدَد نيز زيعِ الْحُرُوفَاتِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِي جَمِيعِ الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِإِذْنِ الرَّحْمَنِ فِي مَرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِندَ قِرَاءَةِ وَهِىكَلِمَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ مِن كُلِّ قَارِئٍ مِن أوَّلِ النُّیزُولِ إِلَى آخِرِ الزَّمَانِ. وَارْحَمْنَا وَوَالِدِينَا وَارحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِعَدَدِهَا بِرَحْم برای يَا أرْحَم الرَّاحِمِينَ، آمِينَ وَالْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ.
— 52 —
پرتو پنجم:
عبارت است از: جامعیت خارق العاده در اسلوب و ایجاز قرآن.
"در این پرتو پنج روشنی وجود دارد"
روشنی اول:
اسلوب قرآن آن تو آوجامعیت عجیبی دارد كه حتی یك سوره آن، یك اقیانوس قرآن است، قرآنی كه كل كاینات را در آغوش خود جا داده است، و فقط یك آیه حاوی گنجینهٔ‌ تمام آن سوره است. و اكثر آیات آن، یك ركت گسوچك محسوب می شوند، و اكثر سوره ها هم - هریک - یك قرآن كوچك به شمار می روند. لذا از این ایجاز معجز قرآن لطفِ بزرگ ارشاد سرچشمه می گیرد و تسهیلِد دادهی سر بر می آورد. زیرا هر نسان با آنكه در هر زمان نیازمند تلاوت قرآن است، اما بخاطر غباوت و نا آگاهی و یا از روی علل و اسبابی دیگر، هر آن، فرصت ز اسما كل قرآن برایش فراهم نمی باشد، پس برای اینكه هیچ کس از قرآن محروم نماند، هر سوره به منزله یك قرآن كوچك است، حتی هر آیه دراز، جایگاه یك سوره كوچك را احراز نموده است. حتی اهل كشف اتفاق دارند براینكه كل قرآن در سوره فاتحه و فاتحه نیز در بسم الله مندرَج است. اجماع علمای اهل تحقیق، دلیل این برهان می باشد.
روشنی دت. آری قرآن كریم با دلالات و اشارات خود همه انواع كلام و معارف حقیقی و نیاز های بشری را در بر گرفته است که شامل امر و نهی، وعد و وعید، ترغیب و ترهیبشاه قرو ارشاد، قصص و امثال، احكام و معارف الهی، علوم طبیعی و قوانین و شرایط زندگی شخصی، و زندگی اجتماعی، زندگی قلبی، زندگی معنوی، و زندگی اخروی می باشد. حتی مشاه و رب المثلی گشته است كه در بین اهل حقیقت مشهور است، و آن اینکه:"خذ ما شئت لما شئت"یعنی هر چه را برای هر چه خواسته باشی از قرآن برگیر" یعنی آیات قرآن از چنان جامعیتی برخوردار است كه می تواند داروی تارو د و غذای هر نیاز باشد.
آری، باید چنین باشد، چون قرآن به عنوان یک رهبر مطلق، همه طبقات اهل كمال را كه همواره مراتب ترقی را می پیمایند، رهیچ سود کند پس حتماً باید دارای چنین خاصیتی باشد.
— 53 —
گفتار نهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪يه ای پْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ
(الروم:١٧-١٨)
ای برادر! حکمت تخصیص نماز را ل و بخ پنج وقت معین از من می پرسی. از میان حکمت های بی شمار آن تنها به یک مورد اشاره می کنم.
آری آن طورکه وقت هر نماز، شروع یک انقلاب مهم است، آیینهٔ‌ یک تصرف بزرگ الهی نیز می باشد و احسانات کلّی الهی را در لابه لای آن تصرف بازتاب می دهد. بناءً بف و ماهر زمانی دیگر در این اوقات امر شده است تا در برابر قدیر ذوالجلال نماز گزارده شود، نمازی که به معنای تسبیح و تعظیم است و بدین طریق انسان در برابر نعمت های بی حد و اندازه پروردگارش که در فاصله بین دو وقت نماز جمع شده اند، حمد و شکر به جا می آو بحث و برای پی بردن به پاره ای از این معنای عمیق و ظریف لازم است همراه با نفسم به پنج نکته گوش فرادهی:
نکته اول:نماز به معنای تسبیح و تعظیم و شکر ؟
حق است. یعنی نمازگزار در برابر جلال حضرت حق با گفتن"سبحان الله"قولاً و فعلاً، به تقدیس او می پردازد و در برابر کمالش با گفتن"الله اکبر"لفظاً و شنونداو را تعظیم می نماید، و در برابر جمالش باگفتن"الحمدلله"قلباً، لساناً و بدناً (باقلب و با زبان و با بدن) شکر او را به جا می آورد.
پس تسبیح و تکبیر و حمد در حکم هسته های نماز اند، به همین خاطر این سه، در تمام اذکار و حرکات نمامتفق ع می شوند، و به همین خاطر است که این کلمات مبارک برای تقویت و تأکید معنای نماز، سی و سه بار بعد از نماز تکرار می شوند، لذا معنای نماز با این خلاصه های مجمل تأکید می شود.
— 53 —
روشنی سوم:
عبارتست از ایجاز معجز قرآن، قرآن كریم گاهی آغاز و انجام سلسله ای دراز را با چنان شیوه لطیفی ذكر می كند كه کل آن سلسله را به خوبی نشان می دهد. و گاهی نیزه اند، كلمه بسیاری از دلایل و براهین ادعایی را صراحتاً، اشارتاً، رمزاً، و ایماءً می گنجاند.
به گونهٔ‌ مثال: در آیه
وَمِنْ اٰيَاتِهِ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِن خاك بْ وَ اَلْوَانِكُمْ
(الروم: ٢٢)
با ذكر آغاز و انجام سلسله آفرینش كاینات كه در واقع سلسله آیات و دلایل وحدانیت است، سلسله دوم را نشان می دهد، و خواننده را به خواندن سلسله نخست وا می دارد، بدین طریق كه:
نخستین برگ های هستی كه رة نظاع حكیم شهادت می دهند عبارتند از آفرینش آسمانها و زمین، سپس تزیین آسمانها توسط ستارگان و مزیّن ساختن زمین با ذوی الحیات، باز تغییر فصلها با تسخیر خورشید و ماه، سپس سلسله شئون دارد،ی در اختلاف و دوران شب و روز ، ... بدین ترتیب، این سلسله رفته رفته تا به خصوصیت چهره ها و سیماها و صداها و تفاوت و تمایز آنها از یکدیگر که بیشترین محل انتشار كثرت است می رسدخلل واس وقتی در مشخصات چهره و رنگ انسان كه به ظاهر بسیار به دور از نظم است و در معرض تصادفات قرار دارد، چنین انتظام و حکمت حیرت انگیزی موجود" با هو آثار قلم صنعتگری حكیم بر روی آن تبارز كند، ضرورتاً صفحات دیگری كه نظمشان ظاهر و هویدا است خود به خود فهمیده می شود، و نقاشش را نشان می دهد.
و وقتی در اصل خلقت آسمان ها و زمینی به این بزرگی اثر صنعت و حكمت دیده می شو نیز فریدگار حكیم خلقت آنها را سنگ تهداب قصر كاینات و عالم قرار داده است، پس حتماً اثر صنعت و نقش حكمت او در سایر اجزاء هستی به مراتب ظاهرتر است.
پس این آیه حاوی ایجاز بسیار زیبائی در اظهار خفی و اضمار ظاهر است. حقا كه سلسله براهینی که را ان فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَ ح۪ينَ تُصْبِحُونَ (الروم: ١٧)
— 54 —
نکتهٔ‌ دوم:معنای عبادت این است که بنده در درگاه مي شووتاهی ها و عجز و فقرش را می بیند و در برابر کمال ربوبیت، و قدرت صمدانیت و رحمت الهی با کمال حیرت و محبت سجده می کند، یعنی آن طور که سلطنت ربوبیتگل، هرن بندگی و اطاعت است، قدسیت و پاکیِ ربوبیت نیز ایجاب می کند که بنده با مشاهده کوتاهی اش استغفار (طلب بخشش) کند و پاک و مبرّا بودن پروردگارش را از تم این فیص اعلان کند و منزّه و معلّا بودنش را از افکار باطلِ اهل ضلالت ابراز نماید، و مقدس و معرّا بودنش را از تمام نواقص موجود در کاینات با تسبیح و گفتن"سبحان الله"اعلام نماید.
و هم اینکه کقق و ررت ربوبیت نیز ایجاب می کند که بنده با مشاهده ضعف خود و عجز مخلوقات، در برابر عظمت آثار قدرت صمدانی، با کمال استحسان و حیرت"الله اکبر"بگوید و با خضوع به رکوع رفته، به او پناه ببرد و به او توکل نماید.
و خزانه رحمت َمِ، ویتِ ربوبیت هم ایجاب می کند که بنده نیاز خود و نیاز و فقر همه مخلوقات را با زبان سوال و دعا اظهار کند و احسان و نعمت های پروردگارش را با شکر و ثنا و با گفتن"الحمد لله"اعلان می مان
پس باید گفت: افعال و اقوال نماز چنین معانی را در خود دارد و به همین دلیل از طرف خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) وضع شده است.
نکته سوم:
آن طوراست! پان مثال کوچک این عالم کبیر است. و سوره فاتحه نمونه قرآن عظیم الشأن است. نماز نیز یک فهرست نورانی است که شامل همه انواع عبادت ها می شود و یک نقشه مقدسی است که به رنگ های مختلف عباداتِ همه صنوف مخلوقات اشاره می کند.
سرماي ه چهارم:
آن طور که عقربه های ثانیه و دقیقه و ساعت و روز شمار یک ساعتِ هفتگی به یکدیگر نگاه می کنند و مثال یکدیگر هستند و حکم یکدیگر را به خود می گیرند. در اینمنحصر دنیا که ساعت کبرای حضرت حق است، گردش شب و روز که در حکم ثانیه های این عالم می باشد و سالهایی که دقایق آن را می شمارند و طبقات عمر انسان
— 54 —
آغاز یافته و تا وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَاله ها بِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ (الروم: ٢٧) امتداد دارد و در آن شش بار "ومن آیاته... و من آیاته" تکرار گردیده است، در حقیقت سلسله ای از جواهر، سلسله ای از نور، سلیدِ سل از اعجاز، و سلسله ای از ایجاز اعجاز انگیز است. قلب آرزوی نشان دادن الماس های پنهان در این دفینه ها را دارد، اما چه كنم كه مقام توان برداشت آن را نداردا به این در را نمی گشایم و توضیح آن را به فرصتی دیگر می گذارم.
و به گونه مثال آیه:
فَاَرْسِلُونِ ٭ يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّ۪يقُ (يوسف: ٤٥-٤٦) بین كلمهسوان چرْسِلُونِ و كلمه يُوسُفُ عبارت ذیل نهفته است: إلى يوسف لأستَعبر منه الرؤيا، فأرسَلوه، فذهب إلى السجن، وقال.. یعنی اینکه پنج جمله را در یك جمله خلاصه نموده است بدون اینكه وضوح آیه را اخلال و یا فهمش را مشكل سازد.
هاي ك عنوان مثال:
اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا
(يس: ٨٠)
در پاسخ و ردّ انسان نافرمانی كه آفریدگارش را به مبارزه می طلبد و می گوید "چه كسی استخوانهای پوسیده را زنده می كند؟"، قرآن پاسخنقصي دد و می گوید كسی آنها را زنده می گرداند که آنها را نخستین بار آفریده است. او هرچیز را درهر حالت می داند. كسی كه از درخت سبز برایتان آتش فراهم ساخته است او می تواند به استخوان پوسیده حیات بخشد.
پس این كلام از جهات متعددی به دعوای زنائنات تن می پردازد و آن را ثابت می سازد. چون از سلسله احسانات الهی به انسان آغاز می كند، و با خاطر نشان ساختن آن، شعور انسان را تحریك می نماید، اما كلام را مختصر می سازد و به عقل دایرهمی دهد چون در آیات دیگر مفصلاً بیان داشته است.
یعنی ذاتی كه از درخت، میوه و آتش را برای شما ارزانی داشت، و از علف ها، روزی و غله جات را بیرون آورد، و از خاك، حبوبات و نباتاتی که رایتان عنایت فرمود، او زمین را برای شما گهواره ای ساخت که پُر از رزق و روزی است، و هستی را بسان
— 55 —
که ساعت شمار آن بر بادمگی به یکدیگر نگاه می کنند، و مثال یکدیگر اند و در حکم یکدیگر هستند و یاد آور یکدیگر می باشند. به طور مثال:
نماز صبح:
تا طلوع آفتاب هم به اول بهار و هم به آوان افتادن انسان در رحم مادر و هم به روز اول امكن اسوز خلقت آسمانها و زمین شباهت دارد و آن را یادآوری می کند و شئونات الهی موجود در آنها را خاطر نشان می سازد.
وقت ظهرنیز به اواسط فصل تابستان، و نیز به دوره کمال جوان زیبائ دوران خلقت انسان در عمر دنیا مشابهت دارد و به آن اشاره می کند و جلوه های رحمت و فیوضات نعمت را در آن دوره ها یادآوری می کند.
وقت عصرنیز به فصل خزان و به زمان پیری و به عصر سعادت یعنی عصر پیغمبر آخر زمان مشابهت دارد و شئونات الهی و نعمت هاة رباننی را در این اوقات یادآوری می کند.
وقت مغرب(شام) از یکسو غروب بسیاری از مخلوقات را در آخر فصل خزان یاد آوری می کند و از سوی دیگر وفات انسان و ویرر هستنیی را که در ابتدای قیامت دنیا رخ می دهد خاطرنشان می سازد و تجلیات جلالی خداوند را در آن هنگام تفهیم نموده، بشر را از خواب غفلت بیدار می کند و هشدار می در می شووقت نماز عشاءاشاره است به لحظه ای که عالم ظلمات، کفن سیاهش را بر تمام آثار عالم روز می اندازد، و نیز آن لحظه ای که با کفن سفید زمستان چهره زمیده نده پوشانیده می شود.
و همچنان اشاره می کند به وفات آثار باقی مانده از انسانهای وفات یافته و قرار گرفتن آن آثار زیر پرده فراموشی.. و نیز بسته شدن دروازه این درد و ب جای امتحان است و تصرفات جلالی قهار ذوالجلال را در آن هنگام اعلان می کند.
و وقت شب:با یادآوری زمستان، و قبر و عالم برزخ ، میزان محتا های د روح بشر به رحمت رحمان را به انسان خاطر نشان می کند.
— 55 —
قصری آفرید و همهٔ‌ لوازم زندگی تان را در آن قرانامه ه پس آیا امكان دارد او شما را سر به خود رها سازد و شما از دست او فرار كنید و به عدم بروید؟ امكان ندارد سر به خود بمانید، و با داخل شدن به قبر راحت و آرام باشید و بدون بازپرسی بخوابید و دوباره برانگیخته نشوید.
سپس به یكی از دلبر جبين دعوا اشاره نموده و با كلمه اَلشَّجَرِ الْاَخْضَرِ رمزاً می گوید: ای منكر حشر!.. به درختان بنگر! . كسی كه در ختان بی شمار مرده و شبیه به استخوان زمستان را در بهار زنده و سرسبز می سازد و یتام د هر درخت سه نمونه حشر را در برگها و گلها و میوه های آن نشان می دهد.. با قدرت چنین ذاتی هرگز نمی شود با انكار و استبعاد به مبارزه برخواست.
باز به دلنج هايری اشاره می كند و می فرماید:
كسی كه از ماده ستبر و سنگین و تاریكی چون درخت، ماده لطیف و خفیف و نورانی ای چون آتش را بیرون آورده است، چگونه از او بعید می ُعِزُّكه به استخوانهای هیزم مانند، حیاتی چون آتش و شعوری چون نور بدهد!
باز دلیل دیگری را به صراحت می آورد و می گوید:
كسی كه از به هم مامايه رو شاخه درخت سبز به جای گوگرد آتش را می آفریند كه نزد بدویان شناخته شده است و دو صفت متضاد سبز با رطوبت و خشک با حرارت را یكجا جمع می كند و یكی ر و با دیگری قرار می دهد، در واقع ما را خاطر نشان می سازد كه هر چیز حتی عناصر اصلی و طبایع اساسی در هر حال از فرمان او اطاعت نموده و با نیروی او حركت می كند. و هیچ چیز سر به خود و لگام گسیخته حركت نمی ك چنين نباید احیای مجدد انسانی را كه از خاك آفریده شده است و دوباره خاك می شود، از چنین ذاتی بعید دانست و با عصیان و سر پیچی با او به مبارزه برخواست.
سپس با کلمهٔ‌ اَلشَّجَرِ الْاَخْضَرِ درخت مشهور حضرت موسی علیه السلام اب صاحآور گردیده و با ایماء لطیفی بر اتفاق انبیاء اشاره می کند و خاطر نشان می سازد که دعوای احمد و دعوای موسی علیهم السلام مشترک و واحد بوده است، و بدین ترتیب، لطافت و زیبایی دیگری به ایجاز این كلمه می افزاید.
— 56 —
و اما وقت تهجد و نماز شب،از یک طرف این را می فهماند که چه نور تابانی است و انسان در شب قبر و در تاریکی های برزخ چقدر به آن نیاز دارد و از طرف دیگر نعمت های بی نهایتِ جناببه عذام حقیقی را در خلال تمام این دگرگونی ها یادآورد می شود و اعلان می کند که آن مُنعِم حقیقی چقدر مستحق حمد و ثناء است.
و صبح روز دومهم صبح میدان محشر را یادآوری می کند. آری آن گونه که آمدن صبح به دنبال اینرتش واآمدن بهار پس از این زمستان چقدر لازمی و قطعی است صبح حشر و بهار برزخ نیز به همان اندازه قطعی می باشد.
پس آن گونه که هر یک از این پنج وقت سر آغاز یک انقلاب مهم است و انقلابها و دگرگونی های بزرگ را یادند. بمی کند، با اشاره به تصرفات بزرگ قدرت صمدانی در هر روز، در واقع معجزات قدرت و هدایای رحمتش را در هر سال و در هر عصر و در هر دهر خاطر نشان می کند. پس ادای نماز های فرض که وظیفه اصلی فطرت و اساس عبودیت و دَین قطعی است، در این اوقات کاملا شایدارد كمناسب است.
نکته پنجم:انسان فطرتاً بسیار ضعیف است حال آنکه در تیر رس همه چیز قرار دارد، هر چیز او را متأثر و رنجور می سازد. و نیز انسان بسیار عاجز است در حالی که بلا و دشمنانش هم بسیار زیاد اند.. و نیز بسیار اِذَاست و اما نیازهایش بسیار فراوان.
و از طرف دیگر تنبل و فاقد قدرت است، حال آنکه تکالیفش بسیار سنگین می باشد.. و نیز انسانیتش او را با تمام کاینات پیوند داده است حال آنکه زوال و فراق چیزهایی که دوست دارد و با آن خو گرفته است، نَ وَيو را می رنجاند.. و همچنان عقل، مقاصد بسیار عالی و میوه های باقی و ماندگار را به او نشان می دهد اما دستش کوتاه، عمرش اندک، قدرتش ناچیز و صبرش کم است.
پس بر روحی که در چنین وضعیتی قرار دارد چقدر لازم و ضروری است که در نماز صبح به اما ا قدیر ذوالجلال و رحیم ذوالجلال با نیایش و نماز حاضر شده عرض حال کند و توفیق و یاری بخواهد.
و برای تحمل کارها و وظایفی که در آن روز بر سرش می آید و بر دوشش حمل می شود، چه تکیه گاه ضروری است. آری این امر کاملاً بدیهي را بکار است.
— 56 —
روشنی چهامان شا ایجاز قرآن جامع و معجز است، اگر دقت گردد به وضوح دیده می شود كه در یك مثال جزئی و حادثه خاص، دستورات كلی بسیار گسترده و قوانین عمومی بسیار طویلی را از روی رحمتش بگونه عام فهم بیان می کند، مٰلِكَ كه در یك كوزه آب، دریای بی كرانی را نشان می دهد.
از هزاران مثال آن فقط به دو مثال اشاره می كنیم:
مثال اول:
عبارتست از سه آیه ای كه در مقام اول "گفتار بیستم" مفصلاً بیان گردید به گونه ای كه:
با بحث نمودن از تعلیم همهٔ‌ اسماء به شخص آدم علیه السلام آیهٔ‌ مذکور این را می رساند که همه علوم و فنونی که به او الهام شده بود، به بنی آ‌دم تعلیم داده شده است.
و با حادثه سجده فرشتگان برآدم علیه السلام و عدم سجده شیطان خاطر نشان می سازد كه: اكثر موجودات از ماهی گرفته تا مَلَك، در تسخیر بنی آدم اند، اما مخلوقات مضری چون مار و شیطان نه تنها از او اطاعت نمی کنند بلكه دشمن او هستند.
و با حادثه ذبح گاو توسط قوم موسی ع هر سوسلام اشاره می كند كه: فكر گاوپرستی كه در مصر رایج بود و در حاثه "عجل" تاثیر خود را نشان داد، با كارد حضرت موسی علیه السلام ذبح شد.
و با بیرون آمدن آب از اين هشكافته شدن صخره ها و جریان آب از آنها، بیان می دارد كه:
طبقه سنگی ای كه زیر طبقه خاك قرار دارد، مخازن رگهای آب است و مثل یك مادر از خاك مراقبت می نماید.
مثال دوم:
ث به ف موسی علیه السلام در قرآن زیاد تكرار شده است، زیرا هر جمله و هر جزء آن گوشه ای از یك دستور (قانون) كلی را نشان می دهد و از آن تعبیر می كند. چنانکه:
— 57 —
و وقت ظهر،وقتی است که روز به کمال رسیده، به طرف زوال میل می کند و کارهای روزانه اندک اندک تکمیل می شود و زمان استراحتِ موقت از فشار کارها است. و وقتی است که روح نیاز دارد تا از غدادن يسرگردانیِ ناشی از کارهای سنگین و ناپایدار دنیای فانی استراحت کند.. و لحظه نمایان شدن نعمت های الهی است، لذا روح بشر برای نجات از آن فشارها، و رهایی یافتن از آن غفلت و خارجتحمیدیز کارهای بی معنا و ناپایدار، نماز ظهر را اداء می کند و بدین طریق به درگاه قیّوم باقی که مُنعِم حقیقی است می رود و دست می بندد و در برابر همهای! توایش شکر و حمد به جا می آورد، و استعانت می کند و در برابر جلال و عظمت او به رکوع رفته عجز و ناتوانی اش را اظهار می دارد، و در برابر کمال بی زوال وجمال بی مثالش سجده نموده، حیرت و محبت و محوی نظر ج اعلان می کند.
پس ادای نماز ظهر که در برگیرنده چنین مفاهیم والا است چقدر زیبا، چقدر خوش و چقدر لازم و مناسب است و انسانی که این را درک نمی کند انسان نیست.
وقت عصر،وقتی است که فصل غم انگیز پاییز و حالت حزن انگیز پیری و موسم دردآور ت كه سن را می فهماند و یادآوری می کند.. و نیز وقت نتیجه دادن کارهای روزمره است و خیل عظیمی از نعمت های الهی از قبیل صحت و سلامت و خدمات پر برکت شکل می یابد.. و از سوی دیگر رو نهادن آن خورشادش، دگ به غروب، اشاره می کند که انسان یک مهمان مأمور است و اعلان می دارد که هر چیز گذرا و بی قرار است.
حال، روح انسان که خواهان ابدیّت است و به خاطر أبد آفریده شده و بنده احسان است و از فراق و جدائی رنج می انهای گر بر خیزد و وضو کند و در این وقت عصر جهت ادای نماز عصر در درگاه صمدانیتِ قدیم باقی و قیوم سرمدی عرض مناجات نماید و به لطف و رحمت بی نهایت و بی زوالش پناه بثل اینشکر و حمد نعمت های بی حسابش را به جای آورد، و در برابر عزت ربوبیّت او ذلیلانه به رکوع رفته، و در برابر سرمدیّت الوهیّت او با افتادگی تمام به سجده برود و بادست یافتن به آرامش واقعیِ قلب و آسایو عالمدر حضور کبریایی او کمر بسته عبودیت شود و خلاصه نماز عصر را که در برگیرنده همه آن مفاهیم است ادا نماید، بدون شک هر انسانی می فهمد که او چه یک
— 57 —
آیه يَا هَامَانُ ابْنِ ل۪ى صَرْحًا (غاف نفس ر، فرعون به وزیرش امر می كند: برج بسیار بلندی برایم بساز تا از احوال آسمان آگاه شوم و ببینم كه آیا واقعاً آنگونه كه موسی ادعا می كند الهی وجود دارد كه در آنها تیبی كند؟ لذا این آیه با كلمه صَرْحًا و با این حادثه جزئی به رسم و عادت بسیار عجیبی در سلاله فراعنه مصر اشاره نموده و بیان می كند كه، چون آنها در دشت پنداردو بی كوه می زیستند همواره آرزوی كوه را داشتند و چون خالق را نمی شناختند، به طبیعت پرستی روی آوردند و ادعای ربوبیت نمودند و با نشان دادن آثار ستم ند، پست خود ابقای نام نمودند و از روی شهرت پرستی، اهرام مشهور كوه مانند را در وسط صحرا بر افراشتند و با اعتقاد به سِحر و تناسخ ارواح، جنازه های شان را مومیائی كرده و در گورستانهای بلند و کوه مانند محافظت می كردند.
ووجودیت: آیه فَالْيَوْمَ نُنَجّ۪يكَ بِبَدَنِكَ (يونس: ٩٢) خطاب به فرعون غرق شده می گوید:
"امروز جسد غرق شده تو را نجات می دهم". و ضمناً شاهد و رسوم آنان را که یادآور مرگ و سراپا عبرت بود بیان می دارد و آن اینكه، تمام فراعنه به تناسخ ارواح اعتقاد داشتند و با الهام از این اعتقاد، اجساد شان را مومیائی كرده و از گذشتگان به نسل های آینده منتقل نموده و در معرض دیدشان قرار می دادناز عهدو همچنان آیه کریمه با اسلوب معجزه آسائی با یك اشاره غیبی که لمعه ای از اعجاز است می فرماید: جسدی كه در قرن اخیر كشف گردید همان جسد فرعون غرق شده است، پس آنگدرت و این جسد در محل غرق شده اش به ساحل انداخته شد، همین جسد از دریای زمان روی امواج عصرها به ساحل این عصر نیز انداخته می شود.
و به عنوان مثال: آیه يُذَبِّحُونَ اَبْنَٓاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَٓاءَكُم آغاز بقرة: ٤٩) با بیان حادثه سر بریده شدن پسران بنی اسرائیل و زنده نگهداشته شدن زنان و دخترانشان در عهد فرعون، به قتل عام هائی كه یهودیان در اكثر شهرها و در تاريكر با آن مواجه می شوند، اشاره نموده و نقش مهمی را كه زنان و دخترانشان در به فساد كشاندن زندگی بشریت و انحرافات اخلاقی دارند، افاده می كند.
— 58 —
وظیفه علوی و چه خدمتی مناسب انجام داده و دَین فطرت را چگونه در جایش ادا نموده و چه سع. و بابائی به دست آورده است.
و وقت مغربهم یادآور زمانی است که با آغاز زمستان، مخلوقات زیبا و نازنین تابستان و خزان با وداعی غم انگیز، غروب می کنند و می روند. و نیز لحظه ای را به یاد می آورد که انو نجاتتی وفات یافت از همه محبوب هایش با جدائی دردناکی جدا می شود و وارد قبر می گردد.. و نیز زمانی را خاطر نشان می کند که دنیا در زلزله سکرات می میرد و همه سکنه و باشندگبسيار عالمی دیگر کوچ می کنند و لامپ این دار امتحان خاموش می شود و این لحظه، لحظه ای است که پرستش کنندگان محبوب های غروب کننده و محکوم به زوال را به شدت هشدار می دهدبعيد شس روح بشر که فطرتاً آیینه مشتاق یک جمال باقی است در چنین وقتی برای ادای نماز مغرب روی خود را به طرف عرش عظیمِ قدیم لم یزل و باقی لایزال بر می گرداند که اجرا کننده این کارهای عظیم و گرداننده و تبدیل کننده این عالم های جسیم اسو حروف با رو آوردن به طرف عرش او، بر سر موجودات فانی بانگ"الله اکبر"سر می دهد و از آنان دست می کشد و برای خدمت مولا دست می بندد و در حضور دایم باقی، قیام نمون ترتیگفتن"الحمد لله"در برابر کمال بی عیب و جمال بی مثل و رحمت بی نهایتش حمد و ثنا می گوید و با گفتن اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ در برابررا به ّت نامحدود، الوهیت بی شریک و سلطنت بی وزیرش عرض عبودیت و طلب یاری می کند. و نیز در برابر کبریائی بی نهایت و قدرت بی حد و عزت بی عجزش به رکوع رفته، همراه با همه کاینات ضعف و عجز، فقر و ذلتش را اظهار نموده با گفتن"سبحاامی کهالعظیم"ربّ عظیمش را تسبیح می گوید؛ و نیز در برابر جمال ذات بی زوال، و صفات قدسیه تغییر ناپذیر و کمال سرمدیه تبدیل ناشدنی او به سجده رفته، با کمال حیرت و محویّت و با ترک ما سوی الله محبت و عبودیتش را اعلام می دارد و به جای همه مخلوقات فد؛ يعن جمیل باقی و یک رحیم سرمدی را یافته با گفتن"سبحان ربی الاعلی"ربّ اعلی اش را که از زوال منزّه و از نقصان مبرّا است تقدیس می کند...
— 58 —
مثال دیگر:
وَلَتَجِدَنَّهُمْ اَحْرَصَ النَّاسِ عَلٰى حين مي
(البقرة: ٩٦)
وَتَرٰى كَث۪يرًا مِنْهُمْ يُسَارِعُونَ فِى الْاِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
(المائدة: ٦٢)
وَيَسْعَوْنَ فِى الْاَرْضِ فَسَادًا وَاللّٰهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِد۪تگی و المائدة: ٦٤)
وَقَضَيْنَٓا اِلٰى بَن۪ٓى اِسْرَٓائ۪يلَ فِى الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِى الْاَرْضِ مَرَّتَيْنِ
(الإسراء: ٤)
وَلَا تَعْثَوْا فِى الْاَرْضِ مُفْسِد۪ينَ
(البقرة: ٦٠)
این دو حكم قرآنی كه متوجه یهود است دوابت شدمهم و عمومی آنها را كه حرص و فساد است در بر می گیرد، زیرا یهودیان در زندگی اجتماعی انسانی همواره با مكر، فریب و نیرنگ از حرص و فساد کار می گیرند. قرآن می گوید: اینها هستند كه پایه های حیات اجتماعی ا اساس ا متزلزل ساخته و با شوراندن كارگران بر علیه سرمایه داران، آتش جنگ را بین فقراء و ثروتمندان برافروختند، و با چند برابر ساختن سود و ربا سبب تأسیس بانك ها شدند، و با مكر و حیله، مزنده بروت گزافی اندوختند، و برای گرفتن انتقام از ملت های غالب و كشورهائی كه همواره از آنها ظلم و ستم می دیدند به عضویت سازمانهای مختلف فاسد در آمده و اختلال هاداعت ولاب های گوناگونی را سازمان دادند.
مثالی دیگر:
فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صَادِق۪ينَ ٭ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدًا (البقرة: ٩٤-٩٥)
یعنی، اگر راست می گویید، آرزوی مرگ كنید، هرگز آرزوی مرگ توجه ند. این آیه با عنوان كردن حادثه جزئی كه در مجلس كوچكی با حضور پیغمبر اکرم رخ داده است، بیان می دارد که: یهودی ها حریص ترین مردم بر زندگی هستند و بیش از همه از مرگ می ترسند، و با لسان حالشان نشان می دهند که هرگز آرزوی مرگ نخواهند كرد و تا قی تعداد حرص دنیا دست بر نخواهند داشت.
— 59 —
سپس به تشهد می نشیند و تحیّات مبارکد است،وات طیّبه همه مخلوقات را به حساب خود به آن جمیل لم یزل و جلیل لایزال هدیه می کند و با سلام دادن به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بیعتش را تجدید و اطاعتش را از اوامر آن حضرت اظهار می نماید و برای تجدید و تنویر ایمانش به مشاهده نظم وا يَشّم حکیمانه این قصر کائنات می پردازد و به وحدانیت صانع ذوالجلال شهادت می دهد.
و سرانجام به رسالت محمد عربی صلی الله علیه وسلم شهادت می دهد که آن حضرت دلب انسننده به سلطنت ربوبیّت و مبلّغ مرضیّات الهی و مترجم آیات کتاب کائنات است.
پس ادای نماز مغرب با آن مفاهیم چه وظیفه ای لطیف و نظیف، چه خدمتی عزیز و لذیذ، چه عبودی كه وس و زیبا و چه حقیقتی جدّی است و در این مهمانخانه فانی صحبتی باقی و سعادتی دایمی است و انسانی را که این را درک نکند، چگونه می توان انسان نامید.
و وقت عشادانید ی است که حتی آثار باقی مانده از روز در أفق نیز ناپدید شده، عالم شب کاینات را می پوشاند و خاطر نشان می کند که تبدیل کردن آن صفحه سفید به این صحفه سیاه، بدون شک از تصرفات ربانی قدیر ذوالجلالی است که او"مقلّب اللیل و النهار"است. و تبدیل برتریفحه سبز و مزیّن تابستان به صفحه سرد و سفید تابستان هم از اجراءات الهی حاکم ذوالکمالی است که او"مسخّر الشمس و القمر"است .
و نیز شئونات الهی"خالق موت و حیات"را یاد آوری می کند در آنجا که به مرور زمان حتی آثار باقی بهتر اهل قبور نیز از این دنیا قطع می شود و آنها کاملا به عالمی دیگر منتقل می شوند.
و نیز این زمان زمانی است که تصرفات جلالی و تجلیات جمالی"خالق آسمانها و زمین"را تذکر می دهد و خاطرنشان می سازد در آنجایی که این دنیای تنگ و فانی و حقیر یکسرو عدم شده، با سکرات بزرگش وفات یافته و به جای آن، عالم وسیع و باقی و پرشکوه آخرت انکشاف می کند.
و نیز وضعیت حاکم بر این زمان خاطرنشان می کند که مالک و متصرف حف به كین کاینات، و معبود و محبوب حقیقی آن ذاتی می تواند باشد که شب و روز، زمستان
— 59 —
مثال دیگر: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ (البقرة: ٦١)
آیه كریمه تحت این عنوان مقدرات آینده یهود را به صورت عام بیان می كند.
از آنجایی كه حرص و فساد در سجایای آنها نفوذ نموده و دَتِكَ اتشان جا گرفته است، قرآن كریم به شدت با آنها برخورد می كند و سیلی های دهشت انگیز تأدیب بر رویشان می زند.
اینك در روشنائی این مثال ها، تو خود داستان موسی علیه السلام
"اث و داستانهای بنی اسرائیل را قیاس كن.
طوری كه در روشنی چهارم گذشت، در پشت كلمات بسیط و ساده و مباحث جزئی قرآن، مثالهای زیادی از پرتوهای حكام!اعجازی وجود دارد، عارف را اشاره كافی است.
روشنی پنجم:
عبارت است از: جامعیت خارق العاده مقاصد، مسائل، معانی، اسالیب، لطایف و محاسن قرآن.
آری، وقتی به سوره ها و آیات قرآن معجزالبیان دقت شود مخصوصاً به آغاز سوره ها و مبادی و به دانآیات دقت گردد معلوم می شود كه:
قرآن كریم همه انواع بلاغت را در خود گرد آورده و هرگونه فضایل را در سخن احتوا نموده و هر نوع اسلوب عالی را با همه بخشهای اخلاق نیکو دربر گرفته است و فشرده های همهد تا بم طبیعی و کَونی را همراه با فهرست معارف الهی در خود گنجانده، و همه دستورات سودمند را برای زندگی شخصی و اجتماعی بشر جمع کرده است و همه قوانین نورانی را در خصوص حكمت علوی كاینات احتویت وجوه است و با آن هم، هرگز اثری از پریشانی و آشفتگی در تركیب و یا در معنی به چشم نمی خورد.
حقا كه گردآوردن این همه اجناس مختلف، بدون آنکه بی نظمی، پراكندگی و آشفتگی به میان آید فقط می تواند كار یك نظم دهنده اعجازگر و قهاوالاتر.
با در نظر گرفتن نظم موجود در این جامعیّت و آنگونه که در بیست و چهار گفتار گذشته اثبات و توضیح داده شد حقا كه پاره نمودن پرده های عادیات - كه خاستگاه جهل مركب است- با بیانات برنده، و بیرون آوردن و نشان دادن خارق العاناور رهای
— 60 —
و تابستان، دنیا و آخرت را مانند صفحات یک کتاب به آسانی ورق می زند، می نویسد، پاک می کند، تغییر می دهد و بارا یادمطلقش بر همه آنها فرمان می راند.
پس روح بشر که بی نهایت عاجز و ضعیف، بی نهایت فقیر و محتاج است و غرق در تاریکی های بی نهایت آینده است، و در فراز و نشیب حوادثِت داردایت دست و پا می زند، جهت ادای نماز عشاء با این معانی و مفاهیمی که دارد ابراهیم گونه لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (الأنعام: ٧٦) گفته با اداي نماز به درگاه معبود لم یزل و محبوب لایزال پناه می برد و در این عالم فانی و عمر فانی و دنیای پاسي وو آینده تاریک با یک باقی سرمدی مناجات نموده، در یک صحبت مختصر اما باقی، و در یک عمر چند دقیقه ای اما باقی دنیایش را نورافشانی می کند و آینده اش را پر نور می سازد و با دیدن التفاوسیع آ و نور هدایت ذاتِ رحمان و رحیمی که بر زخمهای به وجود آمده از جدائی و زوال موجودات و دوستانش مرهم می مالد، از اعماق وجود آن مرهم را می طلبد.
و نیز دنیائی را که او ده استتاً فراموش کرده و پنهان شده است، او هم فراموش می کند و دردهایش را با گریه قلب به درگاه رحمت می ریزد و با این برداشت که معلوم نیست بعد از این چه شود و چه نشود، پیش از رفتن به خوابی که برادر مرگ است، آخرهدايت فه بندگی اش را انجام داده و برای آن که دفتر اعمال روزانه اش را به حُسن خاتمه بسته باشد به نماز بر می خیزد؛ یعن به جای همه محبوب های فا در آوبه حضور یک معبود و محبوب باقی، و به جای همه عاجز هایی که از آنان گدائی می کرد به حضور یک قدیر کریم، و برای نجات از شر همه مضرهائی که در برابر آنان می لرزید به حضور یک حفیظ رحیم می آید و در درگاه او می ایستد.
سپس با فاتحَّح۪يم می کند و به جای مدح و ستایش و رفتن زیر بار منت مخلوقات فقیر و ناقصی که به درد چیزی نمی خورند و در جای شان نمی مانند به مدح و ثنای رب العالمین می پردازد كه کامل مطلق و غنی مطلق و رحیم کریم است.
و نیز به خطاب اِيَّي دهندعْبُدُ ترقی می کند، یعنی به رغم کوچک و هیچ و بی کس بودنش خود را به سلطان ازل و ابدی که مَالِكِ يَوْمِ الدّ۪ينِ است نسبت داده در این کاینات به مقام یک مهمان نازدار و یک وظیفه دار مهم قدم گذاشته با گفتن
— 60 —
پنهان در زیر آن پرده ها، و درهم كوبیدن طاغوت طبیعت پرستی- كه منبع گمراهی است - با شمشیر الماس گونه براهین، و متلاشی ساختن پرده های ضخیم خواب غفلت با فریادهای رعد آسا، و حل طلسم پیچیدهٔ‌ كایدادم ومعمای عجیب آفرینش انسان كه فلسفه بشریت و حكمت انسانیت را عاجز ساخته است.. البته كه كار خارق العاده این قرآن معجزالبیانِ حقیقت بین، غیب آشنا، هدایت بخش، و حق لَمُ مت.
آری، اگر منصفانه به آیات قرآن دقت گردد، دیده می شود كه هیچ مشابهتی با فكر تدریجی و مسلسل دیگر كتاب هایی كه یك یا دو مقصد را دنبال می كنند ندارد، بلكه یك شیده استی و آنی و روند القائی دارد، و علامتی روی آن موجود است و نشان می دهد که هر مجموعه ای كه به طور همزمان نازل می گردد، در واقع به صورت مستقل و اندک اندک و كوتاه كوتاه و از جایی دور دست با یك مخابره بسیار جدی و مهم فرود می آید.
آری، چه كسی غیر ز لحاظق كاینات می تواند این پیوند کلامیِ تا بدین حد جدی را که با كاینات و خالق آن مرتبط است بر قرار سازد؟ چه كسی غیر او، از محدوده خود تجاوز نموده و حسب فرد رهش به نام خالق هستی و به نام خود هستی چنین سخنان درستی را بر زبان آورد؟
آری، در قرآن واضح و روشن است كه این كلام، کلام بسیار جدی و حقیقی و حق و والای رب العديدار است، و هیچ اشاره ای دال بر تقلیدی بودن آن وجود ندارد، اوست که حرف می زند و به حرف زدن وا می دارد. اگر به فرض محال تصور كنیم که شخصی مانند مسیلمه كذاب بگونه بی حدی از حدود خود تجاوز نموده و با تقلید از كلام خالق چیره و با جبروتش، از چکیدهٔ دیگر ر خود سخن بگوید و خود را سخنگوی كاینات تعیین كند، بدون تردید هزاران نشانه تقلید و هزاران علامت ساختگی بودن دیده خواهد شد، زیرا كسی كه با حالت پست و دونش به بلند ترین و والاترین شیوه ها تشبث و دست درازی كند، هر حالتش تقلیدی مروز شگی بودن او را نشان می دهد.
به آیاتی كه این حقیقت را با سوگند اعلان می دارد بنگر، دقت کن!
وَالنَّجْمِ اِذَا هَوٰى ٭ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوٰى جنگ پاا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوٰى ٭ اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى
(النجم: ١-٤)
— 61 —
شند و اكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ عبادتها و استعانت های موجود در جماعت کبری و جمعیت عظمای کاینات را به نام تمام مخلوقات به پروردگارش تقدیم می کند.
و نیز با گفتن اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ از خدا می ا نمي که او را به صراط مستقیم که راه نورانی است و از درون تاریکی آینده به سوی سعادت ابدی می رود هدایت کند.
و نیز با فکر کردن به کبریائی ذات ذوالجلالی که نباتات و حیوایی به ه خواب رفته در این لحظه؛ و خورشید های پنهان و ستارگان هوشیار همچون یک سرباز مسخّر فرمان او هستند و در مهمانخانه این جهان به سان لامپها و خدمتکاران اویند،"الله اينمی گوید وبه رکوع می رود.
و نیز با فکر کردن به سجده کبرای همه مخلوقات، یعنی با درنظر گرفتن این مطلب که همه انواع موجودات و حتی زمین و دنیا در هر سال و در هر عصر درست مانند مخلوقاتی که همین اکنون ، در این با ذوخواب رفته اند مثل یک لشکر منظم و حتی مانند یک سرباز گوش به فرمان با امر كُنْ فَيَكُونُ از وظیفه عبودیت شان در دنیا ترخیص می شوند، یعنی به عالم غیب فرستاده می شوند، و گویا با نظم کامل و در سجاده غروب"الله اکبر"گفته به که بهی روند.
و نیز با اذعان به این مطلب که همه آن مخلوقات با یک فریاد برای احیاء و ایقاظ (زنده کردن و بیدار ساختن) که از امر كُنْ فَيَكُونُ آمده است دو باره در بهار، برخی عیناً و برخی مِثلاً حشر شده، بَيْنَ می ایستند و کمر بسته خدمت مولا می شوند.. لذا این انسان کوچک نیز با اقتدا به آنها در حضور بارگاه آن رحمان ذوالکمال و آن رحیم ذوالجلال با محبتی حیرت آلود، محویّتی بقا ّهم و تذلّلی عزت آلود"الله اکبر"می گوید و به سجده می رود، یعنی نماز عشا را که نوعی رفتن به معراج است ادا می کند.
پس تو به خوبی دریافته ای که ادای نماز عشاء با مفاهیم مذکور وظیفه و خدمت و عبودیتی اي اش سار خوش، بسیار زیبا، بسیار شیرین، بسیار عالی، بسیار عزیز و لذیذ، بسیار معقول و مناسب؛ و حقیقتی است بسیار جدی.
— 61 —
شعاع سوم
عبارت است از: اعجاز قرآن كریم که از اخبار غیبی آن منشأ می گیرد، و نیز محافظت جوانی اش در هر عاگر صدموافقت و سازگار بودنش با هر طبقه ای از مردم. و این شعاع سه جلوه دارد.
جلوه نخست:
خبرهای غیبی قرآن. این جلوه حاوی سه تابش است.
تابش اول:
خبرهای غیبی قرآن از گذشته.
آری، قرآن كریم با زبان شخصی که به اتفاق ه نوردی و امین است از حالات و رخدادهای مهم انبیاء از زمان آدم علیه السلام تا عصرسعادت خبر می دهد و با كمال قوت و جدیت و با تصدیق تورات و انجیل در مورد آنها سخن می گوید،وانی انكات متفق علیه كتاب های گذشته صحّه می گذارد و موارد اختلافی شان را با بیان اصل و حقیقت واقعه تصحیح و اختلافشان را حل و فصل می نماید.
یعنی نگاهِ غیب بین قرآن به شکل بهتر و بالاتر از همه كتاب های پیشین، اححال باشته را می بیند، و در مسایل متفق علیه، آنها را تصدیق و تزكیه می كند، و مسایل اختلافی را تصحیح و حل و فصل می نماید. و معلوم است كه خبرهای قرآن از واقایت همرویدادهای گذشته، كار عقلی نیست تا بتوان با عقل از آن خبر داد، بلكه امری است نقلی و وابسته به سماع (شنیدن) و نقل، خاصه اهل قرائت و كتابت است، اما به اتفاق دوست و دشمن، قرآن بر شخص امی ناخوانده كتاب و نرفته به مكتب، و معروف به امانت داری ومثال آ به امی نازل شده است. و به گونه ای از احوال گذشته خبر می دهد كه گوئی آن را می بیند، زیرا روحِ حادثه درازی را به دست می گیرد و گِره حیاتی آن را می گشاید و مقدمه مقصدش ر و اكی دهد. یعنی گزیده ها و خلاصه های قرآن دال بر این است که: كسی كه این خلاصه ها و گزیده ها را نشان داده است، گذشته را با تمام احوالش می بیند، زیرا هرگاه شخصی که در فن و یا صنعتی تخصص دارد اگر خلمترجمِ از فن و گزیده ای از صنعت و مهارتش را نشان دهد در واقع کل مهارت
— 62 —
پس باید گفت: هر یک از این پنج وقت اشاره ای است به یک انقلاب عظیم، و علامتی است برای اجراءات شکوهمند ربانی، ونشانی است بر انعير خاكلّی الهی، لذا اختصاص یافتن نماز های فرض به این اوقات، نهایت حکمت می باشد. زیرا هر کدام آن یک دَین و خدمت است.
حَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
اَللَّهمَّ صَلِّ وَم و قاْ عَلَى مَنْ أرْسَلْتَهُ مُعَلِّماً لِعِبَادِكَ، لِيُعَلِّمَهُم كَيفِيَّةَ مَعْرِفَتِكَ وَالْعُبُودِيَّة لَكَ، وَمُعَرِّفاً بِكُنُوزِ أسْمَائآخرزماَتَرْجمَاناً لِآيَاتِ كِتَابِ كَائِنَاتِكَ، وَمِرْآةً بِعُبُودِيَّتِهِ لِجَمَالِ رُبُوبِيَّتِكَ، وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ. وَارْحَمْنَا وَارْحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَ "فنادمِينَ بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
— 62 —
و تخصصش را نشان داده است. در قرآن نیز روح و خلاصه وقایع و رویداد های ذ بدي نشان می دهد كه:
— 63 —
گفتار دهم
رساله حشر
یادآوری
در این رساله تشبیه و تمثیل ها را به صورت حکایات نوشته ام و هدفم از اين كار از يك سو تسهيل و آساي از ج مطالب بود و از سوي ديگر می خواستم نشان دهم که حقایق اسلامی چقدر معقول، متناسب، محکم و متساند است. معناي اصلي این حکایات همان حقايقي هستند كه در آخر آنها ر شوخي شود و اين حكايات به شكل كنايي به آن حقایق دلالت دارند. پس باید گفت: این حکایات، حکایات خیالی نیستند، بلکه حقایق راست و درست اند.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْ هدف شْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم:٥٠)
برادر! اگر می خواهی مسألهٔ‌ حشر و آخرت را با زبان ساده و عامیانه ونْ أَهز واضح بیان کنم، بیا و همراه با نفسم به این حکایت کوچک تمثیلی بنگر و گوش کن:
زمانی دو نفر به یک کشور زیبا و جنّت گونه ای (اشاره است به این دنیا) رفتند. در آن جا دیدند که مردم درِ خانه ها و مغازه های شان را باز گذاشته اند و از آنها مراقبت نملص به ، مال و ثروت شان در این جا و آن جا بی صاحب مانده است. یکی از آن دو نفر به هرچه دلش می خواست دست دراز می کرد و به سرقت و یا غصب آن می پرداخت، و با پیروی از هوی و هوسش هرگونه ظلم و سفاهتی را مرتکب می یت لفظاهالی نیز چندان كاري با او نداشتند.
— 64 —
دوست دیگرش به او گفت:
چه می كنی؟! کیفرت را خواهی دید، و مرا نیز گرفتار بلا و دردسر خواهی ساخت. این اموال، به پادشاه تعلق بياء: اهالی این جا با فرزندانشان سربازان او هستند و یا اینکه مأمورین او به شمار می روند. و در امور این مملکت به صورت کارمندان غیر نظامی استخدام می شوند و به، با اخاطر، چندان کاری به کار تو ندارند. اما نظم و مراقبت شدیدی بر همه جا حاکم است. پادشاه در هرجا تلفن ها و مأمورینی دارد. پس زود باش و معذرت خواهی و از در صو او اطاعت كن.
اما آن بی خرد از روی عناد گفت:
نخیر، این اموال به پادشاه تعلق ندارد، بلکه اموال وقف شده و بی صاحب است و هرکسی می تواند به گونهٔ‌ دلخواه از آن استفاده کند. چون من هیچ سبب و انگیزه ای نمی بینم که اشارةه از این چیزهای زیبا را ممنوع قرار دهد.
آن مرد ابله در ادامهٔ‌ سخنانش گفت: "من تا زمانی که چيزي را با چشمم نبینم، باور نمی کنم." و نیز با ادای فیلسوفانه، سفسطه های زیادی را به زبان آورد. و بدین گونه در بین آن دو، یک مناظرهٔ‌ جدّی آغاز شد. ی باشدآن ابله گفت: پادشاه کیست؟ من او را نمی شناسم.. سپس دوستش به او جواب داد:
می دانی که یک روستا بدون کدخدا، و یک سوزن بدون یک سازنده و بی صاحب نیست، و یک حرف ب نمايایسنده به وجود نمی آید. پس چگونه امکان دارد این مملکت بی نهایت منظّم، حاکمی نداشته باشد؟ می بینی که در هر ساعت قطاری (٭):به سال اشاره می کند. آری، بهار آمد سماست پُر از ارزاق و از غیب می آید.. پُر از اموال و کالاهای ارزشمند و مُصنّع، مثل اینکه از غیب بیاید به اینجا می رسد و بارش را تخلیه می کند و می رود، پس چگونه ممکن است این همه ثروت صاحبی نداشته باشد؟ چگونه امکان دارد، اعلان نامه ها و بیان ی است ایی که در هر جا دیده می شود، و مهر و نشان و علامتی که روی هر کالا به چشم می خورد و پرچمهایی که در هر گوشهٔ‌ این سرزمین به اهتزاز درآمده است، مالکی نداشته باشد؟ معلوم می شود که تو به خواندن چند کتاب و اثر صد ليبسنده نموده ای و آثار و نوشته های اسلامی را مطالعه نمی کنی، و از دانشمندان هم نمی پرسی. پس بیا تا بزرگترین فرمان را برایت بخوانم.
— 65 —
آن ابله برگشت و گفت:
فرض کن پادشاهی وجود دارد، دازهٔ‌تفادهٔ‌ جزئی و ناچیز من، چه ضرری به او دارد، و چه نقصانی به خزانهٔ‌ او وارد می کند؟ از سوی دیگر، در این جا زندان مِندانی در کار نیست، و کیفر و جزایی هم دیده نمی اند خو دوستش به او پاسخ داد:
ببین، این مملکت میدان یک مانور، و نمایشگاه صنایع عجیب و شگفت انگيز پادشاه است؛ و نیز مسافرخانه ای است مؤقت و ناپایدار، مگر نمی بینی که هر روز قافله ای می آید و قافلهٔ‌ دیگر می ربه مولاپدید می گردد و بدین منوال، همیشه در حال پُر و خالی شدن است. مدت زمانی بعد، این مملکت تبدیل خواهد شد و این اهالی به مملکتی دیگر که دایمی است منتقل خواهند گردیادف راآنجا هرکس در بدل خدمتش کیفر و یا پاداش خواهد دید. باز آن خاین بی خرد تمرّد نمود و گفت:
باور نمی کنم، مگر امکان دارد که این مملکت ناب اینک و اهالی آن به جای دیگر کوچ کنند؟
به دنبال این، دوست امینش گفت:
مادام این همه عناد و تمرّد می کني، پس بیا تا در لابه لای دلایل بی حدّ و حسابی با "دوازده صورت" به تو نشان دهم اره و مه بزرگی وجود دارد؛ و جایی برای مکافات و احسان؛ و محلّی برای مجازات و زندان موجود است. و این مملکت آن گونه که هر روز اندک اندک خالی می شود، روزی فرا خواهد رسید که کاملاً تخلیه و نابود اب يك د.
صورت نخست:
آیا امکان دارد در یک نظام و سلطنت، به ویژه در سلطنت شکوهمندی مثل این جا به فرمانبردارانی که وظایفشان را به وجه أحس است. م داده اند مکافات داده نشود، و به نافرمانان هم مجازاتی در کار نباشد؟ می توان گفت که چنین چیزی در اینجا وجود ندارد. پس بدون شک، در جای دیگر محكمه بزرگی موجود است.
— 66 —
صورت دوم:
به روند کارها و اجراءاتید، با این جا صورت می گیرد نگاه کن! ببین که رزق و روزی هر موجودی از فقیرترین وضعیف ترین آن گرفته تا هرکس دیگر به کامل ترین شکل داده می شود. و از بیماران زمان ز و یاور به خوبی مراقبت به عمل می آید. و در هرجا غذاهای بسیار ارزشمند و شاهانه، و نشان های مُرصّع و لباس های مزیّن وجود دارد و میهمانیهای شکوهمندی برپا است. ب انوارجز بی خردانی چون تو، هرکس وظیفه اش را به دقّت انجام می دهد، و هیچ کس ذرّه ای از حدّش تجاوز نمی کند. بزرگترین شخص، با بزرگترین اطاعت و تحت تأثیر ترس و هیبت متواضعانه ای خدمت میوجودیت پس باید گفت که صاحب این سلطنت، کرمی بسیار بزرگ و مرحمتی بسیار وسیع دارد. و نیز عزّتش بسیار بزرگ و حیثیت و ناموسش بسیار جلالی است. لذا کَرم می خواهد انعام کند. و مرحمت نمی تواند بدون احسان باشد. عزّت همه واهبرا می طلبد. و حیثیت و ناموس نیز می خواهد بی ادبان تأدیب شوند.
حال آنکه در این مملکت، یک در هزارم کاری که لایق آن مرحمت و ناموس است انجام نمی یابد. ظالم در عزّت و مظلوم هم در ذلّتش باقی می ماند و سرانجام از اینجا کوچ می کند و می رمله و پس بدون شک، پاداش و کیفر به محكمه بزرگی موکول می گردد.
صورت سوم:
ببین! کارها با چه حکمت و انتظام عالی انجام می یابد، و با چه عدالت و میزانی رفتار می شود. حکمتِ حکومت آنچه اد تا کسانی که به حمایت سلطنت پناه آورده اند مورد لطف و مهرورزی قرار گیرند. و عدالت هم خواستار محافظت از حقوق رعیت می باشد، تا از حیثیت حکومت و شکوه سلطنت حراست گردد. حال آنکه در این جاها یک در هزارم اجراءاتی که شایستهٔ‌ آن و در عدالت است به اجرا در نمی آید. بسیاری از بی خردانی چون تو بدون اینکه به سزای اعمالشان برسند کوچ می کنند و می روند. پس بدون شک، کیفر اعمال آنها به محكمه چك تريموکول می گردد.
— 67 —
صورت چهارم:
ببین! جواهرات بی نظیری که در این نمایشگاه های بی حد و حساب وجود دارد و غذاهای بی مانندی که روی این سفره ها گذاشها و ك است نشان می دهد که: پادشاهِ این سرزمینها، سخاوت بی حدّ و خزانه های پُر و بی حسابی دارد؛ چنین سخاوت و خزانه هاي بي پايان خواستار مهمان!
وی هستند که دایمی و هرچیز دلخواه در آن موجود باشد. و نیز خواستار آنند که متلذّذانِ آن میهمانی برای همیشه در آن جا بمانند تا زوال و فراق باعث رنج و عذاب آنها نشود. چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشدهم:
به این نمایشگاه ها بنگر! و به این اعلانات دقت کن! و به این دعوتگران گوش فراده که صنعتهای ارزشمند و نایاب یک پادشاه اعجازگر را تشکیل می دهند و به نمایش می گذارند و کمالات او را نشان می دهند و جمال معنوی بی مانند در سریان می دارند. و از لطایفِ حُسن مخفی اش بحث می کنند. معلوم می شود که او کمالات و جمال معنوی بسیار مهم و حیرت انگیزی دارد.
کمال پنهان و عاری از عیب و نقص می خواهد در برابر تماشا کنندگان قدرشناس و تحسیناِلٰهَ و مشاهدان ماشاءالله گوینده به نمایش در آید. و جمال مخفی و بی نظیر هم می خواهد دیده شود و ببیند. یعنی می خواهد جمال خود را به دو وجه ببیند... یکی اینکه در آیینه های مختلف شخصاً مشاهده کند؛ و دیگر اینکه با مشاهدهٔ‌ تماشاگران مثل آو تحسین کنندگان متحیّر، مشاهده نماید. لذا خواستار دیدن، دیده شدن، مشاهدهٔ‌ دایمی و إشهاد ابدی است. و نیز آن جمال دايمی می خواهد که تماشاگران و تحسین کنندگانِ مشتاق برای همیشه موجود باشند. چونکه:یک جمالمْدُ ف، به مشتاق زایل راضی نمی شود، زیرا محبّتِ تماشاگری که محکوم به زوالِ برگشت ناپذیر است با تصوّر زوال، به دشمنی تبدیل می شود، و حیرت و احترامش به تحقیر تمایل نشان می دهد؛ چون انسان بزن برق نمی داند و نمی تواند به آن برسد، دشمن است.
حال آنکه هرکس از این مهمانخانه ها به سرعت می رود و ناپدید می گردد و فقط پرتوی از آن کمال و جمال را و شاید هم سایهٔ‌ ضعیف آن را برای یک لحظه منیز مو و پیش از آنکه اشباع شود می رود. پس بدون شک، مسیر هرکس به سمت تماشاگه دایمی است.
— 68 —
صورت پنجم:
ببین! در لابلای این کارها دیده می شود که آن ذات بی مانند، شفقت بسیار بزرگی دارد، زیرا به امداد هرذكر مي زده می شتابد. به هر خواستة مطلوبی پاسخ می دهد. حتی اگر کوچکترین نیاز کوچکترین رعیتش را ببیند، با کمال شفقت برآورده می سازد. اگر پای گوسفند چوپانی زخم بردارد، فوراً به او مرهم و داكتر حيوانات می به دل.
اكنون با من بيا و ببین! اجتماع بزرگی در این جزیره برپا است و اشراف و اعیان مملکت در آنجا گرد آمده اند، پس بیا به آنجا برویم. ببین! آن، پم آور گرامی که نشان بسیار بزرگی به همراه دارد، به ایراد سخن می پردازد و از آن پادشاه مشفق چیزهایی می خواهد، و همهٔ‌ اهالی هم او را تأیید و تصدیق می کنند و می گویند: ل هاي ما هم خواسته های او را می خواهیم." اکنون گوش کن که این دوست و محبوب پادشاه می گوید:
ای پادشاهی که ما را با نعمتهایت پرورده ای!
اصاين حقابع این نمونه ها و سایه ها را - که نشانمان داده ای- به ما نشان بده!
و ما را به مقرّ سلطنتت فرا خوان.
ما را در این بیابانها محو و نابود مگردان.
ما را به حضورت بگیر.
و بر ما مرحم زنده .
نعمتهای لذیذی را که در اینجا به ما چشانده ای، در آنجا بخوران.
و با زوال و تبعید، ما را عذاب مده.
این رعیّت فرمانبردارت را که مشتاق و سپاسگزار تو اند به حال خودشان رها مکن و نابود مگردان"
او این گونه نیایش و التمابرادر ند، و تو هم آن را می شنوی. آیا امکان دارد چنین پادشاه مشفق و مقتدری، کوچکترین خواستهٔ‌ کوچکترین فرد را با کمال اهمیت برآورده سازد، و امّا زیباترین مقصودِ محبوبترین پیام آور گرامی اش را رد کند؟ و به جا نیاورد؟ حال آنکه مقصودِ آن محبوب، مقصود ی سعادعیت است، و رضا و مرحمت و عدالت پادشاه هم آن را تقاضا می کند، و برآوردن آن هم برایش دشوار نیست،
— 69 —
بلکه راحت و آسان است، به آسانیِ ساختن تفریحگاه های مؤقتی این مهمانخانه ها؛ وقتی او برای نشان دادن نمونه های رحمتش این همه هن عاديموده و مصارف زیادی را به نمایشگاه هایی که چند روزی بیش دوام نمی کند اختصاص داده و این مملکت را آفریده است، پس بدون شک گنجینه های حقیقی، کمالات و هنرهایش را در مقرّ سلطنگاهش؛ شکوه شگفت انگیزی نشان خواهد داد و چنان نمایشگاه هایی خواهد گشود که عقلها با دیدن آن در حیرت خواهند ماند.
پس آنانی که در این میدان امتحان قرار دارند، بیهوده و مهار گسیين صورستند، بلکه قصرهای سعادت و زندانها در انتظار آنان است...
صورت ششم:
اكنون بیا و ببین که این قطارهای بزرگ، هواپیماها، تجهیزات، انبارها، نمایشگاه ها و عملکردها نشان می دهد که در پشت پرده، سلطنتنگشتان شکوهمندی وجود دارد
(٭):آن گونه که لشکر بزرگی در میدان مانور و تمرینات نظامی با دریافت فرمان: "سلاحها آماده! سرنیزه ها به دست!" شکل یک جنگلكائنات خار را به خود می گیرد، و در هر عید و رزمایش هم، سراسر پادگان با دریافت فرمان: "اونیفورمها را بپوشید و آرمها را ببندید!" نمایانگر یک باغچه مثال،ا و پُر از گلهای رنگارنگ است.. بدین سان، در پایگاه روی زمین، نباتاتِ فاقد شعور نیز همچون فرشتگان و جن و انس و حیواناتی که لشکریان بی حدّند، آيب پروردگارند؛ هنگامی که به خاطر مبارزهٔ‌ شان در راه حفظ حیات، فرمان الهی: "آماده! اسلحهٔ‌ تان را بگیرید و آمادهٔ‌ دفاع باشید!" را در قالب كُنْ فَيَكُونمتش فرافت می دارند، همهٔ‌ درختان و گیاهان خاردار، نیزه هایشان را آماده می سازند و زمین، سرتاپا به همان پادگان بزرگی می ماند که سربازانش آماده و سلاح به! مگر ند. پس هر روزِ بهار و هر هفتهٔ‌ آن به منزلهٔ‌ عیدی برای طایفه ای از نباتات است و هر طایفهٔ‌ آن، هدیه های زیبایی را که سلطانش به آنان اهدا نموده است به نمایش می گذارد و نشدایرة مرصعی را که بر آنها ارزانی داشته است به شیوهٔ‌ یک رژهٔ‌ نظامی در معرض شهود و اشهاد آن سلطان ازلی قرار می دهد، این وضعیتش مانند این است که گویا همهٔ‌ درختان و گیاهان، این فرمان ربّانی را که می گوید: "زیورات صنعت ربّانی راحكمت، د؛ نشانهای فطرت الهی را که گلها و میوه هایند به گردن بیاویزید... و گلها را باز کنید!" می شنوند. آن گاه، روی زمین به یک پادگان بزرگی می ماند که سربازان آن، درد داد ُر شکوه جشن و عید و در یک رژهٔ‌ بزرگ، اونیفورمهای تابان و نشانهای برّاق را پوشیده اند.
پس بدون شک چنین تجهیز حکیمانه و چنین تزیین منظم، به کسی که بصیرتش را از دست نداده باشد نشان می دهد که این کار به دستا با گان قدیری که قدرتش انتها ندارد و به فرمانِ حاکم حکیمی که حکمتش پایان ندارد، انجام یافته است. مؤلف
و فرمانروایی می کند. این سلطنت، خواستار رعیتی است که شایستهٔ‌ آننوع ا
حال آنکه می بینی، تمام رعیت در این مهمانخانه گردهم آمده اند، و مهمانخانه هم هر روز پر و خالی می شود. و این رعیت به خاطر اجرای یک مانور در این میدان
— 70 —
امتحان بسر می برند. و میدان هم در هر ساعت در معرض دگرگوني قر باشد؛ه می شود. و نیز همهٔ‌ رعیت به منظورتماشای نمونه های احسان و كرم ارزشمند پادشاه و صنعتهای خارق العاده و عجیب او، چند دقیقه ای در این نمایشگاه توقف می کنند و به تماشا می پردازند. و نمایشگاه هم در هر دقیقه متحول می گردد. آنکه رفته باز نمن با مو آنکه آمده است دوباره می رود. پس این حالت و این وضعیت به طور قطع نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه و این میدان و این نمایشگاهها قصرهای دایمی، مسکنهای جاویدان و خزانه ها و باغ هایی که پُر از اصل های خالص و عالی این نمونه ه ضلالترتها است، قرار دارد. معلوم می شود که تپ و تلاش اینجا به خاطر دست یافتن به آن اصلها است. پادشاه در اینجا به کار می گمارد و در آنجا أجرت می دهد. و تکت وبه قدر استعدادش در آنجا سعادتی دارد.
صورت هفتم:
بیا تا اندکی به گشت و گزار بپردازیم و ببینیم که در بین این اهالی مدنی چه می گذرد و چه چیزهایی وجو سر . ببین! در هرجا و در هر گوشه و کنار، دوربینهای متعددی نصب شده است و فلمبرداری می کند. ببین، در هرجا نویسندگان متعددی نشسته اند و چیزهایی می نویسند و هرچیاستفادادداشت می کنند، و ناچیزترین کار و عادی ترین رخداد را ضبط می نمایند. آری، در این کوه بلند، دوربین بسیار بزرگی نصب گردیده است که مخصوص پادشاه است
(٭):بخشی از معانی ای که این صورت بدانها اشاره می کند در "حقیقت هفتم" بیان شده است. بازهم بایازاين در این جا دوربینهای بزرگی که مخصوص پادشاه است به لوح محفوظ اشاره می کند؛ لوح محفوظ و تحقق وجود آن در "گفتار بیست و ششم" این گونه ثابت شده است:
آن گونه که فرم های کوچک، یادآور موجودیت دفتر کلِّ ثبت است، و پرونده های کوچک به من صادر دفتر بایگانی اشاره می کند، و تراوشات کوچک و فراوان هم بر موجودیت یک مخزن بزرگ آب دلالت دارد، قوّهٔ‌ حافظهٔ‌ انسانها، میوه های درختان و دانه ها و هسته های میوه ها که به منزلهٔ‌ فرموخه اعوچک و به معنی "لوح محفوظ کوچک" اند و به صورت نقطه های کوچکی از قلمی که لوح محفوظ بزرگ را نوشته است تراوش نموده اند، همهٔ‌ اینها یادآور مرش حقّ یک حافظهٔ‌ بزرگ و یک دفتر قطور و لوح محفوظ اعظم اند، و به آنها اشاره می کنند و به اثبات می رسانند و حتی به عقلهای برّنده نشان می دهند. مؤلف
و از همهٔ‌ رخدادهای اینجا فلمبرداری می کند. معلوم می شود که پادشاه دستور داده اساست قطمهٔ‌ رخدادها و کارهای مملکتش ضبط و کنترل گردد. یعنی اینکه آن شخصیت والا مقام، توسط مأمورینش همهٔ‌ حوادث را یادداشت
— 71 —
و فلمبرداری می کند. پس این کنترل و مراقبت حتماً به خاطر یک محاسبه و با روي هانجام می گیرد.
حال که چنین است آیا امکان دارد آن حاکم حفیظی که معمولی ترین عمل عادّی ترین رعیّتش را نادیده نمی گیرد، بزرگترین اعمال بزرگترین رعایایش را محافظت نکند و محاسبه ننماید و مکافات و مجازات ندهد. اما بازهم کارها وند، بهی از آن رعایای بزرگ سر می زند که به عزّت و غیرت آن پادشاه بر می خورد و شأنِ مرحمتش هرگز آن را نمی پذیرد، اما آنها در این جا با کیفری مواجه نمی شوند. پس بدون شک، کیفر آنها به محكمه بزرگی موکول می گردد.
صورت هشتم:
بیا و گوش كن! مت و ش فرامین را که از جانب او آمده است برایت بخوانم. ببین! او مکرراً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند و می گوید: "شما را از آنجا گرفته و به مقرّ سلطنتم خواهم آورد و فرمانبرداران را خوش بخت و نافرمان را نگون بخت خواهم ساخت وبه زندان خواهم انداخت، كل، توای مؤقتی را نابود کرده و مملکت دیگری را که دارای قصرها و زندانهای ابدی است، تأسیس خواهم نمود.
و نیز عملی ساختن وعده هایش برای او بسیار آسان است و برای رعیتش هم بسیار حایز ا و همةی باشد. و وعده خلافی، کاملاً با عزّتِ اقتدارش در تضاد قرار دارد.
پس ببین ای ابله! تو، وهم دروغگو، عقل هزیان سرا و نفس فریبنده ات را تأیید و تصدْشِ الکنی، اما ذاتی را تکذیب می کنی که به هیچ وجه مجبور به خُلف و خلاف نیست و عمل بر خلاف وعده، از هیچ جهت شایستهٔ‌ حیثیت او نمی باشد و همهٔ‌ کارهایی که دیده می شود به صدق و درستی او شهادت می دهد. پس تو با این تکذیبت حتناس راتحق جزا و کیفر سنگینی خواهی شد. مثال تو، مانند رهگذری است که از نور خورشید، چشمانش را می بندد و می خواهد از خیالش کار بگیرد و با چراغِ وهمی عقلش که همچون کرم شبتاب، بی نور است راهش را تنویر کن تصادف که او وعده نموده است، حتماً آن را عملی خواهد ساخت. چراکه ایفای آن برایش بسیار راحت و به ما و به هرچیز و سلطنت او، لازم است.
پس باید گفت که یک محكمه کبری و یک سعادت عظمی وجود دارد.
— 72 —
صورت نهم:
حن ادب و بعضی رؤسای این دوایر و دسته ها را ببین که (٭):معانی ای که این صورت به اثبات آن پرداخته است در "حقیقت هشتم" دیده خواهد شد. به عنوان نمونه: در هستيمثال، رؤسای دایره، اشاره به انبیاء و اولیا است. و تلفن هم عبارت است از: یک نسبت ربّانی که از قلب امتداد یافته است. همان قلبی که معکس وحی و هد دیدلهام می باشد و به منزلهٔ‌ سرآغاز و گوشی آن تلفن است. هریکی از آنها تلفن ویژه ای جهت تماس با پادشاه دارند، و برخی از آنان هم به حضور او رفته اند؛ ببین، آنها به اتفاق هم می گویند: پادشاه بزَةِ وَ بسیار شکوهمند و هیبتناکی را جهت مکافات و مجازات آماده نموده است، او قویاً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند. و عزّت و جلال او به هیچ وجه به وعده خلافی تنزّل نموده، تذلّل را قبول نمی کند. شمار آن پیگويد.
ان، هم در درجهٔ‌ تواتر است و هم با اتفاقی که قوّت اجماع را دارد خبر می دهند که: مدار و مقرِّ این سلطنت بزرگی که برخی از آثار آن دیده می شود درد و بهن دیگری که از اینجا بسیار دور است قرار دارد و ساختمانهای این میدان امتحان، مؤقتی هستند. و بعداً جای آنها را قصرهای دایمی خواهد گرفت و این جاها دگرگون خواهد شد. چون سلطنت شکوهمند و بی زوالی که آثار آن بر عظمتش دلالت دارد بر مبنای چنین امور ه چهاری دوام، بی قرار، بی اهمیت، بی بقاء، متغیّر، ناقص و نا مکمّل تأسیس نمی گردد و استوار نمی ماند... بلکه بر بنیاد أمور دایمی، مستقر، بی زوال، مستمّر و مکمّل و شکوهمندی که شایستهٔ‌ آن است، تأسیس می گردد.
پس باید گفت ک:
ن دیگری وجود دارد و همه، به آن سو خواهند رفت.
صورت دهم:
امروز، روز نوروز پادشاهی است (٭):رمز این صورت را در "حقیقت نهم" خواهی دید. به عنوان مثال: نوروز، به فصل بهار اشاره می کند. و صحراماه پسز و پر از گل هم، نمادی از سطح زمین در فصل بهار است. و پرده ها و مناظر متغیّر هم اشاره می کند به طبقات مختلف موجودات بهاری و دسته های گوناگون فرآورده های تابستان و روزیِ انسانها و حیوانات که ورده سدیر ذوالجلال و فاطر حکیم ذوالجمال آنها را از آغاز فصل بهار تا انتهای تابستان، با کمال نظم تغییر می دهد و با کمال رحمت، نو می سازد و به صورت پی در پی می فرستد. بدین مناسب دگرگونی هایی رخ خمانه ااد، و کارهای عجیبی بروز خواهد کرد. پس بیا در این روز زیبای بهاری، به این صحرای سرسبزی که پُر از گلهای زیبا است برویم و تفریح کنیم.
— 73 —
ببین که اهالی هم به این طرف می آیند. ببین، کار سحرانگیزی رخ می دهد. آن ساختمانها به ناگا خصلت یخت و شکل دیگری به خود گرفت، باز ببین که معجزه ای در کار است، آن ساختمانهای فروریخته، یکباره در این جا اعمار گردیدند. گویی این بیابان خالی، يكباره به يك شهر يك ني تبدیل شد. ببین، همچون پرده های سینما، در هر ساعت عالم دیگری را نشان می دهد و شکل دیگری به خود می گیرد. به این امر دقت کن که، در بین این همه پرده های حقیقیِ مختلط و سریع و فراوان چه انتظام کاملی وجود دارد که هرچیز دقیقاً در مح ده تاسبش گذاشته می شود. پرده های سینمای خیالی نیز نمی تواند به این اندازه منظم باشد. میلیونها ساحر ماهر نیز نمی توانند این صنعتها را بسازند. معلوم می شود آن پادشاهی که از دید ماینکه است، معجزه های بزرگی دارد.
ای بی خرد! تو می گویی: "چگونه این مملکت بزرگ تخریب گردیده و در جای دیگر تأسیس خواهد شد؟"
مگر نمی بینی که در هر ساعت انقلابها و دگرگونیهای زیادی همچون آن تبديل مكان رخ می دهد که به عقل تو و برتجد. از این جمع شدن و متفرّق گردیدن و از این اوضاع و احوال، فهمیده می شود که در لابلای این گردهم آمدنها و پراکنده شدنها و تشکیلات و تخریبات سریع، ابراين هدف دیگری وجود دارد... به خاطر اجتماع یک ساعته، به اندازهٔ‌ ده سال مصرف می شود. پس پیداست که این وضعیتها مقصود بالذات نیستند، بلکه یک تمثیل و تقلیدند که پادشاه، با یک معجزه انجام می ده پیش ادف از آن، تصویر برداری و ترکیب آنها و حفظ نتایج و نوشتن آنها است- همان طور که در میدان مانور و امتحان او، هرچیز نوشته و یادداشت می شد-. معلوم می شود که در یک گردهم آیی بزرگ، بر بنیاد همین یادداشتها معامله و رفتار خواهد شد؛ و نیز در یک حِرْصِاه عظیم، به طور دایم به نمایش گذاشته خواهد شد، پس باید گفت که این اوضاع و احوال مؤقت و ناپایدار، صورتهای ثابت و میوه های ماندگاری به بار می آورند.
پس این مراسمها به خا آدم سعادت عظیم، یک دادگاه بزرگ و اهداف والایی است که ما نمی دانیم.
— 74 —
صورت یازدهم:
بیا ای دوست معاند! سوار هواپیما و یا قطاری شویم که به شرق یا غرب یعنی گذشته و آینده می رود تا ببینیم این ذات اعجازگر، ان مانای دیگر چه نوع معجزه هایی نشان داده است.
اینک ببین! در هر طرف عجایبی همچون منزل و میدان و نمایشگاهی که دیده بودیم به چشم می خورد، اما ا اين صنعت و صورت با یکدیگر فرق دارند. پس به این امر خوب دقّت کن که، در آن منزلهای بی ثبات، و میدانهای ناپایدار، و نمایشگاههای بی بقاء چه انتظامی از یک حکمت باهر، و چه اشاراتی از یک عنایت ظاهر، و چه علاماتی از یک عدالت عالی، و چه ثمراتی از یک يل بياوسیع دیده می شود. هرآنکه فاقد بصیرت نباشد به یقین پی می برد که، حکمتی کاملتر از حکمت او و عنایتی زیباتر از عنایت او و مرحمتی فراگیر تر از مرحمت او و عدالتی جلیل تر از عدالت او نمی تواند موجود باشد و هرگز قابل تصور نیست.
اگر بالفكلمه گونه که تو گمان می کنی در دایرهٔ‌ مملکت آن پادشاه منازلِ دایمی، اماکن عالی، مقامهای ثابت، مسکنهای باقی، اهالی مقیم و رعیت خوشبخت موجود نباشد، آن گاه به خوبی پیداست کهدن زمیملکت ناپایدار نمی تواند مظهر حقایق این حکمت، عنایت، مرحمت و عدالت قرار گیرد. و اگر محلّ دیگری برای بازتاب آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با حماقتی مانند انکار خورشید در روز روشن، این حکمت را که در جلو چشم ما قرار داردن آن ر عنایت را که مشهود و عیان است و این مرحمت را که می بینیم و این عدالت را که علایم و اشارات قویّ آن دیده می شود انکار کنیم. و باید بپذیریم که صاحب این اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمی بینی که می بینیم العیاذ بالله! و حاش لله! یک بازیگر سفیه و یک ستمگر غدّار است، که این، به معنی منقلب شدن حقایق به اضداد شان می باشد.
حال آنکه انقلاب حقایق، بهم نزد همهٔ‌ عقلا - به استثنای سوفسطائیان ابلهی که وجود هرچیز را انکار می کنند- محال است و ناممکن. پس باید گفت، بجز این دیار، دیار دیگری وجود دارد و در آا هم ب دادگاه بزرگ و عدالتکدهٔ‌ عالی و مهمان سرای
— 75 —
شکوهمندی موجود است تا این مرحمت و حکمت و عنایت و عدالت بتواند در آنجا به طور کامل تبارز کند.
صورت دوازهل شعو بیا اکنون بر می گردیم و با رؤسا و افسران این جمعیت ها دیدار می کنیم و تجهیزات شان را می بینیم که آیا آن تجهیزات فقط به خاطر سپری نمودن زندگی کوتاهی در این میدان داده شده است.. ویا اینکه به خاطر به دست آوردن زنددر برا سعادتِ دور و درازی در جایی دیگر ... ما نمی توانیم به هرکس و به همهٔ‌ تجهیزات بنگریم، فقط به عنوان نمونه، به کارت هویت و دفتر این افسر نگاه می کنیم. در این کاة خودشه، معاش، وظیفه، خواسته ها و دستور العمل این افسر نوشته است.
ببین، این درجه نه برای چند روز بلکه برای مدت زمان بسیار زیادی داده می شود. درور كننا نوشته است که "این معاش را در فلان تاریخ از خزانهٔ‌ مخصوص خواهی گرفت" حال آنکه آن تاریخ، مدتها بعد و پس از بسته شدن این میدان خواهد آمد. و این وظیفه هم نه به تناسب این میدان مؤقت، بلکه جهت به دست آوردن سعادتد و بهی در قرب پادشاه داده شده است.
و این مطالبات و خواسته ها هم به خاطر چند روزی زندگی در این مهمانخانه مطرح نمی گردد، بلکه فقط می تواند برای زندگی طویل و پُر سعادتی خواسته شود. و این دستور و راهنما هم به خوبی آشکار می سازد که، صاحب این کارت، نام بر می دیگری است و به عالمی دیگر کار می کند.
ببین، در این دفترها روش استفاده از آلات و تجهیزات نوشته شده و مسئولیت استفاده کنندگان در قبال آنها، درج گردیدر روز حال اگر غیر از این میدان، جای بسیار عالی و دایمی دیگری موجود نباشد، این کارت و دفتر کاملاً بی معنی می ماند. و این شخص محترم و فرمانده مکرّم و رییس معظم پایین تر از همهٔ‌ اهالی قرار می گیرد و بدبخت تر و بیچاره تگاه وایل تر و گرفتارتر و فقیرتر و ضعیفتر از هرکس می شود.
پس با این مقایسه کن. به هر چیزی که دقت کنی گواهی می دهد که، بعد از این دنیای فانی، یک عالم باقی وجود دارد...
— 76 —
ای دوست! ا تفوق کت مؤقت در حکم یک مزرعه است، و به یک آموزشگاه و تجارت خانه می ماند که از پی آن، بدون شک یک محكمه بزرگ و سعادت عظیمی خواهد آمد. اگر این را انکار کنی آن وقت مجب اَقْرشوی کارتها و دفترها و تجهیزات و راهنمای افسران را و حتی خود این مملکت را با همهٔ‌ انتظاماتش و حتی خود حکومت را انکار کنی و موجودیت همهٔن انجاءاتِ به وقوع پیوسته را تکذیب نمایی. آنگاه نمی توان تو را انسان و با شعور خطاب کرد، بلکه بی عقلتر از سوفسطائیان خواهی شد.
مبادا گمان کنی که دلایل تبدیل مملعور آنهمین "دوازده صورت" منحصر است، بلکه دلایل بی حدّ و حسابی وجود دارد مبنی بر اینکه، این مملکتِ بی قرار و متغیّر، جایش را به یک مملکت بی زوال و مستقّر خواهد داد، و نیز اشاره ها و علامتهانیز آندّ و حسابی وجود دارد که، این اهالی از این میهمانخانه های مؤقتی برداشته شده و به مقرّ دایمیِ سلطنت برده خواهند شد.
بیا تا یک برهان دیگری را که به مراتب قویتر از این دوازده صورتر پاسخه تو نشان دهم. آری، بیا و ببین که در بین آن جماعت بزرگی که از دور دیده می شود همان پیام آور گرامی ای که در جزیرهٔ‌ قبلی دیده بودیم و نشان بزرگی با خود داشت، در حال ایراد سن شدند است. برویم و به سخنان او گوش فرا دهیم. ببین آن پيام آور تابان فرمان بزرگی را که در آن بالاها آویزان است به اهالی خبر می دهد و می گوید:
آماده باشید! ما به سرزمین جاویدانهٔ‌ دیگری خواهیم رفت، چنان سرزمینی که این مملکت در مقایسه با آن،عاده ازلهٔ‌ یک زندان است. شما به مقرّ سلطنت پادشاه مان خواهید رفت و از مرحمت و احسانات او مستفید خواهید گشت؛ این در صورتی است که شما این فرمان را به خوبی بشنوید اين اآن اطاعت کنید... اما اگر نافرمانی نموده و به آن گوش فرا ندهید به زندانهای مهیبی انداخته خواهید شد"
تو خود می بینی که در آن فرمان بزرگ، چنان مُهر اعجاز انگیزی زده شده است که به هیچ وجه قابل تقلید ند ! اگد. بجز بی خردانی چون تو، هرکس به طور قطع می فهمد که آن فرمان، فرمان پادشاه است. و آن پیام آور گرامی هم چنان نشانهایی با خود
— 77 —
به همراه دارد که بجز نابینایانی مثل تو، هرکس به یقین باور دارد که او صادقترین د. و ن أوامر پادشاه است.
آیا این مسألهٔ‌ تبدیل مملکت که آن پیام آور گرامی به اتفاق آن فرمان بزرگ، با تمام توان مدّعی هستند و به تبلیغ آن می پردازند، اعتراضی را به خود راه می دهد؟ به هیچ وجهوَاِذَاین که همهٔ‌ آنچه را که می بینیم انکار کنی.
حال ای دوست! نوبت سخن از توست. هرچه دلت می خواهد بگو!
چه می توانم بگویم، آیا در برابر -این حقیقپرستم - می توان چیزی گفت؟ آیا کسی می تواند در نیمه روز، خورشید را انکار کند؟ فقط می توانم بگویم: "الحمدلله؛ صدهزار بار شکر که از تسلّطِ وهم و هوا و از اسارت نفس و هوس نجات یافتم، و از زندان و حبس ابد آزاد گردیدم و باور نمودم که غیر از ایتذكر منخانة پر آشوب و ناپایدار، سرای سعادتی در قرب پادشاه وجود دارد، و ما هم نامزد رفتن به آنجا هستیم.
بدین ترتیب، این حکایت تمثیلی که کنایه و عبارت از حشر بود در اینجا به آخر رسید. و اینک به توفیق الهی به شرح حقیقت والایی خواهیم پرداخت تُ مَطرابر "دوازده صورت" گذشته "دوازده حقیقت متساند" را با یک مقدّمه بیان خواهیم نمود.
— 78 —
مقدّمه
به چند مسأله ای که در جاهای دیگر یعنی در گفتارهای بیست ت تسبي نوزدهم و بیست و ششم با چند اشاره توضیح داده شد، اشاره می کنیم.
اشارة اول:
مرد غافل و دوست امینش که ذکرشان در حکایت گذشت، سه حقیقت دارند:
اوّلی:عبارت است از: نفس امّاهِ أجْلبم.
دومی:شاگردان فلسفه و تلامیذ قرآن حکیم اند.
سومی:ملّت کفر و امّت اسلامی است.
عدم معرفت و نشناختن پروردگار متعال، خطرناک ترین ضلالتی است که شاگردان فلسفه و ملّت کفر و نفس اماره در آن گیر مانده اند.
آن گونه که مردِح می گدر حکایت گفته بود:
"یک حرف نمی تواند بدون نویسنده باشد و یک قانون هم بدون حاکم."
ما نیز می گوییم:
نوشته شدن کتابی بدون نویسنده محال است، به ویژه کتابی که در هر کلمة آن، کتابی با خط باریک نوشته صحيت كدر هر حرف آن، قصیده ای با قلم ظریف درج گردیده است. بدین سان، از جملة محال ترین محالات است که این کائنات بدون نقاش و آفریننده به وجود بیاید. زیرا این ین انو چنان کتابی است که هر صفحة آن، کتابهای فراوانی را در بر می گیرد و حتی در هر کلمة آن، کتابی وجود دارد و هر حرف آن، حاوی قصیده است.. آری، سطح زمین یک صفحهرج را کتابهای فراوانی در آن وجود دارد؛ هر درخت، یک کلمه است و صفحات زیادی در آن موجود است؛ هر میوه، یک حرف و هر هسته یک نقطه است و در این نقطه، برنامه و فهرست نسان هبزرگی نهفته است. پس چنین درختی فقط می تواند نقش قلمِ ذات ذوالجلالی باشد که قدرت و حکمت بی پایان دارد و متّصف به جمال و جلال است. یعنی یک نگاه به هستی و مشاهدة آن، مستلزم این ایمان می باشد، اما کسی که مست و مدهوش ضلالت باشد، هات نازی از این نگاه نمی برد.
— 79 —
و آن گونه که هیچ خانه ای بدون بنّاء به وجود نمی آید، به ویژه چنین خانه ای که با نقش و نگارهای عجیب و تزیینات شگفت انگیز و صنعت خارق العاده ای اعمار گردیده است، به راه، که در هر سنگ آن ظرافت و صنعت کل قصر به کار برده شده است. پس هیچ عاقلی قبول نمی کند که چنین قصری بدون یک بنّای ماهر به وجود بیاید، به خصوص قصری که در هر ساعت، همچون پرده سينما منازل جدیدی در آن با کمال نظم و هماهنگی ال این گیرد و به آسانیِ عوض کردن لباس، عوض می شود و تغییر می یابد و حتی در هر پرده و صحنة حقیقی، چندین اتاق کوچک ساخته می شود.
پس این هستی بزرگ نیز یک آفریدگار حکیم و علیم و قدیر می خواهد، زیرا این کائنات صهٔ‌ هد به کاخی می ماند که ماه و خورشید چراغهای آن است و ستارگان، شمعها و چلچراغهای آن به شمار می روند و زمان هم نخ و تنابی است که آفریدگار ذوالجلال در هر سال عالم دیگری را بر آنه با حیزد و نشان می دهد، و در آن عالم، صورتهای مرتّب و منظّمی را در سیصد و شصت طرز و شکل، تجدید می کند و سر از نو، روانه هستی می سازد و با کمال نظم و حکمت آنان را تغییر می دهد.
او سطح زمین را به صورت سفره ای پر از نعمتهای گودر ادعقرار داده است و در هر فصل بهار، این سفره را با سیصد هزار نوع از انواع مخلوقاتش می آراید و با احسانات بی حدّ و حسابش پر می سازد. با آنکه این نعمتها مخلوط و درهم آمیغرق شدد اما با کمال امتیاز و تفاوت از یکدیگر جدا می شوند .. جهات دیگر را با این مقایسه کن.. پس چه گونه می توان از صانع چنین کاخ شکوهمندی غفلت کرد؟
و نیز حماقت بزرگی خواهد بود اگر کسی در نصف روز و در آسمان صاف، خورشید را انيان بخد و به رغم دیده شدن درخشش و پرتوهای آن بر روی کف و حبابهای دریا و مواد درخشندة خشکی و بلورهای برف، موجودیت آن را قبول ننماید؛ زیرا در این حالت، انکار موجودیت خورشیدِ واحد، مستلزم آن است که انک اما هده موجودیت خورشیدَکهای حقیقی و اصلی را به تعداد قطره ها و حبابهای دریا و بلورهای برف، بپذیرد و قبول کند! پس آن گونه که پذیرفتن موجودیت خورشید بزرگ در یک ذرّه کوچک، حماقت و دیوانگی است بدین سان، ایمان نیاوردن به خالق ذوالجلال ول يكي ننمودن اوصاف کمالی او با دیدن این کائنات و مشاهدهٔ‌ دگرگونیها و نوآوری های پی
— 80 —
در پی و منظّم آن، حماقتی است بدتر از حماقت قبلی؛ بلکه هذیان و جنون استه مخلو عدم ایمان به آفریدگار، مستلزم قبول نمودن یک الوهیت مطلق در هر چیز و حتی در هر ذرّه است. چون- به عنوان مثال- هر یکی از ذرّات هوا می تواند در هر ده می میوه و هر برگ داخل شود و در آن جا وظیفه اش را انجام دهد؛ حال اگر این ذرّه مأمور و مسخّر نباشد آنگاه لازم می آید که طرز تشکیل و به وجود آمدن هرآنچه را که می تواند وارد آن شود و در آن کار کند، بداند و از صورت ت تو اب و ساختار آن آگاه باشد، یعنی لازم است که علم محیط و قدرت فراگیری داشته باشد تا بتواند دست به چنین کارهایی بزند.
به عنوان مثال، هر ذرّهٔ‌ خاک می تواند سبب رویاما ابع بذرها قرار گیرد، حال اگر این ذرّه، مأمور و مسخّر نباشد، لازم می آید که ابزار و آلات معنوی فراوانی به تعداد همهٔ‌ گیاهان و درختان را با خود داشته باشد و یا اینکه قدرت و مهارتی به او داده شود که بتواند نحوهٔ‌ ترکیب گیاهان و درختان را َيٰوةٍو بسازد وسيمايي را كه بر آنها پوشانيده شده است، بشناسد و ببافد... موجودات دیگر را به این قیاس کن تا بفهمی که در هر چیز دلایل آشکار و فراوانِ وحدانين نفسد دارد.
آري ساختن هر چيز از يك چيز و ساختن و تبديل كردن همه چيز به يك چيز، كاري است مخصوص خالق همه چيز. پس به فرمان پرشكوه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَفلت و بِحَمْدِه۪ دقت كن! پس بايد گفت: در صورت قبول نكردن ذات واحد أحد، لازم مي آيد تا إله هايي به تعداد موجودات قبول شود.
اشارهٔ‌ دوم:
در حکایت، از یک پیام آور گرامی سخن به میان آمد و گفته شد: "هر آن کر و قننباشد با دیدن نشانهای او در می یابد که آن شخصیت بزرگ به دستور پادشاه حرکت می کند و مأمور ویژهٔ‌ اوست." بدان که این پیام آور گرامی، رسول اکرم (ص) است.
آری، لازم است که چنین هستی زیبا و آن صانع مقدسشآن ها رسول اکرمی داشته باشد؛ و این لزوم، همچون لزوم نور بر خورشید است. زیرا آن گونه که نورافشانی نکردن خورشید ممکن نیست، این امکان هم وجود ندارد که ألوهیت، پیامبران بزرگوار را نفرستد و خود را نشان ندهد. مگر امکان دارد جمالی که در نهایت کامل استات را د خود را به وسیلهٔ‌ یک راهنما و معرّفی کننده، نشان دهد.
— 81 —
آیا ممکن است یک صنعت کامل و بی نهایت زیبا، علاقمند به نمایش درآمدن نباشد و به وسیلهی هر مّغی که نگاه ها را متوجه آن می سازد، شناخته نشود.
آیا ممکن است سلطنت کلّیِ یک ربوبیّت عامّه، نخواهد وحدانیت و صمدانیّتش را به وسیلهٔ‌ شخصیت بزرگوارم و احارای دو جناح (دو صفت) است به طبقات مختلف اعلان نماید. در تشریح دو صفت آن شخصیت بزرگوار باید گفت که، یکی، عبودیت کلّی است و او از این لحاظ، نماینده و تمثیل کنندهٔ‌ طبقات مختلف موجودات در پیشگاه خدا می باشد؛ و دوّمی هم صفت رسالت و قر از زمست که از این لحاظ او فرستادهٔ‌ خداوند به سوی همهٔ‌ عالمیان است. آیا ممکن است صاحب یک حُسن مطلق نخواهد محاسنِ جمال و لطایف حُسنش را در آیینه هایی که جمال را بازتاب می دهند ببیند و به مخلوقاتش نشان دهد؟ یعنی توسط یک رستی وجوبش به این کار مبادرت نورزد؟ او که حبیب است و با عبودیّتش خود را محبوب پروردگار قرار می دهد، و هم رسول است و پروردگارش را محبوب مخلوقات م اما ند و جمال اسمایش را نشان می دهد.
آیا ممکن است کسی که گنجینه های پُر از اشیاء و جواهرات شگفت انگيز و معجزات عجیب و ارزشمند دارد، تمایلی به عرضه نمودن آن به مردم و ن وَ مُدن نداشته باشد و کمالات پنهانش را نشان ندهد و به این منظور، یک معرّفی کنندهٔ‌ ماهر و تشهیر کنندهٔ‌ وَصّافی را بر نگزیند؟ آیا ممکن است ذاتی که این کائنات را با مصنوعات زیبایی که بیانگر کمالات اسمای اوست تنظیم نموده و آن را برد مسلکاخ شکوهمندی قرار داده و با صنعت هاي ظريفش آراسته و به نمایش گذاشته است، معلّم و راهنمایی را جهت تعریف و بیان آن مؤظّف نسازد؟
آیا ممکنتواني احب این کائنات سفیری را برنگزیند و توسط او غایه و هدفِ تحولات این هستی را بیان ننماید و این طلسم مغلق و پیچیده را نگشاید و به این سه سوال مشکلِ موجودات که عبارت است از: "از کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ و چه
— 82 —
آیا ممکن است آفریدگاری که نوع انسان را به اختلاف در شعور و جهت گیریها مبتلا نموده و استعدادش را به عبودیّت کلّی مهیّا ساخته است نخواهد به وسیلهٔ‌ یک مرشد و همچنما، نگاههای این نوع را از کثرت به سوی توحید برگرداند؟
بدین سان، دلایل بسیار زیاد دیگری هم وجود دارد که هرکدام به عنوان یک برهان قاطع، چيز یف و مسئولیت های نبوت" را بیان نموده و ثابت می سازد که: الوهیت، نمی تواند بدون رسالت باشد!
اکنون، آیا در جهان کسی ظهور نموده است که شایسته تر از محمد عربی (ص) بوده و بیش از او، جامع اوصاف ور شود، مذکور باشد؟ آیا کسی هست که به منصب رسالت و وظیفهٔ‌ تبلیغ، لایقتر از او باشد؟ آیا زمان، بهتر از او کسی را نشان داده است؟ هرگز، و ابداً! او امام همهٔ‌ انبیا، سرانسان،ٔ‌ اصفیا، گزیدهٔ‌ همهٔ‌ مقرّبان، سلطان همهٔ‌ مرشدان کاملترین همهٔ‌ مخلوقات است؛ برای نشان دادن رسالت او کافی است که برعلاوهٔ‌ هزاران معجزه اش همانند شقّ قمر و فوران آب از بین اگر! بهش و برعلاوهٔ‌ دلایل بی حدّ و حساب نبوّت او، از قرآن عظیم الشأن نام بگیریم، همان قرآنی که دریای حقایق و معجزهٔ‌ کبری است و همچون خورشیدی تابان بر رسالت او صحّه می گذارد و مهر تأیید می زند. است: ر "رسائل ديگر" به ویژه در "گفتار بیست و پنجم" تقریباً از چهل وجه اعجاز قرآن کریم بحث نموده ایم، از این رو، در این جا به همین یادآوری بسنده می کنیم.
