مکتوبات
— 394 —

مبحث نخست

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴾
(فصلت: ٣٦)
حُجّةُ القُران عَلَي الشيطان و حزبه
مبحث نخست ی كه ابليس را به سكوت وا مي‌دارد، شيطان را شكست مي‌دهد و موجب غلبه بر اهل طغيان مي گردد ی واقعه‌يي‌ست كه در محاكمه‌ي بي‌طرفانه، يكي از دسايس دهشتناك شيطان را به صورت قطعي رد و ابطال مي‌كند. اجمالي از آن واقعه را ده سال پيش در لمعات به ترتيب زير نوشته بودم:
يازده سال پيش از تأليف اين رساله در ماه مبارك رمضان در مسجد شريف بايزيد در استانبول گوش به قرائت حافظان داده بودم. ناگهان احساس كردم ندايي معنوي را بدون اين‌كه صاحبش را ببينم مي‌شنوم؛ ذهنم را به خود مشغول داشت. در عالم خيال گوش فرا دادم و ديدم مي‌گويد:
— 395 —
تو قرآن را بسيار عالي و درخشان مي‌بيني، آن را بي‌طرفانه ارزيابي كن و آن گاه بنگر، يعني آن را كلام بشر فرض كن و به نقادي و ارزيابي اش بپرداز. ببين مزيت‌ها و زيبايي‌هاي مورد نظرت را مي‌بيني يا نه؟
من هم واقعاً فريب خوردم. آن را كلام بشر فرض كردم و آن‌گونه به آن نگريستم. ديدم هم‌چنان كه با چرخاندن كليد برق مسجد بايزيد، همه جا تاريك مي‌شود، با فرض مذكور هم شعاع‌هاي نوراني قرآن از ديده پنهان شد. در آن لحظه دانستم كه ندا دهنده شيطان بوده است. مي‌خواست مرا گرفتار ورطه‌يي كند. از قرآن مدد خواستم. ناگهان نوري وارد قلبم شد. قدرتي قابل توجه براي دفاع نصيب‌ام كرد. آن‌گاه مناظره‌يي به صورت زير با شيطان آغاز شد، گفتم:
اي شيطان! ارزيابي بي‌طرفانه وضعيتي‌ست در ميانه‌ي دو طرف؛ در حالي كه ارزيابي بي‌طرفانه‌يي كه مورد نظر تو و شاگردانت در ميان انسان‌هاست پذيرفتن طرف مخالف است و آن‌ را نمي‌توان بي‌طرفانه دانست، بي‌ديني‌اي موقتي‌ست؛ زيرا پذيرفتن اين‌كه قرآن كلام بشر است و ارزيابي آن بر اين اساس، در حقيقت قبول نظر طرف مخالف مي‌باشد، يعني قبول باطل است، پس بي‌طرفانه نيست، و طرفداري از باطل است.
شيطان گفت:
در اين‌ صورت قرآن را نه كلام خدا بدان و نه كلام بشر؛ آن را چيزي در ميانه فرض كن و به ارزيابي بپرداز.
گفتم:
آن هم نمي‌شود، زيرا اگر مالي پيدا شود كه بر سر آن نزاع و ادعايي هست و دو طرف به هم نزديك هستند و قربيت مكان مطرح است، مال مذكور را مي‌بايست در اختيار شخص ثالث يا در جايي قرار داد كه دست هر دوي آن‌ها به آن برسد. هر كدام اثبات نمايد مال از آن او مي‌شود؛ در صورتي كه دو مدعي مذكور از هم دور باشند، مثلاً يكي در مشرق و ديگري در مغرب قاعدتاً بايد مال را در اختيار كسي گذاشت كه صاحب اليد است، يعني مال در دست اوست، زيرا قرار دادن مال در ميانه، كار درستي نيست. و قرآن متاع باارزشي‌ست. كلام بشر هر قدر
— 396 —
كه از كلام حضرت حق دور باشد دو طرف موضوع به همان نسبت بلكه بي‌نهايت از هم دورند. لذا قرار دادن آن در ميان دو طرفي كه دوري آن‌ها از ثري تا ثرياست كار درستي نيست. اصولاً ميانه‌يي وجود ندارد، زيرا اضدادي چون نقيضين و وجود و عدم‌اند. اين‌ها نمي‌توانند حد وسط داشته باشند. پس صاحب اليد در قرآن، طرف الهي‌ست، لذا بايد پذيرفت كه در دست اوست، آن‌گاه به اثبات موضوع پرداخت. اگر طرف مقابل همه براهين مبني بر اين‌كه قرآن كلام خداست را يك به يك نقض كند مي‌تواند دستش را به سوي آن دراز كند؛ در غير اين صورت نمي‌تواند. هيهات! كدام دست مي‌تواند اين الماس عظيم را ی كه با هزاران برهان قطعي بر عرش اعظم ميخكوب است ی بر كند، ستون‌ها را در هم بريزد و آن را فرو آورد؟
اي شيطان! اهل حق و انصاف برخلاف تو به اين صورت به ارزيابي مبتني برحقيقت مي‌پردازند. آن‌ها حتي در كوچك‌ترين دليل هم ايمان‌شان را به قرآن افزايش مي‌دهند. اما درباره راهي كه تو و شاگردانت نشان مي‌دهيد بايد گفت: اگر فرض كنيم قرآن كلام بشر است؛ يعني مثلاً اين الماس معظم كه بر عرش آويخته است بر زمين فرو افتد، در آن صورت برهاني به قوت همه ميخ‌ها و صلابت همه برهان‌ها لازم است تا آن را از زمين برداشته و بر عرش معنوي ميخكوب كند... تا از ظلمات كفر رها شده و به انوار ايمان اتصال يابيم؛ و دستيابي به اين، بسيار دشوار است. لذا در زمانه كنوني بسياري از مردم با دسيسه تو و با عنوان ارزيابي بي‌طرفانه، ايمان خود را از دست مي‌دهند.
شيطان رو كرد و گفت:
قرآن به كلام بشر شباهت دارد. به شيوه‌ي گفتگوي انسان‌هاست. پس كلام بشر است. اگر قرآن كلام خدا بود بايد از هر نظر داراي جنبه خارق العاده‌يي متناسب با شأن خداوند مي‌بود؛ هم‌چنان كه صنعت خداوند شباهتي به صنعت‌هاي بشري ندارد كلامش هم نبايد شباهتي داشته باشد.
در پاسخ گفتم:
— 397 —
پيامبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فارغ از معجزات و خصلت‌هاي ويژه، از افعال و احوال و كردار بشري برخوردار و مانند هر بشر ديگري منقاد و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بود؛ سرما آزارش مي‌داد، درد مي‌كشيد و هكذا... اين گونه نبود كه هر يك از احوال و كردارش از وضعيت خارق العاده‌يي برخوردار باشد؛ زيرا قرار بود او با افعال خود امام و الگوي امتش باشد، و با اعمال خود راهنما بوده و با هر حركتي به مردم درس دهد. اگر در هر رفتار او وضعيت خارق العاده‌يي وجود داشت نمي‌توانست شخصاً از هر نظر امام و مرشد مطلق همه باشد، نيز نمي‌توانست با تمام احوال خود رحمة للعالمين باشد.
به همين ترتيب قرآن حكيم نيز امام اهل شعور، مرشد جن و انس ، راهنماي اهل كمال و معلم اهل حقيقت است. پس اين‌كه به طرز محاوره و اسلوب مردم باشد امري ضروري و قطعي‌ست؛ چرا كه جن و انس مناجات خود را از او دريافت مي‌كنند، دعايشان را از او مي‌آموزند، مسايل خود را به زبان او ذكر كرده، و ادب معاشرت را از او فرا مي‌گيرند و هكذا... همه او را مرجع خود قرار مي‌دهند. پس اگر مانند كلامي كه حضرت موسي (ع) در طور سينا شنيد مي‌شد بشر تحمل شنيدن و گوش كردن آن را نداشت و نمي‌توانست آن را مرجع خود قرار دهد. پيامبر اولوالعزمي چون حضرت موسي(ع) شنيدن فقط چند كلمه الهي را تاب آورد. موسي (ع) گفت:
اَهكَذَا كَلاَمُكَ قَالَ اللّهُ لِى قُوَّةُ جَمِيعِ اْلاَلْسِنَةِ
شيطان باز هم رو كرد و گفت:
بسياري از افراد مسايل مختلفي چون محتويات قرآن را به نام دين بيان مي‌كنند. آيا امكان ندارد كسي به نام دين چنين كاري كرده باشد؟
در پاسخ با نورانيت قرآن گفتم:
‌اولاً فرد متدين چون دوستدار دين است مي‌گويد:"حیق چنين است؛ حقيقت اين است؛ امر خداوند چنين است." و خداوند را طبق خواسته خود به سخن وا نمي‌دارد. او از حد و حدود خود تجاوز نمي‌كند و به تقليد از خداوند به جاي او سخن نمي‌گويد؛ و از قاعده‌ي
﴿ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ ﴾
(زمر: ٣٢)
بر خود مي‌لرزد.
— 398 —
ثانياً نه تنها ممكن نيست بشر به خودي خود چنين كند و موفق هم بشود بلكه اين امر به قطع محال است، زيرا كساني مي‌توانند از هم تقليد كنند كه به هم نزديك باشند؛ كساني مي‌توانند به صورت هم در آيند كه از يك جنس باشند؛ آنان كه به لحاظ مرتبه و درجه به هم نزديك‌اند مي‌توانند از مقامِ هم تقليد كنند و موقتاً انسان‌ها را اغفال نمايند ولي نه براي هميشه، زيرا اهل دقت رفتارهاي تصنعي و تكلف آميز و فريبكارانه را تشخيص مي‌دهند و حيله گري نمي‌تواند ادامه بيابد. اگر كسي كه با فريبكاري سعي در تقليد دارد فاصله زيادي از ديگري داشته باشد، مثلاً فردي عادي بخواهد در علم از نابغه‌يي چون ابن سينا تقليد كند يا چوپاني بخواهد رفتار پادشاه را داشته باشد، قطعاً نمي‌تواند كسي را فريب دهد؛ اين خود اوست كه مورد تمسخر واقع مي‌شود، زيرا كارهاي او حيله‌گري‌اش را آشكار خواهد كرد.
حاشا! صد هزار بار حاشا! وقتي قرآن كلام بشر فرض شود مثل اين است كه كرم شب‌تابي بي‌تكلف خود را هزار سال به رصدگران ستاره‌يي حقيقي نشان دهد يا مگسي يك سال تمام بي‌تصنيع خود را به اهل نظرچون طاووسي بنمايد، يا مثلاً يك سرباز عادي فريبكارانه خود را به صورت ژنرالي عالي مقام و شناخته شده درآورد و بر جايگاه او تكيه زند و مدت‌ها به اين وضع ادامه دهد و كسي هم احساس نكند كه فريب‌كاري مي‌كند؛ يا فردي مفتري، دروغگو و بي‌اعتقاد خيلي راحت خود را تا آخر عمر در نگاه صاحب‌نظران بدون هيچ اضطرابي صادق‌ترين و امين‌ترين و معتقدترين فرد نشان دهد و هيچ يك از انسان‌هاي باهوش متوجه مطلب نشوند. تحقق اين موارد قطعاً محال است و هيچ خردمندي نمي‌تواند آن را ممكن بداند. فرض چنين مواردي مانند تصور امري كه به صورت بديهي محال است چيزي جز هذيان نيست. به همين ترتيب اگر قرآن را كلام بشر بدانيم مانند اين است كه ماهيت كتاب مبين ی كه چون شمس كمالات يا ستاره حقيقتي در آسمان عالم اسلام آشكارا و بسيار درخشان ديده شده و انوار حقايق را همواره ساطع مي‌كند ی حاشا ثمّ حاشا! حكم كرم شب‌تابي را بيابد كه بافته‌هاي خرافاتيِ بشري متصنع است و همه كساني كه نزديك آن‌اند و با دقت به آن مي‌نگرند
— 399 —
متوجه نشوند و آن را همواره ستاره‌يي عالي بدانند كه منبع حقايق است. تو اي شيطان! گذشته از اين‌كه وقیوع امر مذكور كاملاً محال است، اگر شيطنت‌ات را صد برابر هم كني باز قادر به تحقق‌اش نخواهي بود و موفق به فريب هيچ عقل سليمي نخواهي شد. تو صرفاً افراد را معناً از دور به تماشا مي‌نشاني و فريب مي‌دهي؛ و ستاره را چون كرم شتاب، كوچك جلوه مي‌دهي.
ثالثاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد حقيقت پنهان فرقاني مزين را با همه مزاياي عالي، فراگير و معجز البيان، سعادت بخش و مبتني بر حقيقت، و روح بخش و حيات بخش را ی كه آشكارا در عالم انسانيت ديده مي‌شود ی با همه آثار و تأثيرات و نتايج‌اش حاشا! بافته‌هاي فكر انساني بي‌دانش و بي‌ياور دانست كه هوشمندان و نوابغ بزرگ آن را از نزديك با دقت و توجه مي‌بينند و هيچ‌گاه به هيچ صورت فريب و تصنع در آن مشاهده نمي‌كنند و همواره در آن جديت و صميميت و اخلاص مشاهده مي‌كنند. اين مطلب نيز صدها بار محال مي‌باشد؛ علاوه بر آن نوعي آشفتگي فكري مانند محالي مضاعف را واقعيت پنداشتن است كه حتي موجب شرم شيطان هم مي‌شود؛ زيرا كسي را كه با تمام احوال و اقوال و افعال‌اش در تمام زندگي امانت و ايمان و اطمينان و اخلاص و جديت و استقامت خود را نشان داده و تعليم نموده و ياران صديقي تربيت كرده و كسي كه عالي‌ترين و درخشان‌ترين و بهترين صاحب خصلت تلقي شده و پذيرفته شده را طوري نشان مي‌دهد كه قابل اعتماد نبوده و بي‌اخلاص‌ترين و بي‌اعتقادترين فرد معرفي مي‌كند.
اين مسأله نقطه مياني ندارد، زيرا بر فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد از عرش تا فرش سقوط خواهد كرد. در ميانه نخواهد ماند؛ در حالي كه مجمع حقايق است منبع خرافات خواهد بود. و ذاتي كه فرمان خارق العاده مذكور را آورده و در اختيار مردم مي‌گذارد اگر حاشا ثم حاشا! رسول الله نباشد مي‌بايست از اعلاي عليين به اسفل سافلين سقوط كرده و از درجه منبع كمالات به معدن دسايس فرو افتد. در ميانه نمي‌ماند، زيرا كسي كه به نام خدا دروغ مي‌گويد و افترا مي‌زند به پايين‌ترين درجه مي‌افتد. محال بودن اين مسأله مانند ديدن يك مگس به
— 400 —
صورت دائمي به شكل طاووسي و مشاهده اوصاف چشمگير طاووس در آن است. اين امر هر قدر كه محال باشد آن مسأله نيز محال است. فقط ديوانه‌يي مست و بي عقل مي‌تواند اين احتمال را بدهد.
