— 392 —
لمعه سيام
لمعهي سيام مكتوب سي و يكم، يكي از ثمرات زندان اسكي شهير، حاوي شش نكته است.
همانطور كه يكي از درسهاي بزرگ مدرسه يوسفيه دنيزلي، "رساله ثمره" و نيز درس باارزش و كامل مدرسهي يوسفيه آفيون، "الحجةالزهرا" بود، از درسهاي بزرگ و مفيد مدرسه يوسفيه اسكي شهير نيز همين لمعه سيام است كه حاوي شش نكته از شش اسميست كه حامل اسم اعظم ميباشد.
هر كسي قادر به فهم و درك كامل بحث عميق و گستردهي بخش"حي قيوم" از مباحث مربوط به اسم اعظم نيست امّا در برداشت از آن بيبهره نميماند!
نكته اول
بر نكتهيي از اسم قدوس دلالت دارد
مناسب است نكته مربوط به اسم "قدوس" در ذيلِ ذيلِ كلام سيام لحاظ شود.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَاْلاَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ ﴾
(ذاريات: ٤٨)
— 393 —
نكتهيي از آيه فوق و اسم اعظم، يا جلوهيي از اسم قدوس را - كه نوري از انوار ششگانه اسم اعظم است - در پايان ماه شريف شعبان، در زندان اسكي شهير شهود كردم. موجوديت الهيه را در كمال ظهور و وحدت ربانيه را با تمام وضوح نشانم داد. ديدم كائنات و اين كره خاكي كارخانهيي بزرگ و پركار، يا سرسرا و مسافرخانهييست كه مدام پر و خالي ميشود. كارخانهها و سرسراها و مسافرخانههايي چنين پر كار، معمولاً بر اثر زبالهها، پس ماندهها و كثافات محيط آلودهيي دارند و در آنها انبوهي از زبالههاي بدبوي كثيف ديده ميشود. اگر بر اين مكانها نظارت دقيقي وجود نداشته باشد و محيطشان را تميز نكنند نميتوان در آنجا ماند، و انسان در چنين جاهايي خفه ميشود.
اما كارخانه كائنات و مسافرخانه زمين چنان پاك و تميز و نظيف و منزه از آلودگي و پليديست كه نميتوان چيز بيمصرف و شي بيفايده يا آلودگي تصادفياي را در آن ديد. اگر در ظاهر آنها هم چنين چيزي مشاهده شود بيدرنگ با ماشينهاي شستشو آن را تميز و پاك ميكنند.
بيترديد كسي كه بر اين كارخانه نظارت دارد كار خود را به بهترين وجه انجام ميدهد. بهنظر ميرسد اين كارخانه داراي صاحبيست، كه پاكيزگي و نظافت را دوست دارد، او ترتيبي ميدهد كه اين كارخانه بزرگ همچون اتاق كوچكي تميز شده و امورش سامان يابد؛ به گونهيي كه چيزي از مواد زايد و ناپاك اين كارخانه بزرگ باقي نميماند. به نسبت بزرگي اين كارخانهي با عظمت، در آن از زباله و مواد زايد و آلوده خبري نيست.
انسان اگر يك ماه خود را شستشو ندهد و محل كوچك زندگيش را نروبد و نظافت نكند بسيار آلوده و كثيف خواهد شد، پس بيترديد پاكي و نظافت و نورانيت و تميزي اين جهان، همواره از نظافت و طهارتي حكيمانه و دقيق نشأت ميگيرد و اگر آن تطهير و پاكيزگي و نظارتِ دقيق هميشگي وجود نداشت، شمار فراواني از موجودات در عرض يك سال بر اثر آلودگي زمين خفه ميشدند؛ و سيارات و كراتي كه در فضاي سماوات دچار تخريب و نابودي ميشوند، بلكه ستارگان متلاشي شده
— 394 —
بر سَرِ ما و ديگر موجودات كرهي زمين سقوط كرده و دنياي ما را به نابودي ميكشاندند؛ سنگهايي به بزرگي كوه بر سرمان باريدن ميگرفت و ما را از وطن دنيويمان فراري ميداد؛ در حاليكه از گذشته تاكنون اگر تعداد معدودي از سنگهاي آسماني بر اثر تخريب يا تعمير و بر مدار عبرت سقوط كرده باشند، بر سر كسي فرود نيامده و به كسي آسيب نرساندهاند.
بر اثر تقابل و تحول مرگ و حيات در روي زمين جنازه صدها هزار موجود تلف شده و پسماندههاي انواع و اقسام نباتات چنان برّ و بحر را آلوده ميكرد كه مردم بهجاي دوست داشتن و عاشق شدن دنيا و طبيعت زيبا و بينقصاش، از آن متنفر شده و به مرگ و نيستي دچار ميگشتند.
همانطور كه يك پرنده به راحتي بالهاي خود و يك نويسنده به سادگي صفحات دفتر خود را پاك ميكند، بالهاي اين مرغ خاكي و مرغان آسماني مقصود زمين و اجرام سماويست. و صفحات كتاب آفرينش نيز چنان پاك و زيبا ميشوند تا كساني كه جمال بينقص آخرت را نميبينند و براساس ايمان نميانديشند، با دل باختن به پاكيزگي و زيبايي جهان، اهل پرستش شوند.
گويي سراي اين عالم و كارخانه جهان هستي، مظهري از تجلي باعظمت اسم "قدوس" است؛ طوري كه بهنظر ميرسد نهتنها پاكيزهسازان "آكل اللحم" درياها و عقابان صخرهها بلكه مأموران جمعآوري اجسادي چون موران و كرمها نيز تابع فرامين آن عرصهي طاهر قدسي هستند.
همچنين گلبولهاي سرخ و سفيد خوني كه در بدن جريان دارد در پيروي از آن فرامين قدسي و پاككننده است كه در سلولهاي بدن عمل تميز كردن را انجام ميدهند، نيز تنفس هم موجب تصفيه و پاكيزگي خون ميگردد. همانطور كه پلكها در تميز نگاه داشتن چشم تابع فرمان مذكورند، پشه نيز در نظافت بالهاي خود و ابر و باد هم (در جابهجايي) گوش به همان فرمان دارند. باد، گرد و
— 395 —
غبار نشسته بر سطح زمين را ميروبد و پاك ميكند. ابر بر فراخناي زمين آب ميپراكند و گرد و غبار را مينشاند، و آنگاه براي اينكه چهرهي آسمان را مدّت زيادي مكدّر نكند تكّههاي خود را بهسرعت جمعآوري كرده، پنهان ميشود. و چهره و سيماي زيباي آسمان را پاكيزه و تميز و درخشان و نوراني مينماياند.
تمام ذرات عالم نيز مانند ستارگان، عناصر، مواد معدني و نباتات تابع اوامر پاككننده مزبور هستند، طوري كه در ميان توفان تحولات حيرتانگيز، مراقب نظافت و پاكيزگي ميباشند. ذرات هيچگاه بيدليل در جايي جمع نميشوند و گرد هم نميآيند. هر ذره در صورت آلوده شدن بهسرعت پاك ميشود. ذرات براي كسب پاكترين، درخشانترين، نظيفترين و تميزترين وضعيت؛ و براي بهدست آوردن زيباترين، شفافترين و لطيفترين صورتها توسط قدرتي حكيمانه هدايت ميشوند.
اين فعل واحد يعني طهارت و پاكيزگي بهعنوان حقيقتي يگانه، متأثر از اسم اعظمي چون اسم قدوس، يكي از بزرگترين تجليات در دايره عظيم كائنات است كه مستقيماً موجوديت ربانيه و وحدانيت الهيه را همراه با اسماءالحسني در برابر چشماني چون دوربين و فراخ همچون خورشيد نمايان ميكند.
آري، همانطور كه در بسياري از بخشهاي رساله نور با براهين قطعي ثابت شده است كه فعل تنظيم و نظام بهعنوان جلوهيي از اسم حكم و حكيم، نيز فعل توزين و ميزان بهعنوان جلوهيي از اسم عدل و عادل، همچنين فعل تزيين و احسان بهعنوان جلوهيي از اسم جميل و كريم، و فعل تربيت و انعام بهعنوان جلوه اسم رب و رحيم، در دايره بزرگ عالم هر كدام حقيقت و فعل واحدي هستند و مظهر وجوب وجود ذات واحد و وحدت او ميباشند؛ به همان ترتيب فعل تنظيف و تطهير نيز بهعنوان جلوه و مظهري از اسم قدوس، موجوديت آن ذات واجبالوجود را (به وضوحي) چون خورشيد، و وحدانيتاش را به روشني روز نمايان ميسازد.
افعال حكيمانه مذكور مانند تنظيم، توزين، تزيين و تنظيف در دايرهيي بزرگ از نقطهنظر وحدت نوعيهشان بر صانع واحد دلالت دارند و به همينترتيب بيشتر اسماءالحسني و شايد هر كدام از هزار و يك نام الهي در اين دايره بزرگ، جلوهيي
— 396 —
اعظم دارند؛ و فعل بر آمده از جلوه مزبور به نسبت بزرگياش، به وضوح و با قطعيت، واحد احد را نمايان ميسازد.
آري، حكمت عامه كه هر چيز را مطيع قانون و نظام خود ميكند، و عنايت شامله كه همه چيز را زينت ميبخشد و ميخنداند، و رحمت واسعه كه هر چيز را راضي و خشنود ميسازد، و رزق عمومي معيشت كه موجب تغذيه همهي موجودات و لذت آنها ميشود، و حيات و احيا كه هر چيز را با عموم اشيا مرتبط و مستفيد ساخته و تا حدي مالك آنها ميكند، حقايق بديهي و افعال وحداني ميباشند كه سيماي هستي را زيبا و نوراني ميسازند و مانند نور كه بر خورشيد دلالت دارد، بهطور بديهي ذات حكيم، كريم، رحيم، رزاق، حي و محيي را نمايان ميكند. اگر يكي از آن صدها فعل گسترده - كه هر كدامشان برهان آشكاري بر وحدانيتاند - به واحد احد نسبت داده نشود، محالهايي در صدها شكل و صورت لازم ميآيد.
براي مثال نهتنها حقايق بديهي و دلايل وحداني چون حكمت، عنايت، رحمت، اعاشه، بهمعناي تغذيه كردن، زنده نگاه داشتن، اداره نمودن، خوراندن و نوشاندن. م. و احيا بلكه اگر فقط فعل پاكيزگي به خالق كائنات نسبت داده نشود، در آنصورت در مسلك كفرآميز اهل ضلالت ضروريست، كه يا هر يك از مخلوقات مرتبط با پاكيزگي از ذره و پشه گرفته تا عناصر و ستارگان، در زمينهي تزيين و توزين و تنظيم و پاكيزگي كائنات و انديشيدن به آن و انجام عمل مناسب با آن قابليتي داشته باشند؛ يا بايد در آنها صفات قدسيهي آفريننده جهان لحاظ گردد؛ يا بايد مجلس مشورتي بزرگي به عظمت كائنات براي توازن تزيين و پاكيزگي و دخل و خرجهاي اين عالم وجود داشته باشد و ذرات نامحدود، پشهها و ستارگان اعضاي مجلس مزبور شوند. لذا صدها موضوع محال مبتني بر خرافه و سفسطه مطرح خواهد شد تا تزيين و تطهير و پاكيزگي متعالي و عامي كه در هر سو ديده و مشاهده ميگردد توجيه گردد. اينجا نه يك، كه صد هزار امر محال مطرح ميشود.
مثلاً اگر روشنايي روز و خورشيدهاي خيالي - كه در هر شي شفاف روي زمين بازتاب مييابند - به خورشيد آسمان نسبت داده نشود، و اگر گفته نشود كه همه نورها
— 397 —
بازتاب نور خورشيدند، در آنصورت بايد در تمام تكه شيشههايي كه بر روي زمين ميدرخشند و قطرات آب و بلورهاي برف و حتي در ذرات هوا به وجود خورشيدهاي متعددي اعتراف كرد، تا وجود نور و روشنايي عام توجيهي داشته باشد.
حكمت هم نوعي روشناييست، رحمت فراگير نيز نور است؛ همچنين تزيين، توزين، تنظيم و تنظيف، نورهاي محيط و فراگيرند و در حقيقت شعاعهاي نوراني آن شمس ازلي هستند. اينك بيا و ببين كه كفر و ضلالت چگونه وارد باتلاقي ميشوند كه بيرون آمدن از آن غيرممكن است؛ و جهالت در ضلالت را ببين كه تا چه حد احمقانه است و بر زبان آر كه:
الحَمدُللهِ علي دِينِ الاسلامِ و كَمالِ الايمَان
آري، اين نظافت فراگير و عالي كه سراي كائنات را پاكيزه ميدارد، بيشك جلوه و مقتضاي اسم قدوس است؛ همانطور كه تسبيح همه آفريدهها متوجه اسم قدوس ميباشد اسم قدوس هم خواهان پاكيزگي تمام آنهاست.
فراموش نكنيم كه خصلتهاي ناپسند، اعتقادات باطل، معاصي و بدعتها از پليديهاي معنوي محسوب ميشوند.
همين انتساب قدسي نظافت است كه موجب شده است حديث اَلنَّظَافَةُ مِنَ الايمَانِ نظافت و پاكيزگي را از نورانيت ايمان بهشمار آورد و آيهي
﴿ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ﴾
(بقره: ٢٢٢)
نيز طهارت و پاكي را مداري از محبت الهيه بخواند.
— 398 —
نكته دوم لمعهي سيام
﴿ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ﴾
(حجر: ٢١)
نكتهيي از آيه فوق و يك اسم اعظم، يا جلوهيي از اسم عدل - كه نوري از انوار ششگانه اسم اعظم است - مانند نكته اول در زندان اسكي شهير در دور دستها مشاهده گرديد، براي تفهيم و توضيح آن باز هم به طريق تمثيل ميگوييم:
اين جهان سراييست كه گويي شهري در آن واقع است كه همواره بر اثر تخريب و تعمير در حال دگرگونيست. باز در آن شهر، مملكتي هست كه بر اثر جنگها و مهاجرتها مدام در غليان ميباشد، در آن مملكت نيز عالمي هست كه هميشه با مرگ و حيات دست به گريبان ميباشد.
بر اين سرا، شهر، مملكت و عالم، چنان موازنه، ميزان و توزين حيرتانگيزي حاكم است كه با تأمل در آن آشكارا ثابت ميشود، كه تحولات و دخل و خرجهاي بيحد و حصري كه در شمار نامتناهي موجودات مشاهده ميشود، براساس ميزان ذاتي يگانه، اندازهگيري و سنجيده ميشود، و اوست كه در هر لحظه و آني جهان هستي را ميبيند و از نظر ميگذراند.
اگر فقط يكي از ماهيان با هزار تخم، و در نباتات فقط يكي از گلها چون گل خشخاش با بيست هزار تخم، و عناصر جاري همچون سيل، با فشار و با شدت هر چه تمام، ميخواستند موازنه موجود را بر هم زده و خود بر هستي استيلا يابند؛ و اگر اين آفريدهها در هستي به حال خود رها ميشدند، و كارشان به تصادف بيهدف و قدرت كور و بدون ميزان، و طبيعت بيشعور و ظلماني سپرده ميشد، تعادل بين اشيا و موازنه موجود در هستي چنان بههم ميريخت كه در عرض يك سال و شايد يك روز هرج و مرج همهجا را ميگرفت، مثلاً دريا پر ميشد از مواد
— 399 —
در هم بر هم، و متعفن ميشد، هوا بر اثر گازهاي مضر، مسموم ميشد، سطح زمين نيز به مزبله و منجلاب و قتلگاهي تبديل ميشد كه جهان احساس خفگي ميكرد.
از سلولهاي حيوان و گلبولهاي سرخ و سفيد خون و تحولاتي كه در ذرات هست، و تناسبي كه در اندامهاي بدن وجود دارد گرفته تا ورودي و خروجي درياها و چشمههاي زيرزميني و تولد و مرگ حيوانات و نباتات، و تخريبات و تعميرات پاييز و بهار، تا نوع حركات و فوايد عناصر و ستارگان، و تحول و تضادي كه در موت و حيات، نور و ظلمت و برودت و حرارت هست؛ اينها با چنان ميزان حساس و مقياس ظريفي تنظيم و ترتيب داده شدهاند كه عقل و خرد انسان هيچچيز را در حقيقت اضافي و بيهوده نميبيند. حكمت انسان نظميكامل و دقيق، و توازني زيبا را در همهچيز ميبيند و نشان ميدهد، بلكه حكمت انساني نيز خود نمود و ترجماني از همان نظم و توازن است.
حال بيا و به توازن موجود بين خورشيد و دوازده سياره مختلف بنگر. آيا اين موازنه به وضوح نشانگر ذات ذوالجلالي نيست كه عدل است و قدير؟ مخصوصاً توجه داشته باش كه سفينه ما يعني كره زمين نيز كه يكي از همان سيارات است در عرض يك سال گرد دايرهيي بيست و چهار هزار ساله مدت زمانيست كه اگر يك انسان مدار سنوي زمين را پياده طي نمايد، به طول خواهد انجاميد. ميگردد و سياحت ميكند، و بهرغم سرعتي كه دارد هيچيك از اشياي چيده شده بر روي زمين را نميلرزاند، بههم نميريزد و به فضا پرتاب نميكند. اگر سرعت زمين مقداري كم يا زياد ميشد ساكنان خود را به هوا پرتاب ميكرد و در فضا نابودشان مينمود، و موازنه زمين اگر يك دقيقه حتي يك ثانيه بر هم ميخورد سراسر دنياي ما بههم ميريخت و احتمالاً زمين با سيارات ديگر برخورد ميكرد و قيامتي بر پا ميشد.
حيات و ممات چهار صد هزار نوعِ نباتي و حيواني بر روي زمين و موازنه رحيمانه موجود در تغذيه و زندگي آنها، چون خورشيد تابان نشانگر ذات يگانه عدل و رحيم است.
— 400 —
اگر از افراد آن ملتهاي بيحد و حصر، فردي را در نظر بگيريم، خواهيم ديد، كه اعضا و جوارح و حواس او با چنان موازنهي دقيقي در تناسب و توازن هستند كه آشكارا نشانگر خالق عدل و حكيم ميباشند.
سلولهاي بدن هر حيواني و رگها و گلبولهاي موجود در خون و ذرات موجود در گلبولهاي آن، چنان موازنه دقيق و حساس و عجيبي دارند كه موجب ميشود بالبداهه اثبات گردد كه خالق عدل و حكيمي هست كه مهار همه چيز به دست او و كليد همهچيز نيز در اختيار اوست و هيچچيز مانع هيچچيز نميشود. با ميزان و قانون و نظام خالقي عدل و حكيم كه ادارهي هر چيز به دست اوست همه آفريدههاي هستي همچون شي واحدي به سادگي تحت تربيت و ادارهاش قرار دارد.
كسي كه در قبول موازنه اعمال انس و جن در محكمه كبراي حشر و در ميزانِ عدالت اعظم او شكي دارد، اگر به موازنه اكبري كه در اين دنيا هست و با چشمان خود آن را ميبيند، دقت كند شك و ترديدي برايش باقي نخواهد ماند.
اي انسانِ بدبختِ مُسرفِ پليد، اي ناپاك! دستور العمل همه موجودات و همه كائنات براي حركت، ميانهروي و نظافت و رعايت عدالت است و تا وقتي تو اين حقيقت را ناديده بگيري، به دليل مخالفت با همه موجودات، مورد خشم و نفرت آنها قرار ميگيري، دل به چه بستهيي كه با ظلم و بينظمي و اسراف و پليدي خود، آنها را خشمگين ميكني؟
آري، حكمت عامه كائنات - كه از جلوههاي اعظم اسم حكيم است - بر مدار ميانهروي و عدم اسراف حركت ميكند و به ميانهروي نيز فرمان ميدهد. نيز عدالت تامهيي كه در كائنات هست و از جلوههاي اعظم اسم عدل ميباشد تدبير موازنه همه موجودات را به دست دارد و انسان را به عدالت فرمان ميدهد. درآيات هفتم تا نهم سوره رحمان به چهار مرتبه و چهار نوع ميزان اشاره ميشود:
﴿ وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ٭ اَلاَّ تَطْغَوْا فِى الْمِيزَانِ ٭ وَاَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ ﴾
اين كه در آيات مذكور كلمه ميزان چهار بار تكرار شده است، نشاندهنده
— 401 —
درجه عظمت ميزان در كائنات و اهميت فوقالعاده آن ميباشد. آري، همانطور كه در هيچچيز عالم، اسراف و زيادهروي نشده است، در هيچ آفريدهيي هم ظلم و عدم توازن حقيقي وجود ندارد.
تنظيف و نظافت - كه ريشه در جلوه اعظمي از اسم قدوس دارد - تمام موجودات جهان هستي را پاك و زيبا ميكند. در هيچچيز، ناپاكي و پليدي حقيقي مشاهده نميشود، به شرط اينكه دست آلوده بشر با آنها تماسي نداشته باشد.
از حقايق قرآني و اصول اسلامي درياب كه عدالت، ميانهروي و پاكيزگي در زندگاني بشر تا چه حد اصولي ميباشند؛ و بدان! كه احكام قرآن تا چه حد با كائنات مرتبط بوده و تا چه ميزان در جهان هستي ريشه دوانده و آن را در برگرفته است؛ و بدان! كه از بين بردن آن حقايق مانند از بين بردن كائنات و تغيير صورت آن، غيرممكن است.
در حاليكه صدها حقيقت در برگيرنده چون رحمت، عنايت و حافظيت همانند سه نور اعظم مذكور، مقتضي و مستلزم حشر و آخرتند، مگر ممكن است حقايق فراگير و پر قدرتي چون رحمت، عنايت، عدالت، حكمت، ميانهروي و نظافت - كه حاكم بر كائنات و همه موجودات هستند - با نبود حشر و آخرت، به نامهرباني و ظلم و بيحكمتي و اسراف و ناپاكي و بيهودگي تبديل شوند؟
حاشا! صد هزار بار حاشا! رحمت و حكمتي كه از حق حيات پشهيي رحيمانه محافظت ميكند آيا ممكن است با برپا نكردن حشر، حقوق حياتي ذيشعورانو بينهايت حقوق موجودات عالم را ضايع گرداند؟ و اگر جايز باشد بايد گفتآيا ممكن است حشمت ربوبيهيي كه در رحمت و شفقت و عدالت و حكمت،بينهايت دقيق و حساس است، و سلطنت الوهيتي كه اين عالم را با صنايع بديعو نعمتهاي بيحد و حصر تزيين نمود تا كمالات خود را بنماياند و خود را بشناساند تا ديگران دوستاش داشته باشند، اجازه خواهد داد حشري در كارنباشد و مخلوقات و كمالات خود او به هيچ انگاشته شود و در معرض انكار قرار گيرد؟ حاشا! بديهيست كه چنان جمال مطلقي اجازه چنين قبح مطلقي را نخواهد داد.
