Risale-i Nur

مکتوبات
— 4 —
از كليات رساله نور
مكتوبات
مؤلف
بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم: داود وفايي
— 5 —
فهرست مطالب
مختصري از زندگي‌نامه بديع الزمان سعيد نورسي
رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟
مكتوب اول:پاسخي‌ست به چهار سؤال
سؤالمطلب رآيا حضرت خضر زنده است؟
‌سؤال دوم: مرگ چگونه مي‌تواند مخلوق و نعمت باشد؟
‌سؤال سوم: جهنم كجاست؟
‌سؤال چهارم: آيا عشق به دنيا كه مجازي‌ست و بيش‌تر مردم به آن مبتلا هستند به عشق حقيقي تبديل مي‌شود؟
مكتوب دوم است. هديه قبول نكردن مؤلف
مكتوب سوم:تفكر در حركت سماوات
مكتوب چهارم:تفكرنامه‌يي‌ مرتبط با ستارگان
مكتوب پنجم:تعريف ولايت كبرا به عنوان بخشي از انواع ولايت
كتلت در : تفسري سرّي‌ در بيان تسلي برآمده از نور ايمان و فيض قرآن و لطف رحمان، در برابر پنج نوع غربت ظلماني غم انگيزِ متداخل
مكتوب هفتم:پاسخ به انتقاد منافقان در مورد ازدواج پبه برهبا حضرت زينب
مكتوب هشتم:تفاوت‌هاي عشق و شفقت از منظر اسم‌هاي "الرحمان" و "الرحيم"
مكتوب نهم:
قاعده‌يي مهم درباره‌ي كرامت، اكرام، عنايت و استدراج.
احسنسان‌هكه براي آخرت به انسان داده شده، بايد میوارد خفيف‌اش‌ را براي دنيا و موارد شديدش را براي آخرت صرف كرد.
تمايز اسلام و ايمان.
مكتوب دهم:
سؤال اول: تفاوت امام مبين و كتاب مبين
سؤال دوم: عرصه قيامت كجاست؟
— 6 —
مكتوب يازدهم:
مسألد بالا علاج وسوسه‌هاي شيطاني
مسأله دوم: پاسخ‌هاي قانع كننده براي اعتراض‌هايي كه به حق ارث مي‌شود.
مكتوب دوازدهم:
سؤال اول: حكمت رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت و وارد
شدن تعدادي از بني آدم به جهنم
شد ی ا دوم: دليل خلق شياطين چيست؟ خداوند براساس چه حكمتي شيطان و شرور را آفريده است؟ آيا آفريدن شر، شر؛ و آفريدن قبيح، قبيح نيست؟
سؤال سوم: نسبت مصيبت‌هلگير مايا با عدالت مطلق
مكتوب سيزدهم:
سؤال اول: ظلم‌هاي بي‌شمار اهل دنيا به مؤلف و تبديل آن به رحمت‌
سؤال دوم: حكمت مراجعه نكردن مؤلف به دستگاه‌هاي دولتي براي گرفتن مجوز آزادي
سؤال سوم: دليل بي‌تفاوتي مؤلف در قبال سياست‌هاي روز
مكَلاةُ اردهم:
مكتوب پانزدهم:صحابه چرا نتوانستند با نظر ولايت خويش مفسدان را شناسايي
كنند تا منجر به شهادت سه تن از خلفاي راشدين نشود؟
وي پير شانزدهم:
سعيد جديد چرا تا اين‌حد از سياست كناره مي‌گيرد؟
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
مكتوب هفدهم(سوگنامه فرزند): مژده به پدر و مادراني كه فرزندان‌شان را قبل از رسيدن به سن بلوغ از دست داده‌ايز منعمكتوب هجدهم:(داير بر سه مسأله مهم مي‌باشد)
مسأله اول: در بيان حقايق مشاهده شده‌ي اهل ولايت
مسأله دوم: جوابي در بيان سؤال مرتبط با وحدت الوجود مي‌ه اين مسأله سوم: حكمت فعاليت‌هاي كاينات
مكتوب نوزدهم:معجزات احمديه
اشارات نكته‌دار اول تا چهارم: داير بر حكمت‌هاي معجزه، نياز به مكه دشمانواع تواتر و شخصيت معنوي پيامبر
— 7 —
پنجمين و ششمين اشارات نكته‌دار؛ مربوط به احاديث امور غيبه
هفتمين اشارت نكته‌دار: معجزات نبوي در خصوص بركت طعام
اشارت هشتم: معجزاتي كه در خصوص آب تظاهر يافته است.
اشارت نهم: در خصوص معبود و ريه.
اشارت دهم: مربوط به معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ (ناله ستون خشكيده)
اشارت يازدهم و دوازدهم: معجزات نبوي در جماداتي چون سنگ و كوه
نات واسيزدهم: شفاي بيماران و مجروحان به واسطه نَفَس مبارك پيامبر
اشارت چهاردهم: نوعي از معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه با دعا و نفرين آن حضرت وقوعيك شويفت.
اشارت پانزدهم: حيوانات و مردگان و جن‌ها و ملائكه نيز ذات مبارك نبي را مي‌شناسند و به پيامبري‌اش گواهي مي‌دهند.
اشارت شانزدهم: ارهاصات ( امور خارق العاده‌يي كه پيش از بعثت پديد آمده و با نبوت مرتبطند)
بسيار هفدهم: اخلاق عاليه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شَقّ القمر
اشارت هجدهم: قرآن حكيم بزرگ‌ترين و جاودانه‌ترين معجزه رسول اكرم
اشارت نوزدهم: تعريف حضرت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلامي‌كنيني براي وحدانيت
نخستين ذيل معجزات احمديه داير بر رسالت احمدي و معجزه شقّ قمر.
معراج عظيم چرا خاص محمد عربي‌ست؟
مكتوب بيستم:
مقام اايي نمام توحيدي داير بر يازده بشارت و برهان قطعي.
مقام دوم: اشارتي مختصر به بحث اسم اعظم و اثبات توحيد.
ضميمه كلمه دهم: خلق بزرگ‌ترين چيز نسبت به قدرت الهي هم چون آفرينش كوچك‌ترين چيز سهل و آسان است.
مكتوب بيست و يكم:مهرباني د ی كه الدين
مكتوب بيست و دوم:رساله برادري
مبحث اول: دعوت اهل ايمان به اخوت و محبت و سرّ لزوم برادري
مبحث دوم: مضرات حرص براي اهل ايمان
خاتمه: ند معا8
مكتوب بيست و سوم
سؤال اول: بهترين دعاي مؤمن براي مؤمن
سؤال دوم: عبارت"رضي الله عنه"براي چه كساني استفاده مي‌شود؟
سؤال سوم: امامان مجتهد عظام برترند يا شاهان و اقطاب طريقت؟
سؤال چهارم: حكمت و غايت "؛ به حاللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ"
سؤال پنجم: پيامبر پيش از نبوت چگونه عبادت مي‌كرد؟
سؤال ششم: حكمت اين‌كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سن چهل سالگي به پيامبري رسيد و عمر مبارك‌شان شصت و سه سال بود ُ الاُ سؤال هفتم: آيا"خَيْرُ شَبَابِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُمْ وَشَرُّ كُهُولِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُمْ"حديث است؟ مراد از آن چيست؟
سؤال هشتم: قصه‌ي حضرت يوسف
مكتوب بيست و چهارم:تربيت مُشفقانه، تدبير مصلمي‌دهدز و تلطيف محبت آميز ی كه مقتضي نام‌هاي رحيم و حكيم و ودود از اعیاظم اسماي الهي‌اند ی چگونه و به چه صورت با زوال و فراق، و مشقت و مصيبت و با موت و عدم كه وحشت انگيز و دهشت‌آور است سازگاري دارن ثناهاپيوست يكم: بيان سرّ مهم "قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ در قالب پنج نكته
پيوست دوم: پنج نكته درباره معراج نبوي
مكتوب بيست و پنجم:
مكتوب بيست و لذا در مبحث اول:پاسخ‌هاي قانع كننده‌‌يي‌داير بر اعتراضات شيطان نسبت به كلام الله بودن قرآن.
مبحث دوم:سه شخصيت موجود در انسان به اعتبار وظيفه و عبوديت و ذات
مبحث سوم:تفسير آيَقْدِي أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى . . ."
مبحث چهارم:(شامل ده مسأله مي‌باشد)
مسأله اول: حكمت عددِ هجده هزار عالم در تفسير و توضيح رب العالمين
مسأله دوم: بياعي انس الدين عربي در نامه‌اش به فخر رازي مبني بر اين‌كه "آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا متفاوت است."
مسأله سوم: مناسبت آيه "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ" با آيه "إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًام‌چنانلًا"
مسأله چهارم: حكمت"جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ"
— 9 —
براي دستيابي به توحيد حقيقي موازنه‌يي بين مسلك علماي متكلمين و اهل تصوف وتَرَك كبرا برقرار مي‌كند.
مسأله پنجم: آيا صرف گفتن "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" كافي‌ست؟ يعني اگر كسي "مُحَمَّداً رَّسُولُ الله" نگويد مي‌تواند از نجات يافتگان باشد؟
مسأ
(قم: تتمه‌ي مسأله‌ي يكم داير بر مناظره با شيطان
مسأله هفتم: اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن
مسأله هشتم: برخي از اهل تحقيق مي‌گويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيح‌هند، لذهات گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني مي‌كنند و به آن‌ها غذاي معنوي مي‌رسانند.
مسأله نهم: جواب كنجكاوانه و مهمي‌ به اين سوال كه: آيا خارج از دايره اهل حق، اهل ولايت يافت مي‌متعهد مسأله دهم: تفاوت‌هاي دوست، برادر و طلبه
مكتوب بيست و هفتم:نامه‌هاي استاد و طلبه‌هايش كه به صورت جداگانه تحت عنوان نامه‌هاي بارلا، كاستامونو و اميرداغ منتشر گرديد
مكتوب بيست و هشتم:شامل عجزه بأله مي‌باشد
مسأله اول: حقيقت و فايده‌ي رؤياي صادقه
مسأله دوم: مناقشه درباره حديثي كه مي‌گويد حضرت موسي (ع) بر چشم حضرت عزرائيل سيلي زد.
مسأله سوم: پاسخ به اين سؤال مي‌باشد: به همه كساني كه به ديدارت مي‌آيند مي‌گويي: از شخص من انتظير باري نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و مقدسي ندانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال مي‌گويند: ما بيش از عالم و دانشمند واهيم د كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدن به ديدارت دچار خطا شده‌ايم؟
مسأله چهارم: توضيح درباره تجاوز انجام شده به مسجد مؤلف
مسأله پنجم: رساله شكر
مسأله هفتم:حمديه سبب"‌ كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد.
مسأله هشتم: مسأله هشتم كه رساله هشتم است شامل هشت نكته مي‌باشد:
— 10 —
نكته اول: اشارات غيبيه‌ي موجود در توافق كه در اجزاي رساله نور جاري‌ست.
نسي تو م: حكمت‌هاي توافقِ مربوط به لفظ جلاله موجود در قرآن
نكته چهارم: كيفيت تجمع در صحراي محشر
نكته پنجم: آيا اجداد رسول اكرم در زمان فترت متدين به ديني بوده‌اند؟
نكته ششم: آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم، نبي بوده است؟
نكته هفتم: خبروارد سر و صحيح‌تر درباره‌ي ايمان والدين رسول اكرم و عبدالمطلب جد او.
نكته هشتم: درست‌ترين نظر درباره ايمان ابوطالب عموي پيامبر
مكتوب بيست و نهم:
بخش اول:شامل نه نكته مدار مي:
نكته اول: پاسخ به كساني كه مي‌گويند: اسرار قرآن حكيم دانسته نمي‌شود و مفسران پي به حقيقت آن نبرده‌اند.
نكته دوم: حكمت سوگند‌هاي قرآني
نكته سوم: حروف مقطعه به مثابه اسرار و رموز الهي
نكته چهارم: از آن‌جا كه ترجمه حقيقي قرآن حفرمودهكن نبوده و علويت اسلوب در اعجاز معنوي آن قابل ترجمه نيست، با بياني مهم لمعه‌ي اعجازيِ موجود در اسلوب قرآني را نشان مي‌دهد.
نكته پنجم: ترجمه حقيقي "الْحَمْدن قبيلِ" ممكن نيست.
نكته ششم: سرّ "ن" متكلمِ مع الغيرِ موجود در "إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"
نكته هفتم: ايجاد بدعت‌ زشت و مضر مي‌باشد.
نكته هشتم: سرّ مهمي از شعائر اسلاميه كه در حكم ردند. مومي مي‌باشد
نكته نهم: مسائل "تَعُبُّدِي" و "معقول المعناي" شريعت
بخش دوم:رساله رمضان؛ نُه حكمت از هفتاد حكمت روزه ماه مبارك رمضان
بخش سوم:كتابت قرآن جديدي كه‌ به بيان وجهن مي‌آنواع معجزات قرآنِ معجز البيان مي پردازد.
بخش چهارم:شامل سه نكته مي باشد:
نكته اول: سرّي از اسرار كلمه "قرآن"
نكته دوم: تكرار كلمه "رسول" در قرآن حكيم از. ارزاوافق و هم‌خواني
— 11 —
نكته سوم: بيان نكاتي از لفظ جلاله‌ي الله كه دو هزار و هشتصد و شش بار در قرآن آمده است.
بخش پنجم:نوري از انوارِ آيه "اللهُ نُورُ السَماواتِ .كاف بر بخش ششم:بيدار باش به شاگردان و خادمان قرآن حكيم
دسيسه اول: به سكوت كشاندن شيطان‌هاي انسي كه خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب مي‌دهند.
دسيسه دوم: طرد دسيسه گران ستمگر كه با نقطه ضعف ترس، اهل حق را از طريق حق منصرفاني بززند.
دسيسه سوم: رد دشمناني كه با طمع و حرص، اهل هدايت را از خدمت قرآني منصرف مي‌سازند.
دسيسه چهارم: پاسخ قاطع به كساني كه با تحريك تعصب ملي، در ميان برادران حقيقي اختلاف مي‌اندازند.
دسيسه پنجم: پاسخكه موجاني كه از خطرناك‌ترين و ضعيف‌ترين نقطه ضعف انسان كه منيّت است سوء استفاده كرده و در ميان اهل اتحاد اختلاف مي‌اندازند.
دسيسه ششم: پاسخ به كساني كه از مسؤوليت‌پذيري انسان‌ها سوء استفاده مي‌كنند.
ضميمه بخش ششم: پاسخي همراه با صبر سَّلام براي انتقادهاي آتي
بخش هفتم:اشارات سبعه
سؤال اول: پاسخ به يكي از اعتراض‌هاي اهل بدعت.
سؤال دوم: پاسخ به اهل بدعت كه مي‌گويند: اروپائيان با انقلابي كه در مذهب كاتوليك كردند پيش رفم همه سؤال سوم: پاسخ به اهل بدعت كه مي‌گويند: اروپا پس از رها كردن تعصب پيشرفت كرد و ما نيز بايد چنين كنيم.
سؤال چهارم: پاسخ به دسيسه گراي راهبخود را طرفدار دين نشان مي‌دهند.
سؤال پنجم: در آخر الزمان حضرت مهدي مي‌آيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد.
سؤال ششم: چگونه حضرت مهدي در مدت چند سال دنيا رهم كردح خواهد كرد؟
— 12 —
سؤال هفتم: پاسخ به اين سؤال كه‌ چرا مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه چيزي نيست كه امروز مي‌بينيم؟
بخش هشتم:رموشده‌‌يانيه
بخیش نهیم:تلويحات تسعه
تلويح نخست: معناي تصوف، طريقت، ولايت و سير و سلوك
تلويح دوم: كليد سير و سلوك قلبي و حركت روحاني
تلويح سوم: ولايت، حجت رسالت؛ و‌كردم ، برهان شريعت است.
تلويح چهارم: مطلبي‌ درباره مشرب ولايت.
تلويح پنجم: وحدت شهود و وحدت وجود از مشرب‌هاي بسيار مهم طريقت
تلويح ششم: راه‌هدارد كيت
تلويح هفتم: ظرافت‌هاي موجود در طريقت
تلويح هشتم: هشت ورطه در طريقت
تلويح نهم: نُه فايده از ثمرات و فوايد طريقت
ضميمه: عجز و فقر و شفقت "هفت اساس مسلك رساله نور
مكتوب سي‌ام:تفسير اشارات الاعجاز كه به زبان عربي طبع گرديد
مكتوب سي و يكم:شامل سي و يك لمعه است
مكتوب سي و دوم: اعلامامل رساله چاپ شده لمعات است كه خود به خود صورت منظوم يافته و در عين حال به عنوان لمعه سي و دوم در انتهاي مجموعه كلام‌ها منتشر شده است.
مكتوب سي و سوم:
رساله‌يي‌ با سي و سه پنجره كه درل صحيحه كلام‌ها منتشر شده است.
تقريظي بر اشارات غيبيه
هسته‌هاي حقيقت:عباراتي خاص از كليات رساله نور
منظومه‌ي يكي از علماي مدينه درباره رساله نور
بخشي از نامه‌يي‌ كه دوازده سال پيش نگاشته شده و در مجموعه سكه تصديق غي اكرم گرديده است
— 13 —
مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي
بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ی كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هجري قمري‌ست ی در سال (١٨٧٨ م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بموقع گتركيه به دنيا آمد. نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.
بديع الزمان علومي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در ١٥ سال خوانده مي‌شد در سه ماه فرا گرفت. او تقريباً اواخر سال‌هاي ١٨ و بي‌دعوت "طاهر پاشا" والي شهر وان به آن‌جا رفت و با تأسيس مدرسه‌‌يي ديني در وان شروع به تربيت طلبه كرد. در همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم، ويز سعد هم پرداخت. روزي طاهر پاشا خبر منتشر شده در روزنامه‌‌يي را به او نشان داد كه نوشته بود:"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت طي نطقي گفت: تا وقتي قرآن در دسترس مسلل هم‌چباشد ما واقعاً نمي‌توانيم بر آن‌ها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان بر داريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند."
اين سخن تأثير فراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديدر آن "من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنوي‌ست؛ نه خاموش مي‌شود و نه مي‌توان آن را خاموش كرد." و فعاليت‌هاي خود را در اين مسير پيش برد.
او با هدف راه اندازي دانشگاهي به نام "مدرسة الزه ولي ا مي‌خواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف‌اش اين بود كه با تأسيس دانشگاه مذكور مانع تفرقه جوانان شرق اس آب قوميت‌گرايي شود.
— 14 —
او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماري‌هاي جهان اسلام و راه‌هاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جبهه رفت و همراه با طلبه‌هايش در بيتليس تمي اثبس‌ها اسير شد و در كاستورما دو و نيم سال در اسارت به سر برد.
بديع الزمان موقعيتي به دست مي‌آورد، از آن‌جا گريخته و خود را به استانبول مي‌رساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال انگليسبي درجود. به مجلس اول در آنكارا دعوت مي‌شود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بي‌قيدي آن‌ها در قبال مسايل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد مي‌كند، سپس آنكارا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان مي‌رود.
درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقرجمه‌ها در حومه شهر اسپارتا تبعيد مي‌كنند. بديع الزمان در آن‌جا شروع به تأليف كليات رساله نور مي‌كند. فعاليت چاپ و نشر در آن سال‌ها ممنوع بوند. سلطلبه‌هاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، دست به دست توزيع و تكثير مي‌كنند. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از تبعيدي به تبعيد ديگر فرستاده و از دادگاهي روانه دادگاه ديگري مي‌كنند.نفذ آب بارها مسموم كردند؛ جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در اسپارتا به همراه پنج شش نفر از طلبه‌هايش مدرسه نوريه‌‌يي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.
رات و اه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير مي‌دهند. در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.
بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانه‌روي زندگ‌شوند. و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اين‌كه معادلش را پرداخت كرد.
زندگي او مملو از نمونه‌هاي گذشت و فداكاري بود.
— 15 —
رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟
تفسير دو نوع است:
نوع اولتفسيرهاي معلوم و شناخته شده‌اند كه به السَّ توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي‌پردازند.
درنوع دوم تفسير،حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبات و ايضاح مي‌گردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع مي‌پمنظور . ليكن رساله نور مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي‌ست كه به طرز بي‌نظيري فيلسوفان معاند را به سكوت وادار مي‌كند.
رساله نور مجموعه‌‌يي‌ست كه به دور از نظريات و مطالعات صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدس‌مان را ی كه در مي‌يا ميليون‌ها نفر را رهبري و هدايت مي‌كند ی به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسان‌ها عرضه مي‌نمايد.
رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن اس7
ن ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد مي‌باشد؛ اين مجموعه‌ي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده، كه همه‌ي اقشار جامعه مي‌توانند از آن بهره ببرند. رساله نور دالت معلوم مثبته بوده و شكاكان و منتقدين را قانع مي‌كند؛ از عوام‌ترين فرد تا خواص‌ترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مي‌كند.
رساله نور مجموعه‌‌يي نوراني‌ست كه ١د؛ هما را در بر مي‌گيرد و در قالب رساله‌هاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل مي‌دهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است است كير لفظي.
رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات مي‌كند.
— 16 —
اين اثر شاهكاري‌ست كه از طبقات زمين و آسماناي عزيث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم، و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابدي؛ همه مسايل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعي‌ترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علاشاره ات مي‌نمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مثبته تشويق كرده، و طرف مقابل را با دلايلي قطعي‌تر از مسايل رياضي قانع مي‌كند؛ و نگراني‌ها و كنجكاوي‌ها را از بين مي‌برد.
اين تفسير معنوي از چهار بخش ه قديما عنوان"كلام‌ها، مكتوبات، لمعات و شعاع‌ها"تشكيل مي‌شود و مجموع آن متشكل از ١٣٠ رساله است.

* * *

— 17 —

%‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِد كه حِيمِ
وُ بِهِ نَسْتَعِينَ
مكتوب اول
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
پاسخ مختصري‌ست به چهار سؤال
‌ سؤال مي‌شونآيا حضرت خضر (ع) زنده است؟ اگر چنين است چرا برخي از علماي نامي، اين مطلب را قبول ندارند؟
پاسخ:بله زنده است؛ اما حيات و زنده بودن پنيان دره دارد و او در مرتبه دوم حيات است. به همين دليل برخي از علما در حيات او ترديد كرده‌اند.
مرتبه اول حيات:همين زندگاني ماست كه مقيد به قيود فراواني مي‌باشد.
مرتبه دوم حيات:زندگاني حضرت خ و صاحضرت الياس (ع) است كه تا حدودي از قيود رها بوده، و در زمان واحد قادرند در مكان‌‌هاي مختلفي باشند. آن‌ها مانند ما همواره مقيد به لوازمات بشري نيستن آن‌ها اگر بخواهند مانند ما مي‌خورند و مي‌آشامند، ليكن مانند ما مجبور نيستند. مراودات اوليا ی كه اهل
— 18 —
كشف و شهودند ی با حضرت خضر كه در درجه‌ي تواتر است، بيانگر و اثبات كننده اين مرتبه ازستان امي‌باشد. حتي در مقامات ولايت، مقام و مرتبه‌يي هست كه از آن به "مقام خضر" تعبير مي‌كنند. هر ولي‌اي كه به اين مقام برسد با خضر ديدار مي‌كند و از او درس مي‌گيرد. اما بعضاً صاحبِ مقام مذكور را با خضر اشتباه مي‌گيرند.
مرتبه ت.اولات:زندگاني حضرت ادريس و حضرت عيسي (ع) است كه با تجرد از لوازم حيات بشري، وارد حياتي چون حيات فرشتگان شده لطافتي نوراني كسب مي‌كنند. آن‌ها با جسم دنيوي‌شان ی كه داراي لطافت بدن مثالي‌ست و نورانيت پيكر نجمي را دارد ی در سماوات به سر مي‌برنسايه‌ي حديثي كه مي‌گويد"حضرت عيسي (ع) در آخر الزمان مي‌آيد و به شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عمل مي‌كند"اين است كه در آخر الزمان دين مسيحيت در تقابل باهمه كا كفرآميز فلسفه طبيعي و انكار الوهيت، پاك و تصفيه شده، بري از خرافات گرديده، و به اسلام تبديل مي‌يابد؛ در چنين زمانه‌يي هم‌چنان كه شخصيت معنوي مسيحيت با شمشير وحي آسماني، شخصيت معنوي آن الحاد ترسناك را از بين مي‌برد، حضرت عيسي‌(ع) نيز به نمتي نكن از شخصيت معنوي مسيحيت، دجال را ی كه شخصيت معنوي بي‌ديني را نمايندگي مي‌كند ی از ميان بر مي‌دارد... يعني فكر انكار الوهيت را از بين مي‌برد.
م، يا به چهارم حيات:زندگاني شهداست. براساس نص قرآن، شهدا از مرتبه حياتي بالاتر از حيات اهل قبور برخوردارند. آري، از آن‌جا كه شهدا حيات دنيوي خود را فداي راه حق مي‌كنند، حضرت حق با كمال كرم خويش به آن‌ها در برزخ حياتي شبيه حيا سبحاني اما بدون زحمت و اندوه احسان مي‌كند.آن‌ها خود را مُرده نمي‌دانند... بلكه مي‌پندارند به جهاني بهتر و برتر رفته‌اند... در كمال سعادت و خوشبختي لذت مي‌برند‌... و درد فراقي را كه در مرگ هست احساس نمي‌كنند.ارواح اهل قبور هر چند بيهقياند اما خود را مُرده مي‌دانند. لذا لذت و سعادت آن‌ها در برزخ به لذت شهدا نمي‌رسد، مانند دو نفر كه در عالم رؤيا وارد سراي زيبايي چون بهشت مي‌شوند. يكي از آن‌ها در مي‌يابد كه در عالم رؤيا به سر مي‌برد؛ چ وجه ت و
— 19 —
خوشي او ناقص خواهد بود، و او مي‌انديشد كه اگر بيدار شود اين لذت هم پايان خواهد يافت، اما ديگري نمي‌داند كه در خواب است، لذا از لذت حقيقي و سعادت حقيقي برخوردار مي‌شود.
بنابراين طرز استفاده اموات و شهيدان از حيات برزدرج درعالم برزخ، به ترتيبي كه گفته شد متفاوت است. براساس واقعيات و روايات فراوانِ نقل شده، برخورداري شهدا از چنين حياتي و اين‌كه خود را زنده مي‌دانند، امري ثابت و قطعي‌ست.حتي حمزه (رض) كه سيد الشهداست در موارد مكرر ازْمَانُ كه به او پناه برده‌اند محافظت نموده و امور دنيوي آنان را سامان داده و موجبات انجام‌شان را فراهم نموده است؛ چنين موارد متعددي اثبات كننده و روشنگر مرتبه مذكومنجر بيات است.حتي من خود خواهرزاده‌يي به نام عُبيد داشتم كه طلبه‌ام بود. بعد از آن‌كه در كنار من و به جاي من شهيد شد؛ در حالي كه در مسافتي سه ماه
مسافتي كه طي آن با پاي پياده سه ماه طول مي‌كشيد.
ابا جسمر اسارت به سر مي‌بردم و محل دفنش را هم نمي‌دانستم در رؤيايي ی كه به نظرم صادقه مي‌نمود ی وارد مزارش كه شبيه منزلي در زير زمين بود شدم و او را در مرتبه حيات شهدا مشاهده كردم. او گمان كرده بو:"قواُرده‌ام و گفت كه برايم بسيار گريسته است. خود را زنده مي‌دانست و مي‌پنداشت به خاطر در امان ماندن از سلطه روس‌ها منزل زيبايي در زير زمين بنا كرده است. اين رؤياي جزيي با برخي شرايط و علايم در مورد حقيقت ذكر شده اطمينانجزه.
د شهود به من داد.
مرتبه پنجم حيات:زندگاني روحاني اهل قبور است. آري،موت، تبديل مكان، آزاد شدن روح و آسوده شدن از وظيفه و مسؤوليت است؛ نيست و نابود شدن و فنا نيست.دلايل زيادي چون وقايع متعددِ تمثل ارواح اوليا و ظهور آن‌ها براي ام است؛، و مناسبات ساير اهل قبور با ما در خواب و بيداري و خبرهاي مطابق واقعي كه به ما مي‌دهند روشنگر و ثابت كننده اين مرتبه از حيات مي‌باشد."كلام بيست و نهم"كه در مورد بقاي روح است، اين مرتبه از حيات را به‌طور قطعي اثبات مي‌كند.
— 20 —
سؤال دوم:دري اين حكيم در آياتي مانند:
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا
(ملك:٢)
از مرگ نيز مانند حيات به عيي دارخلوق و نعمت ياد مي‌شود؛در حالي كه موت در ظاهر از بين رفتن و نابود شدن و عدم و خاموش شدن چراغ زندگي و منهدم كننده لذات است... با اين توضيح مرگ چگونه مي‌تواند مخلوق و نعمت باشد؟
پاسخ:هم‌چنان كه در پلاةُ واسخ سؤال نخست گفتيم،موت نوعي رهايي از وظيفه و مسؤوليت زندگاني‌ست، نوعي استراحت‌ست، تبديل مكان، تغيير و تحول در وجود است، دعوتي به زندگاني جاويد بوده، و شروع و مقدمه‌يِ
زندگاني باقي‌ست؛همان‌طور كه به دنيا آمدن حيات به واسطه خلق و تقدير است خروجش از دنيا نيز به واسطه خلق و تقدير و حكمت و تدبير مي‌باشد، زيرا مرگِ حيات نباتي ی كه بسيط‌ترين مرت اثباتت مي‌باشد ی نشان مي‌دهد كه يك اثر صنعت منظم‌تر و دقيق‌تر از حيات است. با اين‌كه در ظاهر به نظر مي‌‌رسد ميوه‌ها و دانه‌ها و بذرها از بين مي‌روند و پوسيده و ختار ومي‌شوند، اما حقيقت اين است كه براساس معامله بسيار دقيق شيميايي و تركيبات منظم عنصري و شكل گيري‌هاي سلوليِ حكيمانه نضج مي‌گيرند، نضجي كه موجب مي‌شود اين مرگ دقيق و منظم و حكيمانه ی كه به چشم ديده نمي‌شود ی با حيات جوانه پديدار گردد. پس مرگ دانا ظهور حيات جوانه بوده، و چون عين حيات آن است؛ هم‌چون حيات، مخلوق و داراي نظم مي‌باشد.
مرگ ميوه‌هاي داراي حيات يا حيوان‌ها در معده انساني منشأ و مبدأيي‌ست براي آن‌كه به مرتبه حيات انساني ارتقا يابند، لذا بايد گفت مرگ مذكور مخلوق‌تر اسماي‌تر از حيات آنان است.
پس اگر موت در حيات نباتي كه پايين‌ترين مرتبه حيات مي‌باشد تا اين ‌حد مخلوق و حكيمانه و منظم باشد، موتي كه نصيب حيات انساني، بالاترين مرتبه حيات مي‌گردد بي‌شك مانند دانه‌يي كه زير زمين قرار مي‌گيرد و بعدها به درختي بز (ع) ظيل مي‌شود، در انسان نيز وقتي زير زمين قرار داده مي‌شود در عالم برزخ، نهال حيات باقي را ثمر خواهد داد.
— 21 —
اما اين‌كه موت نعمت است، به چهار وجه از وجوه گوناگون آن اشاره مي‌كنيم:
وجه اول:مرگ از اَلاةُ كه انسان را از وظيفه سنگين شده‌ي زندگاني و تكاليف حيات آزاد مي‌كند و باب وصالي‌ست در عالم برزخ براي رساندن او به ٩٩ درصد از دوستان و خويشانش، بزرگ‌ترين نعمت مي‌باشد.
وجه دوم:مرگ انسانهان به زندان دنيايي تنگ و پر محنت، پر دغدغه و متزلزل بيرون آورده، وارد زندگاني‌اي باقي و بي‌تشويش و فراخ و پر سرور مي‌كند، لذا وارد شدن به دايره رحمتِ محبوب باقي‌ست.
وجه سوم:دلايل فراواني چون سالمندي وجود دارند كه شرايط حيات راهام، ا مي‌كنند و موجب مي‌شوند موت نعمتي بسيار ارزشمندتر از حيات جلوه كند. براي مثالاگر اجداد جدت به همراه پدر و مادر بسيار سالمندت ی كه موجب تشويش خاطر تو هستند ی با وضعيت سخت و پريشاني كه داشت. آن رك در مقابل تو قرار مي‌گرفتند در مي‌يافتي كه حيات تا چه حد نقمت و مرگ تا چه اندازه نعمت است.يا مثلاً وقتي به مگس‌هايي فكر مي‌كنيم كه عاشق گل‌هاي زيبا هستند مي‌بينيم زنده بودن آن‌ها در دشواري‌هاي زمستانعٍ سَن حد موجب زحمت و مرارت و مرگ‌شان تا چه اندازه رحمت است.
وجه چهارم:هم‌چنان كه خواب، رحمت و راحتي و استراحت است، مخصوصاً براي مصيبت‌‌‌ديدگان و مجروحان و بيماران؛برادر بزرگ‌ترش مرگ نيز براي مصيبمايش من و كساني كه گرفتار بلايايي هستند كه آن‌ها را به خودكشي سوق مي‌دهد عين رحمت و نعمت است.اما هم‌چنان كه در بيانات متعددي به يقين ثابت گرديد موت نيز مانند حيات براي اهل ضلالت نقمت اندر نقمت و عذاب اندر عذاب است، ولهترين مطلب خارج از بحث ماست.
سؤال سوم:جهنم كجاست؟
پاسخ:
قُلْ إنَّما الْعِلْمُ عِندَ الله
(ملك: ٢٦)
لا يَعْلَمُ . . . الغَيْبَ إلّا الله
( نمل:٦٥)
مكان جهنم طبق برخي روايات تحت لذا لذاست؛ هم‌چنان كه در جاهاي ديگر بيان كرده‌ايم كره زمين با حركت سالانه‌اش در حال ترسيم دايره‌يي پيرامون يك ميدان است كه در آينده محل حشر خواهد بود، يعني جهنم زير همان مدار
— 22 —
سالانه زمين قرار دارد. اين‌كه ديدر صحت‌شود و احساس نمي‌گردد بدان دليل است كه از آتشي بي‌نور بوده، و در پرده است. در مسير طولاني‌اي كه كره زمين گردش مي‌كند مخلوقات فراواني هستند كه به دليل بي‌نور بودن ديده نمي‌شوند؛ هم‌چنان كه ماه با از دست دادن روشنايي، وجود خود را از دست مي‌دهد، كن شدندمخلوقات بي‌نور زيادي وجود دارند كه در مقابل چشمان ما هستند اما ما آن‌ها را نمي‌توانيم ‌بينيم.
دو جهنم وجود دارد:يكي صغرا و ديگري كبرا. جهنم صغر، سيرتتيه تبديل به جهنم كبرا مي‌شود و هم‌چنان كه در حكم هسته آن است منزلي از منازلش خواهد شد. جهنم صغرا زير زمين يعني در مركز آن است. زير كره، مركزلي اتست. طبق دانش طبقات زمين مشخص است كه غالباً در هر سي و سه متر حفر، دما يك درجه بيش‌تر مي‌شود. پس چون تا مركز زمين، يعني نصف قطر زمين، شش هزار و اندي كليومتر است مي‌ت را تشت دماي آن‌جا دويست هزار درجه يعني دويست بار گرم‌تر از آتش دنيوي‌ست و اين با حديث روايت شده تطابق دارد. جهنم صغرا وظايف متعدد جهنم كبرا را در دنيا و عالم برزخ انجام داده و در احاديث بدان اشاره شده است؛ هم‌چنان كه كره زمين در عالم آخرت ساكنانبه آن‌ر ميدان حشر ی كه در مدار سالانه‌اش هست ی قرار مي‌دهد، جهنم صغراي درونش را نيز به امر الهي تسليم جهنم كبرا مي‌كند. اين‌كه برخي از امامان اهل اعتزال گفته‌اند:"جهنم بعداً آفريده مي‌شود"، به دليل عدم انبسااله) ب آن در حال حاضر و عدم انكشاف مناسب براي ساكنانش مي‌باشد كه غلط و كم خردي‌ست. نيز براي ديدن و نشان دادن منازل عالم آخرت كه در پرده غيب قرار دارند يا بايد عالم هستي را به اندازه دو ولايت كوچك نماييم يا اين‌كه چشمان‌مان را به اندازه ستارگان ِ وَمُنيم تا بتوانيم مكان‌شان را ببينيم و محل‌شان را تعيين نماييم.
وَ الْعِلْمُ عِندَ الله
منازل عالم آخرت را با چشم دنيوي نمي‌توان ديد، ليكن با اشا؛ و ايخي روايات، جهنم آخرت با دنياي ما مناسبت دارد. به شدت گرماي تابستان
مِنْ فَيْحِ جَهَنَّمَ
گفته شده است. پس با اين چشم عقل جزيي دنيوي و ناتوان نمي‌توان آن جهنم بزرگ را ر اسفللبته با نورانيت اسم حكيم
— 23 —
مي‌توانيم نگاه كنيم و ببينيم جهنم كبرايي كه تحت مدار سالانه زمين قرار دارد گويي با دادن وكالت به جهنم صغرايي كه در مركز زمين است برخي از وظايخ شد هتوسط آن انجام مي‌دهد. مُلك قدير ذوالجلال بسيار گسترده است. هر جا را كه حكمت الهي مشخص كرده باشد ظرفيت جهنم كبرا را خواهد داشت.
آري، قدير ذوالجلال و حكيم ذوالكمالي كه مالك امر
كُنْ فَيَكارِيقِست ماه را در برابر چشمان ما در كمال حكمت و نظم به زمين وابسته كرده است؛ با عظمت قدرت و نظم، زمين را با خورشيد مرتبط نموده است؛ و بر اساس يك احتمال، خورشيد را با سياراتش ين محبتي قريب به سرعت سالانه زمين با حشمت ربوبي خويش به سوي شمس الشموس به حركت در آورده و ستارگان را نيز مانند چراغ‌هاي برقي دوار شاهدان نوراني سلطنت ربوبي خويش قرار داده و به اين ترتيب سلطنت ربوبي و عظمت قدرت خود شان مير نموده است؛ از كمال حكمت و عظمت قدرت و سلطنت ربوبيِ چنين ذات ذوالجلالي دور نيست كه جهنم كبرا را كوره‌ي كارخانه چراغ‌هاي برقي قرار داده و ستارگان آسمان را ی كه رو به آخرت دارند ی با آن‌ شعله‌ور كند و به آن‌ها حرارت و قدرت دهد، يعني اسقف كع كه عالم نور است ستارگان را روشنايي دهد و از جهنم آتش و گرما بفرستد و در عين حال بخشي از آن جهنم را مسكن و محبس بعضي از اهل عذاب كند؛هم‌چنين فاطر حكيمي كه درخت بزرگي به اندازه كوه را در دانه‌يي به قدر يك ناخن نگهداري مي كند؛البته از قدرت و حنگاشتهان ذات ذوالجلال دور نيست كه جهنم كبرا را در دانه جهنم صغراي موجود در قلب كره زمين نگاه دارد.
نتيجه: بهشت و جهنم دو ميوه شاخه‌يي واحد از شجره خلقت هستند شاخه‌يي كه خميده به سوي ابديت روان مي‌باشد.جاي ميوه نيز در سكه ي ‌اليه شاخه است؛ هم‌چنين بهشت و جهنم نتيجه سلسله‌ي كائنات‌اند. جايگاه نتايج نيز در دو سوي سلسله قرار دارد. پست و ثقيلش در سوي پايين و نگان نيو عُلوي آن در سوي بالاست. نيز دو مخزن براي سيل حوادث و محصولات معنوي ارضي هستند. مكان مخزن هم نسبت به نوع محصولات تعيين مي‌شود بد آن زير و خوبش هِ الصاست. به همين ترتيب دو حوض هستند براي موجودات سيال و موّاجي كه به سوي
— 24 —
ابديت در جريان‌اند. محل حوض نيز جايي‌ست كه سيل متوقف شده، و در آن جمع مي‌شود. يعني آلودگي‌ها و كثافاتش دهمه دل و زلالي و پاكيزگي‌هايش در اعلي‌ست. بهشت و جهنم در عين حال تجلّي‌گاهِ لطف و قهر، و رحمت و عظمت مي‌باشند. محل تجلّي‌گاه نيز هر جايي مي‌تواند باشد. رحمان ذوالجم مي‌خوهار ذوالجلال هر جا كه بخواهد مي‌تواند تجلّي‌گاه خود را بگستراند.
وجود بهشت و جهنم در كلام‌هاي "دهم و بيست و هشتم و بيست و نهم" به صورت قطعي اثبات شده است. در اين‌جا همين قدر مي‌گوييم كه وجود ميوه به قدر شاخه، نت
‌سَل قدر سلسله، مخزن به قدر محصولات، حوض به قدر نهر، و تجلّي‌گاه به قدر وجود رحمت و قهر، قطعي و يقيني‌ست.
سؤال چهارم:همان‌طور كه عشق مجازي به محبوبان در نهايت به م ترمذيقي تبديل مي‌شود آيا عشق به دنيا كه مجازي‌ست و بيش‌تر مردم به آن مبتلا هستند به عشق حقيقي تبديل مي‌شود؟
پاسخ:بله، عاشق در عشق مجازي كه متوجه چهره فاني دنياست اگر زشتيِ زوال و فناي موجود در آن را ببيند و روي از آن بگرداندگردد دجستجوي محبوبي باقي بر آيد و موفق به ديدار دو چهره ديگر دنيا ی كه بسيار زيباست و آيينه اسماي الهي و مزرعه آخرت مي‌باشد ی بشود، عشق مجازي نامشروع با اش تبديل به عشق حقيقي خواهد شد. اما شرط اين كار آن است كه دنياي بي‌ثبات و زايل خويش را كه وابسته به حياتش است با دنياي خارجي در هم نياميزد و دچار خطا نشود. اگر او الرَّاهل ضلالت و غفلت خود را فراموش كرده و غرق آفاق شود و دنياي عمومي را دنياي خصوصي پنداشته و شيفته‌اش گردد به باتلاق طبيعت سقوط كرده و خفه خواهد شد؛ مگر اين‌كه دست عنايتي به شكز متن العاده‌يي او را برهاند. براي روشن شدن حقيقت مذكور به تمثيل زير توجه كن: اگر بر چهار ديوار اين اتاق زيبا و مزيّن چهار آيينه تمام قد مخصوص هر يك از ما وجود داشته باشد، پنج اتاق خواهيم داشت؛ يكي ازب شد. حقيقي و عمومي، و چهارتاي ديگر مثالي و خصوصي... هر يك از ما توسط آيينه خودمان مي‌توانيم شكل و شمايل و رنگ اتاق‌مان را تغيير دهيم. اگر با رنگ سرخ رنگ آميزي كنيم سرخ و اگر با سبز
— 25 —
رنگ آميزي كنيم آن را سبز خواهيم ديد؛ و هكذا... با تصرف درطران د وضعيت‌هاي مختلفي مي‌توانيم به وجود آوريم؛ اتاق را مي‌توانيم زشت‌تر يا زيباتر كنيم و آن‌ را به شكل‌هاي متعددي در آوريم. اما در اتاق بيروني و عمومي نمي‌توانيم به راحتي تصرشاره دم و تغييري در آن بدهيم. اتاق بيروني و خصوصي در حقيقت يكي‌ست، اما داراي احكام جداگانه‌يي مي‌باشند. تو مي‌تواني با يك انگشت اتاق خصوصي خودت را ويران كني، اما حتي يك سنگ اتاق ديگر را كه عمومي‌ست نمي‌تواني جا به جا كني.
دنيا منزل مزيّني‌ست. زنوَ السهر يك از ما در اين دنيا هم‌چون آيينه‌يي تمام قد است. هر كدام از ما در اين دنيا، دنيا و عالم خاص خود را داريم. ليكن ستون، مركز و درگاه دنياي خاص‌مان همان حيات ماست.عه حركتدنياي خصوصي ما صحيفه‌يي و حيات‌مان قلمي‌ست... با اين قلم بسياري چيزها نگاشته مي‌شود كه وارد صحيفه اعمال‌مان مي‌گردد.ما دنياي‌مان را دنه تفسريم؛ ولي مي‌بينيم چون بر روي حيات‌مان بنا شده فاني و زايل و بي‌ثبات است؛ پس علاقه‌ي ما به دنيا به سوي نقش‌هاي زيباي اسماي الهي مي‌چرخد و به جلوه‌هاي اسماي الهي انتقال مي‌يابد كه دنياي خصوصي ما آينه و منعكس كنندبوط به‌هاست. هم‌چنين اگر درك كنيم كه دنياي خصوصي ما نهالستان موقتي براي آخرت و بهشت است و احساساتي چون حرص و طلب و علاقه‌ي وافرمان نسبت به آن را به فوايد اخروي آن معطوف كنيم ی كه نتيجه و ثمره و سنبل آن مي‌باشد ی آن‌گاه عشق مجازي تبديل بعَلَى حقيقي خواهد شد؛ در غير اين صورت اگر مظهر سرّ آيه‌ي:
نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(حشر:١٩)
شده و با فراموش كردن خويش، و نينديشيدن به زوال حيات، دسد شدهصوصي بي‌ثبات را عين دنياي عمومي ثابت پنداريم، خود را لايموت دانسته، و به دنيا دل ببنديم، و با احساسات شديد شيفته‌اش شويم، در (مرداب) دنيا خفه شده از بين خواهيم رفت. چنين علاقه و وابستگي براي فرد بي‌نهايدان و و عذاب است، زيرا شفقتي يتيمانه و رقّتي مأيوسانه را نتيجه مي‌دهد. چنين كسي دل‌سیوز همه‌ي ذي حياتان مي‌شود و حتي در برابر همه مخلوقات زيبا و محكوم به زوال احساس
— 26 —
رقت و فراق كرده و چون قادر به انجام كاري نيست در نااميدي مطلق مَدَانَرد و رنج مي‌شود. اما فردي كه از غفلت رهايي مي‌يابد ی و پيش‌تر به او اشاره كرديم ی در مواجهه با درد و رنج آن شفقت، پاد‌زهري عُلوي مي‌يابد كه موجب مي‌گردد در مشاهده موت و زوال ذي حياتان ی كه براي‌شان دل‌سوزي مي‌كردطِبَاقنه ارواح را ی كه جلوه هاي دائمي اسماي ذاتي باقي هستند ی پا بر جا و ماندگار ببيند، در نتيجه شفقت او مُبدل به شادي و سرور مي‌شود. او هم‌چنين در وراي نيت شمت زيباي محكوم به زوال و فنا، نقش و تحسين و صنعت و تزيين و احسان و تنويري دائمي را مي‌بيند كه جمالي منزه و حُسني مقدس را بروز مي‌دهند. كَّلْت مي‌يابد كه زوال و فناي مزبور عاملي‌ست براي نو شدن و افزايش حُسن و زيبايي، تجديد لذت و به نمايش در آمدن صنعت الهي، پس لذت و اشتياق و حيرتش فزوني مي‌گيرد.
"اَلْبَاقِى هُوَ است درقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 27 —
مكتوب دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(بخشي از پاسخي كه در مقابل هديه طلبه مذكور ني قرآمش ارائه شده است.)
ثالثاً:هديه‌يي براي من فرستاده‌يي. گويا مي‌خواهي يكي از اصول بسيار مهم مرا ناديده بگيري. نمي‌گويم همان‌طور كه از برادر و برادرزاده‌ام عبدالمجيد و عبدالرحمان هديه قبول نكردم از تو هم قبول نمي‌كنم، زيرا تو جلتورات: آن‌ها و به روحم نزديك‌تر هستي؛ هديه هر كس را كه قبول نكنم هديه تو را به شرط اين‌كه فقط همين يك‌بار باشد نمي‌توان رد كرد؛ ليكن به همين مناسبت سرّ آن قاعده‌ام را بيان خواهم كرد.
سعيد قديمي منت كسي را نميهره جات؛ ترجيح مي‌داد بميرد اما زير بار منت كسي نرود. با اين‌كه دچار زحمت و مشقت زيادي شد اما قاعده‌اش را زير پا نگذاشت.اين خصلت سعيد قديمي كه براي اين برادر بيچاره‌ات به ارث مانه او ا زهد فروشي و استغنايي صوري و ساختگي نيست، بلكه مستند به"چهار، پنج عامل اساسي"زير است:
— 28 —
عامل اول:اهل ضلالت علما را متهم مي‌كنند كه علم را ابزار و وسيله امرار معاش كرده‌اند. ظالمانه بر آن‌ها مي‌تازن از ط‌گويند علما علم و دين را وسيله معيشت خود كرده‌اند. اين قبيل موارد را بايد در عمل تكذيب نمود.
عامل دوم:ما براي انتشار حقيقت مكلف به تبعيت از انبيا هستيم. ناشران حق و حقيقت طبق فرموده قرآن حكيم
إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ؛ إِنن گذشترِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ
(سبأ: ٤٧)
گفته و از ديگران اظهار بي‌نيازي كرده‌اند. عبارت
اتَّبِعُوا مَن لاَّ يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ
(يس: ٢١)
در سوره "يس" درباره موضوع مورد بحث مابدون ا معنادار است.
عامل سوم:هم‌چنان كه در كلام نخست بيان شده است:بايد به نام الله هديه داد و به نام الله هم آن را دريافت كرد؛ در حالي كه اغلب يا هديه دهنده غافل است و هديه را به نام خود مي‌دهد و به‌طور ضمني بر طرف مقابل منت مي نادرس يا هديه گيرنده غافل است و شكر و قدرداني را كه بايد از منعم حقيقي كند نثار اسباب و عوامل ظاهري كرده و دچار خطا مي‌گردد.
عامل چهارم: توكل و قناعت و ميانه‌روي چنان گنجينه و ثروتي‌ست كه با هيچ چيز عوض نمي‌شود.من دوست ني كه با دريافت هديه از مردم خود را از چنين گنجينه‌ها و خزايني محروم كنم. رزاق ذوالجلال را صد‌ها هزار بار شكر مي‌كنم كه از خردسالي تاكنون هيچ‌گاه مرا مجبور به قبول بار منت و زير بار ذلت رفتن نكرد. با اميد او را او و با مسألت از رحمتش مي‌خواهم باقي عمرم را نيز براساس همان قاعده سپري كند.
عامل پنجم:يكي دو سال است به واسطه تجربه‌ها و علايم متعدد به‌طور قطعي دريافته‌ام كه اجازه دريافت چيزي ارفته ب مخصوصاً هديه از ثروتمندان و كارمندان را ندارم. برخي از اين هدايا موجب رنجشم مي‌شود يا (از عالم بالا) كاري مي‌كنند كه موجب رنجشم شود و بهره‌يي از آن نبرم. گاه نيز تبديل يت: پس و زيان مي‌شود. گويي براي نگرفتن مال غير، معناً امري برايم صادر مي‌شود و از
— 29 —
گرفتنش نهي مي‌شوم. من اخلاقي هم دارم كه نمي‌توانم در هر وقتي پذيراي هر كسي باشم. لازمهاحساساهداياي مردم اين است كه ملاحظه آن‌ها را بكنم و در مواقعي كه تمايل ندارم پذيرايشان باشم. اين را هم دوست ندارم.خوردن تكه‌ ناني خشك و پوشيدن لباسي كه صد وصله بر آن است و مرا از تملق و رفتارهاي ساختگي نجات مي‌دهد براي من خوش‌تر است. خوردن بين مطاباقلواي ديگران و پوشيدن لباس مرصع آن‌ها و در نهايت مجبور شدن به ملاحظه آنان، براي من ناگوار است.
عامل ششم و مهم‌ترين عامل بي‌نيازي:ابن حجر ی كه در مذهب ما بسيار معتبر است ی مي‌گويد:"اگر چيزي را كه بنا بر صلاحرحيم، ه مي‌شود قبول كني، در صورتي كه فرد صالحي نباشي مرتكب حرام شده‌يي."
امروزه مردم با حرص و طمعي كه دارند هديه كوچك‌شان را بسيار گران مي‌فروشند. گناهكار بيچاره‌يي چون و دگرالح يا ولي مي‌پندارند و بعد ناني به او مي دهند. من اگر حاشا! خود را صالح بدانم بي‌شك نشانه‌ي غرور بوده و دليلي خواهد بود بر عدم صلاحيتم؛ و اگر خود را صالح ندانم دريافت آن هديه يا مال برايم جايز نخواهد بود.در ضمن دريافت صدقه و هديه در برابر اع آشك كه براي آخرت انجام مي‌شوند بدان معني‌ست كه ميوه‌هاي باقي آخرت را در دنيا به صورت فاني بخوريد.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نوميشه د * * *
— 30 —
مكتوب سوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(بخشي از يك نامه كه براي طلبه مشخص‌اش فرستاده است.
خامساً:در نامه‌يي نوشته بودي كه دوست داري در مللي تي كه من در اين‌جا دارم سهمي داشته باشي. اينك يكي از هزار مورد را به شرح زير بشنو:
شبي در جايي مرتفع، در آشيانه‌يي بالاي درخت قطران به پرتي عزمان كه با ستاره‌ها زينت يافته بود خيره شدم و در سوگند قرآن حكيم
فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ٭ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ
(تكوير: ١٥ ی ١٦)
نور اعجازي متعالي و سرّ بلاغتِ درخشاني را ديدم. آري، اين آيه كه به ستارگان متحرك و پنهان شدن و انتشارشان اداشت آارد نقش صنعتي عالي و لوح عبرتي برتر را در معرض تماشا قرار مي‌دهد. اين سياره‌ها از دايره خورشيد كه فرمانده آنان است بيرون مي‌روند و با ورود به مدار ستارگان ثابت نقش‌ها و صنعت‌هاي گوناگوني را نشان مي‌دهند. گاه شانه به شمحبوب اره‌ي درخشاني چون خودشان قرار مي‌گيرند و به شكل زيبايي در مي‌آيند. گاه وارد (دسته) ستارگان كوچكي شده صورت يك فرمانده را به خود مي‌گيرند. مخصوصاً در اين فصل، ستاره زهره پسَصْنُووب، و دوست درخشان ديگرش پيش از سپيده دم، در افق وضعيتي
— 31 —
بسيار زيبا و دل‌نشين نشان مي‌دهند. آن‌گاه مسؤوليت تفتيشي خود را ايفا نموده و وظي و مالو بودن را در نقش صنعت به‌جا آورده و بازگشته وارد دايره نوراني و مُشعشع خورشيد كه سلطان‌شان است شده و روي در نقاب مي‌كشند؛ و مدام با سياره‌هايي كه از آنان به"خُنَّس و كُنَّس"تعبير مي‌شود حقعه راوبي و شعشعه‌ي سلطنتِ الوهيِ ذاتي را ی كه زمين ما را در فضاي كائنات چون كشتي و هواپيمايي در كمال نظم مي‌گرداند ی با درخشندگي‌شان چون خورشيد به نمايش مي‌گذارند. شكوه اين سلطنت را ببين كه در ميان كشتي‌ها وفداي رماهايش مواردي هست كه هزار بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند و سرعتي دارند كه مي‌توانند مسافت هشت ساعته را در يك ثانيه طي كنند.
اينك به اين بينديش كه منتسب شدن با ايمان و عبوديت به چنين سلطاني و ميهمان او شدن در اين دنيا چه سغربت، الايي و چه افتخار عظيمي‌ست.
بعد به ماه نگاه كردم. ديدم آيه‌ي
وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ
(يس: ٣٩)
از نور اعجازي بسيار درخسوم‌تاايت دارد. آري، تقدير و تدوير و تدبير و تنوير ماه، هم‌چنين وضعيت‌هاي مختلفش در برابر زمين و خورشيد ی كه با محاسبه‌يي بسيار دقيق است ی چنان حيرت انگيز و خارق العاده مي‌باشد كه هين رسا براي قديري كه آن را چنان تنظيم و تقدير نموده است دشوار نيست. اين وضعيت به هر تماشاگر ذي شعوري درس مي‌دهد كه"ذاتي كه به ماه چنين وضعيتي مي‌دهد قادر به آفريدن هر چيز ديگري نيز مي‌باشد."ماه به نحوي خورشيد را دنبال مي‌كند كه حتي يك دارد هم مسيرش را اشتباه نمي‌رود و ذره‌يي از وظيفه‌اش غافل نمي‌شود. كسي را كه با دقت نگاهش كند وا مي‌دارد تا بگويد:
سُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِى صُنْعِهِ الْعُقُولُ
به‌ويژتي بي‌ اوقات مانند شب‌هاي اويل خرداد، وقتي به صورت هلالي باريك وارد منزل ثريا يكي از صورت‌هاي فلكي مي‌شود چون شاخه سپيد و خميده‌ي نخلي پديدار مي‌شود و ثريا نيز چون خوشه‌‌يي به نظر مي‌رسد، و در پس پرده سبز آسمان
— 32 —
وجود درختي بزرگ و نوراني را بهه نشانآدمي نشان مي‌دهد گويي شاخه تيزي از آن درخت، پرده مزبور را شكافته و با خوشه‌يي سر خود را بيرون آورده و هلال میاه و ثیريا شده و ستارگان ديگر نيز ميوه‌هاي اين درخت غيبي هستند. پیس داهيه‌افت و بلاغت تشیبيه كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ دقیت كین. سپس آيیه‌ي
هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا
(ملك: ١٥)
به يادم آمد كه اشاره مي‌كند زمين مَركب و سفينه‌يي مُسخّر است. بر اين اساسعتقاد ا در جاي مرتفعي از يك كشتي بسيار بزرگ ديدم كه در فضاي كائنات، شتابان در حركت بود. آيه‌يي را خواندم كه قرائتش هنگام سوار شدن بر مَراكبي چون كشتي و اسب سنت است:
سُبْحانَ الَّذِي سَخَّر دو ا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ
(زخرف: ١٣)
ديدم كره زمين با اين حركت، وضعيتي مانند دستگاه آپارات سينما به خود گرفت كه تصاوير روي پرده را نشان مي‌دهد؛ همه سماوات را بتش را در آورد و تمام ستارگان را چون لشكري با عظمت گسيل داشت. چنان منظره‌هاي دل‌نشين و والايي به نمايش گذاشت كه اهل فكر و انديشه را مست و حيران مي‌نمود. گفتم:شده اس الله! با چه هزينه‌ي اندكي چه كارهاي فراوان و بزرگ و عجيب و غريب و عالي و شگفت انگيزي انجام مي‌گيرد.
در همين حالدو نكتهايماني به ذهنم خطور كرد:
نكته اول:چند روز پيش مهماني داشتم كه از من سؤالي پرسيد. اساساُمُّ ال شبهه‌ناك اين بود كه بهشت و جهنم در فاصله بسيار دوري قرار دارند. فرض مي‌كنيم اهل بهشت به لطف الهي به سرعت برق و براق پرواز مي‌كنند و با گذر از حشر وارد بهشت مي‌شوند؛ اما اهل جهنم با جسم‌هاي ثقيل و زمار نع گناهان بزرگ و سنگين چگونه اين مسير را طي خواهند كرد؟ با چه وسيله‌يي؟
آن‌چه به ذهنم خطور كرد اين بود: همان‌طور كه اگر در آمريكا همه ملت‌ها به كنگره‌يي عمومي دعوت شوند هر ملتي بر و قطعيزرگ خود مي نشيند و به آن‌جا مي‌رود؛ در درياي بي‌پايان كائنات نيز كره زمين ی كه به گشت و گذاري بيست و پنج هزار ساله و دور و دراز در يك سال عادت كرده است ی ساكنانش را بر مي‌دارد و مي‌رود و در صحراي محشر پياده مي‌كند. نيز با توجه به اين‌كه حرا بلند هر
— 33 —
سي و سه متر يك درجه بيش‌تر مي‌شود، و زمين آتشي را كه در مركزش موجود است و حامل حرارتي دويست هزار درجه ی كه طبق حديث مطابق درجه حرارت آتش جول در ‌باشد ی آتشي كه بنا بر روايات، برخي از وظايف جهنم بزرگ را در دنيا و برزخ به انجام مي‌رساند به جهنم مي‌ريزد و آن‌گاه به امر الهي به صورت باقي و زيبايي تبديل مي‌شود و منزلي از عالم آخرت مي‌گردد.
ص پيش دومي كه به ذهن خطور كرداين بود كه شيوه صانع قدير، فاطر حكيم، و واحد احد در نشان دادن كمال قدرت و جمال حكمت و دليل وحدتش اين است كه با چيزي به غايت اندك افعال بسياري انجام مي‌دهچنين اري مي‌كند كه با چيز مختصري وظايف بسيار بزرگي به انجام برسد. در برخي از "كلام"ها گفته بودم كهاگر همه امور به ذاتي واحد نسبت داده شوند آساني و سهولتي در مرتبه وجوب حاصل مي‌گردد، اما اگر امور به آفرينندگان و اسباب متعدد نسبت د كَوْنند مشكلات و صعوبتي در حد امتناع حاصل مي‌گردد،زيرا ذات واحد مانند يك افسر يا يك معمار ساختماني با فعل و حركتي واحد و به سهولت، به افراد يا سنگ‌هاي كثير وضعيتي مي‌دهد و نتيجه‌يي حاصل مي‌كند كه اگر اخذ وضعيت مذربعه وحصول نتيجه‌يي كه گفته شد به افراد آن لشكر يا به سنگ‌هاي قبه‌يي بدون ستون واگذار شود شايد با تلاش بسيار زياد و مشكلات عديده و بي‌نظمي‌هاي فراوان به انجام برسد.
اگر در اين كائناد، يا لي چون رقیص، دَوران، سير و گیردش، تماشیاي تسیبيح‌ فشان، فصول چهارگانه و گردش شب و روز به وحدت واگذار شود، ذاتي واحد به واسطه امري واحد مي‌تواند وضعيت‌هاي عالي و نتايجي گران‌بها چون عجايب صنعت در تغيير فصول، و حكمت‌هاي غريب در گردش شب و روُوَ الحنه‌هاي دل‌نشين در حركت‌هاي صوري ستارگان و شمس و قمر را با به حركت در آوردن كره‌يي حاصل نمايد. زيرا لشكر همه‌ي موجودات از آن اوست. اگر بخواهد سربازي چون كره زمين را فرمانده همه ستارگان قرار مي‌دهد؛ خورشيد عظيم را براي اهردي ميئنات چراغي نوراني و گرمابخش مي‌كند؛ نيز فصل‌هاي چهارگانه را ی كه دفتر نقوش قدرت (الهي)اند ی ماكويي قرار مي‌دهد و شب و روز را كه صحايف كتابت حكمت‌اند كماني قرار مي‌دهد. منزله قبراي هر روزش به
— 34 —
شكل‌هاي گوناگوني در آورده، و تقويم را براي محاسبه اوقات ايجاد مي‌كند. ستارگان را در دست فرشتگاني كه به رقص در مي‌آيند به صورت چراغ‌هايي دل‌نشين و زيبا و درخشان و نازنين قرار داده، و اين چنين حكمت‌هاي فراوان مرتوجه ص زمين را نشان مي‌دهد. اگر چنين مواردي از ذاتي خواسته نشود كه حُكم و نظام و قانون و تدبيرش متوجه تمام موجودات است، آن‌گاه همه سياره‌ها و ستارگان مي بايست هر روز با سرعتي بي‌حد و با حركتي حقيقي فاصله‌يي بي‌نهايت‌درنگ كنند.
بنابراين به دليل وجود سهولت بي‌پايان در وحدت و صعوبت بي‌نهايت در كثرت است كه اهل صنعت و تجارت كثرت را به سمت وحدت مي‌برند تا سهولت و آساني ايجاد شود، لذا اقدام به تأسيس شركت مي‌كنن باشد جه اين‌كه راه ضلالت مشكلات بي‌نهايتي دارد و مسير هدايت و وحدت داراي سهولتي بي‌پايان مي‌باشد.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 35 —
مكتوب جهارم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِقادر باَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم!من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپه را ميتفع هستم. از انسان‌ها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شده‌ام. هر وقت حسرت صحبت با انسان‌ها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور مي‌كنم، احوال‌پرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري مي‌گيرم. اگر م زوال باشد دوست دارم يكي دو ماه در اين‌جا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مي‌يابيم كه خود به آن مشتاق‌تر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اين‌جا بالاي اين درخ موجودهنم خطور كرده، مي‌نويسم.
اول:راز محرمانه‌يي‌ست، اما هيچ رازي را نمي‌توان از تو پنهان داشت.
هم‌چنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود"‌ اند و در بالاترين مرتبه با جلوه‌هاي آن اسم و از پنجره موجودالْبَاواجب الوجود مي‌نگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچ‌تان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه منادي آن خزانه بي‌نهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد.
— 36 —
همه "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌ج صورت ه نور مي‌باشد. م. جلوه مظهريت مذكور است. "كلام‌ها"ي مذكور ان شاء الله مظهر اين سرّ مي‌باشند:
وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خ شكر ك كَثِيرًا
(بقره: ٢٦٩)
دوم:عبارت دل‌نشيني كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفته‌اند، ناگهان به ذهن خطور كرد:"در طريق نقشبندي لازم آمدر كدامرك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق ا اللهز
آن‌گاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشته‌يي به خاطر آوردم:"به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل مي‌كر آن دا اين‌كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي مي‌تواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آن‌چه به ذهن‌ام خطور كرد:
به ستارگان گوش فرا ده و خطبها يك ب‌شان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق مي‌گويند:
هر كدام از ما برهان نور افشانيم بر وجود صانع
بر حشمت سلختان بدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدان‌ها تزيين شده‌اند
ما هزاران چشم تيزبين آسمانيم
كه بر زمين مي‌نگرند و بر ی آييوجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال‌خانه گل‌هاي بهشت است، معجزات بي‌شمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده‌ي مزبور را تماشا مي‌كنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوي‌اند، گو چون نند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت مي‌شوند، و گويا امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت مي‌بينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. َّهِ ااين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
— 37 —
ما ميوه‌هاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا بخش آسمان‌ها
بر شاخسار كهكشان‌ها آويخته‌ايم
هر يك از مو را د اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانه‌يي هستيم دوّار، آشيانه‌يي در اوج
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طياره‌يي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، كه ديي خلقت و عالَمِ نورِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان مي‌دهيم
به گوش انساني كه انسان اسنجات وسانيم
كور باد چشم كسي كه بي‌دين است؛ كسي كه چهره ما را نمي‌بيند
و سخن‌مان را نمي‌شنود؛ ما آيه‌هايي هستيم كه حق مي‌گوييم
مُهرمان يكي، امضايمان يكي، مُسبّ آن قدمان هستيم، عابدانه ذكرش مي‌گوييم
ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 38 —
مكتوب پنجم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن م عَليهيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
امام رباني (رض) ی كه قهرمان و يكي از خورشيدهاي (تابان) سلسله نقشبنديه است ی در مكتوبات خود مي‌گويد:"ظهور و بروز مسأ ابدي‌از حقايق ايماني را بر هزاران مورد از اذواق و مواجيد و كرامات ترجيح مي‌دهم".
او هم‌چنين مي‌گويد:"نقطه پايان تمام طريقت‌ها ظهور و بروز و نمايمود:
حقايق ايماني‌ست."
نيز مي‌گويد: "ولايت سه قسم است، اول ولايت صغرا كه همان ولايت مشهور است، دوم ولايت وسطي و سوم ولايت كبرا. ولايت كبرا نيز راه يافتن مستقيم به حقيقت است از طريق وراثت نبوي بي آن‌كه وارد برزخ تصوف شويم."
و باز هان شدنويد: "در طريقت نقشبنديه سلوك با دو بال صورت مي‌گيرد." يعنيداشتن اعتقاد محكم به حقايق ايماني و عمل به فرايض ديني. اگر كسي در اين دو جناح مشكل داشته باشد نميبه سوي وارد آن راه شود؛بنابراين طريقت نقشبنديه داراي سه پرده به شرح زير است:
پرده اول:كه مهم‌ترين و اصلي‌ترين است: مستقيماً خدمت به حقايق ايماني‌ست كه امام رباني (رض) نيز در سال‌هاي پاياني عمرش به آن پرداخت.
پرده دوم:خدمت به فرايض ديقيقي ننت سَنيّه تحت لواي طريقت است.
پرده سوم:تلاش براي ازاله امراض قلبي از طريق تصوف و سلوك با پاي دل است. مورد اول فرض، دوم واجب و سوم نيز سنت (مستحب) است.
#39غذاي دل كه حقيقت چنين است من گمان مي‌كنم كه:اگر بزرگاني چون شيخ عبدالقادر گيلاني (رض) و شاه نقشبند (رض) و امام رباني (رض) در زمان حال مي‌زيستند تمام همّ خود را صرف تقويت حقايق ايماني و عقايد اسلامي مي‌كردند، زيرا اين حقايق مدار س و بعثخروي‌ست و اگر در آن‌ها كوتاهي شود موجب شقاوت ابدي مي‌گردد. كسي بدون ايمان نمي‌تواند وارد بهشت شود اما بدون تصوف بسياري به بهشت مي‌روند. انسان بدون نان نمي‌توا بار مه بماند اما بدون ميوه مي‌تواند به زندگي‌اش ادامه دهد. تصوف ميوه، و حقايق اسلامي غذاست.در گذشته با سير و سلوكي از چهل روز تا چهل سال به سختي موفق به درك برخي از حقايق ايماني مي‌شدند،اما امروز اگر با رحمت و عنايت حضرت حق راهي از احوود كه در چهل دقيقه انسان را به آن حقايق برساند، طبيعي‌ست كه بي‌تفاوت ماندن در برابر آن، عاقلانه نخواهد بود...
كساني كه "كلام‌ها" را (متشكل از سي و سه كلام) با دقت مطالعه كرده‌اند معتقدند اين كتاب هم‌چنرآني مذكور را مي‌گشايد. مادام كه حقيقت چنين است معتقدم "كلام‌ها"ي نوشته شده‌ي مربوط به اسرار قرآني، مناسبت‌ترين علاج و مرهم براي زخم‌هاي زم العادوني، و درست‌ترين راهنما براي كساني‌ست كه سرگردان و حيران گرفتار وادي ضلالت شده‌اند و مفيدترين نور براي جامعه اسلامي بوده، كه مورد هجوم ظين تحتاقع شده است. شما مي‌دانيد كه ضلالت اگر ريشه در جهالت داشته باشد از بين بردنش كار ساده‌يي‌ست، اما اگر سر منشأ ضلالت، علم و دانش باشد از ميان بردنش امر دشواري‌ست. مورد دوم در گذشته يك مورد از هر هزار موردجداني كيل مي‌داد و از هر هزار نفري كه چنين بودند به سختي ممكن بود يك نفر با ارشاد به راه بيايد، زيرا اين قبيل افراد خودپسندند، نادان‌اند و خود را دانا نيز مي‌پندارند. تصور من اين است كه حضرت كه انگزمانه فعلي و در برابر ضلالت زنادقه مذكور به "كلام‌ها" ی كه از لمعات اعجاز قرآني‌ست ی خاصيت پادزهر گونه‌يي بخشيده است.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 40 —
مكتْرًا و
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَيقت بهصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ‌"
برادران غيور، دوستان با حميّت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده مي‌شود، موجب آرامش خاطرم هستيد!
مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشه‌ام، سهويي باه است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اين‌كه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت مي‌گذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف مي‌كنم. در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماترتيب يم مي‌آمد. من در ساير اوقات تنهايم. هم‌چنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آن‌ها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در ميان اين كوه‌هاي غريب و در متن سكوت و بي‌صدايي و تنهايي، خاي او در همهمه حزين درختان در غربت‌هاي پنج‌گانه مختلفي ديدم.
اول:براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آن‌ها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غرب سطيح ره غربت ديگري گشوده شد. بيش‌تر چيزهاي مورد علاقه‌ام هم‌چون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را
— 41 —
احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دوه عشق ده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شب‌ها و كوه‌ها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از از ايافرخانه به سوي ابد الآباد بود در غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه مي‌توان در برابر اين غربت‌ها و تاريكي‌ها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:
يا رب! غريبم، بي‌كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلن‌طور زم، سیالمندم،
بي‌اختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يك‌باره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.
حكرد: َا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
(‌آل عمران:‌١٧٣)
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيي‌شوند(توبه:١٢٩)
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد مي‌كشيد گفت:
اي بيچاره! داد و فرياد را رها كن! از شرّ بلا توكل كن!
زيرا بدانب فخر ياد، بلا اندر خطا اندر بلاست.
اگر يافتي آن كه تو را در بلا افكنده،
بدان ديگر عطا اندر وفا اندر صفا اندر بلاست.
مادام كه چنين است، فرياد را رها كن،
مانند بلبلانشريف" ن! آن وقت هر چيز از خوشحالي تو مي‌خندد.
اگر نيافتي، بدان كه تمام دنيا جفا اندر فنا اندر هبا اندر بلاست.
وقتي بلايي به بزرگي دنيا بر دوش داري،
چرا از بلايي كوچك داد و فرياد سر ميدهي؟! بيا و توكل كن!
با توكل59
گرموي بلا بخند، تا آن هم بخندد.
اگر بلا خنديد، تغيير كرده كوچك مي‌شود.
هم‌چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفس‌ام گفتم:
— 42 —
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا
سیرّ بیلا چيسیت؟ يعنیي منیم حیلقیه زن درگیه فقیر و مي‌ده آن‌گاه نفسم گفت: آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده مي‌شود و ظلمت‌ها از بين مي‌روند. سپس گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ‌الْايِمَانِ‌‌ وَ الْاِسْلَام
ديدم‌ها! مبارت از "حِكَمِ عطائيه"
اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩ميلادي در قاهره چشم بر جهان فرو بست.م.
عجب حقيقت والايي‌ست كيش انت
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ‌
يعني كسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم مي‌كند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز به‌دست قرآن رد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمي‌يابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث "طُوبَي لِلْغُرَبَاءِ‌ "را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي و در ن! اين غربت‌هاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شده‌اند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشه‌يي را در وجودم پديد آوردند:"مادام كه من غريبم، و در نقل كو راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفه‌ام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلام‌ها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟" به همين دليل از شما پرسيده بودم آيمن شرق‌هاي نوشته شده كافي‌ست و يا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت‌بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و هم‌چون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بي‌خود شدن ن حكمت اندر فناي مطلق ذوق بقیا چشیيدن
و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤال‌ها وقت شما را گرفتم.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 43 —
مكتوب هفتموي را سْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
السَلامُ عَلَيكُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ اَبَداً دائماً
برادران عزيزم!به حافظ شامي دو ز او دا گفته بوديد كه به من برساند:
مطلب اول:گفته‌ايد گمراهان زمانه‌ي جديد هم‌چون منافقان عهد قديم به ازدواج پيامبر‌ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ با زينب انتقاد مي‌كنند و آن را حركتي نفساني و شهواني مي‌من در
پاسخ:صدهزار بار حاشا و كلّا! دست چنين شبهات پستي به آن دامان معلي نمي‌رسد. آري، كسي كه به اعتراف دوست و دشمن از پانزده سالگي تا چهل سالگي در هنگامه‌ي غليان آتش غريزه و درر مناسالتهاب هوس‌هاي نفساني در كمال عفت و عصمت به زني سالمند چون خديجه كبري (رض) اكتفا و قناعت كند؛ ازدواج‌ها و وصلت‌هاي متعدد او بعد از چهل سابعوث كني در هنگام ايستايي آتش غريزه و آرام گرفتن هوس‌هاي نفساني، بالضروره و بالبداهه نفساني نبوده و مستند به حكمت‌هاي مهم ديگري بوده است؛ اين حجتي‌ست كه موضوع را براي كسي كه ذره‌يي انصاف داشته باشد اثبات مي‌كند.
— 44 —
يكي از آَنْ يَ‌ها اين است كه: افعال و احوال و اطوار و حركات ذات رسالت مانند اقوال او منبع دين و شريعت و مأخذ احكام است. قسم ظاهري رفتار و گفتار پيامبر توسط صحابه منتقل شده و آن‌چه ان بزرال مخفي او در زندگي خصوصي‌اش بروز يافته و صورت اسرار دين و احكام شريعت گرفته توسط ازواج مطهره‌اش نقل و روايت گرديده است. آن‌ها وظيفه مذكور را بالفعل به انجام رسانده‌اند. مي‌توان گفت نيمي از اسرار و احكرفت.
# توسط آن‌ها يعني همسران پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ منتقل شده است، لذا در ايفاي اين وظيفه بزرگ به تعداد قابل توجهي از ازواج مطهره كه در مشرب نيز مختلف‌اند نياز بوده است.
اسير به ازدواج حضرت زينب مي‌پردازيم:درباره آيه‌ي:
مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ
(احزاب :٤٠)
كه به عنوان يكي از مثال‌هاي شعاع سومِ شعله نخست كلامِ بيست و پنجم ذاب‌شان چنين نوشته شده است: يك آيه نسبت به طبقات مختلف مردم و براساس وجوه گوناگون و متناسب با ميزان ادراك هر طبقه، معناي جداگانه‌يي افاده مي‌كند.
ميزان فهم طبقه‌يي از اين آيه چنين است: زيد (رض) خادم رسول اكرم عَي‌ست. لصَّلاةُ وَ السَّلام‌ كه مظهر خطاب "پسرم" از سوي او شده بود براساس روايت صحيح و طبق اعتراف خودش، همسر با عزّتش را به اين دليل كه از نظر آيينه هم كفو يك‌ديگر نبودند طلاق مي‌دهد، يعني زيد با فراست دريافته بود حضرت زينب با اخلاق متعالي ديگري خلق شده و شايستگي همسري يك پيامبر را دارد. او خود را هم كفو زينب نمي‌ديد و اين امر چون موَّلاةُازگاري معنوي آن‌ها مي‌شد وي را طلاق داد. آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ با فرمان الهي او را به همسري مي‌گيرد، يعني براساس اشارت زَوَّجْنَاكَهَا نكاح پيامبر و زينب عقدي آسماني بوده و فوق عرف و تعاملات ظاهري، صورتي خارقبيابنده داشته و صرفاً براساس حكم تقدير انجام شده است، لذا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ از حكم تقدير مذكور پيروي نموده و مجبور به پذيرش آن گرديده است؛ نه آن‌كه اين كار را براساس خواسته نفس دًّا فداده باشد.
— 45 —
براساس اشاره‌ي آيه‌ي
لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ
(احزاب:٣٧)
كه حكم شرعي مهمِ مُقَدَّر مذكور و حكمت عامه‌يي مهم و مصلحتيغيبت
# و فراگير را در بر مي‌گيرد؛ "پسرم" خطاب كردن كوچك‌ترها توسط بزرگان مانند مسائل "ظهار" يعني گفتن اين عبارت به همسر كه "تو هم‌چون مادرم هستي" حرام نيست تا احكام با آن تغيير يابد. اصولاً خطاب و نگاهه كسي ه بزرگان نسبت به رعايا، و پيامبران نسبت به اُمّت خويش به اعتبار وظيفه رسالت است نه به اعتبار شخصيت انساني تا موجب شود نتوان از آن‌ها زوجه‌يي اختيار نمود.
ميزان فهم طبقه‌يي درا ديدين است: يك امير بزرگ، به رعيت‌اش با شفقت پدرانه مي‌نگرد. او اگر پادشاهي روحاني در ظاهر و باطن باشد لطف و مرحمتش صد برابر بيش‌تر از شفقت پدرانه خواهد بود، لذا افراد رعيتش مانند اولاد حقيقي، او را هم‌چون پدر خويش خواهند دانست، و شما دظر پدر نمي‌تواند به نظر همسر تبديل شود و نظر دختر نيز نمي‌تواند به راحتي به نظر زوجه تبديل شود در افكار عامه ازدواج پيامبر با دختران مؤمنين متناسب اين سرّ نخواهد بود، لذا قرآن با هدف رفع چنين تصور غلطي مي‌گويد: "پيامبر براساس رحمت ت به ده شما شفقت مي‌كند، با شما رفتاري پدرانه دارد و شما به نام رسالت مانند فرزندان او هستيد، ليكن او به اعتبار شخصيت انساني پدر شما نيست تا همسر گزيدنش از ميان شما كار مناسبي ند و مياگر شما را "پسرم" خطاب كند، به اعتبار احكام شريعت، شما نمي‌توانيد فرزند او شويد!"
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 46 —
مكتوب هشتم
بِاسْمي كه
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اين‌كه اسم‌هاي الرَّحْمَنِ و الرَّحِيمِ وارد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ شده و در ابتداي هر امر خجسته‌يي ذكر مي‌شوند حكمت‌هاي باشد.
ي دارد. بيان اين مطلب را به زمان ديگري موكول كرده و فعلاً احساس خود را در اين مورد بيان مي‌كنم:
برادر! من اسم‌هاي الرَّحْمَنِ و الرَّحِيمِ را نور اعظمي مي‌بينم كه با نورانيت و قوّت تمام كائنات را در احاطه خود دارند و هد مي‌كزهاي ابدي هر روح را تأمين كرده و در برابر دشمنان بي‌شمار محافظت خواهند نمود. مهم‌ترين وسيله‌يي كه براي رسيدن به اين دو اسم ی كه نور اعظم‌اند ی يافتم، شكر در عين فقر، و شفقت در عين عجز، يعني بندگي و افتقار‌ست.
براساس اين مسأله ی ت و رحذهنم خطور كرد ی در مخالفت با محققان و امام رباني ی كه يكي از استادانم است ی مي‌گويم:احساس شديد و درخشان حضرت يعقوب (ع) نسبت به يوسف (ع) شفقت را ازه محبت و عشق.زيرا شفقت از عشق و محبت بسيار بُرنده‌تر، درخشان‌تر و برتر و پاك‌تر است و شايسته مقام نبوت مي‌باشد. محبت و عشق اگر در مواجهه با محبوبان و مخلوقان مجن نمون
— 47 —
شديدترين مرتبه‌اش باشد شايسته مقام معلاي نبوت نيست. پس احساسات يعقوبي كه قرآن حكيم با اعجازي تابان و به صورتي درخشان آن را بيان مي‌دارد و وسيله‌يي‌ست براي رسيدن به اسم نم
#7از درجات رفيع شفقت است. عشق نيز به عنوان وسيله‌يي براي نيل به اسم ودود، مندرج در مسأله محبت زليخا به يوسیف (ع) است. پس همان مقدار كه قرآن معجز البيان اارد از حضرت يعقوب (ع) را نسبت به احساسات زليخا برتر نشان داده است شفقت نيز به همان ميزان از عشق بالاتر ديده مي‌شود. استادم امام رباني چون عشق مجازي را چندان مناسب مقام نبوت نمي‌ديد گفته است: "محاسن يوسفيه از جنس محاسن اخروي‌اند، لذا مِنْیبه او نيز از جنس محبت‌هاي مجازي نيست كه موجب قصور و اشكال شود." من هم مي‌گويم:"اي استاد! اين تأويلي توأم با تكلف است؛ حقيقت مي‌بايست چنين باشد: آن محبت نيست، بلكه مرتبه‌يي عالي ا. اهل است كه صد بار درخشان‌تر، فراگيرتر و عالي‌تر از محبت مي‌باشد. آري، شفقت با تمام انواعش لطيف و پاك است. تنزل به بسياري از انواع عشق و محبت نيز مورد رغبت نيست."
هم‌چنين شفقنخست:ر فراگير است. يك فرد به دليل شفقتي كه نسبت به فرزندش دارد به همه فرزندان و حتي همه ذي روحان نيز شفقت دارد، و نسبت به احاطه اسم رحيم نوعي آيينه‌داري مرا به در حالي كه عشق فقط نظر بر معشوق دارد و هر چيز را فداي محبوب خود مي‌كند؛ يا براي ثنا و بالا بردن محبوبش ديگران را تحقير كرده، و معناً ذم‌شان را گفته، و به آن‌ها بي‌احترامي مي‌كند. مثلاً كسي گفته اس صُحف رشيد از مشاهده حُسن و زيبايي محبوب من شرمناك است و براي اين‌كه او را نبيند پرده ابر را بر سر مي‌كشد." جناب عاشق! اين حق را از كجا آورده‌ييمذكور رشيد را كه صحيفه‌ي نوراني هشت اسم اعظم است چنين شرمسار مي‌كني؟
نيز شفقت خالص بوده، و طلب مقابله ندارد زلال و بي‌عوض است. شفقت‌هاي بي‌عوض در برابر فرزند حيوانات ی كه عادي‌ترين مرتبه را دارند ی دليل اي فراهم
— 48 —
است، اما عشق خواهان دست‌مزد است و طلب مقابله دارد. گريه‌هاي عشق نوعي درخواست و دست‌مزد خواستن است.
پس درخشان‌ترين نور سوره يوسف ی كه درخشان‌ترين سورهو فرمواست ی يعني شفقت حضرت يعقوب (ع) نشان از اسم رحيم و رحمان دارد و اعلام مي‌كند كه راه شفقت راه رحمت است و مخاطب را وا مي‌دارد كه در برابر درد آن شفقت نيز بگويجه بهَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
(يوسف: ٦٤)
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 49 —
مكتوب نهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(بخشي از يكوَإِن كه براي همان طلبه‌ي با اخلاص‌اش فرستاده است.)
ثانياً:موفقيت و تلاش و اشتياقت در نشر انوار قرآن، اكرامي الهي بلكه كرامتي قرآني و عنايتي رباني‌ست. به شما تبريك مي‌گويم. به مناسبت طرح بحث كرامت و اكرام و عنايت يكي از يست و هاي كرامت و اكرام را به شرح زير بيان مي‌كنم:
اظهار كرامت بي آن‌كه ضرورتي در كار باشد مُضر است، ولي اظهار اكرام تحديث نعمت است.اگر كسي كه مُشرّف به كرامت شده است دانسته مظهر امر خارق‌العاده‌يي شود و در همان حال نفس اماره‌اش هم‌ باقي باشد ممه قطعي به سبب اعتماد به خويش و اطمينان از نفس و كشف خود و مغرور شدن، دچار استدراج گردد. اگر نادانسته مظهر امري خارق العاده شود، براي مثال فرض كنيد فردي درن رويدخويش سؤالي دارد و او از سوي حق به سخن در مي‌آيد و موافق سؤال مذكور پاسخ مي‌دهد، سپس متوجه مطلب مي‌شود. اين فرد بعد از دريافتن موضوع، اعتمادش نه به خود كه به الاتريارش فزوني مي‌يابد، لذا مي‌گويد"محافظت كننده‌يي دارم كه مرا از خودم بيش‌تر تربيت مي‌كند."بنابراينتوكلش را بيش‌تر مي‌كند.اين نوع كرامت، بي‌خطر است، و شخص تكليفي در پنهان كردنش
— 50 —
ندارد، اما براي اظهار فخر نيز نبايد عمدط كامل به بيان آن كند. از آن‌جا كه در ظاهر به نظر مي‌رسد كسب انسان در به‌دست آوردن اين نوع از كرامت مؤثر است ممكن است آن را به خود نسبت دهد. اما اكرام از نوع دوم كرامت ی‌كه سالم‌تر است ی سؤالل‌تر بوده، و به نظر من عالي‌تر است؛ و اظهار كردنش تحديث نعمت است. كسب در آن دخالتي ندارد و نفس آن را به خود نسبت نمي‌دهد.
حال برادر من! احسان‌هاي الهي را كه در حق تو كمت چن مخصوصاً در حق خدمت قرآني‌مان كه از گذشته تاكنون مشاهده كرده و نوشته‌ام، اكرام الهي بوده، و اظهار آن تحديث نعمت خداوند است. به همين دليل به نيّت تحديث نعمت در برابابن عبوفقيت‌هاي مربوط به هر دو‌ي‌مان را مي‌نويسم. مي‌دانستم كه اين مطالب نه تنها موجب فخرفروشي تو نمي‌شود، بلكه باعث شكرگزاري نيز مي‌گردد.
ثالَ السّي‌بينم كهسعادت‌مندترين فرد در زندگاني اين دنيا كسي‌ست كه دنيا را يك مسافرخانه نظامي بداند؛ اين‌گونه اذعان كند و حركتش بر اين منوال باشد. چنين كسي به مرتبه رضا كه بزرگ‌ترين مرتبه است خيلي زود مي‌تواند نائل شود؛ و بهاي الماس دائمي را به شكنون ه كه سرانجام خواهد شكست نمي‌دهد و زندگاني‌اش را همواره در مسير درست و لذت پيش مي‌برد.آري، امور مربوط به دنيا در حكم شيشه‌هايي‌ست كه محكوم به شكستن‌اند؛ امور باقي اخروي نيز مانند الماس‌هاي محكم و اصيل گران‌بها‌ست. كنجكاوي شديد و محبت پست. به و حرص دهشتناك و طلب توأم با عناد و احساسات شديد مشابه، در فطرت انسان به وديعه گذاشته شده است تا امور اخروي را تحصيل كند. متوجه كردن شديد اين احساس‌ها براي امور فاني دنيوي بدان معني‌ست كه بهاي الماس‌هاي بخي در براي شيشه‌هاي فاني و شكننده پرداخت كنيد. به همين مناسبت مطلبي به ذهنم خطور كرد كه به شرح زير بيان مي‌كنم:
عشق محبت شديدي‌ست كه اگر متوجه محبوب‌هاي فاني گردزه‌هايآن عشق خود عاشق را دچار درد و عذاب دائمي مي‌كند يا چون محبوب مجازي ارزش و بهاي محبت شديد مذكور را ندارد موجب مي‌گردد عاشق در پي محبوب باقي بر آيد و به اين ترتيب عشق مجازي به عشق حق140
جنديل مي‌شود.
— 51 —
انسان داراي هزاران احساس است. هر يك از آن‌ها نيز مانند عشق داراي دو مرتبه‌اند؛ مجازي و حقيقي.
براي نمونه احساس نگراني از آينده در هر كسي وجود دارد. فرد هنگام نگره كاهنيد مي‌بيند براي رسيدن به همان آينده‌يي كه نگرانش است سندي در دست ندارد. نيز آينده‌يي كه كوتاه و زودگذر بوده و از نظر رزق نيز تحت تعهد (الهي)ست، ارزش نگراني شديد مذكور را ندارد، لذا از آن روي خالصي گرداند و متوجه آينده‌يي مي‌شود كه پس از (ورود به) قبر، حقيقي و طولاني‌ست و براي غافلان نيز تحت تعهد (الهي) نيست.
يا مثلاً نسبت به مال و جاه حرص شديدي نشاني از آد... مي‌بيند اموال فاني‌اي كه موقتي تحت نظر او گذاشته‌اند، هم‌چنين شهرتي كه آفت است، و جاه و غروري كه خطرناك و عامل ريا مي‌باشد ارزش آن حرص شديد را ندارد. اين است كه متوجه مراتب معنوي و درجات قرب الهي ی كه جاه حقيقي‌ست یقت را در پي زاد آخرت و اعمال صالح ی كه مال حقيقي‌ست ی مي‌رود. به اين ترتيب حرص مجازي نيز ی كه خصلت نكوهيده‌يي‌ست ی به حرص حقيقي ی كه خصلت عالي‌ست ی تبديل مي‌شود.
يا مثلاً فردي كه با عنادي شديد احساسات خويش را صرف امور بي‌اتحريفااني و زائل مي‌كند، مي‌بيند در برابر چيزي كه ارزش يك دقيقه عناد را ندارد يك سال عناد ورزيده است. وانگهي به نام عناد بر امري زهرآگين و مضر پافشاري مي‌كند. بالاخره مي‌فهمد كه اين احساس قوي را اثر اچنين اموري به او نداده‌اند. صَرف احساس مذكور در راه چيزهايي كه گفتيم با حكمت و حقيقت در تضاد است، لذا آن عناد شديد را صَرف امور بي‌ارزش و فاني ی كه بيان شد ی نمي‌كند و متوجه حقايق ايمان و مباني اسلام و خدمات اخروي ی كه عالي و باقي هستند ی علي، . به اين ترتيب عناد مجازي كه خصلت رذيله‌يي‌ست به عناد حقيقي (يعني ثابت قدمي در حق) تبديل مي‌شود.
طبق سه نمونه ذكر شدهاگر انسان‌ها ابزارهاي معنوي‌اي را كه در اختيارشان گذاشته شده در راه نفس وان به به كار گيرند و با غفلت طوري رفتار كنند كه گويي
— 52 —
هميشه در دنيا خواهند ماند، گرفتار اخلاق رذيله و اسراف و بيهودگي مي‌شوند. اگر آن‌ها احساسات خفيف را صَرف دنيا و احساسات شديد خود را صَرف مسؤوليت‌هاي اخروي و معنوي كنند اين امر منشأ اخلاقپيش در شده و در راستاي حكمت و حقيقت، عامل سعادت در هر دو جهان خواهد شد.
گمان مي‌كنم يكي از عواملي كه موجب مي‌شود نصيحت ناصحان در اين زمانه تأثير نكند اين است كه به افراد بي‌اخلاق مي‌گويو در كد نباش، حريص نباش، دشمني نكن؛ عناد نكن، دنيا را دوست نداشته باش! يعني گويي ظاهراً به آن‌ها پيشنهاد مي‌كنند ی خارج ار توان‌شان ی فطرت‌شان را تغيير دهند. حال اگر به آن‌ها بگويند "جهت همين مسايل را بهروفتونمور خير بگردانيد و مجاري آن‌ها را عوض كنيد." هم نصيحت‌شان اثر مي‌گذارد و هم در دايره اختيارشان به آن‌ها پيشنهادي كرده‌اند.
رابعاً:در بين علماي اسلام تفاوت‌هاي اسلام و ايمان مكرر مدااز پوسشده است. گروهي مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي هستند؛ گروه ديگر مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي نيستند، اما يكي از آن‌ها بدون آن ديگري ممكن نيست. نظرات بسيار مختلف و مشابه آن بيان مقدار ت، اما تفاوتي كه من به آن پي بردم چنين است:
اسلام، ملزم شدن است؛ ايمان، قبول و اطاعت است. به تعبير ديگر اسلام طرفداري از حق و تسليم و انقياد است و ايمان نيز قبول حق و تصديق آن مي‌باشد.در گذشته برخي از بي‌دينان را ديدم كه به شدش را دحكام قرآن جانب‌داري مي‌كردند، پس بايد گفت چنين افراد بي‌ديني به لحاظ التزام به حق، مظهريت اسلام را داشته‌اند؛ آن‌ها را "مسلمانان بي‌دين" خطاب مي‌كردند. بعد، برخي از مؤمنان را ديدم كه از احكام قرآن طرفداري نمي‌كردند و خود را مقيد به آه همه دانستند، لذا اينان مظهر عنوان "مؤمن غير مسلم"اند.
آيا ايمان بدون اسلام مي‌تواند موجب نجات شود؟
پاسخ: هم‌چنان كه اسلام بي‌ايمان سبب نجات نمي‌شود ايمان بدون اسلام نيز عامل نجات نيست.
فَلِلَّهِ الحَمْدُ وَ المِنَّةُ
كه موازود و خله نور به واسطه فيض معنوي اعجاز قرآن، ثمرات و نتايج دين اسلام و حقايق قرآني را به نحوي نشان مي‌دهد
— 53 —
كه فرد بي‌دين هم اگر آن‌ها را درك كند قطعاً طرفدار مي‌شود؛ به همين ترتيب دلايل و براهين ايمان و اسلام را چنان محكم و قوي بيان مييك‌باره اگر غير مسلمان آن‌ها را بفهمد تصديق خواهد كرد و در حالي كه غير مسلمان است ايمان مي‌آورد.
آري، "كلام‌ها" نتايج شيرين و دل‌نشيني چون محاسن سعادت دو جهان و ثمرات اي چار تاسلام را ی كه مانند ميوه‌هاي شجره‌ي طوباي جنّت زيبا و شيرين‌اند ی نشان مي‌دهد. به كساني كه اين نتايج را مي بينند و با آن آشنا مي‌شوند احساس جانب‌داري و التزام و تسليم دست مي‌ديت داراهين اسلام و ايمان را چون سلسله موجودات، محكم و قوي، و هم‌چون شمار ذرات، كثير و فراوان بيان مي‌دارد، لذا موجب اذعاني بي‌پايان و ايماني محكم مي‌شوند.حتي برخي اوقات كه در حين مطالعه اوراد و اذكاا از آ نقشبند گواه آورده و مي‌گويم:
‌عَلَى ذلِكَ نَحْيَى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ غَدًا
جانب‌داري بي‌انتهايي را احساس مي‌كنم. اگرحُ خَينيا را هم به من بدهند نمي‌توانم حتي يك حقيقت ايماني را هم فدا كنم. تصور عكس يك حقيقت حتي براي يك دقيقه هم براي من دردناك است. اگر همه دنيا از آن من باشد نفسم بدون هيچ تعللي حاضر است آن را بدهد تا فقط يك حقيقت ايماني وجود يابد. زمانينِ بهوَ آمَنَّا بِمَا اَرْسَلْتَ مِنْ رَسُولٍ وَ آمَنَّا بِمَا اَنْزَلْتَ مِنْ كِتَابٍ وَ صَدَّقْنَا
مي‌گويم قدرت ايماني بي‌پاياني احساس مي‌كنم. عكس هر يك از حقا به اماني را عقلاً محال دانسته و اهل ضلالت را بي‌نهايت ابله و نادان مي‌بينم.
به پدر و مادرت درود فراوان مي‌فرستم و عرض ارادت دارم. آن‌ها هم ورت متن دعا كنند. تو برادر من هستي، لذا آن‌ها هم در حكم پدر و مادر من هستند. به هم ولايتي‌هايت مخصوصاً عموم آنان كه "كلام‌ها" را از تو مي‌شنوند سلام مي‌كنم.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 54 —
مكتشت آن‌
(پاسخ دو سؤال است)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اول:حاشيه عبارت طولاني "مقصد دوم كلام سي‌ام" كه مربوط است به تعريف تحولات ذره:
تعابير خورشيمبين"و"كتاب مبين"در جاهاي مختلف قرآن حكيم مكرر ذكر شده است. گروهي از اهل تفسير گفته‌اند اين دو تعبير يكي‌ست و گروه ديگر آن‌ها را متفاوت از هم دانسته‌اند. ديدگاه مفسرين درباره‌ي حقيقت اين تعابيقع به ف است. خلاصه مطلب از اين قرار است كه گفته‌اند اين دو "عناوين علم الهي‌اند."
اما من با فيض قرآن چنين معتقدم كه"امام مبين" عنواني‌ست براي نوعي از علم و امر الهي، كه بيش از عالم شهادت متوجه عالم غيب است، يعني بيش از زمانت؟
#13ر ماضي و مستقبل نظر دارد؛ به عبارت ديگر بيش از ظاهر هر امري به اصل و نسل و ريشه و هسته‌‌ي آن توجه مي‌كند.دفتري از قَدَر الهي‌ست. وجیود اين دفتر در كلام "بحساساتششم" و حاشيه كلام "دهم" اثبات شده است.
— 55 —
آري "امام مبين" عنوان نوعي از علم و امر الهي‌ست، يعني مبادي و ريشه‌ها و اصل‌هاي اشيا با كمال انتظام و به غايت هنرمندانه وجود اشيا را ن معنويي‌دهند و از اين نظر نشان مي‌دهند كه براساس يكي از دفاتر اصول علم الهي تنظيم شده‌اند؛ نتايج و نسل‌ها و هسته و برنامه و فهرست موجوداتي كه در آينده به وجود خواهند آوقتي بدر بردارند، لذا اعلام مي‌دارند كه مجموعه كوچكي از اوامر الهي مي‌باشند. مثلاً يك هسته در حكم تجسم برنامه‌ها و فهرست‌هاي تنظيم كننده تشكيلات تمام درخت و اوامرر شیاهيه‌يي‌ست كه اين برنامه‌ها و فهرست‌ها را تعيين مي‌كند.
نتيجه:"امام مبين" فهرست و برنامه درخت آفرينش است كه پيرامون ماضي و مستقبل و عالم غيب شاخه‌هاي خپرنده گسترانيده است؛ امام مبين بدين معنا دفتري از دفاتر قَدَر الهي و مجموعه فرامين خداوند مي‌باشد كه ذرات با املا و حكم دستورهاي مزبور به سوي خدمات و وظايف‌شان در وجود اشيا سوق داده مي‌شوند.
و اما"كتاب مبين" بيش از عالم غيب نظر بر عالم شهاحديت رد، يعني بيش‌تر از ماضي و مستقبل به زمان حال نظر دارد و بيش از علم و امر عنوان و دفتر و كتابي براي قدرت و اراده الهي‌ست. اگر "امام مبين" دفتر قَدَر باشد "كتاب مبين" دفتر قدرت است.يعني كمال صنعت و نظم موجود در ابوهري ماهيت و صفات و شئونات هر چيز نشان مي‌دهد كه براساس قواعد يك قدرت كامل و قوانين يك اراده نافذ وجود مي‌يابد؛ صورت‌هاي‌شان تعيين و مشخص مي‌گرد است ودار معين و شكل مخصوصي به آن‌ها داده مي‌شود. پس بايد گفت قدرت و اراده مذكور مجموعه قوانين كلي و عام و دفتر بزرگي دارد كه وجودها و صورت‌هاي خاص هر چيزي براساس آن بريده و دوخته و پوشيده مي‌شود. وجود اين دفتر مانند "امام مبين" در اذيت طرح مسايل مربوط به قَدَر و اختيار جزيي انسان اثبات شده است. حماقت اهل غفلت و ضلالت و فلسفه را ببين كه آن لوح محفوظِ قدرت فاطر و مثال جلوه و تبلور كتاب بصيرانه‌ي حكمت و اراده رباني را در اشيا احساس كرده‌اند، اما آن را حاشا "طبه خبر ام نهاده و بي‌ارزش نموده‌اند. قدرت الهي در ايجاد اشيا، سلسله موجودات را ی كه هر يك آيتي از اويند ی با املاي امام مبين
— 56 —
يعني به حكم و قاعده قَدَر در صحيفه مثالي زمان كه "لوح محو وحوه اف" ناميده مي‌شود مي‌نويسد، ايجاد مي‌كند و ذرات را به حركت در مي‌آورد. پس معلوم مي‌شود حركت ذرات از آن كتابت و استنساخ؛ در گذر موجودات از عالم غيب به عالم شهادت، و از علم به قدرت، خود اهتزاز و حركت مي‌باشد.
لتند دروح محو و اثبات" دفتر تبديل شونده يا تخته سياه لوح محفوظ اعظم ی كه ثابت و دائمي‌ست ی در دايره ممكنات ی يعني در اشيايي كه دائماً مظهر موت و حيات، و وجود و فنا هستند ی مي‌باشد. و اين يعني حقيقت زمان.آري، هم‌چنان كه هر چيزي را حقيقتيستان كقيقت آن‌چه زمان مي‌ناميم و چون نهر عظيمي در كائنات جاري‌ست به منزله صحيفه و مُركّب كتابت قدرتي‌ست كه در "لوح محو و اثبات" قرار دارد.
لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّگرفت.
سؤال دوم:صحراي محشر كجاست؟
پاسخ:
وَ الْعِلْمُ عِندَ الله
حكمت عاليه آفريدگار حكيم در هر چيزي وجود دارد، حتي در شيئي واحد و بسيفینا
ك، حكمت‌هاي بسيار بزرگي قرار داده است و اين حقيقت به صراحت نشان مي‌دهد كه كره زمين (با گردش خود) بي‌هدف دايره‌يي عظيم رسم نمي‌كند. بلكه حول چيز با اهميتي مي‌گردد و دايره‌ي محيط "ميدان اكبر" را ترسيم مي‌كند و ناگر در‌دهد؛ پيرامون نمايشگاه بزرگي مي‌گردد و محصولات معنوي خود را بدان‌جا تحويل مي‌دهد تا در آتيه در آن محل در مقابل ديدگان مردم به نمايش در آيد. معلوم مي‌شود در دايره محيطي تقريباً بيست و پنج هزار ساله، بنا بهبسيار ، شام شريف در حكم هسته‌يي شده، و ميدان بزرگ حشري كه آن دايره را پر كند در آن بسط خواهد يافت. تمام محصولات معنوي كره زمين به دفاتر و الواح آن عرصه كه فعلاً زير پرده غيب ام اجازتاده مي‌شود و در آينده وقتي ميدان محشر پديدار شد ساكنانش را نيز در آن ميدان پياده خواهد كرد و محصولات معنوي مذكور نيز از غيب به شهادت در خواهند آمدود عدا كره زمين به عنوان مزرعه، چشمه، و معيار براي پر كردن ميدان مذكور به قدر كافي محصول و دستاورد ارائه كرده است و آفريدگاني كه قادرند آن را در برگيرند، از آن جريان يافته و مصنوعاتي كه قراد لذا پُرش كنند
— 57 —
از آن صادر گشته‌اند. پس كره زمين همانند دانه‌يي، و صحراي محشر با همه‌ي آن‌چه در خود دارد چون درختي و سنبله‌يي و مخزني‌ست. آري، هم‌چنان كه يك نقطه نوراني به واسطتند. ق سريع، خط يا دايره مي‌شود، كره زمين نيز با حركت سريع و حكيمانه‌اش مدار تمثّل يكي از دواير وجود و با محصولات آن دايره عامل شكل ‌گيري محشر كبرا مي‌باشد.
ق الصََّّما الْعِلْمُ عِندَ الله
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 58 —
مكتوب يازدهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإِن مِّيش‌تر ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(اين مكتوب علاج مهمي‌ست و به چهار گوهر كوچیك از گنجیينه چهیار آيیه اشیاره دارد.)
برادر عزيزم!اين چهار مسأله متفاوت را قرآن حكيم در اوقیات مختلف به نفسم آموخته استابه نيا براي برادرانم كه علاقه داشتند از اين مطلب درس يا سیهمي دريافت كنند نوشتم. به اعتبار مبحیث، از گنجينه حقايق چهار آيه‌ي كريمه مختلف، گوهرهاي كوچكي به عنوان نمونه توان حاده شده است. هر يك از چهار مبحث مذكور داراي صورت و فايده‌يي جداگانه اسیت، كه به شرح زير بيان مي‌كنم:
مبحث نخست:
إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا
(نساء: ٧٦)
اي نفس من كه از ضرر وسوسه‌ مأيوس ب هيچ ي! تداعي خيالات، و يادآوري فرضيات نوعي ارتسام غير ارادي در ذهن است. ارتسام اگر ناشي از خير و نورانيت باشد حكم حقيقت تا حدودي وارد صورت و مثال آن مي‌شود. همان‌طور كه نور و
#ر خواهاي خورشيد وارد صورت مثالي‌اش در آيينه مي‌گردد... اما اگر سرچشمه‌اش شر و امور مادي باشد حكم و خاصيت اصل وارد صورت نمي‌شود و به تمثال خود سرايت نمي‌كند. براي نمونه صورت شي نجس و مردار در آيينه، نهت كه است و نه مردار. يا مثلاً تمثال مار كسي را نيش نمي‌زند.
براساس اين سرّ،تصور كفر، كفر و تخيل ناسزا، ناسزا نيست.به ويژه اين‌كه اگر غير ارادي باشد و به صورت فرضي به ذهن ولايتند كاملاً بي‌ضرر است. در مذهب اهل سنت و جماعت ی كه اهل حق‌اند ی پستي و زشتي شرعي چيزي به سبب نهي الهي‌ست، لذا مادام كه امري فرضي به ذهن خطور كند آن هم بف را خار و بدون رضايت فرد و نوعي تداعي خيال باشد نهي به آن تعلق نمي‌گيرد. حتي اگر آن تخطّر، صورت زشت‌ترين و پست‌ترين چيز هم باشد باز زشت و ناپسنرك را هد بود.
مسأله دوم:يكي از ثمرات درختان كاج و قطران و سپيدار در "تپليجه"‌ي ييلاق "بارلا"ست و چون در مجموعه "كلام‌ها" بيان شده در اين‌جا آورده نمي‌شود.
مسأله سوم:اين دو مب٣٠ اثري از مثال‌هايي‌ست كه در كلام "بيست و پنجم" آمده و عجز و ناتواني تمدن (غرب) را در برابر اعجاز قرآن نشان مي‌دهد. دو مثال از هزاران مثالِ ثابت كننده ميزان نا‌حق بودن حقوق مدني در مخالفت با قرآن را در زير مي‌آوريم:
فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظَِّ الثّثَيَيْنِ
(نساء: ١٧٦)
كه حكم قرآني‌ست در عين حال كه عدالت محض است مرحمت نيز هست. آري، عدالت است؛ زيرا به اعتبار اكثريت مطلق مرد زني اختيار مي‌كند و نقل ميمي‌شود نفقه‌اش را تأمين نمايد. زن نيز همسر مردي مي‌شود و نفقه‌اش را بر عهده او مي‌گذارد و به اين صورت كمبود سهمش را در ارثيه جبران مي‌كند. مرحمت هم است چرا كه اين دختر ضعيفان تعلر به شفقت و از برادر به مرحمت بسيار نياز دارد. طبق حكم قرآن اين دختر بدون هيچ نگراني مورد محبت پدر قرار مي‌گيرد، و پدر با نگراني نمي‌گويد "اين دختر فرزند زيان‌باري‌ست كه باعث مي‌شود نيمي از عبير م من توسط او به دست ديگران و افراد غريبه بيفتد." نگراني و عصبانيت به
— 60 —
آن شفقت در نمي‌آميزد. اين دختر از برادرش نيز حمايت و مرحمتي بدون حسادت مي‌بيند و برانوعي رچ‌گاه به چشم رقيبي به او نمي‌نگرد كه: "نيمي از خاندان‌مان را از بين مي‌برد و بخش زيادي از اموال‌مان را به ديگران مي‌دهد." برادر هيچ‌گاه به مرحمت خود نسبت به خواهر و حمايت از ا غزوه و ناراحتي نمي‌آميزد. در چنين حالتي دختري كه به لحاظ سرشت، ظريف و نازنين و به لحاظ خلقت ضعيف و نحيف است در ظاهر مال اندكي از دست مي‌دهد اما در برابر، از شفقت و مهرباار مددشاوندان ثروتي بي‌پايان به دست مي‌آورد؛ وگرنه اين كه بگويند ما بيش از رحمتِ حق او را مورد لطف و مرحمت قرار مي‌دهيم، و مثلاً بيش‌تر از حقش به او بدهند اين نه تنها لطف و مرحمت ني نظرياه ظلمي مضاعف است. شايد حرص وحشيانه امروز كه يادآور ستم غدارانه زمان جاهليتي‌ست كه دختران‌شان را براساس غيرتِ وحشيانه زنده به گور مي‌كردند؛ راه را بر شناعدار خررحمانه باز كند. همه احكام قرآن مشابه حكمي كه بيان شد تصديق كننده اين فرمان هستند:
وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ
(انبياء: ١٠٧)
مسأله چهارم:
فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ
(نساء: ١١)
مدنيت بي‌ميم (دنن ابن تي) هم‌چنان كه با دادن حقي بيش‌تر از حق دختر به او باعث چنين ناحقي مي‌شود. در خصوص مادر نيز با قطع حقوق او مرتكب ظلم وحشتناك‌تري مي‌شود. آعَلْنَقت مادر ی كه محترم‌ترين، شيرين‌ترين، لطيف‌ترين و دل‌نشين‌ترين جلوه رحمت رباني‌ست ی در بين حقايق عالم محترم‌ترين و مكرم‌ترين حقيقت است. مادر كرتند. نن و رحيم‌ترين و فداكارترين دوست است، دوستي كه به خاطر شفقت‌اش همه دنيا و زندگاني و آسايش خود را فداي فرزندش مي‌كند. حتي مرغي ترسو كه در پايين‌ترين و ساده‌ترين رتبه مادري قرار دارد در پرتو اندكي از آن مهرباني و شفقت براي دفاع از جهد. بريش به سگ هجوم مي‌برد و به شير حمله مي‌كند.
— 61 —
محروم كردن مادر از مال فرزند، مادري كه داراي حقيقتي چنين محترم و معزز است، ظلمي دهشتناك در حق آن حقيقت محترم، بي‌حرمتي‌اي وحشتناك، تحقيري بس جنايت‌آميز، و كفران نع است و كه عرش (الهي) را به لرزه در مي‌آورد و آلوده كردن پادزهري به غايت درخشان و نافع در حيات اجتماعي بشر به زهر هلاهل است و اين را اگر جانوراني كه صورت انسان دارند، و ادعاي انسان‌دوستي مي‌كنند، درك نكرده و نفهمندظر و ننيست كه انسان‌هاي واقعي در مي‌يابند و مي‌فهمند. آن‌ها مي‌دانند كه حكم قرآني فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ عين حق و محض عدالت است.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 62 —
مكتوب دوازدهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
ه "يَامِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى رُفَقَائِكُمْ
برادران عزيز!آن شب از من سؤال كرديد و من پاسخش را ندادم، زيرابحث درباره مسائل ايماني به صورت مناقشه جايز نيست.شما به صورت مناقشه اجابتده بوديد. فعلاً پاسخي بسيار مختصر براي سه سؤال‌تان كه مبناي مناقشه شما بود مي‌نويسم. تفصيل مطلب را در "كلام‌ها"يي خواهيد يافت كه نام‌هايشان را جناب داروساز نوشته است. كلام "بيست و ششم" را كهه سرّ است به قَدَر و اختيار جزيي به خاطر نياورده و به شما نگفته بودم؛ آن را هم ببينيد،البته آن را مانند روزنامه مطالعه نكنيد.سرّ اين‌كه جناب داروساز را به كلام‌هاي مزبور ارجاع دادم . هم‌چتم آن‌ها را مطالعه كند اين است كهشبهات مربوط به آن مسايل از ضعف ايمان سرچشمه مي‌گيرد، و كلام‌هاي مورد‌ نظر اركان ايمان را كامل اثبات مي‌كند.
سؤال نخست شما:رانده شدن حضرت آدمكس وجوز بهشت و وارد شدن تعدادي از بني آدم به جهنم بر چه حكمتي استوار است؟
— 63 —
پاسخ:حكمتش وظيفه دادن است...حضرت آدم براي انجام چنان وظيفه و مسؤوليتي فرستاده شده است كخود، دپيشرفت‌هاي معنوي بشر و ترقي و انبساط تمام استعدادهايش و آينه‌ي جامع بودن ماهيت انسان براي اسماي الهي از نتايج آن مي‌باشد. اگر حضرت آدم (ع) براي هالْعَجر بهشت اقامت داشت مقامش هم‌چون مقام ملائكه ثابت مي‌ماند و استعدادهاي بشري شكوفا نمي‌شد. اين در حالي‌ست كه تعداد فرشتگاني كه داراي مقام ثابت باشند فراوان‌اند و براي آن نحو از عبادت ب‌پذيرفن نيازي نيست.حكمت الهي اقتضاي دار تكليفي را دارد كه با استعداد و شايستگي انسان ی كه قادر است به مقامات بي‌انتها برسد ی مناسب باشد، لذا وب ششم) بر عكس ملائكه به واسطه گناهي كه مي‌دانيم و مقتضاي فطرتش بود از بهشت رانده شد. پس بايد گفتهم‌چنان كه رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت عين حكمت و محض رحمت بود، وارد شدن كافران بهيهِ النيز حق و عدالت است.
همان‌طور كه در سومين اشارت "كلام دهم" گفته شده است: هر چند كافر در طول عمر كوتاه خود مرتكب گناهي شده است، اما در متن اين گناه جنايتي بي‌نهايت وجود دارد، زيرا كفر تحقير تمام كائناتبا تولين آوردن ارزش هستي، تكذيب شهادت همه مخلوقات بر وحدانيت حق و كوچك شمردن اسماي الهي‌ست كه جلوه‌هاي آن در آيينه موجودات ديده مي‌شود. اين است كه قهار ذوالجلال، سلطان عالم هستي، براي احقاق حق موجودات از كافر، او را براي هميشه وارد جهنم مي‌كندَ اِلهن عين حق و عدالت است؛ چرا كه لازمه جنايت بي‌نهايت، عذاب بي‌نهايت است.
سؤال دوم شما:دليل خلق و ايجاد شياطين چيست؟ براساس چه حكمتي حضرت حق شيطان و شرور را آفريده است؟ آيا آفريدن شر، شر؛ انه كندن قبيح، قبيح نيست؟
پاسخ:حاشا!... خلق شر، شر نيست؛ كسب شر، شر است، زيرا خلق و ايجاد نظر بر تمام نتايج دارد و كسب چون مباشرتي خصوصي‌ست نظر بر نتايج خصوصي دارد. براي مثال بارش باران هزاران نتيجه دد نخوارد و همه اين نتايج هم نيكو و مفيد است. حال اگر برخي به دليل سوء اختيار، از باريدن باران متضرر
— 64 —
شوند نمي‌توان گفت: "آفرينش باران رحمت نيست." يا نمي‌حريك بكم كرد كه: "آفرينش باران شر است." بر اثر سوء اختيار و كسب است كه باران براي كسي شر مي‌شود. يا مثلاً در آفرينش آتش فايده‌هاي فراواني وجود دارد؛ همه آن‌ها هم خير هستند. ليكن اگر برخي به دليل سوء اختيار خويش و استفادهرم عَلت از آن متضرر شوند نمي‌توان گفت:"خلق آتش شر است." زيرا آتش فقط براي سوزاندن او خلق نشده است. او خود با سوء اختيار خويش دست در آتشي برده كه غذايش را مي‌پخت، لذا خادم خود را به دشمن تبديل كرده است.
نتيجه: ما در ير كثير مي‌توان شر قليل را قبول كرد. اگر براي از ميان رفتن شر قليل، شري ترك شود كه خير كثير را نتيجه مي‌دهد، در آن صورت مرتكب شر كثير شده‌ايم.مثلاً اعزام سرباز به جهاد بي‌ترديد خسارت‌هاي جزيي و جاني و مادي در بر خواهد دا5
از اكن در جهاد خير كثير وجود دارد و آن نجات اسلام و مسلمانان از تسلط كفار است. اگر جهاد را به دليل آن شر قليل كنار بگذارند آن‌گاه با رفتن خير فش را شَرِّ كثير خواهد آمد؛ و اين عين ظلم است. يا مثلاًكسي مبتلا به "قانقاريا" شده است و بايد يكي از انگشتان او را قطع كرد. اين كار در ظاهر شر اما در حقيقت خير و كار درستي‌ست. اگر انگشت چنين كسي بريده نشود بعد از مدتي باشود موش را قطع كرد و اين شر كثير مي‌شود.
خلاصه اين‌كه آفرينش و ايجاد شرها، ضررها، بلايا، شيطان‌ها و امور مُضر در عالم هستي، شر و بد نيست، چرا كه براي نتايج بسيار مهمي خلق شده‌اند. مثلاً شياطين بر فرشتگان تسلطي ندارفتم باا فرشتگان پيشرفتي هم ندارند و مقام‌هاي‌شان ثابت است و تغييري در آن‌ها صورت نمي‌گيرد. حيوانات هم همين طورند، چون شياطين بر آن‌ها مسلط نمي‌شوند، لذا مرتبه ثابتي دارند و ناقص‌اند. امادر عالم انسانيت مراتب پيشرفت و سقوط بي‌نهايت است.چيست؟
ودها و فرعون‌ها گرفته تا صديقينِ اوليا و انبيا مسير طولاني پيشرفت وجود دارد.
براي تمييز و فرق گذاشتن بين ارواح پست سياهي چون زغال و روح‌هاي عاليه‌يي چون الماس است كه با خلقت شياطين و سرّ تكليفحادثه ت انبيا، عرصه آزمايشي از تجربه و جهاد و مسابقه گشوده شده است. اگر مجاهده و مسابقه‌يي در كار نبود
— 65 —
استعدادهايي كه در حكم الماس و زغال در معدن انسانيت هستند مساوي هم باقي مي‌ماندند. يعنجزه و ً روح ابوبكر صديق كه در اعلاي عليين است با روح ابوجهل در اسفلِ سافلين در يك سطح قرار مي‌گرفت.پس آفرينش شياطين و شرور از آن‌جا كه ناظر بر نتايج كلي و بزرگي مي‌باشنافت.
زشت نيستند اما شرور و زشتي‌هاي ناشي از استفاده نادرست و مباشرت خصوصي كه كسب خوانده مي‌شود مربوط به كسب انسان است و ربطي به آفرينش الهي ندكور و اگر سؤال كنيدكه با وجود انبيا، بيش‌تر انسان‌ها به دليل وجود شياطين كافر مي‌شوند و با وارد شدن به حيطه كفر متضرر مي‌گردند؛ و براسیاس قاعده‌ي اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر اگر چيزي براي بيش‌تر افراد شر باشد پس خلق شر، شتيم. فود؛ در اين صورت آيا مي‌توان گفت بعثت انبيا هم رحمت نيست؟
پاسخ مي دهيم:كميت در نسبت با كيفيت اهميتي ندارد و در اصل اكثريت ناظر بر كيفيت است.
مثلاً اگر صد هستهن تهي‌داشته باشيم و آن‌ها را زير خاك بكاريم، ولي آبياري نكنيم، و معامله شيميايي مربوطه انجام نگيرد و در معرض كشمكش‌هاي حيات هم قرار نگيرند طبيعي‌ست كه هم‌چنان صد هسته خواهيم داشت به ارزش ناچيز. امابحث كرسته‌ها آبياري شوند و در معرض كشمكش‌هاي حيات قرار گيرند و مثلاً اگر هشتاد تاي آن‌ها نيز به دليل سوء مزاج از بين بروند و بيست دانه از آن‌ها درخت ميوه‌داشت..ما شوند آيا مي‌تواني بگويي:"آبياري اين دانه‌ها شر بود و موجب از بين رفتن بيش‌تر آن‌ها گرديد؟" البته نمي‌تواني بگويي، زيرا بيست دانه مزبور تبديل به بيست هزار مي‌شود. كسي كه هشتاد دانه خرما را از دست بدهد و در عوض بيست هزار دانه به دست آوردبشناسن نيست و چنين امري شر نخواهد بود.
يا مثلاً اگر طاووسي صد تخم داشته باشد اين تخم‌ها به لحاظ تخم بودن‌شان ٥٠٠ قروش بيش‌تر ارزش ندارند، اما اگر طاووس روي آن صد تخم بنشيند و اگر هشتاد تخمش هم فاسد شود و از بين برود و اي فانست تخم تبديل به طاووس شود آيا مي‌توان گفت:"زيان‌بار بود، اين معامله شر شد، قبول كرچ شدن اين پرنده بي‌مورد و ناپسند بود، شر شد؟" نه اين‌طور نيست، خير است، زيرا طايفه‌ي
— 66 —
طاووسان و تخم‌هايشان هشتاد آب حرا كه قيمت‌شان مي‌شد چهارصد قروش از دست دادند و در عوض بيست طاووس به قيمت هشتاد ليره به دست آوردند.
نوع بشر به واسطه بعثت انبيا، سرّ من مي مجاهده، نبرد با شياطين؛ صدها هزار نبي، ميليون‌ها ولي و ميلياردها صفي چون خورشيد و ماه و ستاره را در عالم انسانيت به دست آورد و در مقابل، كفار و منافقاني را كه از نوع حيوانات مُضرند و از نظر َارِ
كثير و به لحاظ كيفيت بي‌ارزش مي‌باشند از دست داد.
سؤال سوم شما:حضرت حق انسان را دچار مصايب كرده، و بلايا را بر او مسلط مي‌سازد. آيا اين وضع مخصوصاً بر بي‌گناهان و حتي حيوانات ستم نيست؟
پاسخ:حاشا! مُلك از آِنْ فَ و او هر طور بخواهد در مُلك خود تصرف مي‌كند. اگر شخص صنعت‌كاري تو را در برابر دست‌مزدي مدل كند، و لباس مُرصعي را كه به غايت هنرمندانه تهيه كرده است بر تو بپوشاند و براي آن‌كه هنر و مهارتش را نشان دهد لباس مذكور را كوتاه يا از غركند، اندازه بگيرد يا ببُرد... تو را بنشاند و بايستاند؛ آيا مي‌تواني به او بگويي "لباسي را كه برازنده‌ي من بود خراب كردي؟" يا اين‌كه بگويي "با اين نشاندن و ايستاندن موجب زحمت من شدي" بي‌شك نمي‌تواني بگويي؛ اگر چنين چيزي‌تواند ديوانگي كرده‌يي. درست به همين ترتيب صانع ذوالجلال جامه مُرصع وجود را در غايت مهارت با حواسي چون چشم و گوش و زبان بر تو پوشانده است. او براي نشان دادن نقوش اسماي متنوعش تو را بيمار، گرفتار، گرسنه، سير و يقي تبي‌كند... و در ميانه چنين اوضاعي مي‌گرداند. او براي تقويت ماهيت حيات و نمايش جلوه‌هاي اسمايش تو را در اطوار گوناگون سير مي‌دهد. تو اگر بگويي "چرا مز اقطار چنين مصايبي مي‌كني؟" هم‌چنان كه در تمثيل اشاره شد صد حكمت تو را به سكوت وادار خواهد كرد.
در اساس سكون و بي‌حركتي، سستي و بي‌تحركي، يك‌نواختي و توقف نوعي عدم و ضرر است. حركت و تبدل، وجود و خير است. حيات با تحرك است كه كمالا از هبد و به واسطه بلايا ترقي و رشد مي‌كند. زندگاني با تجلي اسما، مظهر حركات گوناگون شده، زلال مي‌گردد، قوت ‌يافته شكوفا مي‌شود، انبساط مي‌يابد و قلم متحركي مي‌شود براي
— 67 —
نگارش مقدرات خود، لذا نقش‌اش را ايفا كرده و شا اَنْتكسب اجر اخروي را به دست مي‌آورد.
اين‌ها پاسخِ مختصرِ سه سؤالي بود كه در متن مناقشه شما قرار داشت. تفصيل اين پاسخ سي و سه كلامي‌ست كه در "كلام‌ها" درج شده است.
برا و تكاز! تو اين نامه را براي جناب داروساز و هر يك از شنوندگان مناقشه كه مناسب يافتي قرائت كن. سلام مرا هم به جناب داروساز كه از طلبه‌هاي جديدم است برساننام عض:
"طرح مسايل دقيق ايماني مانند همين مسايل ذكر شده در ميان جماعت آن هم به صورت مناظره‌يي بدون معيار و ميزان جايز نيست. اين‌گونه بحث‌ها پادزهرند، اما وقتي مناظره بدون معيار و ميزان باشد زهر مي‌شونرد و فاي گويندگان و شنوندگان ضرر خواهد داشت. بحث اين قبيل مسائل ايماني در صورتي جايز است كه توأم با خونسردي و انصاف و داد و ستد فكري باشد."هم‌چنين به او بگو: "اگر در اين نوع از مسايل شبهلاةُ ورايت حاصل شد و پاسخش را در "كلام‌ها" نيز نيافتي به صورت خصوصي براي من بنويس..."
به جناب داروساز اين را هم بگو "درباره خوابي كه در ارتباط با مرحوم پدرش ديده بود اين معنا به ذهنم خطور كرد: مرحوم پدرش پزشك بود و به افراد ةُ وَ صالح و ارجمندي كه از اوليا بوده‌اند خدماتي داشته است؛ لذا روح اين افراد گرامي كه از او خرسند بوده و فايده‌ كسب كرده‌اند، هنگام درگذشتش به چشم پسر او كه از نزديك‌ترين كسان‌اش مي‌باشد به صورت پرنده ظاهر شده و در واقع به روحامبر عش آمدي شفاعت‌گونه گفته و از او استقبال نموده‌اند."
به همه دوستاني كه آن شب دسته جمعي در اين‌‌جا بودند درود مي‌فرستم.
"اَلْبَاقِى هُ فيلسوبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 68 —
مكتوب سيزدهم
‌بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
‌السَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ شود؟
ى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم!درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بي‌تفاوتي‌ام در قبال سياست‌هاي روز سؤالات زيادي مي‌كنيد. وقتدليل تكرار سؤالات و اين‌كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده مي‌شود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديمي بدهم.
سؤال اول‌ب خود وضاع و احوالت چه‌طور است؟
پاسخ:حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر مي‌گويم كه ظلم‌هاي بي‌شماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمت‌ها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري دراَحَدُه به آخرت مي‌انديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانه‌يي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوه‌هاي بان‌كه عديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه
— 69 —
در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايده‌اش را نصيبم كرد و زحمت غار آزا مرا صه را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآني‌ام آسيب وارد شود. اهل دنيا با ا السَّبه همه افراد ناباب امان‌نامه مي‌دادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو مي‌كردند، به شكل ظالمانه‌يي اين‌كار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اين‌كه مرا بيشرا شني خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام‌ها" بيش‌تر بنويسم، بي‌هيچ دغدغه‌يي دچار اين غربت‌ام كرد و به اين ترتيب آن فشار وله دومو آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ هم‌چنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخش‌ها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همرا مي‌شواوندان‌شان آزاد گذاشته‌اند كه با هر كس كه مي‌خواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانه‌يي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و هم‌شهري‌هايمَّدٌ ه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيله‌يي شود براي كسب فيض قرآن همان‌طور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غشَ مُوننين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آن‌هم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم مي‌كنند. پروردگار ام علي خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماه‌هاي سه‌گانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دل‌نشين و عزلتي مقبول مصادف نمود. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...
— 70 —
سؤال دوم‌تان:نمي‌خواي دريافت وثيقه مراجعه نمي‌كني؟
پاسخ:من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه مي‌كنم. هر گاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزي‌ام را در اين‌جا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه برانند. دن رخ مي‌دهد دو دليل دارد، يكي از آن‌ها ظاهري و ديگري حقيقي‌ست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اين‌جا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقي‌ست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حقان و ام كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت مي‌كند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر رند اينه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آن‌طور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نمي‌كنم، لذا مرا به اين تبعيد محكوم كرد. پس، ظلمِ چند برابر آن‌ها را به رحمتي مضا رفته يل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آن‌ها بي‌معناست، اگر آن‌ها داراي حق يا اسباب قدرتمنو معلوند، طبيعي‌ست كه به آن‌ها هم مي‌شد مراجعه كرد.
دنياي‌شان به سرشان بخورد با اين‌كه آن را كلاً رها كردم؛ نيز سياست‌هاي‌شان، پا گيرشان شود بااةُ وَه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانه‌ها و اوهامي سر هم مي‌كنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آن‌ها بر اوهام‌شان صحه مي‌گذاشتم، كه نمي‌خواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخا ايمانسياست‌هاي دنيوي داشتم، كه سر نخ‌شان دست اجنبي‌ست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار مي‌شد و خود را نشان مي‌داد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشته‌ام و در اين مدت هيچ روزنامه‌يي را مطالعه نكردم. مسلم"سال است كه در اين‌جا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم مي‌شود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه
— 71 —
سياست‌ها دارد كه اجازه نمي‌دهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگويي‌ست، سقوط كند.
دليلر صورتدم مراجعه‌ام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بي‌عدالتي را حق و حقيقت مي‌پندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نمي‌خواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال پيش رفن:چرا در قبال سياست‌هاي روز تا اين حد بي‌تفاوت هستي؟ چرا موضع‌ات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نمي‌دهي؟ آيا آن‌ها را اميدوار كننده مي‌بيني؟ يا به دليل ترس سكوت كرده‌يي؟
پاسخ:خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم ه نمي‌منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سال‌هاي حياتم گواهي مي‌دهد كه ترس، هيچ‌گاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق مي‌دانسته‌ام. در ضمن چرا مي‌بايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلمصحيح ق. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمه‌يي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش مي‌كند مي‌ماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي مي‌تواند تا زمان‌اش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح مي‌دهند. كسي چون سعيد قديمي ن، مؤسفته است:
‌وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا، لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بي‌ترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع مي‌كند، بشده اشترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجن‌زاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان مي‌رود. بعضي از آن‌ها در راهي ايمن پيش مي‌روند، بعضي در حد امكان براي نج نظيرشلجن‌زار و باتلاق واسطه‌هايي يافته‌اند. اكثرشان نيز در آن باتلاق
— 72 —
كثيف و آلوده در تاريكي راه مي‌روند. ٢٠ درصد آن‌ها به سبب سرمستي، لجن‌زار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو مي‌دهند. اين‌ها با سختي و مند گراي‌روند تا اين‌كه خفه مي‌شوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را مي‌فهمند و احساس مي‌كنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگردان‌اند و قادر به ديدن راه درست نيستند...
. برايابر اين‌ها دو راهكار وجود دارد:
الف:با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب:با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آن‌ها نشان بدهيم.
من مي‌بينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق به‌دست دارند، اما آن‌طور صدها يد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نمي‌شود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نمي‌كنند، فرد متحير و سرگاعجاز ي‌هراسد كه نكند مي‌خواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضه‌هايي مي‌شكند، نور از بين مي‌رود يا خاموش مي‌شود.
باتلاقي كه گفتاهل ديت بي‌بند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده مي‌باشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت لذت مي‌برند. متحيران آنان‌اند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان كه تُ رهايي هستند، اما راهي نمي‌يابند. انسان‌هايي سرگردان‌اند. چماق‌ها هم جريانات سياسي‌ست. نورها نيز حقايق قرآني‌ست. در برابر نیور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفیرتي از آن نیدارد، لذا من هم برايهمان‌جه نیور قیرآن را در دسیت بگيرم با گفتن
أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشّيطان وَ السِّيَاسَةِ‌،
چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريان‌هاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هينه (بق هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآني‌اي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريان‌هاي سياسي و طرفداري‌ها و تلقي‌هاي مغرضانه داده مي‌شود، دچار كدورت شده و آن‌ها را مورد اتهام قرار دهد. مگر
— 73 —
شيسعادت به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بي‌ديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند...
الحمدلله به دليل كناره گيري از سي قرآن رزشِ حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكه‌هاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماس‌ها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مي‌يابد.
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هتي به ا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

مكتوب چهاردهم
تأليف من دواست

* * *

— 74 —
مكتوب پانزدهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
برادر عزيزم!
نخستين سؤال‌اتاين بود كه صحابه چرا نتوانستند با نظر ولايت خويش مفسدان را شناسايي كنند تا همانگوه شهادت سه تن از خلفاي راشدين نشود؟ مگر نه اين است كه كم مرتبه‌ترين اصحاب از بزرگ‌ترين اوليا هم بزرگ‌ترند؟
پاسخ:در توضيح اين مطلب دو مقام به شرح زير وجود دارد:
مقام نخست:با بيان يكي از اسرار دقيقةٍ مِن مسأله حل مي‌شود.
ولايت صحابه كه آن را "ولايت كبري" مي‌نامند از وراثت نبوت منشأ مي‌گيرد و بدون مواجه شدن با برزخ طرق گوناگون مستقيماً از ظاهر به سوي حقيقت عبوي رسولند. اين نوع از ولايت مرتبط با تظاهر اقربيت الهي‌ست و با اين‌كه مسيرش به غايت كوتاه است اما مرتبه‌اش بسيار متعالي مي‌باشد. خوارق‌اش كم اما مزيت‌هايشان بسيار است. كشف و كرامت در آن به ندرت ديده مي‌شوريف ميگهي كرامات اوليا غالباً اختياري نيست. از جايي كه انتظار نمي‌رود خرقي به عنوان اعطاي الهي به دست آن‌ها ظاهر مي‌شود. بيش‌تر اين كشف و كرادر بيشز وقتي در زمان سير و سلوك از برزخ طريقت گذشتند و از وضعيت عادي بشري تا حدودي مجرد شدند به صورت حالات خلاف عادت در آن‌ها ظهور مي‌كند. و امّا صحابه به موجب انعكاس و انجذاب و اكسير مصاحبت نبوت، مجبور به طي دايره عظيم سير
— 75 —
و سالسَّل طريقت نيستند. آن‌ها در يك گام و در يك مصاحبت مي‌توانند از ظاهر به حقيقت عبور كنند؛ هم‌چنان كه مثلاً براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود دو راه وجود دارد:
راه اول:اين‌كه يك سال راِح ربّو پشت سر بگذاري تا اين‌كه به شب قدر برسي. اين‌جا براي به دست آوردن قربيت مذكور بايد مسافتي يك ساله را طي كني. اين راه و روش اهل سلوك است و بيش‌تر كساني كه اهل طريقت‌اند چنين مي كنند.
راه دوم:بيرون آمدن مي‌دهته جسم مادي كه مقيد به زمان است و ارتقا يافتن روح به واسطه تجرد، در نتيجه حاضر ديدن شب قدر اخير با شب عيدي كه پيش رو‌ست؛ همان‌طور كه امروز را مي‌بيني. اين بدان دليل است كه روح مقيد به زمان نيست. احساسات انسانيي‌ست، ي كه به مرتبه روح صعود مي‌كند زمان حال منبسط مي‌شود. اوقاتي كه نسبت به ديگران گذشته و آينده خوانده مي‌شود براي او حكم زمان حال را مي‌يابد.
ده اسب اين تمثيل براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود بايد به مرتبه روح صعود كرد تا گذشته را در مرتبه زمان حال مشاهده نمود. اساس اين سرّ غامض ظهور اقربيت الهي‌ست. براي نمونه خوروان در ما نزديك است چرا كه نور و گرما و عكس آن در آيينه و دست ما است، ليكن ما از خورشيد دور هستيم. اگر ما از نقطه نظر نورانيت، اقربيت خورشيد را احساس كنيم و به نسبت‌مان با تمثال مثالي‌اش در آيينه‌يي كه در دست داريم پي بب هم‌چبه اين واسطه آن را بشناسيم و معناي نور و گرما و شكل و شمايلش را دريابيم اقربيتش براي ما ظاهر مي‌گردد و آن را نزديك خود دانسته با آن مرتبط خواهيم شد. اما اگر از نقطه نظر بُعديت‌مان بخواهيم به خورشيد نزديكن "لم و آن را بشناسيم مجبور به سير فكري و سلوك عقلي مفصلي مي‌شويم. در اين حالت مي‌بايست به كمك قوانين علمي، در عالم فكر و انديشه به سماوات برويم و خورشيدي را ليهِ اآسمان است در ذهن خويش تصور كنيم، بعد، نور و حرارتي را كه در ماهيت آن وجود دارد و همين‌طور رنگ‌هاي هفت‌گانه‌يي را كه در نور خورشيد است با بررسي‌هاي مفصل
— 76 —
علمي بشناسيم تا بتوانيم قربيت ممجبور ي را كه فرد نخست با اندك تفكري در آيينه خويش به دست آورده بود، به دست آوريم.
به همين ترتيب نبوت و ولايت موجود در وراثت نبوت، نظر بر ظهور سرّ اقرد. اجارد. ساير ولايت‌ها نيز غالباً مبتني بر اصل قربيت مي‌باشند و رهروان آن‌ها در بسياري از مراتب مجبور به سير و سلوك هستند.

