Risale-i Nur

مکتوبات
— 427 —
مسأله ششم
ثالثاً:برخي از تعابير مربوط به مسلك شيطان كه در مبحث نخست موسوم به مناظره با شيطان به كار رفته بسيار سنگين ديده مي‌شود. البته با واژه "حاشا، حاشا" و قيدهايي احد ابر فرض محال" سعي كرديم آن را تعديل كنيم اما باز هم لرزه بر اندام من مي‌اندازد. در قطعه‌يي كه براي شما ارسال شد جرح و تعديل‌هاي مختصري وجود داشت آيا موفق به تصحيح نسخه خود براساس متن ارسالي شديد؟ نظر شمايده اسيل قرار مي‌دهم؛ هر كدام از تعبيرات مذكور را لازم نديديد مي توانيد حذف كنيد.
برادر عزيز من! مبحث مذكور بسيار مهم است، زيرا استاد اهل زندقه، شيطان است. تا وقتي شيطان را مجبور به تسليم نكنيم مقلدان‌اش قانع نمي‌ش‌ترين رآن حكيم در رد تعابير درشت كفار، آن تعابير را به ميان مي‌آورد و اين به من جسارت مي‌داد؛ لذا براي محكوم كردن اين مسلك شيطاني با قيد "فرض محال" ترسابزرگ ازان از تعبيرات احمقانه آن‌ها استفاده كردم، تعبيراتي كه پيروان حزب الشيطان به اقتضاي مسلك و مشرب‌شان ناگزير قبول دارند و خواه ناخواه به لحاظ معنا و به زبان مسلك خود آن را بيان مي‌دارند. ولي ما با به كار بردن تعابير مذكُونُ ‌ها را در ته چاهي گرفتار كرديم و عرصه را كاملاً در اختيار قرآن گذاشتيم و نيات پليد آن‌ها را برملا نموديم.
پيروزي ياد شده را در اين مثال مشاهده كن: مناره رفي مي‌بيتصور كن كه سر بر آسمان مي‌سايد و در زيرش تا مركز كره زمين چاهي حفر شده است. مردم براي اثبات موقعيت كسي كه اذانش به گوش تمام ساكنان شهر مي‌رسد دو گروه شده‌اند و در اين مورد بحث مي‌كنند كه او از بالاي مناره تا اعماق زميندُ ٭ وام نقطه قرار دارد. گروه اول مي‌گويند:"او بالاي مناره است و رو به كائنات اذان مي‌خواند، زيرا ما صداي اذان او را مي‌شنويم و در مي‌يابيم كه والا و داراي حيات است؛ گر چه هر كس او را در كم اجزه مرتفع نمي‌بيند اما هر كس به نسبت
— 428 —
مرتبه‌يي كه دارد او را هنگام بالا و پايين رفتن در مقام يا پله‌يي مي‌بيند و به اين ترتيب در مي‌يابد كه او بالا مي‌رود و فرقي نمي‌كند كههد و با ديده شود، مهم اين است كه مقام بالايي دارد." گروه شيطاني و احمق دوم مي‌گويند:"نه، مقام او بالاي مناره نيست؛ تفاوتي ندارد كجا ديده مي شود؛ جاي او در اعماق چاه است.ست، زيدر حالي‌ست كه كسي او را در عمق چاه نديده و نمي‌تواند ببيند. اگر او فرضاً مانند سنگ، سنگين بود و اختياري از خود نداشت جايش بي‌ترديد در عمق چاه بود و بالاخره كسي او را مي ديد.
ميدان مقابله اين دو گروه معارض عرصه گسترده‌يي از رأس َ صَلِتا عمق چاه است. جماعت اهل نور ی كه حزب الله‌اند ی آن مؤذن را بر بالاي مناره به آن‌ها كه نظر والايي دارند نشان مي‌دهند؛ و به آنان كه نظرشان تا آن بالا نميم اين در واقع قاصر النظرند نسبت به درجه‌يي كه دارند آن مؤذن اعظم را روي پله و مرتبه‌يي نشان مي‌دهند. نشانه‌ كوچكي براي آن‌ها كافي‌ست و به آن‌ها ثابت مي‌كند كه شخص مذكور جسم جامدي چون سنگ نيست؛ هر گاه بخواهد بيت حضي‌رود؛ ديده مي‌شود، و انسان كاملي‌ست كه اذان سر مي‌دهد. گروه ديگر كه به عنوان حزب الشيطان شناخته مي‌شوند احمقانه حكم مي‌كنند و مي‌گويند:"يا او را بر بالاي مناره به همه نشان دهيد يا جايگاه و مقام او در عمق چاه اسْمُ عِ‌ها به سبب حماقت‌شان نمي‌دانند، اين‌كه نمي‌توان او را بر بالاي مناره به ديگران نشان داد به اين دليل است كه همه توان مشاهده نقاط مرتفع را ندارند. آن‌ها مغالطه مي‌كنند و به جز رأس مناد؛ سنتخواهند همه فاصله مورد نظر را تصاحب كنند.
كسي براي حل اختلاف دو گروه مذكور پيش قدم مي‌شود و به حزب الشيطان مي‌گويد: اي گروه منحوس! اگر بود؛ قام آن مؤذن اعظم عمق چاه باشد بايد موجودي چون سنگ، جامد و بي‌جان و فاقد قدرت باشد؛ و كسي كه در پله‌هاي چاه يا مناره مشاهده مي‌شود مي‌باكتوب ش نباشد. مادام كه او را در ميانه مسير روي پله‌هاي چاه يا مناره مي‌بينيد پس بايد قبول كنيد كه او ضعيف و عاري از حقيقت، و جامد نيست. بالاي مناره بايد جاي او باشد. پس شما يا بايد او را در عمق چاه نشان دهيد (كه به هيچ وجه نمي خياليد اين كار را بكنيد و نمي‌توانيد
— 429 —
اين موضوع را به كسي ثابت نماييد) يا بايد سكوت كنيد! ميدان مدافعه شما عمق چاه است. باقي ميدان و عرصه‌ي گسترده ياد شده، ميدان اين گروه ارجمند است؛ آن‌ها شخص مذكور را اگر در هر جاي ديگري جز عمق چاه نشر گردشد پيروزند.
مبحث مناظره شيطاني مانند همين تمثيل، فاصله مفصل عرش تا فرش را از دست حزب الشيطان بيرون آورده، آن را مجبور نموده، زير فشار قرار مي‌دهد و نامعقول‌ترين و محال‌ترين و منفورترين موقعيت‌ها را نصيب آن‌ها نند در. آري، اين مبحث آن‌ها را در تنگ‌ترين دخمه‌يي كه كسي حاضر نيست وارد آن شود قرار داده و تمامي عرصه را به نام قرآن ضبط مي‌كند.
اگر درباره قرآن از آن‌ها سؤال شود مي‌گويناي حسابي‌ست انساني و زيبا كه درس اخلاق مي‌دهد." پس به آن‌ها گفته مي‌شود در اين صورت كلام خداوند است و شما مجبور هستيد كه اين را بپذيريد، زيرا شما براساس مسلك‌تان نمي‌توانيد اين كتاب را زيبا بناميد.
هم‌چنين اگر به آن‌ها گفته شود "نظرتان دربارفس‌اش بر چيست؟" مي‌گويند: "انساني‌ست بسيارخردمند با اخلاق نيكو." پس به آن‌ها گفته مي‌شود:"اگر چنين است ايمان بياوريد، زيرا كسي كه داراي اخلاق (بقرت و خردمند نيز هست در هر حال رسول الله است. اين كلمه "نيكو" در قاموس شما وجود ندارد و طبق مشرب‌تان نمي‌توانيد چنين بگوييد." و هكذا... جهات ديگر حقيقت را مي‌توان بر ساير اشارات موجود در تمثيل منطَيْرُ.
بنا بر همين سرّ، مبحث نخست كه به مناظره با شيطان اختصاص دارد اهل ايمان را در حفاظت از ايمان خود نيازمند آگاهي از معجزات احمدي و فرا گرفتن براهين قطعي نمي‌داند. كم‌ترين علامت و ه سوم:رين دليل، ايمان آن‌ها را نجات مي‌دهد. لذا هر يك از حالات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هر يك از خصلت‌هاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ د آن رام و هر يك از رفتارهاي نبوي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در حكم معجزه‌اند اثبات مي‌كند كه او در عمق چاه و اسفل سافلين نيست و مقامي در اعلاي عليين دارد.

* * *

— 430 —
يست و ه هفتم
يك مسأله عبرت انگيز:
(با دلالت هفت نشانه، مجبور به بيان اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن هستم تا قدرت معنوي در نظر برخي از دوستبته خو گرفتار وهم‌اند و دچار فتور، تأييد گردد و من بتوانم تعدادي از آن‌ها را كه دچار ضعف در رفتار شده‌اند نجات دهم. چهار نشانه‌ از هفت نشانه‌ي مذكور مربوط به كساني‌ست كه دوست من بوده‌اند ا حركت كدام‌شان فقط به دلايل دنيوي در برابر من مواضع خصمانه گرفتند؛ اين هم نه براي شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم صورت مي‌گرفت؛ آن‌ها برخلاف هدفي كه داشتند سيلي خوردند. سه نشانه ديگر از آن هفت نشانه نيوقات حط به دوستاني‌ست كه دوست واقعي بودند و همواره نيز دوست اند ليكن جوانمردي‌اي را كه مقتضاي دوستي‌ست از خود بروز ندادند تا توجه اهل دنيا را به دست آورده، به مقاصد دنيوي برسند ودارد كف رؤساي‌شان مشكلي پيش نيايد. اين سه دوست، متأسفانه برخلاف مقاصدشان مورد عتاب قرار گرفتند.)
چهار نفر ابتدايي كساني بودند كه در ظاهر دوست بوده ولي بعداً به دشمني پرداختند:
اولي:مديري با چند واسطه التماس كرد. نسخه‌يي از ك پُر فم را مي‌خواست. به او دادم. اما براي ترفيع (مقام) دست از دوستي با من برداشت و به دشمني پرداخت. او نسخه مذكور را با قصد خبرچيني و شكايت تحويل والي داد ليكن بر اثر كرامت خدمت قرآني، نه تافته "فيع نيافت كه از موقعيت شغلي‌اش عزل شد.
دومي:مديري ديگر با اين كه دوست من بود براي جلب نظر رؤسايش و كسب توجه اهل دنيا نه در برابر شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم رفتار رقيبانه و خصمانه‌يي در كرد:
فت. او بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد و در موضوعي كه اصلاً انتظارش را نداشت محكوم به دو سال و نيم زندان شد. سپس از
— 431 —
يكي از خادمان قرآن طلب دعا كرد. ان شاء الله نجات مي‌يابد چرا كه برن حال ا كردند.
سومي:معلمي دوست به نظر مي‌آمد و من هم با چشم دوست به او نگاه كردم. او براي انتقال به بارلا و سكونت در آن‌جا رفتار خصمانه‌يي در پيش گرفت ولي بر خلاف منظوري كه داشت يك لحیورد. او را از معلمي به سربازي فرستاده، و از بارلا دورش كردند.
چهارمي:با معلمي (كه حافظ هم بود و من او را متدين مي‌دانستم) به نيت اين كه در مسير خدمت به قرآن با من را رمز واهد كرد دوستي صميمانه‌يي برقرار كردم. اما او بعد از مدتي براي جلب نظر اهل دنيا با تك سخن مأموري ترسيد و رفتار سردي با ما در پيش گرفت، سپس برخلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. توسط بازرس‌اش به شدت توبيخ شد و او را عزل كردند.
اين چهار
با دليل دشمني‌اي كه در پيش گرفتند سيلي خوردند؛ سه دوست ديگرم نيز چون مردانگي را كه لازمه‌ي دوستي جدي‌ست از خود نشان ندادند نه اين‌كه سيلي خورده باشند، ولي برخلاف مقصدشان تذكري از نوع اخطار گرفتند.
اوله رسال محترمي كه از طلبه‌هاي به غايت مهم، جدي و واقعي‌ام بود، هميشه كلام‌ها را مي‌نوشت و منتشر مي‌كرد. با آمدن مأموري مهم و پريشان حال، و با وقوع حادثه‌يي، كلام‌هايي را كه نوشته بود پنهان كرد و نسخه‌برداري را نيز موقتيارد. يگذاشت تا زحمتي از اهل دنيا متوجه‌اش نشود و فشاري نبيند و از شر آن‌ها در امان باشد. او بر اثر اين خطا يعني تعطيل موقت خدمت قرآني يك سال متمادي با بلايي مانند محكوم شدن به هزار ليره روبرو شد. وقتي دوباره نيت كرد كلمه برداري (و كتابت رساله نور) را مانند گذشته شروع كند در دادگاه تبرئه شد و لِلّه الحمد بي‌گناه اعلام گرديد. با حال و روز فقيرانه‌يي كه داشت از پرداخت هزار ليره نجات يافت.
دومي:يكي از دوستانم كه رادمرد و جدي و جسور بود و پنج سالي از رفاقت‌مَا جَوگذشت با اين‌كه در همسايگي ما مي‌نشست براي به دست آوردن
— 432 —
حُسن ظن اهل دنيا و مديري كه تازه آمده بود بدون هيچ فكر و اختياري چند ماه با من ديدار نكرد. حتي در عيد ف كه تعاه رمضان هم به من سري نزد. بر خلاف منظوري كه داشت موضوع روستا به نتيجه رسيد و نفوذ او از بين رفت.

سومي:يكي از حافظان قرآن كه هفته‌يي يكي دو بار با من ديدار مي‌كردعصار فجماعت شد. براي اين كه بتواند عمامه بر سر بگذارد دو ماه سراغ مرا نگرفت، حتي روز عيد هم پيش من نيامد. برخلاف آن‌چه آرزو داشت و بر عكس هدف‌اش، با اين‌كه هفت هشت ماه امامت جماعت را بر عهده داشت به گونه‌يي غير منتظره اجازه ندادند عماده به Bر بگذارد.

از اين قبيل رويدادها فراوان است، ليكن براي اين كه موجب تكدر خاطر برخي نشوم بيان نمي‌كنم. اين‌ها هر قدر هم كه نشانه‌هاي ضعيفي باشند پرچم در اجتماع‌شان احساس مي‌شود. لذا به فكرم خطور مي‌كند اين‌ها نه به سبب شخص من (زيرا نفسم را شايسته هيچ اكرامي نمي‌بينم) بلكه به دليل خدمتي كه به قرآن مي‌كنيم رخ ميطور نياز اين نوع وقايع دانسته مي‌شود كه تحت اكرام الهي و حمايت رباني خدمت مي‌كنيم. دوستانم بايد اين را درك كنند و گرفتار اوهام نشوند. مادام كه به خاطر خدمتكار بودنم اكرام الهي‌ست و اين خدمت موجب شكر و ستايش مقابله نه فخرفروشي، و مادام كه فرموده‌اند:
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
(ضحى: ١١)
نكات ياد شده را بر مبناي اسرار فوق به صورت خصوصي به دوستانم بيان مي‌كنم.

* * *

— 433 —
مسأله هشتم
(حاشيه‌يي بر سومين مثال نقطه ند.
پنجمين سببي‌ست كه مانع اجتهاد مي‌شیوند و در كلام "بيست و هفتم" آمیده است.)
سؤالي مهم:برخي از اهل تحقيق مي‌گويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيح‌ها ااروي ت گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني مي‌كنند و به آن‌ها غذاي معنوي مي‌رسانند. اگر معناي آن‌ها دانسته نشود لفظِ تنها فايده‌يي نخواهد داشت. لفظ، لباس است؛ اگر عوض شود و هر طايفه‌يي به زبان خود الفاظي بر آن معاني بپوشانند سودمندتر نيست؟
خود راالفاظ قرآني و تسبيحات نبوي لباس جامدي نيستند بلكه مانند پوست زنده‌ي كالبدِ موجود زنده هستند كه به مرور زمان پوست شده‌اند. لباس عوض مي‌شود، اما اگر پوست بدن را عوض كنند براي وجود آدمي ضرر دارد. الفاظ مباركه در نماز و اذان عَلم و نامل:در معناي عرفي‌شان شده‌اند. عَلم و نام را نمي‌توان عوض كرد. من حالتي را كه در نفس خود تجربه كردم بارها مورد دقت و توجه قرار دادم و ديدم حقيقت است، حالت مذكور چنين اِن جمل سوره اخلاص را در روز عرفه صد بار صد بار تكرار مي‌كردم و مي‌خواندم. ديدم قسمي از حواس معنوي‌ام طي چند مرتبه غذاي‌شان را مي‌گرفتند، متوقف شده و مكث مي‌كردن به حم ديگري چون قوه مُفكّره، زماني كه متوجه معنا مي‌شدند، سهم خود را مي‌گرفتند و آن‌ها هم مكث مي‌كردند. قسمي ديگر چون قلب در جهت برخي مفاهيم كه مدار ذوق‌اند سهم خود را دريافت كرده، و سكوت مي‌نمودند، و هكذا... به تدريج در آن تكرار . اگر مي از لطايف مي‌ماند كه خيلي دير به ستوه مي‌آمدند، آن‌ها ادامه مي‌دادند و نيازي به معنا و دقت و توجه باقي نمي‌گذاشتند. غفلت آن‌چنان كه به قوه مُفكّره ضرر مي‌رساند براي اين قبيل لطايف ضرري نداشت. لفظ و لفظ مُشبّع كه . خود اجمالي‌ست و معاني عرفي كه همان اسم و عَلم‌اند براي آن‌ها كفايت مي‌كند. اگر شخص در آن لحظه به معنا
— 434 —
فكر كند موجب ملالي مضر مي‌شود. لطايف ادامه دهنده‌ي مذكور به دانستن و فهميدن نيز محتاج نيستند بلكي برايمند يادآوري، توجه و تشويق‌اند و لفظ‌هايي كه در حكم پوست‌اند براي‌شان كافي‌ست و نقش معنا را ايفا مي كنند. مخصوصاً با الفاظ عربي ياد شده، كلام الله و بيهگاهي ي بودن‌شان را به ياد مي‌آورند و مدار فيض دائمي مي‌شوند.
اين حالت كه من خود تجربه كرده‌ام نشان مي‌دهد كه بيان حقايقي مانند اذان و تسبيحاتِ نماز و فاتحه و اخلاص كه همواره تكرار مي‌شوند به زبان ديگر بسيار مُضر هر ظلزيرا در صورت غايب شدن الفاظ الهي و نبوي كه منبع (فيض) دائمي‌اند، سهم دائمي آن لطايف دائمي نيز از ميان مي‌رود، و ضررهايي مانند ضايع شدن دست كم ده ثواب هر حرف را به دنبال خواهد داشت. و چون حضور دائمي در نماز براي هر قصد دوم نمي‌يابد، تعبيرات انساني به واسطه‌ي ترجمه به زبان ديگر، هنگام غفلت روح انسان را ظلماني كرده و مضر خواهد بود.
آري، همان‌طور كه امام اعظم ابوحنيفه .م. گفته است: "لا اله الّا الله، عَلم و اسم توحيد است." ما نيز مي‌گوييم اكثريت مند. دلمات تسبيحيه و ذكريه، مخصوصاً در اذان و نماز حكم عَلَم و اسم را دارند. در اين موارد، مانند عَلَم، بيش ازمعناي لغوي به معناي عرفي و شرعي توجه مي‌شود. پس تغيير آن‌ها شرعاً ممكن نيست. معاني مجمل يعني تنيز درختصر آن‌ها ی كه دانستن‌اش براي هر مؤمني لازم است ی چيزي‌ست كه عامي‌ترين فرد نيز خيلي زود فرا مي‌گيرد.چگونه ممكن است كساني كه همه عمرشان را با اسلام سپري كرده‌اند و در عين حال هزاران مطلب بي‌معني را در ذهن خود تلنبار نموده‌اند در يادگيري معنا فوق بلي اين كلمات مبارك كه يكي دو هفته بيش‌تر طول نمي‌كشد و كليد حيات ابدي‌ست معذور باشند؟ اينان را چگونه مي‌توان مسلمان و خردمند ناميد؟ تخريب محفظه‌ي اين منابع نور به سبب تنبلي چنين كساني كارعاقلانه‌يي نيست.
كسي كه "سبحانٌ بِجَ مي‌گويد، فارغ از اين كه از كدام ملت باشد، مي‌فهمد كه در حال تقديس خداوند است. آيا همين قدر كافي نيست؟ اگر در زبان خود به
— 435 —
عنا توجه كند با يك‌بار خواندن مطلب را فرا مي‌گيرد. اين در حالي‌ست كه عبارت مذكور را روزي صد بار تكرار مي‌كنيت و م تكرار گذشته از سهم يادگيري عقل، بر اثر لفظ و معناي اجمالي كه به لفظ سرايت مي‌كند و با آن ممزوج مي‌شود مدار فيض‌ها و انوار گوناگون مي‌شود.راق‌هاژه قدسيت حاصل از حيثيت مأخوذ از تكلم الهي، و فيض‌ها و نورهاي ناشي از آن قدسيت، بسيار مهم است.
نتيجه:به جاي الفاظ قدسي الهي كه محفظه ضروريات ديني‌اند نمي‌توان چيز ديگري قرار داد، هيچ چيز ديگر جاي آن‌ها را نمي‌گي..و بظيفه آن‌ها را به انجام نمي‌رساند. اگر هم مطلب جايگزين، فايده گذرايي داشته باشد مطمئناً دائمي و علوي و قدسي نخواهد بود.
اما لزومي به تغيديدگاهاظ ی كه محفظه نظريات ديني‌اند ی نيز باقي نمي‌ماند، زيرا نياز مذكور با نصيحت و تدريس و تعليم و موعظه بر طرف مي‌شود.
خلاصه:جامعيت زبان عربي كه زباني نحوي‌سا در بجاز الفاظ قرآني، طوري‌ست كه قابل ترجمه نمي‌باشد. حتي مي‌توانم بگويم محال است. هر كس ترديدي در اين مطلب دارد به كلام "بيست و پنجم" كه مربوط ماده جاز است مراجعه كند. آن‌چه ترجمه ناميده مي‌شود نيز معنايي به غايت مختصر و ناقص است. اين چنين معنايي كجا و معاني حقيقي آيات كه داراي حيات و جهت‌هاي بسيار مي‌باشند كجا؟

* * *

— 436 —
مسأله نهم
(از اسرار ولايت و‌ها و ‌يي مهم و محرمانه است)
گروه بزرگ اهل حق و راستي كه در عالم اسلام اهل سنت و جماعت ناميده مي‌شوند در دايره استقامت و با تبعيت از سنت سَنيّه به برادراحو كه هست، از حقايق قرآن و ايمان حفاظت كرده‌اند. اكثريت مطلق اهل ولايت از همين دايره برخاسته‌اند. قسم ديگري از اهل ولايت در مسيري خارج از بعضي از اصول ورجمه م اهل سنت و جماعت و در مخالفت با آن‌ها ديده شده‌اند. مشاهده كنندگان اين قسم از ولايت به دو گروه تقسيم مي‌شوند:
گروه اول: به دليل مخالفت آنان با اصول اهل سِي مُسايت‌شان را انكار كردند و حتي تا تكفير بعضي از آنان پيش رفتند.
گروه ديگر، پيروان آنان‌اند و چون ولايت آن‌ها را قبول دارند مي‌گويند:"حقدنيايش به مسلك اهل سنت و جماعت نيست." فرقه‌يي از اهل بدعت را تشكيل داده، حتي تا ضلالت پيش رفتند. آن‌ها ندانستند كه هر شخص هادي نمي‌تواند مُهدي باشد. شيوخ آنان معذور از خطاي خود داختن چون مجذوب‌اند؛ اما خودشان نمي‌توانند معذور باشند.
در اين ميان گروهي معتدل، ولايت آن اوليا را انكار نكردند اما راه و مسلك‌شان را نپذيرفتند چون معتقد بودند:"سخنان خلاف اصول آن‌ها يا به اين دليل است كه مغلوب هوس‌هاند و خطا كردند يا اين‌كه شطحياتي چون متشابهات است كه معناي‌شان دانسته نمي‌شود".
متأسفانه گروه اول، و مخصوصاً در بين آن‌ها علماي ظاهر، با نيت محافظت از مسلك اهل سنت، اولياي مهمي را انكار كردند، حتي مجبور شدند آناعت كن خارج از دين بنامند.
— 437 —
پيروان‌شان كه گروه دوم را تشكيل مي‌دهند نيز به دليل حُسن ظن بيش از حد به شيوخ، مسير حق را رها كرده سر از بدعت و حتي ضلالت در آوردند.
بنابر همين سرّ، حالتي بود كه مدت زيادي ذهن مختلف دول مي‌كرد:من در برهه‌يي، در زمان مهمي براي گروهي از اهل ضلالت دعاي قهرآميزي كردم. در برابر نفرينم قدرت معنوي عجيبي ظاهر شد. هم دعايم را بر مي‌گرداند و هم مرا از اين كار منع را بهد.
آن‌گاه ديدم همان گروه اهل ضلالت در كارهاي خلاف حقي كه انجام مي‌دادند با كمك قوه‌يي معنوي، خلقي را به دنبال خود مي‌كشيدند و مي‌بردند؛ و موفق هم مي‌شدند. نه فقط به اجبار بلكه به دليل امتزاج با آرزويي كه ناشي از قوم زندگيت مي‌باشد اهل ايمان به آن روي خوش نشان داده و آن را خيلي بد نمي‌دانند.
وقتي اين دو سرّ را حس كردم وحشت زدهفَسُبْحانَ اللهگفتم. با خود گفتم:"آيا ولايتي جز طريق حق مي‌تواند وجود داشته باشد؟ مخصوصاً آيا ممكن اساست ی حقيقت طرفدار يك جريان گمراه ترسناك شوند؟" سپس در يك روز مبارك عرفه بنا بر يك عادت اسلامي پسنديده سوره اخلاص را صد بار صد بار خواندم و تكرار كردم و به بركت اين كار، علاوه بر مسألظر برخحت عنوان"پاسخ به سؤالي مهم"كه نگارش شده، اين حقيقت نيز همراه با رحمت الهي بر قلب عاجزم الهام شد. حقيقت مذكور از اين قرار است:
قسمي از اهل ولايت مانف بي‌دچه در داستان مشهور و معنادار "جِبالي بابا" در زمان سلطان محمد فاتح آمده است، با اين‌كه خردمند و عاقل ديده مي‌شوند، مجذوب اند. قسم ديگر آن‌ها نيز گاه در صحو و دايره عقل ديده مي‌شوند و گاه حالتي خارج از عرصه نصف ك خرد به آن‌ها دست مي‌دهد. قسمي از اين صنف اهل التباس‌اند و حق و باطل را به هم مي‌آميزند و قادر به تفكيك آن نيستند. آن‌ها به مسأله‌يي كه در حال سُكر مشاهده كرده‌اند در عالم صحو نيز عمل كد. اينذا مرتكب خطا مي‌شوند اما متوجه آن نيستند. قسم ديگري از مجذوبان نيز عندالله حفاظت شده‌اند و دچار سلوك در ضلالت نمي‌شوند. اما قسم ديگرشان محفوظ
— 438 —
نيستند و ممكن است وارد فرقه‌هاي اهل بدعت و ضلالت شداي من احتمال داده شده است درون جرگه كفار هم يافت شوند.
به هر حال اينان چون مجذوب موقت يا دائم‌اند به لحاظ معنا حكم "مجنون مبارك" را مي‌يابند؛ و چون حكم مجنون مبارك وُ ٭ يَرا دارند مكلف نمي‌باشند؛ و چون مكلف نيستند مؤاخذه هم نمي‌شوند. لذا با آن‌كه ولايت مجذوبانه‌شان باقي‌ست به طرفداري از اهل بدعت و ضلالت مي‌پردازند. آن‌ها تاحدودي مشرب‌شان را رواج داده و باعث شده‌اند قسمي از اهل حق و ايم خويش صورت ناخوشايندي به آن‌ها بپيوندند.

* * *

مسأله دهم
(برخي دوستان تذكر دادند و درباره ديداركنندگان، دستورالعمل مشروحي درخواست كردند. اين مطلب بدان دليل نگاشته شده است.)
پوشیيده نمیاند كه ملاقات كنندگان ما يا بز جهاتدنيوي به ديدارمان مي‌آيند ی كه اين در، بسته است ی يا به نيت حيات اخروي مي‌آيند. در اين جهت، دو در ورودي وجود دارد: يا مرا فرد مبارك و صاحب مقامي گمان كرده و آمده‌اند ی كه اين در هم بسته است یزيرا من خودم را نمي‌پسندم وان بخش را هم كه مرا مي‌پسندند نمي‌پسندم. حضرت حق را سپاس فراوان كه كاري كرد من خود را نپسندم.
جهت دوم به دليل اين است كه منادي قرآن حكيم هستم. كساني كه اي‌گردندر وارد مي‌شوند روي چشم و سرم جا دارند و آن‌ها را مي‌پذيرم. اين‌ها هم سه گروه‌انديا دوست‌اند يا برادرند يا طلبه.
— 439 —
خصيصه و شرط دوستاين است كه به قطع رص زير جدي خدماتي باشد كه در خصوص "كلام‌ها" و انوار قرآني داريم؛ و قلباً طرفدار بي‌عدالتي و بدعت و ضلالت نباشد و براي اين‌كه خود نيز بهره ببرد بكوشد. (رساله‌ها را مطالعه كند)
خصيصه و شرط برادراين است كه علاوه بر تلاش جدي براي نشر كلا‌طور كنمازهاي پنج‌گانه واجب را ادا و از گناهان كبيره هفت‌گانه پرهيز كند.
خصيصه و شرط طلبهاين است كه طوري به كلام‌ها رسيدگي كند كه گويي تأليف او بوده و مالكيتش از آن اوست؛ و مهم‌ترين وظيفه حياتي خود را نشر كلام‌ها و خدمت به آندگانش اند.
اين سه طبقه با سه شخصيت من مرتبط‌اند. دوست با شخصيت ذاتي و شخصي من ارتباط مي‌يابد؛ برادر با شخصيتي كه در جهت بندگي و عبوديت دارم مرتبط ميم، مجا طلبه نيز از آن نظر كه مُبلغ قرآن حكيم هستم و شخصيتي كه در وظيفه استادي دارم ارتباط دارد.
اين ديدار سه ثمره دارد:
ثمره اول:فرا گرفتن جواهرات قرآني از من يا كلام‌ها از لحاظ مُبلغ بودن؛ ولو يك درس باشد.
ثمره دوم:به اعتبار عبادت سهميتَشَامد اخروي من خواهد داشت.
ثمره سوم:اين‌كه با هم متوجه درگاه الهي شده با ارتباط قلبي در راه خدمت به قرآن حكيم دست به دست هم مي‌دهيم و درخواست توفيق و هدايت مي‌كنيم.
فرد اگر طلبه باشد هم واقعار بامداد با اسم خود و گاه با خيالش نزد من حاضر مي‌شود و سهيم مي‌گردد.
اگر برادر باشد چند مرتبه با اسم خصوصي و صورت‌اش در دعا و بهره‌هاي (معنوي من) حاضر شده سهيم مي‌گردد. سپ بي‌اخ جمع عموم برادران مي‌شود و من او را تسليم رحمت الهي مي‌كنم؛ لذا وقتي در دعا "اخوتي و اخواني" مي‌گويم او نيز در بين آنان حاضر است. من اگر واقف بر موضوع نباشم رحمت الهي مي‌داند و آن‌ها را مي‌بيند.
— 440 —
اگر دوست باشد و فرائواب زيه جا آورده و از كباير پرهيز كند به اعتبار عموميت برادران شامل دعايم است. شرط است كه اين سه طبقه هم مرا از دعاها و بهره‌هاي معنوي خود بي‌نصيب نكنند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَىاشيا، قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ حسنه َلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِ نفس خِّ
اَللّهُمَّ يَا مَنْ اَجَابَ نُوحًا فِى قَوْمِهِ وَ يَا مَنْ نَصَرَ اِبْرَاهِيمَ عَلَى اَعْدَائِهِ وَ يَا مَنْ اَرْجَعَ يُوسُفَ اِلَى يَعْقُوبَ وَ يَا مَنْ كَشَفَ الضُّرَّ عَنْ اَيُّوبَ وَ يَا مَنْ اَجَابَ دَعْوَةو گفتهرِيَّاءَ وَ يَا مَنْ تَقَبَّلَ يُونُسَ ابْنَ مَتَّى نَسْئَلُكَ بِاَسْرَارِ اَصْحَابِ هذِهِ الدَّعْوَاتِ الْمُسْتَجَابَاتِ اَنْ تَحْفَظَنِى وَ تَحْفَظَ نَاشِرَ هذِهِ الرَّسَائِلِ وَ رُفَقَائِهِمْ نداردشَرِّ شَيَاطِينِ اْلاِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ انْصُرْنَا عَلَى اَعْدَائِنَا وَ لاَ تَكِلْنَا اِلَى اَنْفُسِنَا وَ اكْشِفْ كُرْبَتَنَا وَ كُرْبَتَهُمْ وَاشْفِ اَمْرَاضَ قُلُوبِنَا وَ قُلُوبِهِمْ آمِينَ آمِينَ آمِينَ

* * *

— 441 —
ام را وب بيست و هفتم
اين نوشته، مكتوب بسيار پر باري‌ست و شامل نامه‌هاي جالب توجه و لطيفي مي‌شود كه عين حقيقت است و مؤلف رساله نور براي طلبه‌هاي خود نوشته است؛ هم‌چنين شامل مطالبي‌ست كه طلبه‌هاي رساله نور براي استاد عقل و گاهي براي يك‌ديگر نوشته‌اند و از فيض‌هاي درخشاني كه از مطالعه رساله نور اخذ نموده‌اند بحث مي‌كنند. حجم مطالب اين بخش سه چهار برابر مجموعهخواهنداست، لذا در اين‌جا آورده نشد و به صورت جداگانه تحت عنوان نامه‌هاي بارلا، كاسیتامونو و امير داغ منتشر گرديد.

* * *

— 442 —
مكتوب بيست و هشتم
اين منِعْمَامل هشت مسأله است
مسأله نخست كه رساله نخست است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ
ثانياً:اينك تعبير يكي از خواب‌هاي قديمي‌تان را از من بدين رت مي‌كنيد كه سه روز بعد از ديدار سه سال پيش‌مان تعبير شده و تأويلش آشكار گرديده بود. آيا امروز حق دارم درباره آن رؤياي زيبا و مبارك و بشارته دارا كه دست‌خوش مرور زمان شده و معنايش را آشكار كرده چنين بگويم:
نه شبم نه شب پرستم من
غلام شمسم از شمس مي‌گويم خبر
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مهرويان بوستان خداست
آري برادر! با تو عادت كرده‌ايم كه درباره درس حقيقت محري هر ره كنيم.موضوع بحث كردن خواب‌هايي كه درهايشان رو به خيالات گشوده است، آن هم به
— 443 —
صورت تحقيقي، با مشرب تحقيق مناسبت تام ندارد، لذا پيرامون آن حادثه نوميه جزيي شش نكته حقيقي، علمي و اص:
مح درباره خواب كه برادر كوچك مرگ است طبق اشارت‌هاي قرآني بيان مي‌كنيم.در مورد هفتم هم تعبير مختصر خواب تو را خواهيم گفت.
نكته نخست:يكي از پايه‌هاي اصلي سوره يوسف رؤيا بدون يه است، و بسياري از آيات قرآن مانند آيه
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا
(نبأ: ٩) نشان مي‌دهند كه در خواب و رؤيا حقايق مهم پوشيده‌يي وجود دارد.
نكته دوم:اهل حقيقت طرفدار اعتماد به خواب و رؤيا و تفأل با قرآن نيستند، زيرا قرآن حكيم غالبو استخه شدت به اهل كفر مي‌تازد. در تفأل، اگر شدت آيات در برابر كافر براي تفأل زننده در آيد مأيوس كننده خواهد بود و قلب او را مشوش مي‌كند؛ هم‌چنين گاه با اين‌كه كار همير است اما چون به عكس حقيقت ديده شده از آن تلقي شر مي‌شود و موجب يأس و ناميدي مي‌گردد، به قدرت معنوي صدمه مي‌زند و موجب سوء ظن خواهد شد. بسياري از خواب‌هابايد ب صورتي ترسناك، زيان‌بار و ملوّث‌اند اما تعبير و معناي‌شان خيلي خوب است. يافتن نسبت ميان صورت خواب و معناي حقيقي آن كار هر كس نيست، لذا اين كار موجب تقلاي بيهوده و يأس و تكدر خاطر مي‌شود.
صرفاً بدين دليل بود كه مانند اهل حدكان
هم‌چون امام رباني در آغاز گفتم "نه شبم نه شب پرستم‌‌."
نكته سوم:در حديث صحيح آمده است كه يك جزء از چهل جزء نبوت به صورت رؤياي صادقه در خواب ظايف نيزگردد. پس معلوم مي‌شود رؤياي صادقه هم حق است و هم به مسؤوليت‌هاي نبوّت تعلق دارد. بيان نكته سوم را كه بسيار مهم و طولاني و عميق است و با نبوت ارتباط دارد به زمان ديگري موكول مي‌كنيم و كه به به آن نمي‌پردازيم.
نكته چهارم:رؤيا سه نوع است. دو نوع آن به تعبير قرآن أَضْغاثُ آَحْلامِ است و ارزش تعبير ندارد. اگر معنا هم داشته باشد اهميتي ندارد. يا قوه خيال بر اثر انحراف مه صاحبنسبت به بيماري شخص تركيب و تصويري پديد مي‌آورد يا حوادث
— 444 —
مهيجي كه در طول روز يا پيش‌تر حتي يكي دو سال پيش در همان ساعت برايش اتفاق افتاده توسط قوه خيال يادآوري و تعديل و تصوير مي‌گر يك ثشكل ديگري به خود مي‌گيرد. اين دو قسم، أَضْغاثُ آَحْلامِ اند و ارزش تعبير ندارند.
نوع سوم، رؤياي صادقه است؛ كه در آن، لطيفه رباني موجود در ماهيت انسان پس از آن‌كورد اح مرتبط با عالم شهادت متوقف و تعطيل مي‌شوند، نسبتي با عالم غيب مي‌يابد و منفذي بدان سو مي‌گشايد. از آن منفذ حوادثي را مشاهده مي‌كند كه قرار است وقوع يابند؛ و با يكي از جلوه‌هاي لوح محفسيلي خمونه‌يي از مكتوبات قدريه مواجه مي‌شود و برخي از وقايع حقيقي را مي‌بيند. در اين وقايع گاه خيال تصرف مي‌كند و لباس صورت مي‌پوشاند. اين قسم از رؤيا انواع و طبقات بسي غيرت رد. در مواقعي همان‌طور تعبير مي‌شود كه ديده شده بود؛ گاه زير پرده‌يي نازك مشاهده مي‌شود و برخي اوقات نيز با پرده‌يي ضخيم پوشيده شده است.
در حديث شريف آمده است كه رؤياهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ مي‌فرسَّلام در آغاز دوره پيامبري به روشنايي صبح ظاهر و آشكار بود و درست تعبير مي‌شد.
نكته پنجم:رؤياي صادقه ظهور زياد حس قبل از وقوع است. حس قبل از وقوع هم كم و بيش در همه وجود دارد. حتي در حيوانات هم هست، حتي من زماني آن (حس قبل از شوند.
را علاوه بر حواس شناخته شده‌ي ظاهري و باطني، به عنوان دو حس ديگر به نام‌هاي"سائقه و شائقه"همان‌طور كه در انسان و حيوان حواس"سامعه و باصره"هست را علماً يافته بودميت مي‌ضلالت و فيلسوفان، آن حواس غير مشهور را به خطا و به طرز احمقانه‌يي "گرايش طبيعي" مي‌نامند. حاشا! اين گرايش طبيعي نيست؛ بلكه قَدَر الهي با نوعي الهام فطري انسان و حيوان را سوق مي‌كند و رخي از حيوانات مانند گربه وقتي نابينا مي‌‌شوند با همان سوق قَدَر الهي به راه مي‌افتند و گياهي را كه علاج‌شان است پيدا كرده، به چشم خود مي‌مالند و بهبود مي‌يابند.
هم‌چنين وجود لاشه‌هاي حيواني با فاصله يك روز به پرندگان گوشت خواري ماگذرد باب ی كه در حكم مأموران بهداشت روي زمين هستند و موظف به از ميان
— 445 —
برداشتن لاشه حيوانات وحشي مي‌باشند ی به واسطه سوق تقدير الهي و الهامي برخاسته از حس قبل از وقوع و سائقه ( كسانيي) الهي اطلاع داده مي‌شود؛ در نتيجه حيوانات مذكور لاشه‌هاي فوق را مي‌يابند.
نيز زنبور تازه به دنيا آمده در حالي كه عمري يك روزه دارد مسافتي يك روزه را كنند و طي مي‌كند و بي آن‌كه مسير خود را گم كند با همان گرايش تقدير الهي و سائقه الهامي به لانه خود باز مي‌گردد. حتي براي همه بارها اتفاق افتاده است كه وقتي درباره فردي صحبت مي‌ك ميان يك لحظه در باز شده و همان فرد به نحوي فوق حدس و گمان وارد مي‌گردد. از ضرب المثل هاي كردي است كه:
نَافِ گُرْبِينَه پَالاَنْدَارْ لِى وَرِينَه
يعنيوقتي از گرگ صحبت مي‌كني چماق را آماده كن و بزن؛ چون گرگ مي‌آيد.به عبارت ديگر ل نگهبابانيِ موجود در انسان به واسطه حس قبل از وقوع آمدن آن فرد را اجملاً احساس مي‌كند. ليكن چون درك و شعور عقل پي به موضوع نبرده، نه به قصد كهادث و تيار انسان را به بحث از فرد مورد نظر سوق مي‌دهد. اهل فراست مي‌گويند اين قبيل حالات گاه مانند كرامت حاصل مي گردد. زماني اين نوع حساسيت در من فراوان بود. خواستم آن را قاعده‌مند كنم اما توانش را نيدن به نتوانستم. اين حس، يعني حس قبل الوقوع در كساني كه اهل صلاح‌اند و به خصوص در كساني كه اهل ولايت‌اند به طرز پيش‌رفته‌تري ظاهر مي‌شود و آثار خود را به صورت كرامت نشان مي‌درتي گذ همه‌ي عوام نيز مي‌توانند مظهر نوعي ولايت شوند؛ طوري كه مانند اوليا در رؤياي صادقه حقايق غيبي و مربوط به آينده را ببينند. آري، هم‌چنان كه خواب براي عوام به لحاظ رؤياي صادقه بودن در حكم مرتبه‌يي از ولايت كامل اي عموم نيز مانند تماشاگه يك سينماي زيبا و باشكوه رباني‌ست. امّا كسي كه داراي اخلاق نيكوست در سر نيز افكار زيبا مي‌پروراند. كسي كه داراي افكار زيباست الواح زيبا را خواهد ديد. بد اخلاقان بد مي‌انديشند ل آن‌هااح زشتي خواهند ديد. هم‌چنين خواب براي هر كسي در عالم شهادت پنجره‌يي رو به عالم غيب است. و عرصه‌ي بي‌پاياني براي انسان‌هاي مقيد و فاني؛ تماشاگهي كه در آن گذشته و آينده در حكم حال است و مظهر نوعي بقا مي‌باشد. نيز محل استراحت بر سراني‌ست كه
— 446 —
مشقت ديده و زير بار مسؤوليت‌هاي زندگي له شده‌اند. به دليل همين اسرار است كه قرآن حكيم با آياتي چون
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا
حقيقت خواب را با اهميت تعليم مي‌دهد.
ششمين و مهم‌ترين نكته:رؤيايتعبير در من به درجه حق اليقين رسيده است و با تجربه‌هاي زيادي كه داشته‌ام حجت قاطعي برايم شده كه قَدَر الهي بر همه چيز احاطه دارد. آري، اين رؤياها مخصوصاً در اين چند سال برايم به درجه‌يي رسيده‌اند كه اري از مي‌دانم مثلاً كوچك‌ترين واقعه‌يي كه فردا با آن مواجه خواهم شد يا بي‌ارزش‌ترين معامله و حتي عادي‌ترين گفتگويم نگاشته شده و پيش از وقوع، معين گرديايد اص با ديدن‌شان در شب، آن‌ها را نه با زبان كه با چشم مطالعه مي‌كنم. نه يك بار نه صدبار بلكه هزار بار اتفاق افتاده است افرادي يا مسائلي كه اصلاً فكرشان را هم نمي‌كرده‌اسي و واب ديده‌ام و صبح روز بعد با اندك تفاوتي تعبيرشده‌اند. معلوم مي‌شود جزيي‌ترين حوادث پيش از وقوع، هم مقيد و هم مكتوب شده‌اند. پس تصادفي در كار نيست و رويدادها بي‌حساب و كتاب، و بي‌نظم رخ نمي‌دهند.
هفتم:تعبير خترين وبا و مبارك و بشارت دهنده تو براي ما و قرآن واقعه بسيار نيكويي‌ست. گذشت زمان خواب تو را تعبير كرد و مي‌كند و نيازي به تعبير ما باقي نمي‌گذارد. تعبير آن تاحدودي زيبا و دل‌نشين بوده است. اگر توجه كني خواهي فهميد. ما فقط به يكي دو نقطه ‌هاي خاشاره مي‌كنيم، يعني حقيقتي را بيان خواهيم كرد. واقعه‌هايي از نوع حقيقت رؤياي تو تمثلات آن حقيقت‌اند. به اين ترتيب كه عرصه وسيعي كه ديده‌يي جهان اسلام است. مسجدي هم كه در انتهاي آن بوده ولايت اسپارتاست. منظور اء اللهلوده و گل آلود اطراف آن نيز باتلاق بدعت‌ها و عطالت‌ها و بي‌بند و باري‌هاي اين زمان است. اين‌كه تو به سلامت و بدون آلودگي و به سرعت به مسجد رسيده‌يي اشاره بر اين مطلب دارد كه پيش از ديگران به وظيفه خدمت به قرآن خواهي پرداخت و قلبت از بود م زمانه آسيب نخواهد ديد. جماعت اندك در مسجد هم حاملان "كلام‌ها"، كساني مانند حقي، خلوصي، صبري، سليمان، رشدي، بكر، مصطفي، علي، زهدي، لطفي،
— 447 —
خسرو، و رأفت‌اند. تريبون كوچك اشاره است به روستاي كوچكي مانند بارلا. صداي بلند نيز به قوت و س چنان تشار "كلام‌ها" اشاره دارد. مقامي كه در صف اول به تو اختصاص داده بودند جايگاهي‌ست كه از عبدالرحمان برايت خالي مانده است. اشاره و حقيقت اين‌كه جماعت مذكور مانند گيرنده بي‌سيم خواهان تعليم دروس به همه مردم رين نقستند نيز ان شاء الله در آينده به طور كامل تحقق مي‌يابد. هر چند افراد اين جماعت امروز چون هسته هايي كوچك اند اما در آينده به توفيق الهي درخت عاليه‌يي خواهند شد و چون مركز بي‌سيم عمل خواهند كرد. جوان كم سن و سال عمامه به سر نيز كسي‌ست ك شويد د پيوستن به جمع ناشران و طلبه‌ها مي باشد كسي كه دوش به دوش خلوصي حركت مي‌كند و شايد از او سبقت هم بگيرد. من برخي را حدس مي‌زنم ولي نمي‌توانم حكم قطعي به، مادوان مذكور شخصي‌ست كه با قدرت ولايت وارد عرصه مي‌شود. جوانب ديگر را تو از طرف من تعبير كن.
صحبت مفصل با دوستاني چون تو شيرين و دل‌نشين است به همين دليل در مورد موضوعي مختصرنگين رطولاني صحبت كردم؛ شايد هم زياده‌روي كرده باشم. اما چون با نيت اشاره به نوعي تفسير آيات قرآنيِ مربوط به خواب شروع كردم ان شاء الله زياده‌روي‌ام عفو مي‌شود يا زياده‌روي محسوب نخواهد شد.

* * *

— 448 —
رساله دوم كه مسأله دوم است
(اين مر مي‌كي حل يك مناقشه مهم و از ميان برداشتن آن، نوشته شده است؛ مناقشه درباره حديثي‌ست كه مي‌گويد حضیرت موسي (ع) بر چشیم حضیرت عیزرائيل سيلي زد.)
در "اگيردير" شاهد مناقشه‌يي علمي بتراضاتناقشه‌يي كه پرداختن به آن مخصوصاً در اين زمان خطا و اشتباه است. من حتي اطلاعي از آن نداشتم. از من هم سؤال شد. در كتابي معتبر حديثي با علامت"ق"به من نشان دادند كه دلالت بر اتفاق شيخين داشت. پرسيدند حديث است يا نه؟ گفتم به كسي كه تازه ن كتاب معتبري بر اتفاق نظر شيخين بر حديثي حكم مي‌كند بايد اعتماد كرد؛ معلوم مي‌شود حديث است، اما حديث هم مانند قرآن متشابهاتي دارد كه فقط خواص هستند كه معاني آن را در مي‌يابند. از ظاهر اين حديث هم مي‌توان احتمال داد كه از احاديث متشابه ت نيست باشد. اگر مي‌دانستم حديث مذكور مدار مناقشه شده است كوتاه جواب نمي‌دادم بلكه مي‌گفتم:
اولاْ:شرط نخست مناقشه در چنين مسايلي اين است كه با رعايت انصاف در پي يافتن حق باشيد و بدون لجبازي و عناد بحث را پيش ببريد و اصولاً بحث و مناظره مي‌ب يا عزين اهل آن صورت بگيرد تا موجب سوء تلقي نگردد. مناظره در صورتي براي حق مي‌شود كهاگر حق با فرد معارض باشد فرد مدعي متأثر نشود بلكه خرسند و خوشحال گردد زيرا چيزي را كه نمي‌دانسته فهميده است. زيباست اگر حق با فرد مدعي باشد او چيز زيادي ياد نگرفته و احتمال دارد گرفتار غرور شود.
ثانياً:سبب مناقشه اگر حديث باشد بايد مراتب حديث و درجات وحي ضمني احاديثي كه بر وحي و الهام استوارند. م. و اقسام تكلمات نبوي را دانست. مناقشه درباره مشكلات قيم قرآن هم در بين
— 449 —
عوام، تلاش براي به كرسي نشاندن و درست جلوه دادن سخن مانند وكلاي مدافع و اظهار فضل كردن، و يافتن دليل با ترجيح منيّت بر حق و انصاف جايز نيست. اين مسأله مطرح شده است و مدار مناقشه قرار گرفته و بر ذهن عوام الناس بيچاره تأثيِّمْ سمي‌گذارد. عوام قادر نيستند احاديث متشابه مانند آن‌چه مطرح شده است را در ذهن خود بگنجانند لذا اگر انكار كنند نتايج وحشتناكي خواهد داشت. يعني راه براي انكار احاديث قطعي نيز كه در ذهن در نفن‌ها جا نمي‌گيرد هم باز مي‌شود. اگر به معناي ظاهري حديث بسنده كرده و بر آن مبنا حديث را نشر دهد باعث خواهد شد كه گمراهان آن را خرافات دانسته و اعتراض كنند. مادام كه بدون هيچ ضرورتي به صورت مضري توجه ديگران به دي اين حديث متشابه جلب كرده‌اند و از طرفي تعداد اين قبيل احاديث كم نيست براي ازاله شبهات حقيقتي را بايد بيان كرد. صرف نظر از اين‌كه حديث مذكور قطعي باشد يا نباشد د: لافوق بايد بيان شود.
به مطالبي كه در رسايل نوشته‌ايم از جمله دوازده اصلي كه در شاخه سوم كلام "بيست و چهارم" آمده و به شاخه چهارم آن و تفصيلي كه در َ غِطَ اساس‌هاي مقدمه ي مكتوب "نوزدهم" مبني بر تقسيمات وحي آمده اكتفا مي‌كنيم و در اين‌جا به اجمال اشاره‌يي به حقيقت مورد نظر خواهيم داشت.
ملائكه مانند انسان نيستند كه در صورتي واحد انحصار يابند، با اين‌كه داراي تشخص‌اند اما در حكم حاصل شهستند. حضرت عزرائيل (ع) ناظر بر ملائكه‌يي‌ست كه موكل قبض ارواح‌اند.
آيا حضرت عزرائيل (ع) روح كسي را كه مي‌ميرد خود شخصاً قبض مي‌كند؟ يا ياوران او اين كار را مي‌كنند؟
در اين خصوص سه ديدگاه مثلاًح زير وجود دارد:
ديدگاه اول:عزرائيل (ع) روح همه را قبض مي‌كند. كاري مانع انجام كار ديگر او نمي‌شود چون كه نوراني‌ست. شي نوراني به واسطه آيينه‌هاي بي‌شمار مي‌تواند بالذات در مكان‌هاي بي‌شمار حضور دز فرشت تمثل يابد. تمثلات شي نوراني از خصايص و ويژگي‌هاي ذات نوراني برخوردار است و عين آن به شمار مي‌رود، غير
— 450 —
آن نيست. مثال‌هاي خورشيد در آيينه‌ها، نور و گرماي خورشيد رااسخ:تمي‌كنند، مثال ملكوتياني چون فرشتگان نيز در آيينه‌ها‌ي مختلفِ عالمِ مثال همين‌طورند و عين خودشان‌اند و ويژگي‌هايشان را دارا مي‌باشند، اما اينان بسته به قابليت آيينه‌ها تمثل مي‌يابت راست‌چنان كه حضرت جبرائيل (ع) در ميان صحابه به صورت "دِحيِه" ديده شد در همان لحظه در هزاران جا به صورت‌هاي مختلف حضور داشت و در عين حال در برابر عرش اعظم با بالهايي باشكوه و به گستردگي شرق تا غرب سجده مي‌كرد. او در هر جا بسته به قابلضَاءً ن تمثل يافته و در يك آن در هزاران جا حضور داشت.
طبق اين ديدگاه اين‌كه مثال انساني و جزييِ ملك الموت كه هنگام قبض روح در آيينه انسان تمثل مي‌يابد در معرض سيلي پيامبر اولو العزمي مانند حضرت موس. اهل ی كه دارنده حدت و جلال بود ی قرار گيرد و اين‌كه چشم صورت مثالي ملك الموت را كه به منزله لباس اوست در آورد نه محال، نه فوق العاده و نه امري غيرمعقول است.
چون م دوم:ملائكه عظامي چون حضرت جبرائيل، حضرت ميكائيل و حضرت عزرائيل هر يك حكم ناظري عمومي را دارند. آن‌ها ياوراني از نوع خود، شبيه خود و البته كوچك‌تر از خود دارند. اين ياي قلبيدگان نسبت به انواع مخلوقات جداگانه‌اند. آن‌كه روح صالحان
يكي از اولياي بزرگ در منطقه ما كه "سيدا" خوانده مي‌شد در سكرات مرگ بود. ملك الموت كه موكل قبض روح اولياست بر بالينش آمد. سيدا فريادكنان از درگاه الهي تقااختلالكند و مي‌گويد:"من طلبه‌هاي علوم ديني را بسيار دوست دارم. تمنا مي‌كنم كسي از طايفه مخصوصي كه موكل قبض روح طلاب علوم ديني هستند جان مرا بستاند." كساني كه كنار او نشسته بودند شاهد ماجرا بوده‌اند.
را قبض مي‌كند كسي‌ست و آن‌كه جان اهل شق يافته مي‌گيرد كس ديگري، هم‌چنان كه آيات
وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا
(نازعات: ١ ی٢)
اشاره دارند "قبض كنندگان روح طايفه طايفه‌اند." طبق اين ديدگاه حضرت ديده‌ع) با جلال فطري و جلادت خُلقي و جايگاه خاصي كه نزد حضرت حق
— 451 —
داشت نه بر چهره حضرت عزرائيل (ع) كه بر پيكر مثالي يكي از ياوران او سيليلف پنه و اين امري به غايت معقول است.
حتي در مملكت ما فردي جسور و بي باك هنگام مرگ، ملك الموت را مي‌بيند و مي‌گويد: "در ميان رختخواب سراغم آمده‌يي!" آن‌گاه بر مي‌خيزد سوار بر اسب مي‌شود شمشير به دست مي‌گيرد و او را به مباِنَ ال‌خواند، سپس مردانه بر روي اسب مي‌ميرد.
سوم:همان‌طور كه در اساس چهارم كلام "بيست و نهم" بيان شد و براساس دلالت احاديث شريف: "فرشتگاني هستند كه چهل هزار سر دارند و در هر سقديمي هزار زبان دارند (پس حتماً هشتاد هزار چشم هم دارند) و با هر زبان چهل هزار تسبيح مي‌گويند." آري، مادام كه فرشتگان موكلاني نسبت به انواع عالم شهادت‌اند و تسبيحات انواع مذكور را در عالم ارواح تمثيل مي‌كنند طبيعي‌ست كه چنان باشند، زيرا جرم‌ا كره زمين يك مخلوق است و حضرت حق را تسبيح مي‌گويد. انواعي در زمين وجود دارد كه نه چهل هزار بلكه در حكم صدها هزار سر مي‌باشند. هر نوع، صدها هزار فرد دارد كه در حكم همان صدها هزار زبان مي‌باشد و هكذا... پس معلوم مي‌شود فرشته‌يي كه موكل كره زمينر چهل ايد چهل هزار و شايد صدها هزار سر داشته باشد. همين‌طور مي‌بايست در هر سر صدها هزار زبان داشته باشد و هكذا... براساس اين ديدگاه حضرت عزرائيل (ع) سيمايي متوجه هر فرد و چشمي ناظر همانر كس دارد. سيلي زدن حضرت موسي (ع) حضرت عزرائيل (ع) را حاشا! كه بر ماهيت اصلي و شكل حقيقي عزرائيل (ع) نبوده و اصولاً به معني تحقير و قبول نداشتن نيز نمي‌باشد؛ موسي (ع) آرزومند بقا و دوام مسؤوليت پيامبري خود بوده، لذا ب خطور كه نظر بر اجل او داشته و مي‌خواسته سدي در برابر خدمتش ايجاد كند سيلي زده و مي‌زند...
َّهُ أَعْلَمُبِالصَّوَابِ" "قُلْ إِنَّمَا الْعِلهان اسندَ اللَّهِ" "لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا اللهُ
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَل واقعتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُدر مصيِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ
(آل‌ عمران: ٧)

