Risale-i Nur

لمعات
— 419 —
وسيله مركب نامريي نگاشته شده و به‌واسطه ماده ظاهر‌كننده آشكار مي‌شود، صورت موجودات و ماهيت اشيايي كه در آيينه علم ازلي فرد واحد قرار دارند نيز در غايت سهولت و به‌واسطه قدرت او وجود خارجي مي‌يابند، قدرت او آن‌ها را از عالم معنا وارد عالم ظهور مي‌كند و در برابر چشم‌ها نمايان مي‌سازد.
اگر فرد واحد ناديده انگاشته شود، براي گردآوردن عناصر لازم براي وجود يك پشه از اطراف و اكناف زمين آن هم با ميزاني بسيار دقيق بايد همه‌ي نقاط زمين را جستجو كرده و عناصر را بررسي نموده و ذرّات مخصوص را براي هستي آن موجود آورده و براي قرار دادن در وجود ظريف و هنرمندانه‌ آن به تعداد اعضاي آن قالب‌هاي مادي بيابيم. علاوه بر آن، لطايف معنوي، دقيق و ظريفي چون حواس و روح را نيز بايد براساس ميزاني مخصوص از عوالم معنا به دست آورد. براي ايجاد كردن يك پشه به اين صورت، مشكلاتي به‌اندازه خلق سراسر عالم وجود خواهد داشت. بي‌نهايت مشكل در مشكل و بلكه محال در محال خواهد بود، زيرا اهل فن و اهل دين متفق ‌القولند كه جز خالق فرد، هيچ‌ كس قادر نيست از هيچ و عدم چيزي بيآفريند. به اين ترتيب اگر خلق و ايجاد به اسباب و طبيعت واگذار شود با جمع‌آوري از اكثر اشيا مي‌توان به همه چيزها وجود داد.
نكته سوم: اگر همه‌ي چيزها به ذات فرد يگانه نسبت داده شود خلقت‌شان مانند خلقت شي واحد سهل و آسان خواهد بود و اگر امر به اسباب و طبيعت واگذار گردد وجود شي واحد هم‌چون آفرينش همه موجودات مشكلات عديده‌يي در برخواهد داشت. در اين زمينه سه تمثيل زير را كه در رساله‌هاي ديگر توضيح داده شده به اجمال بيان خواهيم كرد:
تمثيل اول: اگر اداره هزار سرباز را به افسري صاحب منصب و مديريت يك سرباز را به ده افسر بسپارند، اداره آن سرباز ده برابر بيش‌تر از اداره يك گردان مشكلات خواهد داشت، زيرا آن‌ها كه به او دستور مي‌دهند مانع يك‌ديگر مي‌شوند، و سرباز دچار كشمكش مي‌شود و استراحت و آسايش را از او مي‌گيرند، حال اگر مسؤوليت يك گردان، بر عهده يك افسر گذاشته شود بدون دردسر و به آساني به نتيجه مورد نظر و وضعيت مطلوب دست مي‌يابد. اينك اگر وضعيت مذكور و نتيجه مورد نظر در
— 420 —
همان گردان را به سربازاني بدون فرمانده و امير و گروهبان بسپارند، دستيابي به نتيجه مورد نظر اگر امكان‌پذير باشد حتماً با مناقشات و هرج و مرج و مشكلات و نقصان همراه خواهد بود.
تمثيل دوم: اگر مسؤوليت قرار دادن سنگ‌هاي گنبد مسجدي چون اياصوفيه را در هوا و به شكل معلق به استادي بسپارند، به راحتي از عهده كار برخواهد آمد، اما اگر اين كار را بر عهده خود سنگ‌ها بگذارند، هر يك از آن‌ها در برابر سنگ‌هاي ديگر هم وضعيت حاكم مطلق و هم محكوم مطلق را خواهند داشت تا بتوانند با همكاري هم در هوا به شكل معلق بمانند. پس براي انجام كاري كه يك استاد به راحتي انجام مي‌دهد، بايد به‌ اندازه صد استاد و صد برابر بيش‌تر هزينه كرد تا به نتيجه‌ي مطلوب رسيد.
تمثيل سوم: از آن‌جا كه كره زمين يكي از مأموران يا سربازان ذات فرد واحد است، و از آن‌جا كه همين يك سرباز به دستور ذات يگانه عمل مي‌كند، براي اين‌كه فصل‌ها به وجود آيند و اوقات شب و روز ايجاد گردد و در آسمان حركت‌هاي علوي و باعظمت ظهور يابد و الواح سماوي هم‌چون سينما دچار تبديل و تغيير شوند، سربازي چون زمين بايد گوش به فرمان ذات واحد باشد و با جذبه برآمده از نشئه آن وظيفه، مجذوب گشته و مانند (درويش) مولوي به سماع برخيزد و وسيله‌يي براي حصول و ظهور آن نتايج عظيم شود. در چنين وضعي‌ست كه گويي همان يك سرباز فرماندهي مانوري بزرگ در سرتاسر عالم وجود را بر عهده مي‌گيرد.
اگر امر به ذات فردي نسبت داده نشود - كه حاكميت الوهي و سلطنت ربوبي‌اش سراسر عالم را احاطه كرده و فرمان و حكمش بر همه‌ي موجودات نافذ است - بايد براي دستيابي بدان نتايج و تحولات سماوي و فصول ارضي، ستاره‌ها و كراتي هزاران بار بزرگ‌تر از زمين، مسافتي به طول ميليون‌ها سال را در هر بيست و چهار ساعت يا در هر سال طي كنند تا نتايج مذكور حاصل شود.
بنابراين مأموري مانند كره زمين هم‌چون درويش مجذوب مولوي‌ست و نتايج حاصله نيز مانند نتيجه با شكوهي‌ست كه او بر محور و مداري واحد با انجام دو حركت به دست مي‌آورد؛ و اين مثالي‌ست كه نشان مي‌دهد در وحدت تا چه اندازه سهولت وجود دارد؛ هم‌چنين با مثال مذكور مي‌توان دريافت كه دستيابي به همان
— 421 —
نتايج از طريق پيمودن راه‌هاي بسيار دور و دراز و انجام كارهايي ميليون‌ها بار سخت‌تر از آن حركت، تا چه حد دشوار و همراه با مشكلات و حتي محال است. اين مثالي‌ست براي آن‌كه بدانيم در راه كفر و شرك تا چه حد باطل و محال وجود دارد.
با اين مثال به جهالت و ناداني طبيعت پرستان و بندگان اسباب و ابزار بنگر. براي نمونه فردي را تصور كنيد كه پس از مهيا كردن هنرمندانه اجزا و بخش‌هاي كارخانه‌يي فوق‌العاده، ساعتي عجيب، كاخي باشكوه، يا يك كتاب به صورت بسيار منظم، در حالي‌كه مي‌تواند به راحتي جزء‌ها و بخش‌ها را با يك‌ديگر تركيب كند اين كار را نكند و به حال خود رها كند تا خود به خود شروع به كار كنند. او براي اين منظور - با صرف هزينه‌ي گزاف - براي ساختن آن كارخانه، كاخ، ساعت و كتاب، هر جزء و هر چرخ و حتي كاغذ و قلم را در حكم ماشيني خارق‌العاده قرار دهد، و صنعت و مهارتش را كه وسيله‌ي ابراز كمالات و استادي و هنرش به ديگران است به آن‌ها واگذار نمايد. اين‌كه چنين تفكري چه‌قدر جهالت و بي‌خردي‌ست، تو خود مي‌داني. كساني كه خلق و آفرينش را به اسباب و طبيعت نسبت مي‌دهند نيز دچار جهالت مضاعفي مي‌گردند، زيرا روي اسباب و طبايع نيز اثر صنعتي در نهايتِ نظم وجود دارد كه آن‌ها هم مانند ساير مخلوقات مصنوعند. سازنده و خالق آن‌ها، طبيعي‌ست كه نتيجه آن‌ها را هم ساخته، كه همراه با خودشان نشان خواهد داد. به وجود آوردنده هسته، درخت را نيز بر فراز آن به وجود مي‌آورد؛ و خالق درخت همان ذاتي‌ست كه ميوه‌ها را روي آن خلق مي‌كند، اگر چنين نبود، به وجود آمدن طبايع و اسباب مختلف، منوط به آفرينش طبايع و اسباب منظم ديگري مي‌شد. در آن‌صورت قبول سلسله‌يي موهوم از موارد بي‌پايان، بي‌معنا و غيرممكن به نظر مي‌آمد؛ و اين عجيب‌ترين نوع جهالت و ناداني‌ست.
اشارت پنجم
در موارد بسياري با دلايل قطعي اثبات كرده‌ايم كه اساسي‌ترين ويژگي حاكميت، استقلال و فرديت است. حتي انسان‌هاي عاجز كه سايه‌ي ضعيفي از حاكميت (حق) به‌شمار مي‌روند، براي حفظ استقلال‌شان به‌شدت با مداخله غير مخالفت مي‌كنند و
— 422 —
اجازه نمي‌دهند ديگران در وظايف آن‌ها دخالتي كنند. بسياري از پادشاهان به دليل همين رد مداخله، فرزندان بي‌گناه و برادران عزيز خود را بي‌رحمانه از بين برده‌اند، پس ويژگي اساسي حاكميت حقيقي و مقتضاي دايمي ‌آن‌كه انفكاك پذير نيست، استقلال، فرديت و رد مداخله غير است.
به دليل همين خصوصيت اساسي‌ست كه حاكميت الهي در مرتبه ربوبيت مطلق، با شدت تمام شرك و اشتراك و مداخله غير را بر نمي‌تابد و قرآن معجز البيان نيز با قاطعيت و به شدت و به كرّات (مردم را) به توحيد مي‌خواند و با تهديدهاي بزرگ، شرك و اشتراك را رد مي‌كند.
حاكميت الهي موجود در ربوبيت، به شكل قطعي توحيد و وحدت را اقتضا مي‌كند و نشان از عاملي بسيار قدرتمند و مقتضايي به‌غايت محكم دارد؛ به همين‌ ترتيب نظم كامل و انسجام زيبايي كه در مجموعه كامل موجودات جهان هستي از ستارگان و نباتات گرفته تا حيوانات و معادن و جزييات و افراد و ذرات ديده مي‌شود، شاهدي عادل و برهاني باهر و غير قابل ترديد بر فرديت و وحدت است. اگر غير، مداخله‌يي داشت، نظم و نسق بسيار دقيق عالم هستي به‌ هم مي‌ريخت و آثار بي‌‌نظمي‌ مشاهده ‌مي‌شد ‌و ‌براساس ‌آيه‌ي
‌لَوْ كَانَ فِيهِمَا الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا‌
(انبيا:٢٢) نظام فوق‌ ‌العاده و كامل جهان به‌ هم مي‌ريخت و عالم دچار فساد مي‌شد؛ در حالي‌كه براساس آيه‌ي
‌فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ‌
(مُلك:٣) از ذرات تا سيارات، از فرش تا عرش هيچ اثري از كمبود و نقصان و به‌هم ريختگي ديده نمي‌شود و آشكارا نظام كائنات و نظم موجودات و موازنه‌يي كه بين مخلوقات هست نشان از تجلي اعظم اسم فرد دارد و بر وحدت گواهي مي‌دهد.
كوچك‌ترين مخلوق زنده با توجه به سرّ تجلي احديت، نمونه كوچكي از كائنات و مختصري از آن است؛ لذا مالك همان موجود كوچك مي‌تواند ذاتي باشد كه تمام عالم را در قبضه تصرف خود دارد؛ و همان‌طور كه يك هسته در نظام خلقت، كم‌تر از درخت نيست و درخت نيز در حكم جهان كوچكي‌ست، هر يك از موجودات زنده هم در حكم كائنات كوچك و عالم صغيري هستند؛ لذا راز تجلي احديت، شرك و اشتراك را محال مي‌كند.
— 423 —
اين عالم براساس سّر مذكور، نه‌تنها "كل"ي‌ست كه تجزيه‌پذير نيست، بلكه از نظر ماهيت نيز "كلي"‌يي‌ست كه انقسام و اشتراك و تجزيه آن غيرممكن است و دخالت اغيار را بر نمي‌تابد، لذا هر جز آن در حكم جزيي و فردي‌ست و آن كل نيز در حكم كلي‌ست؛ به همين دليل اشتراك به‌هيچ‌وجه امكان ندارد. اين تجلي اعظم اسم فرد، حقيقت توحيد را به‌واسطه سرّ احديت در نهايت بداهت اثبات مي‌كند.
آري، از آن‌جا كه انواع موجودات عالم ارتباط تنگاتنگي با هم دارند و وظايف هر يك، متوجه عموم نيز مي‌باشد، كائنات در نقطه ايجاد و ربوبيت در حكم "كل"‌ي غيرقابل تجزيه قرار داده شده، و افعال عمومي ‌و محيط در عالم هستي متداخل در يك‌ديگر ديده مي‌شوند، يعني مثلاً در فعل حيات بخشيدن، هم‌زمان فعل رزق دادن و اعاشه را نيز مي‌توان ديد. در درون آن فعل احيا و اعاشه (روزي دادن) و در عين حال، افعال تنظيم و تجهيز كالبد موجودات را مي‌توان مشاهده كرد. در درون افعال اعاشه، احيا و تنظيم و تجهيز و هم‌زمان با آن‌ها افعال تصوير و تدبير و تربيت ديده مي‌شوند؛ به همين‌ترتيب تداخل افعال عمومي ‌و محيط در درون هم و ارتباط تنگاتنگ و امتزاج‌شان - كه به هفت رنگ موجود در نور مي‌ماند - و حتي اتحادشان، از حيث احاطه و شمول افعال مذكور - كه هر كدام از نظر ماهيت با وحدت و يگانگي، محيط بر بيش‌تر موجودات مي‌باشند و هر يك فعلي وحداني به‌شمار مي‌روند - نشان از واحد بودن فاعل‌شان دارند و هر كدام از آن‌ها به نوعي مسلط بر عالم مي‌باشند و با افعال ديگر در ارتباط‌اند؛ از اين‌رو كائنات "كل"‌يي‌ست تجزيه‌ناپذير و هر يك از موجودات، هسته‌يي از عالم و خلاصه و نمونه‌يي از آن مي‌باشند، لذا كائنات در مرتبه ربوبيت در حكم "كلي"‌يي‌ست كه تجزيه و انقسام‌اش غير ممكن است.
به عبارت ديگر، عالم وجود "كل"‌ي‌ست كه در آن، رب شدن براي يك جزء با رب شدن به تمام آن "كل" امكان‌پذير خواهد بود؛ و چنان "كل"‌يي‌ست كه هر جزء آن، در حكم يك فرد قرار مي‌گيرد و براي اين‌كه بتواند ربوبيت خود را حتي به يك فرد بقبولاند، بايد همه آن كلي را تحت سيطره خود قرار دهد.
— 424 —
اشارت ششم
فرديت رباني و وحدت الهي همان‌طور كه مدار و اساس همه كمالات
حتي آشكارترين برهان و قوي‌ترين دليل براي تحقق كمال و جمال بي‌حد الهي، وحدت است، زيرا اگر صانع كائنات، واحد احد ادراك شود، خواهند فهميد كه تمام كمال‌ها و جمال‌هاي عالم وجود، سايه و تجلي و اشارت و اثر كمال‌ها و جمال‌هاي قدسي همان صانع واحد مي‌باشند؛ وگرنه كمال و زيبايي كائنات به مخلوقات و قسمي ‌از اسباب فاقد شعور منحصر مي‌شد؛ در آن صورت، خزانه سرمدي كمالات الهي نزد عقل بشر مجهول و ناشناخته مي‌ماند.
است و در آفرينش جهان منشأ و منبع تمام حكمت‌ها و مقاصد مي‌باشد، به همان ترتيب تنها چاره و يگانه منبع حصول خواسته‌ها و آرزوهاي دارندگان عقل و خرد يعني انسان است. اگر فرديت نباشد، هيچ‌يك از خواسته‌ها و آرزوهاي بشر تحقق نمي‌يابد؛ هم نتايج خلقت كائنات پوچ و بيهوده مي‌شود و هم موجب نابودي بيش‌تر كمالات تحقق يافته و موجود خواهد شد.
براي مثال يكي از خواسته‌هاي انسان بقا و عدم فنا‌ست، خواسته‌يي كه جدي و شديد است و در مرتبه عشق قرار دارد. ذاتي كه بتواند به‌واسطه سرّ فرديت تمام عالم را در قبضه خود داشته باشد، و خيلي ساده‌ مانند بستن منزلي، و گشودن منزلي ديگر مسير دنيا را بسته و مسير آخرت را بگشايد قادر است ميل انسان به بقا را اجابت كند. هزاران خواسته ديگر بشر هست كه مانند همين خواسته‌، ابدي‌ست و در اطراف كائنات گسترده شده و وابسته به سرّ فرديت و حقيقت توحيد مي‌باشد. اگر فرديت مذكور نباشد، خواسته‌ها و آرزوهاي بشر تحقق نيافته، و ناكام خواهند ماند.
و اگر ذات فردي - كه با وحدت در تمام عالم تصرف مي‌كند - نباشد، خواسته‌هاي مذكور تحقق نمي‌يابند، فرضاً اگر برآورده هم شوند، بسيار ناقص خواهند بود.
به دليل همين سرّ اعظم است كه قرآن معجز البيان توحيد و فرديت را مكرر و تأثيرگذار با بياني دلنشين تعليم مي‌دهد و همه انبيا و اصفيا و اوليا، سعادت خود و بالاترين ذوق دروني را در كلمه توحيد ‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ مي‌يابند.
— 425 —
اشارت هفتم
رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه توحيد حقيقي را با تمام مراتبش به‌گونه‌يي كامل تعليم مي‌دهد، اثبات مي‌كند و اعلام مي‌نمايد؛ طبيعي‌ست كه بايد به ميزان قطعيت توحيد مذكور، اثبات گردد، زيرا مادام كه پيامبر، توحيد را به‌عنوان بزرگ‌ترين حقيقت دايره وجود، با همه حقايق‌اش تعليم مي‌دهد، مي‌توان گفت تمام براهين اثبات‌كننده توحيد، رسالت او و حقانيت وظيفه‌‌اش و درستي ادعايش را با قاطعيت اثبات مي‌كند. آري، رسالتي كه وحدانيت و فرديتي را كه هزاران حقيقت عاليه را در خود دارد، كشف نموده و به ديگران تعليم مي‌دهد، قطعاً مقتضي و لازمه توحيد و فرديت مزبور است، و توحيد و فرديت طالب‌ آنند.
دلايل فراواني بر درجه اهميت و برتري شخصيت معنوي ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مسؤوليت فوق را به گونه‌يي كامل انجام مي‌دهد، و اين‌كه حضرتش مانند خورشيد عالم وجود است، گواهي مي‌دهند؛ ما در اين‌جا سه نمونه از دلايل مزبور را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نمونه اول: بر اساس سرّ السَّبَبُ كَالفاعِلِ نسخه‌يي از تمام حسنات همه امت در تمام اعصار در صحيفه حسنات ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام درج مي‌شود؛ اگر به مقبوليت قطعي دعاي صلوات روزانه همه امت توجه شود، روشن خواهد شد كه شخصيت معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر اساس مقام و مرتبه‌ي مقتضي ادعيه بي‌حد و حصر، در اين عالم چگونه خورشيدي‌ست.
نمونه دوم: پيش از هر چيز به اين بيندش كه ماهيت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام منشأ و اصل و حيات و مدار شجره كبراي عالم اسلام است، به تعالي روحي حاصل از انجام عبادات و تسبيحات و كلمات قدسي - كه معنويات عالم اسلام را تشكيل مي‌دهند - بيانديش، كه او با استعداد فوق‌العاده و لطايف معنويش اوّل از همه و با حس تمام معناي (عبادات مذكور) بدان دست يافته است، و عبوديت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه به درجه حبيبيت رسيده بود و ميزان برتري ولايت او بر ولايت‌هاي ديگر را ادراك كن.
زماني در يك تسبيح نماز، صورتي نزديك به طرز تلقي صحابه بر من مكشوف گرديد و براي من به ‌اندازه يك ماه عبادت، با اهميت جلوه كرد. به اين شكل به ارزش والاي صحابه پي بردم. فيض و نوري كه در بدايت اسلام از كلمات قدسيه ساطع
— 426 —
مي‌شد مزيتي ديگر، و به علّت تازگي، طراوت و لطافت و لذت ديگري داشته كه به مرور زمان زير پرده غفلت پنهان شده، و كاهش يافته و در حجاب قرار گرفته است. ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استعداد فوق‌العاده خويش آن‌ها را از منبع حقيقي (ذات اقدس) به شكل تازه و با طراوت اخذ كرده، برخوردار شده و لمس نموده است. به‌موجب اين سرّ، ذات مذكور فقط با يك تسبيح مي‌تواند فيض يك سال عبادت ديگران را كسب كند.
از اين نقطه‌نظر است كه بايد قياس كني ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مراتب بي‌پايان كمالات تا چه حد ترقي و پيشرفت كرده بود.
نمونه سوم: نوع انسان مهم‌ترين غايت در مقاصد خالق اين جهان است؛ و فهيم‌ترين مخاطب خطاب‌هاي سبحاني نيز نوع بشر مي‌باشد؛ در ميان انسان‌ها نيز مشهورترين و نامدارترين و از نظر عملكرد كامل‌ترين و بزرگ‌ترين فرد، ذات محمديه‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه ذات فرد ذوالجلال او را به نام نوع بشر يا به نمايندگي از سوي تمام جهانيان مورد خطاب خويش قرار داده و مظهر كمالات بي‌پايان و فيوضات بي‌منتها كرده است.