مقام دوم:كساني كه موجب آن حوادث شدند و فساد كردند تنها چند يهودي 1?Qدند تا با كشفِ آن‌ها جلوي فساد گرفته شود. بشت، لذ ملت‌هاي متعدد و مختلف به جرگه اسلام جريان‌ها و افكار بسياري كه ضد و مخالف يك‌ديگر بودند در هم آميختند. مخصوصاً غرور ملي بیرخي از اين ملت‌را سورواسطه ضیربات حضیرت عمر (رض) به طرز دهشتناكي خدشه‌دار شده بود، لذا فطرتاً دنبال فرصتي براي انتقام بودند، زيرا هم دين سابق آن‌ها ابطال شده و هم دولت و سلطنتي كه مدار افتخارشان بود برچيده شده بود. به همين سبب آگاهانه يا ناآگاهانه حساً طرفدار اصالحه گرفتن از حاكميت اسلام بودند. لذا نقل شده است بعضي از منافقان كه چون يهوديان زيرك و دسيسه‌گر بودند از وضعيت اجتماعي به وجود آمده سوء استفاده كردند. پس بايد گفت ممانعت از وقوع آنهستند با اصلاح حيات اجتماعي آن دوره و انديشه‌هاي مختلف امكان‌پذير بوده، وگرنه اين كار با كشف و شناسايي يكي دو مفسد شدني نبوده است.

اگر گفته شود:حضرت عمر (رض) خطاب به يكي از فرماندهانش به نام "ساريه" كه فاصله‌يي يك ماهه با اورسي
بر منبر گفت:
يَا سَارِيَةُ اَلْجَبَلَ اَلْجَبَلَ
و ساريه شنيد و هدايت كرامت‌آميز عمر موجب شد او در همان نقطه سوق الجيشي پيروز شود؛ و اين نشان از نز بعثتگاه قاطع خليفه دوم دارد، اما به چه دليل وي با نگاه نافذ ولايتي‌اش قاتل خود فيروز را كه در كنارش بود نديد؟
پاسخ:با همان پاسخ حضرت يعقوب (ع) پاسخ مي‌دهيم.
ز مصرش برد عاماهن شنيدي چیرا در چیاه كنعانیش نديدي
بگفت احیوال ما برق جهانست دمیي پيدا و ديگر دم نهیانست
گیهي بیر طیارم اعیلي نشیينم گیهي بر پشت پاي خود نبير ما ط7
از حضیرت يعقوب (ع) پرسيدند "چه‌طور شد بوي پيراهن يوسف را از مصر استشمام كردي، اما او را در چاه كنعان كه فاصله زيادي با تو نداشت نديدي؟" او در پاسخ گفت:"حال ما چون رعد و برق است گاه ديده مي‌شودت، دايهان است. بعضي اوقات در بالاترين مراتب مي‌نشينيم و هر سو را مي‌بينيم و گاه حتي نمي‌توانيم پشت پاي خود را ببينيم."
نتيجه:انسان هر قدر هم كه فاعل مختار باشد، براساس سرّ
وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا اهميتيشَاءَ اللَّهُ
(تكوير: ٢٩)
مشيت الهي اصل و تقدير حاكم مي‌باشد. مشيت الهي بر مشيت انساني سبقت دارد و حكم
اِذَا جَاءَ الْقَدَرُ عُمِىَ الْبَصَرُ
را اجرا مي‌كند.هر گاه قدر(الهي) به سخن و اگر اقتدار بشر سخني نمي‌گويد و اختيار جزيي او سكوت اختيار مي‌كند.
معني سؤال دوم شمااين است كه ماهيت جنگ‌هايي كه در زمیان حضرت علي (رض) آغاز شد چيسرم عَلربان و كساني را كه در آن جنگ‌ها كشتند و كشته شدند چه مي‌توان ناميد؟
پاسخ:واقعه جمل يعني جنگي كه ميان حضرت علي و حضرت طلحه و حضرت زبير و عايشه صديقه (رض) در گرفت رو در رويي عدالت محض و عدالت اضافي بود.
حضرت علي عدالز، و صرا اساس قرار داد و براي اين‌كه بر همان اساس طبق آن‌چه در زمان شيخين بود عمل كند اجتهاد كرد. اما مخالفانش مي‌گفتند عدالت محض با صفا و اخلاص اسلامي زمان شيخين هم‌خواني و مناسبت داشت، اما بعدها اقوام مختلفي كه از لحاظ اسلامي ضعيف‌تر بود به مرورم را روارد حيات اجتماعي اسلام شدند، لذا اجراي عدالت محض بسيار سخت و دشوار شد؛ اين بود كه آن‌ها براساس عدالت نسبي ی كه"اختيار اهون شر"خوانده مي‌شود ی اجتهاد كردند. مناقشه در اجتهاد وارد سياست شد و جنگ و محاربه را نتيجه دادايشه صم كه اجتهاد صرفاً براي خدا و منافع اسلام صورت گرفته و موجب جنگ و قتال شده، ترديدي نيست كه مي‌توانيم بگوييم هم قاتل، هم مقتول اهل بهشت‌اند و هر دو ثواب مي‌برند. هر قدر هم كه اجتها:حكمت علي درست و به جا و اجتهاد آنان
— 78 —
كه در مقابلش بودند خطا بوده باشد باز هم آن‌ها مستحق عذاب نيستند، زيرا براي كسي كه اجتهاد مي‌كند در صورتي كه حق را بيابد دو ثواب وجود خواهد داشت و اگر ني آن سؤاب اجتهاد را ی كه نوعي عبادت است ی كسب خواهد كرد. در اين صورت خطاي او معذور است. يكي از محققان خطه ما كه بسيار سرشناس است و كلامش را حجت مي‌دانند به كردي مي‌گويد:
ژِى شَرِّ صَحَابَانْ مَكَه قَالُ و قِيلْ لَوْ رَا جَنَّتِينَه قَاتِلُ و هَرا ظاهِيل
يعني درباره جنگ صحابه قيل و قال مكن، چرا كه هم قاتل، هم مقتول هر دو اهل بهشت‌اند.
توضيح عدالت محض و عدالت اضافي چنين است:
براساس معناي اش سي و ه‌ي
مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ
(مائده: ٣٢)
حق فرد بي‌گناه را نمي‌توان حتي براي تمام خلق زير پاكمالات.به همين ترتيب نمي‌توان يك نفر را فدا كرد تا سلامت عموم تأمين شود. در نظر رحمت‌آميز حضرت حق، حق، حق است و كوچك و بزرگ ندارد. نمي‌توان به خاطر بزرگ، كوچك را ناديده گرفت. نمي‌توان براي سلامت جماعتي، حيات و حق كسي را بدون رضايتش فدا كردشده اسه اگر با رضايت فرد و به نام حميت و غيرت چنين كاري صورت بگيرد امر ديگري‌ست.
اما عدالت اضافي براي سلامت كل، جزء را فدا مي‌كند. به خاطر جماعت توجهي به حق فرد نمي‌كند. معتقرزش، فين انديشه‌يي تلاش مي‌كنند نوعي عدالت اضافي را ی كه "اهون شر" ناميده مي‌شود ی اجرا كنند. البته اگر امكان اجراي عدالت محض وجود داشته باشد نبايد درصدد اجراي عدالت اضافي بر آمد. كسي كه چنين كند مرتكب ظلم مي‌شود.
امام علي (رض) معتقد بشد، مالت محض را مي‌تواند هم‌چون زمان شيخين اجرا نمايد، لذا خلافت اسلامي را بر آن اساس بنا مي‌كرد، اما معارضان و كساني كه در برابر او قرار داشتند مي‌گفتند: "عگويند.حض قابل اجرا نيست و عمل به آن
— 79 —
مشكلات فراواني دارد." پس براساس عدالت اضافي اجتهاد كردند. ساير اسبابي كه تاريخ از آن‌ها ياد مي‌كند اسباب حقيقي ني خطاب بهانه‌اند.
اگر بگويي:امام علي با اين‌كه در امر خلافت اسلامي از اقتدار فوق العاده، هوش و نبوغ خارق العاده و شايستگي بالايي برخوردار بود، چرا نسبت به اسلاف خود چندان موفق نبود؟
پاسخاين است كه آن ذات مبارك بيش از سيقانون سلطنت، شايسته مسؤوليت‌هاي مهم ديگري بود. اگر موفقيت كامل در سياست و سلطنت مي‌بود عنوان پر معنا و كاملاً بر حق "شاه ولايت" را نمي‌توانست به دست آورد؛ در حالي كو مي‌فستاد كل شد و سلطنتي معنوي كسب كرد كه بسيار برتر از خلافت ظاهري و سياسي بود. سلطنت معنوي او تا قيامت ماندگار شد.
اما جنگ حضرت امام علي با طرفداران حضرت معاويه در واقعه صفين نيز رويارويي خلافت و سلطنت بود، يعني حضرت امسول اك احكام دين و حقايق اسلام و آخرت را مبنا قرار مي‌داد و بعضي از قوانين سلطنت و مقتضيات بي‌رحمانه سياست را فداي آن‌ها مي‌كرد. اما حضرت معاويه و طرفدارانش براي تقويت حيات اجتماعي اسلام با سياست‌هاي سلطنت، عزيمت را در اين مسير رها كرده و در جريانصت رفتند. آن‌ها در عالم سياست خود را مجبور و تحت فشار مي‌پنداشتند، لذا رخصت را ترجيح دادند و دچار خطا و اشتباه شدند.
ليكن مبارزه حضرت حسن و حضرت حسين در به است.موي‌ها جنگ دين و مليت بود. بدين معنا كه اموي‌‌ها دولت اسلامي را بر مليت عرب استوار مي‌كردند و در مقابل پيوندهاي اسلامي به روابط مبتني بر مليت اولويت مي‌دادند، لذا از دو لحاظ (بر جامعه اسلامي) زيان وارد كرنه هشت اول:ساير ملت‌ها را رنجيده خاطر كرده، موجب فاصله گرفتن آن‌ها از اسلام شدند.
و ديگر اين‌كه:چون مليت و عنصريت عدالت و حق را نتيجه نمي‌دهد ناچار به ظلم و حلام بهمنجر مي‌شود. مليت در پي عدالت نمي‌رود زيرا حاكمي كه
— 80 —
مشوق و حامي قوميت است به‌طور طبيعي حق را به هم وطن خود مي‌دهد و عدالت را زير پا مي‌گذارد.
براساس فرمان قطعيالارض ِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ لاَ فَرْقَ بَيْنَ عَبْدٍ حَبَشِىٍّ وَسَيِّدٍ قُرَيْشِىٍّ اِذَا اَسْلَمَا
نمي‌توان به جاي پيوندهاي ديني، روابط قومي و ملي را اصل قرار داد ت؟ محا چنين شود به عدالت عمل نخواهد شد و حق ناديده گرفته خواهد شد.
بنابراين حضرت حسين روابط ديني را مبنا قرار داد و در حالي كه بر حق بود تاَ السّ با آن‌ها مبارزه كرد كه به شهادت رسيد.
اگر گفته شود:با اين‌كه امام حسين محق بود و براساس حقيقت گام بر مي‌داشت چرا موفق نشد؟ و تقدير و رحمت الهي چرا چنين عاقبت فجيعي را براي او رقم زد؟
پاسخ م شده م:صرف‌نظر از ياران نزديك حضرت حسين، افرادي از ساير ملت‌ها نيز به سلك پيروان او در آمده بودند. اينان به دليل زخمي كه غرور ملي‌شان برداشته بود فكر شود؛ ه از ملت عرب را در سر مي‌پروراندند. همين امر در طريقه پاك و شفاف حضرت حسين و طرفدارانش خلل ايجاد كرد و موجب شكست‌شان شد.
اما حكمت عاقبت فجيع از نقطه نظكه اسار (الهي) چنين است:حسن و حسين و سلاله و نسل‌شان نامزد سلطنتي معنوي بودند. جمع سلطنت دنيا و سلطنت معنوي به غايت دشوار است. اين است كه (حق) چهره زشت و پليد دنيا را به آن‌ها نشان داد و كاري كرد از دنيا روي گران رسوند و در دل آن‌ها هيچ علاقه‌يي به دنيا باقي نمانَد. دست آن‌ها از سلطنتي گذرا و صوري كوتاه شد، اما براي سلطنتي معنوي و دائمي برگزيده شدند و به جاي برخورداري از مقامات عادي دنيوي مرجع اقطاب اوليا گرديدند.
جنگ حؤال سوم‌تانمي‌گوييد:"حكمت رفتارهاي فجيع و بي‌رحمانه كه با آن ذوات مبارك كردند چيست؟"
پاسخ:هم‌چنان كه پيش‌تر بيان كرديم سه دليل موجب رفتارهاي بي‌رحمانه و فجيع سلطنت ا ذات وی كه معارض حضرت حسين بودند ی مي‌شد:
— 81 —
دليل اول:در سياست خشن و بي‌رحمانه اين يك اصل است كه "براي دوام دولت و تأمين آرامش و امنيت مي‌توان اشخاُ وَ ادا كرد."
دليل دوم:سلطنت آنان (امويان) بر مليت و قوم گرايي بنا شده بود و اين يك اصل ستمگرانه در مليت‌گرايي‌ست كه: "براي دوام و سلامت ملت مي‌توان همه چيز را فدا كرد."
دليل سوم:رگ رقابت ديرينه امويان با هاشميان در اشخاصي چون يزيد وجود دا نبوت ا او قابليت ظالمانه و بي‌رحمانه خود را بروز داد.
دليل چهارميهم در مورد طرفداران حضرت حسين هست: امويان مليت عرب را اساس قرار داده و ساير ملت‌ها را "مملوك" مي‌ناميدند؛ با چشم برده مِ
ها نگاه مي‌كردند و غرور ملي‌شان را ناديده مي‌گرفتند. به همين دليل كساني كه مليت‌هاي ديگري داشتند به قصد انتقام و با اهدافي مشوش به جماعت حضرت حسين پيوستند. اين امر موجب ته مبدأيش‌تر عصبيت قومي امويان مي‌شد، لذا فاجعه مشهور را در نهايت بي‌رحمي و شقاوت پديد آوردند.
چهار دليلي كه بيان شد ظاهري هستند. اگر از لحاظ تقدير (الهي) اين مسأله بررسي د. سرّاهيم ديد، كهنتايج اخروي و سلطنت روحاني و ترقيات معنوي‌يي كه به سبب آن فاجعه نصيب حضرت حسين و يارانش گرديد چنان ارزشمند است كه زحمت و مشقتي كه متحمل شدند در برابر آن سهل و ناچيز مي‌باشد؛هم‌چنان كه اگر كسي بر اثر يك ساعت شكنجه شهر اشار چنان مرتبه‌يي به دست مي‌آورد كه اگر فرد ديگري ده سال تلاش كند شايد به آن درجه برسد. اگر امكان سؤال و جواب پس از شهادت آن فرد وجود مي‌داشت قطعاً مي‌گفت: به موجب پرداخت چيزي اندك، نتايج بسياري به دست آوردم.
سؤگران آرم شمااين معنا را در بردارد كه در آخر الزمان بعد از آن‌كه حضرت عيسي (ع) دجال را از پا در مي‌آورد بيش‌تر انسان‌ها به دين حق مي‌گروند؛ در حالي كه در روايات آمده است"ته مي‌ك كساني بر روي زمين هستند كه الله الله مي‌گويند قيامت بر پا نمي‌شود."چگونه ممكن است انسان‌ها بعد از آن‌كه به صورت عمومي ايمان آوردند به صورت عام و فراگير كافر شوند؟
— 82 —
پاسخ:كساني كه ايمان‌شان ضعيف است اين روايت را كه در حديث صحيحد، ايناست بعيد مي‌دانند "حضرت عيسي (ع) خواهد آمد و به شريعت اسلام عمل خواهد كرد و دجال را خواهد كشت." اگر حقيقت اين حديث بيان شود جايي براي استبعاد باقي نمي‌ماند.
د قرارحديث مذكور و احاديث ديگر مربوط به سفيان و مهدي (ع) اين است كه در آخر الزمان دو جريان الحاد قوت خواهند گرفت:
جريان اول:شخص دهشتناكي به نام سفيان كه زير پرده نفاق قرار دارد و رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُشند نيسَّلام را انكار مي‌كند در رأس منافقان قرار گرفته و براي تخريب شیريعت اسیلامي تلاش خواهد كرد. در مقیابل، شخصيتي نیوراني به نیام "محیمد مهده اخلاآل بيت كه به سلسله نوراني آل بيت نبوي متصل است در رأس اهل ولايت و كمال قرار مي‌گيرد و جريان نفاق را كه شخص معنوي سفيان است در هم مي شكند و از بين مي‌برد.
جزك را ومنيز حركت نمرودانه‌يي‌ست كه زاده فلسفه طبيعي و مادي‌ست و به تدريج به واسطه فلسفه مادي در آخر الزمان گسترش يافته قوت مي‌گيرد و به جايي مي‌رسد كه منكر الوهيتوراني د. هم‌چنان كه فردي وحشي قادر نيست پادشاه مملكتي را بشناسد و قبول كند كه فرمانده‌هان و افراد حاضر در ارتش، سربازان او هستند، و همه افراد موجود و تك تك سربازان را پادشاه و حاكم مي‌پندارد، افراد جرييه ديگر خداوند نيز هر يك در حكم نمرودي كوچك‌اند كه نفس خويش را رب و پروردگار خود قلمداد مي‌كنند. بزرگ آنان دجال هم كه در رأس آن‌ها قرار دارد و قادر به انجامد ی طبي عجيبي از نوع اسپريتيسمي
ديدگاهي كه معتقد است در شرايطي مي‌توان با روح مردگان ارتباط برقرار كرد .م.
و مانيتيسمي
تحت تأثير قرار دادن افراد از طريق تلقين و هيپنوتيزم .م.
مي‌باشد گستاخ‌تر شده حكومت صوري و ستمگرانه‌اش را سي وجوبوبيت تصور كرده، و الوهيت خويش را اعلام مي‌دارد. ادعاي الوهيت انسان عاجزي كه مغلوب مگسي مي‌شود و قادر نيست حتي بال مگسي را ايجاد كند معلوم است كه تا چه حد احمقانه ن فرد رآميز است.
— 83 —
در چنين دوره‌يي، و در زماني كه جريان مذكور بسيار قدرتمند ديده مي‌شودمسيحيت واقعي كه عبارت است از شخصيت معنوي حضرت عيسيوع انسهور مي‌كند؛ به عبارت ديگر از آسمان رحمت الهي نازل مي‌شود، مسيحيت فعلي در مقابل حقيقت مذكور تصفيه شده، و از خرافات و تحريفات پاك مي‌گردد و با حقايق اسلامي يك‌پارچه مي‌شود و در واقع مسيحيت معناً تبديل به نوعي اسلام شده، به قرآن اقتدا مد.
جنبه معنوي مسيحيت تابع و اسلام متبوع شده و دين حق بر اثر اين اتصال و پيوند قدرت فوق العاده‌يي مي‌يابد.
مسيحيت و اسلام ی كه در حالت جدا بودن از هم مغلوب جريان الحاد بودند ی اين توانايي رارا شفي كه در نتيجه اتحاد بر آن غلبه يابند و آن را از بين ببرند، لذا مُخبري صادق با استناد به وعده قادر كُلِّ شي، خبر داده است كه در چنين اوضاعي حضرت عيسي (ع) ی كه مالك بشري خود در عالم سماوات به سر مي‌برد ی مي‌آيد و در رأس جريان دين حق قرار مي‌گيرد. حال كه مُخبر صادق اين خبر را داده است قطعاً خبر درست و بر حقي‌ست و مادام كه قادر كُلِّ شي وعمي‌دان مطلب را داده است حقيقتاً آن را مُحقق خواهد كرد.
آري، حكيم ذوالجلالي كه فرشتگان را همواره از آسمان‌ها به زمين مي‌فرستد و گاهي فرشته‌يي را به صورت انسان در مي‌آورد (هم‌چنان كه حضرت جبرئيل را صورت دحيه داد) يا ارواح را از عالم روحاني را پس مي‌دارد و به صورت بشر متمثل مي‌كند و حتي روح بسياري از اولياي درگذشته را با پيكر مثالي روانه دنيا مي‌كند؛ نه تنها حضرت عيسي (ع) را ی كه زنده است و در آسمان زمين بد عبدانيتش حضور دارد ی براي حُسن خاتمه مهم‌ترين دينش روانه دنيا مي‌كند كه حتي اگر در دورترين گوشه عالم آخرت هم مي‌بود و اگر واقعاً هم مرده بود براي تأمين نتيجه‌يي چنين عظيم باز هم جامه جسمانيت بر او مي‌پوشاند و به دنيا مي‌فرستاد. اين ا. آري، آن حكيم دور نيست. حكمت او چون اقتضاي چنين چيزي را دارد، چنين وعده‌يي داده و چون وعده داده است حتماً او را خواهد فرستاد.
— 84 —
زمان آمدن حضرت عيسي (ع) لازم نيست تفاوت‌انند كه او عيساي حقيقي‌ست. خواص و مقربان او با نور ايمان او را خواهند شناخت. اين‌طور نيست كه ديگران به سادگي و بالبداهه او را بشناسند.
سؤال:در روايت آمده است: "دجال بهشت دروغيني دارد كه پيروان خود را به آن‌جا مي‌اندازد. نيز جهنم دروغيني ‌شد. له غير پيروان را روانه آن‌جا مي‌كند. گفته مي‌شود يكي از گوش‌هاي مركبش را بهشتي و ديگري را جهنمي كرده است و قدرت بدني‌اش فلان قدر است..."
پاسخ:ظاهر دجانهايتيون انسان است. چون مغرور بوده و رفتاري فرعون مآبانه دارد و خدا را فراموش كرده، شيطاني احمق و انساني دسيسه‌گر است كه حاكميت جبارانه و صوري‌اش را الوهيت مي‌نامد. ليكن جري فتنه‌گ بي‌ديني كه تشكيل دهنده شخص معنوي اوست بسيار عظيم است. توصيفات شگفت انگيزي كه از دجال در روايات موجود است، بر آن اشاره دارد. زماني تصوير فرمانده كل ژاپن را طوري كشيده مايد:
كه يك پاي او در اقيانوس آرام و پاي ديگرش در قلعه پورت آرتور در چين .م. قرار داشت كه با آن‌جا ده روز فاصله داشت. با تصوير آن فرمانده‌ي كوچك ژاپني بدين شكل، شخصيت معنترديد ر او را نشان دادند.
اما بهشت دروغين دجال همان امور جذاب لهوي و فانتزي تمدن امروز "غرب" است. مركب او نيز وسيله‌يي چون قطار است كه در يك سرش اجاق آتش قرار دارد و كساني را كه از او پيروي نميد، لذابه درون آتش مي‌اندازد. يك گوش آن مركب يعني سر ديگر قطار را چون بهشت فرش كرده‌اند و پيروان او را در آن‌جا مي‌نشانند. در واقع قطار كه از وسايط مهم تمدن غدار و بي‌بند و بار مي‌باشد حامل بهشت دروغيني براي اهل دنيا و بي‌بند و بارهاست. براي كه برخانت و مسلمانان بيچاره نيز قطار مانند فرشته‌ي جهنمي در دستان تمدن هلاكت به بار آورده و آنان را به اسارت و پريشاني مي‌كشاند.
اگر چه دين حقيقي مسيحيتي كه در آخر الزمان ظهور كرده مبدل به اسلام مي‌شود نورانيتش را بر اكثريت اما ايردم جهان مي‌گستراند، اما نزديك وقوع
— 85 —
قيامت باز هم جريان الحاد و بي‌ديني سر بر مي‌آورد و غلبه مي‌يابد و بر مبناي اصل "حكم از آن اكثريت است" بر روي زمين كسي باقي نخواهد مان حاكميالله، الله گويد. به عبارت ديگر از بين جماعت‌ مهمي كه برروي زمين حاكم مي‌شوند و موقعيت‌هاي مهمي مي‌يابند، كسي در ميان آنان كلمه "؟؟" را بر زبان نمي‌راند؛ وگرنه طرفداران حق كه مغلوب شدُ للّهر اقليت مانده‌اند تا قيامت باقي خواهند ماند، اما هنگام وقوع قيامت، براي آن‌كه اهل ايمان شاهد صحنه‌هاي وحشتناك آن نباشند بر اثر رحمت الهي روح‌شان پيش‌تر قبض مي‌شود و قيامت براي كافران وقوع مي‌يابد.
معناي سؤال پنجم‌تاناين وردم. "آيا ارواح باقي از حوادث قيامت متأثر خواهند شد؟"
پاسخ:نسبت به درجات‌شان متأثر خواهند شد. آن‌ها نيز مانند متأثر شدن فرشتگان در تجليات قهريه، متأثر خواهند شد. هم‌چنان كه انسان اگر در جاي گرمي باشد و كساني را ببيند كه در بده استر اثر برف و بوران مي‌لرزند به اعتبار عقل و وجدان متأثر مي‌شود. به همين ترتيب ارواح باقي ی كه ذي شعورند ی چون با كائنات مرتبط‌اند نسبت به درجات‌شان از حوادث عظيم عالم متأثر مي‌شوند؛ چنان كه اشارات قرآني نشان مي‌دهد اهل عذاب با درد و الدر انهل سعادت با شگفتي و متحيرانه و شايد از بعضي لحاظ بشارت‌آميز متأثر مي‌شوند. قرآن حكيم از عجايب قيامت هميشه به صورت تهديد ياد مي‌كند، و مي‌گويد "... خواهيد ديد" در حالي كه شاهدان قيامت با جسم ا سوار كساني هستند كه به قيامت مي‌رسند. پس بايد گفت ارواحي كه كالبدهايشان در قبر مي‌پوسد نيز از اين تهديد قرآني سهمي دارند.
مفهوم سؤال ششمشما اين است كه آيا آيه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّام مي‌گَهُ (قصص: ٨٨) آخرت و بهشت و جهنم و اهالي آن‌ها را نيز در بر مي‌گيرد يا نه؟
پاسخ:اين مسأله مورد بحث بسياري از اهل تحقيق و ولايت و مل خارقبوده است. پاسخ را بايد از آنان شنيد. در ضمن اين آيه گستردگي و مراتب متعددي دارد. اكثر اهل تحقيق گفته‌اند آيه شامل عالم بقا نمي‌شود. گروه ديگري گفته‌اند
— 86 —
آن‌ها نيز در زماني كوتاه، در يك آن، نوعي هلاكت را تجربه مي‌كنند. اين زمان چنان كوتاهلمات و بود كه احساس نمي‌كنند به فنا رفته و بازگشته‌اند. اما حكم فناي مطلق برخي از كساني كه اهل كشف‌اند و در عين حال انديشه‌هاي افراطي دارند، حقيقت نيست، زيرا مادام كه ذات اقدس الهي سرمدي و دائمي‌ست بي‌ترديد داراي اسما و صفات سرمدي و دائمي نيز مي‌بائنات رمادام كه اسما و صفات حضرت حق دائمي و سرمدي‌ست، شكي نيست كه اهل بقا و همه آن‌چه در عالم بقا باقي‌اند و آيينه‌ها و جلوه‌ها و نقش‌ها و مظاهر اسما و صفات مي‌باشيوه‌هز ضرورتاً فاني مطلق نمي‌شوند.
در حال حاضر دو نقطه از فيض قرآن حكيم به خاطرم رسيد كه اجمال آن را به شرح زير بيان مي‌كنم:
نقطه اول:حضد داردچنان قدير مطلقي‌ست كه عدم و وجود نسبت به قدرت و اراده‌اش هم‌چون دو منزل است؛ بسيار سهل و آسان موجودات را به هر يك از اين دو منزل مي‌فرستد و باز مي‌گرداند. بسته به خواست مُخَيْر يك روز يا در يك لحظه موجودي را از اين دو منزل باز مي‌گرداند. نيز عدم مطلق اساساً وجود ندارد، زيرا علمي محيط وجود دارد؛ هم‌چنين دايره علم الهي خارجي ندارد كه چيزي واردش شود. عدمي هم رار بيدايره علم وجود دارد عدم خارجي‌ست و عنواني‌ست كه پرده و حجاب وجود علمي شده است. حتي برخي از اهل تحقيق اين موجودات علمي را "اعيان ثابته" ناميده‌اند؛ بنابراين معناي رفتن به سوي فنا اي فرد بكه فرد لباس خارجي را موقتي از تن در آورده و وارد وجود معنوي و علمي مي‌شود. به عبارت ديگر كساني كه هالك و فاني مي‌شوند دست از وجود خارجي شسته و ماهيت‌شان وارد وجودي معت و مو‌شود؛ يعني آن‌ها از دايره قدرت خارج شده وارد دايره علم مي‌شوند.
نقطه دوم:هم‌چنان كه در بسياري از "كلام‌ها" توضيح داده‌ايم هر چيزي با معناي اسمي و با وجه ناظر بر خودش هيچ است. در ذات خويش وجودي مستقل و بالذاته ثابت ندارد و به تنهاير است قيقتي قائم به خويش محروم است، اما از وجهي كه ناظر به حضرت حق مي‌باشد يعني براساس معناي حرفي‌اش، هيچ
— 87 —
نيست، زيرا اسماي باقيه‌يي هست كه جلوه‌اش در او مشاهده مي‌شود. معدوم نيست، زيرا حامل سايه‌ي وجودي يد جنگست. داراي حقيقت بوده، و ثابت و متعیالي‌ست؛ چرا كه به نیوعي سیايه‌ي ثابت اسیمي باقي‌ست كه مظهرش شده؛ هم‌چنين آيه‌ي كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ شمشيري‌ست كه دست انسان را از ماسوي قطع مي‌كند؛ اين آيه در دنيي در حي‌اي كه دل در گروي حضرت حق ندارد؛ شمشيري‌ست كه علاقه به امور فاني را ريشه كن مي‌كند؛ حكم اين آيه ناظر بر امیور فاني اين دنيا است؛ بنابراين اگر فیرد يا چيزي به حسیاب الله و داراي معناي حیرفي و لوجیه الله باشید داخیل در ماسیوهل ولاشیود و شیمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ قاطع او نخواهد بود.
نتيجه:فرد يا چيزي اگر براي الله باشد و الله را بيابد، غيري باقي نمي‌ماند كه نياز به قطع آن باشد. اگر كسي خدا را نيابد و لوجه الله (به امور) ننگرد همه چيز غيهايي كد بود. بايد شمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ را به كار گرفت، پرده و حجاب را كنار زد تا او را يافت...!
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 88 —
مكتوب شانزدهم
بِسْمِ اللو كينهلرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
( آل عمران:از هست
اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.
پاسخ سؤالي‌ست كه به لحاظ معنا د را ظراحت توسط بسياري مطرح شده است.
دادن اين پاسخ براي من دل‌نشين نيست و به بيانش علاقه‌يي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشد؟
چهره‌ام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديمي، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفات‌ام از اوهام و آزار اهیل دنيا، به منظیور بيان حقيق از نظخويش به دوستانم، به اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان مي‌كنم.
— 89 —
نقطه اول
گفته‌اند:"چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نمي‌شوي؟"
پاسخ:سعيد قديمي ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي َللّهُياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر از مشكلات،ن كه ته و براي مسيري كه پيمودن آن لازم مي‌باشد پر از موانع و خطر است. سياست، اغلب دروغگويي‌ست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچه‌ي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست مي‌شود يا موافق مي‌شود يا مخالف ذات كگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست‌ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بي‌معنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بي‌دليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياست‌هاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و اصَّلاةاست يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل به‌طور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بي‌معنايي‌ست. اگر توب چهشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا ب به گفدو احتمال وارد شدن در گناهان، و بي‌گناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديمي گفت وجدانم نمي‌پذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامه‌ها و سياست و صحبت‌هاي دنيوي مربواشد، نياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه ٨ سال مي‌گذرد حتي يك روزنامه را هم نه خوانده‌ام و نه شنيده‌ام. اگر كسي مدعي‌ست روزنامه‌يي خوانده‌ام يا مطالبش كر شدهده‌ام برخيزد و بگويد. اين در حالي‌ست كه سعيد قديمي گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه مي‌كرد؛ هم‌چنين ٥ سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دااست و گر كسي
— 90 —
كوچك‌ترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حالي‌ست كه انديشه كسي چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده
‌اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ
بزرگ‌ترين حيله را ترك هر حيله‌يي ده از د، آدم بي‌پروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نمي‌ماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آن‌كه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا مي‌كرد.
نقطه دوم
سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره مشاهدد؟
پاسخ:به‌خاطر اين‌كه تلاش و كوشش براي حيات ابديِ ميليارد ساله را بي‌فايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهم‌ترين، ضروري‌ترين، شَلام بين و حقيقي‌ترين خدمت ی كه خدمت ايماني و قرآني‌ست ی به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه مي‌گويد: "من در حال پير شدنم، نمي‌دانم چند سال ديگر زندگي خواا: ٨١)." لذا مهم‌ترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون برنيست كه‌مند كردن انسان‌ها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار مي‌باشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد لاةُ وه من خارج است؛ ضمن اين‌كه در اين زمانه‌ي پر آشوب خدمت اساسي و درستي نمي‌توان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهم‌ترين، ضروري‌ترين و سالم‌ترين خدمت ی كهو روز به ايمان است ی شدم و آن را ترجيح دادم. براي آن‌كه حقايق ايماني‌اي را كه براي نفس خويش كسب كرده‌ام و علاج‌هاي معنوي تجربه شده در نفس خويش را در اختيار ساير انسان‌ها قرار دهم، درِ رت "دحرا باز مي‌گذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفاره‌ي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند، زيرا بي‌ايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد.
— 91 —
ممكن است در ظلم، فسق، هشت نان كبيره لذت شيطاني منحوسي وجود داشته باشد، اما در بي‌ايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.
ديوانقطعاً ز مي‌توانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب‌بازي‌هاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهاِّن شَه، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.
اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي مي‌شود؟" در پاسخ مي‌گويم: حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده مي‌شدم عوامي كه مستعد آشكارشدن هستند مي‌گفتند شايد اين الماس‌ها تبليغاتي سياسي‌ هستند براي جلب طرفدار (بيش‌تر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماس‌ها به ديده تكه شيشه‌هاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست ُوكِ
به اين الماس‌ها ظلم كرده و آن‌ها را بي‌ارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چه‌كار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نمي‌كنيد؟
اگر بگوييد:اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت مي‌كنند و تو را نيز بعضاً شيخ مي‌نامي‌خردش
پاسخ مي‌دهم:آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم... من روحاني‌ام... دليلش هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط بعادت افر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم مي‌آمدند مي‌گفتم: ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.
اگر بگوييد:تو را سعيد كُ رسيد،‌نامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشه‌هاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نمي‌آيد.
به شما مي‌گويم:اي آقايان! آن‌چه سعيد قديمي و سعيد جديد نوشته‌اند در دسترس است. گواه آن‌چه مي‌گويم اين آمده ه بر اساس فرمان قیطعي
— 92 —
‌اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ‌
از گذشته تاكنون ملي گرايي و قوميت‌پرستي منفي را از آن‌جا كه نوعي بيماري غرب‌گرايي و اروپاگرايي‌ست، زهري كُشنده مي‌دانسته‌ام. اروپا آاگهان ري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمان‌ها را به جان هم اندازد و آن‌ها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبه‌هايم و كساني كه با نام "ارتباط بوده‌اند مي‌دانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بوده‌ام. حال كه چنين است مي‌گويم اي حضرات! دليل آن‌كه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار مي‌آوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود وعجزاتشر غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد... يا مثلاً پيشه‌وري در استانبول جنايت مي‌كند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشه‌ور و كاسب است محكوم مي‌كنيد. كست كه شما با من مي‌كنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار مي‌دهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام مي‌شود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم مي‌كند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟
نقطه سوم
دوستانم كه نت." آنرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت مي‌كنند مي‌پرسند:
"چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو مي‌آورند، تحمل مي‌كني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچك‌ترين تحقيري رابراي روانستي تحمل كني؟"
پاسخ:دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسخ‌تان را بگيريد:
حكايت اول:دو سال پيش مديري بي‌سبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. بشمت ربطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديمي متأثر بودم. آن‌گاه به‌واسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور
— 93 —
كرد، تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور رست. كل كردم. آن حقيقت چنين بود:
خطاب به نفسم گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا به‌سوي تربيت نفست، براي‌دهد و كمكي خواهد بود براي اين‌كه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.
آري، من با نفسم من را دنكرده، چرا كه تربيتش ننموده‌ام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگرخواندن به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نمي‌شود، پس او را به صاحب قرآن مي‌سپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز واست...است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نمي‌شود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آن‌چه درباره اعتبار و حيثيتم گفته او داتوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي مي‌شود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربوط مي‌شود، اواشاره بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
(غافر:٤٤)
تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد اند و م معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...
حكايت دوم:امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اين‌كه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بوده‌ام. در واقع مكاتبه و مخابطاني قنداشتم اگر هم بود به‌ندرت مسأله‌يي ايماني را براي دوستي مي‌نوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي
— 94 —
برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع مي رسول و هم اهل دنيا مانع‌ام مي‌شدند. صرفاً هفته‌يي يك‌بار مي‌توانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا مي‌آمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من دي كه پش‌كردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بي‌كس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اين‌كه چسَيِّدل پيش مسجد تخريب شده‌يي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اين‌كه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهده‌ام بود (خداوند قبول كند) در روهي بهكه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم مي‌ماندم.
در مورد اين دو حادثه‌يي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال نيز ه برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان‌شا‌الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود مي‌انديشم و مي‌گويم اگر اين اذيت‌ها و فشارها و تنگناها ی كه توسط اهلاين اسبر من وارد مي‌شود ی به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلال‌شان مي‌كنم. نفسم ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديده‌ام، حال اگر كمي هم شاهد و مرا ن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن مي‌كنم تحت فشارم قرار مي‌دهند، اين‌جا دفاع كردن به من مربوط نمي‌شود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت بهانجام بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بي‌اساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آن‌ها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانمه كوتاكساني چون من ضرر دارد. آن‌هايي كه با من ارتباط دارند، مي‌دانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اين‌كه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه ت بلا بسيار احترام مي‌گذاشت.
— 95 —
اگر مرادشان از اين‌كه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتي‌ست كه در راه حقايق قرآني و ايماني مي‌كنم، كار بيهوده‌يي‌ست، زيرا نمي‌توان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد. "كسي كه چشمانشبه دقت‌بندد، فقط خودش نمي‌بيند، نه اين‌كه ديگران نبينند."
نقطه چهارم
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
اول:اهل دنيا به من مي‌گويند:"معاشت چگونه تأمين مي‌شود؟ با اين‌كه شغلي نداري هزينه‌هايت را چگونه تأمين در ميا؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگي‌شان با سعي و تلاش ديگران تأمين مي‌شود، نيازي نداريم...!"
پاسخ:من با ميانه‌روي و بركت زندگي مي‌كنم. منت كسي جز روزي دهنده‌ام را قبول نمي‌كنم و تصميم هم گرفته‌ام وَ السه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير.م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را مي‌گذراند زير بار منت كسي نمي‌رود. دوست نداشتم در اين‌باره توضيح دهم. صحيح اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا درباره‌اش بسيار سؤال مي‌كنند من هم مي‌گويم: از كودكي تاكنون از كسي پولمْ قَت و اموالي قبول نكرده‌ام (ولو زكات بوده باشد)؛ هم‌چنين حقوق هم قبول نكرده‌ام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبارِ دوستانم در دارالحكمةُ الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زيريف و ننت نرفته‌ام و اين‌ها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. هم‌شهري‌ها و كساني كه مرا مي‌شناسند اين را مي‌دانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بوده‌ام، بسياري از دوستان مُصرانه خواسته‌اند هداياييه در ن دهند اما قبول نكردم.
حال اگر بپرسيد:"خب پس چگونه امرار معاش مي‌كني؟" مي‌گويم:
من با بركت و اكرام الهي زندگي مي‌كنم. هر چند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي بيان كه در خصوص
— 96 —
رزق و روزي، اكرام الهي‌ست.بر اساس سرّ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ از آن‌چه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد مي‌كنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان مي‌دارم. هر چند اين امر جامد شنوي‌ست اما مي‌ترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنهان موجب قطع آن مي‌گردد، اما چه كنم كه مجبور بهمخلوقاآن شده‌ام.
مورد اول:در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٥/٣٦ كيلو گرم .م. كه مي‌توان از آن ٣٦ گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نان‌ها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نمي‌دانم تاا وقتيان كفايت خواهد كرد. استفاده از اين نان‌ها تا يك سال ادامه يافت.
مورد دوم:در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن سختي يگران منع شده‌ام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي مي‌كرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاووش گواهي مي‌دهد كه در آن ماه سه نان و يك كيّه واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م. برنج براي من كفايت كه آيرنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.
مورد سوم:مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك كيّه كره را هر روز با نان مي‌خورديم و در اين مدت برايمان كافي ما و اتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبه‌يي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اط مي‌ساسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان "تَوَكَّلْنا عَلَي الله" بعد بدون دليل و بهانه‌يي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپه‌يي رفتيم. چاي و تكه‌يي قند حيات آوزه مختصري آب داشتيم. گفتم:"برادر، چاي‌ آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به دره‌يي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زده‌يي داريم كه نهايتاً براي خووَ السشب‌مان كافي‌ست. براي دو شب ديگر چه
— 97 —
بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر مي‌گردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخه‌هاي درخت قاب ابنر مقابل ديدگان‌مان است. گفتم: "سليمان مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشته‌اند. يك ماهي مي‌شد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روزِ هر دوي ما كفايت كريافت ايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.
مورد چه و نودالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كرده‌ام. بركت، ميانه‌روي و رحمت م عَليرايم كافي بود.
موارد متعددي مانند نمونه‌هاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را مي‌دانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اين‌ها را از بادر براو مباهات بيان مي‌كنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آن‌ها شدم؛ هم‌چنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركت‌ها يا احساني‌سطعي فروستانم كه نزد من مي‌آيند؛ يا عطايي‌ست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانه‌روي‌ست، يا روزيِِ چهار گربه‌يي‌ست كه پيش من‌اند و "يا آورد ا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل مي‌شود و من از آن بهره‌مند مي‌گردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزين‌شان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" مي‌عني ما
صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، هم‌چون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصله‌يي كم، تخم مرغي به من مي‌دادنساني،ار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن است احسان الهي باشد.
همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذ‌شود؛ مود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي
— 98 —
من و كساني كه به من خدمت مي‌كنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهي‌ست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد عَيْنِبي‌تخم مرغ نگذاشت.
سؤال وهم آلود دوم:اهل دنيا مي‌گويند چگونه مي‌توانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ماين‌نظر مي‌كني. از كجا بدانيم كه حيله نمي‌كني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نمي‌كني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آن‌ها را مي‌گيري؟
پاسز بيانيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادت‌نامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان ميو منبعكه زندگي‌ام نه تنها عاري از حيله‌گري بوده بلكه حتي به كم‌ترين مكري نيز فكر نكرده‌ام. اگر حيله‌يي در كار بود در اين پنج سال مي‌بايست با تملق به شما مراجعه دا بودم. فرد حيله‌گر (با مكر و فريب) كاري مي‌كند ديگران او را دوست بدارند نه اين‌كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران مي‌كوشد؛ در حالي كه من در برابر مهم‌ترين حمله‌ها و ان واقعهيي كه به من مي‌شد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم "تَوَكَّلْتُ عَلَي الله‌" و به اهل دنيا پشت كردم.
هم‌چنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خت در ببودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نمي‌شود. آدمي تنها و بي‌كس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريب‌كاري آن نمي‌كند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانه‌يي ابله چه مي‌توري نداند كه ديگران به او بپردازند.
اما شُبهه‌ي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين‌باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيه‌ي
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
(يوسف: ٥٣)
من نفسم راكرد. ب نمي‌كنم؛ نفس خواهان هر بدي‌‌ست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت
— 99 —
ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمنه هنوزصاحبان ادراك، در آن نفعي نمي‌بينند نفس اماره‌ام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.
سؤال وهم آلود سوم:اهل دنيا مي‌پرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوست‌مان داري چرا قهر ت كه ب و با ما اختلاط نمي‌كني؟ اگر هم دوست‌مان نداري و قبول‌مان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له مي‌كنيم.
پاسخ:من نهله‌يي شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست مي‌داشتم، دست از آن نمي‌كشيدم. نه شما را مي‌پسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كرده‌اند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي خدمت ته‌اند. وظيفه شما نگاه كردن به دست‌هاست نه قلب‌ها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامش‌تان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته با خود ر در كار قلب دخالت كنيد؟ من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين‌باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا مي‌كنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم عَلي كاري نمي‌توانم بكنم؛ از عهده‌ام خارج است. در عمل نمي‌توانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم...
سؤال شك برانگيز چهارم:اهل دنيا مي‌گويند بلاهايي ديده‌ايم كه ديگر به هيچ‌كس اطمينان نداريم. چگونه مي‌توانيم به تو يم‌تري كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟
پاسخ:نقطه‌هاي بيان شده‌ي پيشين به شما اطمينان مي‌دهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبه‌ها و خويشانم بودم، در بين ك‌چنين ه به سخنانم گوش مي‌دادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ مي‌داد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت به‌سر مي‌برد، تنها و غريب و بي‌كس و ضعر دهنداتوان است و با تمام توان متوجه آخرت مي‌باشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از
— 100 —
آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه مي‌بيند و ديگران نيز به او چون بيگان شده وگرند. در مسايل دنياي بي‌ثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد...
نقطه پنجم
شامل پنج مسأله‌ي مختصر به شرح زير است:
مسأله اول:
اهل دنيا به من مي‌گويند "چرا طبق اصول مدنيت‌مان، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن گذاشتار نمي‌كني؟ لابد دشمن ما هستي؟"
من هم مي‌گويم:آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانه‌يي پنج سال است به اقامت در روستايي رفتن كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منع‌ام نموده‌ايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدن‌تان را به من پيشنهاد مي‌كنيد؟ تبعيدي‌هاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان قرار مأيوساد، به آن‌ها مجوز داده ولي مرا بي‌دليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با هم‌شهري‌هايم منع مي‌كنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نمي‌دانيد. چگونه به من پيشنهاد مي‌كنيد به قوانين مدضيح ذوا عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كرده‌ايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نمي‌كنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه مي‌توان به كسي كه در آستانه آخرت است،علام مه اصول و عرف و عاداتِ در هم بر هم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد مي‌توانيد عمل به اصول‌تان را از من بخواهيد.
مسأ غزوه :
اهل دنيا مي‌گويند ما اداره‌يي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم مي‌دهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر مي‌كني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.
— 101 —
پاسخ:
اولاًحق و حق كه اه انحصار در نمي‌آيد. ايمان و قرآن را چگونه مي‌توان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنياي‌تان را مي‌توانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نمي‌توان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در گفت: دستمزد به انجام رساند؛ اين‌ها اسراري‌ست كه موهبت الهي مي‌باشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيض‌هايي نصيب آدمي مي‌گردد؛ در ضمن همان ز مردمرسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي مج مرتبم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.
ثانياً:حقايق ايماني را كه نوشته‌ام مستقيماً خطاالم و فسم بوده است. اين‌طور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روح‌هاي نيازمند و دل‌هاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر مي‌آيند و آن را مي‌يابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رساله‌هايم درباره حشر را پيش اته‌دار شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بي‌انصافِ سابق با اين‌كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.
مسأله سوم:
برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از نشده ري كرده، و حتي انتقاد مي‌كنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل دنياي مكار، تبري و اجتناب آن‌ها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بي‌وهم با مي‌بينند و به دوستان مذكور با نظر بد مي‌نگرد.
من هم مي‌گويم:اي دوستان آخرتي‌ام! از خدمت‌هاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نمي‌ر ميان با تبرّي از من خود را
— 102 —
نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيش‌تر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام مي‌شويد؟
مسأله چهارم:
در اين دوره تبعيد مي‌بينم برخي از اه ناظراي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شده‌اند، با طرفداري از ديگران به عنوان رقيب به من نگاه مي‌كنند؛ طوري كه گمان مي‌كني من هم مانند آن‌ها به امور دنيايي علاقمندم.
آقايان! من به جريان ايماختي اق دارم. در مقابلم نيز مسأله بي‌ايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار مي‌كنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند،به تجهين‌كه كسي بي‌جيره و مواجب، به نام حميّت پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتي‌ست.
زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تمام وقت و زندگي‌ام را به حقايقد كه اي و قرآني اختصاص داده و وقف كرده‌ام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار مي‌دهند و چون رقيبي اذيتم مي‌كنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقهزندت دايماني‌ست.
مسأله پنجم:
مادام كه دنيا فاني‌ست؛
مادام كه عمر انسان نيز كوتاه است؛
مادام كه مسؤوليت‌هاي به غايت لازم فراوان‌اند؛
مادام كه حيات ابدي در همين‌جا كسب خواهد شد؛
و مادام كه عالم بي‌‌صاحب نيست؛
و مادام كه مسَظَاهَه دنيا مُدبّري به غايت حكيم و كريم دارد؛
مادام كه نه نيكي بي‌‌پاسخ مي‌ماند و نه بدي؛
نيز مادام كه بر اساس سرّ لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا (بقره:٢٨٦) تكليفؤال كر از توان وجود ندارد؛
— 103 —
و مادام كه راه بي‌ضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد.
و مادام كه دوستي‌ها ‌و رتبه‌هاي ‌دنيوي تا دروازه قبر معتبر است.
البته و بي‌‌ترديد سعادتمندتري در سكسي‌ست كهآخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و آن را فداي دنيا نكند، حيات ابدي را به‌‌خاطر حيات دنيوي خراب ننمايد، عمر خويش را با پرداختن به چيزهاي بي‌‌معنا تلف نكند، خ قوسينمسافر بداند و طبق اوامر صاحب مسافرخانه حركت كند، به سلامت دروازه قبر را گشوده و وارد سعادت ابدي گردد.
براي همين "مادام‌هاست كه به ظلم‌ها و اذيت‌هايي كه بهرم:ام‌شود توجه نكرده و اهميتي نمي‌دهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نمي‌پردازم".

* * *

— 104 —
ضميمه مكتوب شانزدهم
بِا است ك ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اهل دنيا بي‌دليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال مي‌كنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم داده‌اند. اجازه نداً سعيكي دو شب در كوهي در "بارلا" و "بدره" ی كه يكي از محلات بارلاست ی بمانم. شنيدم مي‌گويند:"سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد؛ اين است سوق مدش نمي‌كنيم."
من هم مي‌گويم:اي اهل دنياي بدبخت! با اين‌كه با تمام توان براي دنيا كار مي‌كنيد چرا سر از كار دنيا در نمي‌آوريد؟ و چون ديوانگان حكم مي‌كنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم م جهان د كارهايي پنجاه بار بيش‌تر از من انجام دهد، يعني مي‌تواند مقابل درِ اتاقم بايستد و بگويد: نمي‌تواني بيرون بيايي.
اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن مي‌كنم يا از نيروي معنوين به ر واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بي‌ديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه َمَّدٌنم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كرده‌ام قلعه‌هاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مي‌نامند نابود كرده‌ام. بزرگ‌ترين فيلسوفان بي‌دين آن‌ها را در مرتبه‌يي پايين‌تر از حيوان قرار داده‌ام. اگر ي قتادوپاييان به اضافه بي‌دينان شما جمع شوند به توفيق الهي نمي‌توانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند...!
— 105 —
مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نمي‌كنم شما ائنات آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:
تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نمي‌كند
شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نمي‌شود.
اهل دنيا درباره من مدم. تي استثنايي دچار توهم شده و در هراس به‌سر مي‌برند. به خيال پردازي درباره چيزهايي مي‌پردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سيشود.
ست و نمي‌تواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شده‌اند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با هم‌شهري‌ها، علاقمندِي أَربه اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف دولت بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره مي‌كنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چاري شد مي‌كنند. فردي فاني و بد، سخني زيبا و باقي دارد، مي‌گويد:
ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد
حق هم بازويي دارد كه خم نمي‌شود و چهره‌يي كه بر نمي‌گردد
من هم مي‌گويم:
اگر اهل دنيا حُكميقت ذرت و قدرت دارد
به فضل قرآن خادمش نيز
علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست
و قلبي دارد كه خطا نمي‌كند و نوري دارد كه خاموش نمي‌گردد.
بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي داست حااجازه نامه مراجعه نمي‌كني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نمي‌دهي؟
پاسخ:به هشت دليل زير مراجعه نمي‌كنم و نمي‌توانم بكنم:
دليل اول:من در كار اهل دخبر راالتي نكرده‌ام كه محكوم آن‌ها شوم، و به آن‌ها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهي‌ام و در برابر خداوند كوتاهي‌هايي دارم، لذا به او مراجعه مي‌كنم.
— 106 —
دليل دوم:من ب كه مع باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست كه خيلي زود تغيير وضع مي‌دهد، لذا نمي‌توان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايدو مسنددارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همه‌جا خوش آيند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوش‌آيند و هْكَ اُشمن است.
دليل سوم:كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام مي‌شود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقه‌يي و خلاف قانون بوده اود مي‌ق قانون تبعيدي‌ها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بوده‌ام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف يت پيادارند بي‌معناست.
دليل چهارم:مدير اين‌جا امسال به نمايندگي من مراجعه‌يي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ی كه در حكم يكي از محله‌هاي بارلا است ی اجازه ندادند. چگونه مي‌توان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كو. لفظ سخ رد مي‌دهند؟ چنين مراجعه‌يي، خوارشدني بي‌فايده در عين ذلت است.
دليل پنجم:طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه مي‌دهند و مراجعه به آن‌ها ناحقي‌ست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و رف غذااهم چنين بي‌احترامي به حق كنم. والسلام.
دليل ششم:فشاري كه اهل دنيا به من مي‌آورند به دليل مسايل سياسي نيست، چون آن‌ها هم مي‌دانند كه من در سياست دخالت نمي‌كنم و از آن گريزانم. آن‌ها دانسته يا نادانسته بهِينَ
زندقه و به دليل فعاليت‌هاي ديني مرا آزار مي‌دهند، لذا مراجعه به آن‌ها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود.
من اگر به آن‌ها مراجعه كنم و دست به دامان آن‌ها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آن‌ها شهرت خواهد كرد، زيرا آن‌ها به دليل مناسبات ديني
— 107 —
مرا تحت فشار قرار مي‌دهند و تقدير نيز به دليل نقصان‌هايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاري‌هايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار مي‌دهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكواو باشي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت:"اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت:"ما را به رسميت نمي‌شناسي، پس بمان زير اين فشار!"
ديك و بتم:مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر مي‌زنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال تو بيان ق لطيفي از ايمان موجود در "لا اله الا الله "براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اين‌كه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام مي‌دهمام مي‌ن بيچاره‌يي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آن‌جا كسان ديگري هم بودند، اما ز ببينآن‌ها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بي‌ادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آن‌ها شد و از آن‌ها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نمي‌كند مراقب زندان س در مراشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد مي‌تواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شده‌اند با اين‌كه بارها از كنار اتاق من عبور كرده‌اند نه كم‌ترين ديداوي به من داشته‌اند و نه حالم را پرسيده‌اند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوت‌شان است كه به من نزديك نمي‌شوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرست‌شان بوده است؛ طوري از من مي‌گريختند كه گويي مي‌خواهم آن‌ها برهان عم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنين‌اند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيده‌ايم. اگر سعيد ق
عاري ود هم چون عنتره مي‌سرود:
شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م.
— 108 —
مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى
آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنت.
و جهنمي كه با عزت به‌دست آيد منزل پر افتخار من است. ديوان عنتره .م.
اما در حال حاضر خبري از سعيد قديمي نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بي‌معنا مي‌داند، او مي‌گويد:"دنيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر ن مي‌كخواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آن‌ها محاكمه خواهيم شد." و سكوت مي‌كند.
هشتمين دليل عدم مراجعتم (به مقامات دولتي):براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بي‌رحمانه است دويستَر الهي ی كه عادل است ی مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالم‌شان عذاب مي‌دهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب مي‌دانم سكوت مي‌كنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. به‌و‌كند كقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم.
بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليس‌ها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واال جديكساني كه اينك بي‌سبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آورده‌اند كمك كردم.
اينك آن‌ها نيز پاداش ياري مذكور را چنين مي‌دهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اين‌جا در سه ماه چشاندند. روس‌ها بت و ازه چشم كُرد بي‌رحمي نگاه مي‌كردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاق‌ها و اسيران را از دم تيغ مي‌گذراند؛ با اين‌حال آن‌ها مرا از درس دادن منع نكردند. به بهي نزداز ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس مي‌دادم. يك بار فرمانده روس آمد و درس‌هايم را شنيد. چون تركي نمي‌دانست گمان كرد درس سياسم است هم. آن يك‌بار از درس دادن منع‌ام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده
— 109 —
داشتم. به هيچ وجه مداخله‌يي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منع‌ام نكرده و مانع مكاتبه‌ام با ديگران نشدند.
مات نين دوستان كه هم‌وطن و هم‌كيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آن‌ها كوشيده‌ام، بي‌هيچ سببي و با اين‌كه مي‌دانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كرده‌ام، شش سال تحت اسارتي درد‌آور قرارم الْغَو از مراوده با ديگران منع‌ام كردند. با اين‌كه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبه‌ام با ديگران شدند. با وجود اين‌كه مج روايتتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اين‌كه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نمي‌دهند امامت جمع هميشگي،در آيداً سه نفر از دوستان آخرتي‌ام را بر عهده داشته باشم. اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني مي‌ِى"
براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانه‌يي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيتم مي‌كند.
آدمي كه در چنين وضعي به‌سر مي‌برد جز حضرت حق به چه كسي مي‌تواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نمي‌توان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوي‌كند. چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه مي‌خواهيد بگوييد، اما من مي‌گويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روس‌ها با من نكردند اين‌ها مي‌كنند...
اي بدبختز بيماگر من به شما چه كردم و چه مي‌كنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم مي‌شود خیدمتم خالصیانه نبوده كه چنين عكس العمل‌هايي نتيجه مي‌دهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم مي‌دهيد. ه گوييدر محكمه كبرا هم‌ديگر را خواهيم ديد.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقُ وَ ا سعيد نورسي

* * *

— 110 —
مكتوب هفدهم
(ضميمه لمعه بيست و پنجم)
سوگنامه فرزند
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
برادر آخري، شفيزم حافظ خالد افندي!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ٭ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِر ايماعونَ
(بقره: ١٥٥ ی١٥٦)
برادرم! درگذشت فرزندت مرا متأثر كرد. اما اَلْحُكْمُ لِلّه، "راضي بودن به قضاي الهي و تسليم بودن در برابر تقدير" از شعاير اسلام است. خد راه قه شما صبر جميل دهاد! و آن مرحوم را نيز ذخيره آخرت و شفيع شما كناد! "پنج نقطه" را كه مژده‌يي عالي‌ست و موجب تسلاي حقيقي‌تان خواهد شد براي شمندش نهمنان اهل تقوايي چون شما، بيان مي‌كنيم:
— 111 —
نقطه اول:سرّ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ كه در قرآن حكيم آمده، چنين است: آن دسته از فرزندان مؤمنين كه پيش از رسند حسو سن بلوغ از دنيا مي‌روند در بهشت به صورت ابدي، دوست داشتني و شايسته محيط بهشت همواره كودك خواهند ماند. آن‌ها بعد از اين‌كه والدين‌شان نيز وارد بهشت شدند در آغوش آن‌ها موجب سريي اموادماني جاويدان‌شان مي‌شوند؛ و به اين ترتيب لطيف‌ترين ذوق را كه دوست داشتن و نوازش فرزند است براي والدين‌شان تأمين خواهند كرد؛ همه‌ي چيزهاي لذت بخش در بهشت موجود است؛ اما برخي مي‌گويند از آن‌جا كه بهشت محل توالد و تناسل نيست پس دوست داشتن و نوارَّاعَن فرزند نيز در بهشت مطرح نخواهد بود؛ اين نظر منطبق بر حقيقت نيست.
قرآن با همين آيه كريمه‌ي وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ به دوست داشتن و نوازش فرزندف از سم به صورتي دل‌نشين، بي‌هيچ دردي و طي ميليون‌ها سال، كه مدار سعادت اهل ايمان است اشاره مي‌كند، مژده مي‌دهد و آن را جايگزين يك فاصله زماني كوتاه ده ساله مي‌داند كه والدين فرزند خود را آميخته با غم و غصه دوست مي‌داشته و نوازش مي‌كرده‌اند.
نثر نگذم:زماني يك نفر در زندان بود. يكي از فرزندان دوست داشتني‌اش را نزد او به زندان فرستادند. زنداني بيچاره، هم متحمل درد خود بود و هم از آن‌جا كه نمي‌توانست راحتي فرزندش را تأمين كند با ديدن مشقات او متألم مي‌شد. حاكم دل رحم مردي را به سراغ انوشته رستد؛ به او مي‌گويد: "گرچه اين كودك فرزند توست، اما رعيت من و يكي از افراد ملت من است، در نظر دارم در قصري زيبا به او رسيدگي كنم."
مرد مي‌گريد و ناله كنان مي‌گويد: "فرزندم مايه‌ي آرامش من است؛ او را نخواهم داد."
ا رسالنش به او مي‌گويند: "تأثر تو معنايي ندارد"، اگر نگران فرزندت هستي خب قرار است به جاي اين زندان آلوده و كثيف و پر دردسر به قصري دل‌باز و پر از رفاه و آسايش برود. تو اگر براي نفس خويش متأثري و در پي منافع خود هستي در صورت ماندن فروبيت خر اين‌جا، موقتاً منافعي شبهه‌ناك حاصل خواهي
— 112 —
نمود و جز آن، تحمل كردن درد و فشار به دليل مشقات فرزند هم هست، اما اگر او برود براي تو هزار منفعت خواهد داشت، زيرا سبب جلب مرحمت پادشاه شده و مي‌تواند شفيعر را ند. پادشاه ميل به برقراري ملاقاتي بين او و تو خواهد كرد، بي‌ترديد براي اين كار او را به زندان نمي‌فرستد، بلكه تو را از زندان بيرون برده و ترتيب ديدار تو را در قصر با فرزندت خواهد داد، البته به اين شرصرفاً ه پادشاه اعتماد داشته باشي و از او اطاعت كني...
حال برادر عزيزم! طبق همين مثال، زماني كه فرزندِ مؤمناني چون تو از دنيا مي‌روند بايد چنين انديشيد: اين فرزند بي‌گناه است. خالق او نيز رحيم و كريي كوچكو او را به جاي تربيت و مهرباني ناقص من تحت عنايت و رحمت به غايت كامل خود قرار داد. او را از زندان دردناك و مصيبت‌بار و پر مشقت دنيا بيرون برد و به جنت الفردوس خود فرستاد. خوشا به حال آن فرزند! او اگر در اين دنيا مي‌ماند چه كسي مي‌داند چه حالاكرم عي مي‌داشت؟ لذا من براي او دل نمي‌سوزانم؛ او را سعادتمند مي‌دانم.
اما در خصوص نفعي كه عايد نفس من كرد: من براي خود نيز دل نمي‌سوزانم و احساس تأثر دردمندانه نمي‌كنم، زيرا اگربراي م دنيا مي‌ماند طي ده سالِ گذرا، برايم محبتي آميخته با درد تأمين مي‌كرد؛ اگر صالح مي‌شد و در كار دنيا مقتدر مي‌بود احتمالاً ياور من مي‌شد، امائنات ا وفاتش اينك در بهشت طي ده ميليون سال براي من مدار محبت به فرزند مي‌شود و به عنوان شفيع، وسيله سعادت ابدي‌ام خواهد بود. بي‌شك كسي كه منفعتي مشكوك و معجَّل1 را از دست بدهد و هزار منفعت قطعي و مؤجَّل2 را به دست آورد دچار تأثر عميق نمي‌شود و بياورنه فرياد بر نمي‌كشد.
نقطه سوم:فرزندي كه از دنيا رفته است مخلوق و مملوك و عبد خالقي رحيم بود، با تمام وجود آفريده او و متعلق به خالق بود و براي والدينش چون يك دوست بود. او را به‌طور موقت تحت نظارت پدر و مادر گذاشته روزي ا را خدمتكار
— 113 —
وي قرار داده بودند. (خداوند) در برابر خدمت والدين به عنوان اجرتي مُعجَّل، شفقتي لذت‌بخش عايدشان كرده است. اينك اگر خالق رحيمي كه صاحب نهصد و نود و نه سهم از‌تر درسهم اوست به اقتضاي رحمت و حكمت، فرزند مذكور را از تو بگيرد و به خدمت‌ات خاتمه دهد شكي نيست كه غم و غصه‌ي مأيوسانه و فرياد كشيدني كه معني آن گلايه صاحب يك سهم صوري از صاحب هزار سهم حقيقي‌ست، برازنده اهل ايمان نمال و ق و از رفتارهاي اهل غفلت و ضلالت است.
نقطه چهارم:دنيا اگر جاودانه بود و انسان نيز براي هميشه در دنيا مي‌ماند و فراق هميشگي بود متأثر شدن‌هاي دردناك و تألمات وجهل ننه معنايي داشت، اما مادام كه دنيا يك مسافرخانه است؛ فرزندي كه از دنيا رفت به هر كجا كه رفته باشد شما و ما هم به همان‌جا خواهيم رفت؛ مادام شد قرن وفات صرفاً مخصوص او نيست، و راهي‌ست براي عبور عموم؛ و مفارقت نيز هميشگي نيست پس در آينده، در برزخ و در بهشت ديدار صورت خواهد گرفت. لذا بايد گفت: أَلْحُكْمُ ل و لطم او داد و او گرفت. الْحَمْدُ للّهِ عَلَي كَلّ حَال بايد صبورانه شُكر نمود.
نقطه پنجم:شفقت كه لطيف‌ترين، زيباترين، دل‌نشين‌ترين، عادتمنن‌ترين جلوه رحمت الهي مي‌باشد اكسيري نوراني‌ست. بُرنده‌تر از عشق بوده، و وسيله‌يي براي وصل سريع به حضرت حق است؛ هم‌چنان كه عشق مجازي يا عشق دنيوي با مشكورت رواواني تبديل به عشق حقيقي مي‌شود، و حضرت حق را مي‌يابد؛ شفقت نيز ی البته بدون آن مشكلات ی خيلي زود و با شفافيت، قلب را به حضرت حق مرتبط مي‌گرداند.
چه پدر و چه مادر، فرزند خود راي نمي‌ر دنيا دوست مي‌دارند. وقتي فرزندشان از آن‌ها گرفته مي‌شود در صورتي كه سعادتمند و حقيقتاً اهل ايمان باشند روي از دنيا برگردانده و مُنعم حقيقي را مي‌يابند، و مي‌گويند: "مادام كه دنيا فاني‌ست، ارزش وعف تبد قلبي را ندارد." لذا فرزندشان به هر كجا كه رفته باشد بدان‌جا علاقه و دل‌بستگي مي‌يابند و حالِ معنوي قابل توجهي به دست مي‌آورند.
اهل غفلت و گمراهي از سعادت و بشارت اين پنج نقطه محروم‌اند. ميزان وخامت حال و روز آنان را قرآن ا مطلب قياس كنيد: پيرزني تنها فرزند دلبندش را
— 114 —
كه بسيار دوست داشت در حال احتضار ديد. بر اساس توهم جاودانگي در دنيا و در نتيجه‌ي غفلت يا گمراهي، چون مرگ را عدم و فراق ابدي تصور مي‌كرداهي ميتر نرم فرزند فكر كرد و خاك قبر را به ياد آورد كه جاي آن را قرار بود بگيرد، آن‌گاه بر اثر غفلت يا گمراهي، بدون آن‌كه به جنت رحمت و فردوس نعمت ار و معجاحمين بينديشد چه حُزن و اندوه مأيوسانه و دردناكي كه متحمل نشد.
ايمان و اسلام كه وسيله سعادت در دو جهان است به مؤمن مي‌گويد: "خالق رحيمدان چن فرزندِ در حال احتضار او را از دنياي فاني بيرون آورده و به بهشت خود خواهد برد. نيز او را براي تو شفيع و فرزندي ابدي قرار خواهد داد. نگران مباش، مفارقت و دوري موقت است.
أَلْحُكْمُ لِلْهِ؛ وَ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
بگو هار ساكن.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 115 —
مكتوب هجدهم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(اين مكتوب عبارت از سه مسأله بااهميت است)
نخستينما بكا مهم:اولياي نامداري چون محيي الدين عربي (قدس) صاحب "فتوحات مكيه" و سيد عبدالكريم (قدس) صاحب كتاب مشهور "انسان كامل" از طبقات هفت‌گانه كره زمين و از ارض بيضباغي‌ا در آن سوي كوه قاف قرار دارد و نيز در "فتوحات مكيه" از عجايبي كه "مشمشيه" ناميده مي‌شود بحث مي‌كنند و مي‌گويند "اين‌ها را ديديم." حال بايد پرسيد گفته اينان واقعاً درست است و مقتدر دارد؟ چگونه مي‌تواند درست باشد؛ در صورتي كه مكان‌هاي ياد شده بر روي زمين جايي ندارند. جغرافيا و اصولاً علم نمي‌تواند گفته آن‌ها را قبول كند. ازمين رلب اگر درست نباشد آن‌ها چگونه مي‌توانند ولي باشند؟ كسي كه به اين صورت خلاف واقع و حق بگويد چگونه مي‌تواند اهل حقيقت باشد؟
پاسخ:آن‌ها اهل حق و حقيقت‌اند؛ نيز اچه كسييت و شهودند. آن‌چه را كه ديده‌اند، درست ديده‌اند ليكن چون حق نداشته‌اند در خصوص حالت شهود ی كه قابل احاطه نيست ی و تعبير مشاهدات رؤيا گونه‌ي خود حكم صادر كنند، نسبتاً
— 116 —
دچري با شده‌اند. كسي كه در حال ديدن رؤياست نمي‌تواند رؤياي خود را تعبير كند؛ به همين ترتيب كساني چون نامبردگان نيز كه اهل كشف و شهودند نمي‌توانند در حال مشاهده، مشاهدات خويش را تعبير كنند. تفان و شاهدات مذكور بر عهده محققاني‌ست كه وارث نبوت‌اند و "اصفيا" ناميده مي‌شوند. البته آن قسم از اهل شهود نيز وقتي به مرتبه اصفيا رسيدند با ارشاد كتاب و سنت پي به خطاهاي خود مي‌برند و آن‌ها را تصحيح مي‌كنند و كرده‌اند.
حكاَهُ اليلي زير را در توضيح حقيقت مذكور بشنو:روزگاري دو شبان كه اهل دل بودند مي‌زيستند. آن‌ها شير دوشيدند و آن را در كاسه‌يي چوبي كنار خود گذاشاو، خيي خود را كه "كاوال" مي‌ناميدند نيز روي همان كاسه شير گذاشتند. يكي از آن‌ها مي‌گويد خوابم مي‌آيد، و مي‌خوابد. مدتي را در خواب به‌سر مي‌برد. ديگري به او نگاه مي‌كند و مي‌بيند چيزي مانند مگس از بيني‌اش بيرون آمد به كاسه شير نگاهي كرد سپُلِ الك سوي ني وارد و از سوي ديگرش خارج شد؛ آن‌گاه داخل سوراخي در زير يك بوته گون ناپديد شد. مدتي بعد، همان چيز دوباره بازگشت؛ از داخل ني گذشت وارد بيني فردي شد كه در خواب بود؛ و او نهر وحدار شد. وقتي از خواب بيدار شد رو به دوستش گفت: "عجب خوابي ديدم رفيق." دوستش مي‌گويد: "خير است ان شاء الله، چه خوابي ديدي؟" مي‌گويد:"دريايي از شير ديدم يوهيي شیگفت انگيز بر رويش بود. پل سر پوشيده بود و پنجره‌هايي داشت. از آن پل عبور كردم. جنگل بلوطي ديدم با شاخه‌هاي نوك تيز. همان‌جا متوجه غاري شدم؛ داخل آن رفتم و گنجي پر از طرت در م. فكر مي‌كني تعبير اين خواب چيست؟"
دوستش مي‌گويد:"درياي شيري كه ديدي همين كاسه‌ي چوبي‌ست. پل هم همين ني خودمان است. جنگل بلوطي هم كه درختانش داراي شاخه‌هاي نوك تيز بود اين گون است. غار هم اين سوراخ كوچك است. حالا بلند شو كلنگ را نياز تا گنج را هم نشانت دهم." كلنگ را مي‌آورد و زير گون را مي‌كَنند و گنجي به دست مي‌آورند كه هر دوي آن‌ها را در دنيا خوشبخت مي‌كند.
— 117 —
آن‌چه را شبان خفته در خواب ديد درست بود. او درست ديده بود. اما چون در حال ‌تر دراقد احاطه بر امور بود حق تعبير نداشت و چون قادر به تفكيك عوالم مادي و معنوي از يك‌ديگر نبود حكمش نسبتاً اشتباه بود كه گفت: من دريايي واقعي و مادي ديدم. اما مرد بيدار چون رَبِّىه تفكيك عالم مثال از عالم مادي بود حق داشت رؤياي او را تعبير كند و بگويد:"آن‌‌چه در عالم رؤيا ديدي درست است، اما دريا، درياي واقعي نيست؛ كاسه شيرمان را در عالم خيال دريا پنداشته‌يي و ني را نيز پل ديده‌يي و هكذا...َ قَالايد گفت تفكيك عالم مادي از عالم روحاني لازم است. در صورت امتزاج اين دو، احكام‌شان اشتباه ديده مي‌شود. براي نمونه فرض كن اتاق كوچكي داري كه هر چهار ديوارش را با آيينه پوشانده‌اند. وقتي وارد اين اتاق محدود و كوچك مي‌شوي آن را به وسعت ميدرند و رگ خواهي ديد. حال اگر بگويي اتاقم را به وسعت يك ميدان ديدم. درست گفته‌يي، اما اگر حكم كني كه "اتاق من به اندازه يك ميدان وسيع است" خطا خواهد بود، زيرا عالم مثال را به عالم حقيقي در آميخته‌يي.
پس تصوير باقي‌ه برخي از اهل كشف بدون سنجش براساس ميزان كتاب و سنت درباره طبقات هفت‌گانه كره زمين بيان كرده‌اند صرفاً عبارت از وضعيتي مادي از نظر جغرافيا نيست. براي مثال گفته‌اند: "يك طبقه از زمين متعلق به جن و عفريت است و به اندازه هزاران سال و همه درد." در حالي كه زمين ما را مي‌توان در يكي دو سال دور زد و گنجايش چنان طبقات عجيبي را ندارد. ليكن اگر زمين را چون دانه‌ي درخت كاج فرض كنيم در عالم معنا و مثال و برزخ و ارواح، درخت مثاليِ تمثل و تشكل يافته از آن نطمينان دانه اولي بسيار بزرگ خواهد بود، لذا برخي از اهل شهود در سير روحاني خود تعدادي از طبقات زمين را در عالم مثال بسيار فراخ مي‌بينند و مشاهده مي‌كنند كه در فاصله‌يي هزاران ساله قرار دارند. آن‌چه آنطعي و ‌بينند درست است، ليكن چون عالم مثال به عالم مادي شباهت دارد دو عالم مذكور را امتزاج يافته و در هم مي‌بينند و چنان تعبير مي‌كنند كه ديديم. آن‌ه‌هايش ز بازگشت به عالم صحو (هوشياري) مشهودات نگاشته شده خود را چون فاقد ميزان بوده خلاف حقيقت تلقي مي‌كنند؛ هم‌چنان
— 118 —
كه ديدن وجود مثالي سرا و باغي بزرگ در آيينه‌ي با اس امكان‌پذير است وجود مثالي و حقايق معنوي نيز با مسافتي هزار ساله و وسعتي هزاران ساله در عالم مادي امكان‌پذير مي‌باشد.
خاتمه:از اين مسأله دانسته مي‌شود كه درجه شهود در مرتبه‌يي بسيار پايين‌تر از درجه ايمان به غيب قرار دا چنين ني مكاشفاتِ فاقد احاطه‌ي برخي از اهل ولايت ی كه صرفاً بر شهودشان استناد مي‌كنند ی در سطح پايين‌تري از احكام مبتني بر حقايق ايماني محققين و اصفيا ی كه وارث يي و فند ی قرار دارد؛ چرا كه حقايق بيان شده توسط آنان غيبي اما زلال، محيط و درست است و نه بر شهود كه بر قرآن و وحي استوار است. پس بايد گفت ميزان همه حال‌ها و مكاشت محض و ذوق‌ها و مشاهدات كتاب و سنت است و معيار نيز فرامين قدسي كتاب و سنت و قوانين واردات (قلبي) اصفيا‌ي محققين مي‌باشد.
دومين مسأله مهم:سؤال: بسياري مسأله وحدت وجود را بالاترين مقام مي‌دانند. حال آنست از ميان صحابه كه داراي ولايت كبري بودند و در رأس‌شان خلفاي اربعه؛ نيز در ميان ائمه اهل بيت و خمسه آل عبا كه در رأس آن‌ها هستند هم‌چنين در ميان مجتهدان و تابعان و در رأس آن‌ها امامان چهارگانه، مشربكه حياوجود به صورتي كه گفته مي‌شود به صراحت وجود نداشته است. آيا اخلاف آنان پيشرفت بيش‌تري كرده و طريق كامل‌تري يافته‌اند؟
پاسخ:حاشا! هيچ كس توان آن را ندار گذاشتز اصفيايي كه نزديك‌ترين ستاره‌ها به شمس رسالت و نزديك‌ترين ورثه اويند پيش‌تر برود. مسير اصلي متعلق به آنان است.
وحدت وجود، مشرب، حال و مرتبه‌يي ناقص است. ليكن چون لذت‌بخش و دل‌نشين استعي‌ست.ي از كساني كه در سير و سلوك بدان مرتبه مي‌رسند علاقه‌يي به بيرون آمدن از آن ندارند، همان‌جا مي‌مانند و آن را مرتبه پاياني مي‌پندارند.
اگر صاحب اين مشرب داراي روحي باشد كه از ماديات و واسطه‌ها مجرد شده و پرچنين گاب را به سويي نهاده و مظهر شهودي استغراقي شده باشد، وحدت
— 119 —
وجودي حالي نه علمي، و نشأت گرفته از وحدت شهود نه وحدت وجود، مي‌تواند كمال و مقامي براي او ايجاد كند. چنين شخصي حتي مي‌تواند به حسابخداوندتا درجه‌ي انكار كائنات در بر برود؛ در غير اين صورت اگر غرق در اسباب و گرفتار ماديات باشد و دم از وحدت وجود بزند ممكن است به حساب كائنات تا انكارخداوندپيش برود.
آري، مسير اصلي، راه صحابه و تابعين و اصفياست.
عبارت حَقَائِقُ اْلاَشْتَوَلّثَابِتَةٌ قاعده‌ي كلي آن‌ها مي‌باشد و حضرت حق براساس آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ شبيه هيچ چيز نيست. خداوند منزه از تحيّز و تجزي (داشتن جا و جزء) است. ارتباط او با موجودات بر مبناي خالقيت مي‌باشد. موجودات چنان كه وحدت وجوديان مي‌گوينبه من ت از اوهام و خيالات نيستند. همه‌ي چيزهايي كه ديده مي‌شوند نيز آثار حضرت حق‌اند. "همه اوست" غلط است؛ انديشه درست اين است كه گفته شود "همه از اوست." اين‌طور نيست كه هر چيزي ن مطلبد، بلكه همه چيزها از اويند. زيرا "حادث"‌ ها نمي‌توانند عين "قديم" شوند. سعي مي‌كنيم اين مسأله را با دو تمثيل زير تفهيم كنيم:
تمثيل اول:فرض كنيد پادشاهي هست كه براساس اسم حاكم عادلِ خويش اداره عدليهكي از رد و اين عدليه جلوه‌يي از آن اسم است. اسم ديگر او خليفه است و اداره‌يي هم تحت عنوان مشيخت و رسيدگي به امور علمي مظهر اين اسم مي‌باشد. اسم ديگر او فرمانده كل است و با خواب فم در دواير نظامي فعال بوده، و لشكر، مظهر اين اسم است. حال اگر كسي مدعي شود: "پادشاه مذكور فقط حاكم عادل است و اداره‌يي جز دايره عدليه وجود ندارد." ناچار مي‌بايست اوصاف و احوال علمايي را كه در دايره مشيخت هستند به صورت اعت و بگو نه حقيقي بر كاركنان عدليه تطبيق كرد و به طرزي ظلي و خيالي در درون دايره عدليه اداره مشيختي تبعي و خيالي را تصور نمود؛ هم‌چنين احوال پادشاه و مراوداتش با دايره‌ي نظامي را نيز به صورت فرضي مي‌بايست د نشنود كارگزاران عدليه تصور كرد و يك اداره نظامي غير حقيقي را اعتبار نمود و هكذا... در اين حال اسم حقيقي پادشاه و حاكميت راستين او از اسم حاكمِ عادل نشأت مي‌گيرد و عبارت
— 120 —
شود و ن حیاكميتي‌ست كه در عیدليه وجود دارد. اسیم‌هايي چون خليفه و فرمانده كل و سلطان هم اعتباري‌اند نه حقيقي. اين در حالي‌ست كه ماهيت پادشاهي و حقيقت سلطنت به صورت حقيقي اقتضاي همه اسما را دارد. اسم‌هاي حريان ديز مستلزم دواير حقيقي‌ست و اقتضاي آن را دارد.
لذا سلطنت الوهيت به طور حقيقي اقتضاي بسياري از اسماي مقدسي چون "رحمان، رزاق، وهاب، خلاق، فعال، كريم و رحيم" را دارد. اسماي حقيقي مذكور نيز اقتضاي آيينه‌هاي حقيه اعتبدارند. حال كه وحدت وجوديان لامَوْجُودَ إلّا هو مي‌گويند در واقیع حقيقت اشيا را تا میرتبه خيال تنزل مي‌دهند. اسیم‌هاي "واجب الوجود و موجود و واحد و احد" حضرت حق جلوه‌ها وا مزرع حقيقي دارند. اين آيينه‌ها و دواير حتي اگر حقيقي هم نباشند و خيالي و عدمي باشند ضرري براي اسماي مذكور نخواهند بود. اگر در آيينه‌ي وجودِ حقيقي رنگِ وجود نباشد، زلال و درخشان‌تر مي‌شود، اما در آن صورت تجليخستين ي چون "رحمان، رزاق، قهار، جبار و خلاق" اعتباري خواهد بود نه حقيقي؛ در حالي كه اسماي مذكور مانند اسم موجود حقيقت‌اند و نمي‌توانند سیايه باشند؛ ام رسيدد و نمي‌توانند تبعي باشند. پیس صیحابه و اصفياي مجتهیدين و ائمه اهل بيت وقتي مي‌گويند: حَقَائِقُ اْلاَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ منظورشان اين است كه حضرت حق با تمام اسماي خود به صورت حقيقي تجلياتي دارد. همه اشيا به وا و تحرجاد او داراي وجود عارضي هستند. اين وجود نيز گرچه نسبت به وجود واجب الوجود سايه‌يي‌ست بسيار ضعيف و بي‌ثبات اما وهم و خيال هم نيست. حضرت حق با اسم خلاق خود افاضه وجون را خند و آن را تداوم مي بخشد.
تمثيل دوم:فرض كنيم چهار آيينه قدي چهار ديوار اتاقي را پوشانده باشد. اتاق هر قدر هم كه با سه آيينه‌ي ديگر در هر يك از آيينه‌ها ارتسام مي‌يابد و ديده مي‌شود، اما هر كدام از آيينه‌ها برحيم و به رنگ و هيأت‌شان اشيا را در درون خود منعكس نموده و در حكم اتاقي مثالي مي‌شوند. حالا دو نفر وارد اتاق مذكور مي‌شوند و يكي از آن‌ها به يكي از آيينه‌ها نگاه مي‌ك الْمَدعي مي‌شود كه همه چيز در اين آيينه جمع است. وقتي او را از آيينه‌هاي ديگر و صورت‌هاي موجود در
— 121 —
آن‌ها آگاه مي‌كنند شنيده‌هايش را كه حالا تما شد رده، حقيقت آن محدودتر شده و تصويرِ تصوير اتاق است در گوشه كوچكي از آيينه مذكور تطبيق مي‌دهد و مي‌گويد: "من چنين مي‌بينم پس حقيقت همين است." نفر دوم به او مي‌گويد:"بله تو مي‌بيني و هر آن‌چه را ه و متويني حقيقت دارد، اما در نفس الامر، صورت حقيقيِ حقيقت چنان نيست كه تو مي‌بيني. آيينه‌هاي ديگري نيز مانند آيينه‌يي كه تو بدان دقت و توجه كرده‌يي وجود دارند كه مانند آن‌چه ديده‌يي كوچك و ن بيما سايه نيستند."
به همين ترتيب هر يك از اسماي الهي نيز خواهان وجود آيينه‌هاي جداگانه‌يي هستند. مثلاً اسم‌هاي "رحمان و رزاق" چون حقيقي و اصل‌اند موجودراه پرسته خود و نيازمند رزق و مرحمت را طلب مي‌كنند؛ هم‌چنان كه رحمان، ذي روحان واقعي نيازمند رزق را در دنياي حقيقي طلب مي‌كند، رحيم نيز طالب بهشتي چنان حقيقي‌ست. اگر ان مي‌اسم‌هاي "موجود، واجب الوجود و واحد احد" را حقيقي دانسته و اسم‌هاي ديگر را سايه‌هايي در درون آن‌ها بپنداريم در حق اسماي مذكور ظلم خواهد بود.
برم، عاجين سرّ است كه جاده‌ي كبرا، مسير صحابه و اصفيا و تابعين و ائمه مجتهدين و ائمه اهل بيت است كه صاحب ولايت كبري و اولين طبقه شاگردان بي‌واسطه قرآن هستندمذكور ْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَ" با سَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعكه دهش% مسأله سوم: مسأله مهمي‌ست كه با عقل و حكمت نمي‌توان آن را حل كرد
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
(رحمن: ٢٩)
فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ
اشته، : ١٦)
سؤال:حكمت و راز اين فعاليت حيرت انگيزي كه همواره در كائنات ديده مي‌شود چيست؟ به چه دليل متحرك‌ها از حركت باز نمي‌مانند و همواره در چرخش و حرهمه بد؟
— 122 —
پاسخ:توضيح اين حكمت نيازمند هزار صفحه مطلب است. پس، از بيان تفصيلي آن صرف‌نظر كرده، مختصر آن را در دو صفحه خواهيم گنجاند.
اگر كسي مسؤوليت فطري يا وظيفه اجتماعي خود را انجام داده، و براي انجام آن نيز جديت به خرج دهدلصَّلا كه متوجه هستند خواهند دانست كه دو عامل موجب انجام وظيفه او شده است:
عامل اول:مصالح، ثمرات و فايده‌هاي مترتب بر وظيفه كه به آن "علت غايي" مي‌گويند.
عامر مقدسمحبت، اشتياق و لذتي موجب شده است كه وظيفه مذكور را با شور و هيجان انجام بدهد، از آن نيز به "داعي و مقتضي" تعبير مي‌كنند.
براي مثال خوردن غذا را در نظر بگيريد. لذت و اشتياق ناشي از اشتهاست كه انسان را به خوردن غذا سوق مي‌دهد؛سعت داين نتيجه غذا خوردن تغذيه بدن و تداوم زندگاني‌ست. به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ فعاليت لايتناهي، حيرت‌آور و دهشت انگيزي كه در عالم مشاهده مي‌شود در استناد به دو قسمتكليف،ماي الهي و به سبب دو حكمت واسعه است كه هر كدام از اين حكمت‌ها هم بي‌نهايت‌اند:
حكمت اول:اسماي حسناي حضرت حق تجليات گوناگوني دارد كه به حد و حساب نمي‌آيد. تنوع مخلوقات از گوناگوني تجليات مذكور سرچشمه مي‌گيرد ومانند مزبور نيز ظهور دائمي را طالب‌اند، يعني خواهان نشان دادن نقش‌هاي‌شان مي‌باشند. به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال‌شان را در آيينه‌‌‌ي نقش‌هاي‌شان ببينند و نشان دهند، يعنييشه‌يياهند كتاب كائنات و مكتوبات موجودات را لحظه به لحظه نو كنند و نو به نو مطالب معنادار بنويسند و هر مكتوب را علاوه بر ذات مقدس و مسماي اقدس در معرض مطالعه همه ذي شعوران بگذارند تا ببينند و بخوانند.
سبب و ر مختلوم:هم‌چنان كه فعاليت موجود در مخلوقات از اشتها، اشتياق و لذتي سرچشمه مي‌گيرد؛ بي‌شك در هر فعاليتي نيز لذتي وجود دارد و حتي هر فعاليت خود نوعي لذت است؛ در واجب الوجود نيز به طرزي كه شايسته‌اش است
— 123 —
و متناسب با استغناي ذاتي و غناي مطلقش يز فرزد و با كمال مطلقش هم‌خواني دارد، شفقتي مقدس و بي‌انتها و همين‌طور محبتي مقدس و بي‌پايان وجود دارد. نيز شوق مقدسي هست كه از شفقت و محبت مقدسي كه گفتيم سرچشمه مي‌گيرد. باز سرورا خلقي وجود دارد كه ريشه‌اش در همان شوق مقدس است. از آن سرور مقدس نيز (اگر بيانش جايز باشد) لذت مقدس بي‌انتهايي وجود مي‌يابد. ترحم بي‌پاياني نيز در آن لذت مقدس هست كه موجب (اگر بيانش جايز باشد) رضايت مقدس و افتخار بي‌، يعني مي‌شود كه از رضايت و كمال مخلوقات بر مي‌آيد كه ريشه در فعاليت مخلوقات درون قدرت و از قوه به فعل آمدن استعدادهاي‌شان و تكامل يافتن آن‌ها دارد و از آنِ ذات رحمان رحيم مي‌باشد. اين ر جهنم قدس و افتخار بي‌نهايت به صورت لايتناهي فعاليتي بي‌حد و حصر را اقتضا دارد.
فلسفه و علم و حكمت از اين مطلب آگاهي ندارند به همين علت طبيعت فاقد شعوره بارلدف كور و اسباب جامد را در اين فعاليتِ به غايت عليمانه، حكيمانه و بصيرانه دخيل دانسته، گرفتار ظلمات گمراهي شده و نور حقيقي را نيافته‌اند.
ق به قدلّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ ت گسيلكَاشِفِ طِلْسِمِ كَائِنَاتِكَ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْمَوْجُودَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ مَا دَامَ اْلاَرْضُ وَ السَّموَاتُ
"اَلْبَاقِى هُوَ اه‌ي آنِى"
سعيد نورسي

* * *

— 124 —
مكتوب نوزدهم
اين رساله بيش از سيصد معجزه را بيان مي‌دارد؛ و هم‌چنان كه معجزه رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بيان مي‌كند در عين حال خود نيز يكي از كرامات آن معجزه است. (اين رس دهندهه سه دليل زير خارق العاده محسوب مي‌شود:
دليل اول:با اين‌كه سراسر آن نقل و روايت است و بيش از صد صفحه را در بر مي‌گيرد بدون مراجعه به كتابي، از حفظ در گوشه و كنار باغ و كوهستان ظرف سه چهار روز و دو سه ساعت كار در توضيحز كلاً در ١٢ ساعت نوشته شده است و اين واقعه‌ي خارق العاده‌يي‌ست.
دليل دوم:اين رساله به رغم طولاني بودن، نه كتابتش خسته كننده است و نه خواندش حلاوت آن را از بين مي‌برد. كاتبان تنبل را چنان سر شوق وق سلسلورد كه در اين زمانه پر فشار و ستوه‌آور، در اين حوالي ظرف يك سال، قريب هفتاد نسخه از آن را كتابت كردند و آگاهان را مطمئن نمودند كه يكي از كرامات معجزه رسالت است.
دليل سوم:علاوه بر نسخه‌يي كه توسط فردي تازه كار ر كردنگاه از تناسب‌ها و توافق‌ها نوشته شد و اين اصولاً پيش از آن بود كه وجود تناسب‌ها براي ما نيز روشن شود، هشت كاتب و نسخه‌بردار بدون آن‌‌كه يك‌ديگر را ديده باشند اقدام به استنساخ اين رساله كردند ، پايرسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سراسر رساله‌ي نسخه‌برداري شده و لفظ قرآن در پنجمين قطعه آن، چنان متناسب و در توافق با هم جاي گرفته بود كه اگر كسي آن را مي‌ديد و ذره‌يي انصاف مي‌داشت اعتراف مي‌كرد كه
— 125 —
اين امر نمي‌تواند تصادفدگان ب. هر كس اين نسخه‌ها را ديد به يقين حكم نمود كه يكي از اسرار غيب و كرامات معجزه احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.
مطالب اساسي ابتداي اين رساله بسيار مهم است؛ هم‌چنين حديث‌هاي موجود در اين رساله علاوه بر آن‌كه از نظر تمام اهم از يث مقبول و صحيح مي‌باشند قطعي‌ترين وقايع رسالت را بيان مي‌كنند. اگر بنا باشد، كه مزاياي اين رساله را بيان كنيم، بايد اثري به حجم خود رساله نوشته شود، لذا مشتاقان را به با سرع مطالعه كردن آن ارجاع مي‌دهيم.
سعيد نورسي

* * *

يادآوري:در اين رساله حديث‌هاي شريف بسياري نقل كرده‌ام. اگر در لفظ احاديث اشتباهي داشته باشر تو متصحيح شود يا گفته شود "نقل به مضمون" است، زيرا قول راجح اين است كه "بيان حديث اگر نقل به مضمون باشد جايز است." يعني فرد صرفاً معناي حديث را مي‌خواند و لفظ آن را خود ذكر مي‌كند. پس اگر در لفظ خطايي داشتم نقل به مضمون تلقي شود.
— 126 —
معجقب افتمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
هُوَ الَّذمعناي ْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا ٭ مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ . . .
(فتح: ٢٨ ی ٢٩)
كلام‌هاي "نوزدهم و سي و يكم" درباره رسالت اه من بعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اند و نبوت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را با دلايل قطعي ثابت مي‌كنند، لذا اثبات موضوع را به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين بحث به عنوان تتمه مطلب،كردند.اراتي مركب از نوزده نكته، برخي از لمعات آن حقيقت سترگ را نشان خواهيم داد:
نخستين اشارت نكته‌دار:صاحب و متصرف اين عالم بي‌ترديد كارهايش را دانسته انجام داده و با حكمت در امور تصرف مي‌كند. او به همه چيز بيناست و با اين بيناو به صر را مي‌گرداند، نيز با علم به همه چيز و با مشاهده امور، تمام چيزها را مي‌پروراند و همه حكمت‌ها و غايات و فوايد قابل مشاهده در موجودات را با اراده تدبير مي‌كن . ."
ام كه ايجاد كننده داناست بي‌شك دانا سخن مي‌گويد؛ و مادام قرار است سخن بگويد ترديدي نيست كه با ذي شعوران و صاحبان فكر و
— 127 —
كساني كه سخن‌اش را مي‌فهمند سخن خواهد گفت؛ هم‌چنين وقتي قرار اسبزرگ باحبان فكر و انديشه سخن بگويد طبيعي‌ست كه در بين ذي شعوران با نوع انسان سخن بگويد كه جامع‌ترين شرايط را دارد و شعورش كلي‌ست، و مادام كه مير مي‌ك با نوع انسان سخن بگويد بي‌شك با كساني گفتگو مي‌كند كه شايسته خطاب بوده و انسان‌هاي كاملي باشند. حال كه قرار است با كامل‌ترين و بااستعدادترين و خوش اخلاق‌ترين كساني كه مي‌بايست مقتداي نوع بشر شوند گفتگو كند طبيعي‌س؛ هم‌چامحمدعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سخن بگويد كه دوست و دشمن اتفاق نظر دارند از بالاترين استعداد برخوردار بود، عالي‌ترين اخلاق را داشت و يك پنجم نوع بشر پيرو اويند و نيمي از كره زمهُ لِى تأثير احكام معنوي او قرار دارند؛ كسي كه آينده با روشنايي نوري كه آورد ١٣٠٠ سال درخشان بوده است و قسم نوراني و مؤمن بشر هر روز پنج نوبت با او بيعت كرده برايش دعاي رحمت و سعادت مي‌كنند ر تقديكرده و ابراز علاقه مي‌كنند. آري، با او سخن مي‌گويد و گفته است و او را رسول خود خواهد كرد و كرده است و او را راهنماي نوع بشر قرار خواهد داد و قرار داده است.
دومين اشارت نكقي را :رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ادعاي نبوت كرده فرمان نامه‌يي چون قرآن عظيم الشأن را به مردم نشان داده و نزد اهل تحقيق قريب هزار معجزه آشكار بروز داده است. وجود مجموع معجزات مذكور به ميزان وقوع ادعاي نبوت قطعي‌ست. در صديق ك از جاهاي قرآن به معاندترين كافران اشاره مي‌شود كه معجزات پيامبر را سحر مي‌دانسته‌اند و اين نشان مي‌دهد كه آنان نيز وجود و وقوع معجزات را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند، ليكن براي فريب خود يا پيروان‌شان مي‌گفتند اين‌ها (حاشا) سحر است نه معلي كه آري، معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به قدر صد تواتر قطعيت دارد. معجزه تأييدي‌ست بر ادعاي او از سوي خالق كائنات و حكم"صَدَقْتَ"را دارد. تو اگر در مجلس پادشاه و در حضور او بگويي:"جناب پادشاه مرا عهده‌دار فلان كار كرده اس متفق‌‌گاه حاضران براي اين ادعا از تو سند بخواهند، كافي‌ست پادشاه با گفتن "آري" تو را تأييد كند؛ اگر به همين ترتيب پادشاه بر اثر درخواست و تقاضاي تو عادت و
— 128 —
وضعيتش را تغيير دهد طبيعتاً قطعي‌تر و محكم‌تر از گفتن كلمه "آريور مستي تو را تأييد خواهد كرد؛ به‌ همين صورت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ادعا كرده است كه:"من برگزيده خالق اين عالم هستم. دليلم هم ا مي‌آم كه خداوند عادت هميشگي‌اش را با دعا و درخواست من تغيير مي‌دهد. به انگشتانم نگاه كنيد گويي از پنج انگشتم به‌سان چشمه آب جاري مي‌كند. ماه را ببينيد با اشاره يك انگشتم آن اكرم قسمت مي‌كند. اين درخت را نگاه كنيد براي تأييد من نزدم مي‌آيد و شهادت مي‌دهد. اين غذاي اندك را ببينيد با اين‌كه كفاف يكي دو نفر را مي‌دهد دويست سيصد نفر با خوردن آن سير ميرم عَل"و هكذا... صدها معجزه را به اين صورت نشان داده است.
دلايل صدق و براهين نبوت اين شخص منحصر به معجزاتش نيست. حركات و افعال، احوال و اقوال، اخلاق و اطوار، سيرت و صورت او نزد اهل دقت صدق و جدل و ما اثبات مي‌كند. حتي بسياري از اشخاص چون "عبدالله ابن سلام" كه از علماي بني اسرائيل بود صرفاً با ديدن سيماي آن حضرت عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"در اين سيما دروغي نيست، حيله و فريب نمي‌تواند در اين چ، لذا يي داشته باشد"و ايمان آورده‌اند.
گر چه محققين علما معجزات و دلايل نبوت پيامبر را تا هزار ذكر كرده‌اند، اما واقع اين است كه هزاران و شايد صدها هزار دليل براي نبوت او وجود دارد.ست به هزار نفر با صدها هزار فكر و طريق، نبوت پيامبر را تصديق كرده‌اند. فقط قرآن حكيم علاوه بر چهل وجه از اعجاز، براي نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هزار برهان ارائه مي‌دهد.
هنگاممادام كه در ميان انسان‌ها نبوت هست و صدها هزار نفر مدعي نبوت و معجزه، آمده و رفته‌اند؛ شكي نيست كه براساس قطعيتي فوق همه‌ي آن‌ها، نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام امر بر حق و ثابتي‌ست، زيرا ر دار ايل و اوصاف و اوضاع و رفتارشان با امت‌هاي مختلف كه موجب ‌شده است به رسیولاني چون عيسي (ع) و موسي(ع) نبي گفته شود و مدار رسالت‌شان قرار گيرد به صور پدران‌تر و جامع‌تر در رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام موجود مي‌باشد. حال كه علت و سبب حكم نبوت در
— 129 —
ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كامل‌تر است شكي نديگرندن داشت كه حكم نبوت نسبت به عموم انبيا با قطعيتي واضح‌تر در او ثابت است.
سومين اشارت نكته‌دار:معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار متنوع است. رسالت او عمومي بو كه فر تقريباً در بيش‌تر انواع كائنات مظهر معجزه‌يي بوده است. پادشاه با عظمتي را در نظر بگيريد كه يكي از ياران بزرگوارش با هداياي گوناگون به شهري مي‌رود كه اقوام مختلفي در آن زندگي مي‌كنند. هر طايفذاتي منده‌يي به استقبال او مي‌فرستد و آن نماينده نيز به زبان طايفه خود به او خوش آمد مي‌گويد و تقدير مي‌كند؛ به همين ترتيبرسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز كه بزرگ‌ترين ياور سلطان ازل و ابد حميده اين جهان تشريف فرما شد و براي نوع بشر ی كه اهالي كره زمين‌اند ی مبعوث گشت. او وقتي از سوي آفريننده همه كائنات، انوار حقيقت و هداياي معنوي را كه مرتبط با حقايق كائنات است به ارمغان آورد همه طوائوع ايننگ و آب و درخت و حيوان و انسان گرفته تا ماه و خورشيد و ستاره‌ها با زبان خاص خود و با معجزه‌يي متعلق به او كه در دستان‌شان حمل مي‌كردند نبوت او را تبريك گفته و دنيا خوش آمد گفتند.
براي بحث از تمام معجزات مذكور بايد كتاب‌ها نوشت. محققين اصفيا در تفصيل دلايل نبوت كتاب‌هايي در چندين جلد نگاشته‌اند. ما از باب اشارت‌هاي اجمالي فقط به انواع كلي معجزاتي كه قطعي و معنوي متواتر هستند اشاره خواهيم كرد:
دلا از سوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در وهله‌ي اول دو قسم است:
قسم اول:"ارهاصات" است كه به وقايع خارق العاده‌ي رخ داده پيش از نبوت پيامبر و در زمان ولادت او گفته مي‌شود.
قسم دوم:ديگر دلايل نبوت است. قسم دوم نيز خود دو قسم اس ابن ن:امور خارق العاده‌يي كه بعد از اعلام نبوت رخ داد و در تأييد پيامبري رسول اكرم بود.دوم:اعمال خارق العاده‌يي كه در زمان نبوت وقوع يافت؛ اين قسم از معجزات نيز خود دو قسم است.اول:آن دسته از دلايل نبوت كه در ذاتودند. ، صورت، اخلاق و كمالات پيامبر ظهور يافت.دوم:معجزات آفاقي يعني آن دسته از
— 130 —
معجزات كه در امور خارجي ظهور كرد. اين قسم دوم هم خود دو قسم است:اول:معجیزات معنوي و قرآني؛ ودوم:مادي والسَّلي. قسیم اخير هم دو قسیم است:قسم اول:معجزات خارق العاده‌يي كه در هنگام ادعاي نبوت براي در هم شكستن عناد كافران يا تقويت ايمان مؤمنان وقوع مي‌يافت. بيست نوع از اين نوع معجزات مانند شقّ القز بهشتري شدن آب از انگشتان، سير كردن تعداد زيادي از افراد با غذاي اندك و سخن گفتنِ حيوان و درخت و سنگ وجود دارد كه هر يك از آن‌ها در حد تواتر معنوي‌ست و هر نوع نيز افراد متعدد و مكرر دارد.قسم دوم:حوادثي‌ست كه مداد ريم حضرت حق از وقوع‌شان در آينده خبر داده است و صحت و درستي آن‌ها نيز به اثبات رسيده است. ما از همين قسم آخر شروع كرده فهرستي اجمالي بيان خواهيم كرد.
افسويدن بهنستم چنان‌كه مي خواستم بنويسم. بي‌اختيار همان‌طور كه بر دل خطور كرد نوشته شد. ترتيب اين تقسيمات را چنان كه بايد نتوانستم رعايت كنم.
چهارمين اشارن وضع ‌دار:تعداد امیور غيبي كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با تعليم علام الغيوب خبر داده است بي‌شمار است. در كلام "بيست و پنجم" كه به اعجاز قرآنللّهُم مي‌شود به انواع آن اشارت و تا حدي توضيح و اثبات داشته‌ايم، لذا اخبار غيبي مربوط به زمان گذشته و انبياي سابق و حقايق الهيه و حقايق كَوْنيه و حقايق اخروي را به ورشيديا ارجاع مي‌دهيم و فعلاً درباره آن‌ها بحثي نمي‌كنيم، ليكن به چند نمونه جزيي از نوع اخبار صادق غيبي پيامبر در خصوص آينده امت و آن‌چه صحابه و آل بيت پس از او با آن مواجه خواهند شد مضاني مي‌كنيم. نيز براي فهم كامل اين حقيقت شش اساس مقدماتي را بيان خواهيم كرد:
نخستين اساس:اگر چه همه رفتار و كردار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌تواند گواهي بر صدق و ريت الم نبوتش باشد، اما لازم نيست همه خارق العاده باشد، زيرا حضرت حق او را به صورت بشر فرستاد تا در ميان مردم امام و راهنماي اعمال و حركاتي باشد كه سعادت انسان را در مسائل اجتماعي و دنيوي و اخروي تأمين مي‌كند؛هِ الصين صنعت رباني و تصرفات قدرت الهي ی كه خارق العاده‌اند ی را در امور عادي ی كه هر يك معجزه‌ي قدرت الهي مي‌باشند ی به خلق نشان دهد. پيامبر اگر
#131سم دوماز افعال بشري مي‌شد و موجود خارق العاده‌يي مي‌بود ذاتاً نمي‌توانست امام باشد و نمي‌توانست با افعال و احوال و رفتارش ديگران را تعليم دهد. اما پيامبر فقط براي آن‌كه نبوتش را به معاندان اثبات كند مظهر كارهاي خارق العاده قطر نگر‌گرفت و در صورت نياز معجزاتي بروز مي‌داد. ليكن به مقتضیاي امتحان و تجربه ی كه از رازهاي تكليف و مسؤوليت است ی معجزه نمي‌تواند در حد بدا"سطيحصديق ضروري و خواه ناخواه گردد؛چرا كه سرّ امتحان و حكمت تكليف اقتضا دارد كه دري به روي عقل گشوده شود و اختيار عقل از آن گرفته نشود. اگر موضوع در غايت بداهت صورت گيرد اختياري براي عقل باقي نمي‌ماند و ابوجهل نيز مانند ابوبكر بر گره تصديق مي‌گشايد. در آن صورت براي امتحان و تكليف نيز فايده‌يي باقي نمي‌ماند و در حقيقت زغال و الماس در يك كفه قرار مي‌گيرند.
حيرت‌انگيز است كه بدون اغراق هزاران نفر به هزاران طريق بر اثر مشاهده‌ي يكي از معي نتوايامبر يا دليلي از دلايل نبوت يا بر اثر شنيدن سخني از او يا ديدن سيمايش و مشاهده علامتي از علايمش ايمان آورده‌اند؛ آن هزاران دليل نبوت ی كه موجب ايمان آوردن هزاران شخص مختلف و متفكران اهل دقت و نظر شده بود ی با وجود نقل صحيح و آثار قطعي براسطه ايري از مردم بيچاره‌ي امروز كافي به نظر نمي‌رسد و گرفتار گمراهي مي‌شوند.
دومين اساس:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم بشر است و بدين اعتبار رفتارهايش بشري‌ست و هم رسول است و بطور ملار رسالتش ترجمان و فرستاده حضرت حق مي‌باشد و رسالتش مستند به وحي است. وحي نيز دو قسم است:
يكي "وحي صريح" كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن صرفاً ترجمان و مُبلغ است و مداخله‌يي ندارد؛ مانِ اَمْن و برخي از احاديث قدسي...
و دوم "وحي ضمني"‌ست. اجمال و خلاصه اين مورد به وحي و الهام نسبت داده مي‌شود، ليكن تفصيلات و تصويرات آن به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تعلق دارد. ذات احمرد مي‌ليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در تفصيل و تصويرِ آن رويداد مجملِ بر آمده از وحي، باز هم گاه به الهام يا وحي استناد كرده و گاه آن را با فراست خويش بيان مي‌كند. او تفصيلات و تصويرات مبتني بر اجتهاد خود را از نظر مسؤوليت رسالت،ن دارد قوه برتر قدسي
— 132 —
خويش بيان مي‌كند يا با توجه به سطح عرف و عادات و افكار عامه مردم از نقطه نظر بشري به آگاهي خلق مي‌رساند.
بنابراين همه تفصيلات حديث را نمي‌توان از نقطه نظر وحي محض ديضر و حافكار و رفتارهايي كه مقتضاي بشريت است نمي‌توان آثار عُلوي رسالت را جستجو كرد. مادام كه برخي حوادث به صورت اجمالي و مطلق به واسطه وحي بر او آشكار مي‌گردد او نيز آن را با قوه فراست خويش و با توجد نبويرك عموم تصوير مي‌كند. متشابهات و مشكلات موجود در اين تصوير گاه نيازمند تفسير است و حتي مي‌بايست آن را تعبير كرد، زيرا حقيقت‌هايي وجود دارند كه با تمثيل قابل فهم‌تر مي‌شوند؛ چنان كه زماني در محضر نبوي صداي مهيب و عميقي به گوش ابدي فرمود:"اين صداي مهيب مربوط به سنگي بود كه هفتاد سال غَلت مي‌خورد تا اين‌كه به قعر جهنم سقوط كرد."ساعتي بعد خبر رسيد كه "منافق مشهوري كه به سر را خد سالگي رسيده بود مُرد و وارد جهنم شد." اين مطلب حكايت از تأويل حادثه‌يي داشت كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با تمثيلي بليغ بيان فرمود.
سومين اساس:خبرهاي نق و آيياگر در حد تواتر باشند قطعي‌اند. تواتر دو قسم است:
لفظ تواتر در اين رساله به معناي تواتري نيست كه در زبان تركي معناي شايعه را دارد. منظور از اين تواتر خبر موثقي‌ست كه افاده يقين مي‌كند و احتمال كذب تين درنيست.
تواتر صريح و تواتر معنوي. تواتر معنوي هم دو گونه است: يكي سكوتي‌ست يعني فرد با سكوت خود رضايت و قبولش را نشان مي‌دهد؛ مثلاً فردي در ميان يك جماعت اگر رويدادي را خبر دهد و جماعت هم او را تكذيب نكند و سكوت كنند به ممد را بول خواهد بود. مخصوصاً اگر در رويدادي كه خبر مي‌دهد جماعت مذكور هم دخيل باشد، چنان جماعتي كه خطا را قبول نكنند و آماده‌ي انتقاد بوده و دروغ را پست دانسته بر نتابند؛ بي‌شك سكوت چنين جماعتي بر وقوع حادثه مذكور دلالت قوي خواهد داشت. منظور از قمينه بِ تواتر معنوي اين است كه خبر دهندگان از يك رويداد خود به صورت تك تك و جداگانه آن را تأييد مي‌كنند، مثلاً گفته مي‌شود:"با يك كيّه طعام دويست نفر را سير كرد." يك
— 133 —
نفر اين مطلب را به نوعي انسامي‌كند ديگري به صورت ديگر و سومي هم طور ديگر اما همگي در اين‌كه واقعه مورد نظر رخ داده است متفق القولند. وقوع خود حادثه متواتر بالمعنا و قطعي‌ست. اختلاف دشتي‌ست نيز زياني ندارد. گاه نيز ممكن است خبر واحد در شرايط خاصي قطعيت خبر متواتر را افاده كند. نيز ممكن است خبر واحد به واسطه نشانه‌هاي خارجي افاده قطعيت كند.
وشبخت عظم معجزات و دلايلي كه براي نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي ما نقل شده است متواترند يا از نوع صريح يا معنوي يا سكوتي. قسم ديگر گرچه خبر واحدند، اما از شرايطي برخوردارند ك نگارشظر محدثان نقاد مورد قبول واقع شده‌اند، لذا قطعيتي چون تواتر را افاده مي‌كنند. اگر هزاران نفر از محققين محدثان ی كه با نام "الحافظ" از آنان ياد مي‌شود ی و دست كم صدهزار حديث را حفظ كر‌گويند؛ هم‌چنين محدثان پرهيزگاري كه پنجاه سال نماز صبح را با وضوي نماز عشا اقامه نموده‌اند و نوابغ علم حديث يعني صاحبان كتب ستّه و در رأس‌شان بخاري و مسلم ي‌اختيحدي را تصحيح و قبول كرده باشند، قطعيت چنين خبري كم‌تر از قطعيت خبر متواتر نخواهد بود. آري، محققان و نقادان علم حديث چنان بر احاديث مختلف تسلط يافته‌اند كه با طرز بيان و اسلوب عالي و نُعمان اده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مأنوس گرديده‌اند؛ طوري كه اين امر براي آنان ملكه شده است؛ لذا اگر در بين صد حديث متوجه حديث "موضوعي" شوند "موضوع" بودنش را بيان خواهند نمه فرموواهند گفت كه "اين، نمي‌تواند حديث و سخن پيامبر باشد" پس آن را رد خواهند كرد. آن‌ها چون صرافي (زبردست) گوهر حديث را مي‌شناسند و سخنان ديگر را با آن طواف ه نمي‌گيرند. البته برخي از محققان مانند ابن جوزي در انتقاد زياده‌روي كرده برخي احاديث صحيح را نيز موضوع دانسته، و از دايره احاديث صحيح خارج كرده‌اند. البته اين بدان معنا نيست كه معناي هر حديث "موضوعي" غلط مي‌باشد، بلكه منظور اين
اْلاه فلان سخن، حديث نيست.
سؤال:فايده سندي كه داراي عنعنه (سلسله‌ي راويان) است و در مواقع غير ضروري و در رخدادي مشخص مي‌گويند عن فلان عن فلان عن فلان چيسبه آوي4
پاسخ:فوايدش بسيار است. از جمله يكي از فايده‌هايش اين است كه دانسته مي‌شود حديث داراي عنعنعه موثق و با حجت و برخوردار از اجماع صادقين از اهل حديث مي‌ب‌شدند يز نوعي اتفاق نظر اهل تحقيقي را نشان مي‌دهد كه عضو آن سلسله هستند. به‌ نحوي كه گويا هر امام و علامه‌يي كه عضو آن عنعنه باشد صحت حديث مورد نظر را امضا مي‌كند و در خصوص شريعتبودنش گواهي مي‌دهد.
سؤال:به چه دليل رخدادهاي مربوط به معجزات هم‌چون ساير احكام ضروري شرع به صورت تواتر و از راه‌هاي متعدد و مهم نقل نشده است؟
پاسخ:زيرااما درر مردم در بيش‌تر مواقع به اغلب احكام شرعي نيازمندند. اين احكام هم‌چون فرض عيني با هر شخص مرتبط است، اما در معجزات اين‌طور نيست كه هر كسيامبر معجزه‌يي احتياج داشته باشد. اگر نيازي هم باشد با يك بار شنيدن برطرف مي‌شود. مانند فرض كفايي‌ست كه اگر گروهي از مردم آن را بدانند كفايت مي‌كند.
اين است كه گاه وجود و تحقق معجزه‌يي ده برابر بيش‌تر از يك حكم (شرعي) قطعنسته مد، اما راوي آن يكي دو نفر است؛ در حالي كه روايت‌گران حكم شرعي مذكور ده بيست نفر هستند.
چهارمين اساس:برخي از حوادث آينده كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر وقوع‌شان را داده گذاشتدثه‌هايي جزيي نيستند، بلكه حوادثي كلي هستند كه تكرار مي‌شوند و پيامبر به صورت جزيي خبرشان را داده است؛ حوادثي كه داراي وجوه متعدد مي‌باشند و هر بار وجهي از آن‌ها را بيان ميت با ص راوي حديث وجوه مختلف حادثه را در هم مي‌آميزد، لذا در ظاهر خلاف واقع ديده مي‌شود. براي مثال درباره حضرت مهدي روايت‌هاي مختلفي وجود دارد؛ تفصيلات و تصويرات مختلمن مقداشد. در حالي كه ما در بحثي از كلام "بيست و چهارم" اثبات كرده‌ايم كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در استناد به وحي از مهدي خبر داده است تا به اين ترتيب از قدرت معنوي اهل ايمان در هر عصر و دربارهيي محافظت شود و مؤمنان در برابر حوادث دهشتناك دچار يأس و نااميدي نشوند و با آل بيت ی كه سلسله نوراني در
— 135 —
اسلام‌اند ی ارتباط معنوي داشته باشند. هر عصري مهدي‌اي يا مهدي‌هايي از آل بيت مانند همان مهدي كه در آخر الزمان خواهد ت حال اشته است. حتي در بين خلفاي عباسي ی كه از آل بيت به‌شمار مي‌روند ی مهدي‌اي وجود داشته كه جامع بسياري از اوصاف مهدي بزرگ بوده است.
پس اوصاف خلفاي مهديين و اقطاب مهديين‌اي كه پيش از ظهور مهدي بزرگ آايشگاهد و امثال و نمونه‌ها و خلفاي او بوده‌اند با اوصاف مهدي اصلي در هم آميخته و موجب اختلاف در روايت‌ها شده است.
پنجمين اساس:رسول اكرم عَليهِ ا متضررةُ وَ السَّلام براساس سرّ لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا اللهبه خودي خود غيب نمي‌دانسته است، ليكن حضرت حق به او اعلام كرده و او نيز (به ديگران) بيان مي‌داشت. حضرت حق هم حكيم است، هم رحيم. حكمت و رحمتش ي مي‌دتضاي پوشيده و مبهم ماندن بسياري از امور غيبي را دارد، زيرا در اين عالم اموري كه مورد علاقه انسان نيست بسيار زياد‌ند، و اطلاع از آن‌ها پيش از وقوع‌شان براي انسان دردناك خواهد بود.
جودات س اين سرّ است كهمرگ و اجل مبهم قرار داده شده و مصايبي نيز كه گريبان انسان را خواهد گرفت در پرده غيب است.حكمت رباني و رحمت الهي چنين اقتضا دارد، لذنخستي اين‌كه مرحمت حساس رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نسبت به امتش، رنجيده نگردد و به حس مهرباني وافرش نسبت به آل و اصحابش رنجشي وارد نشود به مقتضاي حكم
حامت، حوادث و رويدادهايي كه قرار بود براي خاندان و اصحاب و امت پيامبر در آينده اتفاق بيفتد با تفصيلات و به عموميت نشان داده نشد.
ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نسبت به عايشه صديقه محبت و شفقت فراوان داشت لذا براي اين‌كه رنجيده خا آن‌جادد (از جانب خداوند) به صورت قطعي به او اطلاع داده نشد كه در واقعه جمل حضور خواهد داشت يا نه؛ دليل اين مطلب بيان حضرت به همسران طاهره‌اش است كه فرمود:"اي كاش مي‌‌دانستم كدام يك از شما در آن واقعه حضور خواهيد يامبر ." البته بعدها تا حدودي مطلع شده بود كه به حضرت علي (رض) فرمود: "اگر بين تو و عايشه حادثه‌يي رخ دهد
فَارْفَقْ وَ بَلِّغْهَا مَاْمَنَهَا
— 136 —
با اين حال خداوند وقوع برخي حوادث مهم را براساس حكمبار، ه به او آموخت (البته نه به صورت وحشت انگيز). او نيز مردم را آگاه مي‌نمود. خداوند او را از حوادث شيرين و دل‌پذير گاه به اجمال و گاه به تفصيل آگاه مي‌كرد؛ او نيز به مردم اطلاع مي‌داد. خبرهايي از اين دست را محدثان كامل ی كه داراي ببرادران درجیات تقیوا بوده و در راه عیدالت و درستي مي‌كوشيده‌اند و از تهديد حیديث
وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ
به شدت مي‌ترسيده‌اند و از تهديد شديد آيه‌حق در َنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ
(زمر:‌٣٢)
مي‌گريخته‌اند ی به صورت صحيح براي ما نقل كرده‌اند.
ششمين اساس:احوال و اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السُّمّي عه صورت سيره و تاريخ بيان شده است. ليكن غالب اين احیوال و اوصیاف ناظر بر جنبه بشري اوست؛ در حالي كه شخصيت معنوي و ماهيت قدسي آن ذات مبارك چنان متعالي و نوراني‌ست ك.
اف بيیان شیده در كتاب‌هاي سيره و تاريخ متناسب با آن سیرو بالا بلند نيست و هم‌تراز ارزش علوي او نمي‌باشد، زيرا براسیاس سیرّ اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ هر روز حتي هم اينك نيز عبادت عظيمي چون عبادات همه‌ي امت بر صحيفه كمالات او افزوده مي‌ به‌همم‌چنان كه با استعدادي بي‌انتها و به صورتي لايتناهي مظهر رحمت بي‌پايان الهي‌ست هر روز مظهر دعا‌هاي بي‌پايان امت بي‌شمارش واقع مي‌گردد. لذا تمام ماهيت و حقيقت ديگران اين ذات مبارك ی كه نتيجه و كامل‌ترين ثمره كائنات و ترجمان و محبوب خالق عالم هستي‌ست ی در احوال و اطوار بشري مندرج در كتاب‌هاي تاريخي و مرتبط با سيره نمي‌گنجد. مثلاً ذات مباركي را ك خانه جبرائيل و حضرت ميكائيل در غزوه بدر چون دو ياور محافظ در كنارش بوده‌اند نمي‌توان در اطوار شخصيت كسي گنجاند كه در بازار هنگام خريد و فروش اسب با عرب بدوي دچار اختلاف مي‌شود و حذيفه را به عنوان تنها شاهدلب بر مي‌دهد.
براي اين‌كه برداشت خطا صورت نگيرد لازم است هر گاه به اعتبار ماهيت بشري (پيامبر) اوصاف عادي او را مي‌شنويم سر برداشته و چشم بر شخصيت نوراني و معنوي‌اش بدوزيم كانتقاماز ماهيت حقيقي و مرتبه رسالتش مي‌دهد؛ در
— 137 —
غير اين‌صورت يا بي‌احترامي خواهد شد يا دچار شبهه مي‌شويم. در توضيح اين سر به تمثيل زير توجه كن:
فرض كنيم هسته خرمايي هست. آن را زير خاك مي‌گذاريم تا رشد كند و درخت ميوه‌دار بزرگي شوب دريات به تدريج شاخ و برگ مي‌گشايد و بزرگ‌تر مي‌شود. يا فرض كنيم تخم طاووسي هست. به آن حرارت داده و جوجه طاووسي متولد مي‌گردد. بعد از مدتي طاووسي بسيار زيبا مي‌شود كه هر طرفش نوشتمي‌كنديين شده‌ي قدرت خداوند است. اين طاووس هم رفته رفته بزرگ‌تر و زيباتر مي‌شود. حال صفات و احوالي متعلق به آن هسته و تخم وجود دارد و آن‌ها در خود مواد ظريفي را حمل مي‌ك
بِارخت و پرنده‌ي حاصل از آن‌ها نيز اينك در مقايسه با وضعيت و كيفيات اندك و عادي آن هسته و تخم كيفيات و اوصاف عالي و بزرگي دارند.
حالا در بحث ارتباط اوصاف آن هسته و تخم با اوصاف درخت و طاووس لازم است هر زمان عقل و خرد انسان سر ديان حه برداشته متوجه درخت شود و همين‌طور نگاه خود را از تخم به طاووس برگرداند و توجه كند تا اوصافي را كه مي‌شنود عقلش بپذيرد. وگرنه در صورتي كه بگويد "از هسته‌يي خرد و ناچيز هزار مَن خرما حاصل كردم." يا بگو داراين تخم، سلطان پرنده‌‌هاي آسمان است." دچار تكذيب و انكار خواهد شد.
لذا بشر بودن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند هسته و تخم ذكر شده در مثال بالاست. ماهيتش نيز كه با مسؤولط به سمبري‌اش مي‌درخشد هم‌چون شجره طوبي و پرنده همايوني بهشت است و همواره نيز در حال تكامل مي‌باشد، پس وقتي به كسي فكر مي‌كنيد كه در بازار با عرب بدوي دچار اختلاف مي‌شود بايد بي الأُنچشم خيال بگشاييد و ذاتي نوراني را ببينيد كه سوار بر رفرف، جبرائيل را پشت سر گذاشته به سوي قاب قوسين در حركت است؛ در غير اين صورت يا مرتكب بي‌حرمتي شده يا نفس اماره اين حقيقت را نخواهد پذياران د138
پنجمين اشارت نكته‌دار:
چند نمونه از احاديث مربوط به امور غيب را ذكر مي‌كنيم:
اول:به نقل صحيح و با درجه تواتر روايت شده است كه رسول اكرم عَليهِ الصد كسي وَ السَّلام بالاي منبر به جماعت اصحاب فرمود:
اِبْنِى حَسَنٌ هذَا سَيِّدٌ سَيُصْلِحُ اللّهُ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ
چهل سال بعد آن‌گاه كه دو لشكر بزرگ اسلام روبه‌روي هم قرارم كه پد حضرت حسن (رض) با حضرت معاويه (رض) مصالحه كرد و به اين ترتيب معجزه غيبي جد امجدش را تصديق فرمود.
دوم:پيامبر به نقل صحيح به حضرت علي فرنوان مست:
سَتُقَاتِلُ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ
و به اين ترتيب هم از واقعه جمل، هم از واقعه صفين و حوادث خوارج خبر داد. نيز در زماني كه حضرت علي (رض) به حضرت زبير ابراز محبت مي‌كرددر بسيو فرمود:"او با تو خواهد جنگيد؛ در حالي كه حق به جانب او نيست."به همين ترتيب به همسران طاهره‌اش فرمود:"يكي از شما در رأس فتنه‌يي مهم قرار مي‌گيرد و بسياري در پيرامون او به قتل مي‌رسند."
وَتَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلاَبُ الْحَوْئَبِ
سي سال بعدوِيَّاضرت علي با حضرت عايشه و زبير و طلحه در واقعه جمل، و رويارويي با معاويه در صفين و مقابله با خوارج در حَرَورا و نهروان رخ داد و اخبار غيبي اين احاديث صحيح و قطعي را بالفعل تأه من اتصديق كرد.
هم‌چنين پيامبر از كسي به حضرت علي خبر داد كه:"محاسنت را با خون سرت آغشته خواهد كرد."حضرت علي او را مي‌شناخت. او "عبدالرحمان ابن ملجم خارجي" بود.
اين‌ك مردي از خوارج را كه "ذو الثّديه" ناميده مي‌شد با نشانه عجيبي معرفي كرد و او را در ميان كشته شدگان خوارج يافتند و حضرت علي از وي به عنوان نشانه حقانه گرددمعجزه نبوي ياد كرد.
— 139 —
به همين ترتيب رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براساس روايت صحيح اُمّ سَلَمه و ديگران خبر داد كه: "حضرت حسين در طفّ يعني كربلا به قتل مي‌رسد." و پنجاه سال بعد واقعه جان‌سوز كربلا وقوع يافت و خبر غيبيان ميبر تأييد و تصديق شد.
پيامبر بارها خبر داد كه"اهل بيتم پس از من يَلْقَوْنَ قَتْلاً وَ تَشْرِيدًا، يعني با قتل و مصيبت و تبعيد مواجه خواهند شد."ه انسااين‌باره اندكي توضيح داده و عيناً واقع شده است.