رابعاً: قرآن فرمانده مقدس لشكر امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه باشكوه‌ترين و بزرگ‌ترين لشكر در ميان بني آدم مي‌باشد و مشاهده مي‌شود كه با قوانين قدرتمند و اصول اساسي و فرامين نافذ خود چنان نظم و انظباطي به لشكر بسيار عظيم مذكور داده و آن را از نظر مادي و معنوي چنان تجهيز مي‌كند و عقول عموم افرادش را نسبت به درجات‌شان چنان تعليم داده و قلوب‌شان را چنان تربيت مي‌كند و روح‌هايشان را چنان تسخير و وجدان‌هايشان را چنان تطهير مي‌كند و اعضا و جوارح‌شان را چنان به خدمت گرفته كه قادر به فتح هر دو جهان مي‌شوند؛ حال، در صورتي كه قرآن را كلام بشر فرض كنيم حاشا! صدهزار بار حاشا! مانند اين است كه آن را كلامي ساختگي بدانيم كه بسيار بي‌ارزش و ضعيف است؛ در اين صورت مي‌بايست امري را قبول كنيم كه تحقق‌اش صد درجه محال است؛ نيز ذاتي را در نظر داشته باشيم كه در مدت حياتش با رفتارهاي جدي قوانين خداوند را به بني آدم آموخت و با افعال صميمانه اصول حقيقت را به بشر تعليم فرمود و با سخنان خالصانه و معقول قواعد سعادت و راه راست را نشان داد و ايجاد فرمود و به گواهي تمام تاريخ زندگي‌اش نشان داد كه از عذاب الهي تا چه حد واهمه دارد و بيش‌تر از هر كس ديگري خدا را مي‌شناسد و مي‌شناساند و در كمال عظمت و حشمت در طول ١٣٥٠ سال بر يك پنجم نوع بشر و نيمي از كره زمين فرمان رانده و با شئونات مشهورش ی كه غوغايي در جهان ايجاد نموده ی الحق موجب افتخار نوع بشر و بلكه كائنات مي‌باشد؛ اينك با بشري فرض كردن قرآن چنين شخصيتي را حاشا صد هزار بار حاشا! كسي فرض خواهيم نمود كه از خدا نمي‌ترسد و خدا را نمي‌شناسد و از گفتن دروغ ابايي ندارد و حيثيتي براي خويش قائل نيست؛ در اين حال بايد به يك‌باره مرتكب چيزي شد كه صد مرتبه محال است، زيرا اين موضوع حد وسطي ندارد، و اگر بر فرض محال قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در جايي در ميانه نخواهد ماند. در اين حال بايد قبول كرد كه از آنِ دروغگوترين فرد است،
— 401 —
و تو اي شيطان! اگر صد مرتبه شيطان‌تر هم باشي هيچ عقل سليمي را نمي‌تواني فريب دهي و هيچ قلب سالمي را نمي‌تواني قانع كني. شيطان رو برگرداند و گفت:
چه‌طور ممكن است نتوانم فريب دهم؟ من توانسته‌ام كاري كنم كه بيش‌تر انسان‌ها و خردمندان مشهورشان قرآن و محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را انكار كنند.
پاسخ:
اولاً اگر از دور نگاه كنيم بزرگ‌ترين چيز مانند كوچك‌ترين چيز ديده مي‌شود. مي‌توان گفت يك ستاره به اندازه شمعي‌ست.
ثانياً: اگر با نظر تبعي و سطحي نگاه كنيم امري كاملاً محال مي‌تواند ممكن ديده شود. زماني فرد سالمندي براي ديدن هلال ماه رمضان به آسمان نگاه كرد. تار موي سپيدي جلوي چشم‌اش قرار گرفت و او آن را هلال ماه پنداشت. گفت:"ماه را ديدم." بي‌ترديد محال است كه تار موي مذكور هلال ماه باشد، اما چون فرد مذكور بالقصد و بالذات به سوي ماه نگاه كرده و تار مويي كه گفتيم به صورت تبعي و در درجه دوم ديده شده فرد مذكور امر محال را ممكن تلقي كرده است.
ثالثاً: قبول نكردن، امري، و انكار كردن، امر ديگري‌ست. عدم قبول نوعي لاقيدي‌ست گونه‌يي چشم‌پوشي كردن و نوعي عدم داوري جاهلانه است. در اين حال چيزهايي كه وقوع شان كاملاً محال است مي‌توانند در متن آن پنهان شوند. عقل و خرد كاري با چنان مسايلي ندارد. اما انكار، عدم قبول نيست؛ بلكه قبول عدم و نوعي حكم صادر كردن است. عقل مجبور به حركت است. در اين حال شيطاني چون تو عقل از كف او مي‌ربايد و مجبور به انكارش مي‌كند، هم‌چنين تو اي شيطان! اين تو هستي كه با دسيسه‌‌يي شيطاني‌ مانند غفلت و ضلالت و سفسطه و عناد و مغلطه و انكارِ تعمدي و اغفال و عادات و رسوم، كفر و انكاري كه امور محال بسياري را نتيجه مي‌دهد بر حيوان‌هايي انسان‌نما تحميل كرده و در نظرشان باطل را حق و محال را ممكن نشان داده‌يي.
رابعاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم مي‌بايست كتابي را كه ستارگان درخشان عالم انسانيت يعني اصفيا و صديقين و اقطاب را بالمشاهده رهبري
— 402 —
مي‌كند و حق و حقانيت، صدق و صداقت، و امن و امانت را به عموم طبقات اهل كمال تعليم مي‌دهد و با حقايق اركان ايمان و اصول اساسي اسلام سعادت دو جهان را تأمين مي‌كند و به گواهي همين موارد بي‌شك كتابي‌ست كه در برگيرنده حق خالص و حقيقت صافي و درستي كامل و قاطعيتي تمام، به ضد اوصاف و تأثيرات و انوارش متصف كنيم و (حاشا! حاشا!) با اين نظر كه مجموعه‌يي از افتراها و مطالب ساختگي‌ست نگاهش كنيم و هذيان‌هاي كفرآميز شنيعي بر زبان آوريم كه حتي موجب شرم سوفسطاييان و شياطين مي‌شود و لرزه بر اندام‌شان مي‌اندازد؛ آري، اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد كسي را كه به گواهي ديني كه آورد ی يعني شريعت اسلام ی و به گواهي تقواي فوق العاده و بندگي خالص و زلالي كه در طول حياتش داشت و به اقتضاي اخلاق نيكو‌يي كه از او ديده شد و به تصديق همه شاگردانش ی كه اهل حقيقت و كمالات بودند ی معتقدترين، متين‌ترين و امين‌ترين و صادق‌ترين بوده است حاشا ثم حاشا! صدهزار بار حاشا! فردي فرض كنيم كه اعتقادي نداشته و به هيچ وجه امانت‌دار نبوده و از خداوند ترسي نداشته و از دروغ گفتن نيز پرهيز نمي‌كرده است؛ بنابراين مي‌بايست مرتكب پست‌ترين و منفورترين صورت محالات و ظالمانه‌ترين و تاريك‌ترين طرز ضلالت و گمراهي گرديد.
نتيجه: هم‌چنان كه در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شد طبقه عیوام ی كه فقط شنونده است ی در فهم اعجاز قرآن مي‌گويد قرآن اگر با تمام كتاب‌هايي كه شنيده‌ايم و كتاب‌هاي موجود جهان مقايسه شود معلوم مي‌شود كه به هيچ كدام‌شان شباهت ندارد و در سطح و مرتبه آن‌ها نيست، لذا يا پايين‌تر از همه‌ي كتاب‌هاست يا در مرتبه‌يي بالاتر از آن‌ها قرار دارد. شق اول يعني اين‌كه قرآن در سطح پايين‌تري از كتاب‌هاي ديگر باشد محال است و هيچ دشمني حتي شيطان نمي‌تواند چنين چيزي گفته و آن را بپذيرد. بنابراين قرآن در فوق همه كتاب‌هاي ديگر قرار دارد؛ پس معجزه است، لذا ما هم براساس قطعي‌ترين حجت موسوم به "سَبر و تقسيم" در علم اصول و منطق مي‌گوييم:
— 403 —
اي شيطان و اي پيروان شيطان! قرآن يا كلام الهي‌ست كه از عرش اعظم و اسم اعظم نازل شده يا (حاشا ثم حاشا! صد هزار بار حاشا!) ساخته فردي بي‌اعتقاد و خدانشناس بر روي زمين است كه از پروردگار ترسي ندارد. اي شيطان! اين را نيز در برابر حجت‌هايي كه قبلاً مطرح كرديم نمي‌تواني بگويي و نمي‌توانستي بگويي و نخواهي توانست گفت. پس قطعاً و بدون هيچ ترديدي قرآن كلام آفريننده كائنات است، زيرا اين امر حد وسطي ندارد، محال و غير ممكن است؛ هم‌چنان كه به صورت قطعي آن را اثبات كرديم و تو نيز ديدي و شنيدي.
محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يا فرستاده خداست و كامل‌ترين فرد در ميان پيامبران و افضل همه مخلوقات است يا (حاشا! صدهزاربار حاشا!) بايد فرض كنيم چون به خدا دروغ بسته و پروردگار را نمي‌شناسد و به عذاب اعتقادي ندارد فرد بي‌اعتقادي‌ست كه به اسفل سافلين سقوط كرده است.
در استناد به آن‌چه قرآن حكيم در رد كفر كافران و درشت گويي‌هايشان بيان نموده است، و براي اين‌كه محال بودن و سستي انديشه كفرآميز اهل ضلالت را به‌طور كامل نشان دهم با ترس و لرز مجبور شدم از اين تعابير به صورت فرض محال استفاده كنم.
اي ابليس! اين نيز مطلبي نيست كه تو و فيلسوفان اروپايي و منافقان آسياييِ مورد اعتمادت بتوانيد بگوييد؛ تاكنون نتوانسته‌ايد چنين چيزي بگوييد و در آينده نيز نخواهيد توانست؛ نگفته‌ايد و نخواهيد گفت، زيرا كسي در جهان وجود ندارد كه اين مطلب را بشنود و قبول كند. اين است كه مفسدترين فيلسوفان و بي‌وجدان ترين منافقان مورد اعتمادت نيز مي‌گويند:"محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار عاقل بود و اخلاق بسيار نيكويي داشت." مادام كه اين موضوع منحصر به دو شق است و شق دوم محال مي‌باشد و هيچ كس نيز از آن جانب‌داري نمي‌كند و مادام كه با حجت‌هاي قطعي ثابت كرديم كه موضوع حد وسط هم ندارد؛ البته و بالضروره برخلاف خواسته تو و حزب الشيطان، بالبداهه و به حق اليقين محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده خداست و در ميان همه پيامبران كامل‌ترين رسول و افضل مخلوقات مي‌باشد.
عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانِّ
— 404 —
دومين اعتراض ناچيز شيطان
هنگام قرائت آيات زير از سوره‌ي
﴿ ق وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ: ﴾
﴿ مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ٭ وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ ٭ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ ٭ وَجَاءتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ ٭ لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ٭ وَقَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ ٭ أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ ﴾
(ق: ١٨ ی ٢٤)
شيطان گفت: شما مهم‌ترين فصاحت قرآن را در سلاست و وضوح آن مي‌يابيد؛ در حالي كه با نظر در آيات فوق مي‌بينيد كه از كجا به كجا مي‌رود. از سكرات (مرگ) به قيامت مي‌رود. از دميده شدن در صور سر از پايان حسابرسي در مي‌آورد و بعد وارد شدن در جهنم را ذكر مي‌كند. در اين جهش‌هاي عجيب چه جايي براي سلاست باقي مي‌ماند؟ در بيش‌تر جاهاي قرآن مسايلي چنين دور از هم كنار يك‌ديگر بيان مي‌شود. در چنين وضعيت نامناسبي چه جاي صحبت از سلاست و فصاحت؟
پاسخ: بعد از بلاغت كه از مهم‌ترين اصول اعجاز قرآن معجز البيان است بايد از ايجاز ياد كرد. ايجاز مهم‌ترين و محكم‌ترين اساس در اعجاز قرآن است. ايجاز اعجازآميز در قرآن آن قدر زياد و زيباست كه موجب حيرت و شگفتي اهل تحقيق مي شود. براي نمونه در آيه:
﴿ وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴾
(هود: ٤٤)
طي چند عبارت كوتاه حادثه عظيم توفان و نتايج مترتب بر آن چنان با ايجاز و اعجاز بيان مي‌شود كه موجب سجده بسياري از اهل بلاغت در برابر بلاغت‌اش مي‌گردد.
— 405 —
يا به همين ترتيب حوادث عجيب و مهم قوم ثمود و نتايجش و عاقبت تيره آنان را طي چند عبارت در آيات زير با اعجازي در متن ايجاز با سلاست و وضوح و به طرزي كه مخل فهم و ادراك نيست بيان مي‌دارد:
﴿ كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ٭ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا ﴾
(شمس: ١١ ی ١٥)
هم‌چنين در آيه‌ي
﴿ وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴾
(انبيا: ٨٧)
بين عبارت أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ تا فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ جملات زيادي پوشيده است. اين جملات بيان نشده، مُخل فهم و ادراك نيست و آسيبي به سلاست نمي‌زند. عبارات فوق موارد مهم داستان حضرت يونس (ع) را بيان مي‌دارد. باقي مطلب به عقل و ادراك (مخاطب) سپرده مي‌شود. يا در نمونه ديگر در سوره "يوسف" از كلمه فَأَرْسِلُونِ تا عبارت يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ هفت، هشت جمله با ايجاز رد شده است. اين امر نيز اخلالي در فهم ايجاد نمي‌كند و ضرري براي سلاست ندارد. شمار چنين ايجازهاي اعجازآميزي در قرآن، فراوان و در عين حال بسيار زيباست، اما درباره آيات سوره "ق" بايد گفت ايجاز موجود در اين آيات بسيار شگفت انگيز و اعجازآميز است، زيرا بر آينده وحشتناك و بسيار طولاني كافر كه هر روزش معادل پنجاه هزار سال است و بر حوادث اليم و مهمي كه در انقلاب‌ها و دگرگوني‌هاي آينده بر سر كافر خواهد آمد يك به يك انگشت مي‌نهد. انديشه رعد آساي انسان را حول حوادث مذكور مي‌گرداند و زمان طولاني ياد شده را چون صفحه‌يي در مقابل ديدگان‌اش مي‌گشايد. حوادث ذكر نشده را نيز به قوه خيال (مخاطب) مي‌سپارد و موضوع را با سلاستي عالي بيان مي‌كند.
﴿ وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ﴾
(اعراف: ٢٠٤)
اينك اي شيطان! اگر سخن ديگري داري بازگو...
— 406 —
شيطان مي گويد: من نمي‌توانم در برابر اين مطالب ايستادگي كنم؛ دفاعي ندارم. ليكن نادان‌هاي فراواني هستند كه به سخنان من گوش مي‌دهند و شيطان‌هاي زيادي در هيبت انسان هستند كه ياور من‌اند و در ميان فيلسوفان، فرعونان بي‌شماري وجود دارند كه مسائلي كه منيّت‌شان را نوازش مي‌كند از من درس مي‌گيرند. آن‌ها مانع انتشار اين مطالب خواهند شد، لذا من تسليم تو نمي‌شوم.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 407 —

