— 74 —
مكتوب پانزدهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
برادر عزيزم!
نخستين سؤالات اين بود كه صحابه چرا نتوانستند با نظر ولايت خويش مفسدان را شناسايي كنند تا منجر به شهادت سه تن از خلفاي راشدين نشود؟ مگر نه اين است كه كم مرتبهترين اصحاب از بزرگترين اوليا هم بزرگترند؟
پاسخ: در توضيح اين مطلب دو مقام به شرح زير وجود دارد:
مقام نخست: با بيان يكي از اسرار دقيق ولايت مسأله حل ميشود.
ولايت صحابه كه آن را "ولايت كبري" مينامند از وراثت نبوت منشأ ميگيرد و بدون مواجه شدن با برزخ طرق گوناگون مستقيماً از ظاهر به سوي حقيقت عبور ميكند. اين نوع از ولايت مرتبط با تظاهر اقربيت الهيست و با اينكه مسيرش به غايت كوتاه است اما مرتبهاش بسيار متعالي ميباشد. خوارقاش كم اما مزيتهايشان بسيار است. كشف و كرامت در آن به ندرت ديده ميشود. وانگهي كرامات اوليا غالباً اختياري نيست. از جايي كه انتظار نميرود خرقي به عنوان اعطاي الهي به دست آنها ظاهر ميشود. بيشتر اين كشف و كرامات نيز وقتي در زمان سير و سلوك از برزخ طريقت گذشتند و از وضعيت عادي بشري تا حدودي مجرد شدند به صورت حالات خلاف عادت در آنها ظهور ميكند. و امّا صحابه به موجب انعكاس و انجذاب و اكسير مصاحبت نبوت، مجبور به طي دايره عظيم سير
— 75 —
و سلوك در طريقت نيستند. آنها در يك گام و در يك مصاحبت ميتوانند از ظاهر به حقيقت عبور كنند؛ همچنان كه مثلاً براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود دو راه وجود دارد:
راه اول: اينكه يك سال را گشته و پشت سر بگذاري تا اينكه به شب قدر برسي. اينجا براي به دست آوردن قربيت مذكور بايد مسافتي يك ساله را طي كني. اين راه و روش اهل سلوك است و بيشتر كساني كه اهل طريقتاند چنين مي كنند.
راه دوم: بيرون آمدن از پوسته جسم مادي كه مقيد به زمان است و ارتقا يافتن روح به واسطه تجرد، در نتيجه حاضر ديدن شب قدر اخير با شب عيدي كه پيش روست؛ همانطور كه امروز را ميبيني. اين بدان دليل است كه روح مقيد به زمان نيست. احساسات انساني هنگامي كه به مرتبه روح صعود ميكند زمان حال منبسط ميشود. اوقاتي كه نسبت به ديگران گذشته و آينده خوانده ميشود براي او حكم زمان حال را مييابد.
طبق اين تمثيل براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود بايد به مرتبه روح صعود كرد تا گذشته را در مرتبه زمان حال مشاهده نمود. اساس اين سرّ غامض ظهور اقربيت الهيست. براي نمونه خورشيد به ما نزديك است چرا كه نور و گرما و عكس آن در آيينه و دست ما است، ليكن ما از خورشيد دور هستيم. اگر ما از نقطه نظر نورانيت، اقربيت خورشيد را احساس كنيم و به نسبتمان با تمثال مثالياش در آيينهيي كه در دست داريم پي ببريم و به اين واسطه آن را بشناسيم و معناي نور و گرما و شكل و شمايلش را دريابيم اقربيتش براي ما ظاهر ميگردد و آن را نزديك خود دانسته با آن مرتبط خواهيم شد. اما اگر از نقطه نظر بُعديتمان بخواهيم به خورشيد نزديك شويم و آن را بشناسيم مجبور به سير فكري و سلوك عقلي مفصلي ميشويم. در اين حالت ميبايست به كمك قوانين علمي، در عالم فكر و انديشه به سماوات برويم و خورشيدي را كه در آسمان است در ذهن خويش تصور كنيم، بعد، نور و حرارتي را كه در ماهيت آن وجود دارد و همينطور رنگهاي هفتگانهيي را كه در نور خورشيد است با بررسيهاي مفصل
— 76 —
علمي بشناسيم تا بتوانيم قربيت معنوياي را كه فرد نخست با اندك تفكري در آيينه خويش به دست آورده بود، به دست آوريم.