نكات فراواني هم‌چون سه نكته‌ بيان شده هست كه با قاطعيت اثبات مي‌كنند شخصيت معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همان‌طور كه خورشيد معنوي كائنات است، آيت كبراي اين قرآن كبير كه كائنات ناميده مي‌شود و اسم اعظم آن فرقان اعظم (كائنات) نيز مي‌باشد، و آينه‌يي از جلوه‌ي اعظم اسم فرد است. از ذات فرد احد صمد مسألت مي‌كنيم از خزانه بي‌پايان رحمتش، به تعداد حاصل ضرب تمام ذرات عالم در ثانيه‌هاي همه دقايق همه زمان‌ها بر ذات احمديه سلام و صلوات نثار كند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 427 —
نكته پنجم لمعه سي‌ام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
جلوه‌يي از اسم حي كه نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم است يا نوري از انوار دوگانه اسم اعظم؛ يا اسم اعظم، و نكته‌يي از آيه عظيمه‌ي:
‌فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌
(روم: ٥٠)
و نكته‌يي نيز از آيه عظيم:‌
‌اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ
(بقره: ٢٥٥)
در ماه شوال شريف در زندان اسكي شهير در دوردست‌ها بر خردم ظاهر شد. در همان لحظه موفق به نوشتن و شكار آن پرنده قدسي نشديم، حال پس از گذشت مدتي، دست كم و به اجمال و با برخي رموز، پرتوهايي از آن حقيقت اكبر و نور اعظم را به شرح زير نشان خواهيم داد:
رمز اول: حيات كه جلوه اعظمي‌ از اسم حي و اسم محيي‌ست چه معنا دارد؟ ماهيت و وظيفه‌اش چيست؟ پاسخ فهرست‌وار اين سؤال به شرح زير است:
حيات يعني:
مهم‌ترين غايت كائنات
بزرگ‌ترين نتيجه
درخشان‌ترين نور آن
لطيف‌ترين مايه آن
چكيده و خلاصه تام آن
كامل‌ترين ثمره آن
— 428 —
والاترين كمال آن
زيباترين جمال آن
زيباترين زينت آن
سرّ وحدت آن
رابطه اتحاد آن
منشأ كمالات آن
ذي روحي خارق‌العاده در صُنع و ماهيت
حقيقت معجزه‌واري كه مخلوق كوچكي را در حكم كائنات قرار مي‌دهد.
عالي‌ترين معجزه قدرت كه كائنات را در متن موجودي كوچك قرار مي‌دهد و مي‌توان خلاصه جهان وجود را در آن مشاهده كرد. قدرتي كه مي‌تواند موجود مزبور را با تمام موجودات ديگر مرتبط نموده و آن را در حكم كائنات كوچكي قرار دهد.
هنر فوق‌العاده عالي الهي كه جزيي كوچك را (با حيات) به‌اندازه يك كل، بزرگ مي‌كند و فرد را در حكم كلي‌اش قرار مي‌دهد و جهان را از نظر ربوبيت، در حكم كل يا كلي قرار مي‌دهد كه پذيراي تجزيه و اشتراك و انقسام نيست.
روشن‌ترين، قطعي‌ترين و كامل‌ترين برهاني‌ست كه در ماهيت‌هاي جهان هستي، بر وجوب وجود ذات حي قيوم و وحدت و احديت او گواهي مي‌دهد.
پنهان‌ترين و آشكارترين؛ باارزش‌ترين و سهل‌ترين؛ تميزترين و پاك‌ترين و بامعناترين نقش از صُنع رباني در مصنوعات الهي‌ست.
جلوه نازنين، عشوه‌گر و لطيفي از رحمت رحمانيه است كه ساير موجودات را خادم خويش مي‌كند.
آيينه تمام نماي شئونات الهيه است.
از عجايب خلقت رباني‌ست كه جامع تجليات بسياري از اسماء ‌الحسنايي چون رحمن، رزاق، رحيم، كريم، و حكيم است و بسياري از حقايق مانند رزق و حكمت و عنايت و رحمت را به تبعيت خود در مي‌آورد و منشأ و سرچشمه حواسي چون ديدن و شنيدن و لمس كردن مي‌شود.
حيات در دستگاه بزرگ اين جهان به ماشين استحاله‌يي مي‌ماند كه هميشه و
— 429 —
مداوم در همه‌جا مشغول تصفيه و پاك كردن است، رشد مي‌دهد، و نوراني مي‌كند؛ و كالبد به منزله آشيانه حيات براي نوراني كردن آن قافله‌ ذرّات، پروراندن و تعليم دادن‌شان هم‌چون مهمانخانه‌يي، مكتبي و پادگاني‌ست، گويي ذات حي و محيي به‌واسطه اين ماشين حيات، دنياي سفلي و فاني و ظلماني را لطيف و نوراني مي‌كند، و نوعي بقا به آن مي‌دهد و براي رفتن به عالم بقا آماده‌اش مي‌سازد.
دو چهره حيات يعني ملك و ملكوت، روشن و پاك و علوي و بي‌نقص‌اند، لذا براي اثبات آشكار اين‌كه بي‌پرده و بي‌واسطه و مستقيم از يد قدرت ربانيه صادر شده‌اند، بايد گفت: مخلوق مستثنايي‌ست كه اسباب ظاهري مانند ساير اشيا، پرده و حجاب تصرفات قدرت (الهي) در حيات نگرديده‌اند.
حقيقت حيات با نگاه به شش ركن ايماني از لحاظ رمز و معنا اثبات مي‌كند:
وجوب وجود واجب‌الوجود و حيات سرمدي‌اش را
خانه آخرت و حيات باقي‌اش را
وجود ملائكه را.
و اين‌كه حقيقت نورانيه‌يي‌ست كه با شدت تمام متوجه ساير اركان ايماني بوده و مقتضي آن‌هاست.
حيات هم‌چنان‌كه زلال‌ترين زبده و خلاصه تمام كائنات مي‌باشد، سرِّ اعظمي‌ست كه شكر و عبادت و حمد و محبت را به‌عنوان مهم‌ترين مقصد الهي و مهم‌ترين پيامد آفرينش جهان نتيجه مي‌دهد.
بيست و نه ويژگي ارزشمند و مهم حيات را كه ذكر شد، و وظايف عُلوي و عمومي ‌آن را مطمح نظر قرار ده، آن‌گاه بنگر و در وراي اسم محيي، اسم اعظم حي را ببين و درياب كه از نظر ويژگي‌هاي عظيم حيات، هم‌چنين ثمراتش، اسم حي چگونه اسم اعظمي‌ست.
نيز بدان مادام كه حيات بزرگ‌ترين نتيجه و باشكوه‌ترين غايت و باارزش‌ترين ثمره جهان هستي‌ست، البته خود نيز بايد غايتي به عظمت كائنات و نتيجه‌يي بزرگ داشته باشد، زيرا اگر نتيجه و ثمره درخت، ميوه باشد؛ نتيجه ميوه نيز به‌واسطه هسته‌اش، درختي‌ست كه در آتيه به عمل خواهد آمد. آري، همان‌طور كه نتيجه و غايت حيات
— 430 —
فعلي، حيات ابدي‌ست و ميوه‌اش نيز شُكر و عبادت و حمد و محبت در برابر ذات حي و محيي‌ست كه حيات را عطا مي‌كند، اين شُكر و محبت و حمد و عبادت نيز ميوه حيات و غايت كائنات مي‌باشد.
از همين جا درياب كساني كه غايت اين حيات را "زندگاني آسوده، لذت‌هاي آني، و استفاده بيهوده و بي‌هدف از نعمت‌ها" مي‌دانند، با جهالتي نفرت‌انگيز، منكرانه، و بلكه كفرآميز، نعمت ارزشمند حيات و هديه ادراك و شعور، و احسان عقل را تحقير كرده، و به طرز وحشتناكي كفران نعمت مي‌كنند.
رمز دوم: اگر بخواهيم جزييات خلاصه حيات در رمز اول را - كه جلوه اعظمي‌ از اسم حي، و يكي از تجليات بسيار لطيف اسم محيي بود - بيان كنيم و تمام مراتب و اوصاف و وظايف آن را ذكر نماييم، بايد به تعداد همان اوصاف رساله بنويسيم. قسمي ‌از آن اوصاف و مراتب و وظايف در بخش‌هايي از رساله نور توضيح داده شده است، لذا شرح مطالب را به رساله نور حواله مي‌كنيم و در اين‌جا به چند مورد به‌طور خلاصه اشاره مي‌شود:
در ويژگي بيست و سوم از بيست و نه خصوصيت حيات چنين گفته شده است:
هر دو روي حيات، شفاف و پاكيزه است، لذا اسباب ظاهري، حجاب تصرفات قدرت رباني نزد آن نگرديده است.
آري، سرّ ويژگي مذكور اين است: گرچه در همه آفريده‌هاي عالم وجود، زيبايي، نيكويي و خيري هست و شر و زشتي جزيي‌اند، و به موجب اين‌كه واحدي براي معيار محسوب مي‌شوند، به منظور نمايان كردن مراتب زيبايي و نيكويي و تكثر و تعدد حقايق‌شان شر، خير و قُبح نيز حُسن مي‌شود.
براي اين‌كه گلايه‌ها و شكوايه‌هايي - كه ريشه در نگاه‌هاي ظاهري موجودات ذي‌شعور دارند - و از زشتي‌ها و بلايا و مصايب ظاهري ناشي مي‌شوند، متوجه ذات حي قيوم نگردد و هم اين‌كه در نگاه ظاهري عقل مباشرت بالذّات و بدون پرده‌ي (قدرت الهي) با امور پست و پليدِ منافي عزت قدرت صورت نگيرد، اسباب ظاهري پرده‌يي شده‌اند براي تصرفات آن قدرت. اسباب مذكور توان ايجاد ندارند و تنها دليل وجودي آن‌ها اين است كه هدف گلايه‌ها و اعتراضات به‌ناحق قرار گيرند و از عزت و قداادِو منزه بودن قدرت محافظت كنند.
— 431 —
چنان‌كه در مقدمه مقام دوم از كلام بيست و دوم بيان گرديد، حضرت عزراييل (ع) در خصوص قبض ارواح نزد حضرت حق به مناجات پرداخت و عرض كرد: "بندگان تو از من گله‌مند خواهند شد." در پاسخ به او گفته شد: "بين وظيفه تو و موت بندگان، پرده بيماري‌ها و مصيبت‌ها را قرار مي‌دهم، محتضران تيرهاي اعتراض و گلايه را به‌سوي آن پرده‌ها پرتاب خواهند كرد نه تو."
با تأمل در سرّ اين مناجات مي‌توان فهميد براي اين‌كه اعتراض و گلايه آنان‌كه قادر به مشاهده چهره حقيقي و زيباي مرگ اهل ايمان نيستند و نمي‌توانند تجلي رحمت را در آن ببينند، متوجه ذات حي قيوم نگردد، همان‌طور كه وظيفه حضرت عزراييل (ع) پرده‌يي‌ست؛ ساير اسباب نيز پرده‌هاي ظاهري‌اند. آري، عزت عظمت خواهان آن است كه اسباب در نظر عقل پرده‌دار دست قدرت باشند، اما وحدت و جلال مي‌خواهند اسباب از تأثير حقيقي دست بدارند.
رويه‌هاي ظاهري، باطني، مُلكي و ملكوتي حيات، پاك و كامل و بي‌نقص‌اند، و چون اموري كه دعوت‌كننده‌ي شكايت‌ها و اعتراضات باشند، در آن‌ها وجود ندارد، و از زشتي و پليدي‌يي كه منافي قدرت قدسيه و عزت (حق) باشد خبري نيست، مستقيماً تسليم اسم زنده‌ كننده، حيات‌دهنده و احيا‌كننده‌ي ذات حي قيوم شده‌اند. نور هم همين‌طور است، وجود و ايجاد هم همين‌طور است. اين است كه خلق و ايجاد مستقيماً و بي‌پرده متوجه قدرت ذات ذوالجلال مي‌باشد. حتي زمان بارش باران كه نوعي حيات و رحمت است، تابع قانوني مدام و هميشگي قرار داده نشده است، تا دستان مردم هنگام نياز، براي طلب رحمت به درگاه الهي باز شوند. اگر باران نيز مانند طلوع خورشيد تابع قانون معيّن بود، آن نعمت حياتي هيچ وقت با خواهش و تمنّا خواسته نمي‌شد.
رمز سوم: در ويژگي بيست و نهم گفته شده است: همان‌طور كه حيات، نتيجه كائنات است؛ شُكر و عبادت نيز كه نتيجه حيات است، سبب خلقت كائنات و علت غايي و نتيجه مقصود آن مي‌باشد.
آري، صانع حي قيوم اين جهان، با انواع نعمت‌هاي بي‌پايان، خود را به دارندگان حيات معرفي نموده و موجب شده است او را دوست بدارند و در مقابل از
— 432 —
آنان خواسته است براي برخورداري از نعمت‌ها سپاسگزاري نموده، و او را دوست بدارند؛ و براي آفريدگان با ارزشش مدح و ثنايش گويند، و اوامر رباني‌اش را با طاعت و عبوديت پاسخ گويند.
براساس همين سرّ ربوبيت است كه عبوديت و سپاسگزاري مهم‌ترين غايت در همه مراتب حيات و به تبع آن در تمام كائنات است، نيز به همين سبب است كه قرآن معجز البيان با گرمي‌ و جديت و حلاوت همه را به شُكرگزاري و عبادت تشويق مي‌كند. قرآن بارها اعلام مي‌كند كه "عبادت خاص حضرت حق است و شُكر شايسته اوست و حمد به حضرتش اختصاص دارد."براي بيان اين نكته كه شُكر و عبادت مستقيماً مي‌بايست متوجه مالك حقيقي باشد، آياتي مانند آيات زير كه دلالت دارند حيات با تمامي ‌شئوناتش بي‌پرده در قبضه تصرف اوست، آورده مي‌شود:
‌وَهُوَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَلَهُ اخْتِلاَفُ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ
(مؤمنون:٨٠)
هُوَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ فَاِذَا قَضى اَمْرًا فَاِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(غافر:٦٨)
فَيُحْيِى بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا‌
(روم:٢٤)
آيات فوق با صراحت واسطه‌ها را نفي نموده و حيات را مستقيماً در يد قدرت حي قيوم اعلام مي‌دارند.
آري، خدايي كه به حمد و سپاس مي‌خواند و احساس محبت و ثناگويي را در انسان بر مي‌انگيزاند، بعد از نعمت حيات، موارد ديگري چون رزق و شفا و باران را نيز - كه از عوامل لزوم شكرگزاري هستند - مستقيماً متعلق به ذات رزاق شافي مي‌داند و با آياتي مانند آيات زير اسباب و وسايط را پرده و حجاب مي‌نامد:
‌هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات:٥٨)
وَ اِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ
(شعراء:٨٠)
وَهُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا‌
(شورا:٢٨)
با مطالعه آيات فوق مي‌توان فهميد كه رزق و شفا و باران منحصراً در حيطه قدرت ذات حي قيوم قرار دارد. براي اين‌كه نشان دهد اين نعمت‌ها مستقيماً و بي‌
— 433 —
پرده از اوست، براساس قاعده نحوي از علائم حصر و تخصيص استفاده كرده و گفته است: هُوَ الَّذِى و ‌هُوَ الرَّزَّاقُ كسي كه خاصيت‌ها را به دارو و علاج عطا كرده، و تأثير آن را خلق نموده است، هم‌ اوست كه شافي حقيقي مي‌باشد.
رمز چهارم: در ويژگي بيست و هشتم حيات بيان شده است كه حيات، نظر بر شش ركن ايمان دارد و آن‌ها را اثبات مي‌كند، و بر تحقق آن‌ها اشاره دارد.
آري، مادام كه ثمره و مهم‌ترين نتيجه كائنات و حكمت خلقت آن، حيات است، چنين حقيقت عاليه‌يي نمي‌تواند به حيات دردآور، ناقص، كوتاه مدت و فاني اين دنيا منحصر شود، بلكه با بيست و نه ويژگي حيات، مي‌توان به غايت و نتيجه‌ي شجره حيات و بزرگي ماهيت آن پي برد، و دانست كه ثمره‌يي كه شايستگي عظمت حيات را داشته باشد حيات ابدي و اخروي‌ست، حياتي در منزل آخرت كه منزل سعادت است و با همه متعلقاتش ذي‌حيات است، وگرنه شجره حيات كه با جهازات باارزش و بي‌حد و حصري تجهيز گرديده است در خصوص ذي‌شعوران و مخصوصاً انسان مي‌بايست بدون ثمره و نتيجه و حكمت و حقيقت باشد؛ در آن‌صورت انسان كه مهم‌ترين و ارزشمندترين و عالي‌ترين آفريده در كائنات و در بين ذي‌شعوران است و از نظر دارايي و جهازات وجودي مثلاً بيست برابر يك گنجشك مي‌باشد، به لحاظ سعادت حيات از همان گنجشك بيست درجه بيش‌تر سقوط كرده و بيچاره و ذليل و بدبخت خواهد شد. عقل نيز كه با ارزش‌ترين نعمت است با انديشيدن به غم و غصه زمان گذشته و ترس از آينده، قلب انسان را همواره به درد آورده، لذت را به آزردگي‌هايي مي‌آلايد و تبديل به بلايي مصيبت‌بار مي‌شود. اين مطلب صدها بار باطل است. پس حيات دنيوي قطعاً، ركن ايمان به آخرت را اثبات كرده و در هر بهار بيش از سي صد هزار نمونه حشر را در مقابل چشمان‌مان نمايان مي‌سازد.
آيا امكان دارد متصرفي قادر كه همه لوازم و تجهيزاتِ مورد نياز حيات تو را در جسم و باغ و وطن تو با حكمت و عنايت و رحمت احضار داشته و در زمان مناسب رشد داده است، كسي كه حتي دعاي درخواست رزق معده ات را - كه با طلب بقا و زندگاني آن هم به شكل خاص و جزيي مطرح مي‌شود - مي‌داند و مي‌شنود و با غذاهاي لذيذ بي‌شمار بر پذيرش آن دعا صحه مي‌گذارد و موجب راحتي معده مي‌گردد، تو را نشناسد و نبيند؟ آيا
— 434 —
ممكن است لوازم حيات ابدي را - كه بزرگ‌ترين غايت نوع انسان است - اظهار نكند؟ و درخواست بقاي نوع انسان را كه بزرگ‌ترين، مهم‌ترين، شايسته‌ترين و عام‌ترين طلب اوست با عدم ايجاد حيات اخروي و بهشت ناديده بگيرد؟ آيا امكان دارد دعاي بسيار جدي و عمومي ‌نوع انسان را كه مهم‌ترين مخلوق در كائنات است و بلكه سلطان و نتيجه زمين مي‌باشد و عرش و فرش را به لرزه در مي‌آورد، نشنود و حتي به‌اندازه يك معده كوچك به آن اهميت ندهد و رضايتش را به دست نياورد و موجب انكار كمال حكمت و نهايت رحمت خويش گردد؟ حاشا! صدهزار بار حاشا!
مگر ممكن است صداي پنهان جزيي‌ترين مخلوق را بشنود، به نجوايش گوش بسپارد، و درمانش دهد، نازش را بكشد و با كمال اعتنا و اهتمام او را تغذيه كند و از ديگران بخواهد با دقت به او خدمت كنند و مخلوقات بزرگش را خادم او قرار دهد و بعد، صداي چون رعد موجودي را كه نازدار است و باقي، و در حيات، بزرگ‌ترين و با ارزش‌ترين است نشنود؟ به درخواست مهم او براي بقا توجهي نكند و متوجه ناز و نيازش نباشد؟ بدان مي‌ماند كه همه تجهيزات مورد نياز يك سرباز را در كمال اعتنا تأمين كند و به لشكري فرمانبر و بزرگ توجهي نكند. ذره را ببيند و خورشيد را نبيند. صداي پشه را بشنود اما صداي رعد را نشنود؛ حاشا! صدهزار بار حاشا!
مگر ممكن است عقل بپذيرد ذات قادر حكيمي كه بي‌نهايت مهربان و با محبت است و در نهايت درجه‌ شفقت مي‌باشد؛ قادري كه آفريدگان خود را بسيار دوست دارد و باعث مي‌گردد كه ديگران نيز دوستش داشته باشند و دوست‌دارندگان خود را خيلي دوست دارد، حيات دوست داشتني را كه بيش از همه او را دوست دارد و براساس فطرت، خالق خويش را مي‌پرستد، و روح را كه ذات حيات و جوهر آن است، با موت ابدي از بين ببرد و محب و حبيب عزيز خود را براي هميشه دلگير و دلتنگ و رنجيده خاطر نموده و درصدد انكار سرّ رحمت و نور محبت خويش برآيد و موجبات انكارش را فراهم آورد؟ صدهزار بار حاشا و كَلاّ! جمال مطلقي كه كائنات را با جلوه خويش تزيين كرده و رحمت مطلقي كه همه مخلوقات را مسرور نموده است، از چنين فعل بي‌نهايت نكوهيده، و قبح و ظلم مطلق و نامهرباني، بي‌ترديد در نهايت درجه منزه و
— 435 —
مقدس است.
نتيجه: مادام كه در عالم، حيات هست؛ البته انسان‌هايي كه سرّ حيات را مي‌دانند و از آن سوء استفاده نمي‌كنند، در دار بقا و جنت باقي مظهر حيات باقي خواهند شد. آمنّا.