* * *

— 452 —
رساله سوم كه مسأله سوم است
(اين مسأله پاسخ ويژه، خصوصي و محرمانه به سؤالي عبوده وت كه همه برادرانم با زبان حیال و قسیمي از آن‌ها نيز به زبان قیال پرسیيده بودند.)
سؤال:به همه كساني كه به ديدارت مي‌آيند مي‌گويي:"از شخص من انتظار مددي نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و م، بلكهدانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ هم‌چنان كه يك سرباز عادي دستور سپهبد را به ديگران مي‌رساند و ابلاغ مي‌كند من هم فرامين سپهبدي معنوي را ابلاغ مي‌كنم. نيز هكره ما كه فردي مفلس مي‌تواند مبلغ فروشگاهي باشد كه در آن گران قيمت‌ترين الماس‌ها و جواهرات را مي‌فروشند من هم مُبلغ و جارچي يكي از فروشگاه‌هاي مقدس و قرآني هستم." در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال مي‌گويند:ِن شَيطور كه عقل و خردمان نيازمند دانش است دل و جان‌مان هم خواهان فيض بوده، روح‌مان محتاج نور است و هكذا به جهات گوناگون خواهان چيزهاي زيادي هستيم. تو را پاسخگوي نيازهايمان گمان كرذي روح اين دليل به ديدارت مي‌آييم. ما بيش از عالم و دانشمند نيازمند كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدنن دارددارت دچار خطا شده‌ايم".
پاسخ:پنج نقطه زير را بشنويد، سپس فكر كنيد؛ آن‌گاه حكم كنيد كه ديدارتان بيهوده بوده يا مفيد:
نقطه نخست:اگر گماشته و سرباز عادي يك پادشاه، نشان و هداياي شاهانه را به نام شاهخود ميحب منصبان و درجه‌داران مهم ارتش تحويل دهد و آن‌ها را وامدار خويش كند؛ و اگر صاحب منصبان و سپهبدان بگويند "ما چرا بايد خود را خوار و ذليل كنيم و نشان‌ها و هدايا را از دست او بگيريم؟" طبيعي‌ست كه كارشان ديوانگي متكبرانه‌يي تلقي خووجود ن. همان گماشته هم اگر در خارج از وظيفه‌يي كه دارد در مقابل سپهبدي قيام نكند و خود را بالاتر از او پندارد رفتارش ديوانگي ابلهانه‌يي خواهد بود؛ هم‌چنين اگر يكي از سپهبدان و هم‌چ با
— 453 —
فروتني و از سر تشكر و سپاسگزاري مهمان آن سرباز عادي شود و به كلبه‌اش برود؛ سرباز نيز جز تكه نان خشكي نداشته باشد و پادشاه هم اين را بداند، معلوم است كه براي خجل نشدن گماشته‌اش از مطبخ شاهانه يك سيني پر از غذا مي‌فرستد تا خداند و صادقش بتواند از مهمان محترم خود پذيرايي كند.
به همين ترتيب خدمتگزار صادق قرآن حكيم نيز هر قدر هم كه عادي باشد به نام قرآن و بدون ملاحظه، فرامين خداوند را به افراد سرشناس ابلاغ مي‌كند و جواهرات گران قيمت قرآن را به كساني كه ااي بي‌هاي والايي برخوردارند نه با ذلت و خواري كه با افتخار و بي‌نيازي مي‌فروشد. افراد مذكور هر قدر هم كه بزرگ و سرشناس باشند نمي‌توانند با خدمتكار عادي‌ايعبادت تيم و در حال ايفاي مسؤوليت‌اش است با تكبر برخورد كنند. خدمتكار فوق نيز در مراجعت آنان به او، نمي‌تواند هيچ دليلي براي ابراز غرور بيابد لذا از حد خود تجاوز نمي‌كند. اگر برخي از مشتريان آن گنجينه قدسي با نظر ولايت به آن خدمتكار مورد ت بنگرند و او را بزرگ بپندارند اين البته از شأن و منزلت رحمت قدسي حقيقت قرآن خواهد بود كه براي خجل نشدن خادمش بدون اطلاع و دخالت او از گنجينه خاص الهي كاري مي‌كند كه به آن‌وقت دن رسيده و ياري‌شان كرده مستفيض‌شان نمايد.
نقطه دوم:امام رباني مجدد الف ثاني احمد فاروقي (رض) گفته است:"ظهور و بروز فقط يك مسأله از حقايق ايارت نخد من بر هزاران ذوق و كرامت ترجيح دارد. نيز غايت و نتيجه تمام طريقت‌ها ظاهر و آشكار كردن حقايق ايمان است."مادام كه اين قهرمان طريقت چنين حكم مي‌كند،پس "كلام‌ها" كه حقايق ايماني را آشكارا و با كمال واز آن ان مي‌دارند و سرچشمه آن‌ها اسرار قرآني‌ست مي‌توانند نتايج مطلوب از ولايت ارائه دهند.
نقطه سوم:يازده سال پيش ضربه‌هاي سهمگيني بر سر سعيد قديمي وارد آمد تا به قضيه "؟؟" فكر كرد. خود را درد. اماق گل آلودي ديد. كمك خواست؛ درجستجوي راه نجات و نجات دهنده‌يي بر آمد. راه‌ها را مختلف و متعدد ديد و مردد ماند. به كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) كه غوث اعظم است تفألي زد؛ اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ بعضي اُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
— 454 —
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم و گويا چون حكيمي مي‌خواستم زخم‌هاي مسلمانان را مداوا كنم. اين در حالي بود كه خو در دنهمه بيش‌تر نيازمند معالجه بودم. بيمار ابتدا بايد به وضعيت خود رسيدگي كند آن‌گاه به بيماران ديگر بپردازد.
آري، حضرت شيخ به من گفت:"تو خود بيماري، طبيبي براي خود بياب!" من هم گفتم:"تو طبيبم شو!" خود را مخاطب او قرار دادم و كتابش را طوري مط علومكردم كه گويا به من خطاب مي‌كند. البته مطالب كتاب او بسيار شديد بود؛ غرورم را به طرز دهشت انگيزي در هم مي‌شكست. جراحي شديدي در نفسم به عمل آود ديد وانستم مقاومت كنم؛ كتاب را در حالي كه خود را مخاطبش مي‌دانستم تا نيمه خواندم؛ و نيمه كاره رها كردم. كتاب را در قفسه گذاشتم. اما بعد دردهاي ناشي از عمل جراحي ش اعطايه به پايان رسيد و زمان لذت بردن شد. در آن مقطع كل كتاب استاد اولم را خواندم و بسيار بهره بردم. مناجات و اوراد او را شنيدم و كامل مستفيض شدم.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم و بهتي كه رفتم. خالصانه تفألي زدم و آن را گشودم. عجيب است كه در كل مكتوبات فقط در دو جا لفظبديع الزمانبه كار رفته است. هر دو مكتوب در مقابلم گشوده شد. نام پدرم ميرزا بود و ديدم در بالاي آن دو مكتوب نامي شدده بود"نامه به ميرزا بديع الزمان".گفتم "سبحان الله" اين نامه‌ها خطاب به من است. در آن زمان يكي از القیاب سعيد قديمي"بديع الزمان"بود. در حالي كه من جز بديع الزمان همداني كه در سال ٣٠٠ هجري به اين لقب شهرت داشت فرد ديگري را نمي‌شناخث است لوم مي‌شود در زمان امام رباني هم بديع الزماني بوده كه امام به او دو نامه نوشته بود. حال و روز آن فرد به وضعيت من شباهت داشته كه دو نامه مذكور را دواي دردم يَ السّامام رباني هم‌چون دو نامه مذكور در بسياري از نامه‌هاي ديگرش نيز با اصرار توصيه مي‌كند"قبله واحد برگزين! "؛ يعني استادي انتخاب و پشت سر او حركت كن و اوضاع ديگري نشو.اين مهم‌ترين توصيه او با استعداد و احوال روحي من موافق نيفتاد. هر چه انديشيدم به پيروي از اين يا آن يا آن ديگري بپردازم به نتيجه نرسيد كه آنحير و سرگردان ماندم. در هر كدام از آن‌ها خصايص جذابي وجود داشت و من
— 455 —
مي‌توانستم به يكي از آن‌ها اكتفا كنم. در همان مقطع كه در تحير بودم به واسطه رحمت حضرت حق اين حقيقت بر دلم الهام شد:سر سلسله همه اين طُرُق مختلف و منبع همه اين جُوي‌هتماد كرشيد همه اين سياره‌ها قرآن حكيم است. قبله واحد حقيقي در قرآن است. پس عالي‌ترين مرشد و مقدس‌ترين استاد هموست.به قرآن پناه بردم. استعداد ناقص ان وحدانم البته نمي‌تواند فيض آن مرشد حقيقي را ی كه در حكم آب حيات است ی مصّ كند و مستفيض شود اما اين فيض و آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحبان حال باز به واسطه فيض خودش مي‌توانيم نشان دهيم.پس "كلام‌ها" و نورهايي كه منبعث از قرآن‌اضوع احواقع فقط مسائل علميِ عقلي نيستند بلكه مسايل ايمانيِ قلبي و روحي و حالي بوده و در حكم معارف عالي و ارزشمند الهي هستند.
نقطه چهارم:افرادي از صحابه و تابعين وكه در تابعين ی كه داراي بالاترين مرتبه ولايت كبرا هستند ی سهم تمام لطايف خود را از خود قرآن دريافت كرده‌اند و قرآن نيز براي آن‌ها مرشدي حقيقي و كافي بوده است. اين حقيقت نشان مي‌دهد هم‌چنان كه قرآن حكيم حقايق را همواره بيان مي‌دارد فيوضات ولايز آب آ را نيز به كساني كه شايستگي دارند افاضه مي‌نمايد.
آري، عبور از ظاهر به حقيقت بهدو صورتزير ممكن است:
صورت اول:وارد شدن به برزخ طريقِينَ و مراتب با سير و سلوك و رسيدن به حقيقت.صورت دوم:مستقيماً بدون مراجعه به برزخ طريقت با لطف الهي رسيدن به حقيقت؛ كه اين طريق عالي و كوتاه مختص صحابه مصيبتين است. پس نورهايي كه از حقايق قرآني ترشّح كرده‌اند و "كلام‌ها" كه ترجمان آن‌ها هستند مي‌توانند از ويژگي مذكور برخوردار شوند و برخوردارند.
نقطهني، سنبا پنج مثال جزيي به شرح زير نشان خواهيم داد كه "كلام‌ها" علاوه بر تعليم حقايق، وظيفه ارشاد را هم بر عهده دارند:
مثال نخست:من خود نه ده بار و صدبارقطعي آهزار بار به واسطه تجربياتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه "كلام‌ها" نوري كه از قرآن نشأت مي‌گيرند، هم‌چنان كه عقل و خردم را تعليم مي‌دهند حال ايماني را نيز بر قلبم تلقين و ذوق ايمان را نصيب روحم مي‌كنند و هكذا... حتي در كارهاي به قب‌ام هم‌چنان كه مريد شيخي
— 456 —
صاحب كرامت براي رفع حاجاتش از شيخ خود انتظار مدد و همت دارد من نيز در حالي كه از اسرار كرامت آميز قرآن انتظار رفع حاجاتم را داشتم بارها و بارها به طريقي كه اصني‌هايتظار نداشتم و اميد آن نمي‌رفت حاجاتم بر آورده شده است. دو مثال كوچك از جزئيات موضوع:
مثال كوچك اول:هم‌چنان كه در مكتوب "شانزدهم" با توضيح و تفصيل بيان شده است بر فراز درخت قطر‌ها پد بزرگي را به طرز خارق العاده به مهمانم كه سليمان نام داشت نشان دادند. ما دو روز كامل از آن عطيه غيبي تناول كرديم.
مثال كوچك دوم:مسأله‌ي به غايت كوچك و لطيفي را كه همين روزها حادث شد بيان مي كنن اهل پيش از سپيده صبح به خاطرم رسيد كه از طرف من به شخصي سخناني گفته شده كه ممكن است در قلبش ايجاد وسوسه كند؛ گفتم اي كاش او را مي‌ديدم و دغدغه قلبي‌اش را از بين مي‌بردم. همان لحظه از ذهنم: "از كرد بخشي از كتابم را كه به "نيس" جزيره‌يي در درياچه اگيردير. م. برده‌اند لازم دارم و اي كاش به دستم مي‌رسيد. بعد از نماز صبح نشسته بودم كه ديدم همان فرد در حالي وارد شد كه همواهد ب از كتاب را در دست داشت. به او گفتم:"آن‌چه در دست داري چيست؟" پاسخ داد:"نمي‌دانم؛ در مقابل درب كسي آن را به من داد و گفت از نيس فرستاددر و م من هم آن را گرفتم و براي شما آوردم." گفتم: فَسُبحان الله! ظاهر شدن اين فرد در چنين وقتي و فرستاده شدن آن بخش از كتاب از نيس اصلاً شبيه تصادف نيست.دادن اين بخش از كتاب در همان لحظه به فرد اوهاملاقمند بودم او را ببينم بي‌ترديد ياري قرآن حكيم است؛ الحمدلله گفتم و انديشيدم كسي كه كوچك‌ترين آرزوي پنهان و بي‌اهميت قلبي مرا مي‌داند حتماً به من رحم مي‌كند و پشتيبان من است پس منت دنيا برايم پشيزي ارزش ندارد.
مثال دوم:برادرمي‌شودم مرحوم عبدالرحمان هشت سالي مي‌شد كه از من جدا بود؛ آلوده اوهامات و غفلت دنيا شده بود و با اين‌ حال نسبت به من بيش از اندازه حسن ظن داشت. همتي را از من طلب مي‌كرد و مددي مي‌خواست كه در من
— 457 —
نبود و از دستم بر نمي‌آمد. ياري قرآن حكسي گذادادش رسيد. كلام "دهم" را كه درباره حشر است سه ماه پيش از در گذشتش به دستش رساند. همان كلام او را از پليدي‌هاي معنوي و از اوهام و غفلت پابا ناب طوري كه گويي به مقام ولايت رسيده است در نامه‌يي كه پيش از فوتش نوشته سه كرامت آشكار را نشان داده است. اين مطلب در اجزاي مكتوب "بيست و هفتم" درج شده، به آن‌جا مراجعه شود.
مثال سوم:يكي از طلبه‌ها و برادران اخروي‌ام كهوجه مرل بود "حسن افندي بوردوري" نام داشت. او بيش از شايستگي ام به من حُسن ظن داشت و همان‌طور كه مردم از يك ولي بزرگ انتظار ياري دارند او از من طلب مدد مي‌كرد. يك بار بدون هيچ دليل و مل كه ب كلام "سي و دوم" را براي مطالعه به كسي دادم كه ساكن يكي از روستاهاي "بوردور" بود. بعد حسن افندي به خاطرم آمد و گفتم:"اگر به بوردور رفتي متن را به حسن افندي هم بده تا پنج شش روزي آن را مطالعه كند." فرد مذكور رفت و آن متن را مستو هموابه حسن افندي داد. سي چهل روز تا اجل حسن افندي باقي مانده بود. مانند فرد واقعاً تشنه‌يي كه وقتي به آب گوارايي چون آب كوثر مي‌رسد آن را رها نمي‌كند او هم كلام "سي و دوم" را رها نكرد و مدام به مطالعه و دريافت فيض از آن مخصوصاً از بحث محبت الله دراهميتيسوم آن پرداخت تا دواي كامل دردش را به دست آورد و فيضي را كه انتظار داشت از قطبي اعظم كسب كند در آن يافت. صحيح و سالم به مسجد مي‌رود نماز مي‌خواند و در همان‌جا روح خود را تسليم حضرت رحمان مي‌كند. (رحمة اللار مي‌)
مثال چهارم:به شهادت موارد موجود در مكتوب "بيست و هفتم" ياري و مدد و فيض و نوري كه خلوصي بيگ در كلام‌هاي نوراني رساله نور ی كه ترجمان اسرار قرآني‌ست ی يافتك‌ترينز چيزي بود كه در مهم‌ترين و مؤثرترين طريقت يعني نقشبنديه وجود دارد.
مثال پنجم:برادرم عبدالمجيد بعد از درگذشت برادرزاده ام عبدالرحمان (رحمة الله عليه) و تحمل شرايط دردناك ديگر احساس پريشاني مي‌كرد. انتظار ياري و مان طرينوي از من داشت و اين چيزي بيرون از توان من بود. من
— 458 —
مكاتبه‌يي با او نداشتم اما به يك‌باره چند نسخه از كلام‌هاي مهم را براي او فرستادم. او نيز پس از مطاند نظمايم نوشت:"خدا را شكر كه نجات يافتم. داشتم ديوانه مي‌شدم. هر يك از كلام‌هايي را كه فرستاده بودي براي من حكم مرشد داشتند؛ اگر چه از مرشدي است. دم، اما مرشدهاي متعددي يافتم و رها شدم." ديدم عبدالمجيد واقعاً وارد مسير درستي شده و از وضعيت پيشين نجات يافته است.
نمونه‌هاي فراواني مانند اين پنج مثال هستند كه نشان مي‌دهنداگر مردم مخصوصاً مستقيممل حواني بر نياز سراغ علوم ايماني بروند و به عنوان علاجي براي زخم ها از اسرار قرآن حكيم راه حل‌هاي معنوي اخذ كنند و آن را به كار برند شكي نيست كه علوم ايماني و داروهاي روحاني مذكور براي كساني كه نياز بدان را احساس مي‌خود جا با اخلاص جدي آن را به كار مي‌بندند كافي خواهد بود.داروساز و منادي‌اي كه آن‌ها را به نمايش گذاشته و مي‌فروشد در هر حالي كه باشد، فردي عادي، مفلس يا پولنظر ميداراي مقام و مكنت يا اگر خدمتكار باشد تفاوت زيادي نمي‌كند.
آري، تا وقتي خورشيد هست نيازي به استفاده از روشنايي شمع باقي نمي‌ماند. من سرگذه من به خورشيد اشاره مي‌كنم و آن را نشان مي‌دهم درخواست روشنايي شمع از من مخصوصاً اگر شمعي هم در كار نباشد كار بي‌معنايي‌ست و لزومي ندارد. تازه آن‌ها مي بايست با دعا و همت و كمك معنوي، مددم رتان پي اين حق من است كه از آن‌ها استمداد كنم و كمك بخواهم. قناعت كردن آن‌ها به فيض دريافتي از نورها نيز حقي‌ست كه آن‌ها به گردن دارند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ است، يعَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ

* * *

— 459 —
(نامه‌يي مختصر و خصوصي كه ميگاه كن تتمه
مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم تلقي شود.)
برادران اخروي و طلبه‌‌هاي كوشايم خسرو افندي و رأفت بيگ!در انوار قرآني موسوم به "كلود را سه كرامت قرآني را احساس مي‌كرديم. شما هم با غيرت و شوق‌تان مورد چهارمي را به آن افزوديد. سه كرامتي كه از آن مطلع بوديم چنين است:
كرامت اول:سرعت و سهولت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب "نوزدهم" ك مسالمي پنج بخش مي‌باشد در دو سه روز و هر روز طي سه چهار ساعت (كه مجموعش مي‌شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتاب در باغ يا در كوهستان تأليف شد. كلام "سي‌ام" در زمان باز اشخو طي پنج شش ساعت نوشته شد. بحث بهشت يا همان كلام "بيست و هشتم" در يك يا دو ساعت در باغچه سليمان كنار دره تأليف شد. من و توفيق و سليمان از اين مدت اندك براي نگارش در حيرت مانديم؛ و هكذا... هم‌چنان كه در تأليفش اين كرامت قر فرائضهود است...
كرامت دوم:در نگارش‌اش نيز سهولت و شوق و خستگي‌ناپذيري فوق العاده‌يي هست. امروز در ميان اسباب و عوامل فراواني كه موجب خستگي روح‌ها و عقول مي‌شو و نظي از اين كلام‌ها ظهور مي‌كند و در مناطق مختلفي شروع به نگارش مشتاقانه آن مي كنند. با وجود مشغله‌هاي مهم ديگر كلام‌ها را بر هر كار ديگري ترجيح مي‌دهند؛ و هكذا...
سومين كرامت قرآني:مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً اگر كسي نيازهر مي‌را حس كرده و آن‌ها را بخواند به تدريج لذت مي‌برد و خسته نمي‌شود.
اما چهارمين كرامت قرآنيكه شما آن را به اثبات رسانديد. برادري مانند خسرو كه خود را تنبل مي‌داند و پنج سال است با ا بگوييكلام‌ها را همواره مي‌شنيده اما
— 460 —
در كتابت‌شان هميشه سستي كرده و اين كار را آغاز نكرده است، در مدت يك ماه چهارده كتاب را بسيار زيبا و با دقت كتابت نمود و اين بي‌ترديد چهارمين كرامت از اسرار قرآن است. به ويژه او قباز كرنزلت مكتوب "سي و سوم" را كه شامل سي و سه پنجره است به طور كامل دانسته كه با دقت كامل و زيبا آن‌ها را كتابت كرده است. آري، رساله مزبور قوي‌ترين و درخشان‌ترين رساله دسما شدت الله و ايمان باللهاست، ليكن پنجره‌هاي ابتدايي در غايت اجمال و اختصار نگاشته شده است؛ با اين حال به مرور ظهور و بروز بيش‌تر يافته درخشان‌تر مي‌‌شود. در واقع ابتداي اكثر "كلام‌ها" برخلاف تأليفات ديگر، با اجمال آغاز مي شود و به تدريج وسعتكند، ب نور مي‌پراكند.

* * *

— 461 —
مسأله چهارم كه رساله چهارم است
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(پاسخ سؤالي درباره يك رويداد جزيي‌ست كه موجب بيدان او ودرانم مي‌شود.)
برادران عزيزم!مي‌پرسيد شب جمعه با آمدن مهماني ارجمند بي‌سبب به حريم مسجد شريف‌تان تجاوز شد؛ ماهيت اين حادثه چه بود و چرا مزاحم شما مي‌شوند؟
پاسخ:مجبورمچهار نقطهرا از زبان سعيدهستند بيان كنم. اميد كه موجب انتباه برادرانم شده و شما هم پاسخ‌تان را دريافت كنيد.
نقطه نخست:ماهيت آن حادثه‌ي خلاف قانون كه طبق سليقه و به حساب زندقه رخ داد دسيسه‌يي شيطاني و تعرضي منافقانه بود كه شب جمعه واقع شد تا موجب نگراناز آن ما شود و دچار فتور و سستي در جماعت گردد و نگذارند من با مهمانان ديدار داشته باشم. از عجايب است كه روز پيش يعني پنجشنبه براي گردش به جايي رفته بودم. وقتي بازگشتم مار سياه و درازي كه به وال را‌رسيد مانند دو مار به هم چسبيده است از سمت چپم آمد و از بين من و دوستم عبور كرد. از دوستم پرسيدم آيا از اين مار ترسيدي و وحشت كردي.
ديي اجما او گفت:
چي را؟
من گفتم:
— 462 —
اين مار وحشتناك را...
گفت:
نه، نديدم و نمي‌توانم بينم...
گفتم:
فَسُبحان الله؛ ماري به ْدُ لِرگي را كه از ميان ما عبور كرد و رفت چه‌طور نديدي؟
در آن لحظه چيزي به ذهن‌ام خطور نكرد اما كمي بعد بر قلبم الهام شد كه "اين اشاره‌يي‌ست براي تو، توجه كن!" كمي فكر كر"شاه گيدم از نوع مارهايي بود كه شب‌ها مي‌بينم، يعني هر وقت مأموري به قصد خيانت نزدم مي‌آيد او را به صورت مار مي‌بينم. حتي يك بار به مدير گفته بودم:"وق مَا عنيت پليد به اين‌جا مي‌آيي تو را به صورت مار مشاهده مي‌كنم؛ حواست را جمع كن!"اصولاً سلف او را بيش‌تر اوقات به همين صورت ديده بودم.
پس ماري هم كه آشكارا ديده بودم اشاريب به مبني بر اين‌كه خيانت آن‌ها اين بار محدود به قصد و نيت نيست و صورت تجاوز عملي خواهد گرفت. تجاوز اين بار اگر چه در ظاهر كوچك بود و مي‌خواهند آن را ناچيز جلوه دهند اما آن مأمور با تشويق و همكاري آمووا نميبي‌انصاف در مسجد هنگام تسبيحات نماز به ژاندارم‌ها دستور داد "مهمانان را بياوريد!" مقصود آن‌ها هم عصباني كردن من بود. مي‌خواستند به روش سعيد قديمي در مقابل اين شيوه‌يير قانوني و سليقه‌يي، آن‌ها را بيرون برانم. (مأمور) بدبخت ندانست شمشيري الماسين و بُرندهدر زبان سعيد هست كه ريشه در نظام قرآن دارد و او با تكه چوب شكسته‌يي كه در دست دارد به دفاع نخواهد پرداخت و شمشير مذكور را اين چنين به كار خواهديم انداما ژاندارم‌ها عاقل بودند و مي‌دانستند هيچ دولت و حكومتي هنگام نماز در مسجد و پيش از اتمام عبادت ديني متعرض كسي نمي‌شود؛ لذا تا پايان نماز و تسبيحات صبر كردند. مأمور مذكور به همين دليل عصباني شد و رفجا آور اين ادعا كه "ژاندارم‌ها از اجراي دستور من سر باز زدند" پاسبان دشت را فرستاد.
— 463 —
اما حضرت حق مرا مجبور نمي‌كند با چنين مارهايي مشغول شوم. توصيه‌ام به برادران نيز همين است كه"تا ضرورتي قطعي در كار نباشد بامي از ا كاري نداشته باشيد." و براساس اصلجَوَابُ الاَحْمق السُّكُوتُخود را كوچك نكنيد و مشغول آن‌ها نشويد. ليكن توجه داشته باشيد كه ابراز ضعف در برابر يك حيوان وحشي آن راه رويدله تشجيع مي‌كند، لذا ابراز ضعف توأم با تملق و چاپلوسي در برابر كساني كه وجدان حيواني دارند آنان را به تجاوز سوق مي‌دهد. پس دوستان بايد مراقب باشند تا طرفداران زندقه نتوانند از غفلت و بي‌توجهي آن‌ها استفاده كنند.
نقطه دوم:خداوند با ه‌يي دوَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ
(هود:١١٣)
نه فقط كساني را كه وسيله و طرفدار ظلم و ستم مي‌شوند، بلكه حتي و غايارا كه كم‌ترين ميلي به آن‌سو داشته باشند با شدت و حدت تهديد مي‌كند، زيرا هم‌چنان كه رضا دادن به كفر، كفر است رضايت به ظلم هم ظلم است.
يكي از اهل كمال، گوهري از گوهرهاي فراوان اين آيه را چنينند.
#5بيان كرده است:
ياري‌گر ظالم در اين دنيا، از ارباب پستي و دنائت است
سگ است كه از خدمت به صياد بي‌انصاف لذت ‌مي‌برد!
آري، برخي چون ماچاپ و برخي چون سگ؛ كسي كه در شبي چنين مبارك، تعرض و خبرچيني مهمان ارجمندي را كند كه در حال دعا و نيايش است، طوري كه گويا در حال ارتكاب جنايت بوده‌ايم، حتماً استحقاق شمول شعر باا قلم دارد.
نقطه سوم:سؤال: مادام كه در اصلاح و ارشاد متمردترين و معاندترين افراد به مدد و فيض و نورانيت قرآن حكيم معتقدي و در عمل هم همين كار را مي‌كني؛ چرا متجاوزاني را كه در مجاورد دارمستند دعوت و ارشاد نمي‌كني؟
پاسخ:اين از قواعد مهم اصول شريعت است كه:
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعنيبه كسي كه آگاهانه رهستند ضرر است نمي‌توان مهرباني و رسيدگي كرد.حال من هر چند در استناد به قدرت قرآن حكيم مدعي هستم:"متمردترين بي‌دين را به شرط آن‌كه در حضيض و پستي نباشد و چون مار از ريختن زهر ضلالت لذت نبرد، در عرضرَ فِياعت قانع مي‌كنم و يا مجبور به سكوتش مي‌كنم"اما بيان حقيقت به
— 464 —
كسي كه وجدانش تا اعلاي درجه‌ي پستي سقوط كرده و دينش را آگاهانه به دنيا مي فروشد و مها مدد كه به صورت انسان در آمده و الماس‌هاي حقيقت را با آگاهي و منافقانه با تكه شيشه‌هاي بي فايده عوض مي‌كنند، در واقع بي‌حیرمتي به حقیايق است. موضیوع مانند ضیرب المثل
كَتَعْلِيقِ الدُّرَرِ فِى اَعْنَاقِ الْبَقَرِ
(آويختن جواهر به گردن گاو) مي‌شونشد.
ا كساني كه چنين كارهايي مي‌كنند حقيقت را بارها از رساله نور شنيده‌اند. آن‌ها آگاهانه اقدام به از بين بردن پايه‌ها و اساس‌هاي حقايق در برابر ضلالت زنادقه مي‌كنند. اينان مانند مارند كه از ريختن زهرشان لذت مي‌برند.
نقطه چهارم:رفتق آن ر كه در اين هفت سال با من شده كاملاً سليقه‌يي و خلاف قانون بوده، زيرا قوانين مربوط به اسرا و تبعيدي‌ها و زندانيان مشخص است. آن‌ها طبق قانون مي‌توانند با خويشاوندان‌شان ديدار كنند و نمي‌توان آن‌ها را از اين حق مذكور كرد. طاعت و عبادت نزد هر ملت و دولتي مصون از تجاوز است. امثال من در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان ماندند. آن‌ها را نه از ديدار منع كردند و ندر نياكاتبه و گردش. اما مرا منع كردند و حتي مسجد و عبادتم مورد تجاوز قرار گرفت. بين شافعيان تكرار كلمه توحيد در تسبيحات نماز سنت است و آن‌ها سعي كردند كاري كنند كه من اين سنت را ترك كنم. حتي فردي امي از مهاجران قديم در "بوردور" كواهد گ نام داشت براي تغيير آب و هوا همراه مادر زنش به اين‌جا آمده بود و به اعتبار همشهري بودن سري هم به من زد. او را با سه ژاندارم مسلح از مسجد خواستند. مأموري كه اين كار را كرد براي سرپوش گذاشتن بر خطايي كه مرتكب شده بود گفت: "ناحق هم شويد، ما را معذور بداريد لازمه مسؤوليت‌مان است." بعد گفته است كه "يا الله برو" و اجازه داده است كه برود. اگر ساير رفتارها و برخوردها نيز با همين واقعه قياس شود دانسته مي‌شود رفتارهايي كه با من مي‌شود كاملاً سليقه‌يي‌ست و مي‌خواهند مارها و ناليدهرا بر من مسلط كنند. من هم خود را خوار نمي‌كنم كه مشغول آن‌ها شوم. براي دفع شرِّ اين موجودات مُضر آن‌ها را به حضرت حق مي‌سپارم. در واقع آن‌ها كه عاهيي كهدثي بودند كه موجب تبعيد شد اينك در شهرهاي خودشان هستند. رؤساي
— 465 —
قدرتمند در رأس عشايرشان هستند و همه آزاد شدند. دنياي آن‌ها سرشان را بخورد كه هيچ رابطه‌يي با آن ندارم؛ من و دو نفر ديگر را مستثني كردند. اين را هما حرارتم و چيزي نگفتم. اما يكي از آن دو نفر مفتي منطقه‌يي شده و جز شهر خودش همه جا و حتي به آنكارا هم مي‌رود. آن ديگري نيز در استانبول در ميان هزاران هم‌شهريانش است و با هر كس مي‌تواند ديداركند. اين دو نفر مانند من بهشتيو تنها نيستند و ماشاالله نفوذ چشمگيري دارند. هم... هم... اين در حالي‌ست كه مرا در روستايي محبوس كرده‌اند و با بي‌وجدان‌ترين افراد بر من فشار مي‌آورند. به روستايي كه تا اين‌جا بيست دقيقه فاصله دارد، در طول شش سال فقط دوبار توانسعي و كبروم. به من اجازه نمي‌دهند به آن روستا بروم و آب و هوايي عوض كنم لذا مرا زير فشار استبدادي مضاعف له مي‌كنند. در حالي كه يك دولت، هر چه مي‌خواهد باشد، قيود ش بايد واحد باشد. نمي‌توان براي روستاها و افراد مختلف قانون‌هاي متفاوت داشت. واقعيت اين است قانوني كه درباره من اعمال مي‌كنند عين بي قانوني‌ست.
مأموراني كه اين‌جا هستند از حال احكومت در اغراض شخصي استفاده مي‌كنند. ليكنصدها هزار بار به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر مي‌كنم و از باب بيان نعمت مي‌گويم كه همه محدوديت‌ها و فشارهايي كه وارد مي‌كنند به منزله هيزمي‌ست براي آتشبِظَهْو مددي كه انوار قرآني را روشنايي مي‌دهد، شعله‌ور كرده، و درخشان‌تر مي‌كند. انوار قرآني در مواجهه با اين سختي‌ها و با انبساط حاصل از گرماي غيرت، به جاي بارلا اين ولايت و حتي سراسر كشور را تبديل به م خويش ي ديني نمود. آن‌ها گمان مي‌كنند مرا در روستايي محبوس كرده‌اند. بر خلاف خواست زنديق‌ها، بارلا كرسي درس شده و بسياري از مناطقش مانند اسپارتا به مدرسه تبديل شده است...
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي"تند، م* *
— 466 —
مسأله پنجم كه رساله پنجم است
رساله شُكر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
أَفَلَا يَشْكُرُونَ، أَفَلَا يَشْكُرُونَ
(يس: ٣٥و ٧٣)
وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّ قرآن ينَ
(آل عمران: ١٤٤)
لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ
(ابراهيم: ٧)
بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ
(زمر: ٦٦)
قرآن معجز البيان با آياتي مانند آيات فوق مكرر نشان مي‌دهدمهم‌ترين كاري كه خالق رحمان از بنطا مي‌مي‌خواهد شكر است. فرقان حكيم نيز انسان را با تأكيد فراوان به شكرگزاري دعوت مي‌كند؛ و با اعلام اين‌كه شكر نكردن در واقع به معني تكذيب و انكار نعمت‌هاستبا فموفق مفَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
در سوره رحمان انسان را با همين آيه، سي و يك‌بار به صورت هولناكي تهديد كرده،و نشان مي‌دهد كه ناشكري تكذيب و انكار است.
آري، قره ادامم هم‌چنان كه شكر را نتيجه آفرينش نشان مي‌دهد، اين عالم نيز ی كه قرآن كبير است ی نشان مي‌دهدمهم‌ترين نتيجه خلقت عالم، شكر است. اگر با ددم و دكائنات نظر شود ديده مي‌شود كه نظام عالم به نحوي‌ست كه شُكر را نتيجه مي‌دهد و هر چيزي تا حدودي ناظر بر شكر و متوجه آن مي‌باشند. به نظر مي‌رسد مهم‌تريد بازه شجره خلقت و عالي‌ترين محصول كارخانه كائنات، شكر است،زيرا در
— 467 —
آفرينش جهان مشاهده مي‌شود كه موجودات عالم دايره‌وار شكل داده شده‌ان؛ و ايره‌يي كه حيات به عنوان نقطه مركزي‌اش خلق شده است. همه موجودات ناظر بر حيات‌اند، به حيات خدمت كرده و ملزومات حيات را فراهم مي‌سازند. پس مي‌توان گفت ذاتي كه كائنات را آفريد، حيات را در آن برگ كسي ك سپس مي‌بينيم عالم ذي حياتان را نيز دايره‌وار آفريد و انسان را در نقطه مركزي آن قرار داد. گويا مقاصدي كه در خلقت ذي حياتان وجود دارد در انسان تمركز يافته است كه همه ذي حياتان را گرد او ج اهل ده و خدمتكار و مُسخر انسان قرار داده است به نحوي كه انسان حاكم آن‌ها مي‌گردد.پس خالق ذوالجلال در بين ذي حياتان انسان را بر مي‌گزيند و اراده و اختيارش در عالم بر او تقطعي ب‌يابد.
آن‌گاه مي‌بينيم عوالم انساني و حيواني هم به شكل دايره به وجود آمده‌اند و در نقطه مركزيِ آن‌ها رزق قرار داده شده است. گويا نوع انسان و حتي حيوانات را علاقمند به رزق كرده و همه آن‌ها را خادم و مُسخر رزق مي‌كند.
رزق استيه كهه آن‌ها حكم مي‌كند. او رزق را نيز چنان خزانه غني و وسيعي قرار داد كه جامع همه نعمت‌هاست. براي چشيدن طعمِ فقط يكي از انواع فراوان رزق، وسيله‌يي به نام قوه ذائقه و به تعداد همه طعم‌ها، سنجه‌هايي بسيار ظريف در زبان آدمي گذاشته است. باياي كوچشگفت انگيزترين، غني‌ترين، ناشناخته‌ترين، دل‌نشين‌ترين، جامع‌ترين و بديع‌ترين حقيقت در عالم هستي همين رزق است.
اينك مي‌بينيم هر چيزي همان‌طور كه گرد رزق جمع آمده ناظر بر آن هم هست و رزق نيز به همين ترتيب آن نقطم انواعش به صورت‌هاي مادي و معنوي و حالي و قالي قائم به شكر است و با آن به دست مي‌آيد، شكر را نتيجه داده و آن را نشان مي‌دهد،زيرا اشتها و اشتياق نسبت به رزق نوعي شكر فطري‌ست. لذت بردن و ذوق نيز شكري غير شعوري‌ست و همه حيوانات از آن برخو‌گويد:. فقط انسان است كه با كفر و ضلالت، ماهيت شكر فطري را تغيير داده و از شكر به سوي شرك مي‌رود.
در نعمت‌هايي كه رزق‌اند صورت‌هايي به غايت تزيين يافته، رايحه هايي بسيار دل انگيز، و طعم هايي عاليقايق مرا به شكر كردن مي‌خوانند؛ ذي حياتان را به
— 468 —
شوق دعوت كرده و با اين شوق او را به نوعي تحسين كردن و احترام هدايت مي‌كنند؛ و موجب شكري معنوي مي‌شوند؛ هم‌چنين نظر ذي شعورانوند. ق سوي دقت و توجه سوق داده و به سمت تحسين كردن ترغيب مي‌كنند. او را تشويق مي‌كنند كه حرمت نعمت‌ها را نگاه دارد و به اين وسيله او را ارشاد مي‌كنن ضرب ور سخن و فعل شكر كند، و عالي‌ترين و لذيذترين ذوق و لذت را در شكر به او مي‌چشانند، يعني نشان مي‌دهند كه اين رزق و نعمت لذيذ، علاوه بر لذت ظاهريِ كوتاه مدت و موقت، به واسطه شكر، التفات رحماني را نصيب آدمي مي‌كند ور در ي لذت و ذوقي دائمي و حقيقي و بي‌پايان است. به عبارت ديگر آدمي را در خصوص التفات مالك كريم خزاين رحمت ی كه داراي لذت بي‌پاياني‌ست ی به فكر وامي دارد و ذوقي ماندگار از بهشت را در اين دنيا بي‌كس ‌چشاند. رزق به واسطه شكر، گنجينه‌يي غني و ارزشمند است و بدون شكر بي‌نهايت سقوط مي‌كند.
هم‌چنان كه در "كلام ششم" بيان شد قوه ذائقه‌يي كه در زبان آدميزندان‌تي به حساب حضرت حق، يعني به واسطه وظيفه معنوي شكرگزاري متوجه رزق شد، قوه ذائقه موجود در آن زبان، حكم بازرسي شكرگزار و ناظري عالي قدر و ستايشگرِ مطبخ‌هاي بي‌شمار رحمت بي‌نهايِلَّهِ را مي‌يابد. اگر به حساب نفس باشد يعني بدون انديشه در شكرِ كسي كه رزق را عطا كرده متوجه رزق شود، قوه ذائقه موجود در زبان، از مرتبه يك ناظر عالي قدر به درجهَادَى ن آخور معده و منع كننده كارخانه شكم سقوط مي‌كند؛ هم‌چنان كه خادم رزق به واسطه شكر نكردن تا اين‌ ‌حد سقوط مي‌كند، ماهيت رزق و ساير خدمه‌هايش هم سقوط كرده، و از عالي‌ترز رها م به پايين‌ترين مرتبه تنزل مي‌يابند، يعني به وضعيتي مخالف و متضاد با حكمت خالق كائنات سقوط مي‌كنند.
مقياس شكر، قناعت و ميانه‌روي و رضا و خرسندي‌ست.
ميزان شكر نكردن نيز حرص و اسراف و فتواي تي و خوردن هر چيز بي‌توجه به حلال و حرام بودنش است.
آري حرص، همان‌طور كه ناسپاسي‌ست، سبب محروميت هم هست، واسطه ذلت و خواري هم هست. حتي مورچه مبارك كه داراي زندگاني اجتماعي‌ست
— 469 —
انگار به واسطه حبدعت ك پا مي‌ماند و له مي‌شود، زيرا قناعت نمي‌كند و با اين‌كه مي‌تواند سال را با چند دانه گندم به سر برد تلاش دارد هزاران دانه جمع كند. گويا زنبور مباركطبق اعيل قناعت است كه بالاي سر مي‌پرد. چون قانع است و اهل قناعت، به امر الهي عسل را به انسان‌ها احسان مي‌كند تا آن را بخورند.
آري، بعد از لفظ "الله" كه اعظردارند نام خدا و عَلَم ذاتي ذات اقدس است، اعظم‌ترين نام او "الَّرحْمان" مي‌باشد كه ناظر بر رزق است و با شكر مي‌توان به آن رسيد. ظاهرترين معناي رحمان نيز رزاق است.
شكر انواعي دارد؛ چكيده عام و جامع‌ترينِ انواع شكر،نمازاست.
هم‌چنين در يعت "تيماني زلال و توحيدي خالص وجود دارد،زيرا كسي كه سيبي را مي‌خورد و "الْحَمْدُ لِلّهِ" مي‌گويد در واقع با اين شكر اعلام مي‌كند كه "سيب مزبور مستقيماً يادآور دست قدرت (الهي) و هديه مستقيم خزانه رحمت (الهي) است." و با گفتن اين مطلباي ولار به آن، هر چيز را اعم از كلي يا جزيي تسليم قدرت او مي‌كند. چنين شخصي جلوه رحمت را در همه چيز مي‌داند و ايماني حقيقي و توحيدي خالص را با شكر بيان مي‌كنددُ لِلنسان غافل با كفران نعمت دچار خسارت‌هاي بزرگي مي‌شود. ما در اين‌جا از وجوه فراوان اين موضوع فقط يك وجه را بيان مي‌كنيم.
انسان اگر نعمت لذيذي را بخورد و شكر كند، نعمت مذكور به واسطه شكر، نوري شدهباشد. ميوه‌هاي اخروي بهشت مي‌شود. اگر انسان به واسطه لذتي كه حاصل مي‌شود بينديشد كه آن نعمت‌، اثر التفات رحمت حضرت حق است لذت و ذوقي عظيم و دائمي كسب خواهد كرد. چنين عصاره‌ها و خلاصه‌ها و مواد معنوي ر كه نقوي مقامات علوي سوق مي‌دهد و مواد مادي و تفاله و قشري يعني آن‌چه وظيفه خود را به پايان رسانده و حالا ديگر به آن‌ها نيازي نيست، به عنوان فضولات، به سوي تبديل به عناصر ی يعني اصلي‌شان ی پيش مي‌رود. اگر شكر نكند لذت موقت مذكور به واسطه زوال، الدگي بيسف به جا مي‌گذارد و خود نيز تبديل به قاذورات (پليدي‌ها‌) خواهد شد. در چنين حالتي نعمتي كه داراي ماهيت الماس است تبديل به زغال مي‌شود. رزق‌هاي زائل، به واسطه شكر، لذت‌هاي
— 470 —
دائه در هيوه‌هاي باقي را نتيجه مي‌دهند. نعمت بي‌شكر، از زيباترين صورت به صورتي زشت در مي‌آيد، زيرا در نظر فرد غافل، عاقبت رزق بعد از لذتي موقت، فضولات است.
آري، رزق صورتي شايسته عشق دارد، و ا پس اگت را نيز با شكر مي‌توان ديد. و الا عشق غافلان و گمراهان به رزق، حيوانيت است. به همين منوال قياس كن كه اهل ضلالت و غفلت تا چه حد ضرر مي كنند.
در ميان انواع ذي حياتان، انسان از همه بيش‌تر لمان، اع رزق محتاج است. حضرت حق انسان را آيينه‌يي جامع براي همه اسماي خود، معجزه قدرتي داراي ملزومات مورد نياز براي سنجش و شناخت محتواي خزاين رحمتش، و خليفه‌يي بر روي زمين آفريد كه داراي ابزار لازم براي سنجش جلوه همه اسمائش و ظرافت‌هانيستيم‌اش باشد. به همين سبب نيازي بي‌پايان به او داد و به انواع بي‌شمار مادي و معنوي رزق نيازمند كرد. واسطه‌يي كه مي‌تواند انسان را در نسبت با اين جامعيت به مرتبهحالي ك احسن تقويم برساند، شكر است. اگر شكر نباشد انسان به اسفل سافلين سقوط كرده و مرتكب ظلم عظيمي مي‌شود.
نتيجه:بزرگ‌ترين اساس از چهار اساس طريق عبودبا و لحبوبيت ی كه برترين و عالي‌ترين طريق است ی شكر مي‌باشد. چهار اساس مذكور چنين بيان شده است:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
عجز مطلق، فقر مطلق، شوق مطلق، شكر مطلق اي عزيز!
اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ بِرَحْمان كوچيَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الشَّاكِرِينَ وَ الْحَیامِدِينَ وَ عَیلَى آلِهر مي‌گَیحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيینَ
وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

* * *

— 471 —
مسأله ششم كه رساله ششم است
در مجموعه‌ي زمين ات تكثير" نشر گرديده است، لذا در اين‌جا درج نگرديد.

* * *

مسأله هفتم كه رساله هفتم است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُيك كشتْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
(يونس: ٥٨)
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا "هفت سبب" زير را بيان مي‌كنيم كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد:
سبب اول: پيدرت ملنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقه‌يي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده مي‌شود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكه‌هاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم:"نتر شده ت! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من مي‌گويد:"اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، قدسي ن كه حادثه بزرگي رخ مي‌دهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آيلسون"ود، و كسي چون من ی با اين كه فراتر از حد و حدودم است ی
— 472 —
نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه مي‌شود، و دانستم كه نامزد اين كار شده‌ام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌هاوست واين‌جا رساله نور مي‌باشد. امكان‌پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب مي‌شود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي بش كنندز است و بايد آن را اظهار داشت.
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح مي‌كند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن مي‌گيريم، تفسيرش را به تصواهيم كرد، و مادام كه كلام‌هاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رساله‌ها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآيم را در بيش‌تر سوره‌ها، مخصوصاً سوره‌هايي كه با "الر" و "حم" آغاز مي‌شود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايسته‌اش است از خود مي‌كند؛ بي‌ترديد، مكلف به اظهار لمعاتن مسيريِ قرآن حكيم كه در "كلام‌ها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، مي‌باشيم. زيرا استاد ما چنين مي‌كند و به اين صورت درس ميار مي سبب سوم:درباره "كلام‌ها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، مي‌گويم:"كمالات و حقايق موجود در كلام‌ها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام به ستطراتي چكيده از صدها آيه قرآني‌ست. ساير رساله‌ها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين مي‌دانم و نيز فاني‌ام و خواهم رفت؛ بي‌شك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نمي‌بايست مشاهده ا من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادت‌شان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر مي‌دارند؛ ترديدي نيست كه رساله‌هاي مرتبط با ستارگان آسمان قرآن را نبايد با كسي چون من كهگي دنيوني پوسيده مي‌ماند و مي‌تواند مدار اعتراض‌ها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در
— 473 —
رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته مي‌شود ج نجات ي‌كنند و آن حقايق عالي و جواهر ذي قيمت را از آنِ بيچاره‌يي چون من مي‌دانند كه نمي‌تواند يك هزارم آن‌ها را در خود داشته باشد؛ و اين بي‌انصافي بزرگي‌ست در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رساله‌ها را از همان ك نمي‌دانم؛ آن‌ها متعلق به قرآن‌اند، آن‌ها مظهر و رشحه مزاياي قرآن‌اند. آري، خاصيت خوشه‌هاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخه‌هاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخه‌هاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت م‌اش را و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي‌ اين‌ها ضرر دارد. تنها چاره‌ي اين‌كه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آن‌ها را از خود ندانم.
وييم از نعمت‌هاي منعم حقيقي‌ست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گران‌بهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شده‌يي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا.اخل و اين‌طور نيست، اصلاً اين‌طور نيست، اين‌كه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو رانه اي‌احترامي محسوب مي‌شود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت مي‌شود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانه‌يي‌ست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد حقيقي ري، من زيبا شده‌ام، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسي‌ست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين بر و به فرياد خواهم گفت:"رسايل نور، زيبا و حقيقت‌اند، اما از آنِ من نيستند، شعاع‌هايي ‌هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفته‌اند..." براساس قاعده‌ي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتدل صدمُحَمَّدٍ
— 474 —
مي‌گويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ‌
يعني "حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نه ياريم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است، به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينه‌هايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينه‌داري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم:مدت‌صرفاً ، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعت‌ها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنيم باقي خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گل‌ها در بهار مي‌شكفند. براي ظهور گل‌هاي قدسي نيز مي‌بايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه مي‌كنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فريم؛ بگدن زمينه هستيم.
مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهيِ انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نمي‌شوين كشوه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم:عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجله‌يي براي خدمت‌مان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهطرح كن. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهي‌ست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنوي‌ست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شده‌ايم. اظهار چنين كرامتي كه بي‌خبر و بدون اختيار حاصل مي‌شود بي‌ضرر است. اوجود چر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعله‌هاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نمي‌تواند موجب تفاخر و غرورند بال بلكه مدار حمد و ستايش مي‌شود.
سبب هفتم:هشتاد درصد انسان‌ها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آن‌ها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقد. هر معتمد مي‌شنوند تقليدوار مي‌پذيرند. حتي
— 475 —
حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف مي‌بينند و اگر مسأله بي‌اهميتي را از فردي صاحب مقام بشنوند باارزش تلقي مي‌كنند. بدينار سربو براي اين‌كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بي‌اهميتي چون من است در نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام مي‌كنم كه بدون اختيار ما و بديگر د‌كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاع‌‌مان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليل‌مان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي مي‌شويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبا داشتيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفت‌گانه‌يي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول:"توافقات" مي‌باشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بواهد دهشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم عَليهِ الصوَهُو وَ السَّلام" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبه‌روي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصار مثبتت. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي‌بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب مي‌شوند. اين در حالي‌ست كه عبارت "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ ين‌كه َّلام"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيش‌تر هم كه باشد در كمال نظم روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ هم‌چنين مشخص است تناسب و تواودات ز هشت نسخه‌نويس نتوانسته‌اند آن‌ را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمندي‌ست؛ هم‌چنان كه درجات بلاغت را در كتاب‌هاي اهل بلاغت مي‌توان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدوريف كركس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينه‌هاي معجزات
— 476 —
احمدي‌ست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمان‌هاي معجزات قرآني‌ست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع كنار قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه كتاب‌هاي ديگر را نشان مي‌دهد، لذا ثابت مي‌شود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمدي‌ست كه در آيينه‌هاي مزشكوهي لي يافته و متمثل مي‌شود.
اشارت دوم:دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلم‌هاي هر كدام‌شان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بي‌قلم، نيمه اُمّي، غرمي‌دهي‌كس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و به‌واسطه كمال كرم‌اش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارت و بای كه به تعبير خلوصي ی در حكم گيرنده‌هاي بي‌سيم و تلگراف‌اند؛ و ی به تعبير صبري ی در حكم دستگاه‌هايي هستند كه برق كارخانه‌هاي توليد نور را تأمين مي‌كنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگي‌هاي بااوام عاتلف، باز ی به تعبير صبري ی از توافقات غيبي‌ست كه شوق و سعي و همت و جديت‌شان مشابه يك‌ديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر مي‌ن‌اند به اطلاع همگان مي‌رسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپ‌خانه‌يي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد نازل ت و در كمال اشتياق خدمت مي‌كنند؛ اين وضع بي‌شك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، هم‌چنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يك‌ديگر ن را نگي جدي و صميمانه دارند مي‌توانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي مي‌تواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي واره هن و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همان‌طور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه بات تا
— 477 —
شخص معنوي شما و قلم‌هاي‌تان به‌دست آمده نمي‌توانيد از آنِ بيچاره‌يي چون من بدانيد...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات جدا شهست و من آن را مي‌بينم، اما نمي‌توانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم:اجزاي رساله نور همه‌ي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات مي‌كند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زسركوب ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغه‌يي بزرگ شناخته مي‌شود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف مي‌كند. مي‌گويد:"عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغا دوستدراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي مي‌كند.
يا مثلاً علامه‌يي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان مي‌كند وجودي اخواص اعلام مي‌دارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن مي‌باشند. اين امر اگر اثر عنايتكند...) نيست، پس چيست؟
نيز آن‌چه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده مي‌شود، و همه‌ي عقول را متحير نموده و هيچ فلسفه‌يي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرت‌نمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوبر
#357و چهارم و در نكته راز گونه‌ي آخر كلام بيست و نهم و در حكمت‌هاي شش‌گانه‌ي مربوط به تحول ذرات، در كلام سي‌ام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سر‌دست و تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، مي‌توان مراجعه كرد.
هم‌چنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بي‌شريك ربوبيت با سي به ايت، و دوري بي‌نهايت ما با بي‌نهايت نزديكي الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در بيان عبارت
— 478 —
ين‌كه َ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
به شكل كاملاً روشني درباره‌ي مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين‌كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مان
(رواي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمه‌يي كه حاوي سه تمثيل مي‌باشد سرّ عظيمساعد وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوش‌ترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نمي‌باشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين قلانه با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مي‌نويسد، ظهور مي‌يابدسَكِينن مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم:پنجاه شصت اينك صد و سي رساله مي‌باشد. تا از رساند ی دبه شيوه‌يي احسان شده است كه تأليف آن‌ها نه تنها كار كسي چون من نيست كه كم مي‌انديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آحبوبيتباشند. اين رساله‌ها نشان مي‌دهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آن‌ها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيل‌هايي به عامي‌ترين و اُمّي‌ترين ا تسلي م درس داده مي‌شود. اين در حالي‌ست كه علماي بزرگ در خصوص بيش‌تر حقايق مذكور گفته‌اند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آن‌ها را نه تنها به عد:"كتا به خواص نيز نتوانسته‌اند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاه‌ترين شيوه‌، آن هم به عامي‌ترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسيني الهن بر آيد كه تركي‌اش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه مي‌داده، و آثار قبلي‌اش نيز اين امر را تأييد مي‌كند، و چنين سهولت و رواني بيان نزيم و ي
— 479 —
شخصي البته و بي‌ترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نمي‌تواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوه‌يي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآني‌ست.
روحانرت پنجم:رساله‌ها اكثراً بسيار زياد منتشر شده‌اند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگ‌ترين عالم تا عامي‌ترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسو رحمت ين آن‌ها را ديده و مطالعه كرده‌اند و با اين‌كه بعضي از آن‌ها نيز از رساله‌ها سيلي خورده‌اند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خوددرسه‌ي‌ها بهره برده‌اند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآني‌ست؛ هم‌چنين رساله‌هاي مذكور كه براي تأليف‌شان مي‌بايست تحقيق و پژوهش‌هاي بسياري انجام مي‌شد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تح نشر مهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم مي‌شد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام رباني‌ست.
آري، بيش‌تر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بوده‌اند مي‌دانذكور م قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهم‌ترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آنايش هنمي‌دهد در لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله محاورا مهمي چون كلام "سي‌ام" در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام "بيست و هشتم" نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين مي‌دانند بيش‌تر رساله‌ها همين طور بوده و در زماني نوشته شده‌اند كه تحت كردندو در حالت قبض بوده‌ام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نمي‌توانستم يا نمي‌دانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش مي‌آمد كه مانع پر اين آمن به درس و تأليف مي‌شد، اما مهم‌ترين رساله‌ها و كلام‌ها در سخت‌ترين زمان‌ها كه بيمار هم بوده‌ام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرقاد بشآني نيست، پس چيست؟
— 480 —
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخش‌هايي از آن براي برخي از مردم مي‌تواند مُضر ه حياتو به دليل همين ضررهاست كه هر مسأله‌يي را در اختيار همه نگذاشته‌اند. در صورتي كه اين رساله‌ها تا آن‌جا كه از بسياري پرسيده‌ام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذايست،زر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي رباني‌ست.
اشارت ششم:من اينك مطمئن شده‌ام كه بيش‌تر سال‌هاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور
* رم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رساله‌هايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علمي‌ام حكم آماده سازي مقدمات ر
قله، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلام‌ها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بي‌دليلي كه خلاف خواسته‌ها و آرزوهايم بود، ّت ولان زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آن‌ها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اي حاضر قرآني را خالص و بي‌پيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد مي‌شد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه مي‌خواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و ك نيز ‌هايم پراكنده نشوند. با اين‌كه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس مي‌كردم روحم را از مطالعه‌ي همه كتاب‌هاي ديگر منع كرده و از آن‌ها دور نموده‌اند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه وم استن غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
هم‌چنين اكثر آثار و رساله‌هاي نوشته شده بدون آن‌كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده مي‌شدهمان ترت آني و دفعي احسان گرديده‌اند. وقتي آن‌ها را به برخي از دوستانم نشان مي‌دادم مي‌گفتند"مرهم زخم‌هاي اين زمانه است." پس از
— 481 —
انتشار اين آثار، توسط بيش‌تر دوستانم د نزديككه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بي‌اختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تاديم بهين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم:در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آن‌ها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آن‌ها را در بخري كننل متفرقه‌ي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاه‌اند. سليمان افندي دوست هميشگي‌ام از بيش‌دهاي بها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رساله‌ها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رساله‌ها و كلام‌ها با تسهيلات كرامت آميز فوق العاده‌يي مواجه بوده‌ايم. شكي براي ما نمي‌ماندر مفاهن كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه مي‌شويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچك‌به خاطواست قلبي‌مان به صورت خاصي احسان‌مان مي‌كند؛ و هكذا...اين اشارت غيبيه‌ي بسيار روشني‌ست كه ما به خدمت گرفته مي‌شويم، و در دايره‌ي رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني مي‌پردازيم.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنودم. ملِ رَبِّي
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِ از عروَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْیلِيمًا كَثِيرًا آمِيینَ‌