به همين ترتيب نبوت و ولايت موجود در وراثت نبوت، نظر بر ظهور سرّ اقربيت دارد. ساير ولايتها نيز غالباً مبتني بر اصل قربيت ميباشند و رهروان آنها در بسياري از مراتب مجبور به سير و سلوك هستند.
مقام دوم: كساني كه موجب آن حوادث شدند و فساد كردند تنها چند يهودي نبودند تا با كشفِ آنها جلوي فساد گرفته شود. با ورود ملتهاي متعدد و مختلف به جرگه اسلام جريانها و افكار بسياري كه ضد و مخالف يكديگر بودند در هم آميختند. مخصوصاً غرور ملي بیرخي از اين ملتها به واسطه ضیربات حضیرت عمر (رض) به طرز دهشتناكي خدشهدار شده بود، لذا فطرتاً دنبال فرصتي براي انتقام بودند، زيرا هم دين سابق آنها ابطال شده و هم دولت و سلطنتي كه مدار افتخارشان بود برچيده شده بود. به همين سبب آگاهانه يا ناآگاهانه حساً طرفدار انتقام گرفتن از حاكميت اسلام بودند. لذا نقل شده است بعضي از منافقان كه چون يهوديان زيرك و دسيسهگر بودند از وضعيت اجتماعي به وجود آمده سوء استفاده كردند. پس بايد گفت ممانعت از وقوع آن حوادث با اصلاح حيات اجتماعي آن دوره و انديشههاي مختلف امكانپذير بوده، وگرنه اين كار با كشف و شناسايي يكي دو مفسد شدني نبوده است.
اگر گفته شود: حضرت عمر (رض) خطاب به يكي از فرماندهانش به نام "ساريه" كه فاصلهيي يك ماهه با او داشت بر منبر گفت:
يَا سَارِيَةُ اَلْجَبَلَ اَلْجَبَلَ
و ساريه شنيد و هدايت كرامتآميز عمر موجب شد او در همان نقطه سوق الجيشي پيروز شود؛ و اين نشان از نظر و نگاه قاطع خليفه دوم دارد، اما به چه دليل وي با نگاه نافذ ولايتياش قاتل خود فيروز را كه در كنارش بود نديد؟
پاسخ: با همان پاسخ حضرت يعقوب (ع) پاسخ ميدهيم.
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي چیرا در چیاه كنعانیش نديدي
بگفت احیوال ما برق جهانست دمیي پيدا و ديگر دم نهیانست
گیهي بیر طیارم اعیلي نشیينم گیهي بر پشت پاي خود نبينم
— 77 —
از حضیرت يعقوب (ع) پرسيدند "چهطور شد بوي پيراهن يوسف را از مصر استشمام كردي، اما او را در چاه كنعان كه فاصله زيادي با تو نداشت نديدي؟" او در پاسخ گفت: «حال ما چون رعد و برق است گاه ديده ميشود گاه نهان است. بعضي اوقات در بالاترين مراتب مينشينيم و هر سو را ميبينيم و گاه حتي نميتوانيم پشت پاي خود را ببينيم.»
نتيجه: انسان هر قدر هم كه فاعل مختار باشد، براساس سرّ
وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ
(تكوير: ٢٩)
مشيت الهي اصل و تقدير حاكم ميباشد. مشيت الهي بر مشيت انساني سبقت دارد و حكم
اِذَا جَاءَ الْقَدَرُ عُمِىَ الْبَصَرُ
را اجرا ميكند. هر گاه قدر(الهي) به سخن در آيد اقتدار بشر سخني نميگويد و اختيار جزيي او سكوت اختيار ميكند.
معني سؤال دوم شما اين است كه ماهيت جنگهايي كه در زمیان حضرت علي (رض) آغاز شد چيست؟ محاربان و كساني را كه در آن جنگها كشتند و كشته شدند چه ميتوان ناميد؟
پاسخ: واقعه جمل يعني جنگي كه ميان حضرت علي و حضرت طلحه و حضرت زبير و عايشه صديقه (رض) در گرفت رو در رويي عدالت محض و عدالت اضافي بود.