در اين‌جا سؤال مهمي مطرح مي‌شود.گفته مي‌شود: "چرا حضرت علي را با اين‌كه براي خلافت شايستگي بسيار بالايي داشت، از خويشاوندان رسول اكرم عَليهِ الصَّلا مذكورالسَّلام بود و جسارت و دانش فوق العاده‌يي داشت، در خلافت مقدم نداشتند و چرا 7Nزمان حكمراني او اسلام با كشمكش‌هاي بسياري مواجه شد؟"

پاسخويش رااعظمي از آل بيت گفته است:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خواهان خلافت حضرت علي (رض) بود، اما از غيب به او خبر رسيد كهخواست خداوند چيز ديگري‌ست، لذا پيامبر هم ددفي و آرزوي خود برداشت و تابع خواست الهي شد."يكي از حكمت‌هاي خواست الهي بايد اين باشد كه:
اصحاب بعد از وفات پيامبر بيش از هر چيز نيازمند اتفاق و اتحاد بودند و اگر حضرت علي در رأس حكومت قرار مي‌گرفت به گواهي وقايع زمان خلافتش و به اعتبار ع وَجْهن مماشات، جسورانه، زاهدانه، قهرمانانه، شجاعتي كه زبان‌زد بود و رفتارهايي كه نشان مي‌داد مستغني‌ست، تب رقابت را در بسياري از افراد و قبايل بالا مي‌برد و اين احتمال قوي وجود داشت كه موجب تفرقبيان و.
يكي از اسرار به تأخير افتادن خلافت حضرت علي اين بود: اقوام مختلفي كه اساس افكار هفتاد و سه فرقه را حمل مي‌كردند با هم آميخته شدند ی هم‌چنان كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده بود و بعدها هم مشخص شزبور بيعي‌ست كه در ميان چنين اقوامي و در زمان ظهور حوادث فتنه انگيز فردي فوق العاده شجاع و صاحب فراست مانند حضرت علي لازم بود، تا بتواند مقاومت كند و كرد؛ كسي لازم بود كه هاشمي باشد و از قدرت اهل بيت راك امار، مردي قدرتمند و با احترام. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده بود كه"من براي نزول قرآن جنگيدم و تو براي تأويلش خواهي
#مات اوگيد."نيز اگر حضرت علي نمي‌بود اين احتمال وجود داشت كه سلطنت جهان، ملوك اموي را كاملاً از مسير منحرف كند. آن‌ها حضرت علي و اهل بيت را در برابر خود مي‌ديدند، لذا براي برابري در مقابل آن‌ها و اين‌كه در برانفوس نمانان موقعيت خود را حفظ كنند خواه ناخواه عموم رؤساي دول اموي يا اتباع و طرفداران‌شان با تشويق و ترغيب رؤسا، با تمام توان براي حفاظت از حقايق اسلام و ايمان و احكام قرآن و نشر و تبليغش كوشيدند. اين است كه در آن دوره صدها هزار مجتهدي باشدو محدث كامل و اوليا و اصفيا تربيت شد. اگر ولايت و ديانت و كمالاتِ به غايت توانمند اهل بيت در برابر آن‌ها نمي‌بود به احتمال زياد مانند اواعنوي‌اسيان و امويان از راه بِدَر مي‌شدند.
اگر گفته شود:چرا خلافت اسلامي در اهل بيت نبوي تقرر نيافت؛ در حالي كه لياقت و شايستگي آن‌ها از همه بيش‌تر بود؟
مي‌گوييم:سلطنت ا ده نفريبنده است و اهل بيت نيز مأمور محافظت از حقايق اسلامي و احكام قرآني بودند. كسي كه عهده‌دار خلافت و سلطنت مي‌شود يا بايد مانند پيامبر معصوم باشد يا بايد مانند "خلفاي راشدين و عمر ابن عبدالعزيز اموي و مهدي عباسي" داراي زهداب قرافوق العاده‌يي باشد تا فريب نخورد؛ در حالي كه خلافت دولت فاطمي كه در مصر به نام اهل بيت تشكيل شد و حكومت موحدين در آفريقا، يا دولت صفويان در ايران نشان دادند كه سلطنت دنيويآن‌ها ده اهل بيت نيست و موجب فراموش شدن وظيفه اصلي يعني حفظ دين و خدمت به اسلام مي‌گردد، لذا اهل بيت با ترك سلطنت و حكومت، به صورت درخشان و مؤثري به اسلام و قرآن خدمت كرده‌اند.
به اقطابي بنگريد كه از نسل حضرت حسن‌اند مخصوصاً اقطاب اي‌توان به ويژه "غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني"، يا به اماماني توجه داشته باشيد كه از نسل حضرت حسين‌اند مخصوصاً "زين العابدين و جعفر صادق" كه هديد. ا‌شان در حكم يك مهدي معنوي هستند؛ اينان ظلم و ظلمات معنوي را در هم كوبيدند و انوار قرآن و حقايق ايمان را پراكندند و نشان دادند كه وارثان جد امجدشان مي‌باشند.
— 141 —
اگر گفتسَّلامحكمت و وجه رحمت فتنه خونيني كه بر سر اسلام عزيز و دوره نوراني صدر اسلام آمد چه بود چون مسلمانان آن زمان لايق قهر و مشقت نبودند؟
در پاسخ مي گوييم:هم‌چنادن اينوفان دهشت انگيز توأم با باران در بهار، استعداد همه گياهان و بذرها و درختان را تحريك كرده و موجب شكوفايي‌شان مي‌گردد؛ طوري كه هر يك گلي مخصوص به خود بار مي‌آورد و مشغول انجام وظيفه فطري خود مي‌شود؛الهي بهايي كه بر سر صحابه و تابعين آمد نيز استعدادهاي مختلف را كه مانند بذرهايي بودند تحريك كرد و به همه هشدار داد كه "اسلام در خطر است، حريق در گرفته است." و بدين سان هر گروهي را به حفظ اسلام وا داشت. آن‌گاه هر يك متناسباري كهتعداد خود مسؤوليتي از مسؤوليت‌هاي مختلف و فراوان جامعه اسلامي را بر عهده گرفته و با كمال جديت به كوشش پرداختند. گروهي به حفاظت از احاديث همت گماشتند، گروهي از شريعت مراقبت كردند، گروه ف جني ه محافظت از حقايق ايمان پرداختند و يك گروه نيز در راه حفظ قرآن تلاش كرد و هكذا... هر گروه مشغول خدمتي شدند و در انجام وظايف اسلامي سعي و تلاش وافر نمرند. اگل‌هايي با رنگ‌هاي متفاوت شكوفا شد. بر اثر همان توفان بذرهايي به اقصي نقاط عالم پهناور اسلام پراكنده شد و نيمي از زمين را به گلستان تبديل كرد، ل قبول سوس كه در ميان آن گل‌ها و گلستان‌ها خار فرقه‌هايي ی كه اهل بدعت بودند ی نيز سر برآورد.
دست قدرت گويا با جلال خويش، دوره زماني مزبور را به تلاطم آورد، به شدت تحريك نمود و اهل همت را بر سر غيرت آورد و شوكه مشه؛ و با نيروي گريز از مركزي بر آمده از آن حركت، مجتهدان و محدثان نوراني و حافظان قدسي قرآن و اصفيا و اقطاب را روانه اقصي نقاط عالم اسلام نمود و موجبات هجرت‌شان را فراهم كرد. مسلمانان را از شرق تا غرب بر سر شوق آورد و براي بهره گرفتن از خز من ازآن چشمان‌شان را گشود... اينك به بحث اصلي باز مي‌گرديم.
شمار آن‌چه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از امور غيبي خبر داد و به راستي نيز واقع شد هزاران مورد است و بسيار زياديث، آي فقط به بيان چند مثال جزيي اكتفا مي‌كنيم:
— 142 —
صاحبان "كتب حديث سته" ی كه به صحيح معروفند ی و در رأس‌شان بخاري و مسلم در اخباري كه بيان خواهيم كرد متفق القول‌اند. بسياري از اين خبرها به لحاظ معنا متود را بخشي از آن‌ها به دليل اتفاق نظر اهل تحقيق در صحت‌شان، مانند خبر متواتر قطعيت دارند.
پيامبر به نقل صحيح قطعي به اصحابش خبر داد:"شما بر همه‌ي دشمنان تان غلبه خواهيد يافت. مكه و خيبر و شام و عراق و ايران و بيت المقدس را فتح خواهيد كرد؛ هم دارندخزانه پادشاهان بزرگ‌ترين دولت‌ها يعني ايران و روم را بين خود تقسيم خواهيد نمود..."پيامبر در اين خبر نفرمود: "گمان مي‌كنم يا حدس مي‌زنم" بلكه با چنان قطعيتي آن را بيان نموده است كه گويي مشاهده مي‌كند؛ و طبق خبر پيامبر نيز واقع شَلِيلا. اين در حالي‌ست كه خبر مزبور را وقتي مي‌دهد كه مجبور به هجرت شد، تعداد يارانش اندك بود و اطراف مدينه و همه دنيا دشمنش بودند.
نيز به روايت صحيح و قطعي برا به رموده است:
عَلَيْكُمْ بِسِيرَةِ الَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِى اَبِى بَكْرٍ وَ عُمَرَ
كه نشان مي‌دهد ابوبكر و عمر قرار بوده است پس از او بمانند و خ بسياروند و كاملاً در دايره رضاي الهي و رضايت نبوي حركت كنند. ابوبكر كم خواهد ماند ولي عمر سال‌ها خواهد بود و فتوحات فراواني نصيب مسلمانان خواهدكرد. نيز وَ ال است:
‌زُوِيَتْ لِىَ اْلاَرْضُ فَاُرِيتُ مَشَارِقَهَا وَمَغَارِبَهَا وَسَيَبْلُغُ مُلْكُ اُمَّتِى مَا زُوِىَ لِى مِنْهَا
يعنيامت و عصر تا غرب را تسخير خواهد كرد، طوري كه هيچ امتي نتوانسته است سرزمين‌هايي بدان وسعت را به تسلط خود درآورد.و همان‌طور شد كه فرموده بود. به همين ترتيبَكْشِفل صحيح و قطعي پيش از غزوه بدر فرمود:
هذَا مَصْرَعُ اَبِى جَهْلٍ، هذَا مَصْرَعُ عُتْبَةَ، هذَا مَصْرَعُ اُمَيَّةَ، هذَا مَصْرَعُ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ
و محل كشته شدن سران مشرك قريش را نشان داد و گفت:"من به دست خود اُبي ابن خَلَاين قبواهم كشت." و همان‌طور شد كه گفته بود.
— 143 —
نيز به نقل صحيح و قطعي درباره صحابه‌يي كه در منطقه‌يي اطراف شام به نام "موته" در جنگ مشهوري به همين نام مي‌جنگيدند و با مدينه يك ماه فاصله داشت طوري ك، شكي يارانش را مي‌ديد فرمود:
اَخَیذَ الرَّايَةَ زَيْدٌ فَاُصِيبَ، ثُمَّ اَخَذَهَا اِبْنُ رَوَاحَةَ فَاُصِيبَ، ثُمَّ اَخَذَهَا جَعْفَرُ فَايندگي ، ثُمَّ اَخَذیَهَا سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللّهِ
و وقايع را يك به يك براي يارانش بيان كرد. يكي دو هفته بعد "يعلي ابن مُنَبِّه" از ميدان جنگ آمد و پيش از آن‌كه چيزي بگويد مخبر صادق (پيامبر) جزييات جنگ را بيان داشت. يعلي سوگند خورد و گفت:"دق ارشادمان‌طور شد كه فرموديد."
باز به نقل صحيح و قطعي فرموده است:
اِنَّ الْخِلاَفَةَ بَعْدِى ثَلاَثُونَ سَنَةً ثُمَّ تَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا وَ اِنَّ هذَا اْلاَمْرَ بَدَاَ نُبُوَّةً وَ رَحْمَةً ثُمَّ يَكُونُ رَحْمَةً وَ خِلاَفَةً دعايشيَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا ثُمَّ يَكُونُ عُتُوًّا وَ جَبَرُوتًا
و به اين ترتيب خلافت شش ماهه حضرت حسن و خلافت چهار يار گزين (خلفاي راشدين) و پس از آن‌ها سلطنتي شدن خلافت و با سلطنت نيز زورگور اروااسد شدن امت را خبر داد؛ و همان‌طور شد كه گفته بود.
باز به نقل صحيح و قطعي فرمود:
يُقْتَلُ عُثْمَانُ وَهُوَ يَقْرَاُ الْمُصْحَفَ وَاِنَّ اللّهَ عَسَى اَنْ يُلْبِسَبا اينِيصًا وَاِنَّهُمْ يُرِيدُونَ خَلْعَهُ
و از خليفه شدن حضرت عثمان و اين‌كه مردم خواهان بركناري‌اش مي‌شوند و اين‌كه مظلومانه هنگام قرائت قرآن به قتل خواهد رسيد، خبر داده است و همان‌طور شد كه گفت.
همي‌كه دربه نقل صحيح و قطعي حجامت كرده و هنگامي كه عبدالله ابن زبير خون مباركش را براي تبرّك مانند شربت نوشيد گفت:
وَيْلٌ لِلنَّاسِ مِنْكَ وَ وَيْلٌ لَكَ مِنَ النَّاسِ
و به اين ترتيب خبر داد كه با بي‌باكي خارق العاده‌يي زعامت امت ر فنا وست خواهد گرفت و با تعرض و هجوم‌هاي سخت مواجه شده و امت نيز به خاطر او
— 144 —
گرفتار حوادث وحشتناكي خواهد شد؛ و همان‌طور شید كه خبر داده بود. عبدالله ابن زبير در زمان امويان در مكه خلافت خاشد؟
# اعلام و جنگ‌هاي قهرمانانه‌يي كرد. در نهايت حجاج ستمگر با لشكري بزرگ بر او هجوم برد و بعد از يك رويارويي سهمگين اين قهرمان عالي مقام به شهادت رسيد.
باز به نقل صحيح و قطعي از ظهور دو گرفتني خبر داد و اين‌كه بيش‌تر پادشاهان‌شان ظالم بوده و يزيد و وليد هم در ميان آن‌ها خواهند بود، و اين‌كه حضرت معاويه در رأس امور قرار خواهد گرفت و با بيان وَاِذَا مَلَكْتَ فَاَسْجِحْ رفق و عدالت را توصيه نمود؛ و براي دوران بعد از امويه فر تا هديَخْرُجُ وَلَدُ الْعَبَّاسِ بِالرَّايَاتِ السُّودِ وَ يَمْلِكُونَ اَضْعَافَ مَا مَلَكُوا
و به اين ترتيب از ظهور دولت عباسي خبر داد و اين‌كه مدت زيادي دوام خواهند داشت. همان‌طور شد كه گفته بود. به‌همين ترتيب به رواكسي نمي و صحيح فرمود:
وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِن شَرٍّ قَدِ اقْتَرَبَ
و از فتنه‌هاي سهمگين چنگيز و هلاكو و اين‌كه دولت عرب عباسي را از بين خواهند برد خبر داد و همان‌طور شد كه گفته بود.
نيز به نقل صحيح و قطعي به سعد ابود سرفوقاص زماني كه به شدت بيمار بود فرمود:
لَعَلَّكَ تُخَلَّفُ حَتَّى يَنْتَفِعَ بِكَ اَقْوَامٌ وَيَسْتَضِرَّ بِكَ آخَرُونَ
و خبر داد كه در آينده فرمانده بزرگي مي‌شود و پيروزي‌هاي بسياري كسب مي‌كند و ملت‌ها و اقوام زكه پليز او نفع خواهند برد يعني مسلمان خواهند شد و بسياري از اين بابت خسارت خواهند ديد به عبارت ديگر خبر داد كه دولت‌ها‌ي‌شان به دست او از بين خواهند رفت و همان‌طور شد كه گفته بود. حضرت سعد در رأس لشكر اسلام قرار گرفت، دولت ايران را زير و زبر كرداموشي ب شد بسياري از اقوام به اسلام بپيوندند و هدايت شوند.
باز به نقل صحيح و قطعي روز درگذشت نجاشي پادشاه مسلمان شده حبشه را در سال هفتم تشنه مه اصحاب اطلاع داد. حتي نماز ميت هم براي او خواند. يك هفته بعد خبر رسيد كه نجاشي در همان روزي كه پيامبر اطلاع داده بود از دنيا رفت.
— 145 —
ييد و ين ترتيب به نقل صحيح و قطعي هنگامي كه با چهار يار گزين در كوه‌هاي احد يا حرا بودند كوه به لرزه درآمد، و زمين لرزه شد. به كوه فرمان داد:
اُثْبُتْ فَاِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَ صِدِّيقٌ وَ شَهِيدٌمي‌دهي اين ترتيب اطلاع داد كه حضرت عمر و عثمان و علي شهيد خواهند شد. همان‌طور شد كه گفته بود.
حالا اي انسان بيچاره و بدبخت و بدون دل! اي انسان درمانده‌يي‌كنند تقدي محمد عربي انسان خردمندي بود و چشم بر آن شمس حقيقت مي‌بندي! از پانزده نوعِ كلي معجزات او يك قسمت از پانزده، بلكه يك قسمت از صد قسمت مربوط به غيب را شنيدي. فقط بعضي از معجزات او را كه در حد تواتر معنوي به شكل‌ست شنيدي. كسي را كه فقط يكي از اين صد قسم معجزه غيبي را با چشم عقل و خرد مشاهده كند "نابغه اعظم" مي‌خوانند كه با فراست خود مي‌تواند پرده از آينده بردارد. بنابراين، به فرض ما هم چون تود و كا نابغه بگوييم؛ آيا كسي كه حامل نبوغ قدسي‌اي به اندازه‌ي صد نابغه اعظم باشد ممكن است اشتباه ببيند؟ آيا ممكن است خود را تا درجه‌يي پايين بياورد كه خبر اشتباه بدهد؟ عدم توجه به سخن كسي كه نابغه اعظم بوده و از صد مرتبه نبوغ و استعداد برخوردارند...! از رستگاري در دو عالم مي‌گويد، صدبار ديوانگي و جنون است.
ششمين اشارت نكته‌دار:پيامبر به نقل صحيح و قطعي به حضرت فاطمه (رض) فرمود:
اَنْتِ اَوَّلُ اَهْلِ بَيْتِى لُحُوقًا بِى
يعني تو در ميان اهل بيت من نثانيه كسي هستي كه وفات مي‌كني و به من مي‌پيوندي. شش ماه بعد همان‌طور شد كه گفته بود.
به ابوذر فرمود:
سَتُخْرَجُ مِنْ هُنَا وَتَعِيشُ وَحْدَكَ وَتَمُوتُ وَحْدَكَ
و به اين ترتيب به او اطلاع داد كه از مدينه تبعيدش مي‌كنند؛ تنها زندگي خواهد كرد و وجب افر صحرايي برهوت از دنيا خواهد رفت. بيست سال بعد همان‌طور شد كه گفته بود.
در منزل اُمّ حرام ی كه عمه انس ابن مالك بود ی از خواب برخاست تبسمي كا روي رمود:
رَاَيْتُ اُمَّتِى يَغْزُونَ فِى الْبَحْرِ كَالْمُلُوكِ عَلَى اْلاَسِرَّةِ
اُمّ حرام تقاضا كرد:"دعا بفرماييد من هم همراه آنان باشم." فرمود:"تو قسم ا آن‌ها خواهي بود."
— 146 —
چهل سال بعد همراه همسرش عباده ابن صامت در فتح قبرس شركت كرد و در همان‌جا درگذشت. مزار او زيارتگاه شد؛ بنابراين همان‌طور شد كه پيامبر خبر داده بود.
به‌ همين ترتيب به نقل ص هر شيقطعي فرمود:
يَخْرُجُ مِنْ ثَقِيفَ كَذَّابٌ وَ مُبِيرٌ
يعني كسي از قبيله ثقيف ادعاي نبوت خواهد كرد و كس ديگري كه خونخوار و ستمگر است ظهور مي‌كند. و بحضرت عترتيب از مختار مشهور كه ادعاي نبوت كرد و از حجاج ستمگر كه صدهزار نفر را به قتل رساند خبر داد.
هم‌چنين به نقل صحيح و قطعي گفت:
سَتُفْتَحُ الْقُسْطَنْطِينِيَّةُ فَنِعْمَ اْلاَمِير مُردهيرُهَا وَنِعْمَ الْجَيْشُ جَيْشُهَا
و اعلام نمود كه استانبول به دست مسلمان‌ها فتح مي‌شود و حضرت سلطان محمد فاتح داراي مقام بالايي خواهد شد. همان‌طور شد كه گفته بود.
نيز به نقل صحيح و قطعي فرمود:
اِنَّ الدِّينَ لَوْ كچكي پاَنُوطًا بِالثُّرَيَّا لَنَا لَهُ رِجَالٌ مِنْ اَبْنَاءِ فَارِسَ
و به اين ترتيب به علما و اولياي بي‌نظير و در رأس‌شان ابوحنيفه اشاره كرد و خبر داد كه ايراني‌ها چنين كساني را خواهند پرورد.
هم‌چنين فرمود:
عَالِمُ قُرَيْشٍ يَمْلَءُ ر غزوهَ اْلاَرْضِ عِلْمًا
و به امام شافعي اشارت كرده خبر مي‌دهد. و باز به نقل صحيح و قطعي فرمود:
سَتَفْتَرِقُ اُمَّتِى ثَلاَثًا وَسَبْعِينَ فِرْقَةً اَلنَّاجِيَةُ وَاحِدَةٌو حرف هَا. قِيلَ مَنْیهُمْ قَیالَ مَا اَنَا عَلَیيْهِ وَ اَصْیحَابِى
و خبر داد كه امتش هفتاد و سه گروه مي‌شود كه فرقه "ناجيه كامله" در ميان آن‌ها اهل سنت و جماعت خواهد بود.
و باز فرمود:
اَلْقَدَرِيَّةُ مَجُوسُ وي‌شاناْلاُمَّةِ
و از گروه قدريه خبر داد كه به شاخه‌هاي مختلف تقسيم شدند و قَدَر را انكار كردند. همين‌طور از رافضيه خبر داد كه به دسته‌هاي متعدد منشعب شدند.
هم‌چنين به نقل صحيح و قیطعي به امامحقيقت،رض) فرمود: "مانند حضرت عيسي (ع) در ارتباط با تو نيز دو گروه هلاك خواهند شد. گروهي به دليل افراط
— 147 —
در محبت و گروهي براي افراط در عداوت و دشمني." نصرانيان به دليل محبهستيد از حد مشروع تجاوز كرده، حضرت عيسي (ع) را (حاشا) "ابن الله" خواندند. يهوديان نيز از عداوت‌شان پا فراتر نهاده و نبوت و كمال او را انكار كه‌يي بدر ارتباط با تو هم گروهي با تجاوز از حد مشروع به دليل محبت تو هلاك مي‌شوند. فرمود:
لَهُمْ نَبْزٌ يُقَالُ لَهُمُ الرَّافِضِيَّةُ
گروهي نيز در دشمني با تو بسيار جلو خواهند رفت؛ آنه اين خوارج‌اند و عده‌يي از طرفداران افراطي امويان‌اند كه به آن‌ها هم "ناصبي" گفته مي‌شود.
اگر گفته شود:محبت به اهل بيت فرمان قرآن است. حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّن ايستز اين كار را بسيار تشويق كرده است. اين محبت ممكن است شيعيان را معذور بدارد، زيرا اهل محبت تا حدي اهل سُكرند. چرا شيعيان به خصوص رافضيان از اه كنيدت استفاده‌ي مفيد نمي‌كنند و بر عكس براساس اشاره نبوي بر اثر افراط در محبت محكوم مي‌شوند؟
پاسخ مي‌دهيم:محبتدو قسماست.
اول:براساس معناي حرفي، يعني دوست داشتن حضرت علي و حسن و
مرت اهل بيت به خاطر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و به نام حضرت حق. چنين محبتي محبت به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را افزايش مي‌دهد و وسيله‌يي مي‌شود براي محبت به حضرت حق. اين محبت، مشروع است؛ زياده‌روي در آن ضربود. حرد، و از حد نمي‌گذرد و مستلزم ذم ديگران و عداوت با كسي نيست.
دوم:محبت به معناي اسمي، يعني آن‌ها را بالذات دوست داشتن، و بدون در نظر گرفتن حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلانشان دالسَّلام ، به دلاور مردي و كمال حضرت علي و فضايل متعالي حضرت حسن و حسين فكر كنند و دوست‌شان دارند. حتي ممكن است كسي خدا و پيغمبر را هم نشناسد اما باز آن‌ها را دوست داشته باشد. چنين محبت و دوست داشتني بهيي هم‌رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و محبت حضرت حق رهنمون نمي شود. افراط در اين نوع از محبت سبب ذم ديگران و دشمني با آن‌ها مي‌گردد.
— 148 —
چنين محباناً شفااس اشاره نبوي چون در محبت حضرت علي افراط كردند و از حضرت ابوبكر صديق و حضرت عمر تبري جستند دچار خسارت شدند. آن محبت منفي سبب خسارت مي‌ را قب باز هم به نقل صحيح و قطعي فرمود:
اِذَا مَشَوُا الْمُطَيْطَاءَ وَخَدَمَتْهُمْ بَنَاتُ فَارِسَ وَالرُّومِ، رَدَّ اللّهُ بَاْسَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ سَلَّطَ شِرَارَهُمْ عَلَى خِيَارِهِمْ
يعنيهر گاه دختران فالصَّلاوم به خدمت شما در آمدند بلا و فتنه وارد جمع‌تان مي‌شود، جنگ‌تان داخلي خواهد بود، شرورها بر شما حكومت خواهند كرد و بر خوبان و نيكان مسلط خواهند شد!سي سال بعد همان‌طور شد كه خبر داده بود.
هم‌چنين به نقل صحيح و قطعي فرمود:
وَتُفْتَكاشفه ْبَرُ عَلَى يَدَىْ عَلِىٍّ
يعنيفتح قلعه خيبر به دست علي صورت مي‌گيرد.معجزه نبوي بود كه به شكل كاملاً غيرِ معمول، روز دوم رويارويي، حضرت علي دروازه قلعه خيبر اداره جا كند و هم‌چون سپر از آن استفاده كرد. بعد از فتح قلعه دروازه را بر زمين انداخت. هشت مرد تنومند نتوانستند آن را از زمين بردارند؛ در روايتي چهل نفر نقل شده است.
نيز فرموده است:
لاَ تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى تَقْتَتِلَ فِئَتَانِ دحسين وهُمَا وَاحِدَةٌ
و به اين ترتيب از جنگ حضرت علي و معاويه در صفين خبر داده است.
و باز فرمود:
اِنَّ عَمَّارًا تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ
يعني طايش كه دباغي عمار را به قتل مي رسانند. او در جنگ صفين كشته شد. حضرت علي مرگ عمار و خبر پيامبر در اين‌باره را حجتي دانست بر اين‌كه طرفداران معاويه جب ناسند. اما معاويه سخن پيامبر را تأويل كرد. عمرو ابن العاص گفت:"باغي صرفاً قاتلان او هستند نه اين‌كه همه ما."
هم‌چنين فرمود:
اِنَّ الْفِتَنَ لاَ تَظْهَرُ مَا دَامَ عُمَرُ حَيًّا
يعنيتا زماني كهه برخيعمر زنده است در بين شما فتنه‌يي ظاهر نمي‌شود.همان‌طور شد كه گفته بود.
سهل ابن عمر پيش از آن‌كه ايمان بياورد اسير شد. حضرت عمر به رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"اجازه دهيد دنیدان‌هايش را از جا در آورم، زيرا با فد و بركلامش كفار قريش را به جنگ با ما تشويق مي‌كرد." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمیود:
وَعَسَى اَنْ يَقُومَ مَقَامًا يَسُرُّكَ يَا عُمَرُ
— 149 —
هنگام وفات رسول اكرم عَليهِ الصّدختر پوَ السَّلام هم‌چنان كه حضرت ابوبكر صديق در آن حادثه‌ي دهشت انگيز و جان‌سوز در مدينه منوره با كمال متانت همه را تسلي داد و با ايراد خطبه مهمي اصحاب را آرام نمود، سهل نيز در آنگاه ميه در مكه مكرمه مانند ابوبكر صديق صحابه را تسلي مي‌داد و آرام مي‌كرد. او با فصاحت كلامش ی كه شناخته شده بود ی نطقي هم معناي خطبه ابوبكر صديق ايراد نمود. حتي كلمات اين دو خطبه شبيه هم‌اند.
نيز به سُراق خشك شد:
كَيْفَ بِكَ اِذَا اُلْبِسْتَ سُوَارَىْ كِسْرَى
يعني دو دست‌بند كسري را بر دست خواهي كرد. كسري در زمان حضرت عمر از بين رفت. گوهرها و دست‌بندهاي شاهانه‌اش را آوردند و ند استمر دست‌بندها را بر دست سُراقه گذاشت، گفت:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى سَلَبَهُمَا كِسْرَى وَاَلْبَسَهُمَا سُرَاقَةَ
و به اين ترتيب خبر نبوي را تأييد و تصديق نمود.
و باز فرمود:
اِذَا ذَهَبَ كِسْرَى فَلاَ كِسْرَى بَعْدَهُ
يعني بعد از سابد ثوراي فارس، كسراي ديگري نخواهد آمد. همان‌طور شد كه خبر داده بود.
نيز به فرستاده كسري گفت:"هم اينك شيرويه پرويز پسر كسري، كسري را كشت." فرستاده كسري تحقيق مي‌كند و مي‌فهمد كه كسري درست در همان لحظه مرده است، لذا او نيزر ابن مي‌آورد. در برخي روايات نام فرستاده مذكور فيروز قيد شده است.
نيز به نقل صحيح و قطعي از نامه‌يي كه حاطب ابن بلتعه پنهاني براي قريش فرستاد، خبر داده بود. پيامبر حضرت علي ود كه چ را فرستاد و گفت در فلان‌جا نزد شخصي نامه‌يي با اين مشخصات هست؛ آن را بگيريد و بياوريد. آن‌ها رفتند و از همان‌جا نامه را گرفتند و آوردند. حاطب دستگير شد و پيامبر دليل اين كار را از او پرسيد، او نيز عذرخواهي كرد ووَ السر نيز او را بخشيد.
هم‌چنين به نقل صحيح درباره عتبه ابن ابي لهب فرمود: يَاْكُلُهُ كَلْبُ اللّهِ و به اين ترتيب از عاقبت فجيع عتبه خبر داد. بعدها عتبه وقتي به طرف يمن مي‌رفت شيري اهر نموريد و خورد. اين واقعه، نفرين و خبر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را تأييد مي‌كند.
— 150 —
در زمیان فتح مكه حضیرت بلال حبشي بر بام كعبه ايسیتاد و اذان خیواند. ابي سفيان، عت‌كنيد اُسيد و حارث ابن هشام از رؤساي قريش به شور و گفتگو نشستند. عتاب گفت:"خوشا به حال پدرم اُسيد كه اين روز را نديد." حارث، حضرت بلال حبشي را تحقير كرد و گفت:"محمد جز اين كلاغ سياه كسي را نيافت كه مؤذّن كند؟" ابيخن مي‌ گفت"من مي‌ترسم؛ چيزي نمي‌گويم، حتي اگر كسي هم در اين‌جا نباشد سنگ‌هاي بطحاء (منطقه‌يي بين دو كوه در مكه مكرمه) به او خبر مي‌دهند و او (از سخنان ما) مطلع مي‌شود." و واقعاً مدتي بعد كه آن‌ها با ران منكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مواجه شدند كلمه به كلمه آن‌چه را گفته بودند برايشان بازگو كرد. عتاب و حارث در همان‌جا شهادتين گفتند و مسلمان شدند.
اينك اي ملحد بيچاره! اي آدم محروم از دل كه پيامبر عَود را لصَّلاةُ وَ السَّلام را نمي شناسي! توجه كن و ببين كه دو تن از بزرگ‌ترين معاندان قريش به سبب فقط يك خبر غيبي ايمان آوردند. قلبت تا چه حد فان‌كه ه است كه هزاران معجزه هم‌چون خبر غيبي مذكور را به تواتر معنوي مي‌شنوي، اما باز هم به‌طور كامل قانع نمي‌شوي...! بگذريم و به مسأله اصلي خود بازگرديم.
به نقآري، آ و قطعي در غزوه بدر وقتي حضرت عباس به دست صحیابه اسير شد از او طلب فديه‌ي نجات كردند، گفت:"پولي ندارم." حضیرت رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"مقدار زيادي پول را نزد وپان باُمّ فضل در فلان‌جا گذاشته‌يي." حضرت عباس تأييد كرد و گفت:"اين رازي بود كه جز من و همسرم كسي از آن اطلاع نداشت." لذا ايمان كامل را كسب كرد و مسلمان شد.
نيز به نقل صحيح و قطعي لبيد يهودي ی كه ساحر خطرناكي بود ی براي آزار رسول اكرم عَليه و تزَّلاةُ وَ السَّلام سحري عجيب و مؤثر به كار برد. موهايي را روي شانه‌يي پيچيده بر آن وردي خوانده و داخل چاهي انداخته بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حضرت علي و صحابه فرمود:"برويد و ابزاشد و ن سحري را از داخل فلان چاه بياوريد." آن‌ها نيز رفتند و آن‌چه را گفته بود يافتند و آوردند. هر تار مو را كه مي‌گشودند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز احساس راحتي مي‌كرد.
— 151 —
باز به نقل صحيح و قطعي انسان ي كه اشخاص مهمي چون "ابوهريره و حذيفه" هم حضور داشتند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:
ضِرْسُ اَحَدِكُمْ فِى النَّارِ اَعْظَمُ مِنْ اُحُدٍ
و به اين ترتيب عاقبت عجيب كسي را برائنات رتدادش اعلام كرد. ابوهريره گفت: از آن جمع فقط من و يك نفر ديگر باقي مانديم و من ترسيدم، سپس فرد ديگر در جنگ يمامه طرفدار مسيلمه شد و با ارتداد كشته شد. به اين صورت حقيقت خبر نبوي آشكار گرديد.
هم‌چنين به نقل صفرستادقطعي "عُمَيْر و صفوان" پيش از مسلمان شدن، در مقابل دريافت مقدار زيادي پول قبول كردند كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به قتل برسانند. عُمَيْر به قصد كشتن پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به مدينه آمد. رسول اكا دين‌يهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام او را ديد و نزد خود خواند، و گفت"ماجراي شما با صفوان چنين است." آن‌گاه دست بر سينه عمير گذاشت و عُمَيْر "آري" گفت و مسلمان شفا ي خبرهاي صحيح غيبي فراواني مشابه آن‌چه ذكر شد رخ داده است. اين قبيل روايات در كتب سته احاديث صحيح با سندهاي شان بيان شده است. بيش‌تر رخدادهايي كه در اين رساله قيد گرديده دا به صتواتر معنوي‌ست و قطعي و يقيني مي‌باشد. مخصوصاً در "بخاري و مسلم" كه اهل تحقيق پذيرفته‌اند بعد از قرآن صحيح‌ترين كتاب‌ها مي‌باشند؛ هم‌چنين در ساير كتاب‌هاي صحيح يعني "ترمذي، نسايي، ابوداود "سي و حاكم و مسند احمد حنبل و دلايل بيهقي" احاديث با سلسله راويان‌شان بيان شده‌اند.
اينك اي ملحد بي‌خرد! به گفتن اين‌كه "محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مرد عاقل و خردمندي بود." اكتفا مكن، زيرا خبرهاي صادق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّهت و تني بر امور غيبيه‌يي كه نمونه‌هايي از آن بيان شد بيش از دو حالت نمي‌تواند داشته باشد: يا بايد بگويياين انسانِ قدسي چنان نظر قاطع و چنان نبوغ گسترده‌يي داشت كه گذشته و آينده و هميد:"اي را مي‌ديد و مي‌دانست؛ و از چنان بينايي برخوردار بود كه اطراف و اكناف شرق و غرب عالم را مي‌ديد؛ و نبوغ و استعدادي داشت كه به كل زمان گذشته و آينده پي مي‌برد. ايون اصفنيز چيزي نيست كه بشر بتواند داشته باشد اگر كسي
— 152 —
برخوردار از اين حالات باشد حتماً موهبتي‌ خارق العاده است كه از سوي آفريننده جهان به او عطا شده است. همين هم به تنهايي مصیاحت سيار بزرگي‌ست. يا بايد بگويي اين ذات مبارك مأمور و شاگرد چنان ذاتي‌ست كه همه چيز تحت نظر و تصرف اوست و همه كائنات و تمام زمان‌ها تحت امر اوست. همه چيز در دفتر كبدي معرمكتوب است، و هر گاه بخواهد به شاگردش اطلاع و نشان مي‌دهد. در اين صورت بايد گفت محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از استاد ازلي خويش درس مي‌گيرد و به ديگرانين اداوزد.
باز به نقل صحيح و قطعي هنگامي كه حضرت خالد را براي جنگ سوي"اُكَيْدِر"رييس دومة الجندل فرستاد فرمود:
اِنَّكَ تَجِدُهُ يَصِيدُ الْبَقَرَ
يعني اين‌كه او را در حال شكار گاو وحشي خواهي يافت و او را بدون درگيرين وفاتخواهي كرد. حضرت خالد مي‌رود و او را طبق فرموده پيامبر يافته، اسير كرده، و مي‌آورد.
به همين تیرتيب به نقیل صحيح و قیطعي دربیاره ورقیه‌يي كه قريش عليه بني هاشم نوشته و از ر حمد به آويخته بودند فرمود:"كرم‌ها نوشته شما را خوردند؛ و فقط با اسماي الهي آن كاري نداشته‌اند." آن‌گاه ورقه را نگاه مي‌كنند و مي‌بينند همان‌طور است كه پيامبر فرمود.
باز به نقل صحيح و ق است كمود:"در فتح بيت المقدس طاعون گسترده‌يي همه‌ جا را فرا مي‌گيرد." در زمان حضرت عمر بيت المقدس فتح شد و چنان طاعوني در افتاد كه در سه روز هفتاد هزار نفر جان باختن جهت تنيز به نقل صحيح با اين‌كه در آن زمان خبري از بصره و بغداد نبود خبر از شكل گرفتن اين دو شهر داد و فرمود:"خزاين دنيا به بغداد وارد مي‌شود و ترك‌ها و ملتشد. و طراف درياي خزر با اعراب خواهند جنگيد و بعد گروه گروه اسلام را خواهند پذيرفت و در ميان اعراب حاكميت را به دست گرفته حكومت خواهند كرد." فرمود:
يُوشِكُ اَنْ يَكْثُرَ فِيكُمُ الْعَجَمُ يَاْكُلُونَ فَيْئَكُمْ وَيَا ماننونَ رِقَابَكُمْ
نيز فرمود:
هَلاَكُ اُمَّتِى عَلَى يَدِ اُغَيْلِمَةٍ مِنْ قُرَيْشٍ
و از فساد رؤساي شرور امويه چون يزيد و وليد خبر داد.
هم‌چنين خبر داد كه در مناطقي چون يمامه ارتداد واقع مي‌شود. نيز دراو را مشهور خندق فرمود:
اِنَّ قُرَيْشًا وَاْلاَحْزَابَ لاَ يَغْزُونِى اَبَدًا وَاَنَا اَغْزُوهُمْ
و خبر داد
— 153 —
كه از اين پس من به سوي آن‌ها هجوم خواهم برد نه آن‌ها عليه من. و همان‌طور شد هنگامموده بود.
به همين ترتيب به نقل صحيح يكي دو ماه پيش از وفات فرمود:
اِنَّ عَبْدًا خُيِّرَ فَاخْتَارَ مَا عِنْدَ اللّهِ
و از وفات خويش خبر داد.
درباره زيد ابن صوحان فرمود:
يَسْبِقُ عُضْوٌ مِن حساب لَى الْجَنَّةِ
و خبر داد كه عضوي از بدن زيد پيش از آن‌كه او به شهادت برسد شهيد مي‌شود. مدتي بعد در جنگ نهاوند يكي از دستان زيد بريده شد. پس، اول آن شهيد شده و به لحاظ معنا قبل از خود او وارد بهشت شد.
همه امدياني يه‌يي كه در اين‌جا گفتيم فقط شامل نوعي از ده نوع معجزات پيامبر بود. حتي يك قسمت از ده قسمت آن نوع را هم بيان نكرديم. همراه با اين قسم، در كلام "بيست و پنجم" درباره اعجاز قرآن چهار نوع از اخبار غيبي ی كه بسيار گستردهي‌باشد به اجمال بيان شده است. اينك به چهار نوع از اخبار غيبي كه به لسان قرآن بيان شده است همراه نوع ذكر شده در اين‌جا بينديش. ببين كه تا چه حد برهاني قطعي، يقيني، درخشان، قوي و قدرتمند چيزي كسیالت‌اند كه هر كسي عقل و قلب‌اش از بين نرفته باشد قطعاً ايمان خواهد آورد كهذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رسول ذاتي ذوالجلال است كه علام الغيوب و آفريننده همه چيزهاست و از او خبر مي‌دهد.
هفتمين اشارت نكته‌دار:به چند نمونلات فر و به لحاظ معنا متواتر از معجزات نبوي در خصوص "بركت طعام" اشاره خواهيم كرد. پيش از بيان بحث، ذكر مقدمه‌ي زير مناسب است:
مقدمه:نمونه‌هاي معجزات با بركتي كه نقل خواهد شد هر كدام به طُرُق مختلف حتي برخي از شانزده طريق صحيح نقل شده‌اند. آن‌گاه آن‌ها در حضور جماعتي كثير وقوع يافته و افراد صادق و معتبري از آنان از معجزه مذكور بحث نموده آن را نقل كرده‌اند. براي مثال نقل مي‌شود كه: "از چهار مشت غذا ی كه صاع گفته مي‌شود ی هفتاد نفر مي‌خورند و سير ْ أَجْد." اين هفتاد نفر كلام او را مي‌شنوند و تكذيب نمي‌كنند. يعني با سكوت تأييد مي‌كنند. اين در حالي‌ست
— 154 —
كه صحابه به عنوان افرادي حق پرست و جدي و درستكار اگر در آن عصرِ صدق و حقراي تجه‌يي دروغ مي‌ديدند رد و تكذيب مي‌كردند. لذا رخدادهايي را كه نقل خواهيم كرد بسياري از افراد روايت كرده، و ديگران نيز با سكوت تأييد نموده‌اند، پس هر كدام از رويدادهاي مورد نظر هم‌چون امري معناً متواتر، قطعي وي لشكد.
هم‌چنين تاريخ و كتاب‌هاي سيره گواهي مي‌دهند كه صحابه پس از حفظ قرآن و آيات بيش از هر چيز ديگر براي محافظت از اقوال و افعال رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌كوشيدند، مخصوصاً با تمام توان تلاش مي‌كردد محمدال مرتبط با احكام و معجزات پيامبر محفوظ بماند و در زمينه صحت آن‌ها توجه و دقت فراواني مبذول داشتند. آن‌ها در محافظت از حتي كوچك‌ترين حركت، سيرت يا حالي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهمال نكردند. كتاب‌هاي حديث گو طريقت‌دهند كه آن‌ها در اين زمينه چيزي را ناديده نگرفتند و همه موارد را ثبت نموده‌اند؛ هم‌چنين در عصر سعادت بسياري از افراد معجزات و احاديثي را كه مدار احكام بودند با كتابت و نگارش محفوظ داشتند. به ويژه "عَبادِلَهِ سبعه" هفت تن از صحابه مشهور طرف االله نام داشتند .م. مبادرت به كتابت مي‌كردند. مخصوصاً عبدالله ابن عباس و عبدالله ابن عمر ابن العاص ی كه ترجمان القران بودند ی و مخصوصاً هزاران تن از محققان تابعين سي چهل سال بعد احاديث و معجزات را باخود به و كتابت محفوظ نگاه داشتند. پس از آن نيز هزاران محدث محقق و در رأس‌شان چهار امام مجتهد حديث‌ها را نقل كردند؛ و با نگارش محفوظ داشتند. دويست سال بعد از هجرت، كتب سته‌ي تأييدكوت كر در رأس‌شان "بخاري و مسلم" مسؤوليت حفظ احاديث را بر عهده گرفتند. هزاران منتقد قاطع مانند "ابن جوزي" هم به ميدان آمدند و حديث‌هاي موضوعي را ردمند ي از ملحدان يا افراد بي‌فكر و كم حافظه و نادان مطرح مي‌كردند مشخص نموده نشان دادند. سپس علامه‌ها و محققاني مانند "جلال الدين سيوطي" ی كه به تصديق اهل كه است.ل اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هفتاد بار بر او تمثل يافته و در حالت يقظه و بيداري مشیرف به صحبت ايشان شد ی الماس احاديث صحيح را از ساير سخنان و احاديث موضوع جدا كردند؛ بنابراين رخدادها و معجزاتي را كه ببب كسباهيم داشت بدين شكل
— 155 —
دست به دست و به عبارت بهتر توسط دست‌هايي قوي، امين، متعدد و شايد بي‌شمار به صورت درست و موثق به ما رسيده است.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مو ريختضْلِ رَبِّي
پس بر اساس مطالب گفته شده نبايد به ذهن كسي خطور كند كه با توجه به بُعد زمان چگونه مي‌توان مطمئن بود كه با گذشت اين همه سال حديثي جعلي وارد احاديث صحي درخت باشد و اين كه آيا همه حديث‌ها واقعاً درست‌اند؟
معجزات قطعي درباره بركت:
نمونه اول:كتب سته صحيحه و در رأس‌شان "بخاري و مسلم" بالاتفاق خبر مي‌دهند كه در وليمه ازدواج رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با حضرت زينب،اني شد سُلَيْم مادر حضرت انس يكي دو مشت خرما را با روغن سرخ كرد در كاسه‌يي گذاشت و توسط حضرت انس براي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاد. پيامبر به انس فرمود:"فلاني و فلاني را دعوت كن، همين‌طور هر كس را هم ديدي دعوت‌اش كن." انس هم هر كسي ين‌ها دعوت كرد. قريب سيصد نفر از صحابه آمدند و صفّه و حجره سعادت را پر كردند. فرمود:
تَحَلَّقُوا عَشَرَةً عَشَرَةً
يعني ده نفر ده نفر دور هم بنشينيد. بعد دست مبارك را روي آن غذايدد؟ و گذاشت و دعا كرد. آن‌‌گاه به ميهمانان گفت بفرماييد. همه آن سيصد نفر خوردند و پس از آن‌كه سير شدند برخاستند. به انس فرمود: سفره را جمع كن. از انس نقلخر عباه گفت نفهميدم وقتي كاسه غذا را مي‌آوردم غذا بيش‌تر بود يا وقتي آن را مي‌بردم.
نمیونه دوم:ابو ايوب انصاري ميزبان پيامبر بود. مي‌گويد هنگامي كه رسول خدا به خانه‌ام تشريف‌ فرصري دسغذايي براي دو نفر آماده كردم كه كفاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق را بدهد. پيامبر فرمود:
اُدْعُ ثَلاَثِينَ مِنْ اَشْرَافِ‌اْلاَنْصت قطع سي نفر آمدند و از آن غذا خوردند. بعد فرمود: اُدْعُ سِتِّينَ شصت نفر ديگر دعوت كردم. آن‌ها هم آمدند و از همان غذا خوردند، سپس فرمود: اُدْعُ سَبْعِين اشارتاد نفر ديگر را دعوت كردم. آمدند و غذا خوردند. در ظرف‌ها هنوز غذا باقي بود. همه آنان كه آمده بودند در برابر اين معجزه، اسلام آوردند و بيعت كردند. صد و هشتاد نفر از آن غذا كه براي دو نفر بود خوردند و سير شدند.
— 156 —
نمونه سوم:از كسانيَا بِنضرت عمر ابن الخطاب، ابوهريره، سلمه ابن‌ الاكوع و ابو عمره الانصاري به طرق مختلف روايت شده است كه لشكر در غزوه‌يي گرسنه ماند. به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وا برايَلام رجوع كردند و فرمود:"باقي‌مانده ارزاق در خورجين‌هايتان را يك‌جا جمع كنيد." هر كس مقدار ناچيزي خرما آورد. بيش‌ترين خرما چهار مشت بود. روي گليمي گذاشتست كه مه مي‌گويد"مجموع خرماها گمان مي‌كنم حداكثر به اندازه بزي بود كه نشسته باشد." آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعاي با بركتي كرد و فرمود: "هر كس ظرف خود را بياورد." دوان دوان آمدند. در ميان لشكريان ظرفي خالي نماسْمِهِه ظرف‌ها پر شد. با اين حال هنوز خرما باقي بود. يكي از صحابه روايت كرده است: "از بركتي كه در آن خرماها ديدم دانستم اگر تمام مردم روي زمين ها نديدمدند كفاف‌شان را مي‌داد."
نمونه چهارم:كتب صحيح و در رأس آن‌ها "بخاري و مسلم" نقل مي‌كنند كه: عبد الرحمن ابن ابي بكر الصديق مي‌گويد: ما صد و سي نفر از صحابه با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سفري بوديمعصر ام پخت نان يك صاع صاع: مقدار ٣١٢٠ گرم مي‌باشد. (به اندازه چهار مشت) خمير درست كردند. بُزي را هم سر بريدند و گوشتش را پختند؛ فقط جگر و قلوه‌هايش كباب شد. قسم مي‌خور اثناييامبر از آن كباب به هر يك از صد و سي صحابه تكه‌يي بُريد و داد. آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گوشت پخته شده را در دو ظرف نهاد. همه ما عَليهر خورديم تا سير شديم و گوشت هم‌چنان باقي بود. من باقي‌مانده آن را بار شتر كردم.
نمونه پنجم:در كتب صحيح با قطعيت بيان مي‌شود كه: حضرت جابر انصابنا باند ياد مي‌كند و مي‌گويد:"در غزوه غراي احزاب در روز مشهور خندق، هزار نفر يك صاع نان جو ی كه چهار مشت مي‌شد ی و گوشت بزغاله‌يي يك ساله را خوردند و غذا هم‌چنان باقي بود."
حضرت جابر ادامه مي‌دهد:"در آن روز غذا در خانه من طبهور ريمه آن هزار نفر از آن يك صاع نان و گوشت آن بزغاله خوردند و رفتند. قابلمه هم‌چنان
— 157 —
مي‌جوشيد و خميرمان هم‌چنان نان مي‌شد. پيامبر آب دهان مبارك‌شان را به آن خمير و آن قابلمه زده و با بركت دعا كرده بود."
حضرت جابر با قسم اين معجزه‌ بركت صوصاً حضور هزار نفر و با نشان دادن ارتباط آنان با اين حادثه اعلام مي‌كند. بنابراين مي‌توان واقعه مزبور را نقل شده از زبان هزار نفر تلقي كرد و آن را قطعي دانست.
نمونه ششم:به نقل وب دهمطعي ابوطلحه‌ي مشهور خادم نبوي و عموي حضرت انس مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هفتاد هشتاد نفر را با اندك نان جويي كه انس به همراه داشت سير كرگر گفتود:"آن نان‌هاي اندك را تكه تكه كنيد." آن‌گاه با بركت دعا كرد. خانه كوچك بود لذا ده نفر ده نفر آمدند و خوردند و بعد از سير شدن رفتند."
نمونه هفتم:كتب صحيح مانند "شفاء شريف وز مطرح به نقیل صحيح قطعي بيان مي‌كنند: حضرت جابر انصاري مي‌گويد: فردي براي عيالش از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام غذا خواست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيم باري جو به او داد. فرد مذكور همراه عيال و مهمان‌هايش مدت‌ه شب هنن جو مي‌خوردند و مي‌ديدند تمام نمي‌شود. براي سنجش باقي‌مانده‌اش بار جو را وزن كردند. در آن زمان بود كه بركت هم از ميان رفت و جو شروع به كم شدن كرد. نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و واهُ قَم بيان كرد. پيامبر در پاسخ او فرمود:
لَوْ لَمْ تَكِلْهُ َلاَكَلْتُمْ مِنْهُ وَ لَقَامَ بِكُمْ
يعنياگر آن را وزن نمي‌كرديد تا پايان عمر كفاف شما را مي‌داد.
نمونه هشتم:كتب صحيح مانند "ترمذي، نسايي، بيهقي و شفاء را ببلبيان مي‌كنند: حضرت سَمُرَة‌ بن‌ جُنْدب‌ مي‌گويد: براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظرفي گوشت آوردند. از صبح تا شب افراد زيادي آمدند و از آن خوردند.
بنابر سرّي كه در مقدمه بيان كرو آن‌هاقعه بركت مذكور نه تنها براساس روايت سَمُره نقل مي‌شود بلكه او اين مطلب را هم‌چون نماينده عده‌يي كه از آن غذا تناول كردند به نام آنان و با تأييد و تصديق آن‌ها بيان مي‌كند.
نمونه نهم:حضرت كرد و ره براساس روايت محققان موثق و قابل اعتماد مانند صاحب شفاء شريف، ابن ابي شيبه مشهور و طبراني مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به
— 158 —
من امر كرد:"مهاجران مي‌كدستي را كه صُفه مسجد مسكن آنان است و تعدادشان بيش از صد نفر مي‌باشد دعوت كن." من هم آن‌ها را جستجو نموده، و يك‌جا جمع‌شان كردم. يك غذا در مقابل همه ما گذاشته شد. هر قدر كه مي‌خواستيم خورديم و برخاستيم. ظفات من همان‌طور كه بود باقي ماند و غذايش كم نشد. فقط رد انگشت‌ها بود كه روي غذا ديده مي‌شد."
حضرت ابوهريره اين مطلب را با استناد به تصديق همه كاملين اهل صفه و به نام آن‌ها اعلام مي‌دهد... ه عبارت ديگر قطعيت اين موضوع تا آن‌جاست كه گويي همه اهل صفه آن را روايت كرده‌اند. نيز مگر ممكن است اين خبر درست و بر حق نباشد و آن‌ها كه افراد كامل و صادقي بوده‌اند س هم‌چوده و آن را تكذيب نكنند.
نمونه دهم:حضرت امام علي به نقل صحيح قطعي مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بني عبدالمطلب را جمع كرد. چهل نفر بودند. برخي از به كرممي‌توانستند بچه شتري را بخورند و چهار كيّه شير بنوشند. اين در حالي بود كه مشتي غذا آماده كرد و همه آن‌ها خوردند و سير شدند. غذا هم مانند اولش باقي ماند. بعد در كاسه‌يي چوبي مقداري شير كه مي‌توانسئمه حد سه چهار نفر كافي باشد آورد. همه نوشيدند و سير شدند. شير هم همان‌طور كه بود باقي ماند، گويي كسي از آن ننوشيده است.
اين معجزه‌ي بركتي در قطعيت، صداقت و شجاعت حضرت علي‌ست.
نمونه يازدهم:به نقل صحيح، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ ال رَاجِ در وليمه حضرت علي و فاطمة الزهرا به بلال حبشي فرمود:"چهار پنج مشت آرد براي طبخ نان آماده كنيد و يك بچه شتر را سر ببريد." حضرت بلال مي‌گويد:"من غذا را آوردم. دست مباركش را بر آن وَ ال و بعد اصحاب گروه گروه آمدند، خوردند و رفتند. بر باقي‌مانده غذا نيز دعاي با بركتي كرد و براي هر يك از همسران طاهره‌اش هم ظرفي غذا فرستاده شد. امر فرمود:"هم خود بخورند و هم به كساني كه نزدشان مي‌آيند، بخورانند."
آري، براي چندر هر واج مباركي بي‌شك چنين بركتي هم لازم و وقوع آن قطعي‌ست.
— 159 —
نمونه دوازدهم:حضرت امام جعفر صادق از پدرشان امام محمد باقر و او از پدرشان امام زين العابدين او نيز از امام علي نقل مي‌كند كوز داشمة الزهرا غذايي پخت كه كفاف دو نفرشان را مي‌داد. سپس علي را فرستاد تا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را صدا بزند و با هم غذا را بخورند. پيامبر تشريفَانَ مو فرمود از آن غذا براي همه همسرانش هم يك كاسه فرستاده شود. بعد براي خود، علي، فاطمه و هر يك از فرزندانش ظرفي غذا برداشت؛ حضرت فاطمه مي‌گويد قابلمه را برداشتيم هنوز پر از غذا بود. به مشيت الهي مدت‌هاز عهدمان غذا خورديم.
چرا اين معجزه بركت را ی كه از سلسله‌يي برتر و پر فروغ روايت شده ی طوري باور نمي‌كني كه گويا آن را با چشم خود ديده‌‌يي؟ آري، حتي شيطان هم نمي‌تواند در اين زپيدا شهانه‌يي بياورد.
نمونه سيزدهم:امامان صدوقي مانند ابو داود و احمد ابن حنبل و امام بيهقي از دكين الأحمسي ابن سعيد المُزني و از نعمان ابن مقرّن الأحمسي المُزبر مأمبا شش برادرش مشرف به ديدار (پيامبر) شده بود و از صحابه به شمار مي‌آيند و نيز از جرير نقل مي‌كنند كه به طرق متعدد از حضرت عمر ابن الخطاب روايت شده است:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حضرت عمر فرمود:"به چهارصدّ اِجْكه از قبيله احمسي آمده‌اند ذخيره و آذوقه‌ي سفر بده" حضرت عمر گفت:"يا رسول الله ذخيره موجود ما فقط چند صاع است، كل آن را كه روي هم بگذاريماجرا ندازه بچه شتري مي‌شود كه نشسته باشد." فرمود:"برو و بده" او هم رفت و از نيم بار خرما ذخيره و آذوقه كافيِ چهارصد سوار را داد و گفت:"ذخيره ما هم‌چنان كه بود باقي ماند گويي چيزي از آن كه كودته‌ايم."
اين معجزه‌ي بركت با چهارصد نفر، مخصوصاً در ارتباط با حضرت عمر رخ داده است، يعني در آن سوي روايات اين افراد قرار دارند، و سكوت آن‌ها تأييد و تصديقپناه منبايد گفت دو سه خبر واحد؛ و به سادگي عبور كرد. چنين رويدادهايي حتي اگر خبر واحد هم باشند در مرتبه تواتر معنوي موثق‌اند.
نمونه چهاردهم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه پدر حضرت جابر وفات مي‌كند؛ در حاابن عمبدهي زيادي داشته است.
— 160 —
طلبكاران نيز يهودي بوده‌اند. جابر اصل مال پدر را به طلبكاران داد، اما آن‌ها قبول نكردند. ميوه‌هايي هم كه در باغش بود تا چند سال بعد كفاف ديونش را نمي‌داد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةكَ اِللسَّلام فرمود:"ميوه‌هاي باغ را بچينيد و روي هم انبار كنيد." چنين كردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در ميان ميوه‌ها گشتي زد و دعا ك گشته ‌گاه جابر تمام بدهي طلبكاران را به كمك ميوه‌هاي انبار شده پرداخت با اين حال باز هم به اندازه محصول يك سال باغ براي‌شان باقي ماند. در روايتي آمده است به همان اندازه‌يي كه به طلبكاران داد براي‌شان باقي ماند. يهو در حوكه طلبكار بودند بعد از اين حادثه شگفت زده شده و در حيرت ماندند.
اين معجزه آشكار بركت، فقط توسط چند راوي مانند حضرت جابر روايت نشده بلكه در حكم تواتر معنوي‌ست. در واقع اين روايت به نمار چنيناز افراد مرتبط با آن حادثه بيان شده و در درجه تواتر است.
نمونه پانزدهم:محققاني چون ترمذي و امام بيهقي از حضرت ابوهريره به نقل صحيح خبر مي‌دهند كه: ابوهريره"رسول ر يكي از غزوات (در روايتي غزوه تبوك گفته شده است) لشكر گرسنه ماند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: هَلْ مِن شَيْءٍ؟ آيا چيزي هست؟ من گفتم در خورأَن يَي خرما هست. (در روايتي پانزده عدد خرما آمده است.) فرمود:"بياور." آوردم. با دست مبارك مشتي خرما برداشت و در ظرفي نهاد و با بركت دعايي خواندند. بعد لشكريان رعَليهِفر ده نفر فرا خواند. همه آمدند و خوردند. سپس فرمود:
خُذْ مَا جِئْتَ بِهِ وَاقْبِضْ عَلَيْهِ وَلاَ تَكُبَّهُ
گرفتم و دست در خورجين كردم. همان مقدار خرمايي كه در ابت را طي در خورجين يافتم بعد از آن در زمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و در زمان ابوبكر و عمر و عثمان از آن خرما خوردم. به طريق ديگرويشان شده است كه: چند كيسه از آن خرماها را في سبيل الله توزيع كردم. بعدها در جريان قتل حضرت عثمان خرماي مذكور را با ظرفش غارت كردند و به يغما بردند.
آري، اين معجزه‌ي بركت كه حضرت ابوهريره به عنوان يكي از مريدان و شاگردان مهم و مقيم صفّا در ك مدرسه و تكيه قدسي فخر عالم و خواجه كائنات عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است ی از يك جمع عمومي چون غزوه تبوك نقل نمود، ابوهريره‌يي كه به سبب قوه حافظه‌اش
— 161 —
مظهر دعاي نبوي واقع شد، مي‌بايست به لحاظ معنا به اندازه سخن يك لشكر قطعي و محكم باش تا چهنمونه شانزدهم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري به نقل قطعي روايت مي‌كنند كه: حضرت ابوهريره گرسنه مي‌شود و پشت سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام راه مي‌افتد تا به مد. آهوادت ايشان مي‌رسند. مي‌بينند قدحي شير هديه آورده‌اند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"اهل صُفّه را خبر كن" من نزد خود گفتم اين شير را به تنهايي مي‌توانم بنوشم و من نيازمندترم. ليكن دستور نباي ولااطاعت كرده به آن‌ها خبر دادم و آمدند. بيش از صد نفر بودند. فرمود:"شير را به آن‌ها بنوشان" لذا شيري را كه در قدح بود به هر يك از آن‌ها دادم؛ هر يك مي‌نوشيدند تا سير شوند و بعد به ديگري مي‌دادم. به اين رم عَلهمه اهل صفه يك به يك از آن شير صافي نوشيدند. بعد فرمود:
بَقِىَ اَنَا وَ اَنْتَ فَاشْرَبْ
من نوشيدم. در حين نوشيدن مدام مي‌فرمود: "بنوش" تا اين‌كه من گفتم: "به ذات ذوالجلال كه تو را به حق فرستاد سوگند مي‌دهم ديگر نمي‌توانم، جن شَيْاند كه باز هم بنوشم."بعد خودش قدح را گرفت و پس از ذكربسم اللهو حمد پروردگار بقيه آن را نوشيد.صدهزار بار گواراي وجودش.
اين معجزه روشن و زلال بركت كه به لطافت همان شير خالص است در كتب ستّه‌ي صحيح و در رأس آن‌ها توسط حضرت بخاريوتر ازپانصد هزار حديث در حافظه خويش داشت ی نقل شده و از چنان قطعيتي برخوردار است كه گويي با چشم ديده مي‌شود؛ علاوه بر اين ابوهريره به عنوان شاگرد نامدار و حافظ و صادق صُفّه ی كه مدرسه قدسيه احمديهدي بودِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است ی در نقل اين روايت به لحاظ معنا گواهي و شهادت عموم اهل صُفّه را داراست، و در واقع به نمايندگي از همه آن‌هاست كه خبر مزبور را روايت مي‌كند لذا كسي كه اين مطلب را قر بار در مرتبه تواتر تلقي نكند يا بي‌عقل و بي‌خرد است يا دلي بيمار دارد. آيا فرد صادقي چون ابوهیريره كه تمام حيات خويش را وقیف ديین و حیديث كرده و بيیان
وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ
را شنيدهِ همان نموده امكان دارد ارزش و صحت احاديثي را كه از حفظ است دچار ترديد و شبهه كند و كلام
— 162 —
مخالف و رخداد دروغيني را كه قطعاً اهل صُفّه آن را تكذيب خواهند كرد بيان كند؟حاشا!...
پروردگارا به حرمت بركت حضرت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُنزل سعسَّلام به رزق و روزي مادي و معنوي‌اي كه به ما احسان نموده‌‌يي بركت عطا فرما!...
يك نكته مهم:آشكار است كه چيزهاي ضعيف در صورت اجتماع قدرت مي‌يابند. بندهاي ناچه مي‌اگر دسته كنند طناب محكمي خواهد شد. طناب‌‌هاي محكم را اگر دسته كنند ديگر كسي نمي‌تواند آن‌ها را پاره كند. ما در اين‌جا از پانزده نوع معجزه پيامبر فقابستگيات مربوط به بركت و آن هم يك قسمت از پانزده قسمتش را با ذكر پانزده نمونه بيان كرديم، كه هر نمونه به تنهايي چنان صلابتي دارد كه اثبات كننده نبوت است. بر فرض محال حتي اگر قسم متن زين‌ها را ضعيف هم بدانيم باز آن‌ها را نمي‌توان ضعيف دانست؛ چرا كهاگر چيزي با قوي پيوند يابد قوي‌تر خواهد شد.
هم‌چنين جمع پانزده نمونه‌ي بيان شده با تواتري معنوي و قطعي و بي‌شبهضايت م از معجزه‌يي محكم و بزرگ دارد. معجزه كبراي اين مجموعه اگر به چهارده قسم ديگر معجزه بركت ی كه بيان نگرديد ی علاوه گردد، هم‌چون دسته كردن طناب‌هاي محكم، معجزه اكبري را نتيجه خواهد داد كه بريدنش غير ممكن استُكّه" اين معجزه اكبر را به چهارده نوع معجزه ديگر اضافه كني يكي از براهين قطعي، محكم و قدرتمند نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را خواهي ديد. ستون نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ستون محكمي چون كوه است كه از همين مجموعه تشكيل بهشت تد. حال فهميدي بي‌ثبات و لرزان ديدن آن سقف متين و معلا در اثر شبهات ناشي از سوء فهم در جزئيات و مثال‌ها چه‌قدر بي‌خردي‌ست. آري، معجزات مربوط به بركت نشان مي‌دهنعشق حقحمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده محبوب ذات رحيم و كريمي‌ست كه رزق همه را مي‌دهد و روزي‌ها را خلق مي‌كند و بنده بسيار محترم اوست كه انواع رزق را از هيچ و خارق العاده از غيب برايش مي‌فرستدييد درانيم كه جزيرة العرب منطقه كم آبي‌ست و زراعت در آن كم بود. به همين دليل معيشت مردم آن مخصوصاً صحابه صدر اسلام سخت و دشوار بود. آن‌ها بارها گرفتار كم آبي َ.
اد؛ بنا بر همين
— 163 —
حكمت است كه اهم معجزات آشكار احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درباره‌ي آب و غذا نمود مي‌يافت.اين امور خارق العاده بيش از آن‌كه دليل و معجزه‌يي براي دعوي نبوت را بهاكرامي الهي، احساني رباني و ضيافتي رحماني براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن هم براساس نياز و احتياج بود، زيرا شاهدان معجزات مذكور نبوت را تصديق كرده‌اند، ليكن بكه كرد معجزه، ايمان فزوني مي‌گيرد و نُورٌ عَلَي نُور مي‌شود.
اشارت هشتم:بعضي از معجزاتي را كه در خصوص آب تظاهر يافته بيان مي‌دارد.
مقدمه:بديهي‌ست كه اگر حوادث رخ داده در ميان گرر مي‌ش صورت خبر واحد نقل شود تا زماني كه تكذيب نشود درست تلقي مي‌گردد، زيرا انسان به موجب ميلي فطري در نهاد و طبيعت خود، دروغ را تكذيب مي‌كند. مخصوصاً اگر صحابه‌هاي پيامبر مورد بحث بد كهمه در برابر دروغ بيش از هر قوم ديگري حسیاس‌اند و سكوت نمي‌كنند... به ويژه اگر حوادث هم مربوط به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوده و راويان نيز از مشاهير صحابه باشند بي‌شك صاحب خبر واحد مذكور در حكم نماينده گروهي خواهد بود كه رت حق را به چشم خود ديده‌اند. هر يك از نمونه‌هاي معجزات مائيه‌يي (آبي) كه اينك درباره‌اش سخن خواهيم گفت به طرق مختلف و توسط صحابه‌هاي متعدد و هزاران نفر از محققين تابعين به صورت موثقي به دست مجتهدان عصر دوم رسيده است. آن‌ها نيز با كم شباهتت و احترام اين اخبار را دريافت نموده، پذيرفته و به دست محققان اعصار بعد رسانده‌اند؛ بنابراين طبقات مختلف احاديث از هزاران دست مطمئن گذشته تا به زمانه ما رسيده‌اند. نيز كتاب‌هاي حديث ت مي‌د شده در صدر اسلام به صورت مطمئني به آيندگان سپرده شده و به دست امامان داهي و نابغه علم حديث چون "بخاري و مسلم" رسيده است. آن‌ها هم با تحقيق و تفحص مراتب احاديث را سنجيده و آن دسته از حديث‌هايي را كه دنسانِ شان ترديدي وجود نداشت جمع كرده، به ما آموخته و در اختيارمان گذاشته اند.
جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا
جوشش آب از ميان انگشتان رسول اكرم عَليهِوسط رولاةُ وَ السَّلام و نوشيدن آن توسط افراد متعدد از موارد متواتر است. چنان گروه و جماعتي اين مطلب را نقل كرده‌اند كه اتفاق
— 164 —
آن‌ها بر دروغ محال است. اين ن حال به غايت قطعي‌ست. سه بار در حضور جمع كثيري اتفاق افتاده است. گروه قابل توجهي از اهل صحيح مانند بخاري، مسلم، امام مالك، امام شُعَيب و امام قتاكرم عَجماعت مشهوري از صحابه مانند حضرت انس خادم نبوي، حضرت جابر و حضرت ابن مسعود به نقل صحيح قطعي بيان كرده‌اند كه از ميان انگشتان پيامبر آب فراواني جا چيست و به لشكريان نوشاند. از ميان نمونه‌هاي فراوان معجزات مائيه نُه (٩) نمونه را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نمونه اول:كتب صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم از حضرت انسمان، بل صحيح روايت مي‌كنند كه حضرت انس گفت: سيصد نفر در محلي به نام زَوْرا همراه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم. فرمود براي نماز عصر وضو بگيريم. اما آبي پيدا نشد. فرمود اندكي آب آورده شود. آورديم. دستان مباركش را داخل آب كرد. و قدرز انگشتانش مانند چشمه آب روان شد. بعد همه سيصد نفر آمدند وضو گرفتند و آب نوشيدند.
اين نمونه را حضرت انس به نمايندگي از سيصد نفر نقل مي‌كند. آيا ممكن است سيصد نفر مذكور به لحاظ معنا اين وست دا قبول نداشته باشند و با اين حال آن را هم تكذيب نكنند؟
نمونه دوم:كتاب‌هاي صحيح و مخصوصاً بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه حضرت جابر ابن عبدالله انصاري گفته است: ما هزار و پانصد نفر بوديم كه در غزوه‌ي حديبيه تشنه شديم. رسول اكرم عَول: كللصَّلاةُ وَ السَّلام از ظرف آبي كه از پوست حيوان تهيه شده بود و "قربه" ناميده مي‌شد وضو گرفت و بعد دستش را داخل ظرف كرد. ديدم از انگشتانش مانند چش بازگشسرازير شد. هزار و پانصد نفر از آن آب نوشيدند و ظرف‌هايشان را از آن "قربه" پر كردند. سالم ابن ابي الجعده از جابر مي‌پرسد چند نفر بوديد؟ جابر هم مي‌گويد: اگر صد هزار نفر هم مي‌بوديم باز هم آب براي هممعه از بود، ليكن ما پانزده صد (يعني هزار و پانصد) نفر بوديم.
راويان اين معجزه باهره معناً هزار و پانصد نفر هستند،زيرا در فطرت بشر ميلي هست كه دوست دارد دروغ را تكذيب كند. صحابه نيز جاي خود را دارند آن‌ها جان و مال و پدر و مادر و قوم و قبيله خ آن مرفداي صدق و راستي كردند و فدايي درستي و حقيقت بودند؛ آن‌ها از پيامبر شنيده بودند كه "اگر كسي آگاهانه چيزي را به دروغ به من نسبت دهد جايگاه خود را در آتش جهنم مهيا سازد." لذا امكان ندارد چنين ا و انبا وجود تهديد حديث مذكور در مقابل دروغ سكوت كنند.مادام كه سكوت كردند و حرفي نزدند يعني اين‌كه خبر مزبور را قبول داشته‌اند و به عبارت ديگر آن‌ها هم معناً در بيان اين روباشد، يك‌اند و آن را تأييد مي‌كنند.
نمونه سوم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم روايت مي‌كنند كه در غزوه "بواط" حضرت جابر گفت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و شيرينَلام فرمود: نَادِ بِالْوُضُوءِ براي وضو ساختن همه را خبر كن. گفتند آب (به اندازه كافي) نيست. رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"كمي آب بيابيد." آب بسيار اندكي آورديم. پيامبر دسياورد روي آب گذاشت و زير لب چيزهايي گفت كه من متوجه نشدم. بعد فرمود: رِدْنَا بِجَفْنَةِ الرَّكْبِ يعني تشت بزرگ قافله را بياوريد. آوردند و به من دادند و من هم در مقابل رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ حجت و َّلام گذاشتم. او دستانش را داخل تشت گذاشت و انگشتانش را گشود. من نيز همان آب اندك را روي انگشتانش مي‌ريختم. ديدم از انگشتان مباركش آب فراواني جاري شد. طوري كه تشت پر از آازي دركساني را كه آب لازم داشتند صدا كردم همه آمدند از آن آب وضو گرفتند و نوشيدند. من گفتم ديگر كسي نماند. دستش را بلند كرد و آن تشت هم‌چنان پر از آب باقي ماند.
اين معجزه‌ي روشن و آشكار احمدي عَليهِ الد ی معُ وَ السَّلام معناً متواتر است. چون حضرت جابر در اين رويداد در رأس كار بوده است، لذا حق اوست كه سخن نخست را او بگويد. او موضوع را به نام عموم آن جمع بيان مي‌دارد. او بود كه در آن لحظه مشغول خدمتارق الامبر بود پس بيان مطلب نخست حق اوست. ابن مسعود هم به همين ترتيب روايت مي‌كند كه من ديدم از انگشتان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آبي چون آب چشمه جاري‌ست. آيا جماعتي چون انس، جابر و ابن مسعود كه از مشاهير صدع نمي‌حابه بوده‌اند بگويند كه "من ديدم" امكان نديدن‌شان هست؟ اينك سه نمونه مذكور را كنار هم قرار بده و ببين كه تا چه حد معجزه‌يي محكم و قدرتمند مي‌باشد. اگر اين سه طريق َيْءٍ د جاري شدن آب از انگشتان پيامبر هم‌چون خبر واقعاً متواتر به صورت قطعي اثبات مي‌شود.
حضرت موسي (ع) در دوازده جا از صخره‌يي سنگي، آبي چون چشمه جاري ساخت. اما اين امر به مرتبه جاري شدن آب از ده انگشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاة صحبت لسَّلام نمي‌رسد، زيرا جريان يافتن آب از سنگ ممكن است و نظير آن را مي‌توان در حيات عادي مشاهده كرد، ليكن جاري شدن آبي فراوان چون آب كوثر از ميان گوشت و استخوان چيزي‌ست كهكت‌اند را در زندگاني عادي نمي‌توان يافت.
نمونه چهارم:امام مالك در "الموطا" كتاب معتبر خود از معاذ ابن جبل ی كه از مشاهير صحابه مي‌باشد ی اسلامي‌دهد كه گفت:"در غزوه تبوك به چشمه‌يي رسيديم كه آب آن به قطر يك طناب نازك و به سختي جريان داشت. رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"كمي از اين آب را بياوريد" تعدادي از اصحاب اندك آبي در دسًا اَلن ريخته نزد پيامبر آوردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با آن آب دست‌ها و صورت خود را شست و بعد ما آب را همان‌جا در چشمه ريختيم. ناگهان متجزيه چشمه گشوده شد و جريان آن قوت گرفت طوري كه كفاف تمام لشكريان را داد. حتي امام ابن اسحاق يكي از راويان مي‌گويد: آب چشمه، رعد آسا با صدايي مهيب از زير خاك بيرون زد و جاري شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّردگار َ السَّلام به حضرت معاذ فرمود:
يُوشِكُ يَا مُعَاذُ اِنْ طَالَتْ بِكَ حَيَاةٌ اَنْ تَرَى مَا ههُنَا قَدْ مُلِئَ جِنَانًا
يعني اين آب مبارك كه نتيجه معجزه است تمام اين منطقه را تبديل به باغ و بينه ميخواهد كرد و اگر عمرت به درازا بكشد آن را خواهي ديد." و همين‌طور هم شد.
نمونه پنجم:بخاري از حضرت براء، مسلم از حضرت سلمة ابن اكوع و ساير كتاب‌هاي صحيح از راويان ديگر متفقاً نقل كرده‌اند كه دري مي‌ حديبيه به چاهي برخورديم. ما چهارصد نفر بوديم و آب چاه حداكثر كفاف پنجاه نفر را مي‌داد. آب را كشيديم و در چاه چيزي باقي نماند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و بر سر چاه نشست. دلوي آب خواست؛ برايش آورديم. كمي از آب دهان مبارك را داه گفت: ريخت و دعايي خواند بعد دلو را به داخل چاه سرازير كرد. در يك لحظه چاه به جوش و خروش آمد، و لبالب پر از آب شد. همه لشكريان همراه با مركب‌هايشان آن قدر نوشيدند تا تشنگي همه رفع شد. آن‌گاه ظروف‌شان را پر كردند.
#16فاف‌ترمونه ششم:باز هم كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها امامان نابغه‌ي علم حديث مانند مسلم و ابن جرير طبري به نقل صحيح از ابي قتاده ی كه مشهور است ی خبر مي‌دهند كه گفت:"در غزوه مشهور موته بعد از به شهادت رسيدن فرماندهان عازم ان را طسیاني بوديم. من مَشكي داشتم. رسیول اكیرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به من فیرمود:
اِحْفَظْ عَلَىَّ مِيضَئَتَكَ فَسَيَكُونُ لَهَا نَبَاٌ عَظِيمٌ
يعني ظرف آبت را محافظت كن كه كا تعذيبي در پيش است. بعد از مدتي تشنگي بر ما غلبه كرد. هفتاد و دو نفر تشنه بوديم. (به روايت طبري سيصد نفر) رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: مَشكت را بياور. آفي كنيآن را گرفت و دهان خويش بر دهانه ظرف قرار داد و نمي‌دانم به داخل آن دميد يا نه. سپس همه هفتاد و دو نفر آمدند و آب نوشيدند و ظرف‌هايشان را پر كردند. آن‌گاه ظرفم را گرفتم همان افرخانآب اوليه در آن بود."
به اين معجزه روشن احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دقت كن و بگو:
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ بِعَدَدِ قَطَرَاتِ الْمَاءداد. ننمونه هفتم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم از حضرت عمران ابن حُصين نقل مي‌كنند كه گفت در سفري با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تشنه مانديم. به من و علي فرمود: "زني در فلان جا دو مشك آب را بر مركبي حمل مي‌كند. يستگي به اين جا بياوريد." من و علي با هم رفتيم در همان‌جا كه پيامبر گفته بود زن را يافتيم و او را با خود آورديم. آن‌گاه رسول الله فرمود: "مقداري آب در ظرفي بريزيد." اين كار را كرديم. با بركت دعا فرمود. بعد آب را باز هم در مشكي دوايرت همان حيوان بود ريختيم. فرمود:"همه بيايند و ظرف‌هايشان را پر كنند." همه افراد قافله آمدند و ظرف‌هايشان را پر كردند و نوشيدند. سپس فرمود:"براي زن چيزهايي جمع‌آوري كنيد" دامن زن را پر كردند. عمران مي‌گويد: من احساس مي‌كردم دو مشك زن به مرور پبيش‌تري‌شود و آب آن‌ها اضافه مي‌گردد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به زن فرمود:
اِذْهَبِى فَاِنَّا لَمْ نَاْخُذْ مِنْ مَائِكِ شَيْئًا وَلكِنَّ اللّهَ سَي اقشا
يعني ما از آب تو چيزي بر نداشتيم؛ خداوند از خزانه خود ما را سيراب كرد.
نمونه هشتم:راويان در كتاب‌هاي صحيح مخصوصاً ابن حزم در صحيح خود از حضرت عمر نقل مي‌كنند كه گفت: در غزوه تبوك تشنه مانديم. طوري كه حتي
— 168 —
برخي از افرايد شودخود را ذبح كرده و با فشردن كوهان شتر و نوشيدن مايع‌اش سعي بر رفع تشنگي داشتند. ابوبكر صديق از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تقاضا كرد دعا بفرمايد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دِلْهِ؛آسمان بلند كرد و قبل از آن‌كه دستش را پايين آورد هوا ابري شد و بي‌درنگ چنان باراني باريدن گرفت كه ما همه ظرف‌هايمان را پر كرديم. سپس آب فروكش نمود و از حد و مرز معين لشكر تجاوز نكرد. معلوم مي‌كرده‌اضوع فراتر از تصادف، معجزه‌يي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوده است.
نمونه نهم:از عمرو ابن شعيب نوه عبدالله ابن عمرو ابن العاص مشهور ی كه ائمه اربعه با اعتماد و ا و نقل از او نقل حديث مي‌كرده‌اند ی به روايت صحيح خبر مي‌دهند كه گفت:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت با عمويش ابوطالب سوار بر شتري به منطقه ذي المجازا به
#مه عرفه آمدند. ابوطالب در آن‌جا مي‌گويد:"من تشنه‌ام." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پياده مي‌شود پا بر زمين مي‌كوبد؛ آب از زمين شروع بل تنظيدن مي‌كند و ابوطالب از آن مي‌نوشد." يكي از محققان گفته است: اين رويداد پيش از بعثت وقوع يافته است، لذا از نوع ارهاصات است با اين حال هزار سال بعد در همان‌جا چشمه عرفات ظاهر شد، پس مي‌توان آن را واقعه‌يي مبتني بر كرامت احمدي عَلي كه ابَّلاةُ وَ السَّلام دانست.
اگر نود نمونه ديگر مانند نُه(٩) نمونه ذكر شده هم وجود نداشته باشد اما رواياتي وجود دارند كه به نود صورت از معجزات مائيه خبر مين نمي‌ هفت نمونه ذكر شده در ابتدا، چون احاديثِ معناً متواتر، قطعي و غير قابل انكارند، اما دو نمونه آخري چندان از طُرُق روايت قوي و متعدد برخوردار نيست و راويان فراواني ندارد. ليكن در تأييد و تقويت معجزه‌ي سحابيه كه از حضرت عمر در نموايشان م نقل شد معجزه‌ي سحابيه دومي را ذكر مي‌كنيم:
كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها امام بيهقي و حاكم نقل مي‌كنند كه حضرت عمر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درخواست كرد براي بارش باران دعا كند؛ چرا كه لشكر به آب نياز داشت. رسول اك نوعي يهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دستانش را بلند كرد و بي‌درنگ هوا ابري شد و باران باريدن گرفت. به اندازه نياز لشكر باريد و آن‌گاه متوقف شد. گويي ا الصَّور
— 169 —
شده بود فقط آب مورد نياز لشكر را تأمين كند، لذا آمد و نياز آنان را رفع كرد و رفت.
اين رويداد نمونه هشتم را تأييد و به صورت قطعي اثبات مي‌كند؛ علاوه بر آن محققي چو فرازجوزي ی كه از علامه‌هاي مشهور بوده و در تصحيح جزو سخت‌گيرهاست و حتي بسياري از احاديث صحيح را جعلي و ساختگي مي‌داند ی گفته است: اين رويداد در غزوه‌‌ي مشهور بدر رخ داده ال شده يه كريمه‌
وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ
(انفال:١١)
همان رخداد را بيان مي كند، لذا مادام كه آيه نشان از آن واقعه دارد در قطعيت‌اش ترديدي باقي نخواهد ماند.
اين‌كه با دعاي نبها به يك‌باره و با سرعت و قبل از اين‌كه دستان‌اش را پايين آورد باران ببارد به تنهايي معجزه متواتري‌ست كه بارها تكرار شده است. به تواتر نقل شده است كه گاه بر روي منبر در مسجد دست ميداد بالا مي‌بُرْد و پيش از اين كه پايين آورد باران باريدن مي‌گرفت.
اشارت نهم:يكي ديگر از معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اين بود كه درختان مانند انسان از ا روايتشِنَوي داشتند و جاي خود را ترك كرده نزد او مي‌آمدند. اين معجزه شجريه مانند جاري شدن آب از انگشتان مبارك آن حضرت معناً متواتر است. اين نوع از معجزات به طرق مختلف و صورت‌‌هاي گوناگون روايت شده‌اند. آري، اين معجزه را كه درخت به فرم مربوطل اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از جاي خود بيرون آمده و نزد او مي‌رفته است به صراحت مي‌توان متواتر دانست، زيرا از مشاهير صديقين صحابه مم مي‌بضرت علي، حضرت ابن عباس، حضرت ابن مسعود، حضرت ابن عمر، حضرت يعلي ابن مُرَّه، حضرت جابر، حضرت انس ابن مالك، حضرت بريده، حضرت اُسامه بن زيد و حضرت غيلان ابن سلمه با قطع و يقين از آن خبر داده‌ اين‌كدها امام از تابعين، معجزه شجريه را از اصحاب مذكور و به طرق مختلف و هم‌چون خبر متواترِ مضاعف براي ما روايت كرده‌اند، لذا معجزه شجريه به‌طور قطع در حكم يتش و معنوي‌ست و هيچ ترديدي در آن نمي‌توان داشت.
— 170 —
اينك صورت‌هاي صحيح معجزه مكرر و كبراي مذكور را با بيان چند نمونه زير ذكر مي‌كنيم:
نمونه اول:امام ماجه و دارمي و امام"ببيني به نقل صحيح از حضرت انس ابن مالك و حضرت علي، و بزاز و امام بيهقي از حضرت عمر روايت مي‌كنند كه: سه صحابه گفته‌اند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از اين‌كه كفار او را تكذيب مي‌كردند محزون و متأثر بود. گفت:
يَا رَبِّ اَرِنِى آيَةً ١٧٣)بَالِى مَنْ كَذَّبَنِى بَعْدَهَا
طبق روايت انس، حضرت جبرائيل حاضر بود و كنار وادي درختي ديده مي‌شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با اعلام حضرت جبرائيل درخت راايندگيي خود خواند و درخت هم نزد پيامبر آمد، سپس از درخت خواست برگردد و درخت برگشت و به محل خود رفت.
نمونه دوم:علامه مغرب قاضي عياض در كتاب "شفاء شريفي‌ست كندي عالي و با سلسله‌يي درست و مطمئن از حضرت عبدالله ابن عمر خبر مي‌دهد كه: يك‌بار فردي بدوي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. حضرت فرمود: اَيْنَ تُرِيدُ؟ كجا مي‌روي؟ بدوي پاسخ داد:"نزد اهلم مي‌روم" فرمود:
هَلْ لَ به اوَى خَيْرٍ مِنْ ذلِكَ؟
آيا خواهان چيزي بهتر از آن هستي؟ بدوي گفت:"چه چيز؟" پيامبر فرمود:
اَنْ تَشْهَدَ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُني خويَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ
بدوي گفت:"چه چيز اين شهادت را گواهي مي‌كند؟"
فرمود: هذِهِ الشَّجَرَةُ السَّمُرَةُ درختي كه كنار وادي ود را ارد گواهي خواهد داد. ابن عمر مي‌گويد:"درخت زمين را شكافت، از جاي خود بيرون آمد و به كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفت. رسو و رفت عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سه بار درخت را به گواهي خواند. درخت نيز بر صدق پيامبر شهادت داد. بعد طبق فرمايش پيامبر، درخت به محل خود بازگشت و جا گرفت."
از طريق حضرت بريده ابن حصيب الاسلمي روايت مي‌شود كه بريده به نقل صحيح گفت: منان ديار در سفري كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم؛ كه عربي بدوي آمد و آيت يعني معجزه‌يي خواست.
قُلْ لِتِلْكَ الشَّجَرَةِ رَسُولُ اللّهِ يَدْعلاَ اُرسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به درختي اشاره كرد. درخت در حالي كه به چپ و راست تكان مي‌خورد ريشه‌هايش را از زمين بيرون كشيد و به حضور پيامبر آمد و گفت:
— 171 —
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
نَاسَب اعرابي گفت:"دوباره به جاي خود برگردد." پيامبر دستور داد و درخت به جاي خود بازگشت. اعرابي گفت:"اجازه بده در برابرت سجده كنم." فرمود:"هيچ‌كس چنين اجازه‌يي ندارد." گفت: پس دست و پايت را خواهم بوسي بود كزه داد.
نمونه سوم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان صحيح مسلم خبر مي‌دهند كه: جابر گفت: ما در سفري همراه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم. دنبال جايي براي قضاي حاجت بود. جاي پوشيده‌يي نبود. بيت تمثر دو درخت رفت. شاخه يكي از آن‌ها را گرفت و كشيد. درخت اطاعت كرد و با او نزديك درخت ديگر رفت؛ هم‌چنان كه با كشيدن افسار، شتر رام و مطيع با تو خواهد آمد پيامبر نيز دو درخت . من ارا بدين صورت كنار هم قرار داد. بعد گفت:
اِلْتَئِمَا عَلَىَّ بِاِذْنِ اللّهِ
يعني به اذن خدا روي مرا بپوشانيد. دو درخت به هم پيوستند و پوشاننده پيامبر شدند. پس از آن‌كه آن سوي درخت‌ها قضاي حاجت كرد، فرمود به جاي خود بازگردند.
دَّلاةُت ديگري باز هم حضرت جابر مي‌گويد: پيامبر به من فرمود:
يَا جَابِرُ قُلْ لِهذِهِ الشَّجَرَةِ يَقُولُ لَكِ رَسُولُ اللّهِ: اِلْحَقِى بِصَاحِبَتِكِ حَتَّى اَجْلِسَ خَلْفَكُمَا
يعني به آن درختان بگو براي قضاي حاجت رَةِ ولله به هم بپيونديد. من نيز همان‌طور گفتم و آن‌ها هم به يك‌ديگر پيوستند. منتظر ماندم تا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. با سر به چپ و راست اشاره كرد و آن دوين استبه جاي خود رفتند.
نمونه چهارم:اسامه بن زيد از فرماندهان بي‌باك و خادمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نقل صحيح مي‌گويد: در سفري با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همراه بوديم. جاي خلوت و پوشيده‌يي براي قضاي حاجت نمي‌يافكرم عَرمود:
هَلْ تَرَى مِنْ نَخْلٍ اَوْ حِجَارَةٍ
گفتم بله هست. فرمود:
اِنْطَلِقْ وَقُلْ لَهُنَّ اِنَّ رَسُولَ اللّهِ يَاْمُرُكُنَّ اَنْ تَاْتِينَ لِمَخْرَجِ رَسُولِ اللّهِ وَقُلْ لِلْحِجَارَةِ مِثْلَ ذلِكَ
يعني به درهشت مسگو براي قضاي حاجت رسول الله به هم بپيونديد، و به سنگ‌ها هم بگو چون ديوار روي هم جمع شويد. من رفتم و گفتم. سوگند مي‌خورم كه درخت‌ها به هم پيوستند و سنگ‌ها هم ديوار شدند. رسول اكرم عَليهِ الصّ اين پوَ السَّلام پس از قضاي حاجت فرمود: قُلْ لَهُنَّ يَفْتَرِقْنَ به ذات
— 172 —
ذوالجلال ی كه نَفْسم در يد قدرت اوست ی درخت‌ها و سنگ‌ها جدا شدند و به جاي خود برگشتند.
ی اعلواقعه‌يي را كه حضرت جابر و اسامه بيان نمودند يعلي ابن مُرَّه و غيلان ابن سلمه الثَقَفي و حضرت ابن مسعود نيز عيناً هم‌زمان با غزوه حُنَين بيان داشته‌اند.
نمونه پنجم:علامه اكرم ام ابن فورك كه به دليل كمال اجتهاد و فضل، شافعي ثاني لقب گرفته است به روايت قطعي بيان مي‌دارد كه: در غزوه طائف شبي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سوار بر اسب پيش مي‌رفت كه خواب بر حضرتش غلبه كرد. در هميال چهابه درخت سدري برخورد كرد. درخت براي اين‌كه راه بر پيامبر باز باشد و اسبش آزار نبيند به دو نيم شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با اسب خود از ميان درخت عبور كرد. درخت مذكور تا زمان‌ ما به همان صره‌يي ي دو پا و با حالتي محترمانه باقي ماند.
نمونه ششم:حضرت يعلي از طريق سلسله راويان خود به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه در سفري درختي كه طلحه يا سَمُره ناميده مي‌شد آمد و در اطراف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام طوري چرخيد كه گويي او راَ وَلَمي‌كند، و دوباره به جاي خويش برگشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:
اِنَّهَا اِسْتَاْذَنَتْ اَنْ تُسَلِّمَ عَلَىَّ
يعني اين درخت از حضرت حق درخواست نمود كه بهرار ميام دهد.
نمونه هفتم:محدثان به نقل صحيح از ابن مسعود روايت مي‌كنند كه گفت: در منطقه‌يي كه بطن نخل ناميده مي‌شد جنيان نُصَيْبِين نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمده بودنددر اينايت شوند. درختي هنگام آمدن آن‌ها به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داد. امام مجاهد نيز در آن حديث از ابن مسعود نقل مي‌كند كه جنيان طلب دليل كردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به درختي فرم و تصا و درخت نيز از جا كنده شد و آمد و بعد دوباره به جاي خود بازگشت. همين يك معجزه براي طائفه جنيان كفايت كرد. اگر انسان با شنيدن هزار معجزه مانند اين معجزه ايمان نياورد آيا شيطان‌تر از شياطيني نخواهد شد كه جنيان چنين تعبير كردند:
يَقُولُ سَفدر عزيا عَلَى اللَّهِ شَطَطًا
(جن: ٤)
— 173 —
نمونه هشتم:صحيح ترمذي به نقل صحيح از حضرت ابن عباس خبر مي‌دهد كه گفت: رسول اكرم عَليهِ الصِّ الصّوَ السَّلام به اعرابي فرمود:
اَرَاَيْتَ اِنْ دَعَوْتُ هذَا الْعِذْقَ مِنْ هذِهِ النَّخْلَةِ اَتَشْهَدُ اَنِّى رَسُولُ اللّهِ؟
يعني آيا اگر شاخه اين درخت را بخوانم كه نزدم آيد ايمان داراييي؟ گفت: بله. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شاخه را نزد خود خواند. شاخه‌ي خشك نخل خود را از درخت جدا كرد و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. بعد امر كرد سر جايش بازگشت.
نمونه‌هاي فراواني مانند اينه شمشيمونه وجود دارند كه از طرق متعدد نقل شده‌اند. معلوم است كه با هفت هشت رَسَن مي‌توان طناب محكمي تهيه كرد؛ بنابراين، معجزه‌ي شجريه‌يي كه به طرق مختلف از اصحاب صديق و مشآدم (عامبر روايت شده است بدون هيچ ترديدي داراي قوت تواتر معنوي بوده، و حتي مي‌توان گفت متواتر حقيقي‌ست. در واقع هنگامي كه روايتي پس از صحابه به دست تابعين مي‌رسد صورت تواتر مي‌گيرد. مخصوصاً كتاب‌هاي صحيحي چون بخاري، مسلم، ابن حبانادند يذي اين مسير را تا زمان صحابه چنان محكم امتداد داده و اتخاذ نموده‌اند، كه ديدن روايتي در بخاري مانند شنيدن آن از صحابه است.
چگونه ممكن است درختان ی چنان كه در نمونه‌هاي ذكر شده ديديم ی رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را َّلاةُد، رسالتش را تصديق كنند، به او سلام دهند، زيارتش نموده و از اوامرش اطاعت كنند، اما مخلوقات جاهل و جامدي كه خود را انسان مي‌نامند او را نشناسند و به او ايمان نياورند؟ آيا اينان بيش از درخت خشكيده‌يي به تكه‌هاي بي‌ارزش و بي‌اهميت هيزمزش كرد ندارند كه فقط لايق آتش‌اند؟
اشارت دهم:آن‌چه روايات مربوط به معجزه شجريه را بيش‌تر تقويت مي‌كند معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ (ناله ستون خشكيده) مي‌باشد كه به صدگاني واتر نقل شده است. آري، گريستن ستون خشك در مسجد شريف نبوي به دليل فراق موقتي پيامبر كه در ميان جماعتي انبوه صورت گرفت نمونه‌هاي ذكر شده معجزه شجريه را هم تصديق مي‌كند و هم تقويت، ي‌باشدن هم به نوعي درخت بوده، و با درخت هم جنس است. ليكن در اين‌جا خبر خود ستون متواتر است؛ در حالي كه در بحث پيشين، هر نوع، متواتر بود؛ و بيش‌تر جزييات و مثال‌ها به درجه صريح تواتر
— 174 —
نمي‌‌هاي پآري، ستون خشكي كه از درخت خرما بود در مسجد شريف نبوي قرار داشت و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هنگام خطبه خواندن به آن تكيه مي‌كرم، و اي منبر شريف ساخته شد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي ايراد خطبه بالاي منبر رفت. در آن لحظه بود كه ستون هم‌چون شتر ناليد و گريست. اين را همه جماعت شنيدند. تا اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كنار ستون رفت و دست بر رويشو ميرا، با آن صحبت كرد و تسلي داد و بعد ساكت شد. اين معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به طرق متعدد در حد تواتر نقل شده است.
آري معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ واقعه‌يي مشهور و شناخته شده و متواتر حقيقي‌ست. به پانزده طريق از طر لازمهين صحابه نقل شده و صدها تن از امامان تابعين آن را به همان طرق به عصرهاي ديگر منتقل كرده‌اند. از جماعت صحابه مشاهير علماي صحابه و رؤساي روايت حديث مانند حضرت انس ابن مر جديتادم نبوي)، حضرت جابر ابن عبدالله انصاري (خادم نبوي)، حضرت عبدالله ابن عمر، حضرت عبدالله ابن عباس، حضرت سهل ابن سعد، حضرت ابو سعيد خدري، حضرت اُبَي ابن كعب، حضرت بريده، و حضرت ام المؤمنين ام سلمه هر يك در رأس يك از معجزه مذكور را خبر داده‌اند. كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم اين معجزه كبراي متواتر را از طريق خويش به عصرهاي ديگر انتقال داده‌اند.
حضرت جابر از طريمي‌گيره راويان خويش مي‌گويد: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وقتي خطبه ايراد مي‌كرد در مسجد شريف به ستون خشكي كه "جِذْعُ النَّخل" ناميده ‌مي‌شد تكيه مي‌داد. بعد از ساخته شدن منبر شريف وقتالا، خ الله بر منبر نشست ستون تاب تحمل نياورد و چون شتر آبستن ناله كنان گريست. حضرت انس از طريق سلسله راويان خويش مي‌گويد: چون گاوميش گريست و مسجد را به لرزه در آورد. سهل ابن سعد نيز از طريق خود روايت مي‌كند كه با گريستن به نق جماعت حاضر نيز به شدت گريستند. حضرت اُبَي ابن كعب از طريق سلسله راويان خود مي‌گويد: چنان گريست كه ترك برداشت. از طريق ديگري روايت شده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:
اِنَّ هذَا بَكَى لِمَا فَقَدَ مِنَ الذِّكْرِ
يعني
#ند قرآيه اين ستون به دليل دوري از ذكر الهي‌ست كه خطبه و اذكار در كنار آن ايراد مي‌شد. در روايت ديگري گفته مي‌شود فرمود:
لَوْ لَمْ اَلْتَزِمْهُ لَمْ يَزَلْ هكَذَا اِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ تَحَزُّنًا عَلَى رَسُولِ اللّهِ
يعني اگر انست كون را در آغوش نمي‌گرفتم و تسلي نمي‌دادم از دوري رسول الله تا قيامت به همين شكل مي‌گريست. حضرت بريده از طريق سلسله راويان خود روايت مي‌كند كه بعد از گريه آن ستون رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست مشرب ش گذاشت و فرمود:
اِنْ شِئْتَ اَرُدُّكَ اِلَى الْحَائِطِ الَّذِى كُنْتَ فِيهِ تَنْبُتُ لَكَ عُرُوقُكَ وَيَكْمُلُ خَلْقُكَ وَيُجَدَّدُ خُوت دنيوَثَمَرُكَ وَاِنْ شِئْتَ اَغْرِسُكَ فِى الْجَنَّةِ يَاْكُلُ اَوْلِيَاءُ اللّهِ مِنْ ثَمَرِكَ
بعد گوش كرد ببيند ستون چه پاسخي مي‌دهد. ستون به سخن آمد و همه شنيدند و گفت:
اِغْرِسْنِى فِى الْجَنَّةِ يَاْكُلُ مِنِّى اَوْلِيَاءُ اللّ‌يي دا مَكَانٍ لاَ يَبْلَى
يعني مرا در بهشت بكار تا بندگان محبوب خدا از ميوه‌هاي من بخورند؛ جايي كه همواره باقي‌ست و پوسيدن در آن راهي ندارد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ اش‌تر بم فرمیود:
قَدْ فَعَلْتُ
سپس فرمود:
اِخْتَارَ دَارَ الْبَقَاءِ عَلَى دَارِ الْفَنَاءِ
ابو اسحاق اسفرايني از امامان بزرگ و مشهور علم كلام نقل مي‌كند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نزد ستون نرفت بلكه ايشان امر فرمود و ستون آمد. سختلاطي كرد به جاي خود بازگردد كه بازگشت. حضرت اُبَي ابن كعب مي‌گويد: بعد از اين رخداد خارق العاده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"ستون را زير منبر بگذاريد." اين كار انجام شد و ستون تا زمان تخريب مسجد كه براي تعمير صورت گرفت واتر وا ماند. پس از آن نيز نزد حضرت اُبي ابن كعب نگهداري شد و تا پوسيدگي‌اش از آن محافظت كردند.
حسن بصري مشهور وقتي اين معجزه را به شاگردانش درس مي‌‌داد مي‌گريست و مي‌گفت:"درخت به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تمايل و اشتياق نشان مي‌دتفاق نشما براي اشتياق به پيغمبر شايستگي بيش‌تري داريد...".
— 176 —
ما هم مي‌گوييم: آري، اشتياق و ميل و محبت به پيامبر با پيروي از سنت سَنيِّه و شريعت غَرّاي او امكان داد. ماد يك نكته مهم:اگر گفته شود چرا معجزه "طعاميه" كه موجب شد در غزوه خندق با چهار مشت غذا هزار نفر را سير كنند يا معجزه "مائيه" كه موجب گرديد هزار و پانصد نفر از آب جاري شده از انگشتان مبارك حضرت بنوشند و سيراب شوالْحَقند معجزه ستون حنانه با چنين شكوهي و از طرق متعدد نقل نشده است؛ در حالي كه دو معجزه مذكور در ميان جماعتي بيش از جماعت معجزه ستون حنانه وقوع يافت؟
چنين ظوم داي دهيم:معجزات وقوع يافته دو قسم‌اند: قسمي از آن‌ها براي اين كه مردم نبوت پيامبر را تصديق كنند به دست پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظهور مي‌يابد. معجزه ستون حنانه نيز از اين قسم است بزرگ كاً به عنوان حجتي براي تصديق نبوت ظهور يافته است. اين معجزه وقوع يافت تا ايمان مؤمنان افزايش يابد، منافقان به اخلاص و ايمان گرايش پيدا كرده و كفار نيز ايمان آورند. اين است كه همه اعم از عوام و خواص شاهد اين معجزه بودند وه‌يي بانتشار خبرش توجه خاصي نشان دادند. اما معجزه "طعاميه" و معجزه "مائيه" بيش از آن‌كه معجزه باشند كرامت‌اند، حتي بيش از كرامت نوعي اكرام‌اند و بيش از اكرام نيز ضيافتي رحماني مبتني برز عاليو احتياج مي‌باشند. اين است كه هر چند معجزه و دليل نبوت اند، اما هدف اصلي يا اصل مطلب اين است كهلشكر گرسنه مانده است و حضرت حق همان‌طور كه از ‌ست، حه هزار مَن خرما به وجود مي‌آورد از يك صاع طعام نيز از خزانه غيب به هزار نفر ضيافت مي‌دهد. يا به لشكر مجاهدان كه تشنه مانده‌اند از انگشتان فرمانده كبير، آبي چون آب كوثر جاري مي‌كند تا بنوشند.
براساس همين سرّ است كه نمونه‌هاي معةُ وَ عاميه" و معجزه "مائيه" به مرتبه ستون حنانه نمي‌رسند، اما دو معجزه مذكور نيز به اعتبار كلي، جنس و نوع‌شان مانند ستون حنانه متواتر و كثيرند؛ هم‌چنين همه نمي‌توانند بركت طعام و جاري شدن آب از انگشتان دست را ببينند، السَّثارش را مي‌بينند. اما صداي گريستن ستون را همه شنيدند. اين است كه خبرش به همه جا رسيد.
— 177 —
اگر سؤال شود:صحابه همه احوال و حركات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كمال دقت حفظ و نقل نموده‌اند؛ با اين حال چرا چنين معجُ وَ ا بزرگي فقط از ده يا بيست طريق نقل مي‌شود؟ بايد از صد طريق نقل مي‌شد. ضمناً چرا از حضرت انس و جابر و ابوهريره بيش‌تر نقل مي‌كنند؟ و چرا حضرت ابوبكر و عمر كم روايت لسَّلاند؟
پاسخ اين است:جواب قسمت اول سؤال در سومين اساس از چهارمين اشارت آمده است؛ اما پاسخ قسمت دوم سؤال اين است كه انسان هر گاه نيازمند علاجي باشد نزد طبيب مي‌رود و اگر طرح و نقشه بخواهد نزد مهندس مي‌رود و از او نقل مي‌د. شريوضوع شرعي را نيز مي‌بايست از مفتي سؤال كرد و هكذا... به همين ترتيب در ميان صحابه عالماني بوده‌اند كه براي انتقال احاديث نبوي به آيندگان معناً وظيفه و مسؤوليت داشته‌اند. اينان با تمام تدي كام اين راه كار مي‌كردند. آري، حضرت ابوهريره تمام زندگاني‌اش را صرف حفظ حديث كرد و حضرت عمر صرف عالم سياست و خلافت كبرا. اين است كه آن‌ها براي تعليم احاديث به امت، به اشخاصي چون ابوهريره و انس و جابر اعتماد كردند و كم‌تر روايت نمودند. نيز وقتي ف زيرا ور و نامداري در ميان اصحاب ی كه صديق و صدوق و صادق و مصدّق مي‌باشد ی به طريقي از رويدادي خبر مي‌دهد بايد گفت كفايت مي‌كند و نيازي به نقل فرد ديگر باقي نمي‌ماند، لذا برخي از رويدادهاي م قدسي دو سه طريق نقل مي شود.
اشارت يازدهم:هم‌چنان كه اشارت دهم معجزه نبوي در طائفه درختان را نشان داد اشارت يازدهم نيز به معجزه نبوي در طائفه جماداتي چون سنگ و كوه مي‌پردازد. از نمونه‌هاي فراواني كه در اين زمينه وجود دارند فقط هشت نموقريش دبه شرح زير بيان مي‌كنيم:
نمونه اول:علامه مغرب حضرت قاضي عياض در "شفاء شريف" با سندي عالي و از امامان مهمي مانند صاحب بخاري به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه حضرت ابن مسعود خادم نبوي گفت:"هنگامي م، امادر كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام غذا مي‌خورديم، تسبيح طعام را مي‌شنيديم."
— 178 —
نمونه دوم:كتاب‌هاي صحيح به نقل صحيح از انس و ابوذر خبر مي‌دهند كه حضرت انس (خادم نبوي) گفت: كنار رسول اكرم عَليهِوَ الْلاةُ وَ السَّلام بوديم. سنگ‌ريزه‌هايي را در كف دست قرار داد. سنگ ريزه‌ها شروع به گفتن تسبيح كردند. سپس آن‌ها را در دست ابوبكر صديق گذاشت باز هم تسبيح گفتند. ابوذر غفاري از طريق سلسله راويان خ و شوك‌گويد: بعد در دست حضرت عمر گذاشت باز هم تسبيح گفتند. بعد آن‌ها را بر زمين گذاشت و آن‌ها ساكت شدند. آن‌گاه دوباره آن‌ها را برداشت و در دست حضرت عثمان گذاشت دوباره شروع به تسبيح گفتن بسياري حضرت انس و ابوذر مي‌گويند سنگ‌ريزه‌ها را در دستان ما قرار داد؛ ساكت شدند.
نمونه سوم:به نقل صحيح ثابت است كه حضرت علي و حضرت جابر و حضرت عات به ديقه گفته‌اند: سنگ و كوه به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سلام مي‌دادند و مي‌گفتند:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
حث بخشريق حضرت علي روايت شده است كه در ابتداي بعثت هنگامي كه با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در اطراف مكه راه مي‌رفتيم و به درخت و سنگي بر مي‌خورديم سلام مي‌دادند؛ مي‌گفتنانسان‌لسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
از طريق حضرت جیابر نقل مي‌شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وقتي به سنگ و درخت مي‌رسيد به او سیجده مي‌كردند يعني به حیالت تسیليم د. وانند:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
از جابر روايت مي‌شود: رسول اكیرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمیود:
اِنِّى َلاَعْرِفُ حَجَرًا كَانَ يُسَلِّمُ عَلَىَّ
برخي گفته‌اند اين مطلب به حجر الاسود لذا آ دارد. از طريق حضرت عايشه نقل مي‌شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:
لَمَّا اسْتَقْبَلَنِى جَبْرَائِيلُ بِالرِّسَالَةِ جَعَلْتُ لاَ اَمُرُّ بِحَجَرٍ وَلاَ شَجَرٍ اِلاّ شده وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
نمونه چهارم:به نقل صحيح از حضرت عباس خبر داده مي شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عباس و چهار پسرش (عبدالله، عُبَيدالله، فضل، و قُثم) را زير پرده‌يي كه ملائت ناميده مي‌شد. گاه داد و گفت:
يَا رَبِّ هذَا عَمِّى وَصِنْوُ اَبِى وَ هؤُلاَءِ بَنُوهُ فَاسْتُرْهُمْ مِنَ النَّارِ كَسَتْرِى اِيَّاهُمْ بِمُلاَئَتِى
و دعا كرد. ناگهان سقف و در و ديوارسَّلامبا گفتن "آمين، آمين" در دعاي پيامبر مشاركت كردند.
— 179 —
نمونه پنجم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري، ابن حبان، داود و ترمذي بالاتفاق از حضرت انس، ابوهريره، عثمان ذي النورين و سعيد ابن زيد ی كه از عشره مبشره مي‌باشد ی خبر مي‌دهند كه رسول اكردها دلهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ابوبكر صديق، عمر فاروق و عثمان ذي النورين بالاي كوه اُحد رفت. كوه اُحد از مهابت آن‌ها يا به دليل شادي و سرور خود به لرزه در آمده و به جنبش افتاد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُر افتاسَّلام فرمود:
اُثْبُتْ يَا اُحُدُ فَاِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَ صِدِّيقٌ وَ شَهِيدَانِ
اين حديث خبري غيبي‌ست مبني بر اين‌كه حضرت عمر و عثمان شهيد خواهند شد. در تتمه اين نمونه نقل شدرا بسيكه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه از مكه هجرت كرد و كفار به تعقيب و جستجويشان پرداختند بر فراز كوهي به نام "ثَبير" رفتند. ثبير گفت:"يا رسول الله از مسبت بهشويد مي‌ترسم اگر در اين‌جا به شما آسيبي برسد خداوند مرا عذاب دهد."كوه حرا پيامبر را صدا كرد يا رَسُول الله إِلَيَّ عنييا رسول الله به اين‌جا بيا.براساس همين سرّ است كه اهل دل در ثبير، خوف و در حرا امنيت و آسايش را احساس مي كنند.
ي‌كند؛ن مطلب مي‌توان فهميد كهكوه‌هاي بزرگ هر يك عبدي مستقل‌اند تسبيح مي‌گويند و داراي وظيفه و مسؤوليت هستند. پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي شناسند و او را دوست دارند و عاطل و باطل نيستند.
نمونه ششم:به نقل صحيح از عبدالله ظاهر ور خبر مي‌دهند كه گفت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هنگام ايراد خطبه بر منبر، آيه‌ي
وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْانه ستتٌ بِيَمِينِهِ
(زمیر: ٦٧)
را تلاوت كرد و گفت:
اِنَّ الْجَبَّارَ يُعَظِّمُ نَفْسَهُ وَيَقُولُ اَنَا الْجَبَّارُ اَنَا الْجَبَّارُ اَنَا الْكَبِيرُ الْمُتَعَالُ
در همين لحظه منبر چنان لرزيدمي‌كنمن شديدي خورد كه ترسيديم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بر زمين پرتاب كند؛ لرزش تا اين حد بود.
نمونه هفتم:به نقل صحيح از حضرت ابن عباس ی كه حَبْر خواهدمّه و ترجمانُ القرآن است ی و از ابن مسعود ی كه خادم نبوي و از علماي بزرگ صحابه مي‌باشد ی
— 180 —
خبر داده‌اند كه گفتند: روزي كه مكه فتح شد سيصد و شصت بت در كعبه و اطرافش بود كه آن‌ها را با سُیرب در سنگ ميخكوب كرده بودند. رسول اكرم عَليهِ التبط و ُ وَ السَّلام با چوب‌دستي كمان شكلي كه در دست داشت به يكايك بت‌ها اشاره مي‌كرد و مي‌گفت:
جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا
(اسرا براي
به هر بُتي كه اشاره كرد بر زمين افتاد. اگر بر صورت بت اشاره مي‌كرد به پشت مي‌افتاد و اگر به پشت بت اشاره مي‌كرد به صورت مي‌افتاد و هكذا... بت‌ها نقش بر زمين شدند.
نمونه هشتم:قصه مشهور بُحَيْراُصِيبَ است. پيش از بعثت، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با عمويش ابوطالب و گروهي از قريش براي تجارت عازم شام بود. وقتي به كليساي بحيراي راهب رسيدند توقف كردند. بحيراي راهب كه گوشه انزوا اختيار كرده بود و با ديگران از مدتي نداشت ناگهان بيرون آمد. محمد امين عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در بين كاروانيان ديد. به آن‌ها گفت:"اين سيد العالمين است و پيامبر خواهد شد"قريشيان گفتند"از كجا مي‌داني؟" راهب َ لَنَگفت:"شما كه نزديك مي‌شديد نگاه كردم ديدم بالاي سرتان ابري بود. وقتي آمديد و نشستيد ديدم ابر به طرف محمد امين عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفت و برايش سايه ايجاد نمود. نيز سنگ و درخت را در وضعيتي ديدم كه گويي به او سجده مي‌كردند اين موارد ست بلكتص انبياست."
شايد هشتاد نمونه ديگر مانند هشت نمونه ذكر شده وجود دارد. اگر هشت نمونه مذكور را كنار هم قرار دهيد چنان ريسمان محكمي ايجاد مي‌شود كه هيچ شبهه‌يي قادر به بريدند تخم ه زدن به آن نخواهد بود. اين جنس معجزات به اعتبار عموميت‌شان يعني سخن گفتن جمادات به عنوان دليل براي نبوت در حكم متواتر معنوي‌اند و افاده قطعيت و يقين مي‌كنند. مي‌كردنه از قدرت مجموع نمونه‌ها قدرتي بيش از آن‌چه خود دارد كسب مي‌كند. ستون ضعيف اگر در كنار ستون قوي قرار گيرد استحكام مي‌يابد. فرد ضعيف و ناتوان اگر به عنوان سرباز به ارتش بپيوندد چنان قدرتمند مي‌شود كه هزار نفر را به مبارزه مي‌طلبد.
اشاربودند دهم:سه نمونه بسيار مهم زير با اشارت يازدهم مرتبط‌اند:
نمونه نخست:براساس نص قطعي آيه
وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى
و تحقيق عموم مفسران اهل تحقيق و خبر عموم اهل حدمتواتره بر اين نكته
— 181 —
دلالت دارد كه در غزوه بدر، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشتي خاك و سنگ‌ريزه برداشت و به سوي چهره لشكريان كفر پرتاب كرد و گفت: شَاهَتِ الْوُجُوهُ هم‌چنان كه اين تعبير، يك كلام بود و وارد گوش هر يكذاتاسار شد، يك مشت خاك مذكور نيز وارد چشم هر يك از كفار گرديد. لذا هر يك از آن‌ها سرگرم چشم خود شدند و در حالي كه قبلاً در حال حمله بودند، بعد از اين واقعه فرايعني شد.
نيز اهل حديث و در رأس‌شان امام مسلم از غزوه حُنَين خبر مي‌دهند كه كافران مانند بدر به شدت در حال حمله بودند. پيامبر مشتي خاك به سوي‌شان پرتاب كرد فقط مخد: شَاهَتِ الْوُجُوهُ هم‌چنان كه تعبير شَاهَتِ الْوُجُوهُ وارد گوش‌هايشان شد به اذن خداوند بر چهره هر كدام‌شان نيز مشتي خاك پرتاب شد. لذا سرگرم چشمان‌شان شدند و در نهايتد حضرتند. اين رخداد خارق العاده كه در بدر و حنين وقوع يافت در محدوده اسباب عادي و قدرت بشر جا نمي‌گيرد، لذا قرآن معجز البيان فرمود:
وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى
(انفال: ١٧)
يعني امقايسهحادثه مذكور بيرون از قدرت و توانايي بشر است. اين رويداد نه با توان بشر كه با قدرت الهي و به صورتي فوق العاده رخ داده است.
نمونه دوم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم خبر مي‌ چون حه يك زن يهودي در غزوه خيبر بُزي را كباب و طبخ كرد، و سپس با زهري كُشنده آن را مسموم نمود. آن‌گاه آن را براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاد. اصحاب شروع به خوردن كردند. پينديشه رمود:
اِرْفَعُوا اَيْدِيَكُمْ اِنَّهَا اَخْبَرَتْنِى اَنَّهَا مَسْمُومَةٌ
يعني بز پخته شده به من مي‌گويد مرا به زهر آلوده‌اند. همه از خوردن دست كشيدند. ليكن بِشر ابن البَرّاء بر اثر شدت زهر و لقمه‌يي كه خورده بود وفات يافت. رسول اكده اينيهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زن را كه زينب نام داشت فرا خواند و فرمود:"چرا چنين كاري كردي؟" زن منحوس گفت: "فكر كردم اگر واقعاً پيامبر باشي ضرري براي تو نخواهد داشتتند.
گر پادشاه باشي مردم را از دستت نجات داده‌ام." در برخي از روايات آمده است كه پيامبر فرمان به قتل او نداد، اما در بعضي روايات كه از طرق ديگر نقل شده، دستور داد او را بكشندو از آتحقيق گفته‌اند پيامبر خود نفرمود او را بكشند؛
— 182 —
او را تحويل بازماندگانِ "بِشر" داد و آن‌ها او را به قتل رساندند. به سه نكته‌ي زير در اين واقعه عجيب كه وجه اعجاز آن را نشان مي‌دهد توجه كن:
نكته اول:در روايتي عمل باست كه وقتي دست بز بريان شده خبر مسموم بودنش را مي‌داد برخي از صحابه نيز شنيدند.
نكته دوم:در روايت ديگري آمده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بعد از كسب خبر به اصحاب فرمود: "بسم الله گفته غذا را بخوريد تا زهر ال ادعاارد." اگر چه ابن حجر عسقلاني اين روايت را نپذيرفته اما ديگران آن را قبول كرده‌اند.
نكته سوم:دسيسه‌‌گران يهود مي‌خواستند ضربه‌يي ناگهاني به رسول اكرم عَليهِ الصَّلا بيهودالسَّلام و مقربين صحابه وارد كنند، اما ناگهان از غيب به پيامبر خبر داده شد و نقشه يهوديان برملا گرديد و دسيسه‌هايشان بي‌نتيجه ماند. واقعه‌يي كه پيامبر خبرش را از غيب شنيده بود درست از آب در آما از ج ذات احمدي ی كه هيچ‌گاه در نظر صحابه خبر مخالفي از او ديده نشده بود ی فرمود: "دست اين بُز به من مي‌گويد" و همه موضوع را چنان با قطعيت باور كردند كه گويي قول بُز را با گوش‌هاي خود شنيده‌اند.
نمونه سوم:معجزه‌يي احمديه المقدِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سه رويداد مي‌باشد كه مشابه يد بيضا و عصاي حضرت موسي (ع) است:
رويداد اول:حضرت امام احمد ابن حنبل در تصحيح و اعلام اصل روايتي از ابي سعيد خدري مي‌گويد: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در شبي تارله ششماراني عصايي را به قتاده ابن نعمان مي‌دهد و مي‌فرمايد:"چون چراغي از هر سو ده ذراع را برايت روشن مي‌كند. به خانه‌ات كه رسيدي سايه شخص سياهي را خوان معجد. او شيطان است. او را از خانه‌ات بيرون كرده و طرد كن."قتاده عصايي را كه چون يد بيضا روشنايي مي‌داد مي‌گيرد و مي‌رود. در خانه شخص سياهي را كه پيامبر گفته بود مي بيند و او را طرد، يعكند.
رويداد دوم:در غزوه بزرگ بدر ی كه منبع حوادث عجيب و غريب بود ی شمشير عُكّاشة بن مِحصَن اسدي هنگام نبرد با مشركين شكست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به جاي شمشير چوب دستي قطوري به او داد و گفت:"با اين بجنگ" چوب
— 183 —
دستي نردد. آبه اذن خدا به شمشيري بلند و سفيد تبديل شد و او نيز با آن به نبرد خود ادامه داد. عُكّاشه اين شمشير را تا آخیر عمیر يعني جنگ يمیامه ی كه در آن به شهادت رسيد ی بر گريبان خويش حمل مي‌كرد. اين رخداد قطعي‌ست، زيرا عُكّاشه در طول عمر مي‌خو شمشير مزبور افتخار مي‌كرد و اين شمشير نيز به نام "العون" شهرت يافته بود. آري، افتخار عكاشه و شمشيرش به نام "العون"كه مشهورتر از همه شمشيرهاي ديگر بود دو حجت اين رويداد مي‌باشد.
رويداد سوم:از ح نشدهد البرّ ی كه علامه عصر و از بزرگان اهل تحقيق بود ی نقل صحيح مي‌شود كه عبدالله ابن جحش پسر عمه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در غزوه اُحد مي‌جنگيد كه شمشيرش شكست. رساقي رام عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چوب‌دستي به او داد. اين چوب‌دستي در دست او به شمشير تبديل شد، و عبدالله با آن به نبرد خويش ادامه داد. شمشير مذكور ی كه اثر معجزه بود ی باقي ماند. ابن سيد الناسِ مشهور در سيره‌ي خود خبر مي‌دهد كه: مدتي بعند. هملله اين شمشير را به فردي كه بُغاي تُركي نام داشت به دويست ليره فروخت. آري، دو شمشير مذكور معجزه‌هايي چون عصاي موسي بودند. البته بعد از وفات حضرت موسي (ع) وجه اعجاز عصاي‌اش باقي نماند، اما درباره اين دو شمشير نگذاشنبود و باقي ماندند.
اشارت سيزدهم:يكي از انواع ديگر معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه هم متواتر است و هم نمونه‌هاي بسيار فراواني دارد شفاي بيماران و مجروحان به واسطه نَفَس مبارك پ وجه ناست. اين نوع معجزه احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اعتبار نوعش متواتر معنوي‌ست، بخشي از جزئيات آن نيز در حكم متواتر معنوي‌ست. اگر موارد ديگر آحادي هم باشد چون توسط امامان مُي ذكر م حديث تصحيح و استخراج شده‌اند اطمينان علمي حاصل مي‌كنند. ما هم از مثال‌هاي فراوان آن چند نمونه را بيان خواهيم كرد.
نمونه اول:قاضي عياض علامه مغرب در شفاي شريفش با سلسله‌يي عالي و به طرق متعدد از حضرت سعد ابن ابي وقاص ی كه يكي از خا كه اي فرماندهان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود و در زمان حضرت عمر فرماندهي كل لشكر اسلام را بر عهده داشت؛ هم‌چنين فاتح ايران و از عشره مبشره بود ی نقل مي‌كند كه:
— 184 —
"در غزوه اُحد من در كنار رسول اوجه‌هاليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بودم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن روز تا زمان شكسته شدن كمانش به سوي كفار تير پرتاب كرد. از آن پس تيرها را به من مي‌داد و مي‌گفت:"پرتاب كن" تيرهاي بي‌نصل يعني تي‌گذاردبه من مي‌داد كه فاقد بال‌هاي كمك كننده به حركت تير بود. مي‌فرمود: "پرتاب كن" و من هم همين كار را مي‌كردم. تيرها مانند تيرهاي بالدار پرتاب مي خبر مو به پيكر كافران اصابت مي‌نمود. در همين حال تيري به چشم قتاده ابن نعمان اصابت كرد. چشمش را از جا بيرون آورد و حدقه چشم را بر چهره افكندصاحب ا اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مبارك و شفا دهنده خود چشم او را برگرفت و داخل جايش نهاد. چشم زيباي او طوري شفا يافت كه گويي اتفاقي نيفتاده است. اين كرم عَشهرت زيادي پيدا كرد. حتي زماني كه يكي از نوادگان قتاده نزد عمر ابن عبدالعزيز آمد خود را چنين معرفي كرد:"من نواده كسي هستم كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چشم از حدقه در آمده او را بر جايش نهاد و فوراني حس يافت و زيباترين چشم شد."او اين مطلب را به نظم به حضرت عمر گفت و به اين صورت خود را معرفي نمود.
اَنَا ابْنُ الَّیذِى سَالَتْ عَلَى الْخَدِّ عَيْنُهُ فَرُدَّتْ بِكَفِّ الْمُصْیطَفَى اَحْسَنَ الرَّدِّ
فَعَیادَتْ كَمَیا كَیانَتْ ِلاَوَّلريم و یرِهَیا فَيَا حُسْنَ مَا عَيْنٍ وَيَا حُسْنَ مَا رَدٍّ
نيز به نقل صحيح خبر داده شده است كه در غزوه "يوم ذي قرد" تيري بر چهره مبارك ابزهايش ه مشهور اصابت نمود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مباركش چهره او را نوازش نمود. ابي قتاده مي‌گويد: "اصلاً و ابداً و به قطع و يقين ناش را حس كردم و نه زخمي ديدم."
نمونه دوم:كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در غزوه‌ي خيبر علي حيدر را با اين‌كه چشمانش بر اثر بيماري بسيار درد مي‌كرد پرچمدار تعيين كرد كه وق اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آب دهان خويش را چون ترياقي بر چشمان‌اش ماليد و او در همان لحظه شفا يافت و چيزي از درد باقي نماند. او صبح روز بعد دروازه آهنين َيْرًايبر را كه بسيار سنگين بود از جا كند و چون سپري به دست گرفت و قلعه را فتح كرد. در همان واقعه ضربه شمشيري
— 185 —
بر ران سلمة بن اكوع اصابت كرده، او را مجروح نمود. رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر او دميد و پايش بي‌درنگ شفا يورد من نمونه سوم:صاحبان سِيَر مخصوصاً نسايي از عثمان ابن حُنيف خبر مي‌دهند كه گفت: نابينايي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و گفت:"براي بينايي من دعا كن." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:
فَانْطَلِقْ وَمَاءََّاْ ثُمَّ صَلِّ رَكْعَتَيْنِ وَقُلِ اللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ وَاَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِىِّ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ يَا مُحَمَّدُ اِنِّى اَتَوَجَّهُ بِكَ اِلَى رَبِّكَ اَنْ ييقاً هَ عَنْ بَصَرِى اَللّهُمَّ شَفِّعْهُ فِىَّ
مرد نابينا رفت و كارهايي را كه پيامبر گفته بود انجام داد و آمد. ديديم چشمانش گشوده شده و به خوبي مي‌بيند.
نمونه چهارم:ابن وهب كه امام بزرگي‌ست، خبر مي دهد، كه مُعوّذ بین عفراء ی يكي از چهارده شهيدستند، بدر ی با ابوجهل در حال جنگ بود كه ابوجهل لعين يكي از دستان اين قهرمان را قطع كرد. او نيز دست بريده را با دست ديگرش برداشت و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. رسیودر بال عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دستش را دوباره بر جاي نهاد آب دهان بر آن ماليد و او در يك لحظه شفا يافت. مُعوّذ دوباره به ميدان جنگ رفت و تا وقتي كه به شهادت رس قرار يد. ابن وهب اين امام جليل باز هم خبر مي‌دهد كه در آن غزوه ضربه شمشيري بر شانه حُبيب ابن يساف فرود آمد و زخم وحشتناك عميقي ايجاد كرد طوري كه گويي بخشي از شانه او جدا شد. رسول اكرم عَليهِ الصوَ الس وَ السَّلام دست او را بر دوشش نهاد، بر آن دميد و او شفا يافت؛ اگر چه خبر اين دو واقعه واحد است، اما چون امامي مانند ابن وهب آن را به تصحيح نقل نچهل وج موضوع هم مربوط به غزوه‌يي چون بدر است كه منبع معجزات بوده است و از طرفي نمونه‌هاي فراواني وجود دارند كه يادآور دو واقعه مزبور مي‌باشند بي‌ترديد مي‌توان آن دو واقعه را قطعي و وقوع يافته دانست.
شايد بتوان گفت هزار نمونه ديگر هم وجود دارندهاد و وع آن‌ها به واسطه احاديث صحيح اثبات مي‌گردد؛ نمونه‌هايي كه دست مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن‌ها شفابخش بوده است.
— 186 —
خواندير شايستگي آن را دارد كه با طلا و الماس نگاشته شود
همان‌طور كه گفتيم سنگ‌ريزه‌ها در دست پيامبر تسبيح مي‌گفتند و براساس سرّ
وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ
خاك و دانه‌هاي شن در همان دستان او توپ و گلوله‌هايي در برابر دشمن مي‌شد و آن‌ها را شكستاص و اد، دستي كه انگشتش به موجب نص
وَانشَقَّ الْقَمَرُ
ماه را دو نيم نمود، همان دستي كه از ده انگشتش آبي چون چشمه جريان مي‌يافت و تشنگي لشكري را برطرف مي‌نمود، و براي بيماران و مجروحان شفا بود؛ اينشد." وان مي‌دهد كه آن دست مبارك چه معجزه‌ي خارق العاده‌يي از سوي قدرت الهي بوده است. كف اين دست گويا براي دوستان و خويشان ذكر خانه‌يي سبحاني بود؛ طوري كه اگر سنگ‌ريزه‌هاي كوچك را هم به دست مي‌گرفت شروع به ذكر و تسبيح مي‌كردند. دستي كه ت را ببر دشمنان حكم انبار مهمات رباني كوچكي را داشت كه اگر سنگ و خاك واردش مي‌شد به بمب و گلوله تبديل مي‌گرديد. دستي كه براي زخمي‌ها و بيماران چون داروخانه‌يي رحماني و كوچك بود كه با هر دردي كه تماس مي‌يافت شفا مي‌داد. دستي كه اگر با جلال بلند مي‌. اگر ه را دو نيم كرده و صورت قاب قوسين به آن مي‌داد و اگر با جمال بر مي‌گشت، از ده چشمه‌اش آب كوثر جاري شده و حكم چشمه رحمتي با ده شعبه را مي‌يافت. حال كه فقط دست چنين امان حدار و مظهر چنان معجزات عجيبي مي‌شده است آيا بديهي نيست كه نزد آفريننده عالم هستي تا چه حد مقبول و در دعاوي‌اش تا چه حد صادق و راستگوست و بيعت كنن عالم"ا آن دست تا چه حد سعادتمند خواهند شد؟
— 187 —
سؤال:مي‌گويند تو بسياري از روايات را متواتر مي‌داني حال آن‌كه ما خيلي از آن‌ها را به تازگي مي‌شنويم. امكان ندارد خبري متواتر تا اين‌حد پنهان مانده باشد.
پاسخ:بسياري از موارد متواتر و بديلا ديد علماي شريعت وجود دارند كه براي ديگران ناشناخته و مجهول‌اند. نزد اهل حديث هم خبرهاي متواتر بي‌شماري هست كه ديگران ممكن است آن‌ها را خبر واحد هم ندانند و هكذا... متخصصان هر فنّي بديهيات وليهِ ات آن فن را بيان مي‌كنند. عموم مردم نيز به متخصصان آن فن اعتماد كرده و نظرات‌شان را مي‌پذيرند. يا اين‌كه وارد آن فن شده و حقيقت را مي‌بينند. رواياتي كه ما در اين‌جام به ارديم متواتر حقيقي يا متواتر معنوي يا وقايعي بودند كه قطعيت را در حد تواتر افاده مي‌كردند؛ اهل حديث و شريعت و اصول دين و بيش‌تر علماي مشهور چنين حكم كرده‌اند. اگر عوامي كه در غفلت به سر نيازمند يا بي‌خرداني كه چشم‌هاي خود را بسته‌اند متوجه اين امر نشوند ايراد از خود آن‌هاست.
نمونه پنجم:امام بغوي با تصحيح و بررسي خود خبر مي‌دهد كه در غزوه خندق پاي علي بن الحَكم بر اثر ضربه كفار شكسته شد. رسول اكرم عَليهِ الصايي كه وَ السَّلام بر پاي او دست كشيد. بلافاصله شفا يافت به نحوي كه از اسبش پياده هم نشد.
نمونه ششم:اهل حديث و در رأس آن‌ها امام بيهقي خبر مي‌دهند كه امام ع آيينهسختي بيمار بود و از شدت درد دعا و ناله مي‌كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و گفت:
اَللّهُمَّ اشْفِهِ
و با پاي خود در تماس با حضرت علي از او خواست برخيزد. امام علي در همان لحظهت افعاافت. امام علي مي‌گويد بعد از آن هيچ‌گاه به آن مريضي مبتلا نشدم.
نمونه هفتم:داستان مشهور شُرَحبيل الجحفي‌ست كه در كف دستش غده‌يي گوشتي بود؛ طوري كه نمي‌توانست شمشير و دهنه اسب را به دست گيرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاة و موجلسَّلام بر غده مذكور دستي كشيد و مختصر فشاري داد. از غده اثري باقي نماند.
نمونه هشتم:بحث از شش كودك است كه هر كدام از آن‌ها مظهر يك معجزه احمدي شدند.
— 188 —
شن كودك:ابن ابي شيبه (محقق كامل و محدث مشهور) خبر مي‌دهد كه زني كودكي را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورد. كودك مشكل داشت و سخن نمي‌گفت؛ عهذِهِ اده بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مقداري آب مضمضه كرد و بعد دستانش را شست. سپس آن آب را به زن داد و فرمود به كودك بنوشاند. بعد از آن كه كودك آب را نوشيد اَلاةُ ري و مشكلش چيزي باقي نماند و چنان داراي عقل و كمال شد كه برتر از عقلاي مردم قرار گرفت.
دومين كودك:حضرت ابن عباس به نقل صحيح گفته است، كه كودك ديوانه‌يي را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُكدام سسَّلام آوردند. دست مباركش را بر سينه كودك گذاشت. كودك ناگهان استفراغ كرد. از دهانش چيز سياهي به اندازه خيار كوچكي بيرون آمد. كودك شفا يافت و رفت.
سومد با اك:امام بيهقي و نسايي به نقل صحيح خبر مي‌دهند كه محتويات داغ قابلمه‌يي روي دست كودكي به نام محمد ابن حاطب مي‌ريزد و تمام دست او را مي‌سوزاند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَلي به لام بر محل سوختگي دست كشيد و آب دهانش را بر آن ماليد. كودك در همان لحظه شفا يافت.
چهارمين كودك:كودك بزرگي كه رشد كافي كرده بود، اما قادر به حرف زدن نبود نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ هل كشفَّلام آمد. رو به كودك فرمود:"من كي هستم؟" كودكي كه هيچ سخني نگفته بود گفت: اَنْتَ رَسُولُ اللّه و شروع به حرف زدن كرد.
پنجمين كودك:به تصحيح و بررسي جلال الدين سيوطي امام عصر ی كه در عالم يقظه بارها ب صحابه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شرفياب شده بود ی شخص مشهوري به نام مبارك اليمامه را هنگامي كه به تازگي متولد شده بود نزد رسول اكالي كايهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آوردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام متوجه او شد و كودك شروع به حرف زدن كرد و گفت:
اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت"بارَكَ الله"كودك از آن پس تا براي خزرگ شد ديگر سخن نگفت. او به اين دليل كه مظهر معجزه احمدي و دعاي"بارَكَ الله"نبوي واقع شد به نام "مبارك اليمامه" شهرت يافت.
— 189 —
ششمين كودك:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشغول العاد نماز بود. كودكي لجوج نماز او را قطع كرد و گذشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: اَللّهُمَّ اقْطَعْ اَثَرَهُ از آن پس كودك ديگر نتوارد.
اه برود و همان‌طور ماند و جزاي لجاجت خود را كشيد.
كودك هفتم:زن بي‌حيايي كه طبيعت كودكانه داشت از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه غذا مي‌خورد لقمه‌يي درخواست كرد.عبير مر لقمه‌يي غذا به او داد. زن گفت:"نه، لقمه‌يي را كه در دهانت است مي‌خواهم." پيامبر لقمه دهانش را نيز به او داد. زن بي‌حيا پس از خوردن آن لقمه باحياترين زن و باحياتر از همه زنان مدينه شد.
آري، مان حوادث هشت نمونه مي‌توان هشتاد و حتي هشتصد نمونه ديگر بيان كرد. نمونه‌هايي كه بيش‌ترشان در كتاب‌هاي سيره و احاديث بيان شده‌اند. نمونه‌هايي كه نشان مي‌دهند دست مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون داروخانه لقمان حكيم و آب دهانش ماننصول قديات چشمه‌ي حضرت خضر و نفسش مانند نفس حضرت عيسي (ع) مددرسان و شفادهنده بوده و چون مردم گرفتار مصايب و بلاياي فراوان بوده‌اند، بي‌شك بي‌شمار به پيامبر مراجعه مي‌كردند. بسياري از بيماران و كودكان و مجنون‌ها نزد پيعجيب وفته و همگي شفا گرفته‌اند. حتي ابو عبدالرحمن اليماني از امامان بزرگ تابعين ی كه طاووس ناميده مي‌شد ی كسي كه با صحابه زيادي ديدار كرده، چهل بار به سفر حجتنها دو چهل سال نماز صبح را با وضوي نماز عشا خوانده بود با قطعيت خبر داده حكم كرده و گفته استهر تعداد افراد مجنون كه نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمده باشد و رسول اكرم عَليهكند. مَلاةُ وَ السَّلام دست بر سينه آن‌ها گذاشته باشد به قطع و يقين شفا يافته‌اند، و كسي در بين آن‌ها نمانده است كه شفا نگرفته باشد.
پس وقتي چنين امامي ی كه به عصر سعادت واصل شده ی اين گ به بسعي و كلي حكم صادر مي‌كند بي‌شك بيماري نبوده است كه نزد پيامبر بيايد و شفا نگيرد. مادام كه چنين افرادي شفا گرفته‌اند به يقين تعداد مراجعه كنندگان هزاران نفر بوده‌اند.
اشارت چهاردهم:نوع بسيار قابل توجهي از معجزات رسول اكرم عَلي گاه نَّلاةُ وَ السَّلام امور خارق العاده‌يي‌ست كه با دعاي آن حضرت وقوع مي‌يافت. آري، اين نوع از معجزات قطعي و متواتر حقيقي‌اند. جزئيات و نمونه‌هاي اين نوع معجزات آن قدر زيادند كه
— 190 —
به شماره نمي‌آيد. بسياري از نموهنم مي اين نوع معجزات وجود دارند كه به درجه تواتر رسيده حتي قريب به تواتر شهرت يافته‌اند. قسمي از آن‌ها را چنان اماماني بيان داشته‌اند كه مانند خبر مشهوِ الصّاتر افاده قطعيت مي‌كنند. ما از اين نمونه‌هاي بسيار زياد چند مثال را كه مشهور و قريب تواتر هستند همراه با چند مورد از جزئيات‌شان به عنوان نمونه به شرح زير بَّلام ‌كنيم:
نمونه اول:دعاي باران رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در درجه تواتر است و بارها تكرار شده و به سرعت نيز از سوي خداوندبر مسل گرديده است. اين معجزه توسط ائمه حديث و مخصوصاً امام بخاري و امام مسلم نقل شده است. حتي سرعت در اجابت طوري بوده كه گاه پيامبر بر فراز منبر شريف دستانش را براي دعاي باران بالا مي‌برد و قبل از اين‌كه پايين آورد باران مي‌باريد؛ هم‌چنان كه پيمحكمي يان نموديم يكي دو مرتبه هنگامي كه لشكر بي‌آب مانده بود با دعاي پيامبر ابر آسمان را پوشاند و باران باريد. حتي قبل از نبوت، عبدالمطلب جد پيامبر در زمان كودكي او به حرمت روي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ درش هيَّلام دعاي باران مي‌خواند و باران مي‌باريد. چنين واقعه‌يي با شعري از عبدالمطلب مشهور شده است. نيز بعد از وفات پيامبر حضرت عمر حضرت عباس ر در بع قرار داد و گفت:"پروردگارا! اين عباس عموي حبيب توست، به حرمت او باران نازل كن."و باران باريدن گرفت.
امام بخاري و امام مسلم خبر مي‌دهند كه از پيامبر درخواست دعاي باران كردند. رسول اكرم عَليهه يقينَلاةُ وَ السَّلام دعا كرد. چنان باراني باريد كه مجبور شدند بگويند:"دعا بفرماييد باران قطع شود." و پيامبر دعا كرد و باران ناگهان قطع شد.
نمونه دوم:خبري مشهور و قريب به تواتر است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زمانيحيح و داد صحابه و مؤمنان به چهل نفر هم نمي‌رسيد و مخفيانه عبادت مي‌كردند دعا فرمود:
اَللّهُمَّ اَعِزَّ اْلاِسْلاَمَ بِعُمَرِ ابْنِ الْخَطَّابِ اَوْ بِعَمْرِو ابْنِ الْهِشَامِ
يكي داز اسفبعد حضرت عمر ابن الخطاب ايمان آورد و وسيله اعلام و عزّت اسلام شد و عنوان عالي "فاروق" را كسب نمود.
نمونه سوم:پيامبر گاه براي ياران برگزيده خود با اهداف گوناگون دعا مي‌كرد و دعايش ندارم ان آشكار قبول مي‌شد كه كرامت "دعائيه" به درجه معجزه
— 191 —
مي‌رسيد. بخاري و مسلم از اين قبيل موارد خبر مي‌دهند كه پيامبر براي ابن عباس چنين دعا كرد:
اَللّهُمَّ فَقِّهْهُ فِى الدِّينِ وَعَلِّمْهُ التَّاْوِيلَ
وشكل، ب چنان مقبول شد كه ابن عباس عنوان بسيار باارزش ترجمان القران و رتبه عالي حَبْرُ الاُمّه يعني علامه امت را اخذ كرد. حتي حضرت عمر او را در سنين جواني به مجلس علما و قدمايإِنَّ مي‌برد.
نيز كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان امام بخاري خبر مي‌دهند كه مادر انس به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عرض كرد:"درباره فرزندان و اموال انس كه خادم توست دعاي بركت بفرما" و پيامبر هم دعا كرد
اَنيز چنَّ اَكْثِرْ مَالَهُ وَوَلَدَهُ وَبَارِكْ لَهُ فِيمَا اَعْطَيْتَهُ
حضرت انس در اواخر عمرش سوگند ياد مي‌كرد و مي‌گفت:"من خود با دست خويش صد تن از فرزندانم را دفن كرده‌ام. از نظر مال و منال نيز هيچ كدام‌شان مانند من خما رفتو سعادتمند زندگي نكرده‌اند. دارايي مرا هم مي‌بينيد كه بسيار زياد است و اين همه به دليل بركت دعاي نبوي‌ست."
نيز اهل حديث مخصوصاً امام بيهقي خبر مي‌دهند كه:به طوراكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي كثرت مال و بركت عبدالرحمن ابن عوف ی كه از عشره مبشره بود ی دعا كرد. او به بركت همين دعا چنان ثروتي كسب نمود، كه يك‌بار هفتصد شتر را با بارهايشان في سبيل الله صدقه داد." حال به بركت دعاي نبوي توجر خلاص و "بارك الله" بگوييد.
به همين ترتيب راويان و مخصوصاً امام بخاري نقل مي‌كنند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي سود و منفعت عروة بن ابي جعده در تجارت دعاي بركت كرد. عروه مي‌گويد: من در برخي از بازارهاي كوفه مي‌ايستادم؛ در يك روزِ الصّزار به دست مي‌آوردم و آن‌گاه به خانه باز مي‌گشتم. امام بخاري مي‌گويد: عروه اگر خاك را هم به دست مي‌گرفت از آن سودي كسب مي‌كرد.
هم‌چنين براي كثرت مال و بركت عبدالله ابن جعفر دعا فرمود. حضرت عبدالله ابن جعفر چنان ثروتمند شد كه در آن زماجفاي آ فراواني به دست آورد. او به ميزان ثروتي كه بر اثر دعاي نبوي حاصل نمود در سخاوت نيز شهرت يافت.
— 192 —
نمونه‌هاي فراواني از اين دست وجود دارند، ما از باب نمونه به همين چهار مورد اكتفا مي‌كنيم.
مخصوصاً امارساتريي خبر مي‌دهد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي اجابت دعاي سعد ابن ابي وقاص دعا كرده و فرمود:
اَللّهُمَّ اَجِبْ دَعْوَتَهُ.
در آن زمان همه از نفرين سعد مي‌ترسيدند، استجابت دعايش نيز بر چهيافت.
نيز براي جوان ماندن ابوقتاده‌ي مشهور دعا كرد:
اَفْلَحَ اللّهُ وَجْهَكَ اَللّهُمَّ بَارِكْ لَهُ فِى شَعْرِهِ وَ بَشَرِهِ
به روايت صحيح مشهور است كه او در زمارسول اش در هفتاد سالگي مانند جواني پانزده ساله بوده است. هم‌چنين در ارتباط با شاعر معروف "نابغه" مشهور است كه يكي از شعرهايش را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قرائت كرد:
بَلَغْنَا السّهجرت ب مَجْدُنَا وَسَنَائُنَا وَ اِنَّا نُرِيدُ فَوْقَ ذلِكَ مَظْهَرًا
يعني افتخار و شرف ما به آسمان رسيد و ما مي‌خواهيم بالاتر رويم. رسولست. طبعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ملاطفت فرمود:
اِلَى اَيْنَ يَا اَبَا لَيْلاَ؟
گفت:
اِلَى الْجَنَّةِ يَا رَسُولَ اللّهِ
يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با مزاح فرمود آن سند اين آسمان كجا را مي‌خواهي كه در شعرت چنين خواسته‌يي داري. "نابغه" گفت:"مي‌خواهيم به بهشت برويم كه آن سوي آسمان‌هاست." و بعد شعر پر معناي ديگري از سروده‌ه. يك ب خواند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعا كرد:
لاَ يَفْضُضِ اللّهُ فَاكَ
يعني آسيبي به دهانت نرسد. به بركت همين دعاي پيامبر "نابغه" به صد و بيست سالگي رسيد اما حتي يك دندانش كم نشد. اگر گاهي يكي از دندانز حكمتمي‌افتاد دندان ديگري به جاي آن در مي‌آمد.
نيز به نقل صحيح براي امام علي دعا كرد:
اَللّهُمَّ اكْفِهِ الْحَرَّ وَالْقَرَّ
يعني پروردگارا! او را از زحمت سرما و گرما محفوظ لم اخلبه بركت همين دعا امام علي زمستان‌ها لباس تابستاني مي‌پوشيد و در تابستان لباس زمستاني. مي‌گفت به بركت دعاي پيامبر هيچ‌گاه از زحمت سرما و گرما در رنج نبوده‌ام.
هم‌چنين براي حضرت فاطمه دعا اني حضاَللّهُمَّ لاَ تُجِعْهَا يعنيپروردگارا! درد گرسنگي را به او مَچِشان.حضرت فاطمه مي‌گويد بعد از آن دعا هيچ گاه با درد گرسنگي مواجه نشدم.
— 193 —
طُفَيْلِ بن عَمر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ لاةُ وام معجزه‌يي درخواست كرد تا براي قوم خود بيان كند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت: اَللّهُمَّ نَوِّرْ لَهُ لذا بين دو چشم او نوري ظاهر شد و بعد به نوك عصا"امام قال يافت. به همين مناسبت به "ذي النور" مشهور شد. اين وقايع از احاديث مشهوري هستند كه قطعيت يافته‌اند.
ابوهريره نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شكايت نمود كه فر نامه بر من غالب مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود چيزي شبيه دستمال را بگشايد. بعد گويي با دست مباركش از غيب چيزي گرفت و در آن گذاشت. دو سه مرتبه اين كار را كرد، سپس رو به ابوهريره گفت:"حالا اين دستماله مي‌شع كن" او نيز اين كار را مي‌كند. ابوهريره براساس اين سرّ معنويِ دعاي نبوي سوگند ياد مي‌كند كه:"پس از آن چيزي را فراموش نكردم." همه اين رخدادها از احاديث مشهورند.
نمونه چهارم:چند واقعه را به شرح زير بيانمحمد عيم كه نشان از نفرين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دارند:
واقعه اول:پرويز پادشاه فارس نامه پيامبر را پاره كرد. خبر اين موضوع را به ردهند كرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دادند. او چنين نفرين كرد: اَللّهُمَّ مَزِّقْهُپروردگارا هم‌چنان كه نامه مرا پاره كرد خود و سلطنتش را تكه تكه كن.ي‌ها بثير همين نفرين بود كه شيرويه پسر خسرو پرويز پدر را با خنجر تكه تكه كرد. سعد ابن ابي وقاص نيز سلطنت او را از هم پاشيد. لذا در هيچ جا شوكت و منزلتي براي سلطنت ساساني باقي نماند، اما قيصر و پادشاهان ديگري كه با نامه پيامبر رفتار محترمانه‌يي داشبرنداش بين نرفتند.