— 402 —
آري، كسي كه در پي انكار آخرت است ابتدا بايد دنيا را با تمام حقايقش انكار كند؛ وگرنه جهان با تمام حقيقتهايش با صدهزار زبان او را تكذيب كرده و كاذب بودن او را در دروغي كه ميگويد صدهزار بار ثابت خواهد نمود. در كلام دهم با دلايل قطعي ثابت شده است كه وجود آخرت همچون وجود دنيا قطعيست و ترديدي در آن نميباشد.
سومين نكتهيي كه بر نور سوم از انوار ششگانه اسم اعظم اشارت دارد
﴿ اُدْعُ اِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ ﴾
(نحل: ١٢٥)
نكتهيي از آيه فوق و جلوهيي از "اسم حَكم" بهعنوان اسم اعظم يا نوري از انوار ششگانه اسم اعظم در ماه مبارك رمضان در زندان اسكي شهير مشاهده شد. نكته سوم كه شامل پنج نقطه است فقط با هدف اشارهيي به آن، با عجله نوشته شد و به شكل پيشنويس باقي ماند، كه به شرح زير ميباشد:
نقطه اول از سومين نكته
همانطور كه در كلام دهم اشاره شد، تجلي اعظم اسم حَكم، كائنات را همانند كتابي مينُمايد كه هر صفحهاش حاوي صدها كتاب و هر سطرش در برگيرنده صدها صفحه و هر كلمهاش داراي صدها سطر و هر حرف آن داراي صدها واژه و هر نقطه آن شامل فشرده و مختصري از كتاب است. صفحات و سطرها و نقطههاي اين كتاب به صدها شكل، رسّام و كاتب آن را به وضوح نشان ميدهد به نحوي كه مشاهده كتاب كائنات، صدها برابر بيش از آنكه وجود كتاب را اثبات كند وجود كاتب و يگانگي آن را اثبات ميكند، زيرا "حرف" در حاليكه وجود خود را بهاندازه "حرفي" بيان ميدارد، به ميزان سطري از نويسندهاش خبر ميدهد.
— 403 —
آري، روي زمين يكي از صفحات اين كتاب بزرگ است، و انواع و اقسام نباتات و حيوانات را همانند كتابهاي متعددي ميتوان با هم در يك زمان، بيهيچ خطايي و در نهايت كمال با چشم مشاهده كرد كه در فصل بهار نگاشته شدهاند.
سطري از اين صفحه، باغيست، و به تعداد گلها و درختان اين باغ، قصائد منظوم و تو در تويي را كه بدون خطايي نوشته شدهاند، با چشم ميبينيم.
كلمهيي از آن سطر، درختيست پر گل كه براي ميوه دادن، برگ و باري بههم زده است. اين كلمه به تعداد ميوهها و گلها و برگهاي موزون و زيبا و منظماش، از لطايف معناداري در مدح و ثناي حَكم ذوالجلال برخوردار است.
همين درخت مانند هر درخت پر گل ديگري، گويا قصيدهيي منظوم در مدح آفرينندهاش سر داده است.
نيز گويي حَكم ذوالجلال با هزاران چشم خواهان تماشاي آثار عجيب و حيرتانگيزيست كه خود در گستره زمين در معرض ديد ديگران گذارده است.
همچنين گويي درخت براي آنكه هداياي مُرصّع و نشانها و علائمي را كه آن سلطان ازلي در اختيارش نهاده است در بهار - كه عيد خاص و زمان شكوفايي اوست - در معرض ديد پادشاه قرار دهد، شكل تزيين شده، موزون، منظم و معناداري يافته است و چنان شكل حكيمانهيي به آن داده شده كه در هر گل و ميوهاش دلايل و وجوه متعدد تو در تويي بر وجود نقاش آن و نامهايش گواهي ميدهند.
براي مثال در هر گل و ميوهيي ميزاني هست، ميزاني در غايت انتظام، انتظامي در تنظيم و توزيني مدام نو شونده، توزين و تنظيمي غرق در زينت و صنعت، و زينت و صنعتي با رايحهها و طعمهاي حكيمانه؛ اين است كه هر گل به تعداد همه گلهاي آن درخت بر حَكم ذوالجلال اشاره دارد.
در اين درخت كه چون كلمهييست، و ميوهاش در حكم حرفي، هستهيي به مثابه نقطهيي هست كه همچون صندوقچه كوچكي خلاصه كاملي از درخت و برنامههايش را در بردارد. به اين ترتيب و بر همين قياس، همه سطرها و صفحات كتاب كائنات به واسطه تجلي اسم حَكم و حكيم، نه تنها هر صفحه، بلكه هر سطر و هر كلمه و هر حرف و هر نقطهاش چنان معجزهييست كه اگر تمام اسباب جمع
— 404 —
شوند نميتوانند نقطهيي نظير آن را ايجاد كنند، و با آن به معارضه برخيزند.
آري، هر يك از آيات تكويني قرآن عظيم كائنات، به تعداد نقطهها و حروف هر آيه، حاوي معجزاتيست، كه صُدفه تصادف، اتفاق و امري كه بدون برنامه قبلي رخ ميدهد. م. يا طبيعت بيشعور و بينظم و بيغايت يا قدرت كور به هيچوجه نميتوانند در نظم و ترتيب خاص و بينهايت حكيمانه و بصيرانه آن دخل و تصرف داشته باشند كه اگر دخالت داشتند اثرات بينظمي در آن مشاهده ميشد؛ ولي در طبيعت هيچ بينظمي و بههم ريختگي ديده نميشود.
نقطه دوم از سومين نكته
شامل دو مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله اول: چنانكه در كلام دهم بيان گرديد قاعدهيي اساسيست كه جمالي در نهايت كمال و كمالي در نهايت جمال بخواهد خود را ببيند و بروز دهد و به ديگران بنماياند. بنا بر همين قاعده اصولي عام است كه نقاش ازلي كتاب كبير كائنات، براي آنكه با اين عالم و هر صفحه اين جريده و با هر سطر و حتي با هر حرف و نقطهاش خود را بشناساند و كمالات خويش را به ديگران بفهماند و جمال خويش را ظاهر كند تا ديگران دوستش داشته باشند، با زبانهاي متعددِ همه موجودات اعم از جزيي و كلي، جمال كمال و كمالِ جمال خويش را ميشناساند و موجب ميشود دوستش داشته باشند.
حال اي انسان غافل! حاكمِ حَكمِ حكيمِ ذوالجلال و الجمال بر آن است تا با هر يك از آفريدگانش و با شيوههاي بيشمار و درخشان، خود را به تو بشناساند و تو او را دوست داشته باشي؛ بدان و آگاه باش! اگر در برابر خواست او براي معرفياش، او را مؤمنانه نشناسي و با عبوديت خود نتواني كاري كني كه او تو را دوست داشته باشد، خسارت و جهالت بيحد و حصري در انتظارت خواهد بود.
مسأله دوم: در مُلك صانع قادر و حكيم كائنات جايي براي اشتراك نيست، همهچيز در نهايت نظم است از اين رو شركپذير نيست. اگر دستان متعددي اقدام به انجام كاري كنند، كار ناقص و بينظم انجام خواهد شد، و اگر مملكتي دو پادشاه
— 405 —
داشته باشد، و شهري دو والي و روستايي دو كدخدا، طبيعيست كه امور آن مملكت يا شهر يا روستا در هم خواهد ريخت؛ به همينترتيب هر فردي كه كمترين مسئوليتي داشته باشد دخالت ديگران در مسؤوليتاش را نميپذيرد. اينها نشان ميدهند كه اساسيترين ويژگي حاكميت، بيترديد استقلال و فرديت است، به عبارت ديگر وحدت، لازمه نظم و فرديت، لازمه حاكميت است.
مادام كه سايهي موقتي از حاكميت، در انساني كه عاجز و نيازمند معاونت است، اين چنين مداخلهي غير را رد ميكند، بيترديد حاكميتي مطلق و حقيقي (در درجه ربوبيت) نزد قدير مطلق دخالت و مداخله را به شدت رد خواهد كرد، چون اگر ذرهيي دخالت در كار بود، نظمي باقي نميماند.
در حقيقت جهان هستي طوري آفريده شده است كه در آن براي آفريدن هستهيي، قدرتي لازم است كه توانايي خلق درختي را داشته باشد؛ و براي خلق درختي، قدرتي لازم است كه توان آفريدن كائنات را داشته باشد؛ و اگر در جهان هستي شريكي باشد كه دخالت كند، در موجوديت كوچكترين هسته نيز سهيم خواهد شد، زيرا هسته، نمونهيي از آن خواهد بود. در آنصورت دو ربوبيتي كه در اين عالم بزرگ جاي نميگيرند بايد در هستهيي يا ذرهيي جاگير شوند؛ و اين دورترين و بيمعناترين محال در ميان محالات و خيالات باطل است. شرك و كفر مقتضي عجز قادر مطلق حتي در هستهييست، قادري كه احوال عام و كيفيات كائنات عظيم را در ميزان عدل و نظام حكمت خويش نگاه ميدارد. آگاه باش! كه شرك و كفر تا چه حد خلاف و خطا و دروغ است و توحيد تا چه ميزان حق و حقيقت ميباشد و الحمَدُللهِ عَلي الايمَان بگو.
نقطه سوم
صانع قادر با اسم حَكم و حكيم خود هزاران عالم منظم را در متن اين جهان گنجانده است. او در درون اين عوالم انسان را مدار و مركز قرار داد. انساني كه بيشتر از همه (موجودات) مظهر و مدار حكمتهاي موجود در كائنات ميباشد. در دايره انسان نيز "رزق" حكم مركزي يافته است؛ در عالم انساني غالب حكمتها و مصلحتها متوجه
— 406 —
همين "رزق"اند و با آن ظهور مييابند. تجلي اسم حكيم به واسطه وجود شعور در انسان و ذوق در رزق، آشكارا مشاهده ميگردد؛ و هر فن از فنون بيشماري كه به واسطه شعور انساني كشف ميشود، مُعرف جلوهيي از اسم حَكم ميباشد.
براي نمونه اگر از دانش پزشكي درباره چيستي كائنات سؤال شود چنين پاسخ خواهد داد: "داروخانه بزرگيست در بالاترين حد كمال و نظم، داروخانهيي كه انواع داروها در آن به شكل كامل و منظمي وجود دارد."
اگر از دانش شيمي پرسيده شود كه كره زمين چيست؟ پاسخ خواهد داد: "كيميا خانهييست در غايت كمال و نظم"
فن مكانيك خواهد گفت: "كارخانهييست كامل و بينقص."
فن زراعت خواهد گفت: "باغي در حد كمال؛ مزرعهيي پر محصول و منظم كه مناسب كشت همه نوع حبوبات است."
فن تجارت پاسخ خواهد داد: "نمايشگاهي به غايت منظم و بازاري پررونق كه اجناسش بسيار هنرمندانه است."
فن تغذيه و اعاشه خواهد گفت: "انبار بزرگي كه همه نوع ارزاق در آن يافت ميشود."
فن طباخي خواهد گفت: "مطبخي رحماني و مخزني ربانيست كه صدها هزار طعام لذيذ در كمال نظم در آن حاصل ميگردد."
فن نظامي خواهد گفت: "زمين اردوگاهيست كه هر بهار مسلح ميشود و بر زمين چادرهايي ميزنند. با اينكه چهار صد هزار ملّت از ملل مختلف در اين اردوگاه بهسر ميبرند، اما ارزاق و البسه و سلاح و تعليمات و ترخيص آنها در كمال نظم و ترتيب، بيآنكه يكي از آنها فراموش يا اشتباه شود، به امر و قدرت و لطف فرماندهي واحد و از خزانه او در نهايت نظم اداره ميشود."
اگر از فن برق و الكتريسيته سؤال شود كه اين عالم چيست خواهد گفت: "سقف كاخي كه آن را كائنات ميناميم با چراغهاي برقي بينهايت منظم و متعادل و بيحد و حصري تزيين شده است، با چنان نظم و ميزان عجيبي كه چراغهاي سماويِ هزاران بار بزرگتر از كره زمين و در رأس همه آنها خورشيد، با اينكه مدام روشناند و
— 407 —
نورافشاني ميكنند، هيچگاه موازنه خود را از دست نميدهند، منهدم نميشوند، و موجب آتشسوزي نميگردند. با اينكه خرج و مصرفشان بيحد و حصر است سوختشان و ماده اشتعالشان از كجا ميآيد؟ چرا پايان نميپذيرد؟ چرا معادله سوختن در اينجا به پايان نميرسد؟ حتي اگر به چراغ كوچكي درست و منظم رسيدگي نشود خاموش خواهد شد. حكمت و قدرت حكيم ذوالجلال را ببين كه خورشيد را كه - باتوجه به علم نجوم - از زمين يك ميليون مرتبه بزرگتر است و يك ميليون سال بيشتر از آن عمر كرده است،
اگر حساب كنيم خورشيدي كه كاخ جهان را گرما و روشني مي بخشد، چهقدر هيزم و زغال يا روغن سوخت لازم دارد، براساس يافتههاي دانش نجوم، بايد بگوييم معادل يك ميليون كره زمين به هيزم، و بهاندازه هزاران دريا به روغن سوخت احتياج است.اينك بينديش و در برابر حشمت و حكمت و قدرت قدير ذوالجلالي كه خورشيد را بدون هيزم و سوخت همواره روشن نگاه ميدارد به تعداد ذرات موجود در خورشيد سبحانالله، ماشاءالله و بارك الله بگو.
بدون زغال و روغن، افروخته ميدارد و خاموش نميكند؛ تسبيح خداي گو؛ به تعداد عاشرات دقايقي كه از مدت عمر خورشيد ميگذرد "ماشاءَالله و بارَكَ الله و لا اِله اِلاّ هُو" بگو.
بيترديد اين چراغهاي آسماني داراي نظم بينهايت حيرتانگيزي هستند و با دقت فراوان از آنها مراقبت ميشود. بهنظر ميرسد مخزن بخار اجرام آتشين آسماني كه بزرگند و بيشمار، و همه قنديلهاي نوراني، چون جهنمي دائميست كه حرارتش هيچگاه پايان نميپذيرد و گرمايي بينور به آنها ارزاني ميكند؛ گويا كارخانه مركزي و موتور آن چراغهاي برقي، بهشتي هميشگيست كه به آنها نور و روشنايي ميدهد، كه فروزش آنها با نظم هميشگي و بهواسطه تجلي اعظم اسم حَكم و حكيم ادامه مييابد.
به همين ترتيب و بر همين قياس و براساس گواهي قطعي فنون انساني، جهان بر مبناي مصالح و حكمتهاي بيشمار و در متن نظم و ترتيبي بينقص تزيين يافته است؛ و نظم حكيمانهيي را كه با تدبيرهاي خارقالعاده و فراگيرش به كائنات ارزاني داشته در مقياسي كوچك در درون يك هسته و در متن كوچكترين موجود زنده قرار داده است. آشكار و بديهيست كه تداوم منظم غايات و حكمتها و فوايد، با اختيار و اراده و قصد و مشيت ممكن است و لاغير. اين كار، كار اسباب و عوامل و طبيعت بي
— 408 —
اختيار و بياراده و بيقصد و بيشعور نيست؛ آنها مداخلهيي نميتوانند در اين كار داشته باشند.
پس نظم و حكمت بينهايتي كه در همه موجودات عالم ديده ميشود، وجود فاعلي مختار و صانعي حكيم را نشان داده و اقتضا دارد؛ و انكار و عدم قبول او جهالت و جنون غيرقابل وصفيست. آري، اگر در دنيا امر حيرتانگيزي وجود داشته باشد، همين انكار است. حكمتها و نظم بيشماري كه در خلايق عالم هست بر وجود و يگانگي او گواهي ميدهند، و اين را نابيناترين نادان هم ميداند كه نديدن و نشناختن او تا چه حد جهالت و نابيناييست، حتي ميتوانم بگويم سوفسطائياني كه در زمره اهل كفرند و به دليل انكار وجود كائنات، احمق پنداشته ميشوند، عاقلتريناند، زيرا با قبول وجود كائنات، انكار خدا و خالق جهان امكان ندارد؛ اين است كه شروع به انكار كائنات كردند، حتي منكر خود نيز شدند و با گفتن "هيچچيز نيست" دست از عقل و خرد شستند و زير پرده عقل، از بيخردي فراوان منكران ديگر رهايي يافته و درجهيي به عقل نزديك شدند.
نقطه چهارم
همانطور كه در كلام دهم بيان گرديد، اگر صانعي حكيم و استادي ماهر، هر سنگ كاخي را با حساسيت زياد و صدها حكمت بنا كند اما براي آن كاخ سقفي قرار ندهد و موجب تخريب آن شود به معناي ضايع كردن حكمتهايي خواهد بود كه در بناي آن كاخ به كار گرفته است و اين امر از نظر هيچ ذيشعوري پذيرفتني نيست؛ به همينترتيب حكيم مطلقي كه براساس كمال حكمت خود قادر است در هستهيي بهاندازه يك درهم، صدها فايده و غايت و حكمت را قرار دهد، غير ممكن است براي اينكه از درختي بزرگ فايدهيي به اندازه يك درهم، و ميوهيي خرد تحصيل كند و در پي هدفي حقير، مصارف فراواني هزينه كند، و مرتكب كارهاي مُسرفانه و بيخردانهيي گردد كه كاملاً با حكمت خويش در تضاد است و مخالفت دارد؛ درست به همين صورت، چگونه ممكن است صانع حكيمي كه در هر يك از موجودات عالم صدها حكمت نهاده و هر كدام از آنها را با صدها وظيفه مسؤول قرار داده و حتي در هر
— 409 —
درخت به تعداد ميوههايش حكمتهايي قرار داده و به تعداد شكوفههايش به آن وظيفه داده است، قيامت و حشر را در نظر نگيرد و با اين كار همه حكمتها و مسئوليتهاي بيحد و حصر را بيمعنا و عبث و بيفايده و ضايع كند؟ اين امر همانگونه كه عجزيست در كمالِ قدرت قادرِ مطلق، نشان از بيهودگي و بيفايدگي بينهايت در كمالِ حكمت آن حكيمِ مطلق دارد؛ اين موضوع، زشتي بيانتهاييست در حق جمالِ رحمت آن رحيم مطلق، و ظلمي عظيم است بر كمالِ عدالت آن عادل مطلق؛ به عبارت ديگر، انكار حكمت، رحمت و عدالتيست كه در جهان هستي ديده ميشود، و در واقع عجيبترين محاليست كه مطلقاً باطل ميباشد.
گمراهان بيايند و ببينند در چه ضلالتي قرار گرفتهاند؛ ضلالتي كه تاريكي و ظلمتي دهشتانگيز دارد، و چاهيست كه لانه ماران و عقربان است، همچون قبري كه وارد آن خواهند شد و خود ميدانند؛ آگاه باشند كه ايمان به آخرت راهيست زيبا و نوراني چون بهشت، و ايمان بياورند.
نقطه پنجم
شامل دو مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله اول: صانع ذوالجلال به اقتضاي اسم حكيم خود در هر چيز، سادهترين صورت، كوتاهترين راه، آسانترين شيوه و مفيدترين شكل را برگزيده است و اين نشان ميدهد كه فطرت فاقد اسراف و بيهودگي و خسران است. اسراف با اسم حكيم در تضاد است و ميانهروي، قاعده اساسي و لازمه آن ميباشد.
اي انسان مُسرف و افراطي! بدان كه با رعايت نكردن اساسيترين قاعده جهان هستي يعني ميانهروي، تا چه حد در مخالفت با حقيقت حركت كردهيي، پس قاعده مبنايي و گستردهيي را كه آيه
﴿ وكُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ ﴾
(اعراف:٣١) ميآموزد، درك نما و بدان و عمل كن.
مسأله دوم: ميتوان گفت اسم حَكم و حكيم آشكارا و واضح بر رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دلالت دارد و آن را اثبات ميكند.
آري، وقتي كتابي به غايت معنادار باشد، قطعاً معلمي لازم است تا آن را درس
— 410 —
بدهد. نيز جمالي به غايت زيبا آيينهيي لازم دارد تا خود را در آن ببيند و بنماياند؛ همچنين هنري در اوجِ كمال، نيازمند كسيست كه آن را به ديگران بشناساند. بيترديد چنين كتاب بزرگي كه در هر حرفش صدها معنا و حكمت نهفته است، بايد در ميان نوع انسان كه مخاطب آن است راهبري اكمل و معلمي اكبر داشته باشد تا حكمتهاي قدسي و حقيقي كتاب را به ديگران بياموزد، و از وجود حكمتهاي مندرج در كائنات ياد كند، و وسيله ظهور مقاصد رباني در خلقت عالم و حصول آن گردد؛ و كمال صنعت و جمال اسماء خالق را كه اظهار آن با اهميت تمام در سراسر هستي اراده شده است به ديگران بياموزد و آيينهداري كند. خالق نيز بهواسطه موجودات ميخواهد دوست داشته شود و در مقابل، خواهان واكنش مخلوقات ذيشعور خويش است، لذا بايد كسي به نام ذيشعوران مذكور در برابر ظهورات ربوبي، عبوديتي گسترده داشته باشد با ولوله تشهير و تقديس كه در آسمانها و زمين طنينانداز ميشود و برّ و بحر را به جذبه در ميآورد، نظر خلايق را متوجه صانع مخلوقات كند. او ميبايست با درسها و تعاليم قدسي خود و با قرآن عظيمالشأن - كه توجه همهي اهل عقل را به خود جلب ميكند - مقاصد الهي آن صانع حكم و حكيم را به بهترين وجه نشان دهد. وجود چنين شخصي كه به كاملترين صورت مخاطب ظهور تمام حكمتها و تجلي جمال و جلال او قرار گيرد، همچون وجود خورشيد براي اين عالم لازم و ضروريست. كسي كه چنين عمل ميكند و آن مسؤوليتها را به كاملترين شكلي به انجام ميرساند، بالمشاهده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است، همانطور كه نور مستلزم خورشيد است و روز مستلزم نور و روشنايي؛ حكمتهاي موجود در عالم هستي نيز مستلزم رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميباشند.
