— 358 —
لمعه بيست و هشتم
(برخي قسمتهاي اين لمعه در مجموعه ديگري منتشر خواهد شد، لذا در اين جا آورده نشده است.)
نكته دوم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلاِنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُونِ مَا اُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَمَا اُرِيدُ اَنْ يُطْعِمُونِ اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات:٥٨ - ٥٦)
معناي ظاهري آيه كريمه فوق طبق بيان بسياري از تفاسير، اعجاز عالي قرآني را نشان نميدهد. اين مطلب به كرات ذهن مرا به خود مشغول ميكرد. سه وجه قرآني برآمده از معاني به غايت زيبا و عالي فيض قرآن را اجمالاً به شرح زير بيان ميكنيم:
وجه اول: حضرت حق برخي احوال را كه ميتواند متعلق به فرستادهاش باشد از نقطهنظر تكريم و تشريف رسولش گاه به خود نسبت ميدهد. در اينجا نيز ميگويد "من شما را براي عبادت آفريدهام. نه براي اينكه به من رزقي دهيد و اطعاميكنيد" كه معنايش چنين است: "فرستادهام در مقابل خدمتي كه به منظور مسؤوليت رسالت و تبليغ عبوديت انجام ميدهد از شما دستمزد و اجر و پاداش و اطعامي نميخواهد." بنابراين مراد در اينجا رزق دادن و اطعام كردن مربوط به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ در غير اين صورت مطلب از نوع اعلام معلومي بديهي خواهد بود و با بلاغت اعجاز قرآن تناسب نخواهد داشت.
— 359 —
وجه دوم: از آنجا كه انسان به ميزان قابل توجهي محتاج به رزق است و براي آنكه تلاش براي تأمين رزق را بهانه قرار ندهد و متوهمانه گمان نكند كه مانع عبوديت است و به اينترتيب عذري براي خود دست و پا نكند، آيه كريمه ميگويد:
"شما براي عبوديت آفريده شدهايد. نتيجه خلقت شما عبوديت است. تلاش براي تأمين رزق از نظر فرامين الهي نوعي عبوديت است. من امور مخلوقات خويش و رزق آنها را بر عهده گرفتهام و شما براي آن خلق نشدهايد كه تدارك رزق خود، خانواده و حيواناتتان و رزق و اطعام متعلق به مرا آماده نماييد، زيرا رزاق، من هستم. رزق بستگان شما را كه بندگان من هستند من ميدهم. شما اين مطلب را بهانه قرار ندهيد و عبوديت را ترك مكنيد."
اگر چنين معنايي در كار نباشد محال بودن رزق دادن به حضرت حق و اطعام نمودن اوكه بديهي و آشكار ميباشد، اعلام معلوم خواهد بود. در علم بلاغت اين قاعدهيي مقرر است كه اگر معناي كلامي معلوم و بديهي باشد آن معنا مراد نيست؛ مراد، نكته لازم و تابع آن معناست. مثلاً اگر به كسي بگويي "تو حافظ هستي" اين از نوع اعلام معلوم خواهد بود، يعني در واقع معناي مورد نظر اين است كه "من ميدانم كه تو حافظ هستي." (به عبارت ديگر) چون از اطلاع من خبر ندارد، مطلب را به او اعلام ميكنم.
براساس اين قاعده، معناي كنايي نفي رزق دادن به حضرت حق و اطعام او چنين است:
"شما براي رساندن رزق به مخلوقاتي كه از آن من هستند و روزيشان را تعهد كردهام آفريده نشدهايد، وظيفه اصلي شما عبوديت است. طبق فرامينم، تلاش براي رزق نيز نوعي عبوديت است."
وجه سوم: در سوره اخلاص معناي ظاهري آيهي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ آشكار و بديهيست، لذا يكي از لوازم معناي مذكور مراد است، يعني در راستاي اين معنا كه "آنان كه داراي مادر و فرزند هستند نميتوانند پروردگار باشند" ميخواهد الوهيت كساني چون حضرت عيسي (ع) و عزير (ع)، فرشتگان، ستارگان و معبودهايي جز حق را نفي كند؛ به همين دليل حضرت حق را كاملاً بديهي و معلوم
— 360 —
﴿ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ﴾
ميخواند تا معناي ازلي و ابدي را القا نمايد؛ و عيناً به همين شكل ميفهماند كه چيزهايي كه قابليت رزق و اطعام را دارند نميتوانند اله و معبود باشند. پس با ذكر اين مطلب كه رزاق ذوالجلال معبود شما، از شما درخواست رزق ندارد، و شما براي اطعام او آفريده نشدهايد؛ خاطر نشان ميكند كه موجوداتي كه نيازمند رزق و اطعام ميباشند شايستگي معبوديت را ندارند.
سعيد نورسي
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَوْ هُمْ قَائِلُونَ
(اين مطلب) به مناسبت سؤال كنجكاوانه رأفت از واژه قَائِلُونَ در آيه جليلهي اَوْ هُمْ قَائِلُونَ (اعراف:٤) نوشته شد؛ زماني كه او در زندان بعد از نماز صبح مانند ديگران به خواب ميرفت و دچار سستي و رخوت ميگرديد، (نوشته شد) تا از معطل شدن قلم چون الماس او ممانعت گردد.
خواب سه نوع است:
اول: خواب غيلوله است كه از فجر تا پايان وقت كراهت را شامل ميشود. اين خواب بر اساس حديث موجب نقصان در رزق و بيبركتياش ميشود؛ لذا خلاف سنت است، زيرا مناسبترين زمان براي تأمين مقدمات در مسير جد و جهد براي بهدست آوردن رزق وقت خنكيست. بعد از گذشت زمان مذكور، نوعي سستي عارض ميشود؛ همچنان كه به تلاش آن روز و در نتيجه به رزق ضرر ميرساند براساس تجربيات فراوان موجب از بين رفتن بركت نيز ميشود.