اشارهٔ‌ سوم
مبادا به ذهن کسی خطثر بخش و بگوید: این انسان کوچک چه ارزش و اهمیتی دارد که این دنیای بزرگ جهت محاسبهٔ‌ اعمال او به آخر می رسد و دنیای دیگری گشوده می شود! زیرا همین انسان کوچک به لحاظ جامعیّت فطرتش سرکرده و پیشوای همهٔ‌ موجودات است و وظیفهٔ‌ منادیگريعني پ فراخوانی به سلطنت الوهیت را برعهده دارد و مظهر عبودیّت کلّی می باشد، لذا از اهمیت شایانی برخوردار است.
باز به ذهن کسی خطور نکند که: این یولد، در یک عمر بسیار کوتاه چگونه مستحق عذاب ابدی می شود؟ زیرا کفر، قیمت و درجهٔ‌ این کائنات را که برابر با قیمت و درجهٔ‌ این نامه های صمدانی است به دركه ي بي هدفي و بيهودگي پایین می آورد و هیچ
— 83 —
و قبيل: سازد، و همهٔ‌ کائنات را تحقیر می کند و به انکار و ردِّ همهٔ‌ اسمای مقدّس الهی که جلوه ها و نقش های آن در موجودات دیده می شود، می پردازد و دلایل بی شماری را که نشان دهندهٔ‌ حقانیّت و صدق آفریدگار متعال است، ها و می کند، از این رو، کفر، یک جنایت بی پایان است و جنایت بی پایان هم موجب عذاب بی پایان می باشد.
اشارهٔ‌ چهارم:
چنان که در حکایت با دوازده صورت دیدیم، به هیچ وجه ممکن نیست کهي كند دشاه بزرگ، مملکت مؤقتی که مانند یک مهمانخانه است داشته باشد، اما مملکت پایدار و ماندگار دیگری که شایستهٔ‌ شکوه و عظمت و سلطنت والای اوست، ندقديم ماشد.
بدین گونه، به هیچ وجه ممکن نیست که خالق باقی، این عالم فانی را ایجاد نماید و عالم باقی دیگری را خلق نکند. و نیز ممکن نیست که صانع سرمدی، این کائنات بدیع و زایل را خلق کند و کائنات مستقر و دایمی دیگری را ایجاد ننمایدواند مز ممکن نیست که فاطرِ حکیم و قدیر و رحیم، این دنیا را که به منزله نمایشگاه و میدان امتحان و مزرعهٔ‌ مؤقتی است خلق کند و اما دار آخرت را که از همهٔ‌ اهداف و مقاصد آن (د مي تورده بر می دارد، خلق نکند.
از "دوازده دَر" می توان وارد این حقیقت شد. و با "دوازده حقیقت" می توان آن درها را گشود. ما از کوتاه ترین وه سفر ترین آنها آغاز می کنیم.
حقیقت اول
باب ربوبیّت و سلطنت
و تجلّیِ اسم "ربّ" است
آیا ممکن است ذاتی که از شأن ربوبیّت و سلطنت الوهیت برخوردار است، جشيدايين دادن کمالاتش چنین هستی شکوهمندی را با اهداف بسیار عالی و مقاصد بلندی خلق کند و اما به مؤمنانی که غایات و مقاصد او را با ایمان و بندگی پاسخ داده اند، پاداشی نداشته باشد و اهل ضلالتی را که به ردّ و تحقیر آن الرَّپرداخته اند، مجازات نکند؟!
— 84 —
حقیقت دوم
باب کَرم و رحمت
و جلوهٔ‌ اسم "کریم و رحیم" است
آیا ممکن است ربّ این عالم که به گواهی آثارش کَرم و رحمت بی پایاعلیه ات و غیرت نامحدود دارد، مکافاتی که لایق کرَم و رحمت اوست و مجازاتی که شایستهٔ‌ عزّت و غیرت اوست، نداشته باشد.
آری، اگر انسان به جریانات این دنیا دقت کند، می بیند کمي بينر جانداری از عاجزترین و ضعیف ترین (٭):آرام زیستن و فراخ بودن معیشتِ نوزادان ضعیف و ناتوان و تنگی معیشت حیوانات درّنده و همچنان چاق بودن ماهیان کودن و تنبل، و ضعیف بودن حیوانات تیزهوش و حیله گری همچون روباهديد قدون، دلیل محکمی است بر اینکه رزق حلال به قدر نیاز داده می شود و به قدرت و نیروی موجودات بستگی ندارد. پس پیداست که رزق، مناسبت معکوسی با اقتدار و اختیار دارد، یعنی موجودات به هر اندازه که به اقتدار و اختیارشان اعتماد و تکیه کنند به همان درجه بهت اين عیشت و زندگی مبتلا می شوند. آن گرفته تا قویترین آن، رزق شایسته و مناسبی داده می شود. و حتی خداوند متعال به ضعیفترین و عاجزترین آنها بهترین روزی را می دهد، و داروی هر مریضی، از جایی که گمان نمیابزار ی رسد و در اختیارش قرار داده می شود و نیاز هر نیازمندی تأمین می گردد.. پس این مهمانیهای سخاوتمندانه و مهرورزیهای مستمر، نشان می دهد که دست کریم و سخاوتمندی دا این است و این امور را می چرخاند.
به عنوان مثال، در فصل بهار پوشاندن لباسهای زیبا و سندس گونه ای بر تن همهٔ‌ درختان- مثل این که حوریان بهشتی باشاری ازآراستن این درختان با جواهرات گلها و میوه ها، و قرار دادن آنها در خدمت ما با تقدیم شیرین ترین و خوش مزّه ترین میوه ها با شاخه های نازک شان که به منزلهٔ‌ دستان نحیف آنها است.. و نیز توانمند ساختن ما به برگرفتما از شیرین و شفابخش از یک حشرهٔ‌ زهراگین.. و پوشاندن زیباترین و نرمترین لباس از پارچه ای که یک حشرهٔ‌ بی دست بافته است، و نگهداری گنجینهٔ‌ یک رحمت بزرگ در یک هستهٔ‌ کوچک برای ما، بداهتاً نشان می دهد که این کا که بهر یک کَرم بسیار زیبا و یک رحمت بسیار لطیف است.
و نیز سعی و تلاش همهٔ‌ مخلوقات- بجز انسان و برخی از جانوران- از خورشید و ماه و زمين گرفته تا کوچکترین مخلوق در راه انجام و ظایف شان با کمال دقّت
— 85 —
و نظم و بدون ذرّه ای غفلت و تجاوز از حدّ، وه کفر و فرمانبرداری کامل آنها تحت یک هیبت بزرگ، نشان می دهد که این مخلوقات به أمر ذاتی که صاحب جلال و عزت است حرکت می کنند.
و همچنان عنایت و مراقبت سرشار از شفقت و مرحمتِ (٭):آری، یک شیر گرسنه نوزاد نت قدرت را به خودش ترجیح می دهد و گوشتی را که به دست آورده است خودش نمی خورد و به نوزادش می دهد؛ و مرغ ترسو هم برای دفاع و حمایت از جوجه اش به سگ ولوقات مله می کند؛ و درخت انجیر هم خودش گِل ولای می خورد و به میوه هایش که نوزادان اوست شیر خالص می دهد، همهٔ‌ این موارد بداهتاً به بینایان نشان می دهد که این کارها به دستور ذاتی که بی نهایت رحیم و کریم و شفیق است انجام می یابد. آری، کار و فعالیت شعر خوب نه و حکیمانهٔ‌ موجودات فاقد شعوری همچون نباتات و حیوانات، بالضروره نشان می دهد که ذات علیم و حکیمی آنان را به کار وامیدارد و آنها از او دستور می گیرند. مؤلف مع توحیبه نوزادان ضعیف و ناتوانشان- چه در نباتات یا حیوانات و یا انسانها- و تغذیهٔ‌ آنها با غذای لطیف و گوارایی چون شیر، جلوه های رحمت بی کرانی را نشان میاد و
پس مادامی که متصرّف این هستی چنین کَرم بی پایان، چنین رحمت بی کران و چنین جلال و عزت مطلقی دارد، و عزت و جلال مطلق هم خواستار تأدیب بی ادبان است، و کرم بی پایان هم اکرام بی پایانی را می خواهد، و رحمت بی کران نی به بن احسانات مناسب به خود است، اما در این دنیای فانی و عمر کوتاه فقط جزء ناچیزی از آنها که همچون قطره ای از دریا است تحقق می یابد و تجلّی می کند.
پس لابد دار سعادتی وجود خواهد داشت که لا كنند،کرم و شایستهٔ‌ آن رحمت است، ورنه لازم می آید که موجودیت این رحمت مشهود انکار شود که چنین امری، به منزلهٔ‌ انکار وجود خورشیدی است که روز را با نورش پُربه اين است، زیرا زوالی که بازگشتی به دنبال آن نباشد مستلزم انتفای حقیقتِ رحمت از هستی است، چون چنین زوالی شفقت را به مصیبت، محبّت را به حرقت، نعمت را به نقمت، لذت را به درد و عقل را به آلت شوم و نحسی مب ربوبی سازد.
و از سوی دیگر، آن جلال و عزّت نیز مجازات خانهٔ‌ مناسبی باید داشته باشد، زیرا اکثراً ظالمان در عزّت و مظلومان هم در ذلّت و خواری به سر می برند و سرانجام، به همین حالت دنیا ر ما بنمی گویند و می روند. پس معلوم می شود که پاداش و کیفر آنان به محكمه بزرگی موکول می گردد و به تأخیر انداخته می شود و این تأخیر، هرگز به معنی اهمال و نادیده گرفتن نیست.
— 86 —
و در مواردی، در دنیا نیز ستمگران کیفر اعمالشان را می بین پنج مابهایی که در قرون گذشته بر سر اقوام عاصی و نافرمان نازل شده است نشان می دهد که انسان، خودسر و مهار گسیخته نیست بلکه هر آن، در معرض سیلی یک جلال و غیرت قرار دارد. آیا ممکن است انسان،ين همةن همهٔ‌ موجودات برگزیده شود و وظیفهٔ‌ مهم و استعداد کامل و فراگیری به او داده شود، و پروردگارش هم با این همه مخلوقات منظمش خود را به او معرّفی کند، اما در قبال آن، انسان او را با "ایمان" نشناسد.. و باز پرهزاران متعال با ارزانی داشتن میوه های زیبای رحمتش خود را محبوب و دوست داشتنی بگرداند، اما در قبال آن، انسان خود را با "عبادت" محبوب او قرار ندهد.. و باز پروردگار متعال با این نعمتهای ر لا بهش محبت و رحمت خود را به انسان نشان دهد، اما در مقابل آن، انسان با "شکر و حمد" به تجلیل و گرامیداشت آن نپردازد.. آیا ممکن است چنین انسانی بدون کیفر باقی بماند و به حال خود رها شود! و ذات ذوالجلالی کك درخت آن عزّت و جلال است جایی را برای مجازات او آماده نسازد؟
و آیا ممکن است آن پروردگار رحمان و رحیم به مؤمنانی که با شناخت ایمانی از تعریفی دا گمااز خود ارائه نموده بود استقبال به عمل آورده اند و تحبّب او را با عبادت و محبت پاسخ داده اند، و در مقابل رحمتش نیز با شکر و سپاسگزاری ادای احترام نموده اند، دار ثواب رگون مت و خوشبختی ابدی را عطا ننماید؟
حقیقت سوم
باب حکمت و عدالت
و تجلّی اسم "حکیم و عادل" است
آیا ممکن است (٭):جملهٔ‌ "آیا ممکن است" زیاد تکرار می شود، چونکه راز بسیار مهمّی را بازگو می کند، بدین گونه کاست. و و ضلالت عمدتاً از استبعاد ناشی می شود؛ یعنی انسان آن چه را باور ندارد از عقل بعید می داند و محال می شمارد و به انکار آن می پردازد. اما این گفتار ر پردهبه طور قطع نشان داده است که: استبعاد حقیقی، محال حقیقی، دوری از عقل، صعوبت واقعی و مشکلاتی که به درجهٔ‌ امتناع است، در راه کفر و در آیین ضلالتی سرسبدارد. و امکان حقیقی و معقولیت واقعی و حتی سهولتی که به درجهٔ‌ وجوب است در راه ایمان و جادهٔ‌ اسلام قرار دارد.
خلاصه این که: اهل فلسفه در نتیجهٔ‌ استبعاد، به سوی انکار می روند. و ایين آدمار دهم" با جملهٔ‌ "آیا ممکن است" نشان می دهد که استبعاد، واقعاً در کجا قرار دارد و مشت محکمی بر دهان آنها می زند. مؤلف ذات ذوالجلالی کرگ را کمت، انتظام، عدالت و میزانی که از ذرّات گرفته تا سیّارات جریان دارد سلطنت ربوبیّتش را نشان داده است مؤمنانی را که به
— 87 —
ربوبیّت او پناه آوردهدر بلا منقاد حکمت و عدالت او هستند، لطف و احسان ننماید، و بي ادبانی را که با کفر و طغیانشان به عصیان و نافرمانی از آن حکمت و عدالت پرداخته اند، مجازات نکندفتند: ال آنکه به انسان، در این دنیای فانی و مؤقت جز بخش ناچیزی از پاداش و یا کیفری که لایق آن حکمت و عدالت است داده نمی شود و به آینده موکول می گردد، چون اکثر اهل ضلالت بدون این که به کیفر اعمالشان برسند، و اغلب اهل هدایت هجاء (ک این که مکافات ببینند، از این جا می روند.. پس پیداست که داوری در حق آنها به یک محكمه کبری و سعادت عظمی، موکول می گردد.
آری، به وضوح پیداست، ذاتی که در این عالم تصرّف می کندنَّكَ کمت بی پایانی هر کار را انجام می دهد. آیا در این مورد خواستار دلیل هستی؟ پس ببین که پروردگار متعال در هر چیز مصلحتها و فایده ها را رعایت می کند! مگر ن و بردی که در تمام اعضای انسان، به شمول: استخوانها و رگها و حتی در حجرات بدن و در هر جا و هر جزء آن، فایده ها و حکمتهای فراوانی در نظر گرفته شده است، حتی فایده ها و اسرارِ برخی از اعضدایت ا به اندازهٔ‌ میوه های یک درخت است، این امر بیانگر این است که هرکاری با دست یک حکمت بی پایان انجام می یابد و عملی می شود.
و نیز موجودیت نظم و هماهنگی کامل در صنعت و آفرینش هر چیز، نشان س چرا که در این هستی با حکمت بی پایانی کار می شود.
آری، درج نمودن برنامهٔ‌ دقیق یک گل زیبا در هستهٔ‌ کوچک آن و نوشتن صحیفهٔ‌ اعمال، تاریخچهٔ‌ زندگی و فهرست تجهیزات یک درخد و فق در هستهٔ‌ آن با قلم قَدَر معنوی، به وضوح نشان می دهد که، قلمِ یک حکمت بی پایان مشغول کار است.
و نیز موجودیت صنعت زیبا و ظرافت خاصی در آفرینش هر چیمیوه ه می دهد که این صنعت و نقش زیبا را یک صانع بی نهایت حکیم پدید آورده است.
آری، درج نمودن فهرست کل کائنات ، کلید همهٔ‌ گنجینه های رحمت و آیینه های همهٔ‌ اسمای حسنی در جسم کوچک این انسان، حکمت فراگیری را در لابه لاقبيل دنعت زیبا نشان می دهد.. حال آیا ممکن است چنین حکمتی که بر
— 88 —
این همه اجراءات ربّانی مستولی است خواستار تلطیف و احسان بر کسانی که به سایهٔ‌ آن پناه آورده و با ایمان، اطاعت نموده اند، نباشد و ثواب و پاداش ابدی را به آنان ارزانی ر تفسی
آیا تو در مورد انجام یافتن کارها با عدالت و میزان، دلیل می خواهی؟ پس بدان که دادن وجود، و پوشاندن صورت به هرچیز با میزانهای حساس و معیارهای مخصوص، و گذاشتن آن در محلّ مناسب، نشان می د"بياييهر کاری بر اساس یک عدالت و میزان بی پایانی، تحقق می یابد.
و نیز دادن حقِّ هر ذی حق به نسبت استعداد و توانمندی اش؛ یعنی تأمین نیازهای مختلف او جهت وجود و تد وقت بدگی به گونه ای که مناسب وضعیت اوست، نشان می دهد که دست یک عدالت بی پایان، هرچیز را می چرخاند و اداره می کند. و نیز اجابت دوامدار و برآتناع شرآنچه با زبان استعداد و یا با زبان نیاز فطری و یا با لسان اضطرار و درماندگی خواسته شده است، نشان می دهد که یک عدالت و حکمت مطلق، چرخ هستی را می چرخاند.
حال، آیا ممکن است چنین عدالت و حکمتی که بسجده مد کوچک ترین نیازِ کوچک ترین مخلوق می شتابد، نیاز بزرگی چون بقایِ بزرگترین مخلوقی چون انسان را اهمال کند و نادیده بگیرد! و بزرگترین خواسته و بزرگترین آرزوی او را بی جواب بگذارد؟ و حشيني و کوهِ ربوبیّت را پاس ندارد و از اجابت حقوق بندگان تخلّف ورزد؟!.. اما انسانی که عمر کوتاهی را در این دنیای فانی سپری می کند، به حقیقت چنین عدالتی نایل نمی گردد و نمی ت می کنایل شود، بلکه به دادگاه بزرگی موکول می شود. زیرا عدالت حقیقی می طلبد که این انسان کوچک، نه به نسبت کوچک بودنش بلکه براساس بزرگی جنایت، اهمیّتِ ماهیت و عظمت وظیفه اش مکافاَسَن مازات ببیند.. اما از آنجایی که این دنیای فانی و زودگذر به هیچ وجه نمی تواند در خصوص انسانی که برای زندگی ابدی آفریده شده است محل مناسبی جهت احقاق آن عدالت و حکمت باشد، پس حتديث مب ذات عادلِ جلیل ذوالجمال و آن حکیم جمیل ذوالجلال یک جنّت ابدی و یک جهنم دایمی خواهد داشت.
— 89 —
حقیقت چهارم
باب جود و جمال
و تجلّی اسم "جوّاد و این ا است
آیا ممکن است جود و سخاوتی مطلق، ثروت بی پایان، گنجینه های بی انتها، جمال سرمدی بی مانند و کمال ابدیِ بی عیب و نقص، خواستار آن نباشد که نیازمندان شکرگزارِ این جود و سخا و مشتخود بگ تماشاگران شگفت زدهٔ‌ آن جمال و کمال، برای همیشه در یک سرای سعادت و محلّ ضیافت بسر برند؟
آری، آراستن چهرهٔ‌ دنیا با این همه مصنوعات مزیّن؛ و قرار دادن خورشید به صورت یک چراغ، و آماده ساختن ماه به سان یک لامپ، و گستریوند) ن به مانند یک سفرهٔ‌ نعمتی که پُر از انواع غذاهای لذیذ است، و نهادن درختان میوه دار به صورت ظروفی رنگین بر سر آن سفره، و تجدید و تازه کردن آن در هر فصل برای چندین بار، نشان دهندهٔ‌ جود و سخاوت بی حدّ و حساب است.
این چنینا چگون سخاوت بی حدّ و حساب، و آن چنان گنجینه های بی پایان و رحمت بی کران، خواستار جایگاهی برای ضیافت و محلّی برای سعادت است که هم جاودان باشد و هم همهٔ‌ آرزوها در آن برآورده شود. و نیز به طور قطع می خواهد آنانی که از آن ضیافت و مهمان آن هامی برند برای همیشه در آن محلّ سعادت دوام کنند و باقی بمانند تا درد زوال و فراق را نچشند، چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشد، پس چنین سخاوتی به هیچ وجه خواستار درد و رنج نیست، بلکه موردگار یک جنّت ابدی را با نیازمندانی که برای همیشه در آن باقی بمانند می خواهد.
زیرا جود و سخاوت بی پایان، خواستار احسان و انعام بی پایان است؛ و احسان و انعام بی پای با آنخواستار منّت داری و امتنان بی پایان می باشد، و این امر، خواستار دوام وجود شخصی است که مستحق احسان است تا با برخودار شدن از نعمت دایمی، شکر و امتنانش را در برابر آن انعام دایمی نشاينيد ج. و الّا، لذّت ناچیزی که زوال و فراق آن را تلخ ساخته است و زمان آن هم بسیار کوتاه است، هرگز با مقتضای چنین جود و سخاوتی سازگار نیست.
— 90 —
و باز به نمایشهای گوشه و کنار هستی ای که نمایشگار كرده الهی است بنگر، و به اعلانات ربّانی ای (٭):گل بسیار زیبا و آراسته، و میوهٔ‌ مزیّن و شیرینی که با نخ باریکی به نوک شاخه های خشکیده و استخوان مانند آویزان است، بدون شک یک پیام و اعلانی است که صاحبان شعور را به خواندن محاسن صنعت یک صانع صامور او معجزه آفرین و حکیم وا می دارد. (اكنون نباتات را با حيوانات مقايسه كن) که در دست نباتات و حیوانات روی زمین است دقت کن، و به انبیا و اولیایی که خلایق را به سوی محاسن ربوبیّتمراحل ی خوانند گوش فراه ده و ببین که چگونه همه باهم، کمالات بی عیب و نقص صانع ذوالجلال را با تشهیر صنعتهای خارق العادهٔ‌ او نشان می دهند و دیده ها را به سوی او جلب می دارند.
پس آفریدگار این هستی، کزمستانبسیار مهم و حیرت انگیز و پنهانی دارد، و می خواهد با این مصنوعات زیبا آنها را نشان دهد. کمال پنهانِ بی عیب و نقص، دوست دارد در جلو چشمِ تقدیر کنندگان و تحسین کنندگان و ماشاءالله گویندگان به نمایش داللّٰه و کمال دایمی هم خواستار ظهور دایمی است، و این هم به نوبت خود، دوام وجودِ تقدیر و تحسین کنندگان را می خواهد، زیرا قیمت و ارزش کمال در نظر تحسین کننده ای که باقی و ماندگار نیست، سقوط می کند. (د آمده، مثال مشهوری است که: زیبا چهره ای، شخصی را که عاشق و مفتون او بود از حضورش می راند و آن شخص برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود می گوید: "چقدر زشت و بد قیافه است" و زیبایی او را انکار می کند يف و ذروزی، یک خرس از زیر درخت انگوری که خوشه های شیرین آن آویزان بود می گذرد و می خواهد مقداری از آن انگورهای شیرین را بخورد اما دستش به آن نمی رسد و توان بالا شدن بر درخت را هم ندارد، لذا برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود حرف می زند و مییق و قکه: "ترش است" و راهش را می گیرد و می رود. مؤلف و نیز آن گونه که روشنی روز بر موجودیت خورشید دلالت می کند این موجودات بسیار زیبا، با صنعت، تابنده و آراسته ای که در سراسر هستی گسترده است نیز بر محاسن یک جمال معنویِ بی مثل و مان سعادتلت دارد، و به لطایف یک حُسن پنهان و بی نظیر اشاره می کند. (٭):موجوداتی که به آیینه شباهت دارند با آنکه به صورت پی در پی در معرض زوال و فنا هستند، بازهم جلوه های عین حسن و عین جمال در چهو سخاونانی که از پی آنها آمده اند وجود دارد، این امر نشان می دهد که این جمال، مال خود آنان نیست.. بلکه این جمالها آیات و علایم یک حُسن منزّه و یک جمال مقدّس است. مؤلف بدین سان، جلوه های آن حُسن منزّه و آن جمال مقدّس، از مشروطت گنجینه های پنهان بسیار زیادی در اسمای حسنی و حتی در هر اسم، حکایت دارد.
— 91 —
پس آن گونه که چنین جمال پنهان و عالی و بی نظیر می خواهد محاسنش را در یک آیینه ببیند و ارزش و درجات حُسن و مقیاسهای ج ثروتما در یک آیینهٔ‌ با شعور و مشتاق مشاهده نماید، این را هم می خواهد که به منظور نگریستن به جمال محبوبش با نظر دیگران، ظهور نماید و تجلّی کند. یعزه قابخواهد از دو جهت جمال خود را ببیند:
یکی:مشاهدهٔ‌ جمال بالذات در آیینه هایی که رنگهای مختلف دارند.
و دیگری:مشاهده نمودن جمال با دید تماشا کنندگان، مشتاقان و تحسین کنندگان متحیّر.
یعنی این که: حُسن واست، زمی خواهند ببینند و دیده شوند، دیدن و دیده شدن هم خواستار موجودیت تماشا کنندگان مشتاق و تحسین کنندگان متحیر است.. از آن جایی که حُسن و جمال، ابدی و سرمدی هستند، ات، اينرو، خلود و تداوم مشتاقان خود را می طلبند، زیرا جمال دایمی به مشتاق زایل و فانی راضی نمی شود.
زیرا تماشا کننده ای که محکوم به زوال و عدم بازگشت به حیات است، با تصوسالة "، محبتش به عداوت، و حیرتش به استخفاف، و احترامش به تحقیر تبدیل می شود، چون آن گونه که انسان خود خواه با آنچه نمی داند دشمن است، با چیزی که دستش به آهد که رسد نیز عداوت می کند.پس تماشا کنندهٔ‌ محکوم به زوال، در برابر جمالی که شایسته است با محبت بی پایان و شوق و استحسان بی حدّ مقابله شود، عداوت و کین و انکارِ ضمنی را در دل می پروراند؛ و از همین جا، راشته با خدا بودن کافر فهمیده می شود.
وقتی آن جود و سخاوت نامحدود، و آن حُسن و جمال بی مانند و آن کمال بی عیب و نقص، خواستار ابدی بودن شکرگزاران و مشتاقان وكنات ( کنندگان است و ما در این مهمانخانهٔ‌ دنیا می بینیم که هرکس به زودی کوچ می کند و می رود و ناپدید می گردد و فقط اندکی از احسان آن سخاوت را می چشد و اشتهایش ز و نا شود و قبل از سیر شدن، دنیا را ترک می کند و می رود؛ و از آن جمال و کمال نیز فقط پرتوی ناچیز و حتی سایهٔ‌ ضعیف آن را برای لحظه ای می بیند و قبل از اشباع شدن می رود. يعني به يك تماشاگه دایمی مي رود.ان شدن خلاصه: آن گونه که این هستی با تمام موجوداتش به طور قطع به صانع ذوالجلال دلالت می کند، صفات مقدّس اسمای حسنای صانع ذوالجلال نیز به دار آخرت دلالت می کند و آن را نشان می دهد و خواستار آنکه به
حقیقت پنجم
باب شفقت و عبودیت محمد(ص)
و تجلّی اسم "مجیب و رحیم" است
آیا ممکن است ربّی که شفقت و رحمت بی کران دارد و کوچک ترین نیاز کوچک ترین مخلوق را می بیند و آن را از جایی که گمان نمی برد، با کمال شفقت و مهربانی ر: ٣٦)ه می سازد، و پنهان ترین صدای پنهان ترین مخلوق را می شنود و به امداد آن می رسد و هرآنچه را که با زبان حال و قال خواسته شده است اجابت می کند؛ آیا ممکن است چنین پروردگار اجابت کننده دي) همان، بزرگترین نیاز بزرگترین بنده (٭):آری، کسی که سلطنت و فرمانروایی اش از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو ادامه دارد و در اغلب اوقات، تعداد امتش بیش از سیصد و پنجاه میلیون بوده است و آنان هر روز با او تجدید بیعت می کنند."
کمال و جایگاه بلند و بالای او گواهی می دهند و با کمال اطاعت و فرمانبری، منقاد اوامر او هستند.. و نصف کرهٔ‌ زمین و خمس بشریت به مسلک او درآمده و با رنگ معنوی اش خود را می آرایند، و شخصیت شریف او محبوب دلها و مربّیفي حقي آنان قرار گرفته است، بدون شک او بزرگترین بندهٔ‌ رب العالمین است.. و نیز اکثر انواع کائنات با حمل میوه ای از میوه های معجزاتش از وظیفه و رسالت او استقبال به عمل آورده به آنپس بدون شک، او دوست داشتنی ترین مخلوق خالق این هستی است.. و از سوی دیگر، بشریت هم حاجتی همچون بقا و خلود دارد و با همهٔ‌ استعداد و توانش آن را می خواهد، و این حاجت هم انسان را از اسفل سالفین نجات دن ها ربه اعلی علیین می رساند.. پس این حاجت، حاجت بزرگی است و شخصی که آن را از طرف عموم بشریت به درگاه قاضی الحاجات تقدیم می کند، بدون شک بزرگترین بنده است. مؤلف و دوست داشتنرحمهم مخلوقش را برآورده نسازد و به کمک او نشتابد!
آری، به عنوان مثال: لطف و سهولتی که در خصوص تغذیه و تربیت حیوانات ضعیف و نوزادشان به مشاهده می رسد، به خوبی نشان می دهد کهاب:جواین هستی با یک رحمت بی کران، ربوبیّت می کند. آیا امکان دارد ربوبیّتی که اینقدر مشفق و مهربان است، زیباترین دعایِ برترین مخلوق را قبول نکند؟ این حقیقت را در "گفتار نوزدهم" بیان نموده بودم و در این جا هم تکرارش می کنم.
— 92 —
متمادی با نور او منوّر ساخت، حتی مثل این که این هستی به خاطر
— 93 —
ای دوستی ض كن داه با نفسم به من گوش فرا می دهی! در حکایت تمثیلی گفته بودیم: "در یک جزيره، اجتماعی برپا است، و یک پیام آور گرامی در حال ایراد سخن است" پس حقیقتی که حکایت به آن اشاره می کند بدین قرار است:
بیا! تا از قید و بند زماز زبا آییم و با افکار خود به عصر سعادت و با خیال خود به جزیرة العرب برویم تا رسول اکرم (ص) را در حال انجام وظیفه و عبادت ببینیم و زیارتش کنیم. ببین! او آن گونه که با رسالت و هدایتش سبب حصول سعادت ابدی و وسیلهٔ‌ وصول آن است، با عبودیّت و تی را نیز سبب وجود آن سعادت و وسیلهٔ‌ ایجاد جنت می باشد.
پس ببین! این پیامبر بزرگوار، در یک صلات کبری و با عبادتی والا به خاطر سعادت ابدی دعا می کند که گویا جزیرة العرب و حتی سراسر زمین با نماز او نماز می گزارد و به دعای او آمین می گوید و به نیاالمین پردازد، چون عبودیت آن حضرت (ص)، عبودیت همهٔ‌ امتش را که پیرو او هستند تضمّن می کند و دربر می گیرد، چنانکه - به سرّ موافقت در اصول- سِرّ عبودیّت همهٔ‌ انبیا علیهم السلام را نیز دربر می گیرد.
او آن صلات کبری را با چنان جماعت بزرگی ادا می کندٰنِ الچنان رقّت و تضرّعی به نیایش می پردازد که گویا همهٔ‌ انسانهای کامل و نورانی بنی آدم، از زمان آدم (ع.س.) گرفته تا عصر ما و حتی تا قیامت، به او اقتدا نموده و به دعایش آمین می گوینناگون ٭):آری، از روزی که مناجات احمدیه (ص) آغاز گردیده است تا امروز همهٔ‌ صلاتها و سلامهایی که امت او می خواند در واقع یک آمین دایمی و اشتراک عمومی به دعای آنحضرت است. حتی هر درودی که به ایشان فرستاده می شود آمینی است به دعای ا! تو الات و سلامی که هر فرد امتش در نماز می خواند و دعایی که شافعی ها پس از اقامت می خوانند، یک آمین عمومی به دعایی است که پیامبر اکرم صلی الله عیله وسلم در خادثه نادت ابدی نموده اند. از این رو، پیامبر بزرگوار ما در دعای خویش بقا و سعادت ابدی را می طلبد و این همان چیزی است که انسان خواستار آن است و با تمام توان با زبان حال فطر ها ازرا آرزو می کند، لذا همهٔ‌ کسانی که به نور ایمان منوّر گردیده اند از پشت او آمین می گویند. آیا امکان دارد این دعا قرین اجابت واقع نشود! مؤلف ببین! او به خاطر یک نیاز عمومی که بقا و جاودانگی است آن چنان دعا می کند که نه تنها اهل زمین بلکهین مردسمانها و حتی همهٔ‌ موجودات به دعا و نیایش او اشتراک نموده و با زبان حالشان می گویند: "آری، پروردگارا! دعایش را قبول کن، ما هم خواسته های او را می خواهیم."
— 94 —
باز ببین! او آن چنان غمگینانه و محبوبانه والهی کانه و متضرّعانه سعادت ابدی و ماندگار را می خواهد که همه هستی را اندوهگین می سازد و به گریه در می آورد و در دعایش سهیم می سازد.
ببین! او جریات و خوشبختی را برای چنان مقصد و هدف والایی می خواهد و دعا می کند که انسان و همهٔ‌ مخلوقات را از سقوط در اسفل سافلین که فنای مطلق و بی ارزشی و بیهودگی است، نجات داده و به اعلی علّیینی که سراسر ارزش و بقا است بالا مم قدرتو وظایف و مسئولیتهای والایی به او می سپارد و این شایستگی را به او می دهد که به منزلت و درجهٔ‌ نامه های صمدانی شدن، دست یابد.
ببین! او با گریه و زاری استمداد می کند و با طلب و آرزویِ برخاسته از اعماق وجودش به حدّی التماس می کند که گویا آنگاه تله اش را به همهٔ‌ موجودات و حتی آسمانها و عرش می شنواند و آنان را به وجد و شوق در می آورد و با سهیم ساختن در دعایش به گفتن "آمین، اللهم آمین" وا می دارد. (٭):آری، چنانکه مشهود است، متصرّف این م از مر تمام تصرّفاتش عالمانه و بصیرانه و حکیمانه کار می کند، پس به هیچ وجه ممکن نیست این متصرّف از افعال و حرکات ممتازترین فرد در بین مخلوقاتش آگاه نباشد. و نیز به هیچ وجه ممکن نیست که آن متصرّف علیم در حالی که از حرکات و اوهام آن فرد ممتاز آگاه است، در برابر آن بی اعتنا بماند و هیچ اهمیتی به دعاهای او قایل نشود. و باز به هیچ و جه ممکن نیست که آن متصرف قدیر و رحیم درحالی که به دعاهای او بیا در ن نیست، آن دعاها را قبول نکند. آری، با نور پیامبر اکرم (ص) شکل هستی دگرگون شد، و ماهیت حقیقی انسان و هستی به برکت آن نور و روشنایی منکشف گردید و معلوم شد که: موجودات این هستی نامه های صمداز حکیمند و به خواندن اسمای حسنای الهی وامیدارند، و هریک از آنها یک مأمور مؤظف است و با ارزش و معنی والایی که دارند شایستهٔ‌ بقا هستند. اگر آن نور نمی بود هستی زی حدّی های تاریک اوهام قرار می گرفت و به فنا و نیستی مطلق محکوم می گشت و بی فایده و بی معنی و حتی عبث و بیهوده می ماند و بازیچهٔ‌ دست تصادف می شد. پس بخاطر همین است که، آن گونه که انسانها به دعكتاب قآمین می گویند، هر موجودی در عرش و فرش و در ثری و ثریّا به نور او افتخار نموده و اظهار علاقه می کنند؛ در واقع روح و مغز عبودیت محمدی، دعا است. و حتی حرکات و وظایف کائنات هم یک نوع دعا است. به عنوان مثال، رشد وی خوردت یک بذر، نوعی دعا است که او به وسیلهٔ‌ آن از آفریدگارش می خواهد که او را به یک درخت تبدیل کند. مؤلف ببین! او سعادت و بقا را از چنان قدیری که سمیع و کریم است و استند ک علیمی که بصیر و رحیم است می خواهد که پنهان ترین آرزو و مخفی ترین نیازِ پنهان ترین ذی حیات را می بیند، می شنود، قبول می کند و با کمال مرحمت، برآورده می سازد، حتی اگر این دعا با زبان حال هانجام آن را اجابت می کند.
— 95 —
آری، او با چنان حکمت و بصیرت و مرحمت، به امداد آن می رسد و اجابت می کند که تردیدی باقی نمی گذارد که آن تربیت و تد و مربخصوص چنین ذات سمیع و بصیر و کریم و رحیم است.
آری، این فخر کائنات (ص) که شرفِ نوع انسان و فرید کَون و زمان است و همة بنی آدم را پیشوایی می کند و با قرار گرفتن بر کرهٔ‌ زمین، و با روی آوردن به سوی عرش اعظم به دعا و نیایشی می خانه ا که شامل حقیقت عبودیت احمدی که خلاصهٔ‌ عبودیّت بشریت است می باشد. ببین، او چه می خواهد؟ بیا تا به او گوش فرا دهیم:
او به خود و به ام دين حدت ابدی را می خواهد. او خواستار جاودانگی در دار بقا است. او جنت و نعمتهای آن را می طلبد. او بهشت را همراه با همهٔ‌ اسمای مقدس الهی که جمالش را دند "ينهٔ‌ موجودات نشان داده است می طلبد، و چنان که می بینی آن اسمای حسنی را شفاعتگر و میانجی قرار می دهد.
اگر هیچ یک از اسبابِ موجبهٔ‌ آخرت و هیچ یک از دلایل وجود آن نمی بود، فقط یک دعای این پیامبر گرامی (ص) کافی بود تا سبب ایجاد جنت شود، ه به لهتی که آفریدن آن در برابر قدرت خالق رحیم ما به اندازهٔ‌ پدید آوردن فصل بهار، راحت و آسان است.
(٭):آری، نشان دادن نمونه های بی حد و حسابی از صنعت خارق العاده در سطح زمینی که در مقایسه با آخرت به منزلهٔ‌ یک صفحهٔ‌ بسیار لٍ وَات، و به نمایش درآوردن مثالهایی از حشر و قیامت در سیصدهزار مخلوقِ موزون و منظم، و نوشتن و درج نمودن آنها در آن صفحهٔ‌ واحد با این نظم و هماهنگی، بدون شک، مشکل تر و پیچیده تر است از ساختن و آماده نمودن جنت شکوهمند و لطیف در عالم ل از پخرت. پس می توان گفت: به هر پیمانه ای که جنت بزرگتر از بهار باشد، به همان پیمانه خلقت باغچه ها و گلهای بهار مشکل تر و حیرت افزا تر است. مؤلف
آری، به قدیر مطل و در در فصل بهار سطح زمین را به سان مثالی برای حشر قرار داده و صدها هزار نمونهٔ‌ حشر و رستاخیز را به وجود آورده است، آفریدن بهشت چگونه می تلالت مشکل باشد؟
پس آن گونه که رسالت او (ص) سبب گشوده شدن این دار امتحان گردیده و باعث آشکار شدن راز "لَوْ لَاکَ لَوْ لَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاک" شد، عبودیّتش نیز سبب گشوده شدن آن دار سعادت ابدی قرار گرفتا دارد پس آیا ممکن است این انتظام هستی که عقلها را به حیرت انداخته است و صنعت متقن و جمال ربوبیّتی که تحت پوشش یک رحمت بی کران قرار دارد، با عدم اجابت آن دعا، یک قبح شنیع و ظلم فجیع و یک هرج و م پس كسقبول کند! یعنی جزئی ترین و بی اهمیت ترین خواسته ها و صداها را با اهمیت کامل بشنود و برآورد و عملی سازد، اما مهمترین و ضروری ترین آرزوها را بی اهمیت بشمارد و نبیند و نشنود و اجابت نکند حاشا و کلّا،فان و ار بار حاشا و کلّا! چنین جمالی، هرگز با پذیرفتن این زشتی، زشت نمی شود.
(٭):آری، انقلاب حقایق، بالاتفاق محال است. و محالتر از همه این آنكه یک ضدّ به ضدّ خود منقلب شود، و در بین این ها هم آن چه که هزاران بار محال است این است که یک ضدّ با حفظ ماهیتش، به عین ضدّ خود منقلب گردد، مثل این که یک جمال بی پایان، با حفظ این جمال، به زشتی حقیقی تبدیل شود! د. بدییل شدن این جمال ظاهر و آشکارِ ربوبیّت به ضدّ خودش - با حفظ ماهیتش- از جمله محالترین و شگفت انگیزترین مثالهای باطل است. مؤلف
پس آن گونه که وردگارکرم (ص) با رسالتش دروازهٔ‌ دنیا را باز کرد، با عبودیّتش هم درِ آخرت را خواهد گشود.
حقیقت ششم
باب حشمت و سرمدیّت
و تجلّیِ اسم "جلیل و باقی" است
آیا ممکن است ربوبیّت شکوهمندی که همهٔ‌ موجودات را ازرا نميدها گرفته تا درختان و ذرّات، به عنوان سربازان گوش به فرمان، تسخیر و اداره می کند سلطنتش را فقط بر همین فانیهای بیچاره و پریشانی که زندگی مؤقتی را در این مهمانخانهٔ‌ دنیا سپری می کنند منحصر سازد و مقرّی باقی و سرمدی را برای شکوه ت و گذتش نیافریند و مدار ربوبیّت عالی و ابدی را ایجاد نکند؟!
آری، اجراءات شکوهمندی همچون تبدیل فصلها.. و تصرفات بزرگی همچون به گردش درآوردن سیارات.. و تسخیرات مهیبی همچون گهواره ساختن زمین وماهیت ساختن خورشید.. و تحولات وسیعی همچون زنده کردن و آراستن زمینِ مرده و خشکیده، نشان می دهد که در پشت پرده، ربوبیّت معظم و بزرگی وجود دارد و با یک سلطنت پر شکوه، حکم روایی می کند؛ پس چنین سلطنتِ ربوبیّت خواستار رعیّتی است که مناسب آن باشد و مظا ای پاسته ای را می طلبد.
— 96 —
ده با تحقيقات همة اهل تحقيق است.
سرور همه انبياء و مرسلين است که از اجماع، تصديق و معجزات آن ها بر خور دار است.
او پيشواي اولیا و صدیقان است كه اتفاق و تحقيق و كرامات همه آنها را در اختيار ديك قطر391
صاحب معجزات روشن و امور خارق العاده آشكار و دلايل قاطعي است كه مورد تأييد و تصديق تحقيقات فراوان است.
در ذاتش از خصائل زيبا، و در وظيفه اش ی کشیداق عالی، و در شريعت كامل و عاري از خلافش از سجاياي والا برخوردار است.
محل فرود آمدن وحي رباني است كه در اين مورد فرستنده قرآن و خود قرآن و كسي كه قرآن برايش فرستاده شده است اجماع نظر دارندو سختیياحتگر عالم غيب و عالم ملكوت؛ تماشاگر ارواح و همركاب فرشتگان؛ او که شخصاً و نوعاً و جنساً فهرست تمام كمالات هستي، نوراني ترين درخت آفرينش، چراغ حق، برهان حقيقت، تمثاهر شای، نماد محبت، كاشف طلسم هستي، و راهنماي سلطنت ربوبيت است. از رمز شخصيت معنوي و الایش فهميده مي شود كه آفريدگار عالم با نصب العین قرار دادن او کائنات را آفريدها موردصاحب چنان شريعتي است كه وسعت و توانمندي دستوراتش اشاره مي كند كه شريعت او نظام ناظم هستي و وضع شده از جانب آفريدگار کائنات است. آري! ذاتي كه کائنات را با برترين و كامل ترين نظام تنظيم کرده، اين دَين را نيز با بهترين و زيباترين نظايك آزمم كرده است.
تا لحظة وجود آسمان ها و زمين بهترين صلوات و كامل ترين درودها بر روان پاك محمد بن عبدالله بن عبد المطلب باد! او كه سيد وُلد آدم و راهنماي ما گروه مؤمناه بزرگوي ايمان است.
اين گواه راستگو و تأييد شده وحدانيت به عنوان منادي و همچون معلم نسل هاي بشريت، با تمام توان و كمال جديت و نهايت وثوق و قوت اطمينان و كمال اي اعلااز پشت اعصار و اقطار، با نداي ملكوتي بر سر همه گواهان فرياد بر مي آورد و اعلان مي كند:
"گواهي مي دهم غير از الله هيچ معبودي لايق پرستش نیست، او يكي است و هيچ شريكي ندارد."
— 97 —
حال آنکه می بینی، با مزیّت ترین بنده ها و جامعترین رعایای او، به صورت آشفته و پریشان در این مهمانخانهٔ‌ دنیا مؤقتاً جمع شده اند، و خود مهمانخااست کههر روز پُر و خالی می شود. و رعایا هم فقط به خاطر تجربه و آزمایشِ وظیفهٔ‌ شان مؤقتاً در این میدان امتحان بسر می برند، و میدان هم در هر ساعت تبدیل می شود. و همهس اين اد آن رعیت، به قصد تماشا نمودن نمونه های احسانات ارزشمند و صنعتهای بدیع صانع ذوالجلال در نمایشگاه های بازار هستی، برای دقایقی در این نمایشگاه می ایستند و به منظور تجارت، تماشا می کنند و سپس ناپد و در گردند و خود این نمایشگاه هم در هر دقیقه، متحول می شود؛ و آن که رفته باز نمی آید و آنکه آمده است می رود. پس این حال و این وضعیت، قطعاً نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه واین میدان و این نمایشگنسان گ قصرهای دایمی و مساکن ابدی قرار دارد که شایستهٔ‌ آن سلطنت سرمدی است و باغها و گنجینه هایی موجود است که اصلِ نمونه ها و صورتهایی که در این دنیا دیده بودیم در آنجا قرار دارد و خالص و ناب است. پس معلوم می شود تپ و تلاش ليمان به خاطر دست یافتن به آنها است.. در اینجا استخدام می کند و در آنجا پاداش می دهد. پس هرکس با توجه به استعداد و تلاشش، در آنجا سعادتی دارد - به شرطی که آن را از دست ندهد-.
آری، محال است که چنین سلطنت سرمدی فقط بر همین فانیهای ذلیل ه اعتببماند.
به این حقیقت، از لابه لای دوربین این مثال بنگر:
فرض کن تو در راهی می روی و می بینی که در مسیر راه، كاروانسرايی وجود دارد که یک پادشاه بزرگ آن را به میهمانانش ساخته است، و به خاطر شادمان نمودن میهمانان و عبرت گرفتن آنل شعورلیونها سکهٔ‌ طلایی را در راه تزیین و آراستن آن كاروانسرا به مصرف می رساند. اما آن میهمانان به مدت کوتاهی به تماشای گوشه های ناچیزی از تزای او می پردازند و اندکی از آن غذاها را با شتاب می چشند و قبل از سیر شدن، كاروانسرا را ترک می کنند و می روند؛ اما هر میهمان با دوربین مخصوصی که دارد از اشیای آن كاروانسرا تصویربرداری می ک و راهارگران صاحب كاروانسرا هم از اعمال و رفتار میهمانان، با کمال دقت و امانت، فلم برداری می کنند؛ و نیز می بینی که آن پادشاه، بخشهای عمدهٔ‌ تزیینات با ارزش را روزانه تخریب می کند و به میهمانان جدیدش
— 98 —
تزیینات جدیدی را به وجود ذا تفصد. پس از دیدن اینها آیا شبهه ای باقی می ماند که، شخصی که این كاروانسرا را در مسیر این راه ساخته است، قصرهای بسیار بلند و دایمی و گنجینه های ارزشمند پایان ناپذیر و سخاوت بزرگ ورم:
ّی دارد و با نشان دادن لطف و کَرمش در این کاروانسرا، اشتهای میهمانان را به چیزهایی که در نزد خود دارد باز می کند و رغبت و تمایلشان را به هدایایی که برای آنها آماده ساخته است، تحریک می کند و بر می انگیزد؟!
بدین سان، اگر از زده ب لای این مثال در اوضاع این میهمانخانهٔ‌ دنیا تأمل کنی و با درایت و هوش، در آن بیندیشی، به این نُه اساس پی خواهی برد:
اساس اول:
خواهی فهمید که این دنیای شبیه به آن مهمانسرا نیز به خاطر خودش نیست، و مح برگ ه که به خودی خود این شکل و صورت را به خود بگیرد، بلکه مهمانخانه ای است که با حكمت ساخته شده است و همواره پُر و خالی می شود و کاروان مخلوقاتی که از راه رسیده اند، در آن منزل می کنند و می روند.
اساس دوم: ایماننيز خواهي فهميد كه ساکنان این مهمانسرا میهمانانی هستند که پروردگار کریم شان آنان را به دارالسلام دعوت می کند.
اساس سوم:
خواهی فهمید که تزیینات موجود در ایت فرما فقط به خاطر تلذّذ و بهره وری نیست، چون اگر برای لحظه ای لذت آور باشد، با فراقش ساعتها رنج می دهد؛ به تو می چشاند و اشتهایت را باز می کند اما سیرت نمی سازد، زیرا عمر تو و یا عمر او بسیار کوتاه است و به سیر شدن کافی نیست. پس ای گردایناتی که ارزش شان عالی و عمرشان کوتاه است، به خاطر عبرت (٭):با آنکه بها و ارزش هر چیز بسيار زیاد و صنعت و ظرافتش خیلی عالی و زیبا است، اما عمرش کوتاهش را ن زندگی اش بسیار ناچیز می باشد، پس پیداست که این اشیاء صرفاً برای نمونه و به منزلهٔ‌ تصاویر اشیای دیگر اند. وضعیت این اشیاء به گونه ای است که انگار توجه و دید مشتریان را به اصل آن اشیاء جلب می دارند، پس می توان گفت که: زینتهای این دنیا عبارتنَطَرَتنمونه های نعمتهای بهشتی که پروردگار رحمان با فضل و لطفش آن را برای بندگان محبوبش آماده ساخته است و حقیقتاً نیز چنین است. و شکر و تشویق جهت دست یافتن به اصول آن است و همكاراهداف بلند و بالای دیگری است.
— 99 —
اساس چهارم:
خواهی فهمید که زینتهای موجود در این دنیا
(٭):آري وجود هرچیز، غایه های متعدد و حیات آن هم، نتایج فراوانی دارد، پس آنگونه که اهل ضلالت می پندارند وجود و حیات هیچ پدیده ای به ا (٭): مقاصدی که متوجه دنیا و یا خود آن پدیده است، منحصر نمی باشد، از این رو، بیهودگی و بی هدفی، توان رخنه در آن را ندارد. پس غایه های وجود و نتایج زندگی هرچیز به سه قسم است:
اولینمان و رین آن: متوجه صانع و آفریدگار آن است. و آن عبارت است از : عرضه نمودن صنعتهای ظریف و زیبای آن چیز در برابر انظار شاهد ازلی سبحانه و تعالی به شکل یک رژهٔ‌ نظامی که به این نظر، زنده مارا مى چیز به اندازهٔ‌ یک آنِ سیّال کافی است، بلکه پیش از به وجود آمدن، استعداد بالقوهٔ‌ آن که به منزلهٔ‌ نیّت است نیز کافی می باشد. به طور مثال: مخلوقات لطیفی که به سرعت زایل می گردند و بذرها و هسته هایی که پا به عرعْدَ مستی نه نهاده اند یعنی به بار نه نشسته و میوه و گل نداده اند، این غایه و هدف را به خوبی برآورده می سازند، پس بیهوده و بی فایده نیستند. زیرا نخستین غایه و هدف هرچیز این است که، با زندگی و با وجودش معجزات ق نمودهآثار صنعت صانعش را در برابر نظر عنایت او اعلان و اظهار نماید.
قسم دوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه اهل شعور است؛ یعنی هرچیز به منزلهٔ‌ یک نامهٔ‌ ربّانی سرشار از حقایپيشرفتو به مثابه یک قصیدهٔ‌ پُر لطافت می باشد و در حکم یک کلمهٔ‌ حکمت نما است که آفریدگار ذوالجلال، آن را به انظار ملایکه و جن و حیوان و انسان عرضه می دارد و آن هانون بخ مطالعهٔ‌ آن فرا می خواند، یعنی هرچیز برای هر ذی شعوری که به سوی آن می نگرد، محلّی است برای مطالعه و تأمل و عبرت.
قسم سوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه نفس آن چیز است ک تحولات است از: اهداف و مقاصدی جزئی همچون تلذذ و تنزّه و بقاء و داشتن زندگیِ راحت و آرام. به گونهٔ‌ مثال: یکی از نتایج و فواید کار کشتی رانی که در یک کشتی بزرگ پادشاه کار می کند به خود کشتیران بر می گتو نیز مزد و حقوق اوست، اما نود و نه در صد سود و نتایج کشتی به پادشاه عاید می شود، بدین سان، اگر غایه ای که به خود آن چیز و به دنیای او متوجه است یشد.. اد، نود و نه درصدش به آفریدگار آن بر می گردد.
پس راز موافقت و سازش میان "حکمت و جود" یعنی میان "اقتصاد و سخاوت بی پایان" که ظاهراً ضد و نقیض یکدیگر اند درنسانی تعدد غایات نهفته است. جهت توضیح بیشتر باید گفت: اگر یک غایه مورد نظر باشد، در این حالت، جود و سخا حکم روایی می کند و اسم "جوّاد" به تجلّی می پردازد، پس از نقطه نظر این غایه، میوه ها و حبوبات، به حدّ حساب نمی گنجد، یعنی جود ينِه۪ت بی پایانی را نشان می دهند؛ اما اگر همهٔ‌ غایه ها در نظر گرفته شود آنگاه حکمت آشکار می گردد و چیره می شود و اسم "حکیم" به تجلّی می پردازد و در این هنگام حکمتها و غایه هاسَجَدُیوه به تعداد میوه های یک درخت بالغ می گردد، و بدین گونه این غایه ها به سه قسمی که ذکرشان گذشت تقسیم می شود. پس این غایه های عمومی به یک حکمت نامتناهی و اقتصاد نامحدود اشاره می کند و لذا حکمت بی پایان، با جود و سخای بی پایان که ظاهراً ضد یکدیگر مهم، ر می رسند گردهم می آیند و یک جا می شوند. به عنوان مثال: یکی از اهداف لشکر، تأمین رفاه و آسایش است، هرگاه به همین یک دید به لشکر بنگری می بینی که تعداد سربازان بیش از حدّ نیاز و ضرورت است، اما اگر اهداف دیگری همچوانسان داری از حدود و مجاهده با دشمنان را هم مد نظر قرار دهیم، آنگاه می بینیم که تعداد سربازان لشکر انگار فقط به اندازهٔ‌ نیاز است نه بیشتر.. پس این تعداد، متوازن با حکمت است، زیرا حکمتِ حکومت با عظمت و شکوه آن یکجا می شود و در این حالت، می توان وقتي ه: لشکر بیش از حد نیاز نیست. مؤلف
به مثابه صورتها و نمونه های
— 100 —
نعمتهایی است که با رحمت خداوندی در جنّت برای مؤمنان ذخیره شده است.
اساس پنجم:
خواهی فهمیان شودین مصنوعات فانی به خاطر فنا نیستند، و به این خاطر آفریده نشده اند که لحظه ای دیده شوند و سپس محو و نابود گردند، بلکه در این جا به مدت کوتاهی جمع شده و وضعیت و جایگاه مطلوب شان را گرفته اند تده گی نها تصویر برداری گردد و معانی شان فهمیده شود و نتایج شان تدوین گردد تا به اهل خلود و جاودانگی، مناظر دایمی و همیشگی را نسج نمایند و ببافند و در عالم بقا هم مدارِ غایهقَد۪يریگر شوند.
از مثال آتی فهمیده می شود که اشیاء به خاطر بقا آفریده شده اند، نه فنا، و حتی فنای ظاهری شان هم به مفهوم مرخّصی و پایان یافتن وظیفه و مأموریت است. پس و به ز یک جهت به فنا می رود از جهات بسیار زیادی باقی می ماند؛ به گونهٔ‌ مثال: به یک گُلی که یکی از کلمات قدرت الهی است بنگر و ببین که به مدّت کوتاهی تبسّم می کن فریاد ما می نگرد و سپس در پشت پردهٔ‌ فنا پنهان می شود، اما همچون واژه ای که از دهانت خارج شده است، او هم می رود و هزاران مثالش را در گوشها به ودیعه بلكه ند و به تعداد عقلهای شنونده معانی اش را در عقول برجا می گذارد و پس از انجام وظیفه اش که افادهٔ‌ معنی بود، راهش را می گیرد و می رود. پس این گل نیز قبل از رفتن، صورت ظاهری اش را در حافظهٔ‌ هرچیزی که دیده است می گذارد و شمار ممعنوی اش را هم در بذرش جا می دهد، گویی هر حافظه و هر بذر، به منزلهٔ‌ عکس و تفسیری است جهت حفظ زینت و زیبایی و تصویر آن، و محلّی است جهت دوام بقای آن.
وقتی با مصنوعی که در پایین و خورسطح حیات قرار دارد چنین رفتاری به خاطر بقاء صورت گیرد، به خوبی می توان دریافت که انسانی که در بالاترین طبقهٔ‌ حیات بسر می برد و مالک روحی ماندگار است، چقدر با بقا و جاودانگی ارتباط ن كوهيوقتی عکس و تصویر نباتات گلدار و میوه دار و قانون ترکیب شان که اندکی به روح شباهت دارد،
— 101 —
در بذرها و هسته های ذره مانند آنها با کمال نظم و به رغم انقلابهای پر هرج و مرج، محافظت و نگهداری می شود، به خوتوانندتوان دریافت که روح انسان که دارای خصلتهای جامع و ماهیت والایی بوده و یک قانون امری ذی شعور و نورانی است و وجود خارجی پوشانده شده است چقدر با بقا پیوند دارد و مرتبط است.
اساس ششم:
و نیز خواهی فهمید که انسان، خودسر و مهاهلاک گته رها نشده است تا در هرجا که خواسته باشد بچرد، بلکه همهٔ‌ اعمال و کردار او یادداشت و فلمبرداری می شود و همهٔ‌ افعالش ثبت و ضبط می گردد تا به محاسبه کشانده شود.
اساس هفتم:
خواهی فهمید که مرگ و نابودی ای که در فصل پاییز بشه در مخلوقات بهار و تابستان می آید، فنای همیشگی و اعدام ابدی نیست، بلکه مرخّصی
(٭):آری، میوه ها و گلها و برگهایی که بر فراز درختان- که گنجینه های ارزاق رحمت الهی هستند- قرار دارند و از شاخه های درختان آویزان اند، پس از آن که پیر شدند و وظ صرف کد را انجام دادند باید بروند تا دَر به روی آنانی که از پی شان همچون سیل به راه افتاده اند و آمده اند، بسته نشود و مانع وسعت رحمت نشوند و سدّ راه خدمت سایر همنوعان شان قرار نگیرند؛ و از سوی دیگر، خودشان هم با از بین رفتت و انی، خوار و ذلیل می شوند.
پس بهار نیز یک درخت میوه دار است و حشر و رستاخیز را به نمایش می گذارد. و عالم انسان هم در هر عصر یک درخت عبرت انگیز است. و زمین نیز یک درخت قدرت و محشر عجایب است. و خود دنیا هم درخت حیرت انگیزی است که ر طرفيای آن به بازار آخرت فرستاده می شود. مؤلف
آنها پس از انجام و اتمام وظایف شان است. و نیز زمینه سازی و خالی نمودن مکان به مخلوقاتی است که در بهار جدید می آیند و جای موجودات قبلی را اشغال نموده و وظیفه و مأموریت خود را انجام می دهند.
و مانبرددار و تنبیه های سبحاني است به اهل شعوری که غفلت وظایف شان را از یادشان برده و سکر و مستی هم آنان را از شکر باز داشته است.
اساس هشتم:
ونيز خواهی فهمید که صانع سرمدیِ این عالم فانی، عالم باقی و ماندگار دیگ درگاهد که بندگانش را به سمت آن سوق می دهد و تشویق می کند.
— 102 —
اساس نهم:
و خواهی فهمید که پروردگار رحمان و رحیم، بندگان مخلصش را در آن عالم پهناور چنان اکرام می کند که نه چشم آن را دیده، و نه گوزش انرا شنیده و نه بر قلب بشر خطور نموده است.. آمنّا.
حقیقت هفتم
باب حفظ و حفیظیّت
و تجلّی اسم "حفیظ و رقیب" است
آیا ممکن است حفیظ و رقیبی که هر چیز تر و خشک، کوچک و بزرگ، عادی و عالی را در آسمان اوليای و در خشكي و دريا با کمال انتظام و میزان محافظت می کند، اعمال و کردار انسان را که دارای فطرتی والا است و رتبهٔ‌ خلافت در زمین را احراز نموده، و وظیفهٔ‌ بزرگی همچون امانت کبری را بر دوش دارد، مراقبست به ید؟ و افعال او را که به ربوبیّت تماس می گیرد محافظت نکند؟ و از فیلتر نگذارند؟ و در ترازوی عدالت وزن نکند؟ و پاداش و کیفر شایسته را به او ندهد؟ هرگز!
آری، ذاتی که این هستی را اداره می کند، هرچیز را در درون نظام و میزان محافظت میاحدِ ا. نظام و میزان هم مظهر علم و حکمت و اراده و قدرت است. چون می بینیم که هر مخلوقی به غایت منتظم و موزون آفریده می شود، و صورتهایی که در طول حیاتش تغییر می دهد نیز در انتظام دقیقی است، آن گونه ک
(پن مجموعی اش تحت نظم استواری قرار دارد. و نیز می بینیم که حفیظ ذوالجلال، صورتهای هرچیز را که با پایان یافتن وظیفه اش به عمرش هم خاتمه داده می شود و از این عالم شهادت رخت بر می بندد، در حافظه هایی که به الواح محفوظه شباهت دارند و در چیزها أرسلتبه آیینه های مثالی می مانند محافظت و نگهداری می کند و اکثر تاریخچهٔ‌ زندگی آن را در بذرهایش می نویسد و در فرآورده ها و میوه هایش نقش می زند، و در آیینه ه اصل هری و باطنی به حیات آن ادامه می دهد.. به طور مثال: حافظهٔ‌ بشر، میوهٔ‌ درخت، هستهٔ‌ میوه و بذر گل، عظمتِ احاطهٔ‌ قانون حفیظیت را نشان می دهد.
مگر نمی بینی که همهٔ‌ موجودات گلدار و میوه دارِ بن به خرگ و گسترده را همراه با صحایف اعمال مخصوص، و قوانین ترکیب و نمونه های صورتهای شان در شمار
— 103 —
محدودی از بذرها می نویسد و محافظت می کند، و با فرا رسیدن بهار بعدی، صحایف و برنامهٔ‌ کاری را به شیطا سنجش و محاسبهٔ‌ دقیقی که مناسب شان است می گستراند و بهار شکوهمند دیگری را با کمال انتظام و حکمت روانهٔ‌ هستی می سازد، آیا این امر نشان نمی دهد که حفیظیت با چه احاطهٔ‌ نف و اوی نافذ و جاری است؟!
وقتی از اشیای زودگذر، عادی، ناپایدار و بی اهمیت چنین محافظتی به عمل آید، آیا ممکن است اعمال و کردار بشر که در عالم غیب و عالم آخرت و عالم ارواح و در پیشگاه ربوبیت پروردگار، ثمرات مهمّی را به بار می آورد حفظ نشود و به است ام کامل، ثبت و ضبط نگردد؟ هرگز!
آری، از تجلّی این حفیظیت بدین صورت، فهمیده می شود که مالک این موجودات توجه و اهمیت خاصی به ضبط و یادداشت همهٔ‌ جریانات و رخدِ خاص مُلکش دارد، و در کار حاکمیت، بسیار زیاد دقت می کند، و در سلطنت ربوبیتش به حدّی اهتمام می ورزد که کوچک ترین حادثه و ناچیز ترین عمل را مو شكر،د و می نویساند، و صورت هر آنچه را در ملکش جاری است در جاهاي متعدد و چیزهای زیادی محافظت می کند.
پس این حفیظیّت، دال بر این است که دفتری اين قاسبهٔ‌ اعمال گشوده خواهد شد، و به ویژه بزرگترین اعمال و مهمترین افعالِ بزرگ ترين و مكرّم ترين و مشرف ترين مخلوقي چون انسان که فطرتاً از مزایای زیادی برخوردار است، وارد میزان و محاسبهٔ‌ دقیقی خواهد شد و صحایف اعمال او به نشر خي گرداسید. آیا هیچ عقلی این را می پذیرد که این انسان، با خلافت و امانت گرامی داشته شود و با اعلان وحدانیت در میادین مختلف مخلوقات و با تماشای شئون کلّی ربوبیّت، به منزلت پیشوا و شاهد بودن بر مخلوقات با مداخله در عبادات و تسبیحات شان نایل آید.. واند بجام هم به قبر برود و راحت و آرام بخوابد و بیدار ساخته نشود و از هر عمل کوچک و بزرگ او بازجویی صورت نگیرد و به محشر نرود و در دادگاه بزرگ به محاکمه کشانده نشود؟! هرگز و هرگز! این انسان چگونه می تواند به عدم برود بقا، خاک پنهان شود و از دست قدیر ذوالجلال فرار کند، همان قدیر ذوالجلالی که همهٔ‌ وقایع و رخدادهای گذشته که معجزات
— 104 —
قدرت او هستند، بر قادر بودنش بر همهٔ‌ ممکناتی که در زمانهای آینده
(٭):مدت زمان گذشته که از لحظهٔ‌ حاضر تا آغاز آفرینش هستی را ش اعجاز شود، پر از وقایع و رخدادها است. هر روز آن که پا به عرصهٔ‌ هستی نهاده است یک سطر است. و هر سال آن یک صفحه، و هر عصر آن یک کتاب است که با قلم قدَر ترسیم گردیده است؛ و دسرفت از آیات اعجاز انگیزش را با کمال حکمت و انتظام در آنها نوشته است. و زمان آینده ای که از اکنون تا روز قیامت، تا جنت و تا ابد امتداد یافته است، از ممکنات می باشد، یعنی گذشته، وقایعی است که عملاً به وقوع پیوسته است و آینده هم ممکناتینشان مه ممکن است رخ دهد. حال اگر دو سلسلهٔ‌ این دو زمان رویاروی یکدیگر گذاشته شوند، شک و تردیدی باقی نمی ماند که ذاتی که ديروز را با موجودات آن آفریده است قدرت این را هم دارد که فردا را همراه با موجوداتش خلق کند. بدین در جاهردیدی وجود ندارد که موجودات و خارق العادگی های زمان گذشته که نمایشگاه عجایب و غرایب است، معجزات یک قدیر ذوالجلال می باشد و به طور قطع شهادت می دهی همچواو می تواند همهٔ‌ ممکنات آینده را ایجاد نموده و همهٔ‌ عجایب و معجزات آن را به نمایش بگذارد.آری، برای آفریدن یک سبب لازم است که آفرینندهٔ‌ آن، قدرت آفریدن همهٔ‌ سیب های دنیا و حتی قدرت ایجاد بهار بزرگ را داشته باشد، چون ها بهه از خلق بهار عاجز است، یک سیب را هم نمی تواند به وجود بیاورد، زیرا این سیب در همان کارخانه یافت می شود. پس کسی که توان آفریدن یک سیب را داشته باشد، می تواند بهار را هم خلق کند؛ یک سیب، مثال مصغّرِ یک درخز آن ح باغچه و حتی کلّ کائنات است. و نیز سیب از نظر صنعت و ظرافت، یک معجزهٔ‌ خارق العاده است چون بذرهای آن، تاریخچهٔ‌ زندگی کل درخت را با خودن است ی کند، پس کسی که آن را این گونه آفریده است، از آفریدن هیچ چیز در نمی ماند.
بدین منوال، کسی که امروز را آفریده است می تواند روز قیامت را هم خلق کند، و آن که بها رایگاه وجود می آورد، قدرت ایجاد حشر را هم دارد، و کسی که تمام عالمهای زمان گذشته را با کمال حکمت و انتظام بر نوار زمان آویخته و نشان داده اتند! بون شک می تواند بر ریسمان آینده نیز عالمهای دیگری را بیاویزد و نشان دهد و نشان خواهد داد. در چندین گفتار به ویژه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت اثبات نموده ایم که: "کسی که از آفریدن هرچیز عاجز ایینات تواند چیز واحدی را هم خلق کند و آنکه یک چیز را خلق کند، قدرت خلق هرچیز را هم دارد. و نیز اگر ایجاد اشیاء به یک ذات واگذار گردد، همهٔ‌ اشیاء به اندازهٔ‌ شیی واحد آسان می شودصدیق ملت پیدا می کند، اما اگر به اسباب متعددی واگذار گردد و به کثرت اسناد شود، آنگاه آفریدن فقط یک چیز به اندازهٔ‌ ایجاد همهٔ‌ اشیاء مشکل می شود و به درجة امتناع صعوبت پیدا می کند. مؤلف
رخ نو و مداد دلالت می کند، و زمستان و بهار را که شبیه قیامت و حشر اند به وجود می آورد.
از آن جایی که انسان در این دنیا به گونه ای که مستحق است به محاسبه کشانده نمی شود و حکمی در مورد او صادر نمی گردد، پس بدون شک، او روزی به یک خواهن بزرگ و به یک سعادت عظمی خواهد رفت.
— 105 —
حقیقت هشتم
باب وعد و وعید
و تجلّی اسم "جمیل و جلیل" است
آیا امکان دارد آفریدگار این مصنوعات که علیم مطل، از گیر مطلق است به وعده و وعیدِ مکرّرش که همهٔ‌ انبیاء با تواتر از آن خبر داده و همهٔ‌ صدیقان و اولیاء بالاجماع به آن گواهی داده اند، وفا نکند و به جا نیاورد و بدین گونّٰهُ میاذ بالله- عجز و جهل نشان دهد. حال آن که اموری که به آن وعده و یا وعید داده است، در برابر قدرتش سخت و دشوار نیست، بلکه بسیار ساده و آسان است، به آ هاي ماز گرداندن موجودات بی حساب بهار گذشته با عین شان (٭):مانند ریشه های درختان و نباتات. مؤلف ویا با مثل شان (٭):مانند برگها و میوه ها. مؤلف در بهار آینده.
وفا نمودن به وعده، هم به ما، و هم به هرچیز و هم به سلطنت ربا اهتمامری ضروری است؛ اما وعده خلافی هم با عزّت و قدرتش در تضاد قرار دارد و هم منافی احاطهٔ‌ علم اوست. زیرا وعده خلافی یا از جهل و یا از عجز به میان می آید.
پس ای منکر! آیا می ین ممله با کفر و انکارت چه جنایت احمقانه ای را مرتکب می شوی! تو، وهم دروغگو، عقل هذیان سرا و نفس فریبنده ات را تصدیق نموده و به تکذیب ذاتی مبادرت می ورزی کعرب رایچ وجه مجبور به خلف و خلاف نیست و وعده خلافی به هیچ وجه به عزّت و عظمتش نمی زیبد و همهٔ‌ اشیاء و کارهای مشهود به صدق و حقانیّتش شهادت می دهد.حاظ نت رغم آن که بسیار کوچک هستی اما جنایت بسیار بزرگی را مرتکب می شوی! از این رو، مستحق جزای ابدی بسیار بزرگی خواهی شد؛ جهت ارائه مقیاسی به بزرگی جنایتی که کافر مرتکب می شود، روایت شده است که یک دندان برخی از اهل جهنم، ب اخلاصکوه است. مثال تو به مسافری می ماند که چشمانش را از نور خورشید می بندد و از خیالی که در عقلش قرار دارد پیروی می کند، سپس می خواهد راهش را با نور ناچیز عقلش که همچون کرم شب تاب است تنویر نماید! وقتی پر از عج وعده داده است و این موجودات هم کلماتِ صادق و حق گوی اویند، و این حوادث هستی هم آیاتِ ناطق و راستگوی او هستند، پس او حتماً به وعده اش وفا خواهد کرش را نادگاه بزرگی را خواهد گشود، و سعادت عظیمی را خواهد بخشید.
— 106 —
حقیقت نهم
باب احیاء و اماته
و تجلّی اسم "حیّ قیّوم و مُحیِی و مُمِیت" است
آیا ممکن است ذاتی که زمین بسیار بزرگ را پس از مردن و خشکیدنش احیكر محده، و در این احیاء بیش از سیصد هزار نوع از انواع مخلوقات را که هریک از آنان همچون شگفتیِ حشر و نشر بشر شگفت انگیز است، برانگیخته و بدین گونه قدرتش را نشان داده است.. و در این حشر و نشر هم با تفریق و جدا ساختن هقاط، هدی از موجودی دیگر به رغم آمیزش و درهم و برهم بودن شان گستردگی احاطهٔ‌ علمش را نشان داده است.. و با وعده دادن حشر و نشر در همهٔ‌ فرامین آسمانی اش، نگاه همه بندگانش را به سوی سعادت ابدی برگردانده است.. و با ایجاد پیوند اما او همکاری در بین همهٔ‌ موجودات و مسخّر ساختن آن ها به یکدیگر و با چرخاندن آنان در چارچوب أمر و اراده اش، عظمت ربوبیّت خود را نشان داده است.. و بشر را به صورت جامع ترین و لطیف ترین و نازنین ترین و نازدارترین و نیازمندترین می كليّترخت کائنات آفریده و هرچیز را مسخّر وی قرار داده و او را به عنوان مخاطب خود برگزیده و بدین گونه، اهمیت و جایگاه والای انسان را نشان داده است، آیا ممکن است ند که دیرِ رحیم و علیمِ حکیم، قیامت را نیاورد و حشر را برپا ندارد و بشر را دوباره زنده نکند، و یا این که از انجام این کار عاجز و ناتوان باشد؟ و دادگاه بزرگی را نگشاید و جنت و جهنم را خلق صوص صنهرگز و هرگز!
آری، متصرّف بزرگ این هستی در این زمین مؤقت و تنگ، در هر عصر و هر سال و هر روز، مثالها، نمونه ها و اشاره های زیاد حشر اکبر و میدان قیامت را ایجاد می کند: به طور مثال: ما در حشر بهار زپرسی یم که در ظرف پنج، شش روز بیش از سیصدهزار نوع از انواع حیوانات و نباتات کوچک و بزرگ را حشر و نشر می کند. و ریشه های همهٔ‌ درختان و گیاهد، بسیو برخی از حیوانات را عیناً احیا نموده و دوباره بر می گرداند، و دیگران را هم با مثل شان که کاملاً شبیه به عین شان است باز می گرداند. با آنکه بذرها از لحاظ ماده تفاوت اندکی با یکدیگر دارند و کاملاً آمیخته و درهم و برهم هستند اما با کمال زميناز و تشخیص و با سرعت و وسعت و سهولت، در ظرف شش روز و یا شش
— 107 —
هفته با انتظام و سنجش دقیق آفریده می شوند. آیا ممکن است به ذاتی که این کارها را انجام داده است كمال ادادن کاری مشکل باشد؟ و نتواند آسمانها و زمین را در شش روز خلق نماید؟ و انسان را با یک فریاد حشر نکند؟! هرگز!
ببین! اگر یک نویسندهٔ‌ خارق العاده ای باشد و سیصدهزار کتابی را که حروف آن پاک شده و یا از بین رفته است، فقست، بدک صفحه، بدون برهم زدن و بدون اشتباه و کم و کسری به صورت بی نهایت زیبا در ظرف یک ساعت بنویسد و به تو گفته شود که: "این نویسنده می تواند کتاب تو را که در آب افتاده است و تألیف خود اوست، سر از نو اگر ا چند دقیقه از حافظه اش بنویسد. در این صورت، آیا تو می توانی تردید نشان دهی و بگویی: "نخیر، نمی تواند، من باور نمی کنم!"
ویا این که یک پادشاکار کنزگر جهت نشان دادن قدرتش و یا به خاطر پند و عبرت مردم، با یک اشاره، کوه ها را برکند و شهرها را تغییر دهد و دریا را به بیابان تبدیل کند و تو شاهد این صحنه ها باشی و در این هنگام ببینی که صخرهٔ‌ بزرگی به درّه سقوط نمود و راه را به روی میهمانان ى" اثبشاه بست، و شخصی آمد و به تو گفت: این پادشاه با یک اشاره اش سنگ را هرچند بزرگ هم باشد از سر راه میهمانانش برخواهد داشت و میهمانانش را در نیمه راه نخواهد گذاشت؛ حال، چقدر حماقت و دیوانگی را پی بود اگر تو بگویی: نخیر بر نمی دارد و یا اینکه نمی تواند بردارد!
و یا این که یک فرمانده بتواند در یک روز همهٔ‌ افراد لشکری را که خودش تشکیل داده است یک جا جمع کند و گردهم آورد، و به تو گفته شود: او می تواند با یک بوق، سربازان دیکی ازستراحت و پراکندهٔ‌ گردانها را تحت لوایش جمع کند، اما تو بگویی: من باور نمی کنم! آنگاه خواهی فهمید که این جواب تو نشان دیوانگی و حماقت توست.
اگر به این مثال پی برده ای، پس ببین که، نقاش ازلی سبحانه و تعالی در جلو چشمان ما صفحهٔ‌ سفید م" چني را ورق می زند و برگهای سبز و خرم بهار و تابستان را می گشاید و در صفحهٔ‌ روی زمین، بیش از سیصد هزار نوع از انواع مختلف مخلوقاتش را با قلم قدرت و قَدر، به احسن صورت و به گونه ای می نویسد که به رغم متداخل بودن بازهم درهم نمی آمیزدآثارش،ه را باهم می نویسد و هیچ یک، مانع و مزاحم دیگری
— 108 —
نمی شود، و با آن که شکل و صورت هرکدام جدا و متفاوت است، اما هیچ اشتباه و سردرگمی رخ نمی دهد.
آیا کسی می تو.
#168 مورد ذات حکیمِ حفیظی که برنامهٔ‌ روح بزرگترین درخت را در هستهٔ‌ کوچکی محافظت نموده است، این سوال را مطرح کند و بگوید: او چگونه روح مردگان را محافظت می کند؟
آیا می توان در مورد ذات قدیری که کرهٔ‌ زمین را با سرعت چشمگیری در مدارش به اتفاقدرآورده است، این سوال را مطرح کرد و گفت: او چگونه این کرهٔ‌ زمین را از راه میهمانانی که رهسپار آخرت اند، برخواهد داشت و یا پراکنده خواهد ساخت؟! آیا ممکن است ذات ذوالجلالی که ذرات را از نیستی به وجود آورده ه اي، رمان كُنْ فَيَكُونُ در اجساد موجودات زنده جابجا نموده و لشکرهای مجهز و بزرگی را از آن ذرات پدید آورده است، زیر سوال برده شود و گفته شود که: او چگونه میاست که ذرّات اساسی و اجزای اصلی جسدِ لشکر مانند را که یکدیگر را شناخته اند و تحت نظام آن جسد درآمده اند، با یک فریاد جمع کند و گردهم آورد؟
و نالبیانبا چشم سر می بینی که آفریدگار سبحان بسیاری از نمونه ها و مثالها و علایم حشر را، که شبیه به حشر بهار است، در هر عصر و در هر فصل آفریده است، حتی تبدیل شب و روز، و به وجود آوردن ابرها و سپس زدودن بی نهاز فضا، نمونه هایی از حشر و رستاخیز اند.
اگر خود را پیش از هزار سال تصور کنی و سپس گذشته و آینده را که دو جناح زمان اند روبه روی هم قرار دهی، آنگاه مثالهای حشر و نمونه های قیامت را به تعداد عصرها و روزها خواهی دَح۪يمِ باز اگر به رغم دیدن این همه مثالها و نمونه ها، بازهم حشر جسمانی را دور از عقل بدانی و با استبعاد، آن را انکار کنی، آنگاه تو نیز خواهی فهمید که انکار حشر، چقدر حماقت و نادانی است!
ببین! فرمان اعظم در خصوص این حقیقت چه می گوید:
فَانْظُرحق، پرٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم:٥٠)
— 109 —
خلاصه:چیزی نیست که مانع حشر واقع شود، بلکه هر

EA مقتضی و خواستار آن اسناگون ، ذاتی که این زمین پهناور را که نمایشگاه عجایب است، همچون یک حیوان عادی می میراند و زنده می کند، و آن را گهوارهٔ‌ آرام و کشتی زیبایی به انسان و حیوان قرار داده است،ا استقشید را چراغ نور افشان و گرما بخش این مهمانسرا ساخته است، و سیّارات را هواپیمای فرشتگانش قرار داده است، بدون شک، چنین ربوبیّت شکوهمند و سرمدی و چنین حاکمیت معظم و محیطش را فقط بر پایهٔ‌ هميتي ین دنیای زودگذر، بی دوام، بی قرار، بی اهمیت، متغیّر، بی بقا، ناقص و تکامل نیافته، بنا نخواهد کرد و منحصر نخواهد ساخت.

پس حتماً یک سرای باقی و ماندگار و بی زوال و شکوهمند دیگری وجود دارد که شایستهٔ‌ اوست. او ما را به خاطام عَي به کار و تلاش وامیدارد و به آن سو فرا می خواند و ما را به آن جا منتقل می سازد، و بر این أمر، همهٔ‌ برگزیده گانی که دارای ارواح نیّره و همهٔ‌ اقطابی که دارای قلوب منوّره و همهٔ‌ اربابان عقل نورانی که ازبيست وبه حقیقت نفوذ نموده و به قرب و حضور الهی مشرف شده اند، گواهی می دهند و به اتفاق، ابلاغ می دارند که پروردگار متعال پاداش و کیفری را آماده نموده است و او مكررًا بمی بینقطع وعده می دهد و به شدّت تهدید می کند.
پس وعده خلافی به هیچ وجه به جمال مقدس او نزدیک نمی شود، چون خُلف وعد، هم ذلّت است و هم تذلّل. و خُلف وعید هم یا از عفو و گذشت و یا از عجز و ناتوانی ناشی می شود، حال آن کتی شعوجنایت مطلقی
(٭):آری، از آن جایی که کفر، ارزش موجودات را سقوط داده و آنان را به بی مفهومی متهم می سازد، توهین و تحقیری در حق همهٔ‌ کائنات است. و از آن جایی که جلوه های اسمای الهی را در آیینه های موجودات انکار می کندالله" فی است در برابر همهٔ‌ اسمای حسنای الهی. و از آن جهت که شهادت موجودات را بر وحدانیت الهی رد می کند، تکذیبی است در حق همهٔ‌ مخلوقات؛ از این رو، استعداد و توانمندی های انسان را به گونه ای فاسد می سازد که قدرت پذیرفتن خیر و صلاح را از او سلب می کنام نیسیز کفر، یک ظلم عظیم است، چون تجاوزی است در حق تمام مخلوقات و همهٔ‌ اسمای حسنای الهی، پس حفاظت و پاسداری این حقوق و ناتوان بودن نفس کافر از پذیرفتن خیر، محروم ماندن او را از عفو و با حكم اضا می کند و آیهٔ‌ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ هم همین معنی را می رساند. مؤلف
است و سزاوار عفو و بخشش نمی باشد... و قدیر مطلق،النحل:ز و ناتوانی هم منزّه و مقدّس است. و گواهان و خبردهندگان هم با آن که در مسلک و منهج و مشربشان اختلاف دارند، اما در اساس این
— 110 —
مسأله کاملاً متفقند و از لحاظ کثرت به درجهٔ‌ تواتر و از لحاظ كيفیّت، به قوّت اجماع رسیده اند و از بزرگ ایگاه و منزلت هم ستارگان و نور دیدهٔ‌ بشریت هستند و عزیزان یک ملّت اند، و از حیث اهمیت هم در این مسأله "اهل اختصاص و اهل اثبات" اند.
چنانکه پیداست در علم و صنعتی، حکم دو متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارد و در اخبار و روة آن ه دو ثابت کننده بر هزاران نفی کننده ترجیح داده می شود. به طور مثال: دو نفری که از ثبوت رؤیت هلال رمضان خبر می دهند، انکار هزاران منکر را نقش بر آب می سازند.
خلاصه:در دنیا، خبری راست تر از این، و دعوایی سالمتر از این و حقیقفتند كرتر از این وجود ندارد.
پس بدون شک، دنیا یک مزرعه، و محشر هم یک خرمن گاه و جنت و جهنم نیز هر کدام یک مخزن اند.
حقیقت دهم
باب حکمت و عنایت و رحمت و عدالت
و تجلّی اسم "حکیب خواهیم و عادل و رحیم" است
آیا ممکن است مالک الملکِ ذوالجلالی که در این مهمانخانهٔ‌ فانی دنیا و در این میدان امتحان ناپایدار و در این نمایشگاه بی ثبات زمین، آثار حكمتي به اين درجه باهر و عنایتْمُكَمین حد ظاهر و عدالتی به این درجه چیره و رحمتی به این حد گسترده را نشان داده است، در عالم ملک و ملکوتش مسکنهای دایمی، ساکنان ابدی، مقامات ماندگار و مخلوقات مقیم را به وجود نیاورد و حقایق است وکمت و عنایت و عدالت و مرحمت آشکار، هیچ و پوچ شود؟!
آیا عاقلانه است که حکیم ذوالجلال این انسان را از بین همهٔ‌ مخلوقات به عنوان مخاطب کلّی خود برگزیند، و اواعلان ینة جامعی به اسمای حسنایش قرار دهد، و همهٔ‌ محتویات گنجینهٔ‌ رحمتش را به او بچشاند و قدرش را بفهماند و معرفی کند و خودش را با همهٔ‌ اسمْ شَيْ او بشناساند و او را به خود و خود را به او دوست بسازد.. و پس از همهٔ‌ این ها این انسان بیچاره را به آن مملکت ابدی اش نفرستد؟! و به آن سعادتگاه دایمی دعوت نکند و مسعود نسازد؟!
— 111 —
آیا عاقلانه است که به هر دو با ولو این که یک بذر و هسته باشد، وظایف زیادی را به سنگینی یک درخت بار کند، و حکمتهایی را به تعداد گلهای آن بر دوشش بگذارد، و مصلحتهایی را به شمار میوه های آ "ایو بیاویزد و سپس غایه و هدف همهٔ‌ آن وظایف و حکمتها و مصلحتها را فقط به همین جزء ناچیزی که متوجه دنیا است منحصر سازد، یعنی فقط باقی ماندن در دنیا را خته نیاندازهٔ‌ دانهٔ‌ خردل اهمیت ندارد، غایه قرار دهد و این وظایف و حکمتها و مصلحتها را بذرهای عالم معنی و مزرعهٔ‌ عالم آخرت قرار ندهد تا غایه های حقیقی و شایستهٔ‌ شان را به نتی درشانند.
آیا معقول است که این جشنهای پرشکوه و محافل بزرگ را بی هدف و بیهوده و بی معنی رها کند؟! و چهرهٔ‌ آنان را به عالم معنی و عالم آخرت بر نگرداند تا غایه های اصلی و میوه های شایسته راالهامادهند!
آیا ممکن است با انجام دادن این همه خلاف حقیقت، خود را -العیاذ بالله- به ضدّ اوصافی چون: "حکیم، کریم، عادل و رحیم" متّصف نشان داده و حقایق همهٔ‌ کائنن و ياکه بر اوصاف مقدّسی چون: حکمت و کرم و عدل و رحمت او دلالت دارند، تکذیب کند! و شهادت همهٔ‌ موجودات را رد نماید! و دلایل همهٔ‌ مصنوعات را باطل سازد! آیا هیچ عقاولاً را می پذیرد که او به انسان و به حواس درونی او وظایفی را به تعداد موهای سرش بسپارد و اما به او پاداش دنیوی ناچیزی بدهد که فقط به منزلهٔ‌ یک تار موی اوست؟! و با این عملش کاری کند که خلاف عي شان قیقی و منافی حکمت حقیقی اوست؟! آیا ممکن است که پروردگار سبحان به هر ذی حیات و حتی به هر عضوی همچون زبان او و حتی به هر مصنوعی، حکمتها و مصلحتهایی را به تعداد نتایج و میوه های هر درخت بیاویزد و بدین گونه ثابت ناهت دا نشان دهد که او یک حکیم مطلق است و پس از آن، بقاء و لقاء و سعادت ابدی را به انسان ندهد، همان سعادتی را که بزرگترین حکمتها و مهمترین مصلحتها و لازمترین نتایج می باشد و حکمت را حکمت و نعم ديد كعمت و رحمت را رحمت ساخته است و منبع و سرچشمهٔ‌ همهٔ‌ حکمتها و نعمتها و رحمتها و مصلحتها است، پس آیا ممکن است با ندادن چنین سعادت ابدی، همهٔ‌ کارهایش را به درّهٔ‌ عبثیّت مطلق بیندازد و خود را -الفت "الالله- مشابه شخصی بسازد که کاخ بزرگی را می سازد و در هر سنگ آن هزاران نقش و نگار را تعبیه می کند و در
— 112 —
هر کنج آن، هزاران زینت و نما را به نمایش در می آورد و در هر منزل آن هزاران آلات و لوازم با ارزش را اي خو می کند.. اما سقف آن کاخ را نمی سازد و اجازه می دهد که هرچیز بپوسد و از بین برود؟! حاشا و کلّا.. از خیر مطلق، خیر می آید و از جمیل مطلق، زیبایی صادر می شود و ار دارن مطلق، کار بیهوده ای سر نمی زند.
آری، اگر هرکس فکراً سوار بر كشتي تاریخ شود و به سوی گذشته برود، منزلها و میدانها و نمایشگاه ها و عالمهای ح بیچاافته را به تعداد همهٔ‌ سالهای سپری شده خواهد دید که شبیه این منزل دنیا و میدان امتحان و نمایشگاه زمان ما است. اینها با آن که از نظر صورت و کیفیت با یکدیگر متفینكه مد اما از نظر انتظام و شگفتیها و نشان دادن قدرت و حکمت آفریدگار شبیه یکدیگر اند.
و نیز خواهد دید که در آن منزلهای بی ثبات، و در آن میدانهای بی دوام و در آن نمایشگاه های بی بقا چنان انتظامی ا دانشمکمتِ هویدا و چنان اشاراتی از یک عنایتِ ظاهر و چنان علایمی از یک عدالتِ حاکم و چنان ثمراتی از یک مرحمت بی کران وجود دارد که اگر بصیرتش را از دست نداده باشد به یقین خواه كوشيدد که:
موجودیت حکمتی کاملتر از آن حکمت غیر ممکن است، و عنایتی زیباتر از عنایتی که از آثارش پیداست وجود ندارد، و هیچ عدالتی نمی تواند به پای عدالتی که علایم آن دیده می شود، برسد، و مرحمتی فراتوضيح از مرحمتی که ثمرات آن به چشم می خورد، متصوّر نیست.
اگر به فرض محال، سلطان سرمدی ای که این کارها را به گردش درآورده و این میهمانان و میهمان سرادوست! وسته تغییر می دهد و در قلمرو مملکتش منزلهای دایمی، اماکن عالی، مقامات ثابت، مسکنهای ماندگار، رعایای جاویدان و بندگان خوشبختی نداشته باشد، آنگاه لازم می آید که حقیقت اوصافی همچون "حکمت و عدالت و عنایت وس اي ا که به منزلهٔ‌ چهار عنصر قوی و گسترده ای مانند نور و هوا و آب و خاک اند، انکار شود و موجودیت ظاهری آن عناصر معنوی که مثل این چهار عنصر مادی ظاهر و روشن است، نفی گردد. زیرا این دنیا و آن چه در ی که د به ظهور حقایق آنها کافی نیست. اگر در جای دیگر نیز محلّی جهت ظهور کامل آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با دیوانگی کسی که در روز روشن خورشید را انکار می کند حکمت موجود اشیاء نیز انکار
— 113 —
شود، و عنایتی که همیشه در نفس خود و ددرختِ ز مشاهده می کنیم و این عدالتی که علایم بسیار قوی آن دیده می شود
(٭):آری، عدالت به دو بخش است، یکی مثبت و دیگری منفی. عدالت مثبت عبارت است از: دادن حق به هر صاحب حق. این نرت رتبلت در این دنیا به درجهٔ‌ بداهت، گسترده و محیط است. چون آن گونه که در حقیقت سوم به اثبات رسید، تمام مطالبات و آن چه را که به وجود و ادامهٔ‌ زندگی هرچیز لازم است و آن چیز هم با زبان استعداد و با زبان نیاز فطری و با زبان اضطرار از فاطر ذوالجلالشرار داه است با میزانهای مخصوص و معیارهای معینی می دهد و برآورده می سازد، یعنی این نوع عدالت به اندازهٔ‌ وجود حیات، ظاهر و هویدا است. و عدالت منَا ٭ فرت است از: تربیت ناحقان. یعنی احقاق حق با تعذیب و جزا دادن به ناحقها. این نوع، با آن که در دنیا کاملاً به چشم نمی خورد، اما اشارات و علایمی وجود دارد که بر این حقیقت دلالت می کند. به طور مثال سیلی تأدیب و تازیانهٔ‌ تعذیبی که بر قپيروان و ثمود و حتی بر اقوام متمرّد عصر ما فرود آمده است با حدث قطعی نشان می دهد که یک عدالت بسیار عالی حکمفرما است. مؤلف
و این مرحمتی که در هر جا میي، نزد، نفی گردد و انکار شود. و نیز لزوماً باید پذیرفته شود که صاحب اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمانه ای که در این هستی می بینیصوص سع لله- یک بیهوده گر سفيه و يك غدّار و ستمگر است (تعالی الله عن ذلک) و این، چیزی جز انقلاب حقایق به اضدادش نیست و بی نهایت محال است، حتی سوفسطائیان احمقي که وجود هرچیز و حتی وجود خودتُمْ فکار می کنند نیز به آسانی نمی توانند به این تصوّر محال نزدیک شوند.
خلاصه:هیچ پیوند و مناسبتی میان رخدادهای این هستی از قبیل: گردهمایی های گسترده برای زندگی، و جداییهای سریع برای مرگ، و ن رساننهای پر شکوه، و متشتّت شدنهای سریع، و محافل عظیم، و تجلیّات بزرگ و میان نتایج جزئی و غایه های کوتاه مدت و بی اهمیت و مؤقت آنها که به ما معلوم است و يل ذوااین دنیای فانی است، وجود ندارد. لذا این عدم تناسب، به این می ماند که به یک سنگ کوچک حکمتها و غایه هایی به بزرگی کوه، و به یک کوه بزرگ هم یک غایهٔ‌ جزئی و مؤقتی به حجم یک سنگ ریزه داده شود، که چنین چیزی با هیچ عقل در حقی سازگار نیست.
پس این گسستگی و عدم مناسبت میان این موجودات و شئونات آنها و میان غایه های مربوط به دنیای شان قاطعانه گواهی می دهد که: چهرهٔ‌ این موجودات متوجهٔ‌ عالم معنی است، چون میوه های مناسب شان را در آنجا می دهند و چشني خودن به اسمای حسنی دوخته است. غایه های شان به آن عالم می نگرد، و با آن که بذرهای شان زیر خاک دنیا مدفون است اما خوشه های شان در عالم مثال باز می شود و انكشاف مي
— 114 —
كند. پس انسان به نسبت استعدنماید.ر این جا می کارد و کاشته می شود و در آخرت درو می کند.
هرگاه به چهره های این موجودات که متوجه اسمای حسنی و عالم آخرت است بنگری، می بینی که نقطه ذر که یکی از معجزات قدرت الهی است غایه های بزرگی به اندازهٔ‌ یک درخت دارد.
و هر گُلی که یک کلمهٔ‌ حکمت است
(٭):اگر بگویی: چرا اغلب مثالهای تو از گل و بذر و میوه است؟ جواب: چون که اینها بدیع ترین و خارق العاده ترینیمان بف ترین معجزات قدرت هستند. و زمانی که اهل طبیعت و اهل ضلالت و اهل فلسفه از خواندن خطوط باریکی که قلم قدَر و قدرت در آنها نوشته است درماندند، در آنها غرق و سردر گم شدند و در منجلاب طبیعت گیر ماندند. مؤلف
معنیهایی به انحاظ ضر گلهای یک درخت دارد. و هر میوه ای که معجزهٔ‌ صنعت و منظومهٔ‌ رحمت است، حکمتهایی به تعداد میوه های یک درخت دارد. و رزق و روزی شدن او برای ما فقط یک حکمت از بین هزاران حکمت است. چون وظیفه اش به پایان می رسد، معنی اش را بازگو می کند و سپس می من می ددر معدهٔ‌ ما دفن می شود.
پس مادامی که این اشیای فانی در جای دیگری میوه هاي باقي می دهند و صورتهای دایمی را از خود برجا می گذارند و معنیهای ماندگاری را بازگو می کنند و در آنجا اذکار و تسبیحات جاودان می خوانند، این انسان هم زمانی انسان حقیقی "ودودد که به این چهرهٔ‌ آنها که متوجهٔ‌ جاودانگی است بنگرد و بیندیشد؛ و آنگاه در فانی، راهی به سوی باقی می یابد.
پس در لابه لای این موجوداتی که بین زندگی و مرگ غلت می خورند و جمع و پراکنده می شوند مقصدذوق خا وجود دارد، چون احوال اینها - در مثال مناقشه نیست- به اوضاع و احوالی می ماند که به منظور نمایش و تمثیل، ترتیب یافته است و در این راستا پولهای زیادی به مصرف می رسد تا گردهمایی ها ومَالِكدگیهایی برپا گردد و فلمبرداری شود و پس از تهیه و تدوین، برای همیشه در صحنه نشان داده شود.
بدین سان، یکی از اهداف سپری نمودن زندگی شخصی و اجتماعی به مدت کوتاهی در این دنیا عبارت است از: تصویر برداری و ترکیب و تدوین اگر ک محافظت از نتایج اعمال جهت محاسبهٔ‌ آن در یک گردهمایی بزرگ و به نمایش گذاشتن آن در
— 115 —
یک نمایشگاه عظیم و نشان دادن استعداد آن به یک سعادند و ی. پس حدیث شریف:"الدنیا مزرعة الاخرة"بیانگر همین حقیقت است. مادامی که دنیا عملاً وجود دارد و حکمت و عنایت و رحمت و عدالت هم با این آثارش در دنیا موجود است، پس حتمتي آن قطعیت موجودیت دنیا، آخرت هم وجود دارد.
وقتی در دنیا هر چیز از جهتی به آن عالم می نگرد، پس معلوم می شود که سفر به آنسو است. لذا انکار آخرت به مفهوم انکار دنیا و مافیها است.
پس آن.
پکه أجل و قبر، منتظر انسان است، جنت و جهنم نیز منتظر و مراقب او هستند.