مبحث دوم

(اين مبحث براي تعديل حيرت و تعجب كساني كه همواره در خدمت من بوده‌اند و تفاوت‌هاي عجيبي در خلق و خوي‌ام ‌ديده‌اند؛ نيز براي تعديل حسن ظن دو تن از طلبه‌ها كه فراتر از حد و حدود من بوده است نوشته شد.)
مي‌بينم كه برخي كمالات مربوط به حقايق قرآن حكيم به واسطه‌هايي نسبت داده مي‌شود كه اعلام كننده حقايق مذكورند؛ و اين امر خطاست، زيرا قداست منبع تأثيراتي به ميزان براهين فراوان دارد؛ به همين دليل موجب پذيرش احكام توسط مردم مي‌شود. هر گاه وكيل و واسطه بر موضوع سايه بيفكنند، يعني توجه به آن‌ها معطوف گردد تأثير قداست منبع از ميان مي‌رود. بر مبناي همين سرّ، حقيقتي را به برادراني كه بيش از حد به من توجه نشان مي‌دهند بيان مي‌كنم:
يك انسان ممكن است شخصيت‌‌هاي متعددي داشته باشد. شخصيت‌هايي كه خصلت‌هاي متفاوتي را بروز مي‌دهند. براي مثال يك كارمند عالي رتبه زماني كه مشغول كار است شخصيتي دارد كه موجب مي‌شود باوقار باشد و رفتارهايي درخور شأن و شئونات مقامش بروز دهد. مثلاً تواضع داشتن در محل كار در برخورد با هر مُراجعي تذلل بوده و سبب تحقير آن مقام مي‌شود، اما شخصيت همان كارمند در منزل ايجاب مي‌كند اخلاقي بر عكس محل كار داشته باشد و مي‌بايست هر قدر مي‌تواند متواضع و فروتن باشد. اگر وقار و متانت كمي از خود نشان دهد تكبر است؛ و هكذا... پس انسان به اعتبار وظيفه و مسؤوليت‌اش شخصيتي دارد كه در بسياري موارد با شخصيت حقيقي‌اش همخوان نيست. اگر فرد مورد نظر واقعاً شايستگي و استعداد مسؤوليتي را كه به او سپرده‌اند داشته باشد هر دو شخصيتش به هم نزديك مي‌شود. اگر مستعد اين امر نباشد، مثلاً اگر به سربازي مقام يك سپهبد را بدهند بين دو شخصيت مذكور فاصله مي‌افتد و خصلت‌هاي شخصي، عادي و ناچيز سرباز با اخلاق والايي كه مقام سپهبدي اقتضا دارد هم‌خواني نخواهد داشت.
اين برادر درمانده شما هم سه شخصيت دور از هم؛ بسيار دور به شرح زير دارد:
— 408 —
شخصيت اول: شخصيت موقتي دارم صرفاً متعلق به قرآن كه منادي گنجينه عالي قرآن حكيم است. اين مخبري، اخلاق بسيار والايي را اقتضا مي‌كند كه از آن من نيست و من صاحب آن نيستم، سجايايي‌ست كه مقتضاي آن مقام و آن وظيفه و مسؤوليت است. اگر چنين خصلت‌هايي را در من مشاهده كرديد بدانيد كه متعلق به من نيست؛ با آن‌نظر به من نگاه نكنيد كه متعلق به همان مقام است.
شخصيت دوم: هنگام عبادت، زماني كه متوجه درگاه الهي هستم به سبب احسان حضرت حق شخصيتي نصيبم مي‌شود كه موجب بروز آثاري مي‌گردد. اين آثار زاييده معناي اساسي عبوديت است كه شامل "واقف بودن بر قصور خود، ادراك فقر و عجز خويشتن و با ذلت پناه بردن به درگاه الهي" مي‌باشد. من به واسطه اين شخصيت، خود را بيش از هر كس ديگري بيچاره و ناتوان و تهي‌دست و پر قصور مي‌بينم. اگر تمام جهانيان هم مرا مدح و ثنا كنند نمي‌توانند به من القا نمايند كه خوب و صاحب كمالم.
شخصيت سوم: شخصيت حقيقي‌ام كه متحول شده‌ي سعيد قديمي‌ست و اينك به صورت برخي خصايل باقي مانده از سعيد قديمي وجود دارد. گاه نسبت به ريا و حب جاه تمايلاتي ايجاد مي‌شود. نيز چون از خانواده‌يي اصيل نبوده‌ام گاه خصلت‌هاي پست و نازلي چون قناعت در حد خست در من بروز مي‌يابد.
برادران! براي اين‌كه از من گريزان نشويد بسياري از بدي‌ها و احوال سوء و پنهان اين شخصيت‌ام را بيان نمي‌كنم.
برادران عزيز! از آن‌جا كه من مستعد و صاحب مقام نمي‌باشم اين شخصيت‌ام از اخلاق و آثاري كه لازمه عبوديت و منادي بودن است بسيار دور مي‌باشد؛ هم‌چنين براساس قاعده "داد حق را قابليت شرط نيست" حضرت حق قدرت مهربانانه خود را در من چنين متجلي كرده؛ مرا كه مانند سربازي در پايين‌ترين سطح و درجه هستم در خدمت اسرار قرآن قرار داده كه در حكم سپهبدي‌ست. صدها هزار بار شكر! نفس از همه پايين‌تر اما وظيفه و مسؤوليت‌ از همه چيز بالاتر است.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي
— 409 —