دوم: خواب فيلوله است كه پس از زمان عصر تا مغرب ميباشد. اين خواب موجب
— 361 —
نقصان عمر ميشود، يعني به سبب از كار افتادن عقل و خرد بر اثر خواب، عمر آن روز فرد را خوابآلوده و كوتاه كرده و نقصانيتي مادي ايجاد ميكند؛ علاوهبر آن از نظر معنوي نيز چون نتيجه مادي و معنوي آن روز حيات، غالباً از زمان عصر به بعد بروز و ظهور مييابد، خواب آلوده بودن در آن وقت به معناي نديدن نتيجه خواهد بود و گويي فرد در آن روز زندگي نكرده است.
سوم: خواب قيلوله است و آن سنت سَنيّه ميباشد. از نيمروز تا كمي بعد از ظهر است. اين خواب از آنجا كه موجب ميشود فرد بتواند براي نماز شب برخيزد سنت است و علاوه بر اين، در جزيرة العرب، در گرمترين زمان روز كه وقت الظهر خوانده ميشود و باعث ميشود مردم به كارهايشان وقفهيي دهند و اين امر عادتي قومي و محيطي شده، سنت سَنيّه پر رنگتر شده است. خواب قيلوله موجب افزايش عمر و رزق ميشود، زيرا نيم ساعت قيلوله معادل دو ساعت خواب شبانه است؛ به عبارت ديگر اين خواب روزانه يك ساعت و نيم به عمر فرد اضافه ميكند؛ به همين ترتيب يك ساعت و نيم تلاش براي رزق را نيز از چنگ خواب كه برادر مرگ است رها ساخته و به زمان سعي و كوشش اضافه ميكند.
سعيد نورسي
— 362 —
(اين هم زيباست)
هنگام خوانده شدن عبارت
اَلْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ الله
در تسبيحات نماز، نكته ظريفي را كه ظاهر شده بود از دور مشاهده كردم. همه آن را نتوانستم اخذ كنم و فقط يكي دو جملهي آن را خلاصه نقل ميكنم:
ديدم عالم شب مانند يكي از منازل تازه گشوده شده جهان است. در نماز عشا وارد آن عالم شدم. از انبساط فوقالعاده خيال و ارتباط ماهيت انساني با تمام جهان بود كه عالم كبير را در آن شب همچون منزلي ديدم. ذي حياتان و آدميان چنان كوچك و ريز شدند كه ديده نميشدند. شخصيت معنوي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه به تنهايي منزل مذكور را نوراني ميكرد و به آن شكوه و اُنسيت ميبخشيد در عالم خيال مشاهده كردم؛ همانطور كه فرد هنگام ورود به منزلي جديد به ساكنان سلام ميدهد احساس كردم آرزويي براي گفتن "هزاران سلام بر تو اي رسول الله" در درونم ميجوشد.
رحمت نازل شده بر ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ناظر است بر نيازهاي عموم امت در زمان ابدي، و براي او جايگزين صلواتي غيرمتناهيست. اگر كسي ناگاه وارد خانهيي خالي، تاريك، وحشتناك و همچون دنياي بزرگ شود تا چه حد وحشت ميكند، برايش عجيب است و به تقلا ميافتد؟ حالا اين را مقايسه كنيد با وضعيتي كه ناگهان خانه روشن شود و آن فرد ببيند كه ياور بزرگواري عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه انيس و مونس و حبيب و محبوب است در صدر خانه ديده ميشود و با همه اشياي آن خانه مالك رحيم و كريم خانه را ميشناساند و معرفي ميكند. تصورش را بكنيد فرد در چنين وضعي تا چه حد مسرور و خوشحال ميشود و چهقدر احساس آرامش و انبساط خاطر ميكند. پس ارزش و لذت صلوات بر ذات رسالت را بدانيد و اعلام كنيد!
گويي به عدد انس و جن سلام ميدادم و با بيان سلام، ميگفتم با تو تجديد بيعت كرده و مأموريتت را قبول ميكنم، به قوانيني كه آوردهيي گردن مينهم و در مقابل اوامرت تسليم هستم و (تو اي رسول الله) از بيحرمتيهاي ما در امان خواهي بود. (احساس كردم) همه اجزاي جهان و عموم انس و جن را كه مخلوقات ذي شعورش هستند به سخن وا داشتم و به نام هر يك سلامي را با معاني مذكور تقديم كردم.
— 363 —
او با نور و هديهيي كه همراه داشت دنياي مرا روشن نمود و من با اين انديشه كه او دنياي همه را نيز در اين دنيا روشن ميسازد و به آنها نعمت ارزاني ميدارد، براي اينكه در برابر هديهاش سپاسگزاري كرده باشم گفتم: "هزاران صلوات بر تو نازل گردد." يعني "ما نميتوانيم پاسخ نيكي تو را بدهيم. لذا با درخواست رحمت براي تو به عدد اهل سماوات كه از خزانه رحمت پروردگارمان نازل ميگردد سپاسگزاري خود را اظهار ميداريم؛" و من اين معنا را در عالم خيال احساس كردم.