اشياي براق در روي زمين با تابش خورشيد مي‌درخشند، حباب‌هاي آب دريا نيز در مواجهه با پرتوهاي خورشيد مي‌درخشند و خاموش مي‌شوند؛ و باز حباب‌هاي ديگر دوباره آيينه تابش خورشيدهاي خيالي مي‌گردند؛ اين‌ها بي‌شك نشان مي‌دهند كه لمعات و درخشش‌هاي مذكور همه بازتاب جلوه‌هايي از خورشيدند و به زبان‌هاي مختلف از وجود خورشيد ياد مي‌كنند و در واقع با انگشتي نوراني به خورشيد اشاره دارند.
درست به همين صورت، موجودات زنده‌ روي زمين يا آن‌ها كه در اعماق درياها هستند، بر اثر تجلي اعظم اسم محيي ذات حي قيوم و قدرت الهي در حال درخشش‌اند، و براي اين‌كه به آيندگان ديگر جا دهند "يا حي"مي‌گويند و در پرده غيب نهان مي‌گردند؛ اينان گواهي بر حيات ذات حي قيوم صاحب حيات سرمدي هستند و بر وجوب وجودش اشارت‌هايي دارند و گواهي مي‌دهند؛ آثار وجود علم الهي در نظم همه‌ي موجودات مشاهده مي‌شود، همه دلايلي كه بر آن گواهي مي‌دهند و تمام براهيني كه قدرت متصرف در كائنات را اثبات مي‌كنند، و عموم حجت‌هايي كه وجود اراده و مشيتي حكمفرما بر اداره و تنظيم كائنات را به اثبات مي‌رسانند، نيز همه‌ي علايم و معجزات اثبات‌كننده رسالت‌هاي پيامبران - كه مدار كلام رباني و وحي الهي‌اند - هم‌چنين تمامي دلايل كه به هفت صفت الهي شهادت مي‌دهند، بالاتفاق بر حيات ذات حي قيوم دلالت مي‌كنند و شهادت و گواهي مي‌دهند، زيرا اگر فعل ديدن در چيزي وجود داشته باشد حتماً حيات هم وجود دارد و اگر شنيدن باشد، قطعاً علامت و نشانه حيات است. اگر سخن گفتن مطرح باشد طبيعتاً بر وجود حيات اشاره دارد؛ نيز اگر اختيار و اراده باشد، نشان از حيات دارد؛ به همين‌ترتيب صفاتي مانند قدرت مطلقه، اراده شامله و علم محيط - كه وجودشان در اين جهان به‌واسطه آثارشان محقق مي‌باشد - با همه دلايل‌شان بر حيات ذات حي قيوم و وجوب وجودش
— 436 —
گواهي مي‌دهند و بر حيات سرمدي او شهادت مي‌دهند كه با سايه‌يي از خود، تمام كائنات را نوراني مي‌كند و با جلوه‌يي از خود، سراسر عالم آخرت را با تمام ذراتش زندگاني مي‌بخشد.
حيات متوجه ركن ايمان به ملائكه نيز هست و آن را به صورت رمزي اثبات مي‌كند، زيرا مادام كه مهم‌ترين نتيجه در جهان، حيات مي‌باشد؛ ذي‌حياتان هستند كه بيش از همه‌چيز گسترش مي‌يابند و به دليل ارزشمند بودن حيات، نسخه‌هاي‌شان تكثير مي‌شود و شُكوه و سرور را با رفت و آمد كاروان‌هاي‌شان نصيب مسافرخانه زمين مي‌كنند؛ و مادام كه كره زمين مملو از انواع ذي‌حياتان شده و به‌واسطه حكمت تكثير و تجديد انواع موجودات، همواره پر و خالي مي‌شود، و حتي در مواد بي‌ارزش آن، ذي‌حياتاني خلق مي‌شود و محشر موجودات زنده مي‌شود؛ و مادام كه ادراك و عقل به‌عنوان عصاره و زلال‌ترين خلاصه حيات، و روح به‌عنوان لطيف‌ترين جوهر ثابت آن، در كره زمين به صورت كاملاً كثير خلق مي‌شوند، گويي زمين با حيات و عقل و ادراك و ارواح احيا گرديده و شُكوه مي‌يابد. البته اجرام سماوي كه از زمين، لطيف‌تر، نوراني‌تر، بزرگ‌تر و مهم‌تر مي‌باشند غيرممكن است كه مرده و جامد و بي‌حيات و بي‌ادراك باشند. ساكناني ذي‌شعور، ذي‌حيات و مناسب سماوات كه بتوانند مظهر خطاب‌‌هاي سبحاني قرار گيرند و موجب فخر آسمان‌ها و خورشيدها و ستاره‌ها گردند و برخوردار از حيات بوده، و نشان از نتيجه خلق سماوات داشته باشند، حتماً بر اساس سرّ حيات وجود دارند كه آن‌ها نيز ملائكه‌اند.
سرّ ماهيت حيات متوجه ركن ايمان به پيامبران نيز هست و آن را هم به صورت رمزي اثبات مي‌كند. آري، مادام كه كائنات براي حيات آفريده شده، حيات نيز يكي از جلوه‌هاي اعظم و نقش‌هاي اكمل و مخلوقات زيباي حي قيوم است؛ مادام كه حيات سرمدي با ارسال رسل و انزال كتب، خود را مي‌نماياند؛ (اگر كتب و رسل نبودند حيات ازلي فهميده نمي‌شد؛ همان‌طور كه با سخن گفتن كسي، زنده و جاندار بودنش معلوم مي‌شود؛ به همان ترتيب به‌واسطه پيامبران و كتاب‌هاي‌شان خطاب‌ها و كلمات ذاتي كه در پشت پرده كائنات است و از وراي عالم غيب سخن مي‌گويد، خطاب و امر و نهي مي‌كند، نمايان مي‌گردد.) البته همان‌طور كه حياتِ موجود در كائنات با
— 437 —
قاطعيت بر وجوب وجود حي ازلي گواهي مي‌دهد، متوجه اركان ارسال رسل و انزال كتب - كه مناسبات و تجليات و شعاع‌هاي نوراني آن حيات ازلي‌ست - مي‌باشد و به شكل رمزي آن را اثبات مي‌كند، مخصوصاً از آن‌جا كه رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و وحي قرآنيه در حكم روح و عقل حيات مي‌باشد، مي‌توان گفت حقانيت آن‌ها هم‌چون وجود حيات قطعي‌ست.
همان‌طور كه حيات، زبده و عصاره اين عالم است؛ ادراك و احساس نيز از حيات حاصل گرديده و خلاصه‌يي از آن است. عقل نيز فشرده ادراك و احساس و خلاصه‌يي از آن مي‌باشد. روح هم به همين‌ترتيب جوهر خالص و صافي حيات و ذات مستقل و ثابت آن است، لذا حيات مادي و معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام عصاره حيات و خلاصة ‌الخلاصه روح كائنات مي‌باشد، و رسالت محمديه زلال‌ترين خلاصه عقل و ادراك و احساس عالم است؛ شايد بتوان گفت حيات مادي و معنوي محمديه (ص) به گواهي آثارش، حياتِ حيات عالم است؛ نيز رسالت محمديه (ص) ادراك و روشنايي ادراك عالم است؛ به همين صورت وحي قرآن هم به شهادت حقايق حياتي‌اش، روح حيات كائنات و عقل ادراك كائنات است.

بله، بله، بله! اگر جها19Oز نور رسالت محمديه (ص) محروم گردد، كائنات از بين خواهد رفت. اگر از قرآن محروم شود كائنات سر از جنون در مي‌آورد و كره زمين هوشياري خود را از دست مي‌دهد و محروم از قوه ادراك، با سياره‌يي برخورد نموده، قيامتي راه خواهد انداخت.

حيات متوجه ركن ايمان به تقدير هم هست و آن را با رمز اثبات مي‌كند، زيرا حيات، نور عالم شهادت است و همه‌جا را در بر مي‌گيرد؛ و نتيجه و غايت وجود مي‌باشد؛ و جامع‌ترين آيينه خالق كائنات است، و خلاصه و نمونه‌يي كامل از فعل ربانيه مي‌باشد، گويي در حكم برنامه آن است. البته نظم و نظام و معلوميت و مشهوديت و تعيُّن و اوامر تكوينيه - كه در حكم حيات معنوي مخلوقات عالم غيب يعني ماضي و مستقبل مي‌باشد - و آمادگي هميشگي آنان براي امتثال امر، اقتضاي سرّ حيات است.
دانه اصلي، ريشه و هسته‌هايي كه در ميوه‌ها و منتهاي وجودي درخت موجود
— 438 —
است، مظهر نوعي حيات - كه دقيقاً مانند حيات اصل درخت است - مي‌باشند، حتي ممكن است قوانين حياتي آن‌ها ظريف‌تر از قوانين حياتي درخت هم باشد. تخم‌ها و ريشه‌هاي رها شده در فصل پائيز گذشته، پس از سپري شدن بهار فعلي براي بهار آينده هسته‌ها و ريشه‌هايي را به جا خواهند گذاشت؛ كه اين ريشه‌ها و تخم‌ها نيز مانند بهار فعلي حامل جلوه‌ي حيات و تابع قوانين حيات‌اند، به همين‌ترتيب هر يك از شاخ‌ و ‌برگ‌هاي شجره كائنات، داراي گذشته و آينده‌يي‌ست و از سلسله‌يي متشكل از اطوار گذشته و آينده برخوردار مي‌باشد. هر نوع و هر جزء آن‌ها در علم الهي با اطوار گوناگون و وجودهاي متعدد، سلسله‌يي از وجود علمي‌ را تشكيل مي‌دهند. وجود علمي ‌مذكور مانند وجود خارجي، مظهر جلوه معنوي‌يي از حيات عمومي‌ست و مقدرات حياتي از الواح قدريه‌ي برخوردار از حيات و معنا اخذ مي‌شود.
آري، عالم ارواح كه نوعي از انواع عالم غيب است مملو از روح‌هايي‌ست كه عين حيات و ماده حيات و جواهر و ذات‌هاي حيات مي‌باشند؛ البته نوع ديگري از عالم غيب، يا قسم دوم آن‌كه ماضي و مستقبل خوانده مي‌شود، مستلزم مظهريت خود در جلوه حيات مي‌باشد. نظم كامل هر چيز در وجود علمي ‌و وضع معنادار آن و ثمرات داراي حياتش، و اطوار آن نشانگر مظهريت آن چيز براي حيات معنوي‌ست. اين جلوه حيات كه نور خورشيد حيات ازلي‌ست، نمي‌تواند صرفاً به عالم شهادت و زمان حاضر و وجود خارجي منحصر باشد. هر عالمي ‌بسته به قابليت خود، مظهر آن نور است؛ و كائنات با تمام عوالمش، به‌واسطه جلوه مذكور، نوراني و برخوردار از حيات مي‌شود؛ در غير اين صورت طبق نظر گمراهان، هر كدام از عوالم تحت حيات ظاهري و گذرا، ويرانه‌هايي پر از ظلمات و جنازه‌هايي عجيب و بزرگ مي‌شدند.
ركن ايمان به قضا و قدر به وجهي فراخ، با سرّ حيات دانسته و اثبات مي‌شود، يعني همان‌گونه كه عالم شهادت و اشياي حاضر موجود، با نظام و نتايج، ذي‌حيات بودن‌شان، مشاهده مي‌شود؛ مخلوقات ماضي و مستقبل نيز كه از عالم غيب به‌شمار مي‌روند، هريك داراي وجود معنوي‌يي هستند كه به لحاظ معنا، داراي حياتند و از ثبوت علميه‌ي داراي روح نيز برخوردار مي‌باشند. اثر آن حيات معنوي به‌واسطه لوح
— 439 —
قضا و قدر تحت عنوان مقدرات ديده و نمايان مي‌گردد.
رمز پنجم: در شانزدهمين ويژگي حيات گفته شده است: زماني كه حيات به چيزي داده مي‌شود آن چيز حكم عالم را به خود مي‌گيرد اگر جزء باشد حكم كل مي‌گيرد و اگر جزيي باشد جامعيتي چون امر كلي مي‌يابد.
پس حيات چنان جامعيتي دارد كه گويي آيينه جامع احديتي‌ست كه اكثر اسماء حسناي تجلي يافته بر تمام كائنات را در خود نمايان مي‌سازد. وقتي حيات وارد جسمي ‌مي‌شود آن را در حكم عالم كوچكي قرار مي‌دهد؛ طوري كه گويي دانه‌يي‌ست در برگيرنده‌ي عصاره و خلاصه تمام كائنات. هسته اثر قدرت كسي‌ست كه مي‌تواند درخت همان هسته را نيز ايجاد كند؛ به همين ‌ترتيب آفريننده كوچك‌ترين موجود، مي‌تواند خالق تمام كائنات هم باشد.
حيات با جامعيتي كه دارد، پنهان‌ترين سرّ احديت را در خود نمايان مي‌سازد؛ درست همان‌طور كه خورشيد بزرگ با نور و انعكاس و هفت رنگي كه دارد، در هر قطره آب مقابل خورشيد يا در هر قطعه كوچك شيشه، وجود دارد. باز به همين صورت جلوه‌هاي اسماء و صفات الهي - كه جهان هستي را در احاطه خود دارند - در هر موجودي تجلي مي‌يابند. حيات از اين نقطه‌نظر، حكم يك "كل" را به كائنات مي‌دهد كه از لحاظ ربوبيت و ايجاد، تقسيم نمي‌شود و تجزيه نمي‌پذيرد؛ بلكه آن را در حكم "كلي"يي قرار مي‌دهد كه اشتراك و تجزيه‌اش خارج از امكان مي‌باشد.
آري، آثار حق در چهره‌ات بالبداهه نشان مي‌دهد كه آفريننده تو همان ذاتي‌ست كه تمام نوع انساني را آفريده است، زيرا ماهيت انساني، واحد، و انقسام آن غيرممكن است، نيز اجزاي كائنات به‌واسطه حيات، حكم افراد آن را مي‌گيرند و كائنات نيز در حكم نوع آن قرار مي‌گيرد؛ همان‌طور كه مُهر احديت را در مجموع آن ظاهر مي‌سازد، در هر جزء نيز مُهر احديت و خاتم صمديت را ظاهر كرده، و شرك و اشتراك را از هر نظر طرد مي‌كند.
خلقت رباني در حيات داراي چنان معجزات عالي و فوق‌العاده‌يي‌ست كه بايد گفت ذات يا قدرتي كه نتواند تمامي ‌عالم را خلق كند، بر آفرينش كوچك‌ترين موجود عالم نيز قادر نخواهد بود؛ هم‌چون نگارش قرآن روي دانه نخودي بتواند
— 440 —
خلاصه‌يي از درخت بزرگ كاج را در دانه بسيار كوچك آن قرار دهد بي‌شك خواهد توانست آسمان‌ها را با ستارگان نقش بزند. ذاتي كه جهازات و قابليت‌ها و استعدادهايي را در مغز كوچك زنبور عسل قرار مي‌دهد تا بتواند گل‌هاي باغ عالم را بشناسد و با بيش‌تر آن‌ها ارتباط برقرار كند و هديه رحمتي چون عسل توليد كند و از بدو تولدش شرايط حيات را بداند؛ اين چنين ذاتي مي‌تواند خالق كل جهان باشد.
در نتيجه، حيات، مُهر درخشان توحيد بر سيماي كائنات است و هر ذي‌روحي در عرصه حيات مُهر احديت است؛ و هر نقش آفرينشي در هر يك از افراد حيات، مُهر صمديت است؛ و تمام موجودات عالم با حيات خويش، مكتوب اين عالم را به نام ذات حي قيوم و واحد احد امضا مي‌كنند؛ مكتوب مذكور داراي مُهرهاي توحيد و خاتم‌هاي احديت و نشان‌هاي صمديت است. هر ذي‌حياتي هم‌چون حيات، در كتاب عالم، مُهر وحدانيت به‌شمار مي‌رود و در چهره و سيماي هر كدام‌شان خاتم احديتي نهاده‌اند.
حيات به تعداد جزيياتش و به تعداد افراد ذي‌حيات داراي مُهرها و امضاهايي در تأييد وحدت ذات حي قيوم است؛ هم‌چنين فعل احيا و زنده كردن نيز به تعداد افرادش، بر توحيد گواهي مي‌دهد، مثلاً احياي زمين كه فردي از افراد احيا‌ست، چون خورشيد تابان بر توحيد شهادت مي‌دهد، زيرا در احيا و زنده شدن زمين در فصل بهار، سيصد هزار نوع و افراد بي‌شمار هر نوع، با هم‌، در درون هم، بي‌نقص و اشكال، منظم و كامل احيا مي‌شوند و جان مي‌يابند. پس كسي كه بتواند با فعلي واحد افعال منظم و بي‌شماري انجام دهد بي‌شك خالق مخلوقات است و حي قيومي مي‌باشد، كه همه ذي‌حياتان را زنده كرده است و واحد احدي‌ست كه در ربوبيتش اشتراك امكان ندارد.
فعلاً درباره ويژگي‌هاي حيات تا اين حد، اندك و مختصر نگاشته شد. بيان مفصل باقي ويژگي‌ها را به رساله نور و به زمان ديگري موكول مي‌كنيم.
— 441 —
خاتمه
اسم اعظم براي همه، مشابه نيست، ممكن است متفاوت باشد، مثلاً براي امام علي (رض) شش اسم فرد، حي، قيوم، حَكم، عدل و قدوس است. اسم اعظم امام اعظم (ابو حنيفه) دو اسم حَكم و عدل است. اسم اعظم غوث اعظم يا حي‌ست. اسم اعظم امام رباني قيوم مي‌باشد. به همين‌ ترتيب بسياري از شخصيت‌ها اسماء ديگري را اسم اعظم دانسته‌اند.
نكته پنجم درباره اسم حي بود؛ به همين دليل به‌عنوان تبرك، شاهد، دليل، حجتي قدسي، دعايي براي خودمان و حُسن ختامي ‌براي اين رساله مطلب زير بيان مي‌شود: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مناجات اعظم خود به نام "جوشن كبير"، شناخت متعالي و جامع خويش را نسبت به معرفت الله نمايان كرده، و مطالبي گفته است كه ما هم در عالم خيال به همان زمان مي‌رويم و در برابر بيان رسول‌اكرم (ص) آمين مي‌گوييم و با صداي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هم‌نوا مي‌شويم و مي‌گوييم:
يا حَيُّ قَبلَ كُلِّ حَيٍّ. يا حَيُّ بعدَ كلُ حيّ. يا حيُّ الذَّي لاُيشِبههُ شَيءٌ. يا حَيُّ الذَّي لَيسَ كَمِثلِهِ حَيٌّ. يا حَيٌّ الذَّي لاُيشارِكُهُ حَيٌّ. يا حَيُّ الذَّي لاَيحَتاجُ اِلي حيٍّ. يا حَيُّ الذَّي يُميِتُ كُلَّ حَيٍّ. يا حَيُّ الّذي يَرزُقُ كلُ حَيٍّ. يا حَيُّ الَّذِي يُحيي المَوتي. يا حَيُّ الَّذي لاَيَمُوت. سُبحانَكَ يا لا اِله اِلاّ اَنتَ. الاَمانُ الاَمانُ نَجِّنا مِنَ النّار
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 443 —
نكته ششم از لمعه سي‌ام
متوجه اسم قيوم است
خلاصه‌يي از اسم حي به چشمه نور كتابچه‌يي متشكل از موضوعات رساله نور. م. اضافه شده است. مناسب ديده شد اسم قيوم نيز به كلام سي ام اضافه شود.
اعتذار: اين مسايل بسيار مهم و جلوه اعظم اسم قيوم بسيار عميق و گسترده است، ولي از آن‌جا كه نامنظم و به شكل لمعاتي پراكنده بر قلب‌ام خطور كرده‌اند، لذا با عجله و به‌ هم ريخته نوشته شده و بدون اين‌كه مورد بازبيني قرار گيرند به صورت پيش‌نويس باقي مانده‌اند، به همين دليل در تعبيرات و بيان‌ها نقايص و بي‌نظمي‌هايي ديده خواهد شد، كوتاهي‌هايم را بايد به زيبايي‌هاي مسايل ببخشيد.
يادآوري: نكات مربوط به اسم اعظم، بسيار گسترده و عميق است، به‌ويژه مسائل مرتبط با اسم قيوم در شعاع اول خواننده اين رساله اگر اهل فن نيست، شعاع اول را نخواند، و از شعاع دوم شروع كند يا آن را در پايان مطالعه نمايد. چون متوجه ماديون است عميق‌تر مطرح شده است و هر كس مسايل را از همه جوانب آن نخواهد فهميد، اما هر كسي مي‌تواند از مطالعه‌ي مسايل بهره معنوي ببرد. براساس قاعده‌ي مَالايُدرَكُ كُلُّهُ، لا يُترَكُ كُلُّهُ گفتن اين‌كه چون نمي‌توانم همه ميوه‌هاي اين باغ معنوي را به‌دست آورم، پس رهايش مي‌كنم، كار عاقلانه‌يي نيست، چون انسان هر قدر به‌دست آورد همان قدر سود كرده است؛ همان‌طور كه قسمي ‌از مسائل مربوط به اسم اعظم، بي‌نهايت گسترده و وسيع است، بخشي از آن‌ها نيز چنان ظريف و كوچك‌اند كه عقل توان مشاهده آن‌ها را ندارد، خصوصاً اسرار اسم حي و اسم قيوم و رموزي كه در حيات با اركان ايمان مرتبط‌اند و نيز
— 444 —
اشارات حيات به ركن قضا و قدر، و شعاع اول اسم قيوم چيزي نيست كه همه موفق به درك آن بشوند، البته دريافت‌هايي خواهند داشت و ايمان‌شان را تقويت خواهند نمود. اهميت تقويت ايمان كه كليد سعادت ابدي‌ست، بسيارعظيم است. نيروي ايمان حتي اگر ذره‌يي بيش‌تر شود، گنجينه‌يي‌ست. امام رباني احمد فاروقي مي‌گويد: "روشن شدن يكي از مسايل خرد ايمان، در نظر من نسبت به صدها ذوق و كرامت ترجيح دارد."