مبحث سوم

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ﴾
(حجرات: ١٣)
يعني
لِتَعَارَفُوا مُنَاسَبَاتِ الْحَيَاةِ اْلاِجْتِمَاعِيَّةِ فَتَعَاوَنُوا عَلَيْهَا لاَ لِتَنَاكَرُوا فَتَخَاصَمُوا.
«شما را طايفه طايفه، ملت ملت، و قبيله قبيله آفريدم تا يك‌ديگر را بشناسيد و از مناسبات مربوط به حيات اجتماعي هم‌ديگرآگاه شويد و به هم ياري برسانيد. شما را قبيله قبيله خلق نكردم تا يك‌ديگر را انكار كنيد و به چشم بيگانه به هم نگاه كنيد و با هم به عداوت و خصومت برخيزيد».
اين مبحث شامل هفت مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله نخست: حقيقت عالي مطرح شده در آيه كريمه‌ي فوق با حيات اجتماعي مرتبط است، لذا نه با زبان سعيد جديد كه خواهان كناره گيري از حيات اجتماعي‌ست، بلكه با زبان سعيد قديمي كه مرتبط با حيات اجتماعي اسلام مي‌باشد، به منظور ارائه خدمتي به قرآن عظيم الشأن و با انديشه‌ي مقابله با حملات بي‌رحمانه مجبور به نوشتن شدم.
مسأله دوم: در بيان قاعده "تعارف و تعاون" كه مورد اشاره آيه كريمه است مي‌گوييم: يك ارتش را به لشكرها و تيپ‌ها و گردان‌ها و گروهان‌ها و دسته‌ها تقسيم مي‌كنند تا مناسبات مختلف و متعدد هر سرباز و وظايف و مسؤوليت‌هاي متناسب با آن دانسته و شناخته گردد و افراد ارتش با رعايت قاعده تعاون و همكاري، وظيفه عمومي خود را به خوبي انجام دهند و حيات اجتماعي آن‌ها از حمله دشمنان مصون بماند؛ وگرنه تقسيم بندي‌هاي فوق براي مخاصمه‌ي گرداني با گردان ديگر يا گروهاني با گروهان ديگر و دسته‌يي با دسته ديگر نيست. و براي اين نيست كه لشكري برخلاف لشكر ديگر حركت كند؛ به‌ همين ترتيب هيأت اجتماعي اسلام نيز به مثابه ارتشي بزرگ است و به قبايل و طوايف تقسيم
— 410 —
مي‌شود. ليكن اين قبايل و طوايف به عدد هزاران واحدي كه وجود دارد از جهت وحدت برخوردار هستند. آفريدگار آن‌ها واحد، روزي دهنده آن‌ها واحد، پيامبرشان واحد، قبله آن‌ها واحد، كتاب‌شان واحد، وطن‌شان واحد، واحد، واحد، واحد، هزاران واحد...
اين مقدار واحد، طبيعي‌ست كه اخوت و محبت و وحدت را اقتضا دارد. پس تقسيم شدن به قبايل و طوايف طبق اعلام آيه فوق براي تعارف و شناخت يك‌ديگر است، براي تعاون و همكاري‌ست؛ براي دشمني و خصومت نيست!...
مسأله سوم: ملي‌گرايي در اين زمانه بسيار رواج يافته است. مخصوصاً ستمگران دسيسه‌گر اروپا انديشه ملي گرايي را در بين مسلمانان به صورت منفي گسترش مي‌دهند تا آن‌ها را از هم جدا كرده و به راحتي ببلعند.
در انديشه ملي‌گرايي ذوقي نفساني و نوعي لذت غفلت انگيز و قدرتي نكوهيده وجود دارد، لذا در زمانه كنوني به آنان كه مشغول مسايل اجتماعي هستند نمي‌توان گفت «دست از اين انديشه برداريد». اما ملي گرايي دو قسم است. قسمي كه منفي و نكوهيده و مُضر است و از استعمار ديگري تغذيه كرده و با عداوت و دشمني با ديگران به موجوديتش ادامه مي‌دهد و هميشه در كمين است. اين نوع ملي گرايي عامل مخاصمه و كشمكش مي‌باشد. اين است كه در حديث شريف فرموده:
اْلاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ
و در قرآن فرموده است:
﴿ إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ﴾
(فتح: ٢٦)
حديث شريف و آيه كريمه مذكور با قاطعيت انديشه منفي ملي گرايي و قوميت خواهي را رد مي‌كنند؛ چرا كه مليت مثبت و مقدس اسلام نيازي بدان باقي نمي‌گذارد.
واقعاً كدام عنصر است كه سيصد و پنجاه ميليون پيرو داشته باشد؟ كدام فكر قوميت است كه بتواند به جاي اسلام اين تعداد برادر، آن هم برادراني ابدي نصيب صاحبش كند؟ آري، در تاريخ آسيب‌هاي زيادي از ملي‌گرايي منفي حاصل شده است. از جمله آن‌ها مي‌توان از امويان ياد كرد كه سياست را تاحدودي به مليت
— 411 —
آميختند؛ در نتيجه باعث ايجاد قهر و دلگيري در عالم اسلام شده، و خود نيز متحمل خسارات فراواني گرديدند. ملل اروپا نيز در عصر حاضر بيش از حد به انديشه‌هاي قومي مي‌پردازند؛ لذا علاوه بر دشمني‌هاي بسيار پليد و پايدار فرانسه و آلمان، وقايع دهشتناك جنگ جهاني نيز نشان داد كه ملي گرايي منفي تا چه حد براي بشر زيان‌بار است. نزد ما هم در آغاز دوره حريت و آزادي دوره‌يي كه با اعلام مشروطيت دوم در تركيه آغاز مي شود. م. ی هم‌چون زمان تخريب قلعه بابِل كه تعدد اقوام به دليل گوناگوني زبان‌ها ايجاد شد و موجب اضمحلال و فروپاشي اقوام شد ی كلوپ‌ها و انجمن‌هايي براساس انديشه ملي گرايي منفي كه روم‌ها و ارمني‌ها در رأس‌شان بودند تشكيل و موجب تفرقه قلوب شده و تشكيلات مختلفي از مليّت‌گرايان را ايجاد كرد. اوضاع پريشان آنان كه گرفتار اجانب شدند ضرر ملي‌گرايي منفي را نشان داد.
امروز نيز نگاه كردن با فكر مليت و هم‌ديگر را بيگانه و دشمن تلقي كردن در ميان عناصر و قبايل مسلمان ی كه بيش از هر چيز نيازمند يك‌ديگر و مظلوم‌تر و تهي‌دست‌تر از هم‌اند و در حال له شدن در زير تحكم اجانب مي‌باشند ی چنان فلاكتي‌ست كه قابل توصيف نيست. اين موضوع مانند اين است كه كسي ديوانه‌وار براي در امان ماندن از نيش مگس پشت به مارهاي وحشتناك به مقابله با مگس بپردازد. وقتي اروپا هم‌چون اژدهايي ترسناك با حرص و ولعي سيري ناپذير پنجه‌هايش را گشوده، به آن اهميت ندهيم، حتي به لحاظ معنا كمكش هم بكنيم، و براساس انديشه منفي ملي گرايي به خصومت با هم‌وطنان‌مان در ولايات شرق يا هم‌كيشان‌مان در جنوب بپردازيم و در مقابل آن‌ها جبهه بگيريم؛ اين رفتار ضررها و خطراتي دارد؛ علاوه بر آن در جنوب، دشمني نيست كه در برابرش نيازي به جبهه گيري باشد. از جنوب، نور قرآن آمده، روشنايي اسلام وارد شده، چيزي كه در درون‌مان وجود دارد و همه جا وجود خواهد داشت.
دشمني با آن هم‌كيشان به معناي دشمني با اسلام و قرآن است. دشمني با اسلام و قرآن نيز نوعي عداوت با حيات دنيوي و اخرويِ تمام هم وطنان است. اين
— 412 —
كه به نام حميت و غيرت ملي و خدمت به حيات اجتماعي مردم سنگ بناي زندگي آن‌ها را از بين ببريد حماقت است نه حميت!
مسأله چهارم: ملي‌گرايي مثبت ريشه در نياز داخلي حيات اجتماعي دارد و موجب تعاون و تساند مي‌شود، قدرتي مفيد حاصل كرده، و باعث تأييد بيش‌تر برادري اسلامي مي‌گردد. فكر ملي‌گرايي مثبت بايد خادم اسلام، قلعه آن و زرهي براي آن باشد، نبايد جايگزين آن گردد؛ زيرا برادري ناشي از اسلام حاوي هزاران اخوت است؛ اخوتي كه در عالم بقا و عالم برزخ باقي مي ماند. اين است كه اخوت ملي هر قدر هم كه محكم باشد حكم پرده‌يي از آن را خواهد داشت. جايگزين كردن اخوت ملي به جاي اخوت اسلامي جنايت احمقانه‌يي‌ست و بدان مي‌ماند كه سنگ هاي قلعه‌يي را جايگزين الماس‌هايي كنيد كه در خزانه قلعه وجود دارد و الماس‌ها را بيرون بريزيد.
اينك اي فرزندان اين وطن كه اهل قرآن هستيد! شما نه ششصد سال، كه از زمان عباسيان تاكنون يعني هزار سال پرچمدار قرآن حكيم بوده‌ايد، همه جهان را به مبارزه طلبيده و آيات قرآن را به گوش آنان رسانده‌ايد. مليت خود را قلعه قرآن و اسلام قرار داديد، همه جهانيان را به سكوت وا داشتيد و حمله‌هاي دهشت انگيز را دفع كرديد، تا اين كه مصداق نيكوي اين آيه شديد:
﴿ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ ﴾
(مائده: ٥٤)
اينك بايد مراقب باشيد فريب دسيسه‌هاي اروپا و منافقان فرنگي مشرب‌ را نخوريد تا مصداق بخش اول آيه نشويد؛ بايد از اين وضع بترسيد.
نكته حايز اهميت اين است كه ملت ترك در ميان ملت‌هاي ديگر مسلمان، بيش‌ترين جمعيت را دارد با اين حال در هر جاي جهان كه باشند مسلمان‌اند. مانند ملت‌هاي ديگر به مسلمان و غير مسلمان تقسيم نشده‌اند. ترك‌ها هر جا كه باشند مسلمان‌اند. ترك‌هايي كه مسلمان نيستند يا از دايره اسلام خارج شده‌اند، از دايره ترك بودن هم بيرون رفته‌اند. (مانند مجارها) در حالي كه ملت‌هاي كوچك نيز به مسلمان و غير مسلمان تقسيم مي‌شوند.
— 413 —
اي برادر ترك! مخصوصاً تو توجه داشته باش! مليت تو با اسلام عجين است و نمي‌توان آن را از اسلام جدا نمود. جدا كردن مليت‌ات از اسلام يعني از بين رفتن‌ات. همه مفاخر گذشته‌ات وارد دفتر اسلام شده است. سابقه اين افتخارات را در كره زمين با هيچ قدرتي نمي‌توان پاك كرد و ناديده گرفت، لذا تو به واسطه وسوسه‌ها و دسايس شيطان آن مفاخر را از قلبت پاك مكن.
مسأله پنجم: اقوام بيدار شده در آسيا با چنگ زدن به انديشه ملي گرايي، از هر لحاظ عيناً از اروپا تقليد كرده، حتي بسياري از مقدسات را در اين مسير فدا مي‌كنند؛ در حالي كه قامت قيمتيِ هر ملت خواهان جامه جداگانه‌يي‌ست. حتي اگر پارچه از يك نوع باشد به خياط‌هاي متعدد نياز است. نمي‌توان لباس يك ژاندارم را بر تن يك زن كرد. هم‌چنان كه نمي‌توان لباس زني را كه تانگو مي‌رقصد بر تن عالمي سالمند پوشاند. تقليد كوركورانه نيز در بيش‌تر مواقع عامل تمسخر مي‌شود. زيرا:
اولاً: اروپا را اگر مغازه يا يك پادگان فرض كنيم آسيا درحكم يك مزرعه يا مسجد است. ممكن است يك مغازه‌دار به مراسم رقص برود، اما يك كشاورز نمي‌تواند اين كار را بكند. وضعيت پادگان و مسجد نمي‌تواند مشابه باشد.
هم‌چنين ظهور بيش‌تر پيامبران در آسيا، و حضور حكيمان در اروپا رمز و اشاره‌يي از تقدير ازلي‌ست كه نشان مي‌دهد بيداري اقوام آسيا و ترقي و تدبير امور آن‌ها در گرو دين و دل است. فلسفه و حكمت نيز مي‌بايست ياور دين و دل شوند و جاي آن‌ها را نگيرند.
دوماً: مقايسه دين اسلام با مسيحيت و مانند اروپا لاقيد شدن در برابر دين، اشتباه بسيار بزرگي‌ست. چون اروپا حامي دين خود است. بزرگان اروپا شخصيت‌هايي چون ويلسون، لوئيد جورج و ونيزه لوس مانند كشيش متعصبانه به دين‌شان وابسته هستند و اين نشان مي‌دهد كه اروپا حامي دين خويش بوده و بلكه از جهتي متعصب نيز هست.
سوماً: مقايسه اسلام و مسيحيت قياس مع الفارق و مقايسه‌يي غلط است. زيرا زماني كه اروپا در دينداري تعصب داشت متمدن نبود، تعصب را كنار گذاشت متمدن شد. ضمناً دين در ميان آنان موجب جنگ‌هاي داخلي سيصد ساله بوده
— 414 —
است. در اروپا دين در دست ستمگران وسيله‌يي براي سلطه بر عوام و فقرا و اهل فكر بود، لذا در بين عامه خلق، نوعي بيزاري نسبت به دين حاصل شد. اما در اسلام همه تواريخ گواهي مي‌دهند كه بيش از يك بار موجب جنگ داخلي نشد؛ هم‌چنين هر گاه مسلمانان واقعاً به دين روي آوردند توانستند به نسبت آن زمان پيشرفت‌هاي عالي كنند. شاهد اين امر دولت اسلامي آندلس است كه حكم استاد بزرگ اروپا را دارد. همين‌ طور هر گاه مسلمانان در برابر دين بي‌قيد بوده‌اند وضع‌شان آشفته شده سقوط كرده‌اند. اسلام با هزاران مسأله مهر انگيز مانند وجوب زكات و حرمت ربا از فقرا و توده مردم حمايت كرده و با عباراتي چون
أَفَلا يَعْقِلُون"، "أَفَلا يَتَفَكَّرُون"، "أَفَلا يَتَدَبَّرُون
عقل و دانش را به گواهي گرفته، ايقاظ كرده و از اهل علم حمايت كرده؛ لذا همواره ملجأ و پناهگاه تهي‌دستان و دانشمندان بوده است. اين است كه هيچ دليلي براي روي برتافتن از اسلام وجود ندارد.
سرّ حكمت تفاوت اسلام با مسيحيت و ساير اديان در اين است كه مبنا و اساس اسلام، محض توحيد مي‌باشد. اين دين براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل نيست و از نظر ايجاد و مقام به آن‌ها اهميت نمي‌دهد. اما مسيحيت چون ديدگاه "فرزند" (داشتن خداوند) را مي‌پذيرد براي اسباب و وسايط ارزش قائل است و منيّت را از ميان بر نمي‌دارد. به سخن ديگر گويي مسيحيان جلوه‌يي از ربوبيت الهي را به قديسين و بزرگان خود داده و مصداق اين آيه مي‌شوند:
﴿ اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ ﴾
(توبه: ٣١)
اين است كه بلند مرتبه‌ترين افراد مسيحي در دنيا در عين حال كه دست از غرور و منيّت خود بر نمي‌دارند مانند ويلسون رييس جمهور سابق آمريكا دينداري متعصب هم مي‌شوند، اما در اسلام ی كه دين توحيد محض است ی كساني كه داراي مراتب بالاي دنيوي هستند يا بايد منيّت و غرور را كنار بگذارند يا تا حدودي ديانت را فراموش كنند. به همين علت گروهي لاقيد و شايد بي‌دين مي‌شوند.
— 415 —
مسأله ششم: خطاب به كساني كه در انديشه ملي گرايي منفي و تعصب قومي زياده‌روي مي‌كنند مي‌گوييم:
اولاً: دنيا و مخصوصاً همين مملكت ما از زمان‌هاي گذشته با مهاجرت‌ها و تغيير مكان‌‌هاي بسيار زيادي مواجه بوده‌ است؛ با اين حال از وقتي اين وطن مركز حكومت اسلامي شد بسياري از اقوام ديگر چون پروانه وارد آن شدند و آن را به عنوان وطن خود برگزيدند. دراين حال فقط در صورتي كه لوح محفوظ گشوده شود مي‌توان اقوام واقعي را از هم تفكيك نمود. پس، اين كه انديشه قوم گرايي را مبناي حركت و حميت قرار دهيم بي‌معنا و مُضر است. به همين علت يكي از رؤساي ملي گرايان و قوم گرايان به معناي منفي آن، كه در برابر دين هم خيلي لاقيد است به ناچار مي‌گويد:"اگر زبان و دين يكي باشد ملت يكي خواهد بود." مادام كه چنين است بايد به زبان و دين و مناسبات وطني اهميت داد نه قوم و نژاد. اين سه اگر يكي باشند البته ملتي قوي خواهند بود و اگر فقط در يكي از آن‌ها نقصي وجود داشته باشد مردم مجدداً در دايره يك مليت خواهند بود.
دوماً: دو فايده از صدها فايده‌يي را كه مليت مقدس اسلام نصيب حيات اجتماعي فرزندان اين وطن كرده است به شرح زير بيان مي‌كنيم:
فايده اول: زماني كه جمعيت اين كشور اسلامي ٢٠ ی٣٠ ميليون نفر بود ارتش اين كشور با اين فكر بر آمده از نور قرآن كه "اگر كشته شوم شهيد مي‌شوم و اگر بكشم غازي خواهم بود" در برابر دولت‌هاي بزرگ اروپا از حيات و موجوديت‌اش دفاع مي‌نمود. اين ملت با كمال شور و شوق بر چهره مرگ لبخند مي‌زد و از آن استقبال مي‌كرد و همواره اروپا را به لرزه در مي‌آورد. چه عاملي را در جهان مي‌توان سراغ داشت كه بتواند بر روح سربازاني كه افكار ساده و قلبي صاف دارند چنين فداكاري والايي را القا كند؟ كدام حميت و غيرتي را مي‌توان جايگزين آن كرد؛ طوري كه فرد زندگاني و همه دنياي خويش را عاشقانه فدا كند؟
فايده دوم: هر گاه افعي‌هاي اروپا (دولت هاي بزرگ) به اين دولت اسلامي ضربه‌يي زده‌اند موجب گريستن و ناليدن سيصد و پنجاه ميليون مسلمان شده‌اند و صاحبان اين مستملكات براي ممانعت از گريه و ناله آنان دست بلند شده خود را
— 416 —
پايين آورده و كوتاه آمده‌اند. به جاي اين قدرت پشتيبان معنوي و دائمي كه به هيچ عنوان نمي‌توان آن را كوچك شمرد چه قدرت و نيرويي را مي‌توان جايگزين كرد؟ آن را نشان دهيد! آري، اين قدرت پشتيبان بزرگ و معنوي را نبايد با ملي گرايي منفي و حميت مبتني بر بي‌نيازي تحت فشار قرار داد.
مسأله هفتم: خطاب به كساني كه در ملي‌گرايي منفي حميت زيادي از خود نشان مي‌دهند مي‌گوييم: اگر اين ملت را واقعاً دوست داريد و مي‌خواهيد به آن دل‌سوزي كنيد طوري حميت به خرج دهيد كه دل‌سوزي در حق اكثرشان به شمار برود؛ وگرنه خدمت به حيات گذرا، غافلانه و اجتماعي گروه اندكي كه نيازي هم به شفقت و مهرباني ندارند و بي‌مهري نسبت به اكثريت را نمي‌توان حميت و غيرت دانست، زيرا خدمت غيرتمندانه‌يي كه براساس انديشه ملي گرايي منفي انجام شود ممكن است در هر هشت نفر، فايده موقتي براي دو نفر داشته باشد. در اين صورت كساني كه شايستگي مهرباني ناشي از غيرت مذكور را ندارند از آن بهره‌مند مي‌شوند. شش نفر از آن هشت نفر يا سالمند يا بيمار يا مصيبت زده يا كودك يا بسيار ضعيف‌اند يا افراد متقي‌اي هستند كه با جديت به آخرت مي‌انديشند؛ اينان بيش از زندگي دنيوي متوجه حيات برزخي و اخروي هستند و براي همين در پي نور، تسلي و شفقت‌اند و نيازمند دستان مبارك غيرتمند مي‌باشند. كدام حميت و غيرتي اجازه خاموش كردن نور آن‌ها و از بين بردن تسلي خاطرشان را مي‌دهد؟ هيهات! كجاست شفقت و مهرباني به ملت؛ كجاست فداكاري در راه ملت؟
نمي‌توان از رحمت الهي قطع اميد كرد. حضرت حق ارتش باشكوه هم‌وطنان و جماعت كبير آن را ی كه از هزار سال پيش تاكنون در خدمت قرآن و پرچمدار آن قرار داده ی ان شاء الله با عوارض گذرا پريشان نخواهد كرد، دوباره آن نور را روشن كرده و موجب تداوم وظيفه‌اش مي‌شود.
— 417 —

مبحث چهارم

(يادآوري: هم‌چنان كه مباحث چهارگانه مكتوب "بيست و ششم" با هم متناسب نيستند ده مسأله اين مبحث چهارم نيز با هم مناسبتي ندارند. لذا نبايد در پي ارتباط و پيوند آن‌ها بود. همان‌طور كه (بر قلب) خطور كرده نوشته شده است. اين متن قسمتي از نامه‌يي‌ست كه (بديع الزمان) براي يكي از طلبه‌هاي مهم‌اش فرستاده است. در واقع پاسخ‌هايي‌ست كه به پنج، شش سؤال آن طلبه داده است.)