واقعه دوم:d,@يب به تواتر، مشهور است و آيات قرآن نيز اشاره دارند كه در صدر اسلام رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در مسجد الحرام نماز مي‌خواند ك. لفظ ي قريش دور هم جمع شدند و نسبت به او حركت بسيار بدي كردند. پيامبر نيز آن‌ها را نفرين كرد. ابن مسعود مي‌گويد قسم مي‌خورم جنازه يك يك كساني را كه چنان رفتاري با پيامبر كردند و مورد نفرين او قرار گرف مسأله غزوه بدر ديدم.

واقعه سوم:يكي از قبايل بزرگ عرب به نام مُضَرِيّه پيامبريِ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را تكذيب مي‌كردند، لذا پيامبر نفرين‌شان كرد تا دچار خشكسالي شوند. ديگر باران
#194در آن د و قحطي و گراني شروع شد. آن‌گاه قبيله قريش كه از قوم مُضَرِيّه بود به التماس نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفتند. پيامبر دعا كرد باران باريد و قحطي به اتما‌ها را. اين واقعه در حد تواتر مشهور است.
نمونه پنجم:برآورده شدن دهشتناك نفرين پيامبر درباره افراد خاص است. اين موضوع نمونه‌هاي فراوان دارد. ما فقط سه نمونه قطعي را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
اول:پيامبر عُتْبَه ابن ابي‌ لَهَب را چنين نفريوجود ح
اَللّهُمَّ سَلِّطْ عَلَيْهِ كَلْبًا مِنْ كِلاَبِكَ
يعني پروردگارا يكي از سگ‌هايت را بر او مسلط كن. بعد از اين نفرين زماني كه عتبه به مسافرت مي‌رفت شيري او را جستجو كرد و در كاروان يافت و تكه تكه نمود. اين واقعه‌ي مشهورم سخن ائمه حديث آن را نقل و تصحيح كرده‌اند.
دوم:مربوط به مُحَلِّم ابن جُثامه است كه عامر ابن اضبطي را با بي‌رحمي به قتل رسانده بود. و اين در حالي بود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عامر را براي ج دوم عجنگ فرمانده تعيين كرده و با گروهي از مجاهدان گسيل داشته بود. مُحَلِّم هم همراه آن‌ها بود. زماني كه خبر اين رفتار بي‌رحمانه به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رسيد خشمگين مي‌كنفرين كرد: اَللّهُمَّ لاَ تَغْفِرْ لِمُحَلِّمِ هفت روز بعد مُحَلِّم مرد. او را در قبر گذاشتند. قبر او را به بيرون پرتاب كرد. چند بار ديگر او را در قبر گذاشتند اما زمين او را نمي‌پذيرفت. سپس مجبور شدند جايي بين دو سنگ ديوار عت بزربنا كرده و زير زمين پنهانش كنند.
سوم:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مردي را ديد كه با دست چپ غذا مي‌خیورد، فرمیود: كُلْ بِيَمِينِكَبا دست راستت بخور.مرد گفت: لاَ اَسْتَطِيعُ با دست راست نمي‌توانم. رسول اكر پنجم هِ الصَّلاةُ وَ السَّلام او را نفرين كرد و گفت: لاَ اسْتَطَعْتَ نخواهي توانست بلند كني، و از آن پس مرد نتوانست دست راستش را بلند كند.
نمونه ششم:از وقايع فراوان خارق العاده‌يي كه بر اثر دعا يا تماس رسول اعادت وليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ داده است فقط چند نمونه قطعي را به شرح زير ذكر مي‌كنيم:
— 195 —
اول:پيامبر چند تار موي خود را به حضرت خالد ابن وليد (سيف الله) داد و براي پيروزي‌اش دعا كرد. خالد آن چند تار مو را در كلاه خود حفظ ثاً:مبه حرمت همان تار موها و به بركت دعاي پيامبر وارد جنگي نشد مگر اين‌كه پيروز و مظفر بيرون آمد.
دوم:سلمان فارسي در ابتدا برده يهوديان بود. صاحبان او براي آن‌كه آزادش كنند خيلي چيزها طلب كردند. گفتند بايد سيصد نهال خرز در آري و پس از آن كه درخت‌ها ميوه دادند چهل اُوكيّه هر اوكيّه حدود ١٢٠٠ گرم يا ٤٠٠ درهم مي‌باشد. م. طلا پرداخت كني؛ در آن صورت تو را آزاد مي‌كنيم. او نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و وضعيت خود را بيان كرد. رهمراه رم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در حومه مدينه به دست خود سيصد نهال خرما كاشت. فقط يكي از نهال‌ها را فرد ديگري كاشت. نهال‌هايي كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلت كامل السَّلام كاشته بود ظرف همان سال به بار نشستند. اما نهالي را كه فرد ديگر كاشته بود ميوه نداد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را از خاك بيرون آورد و دوباره كاشت. اين نهال هم ميوه لايش زيز طلايي به اندازه تخم مرغ را در حالي كه آب دهان خود را به آن زده بود دعا كرد و به سلمان داد. گفت ببر و به يهوديان بده. سلمان رفت و چهل اوقّيه مورد نظر يهوديان را از آن پرداخت. اما طلايي كه به اندازه تخم مرغ بود همان‌طور باقر حكم . اين مهم‌ترين رويداد اعجاز آميز زندگاني حضرت سلمان پاك است. امامان معتبر و موثق آن را نقل كرده‌اند.
سوم:يكي از بانوان صحابه به نام اُم مالك از مَشك روغن كوچكي كه "ع معلومخوانده مي‌شد به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام روغن هديه مي‌كرد. يك‌ بار كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عُكّه را به او باز گرداند برايش دعا كرد و فرمود:"آي بديعالي نكنيد و فشار ندهيد." اُمُّ مالك عُكّه را گرفت و از آن پس هر گاه فرزندانش روغن مي‌خواستند به بركت دعاي پيامبر در عُكّه روغن يافت مي‌شد. اين وضع مدت زيادي ادامه داشت تا اين‌كه عُكّه را فشردند و برك وحدت شد.
— 196 —
نمونه هفتم:اين‌كه آب به واسطه دعا و تماس رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شيرين و خوش‌بو مي‌شده نمونه‌هاي فراواني دارد؛ پنج مورد آن راهر عصروان نمونه ذكر مي‌كنيم:
اول:اهل حیديث و در رأس آن‌ها امام بيهقي خبر مي‌دهند آب چیاهي كه "بئر قبا" نام داشت هر از گاهي خشك مي‌شد؛ يعني تمام مي‌شد. بعد از آن‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السيرون بآب وضوي خود را داخل چاه ريخت آب چاه هيچ‌گاه خشك نشد و با فراواني ادامه يافت.
دوم:اهل حديث و در رأس آن‌ها ابو نُعَيم در كتاب دلايل نبوت مي‌گويند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داخل چاهي كه در خانه "اَنَس" بود آتيجه م انداخت و دعا كرد. شيرين‌ترين آب مدينه آب همان چاه شد.
سوم:ابن ماجه خبر مي‌دهد كه براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دلوي آب از ماء زمزم آوردند. كمي از آن را در دهان نگاهداشت و بعد داخل دلو ريخت. آب رايحه‌يي چون مُ زمان ت.
چهارم:امام احمد بن حنبل خبر مي‌دهد كه از چاهي يك دلو آب كشيدند. پس از آن‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آب دهان در آن ريخت و به چاه بازگرداندند آب رايحه‌يي چون مشك گرفت.
پنجم:حَمّاد بنخ:وضعَه از اولياي خدا و معتمد و مقبول امام مسلم و علماي مغرب خبر مي‌دهد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشكي از پوست را پر از آب كرد بمه نياميد و دعا كرد. درِ آن را بست و به از بعضي اصحاب داد. گفت:"درِ مشك را فقط زماني كه مي‌خواهيد وضو بگيريد باز كنيد." اصحاب رفتند و هنگام وضو درِ مشك را باز كردند. ديدند د. نتيلصي‌ست كه رويش سرشير قرار دارد. اين پنج نمونه را اماماني كه برخي از آن‌ها مشهور و برخي نيز افراد مهمي هستند نقل مي‌كنند. اين نمونه‌ها به اضافهلاُمِّه مواردي كه در اين‌‌جا بيان نشد مانند تواتر معنوي تحقق معجزه‌يي مطلق را نشان مي‌دهند.
— 197 —
نمونه هشتم:نمونه‌هاي فراواني وجود دارند كه بزهايمي‌برني كه شيرشان خشك شده بود با لمس دست مبارك و دعاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داراي شير زيادي مي‌شدند. ما در اين‌جا فقط سه نمونه قطعي و مشهور را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
اول:همه كتاب‌هاي معتبر سيره نويسان خبر مي‌دهند، كه رسولسر داشعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان هجرت همراه با ابوبكر صديق به خانه اُم معبد ی كه لقب عاتكه بنت خزاعي بود ی رفتند. در آن‌جا بزي بسيار ضعيف و نازا و بدون شير وجود داشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّد. درخ ام معبد فرمود:"اين بز شير ندارد؟" ام معبد پاسخ داد:"در وجود اين حيوان خوني نيست كه شيري داشته باشد." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر پشت حيوان و پستان‌هايش دست كشيد و دعا كرد. بعد گفت:"ظرفند. اييد و بدوشيد." دوشيدند. پس از اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق نوشيدند اعضاي خانه نيز آن قدر نوشيدند تا سير شدند. بز قوت گرفت و به همان صورت متبرك باقي ماند.
دوم:داستان مشالهي‌سة ابن مسعود است. ابن مسعود پيش از مسلمان شدن براي مردم چوپاني مي‌كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همراه با ابوبكر صديق به جايي رفت كه ابن مسعود با بي، بيادر آن‌جا بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از ابن مسعود شير خواست. او نيز گفت:"بزها مال من نيست متعلق به فرد ديگري هستند." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌گويد يكي از بزها را كه شيرش او خوده و نازاست براي من بياور. او نيز بزي را مي‌آورد كه دو سال كَل (بز نر) نديده بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر پستان حيوان دست كشيد و دعا كرد. بعد بز را مي‌دوشند و شير ا كلامبه دست مي‌آورند و مي‌نوشند. ابن مسعود پس از مشاهده اين معجزه ايمان آورد و مسلمان شد.
سوم:داستان مشهور بزهاي حليمه سعديه مُرضعه‌ي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام لام مبايه‌اش است كه قبيله او تا حدودي با قحطي مواجه بود. حيوانات ضعيف و بي‌شير بودند و به اندازه كافي غذا نبود كه بخورند. وقتي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به آراف، كزد دايه‌اش حليمه فرستادند به بركت او بزهاي حليمه سعديه هنگام غروب برخلاف بزهاي ديگران سير و با پستان‌هاي پر از شير مي‌آمدند. نمونه‌هاي زيادي از اين قبيل در كتاب‌هاي سيره وجود دارد، كه چند نمونه ذكر شدهي نشدهبيان اصل مطلب كافي‌ست.
— 198 —
نمونه نهم:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست مباركش را به سر و صورت برخي افراد مي‌كشيد، و دعا مي‌كرد، امور خارق العاده‌يي ظاهر مي‌شد؛ چند نمونه مشهور از مي‌دهيل را بيان مي‌كنيم:
اول:پيامبر بر سر عُمَر ابن سعد دست كشيد و دعا كرد، عمر در سن هشتاد سالگي از دنيا رفت، با اين حال به بركت آن دعا موي سپيدي بر سر نداشت.
دوم:پيامبر دست خود را بر سر قيس ابن زيد گذاشت، مسّ نموده و دعا كرد،ي‌پراككت آن دعا وقتي زيد به سن صد سالگي رسيد همه موهاي سرش سپيد شده بود جز جاي دست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه سياه سياه مانده بود.
سوم:عبدالرحمن ابن زيد ابن الخطاب قد كوتاهي داشت و زشت بود.ور و شاكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مبارك سر او را نوازش كرد و دعا نمود، به بركت آن دعا قامت او بلند و چهره‌اش زيبا شد.
چهارم:صورت عائذ ابن عَمْر در غزوه حُنين مجروح شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاة مربوطلسَّلام خون چهره او را با دست خويش پاك كرد، محل تماس دست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در چهره عائذ چنان نوراني شد كه محدثان گفته‌اند كَغُرَّةِ الْفَرَسِ شد؛ ي، به رنند سفيدي پيشاني اسب كهر مي‌درخشيد.
پنجم:پيامبر بر چهره قَتَادة بن مِلحان دست كشيد و دعا كرد، سيماي قتاده چون آيينه درخشان شد.
ششم:اي حيرالمُؤمنين اُمُّ سَلَمَه دختري به نام زينب داشت كه دختر ناتني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود. پيامبر زماني كه زينب خردسال بود آب وضويش را به منظور التفات بر صورت او ريخت. بر اثر تميد و
#وضوي پيامبر، در چهره زينب حُسن و زيبايي فوق العاده‌يي حاصل شد به نحوي كه او را بديع الجمال خواندند.
نمونه‌هاي فراواني مانند آن‌چه بيان گرديد وجود دارد كه بيش‌ترشان را ائمه حديث نقل كرده‌اند. حتي اگر نمونه‌هاي مذكو عموميبر واحد و ضعيف فرض كنيم باز هم مجموع آن‌ها حكم متواتر معنوي را خواهند داشت و يكي از معجزه‌هاي مطلق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان خواهند داد، زيرا اگر واقعه‌يي به اشكال مختلف و جداگانه نقل شود اصل وقوع آن قط از پدهد بود. هر يك از اشكال بيان شده نيز
— 199 —
اگر ضعيف باشد باز هم اصل واقعه را اثبات مي‌كند. مثلاً صداي مهيبي شنيده مي‌شود، برخي مي‌گويند فلان خانه فر، با ا؛ ديگران مي‌گويند خانه ديگري ويران شد؛ و گروه ديگر از خانه‌يي ديگر نام مي‌برند و هكذا... هر روايت ممكن است خبر واحد، ضعيف و خلاف واقع هم باشد، اما اصل واقعه يعني خراب شدن يك خانه، درست و قطعي‌ست، و همه در آن اتفاق نظر دارند. اي ذهن ضالي‌ست كه شش نمونه‌يي كه بيان كرديم همه صحيح و برخي نيز در مرتبه شهرت هستند. به فرض اگر هر يك از اين‌ها را ضعيف بدانيم باز هم مجموع آن‌ها مانند خراب شدن خانه ی در مثالي كه ذكر شد ی به يقين يكي از معجزات مطلق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وََمَا الام را نشان مي‌دهند.
بنابراين معجزات روشن و آشكار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در هر نوع به يقين وجود دارند. جزئيات يك معجزه كلي نيز صورت‌ها يا مثال‌هاي آن ه: فاط هم‌چنان كهدست، انگشت، آب دهان، نَفَس و سخن يعني دعاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مبدأ معجزات بسياري مي‌شود، ساير لطايف، حواس و اعضا و جوارح رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز مدار امور خارق العل اكرم‌شماري مي‌گردد.كتاب‌هاي سيره و تاريخ اين امور را بيان داشته و نشان داده‌اند كه در سيرت و صورت و حواس او دلايل بي‌شماري بر نبوتش وجود دارد.
اشارت پانزدهم:هم‌چنان كه سنگ‌ها و درخت‌ها و ماه و سفياند او را مي‌شناسند و با نشان دادن معجزه‌يي از معجزات او به نبوتش گواهي مي‌دهند، گروه حيوانات و مردگان و جن‌ها و ملائكه نيز اين ذات مبارك را مي‌شناسند و به پيامبري‌اش گواهي مي‌دهند و هر يك از اين گروه‌ها با نشان دادن برخي اكيم ممات او اعلام مي‌كنند كه او را مي‌شناسند و نبوتش را قبول دارند. اشارت پانزدهم داراي سه شعبه به شرح زير است:
شعبه اول:نوع حيوانات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌شناسند و معجزات او را اظهار مي‌دارند.غيير كعبه نمونه‌هاي فراواني دارد. ما در اين‌جا به عنوان نمونه فقط بخشي از رويدادها را نقل مي‌كنيم كه مشهورند و در مرتبه تواتر معنوي از قطعيت برخوردار مي‌باشند يا رويدادهايي كه مقبول نظر محققين ائمه قرار گرفته و يا امت آن‌هااست، اول دارد.
— 200 —
رويداد نخست:رويدادي مشهور در مرتبه تواتر معنوي‌ست و حكايت آن از اين قرار است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ابوبكر صديق براي اين‌‌كه از تعقيب كفار نجات يابند در غار حرا پناه گرفتند. سه، چ لحظه دو كبوتر آمدند و مانند دو نگهبان بر در غار مستقر شدند؛ عنكبوت نيز مانند حاجب و پرده‌دار به طرز خارق العاده‌يي با تاري ضخيم درِ غار را پوشاند. اُبَيّ بن خَلَف از رؤساي قريش ی كه در غزوه بدر به دست رسول رگ تبدَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كشته شد ی به غار نگاهي كرد و در حالي كه دوستانش مي‌گفتند وارد غار شويم گفت چگونه وارد شويم؛ در اين‌جا تار عنكبوتي مي‌بينم كه به نظر مي‌رسد پيش از تولد (حضرت) محمد تنيده شده است. اين دو كبوتر هم در اين‌جا
نبارياگر در غار كسي بود مگر امكان داشت كبوترها در اين‌جا بنشينند. به همين ترتيب امامِ جليل ابن وهب نقل مي‌كند كه گروهي كبوتر در فتح مكه بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سايه افكندنتقام ‌چنين حضرت عايشه صديقه به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه پرنده‌يي شبيه كبوتر كه "داجين" نیام دارد در خانه داشتيم.
هر گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در خانه بود پرنده هيچ تكاني نمي‌خورد و ه حال ب با سكوت بر جاي خود مي‌نشست، اما وقتي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بيرون مي‌رفت جنب و جوش پرنده شروع مي‌شد، مي رفت و مي‌آمد، آرام و قرار نداشت. معلوم مي‌شود كه همهگوش به فرمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داشت و در حضورش با تمكين سكوت مي‌كرد.
رويداد دوم:رويدادي‌ست مربوط به گرگ كه به پنج شش طريق حكم تواتر معنوي گرفته است. اين ماجراي عجيب به طرق گوناگون از صحابه‌هاي مشهور نقل شديت قطع از جمله آن‌ها ابو سعيد خدري و سلمة بن الاكْوَع و ابن ابي وَهَب و ابوهُرَيْره و چوپاني كه خود موضوع رويداد بوده (اُهبان بن اوس)؛ اينان خبر مي‌دهند كه چنسانيتزي را كه گرفتار گرگ شده بود از چنگش مي‌رهاند. گرگ مي‌گويد:"از خدا نترسيدي كه روزي مرا از چنگم در آوردي؟"چوپان مي‌گويد: "عجيب است مگر گرگ هم سن درخشگويد؟" گرگ مي‌گويد:"عجيب حال و روز توست كه آن سوي اين زمين شخصي هست كه شما را به بهشت دعوت مي‌كند، پيغمبر
— 201 —
است و شما او را نمي‌شناسيد!"با اين‌كه همه راو به كس سخن گفتن گرگ متفق القول هستند ابوهريره كه راوي موثقي‌ست در خبر خود مي گويد: چوپان به گرگ گفت: "من مي‌خواهم (نزد پيامبر) بروم اما چه كسي از بزهاي من مراقبت كند؟" گرگ گفت :"من از آن‌ها مراقبت جَهُو." چوپان شباني گله را به گرگ مي‌سپارد و نزد پيامبر مي‌رود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌بيند ايمان مي‌آورد و بعد به سمت گله خود باز مي‌گهور شان‌گاه گرگ را مي‌بيند كه شباني مي‌كند. هيچ خسارتي هم وارد نشده بود، لذا بزي را براي گرگ سر مي‌برد چرا كه نقش استاد را برايش داشت.
در روايتي گفته مي‌شود صفوان و ابوسفيان از رؤساي قريش گرگي را در تعقيب آهويي مي‌بينن به وي وارد حرم شريف مي‌شود و گرگ باز مي‌گردد. آن‌ها شگفت زده مي‌شوند. گرگ به سخن در مي‌آيد و از رسالت احمدي خبر مي‌دهد. ابوسفيان به صفوان مي‌گويد:"از اين لاطلاقبه كسي چيزي نگوييم؛ مي‌ترسم مكه خالي شود و همه به آن‌‌ها بپيوندند."خلاصه اين‌كه حكايت گرگ قطعي‌ست و مانند متواتر معنوي اطمينان بخش مي‌باشد.
رويداد سوم:رويداد جمل است كه به پنج شش طريق از
فَق مهم نقل شده است. كساني مانند ابوهريره، ثَعْلَبه بن مالك، جابر بن عبدالله، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن اَبِي اَوْفَي به طرق مختلف و اصحابي كه در رأس اين طرق قرار دارند متفقاً خبر مي‌دهند كه شتري نزد رسول اكرم عارم:پالصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و طوري كه به‌ نظر مي‌رسيد با احترام سلام مي‌دهد سجده نموده سخن مي‌گويد. در چند روايت آمده است كه شتر در باغي غضبناك و وحشي مي‌شود؛ اجازه نمي‌دهد كسي به او نزديك شود و به همه حمله مي‌كرده است. رسول ا هم الليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وارد شد و شتر نزد او آمد با احترام سجده كرد و زانو زد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شتر را افسار زد. آن‌گاه شتر رو به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"در امور بسياريعني داز من كار مي‌كشند حالا هم مي‌خواهند ذبحم كنند، به اين دليل غضب كردم." پيامبر به صاحب شتر گفت:"درست است؟" او نيز گفت:"بله درست است."
— 202 —
هم‌چنين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شتري به يد دستبا داشت كه بعد از وفات نبوي براثر تألم نه چيزي خورد نه چيزي نوشيد تا اين‌كه از دنيا رفت. نيز امامان مهمي چون ابو اسحاق اسفرايني خبر داده‌اند كه همان شتر درباره موضوع مهمي با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام صحبت كرد. به همين ترتياساتي نقل صحيح شتر جابر ابن عبدالله در سفري بسيار خسته شده بود و ديگر نمي‌توانست راه برود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سيخونك مختصري به شتر زد. شتر از التفات احمدي چنان خوشحال و چ وَ الد كه ديگر نمي‌توانستند افسارش را نگه دارند به سرعت مي‌رفت و به او نمي‌رسيدند. حضرت جابر اين خبر را داده است.
رويداد چهارم:ائمه حديث و در رأس آن‌ها امام بخاري روايت مي‌كنند كه يك شب در مدينه خبر مهمي پخش شد مبني بر اين‌طنت ربن در بيرون شهر در حال حمله است. آن‌گاه سواران شجاع به راه افتادند و به آن سو رفتند. آن‌ها در راه فردي را مي‌بينند كه در حال آمدن است. ديدند رسول اكر هواپيهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است. فرمود:"خبري نيست." سوار بر اسب ابو طلحه‌ي مشهور به مقتضاي شجاعت قدسي خود پيش از ديگران رفته و تحقيق كرده و بازگشته بود. به ابو طلحه مي‌فريان‌ماوَجَدْتُ فَرَسَكَ بَحْرًا
يعني اسبت را بدون اين‌كه اذيت كند بسيار چابك يافتم. اين در حالي‌ست كه اسب ابو طلحه را قطوف مي‌گفتند يعني اسبي كه راهوار نيست. بعد از آن شب هيچ اسبي نتوانست در راهد. به با اسب ابو طلحه مقابله كند. نيز به نقل صحيح رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يك بار حين سفر در وقت نماز به اسب خود گفت:"بايست" اسب نيز ايستاد. اسب تا پايان نماز پيامبر هيچ حركتي نكرد.
رويداد پنجم:سفينه خادم رسول اكرم عَليهِ الصرا از وَ السَّلام براي رفتن نزد معاذ ابن جبل والي يمن از پيامبر دستور گرفت و رفت. در راه به شيري برخورد كرد. سفينه به شير گفت:"من خادم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ يك هستام هستم." شير صدايي مي‌كند و بدون اين‌كه به او آزاري برساند مي‌رود. در روايت ديگري گفته مي‌شود كه سفينه هنگام بازگشت راه را گم مي‌كند. به ر بالار مي‌خورد، شير علاوه بر اين‌كه به او آزاري نمي‌رساند راه را هم به او نشان مي‌دهد.
— 203 —
از حضرت عمر هم خبر مي‌دهند كه گفت: يك عرب باديه نشين نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّل تو شو السَّلام آمد. سوسماري در دست داشت كه در عربي به آن "ضب" مي‌گويند. به پيامبر گفت:"اگر اين حيوان شهادت دهد كه تو پيامبر هستي من ايمان مي‌آورم؛ در غير اين صورت ايمان نخواهم آورد" رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از آن حيوان س پي رخد. حيوان نيز با زباني فصيح بر رسالتش گواهي داد.
نيز اُمُّ المُؤمنين اُمُّ سَلَمَه خبر مي‌دهد كه آهويي با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ الس خرما سخن گفته و بر رسالتش گواهي داده است.
نمونه‌هاي مشابه فراواني وجود دارد. ما چند مورد از آن‌ها را كه شهرت قطعي يافته‌اند نقل كرديم، لذا به كساني كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ الكه صرف را نمي‌شناسند و از او پيروي نمي‌كنند مي‌گوييم:
اي انسان‌ها! عبرت بگيريد... گرگ و شير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌شناسند و از او اطاعت مي‌كنند، شما بايد تلاش كنيد كم‌تر از گرگ و حيوانات ديگر نباشيد.
شعبه دوم:رت حِ اين است كه جنازه‌ها و جن‌ها و فرشتگان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي شناسند. در اين مورد هم رويدادهاي فراواني وجود دارد. چند نمونه را كه شهرت يافته‌اند و امامان موثق از آن‌ها خبر داده‌اند را بشيري ب‌كنيم. ابتدا مواردي درباره جنازه‌ها را بيان مي‌كنيم. موارد مربوط به جن‌ها و فرشتگان متواترند، نمونه‌هايشان نه يك كه هزارند، اما نمونه‌هايي از سخن گفتن مُرده‌ها:
اول:حسن بصري كه بزرگ‌ترين رييس علماي كه ما باطن در زمان تابعين بود و شاگرد مهم و صادق امام علي‌ست خبر مي‌دهد كه مردي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد در حالي كه مي‌گريست و آه و ناله مي‌كرد، گفت:"دختر كوچكي داشتم كه در دره نزديك به ا حياتامُرد، همان‌جا رهايش كردم." رسیول اكیرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دلیش به حیال او به رحیم آمد، گفت:"بيا به آن‌جا برويم." رفتند. رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دختر مُرده را صدا كرد، گفت:"يا فلانَه" دخترانست ر ناگهان پاسخ داد: لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"آيا علاقه داري دوباره نزد پدر و مادرت برگردي؟" اشارت اسخ داد:"نه، من بهتر از آن‌ها را يافته‌ام."
— 204 —
دوم:برخي از امامان مهم مانند امام بيهقي و امام ابن عَدِيّ از حضرت انس ابن مالك خبر مي‌دهند كه انس گفت: پيرزني يك پ از بحت. پسر ناگهان فوت كرد. زن صالحه بسيار متأثر شد، گفت:"پروردگارا! براي رضاي تو و براي بيعت با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و خدمت به او هجرت كردم و به اين‌جا آهستند؛نها فرزندم را كه مي‌تواند راحتي‌ام را تأمين كند به حرمت رسولت ببخش."انس مي‌گويد:"مردي كه مُرده بود برخاست و با ما غذا خورد."
بيت زير از قصيده بُرديّه‌ي امام بوصيري در اشاره به همين رويداد عجيب سروده شده است:
لَوْ يد:
فَتْ قَدْرَهُ آيَاتُهُ عِظَمًا اَحْيَى اسْمُهُ حِينَ يُدْعَى دَارِسَ الرِّمَمِ
يعنياگر علائمش موافق شايستگي او عظمت و مقبوليتي را كه در مرتبه‌اش وجو دشوار نشان مي‌دادند نه تنها مردگان تازه، كه با اسم او مي‌شد استخوان‌هاي پوسيده هم زنده شوند.
رويداد سوم:راوياني چون امام بيهقي از عبدالله ابن عبيدالله انصاري خبر مي‌دهند كه گفت زماني كه ثابت ابن شمّاس در نبرد يمامه به شهادت رسيد و او را دفمي‌كنيرديم من آن‌جا بودم. هنگامي كه مي‌خواستيم او را داخل قبر بگذاريم صدايي از وي برخاست؛ گفت:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَاَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ وَعُمَرُ الشَّهِيدُ وَعُثشيد به الْبَرُّ الرَّحِيمُ
جنازه را وارسي كرديم، ديديم مرده و بي‌جان است. حضرت عمر در آن زمان هنوز به خلافت نرسيده بود و ثابت شهادت او را خبر مي‌دهد.
رويداد چها پيش رام طبراني و ابو نُعَيْم در دلايل نبوت از نعمان ابن بشير خبر مي‌دهند كه زيد ابن خارجه در ميان بازار ناگهان بر زمين افتاد و وفات كرد. او را به خانه برديم. در فاصله بين نماز مغرب و عشاء كه زنان در اطرافشالهي بمي‌كردند به سخن در آمد و گفت: اَنْصِتُوا اَنْصِتُوا ساكت باشيد. بعد با زباني فصيح كمي صحبت كرد و گفت:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ
سپس ديدقطه دوجان افتاده و وفات كرده است.
— 205 —
به اين ترتيب اگر جنازه‌هاي بي‌جان رسالت او را تأييد كنند و زندگان از اين كار سرباز زنند بي‌شك بايد گفت اين زندگان جانيِ بي‌‌جان‌تر از بي‌جانان و مرده‌تر از مردگان هستند.
مشهورن‌كه فرشتگان به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خدمت مي‌كرده‌اند و براي پيامبر ظاهر مي‌شده‌اند و جنيان به او ايمان آورده از وي اطاعت مي‌كرده‌اند متواتر است و در عين حال ثُمَّ اري از آيات قرآن به آن تصريح شده است. در غزوه بدر پنج هزار فرشته (به نص قرآن) در خط مقدم مانند اصحاب در خدمت پيامبر بوده و سرباز او شدند. اين فرشتگان حتي مانند اصحاب بدر در ميان ملائكه افتخار كسب كرده‌او نيز ن مسأله داراي دو جهت است:
جهت اول:وجود طايفه جن و ملائكه مانند وجود طايفه حيوان و انسان قطعي‌ بوده و با ما مرتبط‌اند. اين مسأله در كلام "بيست و نهم" به روشني و وضوح نتيجه دو ضرب در دو ی كه مي‌شود چهار ی به طور قطعي اثبات شده است. بفهما آگاهي از اثبات وجود آنان مراجعه به كلام "بيست و نهم" است.
جهت دوم:از آثار معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يكي هم همين است كه امت پيامبر با توسل به شرافت او مي‌توانند جنيان و ملائكه را ببينند و با آن‌ها سخن مان و . ائمه حديث و در رأس آن‌ها امام بخاري و امام مسلم متفق القول خبر مي‌دهند كه يك‌ بار ملك يعني حضرت جبرائيل به صورت انساني با لباس سپيد ظاهر شد. نزد رسول اكرم عَل اصحابصَّلاةُ وَ السَّلام كه در ميان اصحابش نشسته بود رفت و سؤال كرد:
مَا اْلاِسْلاَمُ وَمَا اْلاِيمَانُ وَمَا اْلاِحْسَانُ
يعني بگو كه معناي ايمان و اسلام و احسان چيست؟ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز پاسخ داده استيح ثاببي كه در آن‌جا حضور داشته‌اند هم درس مي‌گيرند و هم آن ذات را به خوبي مي‌بينند. او در هيبت مسافر ظاهر شد، اما نشانه‌يي از سفر نداشت. برخاست و ناگهان ناپديد شد. در آن 175
گرسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"جبرائيل براي اين‌كه به شما بياموزد چنين كرد."
نيز ائمه حديث به روايت صحيح و قطعي و به تواتر معنوي خبر مي‌دهند كه صحابه، حضرت جبرائيل را نزد رسیول اكیرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بارهیشت، ليیورت "دحيه كلبي" ی كه صاحب حُسن و جمال بود ی مي‌ديدند. از جمله قطعي و ثابت است كه
— 206 —
حضرت عمر، ابن عباس، اسامه بن زيد، حارث، عايشه صديقه و ام سلمه خبر داده‌اند كه ما حضرت جبرائيل را به صو يار ويه كلبي" بارها نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ديده‌ايم. آيا ممكن است اين ذوات نديده باشند و بگويند كه ديده‌ايم؟
هم‌چنين سعد بن أبي وقاص از عشره مبشره و فاتح ايران به صورت قطعي خبر مي‌ براي ر غزوه اُحد دو نفر را با لباس سپيد ديديم كه در دو طرف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون نگهبان مراقبش بودند. معلوم شد كه هر دو فرشته‌اند. فهميديم كه حضرت جبرائيل و حضرت ميكائيل هستند." اگر چنين قهرمان اسلامي بگويد ديديم آيا ممكن ا مي‌دانديده باشد؟
نيز ابوسفيان بن حارث ابن عبدالمطلب (پسر عموي پيامبر) به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه "در غزوه بدر سوارهايي را با لباس سپيد بين زمين و آسمان ديديم."
حضرت حمزه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ از اسلام درخواست كرد:"من مي‌خواهم جبرائيل را ببينم" پيامبر نيز در كعبه به او نشان داد. او نتوانست طاقت بياورد، بي‌هوش شد و بر زمين افتاد. شمار چنياو به ادهايي در ديدن ملائكه فراوان است. همه اين رويدادها نوعي از معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان مي‌دهند و بر اين نكته دلالت دارند كه فرشتگان نيز پروانه‌هايي هستند بر گرد مصباح نبوت او.
ديدن جنيان و گفتگو با آن ندارمز چيزي نيست كه مختص صحابه بوده باشد عوام امت هم با بسياري از آنان ديدار و گفتگو كرده‌اند. ليكن ائمه حديث در قطعي‌ترين و صحيح‌ترين خبر مرتبط با اين موضوع به ما مي‌گويند: ابن مسعود نقل مي‌كند:"در شب هدايت جنيان در بطن نخل منطقكند، بين مكه و طائف.م آنان را ديدم و احساس كردم به مردان بلند قامت قبيله سوداني زُطّ شباهت دارند؛ شبيه آنان بودند."
نيز واقعه حضرت خالد ابن وليد را بايد ذكر كرده شود:هور است و مورد قبول و تخريج امامان حديث مي‌باشد. وقتي بتي را كه عُزّا نام داشت شكستند جني مؤنث به شكل يك زن سياه از داخل بت بيرون آمد. حضرت خالد با ضرب ترجمار
— 207 —
آن زن جني را دو نيم كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درباره اين واقعه فرموده است: "در درون بت عزا او را عبادت مي‌كردند؛ ازوان گفس امكان عبادت او وجود ندارد."
خبر مشهوري است كه حضرت عمر گفت: ما در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم كه جني سالمند به نام "هامه" كه عصا به دست شدن يمد و ايمان آورد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چند سوره از سوره‌هاي كوتاه قرآن را به او آموخت. او نيز آموخت و رفت. هر چند برخي از اموَ السديث به صحت اين واقعه اعتراض كرده‌اند، اما امامان مهم بر صحت آن حكم كرده‌اند. به هر حال در اين زمينه نيازي به توضيح بيش‌تر نيست كه نمونه‌هاي آن فراوان مي‌باشند.
نيز مي‌گوييم:
هزاران نفر امر مي‌ب و اصفيا مانند شيخ گيلاني با نور رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و با تربيت و هدايت او با فرشتگان و جنيان ديدار كرده و سخن مي‌گويند. اين قبيل وقايع، متواتر و شمارشان بسيار فراوان است. آري، تماس و تكلم امت محمد عَليهِ الصَّاو محاَ السَّلام با فرشتگان و جنيان نيز اثري از تربيت و ارشاد اعجاز آميز رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.
شعبه سوم:حفظ و عصمت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام معجزه‌يي روشن و آشكار است. حقيقت درخشان آيه كريمه
وَاللّهُ يَعْصِمُب و بهَ النَّاسِ
(مائده:‌٦٧)
نشانگر معجزات بي‌شماري‌ست. آري، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با بعثت خويش نه فقط در برابر يك طايفه و يك قوم و گروهي از سياستمداران يا در برابر يك دين، كه در مقابل همه پادشاهان و همه د و ترمبه تنهايي قد علم كرد. اين در حالي بود كه عموي او بزرگ‌ترين دشمنش بود و قوم و قبيله‌اش نيز با وي خصومت داشتند. پيامبر در طول بيست و سه سال نه نگهباني داشت نه محافظي و ساده و بي‌آفه‌ها ندگي مي‌كرد و بارها به ايشان سوء قصد شد. با اين حال با كمال سعادت در بستري راحت وفات يافت و به ملاء اعلا عروج نمود. آيه
وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
چون خخواند درخشان نشان مي‌دهد كه در حفظ و مراقبت او در مدت مذكور چه حقيقت محكم و چه نقطه استناد متيني بيان مي‌گردد. ما در اين ارتباط فقط به چند مورد قطعي به عنواديه عَه به شرح زير اشاره خواهيم كرد:
— 208 —
رويداد نخست:اهل حديث و سيره متفقاً خبر مي‌دهند كه قبيله قريش براي به قتل رساندن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم پيماو توكل. حتي با تدبير شيطاني كه به لباس انسان در آمده بود براي اين‌كه در قبيله قريش فتنه‌يي ايجاد نشود دويست نفر از قبايل مختلف را گرد هم آوردند و زير نظر ابو جهل و ابو لهب به خانه مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هجوم بر و در ضرت علي در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود. به او گفت:"تو امشب در بستر من بخواب." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام منتظر ماند تا قريشيان آمدند و خانه را محاصره كردند. در آن لحظه بيرون آمد و مشتي خاك به سبا دل پرتاب كرد. هيچ كس او را نديد، لذا از ميان‌شان عبور كرد و رفت. در غار حرا نيز دو كبوتر و يك عنكبوت در برابر قريشيان براي او نگهباني دادند و از فه ماكفظت كردند.
رويداد دوم:از وقايع قطعي‌ست؛ زماني كه از غار بيرون آمده به سوي مدينه به راه افتادند رؤساي قريش در برابر مالي هنگفت مرد جسوري به نام سراقه را دنبال‌شان گسيل كردند تا آن‌ها را تعقيب كرده و از بين ببرد. رسول اكرم عَليهِ ا است نةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق وقتي از غار بيرون آمدند و راه افتادند، ديدند سراقه مي‌آيد. ابوبكر صديق به اضطراب افتاد. اما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چنان كه در غار گفته بود دوبارلت امو لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا (توبه:‌٤٠) بعد نگاهي به سراقه كرد و در همان لحظه پاي اسب سراقه بر زمين ميخكوب شد. باز وقتي رها شد دوباره به تعقيب‌شان پرداخت. از جايي كه پاي اسب بر زمين ميخ.
سُبه بود باز چيزي مانند دود بلند شده بود. در آن‌جا بود كه دانستنه او مي‌تواند با پيامبر كاري داشته باشد و نه كسي ديگر.گفت:"الامان" و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به او امان داد، ليكن گفت:"برو كاري نه‌هايكسي نيايد."
به مناسبت اين واقعه اين مطلب را هم بيان مي‌كنيم كه به صورت صحيح روايت مي‌شود: چوپاني بعد از ديدن آن‌ها براي آن‌كه به قريش خبر دهد به مكه مي‌رود. وقتي به مكه مي‌رسد دليل آمدنش را فراموش مي‌كند. هر قديمي ب و تلاش مي‌كند دليل آمدنش را به ياد نمي‌آورد. ناچار باز مي‌گردد. سرانجام در مي‌يابد كاري كرده‌اند كه فراموش كند.
— 209 —
رويداد سوم:ائمه حديث به طرق مختلف از غزوه‌هاي غَطَفان و انمار خبر مي‌دهند كه يكي از رؤساي جسور قبيله به نام غَوْرَثْ ترتيب كه كسي متوجه بشود تا بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌آيد و در حالي كه شمشيرِ از نيام كشيده‌اش را به دست گرفته بود به رسول اكرم عَليهِ الصَّلا كه داالسَّلام مي‌گويد: "چه كسي تو را از چنگ من نجات خواهد داد؟" پيامبر مي‌گويد:"الله" و دعا مي‌كند:
اَللّهُمَّ اكْفِنِيهِ بِمَا شِئْتَ
ناگهان ضربه‌يي از غيب بر حق وغورث وارد مي‌شود. شمشير از دستش مي‌افتد و خود نقش بر زمين مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شمشير را بر مي‌دارد و مي‌گويد:"اينك چه ك ببين!را نجات خواهد داد؟" سپس او را مي‌بخشد. مرد نزد قبيله خود مي‌رود. همه از ديدن او كه شجاع و جسور بود شگفت زده مي‌شوند، مي‌پرسند:"بر سر تو چه آمد كه نتوانستي كاري كني؟" او نيز تعيادي ا‌كند كهواقعه از چه قرار بوده است و مي‌گويد من الان از پيش بهترين انسان مي‌آيم.
همانند همين واقعه در غزوه بدر اتفاق مي‌افتد. يكي از منافقان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بدون آن‌كه كسي ببيند غافحكمت دي‌كند و شمشيرش را بلند مي‌كند تا از پشت بر او ضربه بزند. در اين لحظه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر مي‌گردد و به او نگاه مي‌كند. فرد منتحمل د خود مي‌لرزد و شمشير از دستش بر زمين مي‌افتد.
رويداد چهارم:علماي تفسير و امامان اهل حديث با شهرتي قريب به تواتر در شأن نزول آيات زير:
إِنَّا جَسرمدي‌ا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلًا فَهِيَ إِلَى الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ ٭ وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَاين ستَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ
(يس: ٨ ی ٩)
روايت مي‌كنند كه ابوجهل قسم خورد "اگر محمد را در سجده ببينم او را با اين سنگ خواهم كشت." سنگ بزرگي را بر مي‌دارد و به راه مي‌افتد. پيامبر را در سجده مي‌بيرد. آنستانش را بلند مي‌كند تا سنگ را به سوي او پرتاب كند، اما دستانش در هوا خشك مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بعد از اتمام نماز بر مي‌خيزد و دستان ابمٌ لَهيز به حركت در مي‌آيد. اين كار يا با مساعدت پيامبر انجام مي‌گيرد يا چون ديگر نيازي نبوده، به حال اول در مي‌آيد.
— 210 —
هم‌چنين به طريقي روايت مي‌شود وليد ابن مغيره از قبيله ابو جهل نيز سنگ بزرگي را براي پرتاب كردن به سوي رسول اكرم عَليه آمده َلاةُ وَ السَّلام بر مي‌دارد. به سوي پيامبر مي‌رود تا در زمان سجده سنگ را بر سر پيامبر بزند، اما چشمان او در همان لحظه نابينا مي‌شود. در مسجد الحرام رسول اكرم عَليهِ الصَّرهايي َ السَّلام را نمي‌بيند و باز مي‌گردد. فرستندگانش را هم نمي‌ديد و فقط صداي‌شان را مي‌شنيد. تا اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نمازش را به پايان برد. حالا ديگر چون نيازي نبود چشمان او باز شد.
به نقل صٌ مي‌ ابوبكر صديق خبر مي‌دهند كه بعد از نازل شدن سوره‌ي تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ زن ابولهب ی حَمَّالَةَ الْحَطَبِ ی كه اُمُّ جميل ناميده مي‌ه محضري برداشت و روانه مسجد الحرام شد. ابوبكر و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن‌جا نشسته بودند. زن، ابوبكر صديق را مي‌بيند و مي‌پرسد:"يا ابابتش از يقت كجاست؟ شنيده‌ام كه مرا هجو كرده است. اگر او را ببينم اين سنگ را بر دهانش خواهم كوفت" با اين‌كه حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كنار ابوبكر بود اما او پيامبر راي كسي.البته ترديدي نيست اگر هيزم كشي جهنمي نزد سلطان لولاكي برود كه در پناه خداوند است قطعاً او را نخواهد ديد. مگر خلاف اين حقيقت ممكن است؟!
رويداد پنجم:به روايت صحيح خبررابر اند كه عامر بن طُفَيْل و اَرْبَد بن قَيْس هم پيمان مي‌شوند و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌روند. عامر مي‌گويد من او را سرگرم مي‌كنم و تو يان خوحمله كن. عامر مي‌بيند دوستش اربد كاري نمي‌كند. در بازگشت از او مي‌پرسد چرا حمله نكردي؟ اربد مي‌گويد:"چگونه مي‌توانستم حمله كنم در حالي كه هر بار خواستم اين كار را بكنم تو را مي‌ديدم كه از م مختلفن مي‌گذري، چه‌طور مي‌توانستم به تو حمله كنم؟"
رويداد ششم:به نقل صحيح خبر داده مي‌شود شيبه بن عثمان الحَجَبي كه حضرت حمزه، عمو و پدرش را كشته بود در غزوه احد يا حنين براي گرفتن انتقام، مخفيانه آن‌قدر صيل‌انت كه شمشير از نيام كشيده‌اش را در پشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بالا برد. ناگهان شمشير از دستش بر زمين افتاد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاايل نبالسَّلام به او نگاه كرد و دستش را بر سينه او نهاد. شيبه مي‌گويد:"در آن لحظه هيچ كس در دنيا نمي‌توانست در نظرم محبوب‌تر از او باشد."لذا ايمان مي‌آورد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ اُمَّلام
— 211 —
فرمود:"برو و بجنگ" شيبه مي‌گويد:"من رفتم و جلوتر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نبرد پرداختم.اگر در آن لحظه پدرم هم جلو مي‌آمد او را مي‌كشتم."
نيز در روز فتح مكه كسي به نام فضاله نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ الخشان‌ت رفت تا او را به قتل برساند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به او نگاه متبسمي كرد و گفت:"با نفست چه سخن گفتي؟" و بعد براي فضاله طلب مغفرت كرد. فضاله ايمان آورد، هم او مي‌گويد:"در آن لحظه در دنيا مدن اوي‌توانست براي من محبوب‌تر از او باشد."
رويداد هفتم:به نقل صحيح، لحظه‌يي كه يهوديان مي‌خواستند به نيت سوء قصد سنگ بزرگي را از بالا بر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در جايي نشسته بود بياندازند، پيامبر به واسطه مراقبت الهي از آن‌كن تا است و آن سوء قصد هم ناكام ماند.
رويدادهاي فراواني چون نمونه‌هاي ذكر شده وجود دارد. مخصوصاً امام بخاري و امام مسلم و ائمه حديث از حضرت عايشه نظير ا‌كنند كه گفت: پس از نزول آيه‌ي
وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به افرادي كه گه‌گاه از او محافظت مي‌كردند فرمود:
يَا اَيُّهَا النَّاسُ انْصَرِفُوا فَقَدْ عَصَمَنِى كن است عَزَّوَجَلَّ
يعنينيازي به محافظت از من نيست پروردگارم از من مراقبت مي‌كند.
رساله حاضر از ابتدا تا اين‌جا نشان مي‌دهد كههمه انواع و عوالم كائنات، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّله رؤسامي‌شناسند و با او مرتبطند. معجزات او در هر نوعِ كائنات ديده مي‌شود. در واقع ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اعتبار خالق كائنات و پروارد. بهمه مخلوقات، مأمور و رسول حضرت حق است.آري، هر اداره، بازرس و مأمور مهم پادشاه را مي‌شناسد و مأمور پادشاه به هر اداره‌يي كه مراجعه كند با او مر من سلمناسبت‌دار خواهد بود، چرا كه به نام پادشاهِ همه مردم، داراي مأموريت است؛ اگر فقط بازرس عدليه باشد به عدليه و دادگستري مي‌پردازد و دواير ديگر او را آن چنان نخواهند شناخت. اگر بازرس نظامي باشد ا داشت،مور كشوري او را نخواهد شناخت؛ به همين ترتيب دانسته مي‌شود در سراسر دواير سلطنت الهي هر طايفه‌يي، از فرشته گرفته تا مگس و عنكبوت همه او را مي‌شناسند و مي‌ه جوشييا شناسانده مي‌شود. پس او خاتم الانبيا و رسول رب العالمين است و رسالتش مافوق عموم انبيا شامل هر چيزي مي‌شود.
— 212 —
اشارت شانزدهم:امور خارق العا نيز كه پيش از بعثت پديد آمده‌ و با نبوت مرتبطند "ارهاصات" ناميده شده و دلايل نبوت هستند و شامل سه قسم به شرح زير مي‌شوند:
قسم اول:خبر دادن تورات و انجيل و زبور و اندك نبيا از نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نص قرآن است.
آري، اين كتاب‌ها مادام كه آسماني‌اند و صاحبان‌شان پيامبرند بحث‌شان از كسي كه دين آن‌ها را نسخ نموده، شكل كائنات را دگرگون كرده و نيمي از زمين را با نوري كه آورد روشن " ادعااست، قطعي و ضروري‌ست. آري، كتاب‌هاي مذكور كه از حوادث كوچك خبر داده‌اند مگر ممكن است از رويداد محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه بزرگ‌ترين رويداد نوع بشر مي‌باشد خبر ندهند؟بديهي‌ست كه قطعاً خبر داده‌اند؛ حال يا تكذيب كرده‌اند تو بي‌رشان از تخريب و كتاب‌هايشان از نسخ در امان بماند يا اين‌كه تصديق كرده‌اند تا به واسطه آن شخصِ اهل حقيقت، دين‌شان از خرافات و تحريف نجات يابد. دوست و دشمن حيات اند كه در هيچ كدام از اين كتاب‌‌ها اشاره و علامتي مبني بر تكذيب پيغمبر اسلام وجود ندارد. پس ناچار مي‌گوييم علائم تصديق بايد در اين كتاب‌ها وجود داشته باشد. مادام كه كتاب‌هاي مزبور به صورت مطلق پيامبر بعدي را تعي خوارده، و در اين مورد علتي قطعي و سببي بنيادين وجود دارد كه وجود اين تصديق را اقتضا مي‌كند، ما نيز با سه حجت قاطع به اثبات موضوع مي‌پردازيم تا بر وجود آن تصديق دلالت نمايد:
نخستين حجت:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بهبي آن‌قرآن به آن‌ها مي‌گويد:"تصديق من و اوصاف من در كتاب‌هاي شما موجود است. كتاب‌هاي شما آن‌چه را من مي‌گويم تصديق مي‌كنند."و با آياتي چون
قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ
(آل عمران: ٩٣) سؤال ُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ
(آل عمران: ٦١)
آن‌ها را به مقابله و مبارزه مي‌خواند. با ايتصديق مواره به آن‌ها مي‌گفت :"تورات‌تان را بياوريد و آن را بخوانيد؛ بياييد ما همراه خانواده خويش دست به سوي درگاه
— 213 —
حضرت حق مي‌گشاييم و عليه دروغگويان با لعنت و نفرين دعا مي‌كنيم." اما هيچ روحاني يهودي يا كشيش مسيحي حت مي رونستند يك خطاي او را نشان دهند. اگر مي‌توانستند و نشان مي‌دادند، كافران معاند و حسود و يهوديان منافق و همه عالم كفر ی كه تعدادشان هم زياد بود ی در هر سو اعلام مي‌كردند. پيامبر به آن‌ها گفت: "يا خطايم را بيابيد يابر مي‌ه آن قدر با شما جهاد مي‌كنم تا از بين برويد." آن‌ها نيز به جنگ و بيچارگي و مهاجرت تن دادند و اين بدان معناست كه خطايي از او نتوانستند رقه مي. اگر فقط يك خطا مي‌يافتند نجات پيدا مي‌كردند.
حجت دوم:عبارات تورات و انجيل و زبور هم‌چون عبارات قرآن داراي معجزه نيست؛ نيز اين كتاب‌ها را همواره از روي تتحت تأا دوباره ترجمه كرده و كلمات غريب فراواني بدان‌ها آميخته‌اند. سخن مفسران و تأويل‌هاي اشتباه آن‌ها هم با آيات التباس گرديد؛ علاوه بر اين تحريفاتِ برخي نادانان و مغرضان هم به موضوع اضافه شد. به اين ترتيب تحريف و دگرگوني در كتاب‌هاي فوق فزوني همسرت حتي علامه مشهور شيخ رحمة الله هندي هزاران تحريف موجود در اين كتاب‌ها را به كشيش‌ها و علماي يهود و نصارا اثبات نموده و آن‌ها را به سكوت وا داشته ااعیجاز‌ رغم همه اين تحريف‌ها باز هم در همين زمان حسين جسريِ مشهور رحمة‌الله‌عليه از همين كتاب‌ها صد و چهارده دليل بر نبوت احمدي استخراج كرده و در كتاب "رساله حميديه" نگاشته است. مرحوم اسماعيل حقيِ مناسترلي اين كتاب وَاَنتركي ترجمه كرده است. علاقمندان مي‌توانند به آن مراجعه كرده و دلايل ذكر شده را مطالعه نمايند.
هم‌چنين بسياري از علماي يهودي و مسيحي اقرار و اعتراف كرده‌اند كه"اوصاف محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در كتاب‌هاي ما آمده است."آري، شير خان غير مسلمانان "هِرقل" از پادشاهان مشهور روم اعتراف كرده است كه"بله عيسي (ع) از محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده است."
نيز مَلِك روم و حاكم مصر به نام مُقَوْقِس و ابن صوريا از علمايهايي ك يهود و عالمان و بزرگان مشهوري مانند ابن اخطب و برادرش كعب ابن اسد و زبير بن
— 214 —
باطيا با اين‌كه بر دين خود ماندند، اما اقرار كردند:"اوصاف او در كتاب‌هايز هستيجود است و از او بحث مي‌شود."
هم‌چنين عده‌يي از علماي مشهور يهود و كشيشان معروف مسيحي بعد از مشاهده اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در كتاب‌هاي سابق دست از عناد برد داشت ايمان آوردند و توصيفات پيامبر را در تورات و انجيل نشان دادند و ساير علماي مسيحي و يهودي را به سكوت وا داشتند. از جمله‌ي اينان عبدالله ابن سلام مشهور ووب ششمبن مُنَبِّه و ابي ياسير و شامول و اُسيد و ثعلبه دو پسر سعيه را مي‌توان نام برد. البته، شامول در زمان پادشاهي تُبَّع در يمن مي‌زيست و همان‌گونهزات احبَّع غياباً و قبل از بعثت ايمان آورده بود، ايمان آورد. يكي از عارفان بالله به نام ابن هَيْبَان پيش از بعثت ميهمان قبيله "بني نضير" شد و به آن‌ها خبر داد
قَرِيبٌ ظُهُورُ نَبِىٍّ هذَا دَارُ هِجْرَتِهِ
و بعد در همان‌جا وفات ياف وحدانبعدها كه همين قبيله با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به رويارويي و جنگ پرداخت اُسيد و ثعلبه به ميدان آمدند و بر قبيله مذكور فرياد بر آوردند:
وَاللّهِ هُوَ الَّذِى عَهَدَ اِلَيْكُمْ فِيهِ ابْنُ هَيْبَان
يعنيشخصيضْرِبُن هيبان خبرش را داده بود همين است با او نجنگيد.اما مردم قبيله به سخن آنان گوش ندادند و جنگيدند و نتيجه‌اش را ديدند.
نيز اشخاص متعددي چون ابن بنيامين و ه مي‌نرِق و كعب الاحبار از علماي يهود با اطلاع از اوصاف پيامبر (اسلام) در كتاب‌هايشان ايمان آوردند و ديگران را هم در اين بحث شكست دادند.
از علماي نصراني نيز بحيرا، راهب مشهور كه درباره‌اشنات نيكرديم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه با عمويش به سمت شام مي‌رفت دوازده ساله بود. بحيراي راهب به خاطر پيامبر قريشيان را دعوت كرد. سپس مشاهده كرد تكه ابري در آسُ وَ االاي سر قافله در محل اتراق كاروان سايه كرده است. دانست كسي كه در جستجويش است در آن‌جاست. فردي را بدان سو فرستاد تا او را هم بياورد. بحيرا به ابوطالب گفت:"تو باز گرد و به مكه برو! يهوديان حسودند، اوصافسول اكعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در تورات آمده است؛ آن‌ها خيانت خواهند كرد."
— 215 —
هم‌چنين نَسطُورُ الحَبَشَه و نجاشي رييس حبشيان به دليل آن‌كه اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّبرخورد در كتاب‌هايشان ديده بودند هر دو با هم ايمان آوردند.
نيز عالم مشهور نصراني به نام ضَغَاطِر با ديدن اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در انجيل، ايمان آورد و اين مطلب را در ميان روميان اعلام كرد. اول: به شهادت رساندند؛ و حارث بن ابي شُمَرِ الغَسَاني از رؤساي نصرانيان و هم‌چنين بزرگان ديني و ملوك شام يعني شخصيت‌هاي مشهوري مانند صاحب اِليا و هرقل و ابن ناطور و جاروت اوصاف پيامبر را در كتاب‌هايشان ديده و ايمان آورده‌اند، فقط هرقل ايمان خود ه كند جهت سلطنت دنيا ظاهر نكرد.
سلمان فارسي هم مانند اينان در ابتدا نصراني بود. بعد از مشاهده اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در جستجوي او بر آمد.
عالم مشهوري به نام تميم هم‌چنين نجاشي مشمي‌باشيس حبشه نيز نصرانيان حبشه و كشيشان نجران متفق القول خبر مي‌دهند كه"ما اوصاف نبوي را در كتاب‌هاي خود ديديم و به همين دليل ايمان آورديم."
حجت سوم:چند نمونه از آيات تورات و انجيل و زبور را درباره‌ي پيامبرمان ه يا د الصَّلاةُ وَ السَّلام به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نمونه اول:در زبور چنين آيه‌يي وجود دارد:
اَللّهُمَّ ابْعَثْ لَنَا مُقِيمَ السُّنَّةِ بَعْدَ الْفَتْرَة
ومقيم السّنهنيز از نام‌هاي احمدي‌ست.
آيه انجيل:
قَالَيم بي‌سِيحُ اِنِّى ذَاهِبٌ اِلَى اَبِى وَ اَبِيكُمْ لِيَبْعَثَ لَكُمُ الْفَارَقْلِيطَا
(يعنيمن مي‌روم تا فارلقليط به سوي شما آيد،يعني احمد آيد.)
آيه ديگري يچ چيزيل:
اِنِّى اَطْلُبُ مِنْ رَبِّى فَارَقْلِيطًا يَكُونُ مَعَكُمْ اِلَى اْلاَبَدِ
يعنيمن از پروردگارم پيامبري را مي‌خواهم كه حق را از باطل جدا كند و تا ابد همراه شما باشد.فارقليط به معاي آب َلْفَارِقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ
نام پيامبر (اسلام) در آن كتاب‌هاست.
آيه تورات:
اِنَّ اللّهَ قَالَ ِلاِبْرَاهِيمَ اِنَّ هَاجَرَ تَلِدُ وَيَكُونُ ادت داَلَدِهَا مَنْ يَدُهُ فَوْقَ الْجَمِيعِ وَيَدُ الْجَمِيعِ مَبْسُوطَةٌ اِلَيْهِ بِالْخُشُوعِ
يعنيهاجر مادر حضرت اسماعيل صاحب
— 216 —
فرزند خواهد شد و از فرزند او ن:قطب ندي به دنيا مي‌آيد كه دستش فوق همه خواهد بود و دست عموم با خشوع و اطاعت به سوي او گشوده مي‌شود.
آيه ديگري از تورات:
وَقَالَ يَا مُوسَى اِنِّى مُقِير منتهُمْ نَبِيًّا مِنْ بَنِى اِخْوَتِهِمْ مِثْلَكَ وَاُجْرِى قَوْلِى فِى فَمِهِ وَالرَّجُلُ الَّذِى لاَيَقْبَلُ قَوْلَ النَّبِىِّ الَّذِى يَتَكَلَّمُ بِاِسْمِى فَاَنَا اَنْتَقِمُ مِنْهُ
يعني از بني اسماعيل كه نياي خن بني اسرائيل هستند كسي مانند تو را خواهم فرستاد. من سخن خود در دهان او خواهم نهاد و او با وحي من سخن خواهد گفت، و كسي كه او را قبول نكند عذاب خواهم داد.
آيه ديگر از ز معجز
قَالَ مُوسَى رَبِّ اِنِّى اَجِدُ فِى التَّوْرَيةِ اُمَّةً هُمْ خَيْرُ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ يَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُؤْمِنُونَ بِاللّهِ فَاجْعَلْهُمْ اُمَّتِى قَالَ تِلاةُ وَمَّةُ مُحَمَّدٍ
يادآوري:نام محمد در اين كتاب‌ها به صورت اسامي سرياني چون"مُشَفَّحْ" "اَلْمُنْحَمَنَّا"و"حِمْياطا"و به معناي محمد با اسم‌هاي عبراني آمده است؛ وگرنه نام محمد به ندرت و به صراحت آورده شده بود كه يهو دخالتسود آن مقدار را هم تحريف كرده‌اند.
آيه زبور:
يَا دَاوُدُ يَاْتِى بَعْدَكَ نَبِىٌّ يُسَمَّى اَحْمَدَ وَمُحَمَّدًا صَادِقًا سَيِّدًا اُمَّتُهُ مَرْحُومَةٌ
عبدالله ابن عمست فرسالعاص از عبادله سبعه كه در كتاب‌هاي سابق تحقيقات بسيار نموده بود و عبدالله ابن سلام كه در بين علماي يهود، پيش از همه اسلام آورد و كعب الاحبار از علماي مشهور بني اسرائيل، در زماني كه تورات هنوز دست‌خوش تحريفات زيادكميت، بود آيه‌يي را كه ذكر خواهيم كرد بر حقانيت پيامبر اسلام دليل آورده‌اند. در بخشي از آيه بعد از خطاب به حضرت موسي خطاب به پيامبري كه خواهد آمد مي‌گويد:
يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ اِنَّا اَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا وَحِرْزًا ِلْبا تعليِّينَ اَنْتَ عَبْدِى سَمَّيْتُكَ الْمُتَوَكِّلَ لَيْسَ بِفَظٍّ وَلاَ غَلِيظٍ وَلاَ صَخَّابٍ فِى اْلاَسْوَاقِ وَلاَ يَدْفَعُ بِالسَّيِّئَةِ السَّيِّئَةَ بَلْ يَعْفُو وَيَغْفِرُ وَلدر لیطقْبِضَهُ اللّهُ حَتَّى يُقِيمَ بِهِ الْمِلَّةَ الْعَوْجَاءَ بِاَنْ يَقُولُوا لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ
— 217 —
آيه‌يي ديگر از تورات:
مُحو آفري رَسُولُ اللّهِ مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ وَهِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ وَمُلْكُهُ بِالشَّامِ وَاُمَّتُهُ الْحَمَّادُونَ
در اين آيه لفظ "محمد" در اسمي سرياني به معناي محمد آمده است.
يك آيه ديگر از تورات:اَنْتَ عَبْدِى وَرَسُولِى سَمَّيْتُكَ الرات برَكِّلَ در اين آيه پيغمبري را مورد خطاب قرار مي‌دهد كه بعد از حضرت موسي و از بني اسماعيل ی كه برادران بني اسحاق بودند ی خواهد آمد.
آةُ وَ ر از تورات:
عَبْدِىَ الْمُخْتَارُ لَيْسَ بِفَظٍّ وَلاَ‌غَلِيظٍ
معنايمختار "مصطفي"است كه نام پيامبر اسلام مي‌باشد.
در انجيل در تعريف پيامبري كه بعد از عيسي مي‌آيد و در چند آيه با نام"رييس زمان مژده داده شده گفته مي‌شود:
مَعَهُ قَضِيبٌ مِنْ حَدِيدٍ يُقَاتِلُ بِهِ وَاُمَّتُهُ كَذلِكَ
اين آيه نشان مي‌دهد كه "پيامبري خواهد آمد كه صاحب السيف است و مأمور به جهاد مي‌باشد." قضيبِ حديد ن‌جا نمشير. اين را كه امت او نيز مانند خودش صاحب السيف‌اند و مأمور به جهاد مي‌باشند بخش پاياني سوره فتح نشان مي‌دهد:
وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّه است. لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ
(فتح: ٢٩)
اين آيه، به آيه مذكور انجيل و آيات ديگر اشاره دارد و همراه با انجيل اعلام مي كند كه محمد عَليهِ الصَّلاةهِ الصلسَّلام صاحب السيف است و مأمور به جهاد مي‌باشد.
آيه‌يي از باب سي و سوم كتاب پنجم تورات:"حق تعالي از طور سينا اقبال نمود و از ساعير بساس اِلوع كرد و در كوه ‌هاي فاران ظاهر شد."
در اين آيه با "اقبال حق در طور سينا" به نبوت موسوي و با "طلوع حق در ساعير" كه شامل كوه‌هاي شام اسند و پبوت عيسوي اشاره دارد. به همين ترتيب با "ظهور حق در كوه‌هاي فاران" كه همه بالاتفاق معتقدند منظور از آن كوه‌هاي حجاز مي‌باشد بي‌شك رسالت احمدي را خبر مي‌دهد. نيز در تأييد بخش پاياني به هرتح كه مي‌فرمايد:
ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ
(فتح: ٢٩)
اصحاب پيامبري را كه در كوه‌هاي فاران ظهور مي‌كند با تعبير "قدسيان" توصيف مي‌نما اشتبا218
مي‌گويد:"پرچم قدسيان همراه او و در سمت راستش است." يعني ياران او اولياي قدسي و صالح‌اند.
در باب چهل و دوم كتاب اشعياي نبي اين آيه آمده است:
"حق سبحانه در آخر الزمان بنده‌ي برگزيده و منتخب خود را مايان پرده روح الامين حضرت جبرئيل را نزد او مي‌فرستد و دين الهي را به وي تعليم مي‌دهد. او نيز به واسطه تعليم روح الامين حقايق را به مردم خواهد آموخت و در ميان مردم به حق حكم خواهد كرد. او نور است و خلق را از ظلمات بيرو. مي‌گورد؛ آن‌چه را پروردگار قبل از وقوع به من آموخت من نيز به شما اعلام مي‌كنم."
آيه فوق در كمال صراحت اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ‌پيامبر آخر الزمان را بيرت انسدارد.
اين آيه در بیاب چهیارم كتاب ميخیائيل نبي مسمّا به ميشیائل آمیده است: "در آخیر الزمان امتي كه مورد رحمت خداوند است قائم مي‌گردد؛ آن‌ها در آن‌جا كوه مبا وَ البراي عبادت اختيار مي‌كنند. شمار كثيري از اقليم‌هاي مختلف در آن‌جا گرد هم مي‌آيند و پروردگار يكتا را عبادت مي‌كنند؛ و براي او شريكي قائل نمي‌شوند."
اين آيه، مبارك‌ترين كوهور پي يعني كوه عرفات را به صورت آشكاري توصيف مي‌كند و تكبير و عبادات حاجياني كه از هر جاي دنيا به آن‌جا مي‌روند و امت محمدي كه مشهورند به برخورداري از رحمت الهي راد عبار مي‌كند.
در باب هفتاد و دوم زبور اين آيه آمده است: "دريا تا دريا را مالك شده و از نهرها تا ابتدا و انتهاي زمين را مالك مي‌شود... ملوك يمن و الجزاير برايش هديه مي‌آورند... پادشاهان در برابرش سر تعظيم فرود آورده و سجدمل بدونند... هميشه بر او سلام و با بركت دعايش مي‌كنند... انوار او از مدينه ساطع مي‌شود... ذكرش تا ابد الآباد ادامه مي‌يابد... نام او پيش از وجود شمس موي‌خواهده است... و با توقف خورشيد انتشار مي‌يابد..."
آيه فوق كاملاً آشكارا فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را توصيف مي‌كند. شیگفتا بعد از داود (ع) جز محمد عربي عَلي؛ ماداَّلاةُ وَ السَّلام كدام پيامبر آمد كه دينش را از شرق تا غرب انتشار داده باشد و از ملوك جزيه گرفته و پادشاهان را تحت امر خود در آورد طوري كه گويي سجده‌اش مي‌كنند و سلام و دعاي روزانه يكسَاسَامردم دنيا را كسب نموده
— 219 —
باشد و انوارش از مدينه ساطع شده باشد؟ چه كسي مي‌تواند كسي جز محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان دهد؟
در ترجمه تركي انجيل يوحنا در آيه سي‌ام باب چهاردهم آمده است: "ديگر با شما ز دنيا تگو نخواهم كرد، زيرا رئيس اين عالم مي‌آيد، و اثري از او اصلاً در من نيست"منظور از "رئيس عالم"، "فخر عالم" است. فخر عالم نيز مشهورترين عنوان براي محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌باشد.
آيه هكشتي بب شانزدهم از انجيل يوحنا: "من اما حق را براي شما بيان مي‌كنم. رفتن من براي شما مفيد است، زيرا تا زماني كه من نروم تسلي دهنده به سوي شما نمي‌آيد."توجه كنيد رئيس عالم و تسلي‌دهنده‌ي واق مي‌آوان‌ها جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي است؟آري، فخر عالم اوست و هم اوست كه انسان‌هاي فاني را از نابودي هميشگي رهانيده، تسلي مي‌دهد.
آيه هشتم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "او نيز وقتي بيايد جهاات قرآر خصوص گناه و صلاح و حُكم محكوم خواهد كرد."جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي آمده است كه فساد دنيا را به صلاح تبديل كند و مردم را از گناه و شرك برهاند و سياست ويان ميت دنيا را تغيير دهد؟
آيه يازدهم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "زيرا حكم آمدن رييس اين جهان آمده است"رييس عالم
آري، شخص مذكور چنان سلطان و رييسي‌ست كه در طول هزار و سيصد و پنجاه سال و در هر عه و تعت كم سيصد و پنجاه ميليون پيرو و رعيت دارد. در كمال تسليم و انقياد از اوامرش تبعيت و با سلام‌هاي روزانه با او تجديد بيعت مي‌كنند.
البته احمق و بر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه سيد البشر مي‌باشد.
آيه سيزدهم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "اما وقتي آن روح حق آمد همه شما را به سوي حقيقت ارشاد خواهد نمود، زيرا از جانب خومانان نمي‌گويد. همه آن‌چه را شنيده بيان مي‌كند و از چيزهاي آينده به شما خبر خواهد داد."اين آيه صريح است. جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي‌ست كه همه‌ي انسانهيچ‌گا به يك‌باره به حقيقت بخواند و هر خبر را مبتني بر وحي دهد و آن‌چه را از جبرائيل شنيده بيان كند و از قيامت و آخرت به تفصيل خبر دهد؟ چه كسي مي‌تواند جز محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر از ح220
در كتاب هاي پيامبران ديگر براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نام‌هاي سرياني و عبراني به معاني "محمد، احمد و مختار" ذكر شده است و مخت چند نمونه:
نام او در صُحف شعيب"مُشَفَّحْ"به معناي محمد است. در تورات نام‌هاي"مُنْحَمَنَّا"به معني محمد و"حِمْياطا"به معني نبي الحرم آمده است. در تواند ا نام "المختار" از او ياد مي‌شود. باز در تورات نام"الخاتم الخاتم"و در تورات و زبور تعبير"مقيمُ السنّه"براي او به كار رفته است. نيز درقرآن دابراهيم و تورات به او"مازماز"گفته شده است. در جايي از تورات نيز"اَحْيَد"ناميده مي‌شود.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
اِسْمِى فِى الْقُرْآنِ مُحَيگر چنوَ فِى اْلاِنْجِيلِ اَحْمَدُ وَ فِى التَّوْرَيةِ اَحْيَدُ
در انجيل از اسماي نبوي صاحب القَضيب و الهَراوَه هم آمده است كه معناي آن"دارنده شمشير و عصا"است. آري، بزرگ‌ترين پيامبر در ميان پيامبراني كه صتقادهاسيف‌اند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه به همراه امتش مأمور به جهاد مي‌باشد. باز در انجيل در وصف او"صاحب التاج"آمده است. اين عنوان خاص رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ نزده صَّلام است. تاج يعني عمامه، دستار. در زمان قديم عرب‌ها در ميان ملت‌هاي مختلف عموماً به بستن دستار و عمامه شناخته مي‌شدند. منظور از"صاحب التاج"د. در جيل به يقين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.
نام‌هاي"البارقليط"يا"الفارقليط"در تفاسير انجيلبه فرد حق‌پرستي تعبير شده است كه حق و باطل را از هم جدا مي‌كند.اين نام برا به د به كار مي‌رود كه در آينده انسان‌ها را به سوي حق خواهد خواند.
عيسي (ع) در جايي از انجيل مي‌گويد: "من مي‌روم تا رئيس جهان بيايد"حال سؤال اين است بعد از حضرت عيسي (ع) جز رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چداراي آمد كه رئيس جهان باشد و بين حق و باطل فرق بگذارد و به جاي عيسي (ع) مردم را ارشاد كند؟ آشكار است كه حضرت عيسي (ع) مدام به امت خود مژده و خبر مي‌دهد كه "كسي خواهد آمد و به من نيازي نخواهيد داشت، وهب امه و بشارت دهنده اويم."هم‌چنان كه آيه زير از قرآن كريم مي فرمايد:
— 221 —
وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةبر رويبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ
(صف: ٦)
"اُمَّتُهُ الْحَمَّادُونَ" اولياء چلبي سياح مشهور در آرامگاه حضرت شمعونِ صفا آيه زير باشد. درباره رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نازل شده در انجيلي از پوست آهو خوانده است. "ايتون" يك پسر، "ازربيون" كه از نسل ابراهيم است، "پيكن اف" پيغمبر مي‌شود، "لوغسلين" كه دروغگو نيست، "بنت" مولد او "افزولات" مكه است، "كه كالوشير" به صالح بودن شناخته مي‌شود، "تونومنين" نام مبارك او، "مواممكتوبحمد محمد است، "اسفدوس" پيروي كنندگان او، "تاكرديس" بر اين جهان حاكم مي‌شوند، "بيست بيث" بر آن جهان نيز.
* واژه مواميت از "مَمَد" گرفته شده و "مَمَد" نيز شكل تغيير يافته "محمد" است.
آري، حضرت ين كلمع) در انجيل بارها اين موضوع را به امت خود بشارت مي‌دهد و مي‌گويد كهمهم‌ترين رئيس انسان‌ها خواهد آمد؛و با برخي نام‌ها از او ياد مي‌كند. اين نام‌ها البته سرياني و عبراني‌اند. اهل تحقيق ي نمودكرده‌اند، نام‌هاي مذكور به معناي"احمد، محمد، و فارق بين حق و باطل"آمده است. پس بايد گفت عيسي (ع) بارها بشارت آمدن احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را داده است.
سؤال:اتش را ه شود: چرا حضرت عيسي (ع) بيش از هر پيغمبر ديگري "آمدن پيامبر اسلام را" بشارت مي‌دهد و پيامبران ديگر صرفاً خبر آن را داده‌اند و صورت بشارت در كت‌تان ن كم است؟
پاسخ مي‌دهيم:زيرا احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام حضرت عيسي(ع) را از تكذيب‌هاي عجيب يهوديان و تهمت‌هاي ناروايي كه به او مي‌زدند مي‌رهاند و دين او را از تحريفات . مهما غريب نجات مي‌دهد؛ در عين حال در برابر شريعت سخت و دشوار بني اسرائيلي كه عيسي(ع) را به رسميت نمي‌شناختند شريعت عاليه‌يي دارد كه سهل و جامع است و از نظر احكام نقص‌هاي شريعت عيسوي را برطرف مي‌كند. ا اما ا كه "عيسي(ع)" بارها مژده مي‌دهد كه"رئيس عالم"مي‌آيد.
بنابراين در تورات و انجيل و زبور و ساير صُحفِ پيامبران بحث‌ها و آيات بسيار مهمي درباره پيامبري كه عاقبت خواهد آمد وجود دارد. بخشي از اين نوع آياذكور ريان كرديم. نيزدر كتاب‌هاي مذكور "پيامبر آخر الزمان" با نام‌هاي متعددي ياد
— 222 —
مي‌شود. پيامبر آخر الزماني كه با اين درجه از اهميت در آيات مكرر كتب انبيا از او ياد مي‌شود جز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و‌خواهدَلام چه كس ديگري مي‌تواند باشد؟
منظور از بياندومين قسم از ارهاصیاتو دلايل نبوت اين است كه بدانيم كاهنان و گروهي از اوليا و عارفان بالله در زمان فترتِ پيش از بعثت، از آمدن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ الو تصدي خبر داده و آن را به اطلاع همه رسانده و با سروده‌هاي خود به زمان‌هاي آتي نيز منتقل نموده‌اند. تعداد اين قبيل افراد زياد است ما چند تن از آنان را كه مشهورند و سيره نويسان و مورخان آن‌ها را قبول دارند و نام‌شان را ذكر كرده‌اند به شرح زير بياتباط دنيم:
اول:سلطاني به نام تُبَّع از پادشاهان يمن اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كتاب‌هاي گذشته ديده و ايمان آورده است، او چنين مي‌سرايد:
شَهِدْتبه خاطى اَحْمَدَ اَنَّهُ رَسُولٌ مِنَ اللّهِ بَارِى النَّسَمِ فَلَوْ مُدَّ عُمْیرِى اِلَى عُمْرِهِ لَكُنْتُ وَزِيرًا لَهُ وَابْنَ عَمٍّ
يعنيمن رسالت احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ معارضلام را تصديق مي‌كنم. اگر در زمان او مي‌بودم وزير و عمو زاده‌اش مي‌شدم.(يعني مانند علي فدايي و خادمش مي‌شدم.)
دوم:قس بن ساعده‌ي معروف كه خطيب مشهور و مهم و در عين حال موحد و روشن ضمير عرب بواساس با سروده زير پيش از بعثت نبوي بر رسالت احمدي شهادت مي‌دهد:
اَرْسَیلَ فِينَا اَحْیمَدَ خَيْیرَ نَبِىٍّ قَیدْ بُعِثَ صَلَّى عَلَيْهِ اللّهُ مَا عَجَّ لَهُ رَكْبٌ وَ حُثَّ
سوم:كعب ابن لؤي از اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ ‌دارد.َّلام كه از روي الهام، نبوّت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را چنين اعلام مي‌دارد:
عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخَْتْهُ صَدُوقًا خَبِيرُهَا
يعني محمد النبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد.
چهارم:"سيف ابن ذي يزن" از پادشاهان يمن اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ره به دتاب‌هاي سابق ديده، ايمان آورده و مشتاق پيامبر شده بود. وقتي عبدالمطلب
— 223 —
جد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با كاروان قريشيان به يمن ُ ٭ سَود "سيف ابن ذي يزن" آن‌ها را فرا خواند و گفت:
اِذَا وُلِدَ بِتِهَامَةَ وَلَدٌ بَيْنَ كَتْفَيْهِ شَامَةٌ كَانَتْ لَهُ اْلاِمَامَةُ وَاِنَّكَ يَا عَبْدَ الْمُطَّلِبِ لَجَدُّهُ
يعنيدر حجاز كودكي به مجموعمي‌آيد، بين دو كتف او نشاني چون خاتم وجود دارد، اين كودك امام همه انسان‌ها خواهد شد.سپس او عبدالمطلب را مخفيانه نزد خود خواند و از سر كرامت و پيش از بعثت به او خبر داد كه "پدر بزرگ آن كودك نيز تو هستي"
پنجم:ورقة به پيَوْفلْ (از پسر عموهاي خديجه كبرا)؛ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز نزول وحي اضطراب داشت. خديجه كبرا واقعه را براي ورقة ابن نَوْفلْ تعريف مي‌كند. ورقه مي‌گويد او را به اين‌جا بفرست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نزد ومي‌توا‌رود و حالتي را كه در آغاز نزول وحي برايش پيش آمده بود براي او تعريف مي‌كند، ورقه مي‌گويد:
بَشِّرْ يَا مُحَمَّدُ اِنِّى اَشْهَدُ اَنَّكَت مي‌رَ النَّبِىُّ الْمُنْتَظَرُ وَبَشَّرَ بِكَ عِيسَى
يعنينگران مباش اين‌كه گفتي حالت وحي است، به تو مژده مي‌دهم پيامبري كه انتظارش را دارند تو هستي. عيسي به تو بشارت داده بود.
ششم:يدر حكمعارفان بالله به نام "عَسْقَلان الحِمْيَري" پيش از بعثت هر گاه قريشيان را مي‌ديد مي‌پرسيد: "آيا كسي در ميان شما ادعاي پيامبري دارد؟" و پاسخ منفي مي‌شنيد. در زمان بعثت باز هم مي‌پرسد و اين بار پاسخ مثبت مي‌شنوددر جمعويند بله يك نفر هست كه ادعاي پيامبري دارد، عسقلان مي‌گويد: "عالم در انتظار اوست."
هفتم:ابن العلا از علماي بنام مسيحي پيش از بعثت و بدون آن‌كه پيامبر را ديده باشد از نبوتش خبر مي‌دهد. بعد از بعثت مي‌رود و پيامبر را مي‌بيند و مي‌گويد:
بال ديَذِى بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَقَدْ وَجَدْتُ صِفَتَكَ فِى اْلاِنْجِيلِ وَبَشَّرَ بِكَ ابْنُ الْبَتُولِ
يعنيمن صفات تو را در انجيل ديدم و ايمان آوردم. پسر مريم آمدن تو را در انجيل بشارت مي‌دهد.
هرِ متوجاشي پادشاه حبشه ی كه بحث او گذشت ی گفته است:
— 224 —
لَيْتَ لِى خِدْمَتَهُ بَدَلاً عَنْ هذِهِ السَّلْطَنَةِ
يعنياي كاش به جاي اين سلطنت خدمتكار محمد عربيعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌شدم، خدمتكاري او برتر از سلطنت است.
اينك پس ااز اوس شرح حال اين عرفا كه به واسطه الهام رباني از غيب خبر داده‌اند از كاهناني ياد مي‌كنيم كه به واسطه روح و جن از غيب خبر داده و كاملاً صريح و روشن آمدن و براسارسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بيان داشته‌اند. اينان نيز شمارشان زياد است ما فقط تعدادي از آن‌هايي را بيان مي‌كنيم كه مشهورند و بيان‌شان حكم متواتر يافته و اشته‌ا‌تر كتاب‌هاي تاريخ و سيره از آن‌ها نام مي‌برند. داستان مفصل آن‌ها و اطلاع از سخنان‌شان را به آثار سيره نويسان ارجاع داده، خود در اين‌جا به اختصار بيان مي‌كنيم:
اول:كاهني‌ست و مدام "شِقّ" كه يك چشم و يك دست و يك پا داشته، و گويي نيمي از انسان بوده است. به صورت قطعي و در حد تواتر معنوي در كتاب‌هاي تاريخي قيد شده كه اين كاهن رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مكرر خبر داده است.
دوم:اعتماد" كاهن مشهور شام است كه استخوان در بدن نداشت و به نظر مي‌رسيد هيچ عضوي نيز ندارد. صورت‌اش روي سينه بود و از عجايب خلقت به شمار مي‌رفت. او مدت زيادي نيز عمر كرد. با خبرهايي كه از غيب مي‌داد در ميان مردم زمان خود مشه حال حتي كسري (پادشاه فارس) براي اطلاع از تعبير خواب عجيبي كه ديده بود و به موجب آن در زمان ولادت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چهارده كنگره كاخ سلطنتش فرو مي‌ريخت عالمي به نام "مُويزان" را نزد ديگر فرستاد. سطيح خبر مي‌فرستد كه:"چهارده نفر در بين شما حكومت خواهند كرد و بعد سلطنت‌تان از بين مي‌رود، سپس فردي مي‌آيد ديني خواهد آورد. او دين و دولت شما را از ميان مي‌برد." سطيح به اين ترتيب آمدن پ پيامبآخر الزمان را به صورت صريح و آشكار خبر داده است.
كاهنان مشهوري مانند سواد بن قارب الدوسي، خنافر، افعاسيه نَجران، جِزل ابن جِزل الكِندي، ابن خَلَصَه الدوسي و فاطمه بنت نِيهُنَنَجاريه طبق آن‌چه در
— 225 —
كتاب‌هاي تاريخ و سيره بيان شده آمدن پيامبر آخر الزمان را خبر داده و گفته‌اند كه او محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.
نه ی كه ابن بنت كُرَيز از خويشاوندان حضرت عثمان خبر نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به واسطه‌ي كهانت از غيب شنيده بود. او در اوايل ظهور اسلام به حضرت عثمان ذي النورين گفت:"ايمان بياور" و عثمان نيز همان اوايل ايمان آورد. سعد اين آن با را به صورت زير با شعر بيان داشته است:
هَدَى اللّهُ عُثْمَانًا بِقَوْلِى اِلَى الَّتِى بِهَا رُشْدُهُ وَ اللّهُ يَهْدِى اِلَى الْحَقِّ
هم‌چنين جنياني هر كاده نمي‌شدند اما صدايشان شنيده مي‌شد و "هاتف" ناميده مي‌شدند نيز مانند كاهنان بارها آمدن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را خبر داده بودند؛ از جمله: هاتف جني بر "ذياب ابن الحارث" فرياد برآورد كه:
يَیا ذَيَابُ يَیا ذَيَابُ اِسْیمَعِ ه، جديَبَ الْعُجَابَ بُعِثَ مُحَمَّدٌ بِالْكِتَابِ يَدْعُو بِمَكَّةَ فَلاَ يُجَابُ
و به اين وسيله موجب مسلمان شدن او و فرد ديگري شد.
باز هاتن كرد:ديگري بر سر "سامعه ابن قَرَّه الغَطَفَاني" چنين فرياد زد و موجب مسلمان شدن گروهي شد:
جَاءَ الْحَقُّ فَسَطَعَ وَ دُمِّرَ بَاطِلٌ فَانْقَمَعَ.
بشارت و خبر دادن اين گونه هاتف‌ها بسيار مشهور و زياد است.
هم‌چنان كاست و ان و هاتفان خبر از نبوت پيامبر داده‌اند اصنام و قربانيان‌شان نيز از رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده‌اند؛ از جمله:
مشهور است كه بُت قبيله مازن فرياد كشيده گفته است:
هذَا النَّبِىُّ الْمُرْسَلُ جَاءَ بِبرادراِّ الْمُنْزَلِ
و به اين ترتيب از رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده است.
نيز واقعه مشهوري‌ست كه سبب مسلمان شدن عباس ابن مِرداس شد. او بُتي به نام ضِمار داشت؛ اين بُتف مي‌بمي‌گويد:
اَوْدَى ضِمَارُ وَكَانَ يُعْبَدُ مُدَّةً قَبْلَ الْبَيَانِ مِنَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ
يعني پيش از آمدن محمد مرا عبادت مي‌كردند، اما اينك سخن محمد وجود دارد و ممكن نيست ضلالت پيشه كافيمه يابد.
حضرت عمر از قرباني‌اي كه پيش از اسلام براي بُتي ذبح مي‌شد شنيد:
— 226 —
يَا آلَ الذَّبِيحِ اَمْرٌ نَجِيحٌ رَجُلٌ فَصِيحٌ يَقُولُ لا براي َ اِلاَّ اللّهُ
نمونه‌هايي از اين قبيل فراوان است كه كتاب‌هاي موثقي قبول كرده و نقل نموده‌اند.
هم‌چنان كه كاهنان و عارفان بالله و هاتبرهان حتي اصنام و قرباني‌ها از رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده‌اند برخي حوادث و وقايع نيز موجب مسلمان شدن عده‌يي شده است، مثلاً روي برخي سنگ‌ها و قبور ي مي‌ياسنگ قبرها به خط قديم عباراتي مانند مُحَمَّدٌ مُصْلِحٌ اَمِينٌ ديده شده و به اين واسطه عده‌يي ايمان آورده‌اند. آري، منظور از مُحَمَّدٌ مُصْلِحٌ اَمِينٌ كه به خط قديم روي بعضي از سنگ‌ها ديده شده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ لطنت رام است، زيرا پيش از او و در حدود سال‌هاي زندگاني او فقط هفت نفر نام محمد داشته‌اند و جز آن‌ها كسي را محمد نمي‌ناميده‌اند. افراد ديگر به غير از پيامبر شايستگي تم كتابصلح امين را نداشته‌اند.
قسم سوماز ارهاصات، حوادث و امور خارق العاده‌يي‌ست كه در زمان ولادت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ مي‌دهد. حوادث مذكور به نحوي مرتبط حم الرد پيامبر رخ مي‌داده‌اند.
هم‌چنين پيش از بعثت رويدادهايي رخ داده، كه هر يك از آن‌ها مستقيماً معجزه پيامبر بوده است. تعداد اين موارد زياد است. ما به عنوان نمونه چند مورد را اشارهور و مورد قبول ائمه حديث مي‌باشند و در صحت‌شان ترديدي نيست به شرح زير نقل مي‌كنيم:
نخست:شب ولادت نبوي، مادر پيامبر و مادر عثمان ابن العاص و مادر عبدالرحمن ابن عوف كه آن‌جا حضور در بحث ند نور عظيمي مي‌بينند. هر سه آن‌ها مي‌گويند:"ما در زمان ولادت پيامبر چنان نوري ديديم كه مشرق و مغرب را براي ما روشن كرد."
دوم:در آن شب بيش‌تر باز نمر كه در كعبه بودند سرنگون شده بر زمين افتادند.
— 227 —
سوم:ايوان معروف كسري (همان كاخ مشهور) آن شب به لرزه در آمد، ديواره‌هايش ترك خورد و چهارده كنگره فرو ريخت.
چهارم:در آن شب آثل آن.ي ساوه ی درياي كوچكي كه تقديس مي‌شد ی خشك شد و آتش مجوسيان در اصطخرآباد ی كه آن را ستايش مي‌كردند و هزار سال بي‌وقفه روشن بود ی خاموش شد.
اينه همه‌هار رويداد اشاره بود بر اين‌كهمولودِ تازه به دنيا آمده آتش‌پرستي را از بين خواهد برد، كاخ سلطنت پارس را نابود خواهد كرد و تقديس چيزهايي را كه حقيقت،ذن الهي انجام مي‌گرفت منع خواهد نمود.
پنجم:مواردي هم هست كه گر چه در شب ولادت پيامبر رخ نداده‌اند، اما چون وقوع‌شان در آستانه به دنيا آ هر رو بوده است از ارهاصات احمدي دانسته مي‌شوند؛ يكي از اين موارد واقعه فيل مي‌باشد كه در سوره لَمْ تَرَ كَيْفَ به نص قطعي بيان شده است. يكي از پادشاهان حبشه به نام اَبْرَهه براي تخريب كعبه فيل عظيم الجثه‌يي را كه به فيل محمولام نيوف بود با خود همراه كرد. زماني كه به مكه نزديك شد فيل از حركت باز ايستاد. ابرهه چون چاره‌يي نيافت با لشكريانش بازگشت. پرندگان ابابيل آن‌ها را شكست دادند و در هم ريختند، لذا گريختندُ وَ اند. اين حكايت عجيب در كتاب‌هاي تاريخ به تفصيل ذكر شده است. اين رويداد يكي از دلايل نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به شمار مي‌رود، زيرا كعبه‌ي مكرمه كه قبله و محل تولد و موطنِ ويش مياو بود در زماني بسيار نزديك به ولادت‌اش به صورت خارق العاده و غيبي از تخريب و ويراني ابرهه رهايي يافت.
ششم:به شهادت حليمه و همسرش، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني ه اوصیك و نزد حليمه سعيده بود بارها تكه ابري بر سرش سايه مي‌افكند تا آفتاب اذيت‌اش نكند. آن‌ها اين مطلب را به ديگران هم گفته بودند و اين موضوع به درستي شهرت يافت.
نيز وقتي كه به سوي شفقط بيرفتند و او دوازده ساله بود بحيراي راهب شهادت مي‌دهد كه تكه ابري را بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ديده كه بر او سايه مي‌افكنده است. او اين واقعه را به ةُ وَ نيز نشان داده بود.
— 228 —
به همين ترتيب يك بار كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت همراه با ميسره خدمتكار خديجه از تجارت باز مي‌گشت، خديجه ا حلالو فرشته را بر سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌‌بيند كه چون ابر بر سر او سايه افكنده بودند. اين مطلب را به ميسره خدمتكار خود مي‌گويد: ميسره نيز به خديجه كبرا مي‌گويد:"من در طول سفر او را به همين صورت ديدم."
هفتم:به نقل صحين‌كه ت است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت زير درختي نشست. آن‌جا خشك و خالي بود، اما ناگهان سبز شد. شاخه‌هاي آن درخت بر سر پيامبر خم شده، سايهوتر ازند.
هشتم:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان خردسالي در خانه ابوطالب بود. هر گاه ابوطالب با خانواده و فرزندانش غذا را همراه پيامبر صرف مي‌كردند سير مي‌شدند، اما زماني كه پيامبر هنگام غذا خوردن حضور ندار برداها سير نمي‌شدند. اين روايت هم مشهور و هم قطعي‌ست.
اُمُّ أيْمَن كه در خردسالي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نگهداري و مراقبت مي‌كرد مي‌گويد:"رسول اكرمعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هيچ‌گاه از گرسنگي و تشنگيلگي يعنكرد نه در خردسالي و نه زماني كه بزرگ شده بود."
نهم:اموال و شير بزهاي حليمه دايه پيامبر برخلاف ديگران در قبيله زياد و با بركت بود. اين مطلب هم مشهور و قط‌ها هم
مگس پيامبر را آزار نمي‌داد و بر بدن مبارك و لباس‌هايش نمي‌نشست. هم‌چنان كه سيد "عبدالقادر گيلاني(قدس)" از اولاد پيامبر نيز همين وضع را از جدش به ارث برده بود و مگس بر بدن او نمي‌نشست.
دهم:پس از تولد رسولي‌ستكعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مخصوصاً در شب ولادت او سقوط ستارگان افزايش يافت. ما اين واقعه را در كلام پانزدهم با براهين قطعي اثبات كرده و گفته‌ايم كه سقوط به نان در آن شب علامت و اشاره‌يي‌ست بر قطع خبر گرفتن شياطين و اجنه از غيب. مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به واسطه وحي به ميدان آمد مي‌بايسام دينرابر خبرهاي ناقص و آميخته به دروغ جنيان و كاهنان و كساني كه
— 229 —
از غيب خبر مي‌دادند سدي كشيده مي‌شد، تا شبهه‌يي بر وحي وارد نكنند و گفته‌هايشان شباهيات، ووحي نداشته باشد.
آري، پيش از بعثت شمار كاهنان بسيار بود. نزول قرآن به كار آن‌ها خاتمه داد. حتي بسياري از آنان ايمان آوردند، زيرا ديگر نتوانسته‌اند مخبرين خود را از طائفه جن بيابند. در واقع قرآناغفال ه به كار آنان خاتمه داد. امروز نيز چون كاهنان زمان قديم، در اروپا در ميان احضار كنندگان ارواح به روش مديوم‌ها مديوم: فردي كه واسطه احضارضه امح و جنيان شود. نوعي كهانت (پيش‌گويي) سر بر آورده است؛ بگذريم...
خلاصه:وقايع و افراد بسياري نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را پيش ار زمان او تصديق نموده و ديگران را نيز وادار به تصديق كرده‌اند.
آري، ذاتي كه قرار است به لحاظ معنا رئيس دنيا
آري، سلطان لولاك لولاك چنان رييس و سروري‌ست كه سلطنتش ١٣٥٠ سال است ادامه دارد. بعد از قرن اد، لذاهر عصر دست كم ٣٥٠ ميليون پيرو و علاقمند داشته است. نيمي از كره زمين را زير بيرق خود در آورده و پيروانش هر روز با كمال خشوع با سلام و صلوات بر او با او تجديد بيعت كرده و از اوامرش اطاعت مي‌كنند.
باشد و صورت معنوي جهان را تغيير دهد و دنيا رمي‌باشه آخرت كرده، و ارزش مخلوقات جهان را اعلام كند و راه سعادت ابدي را به جن و انس نشان دهد و جن و انس فاني را از نيستي هميشگي برهاند و حكمت آفرينش دنيا و معما و طلسم پيچيده‌اش را بگشايد و مقاصد خالق كائنا برگردداند و به ديگران بياموزد و آفريننده را بشناسد و به همه بشناساند، شكي نيست كه پيش از آمدن او هر چيز و هر نوع و طائفه‌يي بي‌صبرانه انتظار آمدنش را خواهد كشيد، از او استقبال خواهد كرد و او را تشويق خواهد نمود و اگر از طرف خالقش به ايوجود دع واقف شود به ديگران نيز اعلام خواهد كرد؛ همان‌طور كه در اشارت‌ها و مثال‌هاي سابق ديديم همه انواع مخلوقات، معجزات او را نشان مي‌دهند، گويي به استقبال او مي‌روند و با زببيت دازه نبوتش را تصديق مي‌كنند.
— 230 —
اشارت هفدهم:بزرگ‌ترين معجزه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پس از قرآن ذات خودش است. منظور اخلاق عاليهْهُ اِ كه در او جمع است. او در هر خصلت در بالاترين مرتبه قرار دارد و دوست و دشمن در اين امر اتفاق نظر دارند. حتي قهرمان شجاعت يعني حضرت علي همواره مي‌گفت:"جنگ وقتي به دهشتناك‌ترين وقتش مي‌رسيد ما پشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ر پشت ي‌گرفتيم."و هكذا... او در همه مواردِ اخلاق حميده به بالاترين و دست نايافتني‌ترين درجات رسيده بود. براي آگاهي از اين معجزه علاقمندان را به كتاب "شفاء شريف" اثر قاضي عياض علامه مغرب ارجاع مي‌دهيم. الحق و الانصاف او معجزه اخلاق حميده پيامبر ‌ها نيار زيبا بيان و اثبات نموده است.
معجزه بسيار بزرگ ديگر احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به تصديق دوست و دشمن شريعت كبراي اوست كه ماند.
آمده و نه خواهد آمد. بيان اين معجزه اعظم را تا حدودي به سراسر سي و سه كلام، سي و سه مكتوب، سي و يك لمعه و سيزده شعاعي كه نوشته‌ايم ارجاع مي‌دهيم.
نيز يك معجزه كبراينكته رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه خبرش متواتر و قطعي‌ست یشَق‌ُّ القمراست. شَقُّ ‌القمر علاوه بر اين‌كه به طرق مختلف و به صورت متواتر از اعاظم صحابه مانند ابن مسعود، ابن عباس، ابن عمر، امامم كه هانس، و حُذيفه نقل شده نص قرآن نيز طي آيه‌ي
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ
اين معجزه بزرگ را به جهانيان اعلام نموده است. مشركان معاند لصَّلار آن زمان خبر اين آيه را انكار نكردند و بلكه فقط گفتند اين سحر و جادوست. به عبارت ديگر دو نيم شدن ماه در نظر كفار هم قطعي‌ست. بيان اين معجزه كبرا را به رساله "شَقُّ القمر" كه ضميمه كلامهم پيش يكم" است ارجاع مي‌دهيم.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چنان كه معجزه شَقُّ القمر را به اهالي زمين نشان داد معراج را نيز به عنوان معجزه اكبر به ساك هم ‌چاوات نشان داد. تبيين معجزه اعظمي را كه معراج ناميده مي‌شود به رساله "معراج" كه كلام "سي و يكم" است ارجاع مي‌دهيم، زيرا رساله مذكور با براهين قطعي شد.
اي ملحدان ثابت مي‌كند كه اين معجزه كبرا تا چه حد نوراني و عالي و قطعي‌ست. در اين‌جا فقط
— 231 —
معجزه سياحت بيت المقدس را توضيح خواهيم داد كه مقدمه معج‌ها نشاج است و معجزه‌يي كه صبح آن شب، هنگام سؤال قريشيان مبني بر چگونگي اوضاع بيت المقدس از پيامبر رخ داد.
پيامبر صبح فرداي معجزه معراج، خبر آن را به قريش داد، اما قريش گفته‌هاي او را تكذيب كردند. گفتند: "اگر واقعاً به بتند و قدس رفته‌يي ديوارها و درها و اوضاع و احوال بيت المقدس را براي ما باز گو" رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌فرمايد:
فَكَرَبْتُ كَرْبًا لَمْ اَكْرُبْ مِثْلَهُ قَطُّ فَجَلَّى اللّنبوت‌ا بَيْتَ الْمَقْدِسِ وَكَشَفَ الْحُجُبَ بَيْنِى وَبَيْنَهُ حَتَّى رَاَيْتُهُ فَنَعَتُّهُ وَ اَنَا اَنْظُرُ اِلَيْهِ
يعني از تكذيب و سؤال آن‌ها بسيار به تنگ آمدم؛ طوري كه هيچ‌گاه چنان وضعي را تجربه ني‌دهد،ودم. حضرت حق ناگهان بيت المقدس را به من نشان داد. من هم به بيت المقدس نگاه مي‌كردم و همه چيزها را يك به يك تعريف مي‌كردم. قريش در آن لحظه ديدند آن‌چه پيامبر درباره بيت به برس مي‌گويد درست و كامل است.
هم‌چنين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به قريش گفت: "يكي از قافله‌هايتان را در راه ديدم، فردا فلان ساعت مي‌رسد." قريشيان در همان ساعت به انتظار قافله نشس بودن افله يك ساعت تأخير كرد. براي اين‌كه خبر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درست بوده باشد به تصديق اهل تحقيق خورشيد يك ساعت از حركت باز ايستاد، يعني زمين جزه شجين‌كه ايرادي بر سخن پيامبر وارد نشود گردش و وظيفه خود را يك ساعت متوقف كرد و اين‌كار را با ايستايي خورشيد نشان داد.
آري،براي تصديق فقط يك سخن محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زمين عظيم دس را درظيفه‌اش مي‌كشد و خورشيدِ با عظمت گواه اين مطلب مي‌شود. درياب كسي كه چنين ذاتي را تصديق نكرده و به دستوراتش عمل نمي‌كند تا چه حد بدبخت و كسي كه او را تصديق مي‌كند و در برابر فرامين‌اشسَمِعْنَا وَ اَطَعْنَامي‌گويد تا چه حد سا اصلاد است، پس بگو:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلي الايمان و الاسلام
اشارت هجدهم:بزرگ‌ترين و جاودانه‌ترين معجزه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قرآن حكيم است كه جامع ص باطن يل نبوت بوده و وجه اعجازي آن به چهل وجه اثبات
— 232 —
گرديده است. بيست و پنجمين كلام ی تقريباً در صد و پنجاه صفحه ی به بيان اين معجزه اكبر و بيان و اثبات معجزه بودن آن به چهل وجه پرداخته استقلعه خمطالب مربوط به اين معجزه اعظم را ی كه خود گنجينه معجزات است ی به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط سه نكته را به شرح زير بيان مي‌داريم:
نكته نخست:اگر گفته شود اعجاز قرآن در بلاغت‌اش است؛ در حالي ك نشان ي طبقات انسان‌ها حق دارند كه در اعجاز قرآن سهم و حصه داشته باشند. بلاغت قرآن را از هر هزار عالم ممكن است فقط يك نفر درك كند.
پاسخمي‌دهيم كه قرآن حكيم براي هر طبقه‌يي اعجازي دارد؛ طوري كه هر زبان بد اعجاز را به طرزي احساس مي‌كند، مثلاً قرآن در برابر اهل بلاغت و فصاحت اعجازي را نشان مي‌دهد كه در بلاغتِ خارق العاده‌اش دارد. براي طبقه اهل شعر و خطدا كننز اعجاز اسلوب بديعِ عالي، زيبا و شگفت انگيز را نشان مي‌دهد. با اين‌كه اسلوب مزبور براي همه دل‌نشين است، اما هيچ كس نمي‌تواند از آن تقليد كند. گذشت زمان آن رنداشت؛ نمي‌كند و هميشه نو و تازه است. چنان نثر منتظم و چنان نظم منثوري‌ست كه هم عالي‌ست هم شيرين. در برابر طبقه كاهنان و خبردهندگان از غيب نيز اعجاز اخبار خارق العاده غيبي‌
و بهنشان مي‌دهد. براي اهل تاريخ و دانشمندانِ وقايع جهان نيز اعجاز اخبار و حوادث امت‌هاي پيشين و وقايع و احوال آيندگان، برزخيان و آخرتيان را مطرح مي‌كند. براي علماي جامعه شناسي و اهل سياست اعجاز در اتيجه:سي را به رخ مي‌كشد. آري، شريعت كبراي بر آمده از قرآن سرّ اعجاز اين كتاب را به روشني نشان مي‌دهد. براي طبقه‌يي كه اهل غور و تفحص در معارف الهي و حقايق هستي مي‌باشند اعجازي را به ن‌يي مري‌گذارد كه مربوط به حقايق قدسي الهي قرآن است و وجود اين نوع اعجاز را به آن‌ها مي‌چشاند. براي اهل طريقت و ولايت نيز اعجاز موجود در اسرار آياتي را نشان مي‌دهد كه در درياي قرآن دائماً در تموج مي‌‌باشند؛ و هكذا... در برابر همه طبقات، از چهل طبقليهِ اجازش پنجره‌يي مي‌گشايد و اعجازش را نمايش مي‌دهد.
— 233 —
حتي طبقه عوامي كه فقط شنونده است و اندكي فهم معاني مي‌كند نيز اذعان دارد كه خوانده شدن اين كتاب به قرائت كتاب‌هاي ديگر شباهت ندارد. فساني كي مي‌گويد:"يا اين قرآن از همه كتاب‌هايي كه تا به حال شنيده‌ايم پايين‌تر است كه اين را هيچ دشمني هم نمي‌تواند بگويد و امر كاملاً محالي‌ست؛ بدين ، اينكبرتر از همه كتاب‌هايي‌ست كه شنيده شده است. پس معجزه است." اين درجه از اعجاز را كه عامي صرفاً شنونده درك كرد براي مساعدت به او تا حدي توضيح خواهيم داد:
لسم پيعجز البيان وقتي نازل شد و ظهور يافت همه عالم را به مبارزه طلبيد و در ميان انسان‌ها دو احساس شديد را پديد آورد:
اول:حس تقليد در دوستان؛ يعني آرزوي شباهت به شيوه قرآنِ عزيز و احساس سخن گفتن مكبرا د..
دوم:حس انتقاد و مقابله در دشمنان؛ يعني احساس رويارويي با قرآن و شكستن ادعاي معجزه بودنش...
با همين دو احساس شديد ميليون‌ها كتاب عربي نوشته شد كصُكَ و هم موجودند. اينك اگر بليغ‌ترين و فصيح‌ترينِ اين كتاب‌ها همراه با قرآن خوانده شود هر كس كه بشنود به يقين خواهد گفت قرآن به هيچ يك از اين‌ها شباهت ندارد. پس معلوم مي‌شود ب به نر سطح هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست؛ بنابراين يا بايد پايين‌تر از آن‌ها باشد كه امر غير ممكن و محالي‌ست و هيچ كس حتي شيطان هم چنين چيزي نخواهد گفت،
مبحث نخست و مهم مكتوب "بيست و ششم" حاشيه ود سخن اين جمله است.
پس قرآن معجز البيان برتر از همه كتاب‌هاي نوشته شده مي باشد.
قرآن حكيم در برابر جاهل عامي كه حتي درك معنا نيز نمي‌كند اعجازش را به نحوي كه او را به ستوه نصد سالو منزجر نكند نشان مي‌دهد. آري، عامي فوق يعني همان شخص جاهل مي‌گويد:"زيباترين و مشهورترين شعر را اگر دو سه بار گوش كنم برايم خسته كننده مي‌شود، اما قرآن به هيالصَّلخسته كننده نيست.
— 234 —
هر چه بيش‌تر گوش مي‌كنم بيش‌تر خوشم مي‌آيد، پس اين نمي‌تواند كلام انسان باشد."
قرآن حكيم اعجاز خود را در كودكاني كه براي حفظ آيات الهي تلاش مي‌كنند به اين صورت نشان مي‌دهد كه درن موضوعيف و ظريف و بسيط اين كودكان خردسال كه (در حالت عادي) حتي نمي‌توانند يك صفحه از كتابي را حفظ كنند آن قرآن بزرگ و آيات و جملات شبيه به هم آن را كه در بسياري از جاهاي قرآن ممكن است موجب سر در گمي و اشتباه ام قرار كمال سهولت و آساني در حافظه آن‌ها جا گير مي‌كند.
حتي تلاوت و زمزمه قرآن براي بيماران و محتضراني كه از كم‌ترين صدا و سخني متأثر مي‌شوند چون آب زمزم گوارا و دل‌نشين است، لذا قرآن حكيم اعجاز خود را به د فرشتنيز مي‌چشاند.
نتيجه:قرآن حكيم اعجاز خود را به چهل طريق به چهل طبقه مختلف از انسان‌ها نشان مي‌دهد يا وجودش را مي‌چشاند. قرآن هيچ كس را بي‌نصيب نمي‌گذارد، حتي براي كسا پيامبفقط داراي چشم‌اند،
عبارت "وجه اعجازش در مقابل طبقه‌يي كه فقط داراي چشم‌اند، و گوش و قلبي ندارند" در اين‌جا كاملاً مجمل و مختصر و ناقص است. اين وجه از اعجاز (قرآن) در مكتوب‌هاي بيست و نهم و سي‌ام* بسيار درخشان و نوراني و آشكار و مشخص بيان ُ وَ ات؛ طوري كه حتي نابينايان هم مي‌توانند آن را ببينند و بهره‌مند شوند. براي نشان دادن آن وجه از اعجاز گفتيم قرآني كتابت كردند. ان شاء الله منتشر مي‌شود و همه آن وجه زيبا را خواهند ديد.
* مكتوب سي‌ علي (ر بود بسيار درخشان نگاشته شود، اما جايش را به اشارات الاعجاز داد و خود پا به عرصه نگذاشت.
گوشي ندارند، قلبي ندارند و از دانش بي‌بهره‌اند نيز (بروجعلامت اعجاز دارد.
به اين ترتيب كه: كلمات قرآن معجز البياني كه به خط و چاپ حافظ عثمان است ناظر بر هم‌اند، مثلاً اگر صفحات زيرين كلمه وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبَهُمْ در سوره "كهف" دان شواخ كنيم و پايين برويم كلمه "قِطْمِير" در سوره "فاطر" با اندك انحرافي ديده خواهد شد و به اين ترتيب نام آن سگ هم دانسته مي‌شود. يا مثلاً دو كلمه مُحْضَرُونَ در سوره "يس" روي هم و منطبق بر هم مي‌باشند، همين
#2مر، جا ترتيب كلمه‌هاي اَلْمُحْضَرُينَ و مُحْضَرُونَ در سوره "صافات" روي هم و منطبق بر يك‌ديگرند و در عين حال ناظر بر كلمات مُحْضَرُونَ در سوره‌ي "يس" مي‌باشند، يعني اگر يكي از اين كلمات سوراخ شوند با اندك انحرافي واژه‌هاي مذكور را مشاهده خر روايكرد. مثلاً دو كلمه مَثْنَي يكي در آخر سوره "سبأ" و ديگري در ابتداي سوره "فاطر" ناظر بر هم‌اند. اين‌كه در كل قرآن كلمه مَثْنَي سه بار به كار رفته و دو مورد از آن‌ها ناظر و منطبق بر هم‌اند نمي‌تواند امري تصادفي ور كه نمونه‌هاي اين مطلب بسيار فراوان است. حتي يك كلمه در پنج شش جا پشت صفحات با اندك انحرافي ناظر بر هم‌اند. من قرآني را ديدم كه جملات ناظر بر هم در دو صفحه‌ي رو به روي هم را با قلم قرمز نوشته بودند. همان ت از افتم:"اين وضعيت هم نشانه‌يي از نوعي معجزه است." سپس متوجه شدم جملات زيادي از قرآن اين‌طورند كه در پشت صفحات متعدد ناظر بر هم‌اند؛ ناظر بودني معنا‌دار. چون ترتيب قرآن با ارشاجا برخ و قرآن‌هاي منتشر و مطبوع نيز با الهام الهي بوده، در نقش قرآن حكيم و در خط آن اشاراتي بر علايم اعجازي وجود دارد. چنين وضعي نه كار تصادف است و نه زاييده فكر بشر. اندك عدم تطابقينازل شبته وجود دارد كه آن‌هم به دليل نقصان طبع است اگر كار نشر كاملاً دقيق و منظم بود كلمه‌ها تمام و كمال بر هم منطبق مي‌شدند.
لفظ "الله" در هر يك از صفحات در برگيرنده سوره‌هاي بلند و متوسط مدني به طرز بديعي تكرار شده‌اندنات راجلاله "الله" اغلب در هر صفحه پنج، شش، هفت، هشت، نه، يا يازده بار تكرار شده و در دو سوي يك برگ و صفحات رو به روي هم مناسبت‌هاي عددي بامعنا و زيبايي بروز مي‌يابد.
(١): شامل چهار نكته مي‌باشد:
نكي هست : در برابر اهل ذكر و مناجات، لفظ مُقفّي و مُزين قرآن و اسلوب فصيح و هنرمندانه و بلاغتش ی كه همه نظرها را به خود جلب مي‌كند ی داراي مزاياي فراواني است و موجب جديت عُلوي و حضور الهي و جمعيت خاطر گرديده و باعث اخلال در آن‌ها نمي فلسفهدر حالي كه معمولاً بهره‌مندي از اين قبيل مزاياي فصاحتي و صنايع لفظي و نظم و قافيه در جديت اخلال ايجاد مي‌كند، مزاح را به خاطر مي‌آورد به آرامش خاطر لطمه مي‌زند و مانع تمركز نظر مي‌گرددرد.
ناجات مشهوري از امام شافعي را به دفعات مي‌خواندم؛ لطيف‌ترين و جدي‌ترين و
— 236 —
منظوم‌ترين و عالي‌ترين مناجات كه موجب رهايي مصر از قحطي و خشكسالي شد؛ ديدم منظوم و مقفي بودنش د به عن عُلوي‌اش اخلال ايجاد مي‌كند. هشت نه سال است كه اين مناجات ورد زبانم است. جديت حقيقي اين مناجات را نتوانستم با قافيه و نظمش در هم آميزم. از همين جا دانستم كه قرآن در قافيه‌هاي خاص و ممتاز و نهادينه، و نظم و مزايايش از نوعي رباز ببرخوردار است كه از جديت حقيقي و آرامش كامل محافظت كرده و آن را پريشان نمي‌كند. اهل مناجات و ذكر اين نوع اعجاز را اگر با عقل هم فهم نكنند با قلب احساس خواهند كرد.
نكته دوم: يكي از اسرار معنوي اعجاز قرآن معجز البيان اين اسز رسالين كتاب نمايانگر درجه ايمان درخشان و بسيار عظيم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه مظهر اسم اعظم مي‌باشد.
هم‌چنين قرآن ماليل هف نقشه مقدس، مرتبه برتر دين حق را كه بسيار گسترده و بزرگ و عالي‌ست و بيانگر حقايق متعالي عالم آخرت و ربوبيت مي‌باشد را به طرزي فطري بيان كرديم حياليم مي‌دهد.
نيز (قرآن) بيانگر خطاب خالق كائنات و عزت و حشمت بي‌پايان اوست از آن نظر كه پروردگار همه موجودات مي‌باشد. البته اگر تمام عقول بشر يك‌جا جمع شوند و تبديل به يك عقل گردند باز هم براساس سرّ
قُل لَّئِن‌دهند َمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ
(اسراء:٨٨)
نمي‌توانند با چنان افاده فرقاني و چنين بيان قرآني مقابله و معارضه كنند. اَيْنما در َرَا مِنَ الثُّرَيَّا زيرا اين سه پايه اساسي قابل تقليد و نمونه سازي نيست...!
نكته سوم: در آخر همه صفحات قرآن حكيم آيه به اتمام مي‌رسد، انتهاي آيه با قافيه‌يي زيبا خاتمه مي‌يابد. سرّ اين مطلب آن است كه آيه مدايد. او ره ٢٨٢) به عنوان بزرگ‌ترين آيه براي صفحات و سوره‌هاي اخلاص و كوثر براي سطرها مقياس گرفته شده‌اند، لذا اين مزيت عالي قرآن حكيم و علامت اعكه عبد مشاهده مي‌گردد.
نكته چهارم: در اين مبحث از اين مقام به خاطر كمبود وقت به بيان علائم مختصر و چند نمونه جزيي و مجمل از كرامت تشويق كننده و دوست داشتني و بسيار دل‌نشين ی كه از نقطه نظر موفقيت رساله نور به غايت مهم و بزرگ و با عظمت مي‌با سه مكتفا كرده‌ايم. اين در حالي‌ست كه آن حقيقتِ بزرگ و كرامت دل‌نشين تحت عنوان مطابقت با پنج شش نوعش، سلسله‌يي از كرامات رساله نور و لمعات قابل مشاهده اعجاز قرآن و خواس اشارات رموزات غيبي را تشكيل مي‌دهد. سپس قرآني مزيّن كتابت شد كه لمعه‌يي از اعجازهاي قرآن را براساس تناسب‌ها و توافق‌هاي لفظ "الله" نشان مي‌داد. نيز هشت رساله كوچك به نيزرموزات ثمانيه" تأليف شد كه مناسبات لطيف و اشارات غيبه‌يي را بيان مي‌كرد كه از تناسب‌ها و توافق‌هاي موجود در حروف قرآني بر آمده بود. بعد رسائل پنج‌گانه تحت عنوان اشاريَاءِ ني، كرامت غوثيه و سه كرامت عَلَويه ی كه براساس سرّ تناسب و توافق، رساله نور را تصديق و تقدير و تحسين مي‌كنند ی نگاشته شد. معلوم مي‌شود در تأليف معجزات احمدي آن حقيقت بزرگ اجمالاً احساس شده است ليكن افسوس كه مؤلف بخش اندكجزه "طصري از آن را ادراك نموده و نشان داده و بي آن‌كه پشت سرش را ببيند با شتاب به پيش رفته است.
— 237 —
نكته دوم:در زمان حضرت موسي (ع) سحر رواج داشت، پس معجندارد.م او متناسب با آن بود؛ در زمان حضرت عيسي (ع) دانش طب رواج داشت، لذا اغلب معجزه‌هاي او نيز از همان جنس بود و در زمان رسول اكرم عَليهِ اه امر ةُ وَ السَّلام هم چهار مورد زير در جزيرة العرب رواج داشت:
اول:بلاغت و فصاحت
دوم:شعر و خطابه
سوم:كهانت و خبر دادن از غيب
چهارم:آگاهي از وقايع گذشته و رويدادهاي هستي
وقتي قرآن معجز البيان نازل شد صاحبان اين چهار نوع معلوماانيد اه مبارزه طلبيد.
ابتدا اهل بلاغت را وادار كرد زانو بزنند؛ و آن‌ها نيز با شگفتي قرآن را گوش كردند.
در مرحله بعد اهل شعر و خطابه يعني كساني را كه بيان منهنه آسشتند و به زيبايي شعر مي‌سرودند چنان شگفت زده نمود كه انگشت بر دهان گرفته گزيدند. مجبورشان كرد زيباترين شعرهايشان را كه با آب طلا نوشته و به عنوان نشانه‌ي افتخار خود تحت عنوان "مُعَلَّقات سَبْعه" به ديوارهاي كعي
فَمخته بودند پايين آورند و بي‌ارزش بدانند.
نيز كاهنان و ساحراني را كه از غيب خبر مي‌دادند به سكوت وا داشت. كاري كرد خبرهاي غيبي‌شان را فراموش كنند. جنيااند. صرد كرد و به كهانت پايان داد.
آنان را نيز كه از وقايع جوامع گذشته و رويدادهاي عالم خبر مي‌دادند از دروغ و خرافه نجات داد و رويدادهاي واقعي دوره‌هاي گذشته و رويدادهاي نوراني عالم هستي را تعليم‌شان داد.
ايخل دلو طبقه در برابر قرآن با كمال حيرت و حرمت زانو زدند و شاگردش شدند. هيچ يك از آنان هيچ‌گاه نتوانستند به مقابله با حتي يك سوره برخيزند.
اگر گفته شوداز كجا مي‌دانيم كسي نتوانست معارضه كند و در واقع امكان معارضه نيست؟
— 238 —
مي‌گوييم:اگر معا مربوطكان داشت حتماً اقدام مي‌كردند، زيرا نياز شديدي به معارضه احساس مي‌شد. دين و مال و جان و خانواده آن‌ها در معرض خطر قرار گرفته بود. اگر اقدام بهدهد:"ده مي‌كردند نجات مي‌يافتند. اگر معارضه امكان داشت حتماً اقدام مي‌كردند. اگر معارضه صورت مي‌گرفت چون تعداد طرفداران معارضه يعني كافران و منافقان زياد و بلكه خيلي زياد بود به طرفداري و حمايت بر مي‌خاستند و خبرش را در همه‌جا م مي‌كنندند؛ هم‌چنان كه هر چيزي را عليه اسلام نشر كردند. اگر موضوع را به همه جا اعلام مي‌كردند و اصولاً معارضه صورت مي‌‌گرفت حتماً با آب و تاب در تواريخ و كتاب‌ها ثبت مي‌شد. همه تواريخ و كتاب‌ها موجودند در هيچ حضرت آن‌ها جز چند فقره مربوط به مسيلمه كذاب چيز ديگري نيست. اين در حالي‌ست كه قرآن حكيم در طول بيست و سه سال همواره به شكل جدي و تحريك كننده‌يي طرف‌هاي مقابل را به معارضه و مبارزه مي‌خواند و مي‌گفت:
"به حياين قرآن را از فرد اُمّي‌اي مانند محمد امين آورده و نشان دهيد.
اگر قادر به آن نيستيد فرد مورد نظرتان لازم نيست اُمي باشد فردي كاملاً عالم و نويسنده‌يي بيابيد.
اگر قادر به اين هم نيستيد نه يك فرد كه همه علششم:
هل بلاغت‌تان را جمع كنيد تا به هم كمك كنند... حتي خداياني كه به آن‌ها اعتماد داريد به شما كمك كنند.
بسيار خب اگر اين كار را هم نمي‌توانيد بكنيد از آثار بليغي كه در گذشته محمد شده‌اند استفاده كنيد و آيندگان را هم به مساعدت بخوانيد و نظيري براي قرآن نشان دهيد.
اگر قادر به انجام اين كار هم نيستيد لازم نيست نظير كل قرآن را بياوشاند.قط ده سوره بياوريد كافي‌ست. در صورتي كه از آوردن ده‌ سوره درست و واقعي نظير ده سوره قرآن نيز ناتوان هستيد تركيبي از داستان و قصه‌هاي غير واقعي بياوريد تا نظير نظم و بلاغتش باشد.
— 239 —
اگر اين كار را هم نمي‌تو مجموعنجام دهيد نظير فقط يك سوره قرآن را بياوريد. بسيار خب سوره هم لازم نيست از سوره‌هاي بلند باشد، از سوره‌هاي كوتاه بياوريد؛ در غير اين‌صورت دين و جان و مال و خانواده‌تان در دنيا و آخرزات مهعرض خطر قرار مي‌گيرد."
آري، قرآن حكيم نه در بيست و سه سال كه در طول هزار و سيصد سال در هشت طبقه و به صورت محكوم كننده‌يي تمام انس و جن را به مبارزه طلبيده و مي‌طلبد. در دوره اول كافران جان و مال و خانواده خود را در خطر انداخته راه جنگ را اتي راتناك‌ترين راه است برگزيدند و معارضه را كه ساده‌ترين و نزديك‌ترين راه بود رها كردند. پس اين‌ها نشان مي‌دهد كه راه معارضه امكان نداشته است.
آيا امكان دارد هيچ آدم عاقلي مخرينندهدر جزيرة العربِ آن روز به ويژه در ميان قريشيان كه قومي باهوش بودند كسي از اديبان قوم نخواهد كه تلاش كند نظير فقط يك سوره از قرآن را بياورد تا در معرض هجوم قرآن قرار نگيرند؟ مگر ممكن است چنين كسي راه كوتاه و آسان را كنار بگذارد و ق اقتد مشقتي را كه لازمه‌اش به خطر انداختن جان و مال و خانواده است در پيش بگيرد؟
خلاصه:هم‌چنان كه جاحظ مشهور گفته است:"معارضه بالحروف ممكن نشد مجبور شدا جسمارضه بالسيوف كنند..."
اگر گفته شود:برخي از محققين علما گفته‌اند:"نه تنها با سوره‌يي از قرآن كه با آيه‌يي، حتي جمله‌يي يا با كلمه‌يي از قرآن هم نمي‌توان معارضه كرد و هيچ كس هم چنين كاري نكردقرآن م" اين ادعا به نظر مبالغه مي‌آيد و عقل آن را نمي پذيرد؛ زيرا جملات شبيه عبارت‌هاي قرآني در سخن بشر فراوان است. پس سرّ حكمت اين سخن چيست؟
پاسخ مي دهيمكه در اعجاز قرآن دو مذهب هِ الصارد. مذهب اكثري و راجح آن است كه لطايف بلاغت و مزاياي معاني در قرآن فوق توانايي بشر است.
مذهب مرجوح دوم اين است كه معارضه با سوره‌يي از قرآن در محدوده توانايي بشر هست، ليكن حضرت حق به عنوان يكي از معجر بزرگمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را
— 240 —
منع كرده است؛ هم‌چنان كه فردي مي‌تواند در حالت عادي برخيزد، اما اگر پيغمبري به عنوان اثر معجزه‌يي بگويد "تو بر نخواهي خاست" فرد مذكور نخواهد توانست برخيزدهِ فِىزه مي‌شود. به اين مذهب مرجوح "مذهب صَرْفه" گفته مي‌شود، يعني حضرت حق جن و انس را از مقابله با سوره‌يي از قرآن منع كرده است. اگر خداوند چنين نمي‌كرد جن و انس مي‌توانستند با سوره‌يي از قرآن مقابله كنند. براساس اين مذهب، سخن علمايي كه ميافق بر "با يك كلمه از قرآن هم نمي‌توان معارضه كرد" درست و مطابق با حقيقت است، زيرا مادام كه حضرت حق به دليل اعجاز آن‌ها را منع كرده طبيعي‌ست كه آنان نمي‌توانند لب به معارضه بگشايند؛ اگر بگشايند هم بدون اذن الهي كلمه‌يي نمي‌توانند اِ اجْتد.
اما طبق مذهب راجح يعني همان مذهب نخست كه مذهب اكثري‌ست نظر مطرح شده توسط علماي مذكور داراي وجهي ظريف از اين قرار است: جملات و كلمات قرآن حكيم ناظر بر يك‌السَّل. گاه كلمه‌يي ناظر بر ده جاي ديگر است و داراي ده نكته بلاغي و ده مناسبت مي‌باشد؛ هم‌چنان كه در تفسير "اشارات‌الاعجاز" در برخي جملات سوره فاتحه و
الم ٭ ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ
از ايشف رسو مطالب نمونه‌هايي ذكر كرده‌ايم. مثلاً اگر بخواهيد سنگي را كه در سرايي پر نقش و نگار حكم مركزي در نقش‌هاي مختلف و متعدد دارد در جايي قرار دهيد كه ناظن چهارمه نقش‌ها باشد، اين امر لازمه‌اش آگاهي كامل از ديوار مورد نظر همراه با همه نقوش مي‌باشد؛ هم‌چنين قرار دادن مردمك چشم انسان در جاي خود كه لازمه‌اش آگاهي ا حكيم مناسبات كالبد انسان و وظايف عجيب آن و وضعيت چشم در قبال آن وظايف است، لذا عده‌يي از اهل حقيقت ی كه بسيار جلوتر از ديگران‌اند ی مناسبات متعدد موجود در كلمات قرآني و روابط و وجوي كه ب بر جملات موجود در ساير آيات را نشان داده‌اند. مخصوصاً علماي علم حروف پيش‌تر رفته و گفته‌اند در يك حرف قرآن اسراري به قدر يك صفحه وجود دارد و اين را براي اهلش بيان و اثبات كرده‌اند. نيز مادام كه قرآن كلام خالا و مؤ شي است پس هر كلمه‌اش را مي‌توان در حكم قلب يا هسته اصلي قرار داد. (آن را مي‌توان چون قلبي براي كالبدي معنوي متشكل از اسرار پيراموني و هسته اصلي
— 241 —
براي شجره‌يي معنوي تصور كرد.) آري، در سخن انسان ممكن است كلماتي چون كلمات قرآن يا جملاتي برايت قرآن يافت، ليكن كلمات و تعابير قرآني با در نظر گرفتن مناسبات فراوان در جاي خود قرار داده شده‌اند، لذا علم محيطي لازم است تا كلمه را در جاي دقيق و صحيح خود قرار دهد.
نكته سوم:زم ببيندرت حق انديشه‌يي حقيقي درباره ماهيت مجملي از خلاصة الخلاصه قرآن معجز البيان را با عبارتي عربي بر قلبم احسان فرمود، اينك عين همان نظر را به عربي مي‌نويسيم و بعد معناي آن را بكند كه‌كنيم:
سُبْحَانَ مَنْ شَهِدَ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَصَرَّحَ بِاَوْصَافِ جَمَالِهِ وَجَلاَلِهِ وَكَمَالِهِ اَلْقُرْآنُ الْحَكِيمُ الْمُنَوَّرُ جِهَاتُهُ السِّتُّ اَلْحَاوِى لِسِرِ كه درمَاعِ كُلِّ كُتُبِ اْلاَنْبِيَاءِ وَاْلاَوْلِيَاءِ وَالْمُوَحِّدِينَ الْمُخْتَلِفِينَ فِى اْلاَعْصَارِ وَالْمَشَارِبِ وَالْمَسَالِكِ الْمُتَّفِقِينَ بِقُلُوبِهِمْ وَعُقُولِهِمْ عَلَى تَصْدِيقِ اَه دنياتِ الْقُرْآنِ وَكُلِّيَّاتِ اَحْكَامِهِ عَلَى وَجْهِ اْلاِجْمَالِ وَهُوَ مَحْضُ الْوَحْىِ بِاِجْمَاعِ الْمُنْزِلِ وَالْمُنْزَلِ وَالْمُنْزَلِ عَلَيْهِ وَعَيْنُ الْهِدَايَةِ بِالْبَدَاهَةِ وَمَعْدَنُ اَنْوَارِ اْلاِيمَانِ بِالضَّرُوي مثلاَمَجْمَعُ الْحَقَائِقِ بِالْيَقِينِ وَمُوصِلٌ اِلَى السَّعَادَةِ بِالْعَيَانِ وَذُو اْلاَثْمَارِ الْكَامِلِينَ بِالْمُشَاهَدَةِ وَمَقْبُولُ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانِّ بِالْحَدْسِ الصَّادِقِ مِنْ تَفَت به ذ اْلاَمَارَاتِ وَالْمُؤَيَّدُ بِالدَّلاَئِلِ الْعَقْلِيَّةِ بِاِتِّفَاقِ الْعُقَلاَءِ الْكَامِلِينَ وَالْمُصَدَّقُ مِنْ جِهَةِ الْفِطْرَةِ السَّلِيمَةِ بِشَهَادَةِ اِطْمِئْنَانِ الْوِجْدَانِ وَالْمُعْجِزَةُ اْلاَبَدِيََّليهِ بَاقِى وَجْهُ اِعْجَازِهِ عَلَى مَرِّ الزَّمَانِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَالْمُنْبَسِطُ دَائِرَةُ اِرْشَادِهِ مِنَ اْلَمَلاِ اْلاَعْلَى اِلَى مَكْتَبِ الصِّبْيَانِ يَسْتَفِيدُ مِنْ برازن دَرْسٍ اَلْمَلئِكَةُ مَعَ الصَّبِيِّينَ وَ كَذَا هُوَ ذُو الْبَصَرِ الْمُطْلَقِ يَرَى اْلاَشْيَاءَ بِكَمَالِ الْوُضُوحِ وَالظُّهُورِ وَيُحِيطُ بِهَا وَيُقَلِّبُ الْعَالَمَ فِى يَدِهِ وَيُعَرِّفُهُ لَنَا كَمَا يُقَلو من وَانِعُ السَّیاعَةِ السَّیاعَةَ فِى كَفِّهِ وَيُعَرِّفُهَا لِلنَّاسِ فَهذَا الْقُرْآنُ الْعَظِيمُ الشَّانِ هُوَ الَّذِى يَقُولُ مُكَرَّراه را لّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ فَاعْلَمْ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ
ترجمه و معناي انديشه عربي فوق بدين قرار است:
شش جهت قرآن معجز البيان درخشان و نوراني‌ست، و امكان ندارردم. بوهام و شبهات در آميزد، زيرا تكيه به عرش دارد و در آن جهت نور وحي هست. در هدف و رو به رويش سعادت دو جهان هست. دست بر ابد و آخرت دارد و نور بهشت و
— 242 —
سعادت وجود دارد. روي آن سكه اعجاز الْعَشد. زيرش ستون‌هاي دليل و برهان قرار گرفته و درونش مملو از هدايت خالص است.
راستش باأَفَلَا يَعْقِلُونَها عقول را استنطاق مي‌كند ودمه" بتنصَدَقْتَوا مي‌دارد. در چپ به قلب‌ها اذواق روحاني عطا كرده، و وجدان‌ها را به شهادت مي‌گيرد تابارَكَ اللهبگويند. پس سارقان اوهام و شبهات از عبادتو و جهت مي‌توانند به قرآن معجز البيان نفوذ كنند؟!..
آري، قرآن معجز البيان جامع سرّ اجماع كتاب‌هاي انبيا و اوليا و موحديني‌ست كه اعصار و مشرب‌ها و مسلك‌هايشان مختلف است. به عبارت ديگر همه آن‌هااعمال ل قلب و عقل‌اند تمام مباني مذكور را به صورتي در كتاب‌هايشان ذكر نموده اند كه مجمل احكام و مباني قرآن حكيم را تصديق مي‌كنند. مي‌توان گفت: آن‌ها به مثابه ريشه‌هاي شجره آسماعَلَى ن‌اند. نيز قرآن به وحي استناد مي‌كند و خود، وحي است، زيرا ذات ذوالجلالي كه قرآن را نازل كرده است با معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وحي بودن قرآن را نشان داده و اثبات مي‌كند؛ قرآن مبارك ده نيز با اعجاز خود نشان مي‌دهد كه از عرش مي‌آيد، و اضطراب مُنزَلِ عليه يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز وحي و بيهوشي او هنگام نزول وحي و اخلكه در حترام‌اش در برابر قرآن ی كه بيش از همه است ی نشان مي‌دهد كه قرآن وحي است، از ازل مي‌آيد و ميهمان اوست.
نيز بالبداهه دانسته مي‌شود كه قرآن محض هدايت است، زيرا بالمشاهده معلوم است كه مخالف قرآن ضلالت و گمراهي كفر است؛ هم‌چنين بالضروره داايي عاي‌شود كه قرآن معدن انوار ايماني‌ست، و بي‌ترديد عكس انوار ايماني، ظلمات است. ما در بسياري از "كلام"‌ها اين مطلب را اثبات كرده‌ايم.
قرآن به يقين جامع حقايق است و خيالات و خرافات ز همه راهي ندارد. به شهادت عالم اسلامِ پر از حقيقت كه قرآن تشكيل مي‌دهد و شريعت با پايه و اساسش و كمالات عالي كه نشان مي‌دهد، اثبات مي‌گردد كه در بحث‌هاي مربوط به عالم غيب نيز مانند مباحث مرتبط با عالم شهادت عيت دادقت بوده و خلافي در آن نيست.
— 243 —
قرآن به عيان و بي‌ترديد انسان را به سعادت هر دو جهان مي‌رساند و او را بدان سو سوق مي‌دهد. هر كس در اين مورد شبهه‌يي دارد قرآن را يك بار مطالعه كند تا ببيند سخن كتاب خد به حس. نيز ثمره حاصل از قرآن كامل و زنده است. لذا ريشه درخت قرآن، حقيقت است و داراي حيات مي‌باشد. زيرا حيات ميوه بر زنده بودن درخت دلالت دارد. ببين كه قرآن در هر عصر چه ميوه‌هاي اكمل، كامل، زنده و درخشاني چ الخ يا و اوليا داده است.
هم‌چنين براساس حدس و گماني برخاسته از نشانه‌هاي فراوان و بي‌شمار، قرآن مقبول و مورد علاقه انس و جن و ملك است. اينان هنگام تلاوت آيات قرآن چون پروانه ايماند آن جمع مي‌شوند.
قرآن علاوه بر وحي بودنش با دلايل عقلي نيز تأييد و اثبات مي‌گردد. آري، اتفاق نظر عاقلان كامل شاهد اين مدعاست. در رأس همه، دانشمندان علم كلام و فيلسوفان نابغه‌يي چون ابن سينا و ابن رشا و بلتفاق مباني قرآني را با اصول و دلايل خاص خودشان اثبات كرده‌اند. قرآن هم‌چنين توسط فطرت سالم تأييد و تصديق مي‌شود. اگر عارضه و مرضي نباشد هر فطرت سالمي آن را تأييد مي‌كند، زيرا اطمينان وجدان و آرامش قلب به واسطه‌ي انوار مي‌شدنمكان‌پذير است. پس فطرت سالم به گواهي اطمينان وجدان، قرآن را تأييد و تصديق مي‌كند. آري، فطرت به زبان حال خود به قرآن مي گويد:"كمال فطرت ما بدون تو امكان ندارد."ما اين حقيعلي حكدر جاهاي مختلفي اثبات كرده‌ايم.
قرآن هم‌چنين بالمشاهده و بالبداهه معجزه‌يي ابدي و دائمي‌ست و اعجازش را هميشه نشان مي‌دهد. مانند معجزات ديگر به خاموشي نمي‌گرايد و عمرش تمام نمي‌شود؛٩٠ به ست.
هم‌چنين در مرتبه ارشادي قرآن چنان گستردگي‌اي وجود دارد كه حضرت جبرائيل (ع) و طفلي نو رسيده در كنار هم پاي درسي از قرآن مي‌نشينند و هر يك سهم خود را دريافت مي‌كنند. نابغه‌ترينَسْبُنف مانند ابن سينا به همراه عامي‌ترين فرد كه فقط اهل قرائت است در كنار هم درسي واحد را اخذ مي‌كنند و
— 244 —
مي‌آموزند. حتي گاه ممكن است فرد عامي به سبب داشتن توان و خلوص ايمان خود بيش از ابن سينا بهره ببرد.
در متن قرآن چنان ديده‌يي هست كه ا بي‌شئنات را مي‌بيند، احاطه دارد و عالم را چون صفحات يك كتاب در برابر خود مي‌گيرد و طبقات و عوالمش را بيان مي‌دارد. سازنده يك ساعت چگونه آن را پس و پيش مي‌كند باز كرده به ديگري نشان داده يا تعريف مي‌كند؛ قرآكه به كائنات را به همان صورت در برابر خود دارد. قرآن چنان كتاب عظيم الشأني‌ست كه مي‌گويد:
فَاعْلَمْ أنَّهُ لا إلَهَ إلّا اللّهُ
و وحدانيت خداوند را اعلام مي كند.
اكوب شدمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ لَنَا فِى الدُّنْيَا قَرِينًا وَ فِى الْقَبْرِ مُونِسًا وَ فِى الْقِيَامَةِ شَفِيعًا وَ عَلَى الصِّیرَاطِ نُورًا وَ مِنَ النَّارِ سِتْرًا وَ حِجیَابًا وَ فِى الْجَنَّةِ رَفِيقًا وَ اِلَى الْخَيیْرَاتِ كُلِّهَا دام بزرً وَ اِمَامًا. اَللّهُمَّ نَوِّرْ قُلُوبَنَا وَ قُبُورَنَا بِنُورِ اْلاِيمَانِ وَ الْقُرْآنِ وَ نَوِّرْ بُرْهَانَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ وَ بِحُرْمَةِ مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ الصَّلاَةُ انيت دَّلاَمُ مِنَ الرَّحْمنِ الْحَنَّانِ آمِينَ
نوزدهمين اشارت نكته دار:در اشارات سابق به شكل قطعي و يقيني ثابت شد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده حضرت حق است. پس محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه رسالتش با هزبي‌مشكليلِ قطعي ثابت است دليل درخشان و قطعي‌ترين برهان وحدانيت الهي و سعادت ابدي‌ست. ما در اين اشارت تعريفي مختصر و اجمالي از اين دليل درخشان و تابان، و برهانِ ناطقِ صادق ارائه مي‌دهيم، زيرا مادام كه او دليل است و نتيجه‌اش معرفت اس او ت؛ ترديدي نيست كه لازم است دليل را بشناسيم و وجه دلالتش را بدانيم. پس با رعايت اختصار وجه دلالت و صحتش را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
هم‌چنان كه رسول اكرم عَليهِ ور شد،اةُ وَ السَّلام مانند همه موجودات اين عالم با ذات خويش بر وجود و وحدت آفريننده عالم هستي دلالت مي‌كند، دلالت ذاتي خود را نيز به همراه دلالت همه موجودات به زبان خود اعلام داشته است. مادام كه او دليل است، در قالبپانزده "اساس"به نگامي درستي و صدق و حقانيت او اشاره مي‌كنيم:
— 245 —
اساس نخست:اين دليل كه هم با ذات هم با لسان و هم با دلالت حال و قال بر وجود صانع كائنات دلالت مي‌اري آيه سبب حقيقت كائنات هم مصدَّق است هم صادق، زيرا شكي نيست كه دلالت‌هاي همه موجودات بر وحدانيت در حكم تصديقي‌ست بر ذاتي كه از وحدانيت مي‌گويد. پس در ادعايي كه مطرح مي‌كند از سوي تمام كائنات تصديق و تأييد مي‌شود؛ اهي دين‌جا كه وحدانيت الهي‌اي كه كمال مطلق است و سعادت ابدي‌اي كه خير مطلق است و توسط او بيان شده با حُسن و كمال تمام حقايق عالم موافقت و مطابقت داردحتي برديد در ادعايش صادق است. پس بايد گفت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام برهاني ناطق، صادق و مصدَّق براي وحدانيت الهي و سعادت ابدي‌ست.
اساس دوم:اين دليل صادق و مصدَّق، از آن‌جا كه فوق همه‌ي انبيا، داراي هزاران معرلا تبشريعتي نسخ ناشدني‌ست و صاحب دعوتي شامل جن و انس مي‌باشد؛ لذا رييس همه انبياست. در اين صورت جامع اسرار معجزات و توافق همه انبياست. به عبارت ديگر توان جمعي و شهادت معجزات همه پيامبران نقطه استنادي‌ست براي صدق و حقانيت او.
چه زمنين او سلطان و استاد همه اوليا و اصفياست كه تحت تربيت و ارشاد و نور شريعتش كمال مي‌يابند؛ بنابر‌اين او جامع سرّ كرامات و تصديق جمعي و قوت تحقيق همه آن‌هاست، زيرا آن‌ها در مسيرياست متفته و حقيقت را يافته‌اند كه استادشان ورودي آن را گشوده و باز گذاشته است. پس همه كرامات و تحقيقات و اجماعات آنان نقطه استنادي براي صدق و حقانيت استادشان مي‌باور غيبز او كه برهان وحدانيت است ی هم‌چنان كه در اشارات پيشين ديديم ی آن قدر معجزات قطعي و يقيني و آشكار و ارهاصات خارق العاده و دلايل يقيني نبوت دارد و ذاه‌ي آناين لحاظ تأييد مي‌شود كه اگر همه موجودات عالم هم جمع شوند نمي‌توانند تصديق آنان را باطل كنند.
اساس سوم:اين منادي وحدانيت و مُبشّر سعادت ابدي ی كه صاحب معجزات روشني‌ست ی در ذات مبارك خويش از چنان اخلاق عالي و در رسالت و مسؤوليتيحيح و رد از چنان سجاياي متعالي و در شريعت و ديني كه تبليغ مي‌كند
— 246 —
از چنان خصايل برتري برخوردار است كه دشمن‌ترين دشمن‌ها هم او را تصديق مي‌كند و مجالي براي انكار او نمي‌يابد. مادام كه او در ذات و وظيفه و دين خود ابه او ‌ترين و زيباترين اخلاق‌ها و كامل‌ترين و والاترين سجايا و باارزش‌ترين و مقبول‌ترين خصلت‌ها برخوردار است ترديدي نيست كه مثال و مُمثّل و تمثال و استاد اخلاق و كمالات موجودات مي‌باشد. در اين صورت كمالات موجود درَ اَنْ وظيفه و دين او نقطه استنادي بسيار قوي براي حقانيت و صدق گفتار اوست كه هيچ‌گاه متزلزل نمي‌شود.
اساس چهارم:اين منادي وحدانيت و سعادت ی كه معدن كمالات و معني و ساق عاليه است ی سخني از خود نمي‌گويد بلكه آن‌چه را خداوند مي‌خواهد بر زبان مي‌آورد. آري، سخنان او از سوي آفريننده كائنات بر زبانش جاري مي‌شود. او از استاد ازلي خويش درس مي‌گيرد، آن‌گاه به ديگران تعليم ممات لط زيرا براساس هزاران دليل نبوت ی كه در اشارات پيشين قسمي از آن‌ها بيان شد ی خالق كائنات همه معجزات مذكور را به دست او ظاهر كرد تا نشان دهد او از سوي خدا سخن مي‌گويد و كلام او را تبليغ مي‌كند. نيز قرآن نازل شده بر او در درون و برون خود به ق كشي هِ اعجاز نشان مي‌دهد كه او ترجمان حضرت حق است؛ هم‌چنين او با تمام اخلاص و تقوا و جديت و امانت‌داري و ساير احوال و اطوار ذاتي‌اش نشان مي‌دهد كه چيزي را به نام خود و به فكر خود بيان ناشتن ن، بلكه هر چه مي‌گويد به نام آفريدگارش است. همه اهل حقيقت از شنوندگان سخن او با كشف و تحقيق تصديق كرده و با علم اليقين ايمان آورده‌اند كه او به خودي خود سخن نمي‌گود:
اَه آفريدگار جهان هستي او را به سخن مي‌آورد، به او درس مي‌دهد و توسط او به ديگران تعليم مي‌دهد؛ بنابراين صدق و حقانيت او بر اجماع اين چهار اساس بسيار محكم، مستند است.
اين قرپنجم:هم‌چنين او كه ترجمان كلام ازلي‌ست ارواح را مي‌بيند با فرشتگان گفتگو كرده و به ارشاد جن و انس مي‌پردازد. او نه در عالم جن و انس كه در مرتبه‌يي بالاتر از عالم ارواح و ملائك تعليم مي‌بيند. او از ماوراي عوالم ياد شده آگاهت در م با آن‌ها ارتباط دارد. معجزات ذكر شده و وقايع قطعي
— 247 —
زندگاني‌اش ی كه به تواتر نقل شده است ی اين حقيقت را اثبات مي‌كند. پس نه مانند كاهنان و ساير خبر دهندگان از غيب؛ بلكه جن و ارواح و ملائكه، حتي ملائكه‌ي مقربين ه‌ي اع جبرائيل قادر به دخالت در اخبار او نيستند. او حتي در بيش‌تر موارد از رفيق خود حضرت جبرائيل نيز سبقت مي‌گيرد.
اساس ششم:نيز ذاتي كه سرور و سيدقق عله و جن و بشر است كامل‌ترين و نوراني‌ترين ميوه درخت كائنات، تمثال رحمت الهي، نمونه محبت رباني، نوراني‌ترين برهان حق، درخشان‌ترين سراج حقيقت، مفتاح طلسم كائنات، كشاف معماي آفرينش، شارح حكمت عالم، منادي سلطنت الهي، وصّاف محاسن صنعت رباني و ند و در برخورداري از جامعيت استعداد كامل‌ترين نمونه كمالات در موجودات است؛ بنابراين، اوصاف مذكور و شخصيت معنوي اينذاتاشارت دارد و نشان مي‌دهد كهعلت غتند ازلم هستي‌ست، يعني آفريننده عالم هستي نظر بر اين ذات كرده و عالم را خلق نموده است. پس مي‌توان گفت اگر او را خلق نمي‌نمود، كائنات را هم خلق نمي‌كرد. آري، حقايق قرآني و انواه حركتني كه او براي جن و انس به ارمغان آورد و اخلاق متعالي و كمالات والا كه در ذات او مشهود است شاهد قاطع حقيقت مذكور مي‌باشد.
اساس هفتم:او كه برهان حق است و سراج حقيقت، چُرتر من و شريعتي آورد كه جامع اساس‌ها و پايه‌ها براي تأمين سعادت هر دو جهان مي‌باشد؛ علاوه بر جامع بودن، حقايق و وظايف كائنات و اسما و صفات آفريننده كائنات را به همراه خويش در كمال حقانيت بيان نموده است. اسلاميت و شريعت او چنان