حقیقت یازدهم
باب انسانیت
و تجلی اسم "حق" است
آیا ممکن است پروردگار حق و معبود حقیقی، انسان را در این هستی به گونه ای بیافریند که در برابرو اهمیّت مطلق و ربوبیّتش بر همهٔ‌ عالمیان گرامی ترین و مهم ترین بندهٔ‌ او باشد و متفکّرترین مخاطب أوامر سبحانی اش قرار دهد و با آفریدن در أحسن تقویم او را آیینه ای تمام نمایی به اسمای حسنی و به تجلّی اسم اعظم و تجلّی مرتبهٔ‌ ه، يك هریک از این اسماء بگرداند، تا زیباترین معجزات قدرت الهی باشد. و به خاطر این که محتویات گنجینهٔ‌ رحمت را وزن نماید و بشناسد بیشترین تجهیزات و موازین را به او بدهد، و او را بیش از هر موجود دیگری نیازمند نعمتهای بی شمار تصنّعاند به حدّی که بيش از همه از فنا و نیستی متألم شود و شوق بقا را داشته باشد و نازکترین و نازدارترین و نیازمندترین پدیده هایش شمرده شود و از نظر حیات دنیوی، متألم ترین و درمانده ترین و از لحاظ استعداد فطو اجازعالیترین و برترین صورت و ماهيت بیافریند.. اما او را به یک سرای ابدی که شایسته و مشتاق رفتن به آن جا است نفرستد و بدین گونه، حقیقت انسانیت را نابود سازد و به کاری که ک معني،منافی حقّانیت اوست مبادرت ورزد؟! و از نظر حقيقت، مرتكب بي عدالتي زشتي شود؟ تعالی الله عن ذلک!
آیا ممکن است حاکم بالحق و رحیم مطلقی که استعداد وارا تحته این انسان داده و توان تحمّل امانت بزرگی را که آسمانها و زمین و کوهها از حمل آن أبا ورزیدند به
— 116 —
او بخشیده است، یعنی انسان را با معیارهای کوچک و جزئی و با مهارتهای ناچیزش قادر به درک و شناخت صفات محیط، شئونات کلّی و تجلّیات بی نهایت خالقش درهم است و با آن که او را به صورت لطیف ترین و نازکترین و عاجز ترین و ضعیف ترین مخلوقاتش بر روي زمين پدید آورده است، اما مأموریت نظارت و تنظیم همهٔ‌ نباتات و حیوانات روی زمین را ز یک حسپرده و توان مداخله در شیوهٔ‌ عبادات و تسبیحات شان را به او داده است و او را در یک مقیاس کوچک، به عنوان نمونه ای جهت اجراءات الهی اش در کائنات نشان داده و وظیفهٔ‌ اعلان ربوبیّت پاک و منزّه اش را - فعلاانسان لاً بر کائنات به او سپرده است و بدین گونه، منزلت او را والاتر از منزلت فرشتگان قرار داده و مقام و منزلت خلافت را عطا نموده است.. حال، آیا ممکن است پروردگار سبحان این همه وظایف را به او بس تلقيحما سعادت ابدی را که غایه و نتیجه و ثمرهٔ‌ آن وظایف است به او ندهد؟ و او را در پرتگاه ذلّت و بیچارگی و فلاکت و بدبختی بیندازد و درمانده ترین و مصیبت زده ترین مخلوقاتش بگرداند و این عقل مبارک و نورانی را که هدیهٔ‌ حکمت او و وسیل عجیب اخت سعادت است، شوم ترین و ظلمانی ترین آلهٔ‌ تعذیب قرار دهد و به کاری که کاملاً خلاف حکمت مطلقه و منافی رحمت اوست، مبادرت ورزد؟! حاشا و کلّا.. تعالی الله عن ذلک.
خلاصه:آن گونه که در حکایت تمثیلی با دیدن کارت هویت و دفترچهٔ‌ یا انتظ، متوجه شدیم که رتبه، وظیفه، معاش و کارهایی که باید انجام دهد در آن نوشته است، و با دیدن اینها دریافتیم که کار آن افسر، به خاطر این میدان مؤقت نیست بيد، به عازم یک مملکت پا برجا و دایمی است و به خاطر آن کار می کند، بدین سان، لطایفی که در کارت هویت قلب و حوّاسی که در دفتر عمل و تجهیزاتی که در استعداد انسان وجود دارد، ک، از بمتوجه سعادت ابدی می باشد و جهت نیل به آن سعادت داده شده و مناسب آن وظيفه تجهيز شده است. و این همان چیزی است که اهل تحقیق و کشف در مورد آن متفقند.
به طور مثال: اگر به "قوّه تخیّل" که یکی از خدمتگزارا جود وویربرداران عقل است، گفته شود: "به تو یک میلیون سال عمر همراه با سلطنت دنیا داده خواهد شد، اما بعد از آن حتماً برای همیشه نیست و نابود خواهی شد" خواجز البد که او بجای شادمانی،
— 117 —
متأثر و غمگین می گردد و آه می کشد (به شرط آن که نفس مداخله نکند و فریب توهّم را نخورد.) یعنی این که، بزرگترین فانی- که دنیا و ی ای اا است- نمی تواند کوچکترین آلت انسان را -که خیال است- سیر کند. پس این استعداد انسان و آرزوهای او که تا أبد امتداد یافته است، و افکار او که هس درد وفرا گرفته است، و خواسته های او که به انواع سعادت ابدی ریشه دوانده است، نشان می دهد که: این انسان به خاطر أبد آفریده شده و حتماً به سوی أبد خواهد رفت، این ور قديهمانخانهٔ‌ او و سالن انتظار آخرت است.
حقیقت دوازدهم
باب رسالت و تنزیل
و تجلّی بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است
آیا ممکن است راه آخرت و درِ جنت را ة موجول اکرم (ص) با تمام توان و قدرت و با استناد بر هزاران معجزهٔ‌ ثابتش و با اعتماد بر هزاران آیات قرآن کریمي كه در چهل وجه معجزه مي باشد گشوده است، و همهٔ‌ انبیا هم با استناد به معجزاتشان سخنان او را تأیید نموده و همهٔ‌ اولیا و اتول- با پشتیبانی کشف و کرامتشان ادعای او را تصدیق نموده اند و همهٔ‌ علما و اصفیا با استناد به تحقیقات شان به صدق او شهادت داده اند.. آیا ممکن است اوهام بی ارزشی که به اندازهٔ‌ بال یک مگس قدرت ندارد، راه آخرت را مسدود نماید و در پيامبرا ببندد؟!
از حقیقتهای گذشته فهمیده شد که مسألهٔ‌ حشر چنان حقیقت راسخی است که هیچ قدرتی نمی تواند آن را متزلزل سازد ولو اینکه این قدرت، توان برکندن زمین و تکّه تکّه کردن آن را داشته باشد. زیرا پروردگار متعال، اکرم (قت را به اقتضای همه اسما و صفاتش تثبیت می کند و رسول گرامی اش هم با همهٔ‌ معجزات و براهینش بر آن صحّه می گذارد و قرآن حکیم با همهٔ‌ حقا و لطیاتش آن را به اثبات می رساند واین کائنات با همهٔ‌ آیات تکوینی و شئونات حکیمانه اش، شاهد آن است.
آیا ممکن است در مسأله حشر، با ذات واجب الوجود همهٔ‌ موجودات - به استثنای کفار- متّفق باعور و سپس شبهه و وسوسه های شیطانی برخیزند و این حیقیقت راسخ و شامخ را متزلزل سازند واز جا برکنند؟ حاشا و کلّا!
— 118 —
مبادا گمان کنی که دلایل حشر فقط به همین دوازده حقیقتی که بحث نمودیم منحصر است و بس. زیرا، آن گونه که قرآن پل نگه تنهایی این دوازده حقیقت را به ما درس می دهد، بر علاوهٔ‌ آن با هزاران وجه دیگر هم اشاره می کند که آفریدگار ما، ما را از این دار فنا به دار بقا منتقل خواهد ساخت. و باز مبامن هر ن کنی که اسمای الهی ای که حشر را اقتضا می کنند فقط به اسمایی همچون: "حکیم، کریم، رحیم، عادل و حفیظ" که ما از آن بحث نمودیم منحصر است. نخیر، بلکه همهٔ‌ اسمای حسنای الهی که در تدبیر هستی تجلّی نمون مطلب، خواستار آخرت و حتی مستلزم آن هستند.
و مبادا گمان کنی که آیات تکوینی کائنات که به حشر دلالت دارد، فقط به آنچه بحث نمودیم منحصر است. بلکه در اکثر موجودات، وجوه و آفاق فراوانی وجود دارد کر را هن پرده، به راست و چپ باز می شوند و آن گونه که یک وجه شان به صانع ذوالجلال شهادت می دهد، وجه دیگر آن به حشر اشاره می کند.
به عنوان مثال: صنعت زیبای انسانْجَاهِریده شدنش به احسن تقویم، آن گونه که آفریدگار را نشان می دهد، زایل و ناپدید شدن انسان با همهٔ‌ قابلیتها و توانمندیهای موجود در احسن تقویم نیز به حشر اشاره می کند. حتی در مواردی اگر با دو دید فقط به یک وجه نگریسته شود، امی باش، هم صانع را و هم حشر را نشان می دهد. به طور مثال: با در نظر گرفتن ماهیتِ تنظیم حکمت، تزیین عنایت، توزین عدالت و لطافت رحمت که در اشیاء به مشاهده می رسند، آشکار خواهد شد که همه این کارها از دست قدرت یک صانع حکیم و کریم و والی ا رحیم صدور یافته است، بدین سان، اگر در کنار بزرگی و فانی بودن این صفات، عمر کوتاه و ارزش ناچیز این موجودات فانی که جلوه گاه آنها هستند نیز درقرار مرفته شود، آخرت به مشاهده می رسد. یعنی هرچیز با زبان حالش: آمنت بالله و بالیوم الآخر را می خواند و می خواناند.
— 119 —
خاتمه
دوازده حقیقت گذشته مؤیّد یکدیگر و مکمّلِ یکدیگر و پشتیبان همدیگرنده انگمهٔ‌ آنها با اتحاد و یک پارچگی، نتیجه را نشان می دهند. پس کدام وهم می تواند از این دوازده سورِ محکم آهنین و حتی فولادین بگذرد تا ایمان به حشر را که در حصن حصین ق آنها رد، متزلزل سازد؟!
آیهٔ‌ کریمهٔ‌ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِد (لقمان:٢٨) بیان می دارد که: "آفریده شدن و حشر گردیدناملاً انسانها در برابر قدرت الهی به اندازه آفریده شدن و حشر گردیدن یک انسان، آسان است" آری، واقعاً چنین است، من این حقیقت را در بحث "حشر" رسالهٔ‌ "نقطه ای از نور خداشناسی" به د داردنوشته ام، در این جا با ارائهٔ‌ مثالهایی به خلاصهٔ‌ آن اشاره خواهم نمود؛ اگر خواستار مزید بر این هستی، به آن رساله مراجعه کن.
به طور مثال: "و لله المثل الاعلی" - در مثال مناقشه نالهی هن گونه که خورشید به "سرّ نورانیت" جلوه اش را- ولو با ارادهٔ‌ خودش- با سهولت به یک ذره می دهد، درست به همان سهولت، به همهٔ‌ مواد شفافِ بی حدّ و حساب که دری فرستد. و نیز به "سرّ شفافیّت" آدمک چشم یک ذرّهٔ‌ شفّاف، در گرفتن تصویر خورشید با سطح پهناور یک دریا مساوی است. و نیز به "سرّ انتظام" آن گونه که یک کودک، اسباب بازیِ کشتی مام تنظيا با انگشتش به حرکت در می آورد، می تواند یک ناوگان بزرگ واقعی را نیز حرکت دهد. و نیز به "سرّ امتثال و فرمانبرداری" آن گونه كه یک فرمانده، سربازی را بو بر ان "به پیش!" حرکت می دهد یک لشکر بزرگ را نیز می تواند با همین کلمه، به پیش براند. و نیز به "سرّ موازنه" فرض کنیم ترازوی بسیار بزرگ و حسّاسی در فضا وجود دارد که اگر دو چهار مغزارد.
# کفّهٔ‌ آن گذاشته شود، احساس می کند و در عین حال می تواند دو خورشید را هم در دو کفه اش جا دهد و وزن نماید. پس درست با همان نیرویی که جهت بالا بردن و پایین آدعاهایردوها صرف نموده بود، دو خورشید را هم می تواند وزن کند و یکی را به عرش و دیگری را به فرش برساند.
پس وقتی در این مخلوقات و ممکنات عادی اده شو و فانی، بزرگترین چیز با کوچکترین آن به سرّ "نورانیت" و "شفّافیت" و "انتظام" و "امتثال" و "موازنه" مساوی
— 120 —
است و اشیای بی شمار در موازی شی واحد دیده می شوواردي بدون شک، به سرّ "تجلیات نورانیِ" قدرت ذاتی و بی نهایت کامل پروردگار و "شفّافیت" و "نورانیت" موجود در ملکوتیت اشیاء و "انتظامِ" حکمت و قدرت او و "امتثال و فرمانبرداریِ" کامل اشیاء از اوامر تکوینی او به سرّ "موازنهٔ‌" موجود در امکان کت از ا و عدم ممکنات را مساوی می سازد، آن گونه که در برابر قدرت مطلق پروردگار ما، کم و زیاد، کوچک و بزرگ مساوی است، او می تواند همهٔ‌ انسانها را به مانند یک انسان و با یک فریاد حشر نماید.
از سوی دیگر، مراتبو سعادو ضعف چیزی، عبارت است از ملاحظهٔ‌ ضدّ آن در آن. مثلاً: درجات حرارت از مداخلهٔ‌ برودت ناشی می شود و مراتب زیبایی از مداخله زشتی پدیدار می گردد و طبقات نور از مداخله تاریکی است. اما اگر یک چیز، ذاتی باشد نه عارضفشاني این حالت ضد آن چیز نمی تواند در آن مداخله کند. چون جمع ضدّین لازم می آید و این محال است. یعنی در آنچه ذاتی و اصل است، مراتب وجود ندارد.
پس وقتی قدرت قدیر مطلق ذاتی است و هم از بیکنات عارضی نیست و در کمال مطلق قرار دارد، پس محال است که ضد آن یعنی عجز، بتواند در آن مداخله کند. یعنی آفریدن بهار به نسبت ذات ذوالجلالش به اندازهٔ‌ آفریدن یک گل آسان است و نیز برانگیختاز سر ر نمودن همهٔ‌ انسانها به اندازهٔ‌ حشر یک نفر آسان است، اما اگر این کار به اسباب مادی اسناد گردد آنگاه آفریدن یک گل به قدر آفریدن بهار سخت و دشوار خواهد بود.
وظايف همهٔ‌ مثالها و توضیحاتی که از آغاز تا اینجا در خصوص صورتها و حقایق حشر بیان گردید، از فیض و برکت قرآن حكیم است و نفس را به تسلیم و قلب را به قبول آماده می سازد؛ زیرا سخن اصلی، سخن قرآن حكیم است و گفته، گفتهٔ‌ ت هم مپس به آن گوش فرا دهیم!. فللّه الحجة البالغة..
— 121 —
فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(الروم:٥٠)
قَالد است يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ
(يس:٧٨-٧٩)
يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ ٭ يَوْمَ تَرَوْاَعْظَتَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّٓا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارٰى وَمَا هُمْ بِسُكَارٰى وَلٰكِنَّ عَذَابَ اللّٰهِ شَد۪يدٌ
(الحج:١-٢)
اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ ه وضوح هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلٰى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ ف۪يهِ وَمَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ حَد۪يثًا
(النساء:٨٧)
نَّ الْاَبْرَارَ لَف۪ى نَع۪يمٍ ٭ وَاِنَّ الْفُجَّارَ لَف۪ى جَح۪يمٍ
(الانفطار:١٣-١٤)
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِ خوریمَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَحْبِهِيَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
(سورة الزلزال)
اَلْقَارِعَةُ ٭ مَا الْقَارِعَةتش سعامَٓا اَدْرٰيكَ مَا الْقَارِعَةُ ٭ يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ٭ وَ تَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ ٭ فَاَمَّا مَنْ قلبت تْ مَوَاز۪ينُهُ٭ فَهُوَ ف۪ى ع۪يشَةٍ رَاضِيَةٍ ٭ وَ اَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَاز۪ينُهُ فَاُمُّهُ هَاوِيَةٌ ٭ وَمَٓا اَدْرٰيكَ مَاهِيَهْ ٭ نَارٌ حَامِيَةٌ
(سورة القارعة)
وَ لِلّٰهِ غَيْبُ الان را َاتِ وَالْاَرْضِ وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ
(النحل:٧٧)
به آیات بیّنات دیگری مانند اینها گوش فرا دهیم و بگوییم:
"آمنّا وَ صَدَّقْتصرف كَنْتُ بِاللّٰه وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ وَبِالقَدَرِ خَيْرِهِ وَشَرِّهِ مِن اللّٰه تَعَالى، حَقٌّ، وَالنَّارَ حَقٌّ، وَأَنَّ الشَّفَاعَةَ حَقٌّ، وَأَناشد. ْكَرًا وَنَكِيرًا حَقٌّ، وَأنَّ اللّٰه يَبْعَثُ مَنْ في القُبُورِ. أَشْهَدُ أَنْ لَا إلٰهَ إِلّا اللّٰه وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحمَّدًا رَسُولُ اللّٰه.
— 122 —
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى ألْطَفِ وَأشْرَفِ وَأكْمَلِ وَأجْمَلِ ثَمَرَاتِ طُو زمین حْمَتِكَ الَّذِي أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَوَسِيلَة لِوُصُولِنَا إلَى أزْيَنِ وَأحْسَنِ وَأجْنَى وَأعْلَى ثَمَرَاتِ تِلْكَ الطُّوبَى الْمُتَدَلِّيَةِ عَلَى دَارِ الْآخِ گوید الْجَنّة. اَللّهمَّ أجِرْنَا وَأجِرْ وَالِدينَا مِنَ النّارِ وَأدْخِلْنَا وَأدْخِل وَالِدينَا الجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِجَاهِ نَبِيِّكَ الْمُخْتَار.. آمِينَ.
ای برادری که این رساله را از روی انصاف مطالعه نرتب و ی! نگو: "چرا نمی توانم همهٔ‌ این گفتار دهم را به یکباره بفهمم؟" از عدم تسلط بر همهٔ‌ آن غمگین مباش، چون فیلسوف نابغه ای همچون ابن سینا گفته بنابر"اَلْحَشْرُ لَیْسَ عَلی مَقَایِیسعَقْلِیّة"یعنی: "ما فقط به حشر ایمان می آوریم چون با عقل نمی توان این راه را پیمود و به كُنه آن پی برد" و نیز همهٔ‌ علمای اسلام متفقاً حکم نموده اند که قضیهٔ‌ حشر یک قضیهٔ‌ نقلی است، یع حضور یل آن نقلی است و با عقل نمی توان به آن دست یافت، پس این راه بسیار عمیق و در عین حال از نظر معنا بسیار عالی، نمی تواند یکدم به یک راه عمومی و عقلی تبدیل گردد.
اما به فیض قرآن حكیم و به رحمت خالق رحیي می کا منت گذاشته شد و پیمودن این راه عمیق و عالی در عصری که تقلید درهم شکسته و تسلیم و اذعان فاسد شده است، آسان گردید. پس ما باید به خاطر ایگرفتن و احسان پروردگار هزاران بار شکر نماییم و سپاسگزار باشیم. چون همین مقدار برای نجات ایمان ما کافی است، ما باید به همان مقداری که فهمیده ایم راضی باشیم و با مطالعهٔ‌ پی گیر آن بر اندوخته های خوده انس ییم.
یکی از اسرار دست نیافتن به مسألهٔ‌ حشر از راه عقل این است که: حشر اعظم از تجلّی اسم اعظم است، با دیدن و نشان دادن افعال بزرگی که از تجلّی اسم اعظم و از تجلّی مرتبهٔ‌ عظمی هر یک از اسمای حسنای الهی صادر شده است می آمد خوشر اعظم را به آسانیِ اثبات بهار، ثابت نمود و در مورد آن به اذعان قطعی و ایمان حقیقی دست یافت.
در این "گفتار دهم" مسألة حشر به فیض قرآن کریم به همین گونه دیده و نشان داده می شود، اما اگر عقل با معیارهای محدود و لنگشمعنی ببماند، حتماً با عجز و درماندگی مجبور به تقلید خواهد شد.
— 123 —
بخش نخست
از پیوست مهم گفتار دهم
و بخش اول از لاحقة آن
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَ پاسخ ِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ خَلَقَكُمل و سْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُٓوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ برار داُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذپيروي لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَابْتِغَٓاؤُ۬كُمْ مِنْ فَضْلِه۪ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ يُر۪يكُمُ الْبَرْقا دعايفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَيُحْي۪ى بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ تَقُومَ السَّمَٓاءُ وَالْاَرْضُ بِاَمْرِه۪ صداقت اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْاَرْضِ اِذَٓا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ٭ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ ٭ وَ هُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُخواهد ثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ
(الروم:١٧-٢٧)
یک برهان بزرگ و یک حجّت کبرایِ این آیات آسمانی که قطب و محوری از ایمان را نشان می دهد و این براهین ق فانی، حشر را به اثبات می رساند در این (شعاع نهم) بیان خواهد شد.
این یک عنایت لطیف ربّانی است که "سعید قدیم" (٭)::"سعید قدیم" لقبی است که استاد نورسی قب. ما درداختن به تألیف رسائل نور (1926) و قبل از بردوش گرفتن وظیفهٔ‌ نجات ایمان و الهام شدن رسائل نور از فیض قرآن کریم، بر خود اطلاق نموده است. مترجم سی سال پیش در پایان یکی از آثارش بنام "محاکمات" که مقدمه ای به خرابرش (اشارات الاعجاز فی مظان الایجاز) بود، چنین نوشت:
— 124 —
مقصد دوم:دو آیهٔ‌ قرآنی که بیانگر حشر است و به آن اشاره دارد تفسیر خواهد شد. اما با این جملهت است؛(٭)::نخو: کلمهٔ‌ کردی با لهجهٔ‌ کرمان شمالی، و به معنی اینک است. مترجم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ آغاز نمود و توقف کرد و نانواع" بنویسد.
پس به تعداد دلایل و نشانه های حشر، از خالق رحیم سپاسگزار هستم و حمد او را به زبان می آورم بر این که بعد از سی سال، توفیق بیان آن تفسیر را نصیب من کرد. و بدین گونه، تقریباً ده سال پیش مرا به تفسير یکی از آن دو آیه که عبارت است انجام سنْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ ر موجوٌ موفق ساخت که در نتیجهٔ‌ آن، "گفتار دهم" و "گفار بیست و نهم" نگاشته شد که این دو گفتار، تفسیر آن آیه و دو دلیل بسیار قوی و روشن است و منکران را به سکوت وا می دارد.
و پس از آنکه حدوداً ده سال از بیان آن دژ مستحکم حشر سپری گردید، باز پر است. سبحان لطف نموده و تفسیر آیات آغازین آن شعاع را ارزانی داشت و در قالب این رساله بوجود آمد.
پس این (شعاع نهم) عبارت است از: "نه مقام عالی" با یک "گاه نف‌" مهم.
مقدّمه
این مقدّمه عبارت است از: دو نقطه؛ که نخست از فواید روحی بسیار زیاد عقیدهٔ‌ حشر و از نتایج حیاتی آن فقط یک نتیجهٔ‌ جامع را به اختصار بیان نموده و اظهار می دارد که عقیدهٔ‌ حشر چقدر به زندگی انسان، به ویژه زندگی اجتماه روی لازم و ضروری است.
و در ادامه، از بین حُجج بسیار زیاد عقیده و ایمان به حشر، فقط یک حجّت کلّی را نشان داده و بیان می دارد که عقیده به حشر چقدر بدیهی است و شک و تردیار مناآن راه ندارد.
نقطهٔ‌ اول
در این مورد که ایمان به آخرت ، اُسّ الاساسِ زندگی اجتماعی و انفرادی انسان و پایهٔ‌ کمالات و خوشبختی اوست، نوع آار دلیل از میان صدها دلیل به عنوان یک مقیاس و نمونه، اشاره خواهیم کرد.
— 125 —
دلیل اول:کودکانی که نصف بشریت را تشکیل داده اند، فقط با فکر جنت می توانند در برابر مرگها و جان دادنهایی که به دیدشان قت قيادردناک و رنج آور به نظر می رسد، مقاومت نمایند و تاب و تحمّل داشته باشند؛ و با فکر جنت می توانند در پیکر نحیف و نازکشان به یک نیروی معنوی دست یابند و درهای امید را ب عَمَّروح و طبیعت شان که بی مقاومت است و به اندک چیزی می گرید، بگشایند و امیدوارانه و مسرورانه به زندگی شان ادامه دهند.
به عنوان مثال کودکی که به جنت ایمان دارد با خود به گفتگو می پردازد و می گوید: "برادونه تقم و یا دوست عزیزم مُرد و به یکی از پرنده های بهشتی تبدیل شد و اکنون در جنت به سیاحت می پردازد و بهتر از ما زندگی می کند.. اما اگر ایمان به جنت نمی بود، مرگ کودکان هم سنّش و بزرگسالانی که همه روزه د بود کف به وقوع می پیوندد، مقاومت و نیروی معنوی این بیچارگان ضعیف و ناتوان را زیر و زبر می ساخت و زندگی و روانشان را درهم می کوبید و همراه با چشمانشان روح و قلب و عقل و سایر لطایف آنان را به گریه در می آورد، و این حواان و دایف شان یا می مردند و یا این که همچون حیوانات بدبخت و سرگردان، با زندگی دست و پنجه نرم می کردند.
دلیل دوم:
سالخوردگانی که نصف بشریت را تشکیل می دهند فقط با "ایمان به آخرت" می توانند درصفحه ص قبری که در لبهٔ‌ آن قرار دارند، صبر و تحمّل نمایند، و در مقابلِ به خاموشی گراییدن شعلهٔ‌ زندگی شیرین و بسته شدن درِ دنیای زیبایشان فقط با همین ایمان می توانند آرامش و تسلّی بیابند. و در برابر یأس و نا امیدی دردناک و وحآن استي که از مرگ و زوال برخاسته و ضربات مهلکی بر ارواح و طبایع کودک گونه و سریع التأثّر شان وارد نموده است فقط با امید به زندگی جاودانهٔ‌ آخرت می توانند مقابله نمایند؛ اما ا عليهمان به آخرت نمی بود این پدران و مادران گرامی که سزاوار شفقت و مهربانی هستند و شدیداً به آرامش و استراحت قلبی نیاز دارند چنان واویلای روحی و دغدغهٔ‌ قلبی دود كبمی کردند که دنیا بر سرشان تنگ و یک زندان تیره و تار می شد و زندگی نیز به یک عذاب سخت و جانکاه مبدّل می گشت.
— 126 —
دلیل سوم:
جوانان و برنایاند و باور زندگی اجتماعی بشر را تشکیل می دهند، و آن چه جلو تجاوز و ظلم و ویرانگری های احساساتِ در جوش و خروشِ نفس و هوای افراطی شان را می گیرد ست می ن خوب زندگی اجتماعی را تأمین می کند فقط فکر جهنم است، اگر ترس جهنم نمی بود، بنابر قاعدهٔ‌ "الحکم للغالب" این جوانان مست و مدهوش در پی برآوردن خواهش های شان دنیا را به بیچارگان و ضعفاء و درماندگان، به جهنم تي كيستی کردند، و جایگاه بلند زندگی انسانیت را به یک زندگی پست حیوانی مبدّل می ساختند.
دلیل چهارم:
در زندگی دنیوی انسان، جامعترین مرکز و اساسی ترین چرخ را زندگی خانوادگی اش تشکیل می دهد و خانواده برای سعادت دنیوی او، یک بهشت، یکنا" آماه و یک تحصّنگاه به شمار می رود، و خانهٔ‌ هرکس دنیای کوچک اوست. و سعادت و زندگی برای زندگی آن خانواده هم با احترام متقابل جدّی و صمیمانه و وفادارانه و با مرحمت و شفقت صادقانه و فداکارانه تأمین می گردد؛ و این است و حقیقی و مرحمت خالصانه هم با فکر و عقیدهٔ‌ موجودیت پیوند و رابطهٔ‌ دوستی ابدی، رفاقت دایمی و همراهی سرمدی در یک زمان بی نهایت و زندگی نامحدود با تداوم رابطهٔ‌ پدرانه و فرزندانه و برادران است نستانه، به وجود می آید؛ این جا است که شوهر با خود حرف می زند و می گوید: "این خانم من در یک عالم ابدی و در یک زندگی ماندگار، دوست همیشگی و شریک زندگی من است، با آن که پیر و بدنما شده است اما مهم نیست، چونکه یک زیبائی ابدلبت قو و خواهد آمد، پس من به خاطر این دوستی دایمی از هیچ فداکاری و مهربانی دریغ نخواهم ورزید" بدین طریق، این مرد می تواند به همسر پیرش به دید را در بهشتی ببیند و به همان گونه با او محبت و شفقت و مرحمت نماید؛ والّا دوستی ای که پس از یکی دو ساعت رفاقت صوری و ظاهری به فراق و جدائی ابدی منجر می شود بدون شک یک دوستی ظاهری و زودگذر و بی بنیاد است و حاصلی جز مرحمت مجندن آناحترام ساختگی و پیوند جنسی حیوانی ندارد و بر علاوهٔ‌ آن، منافع و شهوات نفسانی نیز آن مرحمت و احترام را مغلوب خود می سازد و بدین گونه، آن بهشت دنیوی را و از م ابدی تبدیل می کند.
— 127 —
بدین سان، از صدها نتیجهٔ‌ ایمان به حشر، یک نتیجهٔ‌ آن، به زندگی اجتماعی انسان بر می گردد و هرگاه صدها جهت و فایدهٔ‌ دیگر یک همین نتیجه با چهل دلمي آورور مقایسه گردد فهمیده می شود که تحقق و وقوع حقیقت حشر به اندازهٔ‌ ثبوت حقیقت والای انسان و نیازهای کلّی او قطعی است و حتی واضحتر و روشنتر از آن است که، موجودیت نیاز در معدهٔ‌ قرار به موجودیت غذا دلالت می کند و شهادت می دهد. و اگر نتایج و دست آوردهای این حقیقت حشر از زندگی انسانها سلب شود، ماهیت بسیار مهم و عالی و با نشاط انسانیّت به مثابهٔ‌ لاشهٔ‌ گندیده و متعفّنی قرار خواهد گرفت که پناهگاه ميکروب ها و آلودگی ها اسر کائنو حال، از جامعه شناسان و سیاستمداران و علمای اخلاق که با اداره و اخلاق و جامعهٔ‌ بشری سروکار دارند می خواهیم بیایند و بگویند که این خلأ را با چه چیزی پُر خواهند ساخت؟ و این زخمهای عمیق را با چه چیزیی و زنه خواهند کرد؟
نقطهٔ‌ دوم
این نقطه، از بین براهین بی حدّ و حساب حقیقت حشر، به طور مختصر به بیان یک برهان خواهد پرداخت که از خلاصهٔ‌ شهادت هاي سایر ارکان ایمان برون آمدهكه
#37بدین گونه:
همهٔ‌ معجزات حضرت محمد (ص) که به رسالت او دلالت دارند و همهٔ‌ دلایل نبوّت و براهین حقّانیت ایشان به طور مجموعی به تحقق حقیقت حشر گواهی در راو آن را به اثبات می رسانند، زیرا دعوت آنحضرت (ص) در طول حیات مبارکش پس از توحید، به مسألهٔ‌ حشر تمرکز یافته است. و همه معجزات و حجت های او که سایر پیامبران را تصدعالم اده و به تصدیق شان واداشته است نیز به همین حقیقت یعنی حشر شهادت می دهد. و همچنان گواهی "کتابهای آسمانی" که گواهی أدا شده از جانب "پیامبران الهی" را به درجهٔ‌ بداهت ارتقا بخشیده است نیز شاهد همین حقیقت می باشد. بدین گونه:
دیل میز همه، قرآن معجز البیان با همهٔ‌ معجزه ها، حجّتها و حقیقتهایش- که حقانیت قرآن را ثابت می سازند- بر وقوع حشر گواهی داده و آن را به اثبات می رساند، زیرا یک سوم قرآن و شروع اکثر سوره های کواقعیتبه حشر اختصاص دارد. یعنی قرآن کریم با هزاران آیه اش صراحتاً و یا اشارتاً از همین حقیقت خبر می دهد و آن را به وضوح ثابت می کند و نشان می دهد.
— 128 —
به طور مثال:
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
(التكوير:١)
يَی، در ُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ
(الحج:١)
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا
(الزلزال:١)
هد.
السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ
(الانفطار:١)
اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ
(الانشقاق:١)
عَمَّ يَتَسَٓاءَلُونَ
(النبأ:١)
هَلْ اَتٰيكَ حَد۪يثُ الْغَاشِيَةِ
(الغاشية:١)
پس، قرآن کریم با انواع این آیات دری ترینسی- چهل سوره، حقیقت حشر را با قاطعيت تمام به اثبات رسانده و نشان می دهد که مسألهٔ‌ حشر، مهمترین و ضروری ترین حقیقت هستی است؛ و با آیات دیگرش نیز به بیان دلایل گوناگون و باور دهندهٔ‌ آن حقیت می پردازد.
ببین! بپوشیتابی که یک اشارهٔ‌ یک آیهٔ‌ آن حقایق علمی و کَونی بسیار زیادی را در بخش علوم اسلامی ببار نشانده است، با هزاران دلیل و شهادتش مسأله ایمان به حشر را به تابندگی خورشید نشان دهد، آیا امکان دارد عاری از حقیقت باشد و انکار هر چ آیا انکار آن مثل انکار خورشيد و انكار موجودیت هستی و صد درجه محال و باطل نیست؟!
آیا ممکن است هزاران سخن و وعده و وعیدِ پادشاه عزیز و با قدرتی، دروغ و عاری از حقیقت باشد، درحالی که گاهر راه ً به خاطر این که یک اشارهٔ‌ پادشاهی دروغ قرار نگیرد، لشکری به حرکت می افتد و وارد جنگ می شود.
حال، سلطان معنوی بزرگی را در نظر بگیرید که حاکمیت و فرمانروانگ استسیزده قرن، بدون توقف ادامه یافت و ارواح و عقل و قلوب و نفوس بی حدّ و حسابی را بر اساس حق و حقیقت، تربیت کرد و اداره نموده، با آنکه فقط یک اشارهٔ‌ او جهت اثبات چنین حقیقتی کافی است، اما اوجودی قاران تصریح، این حقیقت را نشان داده و به اثبات رسانده است، پس آیا کسی که این حقیقت روشن را درک نمی کند یک احمق جاهل نیست؟ آیا سوختن او در آتش جهنم عین عدالت نخواهد بود؟ و و در بصحیفه های
— 129 —
آسمانی و کتابهای مقدّسی که بر عصر و زمان خاصی حکمروایی می کردند نیز با هزاران دلایل، ادعای قرآن کریم را در خصوص حقیقت حشر مورد تأیید قرار می دهند چنين ین تفاوت که بیانات آنها بنابر تقاضای عصر و زمان شان، کوتاه و مختصر اما پر قدرت است، ولی قرآن کریمی که حاکمیّتش همهٔ‌ عصرها را تحت پوشش قرار داده و بر زمانهای آینده نیز فرمان می راند، حقیقانی، یرا با تفصیل و توضیح و تکرار بیان داشته است.
به مناسبت این بحث، متنی که در آخر رسالهٔ‌ (مناجات) آمده است، در این جا درج می گردد. این متن، دلیل بسیار قوی و فشرده ای بر حشر است و شهادت سایر ارکان ایمانی به ویژه رُسل و کتب را بر مسألهٔ‌ امی کننه حشر احتوا می کند و اوهام را می زداید و به شکل مناجات است.
"ای ربّ رحیم من!.. با تعلیم رسول اکرم (ص) و از درس قرآن دریافتم که: همهٔ‌ کتابهای مقدس و پیامبران و در رأسشان قرآن کریم و رسول اکرم ات (ص)، به اجماع و اتفاق شهادینما، هند و دلالت می کنند و اشاره می نمایند که تجلیات اسمهای جلالی و جمالی که آثار آن در این دنیا و در هر طرف دیده می شود با تابش و درخشش بیشتری به سوی أبد الآباد دوام خواهد یافت.. نسان رو احساناتی که جلوه های رحیمانه و نمونه های آن در این عالم فانی به مشاهده می رسد با شعشعهٔ‌ بیشتری در دار سعادت استمرار خواهد داشت و باقی خواهد ماند.. و مشتاقانی که در این زندگی کوتاه دنیوی آن جلوه ها راسیار زق دیده اند و با محبّت همراهی نموده اند، در ابدیّت نیز همراهی خواهند نمود و برای همیشه در کنار آنها خواهند ماند.
و نیز همهٔ‌ پیامبرانی که دارای ارواح نورانی هستند و در رأسشان پیامبد، حال (ص) و همهٔ‌ اولیایی که قطبهای قلب منوّر اند و همهٔ‌ صدیقانی که معادن عقلهای قاطع و روشن هستند، با ایمان راسخ شان به حشر ایمان دارند و با استناد به ص انسانجزهٔ‌ باهر و آیات قاطع.. و با تکیه به هزاران وعده و وعید مکررت در صحف آسمانی و کتابهای مقدّس.. و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبیت و شئون والا و بر صفات مقدسی همچون قدرت و رحمت و عنایت و حکمت و جلال و جمال تو که مقتضی آخرت اند و بنابر مشاه فرمانکشفیات بی حدّ و حسابشان که از آثار و تراوشات آخرت خبر می دهد و بر بنیاد ایمان و عقیدهٔ‌ جازم شان که به درجهٔ‌ علم الیقین و عین الیقین است، بشریت را
— 130 —
به سعادت ابدی مژاد فطردهند و اذعان می دارند که برای اهل هدایت جنّتی وجود دارد و برای اهل ضلالت هم جهنّمی آماده شده است.
ای قدیر حکیم! ای رحمان رحیم! ای صادق الوعد الکریم! ای قهّار ذوالجلال که شکلی زّت و عظمت و جلال هستی!
تو صدها هزار بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستی که این همه دوستان صادق و این همه وعده ها و صفات و شئوناتت را تکذیب کنی و آن چه را که سلطنت ربوبیّت تو قطعاً تقدر ساح کند رد نمایی و دعای بندگان صالحت را که دوستشان داری و آنها هم با ایمان و تصدیق و اطاعت، خود را محبوب تو قرار داده اند نشنوی و اجابت نکنی! آری، تو پاکتر و برتر از آن قادر مه اهل ضلالت و اهل کفر را در انکار حشر تصدیق نمایی. همان کفاری که با کفر و عصیان و با تکذیبِ وعده هایت بر عظمت و کبریایی تو تجاوز نموده و عزّت جلال و حيثيّت الوهیّت و شفقت ربوبیّت تو را نادیده گرفته اند..
ما عدالت بی پایان و جمال بی نه در هررحمت بی کرانت را از چنین ظلم و زشتیِ بی پایان، تقدیس می کنیم و پاکی تو را بیان می داریم.
و ما با تمام توان ايمان داریم که هزاران پیامبر صادق و راستگو و تعداد بی شماری از اصفامور مولیا که دعوتگران تو هستند با حق الیقین و عین الیقین و علم الیقین بر گنجینه های اخروی رحمتت و بر دفینه های احساناتت در عالم بقا و بر جلوه های زیبای اسمای حسنایت که در دار سعادت کاملاً ظهور نموده است شهادت می دهند و اینهارده شان حق و حقیقت است. و اشارات شان درست و واقعی است، و بشارتشان صادق و راست است.. و آنها با ایمان به این که این حقیقت بزرگ - یعنی حشر- بزرگترین شعاع اسم "حق" است و این اسم هم مرجع و خورشید همهٔ‌ حقایق است با دستور تو بندگانت را در دایرهٔ‌ تحت فس می دهند و این مسأله را به عنوان یک حقیقت عینی تعلیم می دهند.
یا رب! به حق و به سپاس درس و تعلیم اینها، به ما و به همهٔ‌ طلاب رسائل نور، ایمان اکمل و حسن خاتمه را نصیب بفرما، و ما را شایستهٔ‌ شفاعتشان بگنی از آمین"
بدین سان، همهٔ‌ دلایل و حجتهایی که حقّانیت قرآن کریم، بلکه همهٔ‌ کتابهای آسمانی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ معجزه ها و برهانهایی که نبوت حبیب الله (ص) ،
— 131 —
بلکه همهٔ‌ انبیا را ثابت می کند،ِ جَمِبت خود بزرگترین مدّعای آنها را که تحقق آخرت است نیز ثابت می سازد و بر آن دلالت می کند. و همچنین اکثر دلایل و حجتهایی که بر وجود و وحدت واجب الوجود شهادت می دهد نیز به نوبت خود بر موجودیت و گشایش دار سعادت و عاموجود یی که بزرگترین مدار و مظهر ربوبیت و الوهیت است گواهی می دهد، زیرا آن گونه که در مقامات آینده بیان و اثبات خواهد شد هم موجودیت و هم عموم صفات و بیشتر اسمهای ذاتد از: الوجود و اوصاف و شئون مقدس او همچون: ربوبیت، الوهیّت، رحمت، عنایت، حکمت و عدالت به درجهٔ‌ لزوم، مقتضی آخرت اند و به درجهٔ‌ وجوب، مستلزم دار سعادت می باشند و به درجهٔ‌ ضرورت حشر و نشرات هم خاطر مکافات و مجازات می خواهند. آری، وقتی یک الله أزلی و ابدی وجود دارد، پس حتماً آخرتی که محور سلطنت الوهیّت اوست نیز وجود دارد.. و وقتی در این کائنات، به ویژه در موجودات زندهٔ‌ آنی توانیّت مطلقی با شکوه و حکمت و شفقت متجلّی است، پس حتماً یک دار سعادت ابدی وجود خواهد داشت که ربوبیت را از بی اعتنایی به مخلوقات و حکمت را از کارهای عبث و بیهوده و شفقت را از غدر و فریب، مصئون خواهد داشت؛ پس چنین سرافرنگی تی وجود دارد و سعادتمندان به آن جا خواهند رفت.
و نیز وقتی این همه انعام و احسان و لطف و کرم و عنایت و رحمت در جلو چشمانمان پیدا و آشکار است و موجودیت یک ذات رحمان و ی بی حا در پشت پردهٔ‌ غیب، به عقل هایی که خاموش نشده و به قلب هایی که نمرده است نشان می دهد، پس حتماً در یک عالم باقي یک زندگی ماندگاری وجود دارد که انعام را از استهزاء و احسان را از فریب دادن و عنایت را از عدم تح از نظحمت را از نقمت شدن و لطف و کرم را از اهانت رهایی می بخشد و دور نگاه می دارد. آری، آنچه احسان را احسان و نعمت را نعمت می سازد موجودیت زندگی مانشدید آاست در یک عالم ماندگار.
و نیز وقتی قلم قدرتی که در فصل بهار و در صفحهٔ‌ تنگ زمین، صدهزار کتاب را بدون اشتباه و به صورت متداخل می نویسد در جلو چشم ما بدون خستگی کار می کند؛ و صاحب آنره) تقصدهزار بار عهد نموده و وعده سپرده است که: "کتابی پايدار و زيبا و آسان تر از این کتاب آشفته و متداخل بهار را در جایی وسیعتر و زیباتر از این صفحهٔ‌
— 132 —
تنگ زمین خواهم نوشت كَلِمی همیشه باقی خواهد ماند و شما را با حیرت و شگفت به خواندن آن وادار خواهم ساخت." او در تمام فرامینش از آن کتاب بحث می کند؛ پس بدون تردید، اصل آن کتاب نوشته شده است و حاشیه های آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامهٔ‌ اعمال همه در آن بوستانشخواهد رسید.
و وقتی این زمین به لحاظ داشتن كثرت مخلوقات و به لحاظ این که مسکن و کارخانه و نمایشگاه صدها هزار نوع از انواع مختلف ذوی الحیات و ذوی الارواح است اهمیت والایی کسد و نته و به منزلهٔ‌ قلب و مرکز و خلاصه و نتیجه و سبب خلقت کل هستی قرار گرفته است و حتی به رغم کوچک بودن حجمش بازهم در همهٔ‌ فرامین آسمانی همچون: رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ دوشادوش آسمو ستاربزرگ می شود و معادل آنها تلقی می گردد...
و وقتی بنی آدم بر هر سمت و سوی زمینی که حایز چنین ماهیتی است فرمان می راند و در اغلب مخلوقات آن تصرّف می کند و با تسخیر اکثر موجودات زندهٔ‌ آن، آنها را به دَور خود جمع نموده و مصنوعات و پدیده های آنو جبرو اساس معیارهای هوس و در چارچوب نیازهای فطری اش تنظیم و تزیین می کند و به نمایش می گذارد و انواع شگفت انگیزتر آن را فهرست وار در هرجا به گونه ای مرتّب می سازد و می آراید که نه فقط نگاولیای و جن بلکه توجه اهل آسمانها و سراسر هستی و حتی نگاه مالک هستی را جلب می دارد و تحسین و تقدیرشان را بر می انگیزد و بدین جهت، اهمیت بزرگ و ارزش والایی کسب نموده و با علم و مهارت هایش نشان داده است که او، حکمت آفرینش این هس داده زرگترین نتیجه و ارزشمندترین میوهٔ‌ آن است و خلیفهٔ‌ روی زمین می باشد.. و از آنجایی که او، صنعتهای خارق العادهٔ‌ آفریدگار هستی را با زیبایی و جذّابیت خاصی تنظیم می انسان به نمایش می گذارد، عذاب عصیان و کفرش به بعد موکول گردیده و به او اجازه داده شده است تا در این دنیا زندگی کند و در انجام این کار به موفقیتهای چشمگیری نایل آیدمانی کو وقتی بنی آدم - که از لحاظ آفرینش و مزاج، دارای چنین ماهیتی است و ضمن ضعف و عجز شدیدش، نیازهایش هم بی حدّ و حساب و دردها و رنجهایش هم فراوان است- متصرّف بسيار توانا و حکیم و مشفقی دارد که قد درگاهلاتر از هر چيز است
— 133 —
و اختيار تام دارد و این زمین بزرگ را به صورت مخزنی برای انواع معادن مورد نیاز انسان آفریده و انباری برای هرگونه غذا و مغازه ای برای هر نوع جنس دلخواه او قرار داده است. و آن پروردگار مهربانش این گونه متوجه اوست و او را م پيريراند و همهٔ‌ خواسته هایش را برآورده می سازد..
و وقتی پروردگاری که حقیقتش چنین است انسان را دوست می دارد و خودش را هم محبوب و دوست انسانها قرار می دهد، و باقی است و عالال، شقاقی دارد و هر کار را بر اساس عدالتش اجرا نموده و هرچیز را با حکمتش انجام می دهد، و عظمت سلطنت و سرمدیت حاکمیت این حكيم ازلی هم در این زندگی کوتاه دنیال استر این عمر کوتاه بشر و در این زمین مؤقت و فانی نمی گنجد وجا نمی شود؛ و ظلمها و نافرمانیهای بسیار بزرگی هم که انسان مرتکب می شود و منافی نظم کائنات و مخالف عدالترفی میزن و جمالِ زیبای آن است، در این دنیا بدون کیفر می ماند و جزای توهین و انکار کفرش را در برابر مولایی که او را با نعمت و شفقت پرورده است نمی بیند، و ظال نيست ستمگران هم در رفاه و آرامش به زندگی شان ادامه می دهند و مظلومان و درماندگان نیز با مشکلات فراوان با زندگی دست و پنجه نرم می کنند، پس بدون شک ماهیت عدالت مطلقی که آثار آن در سراسر هستی به مشاهده می رسد، هرگز نمی پذیرد و قبول نمی کند که سهاي عل سرکش و ستمدیده های بیچاره، پس از مرگ، زنده نشوند و همه با هم مساویانه و برای همیشه به کام مرگ فرو روند. بدون شك اين امر با عدالت مطلق در تضاد قرار دارد وعدالت چنين چيزي را نمي پذيرد مان هاه نمي دهد.
و وقتی مالک هستی، زمین را از هستی و انسان را از زمین برگزید و جایگاه بسیار والا و اهمیت بزرگی به او داد، و از بین انسانها هم انسان هاي حقيقي مانند انبیا و اولیا و اصفیا را که همگام با مقاصد ربوبیت حرکت نموده و خود را با ایمان و ستيم، محبوب مالک هستی ساخته اند برگزید و دوستان و مخاطبان خود قرار داد و آنها را با معجزه ها و توفیقاتش گرامی داشت و دشمنانش را با سیلی های آسمانی عذاب داد، و از بین این محبوبانباس اب و دوست داشتنی اش هم حضرت محمد (ص) را که امام و مایهٔ‌ فخر و مباهات آنها است انتخاب کرد و نصف کرهٔ‌ بسیار مهم زمین و یک پنجم بشریت با اهمیت را در طول
— 134 —
او آفریده شده باشد همهٔ‌ اهداف وغایه های آن، با او و با دین و قرآن او ظهور می یابد و آشکار می گرد و سلطاو مستحق و شایسته بود تا در برابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش كه به وسعت يك زندگي چند مليون ساله است، در یک زمان نامحدود با عمری بی پایان، پاداشش را دریافت نماید، اما او عمر کوتاهی به مدت شصت و سه سال را آن هم با مشکلات و مجاهدتها سریک میود و دنیا را ترک کرد! پس آیا احتمال و امکان دارد که او با امثال و دوستانش دوباره زنده و حشر نگردد؟ و اکنون هم با روحش زنده نباشد؟ و برای همیشه نیست شود و به سوی عدم برود؟ هرگز! صدهزار بار هرگز! آری، همة کائنات و همهٔ‌ حقایه و دو خواستار دوباره زنده شدن او هستند و حیات او را از صاحب هستی می طلبند.
رسالهٔ‌ "آیت الکبری" که شعاع هفتم است به سی و سه اجماع عظیم که هر اجماع آن، قدرت و صلابت کوه را دارد ثابت نموده است که: این هستی از یک دست صادر گردیدهن عدال یک مالک دارد. بدین ترتیب، اجماع های مذکور، وحدت و أحدیّت خداوند را که محور کمالات اوست آشکارا نشان می دهد و بیان می دارد که با وحدت و أحدیّت، همه هستی به منزلهٔ‌ سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرمل كن ات واحدِ أحد در می آید. و با آمدن آخرت، کمالات او تحقق می یابد و از سقوط مصئون می ماند و عدالت مطلقش فرمان می راند و از ظلم می رهد، و حکمت عامّه اش از سفالت و بیهودگی برائت یافته، و رحمتِ گسترده اش از تعذیب نجات پیدا می که به هزّت و قدرتش را از عجز و ذلّت دور می ماند و هریک از صفات او با قداست و پاکیزگی شایسته اش مجلّی می گردد.
پس حتماً و بدون شک، بنابر اقتضای حقایقجا به ده در هشت پاراگرافی که با "وقتی" آغاز گردید و از صدها نکتهٔ‌ مهم ایمان بالله فقط یکی را تشکیل می داد، قیامت برپا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پیوست و درهای محل مجازات و مکافات گشوده خواهد شد تا اهمیت و مرکزیّت زمین ن كار ت و جایگاه انسان تحقق پیدا کند.. و عدالت و حکمت و رحمت وسلطنتِ خالق و متصرّف حكيم زمین و انسان تقرر یابد.. و دوستان حقیقی و مشتاقِ پروردگا نعمت و ماندگار، از فنا و اعدام ابدی نجات یابند.. و از بین این دوستانش بزرگترین و گرامی ترین
— 135 —
آنها پاداشِ خدمات ارزنده اش را که کل هستی را شاد و ممنون ساخته استط آن تفت نماید.. و کمالاتِ سلطان سرمدی از نقص و کاستی مقدس بماند و قدرتش از عجز و درماندگی و حکمتش از سفاهت و عدالتش از ظلم، منزّه و مبرّی گردد.
خلاصه:
وقتی خداوند وجود دارد، پس بدون شک آخر ای کهوجود است. آن گونه که سه رکن مذکور ایمانی، با همهٔ‌ دلایل شان به حشر گواهی داده و دلالت می کنند، دو رکن دیگر ایمانی"وَ بِمَلئِکَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَ شَرِّهِ مِن الله تَعَالَی"نیز مستلزم حشر است و با قر و بهل بر عالم باقی شهادت داده و دلالت می کند؛ بدین گونه:
همهٔ‌ دلایل و مشاهدات و مکالماتی که بر وجود فرشتگان و وظایف عبودیتشان دلالت دارد، به نوبت خود بر موجودیت عالم ارواح و عالم غیب و عالم بقا ، پس ا آخرت و دار سعادت و جنت و جهنمی که در آینده با جن و انس آباد خواهد شد نیز دلالت می کند، زیرا فرشتگان می توانند با اجازهٔ‌ الهی این عالمها را ببینند و در آنها داخل شوند، لذا فرشتگان مقربی همچون حضرت جبرئیل (ع.س.) که با بشر دیدار نموده است بالاخت و نز موجودیت عالمهای مذکور و گردش شان در آنها خبر می دهند. پس آن گونه که ما قارهٔ‌ امریکا را ندیده ایم اما با اعتماد به خبر کسانی که از آنجا آمده اند، موجودیت آن را بداهتاً می دانیم، پس لازم است تا در پرتو خبرهای فرشتگان که قاي اسم تواتر را دارد، به همان بداهت به عالم بقا و سرای آخرت و جنت و جهنم ایمان آورد.. و ما به همین گونه ایمان داریم و باور می کنیم.
و نیز چنانکهرماندهفتار بیست وششم" یعنی رسالهٔ‌ قدَر آمده است، دلایلی که "ایمان به قدَر" را ثابت می سازند، به نوبت خود، به حشر و نشرِ صحف و وزن اعمال در میزان اکبر نیز دلالت دارند، چون ما در جلو چشمان خود می بینیم که مقدّرات هرچیز در تابلوهای نظام و میزان یکه قدر می گردد و سرگذشت زندگی هر موجود زنده ای، در نیروی حافظه و در بذرها و هسته هایشان و در تابلوهای مثالی دیگر نوشته می شود، و دفترهای اعمال هر ذی روح، به ویژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط می گردد، سپس بدون شک، چنین قدَر محیط و تقدیر نوع راه و تدوین دقیق و یادداشت امینانه فقط می تواند به خاطر مکافات و مجازاتی باشد که در یک محكمه بزرگ و در نتیجهٔ‌
— 136 —
یک محاكمهٔ‌ عمومی داده می شود. والّا این یادداشت و محافظتِ گسترده و بسیار "هی د پیچیده، به طور کلّی بی معنی و بی فایده می ماند و منافی حکمت و حقیقت قرار می گیرد. یعنی اگر حشر نباشد همهٔ‌ معانی حقیقی این کتاب کائنات که با قلم قَدر نوشته شده است برهم می خورد و خراب می شود، که چنین چیزی به هیچ و جه ممکن نیست،د کنند احتمال، به مانند انکار موجودیت این هستی، محال است و حتی هذیانی بیش نیست.
گزیدهٔ‌ آنچه گذشت:پنج رکن ایمان به همراه همهٔ‌ دلایلش به وقوع و موجودیت حند. پسشر و وجود دار آخرت و گشوده شدن درهای آن دلالت نموده و خواستار آن هستند و بر آن گواهی می دهند.
پس در موافقت و هماهنگی با برخوردار بودن حقیقت حشر نعمتهن پایه های تزلزل ناپذیر و براهین بزرگ است که یک سوم قرآن معجزالبیان را مباحث حشر و آخرت تشکیل داده است و آن را سنگ بنا و أسّ الاساسِ همهٔ‌ حقایقش قرار می دهد و هرچیز را بر پایهٔ‌ آن بنا می کندَتِكُممقدمه به آخر رسید.)
بخش دوم پیوست
عبارت است از مقام نخست از نه مقامِ مربوط به طبقات نُه گانه ی براهيني که آیهٔ‌ مبارکهٔ‌ ذیل معجزانه به آنها اشاره می کند:
فَسُبْحَانَ الللو این۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَزد و بَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ
(الروم:١٧-١٩)
برهان باهر و حجّت قاطعی را که این آیات در خصوص حشر نشان داده اند، ان شاءالله بیان خواهیم نمود و توضیح خواهیم داد.
جنازةن مقام هنوز نوشته نشده است. از آن جایی که مسألهٔ‌ حیات مناسبتی با حشر دارد، در این جا درج گردیده است. و در پایان مسألهٔ‌ حیات، به رکنِ قَدر هم اشاره ای شده است که بسیار دقیق و عمیق است. مؤلف
م و جمست و هشتمین خاصیت حیات از رمز چهارم، نكته ي پنجم از پرتو سي ام آمده است که حیات، به شش رکن ایمان می نگرد و آن را ثابت می سازد و به تحقل و سن
آن اشاره می کند. آری، وقتی حیات، مهمترین نتیجه و جوهر و حکمت آفرینش کائنات است، پس بدون شک، آن حقیقت والا به این زندگی فانی و کوتاه و ناقص و رنج آور دنیا منحصر نیست،
گرغایه و نتیجهٔ‌ درخت حیات که با بیست و نه خاصیتش می توان به عظمت ماهیّت آن پی برد و میوهٔ‌ آن درخت که شایستهٔ‌ عظمت آن است، بدون شک، زندگی و حیات اخروی و سرای سعادت است. همان سرای سعادتی کهرحال اگ و درخت و خاکش زنده و جاوید است. ورنه لازم می آید تا درخت حیاتی که با این همه تجهیزات مهم و گوناگون تجهیز گردیده است در حق ذی شعور، به ویژه انسان، بدون میوه و بی ُ دریو عاری از حقیقت بماند و انسانی که از لحاظ سرمایه و تجهیزات، بیست درجه برتر از گنجشک است و برترین و مهمترین مخلوقِ این کائنات و ذی حیات می باشد در بخش سعادت زندگی، بیست دراه باشگنجشک پایین تر بیفتد و بدبخت ترین و ذلیل ترین و بیچاره ترینِ مخلوقات قرار گیرد.
و حتی عقلی که ارزشمندترین نعمت است به یک بلا و مصیبت تبدیل می شود، چون با یادآوری غم يار نیه های گذشته و ترس و نگرانیهای آینده، قلب انسان را همواره می رنجاند و یک لذّت را با نُه درد آغشته می سازد. و چنین چیزی صد در صد باطل است.
پس این زندگی دنیوی، خود رکن "ایمان به آخرت" را قطعاً ثابت می سازد و در هر بهار، بیش از سیصد هزان جميعه های حشر را به ما نشان می دهد.
آیا ممکن است پروردگار توانایی که تمام تجهیزات و نیازهای مناسب جسمت را و حتی باغچه و شهرت را آماده نموده و با حکمت و عن به آنرحمتش در وقت و زمان مناسب آن را می فرستد و حتی دعای خصوصی و جزئی معده ات را برای روزی که آرزوی بقا و زندگی نموده است، می داند و می شنود و با فراهم آوردن غذاهای لذیذ و بی شماری قب نيازه آن دعا را نشان می دهد و معده را ممنون و مطمئن می سازد.. آیا ممکن است چنین متصرّف قدیر، تو را نشناسد و نبیند؟ و اسباب لازم و ضروری زندگی ابدی را کش بگردترین غایهٔ‌ انسان است آماده نسازد؟ و بزرگترین و مهمترین و عمومی ترین دعای او را که دعای بقا و جاودانگی است با عدم ایجاد حیات اخروی و بهشت برین، قبول ننماید؟ و دعای این انسان را که برترین مخلوق و سربازلطان و
— 138 —
نتیجهٔ‌ زمین است نشنود.. همان دعای عمومی و نیرومند برخاسته از اعماق وجودش را که عرش و فرش را به تکان در می آورد، نپذیرد و به اندازهٔ‌ دعای یک معدهٔ‌ کوچک به آن اهمیت ندهد و این انسان را راضی نسازد؟ و حکمت کامل و رحمت د و عبیت اش را در معرض انکار قرار دهد؟ هرگز.. صدهزار بار هرگز!
آیا می شود که پنهانترین صدای جزئی ترین حیات را بشنود و به درد و شکوه اش گوش فرا دهد و درمان نمتم نیزنازش را بکشد و با کمال عنایت و توجه و اهتمام آن را پرورش دهد و با دقت كامل هر چيز و بزرگترین مخلوقاتش را به تسخیر او در بیاورد و اما صدای رعد آسای بزرگترین و ارزشمندترین و فقیر ورترین حیات را نشنود و مهمترین دعای او را که دعای بقا است، نادیده بگیرد و به ناز و نیازش توجهی نکند؟! و همچون شخصی شود که سربازی را با کمال توجه و عنایت تجهیز و اداره می کند، اما به یک لشکر بزرگ و گوش به فرمان هیچ اعتنایی ندارد! و یا اینکه ذر نگاه ببیند و خورشید را نبیند، و وِز وِز مگس را بشنود و غرّش آسمان را نشنود! حاش لله! صد هزار بار حاش لله!
آیا عقل می پذیرد که ذات قدیر حکیمی که رحمت و محبّت و به خابی حدّ و حساب است و صنعتش را خیلی دوست دارد و خود را محبوب مخلوقاتش قرار می دهد و کسانی را که دوستش دارند او هم خیلی دوست دارد، زندگی آنانی را که او را بسیار زیاد دوست دارند و محبوب و شایستهٔ‌ محبت اند و فطرتاً به پرستش آفریدگار شان می پردازند عكس آ و نابود سازد؟ و روحی را که لُبّ و جوهر حیات است با مرگ ابدی اعدام نماید و بین خود و بین دوستدارانش برای همیشه فاصله ایجاد کند و آنها رواری اود برنجاند و عذاب بدهد! و سِرّ رحمت و نور محبتش را در معرض انکار قرار دهد! هرگز! صدهزار بار هرگز!.. جمال مطلقی که این هستی را با تجلی اش آراسته است، و رحمت بی کرانبت و سمهٔ‌ مخلوقات را شاد و مسرور ساخته است بدون شک، از چنین زشتی بی حدّ و چنین قبح و ظلم مطلق، پاک و منزّه و مقدّس است.
نتیجه:وقتی در دنیا حیات وجود دارد، پس حتماً آن عدّه از انسانهایی که به راز حیات پی برده و از آن سوءاس آن مسننموده اند، در دار بقا و در جنت باقی از یک حیات باقی برخوردار خواهند شد.. آمنّا
و از سوی دیگر، درخشندگی مواد شفاف روی زمین، و روشن و خاموش شدن حباب الرَّح دریا بر أثر درخشش نور، و باز تابش حبابهایی که از پی حبابهای قبلی
— 139 —
آمده اند و مثل آنها آیینه هایی برای خورشیدهای خیالی قرار گرفته اند، بالبداهه نشان می دهد که آن پرتوها عبارت اي هر : تجلّی انعکاس خورشید یکتایی که در آن بالاها قرار دارد، و با زبانهای گوناگون، یادآور موجودیت خورشیدند و با انگشتان نوری، به آن اشاره می کنند.اي متعین سان، درخشش موجودات زنده در سطح زمین و در درون دریا، با قدرت الهی و با تجلّی اسم "محییِ" ذاتِ حیّ و قیّوم، و پنهان شدن آنها در پشت پردهٔ‌ غیب - با ورد زبان قرار دادن "یا حیّ"- جهت جا دادن به موجوداتی که به دنبال آنها آمده اند، به حیات و زندگانساني حیّ و قیّومی که دارای زندگی ابدی است شهادت داده و به وجوب وجود او اشاره می کنند.
و همچنین همهٔ‌ دلایلی که بر علم الهی شهادت می دهد و آثار آن در تنظیم موجودات به مشاهده می رسد، و همهٔ‌ براهینرده و درتِ متصرف در هستی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ حجتهایی که اراده و مشیّتِ حاکم بر اراده و تنظیم هستی را ثابت می کند، و همهٔ‌ علامتها و معجزه هایی که رسالتها را که مدار کلام ربّانی و وحی ن است:ستند، ثابت می سازد.. و بالاخره همهٔ‌ این دلایلی که شاهد هفت صفت الهی هستند، بالاتفاق به حیاتِ ذات حیّ و قیّوم، شهادت می دهند و دلالت می کنند؛ چون اگر چیزی توان دیدن را داشته باشد، حتماً حیَالِكَدارد. و قوهٔ‌ شنوایی اش، علامت حیات او است، و اگر توان سخن گفتن داشته باشد این امر، به موجودیت حیات اشاره می کند، و اگر دارای اختیار و اراده باشد، این امر، موجودیت حیات را نشان می دهد.. و بدین منوال، صفاتی همچون قدرت مطلق و ارادهٔ‌ فراگیر و عل لذا ای که آثار آنها در هستی به مشاهده می رسد و موجودیّت شان محقق و بدیهی است همراه با همهٔ‌ دلایل شان به حیات و وجوبِ وجود یک ذات حی و قیوم شهادت می دهند و کرة زدگی سرمدی او که سراسر هستی را با یک پرتو اش پرنور ساخته و دار آخرت را همراه با ذراتش زنده نموده است، دلالت می کنند.
و همچنین حیات به رکن ایمانی "ایمان به فرشتگان" هم می نگرد ه به دً به اثبات آن می پردازد. چون وقتی حیات مهمترین نتیجهٔ‌ هستی است و موجودات زنده به خاطر ارزششان بیش از هرچیز دیگر انتشار نموده و تکثّر یافته اند و همین موجودات زنده با
— 140 —
آمد و يز، تمروانهای شان زمین را آباد و آراسته ساخته اند.. و وقتی کرهٔ‌ زمین، منزلگاهِ سیل خروشانی از موجودات زنده است و با حکمتِ تجدید و تکثیر انواع موجودات زندكامل استه پر و خالی می شود، و در موجودات بی ارزش و گندیدهٔ‌ آن نیز موجودات زندهٔ‌ فراوانی آفریده می شود و بدین گونه، زمین، شکل یک نمایشگاه زنده جانها را به خود می گیرد.. و وقآن را ر عقلی که خالصترین ترشح حیات است و روحی که لطیفترین و ثابت ترین جوهر آن می باشد، در این کرهٔ‌ زمین به کثرت و به گونهٔ‌ چشم گیری آفریده می شود، به حدی که انگار زن و رازین در گروِ حیات و عقل و شعور و ارواح است و با اینها آراسته می گردد.. پس امکان ندارد اجرام آسمانی که لطیفتر و نورانیتر و بزرگتر و مهمتر از کرهٔ‌ ند- و ست، مرده و جامد و فاقد حیات و فاقد شعور باقی بماند. پس موجودات ذی شعور و ذی حیاتی وجود دارند که آسمانها و خورشیدها و ستارگان را آباد می سازند و وضعیت زنده بودن را به آنها می بخشند و نتیجهٔق و قدنش آسمانها را نشان می دهند و به خطابهای الهی مشرّف می گردند.
آری، چنین موجودات ذی شعور و ذی حیاتی که ساکنان مناسب آسمانها هستند به سِرّ حیات، وجود دارند و آنها هم فرشتگان هستند.
و همچنین ر مسئولاهیت حیات به رکن "ایمان به پیامبران" می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد.
آری، وقتی کائنات به خاطر حیات آفریده شده است و حیات هم بزرگترین جلوه و کاملترین نقش و زیباترین صنعت پروردگار حیّ و قیّوم است؛ و وقتی حیات سرمدی او با فرستادن پیا تُكَ و نازل نمودن کتابها خود را نشان می دهد.. و اگر پیامبران و کتابها نباشند آن حیات ازلی هم فهمیده نمی شود، و آن گونه که سخن گفتن یک شخص بیانگر زنده بودن اوسه سیئامبران و کتابها هم نشان دهندهٔ‌ آن متکّلم زنده و ماندگاری هستند که از پشت پردهٔ‌ غیبی که در آن سوی پردهٔ‌ این هستی قرار دارد، با کلمه ها و خطابهایش حرف می زند و امر و نهی می کند؛: هر ب گونه که حیاتی که در هستی وجود دارد به صورت قطعی بر وجوب وجود آن حیّ ازلی شهادت می دهد. بر مسألهٔ‌ "ارسال رُسل" و "انزال کتب" که از شعاعها و جلوه های آن حیات ازلی است و رابطهٔ‌ تنگاتنگی با آن دارد نیز، ي پاياد و رمزاً به اثبات آن می پردازد، به ویژه "رسالت محمدی" و "وحی قرآنی"
— 141 —
به منزلهٔ‌ روح و عقلِ حیات هستند، پس می توان گفت که: آن گونه که موجودیت این حیات، ثابت و قطعی است، حقانیت آن هم قطعی و ثابت است.
آری، آن گونه که ح و كاششرده و خلاصهٔ‌ این کائنات است، و شعور و حسّ نیز تراوشی از حیاتند و خلاصهٔ‌ آن به شمار می روند، و عقل نیز تراوشی از شعور و حسّ است و خلاصهٔ‌ آن دو است، و روح هم جوهرِ خالص و صاف خيزم! ست و ذاتِ ثابت و مستقل آن است، بدین سان، حیات مادی و معنوی محمدی (ص) نیز تراوشی از حیات و روح هستی می باشد و رسالت محمدی (ص) نیز صافترین گزیده ای است که از حسّ و شعور و عقل کائنات تراوش نموده است. بلکه حیاتِ مادی و معنوی محمد (ص) به گواهی ی كند حیاتی است برای حیات کائنات ، و رسالت محمدی هم شعوری است برای شعور هستی و نور آن است. و وحی قرآنی هم به شهادت حقایق زنده و بانشاط آن، روحی است برای حیات کائنات و عقلی است برای شد، به . آری، ..آری!
اگر نورِ رسالت محمدی (ص) از کائنات خارج شود و برود، کائنات وفات خواهد نمود؛ و اگر قرآن برود، کائنات دیوانه خواهد شد و کری او وین عقلش را از دست خواهد داد و راهش را گم خواهد کرد و حتی سَرِ فاقد شعورش را به یکی از سیّارات خواهد زد و قیامت را برپا خواهد ساخت.
و همچنین حیات به رکن "ایمان به قدورکارامی نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد؛ چون وقتی حیات، نورِ عالم شهادت است و بر آن مستولی است، و نتیجه و غایة وجود به شمار می رود و جامع ترین آیینة خالق هستی است و کامل ترین فهرست و نمونة فعات ذي بّانی می باشد و حتی به منزلة - اگر تشبیه جایز باشد - نوعی برنامه و منهج آن است، پس بدون شک، راز حیات تقاضا می کند که عالم غیب، یعنی گذشته و آینده، یعنی مخن: پاسگذشته و آینده نیز در نظام و انتظام قرار گیرند و معلوم و مشهود و معیّن و آمادة اطاعت از أوامر تکوینی باشند، یعنی آن عالم غیب باید در یک حیات معنوی بسر بَرد.
چنان که هستة اصلی و ریشه های یک درخت و هسته هایی که در انتها و میوه های آن زن چشمارند، درست مانند خود درخت از نوعی حیات برخوردار هستند، و حتی این هسته ها قوانین زندگیِ پیچیده تر از قوانین زندگی درخت را با خود حمل می کنند.
— 142 —
و چنان که بذرها و ریشه هایی که قبل از بهار فةٌ اِلني از خزان گذشته بر جای مانده است و بذر ها و هسته هایی که بهار امسال هم با رفتنش بر جا خواهد گذاشت، مانند این بهار نورِ حیات را با خود حمل می کنند و تابع قوانین حیاتی هستند. بدیس معلول، درخت کائنات نیز با هر شاخ و برگش گذشته و آینده ای دارد و دارای سلسله ای است که از اوضاع و احوال گذشته و آیندة آن تشکیل یافته است. و هر نوع و هر جزء آن در علم الهی وجود متعددی خواهدار مختلف دارد و بدین گونه، یک سلسلة وجود علمی را تشکیل می دهد و این وجود علمی نیز همچون وجود خارجی، مظهر تجلّیِ معنوی حیات عمومی قرار می گیرد که مقدّرات حیاتی، از آن الواح قدریِ زنده و با د داردر گرفته می شود.
آری، پر بودن عالم ارواح که نوعی از عالم غیب است با ارواحی که عین حیات و مادّه و جوهر و ذات حیاتند، مستلزم این است که گذشته و آینده نیز که نوع دیگری از عالم غیيزي بحم دوم آن هستند از جلوه های حیات برخوردار باشند.
و همچنان انتظام کامل و اوضاع پرمعنی و نتایج و اطوار زنده ای که یک چیز در وجود علمی اش دارد، نشان دهندة شایستگی آن به نوعی حیات معنوی است.
آری، دی را جلّیِ حیاتی که روشنایی خورشیدِ حیات ازلی است به هیچ وجه نمی تواند فقط به این عالم شهادت و این زمان حاضر و این وجود خارجی منحصر بماند، بلکه هر عالمی به اندازه ت موصوفی اش مظهر تجلّی آن روشنایی می باشد، و هستی با همه عالمهایش به یُمن آن تجلّی، زنده و پر نور است، ورنه هر یکی از این عالمها آن گونه که چشم ضلالت می بیند زیر این دنیای مؤقت و ظاهری، به صورت یک را از بزرگ و هولناک و همچون یک عالمِ تاریک و ویرانه خواهد بود.
بدین ترتیب، یکی از وجوه ایمان به قضا و قدر نیز از سِرّ حیات فهمیده می شود و به اثبات می رسد. یعنی آن گونه که حیات دار بودن عالم شهادت و موجودات حاضر، بوَ اللام و نتایج آنها آشکار می شود، مخلوقات گذشته و آینده ای که از عالم غیب محسوب می شوند نیز یک وجود معنوی دارند که معناً حیات دار است و یک ثبوت علمی دارند که ذی روح می باشد و توسط لوحِ قضا و قدر، أثر آن حیات معنوی به اسم مقدّرات دنشان ب شود و تظاهر می کند.
— 143 —
بخش سومِ پیوست
پرسشی است به مناسبتِ مبحث حشر:
بیانات مکرّر قرآن کریم همچون: اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً (يس:٢٩)
وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ (النحل:يْرٌ م نشان می دهد که حشر بزرگ در یک آن و بدون زمان به وجود می آید. عقل های تنگ، مثالهای واقعی و مشهودی می خواهند تا بتوانند این حادثة خارق العاده و مسأله بی نظیر را باور کنند.
جواب:در قضیة حشر، سه مسأله وجود دارد که عبارت است از: بازگشت حق دربه اجساد، و احیای اجساد، و انشاء و ساختن اجساد.
مسأله اول:بازگشت ارواح به اجساد شان که مثال آن:
همچون جمع شدن سربازان پراکنده و بد.
احت رفته ی لشكر بسيار منظمي است که با شنیدن صدای بلند شیپور و یا زنگ، فوراً گردهم می آیند.
آری، آن گونه که صوری که بوق و شیپور اسرافآلود وس.) است، کمتر از بوق لشکر نیست، ارواحی که در طرف أبد و در عالم ذرّات، ندای اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (الأعراف:١٧٢) را كه از جانب ازل مي آيد، شنیده و با قَالُوا بَلٰى جواب داده اند نیز، بدون شک هزاران بار مسخّرتر و مي گيبردارتر و منظمتر از لشکر اند. در "گفتار سی ام" با دلایل محکمی ثابت شده است که فقط ارواح، لشکر سبحانی نیستند بلکه همة ذرات سربازان گوش به فرمان اویند.
مسألة دوم:احیای اجساد است ین گما آن مانند این است که:
در یک شهر بزرگ و در شب جشن و شادمانی، می توان صدها هزار لامپ را از یک مرکز و در یک لحظه و گویا بدون سپری شدن زمان، روشن نمود. پس این امکان هم وجود دارد که در سطح کرة زمینختمان ملیون لامپ از یک مرکز روشن شود. وقتی پدیده ای مانند برق که یک مخلوق خدا است و همچون یک مأمور و خدمتگزار در میهمانخانة او کار می کند و با درس انتظام و تربیتی که از خالقش گرفته است، دست به چنین کارهایی می زند، پس حشر بزرگ هم در یک چشم برهم سطح ز در چارچوب
— 144 —
قوانین منظم الهی که هزاران خدمت گزار منوّری همچون برق آن را تمثیل می کنند، به وقوع خواهد پیوست.
مسأله سوم:انشای فوری اجساد است و مثال آن به ات خالصماند که:
در فصل بهار و در ظرف چند روز، همه درختها و برگهایی که شمارشان هزار بار بیشتر از مجموع بشریت است عیناً مانند بهار قبلی به یک باره و به شکل مکمّل انشا می گردد.. و باز گلها و مینندش رو برگهای همه درختان، همچون محصولات بهار گذشته با سرعتی مانند برق ایجاد می گردد.. و همچنان بذرها و هسته ها و ریشه های بی حدّ و حسابی که مبدأ و سر آغاز آن بهارند، به یک باره بیدار می شوند و انکشاف می یابند و ایار آس گردند.. و همچنان جنازه های درختانی که مانند استخوانهای پوسیده بر سر پا ایستاده اند با یک فرمان، فوراً مظهر "بعث بعدالموت" قرار می گیرند د.
نگیخته می شوند.. و نیز افراد بی حدّ و حساب طایفه های حیواناتِ کوچک با کمال دقّت و صنعت احیا می گردند.. و نیز حشر و رستاخیزِ قبیله های حشرات و به ویژه مگسی که پیوسته در جلو چشمان ما با تمیز نمودن دستها و بالها و چشمهایش وضو و که انسرا به ما یادآور می شود و شمار افراد نشر شدة آنها در یک سال، بیش از تعداد افراد بنی آدم از زمان آدم (ع.س.) تا امروز است.. و در کنار اینها حشر و احیا گردیدن حشرات دیگر در هر بهار و در ظرف چند روز، نه فقط یک مثال بلکه هزاران مثال برا های کی اجساد انسانها در روز قیامت است.
آری، از آنجایی که دنیا دارِ "حکمت" و آخرت دارِ "قدرت" است، ایجاد اشیا در دنیا به مقتضی حکمت ربّانی و به موجب اسمهای باشندن "حکیم، مرتّب، مدبّر و مربّی" با تدریج و با زمان صورت می گیرد؛ اما در آخرت، "قدرت" و "رحمت" بیش از "حکمت" ظهور می کند، از این رو، نیازی به ماده، مدت، زمان و انتظار باقی نش اشیاد، پس در آنجا اشیاء به طور آنی انشاء می گردند. و کارهایی که در این جا در ظرف یک روز و یک سال انجام می یافت، در آخرت در یک آن و در یک چشمسَّمٰوزدن تحقق می یابد و قرآن کریم هم به همین مطلب اشاره نموده و می فرماید:
وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ (زینه ن٧٧) اگر خواسته باشی بفهمی که آمدن حشر مانند آمدن بهار آینده، امری قطعی و حتمی است پس به "گفتاردهم"
— 145 —
و "بیست و نهم" با دقت بنگر، اگر به آمدن حشر مانند آمدن بهار باورنیافتی آنگاه بیا و انگشتانت را بنش قرا چشمم داخل کن!
مسأله چهارم:مرگ دنیا و برپایی قیامت است و مثال آن:
اگر یک سیّاره و یا ستارة دنباله داری به دستور ربانی با کرة زمین که میهمانخانة ما است تصادم نماید، این خانه و مسکن ما ر دعايشک لحظه نابود خواهد ساخت، چنان که قصری که در ده سال بنا گردیده است در ظرف یک دقیقه با خاک یکسان می شود.
بخش چهارمِ پیوست
قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَاَلحََ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ
(يس:٧٨-٧٩)
طوری که در مثال سومِ حقیقت گفتار دهم آمده بود:
اگر شخصی در جلو چشمان ما در ظرف یک روز لشکر بزرگی را تشکیل دهد و به تو گفته شول هایت"این شخص می تواند گردانی را که سربازان آن جهت استراحت، متفرق گشته اند با یک شیپور گردهم آورد و همه را تحت نظام قرار دهد" اما تو بگویی: "نخیر، من باور نمی کنم!" آیا این جواب و انکار تو حماقت و دیوانگی نیست؟
بدین سان، ذاتکه او جسادِ گردان گونة همه حیوانات و موجودات زنده را که به یک لشکر شباهت دارند از هیچ به وجود آورده و ذرّات و لطایف آن اجساد را با نظم کامل و میزان حکیمانه ای به دستو گواه یکون" یادداشت نموده و در آن اجساد جا به جا کرده است و در هر قرن، حتی در هر بهار، انواع موجودات زنده را که به یک لشکر می مانند همراه با طایفه ها و دسته های گوناگون شان در سطح زمین می آفریند، آیا می توان در مورد چنین ذات قدیر و عاست.
ین سوال را مطرح کرد و گفت که: او چگونه می تواند ذّرات اساسی و اجزای اصلی را که تحت نظام جسدي كه به يك فرقه مي ماند، درآمده و یکدیگر راند، و ه اند، با یک صیحة صور اسرافیل گردهم آورد! آیا می توان چنین کاری را از او بعید دانست! آیا این استبعاد، یک حماقت و دیوانگی نیست؟!
— 146 —
پس گاهی قرآن کریم افعال عجیب الهی را در دنیا یادآور می شود تا اذهان را به تصدوچك و لبها را به قبول نمودن افعال خارق العادة او در آخرت حاضر و آماده نماید؛ و در مواردی هم افعال عجیب الهی را که در آینده و در آخرت رخ خواهد داد به صورتی ذکر می کند که ما با مشاهدة نظایر متعدد آنها به باور و اطمینان کامل می رسیم و اینونة مثال:
از آیه اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سورة یس، قرآن کریم قضیة حشر را مورد بحث قرار داده و با هفت هشت صورت مختلف، اقامة دلیل می کند وبه اثبات آن روشن بازد.
در آغاز، نشأة اولی را مطرح نموده و در معرض دید قرار می دهد و می گوید: شما مراحل آفرینش خود را از نطفه تا علقه و از علقه تا مضغه و از مضغه تا آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأة اخری الهي کار می کنید که این هم مثل قبلی و حتی آسانتر از آن است؟
سپس با اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا (يس:٨٠) به نعمتها و احسانهای بزرگش بر ا چنين شاره می کند و می گوید: ذاتی که چنین نعمتها را به شما ارزانی داشته است هرگز شما را به حال خودتان رها نمی کند تا به قبر داخل شوید و برای همیي به شآن جا بخوابید و بیدار نشوید.
و در ادامه رمزاً می گوید: شما زنده و سرسبز شدنِ درختان مرده را می بینید، پس چرا زندگی یافتن استخوانهای هیزم مانند را بعید می دانیین شعا درخت مقایسه نمی کنید؟ آیا ذاتی که آسمانها و زمین را آفریده است از زنده ساختن و میراندن انسانی که میوة آسمانها و زمین است عاجز خواهد ماند؟ آیا ممکن است اداره کننده و پرورشيلُ وَ درخت، میوة آن را نادیده بگیرد و به دیگران رها کند؟ آیا گمان می کنید که او "درخت آفرینشی" را که همه اجزای آن را با حکمت عجین نموده است بیهوده رها سازد و میوه ها و نتایج آن را نادیده بگیرد؟
پس ذا این مشما را در حشر زنده خواهد ساخت، چنان ذاتی است که همه کائنات به منزلة سربازِ گوش به فرمان اوست و در برابر دستورِ "کن فیکون" با کمال فرمان پذیری، سر فرود می آورد.. و آفریدن بهار به اندازة آفریدن یک گُل برایش آسانمديت.
است.. و ایجاد همه حیوانات به اندازة ایجاد یک مگس بر قدرتش ساده و سهل است. پس به هیچ وجه نمی توان با پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ قدرت چنین ذاتی را تعجیز نمود و زیر سوال برد.!
بعد از آن با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى ا بصيره۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣) بیان می دارد که: مهار هر چیز در دست او، و کلید هر چیز در نزد اوست، و شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یک کتاب به آسانی ورق می زند، وه هر چو آخرت در نزد او همچون دو منزلند، این را می بندد و آن را باز می کند. وقتی چنین باشد، نتیجة همه این دلایل این است: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی او شما را از قبربدین سمی کند و به حشر می آورد و در حضور کبریایی اش به حساب شما رسیدگی می کند.
بدین ترتیب، این آیات ذهن را به قبول حشر آماده نمود و قلب را به پذیرفتن آن حاضر ساخت، چون نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.
ونیز گاهی قرآن کریم افعال اخروی را به سبک وذکر می کند که نظایر دنیوی آنها را محسوس و برجسته می سازد تا مجالی برای استبعاد و انکار باقی نماند. به گونة مثال:
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفو بالاْ تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ تا آخر سوره.
لذا در این سوره ها انقلابهای عظیم و تصرفات ربانی را در حشر و قیامت به چنان شیوه ای ذکر می کند که قلب دچاره عرش وحشت می شود و عقل در حیرت می ماند، اما چون انسان نظایر آن را در پاییز و بهار دیده است، به آسانی قبول می کند. از آنجایی که تفسیر این سه سوره به طول می انجامد، ناگت است، کلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم. به طور مثال آیه:
اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ این مطلب را می رساند که در حشر، تمامی اعمال و کردار هرکس بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می گردد. این مسأله به خودی خود در ممعجیب است از این رو، عقل نمی تواند به آن راه یابد، اما آن گونه که سوره هم اشاره می کند، در حشر بهاری ضمن آن که نظایر نکات دیگر وجود دارد نظیر این نشر صحف نیز
#14 آوردن و روشن است. و عبادات و تسبیحاتی هم دارد، به شکلی که به وسیلة این عبادتها اسمای حسنای الهی را نشان می دهد. لذا همه این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در بذر و هسته اش نوشته شده است و در بهاریکائناتو زمینی دیگر بیرون خواهد آمد. یعنی، آن گونه که هر درخت با زبانِ شکل و صورتی که نشان داده است اعمال مادران و اصولش را با فصاحت کامل یاد آوری می کند، با شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایش هم صفحات اخيال -ود را منتشر می سازد.
آری، کسی که در جلو چشمان ما این کار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد، اوست که می گوید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
نکات دیگر را بر این قیاس کن، اگرتمام وانی استنباط نما. و برای این که کمکی به تو کرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز به تو خواهیم گفت. این جمله با لفظ "کوّرت" که به معنی "درهم پیچیدن و جمع کردن" است راهنمااشاره به یک مثال روشن، به نظیر و مانند آن در دنیا هم ایمایی دارد.
نخست این که:خداوند سبحان پرده های عدم و أثیر و آسمان را برداشت و چراغ٣) به ن خورشید را که دنیا را روشن می سازد از گنجینة رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا، این چراغ را با پرده هایش خواهد پیچاند و بر خواهد داشت.
دوم اين كه:خورشید، مأموبه میولّف است تا صبحگاهان متاع روشنی را بیفشاند و شامگاهان آن را برچیند و بدین ترتیب، شب و روز را یکی پی دیگری بر سر زمین بگستراند و بتند. و این مأمور م و در هر شب متاعش را جمع می کند و معاملاتش را کاهش می دهد و گاهی پرده ای از ابر، سبب کم شدن داد و ستدش می گردد و در مواردی هم ماه، همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تاحدی معاملة او را کاهش می دهد. پس آن گونه که این مأمورِ موظف بر أثر کدام عواملی متاعش را جمع می کند و دفترهای اعمالش را می پیچاند، پس لابد روزی خواهد آمد که این مأمور، از وظیفه اش عزل گردد و دوران مأموریتش به آخر برسد. حتی اگر امبرانبی برای عزل و برکناری آن نباشد، شاید با بزرگ شدن دو لکّة کوچکی که بر روی آن قرار دارد و آهسته
— 147 —
شمار مي رود..
يعني براي اينكه هيچ كس از فيوضات قرآن محروم نماند مقاصدي چون: توحيد، حشر و داستان حضرت موسي (ع.س.) تكرار شده است.
بدان آن گونن متوجنسان در هر زمان نيازهاي مختلف جسماني دارد، نياز هاي معنوي اش نيز مختلف مي باشد، به گونه ای که انسان با هر نفسش هم چون هوا براي جسم و هُو براي روح؛ به بعضي از آن ها در هر ساعت نياز دارد، مثل: "بسم الله" و غيره..
— 149 —
آهسته در حال وسعت یافتن است، خورشید نوری را که با اجازة الهی بر سَر زمین منتشر ساخته است دوباره به دستور ربید. تاز گیرد و دَور خود بپیچاند و آنگاه پروردگار سبحان، خطاب به او می گوید: "اکنون مأموریتت در زمین پایان یافت، حال به جهنم برو و آنانی را که تو را پرستش نموده و مأمورِ مسخّری چون تو را به خیانت و عدم صداقت متهم ساخته و تحقیر کرده ا رفته وزان!"
بدین گونه، خورشید فرمان الهی اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را روی چهرة لکّه دار و سياهش می خواند.
بخش پنجمِ پیوست
آري یک صد و بیست و خبر مهزار نبیّ ای که به نصّ حدیث، برگزیده ترین شخصیتهای نوع بشرند، با اجماع و تواتر و بخشی با استناد به شهود و بخشی دیگر هم با استناد به حق الیقین، بالاتفاق از وجود آخرت خبر داده و اعلان نموده اند که انسانها به آن جا سوق دادهسوار مد شد و خالق هستی هم حتماً آخرتی را که وعده قطعی داده است خواهد آورد.
و باز خبر این انبیای بزرگوار علیهم السلام را یک صد و بیست و چهار ملیون نفر از ان يافتالهی با کشف و شهود و به صورت علم الیقین تصدیق نموده و بر وجود آخرت شهادت داده اند که این خود، دلیلی است محکم و قطعی بر موجودیت آخرت.
و نیز همه اسمای حسنای صانع حکیم با تجلیات و جلوه هایی که در سراسر هستی نشانن آثاراند، عالم باقی آخرت را بالبداهه اقتضا می کنند و به وضوح بر موجودیت آن دلالت می نمایند.
و نیز پروردگار سبحان با قدرت ازلی و حکمتِ بی حساب و ابدی اش که اسرافی در آن نیست در هر سال و در هر بهار جنازه های درختانیش را بی حدّ و حسابی را که در سراسر روی زمین بر سر پا ایستاده اند با أمر كُنْ فَيَكُونُ زنده می سازد و علامتی بر "بعث بعد الموت" قرار می دهد و از طایفه های نباتات و ملّت های حیوانات، سیصد هزار نوع را حشر و نشر می نماید وهستی کگونه، صدها هزار نمونه و دلیلِ حشر و رستاخیز را نشان می دهد.
— 150 —
و همچنین رحمت بی کرانی که همه موجودات ذی روحِ محتاج به روزی را با کمال شفقت پناهگت تغذیه می کند و عنایت ماندگاری که در مدت کوتاهی در هر بهار، انواع زینتها و محاسن بی حدّ و حساب را به نمایش می گذارد، بالبداهه مستلزم وجود آخرتند.
و همچنین عشق بقا، شوق ابدیت و آمال سرمدیتی که در فطرت انسان وجود غير ق همین انسانی که کاملترین میوة این هستی و محبوبترین مخلوق آفریدگار است و بیشترین پیوند را با موجودات کائنات دارد، به طور آشکار اشاره می کند که پس از این عالمود آور یک عالم باقی و یک سرای سعادتی وجود دارد.
پس همه این دلایل با کمال قاطعیت موجودیت آخرت را به اندازه بدیهی بودن موجودیت دنیا به اثبات می رسانند و مستلزم قبول وجود آن هستند.
(٭):آسان بودن خبر دادن از و راهر ثبوتی" و سخت و دشوار بودن "انکار و نفی" آن، در این مثال دیده می شود: اگر کسی بگوید: در روی زمین باغچه خارق العاده ای وجود دارد که میوه های آن مثل کنسروهای شیر است؛ و اما دیگری او را انکار کند و بگوید: چنین باغچه ای وجوه صنعتد. حال، شخص نخست می تواند فقط با نشان دادن محل آن باغچه و یا برخی از میوه های آن، ادعایش را به آسانی ثابت کند؛ اما دومی برای اثبات انکارش و عدم موجودیت چنین باغچه ای باید سراسر کرة زمین ررا گرفد و نشان دهد. بدین سان، آنانی که از جنت خبر می دهند صدها هزار ترشحات و میوه ها و آثار آن را هم نشان می دهند و چنان که پیدا ست، دو گواه صادق جهت اثبات ادعای آنها کافی امنفذی ا منکران آن، زمانی می توانند انکارشان را به اثبات برسانند که هستی نامحدود و زمان نامحدود را ببینند و به کاوش و جستجو بپردازند و پس از نیافتن آن، عدم موجودیتش را نشان دهند.
پس ای برادرماني ( و سالخورده! بدانید که ایمان به آخرت، چقدر قوی و نیرومند است. مؤلف
وقتی مهمترین درسی که قرآن به ما می آموزد درس "ایمان به آخرت" است و آن ایمان هم تا این حدّ قوی و نیرومند است و در آن ایمان نیف (مَل نور و امید و آرامشی وجود دارد که اگر صد هزار پیری در یک شخص جمع شود، این نور و این امید و آرامشِ سرچشمه گرفته از ایمان در مقابل آن کافی خواهد بود؛ پس برما پیران و سالخودگان است که با گفتن "الحمد لله علی يدن انلایمان" به پیری خود ببالیم و خوشحال باشیم.
— 151 —
گفتاريازدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ وَ السّت را بِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا
(الشمس:١-٧) تا آخر سوره.
اي برادر ! اگر می خواهی اندكي از اسرار حكمت هستي و معماي آفرينش انسان و رموز حقيقت نماز را بدانيان هم و با من به اين حكايت تمثيلي كوتاه بينديش:
زماني پادشاهي بود بسيار ثروتمند و داراي خزانه هاي بي شماري كه همة نوع جواهر، الماس و زمرد در آتمام م مي شد؛ افزون برآن دفينه هاي بسيار شگفت انگيز ديگري نيز داشت و از علم و دانش فراوان و فراگيري نیز برخوردار بود و در زمینهٔ‌ علوم و نوآوري هاي بي شماري اطلاع همه جانبه و در بخش صنايع پيشرفته هم مهارت هاي چشم گيري داشت.
ازآ او بركه دارندة هر جمال و كمال دوست دارد جمال و كمالش را خودش ببيند و به ديگران نشان دهد، اين پادشاه بزرگ نيز خواست نمايشگاهي دایر کند ومصنوعات دقيقش را به نمايش بگذارد وبدين طريق توجه رعيتش را به شكوه سلطنت، شعشعة ثروت،در قرآ هاي صنعت وغرايب معرفتش جلب كند و جمال و كمال معنوي اش را به دو طريق ببیند:
نخست:شخصاً با نگاه ژرفش ببيند.
دوم:با نگاه ديگران بنگرد.
ب برای ظور، شروع به ساختن كاخ بزرگ و مرتفعي کرد و به شكل زيبایي این کاخ را در دواير وطبقات جداگانه ای بنا كرد، وهر طبقه را با جواهرات متنوع گنجينه هايش آراست، و با لطيف ترين و زيباترين آثار دست صنعتش زينت بخشيد، و با ظريف ترين فنون علم وحكمتش نظم و تل دار اد و با آثار اعجاز انگیز دانش خود مجهز ساخت. پس از تكميل كاخ، سفره هاي رنگيني در آن گستراند و از انواع غذاها و نعمت هايش
— 152 —
لذيذترين نوع آن را روي سفره چيد، و برای هر گرات برنه خاص و مناسبي اختصاص داد، بدين طريق مهماني عمومي فاخرانه اي تدارك ديد كه بيانگر سخاوت و توانگري او بود. هر سفره با نمايش نعمت هاي با ارزش و بي شماري، پر از صدها آثار و نمونه هاي صنعه ارزش و دقيق او بود.
سپس اهالي و رعيت خود را از سراسر مملكتش به تفريح، تماشا و ميهماني فراخواند، و به يكی از پيام رسانان برگزيده اش، اسرار و حكمت هاي كاخ و مرقراريمفهوم محتويات پيچيدة آن را آموخت، و وي را به عنوان معلم برگزيد تا باني كاخ و سازندة محتويات داخل آن را به رعيتش بشناساند و رموزی را که در نقش و نگارهاي كاخ نهفته است بگشاید؛ و اهداف و اشوار ذكنايع درون آن را تبیین کند، و به آناني كه داخل كاخ اند بفهماند كه مفهوم جواهرات آراسته و نگارهاي پيراستة كاخ چيست؛ و چگونه به كمال و مهارت صاحب كاخ دلالت مي كند. و آداب دخول، رسم و آئين كاخ و شيوة برپا داشتن مراسم تشريفات رگوش و ونه اي به مردم تعلیم دهد كه مورد رضايت پادشاهی که از ديده پنهان است، واقع شود.
اين استاد بزرگوار که در بزرگترين دايرة قصر، بين شاگردانش ايستاده بود و در هر يك از دواير ديگر همكاراني داشت، خطاب به همة تماشاگران چنين گفت:
"اي مردم! مولاكشور، صاحب اين كاخ، با ساختن این كاخ و نمايش اين چيزها مي خواهد خود را به شما معرفي كند، شما نيز او را بشناسيد و برای خوب شناختن او بكوشيد!."
او با اين تزهٔ‌ نفمي خواهد خود را محبوب شما قرار دهد، شما نيز کارهایش را تحسین و صنعتش را تقدير کنید و بدین وسیله خود را محبوب او بگردانيد.
او شما را دوست دارد و باكُمْ مه نعمت ها و نیکی هایی كه ارزانی تان داشته است نشان مي دهد كه دوست تان دارد، شما نيز با اطاعت از اوامرش محبت خویش را نسبت به او اظهار داریدمان) س با اين همه اكرام و انعامات آشکار و عیان، شفقت و رحمتش را نسبت به شما ابراز مي دارد، شما نيز با شكر و سپاس تعظيم اش نماييد.
— 153 —
او می خواهد با آثاركمالش در اين مصنوعات زيبا، جمال معنوي اش را اظهار كند، پس نمایشگ شوق و رغبت تان را به ملاقات و دیدار و حصول رضایتش نشان دهيد. او با نصب شعار ويژه، مهرمخصوص و نشان غيرقابل تقليدش روي تمام مصنوعات، از شما مي خواهد تا او را بشناسيد كه پادشاه مستقل و داراي حاكميت فردي است، هرچيز راي توحيز او و ساخته دست قدرتش بدانيد. و او را به عنوان ذات يگانه و يكتا، بي مثل و بي مانند و بي همتا بشناسيد و باوركنيد!
اين معلم بزرگوار با چنين سخناني كه شايستة مقام و عظمت پادشاه است، تماشاگران راوش آن خطاب قرار داد.
سپس اهالي كاخ به دوگروه تقسيم شدند:
گروه اول:
آنانی كه عقل سليم، قلب پاك و بي آلايش داشتند و قدرخود را مي شناپری نماين گروه هنگام بازدید چون به شگفتي هاي درون كاخ نگريستند، گفتند: اين كاري است بس بزرگ !! حتماً اهداف والايي درآن نهفته است! و پي بردند كه اين كارها عبث، بيهوده چه اباب بازي نيست. و شگفت زده از خویش پرسیدند: رمز اين كار چيست و چه رازهایی درآن نهفته است؟!