مسأله اول

ثانياً: در نامه‌ات نوشته‌يي در تفسير و توضيح رَبِّ الْعَالَمِينَ از هجده هزار عالم صحبت كرده اند؛ و حكمت آن عدد را پرسيده‌يي.
برادر! من فعلاً حكمت آن عدد را نمي‌دانم؛ همين قدر مي‌توانم بگويم كه عبارت‌هاي قرآن فقط يك معنا ندارند. اين آيات چون خطاب به همه طبقات نوع بشر نازل شده‌اند در حكم "كلي"‌يي مي‌باشند كه براي هر طبقه معنايي را در بر دارد. معناهايي كه بيان مي‌شود در حكم جزييات آن قاعده‌ي كلي هستند. هر مفسر و عارفي مطلبي جزيي را از آن "كلي" بيان مي‌دارد. او به كشف، دليل يا به مشرب خود استناد كرده، و معنايي را ترجيح مي‌دهد. در مطلب مورد نظر تو نيز گروهي معناي موافق آن عدد را كشف نموده‌اند.
براي مثال عبارت
﴿ مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ٭ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ ﴾
(رحمن: ١٩ ی ٢٠)
كه اهل ولايت در اوراد و اذكار خود آن را فراوان تكرار مي‌كنند معاني متعددي از بحر ربوبيت و عبوديت در دايره وجوب و امكان تا موارد زير را شامل مي‌شود: بحر دنيا و آخرت، بحر عوالم غيب و شهادت، بحر محيط (اقيانوس) در شرق و غرب و شمال و جنوب، بحر روم و فارس، درياي مديیترانه و درياي سیياه و تنگه‌شان ی كه ماهي‌اي موسوم به مرجان در آن‌جا صيد مي‌شود ی درياي مديترانه و بحر احمر
— 418 —
و كانال سوئز، درياهايي كه آب شور و شيرين دارند، درياهايي در قعر زمين كه داراي آب‌هاي شيرين و متفرقه هستند، درياهايي بر روي زمين كه آب‌شان شور و متصل است، نيل و فرات و دجله، درياهاي كوچكي با آب شيرين كه رودهاي بزرگ ناميده مي‌شوند و درياهاي بزرگ با آب شور كه به آن‌ها مي‌پيوندند. همه اين‌ها مي‌توانند مراد و مقصود آيه باشند و معاني حقيقي و مجازي آن را در بر مي‌گيرند. عبارت
﴿ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴾
نيز مانند عبارت پيشين جامع حقايق فراواني‌ست كه اهل كشف و حقيقت بسته به مكاشفات‌شان آن‌ها را به تفكيك بيان مي‌كنند.
من نيز چنين مي‌فهمم كه هزاران عالم در سماوات وجود دارد. قسمي از ستارگان، خود مي‌توانند عالم جداگانه‌يي باشند. بر روي زمين هم هر كدام از اجناس مخلوقات خود عالمي هستند. حتي هر انساني عالم كوچكي‌ست. تعبير رَبِّ الْعَالَمِينَ نيز بدين معناست كه "هر عالمي مستقيماً با ربوبيت حضرت حق اداره و تدبير و تربيت مي‌شود."
ثالثاً: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
اِذَا اَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ خَيْرًا اَبْصَرَهُمْ بِعُيُوبِ اَنْفُسِهِمْ؛
حضرت يوسف (ع) نيز در قرآن مي‌گويد:
﴿ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ﴾
(يوسف: ٥٣)
آري، آدم خودخواهي كه به نفس خويش اعتماد مي‌كند بدبخت است، و كسي سعادتمند و خوشبخت است كه عيوب نفس خود را ببيند؛ پس خوشا به حال تو! البته گاه اتفاق مي‌افتد كه نفس اماره به لوامه يا مطمئنه تغيير مي‌يابد ولي سلاح‌ها و تجهيزاتش را تحويل اعصاب مي‌دهد. اعصاب و شريان‌ها نيز تا پايان عمر بدان وظيفه عمل مي‌كنند. گاه مشاهده مي‌شود نفس اماره مدت‌هاست كه مرده است، اما آثارش هم‌چنان ديده مي‌شود. اصفيا و اوليا بزرگي بوده‌اند كه نفوس‌شان مطمئنه بوده، اما از نفس اماره شكوه و گلايه مي‌كرده‌اند. قلوب‌شان به غايت سالم و نوراني بوده، اما از امراض قلبي مي‌ناليده‌اند؛ نفس آنان اماره نبوده بلكه منظور وظايف نفس اماره بوده كه به اعصاب محول شده است. مرض نيز در آن‌ها مرض
— 419 —
قلبي نيست بلكه خيالي‌ست. برادر عزيز من! ان شا الله آن‌چه بر شما حمله‌ور شده نفس و امراض قلبي نيست بلكه همان‌طور كه گفتيم حالتي‌ست كه به مقتضاي دوام مجاهدات و به اعتبار بشر بودن به اعصاب منتقل شده و سبب پيشرفت‌هاي دائمي مي‌گردد.

مسأله دوم

توضيح سه مسأله‌يي كه عالم قبلي پرسيده بود در بخش‌هاي مختلف رساله نور آمده است. در اين‌جا اشاره‌يي اجمالي به شرح زير خواهيم داشت:
سؤال نخست او: محيي الدين عربي در نامه‌اش به فخر رازي مي‌گويد: «آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا تفاوت دارد.» آن عالم مي‌پرسد منظور و مقصود از اين سخن چيست؟
اولاً: مثال و تمثيلي كه در مقدمه كلام "بيست و دوم" در تفاوت توحيد حقيقي و ظاهري آورده شده و براي او قرائت كرده‌يي به جواب اشاره دارد. دومين و سومين موقف و مقصد در كلام "سي و دوم" نيز توضيح همان جواب است.
ثانياً: محيي الدين عربي بيانات ائمه اصول دين و علماي علم كلام را درباره عقايد و وجود واجب الوجود و توحيد الهي كافي ندانسته، لذا به فخرالدين رازي كه از بزرگان علم كلام است نامه مذكور را نوشته است.
آري، معرفت الهي‌اي كه به واسطه علم كلام حاصل شده باشد معرفت كامل و احساس كامل حضیور الهي را نتيجه نمي‌دهد. اما اگر مطلب به شیيوه قیرآن معجز البيان باشد هم معرفت تامه و هم احساس كامل حضور الهي را نتيجه مي‌دهد كه ان شاء الله همه اجزاي رساله نور در جاده نوراني قرآن معجز البيان حكم چراغ‌هايي فروزان را خواهند داشت.
همان قدر كه معرفت الله فخرالدين رازي كه به واسطه علم كلام حاصل شده در نظر محيي الدين عربي ناقص است، معرفتي كه به واسطه مشرب تصوف به
— 420 —
دست مي‌آيد نيز نسبت به معرفتي كه مستقيماً از قرآن حكيم و براساس سرّ وراثت نبوت اخذ مي‌شود ناقص است. در مشرب محيي الدين عربي براي حصول حضور دائمي، لا مَوْجُودَ إلّا هو گفته مي‌شود و تا جايي پيش مي‌روند كه گويي وجود عالم هستي انكار مي‌شود. سايرين نيز براي دست يافتن به حضور دائم گفته اند: لا مَشْهُودَ إلّا هو و با شيوه عجيبي تا فراموش كردن كامل عالم پيش رفته‌اند. اما معرفت اخذ شده از قرآن حكيم علاوه بر ايجاد حضور دائم، عالم را نه محكوم عدم مي‌داند و نه آن را در نسيان مطلق محبوس مي‌كند. اين معرفت كائنات را از سرگرداني نجات داده و به خدمت حضرت حق در مي‌آورد. در اين‌جا هر چيز آيينه معرفت مي‌شود و طبق گفته سعدي شيرازي:
"در نظر هوشيار هر ورقي دفتريست از معرفت كردگار"
در هر چيز پنجره‌يي رو به سوي معرفت حضرت حق مي‌گشايد.
ما در برخي از "كلام"‌ها درباره تفاوت‌هاي منهاج حقيقت كه از قرآن اخذ شده است و مشرب علماي علم كلام مثالي بدين شكل بيان كرده‌ايم: مثلاً برخي براي انتقال آب از راهي دور زمين را حفر كرده و آب را از طريق لوله از زير كوه به جايي كه مي‌خواهند مي‌آورند. برخي ديگر همه جا چاه حفر مي‌كنند و به آب دست مي‌يابند. نوع اول كار بسيار سختي‌ست؛ كانال ممكن است بسته شده و جريان آب قطع شود. اما آنان كه با حفر چاه در هر جا آشنا هستند بدون زحمت به آب دسترسي مي‌يابند؛ درست به همين ترتيب علماي علم كلام نيز براساس محال بودن دور و تسلسل، در پايان و در نهايت عالَم، اسباب و علل را قطع كرده و لاجرم وجود واجب الوجود را اثبات مي‌كنند. آن‌ها در راهي دور و دراز پيش مي‌روند. اما منهاج حقيقي قرآن حكيم آب را در هر جا مي‌يابد و استخراج مي‌كند. هر آيه را چون عصاي موسي بر هر جا كه فرود آورد آب حيات فوران مي‌كند و موجب مي‌شود هر چيزي اين قاعده را بر زبان راند كه
وَ فِي كَلِّ شَيءٍ لَهُ ءَايَةٌ تَدُلُّ أَنَّهُ واحِدٌ
وانگهي ايمان فقط به علم منحصر نيست؛ لطايف بسياري در ايمان سهيم‌اند. غذايي كه وارد معده آدمي مي‌شود به صورت‌هاي گوناگون در جاها و رگ‌هاي مختلف
— 421 —
بدن تقسيم و توزيع مي‌شود؛ به همين ترتيب مسايل ايماني برخاسته از علم نيز بعد از آن‌كه وارد معده عقل شد روح و عقل و سرّ و نفس و لطايف ديگر نسبت به درجات و مراتب‌شان سهمي از آن اخذ كرده و مي‌مكند. اگر سهمي براي آن‌ها وجود نداشته باشد اين نقص است؛ محيي الدين عربي اين مطلب را به فخر رازي هشدار مي‌دهد.

مسأله سوم

مناسبت وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ با آيه إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا چيست؟
پاسخ: توضيح اين مطلب در كلام "يازدهم" و "بيست و سوم" و ثمره دوم شاخه پنجم از كلام "بيست و چهارم" آمده است، سرّ اجمالي آن به شرح زير مي‌باشد:
هم‌چنان كه حضرت حق با قدرت كامله‌اش از شي واحد چيزهاي زيادي پديد آورده و وظايف گوناگوني بر عهده آن‌ها مي‌گذارد و قادر است هزار كتاب را در يك صفحه بنويسد؛ انسان را هم به جاي انواع مخلوقات، يك نوع جامع آفريده است، يعني اراده فرمود به انسان ی كه نوع واحدي‌ست ی به اندازه‌ي همه درجات مختلف حيوانات وظيفه دهد، لذا براي قوا و حواس انسان به طوري فطري محدوديتي قائل نشد و قيد فطري ننهاد و آزاد گذاشت. قوا و حواس ساير حيوانات محدود است و زير قيد و بندي فطري هستند؛ در حالي كه هر يك از قواي انسان در پهنه‌يي بي‌انتها جولان مي‌دهند و جانب لايتناهي را در پيش مي‌گيرند. زيرا انسان آيينه‌يي‌ست براي تجليات بي‌نهايت اسماي خالق كائنات؛ اين است كه استعداد بي‌پاياني به قوايش داده شده است. براي مثال اگر همه دنيا هم به انسان داده شود به‌‌واسطه حرصي كه دارد هَلْ مِن مَّزِيدٍ (ق:‌٣٠) خواهد گفت. نيز با خودكامگي‌اي كه دارد در مسير منافع خويش بر ضرر و زيان هزاران نفر چشم مي‌بندد و هكذا... انسان همان‌طور كه در اخلاق ناپسند مي‌تواند پيش برود و به درجات نمرودها و
— 422 —
فرعون‌ها برسد و با صيغه مبالغه، "ظلوم" ناميده مي‌شود، در اخلاق حسنه نيز مي‌تواند مظهر پيشرفت و ترقي‌هاي بي‌پايان گردد و تا مرتبه انبيا و صديقين بالا رود.
هم‌چنين انسان بر عكس حيوانات در برابر همه چيزهاي مورد نياز براي زندگي جاهل است و مجبور به يادگيري مي‌باشد، و چون محتاج چيزهاي بسيار زيادي‌ست با صيغه مبالغه "جهول" ناميده شده است. حيوان وقتي زاده مي‌شود نيازمند چيزهاي اندكي‌ست و در عرض يكي دو ماه يا يكي دو روز و گاه در يكي دو ساعت همه‌ي شرايط حياتش را فرا مي‌گيرد. طوري كه گويا بعد از تكامل در جهاني ديگر به اين دنيا آمده است. اما انسان در يكي دو سال قادر به ايستادن مي‌شود و در طول پانزده سال تفاوت سود و زيان را در مي‌يابد. مبالغه "جهول" به اين نكته هم اشاره دارد.