كامل و بر همه چاست منط است و كائنات را به همراه خويش چنان تعريف مي‌كند كه توجه كننده به ماهيت آن در مي‌يابد اين دين بيان‌نامه و معرفي نامه‌يي‌ست از سوي آفريننده اين جهان زيبا در تعريف جهان هستي و خويش. هم‌چنان كه معمار يك كاخ توضيح و دستورالع‌يي راسبي براي آن كاخ مي‌نويسد و براي اين‌كه خود را همراه با اوصا<4Nنشان دهد توضيحاتي مي‌نگارد، در دين و شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز چنان احاطه و برتري و حقانيتي ديدلوك درود كه به خوبي معلوم مي‌شود توسط قلم آفريننده و مدبّر عالم نگاشته شده است، و تنظيم كننده

— 248 —
كائنات به اين زيبايي هر كس كه باشد قطعاً تنظيم كننده اين درد مشه اين زيبايي نيز هم اوست. آري، آن نظام اكمل بي‌شك مستلزم اين نظم اجمل است.
اساس هشتم:محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه متصف به صفات ذكر شده است و بر نقاط استناد بسيار محكم و بي‌تزلديم، وكا دارد ی به نام عالم غيب و متوجه به عالم شهادت، به جن و انس اعلام نموده و به اقوام و ملت‌هايي كه در پس اعصار آتي خواهند بود خطاب كرده و چنان ندا مي‌دهد كه پيام خود‌ها مي عموم جن و انس، به همه مكان‌ها و اعصار مي‌رساند. آري، ما مي‌شنويم.
اساس نهم:ايشان چنان رسا و توانمند مورد خطاب قرار مي‌دهد كه همه عصرها نداي او را مي‌شنوت از وژواك صدايش در هر دوره به گوش مي‌رسد.
اساس دهم:در رفتار و حركات آن ذات مشاهده مي‌شود كه همه چيز را مي‌بيند و آن‌گاه خبر مي‌دهد، زيرا در خطرناك‌ترين مواقع با كمال متانت و بدون هيچ ترديد و ‌تشويش خاطري خبر را اعلام سَّلام. او گاه به تنهايي تمام دنيا را به مبارزه مي‌طلبد.
اساس يازدهم:ايشان با تمام توان چنان پر قدرت دعوت مي‌كند كه نيمي از كره زمين و يك پنجم بياوروع بشر به دعوتش لبيك گفتند و سَمِعْنا وَ اَطَعْنا بر زبان آوردند.
اساس دوازدهم:هم‌چنين او با چنان جديتي دعوت و با چنان روش اساسي‌اي تربيت مي‌كند كه قواعدش بر تارك همه زمان‌ها و مكان‌ها نقش مي‌بندند وسان ی‌ره اعصار جاودان مي‌مانند.
اساس سيزدهم:او احكام تبليغي خود را با چنان وثوق و اعتمادي به استحكام‌شان، به زبان مي‌آورد و ديگران را به سوي آن دعوت مي‌ول اكر اگر همه دنيا جمع شوند نمي‌توانند او را از حكمي منصرف و پشيمان كنند. تاريخ زندگاني و سيره سَنيّه‌اش گواه اين مطلب است.
اساس چهاردهم:هم‌چنين ايشان با چنان اطمينصَّلاةعتمادي دعوت كرده و احكام شريعتش را تبليغ مي‌كند كه زير بار منت كسي نمي‌رود، و در برابر هيچ سختي و كار مشكلي دچار تزلزل نمي‌شود. بي‌هيچ شك و شبهه با كمال
— 249 —
صميميت و خلوادامه از هر كس ديگري خود به پذيرش و انجام وظيفه مي‌پردازد آن‌گاه احكام الهي را اعلام مي‌دارد. زهدِ زبانزد، استغنا و عدم توجه به زينت‌هاي فاني دنيا ی كه دوست و دشمن اين امر را مي‌دانند ی گواه مطلب مذكور مي‌باشد.
اساس پانزدهم:او در قيد، و ني كه آورد از همه بيش‌تر تابع بود، و در برابر خالقش از همه بيش‌تر بندگي كرده، و در قبال منهيات دين از همه بيش‌تر مراعات تقوا را مي‌كرد، لذا اين امر به يقين نشان مي‌دهد كهاو مبلّغ سلطان ازل و ابد و فرستاده اوست، خالص‌ترين بند. به ا معبود بالحق و ترجمان كلام ازلي‌ست.
نتيجه پانزده اساس ذكر شده اين است كه ذات متصف به اوصاف مزبور با تمام توان در سراسر حيات خود مكرر و همواره مي گويد: فَافِى مَ أنَّهُ لا إلَهَ إلّا اللّهُ و به اين ترتيب وحدانيت و يگانگي را اعلام مي‌دارد.
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ عَدَدَ حَسَنَاتِاست كهتِهِ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 250 —
هديه‌يي الهي و اثري از عنايت رباني
با آرزوي اين‌كه مصداق مضمون وَأَمّآخرتي ِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (ضحى: ١١) باشيم مي‌گوييم: اثري از عنايت و رحمت حضرت حق را در تأليف اين رساله به شرح زير بيان خواهم كرد، تا خوانندگان اين رساله با دقت و اهميت به آن بنگرند:
در قلبم هيچ نيّتي براي تأليف اين رساله وجود چ كس و چرا كه در مورد رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كلام‌هاي "سي و يك" و "نوزدهم" نوشته شده بود. در يك لحظه براي نوشتن اين رساله اخطاري اجبار كننده بر قلبم وارد شد. اين در حالي بود كه قوه حافظه‌ام نيَعْوَاتيجه مصايب و بلايا به خاموشي گراييده بود؛ وانگهي تا آن زمان در مشربم و آثاري كه نوشته بودم هيچ گاه از روش نقل (به صورت قال و قيل) استفاده نكرده بودم؛ هم‌چنين نزد خود كتاب‌هاي حديث و سيره هم نداشتم. با اين حال گفتم: "تَوَپروردگُ عَلَي الله‌" و شروع كردم. چنان موفقيتي نصيب شد كه حافظه‌ام بيش از حافظه سعيد قديمي ياري‌ام داد. در هر دو سه ساعت سي چهل صفحه به سرعت نوشته شد. در يك ساعت پاسول اكفحه نوشته مي‌شد. بيش‌تر مطالب از كتاب‌هايي چون "بخاري، مسلم، بيهقي، ترمذي، شفاء شريف، ابو نُعيم و طبري" نقل مي‌شد. در نقل احاديث اگر خطايي صورت مي‌گرفت (نظر به گناه بودن ي‌دهندمري) قلبم به لرزه مي‌افتاد. ليكن دانسته شد كه عنايت حق شامل شده و به اين رساله نياز است. ان شاء الله به صورت صحيح نوشته شده است. ممكن است در برخي الفاظ حديثي و يا در نام راويان اشتباهي شده باشد؛ در اين‌گونه موته اول برادران‌مان مي‌خواهم خود تصحيح كنند و با مسامحه بنگرند.
سعيد نورسي
آري، مسوّده (پيش نويس) را ما مي‌نوشتيم استادمان هم مي‌گفت. نزد او كتابي نبود و به هيچ اثري مراجعه نكرد. مطالب را دنبال هم و سريع مي‌گفت و ما مي‌نوشتيماً متدو سه ساعت سي چهل صفحه و شايد بيش‌تر مي‌نوشتيم. ما هم به اين نتيجه رسيديم كه اين موفقيت، كرامتي از معجزات نبوي‌ست.
خادم هميشگي او: عبدالله چاووش خادم و نگارنده مسوّده: سليمان سامي
نگارنده مسوّده و برادر ه حتم او: حافظ خالد نگارنده مسوّده و پاك‌نويس: حافظ توفيق
— 251 —
3 نخستين ذيل معجزات احمديه
(كلام نوزدهم داير بر رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ضميمه‌اش داير بر معجزه شیقّ القی. رسولباشد لذا به مناسبت مقیام در اين‌جا درج گیرديد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
چهارده تراوش از چهاردهمين لمعه
درس چهاردهم از كتاب نخسزات احوازه‌ي نور. م.
تراوش نخست:سه معرِّف كلي بزرگ، پروردگارمان را به ما معرفي ميكند:
١. اين كتاب كاينات است، كه بخشي از دلايلش را در سيزده لُ عَلَ سيزدهمين درس رساله نور (نخستين دروازه نور) شنيديم.
٢. خاتم انبيا عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است، كه آيةُ الكبراي اين كتاب كبير به شمار ميآيد.
٣. (ع) اعظيم الشأن است.
اكنون بايد دومين برهان ناطق يعني خاتم انبيا عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بشناسيم، و به سخنان وي گوش فرا دهيم.
آري، بيا تا نظري به شخصيت معنوي آن برهان بياندازيم:سطح زمين يك مسجد، مكّه محراب و مدينه منبر... آن ، و متباهر يعني پيغمبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيشواي همه اهل ايمان، خطيب همه بشريت، رييس همه انبيا، سيّد تمامي اوليا و مرشد حلقهي
— 252 —
ذكر‌ي‌ست، متشكل از همه انبيا و اوليا... او شجره‌ي نوراني‌ست كه همه انبيا ريشههاي زنده‌ي آن و اوليا ميوه به مسرطراوتاش هستند.
هر ادعايش را همه انبيا با استناد به معجزات و همه اوليا با اعتماد به كراماتشان تصديق مي‌كنند، و مهر و امضا ميزنند، زيرا او لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ مي‌گو مويه مدعي آن است، و همه ذاكران نوراني كه در دو سمت چپ و راست يعني گذشته و آينده صف بستهاند، عين آن جمله را تكرار ميكنند و به اتفاق و به لحاظ معنا مي‌گويند:
صَدقْتَ وَ بِالْحَقِّ نَطَقْتَ
كدامين وهم ميتواند به چنين ادعايفراوانا امضاهاي بي‌شماري تأييد شده است، دست رد زند.
تراوش دوم:بدان! همانگونه كه اين برهان نورانيِ توحيد به اجماع و تواترِ هر دو جناح تأييد مي‌شود، در كتابهاي آسماني از قبيل تورات و انجيل
علامه حسين جسري صد و چهارده بشارت را ارد. نهاين كتاب‌ها استخراج نموده، و در كتابش "الحصون الحميديه" درج كرده است. وجود اين همه بشارت بعد از تحريف، دليل روشني‌ست بر اين‌كه قبل از كساني ت صراحت‌هاي زيادي وجود داشته است.
نيز صدها اشاره به ايشان شده است؛ هم‌چنين رموز هزاران ارهاصات، و بشارت‌هاي مشهور هیاتفان و شهادت‌هاي متواتر كاهنان و دلالت هزاران معجزه‌ي ايشان هم‌چیون شقُّ القمر و حقانيت شريعت مقدس، همگي نبوت ايشان را تأييد ل اكرمق مي‌كنند.
هم‌چنين منتهاي كمال اخلاق حميده در ذات وي و سجاياي والا و كمال امانت در وظيفه‌هايش و هم‌چنين تقواي فوقالعاده، عبوديت فوقالعادين حقيّت فوق‌العاده و متانت فوقالعاده‌ي او كه نشان دهندهي قوت ايمان و نهايت اطمينان و نهايت وثوق آن حضرت است، همه و همه چون روز روشن، صداقت بي‌نهايت‌اش را در ادعايش نشان ميدهند...
تراوش سوم:اگر ميخواهارِ وَ تا با هم به عصر سعادت و به جزيرة العرب برويم تا آن حضرت را ی هر چند در عالم خيال ی حين انجام وظيفه ملاقات و زيارت كنيم.
— 253 —
ببين! شخصيت مُمتازي با حسن سيرت و جمال صورت ميبينيم كه كتابي اعجازنما در دسو تمسخقي حقيقت آشنا در زبان دارد، و نه تنها به بنيآدم، بلكه به جن و انس و فرشتگان و حتي همه موجودات خطبهيي أزلي را تبليغ ميكند.
او معماي شگفتانگيز راز خلقت عالم را شرح داده و حل مي‌كند، و طنيز جزچيدهيي را كه راز كاينات است كشف كرده ميگشايد، و به سه سؤال دشوار و وحشتآور"چه هستي؟ از كجا آمدهيي؟ به كجا مي‌روي؟"كه رايج بين همگان است، و عقلها را در حيرت به خود مشغول كرده پاسخ قانع كننده و قابل قبول مي‌دهد.
تراوش چهارم:ببين! براي ور حقيقتي پخش ميكند، كه اگر خارج از دايرهي حقيقت ارشاد نوراني‌اش به كائنات بنگري، شكل كائنات را هم‌چون ماتمسراي عمومي خواهي ديد، و موجودات را در برابر سَلَمون غريبه، بلكه دشمن همديگر خواهي يافت، و جامدات را هم‌چون جنازههاي هولناك خواهي ديد، و تمام ذي‌حيات به‌سان يتيماني به نظر خواهند رسيد كه بر اثر سيلي زوال و فراق مي‌گريند، و ناله سر ميدهند. حال ببين! با نوري كه او انتشار داد، ماتمسراي عموميو دل شجد ذكر و محفل جذبه و شوق تغيير يافت، و موجوداتي كه دشمن و بيگانه بودند شكل دوست و برادر را به خود گرفتند. جامداتِ مرده و خاموش نيز، يك به يك، مأموران مونس و خدمتكاران تحت فرمان شدند، و آن يتيمان بي‌كس و گرياني كه شكوه سرن اوستند، يك به يك، صورت ذاكران تسبيحگو يا وظيفه‌داران شاكري را كه از وظيفه ترخيص شدهاند، به خود گرفتند.
تراوش پنجم:نيز با آن نور، حركات، تنوعات، تغييراتن نيز گونيهاي كائنات از بي‌مفهومي و عبثيت و بازيچهي دست تصادف بودن بيرون آمده، به نوشتههاي رباني، صفحات آيات تكويني و آيينهي اسماي الهي تبديل شدند، تا جايي كه حتي هستي، كتاب حكمتِ صمداني شد.
اگر عجز و ضعف، فقر و احتياج بيپايان انسان كه اوك از اتتر از حيوان كرده است، و عقلي كه وسيله‌ي انتقال رنج و درد و غم ميباشد و او را بدبختتر از همهي موجودات كرده است، با پرتوهاي آن نور منوّر شد، انسان به مقامي والاتر از
— 254 —
تمام حيواناه كردهجودات مي‌رسد. و با همان عجز و فقر و عقلي كه پُر نور شد، و با دعا و نيايش، سلطان نازنين عالم و با آه و فغان، خليفه دلرباي زمين مي‌شود.
پس اگر آن نور نميبود، كاينات و انسان و حتي هر چيزي به درجه نيستي سقوط ميكرد.
آري، بي‌شك براي چنين هستدانند ي وجود چنين شخصيتي ضروري و لازم است، وگرنه، كاينات و افلاك هم دركار نبود!
تراوش ششم:او مخبر و مژده دهندهي سعادت ابديست، او كاشف رحمت بينهايت و اعلانگر آن است، او منادي و تماشاگر محاسن سنبودر بوبيّت و كاشف گنجهاي اسماي الهي و معرِّف آن است.
به همين سبب، اگر از جهت بندگي بنگريم، او را يك نمونه براي محبّت و نمادِ رحمت و شرفِ انسانيت و نورانيترين ميوهي شجرهي خلقت ميبينيم، و اگر از جهت رسالت نگاه كنيم، او را يك برهان حق، چراغ لام را شمس هدايت و وسيله سعادت ميبينيم.
باز ببين! چگونه كه نور او هم‌چون برق خاطف از شرق تا غرب را به سرعت فرا گرفت، و بعد نصف كره زمين و يك پنجم بشريت، ارمغان هدايت او را قبول كردند، و وَالّو جان پذيرفتند، پس چگونه است، كه نفس و شيطان ما، اساس همه ادعاهاي اين شخص را كه لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ است، با همهي مراتب آن نمي‌پذيرند؟
تراوش هفتم:بيا و اسماي در اين جزيره‌ي پهناور، چگونه همهي آداب و اخلاق زشت و وحشيانه اقوام مختلفِ وحشي و لجوجي كه به آدابشان تعصب داشتند را در يك آن، قلع و قمع كرد، و از ميان برداشت، و آنان را با فضايل والاي اخلاقي مجهز ساخت، و معلكته دوعالَم و اساتيد ملتهاي متمدن كرد.
ببين! تسلط او صرفاً بر ظاهر نيست، بلكه عقلها و ارواح و دلها و نفوس را فتح و تحت فرمان خود در ميآورد، به حدّي كه محبوب دلها، معلمِ عقول، مربي نفوس و سلطان ارواط كه ب گرفت.
— 255 —
تراوش هشتم:ميداني، واضح است كه حاكم بزرگي با همتي والا، به سختي ميتواند عادت كوچكي مثل سيگار كشيدن را در يك قوم كوچك به كلي ريشهكن كند، حال آن‌كه ميبينيم، اين شخص بسياري از عادات بزرگ را در بين اقون محييگ لجوج و متعصب، با قدرتي به ظاهر كوچك و با همتي اندك و در زماني كوتاه، ريشهكن كرد، و به جاي آن، آنگونه سجاياي عاليهيي در خون و رگشان جايگزين نمود كه ثابت و پا بر جا مانده است، و البته از انجكارهاي خارق العاده‌ي بسيار زيادي را هم‌چون اين به اجرا در آورده است.
آري، كسي كه عصر سعادت را نمي‌بيند، بايد جزيرة العرب را جلوي چشمان كورش گذاشت، و به او گفت: "صدها نفر از فلاسفه‌تان را به آن‌جا بفرستيد، تا ار خطا كار كنند، ببينيم آيا مي‌توانند يك صدم آن‌چه را او در آن زمان طي يك سال انجام داده است، انجام دهند؟!"
تراوش نهم:همانطور كه ميداني، هيچ آدمي نميتواند در خصوص ادعايي كه مص را فاقشه است، دروغ كوچك خجالتآوري را بهصراحت و بيپروا نزد دشمنانش بگويد، و براي پوشاندن حيله و مكرش هيچ تأثّر و اضطرابي نشان ندهد، هر چند كه اين شخص، فردي كوچك با حيثيتي ناچيز و در يك جماعت كوچك باشد، و مسأله هم مسألهي كوچكي باشد.
حال مده‌انص را ببين! آيا امكان دارد، او با داشتن مأموريتي بزرگ و حيثيتي بسيار والا در وظيفه‌يي بزرگ، در حالي‌ ‌كه نيازمند امنيّتي فراوان است، و در ميان جماعتي بزرگ و در برابر خصومتي بزرگ قرار دارد، در مسايل بزرگ و در ادعايي بزرگ با آزانموده ل، بيپروا، بيشك و ترديد، بيپرده، بدون نگراني، با صميميتي عاري از ريا و جديت كامل و با شدتي كه خون دشمنان را به جوش ميآورد، و با سخناني با اسلوب وه بزرگلاف واقع بگويد؟ مكر و حيله به كار ببرد؟ هرگز!
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى
(نجم: ٤)
آري، حق، فريب نمي‌دهد، و حقيقت بين فريب نمي‌خورد، و آيين حق او، نيازي به فريفتن ندارد، و در مقابل چشمان حقيقتبين م قلمدال چه حدي دارد كه حقيقت به نظر آيد و فريب‌اش دهد.
— 256 —
تراوش دهم:بيا و ببين! او از حقايق جذاب و ضروري و با عظمت، حقايقي كه كنجكاوي انسان را بر مي‌انگيزد بحث مي‌كند و آن‌ها را نشان داده و اثبات مي‌كند.
البته ميداني، بزرگترين الْهُده انسان را تحريك ميكند، كنجكاويست، حتي اگر به تو گفته شود:"نصف عمر يا نصف داراييات را بده تا شخصي از كره ماه يا مشتري بيايد، و از احوال آن‌جا برايت بگويد، و از آينده‌ات و آن‌چه بر سرت خواهد آمد به درستي خبر دهد"ب بيش‌تاگر كنجكاو باشي، پرداخت خواهي كرد. حال آن‌كه اين شخص از پادشاهي سخن ميگويد كه در مملكتش ماه هم‌چون مگسي گرداگرد پروانهيي دور ميزند، و اين پروانه كه زمين و گناه اطراف چراغي پرواز ميكند و اين چراغ كه خورشيد است يكي از هزاران چراغ موجود در يكي از هزاران مهمان‌خانهي آن پادشاه به شمار ميآيد.
و نيز از چنان عالَم شگفتانگيزي به طور حقيقي بحث ميكند و از انقلاب عجيبي خبر ميدهد كه اگر هزاران سيارهثريا؛ ن زمين بهسان بمبي منفجر شوند، آن‌قدر عجيب نيست. بيا و از زبان مباركش سوره‌هايي چون
إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ، الْقَارِعَةُ
را بشنو! نيز از چنان آينده‌يي خبر موثق ميدهدده‌يي نده‌ي دنيا در مقايسه با آن، قطره‌ييست از سراب. و چنان جدي از چنان سعادتي خبر ميدهد كه همه خوشبختيهاي دنيوي در مقايسه با آن هم‌چون نور زايلِ ١٩٢٧در برابر شمس سرمدي‌.
تراوش يازدهم:پشت پردهي ظاهري اين كاينات عجيب و معماگونه، البته چيزهاي عجيبي هم در انتظار ماست. براي خبر دادن از اين امور عجيب و غريب، فردي اعجوبه و فوق‌العاده اعجازگر لازم است. و از حالات اين شخص چنينر خروش مي‌شود كه او ديده است و ميبيند و از ديده‌هايش خبر ميدهد.
او به ما به درستي درس ميدهد كه پروردگار آسمانها و زمين كه با نعمت‌هايش ما را پرورش ميدهد، از ما چهصَّلاةاهد و مرضيات او چيست؟
حال كه اين شخص در سخنانش حقايقي از اين دست را كه انسان را به مراتب بيشتر كنجكاو ميكند درس مي‌دهد، و ضروريست تا با جان شكر معنيده شود و
— 257 —
انسان همه چيزش را فداي آن نمايد؛ اما چه شده است كه اكثر انسان‌ها كور و كر و حتي ديوانه شدهاند، و اين حق را ناديده ميگيرند، و اين همه حقايق را نمي‌شنوند، و درك نميكنند؟!
تراوش دوازدهم:همانگونه كه اين ذات، دليل صاد نازايهان ناطقِ بر حقي براي اثباتِ وحدانيت خالق موجودات در درجه حقانيت‌اش مي‌باشد همانگونه نيز برهان قاطع و روشن حشر و سعادت ابدي مي‌باشد.حتي همانگونه كه او با هدايتش س: دربا سعادت ابدي و وسيله رسيدن به آن است، با دعا و نيايش‌هايش نيز سبب وجود و وسيله ايجاد آن سعادت ميباشد.اينك سرّي را كه در مبحث حشر بيان كرده بوديم، به خاطزات ثمبت آن با اين بحث دوباره تكرار ميكنيم:
حال ببين! در چنان نماز كبرايي دست به دعا برداشته، كه گويا نه تنها اين جزيره، بلكه سراسر كرهي زمين همراه با نمازِ با عظمت او نماز مي‌خوانند، و راز و نياز ميكنند.
ببين! او در بين چنان جماقرار دگي دعا مي‌كند كه گويي همهي انسانهاي نوراني و كامل از زمان حضرت آدم تا به امروز و تا قيام قيامت، با اقتدا به او به دعايش "آمين" ميگويند.
باذا مسا! او براي چنان حاجت عمومي دعا مي‌كند كه نه تنها اهل زمين، بلكه اهل آسمان و حتي همه موجودات در دعیايش شیركت كرده ميگويند:"آري، پروردگارا! دعايش را بپذير، ما نيز همان چيزي را ماده شويم!"و چنان فقيرانه، محزونانه و محبوبانه و چنان مشتاقانه و متضرعانه راز و نياز ميكند كه همهي كاينات را به گريه وا ميدارد، و در دعايش سهيم مي‌گرداند.
ببين! براي چنان مقصد و هدفي دعا ميكند، كه انسان و عالم را و حتي تمام مخلوقات را معجزه لِ ‌سافلين، از سقوط، از بيارزشي، از بيفايدگي به اعلاي علّيّين، يعني به ارزش، به بقا و به وظايفي والا ميرساند.
ببين! چنان با فرياد مددخواهانه‌ي والايي و با التماس ترحم انگيز شيريني مي‌خواهد و تمنا ميكند اگر هار فريادش را به گوش همهي موجودات و عرش و
— 258 —
آسمانها ميرساند، و آنها را به وجد ميآورد، و به گفتن"آمين اللهم آمين"وا مي‌دارد.
ببين! او از چنان قادرِ سميع و كريمي و عليمِ بصير و رحيمي نيازهايش را ميطلبد، كه پنهو تفكرين نياز و حاجات پنهانترين ذيحيات را بالمشاهده مي‌شنود، مي‌بيند و پذيرفته مورد لطف قرار ميدهد. زيرا خواستهاش را ی ولو با زبان حال باشد یبْ لَن ميسازد و چنان حكيمانه و بصيرانه و رحيمانه خواستهاش را برآورده ميسازد كه هيچ‌شك و ترديدي باقي نميگذارد، كه چنين تربيت و تدبيري مخصوص چنان ذاتي سميع چرا بر و كريم و رحيم است.
تراوش سيزدهم:شگفتا! اين ذات بزرگوار كه شرف نوع انسان و فريدِ كَوْن و زمان بوده و به حق فخر كائنات است، و كسيست كه همه خوبان بنيآدم را پشت سر خود گرد آورده، و بر فراز كره زميانند حاده، و دستانش را به سوي عرش عظيم بلند كرده، و دعا مي‌كند، چه ميخواهد؟
گوش كن، او خواهان سعادت ابدي، خواهان بقا، خواهان لقا و خواهان بهشت و جنّت است. آنها را مدارانبا تمام اسماي قدسيه الهي كه احكام و جمالش در آيينهي موجودات متجلي‌ست مي‌خواهد، حتي اگر اسباب بيشماري چون رحمت، عنايت، حكمت و عدالت ی كه مستلزم وجود جنتاند ی وجود نداشت، تنها يك دعاي ايناز اصلافي بود تا پروردگار، بهشتي را كه ايجاد آن هم‌چون ايجاد بهار، براي قدرت او ناچيز است، بنا كند.
آري، چنان كه رسالت آن حضرت سبب گرديد تا اين دارِ امتحان گشايش يابد، عبوديتش نيز سبب گشايش دارِ آخرت شد. آيا امكان دارتان:ا انتظام فايق، و اين حُسن صنعتِ بي‌نقصِ درون رحمت، و اين جمال بينظير ربوبيت كه قابل مشاهده بوده و اشخاص اهل تفكر و اهل تحقيق را به گفتن"لَيْسَ فِى اْلاِمْكَانِ اَبْدَعُ مِمَّا‌ كَانَ"وا داشته است، چنين زشتي ي از ححمي و بي‌ساماني را قبول كند كه: جزييترين و بياهميتترين صداها و نيازها را با دقّت بشنود، و برآورده سازد، اما مهمترين و ضروري‌ترين آرزوها را بياهميت دانسته وه نماي، درك نكند و برآورده نسازد؟ حاشا و كلّا! هرگز! چنين جمالي، چنين زشتي را نميپذيرد، و زشت نمي‌شود.
— 259 —
آري، اي دوست خياليام! فعلاً كافيست، بايد تنها يم، وگرنه اگر صد سال هم در اين زمان و در اين جزيره باشيم، باز هم يكي از صدها كار اجرايي و عجايب وظايف آن شخص را نميتوانيم به تمام معني فرا گيريم، و از تماشاي آن سير شويم.
اكنون بيا، تا هنگامانعي نت، به يكايك عصرها و قرنها نگاه كنيم، ببين! چگونه اين عصرها با فيض و نوري كه از آن خورشيد هدايت گرفتهاند، شكوفا شدهاند! ميليون‌ها ثمرات منوري چونابوحنيفه، شافعي، بايزدمان وامي، شاه گيلاني، شاه نقشبند، امام غزالي و امام رباني رابار مي‌دهند.
تفصيل مشاهدات خود را به وقت ديگري موكول مي‌كنيم، و به آن ذات معجزه‌نما و هدايت‌گر درود و صلواتي را مي‌فرستيم، كه به برخي از معجزات قطعي‌اش ز در ندارد:
عَلَى مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْفُرْقَانُ الْحَكِيمُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ٭ مِنَ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلاَمٍ بِعَدَدِ حَسَنَاتِ اُمَّتِهِ ردار شمَنْ بَشَّرَ بِرِسَالَتِهِ التَّوْرَيةُ وَ اْلاِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ ٭ وَ بَشَّرَ بِنُبُوَّتِهِ اْلاِرْهَاصَاتُ وَ هَوَاتِفُ الْجِنِّ وَ اَوْلِيَاءُ اْلاِنْسِ وَ كَوَاهِنُ الْبَشَرِ ٭ وَ انْشَقَّ بِاِشَارَتِهِ الْقَمَر يك كويِّدِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ سَلاَمٍ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ اُمَّتِهِ ٭ عَلَى مَنْ جَائَتْ لِدَعْوَتِهِ الشَّجَرُ وَ نَزَلَ سُرْعَةً بِدُعَائِهِ الْمَطَرُ وَ اَظَلّ وَ الالْغَمَامَةُ مِنَ الْحَرِّ ٭ وَ شَبَعَ مِنْ صَاعٍ مِنْ طَعَامِهِ مِأتٌ مِنَ الْبَشَرِ وَ نَبَعَ الْمَاءُ مِنْ بَيْنِ اَصَابِعِهِ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ كَالْكَوْثَرِ وي" از طَقَ اللّهُ لَهُ الضَّبَّ وَ الظَّبْىَ وَ الْجِذْعَ وَ الذِّرَاعَ وَ الْجَمَلَ وَ الْجَبَلَ وَ الْحَجَرَ وَ الْمَدَرَ صَاحِبِ الْمِعْرَاجِ وَ مَازَاغَ الْبَصَرُ ٭ امل‌ترِنَا وَ شَفِيعِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ سَلاَمٍ بِعَدَدِ كُلِّ الْحُرُوفِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِى الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِاِذْنِ الرَّحْمنِ ن در حرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِنْدَ قِرَائَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ قَارِءٍ مِنْ اَوَّلِ النُّزُولِ اِلَى آخِرِ الزَّمَانِ وَ اغْفِرْلَنَا وَ ارْحَمْنَا يَا اِلهَنَا بِكُلِّ صَلاَبراي اْهَا آمِينَ.
دلايل نبوت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در رسالهيي به زبان تركي تحت عنوان"شعاعات معرفةُ‌ النبي"و در"مكتوب نوزدهم"و در اين رساله بيمي‌كنددهام، در ضمن، وجوه اعجازي قرآن كريم را نيز در آن‌جا به طور اجمالي ذكر كردهام، و در رسالههاي
— 260 —
تركي به نام"لمعات"و در"كلام بيست و پنجم"به چهل وجه معجزه بودن قرآن را كه با اجمال بيان نموده، و به چهل وجه اعجازي آن اشاره كردهام، و فقط يكي از اين چهل وجه را كه عبارت است از"بلاغت موجود در نظم"در تفسير عربيام به نام"اشارات الاعجاز"در چهل صفحه نوشت ستون،گر طالبيد به اين سه كتاب مراجعه كنيد.
تراوش چهاردهم:قرآن حكيمي كه خود يك معجزهي بزرگ و مخزن معجزات است، نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام واين شخيت الهي را با چنان قاطعيتي اثبات ميكند كه ما را از هر دليل و برهان ديگر بينياز ميسازد. ما اينك درصدد آنيم تا نخست، قرآن كريم را تعريف نموده، سپس به يكي دو پرتو از ن عالمش ی كه مدار انتقاد قرار گرفته ی اشاره ‌كنيم.
پس قرآن حكيمي كه پروردگار ما را به ما معرفي ميكند، عبارت است از:ترجمه ازلي اين كتاب كبير كاينات..
و كاشف كُنوزِ اسماي الهي كه در صفحات آسمانها و زمين نهانند...
كليد حقايق پندانند. زير نقاب حوادث..
گنجينهيي از التفاتات رحماني و خطابهاي ازليست، كه از عالم غيبي كه در پشت پرده عالم شهادت قرار دارد آمده..
خورشيد و اساس و هندسهييست براي عالم معنوي اسلام... نقشه و اطلسي‌سان نموي عالم اُخروي...
قول ِشارح، تفسير واضح، برهان ناطق و مترجم ساطع ذات و صفات و شئونات الهي...
مربي، حكمتِ واقعي، مرشد و هاديِ عالم انسانيت...
همانگونه كه كتاب حكمت و شريعت، كتاب دعا و عبوديت، كتاب امر و دعوت، كتاب ذكر و معرفت ميباشد، تكويننه نيز هم‌چون كتابخانه مقدسي‌ست، پر از كتاب‌ها و رسايل گوناگون بهطوري كه به تمام حاجات معنوي بشر جواب داده، و براي هر يك از مسلكها و مشرب‌هاي اوليا و صدّيقين، اصفيا و محقّقين كه داراي مسلك وقَينَامختلف‌اند، رسالهيي شايسته و مطابق ذوق‌شان اختصاص داده است...
— 261 —
اكنون بخشي از پرتوهاي اعجاز را در آياتي كه به تكرار بيان شده است ببين، كه عدهيي آن را از نظر بلاغت، سبب عيب و نقص ميپندارند.
بدان! قرآن هشد سنگ ذكر است هم كتاب دعا و هم كتاب دعوت، از اين رو تكرارش زيبا و حتي الزم و ابلغ است، نه آنگونه است كه كوتهنظران گمان مي‌كنند، زيرا شأن و منزلت ذكر در تنوير نمودن به وسيله تكرار است، و شأن و منزلت دعا در تقريرين‌جا خواندن مكرّر آن است، و شأن و منزلت امر و دعوت در تأكيد كردن به آن به وسيله تكرار است.
نيز هر فرد قادر نيست هر زماني كل قرآن را بخواند، اما ما مون يك سوره، اغلب برايش مقدور است، به همين سبب مهمترين مقاصد قرآني در اكثر سوره‌هاي طويل درج گرديده، و هر يك از سورهها به منزله قرآني كوچك است.
يعني براي اين‌كه هيچ كس از قرآن محروم نماند، مقاصدي چون توحيد، حشر و قصّه حضرين است(ع) به دفعات تكرار شده است.
نيز هم‌چون نيازهاي جسماني، نيازهاي معنوي نيز مختلف ميباشد، به گونهيي كه انسان همراه با هر نَفَسي كه ميكشد به بعضي از آن‌ها احتياج دارد، هم‌چون هوا براي جسم و هُو براي روح؛ و به بعضديده ان‌ها در هر ساعت نياز دارد، مثل: "بسم الله" و غيره... پس تكرار آيات به سبب تكرّرِ نياز است، و براي اشاره به اين نياز و به منظور تشويق و آگاه كردن انساننند يكيك اشتياق و اشتهايش قرآن آياتش را تكرار ميكند.
نيز قرآن كريم مؤسس است. و پايه‌هاي يك دين مبين است، و پايههاي جهان اسلام است، دگرگون كنندهي زندگي اجتماعي بشر و پاسخگوي سؤالات مكرر طبقات مختلف انسان‌‌هاست، پس براي تثبيت كرده اول:س بايد تكرار كند، و به دفعات بگويد، تا تأكيد نمايد، و براي تأييد كردن نيز تقرير، تحقيق و تكرار لازم است.
نيز قرآن از چنان مسائل بزرگ و حقايق ظريف بحث ميكند كه براي تثبيت و جايگزين كردن آن در دلهاي عموم مردم، گفتن و تكرار آن به دفعات و به توانيداي گوناگون لازم است، بنابراين اين تكرار فقط ظاهريست. زيرا در حقيقت
— 262 —
هر يكي از آيات معاني بيشمار، فوايد بسيار، جنبهها و طبقات متعددي داردكمت و هر مقام و مناسبت، براي معني و فايده و مقاصد خاصي ذكر ميشود.
اما ابهام و اجمال قرآن كريم در بعضي از مسايل كَوْني، جنبه ارشادي و اعجازي دارد، و آنگونه كه اهل الحاد گمان ميكنند جاي هيچگونه نقدي ندارد و سبهمان‌جعيب و نقصي نيست.
اگر بگويي:چرا بحثهاي قرآن كريم از موجودات به گونهيي نيست كه فن حكمت و فلسفه از آن بحث ميكند؟ و بعضي از مسايل را مجمل مي‌گذارد، و برخي را به شستارگاكه درك و فكر عوام را نوازش كند و مناسب با ديد عوام و به گونه‌يي كه احساس عوام را رنجيده نكند و باعث رنج و آزار و خستگي فكر عوام نگردد به صورت ظاهري و ساده ذكر مي‌كند؟
در پاسخ بايدديدم ابه خاطر اين‌كه فلسفه راه حقيقت را گم كرده است... به‌ حتم از درسها و كلام‌هاي گذشته پيبردهيي كه قرآن كريم از اين كاينات بحث ميكند، تا ذات و صفات و اسماي الهي رافه‌يي ند. يعني با فهماندن معاني اين كتاب كائنات، آفريدگار آن را مي‌شناساند. از اين‌رو، قرآن كريم از موجودات براي شناساندن خالقشان استفاده ميكند نه براي خود آنها، ضمن اين كه همه را خطن دور ر مي‌دهد؛ اما حكمت و فلسفه به خاطر خود موجودات به موجودات مينگرد، و از آن بحث ميكند، و به ويژه اهل فن را مورد خطاب قرار مي‌دهد.
حال كه چنين است، وقتي كه قرآن حكيم از موجودات به عنوان دليل و برهان استفاده ميكند، پس دليل بايد ظاهر و روشاستي و و هر كس بتواند به سهولت و به سرعت آن را درك كند.
حال كه قرآن، مرشد و رهنماست، و همه طبقات بشر را خطاب قرار ميدهد، و بزرگترين طبقه را نيز عوام تشكيل ميدهند؛ بي‌شكا كهنه ايجاب مي‌كند كه با ابهام، چيزهاي غير ضروري را مجمل بگذارد، و مسايل مهم و دقيق را با ارايه مثال به ذهن نزديك سازد، و براي اين‌كه دچار مغلطه نشود، آن‌چه را كه در نظر عوام سهل و بديهيست، بيمورد و بلكه زيان‌بار تغيير ندهد.
— 263 —
براي مثالقتضا مره خورشيد ميگويد: "سراج و لامپي كه در حال گردش است" زيرا از خورشيد بهخاطر خود خورشيد و به خاطر ماهيتش بحث نميكند، بلكه از وظيفه او بهعنوان يك نوع زنبراق انتظام و مركزي براي نظاكر! رفميگويد، چون انتظام و نظام آيينهييست براي معرفت و شناخت كردگار صانع.
آري، او ميگويد: وَالشَّمْسُ تَجْرِي يعني، خورشيد در گردش است، با تعبير "گردش" تصره است ظم قدرت الهي را در آمد و رفت زمستان و تابستان و گردش شب و روز يادآوري نموده، و عظمت صانع را ميفهماند. لذا مهم نيست كه حقيقت اين گردش چه باشد، بر انتظامي كه هدف و منسوج و مشهود است تأثيري فرياد
و نيز ميگويد:
وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا
(نوح: ١٦)
با تعبير "سراج" عالم را به صورت يك قصر و اشياي موجود در آن را به صورت وسايل و تزيينات و خوراكي‌هاي آماده شده براي انسان و ذي‌حيات نشان مي‌دهد، و خورشيد را نيز خدمت و مشعل‌دار مسخّر و تحت فرمان به تصوير ميكشد، تا با آن رحمت و احسان الهي را يادآور شود.
حال ببين! اين فلسفهي هذيان‌گو و حرّاف درباره خورشيد چه مي‌گويد؟ مي‌گويد:"خورشيد جرم بزرگي از مايع ناري‌ست كه سيارعيسي ( كه از او جدا شده‌اند در اطراف خود مي‌چرخاند، جرمش اين اندازه و ماهيتش چنين و چنان است"
ببين! اين مسأله غير از ترسي وحشتانگيز و حيرتي دهشتناك كمال علمي‌اي به روح نمي‌دهد و هم‌چون قرآن نميتواند بحث كند.
با انجام چنين تان‌شايي ميتواني به ماهيت مسايل فلسفي پي ببري، كه ظاهرش پر زرق و برق و باطنش تو خالي‌ست.
فريب زرق و برق ظاهري آن را نخور، و به بيان معجز نماي قرآن بي‌حرم" پس ب!
— 264 —
يادآوري:در رساله "مثنوي عربي" در شش قطره از تراوش چهاردهم به ويژه در "نكتهي ششم" از قطره چهارم، پانزده وجه اعجاز قرآن كريم را از مجموع چهل وجه بيان كرديمهان دركتفا به آنها در اين‌جا بحث را خلاصه نموديم، شما ميتوانيد به آن رساله مراجعه كنيد و گنجينه‌يي از معجرات را بيابيد.
اَللّهُمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ شِفَاءً لَنَا مِنْ كُلِّ دَاءٍ ومه آب ِسًا لَنَا فِى حَيَاتِنَا وَ بَعْدَ مَمَاتِنَا وَ فِى الدُّنْيَا قَرِينًا وَ فِى الْقَبْرِ مُونِسًا وَ فِى الْقِيَامَةِ شَفِيعًا وَ عَلَى الصِّرَاطِ نُورًا وَ مِنَ النَّارِ سِتارها فَ حِجَابًا وَ فِى الْجَنَّةِ رَفِيقًا وَ اِلَى الْخَيْرَاتِ كُلِّهَا دَلِيلاً وَ اِمَامًا بِفَضْلِكَ وَ جُودِكَ وَ كَرَمِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا اَكْرَمَ اْلاَكْرَمِينَ وَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينا در آَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْفُرْقَانُ الْحَكِيمُ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 265 —
درباره معجزه شقُّ القمر
(پيوست كلام هاي نوزدهم وي پياميكم)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ
(قمر: ١)
وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّزيرا آر: ٢)
گروهي از فيلسوفان مي‌خواهند حقيقت شَقُّ القمر (از معجزات چون ماه درخشان احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام) را با اوهام فاسدشان خاموش سازند، اين است كه خود و مقلدان بيم كردان مي‌گويند: "اگر واقعاً شق القمر واقع شده بود براي تمام دنيا مشهود مي‌شد و همه كتاب‌هاي تاريخ بشري خبر آن را مي‌نوشتند."
در پاسخ آنان مي‌گوييم:شق القمر براي اين‌كه دليلي براي نبوت (پيامبر) باشد شب هنگام و در هنگام غفلت و به صورت آشد. نيجماعتي نشان داده شد كه ادعاي پيامبري را مي‌شنيدند و انكار مي‌كردند و در آن‌جا حاضر بودند. علاوه بر وجود مواردي مانند اختلاف افق‌ها، مه آلود و ابري بودن هوا كه مانع رؤيت در مناطق ديگر مي‌گرديد اين نكته را نيز بايد افزواز هماون در آن زمان تمدن فراگير نشده و شامل مناطق محدودي مي‌شد، رصد آسمان نيز به ندرت انجام مي‌گرفت، اين است كه بي‌ترديد ضرورتي ندارد كه اين واقعه در همه جاين هفتاديده شده و در همه كتاب‌هاي تاريخ ثبت شده باشد. از نقاط فراواني كه ابرهاي
— 266 —
تير و تار چنين اوهامي را از واقعيت شق القمر خواهد زدود فعلاً بهپنج نقطهبه شرح زير توجه كن:
نقطه نخست:با ايق كُلّناد شديد كفارِ آن روزگار در امر نبوت از نظر تاريخي امر معلوم و مشهوري‌ست و با اين كه قرآن حكيم با ذكر وَانشَقَّ الْقَمَرُ اين خبر را به جهانيان اطلاع داد، هيچ يك از كفار منكر قرآن، ط معجزتكذيب اين آيه يعني انكار واقعه مذكور نگشود. اين رويداد اگر در آن زمان در نظر كفار رخ نداده بود، و آن را قطعي نمي‌دانستند همين آيه را بهانه مي‌كردند و با تكذيبي به غايت وحشتناك براي ابطانان جمي پيامبر به او حمله‌ور مي‌شدند؛ در حالي كه كتاب‌هاي سيره و تاريخ هيچ اقدامي از كفار را مبني بر عدم وقوع واقعه شقُّ القمر ثبت نكرده‌اند. ليكن هم‌چنان كه آيه وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرّا توجهفرمايد آن‌چه در تاريخ نقل شده اين است: كفاري كه رخداد مزبور را ديدند گفتند:"سحر است" آن‌ها براي ديگران گفتند:"سحر و جادو به ما نشان دا جذبه كاروان‌ها و قافله‌هاي ديگر در مناطق ديگر آن را ديده باشند معلوم مي‌شود حقيقت است؛ وگرنه ما را سحر كرده است." بعد هنگام صبح قافله‌هايي كه از سوي يمن و جاهاي ديگر مي‌آمدند خبر دادند "ما چنين واقعهْمُتَو ديديم." سپس كافران درباره فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفتند حاشا: "سحر يتيم ابوطالب بر آسمان هم تأثير كرد."
نقطه دوم:بيش‌تر اعاظم محققين مانند سعد تفتازاني گفته‌اند: واقعه شق ‌القمر مانند جوشيدن آب از انگشتان پيامبر و سيراب هم باك لشكر از آن يا گريستن ستوني خشك در مسجد در مفارقت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه با تكيه به آن خطبه ايراد مي‌كرد ی امر متواتري‌ست كه عموم جماعت آن را شنيده‌اند، يعني چدند:
اعت كثيري گروه گروه اين واقعه را نقل كرده‌اند كه اتفاق‌شان بر كذب محال است. اين مطلب مانند ظاهر شدن ستاره دنباله‌دار هالي در هزار سال پيش متواتر است. يرا كه د وجود داشتن جزيره سرنديب كه ما آن را نديده‌ايم اما وجودش به تواتر قطعي‌ست. شك كردن آن‌ هم از نوع وهمي در اين قبيل مسايلِ كاملاً قطعي و شهودي، بي‌عقلي‌ست. فقط كافي‌ست امر محالي نباشد؛ و شق القمر مانند شب دهانداشتن كوه بر اثر آتشفشان امر امكان پذيري‌ست.
— 267 —
نقطه سوم: معجزه براي اجبار نيست بلكه براي اثبات ادعاي نبوت و براي اقناع انكار كنندگان مي‌باشد.براي كساني كه ادعاي نبوت را مي‌شنوند بايد معجزه‌يي نشان داد تا قانع شوند و قبول كنند. نشان داي‌توان معجزه به سايرين (درجاهاي ديگر) يا اظهار آن در حد بداهتي در درجه اجبار با حكمت حكيم ذوالجلال منافات دارد و با سرّ تكليف هم ناسازگار است، زيرا سرّ تكليف اداره اي‌كند "دري به روي عقل گشوده شود و اختيار از فرد گرفته نشود." اگر فاطر حكيم شق القمر را در پاسخ به هوس فيلسوفان يكي دو ساعت به همان صورت مي‌گفتمي‌داد تا در همه كتاب‌هاي تاريخ ثبت شود در آن صورت يا مانند همه وقايع آسماني ديگر دليلي بر ادعاي نبوت نمي‌شد و مخصوص رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نمي‌شد يا در مرتبه بداهت معجزه‌يي مي‌شد كه عقل را مجبور به قبول مي‌كرد و اختيار رو مدح نسان مي‌ربود و فرد خواه ناخواه مي‌بايست نبوت را قبول مي‌نمود. در آن صورت كسي مانند ابوجهل با روح زغال‌گونه و ابوبكر صديق با روح الماس‌گونه در يك سطح قرار مي‌گرفتند و سرّ تكليف ضايع ميبدان‌جذا به دليل همين سرّ است كه اين واقعه در يك آن، هنگام شب و زمان غفلت مردم وقوع يافت و اختلاف افق‌ها و مه و ابر و ساير موانع هم پرده قرار گرفت تا همه عالم آن را نبينند و در همه كتاب‌هاي تاريخ نيز ثبت نشود.
نقطه چهارم:اين رويدادرحيم يگام زمان غفلت در يك لحظه اتفاق افتاد، لذا طبيعي‌ست كه در اطراف عالم ديده نشود. اگر برخي افراد هم آن را ببينند، به چشمان خود اعتماد نخواهند كرد. اعتماد هم بكنند چنين واقعهآن‌ها به واسطه خبر واحد، سرمايه ماندگاري براي تواريخ نخواهد شد.
در برخي كتاب‌ها آمده است كه "ماه بعد از اين‌كه دو نيم شد روي زمين افتاد." اما اهل تحقيق اين مطلب را رد كرده و گفته‌اند:"ممكن زبان افقي مطلب مذكور را براي كم ارزش كردن اين معجزه‌ي روشن، اضافه كرده باشد." براي مثال در آن زمان كه انگلستان و اسپانيا پوشيده از غبار جهالت بودند تازه غروب مي‌شد، در آمريكا روز وقتيدر چين و ژاپن بامداد؛ لذا با توجه به موانع ديگر در مناطق ديگر معلوم است كه همه مردم جهان نمي‌توانستند شاهد اين
— 268 —
معجزه باشند. حال، اين معترض بي‌خرد را ببين كه مي‌گويد:"در تاريخ اقوام و من ستچون انگلستان، چين، ژاپن و آمريكا بحثي از اين معجزه نشده است؛ پس وقوع نيافته است."هزار بار نفرين بر چنين كساني كه كاسه ليس اروپايند!..
نقطه پنجم:شق القمر بنابر دلايلي به خودي خود وقوع نيافته است و حادثه‌يي تصاسوم حيطبيعي نيست كه بتوان آن را بر قوانين عادي و طبيعي تطبيق داد. خالق حكيمِ شمس و قمر براي تصديق رسالت فرستاده‌اش و روشنگري در ادعاي او به صورت خَ هفتعاده‌يي واقعه مزبور را ايجاد مي‌كند. اين واقعه به اقتضاي سرّ ارشاد، سرّ تكليف و حكمت رسالت و براساس حكمت ربوبي به عنوان حجت الزام‌آور به كساني كه خداوند مي‌خواست نشان داده شد. براي نشان ندادن اين معجزه به آن دسته از انسان‌ها كت.
حكمت (الهي) اقتضا نمي‌كرد و نمي‌خواست، و در نقاط ديگر زمين زندگي مي‌كردند و ادعاي نبوت را نشنيده بودند بنا بر اسباب متعددي مانند مه و ابر و اختلاف افق‌ها، نيز اين‌كه در برخي ممالك ماه در آن لحظه هنوز طلوع نكرده بود، در برخي ممالك خورشيدل دوم:مي‌كرد، در مناطقي صبح شده بود و در جاهاي ديگر خورشيد در حال غروب كردن بود نشان داده نشد. اگر اين واقعه به همه مردمان نشان داده مي‌شد در آن صورت يا نتيجه اشارت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلارارت ماد مي‌شد و معجزه نبوت؛ كه در هر حال موجب مي‌شد رسالت پيامبر به درجه بداهت برسد. در آن صورت همه مجبور به تصديق مي‌شدند و اختياري براي عقل نمي‌ماند. اين در حالي‌ست كه ايممي‌كندواسطه اختيار عقل كسب مي‌شود. در آن صورت سرّ تكليف ضايع مي‌شد. يا اگر واقعه مذكور صرفاً به عنوان يك رويداد آسماني نشان داده مي‌شد رابطه‌اش با رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قطع شده و ديگر مخصوص آن نمي‌شد.
ن محبت در امكان وقوع شق القمر شبهه‌يي باقي نماند و به طور قطع و يقين به اثبات رسيد. اينك از براهين فراواني كه بر وقوعش دلالت مي‌كند فقط به شش برهان
يعني شش حجت به اُمُّشش اجماع داير بر وقوع آن وجود دارد. اين بحث با اين‌كه شايسته توضيح مفصل است اما متأسفانه مختصر ماند.
اشاره مي‌كنيم.
— 269 —
صحابه كه اهل عدالت بوده‌اند، بر وقوع شق القمر اجماع دارند و عموم مفسرين اهل تحقيق در تفسير وَانشَقَّ الْقَمَرُ بر وقجود بو رويداد اتفاق نظر دارند و همه محدثيني كه اهل روايت صادقه هستند براساس سندهاي متعدد و به طرق مختلف وقوع آن را نقل كرده‌اند، همه اوليا و صديقين نيز كه اهل كشف و الهام بوده‌اند به وقوع آن گواهي داده‌اند همين طور علماي متبحردازندامان علم كلام كه به لحاظ مشرب گاه از هم بسيار دورند اين واقعه را تصديق مي‌كنند؛ هم‌چنين امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه به نص قطعي هيچ گاه بر ضلالت اجما به منكنند وقوع اين واقعه را قبول دارد؛ لذا همه اين موارد وقوع شق القمر را چون خورشيد اثبات مي‌كند.
نتيجه: تا اين‌جاي مطالب به نام تحقيق و براي مجاب كردن خصم بود. عبارات بعديا پس ااب ايمان و به نام حقيقت است. آري، تحقيق آن‌چنان گفت و حقيقت نيز اين چنين مي‌گويد:
خاتم ديوان نبوت ی كه قمر منير آسمان رسالت است ی هم‌چنان كه با معراج به عنوان معجزه كبرا و كرامت عظماي ولايت موجود در عبوديالاك شمرتبه محبوبيت رسيد؛ يعني جسمي زميني را در آسمان‌ها سير دادند و برتري و محبوبيتش را به ساكنان سماوات و اهل عالم بالا نشان دادند و ولايتش را اث و روزدند. به همان ترتيب نيز ماه را كه آويخته از آسمان و مرتبط با زمين مي‌باشد با اشاره كسي كه زميني‌ست دو تكه كردند و به عنوان معجزه و دليل براي نبوت همان فرد زميني به ساكنان زمين نشان دادند تا معلوم شود ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ اطيني ام همانند دو بال نوراني گشوده شده ماه با دو بال نوراني رسالت و ولايت با دو جناح درخشان و نوراني تا اوج كمالات پرواز كرده و به قاب قوسين رسيده و مدار فخر اهل سماوات و اهل زمين شده است.
عَهم‌چون وَعَلَى آلِهِ الصَّلاَةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ِمْلاَ اْلاَرْضِ وَالسَّموَاتِ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 270 —
بخشي از ضميمه معجزات احمديه عَليهِ الصَّي زينتَ السَّلام است
اين بخش درباره دلايل رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است، و در ضمن پاسخي‌ست به صورت فهرستي مختصر به سؤال نخست مشكل اول از سه مشكل اساسي كه در انتهاي اساس سوم ارا در ه معراج مطرح شده است.
سؤال:اين معراج عظيم چرا خاص محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است؟
پاسخ:اين مشكل نخست شما در سي و سه كلام (در مجموعه كلام‌ها) به تفصيل حل شدكه در در اين‌جا درباره كمالات و دلايل نبوت ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و اين‌كه او براي اين معراج اعظم شايسته‌ترين بوده است فقط فهرست مختصري از نوع اشارات اجمالي را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
اول:شتم:ناب‌هاي مقدسي مانند تورات، انجيل و زبور تحريف‌هاي زيادي صورت گرفته است با اين حال در زمانه فعلي محققي چون حسين جسري صد و چهارده بشارت اشاري را از كتاب‌هاي فوق در خصوص نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةبررسي لسَّلام استخراج كرده و در كتاب "رساله حميديه" براي خوانندگان نگاشته است.
دوم:از نظر تاريخ مطلب اثبات شده‌يي‌ست كه كاهناني چون "شق" و "سطيح" كمي پيش از نبوت احمديه عَليهِ ال‌هاي اُ وَ السَّلام بشارت‌هاي فراواني از قبيل سخناني در مورد نبوت حضرت رسول و اين‌كه پيامبر آخر الزمان خواهد بود بيان داشته‌اند و اين به صورت صحيح در تاريخ نقل شده است.
سوم:صدها امر خارقاحب اله كه در شب ولادت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ داد و "ارهاصات" ناميده مي‌شود از نظر تاريخي مشهور مي‌باشد؛ مواردي مانند سقوط
— 271 —
بت‌ها در كعبه و السَّبرداشتن كاخ مشهور كسراي فارس كه به ايوان مدائن شهرت دارد.
چهارم:كتاب‌هاي تاريخ و سيره نشان مي‌دهند كه پيامبر بنا به تحقيق محققان با قريب هزار معجزه خلْبَاقراز است؛ مواردي چون سيراب كردن يك لشكر با آبي كه از انگشتش مي‌جوشيد و ستون خشكيده‌يي در مسجد كه به دليل انتقال منبر، از مفارقت احمدي عَليهِ الصَّتزييناَ السَّلام مانند شتر در حضور جماعتي كثير مي‌ناليد و گريه مي‌كرد؛ نيز شق القمر كه به موجب نص آيه‌ي وَانشَقَّ الْقَمَرُ وقوع يافته است.
پنجم:دوست و دشمن اتفاق نظر دارند كاشند كق نيكوي او در بالاترين درجه بود، و به گواهي همه رفتارهايش، سجاياي عالي او در انجام وظيفه و امر تبليغ در بالاترين مرتبه قرار داشت، و به گواهي محاسن اخلاق در دين اسلام، شريعت او از كپس امرين درجه‌ي عالي‌ترين خصلت‌ها برخوردار مي‌باشد. اهل انصاف و دقت در اين مورد هيچ ترديدي ندارند.
ششم:هم‌چنان كه در اشارت دوم از كلام دهم اشاره شده استَّلاةُ به مقتضاي حكمت، خواهان ظهور است، لذا ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با عبوديت اعظميِ ديانت خويش در بالاترين درجه به درخشان‌ترين وجه مقابلاعمالي است.
نيز خالق عالم به مقتضاي حكمت مي‌خواهد جمال خويش را ی كه در نهايت كمال است ی با واسطه‌يي بروز دهد، لذا آن‌كه مي‌تواند به بهترين صورت جمال الهي را نشان دهد و تعريف كند بالبداهه آنذاتاست.
هم‌چنين كمال صنعت صانع عالم ی كه در نهايتن شهرتاست ی مي‌خواهد نظرها را به خود جلب كند و آن را به نمايش بگذارد، كسي كه در اين زمينه با رساترين صدا ندا در مي‌دهد باز هم بالمشاهده آنذاتاست.
نيز پروردگار جهانيان خواهان اعلام وحدانيتش در طبقات كثرت است، كسي كه همه مراتب توحيد را د مرتترين درجه اعلام مي‌كند باز هم بالضروره آنذاتاست.
— 272 —
صاحب عالم به اشارت جمال بي‌نهايت موجود در آثارش و به اقتضاي حقيقت و حكمت مي‌خواهد حُسن بي‌پايان ذات و محاسن جمال و لطايف حُسن خود را دراه دني‌هايي ببيند و نشان دهد؛ كسي كه مي‌تواند به باشكوه‌ترين صورت آيينه‌داري كند، و حُسن او را نشان دهد، دوست داشته باشد و كاري كند ديگران هم آن را دوست داشته باشند، باز طريقيبداهه آنذاتاست.
هم‌چنين صانع سراي عالم مي‌خواهد خزاين غيبيه خود را ی كه مملو از معجزات خارق العاده و گوهرهاي بسيار ارزشمند است ی بروز دهد و به نمايش بگذارد و به اين ترتيب كمالاياد گفبشناساند و معرفي كند؛ باز هم كسي كه مي‌تواند "خزاين الهي را" به بهترين شكل نمايش دهد، توصيف كند و بشناساند، بالبداهه آنذاتاست.
نيز صانع اين عالم، جهان هستي را با انواع عجايب و زينُعْجِززيين نموده و براي سير و تنزه و عبرت و تفكر، مخلوقات ذي شعور را وارد آن كرده و به مقتضاي حكمت مي‌خواهد معنا و ارزش آثار و آفريده‌هاي خود را به اهل تماشا و تفكر بياموزد؛ لذا باز هم بالبداهه دانسته مي‌شو طبقكه مي‌تواند به واسطه قرآن حكيم راهنمايي جن و انس و حتي ارواح و فرشتگان را بر عهده گيرد باز هم آنذاتاست.
حاكم حكيم اين عالم مي‌خواهد طلسم پيچيده‌ي شامل مقصد و غايت تحولات كائنات و معماي سه فراترمشكل موجودات يعني: از كجا آمده‌ام، به كجا مي‌روم؟ چيستم؟ را توسط فرستاده‌يي براي همه‌ي ذي شعوران توضيح دهد؛ لذا باز هم مي بينيم كسي كه قادر است به واسطه حقايق قرآن طلسم مذكور را به واضح‌ترين صورت گشوده و آن معما را به بهترين شكل حل كند آنَيَاةِت.
صانع ذوالجلالِ اين جهان مي‌خواهد خود را با تمام مخلوقات زيبايش به ذي‌شعوران بشناساند و به واسطه نعمت‌هاي ارزشمندش كاري كند كه او را دوست داشته باشند و در مقابل و بالضروره مرضيات و خواسته‌هاي الهي را توسط معرفيه‌يي به آن‌ها معرفي كند؛ لذا مي‌بينيم كسي كه مي‌تواند خواسته‌هاي مزبور
— 273 —
را به واسطه قرآن به عالي‌ترين و كامل‌ترين صورت بيان كرده و ارائه نمايد، باز بالبداهه همانذاتاست.
هم‌چنين رب العالمين استعداد گسترده‌يي به انَّلام كه ميوه هستي‌ست ی عطا كرده، استعدادي كه همه هستي را در بر مي‌گيرد؛ نيز او را براي عبوديتي كلي مهيا نموده است؛ در عين حال انسان به واسطه احساسات خويش به كثرت و دنيا مبتلاست، خداوند مي‌خواهد توسط يك راهنما كاري كند كه ت‌هاييها از كثرت به سوي وحدت روي برگردانند و از امور فاني به باقي توجه كنند؛ لذا بالبداهه دانسته مي‌شود كسي كه مي‌تواند به بهترين وجه و بليغ‌ترين صورت به واسطه قرآن به زيباترين شيوه مردايت شراهنمايي كند و مسؤوليت رسالت خويش را به كامل‌ترين شكل ايفا نمايد، همانذاتاست.
ذي حيات اشرف مخلوقات است و در ميان ذي‌حياتان، ذي شعور شريف‌ترين است و در بين ذي‌ شعوران نيز ات نكتهحقيقي اشرف است؛ كسي كه مي‌تواند در ميان انسان‌هاي حقيقي وظايف ذكر شده را به عالي‌ترين و كامل‌ترين صورت ايفا كندذاتيست كه البته با معراجي اعظم به قاب قوسين صعود كرده، سعادتَتَوَضرا دق الباب مي‌كند، خزانه رحمت را گشوده و حقايق غيبي ايمان را مي‌بيند.
هفتم:مشاهده مي‌شود كه آفريده‌‌هاي خداوند از تحسينات (زيبا سازي) بسيار زيبا و تزيينات بي‌نهايت چشمگيري برخوردارند. اين تحسينات و بگويندت بالبداهه نشان مي‌دهند كه در صانع آن‌ها اراده‌ و قصدي به غايت شديد در تحسين و تزيين وجود دارد. اراده تحسين و تزيين نيز نشان مي‌دهد كه در صانع نسبت به صنعت‌اش بالضروره رغبتي قوي و محبتي قد كسانيد دارد.
در ميان آفريدگان نيز جامع‌ترين فرد كه لطايف صنعت را يك‌جا در خود بروز مي‌دهد، مي‌داند و به ديگران مي‌آموزد و كاري مي‌كند او را دوست داشته باشند و با ديدن زيبايي‌هاي موجود در مخلوقات ديگر "ماشاء الله" گفته و آن‌ها را تحسين مي‌كنشان حكنذاتا‌ست، لذا محبوب‌ترين فرد بالبداهه در نظر صانع و خالقي كه صنعت‌هاي خود را دوست دارد اوست.
— 274 —
كسي كه در برابر مزايا و محاسن زينت بخش مخف بهترو لطايف و كمالاتي كه موجودات را نوراني مي‌كنند با گفتن "سبحان الله، ما شاء الله، الله اكبر‌" آسمان‌ها را به طنين در مي‌آورد و با نغمه‌هاي قرآني، در كائنات شوري ايجاد مي‌كند، و با استحسان و تقدير، تفكر و تشهير، و ذكر و توحيد برّ و بحر را بهي براسمي‌آورد، باز هم بالمشاهده همانذاتاست.
چنينذاتيكه براساس سرّ اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ نمونه‌يي از حسنات همه امتش در كفه ترازوي او قرار طلوع و صلوات همه امتش ياري‌رسان كمالات معنوي وي است، ذاتي كه توأم با نتايج و دست‌رنج معنوي انجام وظايف رسالتش، مظهر فيض بي‌پايان رحمت و محبت الهي‌ست؛ عين حق، نفس حقيقت و حكمت محض است كه با نردبان معراج تا بهشت، سدرة المنتهي، عرش و قابلوقات بالا برود. *
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي
* در سال ١٩٢٧ در اروپا كنگره‌يي برگزار شد كه با مسايل جهان اسلام مرتبط بود و سياست همت آ مهم و حقوقدان‌هايي كه با مسايل اجتماعي سر و كار داشتند در آن شركت كردند. خبر همايش مذكور در مهم‌ترين نشريه اسلامي درج گرديد و گفته شد كه فيلسوفان نامي خارجي يادداشت عربي زير را در مورد شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ35
طورسَّلام به زبان خود بيان كرده‌اند. متن مذكور را به نقل از جريده عربي عيناً با ترجمه‌اش مي‌آوريم. بيانات چهل و سه تن از فيلسوفان خارجي را در پايان "چشمه نور" آورده بوديم كه اينك با سخنان اين دو فيلسوف قهرمان تعداد شاهدان صادق چهل و پنج نفر مخصوصد.
اَلْفَضْلُ مَا شَهِدَتْ بِهِ اْلاَعْدَاءُ
يعني فضيلت آن است كه دشمنان نيز آن را تصديق كنند.
متني كه در جريده عربي درج شده است:
وَقَدْ اِعْتَرَفَ حَتَّى عُلَمَاءَُ لَهُرْبِ بِسُمُوِّ مَبَادِى اْلاِسْلاَمِ وَصَلاَحِهَا لِلْعَالَمِ... قَالَ عَمِيدُ كُلِّيَّةِ الْحُقُوقِ بِجَامِعَةِ ِفييَنَا َاْلاُسْتَاذُ شَبُولْ فِى مُؤْتَمَرِ الْحُقُوقِيِّينَ الْمُنْعَقَدِ فِى سَنَةحاب پي: اِنَّ الْبَشَرِيَّةَ لَتَفْتَخِرُ بِاِنْتِسَابِ رَجُلٍ كَمُحَمَّدٍ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اِلَيْهَا اِذْ اِنَّهُ رَغْمَ اُمِّيَّتِهِ اِسْتَطَاعَ قَبْلَ بِضْعَةِ عَشَرَ قَرْنًا اَنْ يَاْتِى بِتَشْرِيَاؤُهَُكُونُ نَحْنُ اْلاَوْرُوبَائِيِّينَ اَسْعَدَ مَا نَكُونُ لَوْ وَصَلْنَا اِلَى قِيْمَتِهِ بَعْدَ اَلْفَىْ عَامٍ. وَ قَالَ
— 275 —
بَرْنَارْد شَوْ : لَقَدْ كَانَ دِينُ مُحَمَّدٍ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مَوْضِعَ التّ محقق رِ السَّامِى دَائِمًا لِمَا يَنْطَوِى عَلَيْهِ مِنْ حَيَوِيَّةٍ مُدْهِشَةٍ ِلاَنَّهُ عَلَى مَا يَلُوحُ لِى هُوَ الدِّينُ الْوَحِيدُ الَّذِى لَهُ مَلَكَةُ الْهَضْمِ ِلاَطْوَارِ الْحي از ا الْمُخْتَلِفَةِ وَالَّذِى يَسْتَطِيعُ لِذلِكَ اَنْ يَجْذِبَ اِلَيْهِ كُلَّ جَيْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ اَرَى وَاجِبًا اَنْ يُدْعَى مُحَمَّدٌ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مُنْقِذَ اْلاِنْسَانِيَّةِ وَ اَعْتَقِدُ اَنَّ رَجُلاً مِثْلَهُ اِذَا مي‌خواَى زَعَامَةَ الْعَالَمِ الْحَدِيثِ نَجَحَ فِى حَلِّ مُشْكِلاَتِهِ وَاَحَلَّ فِى الْعَالَمِ السَّلاَمَةَ وَالسَّعَادَةَ (يَعْنِى الْمُسَالَمَةَ وَالصُّلْحَ الْعُمُومِىَّ) و نمي‌تَشَدَّ حَاجَةَ الْعَالَمِ اَلْيَوْمَ اِلَيْهَا
چكيده‌‌يي از ترجمه متن:به درستي كه دانشمندان و فيلسوفان غرب اعتراف و اقرار كرده‌اند كهان گذشنين اسلام به عالي‌ترين وجه براي اصلاح جهان كافي‌ست."در گردهمايي و كنگره حقوق كه در سال ١٩٢٧ برگزار شد و همه حقوق‌دانان در آن حضور داشتند رييس همايش، فيلسوف استاد شبول گفت:"انتساب محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به بشريت قطعاً مو كاملتخار همه انسان‌هاست، زيرا او به رغم اُمي بودنش سيزده قرن پيش ديني آورد كه ما اروپايي‌ها اگر دو هزار سال بعد هم به ارزش و حقيقت آن پي ببريم بسيار خوشبخت و سعادتمند خواهيم بود."
نفر بعد يا چهل و پنجمين نفري كه به فهرست منز بايد پايان چشمه نور اضافه مي‌شود برنارد شاو گفته است: دليل آن‌كهدينِ محمدعَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در بالاترين مقام تقدير قرار دارد اين است كه: تأمين كننده حياتي سالم و شگردان ميز است. آن‌چه من دريافته‌ام اين است كه دين اسلام تنها دين بي‌نظير و بي‌همتايي‌ست كه موجب هضم همه شيوه‌ها و گونه‌هاي مختلف زندگي مي‌شود، يعني با استفاده از روش اصلاح و استحاله (زندگي انسان‌ها را) تصفيه مي‌كند و ترقي مي‌دهيد بسطعت محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان ديني‌ست كه همه ملت‌هاي گوناگون را مي‌تواند جذب كند. من مي‌بينم و معتقدم كه بشر واجب است بگويد: "محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناجي اه جهان است. نام ناجي را بايد به او داد."
هم‌چنين مي‌گويد:"من معتقدم اگر كسي مانند محمد يعني كسي كه سيرت و روش او را داشته باشد امروز رهبر دنياي مدرن باشد و حكومت كند مشكلات دنياي جديد را حل مي‌كند و در اين جُون
ا هم ريخته موجب تأمين صلح عمومي و سعادت در زندگي مي‌گردد. آري، همه مي‌دانند كه دنياي جديد تا چه حد محتاج صلح و آشتي و سعادت در زندگي‌ست."
— 276 —
موضوع رسالت احمديه از آيت الكبري گفت دبه شانزدهم
(به علت مناسبت آن در اين‌جا درج شده است)
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويشم؛ بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات و حتي به اعتر كس دمنانش كامل‌ترين آن‌ها و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني كه بر ربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم، لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد. دوران مت‌هاييا ديد كه حقيقتاً به واسطه حضور آن حضرت دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه استاد و حاكم جهان كرد.
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيين‌كه تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است بدانيم. سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين‌جا فقط اشارحقوق عهي به ٩ دليل زير خواهيم داشت:
دليل اول:در اين شخص عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام حتي به اعتراف دشمنانش همه‌ي خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَانشَقَّ الْقَمَرُ؛ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت، آن هكِنَّ اللّهَ رَمَى
— 277 —
وجود دارد و به نص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه با اشاره انگشت او ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند چشمان‌ همه‌ي آن‌ها پر از خاك شده و مجبور به فرار ميا مان؛ يا براي سپاهيان تشنه لبش آبي چون چشمه كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند.
بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات قلبي مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آتش و قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بي‌اخلاقان است شود.
دليل دوم:فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست، فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيَ السّتصديق مي‌كنند، فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين كلام تحت عنوان معجزات قرآني با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به چهل دليل معجزه و كلام خالق كت دوازاست؛ وجيزه مذكور رساله مشهوري‌ست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه مُبلّغ وحيح ازن چنين فرمان حقي‌ست نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند؛ اين غير ممكن است.
دليل سوم:ايشان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با چنانس نتوا و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهدوريد ف زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و براساس استمدا مدققانه با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.
— 278 —
نيز اسلام حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات ات گفت:َليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان بوده و معلم و مرشد عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواح‌شان بوده نمي‌تواند مثاده بينندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دينش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي‌ بايد باشد، ظريف‌ترين اسرار عبادت را ر بر ه رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست و در يك كلام، مبتديانه ولي به كامل‌ترين شكل ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند؛ پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته استش به او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاين كوديچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند؛ اين نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. كسي كه ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از ٩٩ قسمت دعاي جوشن كبير توضيح داده شده است یامبر ف و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود اباري وبه دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوتانش رايچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ترقي اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخشِ جهان برخوردار است كه با آن‌كه حاكمان آن زمان با
— 279 —
تمام افايق ايعقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه روسأي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمويان در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.
مسافر دكار و ه صاحب چنين شريعت بي‌نظير، چنين اسلام بي‌مانند، چنين عبوديت خارق‌العاده، چنين دعاي فوق‌العاده، چنين دعوت جهان پسندانه و چنين ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد. عقل او نيز اين حقيقت را مي‌درخنمود.
دليل چهارم:همان‌طور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكمي‌ست بر وجود و وحدانيت الهي، بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز شهادتي محكم است، زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفاترا دچاو وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء (ع) مي‌باشد به شكلي كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او رنيا دخنسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت‌دهنده كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرات از ست.
مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال، يعني با نبوت و معجزات‌شان نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدديگر بلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.
دليل پنجم:هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيق منظمَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند همواره بر توحيد شهادت داده‌اند؛ به همين ترتيب، همگي آن‌ها با ا داده ظر
— 280 —
بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند. آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نموده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان ايان مييافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.
دليل ششم:پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدكثير، ي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهيه‌يي را كشف نمود و به ديگران آموخت كه با آن تعليم ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغه‌ي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را و بالسي‌ترين سخن پيامبر بود به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند، نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت بالاتفاق شهادت داده‌اند؛ و شهادت‌شا اين شوشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمت‌اش فقط يك برهان است بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام.
دليل هفتم:طايفه عظيمي كه آل و اصِهِ ٭ امبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات در ميان خلق، مشهورترين، محترم‌ترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به‌ شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوض افكندار و پنهان پيامبر بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و براساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع. اصحااتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم:همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمموده ا و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاش مقابلاراي قدرت تصرف مي‌باشد دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به منادي‌اي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم
— 281 —
هستي را بداند و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كاةُ الْا تعليم دهد و نتايج موجود در حركات مسؤولانه‌ي آن را به ديگران بياموزد و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند؛ لمزبور،فر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام مي‌دهد پي برد و دانست كه او عالي‌ترين مأمور صادق آفريننده‌ي كائنات است.
دليل نهم:خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حمي‌شونصنعت آفريده شده‌اند مي‌خواهد كمال هنر و صنعت‌كاري خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميلش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند و به سبب نعمت‌هاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپو ادعارا به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه و حمايت‌گرانه‌ي آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و انواع ذوق‌ها نيند، مان لحاظ مي‌گردد، علاقمند است خلق در قبال ربوبيتش عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند؛ خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خون هر چاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و بدي و بدان را ازاله كرده و ظالمان و دروغگويان را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد؛ بنابراين بايد گفت بي‌كه آزادر پس پرده، كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و ن باشدقاصد مذكور او باشد، كسي‌ كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد و از سوي خالق نيز به او مدد رسانده و توفيق داده مي‌شود.
مسافري از ابه عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست. حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند؛ حشمت و سلطنت
— 282 —
معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در د دنيا وست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز انسان ت.
اينك بيا و بنگر! با استناد به قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اساسي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسما او شهاديز بيدهد و آن واجب الوجود را اثبات و اعلام مي‌كند.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان همان شخصي‌ست كه "حبيب الله" خوانده مي‌شود و سه اجماع بزرگ هست كه فريب نمي‌خورند و فريب نميقين ص؛ و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند.
اول:اجماع و تصديق جماعت نوراني كه با نام آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند، اوليازمانه‌چون امام علي(رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود بر يقينم اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس) كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجود با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.
دوم:تصديق و تأييد مؤمنانهاند بكتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه ملت‌هايشان در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت مي‌زيستند و در مدتي اندك به جايي رسيدناسي نيراي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها در حيات اجتماعي و سياسي، استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را صُحف ااه پيامبرشان كردند.
سوم:تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند و در فنون كه مش پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.
— 283 —
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزيي نيست بلكه عمومي و كلي و محكم استت بسيا همه شياطين گردهم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت گشت و گذار نمود؛ آن‌چه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته ين كلمار‌ه‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ اله خويشمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حِشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِأتِ الْماما ايَاتِ الظَّاهِرَاتِ الْبَاهِرَاتِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمیَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَی هزار بِتَوَافُقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَیائِرِ النَّوَّارَةِ.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 284 —
مكتوب بيستم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
وَإبه ضررن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وسوره ف الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ
اين عبارت توحيدي ی كه تكرار آن پس از نمازهاي صبح و مغرب فضيلت فراواجزات پ و طبق روايتي صحيح حامل اسم اعظم است ی داراي يازده كلمه مي‌باشد. هر كلمه، هم مژده و بشارت مي‌دهد و هم داراي مرتبه توحيد ربوبي‌ست و به لحاظ اسم اعظم،ح قرار كبرياي وحدت و كمال وحدانيت است. توضيح اين حقايق بزرگ و متعالي را به ساير كلام‌ها ارجاع مي‌دهيم و بنا بر وعده‌‌يي، فعلاً به اختصار فهرستي را مشتمل بر "دو مقام" و يك "مقود را ه شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 285 —
مقدمه
به‌قطع بدان‌ كه عالي‌ترين غايت آفرينش و برترين نتيجه فطرت،ايمان باللهست.
نيز بلندترين مرتبه انسانيت و مرتفع‌ترين مقام بشريت،معرفت الله‌موجود در ايمان بالله‌‌ست.
در كه فررين سعادت جن و انس، و شيرين‌ترين نعمت آن‌ها نيزمحبت اللهي‌‌ستكه در متن معرفت الله وجود دارد.
خالص‌ترين شادي براي روح بشر، و زلال‌ترين خوشحالي براي قلب انسان نيزلذت روحاني‌ام برهاه در محبت الله مي‌باشد.
آري، تمام سعادت حقيقي و سرور خالص و نعمت دل‌نشين و لذت زلال درمعرفت الله و محبت اللهاست. اين موارد بدون معرفت و محبت الله ممكن نيست.
كسي كه حضرت حق را مي‌شناسد و دوست مي‌دارد از سعادت و نعمت و انوار و اس اين ع‌پايان، بالقوه يا بالفعل برخوردار است.
كسي كه خدا را نشناسد و دوست نداشته باشد به شقاوت و آلام و اوهام مادي و معنوي بي‌نهايتي مبتلا مي‌شود.
آري، نجس امسكين، بيچاره، بي‌پشتيبان و بي‌صاحب در اين دنياي پريشان، در ميان نوع انسان آواره و در حياتي بي‌ثمر حتي اگر سلطان هم شود چه ارزشي دارد؟
همه مي‌دانند انسان اگر در اين دنياي پريشان فاني، در ميان بني آدم آواره، صاحرا كه را نشناسد، و مالك خیود را نيابد تا چه حد بيچاره و سیرگردان خواهد بود؟
او اگر صاحب خود را بيابد و مالك خود را بشناسد مي‌تواند به رحمتش پناه برد و به قدرتش اتكا كند. آن‌گي‌باشدايي كه مملو از ترس و وحشت بود به محل گردش و تفريح و تجارت تبديل مي‌شود.
— 286 —
مقام نخست
در هر يك از يازده كلمه اين كلام توحيدي بشارتي هست، و ُلْ إنبشارت، شفايي و در هر شفا، لذتي معنوي وجود دارد.
كلمه نخست:در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ اين بشارت مستتر است: روح انساني كه گرفتار نيازهاي بي‌شمار و هدف دشمنان متعدد است در اين كلمه چنان نقطه لاةُ ودي مي‌يابد كه دروازه خزانه رحمت را به رويش مي‌گشايد تا همه حاجاتش برآورده شود و چنان نقطه اتكايي مي‌يابد كه به موجب آن، معبود و آفريدگار خود را ی كه صاحب قدرت مطلق است قدرتي كه او را از شر همه دشمنانش محفوظ مي‌دار شكوه رفي مي‌كند و مي‌شناساند، صاحبش را نشان داده و اعلام مي‌كند كه مالك او كيست؛ و با اين اعلام قلب او از وحشت مطلق، و روحش از حُزن اليم نجات يافته و شادي ابدي و سرحت آمييشگي را كسب مي‌كند.
كلمه دوم:در كلمه وَحْدَهُ بشارتي شفادهنده و سرشار از سعادت وجود دارد. روح بشر و قلب انسان كه با بيش‌تر انواع موجود در عالم هستي مرتبط است و به دليل همين ارالم آنر عمق پريشاني و كشمكش در حال جان دادن مي‌باشد، در كلمه وَحْدَهُ ملجأ و ناجي‌اي مي‌يابد كه قادر است او را از كشمكش و پريشانيِ مذكور برهاند. وَحْدَهُ به لحاظ معنا مي‌گويد:"خدا يكي‌ست. لازم نيست به چيزهاي ديگر مراجعه و خود را و مظهرني؛ نيازي نيست در مقابل آنان خود را خوار و ذليل كني و منت آن‌ها را بكشي؛ نبايد تملق آن‌ها را بگويي و در مقابل‌شان سر خم كني؛ لازم نيست پشت سر آن‌ها بيفتي و دچار مشقت شوي؛ از آن‌ها مترس و بر خود ملرز، زيرا سلطان كائمطلق محد است؛ كليد هر چيزي نزد او و لگام هر چيز در دست اوست، و هر مشكلي با فرمان او حل مي‌شود. اگر او را بيابي بدان معناست كه هر مطلوبي را يافته و از منت‌ها و ترس‌هاي بي‌منتها نجات يافته‌يي."
كلمه سوم:لاَ شَرِيكَ لَهُ يعني همان‌طند زندخداوند واحد است و در الوهيت و سلطنت شريكي ندارد، و متعدد بودنش غير ممكن است؛ در ربوبيت و اجرا و ايجاد هم شريكي ندارد. گاه ممكن است سلطان، يگانه باشد و در سلطنت شريكي
— 287 —
نداشته باشد، ااست بهاجرا، مأموران، شريك او به شمار روند و مانع آن شوند كه هر كسي به حضور او برسد. و مي‌گويند:"نزد ما هم بياييد و به ما مراجعه كنيد." ليكن حضرت حق كه سلطان ازل و ابد است؛ هم‌چنان كه در سلطنت شريكي ندارد در اجراهاي ربوبي خود نيز نيازمندتفاتي شريك نيست. امر و اراده او و حول و قوت او اگر نباشد هيچ چيزي قادر به مداخله در هيچ كاري نخواهد بود. هر كسي مي‌تواند مستقيماً به او مراجعد و مقو چون شريك و ياوري ندارد هيچ كس نمي‌تواند به فرد مراجع بگويد:"ممنوع است؛ كسي اجازه ندارد به حضور او برسد."
كلمه مزبور به روح بشر چنين بشارت مي‌دهد:
هر روح بشري كه ايمان را كسب نمايد بدون هيچ مانعي، بدون هيچ حايلت‌شان خله‌يي، در هر حالي و با هر خواسته‌يي در هر لحظه‌يي و در هر جا مي‌تواند به حضور آن جميل ذوالجلال و قدير ذوالكمال ی كه ازلي‌ست و ابدي و مالك خزاين رحمتخسته كب دفينه‌هاي سعادت ی برسد و حاجات خود را عرضه بدارد؛ به رحمت او دسترسي يابد و به قدرت او تكيه كند و كمال شادي و سرور را كسب نمايد.
كلمه چهارم:لالسَّلْمُلْكُ يعني مُلك عموماً از آن اوست. تو، هم مُلك اويي هم مملوك او و هم در ملك او كار مي كني. اين كلمه بشارتي شفادهنده مي‌دهد و مي‌گويد:
اي انسان! تو خود را‌يي‌ستخود مدان، زيرا تو قادر به اداره خويش نيستي؛ اين بار سنگيني‌ست. تو به تنهايي قادر به محافظت نيستي، نمي‌تواني از بلايا مصون بماني و لوازمت را مهيا سازي. پس بيهوده خود را مضطرب مكن. البتحمل عذاب مشو؛ مُلك از آن ديگري‌ست. مالك مذكور هم قدير است هم رحيم؛ بر قدرت او تكيه كن و به رحمت او بدبين مباش. كدورت را رها كن و لذت ببر؛ زحمت را رها كن و صفا را بياب.
نيز مي‌گويد:اي. من م را كه به لحاظ معنا دوست‌اش داري، و با آن مرتبطي و از پريشان حالي‌اش متأثر مي‌شوي و قادر به اصلاح امورش نيستي، مُلك قديري رحيم است. مُلك را به صاحبش تسليم كن و به او واگذار... از صفايش برخوي منظمو نه از جفايش. او هم حكيم است هم رحيم. هر طور بخواهد در مُلك خويش تصرف و امورش را
— 288 —
اداره مي‌كند. زماني كه مي‌هراسي مانند ابراهيم حقي بگو: هم بالم مولا چه مي‌كند، زيباست هر چه مي‌كند"؛ از پنجره‌ها تماشا كن و واردشان مشو.
كلمه پنجم:وَ لَهُ الْحَمْدُ يعني حمد و ثنا و مدح و منت مخصوص و شايسته اوست. يعني نعمت‌ها از آن اوست و از خزانه او بيرون مي‌آيد. خزانه نيز دائمي و هميشگي‌ِن مِّمه مذكور چنين بشارت داده و مي‌گويد:
اي انسان! از زوال نعمت، رنج مكش، زيرا خزانه رحمت پاياني ندارد. لذا با فكر كردن به زوال لذت، از بر مي فرياد سر مده، زيرا آن ميوه‌ي نعمت، ثمره رحمتي بي نهايت است. درخت اگر باقي باشد درصورت از بين رفتن ميوه، ميوه جديدي حاصل مي‌شود. در لذ در اخ از نعمت، شاكرانه به التفات رحمتي فكر كن كه صد درجه دل‌نشين‌تر از آن لذت است و به اين ترتيب لذت ات را صد برابر كن.
همان‌طور كه پادشاهي والامقام در لذت سيبي كه به تو هديه مي‌دهد، در واقع الت حاصلشاهانه را ی كه لذتش بيش‌تر از صد و شايد هزار سيب مي‌باشد ی به تو احسان كرده مي‌فهماند؛ به‌همين ترتيب با كلمهلَهُ الْحَمْدُيعني با حمد و شكر، و به عبارت ديگر با اح‌اند ینعام از نعمت، و شناختن مُنعم و فكر كردن به اِنعام او و انديشيدن به التفات رحمتش و توجه شفقتش و تداوم اِنعامش، دريچه لذتي معنوي كه هزار برابر بيش‌تر از نعمت است را بر رويت مي‌گشايدان دادكلمه ششم:يُحْيِى يعني عطا كننده حيات اوست؛ و تداوم بخش حياتِ توأم با رزق هم اوست؛ تأمين كننده لوازم حيات نيز هم اوست؛ غايات عالي حيات از او و نتايج مهم حيات هم ناظر بر اوست.مي‌د و نه درصد ثمرات حيات نيز به او تعلق دارد. كلمه مذكور به بشر عاجز فاني بشارت و ندا مي‌دهد:
اي انسان! لازم نيست تكاليف دشوار حيات را بر دوش بگيري و خود را به زحمت اندازي. با انديشيدن به فناي حيات محزون مشو. با يز محيِرف به ميوه‌هاي بي‌ارزش دنيوي، از آمدنت به اين دنيا پشيمان مشو. نظام حيات در سفينه وجودت نيز متعلق به حيّ قيوم است. مصارف و لوازم مورد نياز را او تأمين مي‌كند. حيات داراي غايات و نتايج بست را باواني‌ست و از آن اوست.
— 289 —
تو در اين كشتي صرفاً يكي از خدمه‌هاي ناخدا هستي. وظيفه‌ات را به نيكويي انجام بده، دستمزدت را بگير و لذت ببر. به اين فكر كن كه كشتي حيات تا چه حد ارزشمند است و تا چه ميزان فايده‌هاي نيكو دارد و ذاتي كه صاحب اين ك هستم چه‌قدر كريم و رحيم مي‌باشد، شاد باش و شكر كن و بدان اگر وظيفه‌ات را به درستي و به خوبي انجام دهي تمام نتايج حاصل از سير اين كشتي از جهتي وارد دفتر ده استتو مي‌شود و زندگاني جاويدي براي تو فراهم مي‌كند و تو را براي هميشه زنده نگاه مي‌دارد.
كلمه هفتم:وَ يُمِيتُ يعني عطا كننده مرگ، اوستخبر وا اوست كه به وظيفه زنده بودن خاتمه مي‌دهد، و جاي تو را از دنياي فاني به نقطه‌يي ديگر منتقل كرده و از سختي و مشقت خدمت آزادت مي‌سازد. به عبارت ديگر اوست كه تو را از حيات فاني به حيات باقي و ماندگار منتقل مي‌كند. اين كلمه بر سر جن و انس عد كناكنان مي‌گويد:
بر شما بشارت باد! مرگ، نيستي و از بين رفتن نيست، هيچ شدن نيست، فنا نيست، انقراض و نابودي نيست، خاموش شدن نيست، فراق ابدي نيست، عدم نيست، تصادف نيست، معدوم شدني بي‌فاعل نيست. بر عكس، آزاد و رهیا شدني از سوي فاني كه يم و رحیيم بوده، و تبديل جا و مكان است. رفتني‌ست به‌ سیوي سیعادت ابدي، به سیوي وطن اصیلي. آسیتانه وصیالي‌ست به عالم برزخ كه مجمع نود و نه درصد از دوستان و خوري هممي‌باشد.
كلمه هشتم:وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ يعني بالاتر از كمال و حُسن و احساني كه در موجودات تمام عالم ديده مي‌شود و وسيله محبت است مرتبه بي‌منتهايي از جمال و كمال و احسان وجود دارد؛ يك جلوه‌ي جمال معبود لم يزلي كه م مي‌آين جمال و كمال و احسان مي‌باشد و محبوب لايزال ازلي و ابدي كه داراي حيات دائمي‌ست بدل از همه محبوبان كافي‌ست، چنان حيات ابدي كه از شائبه زوال و فنا منزه و از عوارض نقص و قصور مبراست. اين كلمه به جن و انس و همه ذي شعوران و همه اهل محبت و عشق ا به نقي‌كند:
بر شما بشارت باد! محبوبي باقي داريد كه زخم فراق‌هاي بي‌پايان از محبوب‌هايتان را مداوا مي كند و بر آن‌ها مرهم مي‌گذارد. مادام كه او هست و باقي‌ست، ديگرارسيد. ه
— 290 —
مي‌خواهند باشند، نگران نباشيد. آن‌چه از حُسن و احسان، و فضل و كمال در محبوب‌هاي شماست و موجب محبت‌تان مي‌شود از پرده‌ هاي بسيار زياد جلوه جمال باقي آن محبوب عبور كرده و سايه‌ي سايه‌يي بسيار ضعيف از اوست. اين‌كآن‌ها نبايد موجب نگراني و ناراحتي شما گردد، زيرا آن‌ها نوعي آيينه‌اند. تغيير آيينه‌ها شعشعه جلوه جمال را تازه تر و زيباتر مي‌كند. مادام او هست، همه چيز هست.
كلمه نهم:بِيَدِهِ الْخَيْرُ يعني هر خيري در دست اوست. هر كار خيري كه شما مي در داوارد دفتر او مي‌شود. هر عمل صالحي كه انجام مي‌دهيد نزد او ثبت مي‌شود. اين كلمه، جن و انس را ندا داده و بشارت مي‌دهد و مي‌گويد:
اي بيچارگان! زماني كه به گوردر كتوچ كرديد مگوييد:"اي واي! اموال‌مان را از دست داديم، كوشش‌هايمان هدر رفت، اين دنياي زيبا و وسيع را ترك مي‌كنيم و وارد خاكي تنگ و تار مي‌شويم." ناله نكنيد و مأيوس نشويد... زيرا از همه چيز شما محافظت مي‌شود. هر عمل خدمت وشته شده است. هر خدمتي كه داشته‌ايد ثبت شده است. پاداش خدمت‌هايتان را خواهد داد. ذات ذوالجلالي كه هر خيري در دست اوست و قادر بر انجام هر كار نيكويي مي‌باشد شما را در اختيار خود گرفته، مدتي موقت زير خاك ند. فرم‌دارد. او پس از مدتي شما را به حضور خود مي‌خواند. خوشا به حال شما كه خدمت و مسؤوليت خود را به پايان برديد. مشقت‌هاي‌تان به انتها رسيد و اينك به سوي راحت و رحمت روان هستيد. ز شفقت مشقت تمام شد، مي‌رويد كه دستمزد‌تان را دريافت كنيد.
آري، قدير ذوالجلالي كه دانه‌ها و هسته‌ها را ی كه صفحات اعمال و صندوقچه خدمات بهار گذشته‌اند ی محافظت مي‌كند... و در بهار بعد باشكوه بيش‌تر و شايد صد برابر بابركت‌تر ولايت‌شان از آن‌ها نگه‌داري كرده و آن‌ها را مي‌پراكند؛ بي‌شك از نتايج حيات شما نيز به همان ترتيب محافظت خواهد كرد و بسيار زياد به خدمات‌تان پاداش خواهد داد.
كلمه دهم:
وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شد شر وقَدِيرٌ
يعني او واحد است، احد است و بر انجام هر كاري قادر مي‌باشد. هيچ امري براي او سخت و دشوار نيست. آفرينش بهار مانند خلق يك شاخه گل براي او آسان است. آفريدن بهشت بر هم‌چنمانند خلق بهار ساده و راحت است. آفريدگان بي‌شمار او كه در هر روز و هر سال و هر عصري نو
— 291 —
به نو خلق‌شان مي‌كند با بي‌نهايت زبان، بر قدرت بي‌منتهايش گواهي مي‌دهند. اين كلمه نيز چنين مژده ي دهيم:
اي انسان! خدمتي كه كردي و عبوديتي كه به جا آوردي بي‌نتيجه نخواهد بود. براي تو دار مكافات و جايگاهي براي سعادت در نظر گرفته شده است. به جاي اين دنياي فاني، بهشتي ماندگار و ابدي آماده شده است. به وعده خالق ذوالجلالت كه او را عبادت كردي و شنس از ييمان داشته باش و اعتماد كن. خُلف وعده او محال است. در قدرت او به هيچ وجه نقصاني نبوده، و عجز به كارهايش راه نمي‌يابد؛ همان طور كه باغ كوچك تو يت"* ا كرد بهشت را نيز مي‌تواند براي تو بيافريند و آفريده است و وعده‌اش را به تو داده است؛ و چون وعده‌اش را داده، ترديدي نيست كه تو را وارد آن خواهد كرد.
میادام كه با چشیم خُ اَمِبينيم هر سیال انواع و اقسیام حيوانات و نباتات را ی كه تعدادشان بيش از سيصد هزار مي‌باشد ی بر روي زمين در كمال نظم و ترتيب و با سرعت و سهولت كامل حشر مي‌كند و مي‌پراكند نمي‌توانيم ترديد كنيم كه چنين قدير ذوالجلالي در عملي كردن وعده‌اش ري سوگاست. نيز مادام كه در هر سال چنان قدير مطلقي نمونه‌هايي از حشر و بهشت را به هزاران صورت خلق مي‌كند؛ هم‌چنين با تمام فرامين آسماني‌اش سعادت ابدي و بهشت را وعده و بشارت مي‌دهد؛ و ماداو شيريمه اعمال و شئونات او حق و حقيقت و توأم با صدق و جديت است؛ و به گواهي آثارش همه كمالات بر كمال بي‌نهايت او دلالت دارند و گواهي مي‌دهند، و به هيچو منظمقص و قصوري در او نيست؛ هم‌چنين مادام كه خلف وعده و خلاف و كذب و فريب‌كاري نقص و قصور، و كثيف‌ترين خصلت است، البته و بي‌هيچ شك و ترديدي آن قدير ذوالجلال، آن حكيم ذوالكمال و آن رحيم ذوالجمال وعده‌اش را عملي خواهد كرد، درِ د من مابدي را خواهد گشود و شما را اي اهل ايمان به بهشت يعني وطن اصلي پدرتان آدم وارد خواهد نمود.
كلمه يازدهم:
وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ
يعني انسان‌‌هايي كه با وظايف مهم بر يكي ارت و مأموريت به اين دنيا كه محل آزمون است فرستاده شده‌اند، پس از آن كه تجارت كردند و مسؤوليت‌هايشان را به پايان رساندند و خدمت‌شان را انجام دادند را" كه
— 292 —
خالق ذوالجلال‌شان ی كه آن‌ها را فرستاده بود ی باز مي‌گردند و به حضور مولاي كريم‌شان خواهند رسيد. يعني از اين دار فاني مي‌روند و دعْلَمْباقي به حضور كبريايي حضرت حق مشرف مي‌شوند. به سخن ديگر از دغدغه اسباب و حجاب‌هاي ظلماني وسايل رها شده و بي‌هيچ پرده‌يي به مقرّ سلطنت ابدي پروردگار رحيم‌شان خواهند رسيد. هر كسي به طشت مي‌قيم خواهد فهميد كه خالق و معبود و رب و سيد و مالكش كيست و به او خواهد رسيد. اين كلمه فوق همه بشارت‌ها چنين مژده مي‌دهد:
اي انسان! آيا مي‌داني عازم كجا هستي و تو را به كجا مي‌برند؟ هم‌چنان كه در پايان كلام "سي و دوم" بيانةُ وَ ار است وارد دايره رحمت جميل ذوالجلالي شوي و به مرتبه حضورش برسي كه ارزش هزار سال زندگاني سعادتمندانه دنيا از يك ساعت بودن در بهشت او كم‌تر ت به نارزش هزار سال زندگاني در آن بهشت نيز كم‌تر از يك ساعت روئيت جمال اوست. حُسن و جمال محبوب هاي مجازي و همه موجودات دنيوي ی كه مبتلا و مفتون و مشتاق‌شان نيز اقی نوعي سايه جلوه جمال و زيبايي نام‌هاي اوست، و همه بهشت با تمام لطايفش يك جلوه از رحمت او و همه اشتياق‌ها و محبت‌ها و انجذاب‌ها و گيرايي‌ها لمعه‌يي از محبت اوستمي‌گردضور چنين معبود لم يزل و محبوب لايزالي شرفياب مي‌شويد؛ شما را به بهشت كه محل ضيافت ابدي اوست دعوت كرده‌اند. پس گريان به دروازه قبر وارد نشويد، بخنديد و شادمان باشيد. اين كلمه هم‌چنين بشارت مي دهد:
اي انسان! متوهمانه گمان مكن كه راهييار فر عدم و پوچي و ظلمات و فراموشي و پوسيدن و متلاشي شدن و مردن در كثرت هستي. شما رو به سوي بقا داريد نه فنا. شما را نه به سوي عدم، كه به سوي وجود دائمي مي برند. شما به طرف نورخطور كيد نه تاريكي. به سمت صاحب و مالك حقيقي مي رويد و به پايتخت سلطان ازلي باز مي‌گرديد. قرار نيست در كثرت خفه شويد، بلكه در دايره وحدت تنفس خواهيد كرد. شما رو به وصال داريد نه فراق!...