حضرت علي عدالت محض را اساس قرار داد و براي اينكه بر همان اساس طبق آنچه در زمان شيخين بود عمل كند اجتهاد كرد. اما مخالفانش ميگفتند عدالت محض با صفا و اخلاص اسلامي زمان شيخين همخواني و مناسبت داشت، اما بعدها اقوام مختلفي كه از لحاظ اسلامي ضعيفتر بود به مرور زمان وارد حيات اجتماعي اسلام شدند، لذا اجراي عدالت محض بسيار سخت و دشوار شد؛ اين بود كه آنها براساس عدالت نسبي ی كه «اختيار اهون شر» خوانده ميشود ی اجتهاد كردند. مناقشه در اجتهاد وارد سياست شد و جنگ و محاربه را نتيجه داد؛ مادام كه اجتهاد صرفاً براي خدا و منافع اسلام صورت گرفته و موجب جنگ و قتال شده، ترديدي نيست كه ميتوانيم بگوييم هم قاتل، هم مقتول اهل بهشتاند و هر دو ثواب ميبرند. هر قدر هم كه اجتهاد حضرت علي درست و به جا و اجتهاد آنان
— 78 —
كه در مقابلش بودند خطا بوده باشد باز هم آنها مستحق عذاب نيستند، زيرا براي كسي كه اجتهاد ميكند در صورتي كه حق را بيابد دو ثواب وجود خواهد داشت و اگر نيابد ثواب اجتهاد را ی كه نوعي عبادت است ی كسب خواهد كرد. در اين صورت خطاي او معذور است. يكي از محققان خطه ما كه بسيار سرشناس است و كلامش را حجت ميدانند به كردي ميگويد:
ژِى شَرِّ صَحَابَانْ مَكَه قَالُ و قِيلْ لَوْ رَا جَنَّتِينَه قَاتِلُ و هَمْ قَتِيل
يعني درباره جنگ صحابه قيل و قال مكن، چرا كه هم قاتل، هم مقتول هر دو اهل بهشتاند.
توضيح عدالت محض و عدالت اضافي چنين است:
براساس معناي اشاري آيهي
﴿ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ ﴾
(مائده: ٣٢)
حق فرد بيگناه را نميتوان حتي براي تمام خلق زير پا گذاشت. به همين ترتيب نميتوان يك نفر را فدا كرد تا سلامت عموم تأمين شود. در نظر رحمتآميز حضرت حق، حق، حق است و كوچك و بزرگ ندارد. نميتوان به خاطر بزرگ، كوچك را ناديده گرفت. نميتوان براي سلامت جماعتي، حيات و حق كسي را بدون رضايتش فدا كرد. البته اگر با رضايت فرد و به نام حميت و غيرت چنين كاري صورت بگيرد امر ديگريست.
اما عدالت اضافي براي سلامت كل، جزء را فدا ميكند. به خاطر جماعت توجهي به حق فرد نميكند. معتقدان چنين انديشهيي تلاش ميكنند نوعي عدالت اضافي را ی كه "اهون شر" ناميده ميشود ی اجرا كنند. البته اگر امكان اجراي عدالت محض وجود داشته باشد نبايد درصدد اجراي عدالت اضافي بر آمد. كسي كه چنين كند مرتكب ظلم ميشود.
امام علي (رض) معتقد بود عدالت محض را ميتواند همچون زمان شيخين اجرا نمايد، لذا خلافت اسلامي را بر آن اساس بنا ميكرد، اما معارضان و كساني كه در برابر او قرار داشتند ميگفتند: "عدالت محض قابل اجرا نيست و عمل به آن
— 79 —
مشكلات فراواني دارد." پس براساس عدالت اضافي اجتهاد كردند. ساير اسبابي كه تاريخ از آنها ياد ميكند اسباب حقيقي نيستند، بهانهاند.
اگر بگويي: امام علي با اينكه در امر خلافت اسلامي از اقتدار فوق العاده، هوش و نبوغ خارق العاده و شايستگي بالايي برخوردار بود، چرا نسبت به اسلاف خود چندان موفق نبود؟
پاسخ اين است كه آن ذات مبارك بيش از سياست و سلطنت، شايسته مسؤوليتهاي مهم ديگري بود. اگر موفقيت كامل در سياست و سلطنت ميبود عنوان پر معنا و كاملاً بر حق "شاه ولايت" را نميتوانست به دست آورد؛ در حالي كه او استاد كل شد و سلطنتي معنوي كسب كرد كه بسيار برتر از خلافت ظاهري و سياسي بود. سلطنت معنوي او تا قيامت ماندگار شد.