مسأله چهارم

حكمت جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ را مي‌پرسيد. حكمت اين تعبير در بسياري از "كلام"‌ها آمده است. يكي از اسرار حكمت‌اش اين است كه هم خود انسان و هم عالم او همواره تجدّد مي‌يابد لذا همواره به تجديد ايمان محتاج است، زيرا هر فرد انساني به لحاظ معنا شامل افراد بسياري مي‌شود. به عدد سال‌هاي عمرش و شايد به تعداد روزهاي عمرش و حتي به تعداد ساعات عمرش فردهاي متعددي به شمار مي‌رود. فرد واحد چون تحت قوانين زمان قرار دارد حكم مدل و الگو را مي‌گيرد و هر روز به شكل فرد ديگري در مي‌آيد.
هم‌چنان كه انسان داراي اين تعدد و تجدّد است عالم او نيز كه محل زندگي اوست سيار و در حركت است. عالمي مي‌رود و عالم ديگري به جايش مي‌آيد و دائماً در حال تنوع و دگرگوني‌ست؛ هر روز دريچه عالم جديدي را مي‌گشايد. ايمان نيز هم نور حيات همه‌ي افراد موجود در شخصيت اوست و هم روشنايي
— 423 —
عالمي‌ست كه وارد آن مي شود. لا اله الّا الله كليدي‌ست كه مسير آن نور را مي‌گشايد.
مادام كه نفس و هوي و وهم و شيطان در انسان حكم مي‌رانند بيش‌تر اوقات نيز ممكن است براي صدمه زدن به ايمانش از غفلت او استفاده نموده، حيله كرده و نور ايمان او را با شبهات و وسوسه‌ها خاموش سازند. اين است كه دائماً فرد حركات و كلماتي از خود بروز مي‌دهد كه مخالف ظاهر شريعت مي‌باشد و حتي تا جايي پيش مي‌رود كه در نظر برخي از ائمه كفر محسوب مي‌گردد، لذا هميشه و هر ساعت و هر روز محتاج تجديد ايمان هستيم.
سؤال: علماي كلام عالَم را به عناوين اجمالي "امكان و حدوث" تقسيم كرده، خود به لحاظ ذهني فوق آن قرار گرفته، سپس وحدانيت (خداوند) را اثبات مي‌كنند. قسمي از اهل تصوف نيز براي به دست آوردن حضور كامل (الهي) در متن توحيد، مي‌گويند لا مَشهُودَ الّا هو؛ لذا كائنات را فراموش كرده، پرده‌يي از نسيان بر آن مي‌كشند و به حضور كامل مي‌رسند. قسم ديگري از آنان براي دستيابي به توحيد حقيقي و حضور كامل (الهي) لا مَوْجُودَ الّا هو مي‌گويند و كائنات را در پوششي از خيال روانه عدم كرده به حضور تمام مي‌رسند. اما تو فارغ از اين سه مشرب، جاده كبرايي را در قرآن نشان مي‌دهي و به عنوان شعار آن مي‌گويي لامَعبُودَ الّا هو و لا مَقصُودَ الّا هو؛ برهاني از براهين اين مسير را داير بر توحيد بازگو و راه وصول مختصر آن را به اجمال نشان‌مان ده.
پاسخ: همه "كلام‌ها" و همه "مكتوبات" همين مسير را نشان مي‌دهند. فعلاً همان‌طور كه خواسته‌ايد به يكي از حجت‌هاي عظيم و برهان‌هاي گسترده و مفصل آن به اختصار اشاره‌يي مي‌كنيم:
هر چيز در عالم، همه‌ي چيزها را متوجه آفريننده خود و هر اثري در جهان همه آثار را اثر مؤثر خود مي‌نماياند؛ هم‌چنين هر فعل ايجادي در عالم، ثابت مي‌كند كه همه افعال ايجادي افعال فاعل خويش هستند. هراسم تجلي كرده بر موجودات اشاره بر اين دارد كه همه اسما، اسم‌ها و عناوين مسماي او هستند. پس هر چيز مستقيماً برهان وحدانيت و پنجره معرفت الهي‌ست. آري، هر اثري
— 424 —
مخصوصاً اگر ذي حيات باشد نمونه كوچك عالم و هسته كائنات و ثمره‌يي از ثمرات كره زمين است. پس ايجاد كننده‌ي آن نمونه‌ي كوچك و هسته و ثمره مذكور همان كسي‌ست كه همه كائنات را ايجاد كرده است. ايجاد كننده ميوه نمي‌تواند كسي جز ايجاد كننده درخت باشد. پس هم‌چنان كه هر اثري همه آثار را متوجه مؤثر خود مي‌كند، هر فعل نيز همه افعال را به فاعل خود نسبت مي‌دهد، زيرا مشاهده مي‌كنيم كه هر فعل ايجادي به اندازه‌يي بزرگ و گسترده است كه اكثر موجودات را در بر مي‌گيرد و به نحوي ديده مي شود كه گويي نوك پيكان قانون دور و دراز خلاقيتي از ذرات تا خورشيدهاست. به عبارت ديگر هر كس كه صاحب آن فعل ايجادي جزئي‌ست مي‌بايست فاعل همه افعالي نيز باشد كه تابع قانون كلي‌اند و از ذرات تا خورشيد كشيده شده و همه موجودات را در احاطه دارند. آري، احيا كننده يك مگس مي‌بايست همان ذاتي باشد كه همه حشرات و حيوانات كوچك را ايجاد و زمين را احيا مي‌كند. كسي كه ذره را چون (درويش) مولوي مي‌چرخاند بايد همان ذاتي باشد كه موجودات را سلسله‌وار به حركت در ‌آورده و خورشيد را با سياراتش مي‌گرداند، زيرا قانون، سلسله‌يي‌ست و افعال وابسته به آن مي‌باشند.
پس همان گونه كه هر اثر همه آثار را متوجه مؤثر خود مي‌داند و هر فعل ايجادي همه افعال را از فاعل خود مي‌داند، هر اسم تجلي يافته در عالم نيز همه اسم‌ها را به مسماي خود نسبت داده و اثبات مي‌كند كه عنوان‌هاي اويند، زيرا اسم‌هاي تجلي يافته در كائنات هم‌چون دايره هاي متداخل و رنگ‌هاي هفت‌گانه در نور، وارد حيطه هم مي‌شوند و ياور يك‌ديگرند و اثر هم‌ديگر را تكميل كرده و زينت مي‌بخشند. مثلاً زماني كه اسم محيي در چيزي تجلي مي‌كند و لحظه‌يي كه به آن حيات مي‌بخشد اسم حكيم هم تجلي مي‌يابد و كالبد آن ذي ‌حيات را كه به منزله آشيانه‌اش است با حكمت تنظيم مي‌كند. در عين حال اسم كريم هم تجلي كرده و آشيانه‌اش را تزيين مي‌دهد. نيز در همان لحظه تجلي اسم رحيم هم ديده مي‌شود تا حوايج آن كالبد را با مهرباني تأمين نمايد. اسم رزاق هم در همان زمان تجلي كرده و رزق مادي و معنوي مورد نياز براي بقاي آن ذي حيات را از جايي
— 425 —
كه فكرش را هم نمي‌كند تأمين مي‌نمايد، و هكذا... پس بايد گفت محيي نام هر كس كه باشد اسم نوراني و محيط حكيم در كائنات نيز اسم هموست؛ اسم رحيم هم كه همه مخلوقات را با مهرباني تربيت مي‌كند؛ اسم رزاق نيز كه با كرمش همه جانداران را تغذيه مي‌نمايد اسم و عنوان اوست و هكذا...
پس هر اسم و هر فعل و اثري چنان برهان و مهر وحدانيت و خاتم احديتي‌ست كه نشان مي‌دهد هر كدام از كلمات نگاشته شده در صحايف كائنات و سطرهاي اعصار ی كه موجودات ناميده مي‌شوند ی نقش قلم كاتب‌شان هستند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ (اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَ النَّبِيُّونَ مِنْ قَبْلِى لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ) وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ وَ سَلِّمْ

مسأله پنجم

ثانياً: در نامه‌تان مطلب ديگري را در قالب اين سؤال مطرح مي‌كنيد كه آيا صرف گفتن لا اله الّا الله كافي است؟ يعني اگر كسي محمد رسول الله نگويد مي‌تواند از نجات يافتگان باشد؟ پاسخ اين مطلب مفصل است. اين‌جا فقط همين مقدار مي‌گوييم كه: دو عبارت شهادتين جدايي ناپذير، اثبات كننده و در برگيرنده هم‌اند و تصور بخشي از آن بدون بخش ديگر ممكن نيست. مادام كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبيا و وارث همه پيامبران است پس در رأس تمام راه‌هاي رسيدن (به خداوند) قرار دارد. بيرون از جاده كبراي او راهي براي حقيقت و نجات نيست. امامان عموم اهل معرفت و تحقيق مانند سعدي شيرازي مي‌گويند:
محال است سعدي به راه نجات ظفر بردن جز در پي مصطفي
نيز گفته اند:
كُلُّ الطُّرُقِ مَسْدُودٌ اِلاَّ الْمِنْهَاجَ الْمُحَمَّدِىَّ
— 426 —
ليكن گاه اتفاق مي‌افتد با اين‌كه در مسير احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستند نمي‌دانند؛ و حال آن‌كه در مسير احمدي‌اند.
گاه نيز با پيامبر آشنايي ندارند، اما راهي كه مي‌روند از اجزاي مسير احمدي‌ست.
برخي اوقات نيز به راه و مسير محمدي به خاطر كيفيتي مجذوبانه يا حالتي توأم با استغراق يا وضعيتي براساس انزوا و بدويت نمي‌انديشند و لا اله الّا الله براي‌شان كفايت مي‌كند.
اما با اين حال مهم‌ترين جهت اين است كه عدم قبول، مطلبي، و قبول عدم، مطلب ديگري‌ست. ايین قبيل اشخاصِ اهیل جذبه يا عزلت، يا بي‌خبر و ناآگاه، از پيامبر آگاهي ندارند و درباره‌اش فكر نمي‌كنند تا او را قبول كنند. ايین است كه در ايین‌باره در جیهل مي‌مانند. در خصیوص معیرفت الهي چيزي كه میي‌دانند لا اله الّا الله است. اين‌ها مي‌توانند از اهل نجات باشند. اما كساني كه درباره پيامبر مطالبي شنيده‌اند و از آن‌چه آورده آگاه هستند اگر تصديقش نكنند قادر به شناخت حضرت حق نخواهند بود. براي آن‌ها تنها كلام لا اله الّا الله به توحيدي كه سبب نجات و رستگاري‌‌ست ختم نمي‌شود. زيرا اين وضع "عدم قبولِ" جاهلانه نيست كه دليل معذور بودن شود بلكه "قبول عدم" و انكار است. شخصي كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ی كه با معجزات و آثارش مدار فخر كائنات و مدار شرف و افتخار نوع بشر است ی انكار مي‌كند شكي نيست كه به هيچ وجه نمي‌تواند مظهر هيچ نوري شود، لذا خداوند را هم نمي‌شناسد.
بگذريم؛ فعلاً همين قدر كافي‌ست.
— 427 —

مسأله ششم

ثالثاً: برخي از تعابير مربوط به مسلك شيطان كه در مبحث نخست موسوم به مناظره با شيطان به كار رفته بسيار سنگين ديده مي‌شود. البته با واژه "حاشا، حاشا" و قيدهايي چون "بر فرض محال" سعي كرديم آن را تعديل كنيم اما باز هم لرزه بر اندام من مي‌اندازد. در قطعه‌يي كه براي شما ارسال شد جرح و تعديل‌هاي مختصري وجود داشت آيا موفق به تصحيح نسخه خود براساس متن ارسالي شديد؟ نظر شما را وكيل قرار مي‌دهم؛ هر كدام از تعبيرات مذكور را لازم نديديد مي توانيد حذف كنيد.
برادر عزيز من! مبحث مذكور بسيار مهم است، زيرا استاد اهل زندقه، شيطان است. تا وقتي شيطان را مجبور به تسليم نكنيم مقلدان‌اش قانع نمي‌شوند. قرآن حكيم در رد تعابير درشت كفار، آن تعابير را به ميان مي‌آورد و اين به من جسارت مي‌داد؛ لذا براي محكوم كردن اين مسلك شيطاني با قيد "فرض محال" ترسان و لرزان از تعبيرات احمقانه آن‌ها استفاده كردم، تعبيراتي كه پيروان حزب الشيطان به اقتضاي مسلك و مشرب‌شان ناگزير قبول دارند و خواه ناخواه به لحاظ معنا و به زبان مسلك خود آن را بيان مي‌دارند. ولي ما با به كار بردن تعابير مذكور آن‌ها را در ته چاهي گرفتار كرديم و عرصه را كاملاً در اختيار قرآن گذاشتيم و نيات پليد آن‌ها را برملا نموديم.
پيروزي ياد شده را در اين مثال مشاهده كن: مناره رفيعي را تصور كن كه سر بر آسمان مي‌سايد و در زيرش تا مركز كره زمين چاهي حفر شده است. مردم براي اثبات موقعيت كسي كه اذانش به گوش تمام ساكنان شهر مي‌رسد دو گروه شده‌اند و در اين مورد بحث مي‌كنند كه او از بالاي مناره تا اعماق زمين در كدام نقطه قرار دارد. گروه اول مي‌گويند:"او بالاي مناره است و رو به كائنات اذان مي‌خواند، زيرا ما صداي اذان او را مي‌شنويم و در مي‌يابيم كه والا و داراي حيات است؛ گر چه هر كس او را در آن نقطه مرتفع نمي‌بيند اما هر كس به نسبت
— 428 —
مرتبه‌يي كه دارد او را هنگام بالا و پايين رفتن در مقام يا پله‌يي مي‌بيند و به اين ترتيب در مي‌يابد كه او بالا مي‌رود و فرقي نمي‌كند كه در كجا ديده شود، مهم اين است كه مقام بالايي دارد." گروه شيطاني و احمق دوم مي‌گويند:"نه، مقام او بالاي مناره نيست؛ تفاوتي ندارد كجا ديده مي شود؛ جاي او در اعماق چاه است." اين در حالي‌ست كه كسي او را در عمق چاه نديده و نمي‌تواند ببيند. اگر او فرضاً مانند سنگ، سنگين بود و اختياري از خود نداشت جايش بي‌ترديد در عمق چاه بود و بالاخره كسي او را مي ديد.
ميدان مقابله اين دو گروه معارض عرصه گسترده‌يي از رأس مناره تا عمق چاه است. جماعت اهل نور ی كه حزب الله‌اند ی آن مؤذن را بر بالاي مناره به آن‌ها كه نظر والايي دارند نشان مي‌دهند؛ و به آنان كه نظرشان تا آن بالا نمي‌رود و در واقع قاصر النظرند نسبت به درجه‌يي كه دارند آن مؤذن اعظم را روي پله و مرتبه‌يي نشان مي‌دهند. نشانه‌ كوچكي براي آن‌ها كافي‌ست و به آن‌ها ثابت مي‌كند كه شخص مذكور جسم جامدي چون سنگ نيست؛ هر گاه بخواهد بالا مي‌رود؛ ديده مي‌شود، و انسان كاملي‌ست كه اذان سر مي‌دهد. گروه ديگر كه به عنوان حزب الشيطان شناخته مي‌شوند احمقانه حكم مي‌كنند و مي‌گويند:"يا او را بر بالاي مناره به همه نشان دهيد يا جايگاه و مقام او در عمق چاه است." آن‌ها به سبب حماقت‌شان نمي‌دانند، اين‌كه نمي‌توان او را بر بالاي مناره به ديگران نشان داد به اين دليل است كه همه توان مشاهده نقاط مرتفع را ندارند. آن‌ها مغالطه مي‌كنند و به جز رأس مناره مي‌خواهند همه فاصله مورد نظر را تصاحب كنند.
كسي براي حل اختلاف دو گروه مذكور پيش قدم مي‌شود و به حزب الشيطان مي‌گويد: اي گروه منحوس! اگر جا و مقام آن مؤذن اعظم عمق چاه باشد بايد موجودي چون سنگ، جامد و بي‌جان و فاقد قدرت باشد؛ و كسي كه در پله‌هاي چاه يا مناره مشاهده مي‌شود مي‌بايست او نباشد. مادام كه او را در ميانه مسير روي پله‌هاي چاه يا مناره مي‌بينيد پس بايد قبول كنيد كه او ضعيف و عاري از حقيقت، و جامد نيست. بالاي مناره بايد جاي او باشد. پس شما يا بايد او را در عمق چاه نشان دهيد (كه به هيچ وجه نمي‌توانيد اين كار را بكنيد و نمي‌توانيد
— 429 —
اين موضوع را به كسي ثابت نماييد) يا بايد سكوت كنيد! ميدان مدافعه شما عمق چاه است. باقي ميدان و عرصه‌ي گسترده ياد شده، ميدان اين گروه ارجمند است؛ آن‌ها شخص مذكور را اگر در هر جاي ديگري جز عمق چاه نشان دهند پيروزند.
مبحث مناظره شيطاني مانند همين تمثيل، فاصله مفصل عرش تا فرش را از دست حزب الشيطان بيرون آورده، آن را مجبور نموده، زير فشار قرار مي‌دهد و نامعقول‌ترين و محال‌ترين و منفورترين موقعيت‌ها را نصيب آن‌ها مي‌كند. آري، اين مبحث آن‌ها را در تنگ‌ترين دخمه‌يي كه كسي حاضر نيست وارد آن شود قرار داده و تمامي عرصه را به نام قرآن ضبط مي‌كند.
اگر درباره قرآن از آن‌ها سؤال شود مي‌گويند:"كتابي‌ست انساني و زيبا كه درس اخلاق مي‌دهد." پس به آن‌ها گفته مي‌شود در اين صورت كلام خداوند است و شما مجبور هستيد كه اين را بپذيريد، زيرا شما براساس مسلك‌تان نمي‌توانيد اين كتاب را زيبا بناميد.
هم‌چنين اگر به آن‌ها گفته شود "نظرتان درباره پيامبر چيست؟" مي‌گويند: "انساني‌ست بسيارخردمند با اخلاق نيكو." پس به آن‌ها گفته مي‌شود:"اگر چنين است ايمان بياوريد، زيرا كسي كه داراي اخلاق نيكوست و خردمند نيز هست در هر حال رسول الله است. اين كلمه "نيكو" در قاموس شما وجود ندارد و طبق مشرب‌تان نمي‌توانيد چنين بگوييد." و هكذا... جهات ديگر حقيقت را مي‌توان بر ساير اشارات موجود در تمثيل منطبق كرد.
بنا بر همين سرّ، مبحث نخست كه به مناظره با شيطان اختصاص دارد اهل ايمان را در حفاظت از ايمان خود نيازمند آگاهي از معجزات احمدي و فرا گرفتن براهين قطعي نمي‌داند. كم‌ترين علامت و كوچك‌ترين دليل، ايمان آن‌ها را نجات مي‌دهد. لذا هر يك از حالات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هر يك از خصلت‌هاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و هر يك از رفتارهاي نبوي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در حكم معجزه‌اند اثبات مي‌كند كه او در عمق چاه و اسفل سافلين نيست و مقامي در اعلاي عليين دارد.
— 430 —