* * *

— 293 —
مقام دوم
(اشارتي‌ست مختصمأيوساحث اسم اعظم و اثبات توحيد)
كلمه نخست:در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ توحيد الوهيت و معبوديت هست. به يكي از براهين بسيار قوي اين مرتبه به شرح زييتليس ه‌يي مي‌كنيم. در اين عالم مخصوصاً بر روي زمين فعاليت و تحرك منظمي مشاهده مي‌شود؛ هم‌چنين خلاقيتي بسيار حكيمانه را هم مي‌بينيم. به همين ترتيب فتاحيتي با نظم و ترتيب به چشم مي‌خورد؛ يعني صورت‌بندي و شكل‌دهي شايسته هر چيز را به عين ‌اليقينان ازده مي‌كنيم. نيز وهابيت و احساني بسيار مهربانانه، كريمانه و دل‌سوزانه هم به چشم مي‌خورد. لذا وضعيت و كيفيت مذكور، بالضروره وجوب وجود و وحدت ذات ذوالجلالي را اثبات مي‌كند كه فعال و خلاق و فتاح و وهاب است و موجب مي‌گردد فرد، اين وضع را (به كَ مِنموس) احساس كند. زوال و نو شدن مداوم موجودات نشان مي‌دهد كه آن‌ها جلوه‌هاي اسماي قدسي صانعي قديرند و سايه انوار اسما و اثر افعال و نقش‌ها و صحيفه‌هاي قلم قَدَر و قدرت او براي نه‌هاي جمال كمال اويند.
هم‌چنان كه صاحب عالم هستي اين حقيقت عظيم و مرتبه‌ي والاي توحيد مذكور را با همه كتاب‌ها و صُحف مقدس‌اش به نمايش مي‌گذارد تمام اهل حقيقت و آياين نوع بشر نيز همان مرتبه توحيدي را با تحقيقات و كشفيات خود نشان مي‌دهند. كائنات نيز با تمام فقر و عجزي كه دارد به شهادت معجزات دائمي صنعت الهي و خوارايش راار و خزائن ثروت ی كه محل نمايش آنان است ی به همان مرتبه‌ي توحيد اشارت دارد. پس بايد گفت شاهد ازلي با تمام كتب و صُحف خود و اهل شهود با همه تحقيقات و مكاشفات خود و عالم شهادت با تمام احوال منظم و شئونات حكيمانه‌اش همگي در مهمي تبه توحيد اتفاق دارند.
— 294 —
كسي كه آن واحد احد را قبول ندارد يا بايد اله‌هاي بي‌شمار را قبول كند يا هم‌چون سوفسطاييان نادان وجود خود و عالم هستي را انكار نمايد.
كلمه دوم:وَحْدَهُ كلمه‌ييكي شوه مرتبه‌يي صريح از توحيد را نشان مي‌دهد. با اشاره به برهاني بسيار محكم از آن‌، كه اين مرتبه را نيز به‌طور كامل اثبات مي‌كند مي‌گوييم:
آن‌چه به محض گشودن چشم و ديدن ظاهر عالم هستي نظر ما را جلب مي‌كند نظامي كامل و فراگير و ميزالك (خاس و شامل است. همه چيزها را در نظمي دقيق و ميزان و معياري حساس مي‌بينيم. كمي كه بيش‌تر دقت مي‌كنيم متوجه تنظيم و توزيني نو شونده مي‌شويم، يعني متوجه مي‌شويم كْعَالَنظام مذكور را با نظم و ترتيب تغيير مي‌دهد و ميزان مزبور را با سنجشي نو مي‌كند. هر چيز را الگويي مي‌يابيم كه ملبس به صورت ‌هاي موزون و منظم بسيار فراواني مي‌شود. بيش‌تر كه توجهيتش رايم، مي‌بينيم تحت آن تنظيم و توزين، حكمت و عدالتي هست، و در هر اقدام و حركتي حكمت و مصلحتي مورد نظر است و حق و فايده‌يي دنبال مي‌شود. دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنيم در متن فعاليتي حكيمانه نمودهاي قدرتي را مي‌بينيم را دوجه جلوه‌هاي علمي مي‌شويم كه بر همه چيز كاملاً محيط است و تمام شئونات هر چيزي را در بردارد. در واقع نظام و ميزان موجود در همه موجودات، تنظيم و توزيني عام را به ما نشان مي‌دهد و با درك تنظيم و توزين مذكور نيز پي به ام را كمت و عدالتي فراگير مي‌بريم و از طريق حكمت و عدالت هم متوجه قدرت و علم مي‌شويم. پس به چشم عقل، قدير كل شي و عليم كل شي‌اي در پس اين پرده‌ها ديده مي‌شود؛ هم‌چنين هنگامي كه به اول و آخر هر چيزي توجه مي‌كنيم مخصوصاً در نوع ذيني كه ن، مي‌بينيم آغاز، اصل، ريشه، ميوه و نتايج آن به شكلي‌ست كه گويا اصل و بذر آن‌ها داراي برنامه تعريف شده‌يي‌ست و همه اعضا و جوارح آن موجود را دربات كر‌گيرد. به همين ترتيب به نظر مي‌رسد عصاره تمامِ معناي ذي حيات مذكور در نتيجه و ميوه آن جمع شده و در برگيرنده تاريخچه حيات آن است. گويا هسته كه اصل آن است مجموعه‌يي از قواعد ايجادي‌اش مي‌باشد. ميوه و ثمره‌اش را نيز هم‌چون فهرستي
#29لحظه روامر ايجادي‌اش مي‌بينيم. بعد، به ظاهر و باطن آن ذي حيات توجه مي‌كنيم و با تصرفات قدرتي به غايت حكيم و تصويرات و تنظيمات اراده‌يي نافذ روبه‌رو مي‌شويم. يعني قوت و قدرتي ايجاد مي‌كند و امر و اراده‌يي لباس صورت مي‌پخادم م
به اين ترتيب به ابتداي هر يك از موجودات كه نگاه كنيم معرفي نامه‌ي يك علم را مي‌بينيم، و در آخرش طرح و بيان نامه يك صانع، و در ظاهرش حُله‌ي كاملاً متناسب و هنرمندانه‌ي فاعلي مدنيوي مريد، و در باطنش دستگاه بسيار منظمِ خالقي قدير را مشاهده مي‌كنيم.
اين وضع و كيفيت بالضروره و بالبداهه اعلام مي‌دارد كه هيچ چيز، هيچ زمان و مكاني نمي‌تواند از قبضه تصرف صانع واحد ذوالجلال بيرون باشد.شود خو، و تمام اشيا با تمام شئونات‌شان، در قبضه تصرف قديري مريد، تدبير مي‌شوند و به واسطه لطف و تنظيم رحماني رحيم، صورت زيبا مي‌يابند و با تزيينات حناني منان، داراالوهيت مي‌شوند. آري، عالم هستي و نظم و ميزان و تنظيم و توزيني كه در موجودات هست ذات حكيمي را ی كه بي نظير و يكتا و واحد و احد و قدير و مُريد و عليم است ی به كسي كه در سر داراي شعور و در صورت داراي چشم مي‌باشدليفه شتبه وحدانيت نشان مي‌دهد. آري در همه‌ي چيزها وحدت وجود داشته، و وحدت نيز نشان از واحد دارد. براي مثال خورشيد كه به منزله چراغ اين جهان است واحد است. پس مالك اين دنيا هم واحید است. يا مثلاً خیادمان ذي‌حياتان روي زمين يعني هوا و خيال آب واحدند، لذا كسي كه آن‌ها را استخدام كرده و مُسخر ما نمود نيز واحد است.
كلمه سوم:لاَ شَرِيكَ لَهُ؛ مقام نخست در كلام "سي و دوم" ازه معره را به غايت محكم و درخشان اثبات كرده است، لذا بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم. بيش از آن نمي‌توان چيزي بيان كرد و اصولاً به بيان و توضيح بيش‌تر هم نيازي نيست و قابل توضيح نيست.
كلمه چهارم:لَهُ الْمُلْكُ يعني از فرش تا عرش؛ از ثري تا ند احواز ذرات تا سيارات؛ از ازل تا ابد؛ همه موجودات، آسمان‌ها و زمين، دنيا و آخرت؛ همه چيز
— 296 —
مُلك اوست. مرتبه عظماي مالكيت در صورت توحيد اعظم از آن اوست. يكي از حجت‌هاي كبراي مرتبه عظماي مالكيت و مقام اعظم توحيد، دو نا‌آي دل‌نشين طي خاطره‌يي لطيف و به زبان عربي بر ذهن اين عاجز القا شد. به ياد آن خاطره لطيف، عين عبارات عربي را به شرح زير نوشته، سپس معناي آن را خواهيم آورد:
لَهُ الْمُلْكُ ِلاَنَّ ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ كَهذَا الْعَالَمِ الصَّغِيرِ ٭ م به سوعَا قُدْرَتِهِ مَكْتُوبَا قَدَرِهِ ٭ اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ صَيَّرَهُ مَسْجِدًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ سَاجِداً ٭ اِنْشَاؤُهُ لِذَاكَ صَيَّرَ ذَاكَ مِلْكًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ مَمْلُوكًا ٭ صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ تن است رَتْ كِتَابًا ٭ صِبْغَتُهُ فِى هذَا تَزَاهَرَتْ خِطَابًا ٭ قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ تُظْهِرُ حِشْمَتَهُ ٭ رَحْمَتُهُ فِى هذَا تُنَظِّمُ نِعْمَتَهُ ٭ حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ تَشْهَدُ هُوَ الْوَاحِدُ ٭ نِعْمَتُهُ فِى هذَا تُعْلِنُ هُوَ اْلز آن ا ٭ سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ ٭ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ
فراز نخست:
ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ... الخ
يعني عالم اكبر كه كائنات ناميده مي‌شود و عالم اصغر كه مثال مُصغّر آن است و امبر رخوانده مي‌شود، دلايل وحدانيت آفاقي و انفسي را نشان مي‌دهند كه با قلم قدرت و قَدَر نوشته شده است. آري، نمونه‌ي صنعت منظم كائنات در مقياسي كوچكه كسي انسان وجود دارد. صنعت در آن دايره كبرا بر صانع واحد گواهي مي‌دهد؛ به همين ترتيب صنعت مختصري كه در مقياس كوچك‌تر در انسان وجود دارد نيز بر همان صانع دلالت دارد و وحدت‌اش را نشان مي‌دهدفت انگنان كه انسان مكتوب رباني و به غايت معنادار و قصيده‌يي با نظم و ترتيب است كائنات نيز قصيده منظم قَدَري‌ست كه با همان قلم تقدير نگاشته شده با اين تفاوت كه كتابتش در مقياسي بزرگ‌تر انجام شده است.آيا امكان دارد در كام عَليوحدتي كه در سيماي انسان است و با علايم بي‌شمارِ متمايز كننده، ناظر بر تمام انسان‌ها مي‌باشد و در خاتم وحدتي كه بر فراز كائنات است و همه مقدادات را دوش به دوش و دست به دست دركنار هم قرار مي‌دهد، چيزي جز واحد احد دخالت داشته باشد؟
فراز دوم:معناي اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ... الخ اين است كه صانع حكيم، عالم اكبر را طوري بديع آفريد و آيات كبرايش را طوري بر اين عالم نقش زد كه كائنات رونه قط297
مسجدي بزرگ تبديل كرد و انسان را نيز چنان خلق نمود تا با عقل و خردي كه به او عطا كرده در برابر معجزات صنعت و قدرت بديع‌اش سجده‌ي حيرت كند، و چنان كرد كه انسان آيات كبرا را بد شتر و كمربسته عبوديت‌اش شود؛ و او را در آن مسجد كبير بر فطرت عبدي ساجد آفريد. آيا امكان دارد معبود حقيقي ساجدان و عابدان اين مسجد كبير كسي جز صانع واحد احد باشد؟
فراز سوم:
اِنْش گريخت لِذَاكَ... الخ
يعني آن مالكُ الملك ذوالجلال، عالم اكبر مخصوصاً روي كره زمين را با چنان سيمايي خلق و انشا كرد كه شامل دواير متداخل بي‌شماري‌ست؛ و هر دايره در حكم مزرعه‌يي‌ست؛ گاه گاه و فصل فصلو صبر به عصر در آن‌ها كشت كرده و درو نموده، و محصول برداشت مي‌كند. ملك خود را همواره به كار مي‌گيرد و در آن تصرف مي‌كند. ذرات عالم را كه بزرگ‌ترين دايره را تشكيل مي‌دهند نيز مزرعه‌يي قرار داده و محصولاتي به بزرگي كيد بلكرا با قدرت و حكمت در آن مي‌كارد و درو مي‌كند و برداشت مي‌كند. از عالم شهادت روانه عالم غيب كرده، و از دايره قدرت به دايره علم مي‌فرستد. بعد، روي زمين را كه دايره متوسطي‌ست به همان ترتيب مزرعه‌يي قرار داد كه فصل به فصل عالم‌هجين كمواع را در آن مي‌كارد و برداشت مي‌كند. محصولات معنوي‌اش را نيز به عوالم غيبي، اخروي، مثالي و معنوي‌ مي‌فرستد. باغي را هم كه دايره كوچك‌تري‌ست باز صدبار، هزاني به با قدرت پُر و با حكمت خالي مي‌كند. از ذي حياتي كه دايره‌يي كوچك‌تر است مثلاً از يك درخت يا از يك انسان، محصولاتي صدبار بزرگ‌تر و بيش‌تر از خودش برداجاز آنكند. در حقيقت مالك الملك ذوالجلال همه‌ي چيزها، اعم از كوچك و بزرگ يا جزيي و كلي را، چون الگويي خلق كرد و به صدها طريق منسوجات صنعت‌اش را كه منقوش به نقش و نگارهاي نو و تازه‌اند بر آن‌ها مي‌پوشاند و به اين ترتيب جلوه اسما و قدرت م او را را نمايان مي‌سازد. او در ملك خود هر چيز را در حكم صحيفه‌يي ايجاد نمود و در هر صحيفه مكتوبات معنادار خود را به صدها شكل نگاشت؛ آيات حكمت خويش را نمايان ساخت و‌دهند.تيار ذي شعوران قرار داد تا آن را بخوانند. عالم اكبر را به شكل مُلك آفريد و در عين حال انسان را به صورتي خلق كرد و چنان ابزار و وسايل و
— 298 —
حواس و احساسات، مخصوصاً نفس و هوا و نياز و اشتها و حرص ت موسييي در اختيارش گذاشت كه در مُلك فراخش حكم مملوكي را گرفت كه نيازمند تمام مُلك مي‌باشد.
آيا جز مالك الملك ذوالجلالي كه همه عوالم از عالم ذرات ی كه عالم بسيار بزرگي‌ست ی تا مگس را مُلك و مزرعه خود قرار داده است و انسان كوچك را براي آن مزرعار كوچ ناظر و مفتّش و مزرعه‌دار و بازرگان و منادي قرار داده و او را براي خويش مهماني ارجمند و مخاطبي محبوب قرار داده است، امكان دارد كسي ديگر در اين مُلك تصرف كند و سيّد آن مملوك قرار گيرد؟
كارها چهارم:عبارت صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است و معنايش چنين مي باشد: صنعت صانع ذوالجلال در عالم اكبر چنان بامعناست كه آن صنعتش به صورت كتابي ظهور يافت و كائنات را سيه‌‌ي كتابي كبير قرار داد، لذا عقل بشر كتاب‌خانه فن حقيقي حكمت را از آن اخذ كرد و طبق آن نگاشت؛ و آن كتاب حكمت چنان با حقيقت درآميخت و از حقيقت مدد گرفت كه به صورت قرآن حكيم ی كه نسخه‌يي‌ست از كتاب مبين بزرگاي بهرام شد. نيز هم‌چنان كه صنعت او در كائنات به دليل كمال نظم و انتظامش صورت كتاب گرفت، صبغه و نقش حكمتش در انسان نيز شكوفه خطاب را گشود، يعني صنعت مذكور تا آن‌جا زيبا و حساس و معني‌دار است كه وسايل آن دستگاه ذي حيات مان را جممافون به سخن آمد و به سخن وا داشته شد. در چنان احسن تقويمي صبغه رباني عطا كرد كه گُلِ بيان و خطاب ی كه معنوي و غيبي و زنده است ی در ذهني مادي و جسماني و ده‌اندكفت. نيز چنان ابزارهاي متعالي و استعدادي در اختيار قابليت نطق و بيان انسان گذاشت كه در مقام مخاطب سلطان ازلي ظهور و بروزش داد و موجب ترقي او شد. به عبارت ديگر صبغه رباني موجود در فطپاسخ مان گل خطاب الهي را شكوفاند. آيا امكان دارد كسي جز واحد احد بتواند در صنعت همه موجودات كه به درجه كتاب رسيده و در صبغه موجود در انسان كه به مقام خطاب رسيده دخالتي كند؟ حاشا !...
— 299 —
فراز پنجم:عبارت قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ...حقيقت است كه چنين معنايي دارد: قدرت الهي در عالم اكبر، حشمت ربوبي خود را نشان مي‌دهد. رحمت رباني نيز در انسان كه عالم اصغر است نعمت‌ها را تنظيم مي‌كند. يعني قدرت صانع، كائهستي و از منظر كبريا و جلال به شكل كاخي چنان باشكوه ايجاد مي كند كه با خورشيد چون لامپي بزرگ، ماه هم‌چون مشعل، و با ستارگان مانند شمع هايي تزيين مي‌كند. همه ارا مانند سفره‌يي، مزرعه‌يي، باغي، و قالي‌اي قرار داد؛ كوه‌ها را چون مخزن و ستون و قلعه كرد و... همه چيز را در مقياسي بزرگ مانند لوازم آن كاخ عظيم بنا كرد و رباساس اويش را بسيار باشكوه به نمايش گذاشت؛ به همين ترتيب از منظر جمال نيز رحمت او انواع نعمت را در اختيار همه ذي روحان حتي كوچك‌ترين ذي‌حيات قرار داده، و امور را به اين شكت برايم مي‌كند... لذا همه هستي را از بالا تا پايين با نعمت‌هايش زيور داده، و با لطف و كرم تزيين مي‌كند و جمال رحمتش را در برابر حشمت جلاليه اش با همان زبان‌هاي كوچك در مقابل آن زبان بزرگ ظاهر مي‌سازد. يعني: اجرام عظيمي چون خورشيد و عرش، هت‌ها تكه به زبان حشمت"يا جليل يا كبير يا عظيم"مي‌گويند، ذي حياتان كوچكي چون مگس و ماهي نيز با زبان رحمت"يا جميل يا رحيم يا كريم"مي‌گويند و نغا او بيف‌شان را به آن موسيقي كبرا مي‌آميزند و آن را دل‌نشين‌تر مي‌كنند. آيا امكان داردكسي جز آن جليل ذوالجمال و آن جميل ذوالجلال بتواند در ايجاد اين عوالم اكبر و اصغر دخالتي كند؟ حاشا!...
فراز ششم:عباات شايشْمَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است كه معنايش چنين مي‌باشد: حشمت ربوبي كه در هيأت مجموعه كائنات ظهور مي‌يابد وحدانيت الهي را اثبات و نمايان مي‌سازد؛ نعمت رباني نيز كه ارزا فرقان تك تك جزئيات ذي حياتان را عطا مي‌نمايد احديت الهي را اثبات و نمايان مي‌كند.واحديت يعني همه‌ي آن موجودات متعلق به يكي‌ست و ناظر بر يكي‌ست و ايجاد يكي‌ست، اما منظور از چنان ناين است كه بيش‌تر اسماي خالق كل شي، در هر چيزي تجلي مي‌كند.براي نمونه نور خورشيد از آن حيث كه تمام سطح زمين را در بر مي‌گيرد مثالي‌ست براي واحديت، اما اين كه نور خورشيد، حرارت و هفت رنگ آن با نوعي سايه‌اش در هر
— 300 —
جزء شفاف و قطره‌ه يا باموجود است نمونه‌ي احديت مي‌باشد. تجلي اكثر اسماي صانع (عالم) در هر چيز مخصوصاً در ذي حيات و به ويژه در هر انساني، نشان دهنده احديت است.
اين فراز اشاره دارد: حشمت ربوبيت و ربوبيت الهي كه در كائنات تصرف يامبر خورشيد عظيم را براي موجودات روي زمين خادم و منبع روشنايي و گرما قرار داد، و كره زمين را نيز با اين گستردگي گهواره و مأمن و محل داد و ستد آن‌ها كرد، آتش را دوست و آشپزي در هر جا، و ابر را آبكش و مرضعه، كوه‌ها را مخزن و انلَيْهِوا را وسيله‌يي براي تنفس ذي‌حيات و بادبزني براي مخلوقات، و آب را چون دايه‌يي كه به تازه حيات يافتگان شير مي‌دهد و چون شربت‌دهنده‌يي كه به حيوانات آب حيات مي‌دهد، قرار داد تا وحدانيت الهي را آشكارا نشان دهد. آري، جز آفموده و يكتا چه كسي مي‌تواند خورشيد را خادم مُسخر زمينيان كند؟ جز او كه واحد احد است چه كسي قادر است هوا را در دست گرفته و وظايف گوناگوني بر عهده اش بگذارد و در روي زمين خدمتكاري چست و چابك‌اش كند؟ جز آن واحد احد ند
را ياراي آن هست كه آتش را طباخ قرار دهد و كاري كند آتشي به اندازه سر يك كبريت هزاران من از اشيا را فرو برد و هكذا... هر چيز، هر عنصر، و هر يك از اجرام آسماني از نقطه نظر حشمت ربوبي، واحد ذوالجلال را نشانرخداد د.
هم‌چنان كه در منظر جلال و حشمت، واحديت مشاهده مي‌شود، در منظر جمال و رحمت نيز نعمت و احسان از احديت الهي خبر مي‌دهد، زيرا در ذي‌حيات و به ويژه در انسان، در درون صنعتي جامع، چنان اعضا و حواسي‌ براي درك انواع بي‌ش دوستامت و قبول و طلب آن وجود دارد كه مظهر جلوه همه اسماي تجلي يافته "الهي" در عالم‌اند و گويي چون نقطه‌يي كانوني با آيينه‌ي ماهيتش همه اسماي حُسني را نشان مي‌دهند و با آن احديت الهي رار و ام مي‌دارند.
فراز هفتم:عبارت سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ؛ معنايش چنين است: همان‌طور كه صانع ذوالجلال در هيأت مجموعه عالم اكبر سكه كبرابر اثرد در هر يك از اجزا و انواع آن نيز سكه وحدتي گذاشته
— 301 —
است. همان‌گونه كه بر جسم و صورت انسان كه عالم اصغر است خاتم وحدانيت زده در هر يك از اعضايش نيز مهر وحدتي دارد. سياست ن قدير ذوالجلال در هر چيزي، اعم از كليات و جزييات، ستارگان و ذرات، سكه وحدتي گذاشته است كه بر وجود او گواهي مي‌دهند. بر هر يك از آن‌ها مُنه را انيتي زده است كه بر او دلالت مي كنند. شرح اين حقيقتِ بسيار عظيم در كلام‌هاي "بيست و دوم"، "سي و دوم" و در سي و سه پنجره مكتوب "سي و سوم" به صورت قطعي و درخشان آمده و اثبات شده است، لذا علاقمندان را ه گفت:ا ارجاع داده، سخن را در اين‌جا خاتمه مي‌دهيم.
كلمه پنجم:لَهُ الْحَمْدُ يعنيكمالات موجود در همه مخلوقات كه موجب مدح و ثنا مي‌شوند از اوست، لذا حمد نيز متعلق به اوست.همه مدح و محبت يي كه از ازل تا ابد توسط هر كسي نسبت به هركسي صورت گرفته يا خواهد گرفت متعلق به اوست، زيرا نعمت و احسان و كمال و جمال كه سبب مدح شده، و همه چيزناي
اه عامل حمد و سپاس مي‌شوند به او تعلق دارد. آري، براساس اشارات آيه‌هاي قرآن آن‌چه مداوم از سوي همه موجودات به سوي درگاه الهي مي‌رود عبوديت، تسبيح، سجده، دعا و حمد و ثناست؛ اين موارد دائماً راهي درگاه الهي‌اند. در زير گذشته،ان عظيمي اشاره مي كنيم كه حقيقت توحيدي مذكور را اثبات مي‌كند:
وقتي به عالم هستي نگاه مي‌كنيم آن را گلستاني مي‌بينيم كه سقفش با ستارگان علوي زينت يافته و زمين‌اش با موجودات مزيّن تزيين شده است. هر ي از كفجرام علوي منظم و نوراني، و موجودات حكيمانه و زينت بخش سفلي در اين گلستان به زبان مخصوص خود مي‌گويند: ما معجزه قدرت قديري ذوالجلال هستيم و بر وحدت خالقي حكيم و صانعي قدير گواهي مي‌دهيم.
جمال به كره زمين در گلستان عالم نگاه مي‌كنيم آن را باغي مي بينيم تزيين شده با صدها هزار نوع گياه با گل هاي رنگارنگ و با صدها هزار نوع حيوان كه در آن پراكنده‌اند.
— 302 —
همه گياهان تزيين شده و حيوانات زينت يافته در باغ كره زمين با صورت‌هاه حضرت و اشكال موزون خود اعلام مي‌كنند كه هر يك از ما معجزه و امري خارق‌العاده از صنعت صانع حكيم، و منادي و گواه وحدانيت (او) هستيم.
سر شاخه‌هاي درختان اين باغ را او درر مي‌گذرانيم و گل‌ها و ميوه‌هايي را مي‌بينيم كه شكل‌هاي مختلفي دارند و به غايت عليمانه، حكيمانه، كريمانه، لطيفانه و جميلانه ايجاد شده‌اند. همه اين‌ها با يك زبان اعلام مي‌دارند كه ما هداياي معجزه نما و احسان‌هد كه بت انگيز رحماني ذوالجمال و رحيمي ذوالكمال هستيم.
اجرام و موجودات گلستان عالم هستي، نباتات و حيوانات باغ كره زمين، و شكوفه‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان با يعت" نن صدا و در مرتبه‌يي عیالي گواهي مي‌دهند و اعلام مي‌كنند كه قدير ذوالجمال، حكيم بي‌مثال و كريم پر احسان ی كه خالق و مُصور و اهدا كننده ماست ی بر انجام چهل هري قادر است. انجام هيچ كاري براي او سخت و دشوار نيست. هيچ چيز نمي‌تواند بيرون از دايره قدرت او قرار گيرد. ذره‌ها و ستاره‌ها نسبت به قدرت او مساوي‌اند. كلي به ميزان جزيي سهل و آسان است. جزء در نزد او به قدر كل ارزشمعجزه، . بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرت او به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است. هر چيز كوچك به اندازه هر چيز بزرگ از صنعت او برخوردار است. بلكه برخي چيزهاي كوچك از نظر صنعت، بزرگ‌تر از بزرگ هم مي‌باشد. همه وقايع زمشك گرفته كه حكايت از شگفتي‌هاي قدرت او دارند گواهي مي‌دهند كه آن قدير مطلق بر انجام همه كارهاي شگفت انگيز ممكن در آينده قادر است. ذات قديري كه ديروز را ايجاد كرد، فردا را نيز ايجاد مي‌كند؛ به همين ترتيب خالق كه تع آينده را نيز به وجود مي‌آورد. صانع حكيمي كه دنيا را آفريد آخرت را هم مي‌آفريند. آري، هم‌چنان كه معبود بالحق فقط و فقط آن قدير ذوالجلال مي‌باشد محمود بالاطلاق نيز هموست. همان‌طور كهير او مخصوص اوست حمد و ثنا هم ويژه او مي‌باشد. مگر امكان دارد صانع حكيمي كه آفريننده زمين و آسمان‌هاست انسان را ی كه مهم‌ترين نتيجه خلقت زمين و آسمان‌ها و كامل‌ترين ثمره كائنات است ی به حال
— 303 —
خود رها كند و او را دست‌خوش اسباب و تصادفن ابي دهد و حكمت آشكار خود را بيهوده نمايد؟ حاشا!... مگر امكان دارد ذاتي حكيم و عليم درختي را در نهايت دقت تدبير و تصوير كند و با حكمتي بي‌انتها اداره و پرورش دهد و با ميوه آن درخت كه غايت و فايده آن است كاري نداشته باشد و قوط كس به آن ندهد تا به دست شروران افتد و در امور بي‌فايده توزيع گردد و ضايع شود؟ بي‌ترديد توجه نكردن و اهميت ندادن به درخت مذكور غير ممكن است، زيرا توجا از ايدگي به درخت براي ميوه آن است.
ذي شعور اين كائنات و كامل‌ترين ميوه و نتيجه و غايت‌اش انسان است. مگر ممكن است صانع حكيمِ اين عالم حمد و عبادت و شكر و محبت را كه ثمرات اين ميوه هاي ذي شعور ه و رسوجه ديگران كرده و حكمت آشكارش را عبث نمايد يا قدرت مطلق‌اش را به عجز مبدل كند و يا علم محيط‌اش را به جهل تبديل نمايد؟ صدهزار بار حاشا!
ذي شعور در بناي كاخ اين عالم مدار مقاصد رباني‌ست و ن كه خوان تاج سر ذي شعوران است. حال آيا امكان دارد شكر و عبادت انسان در برابر نعمت‌هايي كه از آن‌ها بهره‌مند مي‌شود متوجه كسي ديگري جز صانع كائنات گره يك نآن صانع ذوالجلال نيز اجازه دهد شكر و عبادت مذكور ی كه غايت الغايات مي‌باشد ی متوجه كسي ديگر شود؟
آفريننده جهان با انواع نعمت‌هاي خود كاري مي‌كند كه همه ذي شعوران او را دوست داشته باشند، و بنان سممار معجزات صنعتش خود را به آن‌ها مي‌شناساند. حال آيا امكان دارد او كاري كند كه شكر و عبادت، حمد و محبت و معرفت و منت‌داري ذي‌ شعوران به اسباب و طبيعت متوجه شود، و به آن‌ها اهميتي ندهد، كاري كند كه حكمت مطلقه‌اش را انكار كنند، و سلمل مناوبي‌اش را بي‌ارزش سازد؟ صدهزار بار حاشا و كلا !...
مگر ممكن است كسي كه قادر به خلق بهار نيست و همه‌ي ميوه‌ها را نمي‌تواند بيآفريند و همه سيب‌هاي روي زمين بي‌ترمُهر واحدي بر آن‌هاست نمي‌تواند ايجاد كند، سيبي را كه نمونه كوچك آن‌هاست خلق نمايد و به عنوان
— 304 —
نعمت آن را به كسي بخوراند و شكر و سپاس او را كسب كند و از نظاسطه تو سپاسگزاري با محمود بالاطلاق مشاركت داشته باشد؟ حاشا !...
زيرا آفريننده يك سيب كسي‌ست كه قادر است همه سيب‌هاي ديگر جهان را خلق كند؛ چرا كه اين‌ها همه مُهر واحدي دارند. همان كسي ت‌زدگا سيب‌هاي عالم را مي‌آفريند آفريننده تمام حبوبات و ثمرات دنيا نيز مي‌باشد كه مدار رزق‌اند. پس كسي كه جزيي‌ترين نعمت را به جزيي‌ترين ذي حيات عطا مي‌كند مستقيماً آفريننده عالم هستي‌ست و رزاق ذوالجلال است. لذا شكر و حمد مستقي بگوييعلق به اوست؛ بنابراين، حقيقت كائنات همواره با زبان حق مي‌گويد:
لَهُ الْحَمْدُ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ
كلمه ششم:يُحْيِى يعني تنها اوست كرده بت و زندگاني عطا مي‌كند. پس آفريننده هر چيزي نيز اوست، زيرا روح و نور و مايه اصلي و اساس و نتيجه و خلاصه كائنات، حيات است. هر كس كه عطا كننده حيات باشد خالق كائنات هم اوست. عطا كننده حيات بي‌ترديد اوست كه حي و قيوم است.
به مواره اعظم اين مرتبه از توحيد چنين اشاره مي‌كنيم: هم‌چنان كه در كلامي ديگر توضيح داده شده و اثبات گرديده است، لشكر ذي حياتانِ باشكوهي را مي‌بينيم كه در روي زمين چادرهايشان افراشته شده است. آري، به عي ماند‌بينيم كه در هر بهار، لشكري از لشكريان بي‌شمار حي و قيوم از نو به زير سلاح فرا خوانده مي‌شوند و از غيب سر بر مي‌آورند. لشكر مذكور را مي‌بينيم كه شامل بيش ازمِنْ و هزار طايفه از نباتات است و بيش از صد هزار نوع از اقوام مختلف ملت‌ حيوانات را در بر مي‌گيرد. لباس و ارزاق و تعليمات و ترخيصات و سلاح‌‌ها و مدت چهار هر ملت و طايفه‌يي متفاوت است؛ با اين حال فرمانده واحد بزرگي با قدرت و حكمت بي‌پايان و علم و اراده‌ي بي‌انتها و رحمت لايتناهي و خزانه تمام نشدني بدون آن‌كه فردي را فراموش كرده يا اشتباهي كند يا التباس نمايد يا تأخيري ايجاد نمايد..ا ورودق و لباس و سلاح آن ملت‌ها و طوايف را ی كه بيش از سيصد هزار هستند ی در كمال نظم و ترتيب با نظم كامل در زمان مشخص و به تفكيك عطا كرده، و آن‌ها را تحت تعليم قرار داده و مرخص مي‌كند؛ه‌يي نينا اين
— 305 —
حقايق را بالمشاهده مي‌بيند و كسي كه داراي قلب است آن را به عين اليقين تصديق مي كند.
واقعاً آيا ممكن است كسي به غير از صاحب علم محيط و قدرت مطلقي فرما. همه‌ي شئونات لشكر مزبور احاطه دارد و اين لشكر را با تمام لوازمش اداره مي‌كند، بتواند در امر احيا و اداره و تربيت و خورد و خوراك آفريدگان دخالت كند و بتواند دستي در آن برد و سهمي داشته باشد؟ صد هزار بار حاشا!...
آشكار است كه ت را ب يك گردان، سربازاني از ده ملت وجود داشته باشد تجهيز هر يك از آنان به قدر يك گردان دشوار خواهد بود، لذا انسان‌هاي ناتوان خواه ناخواه مجبور ني برايز يكسان آنان شده‌اند. اما خداوند حي و قيوم در لشكر باشكوهش براي ملت‌هايي كه شمارشان بيش از سيصد هزار نوع است تجهيزات حياتي جداگانه‌يي تأمين مي‌كند. اين تجهيزات را نيز به راحتي، بدون مت و نطه طرزي سهل و ساده و به غايت حكيمانه و با نظم و ترتيب عطا مي‌نمايد. او اين لشكر عظيم را بر آن مي‌دارد كه با زباني واحد هُوَ الَّذِى يُحْيِى بگويند و جماعت بزرگ‌شان در مسجد كائنات
اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ ه. رسولْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَنَوْمٌ
الي آخر آيه سر دهند.
كلمه هفتم:وَ يُمِيتُ يعني دهنده مرگ اوست. يعني او همان‌طور كه عطا كننده حيات است قبض كننده حيات وم. در موت نيز هست. آري، مرگ، فقط خاموشي و از بين رفتن نيست كه متوجه اسباب باشد و به طبيعت نسبت داده شود؛ هم‌چنان كه بذري در ظاهر مي‌پوسد و از بين مي‌رود اند ماناصل و در باطن براي حيات و جوانه زدن سنبله‌يي مهيا مي‌شود، يعني از حيات جزيي بذر بودنش به حيات كلي سنبله بودن عبور مي‌كند؛ موت نيز در ظاهر از بين رفتن و خاموش شدن ديده مي‌شود، كه اگر حقيقت عنوان و مقدمه و مبدأيي براي حيات ماندگار و جاودان انسان است. پس قدير مطلقي كه حيات را عطا و اداره مي‌كند ترديدي نيست كه موت را نيز هم اوست كه ايجاد مي‌كند.
به برهان اعظم مرتبه عظماي توحيد در امتي‌سته به شرح زير اشاره مي‌كنيم؛ هم‌چنان كه در پنجره "بيست و چهارم" مكتوب "سي و سوم" بيان شده است
— 306 —
موجودات عالم به واسطه اراده الهي سيال‌اند. ك." قَدبه امر رباني سيّار است. مخلوقات به اذن الهي همواره در نهر زمان جاري‌اند؛ آن‌ها از عالم غيب فرستاده شده، و در عالم شهادت ملبس به وجود ظاهري مي‌شوند آن‌گاه با نظم و ترتيب به عالم غيب باريدن مي‌گيرند و نازل مي‌شوند. نيز بو بصيررباني همواره از آينده مي‌آيند سري به حال مي‌زنند و تنفسي كرده، و به گذشته مي‌ريزند.
سَيَلان مخلوقات در دايره رحمت و احسان، كاملاً حكيمانه انجام مي‌شود، و سيران‌شان نيز در دايره حكمت و نظم، بسيار عليمانه مي‌باشد؛ هم‌چنين جريان‌شانراف دشيره شفقت و ميزان به غايت رحيمانه، و از سر تا پا با حكمت‌ها و مصلحت‌ها و نتايج و غايات سامان مي‌گيرند. پس قديري ذوالجلال و حكيمي ذوالكمال با قدرت خويش هدر سعيبه طوايف موجودات و جزييات موجود در ميان هر طايفه‌يي و عوالم شكل گرفته از آن طوايف حيات مي‌بخشد و آن‌ها را موظف كرده، آن‌گاه با حكمت ترخيص‌شان مي‌كند ، آنان موت قرارشان داده، و به عالم غيب مي‌فرستد. به سخن ديگر آن‌ها را از دايره قدرت راهي دايره علم مي‌كند.
مگر ممكن است ذاتي كه قادر به اداره هيأت مجموعه اين كائبَارًاست و حُكمش در همه دوره‌ها و زمان‌ها اعتباري ندارد و قدرتي ندارد كه همه‌ي عالم‌ها را مثل فردي بميراند و زنده كند، كسي كه نتواند بهارها را هم‌چون گلي حيات بخشد و بر سطح زمين بگستراند و بعد با موت آن را بچيند، صاحب موت اين مسندن باشد؟ آري، ضروري‌ست كه موتِ حتي جزيي‌ترين ذي حيات نيز هم‌چون حيات و زندگاني‌اش با قانون و اذن و فرمان و قدرت و علم ذاتي صورت پذيرد كه همه حقايق حيات و انواع موت در اختيار اوست.
كلمه هشتم:
وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ
يعني اين‌كه حياتست و آئمي، ازلي و ابدي‌ست. موت و فنا، و عدم و زوال عارض بر او نمي‌شوند، زيرا حيات براي او ذاتي‌ست. آن‌چه ذاتي‌ست زوال نمي يابد. آري، آن‌چه ازلي‌ست بي ترديد ابدي هم هست. آن‌چ تبرئه است بي شك باقي نيز هست. آن‌چه واجب الوجود است البته سرمدي‌ست. آري، عدم چگونه مي‌تواند عارض حياتي شود كه سراسر عالم وجود با تمام انوارش سايه و ظل او مِّبُ ص؟ حياتي كه وجودي واجب لازمه و عنوان آن
— 307 —
است عدم و فنا به هيچ‌وجه نمي‌تواند بر او عارض شود. حياتي كه همه حيات‌هاي ديگر همواره با جلوه او ظهور مي‌يابند و همه حقايق ثابت عالم هستي مستند به اويند، و قيام‌شان به اوست، شكي اوند به فنا و زوال به هيچ‌وجه نمي‌توانند بر او عارض شوند. آري، حياتي كه پرتوي از جلوه‌اش با عطاي وحدتي به اشياي كثيره‌ي در معرض فنا و زوال، آن‌ها را مظهر بقا مي سازد و از متلاشي شدن نجات مي‌دهد و وجودشان را محافظت و مظهر نوعي بقا مي‌كند؛ يعني حاني‌ترحدتي به كثرت عطا كرده و آن را ماندگار و جاودان مي‌سازد. همين حيات اگر از ميان برخيزد كثرت مذكور متلاشي شده و فاني مي‌گردد. بي‌ترديد فنا نمي‌د، اگربه چنين حيات واجبي ی كه لمعات بي‌حد و حصر حياتيه يكي از جلوه‌هايش است ی نزديك شود.
شاهد قاطع اين حقيقت زوال و فناي اين عالم است، يعني موجودات هم‌چنان كه با وجود و حيات‌شان بر حيات و وجوب وجود وستان ن حي لايموت دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند
اين‌كه حضرت ابراهيم (ع) در بحث از موت و حيات در برابر نمرود طلوع و غروب خورشيد را مطرح مي‌كند انتقال از موت و حيات جزيي به موت و حيات كلي‌ست. او درخشان‌ترين و گسترده‌ترين دايره دليل مذكونوي ميشان مي‌دهد. وگرنه آن‌طور كه گروهي از مفسران گفته‌اند رها كردن دليل خفي و پرداختن به اسباب ظاهر نيست.
به همان ترتيب با موت و زوال خود نيز بر بقاي آن حيات و سرمديتش دلالت كرده و شهادت مي‌دهند، السَّبعد از زوال يافتن موجودات، از پي آن‌ها موجودات ديگري كه مثل آن‌ها مظهر حيات‌اند به جاي آن‌ها پا به عرصه وجود مي‌گذارند و اين نشان مي‌دهد كه ذي حياتي دائمت: "خوكه جلوه حياتش را متمادياً تجديد مي‌كند. حباب‌هايي را در نظر بگيريد كه در نهرِ جاري در برابر خورشيد، مي‌درخشند و خاموش مي‌شوند. حباب‌هاي بعدي كه از پس آن‌ها مي‌آيند، همان درخشش را نشان داده و خاموش مي‌شوند. ايرس و رش و خاموشي بر وجود خورشيدي دائمي و بلند مرتبه دلالت دارد. به همين ترتيب نيز حيات و ممات موجودات بر سياره زمين كه به نوبت مي‌آيند و مي‌روند بر بقا و دوام ذاتي كه حي و باقي‌ست دلالت دارد.
— 308 —
ٍّ وَل زبان حال مانند اويس قرني چنين مناجات مي‌كنند:
خداوندا! پروردگار ما تو هستي! چرا كه ما عبد و بنده‌ايم و از تربيت نفس خويش عاجزيم. پس تربيت كننده ما تو هستناك كه
خالق و آفريننده هم تو هستي، زيرا ما آفريده‌ايم و خلق مي‌شويم...
رزاق و روزي دهنده هم تو هستي؛ چرا كه ما نيازمند روزي هستيم و دست‌مان به آن نمي‌رسد. پس خالق و روزي دهنده‌ي ما تو هستي...
زيرا ما مملوكيم و كسي جز ما در:حضرترف مي‌كند. پس تو مالك ما هستي...
تو عزيزي، و صاحب عزت و عظمت. ما بر ذلت خويش مي‌نگريم و جلوه‌هايي از عزت در ماست. پس ما آيينه عزت تو هستيم...
نيز غني مطلق تو هستي وَ الما فقيريم و غنايي به ما داده مي‌شود كه دست فقرمان به آن نمي‌رسد. پس غني و عطا كننده تو هستي...
هم‌چنين تو حي باقي هستي؛ چرا كه ما مي‌ميريم. در مرگ و حيات‌ما هر شي حيات دهنده‌يي دائمي را مي‌بينيم. تو باقي هستي! زيرا ما در فنا و زوال‌مان دوام و بقاي تو را مي‌بينيم...
پاسخ دهنده و عطا كننده تويي! چو مشكلهمه موجودات، با زبان حال و قال همواره فرياد مي‌كشيم، طلب و التماس مي‌كنيم. آرزوهاي مان برآورده شده، و به مقصودمان مي‌رسيم. پس تويي جواب دهنده ما و هكذا !...
— 309 —
هر يك از موجودات تر از كلي و جزيي مانند اويس قرني از نوعي آيينه‌داري به صورت مناجات معنوي برخوردارند و با عجز و فقر و قصورهاي خود قدرت و كمال الهي را اعلام مي‌دارند.
كلمه نهم:بِيَدِهِ الْخن و تق يعنيهمه خيرها در دست او، همه حسنات در دفتر او و همه احسان‌ها در خزانه او مي‌باشد. در اين صورت كسي كه خواهان خير است بايد از او طلب كند و كسي كه در پي نيكي‌ست بايد با التماس از او بخواهد...براي نشان دادن حقيقت اين بهره به صورت قطعي، به لمعات و علايم يك دليل گسترده از دلايل بي‌شمار علم الهي اشاره مي‌كنيم و مي‌گوييم:
صانعي كه با افعال مشهود خود در اين عالم تصرف كرده، و اقدام به ايجاد مي‌نمايد داراي علمي محيط است. اين علم نيز خاصه‌ي لازمه‌ي ضروري ذات خت و د انفكاكش محال مي‌باشد؛ هم‌چنان كه امكان ندارد ذات خورشيد موجود باشد و روشنايي‌اش وجود نداشته باشد؛ هزاران مرتبه بيش از آن امكان ندارد علم ذات آفريننده اين موجوداتِ داراي نظم و ترتيب از او منفك شود. اين علم ممي‌شود‌چنان كه لازمه آن ذات است به سبب تعلق نيز براي هر چيزي لازم است، يعني امكان ندارد چيزي پوشيده از او باشد. اشياي روي زمين كه در برابر خورشيد حجابي ندارند غير ممكن است كه خورشيد را نبينند؛ به همين ترتيب و هزاران درجه بيش‌تر، پنهان مانم‌چون ا در برابر نور علم آن عليم ذوالجلال محال و غير ممكن است، زيرا حضور وجود دارد، يعني هر چيزي در دايره نظر و در مقابل او و در دايره شهودش قرار داشته و او در همه چيز نفوذ دارد. اگر اين خورشيد جامد، اين انسان عاجز، و اخيانت هاي فاقد شعور مانند اشعه ايكس، با اين كه حادث و ناقص و عارضي هستند مي‌توانند هر چيزي كه در برابرشان باشد را ديده و به آن نفوذ كنند؛ لذا شكي نيس نزاع يچ چيزي نمي‌تواند در برابر نور علم ازلي ی كه واجب و محيط و ذاتي‌ست ی پنهان بماند و در واقع نمي‌تواند بيرون از آن قرار بگيرد. كائنات علايم و آيات بي‌حد و حصري دارد كه بر اين حقيقت اوقوع) ارد. از جمله:
— 310 —
تمام حكمت‌هايي كه در همه موجودات ديده مي‌شود بر آن علم اشاره دارند، زيرا انجام كار حكيمانه مستلزم داشتن علم است؛ هم‌چنين همه عنايات و تزيينات بر آن علم اشاره دارند. كسي كه با عنايت و لطف كار مي‌كند پنجم:داناست و براساس دانايي كار را به انجام مي‌رساند. نيز همه موجودات منظم و مرتب كه هر كدام‌شان داراي ميزاني هستند؛ هم‌چنين هيأت‌هاي داراي معيار و ميزان كه هر كدام‌شان داراي نظم و ترتيبَةِ وَشند بر آن علم محيط اشاره دارند، زيرا كار منظم با وجود علم و دانايي ممكن است. كسي كه صنعت‌كارانه با سنجش و معيار كار انجام مي‌دهد شكي نيست كه كارش را مستند به علمي محكم به انجام مي‌رساند. مقدارهاي دقيقي كدهد. بمه موجودات ديده مي‌شود، شكل‌هايي كه براساس حكمت و مصلحت طراحي شده‌اند، و اوضاع و هيأت‌هاي داراي ثمر كه با فرمان قضا و پرگار قدر تنظيم گرديده، همه بر وجود علمي محيط دلالت دارند.
آري، اعطاي صورت‌هاي منظم و جداگانه به موجودات، و شكلي مخصوز اين مه آفرينندگان كه شايسته مصالح حياتي و هستي آن‌ها باشد با برخورداري از علمي محيط امكان‌پذير مي‌باشد و جز اين ممكن نيست.
هم‌چنين اعطاي روزي همه ذي حياتان در زمانيعُ ال و هنگامي كه اصلاً فكرش را هم نمي‌كنند و به طرزي كه شايسته هر يك از آن‌ها باشد با وجود علمي محيط ممكن است، زيرا تأمين كننده رزق و روزي بايد نيازمندان به روزي را بشناسد و بداند و از زمان‌ نيازشان ر جامعداشته باشد و احتياجات‌شان را درك كند، تا بتواند روزي‌شان را به طرز شايسته تأمين نمايد.
اجل و مرگِ همه ذي حياتان كه به قانون معيّني، زير عنوان ابهام وابسته است بر وجود علمي محيط صحه مي‌گذارد، زيرا هر چند، وقت مشخص فرا رس عادي ل افراد در ظاهر معلوم نيست اما به هر حال زمان مرگ طوايف محدود به زماني معين در ميان دو حد است. محافظت از نتيجه و ميوه و هسته‌ي هر چيز براي آن كه در پي مرگ آن چيز، مسؤوليتش را ادامه دهد و بخشش حياتي جديد به آن نشان از همان علمانه رادارد.
— 311 —
تلطيف‌هاي رحمت در حق همه موجودات طوري كه شايسته هر موجود باشد نيز نشان مي‌دهد علمي محيط در رحمتي واسعه وجود دارد، زيرا مثلاً كسي كه اطفال ذي‌حياتان را با شير تغذيه كرده و با باران به گياه مذهب زمين كه نيازمندِ آب‌اند كمك مي‌كند ترديدي نيست كه اطفال و كودكان را مي‌شناسد، از نيازهايشان آگاه است، گياهان مذكور را مي‌بيند و مي‌داند كه باران براي آن‌ها لازم است، لذا براي‌شان باران دنيا فرستد و هكذا... بنابراين جلوه‌هاي بي‌شمار رحمت حكيمانه و عنايت بخش او خبر از وجود علمي محيط مي‌دهد.
اهتمام و تصويرهاي خلاقانه و تزيينات ماهرانه دي بدون‌هاي همه‌ي موجودات نيز نشان‌دهنده علمي محيط است، زيرا در بين هزاران وضعيت محتمل، انتخاب وضعيتي پر صنعت، حكيمانه و منظم و زينت يافته، با وجود علمي عميق امكان‌پذير اسيم به طرز انتخاب كه در همه موجودات وجود دارد بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كند.
كمال سهولت در ايجاد و ابداع اشيا نيز بر وجود علمي اكمل دلالت دارد، زيرا آساني در كاري و سهولت در وضعيتي، با درجه علم و مهارت نسبت دارد. فمي‌شودقدر زياد بداند به همان ميزان كار را باسهولت بيش‌تري انجام مي‌دهد.
براساس همين سرّ وقتي به موجودات ی كه هر كدام‌شان معجزه‌يي در آفرينش‌اند ی نگاه مي‌كنيم، "اگر نيم با سهولت و راحتي حيرت انگيز، و بي‌دردسر و بي‌دغدغه‌ در زماني كوتاه امّا معجزه‌وار خلق مي‌شوند. معلوم مي‌شود علمي لايتناهي وجود دارد كه اينان چنين سهل و آسان آفريده مي‌شوند و هكذا... هزاران علامت صادقه هد علم نشانه‌هاي مذكور وجود دارند كه نشان مي‌دهند ذاتي كه در اين عالم تصرف مي‌كند علم محيطي دارد، و از همه چيز با همه شئوناتشان آگاه است و آن‌گاه مي‌آفكه با مادام كه صاحب اين عالم از چنين علمي برخوردار است شكي نيست كه انسان‌ها و اعمال‌شان را مي‌بيند و مي‌داند كه آن‌ها شايسته و مستحق چه چيزي هستند، لذا به مقتضاي حكمت و رحمت با آن‌ها رفتار مي‌كند و خواهد كرد.
— 312 —
اي انسان! عقل‌ات را به كار انردي
دقت كن! به اين بينديش كه چه ذاتي از تو آگاه است و تو را مي‌ببيند، بدان و هشيار باش!
اگر گفته شودعلم به تنهايي كافي نيست اراده هم لازم است؛ اگر ااف نداباشد علم كفايت نخواهد كرد.
پاسخ مي‌دهيم:همه موجودات هم‌چنان كه بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند، بر اراده‌ي كلي صاحب آن علم محيط نيز دلالت مي‌كنند. به اسلام ديب كه دادن احتمالي معين در بين احتمالات مشوش فراوان به هر چيز مخصوصاً به هر يك از ذي حياتان، و مشخص كردن راهي نتيجه بخش در ميان راه‌هاي فراوان بي‌نتيجه براي او و دهنده تشخّصي دقيق و منظم به او در حالي كه در ميان امكانات بي‌شمار متردد است از جهات بي‌شماري اراده‌يي كلي را نشان مي‌دهد، زيرا در ميان امكانات و احتمالات فراواني كه وجودتو را زي را احاطه كرده است و در ميان راه‌هاي بي‌ثمر و بي‌نتيجه و جريان عناصر جامدي كه مدام چون سيل جاري مي‌باشند، صورت موزون و تشخّصي منظم با معياري به غايت حساس، ميزاني بسيار دقيق، نظمي به غايت ظريف و نظامي نازنين ع كسانيشود، كه بالضروره و بالبداهه و بلكه بالمشاهده نشان مي‌دهد اثر اراده‌يي كلي است، زيرا انتخاب وضعيتي در ميان وضعيت‌هاي بي‌شمار با تخصيص و ترجيح و قصد و اراده ممكن مي‌شود و با عمد و خواست ت نوع قي‌يابد. ترديدي نيست كه تخصيص، اقتضاي مُخصِّصي را دارد. ترجيح مستلزم مُرجِّح است. مُخصِّص و مُرجِّح نيز اراده است. براي مثال ايجاد موجودي چون انسان از قطره‌يي آب، انساني كه در حكم دستگاهي با صدها آلات و ابزار گوناگون است، يا بم:
#40 آوردن پرنده‌يي از تخمي ساده، پرنده‌يي كه صدها عضو مختلف دارد؛ به همين ترتيب خلق درختي از يك دانه، درختي كه به صدها قسمت مختلف تقسيم مي‌شود، همان‌طور كه بر قدرت و علم گواهي مي‌دهند، به غااع صاني و ضروري بر وجود اراده‌يي كلي در صانع آن‌ها دلالت دارند كه با آن اراده هر چيز آن موجود را به آن تخصيص داده، و به هر جزء و عضو و قسمت‌اش شكلي خاص و وضعيتي مشخص مي‌دهد.
— 313 —
نتيجه:در موجودات و مثلاً در حيوانات، توي يكي تشابهي كه در اعضاي مهم به اعتبار نتايج و بنيان‌ها وجود دارد و مهر وحدت يگانه‌يي كه اظهار مي‌دارند به يقين دلالت دارد بر اين‌كه صانع عموم حيوانات يكي‌ست، واحد و احد است. به همين ترتيب تشخصّ‌هاي جداگانه حيوانات و تعيّن و قواعداي حكيمانه و جداگانه در سيماي آن‌ها دلالت مي‌كند كه صانع واحد آن‌ها فاعل مختار است و داراي اراده مي باشد، هر آن‌چه را كه بخواهد انجام مي‌دهد و هر آن‌چه را كه نخواهد انجام نمي‌دهد و با قصد و اراده كار مي‌كند. مادام كه به تعداد موجواست، زبلكه به عدد شئونات موجودات براي علم الهي و اراده رباني دلالت و شهادت وجود دارد، نفي اراده الهي توسط گروهي از فيلسوفان و انكار قَدَر توسط عده‌يي‌ از اهل بدعت و ادعاي برخي از اهل ضلالت مبني بر عدم اطل فشار ع واحد از جزئيات و اين كه برخي از طبيعت‌گرايان بعضي از موجودات را به طبيعت و اسباب مستند مي‌كنند دروغگويي و فريبي مضاعف به عدد موجودات است و به تعداد شئونات موجودات، ضلالت و جنون مضاعف مي باشد، زيرا تكذيب كننده‌ي بي‌نهايت گوا% دسيق، در واقع مرتكب بي نهايت فريبكاري مي‌گردد.
حال قياس كن كسي كه به جاي گفتن "إن شَاءَ الله، إن شَاءَ الله" در برابر اموري كه به واسطه مشيت الهي پديد مي‌آيند دانسته و آگاهانه "طبيعي، طبيعي" بگويد تت و نهد دچار خطا شده و مخالف حقيقت است...
كلمه دهم:
وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
يعني انجام هيچ كاري براي او دشوار نيست. هر قدر كه در دايره‌ي امكان اشيا وجود داشته باشد قدر بهتواند لباس وجود را در نهايت سهولت بر تن‌شان كند. اين كار براي او آن قدر سهل و راحت است كه براساس سرّ
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا
گويي فقط امر مي‌كند و كار بلال ١٣٥ انجام مي‌گيرد؛ هم‌چنان كه صنعت‌كاري بسيار ماهر به محض اقدام به كاري به طرزي كاملاً سهل و آسان مانند يك دستگاه آن كار را انجام مي‌دهد. است ويان آن سرعت و مهارت نيز گفته مي‌شود:
كار و صنعت مذكور چنان مُسخر اوست كه گويي با امر او و به محض اين كه دستي برآرَد انجام مي‌شود و صنعتراده نيد مي‌آيند. به همين ترتيب آيه
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
— 314 —
به اين نكته اشاره دارد و مي‌فرمايد كه همه چيز در نهايت درجه، مُسخر و مطيع قدرت قدير ذوالجلال اند و قدرت مذك بر آننهايت درجه بدون زحمت و با سهولتِ تمام كار را به انجام مي‌رساند.پنج سرّاز اسرار بي‌شمار اين حقيقت عظما را در قالبپنج نكتهبه شرح زير بيان مي‌كنيم:
نكته اول:بزرگ‌ترين چيز نسبت به قدرت الهي هم‌چون كوچك‌ترين چيز سهل و آسردار ا. ايجاد يك نوع با تمام افرادش مانند ايجاد يك فرد، راحت و بدون زحمت مي‌باشد. آفريدن بهشت هم‌چون آفريدن بهار آسان است. به وجود آوردن بهار به اندازه به وجود آوردن يك گل ساده است. در پايان كلام دهم ی كه پيرامو پست باست و سرّ مذكور را توضيح داده و اثبات مي‌كند ی نيز در بيان اساس دوم بحث حشر كه در كلام "بيست و نهم" آمده و مربوط است به ملائكه و بقاي روح و حشرن موضع نورانيت"، "سرّ شفافيت"، "سرّ مقابله"، "سرّ موازنه"، "سرّ انتظام"،و"سرّ اطاعت"با شش تمثيل به اثبات رسيده و نشان داده شده است كه خلقت ستارگان در نسبت با قدرت ُوقُ،.انند خلقت ذرات ريز، آسان است و ايجاد افراد بي‌شمار مانند ايجاد فقط يك فرد، آسان و بي مشقت مي‌باشد. چون شش سرّ مذكور در دو كلام يادشده اثبات شده است، سخن را در اين‌جا كوتاه مي‌كنيم و علاقمندان را به دو مبحث ذكرشده ارجاع مي‌دهيم.
نكته دوم:دهل دنيطع و برهان ساطع بر اين‌كه همه چيز در نسبت با قدرت الهي مساوي مي‌باشد اين است كه با چشم خويش در سخاوت و كثرت لايتناهي موجود در ايجاد حيوانات و نباتات، اتقان و حُسن صنعت بي‌پاياانده، مشاهده مي‌كنيم. نيز در اختلاط و آميخته‌گي‌هاي بي‌حد و حصر، بي‌نهايت امتياز و تفريق ديده مي شود؛ هم‌چنين در درون گستردگي و بذل و بخشش بي‌پايان، ارزشمندي بي‌نهايت حصر رر صنعت و زيبايي بي‌انتهايي را در خلقت مشاهده مي‌كنيم. اين‌ها در عين حال كه بي‌نهايت صنعت‌كارانه بوده، و به زمان و ابزار و آلات بسياري نيازمندند، بسيار آسان و به سرعت ايجاد مي‌شوند. تو گويي اين معجزاتِ صنعت از هيچ و ناگهاني وجود "كلام‌اند.
— 315 —
اين فعاليت قدرت كه آن را بالمشاهده در هر فصل بر روي زمين مي‌بينيم به قطع دلالت دارد كه بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرتي كه منبع همه افعاحتياجياشد به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است و ايجاد و اداره افراد بي‌شمار به اندازه ايجاد يك فرد راحت مي‌باشد.
نكته سوم:در اين عالم، بزرگ‌ترين كل در نسبت با قدرت صانع قديري كه به واسطه تصرفات و افعالِ قابل مشاهده حكم مي‌لحاظ مه اندازه كوچك ترين جزء سهل و ساده است. ايجاد كلي‌اي در برگيرنده افراد كثير به اندازه ايجاد يك جزيي، سهل و آسان است. در عادي‌ترين جزيي نيز مي‌توان بيش‌ترين ارزش صنعت و آفرينش را نشان داد. سرّ حكمت اين حقيقت از سه منبهِ الصاستخراج مي‌شود:
اول:از امداد واحديت
دوم:از يُسر وحدت
سوم:از تجلي احديت
منبع اول يعني امداد واحديت:منظور اين است كه اگر هر شي و تمام و با سمُلك ذاتي واحد باشند، به خاطر واحديت مي‌تواند قدرت همه‌ي چيزها را پشت هر چيزي جمع و گرد آورد. در اين صورت همه اشيا را مي‌توان هم‌چون شي‌اي واحريعت دساني اداره نمود. براي تقريب اين سرّ به ذهن ، با تمثيلي مي‌گوييم: مثلاً هم‌چنان كه اگر سرزميني، پادشاه واحدي داشته باشد، اين پادشاه به سبب قانون وحدت سلطنت، مي‌تواند قدرت معنوي لشكري را پشت فقط يك سرباز گرد آورد؛ به همين دليل آن‌ها ك سرباز قادراست شاهي را به اسارت در آورد و به نام پادشاهش در رتبه‌يي بالاتر از آن شاه حكم براند. پادشاه مذكور به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هم‌چنان كه مي تواند سرباز يا كارگزاري را به كار گيرد همه لشكريان و كارمندمي‌شون نيز مي‌تواند اداره كند. گويا به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هر كس و هر چيزي را مي‌تواند به ياري و امداد يك فرد گسيل دارد؛ و هر فردي از افرادش قادرخواهند بود به قدرتي چون قدرت همه افراد استناد كنند و به عبارت ديگر از آن‌مسعود ي بگيرند. اگر آن واحديت سلطنت از ميان برود و هرج و مرج شود در آن صورت هر سربازي قدرت بي‌پايان را از دست داده از
— 316 —
مقامي عالي براي نفوذ و تأثيرگذاري سقوط كرده و در مرتبه فرديازي كهقرار خواهد گرفت. در اين صورت به خدمت گرفتن و اداره نفرات ديگر به تعداد افراد داراي مشكل خواهد شد.
درست به همين ترتيب؛
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ
صانع عالم هستي چون واحد است اسمايي را كه متوجه همه اشيا مي‌باشند در برابر است ب گرد مي‌آورد و با صنعتي بي‌انتها به صورت ارزشمندي خلق مي‌كند، و در صورت لزوم با تمام اشيا متوجه فقط يك شي مي‌شود، يا همه چيز را ناظر بر فقط يك چيز كر‌ها راد مي‌‌رساند و قدرتمند مي‌كند. نيز همه چيزها را براساس سرّ واحديت هم‌چون شي‌اي واحد ايجاد، و در آن تصرف، و اداره مي‌كند.
براساس سرّ همين امدادند بودت است كه در عالم هستي به رغم فراواني و ارزاني، كيفيتي عالي و برتر در صنعت و قيمت مشاهده مي‌شود.
يُسر وحدت كه منبع دوم است:منظور اموري‌ست كه با يك قانون و توسیط يك دست و براسیاس اصیول وحدت در يك مركز انجام مي‌شود و موجب سیهولتي فوق العادمقابل ردد. امور اگر به مراكز و قوانين و دست‌هاي متعدد سپرده شود مشكلاتي پديد مي‌آيد. مثلاً اگر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز همه سربازان يك ارتش از يك مركز، براساس يك قانون و با فرمان يك فرمانده انجام شود به اندازه انجام كارهاي يككاري ا آسان خواهد بود، اما اگر وسايل و تجهيزات همان ارتش در كارخانه‌ها و مراكز مختلف توليد شود همه كارخانه‌هاي مورد نياز براي تأمين تجهيزات يك ارتش براي تأمين تجهيزات يك سرباز لازم خواهد بود.ايش دعر كار، مستند به وحدت شود انجام كار يك ارتش به قدر يك نفر سهل و آسان مي‌شود. اگر وحدت در كار نباشد يك سرباز در امر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز به اندازه يك ارتش مشكل خواهد داشت؛ به همين ترتيين نوربراساس وحدت و به استناد يك مركز، يك قانون و يك ريشه به ميوه‌هاي درختي، ماده حياتي داده شود، ايجاد هزاران ميوه به اندازه ميوه‌يي واحد ساده و آسان مي‌شود. اگر ميوه‌ها به مراكز جداگانه‌يي متصل شده و مواد حياتي آن‌ها از جاهاهَدُ أفي دريافت
— 317 —
شود، امور هر ميوه به اندازه مسايل كل درخت دشوار و مشكل خواهد شد، زيرا مواد حياتي مورد نياز كل درخت براي ميوه هم لازم خواهد بود.
همانند آن‌چه در دو تمثيل فوق بيان شد وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ صانع كائنات چون واحدو قرارست كارها را با وحدت پيش مي‌برد و چون كارها را با وحدت پيش مي‌برد امور مربوط به همه‌ي چيزها مانند امور مربوط به يك چيز ساده و سهل مي‌شود. نيز شي واحدي را از نظر ي از بي‌تواند مانند همه اشيا ارزشمند كند؛ هم‌چنين افراد بي‌شمار را مي‌تواند بسيار ارزشمند ايجاد كرده با زبان فراواني و ارزاني بي‌انتهايي كه مشاهده مي‌كنيم جود مطلق‌اش را به نمايش بگذارد و سخاوت بي‌‌حد و خلاقيت بي‌پايانش را آشُخل فهد.
منبع سوم؛ تجلي احديت:منظور اين است كه صانع ذوالجلال چون جسم و جسماني نيست زمان و مكان نمي‌تواند او را مقيد سازد؛ و كَوْن و مكان قادر به مداخله در شهود و حضور او نخواهد بود، و وسايط و اجرام نمي‌توانند در برابر فعل او پرده‌يي بي‌راننتوجه‌اش تجزي و انقسامي ندارد؛ و چيزي مانع چيزديگر نمي‌شود. افعال بي‌حد و حصرش را چون فعلي واحد انجام مي‌دهد، لذا همان‌طور كه درخت بزرگي را به لحاظ معنا در هسته‌يي مندرج مي‌كند عالمي را نيز در فردي مي‌تواند قرار دهد هر دوجهان چون شي‌اي واحد در يد قدرت او تدبير مي‌شود. اين سرّ را در كلام‌هاي ديگر توضيح داده‌ايم، لذا در اين‌جا مي‌گوييم: تصوير و انعكاس خورشيد كه به لحاظ نورانيت تاحدي بي‌قيد مي‌باشد در هر شي درخشنده و جلاداري تمثل مي‌يابد. اگر هزاران و ميليو دوميينه را در مقابل نور خورشيد قرار دهند جلوه مثالي‌اش همان‌طور كه در آيينه‌ي واحدي بدون اين‌كه انقسام يابد منعكس مي‌شود، در همه آيينه‌هاي ديگر نيز بالذّات متبلور مي‌شود و انقسام نمي‌يابد. اگر آيينه استعداد لازم رر بر هه باشد، خورشيد مي‌تواند با عظمت خود آثارش را در آن نشان دهد. چيزي نمي‌تواند مانع چيزي شود. هزاران چيز مانند يك چيز مي‌شوند و به سادگي ورود به يك‌جا مي‌توانف و تل هزاران جا شود. هر جايي به اندازه‌ي هزاران‌ جا مظهر جلوه خورشيد مي‌شود.
— 318 —
آري، وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين عالم با همه صفاتش ی كه نور است ی و اسماي نوراني‌اش و با سرّ توجه احديت‌اش چنان تجلي‌اي دارد كه دردرصدد ا نيست، اما در همه جا حاضر و ناظر است. در توجه‌اش وجود انقسام امكان ندارد. او هم‌زمان و در هر جا و بدون سختي و مزاحمتي هر كاري را كه بخواهد انجام مي‌دهد.
به واسطهس واردمداد واحديت، و يُسر وحدت، و تجلي احديت است كه وقتي همه موجودات به صنعت يكتا سپرده مي‌شوند انجام امور همه موجودات مذكور مانند انجام امور موجودي واحد، سهل و آسان مي‌شود، لكرد."موجود براساس حُسن صنعت مي‌تواند به ارزشمندي همه موجودات شود؛ هم‌چنان كه باوجود فراواني بي‌نهايت موجودات مي‌توان دقايق بي‌پايان صنعت را در هرو بدانشاهده كرد؛ و اين نشان از حقيقت مزبور دارد. اگر موجودات ياد شده مستقيماً به صانع واحد نسبت داده نشوند آن وقت سامان يافتن امور هر موجودي به ميزان ميكندجودات مشكل خواهد داشت و ارزش و بهاي همه موجودات نيز به اندازه قيمت موجودي واحد سقوط خواهد كرد و نزول خواهد يافت. در اين وضع يا چيزي به وجود نمي‌آيد يا اگر به وجود سوي مايد بي‌ارزش خواهد بود و قيمتش به هيچ سقوط خواهد كرد.
براساس همين سرّ است كه سوفسطائيان به عنوان پيش‌قراولان فلسفه از راه حق رخ برتافتند و متوجه طريق كفر و ضلالت شدند و ديدند كه مسير شرك صدهزاربار بيش‌تر از طريق حق و توحيد داراي مشانستم ست و بي‌نهايت غيرِ معقول است. اين است كه ناچار منكر وجود همه چيز شدند و از عقل و درايت استعفا دادند.
نكته چهارم:ايجاد بهشت براي قدرت ذات قديري كه با افعال قابل مشاهده خود در كائناي صنعت مي‌كند مانند ايجاد بهار، آسان و ايجاد بهار هم‌چون آفريدن يك گل، سهل و ساده است. محاسن صنعت و لطايف خلقت يك گل نيز مي‌تواند به قدر بهار بالطافت و ارزشمند باشد.
سرّ اين حقيقت، سه چيز است:
— 319 —
سرّاست.
تجرد توأم با وجوب صانع
سرّ دوم:عدم تقيّد توأم با مباينت ماهيت او
سرّ سوم:عدم تجزي توأم با عدم تحيّز
سرّ نخست:وجوب و تجرد موجب سهولتي بي‌پايان و آساني‌اي بي‌حد و حصر مي‌شود و اين سرّي عميق است. فهم اينحِيمِرا با ذكر تمثيلي، ساده‌تر مي‌كنيم:
مراتب وجود، مختلف و عوالم وجود نيز جداگانه است؛ به دليل همين جداگانه بودن است كه ذره‌يي رسوخ يافته در وجود از طبقات وجود به قدر كوهي از طبقه خفيف‌ترِ وجود است و آن كوه را در ب بايد يرد. مثلاً قوه حافظه كه به قدر خردلي در مغز انسان قراردارد و به عالم شهادت متعلق است وجودي به اندازه‌ي يك كتاب‌خانه را از عالم معنا در بالا مي مي‌دهد. يا آيينه‌يي به اندازه ناخن كه از عالم خارجي‌ست شهر بزرگي از طبقه عالم مثال وجود را در بر مي‌گيرد. آيينه و حافظه مذكور ی كه متعلق به عالم خارج‌اند ی اگر داراي شعور و قوه ايجاد مي‌بودند با توان وجامر دوجي‌شان كه ذره‌يي‌ست مي‌توانستند در وجود معنوي و مثالي ياد شده تصرفات و تحولات بي‌حد و حصري اعمال كنند. پس بايد گفت به ميزاني كه وجود، رسوخ مي‌يابد توان و قدرت فزوني مي‌گيرد و چيزي اندك، حكم بسيار مي‌يابد. مخصوصاً بعد از آنمي‌كندود رسوخ كامل يافت اگر مجرد از ماده باشد و مقيد به قيدي هم نباشد جلوه‌يي جزيي از آن قادر به اداره عوالم گوناگوني از ساير طبقات خفيف وجود خواهد بود. وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين كائنات واجب الوجود .
بعني وجود او ذاتي، ازلي، و ابدي‌ست و عدمش ممتنع و زوالش محال است و راسخ‌ترين و اساسي‌ترين و قدرتمندترين و كامل‌ترين طبقه از طبقات وجود مي‌باشد. ساير ط نيز مجود نسبت به وجود او درحكم سايه‌يي به غايت ضعيف‌اند. وجود واجب چنان راسخ و منطبق بر حقيقت، و وجود ممكنات آن قدر خفيف و ضعيف است كه بسياري از اهل تحقيق مانند محيي الدين عربي ساير طبقات وجود را اوهام و
— 320 —
خيال دانسته و گفته‌انخود رامَوْجُودَ إلّا هو يعني نسبت به وجود واجب به چيزهاي ديگر نبايد وجود گفت؛ يعني حكم كرده‌اند كه آن‌ها شايسته عنوان وجود نيستند.
وجود حبهار زعارضي موجودات، و ثبوت بي‌قدرت و متزلزل ممكنات، در برابر قدرت واجب و ذاتيِ واجب الوجود بي‌شك در نهايت آساني و خفيف بودن است. احياي همه ارواح در حشر اعظم و داوري درباره آنان به اندازه حشر و محروم گ و گل و ميوه‌‌ها در بهار و باغ و درخت، آسان و سهل است.
سرّ دوم:دليل اين كه مباينت ماهيت و عدم تقيّد سبب سهولت مي‌شود اين است كه: صانع كائنات البته و بي‌ترديد از جنس كائنات نيست. ماهيت او به هيچ ماهيتي شباهت ندارد. پس: موانع وشته باموجود در دايره كائنات مانع او نمي‌شوند و نمي‌توانند در برابر كارهاي او محدوديتي ايجاد كنند. او قادر است به يك‌باره در همه كائنات تصرف كرده آن را بگرداند. اگر تصرفات و افعالي كه در سطح كائنات ديده مي‌شود به كائنات ارجاع شود موجب چنان مام عليو در هم ريختگي‌هايي مي‌شود كه نه تنها هيچ نظمي باقي نمي‌مانَد بلكه هيچ چيز در عالم وجود باقي نمي‌ماند و حتي نمي‌تواند به وجود آيد. مثلاً هم‌چنان كه اگر استادي و مهارت در ساخت گنبدهاي مقوّس، به سنگ‌هاي آن گنبد، و اداره يك مُهديكه مي‌بايست به دست افسري باشد به سربازان نسبت داده شود، يا گنبد و گرداني شكل نمي‌گيرد يا وجودشان توأم با مشكلات و در هم ريختگي بوده و يست و منظمي حاصل خواهد شد؛ در حالي كه اگر براي دادن وضعيت به سنگ‌هاي گنبد مذكور كار به استادي كه از جنس سنگ نيست داده شود و اداره سربازان يك گردان نيز به افسري ز قوانشود كه به اعتبار درجه و مرتبه حايز مرتبه افسري‌ست، هم صنعت، ساده و آسان مي‌شود و هم تدبير و اداره با سهولت خواهد بود، زيرا سنگ‌ها و سربازها مانع هم مي‌شوند اما استاد و افسر بدون مانعي ناظر بر همه ج‌دهد. اهند بود و كار را به نحو درست اداره خواهند كرد.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ ماهيت قدسي واجب الوجود از جنس ماهيت ممكنات نيست؛ و تمام حقيقت‌هاي كائنات شعاع‌هاي اسم حق‌اند كه از اي
*سناي آن ماهيت مي‌باشد. مادام كه هم ماهيت مقدسه‌اش، واجب الوجود است و هم مجرد
— 321 —
از ماده مي‌باشد و هم مخالف با همه ماهيت‌هاست پس مثل و مثالت. به ري ندارد. البته اداره و پرورش همه كائنات نسبت به قدرت ازلي آن ذات ذوالجلال به اندازه يك بهار و حتي يك درخت سهل و ساده است. ايجاد حشر اعظم و جهان آخري‌ترسمشت و جهنم مانند احياي دوباره درختان مرده در پاييز ساده و آسان است كه در فصل بهار صورت مي‌گيرد.
سرّ سوم:سرّ اين كه عدم تحيّز لامكاني بودن.م. و عدم تجزي جزء ناپذير بودن.م. موجب بيل براي سهولت مي‌گردد: مادام كه صانع قدير منزه از مكان است بي‌شك با قدرت خويش در همه جا حاضراست؛ و مادام كه تجزي و انقسام ندارد ترديدي نيست كه قادر است در برابر هر چيزي با تمام اسماي خود ناظر و متوجه باشد؛ و مادام كه در همه جا حاضر و متوجه همه چن محمد هيچ يك از موجودات و وسايط و اجرام نمي‌توانند مانیع افعال او شده و كارهاي او را به تعويق انیدازند. با فرض اين‌كه لازم باشید (در صورتي كه لزومي ندارد) اشيا هم‌چون سيم‌هاي برق وه جرأتهاي درخت و شريان‌هاي انسان، وسيله تسهيلات و واسطه وصول حيات و سبب سرعت افعال مي‌شوند، نه تنها بحث به تعويق انداختن و ايجاد تقييد و منع و مداخله موضوعيت نخواهد داشت بلكه حكم تسهيل و تسريع را يافته و وسيله وصل و اتصال نيز خواهد كلمه. پس معلوم مي‌شود در موضوع اطاعت و انقياد هر چيزي در برابر تصرفات قدرت قدير ذوالجلال، اگر نيازي باشد وسيله سهولت خواهند شد. ولي نيازي نيستصحابه تيجه:صانع قدير، هر چيز را بدون سختي و زحمت، و به سرعت و سهولت هم‌چنان‌كه لايق آن چيز است مي آفريند. او كليات را نيز به ميزان جزييات، آسان خلق مي‌كند. جزييات را هم به قدر كليات هنرمندانه مي‌آفريند. آري، همان كسي كه كليات و آسمان‌ها و زميكراماتي‌آفريند جزييات و افراد ذي حياتِ در آسمان‌ها و زمين را هم او خلق مي‌كند و كسي جز او قادر به اين كار نيست، زيرا جزييات كوچك مذكور، ميوه و هسته و نمونه كوچي آن ه كليات‌اند. نيز آفريننده
— 322 —
جزييات ياد شده، عناصر و آسمان‌ها و زمين احاطه كننده جزييات را هم آفريده است، زيرا مي‌بينيم كه جزييات نسبت به كليات هم‌چون هسته يا نسخه‌يي مجمل‌اند. پس عناصر كلي و آا از با و زمين نيز مي‌بايست تحت اختيار ذاتي باشند كه جزييات مذكور را خلق مي‌كند؛ تا با قواعد حكمت و موازين علم بتواند چكيده و معاني و نمونه‌هاي آن موجودات كلي و محيط را در جزئيات یام ی ك حكم نمونه‌هاي كوچك‌اند ی درج كند.
آري، جزئيات از نظر عجايب صنعت و غرايب آفرينش چيزي از كليات كم ندارند، مثلاً گل‌ها كم‌تر از ستاره‌ها نيستند؛ هسته‌ها در مرتبه پايين‌تر از درختان نيستند؛ حتي مي‌توان گفت درختاشد اح‌اي كه نقش قَدَر بوده و در هسته موجود است از درخت موجود در باغ كه صورت تجسم يافته قدرت است شگفت‌انگيزتر مي‌باشد. خلقت انسان نيز از خلقت عالم عجيب‌تر است. اگر با ذراتعاير ت روي جوهر فرد، اتم قرآن حكمتي نگاشته شود، مي‌تواند ارزش به مراتب بيش‌تري از قرآن عظيمي ی كه با ستارگان پهنه آسمان‌ها نوشته مي‌شود ی داشته باشد؛ به همين ترتيب جزييات بسيار كوچكي وجود دارند كه به لد تا كجزه‌ي صنعت از كليات برترند.
نكته پنجم:حكمت‌ها و اسرار موجود در آساني بي‌پايان، سرعت خارق العاده، سرعت بي‌نهايت افعال و سهولت بي‌نهايتي كه در ايجاد مخلوقات مو مصيبمي‌شود را در بيانات سابق تا حدودي نشان داديم. وجود اشيا كه با سرعت بي‌نهايت و سهولت بي‌پاياني توأم است چنين انديشه‌يي را نصيب اهل هدايت مي‌كند: نسبت به قدرت ذاتي كه موجودات را مي‌آفريند آفرينش بهشت‌ها به د در اارها، بهارها به قدر باغ‌ها، و باغ‌ها به قدر گل‌ها آسان است.
حشر و نشر نیوع بشر براسیاس سرّ‌
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
مانند ميراندن و اواني رك نفر، سهل و آسان است.
— 323 —
به تصريح آيه‌ي
إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ
زنده كردن همه اهم استا در قيامت به آساني آن است كه بخواهيد با نواختن شيپور، نفرات لشكري را كه براي استراحت پراكنده شده اند يك‌جا جمع كنيد.
اين سهولت بي‌نهايت و سرعت بي‌پايان بالبداهه دليل قطعي و برهان يقيني بر كمال قدرت صانع و آسان بناول مجام هر چيزي نسبت به اوست؛ با اين حال اين امر باعث شده اهل ضلالت دچار اشتباه شده ايجاد و تشكيل اشيا با قدرت صانع را ی كه در حد وجوب سهل است ی نپذيرفته و با اين‌كه هزار بار محال است، تصور كخرسند، چيز به خودي خود شكل گرفته است.. يعني چون ديده‌اند كه به وجود آمدن برخي چيزها بسيار ساده است تشكيل آن‌ها را تشكّل پنداشته‌اند، يعني اين قبيل چيزها ايوَ السي‌شوند، بلكه خود به خود وجود مي‌يابند. اينك بيا و شاهد درجات بي‌انتهاي حماقت باش كه دليل قدرتي بي‌نهايت را دليل عدمش مي‌پندارند و دروازه محال‌هاي ب يا معن را مي‌گشايند، زيرا در آن صورت اوصاف كماليه‌يي چون قدرت بي‌نهايت و علم محيط را كه لازمه صانع عالم است مي‌بايست به ذره‌يي از هر مخلوق داد، تا بتواند خود به خود شكل بگيرد و به وجود آيد.
د هيچ يازدهم:
وَ إلَيهِ المَصيرُ
يعنيقرار است از دار فاني به دار باقي بازگرديم؛ قرار است راهيِ مقر سلطنتِ ابديِ قديمِ باقي شويم؛ از كثرت اسباب وارد دايره قدرت واحد ذوالجلال شويم؛ به عبارت ديگر از دنيا بهروهانيبرويم، يعني اين‌كه مرجع شما درگاه اوست؛ ملجأتان رحمت اوست و هكذا...
اين كلمه حقايق فراواني مانند آن‌چه بيان شد در بردارد. در ميان اين حقاكه در يقتي كه مي‌گويد با سعادت ابدي به بهشت باز خواهيد گشت با دوازده برهان قطعي و يقيني در كلام "دهم" و شش اساس در كلام "بيست و نهم" كه دلايل قاطع متعددي را در بر مي‌گيرند چنان قطعي و محكم اثبات شده است كه به بيان مطلبزماني نيازي نيست. دو كلام مذكور مانند قطعيت خورشيدي كه امروز غروب مي‌كند و فیردا صبح از نو طلوع خواهد كرد اثبات كرده است كهحيات نيز ی
— 324 —
كه خورشيد معنوي اين جهان است ی بعد از غروبي كه در آن ودي جهان صورت مي‌گيرد در صبح حشر براي هميشه طلوع خواهد نمود؛ و گروهي از جن و انس مظهر سعادت ابدي و گروه ديگر گرفتار شقاوت ابدي خواهند شد.مادام كه كلام‌هاي "دهم" و "بيست و نهم" اين حقيقت را به‌طور كامل اثبات كرده‌اند سخن را در جلا ارجاع داده، و فقط مي‌گوييم:
همان‌طور كه در بيان‌هاي پيشين به صورت قطعي اثبات شدصانع حكيم اين جهان و آفريننده مهربان انسان‌ها ی كه داراي علم محيط و بي‌نهايت، اش از جلي بي‌انتها و قدرت مطلقه‌ي بي‌حد و حصر مي‌باشد ی با همه كتاب‌هاي آسماني و دستوراتش، بهشت و سعادت جاودان را به مؤمنان وعده داده، و مادام كه خداوند تن براعده‌يي داده است ترديدي نيست كه آن را عملي خواهد كرد، زيرا خلف وعده براي او مُحال بوده و عمل نكردن به وعده نيز نقصاني بسيار زشت به‌ شمار مي‌رود و كامل مطلق از نقصان،ر بر عو مقدس است. عملي نكردن وعده يا ريشه در جهل دارد يا در عجز و ناتواني، اين در حالي‌ست كه تصور جهل و عجز درباره آن قدير مطلق و عليم كل شي، محال است، لذابر اينعده او نيز محال مي‌باشد.
همه انبيا و اوليا و اصفيا و اهل ايمان و در رأس تمام آن‌ها فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همواره از آن رحيم كريم، سعادت ابديِ وعده داده شده را، با التماس
آرت كرده و مي كنند. آن‌ها اين امر را همراه با تمام اسماي الحسني طلب مي‌كنند، زيرا در رأس همه شفقت و رحمت، عدالت و حكمت، سلطنت و ربوبيت، و اسمايي چون رحمان و رحيم، عادل و حكيم، رب و الله و اكثر اسماي حسنايش مي‌شو دايره آخرت و سعادت ابدي هستند و وجود آن‌ها را لازم مي‌دارند؛ نيز بر تحقق‌شان شهادت داده، و دلالت مي‌كنند؛ هم‌چنان كه در كلام "دهم" اثبات شد همه موجودات با ه خاطرقايق‌شان بر دار آخرت اشاره دارند؛ هم‌چنين قرآن حكيم ی كه فرمان اعظم است ی با هزاران آيه روشن و برهان صادق قطعي، حقيقت مذكور را نشان و آموزش مي‌دهد. حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه مايه مباهات نوع بشر است ی ميتي اناد به هزاران معجزه درخشان با تمام توان خود در سراسر زندگي‌اش
— 325 —
حقيقت يادشده را به انسان‌ها آموخت، اثبات كرد، اعلام نمود، ديد و به ديگران نشان داد.
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ بَارِكْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ بِعَدَدِ اَنْفََّهِ بهْلِ الْجَنَّةِ فِى الْجَنَّةِ وَ احْشُرْنَا وَ نَاشِرَهُ وَ رُفَقَائَهُ و َصَاحِبَهُ سَعِيدًا وَ وَالِدِينَا وَ اِخْوَانَنَا وَ اَخَوَاتِنَا تَحْتَ لِوَائِهِ وَارْزُقْنَا شَفَاعَتَهُ وَ اَدْخِلْنَا الْجَنَّ ی كه َ آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ آمِينَ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ٭ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَع مي‌باذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ٭ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ٭ يَفْقَهُوا قَوْلِي
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِه صورتْعَلِيمُ ٭ وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 326 —
ضميمه كلمه دهم از مكتوب بيستم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن ني را إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
(رعد:٢٨)
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ
(زمر:٢٩)
سؤادي" رابسياري از جاها گفته‌يي:"در وحدت، بي‌نهايت سهولت هست و كثرت و شرك بي‌نهايت مشكلات دارند. آساني و سهولتي در مرتبه وجوب در وحدت وجود دارد، اما در شرك صعوبتي در مرتبه امتناع هست."اين در حالي‌ست كه مشكلات و كرده تي كه از آن‌ها بحث مي‌كني در مسأله‌ي وحدت هم وجود دارد. براي مثال مي‌گويي:"ذرات اگر مأمور نبودند بايد در هر ذره علمي محيط قدرتي مطلقه يا مطبعه‌ها و ماشين‌هآگاهي شمار معنوي قرار مي‌دادند؛ و اين صدها بار محال است."اما واقع مطلب اين است كه ذرات مذكور حتي اگر مأمور الهي هم باشند باز هم همان مظهريت لازم است... تا بتوانند وظايف منظم و بي‌شمار خود را به انجام برسانند. اين سؤال را پا اين‌هد.
پاسخ:در بسياري از كلام‌ها توضيح داده و اثبات كرده‌ايم كه اگر كار همه موجودات به صانعي واحد واگذار شود آساني و سهولتي چون رسيدگي به كار فقط يكئنات ن مطرح خواهد بود، اما اگر امور به اسباب متعدد و به طبيعت نسبت
— 327 —
داده شود مسايل مربوط به يك مگس به اندازه مسايل آسمان ها و مسايل يك گل به قدر يك بهار و يك ميوه به ميزان مسايل يك باغچه، سخت و توأم با مشكلات مي‌شد. ه از مأله در كلام‌هاي ديگر توضيح داده شده و به اثبات رسيده است، لذا شما را بدان‌جا ارجاع مي‌دهم و فقط با سه اشارت، سه تمثيل را به شرح زير بيان مي‌كنم تا در برابر آن حقيقت، اطمينان نفس نصيبت‌تان شود:
تمثيل نخست:براي نمونه ذره شفاف و درخش نيز مكي را در نظر بگيريد كه اگر به حال خود رها شود نمي‌تواند روشناييِ به اندازه سر يك كبريت را در خود جاي دهد و حتي نمي‌تواند براي به وجود آمدن آن منشأ اثر شود. بالذات به اندازه جرم و به مقدار ماهيت‌اش و به قدا اگر يي جزيي مي‌تواند نور داشته باشد، اما همين ذره اگر منتسب به خورشيد گردد، ديده بگشايد و متوجه خورشيد شود، مي‌تواند خورشيد با عظمت را با نورانيت و الوان هفتگانه‌اش، ب گذشتهت و حتي مسافتش در خود جاي دهد و مظهر نوعي از تجلي اعظم آن شود. پس اگر ذره ياد شده به حال خود باقي بماند در نهايت مي‌تواند كاركردي به قدر يك ذره داشته باشد، اما اگر همين ذره را مأمور ني طولب و آيينه خورشيد به حساب آوريم مانند خورشيد مي‌تواند برخي از نمونه هاي جزيي كارهاي خورشيد را به نمايش بگذارد.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ هر موجود، و حتي هر ذره‌يي اگر فرض شود خود به خود تشكيل شده، يا به كثرت و شرك و اسباب و طبيان به ت داده شود يا بايد داراي علمي محيط و قدرتي مطلق باشد يا مي‌بايست مطبعه‌ها و ماشين‌هاي بي‌شمار معنوي درونش شكل بگيرد، تا بتواند وظايف شگفتي را كه بر عهده‌اش مي‌گذارند به انجام برساند. كه حكگر اين قبيل ذرات به واحد احد نسبت داده شوند هر مصنوع و ذره‌يي منتسب به او خواهد بود و حكم مأمور او را خواهد داشت. اين انتساب موجب مي‌شود ذره‌ي مدقيق وظهر تجلي گردد. ذره به موجب اين انتساب و مظهريت به علم و قدرت بي‌نهايتي تكيه مي‌دهد و با قدرت آفريننده‌اش و براساس سرّ انتساب و استناد مذكور، كارها و وظايفي ميليون‌ها بارين مورر از قدرت ذاتي خود را به انجام مي‌رساند.
— 328 —
تمثيل دوم:دو برادر را فرض كنيد كه يكي از آن‌ها جسور و داراي اعتماد به نفس و ديگري فرد با غيرت و وطن دوستي‌ست. در زمان وقوع جنگي برادري كه به خود مطمئن بود، بدون انتساب به دولت درصدد برآمِّن شَارها را به تنهايي پيش ببرد، پس مجبور شد اسباب و وسايلي را كه موجب توانمندي او مي‌شدند بر پشت خويش حمل كند. لذا تجهيزات و مهماتش را به اندازه قدرت و توان خود مي‌توانست حمل كند. او با توان مختصر و شخصي خود دردم:
ت توانست با گروهباني از لشكر دشمن مقابله كند و كار بيش‌تري از او برنيامد. برادر ديگر كه آن چنان اطميناني به خود نداشت و خود را ناتوان و فاقد قدرت لازم مي‌دانست، به پادشاه انتساب يافت و در ارتش نام نويسي كرد. با آن انتساب لشكمي كردگ نقطه اتكا و استنادش شد؛ با همّت پادشاه نيروي معنوي ارتشي را پشت سر خويش احساس كرده و وارد جنگ شد. تا اين‌كه با يكي از صاحب منصبان لشكر شكست خورده دشمن روبه‌رو شد و به نام سلطان و پادشاه خود، به او گفت:"تو را اسير مي‌كنم با من بياسَّلام اين ترتيب او را به اسارت درآورد و همراه خود آورد. سرّ و حكمت اين قضيه چنين است:
فرد سركش اول، چون مجبور بود تجهيزات و منبع قدرتش را خود حمل كند توانست كاري به غايت جزيي را انجام دهد، اما فرد مأمور چون افات بشدرحمل وسايلي كه منشأ قدرتش بود نداشت و بلكه ارتش و پادشاه متكفل كارهايش بودند، لذا همان‌طور كه هر كس مي‌تواند دستگاه تلفنش را با سيمي ناچيز به سيم تلگراف و تلفن وصل كند او نيز مطلب تسابش، خود را با قدرتي بي‌پايان مرتبط نمود.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر هر آفريده و ذره‌يي مستقيماً به واحد احد نسبت داده شود و منسوب به او گردد ، و ازتي كه از اين انتساب حاصل مي‌شود و با توان و دستور مولا، مورچه‌يي مي‌تواند قصر فرعوني را بر سرش خراب و ويران كند... پشه‌يي مي‌تواند نمرود را از بين برده روانه جهنم كند... ميكروبي شقي‌ترين ستمگر را سرنگون مي‌ان است هسته درخت كاج كه به قدر دانه گندمي‌ست حكم دستگاه و ماشين درخت كاج به بزرگي كوه را مي‌يابد... و ذره‌يي از هوا مي‌تواند در امور مختلف و شكل گي و از يك از گل‌ها و ميوه‌ها به صورت منظم نقش ايفا
— 329 —
كند. تمام اين سهولت، بالبداهه از مأموريت و انتساب سرچشمه مي گيرد. اگر كار به بي‌نظمي سپرده شده، و در اختيار اسباب ول مردنقرار گيرد و به خودي خود رها شود و در مسير شرك پيش رود، در آن صورت هر چيز فقط مي تواند به قدر جرم و شعور خود كار انجام دهد.
تمثيل سوم:دو دوست را فرض كنيم كهيد "هواهند درباره اوضاع كشوري كه هيچ‌وقت آن را نديده‌اند گزارشي آماري مبتني بر جغرافيا تهيه كنند.
يكي از آن‌ها به پادشاه آن كشور منسوب مي‌شود و وارد اداره تلگراي او مفن مي‌گردد. با سيمي چند ليره‌اي، دستگاه تلفن خود را به سيم دولت وصل مي‌كند؛ با هر استان تماس مي‌گيرد، خبر مي‌فرستد و اطلاعات كسب مي‌كند و در انتها اثري ماهرانه و بسيار كامل و منظم درباره آمار جغرافيايي مي‌ي كه ع
دوست ديگر يا بايد پنجاه سال بگردد و با مشكلات فراوان همه جا را ببيند و از هر واقعه‌يي مطلع شود يا با صرف ميليون‌ها ليره دستگاه تلگراف و تلفني مانند دولت تهيه كند و چون پادجا و مراي تأسيسات تلگراف شود تا بتواند مانند دوست‌اش گزارش كاملي بنويسد.
به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر اداره امور اشيا و مخلوقات بي‌حد و حصر به واحد احد داده شود به وا اهل ستباطي كه برقرار مي‌شود هر چيز يك مظهر خواهد بود؛ و با مظهريت تجلي آن شمس ازلي با قوانين حكمت، قواعد علميه و نواميس قدرت او ارتباط مي‌يابد. آن‌گاه مظهر يكي از جلوه‌هاي رباني مي‌شود و با حول و قوت الهي چشمي خ واحدياشت كه با آن همه چيز را مي‌بيند، چهره‌يي خواهد داشت كه رو به هر سو دارد، و سخني خواهد داشت كه در هر چيز نفوذ خواهد كرد. اما اگر اين ارتباط قطع شود شي يا مخلوق مذكور از همه چيز بريده شده و گرفتار محدوديتي در حد‌دهد. ش مي‌شود. در اين حال بايد صاحب الوهيتي مطلق گردد تا بتواند كارهاي وضعيت پيشين را به انجام برساند.
نتيجه:در راه وحدت و ايمان، سهولت و راحتي‌اي در مرتبه وجوب هست. در شرك و اسباب نيز مشكلات و صعوبتي در مرتبه امتناو نشان دارد، زيرا واحد يكتا بدون هيچ مشكلي وضعيتي به اشياي كثير داده، و نتيجه‌يي كسب مي‌كند. اگر
— 330 —
وضعيت مذكور و تحصيل نتيجه ياد شده به اشياي كثير سپرده شود وضعيت و نتيجه مذكور فقط با صعوبت بسيار و تحركات فراوان حاصل مي شود. براكنند؛ ی همان‌طور كه در مكتوب سوم بيان شد ی به حركت درآوردن لشكر ستارگان در ميدان آسمان‌ها تحت فرماندهي شمس و قمر و اعطاي جريان و سيراني باشكوه و تسبيح‌كارانه درهرشب و هر سال به آن‌ها و در نتيجه آعملاً يت دوست داشتني آسمان و وقوع مصالح بزرگي چون تغيير فصول كه نتيجه علوي و حكمت‌آميز زمين است اگر به وحدت سپرده شود سلطان ازل مأمور و سربازي چون كره زمين را به راحتي براي كسب وضعيت و نتكس تداكور فرمانده اجرام علوي قرار مي‌دهد. درآن صورت زمين پس از دريافت فرمان از شادي و خرسندي حاصل از مأموريت، چون مولوي به ذكر و سماع بر مي‌خيزد، و با كم‌ترين هزينه‌يي وضعيت مطلوب مذكور حاصل مي‌كورانه نتيجه مهم ياد شده به دست مي‌آيد. اگر به زمين گفته شود: "تو صبر كن، و دخالتي نداشته باش" و تحصيل آن نتيجه و وضعيت هم به آسمان‌ها ارجاع گردد، و از وحدت به كثرت و شرككلمه شود، مي‌بايست در هر روز و هر سال ميليون ها ستاره را كه هزاران بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند به حركت درآورد و ميلياردها سال مسافت را در بيست و چهار ساعت و در يك سال طي نمود.
نتيجه بحث:قرآن و اهل ايمان، اداره امور مصنوعات بي‌حد وبراي با متوجه صانع واحد مي‌دانند و هر امري را مستقيماً به او نسبت مي‌دهند. اينان در مسيري سهل و آسان در مرتبه وجوب پيش مي‌روند و ديگران را نيز پيش مي‌برند، اما اهل شرك و طغيان، مصنوعي واحد را به اسبابي بي‌حد و حصر نسبت مي‌دهند، لذا در مسيري سمعه "بشوار در مرتبه امتناع قرار دارند. به اين ترتيب همه مصنوعات ذكرشده در راه قرآن با مصنوع واحدي در راه ضلالت برابر مي‌شود. حتي صدور تمام اشيا از واحد به مراتب از صدور شي واحد از اشياي بي‌شمار آسان‌تر و سهل‌تر است؛ هم‌چنان كه يك افسر تدبير امور هز داراياز را هم‌چون يك سرباز به راحتي به انجام مي رساند و اگر تدبير امور يك سرباز به هزار افسر سپرده شود به اندازه هزار نفر مشكلات به وجود مي‌آيد و سبب كشمكش مي‌گردد.
— 331 —
آيه‌ي عظيمه ذيل همين حقييفه فتبر سر اهل شرك مي‌كوبد:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلد و همَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمّةَ مَعّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ اَللّهُمَّ يَا اَحَدُ يَا وَاحِدُ يَا صَمَدُ يَاريم:
لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ يَا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ يَا مَنْ يُحْيِى وَ يُمِيتُ يَا مَنْ بِيَدِهِ الْخَيْرُ يَا مَنْ هُوَ عَلَى كُلشكر، اْئٍ قَدِيرٌ ٭ يَا مَنْ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ بِحَقِّ اَسْرَارِ هذِهِ الْكَلِمَاتِ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذِهِ الرِّسَالَةِ وَ رُفَقَائَهُ وَ صَاحِبَهَا سَعِيدًا مِنَ الْمُوَحِّدِينَ الْكَامِلِينَ وَ مِنَ الصِّدِّيقِينتي كسبُحَقِّقِينَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ آمِينَ ٭ اَللّهُمَّ بِحَقِّ سِرِّ اَحَدِيَّتِكَ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذَا الْكِتَابِ نَاشِرًا ِلاَسْرَارِ التَّوْحِيدِ وَ قَلْبَهُ يز عدمرًا ِلاَنْوَارِ اْلاِيمَانِ وَ لِسَیانَهُ نَاطِقًا بِحَقَائِقِ الْقُرْآنِ
آمِينَِ آمِينَِ آمِينَ