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ
(يس:٨٣)
لَهُ مَقَالِيدُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ
(زمر: ٦٣)
‌وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ
(حجر:٢١)
مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا
(هود:٥٦)
نكته‌يي از آيات مشابه آيات فوق كه به قيّوميِّت الهيه اشاره دارند، و اسم اعظم، يا پرتو دوم از دو پرتو اسم اعظم، يا جلوه اعظمي ‌از اسم قيوم - كه نور ششم از انوار شش‌گانه اسم اعظم است - در ماه ذي ‌القعده بر من نمايان شد. در زندان اسكي شهير شرايط برايم مهيا نبود، لذا قادر به بيان كامل آن نور اعظم نخواهم شد، ولي چون امام علي (رض) در قصيده "ارجوزه"‌ي خود با دعايي عالي به نام "سكينه" از اسم اعظم ياد كرده است، و در قصيده "جلجلوتيه" به شش اسم به‌عنوان اسم اعظم اهميت فراوان داده و در اثناي بحث، از سر كرامت موجب تسلي ما شده است، به اسم قيوم و آن نور اعظم مانند پنج اسم پيشين ديگر، طي پنج شعاع به‌طور مختصر به شرح زير اشاره خواهيم كرد:
— 445 —
شعاع اول
خالق ذوالجلال اين عالم، قيوم است، يعني قائم بالذات، دائم و باقي‌ست. همه‌چيز قائم به اوست و با او ادامه مي‌يابند و موجود مي‌مانند و بقا مي‌يابند. اگر اين نسبت قيّوميّه، فقط يك آن از عالم گرفته شود، عالم نابود خواهد شد.
آن ذات ذوالجلال با قيّوميِّت خود، همان‌طور كه قرآن عظيم‌الشأن فرمان مي‌دهد ‌لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ‌ (شوري:١١) است؛ يعني نه در ذات، نه در صفات، و نه در افعال نظيري ندارد، مثل و مانندي ندارد، شبيهي ندارد، شريكي ندارد. پس ذات اقدسي كه همه كائنات را با تمام شئونات و كيفياتش در قبضه ربوبيت خود دارد و هم‌چون خانه و سرايي، با كمال نظم و تدبير اداره و نگهداري مي‌كند، نمي‌تواند مثل و مانند و شريك و شبيهي داشته باشد، اين محال است.
آري، ذاتي كه:
آفرينش ستارگان براي او مانند خلق ذرات، سهل و آسان باشد؛
و بزرگ‌ترين چيزها مانند كوچك‌ترين شي مُسخر قدرتش شوند؛
و هيچ‌چيزي (در نظر او) مانع چيز ديگر نشده و (نزد او) هيچ فعلي از فعل ديگر جلوگيري نكند؛
و افراد بي‌شمار در نظر او هم‌چون فردي واحد، حاضر باشند؛
و همه صداها را يك‌باره بشنود؛
ذاتي كه مي‌تواند نيازهاي متعدد همه را يك‌باره برآورده كند؛
و به گواهي تمام نظم و ميزاني كه در موجودات عالم هست، هيچ‌چيز و هيچ حالي از دايره مشيت و اراده‌ي او خارج نباشد؛
و با اين‌كه مكاني ندارد، در هر جا و مكاني با قدرت و علم خويش حاضر باشد؛
و ذات حي قيوم ذوالجلالي كه همه چيزها در حالي‌كه بي‌نهايت از او دورند، اما او كاملاً به آن‌ها نزديك است؛ چنين ذاتي البته نمي‌تواند مثل و نظير و شريك و ضد و شبيه و وزيري داشته باشد. چنين چيزي محال است. فقط از راه تمثيل و مَثَل مي‌
— 446 —
توان به شئونات قدسي او نگريست. همه تمثيلات و تشبيهات رساله نور از نوع همين تمثيل و مَثل‌اند.
ذات اقدسي چنين بي‌نظير، واجب ‌الوجود، مجرد از ماده، منزه از مكان؛ ذاتي كه جزء نمي‌پذيرد و انقسام‌اش از هر نظر محال است، تغيير و تبديلش ممتنع و عجز و نيازمندي‌اش غير ممكن است، ذاتي كه اهل ضلالت بر اثر توهم، قسمي ‌از تجليات آن ذات ذوالجلال در صفحات كائنات و طبقات موجودات را عين ذات توهم كرده و برخي از آثارش را به طبيعت نسبت داده‌اند و براي بخشي از مخلوقات او احكام الوهيت قائل شده‌اند، در بخش‌هاي متعددي از رساله نور با براهين قطعي اثبات شده است كه
طبيعت:
صُنع الهي‌ست و نمي‌تواند صانع باشد؛
كتاب رباني‌ست، نمي‌تواند كاتب باشد؛
نقش است، نمي‌تواند نقاش باشد؛
يك دفتر است، نمي‌تواند دفتردار باشد؛
يك قانون است، نمي‌تواند قدرت باشد؛
يك خط كش و تراز است، نمي‌تواند مصدر و منبع باشد؛
قابليت است، مي‌تواند منفعل باشد اما نمي‌تواند فاعل باشد؛
يك نظام است، نه ناظم؛ شريعتي فطري‌ست، نمي‌تواند شارع باشد.
بر فرض محال اگر آفرينش مخلوق جاندار كوچكي به طبيعت واگذار شود - چنان‌كه در بخش‌هاي مختلف رساله نور با براهين قطعي ثابت شده است - به تعداد اعضا و جهازات آن جاندار كوچك، به قالب و ماشين نياز است تا طبيعت موفق به انجام چنين كاري بشود.
گروهي ‌از اهل ضلالت كه "ماديون" ناميده مي‌شوند، جلوه اعظمي‌ از خلاقيت الهي و قدرت رباني را در تحولات منظم ذرات احساس مي‌كنند و چون منشأ آن را نمي‌دانند و درباره اين‌كه قدرت عامِ نشأت گرفته از جلوه قدرت صمداني، چگونه اداره مي‌گردد، ادراكي ندارند، ماده و قدرت را ازلي پنداشته و آثار الهي را به ذرات و حركات‌شان نسبت مي‌دهند.
— 447 —
سبحان‌الله! مگر ممكن است جهالت تا حدي باشد كه آثار و افعال خدايي را كه منزه از مكان است اما در همه‌جا هست و در ايجاد همه چيزها، آن‌ها را مي‌بيند و مي‌داند و اداره مي‌كند، به ذرات كور و فاقد شعور و اراده و حركت‌شان نسبت دهيم، آن هم ذراتي كه به قول ماديون در توفان بي‌نظمي‌ و تصادف در تلاطم‌اند. كسي كه قدري عقل داشته باشد خواهد دانست كه فرضيه مذكور تا چه حد جاهلانه و بي‌پايه است.
آري، آنان از وحدت مطلق روي گردانده و به كثرت مطلق بي‌حد و حصر سقوط كرده‌اند، يعني با قبول نكردن خداي واحد، مجبور شده‌اند خدايان متعدد را بپذيرند، و چون نمي‌توانند خالقيت و ازليت را كه خصوصيت ذات اقدس يگانه و لازمه ذاتي اوست، با عقل معيوب‌شان درك كنند، ناچار به ازليت و بلكه الوهيت ذرات جامد بي‌پايان بي‌انتها معتقد مي‌شوند. حال بيا و درجات بي‌انتهاي جهل را ببين!
آري، در واقع تجلي در ذره‌ها، همه‌ي آن‌ها را به واسطه قدرت و توان و فرمان واجب ‌الوجود، در حكم لشكري منظم و باشكوه در آورده است. اگر فرمان و قدرت آن فرمانده بزرگ فقط يك ثانيه اعمال نگردد، گروه بسيار كثير، جامد و فاقد ادراك ذرات، دچار هرج و مرج شده، و حتماً محو و نابود مي‌گردند.
برخي از مردم به ظاهر مترقي، با گمراهي جاهلانه بيش‌تري، ماده اثيري اثير: سيالي رقيق و تُنُك و بي‌وزن كه طبق عقيده‌ قدما فضاي بالاي هواي كره‌ زمين را فرا گرفته است. را كه يكي از صفحات اجرايي بسيار لطيف، نازنين، مطيع، و مُسخر صانع ذوالجلال است، و يكي از واسطه‌هاي انتقالي اوامر الهي و از پرده‌هاي ظريف تصرفات او به‌شمار مي‌رود؛ و از قلم‌هاي لطيف كتابت او، و نازنين‌ترين حُله ايجادات او، و از مايه‌هاي مصنوعات او، و يكي از مزارع حبوبات او مي‌باشد، به دليل آيينه‌داري جلوه ربوبيتش، مصدر و فاعل پنداشته‌اند. اين جهالت عجيب مستلزم محالات بي‌حد و حصري‌ست، زيرا ماده اثيري از ماده ذراتي كه ماديون را در تنگنا قرار داده است، لطيف‌تر و از هيولايي كه باعث گرفتاري حكماي قديم بود كثيف‌تر مي‌باشد؛ ماده‌يي بي‌اختيار، فاقد ادراك، و جامد.
— 448 —
نسبت دادن آثار و افعال (آثار و افعالي كه توسط اقتدار و اختياري كه همه‌چيز را در همه‌چيز مي‌بيند و مي‌داند و اداره مي‌كند) به ماده‌يي كه بي‌نهايت تجزيه و انقسام مي‌يابد و از وظيفه و خصيصه انفعالي و انتقالي برخوردار ا‌ست يا نسبت دادن به ذرات آن‌كه بسيار كوچك‌تر از ذرات ماده مي‌باشد، به عدد ذرات ماده اثيري خطاست.
فعل ايجادي كه در موجودات مشاهده مي‌شود داراي چنان كيفيتي‌ست كه نشان مي‌دهد همه چيزها خصوصاً موجودات زنده، ريشه در اقتدار و اختياري دارند كه اكثر اشيا بلكه تمام عالم وجود را مي‌بيند، مي‌داند، و نسبت موجودات مذكور را با عالم هستي مي‌شناسد و تأمين مي‌كند؛ لذا به‌هيچ‌وجه نمي‌تواند فعل اسباب مادّي باشند كه احاطه‌يي ندارند.
آري، جزيي‌ترين فعل ايجادي به‌واسطه سرّ قيّوميِّت، حامل سرّ اعظمي‌ست كه نشان مي‌دهد فعل خالق تمام عالم هستي‌ست، مثلاً فعلي كه متوجه ايجاد يك زنبور است مناسبت‌اش را با خالق كائنات از دو لحاظ نشان مي‌دهد:
لحاظ اول: مظهريت اَمثال آن زنبور با فعلي واحد، در زمين و زمان واحدي نشان مي‌دهد كه فعل جزيي و خصوصي مذكور، يك سر فعلي‌ست كه محيط است و همه روي زمين را در احاطه خود دارد. در اين صورت فاعل آن فعل بزرگ و صاحب آن، هر كس كه باشد، فعل جزيي مزبور نيز از آنِ او خواهد بود.
لحاظ دوم: براي اين‌كه كسي فاعل فعلي محسوب شود كه متوجه خلقت زنبور مذكور مي‌باشد، بايد از اقتدار و اختيار بزرگي برخوردار باشد تا بتواند شرايط حياتي، جهازات، و مناسبات زنبور با عالم هستي را بداند و تأمين كند. ذاتي كه فاعل آن فعل جزيي‌ست تنها در صورتي مي‌تواند فعل مذكور را به كامل‌ترين شكل انجام دهد كه حكم‌اش در سراسر هستي ساري باشد.
بنابراين، جزيي‌ترين فعل، از دو لحاظ نشان مي‌دهد كه خاص خالق كل شي است.
آن‌چه بيش از همه شايان توجه است و موجب حيرت مي‌گردد اين است: "وجوب" قدرتمندترين مرتبه‌ وجود است و "تجرد از ماده" با ثبات‌ترين درجه‌ وجود است و "منزّه بودن از مكان" دورترين گونه‌ي وجود از زوال است و "وحدت" مستحكم‌ترين و
— 449 —
مقدس‌ترين صفت از تغيير و عدم مي‌باشد، و ذات واجب ‌الوجود كه صاحب وجوب و وحدت و منزّه از مكان و مبرّا از ماده است، داراي ويژگي خاص و لازمه ذاتيِ ازليّت و سرمديّت مي‌باشد. حال اگر ازلّيت و سرمديّت را به مادّه‌ي اثير - كه ضعيف‌ترين مرتبه و ظريف‌ترين درجه‌ وجود بوده و تغيير پذير‌ترين و متحوّل‌ترين گونه‌ي آن است و مادّه‌يي مادّي كه كثير است و بي‌حد و حصر و در مكان وسيعي گسترده - نسبت دهيم و آن را ازلي تصور كنيم، ازلي دانستن آن‌ها و قائل بودن به اين‌كه بخشي ‌از آثار الهي از آن‌ها نشأت گرفته، توهمي‌ست خلاف حقيقت و مخالف واقع و دور از عقل، و فكري‌ست باطل؛ اين مطالب با براهين قطعي در بخش‌هاي متعدد رساله نور نشان داده شده است.
شعاع دوم
شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول: وجهي از حقيقت اعظم كه مورد اشاره آياتي مانند:
‌لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ ٭ مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ٭ لَهُ مَقَالِيدُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌
است و به يكي از جلوه‌هاي اعظم اسم قيوم اشاره دارد اين است:
قيام و تداوم و بقاي اجرام سماوي عالم، بسته به سرّ قيّوميِّت است. اگر جلوه قيّوميِّت فقط دقيقه‌يي رخ برگرداند، ميليون‌ها كره - كه برخي از آن‌ها هزار بار بزرگ‌تر از زمين‌اند - در فضاي لايتناهي فضا، متلاشي شده، با هم برخورد كرده و راهي عدم خواهند شد. براي نمونه، "اقتدار قيّوميِّت" ذاتي كه در هوا، محل گذر هواپيماها، هزاران قصر باشكوه را در كمال نظم و ترتيب قائم كرده، و موجب تماشاي ديگران به آن‌ها مي‌شود، با ثبات و نظم و تداوم قصرهاي مذكور محاسبه مي‌گردد. به همين‌ترتيب ذات قيوم ذوالجلال نيز در درون ماده اثيري و با سرّ قيّوميِّت و با نظمي كاملاً دقيق، به اجرام بي‌شمار سماوي قيام و تداوم و بقا داده است؛ ميليون‌ها كره عظيم را كه برخي از آن‌ها هزار بار و برخي ديگر ميليون بار بزرگ‌تر از كره زمين هستند، بدون ستون و پايه‌يي، در خلأ ايستانده، و به هر كدام وظيفه‌يي داده و همه
— 450 —
آن‌ها را به شكل لشكري عظيم، منظم و مرتب كرده است تا به موجب فرمان كُن فُيُكِون در كمال انقياد، او را اطاعت كنند، و اين معياري براي جلوه اعظم اسم قيوم است و به همين صورت، ذرات همه موجودات، مانند ستارگان به سرّ قيّوميِّت قائمند و به‌واسطه همان سرّ، تداوم و بقا مي‌يابند.
آري، ذرات پيكر هر موجودي متناسب با هر يك از اعضاي بدن، گروه گروه باهم‌اند و متلاشي نمي‌گردند، و در توفان عناصري كه چون سيل جاري‌اند وضعيت خود را از دست نمي‌دهند و منظم باقي مي‌مانند؛ اين نكته بالبداهه مي‌رساند كه ذرات مذكور متعلق به سرّ قيّوميِّت‌اند نه خود؛ لذا هر پيكري چون گرداني با نظم و ترتيب است و هر نوع نيز در حكم لشكري‌ست؛ ذرات، با بي‌نهايت زبان، مانند تمام موجودات و مركبات روي زمين و ستارگان فضا در حال اعلام سرّ قيّوميِّت هستند.
مسأله دوم: به بخشي ‌از فوايد و حكمت‌هاي نسبت سرّ قيّوميِّت با اشيا اشاره دارد، كه اقتضاي اين مقام است.
آري، حكمت وجودي هر چيز و غايت فطري و فايده خلقت و نتيجه حيات آن، شامل سه نوع زير است:
نوع اول: آن‌چه به خودش، انسان و مصالح انسان مربوط مي‌شود.
نوع دوم: كه اهميت بيش‌تري دارد مربوط مي‌شود به اين‌كه هر چيز آيتي‌ست براي مطالعه همه‌ي موجودات و اطلاع از تجلي اسمايي فاطر ذو الجلال؛ لذا هر موجودي به منزله يك نامه، يك كتاب، يا يك قصيده است و معاني‌اش را تقديم خوانندگان بي‌شمارش مي‌كند.
نوع سوم: مربوط به صانع ذوالجلال است و متوجه او مي‌باشد. اگر فايده و نتيجه هر چيز در نسبت با خودش يك باشد در نسبت با صانع ذوالجلال، صدهاست؛ صانع ذوالجلال صُنع حيرت آور خود را مي‌بيند و تجلي اسمايي‌اش را در آفريده‌هاي خويش تماشا مي‌كند. براي بيان حكمت خلقت او در اين نوع با اهميّت سوم، كافي‌ست لحظه‌يي زيست.
نيز سرّ قيّوميِّتي هست كه وجود هر چيز را اقتضا مي‌كند؛ اين مطلب در شعاع سوم توضيح داده خواهد‌ شد.
— 451 —
زماني با تجلي معماي خلقت و اسرار كائنات، به حكمت موجودات و فوايدشان انديشيدم؛ گفتم: اشيا چرا چنين خود را مي‌نُمايند و بي‌درنگ رخت بر مي‌بندند و پنهان مي‌شوند؟ به هر كدام‌شان كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم منظم‌اند، و حكيمانه جامه بر تن‌شان كرده، زينت‌شان داده و آن‌ها را روانه نمايشگاه يا تماشاخانه كرده‌اند، اما در يكي دو روز و برخي شايد در چند دقيقه، بيهوده و بي‌فايده از ميان بر مي‌خيزند و مي‌روند. كنجكاو بودم هدف از اين‌كه در مدت كوتاهي در مقابل ما نمايان مي‌شوند چيست؟ در آن زمان يكي از حكمت‌هاي مهم آمدن موجودات، مخصوصاً جانداران به مكتب‌خانه دنيا را به لطف الهي يافتم؛ كه به شرح زير است:
هرچيز به‌ويژه هر يك از جانداران، كلمه‌يي بامعنا، نامه‌ و قصيده‌يي رباني؛ و اعلاميه‌يي‌ الهي‌ست. همه جانداران پس از آن‌كه مظهر مطالعه ذي‌شعوران قرار گرفتند و معناي خويش را به مطالعه‌كنندگان فراوان بيان كردند، صورت جسماني خود را كه در حكم لفظ و حروف است از دست مي‌دهند.
يك سالي اين حكمت برايم كفايت مي‌كرد. پس از يك سال، معجزات موجود در صُنعِ بسيار ظريف و فوق‌العاده آفريدگان، به‌ويژه جانداران، برايم روشن شد. دانستم دقايق بسيار ظريف و بسيار حيرت‌انگيز صُنع، فقط براي افاده معنا در نظر ذي‌شعوران نيست؛ گرچه ذي‌شعوران بي‌شماري مي‌توانند هر موجودي را مطالعه كنند، اما هم مطالعه آنان محدود است و هم هر كس قادر به درك دقيق همه دقايق صُنع آن موجود نخواهد بود، پس مهم‌ترين نتيجه خلقت هر ذي‌حيات و بزرگ‌ترين غايت فطرت او، عرضه احسان و هداياي رحيمانه و عجايب صُنع ذات قيوم ازلي توسط خود او بر خويش است.
روشن شدن اين هدف مدت‌ها قانعم كرد. به‌واسطه آن دانستم وجود دقايق فراوان صُنع در هر موجودي مخصوصاً در جانداران، براي عرضه در محضر ذات قيوم ازلي‌ست، يعني حكمت خلقت اين است كه ذات قيوم ازلي صُنع خود را تماشا كند؛ و اين هدف براي هزينه‌هاي فراوان كافي‌ست.
مدتي بعد ديدم دقايق صُنع در شخصيت موجودات و صورت‌هاي‌شان ادامه نمي‌يابند، بلكه با سرعت زياد تازه مي‌شوند، تبدّل مي‌يابند، و در متن خلاقيت و
— 452 —
فعاليتي بي‌پايان متحول مي‌گردند. فكر كردم كه حكمت اين خلاقيت و اين فعاليت، طبيعتاً بايد به نسبت فعاليت مذكور، بزرگ باشد. اين بار احساس كردم دو حكمت مذكور كافي نيستند و ناقص‌اند. با كنجكاوي تمام شروع به جستجو و تحقيق براي يافتن حكمت ديگري كردم.