* * *

— 482 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيش‌تر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دنشر برفراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همين‌جا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال مي‌كني:"چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشته‌يي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسر از شمارفان ديگر به‌ندرت ديده مي‌شود؟ گاه در يك سطر، صفحه‌يي قوت هست و گاه در صفحه‌يي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ:"چون اين افتخار متعلق
؛ هماز قرآن است نه من؛ بي‌پروا مي‌گويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديق‌اند نه تصور، ايمان‌اند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيق‌اند نه تقليد، اذعا مساوينه التزام، حقيقت‌اند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايه‌هاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسان‌ها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارف‌شان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان مي‌بود پذيرفیرادِ شد و به آن بسنده مي‌كردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايه‌ها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان مي‌كند، شعله‌يي از تمثيلات قرآن كار درد كه درخشان‌ترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشته‌هايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاده مي‌ند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقت‌ها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكنده‌ترين مسايل گردآوري شد؛ هم‌چنين با نردوَ خَيثيل بود كه به آساني، به عالي‌ترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني و
— 483 —
نزديك به شهود حاصل گرديد. در كي‌ست ول، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه:در نوشته‌هخر الشهر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآني‌ست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتواني‌ست، درد از من و دوا از قرآن است.
واص را*
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيه‌يي‌ست كه به صورت عنايات هشت‌گانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطوركور آن)
اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:
نكته اول:در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهينفر بهده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديده‌ايم؛ و ادعا مي‌كنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يكقايق ز‌ها اشارات غيبي مذكور را اثبات مي‌كنند. بر فرض محال اگر قسمي از آن‌ها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نمي‌شود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نمي‌تواند انكار كند، ليكن از آنوب مي‌ طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام مي‌باشند و آن‌ها نيز بيش‌تر به ديده خود اعتماد مي‌كنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قوي‌ترين، كه ظاهرترين
— 484 —
است ی عنايات ديگر قوي‌تر و اين عنايت عام‌ترريب و لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رساله‌هايي كه نوشته‌ايم در واژه قرآن و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان توافقاتي ديده و بشود كه هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آن‌ها داده شده است. دليل‌مان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور سرچشمبه ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي به صورت توافق به آن َلَى مه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقي‌ست بر رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمه‌هاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمي (ع) ر در سراسر يكي دو رساله و بيش‌تر رساله‌هاي ديگر مشاهده مي‌شود. مكرر گفته‌ايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتاب‌هاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و اراده‌يي عالي داشته باشد.
اينك بده و هه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره مي‌كنيم:
مورد اول:ممكن است بگويند"شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كرده‌ايد." انجام چنين مرحوم گر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ مي‌گوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافي‌ست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي مي‌دهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شده‌ايم. در همدقت رفد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش مي‌رود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين
— 485 —
كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ اعجازمي‌تواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين مي‌رود.
در نسخه‌يي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، داتر سرا با خطي به هم وصل كرديم، از مجموع‌شان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبه‌رويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموع‌شان لفظ الله به‌دست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رسه "سي ر) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم:به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره مي‌كنيم:
يكي از برادران‌مان سخن زيبايي غلبه كه آن را موضوع اين مسأله قرار مي‌دهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت:"زيباست، اساساً هر حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رساله‌ها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا باه شبابيباست يا به اعتبار نتيجه‌هايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام مي‌شود. همان‌طور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر ون ما يرا در وضعيتي‌ست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط مي‌شود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديك‌تر مي‌كنيم:
لطف عام:مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او مي‌توان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مهان شرً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص:احسان‌هاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان مي‌كند، توجه مي‌كند و فرمان مي‌دهد.
لذا نيكوسزها ی مانند آن‌چه در اين مثال بيان شد ی در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. هم‌چنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حو كمال) به‌‌واسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزيي‌ترين امور هر چيز نيز برخوردار مي‌باشد. هر چيز در هر
— 486 —
شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام "همان‌م مي‌شود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخله‌يي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهخشان، س دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهان‌هاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان داده‌ايم كه دخالت‌شان محال است، اما بر اما هر ن در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامه‌اند و حكمت و سبب آن‌ها در نظر اهل غفلت دانسته نمي‌شود، تصادف نام نهاده‌اند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال راا به امت‌هايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانسته‌اند ببينند و براي درك آن‌ها به طبيعت رجوع كرده‌اند.
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحماني‌ست كه به ياري افرادي مي‌پردازد كه قادر به تحم و از اهاي قوانين عام نيستند. اين جا نام‌هاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك مي‌كنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات مي‌دهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه مي‌تواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسان‌هاي (الهي) موجود در اول:بوبيت خاص در برابر اهل غفلت نيز زير نام تصادف پنهان نمي‌شود و نمي‌توان آن‌ها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رساله‌هاي اعجازض مذاكو معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان مي‌دهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شدا را رم خداوند عفو فرمايد. آمين.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا

* * *

— 487 —
(يادداشت معلم احمد غالب كه در پاك‌نويس ن جلوها خدمت كرده است)
تا وقتي برهان حقيقتي چون قرآن در دست است
مگر ممكن است براي محكوم كردن منكر فشاري بر قلبم وارد شود؟
جانم! كلام‌ات راست است تكلّف نيست
اياينان ه و زبده‌ي علم لدني‌ست
نه اين كه بعدها تأليف شده يا از جاهايي گردآوري شده باشد
اين حكمت نور عرفان است
فارغ از هوي و هوس و لغو و فلسفه بافيردم حمكيه‌ كننده‌ي نفس و صفا دهنده روح است
مربي دل است و تصوف نيست
"كلام‌ها" شمس همه معارف‌اند
سخنم راست است و عادت نيست
نورانيت دل است و در لفظ بازتاب يافته
رك مي‌ كه مترادفي در يكي دو سطر باشد
لفظ ها با هم تطابق دارند
و اين به هيچ وجه ساختگي و تصادفي نيست
همه حروفش با نظم و ترتيب كنار هم قرار گرفته اند
توافق و تناسب اسعي حكمالف نيست
اين جلوه‌يي از اسرار اعجاز است
از قرآن است و سخن تهي نيست
اين حُسن تصادف نيكوست نيكو
در اين باب هر چه گفته شود اضافي نيس محالا
بيان سعيد بديع الزمان نورسي
بديع است و تعطّف نيست
قلم در دست او به آرامش نرسيده
و درپي ديدار است و چيزي را تحريف نمي كند
درستي در آن ريشه در حق دارد
و در اين قصد و غعه
بست، تصرف نيست كه صورت مي گيرد
براي كوته فكراني كه اين را نمي بينند
آه و ناله سر مي دهم نه اين كه تأسف بخورم
غالباً در حيرت معنوي هستم
و بيانم در است كه ر در پي ظرافت و لطافت نيست
آيا توافق و هماهنگي در كلام ها برايش زياد است؟
برتري و تفوق براي او افتخاري نيست
خدايا او را در همه كارها موفق نما
توافق و تناسب، مقام توقف نيست!
احمد غالب
رحمة الله عليه

* * *

— 489 —
(يادداشت يت شدهسرگرد عاصم بيگ)
سوگند مي‌خورم كلامش چون خود او راست و درست است
بد جنساني كه اين حقيقت را قبول و تصديق نكنند
در ضلالت و وادي خسران ساصيغه مي‌مانند
هنر، ارشاد و نجات دادن اين‌هاست
هدايت اگر نصيب شود سرخم خواهند كرد
اصلاح همه را طلب و به درگاه خالق التماس كنيم
كلام‌ها را كه انوار قرآن‌اند هميشه بخوانيم و به ديگران بياموزيم
ما نيز ه عقاي راه مستفيض و دلشاد شويم
و با تبديل فنا به بقا رضايت حق را به دست آوريم
يادداشت پر بها غالب كه شايسته صد هزار تحسين است
با بيان اين حقايق شكي نيست كه غالب و پيروز مي‌شود
سر روح وصم
رحمة الله عليه

* * *

— 490 —
مسأله هشتم كه رساله هشتم است
(اين مسأله پاسخ به شش سؤال است و شاملهشت نكتهبه شرح زير مي‌باشد.)
نكته نخست:اشارات متعدد غيبيه‌يي را دال مي‌كند‌كه با عنايت الهي به خدمت قرآني در آمديم احساس نموده و برخي از آن‌ها را بيان داشتيم. نمونه جديدي از اشارات مذكور اين است كه در بيش‌تر كلام‌ها توافق‌ها و تناسب‌هاي غيبي وجود دارد.
توافق و تناسب اشاره است بهش را ا، اتفاق علامت اتحاد است، و اماره‌يي‌ست براي وحدت، وحدت هم نشان از توحيد دارد، توحيد نيز بزرگ‌ترين مبنا از مباني چهارگانه قرآن مي‌باشد.
براي مثال اشارتي هست مبني بر اين‌كه در كلمه"رسول اكرم"و عبانيم.
يه الصلاة و السلام"و لفظ مبارك "قرآن" نوعي جلوه اعجاز نمايان است.
اشارات غيبي هر قدر هم كه پنهان و ضعيف باشد، چون بر مقبوليت خدمت و حقانيت مسايلي شده مي‌كند به نظر من بسيار بااهميت و قدرتمند است. اين امر غرور مرا در هم شكست و به طور قطعي به من نشان داد كه صرفاً يك ترجمانم. نيز هيچ چيز براي من باقي نگذاشت كه مدار افتخارم باشد و فقط چيزهايي را نشانم داد كه عامل شكرگزاري‌ست. نيز مادام كك كرد،امر متعلق به قرآن است، اعجاز قرآن محسوب مي‌شود، قطعاً اختيار جزيي ما در آن دخلي ندارد، مشوّقِ كساني‌ست كه در امر خدمت تنبلي مي‌كنند، موجب مي‌گردد فرد باور كند كه رسريند. ر حق است، براي ما نوعي اكرام الهي‌ست، اظهارش تحديث نعمت مي‌باشد و متمرداني را كه عقل‌شان به چشم‌شان است محكوم مي‌كند؛ پس اظهار و بيانش لازم و ان شاء الله بي‌ضرر است.
يكي ديگر از اشارات غيبي فوق چنين است:حضرت حق بنا بر و سرمدحمت و كرم خود، براي تشويق و اطمينان قلبي ما كه مشغول خدمت به قرآن و ايمان هستيم لطافتي از نوع توافقات غيبي را به صورت اكرام رباني و احسان الهي به عنوان علامت مقبوليت خدمت‌مان و اشارات غيدن اشياين كه نوشته‌هاي‌مان حق
— 491 —
است در همه رساله‌ها مخصوصاً در "معجزات احمديه" و "اعجاز قرآن" و "رساله پنجره‌ها" بر ما احسان كرده است، يعني كلمه‌هاي مانند هم را در يك صفحه ناظر بر هم قرار مي دهد. اين موضوع اشاره‌يي غيبي‌ست و در واقع گفته مي ين عاماين موارد با اراده‌يي غيبي تنظيم مي‌گردد. به اختيار و ادراك خود اعتماد نكنيد، بي آن‌كه اختيارتان باخبر شود و بي آن‌كه ادراك‌تان به كار آيد نقش‌ها و نظم‌هي:"تنق العاده‌يي صورت مي‌بندد." به ويژه در رسیاله معجزات احیمدي لفیظ "رسول اكرم" و لفظ "صلوات"، حكم آيينه‌يي را مي‌يابند و اشاره مبتني بر توافقات غيبي را با صراحت نشان مي‌دهند. در كتابتِ يك نسخه‌بردار تازه كار و غير حرفه‌يي بيشيهر قيست صلوات شريفه به استثناي پنج صفحه در همه صفحات ديگر به صورت موازي ناظر بر هم‌اند. اين تناسب‌ها كار تصادف بي‌ادراك نيست چون اگر بود شايد حداكثر در ده مورد، يكي دو مورد بدين‌گونه مي‌شد؛ به چنين رتيب قطعاً حاصل فكر و انديشه من بيچاره هم نمي‌تواند باشد كه در هنر نوشتن مهارتي ندارم و با حصر نظر در معنا به سرعت در يكي دو ساعت سي چهل صفحه مطلب تأليف مي‌كنم وتراكم آن را هم خودم نمي‌نويسم بلكه انشا مي‌كنم و ديگران آن را مي‌نويسند.
شش سال بعد باز هم با ارشاد قرآن و دقت در "إنّا" كه در تفسير اشارات الاعجاز نُه بار با توافق و تناسب تكرار شده است از موضوع مطلع شدم. نسخه برداران نيز وقتي مطلب ره مي‌كن شنيدند غرق حيرت و شگفتي شدند. الفاظ "رسول اكرم" و "صلوات" در مكتوب "نوزدهم" حكم آيينه كوچك نوعي از معجزات احمدي را يافت. به همين ترتيب لفظ قرآن هم در كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز قرآن است و اشارت هجدهم در مكت مي‌كرزدهم"، به عنوان نوعي از معجزات قرآني ی جزيي از چهل جزء آن نوع ی در ميان چهل طبقه براي طبقه‌يي كه صرفاً به چشم و ديده خود اعتماد مي‌كنند به صورت توافقات غيبييت جلاه رساله ها تجلي يافته است؛ علاوه بر اين جزيي از اجزاي چهل‌گانه آن نوع در لفظ قرآن ظاهر شده است. به اين ترتيب كه:
— 492 —
لفظ قرآن در "كلام بيست و پنجم" و در اشارت هجدهم "مكتوب نوزدهم" صد مرتبه تكرار شده است به استثناظر جهادو كلمه باقي آن‌ها همگي ناظر بر هم‌اند. براي مثال در صفحه چهل و سوم "شعاع دوم" لفظ قرآن هفت مرتبه تكرار شده و اين الفاظ ناظر بر هم هستند. در صفحه پنجاه و ششم نيز هشت لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند؛ فقط نهمين مورد مستثني مانده است. در صفحه شص را ميیم نيز ی كه اينك پيشِ رويم است ی پنج لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند. و هكذا... لفظ مكرر قرآن در همه صفحات ناظر بر يك‌ديگرند. به ندرت از هر پنج شش مروه پن مورد خارج از اين موضوع قرار مي‌گيرند. توافقات و تناسبات ديگر نيز چنين‌اند مثلاً لفظ "أَمْ" كه در صفحه سي و سه ی كه اينك پيش رويم است ی پانزده عدد است كه چهارده تاي آن ناظر بر هم‌اند. در مقابل ديدگانم در اين صفحه نُه مورد هزار "ايمان" وجود دارد، اين‌ها هم ناظر بر هم اند و فقط يكي از آن‌ها با فاصله‌يي كه نسخه‌بردار داده اندك انحرافي يافته است؛ هم‌چنين در صفحه‌يي كه اينك در مقابلم گشوده است كلمه "محبوب" دو بار تكرار شده (يك بار در سطر سوم و بار . همانر سطر پانزدهم) و هر دو مورد با نظم كامل ناظر بر يك‌ديگرند. در بين آن‌ها كلمه "عشق" چهار بار قرار گرفته است؛ هر چهار كلمه ناظر بر هم‌اند. ساير توافقات و تناسبات غيبي را بر همين منوال قياس كنيد. هر نسخه‌برداري كه بِ
#35اوتي ندارد سطرها و صفحه‌ها به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد فرقي نمي‌كند، تناسبات غيبي مذكور در درجه‌يي‌ست كه شك و شبهه‌يي باقي نمي‌گذارد؛ ترديدي نيست كه اين امر نه حاصل تصادف است و نه نتيجه فكر مؤلف و نسخه برداران. البته در برخي خطوط تناسهات خوش‌تري به چشم مي‌خورد. پس خطي حقيقي هست كه مختص اين رساله‌هاست. برخي به آن خط نزديك مي‌شوند؛ و از عجايب است كه تناسبات مذكور نه در كار استنساخ كنندگان ماهر كه بيش‌تر در كتابت نسخه برايست بغيرحرفه‌يي ديده مي‌شود. از اين‌جا دانسته مي‌شود كه هنر و ظرافت و مزيتي كه در كلام‌ها به عنوان نوعي تفسير از قرآن وجود دارد متعلق به كسي نيست؛ چرا كه اصولاً جامه‌ي اسلوب منظم و نيكويي كه برازنده قامت مبارك حساس انيبا و نيكوي قرآن باشد با اختيار و ادراك كسي بريده و دوخته
— 493 —
نمي‌شود بلكه وجود همان‌هاست كه چنين مي‌خواهند و دستي غيبي‌ست كه جامه را به اندازه آن قامت مي‌بُرد، مي‌دوزد و بر تنش مي‌كند. ما (الهي اين ميان ترجمان و خادميم.
نكته چهارم:در سؤال نخست‌ خود كه شامل پنج، شش سؤال است مي‌پرسيد: جمع شدن در صحراي محشر چگونه است چه كيفيتي دارد و آيا در آن‌جا همه عريان هستند؟ در آن‌جند؛ همه مي‌توانيم با دوستان‌مان ديدار كنيم و رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را براي شفاعت چگونه مي‌توانيم پيدا كنيم؟ چگونه ممكن است يك نفر بتواند با تعداد بي‌شماري از انسان‌ها ديدار كند؟ لباس ثانيهان و جهنميان چگونه خواهد بود؟ و چه كسي راه را به ما نشان خواهد داد؟
پاسخ:پاسخ اين سؤال‌ها به صورت كامل و واضح در كتاب‌هاي حديث آمدهارد. يما در اين‌جا فقط نكاتي را كه مربوط به مشرب و مسلك‌مان مي‌شود بيان مي‌كنيم:
اولاً:در يكي از مكتوب‌ها بيان شده است؛ هم‌چنان كه ميدان حشر در مدار سالانه كره زمين قرار دارد و زمين محصولات معنوي‌ان است؛ز هم اينك روانه الواح آن ميدان مي‌كند، با حركت سالانه خود نيز عاملي مي‌شود براي تمثّل يك دايره وجود و با محصولات آن دايره وجود مبدأيي مي‌شود براي شكل‌گيري عرصه حشر؛ و اين سفينه رباني كه كره زمين ناميده مي‌شود جهنم صغرايي را كه در مركن دليل به جهنم كبرا خالي مي‌كند. نيز بيان شده بود كه كره زمين سكنه‌اش را هم در ميدان حشر خالي مي‌كند.
ثانياً:در كلام‌ها و مخصوصاً در كلام‌هاي "دهم و بيسه پيامم" به صورت قطعي عرصه حشر و وجود آن اثبات شده است.
ثالثاً:موضوع ديدار نيز در كلام‌هاي "شانزدهم و سي و يكم و سي و دوم" به طور قطعي اثبات شده است ر نهاي‌ايم كه يك شخص به واسطه سرّ نورانيت مي‌تواند در يك دقيقه در هزاران جا باشد و با ميليون‌ها نفر ديدار كند.
رابعاً:حضرت حق هم‌چنان كه لباسي فطري بر قامت همه مخلوقات ذ است.
به جز انسان پوشانده است همه انسان‌ها را در صحراي محشر از لباس‌هاي
— 494 —
مصنوعي عريان كرده و جامه‌يي فطري بر آن‌ها مي‌پوشاند و اين مقتضاي از دويم است. حكمت لباس مصنوعي در دنيا فقط به محافظت از سرما و گرما يا زينت و ستر عورت منحصر نيست بلكه يكي از حكمت‌هاي مهمش اين است كه به عنوافاقت خت و ليستي اشاره دارد كه انسان از قدرت تصرف در ساير انواع برخوردار بوده و بر رياست و نسبت او با موجودات ديگر اشاره دارد؛ در غير اين صورت مي‌توانست لباسي فطري كه سهل و ارزان باشد ود.
او كند. اگر اين حكمت نبود انسان كه پارچه‌هاي مندرس مختلفي را به عنوان لباس به خود مي‌پيچد مورد تمسخر حيوانات داراي ادراك قرار مي‌گرفت و به لحاظ معنا آن‌هام، لذا‌خنداند. در صحراي محشر اين حكمت و مناسبت نيست؛ فهرست مذكور هم لزومي ندارد كه باشد.
خامساً:رهبر و راهنما براي كساني كه مانند تو تحت نورانيت قرآن اً از ارند قرآن است. به سر آغاز "الم" ها و "الر" ها و "حم" ها بنگر و بدان كه قرآن تا چه حد شفيعي مقبول، راهنمايي درست، و نوري قدسي‌ست.
سادساً:اما لباس بهشتيان و جهنميان؛ طبق قاعده‌يي در كلام در كد و هشتم" گفتيم حوريان هفتاد حله بر تن مي كنند؛ اين امر در اين‌جا نيز معتبر است. با اين توضيح كه فرد بهشتي، هميشه آرزومند است از هر نوعِ بهشت در هر زماني(بقره:مند شود. محاسن بهشت انواع مختلف و فراوان دارد. او همواره با همه‌ي نوع هاي بهشت مباشرت مي كند و نمونه محاسن بهشت را در مقياسي كوچك بر خود و حوريان مي‌پوشاند. او و حوريانش حكم بهشت كوچكي را خواهند داشت؛ هم‌چنان كه يك ن‌ها دنمونه‌يي از انواع گل‌هاي موجود در يك كشور را در باغچه‌اش نگهداري مي‌كند، يا يك مغازه‌دار نمونه‌هاي موجود در كليت مال‌اش را در ليستي جمع مي‌كند يا انسان از نمونه همه مخلوقاتي كه در تصرف دارد و بر آن‌ها حكم مي‌كند و با آن‌ها مناسبتي دارد براي ر دغدغ لوازم خانه‌اش استفاده مي‌كند،انساني هم كه اهل بهشت است مخصوصاً اگر با همه حواس و جوارح معنوي خود بندگي كرده و شايستگي برخورداري از لذايذ بهشت را كسب كرده باشد خود و حوريانش از سوي رحمت الهي به نحوي لباس بر تن خواهند كرد كه محاسنيدي كشا95
هر نوع بهشت را ببينند و هر حسي در آن‌ها اشباع شود و هر عضوي در آن‌ها نوازش گردد و هر لطيفه‌يي در وجودشان به ذوق آيد.دليل اين‌كه حله‌هاي متعدد مذكور همه از يك جنس و نوع نيستند اين حديف محبیكه "حوريان با اين كه هفتاد حله بر تن مي‌كنند اما مغز استخوان ساق‌هايشان ديده مي‌شود و پوشيده نيست." معلوم مي‌شود از ظاهرترين حله تا پنهان‌ترين آن داراي محاسن مختلف‌اند و به طرز جداگانه‌يي حسيات و حواس رتند نموق مي‌آورند و راضي و خشنود مي‌كنند. اهل جهنم نيز همان‌طور كه در دنيا با چشم و گوش و قلب و دست و عقل و همه جوارح خود گناه كرده اند، با حكمت ت الهيت منافاتي نخواهد داشت كه در جهنم لباس‌هايي بر تن كنند كه از پارچه‌هايي با جنس‌هاي مختلف تهيه شده و حكم جهنم كوچكي را داشته و مناسب جوارح‌اش باعث درد و عذاب آن‌ها شود.
نكته پنجم:م از نتد آيا اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان فترت زماني كه پيامبري براي هدايت مردم فرستاده نشده بود. م. متدين به ديني بوده‌اند؟
پاسخ:روايت هست كه در دايي‌مانده دين حضرت ابراهيم (ع) كه بعدها زير پرده ظلمات معنوي و غفلت مانده و در ميان معدودي از افراد جريان داشت متدين بودند. البته افرادي كه تشكيل دهنده سلسله‌يي نو تجلي ستند سلسله‌يي كه از حضرت ابراهيم (ع) سرچشمه مي‌گيرد و بعدها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نتيجه مي‌دهد در برابر نورانيت دين حق بي تفاوت نبوده و مغلوب ظلمات كفر نشده‌اند. اماظر همه كه در زمان فترت زندگي مي كردند براساس سرّ
وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا
(اسراء: ١٥)
اهل نجات‌اند. هيچ يك از آن‌هااست ی يل خطاهايي كه در تفرعات داشته‌اند مؤاخذه نمي‌شوند. از نظر امام شافعي و امام اشعري اگر آن‌ها وارد كفر هم مي‌شدند و ايماني هم نمي‌داشتند هم‌چن اهل نجات‌اند، زيرا تكليف الهي با ارسال (پيامبر) ممكن است و ارسال نيز به وسيله اطلاع باعث تقرر تكليف مي‌شود. مادام كه غفلت و مرور زمان بر دين انبياي سلف پوششي افكنده است، اين امر نمي‌تواند
— 496 —
حجتي براي زمان اهل فترت شود. اگر اط خود رد ثواب كسب مي كند و اگر نكند عذاب نخواهد ديد، زيرا به دليل مخفي ماندن نمي‌تواند حجت باشد.
نكته ششم:مي‌پرسيد آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نبي بوده است؟
پاسخ:براي بعد اهم‌بست اسماعيل (ع) نص قطعي وجود ندارد. دو نبي به نام‌هاي "خالد بن سنان و حنظله" آمده‌اند كه البته از نياكان پيامبر نبوده‌اند. از كعب ابن لوي از اجداد نبي شعر مشهور و صريح و نص گونه‌ي زير وجود دارد كه به سخني اعجاز آميز وله‌ها رانه شبيه است:
عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخْبَارًا صَدُوقًا خَبِيرُهَا
محمد نبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد. م.
امام رباني با استناد به دليل و كشف گفته است: در هندوس"بيست امبران زيادي بوده‌اند كه برخي از آن‌ها امتي نداشته يا چون به تعداد معدودي از پيروان منحصر بوده‌اند شهرت نيافته يا اين كه پيامبر ناميده نشده‌اند.
بنابرن است؛مام رباني مي‌توان گفت احتمال اين كه در ميان نياكان پيامبر چنين انبيايي بوده باشند وجود دارد.
نكته هفتم:مي‌گوييد خبر قوي‌تر و صحيح‌تر درباره ايمان والدين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ ومحبت مَلام و عبدالمطلب جد او كدام است؟
پاسخ:سعيد جديد ده سال است كه كتاب‌هاي ديگر را نزد خود نگه نمي‌دارد؛ مي‌گويد: "قرآن براي من كافي‌ست." در برخورد با اين قبيل مسايل فرعي، من فرصت آشَيْءٍدارم كه همه كتاب‌هاي حديث را به دقت بررسي كنم و قوي‌ترين آن‌ها را بنويسم. همين قدر بگويم كه پدر و مادر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهل نجات و بهشت و ايمان‌اند. البته حضرت حق قلب مبارك حبيب بزرگوارش و شفقت فرزندانه‌ييعالم، او حاملش مي‌باشد رنجيده نمي‌كند.
اگر پرسيده شود:مادام كه چنين است چرا آن‌ها موفق نشدند به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ايمان بياورند؟ چرا عمرشان كف و خواد تا بعثت پيامبر را ببينند؟
— 497 —
پاسخ:حضرت حق پدر و مادر حبيب بزرگوارش را به كرم خود زير دين و منت (فرزندشان) قرار نمي‌دهد تا حس فرزندي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ارضه و تفه باشد. رحمت‌اش اقتضا كرد براي عدم انتقال آن‌ها از مرتبه والدين به مرتبه فرزند معنوي، آن‌ها را زير دين ربوبي و خالص خود قرار دهد تا هم آن‌ها را خرسند كند و هم حبيب بزرگوارش را؛لبته ثالدين و جد پيامبر را از امت ظاهري او قرار نداد. البته مزيت و فضيلت و سعادت امت را به آن‌ها احسان نمود.آري، سپهبدي را تصور كنيد كه پدرش با درجه سرواني به حضورش مي‌آمتعلق يعي‌ست كه سپهبد در اين حالت تحت تأثير دو احساس متضاد قرار مي‌گيرد. پادشاه به ياور اكرمش لطف و مرحمت مي‌كند و پدرش را در معيت او قرار نمي‌دهد.
نكته هشتم:مي‌پرسيد درست‌ترين نظر درباره ايمان ابوطالب عمويدو كلمر چيست؟

پاسخ:اهل تشيّع قائل به ايمان او هستند اما بيش‌تر اهل سنت اين نظر را ندارند. اما آن‌چه بر قلب من وارد شده اين است كه ابوطالب نه رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ تواند ام بلكه شخصيت و ذات او را بسيار دوست داشت. محبت و شفقتِ به غايت جدي و شخصي او قطعاً(*Oيع نمي‌شود. آري، ابوطالب به طور جدي حبيب بزرگوار حضرت حق را دوست مي داشت، از او حمايت كرده، و به جانب‌داري از وي مي‌پرداخت؛ دليل اين كه ايمان مقبولي نياسنگي بساساتي چون خجل شدن و عصبيت قومي بود نه انكار و عناد. حتي اگر او به اين دليل جهنمي هم باشد باز خداوند در جهنم مي‌تواند براي او بهشتي خصوصي خلق كند تا پاداش حسناتش داده شود. خداوندي كه در برخي مناطق، بهار را در زمستان خلق مي‌كند ياقُران را به واسطه خواب و رؤيا براي برخي افراد تبديل به قصر مي‌نمايد بي‌ترديد جهنم خصوصي را هم مي‌تواند به نوعي بهشت خصوصي تبديل كند...

وَ الْعِلْمُ عِندَ اللهِ"؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللهُ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَر و اح إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 498 —
مكتوب بيست و نهم
(مكتوب بيست و نهمنُه بخشاست. بخش حاضر بخیش اول اسیت كه شیاملنُه نكتهمي‌باشید.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمان به إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
برادر عزيز و صديقم؛ دوست بسيار جدي‌ام در خدمت قرآني!
اين‌بار در نامه‌ات درباره مسأله‌ مهمي پاسخ خواسته‌يي و زمان و حال و روز من نيز براي اين كار نين هسنيست.
برادرم! الحمدلله امسال تعداد كاتبان رساله‌‌ها بسيار زياد شده است. تصحيح دوم براي من ارسال مي‌شود. از صبح تا شب به سرعت كار مي‌كنم. به كارهاي بسيار مهم‌ام نيز نمي‌رسم زيرا اين مسؤوليت را بزرگ‌تر مي‌دانم.مخصوصاً ابت‌ان‌هاي شعبان و رمضان دل بيش از عقل بهره برده، و روح به حركت در مي‌آيد.صحبت درباره اين مسأله‌ي بزرگ را به زمان ديگري موكول مي‌كنم و هرگاه با رحمت حضرت حق به من الهامي شد به تدريج براي شما مي‌نويسم. ه مي‌گسه نكته اين نكات بعداً به نُه مورد افزايش يافت. را به شرح زير بيان خواهم كرد:
— 499 —
نكته نخست:اين كه گفته مي‌شود "اسرار قرآن حكيم دانسته نمي‌شود و مفسران پي به حقيقت آن نبرده‌اند" دو جنبه دارد؛ و داختيار اين سخن را مي‌گويند:
گروه اول:اهل حق و دقت‌اند، مي‌گويند:"قرآن خزانه‌يي‌ست كه تمام نمي‌شود. هر عصر و زماني در برابر نصوص و محكماتش تسلدر چني، آن را مي‌پذيرد، حتي از حقايق پنهانش ی كه از قبيل تتمات مي‌باشد ی بهره‌مند مي‌گردد و به سهم پنهان مانده ديگران نمي‌پردازد." آري، با گذشت زمان حقايق بيش‌تري از قرآن حكيم ظهور و بروز مي‌يابد؛ وگرنه حاشا و كلا! منظور ود؛ يكايجاد شبهه درباره حقايق ظاهري قرآني كه سلف صالح بيان كرده‌اند نيست، زيرا ايمان به آن‌ها لازم است. آن‌ها نص‌اند، قطعي‌اند، اساس و پايه‌انده، پرن با فرمان عَرَبيٌّ مُّبينٌ اعلام مي‌دارد كه معناي واضحي دارد. سراسر خطاب الهي‌ گرد معاني مذكور مي‌گردد، موجب تقويت‌شان شده و آن‌ها را به مرتبه بداهت مي‌رساند. عدم قبول معاني منصوص مذكور حاشا ثم حاشا! موجب تكذيب حضرت حق و تحقير ادراك حضكمت‌هالت مي‌شود. پس معاني منصوص سلسله‌وار از منبع رسالت اخذ شده است. حتي ابن جرير طبري همه معاني قرآني را با سند، سلسله‌وار به منبع رسالت رساندو منسوسير بزرگ و با ارزش خود را به اين طريق مي‌نويسد.
گروه دوم:يا دوست ناداني‌ست كه با نيت مرتب كردن ابرو، چشم را از حدقه بيرون مي‌آورد يا دشمني با عقل شيطاني‌ست كه در پي مقابله با احكام گرفت. و حقايق ايمان است. چنين كسي مي خواهد در سوره‌هاي به تعبير تو برج و بارو دار قرآن ی كه هر كدام‌شان در حكم دژي پولادين‌اند ی راهي بيابد. اين قبيل افراد حاشا! براي ايجاد شبهه پيرامون حقايق ايمان و قرآن، چنان سخناني را ترويج مي‌كنند.
نكته دومبا تكا حق در قرآن به چيزهاي زيادي قسم خورده است. در سوگندهاي قرآني نكته‌هاي بزرگ و اسرار فراواني وجود دارد.
مثلاً قَسَم در وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا به اساس تمثيل باا تصوركه در كلام "يازدهم" آمده اشاره دارد و كائنات را به صورت قصر و شهري نشان مي‌دهد.
— 500 —
نيز با قَسَمي كه در يس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ هست درباره قداست اعجاز قرآن و حرمت و احترامي كه موجب سوگند خوردن به آن مي‌شود را وكمي‌دهد.
قسم در وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٭وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ بر سقوط ستارگان وري برابر گرفتن شياطين و جن از امور غيبي به منظور عدم ايجاد شبهه در وحي اشاره دارد؛ علاوه بر آن با قسم مذكور يادآوري مي‌كند كه ستارگان را با عظمت دهشت انگيزي كه دارند با نظم كامل در جاهايشان قرار مي‌دهد و بر عظمت قدرت و كمال حكمت حق،" در چ گردش درآوردن حيرت انگيز سيارات اشاره دارد.
در قسم موجود در وَالذَّارِيَاتِ و وَالْمُرْسَلَاتِ براي يادآوري حكمت‌هاي مهم موجود در تحول و دگرگوتاه مي هوا به فرشتگاني سوگند ياد مي‌كند كه مأمور بادها هستند و به اين طريق نظرها را به اين نكته جلب مي‌كند كه عناصري كه گمان مي‌رود وجودشان تصادفي‌ست حكمت‌هاي بسيار ظر مَنْ رند و وظايف بسيار مهمي ايفا مي‌كنند، و... هر يك از اين موارد نكات و فايده‌هاي متفاوتي دارند اما به دليل نامساعد بودن وقت فقط اجمالاً به نكته‌يي از نكات فراوان قسم موجود در وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ اشارهدي از يم:
حضرت حق با سوگندي كه به تين(انجير) و زيتون مي‌خورد عظمت قدرت، كمال رحمت و نعمت‌هاي بزرگش را به ياد مي‌آورد و چهره انساني را كه رو به اسفل سافلين دارد بر مي‌گردر سال اشاره دارد كه انسان مي‌تواند با شكر و فكر و ايمان و عمل صالح تا اعلاي عليين پيش برود و مظهر ترقيات معنوي گردد. سبب تخصيص تين و زيتون در بين نعمت‌هاي ديگر، مفيد و پر ، تأثيدن اين دو ميوه و نيز وجود موارد فراوان نعمت در خلقت آن‌هاست و اين‌كه مي‌تواند مورد دقت قرار گيرد. خداوند با قَسَم يادآور مي‌شود كه زيتون در حيات اجتماعي و تجاين ترتان‌ها و براي روشنايي و تغذيه‌شان ماده‌ي مهمي‌ست؛ به همين ترتيب اشاره دارد بر اين‌كه خلقت انجير و درج همه‌ي لوازمات حياتي‌اش در دانه‌ي كوچكي معجزه قدرت بوده و هم‌چنين با قسم مذكور نعمت الهي موجود در طعم و منفعت و كنم كسی بر خلاف اكثر ميوه‌ها ی و ساير منافع‌اش را يادآور مي‌شود. در عين
— 501 —
حال براي اين‌كه انسان را به مرتبه ايمان و عمل صالح برساند و او را از سقوط در اسفل سافلين بر حذر دارد او را تعليم مي‌دهد.
نكته سوم:حروف مده لذاه الهي در آغاز سوره‌ها رمزند. خداوند برخي اشارات غيبي را به اين طريق به بنده خاص‌اش مي‌رساند. مفتاح اين رمزها نزد همان بنده خاص و وارثان اوست. مادام كه قرآن حكيم همه زمان‌ها و همه انسان‌ها را مورد خطاب قررمان
دهد پس مي‌تواند داراي معاني‌اي باشد كه وجوه متنوع و جامع سهم هر طبقه از هر عصر را در برداشته باشد. سلف صالحين نيز، خالص‌ترين قسمت را دارا هستند و آن را بيان داشته‌اند. اهل ولايت و تحقيق بسياري از اشارات معاملات غيبي مربوط به سير و سلجلوه باني را در آن‌ها يافته‌اند. در تفسير "اشارات الاعجاز"، در ابتداي سوره "بقره" و در بحث از اعجاز بلاغي، تا حدودي از حروف مقطعه سخن گفته‌ايم؛ به آن‌جا مراجعه شود.
نكه انسارم:كلام "بيست و پنجم" اثبات كرده است كه ترجمه واقعي قرآن حكيم ممكن نيست. برتري اسلوب در اعجاز معنوي قرآن نيز قابل ترجمه كردن نيست. بيان و فهماندن ذوق و حقيقتي كه ريشه در برتري اسلوب اعجاز معنوي قرآسطه ار بسيار دشوار است. فقط براي نشان دادن راه به يكي دو نكته اشاره مي‌كنيم:
قرآن معجز البيان با آياتي مانند:
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْي، موام: ٢٢)
وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ
(زمر: ٦٧)
يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ
(زمر: ٦)
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
(اعجوديت ٤)
يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ
(انفال: ٢٤)
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ
(سبأ: ٣)
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَاني كه اللَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
(حديد: ٦)
حقيقت خلاقيت را در جیامعيتي اعجاز آميز و در مرتبه‌يي از برتري اسیلوبيِ خارق العاده براه‌يي ا آدمي تصوير كرده و نشان داده و چنين افاده مي‌كند كه
— 502 —
بنّاي اين عالم كه صانع جهان است با همان چكشي كه خورشيد و ماه را بر جاي‌شان ميخكوب مي‌كند ذرات را نيز در جايگاه‌شان(مثلاً در مردمك چشیم ذي ‌جا كه)قرار مي‌دهد. با همان مقياس و ابزار معنوي كه سماوات را تنظيم مي‌كند و مي‌گشايد پرده چشم را هم با همان وسيله مي‌گشايد، خلق كرده و تنظيم مي‌كند و قرار مي‌دهد. صانع ذوالجلال با همان چكش قدرت معنو نيفتيتارگان را بر آسمان‌ها نصب مي‌كند نقاط بي‌شمار علايم تشخيص در چهره آدمي و حواس ظاهري و باطني او را نيز با همان چكش معنوي در جاهاي‌شان نقش مي‌زند. معلوم مي‌شود صانع ذوالجلال در كار است.چنين وراي نشان دادن كارهايش به چشم‌ها و گوش‌ها، به واسطه آيات قرآني چكشي را بر ذره‌يي مي‌زند، و با كلمه ديگري از همان آيه همان چكش را بر خورشيد مي‌زند و به نحوي كه تو گويي آن را بر هدف زده باشد با برترين اسلوب، وحدانيت را در عين احديت، نها هر چيل را در نهايت جمال، نهايت عظمت را در نهايت خفا، نهايت وسعت را در نهايت دقت، نهايت حشمت را در نهايت رحمت، و نهايت دوري را در نهايت نزديكي به نمايش مي گذارد. صورتي از نكتهين مرتبه جمع اضداد را كه محال تلقي مي‌شود در درجه واجب افاده مي‌كند و ثابت نموده به نمايش مي‌گذارد. اين طرز افاده و اسلوب قرآن است كه بهترين اديبان را در برابر بلاغتش به سجده وا مي‌داهم كرا مثلاً با آيه‌ي
وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ
(روم: افته به واسطه چنان اسلوب عالي، حشمت سلطنت ربوبي را نشان مي‌دهد. به اين ترتيب كه"آسمان‌ها و زمين در حكم دو پادگان مطيع و مركز دو ارتش منظم‌اند و موجوداتي كه در پرده فنا و عدم در آن دو پادگان قرار دارند در پههاي عني واحد يا علامتي مانند نواختن شيپور با كمال سرعت و اطاعت لبيك مي‌گويند و در صحراي محشر و عرصه آزمون آماده مي‌شوند."
آري، موضوع حشر و قيامت را با چنان اسلوب عالي و اعجاز آميزي بيان مي‌دارد و در اثناي طرح اين ادعا به دليلي اقناعي چنان اشارا قسمتند كه انسان بالمشاهده در مي‌يابد همان‌طور كه دانه‌ها در بطن زمين پنهان شده و حكم مرده
— 503 —
را دارند و همان‌طور كه قطرات در پهنه آسمان، در عدم، در اتمسفر پراكنده و پنهان‌اند؛ با اين حال همه در نهايت نظم و سرعت زندپنج تاو در هر بهار در ميدان آزمايش و امتحان حاضر مي‌شوند، در نتيجه حبوبات در زمين و قطرات در آسمان مدام صورتي محشر گونه به خود مي‌گيرند، حشر اكبر نيز به همين ترتيب ن شخص مين سهولت ظاهر مي‌شود. مادام كه مورد اول را مي‌بينيد مورد دوم را نيز نمي‌توانيد انكار كنيد؛ و هكذا... درجه بلاغت ساير آيات را مي‌توانيد با همين آيات قياس كنيد. آيا ترجمه حقيقي اين ق باشد ات ممكن است؟ البته ممكن نيست! فرضاً اگر ممكن هم باشد در نهايت مي‌توان معناي مختصر آيه را به اجمال بيان كرد يا براي هر عبارت پنج شش سطر تفسير نوشت.
نكته پنجم:مثلاً الْحَمْدُ للّهِ يك جمله قرآني‌ست. كوتاه‌ترين معناي اين جمله براساس قواع‌روند؛نحو و بيان اين است:
كُلُّ فَرْدٍ مِنْ اَفْرَادِ الْحَمْدِ مِنْ اَىِّ حَامِدٍ صَدَرَ وَعَلَى اَىِّ مَحْمُودٍ وَقَعَ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ خَاصٌّ وَمُسْتَحِقٌّ لِلذَّاتِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ الْمُسَمَّى بِاللّهِ
يعنحكم"ادر حمد و ستايش كه باشد، صرف‌نظر از اين كه ستايش كننده چه كسي‌ست و ستايش شونده چه كسي، از ازل تا ابد مخصوص و شايسته آن ذات واجب الوجوديع وجود الله ناميده مي‌شود.
"هر قدر حمد و ستايش كه باشد" برخاسته از "الِ" استغراق است. قيد "صرف‌نظر از اين كه ستايش كننده چه كسي‌ست" نيز به دليل مصدر قرار گرفتن "حمد" و ترك فاعل آن است، لذا در چنين مقامي افاده عمومكوچك‌تكند؛ اين‌كه "ستايش شونده هم فرقي نمي‌كند چه كسي باشد" به سبب ترك مفعول است كه در مقام خطاب، افاده كليت و عموميت مي‌كند. قيد "از ازل تا ابد"، براساس قاعده انتقال از جملكَةٍ زه به جمله اسميه كه بر ثبات و دوام دلالت دارد، معناي مذكور را افاده مي‌كند. لام جرّ در للّهِ معناي "مخصوص و شايسته" را افاده مي‌كند. زيرا "لام" مزبور براي استحقاق و اختصاص است. اماوي خداذات واجب الوجود"؛ از آن‌جا كه وجوب وجود لازم ضروري الوهيت است و عنوان ملاحظه‌يي براي ذات ذوالجلال؛ و لفظ للّهِ به اعتبار اين‌كه جامع ساير اسما و صفات و اسم اعظم
— 504 —
مي‌باشد و همان‌گونه كت و نظلالت التزامي به آن‌ها دلالت مي‌كند، به عنوان واجب الوجود نيز با همان دلالت التزامي دلالت مي‌كند.
حال كه كوتاه‌ترين معناي الْحَمْدُ للّهِ طبق ن را با علماي ادبيات عرب يكي از معناي ظاهري‌اش چنين است چگونه مي‌توان قرآن را با اعجاز و قوتي كه دارد به زبان ديگري ترجمه كرد؟
در ميان زبان‌هاي نحوي جهان، جز عربي فقط يك براي يگر وجود دارد كه آن هم هيچ‌گاه به جامعيت زبان عربي نمي‌رسد. كلمات قرآني به صورت اعجازآميزي در اين زبان نحويِ جامع و معجزه‌گون، و درون علمي محيط ی كه هر مطلبي را به يك‌باره مي‌داند و اراده مي‌كند ی ه رسالافته، حال چگونه ممكن است قرآن توسط ساير زبان‌هاي تركيبي و تصريفي و توسط معدودي از اشخاص با قلوب ظلماني، افكار مشوش، ادراك ناقص و ذهني جزيي ترجمه شود و جايگزين آن كلمات مقدس گردد؟ حتي مي كه اي بگويم و بلكه مي‌توانم اثبات هم بكنم كه هر حرف قرآن، حكم گنجينه‌يي از حقايق را دارد و گاه فقط يك حرف آن حقايقي به قدر يك صفحه را تعليم مي‌دهد.
نكته ششم:براي روشن شدن اين معنا، وضعيتي نوراني و خا شيطااقعي را كه خود از سر گذرانده‌ام به شرح زير بيان مي‌كنم:
يك‌بار به "نون" متكلم مع الغيري كه در
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
هست فكر مي‌كردم. قلبم در پي سبب انتقالش از صيغه متكلم وحده به صيغه نَعْبُدُ برآمد. در ه در آظه فضيلت و رازي كه در نماز جماعت وجود دارد از همیان "نون" ظاهر شد. متوجه مشاركت خود با جماعتي شدم كه در مسجد بايزيد با آن‌ها نماز مي‌خواندم؛ ديشر و دكدام آن‌ها برايم حكم نوعي شفيع را دارند و آن‌ها را شاهد و تأييد كننده‌يي براي حكم‌ها و ادعاهايي كه در قرائتم اظهار كرده بودم يافتم. جسارت آن را يافتم كه عبوديت ناقصم را در متن عبادات آن جماعت بزرگ و انبوه تقديم درگاه الهي كنم. در يك لح محيط ه ديگري به رويم گشوده شد؛ احساس كردم همه مسجدهاي استانبول با هم مرتبط شده‌اند. كل شهر حكم مسجد بايزيد را يافت. ناگهان معناً مظهريتي را درارتباط با دعاها و تصديق‌هايشان
— 505 —
حساس كردم. در اين حال خود را در مسجد روتوان ب، در ميان صف‌هاي دايره‌وار پيرامون كعبه مكرمه ديدم. گفتم:
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
من تا اين حد شفيع دارم و هر عبارتي را كه در نماز بر زبان مي‌آورم آن‌ها عيناً تكرار و تصديق مي‌كنند. مادام كه چنين پرده‌يي دبه شیي خيال بر من گشوده شد كعبه مكرمه حكم محراب را يافت. از اين فرصت استفاده كرده آن صف‌ها را به شهادت خواندم و عبارت
أَشْهَدُ أَن لا اله الّا اللهُ و أَشْنكردن نَّ مُحَمَّداً رَّسولَ الله
را كه ترجمان ايمان است و من آن را در تحيات ذكر مي كردم به صورت امانت به حجر الاسود سپردم. ناگهان با گشايش وضعيت ديگري مواجه شدم. ديدم جماعتي كه همراه‌شايستهدم به سه دايره تقسيم شد.
دايره اول:جماعت عظماي مؤمنين و موحدين در روي زمين؛
دايره دوم:ديدم همه موجودات مشغول نمازي بزرگ و تسبيحاتي بسيار عظرد هر و خود را در ميان جماعتي يافتم كه هر طايفه اش مشغول صلوات و تسبيحات مخصوص به خود بود. خدمات مشهوده كه از آن به "وظايف اشيا" تعبير مي شود عنوان عبوديت آن هاست. درآن حال "الله اكبر" گفتم و از حيرت سر خم كرده به نفسم نگاه كخدمت م دايره سوم:در آن، جهان كوچكي ديدم حيرت انگيز، به ظاهر و كيفيت كوچك، اما به واقع و از نظر وظيفه و كميت بزرگ. جهاني كه جماعتي در آن از ذرات وجودي تا حواس ظاهري‌ام را در بر بحث چهت و همه، طايفه طايفه مشغول انجام وظيفه عبوديت و سپاسگزاري خود بودند. ديدم در اين دايره، لطيفه رباني موجود در قلبم به نام آن جماعت مي‌گويد:
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُبيان ا‌چنان كه زبانم در دو جماعت پيشين نيز به نيت همان دو گروه بسيار بزرگ گفته بود.
خلاصه:"نون" نعبد بر سه جماعت مذكور اشاره دارد.
در همان حالت بودم كه ناگهان شخصيت معنوي مُبلغ و ترجمان قرآن حكيم يعني رسول اكرم عَلتشر ميصَّلاةُ وَ السَّلام بر منبر معنوي‌اش كه مدينه منوره گفته مي‌شود با شكوهي كه داشت تمثل يافت و من نيز خطاب
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ
(بقره:٢١) را معناهمه آثد ديگران شنيدم و تخيل كردم كه آن سه جماعتي كه گفتم همه مانند
— 506 —
من با بيان إِيَّاكَ نَعْبُدُ پاسخ مي‌دهند. براساس قاعده‌ي اِذَا ثَبَتَ الشَّيْءُ ثلذات زِلَوَازِمِهِ حقيقتي بدين مضمون به انديشه‌ام نمايان شد:
پروردگار همه عوالم، انسان‌ها را مخاطب قرار داده با همه موجودات سخن مي‌گويد و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن خطاب عزتمند را نه، عجز به نوع بشر بلكه به عموم ذي روحان و ذي شعوران ابلاغ مي‌كند. در اين لحظه همه زمان‌هاي گذشته و آينده حكم زمان حاضر يافت و همه نوع بشر را در مجلسي ديدم؛ به شكل جماعتي كه صف‌هايشان مختلف بود و خطاب مذكور بدان صورت مَحْتَ نان بود.آن‌گاه هر يك از آيات قرآن را با قدرت و برتري و بلاغت و جزالتي كه از مقامي به غايت باشكوه و گسترده، مخاطبي به غايت كثير و مختلان ناناهميت، از متكلم ازلي ی كه صاحب جلال و عظمت بي‌پايان است ی و از ترجمان عالي شأني ی كه صاحب مقام محبوبيت عظماست ی اخذ كرده، در نور اعجازي در‌تر ازبسيار درخشان مشاهده كردم. در آن حال نه همه‌ي قرآن يا يك سوره يا يك آيه‌ي آن بلكه هر كلمه‌اش برايم حكم معجزه را داشت؛ گفتم:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلي نُور الايمانِ وَ الفَاطْل
از خيالي كه عين حقيقت بود به همان ترتيبي كه وارد نون نَعْبُدُ شده بودم بيرون آمدم و دانستم كه نه تنها آيات و كلمات قرآن بلكه برخي حروفش مانند همين "نون" نَعْبُدُ نيز كليد نوراني حقايق مهم است.عي تذلب و خيال از بحث "نون" نعبد بيرون آمده بودند كه عقل را در برابر خود ديدند، عقل گفت:"من هم سهمي مي‌خواهم. مانند شما نمي‌توانم پرواز كنم.مُنَقّ من دليل و حجت‌اند. بايد راهي را كه به سوي خالق مي‌رود خالقي كه معبود و مستعان است، در عين نَعْبُدُ و نَسْتَعينُ نشان داد تا من هم بتوانم با شما همراه شوم".
ن نمي‌لحظه فرماني بر قلبم الهام شد كه به آن عقل سرگردان بگو:
به همه موجودات عالم اعم از جاندار و جامد نگاه كن و ببين كه عبوديتي به صورت انجام وظيفه در كمال نظم و طاعت دارند. قسمي از آن‌ها با اين‌كه فاقد ادراك و احساس يافتهاما وظيفه خود را به غايت مدركانه، منظم و عابدانه انجام
— 507 —
مي‌دهند. معلوم مي‌شود معبود بالحق و آمري مطلق وجود دارد كه اينان را به سمت عبادت سوق داده، و به خدمت مي‌گيرد.
باز هم نگاه كن، به همه موجودات، مخصوصاً به ذيرده، لن... هر كدام آن‌ها نيازهاي بسيار زياد و متنوعي دارند، نيز مطلوب‌هاي مختلف و فراواني براي وجود و بقاي‌شان لازم است؛ با اين حال دست‌شان به كوچك‌ترين مطلوب هم نمي‌رسد، قدرت‌شان كفايت نمي‌كند. ليكن مطلوب‌هاي بي‌شمار آن‌ها از جايي كه فكرشاو مي‌ نمي‌كنند و در زمان مناسب و به طور منظم در اختيارشان گذاشته مي‌شود و اين واقعيتي‌ست كه بالمشاهده ديده مي‌شود.
فقر و نياز بي‌پايان اين موجودات و ياري‌هاي غيبي و امدادهاي رحماني بالبداهه نشان مي‌افتم و آن‌ها روزي دهنده و پشتيباني دارند كه غني مطلق، كريم مطلق و قدير مطلق است؛ پشتيباني كه همه موجودات و كليه ذي حياتان به مدد او نيازمندند، از او انتظار كمك دارند و به د موردعنا إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ مي‌گويند. عقل بعد از اين توضيحات گفت: آمَنّا و صَدَّقْنا.
نكته هفتم:سپس در آن حال وقتي گفتم:
اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقيهِ ال صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ
در بحبوحه‌يي كه قافله بشري به سوي گذشته روان بود قافله‌هاي بسيار نوراني و درخشان انبيا، صديقين، شهدا، اوليا و صالحين را ديدم كه ظلدت عمونده را در هم شكسته، در جاده مستقيم كبرايي كه تا ابد امتداد دارد پيش مي‌روند. عبارت فوق براي الحاق به قافله مذكور راه نشان مي‌داد بلكه مرا به آن‌ها ام"، مي‌كرد. به يك‌باره"فَسُبحان الله"گفتم. ملحق نشدن به قافله نوراني و عظمايي كه تاريكي آينده را تبديل به روشنايي مي‌كند و در كمال سلامت راه مي‌پيمايد چيزي‌ست كه هر كس ذره‌يي شعور داشته باشد مي‌فهمد خسارت و هلاكت است. كسي كه هم‌چناد بدعت‌ها از اين قافله بزرگ دور مي‌شود از كجا نور خواهد يافت و چه راهي را مي تواند در پيش بگيرد؟
رهبر و راهنماي ما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَكُلُّ ضَلاَلَةٍ فِى النَّارِ.
برخي بيچارگان كه صطفي
نام "علماي سوء"‌‌‌ اند در برابر اين فرمان
— 508 —
قطعي در پي كدام مصلحت‌اند؟ چه فتوايي صادر مي‌كنند كه به صورت زيان‌بار و بي‌دليل در مقابل بديهي تفسيرير اسلامي قرار مي‌گيرند؟ و چگونه تغيير و تبديل احكام اسلام را ممكن مي‌دانند؟ شايد در نهايت انتباهي موقت ناشي از جلوه معنايي موقت، علماي سوء مذكور را فريب داده باشد.
براي مثال:اگر پوست حيوان يا ميوه‌يي كنده شود به طور موقت ظرافل كني؛نشان مي‌دهد ليكن پس از اندك زماني گوشت ظريف يا آن ميوه زيباي زير آن پوست عارضي، كثيف، چروكيده و زشت سياه و متعفن مي‌شود. در شعاير اسلامي نيز چون خر نبوي و الهي حكم پوستي زنده و پر ثواب را دارند. با كنار گذاشتن اين پوست، نورانيت معنا موقتاً و تا مرتبه‌يي عريان ديده مي‌شود، اما روح آن معاني والا مانند ا باشنوست كنده شده پر مي‌كشد و مي‌رود و پوست بشري‌اش را نزد قلوب و عقول ظلماني مي‌گذارد... نور پر مي‌كشد و غباري از آن باقي مي‌ماند. بگذريم...
نكته هشتم:لازم است در اين مورد اصل و قاعده‌يي مبتني، خصوقيقت بيان شود.
هم‌چنان كه دو نوع حقوق وجود دارد"حقوق شخصي"و"حقوق عمومي"،كه"حقوق عمومي"به نوعيحقوق اللهبه شمار مي‌رود؛ در مسايل شرعي نيز قسمي از مسايل مختص اشخاص و قسم ديگر مربوط به ست را ست و به اعتبار عموميتي كه دارند "شعاير اسلام" ناميده مي‌شوند. عموم خلق در شعاير مذكور به لحاظ تعلقي كه به عموم دارد سهيم اند. تصرف در اين نوع از حقوق بدون تحصيل رضايت مردم تجاوز در حقوق آن‌هاست. جزيي‌ترين اين شعاير (مثلاً مسأنيز مياز نوع سنت) در حكم بزرگ‌ترين مسأله بوده و داراي اهميت مي‌باشد. شعاير اسلامي مستقيماً به عموم ملت اسلام مربوط مي‌شود و همه اعاظم اسلام از صدر اسلام تاكنون بدان وابسته بوده‌اند؛ كساني كه درصدد تخريب و تحريف و در هم شكستن اين حلقهمان ننوراني هستند و ياري‌رسانان آن‌ها بينديشند كه مرتكب چه خطاي دهشتناكي مي‌شوند؛ آن‌ها اگر ذره‌يي فهم و ادراك دارند بر خود بلرزيدند.
— 509 —
نكته نهم:به قسمي از مسايل شرذا هر َعُبُّدِي" گفته مي‌شود. اين مسايل در گرو داوري عقل نيستند و چون فرمان انجام‌شان داده شده، انجام مي‌گيرند. علت انجام آن‌ها امر و فرمان است.
قسمو صفات از مسايل شريعت"معقول المعنا"ناميده مي‌شوند، يعني مصلحت و حكمتي هست كه براي تشريع آن حكم مُرجَّح شده‌اند ولي سبب و علت نيستند، زيراعلت واقعي، امر و نهي الهي‌ست.
حكمت و مصلحت نمي‌تواند در قسم تعبدي شهمين تغييري ايجاد كند؛ جهت تعبّدي اين نوع شعاير، مُرجَّح است و نمي‌توان در آن‌ها دست برد.صدهزار مصلحت هم كه باشد نمي‌توان اين قبيل موارد را تغيير داد؛به همين ترتيب نمي‌توان گفت:"فايده شعاير صرفاً مصالح معلَتِكَ ." داشتن چنين اعتقادي، خطاست. مصلحت‌هاي مورد نظر ممكن است فايده‌يي از حكمت‌هاي متعدد ‌باشد. مثلاً اگر كسي بگويد:"حكمت اذان دعوت مسلمانان به نماز است پس مي‌توان آن ها را با شليك تفنگ هِفُونَر كرد."چنين فرد ديوانه‌يي نمي‌داند كه مصلحت مذكور فقط يكي از هزاران مصلحت مندرج در اذان است. صداي شليك تفنگ مصلحت فوق را اجرا مي‌كند، اما چگونه مي‌تواند به نام نوع ب فعلاًبه نام اهالي آن شهر جاي اذاني را بگيرد كه واسطه اظهار عبوديت در برابر ربوبيت الهي‌ست و توحيد را اعلام مي‌كند، توحيدي كه نتيجه عظماي خلقت كائنات و نتيجه خلقت نوع بشر است.
خلاي‌دهد،نم بي‌دليل نيست، امور بسياري هستند كه موجب مي‌شوند گفته شود:"زنده باد جهنم". بهشت نيز ارزان نيست؛ برايش بهاي زيادي بايد پرداخت.
لَا يَسْتَوِي أَصلِتَع النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ . . . الخ
(حشر: ٢٠ ی ٢٤)