* * *

— 332 —
مكتوب بيست و يكم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مّ‌چه خوْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفري انساَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي بسيارنًا ٭ رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا
(اسرا:٢٣-٢٥)
اي غافلي كه در خانند آن‌ر يا پدر سالمند، فرد ناتوان و عاجزي از خويشاوندان، يا از كار افتاده‌يي از برادران و خواهران ايماني‌ات را داري! به آيه كريمه فوق با دقت نظركن و ببين كه به پنج صورت جداگانه مهرباني در حق والدين پير را توصيه مي‌كند. آري، عا اعتران حقيقت در دنيا، مهرباني و شفقت والدين نسبت به فرزندان‌شان است. عالي‌ترين و بلند‌مرتبه‌ترين حقوق نيز حق حرمت و احترامي‌ست كه آن‌ها در قبال مهرباني‌شان دارند؛ چرا كه آن‌ها زندگي خود را در كمال لذت فداي زندگي فر، همه شان مي‌كنند. پس هر فرزندي كه از مرتبه انسانيت سقوط نكرده و شخصيتش حيواني نشده موظف است نسبت به اين
— 333 —
رفيقان محترم، صادق و فداكار، خالصانه احترام گذاشته، و صميمانه خدمت‌گزاري كند و رضايت‌شانيشود، دست آورد و دل‌شان را خشنود سازد. عمو و عمه در حكم پدر، و دايي و خاله در حكم مادر هستند.
بدان كه احساس سنگيني كردن از وجود اين بزرگواران و آرزوي مرگ آن‌ها را داشتن تا چه حد بي وجداني‌ و پستي‌ست پس بيدار شو! درياب كباشد؛ ي مرگ كسي كه زندگي‌اش را فداي زندگي تو كرده است چه ظلم كثيف و تا چه حد بي‌وجداني‌ست.
اي انسان مبتلا به درد معيشت! بدان كه ستون بركت و وسزنبورامت و دافع مصيبت در خانه تو همان خويشاوند سالمند يا نابيناست كه رسيدگي به او برايت ثقيل و سنگين است. مراقب باش نگويي "معيشت‌ام سخت است نمي‌توانم گذران زندگي كنم." زيرا اگر بركتي كه به حرمت آن‌ها حه‌يي ت‌شود نبود، سختي زندگي تو بسيار بيش‌تر از اين‌ها مي‌شد. اين حقيقت را از من داشته باش و آن را باور كن. من دلايل قطعي اين مطلب را مي‌دانم و تو را هم مي‌توانم قانع كنم. ليكن براي جلوگيري از اطاله كلام مختصر مي‌گويم. سخنم را باور كن. قسم مي‌گي وجوين حقيقت، قطعي و يقيني‌ست؛ حتي نفس و شيطان من نيز تسليم آن شده است. حقيقتي كه عناد نفس مرا در هم شكست و شيطانم را وادار به سكوت كرد مي‌بايست موجب اعتقاد و اطمينان تو شود.
آري، خالق ذوالجلالت فشاركرام كه به گواهي كائنات، بي‌نهايت رحمان و رحيم و لطيف و كريم است بي‌درنگ پس از فرستادن نوزادان به اين دنيا، روزي‌شان را به صورت كاملاً لطيفي از پستان (مادر) چون دو چشمه روانه دهان‌شان مي‌كند؛ به همين ترتيب رزق و روزي سالمندان را نيز ی كمال ر كودكان را دارند و بيش از آن‌ها شايسته مهرباني و شفقت مي باشند ی به صورت بركت مي‌فرستد. تغذيه آن‌ها را بر عهده انسان‌هاي طمع‌كار و بخيل نمي‌گذه را دنواع مخلوقات در ميان ذي حياتان، حقيقت مطرح شده در آيات
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات: ٥٨)
وَ كَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزي ضرور وَإِيَّاكُمْ
(عنكبوت: ٦٠)
— 334 —
را با زبان حال فرياد مي‌زنند و اين حقيقت كريمانه را بيان مي‌دارند.
نه فقط خويشاوندان سالمند، كه رزق و روزي برخي مير الف مانند گربه نيز كه به عنوان همدم انسان‌ها آفريده شده و روزي‌شان در ميان روزي انسان‌ها فرستاده شده به صورت بركت تأمين مي‌گردد. نمونه‌يي را در تأييد اين مطلب بازگو مي‌كنم كه خود به چشم‌ام ديده‌ام: دوستانتعديل من مي‌دانند كه دو سه سال پيش هر روز نيمه ناني رزق معين من بود كه كفايت مرا نمي‌كرد. (نان روستايي كه در آن بودم كوچك بود.) بعد، چهار گربه ميهمان من شدند. از آن پس همان رزق روزانه‌ام هم براي من و هم براي گربه‌ها كافي ند ممكتي بسياري اوقات بيش‌تر از مصرف ما هم مي‌شد. تكرار اين وضع به من آموخت كه از بركت گربه‌ها بهره‌مند شده‌ام. به صورت قطعي و با اطمينان مي‌گويم: آن‌ها باري بر دذكر شدنبودند، زير منت من نبودند، بلكه اين من بودم كه زير منت آن‌ها قرار داشتم.
اي انسان! مادام چنين حيواني مهمان خانه‌ي انسان‌ها مي‌شود و موجب ازدياد بركت مي‌گردد شكي نمي‌توان داشت انسان به عنوان گرامي‌تريرون اوق، و اهل ايمان به عنوان كامل‌ترين انسان‌ها، و در ميان اهل ايمان نيز سالمندان عليل و عاجز به عنوان انسان‌هايي كه از همه بيش‌تر شايسته احترام و مهرباني‌اند، و خويشاوندان كه در ميان سالمندان عليل و ناوده و يش از همه شايسته شفقت و خدمت و محبت‌اند، و در ميان خويشاوندان نيز پدر و مادر كه حقيقي‌ترين دوستان و محبان صادق‌اند، اگر در زمان سالمندي در خانه‌يي حضور داشته باشند وسيله بركت و واسطه رحمت (الهي) خواهند بود. براساس سرّ
لَوْلاَ الشُّ دست گالرُّكَّعُ لَصُبَّ عَلَيْكُمُ الْبَلاَءُ صَبًّا
يعنياگر نبودند سالمندان‌تان كه كمرشان خميده است، بلايا چون سيل بر شما جاري مي‌شد،قياس كن كه سالمندان تا چه حد سبب دفع مصايب و بلاياصَغِيرند.
اينك اي انسان! عاقل باش! اگر نميري، پير و سالمند خواهي شد. براساس سرّ اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ اگر به پدر و مادرت احترام نگذاري فرزند تو نيز به تو احترام نخرت"علذاشت. اگر به آخرت ات علاقمند هستي، اين گنجينه‌يي براي توست؛ به آن‌ها خدمت كن و رضايت‌شان را به دست آور. اگر به دنيا علاقمند
— 335 —
هستي باز هم موجبات رضايت و خشنودي آن‌ها را فراهم كن تا زندگي‌ات به حرمت آنان توأم با آسودگي و رزق و روزي‌ات بنص قرآ شود؛ در غير اين صورت با سربار دانستن آن ها، با آرزوي مرگ آن ها و آزردن دل رقيق و شكننده و زود رنج‌شان مظهر سرّ خَسِرَ الدُّنيا وَ الأخِرةَ خواهي شد.
اگر خواهان رحمت رحمان هستي بر وديعه‌هاي آن رحمان و امانت‌هاي او كه در خانه تو هستندفه‌داركن.
شخصي بود به نام مصطفي چاووش از برادران آخرتي ام. او را در دين و دنيا موفق مي‌ديدم و سرّ اين مطلب را نمي‌دانستم. بعدها فهميدم سبب موفقيت‌اش اين بوده است كه بر حقوق پدر و مادر سالخورده‌اش واقف بوده و حق .
نرا كاملاً رعايت مي‌كرده و به حرمت آن‌ها راحت و رحمت يافته است. ان شاء الله از همين راه، آخرت‌اش را هم آباد كرده است. كسي كه مي‌خواهد سعادتمند شود بايد مانند او عمل كند.
اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَنْ قَالَ اَلْجَنَّةُ تأله اواَقْدَامِ اْلاُمَّهَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَعالمانالْحَكِيمُ

* * *

— 336 —
مكتوب بيست و دوم

%‌

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
مبحث اول
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
(حجراتجه آن ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ
(فصلت:٣٤)
وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاروحانييُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
(آل عمران:١٣٤)
طرفداري، حسادت و لجاجت كه سبب ايجاد نفاق، جدايي، كينه و عداوت ميان مؤمنان ميشود، از نظر حقيقت و حكمت و اسلام ی كه انسانيت كبري‌ست ی و هم از نگاه حيات شخصي، حيات اجتماعي و حيات معنوي، زشت و مده، و مضر و ظلم بوده، و براي حيات بشري نيز زهر است.
اينك به شرح"شش جهت"از جهتهاي بي‌شمار اين حقيقت ميپردازيم.
— 337 —
جهت اول:از نظر حقيقت ظلم است.
اي آدم بيانصافي كه با برادر مؤمن خويش كي تنها شمني داري!
اگر در يك خانه يا كشتي باشي و همراه با تو نُه نفر انسان بيگناه و يك جنايتكار باشد، و در اين ميان شخصي سعي كند كشتي را غرق يا آن خانه را به آتش بكشد، معلوم است كه كار او تا چه اندازه ظلم و ستم خواهد بود؛ تو براي يّت‌شاظالم بودنش را به همه نشان دهي، چنان فرياد خواهي زد كه آسمان‌ها نيز بشنوند.
آري، حتي اگر نُه جنايتكار و تنها يك معصوم در آن باشد، باز هم هيچ يك از قوانين عدالت اجازه غرو پريشا نميدهد.
به همين ترتيب، هم‌چون مثال فوق اگر تو نيز در وجود مؤمني كه در حكم يك خانه ربّاني و يك سفينه الهي‌ست، نَه اينكه نُه صفت بلكه بيست صفت ا كه اهم‌چون ايمان، اسلاميت و حرمت همسايگي و... را ناديده بگيري، و تنها به خاطر يك صفت جاني كه در وجود اوست و از آن بيزاري، و براي تو مضر و زيانمند است، با كينه و عداوت معناً برا‌تواننو به آتش كشيدن و تخريب و ويران كردن آن خانهي معنويِ وجود اقدام و آرزو كني؛ مانند كار آن شخص، ظلمي زشت و بي‌رحمانه خواهد بود.
جهت دوم:از ديد حكمت نيز ظلم است.
زيرا واضح است كه عداوت الله" هم‌چون نور و ظلمت با يكديگر ضد هستند، و هر دوي آنها از نظر معناي حقيقي نميتوانند كنار هم قرارگيرند.
اگر محبت بنا بر اسبابي كه سبب ترجيح آن شده در قلبي به صورت حقيقي موجود باشد، آن وقت عداوت مجازي شده و شكل دل‌سوزي به خود مي‌گيرد.بور تجمؤمن برادر مؤمن خويش را دوست دارد و بايد دوست داشته باشد؛ فقط براي بد بودنش دل مي‌سوزاند، و نه از روي تحكم و زور بلكه با لطف و مهرباني، سع‌توانمصلاح و تربيت وي مي‌نمايد. به همين دليل در نص حديث شريف گفته شده است:"مؤمني با مؤمن ديگر نبايد بيش از سه روز قهر كند و قطع مكالمه نمايد."
— 338 —
و اما اگر اسبابِ عداوت به صارده و در قلب او عداوت با حقيقت‌‌اش موجود باشد، آن وقت محبت او مجازي شده و صورت ساختگي و ظاهري به خود مي‌گيرد.
پس اي آدم بيانصاف!اكنون ببين، كه كينه و دشمني با برادر مؤمن خود چه ظلم بزرگيست. زيرا همان‌گونه كه اگر ،در ح كوچك و عادي را ازكعبه مهم‌تر و از"جبل اُحد"بزرگتر بداني، مرتكب نادانيِ زشتي شدهيي؛ همانطور نيز در حاليكه اوصاف اسلامي زيادي چونايمانكه در حكم حرمت كعبه است واسلاميتكه با كه من به عظمت اُحد است محبت و اتفاق را ايجاب ميكند؛ ترجيح دادن بعضي نقص‌ها ی كه در حكم سنگ‌هاي عادي هستند ی و سبب عداوت و دشمني نسبت به مؤمن ميشوند به ايمان و اسلاميت، آن‌قدر بي‌انصافي و بيعقلي و ظلم بزرگيست كه اگر عقلي در سر داشته باشي متوت كه هخواهي شد!
آري، البته توحيد ايماني، توحيد قلوب را ميخواهد و وحدت اعتقاد نيز وحدت اجتماعي را ايجاب مي‌كند.
آري، نميتواني داشتن احساس رابطه‌ي دوستانه با كسي كه در پادگانسپرده ي همجبهه توست و احساس علاقه به او به خاطر اين كه تحت امر يك فرمانده هستيد، و احساس نسبت برادرانه به او به خاطر اين‌كه هموطن توست انكار كني. حال‌ اينكه با نور و شعوري كه اي‌پرداز تو داده و به تعداد اسماي الهي كه به تو نشان داده و آموخته است رابطههاي وحدت و اتفاق و مناسبتهاي برادري وجود دارد. به طور مثال:
خالق بين بي شما يكي و مالك‌تان يكي و معبودتان يكي و رازق‌تان يكي... و يكي و يكي تا هزاران يك و يك...
و هم‌چنين پيغمبرتان يكي و دين‌تان يكي و قبله‌تان يكي... و يك و يك تا صدها يك و يك...
و بعد روستايتان يكي و دولت‌تان يكي و مملكتتان يكي. مزيتيك و يك تا ده‌ها يك و يك...
— 339 —
حال اين‌كه اين همه يك‌ و يكها وحدت و توحيد، وفاق و اتفاق و محبت و اخوت را ايجاب ميكند؛ و در حالي كه زنجيرهاي معنوي‌اي كه كائنات و سيارهها را به هم مرتبط مي‌كنند وجود دارد ترجيح دادن چيزهاي بيدوام و بي‌اهميتكنند وبيه تار عنكبوت بوده و سبب جدايي، نفاق، كينه و عداوت مي‌شود و دشمنيِ حقيقي با برادر مؤمنات و كينه ورزيدن با او؛ اگر قلبت نمرده باشد و شعلاله نوقل‌ات خاموش نشده باشد خواهي فهميد كه چه بي‌حرمتي به آن رابطهي وحدت و چه تحقيري نسبت به آن اسبابِ محبت و چه ظلم و ستمي در حق آن نسبت‌هاي برادرانه است.
جهت سوم:با نظر به معناي را بهشريفه:
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
كه افاده كننده عدالت محض است، در مييابيم:
در حالي كه حقيقت و شريعت و حكمت اسلامي به تو اخطار ميدهد كه كينه و عداوت كردن با مؤمني تنها به سبب يك صفت جاني او كه در واقع در حكم محكوم كردن عليم قفات نيك و پسنديده اوست، ظلم بزرگي‌ست، و به‌ ويژه اخطار مي‌دهد كه رنجيدن و قطع رابطه با مؤمني به خاطر صفت بد او و گسترش آن دشمني به خويشاوندان وي نيز مي‌گذاه‌ مبالغه آميز
إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ
(ابراهيم:٣٤)
ظلم بزرگي مي‌باشد، پس چرا تو خود را "حق به جانب" جلوه مي‌دهي، و ميگويي: "حق با من" مي‌شنا از ديد حقيقت بديهايي كه سبب دشمني و شرّ ميشوند، هم چون خاك و خودِ شرّ، كدراند و نبايد به ديگران منعكس و سرايت شوند. البته در اين ميان اگر ديگران از آن درس گرفته و سبب شَر شوند، آن مسألهي ديگريست.
نيز خوبي‌هايي كه سبب رند و يشوند مانند خود محبت نوراند، و شأن آن‌ها انعكاس و سرايت را اقتضا دارد، و از اين‌جاست كه سخن"دوستِ دوست، دوست است"ضربالمثل شده و نيز به اين خاطر ضربالمثلِ"به خاطر يك چشم مي‌توان و مخاچشم را دوست داشت"وردِ زبان مردم شده است.
پس اي آدم بي‌انصاف! حال كه حقيقت چنين است، اگر حقيقتبين باشي مي‌فهمي كه دشمني با خانواده و برادر معصوم و دوست داشتني فردي، به خاطر عدم علاقه به آن شخص، چه‌قدر خلاف حقيقت است.
#340ن سوق ت چهارم:از نگاه حيات شخصي نيز ظلم است.
به پارهيي ازقواعديكه پايه و اساس اين برهان هستند، گوش فرا ده:
قاعده اول:اگر افكار و روش‌ات را حق دانستي، حق داري بگويي:"روش من بر حق و يا بهتر است."اما حق نداري بگويت اين ها روش بر حق، روش من است."و در اين‌جا از سِرّ وَ عِينُ الرِّضَا عَن كُلِّ عَيبٍ كَلِيلَةٌ، وَ لَكِّنَ عَينَ السُّخطِ تُبدِي‌المَسَاوَيا ميفهميم كه، ديد باضي بهف و فكر كوتاهت نميتواند حَكم باشد، و نمي‌تواند حكم به بطلان و انكار روش ديگران دهد.
قاعده دوم:وظيفه توست كه سخني جز حق نگويي، اما حقِّ گفتن هر سخن حقي را هم نداري.گفته‌هايت بايد راست باشد، ولي گفتن هر چيز راستي هم درست نگرايي يرا كسي كه هم چون تو نيت خالصي ندارد، بعضاً نصيحت را به گونه‌يي عنوان مي‌كند كه باعث ناراحتي شده و موجب واكنش مي‌شود.
قاعده سوم:اگريفي داشمني داري، با حس عداوت‌ در قلبت به دشمني برخيز، و سعي به برطرف كردن آن كن، و به دشمني با نفسِ اماره و هواي نفسانيات برخيز، كه بيش‌تر از هر چيز ديگري برايت ضرر دارد، و براي اصلاحش تلاش كن، و به خاطر نفس پُر ضرو تن پبرادر مؤمن خود دشمني نكن؛ اگر ميخواهي دشمني كني كافران و بيدينان زيادند با آنها دشمني كن.
آري، آن‌گونه كه صفتي هم‌چون محبت، شايسته محبت است خصلتي هم‌چون عداوت نيز بيش از هر چيز ديگر، خود شايسته عداوت است.اگر خواگردان به بر خصمت هستي، در برابر بدي‌هايش خوبي كن،زيرا اگر با بدي جواب دهي، آن وقت خصومت بيش‌تر خواهد شد، و اگر ظاهراً مغلوب هم شود در دل به تو كينه خواهد داشت و به دشمني‌اش ادامه خواهتها جو ولي اگر جوابش را با خوبي بدهي، پشيمان شده و با تو دوست ميشود.
طبق حكم:
اِذَا اَنتَ اَكرَمتَ الكَرِيمَ مَلَكتَهُ، وَ اِن اَنتَ اَكرَمتَ اللَّئيمَ تَبه‌هاياً
شأن مؤمن آن است كه كريم باشد، با لطف تو رام تو ميشود و اگر ظاهراً فرومايه هم باشد، بدان! كه چون ايمان دارد كريم است. آري، بسيار اتبشنوند‌افتد كهاگر به
— 341 —
شخصِ بدي "تو خوبي، تو خوبي" گفته شود‌ سبب اصلاح او ‌مي‌شود و اگر به آدمِ خوبي "تو بدي، تو بدي" گفته شود سببِ به بده، مدندن او ‌مي‌شود.
پس حال‌كه چنين است، قواعد قرآني از قبيل
وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا
(فرقان:٧٢)
وَإِن تَعْفُوا وَتَصْنقوش و وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
(تغابن:١٤)
را گوش كن. سعادت و سلامت تنها در آن است.
قاعده چهارم:اهل كينه و عداوت، هم به نفس خود و هم به برادر مؤمن خويش و هم به رحمت الهي ستم كرده و تجاوز مي‌كنزش است زيرا با كينه و عداوت، نفسشان را در عذابي دردناك رها كرده و نفسشان از نعمتهاي رسيده به دشمن در عذاب بوده و در ترسي كه از او دارد درد ميكشد، پس به نفس‌اش ظلم مي‌كند.
و اگر دشمنياش بزنهي د حسادت باشد كه آن، همه و همه عذاب است. زيرا حسد قبل از هر چيز خود حسود را لِه و نابود كرده و ميسوزاند. و در حق كسي كه به او حسادت شده است يا ضررش كم است يا هيچ ضرري ندارد.
چاره‌ي حسادت:حسود بايد به عاقبت چيزهايي كه به خا كنندگادت مي‌كند بيانديشد تا متوجه شود حُسن و قدرت و رتبه و ثروتهاي دنيوي كه رقيب‌اش دارد فاني و گذراست و فايدهاش كم است و زحمتاش فراوان. و اگر هم حسادتي چون اطر مزيت‌هاي اُخرويست، كه البته به آن نميشود حسادتي داشت و اگر به خاطر آنها حسادت كند، دو "حالت" دارد: "يا خود رياكار است، كه مي‌خواهد، سرمايهي آخرتش را در دنيا نابود كند‌و يا فكر ميكند‌ كه طرف مقابلش رياكار است‌ كه در اين صورتباشد با او به ناحق برخورد كرده، و در حق او ظلم ميكند."
و نيز از مصيبتهاي رسيده به او شاد و مسرور و از نعمتهاي رسيده به او غمگين مي‌شود و با قَدَر و رحمت اسب‌هاس در حق او سبب خير و خوبي شده قهر ميكند، انگار قَدَر الهي را به باد انتقاد ميگيرد و به رحمت الهي اعتراض مي‌كند. بايد بداندآن‌‌كه به قَدَر انتقاد كند سر خود را به سندانشان بود و به خود ضرر مي‌رساند و آن‌كه به رحمت اعتراض كند از رحمت محروم ميماند.
— 342 —
كدام عقل منصفي قبول ميكند و كدام وجدان سالمي مي‌پذيرد؛ يك سالِ خود را براي چيزي كه ارزش يك روز دشمني ندارد صَرف كينه و دشمني با طرف مقابل خود كِ وَ صشايان ذكر است نميتوانيم تمام بدي‌هايي كه از دوستِ مؤمن به تو رسيده را از او بدانيم و او را محكوم كنيم و مقصر بدانيم. زيرا:
اولاً: قَدَر در آن سهمي داشته است پس آن را كنار گذاشته و راضي به متوجه و رضاي الهي باشيم.
ثانياً:سهم نفس و شيطان را هم كنار گذاشته و نه با عداوت بلكه براي او كه مغلوب نفس شده دل‌سوزي كرده و با صبر منتظر پشيماني او باشيم.
ثالثاًيك سهم را هم به ضعف و كرش مدانفسمان كه تا به حال نديدهايم يا نخواستهايم ببينيم بدهيم.و بعد،اگر در مقابلِ سهم خيلي كمي كه باقي ميماند با بخشش و گذشت ی كه به سرعت و به اودسر دشمن را مغلوب مي‌كند ی و با رفتاري والا برخورد كني از ظلم و زيان نجات خواهي يافت. در غير اين صورت، اگر مانند جیواهر فیروش يهیودي ی كه سرخوش و ديوانه بوده و تكه‌هاي شيشه و يخ را به بهاي الماس مي‌خرد ظاهر مقابل امور دنيوي كم ارزش و زايل و موقتي و بي‌اهميت، با حرص شديد و كينه دائمي و دشمني هميشگي ی كه گويا براي ابد در دنيا كنار هم خواهند ماند ی مقابله كردن با صيغه مبالغه ظلم بزرگي‌ست و يا نوعي ديوانگي و سرخوشي‌‌ست. پس به عداوت و دشمني و فيي حقيقام كه براي حيات شخصي بدين درجه مضر است راهي براي ورود به قلبت ی اگر خودت را دوست داري ی نده، تا به آن وارد نشود و اگر هم راهي به قلبت پيدا كرد به حرف‌هايش گوش نكن و ببين حافظ شيرازي حقيقتبين چه ميگويد:
دنيا نه متاعي به دل ارزد به نزاعي
يعني:دنيا متاعي نيست كه ارزش نزاع داشته باشد.چون فاني و گذراست بي‌ارزش است. حال كه دنيايي به اين بزرگي چنين است، پس درك ‌مي‌كني كه كارهاي جزيي دنيا چه قدر بي‌اهميت است. و نيز گفته است:
آسايش دو گيتي تفسير جه درگ حرف است
بیا دوسیتان میُرُوَّت بیا دشیمنان مُیدارا
— 343 —
يعني:آسايش و سلامت دو جهان را دو كلمه تفسير كرده و باعث نيل به آن مي‌شكه زيبوّت در برابر دوستان و صلح در برابر دشمنان.
و اگر بگويي:"اختيارم در دستم نيست، طبيعتم عداوت‌خوست، و مرا تحريك كرده‌اند، نميتوانم دست بكشم." در پاسخ بايد گفت:ش به خسوء خُلق و خصلتهاي بد اثري از خود نشان ندهند و با مسايلي مانند غيبت و آن‌چه سبب غيبت مي‌شود همراه نشوند و اگر شخص به قصور خويش پي ببرد ضرري ندارند. مادام كه اختيارت در دست خودت نيست و ازا نور نمي‌تواني دست برداري، پس تو با فهميدن قصور خويش و درك اين‌كه در اين خصلت حق به جانب نيستي ی كه در حكم ندامتي معنوي و توبهيي مخفي و استغفاري ضمنيست ی از شرّ آن نجات پيدا خواهي كرد. در واقع اين بخشِ اين مكتوب را هم به هميد، حرو نوشتهايم، تا چنين استغفار معنوي را باعث شود و شخص، ناحق را حق تلقي نكند و دشمن بَر حقّش را ناحق اعلام نكند."
حادثهيي تأمل بر انگيز:زماني در نتيجه طرفداري غرضورزانه ديدم كه عالميناره‌ي عالم صالحي را كه مخالف با فكر سياسي او بود تا درجه تكفير تحقير كرد و با احترام به منافقي كه موافق با افكار او بود به ستايش او پرداخت. منداوند)يجه بد اين سياست وحشت كردم و به خود گفتم:
أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطان و السِّياسَة
و بعد از آن اتفاق، حيات سياسي را ترك كرده از آن دست كشيدم.
جهت پنجم: مضر بودن عناد و جانب‌داري در زندگي اجتماعي را شرح ميدهد.
اگر گفته شودي‌انصاديث اِختِلافُ اُمَّتي رَحمَةٌ آمده است. اختلاف هم جانب‌داري را اقتضا ميكند، و هم اين‌كه بيماريِ طرفداري سبب ميشود مردم مظلوم از شَرّ طبقات ظالم نجات پيدا كنند. زير روحي،طبقات خواصِ يك بخش و روستا اتفاق كنند و با هم شوند مردم مظلوم را له ميكنند، پس جانب‌داري سبب مي‌شود كه مظلوم به طرفي پناه برده و خود را نجات دهد. و هم اين‌كه حقيقت، از نتيجه تبادل افكار و اختلاف عقولي و امامي آشكار ميشود.
— 344 —
در پاسخ اولين سؤال ميگوييم:منظور از "اختلاف" كه در حديث آمده اختلاف مثبت است. يعني هر كسي بر اصلاح و رواج روش خود تلاش كند، و نه به منظور تخوراني ابطال ديگري، بلكه سعي به تكميل و اصلاح آن‌ها كند. و اما اختلاف منفي كه به معني سعي بر تخريب ديگران از روي غرض و دشمني‌ست، از نظر حديث مردود ا حكيم را افرادي كه غرقِ درگيري با يك‌ديگراند، نمي‌توانند مثبت حركت كنند.
در پاسخ دومين سؤال ميگوييم:اگر طرفداري به نام حق باشد، ميتواند پنا
مكبراي اهل حق باشد. اما طرفداري‌هاي امروزه كه از روي غرض و هواي نفسانيست، پناهگاه ناحقان بوده و سبب ايجاد تكيهگاهي براي آنها است. زيرا اگر شيطان نزد فردي كه از روي غرض طرفداري ميكند بيايد و با او هم فكر شافاصلهه او كمك كند، به شيطان رحمت و درود مي‌فرستد. و بالعكس، اگر در طرف مقابل و مخالف او انساني چون فرشته باشد در حق او حاشا تا حد لعنت فرستابه فسقناحق رفتار مي‌كند.
در پاسخ سومين سؤال مي‌گوييم:تبادل افكاري كه به نام حق و به حساب حقيقت صورت مي‌گيرد با وجود اتفاق نظر در مقصد و اساس، در وسايل رسيدن به هدف داراي اختلاف مي‌باشد پس تمام گوشه و زواياي حقيقت را آشكار كرده و به حق و حقيقت يا يكيكند. اما تبادل افكاري كه از روي طرفداراي و غرض باشد و به حساب نفس امارهيي باشد كه فرعون شده و به شيوهيي خودخواهانه و شُهرت‌طلبانه بيان شود، نه تنها بارقهي حقيقت بلكه آتش فتنهها را روشن مي‌كند. زيرا با وجود لزوم اتفاق يان مخد، در افكار چنين اشخاصي حتي دركره زمين يك نقطه تلاقي يافت نميشود و چون به نام حق و حقيقت نيست بي‌نهايت مفرطانه حركت كرده و سبب جداييهايي ميشوند كه قابل التيام نيست و امروزشت مي شاهد آن است.
در نتيجهاگر قواعد عالي الحُبُّ للهِ، وَ البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ دستور رفتار و حركاتمان قرار نگيرد، دو رويي و جداييها ميدان ميگيرند و يكهتازيا آن‌كند.
— 345 —
آري، اگر در رفتارهايمان البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ نگفته و آن را مد‌نظر قرار ندهيم اگر چه هدفمان عدالت هم باشد ولي باز هم ظلم ميكنيم.
حادثهيي عبرتآميز:زماني حضرت علي (رض) كافري را به زمين زد و شمشيرش را بلند كره نامزو را بُكشد، در اين زمان، آن كافر آب دهانش را به طرف او پرتاب كرد، و ايشان نيز كافر را رها كرده و او را نكشت. آن كافر به ايشان گفت:
چرا من را نكشتي؟
بْلَعِودند:
تو را براي رضاي خدا ميكشتم، اما تو بر من آب دهان انداختي و من عصباني شدم و هواي نفسم سهمي در كشتن تو يافت و اخلاصم را لكه دار كرد، به اين خاطر تو را نكشتم.
آن كافر به او گفت:
خواستم ‌افتد خشمگين كنم تا زودتر مرا بكشي، حالكه دينتان تا اين اندازه صاف و خالص است بي‌گمان دين بَر حقيست.
واقعهيي تأملبرانگيز:زماني يك قاضي خواست دست دزدي را قطع كتي شد.ظرِ عادلي كه بر كارش نظارت ميكرد به خاطر عصبانيتي كه در او ديد، او را از وظيفه‌اش عزل و بركناركرد. زيرا اگر به نام شريعت و به حساب قانون الهي قطع مي‌كرد بايد دلش برايا و خووخت و بايد به شكلي دست مجرم را قطع مي‌كرد كه قلباً عصباني نبوده ولي مهرباني هم نكند پس چون هواي نفساني‌اش در انجام حكم نقش داشت، مرتكب بيعدالفاق مي
يك حالت اجتماعي تأسف‌آور و يك درد اجتماعي كه قلب اسلام‌ گريان از آن است:در حاليكه بدوي‌ترين قبايل جهان نيز از قاعده‌ي: "ترك و فراموشيِ دشمني داخلي در هنگام تهاجم و ظهور دشمنان خارجي" كه يك مصلحت اجتماعيست استقبال كرده و به آن عمل نمودهان را درچه شده است كه مدعيان خدمت به مسلمانان در حاليكه پشت سر هر كدام از آن‌ها دشمناني آماده به هجوم وجود دارد دشمني جزيي و نه چندان مهم خود را فراموش نكرده و زمينه را براي هجوم
— 346 —
دشمنان آماده ميكنند. اين سقوط بوده و وحشت‌آيند و و خيانت به حيات اجتماعي اسلام است.
حكايتي عبرت آميز:در ميان عشاير "حَسَنان" كه از عشاير بدوي بود، دو قبيله وجود داشت كه با هم دشمني ديرينه داشتند؛ و در حاليكه در ميانشان بيش از پنجاه نفر كشته شده بود، اما وقتي قبيلهيي از عشاير "سِيپْكا:١٠)
"حَيْدَران" در مقابل آن‌ها صفآرايي مي‌كردند آن دو طايفه دشمني ديرينه خود را فراموش كرده و تا هنگام دفع عشاير خارجي دست به دست هم داده و دشمني داخلي خود را به دست فراموشي مي‌سپردند.
پس اي مؤمنان!آيا تعداد دشمناني كه در حكم قبايل آم سه ساجاوز به طايفه اهل ايمان هستند را ميدانيد؟ تعداد طوايف دشمن ی كه هم‌چون حلقههاي تو در تو هستند ی از صد بيش‌تر است. اكنون مسلمانان به جاي آن‌كه در مقابل هر يك از آن‌ها به ما تصر تكيه كرده و دست به دست هم دهند، و وضعيت تدافعي به خود بگيرند، آيا شايسته است با طرفداري غرضورزانه و لجاجت از روي دشمني كه در حكم باز كردن دربهاي حريم اسلاميست، راه هجوم آنان را آسان نمايند؟ حلقههاي تو در توي دشمن چند ساهل ضلالت و الحاد تا دنياي اهل كفر و تا مصيبتها و ترس‌هاي دنيا ادامه دارد. بيش از هفتاد نوع دشمن كه وضعيتي زيانمند براي هجوم به شما گرفتهاند و پشت سر هم با خشم و حرص به شما نگاه ميكنند. تنها قلعه و س و حكيسلاح شما در مقابل آنها اُخوت اسلاميست. پس بدان و هشيار باش كه چه قدر خلاف وجدان و خلاف مصلحت اسلاميست كه با بهانه‌ها و دشمنيهاي بيارزش اين قلعهي اسلامي را به لرزه در آوري!
در احاديث شريف آمده است كه در آخر الزمان اشخاص مضر و ترسناري دا‌چون "دجال" و "سفيان" در رأس كفر و نفاق قرار گرفته و از حرص و طمع و جدايي اسلام و افراد بشر استفاده كرده، و با قوّتي كم سبب رواج هرج و مرج بين انسانها مي‌شوند، "بيست بزرگ اسلام را به اسارت ميگيرند.
اي اهل ايمان!اگر ميخواهيد در ذلت و اسارت قرار نگيريد عاقلانه عمل كنيد و در برابر ظالماني كه از اختلافات شما بهره ميبرند به قلعهي مقدس
— 347 —
إنَّمَا الْمَؤمِنُونَ أخْوَةً
داخل شويد و به آرا به ببريد. در غير اين صورت، نه قادر به حفظ زندگيتان و نه قدرتي براي دفاع از حقوق‌تان خواهيد داشت. زيرا بديهي‌ست كه يك پسر بچه در هنگام نبرد دو قهرمان ميتواند به راحتي آن دو را بزند و يا سنگ كوچكي مي‌تواند به راحتي موا مدار و كوه را روي دو كفهي ترازو به هم بزند، و با آن‌ها بازي كرده، يكي را به بالا و ديگري را به پايين بياندازد.
پس اي اهل ايمان! بدانيد كه نيرويتان در نتيست و سص و طرفداري از روي دشمني، از بين ميرود و ممكن است با نيروي كمي سركوب شويد. اگر به حيات اجتماعيتان علاقه‌منديد، قاعده عالي
اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا
را دستوستقيما خود قرار دهيد، تا از پستيِ دنيوي و بدبختي اخروي نجات پيدا كنيد.
جهت ششم:با دشمني و لجاجت، حيات معنوي و صحت عبوديت به لرزه مي‌افتد. زيرا "اخلاص" كه واسطهي كه در و وسيلهي نجات است ضايع ميشود. زيرا معنّد جانب‌دار مي‌خواهد در اعمال و كارهاي نيك بر رقيبش برتري يابد، در نتيجه در عملِ خَالِصَاً لِوَجْهِ اللهِ‌ خيلي موفق نخواهد شد و در حكم و معاملاتش طرفداري ست كه يح داده و قادر به اجراي عدالت نخواهد شد. لذا "اخلاص" و "عدالت" كه اساس اعمال و افعال خير است در نتيجهي خصومت و دشمني از دست ميرود. اين بحث ترين ولاني‌ست ولي چون قابليتِ مقام اين بحث بيش‌تر از اين نيست، پس به اين اندازه اكتفا ميكنيم.

* * *

— 348 —
مبحث دوم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات:اب مي‌وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
(عنكبوت:٦٠)
اي اهل ايمان! حالكه ظه پردايد عداوت تا چه اندازه زيانآور است بدانيد كه حرص هم به اندازهي عداوت براي حيات اسلامي، بيماري مضر و سهمناكي‌ست. حرص سبب خسران مي‌شود و بيماري و ذلّت است؛ و محين صورو تهي‌دستي را در پي ‌دارد. آري، ذلّت و پريشاني ملّت يهود كه بيش از هر ملّتي حريصانه به دنيا هجوم آورده‌اند، شاهد قاطع اين ادعاست.
آري، حرص تأثيرات سوءِ خود را در عالم ذي‌‌حيات از گستردهترين دايره تا جزيي‌ترين فرد نشان ميهويت مو بالعكس، متوكّلانه‌ خواستار رزق شدن، مدارِ آسايش است و در هر موردي حُسنِ تأثير خود را نشان ميدهد. مثلاً درختان ميوهدار و نباتات كه نوعي ذي‌حيات‌اند و نيازمند رزق، در مقايسه با حيوانات، چون با توكّل‌ و قناعت در جاي خود ثكسي ميد و طمع نمي‌كنند، رزق‌شان شتابان به سوي آنها ميآيد و بيش‌ از حيوانات، فرزندان‌شان (ميوه‌ها) را تغذيه مي‌كنند. اما حيوانات با حرص دنبال روزيِ خود هستتيار خا با زحمت و مشقات بسيار ميتوانند رزق خود را به دست آورند.
هم‌چنين، در گسترهي حيات حيواني به نوزادان ی كه با زبان حالِ ضعف و عجز توكل ميكنند ی ارزاق مشروع و كامل و لطيفي از خزانه رحمت داده ميشود، و كسب روزي سخ دهيو نامشروع توسط جانوران درنده‌يي كه حريصانه دنبال روزي خود هستند همه نشان ميدهد كهحرص سببِ محروميت است و توكل و قناعت وسيلهي رحمت.
در گسترهي حيات انساني نيز ؛ ملّت يهود ی كه بيش از هر ملّت ديگري آزمندانه دل در گروي دنيا ن الله كاملاً به حيات دنيوي وابسته است ی به خاطر
— 349 —
ثروت نامشروع حاصل از ربا كه فايده‌يي اندك دارد و با زحمت فراوان به دست مي‌آيد، تنها خزانهداري مي‌كند و از همه‌ي ملت‌ها سيلي ذلت و پستي و قتل و اانديشهي‌خورد. اين نشان ميدهد كه حرص معدن ذلّت و خسیارت است. نيز چه بسيار وقايعي نقل شده كه انسان حريص هميشه دچار زيان شده است؛ تا جايي كه اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضربالمثل شده و در نظر عموم به عنوان حقيقتي فراگير پذي نيز بده است. حال كه چنين است اگر خواهان ثروت هستي، نه با حرص كه با قناعت آن را طلب كن تا به وُفور داده شود.
اهل قناعت و اهل حرص به دو شخصي شبيه‌اند كه وارد ديوانسراي شخصيتي بزرگ مي‌شوند. يكي از آن دو صميمانه مي تقسيم "هم اين‌كه مرا به حضور پذيرفته تا از سرماي بيرون نجات يابم كافيست، حتي اگر پايينترين جايگاه را هم به من بدهند، لطفي در حق من است." اما ديگري به نحوي كه گويا حقي دار
متموله مجبور به احترام او هستند مغرورانه مي‌گويد: "بايد بالاترين جايگاه را به من دهند." او با حرص و ولع وارد ديوانسرا ميشود و چشمانش خيره بيضي چواه‌هاي بالاست. اما صاحب ديوانسرا او را بر مي‌گرداند و در مكان پايين‌ مينشاند. فرد مذكور در حالي‌كه بايد از او تشكر كند قلباً عصباني مي‌شود و به انتقاد از صاحب‌خانه مي‌پردازد در نتيجه برخورد صاحب‌خانه بق كرد او سرد خواهد بود اما نفر اول با تواضع وارد مي‌شود و ميخواهد در پايين‌ترين جا بنشيند. صاحب ديوانسرا از رفتار فروتنانه‌ي او خوشنود مي‌شود و ميگويد: "بفرماييد، در مكاا" در اتر بنشينيد". با گذشت زمان نيز شخص مذكور سپاسگزاري بيش‌تري كرده، راضيتر ميشود.
آري، دنيا ديوانسراي رحمان است، و سطح زمين سفرهي رحمتي‌ست و درجات ارزاق و مراتب نعمت نيز حكم جايگاه را دارند. هر كس در جزيي‌ترين كارها نيز ميم:طريتأثيرات سوء حرص را حس كند.
براي مثال: زماني كه دو متكدي چيزي ميخواهند هر كسي احساس مي‌كند گدايي را كه حريصانه چيزي طلب مي‌كند دوست ندارد لذا به او كمك نمي‌كند؛ و به داد كسي مي‌رسد ‌كه ساكت و آرام است.
— 350 —
نيز فرض كن در نيمههاي شب ‌ قيد "ب شدهيي. در چنين وضعي اگر اصراري در انديشيدن به اين مطلب نداشته باشي شايد خوابت ببرد. اما اگر آزمندانه سعي كني بخوابي يعني بگويي: "بايد بخوابم، بايد بخوابم" نتيجهي آن بي‌خوابي‌ستيب، بيبت نخواهد برد.
مثالي‌‌‌ ديگر: براي انجام كار مهمي حريصانه منتظر كسي هستي. اگر مدام بگويي: "چرا نيامد، چرا نيامد" در نهايت، حرص صبرت را تمام مي‌كند و خواهي رفت. پس از لحظه‌يي شخص مورد نظر ميآيد و نتيجه مهمي را كه منتظرش بو با نظدست خواهي داد.
سرّ اين وقايع مهم اين است: هم‌چنان كه توليد گرده‌يي نان به مراحل مزرعه، خرمن، آسياب و نانوا بستگي دارد، در ترتيب اشيا هم تأنّيِ حكمتي وجود دارد. فرد براساس حرص و طمع با تأنّي حركت نمي‌كند، ْتُمُواي معنوي را آن‌چنان كه بايد مورد توجه قرار نمي‌دهد لذا يا از روي پله‌ها مي‌پرد و سقوط مي‌كند و يا به دليل به پايان نرساندن مرحله‌يي از مراحل ه نيازد نميرسد.
اي برادراني كه با درد معيشت سرگردان و با حرص دنيا مست و سرخوش شده‌ايد!
حال كه دانستيد حرص تا اين حد مضر است، و سبب بلا مي‌شود، چرا در راه حرص هر ذلّتي را مرتكب شده و بدون رعايت حلال و حرام هر مالي را قبول مي‌كنيد و اُمور لازم بت باقيات اخروي را فدا ميكنيد؟ تا جايي كه حتي زكات، يكي از اركان اسلام را در راه حرص ترك مي‌كنيد. زكات سبب بركت زندگي شخصي و دافع بلاهاست. كسي كه زكات نميدهد در هر صورت سرمايهيي به اندازهي زكاتش را از دست ميدهد يا آن را صرف چيزهاي غير ضروري ميكند كه قابصيبتي ميآيد و آن را از چنگ‌اش به در مي‌برد.
در پنجمين سال از جنگ جهاني اول در يك رؤياي خياليِ مملو از حقيقت، از من سؤال شد: "علّت گرسنگي‌ و ضررهاي مالي و مشقتهاي جسمي كه به مسلمانان وارد ميشود، چيست؟"
— 351 —
طي همان رؤيا پاسه هيچ بودم: حضرت حق، يكدهم بعضي از اموال
يك دهم از درآمد جديد را كه در هر سال به تو ميدهد. (مانند گندم)
و يك‌چهلمِ قسمي ديگر
يك چهلم آن دسته از مالهاي قديمي كه لااقل، در هر سال به سبب درآمد تجاري و تجديد نسلِ حيخرت دشدَه عددِ جديد ميدهد.
را كه خود به ما داده، از ما مي‌خواهد، تا دعاي فقرا را نصيبمان كند و مانع كينه و حسد آنها شود. ليكن ما به سبب آزمندي طمعكار شده و ز دليل را نمي‌دهيم. حضرت حق نيز، زكات متراكم شده‌ را به ميزان سي از چهل، و هشت از دَه اخذ مي‌كند.
حضرت حق در هر سال يك ماه گرسنگي از ما مي‌خواهد. امري كه هفتاد حكمت در آن هست، ولي ما براي هواي نفسمان دل‌ مي‌سوزانيم و گرسنگي خ‌هاي پُر لذت را تحمل نمي‌كنيم. حضرت حق نيز به عنوان جزا ما را مجبور به گرفتن روزه‌ي پنج ساله‌يي كرد كه از هفتاد جهت بلاست.
او از ما خواست يك ساعت از بيست و چهار ساعت شبانهروز را صرف تعليمات ربّاني كنيم كه فاضلانه و نوراني و پيامبايده است. ليكن ما سستي كرده، نماز و نياز را ادا نكرديم و همان يك ساعت را نيز چون ساعتهاي ديگر ضايع نموديم. حضرت حق نيز به كفاره‌ي آن را خواندن نوعي نماز و پنج سال تطان ميرار داد.
از خواب برخاستم، تأمل كرده و دانستم در آن رؤياي خيالي، حقيقتي بسيار مهم نهفته است؛ چنانكه در "كلام بيست و پنجم" در موازنهي احكام قرآني با تمدن امروزي اثبات و گفته شد، منشأ همهي فسادهاي اخلاقي و تمام اختلالها در حو يا متماعي "دو جمله" است:
نخست:"من سير باشم، به من ربطي ندارد كه بقيه از گرسنگي بميرند!"
دوم:"تو كار كن، من بخورم!"
و ادامه اين دو: "طرفدار ربا و تركِ زكات است."
تنها چارهي درمان اين دو بيماري سهمناك اجتماعي، اجراي قاعده عمومي زكات ميباشد، كه وجوب زكات و حرمت رباست. و نيز نه تنها بدار و شخص و جماعت‌هاي خاص، بلكه مهمترين رُكن براي سعادت حيات نوع بشر حتي
— 352 —
محكم‌ترين ستون براي دوام حيات انسان، زكات است. زيرا بشر دو طبقهي خواص و عوام دارد، چيزي كه مهرباني و احسان خواص بر عوام، و حرمت و اطاعت عوام بر خ وَ ال تأمين مي‌كند، زكات است. در غير اين صورت، ظلم و تحكم از خواص بر عوام فرود خواهد آمد و در عوام نسبت به ثروتمندان كينه و عصيان پديد ميآيد و كشمكش و اختلاف دائمي و مجادلهيي معنوي در بين دو طبقهي بشريت ايجاد مي‌شود و بزرگ و بزرگتر شده من بخند "روسيه" در مبارزه بر سر سعي و سرمايه، دست به يقه ميشوند.
اي اهل كرم و وجدان! و اي اهل سخاوت و احسان! اگر احسان به نام زكات نباشد، "سه ضرر" دارد، و بعضاً بيفايده استاز جهاآن‌جا كه چنان احساني را به نام الله نمي‌پردازي، معناً منت ميگذاري و فقير بيچاره را زير بار منت خود اسير مي‌كني و از دعاي مقبول او محروم مي‌ماني. در حالي كه مأمور توزيع اموال حضرت حق ّ حكمتگان او هستي، خود را صاحب مال دانسته و مرتكب كفر نعمت مي‌شوي."
اما اگر احسان را به نام زكات پرداخت كني، چون برايحضرت حقپرداخته‌يي، هم ثواب كرده‌يي و هم شكر نعمت بهجا آوردهيي، و آن انسان محتاج نيز چون مجبور به چاپلوسي در مقابل تو نيست، عزد. قسم نشكسته و دعايش در حق تو مقبول ميشود. آري، احسان و بخشش‌هاي مستحب و يا ديگر اَشكال بخشش كه به اندازه زكات و گاه بيش‌تر داده مي‌شود و باعث ايجاد ضررهايي چون ريا، شهرت، منّت و تذليل مي‌شوددر هواو خوبي و احسان به نام زكات و اداي فرايض و كسب ثواب و اخلاص و دعاي مقبول كجا؟
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمخيانت للّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَ قَالَ اَلْقَنَاعَةُ كَنْزٌ لاَ يَفْنَى وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آم بيش اَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
٭ ٭ ٭
— 353 —
خاتمه
پيرامون غيبت
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
آيخلوقات به عنوان مثال در باب نكوهش و منع از غيبت در شعله اوّل از شعاع اوّل در نكته پنجم از "كلام بيست وپنجم" گفته شده بود، با بيان شش شيوه، به گونه‌يي معجزهيله رحا ايجاد نفرت از غيبت، ماهيت پليد غيبت را از ديدگاه قرآن نشان داده، و به بيان مطلب ديگري در اين زمينه نيازي باقي نگذاشته است.
آري، بعد از بيان قرآن بياني نمي‌تواند باشد، و اروي! ب هم نيست.
أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا
(حجرات:١٢)
اين آيه بدگويي را در"شش درجه" نكوهش كرده، و در "شش مرتبه" به شدت از غيبت منع ميكند. معني آيه زماني كه متوجه غيبتنند عقان ‌مي‌شود، به صورت زير است:
معلوم است كه همزه در ابتداي آيه به معني سؤال "آيا" ميباشد، و آن سؤال، در تمام كلمههاي آيه به مانند آب جاري مر: ٣٢)پس كلمه‌ي "آيا" در هر كلمه يك حُكم ضمني دارد.
نخست:با همزه ميگويد: آيا عقلي كه محل سؤال و جواب است، در سر نداريد كه چنين امر زشتي را درك نميكنيد؟
دوّم:با لفظ صنعت مبُّ ميگويد: آيا، قلبتان كه جاي محبت و نفرت است، از بين رفته كه منفورترين چيزها را دوست داريد؟
— 354 —
سوم:با كلمه أَحَدُكُمْ ميگويد: آيا حيات اجتماعي و تمدن‌تان كه از جامعه جان مي‌گيرد، نابود شده كه چنين عملي كه حياتتان را مسموم% مكت، ميپذيريد؟
چهارم:با كلام أَن يَأْكُلَ لَحْمَ ميگويد: انسانيت‌تان چه شده كه هم‌چون جانور برادرتان را با دندان پاره پاره ميكنيد؟
پنجم:با كلمه أَخِيهِ ميگويد: آيا هيچ دل‌سوزي به هم‌نوع و صله‌‌ر كه ازاريد كه چنين به شكل‌هاي مختلف، شخصيت معنوي مظلومي را كه در حكم برادرتان است با بيانصافي زير دندان مي‌گيريد؟ آيا هيچ عقل نداريد كه هم‌چون ديوانه اعضاي خود را با دندان گاز مي‌گيريد؟
ششم:با كلني را َيْتًا ميگويد: وجدانتان كجاست؟ آيا فطرت‌تان از بين رفته كه نسبت به برادري كه شايستهترين شخص به احترام است، كاري به اين زشتي چون خوردن گوشت او را انجام ميدهيد؟
پس با توجه به بيان آيه ذكر شده، و با دلالت مختلفِ اين كلمهها نتيجه مي‌گينسان ف بدگويي و غيبت از نظر عقلي، قلبي، انساني، وجداني و فطرت و مليت سزاوار نكوهش است.پس ببين كه چگونه اين آيه به شكل ايجاز، به نكوهش بدگويي در شش مرتبه و به صومي‌گوياز به منع از آن گناه در شش مرتبه فرمان ميدهد.
غيبت سلاح پستيست كه اهل عداوت و حسادت و لجاجت بيش‌تر از هر چيز ديگري از آن استفاده ميكنند البته دارنده عزت نفس از اي نزد خ پست دوري كرده و هرگز از آن استفاده نميكند.همان‌طور‌ كه شخصي مشهور گفته بود:
اُكَبِّرُ نَفْسِى عَنْ جَزَاءٍ بِغِيْبَةٍ، فَكُلُّ اِغْتِيَابٍ جَهْدُ مَنْ لاَ لَهُ جَهْدٌ
يعني:"ر كردنا بالاتر از اين ميبينم كه دشمنم را با غيبت كيفر دهم و خودم را كوچك نميكنم چون غيبت سلاح ضعيفان و ذليلان و اشخاص پست است."
غيبت آن است كه اگر غيبت شونده حاضر باشد و سخن را بشنود، از آن آزرده شده و رنجيده خاطر شود. اگر راست گفته ب مي‌دالبته غيبت است و اگر دروغ
— 355 —
گفته باشد كه هم غيبت است و هم تهمت، و گناهي دو برابر زشت‌تر از آن را مرتكب شده است.
غيبت تنها در چند مورد خاص زير جايز است: يكي اين‌كه:به عنوان شكايت به شخص مسؤول گفته تا از او كمك گرفته و آن منكر و ناپسند رليلي، يان بردارد و حقش را از او بگيرد.
ديگر آن‌كهشخصي بخواهد با كسي شراكت كند و در آن مورد با تو مشورت نمايد، تو هم بدون غرض و تنها صِرف مصلحت و تنها براي اداي حق مشورت بگويي: "با او شراكت نكن، چون ضرر خواهي كرد." و ديگري، نه اذكور دبا هدف تحقير و آبروريزي بلكه تنها با هدف معرفي و شناساندن گفته شود: "آن شخص لنگ و سر به هوا به فلان جا رفت." و در نهايت، شخص غيبت شونده آدم فاسقي باشد راي حيارا گناه ميكند يعني از بديها بدش نيايد و حتي به گناهش افتخار كند و از ظلم كردن لذت ببرد و كارش را آشكارا و بدون هيچ حيايي انجام بدهد.
پس غيبت تنها در اين موارد خاص و آن همْمِ الغرض و صرفاً براي حق و مصلحت ميتواند جايز باشد. وگرنه همانطور كه آتش چوب را ميسوزاند و از بين ميبرد، غيبت نيز اعمال صالح را ميبلعد، و نابود ميكند. وعيت پنيبت كرد يا با رضايت به آن گوش كرد در آن صورت بايد بگويد:
اَللّهُمَّ اغْفِرْلَنَا وَ لِمَنِ اغْتَبْنَاهُ
سپس در برخورد با شخص غيبت شونده بايد "حلاليت" بطلبد.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسن مي‌ش * *
— 356 —
مكتوب بيست و سوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا بيك‌ديگِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ عُمْرِكَ وَذَرَّاتِ وُجُودِكَ
برادر عزيز، غيرتمند، اهل حق و حقيقت، با اخلاص و با درايتم!
اختلاف زمان و مكان مانعي براي هم‌صحبتي و همدمي برادران حقيقي و آخرتي‌اي چون ما نيست. اگر يكي در شرق و ديگري در در مقصشد يا يكي در گذشته و ديگري در آينده يا يكي در دنيا و ديگري در آخرت هم باشد باز هم مي‌توان آن‌ها را با هم دانست و آن‌ها مي‌توانند با هم صحبت كنند.مخصوصاً آنان كه در راه هدفي واحد، وظيفه و مسؤولبسيار دي دارند عين يك‌ديگرند.من شما را هر روز صبح در كنار خود تصور مي‌كنم و بخشي از آن‌چه كه را به دست آورده‌ام، يعني يك سوم‌اش را ی خداوند قبول كند ی به شما مي‌دهم. در دعا با عبدالمجيد و عبدالرحمن با هم هستيد. ان شاه شعاع همواره سهم‌تان را اخذ مي‌كنيد.
به خاطر تو، برخي مشكلات دنيايي شما مرا تا حدودي متأثر كرد، ليكن مادام كه دنيا باقي نيست و در مصايب، نوعي خير وجود دارد به نيابت از شما بر قلبم خطور كرد كه "اين هم خواهد گذشجيب چه به لاَ عَيْشَ اِلاَّ عَيْشُ اْلآخِرَةِ انديشيدم و إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (بقره: ١٥٣) را خواندم و گفتم: إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ (بقره: ١٥٦) لذا به جاي شما تسلي خاطاي موج
يافتم. حضرت حق اگر بنده‌يي را دوست داشته باشد كاري مي‌كند از دنيا روي برگرداند؛ دنيا را در چشم او زشت مي‌كند. ان شاء الله شما هم از گروه همان محبوبان هستيد. ازدياد موانعي كه بر سر راه انتشا اين رم‌ها" هست شما را متأثر نكند. ان شاء الله آن هسته‌هاي نوراني وقتي مظهر رحمتي شدند ی به همان مقداري كه منتشر كرده‌ايد ی شكوفه‌هاي فراوان و با بركتي خسماي حداد.
سؤال‌هايي پرسيده بوديد. برادر عزيزم! غالب كلام‌ها و مكتوب‌ها بي‌اختيار من به‌صورت دفعي و آني بر قلب خطور مي‌كرد و زيبا مي‌شدند. من اگر بخواهم سؤال‌ها را با ْمَ لَ و مانند سعيد قديمي با تكيه بر قوه علمي پاسخ دهم كم تأثير و ناقص خواهد شد. مدتي‌ست واردات قلبي متوقف شده و تازيانه حافظه از كار افتاده است اما براي بي‌پاسخ نماندن اين سؤال‌ها جوابي بسيار مختصر خواهيم داد:
سؤال نخست شما:بهتتي را اي مؤمن براي مؤمن چگونه بايد باشد؟
پاسخ:بايد در دايره اسبابِ قبول باشد، زيرا دعا تحت برخي شرايط مقبول مي‌شود. به نسبت بيش‌تر شدن شرايط قبول، احتمال اجابت فزوني مي‌گيرد، مثلاً هنگامي كه كسي مي‌خواهد دعا كند ابتدا بايد با ااد و خ، طهارت معنوي كسب نمايد، بعد، صلوات شريف را كه دعاي مقبولي‌ست بايد چون شفيع ذكر نمود و در پايان دعا نيز باز هم بايد صلوات فرستاد. زيرا دعا در بين دو دعاي مقبول، اجابت خواهد شد؛ هم‌چنين ٥٨)
رِ الْغَيْبِ يعني در غياب كسي برايش دعا كرد و مي‌بايست با دعاهاي مأثور در حديث و قرآن باشد، مثلاً با دعاهاي جامعي چون آن چه در زير مي‌آيد بايد دعااز شرعاَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ لِى وَ لَهُ فِى الدِّينِ وَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةِ
وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
(بقره: ٢٠١)مهربانيز با خلوص و خشوع و حضور قلب بايد دعا كرد؛ هم‌چنين در اتمام نماز مخصوصاً پس از نماز صبح، نيز در مكان‌هاي مبارك مخصوصاً در مساجد، در نماز جمعه و به‌ويژه در ساعت اجابت، در ماه‌هاي سه گانه و مخصوصاً اسلامهاي مشهور، در ماه رمضان، به‌ويژه در شب قدر استجابت دعا به احتمال قوي، قرين پذيرش رحمت الهي خواهد بود. اثر دعاي مقبول يا دقيقاً در دنيا ديده مي‌شود يا
— 358 —
در جهت آخرت و حيات ابديِ كسي كه برايش دعا كرده‌اند مقبول واقع مي‌گردد. پس اگر آن
* *استه شده عيناً بر آورده نشود نمي‌توان گفت دعا پذيرفته نشد، بلكه بايد گفت حتماً به صورت بهتري مقبول واقع شده است.
سؤال دوم‌تان:با توجه به اين‌كه براي حضرات صحابه كرام از تعبير"رضي الله عنه"استفادهمي‌كندد آيا اين عبارت را براي ديگران نيز مي‌توان به كار برد؟
پاسخ:بله مي‌توان. زيرا تركيب"رضي الله عنه"مانند"عليه الصلاة و السلام"كه تعبيري ويژه‌‌ رسول اكرم است عبارتي مخصوص آن حكينيست، بلكه براي ائمه اربعه، و ذواتي چون شاه گيلاني، امام رباني و امام غزالي كه مانند صحابه در ولايت كبرايند و آن وراثت نبوت خوانده مي‌شود و به مقام رضا رسيده‌اند به كار مي‌رود، اما در عرف علما براي صحابه، از تعبير"رضي الات حكم"،براي تابعين و تبع تابعين،"رَحِمَهُ الله"،و براي اعقیاب آن ها"غَفَرَهُ الله"و براي اوليا از تعبير"قُدِّسَ سِرُّهُ"استفاده مي‌شود.
سؤال سوم‌تان:امامان مجتهد عظام برتررايي مشاهان و اقطاب طريقت؟
پاسخ:نه همه مجتهدين، بلكه "ابوحنيفه، مالك، شافعي، و احمد ابن حنبل" برتر از شاهان و اقطاب هستند، ليكن در فضايل خصوصي برخي اقطابِ عالي مانند اين غديلاني" از جهتي داراي مقام درخشان‌تري هستند. البته فضيلت كلي از آنِ امامان است. نيز بعضي از شاهان طريقت مجتهد بوده‌اند، لذا نمي‌توان گفت عموم مجتهدان برلاً اناقطاب بوده‌اند. البته مي‌توان گفت كه ائمه اربعه بعد از صحابه و مهدي فاضل‌ترين‌اند.
سؤال چهارم‌تان:حكمت و غايت موجود در إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ چيست؟ضمني، سخ:حضرت حق به مقتضاي اسم حكيم در وجود اشيا ترتيبي چون پله‌هاي نردبان قرار داده است. انسان بي‌صبر و حوصله چون بدون تأني حركت مي‌كند پله‌ها را يا چند تا يكي طي كرده سقوط مي‌و محبتيا ناديده مي‌گيرد و نمي‌تواند به بام مقصود برسد، لذا حرص سبب محروميت است اما صبر كليد مشكلات مي‌باشد. اين است كه عبارت زير ضرب‌ المثل شده است:
اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ وَالصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَج‌ست. آ9
پس عنايت و توفيق حضرت حق شامل انسان‌هاي صبور مي‌شود، زيرا صیبرسه نوعاست:
نوع اول:صبر كردن و دور نگاه داشتن خود از معصيت. اين صبر، تقواست و انسان را مظهر سرّ اين آيه مي‌كند:
أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ
ما هر ١٩٤ )
نوع دوم:صبر در برابر مصايب كه توكل و تسليم است. اين صبر انسان را مظهر افتخار
إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ
(آل عمران: ١٥٩)
إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ
مي‌كند. صبر نكردن در ايبدان‌ج در برگيرنده شكوه و گلايه از خداوند است. از دل اين بي‌صبري انتقاد به افعال خداوند و متهم كردن رحمت او و نپسنديدن حكمتش بيرون مي‌آيد.آري، شكي نيست كه انسان ناتوان و ضعيف در برابر ضربه مصيبت به صورت گلايه آميزي گريه مي‌كند. اما بايگردد وب بود كه شكوه و گلايه از او نباشد بلكه به او باشد.
بايد مانند حضرت يعقوب (ع) بود كه گفت:
إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ
(يوسف: ٨٦)
يعني بايد از مصيبت نزد خداوند شكوا نمود نه اين كه انگار از خدا نزد انسان‌ها شيست اوني و بگويي:"اي واي، اي داد، اي بيداد؛ من چه كردم كه چنين چيزي بر سرم آمد" گفتن اين قبيل عبارات و تحريك حس ترحم انسان‌ها بي‌معنا و مُضر است.
نوع سوم:صبر در عبادت است كه فرد را تا مقام مكه او ارتقا مي‌دهد. اين صبر انسان را به سوي عبوديت كامل كه والاترين مقام است سوق مي‌دهد.
سؤال پنجم‌تان:اين‌گونه مطرح مي‌شود كه سن تكليف پانزده سال است. حضرت پيامبر عسْرَارالصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از نبوت چگونه عبادت مي‌كرد؟
پاسخ:بر اساس آن‌چه از دين حضرت ابراهيم (ع) باقي مانده و زير پرده‌هاي گوناگون در عربستان جريان داشت؛ البته نه به صورت فرض و واجب بودن بلكه عبادت مبحث و شكل اختياري و استحبابي داشته، البته بيان اين حقيقت مفصل است، و ما فعلاً سخن را كوتاه مي‌كنيم.
سؤال ششم‌تان:حكمت اين‌كه در سن چهل سالگي يعني در زمان كمال به پيامبري رسيلي‌ترير مبارك‌شان شصت و سه سال بود چيست؟
— 360 —
پاسخ:حكمت‌هاي فراواني دارد. يكي از حكمت‌هايش اين است كه نبوت تكليفي بزرگ و به غايت سنگين است. با تكميل و ظهور ملكات عقلي و استعدادهاي قلبي‌ست كه مي‌توان آن تكليف سِى بِما تحمل كرد. زمان تكميل شدن فوق نيز چهل سالگي‌ست. دوره شباب و جواني نيز كه زمان هيجان هوس‌هاي نفساني و جوشش خواسته‌هاي غريزي و فوران حرص‌هاي دنيوي‌ست با مسؤوليت‌هاي نبوت كه الهي و اخروي و قدسز كلاموافقت و تناسب ندارد. فرد اگر پيش از چهل سالگي شخص جدي و خالصي هم باشد ممكن است ديگران چنين توهم كنند كه او براي شهرت طلبي و شأن و شرف دنيا تلاش مي‌كند، لذا رجاد كرز چنين اتهاماتي آسان نخواهد بود. ليكن بعد از دوره چهل سالگي شيب حركت به سوي قبر شروع مي‌شود و فرد بيش از دنيا به فكر آخرت مي باشد، لذا در افعال و اعمال اخروي به سرعت از اتهام‌هاي مذكور رهايي يافته و ان مي‌ي‌شود. مردم نيز از سوء ظن نجات يافته و آسوده مي‌شوند.
اما يكي از حكمت‌هاي بي‌شمار سن حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه شصت و سه سال بود اين است كه اهل ايمان طبق تعاليم شريعت موظف‌اند رسول اكرم عَليتجاوز َّلاةُ وَ السَّلام را به غايت دوست داشته باشند، به او احترام گذاشته، و از هيچ چيز او متنفر نباشند و همه احوالات او را نيكو و زيبا ببينند، لذا خداوند حبيب مكرم خود را دچار سالمندي مصيبت بار و پر مشقت بعد از شصت سالگي نمي‌كند و در شصت ودي قوالگي ی كه عمر غالب امتي كه امامت آن بر عهده‌ي اوست مي‌باشد ی او را به ملاء اعلا نزد خود مي‌برد و نشان مي‌دهد كه او از هر لحاظ امام و پيشواي آنان است.
سؤال هفتم‌تان:آيا
خَيْرُ شَبَابِكُه باشدْ تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُمْ وَشَرُّ كُهُولِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُمْ
حديث است؟ مراد از آن چيست؟
پاسخ:من به عنوان حديث شنيده‌ام. مراد از آن هم اين است كه "بهترين جوان كسي‌ست كه مانند سالمندان به مرگ بينديشد و بري بر حتش بكوشد، اسير هوس‌هاي جواني و گرفتار غفلت نشود و بدترين سالمندان شما كسي‌ست كه در غفلت و هوس‌ها بخواهد مانند جوان‌ها شود و كودكانه از هوس‌هاي نفساني پيروي مي‌كند."
— 361 —
صورت صحيح قسمت دومي كه تو در لوحه‌ات ديدي چنيرؤيا خ من آن را به عنوان يك لوحه‌ي حكمت آميز بالاي سرم آويخته‌ام. هر صبح و شام به آن نگاه مي‌كنم و درس مي‌گيرم:
"اگر خواهان دوست هستي خدا كافي‌ست."
آري، اگر خدا با ما دوستم مصيبهمه چيز دوست خواهد بود.
"اگر خواهان يار و ياوري هستي قرآن كافي‌ست."
آدمي با انبيا و ملائكي كه در قرآن ذكرشان رفته است در عالم خيال ديدار مي‌كند، رفتارهاي‌شان را مي‌بيند و با آن‌ها انس مي‌گيرد.
"اگر خواخصيص مل هستي قناعت كافي‌ست."
كسي كه قناعت كند ميانه‌رو خواهد بود؛ و دارايي انسان ميانه‌رو بركت مي‌يابد.
"اگر خواهان دشمن هستي، نفس براي اين منظيم در ي‌ست."
آدم خودخواه دچار بلا و دردسر مي‌شود و آدمي كه خودخواه نيست صفا را مي‌يابد و به ‌سوي رحمت روانه مي‌گردد.
"اگر خواهان نصيحت هستي مرگ كافي‌ست."
كسي كه به مرگ بينديشد از حب دنيا نجات مي‌يابد و به‌طوريات اجراي آخرتش تلاش مي‌كند.
به مسأله هفتم شما، مورد هشتمي را هم من اضافه مي‌كنم:يكي دو روز پيش يكي از حیافظان قیرآن، عُشیري از سوره يوسیف را تا
تَوَفَّناشته وْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
(يوسف: ١٠١)
قرائت كرد. يك‌باره به صورت ناگهاني نكته‌يي بر قلبم الهام شد: همه چيزهاي مربوط به ايمان و قرآن ارزشمند است؛ حتي به ظاهر هر قدر كوچك ادي‌شاند، از نظر ارزش و بها، بزرگ‌اند. آري، ياري كننده‌ي سعادت ابدي، خرد و ناچيز نيست، لذا نمي‌توان گفت اين نكته، مطلب ناچيزي‌ست؛ ارزش ايضاح و اهميت را ندارد. البته اولين طلبه
٤٥طب در اين قبيل مسايل ابراهيم خلوصي‌ست كه نكته قرآني را تقدير مي‌كند و خواهان شنيدن آن است. پس گوش كن كه زيباترين نكته‌ي زيباترين قصه است. آركه از از نكات عالي، لطيف و بشارت دهنده آيه‌ي
تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
— 362 —
كه خبر از خاتمه احسن القصص، قصه يوسف (ع) مي‌دهد اين است: تلخند؛ نام اخبار زوال و فراق پاياني در ساير داستان‌هاي شاد و توأم با خوشبختي، لذت خيالي حاصل از قصه را تلخ مي‌كند و از بين مي‌برد. مخصوصاً وقتي از (قهرمان داستان) خبر مي‌دهد كه در كمال خوشي و سعادت است و درست در همان موقع از مرگن خط (ق او ياد مي‌كند، موضوع دردناك‌تر مي‌شود. (طبيعي‌ست كه) شنونده در اين موقعيت آه خواهد كشيد. آيه مذكور در درخشان‌ترين بخش قصه يوسف(ع) يعني در زماني كه او عزيز مصر است، با پدر و مادرش ديدار كرده، و بني آن،رانش آشنا شده و ملاقات صميمانه‌يي داشته است، به عبارت ديگر در زماني كه بيش‌ترين شادي و سعادت را احساس مي‌كند، مرگ حضرت يوسف (ع) را خبر مي‌دهد و مي‌گويد: حضرت يوسف براي برخوردار شدن از وضعيتي درخشان‌تر و شادمانه‌ترنه و دن وضع سعادت‌مندانه و خوشحال كننده، از حضرت حق طلب مرگ مي‌كند؛ فوت مي‌كند و از سعادت ياد شده برخوردار مي‌شود.
معلوم مي‌شوددر آن سوي قبر، وضعيتي شادمانه‌تر و سعادتي جذابَائِلُ سعادت لذت بخش دنيوي وجود دارد كه فرد حقيقت بيني چون حضرت يوسف (ع) در وضع به غايت لذت بخش دنيوي خواهان مرگي مي شود كه (در ظاهر) به غايت دردناك و تلخ است؛حديثي سعادت ديگر برخوردار شود.
حال به بلاغت قرآن حكيم بنگر كه خاتمه قصه يوسف را به چه صورت خبر مي‌دهد. در اين خبر، شنونده به جاي الم و تأسف مملو از بشارت و سرور مي‌شود.
هم‌چنين ارشاد مي‌كند كه براي آنه نژادرگ بكوشيد، سعادت و لذت حقيقي در آن‌جاست.نيز صديق بودن متعالي حضرت يوسف را نشان مي‌دهد و مي گويد: حتي درخشان‌ترين و شادمانه‌ترين حالت اين دنيا هم موجب غفلته مزبوي‌شود؛ او را مفتون نمي‌كند و او هم‌چنان خواهان آخرت است.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

— 363 —
مكتوب بيست و چهارم
بِسكايت كلَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَيَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَاءُ
و
يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ
سؤال:تربيت مُشفقانه، تدبير مصلحت آميز و تلطيف محبت آميز كه مقتضي نام‌هاي رحيم و حكيم و ودود از اعاظم اسماي الهي‌ست چگونه و به چه صورت با موتلت ترك كه وحشت انگيز و دهشت‌آور است و با زوال و فراق، و مشقت و مصيبت سازگاري دارد؟ قبول؛ طي طريق انسان در راه مرگ را از اين لحاظ كه راهي سعادت ابدي‌ست ناديده بگيريم، اما اگر درختان، انواع گياهان و گل‌هاي‌شان را ی كه ذي حياتاني ظريف و نازه را اتند ی در نظر بگيريم و به طوايف مختلف حيوانات ی كه شايسته هستي و شيفته حيات و مشتاق بقا مي‌باشند ی توجه كنيم بايد بپرسيم در فناي متوالي آن‌ها كه حتمي و تغيير ناپذير است، و در نيستي به غايت سريع‌شان كه حتياهايتاجازه نمي‌دهد چشم بگشايند، و در تلاش و تقلاي پر مشقت‌شان كه اجازه نفس كشيدن هم به آن‌ها نمي‌دهد، و در تغييرات ناشي از مصيبت‌هايي كه هيچ كدام‌شان را آسوده نمي گرسانده بدون استثنا همه آن‌ها را از بين مي‌برد، و در زوال و نيستي همه آن‌ها كه نمي گذارد احدي از آنان صبر كنند، و در فراق‌هايي كه سبب ناخرسندي آن‌هاست، چه شفقت و مرحمتي
— 364 —
هست، چه حكمت و مصلحتي وجود دارد و كدام لطف و مرحمتي رت."
ر مي‌گيرد؟
پاسخ:با بيان پنج رمز به شرح زير ی كه نشان از داعي و مقتضي دارد ی و با پنج اشارت ی كه غايات و فوايد را نشان مي‌دهد ی تلاش خواهيم كرد حقيقت عظمايي را كه بسيار گسترده و عميق و متعالي‌روميت ؤال مذكور را پاسخ مي‌دهد از فاصله‌يي دور به مخاطب نشان دهيم:
مقام نخست:شامل پنج رمز به شرح زير مي‌باشد:
رمز اول:هم‌چنان كه در بخش‌هاي پاياني كلام "بيد برايشم" بيان شد صنعت‌كار ماهري را فرض كنيد كه براي تهيه جامه‌يي قيمتي، مُرصع و منقش، فرد بيچاره‌يي را در برابر دست‌مزد مناسب، مدل قرار مي‌دهد و براي نماً و برش جامه مذكور را بر قامت فرد مسكين اندازه مي‌گيرد، مي‌بُرد، كوتاه و بلند مي‌كند، نيز مدل خود را مي‌نشاند، بلند مي‌كند و وضعيت‌هاي مختلفي به او مي‌دهد؛ در چنين وضعي آيا فرد مسكين مذكورد دفتررد به صنعت‌كار فوق بگويد: "چرا لباسي را كه مرا زيباتر جلوه مي‌دهد كوتاه و بلند مي‌كني" يا اين كه "چرا مرا مي‌نشاني و بلند مي‌كني و راحتي‌ام را از بين مي‌بري؟"
درست به همان صورت، ن حضرتوالجلال ماهيت هر نوع از موجودات را الگويي قرار داد و براي اين‌كه كمالات صنعت‌اش را با نقوش اسمايش نشان دهد، لباسِ وجودي مزين به حواس را بر هر چيز مخصوصاً ذي حيات پوشاند و بّت را قضا و قدر نقش‌هايي بر آن ترسيم نمود و جلوه اسمائش را نمايان ساخت. به هر موجود نيز كمال و لذت و فيضي شايسته آن به عنوان دست‌مزد داد.
اينك كدام موجیودي حق دارد در برابر ی كه ذوالجلالي كه مظیهر سرّ
مَالِكُ الْمُلْكِ يَتَصَرَّفُ فِى مُلْكِهِ كَيْفَ يَشَاءُ
است بگويد:"موجب زحمت من مي‌شوي؛ و آرامشم را از بين مي‌بري" حاشا! موجودات در برابر واجب الوجود هيچ حقي ندارند و نمي‌توانند ادعايي داشته باشند؛ آن‌ها صرفاً بشري با شكر و ستايش دائم، حقِ مراتب وجودِ عطا شده از جانب واجب الوجود را ادا كنند، زيرا همه
— 365 —
مراتب عطا شده وجود، واقع شده‌اند و نيازمند علت‌‌اند. البته مراتب عطا نشده، ممكن‌اند؛ و ممكن نن را ب بوده و هم بي‌نهايت است. عدم نيز حاجتي به علت ندارد و نمي‌تواند علت امر بي‌نهايت شوند. براي مثال معادن نمي‌توانند گلايه كرده بگويند:"ما چرا نباتي نشديم؟" آن‌ها بايد بهملي گرليل كه مظهر وجود معدني شده‌اند شكرگزار خالق فاطرشان باشند؛ به همين ترتيب نباتات نيز نمي‌توانند اعتراض نموده بگويند:"ما چرا حيوان نشديم؟" بلكه مي‌بايست به دليل برخورداري از وجود و حيات حضرت حق را ستايشاه دا. حيوان هم نمي‌تواند لب به اعتراض بگشايد كه "من چرا انسان نشدم؟" به دليل روح جوهريِ ارزشمندي كه همراه حيات و وجود به او عطا شده است، و براساس حقي كه برگردن دارد، بايد شكر بگويد. موارد ديگر سبت به به همين منوال قياس كن.
اي انسان شاكي! تو در عدم نماندي، از نعمت وجود برخوردار شدي، حيات را چشيدي، جامد نماندي، حيوان نشدي، از نعمت اسلام بهره‌مند شدي، در گمراهي و ضلالت نماندي، و از نعمت صحت و سلامت برخوردار شدي و هكذا. و وظا اي قدرنشناس! چه‌طور به خود حق مي‌دهي در برابر مرتبه‌هاي مختلف وجود ی كه نعمت محض‌اند و حضرت حق نصيب‌ات كرده است ی او را ستايش نكني و به دليل نعمت‌هاي متعالي ديگري كه از جنس امكان و عدم اند و بهائِكَ ده نشده‌اند ی چرا كه شايستگي آن‌ها را نداشته‌يي ی با حرصي باطل در مقابل خداوند لب به شكايت بگشايي و كفران نعمت كني؟ آيا بي‌انصافي نيست كسي مانند اين‌كه بر فراز مته چهاي رفته باشد، و در مرتبه بلندي با درجات عالي قرار بگيرد و مقام قابل توجهي به دست آورد و در هر پله با نعمت عظيمي مواجه گردد و با اين حال شكر عطا كننده نعمت را به جا نياورد و بگويد:"چرا نتوانستم به جا‌يي بالاتر از آن مناره صعود كنم؟" و اين دو آه و ناله سر دهد؟ همه، حتي ديوانگان نيز مي‌فهمند كه چنين كسي تا چه حد بي‌انصافي كرده، و دچار كفران نعمت شده، و دست به چه جنوني مي‌زند.
اي انسان غافل، حريص بي‌قناعت و ناحق شاكي و اهل اسراف و زياده‌ند
#36ه يقين بدان كه قناعت، شكري سودمند است و حرص، كفراني پر خسارت. نيز ميانه‌روي
— 366 —
احترامي‌ست نيكو و مفيد در برابر نعمت؛ و اسراف تحقير نعمت است به بدترين و م و عدم صورت؛ اگر عاقل و خردمند هستي در راه قناعت بكوش و سعي كن قانع باشي. اگر قادر به تحمل نيستي "يا صبور" بگو و صبر بخواه، به حق خود راضي باش و شكايتي مكن. به هوش باش كه شكايتِ چه كسي را در برابر چه مي‌گو‌كني؛ پس سكوت اختيار كن. اگر خواهان شكايتي، شكايت نفس‌ات را نزد حضرت حق ببر، زيرا قصور از نفس است.
رمز دوم:هم‌چنان كه در انتهاي واپسين مسأله مكتوب "هجدهم" بيان شد خالق ذوالجلال با فعاليت ربوبي خود به صورت حيرت آور و دهشت ا در زنهستي موجودات را متمادياً تبديل و تجديد مي‌كند؛ در توجيه يكي از حكمت‌هاي اين امر بايد گفت؛ هم‌چنان كه فعاليت و جنبش در مخلوقات از ميل و اشتياق و لذت و محبتي سرچشمه م‌ي
كُ، به نحوي كه مي‌توان گفت در هر فعاليت، نوعي لذت وجود دارد، و در واقع هر فعاليت نوعي لذت بوده، و لذت نيز متوجه كمالي‌ست و به عبارت بهتر خود نوعي كمال است. مادام كه فعاليت، بر كمال و لذت و جم به دلارت دارد و مادام كه واجب الوجود، اين كمال مطلق و كامل ذوالجلال در ذات و صفات و افعال خود جامع تمام كمالات مي‌باشد؛ البته از شفقت مقدس بي‌پول نكن محبت منزه بي‌نهايتي برخوردار است كه شايسته وجوب وجود و قدسيت آن ذات واجب الوجود مي‌باشد و با استغنا ذاتي و غناي مطلق او موافقت دارد و مناسب كمال مطلق و تنزه ذاتي‌اش است، البته او داراي شوق مقدس لايزالي‌ چنين ريشه در آن شفقت مقدس و آن محبت منزه دارد. نيز از سرور مقدس بي‌پاياني برخیوردار مي‌باشد كه ناشي از همان شوق مقدس است؛ هم‌چنين ی اگر بتوان گفت ی لذت مقدسي وجود دارد كه ريشه به صو سرور مقدس مذكور است، البته همراه لذت مقدس مزبور، در متن فعاليت قدرت او و به لحاظ رحمت بي‌پايانش، استعدادهاي مخلوقات از قوه به فعل در مي‌آيند و كامل مي‌گردند، لذا اگر جاياست بر مي‌توان گفت رضايت مقدس و افتخار قدسيِ بي‌پاياني كه منبعث از رضايت و كمال آفريدگان است و متعلق به ذات رحمان و رحيم مي‌باشد، به صورت بي‌انتها، اقتضاي فعاليتي لايتناهي را دارد؛ هم‌چنين فعاليت بي‌پايان دسايسهم
— 367 —
اقتضاي تبديل و تغيير و تحويل و تخريب بي‌حد و حصري را دارد. تغيير و تبديل مذكور نيز اقتضاي موت و عدم، و زوال و فراق را دارد.
زماني فوايدي كه حكمت بشري در غايات مصنوعات دم هر نشان مي‌داد در نظرم بسيار بي‌اهميت جلوه كرد، لذا دانستم كه حكمت مزبور راه نافرجامي را مي‌پيمايد؛ به همين دليل است كه پيش‌رفتگان در فلسفه يا گرفتار ضلالت طبيعت شده، يا سوفسطايي مي‌شوند، يا اختيار و اهد شدنع را انكار مي‌كنند و يا خالق را "موجب بالذات" مي‌نامند.
همان موقع بود كه رحمت الهي، اسم حكيم را به ياري‌ام فرستاد و غايات عظيم مصنوع نخست:به من نيز نشان داد. دانستم كه هر مصنوع، چنان مكتوب رباني‌ست كه عموم ذي شعوران آن را مطالعه مي‌كنند. درك اين غايت يك سالي كفايتم كرد. آن‌گاه موارد خارق العاده در آفرينش برايم ظهور و بروز يافت؛ لذا غايت فهميدهديگر برايم كافي نبود. هدف بسيار بزرگ ديگري را نشانم دادند. دانستم كه مهم‌ترين غايات در هر مصنوع متوجه صانع آن است؛ و عرضه كمالات صنعت، نقوش اسما، مُرصعيطان گت و مواهب رحمت او در برابر نظرش و آيينه شدن براي جمال و كمالش مهم‌ترين غايت است. اين غايت و هدف مدت‌ها براي من كافي بود، تا اين‌كه معجزات قدرت و شئونات ربوبيت يعني تغيير و تبديل بسيار شتاباني ی ر حياتمتن فعاليت حيرت انگيز صنعت و ايجاد اشيا هست ی برايم ظاهر گرديد. در آن موقع احساس كردم غايت مذكور نيز برايم بسنده نيست. دانستم كه داعي و مقتضايي به عظمت همان غايت نيز لازم است، لذا مقتضيات رمز دوم شود: "ت موجود در اشارات آتي را نشانم دادند و به يقين دانستم كه "فعاليت قدرت (الهي) در عالم وجود و سير و سيلان اشيا چنان معنادار است كه صانع حكيم به واسطه فعداري. ذكور، انواع كائنات را به سخن وا مي‌دارد." گويا موجودات متحرك و حركات آسمان‌ها و زمين، كلمات سخن آن‌هايند و تحرك نيز تكلم و سخن گفتن است. پس دانستم حركت‌ها و زوال ناشي از فعاليت، در حقيقت تكلم‌هاي تسبيحي هستند؛ و فعاليت موجود در كاطر و ميز در واقع سخن گفتن و به سخن وا داشتني خاموش در عالم هستي و انواع آن است.
— 368 —
رمز سوم:اشيا به سمت زوال و عدم نمي‌روند، بلكه از دايره قدرت به دايره علم عبور مي‌كنند و از عالم شهادت به عالم غيب مي و ترس از عالم تغيير و فنا راهي عالم نور و بقا مي‌شوند. جمال و كمال موجود در اشيا از نقطه نظر حقيقت، متعلق به اسماي الهي‌اند و در واقع نقوش و جلوه آن‌هايند. مادام كه اسما مذكور باقي‌اند و جلوه‌هايشان دائمي، ترديدي نيستك نمي‌ش‌هايشان تجدد يافته، و نو و زيبا مي‌شوند. آن‌ها رهسپار عدم و فنا نيستند؛ بلكه صرفاً تعينات اعتباري آن‌ها تغيير يافته و حقيقت‌ها و ماهيات و ذارد وثالي‌شان ی كه مدار حُسن و جمال است و مظهر فيض و كمال ی باقي‌ست. حسن و جمال موجود در غير ذي روحان مستقيماً متعلق به اسماي الهي‌ست، افتخار و شرف براي آن‌هاست، و مدح و ثنا به نام آنان است، زيبايي براي آن‌هاست و محبت متوجه آن‌ها مي‌باشد. با تغير عالم آيينه‌ها ضرري به آن‌ها نمي‌رسد. موجود اگر ذي روح باشد و از ذوي العقول به شمار نرود زوال و فراقش عدم و فنا نيست، بلكه با مرگ از وجود جسماني و دغدغه وظيفه حيات رهايي مي‌يابد و ثمره وظايفي را كه كسب كرده است به روحش دي؟
اقي‌ست ی مي‌سپارد. لذا ارواح باقيِ چنين موجوداتي در استناد به اسمي از اسماي الهي ادامه مي‌يابد و به سوي سعادتي شايسته خود پيش مي‌رود. حال اگر ذي روحاني كه گفتيم از سْمُ ععقول باشند، مرگ‌شان در واقع سير و سفري‌ست به سوي سعادت ابدي و عالم بقا كه مدار كمالات مادي و معنوي‌ست، نيز سفري‌ست به منازل و ممالك ديگر آن صانع حكيم مانند عالم برزخ و مرتبه ثال و عالم ارواح كه از عالم دنيا بسيار زيباترند. آري، مرگ آنان موت و عدم و زوال و فراق نيست، بلكه رسيدن به كمالات است.
نتيجه:مادام كه صانع ذوالجلال، هست و باقكشند. صفات و اسمائش دائمي و سرمدي مي‌باشد بي‌شك نقش‌ها و جلوه‌هاي آن اسما در متن بقايي معنوي تجدد يافته و تخريب و فنا، اعدام و زوال نخواهند بود. بديهي‌ست‌هاست.سان به دليل انسانيتش با بيش‌تر موجودات پيوند دارد. از سعادت آن‌ها خرسند و از هلاكت‌شان متألم مي‌شود. او مخصوصاً به واسطه آلام ذي حيات، و به ويژه نوع بشر و باز مخصوصاً به واسطه دردهاي اهل كمالي كه دوست‌شان دارد و تحسين‌شان مي‌ك دلالت9
احساس درد بيش‌تري مي‌كند و با خشنودي و سرورِ آن‌ها خرسند و شاد مي‌شود. او حتي مانند مادري مهربان راحت و آرامش خود را فداي سعادت آن‌ها مي‌كند.
هر مؤمني بسته به درجه‌‌اش ب تا ازقرآن و سرّ ايمان مي تواند از سعادت و خوشبختي تمام موجودات و بقا و رهايي‌شان از پوچي و از اين لحاظ كه هر كدام‌شان مكتوبات ارزشمند رباني هستند راده كشود و نورانيتي به قدر دنيا كسب كند. هر كس بسته به مرتبه‌اش مي‌تواند از اين نور استفاده كند.
اگر اهل ضلالت و گمراهي باشد همراه با آلام خويش با هلاكت و فنا و اعدام ظاهري موجودات ديگر و دردهاي ذي روحان متألم مي‌شود. به عبارت ديگر كفر او اليت م را پر از عدم كرده، و بر سرش آوار مي‌كند و در واقع پيش از رفتن به جهنم، به جهنم مي‌رود.
رمز چهارم:هم‌چنان كه در جاهاي بسياري گفته‌ايم پادشاه، عناوين اين
# مختلفي چون سلطان و خليفه و حاكم و فرمانده دارد كه براساس هر يك از آن‌ها داراي دواير و تشكيلاتي مي‌باشد. اسماي حسناي حضرت حق نيز به همين ترتيب انواع و اقسام تجلياتبا استكه قابل شمارش نيست. تنوع و تفاوت مخلوقات از تنوع همين تجليات نشأت مي‌گيرد. هر صاحب جمال و كمالي ذاتاً علاقمند است جمال و كمال خويش را ببيند و به ديگران بنماياند؛ بر همين اساس اسماي گوناگون مزبور نيز چون دائمي و پنجي‌اند به نام ذات اقدس خواهان ظهور دائمي‌اند، يعني خواهان ديدن نقش‌هاي خود مي‌باشند؛ به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال و بازتاب كمال خود را در بات بينقش‌هايشان ببينند و به ديگران نشان دهند؛ يعني اقتضاي آن را دارند كه كتاب كبير كائنات و مكتوبات مختلف موجودات، آن به آن نو گردند و همواره از نو پر معني نگاشته شوند؛ يعني اقتضايفان، تن هزاران مكتوب مختلف را بر صحيفه‌ واحدي دارند و خواهان آنند كه هر مكتوب را در نظر شهود ذات مقدس و مسماي اقدس اظهار نمايند و در عين حال در معرض مطالعه همه ذي شعوران قرار دهند تا آن را بخواننل‌ها مشعر منطبق بر حقيقت زير توجه كن كه بر حقيقت مذكور اشاره دارد:
— 370 —
كیتابِ عیالمیڭ ياپراقیلرى، أنیواعِ نامیعدود
حیروف ايله كلماتى دخى، أفهزاراننامیحدود
يازيلمش دسیتگاهِ لیوحِ محیفوظِ حقيقتده
مجسّم لفظِ معنيداردر، عالمده هر موجود.
نیوع‌هیاي بیي‌شیمار، برگ‌هاي كیتاب عیالم‌اند
فردهاي نامحدووك روحف و كلمات اين كتاب‌اند
در نیظام لیوح محیفوظ نوشیته شده اسیت كه
هر موجودي در عالم، لفظ معنادار مُجسمي‌ست.
"تَاَمَّلْ سُطُورَ الْكَائِنَاتِ فَاِنَّهَا مِنَ الْمَلاَِ اْلاَعْلى اِلَيْكَ رَسبر عكس
در سطر سطر كائنات تأمل كن، زيرا آن‌ها نامه‌هايي هستند كه از مَلَأ اعلي براي تو فرستاده شده‌اند. م.
رمز پنجم:حاوي دو نكته به شرح زير است:
‌يي درنخست:مادام كه حضرت حق هست، پس همه‌ چيز هست. مادام كه انتساب به حضرت واجب الوجود وجود دارد همه اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد؛ چرا كه هر موجود با ن
چو واجب الوجود و براساس سرّ وحدت با تمام موجودات ارتباط پيدا مي‌كند. پس هر موجودي كه نسبتش را با واجب الوجود بداند يا نسبتش با واجب الوجود دانسته شود، براساس سرّ وحدت با همه موجوداتي كه منسوب به واجب الوجودند مرتبط مي‌ش پي عد عبارت ديگر هر چيزي از نقطه نظر انتساب مذكور مي‌تواند مظهر انوار بي‌شمار وجود گردد. در آن‌جا از فراق‌ها و زوال‌ها خبري نيست. زيستن در لحظه‌يي سيال، مدار انوار بي‌پايان وجود است.
حال اگر انتساب مورد بحث، نباشد يا دانسته نشود، موجود،ه شده،فراق‌ها و زوال‌ها و عدم‌هاي بي‌پايان خواهد شد، زيرا در چنان حالتي، در برابر هر موجودي كه مي‌تواند با او مرتبط گردد، فراق و زوال و افتراقي خواهد داشت. به سخن ديگر عدم‌ها و ف.
وي بي‌شماري بر وجود شخصي او بار مي‌شود. بدون نسبتي كه گفتيم حتي اگر يك ميليون سال هم در دايره‌ي وجود بماند به قدر يك لحظه
— 371 —

حيات با نسبت نخواهد بود. اين است كه اهل حقيقت گفته‌اند:" * * ه وجود منور سيال بر يك ميليون سال وجود ابتر ترجيح دارد." يعني "يك لحظه وجود منتسب به وجود واجب، بر يك ميليون سال وجود فاقد نسبت مُرجح است." براساس همين سرّ است كه اهل تحقيق گفته‌اند: "انوار وجود نيز در گرو شناخا به م الوجود است." يعني "در اين حالت، كائنات مملو از فرشتگان و روحانيات و ذي شعوران ی كه غرق انوار وجودند ی ديده خواهد شد؛ در غير اين صورت ظلمات عدم، و آلام فراق و زوال، همه موجو 8I را ا نشان واهند كرد و دنيا در نظر چنين كسي وحشتكده‌يي خالي و تهي خواهد بود."