آن ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به لحاظ عبوديت و از نظر توجهاش از خلق به حق خواهان صلوات به معناي رحمت است و به لحاظ رسالتش و از حيث رسول حق بودنش براي خلق، خواهان سلام ميباشد؛ همچنان كه شايسته سلام به عدد جن و انس است و ما به عدد جن و انس تجديد بيعت عام خود را به او تقديم ميداريم، شايسته سلام به عدد اهل سماوات از خزانه رحمت و به نام هر يك از آنها نيز هست، زيرا با نوري كه او آورد ارزش هر موجود آشكار ميشود و كمال هر چيز و وظيفه رباني هر مخلوق مشاهده ميگردد و مقاصد الهي هر مصنوع نيز تجلي مييابد. اين است كه همه چيزها علاوهبر لسان حال اگر لسان قال هم ميداشتند قطعاً چنين ميگفتند:
الصَّلاةُ وَ السَّلام عَلَيكَ يَا رَسُولَ الله
و ما به لحاظ معنا و به نام همه آنها ميگوييم:
اَلْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ الله بِعَدَدِ الجِنِّ وَ الاِنْسِ وَ بعَدَدِ المَلكِ وَ النُّجُومِ"
فَيَكْفِيكَ اَنَّ اللهَ صَلّي بِنَفْسِهِ وَ اَمْلاكهُ صَلَّتْ عَلَيهِ وَ سَلَّمَتْ
سعيد نورسي
— 364 —
برادر عزيزم! توضيحاتي درباره وحدت وجود خواستهايد. درباره اين مسأله در لمعهيي از مكتوب سي و يكم در مخالفت با نظر حضرت محيي الدين در اين خصوص، پاسخي به غايت محكم و مفصل وجود دارد. فعلاً همين قدر ميگوييم كه:
القاي مسأله وحدت وجود به انسان امروز ضرر جدي در بردارد؛ همچنان كه اگر تشبيهات و تمثيلات از دست خواص به دست عوام يا از دست علم به دست جهل افتد آن را حقيقت تلقي خواهند كرد،
همانطور كه دو فرشته (به مناسبت تشبيه، ثور و حوت ناميده شدهاند) و عوام آنها را گاوي بزرگ و ماهياي عظيم الجثه پنداشتهاند.
به همان صورت نيز، حقايق متعالي چون مسأله وحدت وجود اگر در اختيار عوامي قرار گيرد كه اهل غفلت بوده و در ميان اسباب غوطهورند؛ از آن تلقي طبيعت خواهد شد و سه ضرر مهم به شرح زير خواهد داشت:
اول: مشرب وحدت وجود در حالي كه گويي انكار عالم به حساب حضرت حق است، وقتي در اختيار عوام، عوام غافل و مخصوصاً آنها كه آلوده به افكار مادي هستند قرار گيرد تبديل به انكار الوهيت به حساب عالم و ماديات ميشود.
دوم: مشرب وحدت وجود ربوبيت ماسواي الهي را چنان با شدت رد ميكند كه سر از انكار ماسوا و رفع دويي در ميآورد. (وقتي منظور) نه تنها نديدن نفوس اماره كه نديدن وجود مستقل همه چيزها باشد در زمانه فعلي كه استيلاي فكر طبيعت، غرور و انانيت به نفس اماره قوت ميدهند و موجب فراموشي نسبي آخرت و آفريدگار ميشوند، و برخي از نفسهاي اماره هر يك فرعوني كوچك ميشوند، القاي وحدت وجود به انسانهايي كه استعداد آن را دارند كه نفس خود را الهه خويش قرار دهند، نفس اماره را - العياذ بالله - چنان بزرگ ميكند كه ديگر هيچچيز گنجايشش را نخواهد داشت.
سوم: مسأله وحدت وجود موجب تصوراتي ميشود كه با تنزه و تقدس و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه معلّي و مبرّي و منزّه و مقدّس از تغيّر و تبدّل و تجزّي و تحيّز است، سازگار نيست و مدار تلقينات باطل ميگردد.
آري، كسي كه از وحدت وجود بحث ميكند ميتواند در عالم فكر و انديشه فاصله
— 365 —
خاك تا افلاك را طي كند، عالم را در نوردد و چشم به عرش اعلي بدوزد، و به صورت استغراقي كائنات را معدوم دانسته و منشاء همه چيز را مستقيماً و بهواسطه نيروي ايمان در واحد احد ببيند؛ وگرنه كسي كه پشت كائنات ايستاده و نظر بر عالم وجود داشته باشد و در مقابل خود اسباب و عوامل را ببيند و نگاهش از فرش باشد، ترديدي نيست كه احتمالاً در ميان اسباب و عوامل خفه شده و به باتلاق طبيعت سقوط كند. كسي كه به لحاظ فكر و نظر به عرش صعود كرده باشد مانند جلال الدين رومي ميتواند بگويد: "گوش بگشا! سخناني را كه از هر كسي ميشنوي ميتواني همچون گرامافونهاي فطري از حضرت حق بشنوي." در غير اين صورت اگر به كسي كه چون جلال الدين نتوانسته است به اين درجات صعود كند و موجودات را از فرش تا عرش چون آيينهيي نميبيند بگويي "گوش كن كلام خدا را از هر كسي ميشنوي" گرفتار تصورات باطل و خلاف حقيقت خواهد شد و تو گويي به لحاظ معنا از عرش تا فرش سقوط خواهدكرد.
﴿ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ ﴾
(انعام:٩١)
مَالِلتُّرَابِ و لِرَبِّ الاَربَابِ
سُبْحَانَ مَنْ تُقَدَّسَ عَنِ الاَشْبَاهِ ذَاتُهُ وَ تَنَزَّهَتْ عَنْ مُشَابَهَةِ الاَمْثَالِ صِفَاتُهُ وَ شَهِدَ عَلي رُبُوبِيَّتِهِ آياتُهُ جَلَّ جَلَالُهُ وَ لَا اِلَهَ اِلَّا هُو
سعيد نورسي
— 366 —
پاسخ به يك سؤال
زمانم براي تطبيق و تنظيم انديشههاي مصطفي صبري و موسي بكوف مساعد نيست. همين قدر بگويم كه:
يكي از آنها افراط كرده و ديگري تفريط ميكند. مصطفي صبري اگر چه در دفاعياتش نسبت به موسي بكوف مُحق است، اما در تضعيف شخصيتي چون محيي الدين كه اعجازي در علوم اسلاميست حق به جانب او نيست.
آري، محيي الدين، خود هادي و مقبول است، ليكن در هر يك از كتابهايش نميتواند مُهدي و مُرشد باشد. در بسياري موارد بدون ميزان بهسوي حقيقت ميرود، با قواعد اهل سنت مخالفت ميكند و برخي از سخنانش ظاهراً ضلالت افاده ميكند. اما خود او از ضلالت و گمراهي مبراست. گاه كلام، كفر ديده ميشود اما صاحب كلام كافر نميشود. مصطفي صبري به اين نكات توجه نكرده و به دليل تعصبي كه نسبت به قواعد اهل سنت دارد در برخي موارد دچار تفريط شده است.