اما جنگ حضرت امام علي با طرفداران حضرت معاويه در واقعه صفين نيز رويارويي خلافت و سلطنت بود، يعني حضرت امام علي احكام دين و حقايق اسلام و آخرت را مبنا قرار ميداد و بعضي از قوانين سلطنت و مقتضيات بيرحمانه سياست را فداي آنها ميكرد. اما حضرت معاويه و طرفدارانش براي تقويت حيات اجتماعي اسلام با سياستهاي سلطنت، عزيمت را در اين مسير رها كرده و در پي رخصت رفتند. آنها در عالم سياست خود را مجبور و تحت فشار ميپنداشتند، لذا رخصت را ترجيح دادند و دچار خطا و اشتباه شدند.
ليكن مبارزه حضرت حسن و حضرت حسين در برابر امويها جنگ دين و مليت بود. بدين معنا كه امويها دولت اسلامي را بر مليت عرب استوار ميكردند و در مقابل پيوندهاي اسلامي به روابط مبتني بر مليت اولويت ميدادند، لذا از دو لحاظ (بر جامعه اسلامي) زيان وارد كردند:
اول: ساير ملتها را رنجيده خاطر كرده، موجب فاصله گرفتن آنها از اسلام شدند.
و ديگر اينكه: چون مليت و عنصريت عدالت و حق را نتيجه نميدهد ناچار به ظلم و حق كشي منجر ميشود. مليت در پي عدالت نميرود زيرا حاكمي كه
— 80 —
مشوق و حامي قوميت است بهطور طبيعي حق را به هم وطن خود ميدهد و عدالت را زير پا ميگذارد.
براساس فرمان قطعي
اْلاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ لاَ فَرْقَ بَيْنَ عَبْدٍ حَبَشِىٍّ وَسَيِّدٍ قُرَيْشِىٍّ اِذَا اَسْلَمَا
نميتوان به جاي پيوندهاي ديني، روابط قومي و ملي را اصل قرار داد كه اگر چنين شود به عدالت عمل نخواهد شد و حق ناديده گرفته خواهد شد.
بنابراين حضرت حسين روابط ديني را مبنا قرار داد و در حالي كه بر حق بود تا آنجا با آنها مبارزه كرد كه به شهادت رسيد.
اگر گفته شود: با اينكه امام حسين محق بود و براساس حقيقت گام بر ميداشت چرا موفق نشد؟ و تقدير و رحمت الهي چرا چنين عاقبت فجيعي را براي او رقم زد؟
پاسخ مي دهيم: صرفنظر از ياران نزديك حضرت حسين، افرادي از ساير ملتها نيز به سلك پيروان او در آمده بودند. اينان به دليل زخمي كه غرور مليشان برداشته بود فكر انتقام از ملت عرب را در سر ميپروراندند. همين امر در طريقه پاك و شفاف حضرت حسين و طرفدارانش خلل ايجاد كرد و موجب شكستشان شد.
اما حكمت عاقبت فجيع از نقطه نظر تقدير (الهي) چنين است: حسن و حسين و سلاله و نسلشان نامزد سلطنتي معنوي بودند. جمع سلطنت دنيا و سلطنت معنوي به غايت دشوار است. اين است كه (حق) چهره زشت و پليد دنيا را به آنها نشان داد و كاري كرد از دنيا روي گردان شوند و در دل آنها هيچ علاقهيي به دنيا باقي نمانَد. دست آنها از سلطنتي گذرا و صوري كوتاه شد، اما براي سلطنتي معنوي و دائمي برگزيده شدند و به جاي برخورداري از مقامات عادي دنيوي مرجع اقطاب اوليا گرديدند.
در سؤال سومتان ميگوييد:"حكمت رفتارهاي فجيع و بيرحمانه كه با آن ذوات مبارك كردند چيست؟"
پاسخ: همچنان كه پيشتر بيان كرديم سه دليل موجب رفتارهاي بيرحمانه و فجيع سلطنت امويان ی كه معارض حضرت حسين بودند ی ميشد:
— 81 —
دليل اول: در سياست خشن و بيرحمانه اين يك اصل است كه "براي دوام دولت و تأمين آرامش و امنيت ميتوان اشخاص را فدا كرد."