مدتي بعد بحمدلله و به‌واسطه فيض قرآن معجز البيان، در خصوص سرّ قيّوميِّت، حكمتي و غايتي عظيم و بي‌منتها مشاهده شد. با حكمت مذكور، سرّي الهي كه از آن به "طلسم كائنات"، و "معماي خلقت" تعبير مي‌شود، دانسته شد. اين مطلب در مكتوب بيست و چهارم به تفصيل بيان شده است و در اين‌جا دو سه نكته آن را در شعاع سوم و به اجمال ذكر خواهيم كرد.
آري، از اين نقطه‌نظر به تجلي سرّ قيّوميِّت بنگريد كه همه موجودات را از عدم خارج نموده و هر كدام‌شان را در اين فضاي لايتناهي با سرّ آيه‌ي
‌اَللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّموَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا‌
(رعد:٢) ايستانده، به آن‌ها قيام و بقا عطا كرده و مظهر تجلي سرّ قيّوميِّت قرار داده است. اگر اين نقطه اسناد نباشد، هيچ‌چيز به خودي خود ثابت نخواهد بود و همه‌چيز با غوطه خوردن در خلائي بي‌انتها، به اعماق عدم سقوط خواهد كرد.
همان‌طور كه تمام موجودات از نظر وجود و قيام و بقاي خود متكي به قيوم ذوالجلال هستند، و قيام‌شان در معيّت با اوست؛ به همين‌ترتيب هزاران سلسله در احوال و كيفيات موجودات - از آن‌جا كه در مثل مناقشه نيست - مانند سلسله‌يي از تلفن‌ها و تلگراف‌ها كه به ستون اصلي و مركزي خود وصلند، به‌واسطه سرّ آيه‌ي
‌وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُ اْلاَمْرُ كُلُّهُ‌
(هود:١٢٣) وابسته به سرّ قيّوميِّت مي‌باشند.
(موجودات) اگر به آن نقطه اسناد نوراني اتكا نداشته باشند، طبق نظر خردمندان، هزاران دور و تسلسل باطل و محال پيش مي‌آيد. مثلاً چيزي (مانند حفظ، نور، وجود يا رزق) به چيز ديگري وابسته است؛ آن چيز هم به چيز ديگر؛ آن چيز ديگر هم... و به اين ترتيب ادامه مي‌يابد، البته بي‌نهايت نمي‌شود، و بايد انتهايي داشته باشد.
انتهاي چنين سلسله‌هايي، بي‌شك سرّ قيّوميِّت است. بعد از ادراك سرّ قيّوميِّت، معناي اتكا و رابطه در سلسله‌هاي موهوم از ميان برخاسته و باقي نمي‌ماند؛ آن‌گاه همه‌چيز مستقيماً متوجه سرّ قيّوميِّت خواهد شد.
— 453 —
شعاع سوم
‌كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَاْنٍ (رحمن:٢٩) فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ (بروج:١٦) يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ (روم:٥٤) بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣) فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا‌ (روم:٥٠)
براي آن‌كه سرّ قيّوميِّت مندرج در خلاقيت الهي و فعاليت ربانيِ مورد اشاره در آياتي چون آيات فوق تا حدودي روشن گردد با مطلب زير توضيح خواهيم داد:
وقتي به اين عالم نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم بخشي از مخلوقاتي كه در سيلي از زمان غوطه‌ورند و گروه گروه به دنبال هم مي‌آيند و مي‌روند، در لحظه‌يي هستند و آن‌گاه به‌سرعت ناپديد مي‌شوند. گروهي فقط در يك دقيقه مي‌آيند و مي‌روند. نوع ديگر ساعتي در عالم شهادت هستند و آن‌گاه روانه عالم غيب مي‌شوند. قسمي ‌از آن‌ها يك روز، قسمي ‌ديگر يك سال، قسم ديگري يك عصر و گروهي نيز قرن‌ها در اين دنيا مي‌مانند و پس از انجام وظيفه خود مي‌روند.
سير و سياحت حيرت‌انگيز موجودات با نظم و ترتيب و حكمت فوق‌العاده‌يي اداره مي‌شود و فرماندهي آنان نيز كاملاً بصيرانه، حكيمانه و مدبرانه است؛ طوري كه اگر همه عقول گرد هم آيند و عقلي واحد شوند نمي‌توانند به كُنه اين مديريت حكيمانه برسند و نقصاني بيابند و انتقادي كنند.
درون اين خلاقيت رباني‌ست كه آفريدگان دوست داشتني و عزيزِ خود به‌ويژه جانداران را در چشم به‌هم زدني به عالم غيب منتقل كرده، و بي‌آن‌كه اجازه دهد نفسي بكشند از زندگاني دنيا مرخص‌شان مي‌كند. مسافرخانه عالم را همواره پر كرده، و بدون رضايت مسافران، آن را خالي مي‌كند. قلم قضا و قدر با تجلي
— 454 —
يُحيي وَ يُميت بر صفحه دنيا هم‌چون تخته سياهي، آن‌چه را بايد نوشت مي‌نويسد و نو و تازه مي‌گرداند.
يكي از اسرار حكيمانه، مقتضاي اساسي و علت وجودي اين فعاليت رباني و خلاقيت الهي، حكمت بي‌حد و حصري‌ست كه به سه شعبه‌ي مهم زير تقسيم مي‌شود:
نخستين شعبه آن حكمت اين است: هر نوع فعاليت اعم از جزيي يا كلي ايجاد لذت مي‌كند؛ به عبارت ديگر در هر فعاليت، لذتي هست؛ يا اصولاً فعاليت همان لذت است؛ يا فعاليت، ظهور وجودي‌ست كه عين لذت است و فاصله گرفتن و دور شدن از عدم است كه درد و الم مي‌باشد.
آري، هر مستعدي، به‌واسطه فعاليت، ترقي قابليتش را با لذت دنبال مي‌كند. ظهور هر استعداد به‌واسطه فعاليت، ريشه در لذتي دارد و نيز لذتي را نتيجه مي‌دهد. هر صاحب كمالي، ظهور كمالاتش را به‌واسطه فعاليت با لذت دنبال مي‌كند.
مادام كه هر فعاليتي از كمالي دوست داشتني و دلخواه و نيز لذتي برخوردار است، و فعاليت نيز خود كمال است؛ و مادام كه در عالم موجودات، جلوه‌هاي محبتي بي‌انتها و مرحمتي بي‌پايان ديده مي‌شود كه ريشه در حياتي دائمي‌ و ازلي دارد، اين جلوه‌ها نشان مي‌دهند كه مقتضاي حيات سرمديه، مناسب وجوب وجود و شايسته قداست ذاتي كه دوست مي‌دارد و دوستش دارند، مهربان است و لطف مي‌كند؛ اين است كه (اگر تعبير نابجايي نباشد) شئونات قدسي ‌مانند محبت قدسي، عشق لاهوتي، لذت مقدس و بي‌پايان در آن حيات اقدس وجود داشته باشد. اين شئونات با فعاليتي چنين بي‌حد و حصر و خلاقيتي بي‌انتها كائنات را هر دم نو، زير و زبر و متحول مي‌كند.
شعبه دوم حكمت فعاليت بي‌انتهاي الهي كه متوجه سرّ قيّوميِّت مي‌باشد اين است: اين مطلب متوجه اسماء الهي‌ست. مشخص است كه هر صاحب جمالي علاقمند است جمال خود را ببيند و به ديگران نشان دهد. هر صاحب هنري دوست دارد هنر خود را به ديگران معرفي كند و نظر ديگران را به خود جلب نمايد. حقيقتي زيبا و معنايي دل‌انگيز كه هنرش پوشيده مانده، علاقمند است ظاهر گردد و
— 455 —
دوستداران خود را بيابد.
حال كه اين قواعد اساسي به درجات مختلف در هر چيز وجود دارد، بايد گفت در هر مرتبه از هر يك از هزار و يك نام زيباي ذات قيوم ذو الجلال - كه جميل مطلق است - به شهادت كائنات و دلالت تجليات و اشارت نقش‌هايش، حُسناي حقيقي، كمالي حقيقي، جمالي حقيقي، و حقيقتي در غايت زيبايي وجود دارد، بلكه مي‌توان گفت هر مرتبه از هر اسم او در برگيرنده انواع حُسن و حقايق جميل بي‌حد و حصر مي‌باشد.
مادام كه كائنات و موجودات آيينه‌هايي هستند كه جمال قدسي اسماء را نشان مي‌دهند و چون الواحي نقوش زيبايش را مي‌نُمايند و صفحاتي هستند كه حقايق زيبايش را افاده مي‌كنند؛ بي‌شك اسماء باقي و دائمي، جلوه‌هاي بي‌شمار و نقوش معنادار فراوان و كتاب‌هاي خود را، هم در معرض مشاهده مسمايشان يعني ذات قيوم ذوالجلال و هم در معرض مطالعه مخلوقات ذي‌روح و ذي‌شعور - كه شمارشان از حد و حساب خارج است - قرار مي‌دهند؛ و براي اين‌كه از چيزي محدود و متناهي، الواحي نامحدود و لايتناهي و از يك شخص، اشخاص كثير و از يك حقيقت، حقايق فراوان و كثير را نشان دهند، در نسبت با آن عشق مقدس الهي و مبتني بر آن سرّ قيّوميِّت، كائنات را عموماً و متمادياً با تجليات خود تازه و نو و متحول مي‌كنند.
شعاع چهارم
شعبه سوم حكمت فعاليت دائمي ‌و حيرت‌انگيز در كائنات اين است:
هر صاحب مرحمتي از خوشحال كردن ديگران مسرور مي‌شود. هر صاحب شفقتي از شاد كردن ديگران خوشحال مي‌شود؛
هر اهل محبتي از خوشحال كردن كساني كه شايستگي خوشحال شدن را دارند، شاد و مسرور مي‌شود؛
هر ذات والامقامي از خوشبخت كردن ديگران لذت مي‌برد؛
هر شخص عادلي از اين‌كه احقاق حقي كند و با مجازات مستحقان، حق صاحب حقوقان را ادا كند لذت مي‌برد؛
— 456 —
هر هنرمند صاحب هنري به عرضه هنرش و عينيت بخشيدن به آن طبق خواست خود و به‌دست آوردن نتايج دلخواه، افتخار مي‌كند.
هر يك از قواعد ذكر شده، قاعده‌يي اصولي‌ست كه در كائنات و عالم انساني وجود دارد. در موقف دوم از كلام سي و دوم با سه مثال توضيح داده شده است كه قواعد مذكور در اسماي الهي جاري‌اند. از آن‌جا كه ذكر خلاصه‌يي از آن مطالب در اين مقام مناسب است، پس به اختصار مي‌گوييم:
شخص والا مقامي را در نظر بگيريد كه اهل مرحمت، و بسيار با سخاوت و كريم است و به مقتضاي سجاياي عالي فطري خود، افراد تهي‌دست و بسيار محتاج را سوار كشتي بزرگ‌اش كرده، و با اكرام و ضيافت‌هاي شايسته‌يي فقراي نيازمند را راضي و خشنود مي‌كند و آن‌ها را در درياهاي اطراف زمين مي‌گرداند. خود نيز در موقعيتي بالاتر، با شادي و سرور به تماشاي آن‌ها مي‌پردازد و از احساس خوب آن نيازمندان و خوشحالي آن‌ها لذت مي‌برد و با مشاهده ذوق و شوق‌شان مسرور و مفتخر مي‌گردد.
حال كه انساني چنين، از دادن ضيافتي جزيي تا اين حد شاد و مسرور مي‌شود، البته ذات حي قيوم است كه همه حيوان‌ها و انسان‌ها و فرشتگان بي‌شمار و جن‌ها و ارواح را بر كره زمين - كه سفينه رحماني اوست - نشانده و سرتاسر زمين را هم‌چون سفره‌يي رباني مملو از انواع خوراكي‌ها و ارزاق باب ميل همه ذوق‌ها كرده و در برابرشان گشوده، و موجبات سير و سياحت مخلوقات نيازمند، سپاسگزار، مديون و مسرور خود را در اقطار عالم فراهم نموده و علاوه براين مقدار اكرام در عالم؛ در دار بقا نيز سرور آن‌ها را تأمين نموده و هر يك از جنات خود را سفره‌يي براي ضيافت دائمي ‌قرار داده است؛ معاني ربوبيت است كه با نام‌هايي مانند "مسرت مقدس"؛ "افتخار قدسي"؛ و "لذت مقدس" به آن اشاره مي‌شود و ما در شرحش عاجزيم و اجازه بيانش را نيز نداريم و ريشه در سپاسگزاري و مديون بودن و مسرور بودن و خوشحال بودن مخلوقات دارد؛ ربوبيت است كه اين فعاليت دائمي ‌و خلاقيت متمادي را اقتضا مي‌كند.
صنعتكار ماهري را در نظر بگيريد كه گرامافوني بدون صفحه بسازد. هر گاه او بخواهد گرامافون شروع به كار مي‌كند و بدون صفحه مي‌خواند. صنعتكار مذكور
— 457 —
در چنين حالتي به كار خود افتخار كرده و از آن لذت برده، و خطاب به خود خواهد گفت: "ماشاء الله"
مادام كه اختراع كوچك و صوري‌يي كه ايجاد و آفرينشي هم در آن نيست، تا اين حد موجب افتخار و سرور روحي مخترعش مي‌شود، ترديدي نيست كه صانع حكيم موجودات با آفرينش مجموعه كائنات كه انواع نغمات ذكر و تسبيح را مي‌توان از آن شنيد، آفرينش جهاني كه هم‌چون كارخانه‌يي عجيب است و مملو از موسيقي الهي مي‌باشد، و در كنار آن با خلق همه انواع در كائنات و نمايش هر يك از آن‌ها با معجزات صنعتي جداگانه، و قرار دادن ماشين‌هاي متعددي مانند گرامافون و دوربين عكاسي و دستگاه تلگراف در مغز جانداران، شئونات الهي را متبلور نموده است. حتي در مغز كوچك‌ترين موجود عالم، نيز، در مغز همه انسان‌ها، نه‌تنها گرامافون بدون صفحه، دوربين عكسبرداري ‌بدون آيينه، تلگراف بدون سيم و بلكه چيزهاي ديگري بيست برابر عجيب‌تر از اين‌ها قرار داده است؛ معناهايي مانند "مسرت مقدس" و "افتخار قدسي" كه حاصل گذاشتن چنان ماشين‌هايي در مغز انسان است؛ طوري كه به دلخواه كار مي‌كند و موجب حصول نتايج مي‌گردد، از شئونات عالي ربوبيت است و فعاليت دائمي‌ را لازم مي‌دارد.
حكمران عادلي را تصور كنيد كه درصدد احقاق حقوق است، و از گرفتن حق مظلومان از ظالمان، و پشتيباني از فقرا در برابر اغنيا و دادن حق هر مستحقي، لذت مي‌برد، افتخار مي‌كند و خوشحال و مسرور است. اين از قواعد اساسي حكمراني و عدالت است و شكي نيست ذات حي قيوم كه حاكم حكيم و عدل عادل است با اعطاي شرايط حيات كه از آن به "حقوق حيات" تعبير مي‌شود به مخلوقات و مخصوصاً به ذي‌حياتان، و با اعطاي جهازاتي به آن‌ها براي حفاظت از حيات‌شان، و با حمايت رحيمانه از ضعفا در مقابل شرّ اقويا، مسرور است؛ نوع احقاق حق در اين دنيا و در ميان ذي‌حياتان كه تماماً، و نوع مجازات خلافكاران كه بعضاً ريشه در سرّ اجراي عدالت (حضرت حق) دارد، و مخصوصاً مقام كبراي حشر كه از تجلي عدالت اكبر حاصل مي‌شود، از شئونات ربانيّه و معاني قدسيه‌يي‌ست كه از بيانش عاجزيم و فعاليت دائمي ‌را در عالم اقتضا دارد.
— 458 —
همه اسماء الحسني مانند همين سه مثالي كه ذكر شد، در فعاليت دائمي ‌حق، مدار برخي شئونات قدسي و الهي قرار مي‌گيرند و خلاقيت دائمي ‌را اقتضا مي‌كنند.
مادام هر قابليت و هر استعداد با انبساط و انكشاف (رشد و ترقي) و دادن ثمره موجب گشايش و آسودگي و لذت است، مادام كه هر فرد موظفي با انجام وظيفه خود و اتمام آن، در پايان كار احساس راحتي و خوشحالي مي‌كند، مادام كه حصول ميوه‌هاي فراوان از يك بذر و كسب صدها درهم سود از يك درهم (سرمايه) براي صاحبان‌شان حالت و تجارتي سرور‌ انگيز مي‌باشد. بي‌ترديد خداوند نيز موجب بروز استعدادهاي فراوان مخلوقات است، و با به‌كارگيري همه مخلوقات در انجام وظايف ارزشمندشان، آن‌ها را رشد مي‌دهد و از وظيفه‌شان مرخص مي‌كند؛ يعني عناصر را به مرتبه معادن مي‌رساند و معادن را در حيات نباتات متبلور مي‌كند و نباتات را به‌واسطه رزق به مرتبه حيات حيواني ارتقا مي‌دهد و حيوانات را نيز به حيات توأم با ادراك انسان‌ها مي‌رساند.
فعّاليت دائمه و خلاقيت ربانيه است كه با زوال وجود ظاهري هر يك از جانداران، وجودهاي زيادي از قبيل روح و ماهيت و هويت و صورت به‌جاي گذاشته و به جاي آن (وجود ظاهري) بر سر وظيفه‌ (ديگري) قرار مي‌دهد. حال درياب كه ربوبيت الهي و معاني قدسي نشأت گرفته از خلاقيت ربانيه و فعاليت دائمه چه‌قدر با اهميّت است.
پاسخي قطعي به منتقدان گمراه:
گروهي از اهل ضلالت مي‌گويند: "ذاتي كه بر اثر فعاليت دائم موجب تغيير و تبديل كائنات مي‌شود، خود نيز مي‌بايست متغيير و متبدل باشد."
در پاسخ آن‌ها مي‌گوييم: حاشا! صدهزار بار حاشا! تغيير در آيينه‌هاي روي زمين به معني تغيير در خورشيدي نيست كه در آسمان ديده مي‌شود، بلكه بر عكس، اين امر نو شدن تجليات خورشيد را نشان مي‌دهد. تغيير و تبدل ذات اقدسي كه ازلي و ابدي و سرمدي‌ست و از هر لحاظ داراي كمال و استغناي مطلق است و از ماده مجرد و از مكان و قيد و امكان منزه، مبرا و معلا مي‌باشد، محال است. تغيير كائنات، نه‌تنها تغيير او نيست بلكه بر عدم تغيير او و عدم متحول بودنش دلالت دارد، زيرا ذاتي كه اشيا متعدد را با نظمي ‌دائمي‌ تغيير مي‌دهد بايد خود، متغير و متحول نباشد، مثلاً اگر تو
— 459 —
گلوله‌ها و توپ‌هاي فراواني را كه با طناب‌هاي متعدد بسته شده‌اند، برگرداندي و با نظمي ‌استوار وضعيت حساسي به آن‌ها دادي، طبيعي‌ست كه بايد در جاي خود ايستاده باشي و حركت و تغييري هم نداشته باشي؛ وگرنه نظم مذكور را به‌هم خواهي زد. مشهور است كسي كه به‌طور منظم حركت مي‌دهد، نبايد حركت كند و كسي كه دائماً تغيير مي‌دهد خود نبايد متغير باشد، تا آن كار با نظم و ترتيب ادامه يابد.
هم‌چنين تغيير و تبدّل برآمده از حدوث، نو شدن براي تكامل، نياز، و مادي بودن و امكان است، ولي ذات اقدس، قديم و از هر نظر كمال مطلق، استغناي مطلق، مجرد از ماده، و واجب‌الوجود است، به همين دليل تغيير و تبدل او محال است و امكان ندارد.
شعاع پنجم
شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول: اگر به ديدن جلوه اعظم اسم قيوم علاقمند هستيم، بايد در ذهن خود دو دوربين را تصور كنيم كه يكي از آن‌ها چيزهاي بسيار دور را نشان مي‌دهد و ديگري ذرات بسيار كوچك را. با دوربين اول كه نگاه كنيم ميليون‌ها كره و ستاره را خواهيم ديد كه هزار برابر بزرگ‌تر از كره زمين‌اند و قسمي ‌از آن‌ها با جلوه اسم قيوم بي‌هيچ ستوني در ماده‌يي اثيري و لطيف‌تر از هوا معلق‌اند، و قسمي‌ ديگر براي انجام وظيفه ‌در حال گردش مي‌باشند.
آن‌گاه با دوربيني نگاه مي‌كنيم كه ذرات كوچك را نشان مي‌دهد. هر ذره‌ وجودي مخلوقات جاندار روي زمين به‌واسطه سرّ قيّوميِّت، هم‌چون ستارگان با نظم و ترتيب خاصي در حركت‌اند و وظيفه خود را انجام مي‌دهند. مخصوصاً گروه‌هاي كوچكي در خون كه گلبول‌هاي سرخ و سفيد ناميده مي‌شوند و از ذرات بسيار ريزي تشكيل شده‌اند، مانند ستارگان سيار و هم‌چون دراويش مولوي با دو حركت منظم در حركت مي‌باشند.
— 460 —
خلاصه‌يي مجمل:
خلاصه بسيار مجملي‌ست از موضوع اساسي رساله‌هاي شش‌گانه و مختصر لمعه سي‌ام، كه از شش نام مقدس حامل سرّ اسم اعظم بحث مي‌كند.