موسي بكوف نيز بيش از حد به طرفداري از تجدد پرداخته و با مماشات در برابر معاصر بودن، كاملاً به خطا ميرود. او قسمي از حقايق اسلامي را با تأويلهاي اشتباه تحريف ميكند. فرد مردودي چون ابوالعلا معري را فوق محققين ميداند و از موارد مخالفت محيي الدين با اهل سنت كه مناسب افكار خود اوست بيش از حد طرفداري كرده و بدين ترتيب دچار تفريط ميشود.
محيي الدين ميگويد:
تَحْرُمُ مُطَالَعَةُ كُتِبُنَا عَلي مَنْ لَيْسَ مِنَّا
يعني "كسي كه از ما نيست و نسبت به جايگاهمان آگاهي ندارد كتابهايمان را مطالعه نكند، (در غير اين صورت) ضرر خواهد ديد." آري، در اين زمانه مطالعه كتابهاي محيي الدين به خصوص مسايل مربوط به وحدت وجود مُضر است.
سعيد نورسي
— 367 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
وضعيتي را بيان ميكنم كه در شب عيدي خيرهكننده در زندان در عالم خيال برايم ظهور يافت، در حالي كه با عدسيِ نگراني از آينده، و عاقبت بيني، از پنجره به خندههاي گريهدار نوع بشر نگاه ميكردم؛ همچنان كه وضع حياتي آنان كه سابق بر اين، مرده و در گورستان خفتهاند، در سينما ديده ميشود، جنازههاي متحرك كساني را ميديدم كه در آينده نزديك اهل گورستان خواهند شد؛ براي آنها كه ميخنديدند گريستم. ناگهان احساس واهمه و دردي به سراغم آمد. به عقلم مراجعه كردم و از حقيقت پرسيدم: "چيست اين خيال؟" حقيقت گفت:
پنجاه سال بعد، از هر پنجاه نفر اين بيچارگان كه چنين در كمال لذت ميخندند و تفريح ميكنند، كمر پنج نفر خميده و چون سالمندان هفتاد سالهاند؛ چهل و پنج نفر ديگرشان نيز در قبرستان پوسيدهاند. اين چهرههاي شاد و اين خندههاي شورانگيز به ضد خود تبديل ميشوند. بر اساس قاعده كُلُّ آتٍ قَريِبٌ ديدن آنچه در آينده وقوع مييابد به طرزي كه گويا رخ داده است، سهمي از حقيقت دارد؛ لذا آنچه ديدم خيال نبود.
مادام كه خندههاي غافلانه (مردم) دنيا، پردهييست بر حالات تلخ گريهدار؛ و موقتيست و زوالپذير؛ بيترديد تفريحات دور از گناه و غفلت، تفريحاتي كه ستايشآميز باشد و در دايره شرع، و موجب شود انسان خود را در حضور (حق) حس كند، و شاديهايي كه به لحاظ ثواب باقي ميمانند، قادرند قلب انسانهاي بيچاره را كه پرستنده ابديتاند و روح مفتون و دلبسته به بقاي آنها را، بخندانند و شاد كنند. لذا براي اينكه انسان در اعياد كه غفلت غلبه مييابد به سمت امور غير مشروع منحرف نشود، روايات انسانها را مكرر به ذكر الله و شكرگزاري تشويق و ترغيب ميكند. تا اينكه انسان نعمت شادي و سرور عيد را تبديل به شكر كند و با ادامه آن افزايشش دهد، زيرا شكر نعمت را فزوني ميدهد و غفلت موجب از بين رفتن آن است.
سعيد نورسي
— 368 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
نكتهيي اين قطعه نيز براي همه مفيد است. درباره آيه اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ يعني نفس همواره به بدي ميخواند، و حديث
اَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ
كه معني شريف آن چنين است: مُضرترين دشمنت نفس توست.
فردي كه نفس خود را ميپسندد و دوست دارد اگر داراي نفس اماره تزكيه شدهيي نباشد ديگران را دوست نخواهد داشت. اگر ديگران را به صورت ظاهري هم دوست داشته باشد، دوست داشتنش صادقانه نخواهد بود. (در حقيقت) سود و لذت خود را دوست دارد كه در ديگريست. او همواره سعي ميكند خود را طوري نشان دهد كه او را بپسندند و دوست داشته باشند. چنين كسي قصورش را از نفس نميداند و مانند يك وكيل به دفاع از خود پرداخته و خود را بري ميداند. او با مبالغه و دروغ به مدح نفس خويش ميپردازد و آن را تنزيه و چه بسا تقديس ميكند و به فراخور حالش از آيهي
﴿ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ ﴾
(فرقان:٤٣) سيلي ميخورد.
مدح و ثناي نفسش نيز با عكس العمل ديگران مواجه شده موجب خوارياش ميشود و از نظر ديگران ميافتد. او در اعمال اخروي، اخلاص را از دست ميدهد و كارهايش را با ريا در ميآميزد. مغلوب حس و هواي نفسي ميشود كه به عاقبت كار توجهي ندارد و به نتايج كار نميانديشد و مبتلا به لذت نقد است؛ و با فتواي حسي كه راه خود را گم كرده براي ساعتي لذت يك سال در زندان ميماند. او به دليل يك دقيقه غرور يا انتقام، ده سال مجازات ميشود و مانند كودك سر به هوايي كه عمّ جزءاش را كه از آن درس ميگيرد به آب نباتي ميفروشد، حسنات خويش را كه قيمت الماس دارند براي ارضاي حس و راضي كردن هواي نفس و عملي كردن هوس خويش، وسيله لذات و انانيتهايي ميكند كه در حكم تكه شيشههاي بياهميتاند؛ لذا در امور سودمند، دچار ضرر و زيان ميشود.
— 369 —
اَللَّهُمَ احْفَظْنَا مِنْ شَرِّ النَّفْسِ وَ الشَّيطَانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنِّ وَ الاِنْسانِ
سؤال: چگونه ممكن است در برابر كفر ورزيدن در زماني كوتاه، حبس هميشگي در جهنم عدالت باشد؟
پاسخ: اگر سال را سيصد و شصت و پنج روز بدانيم و قتلي در يك دقيقه، هفت ميليون و هشت صد و هشتاد و چهار هزار دقيقه حبس را اقتضا كند و اين قانوني عادلانه باشد؛ از آنجا كه يك دقيقه كفر معادل هزار قتل است، كسي كه عمر بيست سالهاش را با كفر سپري ميكند و با كفر هم ميميرد، بر اساس قانون عدالت و قوانين دادگسترانه بشري مستحق پنجاه و هفت تريليون و دويست و يك ميليارد و دويست ميليون سال حبس ميشود. از اينجا ميتوان سازگاري خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا را با عدالت الهي دريافت.
سرّ مناسبت دو عدد كاملاً دور از هم اين است كه قتل و كفر چون تخريب و تجاوزند بر غير تأثيراتي دارند. قتلي در يك دقيقه دست كم طبق عادت ظاهري پانزده سال از عمر مقتول را سلب ميكند و به جاي آن قاتل به زندان ميرود. يك دقيقه كفر انكار هزار و يك اسم الهيست، موجب تحقير نقوش الهي (در عالم) است، و به حقوق عالم هستي تجاوز تلقي ميشود، كمالات اين عالم را انكار، دلايل وحدانيت را تكذيب و گواهيهاي آن را رد ميكند؛ لذا كافر را بيش از هزار سال به اسفل سافلين پرتاب و در خَالِدِينَ حبس مينمايد.
سعيد نورسي
— 370 —
تناسبي لطيف و بامعنا
شاگردان رساله نور را بر اساس "ماده ١٦٣" متهم كرده و خواهان مجازاتشان شدهاند، و در عين حال ١٦٣ نفر از وكلاي مجلس لايحهيي تهيه كردهاند كه بر اساس آن به مدرسه مؤلف رساله نور "١٥٠" هزار ليره داده شود؛ تناسبي كه با تعداد "١٦٣" نفر از "٢٠٠" نماينده وجود دارد به لحاظ معنا ميگويد: گواهي تقديرآميز ١٦٣ نماينده حكومت جمهوري، حكم ماده قانوني ١٦٣ را درباره او ابطال ميكند.
نيز اين هم از تناسبات لطيف معنادار است كه ١٢٨ جزء رساله نور شامل ١١٥ كتاب ميشود. شاگردان و مؤلف رساله نور در ٢٧ آوريل ١٩٣٥ دستگير شدهاند و تاريخ صدور حكم دادگاه آنها ١٩ اگوست ١٩٣٥ ميباشد، يعني يك فاصله زماني ١١٥ روزه؛ و اين با تعداد كتابهاي رساله نور همخواني دارد؛ علاوهبر آن با تعداد متهمان بازجويي شده كه تعدادشان را ١١٥ نفر اعلام كردهاند تناسب دارد و اين نشان ميدهد بلايي كه بر سر مؤلف و شاگردان رساله نور ميآيد با دست عنايتي تنظيم ميشود.
جاي تأمل است كه دستگيري تعدادي از شاگردان رساله نور در ٢٥ آوريل ١٩٣٥ شروع شد و در قرارنامه احكام، ١١٧ نفر را مجرم اعلام كردند. با توجه به مكرر بودن دو نام (در قرارنامه مذكور) تعداد شاگردان يعني ١١٧ نفر ذكر شده با فاصله زماني دستگيري آن گروه تا تاريخ صدور حكم كه ١١٧ روز بوده است همخواني دارد و اين لطيفه ديگري به تناسبات پيشين ميافزايد.
در آغاز اين لمعه آمده است كه امام علي (رض) به رساله نور اشاره داشته است، لذا يكي از برادرانمان با اشتياقي هيجان انگيز رساله نور را الماس، جوهر و نور ناميده و آن را مكرر نوشته بود. درج مطلب مذكور در پايان اين لمعه مناسب ديده شد.
طلبهيي كه در دايره تقوا قرار دارد حتي اگر ديوانه هم باشد آيا ميتواند از نورانيت رساله نور كه الماسي گرانبهاست فاصله بگيرد؟ گمان ميكنم كمتر كسي مانند اين
— 371 —
طلبه درمانده شما توانسته باشد كرامت و فضيلت و لذت رساله نور را بچشد و ميوههاي شيريناش را بهدست آورد. من با اين همه درماندگي و با اينكه نتوانستهام خدمتي به رساله نور كنم در برابر التفاتي كه به من داشتهايد خود را مديون سپاسگزاري ميدانم؛ بنابراين نه تنها اين بنده بلكه هيچ يك از طلبههاي ديگرتان نميتوانند از رساله نور، اين الماس و اين لذت جدا شوند.
با اطمينان از عفو و بخششتان، عرض ميكنم در تفتيش و بازرسيهاي مربوط به رساله نور، اين بار دو كرامتش عيناً بهوقوع پيوست. هنگاميكه پليس و ژاندارمها و زندانبانها در داخل زندان با جديّت شروع به تفتيش كرده بودند، بي آنكه كسي ببيند پسر هفت هشت ساله خواهرم نسخههاي رساله نور را داخل كيف مدرسهاش ميگذارد و از آنجا ميرود. تفتيش در اتاق مخلصتان انجام ميگرفت. كودك وارد اتاق شد و وقتي تقلاي مأموران را ديد رسالههاي نور را كه در كنار اتاق روي زمين بود در كيفش گذاشت و هيچ يك از مأموران هم متوجه نشدند و به او چيزي نگفتند.
كودك فداكار مستقيماً نزد مادرش ميرود و ميگويد: "رسالههايي را آوردم كه دايي هميشه براي ما ميخواند. مأموران ميخواستند آنها را توقيف كنند، من بدون آنكه آنها باخبر شوند، وقتي نامهها و كتابهاي ديگر را به هم ميريختند اينها را برداشتم و در كيفم گذاشتم. اينها را در جاي خوبي نگهداري كنيد. من مطالعه اينها را خيلي دوست دارم. دايي اينها را براي ما ميخواند. او وقتي ميخواند حالت ديگري به من دست ميداد." آنگاه به مدرسهاش باز ميگردد. به اينترتيب الماسها، گوهرها، رسالههاي نور به دست آنها نيفتاد.
اين اگر كرامت نيست پس چيست؟ اگر معجزه قرآني نيست پس چيست؟ اين چنين فضيلت، لذت، الماس و گوهري در كدام تأليفاتي هست؟ چنين الماسها و گوهرها و نورهايي از دهان چه شخصي بيرون آمده است؟ من نه تنها زندان كه هر لحظه و آني هر نوع فداكاري در راه اين الماسها، گوهرها و نورها را با جان و دل ميپذيرم. بعد از من نيز پسرم امين آماده است تمام عمرش را صرف اين الماسها و گوهرها و نورها كند.
با اثبات كرامت دوم اين الماس، گوهر و نور اثبات ميكنم كه خويشاوندان از سه تا هشت
— 372 —
ساله و فرزندم جانشان را فداكارانه در راه اين الماس، گوهر و نور بدون هيچ ترديدي فدا خواهند كرد. هنگام مطالعه اين الماس، گوهر و نور همه آنها دورم جمع شدند. به آنها محبت كردم و به هر كدامشان چاي دادم و به خواندن اين الماس، گوهر و نور ادامه دادم. همه در يك لحظه سؤال كردند: "اين چيست؟ اين نوشته چگونه نوشتهييست؟" من هم گفتم: "اينها الماساند، گوهرند، نورند." و به مطالعهام ادامه دادم.
از مطالعه كلام دهم ساعتها ميگذشت. بچهها از سر كنجكاوي هر جا را كه متوجه نميشدند بيدرنگ از من سؤال ميكردند. من نيز وقتي اين الماس، گوهر و نور را طوري توضيح ميدادم كه آنها متوجه شوند ديدم رنگ چهره بچهها تغيير كرده و زيباتر ميشدند. من نيز وقتي به چهره آنان نگاه ميكردم در سيماي هر كدامشان سعيدي نوراني ميديدم.
طي سؤالي پرسيدند كدام يك از اينها نور، كدام گوهر و كدام يك الماس است؟ گفتم: "آري، نور، خواندن و مطالعه اين اثر است، ببينيد موجب شد در شما زيبايي پديدار شود." آنها به چهره هم نگاه كردند و گفتهام را تأييد نمودند. پرسيدند: "الماس چيست؟" گفتم: "نگارش اين سخنان است. آن موقع، يعني وقتي آنها را مينويسيد كتابت شما چون الماس قيمتي ميشود." تأييد كردند. گفتند: "گوهر چيست؟" گفتم: "گوهر هم ايمانيست كه از اين كتاب اخذ ميكنيد." همه به يكباره شهادتين بر زبان آوردند.
سه چهار ساعت از اين گفتگو ميگذشت و مخلص متوجهاش نبود. گفتم: "الماس، گوهر و نور اين است." تأييد كردند. همه به من نگاه كردند و با هم پرسيدند: "اين كتاب را چه كسي نوشته است؟"
طلبه درمانده شما
شفيق
— 373 —
رؤياي ذكايي
امروز صبح خواب ديدم در ساحل هموار و براقي چون ساحل توپخانه استانبول هستم. احساس كردم نيمروز است و نور خورشيد بر روي آن درياي بزرگ درخششهاي زيبايي ايجاد ميكند. به دريا چشم دوخته بودم. ديدم جواني كه از ميانه دريا و سمت جنوب در حال شنا كردن است، خيشي مربوط به گاو آهن. م. را كه بر دوش داشت به ساحل آورد. آنجا در حالي كه از همه برادرانمان (بعد از آزادي) استقبال ميكردند دو اسب سوار را ديدم كه به سرعت از سوي غرب و در امتداد ساحل پيش ميآمدند. گفتند "استاد ميآيد!" ازدحام جمعيت راه باز كرد. آن دو نفر با چهرهيي گندمگون و اسبهاي سياه ترسناكشان به سوي شرق از آنجا دور شدند. من همان موقع كه ميخواستم وارد دريا شوم بيدار شدم ...
ذكايي
— 374 —
پاسخيست به سخنان رقيبانه و جانبدارانه نسبت به رساله نور
اگر مقصود مدح متكبرانه خودتان است
بدانيد كه قمر كم سوترين ستاره رساله نور هستيد
زينهار! رساله نور را سياره مپنداري
نه تنها زمين، كه خورشيد نيز قمر آن است
رساله نور به زودي در عالم خواهد درخشيد
خاموش نميشود، شايد پنهان گردد، چرا كه نور علي نور است
نوري كه بحر حقيقت و هدايت محض است مَنْ اَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِىِّ وَ مَنِ اهْتَدى (طه:١٣٥) را بخوان
از حق نميتوان شكايتي كرد؛ شايد مقصود بيان حكايت باشد
در مسير شرع كه بهسوي حق ميرفتم
آشكار بود كه به رساله نور خدمت كردهام
رساله نوري كه علي مرتضي و غوث اعظم
در جلجلوتيه و برخي قصايد بدان اشارت داشتهاند
به رساله نوري كه عروة الوثقيست و لاانفصام
تمسك جسته بودم زيرا هم هدايت است هم عين حقيقت
ما را جايي گذاشتند كه حضرت يوسف (ع) ايستاده بود در آنجا
نيز حضرت استاد هم همراهمان بود
خليل ابراهيم
— 375 —
بيست و هشتمين نكتهي لمعه بيست و هشتم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ لاَ يَسَّمَّعُونَ اِلَى اْلَمَلاِ اْلاَعْلى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ٭ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ٭ اِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴾
(صافات: ١٠- ٨)
﴿ وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ ﴾
(ملك:٥)
نكته بااهميتي از آيههايي چون آيات فوق به مناسبت يكي از انتقادهاي اهل ضلالت به شرح زير بيان ميشود:
اين نوع آيات درباره جاسوسهاي جن و شياطينيست كه براي كسب اخبار سماوات گوش ميايستادند و اخبار غيب را براي كاهنها و ماديون و برخي از احضار كنندگان ارواح خبر ميآوردند؛ براي اينكه شبههيي متوجه وحي نشود، در ابتداي نزول وحي، جاسوسيِ دائم آنها غالباً بهواسطه شهابها بيش از پيش رجم و منع ميشد. به همين مناسبت به سوالي بسيار مهم تحت سه عنوان، پاسخ مختصري ميدهيم.
سؤال: از اين دست آيات دانسته ميشود كه شياطينِ جاسوس براي خبر گرفتن از حادثهيي غيبي، جزيي و گاه شخصي به ديار سماوات كه در فاصلهيي دور قرار دارد نفوذ كرده طوري كه گويا درباره حادثه جزيي مذكور در هر گوشه آن ديار پهناور بحث ميشود و هر شيطاني به هر جايي كه بتواند نفوذ كند، ميتواند اطلاعي نصفه نيمه از آن حادثه به دست آورد كه عقل و حكمت اين معنا را نميپذيرد.
در ضمن براساس نص آيه، برخي از اهل رسالت و كرامت، ميوههاي بهشت را كه در جايي بالاتر از سماوات قرار دارد طوري با دست ميگيرند كه گويي از فاصلهيي نزديك آنها را ميچينند، با گفتن اينكه آنها بهشت را گاه از نزديك تماشا ميكنند؛ مسألهيي چون تو در تو بودن بينهايت دوري و بينهايت نزديكي مطرح ميشود كه عقل زمانه فعلي گنجايش آن را ندارد.
— 376 —
نيز اينكه احوال جزيي شخصي جزيي، مدار بحث در ملأ اعلاي واقع در ديار كلي و پهناور سماوات شود، با حكمت كاملاً حكيمانه اداره كائنات سازگار نيست، اين در حاليست كه سه مسأله مذكور از حقايق اسلامي بهشمار ميروند.
پاسخ: اولاً در رسالهيي به نام كلام پانزدهم طي هفت مقدمه قطعي، زير عنوان هفت مرحله، طرد و رفع جاسوسهاي شيطان از سماوات توسط ستارگان كه در آيه
﴿ وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ ﴾
بيان شده، چنان اثبات شده است كه معاندترين فرد مادي را نيز قانع ميكند، به سكوت ميكشاند و مجاب ميكند.
ثانياً براي نزديك كردن سه حقيقت اسلامي مذكور (كه گمان ميرود دورند) به اذهان كم ظرفيت، با تمثيل اشارهيي خواهيم داشت.
براي نمونه اگر اداره نظامي يك دولت در شرق كشور، اداره دادگستري در غرب، اداره معارف در شمال، اداره امور علمي در جنوب و اداره امور اداري در مركز آن كشور باشد و همه ادارات توسط بيسيم، تلفن، و تلگراف به شكل كاملاً منظمي از همه آنچه به آنها مربوط است مطلع شوند و آن را ببينند ميتوان گفت سرتاسر آن كشور در همان حال كه اداره دادگستريست اداره نظامي هم هست و همانطور كه اداره امور اداريست اداره امور علمي هم هست.
به همين ترتيب مثلاً دولتهاي متعدد و حكومتهايي كه پايتختهاي جداگانهيي دارند گاه به دليل مستعمراتشان و يا به حيث امتيازاتي يا به مناسبت روابط بازرگاني، در كشوري واحد داراي حاكميتهاي جداگانه ميباشند. با اينكه رعيت و ملت يكيست اما هر دولت با در نظر گرفتن امتيازات خود با رعيت مرتبط است. معاملات حكومتهاي مزبور كه از هم بسيار دور هستند با هم مرتبط ميشوند، و در هر منزلي بههم نزديك ميشوند و در هر كس اشتراكاتي مييابند. در ادارهيي جزيي كه در نقاط تماس قرار دارد، به مسايل جزيي رسيدگي ميشود، نه اينكه هر مسأله جزيي را به اداره كلي ارجاع دهند. ليكن هنگام بحث از مسايل جزيي مستقيماً براساس قوانين اداره كلي عمل ميشود، لذا مانند اين است كه دستور العمل از اداره كلي اخذ شده است و بحث صورتي مييابد كه گويي در همان اداره كلي به آن رسيدگي شده است.
— 377 —
مملكت سماوات نيز مانند دو مثال بيان شده به اعتبار پايتخت و مركز با اينكه در نقطه بسيار دوري قرار دارد اما همانطور كه سيمهاي تلفني معنوي كه تا قلب مردمان مملكت كره زمين كشيده شده را دارا ميباشد، صرفاً متوجه عالم جسماني نيست بلكه عالم ارواح و عالم ملكوت را هم در بر ميگيرد، لذا عالم شهادت را نيز كه از جهتي زير پرده قرار گرفته در احاطه خود دارد.
بهشت نيز كه متعلق به دار بقا و عالم باقيست با وجود دوري بينهايت، دايره تصرفاتش را زير پرده شهادت به شكلي نوراني در هر سو گسترانده است. مراكز حواس در مغز انسان جداگانه بوده، ولي با حكمت و قدرت صانع ذوالجلال هر كدام از آنها بر سراسر وجود آدمي و جسم او حكم ميكنند و آن را تحت تصرف خود قرار ميدهند. همانطور هم كائنات كه انسان اكبر است هزاران عالم را همچون دواير متداخل تو در تو در بر ميگيرد و از حيث كليت و جزئيت و خصوصيت و عظمت، مدار توجه احوال و حوادث جاري در آنها ميشود، يعني اجزاي مذكور در نقاط جزيي و نزديك، و اجزاي كلي و عظيم نيز در مقامات عالي ديده ميشوند.
اما گاهي اوقات حادثهيي جزيي و خصوصي بر عالم بزرگي استيلا مييابد. از هر سو كه گوش كني خبر حادثه مذكور به گوش ميرسد. گاه نيز گردهماييهاي بزرگ الزاماً براي رويارويي با قدرت دشمن انجام نميشود بلكه ممكن است هدف آن ابراز حشمت و شكوه و بزرگي باشد. براي مثال حادثه محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حادثه قدسي وحي قرآن از آنجا كه مهمترين حادثه در سرتاسر عالم سماوات حتي در هر گوشه آن مملكت است، بيان اينكه مستقيماً نگهباناني در برجهاي بسيار دور و بزرگ سماوات عظيم گذاشتهاند تا با پرتاب منجنيقهايي از ستارگان، شياطين جاسوس را طرد و دفع كنند، در زمانهيي كه ستارگان زيادي ميافتادهاند و پرتاب ميشدهاند ميتواند اشارهيي رباني باشد براي نشان دادن درجه حشمت وحي قرآني و شكوه سلطنت و ميزان حقانيتش كه بههيچوجه قابل ترديد نيست. قرآن معجز البيان نيز اعلام تكويني مذكور را ترجماني كرده، بيان نموده و به اشارت سماوي اشاره ميكند.
آري، رو در رو كردن شياطين جاسوس با فرشتگان با چنين اشارت عظيم سماوي، در حالي كه فقط يك فرشته قادر است با دميدن و فوت كردن آنها را از
— 378 —
بين ببرد، بيترديد براي نشان دادن شكوه و بزرگي سلطنت وحي قرآنيست. نيز اين بيان قرآني باشكوه و بحثهاي عظيم و فراوان درباره سماوات نه براي آن است كه بگويد جنيان و شياطين داراي چنان اقتدار و قدرت دفاعياي هستند كه ميتوانند اهل سماوات را به مبارزه و مدافعه بخوانند، بلكه اشاره به اين حقيقت است، كه جن و شيطان در هيچ كجاي مسيري به بلنداي قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا عالم سماوات و تا عرش اعظم قادر به مداخله نيستند و اينكه وحي قرآني در سماوات عظيم، مدار بحث فرشتگان است، حقيقتيست كه شياطين براي اندك تماسي با آن مجبور ميشوند تا سماوات بالا روند و بي آنكه موفق به كاري گردند رجم ميشوند، و اين اشارهييست به اين نكته كه وحي نازل شده بر قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و جبرائيل (ع) كه به حضور محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رسيد و حقايق غيبي كه توسط نظر محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ديده شد درست و راست است و هيچ شبهه و ترديدي در آن راه ندارد؛ و قرآن معجز البيان آن را به طرز اعجازآميزي خبر ميدهد.
اما اينكه بهشت با وجود دور بودن و تعلق داشتن به عالم بقا، از نزديكترين جاها ديده ميشود و گاه ميوههايي از آن بر ميچينند مطلبيست كه از سرّ دو مثال ذكر شده دانسته ميشود؛ همچنين بايد دانست اين عالم فاني و عالم شهادت نيز براي عالم غيب و دار بقا به منزله پرده است. با اينكه مركز كبراي بهشت دور است اما بهواسطه آيينه عالم مثال مشاهده آن در هر سو امكان دارد، نيز بهواسطه ايمانهايي در مرتبه حق اليقين، بهشت ميتواند در اين عالم فاني - در مثل مناقشه نيست - نوعي دواير و مستملكات داشته باشد و با خط تلفن قلب به روحهاي متعالي خبر رساني كند و هدايايي بدهد.
اما حقيقتي كه درباره مشغول شدن دايرهيي كلي با يك حادثه شخصي و جزيي در تفاسير بيان ميشود، يعني اينكه مثلاً شياطين براي آنكه خبرهايي غيبي براي كاهنان بياورند، تا سماوات بالا ميروند، گوش ميايستند و خبرهاي غلط نصفه نيمهيي ميآورند، بايد اين باشد كه منظور، رفتن تا پايتخت مملكت سماوات و كسب خبر جزيي مذكور نيست، بلكه مملكت سماوات كه جوّ هوا را نيز شامل ميشود - در مثل مناقشه نيست - بناهايي در حكم كلانتري و پاسگاه دارد كه ارتباط با مملكت
— 379 —
زمين در آن جاها صورت ميگيرد. براي حادثههاي جزيي در آن مقامهاي جزيي گوش ميايستند. قلب انساني نيز يكي از آن مقامات است كه فرشته الهام و شيطان خاص در آنجا مبارزه ميكنند. حقايق ايماني و قرآني و حادثههاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هر قدر جزيي هم باشند، در حكم بزرگترين و كليترين حادثهي مهم در عرش اعظم كه كليترين دايره است، در دايره سماوات - در مثل مناقشه نيست - و در جرايد معنوي مقدرات كائنات، گويي منتشر و در هر سو مدار بحث و گفتگو ميشوند؛ با اين بيان از قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا رسيدن به دايره عرش، هيچ امكان دخالتي وجود ندارد و شياطين جز گوش ايستادن و خبر گرفتن از سماوات چاره ديگري نمييابند؛ با اين وصف بايد آشكارا و اعجازآميز اعلام نمود كه وحي قرآني و نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا چه حد در مرتبه حقانيتي متعالي قرار دارد و تا چه حد امكان ندارد با فريب و خطا و خلاف به آن نزديك شد.
سعيد نورسي
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