پس همانطور كه اسم حَكم و حكيم با تجلي اعظم خود در بالاترين درجه، مقتضي رسالت احمديه است، هر يك از اسماءالحسني مانند الله، رحمان، رحيم، ودود، مُنعم، كريم، جميل و رب نيز در كائنات با تجلي قابل شهودي در بالاترين درجه و مرتبه قطعي مستلزم رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميباشند.
براي نمونه، رحمت واسعه كه تجلي اسم رحمان است با او كه رحمةللعالمين است
— 411 —
ظهور مييابد، نيز حب الهي و تعرّف رباني كه تجلي اسم ودود است با او كه حبيب رب العالمين است نتيجه ميدهد و بازتاب مييابد؛ و همه زيباييها كه يكي از تجليات اسم جمال ميباشند، يعني جمال ذات، جمال اسماء، جمال آفرينش و جمال آفريدگان، در آيينه احمديه رؤيت ميشوند و ظهور مييابند؛ به همينترتيب تجليات حشمت ربوبيت و سلطنت الوهيت با رسالت ذات احمديه - كه منادي سلطنت ربوبيت است - دانسته ميشود، مشاهده ميگردد، ادراك ميشود و تصديق ميگردد؛ همچنين بيشتر اسماء الحسني مانند همين مثالها برهانهاي واضحي در اثبات رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميباشند.
نتيجه اينكه اگر جهان موجود است و نميتوان آن را انكار نمود، حقايق قابل مشاهدهيي چون حكمت، عنايت، رحمت، جمال، نظام، ميزان، و زينت - كه در حُكم الوان جهان خلقت، زينتها، روشناييها، درخشانيها، صفتها، زندگيها و روابط آن ميباشند - بههيچوجه قابل انكار نخواهند بود. حال كه انكار اين صفات و افعال امكان ندارد موصوف آن صفات و فاعل آن افعال و خورشيد آن انوار يعني ذات واجبالوجود، خداي حكيم، كريم، رحيم، جميل، حَكم، و عدل نيز بههيچوجه قابل انكار نخواهد بود؛ كه البته رسالت كسي كه مدار ظهور صفات و افعال مذكورميباشد و شايد مدار كمال آنها و مدار تحققشان، راهبر بزرگ، معلم اكمل، منادي اعظم، كشاف طلسم كائنات، آيينه صمداني و حبيب رحماني يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز غيرقابل انكار خواهد بود. رسالت او مانند انوار عالم حقيقت و حقيقت كائنات، درخشانترين نور جهان وجود است.
عَلَيهِ و عَلي آلهِ و صَحبِهِ الصَّلاةُ و السَّلامُ بِعَددِ عاشرِاتِ الايَّامِ و ذَرّاتِ الاَنامِ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 412 —
نكته چهارم لمعه سيام
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ
نكتهيي از آيه فوق و اسم اعظميكه در برگيرنده نامهاي واحد و احد است يعني اسم فرد كه جلوهيي از انوار ششگانه اسم اعظم ميباشد، در ماه شوال شريف در زندان اسكي شهير بر من ظاهر گرديد. تفصيل آن تجلي اعظم را به رساله نور موكول ميكنيم و در اينجا با هفت اشارت مختصر زير به بيان بسيار موجز توحيد حقيقي ميپردازيم كه براساس تجلي اعظم اسم فرد مشاهده گرديد:
اشارت نخست
در كلام بيست و هشتم و مكتوب سي و سوم به تفصيل نشان داده شده است كه اسم اعظم فرد، با تجلي عظيم خود، بر مجموعه كائنات و هر يك از انواع و افرادش خاتم (مُهر) توحيد و وحدانيت نهاده است، كه در اينجا فقط به سه خاتم زير اشاره خواهيم كرد:
خاتم اول: جلوه فرديت چنان خاتم وحدتي بر چهره هستي نهاده است كه سبب شده كائنات، حكم "كل"ي به خود گرفته كه از قبول جز ابا دارد. ذاتي كه نتواند در تماميت هستي تصرف كند نميتواند مالك حقيقي هيچيك از اجزاي آن باشد، خاتم مورد نظر به شرح زير است:
موجودات و انواع مختلف آن در جهان هستي همچون چرخهاي دقيق يك
— 413 —
كارخانه، ياور و مددكار يكديگرند و براي تكميل وظايف همديگر تلاش ميكنند. (موجودات عالم هستي) به يكديگر وابستهاند، ياور هماند، خواستههاي يكديگر را اجابت ميكنند، به ياري هم ميشتابند، با هم دلبستگي داشته، و رابطهيي تنگاتنگ دارند. اين وضع چنان وحدت وجودي پديد ميآورد كه خلايق مانند عناصر موجود در بدن انسان غيرقابل تفريق از يكديگر ميشوند. كسي كه اختيار عنصري را به دست ميگيرد اگر نتواند بر اختيار عموم مسلط شود، قادر به ضبط و ربط اختيار همان عنصر واحد هم نخواهد بود.
تعاون، همبستگي، مدد رساني و ارتباط تنگاتنگ موجودات كه در كائنات مشاهده ميشود، خاتم كبراي وحدتي بسيار آشكار است.
خاتم دوم: خاتم احديت و مُهر وحدانيتي كه بر رخسار زمين و سيماي بهار، با تجلي اسم فرد ديده ميشود اثبات ميكند: ذاتي كه قادر به اداره همه موجودات روي زمين و افراد و احوال و شئوناتشان نباشد و همه آنها را يكجا نبيند، و نداند و ايجاد نكند. نميتواند در ايجاد هيچيك از آنها نيز دخلي داشته باشد. خاتم مورد نظر به شرح زير است:
صرفنظر از خاتمهاي بسيار منظم و در عين حال پنهاني مواد معدني، و عناصر و جامدات بر روي زمين، فقط به خاتم پر نقش و نگاري كه از تار و پود دويست هزار طائفهي حيوانات و دويست هزار نوع نباتات بافته شده نگاه كن و ببين كه چگونه در بهار به شكلهاي مختلف و با فوايد گوناگون، ناگهان بر روي زمين ظاهر ميشوند؛ در حاليكه ارتباط تنگاتنگي با هم دارند و از فوايد متعددي برخوردار ميباشند؛ رزق و روزيشان متعدد است و امكانات گوناگوني دارند، بدون هيچ خطا و اشتباهي، و در نهايت پيچيدگي، كاملاً جدا و در عين حال مستقل از هم، براساس موازنهيي بينهايت حساس، همه نيازهايشان بدون تكلف و در موعد مقرر، از جايي كه فكرش را هم نميتوان كرد، عطا ميشود و ما اين را به چشم خود ميبينيم، لذا كيفيت تدبير و نحوه اداره روي زمين، چنان خاتم وحدانيت و مُهر احديتيست كه نشان ميدهد ذاتي كه نتواند موجودات را به يك باره از هيچ ايجاد كند و قادر به اداره توأم همه آنها نباشد، از لحاظ ربوبيت و ايجاد در هيچچيز نميتواند دخالتي كند، زيرا در غير اين صورت نظميكه در توازن گسترده و
— 414 —
لايتناهي امور هست از بين ميرود، ليكن انسانها براساس امر الهي، در حسن جريان قوانين ربوبي خدمتي صوري دارند.
خاتم سوم: در چهره انسان است. سيما و صورت انسان چنان خاتم احديتيست كه اگر كسي از همه انسانها كه از زمان آدم تاكنون آمدهاند و تا زمان قيامت خواهند آمد يكجا اطلاع نداشته باشد، و در چهره هر يك از آنها (در برابر هم) علامت مشخصهيي نگذاشته باشد و در عين حال در صورت كوچك هر كدام از آنها بينهايت نشان تعيينكننده تعبيه نكرده باشد، از لحاظ ايجاد نميتواند در خاتم وحدانيتي كه فقط در رخسار يك انسان وجود دارد، دخالتي داشته باشد.
آري، ذاتي كه آن خاتم را بر چهرهي انسان نهاده، بيترديد تمامي افراد انساني در نظرِ شهود و در دايرهي علم او قرار دارند. زيرا در حاليكه اعضاي اساسي رخسار انسانها اعم از چشم و گوش و دهان شبيه به يكديگرند با يك علامت مشخصه كاملاً به همديگر شبيه نيستند. چنانكه شباهت اعضايي مانند گوش و چشم در همهي انسانها، خاتم توحيديست كه بر يگانگي صانع نوع انسان گواهي ميدهد؛ به همينترتيب همانطور كه براي حفاظت حقوق انسان - فوق انواع ديگر موجودات - و براي عدم التباس آنها با يكديگر و براي تشخيص آنها از همديگر نشانههاي مشخصه حكيمانه و فراواني وجود دارند كه حاكي از اراده، اختيار و مشيت صانع واحد است و در عين حال خاتم احديتي دقيق و جداگانه ميباشد، ذاتي كه خالق همه انسانها، حيوانها و سرتاسر كائنات نباشد، نميتواند چنين خاتم و سكهيي را در چهره انسان قرار دهد.
اشارت دوم
عناصر، انواع و عوالم هستي چنان مرتبط با هم و تنيده در يكديگرند كه اگر موجبي مالك سراسر عالم وجود نباشد، نخواهد توانست در هيچيك از انواع و عناصر هستي بهطور حقيقي تصرفي كند. گويي تجلي وحدت اسم فرد، همه هستي را در دايره وحدت قرار داده و هر چيز، وحدت مذكور را اعلام ميدارد.
مثلاً واحد بودن خورشيد كه چراغ اين عالم است اشارهييست بر اين حقيقت كه عالم از آن خالق يگانهييست، و يكي بودن عنصر هوا كه از خادمان چُست و
— 415 —
چالاك جانداران است، و يكي بودن آتش كه طباخ آنان است، نيز يكي بودن ابر كه آبياريكننده باغ زمين است؛ همچنين واحد بودن باران كه ياريرسان همه موجودات است و به همهجا ميبارد، و اينكه اكثر نوع حيوانات و نباتات بر گستره زمين آزادانه منتشر ميگردند و وحدت نوعيه و واحد بودن مسكن آنها، اشارات و گواهيهاي قطعي ميباشند كه همه موجودات با مسكنهايشان در تملك ذات واحدي قرار دارند.
بر همين قياس، انواع موجودات كه در عالم وجود چنين درهم تنيدهاند، حكم چنان "كل"ي به مجموع كائنات دادهاند كه از لحاظ ايجاد، تجزيهپذير نميباشد. موجبي كه حكمش بر سراسر كائنات اثر نداشته باشد، از نظر ربوبيت و كيفيت ايجاد، قادر نيست بر چيزي حكم كند و ربوبيتش را حتي بر ذرهيي اعمال كند.
اشارت سوم
تجلي عظيم اسم اعظم فرد، كائنات را در حكم مكتوبات صمداني در هم تنيده بيحد و حصري قرار داد؛ چنانكه هر مكتوب ممهور به بيشمار خاتم وحداني و مُهر احديست، و به تعداد كلماتش داراي مُهر احديت ميباشد و به تعداد مُهرها نشان از كاتباش دارد.
آري، از آنجا كه هر گل و ميوه و علف و حيوان و درختي، مُهر احديت و سكه صمديت است و مكاني كه در آن بهسر ميبرند نيز صورت مكتوبيست، پس هر يك، امضايي محسوب ميشوند و نشان از كاتب آن مكان خواهند داشت. براي مثال گلي زرد رنگ در يك باغچه، حكم مُهر نگارگر آن باغچه را دارد. مُهر آن گل، از آن هركس كه باشد به شكل واضحي دلالت دارد بر اينكه چنين گلهايي بر روي زمين در حكم كلمات اويند و آن باغچه نيز نگاشته اوست.
به عبارت ديگر، هر چيزي بر اسناد همهي موجودات به خالقشان اشاره دارد و بر توحيدي فراگير دلالت ميكند.
— 416 —
اشارت چهارم
تجلي اعظم اسم فرد همچون خورشيد ظاهر است و با معقوليتي در حد وجوب و به شكل كاملاً سادهيي پذيرفته ميشود. شرك، مخالف و متضاد آن تجليست و قبول آن در نهايت سختي و دشواري و بسيار دور از عقل است و حتي در حد محال و ممتنع ميباشد؛ در اثبات اين نكته براهين متعددي در بخشهاي مختلف رساله نور بيان شده است. دلايل مذكور و تفصيل مطلب را به همان رسالهها حواله ميكنيم و فقط سه نكته را در اينجا به شرح زير بيان خواهيم كرد:
نكته اول: در بخشهاي پاياني كلام دهم و بيست و نهم به اجمال، و در پايان مكتوب بيستم به تفصيل با براهين قطعي ثابت كردهايم كه خلقِ بزرگترين چيز در نسبت با قدرت ذات فرد و احد، همچون آفرينش كوچكترين چيز، سهل و آسان است، او بهار را همچون گلي به سهولت ميآفريند. نمونههايي از هزاران رستاخيز را در موسم بهار به آساني در مقابل چشمان ما ميآفريند. امور درخت بزرگي را مانند ميوهيي كوچك به راحتي تدبير ميكند. اگر موضوع به اسباب متعدد منوط گردد هر ميوه مانند درختي هزينه و زحمت فراوان خواهد داشت و (آفرينش) يك گل نيز همچون بهار صعب و پر زحمت خواهد بود.
آري، اگر تجهيزات نظامي يك ارتش به امر فرماندهيي واحد در يك كارخانه، ساخته و آماده شود، سهولت كار چنان است كه گويي تجهيزات مورد نياز يك نفر را تهيه كردهاند، ليكن اگر تجهيزات هر يك از نظاميان در كارخانهيي جداگانه توليد شود و فرماندهي موضوع از وحدت به كثرت تبديل شود، در آنصورت (تجهيزات) يك نفر بهاندازه كل ارتش نيازمند كارخانه خواهد بود؛ به همينترتيب اگر همه آفريدهها را متوجه ذات فرد و احد بدانيم، خلق همه افراد يك نوع، مانند فرد واحدي، سهل و آسان خواهد بود، و اگر آفرينش را متوجه اسباب گوناگون كنيم، كار هر فرد بهاندازه تمام افراد آن نوع دشوار خواهد شد.
بنابراين، هم وحدت و هم فرديت با انتساب همهچيز به آن ذات واحد و نسبت به او امكانپذير ميشود، و اين نسبت و انتساب نيز براي آن شي ميتواند حكم قدرت و توان بيپاياني داشته باشد. در آنصورت چيزي خرد و كوچك با قدرت
— 417 —
حاصل از همان استناد و انتساب، نتايجي بهدست ميآورد مافوق توان خود و قادر به انجام كارهايي با هزاران درجه بيشتر از توان و قدرت شخصيه خود خواهد بود، و چيزي كه قدرتمند است اما انتساب و استنادي به فرد و احد ندارد به واسطه قدرت شخصيه خود ميتواند كارهاي كوچكي انجام داده و به همان نسبت نيز نتايج كوچكي بهدست آورد.
مثلاً رزمنده داوطلب، جسور و قدرتمندي را تصور كنيد كه مجبور است ذخيره و مهمات خود را به كمر ببندد و همراه ببرد. او حداكثر ميتواند در برابر ده تن از نيروهاي دشمن آن هم موقتاً ايستادگي كند، زيرا نتيجهي توان شخصي او همين مقدار است، اما سربازي كه با حكم ارتش، منتسب به يكي از فرماندهان عاليرتبه است از آنجا كه مجبور به حمل ذخيره و مهمات نيست، لذا انتساب و استنادي كه دارد همچون قدرت و خزانهيي لايزال و بيپايان موجب ميشود بتواند سپهبد لشكر مغلوب را حتي با هزاران سرباز اسير كند.
به عبارت ديگر، در وحدت و فرديت، موري ميتواند به واسطه انتسابش، فرعوني را مغلوب كند و پشهيي نمرود را و ميكروبي جباري را؛ به همينترتيب هستهيي به كوچكي دانه نخود قادر است درخت كاج بزرگي چون كوه را حمل نمايد. آري، اگر فرمانده بزرگي براي ياري رساندن به سربازي قادر است لشكري را جمعآوري و آماده كند، آن سرباز نيز با قدرت معنوي حاصل از اين پشتيباني ميتواند به نام فرماندهاش كارهاي بزرگي انجام دهد. پس با فرد و احد بودن سلطان ازلي، به هيچچيز ديگري نيازي نيست؛ فرضاً اگر احتياجي هم مطرح باشد او قادر است همهچيز را به كمك هر كس يا چيزي كه لازم است گسيل كند، يعني ميتواند ارتش كائنات را براي پشتيباني از هر چيزي تجهيز و آماده نمايد؛ در اين صورت، آن چيز از حمايت قدرتي به وسعت هستي برخوردار ميشود و همه مخلوقات در صورت لزوم در برابر هر مخالفي حكم سربازان آن فرمانده واحد را خواهند داشت. اگر فرديت نباشد همه چيزها اين قدرت را از دست خواهند داد و در حكم هيچ قرار خواهند گرفت و نتيجهيي نيز در بر نخواهند داشت.
آثار فوقالعادهيي كه از چيزهاي كوچك و بياهميت ظهور مييابند و ما هميشه با چشم خود مشاهده ميكنيم بالبداهه نشان از فرديت و احديت دارند؛ در غير اين
— 418 —
صورت نتيجه، ميوه و اثر هر چيز به اندازه ماده و قوهي آن چيز كوچك و بيارزش ميشد. در آن حال، در مقابل ديدگان ما چيزي از ارزاني و فراواني چيزهاي باارزش باقي نميماند. خربزه و اناري را كه الان با چهل ريال ميتوانيم بخريم در آنصورت با چهل هزار تومان نيز نميتوانيم تهيه كنيم.
يعني تمام سهولت، ارزاني و فراواني موجود در جهان ريشه در وحدت دارد و بر فرديت گواهي ميدهد.
نكته دوم: موجودات به دو صورت خلق ميشوند: اول آفرينشيست از هيچ، كه از آن به "ابداع و اختراع" تعبير ميشود؛ و دوم، دادن وجود به تركيبي از عناصر و اشيايي كه از قبل بودهاند و از آن به "انشا و تركيب" تعبير ميشود. اگر ايجاد در نسبت با تجلي فرديت و سرّ احديت باشد، كار، بينهايت سهل، و شايد در حد وجوب، آسان باشد؛ در غير اين صورت كار بينهايت مشكل، غير معقول و بلكه در حد امتناع دشوار و صعب خواهد شد؛ در حاليكه هستي يافتن موجودات در عالم وجود، بينهايت آسان، بيمشقت، و در حد كمال است و اين بالبداهه نشان از تجلي فرديت دارد و اثباتيست بر اينكه آفرينش همه چيزها مستقيماً صنعت ذات فرد ذوالجلال است.
آري، اگر خلقت اشيا به فرد واحد نسبت داده شود او با قدرت بينهايت خود - كه از طريق آثارش ميتوان به عظمت اين قدرت پي برد - با سرعت و سهولت كشيدن يك كبريت، از هيچ خلق خواهد كرد. و با علم محيط و لايتناهي خود، براي هر چيز، مقداري در حكم يك قالب معنوي تعيين ميكند؛ و با توجه به صورت و طرحي كه از همه چيزها در آيينه علم خود دارد، ذرات هر چيزي به راحتي در قالب علمي خود قرار گرفته و از وضعيت منظم خويش محافظت ميكنند.
اگر جمع نمودن ذرات از اطراف لازم آيد، ذرات مذكور از نظر قوانين علمي و قواعد فراگير قدرت، با برخورداري از خاصيت اتصال به قانون علمي و مبتني بر قدرت او، همچون سربازان مطيع يك لشكر با نظم و ترتيب وارد قالب علمي و مقدار مشخص شدهيي ميشوند كه با قانون علمي و بناي قدرت او احاطه شده است و به اين ترتيب به راحتي وجود مييابند؛ همانطور كه عكس در آيينه، بهواسطه دوربين عكاسي، بر روي كاغذ منتقل شده و وجود خارجي مييابد يا مثلاً ظاهر شدن نوشتهيي كه به
— 419 —
وسيله مركب نامريي نگاشته شده و بهواسطه ماده ظاهركننده آشكار ميشود، صورت موجودات و ماهيت اشيايي كه در آيينه علم ازلي فرد واحد قرار دارند نيز در غايت سهولت و بهواسطه قدرت او وجود خارجي مييابند، قدرت او آنها را از عالم معنا وارد عالم ظهور ميكند و در برابر چشمها نمايان ميسازد.
اگر فرد واحد ناديده انگاشته شود، براي گردآوردن عناصر لازم براي وجود يك پشه از اطراف و اكناف زمين آن هم با ميزاني بسيار دقيق بايد همهي نقاط زمين را جستجو كرده و عناصر را بررسي نموده و ذرّات مخصوص را براي هستي آن موجود آورده و براي قرار دادن در وجود ظريف و هنرمندانه آن به تعداد اعضاي آن قالبهاي مادي بيابيم. علاوه بر آن، لطايف معنوي، دقيق و ظريفي چون حواس و روح را نيز بايد براساس ميزاني مخصوص از عوالم معنا به دست آورد. براي ايجاد كردن يك پشه به اين صورت، مشكلاتي بهاندازه خلق سراسر عالم وجود خواهد داشت. بينهايت مشكل در مشكل و بلكه محال در محال خواهد بود، زيرا اهل فن و اهل دين متفق القولند كه جز خالق فرد، هيچ كس قادر نيست از هيچ و عدم چيزي بيآفريند. به اين ترتيب اگر خلق و ايجاد به اسباب و طبيعت واگذار شود با جمعآوري از اكثر اشيا ميتوان به همه چيزها وجود داد.
نكته سوم: اگر همهي چيزها به ذات فرد يگانه نسبت داده شود خلقتشان مانند خلقت شي واحد سهل و آسان خواهد بود و اگر امر به اسباب و طبيعت واگذار گردد وجود شي واحد همچون آفرينش همه موجودات مشكلات عديدهيي در برخواهد داشت. در اين زمينه سه تمثيل زير را كه در رسالههاي ديگر توضيح داده شده به اجمال بيان خواهيم كرد:
تمثيل اول: اگر اداره هزار سرباز را به افسري صاحب منصب و مديريت يك سرباز را به ده افسر بسپارند، اداره آن سرباز ده برابر بيشتر از اداره يك گردان مشكلات خواهد داشت، زيرا آنها كه به او دستور ميدهند مانع يكديگر ميشوند، و سرباز دچار كشمكش ميشود و استراحت و آسايش را از او ميگيرند، حال اگر مسؤوليت يك گردان، بر عهده يك افسر گذاشته شود بدون دردسر و به آساني به نتيجه مورد نظر و وضعيت مطلوب دست مييابد. اينك اگر وضعيت مذكور و نتيجه مورد نظر در
— 420 —
همان گردان را به سربازاني بدون فرمانده و امير و گروهبان بسپارند، دستيابي به نتيجه مورد نظر اگر امكانپذير باشد حتماً با مناقشات و هرج و مرج و مشكلات و نقصان همراه خواهد بود.