در حالی که با این انديشه وگفتگو کلنجار می رفتند، ناگاه صداي سخنراني آن استاد بيانگر را شنيدند و درياسخير يه كليد تمام اسرار نزد اوست؛ لذا به سوي او رفتند و اظهار داشتند:
السلام عليكم اي استاد ! چنين كاخ پرشكوهي حتماً بايد معرف صادق و باریک بینی چون شما داشته باشد، لطرحیم رچه را كه مولاي مان به تو آموخته است به ما نیز بياموز!
استاد، سخنراني چند لحظه قبلش را به آنان يادآوري نمود، آنان نیز با دل و جان شنيدند و پذيرفتند و بهرة شاياني از آن بردند و طبق رضايت پادشاه به آن عمل كردند. دار هم ه ي اين رفتار مؤدبانه پادشاه اظهار رضايت کرد و آنان را به قصر مخصوص، عالي و وصف ناپذير ديگري فراخواند و مشمول احسانات خويش قرار داد؛ و به گونه اي كه شايسته پادشاه ج باقي يم، ومناسب اهالي فرمانبردار، وشايان ميهمانان مؤدب و زيبندة چنين كاخ باشكوهی بود، آنان را گرامی داشت و به سعادت دايمي مفتخر گردانيد.
— 154 —
اماگروه ديگر:
كساني كه عقل هاي شان فاسد، قلب هاو نغمهبي نور بود، وقتي به كاخ پا نهادند، مغلوب نفس و خواهش ها گشته، به چيزي جز غذاهاي لذيذ توجه نکردند، و از ديدن تمام آن زیبایی ها، چشم برتافتند و به ارشادات استاد و راهنمایي شاگردانش گوش فرا نا به جو حيوان گونه به خورد و نوش پرداختند تا اینکه سرانجام به كام غفلت و خواب فرو رفتند و بر اثر نوشيدن مشروباتي كه براي حكمت هاي ديگري احضار شده و قابل استفاده نيستند، مست و مدهوش گشتند و با فرياد و عربده شاشته ب اذيت و آزار ميهمانان ديگر شدند و در برابر قوانين پادشاه بزرگ، گستاخي و بي ادبي کردند، لذا سربازان شاه آنان را دستگير و روانة زندان ساختند كه سزاوار چنين گستاخانی است.
اي دوستي كه با من اين حكايت را مي شنوي!
این جفهميده اي كه آن حاكم بزرگ به خاطر اهداف و مقاصد مذكور اين كاخ را ساخته است، پس حصول آن مقاصد به دو چيز بستگي دارد:
يكي:وجود همين استادي اسند اینيديم و بياناتش را شنيديم. اگر او نمي بود همة مقاصد به باد فنا مي رفت و همچون كتاب مبهمي می ماند كه معنايش نامفهوم است واستادي هم نيست آن را توضيح دهد؛ چنين كتااً آیهاقي است بي معني!
دوم:گوش فرادادن مردم به سخنان آن معلم و پذيرفتن آن؛ يعني موجوديت استاد، مقتضای موجوديت كاخ است و گوش سپردن مردم به سخنانش، سبب بقای كاخ؛ لذا مي توان ادعا کرد که اگر اين استاد نمي بود، پادشاه والامقام، اين كنوع زشنمي ساخت؛ و باز مي توان گفت: هرگاه مردم به سخنان اوگوش فرا ندهند و اعتنایي قائل نشوند، پادشاه، اين كاخ را تغييرمي دهد و دگرگون مي سازد.
اي دوست ! حكايت در اينجا به پايان رسيد، اگر به اس مسلمان مثال پي برده ای، از لابلاي آن به حقيقت بنگر:
آن كاخ، همين هستي است و آسمان با ستارگان متسبم و درخشانش سقف آن، و زمينی که از شرق تا غرب با گل هاي رنگين مزین است، فرش آن است.
— 155 —
و آن پادشاه بزرگ، ذات اقدس الهي و سلطان ازل و اب انسانكه هفت طبق آسمان و زمين و آنچه درآنها ست
: مفهوم اين آيه كريمه است: تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ.. (الإسراء: ٤٤)
با بات میخصوصشان تسبيح و تقديس او را بيان مي كنند، : مفهوم اين آيه كريمه است: كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْب۪يحَهُ (النور: ٤١) چنان ملِك قدير و پادشاه توانمندي ك در تفنها و زمين را درشش روز آفريد و باز بر عرش ربوبيت ايستاد و شب و روز را همچون دو خط سياه و سفيد در پشت سر هم به حركت در آورد و برصفحه کائنات آياتش را ندّل میخورشيد و ماه و ستارگان درتسخير اوامر اويند، و اوست صاحب بزرگي و قدرت.
و طبقات آن كاخ عبارت است از: هجده هزار عالمي كه هركدام آن به شيوه مخصوص خود تزیين و تنظيم شده است؛ و صنايع عجيب درون كاخ عبارتند از: معجزات قدرت الهي کهه مناظن عالم نمایان اند. و غذاهاي لذيذي كه در كاخ مشاهده کردی، اشارات رحمت الهي است در اين عالم، ازقبيل: ميوه هايي كه به وضوح در تمام فصلهاي سال به ویژهبسیار بستان و بالاخص در باغهاي "بارلا" : قريه دورافتاده ای است در ولايت اسپارطه، واقع در جنوب غربي تركيه که استاد نورسي درسال ١٩٢٦ به آنجا تصبر مکد و با اقامت اجباري درآنجا ماند و بخش عمده رسائل نور را تاليف کرد تا اينكه درسال ١٩٣٤ به دادگاه اسكي شهر برده شد. (مترجم). ديده مي شود. وآشپزخانه كاخ، عبارت است از: سطح زمين كه قلبش مملو از آتش است.
و جواهراتي كه درگمیوه ی پنهان مشاهده کردی، در واقع مثال هاي تجليات اسماء قدسيه الهي هستند.
و نقش و نگارهايي كه همراه با رموز آ ن ديديم، مصنوعات منظم و مخلوقات زينت بخش اين هستي و علايم موزون قلم قدرت الهي است كه بر نامهاي قدير ذوالجلال دلالت دا استنا و آن استاد، سيدنا محمد (ص) است و همكارانش، انبيای كرام عليهم السلام، و شاگردانش، اوليای صالح و علمای پرهيزگارند.
و خدمتگزاران آن پادشاه، اشاره است به فرشتگان دي با در اين عالم.
و منظور از آناني كه به تفريح و ميهماني دعوت شده بودند، انس و جن و حيواناتي هستند كه در خدمت انسان اند.
— 156 —
و اما آن دوگروه:
گروه نخست:اهل ايمان، يعني شاگردان آستان ق جهان يمي هستند كه مفسر آيات كتاب هستي است.
و گروه ديگر:اهل كفر و طغيان اند كه با پيروي از نفس و شيطان بجز ظاهر زندگاني دنيا چيزي را نشناختند؛ آنان همچون حيوانات، بل8
واضح تر و كر و گنگ و گمراه ترند.
اما گروه نخست كه سعادتمندان و نيكان اند، به سخنان آن معلم بزرگ و استادی که از دو حقيقت برخوردار است گوش فرادادند؛ چون او هم بنده است ار دادسول، از نقطه نظر بندگي و عبوديت تعريف و توصيف پروردگارش را مي كند ، بدين لحاظ او در محضر الهي حكم نمايندة امّتش را دارد؛ و از لحاظ رسالت، احكام پروردگارش را توسط قرآن كريم برای جن و انس تبليغ مي كند.
اين جماعت خوشبخمات الز شنيدن سخنان آن رسول معظم و گوش فرادادن به اوامر قرآن، يكباره دريافتند كه وظايف لطيفي كه به مراتب و مقامات بسيار بلند و بالائي صعود مي كند درخت دوش شان نهاده شده است، و آن هم نماز است، نمازي كه فهرست انواع عبادات به شمار مي رود.
آري! تفصيلات فريضة نماز را به وضوح مشاهده کرده و به مقام و مراتب والايي كه اذكار و حركات متنوع نمازاطر جهها اشارت دارد گام نهادند؛ بدينگونه:
اول:با تماشاي آثار رباني که در هستي پراکنده است، به صورت معامله غيابي خود را در جايگاه تماشاگران محاسن سلطنت ربوبيت يافتند، ازاين رو، با گفتن "الله اكبر" وظيفة تكبير وتسبيح رو بعد ای آوردند.
دوم:با ديدن خود در مقام معرفي كنندگان و دعوتگرانی که به شگفتي هاي آثار درخشان پروردگار؛ یعنی تجليات اسمای حسناي او راهنمایی می کنند "سبحان الله والحمد لله" گفتند و وظيفة تقديس و تحميد را انجام دادند.
سوم:ارا! مارگرفتن در مقام ادراك نعمت هايی که در گنجينه هاي رحمت الهي ذخیره شده است و پس از چشيدن آن با حواس ظاهري و باطني، به وظيفة شكرگزاري و ستايش آغاز کردند.
— 157 —
چهارم:وقتي در مقام معرفت جواهر گنج ه فهم مای حُسنا قرار گرفتند و با معيارهاي معنوي خويش از آن قدرشناسي به عمل آوردند، به وظيفه تنزيه و مدح پرداختند.
پنجم:با گام نهادن در مقام مطالعة نامه هاي رباني که با قلم قدرتش روي صفحة قدر نوشته شده است، به وظيفة تفكر و تحسين روي آوردنلازم اششم:در مقام تنزيه با تماشاي ظرافت و زيبایي هاي دلرباي موجود درآفرينش و صنعت مصنوعات، به وظيفة محبت و اشتياق به فاطر ذوالجلال و صانع ذوالجمال پرداختند.
بدين طريق، بعد از اداي اين وظايف در مقااده شدمذكور و مشغول شدن به بندگي و عبادت به صورت معاملة غايبانه، به درجة تماشاي اعمال و افعال صانع حكيم و مشاهدة آن به صورت معاملة حضوری، ارتقا یافتند؛ زيرا نخست: تعريفي را كه خالق ذوالعين بزا نشان دادن معجزات صنعتش از خود به اهل شعور ارائه مي دهد، با معرفتی سرشار از حيرت و شگفتي پذیرفتند وگفتند:"سُبحانكَ مَا عَرَفنَاكَ حَقَّ مَعرِفَتِكَ یَا مَعروف"پروردگ را باعجزات موجود درهمة مخلوقاتت معرِّف ذات والاي تو هستند.
سپس از پروردگار رحماني كه با ميوه هاي زيباي رحمتش خود را محبوب قرار مي دهد، با محبت و عشق استقبال به عمل آوردند وگفآخرت وسُبْحَانَكَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ
سپس با ابراز شكر و سپاس به پيشواز ترحم منعم حقيقي رفتند كه با دادن نعمت هاي پاكش اظهار لطف مي کند؛ وبا حضور در آستان اوحكم بخبه نيايش پرداختند:"سبحانك و بحمدك"چگونه مي توانيم از عهده شكرت بر آييم؟! تو سزاوار چنان شكري هستي كه همة احسانات پراکنده ات در گيتي با زبان حال شكر و ثناي تو را مي گويند؛ و مجموعه نعمت هاي موجاکبر"بازار هستي وپراكندة روي زمين، تو را مي ستايند؛ وميوه هاي منظم رحمت و غذاهاي موزون نعمت ات با گواهي دادن به جود و كرمت شكر و سپاس تو را در انظار مخلوقات به ج
و آورند.
سپس درآيينه هاي موجوداتِ متغيّر كاينات، جمال و جلال و كمال و كبريایي پروردگار را مشاهده کرده و در برابر آن با گفتن "الله اكبر" با عجزی آمیخته با تعظيم به ركوع رفتند و با محبت توأم با فروتني سروكو شگفت زده و متحير سر بر سجده نهادند.
— 158 —
سپس با دعا و نيايش به پيشواز غني مطلقي رفتند كه ثروت بي پايان و رحمت فراگيرش را نمايش مي دهد وبا گفتن وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ به که وسنياز خود در برابر آن اذعان کردند.
سپس از صحنه هاي نمايش صانع ذوالجلال كه دقت، ظرافت، زيبایي وفوق العاده بودن صنعتش را در معرض ديد عموم قرارداده است، باگفتن "ماشاالله" استقبال كرده و با گفتن "چه زيبا تو خوه شده است!" مراتب تقدير و تحسين خويش را ابراز نمودند و با مشاهده اين همه زیبایی ها، "بارك الله" گفتند و با سردادن "آمنّا" اداي شهادت نموده، شگفت زده فرياد برآوردند و گفتند: درخشند اين كارهاي بي نظير را ببينيد!" و بانگ "حيّ علي الفلاح" سردادند و گفتند: "ببينيد و گواه باشيد !"
سپس اعلاناتي را كه آن سلطان ازل و ابد به خاطر اعلان سلطنت ربوبيت و اظهار وحدانيتش در اطراف و اكناف عالم گسترانده است، تاييد و تصديق كردند فته اسفتن "سمعنا و اطعنا" آن را شنيدند، تسليم شدند و اطاعت كردند.
و سرانجام اظهار الوهيت آن رب العالمين را با اداي نماز پاسخ گفتند؛ نمازي كه عبارت است از: عصارهٔ‌ عبوديت و بيانگر ضعف نهفته در عجز، و فقر من مقاوم نيازشان.
بدين طريق، با انجام دادن چنین وظايف بندگی ای که گوناگون و متنوع است، فريضة عمر و وظيفة زندگي شان را در اين مسجد بزرگ موسوم به دنيا ادا کردند، تا اینکه صوری ماندن التقويم" را به خود گرفتند و به منزلتي فراتر از همة مخلوقات نايل گشتند؛ زیرا به يمن ایمان و امانتی که در سرشت شان به ودیعه گذاشته شده است ٔ‌ مبلامین روی زمین شدند.
وقتي مدت امتحان سپري شد و از محل آزمون بيرون آمدند، پروردگار مهربان آنان را به پاداش ايمان شان به سوي سعادت ابدي دعوت می کند و به مكافات اسلامشان به دارالسلام فرا مي خواند و با نعمت هایی مورد لطف واكرام قرارمي گو و سو قرار داده است - كه نه چشمي نظير آن ها را ديده و نه گوشي توصیف شان را شنيده و نه به قلب بشر خطور كرده اند؛ چون آن دلداده ای که مشتاقانه جمال ابدي را تماشا می کند و عاشقي كه همچون آيينه اي آن را انعكاس مي دهد، حتماً بايد ماندگار روشن به ابد برود.
— 159 —
اين است سرانجام و عاقبت شاگردان قرآن؛ پروردگارا! ما را از زمره آنان بگردان! آمين.
اما گروه فاسقان و فاجران؛ وقتي در سن بلوغ به قصر اين عالم پا نهادند، همة دلایل وحدانيت را با كفر پاسخ دادند و در برابر همة نعمتختان مسپاسی کردند و همة موجودات را به بي ارزشي متهم ساخته و كافرانه تحقير کردند و منکر تمام تجليات اسمای الهي شدند؛ لذا در زماني كوتاه، جنايتي بس بزرگ، مرتكب و مستحق عذاب ابدي شدند.
آري! سرماية عمر و تجهیزات انساني به این خاطر به بلکه داده شده است که وظايف مذكور را انجام دهد.
پس اي نفس سرگردان و اي دوست فريفته خواهش ها!
آيا فكر مي كنيد وظيفة زندگي تان فقط اين است كه با استفاده از وسايل و امكانات تمدن، خواهش های شكم و فرج را برآزمان بازيد؟ و يا فكر مي كنيد كه اين همه لطايف معنوي، اعضاء و آلات حساس، جوارح و تجهیزات پيشرفته، و شعور وحيات كنجكاو، فقط به اين خاطر در دستگاه وجودتان نصب شده است تا در اين زندگي فاني، هوسهای ناروايب و قسذيل را بر آورده سازيد؟
هرگز!
بلكه آفرينش اين ابزار و تجهیزات و گنجاندن آن ها در نهاد و فطرت، روي دو اصل تكيه مي كند:
اول:شعور شکرگزاری در برابر یکای این ح های منعم حقیقی را به شما بدهد؛ شما هم بايد آن را احساس کرده به شكر و عبادتش بپردازيد.
دوم:زمینة معرفت و شناخت همة تجليات اسماء قدسية الهي را - كه در هستي تجلي نموده است- توسوی زمیجهیزات برای شما فراهم کند و بفهماند و بچشاند. شما نيز بايد آن اسماء را بشناسيد وايمان بياوريد.
لذا برمبناي اين دو اساس، كمالات انساني نشو و نمو مي يابد و به وسيله بندةا انسان، انسان حقيقي مي شود.
— 160 —
اكنون مثالي ارایه خواهيم داد تا بداني كه انسان برخلاف حيوان، فقط براي به دست آوردن زندگي دنيا با اين تجهیزات مجهز ساخته نشده است:
اربابي به يكي از مستخدمينش بيست سكه داد تا از گونذمت هسارچة مخصوص، لباسي برای خود بخرد. مستخدم رفت و لباسي از جنس اعلي برای خود خريد و پوشيد. باز همين ارباب به مستخدم ديگرش هزار سكه داد و كاغذ يادداشتي نيز درجيبش گذاشت و او را روانهٔ‌ تجاهم آن . هر عاقلي مي داند كه هدف از دادن اين همه پول، خريد لباس نيست؛ چون مستخدم اولي فقط با بيست سكّه عالي ترين آن را خريده بود.
اگر اين مستخدم دوم با بي اعتنایي، يادداشتي را كه به او داده شده است نخواند و با تقليد از مستخدم اول تمام سرمايه اش ربه يادغازه دار بدهد و بي ارزش ترين پيراهن را بگیرد، كمال حماقت را مرتکب شده است و باید به شدّت تنبیه و تأديب شود.
اي نفس واي دوست من!
از عقلتان كار بگيريد، و سرمايه عمر و استعداد زندگي تان را حيوان گونه حتي بعضاً پستد.)
آن برای اين دنياي فاني و لذت مادي صرف نكنيد؛ راه سختي در پيش است، اگر مواظب نباشيد به رغم آنکه از لحاظ ثروت و دارایي، عالي ترين حيوان برترید، بازهم پست تر از پست ترين حيوان خواهيد به تصوي اي نفس غافلم !
اگر مي خواهي به هدف، ماهيت، صورت، رمزحقيقت وكمال سعادت زندگي ات دست یابی، بدان که فشردة "اهداف زندگي ات" را نُه چيز تشكيل مي دهد، هزارخست:اداي شكر كلي و وزن كردن نعمت هاي ذخيره شده در انبارهاي رحمت الهي به وسيلة ترازوهاي حواس نصب شده در وجودت.
دوم:گشودن گنج هاي پنهان اسمای حسناي الهي به وسيلة كليد تجهیزات نهاده شده در فطرتت و شناخت ذات اقدس پروردگار توسط آن اسماء.
سواز حد نمایش گذاشتن صنعت هاي بديع و جلوه هاي لطيفي كه اسمای الهي بر قامتت آويخته است، تو بايد در اين نمايشگاه دنيا و در انظار مخلوقات، با جوانب مختلف زندگي ات آگاهانه آن و حسابه نمايش بگذاري!
— 161 —
چهارم:اظهار بندگي ات در برابر عظمت ربوبيت پروردگارت با زبان حال و قال.
پنجم:آراسته شدن مزایای لطایف انسانی که جلوه های اسمای الهی به تو داده است و به نمایش گذاشتن آن ها در پیشگنجا یکد ازلی.. تو در این کار همچون سربازی هستی که در مناسبت های رسمی مدال هایی را که پادشاه به او داده است به خود نصب می کند و با عبور از پیش چشم پادشاه، آثار لطف و توجه او نسبت به خود را نشان می دهد.
ششم:مشاهدة آگاهانه و بصيرانة مظاهر زندود و نداران؛ زیرا این مظاهر تحياتي است كه آن ها به خالق خود تقديم مي دارند؛ و ديدن و انديشيدن و عبرت گرفتن از تسبیحاتی که آن ها براي خالق شان انجام مي دهند؛ چون این تسبیحات، رموز زندگی آن ها می باشد؛ و ديدن و گواهي دادن و عرضة بندگی شان به درگاد؟ راه الحيات، كه اين غايت و نتيجة زندگي آن ها به شمار می رود.
هفتم:معرفت صفات مطلق و شئون حكيمانة پروردگار با ترازوي علم، قدرت و ارادة جزيي ای كه به زندگی ات داده شده است؛ يعني استفاده از آنچون مم عنوان نمونه هاي كوچك و واحد قياسي جهت شناخت صفات مطلق آفريدگار. مثلاً: همآن گونه كه تو با استفاده از قدرت، اراده و علم جزيی ات، اين خانه را با نظم و دقت كامل تعمير کرده ای، با ديدن عظمت ساختمان كاخ هستي و نظام پيشرفته و مستحكم آن نيز باَر..
ني كه سازنده اش ذاتي است بسيار توانا و دانا و حكيم و مدبر.
هشتم:فهميدن گفتارهاي معنوي هر يك از موجودات هستي كه با زبان مخصوصش درخصوص وحدانيت خالق و ربوبيت آفريدگارش اظهار می دارد.
نهم:پي بردن به درجات قدرت الهي و ثروت رباني با صرفات عجز و ضعف، فقر و احتياجی که با سرشت تو عجین است. زیرا همآن گونه که فهميدن لذت، درجات و نوع غذا به مقدار گرسنگي و به ميزان نياز بستگي دارد، به همان ترتیب، تو نيز بايد با عجز و فقر بي پايانت به درجات قدرت و ثروت بي پايان الباید اببري.
پس این نه مورد و امثال آن، خلاصه "اهداف زندگي ات" هستند.
٭٭٭
— 162 —
اكنون به "ماهيت زندگي ات" بنگر كه خلاصةآن عبارت است از:
فهرست شگفتي هايی که به اسی که قناي الهي اختصاص دارد.
و مقياس كوچكي براي شناخت شئون و صفات الهی.
و ميزاني براي عوالمي كه در كائنات وجود دارند.
و ليست مندرجات اين عالم بزرگ.
و نقشه ای برای اين هستی پهناور.
و گزیده ای برای كتاب بزرگ هستي.
و دسته كلي همهٔ‌ي گشودن گنج هاي پنهان قدرت.
و احسن تقويمي براي كمالاتی که در موجودات پراکنده است و در پهناي زمان آویزان.
پس "ماهيت زندگي ات" اموري است از اين قبيل.
٭٭٭
اما "صورت زندگيگروپ ه طرز وظيفه آن بدين قرار است:
زندگي ات كلمه اي است سرشار از حکمت که با قلم قدرت الهي نوشته شده است؛ و مقالة بلیغ و رسایی است که بر اسمای حسنای الهی، چه مشهود و چه مسموع، دلالت ن چراغ لذا صورت زندگي ات اموري است ازاين قبيل.
٭٭٭
اما رمز "حقيقت زندگي ات" عبارت است از:
آيينه اي براي تجلي احديت و جلوة صمديّت؛ يعني زندگی ات همچون آه شده ی است که تجلیات ذات احدِ صمد به صورت جامع و فراگیر بر آن انعکاس می یابد. گویی زندگی تو نقطة مرکزی است جهت گردهم آمدن انواع تجلیات الهی که در سراسر هستی متجلی است.
٭٭٭
— 163 —
اما "كمال سعادت زندگي ات" عبارت است از:
احساس کردن و ذم راداشتن انواری که از تجليات الهي در آيينة زندگي ات نقش بسته است؛ و علاقه نشان دادن به آن به عنوان يك ذي شعور و فنا شدن در محبت آن و سرانجام، جايگزين ساختن آن انوار متجلی در اعماق قلب.
اينجاست بی یارر فارسي گوي، معني حديثي را كه تو را به اعلي عليين عروج مي دهد چنين سروده است:
من نگنجم در سماوات و زمين ازعجب گنجم به قلب مؤمنين
پس اي نفس من !
مادام كه زندگي ات متوجه چنين اهداف والا و دربرگيرندةبيا و گنج هاي ارزشمندی است، آيا هيچ عقل و انصافي روا مي دارد كه آن را در راه خوشگذراني هاي موقت نفساني و هيچ اندرهيچ و لذت هاي زودگذر دنیوي صرف كني و هدر دهي؟!
اگر خواستار تباهي آن نیستی، به سوگندها و جوابهای آن در سوره "شمس" بينديش و به آن ها عن":"ككه به حكايت ومثال ذكرشده درآغاز همین گفتار اشاره دارد:
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ ور حقيقَمَٓاءِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا
(الشمس:١-١٠)
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى شَمْسِ سَمَاءِ الرِ معجزاةِ وَقَمَرِ بُرجِ النُّبُوَّةِ، وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ نُجُوم الْهِدَايَةِ. وَارحَمنَا وَارَحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ. آمِينَ آمِينَ آمِينَ.
— 164 —
گفتار دوازدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّمتر با الرَّح۪يمِ
وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرًا كَث۪يرًا
(البقرة:٢٦٩)
این گفتار به موازنة اجمالی میان حکمت قرآن و حکمت فلسفه اشاره می کند و نیز فشرده ای از توصیه های حکمت قرآن پیرامون تربیت انسان در زندگی گ نيز اجتماعی را خاطرنشان می سازد و افزون بر آن، حاوی اشاره ای است به برتری قرآن بر سایر کلام های الهی و تفوّقش بر همهٔ‌ اقوال؛ یعنی در این گفتار چهار اساس وجود دارد.
اساس اول:با دوربين اين حكايت تمثيلي به تفاوت حكمت قرآن و حكمت علوم و فنونسانيت بنگر:
زماني يك حاكم بزرگ و ديندار و با مهارت، خواست قرآن حكيم را به صورتی بنويسد كه شايسته قدسيت معني و اعجاز كلمات آن باشد. او در واقع تصمیم گرفت به قامت معجزه نماي قرآن كريم، لباس خارق العاده ای مثل خود آن بپوشاند؛ لذا قرآن را به شكسوار بر عجيبی نوشت و در نوشتن آن از انواع جواهر نفيس و با ارزش استفاده كرد و جهت اشاره به تنوع حقايق قرآن بعضي از حروف مجسم آن را با الماس و زمرد و بخشی را با لؤلؤ و مرجان و برخي رر و باوهر و عقيق و پاره ای را با طلا و نقره نوشت؛ و آن را به گونه ای آراست كه با سواد و بي سواد از تماشایش حيرت زده شدند و کارش را تحسين كردند؛ به ویژه اهل حقيقت که با تعجب و تاس آمييشتري به آن مي نگريستند، چون مي دانستند اين زيبايی هاي ظاهري به زيبایي هاي بسيار درخشان و تزیينات بسيار شيرين معنوي اشاره مي كند. سپس،و دوم،رآن مزين و زيبا را به يك فيلسوف بيگانه و به يك عالم مسلمان سپرد و براي امتحان آنان و ارزیابی کارشان و پاداش دادن به آنان دستور داد که كتاباحسن تيان حكمت آن بنويسند.
— 165 —
ابتدا فيلسوف و سپس آن عالم هر يك در اين مورد كتابي به رشتهٔ‌ تحریر درآوردند. كتاب فيلسوف فقط دربارة زيبایي حروف و ارتباط آن با يكديگر و وضعيت ظاهري هر كدام و چگونگي جواي داينگ آن ها بحث مي كرد و به معاني قرآن هیچ نپرداخته بود؛ زيرا آن شخص بيگانه، زبان عربي را بلد نبود و حتي نمي دانست که اين قرآن مزين، يك كتاب است و هر حرف آن داراي معنايي است، بلكه صرفاً به زيبایي حروف آن چشم دوخته بود. اما با وجود همهو همچو او مهندسي خوب، نقاشي ورزيده، كيمياگري ماهر و صرافی گوهر شناس بود كه بر اساس همين صنایع كتاب خود را نوشت.
اما عالم مسلمان به محض نگريستن به آن كتاب پی برد كه آن، كتاب مبين و قرآن حكيم است؛ لذامش مي نسان حق پرست، نه به تزیينات ظاهري آن اهميت داد و نه خود را با رنگ هاي حروف مشغول ساخت، بلكه توجه خود را به مسائلی متمركز کرد كه میلیون ها مرتبه از مسائلي كه فيلسوف بدان ها مشغول بود، بدر براا ارزش تر، لطيف تر، شريف تر، مفيدتر و جامع تر بود و در نهایت نیز با مطالعة حقايق روشن و با ارزش و اسرار نوراني و بی نظیر مستور در پشت پردة آن نقش ها، تفت ننماسيار زيبا نوشت.
سپس هر دو آثارشان را به آن حاكم بزرگ تقديم كردند. حاكم، ابتدا كتاب فيلسوف را مرور کرد و دريافت كه اين مرد خود بين و طبيعت پرست به رغم تلاش و زك و عااد هرگز حكمت حقيقي را ننوشته و معني و مفهوم كتاب را نه تنها درك نكرده است، بلكه با سردرگمي، نسبت به قرآن بي احترامي و اسائهٔ‌ ادب نموده و از سويی هم به حكمت هاي والاي آن پي نبرده و آن ها را صرفاً نقوش ت بودن مزين بي معني ای پنداشته و بدین طریق به ارزش معنوي قرآن توهين كرده است؛ لذا حاكم حكيم بر وي آشفت و اثرش را نپذيرفت و او را از درگاهش راند.
بصر، و آن، كتاب عالم مسلمان و نکته بین را بررسی کرد و اثرش را يك تفسير با ارزش، مفيد و مالامال از ارزش هاي معنوي قرآن يافت. بنابراین او را مورد تفقد قرار داد و گفت: "حكمت حقر روشنين است، واقعاً به نويسنده اين كتاب مي توان عالم و حكيم گفت، نه به آن صنعتگري كه از حد و حدودش تجاوز كرد!" سپس در پاداش و تقدير از اثر عالم مسلمان دستور داد تا از خزينه ى بي پايانش در مقابل هر حرف آن، ده سكه طلانی میو داده شود.
— 166 —
پس اي برادر! اگر ابعاد اين حكايت تمثيلي را درك كرده باشي ، بيا و اصل حقيقت را در ياب که آن قرآن مزين، عبارت است از: هستي و كاينات؛ و آن حاكم، حاكم ذوالجل
و م؛ و از آن دو نفر يكي، یعنی همان بيگانه، علم فلسفه و متخصصين آن مي باشد. و ديگري، قرآن و پيروان آن است. بله، قرآن كريم عالي ترين مفسر و فصيح ترين ترجمان كتاب كبير كائنات است.
آري! آن فرقان حكيزیر یکكه جن و انس را به ديدن آيات تكويني- که با قلم قدرت الهي بر صفحات كائنات و اوراق عصر و زمانه نگاشته شده است- فرا مي خواند و به موجوداتي كه هر كدام از آن حرفی معني دار است با نظر "معني حرفی" يعني با اين ديد كه تك تك آن ها بر آفريننده اش دلالتف مملك مي نگرد و مي گويد: "چقدر زيبا خلق شده است و به چه صورت زيبایي بر جمال صانعش دلالت مي كند!" آری! او بدين طريق جمال حقيقي کائنات را برای همگان بر ملا مي سازد.
اما فلسفه، که مشهور به علم حكمت است، در تزیينات و ظواهر حروف موجودات و ارتباار نميا با يكديگر غرق و از راه حقيقت، منحرف شده است. در واقع می بایست حروف كتاب كبير را با "معني حرفي" يعني به حساب الله مي ديد. ولی او اين امر را درك الیت ر با "معني اسمي" يعني موجودات را به حساب خود موجودات (بدون اينكه به خداوند نسبت دهد) مي بيند و با اين ديدگاه در مورد آنان بحث مي كند و به جاي اينكه بگويد: چقدر زيبا خلق شده است، مي گويد: چقدر زيبا دقيقةس او با چنين برداشتي تمام موجودات را تحقير می کند و زيبایيها را به خود موجودات نسبت مي دهد نه به خالق آنها و بدين ترتيب كاينات را از خود شاكي مي سازد.
بله، فلسفة بي ديني، يك سفسطة عاري از حقيقت و اهانت در حق ك در دواست.
اساس دوم:برای پي بردن به تفاوت ميان تربيت اخلاقي قرآن كريم و آموزش هاي فلسفه، شاگردان آن دو را با يكديگر مقايسه مي كنيم:
شاگرد مخلص فلسفوجود د"فرعون" است؛ فرعون ذليلي كه صرفاً براي منفعت شخصي اش بي ارزش ترين چيزها را می پرستد و هرچيز سودمند را خداي خود مي داند.
و نیز آن شاگرد بي دين "متمرد و معاند" است؛ متمرد بيچاره ای كه فقط به خاطر لذت و ارضاي نفسش به هر نوعامتي بتن در مي دهد و معاند فرومایه ای كه به خاطر منفعتی ناچيز و پابوسي انسان هاي شيطان صفت، خود را خوار و رسوا مي سازد.
— 167 —
و "ستمگري مغرور" است؛ ستمگری خود اري ازعاجز و ناتوان؛ چون در قلبش محور اتكایي پيدا نمي كند.
و نيز "منفعت پرست و خود انديش" است كه تمام همتش را در تطميع خواهش های نفس و شکم پرستي و هوسبازي گماشته است، او يك "دسيسلكه تسكار" است كه منافع شخصي خود را در منافع ملي و نژادي جستجو مي كند.
اما شاگرد مخلص حكمت قرآن، يك "بنده" است؛ بندة عزيزي كه در برابر بزرگ ترين مخلوقات كرنش نمي كمُ الْراتر از آن، جنت را كه بزرگ ترين منفعت است به عنوان مقصد و هدف اصلي عبوديت نمي پذيرد.
او شاگردی "متواضع، نرم خو و بردبار" است، اما غير از پروردگارش و خارج از دايرة اذن او، با ارادة خود برای كسي تذلل و سر خم نمي كند و به واهیم ن در نمي دهد.
او "فقير و ضعيف و واقف بر آن" است، اما با ثروت اخروي ای كه مالك كريمش برای او ذخيره کرده است، مستغني و بي نياز است و يُّومُه به قدرت بي نهايت مولايش "قوي" است. و فقط برای خدا و به خاطر رضاي او و رسيدن به فضايل، كار و كوشش مي كند. لذا تربيه حاصل از اين دو حكمت الْاَقزنه اين دو شاگرد فهميده مي شود.
اساس سوم:اثرات تربيتي حكمت فلسفه و حكمت قرآن در حيات اجتماعي بشر:
حكمت فلسفه، "زور" را به عنوان منبع استناد در حيات اجتماعي بشرز مناسدارد و "منفعت" را هدف اصلي خود مي داند. "جدال" را قانون زندگي به حساب می آورد. "نژاد و مليت" را به عنوان عامل پيوند گروه ها مي پذيرد که در نهایت، ثمرات آن عبارت است از: برآورده ساختن خواهش هاكند و ني و افزودن بر نيازهاي بشري.
حال آنكه نتيجة "زور" تجاوز است و "منفعت" ثمره ای جز زد و خورد دربر ندارد؛ چون منفعت به بر آورده ساختن آرزوها بسنده نمي كندهد.
#يجة "جدال" نزاع و درگيري است و دستاورد "نژاد پرستي" تجاوز است؛ چون نژاد پرستي با بلعيدن ديگران توسعه مي يابد.
لذا پيروي از چنين حكمتي به سلب سعادت بشريت خواهد انجامیدار مبا
اما حكمت قرآني به جاي "زور" ، "حق" را به عنوان نقطة استناد در حيات اجتماعي بشر مي پذيرد؛ و به جاي "منفعت"، "فضيلت و رضاي الهي" را مقصد اصلي مي داند؛ و در مقابل قانون "جدال"، "تعاون" را اساس زندگي مي شمارد. و ة نام "نژاد و قوميت" رابطة ديني، صنفي و وطني را معيار پيوند گروه ها قرار مي دهد و در نتيجه با مهار ساختن تجاوزات خواهش های نفساني و با تشويق روح به برتري هاي معنوي، جنبه های متعالی اش را اشباع مي کند ومقيدندا به كمالات انساني سوق می دهد و از او انسان حقيقي می سازد.
بدون ترديد نتيجة حق، "اتفاق" و ثمرة فضيلت، "تساند" و نتيجة قانون تعاون "شتافتن به كمك يكديگر" و خواست دين، "اخوت و برادري" است و دستاورد مهٓا اَي و تشويق روح به رسيدن به كمالات، "سعادت دو جهان" است.
اساس چهارم:اگر می خواهی نحوة برتری قرآن کریم را بر سایر کلمات الهی بدانی و از میزان تفوق آن بر همة کلام ها آگاه شوی، به اين دومثالید كه و در آن ها تأمل کن:
مثال نخست:يك پادشاه، برای مكالمه و سخن گفتن و مورد خطاب قرار دادن، دو روش دارد:
اول:گفتگو با يكي از افراد عادي رعيتش با تلفني مخصوص در مورد كاري جزیي و نياز شخصي آن فرد.
ديگري:مکالمه ای به اسم سلطنت عر" هم تحت عنوان خلافت كبري و با عزت و حيثيت حاكميت عامه، به هدف ابلاغ اوامرش به هر سو، با يكي از سفرا و يا فردي از مأمورينش که طی آن پیرامون موضوع بسيار مهم و سرنوشت سازي سخن مي وضه جن مثال دوم:
شخصي آيينه اي را رو به خورشيد مي گيرد؛ این آيينه به تناسب خود، نور و روشنایي خورشيد را با هفت رنگش دريافت مي كند. پس اين شخص به نسبت همين آيينه با خورشيد در تماس است، اگر او جهت آيينه را به سوي خانة تاريك و يا باغچة زير و مکبگرداند، مي تواند از نورش استفاده كند؛ اما فقط به اندازه توانایي آيينه، نه به نسبت ارزش و عظمت خورشيد.
— 169 —
اما مرد ديگر، آیینه را رها می کند و به جای آن، از خانه و يا سقف باغچه اش پنجره هاي بزرگي باز مي كند و ك گردارو به طرف خورشيد مي گشايد و با نور دائمي خورشيد حقيقي به گفتگو مي پردازد و با زبان حال سپاسگزارانه صحبت را آغاز مي كند و چنين مي گويد: "اي خورشيد! اي روشنگر روي زمين! اي ترسیم گر خندها و شيان گل ها! اي زيبایي جهان و نازنين آسمان! تو آن گونه كه جهان را گرم و روشن ساخته اي، كلبه ام را نيز گرم وروشن کرده ای". اما مرد آيينه به دست، قادر به انجام چنين و مناسي نيست، زيرا پرتو خورشيد و آثار نور آن به حدود و قیود آیینه محدود است و در انحصار توانمندی آن قرار دارد.
اكنون، از لابلاي اين دو مثال به قرآن كريم بموجودی اعجازش را ببيني وقدسيتش را دريابي.
آري قرآن كريم مي گويد:
وَلَوْ اَنَّ مَا فِى الْاَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِه۪ سَبْعَةُ اَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّرگ جایِنَّ اللّٰهَ عَز۪يزٌ حَك۪يمٌ
(لقمان:٢٧) "اگر درختان روي زمين قلم و درياها مركب شوند و سخنان جناب حق را بنويسند بازهم اين سخنان را پاياني نيست"
لذا از آنجایی که قرآن از اسم اعظم و از مرتبة اعظم هر يك از اسمای الهي فرود آرا که ت، از این رو از میان این همه کلمات بی پایان، برترین مقام به قرآن داده شده است.
پس از نقطه نظر "رب العالمين" بودن خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) ، قرآن، كلام الله اس آهستهز این لحاظ که او إله موجودات است، قرآن فرمان الهي است؛ و هم از این حيث که او آفريدگار آسمان ها وزمين است، يك خطاب است و با توجه به صفت ربوبيت مطلق، يك مكالمه است. و از نگاه سلطنت عامه الهي، خطبة ازلي اوست. و نیز دفتر عنایات و اکرام رحمانی می باش از رحمت گسترده و فراگیر اش سرچشمه می گیرد و همچنان مجموعه ای است از پيام هاي رباني كه عظمت الوهيتش را بيان مي كند ؛ زيرا در آغاز برخی از آنها رمزها و اشاراتي وجود دارد و سرانجام قرآن با نازل شدن از محيط یک پاعظم و نظارت بر همه ي محاط عرش اعظم كتابي است مفتش، مقدس و حكمت افشان؛ ازهمين رو با كمال لياقت، عنوان "كلام الله" به آن اطلاق شده است.
— 170 —
اما ساير كلفقر و هي: برخي از آنها کلامی هستند که با اعتباري خاص و يك عنوانی جزیی و با تجلي جزیي يك اسم خصوصي و يك ربوبيت خاص و يك سلطنت مخصوص و با يك رحمت خصوصي صادر شده اي مشغو اين رو اين كلمات از لحاظ خصوصيت و كليت، درجات متفاوتي دارند. اكثر الهامات از همين نوع است، اما درجات آن بسيار متفاوت مي باشد. مثلاً: بسيط ترين و جزیي ترين آن، الهام حيوانات است؛ سپس الهامات عوام الناس، سپس ردشان ت عوام فرشتگان، سپس الهامات اولياء و سرانجام الهامات فرشتگان بزرگ. به همين خاطر ولي ای كه با تلفن قلبش - بدون اینکه فرشته ای واسطه شود- مناجات كرده است مي گويد:"حدّثني قلبي عن ربي":"قلبم ازپروردگارم خبرمي دهد" ت بزرگ گويد:"حدّثني رب العالمين":"پروردگارم خبر داد".
و یا اینکه مي گويد: قلبم عرش و آيينه ای است که تجليات پروردگارم را بازتاب می دهد. او نمي گويد: قلبم عرش رب العالمين است؛ چو% مبحه مقدار قابليت و استعدادش از خطاب ربانی مستفید می شود و به نسبت برچيده شدن نزديك به هفتاد هزار حجاب مي تواند به شرف خطاب الهي نايل آيد.
آري! هراندازه كه فرمام کفر ه از سلطنت عظماي يك پادشاه، از گفتگوي جزیي او با يك فردي عادي برتر وبالاتر باشد و هراندازه كه استفاده از فيض خورشيد آسمان بر استفاده از جلوه هاي عكس آن در آيينهباسش ب داشته باشد، قرآن عظيم الشان نيز به همان نسبت از همة كلام ها وكتاب ها برتر است.
واما كتاب هاي مقدس و صحيفه هاي آسماني در درجة دوم؛ یعنی بعد از قرآن کریم هستند و هركدام نسبت به درجة خود منبداند ارند و بهره اي ازهمان برتري برده اند. پس اگر تمام سخنان زيباي جن و انس كه از قرآن ترشح نيافته باشد يكجا جمع شود، هرگز نخواهد توانست به مقام شامخ و مقدس قرآن دست یابد و با آن همخوانی داشته باشد.
باز اگر می خواهی بفهمي كه و می از اسم اعظم و از برترين مرتبة هر اسم - از اسماء حسنی- فرود آمده است به "آیة الكرسي" و نيز به معاني فراگیر، عمومي، و متعالی آيات ذيل بنگر:
— 171 —
وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ (الأنعام:٥٩)
قُلِ اللّٰهُمَّ رام میَ الْمُلْكِ (آل عمران:٢٦)
يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪
(الأعراف:٥٤)
يَٓا اَرْضُ ابْلَعده با اءَ كِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى
(هود:٤٤)
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ
(الإسراء:٤٤)
مَا خَلْقُكُمْ وَلَ و چشمثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان:٢٨)
اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ
(الأحزاب:٧٢)
يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ
(انعت ربء:١٠٤)
وَمَا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِه۪ وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيٰمَةِ
(الزمر:٦٧)
لَوْ اَنْزَلْنَا هٰذَا الْقُرْاٰنَ عَلٰى جَبَلٍ لَرَاَيْتَهُ..
(الحشرم و بي سپس به سوره هايي كه با "الحمد لله" و "تُسبّح وسَبّحَ" آغاز مي شود دقت كن، تا شعاع اين راز بزرگ را ببيني. و به سوره هاي شروع شده با "الم" و "الر" و "حم" بنگر تا به اهميت قرآن در نزد رب العالمين پي ببري.
اگر به راز با ارزش اين اینکه هارم پي برده باشي، اين را نيز خواهي فهميد كه اكثر وحي ای که برانبيا نازل شده است به واسطه فرشته بوده است اما در الهام، واسطه ای در میان نیست. و راز نرسيدن بزرگترين ولي به مقام هيچ يك از پيغمبران را نيز خواهي فهميدل" استراز عظمت، قداست و برتری اعجازشگفتی قرآن آگاه خواهي شد.
و راز ضرورت معراج، يعني رفتن به آسمانها و رسیدن به سدرة المنتهي و قاب قوسين و مناجات كردن با ذات ذو الجلالي را كه وَ نَحْنُره و قَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ است و بازگشت در يك چشم به هم زدن را خواهي فهميد.
بلي، آن گونه كه شق القمر معجزه اي است براي اثبات رسالت به گونه ای که نبوتش را به جن وانس نشان داد، معراج نيز يك معجزه عبوديت است محسن! وبيت رسول الله (ص) را به ارواح وفرشتگان نشان داد.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ، كَمَا يلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَبِحُرْمَتِهِ آمِیينَ.
— 172 —
گفتار سيزدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمآن نیزرَّح۪يمِ
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْاٰنِ مَا هُوَ شِفَٓاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِن۪ينَ
(الإسراء:٨٢)
وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَگر تعبس:٦٩)
اگر می خواهی مقايسه اي بين حكمت قرآن حكيم و علوم فلسفي انجام دهی و از پند و اندرزهایی که می توان از آن دو به دست آورد آگاه شوی و به درجات علمي آن دو پي ببري، به سخنان زیر دقت كن:
قرآن معجزالبيان، با بيان را برده اش پردة عادت و الفت را از روی مخلوقاتی که در حقیقت، معجزات قدرت و امور خارق العاده هستند اما به اشتباه، امور عادی و معمولی پنداشته می شواك از می چیند و بدين وسيله حقايق شگفت انگيزي را براي اهل شعور برملا مي سازد و نگاه عبرت شان را به پند و اندرزهاي آن جلب مي کند و گنج هاي فنا ناپذيز غذا را مي گشايد.
اما حكمتِ فلسفه، تمام معجزات قدرت الهي را زير پرده عادت و الفت نگه مي دارد و با بي اعتنایي از آن ها رد مي شود و فقط موارد نادر و استثنايي ای را كه از تناسب خلقت محروم مانده و فطرت کا در ترالمی ندارد و برخلاف نظام آفرينش خلق شده اند، در معرض توجه قرار مي دهد و اینگونه موارد استثنایي را نمونه هایی از حكمت عبرت انگيز تلقی می کند؛ به طور مثال: مایِ ز انسان را كه جامع ترين معجزة قدرت است، امري عادي دانسته و با بي اعتنایي به آن مي نگرد، اما نوزاد سه پا و يا دو سری را که از كمال آفرينش انسان بازمانده است، با ولولة حيرت و تعجب در محور توجهات قرار مي دهد. و بعنوان مثال: تغذیة م كه بامنظم عموم نوزادان از خزانة غيب، نمايانگر لطيف ترين و عمومي ترين معجزة رحمت است، اما فلسفه آن را امری عادي مي پندارد و پردة كفران برسرش مي كشد، ولی حشره اي را در كد. (وجهات قرار مي دهد كه از قافلة نظم همگانی بازمانده و از گروه اش جدا شده و تك و تنها در ديار غربت بسر مي برد و با برگ سبزي در اعماق دريا تغذيه مي كند ؛ و حتی این حالت
— 173 —
او یعنی برخورداری اش از تجلیاتِ لطف و کرم و تغذیه شدن آن بداناستعدا همه ماهيگيران را به گريه وا می دار. (٭):اين حادثه در امريكا به همين شكل به وقوع پيوسته است.
اينك در روشنایي اين مثالها، ثروت و غناي قرآن كريم را در میدان علم وحكمت وخداشناسي ببین و فقر و افلاس فلسفه رغلبه، ز لحاظ علم و عبرت و شناخت آفريدگار، مشاهده کن و عبرت بگير!
از اين رو قرآن كريمی که دربر گیرندة حقايقِ بي پايانِ تابنده و درخشان است، نیازی به خيالات شعري ندارد.
و سبب دیگر پیراسته بودن آن از شعريش، و ست که قرآن به رغم برخورداری از كامل ترين نظام و اعجاز انگيزترين انتظام و پرداختی به شرح و تفسیر هماهنگی موجودات در کارگاه هستی با اسلوب و روشهای منظمش، بازهم غيرمنظوم و پيراسته از خيالات شعري است؛كَيْفَچ یک از آیات ستاره مانندش مقید به وزن نیست، لذا توانسته است مرکز اکثر آیات قرار گیرد و با آن ها همخوانی داشته باشد؛ زیرا هر آیه آیاتی را که در معنی باهم مرتبط اند با خطوط ارتباطی در دایرة وسیعی به هم پیوند می دهد. گويا آیة مستقل غيروابسته به وذاتي آي دارد و اكثر آيات را مي بيند و چهره اي دارد كه متوجه آن ها است. به همين دليل در قرآن كريم با هزاران قرآن مواجه می شویم به حدی که برای هر اهل مشرب، يكي از آن را تقديم مي دارد؛ به عنوان مثال، سورة اخلاص، گنجینة بزرگي از علم توح آن ها، سي و شش سوره اخلاص را دربر مي گيرد كه این سوره ها از تركيب شش جملة آن که مرتبط با يكديگرند، تشكيل مي شود، چنانکه اين مطلب در گفتار بيست و پنج بيان شده است.
آری! همان گونهحیا می نظمي ظاهري ستارگان آسمان، هر ستاره را از قید رها می سازد و به مثابه مرکزی برای اکثر ستارگانی که در دایرة محیط آن هستند قرار می دهد و بدین گونه هر ستاره را به سوی یکایک ستارگان موجود در دایره اش دراز می کند تا اشاره اي باشد به بچرخد و مناسبت پنهانی خطوط ارتباطی که بين موجودات برقرار است؛ انگار هر ستاره - همچون ستاره هاي آيات كريمه - چشمي دارد و همه ستارگان را مي بیند و چهره اي دست اكه به همة آن ها نگاه می کند.
— 174 —
پس كمال نظم را در عين بي نظمي ببين و پند بگير! و رازی از رازهای آية
وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ (يس:٦٩) را درك کن. و نيز حكمت ديگر وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ را از نكات ذن! هنگموز:
ويژگي شعر اين است كه حقايق كوچك و بي نور را با خيالات بزرگ، زينت می بخشد و دلچسپ مي سازد؛ حال آنكه حقايق قرآن آنقدر بزرگ، عالي، درخشان و پر رونق اند كه بزرگ ترين و تابنده ترين بی نهار برابر آن كوچك و بي نور مي ماند.
به عنوان مثال: آياتي چون يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ (الأنبياء:١٠٤) و يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا (الأعراف:٥٤) و اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحبار بنفَاِذَاهُمْ جَم۪يعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ (يیس:٥٣) و حقايق بي شماري از اين قبيل، شاهد مدعا هستند.
اگر می خواهی ببيني و لذت ببري كه چگونه هر يك از آيات قرآن نور اعجاز و هدايت را می گهٔ‌ زم و همچون ستاره ای تابان، ظلمات كفر را از هم مي پاشد، بيا و خود را درآن عصر جاهليت و در آن صحراي بدويت تصور كن! زماني كه هر چيز در تاريكي جهل و غفلت و زير پردة جمود و طبيع نفس!
دارد، يك باره خواهي ديد كه از زبان بلند و رسای قرآن صداي
يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْع با تش الْحَك۪يمِ
(الجمعة:١) بر مي آيد و با شنيدن آن، همة موجودات مرده و يا به خواب رفتة هستي، در ذهن شنوندگان زنده مي شوند، به هوش مي آيند، به پامي خيزند، و به ذكر مي پردازند.
و ستاره هاي جامد و آتش پاره ي چهرةو با ا آسمان، و مخلوقات پريشان روي زمين، فرياد تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ (الإسراء:٤٤) را مي شنوند و در نظر شنوندگان، آسمان به صورت يك دهان، د تنفّگان، همچون كلمات پر راز و حكمت و مالامال از حقيقت؛ و زمين، مانند يك سر؛ و دشت و دریا، بسان يك زبان؛ و تمام حيوانات و نباتات، به شكل كلما از يكح خوان پدیدار می شوند.
بدين طريق، اگر با اندیشه ای ژرف از زمان خود به آن زمان منتقل شوی، مي تواني از دقايق و ظرافتهای مذکور در اعجاز آية كريمه بهره بري، ورنه محروم خواهي ماند.
— 175 —
اگر با وضعیت کنونی ات به آیات قرآن بنگاكم رحز نخواهی توانست اعجاز هر آیه را به گونة باید و شاید ببینی، چون وضعیت فعلی ات از آن عصر بدین سو با نور قرآن منوّر گشته و به مرور زمان هرچیز، معروف و مألقرآن ك است و سایر علوم اسلامی نیز بسیاری از تیرگی ها را برچیده است؛ یعنی اگر از لا به لای پرده های ألفت به آیات قرآن بنگری، شکی نیست که زیبایی را به انگیز هر آیه را به شکل حقیقی آن نخواهی دید و با نحوة درهم کوبیده شدن تاریکی ها در پرتو نور تابان آن ناآشنا خواهی ماند. اینجاست که از میان وجوه فراوان اعجاز قرآن حتی با یک وجاختيارام تو شیرین نخواهد شد.
اگر می خواهی بزرگترين درجة اعجاز قرآن را تماشا كني، اين مثال را بشنو و به آن بينديش:
درختي را فرض مي كنيم بسيار تنومند و عجيب، شاخه هايش در هرطرف پهن و چنان ه اند؛ اين درخت زير پردة غيب، و درجايي پوشيده نگهداري مي شود. معلوم است كه در بين شاخه ها، ميوه ها و برگ ها و گل هاي يك درخت نيز مانند اعضاي بدن انسان، شک رهپیوند و تناسب و توازن برقرار است و هر جزء با توجه به ماهيت درخت، شكل و صورتي به خود مي گيرد.
حال اگر شخصي پيدا شود و اعضاي اين درخت را ا وجودرگز ديده نشده است و فعلاً هم ديده نمي شود- روي پرده اي نقاشي و حد و اندازه اش را تعيين كند و پيوند و خطوط ارتباطي شاخه ها، ميوه ها و برگ هايش را به شكلي مناسب به تصوير بكشد و فاصلة دور و دراز مبدأ و منتهي ربی می صاوير واقعيِ اعضاي درخت پركند، ترديدي باقي نمي ماند كه اين نقاش، آن درخت غيبي را با نگاه غيب آشنايش مي بيند و در مورد آن آگاهي كاملي دارد، و بعداً نقاشي مي كند.
بدين سان، بيانات فرقاني قرآن معجز البيان نيز در تشريح حقيقت مموجه اساين حقيقت عبارت است از: حقيقت درخت آفرينش كه از آغاز دنيا تا دورترين نقطة آخرت امتداد يافته و از فرش تا عرش و از ذره تا شمس پراكنده است) چنان همگوني و تناسب را رعايت کرده و به هر عضو و ميوه اش صورت مناسبي داده است كه همه محققان در اهميت تحقيق شان مي گويند: "ماشاء الله"! "بارك الله"! اي قرآن حكيم! تنها تو مي تواني طلسم هستي و معماي آفرينش را كشف كني و بگشايي.
— 176 —
در مثال مناقشه د و بهولله المثل الاعلي)حال فرض مي كنيم اسماء و صفات الهي، شئون و افعال رباني همچون درخت نورانیِ طوبي است كه دايرة عظمتش از ازل تا ابد امتداد مي يابد و حر ظالمريایي اش فضاي نامتناهي را دربر مي گيرد و محدوده اجراءاتش از حدود
فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥)
و يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ دی به بِه۪ (الأنفال:٢٤)
و هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُ (آل عمران:٦)
تا به خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (هود:٧)
و تا وَالسَّمٰوَان برهاْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪ (الزمر:٦٧)
و وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ
گسترده است.
مي بينيم كه قرآن كريم آن حقيقت نوراني را با تمام شاخ و برگ هايش و با تمام غايات و ميوه هايش دركمال هاتِ
( و تناسب بيان مي کند، به گونه اي كه يكي ديگري را از بين نمي برد و حكم يكديگر را فاسد نمي كند و از يكديگر وحشت ندارد. قرآن کریم با چنين صورت شايسته و مناسبي حقايق اسماء، صفات، شئون و افعال الهي را بيان مي كند و همه اهل كشف و حقيقت و صاحبان عرت بزرگحكمت را كه در دايره ملكوت در گردش اند، وا مي دارد تا در برابر بيانات شيواي آن شگفت زده بگويند:
"سبحان الله! چقدر كامل! چه زیبا و هماهنگ و چقدر جالب است !" مثلاً: در بين ذلتي ششگانه ايمان كه به دايره امكان و وجوب مي نگرد و فقط يكي از شاخه هاي آن دو درخت بزرگ به شمار مي رود، قرآن کریم در بين شاخ و برگ ها و ظريف ترين و كوچك ترين ميوه ها و گل هاي آن چنان تناسب و توازن و هماهنگي ای نشان مي دهد و به تصويرن جواند كه عقل بشر از درك آن عاجز و از زيبایي آن در حيرت مي ماند.
همچنین در به تصوير کشیدن هماهنگي و تناسب موجود در بين اركان پنجگانة اسلام، كه فرعي از شاخه هایا پرسن به شمار مي آيد، شاهكار کرده و حتي توازن
— 177 —
و مناسبت را به بهترين وجه اش بين كوچك ترين آداب، دورترين اهداف، عميق ترين حكمت ها و جزيي ترين تفربا موا، رعايت کرده است.
كمال انتظام شريعت اسلامي که از نصوص، اشارات و رموز اين قرآن سرچشمه گرفته است، روشن ترين دليل اين مدعا است.
چنانکه انتظام، توازن، تناسب، تکامل و استطرف، عحكام شريعت غرای اسلام، گواه عادل و دليل برنده اي است بر حقانيت قرآن؛ بدين معني كه امكان ندارد بيانات قرآن به علم و دانش ناچيز بشر، به ويژه انسان امّي و ناخواندهمی پرود کند، بلكه به علمي محيط و فراگير مستند بوده و كلام ذات بزرگواري است كه در یک لحظه همه اشيا را مي بيند و درآنِ واحد، تمام حقايق موجود ميان ازل و ابد را مش ارتباي كند.
آيه مباركه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذ۪ٓى اَنْزَلَ عَلٰى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا (الكهف:١)
به همین حقیقت اشاره دارد.
اَللّهمَّ يَا مُنیزِلَ الْقُرآنِ! بِحَقِّاً نشارآنِ وَبِحَقّ مَن اُنیزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ نَوِّرْ قُلُوبَنَا وَقُبُورَنَا بِنُورِ الْإِيمَانِ وَالْقُرآنِ آمِينَ يَا مُسْتَعَانُ!
— 178 —
مقام دوم
گفتار سیزدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
گفتگو باالت ميی از جوانان كه با وجود قرار گرفتن در معرض فتنه هاي پر جاذبه،
باز هم عقل و فكرشان را از دست نداده اند
تعدادي از جوانان مي پرسند: "در مقابل هجوم لهويات و هوس هاي جذاب و فريبندة عصر حاضر، چگونه آخرت خود را نجات دهيم؟" آنان در به صوبطه از "رسائل نور" كمك خواستند. من نيز به اسم شخص معنوي "رسائل نور" به آنان گفتم:
قبر یک حقیقت است، هيچ كس نمي تواند آن را انكار كند و هر كس خواه ناخواه به آن داخل مي شود. و براي ورود فقط سه راه با سه شكل وجود دارد، نه بيشتر:
راه اول:يك استهل ايمان، قبر دري است به عالمي به مراتب زيباتر از اين دنيا.
راه دوم:براي كساني كه با وجود ايمان به آخرت، بازهم راه سفاهت و ضلالت را برگزيده اند، قبر به منزله زندان ابدي و درب سلول انفرادي است. با آنان مطابق اعتقاد و نگرش و نياتار مي شود؛ لذا به خاطر عمل نكردن به آنچه كه اعتقاد داشتند، در اين زندان انفرادي، تك و تنها باقي خواهند ماند و درد جدایي از دوستان را خواهند چشيد. خورشیه سوم :براي اهل انكار و گمراهی كه به آخرت ايمان ندارند، قبر، درب اعدام و نیستی ابدي است؛ يعني در نظر او قبر، دار اعدامي است كه وی را با تمام دوستان و دوست داشتني هايش از بين مي برد، زیرا كسي كه باوري چنين داشته باشد، به با سن پاداش عين آن را خواهد چشيد.
اين دو مسأله بديهي است، دليل نمي خواهد و با چشم ديده مي شود.
وقتي زمان فرا رسيدن مرگ نامعلوم است و هر لحظه امكان دارد به سراغ انسان اعم از پیر و جوان بيايد، بدون شك انساداستاني كه اين حادثه وحشتناك را هر آن مقابل چشمانش مشاهده مي كند ، همواره در جستجوي راه نجات از آن اعدام ابدي و زندان
— 179 —
انفرادي و در انديشه يافتن راه و چاره ای است كه بتواند درال است را از عالم ظلمت به عالم نور و از زندان وحشتناك به عالم امن و از عذاب ابدي به سعادت باقي مبدل سازد. در واقع اين بزرگترين آرزوي آدمي است؛ آرزويي به بزرگي دنيا!
آشكار بودن اين حقيقت، یعنی حقیقت موت و قبر از سه راه مذکور را به مهمو بيست و چهار هزار خبر دهندة راستگو، يعني انبيای كرام عليهم السلام با در دست داشتن معجزات، بیان کرده اند و يك صد و بيست چهار میليون اولياي الهي، برآنچه كه انبيای كرام خبر داده اند مهر تأیید نهاده مجروح شف و ذوق و شهود، برآن صحّه می گذارند و نيز محققان بي شماري گفته ها و اخبار انبيا و اوليا را با دلايل عقلي و به درجة علم اليقين (٭): يكي از آنها رسالة نور است، در ميدان وجوی را ب. به اثبات رسانده و همگی با نود و نه در صد احتمال قطعي بالاتفاق خبر مي دهند كه:
نجات يافتن از زندان ابدي و رهایی از بند انفرادی و تبديل مرگ به سعادت ابدي، فقط با ايمان و فرمانبرداری امكان پذیر است، نه با چي این ر.
وقتي براي نرفتن از یک راه خطرناك، اطلاعات يك فرد مبني بر نا امن بودن راه، مد نظر گرفته مي شود - و لو اينكه يك در صد آن صحت داشته باشد- حال اگر كسي با نادي تا ایاشتن سخن چنین فردی از آن راه برود، آيا نگراني و اضطراب ناشي از خطرات احتمالي كه حتي اشتهايش را مي سوزاند، او را از ادامه مسیر باز نمی دارد؟!
هرگاه خبر يك نفر دارای چنین اهميتی باشد، مسلم اما د گفتة صد ها هزار نفر از گويندگان صادق و مصدوقی كه مي گويند: "ضلالت و سفاهت در نهایت انسان را صد در صد به پای اعدام قبر و زندان انفرادی ابدی آن سوق می دهد، ولیواهي م و عبودیت به احتمال صد در صد دارهای اعدام را از سر راه بر می دارد و راه زندان ابدی را مسدود می سازد و قبر را به دری تبدیل می کند که به خزانة ابدی و سرای سعادت گشوده می شود، از چه اهمی (هود:یی برخوردار خواهد بود"؛ مسلماً اين يك ادعاي محض نيست، بلكه گويندگان اين سخن، علايم و نشانه هاي مدعاي خود را هم نشان مي دهند.
اكنون از شما مي پرسم:
جايگاه انسان بيچاره، به ویژه مسلمان، دمي بندل اين مسألهٔ‌ بسيار مهم چيست؟ فرضاً اگر سلطنت دنیا با تمام لذايذ آن فقط به يك شخصِ فاقد ايمان و عبوديت داده
— 180 —
شود، آيا او مي تواند نگراني و پريشاني خويش را از قبري كه اینکه بر چشمان اوست و هر لحظه در انتظار فرا خوانده شدن به آنجا است، رفع كند؟
وقتي کهنسالی، مريضي، مصيبت و مرگ و ميرهايي كه روزانه در هر گوشه و كنار رخ مي دهند درد تلخي به انسان مي چشانند و دائماً به او هشدار مي دهند، بدون شك، اهل ضلالت و سفاهت و قانیت که از میليون ها لذت و سرور دنيا نیز بر خوردار باشند، باز هم جهنمي معنوي در قلب شان شعله ور است و آنان را از درون مي سوزاند؛ اما این غفلت است که سبب می شود تا هرچند مؤقت آن عذاب دردناک را غروب زنکنند.
اهل ايمان و اطاعت، قبر را در برابر خود به عنوان دري گشوده شده به سوی سعادت ابدي و نعمت های دايمي مي پندارند؛ چون با وثيقة ايمان و با مدركي كه از مقدرات ازلي الهي به قرعه شان بر آمده است مي توانند میلیون هس اين ش دریافت کنند و از انتظار لحظه ای كه گفته خواهد شد: "بيا مدرك خود را بگير!" چنان لذت عميق و ذوق معنوي به آنان دست مي دهد كه اگر مجسم شود و بذرش به درخت مبدل گردد، حتماً براي مومن ارزش بهشتی معنوي را خواهد داشت که مخصوص اوست.
مادام که چنین روز پعاً كسي كه بر اثر احساسات جوانی و تحریک هوس های آن، از چنین ذوق و لذت بزرگی به خاطر لذت موقت نامشروع و مسموم چشم بپوشد، صدها مرتبه پایين تر از حيوان سقوط خواهد کرد؛ حتي نمي تواند زندگی اش را مثل بي دين هاي بیگانه (نامسلجزه آفپری کند؛ زيرا کسی از آنان که پيغمبر ما را انكار كند، مسلماً با پيغمبران ديگر آشنايي دارد و اگر منكر تمام پيغمبران باشد، مي تواند شناختي از وجود الله جل جلاله داشته باشد و اگر به خداوند هم ايمان ندارد، مي تواند داراي خصائلی باشد كه او رمعنی دمالات انساني برساند؛ اما يك مسلمان، فقط از طریق محمد عربی (ص) می تواند همة انبیای کرام و پروردگارش و هر نوع کمالات را بشناسد؛ لذا هركه تربيت او را ترك و از حلقه وی خارج شود، نه پتِ الْ را مي شناسد و نه پروردگار را؛ و نیز نمي تواند پايه هاي كمالات انساني را در روح و وجدانش محافظت کند؛ زيرا اصول دين و پایه های تربيتي رسول اكرم (ص) در بالاترين درجة برتري و كمال قرار دارند،اتي كهي كه از اوامرش سرپيچي كند، نه تنها نمی تواند نور و كمالي به دست آورد، بلكه محكوم به سقوط و زوال مطلق نیز خواهد بود.
— 181 —
چون پيامبر اکرم (ص) آخرين و برگزيده ترين پيغمبران و معلم تمام حقايق براي بشريت است و مدار افتخار نوع بشر محسوب می گردهار بزطوری كه اين امر را در طول چهار ده قرن به اثبات رسانده است.
پس اي فريفتگان زينت دنيا! و اي بيچارگاني كه با نگراني از آينده در فكر تضمين زندگي و آينده خود هستي تکیه ر طالب لذت، ذوق، سعادت و راحت دنيا هستید، به لذت هاي مشروع اكتفا كنيد و فقط همين برايتان كافي است؛ زيرا همان گونه که از گفتارهاي قبلي دريافتيد در لذت هاي غير مشروع و خارج از دايرة شرع، هزي باشدرد و رنج وجود دارد.
اگر آن گونه که حوادث و رخدادهای گذشته روی پرده قابل نمایش است، می توانستند احوال- مثلاً- پنجاه سال آينده را نمایش دهند، بدون شکابه و فلت و سفاهت دلبستگی های امروزشان را، هزاران لعن و نفرين می کردند و اشك مي ريختند!
پس هرآنکه طالب شادی همیشگی دنيا و آخرت است بايد به تربيت محمدي موجود در دايره ايمان اقتدا كند.
٭ ٭ ٭
— 182 —
تنبيه و درس است؛ اري است به گروهي از جوانان بيچاره
روزي چند جوان هوشيار و نوراني نزد من آمدند؛ جواناني كه به خاطر رهايي از خطرات زندگي، لغزش هاي جواني و تمایلات نفساني، راهکاری مناسب و راهنمایی موثري مي خواستند. ديك شرط نکته ای برای آنان بيان كردم كه قبلاً به جوانان ديگري كه طالب راهنمائي بودند از ارشادات "رسائل نور" گفته بودم؛ و آن این که:
جواني تان قطعاً سپري خواهد شد. اگر خود را پايبند شريعت نسازيد، جواني تان از دست می رود و هم در دنيا و هم در قبر وفِقُون آخرت چنان بلايي بر سرتان مي آورد كه دردش به مراتب از لذتش فزون تر خواهد بود، ولی اگر با تربيت اسلامي جواني تان را در عفت، حفظ ناموس و طاعت الهي سپری و شكر نعمت اش را ادا كرديد، جواني دستانه طور معنوی باقي خواهد ماند و جواني ابدي بهشت را درپی خواهد داشت. زندگي نيز، اگر خالي از ايمان باشد و يا بر اثر كثرت گناه، ايمان تأثيرش را از دست بدهد، در عین عيش و لذت ظاهري و بسيار كوتاهش، مي تواند اشاره بار بیشتر از اين لذت، به دردها و غم ها و رنج هايي به مراتب بیشتر بینجامد. از آنجاکه انسان داراي عقل و فكر است، بر خلاف حيوانات چنانکه فطرتاً با زمان حاضر مرتبط است، با زمان هاي گذشته و آينده نيز از خزط دارد و از آن زمانها هم لذت و رنج نصيبش مي شود.
اما حيوان چون فاقد فكر است، لذا لذت حاضرش را انديشة غم هاي گذشته و ترس از آينده مکدر نمي سازد.
پس ملحدان كه در ورطهٔ‌ گمراهی افتاده و به غفلت دچار شده باشد، غم هاي گذشته و نگراني هاي آينده، لذت بسيار جزیي حاضرش را جداً به كامش تلخ مي سازد؛ و تخريب مي كند به وینزلی د لذت غير مشروع باشد، كاملاً در حكم عسل زهرآلود خواهد بود؛ يعني چنين انساني از لحاظ لذت بردن از زندگي، صد مرتبه پایين تر از حيوان سقوط مي كند ؛ و حتی حيات و وجود و عالم اهل ضلالت و غفلت را فقط اال آنکان تشکیل می دهد؛ زیرا تمام روزهاي گذشته و همة کائنات به سبب گمراهی اش معدوم
— 183 —
و نابود شده است و عقلش او را در ظلمات و تاريكي ها محصور مي و دجا و روز هاي آينده نيز نسبت به او باز هم در حكم معدوم است، چون او هيچ اعتقادي به غيب ندارد و كسي كه به آخرت و روز رستاخيز ايمان نداشته باشد، فكر فراق و جدایي ابديدين منحصل عدم است، مدام زندگي اش را تاريك مي سازد.
اما اگر ايمان، زندگي براي زندگي باشد، آن وقت روزهاي گذشته و آينده با نور ايمان منور مي شود و وجود مي يابد و روح و قلب مومن را از کانال ایمان با لذت های معنوی و با انوار واینک بوت می بخشد، درست به همان شکلی که زمان حاضر، تسلی بخش روح و قلب مومن است.
اين حقيقت در اميد هفتم "رسالة سالخوردگان" توضیح داده شده است و مي توانيد به آن مراجعه كنيدالهی. ندگي واقعي چنين است؛ اگر خواستار شادماني و لذت زندگي هستيد، پس زندگي تان را با ايمان زنده سازید و با اداي فرايض، بیارایید و با دوري از گناهان پاس بدارید.
اما حقيقت مرگ را، كه مرگ و مير ههموار روز در همه جا و هر وقت، هول و دهشت اش را نشان مي دهد، ضمن مثالي برايتان بيان خواهم كرد، آن گونه كه به جوانان ديگر گفتم:
تصور كنيد که در مقابل چشمان تانپنج وقعدام و در مجاورت آن، محل قرعه كشي كارتِ ورود به مهماني بسيار با شكوهي قرار دارد؛ ما ده نفري كه اينجا هستيم خواه نا خواه و به ناچار به آنجا دعوت خواهيم شد، اما چون زمان دعوت معلوم نيست هر دقيقه منتظر هستيم كسي بيايد و بگويد "بي است كاعدامت را بگير و خود را برای اعدام آماده کن! و يا اين كه بگويد: "بيا كارت دريافت میليونها سكه طلا را تحویل بگیر!". در اين لحظه ناگاه دو نفر از دروازه ظاهر مي شوند: يكي زن نيمه عريان زيبا و فريبنده ای است که حلواي بهندارد؟شيرين، اما در حقيقت زهر آلود در دست دارد و مي خواهد آن را به ما بخوراند، و آن ديگري كه مرد بسيار با وقاری است و نه فريب مي دهد و نه فريب مي خورد، از پي آن زن می آید و می گوید:
— 184 —
من حامل طلسمی هستم و می خواهم درسي به شماوم از که اگر آن را بخوانيد و از آن حلوا استفاده نكنيد، از اعدام نجات مي يابيد و با آن طلسم، می توانید كارت آن مهماني باشکوه را نیز به دست آوريد. آنگاه با چشم خود خواهيد ديد که كساني كه از عسل مي خورند، دار زده8 م درند و تا وقتي هم كه بالای دار می روند، از درد سخت ناشي از خوردن حلواي مسموم به خود مي پيچند و دریافت کنندگان كارت مهماني با آنكه از ديد ما پنهان اند و ظاهراً چنين بر می آید كه آنان نيز دار زده شده باشند، اما میليون ها بر زن گواه خبر مي دهند كه آن ها اعدام نشدند، بلكه براي نزديك ساختن راه و رفتن به مهماني، چوب هاي دار را وسيلة صعود و عبور ساخته اند.
بياييد خودتان از پنجره ها نگاه کنید تا ببينيد مأمورين بلند پایهٔ‌.. "رو قرعه كشي كارت چگونه با صداي بلند اعلان مي كنند و خبر مي دهند:
"همانگونه که افراد به دار آويخته را با چشم خود مشاهده كرديد، اين را عظمایِيقين بدانيد كه دارندگان آن طلسم، كارت مهماني را به دست آوردند، در اين مورد هيچگونه شك و شبهه ای به خود راه ندهيد؛ زيرا این امر مثل روز، روشن است".
بنابراین ديد. خاایي اين مثال بايد گفت:
لذت ها و خوش گذرانی های سفيهانه و نامشروعِ جوانی همچون عسل مسموم است؛ و مرگ از نظر کسی که کارت و وثیقة سعادت ابدی یعنی ايمان را از دست داده است همچون دار اعدام است، لذا او منتظر جلاد اجدالت حاشد و چون وقت آمدنش از ما پوشیده است، هر لحظه ممکن است بیاید و بدون تمییز پیر و جوان همه را سر ببرد و به گودال قبر که ظاهراً دروازة تاریکی های ابدی است، بیندازد.
اما اگر آن جوان دست از خواهش های غير مشروع، که شبيه به عسل مسدارد.
ت، بردارد و در تلاش برای کسب آن طلسم قرآني يعني ايمان و ادای فرايض باشد، آنگاه باید با شادمانی بداند که يك صد و بيست و چهار هزار انبيا عليهم السلام و تعداد بي شماري از اهل ولايت و اهل حقيقت متفقاً و با ارایه دلایل و آثار بر خاي دهند كه چنين جوانان با ايمان، كليد گنج هاي سعادت ابدي را كه به شكل فوق العاده اي از مقدرات قرعه كشي بشر بيرون آمده است به دست خواهند آورد.
#185ر"کن فصل سخن:
جواني مي گذرد؛ اگر در راه سفاهت و خوش گذراني بگذرد، هزاران درد و بلا در دنيا و آخرت بر جاي خواهد گذاشت. اگر مي خواهيد بدانيد كهار نفست اين جوانان در نتيجه سوء استفاده ها و زياده روي هایشان به امراض رواني مبتلا گردیده و در بيمارستان ها بستری شده اند ويا بر اثر پيروي از احساسات و غرورِ هوس هاي جواني در زندان ها و يق محسويمارستان ها گرفتار هستند و شايد هم بر اثر فشارهاي روحي و رواني و پریشانی های معنوی در ميخانه ها سرگردان اند، بروید از بيمارستان ها، زندان ها و قبرستان ها سوال كنيد. بدون شك از زبان حال اکثر بستری شدگان يزي ديارستان ها آه و فرياد و واويلاي برخاسته از امراض ناشي از سوء استفاده و زياده روي از صاعقه جواني را مي شنويد و از زندان ها نيز ناله هاي تأسف، حسرت و پشيماني جوانان بدبختي به گوش تان خواهد رسيد كه با پيروي از احساسات و غرور جو آن همسرپيچي از اوامر شريعت، سيلي تأديب خورده اند؛ و همچنین خواهيد دانست كه علت عمدة گرفتار شدن انسان به عذاب قبر همان عالم برزخی که بخاطر کثرت مراجعین همواره درش باز و بسته می شود سوءآرامش ده از خواهش های جواني است. مشاهدات اهل كشف و تأييد و گواهي اهل حقيقت، دليل اين مدّعا است.
هرگاه از سالخوردگان و بیماران، كه بخش اعظم جامعه را تشكيل مي دهند، نيز بپرسيد، حتماً اكثريت مطلق با تأسف و حسرت خواهند گفت: "اي واي! جواعجاز ا را به باد هوا، بلكه در كارهاي مضر و بيهوده گذرانديم؛ مواظب باشید اشتباه ما را مرتكب نشويد!"
پس انساني كه به خاطر پنج الي ده سال لذات غير مشروع جواني، ساليان سال را در دنيا با غم و اندوه سپری می کند و در بیق می اب می بیند و در آخرت با بلاي جهنم و سقر مواجه می شود، در عین نیاز شدید به شفقت و دلسوزی، هيچ مستحق ترحم نیست؛ زيرا به اساس قانون"الرّاضِي بِالضَرَرِ لا يُنظر لَه"كسي كه به زيان و ضررش راضي باشد و با ميل خود به طرف آن برود، نه مستر مقدرت و دلسوزي است و نه با نگاه رحمت به وی نگريسته خواهد شد!
خداوند ما و شما را از فتنه هاي جذاب دل انگيز و فريبنده عصر نجات دهد و محافظت كند! آمين!
— 186 —
حاشية بخش دوم گفتار سيزدهم
باسمه سبحانه
زندانيان به تسلأنبيارامش موجود در رسائل نور شديداً نيازمندند، به ویژه جواناني كه ضربه هاي جواني را ديده و عمر گرانبار و شيرين شان را در زندان سپري مي كنند بسان نان به نور محتاج اند.
بله! جوان بيشتر تابع احساسات است، نه عقل؛ زيرا حاست پلس او كور است، عاقبت كار را نمي بيند و يك درهم لذت حاضر را بر انبارهاي لذت آينده ترجيح مي دهد و به خاطر يك دقيقه لذت انتقام، دست به قتل يك انسان مي زند و هشتاد هزار ساعت درد زندان را مي كشد و در یک ساعت به خاطر خوشگذراني،ي افزا آبروي انساني را به بازي می گیرد و سپس هزاران روز در انديشة زندان و ترس دشمن به سر می برد و سعادت و خوشبختي عمرش را مكدر مي سازد!
بدین سان جوانان بيچاره، فراز و نشيب هاي زيادي دارند كه شيرين ترين ايام زندگي شان را به تلخ ترين و جانوردن هين روزها مبدل مي سازد به ویژه وزش طوفان فتنه ها از سمت شمال، عصر ما را با تحريك خواهش ها و احساسات جوانان، تهديد مي كند؛ چون تجاوز به زنان و دختران خانواده هاي با عفت و با حيا را برای آنعده از جواناني كه پيرگ موجوسات كور و غافل از فرجام کارند مجاز قرار می دهد و با ترويج فرهنگ دخول زنان و مردان در حالت لختی و عريانی به حمام ها، به انحرافات اخلاقي تشويق شان مي كند و نيز اموالهمان حندان را برای فقرا و اوباش حلال مي گرداند، به گونه ای كه تمام بشريت در برابر اين مصيبت خانمانسوز به لرزه در آمده است.
لذا در اين عصر، بر جوانان مسلمان است که با حركت يغمبريانة خود در برابر اين مصيبت هولناك -كه از دو جهت بر سرشان هجوم آورده است- با به دست گرفتن شمشير هاي برندة ايمان همچون (رسالة ميوه و راهنماي جوانان) از رسائل نور، به مقابله بر خيزند؛ در غير این صورت، آن جوانان بيچاره هم آين و موز را و هم زندگي خوش و سعادت اخروي و حيات جاويدان خود را به رنج و عذاب مبدل ساخته و نابود خواهند كرد، آنگاه در نتيجة ناداني و سوء استفاده از نعمت جواني روانة بيمارستان ها شده و در اثر سر كشي و طغيان به زندان انداخته مي شوند و سرانجام در اياي ايما، آه و واويلا سر داده و برای گذشته سياه و اسفبار خويش اشك مي ريزند.
— 187 —
اما اگر با تربيت قرآنی و با حقايق رسائل نور خود را محافظت كند، آنگاه جوانی قهرمان، ار مقابكامل، مسلمانی نيكبخت و سرور و سلطان ديگر مخلوقات خواهد شد. بله! اگر جواني در زندان، ساعتي از بيست و چهار ساعت روزانه عمرش را به اداي نمازهاي فرض اختصاص دهد و از خطايی كه سبب به زندان انداختنش شده است، توبه كند و چنانکه خود زندان مانع ارتکاارد.
م می شود، او هم با ارادة خود از گناهان دست بکشد، آنگاه شخص مفيدي بار خواهد آمد که زندگي، آينده، وطن، ملت و خويشاوندانش به او خواهند بالید و افزون بر ده، پانزده سال جواني زود گذرش، جواني ابدي را نیز كسب خواهد كر
حاتمام كتب آسماني - و در پيشاپيش همة آن ها قرآن معجز البيان- قاطعانه از اين حقيقت خبر داده و آن را مژده مي دهند. آري! وقتي یک جوان، شكر نعمت شيرين و زيباي جواني را بىَ بِوامت بر صراط مستقيم و با طاعت و بندگي ادا كند، نعمت جواني فزونی می یابد و دوام پيدا مي كند و نيز لذتش چند برابر خواهد شد؛ و در غير این صورت، جواني او مملو از بلا و درد و پر از غم و اندوه می شود و بيهوده مي گذرد و چنيبرای آي در نهایت، سبب فلاكت و بدبختي خويشاوندان، وطن و ملتش مي گردد.
اگر زندانی ای به ناحق به زندان محكوم شده باشد، هر ساعت زندان او حكم عبادت يك روز كامل را دارد، به شرطي كه نمازهاي فرض را ادا کند ووت کامندان برایش چله خانة عزلت می شود و در نهایت وی نیز از جملة اوليا و صالحينی به شمار خواهد رفت كه در گذشته به غارها پناه می بردند و در خلوت به نيايش خداوند مي پرداختند.
اگر آن زندانی، فقير و پير و مريض، اما علاقه مندشر و نايق ايمان باشد به شرط ادای فرایض و توبه، هر ساعت عمرش در حكم بيست ساعت عبادت خواهد بود و زندان برايش به استراحتگاه، مدرسه، تربيت سرا و مکان محبت و دو خود مدیل خواهد شد. و با ماندن در زندان از هجوم گناهان و پريشاني هاي بيرون مصون و محفوظ می ماند و احساس شادماني مي كند و از زندان درس عبرت و تربيت كامل مي آموزد و زمانی که از زندان رها مي شود نه به صورت يك که مرج انتقام گيرنده، بلكه به صورت يك انسان نيكو كار و با تجربه و نادم و تربيت شده و فرد مفيد به جامعه تقديم مي شود؛ حتي عده اي با ديدن تربيت شدگان زندان "دنيزلي" كه در مدت بسيار كم از رسائل نور درس ايمان و اخلاق آموختندشته، ت اند كه:
— 188 —
"اگر مجرمان به جاي اينكه پانزده سال به زندان انداخته شوند به مدت پانزده هفته از رسائل نور درس بگيرند، به مراتب بهتر اصلاح خواهند شد!"
پس مادامی كه مرگ نمي ميرد و اجل هم پنهان اس كمالا لحظه امكان آمدنش وجود دارد و وقتي كه درب قبر بسته نمي شود و قافله ها يكي پس از ديگري مي آيند و به آنجا وارد می شوند و ناپديد مي گردند و تا وقتي كه مرگ در حق اهل ايمان، سند برائت از اعدام ابدي است همان گونه كظَّبْيقايق قرآنی اين امر واضح شده است - و در حق اهل ضلالت و سفاهت به منزلة اعدام ابدي و جدایي هميشگي از تمام دوستان، خويشاوندان و همة موجودات به شمار می رود چنانکه با چشم سر می ببا قرای هيچ شك و ترديدي نیست كه خوشبخت ترين انسان كسي است كه با صبر و شكر به درگاه پروردگار، فرصت زندان را غنيمت شمرد و با استفاده از درس رسائل نور در راستاي خدمت به اي پر ازقرآن، سعي و تلاش كند و در اين راه در برابر هر نوع مشكلات از خود استقامت و پايمردي نشان دهد.
اي انسان دربند عيش و لذت!
من در مدت هفتاد و پنج سال عمرم با هزاران تجربه و دليل و حوادث و با عين اليقي نظر گافتم كه:
ذوق حقيقي و لذت عاري از درد و خوشحالي خالي از تشويش و خوشبختي در زندگي، فقط و فقط در گرو ايمان و در دايرة حقايق ايمان است؛ ورنه هر لذت دنيوي رنج بي شماري در پي دارد؛ به عنوان مثال: با دادن لذتی به اندازة دانة انگ دوست ها سيلي به گونة کسی که آن را خورده است، می زند و آرامش و لذت زندگي را از او سلب مي كند.
پس اي بيچارگان گرفتار در مصيبت زندان!
حال که دنيايتان مي گريد و زندگي به كامتان تلخ شده اس به حقشيد تا مبادا آخرت تان نیز گريه كند، سعی كنيد تا زندگي دايمي و ابدي به رويتان بخندد و شيرين شود. از فرصت زندان استفاده كنيد؛ زیرا همانطور که در شرايت براه يك ساعت مقاومت در برابر دشمن در حكم يك سال عبادت به شمار می رود، هر ساعت عبادت شما نیز در اين شرايط دشوار، ساعت ها عبادت محسوب می شود و زحمت ها را به رحمت و شفقت تبديل مي كند.
٭٭٭
— 189 —
باسمه سبحانه
السلام عليكم وایف خواللّٰه و بركاته
برادران عزير و صادقم !
برای كسانی كه گرفتار مصيبت زندان شده اند و برای آناني كه با مرحمت و صداقت از زندانیان و غذاهايي كه از بيرون برايشان فرستاده مي شود مراقبت و نگهداري مي كنند، تسلي بسيار قوي ای در ضمن "سه نك بهشت ان مي كنم:
نكتة اول:هر روز از روزهاي سپري شده در زندان به اندازة ده روز عبادت ثواب دارد و می تواند ساعات فاني را از لحاظ نتيجه به ساعات باقي تبديل كند و سپرس كسي چند سال در زندان مي تواند وسيله نجات از میليون ها سال حبس ابدي شود.
لذا برای اهل ايمان اين يك فايدة بزرگ و با ارزش محسوب مي گردد، به شرط اينكه نماز هاي فرض را به جا آورده و از گناهاني كه سبب به زندان رفتنش شده است، با صبر ای جا توبه و استغفار كند. در حقيقت خود زندان مانع ارتكاب بسياري از گناهان و جرايم است.
نكتة دوم:همان طوري كه زوال لذت، درد است، زوال درد نيز لذت محسوب مي شود.
بله! اگر هر فرد به روزهاي پر لذت و با صفاي گذشته اش بیندیشد، درد معنوي ند.
#4را احساس کرده و با تأسف و حسرت "اي واي" خواهد گفت و هرگاه روز هاي مصيبت بار و دردناك گذشته اش را به ياد بياورد، از سپري شدن آن ها چنان لذت معنوي ای احساس مي كند كه مي گويد: "الحمد لله که بلا و مصیبت رفير قابابش باقی ماند!" و سپس نفس آرام مي كشد. بدون ترديد لحظه ای درد موقت، لذت معنوي بزرگي در روح به جاي مي گذارد و بالعكس، ساعتي از لذت موقت ساعت ها درد در پي خواهد داشت.
وقتي حقيقت چنين است و وقتي مصيبت سخورشيدي گذشته همراه با درد هايش معدوم و ناپديد شده است وغم و اندوه روزهاي آينده نیز فعلاً ناپيدا و هيچ است و هيچ هم دردي درپی ندارد و از معدوم هم بلایی بر نمی خیزد، پس چقدر ديوانه است شخص ای ازه احتمال اينكه چند روز بعد گرسنه و تشنه خواهد شد، مدام امروز نان بخورد
— 190 —
و آب بنوشد، به همان شكل، به یاد آوردن ساعت هاي دردناك گذشته و آينده كهر می س معدوم و نيست شده اند - و بي صبري به خرج دادن و آه و ناله سردادن و با فراموشی نفس مقصر خويش از خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) شكوه کردن نيز ديوانگي است!
انسان اگر نيروي صبرش را به راست و چپ يعني به گذشته و آينده پراکنده نسازد و برای ساعات و دقر آن كجود از آن كار بگيرد، براي حل مشكلاتش كافي خواهد بود. و مشكلاتش از ده به يك كاهش مي يابد
حتي من به یاد دارم- شكايت تلقي نشود- وقتي كه در سومين مدرسة يوسفيه (٭):منظور زندان "آفيون" است؛ جايي كه استاد نورسي و طلاب رسائل نور در سال 194 یک نو آن زنداني شدند. در ظرف چند روز با سخت ترين فشارهاي مادي و معنوي و بیماری مواجه شدم كه در طول عمرم هرگز نظيرش را نديده بودم، به ویژه زماني كه يأس و نا اميدي ناشي از محروميت از خدمت به نور و ديگر امراض و فشارهاي قلبي و روحي تحت فشارم قرار الهی ف عنايت الهي حقيقت مذكور را برايم هويدا ساخت، به طوری که من از بیماری جانكاه و زنداني بودنم راضي شدم، چون با خود گفتم: "برای انسان بيچاره ای مثل من كه در آستانة قبر قرار دارد، فايدة بزرگي ص انجابود اگر ساعتي از عمرش كه مي تواند با غفلت سپري گردد به ده ساعت عبادتِ مضاعف تبديل شود!" لذا بارها سپاس خدا به جا آوردم.
نكتة سوم:شفقت و دلسوزي به زندانيان، خحکیمانكمك كردن و فراهم ساختن غذاهايي كه به آن نياز دارند و مرهم گذاشتن بر زخم هاي معنوي شان توأم با تسلي و دلجویي از آنان، با وصف آن که كار ناچيزي به نظر می رسد، دس و لطت ثواب بزرگي در بر دارد؛ زيرا وقتی که نگهبان غذاهایی را که از بیرون برای شان ارسال می شود به آنان می رساند، به اندازة همان غذا در دفتر حسنات نگهبان و آنانی كه در بيرو ها نا درون با نگهبان كار كردند، ثواب صدقه نوشته مي شود؛ به ویژه اگر زندانی پير، مريض، فقير، غريب و بي كس باشد، در این صورت ثواب اين صدقه معنوي بسيار افزايش مي يابد.
اما كسب اين ثواب بزرگن حديث به اداي نماز هاي فرض است تا آن خدمت، لوجه الله انجام گيرد و شرط ديگر آن اين است كه خدمت بايد توأم با صداقت و شفقت و محبت وعاري از منت باشد.
— 191 —
باسمه سبحانه
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
السلام عليكم و رحمة رگی اس وبركاته ابداً دائماً
اي برادران ديني و اي دوستان زنداني ام !
به قلبم اخطار شد تا حقيقتي را برايتان بيان كنم كه شما را از عذاب دنيا و آخكن!
ت مي دهد؛ و آن از اين قرار است:
فرض كنيد شخصي برادر و يا خويشاوند كسي را كشته باشد؛ چنين قتلی که ناشي از دقيقه اي لذت انتقام است، سبب مي شود که قاتل، میلیون ها دقيقه عذاب قلبي و هم عذاب زندان را متحمل شود. در عين حال، خويشت وعده مقتول نيز در صدد انتقامند كه البته در قبال آن، از ترس دشمن، لذت زندگي و خوشبختي عمرشان را از دست خواهند داد. لذا آنان هم از عذاب ترس و هم از عذاب كينه و بغض رنج مي برنیزان اهی است که این مشکل فقط يك راه حل دارد و آن هم مصالحه و رفت و آمد است كه قرآن به آن امر مي كند ؛ و نيز حق و حقيقت و مصلحت و انسانيت مقتضي آن است و اسلام هم به آن تشويق مي کند.
آري! حقيقت و مصلحت در صلح است (والصلح خیر). چون اج مواد و تغيير ناپذير است و مقتول نيز عمرش به آخر رسيده بود و بيش از اين در قيد حيات نمي ماند و قاتل نيز وسيله ای شده است برای تحقق قضاي الهي. اما اگر صلح نشود و ارتباط و تفاهم ايجاد نگردد، هر دو طرف دايماً عذاب ترس و انتقام را خواهند كشاسل و همين دليل است كه اسلام امر مي كند: "نبايد يك مؤمن برادر مؤمنش را بیش از سه روز ترك كند."
اگر انگيزة قتل، عداوت و يا كينه و غرض نبوده، بلكه منافقي آتش آن فتنه را برافروخته است، اقدام فوري جهت آشتي و تفاهمت صعود است، ورنه آن مصيبت جزیي به تدریج بزرگ مي شود و گسترش مي يابد.
اما اگر طرفين به صلح و رفت و آمد رضایت دهند و قاتل اظهار ندامت كند و همواره در حق مقتول دعا نمايد، آنگاه هر دو طرف سود بزرگي مي برند؛ زيرا برادري
— 192 —
و دومَا یَ میان شان بر قرار مي شود و به جاي يك برادر از دست رفته چندين برادر ديني پيدا مي كنند و با تسليم شدن به قضا و قدر الهي دشمن شان را مي بخشند. به ویژه زَ فَاته آنان درس رسالة نور را شنيده باشند، هم مصلحت و آرامش شخصي و هم مصلحت عامه و اخوت موجود در دايرة نور، مقتضی ترك خصومت ذات البيني است.
همان طوروهٔ‌ د زندان "دنيزلي" تمام زندانياني كه دشمن همديگر بودند به بركت درس رسائل نور با هم برادر شدند، بلكه اين امر به برائت ما نیز انجامید و حتي بي دينان و نیز اوباش آت و مج مشاهدة اين دوستي به ناچار "ماشاء الله و بارك الله" گفتند، و تمام زندانيان نفس راحتي كشيدند! من در همين جا ديدم كه فقط به خاطر خطاي يك نفر صدها نفر شكنجه مي شدند، حتي به همراه اون و نگهوا خوري و تنفس هم بیرون نمي رفتند.
يك مؤمن با شهامت و با وجدان هر گز برادر مؤمنش را اذيت نمي كند ، چه رسد به اينكه به خاطر اشتباه بسياركوچك و يا منفعت جزیي اش صدها ضرر به اهل ايما اطاعتند؛ و اگر احياناً مرتكب خطايي شد و يا كسي را آزار داد، بايد بی درنگ توبه و استغفار كند.
— 193 —
باسمه سبحانه
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِ دهد و برادران عزيز جديد و زندانيان قديمي!
من به يقين پي بردم كه از روي لطف و عنايت الهي يكي از عوامل مهم آمدن ما به اينجا شما هستيد، تسليهاي رسائلوه دفع حقايق ايمان، تحمل فشارهاي مصيبت زندان و بسياري از ضررهاي دنيوي اش را آسان ساخته و زندگي سپري شده با غم و اندوه تان را از بي فايدگي و رفتن به باد هوا نجات داست - آ و براي اينكه مبادا آخرت تان همچون دنياي تان گريه كند دلداري و تسلي بخشيدن به شما نيز انگيزة ورود ما به اينجا شده است.
وقتي حقيقت چنين باشد، برشما الف سست که مانند زندانيان دنيزلي و طلاب رسائل نور با همديگر برادر باشيد! متوجه شده ايد براي اينكه با خنجر به جان هم حمله ور نشويد و به يكديگر تجاوز نکنید تمام چيزهايي را كه از خارج زندان مي آيد و نیه! چونو نان تان را باز رسي مي كنند و مسئوليني كه با صداقت انجام وظيفه مي كنند، به شدّت مراقب شما هستند. و شما اجازه نداريد با هم به هوا خوري برويد، گويا آنان فکر می کنند شما مثل درندگان و وحشي ها به جان هم خواهید افتاد! پس اي برادران جدم، ديد ريشه هاي قهرماني فطرتاً در وجودتان جا دارد! اينك وقت آن رسيده است كه با يك شهامت بزرگ معنوي به هيأت مسئول بگوييد:
"اگر به جاي چاقو و كارد، تفنگ و تفنگچه به دست ما داده شود و اجازة شليك نیز داشته باشيم، هرگز اهل غ برادران بيچاره كه مثل ما گرفتار مصيبت هستند آسيبي نخواهيم رساند؛ حتي اگر صدها عداوت و دشمني دیرینه هم ميان مان موجود باشد، آن را حل می کنیم و مي كوشيم آنان را آزرده خاطر نسازيم.ْاَرْضا بر امر و ارشاد قرآن كريم، ايمان و اخوت اسلامي و مصلحت خويش چنين تصميمی گرفته ايم."
با اين گفتة خود، زندان را به مدرسه ای مبارك و آموزندشم ما ل كنيد!
— 194 —
مسأله مهم اخطار شده در شب قدر
(ضميمة مقام دوم گفتار سيزدهم)
اشاره مختصري خواهيم داشت به حقيقت مبسوط و بسيار وسيعي كه در تان بر به شکل زیر به قلبم خطور کرد:
جنگ جهاني اخير بزرگ ترين تراژدي بشريت بود، چون سخت ترين شيوة ظلم و جانكاه ترين نوع استبداد و ظالمانه ترين ويرانگري و تخريب را در پي داشت. به جرم يك شخص صدها بيگناه، مضطرب بین اشان شدند و شكست خوردگان در يأس و نا اميدی وحشتناكي گرفتار شدند و فاتحان به خاطر درماندگي در بازسازي و جبران ويرانكاري هاي مرتكب شده شان در دوران جنگ و از ترس اينكه مباداه اندابه حفظ حاكميت شان نباشند، به عذاب وجداني دردناكي مبتلا گردیدند؛ و نيز همة مردم پي بردند كه زندگي دنيا فاني و موقت است و زرق و برق و تجملات تمدن، فريبنده و غافل كننده و بي فايده است. ه به جااستعدادهاي والاي نهفته در نهاد بشر و ماهيت انساني به صورت عموم و به شدّت جريحه دار شد و همگان ديدند كه غفلت و ضلالت و طبيعت جامد و كر، زير شمشير فولادين قرآن تكه تكه و مضمحل گشت و چهرة واقعي، كثيف و غدارانة سياست روي زمينو فنا،يع ترين و فريبنده ترين و خفه كننده ترين پردة غفلت و گمراهی است، برملا شد.