دليل دوم: سلطنت آنان (امويان) بر مليت و قوم گرايي بنا شده بود و اين يك اصل ستمگرانه در مليتگراييست كه: "براي دوام و سلامت ملت ميتوان همه چيز را فدا كرد."
دليل سوم: رگ رقابت ديرينه امويان با هاشميان در اشخاصي چون يزيد وجود داشت، لذا او قابليت ظالمانه و بيرحمانه خود را بروز داد.
دليل چهارمي هم در مورد طرفداران حضرت حسين هست: امويان مليت عرب را اساس قرار داده و ساير ملتها را "مملوك" ميناميدند؛ با چشم برده به آنها نگاه ميكردند و غرور مليشان را ناديده ميگرفتند. به همين دليل كساني كه مليتهاي ديگري داشتند به قصد انتقام و با اهدافي مشوش به جماعت حضرت حسين پيوستند. اين امر موجب تحريك بيشتر عصبيت قومي امويان ميشد، لذا فاجعه مشهور را در نهايت بيرحمي و شقاوت پديد آوردند.
چهار دليلي كه بيان شد ظاهري هستند. اگر از لحاظ تقدير (الهي) اين مسأله بررسي شود خواهيم ديد، كه نتايج اخروي و سلطنت روحاني و ترقيات معنوييي كه به سبب آن فاجعه نصيب حضرت حسين و يارانش گرديد چنان ارزشمند است كه زحمت و مشقتي كه متحمل شدند در برابر آن سهل و ناچيز ميباشد؛ همچنان كه اگر كسي بر اثر يك ساعت شكنجه شهيد شود چنان مرتبهيي به دست ميآورد كه اگر فرد ديگري ده سال تلاش كند شايد به آن درجه برسد. اگر امكان سؤال و جواب پس از شهادت آن فرد وجود ميداشت قطعاً ميگفت: به موجب پرداخت چيزي اندك، نتايج بسياري به دست آوردم.
سؤال چهارم شما اين معنا را در بردارد كه در آخر الزمان بعد از آنكه حضرت عيسي (ع) دجال را از پا در ميآورد بيشتر انسانها به دين حق ميگروند؛ در حالي كه در روايات آمده است «تا وقتي كساني بر روي زمين هستند كه الله الله ميگويند قيامت بر پا نميشود.» چگونه ممكن است انسانها بعد از آنكه به صورت عمومي ايمان آوردند به صورت عام و فراگير كافر شوند؟
— 82 —
پاسخ: كساني كه ايمانشان ضعيف است اين روايت را كه در حديث صحيح آمده است بعيد ميدانند "حضرت عيسي (ع) خواهد آمد و به شريعت اسلام عمل خواهد كرد و دجال را خواهد كشت." اگر حقيقت اين حديث بيان شود جايي براي استبعاد باقي نميماند.
معناي حديث مذكور و احاديث ديگر مربوط به سفيان و مهدي (ع) اين است كه در آخر الزمان دو جريان الحاد قوت خواهند گرفت:
جريان اول: شخص دهشتناكي به نام سفيان كه زير پرده نفاق قرار دارد و رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را انكار ميكند در رأس منافقان قرار گرفته و براي تخريب شیريعت اسیلامي تلاش خواهد كرد. در مقیابل، شخصيتي نیوراني به نیام "محیمد مهدي" از آل بيت كه به سلسله نوراني آل بيت نبوي متصل است در رأس اهل ولايت و كمال قرار ميگيرد و جريان نفاق را كه شخص معنوي سفيان است در هم مي شكند و از بين ميبرد.
جريان دوم نيز حركت نمرودانهييست كه زاده فلسفه طبيعي و ماديست و به تدريج به واسطه فلسفه مادي در آخر الزمان گسترش يافته قوت ميگيرد و به جايي ميرسد كه منكر الوهيت ميشود. همچنان كه فردي وحشي قادر نيست پادشاه مملكتي را بشناسد و قبول كند كه فرماندههان و افراد حاضر در ارتش، سربازان او هستند، و همه افراد موجود و تك تك سربازان را پادشاه و حاكم ميپندارد، افراد جريان منكر خداوند نيز هر يك در حكم نمرودي كوچكاند كه نفس خويش را رب و پروردگار خود قلمداد ميكنند. بزرگ آنان دجال هم كه در رأس آنها قرار دارد و قادر به انجام كارهاي عجيبي از نوع اسپريتيسمي
ديدگاهي كه معتقد است در شرايطي ميتوان با روح مردگان ارتباط برقرار كرد .م.