تمثيل دوم: اگر مسؤوليت قرار دادن سنگهاي گنبد مسجدي چون اياصوفيه را در هوا و به شكل معلق به استادي بسپارند، به راحتي از عهده كار برخواهد آمد، اما اگر اين كار را بر عهده خود سنگها بگذارند، هر يك از آنها در برابر سنگهاي ديگر هم وضعيت حاكم مطلق و هم محكوم مطلق را خواهند داشت تا بتوانند با همكاري هم در هوا به شكل معلق بمانند. پس براي انجام كاري كه يك استاد به راحتي انجام ميدهد، بايد به اندازه صد استاد و صد برابر بيشتر هزينه كرد تا به نتيجهي مطلوب رسيد.
تمثيل سوم: از آنجا كه كره زمين يكي از مأموران يا سربازان ذات فرد واحد است، و از آنجا كه همين يك سرباز به دستور ذات يگانه عمل ميكند، براي اينكه فصلها به وجود آيند و اوقات شب و روز ايجاد گردد و در آسمان حركتهاي علوي و باعظمت ظهور يابد و الواح سماوي همچون سينما دچار تبديل و تغيير شوند، سربازي چون زمين بايد گوش به فرمان ذات واحد باشد و با جذبه برآمده از نشئه آن وظيفه، مجذوب گشته و مانند (درويش) مولوي به سماع برخيزد و وسيلهيي براي حصول و ظهور آن نتايج عظيم شود. در چنين وضعيست كه گويي همان يك سرباز فرماندهي مانوري بزرگ در سرتاسر عالم وجود را بر عهده ميگيرد.
اگر امر به ذات فردي نسبت داده نشود - كه حاكميت الوهي و سلطنت ربوبياش سراسر عالم را احاطه كرده و فرمان و حكمش بر همهي موجودات نافذ است - بايد براي دستيابي بدان نتايج و تحولات سماوي و فصول ارضي، ستارهها و كراتي هزاران بار بزرگتر از زمين، مسافتي به طول ميليونها سال را در هر بيست و چهار ساعت يا در هر سال طي كنند تا نتايج مذكور حاصل شود.
بنابراين مأموري مانند كره زمين همچون درويش مجذوب مولويست و نتايج حاصله نيز مانند نتيجه با شكوهيست كه او بر محور و مداري واحد با انجام دو حركت به دست ميآورد؛ و اين مثاليست كه نشان ميدهد در وحدت تا چه اندازه سهولت وجود دارد؛ همچنين با مثال مذكور ميتوان دريافت كه دستيابي به همان
— 421 —
نتايج از طريق پيمودن راههاي بسيار دور و دراز و انجام كارهايي ميليونها بار سختتر از آن حركت، تا چه حد دشوار و همراه با مشكلات و حتي محال است. اين مثاليست براي آنكه بدانيم در راه كفر و شرك تا چه حد باطل و محال وجود دارد.
با اين مثال به جهالت و ناداني طبيعت پرستان و بندگان اسباب و ابزار بنگر. براي نمونه فردي را تصور كنيد كه پس از مهيا كردن هنرمندانه اجزا و بخشهاي كارخانهيي فوقالعاده، ساعتي عجيب، كاخي باشكوه، يا يك كتاب به صورت بسيار منظم، در حاليكه ميتواند به راحتي جزءها و بخشها را با يكديگر تركيب كند اين كار را نكند و به حال خود رها كند تا خود به خود شروع به كار كنند. او براي اين منظور - با صرف هزينهي گزاف - براي ساختن آن كارخانه، كاخ، ساعت و كتاب، هر جزء و هر چرخ و حتي كاغذ و قلم را در حكم ماشيني خارقالعاده قرار دهد، و صنعت و مهارتش را كه وسيلهي ابراز كمالات و استادي و هنرش به ديگران است به آنها واگذار نمايد. اينكه چنين تفكري چهقدر جهالت و بيخرديست، تو خود ميداني. كساني كه خلق و آفرينش را به اسباب و طبيعت نسبت ميدهند نيز دچار جهالت مضاعفي ميگردند، زيرا روي اسباب و طبايع نيز اثر صنعتي در نهايتِ نظم وجود دارد كه آنها هم مانند ساير مخلوقات مصنوعند. سازنده و خالق آنها، طبيعيست كه نتيجه آنها را هم ساخته، كه همراه با خودشان نشان خواهد داد. به وجود آوردنده هسته، درخت را نيز بر فراز آن به وجود ميآورد؛ و خالق درخت همان ذاتيست كه ميوهها را روي آن خلق ميكند، اگر چنين نبود، به وجود آمدن طبايع و اسباب مختلف، منوط به آفرينش طبايع و اسباب منظم ديگري ميشد. در آنصورت قبول سلسلهيي موهوم از موارد بيپايان، بيمعنا و غيرممكن به نظر ميآمد؛ و اين عجيبترين نوع جهالت و نادانيست.
اشارت پنجم
در موارد بسياري با دلايل قطعي اثبات كردهايم كه اساسيترين ويژگي حاكميت، استقلال و فرديت است. حتي انسانهاي عاجز كه سايهي ضعيفي از حاكميت (حق) بهشمار ميروند، براي حفظ استقلالشان بهشدت با مداخله غير مخالفت ميكنند و
— 422 —
اجازه نميدهند ديگران در وظايف آنها دخالتي كنند. بسياري از پادشاهان به دليل همين رد مداخله، فرزندان بيگناه و برادران عزيز خود را بيرحمانه از بين بردهاند، پس ويژگي اساسي حاكميت حقيقي و مقتضاي دايمي آنكه انفكاك پذير نيست، استقلال، فرديت و رد مداخله غير است.
به دليل همين خصوصيت اساسيست كه حاكميت الهي در مرتبه ربوبيت مطلق، با شدت تمام شرك و اشتراك و مداخله غير را بر نميتابد و قرآن معجز البيان نيز با قاطعيت و به شدت و به كرّات (مردم را) به توحيد ميخواند و با تهديدهاي بزرگ، شرك و اشتراك را رد ميكند.
حاكميت الهي موجود در ربوبيت، به شكل قطعي توحيد و وحدت را اقتضا ميكند و نشان از عاملي بسيار قدرتمند و مقتضايي بهغايت محكم دارد؛ به همين ترتيب نظم كامل و انسجام زيبايي كه در مجموعه كامل موجودات جهان هستي از ستارگان و نباتات گرفته تا حيوانات و معادن و جزييات و افراد و ذرات ديده ميشود، شاهدي عادل و برهاني باهر و غير قابل ترديد بر فرديت و وحدت است. اگر غير، مداخلهيي داشت، نظم و نسق بسيار دقيق عالم هستي به هم ميريخت و آثار بينظمي مشاهده ميشد و براساس آيهي
﴿ لَوْ كَانَ فِيهِمَا الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا ﴾
(انبيا:٢٢) نظام فوق العاده و كامل جهان به هم ميريخت و عالم دچار فساد ميشد؛ در حاليكه براساس آيهي
﴿ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ ﴾
(مُلك:٣) از ذرات تا سيارات، از فرش تا عرش هيچ اثري از كمبود و نقصان و بههم ريختگي ديده نميشود و آشكارا نظام كائنات و نظم موجودات و موازنهيي كه بين مخلوقات هست نشان از تجلي اعظم اسم فرد دارد و بر وحدت گواهي ميدهد.
كوچكترين مخلوق زنده با توجه به سرّ تجلي احديت، نمونه كوچكي از كائنات و مختصري از آن است؛ لذا مالك همان موجود كوچك ميتواند ذاتي باشد كه تمام عالم را در قبضه تصرف خود دارد؛ و همانطور كه يك هسته در نظام خلقت، كمتر از درخت نيست و درخت نيز در حكم جهان كوچكيست، هر يك از موجودات زنده هم در حكم كائنات كوچك و عالم صغيري هستند؛ لذا راز تجلي احديت، شرك و اشتراك را محال ميكند.
— 423 —
اين عالم براساس سّر مذكور، نهتنها "كل"يست كه تجزيهپذير نيست، بلكه از نظر ماهيت نيز "كلي"ييست كه انقسام و اشتراك و تجزيه آن غيرممكن است و دخالت اغيار را بر نميتابد، لذا هر جز آن در حكم جزيي و فرديست و آن كل نيز در حكم كليست؛ به همين دليل اشتراك بههيچوجه امكان ندارد. اين تجلي اعظم اسم فرد، حقيقت توحيد را بهواسطه سرّ احديت در نهايت بداهت اثبات ميكند.
آري، از آنجا كه انواع موجودات عالم ارتباط تنگاتنگي با هم دارند و وظايف هر يك، متوجه عموم نيز ميباشد، كائنات در نقطه ايجاد و ربوبيت در حكم "كل"ي غيرقابل تجزيه قرار داده شده، و افعال عمومي و محيط در عالم هستي متداخل در يكديگر ديده ميشوند، يعني مثلاً در فعل حيات بخشيدن، همزمان فعل رزق دادن و اعاشه را نيز ميتوان ديد. در درون آن فعل احيا و اعاشه (روزي دادن) و در عين حال، افعال تنظيم و تجهيز كالبد موجودات را ميتوان مشاهده كرد. در درون افعال اعاشه، احيا و تنظيم و تجهيز و همزمان با آنها افعال تصوير و تدبير و تربيت ديده ميشوند؛ به همينترتيب تداخل افعال عمومي و محيط در درون هم و ارتباط تنگاتنگ و امتزاجشان - كه به هفت رنگ موجود در نور ميماند - و حتي اتحادشان، از حيث احاطه و شمول افعال مذكور - كه هر كدام از نظر ماهيت با وحدت و يگانگي، محيط بر بيشتر موجودات ميباشند و هر يك فعلي وحداني بهشمار ميروند - نشان از واحد بودن فاعلشان دارند و هر كدام از آنها به نوعي مسلط بر عالم ميباشند و با افعال ديگر در ارتباطاند؛ از اينرو كائنات "كل"ييست تجزيهناپذير و هر يك از موجودات، هستهيي از عالم و خلاصه و نمونهيي از آن ميباشند، لذا كائنات در مرتبه ربوبيت در حكم "كلي"ييست كه تجزيه و انقساماش غير ممكن است.
به عبارت ديگر، عالم وجود "كل"يست كه در آن، رب شدن براي يك جزء با رب شدن به تمام آن "كل" امكانپذير خواهد بود؛ و چنان "كل"ييست كه هر جزء آن، در حكم يك فرد قرار ميگيرد و براي اينكه بتواند ربوبيت خود را حتي به يك فرد بقبولاند، بايد همه آن كلي را تحت سيطره خود قرار دهد.
— 424 —
اشارت ششم
فرديت رباني و وحدت الهي همانطور كه مدار و اساس همه كمالات
حتي آشكارترين برهان و قويترين دليل براي تحقق كمال و جمال بيحد الهي، وحدت است، زيرا اگر صانع كائنات، واحد احد ادراك شود، خواهند فهميد كه تمام كمالها و جمالهاي عالم وجود، سايه و تجلي و اشارت و اثر كمالها و جمالهاي قدسي همان صانع واحد ميباشند؛ وگرنه كمال و زيبايي كائنات به مخلوقات و قسمي از اسباب فاقد شعور منحصر ميشد؛ در آن صورت، خزانه سرمدي كمالات الهي نزد عقل بشر مجهول و ناشناخته ميماند.
است و در آفرينش جهان منشأ و منبع تمام حكمتها و مقاصد ميباشد، به همان ترتيب تنها چاره و يگانه منبع حصول خواستهها و آرزوهاي دارندگان عقل و خرد يعني انسان است. اگر فرديت نباشد، هيچيك از خواستهها و آرزوهاي بشر تحقق نمييابد؛ هم نتايج خلقت كائنات پوچ و بيهوده ميشود و هم موجب نابودي بيشتر كمالات تحقق يافته و موجود خواهد شد.
براي مثال يكي از خواستههاي انسان بقا و عدم فناست، خواستهيي كه جدي و شديد است و در مرتبه عشق قرار دارد. ذاتي كه بتواند بهواسطه سرّ فرديت تمام عالم را در قبضه خود داشته باشد، و خيلي ساده مانند بستن منزلي، و گشودن منزلي ديگر مسير دنيا را بسته و مسير آخرت را بگشايد قادر است ميل انسان به بقا را اجابت كند. هزاران خواسته ديگر بشر هست كه مانند همين خواسته، ابديست و در اطراف كائنات گسترده شده و وابسته به سرّ فرديت و حقيقت توحيد ميباشد. اگر فرديت مذكور نباشد، خواستهها و آرزوهاي بشر تحقق نيافته، و ناكام خواهند ماند.
و اگر ذات فردي - كه با وحدت در تمام عالم تصرف ميكند - نباشد، خواستههاي مذكور تحقق نمييابند، فرضاً اگر برآورده هم شوند، بسيار ناقص خواهند بود.
به دليل همين سرّ اعظم است كه قرآن معجز البيان توحيد و فرديت را مكرر و تأثيرگذار با بياني دلنشين تعليم ميدهد و همه انبيا و اصفيا و اوليا، سعادت خود و بالاترين ذوق دروني را در كلمه توحيد لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ مييابند.
— 425 —
اشارت هفتم
رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه توحيد حقيقي را با تمام مراتبش بهگونهيي كامل تعليم ميدهد، اثبات ميكند و اعلام مينمايد؛ طبيعيست كه بايد به ميزان قطعيت توحيد مذكور، اثبات گردد، زيرا مادام كه پيامبر، توحيد را بهعنوان بزرگترين حقيقت دايره وجود، با همه حقايقاش تعليم ميدهد، ميتوان گفت تمام براهين اثباتكننده توحيد، رسالت او و حقانيت وظيفهاش و درستي ادعايش را با قاطعيت اثبات ميكند. آري، رسالتي كه وحدانيت و فرديتي را كه هزاران حقيقت عاليه را در خود دارد، كشف نموده و به ديگران تعليم ميدهد، قطعاً مقتضي و لازمه توحيد و فرديت مزبور است، و توحيد و فرديت طالب آنند.
دلايل فراواني بر درجه اهميت و برتري شخصيت معنوي ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مسؤوليت فوق را به گونهيي كامل انجام ميدهد، و اينكه حضرتش مانند خورشيد عالم وجود است، گواهي ميدهند؛ ما در اينجا سه نمونه از دلايل مزبور را به شرح زير بيان ميكنيم:
نمونه اول: بر اساس سرّ السَّبَبُ كَالفاعِلِ نسخهيي از تمام حسنات همه امت در تمام اعصار در صحيفه حسنات ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام درج ميشود؛ اگر به مقبوليت قطعي دعاي صلوات روزانه همه امت توجه شود، روشن خواهد شد كه شخصيت معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر اساس مقام و مرتبهي مقتضي ادعيه بيحد و حصر، در اين عالم چگونه خورشيديست.
نمونه دوم: پيش از هر چيز به اين بيندش كه ماهيت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام منشأ و اصل و حيات و مدار شجره كبراي عالم اسلام است، به تعالي روحي حاصل از انجام عبادات و تسبيحات و كلمات قدسي - كه معنويات عالم اسلام را تشكيل ميدهند - بيانديش، كه او با استعداد فوقالعاده و لطايف معنويش اوّل از همه و با حس تمام معناي (عبادات مذكور) بدان دست يافته است، و عبوديت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه به درجه حبيبيت رسيده بود و ميزان برتري ولايت او بر ولايتهاي ديگر را ادراك كن.
زماني در يك تسبيح نماز، صورتي نزديك به طرز تلقي صحابه بر من مكشوف گرديد و براي من به اندازه يك ماه عبادت، با اهميت جلوه كرد. به اين شكل به ارزش والاي صحابه پي بردم. فيض و نوري كه در بدايت اسلام از كلمات قدسيه ساطع
— 426 —
ميشد مزيتي ديگر، و به علّت تازگي، طراوت و لطافت و لذت ديگري داشته كه به مرور زمان زير پرده غفلت پنهان شده، و كاهش يافته و در حجاب قرار گرفته است. ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استعداد فوقالعاده خويش آنها را از منبع حقيقي (ذات اقدس) به شكل تازه و با طراوت اخذ كرده، برخوردار شده و لمس نموده است. بهموجب اين سرّ، ذات مذكور فقط با يك تسبيح ميتواند فيض يك سال عبادت ديگران را كسب كند.
از اين نقطهنظر است كه بايد قياس كني ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مراتب بيپايان كمالات تا چه حد ترقي و پيشرفت كرده بود.
نمونه سوم: نوع انسان مهمترين غايت در مقاصد خالق اين جهان است؛ و فهيمترين مخاطب خطابهاي سبحاني نيز نوع بشر ميباشد؛ در ميان انسانها نيز مشهورترين و نامدارترين و از نظر عملكرد كاملترين و بزرگترين فرد، ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه ذات فرد ذوالجلال او را به نام نوع بشر يا به نمايندگي از سوي تمام جهانيان مورد خطاب خويش قرار داده و مظهر كمالات بيپايان و فيوضات بيمنتها كرده است.
نكات فراواني همچون سه نكته بيان شده هست كه با قاطعيت اثبات ميكنند شخصيت معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همانطور كه خورشيد معنوي كائنات است، آيت كبراي اين قرآن كبير كه كائنات ناميده ميشود و اسم اعظم آن فرقان اعظم (كائنات) نيز ميباشد، و آينهيي از جلوهي اعظم اسم فرد است. از ذات فرد احد صمد مسألت ميكنيم از خزانه بيپايان رحمتش، به تعداد حاصل ضرب تمام ذرات عالم در ثانيههاي همه دقايق همه زمانها بر ذات احمديه سلام و صلوات نثار كند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 427 —
نكته پنجم لمعه سيام
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
جلوهيي از اسم حي كه نوري از انوار ششگانه اسم اعظم است يا نوري از انوار دوگانه اسم اعظم؛ يا اسم اعظم، و نكتهيي از آيه عظيمهي:
﴿ فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
(روم: ٥٠)
و نكتهيي نيز از آيه عظيم:
﴿ اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ ﴾
(بقره: ٢٥٥)
در ماه شوال شريف در زندان اسكي شهير در دوردستها بر خردم ظاهر شد. در همان لحظه موفق به نوشتن و شكار آن پرنده قدسي نشديم، حال پس از گذشت مدتي، دست كم و به اجمال و با برخي رموز، پرتوهايي از آن حقيقت اكبر و نور اعظم را به شرح زير نشان خواهيم داد:
رمز اول: حيات كه جلوه اعظمي از اسم حي و اسم محييست چه معنا دارد؟ ماهيت و وظيفهاش چيست؟ پاسخ فهرستوار اين سؤال به شرح زير است:
حيات يعني:
مهمترين غايت كائنات
بزرگترين نتيجه
درخشانترين نور آن
لطيفترين مايه آن
چكيده و خلاصه تام آن
كاملترين ثمره آن
— 428 —
والاترين كمال آن
زيباترين جمال آن
زيباترين زينت آن
سرّ وحدت آن
رابطه اتحاد آن
منشأ كمالات آن
ذي روحي خارقالعاده در صُنع و ماهيت
حقيقت معجزهواري كه مخلوق كوچكي را در حكم كائنات قرار ميدهد.
عاليترين معجزه قدرت كه كائنات را در متن موجودي كوچك قرار ميدهد و ميتوان خلاصه جهان وجود را در آن مشاهده كرد. قدرتي كه ميتواند موجود مزبور را با تمام موجودات ديگر مرتبط نموده و آن را در حكم كائنات كوچكي قرار دهد.
هنر فوقالعاده عالي الهي كه جزيي كوچك را (با حيات) بهاندازه يك كل، بزرگ ميكند و فرد را در حكم كلياش قرار ميدهد و جهان را از نظر ربوبيت، در حكم كل يا كلي قرار ميدهد كه پذيراي تجزيه و اشتراك و انقسام نيست.
روشنترين، قطعيترين و كاملترين برهانيست كه در ماهيتهاي جهان هستي، بر وجوب وجود ذات حي قيوم و وحدت و احديت او گواهي ميدهد.
پنهانترين و آشكارترين؛ باارزشترين و سهلترين؛ تميزترين و پاكترين و بامعناترين نقش از صُنع رباني در مصنوعات الهيست.
جلوه نازنين، عشوهگر و لطيفي از رحمت رحمانيه است كه ساير موجودات را خادم خويش ميكند.
آيينه تمام نماي شئونات الهيه است.
از عجايب خلقت ربانيست كه جامع تجليات بسياري از اسماء الحسنايي چون رحمن، رزاق، رحيم، كريم، و حكيم است و بسياري از حقايق مانند رزق و حكمت و عنايت و رحمت را به تبعيت خود در ميآورد و منشأ و سرچشمه حواسي چون ديدن و شنيدن و لمس كردن ميشود.
حيات در دستگاه بزرگ اين جهان به ماشين استحالهيي ميماند كه هميشه و
— 429 —
مداوم در همهجا مشغول تصفيه و پاك كردن است، رشد ميدهد، و نوراني ميكند؛ و كالبد به منزله آشيانه حيات براي نوراني كردن آن قافله ذرّات، پروراندن و تعليم دادنشان همچون مهمانخانهيي، مكتبي و پادگانيست، گويي ذات حي و محيي بهواسطه اين ماشين حيات، دنياي سفلي و فاني و ظلماني را لطيف و نوراني ميكند، و نوعي بقا به آن ميدهد و براي رفتن به عالم بقا آمادهاش ميسازد.
دو چهره حيات يعني ملك و ملكوت، روشن و پاك و علوي و بينقصاند، لذا براي اثبات آشكار اينكه بيپرده و بيواسطه و مستقيم از يد قدرت ربانيه صادر شدهاند، بايد گفت: مخلوق مستثناييست كه اسباب ظاهري مانند ساير اشيا، پرده و حجاب تصرفات قدرت (الهي) در حيات نگرديدهاند.
حقيقت حيات با نگاه به شش ركن ايماني از لحاظ رمز و معنا اثبات ميكند:
وجوب وجود واجبالوجود و حيات سرمدياش را
خانه آخرت و حيات باقياش را
وجود ملائكه را.
و اينكه حقيقت نورانيهييست كه با شدت تمام متوجه ساير اركان ايماني بوده و مقتضي آنهاست.