مسأله هفتم

يك مسأله عبرت انگيز:
(با دلالت هفت نشانه، مجبور به بيان اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن هستم تا قدرت معنوي در نظر برخي از دوستانم كه گرفتار وهم‌اند و دچار فتور، تأييد گردد و من بتوانم تعدادي از آن‌ها را كه دچار ضعف در رفتار شده‌اند نجات دهم. چهار نشانه‌ از هفت نشانه‌ي مذكور مربوط به كساني‌ست كه دوست من بوده‌اند اما هر كدام‌شان فقط به دلايل دنيوي در برابر من مواضع خصمانه گرفتند؛ اين هم نه براي شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم صورت مي‌گرفت؛ آن‌ها برخلاف هدفي كه داشتند سيلي خوردند. سه نشانه ديگر از آن هفت نشانه نيز مربوط به دوستاني‌ست كه دوست واقعي بودند و همواره نيز دوست اند ليكن جوانمردي‌اي را كه مقتضاي دوستي‌ست از خود بروز ندادند تا توجه اهل دنيا را به دست آورده، به مقاصد دنيوي برسند و از طرف رؤساي‌شان مشكلي پيش نيايد. اين سه دوست، متأسفانه برخلاف مقاصدشان مورد عتاب قرار گرفتند.)
چهار نفر ابتدايي كساني بودند كه در ظاهر دوست بوده ولي بعداً به دشمني پرداختند:
اولي: مديري با چند واسطه التماس كرد. نسخه‌يي از كلام دهم را مي‌خواست. به او دادم. اما براي ترفيع (مقام) دست از دوستي با من برداشت و به دشمني پرداخت. او نسخه مذكور را با قصد خبرچيني و شكايت تحويل والي داد ليكن بر اثر كرامت خدمت قرآني، نه تنها ترفيع نيافت كه از موقعيت شغلي‌اش عزل شد.
دومي: مديري ديگر با اين كه دوست من بود براي جلب نظر رؤسايش و كسب توجه اهل دنيا نه در برابر شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم رفتار رقيبانه و خصمانه‌يي در پيش گرفت. او بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد و در موضوعي كه اصلاً انتظارش را نداشت محكوم به دو سال و نيم زندان شد. سپس از
— 431 —
يكي از خادمان قرآن طلب دعا كرد. ان شاء الله نجات مي‌يابد چرا كه برايش دعا كردند.
سومي: معلمي دوست به نظر مي‌آمد و من هم با چشم دوست به او نگاه كردم. او براي انتقال به بارلا و سكونت در آن‌جا رفتار خصمانه‌يي در پيش گرفت ولي بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. او را از معلمي به سربازي فرستاده، و از بارلا دورش كردند.
چهارمي: با معلمي (كه حافظ هم بود و من او را متدين مي‌دانستم) به نيت اين كه در مسير خدمت به قرآن با من رفاقت خواهد كرد دوستي صميمانه‌يي برقرار كردم. اما او بعد از مدتي براي جلب نظر اهل دنيا با تك سخن مأموري ترسيد و رفتار سردي با ما در پيش گرفت، سپس برخلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. توسط بازرس‌اش به شدت توبيخ شد و او را عزل كردند.
اين چهار نفر به دليل دشمني‌اي كه در پيش گرفتند سيلي خوردند؛ سه دوست ديگرم نيز چون مردانگي را كه لازمه‌ي دوستي جدي‌ست از خود نشان ندادند نه اين‌كه سيلي خورده باشند، ولي برخلاف مقصدشان تذكري از نوع اخطار گرفتند.
اولي: شخص محترمي كه از طلبه‌هاي به غايت مهم، جدي و واقعي‌ام بود، هميشه كلام‌ها را مي‌نوشت و منتشر مي‌كرد. با آمدن مأموري مهم و پريشان حال، و با وقوع حادثه‌يي، كلام‌هايي را كه نوشته بود پنهان كرد و نسخه‌برداري را نيز موقتي كنار گذاشت تا زحمتي از اهل دنيا متوجه‌اش نشود و فشاري نبيند و از شر آن‌ها در امان باشد. او بر اثر اين خطا يعني تعطيل موقت خدمت قرآني يك سال متمادي با بلايي مانند محكوم شدن به هزار ليره روبرو شد. وقتي دوباره نيت كرد نسخه‌برداري (و كتابت رساله نور) را مانند گذشته شروع كند در دادگاه تبرئه شد و لِلّه الحمد بي‌گناه اعلام گرديد. با حال و روز فقيرانه‌يي كه داشت از پرداخت هزار ليره نجات يافت.
دومي: يكي از دوستانم كه رادمرد و جدي و جسور بود و پنج سالي از رفاقت‌مان مي گذشت با اين‌كه در همسايگي ما مي‌نشست براي به دست آوردن
— 432 —
حُسن ظن اهل دنيا و مديري كه تازه آمده بود بدون هيچ فكر و اختياري چند ماه با من ديدار نكرد. حتي در عيد فطر و ماه رمضان هم به من سري نزد. بر خلاف منظوري كه داشت موضوع روستا به نتيجه رسيد و نفوذ او از بين رفت.
سومي: يكي از حافظان قرآن كه هفته‌يي يكي دو بار با من ديدار مي‌كرد امام جماعت شد. براي اين كه بتواند عمامه بر سر بگذارد دو ماه سراغ مرا نگرفت، حتي روز عيد هم پيش من نيامد. برخلاف آن‌چه آرزو داشت و بر عكس هدف‌اش، با اين‌كه هفت هشت ماه امامت جماعت را بر عهده داشت به گونه‌يي غير منتظره اجازه ندادند عمامه بر سر بگذارد.
از اين قبيل رويدادها فراوان است، ليكن براي اين كه موجب تكدر خاطر برخي نشوم بيان نمي‌كنم. اين‌ها هر قدر هم كه نشانه‌هاي ضعيفي باشند قوتي در اجتماع‌شان احساس مي‌شود. لذا به فكرم خطور مي‌كند اين‌ها نه به سبب شخص من (زيرا نفسم را شايسته هيچ اكرامي نمي‌بينم) بلكه به دليل خدمتي كه به قرآن مي‌كنيم رخ مي‌دهد. از اين نوع وقايع دانسته مي‌شود كه تحت اكرام الهي و حمايت رباني خدمت مي‌كنيم. دوستانم بايد اين را درك كنند و گرفتار اوهام نشوند. مادام كه به خاطر خدمتكار بودنم اكرام الهي‌ست و اين خدمت موجب شكر و ستايش مي‌شود نه فخرفروشي، و مادام كه فرموده‌اند:
﴿ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ﴾
(ضحى: ١١)
نكات ياد شده را بر مبناي اسرار فوق به صورت خصوصي به دوستانم بيان مي‌كنم.
— 433 —

مسأله هشتم

(حاشيه‌يي بر سومين مثال نقطه سوم از پنجمين سببي‌ست كه مانع اجتهاد مي‌شیوند و در كلام "بيست و هفتم" آمیده است.)
سؤالي مهم: برخي از اهل تحقيق مي‌گويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيح‌ها از جهات گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني مي‌كنند و به آن‌ها غذاي معنوي مي‌رسانند. اگر معناي آن‌ها دانسته نشود لفظِ تنها فايده‌يي نخواهد داشت. لفظ، لباس است؛ اگر عوض شود و هر طايفه‌يي به زبان خود الفاظي بر آن معاني بپوشانند سودمندتر نيست؟
پاسخ: الفاظ قرآني و تسبيحات نبوي لباس جامدي نيستند بلكه مانند پوست زنده‌ي كالبدِ موجود زنده هستند كه به مرور زمان پوست شده‌اند. لباس عوض مي‌شود، اما اگر پوست بدن را عوض كنند براي وجود آدمي ضرر دارد. الفاظ مباركه در نماز و اذان عَلم و نامي براي معناي عرفي‌شان شده‌اند. عَلم و نام را نمي‌توان عوض كرد. من حالتي را كه در نفس خود تجربه كردم بارها مورد دقت و توجه قرار دادم و ديدم حقيقت است، حالت مذكور چنين است:
سوره اخلاص را در روز عرفه صد بار صد بار تكرار مي‌كردم و مي‌خواندم. ديدم قسمي از حواس معنوي‌ام طي چند مرتبه غذاي‌شان را مي‌گرفتند، متوقف شده و مكث مي‌كردند. قسم ديگري چون قوه مُفكّره، زماني كه متوجه معنا مي‌شدند، سهم خود را مي‌گرفتند و آن‌ها هم مكث مي‌كردند. قسمي ديگر چون قلب در جهت برخي مفاهيم كه مدار ذوق‌اند سهم خود را دريافت كرده، و سكوت مي‌نمودند، و هكذا... به تدريج در آن تكرار فقط قسمي از لطايف مي‌ماند كه خيلي دير به ستوه مي‌آمدند، آن‌ها ادامه مي‌دادند و نيازي به معنا و دقت و توجه باقي نمي‌گذاشتند. غفلت آن‌چنان كه به قوه مُفكّره ضرر مي‌رساند براي اين قبيل لطايف ضرري نداشت. لفظ و لفظ مُشبّع كه معنايي اجمالي‌ست و معاني عرفي كه همان اسم و عَلم‌اند براي آن‌ها كفايت مي‌كند. اگر شخص در آن لحظه به معنا
— 434 —
فكر كند موجب ملالي مضر مي‌شود. لطايف ادامه دهنده‌ي مذكور به دانستن و فهميدن نيز محتاج نيستند بلكه نيازمند يادآوري، توجه و تشويق‌اند و لفظ‌هايي كه در حكم پوست‌اند براي‌شان كافي‌ست و نقش معنا را ايفا مي كنند. مخصوصاً با الفاظ عربي ياد شده، كلام الله و بيان الهي بودن‌شان را به ياد مي‌آورند و مدار فيض دائمي مي‌شوند.
اين حالت كه من خود تجربه كرده‌ام نشان مي‌دهد كه بيان حقايقي مانند اذان و تسبيحاتِ نماز و فاتحه و اخلاص كه همواره تكرار مي‌شوند به زبان ديگر بسيار مُضر است، زيرا در صورت غايب شدن الفاظ الهي و نبوي كه منبع (فيض) دائمي‌اند، سهم دائمي آن لطايف دائمي نيز از ميان مي‌رود، و ضررهايي مانند ضايع شدن دست كم ده ثواب هر حرف را به دنبال خواهد داشت. و چون حضور دائمي در نماز براي هر كس تداوم نمي‌يابد، تعبيرات انساني به واسطه‌ي ترجمه به زبان ديگر، هنگام غفلت روح انسان را ظلماني كرده و مضر خواهد بود.
آري، همان‌طور كه امام اعظم ابوحنيفه .م. گفته است: "لا اله الّا الله، عَلم و اسم توحيد است." ما نيز مي‌گوييم اكثريت مطلق كلمات تسبيحيه و ذكريه، مخصوصاً در اذان و نماز حكم عَلَم و اسم را دارند. در اين موارد، مانند عَلَم، بيش ازمعناي لغوي به معناي عرفي و شرعي توجه مي‌شود. پس تغيير آن‌ها شرعاً ممكن نيست. معاني مجمل يعني ترجمه مختصر آن‌ها ی كه دانستن‌اش براي هر مؤمني لازم است ی چيزي‌ست كه عامي‌ترين فرد نيز خيلي زود فرا مي‌گيرد. چگونه ممكن است كساني كه همه عمرشان را با اسلام سپري كرده‌اند و در عين حال هزاران مطلب بي‌معني را در ذهن خود تلنبار نموده‌اند در يادگيري معناي اجمالي اين كلمات مبارك كه يكي دو هفته بيش‌تر طول نمي‌كشد و كليد حيات ابدي‌ست معذور باشند؟ اينان را چگونه مي‌توان مسلمان و خردمند ناميد؟ تخريب محفظه‌ي اين منابع نور به سبب تنبلي چنين كساني كارعاقلانه‌يي نيست.
كسي كه "سبحان الله" مي‌گويد، فارغ از اين كه از كدام ملت باشد، مي‌فهمد كه در حال تقديس خداوند است. آيا همين قدر كافي نيست؟ اگر در زبان خود به
— 435 —
عنا توجه كند با يك‌بار خواندن مطلب را فرا مي‌گيرد. اين در حالي‌ست كه عبارت مذكور را روزي صد بار تكرار مي‌كند. اين تكرار گذشته از سهم يادگيري عقل، بر اثر لفظ و معناي اجمالي كه به لفظ سرايت مي‌كند و با آن ممزوج مي‌شود مدار فيض‌ها و انوار گوناگون مي‌شود. به ويژه قدسيت حاصل از حيثيت مأخوذ از تكلم الهي، و فيض‌ها و نورهاي ناشي از آن قدسيت، بسيار مهم است.
نتيجه: به جاي الفاظ قدسي الهي كه محفظه ضروريات ديني‌اند نمي‌توان چيز ديگري قرار داد، هيچ چيز ديگر جاي آن‌ها را نمي‌گيرد و وظيفه آن‌ها را به انجام نمي‌رساند. اگر هم مطلب جايگزين، فايده گذرايي داشته باشد مطمئناً دائمي و علوي و قدسي نخواهد بود.
اما لزومي به تغيير الفاظ ی كه محفظه نظريات ديني‌اند ی نيز باقي نمي‌ماند، زيرا نياز مذكور با نصيحت و تدريس و تعليم و موعظه بر طرف مي‌شود.
خلاصه: جامعيت زبان عربي كه زباني نحوي‌ست و اعجاز الفاظ قرآني، طوري‌ست كه قابل ترجمه نمي‌باشد. حتي مي‌توانم بگويم محال است. هر كس ترديدي در اين مطلب دارد به كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز است مراجعه كند. آن‌چه ترجمه ناميده مي‌شود نيز معنايي به غايت مختصر و ناقص است. اين چنين معنايي كجا و معاني حقيقي آيات كه داراي حيات و جهت‌هاي بسيار مي‌باشند كجا؟
— 436 —