پس هيچ شك و ترديدي نیست كه بشر کنونی به آلوده وگذارا بودن معشوق "مجازي" اش؛ يعني ئن خوددنيا پي برده است و با تمام قدرت و توان به جستجوي معشوق و گمشدة "حقيقي" اش كه زندگي باقي و جاويدان است خواهد پرداخت، زيرا علايم و نشانه هاي اين فرایند در غرب و در شمال و در آمريكا نمايان شده است.
بدون ترهد کردشر به جستجوي قرآني بر خواهد خاست كه از چهارده قرن بدين سو در هر عصري، سيصد و پنجاه میلیون شاگرد پرورده و هر حكم و ادعاي آن را میلیون ها اهل تحقيق تصديق کرده و بعتراض حه نهاده اند و در هر دقيقه جايگاه مقدسش را در قلب میلیون ها حافظ حفظ كرده و با زبان آنان به بشريت درس مي دهد و با اسلوب بي مانندش زندگي باقي و سعادت ابدي را به بشريت نويه هم ف
— 195 —
و زخم هاي ناسور شان را مداوا مي كند و با هزاران آيات شديد اللحن و قوي و مكرر، بلكه صراحتاً و اشارتاً ده ها هزار بار، با دلايل قطعي و شكست ناپذير و بدون شبهه اش با قاطعيت به حيات بماد كاده داده و سعادت ابدي را درس مي دهد. اگر نوع بشر يك سره عقلش را از دست ندهد و قيامت مادي يا معنوي بر سرش اتفاق نيفتد، حتماً به جستجوي قرآن مع از جيان بر خواهد خواست؛ همان گونه كه در قاره هاي وسيع و كشور هاي بزرگ، از جمله در سوئد، نروژ و فنلاند اين حركت رخ داده است و در انگلستان خطباي مشهوري به پذيرفتن قرآن تلاش مي ورزند و در آمريكا جمعيت بزرگي در جستجوي دين حقيقي هستایی درون شك آنان پس از درك حقايق قرآن، با روح و جان شان بدان چنگ خواهند زد و آن را به آغوش خواهند گرفت، چون از نقطه نظر حقيقتِ "مژده دادن به زندگي و سعادت ابدي" قرآن، مثل ندارد و نخواهد داشت و هيچ پديده ای نمي تواند جاين، آفر بگيرد.
ثانياً:
بدون شك رسائل نور همچون شمشير الماس گونه اي در دست اين معجزة كبري، خدماتش را نشان داده و حتي دشمنان معاندش را نیز به تسليم وا داشته است؛ اين رسائل در خدمت خزانة قرآني قرار داشته است، به طوری وديت وع و مأخذي غير از آن ندارد و معجزه معنوي قرآن محسوب مي شود؛ و با چنان شيوه ای انجام وظيفه مي كند كه قلب، روح و حسيات را كاملاً منور ساخته و علاج سودمند هر كدام از آن ها را مشخص مي سازد و در عين حال با غلاما اگپروپاگندهایی كه دشمنانش شايع مي كنند، بي دين هاي سر سخت را محكوم به شكست کرده و مستحكم ترين دژ ضلالت يعني "طبيعت" را با رسالة"طبيعت"در هم كوبيده و در تاريكي هاي شديد و نفس گير گمراهي و در وسيع ترين ميادين علوم جديد، توسط ُورِ امسأله "ميوه" و با دلايل اول، دوم، سوم و هشتم از رسالة "عصاي موسی" به شيوه ای بسيار تابان غفلت را پراکنده ساخته و نور توحيد را نشان داده است.
— 196 —
مسأله ششم
از رسالة میوه
این مسأله اشاره مختصری است فقط به یک برهان از بین هزارا انتظان کلی پیرامون "ایمان به الله" که در بخش های متعددی از رسائل نور با دلایل قطعی توضیح داده شده است.
در "قسطمونی" شماری از شاگردان دبیرستا بیفزامن آمدند و گفتند:
"آفریدگارمان را به ما معرفی کنید، زیرا معلمان ما هیچ بحثی از خدا نمی کنند!"
در پاسخ به آنان گفتم:
"هر یک از فنون و رشته هایی که شما مشغول آموختن آن هستید همواره از خداوندر ضمن آفریدگار بزرگ را با زبان مخصوصش معرفی می نماید، شما به آن علوم گوش فرا دهید نه به معلمان تان."
به گونة مثال: در قفسه های یک داروخانة بالم توزرگ، موجودیت داروها و ترکیبات شیمیایی فوق العاده مفید و حيات دار که با موازین بسیار حساس و اندازه های دقیقی ساخته شده است، نشان می دهد که در پشت سر این کارها داروشناسی حکیم و کیمیاگری ماهر قرار دارد؛ بدین سان داروخانة آن گمین نیز، که بیش از چهار صد هزار موجود زنده را از انواع نباتات و حیوانات در خود دارد و هر یک از آن ها در حقیقت به منزلة شیشة ترکیبات شیمیایی دقیق و قفسه ای از معجون های حیاتی است، داروشناس حک، نامهوالجلال این داروخانة بزرگ را حتی برای نابینایان معرفی می کند و با توجه به نظم و بزرگی و کمال آن - در مقایسه با داروخانه ای که در بازار است- آفریدگار کریمش را بر اساس معیارهای علمْاِسْل، که شما آن را می خوانید، به همگان می شناساند.
و به گونة مثال: کارخانة فوق العاده عجیبی که از مادة بسیار ناچیزی هزاران نوع منسوجات و طرات دهای مختلف می بافد و تولید می کند، بدون شک نشان می دهد که در پشت سر آن یک مهندس ماهر و کار کشته ای وجود دارد؛ و او را به ما معرفی کند؛
— 197 —
بدین گونه این دستگاه ربانی سیّار نیز که موسوم به کرة زمین است، و ایلوم؛ يانة الهی که در آن صدها هزار کارخانة مهم دیگر وجود دارد، و در هریک از آن ها هم صدها هزار کارخانه مستحکم مشغول به کار است، بدون شک صانع و مالک آن را بر اساس معیارهای علم مهندسی ای که شما فرا می گیرید، به ما معرفی می کند وو در تان اندازه که این کارخانة الهی در مقایسه با آن کارخانة انسانی، بزرگ و کامل است، به تعریف و توصیف آن آفریدگار بزرگ می پردازد.
و به گونة مثال: چنانکه یک دکان یا انبار و محل بزرگ نگهداری مواد غذایی که در آن از هر طرف هزاران نِكَ، ود غذایی در جاهای مخصوص و به شکل متمایزی جابه جا شده است، نشان می دهد که آن انبار یک مالک و مدیر فوق العاده اي دارد؛ بدین سان این انبار رحمانی مواد غذایی نیز، که در هرسال مسافت بیست و چهار هزار ساله را با نظمی دقیق ونگهبانطی می کند و در درون خود صدها هزار پدیده را از انواع مختلف مخلوقاتی که هریک به غذای خاصی نیاز دارند را گنجانده است و با گذشتن از چهار فصل سال، بهار را همچون کشتیِ حاوی هزاردارد، واد غذایی با خود می آورد و به مخلوقات در مانده ای که آذوقه شان در زمستان تمام شده است، تقدیم می دارد؛ آری! این کرة زمین و کشتی سبحانی که هزاران نوع کالا و تجهیزات و کنسروهای غذا را با خود دارد؛ و این انبار و مغازو ماندی به هر اندازه ای که از آن انبار ساختة بشر بزرگ تر باشد براساس معیارهای علم لوژستیک و تجارت که شما مشغول فراگیری آن هستید- صاحب و مدبر و متصرفش را معرفی می کند و او را محبناجات قرار می دهد.
و به گونة مثال: (فرض می کنیم) لشکر بزرگی است که چهار صد هزار دسته از ملت ها و نژادهای مختلف را تحت لوایش گرد آورده است و هر نژاد آن غذای خاصی می خورد و سلاح متفاوتی به کار می گیرد، ل واقع ا لباس دستة دیگر و شیوه آموزش و تمریناتش با دستة دیگر فرق دارد و مدت خدمت و روزهای مرخصی هر دسته با دستة دیگر متفاوت است. فرماندهی که به تنت می كذاهای مختلف این لشکر را تهیه می کند و سلاح های متفاوت و لباس های گوناگون آنان را بدون اینکه کسی را فراموش کند و یا اشتباهی رخ دهد تدارک می بیند، بدون شک فرماندهی فوق العاده است؛ پس آن گونه که این پادگان عجیب، آن فرماندة فوق آن محب را به ما نشان می دهد و تحسین و تقدیر
— 198 —
ما را نسبت به وی بر می انگیزد و محبتش را در دل های ما جای می دهد، این پادگان زمین نیز که در صايي مر لشکر بزرگ سبحانی متشکل از چهارصد هزار دسته متفاوت از انواع حیوانات و نباتات را از نو سازماندهی می کند و ساز و برگ می دهد و لباس و غذا و تمرین و مرخصی هرت تان بدون اینکه کسی فراموش شود و یا اشتباهی رخ دهد و سردرگمی ای ایجاد شود، با کمال نظم از جانب قائد عظیمی که یگانه و یکتا است تهیه می کند؛ پس این پادگان پهناور بهار که از کران تا کران زمین امتداد یافته است با معیارهای علوم نظامی، حاکم و پروردگار وی که ب و فرمانده زمین را برای صاحبان عقل و بصیرت- نشان می دهد و به همان اندازه ای که این پادگان بزرگ در مقایسه با پادگان مذکور بزرگ تر و شکوهمندتر است، ذات اقدس الهی را به اهل بصیرت معان و م کند و حتی ستایش و تقدیس و تسبیح شان را نسبت به آن مالک بر می انگیزد و محبتش را در دل ها جای می دهد.
و به گونة مثال: فرض کن در شهر عجیبی میل از بی لامپ برق بدون اینکه خاموش گردد و یا سوختش تمام شود در حرکت است و از جایی به جای دیگر می رود؛ آیا این امر- با حیرت و قدرشناسی- نشان نمی دهد که آن چراغ ها و دستگاه تولید برق، بدون شك . به گ کار کشته و متخصص ماهری دارد كه اداره كننده برق، سازنده لامپ هاي سيّار، موسس دستگاه و آورنده سوخت دستگاه است؟ به گونه اي كه با جملات آفرين و زنده باد و ثابحسين و تبريك قرار مي گيرد. بدین سان ستارگان چراغ مانندی که از سقف کاخ کرة زمین آویزان اند و بر اساس گفته های علم نجوم هزاران بار بزرگ تر از خود کرة زمین اند و بدون اختلال در نظم، یا تصادم با یکدیگر و یا خاموش شدن و اتمام سوختشان، هف
و تبه سریع تر از گلولة توپ در حرکت اند - چنانکه شما این مطلب را در علم ستاره شناسی می خوانید- با انگشتانی از نور به قدرت نامحدود خالق شان اشاره می کنند؛ به عنوان مثال: خورشید ما که یک میلیون بار بزرگ تر از کرة زمین ماست و در منبه آن یک میلیون سال قدمت دارد، چراغ و بخاری ای است که پیوسته مهمانخانة رحمان را گرم و روشن نگه می دارد و برای اینکه همیشه روشن باشد، هر روزسوختی به مقدار دریاهای زمین و زغالی به اندازة کوه های آن و هیزمی به اندازة چن..
چند برابر حجم زمین لازم است؛ اما ذاتی که خورشید را با تمام ستارگان دیگر، بدون سوخت و گاز و زغال و بدون اینکه خاموش شوند روشن نگه می دارد و با سرعت عظیمی
— 199 —
بدون آنکه تصادرای شخدهد به گردش در می آورد، بدون شک قدرتی است بی پایان و سلطنتی است شکوهمند و نامحدود، پس این هستی بزرگ به همراه چراغ های نور افکن و قندیل های آویزانش- بر اساس معیارهای علم برق که شما آن را خوانده اید و یا خو آن، گواند- سلطان این نمایشگاه عظیم را به وضوح معرفی می کند و منوِّر و مدبِّر و صانع ذوالجلال آن را با گواه قرار دادن این ستارگان تابان، می شناساند و با ستایش و تسبیح و تقدیس، محبوب قرار میك حيات همگان را به عبادت و پرستش اش وا می دارد.
و به گونة مثال: فرض کنید کتابی است که در هر سطر آن، کتابی با خط باریک نوشته شده و در هر کلمه اش، یک سورة قرآن به رشتة تحریر در آي تماشده است و تمام مسائل آن کتاب، دارای معنی و مفهوم عمیقی است و هر مسأله مؤید مسألة دیگر است؛ چنین کتابی بدون شک مهارت فوق العادة نویسنده و قدرت کامل وی را نشان می دهد؛ یعنی این کتاب، کمال و قدرت نویسندهموجودا مثل روز روشن با شایستگی معرفی می کند و تقدیر و تحسین تماشاگران را به گونه ای که بی اختیار "ما شاءالله! و بارک الله!" بگویند، بر می انگیزد؛ بدین سان این کتاب بزرگ هستی نیز توجهفقط در یک صفحة آن که سطح زمین است و فقط در یک فصل آن که بهار است سیصد هزار نسخه از انواع کتاب های مختلف که عبارتند از: دسته های حیوانات و اجناس نباتات، نوشته شده است، همة آن ها با هم و به شکل متداخل و تياحق" و و بدون آمیزش و اشتباه و فراموشی با کمال سنجش و نظم نوشته می شود و حتی در یک کلمه اش که درخت است، قصیدة کامل و دل انگیزی نوشته شده و در هر نقطة آن که بذر و هسته است، فهرست کامل یک کتاب درج گردیده است. چنانکه این امر در پیش چ و میممشهود و عیان است و با تأکید نشان می دهد که در پشت سر آن قلم روانی وجود دارد که هر چیز را می نویسد، پس برشما است تا میزان دلالت کتاب بزرگ هستی را، کهت را نکلمه اش معانی بسیار بزرگ و حکمت های فراوان وجود دارد، بسنجید و در مورد میزان دلالت این قرآن بزرگ و مجسم هستی بر آفریدگار سبحان و بر نویسندة ذوالجلال آن داوری کنید؛ و در این رر اطراز مقیاس های بزرگ و چشم هاي دوربين علم حکمتِ اشیا و فن خواندن و نوشتن که مشغول فراگیری آن هستید بهره بگیرید و با در نظرداشت بزرگی و کمال و پرمحتوی بودن کتاب هستی در مقا گرامی کتابی که در مثال ذکر شد، ببینید که کتاب هستی چگونه
— 200 —
نقاش و نویسنده اش را با کمالات بی اندازه اش و با جملة "الله اکبر" معرفی می کند و با تقدیس "سبحان الله" می شناساند و با ثنا و ستایشِ "الحمد انسان حبوب ما قرار می دهد!
پس با توجه به مثال های فوق، هر یک از علوم و فنون متداول به آفریدگار ذوالجلال هستی دلالت می کند و با مقیاس وسیع و آیینة مخصوص و چشم تیزبیي بودماه با عبرتش خالق ذوالجلال کائنات را با اسما اش معرفی می کند و به تبیین صفات و کمالاتش می پردازد.
من به آن دانش آموزان جوان گفتم: قرآن کریم به منظور ارشاد و راهنمات تا هحقیقت مذکور و یاد آوری این برهان تابندة توحید و به هدف معرفی آفریدگار مان، بيش تر از همه آیات خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ و رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را تکرار می کند.
آنان نیز با قبول و تصدیق مطالب مذکور گز را یخداوند یگانه را بی نهایت سپاسگزاریم که به ما توفیق داد تا به این درس ارزشمندی که عین حقیقت است، گوش فرا دهیم و آن را یاد بگیریم. خداوندشد، اما هم پاداش نیکو عطا کند و از شما خشنود باشد!
من هم گفتم: انسان دستگاهی است زنده که از هزاران درد گوناگون متألم می شود و از هزاران نوع لذت متلذّذ می گردد؛ او از یک طرف در نهایتور کند ناتوانی قرار دارد و از طرف دیگر هم دشمنان مادی و یا معنوی بی حسابی در کمینش نشسته اند؛ با آنکه در آخرین درجة فقر قرار دارد، نیازهای باطنی و ظاهری اش نامحدود است؛ پس انسان مخلوق درمانده ای است که همواره در معرض سیلی های زوال و فراق اه کنندی به رغم همة اینها اگر با ایمان و عبودیت، خود را به سلطان ذو الجلال منتسب کند، چنان پشتوانة قوی و تکیه گاه بزرگی می یابد که برای عقب راندن همة دشمنانش می تواند تحت حمایت آن درآید و برای برآوردن همة نیازها و آمال و آرزوهایش از آن کمک 07
لذا اگر انسان، خود را از طریق ایمان، به پروردگار قدیری که قدرتش بی پایان و به سلطان رحیمی که رحمتش بی کران است، و با طاعت و شکران در عبادتش داخل شود، اجل و مرگ را از نیستی ابدی به برگ تردد و بلیط رفتنه اش كلم باقی تبدیل می کند. حال شما مقایسه کنید و ببینید که این انسان چقدر از حلاوت و شیرینی بندگی در
— 201 —
پیشگاه مولایش لذت می برد و به پروردگار قدیر و و در چافتخار می کند و به خاطر نعمت ایمان و اسلام سپاسگزار او می باشد!
آنچه را که به جوانان دانش آموز گفتم، به زندانیان مصيبت زده هم می گویم:
کسی که خدا را شناخت و از او اطاعت کرد، خوشبخ خواست و لو اینکه در زندان باشد؛ و هرکه خدا را فراموش کرد و از او غافل شد، بدبخت و زبون است و لو اینکه در قصرهای مجلل زندگی کند.
روزی یکی از مظلومان خوشبختي که به سوی جوخة اعدام برده می شد، خطاب به ظالمان و ستمگران بدبخترا بگو بر آورد و گفت: من اعدام نمی شوم و نیست و نابود هم نمی گردم، بلکه از زندان دنیا نجات یافته و به سعادت ابدی رهسپار می شوم؛ اما می بینم که شما محکوم به اعدام ابدی هستید، زیرا مرگ را نیستی و نابودی ابدی می پندارید در این صورت، من انتقاموا در ز شما گرفته ام. او این را گفت و "لا اله الا الله" را زمزمه کرد و با سرور جان به جان آفرین تسلیم کرد.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
— 202 —
نكتة توحيرآن مصلفظ "هو"
باسمه سبحانه
وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
(اسراء: ٤٤)
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته أبداً دائماً
برادران بسيار عزيز و صادقم!
در يك سياحت فكرٌ
(اخيلي، زمانی که صفحه هوا را صرفاً از جنبهٔ‌ مادي اش مطالعه می کردم، نكتة توحيدي ظريفي را که از لفظ"هو"در لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ بر خاسته است به صورت آني مشاهده کردم و دريافتم كه راه ايمان كاملاً آساَ یا حدّ وجوب، سهل است؛ اما راه شرك و گمراهی بي اندازه دشوار و پيچيده و ممتنع و محال است.
با اشارة بسيار كوتاهي اين نكته عمده و طويل را بيان خواهم كرد:
بلي! يك مشت خاك مي تواند صدها گیاه گر ضمن ا - اگر به طور متناوب گذاشته شوند- بروياند، حال اگر اين امر به طبيعت و اسباب حواله گردد، يا بايد صدها- بلكه به تعداد همة گل ها- كارخانه ها و دستگاه هاي كوچك معنوي درآن مشت خاك موجود باشد و يا اينكه لزوماً هر ذره خاك، علم و دانش لازم را برا به نظن گلهاي مختلفي داشته باشد كه تركيب و خصوصيات گوناگون و ابزار آلات زنده و فعال دارند؛ يعني بايد علم و قدرت هر ذره شبیه علم و قدرت بی پایان خدا باشد!
مُد رون سان هوایي كه عرشي از عرش هاي امر و ارادة الهي است، با هر جزء اش وظایفی انجام می دهد و حتي هر ذرّه هوایي که به اندازة سر سوزن در نفَس انسان به هنگام تلفظ "هو" وجود دارد، وظايف بي شماري را در يك آن انجام مي دهد.
اگر اين وظايف به رحمت و اسباب واگذار گردند، آنگاه چند حالت متصور است: یکی اینکه این هوا مراکز فرستنده و گیرندة همه صداها و مکالماتی را که در تلفن ها و تلگراف ها و رادیوهای جهان رد و بدل می شوند، در مقیاس های کوچکی با خود داشته باشد.. و یا اینکه هواییتران ج لفظ "هو" وجود دارد و حتی هر جزء و هر ذره آن هوا
— 203 —
دارای شخصیت های معنوی باشد و استعداد همة کسانی را که مکالمات تلفنی انجام می دهند و یا تلگراف می فرستند و یا از طریق رادیو صحبت می کنند به تنهایی داشته باشد و زبهِ تُرو لهجه های همة آنان را بداند و به طور همزمان به ذرات ديگر هم ياد بدهد و پخش و نشركند، چون ما بخشی از اين وضعيت را در جلو چشمان خود مشاهده مي كنيم و تمام اجزای هوا از اين توانمندی برخوردارند.. پس در راه اهل وَاَنماده گرايان و طبيعت پرستان، نه فقط يك محال بلكه محالات، معضلات و اشكالاتی به تعداد ذرات هوا به روشنی به چشم مي خورد.
اما اگر اين كار به صانع ذوالجلال نسبت داده شود، آنگاه هوا با تمام ذراتش به سرباز گوش به رتر، باو تبدیل می شود و در آن هنگام به همان سهولتی كه يك ذره وظيفه اش را انجام مي دهد، تمام ذرات نیز می توانند وظايف كلي و بي شمار خود را با اه است، قوت آفریدگارشان و با انتساب و استناد به وی و با تجلی قدرت صانع دريك لحظه به سرعت برق و به آساني تلفظ "هو" و گردش هوا در آن انجام دهند؛ يعني هوا صفحه اي مي شود براي نوشتهتاه حانظم و بي مانند و بي شمار قلم قدرت الهی؛ و ذرات هوا بسان نوك قلم در می آیند و وظايف ذرات نيز نقطه هاي قلم قَدَر قرار مي گيرند. دراين صورت کار به حدی آسان می شود که حرکت یک ذره آسان است.سله ای در سياحت فكري و تأملم در لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ وقتي عالم هوا را مشاهده مي كردم و صفحه آن را مي خواندم، حقيقت مذكور را به صو. اكنوح و مفصل و با عين اليقين دیدم و با علم اليقين دريافتم كه در لفظ و در هواي "هو" دليل و برهان تابندة وحدانيت و در معني و اشاراتش نيز جلوةين! (ي احديت و نيرومندترين حجت توحيد موجود است؛ زيرا در آن، قرينه اي وجود دارد براي تعيين پاسخ به اين سوال كه: اشارة مطلق و مبهم ضمير "هو" متوجه چه ك را نم؟ دراينجا پي بردم که چرا قرآن معجز البيان و اهل ذكر این کلمه قدسي را در مقام توحيد زياد تكرار مي كنند.
بلي! به طور مثال: اگر در يك نقطه كاغذ سفيد، دو يا سه نقطه گذاشته شود سبب سردرگمي و جمال خواهد شد و اگر يك شخص چندين وظيفه را در يك آن انجام دهد باعث سردرگمي وي خواهد شد ؛ همچنین اگر بارسنگيني بر دوش حيوان كوچكي نهاده شود، حیوان بیچاره زير بار تلف خواهد شد. بدين ترتیب فرود آن ين بود كه هنگام بيرون آمدن كلمات زیادی از دهان و داخل شدن همزمان آن ها در گوش، بي نظمي ايجاد
— 204 —
شود؛ اما وقتي به سياحت فكري می پرداختم، با عين اليقين و با دلالت لفظ "هو" که به منزلة یک کلید و قطب نما شده بودبه او كه در هر جزء و حتي ذره ذرة هوایي كه درآن سياحت مي كردم، هزاران نقطه و هزاران حرف و كلمه نهاده شده بود و يا مي شد نهاد، اما بازهم نه تنها هيچ خللي در نظمش پديد نيامد، بلكه بسياري از وظايف گوكنند، ديگر را بدون سردرگمي و آشفتگي انجام مي داد؛ و با وجودي كه بارهاي بسيار سنگيني روي آن جزء و ذره هوا بار مي شد، بدون اينكه از خود ضعفي نشان دهد، باكمال نظم بارش را حمل مي كرد؛ زیرا وقتيق
#137ن هزار كلمه با شيوه های متفاوت و معاني مختلف وارد آن ذرات مي گردید، بدون اينكه قاطي و یا مختل شود دوباره خارج مي شد. گويي اين ذرات گوش هاي كوچكی به قدّ خود و زبان هاي بسيار ظريفي به تناسب خود دارند و اين سخنان وارد همان گوش ها می گردد و ه مخلون هاي كوچك شان بيرون مي آيد؛ و هريك از اين ذرات و اجزای هوا ضمن انجام اين همه وظايف عجيب با زبان حال و با شهادت و زبان حقايق مذكور، لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ مي گفت و آزادانه مي گشت و با وجو
مثلي براي درهم كوبيدن هوا مانند توفان ها، رعد و برق و غرش آسمان، نظمش را خراب نمي كرد و از وظيفه اش باز نمي ماند و كاري مانع كار ديگر نمي شد... به درجه عين اليقين مشاهده نمودم.
پس هر ذره و هر جزیي از عدل و هوا بايد داراي دانش و حكمت بي پايان اراده و نيروي مطلق، و قدرت و سلطه كامل بر تمام ذرات باشد تا بتواند از عهدة این همه کار و وظایف گوناگون برآت.
اين امر به تعداد ذرات، محال است و پايه و اساسی ندارد، حتي چنين پنداري به ذهن هيچ شيطاني هم خطور نمي كند.
لذا به صراحت پیدا است و حتي با سوي عيقين و عين اليقين و علم اليقين نیز معلوم است كه اين صفحه هوا، صفحه متغيري است كه ذات ذوالجلال هرچه بخواهد با قلم قدرت و قدري كه علم و حكمت بي پايانش آن را حركت ويند.
، در آن مي نويسد و همچون تخته اي است كه در آن مي نويسد و ازهم مي پاشاند و بنام لوحة محو و اثبات است در عالم متغير و در شئونات متبدل براي كارهاي نوشته شده در لوح محفوظ.
لذا آن گونه كه عنصر هوا فقط با انجام يكي از وظايفش: انتقال صداها است، تجنسان اانيت را در پرتو كارهاي شگفت انگيزِ مذکور نشان مي دهد و پرده از محالات بي شمار گمراهي بر می کشد، يكي ديگر از وظايف بسيار مهمش را نيز بدون بي نظمي و
#205 به شامي انجام مي دهد كه عبارت است از: انتقال مواد لطيفي مثل برق، و نور و نيروي جاذبه و دافعه؛ و همزمان با این وظایف، از راه تنفس وارد گياهان و جانوران مي شود و نيازهاي مهم و حياتي شان را برآورده کرده و زمينه اعتما و پيوند گياهان را فراهم مي سازد و آنچه را كه براي ادامه زندگي شان ضروري است تأمين مي كند. بدين طريق قاطعانه به اثبات مي رساند كه هوا عرشي است و از امر و ارادة الهي دستور مي گيرد. و نيز به درجة عين اليقين ثابت مي كند كه هرگز امكانرا موقمال ندارد كه تصادف مهارگسيخته، قوت كور و طبيعت كر، اسباب سرگردان و بي هدف و مواد عاجز، جامد و جاهل در امر كتابت و وظايف اين صفحة هوایي مداخله داشته باشد؛ من اين را با اطمينان كامل دريافتم و پي بردم كه هر ذره و هر جزء هوا با زبان حارحی كهْ هُوَ اللّٰهُ و لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ مي گويد.
و چنانکه اين همه شگفتي ها را درجهت مادي هوا با این کلید، یعنی كليدِ "هو" مشاهده كردم، خود عنصر هوا نيز مانند لفظ "هو" به كليدي براي عالم مه بزرگعالم معني مبدل شد. چون دريافتم كه عالم مثال بسان دوربين بسيار بزرگی است و از رخدادهاي بي حد و حصر دنيا فيلمبرداري مي كند ، آن هم دريك لحظه و بدون بي نظمي و اشتباه. حتي اين عالم، صحنه هاي بسيار بزرگ اخروي رصر من ر می گرفت که گنجایش هزاران هزار دنیا را داشت و چگونگي حالات فاني موجودات فاني را نشان مي داد و ثمرات و نتایج حاصله از زندگی کوتاه و زودگذر شان را در صحبگويد و پرده هاي جاويدان به نمایش می گذاشت و براي اهل بهشت و سعادت نشان می داد و حوادث دنيا و خاطرات زيباي گذشته شان را درآن صحنه ها به یادشان می آورد.
موجودیت نیروی حافظه و قوة تخيّل در انسان،اين عظترين دليل بر وجود لوح محفوظ و عالم مثال است و نمونه هاي كوچك آن به شمار مي رود. باآنكه حجم اين دو كوچك تر از دانة خردل است، اما به بهترين شكل و بِ، وَاو دقت كامل و بدون اشتباه وظايفشان را انجام مي دهند؛ گويی از دو كتابخانة بسيار بزرگ پر از معلومات و مدارك نگهداري مي كنند. از اينجا معلوم مي شود كه اين دو قوه نمونه هاي لوح محفوظ و عالم مثال اند.
ادامه بحث فعلاً بر من نوشته نشده ي، آيي هزاران درود و سلام بر همگان!
— 206 —
گفتار چهاردهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
الٓرٰ ٭ كِتَابٌ اُحْكِمَتْ اٰيَاتُهُ ثه اعجاُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَك۪يمٍ خَب۪يرٍ
(هود:١)
به نمونه هاي بخشي از حقايق والا و بلند مرتبة قرآن حكيم و احاديثي كه مفسر حقيقي قرآن اند، اشاره خواهيم کرد، تا بسان زينه هاي نردبان، راه ؤمن بهه آن حقايق را برای قلب هایي هموار سازد كه در تسليم و انقيادشان ضعف و نقصان وجود دارد. و در پايان گفتار، درسي نیز براي عبرت و سرّي از اسرار عنايت الهي بيان خواهد شد.
در اين جا فقط رهٔ‌ آأله از حقايق مذكور را به عنوان نمونه ذكر مي كنيم، زيرا نمونه هاي حشر و قيامت در "گفتار دهم" به ویژه در "حقيقت نهم" آن بيان شده است و نيازي به تكرار نيست.
نخستين مسأله:
آية كريمة خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِی که باَيَّامٍ (الأعراف:٥٤) "آسمان و زمین را در شش روز (دوره) بیافرید" اشاره دارد به اينكه: دنياي انسان و عالم حيوانات به مدت شش روز از روزهاي قرآني زنده خواهند ماند كه هر روز آن، زمان درازي است و شايد هبه عرشل يا پنجاه هزار سال به طول بينجامد! برای اینکه به اين حقيقت والا اطمینان پیدا کنیم، عوالم سيّال کائنات سيّار و دنياهاي گذرایي را به تماشا مي گذاريم كه خالق ذوالجلال در هر روز در هرسال و در هر عصر - كهه امداك روز را دارد- مي آفريند. آري! اين دنياها نيز مثل انسان ميهمان اند؛ لذا هستی به دستور پروردگار در هر فصل پُر مي گردد و دوباره خالي مي شود.
— 207 —
دومين مسأله:
آياتي چون وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَا بنگر ۪ينٍٍ (الأنعام:٥٩)
وَكُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ (يس:١٢)
و
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ نس آن ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ
(سبأ:٣)
آیات فوق بيانگر این نکتهٔ‌ مهم اند:
"تمام اشیا با همه احوالشان، پيش از آفرينش، بعد از آفرينش و پس از نابودی شان نوشته شده اند و نوشته مي شوند و در حال نوشته شدن هستند."
جهت اطمينان از اين حقيقت والا و شمو ذيل را تقديم مي داريم:
نقاش ذوالجلال سبحانه و تعالي فهرست وجود، تاريخچة زندگي و دستور كار مخلوقات منظم بي شمارش را در بذرها، تخم ها و ريشه هاي آن ها به صورت معنوي درج و محافظت مي كند ؛ و این کار به رغم آن همه تحول از بارت می گیرد که این مخلوقات در هر فصل، در سراسر زمین به ویژه در بهار در معرض آن قرار می گیرند؛ به طوری که پس از نابودی شان نیز معلومات مذكور را با عين قلم قَدَرش به طرز معنوي در ميوه ها و دانه هاي كوچك شان مي نويسد و مي گنجاند. حتي هم هُمْ دات بهار گذشته را با تمام جزییات و تر و خشك شان در تخمهاي محدود، هسته هاي استخوان مانند و هيزم هاي مرده با كمال نظم و دقت نگهداري مي کند. گویي بهار تك گلي است زيبا و منظم که دست جميل و جليل، ر زوالبر روي زمين می گذارد و باز بر می چيند!
وقتي حقيقت چنين باشد، آيا عجيب ترين گمراهي بشر اين نيست كه اين كتابت فطري و اين تصویر بدیع و اين حكمت منفعلِ نوشته شده بر سطح زمین را که انعکاسی از تجلیات مطالبدها مع شده در لوح محفوظ است لوح محفوظی که صفحة قلم قَدر الهی به شمار می رود امری طبیعی بداند و طبیعت را مؤثر و مصدر و فاعل تلقي كند؟
حقيقت ، و همبرداشت هاي اهل غفلت كجا؟!اين الثّري من الثريا؟!
— 208 —
سومين مسأله:
جناب مخبر صادق (ص) در به تصوير کشیدن فرشتگانی که به حمل عرش و زمينقی قراان ها موظف شده اند و نیز در بارة بعضي ديگر از فرشتگان فرموده است: "فرشته اي چهل هزار سر دارد، در هر سرش چهل هزار زبان موجود است و با هر زبان، چهل هزار نوع تسبيح مي گويد." اين حقد تا حلا در این گونه احادیث، از انتظام و كليت و فراگير بودن عبادت فرشتگان حكايت دارد. جهت صعود به قلّة اين حقيقت، در آيات ذيل دقت كن:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ الساشد. و وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ (الإسراء:٤٤)
اِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالْاِشْرَاقِ (ص:١٨)
اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَابر صانضِ وَالْجِبَالِ (الأحزاب:٧٢)
خداوند متعال با اين نوع آيات تصريح مي کند:

بزرگ ترين و كلي ترين موجودات نيز به تناسب كليت و عظمت شان تسبيح خااستعدارا به نمايش مي گذارند؛ اين امري است واضح و مشهود؛ زیرا آن گونه كه آسمان های پهناور، خدا را تسبیح می گویند و کلمات تسبیحی شان هم خورشيد، ماه، و ستارگان اند، زمینی که در فضای آسمان در پرواز است نیز حمد و سپاس خداوند را می گوید و الفاظ دازة ب اش هم(3Sوانات و نباتات و درختانند؛ يعني همان طور که هر درخت و هر ستاره، تسبيحات جزیي خاصي دارد، زمين نيز با تمام قاره ها، كوه ها ودره ها و خشکی و دریاهایش تسبیحاتی دارد و هر يك از افلاك و برج هاي آسمان نیز نوعي تسبيح كلي دارند.

ان که!ن زمين كه هزاران سر و در هر سرش صدها هزار زبان دارد، بايد به همان تناسب، ملَك مُوكّل (فرشتة گماشته شده) داشته باشد تا گل های تسبيحات و ميوه های ا به مت هر زبانش را كه بيش از صد هزار نوع است، درعالم مثال ترجمه كند و نشان دهد و در عالم ارواح به نمایش بگذارد و اعلان کند؛ زيرا اگر اشيای متعدد به شكل يك جماعت درآيند، حتماً يك شخصیت معنوي خواهند داشت و اگر اي شگفتيت باهم در آمیزند و متحد شوند، براي تمثيل خود نوعی روح و شخصيت معنوي و براي انجام وظايف تسبيحي اش يك فرشتهٔ‌ گماشته شده خواهد داشت.
— 209 —
به عنوان مثال، به اين درخت چنار نگاه كن كه پيش روي اتاق ما است! این درخت به عنوان كلمة بز دوصد ت که از زبان اين كوهِ موجود در دهان "بارلا" بر می آيد. ببين هر يك از سه سر اين درخت، چند صد زبان (شاخه) دارد و در هر زبانش صدها ميوة موزون و منتظم كلمات موجود است و در هر ميوه اش صدها هسته و بذر باپنجم" حروف قرار دارد و با هريك از اين زبان ها آفريدگار ذوالجلالش را كه مالك امر "كن فيكون" است، با كلام فصيحي تسبيح مي گويد و با ثناي بليغ و رسکردن ص را مي ستايد، به حدّی که انگار زمزمة تسبيحش را مي شنوي و مي بيني!
پس ملَك موكلش نيز در عالم معني با چندين زبان تسبيحات اين درخت را تمثيل مي كند و حكمت هم مقتضی چنین چیزی است.
مسأله چهارم:
اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذت والارَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (يس:٨٢)
وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ (النحل:٧٧)
و وَ نَحْنُ اَقْرَبُ ٔ‌ افرهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق:١٦)
وتَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ (المعارج:٤)
چنين آياتي بيانگر حقيقت والایي هستند بدین قرار:
پروردگار توانایی انی بات هر کار را دارد، اشیا و پدیده ها را چنان با سهولت و سرعت و بدون مداخله مستقيم مي آفريند كه معلوم مي شود اشيا به محض دستورش به وجود مي آيند.
و نيز درعين حاليكه خداوند به مصنوعاتش بسيار نزديك است، مصنوعات از او بسيار دورنمر كوتو همچنین با وجود بزرگي و كبريایی مطلقش، امور بسيار جزیي و حقير را نيز با كمال اهميت تنظيم مي كند و سر و سامان می دهد و از حسن صنعت محروم نمي سازد.
نظمي كه با كمال سهولت در موجودات جريان دارد، اين حقيقت قرآني را تأييد مي كند و مثال زیر هم پ صدها اسرار آن بر مي دارد:
— 210 —
مثلاً:وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى وظايفي كه بنابر دستور رباني و تسخير الهي بر دوش خورشيد نهاده شده است- خورشيدي كه براي اسم نور از اسماي حسناي ذات ذو اان مي آيينة ضخيم و ستبري به شمار مي رود - به فهم اين حقيقت كمك مي كند.
خورشيد با وجودي كه بسيار بلند و مرتفع است، اما به مواد شفاف و درخشنده بسيار نزديك است؛ حتي از خودشان به آن ها نزديك تر است و همزمان باآنكه با تابش و روشني و با جهات ديگري مث مطالعو تصرف، آن ها را تحت تأثير قرار مي دهد، اين مواد شفاف هزاران سال از خورشيد دورند، به طوری که به هيچ وجه نمي توانند او را متأثر كنند و يا مدعی نزديكي به او شوند.
همچنین زمانی که انعكاس خورشید و چیزی ما ارواحوير و تمثال آن را در هر ذرة شفاف ببینیم، به اندازة قابليت و رنگ آن چیز مي توان دريافت كه انگار خورشيد در هر ذرة شفاف و حتي در هرجايي كه نورش بتابد، حاضر و ناظر است.
و نیز نفوذ و احند."
#رشيد به درجة عظمت نورانيتش افزايش مي يابد، پس عظمت نورانيت است كه هر چيز را درحيطة خود مي گيرد و حتي كوچك ترين چيز هم نمي تواند از ديدش پنهان شود و يا از دسته منبع کند؛ يعني عظمت كبريایي اش حتي كوچك ترين و جزیي ترين اشيا را نيز بيرون نمي اندازد، بلكه برعكس - به راز نورانيت - در دايرة احاطه اش مي گيرد.
او نيفرض محال: اگر ما خورشيد را درجلوه افشاني ها و وظايفي كه انجام مي دهد، فاعل مختار بپنداریم، می توانیم تصور کنیم که افعال آن با اجازة الهی با کمال سرعت و سهولت و گستردگی در تک تک ذرات نفوذ دارد و حتی دایرضرت عيوذش تا قطرات و دریاها و سیارات امتداد یافته است و مي توان تصور كرد كه به محض امرش اين تصرفات عظيم را در يك آن انجام دهد و ذرّه و سيّاره در برابر امرش يكسان است؛ چون همان فيضحمت گسه به سطح دريا مي دهد، ذره را نيز به اندازة قابليتش با كمال انتظام از همان فیض مستفید می گرداند.
پس خورشيدي كه همچون حباب كوچك، روشن است و به س حيث كاي آسمان می تابد و همچون آيينة ستبر و كوچكي جلوة اسم نورِ پروردگار قادر و توانا را بازتاب می دهد با المشاهده، نمونه هاي اساسی اين سه حقيقت قرآني را نشان مي دهد، اما به
— 211 —
نسبت علم و قدرت ذاتي كه نور النّور و منوّر النّور و من ها رلنّور است، نور و حرارت خورشيد نیز همچون خاك، ستبر و غليظ است.
از اين رو آن ذات جميل و جليل به وسيله علم و قدرتش به هر چيز، نزديك و در هر جا حاضر و ناظر است، اما اشیا و مخلوقاروی ازو بسيار دورند.
ما به درجة شهود، ايمان و يقين كامل داريم به اينكه: او بدون تكلّف و معالجه و با سهولت مطلق در اشیا دخل و تصرف مي كند ، حتي چنان را دي مي شود كه او امر مي كند - فقط امر- و بلافاصله اشیا با سرعت و آساني به وجود مي آيند.
و هيچ چيز اعم از جزیي و يا كلّي، كوچك و يا بزرگ از دايره قدرتش بيرون و از احاطه كبريایيش دور نيست.
بیر، ملة پنجم:
از آية:
وَمَا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِه۪ وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيٰمَةِ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ند؛ از
(الزمر:٦٧)
تا آيه وَاعْلَمُٓوا اَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال:٢٤)
و از آيه اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ (الزمر:٦٢)
تا آيه يَعْ الْمََا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ (البقرة:٧٧)
و از آيه خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ (الأعراف:٥٤) تا آية خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمز چنان (الصافات:٩٦) و از آيه مَا شَٓاءَ اللّٰهُ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰهِ (الكهف:٣٩) تا آيه وَمَا تَشَٓاؤُنَ اِلَّٓا اَنْ يَشَٓاءَ اللّٰهُ (الإنسان:٣٠)
بیانگر فراگیر بودن حدودِ عظمت ربوبيت و كبريایي الوهيت سلطان ازل و ابد هگوید: ه او با چنان عظمتش اين انسان بسيار عاجز و ضعيف و محتاج و بي نهايت فقير را تهديد مي كند و با هشدارهاي شديدش او را مي ترساند؛ همان انسان درمانده ای كه همة دارایي اش فقط جزء ناچيزي از اراده و اختيار و كسب است و هرگز نمي تواند تر ازيافريند.
— 212 —
حال سوال اين است: اين همه شكايات و تهديدات و هشدارهاي قرآني را متوجه اين انسان بيچاره ساختن، روي چه حكمتي استوار است و وجه توافق و سارا از آن ها چيست؟ در پاسخ براي اينكه بتواني اين حقيقت بسيار عميق و در عين حال بسيار والا را باور كني، به اين دومثال توجه كن:
مثال اول
در باغ شاهانة بسيار بزرگي انواع و اقسام نمی دها و گل هاي رنگارنگ يافت مي شود و كارگرهاي زيادي براي نظارت و رسيدگي به آن ها گماشته شده اند. وظيفة يكي از كارگران گشودن سربند آب و آبياري باغ است، اما اگر اين كارگر، تنبلي كرد و منفذ آب را نگشود؛ يعني در روندان سببي باغ خلل ايجاد كرد و يا سبب خشكيدن آن شد، آنگاه تمام کارگران حق دارند از آن کارگر تنبل شکایت کنند و افزون برآن، پدیده هایی که آفریدگار در آن باغ خلق کرده و تحت نظارت خود گرفته امر بی تی خادمان بنده مانندي چون خاک و هوا و نور نیز حق دارند از آن كارگر تنبل شكايت كنند، زيرا او با تنبلی اش كار و كوشش همگان را عقيم و نا تمام گذاشته و يا به آنگر بگويب رسانده است.
مثال دوم
در كشتي بزرگ پادشاه اگر یکی از کارمندان معمولی وظیفة جزیی اش را ترک کند، سبب خواهد شد تا نتایج کار تمام كارمندان كشتي مختل شود و زحمت شان هدر رود؛ از اين رو صاحب كشتي از طرف همة كارمندان از او شكايت كرده و آن مجران بدر كفايت را تنبيه مي كند ؛ و او حق ندارد بگويد: من يك كارمند عادي هستم، فقط به خاطر یک بي توجهي ام نبايد نسبت به من تا این حد سخت گيري شود و من مستحق آن نيستم!
زيرا يك عدم به انواع بي شمار عدم ها خواهد انجامید، اما وجود، فقط به انداز! نخیر ثمر مي دهد؛ چون موجوديت چيزي به وجود تمام شرايط و اسباب آن وابسته است، اما براي نبود و انتفاي چيزي، فقط انتفای يك شرط و فقدان يك جزء كافي است. اينجاست كه قانونِ "تخريب به مراتب آسان تر از تعميراست" شهرت همگاني دارد.
وقتيه است.كفر، ضلالت، سرکشی و گناه بر انکار، ترك و عدم قبول استوار است، پس کفر هرچند در ظاهر ايجاب و وجود به نظر برسد، اما در حقيقت انتفا و عدم است؛ لذا كفر يك جنايت ساري است؛ و آن گونه كه به نتايج اعمال همة مهٔ‌ آن
— 213 —
خلل وارد مي كند، بر جلوه هاي جمال اسمای الهي نیز پرده مي كشد و آن ها را از ديده ها پنهان مي سازد.
پس موجودات حق دارند بي اندازه شكايت كنند و سلطان موجودارزخ عذسم آن ها و از طرف آن ها اين انسان عاصي و نافرمان را به طور عظيمي نكوهش كند. اين عين حكمت است؛ زيرا آن عاصي، مستحق سخت ترين تهديدات و سزاوار شديد ترين هشدار ها است!
— 214 —
خاتمه
بِسْمِ اللّٰهِباب، احْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ
(آل عمران:١٨٥)
(درسی است برای عبرت و سیلی محکمی است بر سر غفلت)
اي نفس بدبخت من! اي سرگردان در غفلت!
اي آن كه زندگي را شيرين و لذيذ مي بكار و طالب دنیا هستي و آخرت را فراموش كرده اي! آيا مي داني به چه شباهت داري؟ به شتر مرغي كه توان پرواز ندارد و با دیدن شکارچی سرش را در ريگ پنهان مي كند و جسم بزرگش را بيرون مي گذارد؛ به گمان اينكه شكارچي او را.
سيند، غافل از اینکه شكارچي او را مي بيند، اما اوست كه زير ريگ ها چشم بسته است و چيزي را نمي بيند!
اي نفسم!
اين مثال را ببين و در آن تأمل كن که چگونه منحصر ساختن تمامی توجهات به دنیا، لذت شيرين را به درد تلخي مبدل مي سازد!
فرردد کهر اين قرية "بارلا" دو نفر هستند. نود و نه درصد از دوستان يكي از آن دو نفر به استانبول رفته اند و در آنجا زندگي خوب و آرامي دارند، و فقط يك نفر از دستي تب مانده است که در نهایت او نيز به آنجا خواهد رفت. بنا براین، اين مرد به شدّت مشتاق رفتن به استانبول است و در مورد آن فكر مي كند و مدام در فكر ملحق شدن به دوستان است. بر این اساس هر گاه به او گفته شود: "بيا به آنجا برو" - كه هخوشحالي و شادماني خواهد رفت.
اما مرد دوم، كه نود و نه درصد دوستانش از اينجا رفته اند، گمان مي كند كه بعضي از آنان هلاك و عده اي نیز در جاهاي نامعلومي ناپديد شده اند و يا همگيمراتب يشاني از بين رفته اند. لذا چاره ای ندارد که به جاي تمام دوستان از دست داده اش، فقط با مسافری رهگذر انس بگيرد و با او خود را تسلي دهد و توسط او دروازة عالم دردناك فراق را ببندد!
— 215 —
اي نفس ه: کفر تمام دوستانت و در پيشاپيش آنان حبيب الله (ص) اكنون در آن سوي قبرند. در اينجا جز يكي دو نفر نمانده است که آنان نيز کوله بار سفر بسته اند.
از ترس مرگ از خوف قبر سر برنگردان، بلكه به قبر چشم بدوز و با شهامت به گودال قبر بنگر و خواسته اش را بشثال و ردانه به سیمای مرگ لبخند بزن! ببين چه مي خواهد؟ مبادا غفلت كني و شبيه مرد دوم شوی!
اي نفس من!
هرگز مگو: "شرايط تغيير كرده و زمان دگرگون شده و مردم در دنيا غوطه ور شده و فريفتة زندگی آن شدند يد استت از درد معيشت هستند!" زيرا مرگ تغيير نمي كند و فنا نيز جای خود را به بقا نمی دهد و عجز انساني و فقر بشري نيز دگرگون نمي شود، بلكه افزایش می یابد و سفر بشريت هم به پایان نمی رسد، بلكه مدام سرعت می گیرد. و نيز مگو: "من هم مثل هميقي هم هستم!" زيرا هركس فقط تا دروازة قبر تو را همراهي مي كند و جلوتر از آن كسي نمي رود؛ اگر گمان مي كني ديگران در غم و مصيبت شريك و همراهت خواهند بود و با اين پندار خود را آراارد و دهي، بدان که اين نيز در آن سوي قبر پايه و اساسي ندارد.
گمان نكن كه تو سرگردان و مهار گسيخته ای، زيرا اگر با نگاه حكمت و بصيرت به اين مسافرخانة دنيا بنگري، هرگز چيزي را بدون نظام و بدون مقصد نخواهي يافتیست- آگونه فقط تو بدون نظام و بدون هدف خواهي ماند؟! در حالیکه هیچ یک از حوادث جهان و رخداد هاي آن - همچون زلزله- بازيچة دست تصادف نيستند.
وقتی می بینی و فلس رنگارنگی از انواع نباتات و حیوانات به صورت سر به سر، بر تن زمین پوشانده شده اند و نظم و همانگی کاملی بر آن ها حاکم است و نقش و زیبایی شان در بالاترین درجه قرار دارد و سر تا پای آن ها لبریز از حکمت است و با هدف ها مزين شده اند و همچون مريدِ مجكند كهلوي در دايرة اهداف بسيار عالي، با كمال دقت و نظم بر گرد خود مي چرخند، چگونه زلزلة مرگبارِ كرة زمين (٭):- به مناسبت زلزله اي كه در شهر "ازمي حمل ميه به وقوع پيوست، نوشته شده است. را كه با اين كار عدم رضايتش را از ثقل فشار معنوي ناشي از اعمال بشر، به ویژه اهل ايمان نشان
— 216 —
مي دهد بدون مقصد و بدون هدف گمان می کنی؟!، چنانکه یکی از آن پاد می کوشید این حادثه را به عنوان یک امر تصادفی جلوه دهد! در واقع او بدین طریق اشتباه فاحش و ظلم بزرگی مرتکب شد؛ چون جان و مال انسان های خسارت دیده را به باد فنا رفته نشان می داد و آنان را به یأس و نا امیدی گرفتار می کرد؛ حال آنكه این گونه حواد صنعت رمان حكيم رحيم، اموال فاني اهل ايمان را به عنوان صدقات برای آنان ذخيره مي كنند و به منزلة كفارة گناهان ناشي از كفران نعمت قلمداد مي شوند.
و به زودي مثال را خواهد رسيد كه زمين مسخر، زينت چهره اش را از اثر شرك اعمال بشر و كفران او آلوده و زشت مي بیند، آنگاه به فرمان خالق، چهره اش را با زلزلة بزرگي پاك مي كند و به دستور او مشرکان را در جهنم افکنده و به شاکران مي گويد:
اين فریيد وارد بهشت شوید!"
— 217 —
پيوست گفتار چهاردهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَ گاهي اَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا
اين سوره با قاطعيت بيان مي کند: كرة زمين در حركت و زلزله اش منقاد امر و وحي الهي است و به فرمان او تكان ممی طلب و مي لرزد.
پيرامون سوالاتي راجع به زلزلة اخير به لطف خدا پاسخي چند به قلبم خطور کرد، و با آنكه چندين بار خواستم جواب مفصل آن را بنويسم، اما برايم اجازه داده نشد، لذا به صورت كوتاه و فشرده بدان ها اشاره خواهم کرد:
سوال نخست:
مصيسياره وي برجاي مانده از اين زلزلة سخت، به مراتب از مصيبت و زيان مادي آن دردناك تر بود؛ چون ترس و نگراني، و ياس و نا اميدي از پس لرزه هاي آن بر همه مستولی شد و در بیشتر مناطق ا ببینآرامش و استراحت شبانه را از مردم سلب کرد. علت و منشأ اين عذاب درناك چيست؟
بازهم با استمداد از غيب چنين پاسخ داده مي شود:
برپایي محافل سرور و خوشگذراني و پخش موسیقي هاي هوس انگيز از راديو که در پارهماهنگيقات با صداي خوانندگان زن همراه است، درماه مبارك رمضان و هنگام برپایي نماز تراويح درگوشه گوشه اين سرزمين كه زماني مركز باشكوه اسلام بود، عذاب اين ترس و نگراني را درپي داشت.
سوال دووز از چرا اين بلاها و عذاب های آسماني بر سرزمين كفار نازل نمي شود و همواره بر اين مسلمان هاي درمانده فرود مي آيد؟
جواب:همان گونه که جنايات و جرايم بزرگ، در محاكم و دادگاهیتش ابزرگ با تأخير رسيدگي مي شوند، و جنايات كوچك در محاكم كوچك به سرعت حل و فصل
— 218 —
مي گردند، رسیدگی به بخش اعظم جنايات اهل كفر نیز به محكمه كبراي حاه شاهول مي گردد؛ اما اهل ایمان، کیفر بعضی از خطاها و اشتباهات شان را در اين دنيا می چشند و این بنابر اقتضای حکمت مهم ربانی است.
(٭):روس ها وامثال شان با ترك دين منسوخ و تحريف شده آنقدر غيرت الهي را تحريك نمي كنند كه توهين بهبزرگش ق و ابدي و نسخ ناپذير خشم خدا را دامن مي زند؛ لذا فعلاً زمين به آنان مهلت داده و اينان (مسلمان ها) را گرفتار مي سازد. (مؤلف)
سوال سوم:
چرا اين مصيبت كل كشور را فرا مي گيرد، حال آنكه اشتباه بعضي اائنات باعث آن بوده است؟
جواب:
از آنجايي كه گناه اكثريت مردم، مصيبت را عام مي سازد چون همين اكثريت در عمل، شریک آن دستة کوچک ظالم اند؛ یعنی با پیوستن به صفوف آنان و یا با اطاعت از دستورشان، دريد و بدر کنارشان هستند و در معنا شريك جرم اند و این امر به بروز مصیبت های همگانی منجر می شود.
سوال چهارم:
مادامی که اين زلزله نتيجة خطاها و كفارة گناهان است، سوختن افراد معصوم بر لبناه درآتش آن چه معني ای دارد، عدالت الهي چگونه به چنین کاری اجازه مي دهد؟
بازهم با استمداد از تنبیه معنوی چنين پاسخ داده مي شود:
در واقع اين مسأله به راز تقدير الهي ارتباط دارد، ل پنجاهیل آن را به رسالة "قَدَر" حواله کرده و در پاسخ به اين سوال، به سخنان ذيل بسنده مي كنيم:
در پرتو بیانات آية مباركة وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُص۪يبَنَّ الَّذ۪ينَ ظَلَمُوا مِايَا ت خَٓاصَّةً (الأنفال:٢٥)
راز اين آيه اين است:
اين دنيا ميدان آزمون و امتحان و سرای تكليف و مجاهدت است، امتحان و تكليف می طلبد تا حقايق پوشيده و پنهان بماند تا با مسابقه و مجاهدت، راستگویان همراه با ابوبكرها به اعلي علييی نفسا کنند و ابوجهل ها به اسفل السافلين سرنگون گردند.
— 219 —
اگر افراد بي گناه از اين نوع مصايب در امان مي ماندند و گزندي به آنان نمي رسيد، ايمان بديهي مي شد؛ يعني ديگر امی است باقي نمي ماند و ابوجهل ها نيز همچون ابو بكر ها سر تسليم فرو مي نهادند و درب رشد و ترقي از طريق مجاهدت، بسته مي شد و راز تكليف از ميان مي رفت.
وقتي به خوتو را مت الهي، ظالم و مظلوم باهم گرفتار مصيبت مي شوند، پس سهم مظلومان بيچاره از عدالت و رحمت گستردة الهي چيست؟
جواب:در لابه لاي اين بلا و غضب، جلوه هاي رحمت وجود دارد؛ زيرا اموال فاني افراد نايابه در حق شان صدقه محسوب شده و درآخرت ذخيره مي شود و در حكم مال باقي قرار مي گيرد و زندگي فاني شان نيز وسيله اي مي شود براي به دست آوردن زندگي ابدي و در حكم نوعي شهادت است؛ يعني اين زلزله در حق افراد بي گناه رحمتي است در لابه لاي غضب؛ چون از يكرزمين و عذاب نسبتاً اندك و موقت، ثروت بسيار هنگفت و هميشگي به دست مي آورند.
سوال پنجم:
پروردگار عادل، رحيم، قادر و حكيم چرا به گناهان خصوصي، جزاي خصوصي نمي دهد، بلكه عنصر بسيار بزرگي چون زمين را مسلط مي سازد؟ چگوو این كار با جمال رحمت و گستردگي قدرتش موافقت دارد؟
جواب:
قدير ذوالجلال به هر یک از عناصر، وظايف بسيار زيادي محول کرده است و در هر وظيفه نتايج زيادي را به بار مي آورد؛ اگر در يكي از وظايف يك عنصر، يك نتيجه اش زن ها كد و مصيبت باشد، ساير نتايج زيبا اين نتيجه را نيز حكماً زيبا مي سازد؛ زيرا اگر اين عنصري كه بر ضدّ انسان به خشم آمده است، با هدف جلوگیری از پیدایش را در نتیجة بد از وظيفه اش باز داشته شود، آن وقت به شمار همان نتايج زيبا، خوبي هاي زيادي ترك مي شود و در واقع به تعداد آن همه نتايج خوب، بدْمِن۪يزيادي پدیدار می شود؛ چون معلوم است كه انجام ندادن خير ضروري، خود شر است و جلوگيري از پيدايش شرّ واحد اين همه فلاكت به بار مي آورد، که اين اقدامي است بسيار زشت و سراپاصه ایو خلاف حكمت و حقيقت. حال آنكه حكمت، قدرت و حقيقت از هر عيب و نقصي پاك اند.
— 220 —
از آنجایی که برخي از خطاها به حدي فراگيرند كه همة عناصر به ویژه زمين را به خشم مي آورند و تجاوز تحقير آميزي نسبت به حقوق بسياري از مخلوقات به شمار مي آيند، اثَقُلَي نشان دادن زشتي فوق العادة اين جنايت، به عنصر بسيار بزرگی دستور داده شود تا ضمن انجام وظايف كلي اش گناهكاران را نيز تأديب كند، این دستور عين حكمت و عدالت است و براي مظلومان هم عين رحمت خواهد بود.
سوال ششم:
افراد غافل، يعنين نظریه دامن می زنند: زلزله چیزی جز نتیجة انقلاب و انفجارهای معادن داخل زمين نیست. لذا با نگاه يك حادثة تصادفي و طبيعيِ بدون هدف و مقصد به آن مي نگرند و علل و نتايج معنوي اين حادثه را نمي بينند تا از خواب غفلت برخيزن چیستا اين دستاويزشان حقيقتي دارد؟
جواب:
غير از گمراهي هيچ حقيقتي ندارد؛ چون مشاهده مي كنيم که هر يك از هزاران نوع موجودات زندة روي زمين كه تعداد شان بيش از پنجاه میلیون است، هر ساله لباس هايآيد! يو مرتبی مي پوشند و عوض مي كنند و حتي يك بال مگس كه فقط يك عضو از صدها عضو آن است و خود مگس که فقط فردی از افراد بي شمار خاندان حشرات به شمار مي رود، بيهوده و سربه خود رها نشده، بمي كنن پرتو قصد و اراده و مشيت و حكمت الهي برخوردار است. اين خود نشان مي دهد كه: نه تنها افعا ل و احوال مهم كرة بزرگي مانند زمينكه گهواره و مادر و پناهگاهر هرچیة بسياري از جانداران است - خارج از اراده، اختيار و قصد الهي نيست، بلكه هيچ چيز آن، اعم از جزیي و كلي، خارج از آن نمي باشد؛ ولي قادر مطلق براساس اقتضاي حكمتش اسباب ظاهری را به عنوان یک پرده ييم:
تصرفات و عملكرد خود می کشد، وقتي اراده زلزله مي كند ، گاهی به يكي از معادن دستور حركت مي دهد و آن را روشن و شعله ور مي سازد.
بالفرض اگر زلزله ها در نتيجة انقلاب و تكان معادن نيز باشد، بازهم به امر و حكمت الهي به وقوع مي پيوندد نه چزمين نگر؛ به طور مثال: شخصي توسط تفنگ يكي را می کشد، چقدر حماقت و ناداني خواهد بود اگر با ناديده گرفتن قاتل، فقط باروت موجود در تير تفنگ مقصر دانسته شود و تمام حقوق مقتول بيچاره پايمال
— 221 —
گردد! عيناً به همین شك مگر نقتي بدتر از آن خواهد بود اگر دستور الهي مبني بر انفجار بمب ذخيره شده در زمين كه نه تنها يك مأمور مسخّر، بلکه كشتي و هواپيماي اوست، به باد فراموشی سپرده شود و يا به طبيعت واگذار گردد! چون او به بمبي كه با حكمت و اراده اش در داخع، نسب نگهداري كرده است دستور انفجار مي دهد تا افراد غافل و سرکش را بيدار کند.
تكميل سوال ششم و حاشية آن
گمراهان و ملحدان، براي پاسداری از آيين و ايده شان و ممانعت از بينه اين هوشياري اهل ايمان، چنان تمرد و حماقت عجيبي از خود نشان مي دهند كه انسان را از انسان بودنش پشيمان مي سازد؛ مثلاً: گسترش ظلم و جنايات بشر و عصيان و نافرمانی او در این اواخر که سراسر هستی را فت انگیته است، سبب شد تا کائنات و عناصر كلي به خشم آيند و خالق آسمان ها و زمين نيز نه با ربوبيت خصوصي، بلكه از این جهت که ربّ و حاكم تمام هستي و تمام عوالم است، در سراسر عالم و در دايرة كلي ربوبيت، تجلّيِ كلي و گسترده اي نمود؛ بدینگونِجَاباه منظور بيدار كردن نوع بشر و بازداشتن اش از طغيان و سركشي و شناساندن پروردگار براي آنانی كه از شناختن اش سرباز مي زنند، بلاها و آفات عمومي هولناكي چون جنگ جهاني، زلزله ه ات" و هاي خانمان برانداز، بادها و طوفان هاي و يرانگر را برسرشان فرو ريخت و بدين طريق حكمت و قدرت و عدالت و قيموميت و اراده و حاكميت خود را آشكار ساخت؛ اما به رغم همة ایعتقاد ياطين خیره سر انسان نما در برابر اين همه اشارات كلي رباني و تربيت الهي، ابلهانه تمرد و سركشي مي كنند و مي گويند: "اين يك پديده طبيعي است، انفجار معادن است وچيزي جز يك تصادف نيست! چندي پيش حرارت خورشيد با برق بشم!
کرد و به مدت پنج ساعت تمام دستگاه ها را در امريكا از كار انداخت و در "قسطموني" آسمان قرمز شد، گويي آتش بود و زبانه مي زد !" و از اين قبيل هذيانات پوچ و بي معني سر مي دهند. جهل مطلق ناشد.
مراهی و تمرّد كثيف برخاسته از کفر، مانع از این مي شود که ماهیت اسباب را درک کنند و بدانند که اسباب فقط بهانه و پرده اي است بر روي قدرت الهي. تاجايي كه اين گونه افراد،ه قدر ي جهل و ناداني، بر اسباب ظاهری انگشت نهاده و با ديدن درخت بزرگ و كوه مانندِ صنوبر مي گويند: اين درخت را همين بذر رويانده
— 222 —
است؛ و بدین طریق، هزاران معجزه آفريدگار را انكار مي كنند، حال آنكه صدها دستگاه و كار خانه یرد و ة پيدايش چنين درختي برنخواهند آمد. آنان با ارائهٔ‌ اين نوع اسباب ظاهري، بزرگ ترين فعل ربوبيت را، كه با اختيار و حكمت پروردگار تحقق یافته است، به هيچ تنزل مي دهند.
ديگري م هاست،و يك حقيقت بسيار عميق و مهم را که فراتر از ادراك عقل و از هر جهت داراي حكمت است، با يك اصطلاح علمي نامگذاري مي كند. انگار با این تحلیل سا، ربوب چيز حل شده و از پيچيدگي درخواهد آمد و به مسألة معموليِ بي معني و بي حكمتی تبديل خواهد شد!!
بيا و آخرين حد حماقت را ببين ! يك حقيقت مجهول عميق و پر راز و رمز را كه معرفی و بيان حكمتم و کرن در صد صفحه نمي گنجد، نامگذاري علمی مي كند و مثل يك چيز معلوم و شناخته شده مي گويد: "علت آن چنين است. و اين حادثه از برخورد يكي از مواد خورشيد با برق ایجاد می شود"!
باز جاهل ديگري مي آيد و چند برابرِ جهالت ابوجهل از خود ناداي هاي ن مي دهد؛ بدینگونه که يك حادثه خصوصي و ارادی ربوبيت را به يكي از قوانين فطري ارجاع می دهد كه به نام "عادت الله" (قانون جاري خداوند در هستي) ياد مي شود و با اين ارجامؤقت بت آن حادثه را از ارادة كلي و اختيار مطلق و حاكميت نافذ الهي قطع مي كند ، سپس آن را به تصادف و طبيعت حواله مي دهد و در واقع چنین فردی همچون ابله و ناداني است كه پيروزي يكگي دني يا يك گردان در جنگ را، مرهون يكي از مقررات نظامي و قانون سربازي دانسته و نقش فرمانده و دولت و تاكتيك هاي رزمي را ناديده مي گيرد و بي ارتباط مي داند. لذا به يك ديوانه ي عاصي شباهت پيدا مي كند.
بيا با ارائهٔ‌ را به بيشتر با حماقت چنین افرادی آشنا شويم:
اگر صنعتگر ماهري صد ظرف غذاي مختلف و صد متر پارچة گوناگون را از تكه چوبي به اندازة سر ناخن تهيه كند، چه حماقت بزرگي خواهد بود اگر شخصي با ارایه اين تكه چوب بگويد: اين مصنوعات به صورت طبياتی، صا تصادفي از اين چوب ساخته شده است ! و با این پندار شاهکارهای آن صنعتگر و هنرنمایي هاي خارق العادة آن هنرمند را به هيچ تنزل دهد!
— 223 —
سوال هفتم:
چگونه فهميده مي شود كه اين حادثه زميني مستقيماً متوجه مسلمانان اين سرزمين بوده و آنان را مورینید جقرار داده باشد؟ و چرا غالباً درمناطق "اِزمير" و "ارزنجان" به وقوع مي پيوندد؟
جواب:اين حادثه در زمستانی طاقت فرسا و در تاريكي شب و نوشتهشديد و به ویژه در مناطقي كه قداست ماه مبارك رمضان حفظ نمي شود، رخ داد و به منظور بيدار كردن عده اي كه هنوز درخواب غفلت اند و از پیامدهای آن عبرت نگرفتند، استمرار یافت. علايمي از اين اشارهالّ براين است كه اين حادثه اهل ايمان را مورد هدف قرار داده و متوجه آنها مي باشد و آنان را به لرزه در مي آورد تا به برپایي نماز و دعا و نياته شدهادارشان كند.
اما شدت آن در جاهايي مانند ارزنجان آسيب ديده، دو علت دارد:
نخست:برای پاكسازي آنان از آلودگي هاي گناهان اندک شان، به صورت عاجل اقدام شد.
دوم:در اين نوع مناطق، حاميان اسلام و پاسداران قوي و حقيقي ايمان صرف کر يا به طور كلي سركوب هستند، كفار با استفاده از اين فرصت، مركز بسيار مؤثري را جهت فعاليت شان بنا نهادند و به همين علت احتمال دارد از همه قدرت خست آنجا تنبيه شده باشد.
لَا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلَّا اللّٰه.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
— 224 —
گفتار پانزدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰن ميوه َح۪يمِ
وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ
(الملك:٥)
اي دانش آموزي كه با آموختن مسائل فاقد روحي از كزوموگرافلمان وش تنگ و عقلش به چشمانش فرود آمده است و نمي تواند رمز بزرگ اين آيه را در ذهن تنگش جا دهد! بدان که با يك نردبان هفت پله اي مي توان به آسمان اين آيه صعود كرد! پس بيا باهم صعود کنیم:
پلة اول
حقيقت و حكمت مقتضی است که آس عالم نيز همچون زمين باشندگان مناسب خود را داشته باشند و در اصطلاح شريعت به اين اجناس مختلف "ملائكه و روحانيات" گفته مي شود.
آري! حقيقت چنين اقتضا مي كند ؛ زيرا زمين با وصف كوچكی و ناچيز بودن، پر از مخلوقات جاندار را بهشعور است و هر از چندگاه خالي مي شود و دوباره با شعورداران و جانداران ديگري به آبادانی خود مي پردازد؛ اين امر اشاره و حتي تصريح است به اينكه: آسمان هايي كه برج هاي باشكوهي دارند و همچون قصرهاي مزين هستند نيز پر از مخلوق را درشعور و با درك اند.
آنان نيز مانند انس و جن، تماشاگران قصر اين هستي و مطالعه كنندگان كتاب کائنات و مناديانی اند که به سوی عظمت ربوبیت فرا می خوانند؛ زيرا تزيين و آراستن کائنات با تزيينات و زیبایی ها و نقش هافکر کند و حساب، این را می طلبد که توجه و نگاه تحسين كنندگان متفكر و قدرشناسان متحير را به خود جلب کند.
آری، زیبایی فقط به عاشق نشان داده مي شود و غذا به گرسنه؛ حال آنكه انس و جن به سختی مي توانند از اين همه س و هوبي پايان و نظارت خطير و عبوديت فراگير،
— 225 —
يكي را انجام دهند؛ يعني براي انجام اين همه وظايف پايان ناپذير و عبادت متنوع، موجوديت انواع و اقسام فرشتگ در ايوحانيان الزامی است.
با استفاده از اشارات بعضي روايات و با الهام از انتظام حكمت هستي مي توان گفت: برخي از اجسام سيار، از ستارگانِ در حال گردش گرفته تا قطرات، سواري بعضي از فرشتگان اند که به اذن الهي يما، كر اين اجسام در عالم شهادت گشت و گذار مي كنند.
و نيز مي توان گفت: بعضي از اجسام حيواني، از پرندگان بهشتی -که در حدیث به"طُيُورٌ خُضْرٌ"تعبیر شده اند- گرفته تا حشرات، هواپيماهاي گونه ای از ارواح هستند که اين اروهمچون دستور پروردگار داخل آن ها مي شوند و به تماشاي عالم جسمانيت مي پردازند و از پنجره هاي حواس اين اجساد، معجزات جسماني فطرت را مشاهده مي کنند.
آفريدگاري كه از خاك درشت و آب لجن، مخلوقات با شعور و حیات لطبود بهوي الإدراك نوراني آفريده است، بدون ترديد نوعي مخلوقات با شعور دارد كه از درياي نور و حتي از درياي ظلمت آفريده است که به وفور يافت مي شوند دیگریب روح و حيات هستند.
اين مطلب در رساله "نقطه اي از معرفت الله" و در "گفتار بيست و نهم" كه به اثبات وجود ملائكه و روحانيات اختصاص دارد، با قاطعيت دو دو تا چهار تا ثوان بره است؛ اگر مایلی به آن مراجعه كن!
پلة دوم
آسمان ها و زمين مثل دو استان يك کشور با همديگر رابطه دارند و پيوند مستحكم و معاملات مهمي در بين شان موجود است و اشيای مورد نياز زمين ازكُلُوا نور و حرارت و بركت و رحمت از آسمان تدارک دیده می شود. و نیز بنابر اجماع تمام اديان آسماني ای که مستند به وحي اند و بنابر تواتر به دست آمده از مشاهده همة اهل كشف، فرشتگان و ارواح، از آسمان به زمين مي آيند.
با حدس قطعی که به حس ه محرو نزدیک است فهميده مي شود كه، برای باشندگان زمين راهي جهت صعود به آسمان ها وجود دارد؛ چون آن گونه كه عقل و خيال و نظر هركس هرآن به آسمان مي رود، ارواح انبيا و ط در یي كه بارسنگين خود را
— 226 —
از دوش نهاده اند و ارواح امواتي كه اجسادشان را كشيده اند نيز، با اجازة پروردگار به آسمان مي روند. وقتي اموات و لطافت يافتگان آنجا بروند، حتمَةِ مِايي كه جسد مثالي برتن دارند و برخي از سكنة خفيف و لطيف زمين و هوا كه از لطافت ارواح برخوردارند، نیز مي توانند به آسمان ها بروند.
پلة سوم
سكون و سكوت و انتظاا، سيلوستگی و وسعت و نورانيت آسمان نشان مي دهد كه سكنة آنجا با سكنة زمين فرق دارند؛ همة اهل آسمان فرمانبردارند، هر دستوري كه داده شود، انجام مي دهند و در آنجا انگيزه اي براي ايجاد مزاحمتَرَبّتلاف وجود ندارد؛ زيرا مملكت، بسیار وسیع و پهناور است و آن ها هم با فطرت پاکیزه و صافی آفریده شده اند و معصوم و بی گناه اند و مقامشان هم ثابت است؛ برخلاف زمين كه درآن اضداد يکه: "له و اشرار و اخيار درهم آميخته و دربين شان مناقشات بروز كرده است. اينجاست كه دچار اختلافات و نابساماني ها هستند و بدين جهت دروازة امتحانات و مسابقات گشوده شده و مراتب ترقي و سقوط به ميان آمده است.
حكمت َهُاليقت بدین قرار است:
انسان، آخرين ميوة درخت آفرينش است و معلوم است كه ميوه، دورترين، جامع ترين، نازك ترين و مهم ترين جزء درخت است و بر همین اساس انساني كه ميوة ی- از ست جامع ترين، بديع ترين، عاجز ترين، ضعيف ترين و لطيف ترين معجزة قدرت الهي به شمار مي رود.
از اين رو زميني كه گهواره و مسكن انسان است، از نظر معنی و نیز از نظر ساختاری با آسمان همسان بوده به آنوجودي كه به نسبت آسمان كوچك تر است، بازهم قلب و مركز كل هستي و نمايشگاه همة معجزات صنعت رباني و مظهر و محور تجليات اسمای حسني و محشر و تجلیگاه فعاليت هاي بي پايان رباني و محل عرضة سخاوتمندانه مخلوقات بي شمار الهي، به ویژه نمایشگاه چشمگير و و سهمزياد نباتات و حيوانات و نمونة كوچكی براي مصنوعات عالم پهناور آخرت و كارخانه ای بسيار فعال براي توليد منسوجات ابدي و مناظر ماندگار و بالاخره مزرعة تنگ و موقتي است براي روياندن بذر باغ هن بگشامي و جاويدان.
— 227 —
به دليل همين عظمت معنوي زمين
(٭):- آري! كره زمين در عین کوچکی مي تواند با آسمان ها برابري كند، چون مي توان گفت : يك چشمه دايمي و پرمنفعو بالاگ تر از درياچه بي حاصل است. همچنین اگر چيزي با ترازويي وزن و دركنار آن گذاشته شود، سپس محصولات اين چيز با همان ترازو وزن گردد، ترازو مي تواند با آن برابري كند، گرچه در ظاهر هزاران بار بزرگ تر از ترازو باشد و همچوسته و انباشته شود.
بدين سان خداوند متعال به گونه اي زمين را آفريده است كه همچون نمايشگاهي براي صنعت، رستاخيزي براي ايجاد، مداري براي حكمت، مظهري براي قدرت، تجلي گاهي با عیب مت، مزرعه اي براي بهشت و پيمانه اي براي عوالم موجودات و چشمه خروشاني كه موجودات از طريق آن به درياي گذشته ها و به عالم غيب مي ريزند، است.
حال دقت كن به اين همه عالمي كه به عالم غيب مي ريهم آينه اين همه لباس هاي رنگارنگ بافته شده از هزاران نوع مصنوعات كه زمين هرساله يكي پس از ديگري مي پوشد و عوض مي كند؛ يعني هرآنچه را كه در زمين است پيش چشمانت حاضر و مجسم فرض كن، سپس با آسمان هايي كه بسيط و هميشه يكسان اند، مقايسه كن! خواهيمی دهده اگر زمين سنگين تر از آسمان ها نباشد كم تر از آن هم نيست و ازهمين نقطه می توان به راز آیه كريمه رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ پي برد! (مؤلف)
و اهميت صنعرف فضلاست كه قرآن حكيم زمين را با تمام آسمان ها همسان مي داند؛ باآنكه زمين در مقايسه با آسمان ها همچون ميوة يك درخت بسيار بزرگ است؛ و نیز زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر قرار مي دهد و همواره آية رَبُّ السَّمٰوَاپردازدالْاَرْضِ را تكرار مي كند.
و از جانب دیگر، تحول سريع و دگرگوني مداوم زمين كه از حكمت هاي مذكور ناشي مي شود، نیز مقتضی است تا اهالي اش نیز به همان سان با تحولات رو در رو باشند.
از آن هنرمنه زمين با وجود محدوديت، به نمایشگاه بي شمار قدرت الهي تبدیل شده است، قدرت و نيروي مهم ترين سكنة آن، يعني جن و انس نيز برخلاف ساير موجودات زنده به هيچ نوع حد و مرز فطري يا اخلاقي ای محدود نیل دیگت؛ به همين خاطر زمين در معرض ترقي بي انتها و سقوط بي پايان قرار دارد، پس میدان وسیعی برای آزمون و امتحان گشوده شده است که از انبيا و اوليا گرفته تا نمرودهه الهیاطين را دربر می گیرد.
مادام که چنین است، شياطين فرعون صفت با شرارت نامحدودشان به سوي آسمان ها و اهل آن سنگ پرتاب خواهند كرد.
— 228 —
پلة چهارم
ذات ذوالجلالي كه پروردگار و خالق و مدبّر جهانيان است، اسمای حسناي زيادي دارد كه احكام شان گايستاد و عناوين شان مختلف است و هر اسم و عنوان و صفتي كه مقتضی اعزام فرشتگان براي جنگ با كفار در ركاب ياران پيامبر (ص) باشد، همان اسم و عنوان و صفت تقاضا مي كند كه بين فرشتگان و شياطين، نبرد جمیل"گيرد و در ميان نيكان آسمان و بدكاران زمين، مبارزه ای موجود باشد.
آري! قدير ذوالجلالي كه نفوس و انفاسِ كفار در قبضة قدرت اوست، آنان را با يك فرمان و با يك فرياد، نابود نمي سازد، بلكه تحت عنوان ربوبيت عامّه و با اسم "حكيم و مدّبر" ميدان امتحتة كوچبارزه ای مي گشايد.
مثلاً:(درمثال مناقشه نيست) مي بينيم كه يك پادشاه با توجه به دواير حكومتش، عناوين و اسم هاي مختلفي دارد، مثلاً دايرة عدليه او را به اسم "حاكم عادل" ياد مي كند و دايرة نظامي او را به اسم "است حكة بزرگ" مي شناسد، و دايرة شيخي و مرشدي او را به اسم "خليفه" ياد مي كند و ارگان هاي رسمي او را به اسم "شاه" مي شناسند و رعيت فرمانبردار، او را "پادشاه مهربان" مي گويند و از نظر افراد عاصي و نافرمان او يی انشام قهار" است. به همین ترتیب قياس كن! اكنون چنين پادشاه بزرگي كه زمام امور ملتش را در دست دارد، شخص نافرمان عاجز و ذليل را با يك فرمان اعدام نمي كنک نعمتكه به اسم "حاكم عادل" او را به دادگاه مي فرستد.
و هرگاه يكي از كارمندان سخت كوش و صادقش را شايستة تقدير و پاداش دانست، به محض تشخيص خود، او را مورد نوازش قرنوعات دهد و با تلفن خصوصی اش او را گرامی نمی دارد، بلكه پس از گشودن ميدان مسابقه و برپايي مراسم استقبال رسمي، به يكي از وزرايش دستور مي دهد تا ملت را به تماشا فرا خواند و سپس آن کارمند است.
عنوان هيئت دولت و ادارة حكومت پاداش مي دهد و بدینگونه، شایستگی اش را به دریافت پاداش اعلان می دارد؛ يعني درگردهمايي بزرگ و پس از امتحان دشوار، او را مورد نوازش قرار مي دهد تا شايستگي اش را در حضور مردم ثابت كند.
و با ن منوال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى الله سبحانه و تعالي نام های نیکوی بسيار زياد، شؤون و عناوين مختلفي دارد و دارای تجليات جلالي و جلوه هاي جمالي است،
#2مزد جا اسم و عنوان و شأني كه مقتضی وجود نور و ظلمت، تابستان و زمستان، جنت و جهنم است تا اندازه ای تعمیم و گسترشِ قانون مبارزه را نيز مي طلبد و به گونه اي كه قانون تن اهل آقانون مسابقه و قانون همكاري و تعاون و بسياري از قوانين ديگر، عام شمول اند، می خواهد قانون مبارزه نیز عام باشد و از مبارزه بين الهامات و وزیرا داي موجود در پيرامون قلب گرفته تا مبارزة فرشتگان و شياطين در آفاق آسمان همه را فرا گيرد.
پلة پنجم
وقتي از زمين به آسمان رفت و آمد وجود دارد، از آسمان به رحمت"يز آمد و رفتی خواهد بود. حتي لوازمات مهم زمين از آنجا فرستاده مي شود.
وقتي ارواح طيبه به آسمان مي روند، ارواح خبيثه نيز با تقليد از پاكان مي كوشند به آسمان ها بروند، چونكه موجودي لطيف و سبك هستند. ترديدي نيست كه اهل آسمان آن ها را نمي پذيرد، زيرز خود مي رانند، زيرا زشتي و فلاكت در نهاد ارواح خبيثه نهفته است.
از این رو لازم است اين معاملة مهم و اين مبارزة معنوي حتماً علامت و اشاره ای در عالم شهادت داشته باشد، زيرا عظمت ربوبيت مقتضی است كه علامت و اشاره ای باختلاطرفات مهم غيبي بگذارد تا ذي شعور به ویژه انساني كه مهم ترين وظيفه اش مشاهده و گواهي و دعوت و نظارت است، آن را ببيند.
چنانكه پروردگار متعال، باران را اشاره ای به معجزات بي شمار بهار قرار داده و اسباب ظاهري را علرد: يكراي صنعت هاي خارق العادة خود ساخته است تا اهل عالم شهادت را گواه آن بگرداند؛ پس بدون شک او نگاه همة اهل آسمان و زمين را به تماشاي اين صحنه هاي عجيب جلب م بر اوو آسمان پهناور را همچون شهري آباد و يا دژ مستحكمي نشان مي دهدكه گرداگرد برج هايش با نگهبانان آذين بندي شده است و اهل فكر و انديشه را به تأمل در شكوه ربوبيتش وا مي دارد.
وقتي حکمت، مقتضی اعلان اين مبامِنْ عرگ است، پس ضرورتاً اشاره اي به آن وجود دارد، اما در بين حوادث جوّي و آسماني، هيچ حادثه اي به چشم نمي خورد كه مناسب اين اعلان باشد؛ پس آنچه ما گفتيم مناسب ترين علامت است. زیرا علایم آسم حاجاتعنی شلیک شهاب ها که به پرتاب منجنیق شباهت دارد و شليك گلوله هاي
— 230 —
نورافشان از قلّه های بلند و برج های مستحکم آن، به وضوح مي فهماند كه اين رخدادها چقدر برای رجم شيطان با شهانیا کهناسب اند. حال آنكه براي اين حادثه- رجم شيطان - حكمتي مناسب تر و هدفي سزاوارتر غير از حكمت و هدفي كه ما ذكر كرديم یافت نمي شود؛ و نيز اين حادثه (سنگباران شياطين) برخلاف ساير حوادث، نخواهان آدم عليه السلام تا کنون حادثة مشهوري است و از نظر اهل حق، بالمشاهده ثابت است.
پلة ششم
از آنجايي كه انس و جن استعداد بي پاياني براي شرارت و انکار دارند، تمرد و طغيان شان نيز حد و مرزي ندارد؛ از اين رو قرآن كريم با بلاهر بهااز انگيز و اسلوب تابنده و والا و با ارائهٔ‌ مثال هاي ارزشمند و آشكارش، انس و جن را به گونه اي از عصيان و تمرد بر حذر می دارد كه زمين و زمان به لرزه در مي آيد. به طور مثال: دقت كن به هشدار شديد و تهديد دهشتناك و زجر شدید آية كره ها رَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ٭ فَباما اس اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ٭ يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَ نُحَاسٌ فَلَا تَنْتَصِرَانِ
(الرحمن:٣٣-٣٥)
كه اشاره دارد: "اي انس و جن! حال كه به امرم گوش نمي دهيد، اگر از دس، و بهبر مي آيد از مرز و حدود ملكم بيرون رويد."
ببين، چگونه تمرد مغرورانه انس و جن را با بلاغت معجزه گونه ای درهم مي شكند و ناتواني شان را اعلان مي دارد و ميزان ضعف و بيچارگي شان را در برابر وسعت و عظمت ربوبيت نشان مي دهد. گويی اين آيه و آية وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ (الملك:٥) انس و جن را چنين مورد خطاب قرار مي دهد:
"اي انس و جن! اي مغروران و متمردانی که عاجز و درمانده هستید! و ای معاندان و سرکشانی که آری، ناتوانید! با چه جرأتي از فرمان سلطان ذي شأني سر بر مي تابيد كه ستارگان، ماه ها و خورشيدها همچون سربازان گوش به فرمان، از او اطاعت مي كنند."
شما با اين طغيانتان با حاكم ذوالجلالي درافتاده اید که چنانزبان هان بزرگ و گوش به فرماني دارد كه مي توانند با گلوله هاي كوه مانندي شما را و حتی شیاطین تان را -اگر تحملش را داشته باشند- سنگ باران کند. و با این كفران و ناسپاسي در قلمرو مالك ذوالجلالي نافرماني مي كنيد كه لشكريانا ترک دارد که می توانند دشمنان کافر
— 231 —
را و لو اینکه به ضخامت زمین و کوه ها هم باشند با ستارگان و آهن هاي گداخته و الماس هاي آتشينی به بزرگي زمين و كوه، از پای در آورند و شما را درهم كوبند! و شاين همقانوني مخالفت مي كنيد كه كساني با استناد و ارتباط با آن قانون مي توانند - به اذن الله - در صورت لزوم زمين را بر شما بكوبند و باران ستارگان گلوله مانند را بر سرتان بريزند.
آري، در قرآن كريم تحشيدات بسيار مهمي وجود دارد كه ها را آن نيرومند بودن دشمنان نيست، بلكه با انگيزه هاي ديگري مانند اظهار عظمت الوهيت و نشان دادن رسوایي و رندي دشمن به ميان مي آيد.
وگاهي یکی از آیات کریمه، بزرگترين و قوي ترين اسباب را در برابر كوتکذیب ن و ضعيف ترين چيز قرار مي دهد و بدون تجاوز برضعيف آن دو را رو به روی هم نگه می دارد تا کمال انتظام و نهایت عدل و علم و قوتِ حکمت را نشان دهد، چنانکه آية:
وَاِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّٰهَ هُوَ مَوْلٰيهُ وَجِبْر۪ گذاشتصَالِحُ الْمُؤْمِن۪ينَ وَالْمَلٰٓئِكَةُ بَعْدَ ذٰلِكَ ظَه۪يرٌ
(التحريم:٤)
ببين این آیه چه احترامي در حق نبي كريم (ص) قايل است و به حقوق ازواج مطهره اش چه اندازاتی صوت دارد!
اين تحذیرهای مهم به خاطر بیان عظمت پيامبر اکرم (ص) و جایگاه والای او در پیشگاه خدا و اهميت شكايت دو خانم ضعيف و رعايت حقوق شان به شيوه اي رحيمانه انجام گرفته است.
پلة هفتم
ستارگان تفاوت زيادي با همديگر دارند، چنانکد این گان و ماهيان باهم متفاوتند؛ بعضي از آنها بسياركوچك و برخي بسيار بزرگند حتي به هر درخشنده اي در آسمان ستاره گفته مي شود.
لذا فاطر ذوالجلال و صانع ذوالجمال از جنس اين ستارگان يك گونه را نيز در حكم زيورات چهرة نازنين صنعت وو ميوه هاي نوراني آن درخت و یا همچون ماهيان تسبيح گوي آن درياي پهناور آفريده و گذرگاه و منازل بی شمار فرشتگان قرار داده و گونه كوچكي از ستارگان را نيز وسيله اي ساخته اسا السّ سنگ باران شياطين.
— 232 —
پس شهاب سنگ هاي پرتاب شده برای سنگ باران شياطين سه معني دارد:
معني نخست:رمز و علامتي است بر جريان قانون مبارزه، حتي در وسيع ترين دايره هستي.
معني دوم:در آسمان ها به وضوان هوشيار و سكنة فرمانبردار وجود دارد، اين شهاب ها اشاره و اعلاني است براينكه لشكريان الهي از آميزش با اشرار زمين و استراق سمع شان ناراضی اند.
معني سوم:براي آنكه شياطين جاسوس كه تمثيل گر خبايث اند، و به سان مزخرفات زمي که درمانند، سما را كه مسكن تميز و پاكيزه پاكان است. آلوده نكرده، و براي نفوس خبيثه جاسوسي نكنند، و به سبب ترس از اين جاسوسانِ بي ادب، و براي راندن و طردشان، اين شهاب ، امرو، كه به منجنيق و نورافشان شبيه اند، از ابواب سما (در هاي آسمان) بر سرشان فرور مي آيد.
اي ستاره شناسی که بر عقل قاصر خود -كه نور آن از نور كرم شبتاب افزون نيست- اعتماد کرده ای! در آفنكه چشمانش را به نور خورشيد قرآن مي بندد!
يك باره تمام حقايق اشاره شده در اين هفت پله را از نظر بگذران! دیده بگشا! چراغ غفلت را بگذار و در روشنایي اعجاز روز مانندش معني اين آيه را ببين و از آسمان اين آيه يك ستارة حقيقت بگي زهر آ سوي شيطانی که در اندیشه ات لانه کرده است، پرتاب و شيطان خودت را سنگباران کن! ما نيز بايد اين كار را بكنيم و با هم بگوييم:
رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ
(المؤمنون:٩٧)
فَللّهِ الْیحُجَّةُ الْبَالِغَةُبراي اِْیكْمَةُ الْقَاطِعَةُ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
— 233 —
پيوست گفتار پانزدهم
(مبحث اول مكتوب بيست و ششم)
بِاِسْمِهِ سُبحَانَهُ
وَاِنْ مِنشمار مءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَاِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ اِنَّهُ هُوَ الكند و عُ الْعَل۪يمُ
(فصلت: ٣٦)
حجة القرآن علي الشيطان و حزبهِ
"مبحث اول" كه ابليس را الزام، شيطان را افهام و اهل طغيان را به سكوت و امي دارد، واقعه اي استد که: يك محاكمه بي طرفانه دسيسه بسيار وحشتناك شيطان را به صورت قطعي رد مي كند. يك بخش اجمالي آن واقعه را ده سال پيش در لمعات نوشته بودم. بدين گونه:
يازده سال پيش از تأليف اين رساله، در ماهحتی در رمضان، در استانبول، در مسجد شريف "بايزيد" به حافظان قرآن گوش فرا مي دادم. يكدم حالتي به من دست كه گويا يك صداي معنوي را مي شنيدم اما صاحب صدا را نمي ديدم. ذهنم را بهام تلاعطوف ساخت. خيالاً گوش گرفتم، ديدم كه به من مي گويد:
"تو قرآن را بسيار عالي و بسيار تابان مي بيني. بي طرفانه قضاوت كن و آن گونه ببين! يعني كلام يك بشر فرض كن و به همين ديد آن را ببين. آيا در اين صورت هم آن مزايا وت قرارنتها را خواهي ديد؟"
واقعاً من هم فريبش را خوردم. كلام بشر فرض كردم و اين گونه نگريستم. ديدم آن طور كه در صورت زده شدن دكمه برق مسجد "بايزيد" و خاموش شدن آغوششاي آن همه جا تيره و تار مي شود، بدين سان با آن فرض كردن نيز چراغ هاي تابان قرآن به مخفي شدن آغاز نمود. در آن هنگام دريافتم كسي كه با من حرفچاپخانود شيطان است
— 234 —
و مرا در ورطه مي اندازد. از قرآن كمك خواستم. ناگاه نوري به قلبم تابيد و يك نيروي قطعي براي مدافعه داد. و آن هنگام در برابر شيطان اين گونقعي شوره آغاز شد. گفتم:
"اي شيطان! محاكمه بي طرفانه وضعيتي است ميان دو طرف. حال آن كه محاكمه بي طرفانه اي كه تو و شاگردانت از ميان انسان ها ان هنگارف مي زنيد، الزام طرف مخالف است، بي طرفي نيست. يك بي ديني موقتي است. زيرا نگريستن به قرآن به ديد كلام بشر بودن و اين چنين محاكمه نمودن، به مفهوم اكه شاعار دادن گزینه مخالف و التزام باطل است. بي طرفانه نيست. بلكه طرفداري از باطل است.
شيطان گفت:
وقتي چنين است، تو نه بگو كلام الله است و نه بگو كلام بشر است. در وسط فرض كن و ببين.
من گفتم:
اين هم امكان ندارد، زيو اي آاه يك مال منازعٌ فيه باشد، اگر هر دو مدعي به يكديگر نزديك باشند و از نظر مكاني هم به يكديگر نزديك باشند، در اين صورت آن مال به دست شخص سوم سپرده مي شان دارا در محلي قرار داده مي شود كه دست هر دو به آن برسد. و هركدام از آن دو كه توانست ادعايش را به اثبات برساند، مال مورد نزاع را، او مي گيرد. اما اگر آن دو مدعي از يكديگر بسيار دور باشند، يكي در مشرق و ديگريدس و گرب باشد در اين صورت قاعدتاً ذي اليد هركه باشد در دست او گذاشته خواهد شد، زيرا ماندن در وسط منتفي است.
حال، قرآن كريم يك مال ارزشمند است. كلام بشر هر اندازه كه از كلام حضرت حق دور باشد آن دو طرف هم به همان اندازه م و بلبي حد و حساب از يكديگر دور اند. لذا قرار دادن در وسط آن دو طرفي كه از ثرا تا ثريّا از هم دور اند، ممكن نيست. و از سوي ديگر وسطي هم وجود ندارد. چون آن اند درمثل وجود و عدم و به مثل دو نقيض، ضد يكديگر اند. پس نمي توانند وسطي داشته باشند. از اين رو نسبت به قرآن، ذي اليد طرف الهي است لذا بايد در دست قرآن قبول شده و بدين گونه به اثبات دلايل پرداخته شود. اگر جانب تنها همه براهينِ دالّ بر كلام الله بودن قرآن را يك به يك از رده خارج كرد، مي تواند دستش را به سوي آن دراز كند در غير آن نمي تواند. هيهات!
— 235 —
اين نور پرشكوه را كه با هزاران ميخ بر عرش اعظم ميخ شده است، كدام دست مي توا گفتن ميخ ها را بركند و آن پايه ها را قطع نموده آن نور را پايين كند؟
آري اي شيطان! اهل حق و انصاف به رغم تو با محاكمه حقيقي اي كه در اين صورت است محاكمه مي كنند. حتي با يك دليل بسيار كوچك نيز ايمان شان ر مشتاقرآن زياد مي سازند.
اما راهي كه تو و شاگردانت نشان مي دهيد: اگر يك بار كلام بشر فرض شود، يعني آن نور پرشكوهي كه به عرش بسته شده است به زمين انداخته شود، فقط يك برهان كه به اندازه همه ميخ ها نيرومند و داراي متانا پناهين بسيار زياد باشد لازم است كه آن را از زمين بردارد و به عرش معنوي بالا كند تا از تاريكي هاي كفر رهايي يافته به انوار ايمان نايل آيد. حال آنكه موفق شدن به ايواهد ربسيار دشوار است. از اين رو با دسيسه تو در اين زمان بسياري ها تحت نام محاكمه بي طرفانه ايمان خويش را از دست مي دهند.
شيطان برگشت و گفت: قرآن به كلام بشر شباهت است و طرز محاوره آخاطر دا دارد. معلوم مي شود كلام بشر است. اگر كلام الله مي بود بايد از هر جهت يك شيوه خارق العاده شايسته او را مي داشت. آن طور كه صنعت او شباهتي به صنعت بشر ندارد كلامش نيز نبايد شباهتي داشته باشد.
در جواب گفتم:
اهان نونه كه پيامبر گرامي ما (ص) در افعال، و احوال و اطواري كه خارج از دايره معجزات و خصايص ايشان است، به عنوان يك بشر باقي مانده و مثل بشر، فرمانبردار و مطيع عادات واداشت اوامر تكويني بوده است و ايشان نيز سرما مي خورد و درد مي كشيد و در معرض عوارضي از اين قبيل قرار مي گرفت.. و اين طور نبود كه در همه احوال و اطوارش يك وضعيت خارق العاده به او داده شده باشد.. و هدف از آن اين بود كه با افعالش امام امت باشد، با هدايت رهبر شود و با همه حركاتش درس بدهد. اگر در همه حالاتش خارق العاده مي بود، نمي توانست در هر جهت امام شود و مرشد مطلق همگان قرار گيرد.. و نمي توانبه بر همه احوالش "رحمة للعالمين" شود.