حيات همچنانكه زلالترين زبده و خلاصه تمام كائنات ميباشد، سرِّ اعظميست كه شكر و عبادت و حمد و محبت را بهعنوان مهمترين مقصد الهي و مهمترين پيامد آفرينش جهان نتيجه ميدهد.
بيست و نه ويژگي ارزشمند و مهم حيات را كه ذكر شد، و وظايف عُلوي و عمومي آن را مطمح نظر قرار ده، آنگاه بنگر و در وراي اسم محيي، اسم اعظم حي را ببين و درياب كه از نظر ويژگيهاي عظيم حيات، همچنين ثمراتش، اسم حي چگونه اسم اعظميست.
نيز بدان مادام كه حيات بزرگترين نتيجه و باشكوهترين غايت و باارزشترين ثمره جهان هستيست، البته خود نيز بايد غايتي به عظمت كائنات و نتيجهيي بزرگ داشته باشد، زيرا اگر نتيجه و ثمره درخت، ميوه باشد؛ نتيجه ميوه نيز بهواسطه هستهاش، درختيست كه در آتيه به عمل خواهد آمد. آري، همانطور كه نتيجه و غايت حيات
— 430 —
فعلي، حيات ابديست و ميوهاش نيز شُكر و عبادت و حمد و محبت در برابر ذات حي و محييست كه حيات را عطا ميكند، اين شُكر و محبت و حمد و عبادت نيز ميوه حيات و غايت كائنات ميباشد.
از همين جا درياب كساني كه غايت اين حيات را "زندگاني آسوده، لذتهاي آني، و استفاده بيهوده و بيهدف از نعمتها" ميدانند، با جهالتي نفرتانگيز، منكرانه، و بلكه كفرآميز، نعمت ارزشمند حيات و هديه ادراك و شعور، و احسان عقل را تحقير كرده، و به طرز وحشتناكي كفران نعمت ميكنند.
رمز دوم: اگر بخواهيم جزييات خلاصه حيات در رمز اول را - كه جلوه اعظمي از اسم حي، و يكي از تجليات بسيار لطيف اسم محيي بود - بيان كنيم و تمام مراتب و اوصاف و وظايف آن را ذكر نماييم، بايد به تعداد همان اوصاف رساله بنويسيم. قسمي از آن اوصاف و مراتب و وظايف در بخشهايي از رساله نور توضيح داده شده است، لذا شرح مطالب را به رساله نور حواله ميكنيم و در اينجا به چند مورد بهطور خلاصه اشاره ميشود:
در ويژگي بيست و سوم از بيست و نه خصوصيت حيات چنين گفته شده است:
هر دو روي حيات، شفاف و پاكيزه است، لذا اسباب ظاهري، حجاب تصرفات قدرت رباني نزد آن نگرديده است.
آري، سرّ ويژگي مذكور اين است: گرچه در همه آفريدههاي عالم وجود، زيبايي، نيكويي و خيري هست و شر و زشتي جزيياند، و به موجب اينكه واحدي براي معيار محسوب ميشوند، به منظور نمايان كردن مراتب زيبايي و نيكويي و تكثر و تعدد حقايقشان شر، خير و قُبح نيز حُسن ميشود.
براي اينكه گلايهها و شكوايههايي - كه ريشه در نگاههاي ظاهري موجودات ذيشعور دارند - و از زشتيها و بلايا و مصايب ظاهري ناشي ميشوند، متوجه ذات حي قيوم نگردد و هم اينكه در نگاه ظاهري عقل مباشرت بالذّات و بدون پردهي (قدرت الهي) با امور پست و پليدِ منافي عزت قدرت صورت نگيرد، اسباب ظاهري پردهيي شدهاند براي تصرفات آن قدرت. اسباب مذكور توان ايجاد ندارند و تنها دليل وجودي آنها اين است كه هدف گلايهها و اعتراضات بهناحق قرار گيرند و از عزت و قداست و منزه بودن قدرت محافظت كنند.
— 431 —
چنانكه در مقدمه مقام دوم از كلام بيست و دوم بيان گرديد، حضرت عزراييل (ع) در خصوص قبض ارواح نزد حضرت حق به مناجات پرداخت و عرض كرد: "بندگان تو از من گلهمند خواهند شد." در پاسخ به او گفته شد: "بين وظيفه تو و موت بندگان، پرده بيماريها و مصيبتها را قرار ميدهم، محتضران تيرهاي اعتراض و گلايه را بهسوي آن پردهها پرتاب خواهند كرد نه تو."
با تأمل در سرّ اين مناجات ميتوان فهميد براي اينكه اعتراض و گلايه آنانكه قادر به مشاهده چهره حقيقي و زيباي مرگ اهل ايمان نيستند و نميتوانند تجلي رحمت را در آن ببينند، متوجه ذات حي قيوم نگردد، همانطور كه وظيفه حضرت عزراييل (ع) پردهييست؛ ساير اسباب نيز پردههاي ظاهرياند. آري، عزت عظمت خواهان آن است كه اسباب در نظر عقل پردهدار دست قدرت باشند، اما وحدت و جلال ميخواهند اسباب از تأثير حقيقي دست بدارند.
رويههاي ظاهري، باطني، مُلكي و ملكوتي حيات، پاك و كامل و بينقصاند، و چون اموري كه دعوتكنندهي شكايتها و اعتراضات باشند، در آنها وجود ندارد، و از زشتي و پليدييي كه منافي قدرت قدسيه و عزت (حق) باشد خبري نيست، مستقيماً تسليم اسم زنده كننده، حياتدهنده و احياكنندهي ذات حي قيوم شدهاند. نور هم همينطور است، وجود و ايجاد هم همينطور است. اين است كه خلق و ايجاد مستقيماً و بيپرده متوجه قدرت ذات ذوالجلال ميباشد. حتي زمان بارش باران كه نوعي حيات و رحمت است، تابع قانوني مدام و هميشگي قرار داده نشده است، تا دستان مردم هنگام نياز، براي طلب رحمت به درگاه الهي باز شوند. اگر باران نيز مانند طلوع خورشيد تابع قانون معيّن بود، آن نعمت حياتي هيچ وقت با خواهش و تمنّا خواسته نميشد.
رمز سوم: در ويژگي بيست و نهم گفته شده است: همانطور كه حيات، نتيجه كائنات است؛ شُكر و عبادت نيز كه نتيجه حيات است، سبب خلقت كائنات و علت غايي و نتيجه مقصود آن ميباشد.
آري، صانع حي قيوم اين جهان، با انواع نعمتهاي بيپايان، خود را به دارندگان حيات معرفي نموده و موجب شده است او را دوست بدارند و در مقابل از
— 432 —
آنان خواسته است براي برخورداري از نعمتها سپاسگزاري نموده، و او را دوست بدارند؛ و براي آفريدگان با ارزشش مدح و ثنايش گويند، و اوامر ربانياش را با طاعت و عبوديت پاسخ گويند.
براساس همين سرّ ربوبيت است كه عبوديت و سپاسگزاري مهمترين غايت در همه مراتب حيات و به تبع آن در تمام كائنات است، نيز به همين سبب است كه قرآن معجز البيان با گرمي و جديت و حلاوت همه را به شُكرگزاري و عبادت تشويق ميكند. قرآن بارها اعلام ميكند كه "عبادت خاص حضرت حق است و شُكر شايسته اوست و حمد به حضرتش اختصاص دارد."براي بيان اين نكته كه شُكر و عبادت مستقيماً ميبايست متوجه مالك حقيقي باشد، آياتي مانند آيات زير كه دلالت دارند حيات با تمامي شئوناتش بيپرده در قبضه تصرف اوست، آورده ميشود:
﴿ وَهُوَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَلَهُ اخْتِلاَفُ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ ﴾
(مؤمنون:٨٠)
﴿ هُوَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ فَاِذَا قَضى اَمْرًا فَاِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴾
(غافر:٦٨)
﴿ فَيُحْيِى بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ﴾
(روم:٢٤)
آيات فوق با صراحت واسطهها را نفي نموده و حيات را مستقيماً در يد قدرت حي قيوم اعلام ميدارند.
آري، خدايي كه به حمد و سپاس ميخواند و احساس محبت و ثناگويي را در انسان بر ميانگيزاند، بعد از نعمت حيات، موارد ديگري چون رزق و شفا و باران را نيز - كه از عوامل لزوم شكرگزاري هستند - مستقيماً متعلق به ذات رزاق شافي ميداند و با آياتي مانند آيات زير اسباب و وسايط را پرده و حجاب مينامد:
﴿ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات:٥٨)
﴿ وَ اِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ﴾
(شعراء:٨٠)
﴿ وَهُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا ﴾
(شورا:٢٨)
با مطالعه آيات فوق ميتوان فهميد كه رزق و شفا و باران منحصراً در حيطه قدرت ذات حي قيوم قرار دارد. براي اينكه نشان دهد اين نعمتها مستقيماً و بي
— 433 —
پرده از اوست، براساس قاعده نحوي از علائم حصر و تخصيص استفاده كرده و گفته است: هُوَ الَّذِى و هُوَ الرَّزَّاقُ كسي كه خاصيتها را به دارو و علاج عطا كرده، و تأثير آن را خلق نموده است، هم اوست كه شافي حقيقي ميباشد.
رمز چهارم: در ويژگي بيست و هشتم حيات بيان شده است كه حيات، نظر بر شش ركن ايمان دارد و آنها را اثبات ميكند، و بر تحقق آنها اشاره دارد.
آري، مادام كه ثمره و مهمترين نتيجه كائنات و حكمت خلقت آن، حيات است، چنين حقيقت عاليهيي نميتواند به حيات دردآور، ناقص، كوتاه مدت و فاني اين دنيا منحصر شود، بلكه با بيست و نه ويژگي حيات، ميتوان به غايت و نتيجهي شجره حيات و بزرگي ماهيت آن پي برد، و دانست كه ثمرهيي كه شايستگي عظمت حيات را داشته باشد حيات ابدي و اخرويست، حياتي در منزل آخرت كه منزل سعادت است و با همه متعلقاتش ذيحيات است، وگرنه شجره حيات كه با جهازات باارزش و بيحد و حصري تجهيز گرديده است در خصوص ذيشعوران و مخصوصاً انسان ميبايست بدون ثمره و نتيجه و حكمت و حقيقت باشد؛ در آنصورت انسان كه مهمترين و ارزشمندترين و عاليترين آفريده در كائنات و در بين ذيشعوران است و از نظر دارايي و جهازات وجودي مثلاً بيست برابر يك گنجشك ميباشد، به لحاظ سعادت حيات از همان گنجشك بيست درجه بيشتر سقوط كرده و بيچاره و ذليل و بدبخت خواهد شد. عقل نيز كه با ارزشترين نعمت است با انديشيدن به غم و غصه زمان گذشته و ترس از آينده، قلب انسان را همواره به درد آورده، لذت را به آزردگيهايي ميآلايد و تبديل به بلايي مصيبتبار ميشود. اين مطلب صدها بار باطل است. پس حيات دنيوي قطعاً، ركن ايمان به آخرت را اثبات كرده و در هر بهار بيش از سي صد هزار نمونه حشر را در مقابل چشمانمان نمايان ميسازد.
آيا امكان دارد متصرفي قادر كه همه لوازم و تجهيزاتِ مورد نياز حيات تو را در جسم و باغ و وطن تو با حكمت و عنايت و رحمت احضار داشته و در زمان مناسب رشد داده است، كسي كه حتي دعاي درخواست رزق معده ات را - كه با طلب بقا و زندگاني آن هم به شكل خاص و جزيي مطرح ميشود - ميداند و ميشنود و با غذاهاي لذيذ بيشمار بر پذيرش آن دعا صحه ميگذارد و موجب راحتي معده ميگردد، تو را نشناسد و نبيند؟ آيا
— 434 —
ممكن است لوازم حيات ابدي را - كه بزرگترين غايت نوع انسان است - اظهار نكند؟ و درخواست بقاي نوع انسان را كه بزرگترين، مهمترين، شايستهترين و عامترين طلب اوست با عدم ايجاد حيات اخروي و بهشت ناديده بگيرد؟ آيا امكان دارد دعاي بسيار جدي و عمومي نوع انسان را كه مهمترين مخلوق در كائنات است و بلكه سلطان و نتيجه زمين ميباشد و عرش و فرش را به لرزه در ميآورد، نشنود و حتي بهاندازه يك معده كوچك به آن اهميت ندهد و رضايتش را به دست نياورد و موجب انكار كمال حكمت و نهايت رحمت خويش گردد؟ حاشا! صدهزار بار حاشا!
مگر ممكن است صداي پنهان جزييترين مخلوق را بشنود، به نجوايش گوش بسپارد، و درمانش دهد، نازش را بكشد و با كمال اعتنا و اهتمام او را تغذيه كند و از ديگران بخواهد با دقت به او خدمت كنند و مخلوقات بزرگش را خادم او قرار دهد و بعد، صداي چون رعد موجودي را كه نازدار است و باقي، و در حيات، بزرگترين و با ارزشترين است نشنود؟ به درخواست مهم او براي بقا توجهي نكند و متوجه ناز و نيازش نباشد؟ بدان ميماند كه همه تجهيزات مورد نياز يك سرباز را در كمال اعتنا تأمين كند و به لشكري فرمانبر و بزرگ توجهي نكند. ذره را ببيند و خورشيد را نبيند. صداي پشه را بشنود اما صداي رعد را نشنود؛ حاشا! صدهزار بار حاشا!
مگر ممكن است عقل بپذيرد ذات قادر حكيمي كه بينهايت مهربان و با محبت است و در نهايت درجه شفقت ميباشد؛ قادري كه آفريدگان خود را بسيار دوست دارد و باعث ميگردد كه ديگران نيز دوستش داشته باشند و دوستدارندگان خود را خيلي دوست دارد، حيات دوست داشتني را كه بيش از همه او را دوست دارد و براساس فطرت، خالق خويش را ميپرستد، و روح را كه ذات حيات و جوهر آن است، با موت ابدي از بين ببرد و محب و حبيب عزيز خود را براي هميشه دلگير و دلتنگ و رنجيده خاطر نموده و درصدد انكار سرّ رحمت و نور محبت خويش برآيد و موجبات انكارش را فراهم آورد؟ صدهزار بار حاشا و كَلاّ! جمال مطلقي كه كائنات را با جلوه خويش تزيين كرده و رحمت مطلقي كه همه مخلوقات را مسرور نموده است، از چنين فعل بينهايت نكوهيده، و قبح و ظلم مطلق و نامهرباني، بيترديد در نهايت درجه منزه و
— 435 —
مقدس است.
نتيجه: مادام كه در عالم، حيات هست؛ البته انسانهايي كه سرّ حيات را ميدانند و از آن سوء استفاده نميكنند، در دار بقا و جنت باقي مظهر حيات باقي خواهند شد. آمنّا.
اشياي براق در روي زمين با تابش خورشيد ميدرخشند، حبابهاي آب دريا نيز در مواجهه با پرتوهاي خورشيد ميدرخشند و خاموش ميشوند؛ و باز حبابهاي ديگر دوباره آيينه تابش خورشيدهاي خيالي ميگردند؛ اينها بيشك نشان ميدهند كه لمعات و درخششهاي مذكور همه بازتاب جلوههايي از خورشيدند و به زبانهاي مختلف از وجود خورشيد ياد ميكنند و در واقع با انگشتي نوراني به خورشيد اشاره دارند.
درست به همين صورت، موجودات زنده روي زمين يا آنها كه در اعماق درياها هستند، بر اثر تجلي اعظم اسم محيي ذات حي قيوم و قدرت الهي در حال درخششاند، و براي اينكه به آيندگان ديگر جا دهند "يا حي"ميگويند و در پرده غيب نهان ميگردند؛ اينان گواهي بر حيات ذات حي قيوم صاحب حيات سرمدي هستند و بر وجوب وجودش اشارتهايي دارند و گواهي ميدهند؛ آثار وجود علم الهي در نظم همهي موجودات مشاهده ميشود، همه دلايلي كه بر آن گواهي ميدهند و تمام براهيني كه قدرت متصرف در كائنات را اثبات ميكنند، و عموم حجتهايي كه وجود اراده و مشيتي حكمفرما بر اداره و تنظيم كائنات را به اثبات ميرسانند، نيز همهي علايم و معجزات اثباتكننده رسالتهاي پيامبران - كه مدار كلام رباني و وحي الهياند - همچنين تمامي دلايل كه به هفت صفت الهي شهادت ميدهند، بالاتفاق بر حيات ذات حي قيوم دلالت ميكنند و شهادت و گواهي ميدهند، زيرا اگر فعل ديدن در چيزي وجود داشته باشد حتماً حيات هم وجود دارد و اگر شنيدن باشد، قطعاً علامت و نشانه حيات است. اگر سخن گفتن مطرح باشد طبيعتاً بر وجود حيات اشاره دارد؛ نيز اگر اختيار و اراده باشد، نشان از حيات دارد؛ به همينترتيب صفاتي مانند قدرت مطلقه، اراده شامله و علم محيط - كه وجودشان در اين جهان بهواسطه آثارشان محقق ميباشد - با همه دلايلشان بر حيات ذات حي قيوم و وجوب وجودش
— 436 —
گواهي ميدهند و بر حيات سرمدي او شهادت ميدهند كه با سايهيي از خود، تمام كائنات را نوراني ميكند و با جلوهيي از خود، سراسر عالم آخرت را با تمام ذراتش زندگاني ميبخشد.
حيات متوجه ركن ايمان به ملائكه نيز هست و آن را به صورت رمزي اثبات ميكند، زيرا مادام كه مهمترين نتيجه در جهان، حيات ميباشد؛ ذيحياتان هستند كه بيش از همهچيز گسترش مييابند و به دليل ارزشمند بودن حيات، نسخههايشان تكثير ميشود و شُكوه و سرور را با رفت و آمد كاروانهايشان نصيب مسافرخانه زمين ميكنند؛ و مادام كه كره زمين مملو از انواع ذيحياتان شده و بهواسطه حكمت تكثير و تجديد انواع موجودات، همواره پر و خالي ميشود، و حتي در مواد بيارزش آن، ذيحياتاني خلق ميشود و محشر موجودات زنده ميشود؛ و مادام كه ادراك و عقل بهعنوان عصاره و زلالترين خلاصه حيات، و روح بهعنوان لطيفترين جوهر ثابت آن، در كره زمين به صورت كاملاً كثير خلق ميشوند، گويي زمين با حيات و عقل و ادراك و ارواح احيا گرديده و شُكوه مييابد. البته اجرام سماوي كه از زمين، لطيفتر، نورانيتر، بزرگتر و مهمتر ميباشند غيرممكن است كه مرده و جامد و بيحيات و بيادراك باشند. ساكناني ذيشعور، ذيحيات و مناسب سماوات كه بتوانند مظهر خطابهاي سبحاني قرار گيرند و موجب فخر آسمانها و خورشيدها و ستارهها گردند و برخوردار از حيات بوده، و نشان از نتيجه خلق سماوات داشته باشند، حتماً بر اساس سرّ حيات وجود دارند كه آنها نيز ملائكهاند.
سرّ ماهيت حيات متوجه ركن ايمان به پيامبران نيز هست و آن را هم به صورت رمزي اثبات ميكند. آري، مادام كه كائنات براي حيات آفريده شده، حيات نيز يكي از جلوههاي اعظم و نقشهاي اكمل و مخلوقات زيباي حي قيوم است؛ مادام كه حيات سرمدي با ارسال رسل و انزال كتب، خود را مينماياند؛ (اگر كتب و رسل نبودند حيات ازلي فهميده نميشد؛ همانطور كه با سخن گفتن كسي، زنده و جاندار بودنش معلوم ميشود؛ به همان ترتيب بهواسطه پيامبران و كتابهايشان خطابها و كلمات ذاتي كه در پشت پرده كائنات است و از وراي عالم غيب سخن ميگويد، خطاب و امر و نهي ميكند، نمايان ميگردد.) البته همانطور كه حياتِ موجود در كائنات با
— 437 —
قاطعيت بر وجوب وجود حي ازلي گواهي ميدهد، متوجه اركان ارسال رسل و انزال كتب - كه مناسبات و تجليات و شعاعهاي نوراني آن حيات ازليست - ميباشد و به شكل رمزي آن را اثبات ميكند، مخصوصاً از آنجا كه رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و وحي قرآنيه در حكم روح و عقل حيات ميباشد، ميتوان گفت حقانيت آنها همچون وجود حيات قطعيست.
همانطور كه حيات، زبده و عصاره اين عالم است؛ ادراك و احساس نيز از حيات حاصل گرديده و خلاصهيي از آن است. عقل نيز فشرده ادراك و احساس و خلاصهيي از آن ميباشد. روح هم به همينترتيب جوهر خالص و صافي حيات و ذات مستقل و ثابت آن است، لذا حيات مادي و معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام عصاره حيات و خلاصة الخلاصه روح كائنات ميباشد، و رسالت محمديه زلالترين خلاصه عقل و ادراك و احساس عالم است؛ شايد بتوان گفت حيات مادي و معنوي محمديه (ص) به گواهي آثارش، حياتِ حيات عالم است؛ نيز رسالت محمديه (ص) ادراك و روشنايي ادراك عالم است؛ به همين صورت وحي قرآن هم به شهادت حقايق حياتياش، روح حيات كائنات و عقل ادراك كائنات است.
بله، بله، بله! اگر جهان از نور رسالت محمديه (ص) محروم گردد، كائنات از بين خواهد رفت. اگر از قرآن محروم شود كائنات سر از جنون در ميآورد و كره زمين هوشياري خود را از دست ميدهد و محروم از قوه ادراك، با سيارهيي برخورد نموده، قيامتي راه خواهد انداخت.
حيات متوجه ركن ايمان به تقدير هم هست و آن را با رمز اثبات ميكند، زيرا حيات، نور عالم شهادت است و همهجا را در بر ميگيرد؛ و نتيجه و غايت وجود ميباشد؛ و جامعترين آيينه خالق كائنات است، و خلاصه و نمونهيي كامل از فعل ربانيه ميباشد، گويي در حكم برنامه آن است. البته نظم و نظام و معلوميت و مشهوديت و تعيُّن و اوامر تكوينيه - كه در حكم حيات معنوي مخلوقات عالم غيب يعني ماضي و مستقبل ميباشد - و آمادگي هميشگي آنان براي امتثال امر، اقتضاي سرّ حيات است.