مسأله نهم

(از اسرار ولايت و مسأله‌يي مهم و محرمانه است)
گروه بزرگ اهل حق و راستي كه در عالم اسلام اهل سنت و جماعت ناميده مي‌شوند در دايره استقامت و با تبعيت از سنت سَنيّه به همان نحو كه هست، از حقايق قرآن و ايمان حفاظت كرده‌اند. اكثريت مطلق اهل ولايت از همين دايره برخاسته‌اند. قسم ديگري از اهل ولايت در مسيري خارج از بعضي از اصول و قواعد اهل سنت و جماعت و در مخالفت با آن‌ها ديده شده‌اند. مشاهده كنندگان اين قسم از ولايت به دو گروه تقسيم مي‌شوند:
گروه اول: به دليل مخالفت آنان با اصول اهل سنت، ولايت‌شان را انكار كردند و حتي تا تكفير بعضي از آنان پيش رفتند.
گروه ديگر، پيروان آنان‌اند و چون ولايت آن‌ها را قبول دارند مي‌گويند:"حق منحصر به مسلك اهل سنت و جماعت نيست." فرقه‌يي از اهل بدعت را تشكيل داده، حتي تا ضلالت پيش رفتند. آن‌ها ندانستند كه هر شخص هادي نمي‌تواند مُهدي باشد. شيوخ آنان معذور از خطاي خود هستند چون مجذوب‌اند؛ اما خودشان نمي‌توانند معذور باشند.
در اين ميان گروهي معتدل، ولايت آن اوليا را انكار نكردند اما راه و مسلك‌شان را نپذيرفتند چون معتقد بودند:"سخنان خلاف اصول آن‌ها يا به اين دليل است كه مغلوب حال شدند و خطا كردند يا اين‌كه شطحياتي چون متشابهات است كه معناي‌شان دانسته نمي‌شود".
متأسفانه گروه اول، و مخصوصاً در بين آن‌ها علماي ظاهر، با نيت محافظت از مسلك اهل سنت، اولياي مهمي را انكار كردند، حتي مجبور شدند آن‌ها را خارج از دين بنامند.
— 437 —
پيروان‌شان كه گروه دوم را تشكيل مي‌دهند نيز به دليل حُسن ظن بيش از حد به شيوخ، مسير حق را رها كرده سر از بدعت و حتي ضلالت در آوردند.
بنابر همين سرّ، حالتي بود كه مدت زيادي ذهن مرا مشغول مي‌كرد: من در برهه‌يي، در زمان مهمي براي گروهي از اهل ضلالت دعاي قهرآميزي كردم. در برابر نفرينم قدرت معنوي عجيبي ظاهر شد. هم دعايم را بر مي‌گرداند و هم مرا از اين كار منع مي‌كرد.
آن‌گاه ديدم همان گروه اهل ضلالت در كارهاي خلاف حقي كه انجام مي‌دادند با كمك قوه‌يي معنوي، خلقي را به دنبال خود مي‌كشيدند و مي‌بردند؛ و موفق هم مي‌شدند. نه فقط به اجبار بلكه به دليل امتزاج با آرزويي كه ناشي از قوّت ولايت مي‌باشد اهل ايمان به آن روي خوش نشان داده و آن را خيلي بد نمي‌دانند.
وقتي اين دو سرّ را حس كردم وحشت زده فَسُبْحانَ الله گفتم. با خود گفتم:"آيا ولايتي جز طريق حق مي‌تواند وجود داشته باشد؟ مخصوصاً آيا ممكن است اهل حقيقت طرفدار يك جريان گمراه ترسناك شوند؟" سپس در يك روز مبارك عرفه بنا بر يك عادت اسلامي پسنديده سوره اخلاص را صد بار صد بار خواندم و تكرار كردم و به بركت اين كار، علاوه بر مسأله‌يي تحت عنوان «پاسخ به سؤالي مهم» كه نگارش شده، اين حقيقت نيز همراه با رحمت الهي بر قلب عاجزم الهام شد. حقيقت مذكور از اين قرار است:
قسمي از اهل ولايت مانند آن‌چه در داستان مشهور و معنادار "جِبالي بابا" در زمان سلطان محمد فاتح آمده است، با اين‌كه خردمند و عاقل ديده مي‌شوند، مجذوب اند. قسم ديگر آن‌ها نيز گاه در صحو و دايره عقل ديده مي‌شوند و گاه حالتي خارج از عرصه عقل و خرد به آن‌ها دست مي‌دهد. قسمي از اين صنف اهل التباس‌اند و حق و باطل را به هم مي‌آميزند و قادر به تفكيك آن نيستند. آن‌ها به مسأله‌يي كه در حال سُكر مشاهده كرده‌اند در عالم صحو نيز عمل كرده، لذا مرتكب خطا مي‌شوند اما متوجه آن نيستند. قسم ديگري از مجذوبان نيز عندالله حفاظت شده‌اند و دچار سلوك در ضلالت نمي‌شوند. اما قسم ديگرشان محفوظ
— 438 —
نيستند و ممكن است وارد فرقه‌هاي اهل بدعت و ضلالت شده، حتي احتمال داده شده است درون جرگه كفار هم يافت شوند.
به هر حال اينان چون مجذوب موقت يا دائم‌اند به لحاظ معنا حكم "مجنون مبارك" را مي‌يابند؛ و چون حكم مجنون مبارك و آزاد را دارند مكلف نمي‌باشند؛ و چون مكلف نيستند مؤاخذه هم نمي‌شوند. لذا با آن‌كه ولايت مجذوبانه‌شان باقي‌ست به طرفداري از اهل بدعت و ضلالت مي‌پردازند. آن‌ها تاحدودي مشرب‌شان را رواج داده و باعث شده‌اند قسمي از اهل حق و ايمان به صورت ناخوشايندي به آن‌ها بپيوندند.

مسأله دهم

(برخي دوستان تذكر دادند و درباره ديداركنندگان، دستورالعمل مشروحي درخواست كردند. اين مطلب بدان دليل نگاشته شده است.)
پوشیيده نمیاند كه ملاقات كنندگان ما يا با هدف دنيوي به ديدارمان مي‌آيند ی كه اين در، بسته است ی يا به نيت حيات اخروي مي‌آيند. در اين جهت، دو در ورودي وجود دارد: يا مرا فرد مبارك و صاحب مقامي گمان كرده و آمده‌اند ی كه اين در هم بسته است ی زيرا من خودم را نمي‌پسندم و كساني را هم كه مرا مي‌پسندند نمي‌پسندم. حضرت حق را سپاس فراوان كه كاري كرد من خود را نپسندم.
جهت دوم به دليل اين است كه منادي قرآن حكيم هستم. كساني كه از اين در وارد مي‌شوند روي چشم و سرم جا دارند و آن‌ها را مي‌پذيرم. اين‌ها هم سه گروه‌اند يا دوست‌اند يا برادرند يا طلبه.
— 439 —
خصيصه و شرط دوست اين است كه به قطع طرفدار جدي خدماتي باشد كه در خصوص "كلام‌ها" و انوار قرآني داريم؛ و قلباً طرفدار بي‌عدالتي و بدعت و ضلالت نباشد و براي اين‌كه خود نيز بهره ببرد بكوشد. (رساله‌ها را مطالعه كند)
خصيصه و شرط برادر اين است كه علاوه بر تلاش جدي براي نشر كلام‌ها، نمازهاي پنج‌گانه واجب را ادا و از گناهان كبيره هفت‌گانه پرهيز كند.
خصيصه و شرط طلبه اين است كه طوري به كلام‌ها رسيدگي كند كه گويي تأليف او بوده و مالكيتش از آن اوست؛ و مهم‌ترين وظيفه حياتي خود را نشر كلام‌ها و خدمت به آن‌ها بداند.
اين سه طبقه با سه شخصيت من مرتبط‌اند. دوست با شخصيت ذاتي و شخصي من ارتباط مي‌يابد؛ برادر با شخصيتي كه در جهت بندگي و عبوديت دارم مرتبط مي‌شود و طلبه نيز از آن نظر كه مُبلغ قرآن حكيم هستم و شخصيتي كه در وظيفه استادي دارم ارتباط دارد.
اين ديدار سه ثمره دارد:
ثمره اول: فرا گرفتن جواهرات قرآني از من يا كلام‌ها از لحاظ مُبلغ بودن؛ ولو يك درس باشد.
ثمره دوم: به اعتبار عبادت سهمي در سود اخروي من خواهد داشت.
ثمره سوم: اين‌كه با هم متوجه درگاه الهي شده با ارتباط قلبي در راه خدمت به قرآن حكيم دست به دست هم مي‌دهيم و درخواست توفيق و هدايت مي‌كنيم.
فرد اگر طلبه باشد همواره هر بامداد با اسم خود و گاه با خيالش نزد من حاضر مي‌شود و سهيم مي‌گردد.
اگر برادر باشد چند مرتبه با اسم خصوصي و صورت‌اش در دعا و بهره‌هاي (معنوي من) حاضر شده سهيم مي‌گردد. سپس وارد جمع عموم برادران مي‌شود و من او را تسليم رحمت الهي مي‌كنم؛ لذا وقتي در دعا "اخوتي و اخواني" مي‌گويم او نيز در بين آنان حاضر است. من اگر واقف بر موضوع نباشم رحمت الهي مي‌داند و آن‌ها را مي‌بيند.
— 440 —
اگر دوست باشد و فرائض را به جا آورده و از كباير پرهيز كند به اعتبار عموميت برادران شامل دعايم است. شرط است كه اين سه طبقه هم مرا از دعاها و بهره‌هاي معنوي خود بي‌نصيب نكنند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
اَللّهُمَّ يَا مَنْ اَجَابَ نُوحًا فِى قَوْمِهِ وَ يَا مَنْ نَصَرَ اِبْرَاهِيمَ عَلَى اَعْدَائِهِ وَ يَا مَنْ اَرْجَعَ يُوسُفَ اِلَى يَعْقُوبَ وَ يَا مَنْ كَشَفَ الضُّرَّ عَنْ اَيُّوبَ وَ يَا مَنْ اَجَابَ دَعْوَةَ زَكَرِيَّاءَ وَ يَا مَنْ تَقَبَّلَ يُونُسَ ابْنَ مَتَّى نَسْئَلُكَ بِاَسْرَارِ اَصْحَابِ هذِهِ الدَّعْوَاتِ الْمُسْتَجَابَاتِ اَنْ تَحْفَظَنِى وَ تَحْفَظَ نَاشِرَ هذِهِ الرَّسَائِلِ وَ رُفَقَائِهِمْ مِنْ شَرِّ شَيَاطِينِ اْلاِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ انْصُرْنَا عَلَى اَعْدَائِنَا وَ لاَ تَكِلْنَا اِلَى اَنْفُسِنَا وَ اكْشِفْ كُرْبَتَنَا وَ كُرْبَتَهُمْ وَاشْفِ اَمْرَاضَ قُلُوبِنَا وَ قُلُوبِهِمْ آمِينَ آمِينَ آمِينَ
— 441 —

مكتوب بيست و هفتم

اين نوشته، مكتوب بسيار پر باري‌ست و شامل نامه‌هاي جالب توجه و لطيفي مي‌شود كه عين حقيقت است و مؤلف رساله نور براي طلبه‌هاي خود نوشته است؛ هم‌چنين شامل مطالبي‌ست كه طلبه‌هاي رساله نور براي استادشان يا گاهي براي يك‌ديگر نوشته‌اند و از فيض‌هاي درخشاني كه از مطالعه رساله نور اخذ نموده‌اند بحث مي‌كنند. حجم مطالب اين بخش سه چهار برابر مجموعه حاضر است، لذا در اين‌جا آورده نشد و به صورت جداگانه تحت عنوان نامه‌هاي بارلا، كاسیتامونو و امير داغ منتشر گرديد.