و مانيتيسمي
تحت تأثير قرار دادن افراد از طريق تلقين و هيپنوتيزم .م.
ميباشد گستاختر شده حكومت صوري و ستمگرانهاش را نوعي ربوبيت تصور كرده، و الوهيت خويش را اعلام ميدارد. ادعاي الوهيت انسان عاجزي كه مغلوب مگسي ميشود و قادر نيست حتي بال مگسي را ايجاد كند معلوم است كه تا چه حد احمقانه و تمسخرآميز است.
— 83 —
در چنين دورهيي، و در زماني كه جريان مذكور بسيار قدرتمند ديده ميشود مسيحيت واقعي كه عبارت است از شخصيت معنوي حضرت عيسي (ع) ظهور ميكند؛ به عبارت ديگر از آسمان رحمت الهي نازل ميشود، مسيحيت فعلي در مقابل حقيقت مذكور تصفيه شده، و از خرافات و تحريفات پاك ميگردد و با حقايق اسلامي يكپارچه ميشود و در واقع مسيحيت معناً تبديل به نوعي اسلام شده، به قرآن اقتدا ميكند. جنبه معنوي مسيحيت تابع و اسلام متبوع شده و دين حق بر اثر اين اتصال و پيوند قدرت فوق العادهيي مييابد.
مسيحيت و اسلام ی كه در حالت جدا بودن از هم مغلوب جريان الحاد بودند ی اين توانايي را دارند كه در نتيجه اتحاد بر آن غلبه يابند و آن را از بين ببرند، لذا مُخبري صادق با استناد به وعده قادر كُلِّ شي، خبر داده است كه در چنين اوضاعي حضرت عيسي (ع) ی كه با جسم بشري خود در عالم سماوات به سر ميبرد ی ميآيد و در رأس جريان دين حق قرار ميگيرد. حال كه مُخبر صادق اين خبر را داده است قطعاً خبر درست و بر حقيست و مادام كه قادر كُلِّ شي وعده اين مطلب را داده است حقيقتاً آن را مُحقق خواهد كرد.
آري، حكيم ذوالجلالي كه فرشتگان را همواره از آسمانها به زمين ميفرستد و گاهي فرشتهيي را به صورت انسان در ميآورد (همچنان كه حضرت جبرئيل را صورت دحيه داد) يا ارواح را از عالم روحانيت گسيل ميدارد و به صورت بشر متمثل ميكند و حتي روح بسياري از اولياي درگذشته را با پيكر مثالي روانه دنيا ميكند؛ نه تنها حضرت عيسي (ع) را ی كه زنده است و در آسمان زمين با جسمانيتش حضور دارد ی براي حُسن خاتمه مهمترين دينش روانه دنيا ميكند كه حتي اگر در دورترين گوشه عالم آخرت هم ميبود و اگر واقعاً هم مرده بود براي تأمين نتيجهيي چنين عظيم باز هم جامه جسمانيت بر او ميپوشاند و به دنيا ميفرستاد. اين از حكمت آن حكيم دور نيست. حكمت او چون اقتضاي چنين چيزي را دارد، چنين وعدهيي داده و چون وعده داده است حتماً او را خواهد فرستاد.
— 84 —
زمان آمدن حضرت عيسي (ع) لازم نيست همه بدانند كه او عيساي حقيقيست. خواص و مقربان او با نور ايمان او را خواهند شناخت. اينطور نيست كه ديگران به سادگي و بالبداهه او را بشناسند.
سؤال: در روايت آمده است: "دجال بهشت دروغيني دارد كه پيروان خود را به آنجا مياندازد. نيز جهنم دروغيني دارد كه غير پيروان را روانه آنجا ميكند. گفته ميشود يكي از گوشهاي مركبش را بهشتي و ديگري را جهنمي كرده است و قدرت بدنياش فلان قدر است..."