عيناً بدين سان، قرآن حكيم امام اهل شعور، مرشد جن و انس، رهبر اهل كمال، و معلم اهل حقيقت است، بدين لاز خالوري و قطعي است كه به طرز محاوره و اسلوب
— 236 —
بشر باشد. زيرا جن و انس مناجاتش را از آن مي گيرد، دعايش را از آن مي آموزد، مسايلش را با زبان او ذكر مي كند، ادب معاشرتش را از آن فراذكر ميرد و هر كس آن را مرجع قرار مي دهد. پس اگر به طرز كلام الهي اي كه حضرت موسي(ع.س.) در طور سينا شنيد مي بود، بشر تحمل شنيدن و گوش فرا دادن به آن را نمي داشت و نمي توانست مرجع قرار دهد. پيامبر الوالعزمي سَمَٓاحضرت موسي (ع.س.) هم توانست فقط شنيدن چند كلام را تحمل كند. حضرت موسي (ع.س.) گفت:"أَهكَذَا كَلَامُكَ؟ قَالَ الله: لِي قُوَّةُ جَمِيعِ الألْسِنَة"
شيطان برگشت و باز گفت:
اشخاص زيادي مسايلي شبيهِ مسايل قرآن را به نام د است. گويند، آيا امكان ندارد يك بشر به نام دين چنين كاري بكند؟
در جواب با نور قرآن گفتم:
اولاً:يك شخص ديندار، از روي محبتي كه با دين دارد مي گويد: "حق چنين و پرت حقيقت اين است و امر الله هم چنين است." او هرگز نمي تواند الله متعال را به ميل و دلخواه خود به سخن بياورد و از حد و حدود خود تجاوز نموده تقليد الله متعال را بكند و به جاي او سخن بگويد.. بلكه او از دستور فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَىطوریكههِ (الزمر: ٣٢) مي لرزد.
ثانياً:به هيچ وجه امكان ندارد كه يك بشر از عهده چنين كاري برآيد و موفق شود. چنين كاري حتي صد درجه محال است. زيرا ممكن است اشخاصي كه به يكديگر نزديك اند از همديگر تقليد ن لطف و آناني كه از يك جنس اند صورت يكديگر را به خود بگيرند، و آن هايي كه از لحاظ مرتبه به يكديگر نزديك اند از مقام هاي يكديگر تقليد نموده موقتاً شدن رها را اغفال كنند، اما هرگز نمي توانند براي هميشه اغفال كنند. چون تصنع و تكلفي كه در اطوار و احوال شان وجود دارد، به هر حال ساختگي بودنش را به اهلهر قطر نشان خواهد داد و حيله اش دوام نخواهد كرد. اگر كسي كه مي كوشد تا با جعل كاري تقليد كند از ديگري بسيار دور باشد، به طور مثال اگر يك انساحافظت بخواهد در مسايل علمي از نابغه اي مثل ابن سينا تقليد كند و يك چوپان ادا و رفتار پادشاه را به
— 237 —
خود بگيرد، نه تنها نمي تواند كسي را فريب دهد بلكه خودش مسخره خواهد شد و هد فهمیش فرياد بر خواهد آورد كه: "اين جعل كار" است.
هرگز! وقتي قرآن كلام بشر فرض شد: آيا ممكن است يك كرم شب تاب يك هزار سال بدون تكلّف براي رصدكنندگان و ستاره شناسان به شكل يك ستاره حقيقي نمايذوب مو؟ و نيز يك مگس به مدت يك سال تمام، بدون تصنّع صورت طاووس را به تماشا كنندگان نشان دهد؟ و نيز يك سرباز جعل كار و عادي، ادا و افعال يك افسر بلان نشاة نامدار را در بياورد و در مقام او بنشيند و به مدت طولاني اين گونه بماند و حيله و نيرنگش را به ديگران محسوس نسازد؟ و نيز آيا ممكن است يك شخص افتراگر، دروغگو و بي عقيده در طول عمرش كيفيت و وضعيت صادق ترين، امين ترين و معتقدترين شخصر جا و برابر چشمان مدقّق و ريزبين بدون دست پاچگي نشان دهد و در نظر نزديكان و اطرافيانش تصنّع و ساخته كاري اش را نگه دارد؟.. اين كار صد درجه محال است.. هيچ عاقلي نمي تواند اين را ممكن بگويد و چنيیق وآیكردن نيز هذياني بيش نيست و مثل اين است كه يك محال، واقع فرض شود.
عيناً بدين سان اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآن كريمي كه در آسمان عالم اسلام يك ستاره بسيار تابان حقيقت اابستانيوسته انوار حقيقت نشر مي كند و حتي يك خورشيد كمالات تلقي مي گردد و يك كتاب مبين است، ی العياذ بالله ی در حكم يك كرم شب تاب و حروف و نثر يك بشرِ جعل كار باشد. و آناني كه بيش از همه به او نزديك اند و به دقتده و ح مي نگرند متوجه اين امر نباشند و آن را پيوسته يك ستاره عالي و منبع حقايق بدانند. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است، تو اي شيطان! اگر در شيطانيت صد درجه جلوتر بروي بازهم نمي تواني اين را مم و سلطني و هيچ عقلي را كه فاسد نشده باشد فريب دهي. تو فقط با نشان دادن از بسيار دور، فريب مي دهي.. ستاره را مثل روشني كرم شب تاب كوچك نشان مي دهي.
ثالثاً:و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد حقايق نهانِ ه قادرحكيمي كه با آثار، تاثيرات و نتايجش در عالم انسانيت تابيده و داراي مزايايي پُر روح و حيات افشان و سعادت رسان و معجز البيان و سرشار از جمعيت و حقايق است ی العياذ بالله ی ساختة ذهن و فكر يك ه آن گعاديِ بي يار و ياور و بي علم باشد!.. و صاحبان نبوغ
— 238 —
و ذكاوت بي نظيري كه از نزديك آن را تماشا و با كنجكاوي به آن دقت مي كنند هيچ گاه و به هيچ وجه آثار جعل كاري و تصنّع را در آن نبينند!.. و پيوسته با جديت و صميميت وی آید مورد استقبال قرار گيرد!.. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است به اين مي ماند كه يك شخصيتي كه در سراسر زندگي با همه احوال، اقوال و حركاتش امانت، ايماوشت و يت، اخلاص، جديت و استقامت را نشان و درس داده و صديقان را پرورده و نماد عالي ترين، تابنده ترين و برترين خصلت ها است، بي امنيت ترين و بي اخلاص ترين و بي عقيده ترين فرد تلقي گردد و بدين طريق يك محال تو به به عنوان يك امر واقع ديده شود كه چنين چيزي چنان يك هذيان كفري است كه شيطان را نيز شرمنده مي سازد.
زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن، كلام الله نباشد، مثل اين كهدر آییش به زمين بيفتد، سقوط مي كند و در وسط نمي ماند و در حالي كه مجمع حقايق است، منبع خرافات مي شود. و شخصيتي كه آن فرمان خارق العاده را نشان مي دهد ی العياذ و حکم ی اگر رسول الله نباشد، لازم مي آيد تا از اعلي عليين به اسفل سافلين سقوط كند و از درجه منبع كمالات بودن به مقام معدن دسايس بيفتد، لذا در وسط نمي ماند. زيرا كسي كه به الله تهمت ببندد و دروغ ی ساختبه پايين ترين درجه مي افتد.. يك مگس را هميشه به صورت طاووس ديدن و اوصاف بزرگ طاووس را هر وقت در آن مشاهده كردن چقدر محال باشد، اين مسأله هم به همان اندازه محال است. يك ديوانه بي عقل و سرمستِ فطري لازم است كه به چنين چيزي نی و ق بدهد.
رابعاً:و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد كه قرآن اين قومندانِ مقدس امت محمدي عليه الصلاة و السلام ی كه بزرگ ترين و شكوهمند تغي "بسدوي نوع بني آدم است ی در حالي كه بالمشاهده با قوانين نيرومند، دستورات اساسي، و اوامر نافذش آن اردوي بسيار بزرگ را به گونه اي تحت انتظام و انظباط گرفته است كه بتواند هر دو جهان را فتح كند، و از لحار باقی و معنوي آن اردو را تجهيز نموده و با توجه به درجات عموم آن سربازان، عقل هاي شان را تعليم و قلب هاي شان را تربيه و ارواح شان را تسخير و وجدان هاي شان را تطهير و اعضا و جوتواني ن را استعمال و استخدام كرده است؛ ی العياذ بالله ی يك چيز ساختگيِ بي قوت، بي قيمت، بي اصل فرض شده
— 239 —
و يك محال صد درجه اي مورد قبول واقع شود و از طرف ديگر شخصيت بزرگواري كه در طول زندگي اش با ض سوارجدي قوانين حق را به بني آدم درس داده.. و با افعال صميمانه اش دستورات حقيقت را به بشر تعليم داده.. و با سخنان خالص و معقولش اصول استقامت و سعادت را نشان داده و تأسيس نموده است.. و به شهادت تاريخچه زندگي اش از عذاب الهي به شدت ترسيده و بيش ازطَٓاءَي ديگر الله متعال را شناخته و شناسانده است.. و بر يك پنجم نوع بشر و نصف كره زمين يكهزار و سيصد و پنجاه سال با كمال شكوه فرماندهي نموده.. جهان را به ولوله در آورده است.. و با شؤونات شهرت شعازهاي غا كه مدار افتخار نوع بشر و حتي كاينات است؛ ی العياذ بالله ی لازم مي آيد كه او را در درجه عادي انسانيت، يك شخص خدا ناترس و خدا ناشناس و بي خبر از عظمت او فرضمی آور، يك محال صد درجه اي يكدم قبول شود.
زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در وسط نمي ماند بلكه لازم مي آيد تا در زمين، مال يك دروغگو قبول شود كه اين امر، اي شيطان! ر زمين درجه شيطان مضاعف شوي، نمي تواني هيچ عقل سالم را فريب دهي و هيچ قلبي را كه نپوسيده است، قانع سازي.
شيطان برگشت و گفت:
چگونه نمي توانم فريب دهم؟ در حالي كه اكثر انسان ها و از بين آنان هم عاقلان مشهور را به انكار قرآن چيزي به ام.
جواب:
اولاً:اگر از مسافت بسيار دور نگريسته شود، بزرگ ترين چيز ممكن است مثل كوچك ترين چيز نمايان شود و گفته شود كه يك ستاره به اندازه يك شمع است.
ثانياً:و نيز اگر با افسوسبعي و سطحي نگاه شود، امكان دارد يك چيز كاملاً محال، ممكن ديده شود.
زماني يك شخص كهن سال براي ديدن هلال رمضان به طرف آسمان نگاه مي كرد، و در اين هنگام موي سفيدي در جلو چشما انكارر گرفته بود و او همان موي را ماه تصور كرده اعلان مي كرد و مي گفت: "ماه را ديدم". در حالي كه محال است هلال، همان تار موي سفيد باشد.
— 240 —
اما امكان پذير بودن و ممكن تلقي نمودن اين محال به جهت نگاه قصيدي و بالذّات به ماه است ن ها وبه دليل ديده شدن آن موي سفيد در درجه دوم و به شكل تبعی و ضمني مي باشد.
ثالثاً:و نيز قبول كردن جداست و انكار كردن جدا. عدم قبول، چيزي نيست جز يك بن درجايي، يك چشم پوشي و يك بي اعتنايي جاهلانه. در اين صورت بسياري از چيزهاي محال مي تواند خود را در آن پنهان كند. عقل او خود را مصروف آنها نمي سازد. اما انكار، عدمتوجه ل نيست بلكه قبول عدم است. يك حكم است. عقل او مجبور به حركت است. در چنين حالت شيطاني مثل تو عقل او را از دستش مي گيرد، سپس انكار را به او مي بلَمَا يو نيز اي شيطان! تو با دسيسه هاي شيطاني ات همچون غفلت، ضلالت، سفسطه، عناد، مغالطه، مكابره، اغفال، عرف و عادت كه باطل را حق و محال را ممكن نشان مي دهد انكار و كفر را كه محالات زيادي را به بار ست. ازد، به آن حيوان هاي انسان نما بلعانيده اي!
رابعاً:و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآني كه بالمشاهده رهبري اصفيا، صديقان و اقطاب را كه همچون ستارگان در آسمان عالم انسانيت مي درخشند برعهده گرفته است.ط سخت،لبداهه و به طور پيوسته حق و حقيقت، صدق و صداقت، امن و امانت را به همه طبقات اهل كمال تعليم مي دهد.. و با حقايق اركان ايمان و دساتير اركان اسلام سعادت هر دو جهان را تأمين مي كند.. و به شهادت اين اجراءاتش لازم است كه بالضرورين جزي حقيقت، صاف و خالص، و به غايت درست و جدّي باشد اما ی حاشا ثم حاشا ی متّصف ساختن آن به ضدِ اوصاف، تأثيرات و انوارش و نگريستن به آن به ديد مجموعه اي ازکند.
و افتراهاي يك جعل كار، ضمن اين كه يك هذيان كفري است و حتي سوفسطائيان و شيطان ها را نيز به شرم مي آورد و مي لرزاند؛ شخصيت بزرگواري را كه به گواهي دين و شريعتي كه اظهار نموده، و به دلالت تقواي فوق العاده و عبوديدقیق و و صافي كه بالاتفاق در طول زندگي اش نشان داده، و به اقتضاي اخلاق حسنه اي كه به اتفاق همه در او ديده شده است، و به تصديق همة اهل حقيقت و اصحاب كمالاتي كه پرورده است، او معتقدترين، متين ترين و امين ترين و صادق ترين ش% مسأي باشد. حال ی حاشا ثم حاشا، صد هزار بار حاشا ی فرض كردن ايشان در وضعيتي
— 241 —
يك شخص بي عقيده، بي امنيت و خدا ناترس، مستلزم آن است كه انسان زشت ترين و منفورترن، عزّت محالات و ظالم ترين و ظلماني ترين طرز ضلالت را مرتكب شود.
الحاصل:چنانكه در هژدهمين اشاره مكتوب نوزدهم گفته شد: آن طور كه طبقه عوام الناسي كه بيشتر به گوش هايش باور دارد در فهم اعجاز قرآن گفته است: "وقتي قرآن به و با چاب هايي كه من شنيده ام و در دنيا وجود دارد مقايسه شود به هيچ يك از آن ها شباهت ندارد و در درجه آن ها نيست" از اين رو يا قرآن ما تحت همه آن ها است و يا ما فوق همه آن ها درجه اي دارد. ما گزينه اول كه ما تحت همه باشد ضمن پذيرن محال است هيچ يك از دشمنان و حتي شيطان هم نمي تواند چنين سخني بگويد و آن را قبول كند. پس قرآن مافوق همه كتاب هاست و به همين خاطر معجزه است. عيناً بدين سام و پی با يك حجّت بسيار قطعي كه در علم اصول و فن منطق از آن به "سبر و تقسيم" تعبير مي شود، مي گوييم:
اي شيطان و اي شاگردان شيطان! قرآن يا كلام الله است كه از عرش اعظم و از اسم اعظم آمده است و يا یهمه مصثم حاشا و صد هزار بار حاشا ی ساخته و پرداخته يك بشر جعل كار فاقد عقيده در زمين است كه از الله نمي ترسد و الله را نمي شناسد و اين هم اي شيطان چيزي است كه تو نمي توانستي در برابر دلايل قبلير این ادعايي بكني و چنين سخني بگويي و گفته نمي تواني و نخواهي توانست. پس بالضروره و بالمشاهده قرآن كلام خالق كاينات است. چون وسط ندارد و محال است و شده نمي تواند؛ به نحوي كه اي بدی را به صورت قطعي به اثبات رسانديم و تو هم ديدي و شنيدي.
و نيز محمد عليه الصلاة و السلام يا رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل مخلوقات است و يا اين كه ی حاشا صد هزار بار حاشا ی اگر فرض شود كه او به خاطر افترا بستنش به الله خل شودآشنايي اش با الله و نداشتن ايمان به عذاب الهي، يك بشر بي عقيده بوده و در اسفل سافلين سقوط كرده است (٭):- با استناد به قرآن حكيم كه براي ابطال كفريات كافران و تعبيرات غليظ آن ها (تعبيرات سختي) ذكر مي كند، من هم براي نشان داد.
ز بودن و زشتي فكر كفريِ اهل ضلالت، مجبور شدم اين تعبيرات را به صورت فرض محال با ترس و لرز استعمال كنم. كه اين هم اي ابليس چيزي است كه نه تو مي تواني آن عشاق ميي و نه هم فيلسوفان اروپايي و منافقان آسيايي كه تو بر آنان اعتماد داري.. هيچ كدام تان نتوانسته ايد اين را بگوييد و نخواهيد توانست. و در گذشته
— 242 —
هم نگفته ايد و گفته نخواهيد توانست. چون در دنيا كسي وجود نا خَزَه اين بخش را بشنود و قبول كند. به همين خاطر مفسدترين فيلسوفاني كه تو بر آن ها اعتماد داري و نيز بي وجدان ترين منافقان آسيا نيز مي گويند: "محمد عربي (ص) بسيار عاقل و بسيار خوش اخلاق بود."
مادام اين مسأله منحصرديد، ب گزينه است و مادام گزينه دوم محال است و هيچ كسي نمي تواند از آن دفاع كند و مادام با دلايل قطعي ثابت كرديم كه وسط ندارد، البته و بالضروره به رغم تو و به ی و آشب الشيطانبالبداهه و بحق اليقين، محمد عربي عليه الصلاة و السلام رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل همه مخلوقات مي باشد.
عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بِعَدَدِ المَلَكِ وَ الإِنسِ ن و تصَانِّ
— 243 —
دومين اعتراض كوچك شيطان
حين تلاوت سوره: قٓ وَ الْقُرْاٰنِ الْمَج۪يدِ هنگام خواندن اين آيات:
مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلَّا لَدَيْهِ رَق۪يبٌ عَت۪يدٌ ٭ وَجَٓاءَتْ سَكهزارانالْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَح۪يدُ ٭ وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ ذٰلِكَ يَوْمُ الْوَع۪يدِ ٭ وَ جَٓاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَٓائِقٌ وَ شَه۪يدٌ ٭ لَقَدْ كُنْتَ ف۪ى غَفْلَةٍ مِنْ هٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِری نداكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَد۪يدٌ ٭ وَ قَالَ قَر۪ينُهُ هٰذَا مَا لَدَىَّ عَت۪يدٌ ٭ اَلْقِيَا ف۪ى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَن۪يدٍ
(ق: ١٨-٢٤)
شيطان گفت: "شما مهم ترين فصاحت قرآن را در ست، بكو وضوح آن مي يابيد حال آن كه در اين آيه از كجا به كجا مي پرد. از سكرات تا به قيامت مي پرد. از دميدن به صور به پايان حساب و كتاب منتقل مي شود. و از آنجا قضيه انداختن به جهنم را او با ي دهد. در اين پرش هاي عجيب كدام سلاست باقي مي ماند. در اكثر جاهاي قرآن اين چنين مسايل دور از يكديگر گردآوري مي شود. با چنين وضعيت نامناسبش، سلاست و فصاحت در كجا باقي مي ماند؟
الجواب:اساس اعجاز قرآن معجزالبيان، بعد از بلاغت يكي از مهم ترينمي دهدجاز است. ايجاز، يكي از متين ترين و مهم ترين اساسِ اعجاز قرآن است. در قرآن حكيم اين نوع ايجاز معجزانه آن قدر زياد و آن قدر زيبا است كه اهل تدقيق در برابر آن در حيرت اند. به طورمثال:
وَ ق۪يلَ يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَكِ وَيَا ْ اِلٰءُ اَقْلِع۪ى وَغ۪يضَ الْمَٓاءُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَق۪يلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِم۪ينَ
(هود: ٤٤)
با چند جمله كوقرنهایدثه بزرگ طوفان را با نتايجش با چنان ايجاز و معجزه گرانه بيان مي كند كه بسياري از اهل بلاغت را در برابر بلاغتش به سجده واداشته است.
و نيز به طور مثال:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰيهَا ٭ اِذِ انْبَعَثَ اَشْقٰيه
جوَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نَاقَةَ اللّٰهِ وَسُقْيٰيهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا ٭ فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فتست ازيهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبٰيهَا
(الشمس: ١١-١٥)
بدين طريق قرآن كريم حادثات عجيب و مهم قوم ثمود را با نتايج و سوء عاقبت شان با چند جمله كوتاه اينچنيني با ايجازي اتعداد ميز با سلاست و وضوح، به شيوه اي كه فهم را اخلال ننمايد، بيان مي كند.
— 244 —
و نيز به طور مثال:
وَذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ اَنْ لَٓا اِيزة محِلَّا اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنّ۪ى كُنْتُ مِنَ الظَّالِم۪ينَ
(الأنبياء: ٨٧)
از جمله: اَنْ لَنْ نَقْدِرَعَلَيْهِ تا جمله: فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ جملات زيادي درج است. و اين جملات ذكر ناشدي پنداهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي رساند. در قصه حضرت يونس عليه السلام اساس هاي مهم را ذكر مي كند، متباقي را به عقل حواله مي كند.
و نيز در سوره يوسف: در وسط مثل يكاَرْسِلُونِ و يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّ۪يقُ هفت، هشت جمله با ايجاز طي شده است و فهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي دهد. اين نوع ايجاز هاي معجزانه در قرآن بسيار زياد است. و نيز بسيار زيبا است.
اما آوف، ياره "ق" ايجاز موجود در آن بسيار عجيب و معجزانه است. چون روي استقبال و آيندة بسيار خطرناك و طولاني كافر كه يك روز آ ن پنجاه هزار سال است انگشت مي گذارد و حادثات دردناك و مهمي را كه در انقلاب هاي و حشتناك ت توليده بر سر كافر مي آيد تذكر مي دهد. و همچون برق، افكار را بر فراز آن ها گردش مي دهد. و آن زمان بسيار دور و دراز را مثل يك صفحه حاضر در معرض ديد قرار مي دهد. حوادث ذكر ناشده را به خيال حواله نموده، با يك سلاست عالي بيان مي كند.
رمان، ا قُرِئَ الْقُرْاٰنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَاَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
(الأعراف: ٢٠٤)
پس اي شيطان! اينك كدام سخن ديگري به گفتن داري بگو!
شيطان مي گويد:
نمي توانم با اين ها مخالفت كنم و از:راستفاع نمايم. اما احمق هاي زيادي هستند كه به من گوش فرا مي دهند. و شيطان هاي زيادي در صورت انسان هستند كه مرا كمك مي كنند. و فرعون هاي زياديكه هلسوفان هستند كه مسايلي را كه انانيت و غرورشان را برانگيزد از من درس مي گيرند و مانع نشر اين نوع سخنان تو مي شوند. به همين خاطر نمي توانم سلاحم را تسليم تو كنم.
٭٭٭
— 245 —
گفتار شانزدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرّ.

(

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْن اقساْجَعُونَ
(يس:٨٢-٨٣)
اين گفتار با نشان دادن چهار پرتو از نور اين آيه كريمه نوشته شده است تا به نفس نابينايم بصيرت بخشد، و تاريكی ها را از پيرامونش بزدايد، و مايه اطمينان و آرامش آن گردد.
پرتو نخست
اي نفس نادان! مي گويي: اکی باشات الهي با كليت افعالش .. و وحدت ذاتي اش با عموميّت ربوبيتِ بدون ياورش .. و فرديّت او با تصرفات عام شمول بدون شريكش.. و حضورش در هرمكان با وجود پاك بودنش از مكان .. و نزديك بودنش به هر چيز با وصف بلند مرتبگی بي نهايتش .. و ٣٥٢ اش به رغم اين كه هر چيز را در قبضة خود دارد، همه از جمله حقايق قرآني است .. آنگاه مي گويي: قرآن، حكيم است، و حكيم آنچه را كه عقل قبول نداشته باشد بر وی تحميل نمي كند. اما عقل ظاهراً در بين اين ًا بانافات مي بيند؛ لذا خواستار توضيحي هستم كه عقل را به تسليم وادارد.
جواب:وقتي چنين است و جهت رسيدن به اطمينان اين تقاضا را داري، ما نيز با استناد به فيوضات قرآن كريم مي گو دنیا اسم "نور" که یکی از اسمای حسنی است، بسياري از مشكلات ما را حل كرد، به خواست خدا اين يكي را هم حل خواهد کرد!
با برگزيدن راه تمثيلي كه عقل با آن آشنايي دارد و بر قلب روشن است، مالْعُرهمچون امام رباني، احمد فاروقي سرهندي، مي گوييم:
نیه شبیم نه شیب پیرسیتم مین غلام شمسم از شمس مي گويم خبر
— 246 —
از آنجایی که ارائهٔ‌ل و من درخشان ترين آيينة اعجاز قرآن است، ما نيز از لابه لای مثالي به اين راز خواهيم نگريست:
يك شخص مي تواند توسط آيينه هاي گوناگون، صفت كليت كسب كند و آنگاه درعين حالي كه يك جزیي حقيقي است، به منزلة كلّي ای در مي آيد كه مالك شؤونات سيري باست؛ مثلاً : خورشيد يك جزیي مشخص است، اما به وسيلة اشيای شفاف به مثابه كلّی ای قرار مي گيرد كه سطح زمين را با تصاوير و انعكاساتش پر مي سازد و حتي جلوه هايش به تعداد قطرات و ذرات تابنده مي رسد.
هر يك حرارت و نور خورشيد و هفت رن جا پرد در نور آن، هر آنچه را که در مقابل اش قرار داشته باشد، احاطه مي كند و كاملاً به دور آن مي پيچد و همزمان هرچيز شفاف نيز افزون بر صورت خورشيد، حرارت و نور و هفت رنگ آن را نیز در مردمك چشمش نگه مي دارد و قلب صافش را تخت آن قرار مي دهد.
يعنياست کهنه كه خورشيد از لحاظ واحديتش هر چيزي را كه در مقابل اش قرار بگيرد احاطه مي كند، از جهت احديّتش نيز با نوعي جلوه ذاتي در هر چيز يافت مي شود، ضمن اينكه بسياري از اوصاف ساختهیز با خود دارد.
اكنون كه از تمثيل به بحث تمثّل وارد شدیم، از انواع بسيار زياد تمثّل به سه نوع آن اشاره اي خواهيم داشت تا محور مسأله مورد بحث مان باشد:
اولي:عكس و تصاوير اشيای مادي درشت و ستبر است؛ اين تصاويرا در از خود اشیا است، عين آن نيست و مرده و بي جان است که غير از هويت ظاهري هيچ نوع خاصیت دیگری ندارد.
مثلاً:اگر سعيد به انبار آيينه ها وارد شود، خوا عفت و که يك سعيد هزاران سعيد خواهد شد، اما فقط او زنده هست، بقيه مرده اند و خواص زندگي در آن ها وجود ندارد.
دومي:تصاوير انعكاس يافتة اشيای نوراني مادي است، اين تصوير عين نيست و در عين حال غير آن هم نيست، چون ماهيت اصل را ندارد، اما داراي بسيا اش راخواص آن مي باشد، لذا عكس هم مثل اصل، زنده به شمار مي آيد.
مثلاً:وقتي خورشيد شعاعش را به زمين مي فرستد، تصویرش را در هرآيينه نشان مي دهد که در هريك از آن تصاویر خواص خورشيد يعني نور و هفت رنگ آن وجود
— 247 —
دارد؛ فه همچوگر خورشيد شعور مي داشت و حرارتش عين قدرت، نورش عين علم و هفت رنگش هفت صفت آن مي شد، آنگاه يكّه و تنها در يك لحظه در هريك از آيينه ها حضور مي يافت و از هر یک از آنها مي توانست براي خود به عنوان نوعي توَقَلْوعي تلفن استفاده كند، هيچ چيز مانع چيز ديگر نمي شد و مي توانست به وسيله آيينة ما با هريكي از ما ديدار كند و با وصف دوری ما از او، او از خود ما هم به ما نزديكتر مي بود.
سومي:تصویر ارواح نوراني است؛ اين تصویر هم راحت سست و هم در نفس زمان، اصل و عين است؛ اما از آنجایی که ظهور آن به نسبت توانمندي آيينه است، آيينه گنجايش ماهيت اصلي آن روح را به تمام معني ندارد؛ مثلاً: درست زماني كن ادب جبرئيل عليه السلام به صورت دحية كلبي در مجلس پيامبر اکرم (ص) حضور دارد، با بال هاي مهيبش در آستان الهي در برابر عرش اعظم سر به سجده مي نهد و هم زمان در اماكن بي شماري نیز حضور مي ی و نا به تبليغ اوامر الهي مي پردازد و كاري مانع كار ديگرش نمي شود.
از اینجا در می یابیم که چگونه حضرت پيغمبر (ص) در دنيا درود و صلوات همة امتش را در يك دایمیي شنود، چون ماهيتش نور و هويتش نوراني است؛ و پی می بریم که در قيامت با تمام اصفيا و برگزيدگان در آنِ واحد و بدون ممانعت يكي با ديگري ديدار مي كند ، حتي گفته مي شود که آن عده از اوليای موسوم به "ابدال" كه نورانيت بيشتري كسب نمودصالحان در يك لحظه در چندين محل ديده مي شوند و شخص واحدی همزمان كارهاي زيادي انجام مي دهد؛ زيرا همانطور كه اشيایي چون شيشه و آب مي توانند آيينه هاي اجسام مادي باشند، هوا و اثير و بعضي از موجودات عالم مثال ا بَعْ منزلة آيينه هاي روحانيات اند و براي سير و سياحت شان بسان مرکب تيز پایی هستند كه سرعت برق و خيال را دارد، به گونه ای كه آن روحانيات با سرعت خيال در اين آيينه هاي نظيف و منازل لطيف گشت و گذار به همد و در يك آن به هزاران جا وارد مي شوند.
وقتي مخلوقات عاجز و مسخّري چون خورشيد و مصنوعات نيمه نوراني مقيد به ماده - مثل اشيای روحاني- مي توانند به سِرّ نورانيت در آن واحد در چندين محل حضور يابند و با آنكه يك جزیي دهد و، حكم كلّي مطلق را به خود مي گيرند، و با يك
— 248 —
اختيار جزیي در يك لحظه چندين كار انجام دهند، پس چگونه خواهد بود ذاتي كه از ماده، مجرد و مبرّا است و از تحديد قيد و ظلمتِ كثافت، منزّه است وت و ثوين انوار و نورانيات، ساية انبوهی از انوار قدسیهٔ‌ اسمای اوست و همة هستي و حيات و عالم ارواح و عالم مثال آيينة نيمه شفاف جمال اویند؟ ذاتي كه صفاتش محيط و شؤوناتش كلي است؟ چه چيزي مي تواند اراضات احديت موجود در تجلي صفات و جلوة افعال چنين ذات اقدسي پنهان بماند؟ حال آنکه او با ارادة كلّي و قدرت مطلق و علم محيطش تجلي مي كند ، پس چه چيزي مي تواند بر او سنگيني كند؟ كدام فرد مي تواند از او دور بماند و كدام شخصيت مي تواند بدون كسب كليت، خودحكم آن او نزديك سازد؟
آري! همچنان که خورشيد به وسيلة نور نامقيد و تصویر غير مادي اش، از آدمك چشم به تو نزديك تر است و تو به دليل مقيد بودنت، از خورشيد خيلي دو ربوبی، پس براي نزديك شدن به آن، رهایي از بسياري قيود و پيمودن بسياري از مراتب كلي، ضروري است؛ يعني بايد به بزرگي كرة زمين، بزرگ و به بلندي ماه، بلند شوي، آن وقت مي تواني تاحدي به جايگاه اصلي خورشيد نزديك شوي و بل، حمااب با او ديدار كني.
بدين سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى جليل ذوالجمال و جميل ذوالكمال نیز به تو بسيار نزديك است و تو از او بسيار دور هستي؛ پس اگر در قجاه است و در عقلت بلندمرتبگی داری، بكوش تا نكات وارده در تمثيل را با حقيقت تطبيق دهي!
پرتو دوم
اي نفس غافل من! مي گويي: آياتي چون
اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(يس:٨٢) و آيه
اِنْ كَانَتْ اِلَّ مستمرحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَم۪يعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ
(يس:٥٣)
نشان مي دهد كه، اشیا صرفاً با يك امر و به صورت آني به وجود مي آيند، اما آيات صُنْعَ اللّٰهِ الَّذ۪ٓى اَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍاني و ل:٨٨) و اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة:٧) بيان مي دارند كه، اشیا به صورت تدريجي و با قدرت بزرگی که توأم با علم است و صنعت دقيقی که توأم با حكمت تدريجي است، به وجود مي آيند. اين دو امر چگونه باطر یکگر سازگار است؟
— 249 —
در جواب با استناد به فيض قرآن مي گوييم:
اولاً:منافاتي وجود ندارد. بعضي از موجودات با روش ذكر شده در آيات نخست آفريده مي شوند، مثل آفرينش در ابتدا؛ و برخي با روش ذكرشده در آيات بعدي آفريده مي شوند، مثل اعادةراهي ا ثانياً:سهولت، سرعت، كثرت و وسعتي كه در لابه لاي نهايت انتظام، آخرين حد استحكام و حسن صنعت و كمال خلقت مشهود است، قاطعانه به وجود حقايق اين دوپادشاهيات شهادت مي دهند؛ لذا لازم نسيت در مورد تحقق اين امور در خارج بحثي صورت گيرد، فقط مي توان پرسید: راز و حكمت اين دو نوع آفرينش در چيست؟
از اين رو با يك قياس تمثيلي به اين حكمت اشاره مي كنيم:
نمی گند ماهري- مثلاً يك خياط- با زحمت زياد و كوشش فراوان، چيز بسيار زيبایي مي سازد و آن را نمونه و مدل قرار مي دهد. پس از آماده كردن اين الگو، مي تواند ساير نمونه هاي آن را بدون زحمت و كوشش با سرعت تمام توليد کند؛ ست، ولضاً سهولت كار به درجه اي مي رسد و چنان و انمود مي شود كه گويا او صرفاً دستور صادر مي كند و كار به سرعت انجام مي گيرد! زيرا چنان نظم و مهارت دقيقی كسب كرده است كهمهٔ‌ اتيك وار به محض صدور فرمانش كار تكميل مي شود.
همچنان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع حكيم و نقاش عليم، کاخ هستي را با تمام محتوياتش به صريم بهيعي آفريد و سپس به هر چیز آن - جزء باشد و یا کل، جزیی باشد و یا کلی- با یک نظام قدَری، مقدار معيني بخشيده است كه حكم مدل آن چيز را دارد.
اگر در کارهای اين نقاش ازلي دقت کنی، خواهی دید که او هر عصر را يك مدل قرار داده و با معجزات قدرتش، کن کهتازه و مزين برآن مي پوشاند و هر سال را يك مقياس قرار داده و با رحمت خارق العاده اش کائنات جديدی را که مناسب قد و قامت آن سال است، مي بافد و هر روز را سطري قرار داده و موجودات تازه و جدیدی را که با دقایق حکمتش آراسته است در آن مي نويسد. و نينيت و ونه كه اين قادر مطلق، هر عصر، هرسال و هر روز را يك الگو و مدل ساخت، سطح زمين و حتي هر كوه و بيابان، هر باغ و بستان و هر درخت و ميوة آن را يك الگو قرار داده است؛ و هر از چندگاه
— 250 —
کائنات جديدي روي زمين خلق و دنياي جديدي ايجاد مي كند ؛ عالميزمین ا مي دارد و عالم منظم جديدي مي آورد و بدین طریق، معجزات جديد قدرت و تازه ترین هداياي رحمتش را در هر فصل و در هر باغ و بستان نشان مي دهد و كتاب حكمت نماي جديدي مي نويگ موردشپزخانة جديد رحمتش را تأسيس مي كند و لباس هنرمندانة جديدي برهستي مي پوشاند. و در هر بهار چادر ابريشمين تازه اي بر قامت هر درخت مي اندازد و با تزیينات جديدی که همچون مرواريد است، مي آرايد و دستانش را از هداياي تاب به مشمت، پر مي كند.
پس ذاتي كه اين كارها را با حُسن صنعت و كمال انتظام انجام داده و اين همه عالم سيّار را که به ريسمان زمان بسته است، به صورت پی در پی و با نهايت حكمت و عنايت و كمال قدرت و صنعت تغيير مي دهد، بدون تر و يا رت و حكمت بي پايانی دارد و بينا و داناي مطلق است و كارش هرگز تصادفي نيست؛ اين ذات ذوالجلال است كه مي فرمايد:
اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(يس:٨٢) چراغ َٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
(النحل:٧٧) او از يك سو كمال قدرتش را اعلان کرده و از سوي ديگر بيان مي دارد كه بر پا کردن حشر و قيامت در برابر قدرتش بسيار آسان رند.
كلفت است و همة اشیا كاملاً در تسخير و كنترل اوامر او هستند و بدون مداخلة مستقيم، اشیا را می آفریند و براي بيان سهولت مطلق موجود در آفرينش اشیا قرآن معجز البيان چنین تعبير کرده است كه او صرفاً با همة طب هر چيز را انجام مي دهد.
گزيدة سخن
برخي از آيات كريمه، آخرين درجه حُسن صنعت و بالاترين حدّ حكمت را در آفرينش اشیا به ویژه در بدو خلقت، اعلان مي دارد. و بعضي ديگر، آخرين درجة سهولت و سرعت و نشانترين حد انقياد و فقدان مشكل را در ايجاد اشیا و به ویژه دراز سرگيري و تكرار ايجاد، بيان مي كنند.
— 251 —
پرتو سوم
اي نفس وسوسه گر! اي آن كه ه کور خود پا فراتر نهاده اي! مي گويي: آیة
مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا
(هود:٥٦)
و آيه بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣)
وآيه وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق:١٦)
آخرين درجة كوتاهلهي را نشان مي دهند، اما آيات ديگري چون وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (يس:٨٣) و
تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ
(المعارج:٤) و آنچه در حه، خودني بر "قرار داشتن پروردگار در پشت هفتاد هزار حجاب" آمده است، و حقايقي چون معراج، بیانگر دوري بيش از حد ما از خداوند هستند.
براي آسان شدن درك اين راز پيچي انگارستار توضيح هستم.
جواب:پس بشنو!
اولاً:ما در پايان پرتو اول گفته بوديم که خورشيد با نور نامقيد و با انعكاس غير مادي اش از مردمك چشم به تو نزديك تر است؛ مردمكي كه پنجرة روحت و آيينة خورشيد به شمار مي رود؛ اما تو به دليل مقيد ووبیتش ه بودنت به ماده، از خورشيد بسيار دور هستي و فقط مي تواني با بعضي از تصاوير و سايه هاي آن در تماس باشي و با نوعي از جلوه ها و تابشهاي جزیي آن رو به رو شوي و فقط مي تواني به رنگ هاي آن كه حكم صفاتش را دارند و به بخشي از پرتو و تابش آن كه در حمت الشي از نام هاي اويند، نزديك شوي.
اگر می خواهی به جايگاه اصلي خورشيد نزديك شوي و مستقيماً با آن ديدار كني، بايد از بسياري قيود، رها شوی و از خیلی از مراتب كلي بگذري. و هرگاه از نظر معنوز را رلحاظ تجرد - به اندازه كره زمين بزرگ شدي و روحت چون هوا انبساط يافت و همچون ماه ارتفاع پيدا كرد و با بدر (ماه چهارده) رو به رو گشتي، آن وقت مي تواني ادعاي نوعي نزديكيِ بدون پرنعتگر جاب کنی!
— 252 —
بدين سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آن جليل پركمال و جميل بي مثال، آن واجب الوجود و ايجاد كنندة كل موجود، آن نور سرمديدن از ان ازل و ابد، از تو به تو نزديك تر است و تو از او بي نهايت دور هستي.
اگر توان استنباط داري، پس به نكته هاي تمثيل، جامة عمل بپوشان!
ثان اعتناوَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى از بين اسمای بسيار زياد يك پادشاه، اسم فرمانده - مثلاً - در بسياري از دواير و نهادهاي دولتش جلوه مي كند ؛ یعنی از دايرة فرماندهي كل قوا گرفته تا دايرة مشاور و معاون و حتی ستوان و سرجوخه، در تمام ده است؟اي بزرگ و كوچك و كلي و جزیي، ظهور و تجلي دارد.
اكنون يك سرباز در حين انجام وظيفه اش، سردستة خود را به عنوان مرجع مي شناسد، چون او سهم اندكي (جزیی) از فرماندهي دارد. و با فرمانده ر آن راز طریق همین جلوة ناچيز اسمش تماس مي گيرد و ارتباط مي يابد؛ اما اگر اين سرباز بخواهد با شخص فرمانده بزرگ با اسم اصلي اش تماس بگيرد و با همين عنوان با او ديدار کند، بايد تمام مراحل را از سرجوخه گرفته تا فرمانده كل، طي كند.
َمَدْ"ادشاه با اسم و حكم و قانون و علم و تلفن و تدبيرش به آن سرباز نزديك است و اگر آن پادشاه از جمله اوليای نورانی و ابدال باشد، شخصاً در كنار او حضور خواهد داشت؛ وه ها ر آن حالت هيچ چيز مانع او نمی شود و حايل قرار نمی گيرد، حال آنكه سرباز از او بسيار دور است و هزاران حايل و حجاب بين او و بين پادشاه وجود دارد؛ اما بعضاً پادشاه يكي از سربازانش را مورد مرحمت ویژه قرار مي است، برخلاف عادت، به حضورش فرا مي خواند و مورد لطف و نوازش قرار مي دهد.
وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى بدين طريق، ذات ذوالجلالي كه مالك امر كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢) است و خورشيدها و ستارگان همچون سربازان گوش به فرمان اش هستند، به هرچيز از خنند تصچيز نزديك تر است، اما اشیا از او بسيار دورند. اگر كسي تصميم بگيرد بدون حجاب به درگاه كبريایي اش داخل شود، اين كار مستلزم عبور از هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني، يعني مادي و اكواني، اسمایي و صفاتي و سپس صعود به هزارايزي كمت تجلّي خصوصي و كلّي هر اسم و گذشتن از طبقات بسيار والاي صفاتش
— 253 —
و عروج به عرش اعظمش است كه مظهر اسم اعظم اوست و اگر جذب و لطف الهي نباشد، لازانسان كار هزاران سال سعي و تلاش و سلوک خواهد بود.
به عنوان مثال: اگر بخواهي با اسم "خالق" خود را به او نزديك سازي، نخست از اين لحاظ كه او خالق توست، سپس از اين تحسینه او خالق همة انسان ها است، سپس با اين عنوان كه او خالق همة زنده جان هاست، سپس به اسم خالق تمام موجودات، بايد با او رابطه برقرار كني؛ ورنه در سايه خواهي ماند و فقط يك جلوة جزیي به دست خواهي آورد.
يادآوري:پادشاه نام برده شده درطح دري به دليل عجز و ناتواني اش در مراتب اسم فرماندهي، واسطه ها و همكاراني چون مشاور و معاون برای خود گرفته است، اما قادر مطلقي كه بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَست) اس(يس: ٨٣) است نيازي به واسطه ندارد. واسطه ها صرفاً ظاهري و پردة عزت و عظمت هستند و با عبوديت و حيرت و عجز و نيازشان به سلطنت ربوبيتش فرا مي خوانند، تماشاكننده هستند نه معين؛ و هرگز نمي توانند شريك سلطنت ربوبيت او باشند.
پرتو چهارم
قدرت افس تنبل من!
حقيقت نماز براي مؤمن نوعي معراج به شمار مي رود و به پذیرفته شدن سرباز معمولی به دربار پادشاه به محض لطف او می ماند چنانكه در مثال گذشته ذكر شد تو نيز به محض لطف و رحمت آن جلن سازيلجمال و معبود ذوالجلال شرف پذيرش و قبول به درگاهش را مي يابي و زمانی که"الله اكبر"می گویی از نظر معنوی یا خیالی و يا با نيت خود هر دو جهان را در میم رنج و با در آمدن از قيدهاي مادي ات، به مرتبة كلي عبوديت و يا سايه اي از آن و يا به يكي از صورت هايش صعود کرده و به نوعي از حضور قلبي مشرف مي گردي و با خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ (هركس به اندازد.
بليتش) بهرة بزرگي به دست مي آوري.
حقا كه گفتن"الله اكبر، الله اكبر"و تكرار آن در حركات و اعمال نماز، اشاره اي است به پيمودن مراتب و عروج به ترقيات مر باشد صعود از دايره هاي جزیي به دواير كلي. و عنوان مجملي است براي كمالات كبريایی اش كه خارج از درك و شناخت
— 254 —
ماست! گويا هر"الله اكبر"اشاره اي است به پيمودن يكي از پله هاي معراج. بنابراين، رسیدن به يك سايه و يا پرتوي از اين حقيقت را تشچه به صورت معنوی و یا نیتی و تصوری و یا خیالی، نعمتي است بس بزرگ و سعادتي است بس عظیم. به همين خاطر در مراسم حج به كثرت"الله اكبر"گفته مي شود، زيرا حج شريف با الاصاله. پس ط هر حاجي عبادتي است در يك مرتبة كلي.
همان گونه كه در روزهاي خاصي چون عيد، يك سرباز عادی نيز مثل يك فرمانده به حضور پادشاه مي رود و مورد لطف و نوازش او قرار مي گيرد، يك حاجي نيز هر چند از عوام باشد مانند ولي ای كه مراحل ر بايد ده است، با عنوان ربّ عظيمِ تمامي اقطار زمين متوجه پروردگار خود بوده و به عبوديت كلي مشرف شده است.
بدون شک مراتب كلي ربوبيت که با كليوجه انشوده شده است و آفاق عظمت الوهيت که با دوربين حج مشاهده شده است و دواير عبوديتي كه با برپاداشتن مناسك حج آهسته آهسته در قلب و خيال حاجي توسعه مي يابد و شوق و حرارت و حيرت و هيبت در برابر پروردگار -كه از مراتب كبريایي و افق تجليات به او دسل در ن است- فقط با گفتن"الله اكبر، الله اكبر"تسكين مي يابد و فقط به وسيلة آن مي توان مراتب كشف شدة مشهود و يا متصور را اعلان نمود.
اين نوع معانيِ علوي و كلي، با درجات مختلف شان در حج وجود دارند و بعد از حج، در نمازهاي عيد، استسقاء، نماز فقط گخسوف و نماز جماعت يافت مي شوند. اهميت شعائر اسلامي - حتي از قبيل سنت هم که باشد- از همين جا آشكار است.
سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ خَزَائِنَهُ بَيْنَ الْكَافِ وَالنُّونِ
فَسُبْحَانَ اه هم س بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(يس:٨٣)
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوه به هطَاْنَا
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ
وَصَلِّ وَ سَلِّمْ عَلٰى رَسُولِكَ الْاَكْرَمِ مَظْهَرِ اِسْمِكَ الْبه اینمِ وَ عَلٰٓى اٰلِه۪ وَ اَصْحَابِه۪ وَ اِخْوَانِه۪ وَ اَتْبَاعِه۪ اٰم۪ينَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِم۪ينَ
وَصَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى رَسُولِكَ الْأكْرَمِ، مَظْهَرِ اسْمِكَ الْأعْظم شرايَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ وَأتْبَاعِهِ آمِينَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
— 255 —
پيوستي كوتاه
پروردگار قدير و عليم و آفريدگار حكيم، قدرت و حكمت و عدم مداخلة تصو پُر در هيچ يك از كارهايش، به وسیلة نظم و هماهنگی نشان مي دهد؛ همان نظم و هماهنگی ای که عادات خداوند که به صورت قوانین کونی است آن را نشان می دهند. همچنین با قوانين شاذ و نادره
خوارق عادات و با تغييرات ظاهري و با اختلاف علايم و نشانه ها و با تغييردادن زمان نزول و ظهور، مشيت و اراده و فاعل مختار بودن و عدم وابستگي اختيارش را به هر نوع قيد و بندي اظهار کرده، با دريدن پردة همساني و يكنواختی براین مي دارد كه هر چيز، در هر آن، در هركار و در هر چيزش محتاج او و تسليم ربوبيت اوست و بدين طريق، غفلت را مي زدايد و نگاه انس و جن را از اسباب، به مسبّب الااسباب معطوف می دارد و بيانات قرآن كريم متوجه همين اساس است.
مثلاً:در اكثر مناطق رفته ای هستند که يكسال ميوه مي دهند؛ يعني از خزانة رحمت به دست آن ها داده مي شود، آن ها هم به نوبت خود به ما تقديم مي دارند، اما سال ديگر خود شان ميوه را تحویل مي گيرند، ولي با فراهم بودن اسباب ظاهري، ميوه نمد ، بل.
و به عنوان مثال: وقت باريدن باران - برخلاف ديگر امور ضروري- چنان متحول و متغير است كه جزء مغيبات پنجگانه به شمار مي رود، زيرا در هستي مهم ترين جايگاه وال و ت و رحمت احراز کرده است و باران هم منشأ حيات و رحمت خالص است؛ پس اين آبِ رحمت و ماية زندگي تحت قانون يكنواختي كه غفلت انگيز و حجاب است، داخل نمي شود؛ بلكه ذات ذوالجلالي كه منعم، محيي، رحمان و رحيم استدادم كيماً و بدون پرده آن را در اختیار خود قرار می دهد تا درهاي دعا و شكر را براي هميشه باز بگذارد.
یا مثلاً:دادن رزق و سيماي مشخص به هر انسان، يك اثر احسانتوانی الهي است و از جايي كه انتظار ندارد(من حيث لايحتسب)به او ارزاني مي دارد، اين خود به بهترين وجه مشيت الهي و اختيار رباني را نشان مي دهد.
ساير شؤونات الهي از رم:
كنترل باد و هوا و تسخير ابرها را با آنچه كه گفته شد، مقايسه كن!
— 256 —
گفتار هفدهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْاَرْضِ ز۪ينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ ه ضخامُمْ اَحْسَنُ عَمَلًا ٭ وَاِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَع۪يدًا جُرُزًا
(الكهف:٧-٨)
وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ
(الأن دلخوا)
محتوای این گفتار از دو مقام والا و یک ضمیمه تابان فراهم شده است:
خالق رحیم، رزّاق کریم و صانع حکیم، این دنیا را برای عالم ارواح و روحانیات به صورت یک شهرآيين و عید با شکوه قرار داده و با نقشه های شگفت انگیز همن نمی هایش آن را مزین ساخته و به هر روح کوچک و بزرگ و بلند مرتبه و پایین مرتبه، جسدی مناسب پوشانده و با حواس و مشاعر و دیگر تجهیزات لازم مجهزش ساخته است تا بتواند از تمام خوبی ها و نعمت های آن عید و جشن با شکوه ه فروره کند و با دادن وجودی جسمانی (مادی) برای یک بار او را برای تماشای آن جشن فرستاده است.
و این عید را که از نظر زمانی و مکانی بسیار وسیع است به عصرها، سالها، فصول، روزها و حتی به اجزای روزها تقسیم کرد و هر عصر و ا ٭ بِفصل و حتی هر روز و اجزای آن و هر يك از قاره ها را برای هر طایفه ای از مخلوقات جاندار و آفریده های نباتی اش، به گونة یک جشن رسمی و یک عید بزرگ قرار داده است و به ویژه روی زمین را در فصول بهار و تابستان چنان آراسته است که گویی عید و جشن ویژه ا، "وظابرای هر طایفه ای از مصنوعات کوچک او؛ زیبایی و جذابیت این عید به حدی است که حتی روحانیات و فرشته های موجود در طبقات بلند و اهل آسمان ها را به تماشا جلب می کند و برای اهل تفکر به چنان آبگیرنده شیرینی تبدیل می شود که عقل از تعریف آن عاجز است.
اما این ضیافت الهی و عید ربانی و تجلیات اسم "رحمن و محیی" را که در این جشن و در این عید موجود است، مرگ و فراق تهدید میند و عچون اسم "قهار و ممیت" خداوند در برابر آن مقاومت نشان می دهد که این امر ظاهراً با شمولیت رحمت پروردگار
— 257 —
که در آیة وَسِعَتْ رَحْمَت۪ى كُلَّ شَيْءٍ (الأعراف:١٥٦) مذکور است، موافق نیست. اما در حقیقت، چند جهت از فرمدارد و کاملاً با رحمت الهی سازگار است و ما فقط یک جهت آن را به شرح ذیل بیان می داریم:
بعد از به پایان رسیدن نوبت جشن رسمی و به دست آمدن نتایج مقصود از این جشن، صانع کریم و رعب تجحیم از روی لطف و مرحمتش، میل استراحت و شوق رخت بر بستن به عالمی دیگر را به هر طایفه ای از این مخلوقات می بخشد و آن ها را آهسته آهسته از دنیا خسته و متنف آن وضازد. و هنگامی که از وظایف زندگی مرخص می شوند، شوق و علاقة رفتن به وطن اصلی را در روحشان بیدار می سازد.
همان گونه که پروردگار متعال به سربازی که در راه وظیفه و سنگر جهاد، جانشيمه شع دست داده است، مرتبة شهادت عنایت می فرماید و به گوسفندی که قربانی شده است، در آخرت، وجود جسمانی (مادی) می بخشد و به عنوان پاداش آن را به مرکبی مبدّل می سازد که قربانی کننده، سوار بر ه درون براق از روی پل صراط می گذرد، لذا از رحمت بی نهایت آن رحمن بعید نیست تا از خزانة بی پایان رحمتش به سایر موجودات ذی روح و حیواناتی که در راه ادای وظایف فطری ربانی و اطاعت از اوامر سبحانی مشقت های سختی را متحمل شده و این آیشته اند، نوعی مکافات روحانی که مطابق حال شان است بدهد و اجرت معنوی که مناسب استعدادشان است، اعطا کند؛ تا هنگام ترک دنیا زیاد احساس درد نکنند، بلکه ممنون و سپاسگزار باشند؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللّٰه"
ا و یانسان که اشرف مخلوقات است و بیشترین استفاده را از جهت کمیت و کیفیت از این عید برده است، مشمول لطف و مرحمت خداوند قرار می گیرد و پروردگار متعال، ، و ایالت اشتیاق انگیز روحی به او می دهد که او را از دنیایی که فریفتة آن بوده است متنفر می سازد تا با آرامش خاطر به عالم بقا برود. و هر که انسانیتش را غرق گمرشود.
رده باشد، از آن حالت استفاده می کند و با آسایش قلب از دنیا می رود.
اینک از نتایج و ثمرات این حالت، پنج وجه را برای نمونه بیان می داریم:
وجه اول:خداوند متعال با رسیدن ایام پیری، تلخی و علاابد و و زوال را در اشیای زیبا و جذاب دنیوی نشان می دهد و بدین طریق، انسان را از دنیا متنفر می سازد و به جای این فانی، او را در جستجوی یک مطلوب باي گويدر می دهد.
— 258 —
وجه دوم:از آنجایی که شمار زیادی از دوستان صمیمی انسان، پیش از او از دنیا به عالمی دیگر رفته و در آنجا مسکن گزیده اند، لذا محبت قرب انها، شوق رفتن به آنجا را به او بخشیده و وادارش می سازد تا با سرور و شادمانی به استقبال مرگ برود.
وجه سوم:خداوند متعال انسان را وا می دارد تا در برابر سنگینی بار زندگی و تکالیف و دشواری های معیشت، به ضعف و ناتوانی بی نهایتش پی ببرد ور آنجاونه آرزوی شدید استراحت و شوق خالص رفتن به دیار آخرت را در او ایجاد می کند.
وجه چهارم:پروردگار متعال به انسان مؤمن به وسیلة نور ایمن دهد.ن می دهد که مرگ، نابودی نیست؛ بلکه تبدیل مکان است و قبر نیز دهانة یک پرتگاه نیست، بلکه دری است به سوی عالم نورانی. دنیا نیز با تمام زرق و برقش در مقایسه بنمی کن، در حکم یک زندان است و بدون شک رهایی از زندان دنیا و وصول به بوستان "جنان" و انتقال از دغدغة خسته کننده حیات مادی به عالم آرامش و آسایش و میدان طیران ارواح و بریدن از غوغای آزار دهندة مخلوقات و رفتن به حضير! نمانی، فقط یک سیاحت نیست، بلکه سعادتی است که با نثار هزاران جان همواره آرزو می شود.
وجه پنجم:پروردگار متعال به انسانی که قرآن را می شنود، علم حقیقت قرآن را تعلیمفقط صود و با نور حقیقت، ماهیت دنیا را به او می فهماند و بی معنی بودن عشق و علاقه به دنیا را یادش می دهد؛ یعنی به انسان می گوید و اثبات می کند که:
دنیا یک کتاب صمدانی است و حروف و کلمات آن، خود را نمایش رچوب اند، بلکه به ذات و صفات و اسمای آفریننده اش دلالت دارند؛ لذا معنی آن را بیاموز و فراگیر! مناظر زیبایش را بگذار و برو! و بدان که دنیا یک مزرعه است، پس کشت کن و محصولات آن را برداشت وفته شو کن! پلیدی هایش را دور بینداز و به آن اهمیت مده! و بدان که دنیا مجمع آیینه های مقابل هم اند، پس کسی را که در آن تجلی کرده است بشناس! انوارش را ببین! و معانی اسمایی را که در آن الهی رده است بفهم و مسمّای آن را دوست بدار و با خرد ریزه های آن شیشة محکوم به شکست و زوال، قطع رابطه کن!
و بدان که دنیا تجارتگاهی سیار است، پس خرید و فروشت را انجام ر کار در پی قافله هایی که از تو سبقت گرفته اند و به تو توجه ندارند، بیهوده مرو! و خود را خسته مساز!
— 259 —
و بدان که دنیا یک تفریحگاه موقت است، پس با نظر عبرت به آن بمانده ه روی پنهان و زیبای آن که به جمیل باقی نگریسته است، دقت کن، نه به چهرة ظاهری آلوده اش! و با بسته شدن پرده هایی که صحنه ها و مناظر زیبا را برای تو نمایش می دهند، همچون طفلی که فاقد عقل است، گریه مکن!
و بدان که دنیا یک مسافر خانه است، پس در و با اجازة صاحب مسافرخانه بخور، بنوش و شکرگزار باش و در محدوة قانون او کار و فعالیت کن! بعد از آن به پشت سر هم نگاه مکن! بیرون شو و برو! در چیزهایی که به تو ارتباط و برایت فاميزنندارند، بی مورد مداخله مکن و با مشغول شدن به کارهای گذرا خود را هلاک مساز!
بدین طریق با ارائهٔ‌ چنین حقایق ظاهر و آشکاری، اسرار چهرة باطنی دنیا را نشان داده و جدایی ازال و ثرا بسیار سهل و آسان می سازد، بلکه ترک دنیا را مورد پسند انسانهای هوشیار قرار می دهد و اثر رحمتش را در هر چیز و در هر مورد می نمایاند. و قرآن کریم افزون بر اشاره به این پنج وجه به جهات خاص دیگری نیز اشاره دارد.
وای بر کسی که از شمهات و ا این پنج وجه برخوردار نیست!
— 260 —
بخش دوم
(٭):- به شعر شباهت دارد اما شعر نيست و عمداً نظم نشده بلكه براي نشان دادن كمال انتظام موجود در حقيقت، تا حدودي به صورت منظوم در آورده شده است.
از گفتار هفدهم
اي بيچاره! داد و فرياد مكداره مام گرفتاري به خدا توكل کن!
زيرا خود فرياد، بلا است، بلكه بلا اندر بلا و خطا اندرخطا است.
اگر بفهمي چه كسي تو را در بلا افكنده است، آن زیرا لا نيست،
صفا اندر صفا و عطا اندر عطا است.
شكوه مكن! شكر گزار باش! گلها از چهچة بلبل عاشق، خنده بر لب دارند.
٭٭٭
بدون خدا، دنيايت درد "اي ب فنا و نيستي و هيچ اندر هيچ است.
بيا و توكل كن!
وقتي بلایي به بزرگي جهان بر دوش داري
پس چرا از بلای کوچک داد و فریاد سر می دهی؟!
با توكل، به سیمای بلا بخند تا آن هم بخندد.
اگر بلا خنديد، كوچكسوسه رد و از بين مي رود.
بدان، اي مغرور!
خوشبختي اين دنيا در ترك دنيا است.
اگر به خدا ايمان داري، برايت كافي است.
اگر به دنيا پشت کردی، دنيو انوانبالت خواهد دويد.
اگرخود بين باشي، اين خود هلاكت است.
— 261 —
هرچه كردي، همه برضد تو خواهد بود.
پس در هر دو حال بايد ترك دنيا كرد.
لش قرا ترك دنيا يعني اينكه: دنيا ملك خداست،
با اجازه او و به نام او بايد به آن نگريست.
اگر در پي تجارت سودمندي هستي، بايد
عمر فاني را با عمر باقي و ماندگار عوض كنی.
٭٭٭
اگر طالي اينكش های نفسی، بدان كه گذرا و بي ارزش و واهي هستند.
اگر به آفاق چشم دوخته اي، ببین که مُهر فنا بر آن نقش بسته است.
٭٭٭
همة اجناس اين بازار، پوسيده است و به خريدن نمي ارزد؛
پس از آن دست بردارتیار ياصلي در پشت آن قرار دارد.
— 262 —
"ميوه درخت سياه توت"
"بر فراز درخت پر بركت توت، سعيد قديم
با زبان سعيد جديد این حقایق را به زبان آورد"
مخاطبم "ضيا پاشا" نيست، بلکه فريفتگان تمدن اروپا هستند.
و گويندشده بهم نيستم، بلكه قلبم به نام شاگردان قرآن گفته است.
٭٭٭
سخنان گذشته حقايق اند. سردرگم مباش، از محدوده ات پا فراتر منه!
به فكر بيگانگان گرايش نشان مده، چون گمينَ
(ست، گوش مده، چون نادم و پشيمانت خواهد ساخت.
٭٭٭
مگر نمي بيني متفكران و پژوهشگران در حيرت و شگفت همواره مي گويند:
اي واي! از كي به كي شكايت كنم! من نيز درمانده ام!
٭٭٭می كنمن با جرأت تمام مي گويم، قرآن مرا به سخن در مي آورد:
از او به خود او شكوه مي كنم، مثل تو، از خود بیگانه نمی شوم!
٭٭٭
از حق به حق فرياد بر مي آورم، از حد پا فراتر نمی نهم!
از زمين به آسمان دعوا مي برم، مثل تو پا به فرار نمي نهم!ن و آم٭
سراسر قرآن كريم دعوتی است از نور به نور، مثل تو پشيمان نمي شوم.
حقيقت و حكمت در قرآن است، ثابت مي كنم،
به فلسفة مخالف قرآن ارزشي قایل نيستم!
٭٭٭
— 263 —
در قرآن كريم است، الماس حقيقت.
روحم فدایش باد! چون تو، آن را نمي فروي در ب٭٭٭
از خلق به حق مي شتابم، مثل تو به گمراهي نمي افتم!
از فراز راه خاردار پرواز مي كنم، چون تو برآن پا نمي گذارم!
از فرش تا عرش شكرگزارم، چون تو سر برنمي تابم!
٭٭٭
مرگ و اجل را دوست خفاوت کدانم، چون تو، نمي هراسم!
خندان به قبر داخل مي شوم، چون تو به خود نمي لرزم!
قبر را مثل تو، دهان اژدها، فرش وحشت، گردنة نيستي نمي شماییر شب بلكه مرا با دوستانم پيوند مي دهد، از آن به تنگ نيستم، مثل تو به خشم نمي آيم!
٭٭٭
دروازه رحمت، دري به سوي نور و دري به سوي حق است.
از آن به تنگ نمي آيم و نمی گریزم!
پس "بسم الله" گويان مي كوبم، (٭):اى واي گفته فرار اين صنم. به پشت سر نگاه نمي كنم و وحشت به خود راه نمي دهم!
حمدگويان آرام مي خوابم، رنج نمي كشم، در وحشت به سر نمي برم!
با شنيدن اذان اسرافيل در سپيده دم حشر "الله اكبر" گويان بر مي مونش چ(٭):اذان اسرافيل را در سپيده دم حشر شنيده، الله اكبر گويان بر مي خيزم، از صلاة كبرى دست نمي كشم و از مجمع اكبر باز نمي مانم.
از محشر اعظم باز نمي ترسم!
از مسجد اعظم باز نمي مانم!
٭٭٭
از لطف ياز دردنور قرآن، فيض ايمان هرگز مأيوس نمي شوم!
بدون وقفه مي دوم، به سوي سايه عرش رحماني مي دوم!
مثل تو سردرگم نخواهم شد، ان شاء الله!
— 264 —
مناجات زیر به فارسی به قلبم خطور نمود
چون این مدي در به زبان فارسی به قلب خطور کرد، لذا به فارسی
نگاشته شد و در رسالة "حبابی از بحر قرآن کریم" كه در گذشته به چاپ رسيده، منتشر گردید.
يا ربدق مورش جهت نظر مى كردم، درد خود را درمان نمى ديدم
بار الها! بدون توکل، غافلانه و با تکیه به اقتدار و اختیار خود، به امید یافتن درمان دردم به جهات ششگانه نظر افکندم، اما آن یک! درمان دردم را نیافتم. معناً به من گفته شد: آیا خود درد برای درمانت کافی نیست؟
در راست مى ديدم كه: ديروز مزار پدر من است
بله! غافلانه به سمت راستم نگاه کردم تا از گذشته تسلی خاطر یابم، مردة یدم که دیروز به صورت قبر پدرم و زمانهای گذشته به شکل آرامگاه بزرگ نیاکانم نمایان شدند و به جای تسلی مرا به وحشت افکندند.
(اما ایمان، آن آرامگاه بزرگ وحشتناک را همچون مجلسی نورانی و تسلی بخش و محفل دوستان نشان می دهد.)
و در چپ ديدم كهد گفت: قبر من است
سپس در سمت چپ به آینده نگریستم، درمان نیافتم؛ بلکه فردا به صورت قبر من و روزهای آینده همچون قبر بزرگ امثال من و نسلهای آینده نمایان يافت و نه تنها به من انس و آرامش نداد، بلکه مرا به ترس و وحشت نیز انداخت.
(اما ایمان و آرامش ایمان، آن قبرستان بزرگ را مثل یک دعوت رحمانی به قصر های سعادت نشان می دهد!)
و امرجلوه ابوت جسم پر اضطراب من است
چون خبری از سمت چپ دیده نشد، به امروز نگاه کردم، دیدم که: امروز، گویی تابوتی است که جنازه ام را که بین مرگ و زندگی دسگیرد. می زند، حمل می کند.
(اما ایمان، آن تابوت را به صورت یک تجارتخانه و مهمانسرای با شکوه نشان می دهد!)
— 265 —
بر سر عمر جنازه ى من ايستاده است
از این سمت نیز دارو نیافتم، سپس سرم را بلند کردهي برگزخسار درخت عمرم نگریستم، دیدم که یگانه میوة آن درخت، جنازة من است که بالای آن درخت قرار دارد و به من می نگرد.
(اما ایمان نشان می دهد که آن ازة جرک جنازه نیست، بلکه آزادی ای است برای روحم که نامزد ابدیت است. آری! آزاد شدن از آشیانة کهنه اش برای پرواز در میان ستارگان!)
در قدم: آب خاك خلدارد دو خاكستر عظام من است
از این سمت نیز مأیوسانه باز گشته سر به زیر افکندم، دیدم که خاکستر استخوان هایم با خاک مبدأ خلقتم مخلوط و پایمال شده است. این مورد هم درمانم نداد و دردی بر دردر نموند.
(اما ایمان نشان می دهد که آن خاک، دری است به سوی رحمت و پرده ای است آویخته به سالن بهشت!)
چون در پس مى نگرم، بينم: إين دنياى بى بنياد هيچ در هيچ است
از آن سمت نیز روار دارنده به عقب نظر افکندم، دیدم که یک دنیای فانی و بي اساس در تنگنای دره های عمیق و تاریکی های نیستی، غلتان غلتان روان است. به جای مرهم نهادن به دردم، زهر و وحشت و ترسم را افزود.
(اما ایمان نشان داد که آن دنیای غلتان در تاریکیهامثال، های صمدانی و صفحاتی است که نقش و نگارهای سبحانی بر آن نقش بسته است که وظیفه اش به پایان رسیده، معنی و مفهومش را افاده کرده و نتایجش را به جای حال آندر خود بگذارد، در هستی گذاشته است!)
و در پيش انداز: نظر ميكنم، در قبر گشاده است
و راه ابد بدور دراز بديدارست
و چون در این سمت نیز خیری ندیدم نگاهم را به پیش رو انداختم، دیدم که در آغازه را مدرب قبر باز است و در پشت آن، راه منتهی به ابد از دور به چشم می خورد.
— 266 —
(اما ایمان، آن قبر را دری به عالم نور و آن راه را نیز راهی به سوی سعادت ابدی قرار داد، به راستی ایمان درمان و مرهم دردهای من است!)
مرا جز "جزء ن كافيى" چيزى نيست در دست
لذا از این شش جهت نه تنها آرامش و تسلی نیافتم، بلکه ترس و وحشت یافتم و برای مقابله با آن ها چیزی به غیر از جزء اختیاری (ارادة جزیی انسان) در دست ندارم.
(اما ایمان به جای آن جزء اخخت را چنان وثیقه ای می دهد که توسط آن به یک قدرت نامتناهی تکیه کنم، بلکه ایمان خود یک وثیقه است!)
كه آن جزء هم عاجز، هم كوتاه، و هم كم عيار است
حال آنکه آن جزء اختیاری که سلاح انسانی است، هم عاجز و هم کوتاه و هم ناقص است و قدرت آفریدن ندارد مالات فقط کسب است.
(اما ایمان، آن جزء اختیاری را برای هر چیز کافی می گرداند چون آن را در راه الله (جَلَّ جَلالَهْ) استعمال می کند؛ همانند آن سربازی که با پیوستن به لشکر دولت، هزاران چند قدرتش د: داو کند!)
نه در ماضى مجال حلول، نه در مستقبل مدار نفوذ است
آن جزء اختیاری نه در زمان گذشته می تواند حلول کند و نه امکان نفوذ در زمان آینده را دارد لذا آرزو ها و دردهای گذشته و آیندایجاز ودی نمی بخشد.
(اما ایمان، مهار جزء اختیاری را از جسم حیوانی می گیرد و به قلب و روح می سپارد؛ لذا می تواند به گذشته نفوذ و در آینده حلرديدي ، زیرا دایرة حیات قلب و روح بسیار گسترده است.)
میدان او این زمان حال و یک آن سیّال است
میدان جولان جزء اختیاری، همین زمان کوتاه حاضر و یک لحظة سیال است.
با إين همه فقرها وضعفها، قلم قدرت تو آشكاو حوادنوشته است، "در فطرت ما" : ميل أبد و امل سرمد
بجز این همه نیازها و ضعف و فقر و ناتوانی ام و افزون بر ترس ها و وحشت هایی که از شش جهت بر من هجوم آورده اند، در ماهیت من آر از عر درج گردیده است که تا به ابد امتداد دارند و در فطرتم آمال دور و درازی با قلم قدرت نوشته شده است.
— 267 —
بلكه هر چه هست، هست
بلکه هر آنچه در دنیا هست، نمونه های اي انس در فطرتم وجود دارد؛ با تمام آن ها در ارتباط هستم و به خاطر آن ها سعی و تلاش می کنم و به سعی و تلاش واداشته می شوم.
دائره ى احتياج مانند دائره ى مد نظر بزرگى دارست
دایرة احتیاج، مانند دایرة نظر، بزرگ و وسیع است.
خيال كدام رسد شيد به نيز رسد، در دست هر چه نيست در احتياج هست
حتی خیال به هر جا که برود، دایره احتیاج نیز به آنجا می رسد؛ در آن جا نیز حاجت هست، بلکه هر چه در دست نیست، در احتیوجود ص؛ و آنچه که در دست نیست، بی شمار است.
دائره ى اقتدار همچو دائره ى دست كوتاه کوتاه است
حال آنکه دایرة اقتدار به اندازة دایرة محدود دستم، محدود و تنگ است.
پس فقر وگی پُر ما بقدر جهانست
باید گفت: فقر، نیاز و احتیاجاتم به اندازة دنیا است.
سرمايهء ما همچو: "جزء لا يتجزّا" است
اما سرمایة ما چیز بسیار جزیی همچون جزء لایتجزی است.
اين جزء كدام و اين كائنات حاجات كدابلکه س نیازهایی که به وسعت جهان اند و با ملیاردها حاصل می شوند، کجا؟ و این جزء اختیاری به ارزش پنج پول کجا؟ با این سرمایه جهت خرید آن ها نمی توان رفت و آن ها را به دست آورد؛ وقتی حقیقت چنین باشد، جستجوی چارة دیگری ضروری است.
پس انسانه تو، از اين جزء نيز باز مى گذشتن چاره ى من است
و چاره این است که انسان باید از آن جزء اختیاری نیز بگذرد و کارش را به ارادة الهی بسپارد و از حول و قوت خود بیزاری جوید و بد. پس بردن به حول و قوت پروردگار، به حقیقت توکل چنگ بزند.
— 268 —
پروردگارا! وقتی راه نجات این است، در راه تو از آن جزء اختیاری می گذرم و از "انانیتم" بیزاری می جویم.
تا عنايت تو دسترا تول شود، رحمت بى نهايت تو پناه من است
تا عنایت تو با ترحم بر عجز و ضعفم، دستم را بگیرد و رحمت تو با شفقت بر فقر و احتیاجم تکیه گاهم گردد و درش را به رویم بگشاید.
آن كس كه بحر بى نهايت رحمت يافته است، تكيه
نه كند بر ا "بيا اختيارى كه يك قطره سراب است
آری! هر کسی که به دریای بی کران رحمت رسید، به جزء اختیاری که مثل قطرة سراب است، اعتماد نخواهد کرد و از رحمت چشم پوشیده و به آن مراجعه نمی ذكر م أيواه! إين زندگانى هم چو خوابست
وين عمر بى بنياد هم چو بادست
ای وای! فریب خوردیم! این زندگانی دنیا را ثابت گمان کردیم و با این گمان، هر چیز را ضایع ساختیم! بله، زندگی یک خواب است و همچون یک رؤیا می گذرد. و این عموافق بنیاد نیز بسان باد خواهد رفت.
انسان بزوال دنيا بفنا است، آمال بى بقا آلام ببقا است
انسان مغروری که شیفتة خود است و خویش را ابدی می پندارد، محکوم به زوال اس دَاءٍ سرعت از بین می رود؛ اما دنیایی که پناهگاه اوست در گودال نیستی سقوط خواهد کرد، آرزو ها به باد هوا می رود و دردها در روح می ماند.
بيا اى نفس نا فرجام! وجود فانى خود را فدا كن
خالق خود را، كه اين که همرديعه هست
وقتی چنین است، بیا ای نفس مشتاق زندگی! و ای طالب عمر دراز و عاشق دنیا! و ای دل بستة آرزوها و مبتلای دردهای بی پایان! ای نفس بدبختم! عقل به خواب رفته ات را بیدار کن! مند. عذ بینی کرم شبتاب با بالیدن به روشنایی ناچیزش، در تاریکی های هولناک شب در می ماند، اما زنبور عسل چون به خود دلگرم و متکی نیست، روشنایی روز را می یز فَاتمام دوستانش؛ یعنی گلها را به رنگ طلایی خورشید، آراسته می بیند!
— 269 —
بر همین اساس اگر تو نیز به خودت، به وجودت و به "انانیتت" بنازی و تکیه کنی، مثل کرم شب تاب خواهی بود و اگر وجود فانی ات را در راه خالقی که به تو وجود بخشیده است، فدا کنی، مرت، غرنبور عسل خواهی شد و نور بی حدِ وجود خواهی یافت. پس خود را فدا کن، زیرا این وجود نزد تو امانت است!
وملك او و او داده فنا كن تا بقا يابد، از آن
سرى كه: "نفى النف همة ات ست
وجود و هستی ملک اوست، او به تو داده است؛ لذا بدون منت و عقب نشینی آن را فدا کن، تا بقا یابی؛ زیرا نفی النفی، اثبات است.
یعنی اگر نیست، نیست باشد، پس هست؛ به عبارتی دیگر، اگر نیست، نیست گردد، هست می شود.
خداى پر كرم خود ملك خود د و آنخرد از تو
بهاى بى كران داده، براى تو نگاه داراست
آفریدگار کریم ملک خود را از تو خریداری می کند، پول هنگفتی همچون بهشت به تو می دهد و نیز آن ملک را به خوبی برایت محافظت می کند، بها كن و بالا می برد. یعنی آن را به صورت ماندگار و مکمل به تو مسترد می سازد؛ پس ای نفس من! درنگ مکن! از این تجارت که در برگیرندة پنج فایده است، بهره ببر، تا از پنج زیان رهایی یافته و پنج سوو هم رک باره به دست آوری!
— 270 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
فَلَمَّٓا اَفَلَ قَالَ لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ
(الأنعام:٧٦)
لَقَدْ أَبْیكَانِي نَعْيُ: لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مه هیئتلِيلِ الله
شيون و ناله ى لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ که يك نوع تفسير از كلام يك حكيم الهي - كه نبي و پيغمبر است - مي باشد و در كلام الله مذكور است، توسط حضرت ابرهمه كتع.س.) زوال و مرگ کاینات را اعلان کرد و مرا به گریه آورد. "فصَبَّتْ عَیْنُ قَلْبِی قَطَرَاتٍ بَاکِیَاتٍ مِنْ شُؤُونِ الله" : "به همین خاطر چشم قلبم گریست و قطرات اشکش سرازیر گردید." همان گونه که گریة چشم قلب، حزین و اندوه بار است، وفات یه اشک آن نیز، چنان حزن انگیز است که به گریه و ناله وا می دارد؛ و آن قطرات اشک، عبارت است از این ابیات فارسی که نوعی تفسیر لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ است که در قرآن مجید در داستان ابراهیم (ع.س.) و ناداست."
نمى ز يباست "أفولده" گم شدن محبوب
محبوبی که غروب می کند و ناپدید می شود، محبوب و زیبا نیست؛ چون آنچه که محکوم به زوال است، نمی تواند زیبایی حقیقی باشد و محبت آن در قلب جایگزین گردد، زیرا قلب برای عشق ابدی آفریده شده اسرادرش وار ذات بی نیاز را انعکاس می دهد و زوال را دوست ندارد و شایستة آن هم نیست.
نمى أرزد "غروبده" غيب شدن مطلوب
مطلوبی که محکوم به غروب است، ارزش آن را ندارد که قلب علاقه مند آن شریق کسکرش را صرف آن کند؛ چون نمی تواند مرجع آرزوها باشد. پس نفس نباید حسرت آن را بخورد. آیا یک چیز فانی ارزش این را دارد که قلب آن را پرستش کند و دلبسته اش باشد؟
نمى خواهم "فناده" محو شدن مقصود
مقصودی را که در فنا محو میتو را می خواهم؛ زیرا فانی هستم، فانی را نمی خواهم. آنچه خود فانی است چه سودی برای من دارد؟
— 271 —
نمى خوانم "زوالده" دفن شدن معیبود
معبودی را که در زوال دفن می شود نمی خواهم وكم و ن پناه نمی برم؛ چون کسی که خودش عاجز باشد، نمی تواند دردهای فراوانم را درمان کند و بر زخم های ابدی ام مرهم نهد. پس کسی که نمی تواند خود را از زوال برهاند، چگونه معبود قرار می گیرد؟
عقل فرياد مى دارد، نداء لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪و قُبحى زند روحم
بله! عقلی که فریفتة ظواهر است، در این کشمکش کائنات، با دیدن زوال معشوق هایش مأیوسانه فریاد بر می آورد و روحی که در جستجوی محبوب باقی است ندای
لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر می دهد.
نمى خواهم نمى خوانم نمى تابم فراقى
رجسته اهم، آرزو نمي كنم و طاقت جدایی را ندارم...
نمى أرزد "مراقه" اين زوال در پس تلاقى
دیداری که جدایی دردناکی در پی دارد، به اضطراب و پریشانی نمی ارزد و قهرمانایق اشتیاق نیست؛ زیرا آن گونه که زوالِ لذت، دردناک است، تصور زوال لذت نیز دردناک است. تمام دیوان اشعار و منظومه های شعرا که عشاق مجازی هستند، عبارتند از: فریاد روح که از درد ناشی از تصور زوالديگري سته است، حتی اگر روح دیوان اشعار هر کدام از آنان را بفشارید، فریاد دردناکی از آن بر خواهد خاست.
از آن دردى گرين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند قلبم
این دیدار های محکوم به زوظايف این محبوبهای مجازی که درد و رنج بر جا می گذارند، چنان فشاری بر قلبم وارد می کنند که ابراهیم وار با گریه
لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ می گرید و فریاد بر می آورد.
اگر واقعاً خواستار بقا هستی و خودت هنوز در این دنیای فانی قرار داری، پس بدان٭):آری اين فانى بقا خازى بقا خيزد فنادن
بقا از فنا پدید می آید. پس نفس اماره ات را فنا کن تا بقا یابی!
— 272 —
فنا شد، هم فدا كن، هم عدم بين، كه از دنيا "بقايه" راههٔ‌ شنن"
خود را از اخلاق بدی که اساس دنیا پرستی است بزدا! اموال و دارایی ات را در راه محبوب حقیقی فدا کن! عاقبت فنا پذیری موجودات را بنگر! نیا) پر این دنیا راهی که به بقا رفته است، از فنا می گذرد!
فكر فيزار مى دارد، انين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند وجدان
فکر انسان که در بین اسباب مادی سرگردان است، از این زلزلة زوال دنیا در حیرت مانده و مأیوسانه فریاد می زند؛ حاحساس ه وجدانی که در جستجوی وجود حقیقی است، ابراهیم وار ناله لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر داده و با قطع ارتباط از محبوب های مجازی و موجودات فنا ی این به موجود حقیقی و محبوب سرمدی می پیوندد.
بدان اى نفس نادانم! كه: در هر فرد از فانى
دو راه هست با باقى، دو سر جان جانانى
بدان ای نفس نادانم! که دنیا و موجودات، فانی اند؛ اما از هر باشد.انی می توان دو راه یافت که به سوی بقا می روند و در این دو راه، می توان دو تراوش و دو رمز از تجلی جمال محبوب لایزال و جان جانان را دید، مشروط بر اینکه از صورت فانی و از حدود نفست بگذری.
كه در نعمتها إنعام هست و پير اسبها اسما بگير مغزى
و ميزن در فنا آن قشر بى معنا
در درون هر نعمت انعامی نهفته است و از آن توجه و التفات رحمان احساس می گردد. اگر از نعمت به دیدن انعام نفوذ کنی، منعم را خواهی یافت. و نیز هر اثر صمدانی، همچو تأخیربی، نامهای صانع ذوالجلال را می فهماند. اگر از نقش به معنی بگذری، از طریق اسم، مسمّی را می یابی؛ پس هرگاه مغز و درون این مصنوعات فانی را یافتی، به آن چنگ بزن و قشر و پوست بی معنای آن را بدون حسرت دور بینداز نمي ك فنا ببرد!
بلى آثارها گويند: ز اسما لفظ پر معنا بخوان معنا
و ميزن در هوا آن لفظ بى سودا
— 273 —
بله، در مصنوعات هیچ اثری وجود ندارد که دارای لفظی مجسم و پر معنی نباشد و بسیاری از نام های آفریدگار ذوحت و سش را در معرض مطالعة همگان نگذارد. پس وقتی این مصنوعات، الفاظ و کلمات قدرت اند معانی آن ها را بخوان و در قلبت بچکان و الفاظ بی معنی را بی پرياب!"
باد زوال بینداز و با نگاه محبت آمیزت خود را به آنان مشغول مساز!
عقل فرياد مى دارد، غياث لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ ميزن اى نفسم!
عقلی از رهفریفتة مظاهر دنیا است و سرمایه ای غیر از معلومات آفاقی ندارد، سلسلة افکارش به هیچ و نیستی می کشاند؛ لذا عقل از حیرت و هیبت آن مأیوسانه فریاد می زند و راه مستقیم را که به حقیقت رفته باشد می جوید.
وقتی روح از غروب کرده ها و زاز و مه ها دست کشید، قلب نیز از محبوب های مجازی اش صرف نظر می کند و وجدان نیز از فانی ها رو بر می گرداند.
ای نفس بیچاره ام! تو نیز همچون ابراهیم علیه السلام فریاد لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر ده و نجات یاب!
چه خوش گويد او شيدا "جامى" عشحمد عث
ببین! مولانا جامی، آن عاشق شیدایی که فطرتش با عشق الهی عجین شده بود، به خاطر بر گرداندن انسان ها از کثرت به وحدت (از شرک به توحید) چه زیبا گفته است:
يكى خواه، يكى خوان، ماندگاى، يكى بين، يكى دان، يكى گوى!
(٭):فقط اين سطر كلام مولانا جامي است.
یعنی:
فقط یکی را بخواه! دیگران به خواستن نمی ارزند.
یکی را صدا کن! دیگران صدا را نمی شنوند.
یکی را بجوی، دیگرانتمگرانجستن نیستند.
یکی را ببین! دیگران همیشه دیده نمی شوند و پشت پردة زوال پنهان اند.
یکی را بشناس! شناختن آنانی که به معرفتشان کمک نمی کنند، بی فایده است.
— 274 —
از یکی بگو: گفته هایی که در مورد او نباشد لایعنی پنداشته می شود.
نعم، صَدقتَند و فمی! که لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر می زند عالم.
بله، ای جامی! راست گفتی: محبوب حقیقی، مطلوب حقیقی، مقصود حقیقی و معبود حقیقی فقط اوست.
هو المطلوب، هو كه پستب، هو المقصود، هو المعبود.
کِه لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ بَرَابَرْ مِيزَنَدْ عَالَمْ
پس این عالم به حلقة بزرگ ذکر و تهلیل شباهت دارد و هر موجود آن با زبان های گوناگون و نغمه های اینگوش لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ سر می دهد و به وحدانیت او شهادت می دهد و بر جراحات عمیق وارده از لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مرهم می نهد و انگار می گوید: بیایید به سوی محبوب باقی و ماندگار برویم. ببيني. از تمام محبوبهای مجازی و فانی دست بکشیم!
— 275 —
دو لوحه
(بیست و پنج سال پیش (سال ١٩٢٢) برفراز تپهٔ‌ یوشع که در تنگهٔ‌ استانبول واقع است قرار داشتم. هنگن از ا تصمیم به ترک دنیا گرفته بودم، شماری از دوستان گرامی ام نزدم آمدند تا مرا از تصمیمم منصرف سازند و به حالت قبلی ام برگردانند؛ من به آنان گفتم: تا فردا مرا به حال خود رها کنید تا استخاره کنم. صبح زود این دو لوحه به قلبم خطور کردنه كه: شعر شباهت دارد؛ اما شعر نیستند. به خاطر ارج گذاری به آن خاطرة مبارک، هیچ تغییری در آن ها ندادم و به همان گونه که خطور کرده بودند، از آن ها محافظت کردم. این دو لوحه، در پایان "گفتار بیست و سوم" الحاق شده اند، ولی به مناسبت مقام اینجا آورده شدنواند ن لوحه ي نخست
تابلویی است که حقیقت دنیای غافلان را به تصویر می کشد
مرا به دنیا فرا مخوان! چون آمدم و فنا دیدم.
آنگاه که غفلت پردیز تو خت و نور حق نهان گشت،
همیشه موجودات را فانی و زیان آور دیدم.
اگر بگویی: وجود، من آن را پوشیده ام، اما سراسر عدم بود و بلا!
اگر بگویی: حیات، من آن را چشیده ام، اما دیدم که عذاب اندر عذاب است!
چون عقه استرب گشت و بقا بلای جانم شد.
و عمر، عین هوی و کمال عین هبا شد.
و عمل، عین ریا و أمل عین الم شد.
و وصال، عین زوال و دوا عین درد بود.
و انوار را به صورت ظلمات و احباب را بسان ار این یدم.
و صداها عین تعزیت بودند و زندگان را بسان مردگان دیدم.
— 276 —
و علوم به اوهام مبدل شد و در حکمت ها هزاران سَقَم دیم.
و لذت ها درد شدند و در هستی هراه افعدم دیدم.
و اگر بگویی: دوست من آن را یافته بودم، اما افسوس! چه دردهایی در فراق دیدم.
لوحه ی دوم
تابلویی است که به حقیقت دنیای اهل هم ها وشاره می کند:
آنگاه که غفلت برچیده شد، نور حق را عیان دیدم.
هستی، دلیل ذات او بود و زندگی، آیینة حق.
عقل، کلید گنج شد و فنا رو محبتزة بقا دیدم.
لمعة کمال به خاموشی گرایید و شمس جمال دمید و درخیشیدن گرفت.
زوال، عین وصال و الم،عین لذت شد.
عمر، خود ابد شد و در مرگ، حیات حقیقی پدیدار گشت.
همه اشیا را مونس و همدم دیمطالعهمه صداها صدای ذکر شد.
همه ذرات موجودات به ذکر و تسبیح مشغول اند.
فقر را گنجینة غنا و مرگ را عجز و درماندگی دیدم.
اگر خدا را یافته ای، بدان که همة اشیا از آنِ توست.
خود بینی و پرستش نفس، بلای بی حساب و عذاب نامحدود استار داآن را بچش و فراموش مکن که بلای بی نهایت سنگینی است!
اگر بندة حقیقی خدا هستی، پس صفای بیکران را ببین و ثواب بیکران وجودش را بچش.
و خوشبختی بی پایزبان منظاره کن!
— 277 —
مناجات
بيست و پنج سال قبل، بعد از عصر يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان قصيده اسمای حسناي شيخ گيلاني قُدس سرّه را خواندم، آرزويي به من دست داد ترازويجاتي با اسمای حسني بنويسم، در آن هنگام همين اندازه نوشته شد، چون من می خواستم مناجاتي شبيه به مناجات آن استاد بزرگوارم بنويسم. اما افسوس! استعداد نظم سرایي ندارم، نتوانستم و متأسفانه مناجات ناتمام ماند.
اين مناجات به رحقيقت پنجره ها" كه نامة سي و سوم است ملحق شده بود، ولي به مناسبت مقام اينجا آورده شد:
هوالباقي
حكيمُ القضايا نحین في قَبْض حُكمه هو الحَكَمُ العیدلُ لیه الأرض والسماءُ
عليمُ الخیفايا والغيوب في مُل آن راو القادرُ القيیومُ له العرش والثراء
لطيفُ المزايا والنیقوش في صُنعه هو الفاطرُ الیودودُ له الحُسن والبهاءُ
جليلُ المرايا والشؤون في خلقه هو ااین جاالقیدوسُ له العز والكبرياء
بديع البرايا نحن مین نیقیش صُنعه هو الدائیمُ الباقي له الملك والیبقاءُ
كريمُ العطايا نحین مِن ركب ضيفه "اللهزاقُ الكافي له الحمد والثناء
جميل الهدايا نحن من نسج علمه هو الخالقُ الیوافیي له والعطاء
سميعُ الشكايا والدعاءِ لخَلْقِه هو الراحمُ الشیبه جهن الشكر والثناء
غیفور الخیطیايا والذنوبِ لعبده هو الغفّار الرحيمُ له الیعیفوُ والرضاء
اي نفس من! چون قلبم گريه كن و فرياد برآور و بگو:
فاني ام، فانين سلطاي خواهم.
عاجزم، عاجز را نمي خواهم.
روحم را به رحمان سپرده ام، غير او را نمي خواهم.
مي خواهم؛ فقط يك يار باقي مي خواهم.
من خود ذره ام، خورشيد ماندگار مي خواهم.
هيچ اندر هيچ ام، يْءٍ ة اين موجودات را باهم مي خواهم.
— 278 —
دست آورد تأمل
در ييلاق "بارلا" ميوه اي است از درختان كاج، سدر، سروكوهي و سپيدار.
این قسمت، بخشی از مكتوب یازدهم است و به مناسبت مقام اینجا آورده شد.
در يكي از روزهايازه يك اسارتم، بر فراز كوهي در "بارلا" بودم و به درختان تنومند و بلند قامت صنوبر، قطران و سروكوهي می نگریستم و در مورد وضعیت حیرت انگیز و شکل و صورت هولناک شان می اندیشیدم. آهسته آهسته باد هاي نرم و ملايمي و زيدن گرفت واغلب گعيت مهيب را به وضعيت شيرين و با شكوهی با شور و ولوله ذكر و تسبيح تبديل کرد و تماشاي اين صحنة دلپذير، چشم را با عبرت و گوش را با حكمت آشنا و هم نوا ساخت؛ و به ناگاه بيت كردي "احمد جزري" يادم آمد:
هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاعنوي وه نگاران بجمالاته دنازن
قلبم بخاطر بيان معنى عبرت، چنين گريست:
يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى.. زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى.. دم دم ز جمال نقش تو در رقص بازى.. زكمال صنعاطة خوش خوش بگازى.. ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى.. از وى رقص آمد جذبه خوازى.. أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى.. ايستا دست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى.. دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى.. به جنبيدست زلفها را به مرتبهگيز شهنازى.. ببالا ميزنند از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى.. ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى.. بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى.. مردها را نغمهاى ازلى از حزن انگيز نوازىلاباد حه" مى آيد از و زمزمه ى ناز و نيازى.. قلب مى خواند ازين آياتها: سر توحيد زعلو نظم إعجازى.. نفس مى خواهد در اين ولولها.. زلزلها: ذوق باقىگرفت واى دنيا بازى.. عقل مى بيند ازين زمزمها.. دمدمها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازى.. آرزو ميدارد هوا
— 279 —
ازين همهمها.. هوهوها مرگ خود در ترك اذواق مجازى.. خيال بيند ازين اشجار: ملائک را جسد د."
اوى، باهزاران نى.. ازين نيها شنيدت هوش: ستايشهاى ذات حى.. ورقها را زبان دارند همه "هو هو" ذكرآرند به در معناى: حى حى.. چو لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر ميزند هر شى.. دمادم جويدند. ها حق" سراسر گويدند: "يا حى" برابر ميزنند: "الله"
فَيَا حَىُّ يَا قَیيُّومُ بِحَقِّ اسْمِ حَىّ قَیيُّوم
حياتى ده باين، قلب پريشان را استقامت ده باين، عقل مشوش را.. آمين
معنى ابيات فارسي كه در مورد درختان كاج، سدر،د و بيهي و سپيدار در "تپه ليجه" در ييلاق "بارلا" نوشته شده است.
هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاى تشبيه نگاران بجمالاته دنازن
"هركس از هر جا شتابان به تماشاي زیبایی ات آمده است، آن ها به جمال تو به خود مي بالند و مي نازند."
به ياواهد د و قلبم نيز به خاطر بيان معني عبرت، چنين گريست:
يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى
"پرورد گارا ! هر موجود زنده از هر جا سر برآورده است و همه باهم به تماشاي زیبایی ات مشغول اند و در شگفتی های زمینیتشار مایشگاه صنعت توست، می اندیشند."
زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى
"آن ها همچون مناديان و جارچيان از هر طرف، از آسمان ها و زمين، به تماشاي جمالت فرا مي خوانند."
دم دم ز جمال نقش تو زهواى شوق تو در رض بر اى (٭):(نسخه) : زهواى شوق تو
اين درختان بسان دعوتگران و جارچيان از تماشاي زيبایي نقش و نگارت در هستي به وجد آمده به رقص و پايكوبي مي پردازند.
زكمال صنع تو خوش خوش بگازى
"و سرمست از دیدن كمال صنعت تو صداهاي زيبا و دل انگيزي بر مي آور می گر280
ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى
"انگار شيريني صداهايشان خود آن ها را نيز سرمست ساخته است، به همين خاطر خرامان مي نازند."
از وى رقص آمد جذبه خازى
اما مست كه اين درختان به رقص در آمده اند و شور و اشتياق مي خواهند."
أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى
"از آثار اين رحمت الهي است كه هر زندور است درس تسبيح و نماز مخصوص به خود را فرا مي گيرد."
ایستادست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى
پس از فراگيري درس، هردرختي برفراز سنگي بزرگ ايستاده و سر را بلند كرده و سوره ك چشم دوخته است.
دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى
"و هركدام صدها دستش را همچون شهباز قلندر (٭):شهباز قلندر يک قهرمان مشهور است که با ارشادهای شاه گيلانی و با التجاء به درگاه الهی به مدارج والاي ولايت نايل اماده است. به درگاه ردان..راز كرده و وضعيت اداي عبادت شكوهمندي را به خود گرفته اند."
به جنبيدست زلفها را به شوق انگيز شهنازى (٭):شهناز چلکزی زيباترين دختر دنيا بود که به خاطر گيستاده هل زلفش بسيار مشهور شده بود.
"و شاخه هاي نازك شان را به اين سو و آن سو تكان مي دهند، انگار گيسوي دلرباي "شهناز" است، بدين طريق اشتياق لطيف و علاقه مندي والاي تماشاگران را بر مي انگيزند."
ببالا نكه ما از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى
"گويا روي حساس ترين تار طبقات عشق، انگشت گذاشته اند و ندا در مي دهند."
(٭):(نسخه) : اين نسخه به سرو كوهي اي كه در قبرستان است هایی غدارد:
ببالا مي زنند از پرده هاي هاي هوي چرخ بازي ٭ مرده ها را نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي.
— 281 —
ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى
"آه و نالة سوزان، گريه هاي تلخ برخاسته از اعماق جانميوه ه جدایي از دوستان مجازي را به ياد مي آورد."
بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى
"نغمه هاي حزن آلود جدایي را در گوش همة عاشقان جدا شده از محبوب مي نوازند، آن گونه كه سلطان محمود از محبوبش جدا شد."
مردهدم آمد نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي
گویي اين درختان با نغمه های ازلي و صداهاي حزن انگیز شان وظیفه دارند تا صدای خلود و ماندگاری را به گوش مردگانلوم بوز شنيدن صداها و گفتگوهاي دنيا باز مانده اند بشنوانند.
"روحه" مى آيد از او زمزمة ناز و نيازى
"اما روح از این مشاهده دریافته است که: اشيا با تسبيح و تهلیل هایشان در برابر تجليات نام هاي آفريدگار ذوالجلال مقابله مي او ني گويی اين صداها زمزمه هاي راز و نياز آن هاست كه مي آيد."
قلب مي خواند از اين آيت ها: سرّ توحيد زعلو نظم اعجازی
"اما قلب از نظم والاي اين اعجاز، رمز توحيد را در اين درختها مي خواند كه هريك آيات مجسم الهي هستند."
يعني در آفرياري ازها چنان نظم و صنعت و حكمت خارق العاده اي وجود دارد كه اگر همة اسباب جهان فاعل مختار فرض شوند و دست به دست هم دهند، نخواهند توانست از آن تقليد كنند.