براي ديدن نور قدسي كه تركيبي‌ست از شش اسم اعظم - كه هم‌چون هفت رنگ موجود در نور، امتزاج يافته‌اند - ذكر مطلب زير به‌طور خلاصه مناسب است:
از وراي جلوه اعظم اسم قيوم بنگر كه موجب قيام و بقا و استقرار موجودات سرتاسر كائنات است. جلوه اعظم اسم حي با تجلي خود تمام ذي‌حياتان عالم را روشنايي بخشيده، نوراني كرده و با جلوه‌اش همه جانداران را تزيين نموده است.
اينك ببين كه جلوه اعظم اسم فرد از وراي اسم حي، تمام كائنات را با انواع و اجزايش وحدت مي‌بخشد و بر پيشاني هر موجودي مُهر وحدت مي‌زند و بر رخسار هر چيزي خاتم احديت مي‌نهد و تجلي خود را با زبان‌هايي بي‌پايان و بي‌انتها اعلام مي‌دارد.
حال از وراي اسم فرد به جلوه اعظم اسم حَكم بنگر كه از ستارگان تا ذرات كوچك، هر يك از موجوداتي را كه با دوربين خيال ديديم، جزيي يا كلي، از بزرگ‌ترين دايره تا كوچك‌ترين دايره را به شكل مناسب و شايسته‌يي در نظامي‌ پر ثمر و ترتيبي حكيمانه و انسجامي‌ مفيد در برگرفته و همه آن‌ها را تزيين و آرايش نموده است.
آن‌گاه وراي جلوه اعظم اسم حَكم را ببين كه با جلوه اعظم اسم عدل - به وجهي كه در نكته دوم بيان شد - همه كائنات را با تمام موجوداتش در متن فاعليتي دائم با چنان ميزان و معيار و مقياس حيرت‌انگيزي اداره مي‌كند كه اگر يكي از اجرام آسماني ثانيه‌يي موازنه خود را از دست بدهد، يعني اگر از احاطه تجلي اسم عدل خارج شود، موجب هرج و مرج و بي‌نظمي در ميان ستارگان خواهد شد.
دايره اعظم تمام موجودات يعني از كهكشان و منطقه كبرايي - كه راه شيري ناميده مي‌شود - تا عرصه حركت گلبول‌هاي سرخ و سفيد در خون، همه و همه با شكل و وضعيتي براساس ميزاني دقيق و مقياسي مشخص، نشان‌دهنده آن هستند كه
— 461 —
از لشكر ستارگان تا لشكر ذرات خرد و كوچك، همه تحت فرمان كُن فَيَكُون مسخرند و به اطاعت مشغول.
اينك در وراي جلوه اعظم اسم عدل - همان‌طور كه در نكته نخست توضيح داده شد - به جلوه اعظم اسم قدوس نگاه كن كه تمام كائنات را پاك و پاكيزه و زلال و زيبا و مُزين نمايان مي‌كند؛ اسمي‌ كه متناسب با اسماء الحسناي بي‌نهايت زيبا و شايسته جمال مطلق و بي‌حد ذات، به همه موجودات صورت آيينگي داده است.
نتيجه آن‌كه اين شش نام و شش نور اسم اعظم، كائنات و موجودات را در پرده‌هاي زيباي تزيين شده با رنگ‌هاي زيبا و جداگانه، با نقش‌هاي مختلف و با زينت‌هاي گوناگون در احاطه خود قرار داده است.
مسأله دوم: جلوه قيّوميِّت تجلي يافته بر كائنات، در نقطه واحديت و جلال مي‌باشد. در انسان نيز كه مركز و مدار كائنات و ثمره‌ ذي‌شعور آن است، جلوه قيوميت در نقطه جمال و احديت ظهور مي‌يابد، يعني همان‌طور كه عالم وجود قائم بر سرّ قيّوميِّت است؛ به همين‌ ترتيب و از جهتي ديگر با انسان نيز كه مظهر اكمل اسم قيوم مي‌باشد، قائم مي‌گردد؛ به عبارت ديگر بيش‌تر حكمت‌ها، مصلحت‌ها و غايات كائنات، ناظر بر انسانند، لذا جلوه قيّوميِّت در انسان ستون و قائمه‌يي براي كائنات است.
آري، ذات حي قيوم اراده كرده است كه انسان در عالم وجود باشد و مي‌توان گفت كائنات را براي او آفريده است، زيرا انسان با جامعيت تامه خويش قادر به ادراك تمام اسماء الهي‌ست و از اين حيث لذتي نصيب او مي‌شود. او خصوصاً به سبب لذتي كه در رزق هست بسياري از اسماء حُسني را در مي‌يابد، اين در حالي‌ست كه ملائكه قادر به ادراك آن با همان لذت نيستند.
به دليل همين جامعيت بااهميت انسان است كه ذات حي قيوم، معده‌يي بااشتها در اختيار او قرار داده است تا تمام نام‌هايش را احساس كند و انواع احسان‌هاي او را بچشد؛ اين است كه سفره پهناور معده او را با انواع بي‌پايان خوراكي‌هايش پر مي‌كند.
او حيات را نيز مانند همين معده مادي، معده‌يي قرار داد. براي آن معده‌ي حيات
— 462 —
نيز كه حواس - مانند بينايي و شنوايي و ... - در حكم دست‌هايش هستند؛ سفره‌ي نعمتي در نهايت گستردگي برپا نمود. حيات مذكور به‌واسطه حواسش از انواع نعمت‌هاي اين سفره بهرمند شده و به روش‌هاي گوناگون سپاسگزاري مي‌كند.
پس از اين معده حيات، معده انسانيتي عطا كرده است كه در عرصه ‌فراخ‌تري از حيات، خواهان رزق و نعمت است. عقل و انديشه و خيال به منزله دستان آن معده‌اند كه از سفره رحمتي به وسعت آسمان‌ها و زمين، بهره‌مند مي‌شوند و شكر مي‌كنند.
پس از معده انسانيت، براي گشودن سفره‌يي بي‌نهايت وسيع از نعمت‌ها، عقيده به ايمان و اسلام را به منزله معده‌يي معنوي قرار داد كه خواهان رزق فراواني‌ست؛ عرصه سفره رزق آن را خارج از دايره ممكنات وسعت داد و كاري كرد كه اسماي الهي را نيز در بر بگيرد. به‌واسطه آن معده است كه انسان با ذوقي رزقي، اسم رحمان و اسم حكيم را احساس مي‌كند و مي‌گويد:
الحَمدُللهِ عَلي رَحمَانِيّتِهِ و عَلي حَكِيمِيتَّهِ
با اين معده كبراي معنوي مي‌توان از نعمت بي‌پايان الهي برخوردار شد. مخصوصاً ذوق محبت الهي مندرج در معده معنوي مزبور را عرصه ديگري‌ست.
حكمت آن‌كه ذات حي قيوم انسان را مركز و مدار كل كائنات قرار داد، و سفره نعمت‌اش را به وسعت عالم وجود گستراند، و كائنات را مُسخر انسان نمود، و با سرّ قيّوميِّت كه كائنات در معيّت با انسان، مظهر آن مي‌باشد، سه وظيفه مهم انسان به شرح زير است:
وظيفه اول: تنظيم انواع نعمت‌هاي عالم وجود با انسان است؛ نعمت‌ها را با رشته منفعت انسان و مانند دانه‌هايي چون دانه‌هاي تسبيح مرتب مي‌كند؛ نوك رشته‌هاي نعمت را به زلف انسان گره مي‌زند؛ و انسان را در رأس انواع خزاين نعمت قرار مي‌دهد.
وظيفه دومِ انسان اين است كه از حيث جامعيت خود، كامل‌ترين مخاطب خطاب‌هاي ذات حي قيوم باشد؛ و با صدايي رسا صُنع حيرت‌انگيز او را تقدير و تحسين كند؛ و با انواع سپاسگزاري‌هاي بخردانه، به سبب انواع و اقسام احسان‌هاي بي‌پايان، شكر و حمد و ثناي او گويد.
وظيفه سومِ او اين است كه با حيات خويش و با سه وجه زير، ذات حي قيوم و شئونات و صفات در برگيرنده‌اش را آيينه‌داري كند:
— 463 —
وجه اول: انسان با عجز مطلق خود قدرت مطلق خالق و درجات اين قدرت را حس كرده و با درجات عجزش مراتب قدرت را درك مي‌كند، و با فقر مطلق موجود، رحمت او و درجات آن را ادراك كند و با ضعف خود پي به قدرت او ببرد. و به همين‌ترتيب با صفات ضعف خود مقياس‌گونه آيينه اوصاف كمال خالق خويش گردد. از آن‌جا كه نور در تاريكي شب درخشش بيش‌تري دارد، و ظلمت شب براي نشان دادن روشنايي چراغ، آيينه‌يي تمام است، انسان نيز با صفات ناقص خود براي كمالات الهي آيينه‌داري مي‌كند.
وجه دوم: انسان با اراده جزيي، دانش اندك، قدرت ناچيز، مالكيت ظاهري و خانه‌يي كه براي خويش بنا مي‌كند، به نسبت بزرگي كائنات به مالكيت، صنعت، اراده، قدرت و علم سازنده اين جهان پي مي‌برد و آيينه‌داري آن را مي‌كند.
آيينه‌داري وجه سوم، دو چهره به شرح زير دارد:
چهره اول: نشان دادن نقش‌هاي جداگانه اسماء الهي در خود. گويا انسان با جامعيت خويش، نمونه‌يي كوچك و مثالي مختصر از كائنات بوده و نشانگر همه نقوش اسماء مي‌باشد.
چهره دوم: شئونات الهي را آيينه‌داري مي‌كند، يعني همان‌طور كه با حيات خويش، به حيات حي قيوم اشاره دارد، به وسيله حواسي چون سمع و بصر كه در حياتش بروز مي‌يابد، براي دسته‌يي از صفات ذات حي قيوم مانند سمع و بصر آيينه‌داري كرده، و آن‌ها را مي‌شناساند.
هم‌چنين انسان با معاني و حواسي كه در حيات خويش دارد اما بروز نيافته و به صورت حس و احساسات غليان مي‌يابد، احساساتي بسيار ظريف و حياتي كه كثيرند، براي شئونات قدسي ذات حي قيوم آيينه‌داري مي‌كند، براي مثال با معاني‌چون دوست داشتن، افتخار كردن، خوشحال شدن، مسرور گشتن و احساس راحتي كردن، شئوناتي از آن نوع را متناسب و شايسته قداست و غناي مطلق ذات اقدس، آيينه‌داري مي‌كند.
انسان با حيات جامع خود مقياس معرفتي براي صفات و شئونات ذات ذوالجلال و خلاصه‌يي از تجلي اسما و آيينه‌يي ذي‌شعور است و با روش‌هاي گوناگوني ذات حي قيوم را آيينه‌داري مي‌كند. انسان مقياس، خلاصه، معيار، و ميزاني براي حقايق
— 464 —
عالم وجود است. براي مثال، يكي از دلايل قطعي لوح محفوظ در جهان هستي، و يكي از نمونه‌هايش، قوّه حافظه در انسان است؛ به همين ترتيب، قوه خيال، دليلي قطعي بر عالم مثال و نمونه‌يي براي آن است.
همان‌طور كه عناصر وجودي انسان از عناصر موجود در هستي و استخوان‌هايش از سنگ‌ها و صخره‌ها، موهايش از نباتات و اشجار، خوني كه در بدنش جريان دارد و آبي كه از چشم و گوش و بيني و دهانش جاري‌ست از آب چشمه‌هاي روي زمين خبر مي‌دهند، و به آن‌ها اشاره دارند و بر آن‌ها دلالت مي‌كنند؛ دقيقاً به همان صورت، روح انسان از عالم ارواح، حافظه او از لوح محفوظ، قوه خيال او از عالم مثال و به همين ترتيب هر يك از جوارح او از عالمي‌خبر داده، و به صورت قطعي بر وجود آن‌ها گواهي مي‌دهند.
نيز دليل قطعي و نمونه‌يي براي وجودات روحاني در كائنات، وجود قوا و لطايف در انسان است.
خلاصه اين‌كه انسان در مقياسي كوچك مي‌تواند حقايق ايماني جهان هستي را در مرتبه شهود نشان دهد.
انسان همانند وظايف مذكور، خدمات بسيار مهمي‌ نيز دارد، آيينه جمال باقي‌ست، ظاهر‌كننده و واسطه كمال سرمدي‌ست؛ نيز نيازمند سپاسگزار از رحمت ابدي‌ست؛ مادام كه جمال و كمال و رحمت، باقي و سرمدي هستند، انسان نيز كه آيينه مشتاق آن جمال باقي و عاشق آن كمال سرمدي و محتاج شاكر آن رحمت ابدي‌ست، براي بقا بايد وارد دار بقايي شود و براي رفاقت با آن اوصاف باقي عازم ابد گردد. او تا ابد بايد با آن جمال ابدي و كمال سرمدي و رحمت دائمي ‌رفاقت كند، زيرا جمال ابدي به مشتاقي فاني و دوستي زوال‌پذير راضي نخواهد شد. جمال، خود را دوست دارد و در برابر اين دوست داشتن، خواهان محبت است. زوال و فنا، محبت مذكور را تبديل به عداوت مي‌كند. انسان اگر راهي ابد نشود و باقي نماند، عداوت جاي محبت فطري‌اش به جمال سرمدي را خواهد گرفت، چنان‌كه در حاشيه كلام دهم بيان گرديد زماني يكي از زيبا رويان جهان، عاشقش را از حضور خود طرد مي‌كند. عشق در عاشق، در يك آن تبديل به خصومت مي‌شود، و مي‌گويد: "اف بر او! چه‌قدر زشت و پليد است!" و براي تسلي خاطر خويش جمال او را انكار كرده و از او فاصله مي‌گيرد.
— 465 —
آري، انسان دشمن چيزي‌ست كه نمي‌شناسد؛ به همين‌ترتيب خصمانه در جستجوي نقايص چيزي‌ست، كه قادر نيست آن را به دست آورد و به دشمني با آن مي‌پردازد. مادام كه به گواهي تمام كائنات، محبوب حقيقي و جميل مطلق با اسماء الحسناي زيبا، خود را محبوب و معشوق انسان قرار مي‌دهد و از او مي‌خواهد دوستش بدارد، بي‌ترديد عداوتي فطري به انسان كه محب و محبوب اوست نمي‌دهد تا از او عميقاً رنجيده خاطر گردد.
عداوتي را كه با شاكله انسان در تضاد است در روح و فطرت او قرار نمي‌دهد؛ انساني كه برگزيده‌ترين آفريده‌اش مي‌باشد و او را به لحاظ فطري براي محبت و دوست داشتن و پرستيدن آفريده است. انسان زخم حاصل از فراق ابدي جمال مطلقي را كه دوست مي‌دارد و قدرش را مي‌داند، با عداوت نسبت به او و انكار او و قهر كردن از او درمان مي‌كند. دشمني كفار با خدا ريشه در همين مطلب دارد. پس آن جمال ازلي براي اين‌كه با انسان - كه آيينه مشتاق اوست - در سير ابدي همراه باشد، در هر حال او را مظهر دار بقا و حياتي ماندگار مي‌كند.
پس انسان براساس فطرت، مشتاق و مُحب جمال باقي خلق شده است؛ و جمال باقي نمي‌تواند به مشتاقي كه احتمال زوالش هست راضي گردد. انسان براي تسلي از غم و درد ناشي از نرسيدن به مقصودي كه در دسترس نيست و شناختي به آن ندارد، در پي نقايص مقصود بر مي‌آيد و با آن به دشمني مي‌پردازد. اين در حالي‌ست كه هستي براي انسان آفريده شد و انسان نيز براي معرفت و محبت الهي. خالق عالم وجود با اسماي خويش سرمدي‌ست. تجلي اسماي نيز دائم و باقي و ابدي خواهد بود. البته و بدون ترديد انسان عازم دار بقا و مظهر حيات باقي خواهد شد.
ارزش انسان و وظايف و كمالات او و همه كمالات و مسئوليت‌هايي كه ذكر كرديم، در شخص رهبر اعظم و انسان اكمل محمد عربي (ص) و دين او نشان داده شده است؛ بدين ترتيب مي‌توان فهميد كه همان‌گونه كه كائنات براي انسان آفريده شده، مقصود و منتخب اصلي، انسان است؛ و بزرگ‌ترين مقصود در درون انسان‌ها و هم با ارزش‌ترين منتخب و صيقلي‌ترين آيينه احد و صمد، البته احمد محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
عَلَيهُ و عَلي الهِ الصَّلاةُ و السَّلامُ بِعَدَدِ حَسَنات اُمَّتِهِ يااَللهُ
— 466 —
يارَحمَنُ يارَحيمُ يافَردُ ياحَيُّ ياقَيُّومُ ياحَكَمُ ياعَدلُ ياقُدُّوسُ، نَسئَلُكَ بِحَق فُرقانِكَ الحَكيمِ و بِحُرمَة حَبيبكَ الاَكرَم وبِحَقِّ اَسمائِكَ الحُسني، وبِحَرمَةِ اِسمِكَ الاعظَمَ اِحفِظنَا مِن شَرِّ النَّفسِ وَ الشِّيطانِ و مِن شَرِّ الجِنِّ و الانسَانِ، امين.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 467 —

لمعه سي و يكم

در مجموعه شعاع‌ها در قالب سيزده شعاع تأليف گرديده و نگارش بخشي از آن نيز هنوز به اتمام نرسيده است. اين مطالب تحت عنوان شعاع‌ها در مجموعه‌يي مستقل منتشر خواهد شد.
همان‌گونه كه استادمان مناسب ديده بود؛ شعاع چهاردهم با نام مدافعات دادگاه آفيون و نامه‌هاي مربوط به آن و شعاع پانزدهم با نام (الحجةُ الزهرا) منتشر گرديد.
خدمتگزاران بديع الزمان

لمعه سي و دوم

رساله لمعات كه به عنوان آخرين رساله سعيد قديم در مدت بيست روز از ماه رمضان تأليف گرديده و بي‌اختيار صورت منظومي يافته است؛ در مجموعه كلام‌ها منتشر شده است.

لمعه سي و سوم

اولين حقايقي كه در درجه شهود بر قلب سعيد جديد ظاهر شده و تحت عبارت‌هاي عربي قطره، حبّه، شمّه، ذرّه، حباب، زهره، شعله و ذيل آن‌ها تأليف گرديده و در رساله‌يي به نام مثنوي نوريه از مجموعه رسايل نور منتشر گرديده است.
— 468 —

مناجات

حجت ايمانيه هشتم هم‌چنان‌ كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرتش تأكيد مي‌كند، و احاطه حاكميت و شمول رحمتش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم‌چنين احاطه حكمتش و شمول علمش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات مي‌كند.
خلاصه اين‌كه هر يك از مقدمه‌هاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه مي‌باشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشت‌گانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات مي‌كند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عالي‌ست.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
(بقره: ١٦٤)
يا الهي، يا ربي!
من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام و با راهنمايي اسم حكيم، مي‌بينم هيچ حركت و چرخشي در آسمان‌ها نيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
— 469 —
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بي‌سر و صدايش و در عين سكوت و ايستادنش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستاره‌‌يي نيست كه با خلقت موزون، وضع منظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهتش به ستارگان ديگر بر شكوه الوهيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.
هيچ سياره‌‌يي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسؤوليت منظم و اقمار مهمش بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.
آري، آسمان‌ها با ساكنين‌شان چنان‌كه جداگانه گواهي مي‌دهند با هيأت مجموعه خود نيز به‌طور بديهي مي‌گويند اي آفريدگاري كه زمين و آسمان‌ها را خلق كردي گواهي‌هاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرات را با تركبيات منظمش تدبير و اداره مي‌كني و سيارات را با اقمار منظم‌شان به حركت در مي‌آوري و مطيع امر خود قرار مي‌دهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان شهادت آن‌ها را تأييد مي‌كنند.
آسمان‌هاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوق‌العاده عظيم و شتابان هم‌چون ارتش يا نيروي دريايي باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغ‌هايي زيور يافته‌اند، بر شكوهمندي ربوبيتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيز است دلالت دارند، و بر حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر رحمت بي‌منتهايت كه هر ذي حياتي را شامل مي‌گردد با قوت تمام اشاره مي‌كنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسماني‌ست و همه آن‌ها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم مي‌كند، بي‌هيچ ترديدي شهادت مي‌دهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمان‌ها و دلايل نوراني مجسم‌اند، كاملاً ظاهر و آشكار مي‌باشد.
— 470 —
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمان‌ها هم‌چون سربازان گوش به فرمان، كشتي‌هاي باعظمت، هواپيماهاي غول پيكر و چراغ‌هايي شگفت‌انگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان مي‌سازند. وظايف خورشيد - به‌عنوان يكي از نفرات آن لشكر الهي - در زمين و ساير سيّارات منظومه‌ي شمسي دلالت مي‌كند، كه قسمتي از ستارگان هم‌چون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند، و نه تنها بدون وظيفه نيستند، بلكه خورشيدهاي عوالم باقي‌اند.
اي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماه‌ها در مُلك تو در سماوات تو تحت فرمانت و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفه‌‌يي بر عهده گرفته‌اند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح مي‌گويند كه آن‌ها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره مي‌كند؛ او را تكبير مي‌گويند و با لسان حال "سُبْحَانَ اللّه" و "اَللّهُ اَكْبَرُ" سر مي‌دهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان تو را تقديس مي‌كنم.