* * *

— 510 —
بخش دوم كه رساله دوم است
درباره رمضان شريف است
(در پايان بخش اول تا حدودي از شعائر اسلامي بحث شد؛ اينك ح متعد دوم كه به رمضان شريف، درخشان‌ترين و باشكوه‌ترين عبادت در ميان شعائر اسلامي مربوط است قسمي از حكمت‌هاي ماه مبارك رمضان بيان مي‌شود.
اين بخش حاوي "نُه نكته" است كه نُه حكمت از حكمت‌هاي فراوان رمضان شريف را بيیان مي‌كند.)
‌هاي وِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ
ه خاموه: ١٨٥)
نكته نخست:روزه ماه مبارك رمضان، جزو نخستين ركن در اركان خمسه اسلام است، نيز از اعاظم شعائر اسلام به شمار مي‌رود.
روزه ماه مبارك رمضان حكمت‌هاي متعمنزله رد كه ناظر بر ربوبيت حضرت حق، حيات اجتماعي انسان، حيات شخصي او، تربيت نفس و شكرگزاري نعمت‌هاي الهي مي‌باشد. يكي از حكمت‌هاي فراوان روزه درخصوص ربوبيت حضرت حق از اينت، قطعاست:
حضرت حق از اين لحاظ كه روي زمين را چون سفره نعمت آفريد و انواع نعمت‌ها را به طرز مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ (طلاق: ٣) در آن چيد، كمال ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خود را با اين وضع بيان مي‌دارد. انسان‌ها زير حجاب غفلت و
— 511 —
آنان ره اسباب قادر نيستند حقيقتي را كه وضعيت فوق افاده مي‌كند ببينند و گاه آن را فراموش مي‌كنند. اما در ماه مبارك رمضان همه مؤمنان به يك‌باره حكم ارتشي منظم را مي‌يابند. آن‌ها به مهماني سلطان ازل دعوت م كثرت و نزديك غروب با نشان دادن طرز عبادتي ی كه گويي منتظر امر"بفرماييد"هستند ی در برابر رحمانيت او ی كه كلي و توأم با شفقت و حشمت و شكوه است ی با عبوديتي فراگير، عظيم و مرتب پاسخ مي‌دهند. آيا كساني مذكور چنين عبوديت عالي و كرامتي شريف مشاركت نمي‌كنند شايسته نام انسان هستند؟
نكته دوم:روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر شكر نعمت‌هاي حضرت حق، حكمت‌هاي فراواني درتبط بكي از آن حكمت‌ها بدين قرار است: هم‌چنان كه در كلام "نخست" بيان شد غذاهايي كه خدمتكار از مطبخ پادشاه مي‌آورد قيمتي دارد؛ اگر در حالي كه به خدمتكار اَنع از آندهند، غذاهاي بسيار پر بها را بي‌ارزش گمان كنند و كوششي براي شناخت منعم نداشته باشند مرتكب بلاهتي فوق العاده مي‌شوند؛ به همين ترتيب حضرت حق نيز انواع نعمت‌هاي بي‌شمار خويش را براي بشر روي زمين پخش كرده است. در مقابل آن به عن پيامبمتِ نعمت‌هاي مذكور خواهان شكر است. اسباب و اصحاب ظاهريِ آن نعمت‌ها نيز در حكم همان خدمتكار آورنده غذا هستند. به چنين خدمتكاراني مبلغي مي‌پردازيم، وامدار زحم شراب مي‌شويم، حتي گاه حرمت و احترامي بسيار بيش‌تر از آن‌چه مستحق‌اش هستند مي‌گذاريم؛ در حالي كه منعم حقيقي به واسطه نعمتي كه در اختيارمان گذاشته است بسيار بيش‌تر از اسباب مذكور شايستگي سپاسگزاري را دارد. تشكر كردن از او در گرو اين استور هست نعمت‌ها را مستقيماً از او دانسته و از ارزش نعمت‌ها تمجيد كرده و احتياج خويش به آن نعمت‌ها را حس كنيم.
روزه ماه مبارك رمضان كليد شكري واقعي و خالص، عظيم و عي فرمات.در ساير مواقع، اجباري متوجه بيش‌تر انسان‌ها نيست، لذا گرسنگي را آن‌طور كه بايد و شايد احساس نمي‌كنند؛ در نتيجه درك درستي از بهاي بسياري از نعمت‌ها ندارند. ميزان نعمت بودن يك تكه نان خشك، نزد كساني كه سيرند مخصوصاً
#512 حياتاان، دانسته نمي‌شود. اما ذائقه فرد مؤمن در زمان افطار گواهي مي‌دهد كه همان نان خشك چه نعمت ارزشمند الهي‌ست. همه، از پادشاه گرفته تا فردي فقير، در ماه مبارك رمضان پي به ارزش نعمت‌ها مي‌برند و مَظهر شكري معنوي گلايه د. فرد به سبب منعي كه در خوردن غذا در طول روز هست چنين مي‌انديشد كه"مالكيت نعمت‌ها از آن من نيست، من در خوردن اين غذاها آزاد نيستم؛ معلوم مي‌شود اين غذاها و نعمت‌ها به كس ديگري تعلق دارد و اِنم‌ها، يند، منتظر فرمان او هستم." لذا پي به نعمت بودن نعمت‌ها مي‌برد و به لحاظ معنا شكر مي‌كند. روزه به اين صورت حكم كليد شكر را مي‌يابد كه به لحاظ گوناگون وظيفه واقعي انسان است.
نكتحركت غروزه از آن لحاظ كه ناظر بر حيات اجتماعي انسان است داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، كه يكي از آن‌ها چنين است: انسان‌ها از نظر معيشت به صورت‌هاي مختلف آفريده شده‌اند. حضرت حق بنا بر اختلاف مذكور، ثروتمندان را بگي را فقرا و تهي‌دستان دعوت مي‌كند. حال اين‌كه ثروتمندان مي‌توانند حال و روز دردآور و گرسنگي فقيران را با گرسنگي حاصل از روزه به خوبي احساس كنند.
اگر روزه‌يي در كار نباشد ممكن است بسيند در ثروتمندانِ نفس پرست درك نكنند كه گرسنگي و فقر چه قدر دردناك است و گرسنگان و تهي‌دستان تا چه حد نيازمند شفقت و مهرباني هستند.از اين نظر در انسانيت در حكاني به هم‌نوع از پايه‌هاي شكر حقيقي‌ست.هر كسي صرف نظر از اين‌كه چه كسي‌ست، مي‌تواند فردي فقيرتر از خود را بيابد. او مكلف به مهرباني در برابر چنين كسي‌ست.
اگر در چشاندن گرجهان هه نفس، مجبور نباشد، فرد نمي‌تواند احسان و كمكي را كه مكلف است به‌ واسطه شفقت به جا آورد و عملي كند؛ عملي هم كند كامل نخواهد بود، زيرا آن حالت واقعي را درلاً درويش احساس نمي‌كند.
نكته چهارم:روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر بر تربيت نفس است حكمت‌هاي متعددي دارد كه يكي از آن‌ها به اين شرح است: نفس مي‌خواهد آزاد و رها باشد و چنين تلقيوظ و نرد. حتي به لحاظ فطري، ربوبيتي موهوم را آرزو مي‌كند و دوست دارد هر طور كه مي‌خواهد رفتار كند. علاقه‌ ندارد به اين فكر
— 513 —
كند كه توأم با نعمت‌هاي بي‌شمار تربين مخل است. مخصوصاً اگر در دنيا ثروت و اقتداري داشته باشد، و غفلت هم ياري‌اش كند، نعمت‌هاي الهي را غاصبانه و با شرارت و حيوان‌گونه غصب خواهد كرد.
در ماه مبارك رمضان نفس هر كس از ثروتمندترنيز بافقيرترين فرد در مي‌يابد كه"خود، مالك نيست، مملوك است؛ آزاد نيست، عبد است؛ اگر فرمان صادر نشده باشد عادي‌ترين و سهل‌ترين كار را هم نمي‌تواند انجام دهد؛ حتي دستش را امر تك آب نمي‌تواند دراز كند و ربوبيت موهومش در هم مي‌شكند" آن‌گاه (لباس) عبوديت را مي‌پوشد و به شكر كه وظيفه اصلي اوست مي‌پردازد.
نكته پنجم:روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر تهذيب اخلاق نفس و ممانعت از سركشي و طغيان، حد واردي گوناگوني دارد؛ يكي از آن‌ها چنين است: نفس انسان به موجب غفلت خود را فراموش مي‌كند. نمي‌تواند عجز بي‌پايان، فقر بي‌نهايت، و كوتاهي‌هاي به غايت فراوان را در ماهيت خود ببيند و اصولاً نمي‌خواهد كه ببيند. براحت نهم فكر نمي‌كند كه چه قدر ضعيف بوده و در معرض زوال و آماج مصيبت‌هاست، و چيزي نيست جز گوشت و استخواني كه خيلي زود فاسد و نابود مي‌شود. گمان مي‌كند وله مهدز پولاد دارد و چنان به دنيا وابسته مي‌شود كه گويي خود را ابدي و فناناپذير مي‌داند. با حرص و طمعي شديد و علاقه و محبتي مفرط وابسته‌ي دنيا مي‌شود. به اموري كه لذت و منفعت دشته‌ان مي‌بندد. آفريدگاري را كه با كمال مهرباني تربيتش مي‌كند فراموش مي‌نمايد، به نتيجه حيات و زندگي اخروي‌اش هم فكر نمي‌كند و در اخلاق ناپسند مي‌غلتد.
روزه ماه مبارك رمضانضعف و عجز و فقر غافلان و متمرداعت نسبه آن‌ها مي‌چشاند. فرد به واسطه گرسنگي به معده اش مي‌انديشد. نيازي را كه معده دارد درك مي‌كند. به خاطر مي‌آورد كه وجود ضعيفش چه قدر سست و ناپايدار است. د. كسي كند كه تا چه حد نيازمند رحمت و مهرباني‌ست. فرعونيت نفس را كنار مي‌گذارد و با كمال عجز و فقر احساس مي‌كند خواهان پناه بردن به درگاه خداوند است و آماده ميلكه ميا شكري معنوي درِ رحمت را دق الباب كند. البته اگر غفلت، قلب او را نابود نكرده باشد...
— 514 —
كته ششم:روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر است بر نزول قرآن حكيم و ا گردد،ماه رمضان مهم‌ترين زمان نزول قرآن حكيم بوده است حكمت‌هاي بي‌شماري دارد؛ يكي از آن‌ها به اين شرح است:مادام كه قرآن حكيم در ماه رمضان نازل شده است اگر انسان به منظور حاضر شدن براي زمان نزول گفته براي حُسن استقبال از آن خطاب آسماني نيازهاي پست نفس و حالات بيهوده و بي معنا را ترك گويد و از خوردن و آشاميدن پرهيز كند وضعيتي شبيه ملائكه به دست مي‌آورد و قرآن را طوري قرائت مي‌كند يا مي‌شنود كه گويي تازه نازل شده است؛ خطاب‌هاي الهي را به نحكر منفشنود كه گويي در زمان نزول است؛ احساس مي‌كند خطاب الهي را از طريق رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌شنود؛ و حالتي قدسي مي‌يابد كه گويي كلام را از حضرت جبرائيل و حتي از متكلم ازلي مي‌شنود.به ميزاين‌كه خود وظيفه ترجمان بودن را بر عهده مي‌گيرد و آيات را به گوش ديگران مي‌رساند و حكمت نزول قرآن را تا حدي نشان مي‌دهد.
آري، جهان اسلام گويا در ماه مبارك رمضان حكم مسجدي را مي‌يابد؛ ميليون‌ها حافظ قرآن در گوش به چنار آن مسجد اكبر قرآن، اين خطاب آسماني را به گوش زمينيان مي‌رسانند. هر رمضان، آيه‌ي
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ
را با درخشندگي و نبخورند نشان داده و ثابت مي‌كند كه ماه قرآن است. ساير افراد اين جماعت عظيم، برخي با خشوع به قرائت حافظان گوش فرا مي‌دهند؛ و ديگران خود به قرائت آيات مي‌پردازند. هر قدر تابع ت‌شان ي پست نفس شدن در اين وضعيت، و در اين مسجد مقدس، و خروج از اين وضعيت نوراني به واسطه خوردن و آشاميدن، زشت و ناپسند باشد و موجب نفرت معنوي جماعت حاضر در مسجد قرار گيرد، به همان ميزانمخالفتر به دزه‌داران ماه مبارك رمضان، نفرت معنوي عموم مسلمانان جهان اسلام را بر مي‌انگيزد و هدف تحقير آنان قرار مي‌گيرد.
نكته هفتم:روزه ماه رمضان،از آن لحاظ كه ناظر است بر منفعت انساني كه آمده است براي توشه‌ي آخرت در دنيا زراعت و تجِّ
#4د، حكمت‌هاي فراوان دارد؛ يكي از آن‌ها از اين قرار است: ثواب اعمال در ماه مبارك رمضان يك به هزار است. براساس نص حديث، (قرائت) هر حرف قرآن ده حسنه دارد و ده ميوه بهشتي بار مي‌دهودات رحرف
— 515 —
قرآن در ماه مبارك رمضان نه ده ثواب كه هزار ثواب دارد؛ مخصوصاً هر حرف آياتي مانند آيت الكرسي هزاران ثواب و در جمعه‌هاي رمضان ثواب بيش‌تري داشته، و در شب قدر ثواب سي هزار حسنه را دارد.
آري، قرآن حكيم كهلازمه فش سي هزار ميوه باقي نتيجه مي‌دهد حكم چنان شجره نوراني طوبايي را مي‌يابد كه در ماه مبارك رمضان ميليون‌ها ميوه باقي نصيب مؤمنان مي‌كند. اينك بيا و به تماشاي اين تجارت قدسي و ابدي و سودمند بنشين و بينديش ه آرزو آنان كه قدر و منزلت اين حروف را نمي‌دانند تا چه حد در خسران‌اند.
ماه مبارك رمضان نمايشگاه و بازار پر درآمدي‌ست براي تجارت آخرت و زمينِ بسيار مرغوبي‌ست براي به دست آوردن محصولات اخروي. در نشو و نماي اعمال به ماه فروردين در فصل بهار مي‌ماورد يكحكم عيدي قدسي و بسيار درخشان براي انجام مراسم رژه عبوديت بندگان در برابر سلطنت ربوبيت الهي‌ست. به همين دليل آدمي مكلف به روزه شده است تا نخورتجو مياشامد و با غفلت گرفتار حاجات و خواسته‌هاي حيواني و بي‌معنا و هواپرستانه‌ي نفس نشود. گويي انسان مدتي از زندگي حيواني جدا شده، مثل فرشتگان مي‌شود، يا چون وارد تجارت اخرواِنْتَو نيازهاي دنيوي را موقتاً كنار گذاشته به صورت انساني اخروي و روحي كه به صورت جسم تظاهر يافته در آمده با روزه‌ي خود صمديت را به نوعي آيينه‌داري مي‌نمايد. آري، رمضان شريف در اين دنياي فاني در اين عمر گذرا و زندگي كوتاه، عمري باقي، حياتي طولاني ز باشداني‌اي ماندگار را تضمين و نصيب انسان مي‌كند.
آري فقط يك رمضان مي‌تواند ثمرات يك عمر هشتاد ساله را براي انسان داشته باشد. اين‌‌كه شب قدر به آيهي ن از هزار ماه برتر است، حجت قاطعي است بر اين راز. آري، هم‌چنان كه يك پادشاه در مدت سلطنت خود سالگرد جلوس همايوني و يا روزهايي را كه مظهر با رواشكوه سلطنتش بوده عيد اعلام مي‌كند و رعيت و ملت صادق و لايق خويش را در آن روز نه در دايره قوانين عمومي كه در شمول احسان‌هاي خاص و حضور بي‌پرده و التفات ويژه و اجرائيات
— 516 —
فوق العاده، مورد تفقد و مستقيماً رفته شوجه خاص قرار مي‌دهد. به همين ترتيب پادشاه ذوالجلالِ بيست و هشت هزار عالم ی كه سلطان ازل و ابد است ی قرآن حكيم را ی كه فرمان عالي اوست و ناظر است بر همان بيست و هشت هزار عالم ی در ماه مبارك رمضال نازل كرده است؛ پس به مقتضاي حكمت، ماه رمضان حهاي با مخصوص الهي، نمايشگاه رباني و مجلسي روحاني را خواهد داشت. مادام كه رمضان حكم همان عيدي را دارد كه گفتيم، پس براي اين‌كه انسان را تا حدودي از مشغوليت‌هاي حيواني و پست كنار بكشند به او دستور روزه گرفتن مي‌دهند.
كامل‌ترين شكل روزه نيز آن است كگي سقون كاري كند كه اعضا و جوارح، همه حواس، چشم و گوش و قلب و خيال و فكرش هم مانند معده اش روزه باشند، يعني آن‌ها را از محرمات و امور بي‌معني و بيهوده كنار بكشد و به سوي عبوديتي مخصوصِ هر كدام‌شاهان غلدهد.
مثلاً زبانش را از دروغ و غيبت و درشت گويي نگاه دارد؛ و به روزه وا ‌دارد. زبانش را با چيزهايي مانند تلاوت قرآن و ذكر و تسبيح و صلوات و استغفار مشغول كند. يا چشمش را از نگاه به نامحرم و گوشش را ازچيز دي اصوات ناصواب نگاه دارد؛ چشم را در راه عبرت گرفتن و گوش را در مسير شنيدن كلام حق و قرآن به كار بگيرد. و به اين ترتيب ساير اعضايش را هم به نوعي به روزه وا دارد. اصولاً چون معده مانند يك كارخانه بزرگ است، اگرست، لذزه كارهايش تعطيل شود، آلات و ابزار كوچك‌تر بدن را به راحتي مي‌توان مطيع آن كرد.
نكته هشتم:رمضان مبارك از اين لحاظ كه ناظر بر حيات شخصينه اين مي‌باشد داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، يكي از آن‌ها به شرح زير مي‌باشد:
روزه به عنوان اجتنابي مادي و معنوي علاج مهمي براي انسان است و به لحاظ طبي نيز پرهيز است. به اين ترتيب كهنفس انسان تا وقتي در امر خوردن و آشاميدن هر گوند يكيخواست عمل كند به حيات مادي فرد به لحاظ طبي ضرر مي‌رساند؛ به همين ترتيب اگر بدون توجه به حلال و حرام هر چه را كه به دست مي‌آورد بخورد حيات معنوي او نيز مسموم مي‌شود. تبعيت از قلب و روح براي چنان نفسي دشوند، اح.
— 517 —
لگام را با طغيان و سركشي به دست مي‌گيرد. ديگر انسان نمي‌تواند سوار بر نفس شود و اين نفس است كه سوار بر انسان خواهد شد.
فرد در رمضان شريف به واسطه روزه به نوعي پرهيز عادت مي‌كند و در مسير رياضت تلاشه و كنو فرمان پذيري را ياد مي‌گيرد. به معده ضعيف و بيچاره نيز پيش از هضم، غذا روي غذا نمي‌خوراند تا سبب بيماري آن نشود. و چون به واسطه فرمان (الهي) حلال را ترك كرده است در پيروي از فرمان عقل و شريعت براي دوري از حرام قابليت مي‌يابد، به اين ترت اشا مي‌كند حيات معنوي خويش را از بين نبرد.
اكثريت مطلق انسان‌ها به كرات گرفتار گرسنگي مي‌شوند. گرسنگي كه تمريني‌ست براي صبر و تحمل، نيازمند رياضت است. پانزده ساما ماده‌‌داري در ماه مبارك رمضان، و اگر بدون سحري باشد بيست و چهار ساعت گرسنگي، صبر و تحمل و رياضت و تمرين است.پس علاج بي‌صبري و بي‌تحملي كه مصيبت‌هاي بشر را دو چندان مي‌كند نيز روزه است.
كارخانه معده خدمه فراواني دارد. جوارور گوشد انساني نيز با معده مرتبط مي‌باشند. نفس اگر موقتي روزهاي يك ماه را دست از كار نكشد كاري خواهد كرد كه خدمه‌هاي آن كارخانه و اعضا و جوارحِ ديگر انسان عبادت خرمعرفان را فراموش كنند و با خود مشغول‌شان مي‌كند؛ همه آن‌ها را به زير سلطه خود در مي‌آورد. ديگر اعضاي بدن انسان را با سر و صدا و گرد و غبارِ چرر چشميآن كارخانه معنوي مشوش كرده، نظرشان را مدام به خود جلب مي‌كند. باعث مي‌شود وظايف متعالي خود را موقتاً فراموش كنند. اين است كه از قديم بسياري از اهل ولايت براي كامل شدن، خود را به رياضت و كم خوردن و كم نوشيدن عادت‌كند مده‌اند. خدمه‌هاي آن كارخانه با روزه ماه مبارك رمضان مي‌فهمند كه فقط براي آن كارخانه آفريده نشده‌اند. جهازات ديگر به عوض سرگرمي‌هاي پست آن كارخانه، در رمضان شريف از سرگرمي‌هاي روحاني و ملكوتي لذت ‌مي‌برند و چشم بر آن‌ها مي‌دوزند. اين ا آمده‌مؤمنان در ماه مبارك رمضان نسبت به مراتبي كه دارند مظهر انوار و فيض‌ها و شادي‌هاي معنوي متفاوت مي‌شوند. لطائفي چون
— 518 —
قلب و روح و عقل و سرّ، در ماه مبارك رمضان به واكه حكمزه ترقيات فراواني دارند و فيض‌هايي كسب مي‌كنند. به رغم گريستن‌هاي معده، آن‌ها معصومانه مي‌خندند.
نكته نهم:روزه ماه مبارك رمضان، از اين لحاظ كه ربوبيت موهوم نفس را در هم مي‌شكند و با نشان دادن عجز و ناتواود و ب عبوديت‌اش را خاطر نشان مي‌كند، حكمت‌هاي متعددي دارد كه يكي از آن‌ها به شرح زير است:
نفس علاقه‌يي به شناخت پروردگارش ندارد و خود فرعون‌منشانه خواهان ربوبيت است. هرقدر هم كه عذاب ببيند اين حساسيت و ويژگي در او باقي مي‌ماند. فقط گرسنگي آن ويژ است، از بين مي‌برد. روزه ماه مبارك رمضان به طور مستقيم بر جبهه فرعونيت نفس ضربه زده و آن را در هم مي‌ شكند. عجز و ضعف و فقرش را برملا كرده و بنده بودنش را به ياد مي‌آورد.
در روايت‌ها حديثي هست كه حضرت حق از نفس ي مثال
من كه هستم تو كه هستي؟
نفس گفت:
من، من هستم و تو، تو هستي.
خداوند نفس را عذاب داد، به جهنم انداخت و بعد دوباره سؤال كرد. نفس نيز مجدداً گفت:
اَنَا اَنَا، اَنْتَ اَنْتَجا كه هر نوع عذابي را به نفس داد، اما نفس دست از انانيت برنداشت.
سپس نفس را با گرسنگي عذاب داد؛ يعني نفس را گرسنه رها كرد. آن‌گاه باز هم پرسيد:
مَنْ پريشا، وَ مَا اَنْتَ؟
نفس گفت:
اَنْتَ رَبِّى الرَّحِيمُ وَاَنَا عَبْدُكَ الْعَاجِزُ
يعني تو پروردگار رحيم من هستي و من بنده عاجز تو.
— 519 —
اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَیلاَشه اگرُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً بِعَدَدِ ثَوَابِ قِرَائَةِ حُرُوفِ الْقُرْآنِ فِى شَیهْرِ رَمَضَانَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصشخاص، ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ آمين
اعتذار:اين بخش دوم، در چهل دقيقه به سرعت نوشته شد، لذا از آن‌جا كه من و كاتبِ مسوّده، بيمار بوديم بي‌شك بي‌نظمي و قصور در آن خواهد بود. ولي رادران‌مان انتظار داريم به ديده مسامحه در آن بنگرند. البته هر جا را مناسب ديدند مي‌توانند تصحيح كنند.

* * *

— 520 —
بخش سوم كه رساله سوم است
(براي اين كه نيت مهم خود را در كتابت قرآن معجز البيان با خط حافظ عثمان مه نخستم، قرآني كه آيه مداينه (بقره:٢٨١) مقياس صفحاتش باشد و در سطرهايش نيز سوره اخلاص معيار قرار گيرد، قرآني كه قسمي از معجزات لفظي و ظاهري قرآن از دويست نوع اعجاز موجود در آن نشان داده شود، اين مطلب را نوى الْج به نظر برادرانم كه به خدمت قرآني مي‌پردازند رسانده، با آن‌ها مشورت كنم و از نظرات‌شان آگاه شوم؛ به آن‌ها مراجعه كرده‌ام تا به من رهنیمود دهند. اين قسیم سیوم شیامل"نُه مسیأله"است.)
مسهان مال:در كلام "بيست و پنجم" كه "اعجاز قرآن" ناميده مي‌شود با برهان ثابت شده، كه انواع معجزه در قرآن عظيم الشأن بالغ بر چهل مورد است. برخي از معجزات مذكور به صو دائم،يلي و برخي ديگر به اجمال در مقابل معاندان هم نشان داده شده است.
در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شده است كه اعجاز قرآن، خود را جداگانه به چهل طبقه از مراتب انساني نشان مي‌دهد. در همان‌جا سهم اعج از
#4 گوناگون ده قسم از آن طبقات، جداگانه به اثبات رسيده است. سي طبقه ديگر، اعجازهاي گوناگون خود را به اصحاب اهل ولايت با مشرب‌هاي مختلف و اصحاب مختلف علوم متنوع نشان داده‌اند؛ ايمان تحقيقي اينان در مرتبه‌ي علم اخوتين، عين اليقين و حق اليقين آشكار ساخته است كه قرآن، حق و كلام الله مي‌باشد. به سخن ديگر هر يك از آن‌ها وجه اعجاز آميز قرآن را به شيوه‌هاي مواني، يده‌اند. آري، اعجاز درك شده توسط يك ولي اهل معرفت با جمال اعجازي كه يك ولي اهل عشق مشاهده مي‌كند يكي نيست؛ هم‌چنين جلوه‌هاي جمال اعجاز نسبت به مشرب‌هاي مختلف تفاوت ميام‌هايوجه اعجازي كه علامه‌يي در اصول
— 521 —
دين يا يك روحاني مي‌بيند با وجه اعجازي كه مجتهدي در فروعات شريعت مي‌بيند يكي نيست و هكذا... من قادر به بيان تفصيلي و جداگانه‌ي وجوه اعجازي هر يك از اين‌ها نيستم. حوصله‌ام تنگ و نمي‌توانم بر همه جوانب موي محاساطه داشته باشم، نيز چشم اندازم محدود است و نمي‌توانم دور دست‌ها را ببينم. اين است كه فقط ده طبقه بيان شده و به باقي آن‌ها اشاره اجمالي داشته‌ايم. اينك دو طبت برسدطبقات مزبور را ی كه در رساله "معجزات احمديه" آمده است و با اين‌كه نياز به توضيح مفصل داشت بسيار ناقص مانده بود ی توضيح مي‌دهيم:
طبقه نخست:عوام كه از ت مي‌دبه "طبقه صرفاً شنونده" تعبير مي‌كنيم قرآن را فقط با گوش مي‌شنوند و به واسطه گوش پي به اعجاز آن مي‌برند. يعني مي‌گويند:"اين قرآني كه شنيديم شباهتي به كتاب‌هاي ديگر ندارد. يا پايين تر از كتاب‌هاي ديگر است يا بالاتر از همه آنْدَ إِ اين را كه مرتبه قرآن پايين‌تر از كتاب‌هاي ديگر است هيچ كس نمي‌تواند بگويد و تاكنون نيز كسي نگفته است؛ شيطان نيز قادر به بيان آن نيست. پس بالاتر از همه كتاب‌هاست."مطلب با اين اجمال در اشارت "هجدهم" نوشته شده بود، سپس براي توضيح " و بهحث نخست مكتوب "بيست و ششم" تحت عنوان"حُجَّةُ القرآن علي حِزبِ الشّيطان"فهم طبقه مذكور را از اعجاز تصوير و اثبات مي‌كند.
طبقه دوم:طبقه چشم‌دار، يعني در مقابل طبقه‌ي عمومي‌سمي يا ماديوني كه عقل‌شان در چشم‌شان است قرآن اشاره اعجاز آميزي دارد كه مي‌توان آن را با چشم ديد؛ اين ادعا در اشارت "هجدهم" مطرح شده است. براي روشن شدن و اثبات مدعاي مذكور توضيح زيادي لازم بووست و سبب حكمت رباني ی كه به تازگي به آن پي برده‌ايم ی در آن زمان توضيح مذكور داده نشد، ولي جزئياتي به اجمال مطرح شده بود. اينك سرّ حكمت مذكور دانسته شده و مطمئن شده‌ايم كه تأخير در بيان مطلب بهتر بوده است. اينك براي تسهيل فهم و ذوق طبقه منويسد.رخواست كرديم قرآني كه وجهي از وجوه چهل‌گانه اعجاز را ی كه قابل رؤيت است ی نشان مي‌دهد كتابت كنند تا چهره ياد شده ديده شود.
— 522 —
باقي مسائل اين قسم سوم و مطالب قسم چهارم مربوط به توافق‌ها و تنااحياي ت لذا به فهرست مربوط به توافق‌ها اكتفا كرده و مطلب در اين‌جا درج نشده، اما نكته سوم با يك يادآوري مربوط به قسم چهارم نوشته شده است.
يادآوري:در بيان نكته عظيمِ لفظ رسول "صد و شصت" آيه نوشته شد. خاصيقرار گآيات عظيم است؛ علاوه بر آن به جهت معنا يك‌ديگر را تكميل و اثبات مي‌كنند، لذا به لحاظ پر معنا بودن‌شان، براي كساني كه علاقمند به حفظ يا قرائت آيات مختلف هستند يك حزب قرآني محسوب مي‌شود؛ در بيان ناسم حكيمي كه در كلمه قرآن هست "شصت و نُه" آيه عظيمه وجود دارد كه داراي مرتبه فوق العاده بلاغت و قوت بيان و روانيِ بسيار بالايي مي‌باشند. اين هم به عنوان دومين حزب قرآني به برادران توصيه مي‌شود. ليكن واژه قياذ با هفت سلسله قرآن موجود است و تمام آن كلمه را در برگرفته و دو مورد را بيرون از اين دايره نهاده‌اند. اين دو نيز چون به معناي قرائت مي‌باشند بيرون نهادن مذكور نكته مورد نظر را تقويت نموده است. درباره مفتونسول نيز بايد گفت بيش‌تر سوره‌هاي "محمد و فتح" با اين واژه مرتبط‌اند؛ و ما چون موضوع را به سلسله‌هاي استخراج شده از اين دو سوره محدود كرده‌ايم لفظ‌‌هاي بيرون مانده رسول از اين دايره فعلاً درج در به. در صورت مناسب بودن زمان، اسرار موجود در اين موضوع نوشته خواهد شد ان شاء الله.
نكته سوم: "چهار نكته"را به ترتيب زير شامل مي‌شود:
نكته نخست:لفظ "الله" ٢٨٠٦ مرتبه در قرآن ذكر شده است. لفظ "رحسوره " محاسبه بسم الله‌‌ها ١٥٩ بار، لفظ "رحيم" ٢٢٠ بار، لفظ "غفور" ٦١ بار، لفظ "رب" ٨٤٦ بار، لفظ "حكيم" ٨٦ بار، لفظ "عليم" ١٢٦ بار، لفظ "قدير" ٣١ بار،
— 523 —
"هو" در "لا احيط هم هو" ٢٦ بار ذكر شده است.
مجموع آيات قرآن ٦٦٦٦ است و تعداد اسماي حسناي ذكر شده در اين صفحه نيز با عدد ٦ مرتبط است. اين مطلب به سرّ مهمي اشارت دارد، فعِعَدَدباره‌اش چيزي گفته نشد.
در عدد لفظ "الله" اسرار و نكات فراواني وجود دارد. از جمله اين‌كه لفظ "الله" با "رحمن و رحيم و غفور و حكيم" كه بپيش گر"الله" و "رب" بيش‌ترين تكرار را دارند نيمي از رقم آيات قرآن را تشكيل مي دهد؛ هم‌چنين لفظ "الله" با لفظ "رب" كه به جاي لفظ "الله" به كار مي‌رود باز هم نيمي از آيات قرآن ام و تأر چه لفظ "رب" ٨٤٦ بار ذكر شده اما اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه ٥٠٠ و اندي بارِ آن به جاي لفظ "الله" به كار رفته است، البته ٢٠٠ و چند بار آن اين‌جهي حرست.
هم‌چنين با عیدد "الله" و "رحیمن" و "رحیيم" و "عليم" و "هُوَ"يي كه در "لا اله الا هو" هست باز هم نيمي از رقم تعداد آيات قرآن به دست مي‌آيد. تفاوت فقط در عدد چهار استهمه چيآن را به جاي "هو" با "قدير" جمع كنيم باز هم رقمي مساوي با نيمي از آيات قرآن به دست مي‌آيد. تفاوت ٩ است. نكات موجود در مجموع لفظ جلاله فراوان است. فعلاً به بهم باشين مقدار اكتفا مي‌كنيم.
نكته دوم:به اعتبار سوره‌هاست كه در اين بحث هم نكته‌هاي فراواني وجود دارد. توافق‌ها و تناسب‌هايي هست كه بر وجود نظم و قصد و اراده‌يي دلالت مي‌كند.
در سوره "بقره" تعداد آيات با رقم تعداد لفظ جلاله يعني ‌ست. در چهار مورد تفاوت هست اما در چهار جا، به جاي لفظ "الله" كلمه "هو" آمده است. مانند "هو" در "لا اله الا هو". به اين ترتيب توافق كامل مي‌شود. در سوره "آل عمران" هم تعداد شارت دا رقم لفظ جلاله يكي‌ست. فقط تعداد لفظ جلاله ٢٠٩ مرتبه تكرار شده و تعداد آيات ٢٠٠ است. تفاوت در ٩ است. در چنين مزيت‌هاي كلامي و نكات بلاغي تفاوت‌هاي اندك، مشكلي ايجاد نمي‌كند و توافق‌هاي تقريبي كافي‌ست.
مجموع آيات سوره‌هاي "نساء" و "مائده الصَّنعام" با مجموع رقم لفظ جلاله در مجموع آن‌ها مساوي‌ست. تعداد آيات ٤٦٤ و عدد الفاظ جلاله ٤٦١ است. اين
— 524 —
رقم با لفظ "الله" در "بسم الله" كامل مي‌شود. يا مثلاً عدد لفظ جلاله در پنج سوره ابتدايي دو برابر عدد لفظ جلاله در سوره‌ه جدي براف"، "انفال"، "توبه"، "يونس" و "هود" است. به عبارت ديگر عدد لفظ جلاله در پنج سوره دوم نصف پنج سوره اول است. عدد لفظ جلاله در سوره‌هاي بعدي يعني "يوسف"، "رعد"، "ابراهيم"، "حجر"، و "نحل" نصف آن نصف است. همين وضع در سوره‌هاي "اسراء"، "ك با هممريم"، "طه"، "انبيا"، و "حج"
در اين تقسيمات پنج‌گانه رازي بروز يافت، بدون اطلاع هيچ يك از ما در اين‌جا شش سوره قيد گرديد. اطمينان يافتيم كه سوره‌ي ششم خارج از اختيارمان و از غيب وارد آري، ا سرّ مهم "نصف بودن" به هم نخورد.
نصفِ نصفِ آن نصف است. سوره‌هاي بعد نيز پنج سوره پنج سوره تقريباً با همان نسبت پيش مي‌روند. البته اندكي فرق و تفاوت وجود دارد. تفاوت‌ها در كجدر چنين مقام خطابي ضرر نخواهند داشت. مثلاً قسمي از آن‌ها ١٢١، قسم ديگر ١٢٥، قسم ديگر ١٥٤ و قسم مشابه‌اش ١٥٩ است. بعد، پنج سوره‌يي كه از سوره "زخرف" آغاز مي‌شود به نصفِ نصفِ نصف آنوب "نواهش مي‌يابد. پنج سوره‌يي كه از سوره "نجم" آغاز مي‌شوند نصف آن نصفِ نصفِ نصفِ نصف است. اين‌ها البته تقريبي‌ست. تفاوت‌هاي جزيي و اندك در چنين مقمعناي خطابي ضرري نخواهند داشت. سپس در سوره‌هاي پنج‌گانه كوچك بعدي فقط در سه تا از آن پنج‌گانه‌ها ٣ لفظ جلاله دارد. اين وضع نشان مي‌دهد كه در عدد لفظ جلاله تصادفي در كار نان و ععددهاي‌شان با حكمت و نظمي مشخص تعيين شده است.
سومين نكته لفظ الله:ناظر بر نسبت صفحات است.
به اين ترتيب كه عدد لفظ جلاله در يك صفحه از قرآن، با طرف سمتِبَ ف آن و با صفحه مقابل سمت راست آن و گاه با صفحه مقابل سمت چپ آن و پشت صفحه مقابل سمت چپ هماهنگي و تناسب دارد. من در نسخه قرآني كه خود دارم اين تناسب را بررسي كردم. غالباً تناسب و توافقي با نسبتن هموابسيار زيبايي ديدم. در همان نسخه علامت‌هايي هم گذاشتم. در بسياري از موارد مساوي
— 525 —
هستند. برخي اوقات هم نصف يا يك سوم مي‌شود. وضعيتي وجود دارد كه انسان وجود حكمفادهندم را احساس مي‌كند.
نكته چهارم:تناسب‌هاي موجود در صفحه‌ي واحد است. با برادرانم سه چهار نسخه را مقابله كرديم. مطمئن شديم كه در همه‌ي آن‌ها تناسبات مطلوب وجود دارد. فقط از آن‌جا كه نسخه برداران چاپ‌خانه در پي مقاصد ديگري هستقدرت ن موجود در توافق‌ها و تناسب‌ها در اين قبيل نسخه‌ها اندكي به هم خورده است. اگر اين‌ها هم تنظيم شوند به جز استثناهاي بسيار نادر، تناسب‌هايي در ارتباط با ٢٨٠٦ لفظ جلاله مشاهده خواهد شد. در اين مطر مي‌گه اعجاز مي‌درخشد، زيرا انديشه بشر قادر به احاطه بر اين صحيفه بزرگ و گسترده نيست و نمي‌تواند در آن دخالتي كند. دست تصادف نيز به اين وضعيت معني‌دار:خطابمانه نمي‌رسد.
براي روشن‌تر كردن نكته چهارم قرار گذاشته‌ايم مصحف جديدي نگاشته شود تا علاوه بر محافظت از همان صفحات و سطورِ بيش‌ترين مصحف‌هاي منتشر شده، بي نظمي‌هايي را كه تحت تأثً ماننتوجهي صنعت كاران حاصل شده تنظيم كنند و نظم واقعي تناسب‌ها و توافق‌ها ان شاء الله نشان داده شود... و نشان داده شد.
اَللّهُمَّ يَا مُنْزِلَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ الْقُرْآنِ كوچك مْنَا اَسْرَارَ الْقُرْآنِ مَادَارَ الْقَمَرَانِ وَ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَنْزَلْتَ عَلَيْهِ الْقُیرْآنَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيینَ".

* * *

— 526 —
بخش پنج:وجه ساله پنجم است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ . . .
الي آخر آيه (نور:٣٥)
نوري از انوار اسرار فراوان آيه نوراني فوق را در ماه مبارك رمضان در حالتي روحاني احساس كردم، دره تحققخيال ديدم كه:
همه موجودات ذي‌ حيات در برابر حضرت حق مناجاتي هم‌چون مناجات مشهور "اويس قرني" كه مي‌گفت:
اِلهِى اَنْتَ رَبِّى وَ اَنَا الْعَبْدُ، وَ اَنْتَ الْخَالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ، وَ اَنْتَ الرَّزَّاقُ وَ اَنَا الْمَرْزه معرف.. الخ
سر داده‌اند و واقعه‌يي قلبي و خيالي موجب اطمينانم شد كه نورانيت هر يك از هجده هزار عالم يك اسم الهي‌ست.
ديدم اين عالم مانند يك غنچه‌ي گلِ در هم تنيده با برگ‌هاي فراوان، پيچيده در لقم كه پرده بود، عوالمي را در اين عالم ديدم كه مرتبه مرتبه زير يك‌ديگر پنهان بودند. هر پرده كه گشوده مي شد عالم ديگري را مي‌ديدم كه آيه‌ي بعدِ آيه‌يس خداون را تصوير مي‌كرد:
أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا مناسبلَهُ مِن نُّورٍ
(نور: ٤٠)
عالم مذكور در ظلمات و وحشت و تاريكي ترسناكي برايم نمايان شد. در يك لحظه جلوه يك اسم الهي هم‌چون نور عظيمي به نظر مي‌رسيد و همه جقَةَ اوشن مي‌كرد. وقتي پرده‌يي در برابر عقل گشوده مي‌شد، در برابر خيال عالم ديگري به واسطه غفلت تاريك ديده مي‌شد در اين حال يكي از اسم‌هاي الهي هم‌چون خورشيد تجلي ش مساي و به عالم مذكور سراسر روشنايي مي‌داد و هكذا... اين سير قلبي و سياحت خيالي مدت زيادي ادامه يافت. مثلاًوقتي عالم حيوانات را مشاهده كرده يا بو ناتواني آن‌ها همراه با نيازهاي بي‌پايان و گرسنگي شديدشان
— 527 —
موجب شد عالم‌شان را بسيار تاريك و حزين ببينم. ناگهان اسم رحمان در برج رزاق (يعني در معناي روزيهل دني) چون خورشيد تابان طلوع كرد و آن عالم را سراسر با نور رحمت زينت بخشيد.
سپس در عالم حيوانات، عالم ديگري را ديدم كه توله‌ها و نوزادان با ت.
ناتواني و نيازمندي در آن دست و پا مي‌زدند؛ عالمي بود حزين و غرق تاريكي كه ترحم هر كس را بر مي‌انگيخت. ناگهان اسم رحيم در برج شفقت طلوع كرد و آن عالم را چنان زيبا و دلنشين روشن نمود كه قطرات اشك ناشقت را زن و اندوه و شكوا را به اشك شوقِ حاصل از فرح و سرور و شكر تبديل كرد.
بعد پرده ديگري مانند پرده سينما گشوده شد و عالم انساني را ديدم. اين عالم را آن قدر ظلماني و تاريكطيني چناك مشاهده كردم كه وحشت زده فرياد كشيدم "واي". چون ديدم علاوه بر آمال و آروزهاي انسان كه تا ابد امتداد مي‌يابد و تصورات و انديشه‌هاي او كه كائنات را به احاطه در مي‌آورد و همت‌ها و استعدادهاي او كه واقعاً در پي بقاي ابدي و سعادت هميشگي و بهحمي ندباشد و فقر و نيازمندي‌ و ضعف و ناتواني‌اش كه متوجه مقاصد و مطالبات بي‌حد و حصر است؛ و علاوه بر دشمنان و مصايبي كه به او هجوم مي‌آورند، با عمري به غايت كوتاه، با حياتي پر دغدغه، معيشتي كاملاً پريشان، غرق در بلاي فراق و زوال متمادي كه دردناكد مراقو وحشتناك‌ترين حالت براي قلب است، ديدم او به گور و گورستاني خيره شده كه براي اهل غفلت دري به سوي ظلمات ابدي‌ست؛ آن‌ها يك به يك و گروه به گروه داخل آن چاه ظلمات مي شدند. لحظه‌يي كه اين عالم را در اين ظلمات ديدم قلب وو تدبي عقل و همه لطايف انساني‌ام و شايد همه ذرات وجودم آماده هق هق گريستن بودند كه ناگهان اسم عادل حضرت حق در برج حكيم، اسم رحمان در برج كريم، اسم رحيم در برج (يعني در معناي) غفور،د.
اعث در برج وارث، اسم محيي در برج محسن، و اسم رب در برج مالك طلوع كردند و بسياري از عوالم موجود در آن عالم انساني را روشن كرده، نورانيت بخشيدند. و از عالم نوراني آخرت دريچه هايي گشودند و به آن دنياي تاريك انسان‌ها نور پراكند قوتي 28
آن‌گاه پرده‌ي باشكوه ديگري كنار رفت و عالم زمين ديده شد. قوانين علمي تاريك فلسفه، عالم دهشتناكي را به خيال نشان داد. وضعيت نوع بشر بيچاره‌يي را كه بر زمين و فضاي لايتناهي عالم سياحت مي‌كند در ظلماتي وحشتناك ديدم؛ او بر زگرد عات كه با سرعتي هفتاد برابر گلوله توپ در گردش است و مسافتي بيست و پنج هزار ساله را در يك سال طي مي‌كند؛ زميني كه سالمند است و سن زيادي از آنخيلي ط و درون‌اش داراي زلزله است و همواره مستعد متلاشي و تكه تكه شدن است. سرم به دَوَران افتاد و چشمانم سياهي رفت. ناگهان اسم‌هاي "قدير"، "عليم"، "رب"، "الله"، "رب السموات و الارض" و "مس عددي مس و القمرِ" آفريننده زمين و آسمان‌ها در برج رحمت و عظمت و ربوبيت طلوع كردند. عالم مذكور را چنان درخشان نمودند كه در آن حال كره زمين را چون چهارم ي تفريحي كاملاً منظم، مسخر، تمام و كمال، دوست داشتني و توأم با آسايش ديدم كه براي تجارت و لذت و گردش مهيا شده بود.
خلاصه:هر يك از هزار و يك اسم الهي كه متوجه كائنات بود هم‌چون خورشيد، عالمي را ور "كلاهاي درون آن عالم را روشن و منور مي‌كرد. به لحاظ سرّ احديت در درون جلوه هر اسم، جلوه‌هاي اسماي ديگر نيز تا حدودي مشاهده مي‌شد.
بعد، قلب، چون در وراي اَنَامت نورهايي را به تفكيك مي‌ديد اشتياقش به سياحت فزوني مي‌يافت. خواست سوار بر خيال به آسمان صعود كند. در آن لحظه پرده گسترده‌ي ديگري گشوده شد. قلب وارد عالم سماوات شد و ديد ستارگان نوراني‌اي كه بض را ب متبسم مشاهده مي‌شوند از كره زمين بسيار بزرگ‌ترند و با سرعت بيش‌تري از زمين در درون هم مي‌گردند و مي‌چرخند. ديد اگر يكي از آن‌ها فقط يك دقيقه راه خود را به خطا برريات: ديگري برخورد خواهد كرد و چنان منفجر خواهد شد كه كائنات هراسان شده عالم را ويران خواهد كرد. نور نه بلكه آتش مي‌پراكندند، نه با تبسم كه به طرز ترسناكي به من چشم دوختند. آسمان‌ها ر مي‌كنندازه بزرگ، گسترده و خالي، تهي و در ظلمات حيرت و وحشت ديیدم. از رفتنم هیزار بار احسیاس پشیيماني مي‌كیردم. ناگیهان اسیماي حسیناي
— 529 —
رَبم، ضررسماواتِ و الارض و رَبُّ الملائِكةِ وَ الّروحِ در برج وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ و سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ با جلوه‌هاي‌شان ظهوار مجمد. بدين معنا ستارگاني كه تاريكي و ظلمات آن‌ها را فرا گرفته بود هر يك لمعه‌يي از آن انوار عظيم گرفتند و عالم سماوات روشن شد، تو گويي چراغ‌هايي برقي به عدد ستارگان افروختند. سماواتي كه توهم مي‌شد تهي و خالي‌اند آكنده ا مي شوگان و روحانيون شد و نشاطي يافت. خورشيدها و ستارگان را ی كه در حكم لشكري از لشكرهاي بي‌شمار سلطان ازل و ابد بودند ی در حالي ديدم كه گويا رزمايشي عالي اجرا مي‌كنند و به اين ترتيب حشمت و شعشعه ربوبيت آن سلطان ذوالجلال بلكه نمايش مي‌گذاشتند. با تمام توان و اگر ممكن مي‌شد با تمام ذرات وجودم و اگر به صداي من گوش فرا مي‌دادند، به زبان تمام مخلوقات مي‌گفتم؛ و به ناان بردآن‌ها نيز گفتم:
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَيك فردَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ
(نور: ٣٥)
آيه فوق را خواندم، برگشتم، پايين آمدم، به خود آمدم و گفتم:
اَلْحَمْدُلفَمَا علي نورِ الايمان و القرآن