نفس می خواهد در اين ولوله ها، زلزله ها: ذوق باقی در فنای دنيا بازی
و ا و (ف) هر اندازه كه اين وضعيت را تماشا مي كرد مي ديد كه تمام روي زمين در زلزله اي پر از ولوله ي جدايی و فراق مي غلتد، لذا به جستجوي لذتی ماندگارای انمد و در يافت كه "با ترك دنيا پرستي بقارا خواهي يافت"
— 282 —
عقل مي بيند از اين زمزمه ها، دمدمه ها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازی
"اما عقل از اين زمزمة حيوانات و درختصاحب عمدمة نباتات و وزش هوا، انتظام خلقت و نقش حكمت و خزانة اسرار را كشف مي كند و در مي يابد كه هرچيز در صور مختلف، به تسبيح آفريدگار ذوالجلالش مشغول اند."
آرزو م:
ا هوا ازين همهمه ها هوهو ها مرگ خود در ترك اذواق مجازي
و "اما هواي نفس، از همهمه ي هوا و هوهوي برگ ها چنان لذت مي برد، كه تمام ذوق هاي مجازي را از ياد برده، و با ترك آن ذوق مجازي - كه در نام تيات براى هواي نفس است- در راه ذوق و لذت حقيقي، حتي مرگ خود را طلب مي كند."
خيال بيند ازین اشجار: ملائك را جسد آمد سماوی با هزاران نی
اما خيال مي بيند كه گويا فرشتگانِ موكّل درختان، وارد آن ها شده و درختاني را كه در هر شاخه آپايان هاي زيادي آويخته است همچون جسد پوشانده اند.
گويا سلطان سرمدي اين اجساد را در مراسم با شكوهي با صداي هزاران نَي به آنها پوشانده است، اله ها درختان نه به صورت جسمي جامد و فاقد شعور بلكه با شعور كامل و وضعيت پرمعني حالت شكر و سپاس را نشان دهند.
از این نَی ها شنیدت هوش: ستایش های ذات حی
"پس صداي اين نیها صاف و موثر است، گویي از موسيقي آسماني برخاسته است و فكر، صداي شكوه آن گو فراق و جدایي را از آن نمي شنود"
آن گونه كه همة عشاق و در پيشاپيش آنها مولانا جلال الدين رومي شکوه های دردناك جدایي را شنیده اند. بلكه صداي تشكرات رحماني و تحميدات رباني را که به پروردگار حي و قيوم تقدیم شده است مي شنه گر و ورق ها را زبان دارند همه "هو هو" ذكر آرند به در معناي حی حی
"وقتي درختان به جسد تبديل شدند، همة برگ هاي شان نيز صورت زبان را به خود گرفت و هر درخت با هزاران زبانش با اندك تماس باد، ذكُلِّ هو" سر مي دهد، و با تحيات زندگي خود، حيّ و قيوم بودن آفريدگارش را اعلان مي دارد."
— 283 —
چو لا اله الا هو برابر مي زند هر شي
"زيرا همة اشيا "لا اله الا هو" مي گويند، و در حلقة بزرگ ذكر كائنات باهم ذكر مي كنند و همكارند."
دمادم جويند "گير منسراسر گويدند، "ياحي" برابر مي زنند "الله"
"و هر لحظه با زبان استعداد و فطرتش "ياحق" مي گويد و حقوق زندگي اش را از گنج هاي رحمت الهي مي طلبد و همه باهم با زبان برخوردار بوان و کمظاهر زندگي، اسم "يا حيّ" را ورد زبان قرار داده اند."
فیا حی یا قیّوم بحق اسم حی قیوم
حياتي ده به اين قلب پريشان را استقامت ده اين عقل مشوش را آمين!
#آموزد سخن ستارگان
در يكي از روزها در "بارلا" در قلّة بلند كوه "چام" نشسته بودم. در آرامش شب به چهرة آسمان چشم دوختم. در اين هنگام يكباره فقرات ذيل به ذهنم خطَا خَا گويا گفتگوي ستارگان را با زبان حال شان شنيدم و اين مطالب را همان گونه که به ذهنم خطور كرده بود، نوشتم و قانون شعري رعايت نشد، چون به نظم و شعر وارد نیستم.
از نامة چهارم و از پاد؛ چونش اول گفتار سي و دوم اينجا آورده شد.
مكتوبي تابان از زبان ستارگان
خطبه ي شيرين ستارگان را بشنو، ببين نامه ي نورين حكمت چه نوشته است!
همه باهم فرياد برآورده و با زبان حق مي گويند:
٭٭٭
ما يكايك دليل نوراَ السّهستيم بر شكوه و سلطنت قدير ذوالجلال
گواهي صادق بر وجود آفريدگار و بر وحدانيت و قدرت او.
٭٭٭
ما همچون فرشتگان، مشغول تماشاي معجزاتي هستيم كه روي زمين را آراسته اند.
٭٭٭
ما هزاران چشم بينایي هاستفاده ازآسمان به زمين مي نگرند و به بهشت خیره می شوند.
(٭):يعني زمين كه مزرعه و بوته زار گل هاي بهشتي است، به آن دليل كه مكاني براي نشان دادن بسياري از معجزات ست به ست. هما نگونه كه ملائك ساكنين عالم سموات، آن معجزات و خوارق را تماشا مي كنند، همانطور ستارگان هم - كه در حكم چشمان اجرام آسماني اند- چون ملائك به زمين و به بهشت نگاه مي كنند، به گونه اي كه با مشاهده ي مصنوع دنیا نين روي زمين، عالم بهشت را مي بينند. و آن چز هاي خارق العاده و گذراي زمين را به صورتي باقي در بهشت مشاهده مي كنند، گويا يكبار به زمين و يكبار به جنت نگ خواهاكنند يعني به هر دو عالم نظارت دارند.
ما هزاران ميوة زيباي درخت آفرينش هستيم كه دست حكمت جميل
ذو الجلال ما را به پهناي آسمان و شاخه هاي كهكشان آويخته است.
— 285 —
ما براي اهل َكْمَلها مسجد سيّار، خانة دوّار، آشيانة علوي، چراغ نور افشان، كشتي جبار و هواپيماي غول پيكر هستيم.
٭٭٭
ما معجزات قدرت، خوارق صنعت، نوادر حكمت، نوابغ خلقت و عالمِ نو معدنر ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم.
٭٭٭
بدين طريق صدها هزار دليل و برهان را با صدها هزار زبان نشان مي دهيم،
و به گوش انسان هاي راستین مي رسانيم.
كور باد چشم ملحدِ بي ديني كه چهره هاي تابز یافت را نمي بيند
و سخنان واضح مان را نمي شنود! ما آياتِ سرايندة حق هستيیم.
٭٭٭
سكة ما يكي، نشان ما يكي است، تسبيح گوي و عبادت گزارِ
تحت فرمان پروردگار خود هستيم.
مجذوب محبت اوییمرد.
حلقة ذكر كهكشان ها منسوبیم.
(آنچه را گفته شد در تخيلم شنيدم.)
— 286 —
گفتار هجدهم
اين گفتار دو مقام دارد، مقام دوم تاكنون نوشته نشده و مقام نخست در برگيرندة سه نقطه است:
نقطة اول
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
ت و اخحْسَبَنَّ الَّذ۪ينَ يَفْرَحُونَ بِمَٓا اَتَوْا وَيُحِبُّونَ اَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلَا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْمای حسِ وَلَهُمْ عَذَابٌ اَل۪يمٌ
(آل عمران:١٨٨)
يك سيلي تأديب براي نفس اماره ام!
اي نفس متکبّر، شهرت طلب، خود بين و فريفتة مدح و ستايش!
اي نفس سرگردانم!
اگر ادعا شود كه بذر كوچك درخت انجيري كه منشأ هزاران ميوه است ساقة نحيف و خشله مثن انگوري كه صدها خوشه برآن آويزان است، بر اثر سعي و تلاش و مهارت خود، اين ميوه ها و خوشه ها را به بار مي آورند پس لزوماً كساني كه از اين ميوه ها استفاده مي كنند باید بذر درخت انجير و شاخة درخت انگور را ات و كو تحسين كنند! يعني اگر چنين ادعايي حق باشد، شايد تو نيز اي نفس، حق داشته باشي به نعمت هایي كه از آن برخوردار هستي بنازي و مغرور باشي!
حال آن كه تو فقط مستحق مت های تي! چون تو نه مثل آن دانه انجير هستی و نه مانند ساقه انگور، زیرا تو يك اختيار جزیي داري لذا با فخر و غرورت ارزش آن نعمتها را مي كاهي، و با ناسم هاي كفرانت باطل مي سازي، و با تملّكت غصب مي كني.
— 287 —
وظيفه ات فخر نيست بلکه شكر و سپاسگزاري است. شهرت، زيبندة تو نیست، تواضع و حيا شايستنوع حت. مستحق مدح و ستايش نيستي، بايد استغفار کنی و ندامت داشته باشی، كمال و برتري ات در خود بيني نيست، در خدا شناسي است.
آري اي نفس! تو در جسم من به طبيعتي كه در عالم است، شباهت داري؛ شما هردو (نفس و طبیعت) براي پذيعيت خوير و مرجعیت شر آفريده شده ايد؛ يعني فاعل و مصدر نيستيد، بلكه منفعل و محل فعل هستيد؛ شما فقط يك تأثير داريد، و آن اينكه: خيري را كه از جانب خير مطلق آمده است، به خوبی قبول نمی کنید و سبب شرّ و بدي مي شويد.
و نيز شما بسان يك پفاطر رريده شده ايد، تا بدي هاي ظاهري ای كه زيبایي هايش ديده نمي شود، به شما نسبت داده شود و وسيله ای باشيد براي تنزيه ذات اقدس الهي؛ اما شما ژستی كاملاً منافي با وظيفة فطري تان به خود گرفته ايد، زيرا از روي ناتواني خير را به شر برگردانده اید؛ه با ح با آفريدگارتان شريك و همكار هستيد!
پس آنكه نفس و طبيعت را پرستش می کند بسيار احمق و ستمگر است!
اي نفس!
مگو:من مظهر زيبایي هستم، زیرا كسي كه مظهر زيبایي باشد، زيبا مي شود؛ اما تو هرگز نتوانسته اي نایي اومل زيبایي و مظهر تمام آن باشي، پس تو يك گذرگاه هستي.
و نيز مگو:
من از میان همه مردم برگزيده شده ام و اين ميوه ها از طريق من نشان داده مي شود، يعني من نوعي برتري و مزيت دارم! هرگز چنين نيست، بلكه اين نعمتها اولتر از همه بدين خاطر به تو داه صانه است كه تو از همه مفلس تر، نيازمندتر و دردمندتر بودي.
(٭):- به راستي من هم از به سكوت واداشتن و ملزم ساختن نفس سعيد جديد خوشم آمد و هزاران بار "بارك ا گوش گفتم.
— 288 —
نقطة دوم
يكي از اسرار آية مبارك اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة:٧) را توضيح مي دهد، بدين گونه كه:
در هر چيز، حتي در چيزهابه خدابه ظاهر بسيار بدند، بهره اي از زیبایی حقيقي وجود دارد. هر چيز و هر حادثه اي كه در هستي وجود دارد و رخ مي دهد يا بالذات زيبا است که به آن "حُسن با الذّات" گفته مي شود،تزله یاز لحاظ نتايج زيبا است که به آن "حُسنِ با الغير" گفته مي شود.
و نیز حوادثي وجود دارد که در ظاهر، زشت و آشفته و پريشان اند، اما در پگر نمیپردة ظاهري، انواع زيبایي هاي در خشنده و نظم هاي دقيقي در آن ها نهفته است از جمله:
زير پردة گِل و لاي، گرد و غبار، باد و بارانِ فصل بهار، لبخند و تبسم گل هاي بسيار زيبا و نباتات جذاب و رنگا رنگ پنهان است. و دکمال اپرده طوفان هاي خشن خزان و ريزش برگ هاي سبز درختان كه حامل پيام هاي دردناك جدایي و هلاكت اند، مژده رهایي از كارهاي طاقت فرسایي قرار دارد براي ميليون ها حشرة زيبا و ضعيفي كه همزمان با شكوفایي گل ها پا به هستي نهاده و دست دتوان حه گل ها داده اند و اكنون وقت آن فرا رسيده است تا از رنج سرما و مشكلات زمستان محافظت شوند و در زير پردة زمستانِ سرد زمين، براي بهاري تازه و زيبا و دلپذير آم"پروردند.
آري! زير پردة حوادثي چون: طوفان، زلزله و باد، بسياري از گل هاي پنهان معنوي شكوفا مي شود. در نتيجهٔ‌ حوادث و رخدادهاي به ظاهر زشت و خشن، استعدادهاي ناشكفته مي شكفد و زيبا مي شود، گويی همة انقلاب ها و تحولات كليت است ع باران معنوي است كه بر اين بذرها مي بارد!
اما از آنجایي كه انسان، ظاهر پرست و خود انديش است، حوادث را از لابه لاي خود انديشي و منفعت شخص اش بررسن وجوهند و فقط ظاهر قضيه را مي بيند و آن را بد مي داند؛ و با در نظر داشتن منفعت شخصي اش هر چيز را فقط با نتيجه اي كه عايد خود اوست مي سنجد و به شر بودن آن حكم مي كند!
— 289 —
حال آن كه اگر يكي از اهداف اشیا متوجه انسان باشد، هزاران هدف مته ثبت مای آفريدگار آن است، مثلاً: گياهان و درختان خار دار را كه خارهایشان به دست انسان مي خلد و باعث اذيت و آزارش مي شود، مضر و بي فايده تصور مي كند، در حالي كه اين خارها براي درختان و گياهان بسيار اهميت دارند و قهرمانانه در بست به شمن از آن ها محافظت و مراقبت مي كنند.
و همچنین: مسلط ساختن عقاب برگنجشک ها و پرندگان ناتوان، ظاهراً با رحمت سازگار نيست، اما باید دانست که قدرت دفاعي و استعداد گنجشک، با احساس خطر از ناحية دشمن و تسلط پرندگان شكاري رشد پيدا مي كند. یا به عنآيات، ال: عده ای از مردم انباشته شدن برف در زمستان را باعث رنج و زحمت مي دانند، حال آنكه در پشت همين پردة برف و سرما، چنان اهداف پرحرارت و نتايج شيرين و با مزه نور وان است كه انسان از توصيف آن عاجز مي ماند.
و نيز انسان از روي خود بیني و ظاهر نگري اش، در مورد هر چيز با در نظرداشتن جنبه هایي كه متوجه خود است قضاوت مي كند ؛ لذا بسياري از چيزهایي را كه عيگر و داست، خلاف ادب گمان مي كند ؛ مثلاً: از نظر انسان، بحث كردن در خصوص آلت تناسلي، خجالت آور است؛ اما اين خجالت منحصر به آن جنبه اي است كه متیده میسان است ورنه از جنبه هاي ديگر، يعني از نظر آفرينش و ظرافت و پيچيدگي و اهدافي كه به خاطر آن آفريده شده است، شگفت انگیز و تأمل آور و بسيار زيبا است و هرگاه با نگاه حكمت به آن نگريسته شود، عيه اتوماست، نه ماية شرم و خجالت!
حتي قرآن كريم كه منبع ادب است، در بين سوره هايش تعابیری دارد که به اين جنبه های پر راز و حكمت و پرده هاي لطيف اشاره مي كند ؛ بنابراين در پشت پردة زشتي ها واحترامي های موجود در بعضي از مخلوقات و در لابه لای دردها و رنج هایي كه حوادث و اتفاقات روزانه برجاي مي گذارند، جهات خوب و اهداف زيبا و حكمت هاي پنهاني ای وجود دارد كه هر کدام از آن ها متوجه آفريدگار خود هستند. آن اير در بسياري ازكارهاي به ظاهر آشفته و بي نظم دقت كني، در لابه لای آن ها نوشته هاي پر رمز و راز مقدس را در كمال زيبایی و نظم خواهي خواند.
— 290 —
نقطة سوم
اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰه باشد َّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ
(آل عمران:٣١)
وقتي در كائنات، حسن صنعت وجود دارد و موجوديت آن امري است قطعي و روشن، پس لازم مي آيد تا رسالت پيامبر بزرگ اسلام (ص) با قاطعيت و به درجة شهود ثاب آن حا زيرا حُسن صنعت و جمال صورت در اين مصنوعات زيبا نشان مي دهد كه آفريدگار، اراده و طلبی بسیار قوی برای تحسین و تزیین دارد و ارادة تحسین و طلب تزیین دال بر اینند که آفریدگار آنها با رغبت و حکمت مقدس و والایی می خواهد کمالات صنعتش را که در مصنوعات اوست نشان دهد و به نمایش بگذارد. و این محبت و رغبت می خواهند در نورانی ترین و کامل ترین مخلوقات تمرکز یابند که آن هم انسان است، زيرا انسان ميوه باشعور درخت آفرينش می با. و چنيوه، جامعترين و دورترين جزء درخت است که ديدي فراگير و شعور كلي دارد.
پس فردي كه ديدش فراگير و شعورش كلي است و آن را کاملاً در مسیر پرستش آفریدگار و استحسان صنعت و شکرموزشگااو صرف کند، صلاحيت دارد تا مخاطب و هم سخن صانع ذو الجلال باشد. او می تواند برترین و برگزیده ترین و محبوب ترين مخاطب قرارگيرد.
اكنون دو صفحه و دو دايره را مشاهده مي كني:
يكی:دا، با یيار پرشكوه و منظمِ ربوبیت و يك صفحة صنعت بسيار پيشرفته و زيبا است.
و ديگري:دايرة عبوديت بسيار نوراني و گل آذين و يك صفحة تفكر و استحسان و تشكر و ايمان است، كه بسيار گسترده و جامع و فراگير است، به گونه اي كه دايرة دوم با تمام توانش به قات و ایره اول كار مي كند.
از اينجا به صراحت فهميده مي شود که رئيس اين دايره كه به خاطر برآوردن مقاصد آفريدگارش در خصوص مصنوعات او خدمت مي كند ، چقدر ارتباطش با پروردگار، قوي و مستحه آن کزدش محبوب و گرامي است.
— 291 —
آيا هيچ عقلی قبول مي كند كه آفريدگار صنعتگر اين همه مخلوقات زيبا و مُنعمي كه اين همه نعمت ها را ارزاني داشته و حتي انواع ذایقه هاي دهان را نیز در نظر گرفته است، به زيباترين آفریدكر "هوه تكبير گويان و پرستش كنان متوجه اوست بي اعتنا باشد و به آفریدهٔ‌ برگزيده اش كه ولولة استحسانش عرش و فرش را به تكان در آورده و زمزمه شكرِ قدرشناسانه اش برّ و بحر را به وجد در آورده است، توجهي نكند؟ آيا امكان داردفت:
#3 سخن نگويد؟ و او را به رسالت برنگزيند؟ و نخواهد اخلاق نيكو و حالات زيبايش به ديگران سرايت كند؟ هرگز! سخن نگفتن با او و به رسالت برنگزيدنش امكان ندارد.
اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ المالش رَامُ
(آل عمران:١٩)
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ
(الفتح:٢٩)
گريه هاي قلب در صبح روزهاي اسامقصد وبت و جدایي
صبحگاهان نسیم تجلي مي وزد، برخيزيد ای چشمان!
عنايت خواه ز درگاه الهي، صبح است توبه گاه گناهكاران.
برخيز اي قلب من! وقت فجر است، بكن توبه، بجو غفران ز درگاه الهي!
سحرحيات سوت، درو هشيار، در تسبيح همه شئ.
بخواب غفلت سرمست نفسم تا كي؟
عمر عصريست، سفر به قبر مي بايد زهر حي.
برخيز! نمازي چو نيازي كو بكن آوازي چون ني!
بگو:يارب، مفیدنم، خجيلم، شرمسارم ازگناه بي شمارم، پريشانم، ذليلم، اشك بارم ازحيات بي قرارم، غريبم، بي كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، پيرم، بي اختيارم، الامان گويم، عفو جويم، مدد خواهم زدرگاهت الهي!
#292ِ آن ذتار نوزدهم
درخصوص رسالت پيامبر بزرگوار
ومَا مَدَحْتُ مُحَمَّداً بِمَقَالَتِي وَلكِن مَدَحْتُ مَقالَتِي بِمُحَمَّد
عليه الصلاة و السلام
آري! اين گفتار زيباست، اما آنچه آن ي هستنا ساخته است، اوصاف و شمايل خوب ترین خوبان، حضرت محمد مصطفي (ص) است.
اين گفتار "پرتوچهاردهم" در بر گیرندهٔ‌ چهارده تراوش است:
تراوش نخست
سه معرفي كننده بزرگ، پروردگارمان را به ما معرفي مي پیدا
اولي:كتاب کائنات است كه بخشي از دلايلش را در سيزده پرتو (ازكتاب مثنوي عربي نوري) در درس سيزدهم شنيديم.
دومي:خاتم انبيا (ص) است كه آية كبراي كتاب بزرگ اين هستي به شمار مي رود.
وند.
قرآن عظيم الشأن است.
اكنون بايد دومين برهان ناطق، يعني خاتم انبياء (ص) را بشناسيم و به سخنان وي گوش فرا دهيم:
بدان که این برهان ناطق، شخصيت معنوي بزرگی دارد! او كيست؟ و ماهيتش چيست؟ او چنان شخصيت والايي است كه به خاطر عظمت معنوي آيد طح زمين، مسجدش و مكه محراب و مدينه، منبرش شد. او پيشواي همة اهل ايمان، خطيب همة بشريت، رئيس همة انبياء، سيد تمامي اوليا و سر ذاكر حلقة ذكرِ متشكل از همة انبيا و اوليا است؛ او درختی نورانی است كه انبيا ريشه حديت ذدة آن و اوليا ميوه هاي پرطراوت آن محسوب می شوند.
او هر ادعايي بكند، همة انبيا با استناد به معجزات شان آن را تأييد مي كنند و همة اوليا با اعتماد به كرامات شان برآن صحه مي گذارند، چونٰهِۜ ااو "لا اله الا الله" گفت
— 293 —
و مدعی وحدانيت خدا شد، ذاکران نوراني اي كه در دوسمت گذشته و آينده صف بسته اند، عين آن جمله را تكرار مي كنند و به اتفاق مي گويند:
"صَدقتَ و بالحقِ نَطَقتَ": "راست گفتي و حل قُل" كدامين وهم مي تواند به چنين ادعايي كه با امضاهاي بي حد و حساب تأييد شده است دست رد دراز كند؟!
تراوش دوم
بدان كه اين برهان نوراني که باج هستتوحید فراخوانده و بشر را به فلاح و رستگاری راهنمایی می کند همان گونه که با اجتماع و تواتر هر دو جناح، يعني جناح نبوت و ولايت تأييد مي شود، صدها اشارة كتاب هاي آسماني از قبيل: تورات، انجيل و زبور (٭):علامه حسين جسري يكصد و چرت کردبشارت را از لابه لای اين كتابها استخراج کرده و در كتابش "رساله ي حميديه" درج كرده است. وجود اين همه بشارات بعد از تحريف، دليل روشني است براينكه قبل از آن صراحات زيادي وجود داش نوعي . مولف. نيز تصدیق اش می کند.
همچنین رموز هزاران ارهاصات و بشارات هزاران هاتفان مشهور و شهادت متواتر كاهنان و دلالت هزاران معجزاتش :٢١)
شق القمر، بيرون آمدن آب از انگشتان مبارك، آمدن درخت با فراخواندن آن حضرت، باريدن باران به محض دعايشان، سيرشدن عدة زيادي از غذاي اندك، گفتگوي مرغ، گرگ، آهو، شتر و قادر آن حضرت (ص) همگي نبوت ايشان را تصديق مي كنند .. و حقانيت شريعت مقدسشان نيز برحقانيت نبوتش صحه مي گذارد.
اينها دلايل آفاقي بودند، افزون برآن او همچون خورشيدي است كه خودش برخودش دلالت مي كند ، از اين رو دلايل انفسي نيز مؤيد اويند؛ زيرن و حشتفاق همه، كامل ترين اخلاق حميده در ذات گرامي او جمع شده اند و شخصيت معنوي اش در انجام وظيفه به زیباترین سجایا و خصائل مزین بوده است. و همچنین تقواي فوق العاده، عبوديت فوق العاده، زه اند والعاده، جديّت فوق العادة او که بیانگر قوت ایمان اوست و نیز متانت فوق العاده اش كه بيانگر كمال امنيت و كمال اطمينان و وثوق آن حضرت است، همگي همچون روز روشن، صداقتش را در ادعايش نشان مي دهند.
— 294 —
تراوش سوم
بدشاره م محيط زماني و مكاني تأثير شگرفي در قضاوت هاي عقل دارد، اگر مایل هستی، بيا به عصر سعادت و به جزيرة العرب برويم، تاآنحضرت را - هر چند در عالم تنگ اس حين انجام وظيفه اش ملاقات و زيارت كنيم.
ببين! پيش از هر چیز آنچه كه در اين سرزمين مي بينيم شخصيت ممتازي است با حسن سيرت و جمال صورت كه كتاب اعجازانگيزي در دست و بيان حقيقت آشنایي در زبان دور ده همة فرزندان آدم، بلكه جن و انس و فرشتگان و حتي همة موجودات را مورد خطاب قرار داده و خطبه ای ازلي را به سمع شان مي رساند.
شگفتا ! او چه مي گويد؟.. او از موضوع بسياين اشي بحث مي كند، چرا كه معماي عجيبي را شرح مي دهد و حل مي كند و طلسم پيچيده ای را در راز حكمت کائنات كشف مي كند و مي گشايد. و به سه سوال دشوار: توكيستي؟ از كجا آزرگ مي؟ و به كجا مي روي؟ كه از همه مخلوقات سوال شده و عقل ها را به خود مشغول داشته و در حيرت افكنده است، پاسخ قانع کننده ای مي دهد.
تراوش چهارم
ببين! چنان نوري از حقيقت را پخش مي كند رض، آنتار بشريت را به روزِ روشن و زمستانش را به بهار تبديل کرده است. انگار هستي بعد از آنكه اخم درهم كشيده بود اكنون شاد و خندان به نظر مي آيد.. اگر خارعمومي ور ارشاداتش به کائنات بنگري، شكل کائنات را همچون ماتم سراي عمومي خواهي ديد، و موجودات را همچون غريبه بلكه دشمن همديگر خواهي يافت و جامدات آن را همچون جنازه هاي هولناك خواهی دید، و حيوانات و ا راه دای آن بسان یتیمانی به نظرت خواهند رسيد که بر اثر ضربه هاي زوال و فراق می گریند و ناله سر می دهند.
اين بود وضعيت کائنات از نظر کسی که در دايرة نورش داخل نشده است. حال ببين و احتوري كه او انتشار داد شكل عالم به كلي دگرگون شد؛ ماتم سراي عمومي به مسجد ذکر و فكر و محفل پرجاذبه شكر تغيير يافت موجوداتی که دشمن و بيگانه بودند با هم دوست و برادر شدند، جامداتِ مرده و خاموش، زنده و مونس همدیگر شدند
— 295 —
و وضعیتری به گوش به فرمان را به خود گرفتند و موجودات زنده و ایتامی که گریه می کردند و شکوه سر می دادند به ذكر و تسبيح پرداختند و از اين كه از كار و وظايف شان مرخص شده اند، ممنون و سپاسگزارند.
تراوش پنجم
و نيز به بركت آن نور، حركات و تابان مو تغيیرات کائنات از بي مفهومي و بازيچة دست تصادف بودن بيرون آمده و به نوشته هاي رباني و صفحات آيات تكويني و آيينه هاي اسمای الهي تبديل شدند،ال ايننکه هستي جايگاه و منزلت والایی یافت و كتاب سراسر حكمتِ صمداني شد.
انسان را ببین که به برکت نور آن شخص نورانی چگونه عروج می کند؛ همان انسانی که با عجز و فقر و عقلشَٓا اَیلة انتقال دردها و رنج های گذشته و ترس و نگرانی هاي آینده به درک حیوانیت سقوط کرده بود، با درخشش عقل و عجز و فقرش با پرتوهای آن نور، به اوج خلافت، مهر و بدین سان اسباب و عوامل سقوط او - عجز و فقر و عقل- عامل صعود و ترقی اش شد.
پس اگر اين شخص نوراني نمي بود، کائنات و انسان و حتي هر چيز به درجة نيستي سقوط مي كرد و ارزش و اهميتش را از د حرج اداد. آري! براي چنين هستي زيبا، وجود چنين شخصيتي ضروری و لازم است؛ اگر او نباشد کائنات و افلاك هم مباد!
تراوش ششم
اگر می گویی: اين شخصيت برجسته و اين خورشيد هست
بد؟ مأموريتش چيست؟ و چه مي گويد؟
براي در يافت پاسخ اين پرسش ها به سخنانش گوش فرا ده! او از يك سعادت ابدي خبر و به آن مژده مي دهد؛ او رحمت بي پاياني را كشف كرده است و مردم را به آن فرا مي خواند؛ او دعوتگر و تماشاگر زیبایی های سلطنرابر ديّت و كاشف گنج هاي پنهان اسمای الهی و معرِّف آن ها است.
بيا و از جنبة رسالتش به وی بنگر! می بینی که او يك برهان حق، چراغ حقيقت، آفتاب هدايت و وسيلة سعادت است.
— 296 —
سپس از اً به بوديتش به او بنگر! می بینی که او نمونة محبت رحماني و نماد رحمت رباني و شرف حقيقت انسانيت و نوراني ترين ميوة درخت آفرینش است.
باز ببين! چگونه نور و دين او از شرق تا غرب را به سرعت برق فرا شود ن بعد نصف كرة زمين و یک پنجم بشریت، ارمغان هدایت اش را با دل و جان پذیرفتند و روح شان را فدای آن ساختند؛ پس آیا نفس و شیطان می توانند در مورد ادعاهای چنین شخصیتی به مناقشه بپردازند و بهراهان اساس همه ادعاهاي اين شخصيت را كه "لا اله الا الله" است با همة مراتب اش نپذيرند؟
تراوش هفتم
اگر می خواهی بداني كه محرّك او يك نيروي قدسي است، بيا و عملكردهاي او را در اين جزيرة پهناور در نظر بگير!
ببين! در ادرختانرة پهناور، اقوام مختلف بدوی و معاندی که سخت متعصبند و دل گرو عادات و رسوم شان دارند، زندگي مي كنند؛ اما اين شخصيت بزرگوار چگونه همة اخلاق زشت و وحشيانه آنان را در يك آن، قلع و قمع کرد و آنان را به فضايل والاي اخلاقي مجهز ساخت و معلم انساٰخَرِياساتيد ملل متمدن تبدیل کرد.
ببين! تسلط او صرفاً بر ظاهر نيست، بلكه او دل ها و عقل ها را فتح مي كند و ارواح و نفوس را به تسخير خويش در مي آورد؛ به حدّي كه محبوب دل ها، معلم عقل ها، مربي نفوسم محیطان ارواح شد.
تراوش هشتم
پر واضح است که حاكم بزرگي با همتي بزرگ، به سختی مي تواند عادت كوچكي مثل سيگار را در يك جامعة كوچك به كلي ريشه كن كند.
حال آنكه مي بينيم اين نبيّ بزرگوار، بسياري از و بدزشت و بزرگ را در بين اقوام بزرگ لجوج و متعصب، با قوتي به ظاهر كوچك و با همتي اندک در زماني كوتاه ريشه كن ساخت و به جاي آن، عادات و اخلاق والایي را در خون و رگ شان جايگزين کرد.
پس كسي كه خير القرون را نمي بيند، جزيرة البه صور در چشمانش فرو مي كنيم و آنگاه او را به چالش مي طلبيم و مي گویيم: صدها نفر از فلاسفه و دانشمندان تان را به
— 297 —
آنجا بفرستید تا صد سال كار كنند، آیا می ست نمی یک صدم آنچه را که او در آن زمان در يك سال انجام داد، انجام دهند؟!
تراوش نهم
همانطور كه مي داني، هيچ آدم عاقلي نمي تواند - در خصوص ادعایی که مورد مناقشه است - دروغ كوچك خجالت آوري را به صراحت و بي پروا در نزد دشمنانش بگومشتاق راي پوشاندن حيله و مكرش هیچ تلاشي به خرج ندهد، هرچند که اين شخص، فردی كوچك با جایگاهی كوچك و در يك جماعت كوچك باشد و مسألهٔ‌ هم مسألهٔ‌ كوچكي باشد.
حال اين شخصيت بزرگوار را ببين! آيا شکوهمندارد او با داشتن مأموريت و جایگاهی بسيار بزرگ، در حالي كه نيازمند حاميان بزرگي است و در جامعه ای بزرگ و در برابر دشمنان بزرگي قرار دارد، در مسائل بزرگ و در ادعايی بزرگ، خلاف بگويد؟ و از مكر و حيله كار بگيزي ديگال آنكه او با آزادي كامل، بي پروا، بدون شك و ترديد، بي پرده، بدون تكلف و نگراني، با صميميت و جديت كامل و با شدتي كه خون دشمن را به جوش مي آورد و با اسلوبي والا سخن مي گويد.
آيا م چشمة ت در يك چنين ادعايي، توسط چنين شخصيتي، در حالات مذكور از حيله و فريب كار گرفته شود؟ هرگز! اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى (نجم: ٤)
آري! حق، نيازي به فريب دادن نداردت ربان حقيقت بين برتر از آن است كه فريب بخورد. آري، راه و روش حق او از فريب دادن بي نياز است و ديد و نظرش، خيال را با حقيقت درهم نمی آمیزد.
تراوش دهم
بنها نیبشنو! او ازحقايق دلچسب و جذاب و از مسائل جالب و مهمي بحث مي كند؛ زیرا معلوم است كه كنجكاوي و علاقه مندي انسان به كشف و فراگيري مسائل جديب ها مگ ترين محرّك اوست، حتي اگر به تو گفته شود: "اگر نصف عمر يا نصف دارایي ات را بدهي، شخصي از كرة ماه يا مشتري مي آيد و از احوال شگفت انگيز آنجا برايت مي گويد، و تو را به طور واقعي از آينده ات آگاه مي سازد، فكر مي كنم
— 298 —
كنجکاوي و علاقمندي ات اوم زنبه پذيرفتن پيشنهادش وادار خواهد ساخت. حال جاي تعجب است كه تو آمادة چنین فداكاري و پرداخت هزينه هنگفتي هستي، اما به گفته هاي اين پيامبر بزرگوار (ص) اهميت نمی دهي! حال آنكه اين شخصيت بزرگوار از پادشاهي سخن مي راند كه در مملكتش، ماه همچون مگقی که اگرد پروانه اي دور مي زند و اين پروانه كه زمين است در اطراف چراغي پرواز مي كند؛ و اين چراغ كه خورشيد است، يكي از هزاران چراغ موجود در يكي از هزاران مهمانخانة آن پادشاه به شمار مي آيد. و نيز از عالم شگفت انگ عجز وث مي كند و از انقلاب عجيبي خبر مي دهد كه اگر زمين بسان بمبي منفجر شود و كوهها بسان ابر به پرواز در آيند، آنقدر عجيب نيست. بيا و از زبان مباركش سوره هايی چون اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ و اِذَا زُلْزِلَر و رواَرْضُ زِلْزَالَهَا و اَلْقَارِعَةُ
را بشنو.!
و نيز از آينده ای خبر موثق مي دهد كه آيندة دنيا در مقايسه با آن قطره ای است از سراب؛ و از چنان سعادتي خبر مي دهد كه همة خوشبختي هاي دنیوي در مقايسه با آن همچون برق کم سویی است در برابر آموجودیالمتاب!
تراوش يازدهم
پشت پردة اين کائنات عجيب و معماگونه، چيزهاي عجيبي در انتظار ماست. براي خبر دادن از اين چيزهاي عجيب و غريب، فردی عجيب و فوق العاده لازم ا است و حالات اين شخص چنين معلوم مي شود كه او ديده است و مي بيند، و از ديده هايش خبر مي دهد.
او از چيزهایي سخن مي گويد كه پروردگار آسمانها و زمين از ما مي خواهد و از آن راضي و خوشنود مي گردد؛ پروردگاري كه با نعمت هاي ظاهري و باطگي جانما را پرورده است.
سخنان اين شخصيت بزرگوار و معلم حقايق والا و بسيار عجيب، شايستگي آن را دارد تا با جان و دل شنيده شود و انسان هرچيزش را فداي آن ها کند؛ اما چه شده است اكثر انسان برساا كه كور و كر و حتي ديوانه شده اند و اين همه حقايق را نمي بينند و نمي شنوند و درك نمي كنند؟!
— 299 —
تراوش دوازدهم
بدان! اين پيامبر بزرگوار (ص) كه او را با شخصيت معنوي اش مي شناسيم و با شئونات عالی اش در عالم، زبانزد خاص و عام استو احسااینکه برهان ناطق و دليل صادقي است بر وحدانيت - دليلي كه حق بودنش به درجة حقانيت توحيد است- دليل قاطع و برهان روشن سعادت ابدي نيز هست؛ حتي همان گونه که او با لرَّح۪و دعوتش سبب حصول سعادت ابدي و وسيلة وصول به آن است، با دعا و نيايش اش نيز، سبب وجود و وسيلة ايجاد آن سعادت است. اين راز را در مبحث حشر بيان كرده بودیم. بخاطر مناسبتش با اين بحث آن را دو باره تكرار مي كنيمچنین تگر علاقه مند هستی به او بنگر که چگونه در مراسم نماز كبرا دست به دعا برداشته است! گویی اين جزيره، بلكه سراسر كرة زمين همراه با او نماز مي خوختند؛ راز و نياز مي كند.
ببين! او در چنان مسجد بزرگي قرار دارد كه گویي در محراب عصر خود ايستاده و همة انسان هاي نوراني و كامل از بدو آفرينش تا به امروز و تا قيام قيامت با اقتدا به او به دعايش "آمين" مي گلی به باز ببين! او براي چنان حاجت عمومي ای دعا مي كند كه نه تنها اهل زمين، بلكه اهل آسمان و حتي همه موجودات در دعايش شرکت جسته و مي گويند: "آري! پروردگارا!فا مي را بپذير! همان چيزي را مي خواهيم كه او از تو مي خواهد." چنان فقيرانه و حزن انگیز و محبت آمیز و چنان مشتاقانه و متضرعانه راز و نياز مي كند كه همة کائنات را به گريه وا مي دارد و در دعايش سهيم مو دعايند.
باز ببين! او براي چه مقصد و هدفي دعا مي كند؟ او براي مقصدي دعا مي كند كه اگر برآورده نشود، انسان و هستی و حتی تمامي آفریدگان به اسفل السافلين سقوط کرده و بي ارزش و بي فايده مي مانند. اما او ب باشد ش به اعلي عليين، يعني به ارزش، به بقا و به وظايف والا مي رساند.
ببين! چگونه با فرياد استمدادكارانه و با تضرع و راز و نياز استرحامكارانه مي خواهد و تمنا مي كند، انگار فريادش را به گوش همه م که در و عرش و آسمان ها مي رساند و آن ها را به وجد مي آورد و به گفتن"آمين اللّهم آمين"وا مي دارد.
— 300 —
باز ببين! او از چنان قادر سميع و كريم و عليم و بصير و رحيمي نياز هايش را مي طلبد كه پن فرستدين دعاي پنهان ترين حيوان را در خصوص پنهان ترين حاجتش بالمشاهده مي شنود و مي پذيرد و مورد لطف قرار مي دهد و خواسته اش را و لو با زبان حال باشد- فراهم مي سازد. و با چنان سرعتِ حكيمانه و بصيرانه و رحيمانهي، ذهناسته اش را برايش برآورده می سازد كه هيچ شك و ترديدي باقي نمي گذارد كه صاحب اين تربيت و تدبير، ذاتی سميع و بصير و كريم و رحيم است.
تراوش سيزدهم
شگفتا! اين فرزانه اي كه بر فراز كرة زمين ايستاده است، چه مي خواهد؟ ن مهما خوبان بني آدم را پشت سرخود گرد آورده و با چشم دوختن به عرش اعظم، دست دعايش را برداشته است و انس و جن به دعايش آمين مي گويند و از حالاتش چنين فهميده مي شود كه او در هر لحظه مایه افتخار ود.
يگانة كون و زمان و فخر کائنات است. ببين او چه مي خواهد؟
گوش كن! او خواستار سعادت ابدي، بقا و لقاء است، او بهشت و رضا مي خواهد؛ و در اين راستا از تمام اسمای قدسية الهي كه احكام و جمالش در آيينة موجودات متجلد. در شفاعت مي طلبد و حتي خود اين اسماء، عين خواسته هاي او را مي خواهند و برای آن ها دعا مي كنند.
حتي اگر اسباب بي شماري چون: رحمت، عنايت، حكمت و عدالت -كه مستلزم وجود بهشت اند- هم وجود نمی داشت، فقط دعاي اين شخصيت بزرگوار اِلَّاود تا پروردگارش، براي او و ابناي هم جنس اش بهشت را بنا كند.
این کار در برابر قدرت پروردگار بسيار آسان است؛ به آساني پيدايش فصل بهار!
آري! چنانکه رسالت آن حضرت (ص) سبب گرديد تا اين دنيا (حشر) ر امتحان و بندگي گشايش يابد، عبوديتش نيز سبب گشايش سرای آخرت شد. آيا امكان دارد اين انتظام فایق و اين رحمت گسترده و حسن صنعت بي نقص و اين جمال بي نظیر که شخصی چون غزالي را به گفتن "ليس في الامكان ابدع مما كان" واداشته است، جزیي ترين و بي حق اینترين دعا ها و نياز ها را بشنود و بر آورده سازد، اما مهم ترين
— 301 —
و لازم ترين آرزوها را بي اهميت دانسته و نشنود، درك نكند و برآورده نسازد؟! صد هزار بار حاشا و كلا! هرگز ! چنين جمالي اين دورانتي را نمي پذيرد و زشت نمي شود! و زشتی و نامهربانی و بي نظمي را قبول نمی كند؟
آيا همین قدر كافي نيست؟ بايد برگرديم؛ چون اگر صد سال هم در اد؛ لذاره باشيم بازهم نمی توانیم يكي از صدها اجراءات و وظايف عجيب آن شخصيت بزرگوار را به تمام معني فراگيريم و از تماشاي آن ها سير شويم.
اكنون بيا به هنگام بازگشت به يكایک اعصار و سده ها نگاه كنيم؛ ببين! اترین وار با فيض و نوري كه از آن خورشيد هدايت گرفته اند، چگونه شكوفا شده اند؟ و میلیون ها ميوة نوراني چون: امام ابوحنيفه، امام شافعي، بایزید بسطامي، جنيد بغدادي، شيخ گيلاني، شاه نقشبند، امام غزالي و امام رباني ر علومالله بارآورده اند؟!
تفصيل مشاهدات خود را به وقتي ديگر موکول می کنیم و درود و صلواتي را مي خوانيم كه به بعضي از معجزات آن حضرت (ص) اشاره دارد:
عَلَى مَن أنیزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ الْحَكِيمُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الْعَر شدن نْعَظِيمِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألفِ صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ أنفَاسِ أمَّتِهِ.
عَلَى مَن بَشَّرَ بِرِسَالَتِهِ التَّوْرَاةُ وَالْإنجِيلُ وَالزَّبُورُ وَالزُّبُرُ، وَبَشَّرَ بِنُبُوَّتِهِ الْإِرْهَاصَاتُ وَهَوَاتِفُ الْجِنِّ وَكَي دقت ُ الْبَشَرِ وَانشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ.. سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألف صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ حَسَنَاتِ أمَّتِهِ.
عَلَى مَن جَاءَتْ لِدَعْوَتِهِ الشَّجَرُ، وَنَیزَلَ سُرعَةً بِدُعَ هر چيالْمَطَرُ، وَأظَلَّتهُ الْغَمَامَةُ مِنَ الْحَرِّ، وَشَبَعَ مِن صَاعٍ مِن طَعَامِهِ مِآت مِنَ الْبَشَرِ، وَنَبَعَ الْمَاءُ مِن بَينِ أصَابِعِهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كَالْكَوْثَرِ، وَأنطَقَ اللّٰه لَهُ الضَّبَّ وَال، گفتهَ وَالذِّئْبَ وَالْجِذْعَ وَالذِّرَاعَ وَالْجَمَلَ وَالْجَبَلَ وَالْحَجَرَ وَالْمَدَرَ وَالشَّجَرَ.. صَاحِب الْمِعْرَاج وَمَا زَاغَ الْبَصنكرد وسَيِّدِنَا وَشَفِيعِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألفِ صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ كُلِّ الْحُرُوفِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِي الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِإِذْنِ الرَّحْمنِ فِي مَرَ همین َمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِندَ قِرَاءَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرآنِ مِن كُلِّ قَارِئٍ مِن أوَّلِ النُّیزُولِ إلَى آخِرِ الزَّمَانِ وَاغفِرْ لَنَا وَا خود نَا يَا إِلَهَنَا بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنهَا.. آمِينَ.
— 302 —
(بدان: دلائل نبوت پيامبر بزرگوار (ص) خارج از حد و حساب است. در اين مورد محققان بزرگوار تصانيف زيادي دارند. بنده با عجز و ناتواني ام پرتوهایي از اين خورشيد تابناك را دخواهد اي تحت عنوان "شعاعات من معرفة النبي" و در "نامه نوزدهم" بيان کرده ام، و ضمناً وجوه اعجازي قرآن كريم را نيز در همين نامه ذكر كرده ام. و در رساله "پرتوها" و در "گفتار بيست و کمک و معجزه بودن قرآن را از چهل طريق به طور اجمال بيان نموده و به چهل وجه اعجازي آن اشاره كرده ام، و فقط يكي از اين چهل وجه را كه عبارتست از: بلاغت موجود در نظم، در تفسير عربي ام به نام "اشارات الاعجاز" در چهل صفحه نوشته ام؛ اگر نياز داري ه های سه كتاب مراجعه كن!)
تراوش چهاردهم
قرآن حكيمي كه خود یک معجزة بزرگ و درياي معجزات است، نبوت احمدي (ص) و وحدانيت الهي را باچنان قاطعيتي اثباتم- حاشد كه، ما را از هر دليل و برهان ديگر بی نیاز می سازد. ما اينك در صدد آنيم تا نخست، قرآن كريم را تعريف کرده و سپس به يكي، دو پرتو از اعجازش كه سؤالاتي را برای بعضي برانگيخته است، اشاره كنيم.
پس قرآن حكيمي كه پصفحه زر ما را به ما معرفي مي كند، عبارتست از:
٭ ترجمة ازلي اين كتاب كبير کائنات و مفسّر کتاب هستی.
٭ كاشف گنج هاي اسمای الهي است که در صحار آن صان ها و زمين نهان اند.
٭ كليد حقايق پنهان زير سطور حوادث.
٭ گنجینه ای است از مهر و شفقت الهی و خطاب هاي ازلي و از عالم غيبي كه در پشت پردة عالم شهادت قرار دارد، آمده است.
٭ نقشه و اطلسی است برای عوالم اخروی.
٭ خور احسانساس و هندسة عالم معنوي اسلام.
٭ قول شارح، تفسير واضح، برهان ناطق و مترجم درخشان ذات و صفات و شئونات الهي.
٭ مربي، مرشد و راهنماي عالم انسانيت.
— 303 —
٭ آن گونه كه كتاب شريعت است، كتاب حكمت نيز هست.
٭ هما غذا د كه كتاب حكمت دعا و عبوديت است،كتاب امر و دعوت نيز هست.
٭ آن گونه که كتاب ذكر و معرفت است، كتاب فكر هم هست.
٭ گرچه يك كتاب است، اما در آن كتاب هاي زيادي به منظور پاسخ به همة نيازهاي معنوي انسان وجود دارد، حتی برای هر یک از مشرلّ منامختلف، كتابي مخصوص و رساله اي ويژه ابراز و تقديم کرده است.
٭ همچنین كتاب مقدسي است پر از كتاب ها و رسائل گوناگون، به طوري که برای هريك از مسلك ها و ايده هاي اولياء و صدیقین، اصفياء و محقّقير معنواراي مسلك و مشرب مختلف اند، رساله ای مطابق ذوقش اختصاص داده است تا آن را روشن سازد و به تصویر بکشد؛ انگار این رساله به تنهایی مجموعه ای از رسائل است.
اکسانی وشی از پرتو هاي اعجاز انگيز را در آیات مکرر قرآن ببين كه عده اي آن را از نظر بلاغت، سبب عيب و نقص مي پندارند.
بدان! كه قرآن هم كتاب ذكر است، هم كتاب دعا و هم كتاب دعوت! از اين رو، تكرارش زيبا و حتي الزم و ابلغ است، نه آن گونه كه كوته نظران گبه خاط كنند؛ زيرا ذكر، تكرار مي گردد و دعا باربار خوانده می شود و دعوت، تأكيد مي شود؛ چون در تكرار ذكر، تنوير است و در بار بار خواندن دعا، تقرير و در تكرار دعوت، تأكيد است.
گر نميان كه هر فرد در هر وقت نمی تواند كل قرآن را كه دوا و شفا است بخواند؛ اما خواندن يك سوره، اغلب برايش مقدور است، به همين خاطر مهم ترين مقاصد قرآني در اكثر سوره ها، به ویژه در سوره هاي طويل درج گرديده و هريك ازسوره ها به منزلة قرآني ك
— 304 —
پس تكرار آيات از تطغیان ياز نشأت گرفته است، لذا براي اشاره به اين نياز و به منظور تشويق و آگاه ساختن انسان و تحريك اشتياق و اشتهايش به اين غذا هاي معنوي، قرآن آياتش را تكرار مي كند.
بدان که قرآن كريم مؤسس اين دين بزرگ است و پایه های اسامیاسلام، دگرگون كنندة زندگي اجتماعي بشر و پاسخگوي سؤالات تكراري طبقات مختلف انسان ها است. پس مؤسس و بنيانگذار بايد تكرار كند تا تثبيت شود و باربار بگويد تا تأكيد کند و ملکهٔ‌ ذهن ساارف آن بدان که قرآن از چنان مسائل بزرگ و حقايق والایي بحث مي كند كه براي تثبیت و جايگزين ساختن آن در دل هاي عموم مردم، باربار گفتن و تكرار آن به شيوه هاي گوناگون لازم است و ناگفته نماند كه اين تكرار، رت نجاري است، زيرا در حقيقت، هر يكي از آيات، معاني بي شمار، فوايد زياد، جنبه ها و طبقات متعددي دارد که در هر مقام و مناسبت به خاطر معني و فايده و مقاصد خاصي ذكر مي شود.
"اعليهام و اجمال قرآن كريم در بعضي از مسایل مربوط به هستي، جنبه ارشادي و اعجازي دارد. و برخلاف پندار اهل الحاد، جاي هیچگونه نقد و سبب عيب و نقصی ندارد.
ا
اَلیی:
چرا بحثهاي قرآن كريم در بارهٔ‌ کائنات به گونه اي نيست که فن حكمت و فلسفه از آن بحث مي كند؟ چون بعضي از مسایل را مجمل می گذارد و برخي را ظاهراستخدم ر ساده و به شيوه اي كه با درك و فكر عوام هماهنگ باشد و باعث رنج و خستگي آن نگردد، ذكر مي كند.
در پاسخ مي گویيم:
فلسفه راه حقيقت را گم كرده است؛ حتماً از دروس و گفتار هاي گذشته پي برده اي كه قرآن كريم از اين کائنات بحث مي كند، تا ذات و صبراي كاسمای الهي را بفهماند؛ يعني با فهماندن معاني اين كتاب بزرگي هستي، آفريدگار آن را مي شناساند. از اين رو، قرآن كريم از موجودات براي آفریدگارشان كار مي گيرد نه براي خود آن ها، ضمن اينكه همه رُمْ سُ خطاب قرار مي دهد؛ اما حكمت و فلسفه به خاطر
— 305 —
خود موجودات به موجودات مي نگرد و از آن ها بحث مي كند و فقط اهل فن را مورد خطاب قرار مي دهد.
وقتي قرآن حكي بر رووجودات به عنوان دليل و برهان استفاده مي كند، دليل بايد ظاهر و روشن باشد و هر كس بتواند به سهولت و بی درنگ آن را درك كند.
و وقتي قرآن، مرشد و راهنما است و هر درقات بشر را مورد خطاب قرار مي دهد، پس بلاغت ارشاد، مستلزم آن است که همگام با نظر عوام حركت كند؛ چون بزرگترين طبقه را عوام تشكيل مي دهند، لذا چيزهایي را كه در وظيفة اصلي شان به آن ها ارتباط ندارد بايد مبهم و مجمل بگذارد و به چهسائل دقيق را با ارائهٔ‌ مثال آسان سازد؛ از این رو آنچه را كه برای عوام سهل و بديهي است، بي مورد تغيير ندهد و افكار را در مغالطه نيفكند؛ مَا تُ در باره خورشيد مي گويد: "يك چراغ و لامپ درحال گردش است" زيرا از خورشيد به خاطر خود خورشيد و به خاطر ماهيتش بحث نمي كند، بلكه از وظيفة او به عنوان محوري براي انتظام لبداهه مركزي براي نظام آفرينش سخن مي گويد، چون نظم و انتظام، آيينه ای است براي معرفت کردگار.
بنابراين قرآن كريم با ارائهٔ‌ نظم و هماهنگي موجودات، در مي شوكمالات آفريدگار حكيم و عليم آن را به ما معرفي مي كند و مي گويد: اَلشَّمْسُ تَجْر۪ى (یس: ٣٨) یعنی خورشيد در گردش است. با تعبير "گردش" تصرفات منظم قدرت الهي را در آمد و رفت اين يك و تابستان و گردش شب و روز، يادآوري کرده و عظمت قدرت صانع ذوالجلال را مي فهماند. لذا مهم نيست حقيقت اين گردش چه باشد، چون در مقصد قرآن كه ارائهٔ‌ انتظام موجود و مشهود است تأثيري ندارد.
و نيز ميَلَي أ وَجَعَلْنَا الشَّمْسَ سِرَاجًا نوح:١٦) با تعبير "سراج" عالم را به صورت يك قصر و اشيای موجود در آن را به صورت لوازمات و تزیينات و خوراكي هاي آماده شده براي مسافرين نشان مي دهد و خورشيد را نيز همچون يك مأمور مسخّر و تحت فرمان باِيَّر مي كشد، تا با آن، رحمت و احسان الهي را ياد آور شود.
حال ببين اين فلسفة سرسام آور و حرّاف و بيهوده گو در باره خورشيد چه مي گويد؟ مي گويد: "خورشيد كتلة بزرگي است از مايع آترده آفدر مدارش به گرد خود
— 306 —
مي چرخد، شراره هایي از آن جدا شده است كه عبارتست از: زمين و سياره هاي ديگر، حجم اش اين اندازه و ماهيتش چنين و چنان است."
ببين! اين مسئله غير از ترس و وحشت و حيرت دستاوردي دیگر ندارد؛ نه تو خنرانیکمال علمی می رساند و نه فایدة دینی برایت دارد و نه روحت را تغذیه می کند.
با انجام چنين مقايسه اي مي تواني به ارزش و ماهيت مسائل فلسفي پي ببري كه ظاهرو مثالف و باطنش جهالت محض است. مبادا فريب زرق و برق ظاهري آن را خورده و از بيانات اعجاز انگيز قرآن محروم بماني و روگردان شوي!
اَللّهمَّ اجْعَلِ الْقُرآنَ شِفَاءً لَنَا وَلِكَاتِبِهِ وَأمثَالِهِ مِن كُلِّل هاي ، وَمُؤنِسا لَنَا وَلَهُمْ فِي حَيَاتِنَا وَبَعْدَ مَوتِنَا، وَفِي الدُّنيَا قَرينا، وَفِي الْقَبرِ مُؤنِسا، وَفِي الْقِيَامَةِ شَفِيعا، وَعَلَى الصِّرَاطِ نُورا، وَمِنَ النّارِ سِترا وَحمداخله، وَفِي الْجَنّةِ رَفِيقا، وَإلَى الْخَيرَاتِ كُلِّهَا دَلِيلا وَإمَاما، بِفَضْلِكَ وَجُودِكَ وَكَرَمِكَ وَرَحْمَتِكَ يَا أكْرَمَ الْأكْرَمِياتات اَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن أنیزِلَ عَلَيهِ الْفُرقَان الْحَكِيم وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِين.. آمِينَ. آمِينَ.
يادآوري:در رسابت معنوي عربي در شش قطرة تراوش چهاردهم به ویژه در شش نكتة قطرة چهارم، پانزده نوع اعجاز قرآن كريم را از مجموع چهل نوع بيان كرديم با اكتفا به آن ها در اينجا بحث را خلاصه کردیم اگر مي خواهي به آن مراجعه كن، يك مخزن معجزات خواهي يافت.
#3ده دليگفتار بيستم
داراي دو مقام است
مقام نخست
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلٰٓئِكَةِ اسْجُدُوا لِاٰدَمَ فَکار میٓوا اِلَّٓا اِبْل۪يسَ
(البقرة:٣٤)
اِنَّ اللّٰهَ يَاْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً
(البقرة:٦٧)
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً
(البقرة:٧٤)
ی بزرگي هنگام تلاوت اين آيات، سه نكته از فيوضات قرآن حكيم برايم الهام شد تا وسوسه هاي القا شده از جانب ابليس را خنثي سازد؛ وسوسه ها بدين قرار بودند:
ابلیس وسوسه کرد و گفت: "شما مي گوني مي آن معجزه است و در اوج بلاغت قرار دارد و در هر عصر و زمان براي همه هدايت است، اما تكرار مصرّانة بعضي از حوادث جزیي به صورت رخدادهاي تاريخي چه معني دارد؟ و حادثه جزیی یل مذکون كشتن گاو را با آب و تاب توصيف كردن و حتي سوره اي را به همين نام "بقره" نام نهادن چه پيامي در بر دارد؟
و نيز قرآن صاحبان عقل را ارشاد و ود.
یی مي کند و در بسیاری از موارد به تعقّل فرا می خواند و می گوید"أفلایعقلون"یعنی قضیه را به عقل حواله می دهد، پس حکمت یادآوری حادثة سجدة فرشتگان برای آدم که يك امر غيلکه اوراتر از درك عقل است و پس از يك ايمان قوي مي توان آن را پذيرفت و اذعان کرد، چيست؟
و همچنین بيان كردن حالات تصادفي و طبيعي سنگ ها و صخره ها و اهميت دادن به آن، چه رهنمودي با خود به همراه دارد؟"
صورت نكته هاي الها هر كسبدين قرار است:
— 308 —
نكته نخست:
قرآن حكيم حاوي بسياري از حوادث جزیي است، اما در ورای هر يك از اين حوادث، يك قانون كلي نهفته است؛ پس اين قبيل حوادث جزیي به عنوان سرنخي براي يك قانون عمومي نشان داده می شود؛ مثلاً: ر اينجيمة عَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١) بيان مي دارد كه تعليم اسماء معجزه اي است از معجزات سيدنا آدم (ع.س.) در برابر فرشتگان كه استعداد و لياقتش را به خلافت نشان مي دهد و اين امر گرچه يك حادثه جزیي است، اما بخشي از يك دستور كلم باقیمار مي آيد و آن اينكه:
علوم بسیار زیاد و فنون متعددي كه در حدّ و حساب نمی گنجند و حتی همة انواع کائنات را در بر می گیرند، همراه با معارف بسیار زيادي كه شامل اوصاف و شئون آفریدگار است، به انسان - به خاطر برخوردار بودن از اسی صرفاجامع - ياد داده شد. به یمن همین تعلیم و آموزش بود كه انسان در حمل امانت بزرگي نه تنها بر فرشتگان بلكه برآسمان ها و زمين و كوه ها برتري يافت.
وآن گونه كه قرآن خلاارت اطوي انسان را در روي زمين بيان مي دارد، این را هم خاطر نشان می سازد که در سجده فرشتگان برای آدم (ع.س.) و سجده نكردن شيطان- كه يك حادثة جزیي غيبي است- گوشه اي از يك دستور كلي بسيار گسترده و ری داروجود دارد و در عين حال اين حقيقت بزرگ را هم یادآور می شود كه:
قرآن كريم با ذكر اطاعت و انقياد فرشتگان در برابر آدم (ع.س.) و تكبر و ام کرد ويطان از سجده، اين مطلب را مي فهماند كه اغلب انواع مادي کائنات و ممثلين و مؤكلين روحاني آن ها و فرشتگانی که بر آن ها گماشته شده اند، در تسخير انسان اند و آماده هستند به همه حواس انسان خدمت كنند و تحت قيادت او باشند. از جانب ديگر، آنچه كه استعد بسیاري انسان را فاسد کرده و به راه هاي غلط و بد سوق مي دهد مواد شروری هستند که همراه با ممثلين و مسكن خبيث و آلوده شان در راه رسيدن انسان به كمالات، بزرگ ترين مانع و سرسخت ترين دشمن به شمار مي آيند.
وقتي قرآن معجود در ان این گفتگو را با يك نفر، يعني آدم (ع.س.) در بارة يك حادثه جزیي انجام مي دهد، در واقع مكالمة والایي با كل کائنات و همة انسان ها انجام داده است.
— 309 —
نكته دوم:
معلوم اس شود؛ رزمين مصر را بخشي از يك ريگستان و صحراي بزرگ تشكيل مي دهد که خشك و بي حاصل است، اما به بركت رودخانة نيل محصولات زيادي از آن به دست مي آيد؛ به گونه ای که به مزرعة پرحاصلي شباهت يايدي كهت؛ لذا قرارگرفتن چنين بهشت سرسبز در كنار آن صحراي سوزان، زراعت و كشاورزي را مرغوب و مورد پسند اهل آن قرار داده و به حدي در سرشت و اخلاقشان تأثير كرده است كه برای زراعت، نوعي قداست قايل شده و وسايل زراعت، يعني گاو را مقدس بلكه معبود منی هستشتند؛ حتي مصريان آن زمان، "گاو" را تا سرحد پرستش مقدس مي شمردند. بني اسرائيل در يك چنين منطقه و محيطي رشد و پرورش يافتند و چنانچه از حادثه مشهور "عجل" برمي آيد، تا حدي از طبيعت مردم آن سجه از متأثر شدند. بر این اساس قرآن كريم با ذبح يك گاو خاطر نشان مي سازد كه حضرت موسي (ع.س.) با رسالتش، مفهوم گاو پرستي را كشت؛ مفهومي كه درخون و رگ آن ملت داخل شده و درست و پاد هاي شان رشد يافته بود.
پس قرآن كريم با اعجاز علوي و بيان چنين حادثه ي جزيي، يك دستور كلي و درس بسيار مهم پر از حكمت را مي آموزد كه هر كس در هر زمان نيازمند آن است. بدين ترتیب بدان:
حوادث جزیيِ ذكر شده در قرآن حكيم حضرت حت رخدادهاي تاريخي، در واقع سرنخي است براي دستور هاي كلي؛ حتي هرکدام از هفت جملة تكراري داستان حضرت موسي (ع.س.) قانون كلي بسيار مهمي در بردارد؛ چنانكه اين مطلب را در كتاب "پرتوها" ذكاست، ن ايم؛ در صورت تمایل به آن مراجعه كن.
نكته سوم
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَاِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُ وَاِنَّ مِنْهَا لمي گردَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ وَمَا اللّٰهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
(البقرة:٧٤)
هنگور همهوت اين آيه، وسوسه گر گفت:
— 310 —
قرآن از ذكر حالات طبيعي و فطري سنگ ها - كه براي هركس امري است عادي و معلوم- و بحث كردن از آن به صورت يك مسألة بسيار مهم و بزرگ، چه هدفي دنبال مي كند؟ و انگيزه و مناسبتش رانند.و چه نيازي به آن وجود دارد؟
در پاسخ به اين شبهه، از فيض قرآن چنين الهام شد:
آري! مناسبت وجود دارد و احساس نياز مي شود؛ مناسبتی چنان بزرگ و معناکاره ه مهم و حقيقتی چنان ضروري و شكوهمند است كه فقط از عهدة اعجاز قرآن و لطف ارشادش بر مي آيد تا درك آن را آسان و قابل فهم سازد.
آري، ايجاز كه از پایه های مهم اعجاز است و نيز لطف ارشاد و حسن تفهيم كه نوري است از هدايت قرآن، هر دو متقضي آننن است.قايق كلي و دستورهاي پيچيده و عمومي، براي عوام الناسي كه اكثريت مخاطبان قرآن را تشكيل مي دهند به صورت بسيار جزیي و آشنا ارائه گردد؛ و براي عوامي كه م آنران ساده و بسيط است، فقط سرنخي از حقايق بزرگ آن هم باروشی ساده و آسان، نشان داده شود.
و نيز روش شایسته این است که هنگام بيان تصرفات و تدابير خارق العادة الهي در زير زمين که با پردة عادت و الفت پوشانده شده است، جانب اجمال رعايت شود.
بنممکن ا قرآن كريم در اين آيات مي فرمايد: اي بني اسرائيل و اي بني آدم! چه شده شما را كه دل هاي تان از سنگ هم جامدتر و سخت تر شده است!؟ مگر نمي بينيد که صخره هاي بزرگِ كر و جامدي كهرم!
بزرگي از سنگ را در زير خاك تشكيل مي دهند، چقدر در برابر اوامر الهي مطيع و مسخّر و در برابر عملکردهای رباني چه اندازه نرم و گوش به فرمان اند!؟ همان گونه كه تنْكُمْالهي به خاطر بارور ساختن درختان و گياهان در هوا با سهولت كامل جريان دارد، درست با همان سهولت و نظم، در صخره هاي كر و كور زير زمين نيز در جريان است؛ حتي آن گونه كه خون در ر‌ افکابدن در گردش است، جدول ها و رگ هاي آب نيز در زير زمين با كمال نظم و حكمت جريان دارد، بدون اينكه با ممانعت و مقاومت صخره ها روبرو گردد.
به همان ترمانتانه شاخ و برگ درختان و گياهان، با سهولت و سرعت در هوا انتشار مي يابند، ريشه هاي نازك گياهان نيز با فرمان الهي با همان سهولت در سنگ هاي
— 311 —
زير زمين به طور منظم فرو مي روند و در آنجا انم است ي يابند، بدون اينكه با مانعي برخورد كنند و يا چيزي سد راهشان قرار گيرد.
لذا قرآن كريم با اين آية كريمه، به حقيقت بسيار بزرگي اشاره مي كند و دعی او سخت را رمزاً متوجه حقيقت مي سازد و مي گويد:
اي بني اسرائيل و اي بني آدم! اين چه قلبي است كه شما با وجود فقر و عجزتان حامل آن هستيد كه در برابر اوامر چنان مولایي با قساوت از خود مقاومت نشٔ‌ ذاتدهد؟! در حالی که سنگ ها و صخره های
(٭):آري، سنگِ بناي بزرگ و سياره موسوم به زمين را، طبقه سنگ ها تشكيل داده اند، از طرف پروردگار متعال سه وظيفه بسيار مهم بر دوش آن ها نهاده شده است، فقط قرآن كريم به صواند از عهده بيان آن برآيد.
وظيفه اول: سنگ ها با قدرت الهي وظيفه دايه و مربيگري خاك را برعهده دارند، و خاك نيز به نوبه خود با قدرت الهي نقش مادر را براي نب بدین يفا مي كند.
وظيفه دوم: تلاش براي به گردش در آوردن منظم آب در جسم زمين كه شبیه گردش خون در بدن انسان است.
وظيفه فطري سوم: سنگ ها در ظهور و استمرا ساخته و منظم و حساب شده چشمه ها، جوي ها، و رودخانه ها، نقش خزانه دار را ايفا مي كنند.
آري! صخره های سنگ با تمام توان و با دهاني پر از آب حيات، دلايل وحدانيت را در روي زمين مي گسترانند و مي نويسند! (مؤلف)
بزرگ و سخت به فرامين او گردن نها فراق ر تاريكي هاي زير زمين وظايف خود را به نحو احسن انجام مي دهند و هرگز نافرماني نمي كنند؛ حتي اين صخره ها، مواد مورد نياز موجودات زنده روي خفتيم، قبيل آب و غيره را انبار و نگهداري کرده و با چنان عدالت و حكمتي سهم همه را تقسيم و توزيع مي كنند كه گویي در دست قدرت خالق ذوالجلال همچون موم، بلكه مثل هوا نرم و بي ظاهر ت اند و در برابر عظمت قدرتش سر به سجده افكنده اند؛ زيرا اين مصنوعات ظريف و منظمي كه روي خاك مشاهده مي كنيم و اين همه عنايات و تدابير پر راز و حكمت الهي را كه روي زمين ما يكييم، امثال آن در زير زمين نيز جريان دارد و حتي حكمت و عنايت الهي در آنجا به شكلي عجيب تر و شگفت انگيزتر تجلي مي كند.
ببينيد! كرترين، بي حس ترين و بزرگ ترين صخره هز آن گه مثل موم در برابر اوامر تكويني نرم مي شوند و هيچ نوع مقاومت يا قساوتي در برابر مأمورين الهي، يعني آب لطيف، ريشه هاي نازك و رگ هاي ابريشمين ازتَّةِ شان نمي دهند! گويی عاشقی
— 312 —
است که قلبش با تماس انگشت اين پديده هاي لطيف و زيبا مي شكافد و خاك سر راهشان مي شود.
همچنان با آية وَاِنَّ مرخورد لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ سرنخي از يك حقيقت بزرگ را بدين گونه نشان مي دهد:
همان گونه که در حادثة پيشنهاد ديدار حضرت موسي (ع.س.) با خداوند، آن كوه مشهور با تجلي پروردگار تكه تكه شد و سنگ هايش فرو ريخت، در سطح زمششمين ، كوه هاي منجمد شده از موادي مايع و تشكيل يافته از صخره هاي بزرگ، با تجليات جلالي كه به صورت زلزله و يا حوادث زمینی ديگر بروز كرده است، تكه تكه مي گردند و صخره هایي كه از ترس و یت را ليات جلالي از فراز كوه ها فرو ريخته اند به هوا مي پرند؛ برخي به خاك تبديل شده، منشأ نباتات مي گردند و برخي ديگر به صورت صخره ها باقي مانده بهالفرقاا و كوهپايه ها مي افتند و اهل زمين در بسياري از موارد مثل: خانه سازي و غيره از آن ها بهره مي گيرند، افزون بر حكمت ها و منافع ديگر همواره در برابر قدرت الهي سجدة اطاعت برده و فرمانبردار مطلق دستورات رباني هستند.
ماجرایاملاً خره ها که جاهاي بلند و مرتفع را از ترس خدا ترك مي كنند و با كمال تواضع مناطق پایين را بر مي گزينند و سبب منافع گوناگونی می شوند، عبث و بيهوده رخ نمي دهد وو، و صي هم نيست، بلكه تصرفات و تدابير پروردگار قدير و حكيم در پشت آن قرار دارد که در حقيقت مالامال از نظم و حكمت است.
اگر براي اين همه فوايد و منافع به دست آمده از فروافتادن صخره ها دليل می خواهی، کمالده ساخم و حسن صنعت زيوراتي كه بر تن كوه ها پوشانده شده و با گل ها و ميوه ها آراسته و مزيّن می گردند و صخره ها از آنجا فرو مي افتند، بهترين شاهد و گواه است.
لذا ديديد كه اين سه آيه از نظر دانش و حكمت، چر" ترك و اهميتي دارند!
اكنون به لطافت بيان و اعجاز بلاغت قرآن بنگريد که چگونه يك بخش و سرنخي از سه حقيقت مذكور را که واقعاً بزرگ، گسترده و مهم است در سه جفع بيكبا سه رخداد
— 313 —
مشهور و مشهود نشان مي دهد و با خاطر نشان ساختن سه رخداد عبرت آموز ديگر، عاقلان را ارشاد مي كند و زجرشان مي دهد!
مثلاًر آید.لة دوم مي گويد:
وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُ قرآن با این آیه به همان سنگي اشاره مي كند كه زيرضرب عصاي حضرت موسي (ع.س.) با كمال شوق شكافته شد و دوازده چشمه از آن فوارهو نیز در عين حال، اين مطلب را به ذهن القاء مي كند و مي گويد:
اي بني اسرائيل! سنگ هاي بزرگ در برابر فقط يكي از معجزات حضرت موسي (ع.س.) نرم و متلاشي مي شود، و به خاطر ترس از آن معجزه و يا از فرط خوشحالی، همچون سيل اشك مي ريزند، اماى تشبيگونه در برابر اين همه معجزة حضرت موسي (ع.س.) تمرد مي كنيد، و به جاي گریستن، چشمان تان منجمد گشته و دل هاي تان سنگ شده است؟!
و در جملة سوم وَاِنَّ مِنْهَا لوست داَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ حادثه ای را که در جریان مناجات و راز و نياز حضرت موسي (ع.س.) در طور سينا اتفاق افتاد، يادآوري مي كند كه كوه ازهيبت تجلي جلال پروردگار تكه تكه شد و سنگ هاي آن از ترس خداوند بهشنود؟ فرو ريخت. ضمن اینکه اين معني را هم خاطر نشان مي سازد که:
اي قوم موسي! چرا از خدا نمي ترسيد؟ حال آنكه كوه هاي سر به فلك كشيده و مستحكم از ترس او ذوب و متلاشي مي شوند، شما نیز با چشم خود مي بينيد كه خداوند كوه طور را بالای سرتان بلندقیقی ا از شما عهد و پيمان گرفت و در حادثة طلب رؤيت پروردگار، كوه تكه تكه شد، پس با چه جرأت و جسارتی از ترس خدا به خود نمي لرزيد و دل هايتان سخت و سنگ مي شود؟!
و در جملة نخست وانند ز مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُ به رود خانه هايی كه ازكوه سرچشمه گرفته اند، مثل: نيل مبارك و دجله و فرات اشاره مي كند و در عين حال، میزان اطاعت و فرمان پذيري معجزه آميز سنگ ها ر نتيجاوامر تكويني مي آموزد و بدين طريق اين معني را به قلب هاي بيدار يادآوري مي كند که:
هرگز امكان ندارد كه اين كوه ها مخازن و منابع حقيقي چنين رودخانه هاي بزرگی باشند، چون فرضاً اگر اين كوه ها به اندازة حجم شان پر از آب باشند لشكري حوض های مخروطي شكل رودخانه ها قرار گيرند، بازهم فقط براي چند ماه مي توانند پاسخگوي
— 314 —
جريان سريع و دایم رودخانه ها باشند و باران نيز كه اغلب نمي تواند بيشتر از يك متر زير خاك نفوذ كند، پس در برابر اين نیز هشارف، واردات كافي نخواهد بود.
يعني اينكه سرازير شدن اين رودخانه ها، كار عادي و طبيعي و يا تصادفي نيست، بلكه فاطر ذوالجلال به صورت خارق العاده اي آن ها را از خزانة غيب بيرون مي ريزد.
براي افاده اينده همه در حديث چنين اشاره شده است: "هر از گاهی قطراتي از بهشت به اين رود خانه ها مي چكد، به همين خاطر مبارك اند" و در روايتي ديگر گفته شده است كه: "اين سه رودخانه از جنت سرچشمه مي گيرند."
حقيقت اين روايت بدين قرار است: اسباب مادي كفايت آن رشوق انكند تا اين رود خانه ها با اين كثرت به جريان بيفتند و فواره بزنند؛ پس ضرورتاً منابع آن در عالم غيب قرار دارد و از خزانة غيبي رحمت سرازير است. بدين طريق بين واردات و صادرات توامی گرفرار مي شود و این امر تداوم مي يابد. لذا قرآن حكيم با يادآوري اين معني مي آموزد كه:
اي بني اسرائيل! و اي بنی آدم! شما با سنگدلي و قساوت قلبتان از اوامر چنان ذاتي سرپيچي مي كنيد و از روي غفلت، چشی به ا را از ديدن نور معرفتِ چنان خورشيد تابناكي مي بنديد كه، سرزمين مصر را به بهشت تبديل كرد و رودخانة بزرگ و مبارك نيل را از دهان سنگ هاي معمولي و جامد سرازير ساخت و معجزات قدرت و شواهد آشكار و قوي و حدانيتش را از لابه لای قدرت و ظهور وه اند دي رودخانه ها نشان داد و اين شواهد (٭):همانگونه كه سر چشمه نيل مبارك از جبل قمر است، مهمترین شاخة رود دجله نيز از يكي از غارهاي ناحيه "مُكس" از شهر "وان" سکّهٔكيه شروع مي شود. و يكي از سر چشمه هاي مهم رود فرات از دامنه كوهي در اطراف "ديادين" شروع مي شود و از ديدگاه علم فن ثابت شده است كه اصل اين كوه ها خلقتاً از انجماد مادّه اي مايع سنگ شده اند. ذكر "سبحان من بسط الأرض على ماءٍ جق گفتي كه يكي از تسبيحات نبوي است، به يقين دلالت به اين مي كند كه اصل خلقت زمين اين گونه بوده است: عنصري مثل آب به امر الهي منجمد شده و سنگ مي شود و سپس سنگ به ت، بزرهي خاك شده است، لفظ "ارض" در تسبيح به معناي خاك است، پس چون آب خيلي نرم است، چبزي به رويش نمي ايستد و سنگ خيلي سخت است و از آن نمي توان استفاده كرد. بنا براين حكيمِ رحيم خاك را بر روي سنگ گستريد، تا مقرّ ذوي الحيات بو سادهرا در قلب کائنات و مغز زمين گذاشت و به قلب و عقلِ جن و انس تزريق کرد.
— 315 —
افزون بر آن، بعضي ازسنگ هاي جامد و فاقد شعور را به گونه اي جلوه گاه معجزات قدرتش قرار داد كه مثل دلالت نور خورشيد برردوش م، معرف آفريدگار ذوالجلال هستند؛ پس چرا شما نمي بينيد و چشمتان از ديدن نور معرفتش كور مي شود؟!
ببين! چگونه به اين سه حقيقت بزرگ، لباس زيباي بلاغت پوشانده شده باشد،در بلاغت ارشادي آن دقت كن! كدام سنگدل و قسي القلب در برابر آن تاب مقاومت دارد؟
اگر اين گفتار را از آغاز تا پایان آن فهميده باشي، پس پرتوي از اعجاز قرآن را در اسلوب و در سبك ارشادش ببين و از خو اصليسپاسگزار باش!
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم
اَللّهمَّ فَهِّمْنَا أسْرَارَ الْقُرآنِ كَ‌ آفریحِبُّ وَتَرْضَى وَوَفِّقْنَا لِخِدْمَتِهِ.. آمِينَ
بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن أنیزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ الْحَكِيم وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِه تبديمَعِينَ.
— 316 —
مقام دوم
از گفتار بيستم
پرتوي از اعجاز قرآن كه در سیمای معجزات انبياء عليهم السلام مي درخشد به دو پاسخ ذكر شده در پايان ، حتي
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ
(الأنعام:٥٩)
چهارده سال پيش (درسال نخست جنگ جهاني اول) در خصوص يكي از اسرار اين آيه بحثي رادر ظرفسيرعربي ام موسوم به "اشارات الاعجاز في مظان الايجاز" نوشته بودم. اكنون در پاسخ به پيشنهاد دو برادر عزيزم اين بحث را كمي توضيح خواهم داد و با استمداد از توفيق پروردگار كسوف، ستناد به فيوضات قرآن مي گويم:
بنابر گفته اي، "كتاب مبين" عبارتست از: قرآن كريم، پس اين آيه بيان مي دارد: تر و خشك هر چيز در قرآن وجود دارد.
آيا واقعاً چنين است؟
آري! هر چيز در قرآن پیدبه او ود، اما هركس نمي تواند هر چيز را در آن ببيند؛ زيرا صورت اشيا با درجات متفاوتي در قرآن تبارز مي كند. گاهی ريشه و يا هستة يك چيز يافت مي شود و نشان خلاصه يا فشردة آن و احياناً دساتیر و علايم اشيا؛ و هريك از درجات مذكور يا آشکارا و یا به اشاره و يا به صورت رمز و يا ابهام و يا به شكل اخطار و تنبيه مطرل رحمتردد.
لذا قرآن كريم با يكي از اين شيوه ها مقاصدش را برحسب نياز و متناسب با اقتضاي مقام بازگو مي كند؛ به طور مثال: بشر در نتيجه پيشرفت در عرصه هاي علمله گر،ولوژي به صنايعي همچون: هواپيما، برق، قطار و تلگراف دست يافت، اين اختراعات مورد توجه انسان بوده و جايگاه خاصي در زندگي اش دارد. از اين رو، قرآن حكيمي كه
— 317 —
همه بشريت را مورد خطاب قرار مي دهد، نه تنها ايا از لاز زندگي اش را نیز ناديده نگرفته، بلكه با دو روش به اين پيشرفت هاي علمي اشاره كرده است:
روش نخست:ضمن اشاره به معجزات پيامبران به اين پيشرفت ها نيز اشاره مي كند.
روش ديگر:با بيان بعضي از حوادث تاريخي به پيشرفت ا با تمي هم اشاره دارد.
به عنوان مثال:در آيات مباركه ذيل به قطار اشاره مي كند:
قُتِلَ اَصْحَابُ الْاُخْدُودِ ٭ اَلنَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ ٭ اِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ ٭ وَهُمْ عَلٰى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِن۪ينَ شُهُودٌ ٭ وَمَا نَقَمُوارَة أيُمْ اِلَّٓا اَنْ يُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَز۪يزِ الْحَم۪يدِ
(٭):این جمله اشاره می کند به این که کفار توسط قطار، عالم اسلام را تحت اسارت در می آورند، و توسط آن مسلمانان را مغلوب ام عمرند! (مؤلف) (البروج:٤-٨)
و نيز آية
فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ٭ وَخَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِه۪ مَا يَرْكَبُونَ
(يس:٤١-٤٢)
وآيه مباركه
اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ مَآن می ُورِه۪ كَمِشْكَاةٍ ف۪يهَا مِصْبَاحٌ اَلْمِصْبَاحُ ف۪ى زُجَاجَةٍ اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُر يك ح وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلٰى نُورٍ يَهْدِى اللّٰهُ لِنُورِه۪ مَنْ يَشَٓاءُ
(النور٣٥)
ضمن اشاره به بسياري از انوار و اسرار، رمزي است برای برق.
از آنجای در راسياري از فضلا در اين قسمت مشغول شده و در توضيح آن سعي فراوان به خرج داده اند و افزون برآن، از يك سو پرداختن به جزئيات آن به دقت و تفصيل زيادي نياز دارد و از سوي ديگر مثال هاي فراواني براي آن موجولاً تج لذا به آيات مذكور بسنده نموده و فعلاً اين در را نمي گشاييم.
اما نوع اول،چنانکه گفتيم ضمن بيان معجزات انبياء عليهم السلام به اين اختراعات و اكتشافات نيز اپيچيدهي كند که نمونه هایي از آن را ذكر مي كنيم:
مقدمه:قرآن كريم بيان مي دارد: انبيا عليهم السلام به عنوان پيشوا و امام برای جوامع بشري فرستاده شده اند تا مردم را در پيشرفت هاي معنوي رهبري كنند. و هم خود دا آن مي افزايد: خداوند به دست هريكي از آن ها يك معجزة مادي داده و در
— 318 —
پيشرفت هاي مادي نيز آنان را مشعل دار و استاد بشريت قرارداده است؛ يعني خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) دستور مي دهسته ی ر امور مادي و معنوي بايد كاملاً از آن ها پيروي كنند.
لذا همان گونه که با بحث از كمالات معنوي پيامبران، انسان ها را براي استفاده از خصايل والاي آنان تشويق مي كند، بحث از معجزات ماديو سرمسران نيز در واقع اشاره اي است به تشويق انسان جهت تقليد از آن معجزات و رسيدن به نظایرآن. حتي مي توان گفت: همان گونه كه پيامبران، كمالات معنوي را به ارمغان آوردند، دست معجزه پيامبران نیز براي اولين بار پيشرفت عكاس رمالات مادي را به بشريت هديه كرد، مثلاً: كشتي حضرت نوح (ع.س.) كه يكي از معجزات اوست و ساعت حضرت يوسف (ع.س.) كه يكي از معجزات ايشان بود، بهترين هديه اي است كه براي بار اول دست معجزه به بشريت تقديم کرد. چنانکهد. حال لطيفي به اين حقيقت وجود دارد، و آن اينكه: بسياري از صنعتگران يكي از پيامبران را به عنوان پيشوا و مرشد صنعت خود برگزیده اند؛ مثلاً كشتيرانان حضرت نوحه قیام) ، و ساعت سازان حضرت يوسف (ع.س.) ، و خياطان حضرت ادريس (ع.س.) را به مرشدي برگزيده اند.
وقتي محققان علم بلاغت اتفاق نظر دارند که هر کدام از آيات قرآن در برگيرندة چندين وجه ارشاد و جهات متعدد هدايت است، امكان نشرفت ورخشان ترين آيات قرآن كه آيات معجزات است، فقط يك حكايت تاريخي باشد، بلكه اين آيات نيز معاني ارشادي و رهنمودي بسيار زيادي با خود به همراه دارند.
آري! قرآن كريم بااَيُّهعجزات انبيا حدود نهایي پيشرفت انسان را در عرصة علم و صنعت ترسيم مي كند و بر پيشرفته ترين غايات آن انگشت مي گذارد و آخرين اهداف را که ممكن است با دستان بشر تحقق یابد، تعيين مي كند. آنگاه بشرروردگاويق مي کند و به سوي آن اهداف سوق مي دهد؛ زيرا همان طور كه زمان گذشته انبار بذرها و آيينه انعكاس دهنده شئونات زمان آينده است، آينده نيز حاصل بذرهاي گذشته و آيينة آرزوهاي آن به شمار مي آيد.
حال به عنوان مثال، به نمونه هایي از اين
اگفياض اشاره خواهیم کرد:
آية
وَ لِسُلَيْمٰنَ الرّ۪يحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ
(سبأ:١٢)
— 319 —
يكي از معجزات حضرت سليمان (ع.س.) را كه تسخير هواست بيان مي كند و مي گويد: "او با پرواز در هوا مسافت دو ماهه را در يك روز می پیمودیینه ااين آيه اشاره مي كند كه راه، فرا روي بشر باز است تا چنين مسافتي را در هوا بپيمايد.
پس اي بشر! مادام که راه برايت باز است، بكوش تا به اين مقام برسي و به اين منزلت نزديك شوي!
گويا پروردگار در معنی اين آيه مي گويد:
"اي انسان! يكي از بندگکه محكاهشات نفسش را ترك کرد، من هم او را بر هوا سوار ساختم؛ شما نيز اگر با ترك تنبلي نفس، از قوانين عادتم که در هستي جریان دارد به خوبي استفاده كنيد، مي توانيد بر هوا سوار شويد.
و آية
فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانَْسَوّٰتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا
(البقرة:٦٠)
با بيان يكي از معجزات حضرت موسي (ع.س.) اشاره مي كند كه مي توان با ابزار و آلات ناچيزياقان وانه هاي رحمتِ پنهان زير زمين استفاده كرد، حتي ممكن است بتوان از زمين سختي چون سنگ، توسط يك عصا آب را استخراج نمود، آبي كه ماية زندگي است.
اين آيه به بشريت چنين مي آموزد:
مي توانيد به وسيلة يك عصا آبي را كه لطيف ترين فيض از فيوضات ترس ولهي است، پيدا كنيد؛ پس با جديت بكوشيد و بيابيد!
پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيه انسان را مورد خطاب قرار مي دهد و مي گويد:
"وقتي به دست يكي از بندگانم كه به من اعتماد دارد چنین ع استفاي دهم كه مي تواند توسط آن از محل دلخواهش آب به دست آورد، پس اي انسان! اگر به قوانين رحمتم اعتماد داشته باشي، تو نيز مي تواني ابزاری چون آن عصا و يا شبيه آن را اختراع كني، پس بكوش و آن را درماید و#320
لذا این آیه از ايجاد ابزاری كه در اكثر مناطق براي استخراج آب از آن استفاده مي شود و یکی از مهمترین پیشرفتهای بشر است، سبقت گرفته و حتی خط نهایي و آخرين نقطة استخ كه در را نیز ترسيم کرده است؛ چنانکه آية نخست دورترين نقطه و آخرين حدي را تعيين كرده است كه هواپيماي جديد مي تواند به آن برسد.
و به عنوان مثال: در آیة وفان هْرِئُ الْاَكْمَهَ وَالْاَبْرَصَ وَاُحْيِى الْمَوْتٰى بِاِذْنِ اللّٰهِ (آل عمران:٤٩)
قرآن كريم آشکارا بشر را تشويق مي كند تا از اخلاق والاي حاِلَيْسي (ع.س.) پيروي کند. درست به همان شيوه، او را رمزًا ترغيب مي كند تا به وظيفة مقدس و طبّ رباني دستان آن حضرت بنگرد و برای پيروي از آن بكوشد.
پس اين آيه اشاره مي كند كه:
"دارو و درمان بدترين امراضِ پراكند دردهاي صعب العلاج را نيز مي توان يافت؛ پس اي انسان و اي بندة گرفتار! مأيوس مشو! درد هرچه باشد، درمانش ممكن است؛ پس بدین ترتیب معالجة خود مرگ نيز ممكن است؛ يعني مي توان رنگ مؤقتي از زندگي به آن داد."
پروردگار سبحان با معنيست (ادي اين آيه در واقع مي گويد:

"اي انسان! برای يكي از بندگانم كه به خاطر من دنيا را ترك كرده بود دو هديه دادم، يكي: دارویي براي دردهاي معنوي؛ و ديگري: علاجي براي امراض مادي. پس دل هاي مرده با نورقيقي ا زنده مي شوند و بيمارانی که به 07Fگان شباهت دارند نيز با درمان او شفا مي يابند. تو نيز مي تواني در داروخانة حكمتم درمان هر دردت را بيابي، در اين راه تلاش كن تا به آن دسترسی پیدا کنی؛ چون جوينده يابنده است ضروريپس اين آيه پيشرفته ترين و دورترين حدّ و نقطة پيشرفت بشر را در زمينة طب، ترسیم و به آن نقطه و انسان را به دست يافتن به آن تشويق مي کند. بدين طريق اين آية مباركه به دورترين اهداف ترقي بشر صانع قمي كند و انسان را وا مي دارد تا به آن دست يابد.

و به طور مثال: آيات وَاَلَنَّا لَهُ الْحَد۪يدَ (سبأ:١٠)
— 321 —
و آية وَاٰتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ (ص:٢٠)
اين دوآيه به معجزة حضرت داود (ع.س.) و آية وَاَسَلْنَا لَهُ عك اعراالْقِطْرِ (سبأ:١٢)
به معجزه حضرت سليمان (ع.س.) اختصاص دارد و اشاره مي كند كه:
ذوب آهن بزرگترين نعمت الهي است، چون خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) به وسيلة ا نهانلت و برتري پيغيمبر بزرگي را بيان مي كند. ذوب آهن و نرم ساختن آن مثل خمير و آب كردن فولاد و كشف و استخراج معادن، در واقع اصل و اساس همة صنايع بشر محسوب مي شود و از اين لحاظ، مادر اقي مژ پيشرفت تمدن به شمار مي آيد.
پس اين آيه اشاره مي كند كه ذوب آهن و نرم ساختن آن مثل خمير و باريك ساختن آن مثل سيم و آب كردن مس، نعمت بزرگ الهي است كها و صورت معجزه ای بزرگ به پيغيمبري بزرگ و خليفه بزرگ روي زمين داده شد.
وقتي خداوند به شخصي كه هم رسول است و هم خليفه، لطف کرده به زبانش حكمت مي دهد و به دستش صنعت را مي سپارد و آشکارا ز، که تشويق مي کند تا به حكمت زبانش اقتدا كند، پس بدون تردید اشاره وار بشر را تشويق و ترغيب خواهد کرد تا از صنعت و مهارت دست او نيز تقليد كند.
پروردگار سبحان با معني اشاري اين آيه مي فرمايد:
مان ميني آدم! قلب و زبان يكي از بندگانم را كه از اوامرم اطاعت کرد و به تكاليفم گردن نهاد، مالامال از حكمت ساختم تا هر چيز را با كمال وضوح بشكافد و حقيقتش را نشان دهد.
و به دستانش نيز صنعتي او - ه آهن را همچون موم به اشكال مختلف در مي آورد و براي اداره اركان خلافت و دولتش از آن به عنوان نيرويی بزرگ بهره مي گيرد. وقتي چنين چيزي امكان دارد و عملاً مشاهده مي كنيد و در زندگي اجتماعي تان هم نقش مهميزار سا اگر شما هم از اوامر تكويني ام اطاعت كنيد، آن حكمت و صنعت به شما نيز داده مي شود و مي توانيد به مرور زمان به آن دست يابيد و نزديك شويد."
بدون ترديد رسيدن بشر به بزرگ ترين آرزوهايش در صنعت وش تماشت چشمگيرش در عرصة اقتدار مادي، در گرو ذوب آهن و مس است، و مس در آيه به
— 322 —
"قطر" تعبير شده است، اين آيات نگاه عموم بشر را به اين حقيقت معطوف مي سازد و به افراد تنبل گذشته و حال كه به اهميت والاي آن پي نبرده اند، به شدت هشدار مي دهد.
و مثلاي پنهٔ‌:
قَالَ الَّذ۪ى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ اَنَا اٰت۪يكَ بِه۪ قَبْلَ اَنْ يَرْتَدَّ اِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَاٰهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ..
(النمل:٤٠)
زمانی كه حضرت سليمان (ع.س.) از اطرافیانش خواست تخت بلقيس رده و بزدش آورند، يكي از وزرای دانشمند و متخصص در "علم احضار" به او گفت: در يك چشم به هم زدن تخت را به حضور خواهم آورد. اين آيه با يادآوري اين رخداد خار به معده، اشاره مي كند كه احضار اشيا از فاصله های دور عيناً و يا صورتاً ممكن است.
خداوند متعال رسالت و سلطنت را يكجا به حضرت سليمان (ع.س.) داده بود، لذا براي اينكه او بتواند شخصاً و بدون رن"محمد مت از بخش هاي مختلف مملكت پهناورش آگاه باشد و احوال رعيتش را ببيند و دردهايشان را بشنود، معجزه اي به او عطا کرد كه از هر نوع پراكندگي در امور رعيت داري، مصؤنش مي داشت و بهترين وسيلة گسترش عدل و انصاف در سراسر قلمروش گرديد.
پ و ثناكه به خداوند اعتماد كند و آن گونه كه حضرت سليمان (ع.س.) با زبان نبوت از خدا خواست، او نیز با زبان استعداد و قابليت فطري اش از خدا بخواهد و در زندگي اش مطابق قوانين و عنايت الهي حركت کند، دنيا مي تواند برای او به شهري تبديل شود. مادام که تخون تو س از يمن، عيناً و يا صورتاً به شام منتقل و در آنجا ديده شد، حتماً صداي افرادي كه در اطراف تخت بودند نیز شنيده و تصاويرشان هم ديده شده است.
لذا اين آيه ضمن اشارة جالبي به احضار صداها و تصاوير از فاصله هاي دور مي گويد:
"اي را بر و اي زمامداران ! اگر مي خواهيد در قلمرو خود كاملاً عدالت را بگسترانید، به سليمان (ع.س.) اقتدا کنید و همانند او بكوشيد تا جريانات روي زمينس رفت.ينيد و از رخدادهاي گوشه و كنار آن آگاه شويد؛ زيرا حاكم عدالت پيشه و پادشاه رعيت پرور زماني به خواسته هايش مي رسد كه بتواند از اطراف و اكنای یک صتش هر لحظه كه
— 323 —
بخواهد آگاه و مطلع باشد؛ آنگاه عدالت به معني واقعي تحقق مي يابد و مي تواند خود را از محاسبه و مسئوليت معنوي نجات دهد.
پروردگار سبحاه هاي عني رمزي اين آيه مي فرمايد:
"اي بني آدم! يكي از بندگانم را حاكم مملكتي پهناور ساختم و براي اينكه بتواند در اين سرزمين پهناور عدالت را كاملاً به اجرا در ملت ااو را مستقيماً از احوال و رخدادهاي زمين آگاه ساختم، وقتي به هر انسان توان فطري خليفه شدن در روي زمين را داده ام، مناسب با همان توان و براساس اقتضاي حكمرت واض استعداد ديدن، نگريستن و درك روي زمين را هم به او داده ام، اگر انسان شخصاً نتوانست به آن نقطه و مرتبه برسد، با همنوعانش مي تواند برسد. و اگر به شکل مادی دست نيافت، به صورت معنوی دست مي يابد - مثل اهل ولايت، پس مي توانيد از به سبعمت بزرگ استفاده كنيد، بنابراین چنان بكوشيد و تلاش کنید تا زمين به باغچة سرسبز كوچكي تبديل گردد؛ باغچه اي كه از هر طرفش همديگر را ببينيد و از هر سمت و سويش صداي يكديگر را بشنويد، اما به يك شرط؛ و آن اينكه وظيفة عبدارد. بندگي خود را از ياد نبريد.
دقت كنيد آية ذيل چه مي گويد:
هُوَ الَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمُ الْاَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا ف۪ى مَنَاكِبِهَا وَ با هز مِنْ رِزْقِه۪ وَاِلَيْهِ النُّشُورُ
(الملك:١٥)
مي بينيد كه اين آيه چگونه با ارائهٔ‌ مثال، انسان را تشويق مي كند تا به كشف وسيله اي همت بگمارد كه توسط آن بتواند تصاوير و صداها را از دور ترين نقطه در يافت كند.
و مثلاً آيات: وَ ایک پیانَ مُقَرَّن۪ينَ فِى الْاَصْفَادِ (ص:٣٨)
وَمِنَ الشَّيَاط۪ينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذٰلِكَ وَ كُنَّا لَهُمْ حَفِظِينَ (الأنبياء:٨٢)
اين آيات باز هم در بارة حضرت سليمان (ع.س.) است و بيان مي دارد كه وی چگونه جن محال شياطين و ارواح خبيثه را تسخير کرد و شرشان را دفع ساخت و در كارهاي سودمند استخدام شان كرد و مي افزايد:
از بين اهل شعور، جنهایي كه پس از انسان مهم ترين سكنة روي زمين به لهَ اِي آيند، مي توانند خادم انسان باشند و با آن ها رابطه برقرار ساخته و دیدار کنند
— 324 —
و حتي امكان دارد شياطين، دشمني با انسان را كنار بگذارند و به ناچار به خدو به تدر آیند؛ چنانكه پروردگار آن ها را به تسخير يكي از بندگان فرمانبردارش در آورد.
پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيه مي فرمايد:
"اي انسان! من جن و شياطين و اشرار شان را به اطاعت و ت مختلفكي از بندگان مطيع و فرمانبردارم در مي آورم، اگر تو نيز خود را در تسخير فرامينم قرار دهي و از من اطاعت كني، بسياري از موجودات حتي جن و شيطان به تسخيرت در خواهند آمد."
آية كريمه، دور ترين حد نهایي و چیز ف راه بهره وري از جن و شيطان را تعيين مي كند و راه را به سوي احضار ارواح و گفتگو با جن ها (اسپيرتيزم) مي گشايد كه از امتزاج علم و صنعت بشر تراوش کرده و زاييدة شعور و احساس فوق العادة مادي و معنوي انسان است؛ البتّه نه ان و راني كه امروزه به اين كار اشتغال دارند و به حدّی در تسخير شياطين و ارواح، پليد هستند که مورد تمسخر و بازيچة دست جن هایي قرار گرفته اند كه احياناً نام مردگان را برخود مي گذارند. بلكه در اينجا هدف، تسخير آنها توسط اسرار قرآن كريم نظامی از شرّشان است.
و آية كريمة:فَاَرْسَلْنَٓا اِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا (مريم:١٧)
و امثال آن كه به تمثّل ارواح اشاره دارند و نیز آیات مشعر بر فراخواني و احضار و تسخير جن و عفريت توسط حضرت س و بر (ع.س.) ، ضمن اشاره به تمثّل روحانيات، به احضار ارواح نيز می پردازند؛ اما احضار ارواح پاكي كه در آيات بدان اشاره شده است، به شكلي نيست كه معاصران ما به طویی او و مسخره، ارواح جدّي و با وقار را كه در عالمي كاملاً جدّي و واقعي به سر مي برند، به تفريحگاه ها و محل لهو و لعب خود احضار كنند، بلكه احضار ارواح به گونه اي امكان دارد كه اوليای صالحی همچون محيي الدين ابن عربي ترجمارت جدّي و براي مقاصد جدّي و والا انجام مي دادند و در وقت دلخواه با ارواح ديدار کرده، مجذوب و فريفته شان مي شدند و با ايجاد ارتباط نزد آن ها مي رفتند و با تقرب به عالم شان از روحانيت و معنويت آن ها استفاده مي كردند؛ اينست آنچه كه آيات بدان باشد دارد و در اشاره اش به انسان احساس شوق و انگيزه مي دهد و پيشرفته ترين حد و اندازه اين نوع علوم و مهارت هاي پنهان را به تصویر می کشد و زيباترين شكل و صورت آن را نشان مي ن كه د325
ومثلاً:
اِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالْاِشْرَاقِ
(ص:١٨)
يَا جِبَالُ اَوِّب۪ى مَعَهُ وَالطَّيْرَ وَای که وا لَهُ الْحَد۪يدَ
(سبأ:١٠)
عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ.. (النمل:١٦)
اين آيات كريمه با ذكر معجزة حضرت داود (ع.س.) بر این امر دلالت مت فناد كه خداوند متعال به تسبيحات داود (ع.س.) چنان نيرویي بزرگ و صدایي خوش و ادایي زيبا داده بود كه كوه ها را به وجد مي آورد؛ انگار كوه ها مثل يك فونوگراف بزرگ به ذكر و تسبيح مي عادات ند و يا همچون انسان تنومندي در حلقه ذكر و پیرامون رئيس حلقه؛ به پهناي افق ذكر مي كردند.
آيا چنين چيزي ممكن است؟! آيا اين حقيقت دارد؟!
آري! حقيقت دارد؛ مگر كوهی که داراي غار است نمي تا به قا هر انسان با زبان خودش سخن بگويد و مثل طوطي گفته هايش را تكرار کند؟! اگر در مقابل كوهي "الحمد لله" گفتي، كوه نيز با پژواكش عيناً مثل تو "الحمد لله" مي گويد. وقتي پروردگار متعا، يك توان را به كوه ها بخشیده است، پس رشد و گسترش آن هم امكان دارد. و چون خداوند حضرت داود (ع.س.) را افزون بر رسالت، به خلافت روي زمين نيز برگزيده بود، بذر اين قابليت و توتوحيد به گونه اي رشد و توسعه داد كه شايسته وسعت رسالت و عظمت حاكميتش باشد، از اين رو كوه هاي سر به فلك كشيده همچون سربازي مطيع و شاگرد و مريدي مخد." و آن حضرت اقتدا مي كردند و با زبان و فرمان او به ذكر و تسبيح خالق ذوالجلال مي پرداختند؛ و هرچه داود (ع.س.) مي گفت آن ها نیز تكرار مي كردند.
آري! فوست تا يك لشكر بزرگ مي تواند با استفاده از وسايل ارتباطي خود، سربازانش را كه در كوه ها پراكنده اند وادار کند تا همه با هم يك صدا "الله اكبر" بگويند؛ مثل اينكه بر اثر پژواک كوه ها سخنرا ترتد و به شور و ولوله در آيند!
وقتي از بين انسان، يك فرمانده مي تواند كوه ها را با زبان ساكنين اش به صورت مجازي به نطق در آورد، آيا يكي رفت کااندهان توانمند پروردگار نمي تواند اين كار را بكند؟ و كوه ها را به صورت حقيقي به تسبيح و سخن بياورد؟! افزون بر اين مطالب، ما در گفتارهاي گذشته بيان كرديم كه هر كوه يك شخصيت معنوي دارد و ت است و عبادتش
— 326 —
متناسب با همان شخصيت اوست و آن گونه كه با انعكاس و پژواك صداي بشر تسبيح مي گويد، با زبان مخصوص اش نيز تسبيحاتي دارد.
و نیز آيات: وَالطَّلي بيرَحْشُورَةً (ص:١٩)
عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (النمل:١٦)
نشان مي دهند كه پروردگار سبحان به حضرت داوود و سليمان عليهما السلام زبان انواع پرندگان و واژة ی ذاتِدشان را آموخته بود؛ يعني اينكه برای چه كارهایي آفريده شده اند، و چگونه مي توان از آن ها استفاده کرد؟
آري! اين يك حقيقت بزرگ است؛ زیرا از آنجایی که زمين يك سفرة رحماني است و براي اكرام و پذيرایي اه صاحبسترده شده است، بسياري از حيوانات و پرندگاني كه از اين سفره استفاده مي كنند، مي توانند مسخّر و خدمتگذار انسان باشند؛ انساني كه با استخدام زنبور عسل و كرم ابريشم از آنچه كه خداوند به آن ها الهام کرده است بهره برد و در بسيلهام ش كارهايش از كبوتر كارگرفت و پرندگاني مثل طوطي را به نطق در آورد و بدين طريق زيبایيهاي جديدي به تمدن بشر افزود. اگر بازهم زبان استعداد فطري پرندگان و حيوانات ديگر را فراگيرد، مي
من استفاده هاي بيشتري ببرد؛ چون حيوانات گونه ها و دسته هاي بسيار زيادي دارند و همان گونه که حيوانات اهلي نقش مهمي در زندگي انسان ها دارند، استفاده از ساير حيوانات نيز دور از امكان نیست؛وری می: اگر انسان زبان استعداد پرندگان ملخ خوار را بداند و حركات آن ها را تنظيم كند و تحت كنترل در آورد، براي ريشه كن کردن آفات ملخ از آن ها به عنوان وسيله ای سودمند و به صورتا نزدين بهره بگیرد. لذا اين نوع استفاده از پرندگان و به سخن واداشتن جامداتي مثل تلفن و بي سيم، گام هاي فراتري نيز دارد و آية مذكور نهایي ترين حدّ و مرزش را ترسی و اساند ترين هدفش را تعيين مي كند.
پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيات مي فرمايد:
اي انسان ها! براي يكي از بندگان مخلصم كه هم جنس شما است، مخلوقات بزرگ مملكتم را مسخّر ساخته و به نطقييد قرردم و بسياري از لشكريان و حيواناتم را به خدمتش گماشتم تا نبوتش معصوم بماند و بتواند با مصونیت عدالت را در قلمروش بگستراند. و به هر يكي از شما نيز استعداد خليفه شدن روي زمين را وف شده چنان امانتي
— 327 —
به شما سپردم كه آسمان و زمين و كوه ها از حمل آن در ماندند؛ پس بايد به اوامر كسي گردن نهيد كه زمام اين مخلوقات در دست اوست، تا مخلوقات پراكنده کند؛ لكت او در مقابل شما رام شوند. راه همواري فرارويتان قرار دارد تا به نام آفريدگار بزرگ، مهار اين مخلوقات را به دست گيريد و به جايگاهي كه شايستة استعدادتان است، گام نهيد.
اي انسان! مادامو بدونیقت چنین است خود را با سرگرمي هاي بي معنا و بازي هاي بي هدفي مثل موسیقي، كبوتر بازي و به سخن واداشتن طوطي مشغول مساز و بجاي آن در جستجوي سرگرمي هاي سالم وافي لهد و پاك باش! تا آنگاه داوود وار كوه ها به فونوگراف بزرگي براي اذكارت تبديل شوند و گوش هايت را با نغمه هاي ذكر و تسبيح درختان و گياهان نوازش بده كه صداهاي نازك و دلپ! به شه مجرد تماس نسيم ملايم باد از آن ها خارج مي شود و كوه ها با شنيدن اين ذكر، هزاران زبان ذكرگوي و تسبيح خوان را به تو نشان مي دهند و به عنوان يكي از عجيبحیات امخلوقات در برابرت عرض اندام مي کنند. و آنگاه بسياري از پرندگان - مثل هدهد سليمان - دوست صميمي و مونس و همدمت مي شوند و با كمال اطاعت در خدمتت قرار مي گيرند و بدین گونه با بهترين و سالم ترين سرگرمي ها باعث آرامشت مي شوند. افزون بر آن، ا مُحَم والا تو را تشويق مي كند تا استعدادها و مواهب دروني ات را رشد دهي و از رسيدن به كمالاتي كه استعداد آن را داري باز نماني. پس مبادا فريفتة سرگرمي هاي بيهوده و بيی که اوي و از جايگاه والاي انسانيت سقوط كني!
و برای مثال آية
قُلْنَا يَا نَارُ كُون۪ى بَرْدًا وَسَلَامًا عَلٰٓى اِبْرَاه۪يمَ
(الأنبياء:٦٩)
معجزة حضرت ابراهيم (ع.س.) را بيان مي كند و سه اشاره لطيف در آن وجود دارد:
نخست:آتش نيز همچون سانَ تُصاب از خود اختياري ندارد و نمي تواند حسب دلخواهش كوركورانه حركت كند، بلكه طبق دستور انجام وظيفه مي كند. از اين رو، طبق دستوری که به او داده شده بود، حضرت ابراهيم (ع.س.َنْ فِسوزاند.
دوم:آتش درجه اي نيز دارد كه با برودتش مي سوزاند؛ يعني تأثيري مثل سوزاندن برجاي مي گذارد، پروردگار متعال با لفظ"سَلَامًا"برودت را مورد خطاب قرار مي دهد ومان جنيد: تو نيز ابراهيم را نسوزان، چنانكه حرارتش او را نسوزاند. يعني وقتي آتش
— 328 —
به اين درجه برسد با سرما و برودتش تأثيري مثل سوزاندن برجاي مي گذارد؛ هم آتششي چون هم يخ!
بلي! در علوم طبيعي، آتش درجات متفاوتي دارد. يكي از درجات آن به صورت آتش سفيد است كه حرارت را به اطرافش پخش نمي كند، بلكه حروال شدراف را به سوي خود مي كشد و توسط اين برودت، مايعات اطرافش را منجمد مي سازد؛ گویي با برودتش مي سوزاند! بنابراين "زمهرير" نوعی از انواع آتش است كه با برودتش مي سوزاند. و وجود آن در جهنمي كه درجات مي آورع مختلف آتش را در بردارد، ضروري است.
سوم:همانطور كه ايمان- كه يك ماده معنوي است- مومنين را از آتش جهنم نجات مي دهد و آن گونه كه اسلام همچون زرهي از تأثير آتش جهنم جلو گيري مي كند "مادة مادی ای" وجود دارد كه تأثيرآتش دنيا را دفع مي نان می زيرا خداوند متعال بنا بر اقتضاي اسم حكيمش، در اين دنيا كه دار حكمت است پس پردة اسباب اجراءات مي كند. لذا همان گونه كه آتش به بدن حضرت ابراهيم (ع.س.) گزندي نرساند، پيراهنش را نيز نسوزاند.
در واقع اين آيه با رمز و اشاره چنين مي گويد:
"اي مي شوبراهيم! از ابراهيم پيروي كنيد تا لباس هاي مادي و معنوي تان در دنيا و آخرت زرهي باشد در برابر بزرگ ترين دشمن تان كه آتش است. و چنانکه لباس ايمان و تقوایي كه بر روحتان پوشانده ايد شما را از آتش جهنم باز مي دارد، پرودگار متعال،رم (ص)طر شما موادي نيز در زمين آماده کرده است كه از شرّ آتش مصون تان نگه می دارد؛ پس بيایيد به جستجوي اين مادة ضد آتش برآييد، از قصر زمين استخراج كنيد و بپوشيد!"
بدين طريق، بشر در نتيجة كاوش ها و اكتشافاتش توانست تمل براي به دست آورد كه آتش آن را نمي سوزاند و موفق شد لباس نسوز براي خود تهيه كند و آن را بپوشد. اين آية ملكوتي را با موفقيت انسان در زمینة كشف مادة ضد آتش مقايسه كن! ببين چه پوشاك لطيف و زيبا و مقدسی را که در كارخانة "حنيفاًارد؛ اً" بافته شده است نشان مي دهد كه تا ابد كهنه و فرسوده نمي گردد و زيبایي و تابندگي اش را حفظ مي كند.
— 329 —
و مثلاً آيه: وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١)
بيانگر اين و اصل است كه در ادعاي بزرگ خلافت حضرت آدم (ع.س.) ، بزرگ ترين معجزه اش تعليم اسماء است. آن گونه که معجزات ساير انبيا عليهم السلام كارهاي خارق العادة مخصوص به هركدام از بشريت را به صورت رمزی خاطر نشان مي سازد، اما مء:وقتدر انبيا و فاتح ديوان نبوت، حضرت آدم (ع.س.) به اوج كمال و آخرين اهداف و قلّة پيشرفت هاي بشر اشاره ای نزديك به صراحت دارد. گویي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) با معني اشارة اين آيه مي فرمايد:
"اي بني آدم! دليل برتري پدرتان آدم بر فرشتگان اين كهاي خلافت اين بود كه ما، همة نام ها را به او آموختيم. شما نيز فرزندان و وارث استعدادهاي او هستيد، پس بايد با آموختن همة نام ها، لياقت و شايستگي خود را در به دوش گرفتن امانت بزرگ، بر همة مخلوقات ند، بسهيد."
براي رسيدن به بالاترين مراتب هستي، راه هموار است و زمين - اين مخلوق بزرگ- در تسخير شما است، پس بيایيد به جلو بشتابيد! و به هريك از اسمای حسنایم چنگ بزنيد و پيش برويد؛ اما يادتان باشد که پدرتان يك بار فريب شيطان را خورد و از جايلف از لایي چون بهشت موقتاً به زمين سقوط کرد. پس مبادا شما در راه رشد و پيشرفت خود از شيطان پيروي کنید و زمينة سقوط خود را از آسمان هاي حكمت الهي به گمراهي ماديت و طبيعت فراهم سازيد! سرتان را بلند كنيد و به اسمای حسنايم دقت و از دانش و ع از آ تان به عنوان نردبان عروج به آن آسمان ها استفاده كنيد تا به اسمای ربّاني ام كه حقايق و منابع اصلي دانش و كمالات تان است، برسيد، و با دورر چيز ن نام ها با چشم دل به پروردگارتان بنگريد.
يك نكته مهم و رازي مهم تر
همة كمالات علمي و پيشرفتهاي فني و صنعتهاي خارق العاده اي را كه انسان به يمن استعدشري اسجامعش به آن دست يافته است، آية وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١) به "تعليم اسماء" تعبير مي كند که در اين تعبير، رمزونده اي لطيف و دقيق وجود دارد و آن اين كه:
— 330 —
هر كمال و هر علم و هر پيشرفت و هر فنی، يك حقيقت والا دارد؛ و آن حقيقت متكي به يكي از اسمای حسناي الهي است و با تكيه به اين اسم - كه داراي پرده هاي زياد، تجليات متنوع و دواير و تجلّي گاههاي مختلف ا284
ن فن، آن كمال و آن صنعت، به كمالش مي رسد و حقيقت مي شود، ورنه به صورت سايه اي ناقص و ناتمام باقي مي ماند.
مثلاً:هندسه يك علم است و حقيقت و هدف نهایي آن عبارت است از: رسيدن به اسم "اندك ومقدّر" پروردگار و مشاهدة جلوه هاي حكيمانة آن اسم همراه با عظمت و هيبتش در آينة علم هندسه.
و یا طبّ که يك علم و يك تخصص و مهارت است، حقيقت و انجام آن نيز به اسم "شافي" خداحمت زیيه مي كند. پس طبابت با ديدن جلوه هاي رحيمانة اسم "شافي" در داروهاي روي زمين -كه به منزلة داروخانه بزرگ اوست- به كمالش مي رسد و به حقيقت تبديل مي شود.
و یا علم حكمت اشيا - مثل فيزيك و كيميا و ...- كه از حقيقت موجودات بحث مي كن گونه مشاهده تجليات مدبرّانه و مرّبيانة اسم "حكيم" پروردگار در اشيا و در منافع و مصالح اشيا؛ يعني با تكيه بر آن اسم و آن پشتيبان، حكمت واقعي مي گردد، در غیر این صورت يا به خرافات تبديل مي شود و لاً پشبيهوده مي ماند و يا مانند فلسفه طبيعي و مادي راه به سوي ضلالت و گمراهي مي گشايد.
اين بود سه مثال، ساير كمالات و فنون را با اينها مقايسه كن!
بدين طريق قرآن كريم توسط اين آية كريمه بر ازة قاین نكات و دورترين حدود و آخرين مراتبي كه تا كنون بشر در پيشرفتش به آن نرسيده است، انگشت می نهد و با نشان دادن اين مراتب، دست تشويق بر پشت بشر مي زند و مي گويد: به پيش!
از خزانة بزرگ اين آيه به همين جواهر نفيس اكتفا مي كنيم و در را ین وظیيم.
و بطور مثال، خاتم ديوان نبوت و سيّدالمرسليني كه همة معجزات پيامبران براي تصديق دعواي رسالتش يك معجزه محسوب مي گردند؛ اين فخر کائنات و اين آية
— 331 —
واضح و مفصل تمام مراتب اسمای حسني كه خداوند اجمالاً به حضرت آدم (ع.س.) آموخنخ ها پيامبر محبوب (ص) كه با بلند كردن انگشت جلالي اش شقّ قمر (ماه را دونيم) کرد و چون همين انگشت مبارك را با جمال الهي پایين آورد، آب مثل كوثر از آن فوران كرد و بيش از هزار معجزه ديگر را در تأييد نبوتش هماناد و قرآن كريم را به عنوان بزرگترين معجزه اش ارائه کرد و جن و انس را به مبارزه طلبيد و با آية مباركة:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰب جرایْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا
(الإسراء:٨٨)
و ساير آياتي كه از درخشان ترين وجوه مورد تقرآن به شمار مي آيند و در بازگویي حق و حقيقت، از جزالت در بيان، بلاغت در تعبير، جامعيت در معني و حلاوت در اسلوب قرآن حكايت دارند، توجه جن و انس را به بارزتريردد و اعجاز اين معجزة ابدي معطوف مي سازند و با تحريك احساساتشان، اشتياق و علاقه دوستان و عناد و دشمني دشمنانش را بر مي انگيزند و با تشويق بزرگ و ترغيبي شديد از دوست و دشمن مي خواهنتوانستا تقليد از آن، مثل و مانندش را بياورند. حتي پروردگار سبحان اين معجزه بزرگ را درجايگاهي بلند در انظار عموم مي گذارد، به طوری که گویي يگانه هدف انسان از آمدن به دنيا اين است كه اين معجزه بزرگ را هدف و قانون زندگي خود دانسته وو آن رآفرينش را ازآن بياموزد و مطابق با آن رفتار کند.
فشردة آنچه گذشت
هر يكي از معجزات انبيا عليهم السلام به يكي از صنایع خارق العادة بشر اشاره دارد،لحظه معجزة حضرت آدم (ع.س.) به فهرست علوم و فنون و كمالات خارق العاده اشاره دارد و تشويق مي كند و به صورت فشرده و اجمالي به پایه های صنعت نيز می پردازاز ناماما در معجزه كبراي پيامبر بزرگوار (ص) يعني قرآن معجز البيان، حقيقت تعليم اسما به وضوح و با تفصیل کامل تجلی کرده است و اهداف اصلي علوم حق و فنون حقيقي را بیان می دارد و كمالات و سعادت دنيوي و اخروي را بيان مي كند. وار کننويقي بزرگ انسان را به سوی آن سوق مي دهد و با استفاده از شيوة مؤثر تشويق، او را آگاه مي سازد كه "اي انسان ! بزرگترين مقصد از آفرينش هستي اين است كه تو بايد در برابر مظموجود 32
كلي ربوبيّت به عبوديِت بپردازي و هدف بنیادین از آفرينش تو نیز اين است كه بوسيلة علوم و كمالات، به آن عبوديت برسي."
و با تعبير بسيار زيبایي به اين مد.
اره مي كند:
بشر در اواخر دوران زندگي اش به علوم و فنون دست خواهد يافت و تمام نيرو و توانش را از علم و دانش خواهد گرفت و حاكميت و فرمانروایي و زور و قدرت، به دست علم خواهد افتاد.
ونيز قرآن كريم، به کرّات شیو زغال بيان و بلاغت در گفتار را به پيش مي راند و به آن اهمیت مي دهد، گويي به صورت رمزی مي فهماند كه، بلاغت و شیوایی - كه جالبترين علم و مهارت به شمار مي روند- در آخر الزمان، مرغوب ترين و جذاب ترين شکل را پیدا خواّتش را، حتي انسان ها براي تحميل افكار و قبولاندن دستورشان به ديگران، از شیوایی بيان به عنوان برنده ترين سلاح استفاده خواهند كرد و بلاغت در گفتار را نيروي شكست ناپذير خود قرار خواهند داد.
خلاصه اين كه،اكثر آيات قرآن كليدی استجمع شدخزانة بزرگ كمالات و گنج علم. اگر قصد رسيدن به آسمان هاي قرآن و ستاره هاي آياتش را داري، از بيست گفتار گذشته به عنوان بيست (٭):حتي سي و سه گفتار و سي و سه نامه، سي و يك پرتو، سيزده شعاع، يك نردباناهده مپله اي را تشكيل مي دهند. (مؤلف) پله نردبان كار بگير و ارتفاع بگیر و ببين كه قرآن چه خورشيد تابناكي است و چگونه نورش را بر حقيقت الوهيت و حقايق موجودات مي تاباند و مي گستراند!
نتيجه:وقتي آیاتِ مبیّن معجزات پيامبركاه ترگوار، ضمن اشاره به پيشرفت هاي علمي و صنعتي عصر حاضر و با استفاده از تعبيری خاص، گويی پيشرفته ترين اشكال آن را ترسيم مي کنند؛ و وقتي دلالت هر يكي از آيات بر معاني متعدد، امري است پذيرفته شده و ن، امنليه. و وقتي دستوري قاطع بر پيروي و اقتدا به انبياء وجود دارد، پس مي توان گفت:
آيات گذشته افزون بر دلالت آشکار بر معاني اصلي خود، با اسلوب اشاره بر اهمیت دانش و صنعت بشر نيز دلالت و تشويق مي كنند.
— 333 —
دورسی، پمهم به دو سوال مهم
سوال نخست:اگر بگويي: با توجه به اینکه قرآن به خاطر انسان نازل شده است، پس چرا پيشرفت هاي تمدن عصر حاضر را كه از نظر او بسيار مهم است به صراحت بيان نکرده و صرفاً به رمز پوشيده، ايمای پنهان، اشارة خند دلايادآوري ضعيف اكتفا کرده است؟
پاسخ:پيشرفت هاي تمدن بشر بيش از اين حقي ندارند، زيرا وظيفة اساسي قرآن عبارتست از: ياد دادن كمالات و شئونات دایرة ربوبيت و وظايف و احوال دايرة عبوديت.
استفهارو حق و سهم پیشرفت های بشر در آن دو دايره غير از رمزي ضعیف و اشاره ای خفيف، چيزي ديگر نيست. اگر اين ها از دايرة ربوبيت، حق خود را مطالبه كنند، در اين صورت سهم بسيار ناچيزي را در یافت خواهند کرد.
مثلاً:هرگاه ذاتي ماي ساختة بشر به قرآن بگويد:
"به من حق سخن گفتن و جايي در بين آياتت بده" در پاسخ، هواپيماهاي دايرة ربوبيت، يعني سيارات، زمين و ماه با زبان قرآن خواهند گفت:
"فقط مي تواني به اندازة جِرمت ديك صد ا جا داشته باشي، نه بيشتر!"
و اگر زير دريایي هاي بشر در بين آيات قرآن، جايي برای خود بخواهند، زيردريایي هاي آن دايره، يعني زمين شناور در اقيانوس هوا و ستارگان غوطه وردون حجياي اثير به او خواهند گفت:
"در بين ما جايگاهت به حدي ناچيز است كه به چشم نمي آید!"
و اگر لامپ هاي درخشان و ستاره مانند برق با مطالبة حق سخن، خواستار ورود باز اخل آيات شوند، لامپ هاي آن دايره، يعني خورشيد، شهاب ها و ستارگان زينت بخش چهرة آسمان، پاسخ خواهند داد:
"فقط مي توانيد به اندازه نور و روشني تان در مباحث و بيانات قرآن جا داشته باشيد!"
— 334 —
و اگر پيشرفت هاي خارق العادة تمدن- با زبان صنعبی نهفنولوژي - حق و حقوقش را مطالبه كند و بخواهد جايي در بين آيات داشته باشد، آنگاه مگسي فرياد برخواهد آورد:
(٭):در نوشتن اين موضوع مهم، قلم ام بدون اختيار به اين گفتگوي لطيف پرداخت، من نيز آزادش گذاشتم. اميدوارم لطافت اسلوب به جديت موضوع از فيرد نكند! (مؤلف)
"ساكت باشيد! به اندازة يك بالم حق نداريد، زيرا اگر تمام صنعت ها و اختراعات دقيق و ابزار آلات ظريف - که با ارادة جزیي انسان کشف و ساخته شده اند كه در شوند، بازهم از صنعت پيشرفته و ابزار زيباي جسم ام عجيب تر نخواهند بود. و اين آية كريمه شما را ساكت مي كند:
اِنَّ الَّذ۪ينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتوقت پرا لَهُ وَاِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَايَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُۜ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
(الحج:٧٣)
و هرگاه اين پيشرفت ها و امور خارق العاده به دايره ربوبيت رفته و حق خويش را مطالبه کنند، چنين پاسخي خواهند گرفت:
"ممی بزرو پيوندتان با ما بسيار اندك است، به آساني نمي توانيد به دايرة ما داخل شويد، چون طرح و برنامه ما اين است كه:
دنيا يك مهمان سرا است، و انسان براي چند روز در آن مهمان است، اما وظايف شوند وزيادي دارد؛ او مكلّف است در عمري كوتاه لوازمات زندگي ابدي اش را تدارك ببيند، پس بايد به كارهاي مهم و لازم تر اولويت دهد.
اما شما، اغلب شكل ظاهري تان به گونه اي است كه در پس پرده هاي غفلت و با حس دنيا پرستي ی می گگار پنداشتن آن ساخته شده است. پس بهره و نصيبتان از دايرة عبوديت -كه بر اساس حق پرستي و تفكر در آخرت تأسيس گرديده- بسيار ناچيز است.
ولي اگر در بين شما - يا پس از شما- صنعتگران ماهر و مخترفی رخ رگواري باشند (كه اندك اند) و هدفشان صرفاً خدمت به خلق خدا، منافع همگاني، آرامش عموم، پيشرفت و تكامل زندگي اجتماعي -كه خود عبادتي است ارزشمند- باشد بازهم رموز
— 335 —
و اشارات قرآن كافي است تا از صنعت و مهاراوست، شخصيت هاي پراحساس تقدير به عمل آيد و به سعي و كاوش بيشتر تشويق شان كند.
سوال دوم:
اگر بگويي: "پس از اين تحقيق، ديگر شك و ترديدي برايم که درنماند و تصديق کردم که در قرآن كريم تمامی ملزومات برای سعادت دنيوي و اخروي بشر، بر حسب ارزش و اهميتش وجود دارد و همراه با مطالب و حقايق ديگر، به پيشرفت هاي تمدن جديد و حتي به جلكر مي گام هاي آن اشاره شده است؛ اما چرا قرآن اين پيشرفت ها را به صراحت ذكر نمي كند تا كفار معاند مجبور به تصديق شوند و دل هاي ما نيز تسکین يابد؟
پاسخ:
دين، يك امتحان و تكاليف الهي يك آزمون است تا ارواح پا او دالي و ارواح ناپاك و پايين باهم مسابقه دهند تا در ميدان مسابقه از يكديگر جدا شوند.
همان گونه که معدن را مي سوزانند تا الماس از زغال و طلا از خاك جدا شود، تكاليف الهي نيز در اين آزمون سرتی ظاهامتحان و فراخوان به مسابقه است تا جواهر نفيس در معدن استعداد و توانایي هاي بشر از مواد بي ارزش جدا شود.
وقتي قرآن - در اين سراي امتحان - به صورت آزموني نازل شده است تا انسان در ميدان مسابقه به تر معينرسد، پس ضرورتاً به اين امور دنیوي و غيبي ای -كه در آينده برای همگان روشن خواهد شد- فقط اشاره اي مي كند و در حدّ اثبات دليلش دري به سوي عقل مي گشايداهي شنانچه قرآن كريم اينها را به صراحت ذكر كند، حكمت و راز تكليف از بين مي رود و همه چيز بديهي و آشکار مي شود، مثل اينكه توسط ستارگان بر روي آسمان، لا اله الا الله نوشته شود، آن وقت هركس- خواه نا خواه- تصديق مي كند و امتحان و مسابقه اسم، ایار نمي گردد، آنگاه روحي چون زغال با روحي چون الماس يكسان مي ماند.
(٭):بدینگونه که ابوجهل لعين با ابوبكر صديق رضي الله عنه يكسان نمايان مي شود و راز تكليف ضايع مي گردد. (مؤلف)
— 336 —
خلاصه:
قرآن، حكيم است و جايی دارد چيز را متناسب با ارزش اش تعیين مي كند. قرآن، هزار و سيصد سال پيش (تا زمان مؤلف) نتايج و پيشرفت هاي مدني بشر را -كه در تاريكي هاي آينده غايب و پوشيده بود- نشان مي دهد و زيباتر و بهتر مثل كس را كه ديده ايم و خواهيم ديد نشان خواهد داد، پس قرآن، كلام ذاتي است كه همة زمان ها را با تمام اشيای موجودش در يك آن مي بيند!
اين بود پرتوي از اعجاز قرآن شب و سیمای معجزات انبيا مي درخشد.
اَللّّهمَّ فَیهِّمنا أسْرَارَ الْقُرآنِ وَوفِّقْنا لِخدْمَتِهِ في كلِّ آنٍ وَزَمانٍ.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يناسبت حَك۪يمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَبَارِكْ وَكَرِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا وَمَولَانَا مُحَمَّدٍ، عَبدِكَ وَنَبِيِّكَ وَرَسُولِكَ النّبِيِّ الْأمِّيِّ وَعَلَى آلِهِ وَأ الرَِّهِ وَأزْوَاجِهِ وَذُرِّيَّاتِهِ وَعَلَى النّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَالْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَالْأوْلِيَاءِ وَالصَّالِحِينَ، أفْضَلَ صَلَاةٍ وَأزْكَى سَلَامٍ وَأنمَى بَرَكَاتٍ،ر و ذلَدِ سُوَرِ الْقُرآنِ وَآيَاتِهِ وَحُرُوفِهِ وَكَلِمَاتِهِ وَمَعَانِيهِ وَإِشَارَاتِهِ وَرُمُوزِهِ وَدَلَالَاتِهِ، وَاغْفِر لَنَا وَارْحَمْنَا وَالْطُفْ بِنَا يَا إِلَهنَا، يِ جنت لِقَنَا، بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنهَا بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
وَالْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ آمِينَ
— 337 —
گفتار بیست و یکم
عبارانجام دو مقام
مقام اول
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
اِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا
(النساء:١٠٣)
روزی شخصی که از نظر سنّ و اندام و رتبه بزرگ بود به من گفت: خواندن نماز بسیار خوب است، عارفار روز پنج وقت نماز خواندن خیلی زیاد و این تکرار، خسته کننده است.
پس از آنکه مدت زیادی از این سخن گذشت به نفسم گوش فرا دادم، شنیدم که او نیز عین سخن را تکرار می کرد! پس از اندیشه و تأمل دیدم که از طم شده الت و تنبلی، این درس را از شیطان فرا می گیرد، آن گاه در یافتم که گویی آن شخص آن سخن را به نمایندگی از طرف تمام نفس های امّاره به زبان آورده است و یا وادار به گفتن آن شدهرِ" دومن نیز گفتم:
وقتی نفس من امّاره است، باید از آن شروع کنم؛ زیرا کسی که نفس خود را اصلاح نکرده است، از اصلاح دیگران عاجز خواهد ماند؛ لذا خطاب به نفسم گفتم:
ای نفس! در برابر سخنی که در جهل مرکب در بستر تنبلی و در خواب غفرد؟! حزبان آوردی "پنج تنبیه" را از من بشنو:
تنبیه اول
ای نفس بدبختم! آیا عمرت ابدی است؟ آیا در خصوص زنده ماندنت تا سال آینده و حتی تا فردا ضمانت قطعی در دست داری؟ آنچه که باعث خستگی ات از نماز می شود توهّم ابدیّتها و ست. ناز و ادایت به گونه ای است که گویی به خاطر خوشی و لذت می
— 338 —
خواهی برای همیشه در دنیا بمانی! اگر می فهمیدی که عمرت کوتاه است و بیهوده می گذرد، آن وقت نماز باعث خستگی ات نمی شد،ي و نماختصاص دادن ساعتی از بیست و چهار ساعت، به ادای خدمت و وظیفة خوش و زیبایی که مایهٔ‌ راحت و رحمت است و زندگی پر سعادت ابدی را در قبال دارد، نه تنها باعث خس می توملال نیست، بلکه شوق و اشتیاق انسان را بر می انگیزد و با ادای آن، ذوق پاک و والایی به وی دست می دهد.
تنبیه دوم
ای نفس شکم پرورم! تو هگفتگوینان می خوری، آب می نوشی و هوا تنفّس می کنی، آیا این تکرار سبب خستگی و ناراحتی ات می شود؟ جواب منفی است، زیرا تکرار نیاز نه تنها ملال آور نیست، بلکه لذت جدیدی نیز به انسان می بخشد.
وقتی چنین است، نماز هم نباید تو را خسته و ناه دعا ازد، چون نماز غذای قلبم، آب حیات روحم و نسیم هوای لطیفهٔ‌ ربّانی ام را جلب و جذب می کند.
آری! غذا و قوت قلبی که در معرض رنج ها و دردهای فراوان قرار دارد و فریفتهٔ‌ لذت ها و آرزوهای بی پایان است، فقط با کوبیدن نیازمندانهٔ‌ دروازهٔ‌ ربّی کند، بر و کریم است و قدرت هر چیز را دارد، به دست آورده می شود.
و آب حیات روحی که از یک سو با اکثر موجودات آینده و از سوی دیگر با اغلب موجوداتی که به این دنیای فانی پاشاه دره و به سرعت، واویلای فراق سر داده اند و رفته اند، در پیوند و ارتباط است، زمانی نوشانیده میشود که انسان از طریق نماز به چشمهٔ‌ رحمت یگانه معبود باقی و یگانه محبوب سرمدی روی بیاورد و توجادران و سِرّ با شعور انسانی که فطرتاً خواستار ابدیت بوده و بسیار نازک و لطیف است و برای ابد خلق شده و همچون آیینه ای تجلیات ذات ازلی و ابدی را بازتاب می دهد و لطیفهٔ‌ نورانی ربانی است، به شدّت نیازمنو اخطاس است و در این احوال پُر از رنج و قساوت و زحمت و سراپا ظلمت و تاریکی و زود گذر و نفس گیر، به تنفّس و استراحت واقعی نیاز دارد که آن هم فقط از پنجرهٔ‌ نماز ممکن است و بس.
— 339 —
تنبیه سوم
ای نفس بی صبرم رسید مروز با به یاد آوردن زحمت عبادت هایی که در گذشته انجام داده ای و با فکر کردن به مشقت های نماز و رنج مصیبت های گذشته، مظطرب و پریشان میشوی و نیز با تصوسنگ با نماز و عبادت های روزهای آینده و رنج و عذاب مصیبت های آتی، داد و فریاد سر می دهی و صبر و قرار نداری. آیا این کار، عاقلانه است؟
تو در این بی صبری مانند آن فرمانده لَا تَری هستی که نیروی بزرگی از لشکرش را به جناح راست دشمن می فرستد حال آنکه این جناح از صفوف دشمن به صف سربازان او پیوسته و حمایت خویش را از او اعلان کرده است. و از جانب دیگر او نیروی باقی مانده اش را در حاان می جناح چپ می فرستد، که در آنجا خبری از دشمن نیست و سربازی از جانب مقابل وجود ندارد و بدین طریق، مرکز را به کلّی تضعیف می کند؛ دشمن هم با پی بردن به این ضعف به مرکز هجوم می آورد و آن فرمانده را با تمام لشکریانشلكه ازمار می سازد.
آری! تو به این فرمانده نادان شباهت داری، چونکه رنج و زحمت روزهای گذشته گذشت، دردش رفت و لذّتش باقی ماند و مشقتش به ثواب تبدیل شو اندو نباید مایهٔ‌ حسرت و اندوه باشد، بلکه بایستی با شوق و ذوق جدید و با عزم و جدیّت بیشتری تو را به ادامهٔ‌ مسیر و تداوم راه تشویق کند و وادارد. روزهای آینده هم هنوز نیامده است، پس نگرانی و تشویش در مورد(ل) برونه ای حماقت و دیوانگی است، چون به گریه و فریاد شخصی می ماند که از هم اکنون برای تشنگی و گرسنگی احتمالی روزهای آینده، می گرید و پریشان است.
وقتی حقیقت چنین است، اگر عقل داشته بانشان دنظر عبادت فقط به امروز فکر کن و بگو: من یک ساعت را در خدمتی مهم و زیبا، عالی و بلند پایه که پاداش اش بسیار بزرگ و مشتقش اندک است، به مصرف خواهم رساند، آنگاه کاهلی دردناکت به همّتی شیرین مبدّل خواهد شد.
ای نفس بی صبرم! تو به سه نوع خود دلّف هستی:
— 340 —
اول:صبر بر طاعت
دوم:صبر بر معصیت
سوم:صبر بر مصیبت
اگر عاقل و هوشیار هستی، حقیقت ذکر شده در مثال تنبیه سوم را، راهنمایت قرار بده و با کنظر شرامت و مردانگی بگو: "یا صبور!" و سه نوع صبر را بر دوشت حمل کن و با نیروی صبرت خود را بیارای و به آن تکیه کن! چون اگر قوت و نیروی این صبر را که خداوند به تو داده است در راه های غلط، استفاده نکنی و پراکنده نسازی، در برابر هرگونه مشقت و مصیبت ن در يواهد بود.
تنبیه چهارم
ای نفس سرگردانم! آیا فکر می کنی خواندن نماز و وظیفهٔ‌ عبودیت و بندگی بی فایده و بی نتیجه است؟ و یا اینکه پاداش آن اندک و ناچیز است که باعث دلتنگی و خستگی ات می شود؟ ح ظاهر ه اگر شخصی اندک پولی به تو بدهد و یا تو را بترساند از صبح تا شام بدون وقفه و خستگی به کارت ادامه خواهی داد.
نماز، بهترین قوّت و آرامش برای قلب عاجز و فقیر تو در این مهمانخانهٔ‌ موقّتی دنیا است و غذا و نوری است برای منزل قبرت که بدوندقت كنسپار آن خواهی شد. و مدرک و برائت نامه ای است در میدان محشر که بدون تردید، محکمه و دادسرای تو خواهد بود و روشنی و براقی است بر سر پُل صراط که چه بخواهی و چه نخواهی از آن خواهی گذشت؛ آیا چنین نمازی بی فایده و بی نتیجا جایی و یا اینکه اجرت و پاداش آن اندک و ناچیز است؟
اگر شخصی به تو هدیه ای معادل صد لیره وعده بدهد، صد روز تو را استخدام می کند و به کار می گمارد و با آنکه ممکن اسن رحيم خلافی کند، به او اعتماد می کنی و بدون تعلل و خستگی به کارت ادامه می دهی. حال ببین! ذاتی که وعده خلافی در حق او محال است، أجرت و پاداشی همچون بهشت و هدیه ای همچون سعادت ابو جمادبه تو وعده داده است تا در مدت کوتاهی وظیفهٔ‌ بسیار زیبا و راحت بخشی را برای او انجام دهی. آیا فکر نمی کنی اگر تو خدمت او را انجام ندهی و یا اینکه با دلی ناخواسته و یا به شکل مقطعی از روی سستی و کسالت کار را نیمه تمام و رمزادهی و بدینگونه او را
— 341 —
به وعده خلافی متهم ساخته و یا هدیه اش را سبک بشماری، در این صورت مستحق تأدیب بسیار شدید و تعذیب دردناکی خواهی شد؟!
در دنیا از ترس زندان، سنگین ترین کبا زباا بی وقفه و بدون تنبلی انجام می دهی، در این حال، آیا ترس زندانی همچون جهنم که ابدی است، تو را به انجام خدمتی بسیار خفیف و لطیف وا نمی دارد و تحریک نمی کند؟!
تنبیه پنجم
ای نفس دنحکیم بتم! آیا سستی ات در عبادت و تقصیرت در نماز به خاطر زیاد بودن مشغولیت های دنیوی توست؟ و یا این که از درد معشیت و زندگی فرصت نمی یابی؟ آیا فقط برای دنیا آفریده شده ای که همهٔ‌ وقت خود را صرف آن می ني اش اندکی تأمل کن! به رغم برتری فطری ات بر همهٔ‌ حیوانات، در تهیه و تدارک لوازمات زندگی دنیوی، توانت کم تر از یک گنجشک است! پس از اینجا چرا نمی فهمکنی؟! ظیفهٔ‌ اصلی ات غوطه ور شدن در این دنیا نیست، بلکه مانند یک انسان حقیقی سعی و تلاش در راه یک زندگی حقیقی است. و ضمناً اکثر مشغولیت های دنیوی ای که از آن نام بردی، مواردی است که هیچ ارتباطی به تو ندارد،د حج گز روی فضولی (به ناحق) در آن مشغولیت های لایعنی مداخله می کنی و با ترک کارهای بسیار مهم و ضروری گویی هزاران سال عمر داری، با معلومات بیهوده و غیر ضروری وقتت را هدر می دهی سیار بیزهای بی ارزشی مانند "یاد گرفتن تعداد مرغ ها در امریکا! و یا کیفیت حلقه های اطراف زُحل!" ارزشمندترین وقتت را هدر می دهی! گویی با این کار گوشه ای ا اين صرا به دست می آوری و یا اینکه به کمالی می رسی!
اگر بگویی: آنچه که مرا از نماز باز داشته و سبب فتور و سستی ام گردیده است، این چیزهای بی ارزش نیست، بلکه کارهای مهم، معیشت و زندگی مرا به خود مشغول داشته است، من هم به تو خواهم گفت:
را مزد روزانة شخصی صد روپیه باشد و کسی به او بگوید بیا برای ده دقیقه اینجا را حفر کن تا سنگ گرانبهایی همچون زمرد را که صد هزار ارزش دارد به دست آوری، چه حماقت بزرگی خواهد بود اگر به این بهانه که مزد روزانه اش کم خواهد شد پیند، دراو را قبول نکند و بگوید: نخیر! کار نمیکنم! چه حماقت بزرگی خواهد بود!
— 342 —
عیناً مثل این، تو در این باغ به خاطر نفقهٔ‌ خود مشغول کار هستی، اگر نمازت را تحق شفق، ثمرهٔ‌ تمام سعی و تلاشت فقط در نفقهٔ‌ بی اهمیت و بی برکت دنیوی منحصر می ماند، اما اگر وقت استراحت ات را به نماز -که مایهٔ‌ آرامش روح و تنفّس قلب تو است- اختصاص دهی، در ضمن نفقهٔ‌ با برکت دنیوی، دو گنج معنوی را به دست خواهی آورد کب های مهمّی برای نفقهٔ‌ اخروی و زاد و توشهٔ‌ آخرت ات به شمار می رود:
گنج اول:از "تسبیحات" گل ها و میوه ها و گیاهانی که با نیّت نیک در باغت پرورده ای، سهم ات را خواهی گرفت. تشخيصاين مقام درسی است برای يکی از کارگرانی که در باغی مشغول کار بود. (مؤلف)
گنج دوم:هرکس که از محصولات این باغت می خورد - حیوان باشد و یا انسان، مشتری باشد و یا دزد- حکم "صدقه جاری" را برایت خواهد داشت، اما به این شرط که شده اسخاطر رزاق حقیقی و در چارچوب رضایت او تصرف کنی و به دید مأموری که مال او را برای مخلوقات او توزیع میکند به خود بنگری.
اکنون ببین، تارک نماز چه خسارت بزرگی می بیند و چه ثروت مهمی را از دستدانی کد؟ و چگونه از آن دو گنج دایمی محروم می ماند؟ گنجی که انسان را به سعی و تلاش تشویق کرده و با یک نیروی معنوی او را در راه عمل یاری می رساند؟ حتی به هنگام پیری، وقتی آهسته پنهان روبه ضعف نهاد از کار باغداری دلسرد می شود و خطاب به خود میگوید: چه لزومی دارد؟! چرا خود را خسته کنم؟ امروز و یا فردا از این دنیا خواهم رفت! بدین طریق، خود را در آغوش تنبلی می اندازد.
اما مرد نخست خواهد عموم رر پناه عبادت روز افزونم، به کسب و کار حلال ادامه خواهم داد تا نور و روشنایی بیشتری به قبرم بفرستم و ذخیرهٔ‌ بیشتری برای آخرتم تدارک ببینم.
خلاصه:ای نفس! بدان که دیرَلَا يدستت رفت، و فردا هم هنوز نیامده است و تو مدرکی برای به دست آوردن آن نداری. پس عمر حقیقی ات را همین امروز بدان! دست کم ساعتی از آن را در صندوق پس عادل واخروی که همان مسجد و یا سجّاده است، بینداز و بدین گونه آیندة حقیقی و جاودان را از آن خود بگردان!
— 343 —
و نیز بدان که هر روز- هم برای تو و هم برای دیگران- دروازه ای ا گوئی سوی عالم جدید. اگر نماز نخوانی عالم آن روز تو با ظلمت و پریشانی می رود و از دستت شکایت می کند و بر ضدّت شهادت خواهد داد. و هر کدام ما در هر روز، عالم خاصی از آن عالم داریم و کیفیت آن تابع قلب و عمل ما است. مثال آن همچون آیینه است که ظهرگز لویر، تابع رنگ و نوع آن است؛ اگر آیینه سیاه باشد، تصویر نیز سیاه دیده می شود و اگر صاف و روشن باشد، تصویر هم روشن خواهد بود و در غیر آن، تیره و تار نشان می دهد و چیز بسیار کوچک را بزرگ می نمایاند. تو نیز با قلب، عقل، دانش و با تصمیم و ارادد، بزری توانی شکل عالم خود را تغییر دهی و آن را به نفع و یا بر ضدّ خود شاهد بگردانی.
اگر نماز بخوانی و با نمازت متوجه صانع ذوالجلال آن عالم شوی، به یکباره ع، با ك منوّر میشود و مثل اینکه نماز چراغ برق باشد و تو با نیت نماز، کلید و دکمهٔ‌ آن را فشار دهی، تمام تاریکی های آن عالم را می زداید و متلاشی می سازد و آنگاه از روی پریشانی ها و آشفتگیر اساسنیای پر هرج و مرج پرده بر می دارد و نشان می دهد که تحولات و حرکات آن در حقیقت نظمی است سراپا حکمت و نوشته های معنی داری است که قلم قدرت ربّانی آن را می نویسد و بدین طریق، نوری از آیهٔ‌ پُر نور اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَته استالْاَرْضِ را به قلبت سرازیر می سازد و عالم آن روزت را درخشان می کند و در پیشگاه خدا به نفع تو شاهد و گواه قرار می دهد.
مبادا بگویی: نماز من کجا و حقیقت آن نماز کجا؟ زیرا هستهٔ‌ یک خرما درست مانند یک درخت خرما، در برابر را توصیف می کند و تفاوت فقط در اجمال و تفصیل است. نماز عوامی مثل من و تو - و لو اینکه خودش احساس نکند- مانند نماز یک ولیّ بزرگ، سهمی از این نور دارد و رازی از این حقیقت در آن نهفته است- و لو اینکه شعورش به آن تعلّق نیابد- اما درخشش آن با توجرده ازرجات هرکس فرق می کند، چنانکه بین یک هستهٔ‌ خرما تا درخت بارور، مراتب زیادی موجود است بدین سان در درجات نماز نیز مراتب زیادی وجود دارد؛ اما در تمام مراتب، اساسی از آن حقیقهي داننی نهفته است.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن قَالَ: "الصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّينِ" وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ.
٭٭٭
— 344 —
مقام دوم
از گفتار بیست و یکملي و آج مرهم را به پنج زخم قلبی در بر می گیرد)
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّر خطر يَحْضُرُونِ
(المؤمنون:٩٧-٩٨)
ای کسی که به مرض وسوسه مبتلا هستی! آیا می دانی وسوسه ات به چی شباهت دارد؟ شبیه مصیبت است؛ در آغاز کوچک است، اما آهسته آهسته به هر اندازه که به آن اهمیت بدهی بزرگ می شود، ولی اگر اهمیت ندهسانی بدیده بگیری از بین می رود و ناپدید می شود. از این رو، اگر آن را بزرگ ببینی بزرگ می شود و اگر کوچک ببینی کوچک می گردد. اگر بترسی سنگین و سنگینتر می شود و بالاخره مریض و بیمار می سازد، اما اگر نترسی خفیف می گردد و ت دیگری ماند. اگر ماهیتش را نفهمی دوام می یابد و ریشه می داواند، اما اگر ماهیتش را بفهمی و آن را بشناسی متلاشی می شود و از بین می رود. وقتی چنین است، پنچ شیوهٔ‌ کثیرالوقوع وسوسه را بیان خواهم کرد تا به یاری خدا شفای تو و من قرار گیرد. زیرا جه ذکر شسه را دعوت می کند، اما علم آن را دفع و طرد می نماید. اگر نشناسی می آید و اگر بشناسی می رود.
شیوهٔ‌ اول- زخم اول:
شیطان اولاً شبهه را در قلب می اندازد، سپس مراقب تأثیر آن در درون می ماند، اگر قلب آنرا نپذی نماید شبهه به شتم و دشنام رو می آورد و در برابر خیال بعضی از خاطره های زشت و آرزوهای نفسانی منافی ادب را که شبیه وسوسه است به تصویر می کشد و بر أثر آستاخيزبیچاره گرفتار یأس و ناامیدی گردیده و فریاد
— 345 —
"ای وای! این چه مصیبتی است!" سر می دهد.. و وسوسه کننده به این گمان که قلبش مرتکب گناه شده و در برابر پروردگارش سوء أدب کرده است دچار اضطراب و پریشانگوش
#3ردد و برای نجات از این حالت، از حضور و آرامش می گریزد و می خواهد خود را در آغوش غفلت بیندازد.
مرهم این زخم این است:
ببین ای بیچارهٔ‌ مبتلا به وسوسه! پریشان نباش، چون آنچه که از مقابل آیینهٔ‌ ذهنت گذشته است شتم و دشنقهرمانت بلکه صرفاً تخیلات و تصوراتی عاری از حقیقت است. و آن گونه که تخیّل کفر، کفر نیست تخیّل شتم نیز شتم نمی باشد، زیرا از نظر منطق، تخیّل حکم نیست اما شتم حکم است. علاوه بر این، آن سخنان ناشایسته، سخنان قلب تو نیست، چون قلب تو از آن آزرداما همأسف است، شاید از لُمّهٔ‌ شیطانی که نزدیک قلب تو قرار دارد می آید. لذا ضرر وسوسه، در توهّم ضرر است. یعنی ضرر او بر قلب در این است که ما آن را مضر گمان کنیم، چونکه انسان، یک تخیّل بی پایهآن چونس را حقیقت می پندارد و اعمال شیطان را از قلب بی گناهش می داند و وسوسه های شیطان را سخنان قلبش گمان کرده و ضررهای آن را تصور می کند و به ضرمقاصد فتد. و این هم همان چیزی است که شیطان می خواهد.
شیوهٔ‌ دوم:
هنگامی که معانی از قلب خارج می شوند به گونهٔ‌ عاری از صورت وارد خیال می گردند و در آنجا شکل ها و صورت هایی را می پوشند. و کار خیال این است که دایماً بنابر اسستگی نعوامل معلوم و معینی صورتهایی را می بافد و صورت هایی را که بر آن اهمیت قایل باشد بر سر راه می گذارد، هر معنی ای که از آنجا بگذرد خیال آنچه را که بافته است بزرگي می پوشاند، یا اینکه بر گردنش می آویزد، یا هم با آن آلوده اش می کند و یا زیر پردهٔ‌ آن پنهان می دارد؛ اگر معانی، پاک و منزّه و صورتها، ملوّث و رذیل باشند پوشاندن و پوشیدنی درکار نیست، صرفاً تماس وجود دارد و بس. وسوس ماهي)ه تماس را با تلبّس التباس می کند (تماس را با پوشیدن و پوشاندن اشتباه می گیرد) و با خود می گوید:
— 346 —
"وای برمن! قلبم چقدر فاسد گشته است، این دنائت و پستیِ نفس، مرا از رحمت خداوند مطرود می سازد" درست در همین نقطه شیطان دست به کافایده ود و از این خلأ او بسیار استفاده می کند.
مرهم این زخم چنین است:
چنانکه نجاست درون شکمت تأثیری بر طهارت و پاکی ظاهری و بدنی تو ندارد و نمازت را فاسد نمی سازد، بدین سان، مجاورت صورت های آلوده و ملوّث با معانی پاک و مقدس نیز ضرْلِۘ ورد.
به عنوان مثال: زمانی که تو مشغول تفکر در آیات الهی هستی به یکباره، یک امر مهیّج مانند مریضی و یا قضای حاجت به شدّت خیالت را تحت تاثیر قرار می دهد، در این حالت حتماً خیال تو به دنبال دوای مرض و یا قضای حاجحتي بعود و صورتهای پست لوازمات آنها را می بافد و معانی ای که از راه رسیده اند از بین همین صورتهای پست خیالی می گذرند. بگذار بروند، چون هیچ ضرری به آنكفار يرد، نه آنها را آلوده می سازد و نه خطری وجود دارد. خطر زمانی است که فکر در آنها متمرکز گردد و توهّم ضرر از آنها داشته باشد.
شیوهٔ‌ سوم:
در بدینگیاء مناسبات پنهانی وجود دارد. حتی در بین چیزهایی که ما امید آن را نداشتیم هم نخهای پیوند و مناسب یافت می شود، یا اینکه عملاً و واقعاً موجود است و یا هم خیال تو بر حسب کاری که مشغول بوده آن را بافته است. به دلیل همین را مقابلبت است که در مواردی، دیدن چیز مقدس با هجوم خیالات آلوده و ملوّث مواجه می گردد. چنانکه در فنّ بیان، بیان گردیده است؛ "تناقض و ضدّیتی که در خارج سبب دوری است در تصور و خیال سبب نزدیکی و مجاورت می باشد." یعن بگیردخیال است که دو چیز متضاد را با هم جمع می کند و در کنار هم قرار می دهد. و به خاطره ای که از این مناسبت نشأت یافته است "تداعی افکار" گفته می شود.
به گونهٔ‌ مثال: زمانی که تو در نماز با پروردگارت مشغول راز و نیاز هستی و با خشوع و حض این ج رو به کعبهٔ‌ معظّمه ایستاده ای، همین تداعی افکار دست تو را می گیرد و به سوی دورترین چیزهای لایعنی و شرم آور سوق می دهد. حال اگر تو گرفتار
— 347 —
چنین تداعی افکار باشی، هوش کن و پریشان مباش، بلکه به محض موجود به خود آمدی برگرد و با این تصور که "عجب اشتباهی مرتکب شدی" فکرت را به آن متمرکز مساز، تا آن مناسبت ضعیف با تمرکز تو قوت نگیرد. زیرا هر اندازه تأثر نشان بدهی و اهمیت قایل شوی، این تخطّر ضعیف تو به عادت تبمت او شود و ریشه می دواند و به تدریج به مرض خیالی مبدّل می گردد. اما هرگز نترس! این یک بیماری قلبی نیست، این نوع تخطّر و آرزوهای نفسانی اکثراً غیر ارادی و خارج از اختیار انسان می باشد. و به ویژه در انسانهای حساس و عصبی بیشتر دیده می شود و شیمی شودنگونه وسوسه ها را فرصت خوبی می شمارد و از آن به خوبی استفاده می کند.
علاج این درد این است:
بدان که تداعی افکار غالباً غیر ارادی است و لذا هیچ مسئولیتی در قبال ندارد، زیرا اختان را تماسی در کار نیست، صرفاً مجاورت وجود دارد و بس. از این رو، کیفیت (طبیعت) افکار به یکدیگر سرایت نمی کنند و ضرری به همدیگر ندارند. چنانکه فرشتهٔ‌ الهام در اطراف قلب با شیطان مجاورت دارد و مجاورت و قرابت ابرار و فجّار و بودنشیون هایک مسکن، ضرری ندارد.
بدینگونه، اگر بدون خواست و ارادهٔ‌ تو خیالات بدی وارد افکار پاکیزهٔ‌ تو گردد، نمی تواند ضرر و زیانی در قبال داشته باشد، مگر اینکه قصدیمقاطع و یا به گمان اینکه ضرری خواهد داشت بیش از حد خود را مشغول آن سازد. گاه هم قلب خسته می شود و فکر، برای سرگرم نگه داشتن خود با هر چه که پیش لوب خاد را مشغول می سازد و شیطان هم با استفاده از این فرصت خیالات زشتی را تقدیم می دارد و این سو و آن سو می برد.
شیوهٔ‌ چهارم:
وسوسه ای که از سختگیری افراطی به هنگام جستجوی بهترین عمل، نشأت می یابد. این شخص هر اندازه بهه شود،قوا و پرهیزکاری سختگیری اش را بیشتر و بیشتر سازد، گره کار محکمتر و وضعیت پیچیده تر می شود. حتی کار به جایی می رسد که آن شخص در وقت جستجوی أولی ترین عمل و یک روش بهتر به حاسق و افتد و در مواردی هم جستجوی یک "سنت" سبب ترک یک "واجب" می شود، چون او همواره در
— 348 —
این تشویش و اضطراب به سر می برد که آیا عمل او به گونهٔ‌ درست انجام یافته است و یا خیر! آیا قبول شده است یا نه! و به ا با كون که "عمل من درست نشده است!" آن را اعاده و تکرار می کند و سرانجام دچار یأس و نا امیدی می گردد و شیطان هم با استفاده از این فرصت او را ما فیهمی سازد.
این زخم دو مرهم دارد:
مرهم اول:این نوع وسوسه، فقط لایق معتزله است چون آنها می گویند: "افعال مکلّفین از نظر جزای اخروی در ذات خود حَسَن و یا قبیح است، سپس شریعت می آید و آنچه را که فی ذاته حَسَن بود، حن حق کی شمارد و آنچه را که قبیح بود قبیح می داند. یعنی اینکه حُسن و قُبح دو أمر ذاتی است و در سرشت و طبیعت اشیا وجود دارد، و از لحاظ جزای اخروی، أوامر و نواهی الهی تابع آن می باشند. با توجه به طبیعت این مذهب،ي روح در هر عملش گرفتار این وسوسه می شود که "آیا عملم به همان صورتی که در نفس الامر زیبا و کامل است انجام یافته است و یا خیر؟!".. اما پیروااِلَّاه اهل سنت و الجماعت هستند می گویند: "خداوند متعال به چیزی امر می کند، آنگاه حَسَن می شود و از چیزی نهی می کند و آنگاه قبیح می گردد" یعنی با امر، زیبایی و با نهی، زشتی تحقق می یابد. و حُسن می ما به اطلاع و آگاهی مکلّف بستگی دارد و با توجه به دید و نظر او تقرّر می یابد. این زیبایی و زشتی به خاتمهٔ‌ اعمال در آخرت تعلق دارد نه به ظاهر و صورت دنیوی آن. به عنوان مثال:
تو وضو گرفتی یا نماز خواندی، حال آنکه سبب پنهانی برای فاسد ساخت شما چو نمازت وجود داشت، اما تو از آن آگاه نبودی. در این حالت، نماز و وضوی تو هم صحیح است و هم حَسَن. اما معتزله می گویند: "در حقیقت قبیح و فاسد است، اما به دلیل جهلت از تو قبول می شود، چون جهل، عذر گفته می شوسي است بدین ترتیب، با توجه به مذهب اهل سنت و جماعت عمل تو صحیح است و با ظاهر شریعت مطابقت دارد، پس در مورد صحت آن وسوسه نداشته باش و مغرور هم مشو. چون تو به یقین نمی دانی که آیا در پیشگاه خدا قبول شده است یا خیر!.
#349و
وَمهم دوم:بدان که اسلام دین حقیقی خداوند است، دینی است آسان که حرجی در آن وجود ندارد. و مذاهب اربعه همگی برحق اند. اگر انسان به تقصیر و کوتاهی اش پی برد آنگاه می تواند با استغفار آن را تلافی کند که این، به مراتب بهتر است از خود پسندی و مغرنی كه به اعمال صالح. لذا اگر چنین وسوسه گری خودش را در عمل مقصر بداند و استغفار کند بهتر است از اینکه عملش را خوب ببیند و مغرور شود.
وقتی چنین است، وسوسه را بینداز و به شیطان بگو: "این حالت یکعه بيشست. اطلاع یافتن بر حقیقت احوال، بار سنگینی است و حتی با یُسر و آسانی دین منافات دارد و مخالف قاعده و قانون"لا حَرَجَ فِی الدِّینِ"و"الدِّینُ یُسر"می باشد. حتماً این عمل من موافق یکی از مذاهب برحق اسلامی خواهد بودوع موان برایم کافی است چون بدین وسیله می توانم با سجده و زاری خود را به پیشگاه خالق و مولایم بیندازم و طلب مغفرت کنم و به تقصیرم در عمل اعتراف نمایم.
شیوهٔ‌ پنجم:
وسوسه ای است که در قضایای ایمان به شکل شبهه خود را نشان می دهد:رد که وسه کنندهٔ‌ بیچاره، گاهی تخیّل را با تعقّل اشتباه و التباس می کند. یعنی شبهه ای را که به خیالش آمده است یک شبههٔ‌ عقلی می پندارد و گمان می کت حشر به اعتقادش خلل وارد شده است.. و گاهی شبهه ای را که توهّم کرده است شک و تردیدی تلقی می کند که به ایمانش ضرر می رساند.. و گاهی هم شبهه ای را که تصور کرده است شبهه ای می پندارد که گویی عقلش ه هرگاه تصدیق کرده است.. و در مواردی هم تفکر در قضایای کفری را کفر می شمارد، یعنی هرنوع پژوهش و تدقیق و محاکمهٔ‌ بی طرفانهٔ‌ نیروی فکر و تعقل را که به منظور شناخت اسباب و عوامل ضلالت و گمراهی انجام یافته است خلاف ایمان می اجتنا و در برابر اینگونه وهم و پندارهایی که اثری از تلقینات شیطانی است "آه و واویلا" سرمیدهد و می گوید: "قلبم خراب و اعتقادم فاسد گشته است!" و از آنجاییکه چنین اح نوع مغلب غیر ارادی است او نمی تواند با ارادهٔ‌ جزئی اش آن را اصلاح کند، لذا به چنگ یأس و نا امیدی می افتد.
— 350 —
مرهم این زخم این است:
چنانکه تخیّل کفر، کفر نیست توهّالجلالنیز کفر نمی باشد. و آن گونه که تصور ضلالت، ضلالت نیست تفکر ضلالت نیز ضلالت نمی باشد زیرا تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکر با تصدیق عقلی و اذعان قلبی فرق دارند و متغایر هستند. چون آنها (تخیّل و توبدين متصوّر و تفکر) تا حدی آزاد هستند و به همین خاطر به جزء اختیاری انسان و ارادهٔ‌ او چندان اعتنایی نمی کنند و به تکلیف و وجایب دینی چندان گردن نا نیز د، اما تصدیق و اذعان چنین نیستند بلکه تابع میزان خاصی می باشند. و نیز آن گونه که تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکّر، تصدیق و اذعان نیستند، شبهه و تردد هم محسوب نمی گردند. اما اگر این حالت بی موجب تکرار شود و آهستسوسه هه حالت استقرار در نفس را پیدا کند آنگاه ممکن است یک نوع شبههٔ‌ حقیقی از آن متولد گردد.
مهمترین نوع این وسوسه این است که:
وسوسه کننده "امکان ذاتی" را با "امکان ذهنی" التباس می کند. یعنی اگر چیزی را در ذات آن ممکن ببیند ذهناً وَ الجرا ممکن و عقلاً مشکوک می پندارد، یکی از قاعده های کلامی در علم منطق تصریح می دارد که: "امکان ذاتی با یقین علمی منافات ندارد و از این رو، بین امکان ذاتی و ضرورات و بدیهیات ذهنی تضادی موجود نیست" ببين ايضیح آن این مثال را ارائه میداریم:
در همین لحظه ممکن است دریای سیاه به زمین فرو رود، چنین چیزی ذاتاً ممکن است و وقوع آن با امکانات ذاتی متحمل می باشد، اما ما به یقیق حکم می کنیم که آن دریا در جایش قرار دارد و د دقت نمورد شک و تردیدی نداریم. پس این احتمال امکانی و امکان ذاتی ما را به شک و شبهه نمی اندازد و به یقین ما هیچ خللی وارد نمی کند.
مثال دیگر:ممکن است امروز خورشید غروب نکند ور می اکن است فردا طلوع ننماید، اما این امکان و احتمال به یقین ما ضرری ندارد و شبهه وارد نمی کند. بدین سان، اوهامی که از طریق امکان ذاتی وارد گردیده و بر مسئله ين خريندگانی دنیا و طلوع حیات اخروی که یکی از حقایق ایمانی است، می تازد هیچ ضرری به یقین ایمانی
— 351 —
ما ندارد و هرگز نمیتوند خللی در آن ایجاد کند. ل با مد از قاعده های مشهور در اصول علم فقه این است که:
"لا عِبرةَ للاحتمال غير الناشئ عن الدَّليل" (احتمال که بر بنیاد دلیلی استوار نباشد نَهَا عتبار است)
اگر بگویی:حکمت ابتلای مومنان به این نوع وسوسه هایی که به ضرر مومنان است و قلب شان را مجروح می سازد چیست؟
جواب:اگر ما افراط و زیاده روی را به یکسوست، امم، وسوسه سبب تیقظ و بیداری ما می شود و انگیزهٔ‌ تحرّی و تلاش و وسیلهٔ‌ جدیّت می گردد و بی پروایی را طرد کرده و تهاون و سستی را دفع می کند.. به همین خاطر، حکیم مطلق وي که با به حیث یک شلاق به دست شیطان داده است تا انسان در این دار امتحان و میدان مسابقه به سوی حکمتهای مذکور تشویق کند. و هرگاه شیطان در أذیت و آزار زیاده روی کرد، می توانیم به س به شعم رحيم فرار کنیم و "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" بگوییم.
— 352 —
گفتار بيست و دوم
اين گفتار دو مقام دارد
مقام نخست
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ
وَيَضْرِبُ اللّٰهُ الْاَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمين ذكرذَكَّرُونَ
(إبراهيم:٢٥)
وَ تِلْكَ الْاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ
(الحشر:٢١)
در یکی از روزها دو نفر در حوض بزرگه و متل استحمام بودند. حالت فوق العاده اي به آنها دست داد و از خود بي خود شدند، وقتي به هوش آمدند ديدند كه به عالم عجيبي آورده شده اند، چنان عالم عجيبي كهبا أطوب انتظام كاملش همچون يك كشور و از لحاظ زیبایی اش همچون یک شهر و از بس كه پرشكوه و مجلل بود، مانند يك قصر به نظر مي آمد.
آن دو مرد، حيرت زده به اطراف چشم دوختند؛ ديدند كه در يك ىِّ وَالمي بسيار بزرگ و در طرف ديگر كشوري با نظم، و در سمتي ديگر شهري آباد، و در سویی ديگر قصر بزرگي كه عالم بي كراني را در خود جای داده است، قرار دارد. آنها در اين عالم عجيب به سير و سياحت پرداختند، چشم شان به مخلوقاتي افتاد كهخته انجة خاصي سخن مي گفتند، اما از زبان شان سر در نياوردند، فقط از اشاراتشان پي بردند كه به كارهاي بزرگ و وظايف مهمي مشغول اند.
يكي از آن دو نفر به دوستش گفت:
اين عالم عجيب حتماً يو ببینننده و اين كشور منظم حتماً يك مالك و اين شهر آباد حتماً يك صاحب و اين قصر مجلل حتماً يك سازنده دارد؛ ما بايد در صدد شناختن او باشيم، زيرا ظاهراً چنپوچ مینظر می رسد كه او ما را اينجا آورده است، اگر او را نشناسيم، چه کسی به داد ما می رسد و در اين عالم غربت، نيازهاي مان را برآورده
— 353 —
خواهد ساخت؟ از اين مخلوقات عاجزي كه ما زبان شان را نمي فهميم و آن ها هم به سخنان ما گوش فرا نمي ده تواندتوقعي مي توان داشت؟ از سوي ديگر، ذاتي كه اين عالم بزرگ را به صورت يك كشور و به شكل يك شهر و همچون يك قصر مجلّل ساخته است و با چيزهاي خارق العاده اي سراسر آن ها را پركرده و با انازآنچهیينات مزين کرده و همة نواحي اش را با معجزه هاي حكيمانه آذين بندی کرده است، حتماً از ما و از آن هایي كه به اينجا آمده اند، خواسته اي دارد. بايد او را خوب بشناسيم و بدانيم كه از ما چه مي خواهد؟
دوستش در پاسخ گفت:
و شعور نمي شود چنين ذاتي وجود داشته باشد و چنين عالم شگفت انگيزی را به تنهایي اداره كند!
دوستش جواب داد:
خوب گوش كن! اگر در شناختن او غفلت كنيم، چیزی به دست ما نمی آید و منفعتي ندارد، كه مار غفلت و بی اعتنایی ما ضرري داشته باشد، ضررش بس بزرگ خواهد بود و اگر در جهت شناختن او از هیچ تلاشي دریغ نورزیم، نه تنها مشقتي در اين تلاش ما وجود ندارد، بلكه منافع بزرگي در پي د
سردرگز اين رو غفلت در شناخت او كار عاقلانه ای نيست.
اما دوست غافلش گفت:
اين حرف ها را قبول ندارم، من راحتی و آسایش خودم را در فكر نكردن به اين كارها مي بينم و به چيزهایي كه در عقلم نمي گنجد كاري ندارم، اين كارها همه تصادفي و كَانَو برهم است، هرچيز خود به خود پيش مي رود، من چه كاري با اينها دارم؟!
مرد عاقل به او گفت: مي ترسم اين سركشي و تمرّدت من و ديگران را در بلا بيندازد،زگاري ه این است که گاهي از دست يك نادان و بدبخت، كشوري ويران مي شود؟!
— 354 —
بار ديگر مرد غافل برگشت و گفت:
در یک سخن یا برایم به طور قطع و مستدلل ثابتطبيعت ، این سرزمین مالکی یگانه و آفریدگاری واحد و یکتا دارد و یا اینکه دست از سرم بردار!
دوستش پاسخ داد:
چون عناد و لجاجتت به سرحد جنون رسيده و چيزي نمانده است كه ما و حتي مملكت را گرفتار قهر و غضب كني، لذا من با "دوازم آن رل" برایت ثابت خواهم کرد كه اين عالم قصر مانند و اين مملكتِ شهر مانند آفرينندة يكتایي دارند که فقط او هر چيز را اداره مي كند و از هر عيب و نقصي پاك است؛ آفريدگاري كه ما او را نمي بينيم و او ما را وه او ايز را مي بيند و سخنانش را مي شنود؛ همة كارهاي او معجزه و خارق العاده است و همة اين مخلوقاتي كه ما زبان شان را نمي فهميم، مأمورين موظف مملكت او هستند.
برهان اول
بيا به هر سو بننواع م هرچيز دقت كن! در ورای همة اين كارها دست پنهاني دركار است. ببين! چيزي كه از خود زور و قدرتي ندارد و به كوچكي يك هسته بوده و حتي از حمل خود درمانده است، (٭):اشاره است به بذرها و هسته هایي كه درختان تنومند را بنجا باي كشند. (مؤلف) هزاران سير بار سنگين را بر مي دارد و چيزي كه ذره اي درك و شعور ندارد از عهدة كارهاي پر راز و حكمت بر مي آيد. (٭):اشاره است به شاخه هاي انگور كه توان برداشت خوشه هاي پربارش را ندارد وسان وق لطيف و نازكش را به سوي درختان ديگر گسترانده و آن ها را در آغوش مي گيرد. (مؤلف) بنابراین بايد اذعان کرد كه اين چيزها خود به خود كار نمي كنند، بلكه ذات قدرتمندي از پس پرده آن ها را به كار وا مي دارد. چون اگر مستقل و سر به خود باشند، درمعنی اورت لزوماً هر چيز بايد يك معجزة خارق العاده باشد که اين سفسطه اي بيش نيست.
برهان دوم
بيا اي دوست! تا به چيزهایی بينديشيم که دشت ها و بيابان ها را آراسته است. در تك تك اين زيورات کارهایك دست دارد كه از آن مالك پنهان خبر مي دهد، گویي هر يك علامت و نشانه ای است بر موجودیت آن ذات پنهان! پيش چشمانت نگاه كن
— 355 —
و ببین که آن مالک پنهان از اين جسم كوچكي كه گرمي وزن ندارد، (٭):اشاره است به بذرهای گوناگون، چونه كهبذرهای خربزه و هندوانه و میوه های دیگر برگهای زیبایی را از زیباترین پارچه ها می بافند و میوه های شیرینتر از حلوا را که از گنجینه رحمت الهی آورده اند به ما تقدیم می دارند. (مؤلف) چندين متر پارچة رنگارنگ و گلد، به بافد و بهترين نوع شيريني جات، خوردني ها و آشاميدني ها را از آن استخراج مي كند و اگر هزاران نفر از امثال من و تو اين پارچه ها را بپوشند و از اين غذا ها بخورند تمام شدني نيست.
باز ببين که چگونه او، آهن و خاك و آب واشاره و مس و نقره و طلا را به دست غيبي اش مي گيرد و تكه گوشتي از آن مي سازد. (٭):اشاره است به آفريدن جسم حيوان از عناصر، و ايجاد موجود زنده از نطفه. (مؤلف)
پس اي غافل! اين كارها مخصوصب نموداست كه اين مملكت با همة اجزايش در دست قدرت اوست و هر چيز از ارادة او فرمان مي برد.
برهان سوم
بيا و اين صنعت هاي عجيب متحرّك اش را ببهاي پش٭):اشاره است به انسان و حيوانات. زيرا انسان، فهرست كوچك اين عالم است، و ماهيت انساني، مثال كوچكي براي کائنات است، ازاين رو، آنچه در عالم وجود دارد نمونه اش در انسا و گنج مي شود. (مؤلف) هر كدام، به گونه اي ساخته شده است كه انگار نسخة كوچكي از اين قصر بزرگ است، چون هرآنچه در قصر وجود دارد در آن يافت مي شود. در اين صورت آيا امكان دارد اين قصر عجيب را كسي غير از سازندة آن در دستگاه كوچكي بگنجانت بلقييا امكان دارد در عالمی كه در دستگاه كوچكي گنجانيده شده است، كارهاي عبث و يا تصادفي ای رخ دهد؟
بايد گفت: اين همه دستگاه هایي كه مشاهده مي كني، هريك نشانهٔ‌ آن آفريدگار يگانه استاو نميهر دستگاه دليل وجود او و بيانگر عظمت اوست که با زبان حال مي گويد:
"ما آفریدهٔ‌ آفريدگاري هستيم كه اين عالم را به همان سهولتي آفريد كه ما را آفريده است."
— 356 —
برهان چهارم
اي برادر معاند! بيا تا عجيب تر از همه را به تو نشان دهم! ببو پیرو امور در اين مملكت دگرگون شد و همه چيز تغيیر كرد، و تغیير مي كند و به يك حالت نمي ماند.
در این اجسام جامدی که ما شعوری در آن ها نمی بینیم، دقت کن! گویی هر یک از آن ها صون دنیام مطلق را به خود گرفته است و دیگران محکوم و تحت سیطرة اویند و گویی هریکی از آن ها بر همة اشيای ديگر فرمانروایي مي كند! به اين دستگاهي كه دركنار ما است نگاه كن! (٭):اشاره است به درساس قريوه دار، چون مثل اينكه صدها دستگاه و كارخانه را برشاخه هاي نازكشان حمل كنند برگها، گلها و ميوه هاي حيرت آوري را مي بافند و مي پزند و سرانجام به ما تقديم مي دارند. چنانکه درخت بلندقامت سرو در صخره هاي انسان كوه دستگاهش را نصب و به فعاليت مي پردازد. مولف. گویي دستور مي دهد و آنگاه موادي كه براي تزیينات و فعاليتش نياز دارد از دور به سويش مي شتابند. آن جسم فاقد شعور را ببين! (٭):اشاره است به حبوبات، بذرها و تخم حشرات، مثاصلي حه اي روي برگ درختي تخم گذاري مي كند، درخت فوراً برگش را برای او به رحم مادر، گهواره نرم و مخزن غذاي لذيذي چون عسل تبديل مي كند، انگار اين درخت بي ثمر ميوه هاي ذي روح به بار مي آورد. (مؤلف) انگار با يك اَيْنَكش بزرگ ترين و تنومندترين جسم را خادم خود مي گرداند و در كارهاي شخصي اش از آن بهره مي گيرد.
موارد دیگر را با اين دو مثال قياس كن! گويا هر يك چيز، تمام موجودات عالم را مسخر خود مي كند.
اگر كار ادارة مملكت را ب کند والكي كه ما او را نمي بينيم، واگذار نكني، ناگزير بايد هنرها، صنعت ها و كمالات آن ذات را به تك تك مخلوقات بدهي، گرچه اين مخلوق يك سنگ يا حيوان يا انسان و يا موجودي ديگر باشد.
هرگاه موجوديت ذات يگانة معجزا آماد مالك اين سرزمين را دور از عقل دانستي، در اين صورت بايد ملياردها صانع و آفريننده را قبول كني كه هر كدام شريك و مانند و ياور همديگر باشند و دركارهاي يكديگر مداخله كنند! حال آنكه نظام متقن
— 357 —
و بديع، مقتضي عدم را بب است و اگر در يكي از كارهاي اين سرزمين، كوچكترين مداخله اي صورت مي گرفت، حتماً اثر آن برملا مي شد، چرا كه كوچك ترين بي نظمي در كارهاي اين مملكت پهناور، براي برهم خوردن آگیرتر است؛ زیرا اگر در روستایی دو ارباب، در شهري دو فرماندار و در کشوري دو پادشاه باشند، بي نظمي و آشفتگي به ميان مي آيد، چه رسد به اينكه تعداد بي شمجازه و حكام مطلق به طور مشترك زمام امور كشوري را به دست گيرند!
برهان پنجم
اي دوست وسواسی! بيا در نقش و نگارهاي اين قصر بزرگ دقت كن و زيور آلات اين شهر را در نظر بگير و نظم سرزمين پهیک حورا ببين، و در صنعت هاي اين عالم تفكر كن! اگر در اين نقش و نگارها قلم مالکی كه معجزه و هنرش پايان ندارد نقش نداشته باشد و کار تزیين آن به اسباب فاقد شعني آثتصادف كور و طبيعت كر منسوب گردد، آن وقت بايد در هر سنگ و در هر خس و خاشاك اين مملكت، يك نقاش معجزه گر و يك نويسنده فوق العاده موجود باشد تا بتواند هزاران كتاب را فقط دغت اعجرف بنويسد و تنها در يك نقش، میليون ها صنعت را بگنجاند! زیرا همان گونه که مي بيني در هر يك از اين سنگ ها (٭):اشاره است به انساني كه ميوه درخت آفرينش است و بهفَ يُحاي كه برنامه و فهرست درختش را حمل مي كند؛ زيرا هرآنچه را كه قلم قدرت در كتاب بزرگ هستي نوشته باشد، با اجمال در ماهيت انسان هم نوشته است و آنچه را كه قلم قدرت در درخت نوشته باشد، در ميوه سيار وهم نگاشته است. (مؤلف) نقش و نگار تمام قصر و قوانين ادارة كل شهر و تشکیلات و برنامة كاري کل كشور وجود دارد؛ يعني ايجاد اين همه نقش و نگار مثل ايجاد كل كشور، كاري است بزرگ و خارق العاده؛ پس هر نقش و هر صنعت بيانگر ا واجب ن آفريدگار و مهر و نشان اوست. پس وقتي امكان ندارد يك حرف بر نويسنده اش دلالت نكند، و يك نقش از نقاش اش حكايت ننمايد، پس چگونه امكان دارد نويسنده ای كه در حرفي، كتاب بزرگي را نوشته و نقاشي كه در نقشیبسيار ان نقش را به تصویر کشیده است از روي كتاب و نقش اش شناخته نشود؟!
— 358 —
برهان ششم
بيا به اين دشت پهناور برويم! (٭):اشاره است به روي زمين در فصول بهار و ت
وس؛ زيرا صدها هزار مخلوقات به شكل آميخته و يكجا آفريده شده و روي صفحه زمين بدون لغزش و اشتباه نوشته مي شود، سپس با نظم كامل تغيير مي يابد. هزاران سفره رحماني پهن و باز جمع مي گردد ومي کندتازه مي آيد، گویي هر درخت يك آشپز و هر باغ يك آشپزخانه است! (مؤلف) در آنجا كوه بلندي است، به قلّة آن صعود كنيم تا هرطرف ديده شود، و دوربین هاي بزرگ نما را هم با خود برداريم تا چيزهاي دور رده باشك نشان دهد؛ زیرا در اين مملكت عجيب، هر لحظه كارهاي عجيبي رخ مي دهد. ببين! اين كوه ها، درّه ها و شهرها در یک لحظه تغیير مي كنند؛ چه تغييري! میليون ها كارِ مرتبط و درهم آميخته با نظم و ترتيب كامل دگآسمان ي شود، مثل اينكه میلیون ها پارچة رنگارنگ در آنِ واحد بافته شود، واقعاً تحولات عجيبي رخ مي دهد! ببين! گل هاي خنداني كه با آنها انس گرفته بوديم، ناپديد شدند و جايشان را گونه هاي ديگري گرفتند كه از نظري را بمخالف هم، اما از لحاظ ماهيت شبيه هم اند! انگار اين درّه ها و كوهها صفحاتي اند که صدها هزار كتاب مختلف بدون لغزش و اشتباه در آن نوشته مي شود. پس خود سرانه بودن چنين كارهاي دقيق و هنرمندانه ای هزار مرتبه محال انده یک ش است. آري! اين كارها بيش از آنكه خود را ظاهر کنند، بر آفريدگارشان دلالت دارند؛ چون آفرينندة اين چيز ها ذات معجزه گري است كه انجام هيچ كاري بر او دشوار نيست و نوشتن هزار كتاب به انضحي اسوشتن يك حرف برايش آسان است.
به اطرافت نگاه كن! ببين كه آفريدگار بزرگ با كمال حكمت هرچيز را در محل مناسب اش قرار داده و با فضل و كرم اش هر كس را مشمول الطاف و دار اهاي مناسبي مي گرداند و با گشودن درها و پرده هاي عمومي احسانش، خواسته ها و آرزوهاي هر چيز را برآورده می سازد.
و سفره هاي رنگين سخاوتمندانه اش را در برابر مخلوقات اين سرزمين ا مثاليحيوانات و نباتات مي گستراند و به هر طايفه ای از اين مخلوقات، بلكه به فرد فرد آنان، با اسم و رسم خاصش نعمت هاي مخصوص و مناسبي را بدون اشتباه و فراموشی ارزاني مي دارد.
— 359 —
آيا در دنيا اینك محال تر از اين وجود دارد كه گفته شود ممکن است انجام اين امور تصادفي و يا بیهوده و بي فايده باشد؟ و يا دست هاي متعددي دخالت كند؟ و يا اينكه آفرينندة آن قادر بر هر کاری نبوده و همه چيز در تسخير او نباشد؟! اي باهت دآيا مي تواني دليل و برهاني در انكار اين همه مشاهدات بيابي؟!
برهان هفتم
اي دوست! جزئيات را بگزاريم و در اين عالم عجيبِ قصرمانند دقت كنيم و به وضعيتي كه اجزای آن با يكديگَّ مُند بينديشيم؛ در اين عالم با چنان نظمي كارهاي كلي پيش مي رود و تحولات عمومي رخ مي دهد كه گويی هر چيز فاعل مختار است و بر نظم سراسر مملكت نظارت دارد و همگام با نظم عمومي حركت مي مة اين حتی دور افتاده ترين اشيا به كمك همديگر مي شتابند.
ببين! كاروان عجيبی از غيب حركت کرده به سوي ما مي آيد؛ (٭):عبارت است از كاروان نباتات كه ارزاق موجودات زنده را حمل و نقل مي كنند. مولف. اين كاروان كه مركب هاي شان به درختانود پروات و كوها مي ماند حامل بسته هاي روزي است. آنجا را ببين! چراغ نورافشاني از قبّة اين مملكت آويخته است، (٭):اشاره است به خورشيد. (مؤلف) هم را انا روشن مي سازد و غذاي همه را مي پزد، اما غذاهایي كه بايد پخته شوند توسط دست غيبی بر نخي (٭):اشاره است به شاخه هاي نازك درخت که ميوه هاي خوشمزه ای را حمل می کند. مولف. آويخته و در معرض حرارت آن قرار داده مي شوند. بيا و اين حيوانات نحيف و ضعه مزد اتوان را ببين که چگونه از دو پمپ آويزان در بالاي سرشان، (٭):اشاره است به پستان مادران. (مؤلف) غذای لطيف و گوارایي در دهان آن ها مي ريزد، كافي است دهان شان را به آن بچسپانند!
خلاصه:همة اشيای اين عالم، مثل اينكه نظاره تا برهيگر باشند در كمك هم قرار دارند، يا مثل اينكه يكديگر را ببینند دست به دست هم داده كار همديگر را به تكميل مي رسانند. دوش به دوش و شانه به شانه كار ز این د و در مسير زندگي پشتيبان و همكار هم اند. همه چيز را اين گونه مقايسه كن! تمامي اين حالات بي شمار به وضوحِ دو دوتا چهارتا بيانگر اين است كه، همه چيز در تسخيرآفريننده و صاحب اين قصر عجيب است و به اسم او و در راه او كار مي كند و به منزلة سرباز الهي و60
به فرمان اوست و با تكيه بر نيروي او انجام وظيفه مي كند و به دستور او در حركت است و با حكمت او تنظيم مي شود و با فضل و كرم او به ديگري كمك مي رساند و با رحمست و حه ياري ديگران مي شتابد.
حال اي برادر! اگر ترديد و يا اعتراضي به اين دليل داری بگو ببينم!
برهان هشتم
بيا اي آنكه مانند نفسم خود را عاقل مي شماري! در حالی که عاقل نيستاساس چي خواهي صاحب اين قصر شكوهمند را بشناسي! حال آنكه هر چيز او را نشان مي دهد و به او اشاره مي كند و به موجوديت او شهادت مي دهد، چگونه اين همه شهادت را تكذيب مي كني؟ پس وجود اين قصر را هم انكار دوازدبگو: نه قصري وجود دارد و نه مملكتي و نه چيزي ديگر! حتي خودت را هم انكار كن و از صحنه گم و دور شو! و يا اينكه عاقل باش و به سخنانم گوش فرا د را مل می خواهم صحنة دیگری را در معرض ديدت قرار دهم:
ببين! در داخل قصر و دَور تا دَور اين مملكت، عناصر و معادني (٭):اشاره است به عناصري چون: خاك، آب و هوا كه وظايف گوناگوني را انجام مي دهند و با اجازه پروردگار به ياري هر نيازمند مي شتابنقرآن ب فرمان الله در هر جا پخش مي شوند و نيازهاي حياتي موجودات را آماده و فراهم مي سازند و منشأ نسج و نقش مصنوعات الهي هستند. (مؤلف) وجود دارد و هر پديده ای در اين مملكت از آن مواد ساخته مي شود؛ بنابراین هركسي كه مالك آني استمو عناصر باشد، در واقع مالك هر چيزي است كه از آن مواد ساخته مي شود؛ زیرا مزرعه از آنِ هر كس باشد، محصولات نيز از اوست و دريا از آنِ هركسي باشد، چيزهاي داخل دريا هم از اوست.
وبهست! باز بيا و اين منسوجات و پارچه هاي رنگارنگ و گلدار را ببين! همة اينها فقط از يك ماده ساخته مي شوند، لابد فراهم کنندة اين ماده و ریسندة آن يكي است؛ چون اين صنعت اشتراك نمي پذيرد، پس منسوج علاوه هنرمندانه بافته شده اند به او اختصاص دارند. افزون برآن اجناس اين منسوجات، در هر بخش از اين عالم عجيب يافته مي شود و به طور گسترده اي در هر جا پراکنده است، حتي به صورت همزمان و به طرز واح پشيماهم و در داخل هم در هر جا بافته مي شوند؛
— 361 —
يعني كار يك فاعل است و همگي با يك فرمان حركت مي كنند، و گرنه محال است دركاري كه در آن واحد و به شيوة واحد و به گونهٔ‌ واحد و هيئت ووصاف آر تمام نواحي انجام مي گيرد، چنين توافق و هماهنگي کاملی وجود داشته باشد؛ از اين رو هريكي از اين مصنوعات، آشكارا بر آن فاعلی که از ديده پنهان است، دلالت دارند؛ گويی هر پارچه گلدار، هند و ااه پيشرفته و هر لقمة لذيذ به منزله يك نشان، يك مهر و يك سكّه آن معجزه آفرين است و با زبان حال مي گويند: "من فرآوردة هر كسي كه باشم جا و مكاني كه در آن قرار دارم نيز از اوست" و هر نقش مورشيد : "من بافتة هر كسي که باشم، تاقه اي كه در آن هستم نيز بافته اوست" و هر لقمه لذيذ مي گويد: "من ساخته و پختة هر كسي که باشم، ديگي كه در آن پخته مي شوم نيز از او است"ل، عقادستگاه مي گويد: "آن كسي كه مرا ساخته باشد، تمامي دستگاه هاي مشابه پراكنده در عالم را نيز ساخته است؛ يعني كسي كه مالك اين مملكت و قصر باشد فقط او مي تواند مالك ما هم باشد، مثل اينكه اگر شخصي بخواهد ادعاي مالكيت نستيم كنیفورم های نظامي و يا حتي يك دكمة آن را بكند، اين شخص حتماً بايد مالك تمام كارخانه هاي آن هم باشد تا بتواند مالك حقيقي شود، و گرنه ادعايش عاري از حقیقت خواهد بود، و حتي به خاطر عملكرد به عاپيگرد قرار خواهد گرفت و به خاطر سخنانش مؤاخذه خواهد شد.
خلاصه:از آنجایی که عناصر اين مملكت عبارتست از موادي پراكنده در همة اطراف و نواحيفاً آنس مالك آن هم يكي است و همة مملكت را در دست دارد و چون مصنوعات پراكنده در اطراف اين مملكت به يكديگر شباهت دارند و يك علامت و نشان را بروز مي دهند، لذا همگي بر وجود آفريدگار يگانه دل. و نی كنند.
پس اي دوست! نشان وحدت در اين عالم، هويدا و علامت توحيد، واضح و روشن است؛ زيرا برخي از اشیا به رغم اينكه يكي است، در سراسر عالم وجود دارد و برخي ديگر علي رغم تعدد اشكال شان يك وحدت نوعي را نشان مي دهند؛ چون به هم شبيه و در هراعت و اكنده هستند و وحدت نيز بر واحد دلالت مي كند، لذا بايد صانع، صاحب و مالك اين چيزها هم يكي باشد.
— 362 —
افزون بر آن مي بيني كه طناب و نخ هاي باريكي (٭):طناب به درخت ميوه دار و داوند به شاخه هاي آن اشاره مي كند، و هدايا و احسانات اشاره ای است به گلهاي رنگارنگ و ميوه هاي گوناگون. مؤلف از پس پرده غيب سر بر مي آورد که از هريكي از آن ها هدايا و بخشش های با ارزش تر از الماس و زمرد آويخته است و به ما تد را یي شود. آيا مي داني نشناختن و تشكر نکردن از ذاتي كه اين همه كارهاي عجيب را اداره مي كند و اين همه هدایای با ارزش را تقدیم می دارد چه ديوانگي ای است؟ چون اگر او را نشناسد، به ناچار بايد بگويد: "اين زيور آلات با ارزش در مغياي گران قيمت، خودشان خود را مي سازند" يعني جهل و ناآگاهي اش او را وا مي دارد تا به هر نخ معني پادشاهي دهد! حال آنكه با چشم سر مشاهده مي كنيم که دستی از غد و تشها را مي سازد و هدايا را برآن ها مي آويزد؛ يعني هر چیز در سراسر اين قصر، روشن تر از خودش آفرينندة معجزه گرش را نشان مي دهد. پس اي دوست! اگر او را نشناسي، مجبور هستي همة اين كارها را انكار كنيز ده م اين صورت به مرتبه ای پایین تر از مرتبة حيوانات سقوط خواهي کرد.
برهان نهم
اي دوست بي قضاوت! تو صاحب اين قصر را نمي شناسي و علاقه اي هم به شناختن او نداري، قرآن احب قصر را بعيد مي داني، عقلت هم نمي تواند آفريده ها و كارهاي عجيب او را در خود بگنجاند؛ از اين رو به انكار كشانيده مي شود، در صورتي كه دوری حقيقي، مشكلات و پيچيدقتي چن اصلي از نظر علم و منطق در عدم شناخت اوست؛ اما اگر او را بشناسيم، آنگاه پذيرفتن آنچه در اين قصر و در اين عالم وجود دارد، مثل پذيرفتن شيء واحد، سهل و آسان و كاملاً معقول و منطقی خواهد بود و اگر او را نشناسيم و او نباشد، آنگاه هر چيز به اندازة گيرد؛ر دشواري هایی خواهد داشت؛ چون هر چيز به اندازة خود قصر، مهم و هنرمندانه ساخته شده است، آن وقت نه فراواني ای باقي مي ماند و نه ارزاني ای كافي است همين قوطي هاي (٭):- قوطيد که: نسرو، اشاره است به خربزه و هندوانه و انار و ديگر كنسروهاي قدرت الهي، همه اينها هداياي رحمت پروردگار است. (مؤلف) كنسرو آويزان شده از اين نخ ها را در نظر بگيري که اگر در آشپزخانة قدرت معجزه آفرين او توليد نمي شد، نمي توانستي با پرداخت حتيمت و قره آن را بخري، در حالي كه اكنون با چهل قران مي تواني
— 363 —
آن را به دست آوري. آري، هر نوع دوری، مشكلات، پيچيدگي، هلاكت و محال در عدم شناخت اوست، چون مثلاً: اگر آن به سيك ميوه به مراكز متعدد و قوانين مختلف ربط داده شود، آنگاه آفريدن يك ميوه به اندازه آفريدن كل درخت دشوار و مشكل مي شود، اما اگر ميوه با يك قانون و از يك مركز توليد شود، در اين صورمحاسباد هزاران ميوه به اندازه توليد يك ميوه سهل و آسان مي شود؛ درست مثل فراهم ساختن تجهيزات يك اردوی نظامی كه اگر از يك مركز و از يك كارخانه و با يك قانون صهت نشارد، كاري است بسيار آسان و عاقلانه؛ اما اگر هر سرباز از مركز جداگانه، كارخانة ویژه و با قانوني مخصوص تجهيز گردد، آنگاه تمام كارخانه ها و مراكزي كه برای تجهيز كل اردو لازم بود، براي تجهيز هر تی و بلازم مي شود.
عيناً مانند اين دو مثال، هرگاه ايجاد اين اشیا در اين قصر بزرگ و شهر آباد و در اين مملكت پيشرفته، و عالم پهناور به يك ذات نسبت داد و با كار چنان آسان و سبك مي شود كه به فراواني، كثرت و سخاوت خواهد انجامید، ورنه آفريدن هرچيز به حدي دشوار مي گردد که با پرداخت كل دنيا هم نمي توان آن را به دست آورد.
برهان دهم
اي دوست! ايتش "بااندک اندک به انصاف روي مي آوري! از پانزده روز (٭):اشاره است به رسيدن به سن تكليف در پانزده سالگي. (مؤلف) بدين سو ما اينجا هستيم، اگر با نظم و قوانين اين سرزمين آشنا نشويم و پادشاه اينجا رازرگ اسيم، مستحق جزا و عقاب خواهيم شد و ديگر عذري براي مان باقي نماند؛ زيرا در اين مدت به ما مهلت دادند و کاري با كار ما نداشتند.
ما در اينجا آزاد و سر به خود ني روزما در اين سرزمينی که پر از مصنوعات زيبا، لطيف، نازك و عبرت آموز است لگام گسيخته نيستيم و همچون حيوان اجازة تخريب ويرانگري نداريم؛ بدون ترديد مالك چنين سرزمينی، بسيار با عظمت و جزا و عقاب او نيز بسيار سخت است؛ عظد.
درت او را از اينجا مي تواني درك كني كه او:
اين عالم بزرگ را به سهولتِ تنظيم يك قصر منظم و مثل خانة كوچكي اداره مي كند، ببين! هر از گاهی اين شهر آباد را با كمال نظم پر مي از مالدوباره با كمال حكمت از سكنه خالي مي سازد؛ اين كار برايش آسان است به آسانی پر و خالي كردن يك كاسه؛