آري، هم‌چنان كه هر يك از ميوه هاي يك درخت با همه ميوه‌هاي درخت داراي نسبتي‌ست و اين نسبت موجب دوستي و برادري مي‌شود، مي‌توان گفت كه هر ميوه به تعداد ديگر ميوه‌هاي درخت وني ميوجودهاي عارضي‌ست. هر گاه ميوه مذكور از شاخه درخت چيده شود در نسبت با ميوه‌هاي ديگر فراق و زوالي حاصل مي‌گردد. در اين صورت ميوه‌هاي ديگر براي آن در حكم معدوم‌اندباز هم عدمي خارجي برايش ايجاد مي‌شود؛ به همين ترتيب از نقطه نظر انتساب به قدرت احد صمد، همه‌ي اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد، اما اگر انتسابي در كار نباشد براي هر چيز، به تعداد اشيا، عدمشود. دارجي وجود دارد.
لذا براساس اين رمز به عظمت انوار ايمان توجه كن و ظلمات دهشتناك ضلالت و گمراهي را ببين. پس ايمان عنوان حقيقت عاليه‌ي نفس الامر ذكر شده در اين رمز است و فرد بَّانِند با ايمان از آن استفاده كند. اگر ايمان نباشد؛ هم‌چنان كه هر چيزي براي نابينا و ناشنوا و گنگ و فرد بي‌خرد معدوم مي‌باشد براي فرد بي‌ايمان نيز همه چيز حكم معدوم و امر ظد داشترا خواهد داشت.
نكته دوم:دنيا و اشيا سه چهره به شرح زير دارند:
چهره نخست:ناظر بر اسماي الهي‌ست و آيينه آن‌ها مي باشد. زوال و فراق و عدم در اين چهره راهي ندارد و در آن نو شدن و تجدد مطرح است.
چهره دوم:ناظر بر آخرت است و نظ، بر عالم بقا دارد و درحكم مزرعه آن است. در اين چهره بحث از حصول ثمرات و ميوه‌هاي باقي‌ست؛ و از خدمت به بقا سخن
— 372 —
گفته مي‌شود؛ اين چهره چيزهاي فاني را حكارهايي مي‌دهد. در اين‌جا نيز به جاي موت و زوال جلوه‌هايي از بقا و حيات موجود است.
چهره سوم:ناظر بر فانيان يعني ناظر بر ماست. معشوقه فانيان و اهل هوس، محل داد و ستد اهل شعور و ادراك، و عرصه آزمايش وظيلٌّ مّان مي‌باشد. در برابر تلخي‌ها و جراحات حاصل از فنا و زوال و موت و عدم موجود در چهره سوم، صورت باطني آن چون مرهمي از جلوه‌هاي بقا و حيات برخوردار اسدم از نتيجه:موجودات سيال و مخلوقات متحرك عالم هستي در واقع آيينه‌هايي متحرك و مظاهري متغير براي نو كردن ايجاد و وجود انوار واجب الوجودند.
مقام دوم:شامل يك مقدمه و پنج اشارت است، كه مقدمه حاوي دو مبحث زير مي‌باشد:
مبحث نخست:در هر يك از پنج اأَيُحِكه بيان مي‌شود براي رصد شئونات ربوبي، تمثيل‌هايي كم نور در حكم دوربيني كوچك براي ديدن ارائه مي‌شود. اين تمثيل‌ها البته حقيقت شئونات ربوبي را در بر نمي‌گير" و "ااطه نمي‌كنند و نمي‌توان آن‌ها را مقياس قرار داد اما مي‌توان به واسطه آن‌ها متوجه شئونات ربوبي شد. در تمثيل‌هايي كه بيان مي‌شود؛ هم‌چنين در رمزهايي كه بيان گرديد، تعبيرات نامناسب با شئونات ذات اقدس، ريشه در نارسايي تمثيلي، يكيشته و دارند.
براي نمونه: معاني لذت و سرور و خرسندي كه براي همه ما معلوم و روشن است قادر به بيان كامل شئونات مقدس نمي‌باشند، ليكن هر كدام آن‌ها عنواني براي ملاحظه و مرصادي براي تفكر هستني‌شوند تمثيل‌هاي مذكور با نشان دادن بخش كوچكي از قانون عظيم و محيط ربوبي در مثالي خرد و كوچك، حقيقت آن قانون را در شئونات ربوبيت اثبات مي‌كنند؛ مثلاً مي‌گويند گلي، وجود خويش را از دست مي‌دهد، ادام ازران وجود از خود به جا مي‌گذارد، لذا با آن قانون، ربوبيت عظيمي را نشان مي دهد كه اين قانونِ ربوبيت در همه بهار و حتي در تمام موجودات عالم جريان دارد.
آري، خالق رحيم با همان قانوني كه جامه پرنيان پرنده‌يي را عوض و نو مي‌كند، آن صانع حكيم ه را هملباس كره زمين را هم تغيير داده، و نو مي‌كند. با
— 373 —
همان قانون شكل جهان را نيز در هر عصر و زمانه‌يي تغيير داده، و باز با همان قانون صورت كائنات را در هنگامه قيامت تغيير مي‌دهد.
"خداوند" بدر چنيانوني كه ذره را چون مولوي به حركت در مي‌آورد، كره زمين را نيز با همان قانون مانند مولوي مجذوب مي‌كند، به سماع وا مي‌دارد و مي‌چرخاند؛ آري، خداوند با همان قانون عوالم را مي‌گرداند و منظوپس، ايي را سير مي‌دهد.
"آفريدگار عالم" با همان قانوني كه ذرات سلول‌هاي بدن تو را تجديد و ترميم و تجزيه مي‌كند، باغ تو را نيز هر سال تجديد حيات و بارها در هر فصل نو مي‌نمايد. با همان مه شمساست كه در فصل بهار سطح زمين را نو كرده، و نقابي تازه بر آن مي‌كشد.
صانع قدير با همان قانون حكيمانه‌يي كه مگس را حيات مي‌بخشد درخت چنار مقابل ديدگان ما را نيز در هر بهار احيا كرده، و با همان قانون كره زمين را در آن ديگرينده مي‌كند و با همان قانون مخلوقات را در حشر بر مي‌خيزاند. قرآن در اشاره به همين سرّ است كه مي فرمايد:
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨)
و خود بدين منوال قياس كن. قوانين ربوبيت فراواني چون موارد كلام‌هه وجود دارند كه در ذره تا مجموع عالم جاري‌اند.
به عظمت قوانيني توجه كن كه در فعاليت ربوبي وجود دارند و به وسعت آن‌ها دقت كن و سرّ وحدتي را ك آزاد ن‌هاست ببين و بدان كه هر قانون برهاني بر وحدت است. آري، هر يك از اين قوانين بسيار كثير و بسيار عظيم جلوه‌يي از علم و اراده است؛ علاوه بر اين، قوانين مذكورددي معاحد و محيط‌اند وحدانيت و علم و اراده صانع را به صورت قطعي اثبات مي‌كنند. غالب تمثيل‌هاي ذكر شده در بيش‌تر"كلام‌ها" با مثالي جزيي گوشه‌هايي ات و تخين مذكور را نشان مي‌دهند و بر وجود همان قانون مورد مدعا اشارت دارند. مادام كه تحقق قانون با تمثيل نشان داده مي‌شود مدعا را چون برهاني منطقي به وبه‌روقيني اثبات مي‌كند. پس بايد
— 374 —
گفت هر يك از تمثيل‌هاي بيان شده در "كلام‌ها" در حكم برهاني يقيني و حجتي قاطع‌اند.
مبحث دوم:هم‌چنان كه در حقيقت دهم از "دهمين كلام"، بيان شده است درخت هر قدر ميوه و شكوفه كه داج وجه،شد هر ميوه و شكوفه‌اش به همان ميزان حكمت و غايت دارد. حكمت‌هاي مذكور سه قسم‌اند: قسمي از آن‌ها ناظر بر صانع‌اند و نقش‌هاي اسمائش را نشان مي‌دهندد ی مدديگر ناظر بر ذي شعوران‌اند و در نظر آن‌ها مكتوبات ارزشمند و كلمات بامعنا مي‌باشند. قسم سوم ناظر بر نفس و حيات و بقاي خود هستند و اگر براي انسان مفيد باشند نسبت به منافع انسان داراي حكمت‌هايي هستند. جهت دهبه اين موضوع فكر مي‌كردم كه هر موجود غاياتي چنين كثير دارد؛ مطلب عربي زير به خاطرم رسيد كه بر غايات كلي اشاره دارد و درحكم يادداشتي براي پايه‌هاي اشارات پنج‌گانه آتي است:
وَهذِهِ الْمَوْجُودَاتُ الْجَلِيَّةُ مَظَاهِرُ سَيَّالَةٌ وَمَرَايدرخواسَّالَةٌ لِتَجَدُّدِ تَجَلِّيَاتِ اَنْوَارِ اِيجَادِهِ سُبْحَانَهُ بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ: ٭ اَوَّلاً : مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِ
نَمِيلَةِ وَالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ ٭ وَثَانِيًا : مَعَ اِنْتَاجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ ٭ وَثَالِثًا : مَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ ٭ وَرَاواهيد : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ ٭ وَخَامِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ
پايه‌هاي اشاراتي كه درباره آن‌ها بحث خواهيم كرد لحاظ ن پنج فقره موجود است.
آري، موجودات خصوصاً ذي حياتان داراي حكمت‌ها و غايات پنج‌گانه جداگانه‌يي هستند. همان‌طور كه شاخه‌هاي درختي ميوه دار به ترتيب و تفكيك ميوه مي دهند هر ذي حيات نيز داراي پنج طبقه از غايات و حكمت‌هاست.
اي اام مي‌اني! اگر مي‌خواهي حقيقت‌ات ی كه در حكم هسته‌يي جزيي‌ست ی به شجره‌يي باقي و پر ثمر تبديل شود و ثمرات و انواع غايات دهگانه‌يي را كه طي پنج
— 375 —
اشارت بيان مي‌كنيم به دست آوري بايد ايمان حقيقي را حاص يَتَف در غير اين صورت عليرغم محروم ماندن از همه آن‌ها، در درون هسته مذكور محبوس و پوسيده مي‌شوي.
اشارت نخست:
فَاَوَّلاً: بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِى الْجَمِيلصلي كلالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ
بيان فقره فوق چنين است كه وقتي موجودي هستي را ترك مي‌كند در ظاهر روانه عدم و فنا مي‌گردد، ليكن معناهايي كه افاده مي‌كند باقي مي‌ماند و محفوظ است. هويت مثالي و صورت و ماهيتش نيز در عالم مثال و در الو‌اي دایوظه ی كه نمونه‌هاي عالم مثال‌اند ی هم‌چنين در قوه حافظه‌ها ی كه نمیونه‌هاي الواح محفوظه‌اند ی باقي مي‌ماند. به عبارت ديگر وجودي صوري را از دست مي‌ورانيتصدها وجود معنوي و علمي به دست مي‌آورد. مثلاً حروف چاپخانه‌يي را در نظر بگيريد كه با ترتيب و تنظيمي كه به آن مي‌دهند عامل طبع صفحه‌يي مي‌شود و اين صفحه نيز صورت و هويت خود را به برگه‌هاي متعدد چاپ شده مي‌دهدكاتماناين ترتيب بعد از نشر معاني‌اش نزد عقول فراوان، نظم و ترتيب حروف مذكور نيز تغيير مي‌كند؛ چرا كه ديگر نيازي به آن شكل از حروف نيست و از طرفي مي‌بايست صفحات ديگري (با وضعيت خاص ديگري) منتشر گردد. موجل مي‌بميني به ويژه نباتات نيز درست به همين ترتيب است و قلم تقدير الهي ترتيب و وضعيت خاصي به آن‌ها مي‌دهد. قدرت الهي آن‌ها را در صفحه بهار ايجاد مي‌كند و بعد از آن‌كه معاني زيبايشان را نماياندند و صورت‌ها و هويت‌هايشان چون عالم مثال وارفراخ م عالم غيب شد حكمت الهي اقتضا مي‌كند كه وضعيت مذكور تغيير كند تا صفحه بهاري كه از نو خواهد آمد نگاشته شود و آن نيز معاني خود را افاده نمايد.
اشارت دوم:
وَثَانِيًا : مَعَ له الااجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ
اين فقره اشاره دارد كه هر چيز اعم از اين كه جزيي باشد يا كلي، وقتي عالم وجود را ترك كرد مخصوصاً اگر ذي حيات باشد حقايق غيبيه فرايُوخُ ا نتيجه مي‌دهد؛ علاوه برآن، بر روي لوح مثالي ی كه در دفاتر عالم مثال قرار دارد ی
— 376 —
صورت‌هايي به عدد اطوار حياتي‌اش را ترك مي‌كند و براساس همين صور، سرگذشت حياتي اش را كه بامعناست و مقدرشعرم هتي نيز ناميده مي‌شود مي‌نگارند تا محل مطالعه موجودات روحاني گردد؛ هم‌چنان كه مثلاً يك گل، عالم وجود را ترك مي‌كند، اما صدها تخم گل را باقي مي‌گذارد و ماهيتش نيز درزش و تخم ها باقي مي‌ماند؛ علاوه بر آن هزاران صورت از خود را در لوح‌هاي محفوظ كوچك و در حافظه‌ها ی كه نمونه‌هاي كوچك الواح محفوظ‌اند ی باقي مي‌گذارد و با اطوار حياتي خود كه براي ذي شعوران بيان ميبه جايوجب مي‌گردد تسبيحات رباني و نقوش اسمايي‌اش را مطالعه كنند؛ آن‌گاه مي‌رود؛ به همين ترتيب موسم بهار كه با مصنوعاتي زيبا در گلدان سطح زمين نقاشي مي‌شود چون گلي‌ست كه در ظاهر زوال مي‌يابد و راهي ديار عدم مي‌شود اما واقع اين است كه بهلهي كهايق غيبيه‌يي را كه به تعداد تخم‌ها و هويت مثالي‌اي كه به عدد گل‌ها و حكمت‌هاي رباني‌اي كه به تعداد موجوداتش افاده مي‌كند به جاي خود در عالم وجود باقي مي‌گذارد و از ديدگان ما پنهود: مرشود. نيز با رفتن يك بهار جا براي بهارهاي ديگر كه دوست آن‌اند باز مي‌شود تا بيايند و به وظيفه و مسؤوليت خود عمل كنند. پس بايد گفت بهار مورد بحث يك وجود ظاهري را كنار مي‌گذارد، اما در حقيقت از هزار وجود برخوردار مي‌گردد.
اشارت سوم:
وَثَالِث بي‌درَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ
اين فقره بيان مي‌دارد: دنيا دستگاه يا مزرعه‌يي‌ست كه محصولات مناسب با بازار آخرت را توليد مي‌كند. در بسياري از "كلام‌ها" اثبات كردلام و هم‌چنان كه اعمال جن و انس روانه بازار آخرت مي‌شود ساير موجودات دنيا نيز وظايف بي‌شماري براي آخرت به انجام رسانده و محصولات فراواني فراهم مي‌كنند. شز حضرتولاً كره زمين براي آن‌ها مي‌چرخد و بتوان گفت به همين دليل در گردش است. اين سفينه رباني مسافتي بيست و چهار هزار ساله را در يك سال طي مي‌كند و پيرامون ميدان حشر د" در ب است. براي مثال، اهل بهشت قطعاً آرزو مي‌كنند ماجراهايي را كه در دنيا داشته‌اند به ياد آورده و براي يك‌ديگر نقل كنند. آن‌ها حتماً علاقمندند الواح و تمثال ماجراهاي مذكور را ببينند. شكي م همه ه اگر
— 377 —
آن‌ها الواح و وقايع گذشته خويش در دنيا را بسان پرده سينما مشاهده كنند بسیيار لیذت خواهند برد. حیال كه چنين اسیت بايد گفت براسیاس اشیارت عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ (حجر: ٤٧) بحث درباره ماجراهاي دنيوي و مناظر پيش آمده در زندند. درا در بهشت ی كه دار لذت و منزل سعادت است ی در منظره‌هاي سرمدي تحقق خواهد يافت.
به نظر مي‌رسد ظاهر شدن اين موجودات زيبا و سپس ناپديد شدن آن‌ها در يك لحظه و گذر آن‌ها از پي هم، براي تشكيل منظره‌هاي سرمدي، آن‌هكران‌اسان دستگاه‌هاي يك كارخانه مي‌كند. مثلاً همان‌طور كه اهل تمدن براي ماندگار كردن حوادث فاني و گذرا و به يادگار گذاشتن آن‌ها براي آيندگان، صورت‌هاي زيبا يا غريب امور را ثبت و توسط صنعت سينما به آيندگان مي‌سپارند، و گذشتهبه دين حال و آينده نمايش مي‌دهند و درج مي‌كنند؛ صانع حكيم اين موجودات بهاري و دنيوي نيز غايات متعلق به عالم بقاي آن‌ها را پس از سپري كردن عمر كوتاه‌شان در عالم باقي ثبت مي‌كند؛ ارا با بت وظايف حياتي و معجزات سبحاني‌اي كه در اطوار زندگاني و منظره‌هاي سرمدي و عالم ابدي ايفا مي‌كنند در مناظر سرمدي اقتضاي اسم حكيم و رحيم و ودود مي‌باشد.
اشارت چهارم:
وَرَابِعًا : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّود با يَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ
اين فقره نيز بيان مي‌دارد كه موجودات با اطوار حياتي خود به طرق گوناگون تسبيحات رباني مي‌گويند. نلب شعلاتي كه مستلزم و مقتضاي اسماي الهي‌ست نشان مي‌دهند كه مثلاً اسم رحيم خواهان مهرباني كردن است؛ اسم رزاق اقتضاي رزق و روزي دادن را دارد؛ لازمه اسم لطيف، لطف كردن است؛ به همًا : مت تك تك همه اسماي الهي مقتضايي دارند؛ بنابراين هر ذي حياتي با وجود و حيات خود مقتضاي اسماي مذكور را نشان مي‌دهد؛ علاوه بر اين به عدد اعضا و جوارحش صانع حكيم را تسبيح مي‌گويد. براي نمونه انسان ميوه‌هاي نيكو تدُونَ ي‌كند؛ ميوه‌ها در معده او متلاشي شده و در ظاهر محو مي‌شوند و از بين مي‌روند، اما حقيقت اين است كه به جز دهان و معده همه سلول‌هاي بدن لذت و ذوقي همراه با فعالبرا" وكاپو مي‌برند؛ هم‌چنين ميوه‌ها مدار حكمت‌هاي فراواني
— 378 —
چون تغذيه‌ي حيات و وجود در سراسر بدن و ادامه حيات مي‌شوند. ميوه‌يي كه انسان مصرف مي‌كند خود نيز از وجود نباتي ب از نظ انساني ارتقا و ترقي مي‌يابد.
به همين صورت زماني كه موجودات در پس پرده زوال پنهان مي‌شوند تسبيحات بسيار زياد آن‌ها به جاي‌شان باقي مانده، و گذشته از آن، ه جايگ مقتضيات بسياري از اسماي الهي را به دست اسماي مذكور مي‌سپارند؛ يعني آن‌ها را به وجودي باقي سپرده آن‌گاه راهي مي‌شوند. اينك مي‌پرسيم اگر وجودي فاني و گذرا از ميان برود و به جا. قسم زاران وجود ناظر بر بقا باقي بماند، آيا مي‌توان افسوس خورد و متأسف شد، آيا مي توان گفت حيف شد و اين مخلوق دوست داشتني چرا از بين رفت؛ آيا مي‌توان شكوه و گلايه‌يي كرد؟ وين كرداين است كه رحمت و حكمت و محبت كه شامل حال او شده چنين اقتضا مي‌كند و مي‌بايست چنين شود؛ در غير اين صورت براي ممانعت از يك ضرر بايد هزاران فايد قانونز دست داد؛ كه اين هم در حقيقت نتيجه‌اش هزاران ضرر است. پس اسم‌هاي رحيم و حكيم و ودود با زوال و فراق در تعارض نيستند، بلكه مستلزم و مقتضي آن‌ها مي‌باشند.
اشارت پنجم:
د. قرآمِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ
اين فقره بيان مي‌دارد كه "موجودات خصوصاً ذي حياتان در نقل مكان از وجود صور برود رد باقي فراواني از خود به جا مي‌گذارند و مي‌روند." هم‌چنان كه در رمز دوم بيان داشتيم محبتي بي‌انتها، شفقتي بي‌نهايت، افتخاري لايتناهي، (اگر بتوان گفت) رضايت و سروري مقدس و بي‌كران، و اگر كلام قاصر نباشد لذت مقدسي بي‌پايانم قراري شادماني پاك و منزه، شايسته و مناسب قدسيت و استغناي كمال ذات واجب الوجود در شئونات ربوبيت او وجود دارد كه آثارشان بالمشاهده ديده مي‌شود. همين شئونات در فعاليت حيرت انگيزي ی كه اقتضايش را دارند ی موجد گفت ا با تغيير و تبديل و به سرعت به سوي زوال و فنا سوق مي‌دهند و متمادياً از عالم شهادت روانه عالم غيب مي‌كنند. مخلوقات موجود تحت جلوه‌هاي شئونات مذكور در سيلاني دائمي و در ميان حركت و جولاني هميشگي در تلاطم‌اند و واويلاي فراق و زمگران به گوش اهل غفلت و ولوله ذكر و
— 379 —
تسبيح را به گوش اهل هدايت مي‌رسانند. براساس اين سرّ، هر موجودي، معاني، كيفيات و حالاتي را كه مدار دائمي ظهور شئونات باقي واجب الوجود خواهند بود در وجود رها نموده و مي‌رود. نيز موجود مزبور اطواكرده بوالي را كه در طول زندگاني از سر گذرانده و وجود مفصلي را كه هستي خارجي‌اش را نمايندگي مي‌كند در دواير وجود علمي همانند امام مبين، كتاب مبين و لوح محفوظ ی كه عناوين علم ازلي‌اند ی باقي گذارده، و مي‌رود؛ بنابراين هر موجود فاني وجودي رااه به رده، و هزاران وجود باقي را كسب و براي ديگران بر جاي مي‌گذارد. براي مثال هم‌چنان كه برخي از مواد عادي را داخل دستگاه كارخانه‌يي بزرگ مي‌ريزند و مي‌سوزانند و اين مواد در ظاهر از بين مي‌روند اما دبه اضط‌هاي آن كارخانه تبديل به مواد و عناصر شيميايي ارزشمند مي‌شوند؛ به قوت و قدرت و بخار همين مواد است كه چرخ‌هاي كارخانه مزبور به گردش در مي‌آيد، مثلاً منسوجاتي توليد شده، يا كتابي ‌كند، منتشر مي‌گردد يا چيزهاي باارزشي چون قند توليد مي‌شود، و هكذا... پس بديهي‌ست كه با سوختن مواد عادي و نابودي ظاهري آن‌ها هزاران چيز ديگر به وجود مي‌آيد، به عبارت ديگر چيزي عادي مي وجوديو وجودات عالي فراواني را بر جاي مي‌گذارد. در چنين حالتي آيا مي‌توان براي آن ماده عادي افسوس خورد؟ آيا مي‌توان لب به شكايت گشود كه چرا صاحب كارخانه به حال آن ماده عادي ترحم نكرد و آن را سوزاند و چنينه فارسدوست داشتني‌اي را از بين برد؟
درست به همين ترتيب است كه وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ (النحل: ٦٠) آفريدگار حكيم و رحيم و ودود به اقتضاي رحمت و حكمت و ودوديت خود كارخانه كائنات را به حركت در مي‌آورد؛ هر وجود فاني را هسته‌يي براي وجو
جهاقي بي‌شمار قرار مي دهد، مدار مقاصد ربانيه‌اش كرده، مظهر شئونات سبحانيه‌اش مي‌كند، به عنوان مُركب قلم تقدير خود برگزيده و ماكو‌يي براي بافتن قدرتش مي‌كند و براي بسياري از غايات متعالي و مقاصد ع البتهكه ما از آن‌ها اطلاعي نداريم ی با فعاليت قدرت خويش كائنات را به حركت و جنبش در مي‌آورد. ذرات را به جولان، موجودات را به سيران، حيوانات را به سيلان، و سيارات ردف نيسوران در مي‌آورد و
— 380 —
كائنات را به سخن وا مي‌دارد و كاري مي‌كند كه آياتش را بي‌صدا بيان كند و بنگارد؛ و از نقطه نظر ربوبيتش مخلوقات زميني چون هوا را براي امر و اراده خي را دي عرش قرار داد، و عنصر نور را براي علم و حكمتش عرشي ديگر، و آب را عرشي براي احسان و رحمتش، و خاك را نيز به لحاظ حفظ و احيا نوعي عرش كرد. سه مورد را بهش‌هاي مذكور را بر فراز مخلوقات زميني مي‌گرداند.
به يقين بدان! حقيقت درخشاني كه در اين پنج رمز و پنج اشارت نشان داده شد به نور قرآن ديده مي‌شود و با قوت ايمان مي‌توان از آن بهره‌مند شد؛ در غير اين صورت ظلماتي به غايت وحشتناك جاي آن حقيقِّى مِ را خواهد گرفت.دنيا براي اهل ضلالت پر از فراق‌ها و زوال‌ها و مملو از عدم‌ها مي‌باشد. كائنات براي فرد گمراه حكم جهنمي معنوي را دارد. هر چيز براي او وجودي آني دارد و عدمي بيكران او را در برگرفته است. سراسر گذشته و آينده در نست كه پر از ظلمات عدم است. او فقط در زمان كوتاه و مختصر حال، از نور وجودي حزين بهره‌مند است، اما با سرّ قرآن و نور ايمان مي‌توان از ازل تا ابد نور وجود را مشاهده كرد، با آن مرتبط شد و با آن سعادت ابدي خود را تأمين نمود.
نتيجه:به سبك و شيوه ي و نوع مصري مي‌گوييم:
تا زماني كه نَفَس دريا شود
و قفس شكسته شود
و اين صدا خاموش گردد
ندا سر خواهم داد: يا حق و يا موجود، يا حي و يا معبود،
يا حكيم و يا مقصود، يا رح نقش اا ودود !...
و فرياد سرخواهم داد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ صَادِقُ الْوَعْدِ اْلاَمِينُ.
و مؤمنانه اثبات خواهم كرد:
اِنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ ارش را َ حَقٌّ وَ اِنَّ السَّعَادَةَ اْلاَبَدِيَّةَ حَقٌّ وَ اِنَّ اللّهَ رَحِيمٌ حَكِيمٌ وَدُودٌ وَ اِنَّ الرَّحْمَةَ وَ الْحِیكْمَةَ وَ الْمَحَبَّةَ مُحیِيطَة هم نممِيیعِ اْلاَشْیيَاءِ وَ شُیؤُنَاتِهَیا
— 381 —
وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَن منحصراَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَ لَنَالَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِينَ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ حَدِي دهندهَرْضِهِ، مَشْهَرَ صَنْعَتِهِ، مَحْشَرَ خِلْقَتِهِ، مَظْهَرَ قُدْرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنَّتِهِ، مَمَرَّ الْمَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ الْمَوْجُودَاتِ، مَكِيلَ الْمَصْنُوعَاتِ، فَمُزَيَّنُ الْحَيْوَانَاتِ، بيش‌تَشُ الطُّيُورَاتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَرَاتِ، مُزَهَّرُ النَّبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلْمِهِ خَوَارِقُ صُنْعِهِ، هَدَايَاءُ جُودِهِ، بَرَاهِينُ لُطْفِهِ، دَلاَئِلُ الْوَحْدَةِضر استائِفُ الْحِكْمَةِ، شَوَاهِدُ الرَّحْمَةِ، تَبَسُّمُ اْلاَزْهَارِ مِنْ زِينَةِ اْلاَثْمَارِ، تَسَجُّعُ اْلاَطْيَارِ فِى نَسْمَةِ اْلاَسْحَارِ، تَهَزُّجُ اْلاَمْطَارِ عَلَى خُدُودِ اْلاَزْهَارِ، تَزَيُّنُ اْلاَزْهَارِ، تَبَرُّجُ اْلاَثقَتْ ل فِى هذِهِ الْجِنَانِ، تَرَحُّمُ الْوَالِدَاتِ عَلَى اْلاَطْفَالِ الصِّغَارِ فِى كُلِّ الْحَيْوَانَاتِ وَ اْلاِنْسَانِ ، تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحْمَانٍ، تَرَحُّمُ حَنَّانٍ تَحَنُّنُ مَنَّانٍ لِلْجِن. ظلمتاْلاِنْسَانِ وَ الرُّوحِ وَ الْحَيْوَانِ وَ الْمَلَكِ وَ الْجَانِّ.

* * *

— 382 —
مكتوب بيست و چهارم
پيوست يكم
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن م مدح خيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ
(فرقان: ٧٧)
يعني"اي انسان‌ها اگر دعدان ترن نباشد چه اهميتي داريد."اينك پنج نكته در مورد آيه فوق را بشنو:
نكته نخست:دعا يكي از اسرار عظيم عبوديت و حتي روح عبوديت است؛ هم‌چنان كه در بسيیامات ها ذكر كرده‌ايمدعا سه نوعاست:
نوع اول دعا:با زبان استعداد است؛ هم‌چنان كه همه حبوبات و دانه‌ها به زبان استعداد به درگاه فاطر حكيم دعا مي‌كنند و مي‌گويند:"براي نشان دادن تفصيلي نقوش اسمائت، نشو و نما نصيب‌مان كن و حقيقت خُردمان را بِ
وَه و حقيقتِ بزرگ درخت تبديل فرما".
يكي ديگر از انواع دعا كه با همين زبان استعداد بيان مي‌شود چنين است: اجتماع اسباب دعايي‌ست بر ايجاد مُسبَّب، يعني اسباب وضعيتي را اختيار مي‌كنند عاقلاحكم زبان حال به شمار رفته و دعا كنان مُسبَّب را از قدير ذوالجلال طلب مي‌كنند. مثلاً آب، حرارت، خاك، و نور در اطراف يك دانه وضعيتي را كسب مي‌نمايند كه زبان دعاست و مي گويند:"پروردگارا اين دانه ن نيز ت كن!"زيرا درخت ی كه معجزه خارق العاده‌ي قدرت است ی به مواد بي‌ادراك، جامد و بسيط سپرده نمي‌شود و اين امر محال است، پس اجتماع اسباب خود نوعي دعاست.
— 383 —
مي‌گيرين نوع دعا:با زبان نياز فطري‌ست. دعايي‌ست كه همه ذي حياتان براي بر آورده شدن حاجات و درخواست‌هايي كه در دايره اقتدار و اختيارشان نيست از خالق رحيم به نحوي فَحُوا‌كنند كه در وقت مناسب از جايي كه فكرش را هم نمي كنند در اختيارشان بگذارد. لذا حكيمي رحيم اين نوع خواسته‌ها را كه خارج از اقتدار و اختيار ذه شده ان است از جايي كه به آن علم ندارند و در وقت مناسب تأمين مي‌كند. دست آنان كوتاه است، لذا احسان الهي مذكور در نتيجه دعا حاصل مي‌شود.
نتيجه: آن‌چه از سراسر كائنات متو
١٠اه الهي‌ست دعاست. آنان كه اسباب‌اند مُسبَّبات را از خداوند طلب مي‌كنند.
سومين نوع دعا:دعاي ذي شعوران در دايره نياز است؛ كه اين همدو قسماست:
قسم نخست:دعايي كه به مرته باشدرار مي‌رسد، يا كاملاً با نياز فطري مناسبت دارد، يا به زبان استعداد نزديك شده است، يا با زبان قلبي صاف و خالص بيان مي‌شود؛ اكثريت مطلق اين قبيل درخواست‌ها اجابت مي‌شود. قسم اعظم پيشرفت‌ها و اكتشایوع امر در نتيجه نوعي دعا حاصل مي‌گردد.ترقي‌ها و اكتشافاتي كه خوارق تمدن ناميده مي‌شوند و اموري كه گمان مي‌رود مدار افتخار بشر‌اند در نتيجه دعايي معنوي حاصل شده‌اند. اين نوع درخواست‌هوَخَابان خالص استعداد درخواست شده؛ در نتيجه مورد خواسته شده به آن‌ها عطا گرديده است.دعاهايي كه با زبان استعداد و زبان نياز فطري بر زبان رانده شوند نيز در صورتي كه مانعي و كرده اشته باشد، و به شرط دارا بودن شرايط، همواره مقبول خواهند بود.
قسم دوم:دعاي مشهور است؛ كه آن هم دو نوع مي‌باشد: فعلي و قولي. مثلاً شخم زدن زمين دعايي فعلي‌ست. رزق از خاك طی كه ب‌شود، بلكه خاك دري از درهاي خزانه رحمت به شمار مي‌رود و فرد، خاك را كه درِ رحمت است با گاو آهن به صدا در مي‌آورد.
از بيان تفصيلي ساير قسم‌ها صرف نظر مي‌كنيم و فقط يكي دو سرّ از اسرار دعاي قولي را طي دو سه نكته بيان ا حق و كرد.
— 384 —
نكته دوم:تأثير دعا عظيم است. مخصوصاً دعا اگر كليت كسب كند و تداوم يابد به احتمال زياد نتيجه خواهد داد و دائمي خواهد بود. حتي مي‌توان گفت كه يكي از دلايل آفرينش جهان نيز دعاست، يعني بعد از خلقت كائنات، دعاي نوع بدرخواسر رأس آن دعاي جهان اسلام و در رأس آن دعاي معظم محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يكي از دلايل خلقت عالم بوده است،يعني آفريدگار جهان دانست كه ذات پيامبر در آينده به نام نوع بشر و حتي به حساب همه موجوت نمي‌اهان سعادت ابدي و مظهريت اسماي الهي خواهد شد، لذا دعاي مربوط به آينده را اجابت فرمود و كائنات را آفريد.مادام كه دعا اهميت و وسعتي تا اين درجه عظر افراد، مگر ممكن است شخصيت‌هاي مباركي اعم از سيصد ميليون نفر از نوع بشر و تعداد بي‌شماري از جن و انس و ملك و روحاني در هر لحظه از هزار و سيصد سالي كه (از زمان پيامبر) تاكنون مي‌ تعابيا هم در حق ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و براي سعادت ابدي و حصول مقصود به پيشگاه رحمت عظماي الهي دعا كنند و دعاي‌شان برآورده نشود؟ آيا بع اميدوجه ممكن است دعاي آنان رد شود؟
اين دعا مادام كه اين حد از كليت و وسعت و دوام را كسب نموده به مرتبه زبان استعداد و نياز فطري رسيده است.البته ذات محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُد كه اسَّلام در نتيجه دعا به مقام و مرتبه‌يي رسيد كه اگر همه عقول گرد هم آيند و عقل واحدي شوند حقيقت آن مقام را كاملاً در نخواهند يافت.
اينك اي مسلمان! تو در روز محشر چنين شفيعي وش من براي جلب شفاعت اين شفيع از سنت‌اش پيروي كن.
اگر بگويي:او كه حبيب الله است به اين همه صلوات و دعا چه نيازي دارد؟
پاسخ مي‌دهم:ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با سعالوه بام امتش مرتبط و در هر نوع از سعادت افراد امتش سهيم است و با هر نوع از مصيبت‌هاي‌شان نگران مي‌باشد. كسي كه از مراتب بي‌شمار سعادت و كمالات برخوردار است و در عين حال انواع سعادت‌ها را براي همه آحاد امتش در همه زمان‌ها با جديت آرزو كرده و ازر ذره‌ختي‌‌ها و دشواري‌هاي‌شان متأثر مي‌شود، معلوم است كه شايسته و نيازمند صلوات و رحمت و دعاهاي بي‌پايان مي‌باشد.
— 385 —
اگر بگويي:گاه براي اموري كاوت را‌شان قطعي‌ست دعا مي‌كنند مانند دعايي كه در نماز خسوف و كسوف هست و گاه براي چيزهايي كه قطعاً محقق نمي‌شوند دعا مي‌كنند...
مي‌گويم:هم‌چنان كه در "كد كه ه"ي ديگر توضيح داده شدهدعا نوعي عبادت است. عبد، عجز و فقر خود را با دعا اعلام مي‌كند. مقاصد ظاهري نيز در حقيقت، اوقات آن دعا و عبادتِ دعائيه‌ي مذكور‌اند نه فوايد حقيقي آن. فايده حاظ معناظر بر آخرت است. اگر مقاصد دنيوي حاصل نشد نبايد گفت "دعا قبول نشده است"؛ بلكه بايد گفت "وقت دعا هنوز به انتها نرسيده است".
مگر امكان دارد سعادت ابدي كه همه مؤمنان در همه زمان‌ها آن‌ها ره با كمال خلوص و اشتياق و دعا طلب مي‌كنند به آن‌ها داده نشود و آن كريم مطلق و رحيم مطلق كه تمام كائنات بر رحمت بي‌پايانش گواهي مي‌دهند دعاي آنان را نپذيرد و سعادت ابدي به وجود نيايد؟
‌وار ب سوم:اجابت دعاي قولي اختياري، به دو صورت است: يا عين مطلوب بر آورده مي‌شود يا اولي و برتر از آن عطا مي‌گردد.
براي مثال كسي دعا مي‌كند فرزند پسري داشته باشد. حضرت حق دختري مانند حضرت مريم به او عطا مي‌كند. اين‌جا نمي‌توان گفت"دعارا ترجستجاب نشد."بايد گفت"به صورت بهتر و برتري مستجاب شد."گاه نيز فرد براي سعادت دنيوي خود دعا مي كند و دعايش براي آخرت مقبول مي شود. اين‌جا هم نمي‌توان گفت"دعايش رد شد."بلكه بايد گفت:"به شكلقرآن ودتري اجابت شد."و هكذا... مادام كه حضرت حق حكيم است؛ ما از او طلب مي كنيم و او نيز اجابت مي كند، اما او متناسب با حكمت با ما رفتار مي‌كند. بيمار نمي‌تواند حكمت طبيب را زير سؤال ببرد. ممكن است خواهان عسل باشد و طبيب حاذق براي برطرف كردن تب او داح محفب بُر تجويز كند. او در اين‌جا نمي‌تواند بگويد "طبيب به خواسته من اعتنايي نكرد." چرا كه طبيب آه و فغان او را شنيده و اجابت كرده و بهتر از مقصودش را به جا آورده است.
— 386 —
نكته چهارم:زيباترين و لطيف‌ترين و دل‌نشين‌ترين و حاضر‌تريكساني دعا اين است كه فرد دعا كننده مي‌داند كسي هست كه صدايش را مي‌شنود، دردش را درمان كرده و به او مهرباني مي‌كند، و دست قدرت او بر انجام هر كاري تواناست.
او در كاروان‌سراي و پلههين دنيا تنها نيست، ذات كريمي هست كه به او توجه دارد و با او مأنوس است. او خود را در حضور ذاتي تصور مي‌كند كه مي‌تواند نيازهاي بي‌شمار او را ا‌ها را دشیمنان فراوان او را دفع كند؛ لذا احسیاس نشاط و راحتي نموده، بیاري به سنگيني دنیيا را از دوش خیود بر زمين انیداخته الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ خواهد گفت.
نكته پنجم: دعا ري نگاشديت و نتيجه ايماني خالص است.زيرا فرد دعا كننده با دعاي خود نشان مي‌دهد كسي هست كه بر همه عالم حكمراني مي‌كند، كسي كه از كوچك‌ترين كارهايم آگاه است و مي‌داند، كسي كه مي‌تواند دورترين اهداف مرا بر آورده كند، كسي كه حال و روز مرا مي‌بيند و صداصانع ذمي‌شنود. پس معلوم مي شود او صداي همه موجودات را مي‌شنود كه صداي مرا هم مي‌شنود. همه كارها را او به انجام مي‌رساند كه من كوچك‌ترين كارهايم را هم اَّلاةُي‌خواهم. بر گستردگي توحيد خالص كه نتيجه دعاست دقت كن و حلاوت و صفاي نور ايماني را كه نشان‌مان مي‌دهد ببين: سرّ
قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ
(فرقان: ٧٧)
را درك كن و فرمان
وَقَالَ رت. اينمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ
(غافر: ٦٠)
را بشنو. هم‌چنان كه گفته‌اند:"اگر نخواهي داد، ندادي خواه" در صورتي كه نمي‌خواست بدهد، خواستن را عطا نرين دع.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلستاد بَلِّمْنَا وَ سَلِّمْ دِينَنَا آمِينَ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

* * *

— 387 —
مكتوب بيست و چهارم
پيوست دوم
(در مورد معراج نبوي‌ست)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ ال مي‌كنَنِ الرَّحِيمِ
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى ٭ عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى ٭ عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى ٭ إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى ٭ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى ٭ لَقَدْ اثيري مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى
(نجم: ١٣ی ١٨)
در بخش معراج مولود نبويپنج نكتهرا به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نكته نخست:سليمان افندي از نويسندگان مولود نبوي درباره بُراقي كه از بهشت آورده شدهنگي‌اياجراي عشق حزيني را بيان مي‌كند. او چون اهل ولايت بود و مطلب را براساس روايت بيان كرده، قطعاً حقيقتي را بدان شكل و صورت نقل نموده است.
حقيقت بايد چنين باشد:آفريدگان عالم بقا با نور رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ا و از در ارتباط هستند، زيرا بهشت و جهان آخرت به واسطه نوري كه او آورد توسط جن و انس زينت خواهد يافت. اگر او نبود آن سعادت ابدي نمي‌بود و جن و انس ی كه مستعد استفاده از همه مخلوقات بهشت‌اند ی بهشت را زينركز اسدادند. لذا بهشت چون ويرانه‌يي بي‌صاحب مي‌ماند؛هم‌چنان كه در شاخه چهارم كلام "بيست و چهارم" بيان شد داستان عاشقانه بلبل نسبت به گل، اعلان نياز شديد طايفه حيوانات ی كه تا مرتبه عشق
— 388 —
پيش رفته ی نسبت به طايفه نباتات مي‌باشد. نباتات." آناز خزانه رحمت بيرون مي‌آيند و ارزاق حيوانات را حمل مي‌كنند، لذا بلبل به عنوان خطيبي رباني در رأس حيوانات، و بلبل‌هاي ديگر در ميان گونه‌هاي ديگر انتخاب گرديده و نغمات‌شان بر شاخه‌هاي ست؛ اگين نباتات به صورت حُسن استقبال و خوش آمدي از نوع تسبيح و تشويق اظهار مي‌گردد.
درست به همين صورتهم‌چنان كه حضرت جبرائيل (ع) ی كه از فرشتگان است ی در برابر ذات محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلجابت وه سبب خلقت افلاك و وسيله سعادت دو عالم و حبيب رب العالمين مي‌باشد ی با كمال محبت خدمتگزاري مي‌كند؛ و انقياد و اطاعت و راز سجود ملائكه در برابر حضرت آدم (ع) را نشان مم و مت بهشتيان نيز، حتي قسم حيوانات بهشت هم، علاقه خود را به پيامبر با احساسات عاشقانه‌ي بُراقي نشان مي‌دهند كه مركب حضرت رسول بود.
نكته دوم:يكي از ماجراهاي معراج نبوي رت رسا"عاشق تو شده‌ام" است كه نشان از محبت منزه‌يي دارد و توسط حضرت حق خطاب به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بيان شده است. اين گونه تعبيرات در معاني عرفي خودد و عمسيت و استغناي واجب الوجود سازگار نيست. نعت سروده شده ميلاد نبي توسط "سليمان افندي" مورد توجه عامه قرار گرفته است و اين نشان مي‌دهد كه او اهل ولايت و حقيقت بوده و بي‌شك معنايي كه بيان داشته صحيح ا سرّ اا معنا(ي مورد نظر در حقيقت) اين است كه: ذات واجب الوجود، جمال و كمال بي‌نهايتي دارد، زيرا همه انواع جمال و كمال كه بر تمام اقسام موجود در كائنات تقسيم شده‌اند در واقع اشارات، آيات و اماره‌هاي جزرگي آكمال اويند. لذا هم‌چنان كه هر دارنده جمال و كمالي به طور بديهي جمال و كمال خود را دوست دارد، ذات ذوالجلال نيز جمال خويش را بسيار دوست مي‌دارد، البته با محبتي شايسته خويش دوست مي‌دارد؛ هم‌چنين اسماي خود را ی كار مي‌‌هاي جمالش هستند ی دوست دارد. و مادام كه اسماي خود را دوست دارد صنعت خود را نيز كه نشان دهنده جمال اسمائش است دوست مي‌دارد، پس مصنوعات خود را نيز كه آيينه جمال و كمال‌اش هستند دوست مي‌دارد. و مادام كه نشان دهندگان جمال و كمال‌اش را دوست اعلاي389
بي‌ترديد محاسن مخلوقاتش را كه بر جمال و كمال اسمائش اشاره دارند دوست دارد. آيات قرآن حكيم بر اين پنج نوع محبت اشاره دارد.
مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در ميان مصنوعات كامل ترين فرد و در ميهِ اللوقات ممتازترين شخص است؛
و صنعت الهي را با ولوله‌يي از ذكر و تسبيح تشهير و تحسين مي‌كند.
و خزاين جمال و كمال موجود در اسماي الهي قام معزبان قرآن گشوده است.
و دلالت آيات تكويني كائنات بر كمال صانع را به صورت درخشان و قطعي و به زبان قرآن بيان مي‌كند.
و با بندگي كلي خود آيينه‌داري ربوبيت الهي را مي‌كند حكيم با جامعيت ماهيت خويش مظهر اَتَمّ همه اسماي الهي شده است.
به همين دليل مي‌توان گفت جميل ذوالجلال با دوست داشتن جمال خود كامل‌ترين آيينه ذي شعور آن جمال يعني محمد عربي عَليهِ ا موجودةُ وَ السَّلام را دوست مي‌دارد.
و با دوست داشتن اسماي خود، درخشان‌ترين آيينه‌ي اسما يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را دوست مي‌دارد؛ هم‌چنين كساني را كه شبيه محمد عرب عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستند بسسنگهايدرجات‌شان دوست دارد.
نيز چون صنعت خود را دوست دارد حتماً كسي را كه صنعت او را با رساترين صدا به گوش همه جهانيان مي‌رساند و گوش آسمان‌ها را مي‌نوازد و بر و بحر را به جذبه در مي‌آورد و ولوله‌يي از ذكر و تسبيح بر پا م ضعف ، يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و پيروانش را هم دوست مي‌دارد.
نيز به دليل دوست داشتن مصنوعاتش، ذي حيات را كه كامل‌ترين مصنوع مي‌باشد و ذي شعور را كه كامل‌ترين ذي حيات است و انسان راز "كلفضل ذي شعوران مي‌باشد و بي‌شك محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را كه همه اتفاق نظر دارند كه كامل‌ترين فرد انساني‌ست بيش‌تر دوست مي‌دارد.
هم‌چنين به دليل دوست داشتن محاسد، بلكقي آفريدگانش، محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را كه همه متفق القول‌اند داراي برترين رتبه در محاسن اخلاقي‌ست دوست دارد و كساني را
— 390 —
كه شبيه او هستند نيز بسته به درجات و مراتب‌شان دوست دارد. پس بايد گفت محبت حضرت حق هم ليل قارحمتش كائنات را احاطه كرده است.
لذا بالاترين مقام در ميان هر يك از وجوه پنج‌گانه‌ي مذكور كه درباره محبوبان بي‌شمار نام برديم به محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اختصاص دارد؛ به همين دليل، از ن لقب "حبيب الله" داده‌اند.
سليمان افندي همين بالاترين مقام محبوبيت را با تعبير "عاشق تو شده‌ام" بيان نموده است. تعبير مذكور واسطه تفكر بوده و از فاصله‌يي دور به اين حقيقت اشاره دارد. با ايدات خوتعبير مذكور معنايي را به ذهن متبادر مي‌كند كه متناسب شأن ربوبيت نيست و بهتر است به جاي آن گفته شود:"من از تو راضي شده‌‌ام".
نكته سوم:ماجراهاي نقل شده در معراجيه با معاني‌اي كه مي‌دانيم نه تنها بيانگر حقايق قدسي و پاك نيست، بلكه هر كهشدار آن گفتگوها عنواني براي ملاحظه است و انسان را به فكر وا مي‌دارد و اشاراتي به حقايق والا و عميق است و قسمي از حقايق ايمان را يادآور مي‌گردد و كنايه‌هايي‌ست به معاني‌اي ، مهربل تعبير نمي‌باشند نه اين كه ماجراهايي باشند براساس معاني معلوم و آشكار ما. ما با قوه خيال خود نمي‌توانيم حقايق مورد نظر را از گفتگوها و محاوره‌هاي مزبور دريافت كنيم، بيز است‌توانيم با قلب خود ذوقي ايماني و پر هيجان و نشئه‌يي روحاني و نوراني اخذ كنيم، زيراهم‌چنان كه حضرت حق در ذات و صفات نظير و شبيه و مثل و مانندي ندارد در شئونات ربوبي هم نظيري ندارد؛ همان‌طور كه صفات حضرت حق شباهتي به صفات مخلوقاتاشد، ا محبتش هم مانند محبت آفريدگانش نيست.پس تعبيرات مذكور را از جنس متشابهات تلقي كرده مي‌گوييم: ذات واجب الوجود متناسب با وجوب وجود و قدسيت‌اش و موافق استغناي ذاتي و كمال مطلق‌اش، شئوناتي چون محبي‌توان كه در ماجراي معراج آن را يادآوري مي‌كند. كلام "سي و يكم" كه پيرامون معراج نبوي‌ست حقايق معراج را در دايره اصول ايمان توضيح داده است. به همان مطلب اكتفا نموده و اين بحث را در اين‌جل تنگنختصار به پايان مي‌بريم.
— 391 —
نكته چهارم:اين تعبير كه "در پس هفتاد هزار پرده، حضرت حق را ديد" بُعد مكان را بيان مي‌كند؛ در حالي كه واجب الوجود منزه از مكانمي‌گرف به هر چيز از چيز ديگر نزديك‌تر است. پس منظور از تعبير مذكور چيست؟
پاسخ:اين حقيقت با همه براهينش در كلام "سي و يكم" به تفصيل بيان شده است. اين‌جا همين قدربه اعجييم: حضرت حق به ما بسيار نزديك است و ما از او به غايت دور هستيم؛ هم‌چنان كه خورشيد به واسطه آيينه‌يي كه در دست داريم كاملاً به ما نزديك است و هر شي شفاف بر روي زمين نوعي عرش و قسمي منزتاب كر آن است. اگر خورشيد داراي شعور مي‌بود توسط آيينه‌يي كه گفتيم با ما وارد مخابره مي‌شد. ليكن ما چهار هزار سال از خورشيد دور هستيم. بلا تشبيه و بلا تمثيل، شمس ازلي از هر چيزي به هر چيز ديگر نزديك‌تر است؛ چرا كه واجب الوجوب است و از يك كُرنزه. هيچ چيز حجاب او نمي‌شود، اما هر چيز بي‌نهايت از او دور است.
دوري مسير معراج و براساس سرِّ بي‌فاصلگي در آيه‌ي
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
(ق: ١٦)
سرّ اين كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ اتمام حم در رفتن به معراج مسافت زيادي طي كرد، اما در لحظه‌يي بازگشت، نيز همين است. معراج رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سير و سلوك و عنوان ولايت ار صافيم‌چنان كه اهل ولايت با سير و سلوك روحاني خود با پيشرفتي كه در چهل روز تا چهل سال به دست مي‌آورند به درجه حق اليقينِ درجات ايماني مي‌رسند.
به همان ترتيب،سلطان اوليا رسول اكرم عَليهِ الصَّل لذا و السَّلام نه تنها با قلب و روح كه با تمام جسم و حواس و لطايف خود، در برابر چهل سال با معراجي كه كرامت كبراي ولايتش بود فقط در چهل دقيقه جاده كبرايي گشود و به عاليوند. عمراتب حقايق ايمان دست يافت و با نردبیان معیراج تا عرش صیعود كرد و در مقیام "قاب قوسين" ايمان "بالله" و ايمان "بالآخرت" را كه در صدر حقايق ايمان است با چشم عين اليقين مشاهده نمود، وارد بهشت شد، سعادت ابدي را ديد، و جاده كبرايي را كه به واسطيم شدهزه معراج گشوده بود
— 392 —
باز گذاشت و اينك تمام اولياي امت‌اش با سير و سلوك و با توجه به مراتب و درجات‌شان با مشي روحاني و قلبي تحت سايه معراج او پيش مي‌روند.
نكته پنجم:مطالعه ماجراي معراج با مولود نبوي عادتي به غايت سودمند و ضرت حق، عادتي اسلامي و نيكو؛ حتي لطيف ترين و درخشان‌ترين و دل‌نشين‌ترين مدار مصاحبت در حيات اجتماعي اسلام است؛ هم‌چنين براي تذكر و يادآوري حقايق ايماني، شيرين‌مات آي زيباترين درس است و مهيج ترين و مؤثرترين واسطه براي تحريك و نشان دادن انوار ايمان و محبت الله و عشق نبوي مي‌باشد؛ اميد است حضرت حق اين عادت را تا ابد تداوم دهد و نويسندگان مولود نبي مانند "سليمان افن دنيا غرق رحمت خود و فردوس برين را جايگاه‌شان گرداند. آمين...
خاتمه
مادام كه آفريدگار جهان در ميان هر نوعي فرد ممتاز و كامل و جامعي خلق كرده و آن را مدار فخر و كمال آنه دروارار مي‌دهد شكي نيست كه با تجلي اسم اعظم خويش نيز مي‌بايست فرد ممتاز و كاملي را در نسبت با كائنات خلق كند. (خداوند) هم‌چنان كه اسم اعظمي در بين اسمائش دارد در ميان مصنوعاتش نيز مي‌باي كثرت اكملي وجود داشته باشد تا همه كمالات موجود در كائنات را در او جمع نموده و او را مدار نظر خويش قرار دهد. فرد مذكور لاجرم مي‌بايست از ذي‌حياتان باشد، زيرا كامل‌ترين موجود در دشوارانواع موجود كائنات، ذي حيات است. فرد مذكور در ميان ذي حياتان نيز مي‌بايست از ذي شعوران باشد؛ چرا كه كامل‌ترين نوع در ميان انواع ذي حياتان، ذي شعور است. در نهايت فرد فريد مذكور بايستي انسان باشد، زيرا در مياان با عوران انسان است كه مستعد پيشرفت و ترقي‌هاي بي‌پايان است. در ميان انسان‌ها هم فرد ياد شده بايد محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد؛ چرا كه از زما محكم آدم تاكنون هيچ تاريخي، فردي چون او را نشان نداده و نمي‌تواند نشان دهد. زيرا او نيمي از كره زمين و يك پنجم نوع بشر را تحت سلطنت معنوي خود گرفته و اقتدار معنوي خويش را هزار و سيصد و
— 393 —
پنجاه سال با كمال حشمت و شكووست؛ هه داده و براي همه اهل كمال در انواع حقيقت‌ها، حكم "استاد كل" را يافته است. دوست و دشمن اتفاق نظر دارند كه او از بالاترين مرتبه اخلاق نيكو برخوردار بود. او در بدايت امر به تنهايي تمام جهان را به مبارزه خواند. ذاتي كه قرآن معجز البيان را كه اي آخردقيقه بيش از صد ميليون نفر ورد زبان دارند ارائه كرد، قطعاً همان فرد ممتاز است و جز او كسي نمي‌تواند باشد. هسته و ميوه اين عالم هموست.
عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَلصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ اَنْوَاعِ الْكبول و اتِ وَ مَوْجُودَاتِهَا
آري، بدان! كه گوش دادن به مولود و معراج چنين كسي، شنيدن مبدأ و منتهاي ترقي‌هاي او و به سخن ديگر آگاهي از تاريخچه حيات معنوي او براي مؤمناله‌يي او را رئيس و سيد و امام و شفيع خود مي‌دانند بزرگ‌داشتي ديني و باشكوه همراه با ذوق و افتخار و نورانيت و خير و لذت است.
پروردگارا! به حرمت حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّ منزه به حق اسم اعظم، قلب آناني را كه اين رساله را منتشر مي‌كنند و قلب دوستان‌شان را مظهر انوار ايمان، قلم‌هايشان را ناشر "اسرار" قرآن و مسيرشان را صراط مست سودمنار ده! آمين.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي

* * *

مكتوب بيستزبان دم
به صورت بيست و پنج نكته درباره‌ي بيست و پنج آيه‌ي سوره "يس" از رحمت الهي مسألت شده، ليكن چون زمان مناسبش فرا نرسيده است فعلاً نگاشته نمي‌شود.دهد كه *
— 394 —
مكتوب بيست و ششم
(اين مكتوب شامل چهار مبحث مي‌باشد كه ارتباط‌شان با هم كم است.)
مبحث نخست
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّبه انو
وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
(فصلت: ٣٦)
حُجّةُ القُران عَلَي الشيطان و حزبه
نار عقنخست ی كه ابليس را به سكوت وا مي‌دارد، شيطان را شكست مي‌دهد و موجب غلبه بر اهل طغيان مي گردد ی واقعه‌يي‌ست كه در محاكمه‌ي بي‌طرفانه، يكي ازتا مان دهشتناك شيطان را به صورت قطعي رد و ابطال مي‌كند. اجمالي از آن واقعه را ده سال پيش در لمعات به ترتيب زير نوشته بودم:
يازده سال پيش از تأليف اين رساله در ماه مبارك رمضان در مسجد شريف بايزيد در استانبول گوش به قرائت حافظان داده بودم. ناعالم محساس كردم ندايي معنوي را بدون اين‌كه صاحبش را ببينم مي‌شنوم؛ ذهنم را به خود مشغول داشت. در عالم خيال گوش فرا دادم و ديدم مي‌گويد:
— 395 —
تو قرآن را ُقُهَاعالي و درخشان مي‌بيني، آن را بي‌طرفانه ارزيابي كن و آن گاه بنگر، يعني آن را كلام بشر فرض كن و به نقادي و ارزيابي اش بپرداز. ببين مزيت‌ها و زيبايي‌هاي مورد نظرت را ممن" با يا نه؟
من هم واقعاً فريب خوردم. آن را كلام بشر فرض كردم و آن‌گونه به آن نگريستم. ديدم هم‌چنان كه با چرخاندن كليد برق مسجد بايزيد، همه جا تاريك مي‌شود، با فرض مذكور هم شعاع‌هاي نكه در قرآن از ديده پنهان شد. در آن لحظه دانستم كه ندا دهنده شيطان بوده است. مي‌خواست مرا گرفتار ورطه‌يي كند. از قرآن مدد خواستم. ناگهان نوري وارد قلبم شد. قدرتي قابل توجه براي دفاع نصيب‌ام كرد. آن‌گاه مناظره‌يي به صورت زير بآيات بن آغاز شد، گفتم:
اي شيطان! ارزيابي بي‌طرفانه وضعيتي‌ست در ميانه‌ي دو طرف؛ در حالي كه ارزيابي بي‌طرفانه‌يي كه مورد نظر تو و شاگردانت در ميان انسان‌هاست پذيرفتن طرف مخالف است و آن‌ را نمي‌توان بي‌طرفانه دانست، بي‌ديني‌اي مر سوء ت؛ زيرا پذيرفتن اين‌كه قرآن كلام بشر است و ارزيابي آن بر اين اساس، در حقيقت قبول نظر طرف مخالف مي‌باشد، يعني قبول باطل است، پس بي‌طرفانه نيست، و طرفداري از باطل است.
شت، اينفت:
در اين‌ صورت قرآن را نه كلام خدا بدان و نه كلام بشر؛ آن را چيزي در ميانه فرض كن و به ارزيابي بپرداز.
گفتم:
آن هم نمي‌شود، زيرا اگر مالي پيدا شود كه بر سر آن‌تر شدو ادعايي هست و دو طرف به هم نزديك هستند و قربيت مكان مطرح است، مال مذكور را مي‌بايست در اختيار شخص ثالث يا در جايي قرار داد كه دست هر دوي آن‌ها به آن برسد. هراين مشاثبات نمايد مال از آن او مي‌شود؛ در صورتي كه دو مدعي مذكور از هم دور باشند، مثلاً يكي در مشرق و ديگري در مغرب قاعدتاً بايد مال را در اختيار كشيد ايشت كه صاحب اليد است، يعني مال در دست اوست، زيرا قرار دادن مال در ميانه، كار درستي نيست. و قرآن متاع باارزشي‌ست. كلام بشر هر قدر
— 396 —
كه از كلام حضرت حق دور باشد دو طرف موضوع به همان نسبت بلكه بي‌نهايت از هم دورند. لذا قرار دادن آن در مبا ايج طرفي كه دوري آن‌ها از ثري تا ثرياست كار درستي نيست. اصولاً ميانه‌يي وجود ندارد، زيرا اضدادي چون نقيضين و وجود و عدم‌اند. اين‌ها نمي‌توانند حد وسط داشته باشند. پس صاحب اليد در قرآن، طرف الهي‌ست، لذا بايد پذيرفت كه در دست اوست، آن‌گ محيطياثبات موضوع پرداخت. اگر طرف مقابل همه براهين مبني بر اين‌كه قرآن كلام خداست را يك به يك نقض كند مي‌تواند دستش را به سوي آن دراز كند؛ در غير اين صورت نمي‌تواند. هيهات! كدام دست مي‌تواند اين الماس عظيم را ی كه با هزاران برهان دارد.ر عرش اعظم ميخكوب است ی بر كند، ستون‌ها را در هم بريزد و آن را فرو آورد؟
اي شيطان! اهل حق و انصاف برخلاف تو به اين صورت به ارزيابي مبتني برحقيقت مي در سوند. آن‌ها حتي در كوچك‌ترين دليل هم ايمان‌شان را به قرآن افزايش مي‌دهند. اما درباره راهي كه تو و شاگردانت نشان مي‌دهيد بايد گفت: اگر فرض كنيم قرآن كلام بشر است؛ يعني مثلاً اين الماس معظم كه بر عرش آويخته است بر زمين فرو افتد،‌اش در صورت برهاني به قوت همه ميخ‌ها و صلابت همه برهان‌ها لازم است تا آن را از زمين برداشته و بر عرش معنوي ميخكوب كند... تا از ظلمات كفر رها شده و به انوار ايمان اتصال يابيم؛ و دستيابي به اين، بسيار دشوار است. لذا در زمانه كنوني بسياري "مكتوبم با دسيسه تو و با عنوان ارزيابي بي‌طرفانه، ايمان خود را از دست مي‌دهند.
شيطان رو كرد و گفت:
قرآن به كلام بشر شباهت دارد. به شيوه‌ي گفتگوي انسان‌هاست. پس كلام بشر است. اگرقيقاً كلام خدا بود بايد از هر نظر داراي جنبه خارق العاده‌يي متناسب با شأن خداوند مي‌بود؛ هم‌چنان كه صنعت خداوند شباهتي به صنعت‌هاي بشري ندارد كلامش هم نبايد شباهتي داشته باشد.
در پاسخ گفتم:
— 397 —
پيامبرمان عَليهِ الصَّلاةُان ايمسَّلام فارغ از معجزات و خصلت‌هاي ويژه، از افعال و احوال و كردار بشري برخوردار و مانند هر بشر ديگري منقاد و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بود؛ سرما آزارش مي‌داد، درد مي‌كشيد و هكذا... اين گونه نبومان بهر يك از احوال و كردارش از وضعيت خارق العاده‌يي برخوردار باشد؛ زيرا قرار بود او با افعال خود امام و الگوي امتش باشد، و با اعمال خود راهنما بوده و بَيُّهَركتي به مردم درس دهد. اگر در هر رفتار او وضعيت خارق العاده‌يي وجود داشت نمي‌توانست شخصاً از هر نظر امام و مرشد مطلق همه باشد، نيز نمي‌توانست با تمام احوال انسانحمة للعالمين باشد.
به همين ترتيب قرآن حكيم نيز امام اهل شعور، مرشد جن و انس ، راهنماي اهل كمال و معلم اهل حقيقت است. پس اين‌كه به طرز محاوره و اسلوب مردم باشد امربا سوقي و قطعي‌ست؛ چرا كه جن و انس مناجات خود را از او دريافت مي‌كنند، دعايشان را از او مي‌آموزند، مسايل خود را به زبان او ذكر كرده، و ادب معاشرت را از او فرا مي‌تواند و هكذا... همه او را مرجع خود قرار مي‌دهند. پس اگر مانند كلامي كه حضرت موسي (ع) در طور سينا شنيد مي‌شد بشر تحمل شنيدن و گوش كردن آن را نداشت و نمي‌توانست آن را مرجع خود قرار دهد. پيامبر اولوالعزمكه براحضرت موسي(ع) شنيدن فقط چند كلمه الهي را تاب آورد. موسي (ع) گفت:
اَهكَذَا كَلاَمُكَ قَالَ اللّهُ لِى قُوَّةُ جَمِيعِ اْلاَلْسِنَةِ
شيطان باز هم رو كرد و گفت:
بسياري از افراد مسايل مختلفي چون محتويات قرآن را به نام دين بيان مي‌ا قدرتآيا امكان ندارد كسي به نام دين چنين كاري كرده باشد؟
در پاسخ با نورانيت قرآن گفتم:
‌اولاًفرد متدين چون دوستدار دين است مي‌گويد:"حیق چنين است؛ حقيقت اين است؛ امر خداوند چنين است." و خداوند را طبق خواسته خود به سخن دارد و‌دارد. او از حد و حدود خود تجاوز نمي‌كند و به تقليد از خداوند به جاي او سخن نمي‌گويد؛ و از قاعده‌ي
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ
(زمكم‌تري
بر خود مي‌لرزد.
— 398 —
ثانياًنه تنها ممكن نيست بشر به خودي خود چنين كند و موفق هم بشود بلكه اين امر به قطع محال است، زيرا كساني مي‌توانند از هم تقليد كنند كه به هم نزديك باشند؛ كساني مي‌توانند به صورت هم در آيند كه از يك جنس ! چون آنان كه به لحاظ مرتبه و درجه به هم نزديك‌اند مي‌توانند از مقامِ هم تقليد كنند و موقتاً انسان‌ها را اغفال نمايند ولي نه براي هميشه، زيرا اهل وه خياتارهاي تصنعي و تكلف آميز و فريبكارانه را تشخيص مي‌دهند و حيله گري نمي‌تواند ادامه بيابد. اگر كسي كه با فريبكاري سعي در تقليد دارد فاصله زيادي از دي حس كرشته باشد، مثلاً فردي عادي بخواهد در علم از نابغه‌يي چون ابن سينا تقليد كند يا چوپاني بخواهد رفتار پادشاه را داشته باشد، قطعاً نمي‌تواند كسي را فريب دهد؛ اين خود اوست كه مورد تمسخر واقع مي‌شود، زيرا كارهاي او حيله‌گريحياتان آشكار خواهد كرد.
حاشا! صد هزار بار حاشا! وقتي قرآن كلام بشر فرض شود مثل اين است كه كرم شب‌تابي بي‌تكلف خود را هزار سال به رصدگران ستاره‌ خاموشقي نشان دهد يا مگسي يك سال تمام بي‌تصنيع خود را به اهل نظرچون طاووسي بنمايد، يا مثلاً يك سرباز عادي فريبكارانه خود را به صورت ژنرالي عالي مقام و شناخته شده درآورد و بر جايگاه او تكيه زند و مدت‌ها به اين وضع ادامه دهد و كسي هم احسطلب ميد كه فريب‌كاري مي‌كند؛ يا فردي مفتري، دروغگو و بي‌اعتقاد خيلي راحت خود را تا آخر عمر در نگاه صاحب‌نظران بدون هيچ اضطرابي صادق‌ترين و امين‌ترين و معتقدترين فرد نشان دهد و هيچ يك از انسان‌هانت مهوش متوجه مطلب نشوند. تحقق اين موارد قطعاً محال است و هيچ خردمندي نمي‌تواند آن را ممكن بداند. فرض چنين مواردي مانند تصور امري كه به صورت بديهي محال است چيزي جز هذيان نيسبيماراهمين ترتيب اگر قرآن را كلام بشر بدانيم مانند اين است كه ماهيت كتاب مبين ی كه چون شمس كمالات يا ستاره حقيقتي در آسمان عالم اسلام آشكارا و بسيار درخشان ديده شده و انوار حقايق را همواره ساطع مي‌كند ی حاشا ثمّ حاشا! حكم كرم شب‌ت مي‌كن بيابد كه بافته‌هاي خرافاتيِ بشري متصنع است و همه كساني كه نزديك آن‌اند و با دقت به آن مي‌نگرند
— 399 —
متوجه نشوند و آن را همواره ستاره‌يي عالي بدانند كه منبع حقايق است. تو اي شيطان! گذشته از اين‌كه وقره مي‌ر مذكور كاملاً محال است، اگر شيطنت‌ات را صد برابر هم كني باز قادر به تحقق‌اش نخواهي بود و موفق به فريب هيچ عقل سليمي نخواهي شد. تو صرفاً افراد را معناً از دور به تماشا مي‌نشاني و فريب مي‌دهي؛ و ستاره را چون كرم شتاب،نمي‌آيجلوه مي‌دهي.
ثالثاً:اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد حقيقت پنهان فرقاني مزين را با همه مزاياي عالي، فراگير و معجز البيان، سعادت بخش و مبتني بر حقيقت، و روح بخش و حيات بخش را ی كه آشكارا در عالم انسانيت ديده مي‌شود ی با --
ار و تأثيرات و نتايج‌اش حاشا! بافته‌هاي فكر انساني بي‌دانش و بي‌ياور دانست كه هوشمندان و نوابغ بزرگ آن را از نزديك با دقت و توجه مي‌بينند و هيچ‌گاه به هيچ صورت فريب و تصنع در آن مشاهده از براند و همواره در آن جديت و صميميت و اخلاص مشاهده مي‌كنند. اين مطلب نيز صدها بار محال مي‌باشد؛ علاوه بر آن نوعي آشفتگي فكري مانند محالي مضاعف را واقت اهل داشتن است كه حتي موجب شرم شيطان هم مي‌شود؛ زيرا كسي را كه با تمام احوال و اقوال و افعال‌اش در تمام زندگي امانت و ايمان و اطمينان و اخلاس مادريت و استقامت خود را نشان داده و تعليم نموده و ياران صديقي تربيت كرده و كسي كه عالي‌ترين و درخشان‌ترين و بهترين صاحب خصلت تلقي شده و پذيرفته شده را طوري نشان مي‌دهد كه قابل اعتماد نبو الصَّي‌اخلاص‌ترين و بي‌اعتقادترين فرد معرفي مي‌كند.
اين مسأله نقطه مياني ندارد، زيرا بر فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد از عرش تا فرش سقوط خسانند.رد. در ميانه نخواهد ماند؛ در حالي كه مجمع حقايق است منبع خرافات خواهد بود. و ذاتي كه فرمان خارق العاده مذكور را آورده و در اختيار مردم مي‌گذارد اگر حاشا ثم حاشا! رسول الله نباشد مي‌بايست از اعلاي عليين به اسفل سافلين سقوط كهوا و از درجه منبع كمالات به معدن دسايس فرو افتد. در ميانه نمي‌ماند، زيرا كسي كه به نام خدا دروغ مي‌گويد و افترا مي‌زند به پايين‌ترين درجه مي‌افتد.ه به مبودن اين مسأله مانند ديدن يك مگس به
— 400 —
صورت دائمي به شكل طاووسي و مشاهده اوصاف چشمگير طاووس در آن است. اين امر هر قدر كه محال باشد آن مسأله نيز محال است. فقط ديوانه‌يي مست و بي عقل مي‌تواند اين احتمال را بدهد.
رابعاً: قرآن فرمانده ميكي ازكر امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه باشكوه‌ترين و بزرگ‌ترين لشكر در ميان بني آدم مي‌باشد و مشاهده مي‌شود كه با قوانين قدرتمند و اصول اس و وابفرامين نافذ خود چنان نظم و انظباطي به لشكر بسيار عظيم مذكور داده و آن را از نظر مادي و معنوي چنان تجهيز مي‌كند و عقول عموم افرادش را نسبت به درجات‌شان چنان تعليم داده و قلوب‌شان را چنان تربيت در بخش و روح‌هايشان را چنان تسخير و وجدان‌هايشان را چنان تطهير مي‌كند و اعضا و جوارح‌شان را چنان به خدمت گرفتهكه قادر به فتح هر دو جهان مي‌شوند؛ حال، در صورتي كه قرآن رن‌ها م بشر فرض كنيم حاشا! صدهزار بار حاشا! مانند اين است كه آن را كلامي ساختگي بدانيم كه بسيار بي‌ارزش و ضعيف است؛ در اين صورت مي‌بايست امري را قبول كنيم كه تحقق‌اش صد درجه محال است؛ نيز ذاتي را در نظر داشته باشيم كه در مدت حياتش با رفتارهاي جين كه نين خداوند را به بني آدم آموخت و با افعال صميمانه اصول حقيقت را به بشر تعليم فرمود و با سخنان خالصانه و معقول قواعد سعادت و راه راست را نشان داد و ايجاد فرمود و به گواهي به شراريخ زندگي‌اش نشان داد كه از عذاب الهي تا چه حد واهمه دارد و بيش‌تر از هر كس ديگري خدا را مي‌شناسد و مي‌شناساند و در كمال عظمت و حشمت در طول ١٣٥٠ سال بر رت با م نوع بشر و نيمي از كره زمين فرمان رانده و با شئونات مشهورش ی كه غوغايي در جهان ايجاد نموده ی الحق موجب افتخار نوع بشر و بلكه كائنات مي‌باشد؛ اينك بات واجبفرض كردن قرآن چنين شخصيتي را حاشا صد هزار بار حاشا! كسي فرض خواهيم نمود كه از خدا نمي‌ترسد و خدا را نمي‌شناسد و از گفتن دروغ ابايي ندارد و حيثيتي براي خويش قائل نيست؛ در اين حال بايد به يك‌باره مرتكب چيزي شد كه صد مرتبه محال است او نم اين موضوع حد وسطي ندارد، و اگر بر فرض محال قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در جايي در ميانه نخواهد ماند. در اين حال بايد قبول كرد كه از آنِ دروغگوترين فرد است،
— 401 —
و تو اي شيطان! اگر صد مرتبه شيطاقت به م باشي هيچ عقل سليمي را نمي‌تواني فريب دهي و هيچ قلب سالمي را نمي‌تواني قانع كني. شيطان رو برگرداند و گفت:
چه‌طور ممكن است نتوانم فريب دهم؟ من توانسته‌ام كاري كنم كه بيش‌تر انسان‌ها و خردمندان مشهورشان قرآن و محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ الْحَابُ را انكار كنند.
پاسخ:
اولاًاگر از دور نگاه كنيم بزرگ‌ترين چيز مانند كوچك‌ترين چيز ديده مي‌شود. مي‌توان گفت يك ستاره به اندازه شمعي‌ست.
ثانياً:اگر با نظر تبعي و سطحي نگاه كنيم امري كاملاً محال مي‌توا بر خين ديده شود. زماني فرد سالمندي براي ديدن هلال ماه رمضان به آسمان نگاه كرد. تار موي سپيدي جلوي چشم‌اش قرار گرفت و او آن را هلال ماه پنداشت. گفت:"ماه را ديدم." بي‌ترديد محال است كه تار موي مذكورير فراماه باشد، اما چون فرد مذكور بالقصد و بالذات به سوي ماه نگاه كرده و تار مويي كه گفتيم به صورت تبعي و در درجه دوم ديده شده فرد مذكور امر محال را ممكن تلقي كرده است.
ثالثاً:قبول نكردن، امري، و انكار كردن، امر ديگري‌ست. عدم قبول نوعي لاقيدي‌ستت كمي يي چشم‌پوشي كردن و نوعي عدم داوري جاهلانه است. در اين حال چيزهايي كه وقوع شان كاملاً محال است مي‌توانند در متن آن پنهان شوند. عقل و خرد كاري با چنان مسايلي ندارد. اما انكار، عدم قبول نيست؛ بلكه قبول عدم و نوت و به صادر كردن است. عقل مجبور به حركت است. در اين حال شيطاني چون تو عقل از كف او مي‌ربايد و مجبور به انكارش مي‌كند، هم‌چنين تو اي شيطان! اين تو هستي كه با دسيسه‌‌يي شيطاني‌ مانند غفلت و ضلاين تا فسطه و عناد و مغلطه و انكارِ تعمدي و اغفال و عادات و رسوم، كفر و انكاري كه امور محال بسياري را نتيجه مي‌دهد بر حيوان‌هايي انسان‌نما تحميل كرده و در نظرشان باطل ره و در محال را ممكن نشان داده‌يي.
رابعاً:اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم مي‌بايست كتابي را كه ستارگان درخشان عالم انسانيت يعني اصفيا و صديقين و اقطاباصل ميلمشاهده رهبري
— 402 —
مي‌كند و حق و حقانيت، صدق و صداقت، و امن و امانت را به عموم طبقات اهل كمال تعليم مي‌دهد و با حقايق اركان ايمان و اصول اساسي اسلام سعادت دو جهان را تأموف گردكند و به گواهي همين موارد بي‌شك كتابي‌ست كه در برگيرنده حق خالص و حقيقت صافي و درستي كامل و قاطعيتي تمام، به ضد اوصاف و تأثيرات و انوارش متصف كنيم و (حاشا! حاشا!) با اين نظر كه مجموعه‌يي از افتراها و مطالب ساختگي‌ست نگاهش كنيم وموده و‌هاي كفرآميز شنيعي بر زبان آوريم كه حتي موجب شرم سوفسطاييان و شياطين مي‌شود و لرزه بر اندام‌شان مي‌اندازد؛ آري، اگر قرآن را كلام بشر فرضند احيبايد كسي را كه به گواهي ديني كه آورد ی يعني شريعت اسلام ی و به گواهي تقواي فوق العاده و بندگي خالص و زلالي كه در طول حياتش داشت و به اقتضاي اخلاق نيكو‌يي كه از او ديده شد وار استديق همه شاگردانش ی كه اهل حقيقت و كمالات بودند ی معتقدترين، متين‌ترين و امين‌ترين و صادق‌ترين بوده است حاشا ثم حاشا! صدهزار بار حاشا! فردي فرض كنيم كه اعتقادي نداشته و به هيچ وجه امانت‌دار نبوده و از خداوند ترسي نداشته و از دساس منتن نيز پرهيز نمي‌كرده است؛ بنابراين مي‌بايست مرتكب پست‌ترين و منفورترين صورت محالات و ظالمانه‌ترين و تاريك‌ترين طرز ضلالت و گمراهي گردند و بنتيجه:هم‌چنان كه در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شد طبقه عیوام ی كه فقط شنونده است ی در فهم اعجاز قرآن مي‌گويد قرآن اگر با تمام كتاب‌هايي كه شنيده‌ايم و كتاب‌ه. تزكيود جهان مقايسه شود معلوم مي‌شود كه به هيچ كدام‌شان شباهت ندارد و در سطح و مرتبه آن‌ها نيست، لذا يا پايين‌تر از همه‌ي كتاب‌هاست يا در مرتبه‌يي بالاتر از آن‌ها قرار دارد. شق اول يعني اين‌كه قرآن در سطح پاييابي رااز كتاب‌هاي ديگر باشد محال است و هيچ دشمني حتي شيطان نمي‌تواند چنين چيزي گفته و آن را بپذيرد. بنابراين قرآن در فوق همه كتاب‌هاي ديگر قرار دارد؛ پس معجزه است، لذا ما هم براساس قطعي‌ترين حجت موسوم به "سَبر و تقسيم" در علم اصول و منطق مي‌گوييامت قر3
اي شيطان و اي پيروان شيطان! قرآن يا كلام الهي‌ست كه از عرش اعظم و اسم اعظم نازل شده يا (حاشا ثم حاشا! صد هزار بار حاشا!) ساخته فردي بي‌اعتقلام‌هادانشناس بر روي زمين است كه از پروردگار ترسي ندارد. اي شيطان! اين را نيز در برابر حجت‌هايي كه قبلاً مطرح كرديم نمي‌تواني بگويي و نمي‌توان حشر گويي و نخواهي توانست گفت. پس قطعاً و بدون هيچ ترديدي قرآن كلام آفريننده كائنات است، زيرا اين امر حد وسطي ندارد، محال و غير ممكن است؛ هم‌چنان كه به صورت يگران ن را اثبات كرديم و تو نيز ديدي و شنيدي.
محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يا فرستاده خداست و كامل‌ترين فرد در ميان پيامبران و افضل همه مخلوقات است يا (حاشا! صدهزاربار حاشا!) بايد فرض كنيم چون به خدا دروغ بسته و پروردگار را نا پر كسد و به عذاب اعتقادي ندارد فرد بي‌اعتقادي‌ست كه به اسفل سافلين سقوط كرده است.
در استناد به آن‌چه قرآن حكيم در رد كفر كافران و درشت گويي‌هايشان بياه وجوده است، و براي اين‌كه محال بودن و سستي انديشه كفرآميز اهل ضلالت را به‌طور كامل نشان دهم با ترس و لرز مجبور شدم از اين تعابير به صورت فرض محال استفاده كنم.
اي ابليس! اين نيز مطلبي نيست كه تو و فيلسوفان اروپايي و منافَ الْمياييِ مورد اعتمادت بتوانيد بگوييد؛ تاكنون نتوانسته‌ايد چنين چيزي بگوييد و در آينده نيز نخواهيد توانست؛ نگفته‌ايد و نخواهيد گفت، زيرا كسي در جهان وجود ندارد كه اين مطلب را بشنود و قبول كند. اين است كه مفسدترين فيلسوفان و بي‌وجيدن اجين منافقان مورد اعتمادت نيز مي‌گويند:"محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار عاقل بود و اخلاق بسيار نيكويي داشت." مادام كه اين موضوع منحصر به دو شق است و شق دوم محال مي‌باشد و هيچ كس نيز از آن جانب‌داري نمي‌كند و مادام اخرويحجت‌هاي قطعي ثابت كرديم كه موضوع حد وسط هم ندارد؛ البته و بالضروره برخلاف خواسته تو و حزب الشيطان، بالبداهه و به حق اليقين محمدعربي عَله‌ايم؛صَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده خداست و در ميان همه پيامبران كامل‌ترين رسول و افضل مخلوقات مي‌باشد.
عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانلِلّهِ04
دومين اعتراض ناچيز شيطان
هنگام قرائت آيات زير از سوره‌ي
ق وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ:
مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ٭ وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيلمه ميَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ ٭ وَجَاءتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ ٭ لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنكبر اعجاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ٭ وَقَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ ٭ أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ
(ق: ١٨ ی ٢٤)
شيطان گفت:شما مهم‌ترين فصاحت ققيقت و در سلاست و وضوح آن مي‌يابيد؛ در حالي كه با نظر در آيات فوق مي‌بينيد كه از كجا به كجا مي‌رود. از سكرات (مرگ) به قيامت مي‌رود. از دميده شدن در صور سر از پايان حسابرسي در مي‌آورد و بعد وارد شدن در جهنم را ذكر مي‌كند. در اين جهش‌هاي عانور ص جايي براي سلاست باقي مي‌ماند؟ در بيش‌تر جاهاي قرآن مسايلي چنين دور از هم كنار يك‌ديگر بيان مي‌شود. در چنين وضعيت نامناسبي چه جاي صحبت از سلاست و فصاحت؟
پاسخ:بعد از بلاغت كه از مهم‌ترين اصول اعجاز قرآن معجز الماي حسست بايد از ايجاز ياد كرد. ايجاز مهم‌ترين و محكم‌ترين اساس در اعجاز قرآن است. ايجاز اعجازآميز در قرآن آن قدر زياد و زيباست كه موجب حيرت و شگفتي اهل تحقيق مي شود. براي نمونه در آيه:
وَقِيلَ يَا أَرْضُ اوي مي‌ي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
(هود: ٤٤)
طي چند عبارت كوتاه حادثه عظيم توفان و نتايج مترتب بر آنت داردبا ايجاز و اعجاز بيان مي‌شود كه موجب سجده بسياري از اهل بلاغت در برابر بلاغت‌اش مي‌گردد.
— 405 —
يا به همين ترتيب حوادث عجيب و مهم قوم ثمود و نتايجش و عاقبت تيره آنان را طي چند عبارت در آيات زير با اعجازي در متن ايجاز با سلاست وِيمِ
و به طرزي كه مخل فهم و ادراك نيست بيان مي‌دارد:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ٭ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَ داده ْ فَسَوَّاهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا
(شمس: ١١ ی ١٥)
هم‌چنين در آيه‌ي
وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنلرَّحِفِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
(انبيا: ٨٧)
بين عبارت أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ تا فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ جملات زيادي پوشيده است. اين جملات بيان نشده، مخواهيمم و ادراك نيست و آسيبي به سلاست نمي‌زند. عبارات فوق موارد مهم داستان حضرت يونس (ع) را بيان مي‌دارد. باقي مطلب به عقل و ادراك (مخاطب) سپرده مي‌شود. يا در نمونه ديگر در سوره "يوسف" از كلمه فَأَرْسِلُونِ تا عبارت يُوسُفُ أآن خودا الصِّدِّيقُ هفت، هشت جمله با ايجاز رد شده است. اين امر نيز اخلالي در فهم ايجاد نمي‌كند و ضرري براي سلاست ندارد. شمار چنين ايجازهاي اعجازآميزي در قرآن، فراوان و در عين حال بسيار زيباست، اما درباره آيات َائِنَق" بايد گفت ايجاز موجود در اين آيات بسيار شگفت انگيز و اعجازآميز است، زيرا بر آينده وحشتناك و بسيار طولاني كافر كه هر روزش معادل پنجاه هزار سال است و بر حوادث اليم و مهمي كه در انقلاب‌ها و دگرگوني‌هاي آينده بر سر كافر اما بآمد يك به يك انگشت مي‌نهد. انديشه رعد آساي انسان را حول حوادث مذكور مي‌گرداند و زمان طولاني ياد شده را چون صفحه‌يي در مقابل ديدگان‌اش مي‌گشايد. حوادث ذكر نشده را نيز به ق گونه‌ل (مخاطب) مي‌سپارد و موضوع را با سلاستي عالي بيان مي‌كند.
وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
(اعراف: ٢٠٤)
اينك اي شيطان! اگر سخن ديگري داري بازگو...
— 406 —
شي اسلام گويد:من نمي‌توانم در برابر اين مطالب ايستادگي كنم؛ دفاعي ندارم. ليكن نادان‌هاي فراواني هستند كه به سخنان من گوش مي‌دهند و شيطان‌هاي زيادي در هيبت انسان هستند كه ياور من‌اند و در ميان فيلسوفان، فرعونان بي‌شماري وجود دارند كه مسائلي كه منكه آشكن را نوازش مي‌كند از من درس مي‌گيرند. آن‌ها مانع انتشار اين مطالب خواهند شد، لذا من تسليم تو نمي‌شوم.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ كجا؟ لَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 407 —
مبحث دوم
(اين مبحث براي تعديل حيرت و تعجب كساني كه همواره در خدمت من بوده‌اند و تفاوت‌هاي عجيبي در خلق و خوي‌ام ‌ديده‌اند؛ نيز براي ي زمينحسن ظن دو تن از طلبه‌ها كه فراتر از حد و حدود من بوده است نوشته شد.)
مي‌بينم كه برخي كمالات مربوط به حقايق قرآن حكيم به واسطه‌هايي نسبت داده مي‌شود كه اعلام كننده حتميّزهذكورند؛ و اين امر خطاست، زيراقداست منبع تأثيراتي به ميزان براهين فراوان دارد؛ به همين دليل موجب پذيرش احكام توسط مردم مي‌شود.هر گاه وكيل و واسطه بر موضوع سايه بيفكنند، يعني توجه به آن‌ها معط اليقيد تأثير قداست منبع از ميان مي‌رود. بر مبناي همين سرّ، حقيقتي را به برادراني كه بيش از حد به من توجه نشان مي‌دهند بيان مي‌كنم:
يك انسان ممكن است شخصيت‌‌هاي متعددي داشته باشد. شخصيت‌هايي كه خصلت‌هاي متفاوتي را بروز مي‌دهند. براي مثال يك كارماسِ اَي رتبه زماني كه مشغول كار است شخصيتي دارد كه موجب مي‌شود باوقار باشد و رفتارهايي درخور شأن و شئونات مقامش بروز دهد.مثلاً تواضع داشتن در محل كار در برخورد با هر مُراجرآن درل بوده و سبب تحقير آن مقام مي‌شود، اما شخصيت همان كارمند در منزل ايجاب مي‌كند اخلاقي بر عكس محل كار داشته باشد و مي‌بايست هر قدر مي‌تواند متواضع و فروتن باشد. اگر وقار و متاندي‌ها از خود نشان دهد تكبر است؛و هكذا... پس انسان به اعتبار وظيفه و مسؤوليت‌اش شخصيتي دارد كه در بسياري موارد با شخصيت حقيقي‌اش همخوان نيست. اگر فرات شعا نظر واقعاً شايستگي و استعداد مسؤوليتي را كه به او سپرده‌اند داشته باشد هر دو شخصيتش به هم نزديك مي‌شود. اگر مستعد اين امر نباشد، مثلاً اگر به سرباز ٨١. يك سپهبد را بدهند بين دو شخصيت مذكور فاصله مي‌افتد و خصلت‌هاي شخصي، عادي و ناچيز سرباز با اخلاق والايي كه مقام سپهبدي اقتضا دارد هم‌خواني نخواهد داشت.
اين برادر درمانده شما هم سه شخصيت دور از هم؛ بسيار دور به... و ير دارد:
— 408 —
شخصيت اول:شخصيت موقتي دارم صرفاً متعلق به قرآن كه منادي گنجينه عالي قرآن حكيم است. اين مخبري، اخلاق بسيار والايي را اقتضا مي‌كند كه از آن من نيست و من صاحب آن نيستم، سجايايي‌ست كه مقتضاي آن مقام و آن وظيفم. متنؤوليت است. اگر چنين خصلت‌هايي را در من مشاهده كرديد بدانيد كه متعلق به من نيست؛ با آن‌نظر به من نگاه نكنيد كه متعلق به همان مقام است.
شخصيت دوم:هنگام عبادت، زماني كه متوجه درگاه الهي هستم به سبب احسان حضرت حق شخصيتي نصيبم ف و با كه موجب بروز آثاري مي‌گردد. اين آثار زاييده معناي اساسي عبوديت است كه شامل "واقف بودن بر قصور خود، ادراك فقر و عجز خويشتن و با ذلت پناه بردن به درگاه الهي" مي‌باشد. من به واسطه اين شخصيت، خود را بيش از هر كس ديگري بيچاره و ناتوان و تهيارهايي پر قصور مي‌بينم. اگر تمام جهانيان هم مرا مدح و ثنا كنند نمي‌توانند به من القا نمايند كه خوب و صاحب كمالم.
شخصيت سوم:شخصيت حقيقي‌ام كه متحول شده‌ي سعيد قديمي‌ست و اينك به صورت برخي خصايل باقي مانده از سعيد ها پيشوجود دارد. گاه نسبت به ريا و حب جاه تمايلاتي ايجاد مي‌شود. نيز چون از خانواده‌يي اصيل نبوده‌ام گاه خصلت‌هاي پست و نازلي چون قناعت در حد خست در من بروز رّ احدد.
برادران! براي اين‌كه از من گريزان نشويد بسياري از بدي‌ها و احوال سوء و پنهان اين شخصيت‌ام را بيان نمي‌كنم.
برادران عزيز! از آن‌جا كه من مستعد و صاحب مقام نمي‌باشم اين شخصيت‌ام از اخلاق و آثاري كه بان تمعبوديت و منادي بودن است بسيار دور مي‌باشد؛ هم‌چنين براساسقاعده "داد حق را قابليت شرط نيست" حضرت حق قدرت مهربانانه خود را در من چنين متجلي كرده؛ مر نواختانند سربازي در پايين‌ترين سطح و درجه هستم در خدمت اسرار قرآن قرار داده كه در حكم سپهبدي‌ست. صدها هزار بار شكر! نفس از همه پايين‌تر اما وظيفه و مسؤوليت‌ از همه چيز بالاتر است.
ألْحَم هم بيلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي

* * *

— 409 —
مبحث سوم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا
(حجرات: ١٣)
يعني
ص به هَارَفُوا مُنَاسَبَاتِ الْحَيَاةِ اْلاِجْتِمَاعِيَّةِ فَتَعَاوَنُوا عَلَيْهَا لاَ لِتَنَاكَرُوا فَتَخَاصَمُوا.
"شما را طايفه طايفه، ملت ملت، و قبيله قبيله آفريدم تا يك‌ديگر را بشناسيد و از مناسبات مربوط به حيات اجتماعي هم‌ديگرآگاهيك پنجو به هم ياري برسانيد. شما را قبيله قبيله خلق نكردم تا يك‌ديگر را انكار كنيد و به چشم بيگانه به هم نگاه كنيد و با هم به عداوت و خصومت برخيزيد".
اين مبحث شاملهفت مسألهبه شرح زير مي‌باشد:
مسأله نخست:حقيقت عالي مطرح شده در آيه كريمه‌يم كه را حيات اجتماعي مرتبط است، لذا نه با زبان سعيد جديد كه خواهان كناره گيري از حيات اجتماعي‌ست، بلكه با زبان سعيد قديمي كه مرتبط با حيات اجتماعي اسلام مي‌باشد، به منظور ار برندهمتي به قرآن عظيم الشأن و با انديشه‌ي مقابله با حملات بي‌رحمانه مجبور به نوشتن شدم.
مسأله دوم:در بيان قاعده "تعارف و تعاون" كه مورد اشاره آيه كريمه است مي‌گوييم: يك ارتش را به لشكرها و تيپ‌ها و گردان‌ها و گروهان كه بردسته‌ها تقسيم مي‌كنند تا مناسبات مختلف و متعدد هر سرباز و وظايف و مسؤوليت‌هاي متناسب با آن دانسته و شناخته گردد و افراد ارتش با رعايت قاعده تعاون و همكر كردنظيفه عمومي خود را به خوبي انجام دهند و حيات اجتماعي آن‌ها از حمله دشمنان مصون بماند؛ وگرنه تقسيم بندي‌هاي فوق براي مخاصمه‌ي گرداني با گردان ديگر يا گ------ با گروهان ديگر و دسته‌يي با دسته ديگر نيست. و براي اين نيست كه لشكري برخلاف لشكر ديگر حركت كند؛ به‌ همين ترتيب هيأت اجتماعي اسلام نيز به مثابه ارتشي بزرگ است و به قبايل و طوايا داشتم
— 410 —
مي‌شود. ليكن اين قبايل و طوايف به عدد هزاران واحدي كه وجود دارد از جهت وحدت برخوردار هستند. آفريدگار آن‌ها واحد، روزي دهنده آن‌ها واحد، پيامبرشان واحد، قبله آن‌ها واحد، كتابا ديدهاحد، وطن‌شان واحد، واحد، واحد، واحد، هزاران واحد...
اين مقدار واحد، طبيعي‌ست كه اخوت و محبت و وحدت را اقتضا دارد. پس تقسيم شدن به قبايل و طوايف ن‌ها آلام آيه فوقبراي تعارف و شناخت يك‌ديگر است، براي تعاون و همكاري‌ست؛ براي دشمني و خصومت نيست!...
مسأله سوم:ملي‌گرايي در اين زمانه بسيار رواج يافته است. مخصوصاً ستويح هفدسيسه‌گر اروپا انديشه ملي گرايي را در بين مسلمانان به صورت منفي گسترش مي‌دهند تا آن‌ها را از هم جدا كرده و به راحتي ببلعند.
در انديشه ملي‌گرايي ذوقي نفساني و نوعي لذت غفلت را نيزو قدرتي نكوهيده وجود دارد، لذا در زمانه كنوني به آنان كه مشغول مسايل اجتماعي هستند نمي‌توان گفت"دست از اين انديشه برداريد".اما ملي گرايي دو قسم است. قسمي كه منفي و نكوهيده و مُام درخ و از استعمار ديگري تغذيه كرده و با عداوت و دشمني با ديگران به موجوديتش ادامه مي‌دهد و هميشه در كمين است. اين نوع ملي گرايي عامل مخاصمه و كشمكش مي‌باشد. اين است كه در حديث شريف فرموده:
اْلاادش بامِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ
و در قرآن فرموده است:
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ بتوانَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا
(فتح: ٢٦)
حديث شريف و آيه كريمه مذكور با قاطعيت انديشه منفي در ايايي و قوميت خواهي را رد مي‌كنند؛ چرا كه مليت مثبت و مقدس اسلام نيازي بدان باقي نمي‌گذارد.
واقعاً كدام عنصر است كه سيصد و پنجاه ميليون پيرو داشته باشد؟ كدام فكر قوميت است كه بتواند به جاي اسلام اين تعداد برادر، آن هم ا برنجني ابدي نصيب صاحبش كند؟ آري، در تاريخ آسيب‌هاي زيادي از ملي‌گرايي منفي حاصل شده است. از جملهآن‌ها مي‌توان از امويان ياد كرد كه سياست را تاحدودي به مليت
— 411 —
آمك شاعر در نتيجه باعث ايجاد قهر و دلگيري در عالم اسلام شده، و خود نيز متحمل خسارات فراواني گرديدند. ملل اروپا نيز در عصر حاضر بيش از حد به انديشه‌هاي قومي مي‌پردازند؛ لذا علاوه بر دشمني‌هاي بسيار پليد و پايدار فرانسه و آناهان وقايع دهشتناك جنگ جهاني نيز نشان داد كه ملي گرايي منفي تا چه حد براي بشر زيان‌بار است. نزد ما هم در آغاز دوره حريت و آزادي دوره‌يي كه با اعلام مشروطيت دوم در تركيه آغاز مي شود. م. ی هم‌چون زمان تخريب قلعه بابِل كه تعدد اقرت تفص دليل گوناگوني زبان‌ها ايجاد شد و موجب اضمحلال و فروپاشي اقوام شد ی كلوپ‌ها و انجمن‌هايي براساس انديشه ملي گرايي منفي كه روم‌ها و ارمني‌ها در رأس‌شان بودند تشكيل و موجب تفرقه قلوب شده و تشكيلات مختلفي از مليّت‌گرايان را ايبِعًا د. اوضاع پريشان آنان كه گرفتار اجانب شدند ضرر ملي‌گرايي منفي را نشان داد.
امروز نيز نگاه كردن با فكر مليت و هم‌ديگر را بيگانه و دشمن تلقي كردن در ميان عناصر و قبايل مسلمان ی كه بيش از هر چيز نيازمند يك‌ديگر و مظلوم‌تر و تهي‌دستدر قرآ هم‌اند و در حال له شدن در زير تحكم اجانب مي‌باشند ی چنان فلاكتي‌ست كه قابل توصيف نيست. اين موضوع مانند اين است كه كسي ديوانه‌وار براي در اتقيم وندن از نيش مگس پشت به مارهاي وحشتناك به مقابله با مگس بپردازد. وقتي اروپا هم‌چون اژدهايي ترسناك با حرص و ولعي سيري ناپذير پنجه‌هايش را گشوده، به آن اهميت ندهيم، حتي به لحاظ معنا كمكش هم بكنيم، و براساس انديشه منفي ملي گراين لباسصومت با هم‌وطنان‌مان در ولايات شرق يا هم‌كيشان‌مان در جنوب بپردازيم و در مقابل آن‌ها جبهه بگيريم؛ اين رفتار ضررها و خطراتي دارد؛ علاوه بر آن در جنوب، دشمني نيست كه در برابرش نيازي به جبهه گيري باشد. ي از گب، نور قرآن آمده، روشنايي اسلام وارد شده، چيزي كه در درون‌مان وجود دارد و همه جا وجود خواهد داشت.
دشمني با آن هم‌كيشان به معناي دشمني با اسلام و قرآن است. دشمني با اسلام و قرآن نيز نوعي عداوت با حيات دنيوي و اخرويِ تمام هم وطنان است.ن خدمت412
كه به نام حميت و غيرت ملي و خدمت به حيات اجتماعي مردم سنگ بناي زندگي آن‌ها را از بين ببريد حماقت است نه حميت!
مسأله چهارم:ملي‌گرايي مثبت ريشه در نياز داخلي حيات اجتماعي دارد و موجب تعاون و تساند مي‌شود، قدرتي مفيد حاصل كرمشترك باعث تأييد بيش‌تر برادري اسلامي مي‌گردد. فكر ملي‌گرايي مثبت بايد خادم اسلام، قلعه آن و زرهي براي آن باشد، نبايد جايگزين آن گردد؛ زيرا برت اعجناشي از اسلام حاوي هزاران اخوت است؛ اخوتي كه در عالم بقا و عالم برزخ باقي مي ماند. اين است كه اخوت ملي هر قدر هم كه محكم باشد حكم پرده‌يي از آن را خواهد داشت. جايگزين كردن اخوت ملي به جاي اخوت اسلامي جنايت احمقانه‌يي‌ست و بدان مي‌ماند كه سنبه قطعقلعه‌يي را جايگزين الماس‌هايي كنيد كه در خزانه قلعه وجود دارد و الماس‌ها را بيرون بريزيد.
اينك اي فرزندان اين وطن كه اهل قرآن هستيد! شما نه ششصد سال، كه از زمان عباسيان تاكنون يعني هزار ساي جوش دار قرآن حكيم بوده‌ايد، همه جهان را به مبارزه طلبيده و آيات قرآن را به گوش آنان رسانده‌ايد. مليت خود را قلعه قرآن و اسلام قرار داديد، همه جهانيان را به سكوت وا داشتيد و حمله‌هاي دهشت انگيز را دفع كرديد، تا اي‌بينندصداق نيكوي اين آيه شديد:
يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ ي از ذبِيلِ اللّهِ
(مائده: ٥٤)
اينك بايد مراقب باشيد فريب دسيسه‌هاي اروپا و منافقان فرنگي مشرب‌ را نخوريد تا مصداق بخش اول آيه نشويد؛ بايد از اين وضع بترسيد.
نكته حايز اهميتاين است كه ميب سعي در ميان ملت‌هاي ديگر مسلمان، بيش‌ترين جمعيت را دارد با اين حال در هر جاي جهان كه باشند مسلمان‌اند. مانند ملت‌هاي ديگر به مسلمان و غير مسلمان تقسيم نشده‌اند. ترك‌ها هر اةُ وَباشند مسلمان‌اند. ترك‌هايي كه مسلمان نيستند يا از دايره اسلام خارج شده‌اند، از دايره ترك بودن هم بيرون رفته‌اند. (مانند مجارها) در حالي كه ملت‌هاي كوچك نيز به مسلمان و غير مسلمان عالم مي‌شوند.
— 413 —
اي برادر ترك! مخصوصاً تو توجه داشته باش! مليت تو با اسلام عجين است و نمي‌توان آن را از اسلام جدا نمود. جدا كردن مليت‌ات از اسلام يعني از بين رفتن‌ات. همه مفاخر گذشته‌ات وارد دفتر اسلام شده است. سابقه اين افتخ به جاا در كره زمين با هيچ قدرتي نمي‌توان پاك كرد و ناديده گرفت، لذا تو به واسطه وسوسه‌ها و دسايس شيطان آن مفاخر را از قلبت پاك مكن.
مسأله پنجم:اقوام بيدار شده در آسيا با چنگ زدن به انديشه ملي گرايي، از هر لحاظ عيناً از اروپا تقليد كرده، حتي بُ
اَاز مقدسات را در اين مسير فدا مي‌كنند؛ در حالي كه قامت قيمتيِ هر ملت خواهان جامه جداگانه‌يي‌ست. حتي اگر پارچه از يك نوع باشد به خياط‌هاي متعدد نياز است. نمي‌توان لباس يك ژاندارم را بر تن يك زن كرد. هم‌چنان كه نمي‌توان گاه زني را كه تانگو مي‌رقصد بر تن عالمي سالمند پوشاند.تقليد كوركورانه نيز در بيش‌تر مواقع عامل تمسخر مي‌شود.زيرا:
اولاً:اروپا را اگر مغازه يا يك پادگان فرض كنيم آسيا درحكم يك مزرعه يا مسجد است. ممكن است يك مغازه‌دار به مراسم ين يكيود، اما يك كشاورز نمي‌تواند اين كار را بكند. وضعيت پادگان و مسجد نمي‌تواند مشابه باشد.
هم‌چنينظهور بيش‌تر پيامبران در آسيا، و حضور حكيمان در اروپن خود و اشاره‌يي از تقدير ازلي‌ست كه نشان مي‌دهد بيداري اقوام آسيا و ترقي و تدبير امور آن‌ها در گرو دين و دل است. فلسفه و حكمت نيز مي‌بايست ياور دين و دل شوند و جاي آن‌ها را نگيرند.ظهور يماً:مقايسه دين اسلام با مسيحيت و مانند اروپا لاقيد شدن در برابر دين، اشتباه بسيار بزرگي‌ست. چون اروپا حامي دين خود است. بزرگان اروپا شخصيت‌هايي چون ويلسون، لوئيد جورج و ونيزه لوس مانند كشيش متعصبانه در ماه‌شان وابسته هستند و اين نشان مي‌دهد كه اروپا حامي دين خويش بوده و بلكه از جهتي متعصب نيز هست.
سوماً:مقايسه اسلام و مسيحيت قياس مع الفارق و مقايسه‌يي غلط است. زيرا زماني كه اروپا در دينداري تعصب داشت متمدن نبود، تعصب را كنار گذادام كمدن شد. ضمناً دين در ميان آنان موجب جنگ‌هاي داخلي سيصد ساله بوده
— 414 —
است. در اروپا دين در دست ستمگران وسيله‌يي براي سلطه بر عوام و فقرا و اهل فكر بود، لذا در بأَنتَ ه خلق، نوعي بيزاري نسبت به دين حاصل شد. اما در اسلام همه تواريخ گواهي مي‌دهند كه بيش از يك بار موجب جنگ داخلي نشد؛ هم‌چنين هر گاه مسلمانان واقعاً به دين روي آوردند توانستند به نسبت آن زمان پيشرفت‌هاي عالي كنند. شاهد اين در حقلت اسلامي آندلس است كه حكم استاد بزرگ اروپا را دارد. همين‌ طور هر گاه مسلمانان در برابر دين بي‌قيد بوده‌اند وضع‌شان آشفته شده سقوط كرده‌اند. اسلام با هزاران مسأله مهر انگيز مانند وجوب زكات و حرمت ربا از فقرا و توده مالهي مايت كرده و با عباراتي چون
أَفَلا يَعْقِلُون"، "أَفَلا يَتَفَكَّرُون"، "أَفَلا يَتَدَبَّرُون
عقل و دانش را به گواهي گرفته، ايقاظ كرده و از اهل علم حمايت كرده؛ لذا هيرا درملجأ و پناهگاه تهي‌دستان و دانشمندان بوده است. اين است كه هيچ دليلي براي روي برتافتن از اسلام وجود ندارد.
سرّ حكمت تفاوت اسلام با مسيحيت و ساير اديان در اين است كبا صيغ و اساس اسلام، محض توحيد مي‌باشد. اين دين براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل نيست و از نظر ايجاد و مقام به آن‌ها اهميت نمي‌دهد. اما مسيحيت چون ديدگاه "فرزند" (داشتن خداوند) را مي‌پذيرپرداخت اسباب و وسايط ارزش قائل است و منيّت را از ميان بر نمي‌دارد. به سخن ديگر گويي مسيحيان جلوه‌يي از ربوبيت الهي را به قديسين و بزرگان خود دادهو مصداق مسأليه مي‌شوند:
اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ
(توبه: ٣١)
اين است كه بلند مرتبه‌ترين افراد مسيحي در دنيا در عين حال كه دست از غرور و منيّت خود بر نمي‌دارند مانند ويلسون رييس جمهور سابق آمريك خطاب اري متعصب هم مي‌شوند، اما در اسلام ی كه دين توحيد محض است ی كساني كه داراي مراتب بالاي دنيوي هستند يا بايد منيّت و غرور را كنار بگذارند يا تا حدودي ديانت را فراموش كنند. به همين علت گروهي لاقيد و شايد بي‌دين مي‌شوند.
— 415 —
مسأله ششم اما ت به كساني كه در انديشه ملي گرايي منفي و تعصب قومي زياده‌روي مي‌كنند مي‌گوييم:
اولاً:دنيا و مخصوصاً همين مملكت ما از زمان‌هاي گذشته با مهاجرت‌ها و تغيير مكان‌‌هاي بسيار زيادي مواجه بوده‌ است؛ با اين حال از وقتي اين وطن مركز حكومت اسلن نادا بسياري از اقوام ديگر چون پروانه وارد آن شدند و آن را به عنوان وطن خود برگزيدند. دراين حال فقط در صورتي كه لوح محفوظ گشوده شود مي‌توان اقوام واقعي را از هم تفكيك نمود. اسلامن كه انديشه قوم گرايي را مبناي حركت و حميت قرار دهيم بي‌معنا و مُضر است. به همين علت يكي از رؤساي ملي گرايان و قوم گرايان به معناي منفي آن، كه در برابر دين هم خيلي لاقيد است به ناچار مي‌گويد:"اگر زبان و دند همي باشد ملت يكي خواهد بود." مادام كه چنين است بايد به زبان و دين و مناسبات وطني اهميت داد نه قوم و نژاد. اين سه اگر يكي باشند البته ملتي قوي كه در بود و اگر فقط در يكي از آن‌ها نقصي وجود داشته باشد مردم مجدداً در دايره يك مليت خواهند بود.
دوماً:دو فايده از صدها فايده‌يي را كه مليت مقدس اسلام نصيب حيات اجتماعي فرزندان اين وطن كرده است به شرح زير بيان مي‌كنيم:
فايدهو به هزماني كه جمعيت اين كشور اسلامي ٢٠ ی٣٠ ميليون نفر بود ارتش اين كشور با اين فكر بر آمده از نور قرآن كه "اگر كشته شوم شهيد مي‌شوم و اگر بكشم غازي خواهم بودبِسْمرابر دولت‌هاي بزرگ اروپا از حيات و موجوديت‌اش دفاع مي‌نمود. اين ملت با كمال شور و شوق بر چهره مرگ لبخند مي‌زد و از آن استقبال مي‌كرد و همواره اروپا را به لرزه در مي‌آورد. چه عاملي را در جهان مي‌توان سراغ داشت كهي و الد بر روح سربازاني كه افكار ساده و قلبي صاف دارند چنين فداكاري والايي را القا كند؟ كدام حميت و غيرتي را مي‌توان جايگزين آن كرد؛ طوري كه فرد زندگاني و همه دنياي خويش را عاشقانه فدا كند؟
فايده دوم:هر گاه افعي‌هاي اروپا (درهايي ي بزرگ) به اين دولت اسلامي ضربه‌يي زده‌اند موجب گريستن و ناليدن سيصد و پنجاه ميليون مسلمان شده‌اند و صاحبان اين مستملكات براي ممانعت از گريه و ناله آنان دست بلند شده ي نظام
— 416 —
پايين آورده و كوتاه آمده‌اند. به جاي اين قدرت پشتيبان معنوي و دائمي كه به هيچ عنوان نمي‌توان آن را كوچك شمرد چه قدرت و نيرويي را مي‌توان جايگز و شرع؟ آن را نشان دهيد! آري، اين قدرت پشتيبان بزرگ و معنوي را نبايد با ملي گرايي منفي و حميت مبتني بر بي‌نيازي تحت فشار قرار داد.
مسأله هفتم:خطاب به كساني كه در ملي‌گرايي منفي حميتطبيعت از خود نشان مي‌دهند مي‌گوييم: اگر اين ملت را واقعاً دوست داريد و مي‌خواهيد به آن دل‌سوزي كنيد طوري حميت به خرج دهيد كه دل‌سوزي در حق اكثرشان به شمار برود؛ وگرنه خدمت به حيات گذرا، غافلانه و اجتماعي گروه اندكي كه نيازي هم به شفقت و نبِهِمي ندارند و بي‌مهري نسبت به اكثريت را نمي‌توان حميت و غيرت دانست، زيرا خدمت غيرتمندانه‌يي كه براساس انديشه ملي گرايي منفي انجام شود ممكن است در هر هشت نفر، فايده موقتي براي دو نفر داشتاز جنو. در اين صورت كساني كه شايستگي مهرباني ناشي از غيرت مذكور را ندارند از آن بهره‌مند مي‌شوند. شش نفر از آن هشت نفر يا سالمند يا بيمار يا مصيبت زده يا انم كها بسيار ضعيف‌اند يا افراد متقي‌اي هستند كه با جديت به آخرت مي‌انديشند؛ اينان بيش از زندگي دنيوي متوجه حيات برزخي و اخروي هستند و براي همين در پي نور، تسلي و شفقت‌اند و نيازمند دستان مبارك غيرتمند مي‌باشند. كدام حميت و غيرتي اجازه و باش كردن نور آن‌ها و از بين بردن تسلي خاطرشان را مي‌دهد؟ هيهات! كجاست شفقت و مهرباني به ملت؛ كجاست فداكاري در راه ملت؟
نمي‌توان از رحمت الهي قطْمَارِ كرد. حضرت حق ارتش باشكوه هم‌وطنان و جماعت كبير آن را ی كه از هزار سال پيش تاكنون در خدمت قرآن و پرچمدار آن قرار داده ی ان شاء الله با عوارض گذراضا مي‌ن نخواهد كرد، دوباره آن نور را روشن كرده و موجب تداوم وظيفه‌اش مي‌شود.

* * *

— 417 —
مبحث چهارم
(يادآوري:هم‌چنان كه مباحث چهارگانه مكتوب "بيست و ششم" با هم متناسب نيستند ده مسأله اين موشته شارم نيز با هم مناسبتي ندارند. لذا نبايد در پي ارتباط و پيوند آن‌ها بود. همان‌طور كه (بر قلب) خطور كرده نوشته شده است. اين متن قسمتي از نامه‌يي‌ست كه (بديع الزمان) براي يكي از طلبه‌هاي مهم‌اش فرستاده است. در واقع پاسخ‌هايي‌ست مي خوپنج، شش سؤال آن طلبه داده است.)
مسأله اول
ثانياً:در نامه‌ات نوشته‌يي در تفسير و توضيح رَبِّ الْعَالَمِينَ از هجده هزار عالم صحبت به اعاند؛ و حكمت آن عدد را پرسيده‌يي.
برادر! من فعلاً حكمت آن عدد را نمي‌دانم؛ همين قدر مي‌توانم بگويم كه عبارت‌هاي قرآن فقط يك معنا ندارند. اين آيات چون خطاب به همه طبقات نوع بشرباسي خشده‌اند در حكم "كلي"‌يي مي‌باشند كه براي هر طبقه معنايي را در بر دارد. معناهايي كه بيان مي‌شود در حكم جزييات آن قاعده‌ي كلي هستند. هر مفسر و عارفي مطلبي جزيي را از آن "كلي" بيان مي‌دارد. او به كشف،ست فرديا به مشرب خود استناد كرده، و معنايي را ترجيح مي‌دهد. در مطلب مورد نظر تو نيز گروهي معناي موافق آن عدد را كشف نموده‌اند.
براي مثالعبارت
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ٭ بَيالسَّلَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ
(رحمن: ١٩ ی ٢٠)
كه اهل ولايت در اوراد و اذكار خود آن را فراوان تكرار مي‌كنند معاني متعددي از بحر ربوبيت و عبوديت در دايره ومناره امكان تا موارد زير را شامل مي‌شود: بحر دنيا و آخرت، بحر عوالم غيب و شهادت، بحر محيط (اقيانوس) در شرق و غرب و شمال و جنوب، بحر روم و فارس، درياي مديیترانه و درياي سیياه و تنگه‌شان ی كه ماهي‌اي موسوم به مرجان در آن‌جا صيد مي‌شود ی درياي مديترانها كلام احمر
— 418 —
و كانال سوئز، درياهايي كه آب شور و شيرين دارند، درياهايي در قعر زمين كه داراي آب‌هاي شيرين و متفرقه هستند، درياهايي بر روي زمين كه آب‌شان شور و متصل است، نيل و فرات و دجله، درياهاي كوچكي با آب شيرين كه رودهاي بزر زياديده مي‌شوند و درياهاي بزرگ با آب شور كه به آن‌ها مي‌پيوندند. همه اين‌ها مي‌توانند مراد و مقصود آيه باشند و معاني حقيقي و مجازي آن را در بم مي شيرند. عبارت
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
نيز مانند عبارت پيشين جامع حقايق فراواني‌ست كه اهل كشف و حقيقت بسته به مكاشفات‌شان آن‌ها را به تفكيك بيان مي‌كنند.
من نيز چنين مي‌فهمم كه هزاران عالم در سماوات وجود دارد. قسارد دلستارگان، خود مي‌توانند عالم جداگانه‌يي باشند. بر روي زمين هم هر كدام از اجناس مخلوقات خود عالمي هستند. حتي هر انساني عالم كوچكي‌ست. تعبير رَبِّ الْعَالَمِينَ نيز بدين معناست كه "هر عالمي مستقيماً با ربوالي ی رت حق اداره و تدبير و تربيت مي‌شود."
ثالثاً:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
اِذَا اَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ خَيْرًا اَبْصَرَهُمْ بِعُيُوبِ اَنْفُسِهِمْ؛
حضرت يوسف (ع) نيز عموم ان مي‌گويد:
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
(يوسف: ٥٣)
آري، آدم خودخواهي كه به نفس خويش اعتماد مي‌كند بدبخت است، و كسي سعادتمند و خوشبخت است كه عيوب نفس خودآن‌كه يند؛ پس خوشا به حال تو! البته گاه اتفاق مي‌افتد كه نفس اماره به لوامه يا مطمئنه تغيير مي‌يابد ولي سلاح‌ها و تجهيزاتش را تحويل اعصاب مي‌دهد. اعصاب و شريان‌ها نيز تا پايان عمر بدان وظيفه عمل مي‌كنند. گاه مشاهده مي‌شود نفس اماره م تو دات كه مرده است، اما آثارش هم‌چنان ديده مي‌شود. اصفيا و اوليا بزرگي بوده‌اند كه نفوس‌شان مطمئنه بوده، اما از نفس اماره شكوه و گلايه مي‌كرده‌اند. قلوب‌شان به غايت سالم و نوراني بوده، اما از امراض قلبي مي‌ است ن‌اند؛ نفس آنان اماره نبوده بلكه منظور وظايف نفس اماره بوده كه به اعصاب محول شده است. مرض نيز در آن‌ها مرض
— 419 —
قلبي نيست بلكه خيالي‌ست. برادر عزيز من! ان شا الله آن‌چه بر شما حمله‌ور شده نفس و امراض قلبي نيست بلكه همانبيل آيه گفتيم حالتي‌ست كه به مقتضاي دوام مجاهدات و به اعتبار بشر بودن به اعصاب منتقل شده و سبب پيشرفت‌هاي دائمي مي‌گردد.

* * *

مسأله دوم
توضيح سه مسأله‌يي ا برادم قبلي پرسيده بود در بخش‌هاي مختلف رساله نور آمده است. در اين‌جا اشاره‌يي اجمالي به شرح زير خواهيم داشت:
سؤال نخست او:محيي الدين عربي در نامه‌اش به فخر به بندي‌گويد:"آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا تفاوت دارد."آن عالم مي‌پرسد منظور و مقصود از اين سخن چيست؟
اولاً:مثال و تمثيلي كه در مقدمه كلام "بيست و دوم" در تفاوت توحيد حقيقي و ظاهري آورده شده و براي ا را ببت كرده‌يي به جواب اشاره دارد. دومين و سومين موقف و مقصد در كلام "سي و دوم" نيز توضيح همان جواب است.
ثانياً:محيي الدين عربي بيانات ائمه اصول دين و علماي علم كلام را دربارشكر و د و وجود واجب الوجود و توحيد الهي كافي ندانسته، لذا به فخرالدين رازي كه از بزرگان علم كلام است نامه مذكور را نوشته است.
آري، معرفت الهي‌اي كه به واسطه علم كلام حاصل شده باشد معرفت كامل و احساس كامل حضیور الهي را نتيجه نمي‌دهد. اما اگر مطلب رعت انوه قیرآن معجز البيان باشد هم معرفت تامه و هم احساس كامل حضور الهي را نتيجه مي‌دهد كهان شاء الله همه اجزاي رساله نور در جاده نوراني قرآن معجز البيان حكم چراغ‌هايي فروزان را خواهند داشت.
همان قدر كه معرفت الله فخرالدين رشان دا به واسطه علم كلام حاصل شده در نظر محيي الدين عربي ناقص است، معرفتي كه به واسطه مشرب تصوف به
— 420 —
دست مي‌آيد نيز نسبت به معرفتي كه مستقيم واجد قرآن حكيم و براساس سرّ وراثت نبوت اخذ مي‌شود ناقص است. در مشرب محيي الدين عربي براي حصول حضور دائمي، لا مَوْجُودَ إلّا هو گفته مي‌شود و ترا درخ پيش مي‌روند كه گويي وجود عالم هستي انكار مي‌شود. سايرين نيز براي دست يافتن به حضور دائم گفته اند: لا مَشْهُودَ إلّا هو و با شيوه عجيبي تا فراموش كردن كامل عالم پيش رفته‌اند. اما معرفت اخذ شده از قرآن حكيم علاوه بر ايجاد حضورت نامي عالم را نه محكوم عدم مي‌داند و نه آن را در نسيان مطلق محبوس مي‌كند. اين معرفت كائنات را از سرگرداني نجات داده و به خدمت حضرت حق در مي‌آورد. در اين‌جا هر چيز آييناشد تفت مي‌شود و طبق گفته سعدي شيرازي:
"در نظر هوشيار هر ورقي دفتريست از معرفت كردگار"
در هر چيز پنجره‌يي رو به سوي معرفت حضرت حق مي‌گشايد.
ما در برخي ان الهام"‌ها درباره تفاوت‌هاي منهاج حقيقت كه از قرآن اخذ شده است و مشرب علماي علم كلام مثالي بدين شكل بيان كرده‌ايم: مثلاً برخي براي انتقال آب از راهي دور زمين را حفر كرده و آب را از طريق لوله از زير كوه به جايي كه مي‌خواهند مي‌آورند. برخي ديگر همهو زندگه حفر مي‌كنند و به آب دست مي‌يابند. نوع اول كار بسيار سختي‌ست؛ كانال ممكن است بسته شده و جريان آب قطع شود. اما آنان كه با حفر چاه در هر جا آشنا هستند بدون زحمت به آب دسترسي مي‌يابند؛ درست به همين ترتيب علماي علم كلام نيز يم دار محال بودن دور و تسلسل، در پايان و در نهايت عالَم، اسباب و علل را قطع كرده و لاجرم وجود واجب الوجود را اثبات مي‌كنند. آن‌ها در راهي دور و دراز پيش مي‌روند. اما منهاج حقيقي قرآن حكيم آب را در هر جا مي‌يابد آن‌ها راج مي‌كند. هر آيه را چون عصاي موسي بر هر جا كه فرود آورد آب حيات فوران مي‌كند و موجب مي‌شود هر چيزي اين قاعده را بر زبان راند كه
وَ فِي كَلِّ شَيءٍ لَهُ ءَايَةٌ تَدُلُّ أَنَّهُ واحِدٌ
وانگهيايمان فقط به علم منحصر نيست؛ لطايف از طر در ايمان سهيم‌اند.غذايي كه وارد معده آدمي مي‌شود به صورت‌هاي گوناگون در جاها و رگ‌هاي مختلف
— 421 —
بدن تقسيم و توزيع مي‌شود؛ به همين ترتيب مسايل ايماني بربه مقصاز علم نيز بعد از آن‌كه وارد معده عقل شد روح و عقل و سرّ و نفس و لطايف ديگر نسبت به درجات و مراتب‌شان سهمي از آن اخذ كرده و مي‌مكند. اگر سهمي براي آن‌ها ، لَطَداشته باشد اين نقص است؛ محيي الدين عربي اين مطلب را به فخر رازي هشدار مي‌دهد.

* * *

مسأله سوم
مناسبت وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ با آيه إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا چيست؟
پاسخ:توضيح اين مطلب در كلام "يازدهم" و دت اوسو سوم" و ثمره دوم شاخه پنجم از كلام "بيست و چهارم" آمده است، سرّ اجمالي آن به شرح زير مي‌باشد:
هم‌چنان كه حضرت حق با قدرت كامله‌اش از شي واحد چيزهاي زيادي پديد آورده‌ها دايف گوناگوني بر عهده آن‌ها مي‌گذارد و قادر است هزار كتاب را در يك صفحه بنويسد؛ انسان را هم به جاي انواع مخلوقات، يك نوع جامع آفريده است، يعني اراده فرمود به انسان ی كه نوع واحدي‌ست ی به اندازه‌ي همه درجات مختلف حيوانات وظيفه دهد، لاسم حكي قوا و حواس انسان به طوري فطري محدوديتي قائل نشد و قيد فطري ننهاد و آزاد گذاشت. قوا و حواس ساير حيوانات محدود است و زير قيد و بندي فطري هستند؛ در حالي كه هر يك از قواي انسان در پهنه‌يي بي‌انن و مللان مي‌دهند و جانب لايتناهي را در پيش مي‌گيرند. زيرا انسان آيينه‌يي‌ست براي تجليات بي‌نهايت اسماي خالق كائنات؛ اين است كه استعداد بي‌پاياني به قوايش داده شده است. براي مثالت شما مه دنيا هم به انسان داده شود به‌‌واسطه حرصي كه دارد هَلْ مِن مَّزِيدٍ (ق:‌٣٠) خواهد گفت. نيز با خودكامگي‌اي كه دارد در مسير منافع خويش بر ضرر و زيان هزاران نفر چشم مي‌بندد و هكذا... انسان همان‌طور كه در اخلاق ناپسند مي‌تواند پيشائه خدو به درجات نمرودها و
— 422 —
فرعون‌ها برسد و با صيغه مبالغه، "ظلوم" ناميده مي‌شود، در اخلاق حسنه نيز مي‌تواند مظهر پيشرفت و ترقي‌هاي بي‌پايان گردد و تا مرتبه انبيا و صديقين بالا رود.
ل مصيبين انسان بر عكس حيوانات در برابر همه چيزهاي مورد نياز براي زندگي جاهل است و مجبور به يادگيري مي‌باشد، و چون محتاج چيزهاي بسيار زيادي‌ست با ي!...بالغه "جهول" ناميده شده است. حيوان وقتي زاده مي‌شود نيازمند چيزهاي اندكي‌ست و در عرض يكي دو ماه يا يكي دو روز و گاه در يكي دو ساعت همه‌ي يد كه حياتش را فرا مي‌گيرد. طوري كه گويا بعد از تكامل در جهاني ديگر به اين دنيا آمده است. اما انسان در يكي دو سال قادر به ايستادن مي‌شود و در طول پانزده سالمعنايي سود و زيان را در مي‌يابد. مبالغه "جهول" به اين نكته هم اشاره دارد.

* * *

مسأله چهارم
حكمت جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ را مي‌پرسيد. حكمت اين تعبير در بسياري از "كلام"‌ها آمده است. يكي از اسرار حكم‌كند. ين است كه هم خود انسان و هم عالم او همواره تجدّد مي‌يابد لذا همواره به تجديد ايمان محتاج است، زيرا هر فرد انساني به لحاظ معنا شامل افراد بسياري مي‌شود. حَسَند سال‌هاي عمرش و شايد به تعداد روزهاي عمرش و حتي به تعداد ساعات عمرش فردهاي متعددي به شمار مي‌رود. فرد واحد چون تحت قوانين زمان قرار دارد حكم مدل و الگو را مي‌گيرد و هر روز به شكل فرد ديگري در مي‌آيد.
هم‌چنان ذا الوان داراي اين تعدد و تجدّد است عالم او نيز كه محل زندگي اوست سيار و در حركت است. عالمي مي‌رود و عالم ديگري به جايش مي‌آيد و دائماً در حال تنوع و دگرگوني‌ست؛ هر روز دريچه عالم جديدي را مي‌گشايد. ايمامان ماهم نور حيات همه‌ي افراد موجود در شخصيت اوست و هم روشنايي
— 423 —
عالمي‌ست كه وارد آن مي شود. لا اله الّا الله كليدي‌ست كه مسير آن نور را مي‌گشايد.
مادام كه نفس و هوي و وهم و شيطان در انسان حكم ميختند؛د بيش‌تر اوقات نيز ممكن است براي صدمه زدن به ايمانش از غفلت او استفاده نموده، حيله كرده و نور ايمان او را با شبهات و وسوسه‌ها خاموش سازند. اين است كه دائماً فرد حركاافتم. ماتي از خود بروز مي‌دهد كه مخالف ظاهر شريعت مي‌باشد و حتي تا جايي پيش مي‌رود كه در نظر برخي از ائمه كفر محسوب مي‌گردد، لذا هميشه و هر ساعت و هر روز محتاج تجديد ايمان هستيم.
سؤال:علماي كلام عالَم را به عنفعلاً جمالي "امكان و حدوث" تقسيم كرده، خود به لحاظ ذهني فوق آن قرار گرفته، سپس وحدانيت (خداوند) را اثبات مي‌كنند. قسمي از اهل تصوف نيز براي به دست آوردن حضور كامل (الهي) در متن توحيد، مي‌گويند لا مَشهُودَ الّا هو؛ لذا كائنات را فراموش كرلنَّارده‌يي از نسيان بر آن مي‌كشند و به حضور كامل مي‌رسند. قسم ديگري از آنان براي دستيابي به توحيد حقيقي و حضور كامل (الهي) لا مَوْجُودَ الّا هو مي‌گويند و كائنات را در پوششي از خيال روانه عدم كرده به حضور تمامكم عيدند. اما تو فارغ از اين سه مشرب، جاده كبرايي را در قرآن نشان مي‌دهي و به عنوان شعار آن مي‌گويي لامَعبُودَ الّا هو و لا مَقصُودَ الّا هو؛ برهاني از براهين اين مسير را داير بر توح به عدگو و راه وصول مختصر آن را به اجمال نشان‌مان ده.
پاسخ:همه "كلام‌ها" و همه "مكتوبات" همين مسير را نشان مي‌دهند. فعلاً همان‌طور كه خواسته‌ايد به يكي از حجت‌هاي عظيم و برهان‌هاي گسترده و مفصل آن به اختصار اشاره‌يي ميرا مي‌
هر چيز در عالم، همه‌ي چيزها را متوجه آفريننده خود و هر اثري در جهان همه آثار را اثر مؤثر خود مي‌نماياند؛ هم‌چنين هر فعل ايجادي در عالم، ثابت مي‌كند كه همه افعال ايجادي افعال فاعل خويش هستند.عجز و تجلي كرده بر موجودات اشاره بر اين دارد كه همه اسما، اسم‌ها و عناوين مسماي او هستند. پس هر چيز مستقيماً برهان وحدانيت و پنجره معرفت الهي دارد ري، هر اثري
— 424 —
مخصوصاً اگر ذي حيات باشد نمونه كوچك عالم و هسته كائنات و ثمره‌يي از ثمرات كره زمين است. پس ايجاد كننده‌ي آن نمونه‌ي ك از آنهسته و ثمره مذكور همان كسي‌ست كه همه كائنات را ايجاد كرده است. ايجاد كننده ميوه نمي‌تواند كسي جز ايجاد كننده درخت باشد. پس هم‌چنان كه هر اثري همه آثار را متوجه مؤثر خود ميين مي‌هر فعل نيز همه افعال را به فاعل خود نسبت مي‌دهد، زيرا مشاهده مي‌كنيم كه هر فعل ايجادي به اندازه‌يي بزرگ و گسترده است كه اكثر موجودات را در بر مي‌گيرد و به نحوي ديده مي شود كه گويي نوك پيكان قانون دور و دراز خلاقيت هيچ جرات تا خورشيدهاست. به عبارت ديگر هر كس كه صاحب آن فعل ايجادي جزئي‌ست مي‌بايست فاعل همه افعالي نيز باشد كه تابع قانون كلي‌اند و از ذرات تا خورشيد كشيده شت كه بمه موجودات را در احاطه دارند.آري، احيا كننده يك مگس مي‌بايست همان ذاتي باشد كه همه حشرات و حيوانات كوچك را ايجاد و زمين را احيا مي‌كندنگرديدكه ذره را چون (درويش) مولوي مي‌چرخاند بايد همان ذاتي باشد كه موجودات را سلسله‌وار به حركت در ‌آورده و خورشيد را با سياراتش مي‌گرداند، ز شنيدننون، سلسله‌يي‌ست و افعال وابسته به آن مي‌باشند.
پس همان گونه كه هر اثر همه آثار را متوجه مؤثر خود مي‌داند و هر فعل ايجادي همه افعال بي‌حرمفاعل خود مي‌داند، هر اسم تجلي يافته در عالم نيز همه اسم‌ها را به مسماي خود نسبت داده و اثبات مي‌كند كه عنوان‌هاي اويند، زيرا اسم‌هاي تجلي يافته در كائنات هم‌چون دايره هاي متد ی از رنگ‌هاي هفت‌گانه در نور، وارد حيطه هم مي‌شوند و ياور يك‌ديگرند و اثر هم‌ديگر را تكميل كرده و زينت مي‌بخشند. مثلاً زماني كه اسم محيي در چيزي تجلي مي‌كند و لحظه‌يي كه به آن حيات مي‌بخشد اسم حكيم هم تجلي مي‌يابد و كالبد آن ذي ‌حيات را كه به صورت آشيانه‌اش است با حكمت تنظيم مي‌كند. در عين حال اسم كريم هم تجلي كرده و آشيانه‌اش را تزيين مي‌دهد. نيز در همان لحظه تجلي اسم رحيم هم ديده مي‌شود تا حوايج آن كالبد را با مهرباني تأمين ن عالم‌اسم رزاق هم در همان زمان تجلي كرده و رزق مادي و معنوي مورد نياز براي بقاي آن ذي حيات را از جايي
— 425 —
كه فكرش را هم نمي‌كند تأمين مي‌نمايد، و هكذا... پس بايد گفتمحيي نام هر كس كهري كه اسم نوراني و محيط حكيم در كائنات نيز اسم هموست؛ اسم رحيم هم كه همه مخلوقات را با مهرباني تربيت مي‌كند؛ اسم رزاق نيز كه با كرمش همه جانداران را تغذيه مي‌نمايد اسم و عنوان اوست و هكذا...
پس هر اسم و هرزگاري اثري چنان برهان و مهر وحدانيت و خاتم احديتي‌ست كه نشان مي‌دهد هر كدام از كلمات نگاشته شده در صحايف كائنات و سطرهاي اعصار ی كه موجودات ناميده مي‌شوند ی نقش قلم كاتب‌شان هستند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عضرترينَنْ قَالَ (اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَ النَّبِيُّونَ مِنْ قَبْلِى لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ) وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ وَ سَلِّمْ

* * *

مسأله پنجم
ثانياً:در نامه‌تان مطلب ديگري را در قالب اين سؤال مطرحاري، ويد كهآيا صرف گفتنلا اله الّا اللهكافي است؟يعنياگر كسيمحمد رسول اللهنگويد مي‌تواند از نجات يافتگان باشد؟پاسخ اين مطلب مفصل است. اين‌جا فقط همين مقدار كته عظيم كه: دو عبارت شهادتين جدايي ناپذير، اثبات كننده و در برگيرنده هم‌اند و تصور بخشي از آن بدون بخش ديگر ممكن نيست. مادام كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبيا و وارث همه پيامبران است پس در رأس تمام راه‌هاي رسيدن (به خوچك و قرار دارد. بيرون از جاده كبراي او راهي براي حقيقت و نجات نيست. امامان عموم اهل معرفت و تحقيق مانند سعدي شيرازي مي‌گويند:
محال است سعدي به راه نجات ظفر بردن جز در پي مر توجه نيز گفته اند:
كُلُّ الطُّرُقِ مَسْدُودٌ اِلاَّ الْمِنْهَاجَ الْمُحَمَّدِىَّ
— 426 —
ليكن گاه اتفاق مي‌افتد با اين‌كه در مسير احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ الكوچك آ هستند نمي‌دانند؛ و حال آن‌كه در مسير احمدي‌اند.
گاه نيز با پيامبر آشنايي ندارند، اما راهي كه مي‌روند از اجزاي مسير احمدي‌ست.
برخي اوقات نيز به راه و مسير محمدي كه انسر كيفيتي مجذوبانه يا حالتي توأم با استغراق يا وضعيتي براساس انزوا و بدويت نمي‌انديشند و لا اله الّا الله براي‌شان كفايت مي‌كند.
اما با اين حال مهم‌ترين جهت اين است كهعدم قبول،مطلبي، وقبول عدم،مطلب ديگري‌ست. ايین قبيل اشخاصِ اهیل جذبهموقعيتلت، يا بي‌خبر و ناآگاه، از پيامبر آگاهي ندارند و درباره‌اش فكر نمي‌كنند تا او را قبول كنند. ايین است كه در ايین‌باره در جیهل مي‌مانند. در خصیوص معیرفت الهي چيزي كه میي‌دانند لا اله الّا الله است. اين‌ها مي٢٥)
بد از اهل نجات باشند. اماكساني كه درباره پيامبر مطالبي شنيده‌اند و از آن‌چه آورده آگاه هستند اگر تصديقش نكنند قادر به شناخت حضرت حق نخواهند بود. براي آنقيماً ها كلاملا اله الّا اللهبه توحيدي كه سبب نجات و رستگاري‌‌ست ختم نمي‌شود.زيرا اين وضع "عدم قبولِ" جاهلانه نيست كه دليل معذور بودن شود بلكه "قبول عدم" و انكار است. شخصي كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ی كه با معجزات و آثالِيمُ ر فخر كائنات و مدار شرف و افتخار نوع بشر است ی انكار مي‌كند شكي نيست كه به هيچ وجه نمي‌تواند مظهر هيچ نوري شود، لذا خداوند را هم نمي‌شناسد.
بگذريمتي بودً همين قدر كافي‌ست.

* * *