دانه اصلي، ريشه و هستههايي كه در ميوهها و منتهاي وجودي درخت موجود
— 438 —
است، مظهر نوعي حيات - كه دقيقاً مانند حيات اصل درخت است - ميباشند، حتي ممكن است قوانين حياتي آنها ظريفتر از قوانين حياتي درخت هم باشد. تخمها و ريشههاي رها شده در فصل پائيز گذشته، پس از سپري شدن بهار فعلي براي بهار آينده هستهها و ريشههايي را به جا خواهند گذاشت؛ كه اين ريشهها و تخمها نيز مانند بهار فعلي حامل جلوهي حيات و تابع قوانين حياتاند، به همينترتيب هر يك از شاخ و برگهاي شجره كائنات، داراي گذشته و آيندهييست و از سلسلهيي متشكل از اطوار گذشته و آينده برخوردار ميباشد. هر نوع و هر جزء آنها در علم الهي با اطوار گوناگون و وجودهاي متعدد، سلسلهيي از وجود علمي را تشكيل ميدهند. وجود علمي مذكور مانند وجود خارجي، مظهر جلوه معنوييي از حيات عموميست و مقدرات حياتي از الواح قدريهي برخوردار از حيات و معنا اخذ ميشود.
آري، عالم ارواح كه نوعي از انواع عالم غيب است مملو از روحهاييست كه عين حيات و ماده حيات و جواهر و ذاتهاي حيات ميباشند؛ البته نوع ديگري از عالم غيب، يا قسم دوم آنكه ماضي و مستقبل خوانده ميشود، مستلزم مظهريت خود در جلوه حيات ميباشد. نظم كامل هر چيز در وجود علمي و وضع معنادار آن و ثمرات داراي حياتش، و اطوار آن نشانگر مظهريت آن چيز براي حيات معنويست. اين جلوه حيات كه نور خورشيد حيات ازليست، نميتواند صرفاً به عالم شهادت و زمان حاضر و وجود خارجي منحصر باشد. هر عالمي بسته به قابليت خود، مظهر آن نور است؛ و كائنات با تمام عوالمش، بهواسطه جلوه مذكور، نوراني و برخوردار از حيات ميشود؛ در غير اين صورت طبق نظر گمراهان، هر كدام از عوالم تحت حيات ظاهري و گذرا، ويرانههايي پر از ظلمات و جنازههايي عجيب و بزرگ ميشدند.
ركن ايمان به قضا و قدر به وجهي فراخ، با سرّ حيات دانسته و اثبات ميشود، يعني همانگونه كه عالم شهادت و اشياي حاضر موجود، با نظام و نتايج، ذيحيات بودنشان، مشاهده ميشود؛ مخلوقات ماضي و مستقبل نيز كه از عالم غيب بهشمار ميروند، هريك داراي وجود معنوييي هستند كه به لحاظ معنا، داراي حياتند و از ثبوت علميهي داراي روح نيز برخوردار ميباشند. اثر آن حيات معنوي بهواسطه لوح
— 439 —
قضا و قدر تحت عنوان مقدرات ديده و نمايان ميگردد.
رمز پنجم: در شانزدهمين ويژگي حيات گفته شده است: زماني كه حيات به چيزي داده ميشود آن چيز حكم عالم را به خود ميگيرد اگر جزء باشد حكم كل ميگيرد و اگر جزيي باشد جامعيتي چون امر كلي مييابد.
پس حيات چنان جامعيتي دارد كه گويي آيينه جامع احديتيست كه اكثر اسماء حسناي تجلي يافته بر تمام كائنات را در خود نمايان ميسازد. وقتي حيات وارد جسمي ميشود آن را در حكم عالم كوچكي قرار ميدهد؛ طوري كه گويي دانهييست در برگيرندهي عصاره و خلاصه تمام كائنات. هسته اثر قدرت كسيست كه ميتواند درخت همان هسته را نيز ايجاد كند؛ به همين ترتيب آفريننده كوچكترين موجود، ميتواند خالق تمام كائنات هم باشد.
حيات با جامعيتي كه دارد، پنهانترين سرّ احديت را در خود نمايان ميسازد؛ درست همانطور كه خورشيد بزرگ با نور و انعكاس و هفت رنگي كه دارد، در هر قطره آب مقابل خورشيد يا در هر قطعه كوچك شيشه، وجود دارد. باز به همين صورت جلوههاي اسماء و صفات الهي - كه جهان هستي را در احاطه خود دارند - در هر موجودي تجلي مييابند. حيات از اين نقطهنظر، حكم يك "كل" را به كائنات ميدهد كه از لحاظ ربوبيت و ايجاد، تقسيم نميشود و تجزيه نميپذيرد؛ بلكه آن را در حكم "كلي"يي قرار ميدهد كه اشتراك و تجزيهاش خارج از امكان ميباشد.
آري، آثار حق در چهرهات بالبداهه نشان ميدهد كه آفريننده تو همان ذاتيست كه تمام نوع انساني را آفريده است، زيرا ماهيت انساني، واحد، و انقسام آن غيرممكن است، نيز اجزاي كائنات بهواسطه حيات، حكم افراد آن را ميگيرند و كائنات نيز در حكم نوع آن قرار ميگيرد؛ همانطور كه مُهر احديت را در مجموع آن ظاهر ميسازد، در هر جزء نيز مُهر احديت و خاتم صمديت را ظاهر كرده، و شرك و اشتراك را از هر نظر طرد ميكند.
خلقت رباني در حيات داراي چنان معجزات عالي و فوقالعادهييست كه بايد گفت ذات يا قدرتي كه نتواند تمامي عالم را خلق كند، بر آفرينش كوچكترين موجود عالم نيز قادر نخواهد بود؛ همچون نگارش قرآن روي دانه نخودي بتواند
— 440 —
خلاصهيي از درخت بزرگ كاج را در دانه بسيار كوچك آن قرار دهد بيشك خواهد توانست آسمانها را با ستارگان نقش بزند. ذاتي كه جهازات و قابليتها و استعدادهايي را در مغز كوچك زنبور عسل قرار ميدهد تا بتواند گلهاي باغ عالم را بشناسد و با بيشتر آنها ارتباط برقرار كند و هديه رحمتي چون عسل توليد كند و از بدو تولدش شرايط حيات را بداند؛ اين چنين ذاتي ميتواند خالق كل جهان باشد.
در نتيجه، حيات، مُهر درخشان توحيد بر سيماي كائنات است و هر ذيروحي در عرصه حيات مُهر احديت است؛ و هر نقش آفرينشي در هر يك از افراد حيات، مُهر صمديت است؛ و تمام موجودات عالم با حيات خويش، مكتوب اين عالم را به نام ذات حي قيوم و واحد احد امضا ميكنند؛ مكتوب مذكور داراي مُهرهاي توحيد و خاتمهاي احديت و نشانهاي صمديت است. هر ذيحياتي همچون حيات، در كتاب عالم، مُهر وحدانيت بهشمار ميرود و در چهره و سيماي هر كدامشان خاتم احديتي نهادهاند.
حيات به تعداد جزيياتش و به تعداد افراد ذيحيات داراي مُهرها و امضاهايي در تأييد وحدت ذات حي قيوم است؛ همچنين فعل احيا و زنده كردن نيز به تعداد افرادش، بر توحيد گواهي ميدهد، مثلاً احياي زمين كه فردي از افراد احياست، چون خورشيد تابان بر توحيد شهادت ميدهد، زيرا در احيا و زنده شدن زمين در فصل بهار، سيصد هزار نوع و افراد بيشمار هر نوع، با هم، در درون هم، بينقص و اشكال، منظم و كامل احيا ميشوند و جان مييابند. پس كسي كه بتواند با فعلي واحد افعال منظم و بيشماري انجام دهد بيشك خالق مخلوقات است و حي قيومي ميباشد، كه همه ذيحياتان را زنده كرده است و واحد احديست كه در ربوبيتش اشتراك امكان ندارد.
فعلاً درباره ويژگيهاي حيات تا اين حد، اندك و مختصر نگاشته شد. بيان مفصل باقي ويژگيها را به رساله نور و به زمان ديگري موكول ميكنيم.
— 441 —
خاتمه
اسم اعظم براي همه، مشابه نيست، ممكن است متفاوت باشد، مثلاً براي امام علي (رض) شش اسم فرد، حي، قيوم، حَكم، عدل و قدوس است. اسم اعظم امام اعظم (ابو حنيفه) دو اسم حَكم و عدل است. اسم اعظم غوث اعظم يا حيست. اسم اعظم امام رباني قيوم ميباشد. به همين ترتيب بسياري از شخصيتها اسماء ديگري را اسم اعظم دانستهاند.
نكته پنجم درباره اسم حي بود؛ به همين دليل بهعنوان تبرك، شاهد، دليل، حجتي قدسي، دعايي براي خودمان و حُسن ختامي براي اين رساله مطلب زير بيان ميشود: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مناجات اعظم خود به نام "جوشن كبير"، شناخت متعالي و جامع خويش را نسبت به معرفت الله نمايان كرده، و مطالبي گفته است كه ما هم در عالم خيال به همان زمان ميرويم و در برابر بيان رسولاكرم (ص) آمين ميگوييم و با صداي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همنوا ميشويم و ميگوييم:
يا حَيُّ قَبلَ كُلِّ حَيٍّ. يا حَيُّ بعدَ كلُ حيّ. يا حيُّ الذَّي لاُيشِبههُ شَيءٌ. يا حَيُّ الذَّي لَيسَ كَمِثلِهِ حَيٌّ. يا حَيٌّ الذَّي لاُيشارِكُهُ حَيٌّ. يا حَيُّ الذَّي لاَيحَتاجُ اِلي حيٍّ. يا حَيُّ الذَّي يُميِتُ كُلَّ حَيٍّ. يا حَيُّ الّذي يَرزُقُ كلُ حَيٍّ. يا حَيُّ الَّذِي يُحيي المَوتي. يا حَيُّ الَّذي لاَيَمُوت. سُبحانَكَ يا لا اِله اِلاّ اَنتَ. الاَمانُ الاَمانُ نَجِّنا مِنَ النّار
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 443 —
نكته ششم از لمعه سيام
متوجه اسم قيوم است
خلاصهيي از اسم حي به چشمه نور كتابچهيي متشكل از موضوعات رساله نور. م. اضافه شده است. مناسب ديده شد اسم قيوم نيز به كلام سي ام اضافه شود.
اعتذار: اين مسايل بسيار مهم و جلوه اعظم اسم قيوم بسيار عميق و گسترده است، ولي از آنجا كه نامنظم و به شكل لمعاتي پراكنده بر قلبام خطور كردهاند، لذا با عجله و به هم ريخته نوشته شده و بدون اينكه مورد بازبيني قرار گيرند به صورت پيشنويس باقي ماندهاند، به همين دليل در تعبيرات و بيانها نقايص و بينظميهايي ديده خواهد شد، كوتاهيهايم را بايد به زيباييهاي مسايل ببخشيد.
يادآوري: نكات مربوط به اسم اعظم، بسيار گسترده و عميق است، بهويژه مسائل مرتبط با اسم قيوم در شعاع اول خواننده اين رساله اگر اهل فن نيست، شعاع اول را نخواند، و از شعاع دوم شروع كند يا آن را در پايان مطالعه نمايد. چون متوجه ماديون است عميقتر مطرح شده است و هر كس مسايل را از همه جوانب آن نخواهد فهميد، اما هر كسي ميتواند از مطالعهي مسايل بهره معنوي ببرد. براساس قاعدهي مَالايُدرَكُ كُلُّهُ، لا يُترَكُ كُلُّهُ گفتن اينكه چون نميتوانم همه ميوههاي اين باغ معنوي را بهدست آورم، پس رهايش ميكنم، كار عاقلانهيي نيست، چون انسان هر قدر بهدست آورد همان قدر سود كرده است؛ همانطور كه قسمي از مسائل مربوط به اسم اعظم، بينهايت گسترده و وسيع است، بخشي از آنها نيز چنان ظريف و كوچكاند كه عقل توان مشاهده آنها را ندارد، خصوصاً اسرار اسم حي و اسم قيوم و رموزي كه در حيات با اركان ايمان مرتبطاند و نيز
— 444 —
اشارات حيات به ركن قضا و قدر، و شعاع اول اسم قيوم چيزي نيست كه همه موفق به درك آن بشوند، البته دريافتهايي خواهند داشت و ايمانشان را تقويت خواهند نمود. اهميت تقويت ايمان كه كليد سعادت ابديست، بسيارعظيم است. نيروي ايمان حتي اگر ذرهيي بيشتر شود، گنجينهييست. امام رباني احمد فاروقي ميگويد: "روشن شدن يكي از مسايل خرد ايمان، در نظر من نسبت به صدها ذوق و كرامت ترجيح دارد."
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ ﴾
(يس:٨٣)
﴿ لَهُ مَقَالِيدُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ ﴾
(زمر: ٦٣)
﴿ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ ﴾
(حجر:٢١)
﴿ مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ﴾
(هود:٥٦)
نكتهيي از آيات مشابه آيات فوق كه به قيّوميِّت الهيه اشاره دارند، و اسم اعظم، يا پرتو دوم از دو پرتو اسم اعظم، يا جلوه اعظمي از اسم قيوم - كه نور ششم از انوار ششگانه اسم اعظم است - در ماه ذي القعده بر من نمايان شد. در زندان اسكي شهير شرايط برايم مهيا نبود، لذا قادر به بيان كامل آن نور اعظم نخواهم شد، ولي چون امام علي (رض) در قصيده "ارجوزه"ي خود با دعايي عالي به نام "سكينه" از اسم اعظم ياد كرده است، و در قصيده "جلجلوتيه" به شش اسم بهعنوان اسم اعظم اهميت فراوان داده و در اثناي بحث، از سر كرامت موجب تسلي ما شده است، به اسم قيوم و آن نور اعظم مانند پنج اسم پيشين ديگر، طي پنج شعاع بهطور مختصر به شرح زير اشاره خواهيم كرد:
— 445 —
شعاع اول
خالق ذوالجلال اين عالم، قيوم است، يعني قائم بالذات، دائم و باقيست. همهچيز قائم به اوست و با او ادامه مييابند و موجود ميمانند و بقا مييابند. اگر اين نسبت قيّوميّه، فقط يك آن از عالم گرفته شود، عالم نابود خواهد شد.
آن ذات ذوالجلال با قيّوميِّت خود، همانطور كه قرآن عظيمالشأن فرمان ميدهد لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ (شوري:١١) است؛ يعني نه در ذات، نه در صفات، و نه در افعال نظيري ندارد، مثل و مانندي ندارد، شبيهي ندارد، شريكي ندارد. پس ذات اقدسي كه همه كائنات را با تمام شئونات و كيفياتش در قبضه ربوبيت خود دارد و همچون خانه و سرايي، با كمال نظم و تدبير اداره و نگهداري ميكند، نميتواند مثل و مانند و شريك و شبيهي داشته باشد، اين محال است.
آري، ذاتي كه:
آفرينش ستارگان براي او مانند خلق ذرات، سهل و آسان باشد؛
و بزرگترين چيزها مانند كوچكترين شي مُسخر قدرتش شوند؛
و هيچچيزي (در نظر او) مانع چيز ديگر نشده و (نزد او) هيچ فعلي از فعل ديگر جلوگيري نكند؛
و افراد بيشمار در نظر او همچون فردي واحد، حاضر باشند؛
و همه صداها را يكباره بشنود؛
ذاتي كه ميتواند نيازهاي متعدد همه را يكباره برآورده كند؛
و به گواهي تمام نظم و ميزاني كه در موجودات عالم هست، هيچچيز و هيچ حالي از دايره مشيت و ارادهي او خارج نباشد؛
و با اينكه مكاني ندارد، در هر جا و مكاني با قدرت و علم خويش حاضر باشد؛
و ذات حي قيوم ذوالجلالي كه همه چيزها در حاليكه بينهايت از او دورند، اما او كاملاً به آنها نزديك است؛ چنين ذاتي البته نميتواند مثل و نظير و شريك و ضد و شبيه و وزيري داشته باشد. چنين چيزي محال است. فقط از راه تمثيل و مَثَل مي
— 446 —
توان به شئونات قدسي او نگريست. همه تمثيلات و تشبيهات رساله نور از نوع همين تمثيل و مَثلاند.
ذات اقدسي چنين بينظير، واجب الوجود، مجرد از ماده، منزه از مكان؛ ذاتي كه جزء نميپذيرد و انقساماش از هر نظر محال است، تغيير و تبديلش ممتنع و عجز و نيازمندياش غير ممكن است، ذاتي كه اهل ضلالت بر اثر توهم، قسمي از تجليات آن ذات ذوالجلال در صفحات كائنات و طبقات موجودات را عين ذات توهم كرده و برخي از آثارش را به طبيعت نسبت دادهاند و براي بخشي از مخلوقات او احكام الوهيت قائل شدهاند، در بخشهاي متعددي از رساله نور با براهين قطعي اثبات شده است كه
طبيعت:
صُنع الهيست و نميتواند صانع باشد؛
كتاب ربانيست، نميتواند كاتب باشد؛
نقش است، نميتواند نقاش باشد؛
يك دفتر است، نميتواند دفتردار باشد؛
يك قانون است، نميتواند قدرت باشد؛
يك خط كش و تراز است، نميتواند مصدر و منبع باشد؛
قابليت است، ميتواند منفعل باشد اما نميتواند فاعل باشد؛
يك نظام است، نه ناظم؛ شريعتي فطريست، نميتواند شارع باشد.
بر فرض محال اگر آفرينش مخلوق جاندار كوچكي به طبيعت واگذار شود - چنانكه در بخشهاي مختلف رساله نور با براهين قطعي ثابت شده است - به تعداد اعضا و جهازات آن جاندار كوچك، به قالب و ماشين نياز است تا طبيعت موفق به انجام چنين كاري بشود.
گروهي از اهل ضلالت كه "ماديون" ناميده ميشوند، جلوه اعظمي از خلاقيت الهي و قدرت رباني را در تحولات منظم ذرات احساس ميكنند و چون منشأ آن را نميدانند و درباره اينكه قدرت عامِ نشأت گرفته از جلوه قدرت صمداني، چگونه اداره ميگردد، ادراكي ندارند، ماده و قدرت را ازلي پنداشته و آثار الهي را به ذرات و حركاتشان نسبت ميدهند.
— 447 —
سبحانالله! مگر ممكن است جهالت تا حدي باشد كه آثار و افعال خدايي را كه منزه از مكان است اما در همهجا هست و در ايجاد همه چيزها، آنها را ميبيند و ميداند و اداره ميكند، به ذرات كور و فاقد شعور و اراده و حركتشان نسبت دهيم، آن هم ذراتي كه به قول ماديون در توفان بينظمي و تصادف در تلاطماند. كسي كه قدري عقل داشته باشد خواهد دانست كه فرضيه مذكور تا چه حد جاهلانه و بيپايه است.
آري، آنان از وحدت مطلق روي گردانده و به كثرت مطلق بيحد و حصر سقوط كردهاند، يعني با قبول نكردن خداي واحد، مجبور شدهاند خدايان متعدد را بپذيرند، و چون نميتوانند خالقيت و ازليت را كه خصوصيت ذات اقدس يگانه و لازمه ذاتي اوست، با عقل معيوبشان درك كنند، ناچار به ازليت و بلكه الوهيت ذرات جامد بيپايان بيانتها معتقد ميشوند. حال بيا و درجات بيانتهاي جهل را ببين!
آري، در واقع تجلي در ذرهها، همهي آنها را به واسطه قدرت و توان و فرمان واجب الوجود، در حكم لشكري منظم و باشكوه در آورده است. اگر فرمان و قدرت آن فرمانده بزرگ فقط يك ثانيه اعمال نگردد، گروه بسيار كثير، جامد و فاقد ادراك ذرات، دچار هرج و مرج شده، و حتماً محو و نابود ميگردند.
برخي از مردم به ظاهر مترقي، با گمراهي جاهلانه بيشتري، ماده اثيري اثير: سيالي رقيق و تُنُك و بيوزن كه طبق عقيده قدما فضاي بالاي هواي كره زمين را فرا گرفته است. را كه يكي از صفحات اجرايي بسيار لطيف، نازنين، مطيع، و مُسخر صانع ذوالجلال است، و يكي از واسطههاي انتقالي اوامر الهي و از پردههاي ظريف تصرفات او بهشمار ميرود؛ و از قلمهاي لطيف كتابت او، و نازنينترين حُله ايجادات او، و از مايههاي مصنوعات او، و يكي از مزارع حبوبات او ميباشد، به دليل آيينهداري جلوه ربوبيتش، مصدر و فاعل پنداشتهاند. اين جهالت عجيب مستلزم محالات بيحد و حصريست، زيرا ماده اثيري از ماده ذراتي كه ماديون را در تنگنا قرار داده است، لطيفتر و از هيولايي كه باعث گرفتاري حكماي قديم بود كثيفتر ميباشد؛ مادهيي بياختيار، فاقد ادراك، و جامد.
— 448 —
نسبت دادن آثار و افعال (آثار و افعالي كه توسط اقتدار و اختياري كه همهچيز را در همهچيز ميبيند و ميداند و اداره ميكند) به مادهيي كه بينهايت تجزيه و انقسام مييابد و از وظيفه و خصيصه انفعالي و انتقالي برخوردار است يا نسبت دادن به ذرات آنكه بسيار كوچكتر از ذرات ماده ميباشد، به عدد ذرات ماده اثيري خطاست.
فعل ايجادي كه در موجودات مشاهده ميشود داراي چنان كيفيتيست كه نشان ميدهد همه چيزها خصوصاً موجودات زنده، ريشه در اقتدار و اختياري دارند كه اكثر اشيا بلكه تمام عالم وجود را ميبيند، ميداند، و نسبت موجودات مذكور را با عالم هستي ميشناسد و تأمين ميكند؛ لذا بههيچوجه نميتواند فعل اسباب مادّي باشند كه احاطهيي ندارند.
آري، جزييترين فعل ايجادي بهواسطه سرّ قيّوميِّت، حامل سرّ اعظميست كه نشان ميدهد فعل خالق تمام عالم هستيست، مثلاً فعلي كه متوجه ايجاد يك زنبور است مناسبتاش را با خالق كائنات از دو لحاظ نشان ميدهد:
لحاظ اول: مظهريت اَمثال آن زنبور با فعلي واحد، در زمين و زمان واحدي نشان ميدهد كه فعل جزيي و خصوصي مذكور، يك سر فعليست كه محيط است و همه روي زمين را در احاطه خود دارد. در اين صورت فاعل آن فعل بزرگ و صاحب آن، هر كس كه باشد، فعل جزيي مزبور نيز از آنِ او خواهد بود.
لحاظ دوم: براي اينكه كسي فاعل فعلي محسوب شود كه متوجه خلقت زنبور مذكور ميباشد، بايد از اقتدار و اختيار بزرگي برخوردار باشد تا بتواند شرايط حياتي، جهازات، و مناسبات زنبور با عالم هستي را بداند و تأمين كند. ذاتي كه فاعل آن فعل جزييست تنها در صورتي ميتواند فعل مذكور را به كاملترين شكل انجام دهد كه حكماش در سراسر هستي ساري باشد.
بنابراين، جزييترين فعل، از دو لحاظ نشان ميدهد كه خاص خالق كل شي است.
آنچه بيش از همه شايان توجه است و موجب حيرت ميگردد اين است: "وجوب" قدرتمندترين مرتبه وجود است و "تجرد از ماده" با ثباتترين درجه وجود است و "منزّه بودن از مكان" دورترين گونهي وجود از زوال است و "وحدت" مستحكمترين و
— 449 —
مقدسترين صفت از تغيير و عدم ميباشد، و ذات واجب الوجود كه صاحب وجوب و وحدت و منزّه از مكان و مبرّا از ماده است، داراي ويژگي خاص و لازمه ذاتيِ ازليّت و سرمديّت ميباشد. حال اگر ازلّيت و سرمديّت را به مادّهي اثير - كه ضعيفترين مرتبه و ظريفترين درجه وجود بوده و تغيير پذيرترين و متحوّلترين گونهي آن است و مادّهيي مادّي كه كثير است و بيحد و حصر و در مكان وسيعي گسترده - نسبت دهيم و آن را ازلي تصور كنيم، ازلي دانستن آنها و قائل بودن به اينكه بخشي از آثار الهي از آنها نشأت گرفته، توهميست خلاف حقيقت و مخالف واقع و دور از عقل، و فكريست باطل؛ اين مطالب با براهين قطعي در بخشهاي متعدد رساله نور نشان داده شده است.
شعاع دوم
شامل دو مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله اول: وجهي از حقيقت اعظم كه مورد اشاره آياتي مانند:
﴿ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ ٭ مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ٭ لَهُ مَقَالِيدُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ ﴾
است و به يكي از جلوههاي اعظم اسم قيوم اشاره دارد اين است:
قيام و تداوم و بقاي اجرام سماوي عالم، بسته به سرّ قيّوميِّت است. اگر جلوه قيّوميِّت فقط دقيقهيي رخ برگرداند، ميليونها كره - كه برخي از آنها هزار بار بزرگتر از زميناند - در فضاي لايتناهي فضا، متلاشي شده، با هم برخورد كرده و راهي عدم خواهند شد. براي نمونه، "اقتدار قيّوميِّت" ذاتي كه در هوا، محل گذر هواپيماها، هزاران قصر باشكوه را در كمال نظم و ترتيب قائم كرده، و موجب تماشاي ديگران به آنها ميشود، با ثبات و نظم و تداوم قصرهاي مذكور محاسبه ميگردد. به همينترتيب ذات قيوم ذوالجلال نيز در درون ماده اثيري و با سرّ قيّوميِّت و با نظمي كاملاً دقيق، به اجرام بيشمار سماوي قيام و تداوم و بقا داده است؛ ميليونها كره عظيم را كه برخي از آنها هزار بار و برخي ديگر ميليون بار بزرگتر از كره زمين هستند، بدون ستون و پايهيي، در خلأ ايستانده، و به هر كدام وظيفهيي داده و همه
— 450 —
آنها را به شكل لشكري عظيم، منظم و مرتب كرده است تا به موجب فرمان كُن فُيُكِون در كمال انقياد، او را اطاعت كنند، و اين معياري براي جلوه اعظم اسم قيوم است و به همين صورت، ذرات همه موجودات، مانند ستارگان به سرّ قيّوميِّت قائمند و بهواسطه همان سرّ، تداوم و بقا مييابند.
آري، ذرات پيكر هر موجودي متناسب با هر يك از اعضاي بدن، گروه گروه باهماند و متلاشي نميگردند، و در توفان عناصري كه چون سيل جارياند وضعيت خود را از دست نميدهند و منظم باقي ميمانند؛ اين نكته بالبداهه ميرساند كه ذرات مذكور متعلق به سرّ قيّوميِّتاند نه خود؛ لذا هر پيكري چون گرداني با نظم و ترتيب است و هر نوع نيز در حكم لشكريست؛ ذرات، با بينهايت زبان، مانند تمام موجودات و مركبات روي زمين و ستارگان فضا در حال اعلام سرّ قيّوميِّت هستند.
مسأله دوم: به بخشي از فوايد و حكمتهاي نسبت سرّ قيّوميِّت با اشيا اشاره دارد، كه اقتضاي اين مقام است.
آري، حكمت وجودي هر چيز و غايت فطري و فايده خلقت و نتيجه حيات آن، شامل سه نوع زير است:
نوع اول: آنچه به خودش، انسان و مصالح انسان مربوط ميشود.
نوع دوم: كه اهميت بيشتري دارد مربوط ميشود به اينكه هر چيز آيتيست براي مطالعه همهي موجودات و اطلاع از تجلي اسمايي فاطر ذو الجلال؛ لذا هر موجودي به منزله يك نامه، يك كتاب، يا يك قصيده است و معانياش را تقديم خوانندگان بيشمارش ميكند.
نوع سوم: مربوط به صانع ذوالجلال است و متوجه او ميباشد. اگر فايده و نتيجه هر چيز در نسبت با خودش يك باشد در نسبت با صانع ذوالجلال، صدهاست؛ صانع ذوالجلال صُنع حيرت آور خود را ميبيند و تجلي اسمايياش را در آفريدههاي خويش تماشا ميكند. براي بيان حكمت خلقت او در اين نوع با اهميّت سوم، كافيست لحظهيي زيست.
نيز سرّ قيّوميِّتي هست كه وجود هر چيز را اقتضا ميكند؛ اين مطلب در شعاع سوم توضيح داده خواهد شد.
— 451 —
زماني با تجلي معماي خلقت و اسرار كائنات، به حكمت موجودات و فوايدشان انديشيدم؛ گفتم: اشيا چرا چنين خود را مينُمايند و بيدرنگ رخت بر ميبندند و پنهان ميشوند؟ به هر كدامشان كه نگاه ميكنم ميبينم منظماند، و حكيمانه جامه بر تنشان كرده، زينتشان داده و آنها را روانه نمايشگاه يا تماشاخانه كردهاند، اما در يكي دو روز و برخي شايد در چند دقيقه، بيهوده و بيفايده از ميان بر ميخيزند و ميروند. كنجكاو بودم هدف از اينكه در مدت كوتاهي در مقابل ما نمايان ميشوند چيست؟ در آن زمان يكي از حكمتهاي مهم آمدن موجودات، مخصوصاً جانداران به مكتبخانه دنيا را به لطف الهي يافتم؛ كه به شرح زير است:
هرچيز بهويژه هر يك از جانداران، كلمهيي بامعنا، نامه و قصيدهيي رباني؛ و اعلاميهيي الهيست. همه جانداران پس از آنكه مظهر مطالعه ذيشعوران قرار گرفتند و معناي خويش را به مطالعهكنندگان فراوان بيان كردند، صورت جسماني خود را كه در حكم لفظ و حروف است از دست ميدهند.
يك سالي اين حكمت برايم كفايت ميكرد. پس از يك سال، معجزات موجود در صُنعِ بسيار ظريف و فوقالعاده آفريدگان، بهويژه جانداران، برايم روشن شد. دانستم دقايق بسيار ظريف و بسيار حيرتانگيز صُنع، فقط براي افاده معنا در نظر ذيشعوران نيست؛ گرچه ذيشعوران بيشماري ميتوانند هر موجودي را مطالعه كنند، اما هم مطالعه آنان محدود است و هم هر كس قادر به درك دقيق همه دقايق صُنع آن موجود نخواهد بود، پس مهمترين نتيجه خلقت هر ذيحيات و بزرگترين غايت فطرت او، عرضه احسان و هداياي رحيمانه و عجايب صُنع ذات قيوم ازلي توسط خود او بر خويش است.
روشن شدن اين هدف مدتها قانعم كرد. بهواسطه آن دانستم وجود دقايق فراوان صُنع در هر موجودي مخصوصاً در جانداران، براي عرضه در محضر ذات قيوم ازليست، يعني حكمت خلقت اين است كه ذات قيوم ازلي صُنع خود را تماشا كند؛ و اين هدف براي هزينههاي فراوان كافيست.
مدتي بعد ديدم دقايق صُنع در شخصيت موجودات و صورتهايشان ادامه نمييابند، بلكه با سرعت زياد تازه ميشوند، تبدّل مييابند، و در متن خلاقيت و
— 452 —
فعاليتي بيپايان متحول ميگردند. فكر كردم كه حكمت اين خلاقيت و اين فعاليت، طبيعتاً بايد به نسبت فعاليت مذكور، بزرگ باشد. اين بار احساس كردم دو حكمت مذكور كافي نيستند و ناقصاند. با كنجكاوي تمام شروع به جستجو و تحقيق براي يافتن حكمت ديگري كردم.
مدتي بعد بحمدلله و بهواسطه فيض قرآن معجز البيان، در خصوص سرّ قيّوميِّت، حكمتي و غايتي عظيم و بيمنتها مشاهده شد. با حكمت مذكور، سرّي الهي كه از آن به "طلسم كائنات"، و "معماي خلقت" تعبير ميشود، دانسته شد. اين مطلب در مكتوب بيست و چهارم به تفصيل بيان شده است و در اينجا دو سه نكته آن را در شعاع سوم و به اجمال ذكر خواهيم كرد.
آري، از اين نقطهنظر به تجلي سرّ قيّوميِّت بنگريد كه همه موجودات را از عدم خارج نموده و هر كدامشان را در اين فضاي لايتناهي با سرّ آيهي
﴿ اَللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّموَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ﴾
(رعد:٢) ايستانده، به آنها قيام و بقا عطا كرده و مظهر تجلي سرّ قيّوميِّت قرار داده است. اگر اين نقطه اسناد نباشد، هيچچيز به خودي خود ثابت نخواهد بود و همهچيز با غوطه خوردن در خلائي بيانتها، به اعماق عدم سقوط خواهد كرد.
همانطور كه تمام موجودات از نظر وجود و قيام و بقاي خود متكي به قيوم ذوالجلال هستند، و قيامشان در معيّت با اوست؛ به همينترتيب هزاران سلسله در احوال و كيفيات موجودات - از آنجا كه در مثل مناقشه نيست - مانند سلسلهيي از تلفنها و تلگرافها كه به ستون اصلي و مركزي خود وصلند، بهواسطه سرّ آيهي
﴿ وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُ اْلاَمْرُ كُلُّهُ ﴾
(هود:١٢٣) وابسته به سرّ قيّوميِّت ميباشند.
(موجودات) اگر به آن نقطه اسناد نوراني اتكا نداشته باشند، طبق نظر خردمندان، هزاران دور و تسلسل باطل و محال پيش ميآيد. مثلاً چيزي (مانند حفظ، نور، وجود يا رزق) به چيز ديگري وابسته است؛ آن چيز هم به چيز ديگر؛ آن چيز ديگر هم... و به اين ترتيب ادامه مييابد، البته بينهايت نميشود، و بايد انتهايي داشته باشد.
انتهاي چنين سلسلههايي، بيشك سرّ قيّوميِّت است. بعد از ادراك سرّ قيّوميِّت، معناي اتكا و رابطه در سلسلههاي موهوم از ميان برخاسته و باقي نميماند؛ آنگاه همهچيز مستقيماً متوجه سرّ قيّوميِّت خواهد شد.
— 453 —
شعاع سوم
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَاْنٍ (رحمن:٢٩) فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ (بروج:١٦) يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ (روم:٥٤) بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣) فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (روم:٥٠)
براي آنكه سرّ قيّوميِّت مندرج در خلاقيت الهي و فعاليت ربانيِ مورد اشاره در آياتي چون آيات فوق تا حدودي روشن گردد با مطلب زير توضيح خواهيم داد:
وقتي به اين عالم نگاه ميكنيم، ميبينيم بخشي از مخلوقاتي كه در سيلي از زمان غوطهورند و گروه گروه به دنبال هم ميآيند و ميروند، در لحظهيي هستند و آنگاه بهسرعت ناپديد ميشوند. گروهي فقط در يك دقيقه ميآيند و ميروند. نوع ديگر ساعتي در عالم شهادت هستند و آنگاه روانه عالم غيب ميشوند. قسمي از آنها يك روز، قسمي ديگر يك سال، قسم ديگري يك عصر و گروهي نيز قرنها در اين دنيا ميمانند و پس از انجام وظيفه خود ميروند.
سير و سياحت حيرتانگيز موجودات با نظم و ترتيب و حكمت فوقالعادهيي اداره ميشود و فرماندهي آنان نيز كاملاً بصيرانه، حكيمانه و مدبرانه است؛ طوري كه اگر همه عقول گرد هم آيند و عقلي واحد شوند نميتوانند به كُنه اين مديريت حكيمانه برسند و نقصاني بيابند و انتقادي كنند.
درون اين خلاقيت ربانيست كه آفريدگان دوست داشتني و عزيزِ خود بهويژه جانداران را در چشم بههم زدني به عالم غيب منتقل كرده، و بيآنكه اجازه دهد نفسي بكشند از زندگاني دنيا مرخصشان ميكند. مسافرخانه عالم را همواره پر كرده، و بدون رضايت مسافران، آن را خالي ميكند. قلم قضا و قدر با تجلي
— 454 —
يُحيي وَ يُميت بر صفحه دنيا همچون تخته سياهي، آنچه را بايد نوشت مينويسد و نو و تازه ميگرداند.
يكي از اسرار حكيمانه، مقتضاي اساسي و علت وجودي اين فعاليت رباني و خلاقيت الهي، حكمت بيحد و حصريست كه به سه شعبهي مهم زير تقسيم ميشود:
نخستين شعبه آن حكمت اين است: هر نوع فعاليت اعم از جزيي يا كلي ايجاد لذت ميكند؛ به عبارت ديگر در هر فعاليت، لذتي هست؛ يا اصولاً فعاليت همان لذت است؛ يا فعاليت، ظهور وجوديست كه عين لذت است و فاصله گرفتن و دور شدن از عدم است كه درد و الم ميباشد.
آري، هر مستعدي، بهواسطه فعاليت، ترقي قابليتش را با لذت دنبال ميكند. ظهور هر استعداد بهواسطه فعاليت، ريشه در لذتي دارد و نيز لذتي را نتيجه ميدهد. هر صاحب كمالي، ظهور كمالاتش را بهواسطه فعاليت با لذت دنبال ميكند.
مادام كه هر فعاليتي از كمالي دوست داشتني و دلخواه و نيز لذتي برخوردار است، و فعاليت نيز خود كمال است؛ و مادام كه در عالم موجودات، جلوههاي محبتي بيانتها و مرحمتي بيپايان ديده ميشود كه ريشه در حياتي دائمي و ازلي دارد، اين جلوهها نشان ميدهند كه مقتضاي حيات سرمديه، مناسب وجوب وجود و شايسته قداست ذاتي كه دوست ميدارد و دوستش دارند، مهربان است و لطف ميكند؛ اين است كه (اگر تعبير نابجايي نباشد) شئونات قدسي مانند محبت قدسي، عشق لاهوتي، لذت مقدس و بيپايان در آن حيات اقدس وجود داشته باشد. اين شئونات با فعاليتي چنين بيحد و حصر و خلاقيتي بيانتها كائنات را هر دم نو، زير و زبر و متحول ميكند.
شعبه دوم حكمت فعاليت بيانتهاي الهي كه متوجه سرّ قيّوميِّت ميباشد اين است: اين مطلب متوجه اسماء الهيست. مشخص است كه هر صاحب جمالي علاقمند است جمال خود را ببيند و به ديگران نشان دهد. هر صاحب هنري دوست دارد هنر خود را به ديگران معرفي كند و نظر ديگران را به خود جلب نمايد. حقيقتي زيبا و معنايي دلانگيز كه هنرش پوشيده مانده، علاقمند است ظاهر گردد و
— 455 —
دوستداران خود را بيابد.
حال كه اين قواعد اساسي به درجات مختلف در هر چيز وجود دارد، بايد گفت در هر مرتبه از هر يك از هزار و يك نام زيباي ذات قيوم ذو الجلال - كه جميل مطلق است - به شهادت كائنات و دلالت تجليات و اشارت نقشهايش، حُسناي حقيقي، كمالي حقيقي، جمالي حقيقي، و حقيقتي در غايت زيبايي وجود دارد، بلكه ميتوان گفت هر مرتبه از هر اسم او در برگيرنده انواع حُسن و حقايق جميل بيحد و حصر ميباشد.
مادام كه كائنات و موجودات آيينههايي هستند كه جمال قدسي اسماء را نشان ميدهند و چون الواحي نقوش زيبايش را مينُمايند و صفحاتي هستند كه حقايق زيبايش را افاده ميكنند؛ بيشك اسماء باقي و دائمي، جلوههاي بيشمار و نقوش معنادار فراوان و كتابهاي خود را، هم در معرض مشاهده مسمايشان يعني ذات قيوم ذوالجلال و هم در معرض مطالعه مخلوقات ذيروح و ذيشعور - كه شمارشان از حد و حساب خارج است - قرار ميدهند؛ و براي اينكه از چيزي محدود و متناهي، الواحي نامحدود و لايتناهي و از يك شخص، اشخاص كثير و از يك حقيقت، حقايق فراوان و كثير را نشان دهند، در نسبت با آن عشق مقدس الهي و مبتني بر آن سرّ قيّوميِّت، كائنات را عموماً و متمادياً با تجليات خود تازه و نو و متحول ميكنند.
شعاع چهارم
شعبه سوم حكمت فعاليت دائمي و حيرتانگيز در كائنات اين است:
هر صاحب مرحمتي از خوشحال كردن ديگران مسرور ميشود. هر صاحب شفقتي از شاد كردن ديگران خوشحال ميشود؛
هر اهل محبتي از خوشحال كردن كساني كه شايستگي خوشحال شدن را دارند، شاد و مسرور ميشود؛
هر ذات والامقامي از خوشبخت كردن ديگران لذت ميبرد؛
هر شخص عادلي از اينكه احقاق حقي كند و با مجازات مستحقان، حق صاحب حقوقان را ادا كند لذت ميبرد؛
— 456 —
هر هنرمند صاحب هنري به عرضه هنرش و عينيت بخشيدن به آن طبق خواست خود و بهدست آوردن نتايج دلخواه، افتخار ميكند.
هر يك از قواعد ذكر شده، قاعدهيي اصوليست كه در كائنات و عالم انساني وجود دارد. در موقف دوم از كلام سي و دوم با سه مثال توضيح داده شده است كه قواعد مذكور در اسماي الهي جارياند. از آنجا كه ذكر خلاصهيي از آن مطالب در اين مقام مناسب است، پس به اختصار ميگوييم:
شخص والا مقامي را در نظر بگيريد كه اهل مرحمت، و بسيار با سخاوت و كريم است و به مقتضاي سجاياي عالي فطري خود، افراد تهيدست و بسيار محتاج را سوار كشتي بزرگاش كرده، و با اكرام و ضيافتهاي شايستهيي فقراي نيازمند را راضي و خشنود ميكند و آنها را در درياهاي اطراف زمين ميگرداند. خود نيز در موقعيتي بالاتر، با شادي و سرور به تماشاي آنها ميپردازد و از احساس خوب آن نيازمندان و خوشحالي آنها لذت ميبرد و با مشاهده ذوق و شوقشان مسرور و مفتخر ميگردد.
حال كه انساني چنين، از دادن ضيافتي جزيي تا اين حد شاد و مسرور ميشود، البته ذات حي قيوم است كه همه حيوانها و انسانها و فرشتگان بيشمار و جنها و ارواح را بر كره زمين - كه سفينه رحماني اوست - نشانده و سرتاسر زمين را همچون سفرهيي رباني مملو از انواع خوراكيها و ارزاق باب ميل همه ذوقها كرده و در برابرشان گشوده، و موجبات سير و سياحت مخلوقات نيازمند، سپاسگزار، مديون و مسرور خود را در اقطار عالم فراهم نموده و علاوه براين مقدار اكرام در عالم؛ در دار بقا نيز سرور آنها را تأمين نموده و هر يك از جنات خود را سفرهيي براي ضيافت دائمي قرار داده است؛ معاني ربوبيت است كه با نامهايي مانند "مسرت مقدس"؛ "افتخار قدسي"؛ و "لذت مقدس" به آن اشاره ميشود و ما در شرحش عاجزيم و اجازه بيانش را نيز نداريم و ريشه در سپاسگزاري و مديون بودن و مسرور بودن و خوشحال بودن مخلوقات دارد؛ ربوبيت است كه اين فعاليت دائمي و خلاقيت متمادي را اقتضا ميكند.
صنعتكار ماهري را در نظر بگيريد كه گرامافوني بدون صفحه بسازد. هر گاه او بخواهد گرامافون شروع به كار ميكند و بدون صفحه ميخواند. صنعتكار مذكور
— 457 —
در چنين حالتي به كار خود افتخار كرده و از آن لذت برده، و خطاب به خود خواهد گفت: "ماشاء الله"
مادام كه اختراع كوچك و صورييي كه ايجاد و آفرينشي هم در آن نيست، تا اين حد موجب افتخار و سرور روحي مخترعش ميشود، ترديدي نيست كه صانع حكيم موجودات با آفرينش مجموعه كائنات كه انواع نغمات ذكر و تسبيح را ميتوان از آن شنيد، آفرينش جهاني كه همچون كارخانهيي عجيب است و مملو از موسيقي الهي ميباشد، و در كنار آن با خلق همه انواع در كائنات و نمايش هر يك از آنها با معجزات صنعتي جداگانه، و قرار دادن ماشينهاي متعددي مانند گرامافون و دوربين عكاسي و دستگاه تلگراف در مغز جانداران، شئونات الهي را متبلور نموده است. حتي در مغز كوچكترين موجود عالم، نيز، در مغز همه انسانها، نهتنها گرامافون بدون صفحه، دوربين عكسبرداري بدون آيينه، تلگراف بدون سيم و بلكه چيزهاي ديگري بيست برابر عجيبتر از اينها قرار داده است؛ معناهايي مانند "مسرت مقدس" و "افتخار قدسي" كه حاصل گذاشتن چنان ماشينهايي در مغز انسان است؛ طوري كه به دلخواه كار ميكند و موجب حصول نتايج ميگردد، از شئونات عالي ربوبيت است و فعاليت دائمي را لازم ميدارد.
حكمران عادلي را تصور كنيد كه درصدد احقاق حقوق است، و از گرفتن حق مظلومان از ظالمان، و پشتيباني از فقرا در برابر اغنيا و دادن حق هر مستحقي، لذت ميبرد، افتخار ميكند و خوشحال و مسرور است. اين از قواعد اساسي حكمراني و عدالت است و شكي نيست ذات حي قيوم كه حاكم حكيم و عدل عادل است با اعطاي شرايط حيات كه از آن به "حقوق حيات" تعبير ميشود به مخلوقات و مخصوصاً به ذيحياتان، و با اعطاي جهازاتي به آنها براي حفاظت از حياتشان، و با حمايت رحيمانه از ضعفا در مقابل شرّ اقويا، مسرور است؛ نوع احقاق حق در اين دنيا و در ميان ذيحياتان كه تماماً، و نوع مجازات خلافكاران كه بعضاً ريشه در سرّ اجراي عدالت (حضرت حق) دارد، و مخصوصاً مقام كبراي حشر كه از تجلي عدالت اكبر حاصل ميشود، از شئونات ربانيّه و معاني قدسيهييست كه از بيانش عاجزيم و فعاليت دائمي را در عالم اقتضا دارد.
— 458 —
همه اسماء الحسني مانند همين سه مثالي كه ذكر شد، در فعاليت دائمي حق، مدار برخي شئونات قدسي و الهي قرار ميگيرند و خلاقيت دائمي را اقتضا ميكنند.
مادام هر قابليت و هر استعداد با انبساط و انكشاف (رشد و ترقي) و دادن ثمره موجب گشايش و آسودگي و لذت است، مادام كه هر فرد موظفي با انجام وظيفه خود و اتمام آن، در پايان كار احساس راحتي و خوشحالي ميكند، مادام كه حصول ميوههاي فراوان از يك بذر و كسب صدها درهم سود از يك درهم (سرمايه) براي صاحبانشان حالت و تجارتي سرور انگيز ميباشد. بيترديد خداوند نيز موجب بروز استعدادهاي فراوان مخلوقات است، و با بهكارگيري همه مخلوقات در انجام وظايف ارزشمندشان، آنها را رشد ميدهد و از وظيفهشان مرخص ميكند؛ يعني عناصر را به مرتبه معادن ميرساند و معادن را در حيات نباتات متبلور ميكند و نباتات را بهواسطه رزق به مرتبه حيات حيواني ارتقا ميدهد و حيوانات را نيز به حيات توأم با ادراك انسانها ميرساند.
فعّاليت دائمه و خلاقيت ربانيه است كه با زوال وجود ظاهري هر يك از جانداران، وجودهاي زيادي از قبيل روح و ماهيت و هويت و صورت بهجاي گذاشته و به جاي آن (وجود ظاهري) بر سر وظيفه (ديگري) قرار ميدهد. حال درياب كه ربوبيت الهي و معاني قدسي نشأت گرفته از خلاقيت ربانيه و فعاليت دائمه چهقدر با اهميّت است.
پاسخي قطعي به منتقدان گمراه:
گروهي از اهل ضلالت ميگويند: "ذاتي كه بر اثر فعاليت دائم موجب تغيير و تبديل كائنات ميشود، خود نيز ميبايست متغيير و متبدل باشد."
در پاسخ آنها ميگوييم: حاشا! صدهزار بار حاشا! تغيير در آيينههاي روي زمين به معني تغيير در خورشيدي نيست كه در آسمان ديده ميشود، بلكه بر عكس، اين امر نو شدن تجليات خورشيد را نشان ميدهد. تغيير و تبدل ذات اقدسي كه ازلي و ابدي و سرمديست و از هر لحاظ داراي كمال و استغناي مطلق است و از ماده مجرد و از مكان و قيد و امكان منزه، مبرا و معلا ميباشد، محال است. تغيير كائنات، نهتنها تغيير او نيست بلكه بر عدم تغيير او و عدم متحول بودنش دلالت دارد، زيرا ذاتي كه اشيا متعدد را با نظمي دائمي تغيير ميدهد بايد خود، متغير و متحول نباشد، مثلاً اگر تو
— 459 —
گلولهها و توپهاي فراواني را كه با طنابهاي متعدد بسته شدهاند، برگرداندي و با نظمي استوار وضعيت حساسي به آنها دادي، طبيعيست كه بايد در جاي خود ايستاده باشي و حركت و تغييري هم نداشته باشي؛ وگرنه نظم مذكور را بههم خواهي زد. مشهور است كسي كه بهطور منظم حركت ميدهد، نبايد حركت كند و كسي كه دائماً تغيير ميدهد خود نبايد متغير باشد، تا آن كار با نظم و ترتيب ادامه يابد.
همچنين تغيير و تبدّل برآمده از حدوث، نو شدن براي تكامل، نياز، و مادي بودن و امكان است، ولي ذات اقدس، قديم و از هر نظر كمال مطلق، استغناي مطلق، مجرد از ماده، و واجبالوجود است، به همين دليل تغيير و تبدل او محال است و امكان ندارد.
شعاع پنجم
شامل دو مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله اول: اگر به ديدن جلوه اعظم اسم قيوم علاقمند هستيم، بايد در ذهن خود دو دوربين را تصور كنيم كه يكي از آنها چيزهاي بسيار دور را نشان ميدهد و ديگري ذرات بسيار كوچك را. با دوربين اول كه نگاه كنيم ميليونها كره و ستاره را خواهيم ديد كه هزار برابر بزرگتر از كره زميناند و قسمي از آنها با جلوه اسم قيوم بيهيچ ستوني در مادهيي اثيري و لطيفتر از هوا معلقاند، و قسمي ديگر براي انجام وظيفه در حال گردش ميباشند.
آنگاه با دوربيني نگاه ميكنيم كه ذرات كوچك را نشان ميدهد. هر ذره وجودي مخلوقات جاندار روي زمين بهواسطه سرّ قيّوميِّت، همچون ستارگان با نظم و ترتيب خاصي در حركتاند و وظيفه خود را انجام ميدهند. مخصوصاً گروههاي كوچكي در خون كه گلبولهاي سرخ و سفيد ناميده ميشوند و از ذرات بسيار ريزي تشكيل شدهاند، مانند ستارگان سيار و همچون دراويش مولوي با دو حركت منظم در حركت ميباشند.
— 460 —
خلاصهيي مجمل:
خلاصه بسيار مجمليست از موضوع اساسي رسالههاي ششگانه و مختصر لمعه سيام، كه از شش نام مقدس حامل سرّ اسم اعظم بحث ميكند.
براي ديدن نور قدسي كه تركيبيست از شش اسم اعظم - كه همچون هفت رنگ موجود در نور، امتزاج يافتهاند - ذكر مطلب زير بهطور خلاصه مناسب است:
از وراي جلوه اعظم اسم قيوم بنگر كه موجب قيام و بقا و استقرار موجودات سرتاسر كائنات است. جلوه اعظم اسم حي با تجلي خود تمام ذيحياتان عالم را روشنايي بخشيده، نوراني كرده و با جلوهاش همه جانداران را تزيين نموده است.
اينك ببين كه جلوه اعظم اسم فرد از وراي اسم حي، تمام كائنات را با انواع و اجزايش وحدت ميبخشد و بر پيشاني هر موجودي مُهر وحدت ميزند و بر رخسار هر چيزي خاتم احديت مينهد و تجلي خود را با زبانهايي بيپايان و بيانتها اعلام ميدارد.
حال از وراي اسم فرد به جلوه اعظم اسم حَكم بنگر كه از ستارگان تا ذرات كوچك، هر يك از موجوداتي را كه با دوربين خيال ديديم، جزيي يا كلي، از بزرگترين دايره تا كوچكترين دايره را به شكل مناسب و شايستهيي در نظامي پر ثمر و ترتيبي حكيمانه و انسجامي مفيد در برگرفته و همه آنها را تزيين و آرايش نموده است.
آنگاه وراي جلوه اعظم اسم حَكم را ببين كه با جلوه اعظم اسم عدل - به وجهي كه در نكته دوم بيان شد - همه كائنات را با تمام موجوداتش در متن فاعليتي دائم با چنان ميزان و معيار و مقياس حيرتانگيزي اداره ميكند كه اگر يكي از اجرام آسماني ثانيهيي موازنه خود را از دست بدهد، يعني اگر از احاطه تجلي اسم عدل خارج شود، موجب هرج و مرج و بينظمي در ميان ستارگان خواهد شد.
دايره اعظم تمام موجودات يعني از كهكشان و منطقه كبرايي - كه راه شيري ناميده ميشود - تا عرصه حركت گلبولهاي سرخ و سفيد در خون، همه و همه با شكل و وضعيتي براساس ميزاني دقيق و مقياسي مشخص، نشاندهنده آن هستند كه
— 461 —
از لشكر ستارگان تا لشكر ذرات خرد و كوچك، همه تحت فرمان كُن فَيَكُون مسخرند و به اطاعت مشغول.
اينك در وراي جلوه اعظم اسم عدل - همانطور كه در نكته نخست توضيح داده شد - به جلوه اعظم اسم قدوس نگاه كن كه تمام كائنات را پاك و پاكيزه و زلال و زيبا و مُزين نمايان ميكند؛ اسمي كه متناسب با اسماء الحسناي بينهايت زيبا و شايسته جمال مطلق و بيحد ذات، به همه موجودات صورت آيينگي داده است.
نتيجه آنكه اين شش نام و شش نور اسم اعظم، كائنات و موجودات را در پردههاي زيباي تزيين شده با رنگهاي زيبا و جداگانه، با نقشهاي مختلف و با زينتهاي گوناگون در احاطه خود قرار داده است.
مسأله دوم: جلوه قيّوميِّت تجلي يافته بر كائنات، در نقطه واحديت و جلال ميباشد. در انسان نيز كه مركز و مدار كائنات و ثمره ذيشعور آن است، جلوه قيوميت در نقطه جمال و احديت ظهور مييابد، يعني همانطور كه عالم وجود قائم بر سرّ قيّوميِّت است؛ به همين ترتيب و از جهتي ديگر با انسان نيز كه مظهر اكمل اسم قيوم ميباشد، قائم ميگردد؛ به عبارت ديگر بيشتر حكمتها، مصلحتها و غايات كائنات، ناظر بر انسانند، لذا جلوه قيّوميِّت در انسان ستون و قائمهيي براي كائنات است.
آري، ذات حي قيوم اراده كرده است كه انسان در عالم وجود باشد و ميتوان گفت كائنات را براي او آفريده است، زيرا انسان با جامعيت تامه خويش قادر به ادراك تمام اسماء الهيست و از اين حيث لذتي نصيب او ميشود. او خصوصاً به سبب لذتي كه در رزق هست بسياري از اسماء حُسني را در مييابد، اين در حاليست كه ملائكه قادر به ادراك آن با همان لذت نيستند.
به دليل همين جامعيت بااهميت انسان است كه ذات حي قيوم، معدهيي بااشتها در اختيار او قرار داده است تا تمام نامهايش را احساس كند و انواع احسانهاي او را بچشد؛ اين است كه سفره پهناور معده او را با انواع بيپايان خوراكيهايش پر ميكند.
او حيات را نيز مانند همين معده مادي، معدهيي قرار داد. براي آن معدهي حيات
— 462 —
نيز كه حواس - مانند بينايي و شنوايي و ... - در حكم دستهايش هستند؛ سفرهي نعمتي در نهايت گستردگي برپا نمود. حيات مذكور بهواسطه حواسش از انواع نعمتهاي اين سفره بهرمند شده و به روشهاي گوناگون سپاسگزاري ميكند.
پس از اين معده حيات، معده انسانيتي عطا كرده است كه در عرصه فراختري از حيات، خواهان رزق و نعمت است. عقل و انديشه و خيال به منزله دستان آن معدهاند كه از سفره رحمتي به وسعت آسمانها و زمين، بهرهمند ميشوند و شكر ميكنند.
پس از معده انسانيت، براي گشودن سفرهيي بينهايت وسيع از نعمتها، عقيده به ايمان و اسلام را به منزله معدهيي معنوي قرار داد كه خواهان رزق فراوانيست؛ عرصه سفره رزق آن را خارج از دايره ممكنات وسعت داد و كاري كرد كه اسماي الهي را نيز در بر بگيرد. بهواسطه آن معده است كه انسان با ذوقي رزقي، اسم رحمان و اسم حكيم را احساس ميكند و ميگويد:
الحَمدُللهِ عَلي رَحمَانِيّتِهِ و عَلي حَكِيمِيتَّهِ
با اين معده كبراي معنوي ميتوان از نعمت بيپايان الهي برخوردار شد. مخصوصاً ذوق محبت الهي مندرج در معده معنوي مزبور را عرصه ديگريست.
حكمت آنكه ذات حي قيوم انسان را مركز و مدار كل كائنات قرار داد، و سفره نعمتاش را به وسعت عالم وجود گستراند، و كائنات را مُسخر انسان نمود، و با سرّ قيّوميِّت كه كائنات در معيّت با انسان، مظهر آن ميباشد، سه وظيفه مهم انسان به شرح زير است:
وظيفه اول: تنظيم انواع نعمتهاي عالم وجود با انسان است؛ نعمتها را با رشته منفعت انسان و مانند دانههايي چون دانههاي تسبيح مرتب ميكند؛ نوك رشتههاي نعمت را به زلف انسان گره ميزند؛ و انسان را در رأس انواع خزاين نعمت قرار ميدهد.
وظيفه دومِ انسان اين است كه از حيث جامعيت خود، كاملترين مخاطب خطابهاي ذات حي قيوم باشد؛ و با صدايي رسا صُنع حيرتانگيز او را تقدير و تحسين كند؛ و با انواع سپاسگزاريهاي بخردانه، به سبب انواع و اقسام احسانهاي بيپايان، شكر و حمد و ثناي او گويد.
وظيفه سومِ او اين است كه با حيات خويش و با سه وجه زير، ذات حي قيوم و شئونات و صفات در برگيرندهاش را آيينهداري كند:
— 463 —
وجه اول: انسان با عجز مطلق خود قدرت مطلق خالق و درجات اين قدرت را حس كرده و با درجات عجزش مراتب قدرت را درك ميكند، و با فقر مطلق موجود، رحمت او و درجات آن را ادراك كند و با ضعف خود پي به قدرت او ببرد. و به همينترتيب با صفات ضعف خود مقياسگونه آيينه اوصاف كمال خالق خويش گردد. از آنجا كه نور در تاريكي شب درخشش بيشتري دارد، و ظلمت شب براي نشان دادن روشنايي چراغ، آيينهيي تمام است، انسان نيز با صفات ناقص خود براي كمالات الهي آيينهداري ميكند.
وجه دوم: انسان با اراده جزيي، دانش اندك، قدرت ناچيز، مالكيت ظاهري و خانهيي كه براي خويش بنا ميكند، به نسبت بزرگي كائنات به مالكيت، صنعت، اراده، قدرت و علم سازنده اين جهان پي ميبرد و آيينهداري آن را ميكند.
آيينهداري وجه سوم، دو چهره به شرح زير دارد:
چهره اول: نشان دادن نقشهاي جداگانه اسماء الهي در خود. گويا انسان با جامعيت خويش، نمونهيي كوچك و مثالي مختصر از كائنات بوده و نشانگر همه نقوش اسماء ميباشد.
چهره دوم: شئونات الهي را آيينهداري ميكند، يعني همانطور كه با حيات خويش، به حيات حي قيوم اشاره دارد، به وسيله حواسي چون سمع و بصر كه در حياتش بروز مييابد، براي دستهيي از صفات ذات حي قيوم مانند سمع و بصر آيينهداري كرده، و آنها را ميشناساند.
همچنين انسان با معاني و حواسي كه در حيات خويش دارد اما بروز نيافته و به صورت حس و احساسات غليان مييابد، احساساتي بسيار ظريف و حياتي كه كثيرند، براي شئونات قدسي ذات حي قيوم آيينهداري ميكند، براي مثال با معانيچون دوست داشتن، افتخار كردن، خوشحال شدن، مسرور گشتن و احساس راحتي كردن، شئوناتي از آن نوع را متناسب و شايسته قداست و غناي مطلق ذات اقدس، آيينهداري ميكند.
انسان با حيات جامع خود مقياس معرفتي براي صفات و شئونات ذات ذوالجلال و خلاصهيي از تجلي اسما و آيينهيي ذيشعور است و با روشهاي گوناگوني ذات حي قيوم را آيينهداري ميكند. انسان مقياس، خلاصه، معيار، و ميزاني براي حقايق
— 464 —
عالم وجود است. براي مثال، يكي از دلايل قطعي لوح محفوظ در جهان هستي، و يكي از نمونههايش، قوّه حافظه در انسان است؛ به همين ترتيب، قوه خيال، دليلي قطعي بر عالم مثال و نمونهيي براي آن است.
همانطور كه عناصر وجودي انسان از عناصر موجود در هستي و استخوانهايش از سنگها و صخرهها، موهايش از نباتات و اشجار، خوني كه در بدنش جريان دارد و آبي كه از چشم و گوش و بيني و دهانش جاريست از آب چشمههاي روي زمين خبر ميدهند، و به آنها اشاره دارند و بر آنها دلالت ميكنند؛ دقيقاً به همان صورت، روح انسان از عالم ارواح، حافظه او از لوح محفوظ، قوه خيال او از عالم مثال و به همين ترتيب هر يك از جوارح او از عالميخبر داده، و به صورت قطعي بر وجود آنها گواهي ميدهند.
نيز دليل قطعي و نمونهيي براي وجودات روحاني در كائنات، وجود قوا و لطايف در انسان است.
خلاصه اينكه انسان در مقياسي كوچك ميتواند حقايق ايماني جهان هستي را در مرتبه شهود نشان دهد.
انسان همانند وظايف مذكور، خدمات بسيار مهمي نيز دارد، آيينه جمال باقيست، ظاهركننده و واسطه كمال سرمديست؛ نيز نيازمند سپاسگزار از رحمت ابديست؛ مادام كه جمال و كمال و رحمت، باقي و سرمدي هستند، انسان نيز كه آيينه مشتاق آن جمال باقي و عاشق آن كمال سرمدي و محتاج شاكر آن رحمت ابديست، براي بقا بايد وارد دار بقايي شود و براي رفاقت با آن اوصاف باقي عازم ابد گردد. او تا ابد بايد با آن جمال ابدي و كمال سرمدي و رحمت دائمي رفاقت كند، زيرا جمال ابدي به مشتاقي فاني و دوستي زوالپذير راضي نخواهد شد. جمال، خود را دوست دارد و در برابر اين دوست داشتن، خواهان محبت است. زوال و فنا، محبت مذكور را تبديل به عداوت ميكند. انسان اگر راهي ابد نشود و باقي نماند، عداوت جاي محبت فطرياش به جمال سرمدي را خواهد گرفت، چنانكه در حاشيه كلام دهم بيان گرديد زماني يكي از زيبا رويان جهان، عاشقش را از حضور خود طرد ميكند. عشق در عاشق، در يك آن تبديل به خصومت ميشود، و ميگويد: "اف بر او! چهقدر زشت و پليد است!" و براي تسلي خاطر خويش جمال او را انكار كرده و از او فاصله ميگيرد.
— 465 —
آري، انسان دشمن چيزيست كه نميشناسد؛ به همينترتيب خصمانه در جستجوي نقايص چيزيست، كه قادر نيست آن را به دست آورد و به دشمني با آن ميپردازد. مادام كه به گواهي تمام كائنات، محبوب حقيقي و جميل مطلق با اسماء الحسناي زيبا، خود را محبوب و معشوق انسان قرار ميدهد و از او ميخواهد دوستش بدارد، بيترديد عداوتي فطري به انسان كه محب و محبوب اوست نميدهد تا از او عميقاً رنجيده خاطر گردد.
عداوتي را كه با شاكله انسان در تضاد است در روح و فطرت او قرار نميدهد؛ انساني كه برگزيدهترين آفريدهاش ميباشد و او را به لحاظ فطري براي محبت و دوست داشتن و پرستيدن آفريده است. انسان زخم حاصل از فراق ابدي جمال مطلقي را كه دوست ميدارد و قدرش را ميداند، با عداوت نسبت به او و انكار او و قهر كردن از او درمان ميكند. دشمني كفار با خدا ريشه در همين مطلب دارد. پس آن جمال ازلي براي اينكه با انسان - كه آيينه مشتاق اوست - در سير ابدي همراه باشد، در هر حال او را مظهر دار بقا و حياتي ماندگار ميكند.
پس انسان براساس فطرت، مشتاق و مُحب جمال باقي خلق شده است؛ و جمال باقي نميتواند به مشتاقي كه احتمال زوالش هست راضي گردد. انسان براي تسلي از غم و درد ناشي از نرسيدن به مقصودي كه در دسترس نيست و شناختي به آن ندارد، در پي نقايص مقصود بر ميآيد و با آن به دشمني ميپردازد. اين در حاليست كه هستي براي انسان آفريده شد و انسان نيز براي معرفت و محبت الهي. خالق عالم وجود با اسماي خويش سرمديست. تجلي اسماي نيز دائم و باقي و ابدي خواهد بود. البته و بدون ترديد انسان عازم دار بقا و مظهر حيات باقي خواهد شد.
ارزش انسان و وظايف و كمالات او و همه كمالات و مسئوليتهايي كه ذكر كرديم، در شخص رهبر اعظم و انسان اكمل محمد عربي (ص) و دين او نشان داده شده است؛ بدين ترتيب ميتوان فهميد كه همانگونه كه كائنات براي انسان آفريده شده، مقصود و منتخب اصلي، انسان است؛ و بزرگترين مقصود در درون انسانها و هم با ارزشترين منتخب و صيقليترين آيينه احد و صمد، البته احمد محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
عَلَيهُ و عَلي الهِ الصَّلاةُ و السَّلامُ بِعَدَدِ حَسَنات اُمَّتِهِ يااَللهُ
— 466 —
يارَحمَنُ يارَحيمُ يافَردُ ياحَيُّ ياقَيُّومُ ياحَكَمُ ياعَدلُ ياقُدُّوسُ، نَسئَلُكَ بِحَق فُرقانِكَ الحَكيمِ و بِحُرمَة حَبيبكَ الاَكرَم وبِحَقِّ اَسمائِكَ الحُسني، وبِحَرمَةِ اِسمِكَ الاعظَمَ اِحفِظنَا مِن شَرِّ النَّفسِ وَ الشِّيطانِ و مِن شَرِّ الجِنِّ و الانسَانِ، امين.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