پاسخ: ظاهر دجال همچون انسان است. چون مغرور بوده و رفتاري فرعون مآبانه دارد و خدا را فراموش كرده، شيطاني احمق و انساني دسيسهگر است كه حاكميت جبارانه و صورياش را الوهيت مينامد. ليكن جريان بزرگ بيديني كه تشكيل دهنده شخص معنوي اوست بسيار عظيم است. توصيفات شگفت انگيزي كه از دجال در روايات موجود است، بر آن اشاره دارد. زماني تصوير فرمانده كل ژاپن را طوري كشيده بودند كه يك پاي او در اقيانوس آرام و پاي ديگرش در قلعه پورت آرتور در چين .م. قرار داشت كه با آنجا ده روز فاصله داشت. با تصوير آن فرماندهي كوچك ژاپني بدين شكل، شخصيت معنوي لشكر او را نشان دادند.
اما بهشت دروغين دجال همان امور جذاب لهوي و فانتزي تمدن امروز "غرب" است. مركب او نيز وسيلهيي چون قطار است كه در يك سرش اجاق آتش قرار دارد و كساني را كه از او پيروي نميكنند به درون آتش مياندازد. يك گوش آن مركب يعني سر ديگر قطار را چون بهشت فرش كردهاند و پيروان او را در آنجا مينشانند. در واقع قطار كه از وسايط مهم تمدن غدار و بيبند و بار ميباشد حامل بهشت دروغيني براي اهل دنيا و بيبند و بارهاست. براي اهل ديانت و مسلمانان بيچاره نيز قطار مانند فرشتهي جهنمي در دستان تمدن هلاكت به بار آورده و آنان را به اسارت و پريشاني ميكشاند.
اگر چه دين حقيقي مسيحيتي كه در آخر الزمان ظهور كرده مبدل به اسلام ميشود نورانيتش را بر اكثريت مطلق مردم جهان ميگستراند، اما نزديك وقوع
— 85 —
قيامت باز هم جريان الحاد و بيديني سر بر ميآورد و غلبه مييابد و بر مبناي اصل "حكم از آن اكثريت است" بر روي زمين كسي باقي نخواهد ماند كه الله، الله گويد. به عبارت ديگر از بين جماعت مهمي كه برروي زمين حاكم ميشوند و موقعيتهاي مهمي مييابند، كسي در ميان آنان كلمه "؟؟" را بر زبان نميراند؛ وگرنه طرفداران حق كه مغلوب شده يا در اقليت ماندهاند تا قيامت باقي خواهند ماند، اما هنگام وقوع قيامت، براي آنكه اهل ايمان شاهد صحنههاي وحشتناك آن نباشند بر اثر رحمت الهي روحشان پيشتر قبض ميشود و قيامت براي كافران وقوع مييابد.
معناي سؤال پنجمتان اين است كه "آيا ارواح باقي از حوادث قيامت متأثر خواهند شد؟"
پاسخ: نسبت به درجاتشان متأثر خواهند شد. آنها نيز مانند متأثر شدن فرشتگان در تجليات قهريه، متأثر خواهند شد. همچنان كه انسان اگر در جاي گرمي باشد و كساني را ببيند كه در بيرون بر اثر برف و بوران ميلرزند به اعتبار عقل و وجدان متأثر ميشود. به همين ترتيب ارواح باقي ی كه ذي شعورند ی چون با كائنات مرتبطاند نسبت به درجاتشان از حوادث عظيم عالم متأثر ميشوند؛ چنان كه اشارات قرآني نشان ميدهد اهل عذاب با درد و الم، و اهل سعادت با شگفتي و متحيرانه و شايد از بعضي لحاظ بشارتآميز متأثر ميشوند. قرآن حكيم از عجايب قيامت هميشه به صورت تهديد ياد ميكند، و ميگويد "... خواهيد ديد" در حالي كه شاهدان قيامت با جسم انساني، كساني هستند كه به قيامت ميرسند. پس بايد گفت ارواحي كه كالبدهايشان در قبر ميپوسد نيز از اين تهديد قرآني سهمي دارند.