اي كه به دليل شدت ظهورش پنهان است و اي كسي كه به دليل عظمت كبريايش در خفا قرار دارد؛ اي قدير ذوالجلال، اي قادر مطلق!
با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ، دريافته‌ام هم چنان‌كه آسمان‌ها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي مي‌دهند، فضاي لايتناهي نيز با ابرها و رعدها و برق‌ها و وزش‌ها و بارش‌هايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت مي‌دهند.
آري، ابر بي‌جان و بي‌ادراك، باران را كه آب حيات است به سوي ذي حياتان نيازمند گسيل مي‌دارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام مي‌گيرد، تصادف آشفته نمي‌تواند دخالتي داشته باشد.
صاعقه كه كامل‌ترين نوع برق است به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق مي‌كند؛ و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان مي‌دهد.
— 471 —
رعد كه آمدن باران را بشارت مي‌دهد و آسمان پهناور را به سخن وا مي‌دارد و با سر و صداي تسبيحات خود آن را به لرزه در مي‌آورد، با لسان قال سخن مي‌گويد، و تو را تقديس مي‌كند و بر ربوبيتت گواهي مي‌دهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازم‌ترين نياز ذي حياتان - كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده - (يعني) نفس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آن‌ها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوحه‌ي محو و اثبات مي‌كنند و آن را به صورت تخته‌‌يي در مي‌آورند كه كسي چيزي روي آن مي‌نويسد و بعد پاك مي‌كند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي مي‌دهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي حياتان منتقل مي‌گردد با قطراتي موزون و منظم، كلمه‌وار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي مي‌دهد.
اي متصرِّف فعال و اي فياض متعال!
ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو شهادت مي‌دهند با اين‌كه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يك‌ديگرند، در هيأت مجموعه‌شان به سبب يگانگي و همبستگي و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگي‌ات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي مي‌كند، و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي وسيع براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند و به همين صورت بر وسعت بي‌نهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي مي‌كند، دلالت مي‌كنند.
هوايي كه در فضاست در چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عالمانه‌‌يي به كار گرفته شده‌اند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.
— 472 —
اي فعّال لما يريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليت‌ات در جو آسمان نمونه‌‌يي از حشر و قيامت را نشان مي‌دهد، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل مي‌كند، عالمي را مي‌آورد و عالم ديگري را روانه غيب مي‌كند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشان‌مان خواهد داد.
اي قدير ذوالجلال!
هوايي كه در جو آسمان است، ابر و باران، رعد و برق همه در تملك تو‌اند، مُسخر امر و قوت و قدرت تو‌اند و تو هر كدام‌شان را موظف به كاري كرده‌يي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ماهيت از هم دورند، امر كننده و حكم كننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آن‌ها را به اطاعت مي‌خواند تقديس مي‌كنند و رحمتش را حمد و ثنا مي‌گويند.
اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!
با تعليم قرآن حكيم‌ات و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام ايمان آورده، دانستم كه: چگونه آسمان با ستارگانش و هر آن‌چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي مي‌دهند؛ به همين ترتيب زمين با تمام مخلوقات و احوالش بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي مي‌دهد و اشاره مي‌كند.
آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تحولي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق مي‌افتد (جزيي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و يگانگي تو اشاره نكند.
هيچ حيواني نيست كه با رزق رحيمانه‌‌يي كه به نسبت ضعف و نيازش مي‌دهي و جهازاتي كه با توجه به نيازهاي زيستي‌اش، حكيمانه در اختيارش مي‌گذاري، بر هستي و وحدت تو گواهي ندهد.
— 473 —
هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگان‌مان خلق مي‌شوند نيست كه با صُنع عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود معرّف تو نباشد.
نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كرده‌اند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخم‌ها و تخمك‌ها، قطره‌ها و حبه‌ها و دانه‌هاي كوچك و هسته‌هايي محدود كه ماده اصلي آن‌ها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده مي‌شوند؛ اين امر چنان شهادتي‌ست بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشيد محكم‌تر و روشن‌تر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را در نهايت ادراك به انجام نرساند و با وجود بساطت و خصلت استيلاجويانه و بي‌نظم بودن به نحوي كه در هر جا پراكنده مي‌شوند، ميوه‌ها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و وجود تو گواهي مي‌دهند.
اي فاطر قدير! اي فتاح علام! اي فعال خلاق!
همان‌طور كه زمين با تمام سكنه‌اش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي مي‌دهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنه‌اش دارد بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنان منان، اي وهاب رزاق گواهي مي‌دهد و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بودن و هم ياري‌شان نيز از لحاظ يگانگي اسماء و افعال ربوبيِ ناظر بر آن‌ها به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي مي‌دهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهي‌ست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهار صد هزار گونه حيوانات جدا جدا عطا مي‌شود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب رزق همه ذي حياتان به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط رحيمانه و كريمانه عطا مي‌شود؛ نيز همه افراد بي‌شمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ
— 474 —
ربانيه‌اند و از او اطاعت مي‌كنند؛ اين‌ها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزها‌ست.
اداره‌ي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مي‌يابند، مرگ و حيات مداوم آن‌ها و تدبير كليه امور حيوانات و نباتات بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مي‌يابد و نشان از حكمتي بي‌پايان دارد كه بر همه چيز حكم مي‌راند و اين گواهي‌ست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
انسان نيز كه قادر به تصرف در موجودات مي‌باشد، و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بي‌شماري را انجام مي‌دهد با استعداد و وسايل معنوي‌اي تجهيز شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند؛ البته و بي‌ترديد عمر كوتاه و غم انگيز و زندگي آميخته با دلتنگي‌هاي او در اين دنياي پر بلا و فاني، آموزشگاه، اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينه‌هاي فراوان، تجليات بي‌پايان ربوبي، خطاب‌هاي سبحاني بي‌حد و حصر و احسان‌هاي الهي فراوان را ندارد. انسان براي عمري ديگر كه ابدي‌ست و دار سعادتي كه باقي‌ست آفريده شده است و اين مطلب بر احسان‌هاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي مي‌دهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره مي‌شوند و مُسخر تو هستند. ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده مي‌گردد چنان احاطه و شمولي دارد و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است و افعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است كه نشان مي‌دهد ربوبيت و تصرفي در حكم كلي‌يي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلي كه قبول جزء نمي‌كند وجود دارد. زمين با تمام سكنه‌اش با زبان‌هاي بي‌شمار ظاهرتر از لسان قال، خالق خود را تقديس مي‌كند و تسبيح مي‌گويد و با لسان حالِ نعمت‌هاي بي‌نهايتش، رزاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح مي‌گويد.
— 475 —
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور و عظمت كبريا پنهان هستي!
با تمام تقديس‌ها و تسبيح‌هاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك تقديس مي‌كنم و با تمام تحميدات و ثناهايش تو را حمد و ثنا مي‌گويم.
اي ربُّ البَرِّ و البحر!
با درسي كه از قرآن و تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام دانستم:
همان‌طور كه آسمان‌ها و فضا و زمين بر وحدت و وجود تو شهادت مي‌دهند، درياها و نهرها و چشمه‌ها و رودها بر وجوب وجود و يگانگي تو به‌طور بديهي گواهي مي‌دهند.
آري، هيچ موجودي و حتي هيچ قطره‌‌يي در درياها كه مانند ديگ بخار منبع عجايب دنياي ما هستند، يافت نمي‌شود كه با وجود و نظم و منافع و وضع خود خالقش را نشناساند.
همه مخلوقات عجيبي كه روزي‌شان در ميان دانه‌هاي ساده شن يا در آبي معمولي بدان‌ها داده مي‌شود، يا حيوانات دريايي كه خلقت‌شان آكنده از نظم است، به ويژه نوعي از آن‌ها كه با ميليون‌ها تخمي كه مي‌گذارد درياها را به وجد مي‌آورد، با نوع آفرينش و وظيفه‌‌يي كه بر عهده دارند و با نشو و نما و تدبير و تربيت‌شان به آفريدگار اشاره مي‌كنند و بر رزاق گواهي مي‌دهند. هم‌چنين در دريا هيچ گوهر زيبا، باشكوه، و گران‌بهايي نيست كه با خلقت جميل و فطرت جذاب و خاصيت نافع خود، تو را نشناسد و نشناساند.
آري، آن‌ها يك به يك گواهي مي‌دهند و در هيأت مجموعه نيز همگي با هم، آميخته در هم، با مُهر خلقت و وحدتي كه دارند و سهولتي كه در آفرينش آن‌ها هست و تعداد واقعاً كثيرشان، بر يگانگي تو شهادت مي‌دهند. كره‌ي زمين را به همراه خشكي‌هايش و درياهايش كه اين خشكي‌ها را احاطه كرده، معلق نگاه داشته، و بدون آن‌‌كه بريزند و متلاشي شوند به دور خورشيد گردانده، و خاك را استيلا نداده؛ و از شني ساده و آب، حيوانات و جواهر متنوع و منتظم را خلق كرده، و تدبيرشان را ديده و ديده نشدن جنازه‌هاي فراوان در حالي كه ايجاب
— 476 —
مي‌كند؛ كه هر طرف زمين را احاطه كرده باشند؛ همه به تعداد موجودات روي زمين بر هستي تو و واجب الوجود بودنت اشاره دارند و گواهي مي‌دهند.
هم‌چنان كه دلالت اينان بر شكوه سلطنت ربوبي و عظمت قدرتت كه بر همه چيز احاطه دارد بسيار آشكار است، ستارگان عظيم در آسمان تا ماهي‌هاي بسيار ريزي كه در اعماق درياها با نظمي خاص روزي داده مي‌شوند نيز بر رحمت بي‌منتها و حاكميت بي‌نهايت گسترده‌ات گواهي مي‌دهند و با نظم و فايده و حكمت‌هايي كه دارند و با ميزان و موازنه خود بر علم تو كه بر هر چيز محيط است و بر حكمتت كه شامل همه چيزهاست اشاره مي‌كنند.
وجود درياي رحمت تو براي مسافران مهمان سراي دنيا و مُسخر بودنش براي انساني كه در سير و سياحت است و با كشتي از آن بهره مي‌برد، اشاره است بر مسافراني كه شبي را در توقف گاهي مي‌مانند و ذاتي كه در همان يك شب هداياي فراوان دريايي به آن‌ها اكرام مي‌كند؛ و اين‌كه او در مقر سلطنت ابدي‌اش چنان درياهاي رحمت ابدي دارد كه اين‌ها نمونه‌هاي كوچك و فاني آن مي‌باشند. وجود كاملاً شگفت انگيز درياها در اطراف زمين، و رسيدگي دقيق به امور مخلوقات موجود در آن‌ها، بالبداهه نشان مي‌دهد، كه فقط با قوه و قدرت تو و فقط با اداره و تدبير توست كه در ملك تو مسخر تو‌اند و با لسان حال خويش خالق‌شان را تقديس كرده "اَللّهُ اَكْبَرُ" مي‌گويند.
اي قدير ذوالجلالي كه كوه‌ها را براي سفينه زمين ستون‌هايي با خزاين قرار دادي!
با تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم گرفتم دانستم: درياها همان‌طور كه با تمام شگفتي‌هايشان تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند؛ كوه‌ها نيز با حكمت‌ها و خدماتي چون كاستن از تأثيرات زلزله كه موجب سكونت زمين ‌شده و با بيرون راندن تلاطم داخلي، سكوت و آرامشش را تأمين مي‌كنند، و با رهايي زمين از استيلاي درياها، و تصفيه هوا از گازهاي مضر و تأمين ذخيره آب، و با نگهداري و محافظت از معادن مورد نياز ذي حياتان، تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند.
— 477 —
آري، انواع سنگ‌هاي موجود در كوه‌ها و اقسام مختلف موادي كه علاج بيماري‌هاي گوناگون مي‌باشند و مواد متعدد معدني كه مورد نياز ذي حياتان مخصوصاً انسان است و گروه نباتات كه كوه‌ها و صحراها را با گل‌هايشان تزيين مي‌كنند و با ميوه‌هايشان به وجد مي‌آورند، همه و همه با حكمت‌هايي كه تصادف بودن‌شان غير ممكن است با نظم خود و با حُسن خلقت و فوايدشان و به ويژه با تشابه ظاهري كه برخي مواد معدني مانند نمك، جوهر ليمو، سولفات و زاج دارند، اما طعم‌شان بسيار متفاوت است، مخصوصاً انواع مختلف گياهان كه از خاكي ساده و معمولي حاصل مي‌شوند و گل‌ها و ميوه‌هاي گوناگوني مي‌دهند؛ اين‌ها همه بالبداهه بر وجوب وجود قديري لايزال، حكيمي كه حكمتش بي‌نهايت است، رحيم و كريم و صانعي كه رحمت و كرم و صُنعش لايتناهي‌ست شهادت مي‌دهند و در عين حال با هيأت مجموعه خود نيز با نقاطي هم‌چون وحدتِ سرپرستي، وحدتِ تدبير و وحدتِ منشأ و مسكن و آفرينش و صنع، و با هماهنگي و يكساني و وفور و سهولت و كثرت و سرعت در سازندگي بر يگانگي و احديت صانع اشاره مي‌كنند.
انواع مصنوعات موجود در سطح كوه‌ها و درون‌شان، در هر نقطه‌‌يي از زمين در لحظه‌‌يي ايجاد مي‌شوند، به گونه‌‌يي واحد، دور از خطا، در غايت كمال و سرعت، بدون آن‌كه كار يكي مانع ديگري شود؛ كوه‌ها در عين آميختگي با ساير انواع بدون اين‌كه به هم بياميزند، ايجاد مي‌شوند و اين دلالت دارد بر شكوه ربوبيت تو و عظمت قدرتي كه انجام هيچ كاري برايش گران نيست؛ به همين ترتيب پوشاندن سطح و درون كوه‌ها با درختان و گياهان و مواد معدني موزون طوري كه جوابگوي نيازهاي بي‌شمار همه آفريدگان ذي حيات روي زمين، حتي امراض متنوع آن‌ها يا ذوق‌ها و تمايلات گوناگون‌شان باشد و مُسَخَّر كردن اين نعمت‌ها به نيازمندان، بر رحمت گسترده و بي‌منتهاي تو و وسعت بي‌نهايت حاكميتت دلالت دارد و وجود موادي كه در طبقات زيرين خاك در تاريكي و به صورت مختلط پنهان است و با دانايي و بينايي و بدون خطا و به شكل منظم نسبت به نيازها ظاهر مي‌گردند، بر احاطه علمي تو كه بر هر چيز تعلق مي‌يابد و شمول حكمتت كه
— 478 —
تنظيم كننده همه امور است و همه چيز را در بر مي‌گيرد دلالت دارد، و ايجاد داروهاي كوهستاني و ذخيره سازي مواد معدني اشاره و دلالت آشكاري‌ست بر محاسن تدابيرِ كريمانه و رحيمانه ربوبيت و لطايف محتاطانه عنايتت.
كوه‌هاي بزرگ براي مهماناني كه در سراي اين جهان مسافرند انبارهاي عظيم ذخايري جهت تأمين نيازها و احتياجات‌شان در آينده هستند، مخازن كاملِ بسياري از گنجينه‌هاي مورد نياز كه ممكن است به كارشان آيد؛ لذا اشارتي و بلكه دلالتي يا شهادتي هستند بر اين كه صانعي چنين كريم و مهمان نواز، حكيم و مهربان، قدير و ربوبيت پرور، قطعاً براي مهمانان عزيزش در عالم ابدي، داراي احسان‌هاي ابدي و خزاين جاودان است. در برابر كوه‌هاي اين جهان، در آن‌جا ستارگان چنين وظيفه‌‌يي را بر عهده دارند.
اي قادر كل شي!
كوه‌ها و مخلوقات موجودشان، در ملك تو و با قوت و قدرت و علم و حكمت تو مُسخر و انباشته شده‌اند. آن‌ها خالق‌شان را كه چنين تسخيرشان كرد و بدان‌ها وظيفه داد تقديس مي‌كنند و تسبيحش مي‌گويند.
اي خالق رحمن و اي رب رحيم!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم فرا گرفتم دانستم: همان‌طور كه فضا و زمين و آسمان و كوه و دريا با مخلوقات‌شان تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند، تمام درختان و گياهان روي زمين نيز با برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هايشان بالبداهه تو را معرفي مي‌كنند و خود مي‌شناسند.
برگ درختان و گياهان كه در حركت ذكريه جذبه دارانه‌ي خويش‌اند، و گل‌هايشان كه با زيبايي خود اسماء صانع را توصيف و تعريف مي‌كنند، و ميوه‌هايشان كه بر اثر لطافت و تجلي مرحمت خندان‌اند غير ممكن است ناشي از تصادف باشند؛ نظمي در صنعتي متعالي، ميزاني در نظم، زينتي در ميزان، نقش‌هايي در زينت، رايحه‌هايي دلنشين و جداگانه در نقش‌ها، و طعم‌هاي مختلف ميوه‌ها در رايحه‌ها بالبداهه بر وجوب وجود صانعي بي‌نهايت كريم و رحيم شهادت
— 479 —
مي‌دهند؛ به همين ترتيب موارد مذكور در هيأت مجموعه خود و با نقاطي هم‌چون وحدت و همبستگي در كل زمين، تشابه و مشابهت در سكه خلقت، تناسب در تدبير و اداره امور، موافقت در افعال ايجاديِ متعلق به مخلوقات و اسماء رباني، اداره افراد بي‌شمار صد هزار نوع مذكور به يك‌باره و بدون آن‌كه خطايي صورت گيرد، همه بالبداهه بر وحدت و احديت صانع واجب الوجود شهادت مي‌دهند.
چنان‌كه آن‌ها بر وجوب وجود و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند، اعاشه و اداره‌ي افراد بي‌شمار لشگر ذي حياتان - كه متشكل از چهارصد هزار ملت مختلف بر روي زمين بوده - و ايجاد بي‌نقص‌شان بدون خطا و هرج و مرج، بر شكوه وحدانيت ربوبيتت و عظمت قدرتت كه موجب آفرينش بهار به آساني خلق يك گل مي‌گردد و به همه چيز تعلق مي‌يابد دلالت دارد؛ به همين ترتيب به وسعت بي‌نهايت رحمتت كه انواع و اقسام خوراكي‌ها را در هر سوي زمين پهناور براي بي‌شمار حيوان و انسان تأمين مي‌كند، اشاره كرده و جريان امور بي‌حد و حصر و اِنعام‌ها و اداره‌ها و اعاشه‌ها و افعالي كه در نهايت نظم و ترتيب به انجام مي‌رسند و اين‌كه همه چيز حتي ذرات كوچك، مطيع و مُسخر اوامر و اجرائات مذكور هستند، به يقين بر وسعت بي‌انتهاي حاكميتت دلالت دارند. اين‌كه همه‌ي امور مربوط به شاخ و برگ و ريشه و ميوه و گل درختان و گياهان با بينايي و دانايي، و ناظر بر فوايد و مصالح و حكمت‌ها به انجام مي‌رسد مطلبي‌ست كه بر علم محيط تو و شمول حكمتت بر هر چيز كاملاً آشكارا دلالت دارد و با انگشتان بي‌شمار اشاره مي‌كند؛ و بر زيبايي صُنع تو كه در غايت كمال است و كمال نعمتت كه در ‌نهايت جمال قرار دارد با زبان‌هاي بي‌شمار ثنا و مدح مي‌گويند.
در اين سرسراي گذرا و مهمانكده فاني در مدتي كوتاه و عمري اندك، احسان‌ها و نعمت‌هاي با ارزش و اكرام‌ها و پذيرايي‌هايي كه با دستان درختان و گياهان صورت مي‌گيرد همه اشاره‌اند و گواهي مي‌دهند، كه ذات رحيم و كريم قدرتمندي كه در اين‌جا چنين با محبت به مهمانانش رسيدگي مي‌كند تمام احسان‌ها و ضيافت‌ها را براي شناساندن خود و براي اين‌كه بندگان، او را دوست
— 480 —
بدارند معمول مي‌دارد؛ براي جلوگيري از عكس مطلب و براي اين‌كه آفريدگانش نگويند "شيريني‌اش را به ما چشاند اما قبل از اين‌كه تناول كنيم از بين‌مان برد" و باعث نشوند ديگران نيز چنين بيانديشند و براي اين‌كه سلطنت الوهيتش هم‌چنان باعظمت بماند و منكر رحمت بي‌منتهايش نشوند و اجازه انكارش را به ديگران نيز ندهند و براي اين‌كه دوستانش را به سبب محروميت، تبديل به دشمن نكند قطعاً در جهاني ماندگار و دياري باقي براي بندگان جاودانش از خزاين و جنات ابدي متناسب با بهشت جاودان، درختان پر ثمر و نباتات پرگل فراهم كرده است. آن‌چه در اين جهان ديده مي‌شود نمونه‌هايي براي نشان دادن به مشتريان ابدي‌ست.
درختان و گياهان همگي با كلمات برگ و گل و ميوه‌هايشان تو را تقديس مي‌كنند و تسبيح و تحميد مي‌گويند؛ هر يك از آن كلمات نيز جداگانه تو را تقديس مي‌كنند؛ به ويژه ميوه‌ها به صورتي بديع در حالي كه ماده آن‌ها بسيار متفاوت، صنعت‌شان شگفت انگيز و دانه‌هايشان فوق‌العاده است، چون طبق‌هاي خوراكي به دست درختان داده شده و بر سر گياهان گذاشته مي‌شوند و به منظور ارسال براي ذي حياتان مهمان، تسبيحات‌شان كه به لسان حال بود در حالت ظهور به مرتبه لسان قال در مي‌آيد. همه آن‌ها در ملك تو و با قوه و قدرت تو، با اراده و احسان تو و با حكمت و رحمت تو مُسخر شده‌اند و مطيع همه اوامرت هستند.
اي صانع حكيم و اي خالق رحيم! اي كه بر اثر شدت ظهور پنهان هستي و به دليل عظمت كبريايت ديده نمي‌شوي!
به زبان همه برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان و به تعداد تمام آن‌ها تو را از ناتواني و عجز و داشتن شريك تقديس مي‌كنم و حمد و ثنايت مي‌گويم.
اي فاطر قدير! اي مدبّر حكيم! اي مربي رحيم!
— 481 —
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ات گرفتم دانستم و ايمان آوردم كه درختان و گياهان تو را مي‌شناسند و به همين ترتيب صفات قدسي و اسماء حسناي تو را به ديگران مي‌شناسانند. نيز هر يك از انسان‌ها و حيوان‌ها به عنوان گروهي از ذي حياتان كه داراي روح مي‌باشند با اعضاي داخلي و خارجي موجود در بدن خود كه مانند ساعت‌هاي كاملاً دقيق و منظم كار مي‌كنند و به كار گرفته مي‌شوند، و با جوارح و حواسي كه با نظمي بسيار پيچيده و ظريف، ميزاني كاملاً حساس و با فايده‌هايي بسيار مهم در وجودشان قرار داده شده و با اعضايي كه با آفرينشي كاملاً ماهرانه در پيكرشان نهاده شده و با تفريشي در غايت حكمت و موازنه‌‌يي بسيار دقيق خلق شده‌اند، بر وجوب وجود تو و تحقق صفاتت گواهي مي‌دهند، زيرا قدرت كور و طبيعت بي‌ادراك و تصادف سرگردان، نمي‌تواند در صُنعي تا اين‌حد ظريف و آگاهانه و عالمانه و حكمتي چنين مدبِّرانه و در اوج توازن دخالتي كند؛ نه، آفرينش نمي‌تواند كار آن‌ها باشد، اين امكان ندارد. اين‌كه مخلوقات به خودي خود آفريده شده باشند نيز صدبار محال در محال است. زيرا در آن صورت هر ذره از وجود انسان بايد هر چيز دخيل در شكل گيري وجودش را بداند و حتي مي‌بايست از همه چيزهاي مرتبط با او در جهان خبر داشته باشد، آن را ببيند و داراي دانشي و قدرتي فراگير (هم‌چون علم و قدرت اله) باشد. در آن صورت ايجاد بدن انسان به او سپرده مي‌شود و مي‌توان گفت به خودي خود موجود مي‌شود.
وحدت تدبير و اداره، و وحدتِ نوعيه و جنسيه‌ي هيأت مجموعه‌ي (انسان و حيوان)، و يگانگي خاتم فطرتي كه در مشابهت نقاطي چون گوش و چشم و دهان مشاهده مي‌گردد، و اتحاد در سكه‌ي حكمتي كه در سيماي افراد هر نوع ديده مي‌شود و همبستگي‌يي كه در اعاشه و ايجاد وجود دارد. هيچ‌يك از چنين كيفياتي نيست؛ مگر اين‌كه بر وحدت تو شهادت قطعي مي‌دهد. در هر يك از موارد ذكر شده تجلي اسماء ناظر بر كائناتت را مي‌توان مشاهده كرد كه بر احديت موجود در واحديت‌ات اشاره دارد.
— 482 —
صدها هزار نوع از حيوانات و انسان‌هايي كه بر روي زمين پراكنده‌اند چون لشكري منظم و مطيع و مجهز و تحت فرمان كه كوچك‌ترين تا بزرگ‌ترين‌شان را شامل مي‌شود، از فرامين دقيق ربوبي تبعيت مي‌كنند و بدين ترتيب بر شكوه ربوبيت دلالت دارند؛ نيز با اين‌كه كثيرند و بسيار با ارزش و در غايت كمال، وجود يافتن‌شان سريع است و در عين حال كه از بي‌نهايت صنعت برخوردار مي‌باشند، آفريدن‌شان بسيار سهل است؛ آن‌ها با چنين حقايقي بر عظمت قدرت تو دلالت دارند و بر رحمت گسترده‌ات اشاره دارند كه رزق ميكروب تا كرگدن، كوچك‌ترين حشره تا بزرگ‌ترين پرنده را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تأمين مي‌كني، و هر كدام‌شان هم‌چون سربازي مطيع به وظيفه فطري خود عمل مي‌كنند و روي زمين در هر بهار به جاي همه آن‌هايي كه در فصل پاييز مرخص شده بودند اردوگاهي براي آن لشكر مي‌شود و همه از نو زير پرچم قرار مي‌گيرند، كه همگي بر وسعت بي‌نهايت حاكميت‌ات دلالت دارند. هر يك از حيوانات به عنوان نسخه‌‌يي كوچك و نمونه‌‌يي مختصر از عالم هستي با علمي به غايت عميق و حكمتي به غايت دقيق خلق شده‌اند به نحوي كه اجزاي تركيبي آن‌ها در هم نمي‌آميزد و شكل و ظاهر هر كدام‌شان جدا جدا عاري از خطا و دور از هر گونه سهوي و بدون نقصان ايجاد مي‌گردد. اين امر به تعداد موجودات مزبور دلالت مي‌كند بر اين‌كه علم تو بر هر چيز احاطه دارد و حكمت‌ات همه چيزها را شامل مي‌شود. هر يك از آن‌ها با خلقت زيبا و هنرمندانه خود معجزه صُنع و نمونه خارق‌العاده‌‌يي از حكمت تو مي‌باشند و بر كمال حُسن صُنع ربّاني - كه علاقه وافري بدان داري و خواهان ديده شدنش هستي - و بر زيبايي كامل آن اشاره دارد؛ و هر يك از آن‌ها مخصوصاً نوزادانِ به غايت دوست داشتني، با تغذيه دلنشين‌شان از لحاظ تأمين خواسته‌ها و نيازهاي‌شان اشارات بي‌شماري بر جمال به غايت زيباي عنايت تو محسوب مي‌شوند.
اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الامين! اي مالك يوم الدين!
با تعليم رسول اكرم‌ات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و ارشاد قرآن حكيم‌ات دانستم كه برگزيده‌ترين نتيجه عالم هستي، حيات است و برگزيده‌ترين خلاصه حيات، روح است و
— 483 —
برگزيده‌ترين قسم ذي روحان، ذي شعوران است و جامع ذي شعوران، انسان است و سراسر كائنات نيز مُسخَّر حيات است و براي آن در حركت است. ذي حياتان مُسخر ذي روحان‌اند و براي آنان به دنيا آورده مي‌شوند؛ و ذي روحان مُسخر انسان‌ها هستند و آن‌ها را ياري مي‌كنند. انسان‌ها فطرتاً آفريدگار خويش را بسيار دوست دارند؛ آفريدگارشان نيز آن‌ها را دوست دارد و هم علاقمند است به هر وسيله كاري كند كه او را دوست داشته باشند. استعداد انسان و عوامل معنوي او ناظر بر جهاني ابدي و حياتي جاودان است. قلب و ادراك انسان با تمام توان خواهان بقاست و زبانش با دعاهاي بي‌شمار براي جاودانگي نزد خالق خود التماس مي‌كند، البته و در هر حال او انسان‌هايي را كه دوست دارند و دوست داشته مي‌شوند، محبوب و مُحب‌اند نمي‌ميراند، بدون اين‌كه حياتي دوباره به آن‌ها بدهد؛ در حالي كه آن‌ها را براي محبتي ابدي آفريده است در واقع نمي‌بايست آن‌ها را با عداوتي ابدي برنجاند. حكمت او ادامه حيات سعادتمندانه آن‌ها را در عالم ابدي ديگري اقتضا مي‌كند و براي همين انسان را به اين دنيا فرستاده‌اند تا تلاش كند و شايستگي عالم ابدي را به دست آورد. انسان با تجلي اسماي جلوه‌گر بر او در اين دنياي فاني و كوتاه مدت، آيينه اسماء مذكور در عالم بقا مي‌شود و اين اشاره است بر اين نكته كه انسان مظهر تجليات ابدي اسماء خواهد شد.
آري، دوست صادقِ آن‌چه جاودانه است، جاودان خواهد شد؛ و آيينه ذي شعورِ (خدايِ) باقي، لازم است باقي شود.
از روايات صحيحه دانسته مي‌شود كه روح حيوانات باقي مي‌ماند، و در برخي موارد خاص حيواناتي مانند هدهد و مور سليمان (ع)، ناقه صالح (ع)، و سگ اصحاب كهف به لحاظ روحي و جسمي توأمان به عالم باقي مي‌روند و هر نوع، جسدي خواهد داشت تا گاه گاهي از آن استفاده كند؛ علاوه بر روايات، اقتضاي حكمت و حقيقت و رحمت و ربوبيت نيز همين است.
اي قدير قيّوم!
تمام ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران در ملك تو‌‌‌اند و فقط با قوت و قدرت تو و اراده و تدبير تو و رحمت و حكمت توست كه تسخير فرامين ربوبيتت
— 484 —
هستند و با وظايف فطري مسؤول قرار داده شده‌اند. قسمي از آن‌ها نيز نه به دليل قدرت و توانايي انسان كه به سبب ضعف و عجز فطري او و به موجب رحمت‌ات مُسخر انسان قرار داده شده‌اند. آن‌ها با لسان حال و قال صانع و معبود خود را از قصور و داشتن هر گونه شريك تقديس مي‌كنند و با حمد و سپاس براي نعمت‌هايش، هر يك عبادت خاص خود را به جا مي‌آورند.
اي ذات اقدسي كه به سبب شدت ظهور، پنهان هستي و به سبب عظمت كبريايت در حجاب قرار داري!
نيت مي‌كنم با تسبيح همه ذي روحان تو را تقديس كنم و بگويم:
‌سُبْحَانَكَ يَا مَنْ جَعَلَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَىٍّ‌
يا رَبَّ العالمين! يا اِلهَ اَلاوَلينَ وَ الآخَرينَ! يا رَبَّ السَماواتِ وَ الارضين!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ات فرا گرفتم دانستم و ايمان آوردم چنان كه آسمان، فضا، زمين، برّ و بحر، درخت، گياه، و حيوان با تمام افراد و اجزا و ذرات‌شان تو را مي‌شناسند و بر هستي و يگانگي‌ات گواهي مي‌دهند و بر آن دلالت و اشارت دارند، ذي حيات نيز كه عصاره كائنات است، انسان كه خلاصه ذي‌حيات است، انبيا و اوليا كه خلاصه انسان‌اند، و عقول و قلوب كه خلاصه اصفيا مي‌باشند، به واسطه الهام و كشف و مشاهده و استخراج با قطعيتي به قوت صدها اجماع و تواتر بر وجوب وجود و وحدانيت و احديت تو گواهي داده، و از آن خبر مي‌دهند، و آن‌ها همه با معجزات و كرامات و براهين يقيني خبر خود را اثبات مي‌كنند.
آري، هيچ خاطره غيبه‌‌يي كه در قلب‌ها ناظر بر ذات هشدار دهنده از وراي پرده نهان باشد، و هيچ الهام صادقه ناظر بر ذات الهام كننده، و هيچ اعتقاد يقيني كه به صورت حق اليقين و كاشف اسماي حسني و صفات قدسيه‌ات باشد، و هيچ قلب نوراني كه به واسطه عين اليقين، انوار واجب الوجود را در انبيا و اوليا مشاهده كند، و هيچ خرد منوري، نيست، كه آيات وجوبي آفريننده همه موجودات، و براهين وحدت او را در اصفيا و صديقين با علم اليقين تصديق نكند
— 485 —
و بر وجوب وجود تو و صفات قدسيه‌ات و وحدت و احديت و اسماي حسناي تو شهادت ندهد، دلالت نكند و اشارتي نداشته باشد. به ويژه معجزات روشني كه خبرهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به عنوان زبده و رييس و امام همه انبيا و اوليا و اصفيا و صديقين تصديق مي‌كنند؛ و هيچ يك از حقايق عاليه كه بيانگر حقانيت او مي‌باشند، و هيچ يك از آيات توحيدي و قاطع قرآن معجز البيان كه خلاصه خلاصه همه كتاب‌هاي حقيقي و مقدس مي‌باشند، و هيچ يك از مسايل قدسي مرتبط با مسايل ايماني در قرآن، نيست، كه بر وجوب وجود تو و صفات قدسي‌ات و وحدت و احديت و اسماء و صفاتت گواهي ندهد و دلالت و اشاره نكند!
صدها هزار مخبر صادق با استناد به معجزات و كرامات و حجت‌هايشان بر وجود و يگانگي تو گواهي مي‌دهند، و در عين حال با اجماع و اتفاق نظر از درجه حشمت ربوبيتت - كه كليات امور عرش اعظم محيط بر همه چيز، تا اطلاع از جزيي‌ترين و پنهاني‌ترين خاطره‌ها و آرزوها و درخواست‌هاي قلب را اداره مي‌كند - خبر مي‌دهند، و از درجه‌ي عظمت قدرتت كه در همه چيز جريان دارد؛ خبر مي‌دهند و آن را اثبات مي‌كنند؛ قدرتي كه در برابر ديدگان ما اشياي مختلف و بي‌شمار را به يك‌باره مي‌آفريند، به نحوي كه هيچ كاري مانع كار ديگر نمي‌گردد و بزرگ‌ترين چيز به سهولت خلق كوچك‌ترين مگس، آفريده مي‌شود.
آن‌ها با معجزات و حجت‌هاي خود از وسعت بي‌نهايت حاكميت او خبر داده، و اثبات مي‌كنند كه خداوند با رحمت بي‌نهايت گسترده‌اش كائنات را براي ذي روح مخصوصاً انسان، سرايي كامل قرار داد و بهشت و سعادت ابدي را براي جن و انس حاضر نمود، و رسيدگي به كوچك‌ترين جاندار را فراموش ننمود و براي تلطيف و جلب اطمينان ناتوان‌ترين قلب‌ها كوشيد؛ هم چنين انواع مخلوقات از ذرات تا سيارات را مطيع امر خود ساخت، آن‌ها را مُسخر نمود و به هر يك وظيفه‌‌يي داد. نيز كائنات را در حكم كتاب بزرگي قرار داد كه به تعداد اجزايش داراي رساله است و در كتاب مبين و امام مبين كه دفاتر لوح محفوظ به شمار مي‌روند سرگذشت همه موجودات را قيد نمود و برنامه و خلاصه همه درخت‌ها را در دانه‌هايشان قرار داد و تاريخچه حيات
— 486 —
ذي شعوران را با نظم و ترتيب و بي‌هيچ خطايي در حافظه‌ها نهاد، اين‌ها همگي بر محيط بودن علم او بر همه چيز اشاره دارند، لذا در هر موجود حكمت‌هاي فراوان قرار داد، حتي از يك درخت به تعداد ميوه‌هايش نتيجه حاصل نمود، و در وجود هر جانداري به تعداد اعضا، و بلكه به تعداد اجزا و سلول‌هايش، مصالحي قرار داد؛ زبان انسان را در وظايف گوناگوني به كار گرفت و علاوه بر آن به تعداد طعم غذاها ميزان‌هايي در آن قرار داد؛ آن‌ها با اجماع و به اتفاق شهادت مي‌دهند و دلالت و اشارت دارند كه حكمت قدسي او همه چيز را شامل مي‌شود، تجلي اسماء جمالي و جلالي‌اش كه نمونه‌هاي آن در اين دنيا مشاهده مي‌شود به درخشان‌ترين وجه تا ابدالآباد ادامه خواهد يافت، و احسان‌هاي او كه نظايرش در اين جهان فاني رؤيت مي‌گردد به صورت درخشان در دار سعادت استمرار و بقا خواهد داشت و مشتاقاني كه موافق به ديدار اين امور در جهان مادي شوند در جهان آخرت نيز همراه و رفيق آن‌ها خواهند بود.
در رأس همه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استناد به صدها معجزه روشن، و قرآن حكيم با آيات قاطع خود، نيز انبيا كه اصحاب ارواح نيره‌اند و اوليا كه اقطاب قلوب نوراني‌اند و اصفيا كه ارباب عقول منوره‌اند، با استناد به كتاب‌هاي مقدس و وعد و وعيدهايت كه مكرر بيان شده و با اعتماد به صفات و شئونات قدسي‌ات چون جمال و جلال و حكمت و عنايت و رحمت و قدرت و عزت جلال و سلطنت ربوبيت‌ات و با اعتقاد علم اليقيني و كشفيات و مشاهدات‌شان سعادت ابدي را به جن و انس بشارت مي‌دهند و اعلام مي‌دارند، و با ايمان گواهي مي‌دهند كه جهنم براي اهل ضلالت مهياست.
اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهار ذوالجلال و اي صاحب عزت و عظمت و جلال!
تو صدهزار بار مقدس‌تر و بي‌نهايت منزه و متعالي‌تر از آن هستي كه اهل ضلالت و كفر را، كه دوستان صادقت، وعده‌ها و صفات و شئونات تو را تكذيب مي‌كنند، و حشر را انكار مي‌كنند، تأييد كني! آن‌ها مقتضيات قطعي سلطنت ربوبي‌ات و دعاهاي
— 487 —
فراوان و درخواست‌هاي بي‌شمار بندگان مقبولت را رد مي‌كنند؛ بندگاني كه تو آن‌ها را دوست مي‌داري و آن‌ها نيز با تبعيت از تو موجب خرسندي‌ات مي‌شوند؛ گمراهان با كفر و عصيان و انكار وعده‌ات، تو را تكذيب مي‌كنند و متعرض عظمت كبرياي تو و عزت جلالت مي‌شوند و به حيثيت الوهيت تو اهانت مي‌كنند و شفقت ربوبيتت را متأثر مي‌كنند. عدالت و جمال و رحمت لايتناهي‌ات را از چنين ظلم و وقاحت بي‌پاياني تقديس مي‌كنم! مي‌خواهم آيه
وَ تَعَالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا‌
(اسرا: ٤٣) را به تعداد ذرات وجودم بر زبان آورم! رسولان راستگو و واسطه‌هاي راست كردار سلطنت‌ات به صورت حق اليقين، عين اليقين و علم اليقين بر خزائن رحمت و ذخاير احسانت در عالم بقا و تجلي خارق‌العاده جميل اسماء زيبايت - كه همگي در جهان آخرت ظهور مي‌كنند - شهادت و بشارت مي‌دهند و اشاره مي‌كنند. آن‌ها با ايمان به بزرگ‌ترين شعاع اسم "حق"، حقي كه حامي و منبع و مرجع همه حقايق است، و همين حقيقت بزرگ حشريه مي‌باشد، به بندگانت درس مي‌دهند.
اي رب الانبياء و الصديقين!
همه آن‌ها در ملك تو و با فرمان و قدرت تو با اراده و تدبير تو با علم و حكمت تو مُسخر و موظف‌اند و با تقديس و تكبير و تحميد و تهليل، كره زمين را به محل وسيعي براي ذكر و كائنات را به مسجد بزرگي تبديل كرده‌اند.
پروردگارا! اي رب السموات و الارضين! اي آفريننده من و اي خالق كل شي!
به حق رحمت و حاكميت و حكمت و اراده و قدرت‌ات كه آسمان‌ها را با ستارگان، زمين را با هر چه دارد و مخلوقات را با تمام كيفيات‌شان مُسخر خود كرده‌يي، نفسم را مُسخر من گردان!
مطلوب‌ام را مُسخرم كن!
براي خدمت به قرآن و ايمان قلب انسان‌ها را مُسخر رساله نور گردان!
ايمان كامل و حُسن عاقبت نصيب من و برادران‌ام كن!
هم‌چنان كه دريا را مُسخر حضرت موسي (ع)، آتش را مُسخر حضرت ابراهيم (ع) ، كوه و آهن را مُسخر حضرت داوود (ع)، جن و انس را مُسخر
— 488 —
حضرت سليمان (ع) و شمس و قمر را مُسخر حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمودي، عقول و قلوب را مُسخر رساله نور گردان!
من و طلبه‌هاي رساله نور را از شرّ نفس و شيطان و عذاب قبر و آتش جهنم محافظت فرما و فردوس برين را نصيب‌مان كن!
آمين، آمين، آمين!
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
‌وَ أخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُ ِللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ‌
اين درس را از قرآن، و جوشن كبير كه از مناجات نبوي‌ست، فرا گرفته بودم. اگر در ارائه‌ي آن به عنوان عبادتي متفكرانه به درگاه پروردگار مهربانم قصوري مرتكب شده باشم، قرآن و جوشن كبير را شفيع قرار مي‌دهم و از رحمتش طلب عفو مي‌كنم.
سعيد نورسي
— 489 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا اَللَّهُ * يَا رَحْمنُ * يَا رَحِيمُ * يَا فَرْدُ * يَا حَىُّ * يَا قَيُّومُ * يَا حَكمُ * يَا عَدْلُ * يَا قُدُّوسُ‌ *
به حق اسم اعظم و به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام منتشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طلبه‌هاي رساله نور را در جنت‌الفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين ...
آن‌ها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين ...
و مقابل هر حرف عصاي موسي در دفتر حسنات‌شان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين ...
و در نشر رساله‌هاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين ...
يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين ...
آن‌ها را از شر شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين ... و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين ...!
به نام همه شاگردان نور
سعيد نورسي