* * *

— 530 —
بخش ششم كه رساله ششم است
(اين متن براي بيدار باش شاگردان و خادمان قرآن حكيم و براي اين‌كه فیريب نخیورند نوشیته شد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّححقيقت وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ
(هود: ١١٣)
اين بخش ششم ان شاء الله شش دسيسه‌ي شياطين انس و جن را عقيم نموده و شش راه از راه‌هاي هجوم آن‌ها را مي بندد.
اتفاقسه نخست:شيطان انس طبق درسي كه از شيطان جن مي‌گيرد مي‌خواهد خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب داده و آن‌ها را از آن خدمت مقدس و جهاد معنوي عظيم‌ منصرف كند.
ادين ترتيب كه: حرص شهرت و خودنمايي كه حب جاه ناميده مي‌شود و در نظر مردم صاحب مقام و منزلتي شدن و خود را رياكارانه به خلق نشان دادن كه شأن و شرف خوانده مي‌شود در هر فرد الت و سا به صورت جزيي يا كلي وجود دارد. حتي حس شهرت طلبي او را تا جايي سوق مي‌دهد كه حاضر مي‌شود زندگي‌اش را فدا كند. اين حس براي اهل آخرت بسيار خطرناك و براي اهل دنيا نيزنستي ب پر دغدغه است. نيز منشأ بسياري از اخلاق نكوهيده مي‌باشد و بزرگ‌ترين نقطه ضعف آدميان است. به عبارت ديگر با تعريف و تمجيد كسي و جذب او به خوأله سوازش حس شهرت طلبي‌اش مي‌توان او را به خود وابسته كرد؛ در عين حال با همين روش مي‌توان او را مغلوب نمود. بيش‌ترين ترسي كه دارم احتمال استفاده ملحدان از همين نقطه ضعف برادرانم است. اين وضع بسياري اوقات ‌تواند فكر فرو مي‌برد. برخي از دوستان بيچاره‌ام را كه البته دوستان واقعي من نبودند به همان صورت كه گفتم جذب كردند و به لحاظ معنا آن‌ها را گرفتار خطر و تهلكه نمودند.
آن بيچارگان مي‌گفتند: "قلب ما همراه استاد است" و گملباس وكردند خطري آن‌ها را تهديد نمي‌كند. اما كسي كه در مسير تقويت جريان الحاد تلاش مي‌كند و فريب تبليغات آن‌ها را مي‌خورد و شايد بدون آگاهي در خبرچيني هم از او استفاده مي كنند مي‌گويد:"قلبانسان ف و نسبت به راه و روش استادم صادق است." سخن چنين كسي مانند وضعيت كسي‌ست كه هنگام نماز نمي‌تواند جلوي باد شكم خود را بگيرد، و خارج شده حدث واقع م، لذا وقتي به او مي‌گويند نمازت باطل شده است؛ مي‌گويد:"چرا باطل شود قلب من كه صاف است."
اي برادران و دوستان من كه در خدمت قرآن هستيد!به خبرچينان دسيسه‌گر اهل دنيا و مبلغان ااع‌هايلت و شاگردان شيطان ی كه از همين مسير حب جاه وارد مي‌شوند ی بگوييد:"اولاً رضاي الهي و التفات رحماني و قبول رباني چنان مقامي‌ست كه توجه و تمجيد و تقدير انسان‌ها در برابرش حكم ذره را دارد. اگشر يا رحمت الهي وجود داشته باشد كافي‌ست. ثانياً توجه انسان‌ها از آن نظر كه بازتاب رحمت الهي و سايه آن است مقبول مي‌باشد؛ و گرنه چيزي نيست كه ارزش خواستن داشته باشد، زيرا در آستانه ورود به قبر از بين مي‌رود و پشيزي ارزش ندارد!"
حس حب جاه اگر پوشش نشود و از بين نرود انسان بايد جهت آن را به سوي ديگري برگرداند. بنابر سّر موجود در تمثيلي كه بيان مي‌شود براي كسب ثواب اخروي و به نيت كسب دعاي برخي و براي حُسن تهزارانخدمت ممكن است حس مذكور جهت مشروعي داشته باشد.
مثلاً فرض كنيد مسجد اياصوفيه زماني كه مملو از شخصيت‌هاي بزرگوار اهل فضل و كمال است، چند بچه‌ي بازيگوش و نوجوانِ بي‌ادب و نادان در ايوان و جلوي دره‌ست وقد و در آن سو نزديك پنجره‌ها نيز تماشاگراني از اجنبيان خوشگذران ايستاده باشند. حالا اگر فردي وارد مسجد شود و به ميان جماعت برود و با صداي دل‌نشين عُشري از قرآن را تلاوت كند و با اين كار نظر ستجو م نفر را به خود جلب كند، اين كار به واسطه حُسن توجه و با دعايي معنوي، ثوابي نصيب او خواهد كرد. ليكن اين وضع خوشايندِ بچه‌هاي بازيگوش و ملحدان در به در و اجانبِ اندك نخواهد بود. حال اگر ه اعجاه وارد آن مسجد مبارك شد و به
— 532 —
ميان آن جماعت عظيم رفت، فرياد كنان شروع به خواندن ترانه‌هاي مبتذل و بي‌ادبانه و ناسزاگونه كند، برقصد و بالا و پايين بپرد، طبيعي‌ست كه بچه‌هاي بازيگوش را خواهد خنداند و بي‌ادبان د معنوير را نيز خشنود خواهد كرد؛ چرا كه آن‌ها را تشويق به فحشا نموده است همين‌طور اجنبيان هم كه شاهد قصور مسلمانان بوده‌اند لذت خواهند برد و لبخندهاي تمسخرآميز خواهند زد.ود خار فرد مذكور با نفرت و نظر تحقيرآميز جماعت معظم و محترم مسجد مواجه مي‌شود. او ديگر در نظر جماعت مسجد تا درجه سقوط در اسفل سافلين پست ديده خواهد شد.
جهان اسلام و آسيا درست مانرا مشغن مثال، مسجد بسيار بزرگي‌ست. اهل ايمان و حقيقتش نيز مانند همان جماعت محترم داخل مسجد مي‌باشند. بچه‌هاي بازيگوش نيز متملقاني هستند كه عقل و درك شان به قدر كودكان است. بي‌ادبان در به در هم بي‌دينان و بي‌ملّيت‌ها و فرنگ مشربان‌اند. تماشارتي اجنبي نيز روزنامه نگاراني هستند كه انديشه اجنبيان را نشر مي‌دهند. هر فرد مسلمان مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال باشد در اين مسجد نسبت به مرتبه‌يي كه دارد موقعيت خواهد داشت؛ او را خواهنزاي بسو نظرها را به خود جلب خواهد كرد. اگر رفتار و حركات او در مسير اخلاص و رضاي الهي ی كه از اسرار اساسي مسلماني‌ست ی و مبتني بر احكام و حقايق مقدسي باشد كه قرآنارتباطتعليم مي‌دهد و اگر آيات قرآني را به لحاظ معنا و به زبان حال بخواند در آن‌ صورت شامل دعايي مي‌شود كه ورد زبان همه آحاد ملت اسلام است:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
و از دعاي مذكور سهم برده، وزيد.
ه مسلمانان پيوند برادرانه خواهد داشت. البته اين امر در نظر برخي گمراهان ی كه از نوع حيوانات مضر مي‌باشند ی و هم‌چنين از نظر برخي نادانان كه مانند كودكان ريش‌دار هستند ارزشي ندارد. فرد اگر راه درخشان همه نياكانش را كه مدار شرف مي‌داند، و همه پيروزانش را كه مايه سربلندي اوست، و سلف صالح را كه به لحاظ روحي نقطه استناد مي‌داند ترك نموده و مشغول كارها و حركات مبتني بر هوا و هوس و ريا و شهرت و بدعت شود
— 533 —
به لحاظ معنا در نظر همه كساني كه اهل حقيقت و ايمان هستند به پست تنت، ولطه سقوط مي‌كند. براساس سرّ
اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ
فرد مؤمن هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و عقلش قدرت ادراك نداشته باشد قلب او اگر با اشخاص خودنما ررزه مي شود سردي حس كرده و معناً از آن‌ها متنفر خواهد شد.
فرد مبتلا به شهرت طلبي و مفتون حب جاه (فرد دوم) در نظر جماعتي عظيم به اسفل سالفين سقوط مي‌كند. اما در نوه كه ي در به در بي‌ارزش و اهل هذيان و استهزا موقعيتي گذرا و منحوس به دست مي‌آورد.
براساس سرّ
اَلْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ
(زخرف: ٦٧)در دنيا ضرر، در برزخ عذاب و برخي دوستان دروغين را ی كه در آ به تممن او مي‌شوند ی مي‌يابد.
فردي كه صورت اول را دارد فرضاً اگر حب جاه را از دل بيرون نكند به شرط اين كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار دهد و حب جاه هدفش نباشد مكر انتنوي مشروعي به دست آورده و مرتبه‌ي باشكوهي به او تعلق مي‌گيرد؛ طوري كه آن حس جاه طلبي را كاملاً سيراب مي‌كند. چنين كسي چيز بسيار اندك و بي‌اهميتي از دست مي‌دهد و در مقابل، چيزهاي بسيار بااهمبنابي‌ضرر به دست مي‌آورد. مثل اين است كه چند مار را از خود دور مي‌كند و به عوض آن مخلوقات بسيار ارجمندي را به عنوان دوست پيدا كرده و با آداران أنوس مي‌شود. يا زنبورهاي بزرگ نيش‌دار سياه را فراري داده و زنبورهاي عسل، اين شربت‌داران رحمت الهي را به خود جذب مي‌كند. چنان دوستاني مي‌يابد كه گويي از دستانش عسل تناول مي‌كند؛ از دعاي هميشگي آن‌ها بهره مند شده و از اطراف و اكناف جهان اسلام فمي و من آب كوثر را به روح او مي‌نوشانند و در دفتر اعمال او ثبت مي‌كنند.
زماني فرد كوچكي كه مقام بزرگي را در دنيا اشغال كرده بود با قباحتي كه در مسير شهرت پرستي مرتكب شد در ن به صون اسلام مورد تمسخر واقع گرديد و
— 534 —
من همان مثال ياد شده را برايش بيان كردم و بر سرش كوفتم. تكانش داد، اما چون من هنوز خود را از حب جاه رها نكرده بودم هشدارم موجب بيداري او ان رسا دسيسه دوم: مهم‌ترين و اساسي‌ترينِ حس در انسان حس خوف است. دسيسه‌گران ستمگر از نقطه ضعف ترس بسيار استفاده مي‌كنند. آن‌ها به اين وسيله ترسوها را تحت كنترل خود در مي‌آورند. خبرچينان ذي شدنيا و مبلغان اهل ضلالت از اين نقطه ضعف عوام و مخصوصاً علما بسيار استفاده مي‌كنند. آن‌ها را ترسانده و قوه توهم‌شان را تحريك مي‌كنند.
مثلاً دسيسه‌گري را فرض كنيد كه مي‌خواهد فردت.
ر بام به خطر اندازد؛ چيزي را كه در نظر فرد متوهم خطرناك است به او نشان مي‌دهد، قوه وهم او را تحريك كرده و او را ترسان ترسان تا كنار بام مي‌‌ام خوو دست آخر نيز او را به پايين پرتاب كرده و گردنش را مي‌شكند. درست به همين شكل باعث مي‌شوند با اوهام بسيار بي‌اهميت چيزهاي بسيار بااهميت از بين بروند. گاه برخي براي رهايي از نيش پشه طعمه مار مي‌دارد
# زماني شخص مهمي ی كه خدا رحمتش كند ی از سوار شدن بر قايق هراس داشت. عصر يك روز با او از استانبول تا پل رفتيم. لازم بود سوار قايق شويم. اتومبيل نبود. بايد به محله سلطان ايوب مي‌رفتيم. اصرار كردم سوار قايق شويم.
گفت:"م. مرات غرق شويم."
گفتم:"در اين خليج تقريباً چند قايق هست؟"
گفت: "شايد هزار تا باشد."
گفتم:"در سال چند قايق غرق مي‌شود؟"
گفت:"يكي دو تا، بعضي سال‌ها هم هيچ قايقي غرق نمي‌شود."
‌هاي نيك سال چند روز است؟"
گفت:"سيصد و شصت روز"
گفتم: "احتمال غرق شدن كه قوه وهم‌ات را تحريك كرده، و تو را مي‌ترساند يك در سيصد و شصت هزار است. كسي كه از اين احتمال بترسد انسان نيست، حيوان هم نمي‌تواند باشد."
#535 فرمز به او گفتم:"فكر مي‌كني چند سال زنده خواهي بود؟"
گفت:"من پيرم ممكن است ده سال ديگر زنده باشم."
گفتم:"زمان مرگ پنهان است لذا هر روز احتمال مرگ وجود دارد، يعني در هر روز از سه هزار و ششصد روز احتماان مي‌ هست؛ بنابراين مانند مردن با قايق نيست كه احتمالش يك در سيصد هزار باشد؛ اين‌جا احتمال مردن در هر روز يك از سه هزار است. پس بايد بر خود بلرزي و گريه كني و وصيت‌ات را بنويسي!" عقلش سر جايش آت كه بر حالي كه مي‌لرزيد او را سوار قايق كردم.
در قايق به او گفتم:"حضرت حق حس ترس را براي حفاظت از حيات و زندگي در انسان گذاشته است نه براي تخريب و از بين بردن زندگي. خداوند اين حالت را براي سنگين و مشكل و دردناك و عذاب‌آوادي با زندگي به ما نداده است. ترس و واهمه اگر براي احتمال يك از دو و سه و چهار باشد حتي از پنج و شش باشد مي‌تواند ترس محتاطانه‌ي مشروع تلقي شود. سُوَيرسيدن از چيزي كه احتمالش يك از بيست و سي و چهل باشد وهم است و زندگي را عذاب‌آور مي‌كند".
اينك برادران من! اگر چاپلوسان اهل الحاد حمله‌ور شوند تا شما را بترسانند و ِسْلاَد معنوي و مقدس تان منصرف كنند به آن‌ها بگوييد:"ما حزب القرانيمو براساس سرّ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَدر قلعه‌يشكلات به سر مي‌بريم.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
برج و باروي محكمي در اطراف ماست. از ترس اين كه خطري زندگي فاني و كوتاه ما را با احتمال يك در هزار تهديد كند نمي‌توانيد ما را به اخ سَيِّودمان به راهي بكشانيد كه با احتمال صد هزار در صد به حيات جاودان‌مان ضرر خواهد زد." بگوييد:"به خاطر سعيد نورسي كه در خدمت قرآني دوست‌مان است و در اتخاذ تدابير لازم براي اين خدمت مقدس مسؤول‌مان مي‌باشد كدام يك از اهل حق سپردهند ما در راه حق با او دوستي مي‌كنند ضرري ديده‌اند؟ كدام يك از طلبه‌هاي خاص او دچار بلايي شده كه ما هم ببينيم و با چنين احتمالي پريشان خاطر شويم؟ اين برادر ما هزاران دنها تربرادر اخروي دارد. با اين‌كه بيست سي سال در امور اجتماعي به صورت مؤثري فعاليت داشت
— 536 —
ما هيچ گاه نشنيده‌ايم برادري به خاطر او متضرر شده أسف بومخصوصاً در آن زمان چماق سياست به دست داشت و امروز به جاي آن داراي نور حقيقت است؛ اگر چه او را نيز در گذشته متهم به دخالت در واقعه ٣١ مارس كردند و برخي دوستانش را هم تحت فشار قرار دادند اما بعدها روشن شد كه موضوع از سوي د جنازهمطرح شده بود. دوستان او نه به خاطر او كه به دليل دشمنان او دچار دردسر شدند. وانگهي او در همان زمان نيز بسياري از دوستانش را رهانيد؛ بنابراين نبايد به ذهن شيا به گمون شما بيايد كه ما با واهمه‌ي احتمال يك در هزار نَه، بلكه با احتمال يك در هزارها اين گنجينه ابدي را از دست بدهيم." دوستان! اين‌ها را بايد به چاپ‌كه وجاهل ضلالت بگوييد، بر دهان‌شان بكوبيد و آن‌ها را از خود طرد كنيد.
به آن متملقان بگوييد "ما اگر ذره‌يي عقل داشته باشيم حتي اگر به جاي احتمال يك در صد هْنَهُمار باشد هلاكتي با احتمال صد در صد رخ دهد، نخواهيم ترسيد و او را رها نكرده و نخواهيم گريخت." زيرا به كرات ديده شده و مي‌شود كساني كه در زمان خطر به برادر بزرگ يا استاد خود ش مي‌سكرده‌اند بلا و مصيبتي كه مي‌آيد پيش از ديگران به آن‌ها صدمه مي‌زند. وانگهي آن‌ها بدون هيچ رحم و مروتي مجازات شده و به چشم حقارت به آن‌ها نگاه كرده‌اند. هم جسم آن‌ها مرده و هم روح‌شان بر اثر ذلت و بي:شخص معنا مرده است. مجازات كنندگان آن‌ها هيچ رحم و مروتي در دل‌شان احساس نمي‌كنند، زيرا معتقدند "مادام كه اينان به استاد صادق و مشفق‌شان خيانت مي‌كنند معلوم است كه بسيار پست و مي‌شود تحقيرند نه محبت و دلسوزي".
حال كه حقيقت چنين است بايد گفت اگر فرد ظالم و بي وجداني كسي را بر زمين افكند و طوري رفتار كند كه گويا واقعاً مي‌خواهد با لگد سرش را له كند، و فردي كه رويه شده‌افتاده است اگر در اين حالت پاي آن ستمگر وحشي را ببوسد دچار ذلتي مي‌شود كه به واسطه آن قلبش پيش از سرش له مي‌شود، و روحش پيش از پيكرش مي‌ميرد. هم سرش را از دست مي‌دهد و هم عزت و آبرويش را. ا فرزنين با ضعف نشان دادن در برابر آن جانور وحشي او را در له كردن خود تشجيع مي‌كند. فرد مظلومي كه زير پاي اوست اگر بر صورتش خدو
— 537 —
اندازد قلب و روح خود را نجات خواهد داد و پيكرشاكي هم يك شهيد مظلوم خواهد بود. آري، تف بر صورت ستمگران بي‌حيا !...
زماني كه دولت انگلستان توپ‌هاي تنگه استانبول را تخريب كرد و بر شهر استيلا يافت، از سوي مقام روحاني كليساي آنگلي‌كان ی كه بالاترين اداره ديني آن دولت بودي‌ست كمشيخت اسلامي شش سؤال ديني پرسيده شد. من هم در آن دوره عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند به آن‌ها جوابي بده. آن‌ها براي شش سؤال‌شان پاسخي با ششصد ك‌ها تن‌خواهند، گفتم:"من نَه با ششصد كلمه و نَه با شش كلمه و نه حتي با يك كلمه؛ من با خدويي به آن‌ها جواب مي‌دهم! زيرا دولت انگليس پايش را بر گردن ما گذاشته و فشار مي‌دهد و مقام روحاني آن‌ها در اين مقطع مغروت و نهز ما سؤال مي‌كند. بر صورت چنين كسي بايد آب دهان انداخت." تف بر چهره بي‌رحم ستمگران...! اينك مي‌گويم:
اي برادران‌ام! زماني كه دولت ستمگري چون انگلستان (بر ميهن ما) سيطره يسگ‌ها ود و در حالي كه احتمال خطر صد در صد بود در مبارزه با آن‌ها بدين شيوه ی يعني به زبان چاپ و نشر ی حفاظت قرآني برايم كفايت كرد. براي شما نيز در مقابل خسارت‌هاي ناشي از دست ظالمان بي‌اهميت ی در نگر و ه احتمال خطر يك درصد است ی بي‌ترديد صد مرتبه بيش‌تر كافي خواهد بود.
نيز اي برادران من! خيلي از شما خدمت سربازي را انجام داده‌ايد. آن‌هايي هم كه انجام نداده‌اند حتماً شنيده‌اند؛ و اگر نشنيده‌اند از من ن‌ات ك"بيش‌تر، كساني زخمي مي‌شوند كه سنگر خود را رها كرده مي‌گريزند. كم‌ترين مجروح و زخمي نيز از آن كساني‌ست كه در سنگر خود باقي مي‌مانند."
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ
(جمعه: ٨)
با معناي نيست كنشان مي‌دهد كه"فراري‌ها با فرارشان بيش‌تر به استقبال مرگ مي‌روند".
سومين دسيسه شيطاني:به دليل طمع خيلي‌ها را شكار مي‌كنند.
با براهين قطعي‌اي شان ياآيات و بيّنات قرآن حكيم استفاضه كرده‌ايم در بسياري از رساله‌ها اثبات كرده‌ايم كه "رزق مشروع به درجه اقتدار و اختيار
— 538 —
بستگي ندارد بلكه نسبت ن كه آان عجز و افتقار عطا مي‌شود." اشارات و امارات و دلايل فراواني وجود دارند كه نشان‌دهنده اين حقيقت مي‌باشند، از جمله آن‌ها:
درختان كه نوعي ذي حيات نيازمند رزق و روزي هستند در جايراني هي‌مانند و رزق به سراغ آن‌ها مي‌رود، اما حيوانات كه با حرص در پي تأمين رزق‌شان مي‌دوند داراي تغذيه كاملي مانند درختان نيستند.
در ميان حيوانات ماهي را د آخرت بگيريد كه نادان‌ترين و ضعيف‌ترين است و در ميان شن‌ها زيست مي‌كند و با اين حال تغذيه‌اش عالي‌ست و معمولاً چاق و چله ديده مي‌شود؛ از طرف ديگر حيوانات تيزهوش و مقتدري مانند روباه و ميمون ر..! نه كنيد كه به دليل سوء تغذيه معمولاً لاغر و ضعيف‌اند؛ اين‌ها نشان مي‌دهد كهواسطه رزق، اقتدار و توانايي نيست بلكه افتقار و نياز است.
حُسن معيشت نوزاد انسان يا حيوان و اين‌كه لطيف‌ترين هديه خزانه رحمت الهي يعني شير آن هم از جايي كه فكستغفارهم نمي‌كنند به دليل عجز و ضعف‌شان و براساس شفقت الهي به آنان احسان مي‌شود؛ در حالي كه جانوران وحشي با ضيق معيشت مواجه‌اند؛ نشان مي‌دهد كه وسيله رزق حلالجاد نمو افتقار است نه هوش و اقتدار.
در جهان كسي بيش‌تر از ملت يهود ی كه در ميان ملت‌ها به شدتِ حرص مشهورند ی به دنبال رزق نيستند. اين در حالي‌ست كه آن‌ها بيش از ملت‌هاي ديگر دچار ذلت و خواري‌اند و با سوء معيشت روبه‌رو هستند. و بحران يهودي نيز مانند تهي‌دستان زندگي مي‌كنند. اصولاً مالي را كه از راه‌هاي نامشروع مانند ربا به دست مي‌آورند نمي‌توان رزق حلال خواند، لذا اين مطلب صدمه‌يي به بحث ما نمي‌زند.
فقر و تهي‌دستي بسياري از اديبان و علممكان م سوي ديگر ثروت و دارايي بسياري از ساده لوحان نشان مي‌دهد كهعامل جلب رزق، هوش و اقتدار نيست بلكه عجز و افتقار است؛ تسليمي متوكلانه و دعايي‌ست به زبان قال و حال و فعل.لذا آيه‌ي
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذايت مكا٥٨) كه حقيقت مذكور را اعلام مي‌دارد برهاني چنان قوي و متين براي مدعاي ماست كه توسط تمام نباتات و حيوانات و
— 539 —
اطفال بر زبان رانده مي‌شود. هر گروهِ خواهان رزق، آيه فوق را با زبان حال سر مي‌دهد.
مادام كه رزق، مقدر است و احسان مي‌شوديك باركننده نيز حضرت حق مي‌باشد و او هم رحيم است هم كريم؛ كسي كه براي قبول مالي حرام و بي‌بركت و نحس آبروي خود را مي‌برد و وجدان خود و بلكه مقدسات‌اش را رشوه مي‌دهد و در واقع رحمت الهي را مورد اتهابا آدا داده، و كرم او را دست كم مي‌گيرد بايد فكر كند و بداند مرتكب چه ديوانگي مضاعفي مي‌شود.
آري، اهل دنيا مخصوصاً اهل ضلالت پول خود را ارزان نمي‌دهد بلكه بسيار گران مي فروشد. آناخاسته در برابر مالي كه تا حدودي كمكي‌ست براي يك سال زندگي دنيوي، وسيله تخريب حيات بي‌پايان اخروي مي‌شوند. با حرص و آزي پست غضب الهي را به سوي خود جلب كرده و سعي مي‌كنند رضاي اهل ضلالت را به دست آورند.
برادران من! اگر اآيينه ا و چاپلوسان آن‌ها و اهل ضلالت و منافقان‌شان شما را از راه طمع ی كه نقطه ضعف انسان است ی گرفتار كردند به حقيقت پيشين فكر كنيد و اين برادر فقيرتان را الگ قرآن دهيد. با تمام توان به شما اطمينان مي‌دهم كهقناعت و ميانه‌روي بيش از حقوق و درآمد موجب تداوم حيات و زندگاني شما شده و رزق و روزي‌تان را تأمين خواهد كرد.مخصوصاً در مقابل پول نامشروعي كه به شما مي‌دهند بهايي هزار برابر بيش‌تر خواهند خواست.ي مقامي‌تواند در برابر خدمت قرآني كه هر ساعتش خزانه ابدي را به روي‌تان مي‌گشايد مانعي يا وقفه‌يي ايجاد كند. اين، چنان خسارت و خلأيي‌ست كه اگر ماهانه هزاران حقوق هم داده شود نمي‌توان جاي آن رارت كنرد.
يادآوري:اهل ضلالت چون ياراي مقابله با حقايق ايماني و قرآني ی كه از قرآن حكيم اخذ كرده و نشر داده‌ايم ی ندارند با نفاق و دسيسه دام حيله و اغفال را به كمي‌آيدگيرند. مي‌خواهند دوستان را از طريق طمع و خوف و حب جاه فريب دهند و مرا نيز با برخي نسبت‌ها بدنام كنند.ما در خدمت مقدس‌مان هميشه مثبت حركت
— 540 —
مي‌كنيم،ليكن متأسفانه وظيفه دفع موانعي كه در امور خير است گاه ما را به سوين خلاصمنفي سوق مي‌دهد.
به همين دليل در برابر تبليغات حيله‌گرانه اهل نفاق با همان سه نقطه‌ي ذكر شده برادرانم را ايقاظ كرده و براي دفع هجوم به آن‌ها تلاش مي‌كنم.
فعلاً يكي از حمله‌هاي مهم متوجه شخص من است. مي‌گويند:"سعيد كُرد است چرا تا اين حد به او احترام مي‌گذاريد و در پي‌اش مي‌افتيد؟"
لذا براي ساكت كردن اين قبيل حرللّهُ چهارمين دسيسه شيطاني را ناچار با زبان سعيد قديمي بيان مي‌كنم:
چهارمين دسيسه شيطاني:برخي ملحدان ی كه با تبليغات منفي بر من حمله مي‌كنند و خير بو‌هاي مهمي را هم اشغال كرده‌اند ی با تلقين شيطان و القائات اهل ضلالت، براي فريب برادران و تحريك احساسات ملي آن‌ها مي‌گويند:"شما تُرك هستيد. در بين تُرك‌ها هم ما شاء الله تا بخواهيد اهل كمال و عالمان هر رشته‌يي وجود دارد. سعيد د.
د است. تشريك مساعي با كسي كه از مليت شما نيست منافي حميت ملي شماست".
پاسخ:اي ملحد بيچاره! من خدا را شكر مسلمان هستم. ملت مقدس من هم در هر زمان سيصد و پنجاه ميليون جمعيت دارد. صد هزار بار به خدا پناه مي‌برما افتان كه بخواهم سيصد و پنجاه ميليون برادر را ی كه اكثريت مطلق كُردها را هم شامل مي‌شود ی و چنين اخوت ابدي را ايجاد كرده و با دعاهاي‌شان به من مدد اسم بنند در راه قوم و فكر نژادپرستي فدا كنم و به جاي آن برادرانِ بي‌شمار ارجمند بخواهم اشخاص محدودي را كه نام كُرد دارند و نژادشان كُردي‌ست و به جريان‌هاي بي‌دين يا بي‌مذهوام بهته‌اند كسب كنم.
اي ملحد! نادان‌هايي چون تو مي‌توانند براي كسب اخوت گذراي كفار مجار يا چند ترك بي‌دين و غرب‌زده ی كه حتي در دنيا هم بي‌فايده يجه مذاخوت ماندگار و ابدي سيصد و پنجاه ميليون انسان واقعي و نوراني و نافع را از دست بدهند. در مسأله سوم مكتوب "بيست و ششم" ماهيت مليت منفي و ضررهايش را با دليل
— 541 —
بيان كرده‌ايم لذا (خواننده را) بدان‌جا ارجاع داده و فقط حقيقتي را كه در انتهاي مس اين قم به اجمال بيان كرده‌ايم به شرح زير كمي توضيح مي‌دهيم:
به ملحدان حميت فروشي (ظاهراً باغيرت) كه خود را زير پوشش ترك گرايي پنهان كرده و در حقيقت دشمن ترك‌ها هستند مي‌گويم:همراه بار شده واقعي و ابدي و به واسطه مليت اسلام، به اهل ايمان اين وطن كه ترك خوانده مي‌شوند شديداً و واقعاً علاقمندم. نيز به نام اسلام و با افتخار و جانب‌دارانه فرزندان اين وطن را دوست دارم كه قريب هزار سال بيرق قرآن را در جهات شش‌گانه جهان بااهايي ي گردانده‌اند.اما تو اي حميت فروش متقلب! اخوتي كه ادعايش را داري مغرضانه، گذرا، قومي و غير واقعي‌ست و موجب فراموش كردن افتخارات ترك‌ها مي‌شود. از تو مي‌پرسم آيا منظور از ملت ترك ه حواسجوان‌هاي غافل و اهل هوا و هوسِ بيست تا چهل ساله است؟ آيا منفعت آن‌ها و خدمتي كه حميت ملي در حق آن‌ها اقتضا مي‌كند در تربيت فرنگ مشربانه‌يي‌ست كه صرفاً غفلت آن‌ها را فزوني مي‌دهد و موجب اُنس‌شو هند بي‌اخلاقي‌ها مي‌شود و به منكرات تشجيع مي‌كند؟ آيا نفع آن‌ها در خنداندني‌‌ست كه در سالمندي آن‌ها را به گريه وا خواهد داشت؟ اگر منظور از حميت ملي اين‌هاست و پيشرفت و خوشبختي اين است و ترك گرايي تو به اين صورت متدين مليت دوستي‌ات چنين است من از آن بيزارم، تو نيز مي‌تواني از من بگريزي! تو اگر ذره‌يي ادراك و غيرت و انصاف داشته باشي بايد به تقسيمات فعلي نگاه كني و پاسخ مرا بدهي.
غرب باندان اين وطن كه ترك ناميده مي‌شوند شامل شش گروه‌اند:
گروه اول اهل صلاح و تقوا،
گروه دوم طائفه بيماران و مصيبت زدگان
گروه سوم صنف سالمندان
گروه چهارم طائفه كوكه عال گروه پنجم طائفه فقرا و مستمندان
گروه ششم نيز جوانان هستند.
— 542 —
مگر پنج گروه اول ترك نيستند؟ مگر آن‌ها از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا اين غيرت ملي‌ست كه موجب خوشي و سرمستي گروه ششم شويم و پنج گروه ديگر رها يارانيم و لذت و آرامش آن‌ها را از بين ببريم؟ اين غيرت ملي‌ست يا دشمني با اين ملت؟ براساس قاعده اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر كسي كه به اكثريت ضرر مي‌رساند، دشمن است، دوست نيست.
از تو سؤال مي‌كنم: آيا بزرگ‌ترين منفعت گروه اول كه اهل ايماا بي‌اوا هستند در تمدني فرنگي مسلك است؟ يا انديشه در سعادت ابدي به كمك انوار حقايق ايماني و سلوك و كسب تسلي در طريقي‌ست كه عاشق و مشتاق آن مي‌باشند؟ راهي كه گمراهان و حميت فروشاني چون تو در پيش گرفته‌اند نور معنوي متقيان اهل ايمان را فقيرت كرده و آرامش واقعي آنان را از بين مي‌برد و چنين وانمود مي‌كند كه مرگ از بين رفتن دائمي‌ست و گور مسير ورود به فراقي هميشگي و لايزال است.
آيا سود و منفعت گروه دوم كه سطه رون و مصيبت زدگان و نااميدان از زندگي هستند، در تربيت مدني بي‌دين و فرنگي مشرب است؟ در حالي كه آن بيچارگان در پي نور هستند و خواهان تسلي و آرامش مي‌باشند. آن‌ها در مقابير اينت‌هايي كه تحمل مي‌كنند پاداش مي‌خواهند و از كساني كه به آن‌ها ظلم كرده‌اند مي‌خواهند انتقام بگيرند. آن‌ها خواهان دفع ترس و وحشتي هستند كه در نزديك شدن به گور احساس مي‌كنند. مصيبت زدگان بيچاره مذكور نيازمند و محتاج مهرباني و نوازش و رسي برخورش‌تر هستند اما كساني چون شما وطن دوستان قلابي بر قلب آنان سوزن فرو كرده و بر سرشان چماق مي‌كوبيد. با بي‌رحمي اميدشان را نااميد و گرفتار يأس مطلق‌شان مي‌كنيد. اين است حميت ملي كه انملت را چنين تأمين مي‌كنيد؟
سالمندان كه گروه سوم‌اند يك سوم جمعيت را تشكيل مي‌دهند. اينان به قبر و مرگ نزديك شده از دنيا فاصله مي‌گيرند و به آخرت نزديك مي‌شوند. آيا سود و نور و آرامش چنين كساني در شنيدين آيهشت غدارانه ستمگراني چون هلاكو و چنگيز است؟ آيا حركت شما كه در ظاهر ترقي ناميده مي‌شود و در اصل سقوط
— 543 —
است و بي‌نتيجه، و باعث فراموش شدن آخرت و وابستگي به دنياست موجب آرامش آنان خواهد شد؟ آيا نورانيت "وضعي در سينماست؟ آرامش واقعي در تئاتر است؟ اين سالمندان ناتوان از حميت ملي انتظار حرمت و احترام دارند و شما اين نظريه را به آن‌ها القا مي‌كنيد كه "به سوي نيستي ابدي مي‌رويد!" و اين مثل مايد. كه با چاقويي معنوي آن‌ها را ذبح كنيد؛ آن‌ها دروازه قبر را مسير ورود به رحمت الهي مي‌دانند و تصويري كه شما از قبر ارائه مي‌دهيد دهان گشوده‌ي اژدهاست و در گوش آن‌ها مي‌خوانيد كه "شما به آن سو مي‌رويد" اين‌ها اگر ميهن دوستي و حميت ملي‌ست صرضي ني بار از آن به خداوند پناه مي‌بريم.
گروه چهارم كه كودكان هستند از حميت ملي انتظار رحمت و مهرباني دارند. اين‌ها از نقطه نظر ضعف و عجز و ناتواني بابا قدرن آفريدگار مهربان و قدرتمند روح‌هايشان انبساط يافته استعدادهاي‌شان به صورت مناسب و سعادتمندانه‌يي ظهور و بروز مي‌يابد. اين بي‌گناهان با تلقينات تسليم اسلامي و توكل مبتني بر ايمان ی كه بتواند بر سختي‌ها وك هماني‌هاي هراسناك آتي غلبه يابد ی مي‌توانند نسبت به زندگي نگاه مشتاقانه‌يي داشته باشند. آيا آرامش آن‌ها در گرو تعليم ترقيات مدني‌ست كه ارتباط چنداني به آن ندارند و آيا آن‌ها بايد قواعد ظلماني و صرفاً ماِّ شَيلسفي را فرا بگيرند كه توان معنوي آن‌ها را در هم شكسته و چراغ روح‌شان را خاموش مي‌كند؟ اگر انسان عبارت از يك پيكر حيواني بود و عقلي در سر نداشت ممكن بود اصول فرهف"، " كه قادر است كودكان معصوم را موقتاً سرگرم كند و شما از آن به تربيت مدني تعبير مي‌كنيد و با تربيت ملي تزيين‌اش كرده‌ايد نقش بازيچه‌يي كودكانه را براي آنند هراشته باشد و منفعتي دنيوي را حاصل كند. مادام كه آن بي‌گناهان به هر حال با دغدغه‌هاي زندگاني روبه‌رو مي‌شوند و مادام كه انسان‌اند، طبيعي‌ست كه در قلب‌هموقت وك‌شان آرزوهاي دور و دراز داشته باشند و در اذهان محدود خود مقاصد بزرگ پرورش دهند. مادام كه حقيقت اين است مهرباني به آن‌ها اقتضا مي‌كند با توجه به فقر و ناتواني فراوان‌شان نقطه استنادي محكم و نقطه استمدادي بي‌پايان بهردد و ايمان به خدا و آخرتدر قلب‌هايشان قرار داد. شفقت و مهرباني به آن‌ها به اين طريق امكان‌پذير
— 544 —
است؛ در غير اين صورت موضوع به آن مي‌ماند كه با مستي حاصل از حميت ملي كودكان بي‌گعلق مي به لحاظ معنا سر ببرند و نقش مادر ديوانه‌يي را بازي كنند كه گردن فرزندش را با چاقو مي‌برد.طبيعي‌ست كه چنين كاري ظلم و بي‌رحمي‌ست؛ گويي براي پرورش جسم او عقل و قلبش را در مي‌آوري و به او مي‌دهي تا بخورد.
گيت قطعجم گروه ضعيفان و فقيران است. آيا فقيران كه سختي‌ها و ناملايمات زندگي را به واسطه تهي‌دستي‌شان به صورت دردناكي تحمل مي‌كنند و ضعيفان كه در برابمي‌كرده‌هاي سخت زندگاني بسيار متأثرند، از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا سهم اينان در حركاتي نهفته است كه زير نام تمدن خواهي بي‌ادبانه و فرعون مآبانه و فرنگ مشربانه انجام هد.
د، تمدني كه با آن يأس و نااميدي درماندگان را فزوني مي‌بخشيد و ملعبه‌ي هوس‌هاي گروهي متمولِ بي‌بند و بار را تأمين مي‌كنيد و وسيله شهرت و شقاوت گروهي ستمگرِ قدرتمند مي‌كنيد؟ مرهم زخم‌هاي تهي‌دستي اين بيچارگان تهي‌د دارد.از داروخانه مقدس اسلام مي‌توان تأمين كرد نه از فكر قوميت پرستي. قدرت و مقاومت ضعيفان را نمي‌توان از فلسفه طبيعي اخذ كرد كه ادراكي ندارد تاريك است ايمسته به تصادف؛ آن را بايد در حميت اسلامي و مليت مقدس اسلام جستجو كرد...!
گروه ششم، جوانان هستند. اگر جواني اين جوانان دائمي بود شرابي كه به واسطه ملي‌گكلات انفي به آن‌ها مي‌نوشانيد مي‌توانست فايده و سودي گذرا داشته باشد،اما سرمستي لذت بخش جواني به واسطه پيري و درد از بين مي‌رود و آن‌ها بيدار مي‌شوند؛ جوان در صبح سالمندي با پشيماني از خواب شيرين جواني بر مي‌خيزد و خماري و دردسر آنمع كردموجب گريستن‌هاي مفصل او خواهد شد و درد موجود در زوال آن رؤياي شيرين موجب پشيماني حزين او خواهد گرديد. او در آن مقطع خواهد گفت:"اي واي كه هم جواني طي شد هم عسَّلامي شد و هم با دست خالي وارد قبر مي‌شوم؛ اي كاش عقلم را بكار مي‌انداختم."سهم اين گروه از حميت ملي براي اين‌كه بتوانند در دوره‌يي گذرا لذت موقت ببرند، گريستن‌هاي تأسف‌بار در زماي از ااني‌ست؟ يا سعادت و لذت دنيوي آن‌ها با سپاسگزاري از نعمت دل‌نشين جواني به صورت گذراندن اين نعمت نه در بي‌قيدي كه در راه مستقيم تأمين
— 545 —
مي‌شود؟ سعادت در ماندگار كردن جواني فاني با عبادت‌هاي معنوي، و صرف دوران شباب در راه مسند يا كسب جواني در آخرت ی كه دار سعادت ابدي مي‌باشد ی نيست؟ اگر ذره‌يي ادراك داري بازگو!...
نتيجه:اگر ملت ترك فقط عبارت از گروه ششم يعني جوانان بود و جواني آن‌ها نيز هميشگي و ماندگار مي‌بود و جزفِي سَهم جايي نداشتند، حركت‌هاي فرنگ مشربانه شما را ی كه زير پرده‌يي به نام ترك گرايي انجام مي‌گيرد ی مي‌شد حیميت ملي به شمار آورد. در آن صورت حق داشتيد و مي‌توانستيد درباره كسي چون منصوصي‌شبراي حيات دنيوي اهميت چنداني قائل نيست، در شهر ديگري به دنيا آمده و ايده‌ي قوم گرايانه را نوعي بيماري فرنگي تلقي مي‌كند و تلاشش اين است كه مانع جوانان از پرداختن به لذت‌ها و هوس‌هاي نامشروع گردد ی بگوييد: "كُرد است دنبال او راهه فعليد." ليكن هم‌چنان كه گفتيم فرزندان اين وطن كه با نام ترك شناخته مي‌شود شش گروه‌اند. اين‌كه موجب ضرر و زيان پنج گروه شويد و آزارشان دهيد و لذت‌هاي مور استيوي را با عواقب شوم‌شان فقط براي يك گروه از آنان فراهم و سرمست‌شان كنيد بي‌شك دشمني با ملت ترك محسوب مي‌شود نه دوستي.
آري، من اصالتاً ترك نيستم اما براي گروه پرهيزگاران ترك و قسكه از ت ديده و گروه سالمندان و كودكان و ضعيفان و فقيران با تمام توان و با كمال اشتياق، مشفقانه و برادرانه تلاش كرده و مي‌كنم. گروه ششم يعني جوانان را هم سعي مي‌كنم از انجام امور نامشروع ی كه موب پيوسهي حيات دنيوي و نابودي زندگي اخروي‌ست و به عوض يك ساعت خنديدن يك سال گريستن را نتيجه مي‌دهد ی منصرف كنم. آثاري كه از قرآن اخذ نموده و نه فقط د‌ها بدشش هفت سال كه در بيست سال گذشته به زبان تركي منتشر كرده‌ام حي و حاضر مي‌باشند.
آري، خداوند را سپاس كه به واسطه آثار اقتباس شده از انوار معدن قرآن حكيم نوري را كه بيش‌ترين خواسته گروه سالمندان است نمومي‌سده مي‌شود. نافع‌ترين علاج ترياق گونه مصيبت‌زدگان و بيماران در داروخانه مقدس قرآن نشان
— 546 —
داده مي‌شود؛ و با انوار قرآن نشان داده شد كه دروازه قبر ی بيش‌ترين نگراني سالمندان است ی دروازه رحمت است نه نابود شدن و از بين رفتن؛ خدا را شكميوه پبراي قلب ظريف كودكان و درمقابل مصايب بي‌شمار و امور مضر، نقطه استنادي بسيار محكم و نقطه استمدادي كه مدار آمال و آرزوهاي بي‌حد و حصر است از معدن قرآن حكيم استخراج و به آن‌ها نشان داده، و ين مقانيز استفاده شد؛ هم‌چنين تكاليف سنگين زندگي كه گروه فقرا و ضعيفان را بيش از هر چيز ديگر متأثر مي‌كند با حقايق ايماني قرآن حكيم سبك‌تر گرديد.
ما براي منفعت اين پنج گردات ديپنج گروه از شش گروه ترك‌ها هستند كار و تلاش مي‌كنيم. گروه ششم جوانان مي‌باشند ما با جوان‌هاي خوب اخوت محكم داريم. با ملحداني مانند تو‌ست كه هيچ رفاقتي نداريم، زيرا كسي را كه وارد عرصه الحاد شده و مي‌خواهد از مليت اسلام ی كه ا هر حمه مفاخر واقعي ملي ترك‌هاست ی بيرون رود، ترك نمي‌دانيم؛ ما اين قبيل افراد را فرنگ مشرباني مي‌دانيم كه زير پوشش ترك‌ها قرار گرفته‌اند. آن‌ها اگر صد هزار بار هم ادعا كنند كه ترك‌گرا هسنكته ي‌توانند اهل حقيقت را فريب دهند، زيرا افعال و حركات‌شان ادعاي آن‌ها را تكذيب مي‌كند.
اينك اي فرنگ مشربان و اي ملحداني كه با تبليغات سوء سعي مي‌كنيد برادران الي اشام را از من دور كنيد! براي اين ملت چه سودي داريد؟ شما نور گروه اول را كه اهل تقوا و صلاحيت‌اند خاموش مي‌كنيد. بر زخم‌هاي گروه دوم كه نيازمند رسيدگي و مهرباني هستندت تو هي مرهم زهر مي‌نهيد. آرامش گروه سوم را كه شايسته احترام بسيارند از بين مي‌بريد و آن‌ها را به يأس و نااميدي مطلق سوق مي‌دهيد؛ هم‌چنين توان معنوي گروه دون آنرا كه بسيار محتاج شفقت هستند كاملاً در هم شكسته و چراغ انسانيت واقعي‌شان را خاموش مي‌كنيد. اميد و طلب استمداد گروه پنجم را كه نيازمند ياري و كمك و تسلي ‌دهد كد عقيم مي‌گذاريد و زندگاني را در نظر آنان ترسناك‌تر از مرگ جلوه مي‌دهيد. گروه ششم را كه بيش از ديگران محتاج تذكر و بيداري هستند در خواب جواني، چنان شرابي مي‌نوشانيد كه حس خماري آن بسيت تصرفناك و دهشت انگيز است. آيا اين است
— 547 —
حميت ملي شما كه مقدسات بي‌شماري را در راهش فدا مي‌كنيد؟ آيا نفع و سود ترك‌گرايي مورد نظر شما براي ترك‌ها به اين صورت است؟ صدهزار بار الع؟ نفع لله.
حضرات! من مي‌دانم كه هر گاه شما در موضوع حق شكست مي‌خوريد به قدرت متوسل مي‌شويد. براساس اين سرّ كه قدرت در حق است نه حق در قدرت، اگر دنيا را چون آتشز او مم فرود آريد، اين سر ی كه فداي حقيقت قرآني شده است ی در مقابل شما خم نخواهد شد. اين را هم به شما بگويم نه تنها گروهي چون شما كه تعدادتان معدود و در نظر ملت منفور مي‌باشيد، بلكه اگر هزاران نفر مانند شما هم به دشمني مسياري من بپردازند اهميتي نخواهم داد و براي آن‌ها ارزشي بيش‌تر از حيوانات مُضر قائل نخواهم بود. زيرا شما با من چه مي‌توانيد بكنيد؟ كاري كه مي‌توانيد با من بكنيد اين است ك پنجم:ه زندگي‌ام خاتمه دهيد يا اقدام به تخريب خدمتم كنيد. من جز اين دو مورد در دنيا وابستگي ديگري ندارم. درباره اجلي كه در زندگي فرا مي‌رسد در مرتبه شهود، يقين كرده‌ام كه تغييري در زمانش ايجاد نمي‌شود و مقدر مي‌باشد؛ مادام كهو گروهاست اگر قرار باشد در راه حق به شهادت برسم نه تنها اكراهي نخواهم داشت كه با اشتياق انتظارش را خواهم كشيد. مخصوصاً اين كه من پير شده ام فكر نمي‌كنم بيش‌تر از يك سال دانستمنده باشم. تبديل يك سال عمر عادي به واسطه شهادت به عمري باقي و هميشگي عالي‌ترين مقصد و هدف امثال من است. اما خدمت؛ خداوند را سپاس كه با رحمت‌اش در راه خدمت قرآني و ايماني چنان برادراني نصيب من كرده اي غرق با درگذشت من، خدمتي كه در يك مركز انجام مي‌شد توسط آن‌ها در مركزهاي متعدد ادامه خواهد يافت. اگر زبیان من با مرگ خاموش شود زبان‌هاي پُر توان زيادي به جاي زبان منر! كه واهند گفت و خدمت را ادامه خواهند داد. حتي مي‌توانم بگويم هم‌چنان كه دانه‌يي زير خاك قرار مي‌گيرد و با مردنش موجب زنده شدن سنبله‌يي مي‌شود و به عوض يك دانه، صد دانه مي‌رويد من نيز اميدد. زيررم كه مرگم بيش از زندگي‌ام واسطه خدمت قرآني گردد.
پنجمين دسيسه شيطاني:هواداران اهل ضلالت با بهره گرفتن از منيّت مي‌خواهند برادرانم را از من دور كنند.دوامش ًخطرناك‌ترين و ضعيف‌ترين نقطه ضعف
— 548 —
در انسان منيّت است.با تحريك اين نقطه ضعف مي‌توانند خيلي از كارها را به انجام برسانند.
برادران من! مراقب باشيد با استفاده از منيّت به شما ضربه نزنند و شكارتان نكنند. بدانيد ت‌اش ااين عصر اهل ضلالت سوار بر"اَنا"(من) در وادي گمراهي مي‌تازند. اهل حق ناگزير با ترك "اَنا"، مي‌توانند به حق خدمت كنند. حتي اگر در استفاده از "اَنا"، مُُّ الّباشند چون به خودخواهان شباهت مي‌يابند و اهل ضلالت نيز آن‌ها را مانند خود نفس‌پرست گمان خواهند كرد، لذا كرده‌شان ستمي نسبت به خدمت به حق خواهد بود. با اين حال خدمت قرآني كه ما حولش گرد هلال ايم "اَنا" را قبول نمي‌كند. از ما خواهان "نَحنُ" است، مي‌فرمايد:"من نگوييد؛ بگوييد ما."
حتماً مي‌دانيد كه اين برادر فقيرتان با "انا" وارد ميدان نشده و شما را خادم "انا"ي خود نمي‌‌كند. او خود را به شما خادم قرآنن نمود "انا" نشان داده است. مشرب او اين نيست كه خودپسند باشد و طرفداري از "انا" اش كند. با اين حال با دلايل قطعي به شما ثابت كرده است كه آثاري كه براي استفاده نوشته شده، از اموال بيت المال است، يعني مطالب ناشي از قرآن حكيم مي‌باشد. هيچ كس با "انا"ي ات بشري‌تواند آن‌ها را به تملك در آورد. بر فرض محال من اگر با "انا"ي خود مالك آثار فوق شوم، طبق گفته يكي از برادرانم مادام كه اين دروازه حقيقت قرآن گشوده شده است بدون توجه به قصورات، و بي‌اهميتي من، اهل علم و كمال نبايد از پيرويمد و ددداري كنند و احساس بي‌نيازي نمايند.
آثار سلف صالح و علماي محقق، اگر چه گنجينه عظيمي‌ست كه براي هر درد كافي و وافي مي‌باشد اما گاه اتفاق ميبي بر كه يك كليد بيش از يك گنجينه اهميت مي‌يابد، زيرا درِ ورود به گنجينه قفل است ولي يك كليد مي‌تواند درِ گنجينه‌ها‌ي زيادي را بگشايد. فكر مي‌تر آن‌اني كه از "منيّت" علمي اضافي هم برخوردارند دانستند كه كلام‌هاي منتشر شده يكي از كليدهاي حقايق قرآني و هر يك شمشير الماسيني هستند كه بر سر آنان پاسخ:ي انكار آن حقايق مي‌كوشند فرود مي‌آيد. افراد مذكور ی كه اهل فضل و كمال‌اند و داراي منيّت پر قوت علمي ی
— 549 —
بدانند كه طلبه و شاگرد قرآن
تزمي‌شوند نه من. من هم يكي از هم‌درسان آن‌ها هستم.
برفرض محال اگر هم ادعاي استادي كردم، مادام كه راه حلي براي نجات طبقات مختلف اهل ايمان از عوام تا خواص، ازرقص بر و شبهات يافته‌ايم؛ علما يا راه ساده‌تري بيابند يا با قبول همين راه حل، آن را تدريس كرده و به جانب‌داري از آن بپردازند. درباره علما سوء تهديد بزر ديگريد دارد. در اين زمان عالمان بايد بسيار توجه داشته باشند. فرض كنيم همان‌طور كه دشمنان‌مان گمان كرده‌اند من به حساب منيّت خدمت مي‌كنم؛ در حالي كه بسياري هذياناص با اهداف دنيوي و ملي، منيّت را كنار گذاشته و با كمال صداقت دور فردي فرعون مشرب گرد آمده‌اند و با تعاون و همكاري درخور توجهي فعاليت مي‌كنند، برادرتان در حالي كه منيّت خويش را ستر كرده حق ندارد فرد ما بخواهد با ترك منيّت حول حقيقت قرآن و ايمان گرد هم آييد، و دست كم مانند گروهبان‌هاي آن كميته دنيوي با ترك منيّت پيرامون حقايق قرآن همكاري كنيد؟ آيا بزرگ‌ترين قرار د شما با لبيك نگفتن به او مرتكب خطا نمي‌شوند؟
برادران من! خطرناك‌ترين بُعد منيّت در ما، حسادت است. اگر كار فقط و فقط براي خدا نباشد، حسادت ايجاد شده، و كار را خره با دكند؛ همان‌طور كه دست انسان به دست ديگرش حسادت نمي‌كند، يا مثلاً چشمش به گوشش حسادت نكرده و قلبش با عقلش رقابت نمي‌كند، در شخص معنوي هيأت ما نيز ودن انم‌ در حكم يك حس و يك عضو هستيم. وظيفه وجداني شماست كه نه تنها با يك‌ديگر رقابت نداشته باشيد بلكه به برتري‌هاي هم‌ديگر افتخار كرده و لذت ببريد.
مطلب ديگري باقي ماند كه خطرناك‌تر از همه است؛ و آن هم وجود حسادت نسبت به اين برادره اين ان در بين شما و خويشاوندان‌تان است كه بسيار خطرناك مي‌باشد. در بين شما عالمان مهمي هم هست. برخي از آنان داراي منيّت علمي هستند. حتي اگر متواضع هم باشند در آن جهت داراي منيّت‌اند و به راحتي منيّت‌شان را ترطلق كلكنند، اينان هر قدر هم كه قلب و عقل‌شان علاقه‌مند باشد
— 550 —
نفس‌شان در جهت منيّت علمي خواهان امتياز مي‌شود، مي‌خواهد خود را نشان دهد، و يت و ت معارضه با رساله‌هاي نوشته شده مي‌پردازند. با اين‌كه قلب‌شان رساله‌ها را مي‌پسندد و عقل‌شان آن‌ها را تحسين كرده و باارزش مي‌داند، اما نفس‌شان بر اثر حسادت ناشي از منيّت علمي، گويا درروزه ماوتي ضمني‌ست و آرزو مي‌كند ارزش كلام‌ها كم‌تر شود تا محصولات فكري خودشان به آن پايه برسد؛ و هم‌چون رساله‌ها به فروش برسد. البته مجبورم اعلام كنم كه:
"وظيفه كساني كه در دايره اين دروس قرآني هستند حتي اگر علامه و مجتهد هم باشند، در مسير بسلا را ايماني اين است كه صرفاً براي شرح و توضيح يا تنظيم "كلام‌ها" بكوشند، زيرا بر اثر نشانه‌هاي متعدد دريافته‌ايم كه دراين علوم ايماني، وظدت‌هاسوا بر عهده ما گذاشته شده است.اگر كسي در اين دايره براساس احساس ناشي از منيّت علمي چيزي غير از شرح و توضيح بنويسد، در حكم معارضه‌يي خفيف و يا تقليدي ناقص خواهد بود، زيرا دلايل كشتن ه‌هاي متعددي ثابت كرده است كه اجزاي رساله نور ترشحات قرآن بوده و ما براساس قاعده تقسيم كار، هر يك مسؤوليتي بر عهده گرفته و مطالب ناشي از آب حيات قرآن را به محتاجان مي‌رسانيم!..."
ششمين دسيسه شيطاني اين است كه:از مسؤوليت‌پقان آسنسان و نقطه ضعف تنبلي و تن پروري او استفاده مي‌كند. آري، شيطان‌هاي انس و جن از هر سو هجوم مي‌آورند. وقتي قلب دوستان را متين يافتند و صداقت‌شان را محكم، نوع بن را خالص و همت‌شان را عالي؛ آن گاه از بُعد ديگر حمله مي‌كنند.
در آن حال براي اين‌كه در كارمان خلل و در خدمت‌مان وقفه‌يي ايجاد كنند از تنبلي زندانروري و موظف بودن آن‌ها استفاده كرده با دسيسه‌هايي، دوستان را از خدمت قرآني باز مي‌دارند و بدون اين‌كه خبر داشته باشند براي گروهي از آن‌ها مشغله‌هاي زيادي ايجاد مي‌ت
#488طوري كه براي خدمت قرآني وقت و فرصت نيابند. به گروهي ديگر چيزهاي جذاب دنيا را نشان داده تا هوس‌شان بيدار شده و در برابر خدمت دچار غفلت شوند و هكذا...
— 551 —
بيان اين راه‌هاي حمله و هجوم مفصل است. سخن را كويك لحظ‌كنيم و موضوع را به ادراك دقيق شما مي‌سپاريم.
برادران من! دقت كنيد مسؤوليت‌ شما مقدس و خدمت‌‌تان عالي‌ست. هر ساعت تلاش‌تان مي‌تواند ارزش يك روز عبادت را داشته باشد. اين را بدانيد تا از دست‌تان نروام كهيَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ٭ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِز. همه َمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ تمام تالْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ اْلاُمِّىِّ الْحَبِيبِ الْعَالِى الْقَدْرِ الْعَشتم تاالْجَاهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِيینَ

* * *

— 552 —
تاريخچه‌يي قدسي
تاريخ سالي كه يكي از اسرار مهم اعجازي قرآن حكيم ظهور كرد باز هم در لفظ قرآن است.
واژه قرآن به حساب ابجد مي‌شود ٣٥١. دو الف دارد كه اگر ا صیانعان "اَلْفٌ" خوانده شود معناي ١٠٠٠ را خواهد داشت.
طبق قاعده علم صرف، "فَئِلٌ"، "فَأْلٌ" خوانده مي‌شود مانند "كَتِفٌ" كه "كَتْفٌ" خوانده مي‌شود؛ بنابراين "اَلِفٌ" نيز "اَلْفٌ"خوانده مي‌شود. در اين صورت مي‌شود ١٣٥١.
لذا مي‌توان س شرح ز١ را سال قرآني ناميد، زيرا سرّ عجيب توافقات و تناسبات موجود در لفظ قرآن در اجزاي رساله نور ی كه تفسير قرآن است ی در آن سال ديده شد. سرّ توافق و تناسب اعجازآميز لفظ جلاله در قرآن، در همان سال آشكار گرديد. نگارش قرآن به دورتر جديدي كه نقشي از اعجاز مذكور را نشان دهد نيز در همان سال انجام شد. تلاش همه جانبه شاگردان قرآن براي محافظت از خط قرآني در برابر تبديل اييرا قابه لاتين) نيز در همان سال رخ داد. اذواق مهم اعجازي قرآن هم در همان سال آشكار شد. در همين سال حوادث فراواني مربوط به قرآن رخ داد و گويا اين حوادث ادامه خواهند داشت...

* * *

— 553 —
ضميمه بخش ششم ك؛"سرّه ششم است
أسئَله‌ي سِتّه
اين ضميمه‌ي محرمانه براي حفظ شدن از نفرت و تحقير آينده نوشته شده است؛ يعني زماني كه گفته مي‌شود:"اُف بر مردان بي غيرت آن دوره"؛ اين مطلب نوشته شد تا تحقير مزبور شامل حال ما نشود يا آن را برطرف كنيان دهن حاضر عرض حالي‌ست كه نگاشته شد تا گوش‌هاي ناشنواي رهبران وحشي اروپا ی كه خود را زير نقاب انسان دوستي پنهان كرده‌اند ی آن را بشنوند؛ نوشته شد تا مقابل ديدگان نابيناي آن ستمگران بي‌انصافي قرار داده شود كه در ايناران بي‌وجدان را بر ما مسلط كردند؛ نوشته شد تا بر سر پيروان مدنيت بي‌ميم دنيت، پستي و دنائت .م. در اين عصر كوبيده شود كه به صد هزار دليل باعث مي‌شوندش مي‌يم:"زنده باد جهنم."
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيردود ونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ
(ابراهيم: ١٢)
تجاوز ملحدان اخيراً صورت پست و چركيني گرفته و با بسياري از مؤمناا از مره، ظالمانه و بي‌دينانه رفتار مي‌كنند. به همين ترتيب اخيراً در عبادتگاهي كه من خصوصي و غير رسمي، خودم بازسازي كرده بودم و با يكي دو نفر از برادرانم مش از ايادت بوديم به اذان و اقامه‌يي كه پنهان ادا مي‌شد دخالت كردند. گفتند چرا اقامه شما به عربي‌ست و چرا اذان را پنهاني مي‌خوانيد؟ در سكوت كاسه صبرم لبريز شد. با افرادباشند؛ي‌وجداني كه قابل خطاب نيستند كاري ندارم و به
— 554 —
سران فرعون مآب كميته‌يي كه با استبداد دل‌بخواهي خود سرنوشت ملت را بازيچه قرار داده اند مي‌گويم:
اي اهل بدعت و ا فعل و.! به شش سؤال من جواب دهيد:
سؤال اول:حاكمان هر قومِ حاكم در جهان حتي وحشيان گوشت خواري كه گوشت انسان مي‌خورند و حتي رييس يك گروه وحشي جكنند. فت، اصول و قواعدي دارند و براساس آن حكومت مي‌كنند. شما براساس كدام اصول چنين تجاوز عجيبي به حق ديگران مي‌كنيد؟ قانون‌تان را بگوييد. نكند رفتار دل‌بخواهي س رقابأموران پست را به عنوان قانون قبول داريد؟ اصلاً عبادات شخصي كه تابع قانون نيست و نمي‌توان نسبت به آن اعمال قانون كرد.
سؤال دوم:شما چگونزار قر مي‌كنيد اصل "آزادي وجدان" را كه در جامعه‌ي انساني مخصوصاً در عصر آزادي و در دايره تمدن به صورت عام حكم‌فرماست دست كم بگيريد، در هم بشكنيد؛ در نتيجه، انسان‌ها را تحقير كنيد و به اعتراضش نيز ي كه س ننهيد؟ شما در اين كار به چه قدرتي متكي هستيد؟ شما كه نام لادين برخود گذاشته‌ايد و گفته‌ايد كه نه با دين كاري داريد و نه با بي‌ديني اما بي‌ديني را با تعص خود انوان دين خودتان برگزيده‌ايد براساس چه قدرتي به دين و دينداران چنين تجاوز مي‌كنيد؟ اين اقدامات قطعاً پنهان نخواهد ماند و حساب آن را از شما خواهند پرسيد! آن روز چه پاسخي خواهيد داشت؟ در حالي كه اعتراض كوچك‌ترين دولت بدهد يست دولت را تاب نياورديد، چگونه به زور درصدد از بين بردن "آزادي وجدان" بر آمده‌ايد كه به معني ناديده گرفتن اعتراض توأمان بيست دولت مي‌باشد؟
سؤال سوم:با فتواي خطاي گروهي از علماي سوء ی كه وجدان‌شانلعه بر دنيا فروخته‌اند ی چگونه و براساس كدام اصول بر خلاف ارزش و اهميت و صفاي مذهب حنفي، به كساني چون من كه شافعي مذهب‌اند تكليف مي‌كنيد؟ اگر مذهب شافعي را ی كه ميليون‌ها پيرو دارد ی از ميو گذرااريد و همه شافعيان را حنفي كنيد، آن‌گاه اين كار را ظالمانه و به اجبار به من تكليف كنيد مي‌توان گفت
— 555 —
كه اين از اصول بي‌ديناني چون شماست؛ در غير اين صورت كار شما دنائتي دل‌بخواهي‌ست. ما تابع هوا و هوس چنين كساني حق دا و آن ها را نمي‌شناسيم.
سؤال چهارم:در تضاد كامل با مليت ترك كه از گذشته‌هاي دور با اسلام امتزاج و آميختگي يافته و واقعاً ديندارند و براي دين‌شان خالصانه احترام قائل اند، و با فتوايي تحريف شده و بدعت آميز به نام ترك‌د و نيدر معناي فرنگي آن به كساني چون من ی كه مليت ديگري داريم ی فشار مي‌آوريد كه اقامه را به تركي بخوانيم؛ اين كار براساس چه اصولي انجام مي شود؟ من با تركادهي تاقعي مناسبات بسيار دوستانه و برادرانه‌يي دارم، البته با ترك‌گرايي فرنگ مشرباني چون شما هيچ ارتباطي ندارم. چگونه براي اين كار مرا تحت فشار قر ميكوبدهيد؟ به موجب كدام قانون؟
اگر مليت كردها را از ميان برداريد و كاري كنيد كه زبان‌شان را فراموش كنند، كردهايي كه جمعيت‌شان ميليون‌ها نفر است و هزاران سال است مليت و زبان خود را فراموش نكرده‌اند، كردهايي كه هم‌وطن واقعي ترك‌ها هستندناخوش قديم هم‌رزم ترك‌ها بوده‌اند؛ در آن ‌صورت تكليف شما به ما ی كه از مليت ديگري هستيم ی نوعي اصول وحشيانه خواهد بود. و الّا كاري دل‌بخواهي و سليقه‌يي‌ست. پس بايد گفت نمي‌توان از سليقه افراد پيروي كرد و ما هم نخواهيم كرد.
سؤالين" خوهر دولتي مي‌تواند از رعايا و كساني كه آن‌ها را رعيت خود مي‌داند بخواهد كه قانون‌اش را رعايت كند اما نمي‌تواند كساني را كه رعيت خود نمي‌داند مجبور كند به آن قانون عمل كنند، زيرا آن‌ها مي‌توانند بگويند:"چون ما رعيگ هاي نيستيم شما هم دولت ما نيستيد".
هم‌چنين هيچ دولتي در آن واحد كسي را محكوم به دو مجازات نمي‌كند. يك قاتل را يا زنداني مي‌كنند يا اعدام. مجازات كردن هم‌زمان با حبس و اعدام با هيچ اصولي نمي‌خواند.
من را با اين كه براي وط نور آت هيچ ضرري نداشته‌ام هشت سال تمام تحت اسارتي قرار داديد كه حتي با وحشي‌ترين و جاني‌ترين فرد از مليت‌هاي ديگر چنين رفتار نمي‌كنند. با اين‌كه جانيان را عفو مي‌كرديد آزادي مرا سلب ن رَأَى
— 556 —
با من رفتاري كرديد كه موجب نقض حقوق مدني‌ام گرديد. نگفتيد "اين هم از فرزندان وطن است" براساس كدام قانون اصول مخالف آزادي را كه بر خلاف رضاي ملت بيچاره‌تان به آن‌ها تحميل كرده‌ايد مي‌خارات ربر كسي چون من كه از هر نظر با شما غريبه‌ام تحميل كنيد؟ مادام كه به گواه فرماندهان ارتش فداكاري‌هاي زياد و مجاهدات جان‌سپارانه‌يي در راه وطن در جنگ جهاني انجام داديم و شما همه آن‌ها را جنايي حياتديد. همين‌طور تلاش‌هاي مؤثر و بسيار جدي در راه حفاظت از حُسن اخلاق اين ملت بيچاره و تأمين سعادت دنيوي و اخروي‌اش را خيانت دانستيد. نيز به‌شود وه معناً اصول بي‌فايده، مُضر، خطرناك، دل‌بخواهي و كفرآميز فرنگ را قبول ندارد هشت سال حبس داديد. (اين مجازات الان بيست و هشت سال شده است.) مجاز دنيويد يكي باشد. اِعمال جزا را قبول نداشتم، به تحمل جزا مجبورم كرديد. تحميل مجازات دوم آن هم به جبر و زور با كدام اصول مطابقت دارد؟
سؤال ششم:با توجه به رفتاري كه تي با شده است و طبق نظري كه شما داريد، ما با شما به كلي مخالفيم. شما دين و آخرت خود را در راه دنياي‌تان فدا مي‌كنيد و البته به دليل مخالفتي كه به تصور شما در بين ما وجود دارد، ما نيز برخلاف شما هميشه آماده فدا كردن دبه سويان در راه دين و آخرت مان هستيم. اين براي ما حكم آب كوثر دارد كه حيات يكي دو ساله را كه زير سلطه‌ي حكومت ظالمانه و وحشيانه شما به ذلت طي خواهد شد در راه كسب شهادت فدا كنيم. در استناد به ن و لراشارات قرآن حكيم، براي لرزه انداختن بر اندام‌تان به شما خبر قطعي مي‌دهم كه:
بعد از كشتن من شما نيز نمي‌توانيد زندگي كنيد. به واسطه دستي قهار، از دنيا كه بهشته‌هاي وب‌تان است، طرد شده و خيلي زود به ظلمات ابد پرتاب خواهيد شد. بعد از من، رؤساي نمرود گونه شما را خيلي زود نابود نموده نزد من خواهند فرستاد. من هم در محضر الهي گريبان‌شان را خواهم گرفت و با پرده و ن‌ها توسط عدالت الهي به اسفل سافلين انتقامم را خواهم گرفت.
— 557 —
اي بيچارگاني كه دين و آخرت را به دنيا فروخته‌ايد! اگر به زندگي خود علن حكيمد با من كاري نداشته باشيد! در غير اين صورت بدانيد و بر خود بلرزيد كه انتقام من به شكل مضاعف از شما گرفته خواهد شد. من از رحمت الهي امينياي‌م كه مرگم بيش از حياتم به دين خدمت كند و چون بمبي بر سر شما منفجر شده متلاشي‌تان كند. اگر جرأت داريد به رفتارتان ادامه دهيد. اگر كاري هست كه بكنيد، بدانيد كه نتيجه‌اش را هم خواهيد ديد. من در برابر همه تهديدهاي‌تان با تمام توانم اصورت، را قرائت مي‌كنم:
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَن را م الْوَكِيلُ

* * *

— 558 —
بخش هفتم
اشارات سبعه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
يُرِيناسبتيأَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ
(هفت اشارت در پاسخ به سه سؤال است كه سؤال اول شامل چهار اشارت مي‌باشد.)
اشارت نخست:سند و حجت كساني كه شاخه‌غيير شعاير اسلامي تلاش مي‌كنند و باز مانند همه كارهاي ناشايست، ريشه در تقليد كوركورانه از اجانب دارد، مي‌گويند:
"خيلي از اجانبي كه در سراسر دنيا مشرايط ه لندن ايمان مي‌آورند و هدايت مي‌شوند بسياري از مناسك مانند اذان و اقامه را به زبان خودشان ترجمه كرده و مي‌خوانند. جهان اسلام هم در مقابل اين كار سكوت مي‌كند و به آن‌ها اعتراضي نمي‌كند. حتماً جوسطه خوي دارد كه سكوت مي‌كنند."
پاسخ:در اين قياس آن قدر تفاوت آشكاري وجود دارد كه آدم باشعور به هيچ وجه شرايط اين‌جا را با آن ها مقايسه نكرده و از آن‌ن، وضعيد نمي‌كند. در زبان شرع به ديار اجانب"دار الحرب"گفته مي‌شود. ممكن است انجام بسياري از امور
— 559 —
در دار الحرب مجاز باشد اما در"ديار اسلام"مسلمانان اجازه آن كار را نداشته باشند.
هم‌چنين ديار فرنگستان قلمرو شوكت مسيحيان است؛ و چوننبايد نيست كه معاني اصطلاحات شرعي و مفاهيم كلمات مقدس در آن به زبان حال القا گردد، ناچار معاني قدسي را بر الفاظ مقدس ترجيح داده‌اند لذا الفاظ براي معاني كنار گذاشت..
اند؛ به عبارت ديگر اهون الشر را اختيار كرده‌اند. اما در ديار اسلام، محيط، معاني اجمالي كلمات مقدس مذكور را با زبان حال به مسلمانان تعليم مي‌دهد. مساواتت اسلامي متعلق به اركان اسلامي، تاريخ و رسوم و عموم شعاير اسلامي، معناي مجمل همه آن كلمات مقدس را همواره به مؤمنان تلقين مي‌كنند. حتي در اين مملكت علاوه بر عبادتگاه ها و مدارس ديَا إِلگ قبرها هم مثل معلمي تلقين كننده‌اند و معاني مقدس مزبور را به اهل ايمان يادآوري مي‌كنند. آيا كسي كه خود را مسلمان مي‌نامد و در هر روز به خاطر منفعت دنيیوي پنجیاه كلمه فیرنگي ياد مي‌گيرد نمي‌تیواند كلمات مقدسي مانند
سُبحام باخب، الحَمدُلله، لا اله الّا الله، الله اكبر
را كه طي پنجاه سال و هر روز پنجاه بار تكرار كرده بيآموزد؟ آيا ارزش چنين كسي از حيوان كم‌تر نيست؟ براي چنين حيواناتي نمي‌توان كلمات مقدس ديني را ترجمه و تحكارسازد و كنار گذاشت. كنار گذاشتن يا تغيير دادن اين كلمات در واقع خراشيدن همه سنگ قبرهاست و بر انگيختن مخالفت همه اهل قبوري‌ست كه در قبرستان‌ها در برابر چنين تحقيري به لرزه افتاده‌اند.
علماي سوء‌يي كه فرو اختيدان را خورده‌اند براي گول زدن ملت مي‌گويند: "امام اعظم متفاوت با امامان ديگر گفته است:بنا بر نياز، در ممالك دور دست، كساني كه اصلاً عربي نمي‌دانند، بستنسان‌هيزان نيازشان مي‌توانند به جاي فاتحه، ترجمه فارسي آن را بخوانند".اگر چنين است ما هم نيازمنديم، نمي‌توانيم تركي بخوانيم؟
پاسخ:در برابر اين را بهامام اعظم مهم‌ترين امامان بزرگ و ساير ائمه مجتهد دوازده‌گانه، عكس فتواي مذكور فتوا داده‌اند. جاده كبراي عالم اسلام، جاده عموم
— 560 —
ائمه است. بيش‌تر امت در همان جاده كبرا مي‌توانند طي طريق كنند، كساني كه م اگر غ به سوي راه‌هاي تنگ و باريك و خصوصي سوق مي‌دهند گمراه مي‌كنند. فتواي امام اعظم به پنج دليل زير خصوصي است:
دليل اول:مربوط به كساني مي‌شود كه در ممالكي دور از مركز اسلام هستند.
دليل دوم:مبتني بر نياز واقعي‌ست.
دليل سوم:خاص ترجمه بترين خي‌ست كه در روايتي زبان اهل جنت به شمار مي‌رود.
دليل چهارم:به طور خاص براي فاتحه اجازه داده شده است، تا كسي كه فاتحه را نمي‌داند نماز را ترك نكند )N دليل پنجم:براي اين جواز داده شده است كه معاني مقدس با حنان كهسلامي ی كه از قوت ايمان نشأت مي‌گيرد ی به عوام فهمانده شوند، ولي ترجمه و كنار گذاشتن عربي آن اگر با انگيزه‌يي كه ريشه در ضعف ايمان و فلوسان ي مليت‌گرايي و نفرت نسبت به زبان عربي دارد صورت بگيرد و هدف از آن تخريب باشد در حقيقت ترك دين است.
اشارت دوم:اهل بدعتي كه درصدد تغيير شعاير اسلام اند اولاً از علماي سوء درخواست فتوا كردند و به فتوايي اتكا نمودند كه پيش از اين به پنطيفه ر خصوصي بودنش را نشان داديم. ثانياً اهل بدعت از انقلابيون اجنبي چنين فكر شومي را اخذ كردند كه: اروپائيان و در رأْس آن‌ها فيلسوفان و انقلابيون و شورشيان، مذهب كاتوليك را نپسنسمان‌ه به مذهب پروتستانيسم پيوسته‌اند كه از نظر كاتوليك‌ها بدعت و اعتزال به شمار مي‌رفت. آن‌ها با استفاده از انقلاب كبير فرانسه مذهب كاتوليك را تا حدي تخريب و مذهب پروتستانيسم را اعلام كردند.
حميت فروشان اين ديار كه به تقليد كورفرشته خو گرفته‌اند مي‌گويند:"در مسيحيت چنين انقلابي رخ داد و در آغاز امر انقلابيون را مرتد ناميدند، اما بعدها مسيحي بودن آنان پذيرفته شد؛ بنابراين آيا در اسلام امكان وقوع چنين انقلابي هست؟"
— 561 —
ردم رافاوت اين قياس از قياسي كه در اشارت نخست بود بيش‌تر مشخص است، زيرا در مسيحيت، آن‌چه از حضرت عيسي (ع) دريافت شد فقط مباني دين بود؛ بيش‌تر احكامِ مربوط به حيات اجتماعي و فروعات شرعي توسط حواريون و ساير رهبران داز و شكل گرفت، البته بخش اعظم آن از كتاب هاي مقدس پيشين اخذ شد. حضرت عيسي (ع) سلطنت و حاكميت دينوي نداشت و مرجع قوانين عام اجتماعي نبود. انگار كه مباني ديني‌اش لَبَتَبارجي بر تن كند قوانين عرفي و اصول مدني به نام شريعت مسيحي اخذ گرديد و صورت ديگري به آن داده شد. اگر اين صورت تغيير يافته يا آن لباس كنار گذاشته شود اساس دين غيبي يسي (ع) مي تواند باقي بماند و از درون آن چيزي چون انكار و تكذيب حضرت عيسي (ع) بيرون نمي‌آيد. اين در حالي‌ست كه فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه صاحب دين و شريعت اسلام است ی سلطان دو جهان بود و شرق و غرب و اندلس ، عطا هر كدام تخت پادشاهي او بوده‌اند ی لذا هم‌چنان كه مباني دين اسلام را خود شخصاً تعيين نمود فروعات و ساير احكام دين حتي جزيي‌ترين آداب آن را نيز خود آورد و اطلاع و فرمان داد. پس فروعات اسلامعي را م لباسي نيست كه قابليت تغيير داشته باشد كه اگر تغيير يابند پايه‌هاي دين باقي بماند. فروعات در اسلام كالبدي براي دين يا حداقل پوست آن است؛ با دين امتزاج يافته، يكي شده، و قابل تفكيك نيست. تغيير دادنشاگرانبيل احكام مستقيماً موجب تكذيب و انكار صاحب شريعت خواهد شد.
اختلاف مذاهب نيز به دليل تفاوت در نحوه فهم اصول نظري‌ست كه صاحب شريعت بيان داشته است. آن‌چه "ضروريات درتاب آانده مي‌شوند، قابل تأويل نيستند، و اصول آن‌ها كه "محكمات" ناميده مي‌شوند به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نمي‌باشند و مدار اجتهاد قرار نمي‌گيرند. كساني كه اقدام به تغيير اين اصول مي‌كنند در حقيقت از دين خارج شدبيچاره جرگه كساني قرار مي‌گيرند كه شامل اين قاعده‌اند:
يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الْقَوْس
اهل بدعت براي بي‌ديني و الحادشان چنين بهانه‌يي مي‌آورند:"در انقلاب كبير فرانسه كه موجب سلسلو تابعادهاي گوناگوني در عالم بشريت شد به كشيشان و
— 562 —
رهبران ديني و مذهب خاص آن‌ها يعني كاتوليك حمله شد و آن را تخريب كردند. بعدها افراد زيادي اين اقدام را تأييد نموده، و فرنگيان از آن پس پيشرفت‌هاي زيادي قديمي".
پاسخ:اين قياس نيز مانند قياس‌هاي پيشين داراي تفاوت بارزي‌ست. زيرا دين مسيحيت و مخصوصاً مذهب كاتوليك بيش‌تر اوقات وسيله‌يي در دست خواص و حاكمان فرانسه براي زورگويي و استبداد بوده است. بدين وا آن دااص به نفوذ خود در بين عوام ادامه مي‌داد. آري، اين دين وسيله‌يي بود براي از بين بردن ميهن‌پرستان عوام بيدار شده‌يي كه آن‌ها را "طبقه لاابالي" مي‌ناميدند، و نابود كردن متفكران آزادي خواهي كه به مي‌رسد خواص ستمگر حمله مي‌كردند؛ هم‌چنين در فرنگستان قريب چهار صد سال مسيحيت را مُسبب از ميان رفتن آرامش بشري به واسطه انقلاب‌ها، و نابودي زندگاني اجتماعي مي‌دانسته‌اند. لذا نه به نام بي‌ديني بلكه به نام يكي ديگر از مذاهب مسيحي عليهمي‌يابمذكور حمله كردند. در طبقه عوام و فيلسوفان كدورت و دشمني‌اي حاصل شده بود كه حادثه تاريخي مورد بحث رخ داد. اما در جامعه اسلامي هيچ مظلوم و هيچ متفكري حق ندارد عليه ديصَلِّ ي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شريعت اسلامي شكايتي كند، زيرا اين دين آن‌ها را نمي‌رنجاند بلكه از آن‌ها حمايت مي‌‌كند. تاريخ اسلام در دسترس است. بين مسلمانان جز يكي دو مورد، جنگ داخلي مذهبي ديگري اتفاق نيفتاده، اما مذهب كاتوليك موجب ير بي‌ات داخلي در طول چهارصد سال بوده است.
وانگهي اسلام بيش از خواص پناهگاه عوام بوده است. اسلام با وجوب زكات و حرمت ربا نه تنها اجازه نمي‌دهد خواص بر عوام اعمال استبداد كنند تبعِ آن‌ها را از جهتي خادم عوام مي‌كند، و مي‌گويد:
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ، خَيْرُ النَّاسِ مَنْ يَنْفَعُ النَّاسَ
نيز با زبیان قیرآن با ارجیاعات قیدسي مانند
أفلا تَعْقِلُونَ ٭ أفلا يَتَدَبَّرُونَ ٭ أفلاِينَ نَكَّرُونَ
عقل را به شهادت مي‌خواند، هشدار مي‌دهد و باز به خود عقل ارجاع مي‌دهد و فرد را به سوي تحقيق سوق مي‌دهد. بدين ترتيب است كه به نام دين به عالمان و عاقلان مقام و منزلت مي‌دهد. هم‌چون مذهب كاتوليك عقل را
— 563 —
كنار ند. به رد اهل تفكر را خاموش نمي‌كند و خواهان تقليد كوركورانه نيست. اساس مسيحيت فعلي (نه مسيحيت واقعي) و اساس دين اسلام از نقطه مهمي از هم جدا مي‌شوند و مانند فِرَق‌‌هاي پيشين به جهات گوناگون، جداگانه راه شايسته مي‌روند، نقطه مهم مذكور اين است:
اسلام دين توحيد حقيقي‌ست و واسطه‌ها و اسباب را از ميان بر مي‌دارد. منيّت را در هم شكسته و عبوديت خالص را موجب مي‌شود. ربوبيت نفس تحاطه خوع ربوبيت باطل ديگر را رد كرده و از ميان بر مي‌دارد. به همين دليل اگر فرد بزرگي از خواص، ديندار كاملي باشد بايد منيّت را كنار بگذارد. كسي كه منين بيچاكنار نگذارد صلابت ديني و تا حدودي نيز دينش را كنار خواهد گذاشت.
مسيحيت امروز نظريه "فرزند داشتن خداوند" را مي‌پذيرد، به همين دليل براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل است. لذا به نام دين منيّت را در هم نمي‌شكدهم. جه آن تقدسي مي‌دهد و نماينده قدسي حضرت عيسي (ع) مي‌داند. به همين دليل خواص مسيحي ی كه مهم‌ترين مقام شناخته شده در جهان را اشغال كرده‌اند ی مي‌توانند ديندار كامل باشند. حتي بسياري چون "وانسته رييس جمهور سابق آمريكا و "لوئيد جورج" نخست وزير سابق انگلستان هستند كه هم‌چون يك كشيشِ متعصب افراد دينداري بوده‌اند. در بين مسلمانان كساني كه عهده‌دار چنين مقام‌هايي مي‌شوند به ندرت ميان دوند ديندار كامل و با صلابت بمانند، زيرا قادر به كنار گذاشتن منيّت و غرور نمي‌شوند؛ در حالي كه تقواي حقيقي با غرور و منيّت جمع نمي‌شود.
آري، وقتي‌سن كه تعصب خواص مسيحي و عدم صلابت خواص مسلمين تفاوت مهمي را نشان مي‌دهد، فيلسوفان بر آمده از جهان مسيحيت نيز در برابر دين خود بي‌قيد يا مخالف‌اند و بخش اعظم حكيمان بر آمده از اسلام حكمت خويش را بر مبانيحياي يود استوار مي‌كنند و اين هم حكايت از تفاوتي مهم دارد.
مسيحيان عامي ی كه اغلب گرفتار زندان و بدبختي‌ها مي‌شوند ی از دين انتظار كمك و ياري ندارند. بيش‌تر آن‌ها در گذشته بي‌دين مي‌شدند. حتي انقلابيون مشهور فرانسوي كه انقلاب كبفقط قسنسه را به راه انداختند و با عنوان
— 564 —
"بي‌دينان لاابالي" در تاريخ شناخته مي‌شوند از همين گروه‌هاي مصيبت‌زده عوام هستند. اما در اسلام اكثريت مطلق كساني كه دچار حبس جا چات مي‌شوند از دين انتظار مدد و ياري داشته و ديندار مي‌شوند. اين وضع نيز تفاوت مهمي را نشان مي‌دهد.
اشارت سوم:اهل بدعت مي‌گويند:"تعصب ديني موجب عقب‌ماندگي ما شد. زندگي در اين عصر مستلزم دست برداشتن از تعصب است. اروپا پس ا چون "كردن تعصب پيشرفت كرد."
پاسخ:اشتباه مي‌كنيد، گول خورده‌ايد يا ديگران را فريب مي‌دهيد، زيرا اروپا در دين خود متعصب است. اگر به يك بلغار؛ فعلا انگليسي يا يك فرانسوي بي‌قيد گفته شود:"بايد عمامه به سر كني وگرنه زنداني خواهي شد" به اقتضاي تعصب‌شان خواهند گفت:"زندان كه هيچ، اگر هم مرا بكگ نامين كار را كه تحقير دين و ملتم است انجام نخواهم داد."
تاريخ گواه است كه هر گاه مسلمانان تمسك كامل به دين خود يافته‌اند نسبت به آن زمان پيشرفت كرده‌اند؛ و هرگاه صلابت و ايستادگي را كنار گذا ترك كد عقب‌گرد داشته‌اند اما مسيحيت بر عكس است. اين هم از يك تفاوت اصلي سرچشمه مي‌گيرد.
وانگهي اسلام را نمي‌توان با اديان ديگر مقايسه كرد. اگر يك مسلمان از اسلام خارج شود و ديحقايق را ترك گويد ديگر نمي‌تواند پيامبر ديگري را قبول داشته باشد، حتي وجود حضرت حق را نيز نمي‌تواند قبول داشته و اصولاً قائل به هيچ چيز مقدسي نمي‌تواند باشد؛ چنين كسي فاقد وجدان ی كهضوح بيكمالات است ی خواهد بود؛ و از بين خواهد رفت. لذا از نظر اسلام، كافر حربي حق حيات دارد. اگر در خارج باشد براساس مصالحه، و اگر در داخل باشد براساس پرداخت جزيه خود مظر اسلام داراي حق حيات است. ليكن مرتد حق حيات ندارد، زيرا وجدان او از بين مي‌رود و براي حيات اجتماعي مردم حكم زهر را خواهد داشت. اما يك بي‌دين مسيحي ممكن است براي حيات اجتماعي نفعي داشته باشد. قسمي از مقدسات را مي‌پذيرد و به برخي پيامبرنيت‌شاان دارد و حضرت حق را نيز از جهاتي تصديق مي‌كند.
— 565 —
اهل بدعت و به عبارت ديگر ملحدان در اين بي‌ديني چه نفعي مي‌بينند؟ اگر به فكر دولت و امنيت هستند طبيعي‌ست كه اداره كربه‌دارنفر بي‌دين و خدانشناس و لاابالي و دفع شر او بسيار سخت‌تر از اداره هزار مؤمن است. اگر انديشه پيشرفت و ترقي دارند بايد بدانند؛ هم‌چنان كه بي‌دينان براي اداره حكومت مُضر هسدهم، قانع ترقي و پيشرفت هم مي‌باشند. آن‌ها به امنيت و آسايش ی كه اساس ترقي و تجارت است ی ضربه مي‌زنند. به عبارت بهتر آن‌ها به لحاظ مسلك و مشرب، تخريب كننده‌اند. بزرگ‌ترين نادان در جهان كس آدمي ه از اين قبيل بي‌دينان لاابالي انتظار ترقي و سعادت داشته باشد. يكي از اين بي‌خردان كه مقام مهمي را هم اشغال كرده بود گفته است:"ماالله، اللهگفتيم و عقب مانديم، اما اروپا مدام از توپ و تفنگ گفت و پيشرفت برادرا
براساس قاعده جَوابُ الاحمق السكوت پاسخ چنين كساني سكوت است، ليكن از آن‌جا كه در پشت برخي بي‌خردان، افراد غافل بدبخت قرار دارند مي‌گوييم:
اي بيچاره‌ها! اين دنيا يك مسافر‌خانه است. هر روز سي هزار شاهد با جنازه‌هاي خود رزش مخلموت حقٌ"را امضا كرده و مدعاي مذكور را گواهي مي‌دهند. شما مي‌توانيد مرگ را بكشيد؟ مي‌توانيد اين شاهدان را تكذيب كنيد؟ مادام كه نمي‌توانيد، بدانيد كه مرگ فرد را به گفتنالله، اللهوا مي‌دارد. در سكرات مرگ كدام توپ خاطر م تفنگ شما مي‌تواند به جاي ذكراللهظلمات ابدي را مقابل ديدگان محتضر روشن و نااميدي مطلق او را به اميد مطلق تبديل كند؟ مادام كه مرگ هست و ورودم تفاور حتمي‌ست، اين زندگي طي مي‌شود و حياتي باقي در راه است. در مقابل هر بار توپ و تفنگ گفتن بايید هیزار بارالله، اللهگفت. البته اگر فرد در راه خدا باشد تفنگ هماللهمي‌گويد توپ هم فرياد مي‌كشدالله اكبر؛بااللهافطار كرده و بااللهنمي‌كني‌‌گيرند...
اشارت چهارم:اهل بدعتي كه كارشان تخريب است دو گروه‌اند:
گروهي در ظاهر گويا به حساب دين و به نام صداقت در برابر اسلام آن استتقويت دين توسط مليت هستند و مي‌گويند:"شجره نوراني اما ضعيف شده دين را مي‌خواهيم در زمين مليت بكاريم و آن را تقويت كنيم." و خود را طرفدار دين نشان مي‌دهند.
— 566 —
گروه دوم به نام ملت و به حساب مليت و برا در آنديشه قوت بخشيدن به قوميت مي‌گويند: "مي‌خواهيم مليت را با دين واكسينه كنيم." لذا بدعت‌هايي به وجود مي‌آورند.
به گروه اول مي‌گوييم:اي علماي سوء و يا اي صوفياميني‌سن و بي‌عقل مجذوب كه تعبير "صادق احمق" بر شما صدق مي‌كند! شجره طوباي اسلام كه در حقيقت كائنات ريشه دوانده و در همه حقايق كائنات ريشه دارد در زمين قوميت گرايي موهوم، موقت، جزيد؛ و مصي، منفي و بي‌اساس، مغرض، ستمكار و ظلماني كاشته نمي‌شود! تلاش براي كاشتن اين درخت در آن زمين، اقدامي احمقانه، مخرب، و بدعت آميز است.
به ند.
#5وم ملي گرايان مي‌گوييم: اي حميّت فروشان سرمست! قرن گذشته مي‌توانست قرن مليت باشد، اما در عصر حاضر نه قوميت و مليت كه مسايل بولشويسم و سوسياليسم سيطره دارند؛ و همين‌ها انديشن‌تري پرستي را در هم مي‌ريزند؛ عصر ناسيوناليسم در حال اتمام است. مليت اسلام را كه ابدي و دائمي‌ست نمي‌توان با ملي‌گرايي كه گذرا و پردغدغه است تركيب كرد و واكسينه نمود. اين ند و "‌چنان كه موجب فساد مليت اسلام مي‌شود مليت قوم گرايانه را نيز نه تنها اصلاح نمي‌كند كه باقي هم نمي‌گذارد.ممكن است در واكسينه كردن‌هاي موقتي ذوق و قدمي‌گويرا مشاهده شود اما بايد دانست كه اين كار بسيار گذرا با عواقبي خطرناك است.
هم‌چنين با اقدام مذكور در ملت تُرك انشقاق و گسستي هميشگي و غير قابل ترميم ايجاد مي‌شود. در آن صورت چون گروهي توان گروه ديگري را از بين مي‌برد قفقي كهت به حداقل خواهد رسيد. اگر دو كوه را در دو كفه ترازويي قرار دهند، قدرتي اندك مي‌تواند با آن دو قدرت بازي كند و آن‌ها را بالا يا پايين ببرد.
سؤال دومكهدو اشارتزير را در بر مي‌گيرد:
اشر اين ستكه"اشارت پنجم"است شامل پاسخ بسيار مختصري‌ست به سؤالي مهم:
سؤال:درباره اين‌كه در آخر الزمان حضرت مهدي مي‌آيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد روايات صحيح متعددي وجود دار سخن خ زمانه فعلي زمان
— 567 —
جماعت است نه شخص. شخص هر قدر هم كه نابغه بوده حتي نبوغ او معادل صد هوشمند باشد اگر نماينده يك جماعت نباشد و شخصيت معنوي يك جماعت را تمثيل نكند در برابر شخص معنوي جماعت مخالف مغلوب خواهد شد. در اين زمانه او صرف نظر از اولت هاقدرت ولايت‌اش در چه مرتبه‌ي والايي‌ست چگونه مي‌تواند جامعه بشري را با همه فسادهاي عظيمش اصلاح كند؟ اگر همه كارهاي مهدي خارق العاده باشد با حكمت الهي و قوانين عادت الله در اين عالم تضاد خواهد داشت. ما مي‌خواهيم سرّ مسأها تقلي را بدانيم.
پاسخ:حضرت حق بنا بر كمال رحمتش، در زماني كه امت غرق فساد مي‌شود براي حمايت از ابدي بودن شريعت اسلام، ذوات مباركي را تحت عناوين مختلف مانند "مصلح، مجدد، خليفه ذي شأن، قطب اعظم، مرشد اكمل يا نوعي مهدي"مواره ستد تا فساد را از بين برده و ملت را اصلاح و دين احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را محافظت كند. حال كه سنت خداوند به اين صورت جريان مي‌يابد شكي نيست كه در آخر الزمان وقتي بيش‌ترين فساد رواج يافته باشد ذاتي نوراا چه حخواهد فرستاد كه هم بزرگ‌ترين مجتهد است، هم بزرگ‌ترين مجدد، هم حاكم، هم مهدي، هم مرشد و هم قطب اعظم است. نيز او از اهل بيت نبوي خواهد بود. حضرت حق هم‌چنان كه قادر است ظرف يك دقيقه فاصله بين زمين و آسمان را از ابر پُر و خالي كند، دات را انيه توفان درياها را آرام كرده و در بهار ظرف يك ساعت نمونه‌يي از تابستان و در تابستان ظرف يك ساعت نمونه‌يي از بوران زمستان را ايجاد كند؛ خداوندي كه قدير ذوالجلال است به همين صورت مي‌تواند ظلمات عالم اسلام را توسط مهدا از مين ببرد. خداوند وعده كرده است و وعده‌اش را حتماً عملي مي‌كند. اگر از قدرت الهي به موضوع نگاه كنيم آن را سهل و آسان خواهيم ديد. اگر مسأو عدالاز زاويه دايره اسباب و حكمت رباني ببينيم باز هم وقوع‌اش آن قدر معقول و شايسته خواهد بود كه حتي اگر از مخبر صادق هم روايت نمي‌شد انديشمندان بر لزوم وقوعش حكم مي‌كردند و واقع مي‌شد. خداوند را سپاس كه دعاي:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَىناه رادِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِيینَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيیدٌ
كه عموم امت در همه نمازها روزانه پنج بار آن را تكرااوين انند بالمشاهده مقبول واقع گرديده و آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند آل ابراهيم (ع) چنان وضعيتي كسب كرده است كه ذوات نوراني مذكور در رأس همه سلسله هاي مبارك و در همه جوامعِ اقطار و اين ميورماندهي مي‌كنند.
حتي سيد احمد السنوسي كه يكي از آن‌هاست ميليون‌ها مريد را فرماندهي مي‌كند. شخصيت ديگري چون سيد ادريس فرماندهي بيش از صدهزار مات حيارا بر عهده دارد. سيد ديگري چون سيد يحيي بر صدها هزار نفر رياست دارد و هكذا... هم‌چنان كه در بين افراد طائفه سادات چنين قهرمانان ظاهري وجود دارند شخصيت‌ه و كدانوي، قهرمان قهرمانان مانند سيد عبدالقادر گيلاني، سيد ابوالحسن شاذلي، و سيد احمد بدوي هم بوده‌اند.
و در چنان كثرتي هستند كه جمع آن فرماندهان ارتشي را تشكيل مي‌دهد.
اگر اين وضع در شكلي رآن را براساس همبستگي، وضعيت فرقه و سازمان به خود بگيرد و آن‌ها دين اسلام را هم‌چون مليتي مقدس وسيله‌يي براي بيداري و اتحاد كنند ارتش هيچ ملتي ياراي ي‌پرسي با آنان را نخواهد داشت!ارتش قدرتمند و بسيار پر جمعيت مذكور آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و لشكر خاص حضرت مهدي‌ست.
آري، امروز هيچ نسلي در تاريخ جهان به ميزان نسل سیادات ی كه ريشیه در آل بيت دارند ی نيست كه مهم و قدرتمند باشد و افرابِهَا شجره‌نامه و سند و سلسله به يك‌ديگر متصل؛ و به موجب جايگاه افتخار آميز عالي و حسب والا و نسب اصيل، ممتاز از ديگران باشند. از گذشته تاكنون همان‌ها بوده‌اند كه در رأس گروه‌هاي اهل حقيقت قرار داشته و رهبران نامدار اهل كمال بوده‌اند. امروز نيز هم د كه دنسل مباركي هستند كه تعدادشان به لحاظ كمّي بيش از ميليون‌ها نفر است. آنان بيدارند و قلب‌هاي با ايمان‌شان مملو از محبت نبوي‌ست و به موجب شرف انتساب‌شان ی كه به جهاني مي‌ارزد ی سار مي‌زند. رويدادهاي عظيمي در حال رخ دادن است كه قوت مقدس موجود در اين جماعت عظيم را تهييج و بيدار خواهد كرد. بي‌ترديد حميتي عالي در آن قدرت عظيم فوران نموده و حضرت مهدي در رأس آن مه مرفته همه را به راه حق و حقيقت سوق خواهد داد. از عادت الله و رحمت الهي انتظار داريم چنين شود؛ هم‌چنان كه بهار پس از زمستان مي‌آيد؛ و در چنين انتظارمان مُحق‌ايم.
— 569 —
اشارت دوم يعني ششمين اشارت:جماعت نوراني حضرت مهدي، رژيم ويرانگر و اقعيت ار كميته سفياني را اصلاح و سنت سنيه را احيا مي‌كند؛ يعني كميته سفياني كه با نيت انكار رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در صدد تخريب شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در ج قرار لام است با شمشير معنوي و اعجاز آميز جماعت حضرت مهدي متلاشي و اعضايش كشته مي‌شوند.
هم‌چنين كميته دجال كه با نيت انكار الوهيت، تمدن و مقدسات بشري را در عالم انسانيت زير و ز شناختكند توسط يك جماعت مسيحي باغيرت و فداكار كه در مسير متحد كردن دين حقيقي حضرت عيسي (ع) با حقيقت اسلام تلاش مي‌كنند و شايسته نام "عيسويان مسلمان" مي‌باشند، تحت زعامت حضرت عيسي(ع) متلاشي و اعضايش كشته خوپرسيد:د. جماعت مزبور به اين ترتيب بشر را از انكار الوهيت نجات مي‌دهد.
بيان اين راز مهم مفصل است. در جاهاي ديگر تاحدودي در اين‌باره بحث كرده‌ايم، لذا در اين‌جا به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌ك تفاوت اشارت هفتم يعني سؤال سوم:مي‌گويند:"مدافعات تو در گذشته و مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه آن چيزي نيست كه امروز مي‌بينيم. شيوه‌ات هم شيوه‌ي متفكراني نيست كه در برابر اروپا از ا وَ الفاع مي‌كنند. چرا وضعيت سعيد قديمي را تغيير دادي؟ چرا مانند مجاهدان معنوي اسلام رفتار نمي‌كني؟"
پاسخ:سعيد قديمي و گروه متفكران، اصول فلسفه بشري و حكمت اروپا را تا حدودي قبول كرده قَدَرلاح همان‌ها با خودشان مبارزه مي‌كنند؛ آن‌ها را تا حدودي قبول دارند و بخشي از قواعد آن‌ها را به صورت فنون مثبته‌ي محكم و استوار تصور مي‌كنند؛ لذا نمي‌توانند قيمت حقيقي اسلام را ل پرچموش نشان دهند. در ظاهر، اسلام را با شاخه‌هاي حكمت ی كه گمان مي‌كنند ريشه‌اش در اعماق است ی واكسينه كرده، مثلاً موجب قدرتش مي‌شوند. پيروزي در اين شيوه اندك است و ارج و قرب اسلام اندكي كاهخود نمابد؛ پس اين مشرب را رها كردم و بالفعل نشان دادم كه مباني اسلام آن قدر ژرف و عميق است كه عميق‌ترين پايه‌هاي فلسفه به آن نمي‌رسد و در سطح باقي مي‌ماند. كلام "سي‌د چنانكتوبِ
— 570 —
"بيست و چهارم" و كلام "بيست و نهم" اين حقيقت را با براهين آن اثبات نموده و نشان داده است. در مشرب قديم تصور بر اين بود كه فلسفه عميق است و احكام اسلام ظاهري، پس خوب است با پيه باشيه با شاخه‌هاي فلسفه حاصل مي‌شود، از اسلام، محافظت گردد، اما حقيقت اين است كه قواعد فلسفي كجا و اصول اسلام كجا؟
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
الْحَمْدُ ه، حتي الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا اِبْ نمي‌شمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِينَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيیدٌ

* * *

بخش هشتم
رموزات ثمانيه
اين بخش شامل "هشت رمز" يعني هشت رساله كوچك مي‌باشد. مبناي اين رموز، توافق و تناسبي‌ست كه مفتاح يكي يز دانل مهم علم جفر، يكي از كليدهاي مهم علوم خفيه و يكي از مهم‌ترين مفاتيح بخشي از اسرار غيبي قرآن مي‌باشد.
اين مطلب چون در آينده به صورت بخش جداگانه‌يي منتشر خواهد شد در اين‌جا درج نگرديد.

* * *

— 571 —
بخش نهم
تلويحات تسز روح‌ِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ
( يونس: ٦٢)
(اين بخش درباره راه‌هاي ولايت است و شامل"نُه تلويح"به شرح زير مي‌باشد.)
تلويح نخست:زير نام هاي"تصون به تريقت"، "ولايت"و"سير و سلوك"حقيقت قدسيه‌يي دل‌نشين، نوراني، روحاني و لذت بخش وجود دارد كه محققان اهل ذوق و كشف براي بيان و تدريس حقيقت قدسي مذكور هزاران كتار صنعته و آن را براي ما و امت بيان نموده‌اند ی
جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا
ی ما بنا بر الزامات اين زمانه رشحاتي را ی كه در حكم چند قطره‌ از آن درياي بيبود، حند ی بيان مي‌كنيم.
سؤال:طريقت چيست؟
پاسخ:آن‌چه طريقت يا تصوف ناميده مي‌شود ازاسرار عالي انساني و كمالات بشري‌ست و هدف نهايي‌اش معرفت و ظهور حقايق ايماني‌ست كه در ظل و سايه معراج احمدي عَليهِهمه مولاةُ وَ السَّلام در نتيجه سير و سلوكي روحاني به واسطه قلب حاصل و موجب به دست آوردن ذوق و حال و تا حدودي شهود مي‌شود و مظهر حقايق ايماني و قرآني مي‌گردد.
انسان در اين جهان خلاصه و فشرده‌يي جامع استفرمان
قلب‌اش حكم نقشه معنوي هزاران عالم را دارد. مغزي كه انسان در سر دارد مانند مركز تلگراف‌هاي بي‌سيم و تلفن‌هاي بي‌شمار ی كه سانترال ناميده مي‌شود ی به نوعي مركز معنوي كائنات است و اين را از وجود علووتاهي ون بي‌انتهاي بشري مي‌توان فهميد؛ به همين ترتيب قلب انسان نيز كه در ماهيت اوست مظهر، مدار و هسته حقايق بي‌پايان عالم هستي مي‌باشد و اين را با مراجعه به ميليون‌ها كتاب نوراني كه اهل ولايت نوشته‌اند و شمارشان بي‌حد و حصر است مي‌توان فهمپولدار72
مادام كه قلب و مغز انسان در اين مركز قرار دارند پس هم‌چون دانه‌يي همه اعضاي يك درخت بسيار بزرگ را در بر مي‌گيرد و آلات و چرخ هاي ماشيني باشكوه و درعين حال ابدي و اخروي درونشان قرار داده شده‌اند. بي‌ هيچ شك و ترديدي آفريالاترين قلب، حركت، ترقي، از قوه به فعل در آمدن و كاركرد آن را اراده كرده كه چنان آفريده است. مادام اراده كرده پس قلب نيز مانند عقل مي‌بايست كار كند؛ و بزرگ‌ترين واسطه براي به كار انداختن قلب، توجه داشتن به حقايق ايماني در مسير طريقت و ذكالْحَق در مراتب ولايت مي‌باشد.
تلويح دوم:كليد و وسيله اين سير و سلوك قلبي و حركت روحاني، ذكر الهي و تفكر است. محاسن اين ذكر و فكر با شمارش به پايان نمي‌رسد. صرف نظر از فوايد بي‌شمار اِّ وَ كمالات انساني يكي از فايده‌هاي جزيي آن در خصوص زندگي پردغدغه دنيا اين است كه هر كسي براي رهايي از مشكلات زندگي و تنفس از تكاليف سنگين آن دنبال كسب آرامش و در پي لذت است و اُنسيتي را جسكاملاً‌كند كه ترس و وحشتش را از بين ببرد. گردهمايي‌هاي منتج به انس و الفت به عنوان نتيجه تمدن انساني از هر ده نفر براي يكي دو نفر آرامش خاطري آن هم پر از غفلت و سرمستي و موقتي تأمين مي‌كند. هشتاد درصد يا در كوه ها و دره‌ها به تنهايي زندگي كردهبراي تضلات معيشت آن‌ها را به مناطق دور افتاده مي‌كشاند يا اين‌كه به دليل میواردي چون مصايب و سالمندي ی كه آخیرت را به ياد مي‌آورند ی از جماعت‌هاي انساني محروم‌اند، البته اين وضع موجب انسيت وفيض و خاطر آن‌ها نمي‌شود.
تسلي حقيقي و انسيت جدي و ذوق دل‌نشين براي اين قبيل افراد در گرو به كار انداختن دل به واسطه فكر و ذكر است؛ بايد در مناطق دور افتاده، كوه‌هاي پر از وحشت و دره‌هاي پر از سختي و محنت متوجه قلب خود شوود. بهالله" گفته با قلب خود مأنوس شوند و با اين انسيت همه‌ي چيزهايي را كه در پيرامون‌شان به طور ترسناكي به آن‌ها مي‌نگرند، اشيايي متبسم و مونس تصور كرده و بينديشند كه:"خاترين و ذكرش را مي‌گويم در هر‌ سو آفريده‌هاي بي‌شماري دارد، و در اين وحشتكده نيز همين‌طور بسيارند؛ لذا من تنها نيستم و وحشت كردن معنايي
— 573 —
ندارد.ب اگر نين شرايطي از زندگي توأم با ايمان، ذوق و لذتي براساس انس كسب خواهند كرد، لذا معناي سعادت حياتي را دريافته خدا را شكر خواهند گفت.
تلويح سوم:ولايت، حجت رسالت؛ و طريقت، بر‌ست كهيعت است، زيرا ولايت، حقايق ايماني را كه رسالت تبليغ مي‌كند با نوعي شهود قلبي و ذوق روحاني در مرتبه عين اليقين مي‌بيند و تصديق مي‌نمايد. تصديقي كه ولايت مي‌كند حجتي قطعي بر حقانيت رسالت است. طريقت با استفاده و استفاضه‌يي كه با ذوق و كشفست:
از حقايق احكام شريعت مي‌كند آن احكام را ثابت كرده و برهاني بر حقانيت آن و اين‌كه از جانب حق آمده مي‌شود. آري، هم‌چنان كه ولايت و طريقت حجت و دليل رسالت و شريعت است؛ يكي از اسرار كمال اسلام، مدار انوار آن و به واسطه سرّكه در يت، معدن ترقيات و منبع فيض انسان نيز هست.
با وجود اهميت فراوان اين سرّ عظيم، برخي از فرقه‌هاي ضاله به انكار آن برخاسته اند. به خاطر محروم ماندن خويش از اين نور، سبب محروميت ديگران نيز شده‌اند. آن‌چه بيش از هر چيز ديگر مايه تأثيرِ ده اين است كه گروهي از علماي اهل ظاهر در ميان اهل سنت و جماعت، و برخي از غافلان اهل سياست كه به اهل سنت و جماعت منسوب‌اند با بهانه قرار دادن بقات وز اشتباهات و سوء ‌استفاده‌هاي اهل طريقت، براي مسدود كردن اين گنجينه عظما و حتي تخريب آن، و براي خشكاندن اين منبع كوثر ی كه آب حيات از آن فوران رد. نت ی در تلاش‌اند. اين در حالي‌ست كه مشرب‌ها و مسلك‌ها و هر چيز ديگري كه بي‌اشكال بوده و همه جوانبش مثبت باشد كم يافت مي‌شود. در هر حال برخي اشكالات و عملكردهاي نادرست وجود خواهننده آ، زيرا اگر نااهلان به كاري بپردازند طبيعي‌ست كه عملكرد نادرستي خواهند داشت. ليكن حضرت حق در آخرت براساس قاعده محاسبه اعمال، عدالت رباني خود را با موازنه خوبي‌ها و ببسيارينشان مي‌دهد، يعني اگر حسنات و نيكي‌ها بيش‌تر بود فرد پاداش مي‌گيرد و خداوند قبول مي‌كند اما اگر سيئات و بدي‌ها بيش‌تر بود فرد مجازات خواهد شد و در درگاه الهي مردود مي‌له عنهر محاسبه حسنات و سيئات به كميت نگاه نمي‌كنند، كيفيت مهم است. گاه يك حسنه ممكن است بر هزار سيئه ترجيح يابد
— 574 —
و موجب عفو و بخشش شود. مادام كه عدالت الهي چنين حكم ك وضوح حقيقت نيز آن را حق مي‌داند، حسنات طريقت، طريقتي كه در دايره سنت سنيه است، بر سيئاتش پيشي مي‌گيرد؛ دليل‌ قطعي‌اش نيز اين است كه اهل طريقت در زمان حمله اهل ضلالت، ايمان خود را حفظ مي‌كنند. است. ل ساده اما مخلص كه اهل طريقت است بيش از فرد متفنني كه مراعات صورت و ظاهر را مي‌كند مراقب (ايمان) خويش است. او به واسطه ذوق طريقت و به سبب محبت اوليا ايمان خود را نجاي‌شود.هد. با گناهان كبيره فاسق مي‌شود، اما كافر نمي‌شود و به راحتي وارد كفر و الحاد نمي‌گردد. هيچ قدرتي نمي‌تواند محبت شديد و اعتقاد متين‌اش را نسبت به سلسله مشايخي كه به عنوان اقطاب قبول‌شان دارد لكه‌دار كند؛ در نتيجه اعتمادمَظْهَ را نمي‌تواند از بين ببرد. اعتماد آن‌ها نيز اگر از بين نرود و پابرجا باشد وارد زندقه نمي‌شوند. امروزه حتي اگر كسي عالم محققي هم باشد ولي با طريقت ارتباطي نداشته و قلبش به حركت دن يك مده باشد، مشكل مي‌تواند در برابر دسيسه زنادقه از خويش محافظت كند.
نكته ديگري وجود دارد و آن هم اين‌كه؛ با رفتار ناشايست برخي مشرب‌ها كه ظاهري خارج از دايره تقوا و حتي اسلام اتخاذ كرده و نام طريقت را نيز به ناحق بر خود نهاده‌اند نمي‌تومقتضايقت را محكوم كرد. صرف نظر از نتايج ديني، اخروي و روحاني بسيار مهم و عُلوي طريقت، بايد گفت كه طريقت‌ها بهترين و مؤثرترين و پر حرارت‌ترين واسطه‌ي ظهور و بروز رابطه مقدس اخوت و برادري در عالم اسلام ب گاه ابه همين ترتيب در برابر هجوم بي‌رحمانه عالم كفر و سياست مسيحيان براي خاموش كردن نور اسلام نيز طريقت يكي از سه قلعه محكم و مهم اسلام است. آن چه استانبول را ی كه مركز خلافت بوي‌بينيت پانصد و پنجاه سال در برابر جهان مسيحي محافظت كرد نور توحيدي بود كه از پانصد نقطه استانبول فوران مي‌كرد و جوش و خروش و محبت روحاني حاصل از معرفت الهي كساني بود كه در آن مي به خلامي در خانقاه‌ها ی كه نقطه استناد اهل ايمان بود ی آن سوي مساجد فرياد "الله، الله" سر مي‌دادند.
— 575 —
اينك اي حميت فروشان نادان و اي ملي گرايان قلابي! به من بگوييد كدام سيئه طريقت است كه ديان همه شما بتواند اين حسنه را از بين ببرد؟
تلويح چهارم:مشرب ولايت با وجود سهل بودنش مشكلات فراواني هم دارد؛ با اين كه مسيرش كوتاه و مختصر است اما طولاني نيز هست؛ به رغم ارزشمند بودنش بسيار خطرناك هم هست؛ و با اين كه بسيار وسيع و و مبتي‌باشد در عين حال بسيار محدود است.
بنابر همين اسرار است كه سالكان اين راه، گاه غرق مي‌شوند گاه ضرر كرده و گاه ديگران را از راه به در مي‌كنند.
براي نمونه، در طريقت دو مشرب تحت عناوين"سير انفسي"و"سير آفاقي"وجود داراين بزمشرب نخست، مشرب انفسي‌ست و از نفس آغاز كرده، چشم بر بيرون بسته و متوجه قلب مي‌شود. نقبي در منيّت زده و از آن عبور مي‌كند؛ راهي در دل مي‌گشايد و حقيقت را مي‌يابد. آن‌گاه به آفاق ملحق مه و آفاق را درخشان مي‌بيند. خيلي زود اين سير را به انتها مي‌رساند. حقيقتي را كه در دايره انفسي مشاهده كرده بود در مقياسي بزرگ‌تر در آفاق هم مي‌بيند. بيش‌تر طريقه‌هاي خُفي در اين مسير پيش مي‌روند.مهم‌ترين پايه نيز در اياز مرد در هم شكستن منيّت، ترك هوي و كشتن نفس است.
دومين مشرب از آفاق شروع مي‌كند و بعد از سير در جلوه‌ي اسما و صفات در مظاهر آن دايره كبرا، وارد دايره انفسي مي‌شود. در مقياسي كوچك همان نورها را در دايره قلب خود مشاهده و نزديوندي ك راه را در آن باز مي‌كند. آن‌گاه مي‌بيندكه قلب آيينه صمد است، لذا به مقصدي كه در پي‌اش بود واصل مي‌گردد.
اگر سالكان در مشرب نخست در را معنفس اماره موفق نشوند و نتوانند با ترك هوي، منيّت‌شان را در هم بشكنند از مقام شكر به مقام فخر سقوط كرده و از فخر نيز به غرور سقوط مي‌كنند. اگر جذبه‌يي از محبت برخيزد و از آن جذبه نيز نوعي سُكر حاصل شود ادع.
بسيار فراتر از حد خود خواهد كرد كه "شطحيات" ناميده مي‌شود. در اين صورت هم خود ضرر كرده و هم موجب ضرر ديگران مي‌گردد؛هم‌چنان كه يك ستوان
— 576 —
اگر با ذوق و شوق فرماندهي‌اي كه دارد مغرويت واحو خود را سپهبد بپندارد دايره كوچك خود را با آن دايره كلي و بزرگ اشتباه خواهد گرفت و موجب خواهد شد انعكاس خورشيد در آيينه‌يي كوچك را به دليل مشابهتش با جتم. معشكوه خورشيد در دريا اشتباه كند؛ به همين ترتيب بسياري از اهل ولايت مانند نسبتي كه بين يك مگس با يك طاووس هست، خود را بزرگ‌تر از كساني مي با قد كه بسيار بزرگ‌تر از آن‌هايند؛ لذا براساس اين مشاهده خود را مُحق مي‌يابند.
حتي من كسي را ديده‌ام كه صرفاً قلبش بيدار شده و اندكي از سرّ ولايت را دورادور در خود احساس كرده بود؛ او ديگر خه سنبلقطب اعظم تلقي مي‌نمود و رفتار اقطاب را داشت. گفتم:"برادر! هم‌چنان كه قانون سلطنت از صدر اعظم تا بخشدار جلوه‌هاي كلي و جزيي دارد، ولايت و قطبيت نيز دايره‌ها و جلوه‌هاي مختلف دارد. هر مقام، داراي سايه‌هاي متعددي‌ست. تو جلوه‌ي اعظم قطبيت را كه زاج و گاه صدر اعظم مي‌ماند در حيطه خود كه مانند حيطه يك مدير (جزء) است ديده‌يي و فريب خورده‌يي. آن‌چه ديده‌يي درست است ليكن حكمي كه صادر كرده‌يي خطاست. كاسه‌يي آب براي يك مگس حكم دريا را دارد." ان شاء الله آ را ازاز سخن من هشيار شده و از آن ورطه نجات يافته باشد.
نيز انسان‌هاي متعددي را ديده‌ام كه خود را نوعي مهدي مي‌پنداشتند و مي‌گفتند "مهدي خواهم شد." اين قبيل او تنظيدروغگو و فريبكار نيستند بلكه خود فريب مي‌خورند. مشاهدات‌شان را حقيقت مي‌پندارند. تجليات اسماي الهي از عرش اعظم تا يك ذره كوچك جلوه‌هايي دارد و مظهر آن اار كردن نيز به همان نسبت متفاوت است؛ به همين صورت، مراتب ولايت نيز كه عبارت از مظهريت اسما مي‌باشد، متفاوت است. مهم‌ترين دليل اشتباه مذكور اين است: هم‌چ نتيجه خصوصيت مسؤوليت‌هاي مهدي در برخي از مقامات اوليا وجود دارد و نسبتي خاص با قطب اعظم در آن‌ها مشاهده مي‌شود و مناسبت ويژه‌يي از حضرت خضر در آن‌ها وجود دارد؛ لذا بايد گفت مقاماتي هستند كه با برخي مشاهير داراي نسبت‌اند. حتي مقمان نزمذكیور را گیاه به"مقیام خضر"، "مقیام اويس" و "مقیام مهديت"تعبير مي‌كنند.
— 577 —
نا بر همين سرّ، كساني كه به آن مقام يا به نمونه‌يي جزيي از آن يا به ساي يافت،ز آن وارد مي‌شوند خود را شخصيت‌هاي مشهوري گمان مي‌كنند كه از آن مقام خاص برخوردار مي‌باشند. گمان مي‌كنند خضر يا مهدي يا قطب اعظم‌اند. اگر فرد منيّتي طالب حب جاه نداشته باشد در آن حال محكوم نمي‌شود. ادعاهاي بزرگ‌تر از حد و حدودش شطح سربازنسته شده و به خاطر آن‌ها مسؤول شناخته نمي‌شود. اما اگر منيّت او پنهاني متوجه حب جاه باشد، معلوم است كه مغلوب منيّت شده و اگر شكر را رها كرده وارد دايره فخرفروشي شود، به تدريج در غرور سقوط خواهد كرد. پس يا تا درجه ديواني را بط كرده يا از طريق حق منحرف خواهد شد، زيرا اولياي بزرگ را چون خود مي‌پندارد و حسن ظني كه نسبت به آن‌ها داشت فرو مي‌ريزد؛ چرا كه نفس هر قدر هم مغرور باشد اشكالات و نواقص خود را درك مي‌كند. او بزرگان را با خود قياس نموده و متوهمانهبا تمارا داراي اشكال تصور خواهد كرد. حتي احترام او نسبت به انبيا نيز كاهش مي‌يابد.
كساني كه گرفتار اين حال‌اند بايد ميزان شريعت را مراعات كنند و نظرات علماي اصول دين را براي خود مقياس قرار داده، تعاليم محققين اوليا مانند "امام غزالنه‌هايام رباني" را راهنماي خود كنند.آنان بايد همواره نفس خويش را متهم كرده و جز قصور و عجز و فقر چيزي در اختيار نفس نگذارند. شطحياتي كه در اين مشرب هست از حب نفس نشأت مي‌گيرد؛ چرا كه چشم محبت، اشكال را نمي‌بيند. لذا به دليل محبتي كه به نا جاييدارد، نفسي چون تكه شيشه‌يي بي‌ارزش و پيش پا افتاده را الماس و جواهر خواهد پنداشت.يكي از خطاهاي بسيار خطرناك در اين مشرب آن است كه فرد معاني جزيي الهام شده به قلبش راد به آ الله" پنداشته و آن را آيه بداند. به اين ترتيب به مرتبه والا و اقدس وحي بي‌احترامي مي‌شود. آري، از الهام به زنبور عسل و حيوانات ديگر گرفته تا الهامي كه به عوام و خواص مرد كلام ود؛ از الهامي كه به عوام ملائكه شده تا الهامي كه به خواص كروبيان مي‌شود، همه‌ي الهام‌ها نوعي كلمات رباني‌اند. اما اين كلام رباني جلوه‌يي‌ست ازد. نيزرباني كه نسبت به قابليت مظاهر و مقامات از پس هفتاد هزار پرده نورافشاني مي‌كند.
— 578 —
اما نهادن اسم خاص وحي و كلام الهي و نام "آيه" ی كه اسم خاص ستارگان قرآني‌ست و مثال روشن آن مي‌باشد ی بر الهاماتي كهمال و شد، خطاي محض است؛ هم‌چنان كه در كلام‌هاي "دوازدهم" و "بيست و پنجم" و "سي و يكم" بيان و اثبات شده است نسبتي كه نمونه خورشيد كوچك، كم نور و پويد.
ي كه در آيينه رنگ شده ما با خورشيد آسمان دارد، مانند نسبتي‌ست كه الهام قلبي آن مدعيان با خورشيد قرآن دارد كه مستقيماً كلام الهي‌ست. آري، اگر گفته شود همه نمونه‌هايي كه از خورشيد در آيينه‌هكه حاو مي‌شود از آن خورشيد است و با خورشيد واقعي نسبتي دارد سخن درستي‌ست، اما بايد توجه داشت كه كره زمين به آيينه آن خورشيدهاي كوچك و جاذبه آن‌ها وابسته نمي‌شود.
تلويح پنجم:وحدت شهود زير عنوند عالت وجود از مشرب‌هاي بسيار مهم طريقت مي‌باشد و در بيان معناي آن به قدري پيش مي‌روند كه فقط بر وجود واجب الوجود نظر كرده و ساير موجودات را نسبت به وجود واجب، بسيار ضعيف و سايه‌يي مي‌بينند كه شايسته نام وجود نيستند. پيروان اين نظريه موجونفسم رگر را در پرده‌يي از خيال قرار مي‌دهند و در مقام ترك ماسوي آن‌ها را هيچ پنداشته و حتي معدوم مي‌دانند. آن‌ها ماسوي را حداكثر آيينه‌يي خيالي براي تجلي اسماي الهي مي‌دانند.
اين مشرب از حقيقتي مهم برخووان قيست: وجود واجب الوجود به واسطه قدرت ايمان و بروز ولايتي متعالي در مرتبه حق اليقين، انسان را به جايي مي‌رساند كه وجود ممكنات آن قدر بي‌ارزش مي‌شود كه لفظ رر سالك مقامي جز خيال و عدم برايشان باقي نمي‌ماند. گويي سالك اين راه، وجود كائنات را به حساب واجب الوجود انكار مي‌كند.
اما بايد توجه داشت كه اين مشرب خطراتي همه و مس اول اين كه ايمان، داراي شش ركن است. علاوه بر ايمان به خدا، اركاني چون ايمان به آخرت و روز حساب هم هست. اركان مذكور مستلزم وجود ممكنات مي‌باشد. اين اركان ايماني مستحكم را نمي‌توان كدام ال استوار كرد. لذا صاحب مشرب فوق زماني كه از عالم "سُكر" و "استغراق" وارد عالم "صحو" مي‌شود نبايد با مشرب فوق همراهي كند
— 579 —
و نبايد به مقتضاي آن عمل نمايد. نيز زندگي‌رب را كه قلبي و حالي و ذوقي‌ست نبايد به صورت عقلي و قولي و عملي د آورد، زيرا قواعد عقلي و قوانين علمي و اصول كلاميِ مأخوذ از كتاب و سنت با مشرب مذكور سازگاري ندارد و با آن قابل تطبيق نيست. اين است كه مشرب وحدت شهود يا وحدت وجود به‌طور صريحام عليلفاي راشدين يا ائمه مجتهدين و بزرگان سلف صالح ديده نمي‌شود. پس بايد گفت اين مشرب، عالي‌ترين مشرب نيست، البته عالي و هم داراي نقايصي‌ست. بسيار با اهميتف تقسيسيار پر خطر است. بسيار دشوار اما بسيار ذوقي و لذت بخش است. به دليل همين ذوق است كه پيروانش علاقه‌يي به ترك آن ندارند و خودكامانه گمان مي‌كنند در عالي‌ترين مرتبه قرار دارند. اساس و ماهيت اين مشرب را در رساله "نقطه" و بخشي از كلام‌ها و مكتوبست و شحدودي بيان كرده‌ايم لذا به همان مطالب اكتفا نموده و در اين‌جا يكي از ورطه‌هاي قابل توجه آن را به شرح زير بيان مي‌‌كنيم:
مشرب وحدت وجود، مشرب صالحي‌ست متعلق به اخص خواصي كه از دايره اسباب عبور كرده و براساس سرّ ترك ماسوي، ن سلاح خود را با ممكنات قطع نموده و در حالت استغراق مطلق، مظهر آن شده‌اند. تلقين اين مشرب به صورت يك نظريه علمي به كساني كه در ميان اسباب غوطه ورند و شيفته دنيا هستند و با فلسفه مادي به مسألهآويخته‌اند، در واقع خفه كردن آن‌ها در ماده و طبيعت و دور كردن‌شان از حقيقت اسلام است، زيرا نظري كه عاشق دنيا و وابسته به دايره اسباب است خواهان نوعي بقا براي اين دنياي فاني مي‌شود، و علاقه‌يي به از دستيز حالدنيا ی كه محبوبش مي‌باشد ی ندارد. لذا به بهانه وحدت وجود، هستي ماندگاري برايش توهم مي‌كند. به همين دليل براي اين‌كه محبوبش يعني دنيا را باقي و ابدي كند آن رمَرَّدرتبه‌يي از معبوديت در مي‌آورد؛ و اين امر نعوذ بالله راه را به سوي ورطه انكار خداوند مي‌گشايد. در اين عصر فكر ماده گرايي چنان رواج يافته است كه ماديات را مرجع همه چر نظر سته، و اگر خواص اهل ايمان كه ماديات را در مرتبه هيچ و عدم مي‌بينند نظريه وحدت وجود را مطرح نمايند ماديون مدعي آن شده و خواهند گفت كه "ما هم همين عقيده را داريم." در
— 580 —
حالي كه مشرب وحدت وجود در ميان مشارب ديگر در اين عالاشارهت بسيار زيادي با انديشه ماديون و طبيعت‌پرستان دارد، زيرا معتقدان نظريه وحدت وجود با قوت ايمان چنان به وجود الهي اهميت مي‌دهند، كه كائنات و موجودات را انكار مي‌كنند. اه لحاظيون براي موجودات آن قدر اهميت قائل‌اند كه به حساب كائنات، خدا را انكار مي‌كنند، پس بايد گفت اينان كجا و آنان كجا؟
تلويح ششم:شامل"سه نقطه"زير است:
نقطه نخست:نيكوترين، مستقيم‌ترين، درخشان‌ترين و غني‌ترين راه در ميان راه‌هود نوعيت، پيروي از سنت سنيه است، يعني اين‌كه در اعمال و رفتارت به سنت سنيه فكر كني، تابع آن باشي، از آن تقليد كني و در معاملات و افعال خود در احكام ش و الاديشه نموده، آن را راهنما قرار دهي.
به سبب اين پيروي و اقتدا، احوال عادي و معاملات عرفي و رفتارهاي فطري فرد، صورت عبادت به خود مي‌گيرد؛ علاوه برآن، هر عمل او از لحاظ تبعيت و پيروي موجب مي‌شود به سنت خود ر بينديشد و حكم شرعي را به ياد آورد. اين يادآوري باعث مي‌شود فرد، به صاحب شريعت انديشيده و آن انديشه نيز حضرت حق را به ياد مي‌آورد. اين يادآوري نوعي احساس حضور الهيگفت:"آ انسان مي‌دهد. در چنين حالتي مي‌توان دقايق عمر را به عبادتي در آرامش تبديل نمود. پس اين جاده كبرا، جاده صحابه و سلف صالحين است كه اهل وراثت نبوت اندات بايولايت كبرا برخوردار مي‌باشند.
نقطه دوم:مهم‌ترين اساس راه‌هاي ولايت و شعبه‌هاي طريقت، اخلاص است، زيرا فرد به واسطه اخلاص از شرك‌هاي خفي نجات مي‌يابد. كسي كه اخلاص را كسب نكتمام صر به گشت و گذار در آن راه‌ها نيست. بُرنده‌ترين قدرت راه‌هاي مذكور نيز محبت است. آري، محبت در مواجهه با محبوب در پي بهانه جويي نيست و علاقه‌يي به ديدن اشكالاتش ندارد. محبیت نشانه‌هاي ضعيآن، مبوب را ی كه بر كمال او دلالت دارد ی به مثابه حجت‌هاي قوي مي‌بيند. او دايم و همواره طرفدار محبوب خويش است.
— 581 —
بر مبناي همين سرّ، كساني كه با قدم محبت متوجه معرفتُ الله مي‌شوند گوش‌شان به شبهات وت نفسشض‌ها بدهكار نيست و به راحتي نجات مي‌يابند هزاران شيطان هم كه جمع شوند نمي‌توانند نشانه‌يي را كه بر كمال محبوب حقيقي آن‌ها اشاره دارد در نظرشان ابطال كنند. اگر محبت نباشد فرد در انبوه اعتراضاتي كه نفس و شيطاعلم صا شياطين بيروني مطرح مي‌كنند بسيار دست و پا خواهد زد. در اين موقعيت متانت، قوت ايمان و دقت نظري قهرمانانه لازم است تا فرد بتواند خود را نجات دهد.
بنا بر همين سرّ است كه در عموم مراتب ولايت، محبتِ برخاسته از معرفت‌الله، مهم‌ترين مايه و اكسير در هميكن محبت ورطه‌يي دارد؛ از نياز و محويت ی كه سرّ عبوديت است ی به ناز و ادعا مي‌جهد و بدون تعادل حركت مي‌كند. هنگام توجه به ماسوي الله، از معناي حرفي به معناي اسمي تغيير كرده، و حالت ضد زهرش تبديل به زهر مي‌شود، يعني زماني كه غير خدا رم‌چنان مي‌دارد، در حالي كه بايد به حساب حضرت حق و به نام او، و به عنوان يكي از آيينه‌هاي اسماي الهي دل ببند؛ بعضاً به موجود مذكور به حساب خود آن موجود وري كهات شخصي و جمال ذاتي‌اش مي‌انديشد پس او را با معناي اسمي‌اش دوست دارد. مي‌تواند بدون فكر كردن به خدا و پيامبر او، باز آن‌ها را دوست بدارد. اين محبت، وسيله محبت الله نمي‌شود بلكه حجابيظر او است. اگر با معناي حرفي دوست بدارد مي‌تواند وسيله محبت الله شود و مي‌توان گفت جلوه الهي‌ست.
نقطه سوم: اين دنيا، دار الحكمت و دار الخدمت است؛ دار الاجرت و پاداش نيست. دست‌مزد كارها و خدمت‌هايي كه در اين‌جا مي‌كنشيده‌يبرزخ و آخرت پرداخت مي‌شود. اعمال دنيوي ما در برزخ و آخرت ميوه مي‌دهد. مادام كه حقيقت چنين است، نتايج مربوط به اعمال اخروي را نبايد در دنيا طلب كرد. اگر داده شد نيز نبايد با رضاي مِنْ ا حزن و اندوه بايد قبول كرد.عمل اخروي مانند ميوه‌هاي بهشتي‌ست كه اگر كنده شد جايش ميوه ديگري ظاهر مي‌شود، لذا ميوه عمل اخروي را كه باقي و ماندگار است نبايد در اين دنيا به صورت فاني مصرف كرد؛ اين عايي كه نيست. به آن
— 582 —
مي‌ماند كه چراغي باقي و ماندگار را با چراغ ديگري كه يك دقيقه روشن شده و بعد خاموش خواهد شد عوض كنيم.
به دليل همين سرّ است كه اهل ولايت، از مواجهه با خدمت و مشقت و مصيبت و سختي خرسندند، خود را كنار نمي‌كشند و گلايه نمي‌كنن و محبي‌گويند: "الحمدلله علي كَلحال".وقتي كشف و كرامت و اذواق و انوار به آن‌ها داده مي‌شود آن را از نوع التفات الهي دانسته و در پنهان كردنش مي‌كوشند. اين وضع نه تنها باعث فخر فروشي آن‌ها نمي‌شود، بلكه باعث مي‌شو با انتر به شكر و عبوديت بپردازند. بسياري از آن‌ها خواستار استتار و انقطاع حالات مذكور بوده‌اند تا به اخلاص عمل‌شان ضرري نرسد.آري، مهم‌ترين احسان الهي گذشتگ انساني مقبول، اين است كه احسان طوري به او عطا شود كه احساس نكند، تا از نياز به ناز و از شكر به فخر فروشي نرسد.
براساس اين حقيقت است كه طالبان ولايت و طريقت اگر خواهان اذواق و كراماتي باشند كه از ترشحات ولايت است و به آن‌ها اهميتتوجه آشاد شوند، مانند آن است كه ميوه‌هاي باقي اخروي را در دنياي فاني به صورت فاني بخورند و صرف كنند؛ علاوه بر اين، آن‌ها اخلاص را ی كه خميرمايه ولايت است ی از دست خواهند داد و به اين ترتيب راه براي از ميان رفتن ولايت باز مي‌شود.
تلن" يا تم:شامل "چهار نكته" زير است:
نكته اول:شريعت، مستقيماً و بي‌هيچ پرده و سايه‌يي با سرّ احديت، در نقطه‌ي ربوبيت مطلق، نتيجه خطاب الهي‌ست. عالي‌ترين مراتب طريقت و حقيقت در حاهند شاي شريعت هستند؛ درغير اين صورت همواره در حكم وسيله و مقدمه و خادم خواهند بود. نتيجه آن‌ها محكمات شريعت است، يعني مشرب‌هاي طريقت و حقيقت براي رسيدن انسان به حقايق شريعت، در حكم وسيله و خادم و پله مي‌باشند و به تدريج در بوضع نان مرتبه، تبديل به معناي حقيقت و سرّ طريقت مي‌شوند كه در نفس شريعت است. آن‌گاه است كه اجزاي شريعت كبرا مي‌شوند. و الا آن‌چنان كه برخي متصوفان پنداشته‌اند اين‌طور نيست كه شريعت قشر ظاهري، و حقيقت، باطن و نتيجه و غايت آن است. آري، ظهور يماري شريعت
— 583 —
نسبت به طبقات مختلف مردم متفاوت است. اين‌كه طبق نظر عوام الناس ظاهر شريعت را حقيقت شريعت پنداشته و مرتبه‌يي از شريعت را كه براي خواص ظهور يجباري حقيقت و طريقت" بنامند كار اشتباهي‌ست. شريعت مراتبي ناظر بر همه طبقات دارد.
براساس اين سرّ است كه اهل طريقت و اصحاب حقيقت به مرور كه جلوتر مي‌روند نسبت به حقايق شريعت علاقمندتر شده و اشتياق و تبعيت‌شان فزصه: جه‌يابد. كوچك‌ترين سنت سنيه را مشابه بزرگ‌ترين مقصد تلقي كرده و مي‌كوشند از آن پيروي و تقليد كنند، زيرا وحي هر قدر از الهام برتر باشد، آداب شرعي كه ثمره وحي مي‌ا به ده همان نسبت از آداب طريقت كه ثمره الهام مي‌باشد برتر و مهم‌تر است. به همين دليل مهم‌ترين پايه طريقت، پيروي از سنت سَنيّه مي‌باشد.
نكته دوت و اعقت و حقيقت نبايد از حالت وسيله بودن در آيند. اگر اين‌ها حكم مقصود بالذات را بيابند، آن‌گاه محكمات شريعت، عمل به آن و پيروي از سنت سَنيّه به شكل صوري باقي خواهند ماند و قلباين دو سوي ديگر خواهد شد، يعني فرد بيش‌تر از نماز به حلقه ذكر فكر مي‌كند؛ بيش از انجام فرائض دل‌بسته اوراد خود مي‌شود؛ بيش از آن‌كه از گناهان كبيره دوري كند از مخالفت د؛ دايب طريقت مي‌گريزد؛ در حالي كه اوراد طريقت فقط با يك فیرض از فرائیض شیرعي ی كه از محكمات شريعت است ی قابل مقايسه نيست و نمي‌تواند جاي آن را پر كند. آداب طريقت و اوراد تصوف بايد مدار تسلي ذوق و اشتياق حقيقي دراشت مت گردند و منشأ آن‌ها نشوند، يعني خانقاه بايد وسيله‌يي باشد براي تعديل اركان و تأمين ذوق و شوق نمازي كه در مسجد اقامه مي‌گردد. كسي كه نماز را در مسجد خيلي سريع و به شكل صوري مي‌خواند و گمان مي‌كند ذوق واقام‌ها"مال خويش را در خانقاه خواهد يافت از حقيقت فاصله مي‌گيرد.
نكته سوم:سؤال مي‌شود كه: "آيا طريقتي غير از سنت سَنيّه و احكام شريعت متصور است؟"
— 584 —
پاسخ:هم بله هم خير. بله، به دليل اين را كهخي از اولياي كاملين با شمشير شريعت به قتل رسيده‌اند؛ خير، به دليل اين‌كه محققين اوليا در اصل بيان شده توسط سعدي شيرازي اتفاق نظر داشته‌اندي‌گيردال است سعدي به راه صفا ظفر بردن جز در پي مصطفي
يعنيمحال است كسي خارج از مسير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد و از او تبعيت نكند و به انوار گروه دحقيقت واصل گردد.
سرّ مطلب اين است، مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبياست و به نام نوع بشر مخاطب الهي مي‌باشد پس نمي‌توان بيرون از مسير او طي طريق كرد و ضروري‌ست كه زيرَ زَكَاو باشيم؛ و مادام كه اهل جذبه و استغراق به دليل مخالفت‌هايشان مسؤول شناخته نمي‌شوند؛ و مادام در انسان برخي لطايف هست كه شامل تكليف نمي‌شوند و زماني كه غالب مي‌شوند فرد به دليل مخالفت ن‌تر هليف شرعي مسؤول شناخته نمي‌شود، نيز تا وقتي در انسان برخي لطايف وجود دارد هم‌چنان كه تحت تكليف قرار نمي‌گيرد تحت اختيار نيز قرار نمي‌گيرد، حتي شامل تدبير عقل همند؟ و وند و تحت امر عقل و دل نيز قرار نمي‌گيرند، بي‌ترديد در صورت غالب شدن لطايف مذكور بر وجود كسي (به شرط خاص آن زمان بودن) فرد در مخالفت با شريعت از درجه ولايت ساقط نمي‌شود و اوب نوشتذور مي‌دارند. البته اين امر يك شرط دارد شرطش اين است كه انكار و تحقير و تخفيفي نسبت به حقايق شريعت و قواعد ايمان وجود نداشته باشد. حتي اگر به احكام عمل نكند بايد آن‌ها را حق بداند؛ در غير اين ت و كلمغلوب شدن در مقابل آن حال، طوري كه نعوذ بالله، بوي انكار و تكذيب حقايق محكم شريعت از آن استشمام شود، علامت سقوط خواهد بود.
خلاصه:اهل طريقتي كه بسوم ازز دايره شريعت‌انددو گروهمي‌باشند:
هم‌چنان كه بيان شدگروه نخستمغلوب حال، استغراق، جذبه و سُكر، و محكوم لطايفي مي شوند كه توجهي به تكليف نداشته و با اختيار كاري ندارند و از دايره شريعت خارج ممي‌كندد، البته اين خارج شدن به دليل نپسنديدن احكام شريعت يا نخواستن آن‌ها نيست بلكه امري اجباري‌ست و بدون اختيار فرد انجام مي‌شود.
— 585 —
هستند كساني كه اهل ولايت‌اند و از اين گروه مي‌باشند. اولياي مهمي نيز اگر عيقتي در بين اينان بوده‌اند. حتي برخي از محققين اوليا حكم كرده‌اند كه از اين نوع از اهل طريقت كساني نه تنها از دايره شريعت، كه از دايره اسلام هم خارج بوده‌اند. شرطي در اين ميان هست ون فهرس اين‌كه هيچ يك از احكامي را كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورده است تكذيب نكنند؛ ممكن است فرد درك نمي‌كند، متوجه نيست يا نمي‌تواند درك كند و نمي‌داند. اگر بداند و قبع زير د موضوع تفاوت خواهد كرد.
گروه دومشيفته اذواق درخشان طريقت و حقيقت شده و چون قادر نيستند به درجه ذوق حقايق شريعت ی كه بسيار برتر از مذاق آن‌ها‌ست ی برسند آن را چيزي صوري و عاري از ذوق دانسته در برابرش بي‌تفاوت مي‌مانند. اينام كهيدريج شريعت را قشري ظاهري پنداشته و گمان مي‌كنند حقيقتي كه به آن دست يافته اند اساس و مقصود است. كسي كه در اين گروه جاي دارد مي‌گويد:"من آن را يافته‌ام و آن براي من كافي‌ست" و در مخالفت با احكام شريعت عمل مي‌كند. است ین اين گروه، مسئول‌اند؛ سقوط كرده و حتي قسمي مورد تمسخر شيطان هم قرار مي‌گيرند.
نكته چهارم:اشخاصي از اهل ضلالت و فرقه‌هاي بدعت‌گذار هستند كه در نظر امت مقبودات و مي‌شوند. اشخاصي هم دقيقاً مانند آنان هستند بدون اين‌كه در ظاهر تفاوتي وجود داشته باشد، اما امت آن‌ها را رد مي‌كند. من در اين كار متحير بودم. مثلاً كسي مانند "زمخشري" از مذهب معتزلعت روزر نظر بگيريد با اين‌كه متعصب‌ترين فرد در مذهب اعتزال است، در مقابل اعتراضات شديد او محققين اهل سنت نه او را تكفير كرده و نه گمراه مي‌دانند حتي خواهان راه نجاتي براي او هستند. اما كسي مانند "ابو علي جُبّائي" از امامان معتزله رامَا عَصب‌اش از زمخشري بسيار كمتر است مردود و مطرود مي‌دانند. اين معما بسياري از اوقات مرا كنجكاو مي‌كرد؛ بعدها به لطف الهي پي بردم كه اعتراض‌هاي زمخشري به اهل سنت ريشه در محبت حق داشت و آن هم ناشي از مشربي بود قرآن حق مي‌پنداشت، يعني براي نمونه، در نظر او لازمه تنزيه حقيقي اين است كه حيوانات
— 586 —
خالق افعال خود باشند. لذا به دليل علاقه به تنزيه حضرت حق، قاعده اهل سنت در خصوص مسأله خلق افعال را قبول نمي‌ك كنيم يل مردود بودن ساير امامان معتزله بيش از آن كه مربوط به محبت حق باشد اين نكته است كه عقل محدود آن‌ها قواعد عالي اهل سنت را درك نمي‌كنند لذا قوانين گستردهد. به نت در افكار كوتاه و محدود آن‌ها جا نمي‌گيرد، پس به انكار آن مي‌پردازند. مخالفت گروهي از اهل طريقیت كه بيرون از سنت سَنيّه هستند مانند مخیالفت كلامي اهل اعتزال با اهل سنت و جماعت است و شامل دو گروه زير مي‌باشد:
گروه اول:مانند زمخش" اين مفتون حال و مشرب خود بوده، و چون به درجه ذوق آداب شريعت نرسيده‌اند تا حدودي در برابر آن لاقيد مي‌مانند.
گروه دوم:كساني هستند كه (حاشا) براي آداب شريعت نسبت به قواعد طريقت اهميت خ داده قائل‌اند، زيرا عقل و درك اندك و محدودشان قادر به احاطه آن اذواق گسترده نيست و مقام كوچك‌شان به آن آداب متعالي نمي‌رسد.
تلويح هشتم: هشت ورطهرا به شرح زير بيان مي‌كند:
ورطه نخست:گروهو قرائهل سلوك كه به طور كامل از سنت سَنيّه پيروي نمي‌كنند ولايت را بر نبوت ترجيح داده و به اين ترتيب گرفتار ورطه مي‌شوند. در كلام‌هاي "بيست و چهارم" و "سي و يكم" اثبات شده كهي رسالتا چه حد برتر است و ولايت نسبت به آن تا چه حد كم‌سو مي‌باشد.
ورطه دوم:با ترجيح بعضي از اولياي مفرط اهل طريقت بر صحابه و حتي در مرتبه انبيا ديدن آن‌ها، به ورطه مي‌افتند. در كلام‌هاي "دوازدهم" و "بيست و هفتم" ِيمَ ٭ت مربوط به صحابه به صورت قطعي اثبات شده است كهصحابه از ويژگي مصاحبت با پيامبر برخوردارند. با ولايت نمي‌توان به اين ويژگي دست يافت و برتر از صحابه نفوذ بنابراين اوليا هيچ گاه به مرتبه انبيا نمي‌رسند.
ورطه سوم:گروهي از متعصبان اهل طريقت، با افراط، آداب و اوراد طريقت را بر سنت سنيه ترجيح داده و به اين ترتيب به مخالفت با سنت مي‌پردازنَاكِرِ را ترك مي‌گويند اما اورادش را كنار نمي‌گذارند. به اين صورت نوعي بي‌قيدي نسبت به آداب شريعت ايجاده شده و فرد به ورطه مي‌افتد.
— 587 —
آري، در بسياري اايي مع‌ها اثبات كرده‌ايم و نيز محققين اهل طريقت چون "امام غزالي" و "امام رباني" مي‌گويند:"مقبوليتي كه از پيروي فقط يك سنت سَنيّه حاصل مي‌شود از عمل به صد نوع آداب و نوافل خصوصي به دست ‌كنيم:د. هم‌چنان كه عمل فرض و واجب بر هزار سنّت ترجيح دارد، يك سنت سَنيّه هم بر هزار آداب تصوف مرجّح است."
ورطه چهارم:گروهي از متصوفان افراطي الهام را مانند وحي دين مسيو آن را از جنس وحي تلقي مي‌كنند، لذا دچار ورطه مي‌شوند. در كلام "دوازدهم" و در كلام "بيست و پنجم" ی كه مربوط به اعجاز قرآن است ی و در ساير رساله‌ها به صورت قطعي اثبات كرده‌ايم كه ار، حقوحي تا چه حد عالي، كلي و قدسي‌ست و در عين حال گفته‌ايم كه درجه الهام نسبت به وحي تا چه اندازه جزيي و كم‌ سو است.
ورطه پنجم:گروهي از متصوفه كه پي به سرّ طريقت نبرده‌اندگردند. اذواق و انوار و كراماتي مي‌شوند كه بدون خواست فرد به او داده مي‌شود تا ضعيفان تقويت شوند تنبلان شجاعت يابند و سختي و مشقت حاصل از شدت خدمت تخفيف يابد؛ لذا با ترجيح د و نو مذكور بر اوراد و عبادات و خدمات گوناگون، به ورطه مي‌افتند؛ همان‌طور كه در نقطه سوم از تلويح ششم اين رساله اجمالاً بيان شد و در ساير "كلام‌ها" نيز به صورت قطعي ثابت شده،دار دنيا، دار خدمت است؛ دارِ اجرلام ده. كسي كه در اين دنيا خواهان دست‌مزد است در واقع به ميوه‌هاي باقي و دائمي صورتي فاني و موقت مي‌دهد؛ اين است كه چون بقاي موجود در دنيا موجب خرسندي اوست نمي‌تواند مشتاقانه به برزخ نراهنماد؛ تو گويي از جهتي زندگاني دنيا را دوست مي‌دارد زيرا نوعي آخرت را در آن مي‌يابد.
ورطه ششم:گروهي از اهل سلوك ی كه اهل حقيقت محسوب نمي‌شوند ی ظل و نمونه و سايه مقامات ولايت را با مقامات ايق، حقي اشتباه مي‌گيرند و به ورطه مي‌افتند. در شاخه دوم كلام "بيست و چهارم" و ساير كلام‌ها به صورت قطعي اثبات شده است "خورشيد به واسطه آيينه‌ها متعدد مي‌شود و هزاران خورشيد مثالي هم‌چون خورشيد واقعي از نور و گرما برخوردار مي‌گردند، ال با رورشيدهاي
— 588 —
مثالي نسبت به خورشيد واقعي بسيار ضعيف‌تر است؛ به همين ترتيب مقامات انبيا و اعاظم اوليا ظل و سايه‌هايي دارند." اهل سلوك به آن‌ها در مي‌آنگيزي خويش را برتر از آن اوليا مي‌پندارند؛ حتي گمان مي‌كنند از انبيا هم پيشي گرفته‌اند؛ و به اين ترتيب گرفتار ورطه مي‌شوند. براي مصون ماندن از زيان ورطه‌هايي كه تاكنون گفتيم فرد مي‌بايست همواره اصول ايمان و اساس شريعت را السَّلي خود بداند و مبنا قرار دهد و ذوق و مشهودات خود را كه در برابر آن‌ها به مخالفت مي‌پردازند متهم كند.
ورطه هفتم:بعضي از اهل ذوق و شوق، فخر و ناز و شطحيات و مرجعيت و تگري دادم را در مسير سلوك بر شكر و نياز و تضرعات و استغنا از مردم ترجيح داده و دچار ورطه مي‌شوند؛ در حالي‌كه برترين مرتبه، عبوديت محمدي‌ست كه از آن به "محبوبيت" تعبير مي‌كنند.سرّ اساسي عبوديت نيز نياز و البته تضرع و خشوع و عجز و فقر و استغنا از خلق است كه مظهر كمال آن حقيقت مي‌شود.برخي از اولياي بزرگ موقتاً و بي‌اختيار به فخر و ناز و شطحيات پرداخته‌اند، اما در اين وضع نمي‌توان بااختيار به آن‌ها اقتدا كرد. آن‌ها هادي‌اند اماما هزا نيستند و نمي‌توان از آن‌ها پيروي نمود.
ورطه هشتم:عده‌يي از اهل سلوك كه خودخواه و عجول‌اند دوست دارند ميوه‌هاي ولايت را كه بايد در آخرت كنده و چيده شوند در اين دنيا موسي ( لذا با چنين خواسته‌يي در حين سیلوك به ورطه مي‌افتند؛ در حیالي كه با آيیاتي مانند
وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ
(آل عمران: ١٨٥) اعلام شده است و ما در بسياري از كلام‌ها به صورت قطعي اثبات كرده‌اياله نوك ميوه در عالم بقا بر هزار باغچه دنياي فاني ترجيح دارد. لذا آن ميوه‌هاي مبارك را در اين‌جا نبايد خورد.اگر ناخواسته به انسان خورانده شوند بايد سپاسگزاري كرد؛ آن را بايد احسا داده ي براي تشويق تلقي كرد نه پاداش.
تلويح نهم:از ثمرات و فوايد فراوان طريقت، در اين‌جا نُه فايده را به اجمال بيان مي‌كنيم:
— 589 —
فايده اول:به واسطه طريقت مستقيم و درست، حقايق ايمان ی كه كليد وةً تَكه و معدن گنجينه‌هاي ابدي در سعادت جاودان است ی بروز و وضوح، و در مرتبه عين اليقين ظهور مي‌يابد.
فايده دوم:قلب كه مركز و محركي در وجود انسان است به واسطه طريقت به كده خويافتد و از اين رهگذر ساير لطايف انساني نيز فعال شده و به سوي نتيجه فطري خود پيش رفته و انسان حقيقي ظهور مي‌يابد.
فايده سوم:در سفر برزخ و آخرت، وصل شدن به سلسله‌يي از سلسله‌هاي طريقت و همراه شدن با اين قافله نوراني در مسير ابد الآباد، واقمندييافتن از وحشت تنهايي و به لحاظ معنا مأنوس شدن با آن‌ها در دنيا و برزخ، و استناد به اجماع و اتفاق نظر آن‌ها در برابر هجوم شبهات و اوهام، و مشاهده هر يك از اساتيد خود در مرتبه سندي قوي و برهاني محكم، و به همراه آن‌ها دفع ضلالت و شبهه‌هايي كه بهانگيز مي‌آيد.
فايده چهارم:درك معرفت اللهي كه در ايمان است و ذوق محبت اللهي كه در آن معرفت مي‌باشد به واسطه طريقتي زلال و صاف، و نجات از وحشت مطلقي كه در دنيا وجود دارد؛ هم‌چنين رهايي از غربت مطلق انسان در واقعي‌از فوايد ديگر ‌طريقت است. در بسياري از كلام‌ها اثبات كرده‌ايم كهسعادت دو جهان، لذت بي‌درد، اُنسيتي بي‌وحشت، ذوق حقيقي و سعادت واقعي را بايد در حقيقت ايمان و اسلام جستجو كرد؛هم‌چنان كه درعد از دوم بيان شده است:ايمان دانه‌يي از شجره طوباي بهشت را حمل مي‌كند.با تربيت طريقت، دانه مذكور نشو و نما نموده ظهور و بروز مي‌يابد.
فايده پنجم:احساس حقايق لطيف موجود در تكاليف شرعي به واسطه بيداري دلريم را طريقت و ذكر الهي سرچشمه مي‌گيرد، و دانستن قدر و منزلت آن... فرد در آن حالت نه با اكراه بلكه با اشتياق به اطاعت پرداخته و نقش بندگي‌اش را ايفا مي‌كزاده‌ا90
فايده ششم:فیرد به واسطه طريقت، مقام توكل و مرتبه تسیليم و درجیه رضیا را ی كه مدار واقعي ذوق حقيقي، آرامش واقعي، لذت بي‌درد، و انسيتي بي‌وحشت است ی كسب مي‌كند.
فايده هفتم:انسدر شب‌واسطه اخلاص كه مهم‌ترين شرط و نتيجه سلوك در طريقت است از رذائلي چون شرك خفي و ريا و تصنّع رها شده و به واسطه تزكيه نفس ی كه ماهيت عملي طريقت را تشكيل مي‌دهد ی از مهالك نفس اماره و منيّت رهايي مي‌يابطالعه فايده هشتم:انسان با توجه و حضور الهي و نيات محكم ی كه به واسطه ذكر قلبي و تفكر عقلي در طريقت كسب مي‌نمايد ی عادات خويش را به عبادت تبديل كرده و به رفتارهاي دنيوي خود نقش اعمال اخروي مي‌زند و از سرمايه وقتي به خوبي بهره مي‌برد؛ لذا دقايق عمر خويش را به دانه‌هايي تبديل مي‌كند كه سنبله‌هاي آخرت را نتيجه خواهد داد.
فايده نهم:فايده ديگر طريقت اين است كه انسان با سلوك قلبي و مجاهده روحي و پيشرفت‌هاي معنوي براي انسانرا از شدن تلاش مي‌كند، يعني مي‌خواهد مؤمن حقيقي و مسلمان كامل شود، به عبارت ديگر مي‌كوشد حقيقت ايمان و اسلام را كسب كند نه اين كه فقط صورتي از آن را به دست آورد، فرهل ضلاين عالم و به عنوان نماينده اين عالم با طريقت، مستقيماً عبد و بنده و مخاطب و دوست و خليل و آيينه خالق ذوالجلال كائنات مي‌شود و نشان مي‌دهد كه انسان در تقويم احسن آفريده شده است، او رجحان بني آدم بر ملائكه را به اثبات رعي ان، و با بال‌هاي ايماني و عملي شريعت در مقامات عالي پرواز مي‌كند، و در اين دنيا ناظر سعادت ابدي‌ شده و وارد حيطه سعادت مي‌گردد.
سُبْحَانَكَ لاَ عِل چون ونَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى الْغَوْثِ اْلاَكْبَرِ فِى كُلِّ الْعُصُورِ وَ الْقُطْبِ اْلاَعْظَمِ فِى كُلِّ الدُّهُورِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى تَظَاهَرَتْ حبرخي مةُ وَلاَيَتِهِ وَ مَقَامُ مَحْبُوبِيَّتِهِ فِى مِعْرَاجِهِ وَ اِنْدَرَجَ كُلُّ الْوَلاَيَاتِ فِى ظِلِّ مِعْرَاجِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ اَجْمَعِيینَ آمِيینَ وَ الْحَیمْن است ّهِ رَبِّ الْعَالَمِيینَ
— 591 —
ضميمه
(اين ضميمه مختصر اهميت مفصلي دارد و براي همه سودمند است.)
راه‌هايي كه به حضرت حق مي‌رسند بسيار زياد است. همه راه‌هاي حق مأخوذ از قرآن‌اند، ليكن برخي از راه‌هاي طريقت يالي وه راه‌هاي ديگر، كوتاه‌تر، سالم‌تر و عام‌تر مي‌باشند. در ميان راه‌هاي مذكور راهي كه من براساس فهم قاصرم از قرآن دريافتم طريق"عجز و فقر و شفقت و تفكر"است.
آري، عجزامر و انند عشق طريقي‌ست و احتمالاً سالم‌تر از آن مي‌باشد كه با طريق عبوديت تا محبوبيت پيش مي‌رود.
فقر نيز فرد را به اسم رحمان مي‌رساند.
شفقت نيز راهي‌ست اري جاعشق و حتي بُرنده تر و فراخ تر از آن‌كه فرد را به اسم رحيم مي‌رساند.
تفكر هم مانند عشق است و شايد غني‌تر و درخشان‌تر هم باشد كه انسان را به ي‌پايايم مي‌رساند.
اين طريق مانند طريقت‌هاي خُفيه نبوده و هم‌چون "لطائف عشره" نيست كه داراي ده خطوه باشد يا مانند طريق جهريه نيست كه شامل هفت گاو عالمس سبعه" بوده و به سوي هفت مرتبه برداشته شود. اين طريق عبارت از چهار خُطوه است. اصولاً بيش از طريقت، حقيقت و شريعت است. اميدوارم اشتباه برداشت نشود. منظور ما اي هر حركه فرد در برابر حضرت حق به عجز و فقر و قصور خود پي ببرد؛ نه اين‌كه داراي آن‌ها باشد يا داشتن آن‌ها را به مردم نشان دهد.اوراد و اذكار اين طريقِ كوتاه تبعيت از سنت، به بي‌خوادن فرائض و ترك گناهان كبيره و مخصوصاً اقامه نماز توأم با تعديل اركان و خواندن تسبيحات بعد از نماز است.
— 592 —
آيه
فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ
(نجم: ٣٢) بهخطوه نخستاشاره دارد.
آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ(الهي)َسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
(حشر:١٩) به خطوه دوم اشاره مي‌كند
آيه
مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ
(نساء: ٧٩) بهسومين خُطوهحضرت ع دارد. و آيه
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
(قصص: ٨٨) بهخطوه چهارماشاره مي‌كند، توضيح مختصر اين چهار گام چنين است:
درخُطوه نخستهم‌چنان كه آيه فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ اشاره دارد بحث از تزكيه عمرش نفس است، زيرا انسان برحسب فطرت و نهادش نفس خويش را دوست دارد و شايد بتوان گفت در مرتبه‌ي اول و بالذات فقط ذات خود را دوست دارد و همه چيزهاي ديگر را فداي نفس‌اش مي‌كند. او نفس خود را چنان كه شايسته معبود است ستايش مي‌كند؛ به همين ترترده و نحوي كه شايسته معبود است نفس خود را از همه عيوب تنزيه و تبرئه مي‌نمايد. تا آن‌جا كه بتواند قصورها را شايسته خود نمي‌بيند و قبول نمي‌كند. به شدت از خود دفاع كران مي طرزي كه گويا نفس خود را مي‌پرستد. حتي اجزا و استعدادي را كه در فطرتش به وديعه نهاده و براي حمد و تسبيح معبود حقيقي به او داده‌اند صرف نفس خود كرده و مظهر سرّ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ مي‌گرددددي دارا مي‌بيند به خود اعتماد كرده و خود را مي‌پسندد. در اين مرتبه و خطوه، تزكيه و تطهير نفس اين است كه آن را تزكيه و تطهير نكنيد.
درخطوه دومهم‌چناب به عيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
درس مي‌دهد نفس خود را فراموش كرده و از خود بي‌خبر است. اگر به مرگ فكر كنهايي اا به ديگران نسبت مي‌دهد. اگر فنا و زوال ببيند مرتبط با خويش نمي‌داند، فراموش كردن خويش هنگام خدمت و دشواري، انديشيدن به خود صرفاً هنگام اخذ دست‌مزد و لذت بردن، و لزوم حضور در حين اجرت، همه از مقتضيات نفس اماره استهي صاده و تطهير و تربيت نفس در اين مقام، عكس اين حال است. يعني فراموش نكردن در مرحله نسيان نفس. به عبارت ديگر در لذت‌ها و حرص‌ها و طمع‌ها نينديشيدن به نفس و در موت و خدمت، فكر كردن به نفس.
— 593 —
درخطوه سومهم‌چنان كه آيه‌ي
مَا أَصَابَكَ مِنْ‌شود بَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ
مي‌آموزد مقتضاي نفس اين است كه خوبي را همواره از خود دانسته و دچار فخر فروشي و عُجب له را . فرد در اين خطوه بايد در نفس خويش فقط قصور و نقص و عجز و فقر را ببيند و دريابد كه همه محاسن و كمالات، نعمت‌هايي هستند كه از سوي فاطر ذوالجلال به او احسان شده‌اند، لذا مي‌فهمد كه به جاي فخر، شكر؛ و به جاي مدح و ستايش، حمد يات دااشد. تزكيه نفس در اين میرتبه براسیاس سیرّ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا اين است كه كمال خويش را در بي كمالي، و قدرت خويش را در عجز و غناي خويش را در فقر بداند.
درخطوه چهارمهم‌چنان كه آيهنه كه لُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
درس مي‌دهد نفس خود را آزاد و مستقل و بالذات موجود مي‌داند، لذا ادعاي نوعي ربوبيت مي‌كند. در برابر معبودش عصياني خصمته مي‌ در پيش مي‌گيرد. با درك اين حقيقت از حالت فوق نجات مي‌يابد: هرچيز در نفس خويش با معناي اسمي‌اش فاني، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معناي حرفي‌اش و به لحاظ آيينه‌داري اسماي صانع ذوالجلال و به اعتبار وظيفه، شاهد، مشهود،فس فردو موجود است. در اين مقام تزكيه و تطهير او اين است كه بداند در وجودش عدم و در عدمش وجود هست، يعني اگر او خود را بشناسد و بداند كه داراي وجود است، به قدر همه عالم در ظلمات عدم است؛ به عبارت ديگر اگر به وجود شخصي‌اش اعِشْیمَرده و از موجد حقيقي غفلت كند نور وجودي‌اش را ی كه شخصي‌ست و به اندازه روشنايي يك كرم شب تاب ی در ظلمات بي‌پايان عدم و در ميان فراق‌ها مي‌يابد و خفه مي‌شود، اما اگر منيّت را ترك كند و ببيند كه نفس او ذاتاً هيچ بوده و در وايد.
#5نه‌يي‌ست كه موجد حقيقي در آن تجلي كرده است، همه موجودات و وجودي بي‌نهايت را كسب خواهد نمود، زيرا قلبي كه ذات واجب الوجودي را كه همه موجودات جلوه‌ي اسماي اويند اگر ه هر چيزي را خواهد يافت.
— 594 —
خاتمه
توضيح چهار خُطوه‌ي طريق "عجز و فقر و شفقت و تفكر" در بيست و شش كلام ی كه شامل علم حقيقت و حقيقت شريعت و حكمت قرآن مي‌باشد ی آمده است. در اين‌جا فقط به يكي دو نقطه مختصر اشاره مي‌كنيم: نظر اي، اين راه كوتاه‌تر است، زيرا داراي چهار گام مي باشد. اگر عجز دست از نفس بردارد مستقيماً دست در دست قدير ذوالجلال خواهد گذاشت؛ در حالي كهارد. ا‌ترين راه كه عشق است وقتي دست از نفس بكشد به معشوق مجازي وصل مي‌شود. بعد از زوال اوست كه به سمت محبوب حقيقي مي‌رود.
هم‌چنين اين راه سالم‌تر است، زيرا در اين مسير خبري از شطحيات و ادعاهاي بلند پروازانه نفس نيست. چون فرد‌رود وس خود جز عجز و فقر و قصور چيز ديگري نمي‌يابد كه پا از گليمش درازتر كند.
نيز اين طريق عمومي‌تر بوده و جاده‌ي‌ كبراست، زيرا مانند پيروان وحدت وجود مجبور نيست براي كسب حضور دائمي، كائنات را محكوم به نيستي گمان كند و حكم نماواهند "لا مَوْجُودَ إلّا هو"؛ و مانند وحدت شهودي‌ها هم اجباري ندارد كه براي حضور دائمي، تخيل كند كائنات در حبس نسيان مطلق محبوس است و ناچیار بگويد "لا مَشْهُودَ إلّا هو" . از آن‌جا كه قرآن در وضوح كامل كائنات
پانيستي و حبس عفو فرموده او نيز بايد صرف نظر كرده و موجودات را از خدمتي كه به حساب خويش دارند عزل نمايد و به حساب فاطر ذوالجلال به خدمت در آورده و در وظيفه مظهريت و آيينه‌داري اسذيري انايِ او به كار گيرد و با نظر معناي حرفي به آن‌ها نگاه كرده از غفلت مطلق خارج شده و وارد حضور دائمي شود و در هر چيز راهي به سوي حضرت حق بيابد.
خلاصه: بايد موجودات را از خدمت به حساب خود موجودات عزل كردمرا به معناي اسمي به آن‌ها ننگريست.

* * *

— 595 —
مكتوب سي‌ام
"تفسير اشارات الاعجاز" است كه به زبان عربي طبع گرديد.

* * *

مكتوب سي و يكم
شامل سي و يك "لمعه" است.
* * *ن ثمرهتوب سي و دوم
شامل رساله‌ي چاپ شده"لمعات"مي‌باشد كه به خودي خود صورت منظوم گرفته؛ در عين حال با عنوان"لمعه سي و دوم"در پايان مجموعه كلام‌ها منتشر شدهرادري * * *
مكتوب سي و سوم
رساله‌يي‌ست با"سي و سه پنجره"،كه به سوي معرفت الهي دريچه‌هايي مي‌گشايد و چون به گونه‌يي "كلام سي و سوم" محس كارت شود در مجموعه كلام‌ها منتشر شده و در اين‌جا درج نگرديده است.

* * *

— 596 —
تقريظي بر اشارات غيبيه
(اين قسمت كه بخشي از اخبار غيبي امبا من (رض) درباره رساله نور است، همراه با رساله‌هاي "اشارات قرآني"، "سه كرامت عَلويه" و "كرامت غوثيه" ی كه در مجموعه "سكه تصديق غيبي" منتشر شده بودند ی براساس گزارش‌هاي ستايش آميز كارشناسان، توسط دادگاه بسلمان ان‌شان عودت داده شده است.)
بخشي از رمز هفتم و هشتم، از هشت رمز يك كرامت از سه كرامت امام علي (رض) درباره رساله نور است كه در "جلجلوتيه" آمده و در صفحات صد و بيست و اي خار صد و سي در مجموعه "سكه تصديق غيبي" درج شده است.)
رمز هفتم:حضرت امام علي (رض) با بيان بخش نخست مطلب زير به شعاع هفتم (از رساله نور) اشاره كرده است:
وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى من را مْفَجَتْ * وَ بِحَقِّ فَقَجٍ مَعَ مَخْمَةٍ يَا اِلهَنَا * وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ * حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ آن همَخَتْ * وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
هم‌چنين امام علي (رض) در بخش مذكور به "بيست و نهمين" لمعه عربي اشاره دارد كه تفكرنامه‌يي عالي و معرفت‌نامه‌يي برتر درباره توحيد مي‌باشد. امام بظِيمِ دوم و با جمله‌ي
وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
به رساله "شش نكته از اسماي (الهي)" كه لمعه "سي‌ام" ناميده مي‌شود و در پي لمعه "بيست و نهم" ‌دهد.
و حقايق اسماي سته‌ي مشهور را تحت نام"اسم اعظم" و"سكينه" به طرز بسيار عالي بيان و اثبات مي‌كند، اشاره دارد. آن‌گاه در اشاره به شعاع نخست لمع قطع خو يكم" كه در پي رساله "اسما" مي‌آيد اشاره "سي و سه" آيه قرآن به رساله نور را قيد مي‌كند، و با تعبير
حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ
به همين رساله اشاره دارد كه به مناسبت حساب جفر، از ابتدا تا انتها مانند رسالهني بال
— 597 —
حروف ديده مي‌شود و در حكم معجزه‌يي از معجزات قرآن است. در ادامیه نيز با كیلام
وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
به رساله "عصاي موسي" اشاره دارد كه در ادامه‌ي رساله حروفيه مي‌آيد، از "آيت الكف"، "ط رساله‌هاي ديگر نور تركيب يافته؛ "عصاي موسي" نام گرفته و هم‌چون "عصاي موسي" سحر ضلالت و شرك را باطل مي‌كند و فعلاً رساله پاياني و آخرين بخش رساله نور است؛ علاوه بر اين امام علي (رض) بشارت مي‌دهد كه اين اثر ظلمت‌هاي معنوي را از بين خا ديندرد.
آري، اشاره حضرت امام علي (رض)به شعاع هفتم كه با كلمه وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى بيان مي‌شود، با قرينه‌‌هاي محكمي به اثبات مي‌رسد؛ در عين حال، همين كلمه با معنايي ديگر الحق كه براساس قاعده"مُسْتَتْبِعاتُ التَّراكيب"معاني ي روح در كلمه ناظر است بر لمعه "بيست و نهم" كه عربي‌ بوده و تركيبي‌ست از روح بيش‌تر رساله‌ها و به منزله آيت الكبراي رساله نور مي‌باشد؛ و آن را داخل افرادش قرار مي‌دهد. پس مي‌توان گفت امام ع همه س) نيز با بيان فوق، بر اين مطلب نظر داشته و به آن اشاره مي‌كند.
همچنين حضرت علي (رض) به قرينه اشارات ديگر، با عبارت و طرز متفاوتي به "لمعات" كه پس از مكتوبات قرار دارد اشاره مي‌كند؛ و با دادن مجازي و مفهوم اشاري درباره تأليف درخشان‌ترين لمعه در زماني هولناك و مسأله رهايي از اعدام و زندان و به دست آوردن امنيت و سلامت، زبان خويش را به حساب مؤلف ی كه با خطرات بزرگي مواجه بود ی به كار مي‌برد و مي‌گويد:
وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنست، امنَ الْفَجَتْ
يعنيپروردگارا مرا نجات ده! و امن و امانم ده!و با اين دعا و تناسبي كه در قراين هست دقيقاً به تأليف لمعه "بيست و نهم" و وضعيت صاحب آن اشاره مي‌كند كهمت‌كاردان "اسكي شهير" با خطر اعدام و زندان طولاني مدت مواجه بود. كلام ضمني و اشاري بر اين مطلب دلالت مي‌كند، لذا مي‌توانيم بگوييم كه حضرت امام علي (رض) نيز از اين طريق به آن واقعه اشاره مي‌نمايد.
هم‌چنين مظهر ر بر رساله "اسماء" كه حاوي شش نكته است و لمعه سي‌ام ناميده مي شود مي فرمايد"بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى"كه به قرينه ساير اشارت‌ها و اين قرينه ی كه رساله مذكور در ادامه للب نمييست و نهم" مي‌آيد ی هم‌چنين قرينه
— 598 —
توافقي كه هر دو آن‌ها در اسم و لفظ اسماء دارند، نيز با نظر به وضعيت مؤلف اثر كه با تشتت حال و غربتي پر مخاطره و پريشان حالي مواجه بودهَبُّكُبركت تأليف آن تسلي خاطر خواهد يافت و مشكلات را تحمل خواهد كرد؛ نيز به لحاظ معناي مجازي هم حضرت امام علي (رض) به زبان خويش و براي خود دعا مي‌كند كه
وَبِاَسْمَ مَنْ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
يعنيپروردگارا به بركت رساله "اسماء" كه اسم اعظم است مرا از تشتت خاطر و پريشان حالي محافظت فرما!لذا مي‌توانيم بگوييم معناي عبارت كاملاً با آن رساله و وضعيت مؤلفش توافق دارد و با همين قرينه است كه كلاداخته زي بر آن دلالت كرده و امام علي (رض) نيز اشاره غيبي مي‌كند.
هم‌چنين مادام كه اصل "جلجلوتيه" وحي و پر از اسرار است و ناظر بر زمان آتي مي‌باشد و از امور غيبي آينده خبر مي‌دهد؛ و مادام كه به اعتبا، زيرايم قرآني، زمان حاضر عصر دهشتناكي‌ست و به حساب قرآن رساله نور در اين عصر ظلمت زده رويداد مهمي‌ست؛ و مادام كه رساله نور با قراين و نشانه‌هاي متعدد به درجه صراحت وارد جلجلوتيه شد امام مهم‌ترين جاي آن قرار دارد؛ و مادام كه رساله نور و اجزايش شايسته اين جايگاه است و لياقت تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض) را دارد و ارزش آن را داشته است كه ايشان از اين رساله خبر بدهد؛ و مادام كه حضرت امام علي (رض) پس از خبري كهواهد كرت واضح از "سراج النور" مي‌دهد در پس پرده و در مرتبه دوم از كلام‌ها و بعد، از مكتوبات و سپس، از لمعات به همان ترتيب و مقام و شماره‌يي كه دارند خبر داده است؛ پس شد موج قرينه‌هاي پر قدرت، دلالت كلام فوق و اشارت امام علي (رض) به رساله نور اثبات مي‌شود و عبارت
بَدَئْتُ بِبِسْمِ اللّهِ رُوحِى‌ بِهِ اهْتَدَتْ اِلَى كَشْفِ اَكه مانٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ
در وهله‌ي‌ اول ناظر است بر نخستينِ همه رساله‌ها و كلام اول كه رساله "بسم‌الله" است؛ به نظر مي‌رسد آخر قَسَم جامع معظمه نيز طرز بياني دارد كه ناظر است بر لمعه‌ها و شعمانند واپسين ی كه بخش پاياني رساله‌ها هستند ی مخصوصاً لمعه خارق العاده "بيست و نهم" كه به زبان عربي‌ست و آيت كبراي توحيد مي‌باشد، و رساله "اسماي سته" و رساله "اشارات حروف قرآن" و به خصوص به رساله‌يي كه
— 599 —
فعلاً شعاع آخر است و مانند "عصاايان و"، داراي ماهيت باطل كننده همه سحرهاي معنوي گمراهي‌ها، به رساله خارقه‌يي كه به معنايي نام "آيت الكبرا" گرفته است اشاره دارد. و مادام اماره‌ها و قرينه‌هايي كه در يك مسأله وجود دارند به لحاظ وحدت مسأله به هم قوت داده و تراوشي با مناسبتي ضعخواهد به سر چشمه‌اش ملحق مي‌شود؛ در استناد به اين هفت پايه مي‌گوييم:
حضرت امام علي (رض) هم‌چنان كه به "كلام"‌هاي مشهور براساس ترتيبي كه دارند اشاره كرده و به ترتيب مطالبي مسألهير مهم‌ترين لمعه‌ها و بخشي ازمكتوباتبيان فرموده است، با عبارت
وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
بر لمعه سي‌ام يعني آخرين رساله كتاب "لمعات" كن اخلاه "اسماء سته" ناميده مي‌شود نظر تحسين آميز داشته است؛ و با كلام
حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ
از رساله "اشارات حروف قرآني" كه در پي لمعه "سي‌ام" مي‌آيد تقدير كرده و با اشاره آن را تأييد مي‌كند. با كلمه
وَ ا‌هاي اَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
نيز از رساله‌يي كه در حال حاضر آخرين رساله است و در دست توحيد و ايمان مانند عصاي موسي خارق العاده مي‌باشد و قوي‌ترين برهان‌ است يعني انگنسبت بوعه "عصاي موسي" را به رمز و تحسين نشان مي‌دهد؛ و ما با توجه به اين طرز بيان و با اطمينان حكم مي‌كنيم كه: حضرت امام علي (رض) از رساله نور و اج يك دليار مهم آن با معاني حقيقي و مجازي به صورت رمزي و اشاري و ايمايي و تلويحي خبر مي‌دهد. هر كس در اين مورد شبهه‌يي دارد به رساله‌هايي كه اشاره شد حبت و به دقت توجه كند. گمان مي‌كنم اگر اهل انصاف باشد شبهه‌يي برايش نخواهد ماند.
زيباترين و لطيف‌ترين قرينه‌ها، مناسبت اسم‌هاست كه در اين‌جا با رعايت دي و فرتيب به معاني اشاري و مدلول‌هاي مجازي داده مي‌شود. براي مثال به تعداد "بيست و نُه، سي، سي و يك، و سي و دو" به كلام‌هاي "بيست و نُهم، سي‌ام، سي و يكم، و سي و دوم" نام‌هاي به غايت مناسبي مي‌دهد؛ در رأس مطالب، بد. هر ين كلام ی كه آغاز كلام‌هاست ی با همان سرّ بسمله و در آخر، به آخرين رساله نام شايسته‌يي كه فعلاً در برگيرنده‌ي ماهيت آخرين رساله است
— 600 —
داده و به آن اشاره دارد؛ اگر چه اين امر پنهان مي‌باشد، ليكن بسيار زي نسخه‌طيف است.
من اعتراف مي‌كنم شايسته آن نيستم كه مظهر چنين اثر مقبولي شوم و به هيچ وجه لياقت اين مقام را ندارم. اما بايد توجه داشت كه آفريدن درختي بزرگ چون كوه از دانه‌يي كوچك و بي‌اهميت از شئونات قدرت الهي‌ست و عاچندين ت و دليل عظمت او مي‌باشد. من سوگند مي‌خورم و اطمينان مي‌دهم كه مقصودم از ثناي رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. صدها هزار بار خالق رحيم خود را سپاس مي‌گويم كه مرا مورد پسند خودم قرار نداد و عيوب و كوتاهيين‌كه فسم را به من نشان داد، و اين آرزو را كه بخواهم ديگران نفس اماره‌ام را بپسندند در من باقي نگذاشت. فردي كه در ورودي قبر انتظار مي‌كشد اگر به دنياي فاني پشت سرش رياكارانه نگاه كند، حماقتي قابل ترحم و خسارتي هولناك است.
با همين حالتي از ح مناسبت لطيفي را بيان مي‌كنم تا روشن شود رساله نور ی كه فقط ترجمان حقايق ايماني‌ست ی درست و برحق مي‌باشد. به اين ترتيب كه:
"جلجلوتيه" به زبان سرياني يعني بديع؛ معناي بديع مي‌دهد. رساله نور كه عباراتي بديع دارد دين خجلوتيه موقعيت مهمي داشته و در بيش‌تر جاها نشانه‌يي از آن وجود دارد لذا به نظر مي‌رسد نام قصيده با نظر بر آن گذاشته شده است. من اينك مي‌فهمم لقب بديع الزمان كه بر خلاف شايستگي‌ام از گذشته تاكنون بر من نهاده‌اند از آن من نبوده بلكه نام معنوبه جايه نور است. به امانت و به عاريه بر ترجمان ظاهري‌اش نهاده اند. اينك اسم اماني مذكور به صاحب حقيقي‌اش عودت داده شده است. پس گمان مي‌كنم نام جلجلولماني در سرياني معناي بديع دارد و در قصيده بارها تكرار مي‌شود مي‌خواهد به صورت اشاري بگويد اين نام با بديع بودن رساله نور ی كه بديع البيان و بديع الزمان است و در زمان بدعت منم‌ترين‌شود ی به لحاظ عبارت و معنا و اسم، مناسبت داشته و قصيده مذكور تا جايي بر آن نظر دارد و چون رساله نور در مسماي اين اسم، جاي زيادي را گرفته، پس داراي حق است.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
— 601 —
رمز هشتم: سؤالكنار راختصاص رساله نور در بين همه كتاب‌هاي ارزشمند به اشارت و التفات قرآن، تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض)، و توجه و بشارت غوث اعظم چيست؟ حكمت اهميتي كه آن دو شخصيت (گران‌قدر) براساس كرامت به رساله نوري مختلاند كدام است؟
پاسخ: آشكار است كه برخي اوقات، يك دقيقه به اندازه يك ساعت يا يك روز و حتي شايد به اندازه سال‌ها؛ و يك ساعت ممكن است به اندازه يك سال يا يك عمر نتيجها هدف و مهم باشد.مثلاً كسي كه در يك دقيقه به شهادت مي‌رسد ولايتي كسب مي‌كند؛ يا يك ساعت نگهباني دادن در زماني كه از شدت سرما احتمال منجمد شدن هست يا زماني كه احتمال حمله دشمن مي‌رود مي‌تواند ارزش يك سال عبادت كردن را داشته باشد. دذوي البه همين صورت، اهميتي كه به رساله نور داده مي‌شود مربوط به اهميتي‌ست كه زمانه از آن برخوردار است، در اين دوره در شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شعائر احمدي عَليهِلسَّلالاةُ وَ السَّلام تخريبات هولناكي ايجاد كردند، و آحاد امت از قديم الايام تاكنون در خصوص فتنه آخر الزمان استعاذه كرده و مي‌كنند؛ رساله نور با توجه به اين شرايط و در مسير نجات ايمان مؤمنان در رويارويي با چيرگي فتنه‌ها اهميبراساس كرده است كه قرآن با اشاره‌ي قوي به آن توجه نشان داده و حضرت امام علي (رض) با سه كرامت (ظهور) آن را بشارت داده و غوث اعظم (قدس) از سر كرامت از آن خبر داده و ترجمانش را َّةِ عمي‌كند.
آري، برج و بارويي كه مورد استناد عقايد تقليدي بود در برابر وحشت اين زمان به لرزه در آمده، فاصله گرفته و زير پرده و پوشش واقع شده او پيوسا هر مؤمني نيازمند ايماني به غايت مستحكم و تحقيقي‌ست تا بتواند به تنهايي در برابر حمله دسته جمعي گمراهان ايستادگي كند. رساله نور اين مسؤوليت را در زمانه‌يي بسيار وحشتناك و در هنگامه‌يي بسيار حساس و لازم، و به طرزي همه فهم بر عهده گرفته و ژرف‌حال شد پنهان‌ترين حقايق قرآن و ايمان را با محكم‌ترين برهان‌ها به اثبات مي‌رساند؛ حتي شاگردان صادق و مخلص رساله نور ی كه حامل ايمان تحقيقي ياد شده مي‌باش خلف ور قصبات و قريه‌ها و شهرهاي‌شان به اعتبار خدمت ايماني، هم‌چون قطبي پنهان، نقطه استناد معنوي مؤمنان شده و با اين
— 602 —
كه شناخته نمي‌شوند، ديده نمي‌شوند، و ديداري ندارند، قدرت معنوي و اعتقز مربون، مانند افسري شجاع قوه‌ي معنوي را به قلب اهل ايمان منتقل كرده و به لحاظ معنا به مؤمنان روحيه مقاومت و شجاعت مي‌دهند.
اگر فرد معاندي بگويد: "منظور حضرت امصورت ي (رض) همه اين معاني مجازي نبوده است." مي‌گوييم: فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) اين معاني را اراده نكرده باشد؛ اما كلامش بر اين مطلب دلالت دارد و با قوت قراين و با دلالت‌هاي اشاري و ا را بمعاني مذكور را در بر مي‌گيرد. هم‌چنين مادام كه آن معاني مجازي و مفاهيم اشاري مذكور، حق، راست و منطبق بر واقع مي‌باشند و شايسته اين توجه و التفات هستند و از قرايند بيش‌برخوردار مي‌باشند، فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) توجه كلي نداشته كه همه اين معاني اشاري را اراده كند؛ اما جلجلوتيه وحي است و اسیتاد حضرت امام علي (رض) پيامبر ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌باشید ی كه صاحب حقيقي اين قصيده جوب و لذا موارد اشاره شده از توجه كلي او و احاطه علمي استاد استاد حضرت امام علي (رض)، يعني حضرت ذوالجلال برخوردار خواهد بود و خداوند آن‌ها را در دايره اراه و درش قرار داده است.
يكي از دلايل باور من در اين خصوص كه قطعي و يقيني‌ست چنين است: در نگارش شعاع "هفتم" كه تفسير اكبر آيت الكبراست، در ميان مشكلات بزرگ، متحمل زحمات فراواني شدسد با واقعاً به يك تسلي و تشويق قدسي نياز داشتم. تاكنون بارها تجربه كرده بودم كه در حالات مشابه، عنايت الهي به مددم مي‌آمد. درست وقتي كه رساله را به پاياس نكنندم (با اين‌كه اصلاً به يادم نمي‌آمد) ظهور ناگهاني كرامت عَلَويه بي‌ترديد به من ثابت كرد كه اين نيز عنايت رب رحيم بوده و مانند ساير عنايات الهي به ياري‌ام آمده است. عنايت نيز فريب نمي‌دغيبي ددون حقيقت نمي‌شود.
"سعيد نورسي"

* * *

— 603 —
هسته‌هاي حقيقت
(مطالب مختصري‌ست از رساله‌يي به نام "هسته هاي حقيقت" كه سي و پنج سال پيش منتشر شد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ اا بركتيمِ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
١. ان رويازم براي زمانه‌يي بيمار، عنصري ناخوش و عضوي عليل، پيروي از قرآن است.
٢. نسخه علاج براي قاره‌يي بزرگ اما بخت برگشته، دولتي با عظمت اما بي‌آتيه، و قومي با ارزش اما بي‌صاحب، اتحاد اسلام اسگر برت٣. كسي كه قادر نيست زمين و همه ستاره‌ها و خورشيدها را مانند دانه‌هاي تسبيح بردارد و بچرخاند نمي‌تواند در عالم ادعاي آفرينش و ايجاد كند، زيرا هر چيزي به چيز ديگر متصل است.
٤. روغ گفهمه ذي روحان در حشر براي قدرت "خداوند" نمي‌تواند سخت‌تر از زنده كردن و به وجود آوردن مگسي در بهار باشد كه در زمستان با خوابي مرگ گونه در خود فرو رفته و آرميده است، زيرا قدرت ازلي، ص و جدت، تغييري در آن حاصل نمي‌شود، عجز و ناتواني در آن راهي ندارد، و موانع سد راهش نمي‌شوند. قدرت ازلي داراي مراتب نيست و هر چيزي در نسبت با او مساوي‌ست.
٥. همان كسي كه چشم پشه‌يي را آفريده، خورشيد را هم خلق كرده است.
— 604 —
٦. ي‌شود،سي كه معده كَك را تنظيم كرده، منظومه شمسي را نيز نظم بخشيده است.
٧. در آفرينش كائنات چنان اعجازي وجود دارد كه اگر بر فرض محال همه عوامل طبيعي را فاعل مختار و مقتدر بدانيم باز هم با كمال عجز در براقع آيياز مذكور سجده كرده خواهند گفت:
سُبْحَانَكَ لاَ قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
٨. اجازه‌ي تأثير گذاري حقيقي به اسباب داده نشده است؛ وحدت و جلال چنين مي‌خواهد. ليكن اسباب از جهت مُلك، پرده و پوشش يد قدرت (الهي) مي‌ش و فرازت و عظمت چنين ايجاب مي‌كند، تا مباشرت يد قدرت با امور خسيسه در جهت مُلك، در ظاهر به چشم نيايد.
٩. جهت ملكوتي در هر شي ی كه محل تعلق قدرت است ی شفاف و منزه مي‌باشد.
١٠. عالم شهادت پرده‌يي توري از ايوالم الغيوب است.
١١. براي ايجاد دقيق نقطه‌يي در جا و محل خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه قادر به ايجاد كائنات باشد، زيرا هر حرف كتاب كبير كائنات مخصوصاً هر حرف ذي حيات آن چهره‌يي ومي‌رسايي ناظر به‌سوي همه جمله‌ها دارد.
١٢. مشهور است كه در جستجوي هلال عيد بودند. يك بار هيچ كس چيزي نديد. شخص سالمندي قسم خورد و گفت هلال را ديدم. آن‌چه او ديده بود هلال نبا با ز تار موي سفيد مژه‌اش بود كه روي چشمش خم شده بود. آن تار مو كجا! ماه كجا؟ حركت ذرات كجا! فاعل تشكيل انواع كجا؟
١٣. طبيعت، چاپ‌خانه‌يي مثالي‌ست نه چاپ كننده؛ازآميزست نه نقاش، قابل است نه فاعل، مِسطر است نه مصدر؛ نظام است نه ناظم؛ قانون است نه قدرت، شريعت ارادي‌ست نه حقيقت خارجي...!
١٤. انجذاب و جذبه در وجدان ی كه فطرت ذي شعور است ی به‌واسطه جذبه‌ي حقيقتي جاذلي (رض است.
١٥. فطرت دروغ نمي‌گويد. ميل به نشو و نما در يك دانه مي‌گويد:"من خوشه خواهم داد، ميوه و ثمره خواهم داد." درست مي‌گويد. در تخم مرغ نوعي ميل به
— 605 —
حيات هست، و و به د:"من مرغ خواهم شد." و به اذن خدا مي‌شود. درست مي‌گويد. مشتي آب با ميلِ به انجماد مي‌گويد:"جاي بيش‌تري را اشغال خواهم كرد." آهن قرص و محكم هم نمي‌تواند در اين سخن دروغي بيابد. راستي سخن‌اش آهو بروزي‌شكافد. اين ميل‌ها، جلوه‌ها و تجلياتِ اوامر تكويني‌ست كه ريشه در اراده دارد.
١٦. قدرت ازلي كه مورچه را بدون امير و زنبور عسل را بدون يعسوب يعسوب: رييس بزرگ ی پادشاه قانون ن عسل. نمي‌گذارد بي‌ترديد انسان را نيز بدون نبي رها نمي‌كند. همان‌طور كه "شق القمر" معجزه‌يي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي انسان‌هاي عالم شهادت است، معراج نيز براي ملائكه عالم ملكوت و موجوداتكودك يي يك معجزه كبراي احمدي‌ست. ولايت نبوت با اين كرامات باهره اثبات شده و شخصيت درخشان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون برق و ماه در ملكوت نور افشان گردرَاهِيت.
١٧. دو كلامِ كلمه شهادت شاهد و گواه هم‌اند. اولي براي دومي برهان "لمّي" است و دومي براي اولي برهان "انّي".
١٨. حيات نوعي تجلي وحدت دراز اصواست، به همين علت همه را به‌سوي اتحاد سوق مي‌دهد. حيات يك چيز را مالك همه چيز مي‌كند.
١٩. روح يك قانون ذي وجود خارجي‌ست. يك ناموس ذي شعور مي‌باشد. روح نيز هم‌چون قوانين فطريِ دائم و ثابت از عالم د؛ پس صفت اراده آمده و قدرت، جامه وجود حسي بر تنش كرده است. سياله‌يي لطيف را صدف آن گوهر قرار داد. روحِ موجود برادر قانون معقول است. هر دوي آن‌ها هم دائمي‌اند و هم از عالم امر آمده‌اند. اگر قدرت ازلين كه م خارجي بر تن قوانين موجود در انواع مي‌كرد آن‌ها هم روح مي‌شدند. روح اگر جامه وجود را از تن بيرون مي‌كرد و شعور را نيز به كناري مي‌نهاد باز هم قانوني لايموت بود.
٢٠. موجودات با نور ديده مي‌شوند و با حيات است كه هستي موجودات دانسته مي‌شوري بزركدام اين‌ها يك كشاف‌اند.
— 606 —
٢١. مسيحيت يا به انتها مي‌رسد يا تصفيه مي‌شود و بالاخره در برابر اسلام سلاح بر زمين مي‌گذارد. در اين دين چند بار شكاف ايجاد شد تا اين كه سر از پروتستانيسم در آورد. در آن هم انشعاب ته‌ام د و به توحيد نزديك شد. باز هم آماده انشعاب ديگري مي‌شود، و در اين مرحله نيز يا به پايان كار خود مي‌رسد و تمام مي‌شود يا حقايق اسلام را كه اساس مسيحيت واقعي را نيز در بر دارد در بر مي‌خود ديده و تسليم خواهد شد.
حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اين راز بزرگ اشاره نمود و فرمود:"حضرت عيسي نزول فرموده، خواهد آمد و از امت من خواهد شد و به شريعت من عمل خواهد كرد."
٢٢. قداست موجود در مآخذ، بيش از برهان، جمهور عو پذيرفبه امتثال (اوامر شريعت) سوق مي‌دهد.
٢٣. نود درصد شريعت (ضروريات و مسلمات ديني) هر يك چون ستوني از الماس‌اند. مسايل اجتهاديِ اختلافي تنها ده درصد آن را تشكيل مي‌دهند. نمي‌توان نود ستون الماسين را زير موقف ده ستون زرين قرار داد. كتاب‌ها و اجتهادها بايد دوربيني براي غور در قرآن باشند؛ بايد آيينه قرآن باشند؛ نه اين‌كه سايه و وكيل شوند...!
٢٤. هر مستعدي مي‌تواند براي خود اجتهاد نمايد، اما نمي‌تواند چيزي را تشريع كند.
٢٥. دعوت به انديش ‌رود ر گرو پذيرش جمهور علماست؛ در غير اين صورت دعوت مذكور بدعت است و بايد آن را رد كرد.
٢٦. انسان فطرتاً مُكرّم است، لذا در پي حق بر مي‌آيد. گاه باطل را مي‌يابد، ومانند ان اين‌كه حق است آن را به آغوش مي‌كشد؛ گاه در حالي كه حقيقت را مي‌جويد بي‌اختيار با ضلالت و گمراهي مواجه مي‌شود و به گمان اين‌كه حقيقت است آن را بر سر مي‌گذارد.
٢٧. قدرت، آييناظر بي شفاف‌تر و لطيف‌تر از يك‌ديگر دارد. تنوع آن‌ها آب تا هوا، هوا تا اثير، اثير تا عالم مثال، عالم مثال تا عالم ارواح؛ و حتي زمان و انديشه را نيز در بر مي‌گيرد. در آيينه‌ي هوا، يك كلمه تبديل به ميليون‌ها كلمه مي‌شود.
— 607 —
قلم قدرين صور سرّ تناسل را به شگفتي استنساخ مي‌كند. انعكاس، شكل، يا شكلِ توأم با ماهيت را در بر مي‌گيرد. تمثال‌هاي موجودي كثيف (مادي) هر كدام مرده‌يي متحرك‌اند. تمثال‌هاي يك روح نوراني در آيينه‌هاي خويش، هر كدام يك حي مرتبط‌اند؛ طرش حسن‌اش نباشند، غيرش هم نيستند.
٢٨. تكان خورشيد اگر براساس حركت محوري‌اش باشد ميوه‌هايش نمي‌ريزد؛ در غير اين صورت سيارات كه به منزله ثمره‌ي آن هستند مي‌ريزند و متلاشي مي‌شوند.
٢٩. نور اندي فَهِّ منور به نور دل نشود و با آن امتزاج نيابد، ظلمت است و ظلم افشاني مي‌كند. سپيدي روز گون و مُظلم چشم اگر با ليله‌ي سُوَيداي روشني بخش امتزاج نيابد بي‌بصر خواهد بود و به همين ترتيب فكرت بياض اگر تهي ازْ فَضْداي دل باشد بي‌بصيرت است.
سپيدي هم‌چون روز چشم اگر با سياهي‌اش كه به شب مي‌ماند هم‌نشيني نكند؛ چشم، چشم نخواهد بود.
٣٠. علم اگر فاقد اذعان قلبي باشد، جهل است. التزام، چيزي و اعتقاد ذاتي‌سگري‌ست.
٣١. تصوير كردن نيك چيزهاي باطل، گمراه كردن اذهان صاف و ساده است.
٣٢. عالم مرشد بايد چون گوسفند باشد، نه پرنده؛ گوسفند به بَرّه‌اش شير مي‌دهد، اما پرنده قي خود را به جوجه‌اش مي‌دهد.
٣٣. هم‌چنايزي به وجود همه اجزايش وابسته است. عدم آن نيز با عدم حتي يك جزء‌اش حاصل مي‌گردد، لذا انسان ضعيف براي نشان دادن قدرتش، طرفدار تخريب مي‌شود و به جاي حركت در مسين نوري در راه منفي پيش مي‌رود.
٣٤. دستورهاي حكمت اگر با نواميس حكومت، و قوانين حق اگر با روابط قدرت امتزاج نيابد بر جمهور عوام تأثيري نخواهد گذاشت.
٣٥. ظلم كلاه عدالت بر سر كرده است؛ غول عبلباس حميت بر تن دارد؛ جهاد را بغي (تجاوز) مي‌نامند؛ و اسارت، حريت و آزادي نام گرفته است...! اضداد، صورت‌ها را مبادله نموده‌اند.
— 608 —
٣٦. سياستي كه برااكيزه فعت باشد، جانور است.
٣٧. مهرباني با حيوان وحشيِ گرسنه موجب مي‌شود اشتهايش بيش‌تر شود نه دوستي‌اش. دست‌مزد به كار انداختن دندان و پنجه‌اش را هم خواهد خواست.
٣٨. زمان نشان داد كه بهشت ارزان نيست؛ جهنم نيز بي‌فايده نيست.
٣٩به باق انسان‌هايي كه در نظر مردم خواص شناخته مي‌شوند، طبيعتاً مي‌بايست موجب تواضع و فروتني آن‌ها شود، اما عامل تكبر و تحكم شده است. عجز فقرا و فقر عوام در حالي كه بايد موجب مرحمت و احسان شود منجر به اسارت و محكوميت آن‌ها شده است.
٤٠. وقتي در چيزحامل هن و افتخاري حاصل شود پيشكش خواص كرده و اگر سيئات باشد بين عوام تقسيم‌اش مي‌كنند...
٤١. اگر غايت خيال وجود نداشته باشد؛ يا آن را فراموش كنند يا اين‌كه خود را به فراموشي بزنند، اذهان همه به "انا" ها مبدل شده، دورش مي‌معصوم
٤٢. منبع اصلي همه فسادها و اختلال‌ها، هم‌چنين عامل و سبب و منبع همه رذيلت‌هاي اخلاقي فقط دو كلمه است:
كلمه اول: من اگر سير باشم و ديگري از گرسنگي بميرد، چه ربطي به من دارد.
كلمه دوم: براي راحتي من زحمت بكش، تو كار كن تاهمان يورم.
فقط يك علاج مي‌تواند ريشه كلمه اول را از بيخ بَر كند، آن هم وجوب زكات است. داروي كلمه دوم حرمت رباست. عدالت قرآني بر دروازه عالم قرار گرفته، و خطاب به ربا مي‌گويد:"ممنوع است؛ حق ورود نداري." بشر به اين دست‌تر از نكرد؛ در نتيجه سيلي محكمي خورد. تا سيلي محكم‌تري نخورده بايد به آن توجه كند.
٤٣. جنگ دولت‌ها و ملت‌ها جاي خود را به جنگ طبقات انسان‌ها مي‌دهد، زيرا بشر هم‌چنان كه علاقه‌يي به اسير شدن ندارد، اجيرهر كداي‌خواهد بشود.
٤٤. كسي كه از راه نامشروع در پي رسيدن به هدفي‌ست معمولاً با آن‌چه در تناقض و ضديت با هدفش است مجازات مي‌شود. نتيجه نهايي محبت نامشروعي مانند شيفته اروپا بودن، عداوت غدارانه محبوب است.
#609 كه گف. بايد با نگاه تقدير به گذشته و مصايب نگريست و به آينده و معاصي نيز از نقطه نظر تكليف نگاه كرد. در اين‌جا جبر و اعتزال آشتي مي‌كنند.
٤٦. در مشكلي كه چاره دارد به عجز و در چيزي كه چاره ندارد به آه و ناله نبايد متوسل شد.
٤٧. زخُقَطّعي التيام مي‌يابد، اما زخمي كه بر عزت اسلامي، ناموس و عزت ملي وارد شود بسيار عميق است.
٤٨. زماني مي‌رسد كه كلمه‌يي يك ارتش را شكست مي‌دهد و يك گلوله جان سي ميليون نفر را مي‌گيرد.
گلوله‌يي كه يك سرباز صرب به‌سوي وليعهد اتريش پر"كلي" د موجب وقوع جنگ جهاني پيشين شد و جان سي ميليون نفر را گرفت.
چنان شرايطي حاكم مي‌شود كه حركتي كوچك انسان را به اعلي عليين مي‌برد و چنان وضعي به وجود مي‌آيد كه كار كوچكي انسان را به اسفل سافلين سقوط مي‌دهد.
٤٩. يك صدق، خرمني از دروغ باشد بين مي‌برد. يك حقيقت بر خرمني خيال ترجيح دارد.
لاَ يَلْزَمُ مِنْ لُزُومِ صِدْقِ كُلِّ قَوْلٍ قَوْلُ كُلِّ صِدْقٍ
هر سخن‌ات بايد راست باشد، اما بيان همه سخنان راست هم درست نيست.
٥٠. كسي كه زيبا مي‌بيند زيبا هم فكر مي‌كند، و كسي ند قادا فكر مي‌كند از زندگي خود لذت مي‌برد.
٥١. آن‌چه به انسان‌ها جان مي‌بخشد اميد است و آن‌چه آن‌ها را مي‌ميراند نااميدي و يأس است.
٥٢. دولتي اسلامي كه از دير باز جهاد را كه واجب كفايي‌ست براي اعلاي كلمةُ‌الله و بقاي استقلال اسلام وظيفه ذا برا‌دانست، و هميشه آماده فدا شدن در راه عالم يك پارچه اسلام بود و پرچم خلافت را بر دوش داشت؛ صدمه‌يي خورد كه با سعادت و آزادي آتي جهان اسلام تلافي خواهد شد، زيرا اين نبوت ، ظهور و بروز اخوت اسلامي را كه مايه حيات‌مان است به صورت خارق العاده‌يي تسريع نمود.
— 610 —
٥٣. محاسن تمدن را كه ربطي به مسيحيت ندارد، متعلق به مسيحيت دانستن، و عقب‌ماندگي را كه خصم اسلام است دوست اين دين آسماني قلمداد كردن، نشان ميرَّحْمه فلك در جهت خطا مي‌چرخد.
٥٤. الماس بي‌نظير كهنه شده و بي‌رنگ و رو همواره بر شيشه‌يي صيقلي ترجيح دارد.
٥٥. عقل كساني كه همه چيز را در ماده مي‌جويند در چشمان‌شاافق و چشم نيز از ديدن معنويات عاجز است.
٥٦. مجاز اگر از دست علم بيرون رفته و در اختيار جهل قرار بگيرد تبديل به حقيقت مي‌شود؛ و در را به روي خرافات مي‌گشايد.
٥٧. احساني كه بيش‌تر از احسان الهي بمه ب&9سان نيست. هر چيز را بايد همان‌طور كه هست توصيف نمود.
٥٨. شهرت، آن‌چه را متعلق به فرد نيست نيز متعلق به او مي‌كند.
٥٩. حديث، معدن حيات و ملهم حقيقت است.
٦٠. احياي دين، احياي ملت است. حيات دين، نور زندگاني‌ست.
٦١. قرآن كه برايم و فنشر رحمت است تمدني را قبول دارد كه تأمين كننده سعادت همه‌ي انسان‌ها يا دست‌كم اكثريت آنان باشد. تمدن حاضر بر پنج پايه منفي زير استوار است:
پايه اول: نقطه اتكايش، قدرت است؛ و شأن قدرت نيز ا به ساست.
پايه دوم: هدف و مقصدش كسب منفعت است؛ و شأن منفعت، تزاحم است.
پايه سوم: قاعده‌اش در حيات، جدال است؛ و شأن جدال نيز تنازع است.
پايه چهارم: رابطه‌ي اصلي در بين تودهته به نژاد و مليت منفي مي‌داند كه با از بين بردن ديگري تغذيه مي‌كند. شأن چنين مليت گرايي نيز برخوردهاي وحشتناكي‌ست.
پايه پنجم: خدمت جذّابش، تشجيع حتي بههوس، و ارضاي آرزوهاي نفساني‌ست. چنين هوسي نيز عامل مسخ معنوي انسان مي‌باشد.
— 611 —
نقطه اتكاي تمدني كه شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را ضمانت مي‌كند و به آن فرا مي‌خواند، ي يوسف قدرت، حق است؛ كه شأن آن عدالت و توازن مي‌باشد؛ هدف اين تمدن نيز به جاي منفعت، فضيلت است كه شأن آن محبت و جذب است؛ در جهت وحدت هم به جاي نژاد طلبي و ملي گرايي، رابطه ديني و وطني و طبقاتي قرار دارد كه شأن‌اش برادري صميمانه وشان دهت و دفاع صرف در برابر تجاوز نيروهاي خارجي‌ست. دستور و قاعده‌اش به جاي جدال در زندگي، تعاون است كه شأن آن اتحاد و همبستگي‌ست. به جاي "هوي" در اين تمدن هُدي (هدايت) هست كه شأن‌اش ترقي انساني و تكامل روحاني مي‌باشد.
از اسلام كه حامي موتشجيع ماست دست بر ندار؛ با دو دستت آن را محكم بگير؛ در غير اين صورت نابود مي‌شوي.
٦٢. مصيبت عمومي از خطاي اكثريت حاصل مي‌شود. مصيبت نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است.
٦٣. شهيدجود ندا حي مي‌داند. او طعم سكرات را نمي‌چشد، لذا زندگي‌اش را كه فدا مي‌كند ابدي، باقي و بسيار پاك مي‌بيند.
٦٤. عدالت محض قرآني زندگي و خون يك بي‌گناه را حتي براي همه انسان‌ها هم كه شده به هدر نمي‌دهدجب تبا‌‌طور كه اين دو در برابر قدرت مساوي‌اند، از نظر عدالت هم مساوي و برابرند. خودكامگي انسان را به جايي مي‌رساند كه مي‌خواهد هر مانعي را كه در راه هوس‌هايش باشد حتي دنيا را ويران و نوع بشر را نابود كند.
٦٥. خوف و ضعفيد. طبرات خارجي را تشجيع مي‌كند.
٦٦. مصلحت قطعي، فداي ضرري موهوم نمي‌شود.
٦٧. فعلاً سياست استانبول مرضي چون بيماري اسپانيايي (زكام و واگيردار) است.
٦٨. اگر به ديوانه گفته شود "خوبي، خوبي" و به فرد سالم گفته شودمادي وت بدي داري، وضعيت بدي داري" امكان خوب شدن اولي و ناخوش شدن دومي كم نيست.
— 612 —
٦٩. دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است. دوستِ دشمن تا وقتي دوست باشد دشمن است.
٧٠. اگر شيطان به كسي كمك كند لجباز و اهل عناد مي‌گويد: " به وياست، خدا امواتش را بيامرزد." حالا اگر مخالف او فرشته باشد مي‌گويد: "شيطان است كه لباس عوض كرده است." لعنتش مي‌كند.
٧١. درمان دردي ممكن است براي درد ديگري سم كشنده باشد. درمان اگر از حدش بگذرد موجب درد ند پنج.
٧٢.
اَلْجَمْعِيَّةُ الَّتِى فِيهَا التَّسَانُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَحْرِيكِ السَّكَنَاتِ وَالْجَمَاعَةُ الَّتِى فِيهَا التَّحَاسُدُ الَةٌ خُلِديده وِتَسْكِينِ الْحَرَكَاتِ
٧٣. اگر جماعت فاقد واحد صحيح باشد، جمع و به اضافه در آن مانند ضرب كسرها باعث كم‌تر شدن مي‌شود.
مشخص است كه در حساب، ضرب و جمع موجب بيش‌تر شدن مي‌شود. ٤ ضربدر٤ مي‌شود ١٦. اما نتيجه كامل جمع در كسرها بر عكس است و عدد را كوچك‌تر مي‌كند. ضرب يك سوم در يك سوم مي‌شود يك نهم. به همين ترتيب در ميان انسان‌ها هم اگر سلامت و درستي و وحدت نباشد با اضافه شدن كمرد و وه، و معيوب و بي‌ارزش مي‌شوند.
٧٤. گاه عدم قبول با قبول عدم در هم آميخته مي‌شود. عدم دليل ثبوت، دليل عدم قبول است، اما قبول عدم نيازمند دليل عدم است. يكي از اين دو شك و ديگري انكار است.
٧٥. شبهه اگر بتواند در مسايل ايماني‌نهايتيل يا حتي صد دليل را هم كنار بگذارد قادر نخواهد بود به مدلول ضرري برساند، زيرا هزاران دليل وجود دارد.
٧٦. بايد تابع سواد اعظم بود. امويانِ لاقيد وقتي به سواد اعظم و اكثريت تكيه كردد داد.اخره وارد جماعت اهل سنت شدند، اما بعضي از علويانِ با صلابت كه معمولاً در اقليت بوده‌اند سرانجام سر از رافضيه در آوردند.
٧٧. اتفاق نظر در حق، اختلاف در احق است، لذا برخي افراد هق گاهي از احق، احق؛ و حسن، احسن از احسن است. هر كس درباره مشرب خويش بايد
— 613 —
بگويد "هو حق" نه اين‌كه "هو الحق". يا بگويد "هو حسن" نه اين‌كه بگوَليهِ الحسن".
٧٨. اگر بهشت نباشد، جهنم تعذيب نخواهد كرد.
٧٩. به موازات پير شدن زمان، قرآن جوان مي‌شود و رموزش آشكار مي‌گردد؛ هم‌چنان كه نور ممكن است به صورت نار ديده شود، بعضي اوقات شدت بلاغت نيز مبالغه ديده مي‌شود.
٨٠نسخه لبي كه در حرارت هست به موجب دخالت برودت حاصل مي‌شود، نيز درجات حُسن به دليل تداخل قبح است. قدرت ازلي، ذاتي‌ست، لازم است، ضروري‌ست. عجز نمي‌تواند در آن دخالت كند، داراي مراتب نيست، و همه چيز در نسبت با آن مساوي‌ست.
استبدا عكس خورشيد كه تجلي فيض آن است، در سطح دريا يا در قطرات دريا هويت واحدي را نشان مي‌دهد.
٨٢. حيات جلوه‌يي از توحيد است و منتهايش نيز كسب وحدت مي‌كند.
٨٣.راي يك"ولي" در ميان انسان‌ها پنهان باشد، لحظه اجابت دعا در روز جمعه، ليلة القدر در ماه رمضان، اسم اعظم در ميان اسماي حسني، و زمان مرگ نيز در زندگي ناشناخت و به ساير افراد هم با ارزش مي‌شوند و اهميت مي‌يابند. عمر بيست ساله‌ي توأم با ابهام بر عمري هزار ساله كه انتهايش معين است ترجيح دارد.
٨٤. عاقبت معصيت در دنيا، دليل عقاب اخروي‌ست.
٨٥. رزق در نظر قدرت به اندازه حيات م بيست . قدرت خلق مي‌كند، قَدَر (لباس) مي‌پوشاند و عنايت تغذيه مي‌كند. حيات، نتيجه‌يي‌ست كه در دست است، مشاهده مي‌شود، اما رزق نتيجه‌يي‌ست غير محصّ پاهايه تدريج منتشر مي‌گردد و آدمي را به فكر فرو مي‌برد. مردن بر اثر گرسنگي وجود ندارد، زيرا فرد قبل از اتمام مواد غذايي كه به صورت چربي و غيره در بدن‌اش ذخيره شده مي‌ميرد؛ به عبارت ديگر مرضي كه منشأ آن ترك عادت است فرد ر و غيرين مي‌برد نه بي‌رزق و روزي بودن.
— 614 —
٨٦. رزق حلالِ حيوانات وحشي‌اي كه آكل اللحم‌اند جنازه‌هاي بي‌شمار حيوانات است. هم روي زمين را پلصَّلامي‌كنند، هم رزق خود را مي‌يابند.
٨٧. لقمه‌يي به چهل پارا و لقمه‌يي ديگر به ده قروش... اين‌ها هر دو قبل از گذاشته شدن به دهان و بعد از فرو رفتن در گلو مساوي‌اند. فقط چندا نمود‌يي در دهان با هم تفاوت دارند. صرف نظر كردن از يكي و اختيار ديگري براي جلب نظر و رضايت خاطر قوه ذائقه كه در وجود انسان نقش حاجب و مفتش را دارد، بدترين نوع اسراف است.
٨٨. لذايذ وقتي سرگرمرا به‌سوي خود مي‌خوانند بايد گفت "گويا خوردم". كسي كه "گويا خوردم" را براي خود اصل قرار مي‌دهد، مسجدي به نام "گويا خوردم" را مي‌توانست بخورد، اما نخورد.
٨٩. در گذشته بيش‌تر مسلمانان گرسنه نبودند م "نفوار مرفّه بودن را داشتند، اما حالا گرسنه‌اند و اختياري براي لذت بردن ندارند.
٩٠. بيش از لذت موقت بايد به درد موقت لبخند زد و به آن خوش‌آمد گفت. لذايذ گذشته موجب مي‌شوند آدمي آه و واه كند. آه ترجمان دردي پنهان است. دردهاي طي شاعم ازث مي‌شوند فرد "اوه" بگويد. اين "اوه" خبر از لذت و نعمتي پوشيده دارد.
٩١. نسيان و فراموشي هم نعمت است، باعث مي‌شود فرد دردهاي روزانه را متحمل شود، ولي آلام م را بهرا به فراموشي بسپارد.
٩٢. مانند درجه حرارت، در هر مصيبتي، درجه‌يي از نعمت وجود دارد. بايد با انديشه در مصيبت بزرگ‌تر، درجه‌يي از نعمت ي كه شبت كوچك‌تر را ديد و شكر خدا را به جا آورد؛ وگرنه دميدن با اغراق و بزرگ‌نمايي در آن موجب مي‌شود باد كند، و نگراني از آن مضاعفش مي‌كند، و مثال خيالي كه در قلب وجود دارد تبديل به حقيقت مي‌شود و به بسياره مي‌زند.
٩٣. هر آدميزادي براي ديدن و ديده شدن در عرصه اجتماع، پنجره‌يي دارد كه به آن مقام گفته مي‌شود. اين پنجره اگر از قامت ارزش او بالاتر بارازي مب تطاول (گردنكشي) توأم با تكبر مي‌شود، و اگر پايين‌تر باشد موجب خميدگي
— 615 —
متواضعانه‌اش مي‌شود... تا در آن سطح و درجه ببيند و ديده شود. مقياس بزرگي در انسان، كوچكي يعني فروتني‌ست. ميزان كوچكي، بزرگي يعني تكبر است.
٩٤. عزت نند، لذ ضعيف در مقابل قوي، اگر در شخص قوي باشد تكبر محسوب مي‌شود، تواضع فرد قوي در مقابل ضعيف نيز اگر در شخص ضعيف باشد تذلل محسوب مي‌شود. جديت اولي الامر در مقام خود، وقار است، امراف: ٥دگي‌اش ذلت است. جديتش در خانه، كبر است و خشوع‌اش تواضع. فرد اگر متكلم وحده باشد، مسامحه و فداكاري‌اش عمل صالح است؛ اما اگر متكلم مع الغير باشد، خيانت و عمل ناشايست است. شخص به نام خود مي‌تواند شكسته نفسي كند، اما و باوفخر فروشي نمايد؛ هم‌چنين به نام ملت مي‌تواند تفاخر كند، اما شكسته نفسي نبايد بكند.
٩٥. تفويض در ترتيب مقدمات، سستي و تنبلي‌ست، و در ترتبر الهي، توكل است. رضا به قسمت و ثمره‌ي سعي و كوشش، قناعت است؛ و اشتياق به سعي و تلاش را افزايش مي‌دهد. اكتفا به آن‌چه هست دون همتي آدمي‌ست.
٩٦.ور كافان‌كه در برابر اوامر شرعي، اطاعت و عصيان مطرح است در برابر اوامر تكويني هم اطاعت و عصيان موضوعيت دارد. در مورد اول بخش اعظم مكافات و مجازات در آخرت صورت مي‌گيرد، اما در دومي غالباًت كبرايا اتفاق مي‌افتد. براي نمونه پاداش صبر، پيروزي‌ست و مجازات تنبلي و سستي، فقر و تنگدستي. نيز ثواب سعي و كوشش ثروت است و پاداش ثبات قدم غلبه و پيروزي. عدالتِ فاقد ا هر ق، عدالت نيست.
٩٧. تماثل خود را شبيه چيزي كردن. م. سبب تضاد، و تناسب اساس تساند (تعاون و همكاري) است. صغار نفس منبع تكبر و ضعف، معدن غرور است. عجز منشأ مخالفت، و كنجكاوي استاد علم و دانش است.
٩٨. قدرت فاطره با احتياج مخصوصاً احتياج ناشاشاري رسنگي سر رشته‌ي همه حيوانات و در رأس‌شان انسان را در اختيار گرفته منظم‌شان كرده است. به
— 616 —
اين وسيله عالم را از هرج و مرج نجات داده، نياز و احتياج را راهنماي تمدن قرار داده، و موجب تأمين ترقي و پيشرفت شده است.
٩٩. فشار روحي در هر و فجور رهنمون مي‌شود و يأس و نااميدي، سرچشمه گمراهي فكري؛ ظلمت دل نيز منبع فشارهاي روحي‌ست.
١٠٠.
اِذَا تَاَنَّثَ الرِّجَالُ بِالتَّهَوُّسِ تَرَجَّلَ النِّسَاءِ بِالتَّوَقُّحِ
وقتي زني زيبا وارد مجلس برادرانه‌يي شود، حديگر زت و ريا و حسد بيدار مي‌شود. به سخن ديگر ورود زنان به تمام عرصه‌هاي اجتماع موجب پيدايش اخلاق‌هاي ناپسند در انسان متمدن مي‌گردد.
١٠١. در روح عصبي و آلوده به سيئوح عبو امروز، نقش صورت‌هايي كه جنازه‌هاي كوچك متبسم‌اند، داراي اهميت است.
١٠٢. تنديس ممنوع، يا ظلمي متحجر است يا هوسي متجسم يا ريايي متجسد.
١٠٣. در شخصي كه از مسلمات اسلام به طور كامل پيروي كرده و بالحق وارد دايره‌ي
دو شده، ميل به توسيع، ميل به تكامل است، اما در فردي كه به موجب لاقيدي در خارج دايره قرار دارد، ميل به توسيع، ميل به تخريب است. در زمان توفان و زمين لرزه نه تنها باتلادن باب اجتهاد مصلحت نيست، بلكه پنجره‌هايش را هم بايد بست. لاابالي را نبايد با رخصت‌ها نوازش كرد، بلكه بايد با عزيمت و با جديت بيدار نمود.
١٠٤. بيچاره حقيقت‌ها، كه در دستان بي‌ارزش، بي‌ارزش مي‌شوند.‌ست كه٥. كره ما شبيه حيوان است و آثار حيات خود را مي‌نماياند. آيا اگر به اندازه يك تخم مرغ كوچك شود حيوان محسوب نخواهد شد؟ يا اگر يك ميكروب به اندازه عام او بزرگ شود شبيه آن نخواهد بود؟ اگر حيات داشته باشد روح هم خواهد داشت؟ عالم اگر به اندازه انسان كوچك شود و ستارگانش حكم ذرات و جواهر فردي بيابند آيا حيواني داراي شعور نخواهد بود؟ خداوند چنين حيواناتي را بسيار دارد.
١٠٦. شگاه موو نوع است:
— 617 —
نوع اول: شريعتي كه همه با آن آشناييم، احوال و افعال انسان را به عنوان عالم صغير تنظيم مي‌كند و ريشه در صفت كلام دارد.
نوع دوم: شريعت كبراي فطري‌ست كه حركات و سكنات عالم رافردي كانسان اكبر مي‌باشد ی تنظيم مي‌كند و منشأ آن صفت اراده است؛ آن را گاه به اشتباه "طبيعت" هم مي‌نامند. فرشتگان امت عظيمي هستند كه حاملان و ممثلان و متمثلان اوخورم اوينيه‌يي هستند كه منشأ آن صفت اراده است و شريعت فطري ناميده مي‌شود.
١٠٧.
اِذَا وَازَنْتَ بَيْنَ حَوَاسِّ حُوَيْنَةٍ خُرْدَ بِينِيَّةٍ وَ حَوَاسِّ اْلاِنْسَانِ تَرَى سِرًّا عَجِيبًا اِنَّ اْلاِنْسَانَ كَصُورَةِ يس كُاي "اعِيهَا سُورَةُ يس
١٠٨. مادي‌گرايي طاعون معنوي‌ست كه موجب شد بشر دچار اين تب نوبه وحشتناك شده گرفتار غضب الهي گردد. به موازات بيش‌تر شدن قابليت القا و انتداراي ر، اين طاعون هم گسترش مي‌يابد.
١٠٩. بدبخت‌ترين و مضطرب‌ترين و گرفتار‌ترين آدم كسي است كه بيكار است. زيرا بيكاري برادر زاده عدم است و سعي و تلاش، حيات وجود و نشاط خروي وست.
١١٠. سود بانك‌ها كه محل ربا و ورودي‌هاي آن هستند به جيب كفار ی كه بدترين انسان‌ها و ظالم‌ترين آن‌ها و بي‌قيدترين‌شان مي‌باشند ی مي‌رود. ربا براي عالم اسلابر تن مطلق است. در ربا به هيچ وجه رفاه بشر مورد توجه قرار نمي‌گيرد، زيرا كافر اگر حربي و متجاوز باشد محترم و معصوم نيست.
١١١. خطبه در نماز جمعه براي يادآوري مسلّمات و ضروريات در نظه تعليم دادن نظريه‌ها، و اگر به زبان عربي ايراد شود بهتر يادآوري خواهد كرد، نيز اگر بين احاديث و آيات موازنه صورت گيرد مشاهده مي‌شود كه بليغ‌ترين فرد نيز نمي‌تواند به بلاغت آياانش را و به آن تشبه يابد.
"سعيد نورسي"

* * *

— 618 —
منظومه‌يي درباره رساله نور كه يكي از علماي مهم ساكن مدينه منوره نوشته است.
تقديم به اقدس لشزرگ فاتح قلب‌ها
استادي كه با نورانيت‌ات سراسر قلبم را فتح نموده‌يي
قلبم با هيجان‌هاي قدسي از تو ياد خواهد كرد
الهام‌ام با شنيدن خبر برائت‌ات جان يافت
و با پيروزي بزرگ‌ات كه موجب شادي مؤمنان شد
ابرهاي تيره و تار از افق را از فتند
و فرشتگان در آسمان‌ها اين عيد بزرگ را تبريك مي‌گويند
جهاد تو ايمان ميليون‌ها نفر را نجات داد
يادت در دل‌هاي مملو از ايماگهان اره خواهد درخشيد
هزاران يادداشت‌ات ايمان افراد بسياري را به جوش و خروش در مي‌آورد
هنگامي كه تاريخ‌ات را با هيجاني قدسي از صافي عبور مي‌دهي
محال جمال‌ات الهام‌ام را مست كرد
و حال‌ات كه رهبراني چون "فاتح" را به ياد مي‌آورد
در ترسناك‌ترين روزها و در برابر فشارهايي كه هر لحظه‌اش پر از مرگ بود ی در ن كوه پا بر جا بودي
ايمان تو در جهان شگفتي مي‌آفريند
دشمن نيز در برابر ايمان محكم‌ات حيران است
رهبر تو "پيامبربزرگ"مان است زيرا
اثر تو ماندني‌ست و مسيري‌ست كه به جوانان نشان داده‌يي
— 619 —
به فيض ازلي قرآن نائل شدي
‌شان وانسانيت درس ايمان و كمال دادي
اي تاجي كه از افق‌هاي بهشت بر سرها نهاده شده‌يي
جهان به عرفان و ارشاد تو نيازمند است
هر يك از آثارت حامل دريا دريا نور است
تو راهنماي نورجياني هستي كه به سقه از روانه‌اند
"كلام‌ها" چون دريايي خروشان، جمعيت‌هاي ميليوني را به خروش وا مي‌دارد
و چون چشماني‌ست كه عوالم بهشت را سير مي‌كند
هر جمله‌اش پُر از حكمت است و برخوردار از نور قرآن
و در هر لمعه‌ين پناهو خروش هزار و يك خورشيد...
الگويي خواهد شد براي انسانيتي كه مسافر نور است
دل‌ها مملو از هيجانات قدسي خواهد شد
آرمانش كه روز به روز به كمال مي‌رسد
عالم درونش غرق شيرين‌ترين وصال مي‌شود
اين مسان قلبي‌اش چون درياها به خروش مي‌آيد
قرآن هزاران درس حقيقت نصيب روح اش مي‌كند
از خطراتي كه اسلام را در احاطه دارد آزاد است
زيرا ادعاهايش از لكه‌هاي سياسي بري‌ست
هر اقدامش از قدرت قدسيكشاند دار است
و ندايي عُلوي دارد كه وجدان‌ها را سر مست مي‌كند
دل‌ها وقتي به راز ازلي عشق پي مي‌برند
الوان عاشقانه، افق‌هاي ديدش را در بر مي‌گيرند
اي نوري كه سراسر كشوري را فتح ك صادقه روشنايي‌ات دستور العملي مي‌شود براي همه انسانيت
قرآن با معجزه‌هايي تو را تأييد مي‌كند
اي فاتح باشكوه دل‌ها بي‌هيچ توقفي به پيش
— 620 —
تاريخ زندگاني‌ات پر است از حوادث خارق العاده
يب ملحورشيدهايي هميشگي در جهان بدرخش
منظومه شمسي را نمايندگي مي‌كني
در فضاهاي باعظمت به سرعت پيش مي‌روي
نسل‌هاي باايمان از تو پيروي خواهند كرد
سال‌ها و قرن‌ها از پي‌ات روان خواهند شد
تو وقتي با همه فرزنداآني مشه تعدادشان از ميليون‌ها فراتر رفته است
و با شتابي مملو از ايمان، تاريخ را پشت سر مي‌گذاري
در برابر روح من ناگهان جهاني اسرارانگيز گشوده مي‌شود
و ناله‌يي كه در مْ مَنست قادر به توصيف عشق من نيست
"علي علوي"

* * *

— 621 —
( اين نامه دوازده سال پيش نگاشته شده و بخشي از نامه‌يي‌ست كه در مجموعه تصديق ا به ذرج گرديده است.)
( از اين نظر كه دو نتيجه بزرگ و بسيار مقدسي كه رساله نور عايد اين وطن و ملت كرده است را بيان مي‌دارد، و از اين نظر كه حقيقتاً تظاهر اين دو نتيجه عيناً در الحاد..ر و عالم اسلام ديده شده، اين نامه بسيار با اهميت است.)
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
از آن‌جا كه رساله نور نجات دهنده معنوي اين وطن عزيز است گمان مي‌كنم زمان آن فرا رسيده، يا چيزي به آن نمگفتم:"كه براي دفع دو بلاي معنوي دهشتناك، كار چاپ و نشر را آغاز كند و از اين طريق درس بدهد.
يكي از آن دو بلاي وحشتناك: رساله نور در مقابل استيلاي معنوي جريان الحاد ه عليهشمال با مغلوب كردن مسيحيت، آنارشيسم را ايجاد كرده است،‌مي‌تواند وظيفه ايجاد سدي قرآني چون سد ذوالقرنين را بر عهده داشته باشد.
بلاي دوم: براي از ميان برداشتن اعدهد و و اتهامات شديدي كه متوجه اهالي اين وطن عزيز به عنوان بخشي از عالم شده است، بر قلبم الهام شد كه لازم است با زبان چاپ و نشر سخن بگوييم.
من وضعيت جهان را نمي‌دانم، ليكن اين را مي‌دانم كه حقايق رساله نور در برابر سيطره اين جريان وحشتمر سپر اتكايي به اديان آسماني ندارد و در اروپا بر امور مسلط است و حكم مي‌راند، چون قلعه‌يي (مستحكم) است؛ نيز معجزه‌يي قرآني‌ست كه مي‌تواند باعث از بين بردن اعتراضات و اتهامات فعلي موجود در جهان اسلام و قاره آسيا، و باز گرداندن ما چگوناخوت گذشته شود. سياست‌مداران وطن دوست اين كشور، بايد هر چه زودتر بر سر عقل آمده نسبت به طبع و نشر رسمي رساله نور همت گمارند تا سپر و سنگري در برابر دو بلاي مذكور باشد.
اگر رساله نور كه در ظرف بيست سال ايمان تحقيقي را بسيار پر قوت در اين وطنه اين ي‌دهد نمي‌بود؛ آيا در اين عصر دهشتناك و در انقلاب و انشقاق‌ها، اين وطن مبارك قادر به محافظت از قرآن و ايمان‌‌اش مي‌بود؟
سعيد نورسي
— 622 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا اَللَّهُ ٭ يَا رَحْمنُ ٭ يَا رَحِيمزيباترا فَرْدُ ٭ يَا حَىُّ ٭ يَا قَيُّومُ ٭ يَا حَكیَمُ ٭ يَا عَیدْلُ ٭ يَا قُدُّوسُ‌ ٭
به حق اسم اعظم، به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طل من صا رساله نور را در جنت‌الفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين... آن‌ها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين... و مقابل هر حرف اين مجموعه در دفتر حسنات‌شان هزاري‌توانثبت بفرما، آمين... و در نشر رساله‌هاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين...
يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...
آن‌ها را از شر شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين... و گده باعاين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين...!
به نام همه شاگردان نور
سعيد نورسي

* * *

1 . مُعجَّل: يعني امري كه در آن شتاب شده. م.
2 . مؤجَّل: يعني به تأخير اني‌ست مشده. م.

---------------

------------------------------------------------------------

---------------