مفهوم سؤال ششم شما اين است كه آيا آيه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ (قصص: ٨٨) آخرت و بهشت و جهنم و اهالي آنها را نيز در بر ميگيرد يا نه؟
پاسخ: اين مسأله مورد بحث بسياري از اهل تحقيق و ولايت و مكاشفه بوده است. پاسخ را بايد از آنان شنيد. در ضمن اين آيه گستردگي و مراتب متعددي دارد. اكثر اهل تحقيق گفتهاند آيه شامل عالم بقا نميشود. گروه ديگري گفتهاند
— 86 —
آنها نيز در زماني كوتاه، در يك آن، نوعي هلاكت را تجربه ميكنند. اين زمان چنان كوتاه خواهد بود كه احساس نميكنند به فنا رفته و بازگشتهاند. اما حكم فناي مطلق برخي از كساني كه اهل كشفاند و در عين حال انديشههاي افراطي دارند، حقيقت نيست، زيرا مادام كه ذات اقدس الهي سرمدي و دائميست بيترديد داراي اسما و صفات سرمدي و دائمي نيز ميباشد. و مادام كه اسما و صفات حضرت حق دائمي و سرمديست، شكي نيست كه اهل بقا و همه آنچه در عالم بقا باقياند و آيينهها و جلوهها و نقشها و مظاهر اسما و صفات ميباشند نيز ضرورتاً فاني مطلق نميشوند.
در حال حاضر دو نقطه از فيض قرآن حكيم به خاطرم رسيد كه اجمال آن را به شرح زير بيان ميكنم:
نقطه اول: حضرت حق چنان قدير مطلقيست كه عدم و وجود نسبت به قدرت و ارادهاش همچون دو منزل است؛ بسيار سهل و آسان موجودات را به هر يك از اين دو منزل ميفرستد و باز ميگرداند. بسته به خواست خود، در يك روز يا در يك لحظه موجودي را از اين دو منزل باز ميگرداند. نيز عدم مطلق اساساً وجود ندارد، زيرا علمي محيط وجود دارد؛ همچنين دايره علم الهي خارجي ندارد كه چيزي واردش شود. عدمي هم كه در دايره علم وجود دارد عدم خارجيست و عنوانيست كه پرده و حجاب وجود علمي شده است. حتي برخي از اهل تحقيق اين موجودات علمي را "اعيان ثابته" ناميدهاند؛ بنابراين معناي رفتن به سوي فنا اين است كه فرد لباس خارجي را موقتي از تن در آورده و وارد وجود معنوي و علمي ميشود. به عبارت ديگر كساني كه هالك و فاني ميشوند دست از وجود خارجي شسته و ماهيتشان وارد وجودي معنوي ميشود؛ يعني آنها از دايره قدرت خارج شده وارد دايره علم ميشوند.
نقطه دوم: همچنان كه در بسياري از "كلامها" توضيح دادهايم هر چيزي با معناي اسمي و با وجه ناظر بر خودش هيچ است. در ذات خويش وجودي مستقل و بالذاته ثابت ندارد و به تنهايي از حقيقتي قائم به خويش محروم است، اما از وجهي كه ناظر به حضرت حق ميباشد يعني براساس معناي حرفياش، هيچ
— 87 —
نيست، زيرا اسماي باقيهيي هست كه جلوهاش در او مشاهده ميشود. معدوم نيست، زيرا حامل سايهي وجودي سرمديست. داراي حقيقت بوده، و ثابت و متعیاليست؛ چرا كه به نیوعي سیايهي ثابت اسیمي باقيست كه مظهرش شده؛ همچنين آيهي كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ شمشيريست كه دست انسان را از ماسوي قطع ميكند؛ اين آيه در دنياي فانياي كه دل در گروي حضرت حق ندارد؛ شمشيريست كه علاقه به امور فاني را ريشه كن ميكند؛ حكم اين آيه ناظر بر امیور فاني اين دنيا است؛ بنابراين اگر فیرد يا چيزي به حسیاب الله و داراي معناي حیرفي و لوجیه الله باشید داخیل در ماسیوي نميشیود و شیمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ قاطع او نخواهد بود.
نتيجه: فرد يا چيزي اگر براي الله باشد و الله را بيابد، غيري باقي نميماند كه نياز به قطع آن باشد. اگر كسي خدا را نيابد و لوجه الله (به امور) ننگرد همه چيز غير خواهد بود. بايد شمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ را به كار گرفت، پرده و حجاب را كنار زد تا او را يافت...!
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي