Risale-i Nur

لمعات
— 7 —
از كليات رساله نور
لمعات
بديع‌الزمان سعيد نورسي
داود وفايي
— 8 —
مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي
بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور - كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هج و اسري‌ست - در سال (١٨٧٦ م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتليس تركيه به دنيا آمد. نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.
بديع الزمان علومي را كه طبق روال شما ار مدارس ديني شرق آناتولي در ١٥ سال خوانده مي‌شد در سه ماه فرا گرفت. او تقريباً اواخر سال‌هاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا" والي شهر وان به آن‌جا رفت و با تأسيس مدرسه‌‌يي ديني در وان شروع به تربيت طلبه گر دارر همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم، و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا خبر منتشر شده در روزنامه‌‌يي را به او نشان داد كه نوشته بود: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت طي نطقي گفت: تا وقتي قي بزرگ دسترس مسلمانان باشد ما واقعاً نمي‌توانيم بر آن‌ها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان بر داريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند."
اين سخن تأثير فراوانفق قواوح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت:"من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنوي‌ست؛ نه خاموش مي‌شود و نه مي‌تائيل ا را خاموش كرد." و فعاليت‌هاي خود را در اين مسير پيش برد.
او با هدف راه اندازي دانشگاهي به نام "مدرسة الزهرا" كه مي‌خواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف‌اش اين بود كه با تأسيس دانشگاه مذكور مانع تفرقه جاهل همشرق بر اثر قوميت‌گرايي شود.
— 9 —
او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماري‌هاي جهان اسلام و راه‌هاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جر درگات و همراه با طلبه‌هايش در بيتليس توسط روس‌ها اسير شد و در كاستورما دو و نيم سال در اسارت به سر برد.
بديع الزمان موقعيتي به دست مي‌آورد، از آن‌جا گريخته و خود را به استانبول مي‌رساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال ارتبط ا‌ها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت مي‌شود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بي‌قيدي آن‌ها در قبال مسايل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد مي‌كند، سپس آنكارا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان مي‌رود.
درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه اين‌ا در حومه شهر اسپارتا تبعيد مي‌كنند. بديع الزمان در آن‌جا شروع به تأليف كليات رساله نور مي‌كند. فعاليت چاپ و نشر در آن سال‌ها ممنوع بود لذا طلبه‌هاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، دست به دست توزيع و تكثير مبا محا. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از تبعيدي به تبعيد ديگر فرستاده و از دادگاهي روانه دادگاه ديگري مي‌كنند. او را بارها مسموم كردند؛ جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدق قرآناسپارتا به همراه پنج شش نفر از طلبه‌هايش مدرسه نوريه‌‌يي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدوي و حت.
سه ماه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير مي‌دهند. در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.
بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانه‌روي زندگي نمود د از خيچ كس مالي نگرفت مگر اين‌كه معادلش را پرداخت كرد.
زندگي او مملو از نمونه‌هاي گذشت و فداكاري بود.
— 10 —
رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟
تفسير دو نوع است:نوع اول تفسيرهاي معلوم و شناخت سه" تاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي‌پردازند.
در نوع دوم تفسير،حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبان اخلاضاح مي‌گردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع مي‌پردازند. ليكن رساله نور مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي‌ست كه به طرز بي‌نظيري فيلسوفان معاند را به سكوخَصَاصر مي‌كند.
رساله نور مجموعه‌‌يي‌ست كه به دور از نظريات و مطالعات صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدس‌مان را - كه در هر عصر ميليون‌ها نفر را رهبري و هدايت مي‌كند - به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسان‌ها عرضه مي‌نمايد.
دان و ه نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد مي‌باشد؛ اين مجموعه‌ي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده، كه همه‌ي اقشار جامعه مي‌توانند داشتم بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مثبته بوده و شكاكان و منتقدين را قانع مي‌كند؛ از عوام‌ترين فرد تا خواص‌ترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبوروالجلاليم مي‌كند.
رساله نور مجموعه‌‌يي نوراني‌ست كه ١٣٠ اثر را در بر مي‌گيرد و در قالب رساله‌هاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل مي‌دهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تاخاصيتعنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.
رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات مي‌كند.
— 11 —
سان‌ها اثر شاهكاري‌ست كه از طبقات زمين و آسمان از بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم، و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابه قبرمه مسايل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعي‌ترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات مي‌نمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مثبته تشويق كرده، و طرف مقابل را با دلايلي قطعي‌تر از مسايل رياضي قانع مي‌كند؛ و نگرمي‌كند و كنجكاوي‌ها را از بين مي‌برد.
اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عنوان "كلام‌ها، مكتوبات، لمعات و شعاع‌ها"تشكيل مي‌شود و مجموع آن متشكل از ١٣٠ رساله است.

* * *

— 12 —
بِسْمِ اللَّهِ الرفر مشكنِ الرَّحِيمِ
‌فَنَادى فِى الظُّلُمَاتِ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
اِذْ نَادى رَبَّهُ اَنِّى مَسَّنِىَشكران رُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ
لاَ حَوْلَ وكته دوُوَّةَ اِلاَّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ
يَا بَاقِي اَنْتَ البَاقِي* يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي* لِلَّذيِنَ اَمَنُوا هُديً وَ شِفَاءً
قسم نخست مكتوب سي و يكفقت رات است از شش لمعه كه به نوري از انوار كلمات مذكور اشاره خواهد كرد. كلماتي كه تكرار آن‌ها هميشه، مخصوصاً بين مغرب و عشا فضيلت فراواني دارد.
لمعه اول
مناجات حضرت يونس ابن متّا (عَلي نَبن صورت و عَلَيهِ الصَّلاة و السَّلام) بزرگ‌ترين مناجات و مهم‌ترين وسيله اجابت دعاست.
خلاصه حكايت مشهور حضرت يونس (ع) چنين است: به دريا انداخته شد و ماهي بزرگي او را بلعيد؛ در حالي كه دريا توفاني بود و شب تاريك و هراسناك و او از همه (به شريد كرده بود مناجات
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
به سرعت واسطه نجات او گرديد.
— 13 —
سرّ عظيم مناجات جلوور اين است: در آن وضعيت تمام اسباب كارايي خود را از دست داده بودند، زيرا او در آن لحظه براي نجات، چنان ذاتي را لازم داشت كه حكمش در ماهي و دريا و شب و جوّ آسمان كارگر شود. شب و درياسأله كي عليه او متفق بودند. ذاتي مي‌توانست او را به ساحل سلامت برساند كه آن سه را به يكباره مُسخّر امر خود سازد. حتي اگر همه خلق خادم و ياور او مي‌بودند باز هم هيچ فايده‌يي نداشت، پس بايد گفت اسباب تأثيري ندارند.
از آن‌جا كه (يونز لحيهعين اليقين ديد هيچ پناهي جز مُسبب الاسباب ندارد، سرّ احديت در نور توحيد ظهور يافت و مناجات مذكور در يك لحظه، شب و دريا و ماهي را مُسخّر ساخت. اين مناجات به‌سبب نور توحيد، بطن ما و خيلچون كشتي زيردريايي قرار داد و دريا را در ميانه موج‌هاي دهشتناكِ چون كوه، با نور توحيد چون صحرايي ايمن و ميدان پاكيزه‌يي براي گشت و گذار ساخت و با همان نور پهنه آسمان را از ابرها پاك نمود و ماه را چون مخصوص بر سرش قرار داد. آفريده‌هايي كه از هر سو او را تهديد مي‌كردند حالا از هر نظر با او دوست و همراه شده بودند. تا اين‌كه به ساحل سلامت رسيد و زير شجره يقطين يقطين: بو آن‌جادو لطف رباني را مشاهده كرد.
اينك ما در وضعيتي صد برابر وحشتناك‌تر از وضعيت نخست حضرت يونس (ع) به سر مي‌بريم. شب ما آينده ماست. آينده ما از نقطه‌نظر غفلت صد برابر تاريك‌تر و وي‌دانس‌تر از شب اوست. درياي ما همين كره سرگردان زمين‌مان است. در هر موج اين دريا هزاران جنازه وجود دارد و هزار بار بيش‌تر از درياي او ترسناك است. هواي نفس‌مان ماهي ماست كه حيات ابدي ما را تهديد كرده، و درصدد نابوادام آاست. اين ماهي هزار برابر بيش‌تر از ماهي او ضرر دارد. زيرا ماهي او حياتي صدساله را از بين مي‌برد، اما ماهي ما تلاش مي‌كند حيات ميليون ساله را نابود كند.
حال كه ناد به وضع ما چنين است در اقتدا به حضرت يونس (ع) بايد از همه اسباب و علل قطع اميد كرده و مستقيماً به پروردگارمان كه مُسبب الاسباب است پناه برده و
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ ا
(نمل:كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
بگوييم و به
— 14 —
عين اليقين بدانيم كه به دليل غفلت و گمراهي‌‌ست كه آينده و دنيا و هواي نفس عليه‌مان دست به دست هم داده‌اند و تنها كسي كه قادر به دفع ضررهاي آن‌هاست همان ذاتي‌ست كه آينده تحت امر او، دنيا تحت حكم اوراموش ‌مان تحت اراده او مي‌باشد.
جز آفريننده آسمان‌ها و زمين كيست كه ظريف‌ترين و مخفي‌ترين چيزهايي را كه از دل‌مان مي‌گذرد بداند و آينده را با ايجاد آخرت براي ما نوراني كند و ما را از هزاران موج كُشنده دنيا برهاند؟ حاشا! جز ذات واد و باجود هيچ‌چيز به‌هيچ‌وجه ‌‌بي‌اذن و اراده او نمي‌تواند ما را ياري و نجات دهد.
اينك كه حقيقت حال ما چنين است و خداوند در نتيجه آن مناجات، ماهي را براي حضرت يونس (ع)‌ مركبي چون زيردريايي قرار داد و دريا را صحرايي زيبا، اتفا شب صورت مهتابيِ دل‌نشيني گرفت؛ ما نيز با سرّ همان مناجات بايد
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
بگوييم. ‌بايد با عبارت لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ نظر مرحمت او را به آينده و با كلمه ست، اقتنَكَ به دنيا و عبارت اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ به نفس‌مان جلب كنيم، تا آينده‌مان به نور ايمان و درخشش قرآن روشن گردد و ترس و وحشاحديت اي‌مان به مؤانست و هم‌نشيني تبديل گردد؛ و در دنيا و كره خاكي - كه جنازه‌هاي فراواني با تحول هميشگي موت و حيات سوار بر امواج سال‌ها و قرن‌ها - رهسپار عدم مي‌شوند، وارد حقيقت اسلام گرديم كه درسان رافينه‌يي معنوي‌ست و در كارگاه قرآن حكيم ساخته شده، تا به سلامت بر فراز آن دريا گشت و گذاري كنيم و به ساحل امن و سلامت برسيم و وظيفه حيات‌مان پايان يابد. تا توفان‌ها و زلزله‌هاي آن دريا با نو كردن مناظر گشت و گذار همانند آن‌چه اما اگه سينما مي‌بينيم به جاي ترس و وحشت، لذتي عايد نظر عبرت و انديشه كند و آن را روشنايي دهد، و نفس‌مان به‌واسطه همان سرّ قرآني و تربيت فرقاني بر ما تسلط نيابد، بلكه بر عكس، مركب‌مان شود و ما آن را تحت اراده خود بگيريم تا به اها شيشيب واسطه‌يي بيابيم براي دست‌يابي به زندگاني جاويدان.
نتيجه:مادام كه انسان به اعتبار جامعيت ماهيت خود از بيماري تب و لرز متألم مي‌شود از لرزه و تكان‌هاي شديد زمين و زلزله كبراي كائن، زيراهنگامه قيامت نيز احساس ناراحتي مي‌كند؛ هم‌چنان كه از ميكروبي بسيار ريز واهمه دارد از ستاره
— 15 —
دنباله‌داري كه از اجرام علوي ظهور مي‌يابدآورد گي‌ترسد؛ به همان ترتيب كه خانه خويش را دوست دارد به دنيا نيز علاقمند است؛ هم‌چنان كه دل‌بسته باغچه كوچك خود است بهشت جاودان و بي‌انتها را نيز دوست دارد، الم مطلقبود و ملجأ و مقصود و نجات‌دهنده چنين انساني چنان ذاتي مي‌تواند باشد كه سرتاسر كائنات در قبضه تصرف او بوده و ذرات و سيارات را تحت فرمان خويش داشته باشد. بي‌ترديد چنين انساني نيازمند است كه چون حضرت يونس (ع) دائم اين ذكر را بگويد:
لاابد.
َ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * * هم‌چو لمعه دوم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌اِذْ نَادى رَبَّهُ اَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
(انبياء:٨٣)
اين مناجاتِ قهرمان صبر، حضرت ايوب (ع) تجربه شده و مؤثر است، ليكن ما با اقتب موجب آيه، در مناجات خود بايد بگوييم:
‌رَبِّ اِنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ‌
خلاصه داستان مشهور حضرت ايوب (ع) بدين قرار است:
ايوب (ع) با اين‌كه مدت‌هاي مديد دچار جراحات و زخم‌هاي فراوان بود چون به پاداش عظيمايت ناي خود مي‌انديشيد، در كمال صبر آن را تحمل كرد. آن‌گاه كرم‌هايي كه در زخم‌هايش ايجاد شده بودند قلب و زبانش را در برگرفتند. چون به قلب و زبان كه محل ذكر و معرفت الهي هستند سرايت كردند او نگران از اين‌كه ي‌كنندست در وظيفه بندگي‌اش خللي ايجاد كنند، با هدف عبوديت الهي - نه آسايش شخصي - در مناجات خويش گفت: "پروردگارا! ضرر و خسران گرفتارم كرده و در ذكر لسعدن
‌عبوديت قلبي‌ام خلل ايجاد مي‌كند." حضرت حق نيز مناجات خالص، بي‌پيرايه و بي‌غرضي را كه براي خدا بود، كاملاً خارق‌العاده اجابت كرد، و سلامت كامل نصيبش نمود و او را مظهر انواع مرحمت خويش قرار داد. اين لمعه "پنج اني كهبه شرح زير دارد:
— 16 —
َ نِعْمَ الْوَكِيلُ‌
را در رساله‌يي تحت پانزده مرتبه بيان كنيم، ليكن چون بيش از حقيقت و علم با ذكر و فكر مناسبت داشت فعلاً به تأخير افتاد؛ گرچه لمعه يازدهم يعني رساله بسيااين‌جا"مرقاة السنة و ترياق مرض البدعه"در ابتدا با نام لمعه پنجم نگاشته شده بود، اما چون رساله مذكور به يازده نكته بااهميت تقسيم مي‌شد در لمعه يازقاعده‌ار گرفت و لمعه پنجم خالي ماند.

* * *

لمعه ششم
قرار بود براي طرح حقيقت مهم عبارت
‌‌لاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ اِلاَّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ
كه در آيات بسياري بيانِنْ هَد رساله‌يي با پانزده بيست مرتبه فكري نگاشته شود؛ از آن‌جا كه اين لمعه نيز هم‌چون لمعه پنجم مراتبي بود كه در نفس خويش احساس كردم و در تحولات روحي خود با ذكر و تفكر مشاهده نمودم و براي اين‌كه بيش از علم و حقيقت مدار ذوق و حال قرار گي:‌ اي اسب ديده شد نه در لمعات حقيقت كه در اواخرشان نوشته شود.

* * *

— 17 —
نكته اول
در مقابل جراحت‌هاي ظاهري حضرت ايوب (ع) ما دچار بيماري‌هاي باطني، روحي و قلبي شده‌ايم. اگر وضعيت دروني‌مان آشكار گردد و درون‌مان بر برون‌مانهميت ك شود، خواهيم ديد كه بيش از حضرت ايوب جراحت داريم و بيمار هستيم. زيرا هر گناهي كه انجام مي‌دهيم و هر شبهه‌يي كه وارد مغزمان مي‌شود جراحت‌هايي در قلبر طي ط‌مان پديد مي‌آورد. زخم‌‌هاي حضرت ايوب (ع) زندگاني كوتاه دنيوي‌اش را تهديد مي‌كرد، اما جراحات معنوي، حيات ابدي دور و دراز ما را تهديد مي‌كند. ما هزار بار بيش‌تر از حضرتش نيازمند مناجات ايوبيه هستيم. وَ الاً همان‌طور كه كرم‌‌هاي زاييده از زخم ‌هاي آن حضرت به قلب و زبان او سرايت كرد، زخم‌هاي حاصل از معاصي و وسوسه‌ها و شبهه‌هاي نشأت يافته از زخم‌‌هاي مزبور (نعوذ بالله) به باطن قلب‌مان نيز كه محل ايمان است نفوذ كرده مال نياورهاي‌مان آسيب مي‌زند و با سرايت به ذوق روحاني زبان كه ترجمان ايمان است به شكل نفرت انگيزي ما را از ذكر دور مي‌كند و به سكوت‌مان وا مي‌دارد.
آري، گناه با نفوذ به قلب به تدريج آن را سياه كرده، و چنان دچار قساوتش مي‌سازد كه جايي براي نور ايمفقط يكآن باقي نماند. در هر معصيت راهي منتهي به كفر هست.اگر گناه با استغفار و به سرعت از بين نرود نه به شكل كرم بلكه در هيبت ماري معنوي نيش خود را وارد قلب آدمي ‌مي‌كند.
براي مثال كسي كه مخفيانه مرتكب گناهي شرم‌آور مي‌شود و نمي‌خواهدا همواز آن آگاه گردد، طبيعي‌ست كه پذيرش وجود فرشتگان و امور روحاني برايش بسيار ثقيل خواهد بود؛ و با كوچك‌ترين نشانه‌يي درصدد انكارشان بر مي‌آيد.
يا مثلاً فردي را تصور كنيد كه مرتكب گناه بزرگي مي‌شود؛ گناهي كه نتيجه‌اش جهنم است. اگر او با كرده شدن از تهديدات جهنم، به‌واسطه استغفار در مقابلش سپر به‌دست نگيرد، چون با تمام وجود آرزومند است جهنمي‌ وجود نداشته باشد، با كوچك‌ترين شبهه و نشانه‌يي جسارت نموده، و جهنم را انوي عدااهد كرد.
يا فرد ديگري را تصور كنيد كه نماز‌هاي واجبش را نمي‌خواند و به وظيفه بندگي‌اش عمل نمي‌كند. او كه با مختصر پرخاش رييسش به دليل انجام ندادن وظيفه‌يي كوچك، مكدر مي‌شود، در مقابل اوامر مكرر سل الْمَل و ابد و در انجام
— 18 —
واجبات سستي و تنبلي مي‌كند و از اين بابت احساس كلافگي به او دست مي‌دهد. با تمام وجود و به لحاظ معنا مي‌گويد: "اي كاش وظيفه عبوديتي در كار نبود." از اين خواست و آرزو انكاري پديد مي‌آيد كه ب. پاداوت معنوي الهي را مي‌دهد. اگر شبهه‌يي در خصوص وجود الهي وارد قلب انسان شود فرد به مثابه دليل قطعي به‌ آن تمايل مي‌يابد و دروازه بزرگ هلاكت به روي‌اش گشوده مي‌شو‌ها مي بدبخت نمي‌داند كه به‌واسطه انكار و در مقابل زحمتي به غايت ناچيز كه از وظيفه عبوديت سرچشمه مي‌گيرد، هدف مشقات معنوي‌ ميليون‌ها برابر بيش‌تر و عجيب‌تر از آن .
نكرار گرفته است، از نيش پشه‌يي گريخته و نيش ماري را قبول مي‌كند؛ و هكذا...
در قياس با سه مثال بالا، سرّ
‌بَلْ رَانَ عَلى قُلُوبِهِمْ‌
(مطففين: ١٤) را بايد ادراك نمود.
نكته دوم
چنان‌كه در كلام ب به ر ششم در خصوص سرّ قَدَر بيان شد انسان‌ها به سه وجه زير هنگام مصيبت و بيماري حق شكايت و گلايه ندارند:
وجه اول:حضرت حق جامه وجود را كه بر تن انسان كرده است مظهر نشان ميش مي‌سازد. او انسان را الگويي قرار داده است و جامه وجود را براساس همين مدل مي‌بُرد، اندازه گيري مي‌كند، تغيير مي‌دهد و به اين‌ترتيب جلوه‌هاي اسماي خود را نمايان مي‌سازد. هم‌چنان كه اسم "شافي" خواهان بته باشست اسم رزاق هم اقتضاي گرسنگي را دارد؛ و هكذا...
مَالِكُ المُلْكِ يَتَصَرَّفُ فِي مُلْكِهِ كَيْفَ يَشاءُ
وجه دوم:زندگاني به‌واسطه مصايب و بيماري‌هاست كه صفا و كمال و قوّت و ترقي مي‌يابد، نتيجه مي‌دهد و تكامل مي‌يابد و وظيفه حياتود اكره‌ جا مي‌آورد. زندگي در بستر استراحتِ يكنواخت بيش از وجودي كه خير محض است به عدم كه شر محض است نزديك مي‌باشد و رو به‌سوي آن دارد.
وجه سوم: دار دنيا عرصه آزمايش وه شده دمت است؛ جاي لذت و دست‌مزد و پاداش گرفتن نيست.مادام كه (دنيا) دار خدمت و محل عبوديت است بيماري‌ها و مصايب به شرط ديني نبودن و صبر كردن كاملاً موافق خدمت و عبوديت مذكور بوده، و آن را تقويت مي‌كند؛ و از آنصمديت گذر هر ساعت را در حكم يك روز عبادت قرار
— 19 —
مي‌دهند بايد سپاسگزار بود نه اين‌كه شكوه و گلايه كرد.
آري، عبادت دو نوع است:
نوعي از آن مثبت و نوع ديگر منفي‌ست.
قسم مثبت عبادت آشلي كه ت.
اما در قسم منفي آن، فردي كه دچار بيماري‌ها و مصايب شده است، ضعف و ناتواني خود را حس مي‌كند، به پروردگار رحيمش پناه ‌برده و به او توجه كرده، و به او مي‌انديشد و با التماس به او، عبند و خالص را انجام مي‌دهد. ريا وارد چنين عبوديتي نمي‌شود؛ خالص است. اگر او صبر كند، به پاداش مصيبت بينديشد و شكرگزاري كند، هر ساعت از عمرش حكم يك روز عبادت را خواهد داشت و عمر كوتاهش طولاني خواهد شد. در مواردي حتي هر دقيقه از عمر فت قرآنم يك روز عبادت را مي‌يابد.
من زماني به سبب بيماري سخت يكي از برادران اخروي‌ام به نام حافظ احمد مهاجر بسيار نگران بودم. اين حقيقت بر قلبم مي‌آمورد كه "به او تبريك بگو؛ هر دقيقه از عمر او حكم يك روز عبادت را دارد." او در عين صبر، شكر مي‌كرد.
نكته سوم
همان‌طور كه در يكي دو كلام بيان كرده‌ايم اگر كسي به زندگاني كند مخخود بينديشد قلباً و لساناً يا "آه" مي‌كشد يا "اوه" مي‌گويد، يعني يا اظهار تأسف مي‌كند يا الحمدلله مي‌گويد. آن‌چه موجب اظهار تأسف مي‌شود درد‌هاي معنوي ناشي از زوال و فراق لذت‌‌هاي زمان گذشته است، زيرا زوال لذت، درد و الم است. لذتي و از هاه موجب درد و المي ‌دائمي ‌مي‌شود. انديشيدن، درد و الم مذكور را آشكار مي‌سازد و موجب تأسف خوردن مي‌شود، اما لذت دائمي ‌و معنوي‌ كه از زوال آلامِ گذراي حيات پيشين حاصل مي‌گردد موجب مي‌شود فرد الحمدلله بگويد. فرد اگر به همرافتي نوحالت فطري به ثواب و پاداش اخروي فكر كرده و به اين بينديشد كه عمر كوتاهش به‌سبب مصيبت در حكم عمري طولاني قرار مي‌گيرد، بيش از صبر شكر خواهد كرد. او بايد بگويد:
اَلْحَمْدُلِله عَلي كُلِّت عنوا سِوَي الكُفْرِ وَ الضَّلَالِ
بر اساس سخني مشهور "عمر مصيبت طولاني‌ست." آري، زمان مصيبت
— 20 —
طولاني‌ست، البته طولاني بودن آن طبق آن‌چه در عرف مردم پنداشته مي‌شود به دليل فشارها و سختي‌ها نيست؛ طولاني‌ست بديو بي‌ثكه مثل عمري طولاني نتايج حياتي حاصل مي‌كند.
نكته چهارم
چنان‌كه در مقام نخست كلام بيست و يكم بيان شده است انسان اگر قدرت صبري را كه حضرت حق به او به صحرده صرف اوهام نكند، براي روبه‌رو شدن با هر مصيبتي برايش كافي خواهد بود، ليكن با تحكم وهم، غفلت انسان و توهم باقي بودن حيات فاني‌ست كه فرد قدرت صبر را صرف گرد اين آينده مي‌كند و براي رويارويي با مصايب زمان حاضر صبر او كفايت نمي‌كند؛ لذا شكوه و گلايه سر مي‌دهد. تو گويي (نعوذ بالله) شكايت حضرت حق به اعت انسان‌ها مي‌برد. غير منصفانه و ديوانه‌وار لب به شكوه و گلايه مي‌گشايد و بي‌تابي مي‌كند، زيرا هر روز سپري شده اگر مصيبت بوده باشد مشقت‌اش گذشته و راحتي‌اش باقي مانده است، يعني درد آن پشّلام اذاشته شده و لذت حاصل از زوال آن باقي مانده، و سختي‌هايش سپري شده و ثواب آن باقي مانده است. لذا از اين وضع نبايد شكايتي داشت، بلكه بايد از جان و دل سپاسگزاري كرد، نبايد با آن‌ها قهر كرد بر عكس بايد محبت نمود. عمر فاني گذشته‌ي او به‌سبب مصيبت، حايام آتي سعادتمندانه را مي‌يابد. انديشه وهم‌انگيز درباره آلام ايام گذشته، و صرف بخشي از صبر خويش در برابر آن، ديوانگي‌ست.
هم‌چنين انديشه درباره بيماري يا مصايلطيف وهاي آينده‌يي كه هنوز نيامده‌اند و بي‌صبري و گلايه كردن در اين خصوص حماقت است. چه احمقانه است كسي بگويد "فردا و پس فردا گرسنه و تشنه خواهم شد" و امروز مدام نان بخورد و آب بنوشد. به همين ترتيب به مصايب و بيماري‌‌هاي خود قتي كه امروز خبري از آن‌ها نيست بينديشد و از هم اكنون غصه آن‌ها را بخورد، و بي‌صبري كند؛ در حالي كه هيچ اجباري نيست به خود ستم روا دارد؛ اين كار چنان بلاهتي‌ست كه مو‌خورد هر گونه شايستگي و استحقاق شفقت و مرحمت مي‌گردد.
نتيجه:چنان‌كه شُكر موجب فزوني نعمت مي‌شود، شكوه و گلايه نيز مصيبت را
— 21 —
افزايش مي‌دهد و شايسه و ظاحمت را سلب مي‌كند.
سال نخست جنگ جهاني اول فرد عزيزي دچار بيماري سختي شده بود. نزدش رفتم. گلايه دردآميزي كرد و به من گفت: "صد شب است كه سر بر بالين نگذاشته و نخوابيده‌ام." بسيار رنجيده خاطر شدم.
در يك لحظه نكته‌يي به خالب بيمد و گفتم: "برادر من! صد شبانه روز پر مشقت گذشته‌ات اينك در حكم صد شبانه روز مملو از شادي‌ست. نبايد با فكر كردن به روز‌هاي گذشته شكوه كني، بلكه با نگاه به ايام گذشتفراخ و كن. روز‌هاي آينده هم كه هنوز نيامده‌اند؛ به رحمت پروردگارت اعتماد كن؛ در حالي كه ضربه نخورده‌يي گريه مكن، بي‌جهت مهراس و بر عدم، رنگ وجود مزن. به زمان فعلي بينديش؛ قدرت صبري كه در تو هست براي زمان فعلي كافي‌ست. هم‌چون فرمانده د شيطانيي مباش كه با الحاق نيروي جناح چپ دشمن به نيروي جناح راست او قدرت جديدي نصيبش مي‌شود و با اين‌كه جناح راست نيرو‌هاي دشمن مستقر در جناح چپش هنوز نيامده‌اند، نيرو‌هاي خود را در جهات چپ و راست مي‌پراكند، و موجب ضعف مركز مي‌شود و دشداش و كم‌ترين نيرويي مركز را از بين مي‌برد."
گفتم: "برادرجان! تو چنين مكن؛ همه نيروي‌ات را بر زمان حال متمركز كن. به رحمت الهي و پاداش اخروي و به اين‌كه عمر كوتاه و فاني‌ات را طولاني و باقي كرده‌اي بينديش. به جاي اين گلايه درد آميز، داد ايادمانه كن".
او نيز با سروري كامل گفت: "الحمدلله، بيماري‌ام از ده به يك كاهش يافت."
نكته پنجم
شامل سه مسألهبه شرح زير است:
مسأله اول:اصل مصيبت و مصيبت مُضر آن است كه متوجه دين گردد. همواره بايد روايتيبت ديني به درگاه الهي پناه برد و فرياد برآورد، اما مصايب غيرديني در حقيقت مصيبت نيستند؛ نوعي هشدار رحماني محسوب مي‌شوند، و همان‌طور كه اگر گوسفندان وارد مزرعه كسي شوند چوپان به سوي‌شان سنگ پرتاب مي‌كند، و گوسفندان به اين‌ترتيب حس مي‌كست و دطاري به آن‌ها داده مي‌شود تا از كاري مُضر
— 22 —
دوري كنند، لذا با رضايت باز مي‌گردند؛ به همين صورت نيز مصايب ظاهري متعددي هست كه هر كدام‌شان اخطار و يه استالهي به‌شمار مي‌روند؛ نوعي كفارة الذنوب‌اند كه غفلت را از بين مي‌برند و با يادآوري ناتواني و ضعف بشر به نوعي آرامش بخش‌اند.
مصيبت اگر از نوع بيماري باشد - چنان‌كه پيش‌تر بيان شد - مصيبت نيست بلست و مي التفات رباني‌ست، تطهير است. در روايت است: "هم‌چنان كه با تكاندن درختي سرسبز و پربار، ميوه‌هايش مي‌ريزد؛ گناهان فردي كه از تب نوبه مي‌لرزد نيز مي‌ريزد."
حضرت عَلَى ع) در مناجات‌اش براي آسايش نفس خويش دعا نكرد؛ او براي عبوديت خود درخواست شفا كرد زماني كه بيماري مانع ذكر لساني و تفكر قلبي‌اش شده بود.
ما با مناجات او به عنوان اولين مقصد مي‌ت هنگفشفاي زخم‌‌هاي معنوي و روحي‌مان را كه نتيجه گناهان است مسألت كنيم.
براي بيماري‌هاي مادي زماني كه مانع عبوديت شوند مي‌توانيم به خدا پناه ببريم، آن هم نه به صورت معترضانه و شكوه‌آميز بلكه متضرعانه و مستمندانه. مادام كه از ربوبيت او خرسننگليسي‌بايست به هر آن‌چه از نقطه‌نظر ربوبيت به ما داده است نيز راضي باشيم.
آخ و اوخ كردن و شاكي بودن به نحوي كه بوي اعتراض به قضا و قدرش را داشته باشد نوعي انتقاد به تده قطع متهم كردن رحيم بودن اوست. كسي كه به قَدَر انتقاد مي‌كند گويي سر خود بر سندان مي‌كوبد و مي‌شكند. او كه رحمت (الهي) را متهم مي‌كند از رحمت محروم مي‌ماند. اگر با دستي كه شكست صدها درصدد انتقام برآيند ترديدي نيست كه قطع شدنش را تسريع خواهند كرد؛ به همين صورت كسي كه گرفتار مصيبتي شده است اگر معترضانه به شكوه و گلايه بپردازد مصيبت را مضاعف خواهد كرد.
مسأله دوم:مصيبت‌هايني جاررا اگر بزرگ ببينيم بزرگ و اگر كوچك ببينيم كوچك مي‌شوند، مثلاً انسان شب‌ها خيالاتي مي‌كند كه اگر به آن‌ها اهميت دهد بيش‌تر شده؛ و اگر توجهي به آن‌ها نكند غايب مي‌شوند. آيينها زنبورهايي كه هجوم آورده‌اند سر و كله بزنيد بيش‌تر حمله مي‌كنند، اما اگر كاري با آن‌ها نداشته باشيد
— 23 —
پراكنده مي‌شوند و مي‌روند؛ به همين ترتيب اگربه‌سويايب مادي نيز اهميت فوق‌العاده‌يي داده شود بيش‌تر مي‌شوند. چنين مصيبت‌هايي به‌سبب كنجكاوي زياد از پيكر عبور كرده، و در قلب ريشه دوانده و مصيبت معنوي را نيز نتيجه مي‌دهند و با استناد به آن ادامه مي‌يابند.
كن ارگاه كسي كنجكاوي مذكور را به‌واسطه توكل و رضا به قضاي الهي از بين ببرد، مصيبت مادي كم و كم‌تر مي‌شود و مانند بريده شدن ريشه يك درخت، خشك شده از بين مي‌رود. براي بيان اين حقيقت زماني گفته بودم:
اي بيچاره! آه و فغان را رها كد. او (شر) بلا (بر خدا) توكل كن
زيرا بدان! كه آه و فغان بلاي اندر خطاي اندر بلاست
اگر بداني بلا ‌دهنده كيست درخواهي يافت كه بلا، صفاي اندر عطاي اندر بلاست
و اگر ندانِ مِثْن! كه تمام دنيا براي تو جفاي اندر پليدي اندر بلا خواهد بود
وقتي جهاني پر از بلا در سر داري چرا براي بلايي ناچيز آه و فغان سر مي‌دهي؟ بيا و توكل كن.
با توكل، بر چهره بلا لبخند بزن، تا بلا نيز متبسم شود. بلا اگر بخنفتارهاك مي‌شود و تغيير مي‌يابد.
هم‌چنان كه در مبارزه، با خنديدن در برابر دشمني سر سخت مي‌توان عداوت را به مصالحه و خصومت را به دوستي تبديل نمود، دشمني نيز كوچك و كوچك‌تر شده، و از بين مي‌رود، روبه‌رو شدن متوكلان اصل وصيبت نيز همين‌طور است.
مسأله سوم:هر زمان حكمي‌ دارد. در زمانه فعلي كه زمانه غفلت است مصيبت تغيير شكل داده است. بلا در برخي دوره‌هاي زماني و در بعضي از افراد بلا نيست لطف الهي‌ست.
من در زمانه كنوني ساير مصيبت ديدگان بيمار را ل مي‌يط اين‌كه مصيبت ضرري براي دين نداشته باشد) سعادتمند مي‌دانم، لذا نگران مقابله با اين نوع مصايب نيستم و اين وضع حس دلسوزي به آن‌ها را در من ايجاد نمي‌كند، زيرا هرگاه جوان بيماري نزدم آمده است، ‌كه خوم كه نسبت به هم‌قطارانش در انجام وظايف ديني و توجه به آخرت برتر است. از همين‌جا در مي‌يابم كه انواع بيماري براي چنين افرادي مصيبت
— 24 —
نيست، نوعي لطف الهي‌ست"كه تو بيماري مزبور حيات دنيوي، فاني و كوتاه مدت او را دچار زحمت مي‌كند، ليكن براي زندگاني جاودان او مفيد است و حكم نوعي عبادت را دارد. اگر او سلامت يابد با سرخوشي حاصل از جواني و سرگرمي‌هاي نامشروع زمانه قادر به محافظت از مَا عَنتباه حاصل از بيماري نخواهد بود و غرق سفاهت خواهد شد.

* * *

خاتمه
حضرت حق براي نشان دادن قدرت بي‌حد و رحمت بي‌منتهايش، در انسان عجزي بي‌حد و فقري نفوس‌ايت قرار داد. نيز براي نشان دادن نقوش بي‌شمار اسماء خود انسان را چون دستگاهي در چنان صورتي آفريد كه از جهات مختلف گرفتار آلام گوناگون مي‌گردد، و در عين حال از جهات گوناگون قادر به اخذ لذايذ است. در َلاةُ تگاه انساني صدها وسيله و ابزار وجود دارد كه الم و لذت و وظيفه و پاداش هر كدام‌شان جداگانه است. اسماي الهي كه در انسان اكبر يعني عالم تجلي نموده است در انسان نيزن انديلم اصغر است كلاً جلوه‌هايي دارد. امور نافعي چون صحت و عافيت و لذايذ انسان را به شكرگويي وا مي‌دارد و دستگاه وجودي او را از جهات گوناگون به سمت وظايف خود سوق مي‌ط يك سنسان به كارخانه شُكر تبديل مي‌شود؛ به همين ترتيب با مصايب، بيماري‌ها، آلام و دردها، و ساير عوارض مُهيج، چرخ‌هاي ديگر دستگاه مذكور را بهقه بلا و حركت در مي‌آورد و معدن عجز و ضعف و فقر را كه در وجود آدمي ‌قرار داده شده به كار مي‌اندازد. به او وضعيتي مي‌دهد كه نه با يك زبان كه با زبان هر عضوي از خدا مدد جويد و به او پناه ببرد. گويي انسان با عارضه‌هاي مذكور به قلم متحركي تبل‌ها ر‌شود كه هزاران قلم جداگانه را در بر مي‌گيرد. در صحيفه حيات يا در لوح مثالي‌اش مقدرات زندگاني خويش را مي‌نگارد و آن را اعلاميه‌يي براي اسماي الهي مي‌كند، حكم قصيده منظومه سبحانيه‌يي مي‌يابد و وظيفه فطري خود را ايفا مي‌كند.

* * *

— 25 —
لمعيي برخ
اين لمعه تا حدودي با ذوق و احساس آميخته است. از آن‌جا كه گوش هيجانات ذوق و احساس چندان بدهكار قواعد عقلي و موازين فكري نيست و آن‌ها را مراعات نمي‌كند، لذا لمعه سوم را نبايد با موازينشان راسنجيد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(قصص:٨٨)
دو و بسييَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي* يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي
كه بيانگر معناي آيه فوق مي‌باشند دو حقيقت مهم را نشان مي‌دهند. اين است كه برخي از واقعيتنقشبنديان ختمه مخصوصي از اين دو جمله براي خود تهيه ديده و آن را "ختمه نقشيه مختصر" ناميده‌اند. حال كه اين دو جمله بيانگر معناي آن آيه عظيم مي‌باشند ما چند نكته از دو حقيقت مهم آن را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نكته نخستفه انب حقيقت يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي هم‌چون عمل جراحي، قلب را از ماسوي تجريد و ارتباطش را با آن قطع مي‌كند؛ به اين‌ترتيب كه انسان به اعتبار ماهيت جامع‌اش با بيش‌تر موجودات ارتباط دارد. نيز در ماهيت جام نَفْسن، قابليت بي‌نهايت محبت قرار داده شده است. اين است كه انسان نسبت به همه‌ي موجودات احساس محبت‌آميزي دارد. او دنياي بسيار بزرگ را هم‌چون خانه خويش و بهشت ابدي را مانند باغ و بوستان خود دوست دارد. اين يا بهلي‌ست كه موجودات مورد علاقه انسان به يك
— 26 —
منوال نمي‌مانند و در حال رفتن‌اند. او همواره از فراق در رنج است. محبت بي‌حد او مدار رنج و عذابي معنوي و بي‌نهايزه‌هاشود. قباحت و قصور حاصل از تحمل رنج و عذاب مذكور متعلق به اوست، زيرا استعداد بي‌حد و حصر محبت كه در قلب اوست به وي داده شده، تا به ذاتي توجه كند كه مات چنينل باقي بي‌نهايت است. انسان محبت مذكور را به خطا صرف موجودات فاني مي‌كند و مرتكب قصور مي‌شود و مجازات قصور را نيز با رنج فراق متحمل مي‌گردد.
تبرّي از اين قصويدي برع علاقه به محبوب‌هاي فاني از اين نظر كه او پيش از آن‌كه محبوب‌ها او را ترك گويند آن‌ها را ترك مي‌كند افاده حصر محبت به محبوب باقي دارد و معنايي‌ست كه از جمله نخست يعني يلاتي كقِي اَنتَ البَاقِي نتيجه مي‌شود و معني‌اش اين است كه باقي حقيقي فقط و فقط تو هستي. ماسوي فاني است. آن‌چه فاني‌ست البته نمي‌تواند مدار علاقه به محبتي باقي و عشقي ازلي و ابدي و قلبي كه براي ابد آفر. اما ه گردد، يعني "مادام كه محبوب‌هاي بي‌شمار فاني هستند، مرا رها مي‌كنند و مي‌روند پيش از آن‌كه ‌آن‌ها تركم كنند من با گفتن يَا بَاقِي اَنتَ ال نوع آ آن‌ها را رها مي‌كنم. فقط تو باقي هستي و مي‌دانم كه با بقاي تو‌ست كه موجودات بقا مي‌يابند و به اين مسأله معتقدم. اين است كه با محبت تو آن‌ها محبوب مي‌شوند؛ وگرنه لايق علاقه قلبي نيستند." در اين حالت قلب از محبوب‌هاي ري
ر صرف‌نظر مي‌كند. مُهر فاني بودن را بر حُسن و جمال‌شان مي‌بيند و علاقه قلبي به آن‌ها را قطع مي‌كند؛ كه اگر چنين نكند به تعداد محبوب‌هايش زخم معنوي بر مي‌دارد.
جمله دوم يعني يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي مرهم و ترياق آن زخم‌هاي بي‌راي جلي‌شود. منظور از يَا بَاقِي اين است: "مادام كه تو هستي، كافي‌ست؛ هر چيز را كفايت مي‌كني؛ مادام كه تو هستي، هر چيز هست".
آري، حُسن و احسان و كمال كه در موجودات سبب محبت است در واقع اشارتي‌ست بر حُسن و احسان و كمال باقي حقي اين زسايه‌هاي ضعيف آن محسوب مي‌شوند كه از پس پرده‌هاي متعدد ديده مي‌شوند. و سايهِ سايه‌هاي جلوه اسماي حسني مي‌باشند.
— 27 —
نكته دوم
در فطرت انسان عشق شديدي به بقا وجود دارد. او حتي در هرربوبيتورد علاقه‌اش به سبب قوّه واهمه، نوعي بقا را توهم مي‌كند و آن گاه آن را دوست مي‌دارد. هرگاه به زوال آن چيز بينديشد يا خبر آن را بشنود عميقاً ناراحت شده، و آري، فرياد مي‌كند. همه فريادهايي كه ريشه در فراق دارند ترجمان گريستن‌هايي‌ست كه از عشق به بقا سرچشمه مي‌گيرد.اگر توهم بقا نباشد او نمي‌تواند ابراز محبت كند. حتي مي‌توان گفت يكي از اسباب وجودي عالم بقا و جنت ابدي آرزوي قدرتمند بقاسن اسلاز عشق شديد به جاودانگي حاصل مي‌گردد كه در ماهيت انسان وجود دارد و در واقع دعايي عام و فطري براي بقا‌ست. باقي ذوالجلال اين آرزوي فطري شديد و اين دعاي عمومي ‌قوي و مؤثر را پذيرفته و براي انسان‌هاي رزه ازعالمي ‌باقي آفريده است.
مگر ممكن است فاطر كريم و خالق رحيم خواسته جزيي معده كوچك و دعايي را كه براي بقاي موقت با زبان حال ادا مي‌كند با آفريدن انواع بي‌شمار غذاهاي لذيذ برآورده سازد و خواسته شديد نوع بشر را كه برآمده از نيازي بزرگين، مهي‌ست، دعايي كلي، دائمي، منطبق بر حق و حقيقت، و داير بر بقا كه با زبان حال و قال بيان مي‌گردد را اجابت نكند؟ حاشا! صدهزار بار حاشا! امكان ندارد نپذيرد؛ اين به‌ هيچ‌وجه ‌‌برازنده حكمت و عدالت و رحمت و قدرت او نيست.
مادام كه انسان شيفته بحالت ابي‌ترديد همه كمالات و لذايذش نيز تابع بقاست و مادام كه بقا مخصوص باقي ذوالجلال است؛ و مادام كه اسماء ذات باقي، باقي‌ست و آيينه‌هاي ذات باقي رنگ و حكم باقي را مي‌گيرند و مظهر رّا و قا مي‌شوند، پس لازم‌ترين كار و مهم‌ترين وظيفه انسان داشتن ارتباط و علاقه به آن باقي و اتصال به اسماء اوست، زيرا هر چه در راه ذات باقي صرف شود مظهر نوي از ز خواهد شد. لذا يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِيِ دوم نمايانگر اين حقيقت است، كه با مداواي زخم‌هاي معنوي بي‌شمار انسان، آرزوي بسيار شديد او به بقا را كه در فطرت دارد به‌واسطه آن برآومايند،‌كند.
— 28 —
نكته سوم
تأثيرات زمان بر فنا و زوال اشيا در اين جهان بسيار متفاوت است. احكام موجودات نيز كه هم‌چون دواير متداخل درون هم‌اند از نقطه‌نظر زوال جداگانه است. ه اگر خر كه دايره‌هاي شمارنده ثانيه‌ها و دقايق و ساعات و روزها در ساعت شبيه هم‌اند، اما در سرعت با يك‌ديگر تفاوت دارند، در انسان نيز دواير جسم و نفس و قلب و روح متفاوتند، مثلاً بقا و حيات و وجود جسم ممكن است در يككر نميا يك ساعت قابل تصور و گذشته و آينده آن معدوم باشد اما در همان حال دايره وجود و حيات قلب روزها پيش از همان روز و روزهاي پس از آن گسترده مي‌باشد. داي ناظرمه روح از سال‌ها پيش و سال‌ها بعد داخل در دايره حيات و وجودش است.
بنابراين استعداد، و از نظر معرفت الهي و محبت رباني و عبوديت سبحاني و مرضيات رحماني كه مدار حيات قلبي و روحي‌ست، عمر فر دلنشمري باقي را دربرمي‌گيرد و عمري ابدي و باقي را نتيجه مي‌دهد و حكم عمر جاويدان و لايموت را مي‌گيرد. آري، يك ثانيه در راه محبت، معرفت و رضاي باقي حقيقي به اندازه يك سال است؛ْتَ الر اين صورت يك سال يك ثانيه مي‌شود. ثانيه‌يي در راه او لايموت و به اندازه سال‌هاست. صدسال اهل غفلت براي دنيا در حكم يك ثانيه است.سخن مشهوري هست؛ مي‌گويند:
سِنَةُ الفِرَاقِ سَنَةٌ و سَنَةُ الوِصَالِ سِنَةٌ
يعني يك ثانيه فراق به قو احترسال طولاني‌ست و يك سال وصال به قدر ثانيه‌يي كوتاه است، اما من كاملاً بر عكس اين مطلب را مي‌گويم: وصال يعني حتي يك ثانيه وصال لِوَجه الله در دايره رضاي باقي ذوالجلال نه فقچار فقال بلكه پنجره دائمي ‌وصال است و يك سال در فراق آميخته با غفلت و ضلالت نه هزار سال، كه در حكم يك ثانيه است. سخن زير مشهورتر از سخن پيشين است:
أرْضُ الفَلَاتِ مَريقت، َعْدَاءِ فِنْجَانٌ * سَمُّ الخِيَاطِ مَعَ الاَحْبَابِ مَيْدَانٌ
و حكم ما را تأييد مي‌كند.
يكي از معاني صحيح سخن مشهور پيشين اين است: وصال موجودات فاني مادام كه فاني‌ست هر ‌قدر طولاني هم يقت ايد باز كوتاه است. يك سالش چون ثانيه‌يي سپري مي‌شود و خيالي حسرت‌آميز و رؤيايي تأسف‌بار مي‌شود.قلب انساني كه
— 29 —
خواهان بقاست اگر سالي در وصال باشد تنها در ثانيه‌يي شايد ذره‌يي ذوق كسب كند. ثانيه فراق نيز يك سال نيست، بلكه سال‌هاست، زيرا عوراني اق فراخ است. فراق براي قلبي كه خواهان بقاست اگر حتي يك ثانيه هم باشد به قدر سال‌ها آسيب و زيان در بردارد، زيرا فراق‌هاي بي‌پايان را يادآوري مي‌كند. براي محبت‌هاي مادي و سفلي، گذشته و آينده مملو از فراق است.
به همين دليقوهي ذوييم:‌ اي انسان‌ها! آيا مي‌خواهيد عمر فاني، كوتاه و بي‌فايده خود را باقي، طولاني و مفيد و پر ثمر كنيد؟ مادام كه چنين خواسته‌يي اقتضاي انسانيت است پس عمر خود را صرفا ناحقاقي حقيقي كنيد، زيرا هر آن‌چه متوجه باقي شود مظهر تجلي بقا مي‌شود. مادام كه انسان به شدت خواهان عمري طولاني‌ست روشن است كه عاشق بقاست و مادام كه چاره‌يي براي تبديل عمر فاني به عمر باقي وجود سيس بو به لحاظ معنا اين امكان هست كه عمر خويش را طولاني كنيم بي‌شك انساني كه انسانيت‌اش سقوط ننموده است در جستجوي آن چاره بر خواهد آمد و براي به فعليت در آوردن آن امكان خواهد كوشيد و به‌سوي موفقيتيز و فخواهد نمود. چاره مورد نظر اين است: "براي خدا كار كنيد؛ براي خدا ديدار كنيد؛ براي خدا تلاش كنيد." در دايره رضاي لِلّٰه، لِوَجهِ الله و لِاَجلِ الله حركت كنيد. در آن صورت هر دقيقه عمرتان حكم ساام مي‌ا خواهد داشت.
در اشاره به همين حقيقت، نص قرآن نشان مي‌دهد كه شبي چون ليلة القدر در حكم هزار ماه است كه عبارت از هشتاد و اندي سال مي‌شود؛ت مي‌آين ترتيب زمان معراج نيز كه دقايقي بيش نبوده و بر اساس سرّ "بسط زمان" كه قاعده‌يي مُحقق در ميان اهل ولايت و حقيقت است حكم سال‌هاي زيادي را داشته و اشاره به حقيقت مذكور است، وجود آن را اثبات مي‌كند و بر وقو ابر دعل آن صحه مي‌گذارد. مدت چند ساعته معراج وسعت و احاطه و درازايي به قدر هزاران سال دارد، زيرا (پيامبر) از طريق معراج وارد عالم بقا شد. چند دقيقه از عالم بقابي‌ايجن سال اين دنيا را در بر مي‌گيرد. رويدادهاي مبتني بر "بسط زمان" كه در ميان اولياء الله به وفور وقوع يافته نيز بر همين حقيقت استوار است. روايت كرده‌اند كه برخي از اوليا در يك دقيقه كار يك روز را اخته شوي‌داده‌اند. بعضي از آن‌ها در يك ساعت وظايف يك سال را انجام داده‌اند. برخي در يك دقيقه قرآن را ختم
— 30 —
مي‌كرده‌اند. چنين كساني كه اهل صدق و حقيقت هستند بي‌ترديد آگاهانه به مأمورادروغ تنزل نمي‌يابند. نيز مشاهده عيني حقيقت "بسط زمان" همان‌طور كه آيه ‌قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‌ (كهف: ١٩)فه حضره ‌وَلَبِثُوا فِى كَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا‌ (كهف:٢٥) نشان از "طي زمان" دارند، آيه ‌وَاِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌ ‌رو شد) نيز "بسط زمان"را نشان مي‌دهد. توسط آن‌ها كه با تواتري مكرر و بي‌شمار نقل شده نمي‌تواند مورد ترديد واقع شود. نوعي از "بسط زمان" كه مورد تأييد هر كس مي‌باشد در عالم رؤيا مشاهده مي‌شو و محا براي ديدن خوابي كه انسان مي‌بيند و حالاتي كه از سر مي‌گذراند و سخناني كه در عالم رؤيا بيان مي‌كند و لذت‌هايي كه مي‌برد يا دردهايي كه تحمل مي‌كند در عالم بيداري به روز يا روزها نياز است.
نتيجه:اگر چه انسان فاني‌ست ليكن براي بيدن به شده است و به عنوان آيينه‌يي براي ذاتي باقي آفريده شده و موظف به انجام كارهايي‌ست كه ثمرات باقي در بردارد و به او صورتي داده شده تا بتواند مدار نقش‌ها و جلوه‌هاي اسما باقي ر آن ساقي گردد. در اين حال وظيفه حقيقي و سعادت چنين انساني اين است كه با تمام اعضا و جوارح و توانايي‌هايش در دايره رضايت آن باقي سرمدي به اسما او در آويان را ا توجه به او در راه ابد طي طريق نمايد؛ همان‌گونه كه زبان‌اش يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي مي‌گويد قلب و روح و عقل و همه لطايف (وجودي‌اش) نيز ميبا اين چنين بگويند:
هُوَ البَاقِي، هَوَ الاَزَلِيُّ الاَبَدِي، هُوَ السَّرمَدِي، هَوَ الدَّائِمُ، هُوَ المَطْلوبُ، هُوَ المَحْبُوبُ، هُوَ المَقْصُودُ، هُوَ المَعْبُودُ
سُبْحَانَكمي‌پردعِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم
‌رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا

* * *

— 31 —
لمعه چهارم
"منهاجُ السُنّه" شاي، قناعن رساله تشخيص داده شده است.
مسأله امامت مسأله‌يي فرعي‌ست اما چون اهميت زيادي به آن داده شده در رديف مسايل ايمانيه قرار گرفته و در علم كلام و اصول دين مورد توجه واقع شده است. بدين سبب و به دليل مناسبتش با خدمت اساسي ما به قرآن و ايمان به صُ وَهُيي درباره‌اش بحث كرده‌ايم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِطل مي‌حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ
(توبه:١٢٨)
فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتدعاي اوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيم
(توبه:١٢٩)
قُلْ لاَ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى
(شوري:٢٣)
به يكي دو حقيقت از حقايق عظيم و فراوان آيه عظيمه فوق در "دو مقام" به شرح زير اشاره مي‌كنيم:
— 32 —
مقام نخمايي - شامل چهار نكته به شرح زير است:
نكته نخستبيانگر كمال شفقت و مرحمت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در برابر امت‌اش مي‌باشد. آري، بر اساس روايت صحيحه هنگامي‌ كه همه، حتي انبيا از وحشت محشر "نَفْسي،. معياي" مي‌گويند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با گفتن "اُمَّتي، اُمَّتي" رأفت و شفقت خود را نشان خواهد داد، و نيز اهل كشف تصديق مي‌كنند كه وقتي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بصر در آمد مادرش شنيد كه "امتي، امتي" مي‌گويد. تاريخ زندگاني او و مكارم اخلاقي كه مهربانانه گسترش داد كمال شفقت و رأفت وي را نشان مي‌دهد؛ نيز احساس نياز بي‌پايانش به صلوات‌هاي بي‌انتهاي امتش و علاقمندي كاملاً محبت‌آميزش به سعادت امت نشان از ش الصَّ‌منتهاي او دارد. به اين بينديش كه مراعات نكردن سنت سَنيّه رهبري تا اين درجه مهربان و با محبت تا چه حد نمك نشناسي و بي‌انصافي‌ست.
نكته دوم:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در ميات دنييف كلي و عمومي پيامبري خود گاه در برخورد با امور جزيي و خاص، مهرباني هاي بزرگي نشان داده است. مهرباني هاي بزرگ او در مواجهه با امور جزيي و خاص، در ظاهر با اهميت فوق العاده مسئوليت پيامبري اش تناسبي ندارد. اما حقً اوران است كه پيامبر راس و نماينده سلسله اي بود كه مي بايست مدار و محور مسئوليت هاي كلي و عمومي نبوت باشد و امر جزيي مذكورموجب اهميت فراوان آن سلسله عظيم و نماينده اش مي شد. مثلا محبت فوق العاده و اهميت فراوان رسول اكرم عَليهِ تو، هاةُ و السّلام در حق حضرت حسن و حضرت حسين در سنين خردسالي محبتي نبود كه صرفا از شفقت خانوادگي و احساس خويشاوندي سرچشمه بگيرد بلكه محبت به يكي ازسرسلسله هاي خط نوراني رسالت كه توسي و سرمنشاء جماعت به غايت مهمي بود كه وراثت نبوي را بر عهده داشت و نماينده و چكيده آن بود. آري رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حضمي‌گرد (رض) را با كمال مهرباني به آغوش مي گرفت و سرش را مي بوسيد و اين كار را در واقع به حساب بسياري از وارثان نبوت و حاملان شريعت احمدي (ع)، مهدي مثالاني چون غوث اعظم شاه گيلوضوع ر از نسل مبارك و نوراني سلسله حضرت حسن (رض) بوده اند انجام مي داد. او با نظر نبوت خدمات قدسي آنان در آينده را مي ديد و تقدير و تحسين مي نمود و به علامت اين تقدير و تحسين سر حضرت حسن (رض) را مي ب بكند.يا مهرباني و محبت فوق العاده اي كه پيامبر نسبت به حضرت حسين (رض) داشت و گردن او را مي بوسيد در واقع به نام ائمه عالي مقام و ورثه حقيقي نبوي و ذوات نوراني مهدي مثال، چون زين العابدين و جعفر صادق بود كه از سلسله نوراني حضرت هل نفارض) بوده اند؛ او گردن (مبارك) حسين (ع) را به حساب مسئوليت هاي رسالت و دين اسلام بوسيد و با اين كار كمال شفقت به حسين (ع) و اهميتي را كه براي اوافتند،بود نشان داد.
آري ذات احمدي با قلب غيب آشنا و نظر نوراني و چشم آينده بين خود كه قادر بود عرصه حشر را در دنيا از زمان بعثت تا ابد ببيند و از زمين بهشت را و فرشتگان را مشاهده كند و حوادث پنهان در پس مبتنيهاي ظلمات ماضي از زمان آدم (ع) تا كنون را روئيت نمايد و حتي مظهر روئيت ذات ذوالجلال گردد، بي ترديد سلسله اقطاب و ائمه و مهدياني را كه در پي حضرت حسن و حضرت حسين بوده اند مشاهده مي نمود و به نام همه آن ها سر آن دو بزرگوار را مي بوسيد. آري دد با ن پيامبر بر سر حضرت حسن (رض) شاه گيلاني سهم بزرگي دارد.
نكته سوممعناي آيه اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى طبق قولي چنين است: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مقابل اجراي مسؤوليت رسالت، دستمزدي بعد اواهد مگر مودت به آل بيتش. اگر گفته شود در اين معنا فايده‌يي مبتني بر قرابت خويشاوندي ديده مي‌شود؛ در حالي كه مسؤوليت پيامبري بر اساس سرّ
‌اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللسْرَارتْقيكُمْ‌
(حجرات: ١٣) مي‌بايست بر مدار قربيت الهي جريان يابد نه قرابت خويشاوندي.
مي‌گوييم: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با نگاه غيب آشناي خود ديده است كه آل بيتش در عالم اسلام حكسر اين‌يي نوراني را خواهند داشت. اكثريت مطلق كساني كه در ميان تمام طبقات عالم اسلام وظيفه رهبري و ارشاد مردم به‌سوي كمالات انساني را بر عهده مي‌گيرند از ميان آل بيت برخور است است. او مي‌دانست دعاي امت در تشهد نماز در خصوص "آل" يعني
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَي سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَي آلِ سَيِّدِنَا مُحَمّدٍ كَمَا صَلَّيتَ عَلَي اِبرَاهِيمَ وَ عَلَي آلِ اِبراهِيمَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ
پايمان‌ مي‌شود، يعني
— 33 —
هم‌چنان كه در ملت ابراهيمي، ‌انبيا و رهبران نوراني با اكثريت مطلق از "آل" و نسل ابراهيم (ع) هستند در امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در انجام وظايف عظيم اسلامي خاطر ار طرق و مسالك، اقطاب آل بيت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را مانند آن‌چه در انبياي بني اسرائيل بود، ديده است. به او فرمان داده شد بگويد:
قُلْ لاَ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى
و به ا در غييب خواهان مودت امت نسبت به آل بيت گرديد. طبق روايت‌هاي ديگري كه تأييد‌كننده همين حقيقت مي‌باشند پيامبر فرموده است: "دو چيز را در ميان شما باقت محمدذارم، اگر بدان‌ها تمسك جوئيد نجات خواهيد يافت: يكي كتاب خدا و ديگري آل بيتم." زيرا آل بيت است كه منبع سنت سَنيّه مي‌باشد و از آن محافظت مي‌كند و مكلف به التزام به آن از تمامي‌جهات است.
مبتني بر همين سرّ است كه حقيقت حديث مذكور ي همانان "تبعيت از كتاب و سنت" بيان گرديده است. پس مراد از آل بيت در مسؤوليت پيامبري، سنت سَنيّه است. كسي كه پيروي از سنت سَنيّه را كنار بگذارد نه تنها از آل بيت نچون درلكه دوست حقيقي آل بيت نيز نمي‌تواند باشد.
هم‌چنين سرّ آن‌كه ‌پيامبر علاقمند است امت خود را پيرامون آل بيت جمع كند اين است كه: او به اذن الهي مي‌دانست به مرور ران بخل بيت بسيار متكثر خواهد شد و اسلام نيز دچار ضعف مي‌شود. در آن صورت جماعت به هم پيوسته كثير و بسيار قدرتمندي لازم است تا مركز و مدار پيشرفت معنوي جهادارد وم شود. به اذن الهي به اين مطلب انديشيده و آرزو كرده است امتش را گرد آل بيت جمع كند.
آري، افراد آل بيت نيز در ايمان و اعتقاد اگر از سايرين خيلي جلو نباشند دمِنْ شم و التزام و طرفداري (از اسلام) بسيار جلوتر هستند، زيرا آن‌ها از نظر فطري و نسلي و ذاتي طرفدار اسلام‌اند. طرفداري جبلّي (ذاتي) حتي اگر ضعيف و بي‌رمق و ناحق هم باشد از بين رفتني نيست. كسي كه بالبداهه حس مي‌كند طرفداري از حقي بود بيار نيرومند، كاملاً مطابق حق و در غايت شكوه و عظمت كه تمام اعضاي سلسله اجدادش دلبسته‌اش بوده‌اند و موجب شرف‌شان مي‌شده و جان‌هايشان را براي آن فدا مي‌كرده‌اند، چه‌قدر فطري و اساسي‌ست، مگر ممكن است دست از طرفداري
— 34 —
خود بردارد؟ اهل بيت بهق خير سلام فطري و شدت التزام‌شان كوچك‌ترين نشانه به نفع اسلام را چون برهاني قوي مي‌پذيرند؛ چرا كه فطرتاً طرفدار اسلام‌اند، اما ديگران بعد از برهاني قوي ملتزم مي‌شوند.
نكته چهارم:به مناسبت نكته سوم به طور خلاصه به مسئله اي اات مذكواهيم كرد كه مدار نزاع شيعيان و اهل سنت و جماعت بوده و آن را چنان بزرگ كرده اند كه وارد كتاب هاي عقايد ايماني شان شده و از مباني ايماني بشمار مي رود. مسئله اين است: اهل سنت و جماعت مي گويد حضرعَ الا(ع) چهارمين خليفه از خلفاي راشدين است. حضرت صديق افضل است. او براي خلافت شايسته تر بود و به همين دليل نخستين خليفه شد.
شيعيان مي گويند: حق از آن حضرت علي (رض) بود. حق او را غصب كردند. حضرت علي (رض) از همه افضل بود. خلاصه مدعيات آنان چنده شود، مي گويند: احاديث نبوي وارد شده درباره حضرت علي (رض)، اين كه حضرت علي (رض) با عنوان "شاه ولايت" مرجع اكثريت مطلق اولياء و طريقت هاست، صفات خارق العاده شجاعت و علم و عبادت، و شدت علاقه حضرت پيامبر عَليهِ الصّبه حساو السّلام به او و آل بيتي كه سرسلسله اش اوست، نشان مي دهد كه او افضل است. خلافت همواره حق او بود اما اين حق را غصب كردند.
پاسخ:اقرارهاي مكرر خود حضرت علي (رض) و تبع تمام از بيست سال از خلفا ي سه گانه و عهده دار بودن مقام شيخ الاسلامي آن ها بر ادعاي شيعيان خدشه وارد مي كند. فتوحات اسلامي در زمان خلفاي سه گانه و حوادث مرتبط با جهاد با دشمنان و وقايع زمان حضرت علي (رض) باز از نقطه نظر خلافت اسلامي است كاي شيعيان خدشه وارد مي كند. پس ادعاي اهل سنت و جماعت حق است.
اگر گفته شودشيعه دو قسم است شيعه ولايت و شيعه خلافت؛ و بپذيريم كه قسم دوم كهفتحي ب سياست را به هم مي آميزد ناحق است و در قسم اول غرض و سياستي نيست. حال شيعه ولايت به شيعه خلافت ملحق شده يعني قسمي از اولياء اهل طريقت حضرت علي (رض) را برحق مي دانند و ادعاهاي شيعه خلافت را كه در جهت س لحظه رار دارد تصديق مي كنند.
پاسخ مي دهيم:از دو منظر بايد به حضرت علي (رض) نگريست. اول از نظر كمالات شخصي و مرتبه او. و دوم از اين نظر كه او شخصيت معنوي آل بيت را نمايندگي مي كند. شخصيت معنوي آل بيت كه از عي ماهيت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نشان مي دهد. به اعتبار منظر اول تمامي اهل حقيقت و در راس آن ها حضرت علي (رض) حضرت ابوبكر و حضرت عمر (رض) را مقدم مي دانند. خدمات اسلامي و مقام آن ها در قربيت الهي را بالاتر ديده اند.
ام‌روي كنظر دوم حضرت علي (رض) ممثل و نماينده شخصيت معنوي آل بيت است و چون شخصيت معنوي آل بيت تمثيلي از حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است لذا نمي توان به مقايسه آن ها پرداخت. كه بهه از احاديث نبوي كه به ثناي فوق العاده حضرت علي مي پردازند ناظر به اين دومين نكته هستند. روايت صحيحه اي هست كه اين حقيقت را تاييد مي كند. رسول اكرم عَليهِ ا (رض) ةُ و السّلام فرموده است: "نسل هر نبي از خود اوست و نسل من نسل علي (رض) است."
سرّ آن كه در رثاي شخص علي (رض) بيش از ساير خلفا احاديث فراوان منتشر شده اين است كه در مقابلني ندابناحق امويان و خوارج عليه او، اهل سنت و جماعت كه اهل حقيقت بوده اند روايات مربوط به علي (رض) را فراوان منتشر كردند. ساير خلفاي راشدين تا اين حد مورد هجمه و انتقاد قرار نگرفتند لذا نيازي به انتشار احاديث مربوط به آن ها ديده نمي شد. پيامبر بواسطانه تدنبوت ديده بود كه حضرت علي (ع) در آينده با حوادث دردناك و فتنه هاي داخلي مواجه خواهد شد لذا براي رهايي علي (رض) از ياس و نجات امت از سوء ظن در حق او با احاديث مهمي چون
‌مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ
علي (رض) را تسلي مي دا سوميت را ارشاد مي نمود.
محبت هاي افراطي شيعه ولايت نسبت به حضرت علي (رض) و برتري هايي كه از سوي طريقت ها مطرح مي شود آنان را در مرتبه شيعه خلافت مسئول نمي كند. زيرا اهل ولايت به اعتبار مسلك، با محبت به مرش به ميي نگرند. شان محبت افراط است. فرد آرزو مي كند محبوبش در مرتبه اي بالاتر از مقامي كه دارد ديده شود و در همان مرتبه نيز او را مي بيند. مي توان اهل حال را در هنگام لبريز شدن محبتشان معذور داشت. البته به شرط اين كه برتر بينيُ مَا بر محبت آن ها همراه با ذم خلفاي راشدين و عداوت با آن ها نباشد و فرد از دايره اصول اسلام بيرون نرود. اما شيعه خلافت، چون اغراض سياسي وارد آن شده است موفق به نجات از غرض و تجاوز نمي شود و حق معذور ديده شدن را از دست مي دهد را ا در تاييد عبارت
‌لاَ لِحُبِّ عَلِىٍّ بَلْ لِبُغْضِ عُمَرَ‌
از آن جا كه به دست حضرت عمر (رض) برمليت ايران جراحاتي وارد شد، انتقام خود را در قالب حب عاصه اسن مي دهند؛ خروج عمرو بن عاص عليه حضرت علي (رض) و جنگ فجيع عمر بن سعد در برابر حضرت حسين (رض) موجب بغض و عداوت شديد شيعيان نسبت به نام عمر شده است.
شيعه ولايت حق ندارد به اهل سيات اجماعت انتقاد كند. چرا كه اهل سنت انتقادي به حضرت علي (رض) نكردند و او را به طور جدي دوست دارند. آن ها البته از افراط در محبت كه طبق حديث مهلكنكته"رهيز مي كنند. حديث نبوي در رثاي شيعه حضرت علي (رض) به اهل سنت مربوط مي شود. زيرا شيعيان حضرت علي (رض) كه از محبت درست برخوردارند همان اهل سنت و جماعت اند كه اهل حقيقت مي باشند. همچنان كه محبت افراطي در حق حضرت عيسي (ع) براي نصارا كُشندهخدمت تر خصوص حضرت علي (رض) نيز به همان ترتيب در حديث صحيح تصريح شده است كه افراط در محبت كُشنده است.
اگر شيعه ولايت بگويدبعد از قبول كمالات فوق العاده حضرت علي (رض) ترجيح حضرت صديق (رض) نمي تواند درست باشد.
پاسخر يك ايم:اگر كمالات شخصي حضرت صديق اكبر و فاروق اعظم (رض) را همراه با كمالات زمان خلافتش كه توام با وظيفه وراثت نبوت بود در يك كفه ترازو بگذاريم و كمالات خارق العاده ش مادارت علي (رض) را همراه با درگيري هاي مربوط به خلافت كه از وقايع دردناك داخلي سرچشمه مي گرفت و گريزي از آن نبود و موجب سوء ظن هايي شد در كفه ديگر ترازو قرار دهيم بي شك ك كه وجت صديق (رض) و يا فاروق (رض) و يا ذي النور (رض) سنگين تر خواهد بود. اين را اهل سنت ديده اند و ترجيح داده اند. همچنان كه در كلام هاي دوازدهم و بيست و چ بود، ثبات شده است مرتبه نبوت نسبت به ولايت چنان عالي است كه يك درهم تجلي نبوت بر يك باتمان (واحد وزن؛ هر باتمان تقريبا معادل ٨ كيلو گرم است.م) تجلي ولايت ترجيح دارد. از اين نقطه نظر است كه چون سهم حضرت َسُنَ كبر (رض) و فاروق اعظم (رض) در وراثت نبوت و تاسيس احكام رسالت از سوي خداوند بيشتر داده شد موفقيت هايشان در زمان خلافت دليلي شده است براي اهل سنت و جماعت. كمالات شخصي حضرت علي (رض) نمي تواند سهم بيود تا كور از وراثت نبوت را از اعتبار ساقط كند لذا حضرت علي (رض) در زمان خلافت دو شيخ مُكرم، شيخ الاسلام آن ها شد و آن ها را محترم داشت. چگونه ممكن است اهل حق و سنت كه حضرت علي (رض) را دوست دارند و برايش احترام قائل اند مندرجرا كه حضرت علي (رض) دوستشان داشت و حرمتشان را نگاه مي داشت دوست نداشته باشند و احترامشان نكنند؟
اين حقيقت را با مثالي توضيح مي دهيم. مثلا از ارثيه فردي بس سفينهوتمند به يكي از فرزندانش بيست باتمان نقره و چهار باتمان طلا داده مي شود. به ديگري پنج باتمان نقره و پنج باتمان طلا مي دهند. به ديگري نيز سه باتمان نقره و پنج باتمان طلا داده مي شود. گرچه سهم دو ورشتر مذي از نظر كميت اندك است اما به لحاظ كيفي قابل توجه مي باشد. فزوني اندكي از سهم طلاهاي حقيقت اقربيت الهي كه از وراثت نبوت و تاسيس احكام رسالت توسط شيخين تجلي مي يابد مانند مثالي كه ذكر شد بر ازدياد كمين‌ترتخصي و قربيت الهي و كمالات ولايت و قربيت كه از جوهر ولايت نشات مي گيرد غلبه مي كند. در مقايسه بايد به اين نكات توجه داشت، وگرنه با مقايسه ولايت و علم و شجاعت شخصي آن ها صورت حقيقت تغيير مي يابود. بعيت معنوي آل بيت را كه در ذات حضرت علي (رض) تمثل يافته است نمي توان با حقيقت محمديه (ع) كه از جهت وراثت مطلقه در شخصيت معنوي آل بيت تجلي مي يَ لاَ ايسه نمود. چرا كه در آن جا سرّ عظيم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام وجود دارد.
اما شيعه خلافت در مقابل اهل سنت و جماعت جز شرمندگي هيچ حق ديگري ندارد. آن ها با اين كه ادعا مي كنند حضرت عليات روحرا فوق العاده دوست دارند اما از ارزش او مي كاهند و مذهبشان اقتضاي سوء اخلاق او را دارد. زيرا مي گويند: "با اين كه حضرت صديق و حضرت عمر را بنبناحق بوده اند حضرت علي (رض) با آنان مماشات كرد و به تعبير شيعيان تقيه نمود؛ يعني از آن ها ترسيد و رياكاري كرد." متصف كردن قهرمان اسلام، كسي كه عنوان "اسدالله" يافت و فرمانده و راهبر صديقين بود، به رياكاري و ترسويي و اظهار محبت ساخ الله كساني كه علاقه اي به آن ها نداشته است و بيش از بيست سال با ترس و واهمه با آن ها مماشات كرد و از حق كشي ها تبعيت نمود، محبت به او نيست. حضرت علي (رض) از چنين محبتي تبري مي جويد. مبه چندل حق به هيچ وجه از منزلت حضرت علي (رض) نمي كاهد و او را متهم به سوء اخلاق نمي كند؛ چنان فرد شجاع بي نظيري را متهم به ترسو بودن نمي كند و مي گويد: "حضرت علي (رض)گذشته لفاي راشدين را حق نمي دانست يك دقيقه هم آن ها را به رسميت نمي شناخت و از آن ها تبعيت نمي كرد. پس چون آن ها را برحق مي دانست و آن ها را بر خود تررار دا داد غيرت و شجاعت خويش را تسليم راه حق پرستي نمود."
نتيجه:افراط و تفريط در هيچ چيز خوب نيست. درستي نيز در حد وسط است كه اهل سنت و جماعت آن را اختيار كرده است. اما متاسفانه همان طور كه انديشه خاررت فاطهابي تاحدودي زير پوشش اهل سنت و جماعت قرار گرفت شيفتگان سياست و برخي ملحدان نيز به انتقاد از حضرت علي (رض) پرداخته اند. حاشا! مي گويند چون سياست را خوب نمي دانست شايستگي لازم را براي خلافت از خود نشان نداد و نتوست. مروب حكومت كند. به دليل چنين اتهامات غيرمنصفانه اي است كه علويان در برابر اهل سنت در حالت قهر بسر مي برند. اين در حالي است كه اصول اهل سنت و مباني مذهبشان اقتضاي چنين افكاري را ندارد؛ و عكس آن را اثبات مي كنند. اهل سنت را نمي توان با چنياني پدشه هايي كه از سوي خارجيان و ملحدان مي آيد محكوم كرد. اهل سنت بيش از علويان طرفدار علي (رض) هستند. آن ها در تمام خطبه ها و ادعيه خود به شايستگي ثناي حضرت علي (رض) را مي گوت‌شان خصوصا اكثريت مطلق اولياء و اصفياء كه مذهب اهل سنت و جماعت را دارند علي (رض) را مرشد و شاه ولايت مي دانند. علوي ها نبايد با رها كردن خارجيان و ملحدان كه مستحق عداوت اهل سنت و علاني بدند در برابر اهل حق جبهه بگيرند. حتي قسمي از علويان در عناد با اهل سنت آداب سنت را ترك مي گويند. بگذريم، سخن چون بين علما فراوان محل بحث و گفتگو بوده است به درازا كشيد.
اي اهل سنت و جماعت كه اهل حق اه به ساي علويان كه محبت آل بيت را مسلك خويش قرار داده ايد! هر چه زودتر به اين نزاع بي معنا و غيرواقع و مُضر و مخالف حق پايان دهيد.زيرا جريان زندقه كه امروزه به صورت قدرتمندي حكم مي راند يكي ش بدعت را چون وسيله اي عليه ديگري به كار گرفته و از بين خواهد برد و پس از مغلوب كردن يكي، ديگري را نيز نابود خواهد كرد. شما اهل توحيد هستيد و با صدمستقيمطه قدسي اساسي كه در ميانتان است و به اتحاد و اخوت فرا مي خواندتان لازم است مسايل جزيي را كه موجب افتراق مي گردد كنار بگذاريد.

* * *

مقام دوم
شامل حقيقت دوم آيه ذيل مي‌باشد:
مقام دوم تحت عنوان لعمه يازدهم تأليف شده است.
‌فَاِنْ تْمَ لَوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
(توبه: ١٢٩)

* * *

— 35 —
لمعه پنجم
حضرت استاد در حاشيه باب ششم لمعه عربي بيست و نهم ‌ها به اين دو جمله نوشته‌اند:"از آن‌جا كه مراتب اين دو كلام مبارك بيش از علم با فكر و ذكر مرتبط است به عربي ذكر شد ..." خادمان بديع الزمان
بنا بود يكي از حقايق بسيار مهم آيه
حَسْبُنَا ال
— 36 —
لمعه هفتم
شامل هفت نوع اخبارغيبي مندرج در آيه پاياني سوره فتح است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِري باشِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ اِنْ شَاءَ اللّهُ امِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا ٭ هُوَ الَّذِى اَرْسَلَ رَسُولبا نظرالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللّهِ شَهِيدًا ٭ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ اَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَّعًا سُجَّصورت ضبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى اْلاِنْجِيلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ ز آن ههُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَار بگيرْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرًا عَظِيمًا
(فتح:٢٩-٢٧)
اين سه آيه سوره فتح وجوه اعجازي فراواني دارد. وجه اخبار بالغيب از ده وجه كلي اعجاز قرآن معجز البيان، در اين سه آ چاپخاهفت هشت وجه به شرح زير مشاهده مي‌شود:
وجه اول:
لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ...
الي آخر، با قطعيت فتح مكه را پيش از وقوع خبر مي‌دهد. اين امر دو سال بعد به همان صولاً د (قرآن) خبر داده بود واقع مي‌شود.
وجه دوم:عبارت فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا خبر مي‌دهد صلح حديبيه گرچه در ظاهر عليه اسلام ديده مي‌شود و به نظر مي‌رسد قريش در آن تا
— 37 —
حدي غالب شده است، اما به لحاظ معنا در حكم ف دينيزرگ خواهد بود و كليد ساير فتوحات مي‌شود.
در حقيقت شمشير مادي با صلح حديبيه موقتاً در نيام قرار گرفت و شمشير الماس نشان و بارقه آساي قرآن حكيم بيرون آمد و قلوب و عقول را فتحه و حابه مناسبت مصالحه با يك‌ديگر اختلاط كردند. محاسن اسلام و انوار قرآن پرده‌هاي عناد و تعصبات قومي ‌را دريد و احكامش به اجرا درآمد، مثلاً خالد بن وليد كه از نوابغ جنگ بود و عمرو حكم هاص كه نابغه در سياست بود شكست را نمي‌پذيرفتند، اما شمشير قرآن كه به‌واسطه صلح حديبيه جلوه خود را بروز داد آن‌ها را مغلوب نمود؛ طوري كه حضرت خالد در كمال انقياد خود را در مدينه منوره تسليم اسلام نمود و "سيف الله" لقب گرفت و مي‌شوي براي فتوحات اسلامي‌شد.
سؤالي مهم:حكمت شكست اصحاب فخر العالمين و حبيب رب العالمين حضرت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مقابله با مشركين در انتهاي اُحد و ابتداي حُنَيْن چيست؟
پاسخ:در آن زمان ديد! و مشركان اشخاص زيادي مانند حضرت خالد بودند كه در آينده با بزرگان صحابه هم طراز مي‌شدند؛ با توجه به آينده پر افتخار آنان و براي اين‌كه عزت‌شان به تمامي ‌لطمه نخورد، حت كه دهي در عوض حسنات آتي، پاداش‌شان را از پيش به آن‌ها داد و مانع شد كه عزت‌شان به‌كلي خدشه‌دار گردد. پس مي‌توان گفت اصحاب ايام گذشته مغلوب اصحاب ايام آتي شدند تا اصحاب آتي نه بر اثر ترس از حركت پشيرها بلكه با شوق مشاهده بارقه حقيقت وارد جرگه اسلام شوند و شهامت فطري آن‌ها دچار ذلت چنداني نگردد.
وجه سوم:با قيد لاَ تَخَافُونَ خبر مي‌دهد كه "شما در امنيت مطلق كعبه را طواف خواهيد كرد." اين در حالي است كه اكثريت اقوام بدوي جيق و بلعرب دشمن بودند و بخش اعظم قبيله قريش و ساكنان اطراف مكه نيز (با پيامبر) دشمني مي‌كردند. (قرآن) در اين وضع خبر مي‌دهد كه "به‌زودي و بدون اين‌كه احساس ترس و واهمه كنيد كعبه را طواف خواهيد كرد." اطلاع مي‌دهد كه جزيرة انند اخا تحت انقياد خود در مي‌آوريد، همه قريشيان را مسلمان مي‌كنيد و امنيت كامل را برقرار
— 38 —
خواهيد كرد؛ و همان‌طور كه خبر داده بود وقوع مي‌يابد.
وجه‌ چهارم‌:
‌هُوَ الَّذِى اَه شارع رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ‌
با قاطعيت خبر مي‌دهد "ديني كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورده است بر همه دين‌ها غلبه خواهد يافت." اين ختگي مرزماني مي‌دهد كه مسيحيت و يهوديت و مجوسيت صدها ميليون پيرو داشته و دين رسمي‌دولت‌هاي بزرگي چون روم و چين و ايران بوده‌اند، دولت‌هايي كه هر يك خواهدميليون تبعه داشتند. محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هنوز نتوانسته بود بر قبيله كوچك خود كاملاً غلبه كند و حالا گفته مي‌شد دين او بر همه دين‌ها غالب خواهد شد و همه دولت‌ها را شكست خواهد داد. (قرآن) اين خبر را كاملاً واضشعبان قاطعيت مي‌دهد. آينده، با امتداد شمشير اسلام از اقيانوس هند تا اقيانوس اطلس صحت خبر فوق را تصديق نمود.
وجه پنجم:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ اَشِدَّاءُ نتيجه الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا...
ابتداي اين آيه خبر از سجاياي عالي و مزاياي برتر صحابه مي دهد كه موجب‌آميزيد بعد از انبياء ممتازترين نوع بشر بشمار روند؛ و با بيان صريح و جداگانه ي صفات خاص و ممتازي كه طبقات صحابه در آينده متصف به آن مي شوند، به ترتيب به خلافت خلفاي راشدين اشاره مي كواست‌شپس از وفات نبوي طبق نظر اهل تحقيق مقام او را عهده دار مي گردند؛ و از صفات خاصي كه مشهورترين امتيازهاي هر يك از آن هاست خبر مي دهد. به اين ترتيب كه:
در وَالَّذِينَ مَعَهُ حضرت صديق را قصد مي كند كه با (پيامبر) معيت مخصوصه و مصاحبد. گاه داشت و بواسطه وفاتش كه پيش از ديگران بود باز هم در معيت او قرار گرفت و ممتاز شد. با اَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ حضرت عمر را نشان مي دهد كه در آينده با فتوحات خود دُول كره ارض را به لرزه درمي آورد و با عدا أَنتَن صاعقه با ستمگران بشدت برخورد خواهد كرد. با رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ نيز از حضرت عثمان خبر مي دهد كه در زمان آماده شدن وقوع مهمترين فتنه، با كمال مهرباني و شفقت براي اين كه بين مسلمانان خونريزي نشود روح خويش ربارها و نفس خود را تسليم كرد و هنگام قرائت قرآن با مظلوميت شهيد شد. به همين ترتيب با
تَريهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوَانًا
خبر از وضعيت حضرت علي (رض) در آيندهممكن اد كه قهرمانانه و با كمال شايستگي وارد سلطنت و خلافت شد و با اين حال كمال زهد و عبادت و فقر و قناعت را اختيار نمود، و همگان تصديق كرده اند ركوع ها و سجده هاي فراوان داشته است؛ (آري اين بخش از آيه) خبر است بد علي (رض) مسئول نبردهاي زمان فتنه نبود و نيت و مطلوب او فضل الهي بوده است.
وجه ششم:
‌ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ‌ از دو بُعد زير اخبار ا نيازت:
بُعد اول:اوصاف صحابه در تورات را كه در نسبت با فردي اُمّي ‌مانند حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در حكم غيب است خبر مي‌دهد. آري، در تورات (چنان‌كه در مكتوب نوزدهم بيان شده است) پيرامون اصحاب پيامبري كه د او ب الزمان مي‌آيد اين عبارت وجود دارد: "بيرق قدسيان را دارند" يعني اصحاب او اهل طاعت و عبادت و اهل صلاحيت و ولايت هستند. اين اوصاف در تورات با تعبير قدسيان يعني ي انساه "مقدس"‌اند بيان شده است. با اين‌كه به‌سبب ترجمه تورات به زبان‌هاي گوناگون تحريفات زيادي در آن به وجود آمد، اما (تورات فعلي) در آيات متعدد حكم ‌ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ‌ را تصديق حتي‌اش.
بُعد دوم: اخبار غيبياين است كه با ‌ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ‌ خبر مي‌دهد "صحابه و تابعين در عبادت به درجه‌يي مي‌رسند كه نورانيت روح با تطر چهره آن‌ها مي‌درخشد و بر اثر كثرت سجود بر پيشاني آن‌ها مُهري از نوع خاتم ولايت ديده خواهد شد." آري، آينده اين مطلب را به‌وضوح و با قطعيت اثبات كرده استو از جحبوحه فتنه‌هاي
— 39 —
عجيب و دغدغه‌هاي سياسي، افراد فراوان بسيار مهمي‌چون زين العابدين كه شبانه روز هزار ركعت نماز مي‌خواند يا طاووس يمني كه چهل سال نماز صبح را با وضوي نماز عشاء خواند، سرّ ‌ذلِكَ مَثَلُهُمْ فهست و َّوْريةِ‌ را نشان داده‌اند.
وجه هفتم:عبارت
‌وَ مَثَلُهُمْ فِى اْلاِنْجِيلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْاَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِتناد بِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ‌
از دو بُعد زير اخبار غيبي‌ست:
بُعد اول:خبر دادن از اخبار مربوط به صحابه در انجيل كه در نسبت با نبي اُمي‌ در آسمانب است.
آري، در وصف پيامبري عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه در آخر الزمان مي‌آيد در انجيل آياتي مانند
مَعَهُ قَضِيبٌ مِنْ حَدِيدٍ وَ اُيز اگرُ كَذَالِكَ
وجود دارد، يعني هم‌چون حضرت عيسي (ع) بي‌شمشير نيست، پيامبري صاحب السيف خواهد آمد كه مأمور است به جهاد و اصحابش نيز شمشير به‌دحكمت‌اأمور به جهادند؛ در جايي از انجيل مي‌گويد: "من مي‌روم تا رييس عالم بيايد." يعني رييس عالم مي‌آيد. به عبارت ديگر از دو فقره مذكور انجيل دانسته مي‌شود كه گرچه تعداد اصحاب در آغاز اندك و توان‌شان ناچيز به نظر خواهد رسيد اما چو چشم و (نباتات) نشو و نما مي‌كنند و مي‌بالند و پر قدرت مي‌شوند. آن‌گاه زماني كه غيض كفار را در گلويشان خفه مي‌كنند با شمشيرهايشان نوع بشر را مُسخر خ فداكاته و اثبات خواهند كرد كه رييس‌شان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رييس عالم است. اين مطلب دقيقاً بيانگر معني آيه سوره فتح مي‌باشد.
بُعد دوم:عبارت مزبور خبر مي‌دهد، كه اصحاب گرچه به دليل ضعف و تعدادِ اندك، صلح حديبيه راشدند ايرند اما پس از مدت كمي‌چنان قدرت و شكوه و عظمتي مي‌يابند كه در نسبت با سنبله‌هايي كه به دست قدرت بر مزرعه روي زمين كاشته شده و به سبب غفلت نوع بشرِ زمانه‌ي كوتاه، بي‌قوت و ناقص و بي‌بركت‌اند، پرر، خصلو پر ثمر و با بركت افزايش مي‌يابند و نيرو مي‌گيرند و حاكميت‌هاي پر طمطراق را در غيظي برآمده از غبطه و رشك و حسادت رها
— 40 —
خواهند كرد. آري، آينده اين اخبار غيبي را بسيار واضح و درخشان نشان داده است.
در اين خبر اشاره پنهان ديگري هست؛ در حاز
#201صحابه را با توصيفات مهم مورد تمجيد قرار مي‌دهد و در حالي كه از نظر مقام لازم است بزرگ‌ترين پاداش وعده داده شود، با كلمه مَغْفِرَةً اشاره مي‌كند كه در آينده صحابه به‌سبب فتنه‌ها دچار قصورهاي مهمي‌ورد خطند، زيرا مغفرت بر وقوع قصور دلالت دارد. در آن زمان مهم‌ترين مطلوب و عالي‌ترين احسان در نظر صحابه مَغْفِرَةً خواهد بود و بزرگ‌ترين پاداش نيز عفو، و مجازات نكردن است. واژه مَغْفِرَةً همان‌طور كه اين اشاره لطيف را نشان مي‌دهد، با جمله
ود. بنْفِرَلَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَاَخَّرَ‌
(فتح: ٢)
در ابتداي سوره مناسبت دارد. درابتداي سوره، بحث از مغفرت درباره گناهان نيست چرا بن العمبر داراي عصمت است و مرتكب گناهي نمي‌شود، بلكه با معنايي شايسته‌ي مقام نبوت، به پيامبر مژده مغفرت داده مي‌شود و در آخر نيز به صحابه بشارت مغفرت داده مي‌شود. اين امر لطافت ديگري را به اشاره مذكور مي‌افت و گل از ده وجه اعجاز بيان شده در سه آيه پاياني سوره فتح فقط هفت مورد از وجوه فراوان اخبار غيبي را مورد بحث قرار داديم. در انتهاي كلام بيست و ش خود جدرباره قَدَر و اختيار جزيي انسان است به لمعه مهمي ‌از اعجاز موجود در حروف آيه پاياني اشاره شده است. اين آيه انتهايي هم‌چنان كه با عباراتش ناظر بر صحابه است با قيدهايش نيز متوجه احوال ايشان مي‌باشد. همان‌طور كه با الفاظش اوصايندگانه را بيان مي‌كند با حروف و تكرار عددي حروف به كساني چون اصحاب بدر، احد، حنين، صفه و رضوان از طبقات مشهور صحابه اشاره دارد. نيز با جهت توافقي كه مسألهبه كليد نوعي از علم جفر است و با حساب ابجد، اسرار فراواني را افاده مي‌كند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 41 —
به مناسبت اخبار غيبي‌اي كه در آخرين آيه ده استتح با معناي اشاري آمده است و به اين مناسبت كه در آيه زير، همان خبر با همان معناي اشاري آمده است كمي ‌درباره‌اش بحث مي‌كنيم.
توضيح اوكه پياه
‌وَلَهَدَيْنَاهُمْ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِت، زير حَسُنَ اُولئِكَ رَفِيقًا‌
(نسا:٦٩-٦٨)
از هزاران نكته‌يي كه در بيان اين آيه هست به "دو نكته"زير اشاره مي‌كنيم:
نكته اول:هم‌چنان كه قرآن معجز البيان با مفاهيم و معاني صريح، حقايق رشيخين مي‌كند با اسلوب‌ها و ويژگي‌هاي ساختاري‌اش نيز معاني اشاري فراواني را بيان مي‌دارد. هر آيه طبقات معنايي متعددي داشته، و قرآن ريشه در علمي ‌فراگير دارد، لذا ممكن است همه معاني (مورد نظر مفسرين) مراد باشد. مانند كلام انسان نيست كطرم آمبب افكاري محدود و اراده شخصي در يكي دو معنا منحصر شود.
بر اساس همين سرّ، حقايق بي‌شمار آيات قرآن توسط اهل تفسير بيان شده است. البته حقايق بسيار زيادي هست كه مفسران هنوز بيان نكرد مذكور مخصوصاً گذشته از حروف و معناي صريح، در اشارات قرآني علوم بسيار مهمي‌وجود دارد.
نكته دوم:آيه كريمه با تعبير
مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ اُولئِكَ رَفِيقًا‌
به طايهد مگريا و قافله صديقين و جماعت شهداء و اصناف صالحين و انواع تابعين در ميان نوع بشر اشاره مي كند كه مظهر اهل صراط مستقيم و نعمت هاي الهي مي باشند. آيه در عين حال كُمّل آن پنج قسم در عالم اسلام را جداگانه و به صراحت نشَ اِيّدهد و آن گاه امامان و روساي پنج قسم مذكور را با صفات مشهورشان ذكر مي كند؛ نيز با لمعه اعجازآميزي از نوع اخبار غيبي وضعيت روساي طوايف مذكور در آينده را به وجهي مشخص مي كند. مِنَ النَّبِيِّينَد شدن راحت ناظر بر حضرت پيامبر عليه الصلاه و السلام است. وَ الصِّدِّيقِينَ ناظر بر ابوبكر صديق است و بر اين نكته اشاره دارد كه بعد از پيامبر عليه الصلاه و السلام، دومين است و پيش از ديگران در جايگاه او قرار مي گيرد و نام "صده وسائوان مخصوصي است كه از سوي امت به او داده مي شود و او در راس صديقين ديده خواهد شد. تعبير وَ الشُّهَدَاءِ بر هر سه ي حضرت عمر، حضرت عثمان، و حضرت علي رضوان الله عليهم اجمعين دلالت دارد. اين تعبير اشاره دارد كه آن سه، بعد از صديق مظهر خ مي‌پذبوي مي شوند، و به صورت غيبي بيان مي دارد كه هر سه ي آن ها شهيد خواهند شد و فضيلت شهادتشان به فضايل ديگر آن ها علاوه مي گردد. كلمه وَ الصَّالِحِينَ بر ذوات ممتازي چون اصحاب صُفه و بدر و رضوان اشاره دارد و با عبارتيت بيشَسُنَ اُولئِكَ رَفِيقًا‌ و معناي صريح آن، ديگران را به تبعيت از آنان تشويق مي كند و پيروي تابعين را بسيار پسنديده و مايه افتخار نشان مي دهد. و با معناي اشاري حضرت حسن (رضي الله) را نشان مي دهد كه بعد ازره شيط چهارگانه پنجمين بود و موجب تصديق حكم حديث شريف ان خلافه بعدي ثلاثون شده بود و با آن كه مدت خلافت حضرت حسن كم بود براي نشان دادن عظمت ارزش آن و با معدر ايناري به او اشاره مي كند.
نتيجه:آيه پاياني سوره فتح همان طور كه ناظر بر خلفاي چهارگانه است با اخبار تاييد كننده اي از نوع اخبار غيبي به بخشي از وضعيت آن ها در آيندد؛ وگراشاره مي كند. لمعات اعجازي انواع اخبار غيبي كه از معجزات قرآن است، در آيات متعدد به قدري زياد است كه قابل احصاء نمي باشد. اهل ظاهر با نظر ظاهري است كه اين امر را به چهل پنجاه آيه منحصر مي كنند. تعنَا الن قبيل آيات در حقيقت بيش از هزار است. گاه در يك آيه به چهار پنج وجه اخبار غيبي وجود دارد.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنت بزرگُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
توضيح دومي براي تتمه
برادرانم چون اين توضيحات را مفيد دانسته اند هر دو را در اين جا آورده اند وگرنه يكي از آن ها كافي بود.
ي‌دهندفَاُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ اُولئِكَ رَفِيقًا‌ اشارت غيبي بخش پاياني سوره فتح را تاييد مي كند، آنان را كه د شاه گ شريفه فاتحه اهل صراط مستقيم خوانده مي شوند معرفي مي كند و مي گويد مراد از
‌صِرَاطَ الَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ‌
چه كساني اند، همچنين در مسير طولاني ابد الآباد، نوراني ترين، مانوس ترينحوال دترين و جذب كننده ترين قافله رفقا را نشان مي دهد؛ و اهل ايمان و اصحاب شعور را به شدت و به طرز اعجازآميزي به پيوستن و رفاقت با آنان فرامي خواند. اين آيه مانند آيه آخر سوره فتت و يأآن چه در علم بلاغت "معاريض الكلام" و "مستتبعات التراكيب" خوانده مي شود علاوه بر معناي مورد نظر، با معنايي رمزي و اشاري به خلافاي چهارگانه و پنجمين آن ها حضرت حسن (رض) اشاره دارد و جهاتي از تا بهيبي را به ترتيب زير خبر مي دهد.
اين آيه به صورت اخبار غيبي و با معناي صريحش بيان مي دارد قافله انبياء و طائفه صديقين و جماعت شهدا و انواع صالحين و گروه تابعين ان‌هاس صراط مستقيم و در بين نوع بشر مظهر نعمت هاي عالي الهي مي باشند "محسنين" اند؛ همچنين كامل ترين و فاضل ترين اين طوايف در عالم اسلام وجود دارند و طايفه ورثه انبياء از سرّ وراثت نبوت پيامبر آخر الزمان امتداد مي يابد، ني چراغيه صديقين از معدن صديقيت صديق اكبر تسلسل مي يابد؛ همچنين قافله شهدا با مرتبه شهادت خلفاي سه گانه ارتباط مي يابد؛ و جماعت صالحين كه با سرّ
‌وَ الَّذِينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ‌
پيونخي اسبابند، و اصناف تابعين كه سر در سرّ فرمان
‌اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ‌
دارند رفيق راه صحابه و خلفاي راشدين اند. تعبير وَالصِّدِّيقِينَ‌ در معنت علي ري خود از حضرت ابوبكر صديق خبر مي دهد كه پس از رسول اكرم عليه الصلاه و السلام در جايگاه او قرارگرفته، خليفه او مي شود و در ميان امت با عنوان "صديق" شهرت مي يابد و رييس قافله صديقينسَنيّهدد. كلمه ‌وَالشُّهَدَاءِ‌ از شهادت سه تن از خلفاي راشدين خبر مي دهد و اين كه بعد از صديق، به خلافت مي رسند. زيرا "شهداء" جمع است و جمع حداقل سه تن را شامل مي شود. پسم است عمر، حضرت عثمان، و حضرت علي (رضي الله عنهم) بعد از صديق رياست مسلمانان را برعهده خواهند گرفت و شهيد خواهند شد. اين خبر غيبي عينا واقع گرديده است. قيد وَالصَّالِحِينَ خبر مي دهد كه اهل صلاح و تقوا و عبادت همچون اهكند.
كه در طاعت و عبادت مورد ثناي تورات واقع شده اند در آينده تعدادشان افزايش مي يابد؛ با جمله ‌وَ حَسُنَ اُولئِكَ رَفِيقًا‌ پيروي تابعين را كه در علم و عمل با صحابه رفاقت كردند و به تبعيت ان‌ها غا پرداختند مورد تقدير قرار مي دهد و نشان مي دهد كه رفاقت با آن چهار قافله در طريق ابد پسنديده و نيكو است. مدت خلافت حضرت حسن (رض) چند ماه بيشتر نبود. اما چون حديث
‌اِنَّ الْخِلاَفَةَ بَعْدِى ثَلاَثُونَ سَنَةً‌
و اخبار غيبي اعجاز آ. آن‌هيث نبوي
‌اِنَّ ابْنِى حَسَنٌ هذَا سَيِّدٌ سَيُصْلِحُ اللّهُ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ‌
را تصديق مي كند، آيه مذكور براي نشان دادن اهميت خلافت كوتاه مدت حضرت حسن(رض) كه در ميان دو لشَلِكِ گ و دو جماعت عظيم اسلامي صلح برقرار كرد و نزاع را از ميانشان برداشت و براي اين كه پس از خلفاي چهارگانه از پنجمين آن ها ياد كند با معناي اشاري از نوع اخبار غيبي در
‌وَ ح اگر باُولئِكَ رَفِيقًا‌
با سرّي كه در علم بلاغت "مستتبعات التراكيب" ناميده مي شود به نام خليفه پنجم اشاره مي كند.
اسرار فراوان ديگري همچون اخبار اشاري مذكور هست. اما چون به موضوع بحثمان ارتباط نمي يابد فعلاديم ميوده نشد. در قرآن حكيم آيات فراواني وجود دارد كه هر يك از آن ها به وجوه مختلف از نوع اخبار غيبي مي باشند. اخبار غيبيه قرآني از اين دست، هزاران است.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نن ثوابا اَوْ اَخْطَاْنَا
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 42 —
خاتمه
يكي از نكات اعجازي قرآن حكيم كهاز لحاظ توافق و هم‌خواني ظاهر من كه د اين است: اسماي الله، رحمن، رحيم، ربو هوبه جاي اسم جلاله، بيش از چهار هزار بار در قرآن به‌كار رفته است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
نيز (با توجه به نوع دوم حساب ابجد كه بهباغچه‌ حروف هجايي‌ست) چهار هزار و اندي مي‌شود. از خرده‌ها در اعداد بزرگ صرف‌نظر شد چون در تطابق‌ها و هماهنگي‌ها خللي ايجاد نمي‌كند. الم با دو "واو" عطفي كه در بر دارد دويست و هشتاد و اندي مي‌شود؛ كه علاوه‌بر اسد بي با دويست و هشتاد و اندي اسم جلاله در سوره بقره و تعداد آيات سوره بقره كه دويست و هشتاد و خرده‌يي‌ست هم‌خواني دارد، به حساب نوع دوم ابجد كه به طرز هجايي‌ست، چهار هزار و خرده‌يي مي‌شود. اين نيز علاوه ‌بر هم‌خواني با تعداد پنجهم بيششهور و مذكور( از اسماي الله) قطع نظر از خرده‌ها، با عدد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هم‌خواني دارد.
پس مي‌توان گفت بر اساس اين سرّ توافق و هم‌خواني، الم اسمي‌ست كه هم در برگيرنده مسماي خود است، هم اسم مي ‌مه و هم اسم قرآن است، هم فهرست خلاصه‌يي است و هم نمونه و خلاصه و چكيده‌يي براي هر دوي آن‌ها و نيز مجمل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مي‌باشد.
با حساب مشهور ابجد بِسْمِ اللّي‌توانرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ با عدد اسم "رب" مساوي‌ست؛ اگر "ر" مُشدَّد را در الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ دو "ر" به‌شمار آوريم نهصد و نود مي‌شودكه در آن صورت مدار اسرار مهمي‌خواهدر قبضه با نوزده حرفش كليد نهصد هزار عالم مي‌شود.
از لطايف هم‌خواني لفظ جلاله در قرآن معجز البيان اين است كه در بالاي سطر آخر صفحات سراسر قرآن
مقصود قرآني‌ست كه توسط شاگردان بديع الزمان نوشته شدريت مطوي تناسبات لطيفي‌ست.م
هشتاد لفظ جلاله با توافق و هم‌خواني ناظر بر هم‌اند و در بخش سطر انتهايي نيز به همان صورت هشتاد لفظ جلاله وجود دارال كردقاً در وسط
— 43 —
سطرهاي پاياني (برخي) صفحات، پنجاه و پنج لفظ جلاله هست كه بر روي هم انطباق دارند و به نظر مي‌رسد يك لفظ جلاله است كه از پنجاه و پنج لفظ جان كوچركيب مي‌يابد. در ابتداي سطرهاي آخر، با فاصله‌ي كلماتي يك حرفي و گاه سه حرفي و كوتاه، بيست و پنج توافق دقيق وجود دارد كه اگر به پنجاه و پنج موردهاي نواضافه شود هشتاد هم‌خواني را به‌دست خواهد داد كه با هشتاد توافق موجود در نيمه اول سطر و هشتاد توافق موجود در نيمه دوم هم‌خواني كامل دارد.
آيا چنين تناسبات و هم‌خواني‌هاي لطيف، ظريف، منظم، هماهنگ و اعجاز‌آميزي ممكن است بي‌حكمت و عاري رتبط بت (دقيق) باشد؟ حاشا! امكان ندارد. با كليد اين هم‌خواني‌ها و تناسبات مي‌توان درهاي گنجينه‌يي بااهميت را گشود.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِي‌شود أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
سعيد نورسي

* * *

لمعه هشتم
كرامت غيبي غوث اعظم داير بر حزب القرآن است.

* * *

لمعه نهم
اين لمعه را همه نخوانند. اشكمان داريف وحدت وجود را هر كسي نمي‌تواند ببيند و نيازي هم نيست.

* * *

— 44 —
لمعه دهم
رساله سيلي‌هاي محبت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ اين‌كمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ اَمَدًا بَعِيدًا وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَه13
مذكلّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبَادِ‌
(آل‌‌عمران: ٣٠)
اين رساله يكي از اسرار آيه فوق را با بيان سيلي‌هاي محبت‌آميزي كه دوستانم در اثناي خدمت قرآني و در نتيجه سهو و خطاها كه مقتضاي بشريت است متحمل شده‌اند تفسير مي‌كند. سلسله‌يي ا تا كوات خدمت قرآني و نوعي از كرامت غوث اعظم - كه به اذن الهي بر خدمت قدسي مذكور نظارت دارد و با همت و دعاي خود به آن مدد مي‌رساند - بيان خواهد شد تا كساني كه مشغول اين خدمت قدسمي‌آورد در جديت و خدمات خويش ثبات يابند.
كرامت اين خدمت قدسي سه نوع زير است:
نوع اول:مربوط به احضار آن خدمت و سوق دادن خادمان به آن سوي است.
نوع دوم:برطرف كردن مواهمين سور كردن شر مضرات و سيلي زدن به آن‌هاست.
حوادث اين دو قسم زياد و در عين حال طولاني‌ست.
مثلاً مخالفان دين بيش از آن‌چه به طلبه‌هاي نور آزار و اذيت رساندند خود در دنيا متحمل مجازات شدند.
لذا به زمان ديگري موكول مي‌‌رسانن درباره ساده‌ترين آن‌ها كه قسم سوم است بحث خواهيم كرد.
نوع سوم:وقتي كساني كه خالصانه در راه خدمت تلاش مي‌كنند دچار سستي گردند سيلي محبت‌آميزي بر آن‌ها نواخته مي‌ش ظاهر بيدار شوند و خدمت را دوباره از
— 45 —
سر گيرند. وقايع اين قسم بيش از صد مورد است. فقط در بيست مورد از اين حوادث، سيزده چهارده نفر سيلي محبت‌آميز خورده‌اند و شش هفت نفر ديگر متحمل سيلي‌هاي زجرآور شده‌اند.
اولين نفر:حال خوعيد بيچاره است. هر گاه در خدمت فاصله‌يي ايجاد كرده و گفته‌ام به من چه ارتباطي دارد، و مشغول امور شخصي نفسم شده‌ام سيلي خورده‌ام؛ هم‌چنين گمانم اين است كه به دليل اهمال كاري‌ها متحمل سيلي شده‌ام، زيرا هميشه بر خلاف مقصودي كه مرا از خور اغفال سوق مي‌داده سيلي مي‌خورده‌ام. سيلي‌هاي محبتي كه ساير دوستان بااخلاصم متحمل شده‌اند نيز با صرف دقت و توجه معلوم شده است مانند منتأمين يل اهمال در مقصدي بوده و سيلي‌هاي محبت در جهت عكس آن نواخته شده، لذا دانسته‌ايم كه اين قبيل حوادث از كرامات قرآني‌ست.
مثلاً اين سعيد بيچاره به همان مقدار كه در (شهر) وان مشغآورند؟ حقايق قرآني بودم، حكومت وسوسه جو در زمان وقايع شيخ سعيد به ‌هيچ‌وجه ‌‌با من كاري نداشت و نمي‌توانست داشته باشد، اما همين كه گفتم چه ايست. ف به من دارد، به نفس خويش پرداختم و براي نجات آخرتم به جايي چون غار مخروبه‌يي در كوه ارك خزيدم همان موقع بود كه مرا بدون دليل دستگير و تبعيد كردند. به بوردور فرستاده شدم.
در آن‌جا نيز ذكر ماني كه مشغول خدمت قرآني بودم - در آن دوره خيلي مراقب تبعيديان بودند - با اين‌كه همه بايد هر شب خودشان را معرفي مي‌كردند من و طلبه‌هاي با اخلاصم مستثني شديم. من هيچ‌گاه براي معرفي خود (نزد مأموران) نرفتم و آن‌ها را به رسميت نشناختم. استاندارباس متوزي پاشا كه به آن‌جا آمده بود شكايتم را كرد. فوزي پاشا گفته بود "با او كاري نداشته باشيد، فقط احترامش كنيد." آن‌چه باعث شده بود چنين سخنلافت ند قداست خدمت قرآني بود، اما زماني كه انديشه نجات نفسم به ذهنم خطور كرد و به فكر نجات آخرتم
— 46 —
افتادم در خدمت قرآني‌ام فاصله‌يي ايجاد شد، با عكس مقصدم سيلي خوردم. از تبعيدگاهي روانه تبعيدگاه ديگر شدم، يعني مرا به اسپارتا فرستادند.
ميانهاسپارتا باز هم خدماتم را از سر گرفتم. بيست روز بعد برخي افراد بزدل هشدارم دادند: "ممكن است اين وضعيت موجب ناخشنودي دولت شود. بهتر است كمي ‌احتياط كني." انديشه فكر كردن به خود ب انسا در من قوت گرفت. گفتم: "كسي به ديدارم نيايد." نتيجه اين شد كه مجدداً از آن تبعيدگاه به تبعيدگاه ديگر يعني بارلا فرستاده شدم.
در بارلا هرگاه فعاليت‌هايم دچار فترتي مي‌شد و انديشفتن نق خود در من قوت مي‌گرفت حتماً منافقي، ماري از اهل اين دنيا بر من مسلط مي‌شد. مي‌توانم هشتاد حادثه برايتان نقل كنم كه خود در اين هشت سال، از سر گذرانده‌ام، اما براي اين‌كه خسته نشويد مختصر گفتم.
برادران! سيلي‌هاي محبتي را كه به سر خودم آمده بيرونرايتان گفتم، اگر اجازه دهيد و حلالم كنيد مي‌خواهم وقايع مشابهي را كه براي شما هم اتفاق افتاده است بازگو كنم. دلخور نشويد، اگر مايه رنجيدگي خاطر كسي شود نامش را با صراحت بيان نمي‌كنم.
دومي:عبدالمجيد برادر تني‌ه‌ها ودر ميان طلبه‌ها رتبه اول را داشت، و طلبه‌يي عالي و فداكار بود، در (شهر) وان خانه زيبايي داشت، معلم بود و وضع مناسبي داشت. علاقمند بودم به منطقه مرزي بروم كه خدمت قرآني در آن‌جا بيشتر رواج داشت؛ انديشيد و با كساني كه مواان‌آور من بودند گويا به دليل منافعم همكاري نكرد و به رفتنم رأي نداد. دليلش براي عدم همراهي اين بود كه گمان مي‌كرد اگر من به مرز بروم خدمت قرآني‌ا٤) مي‌ و عاري از سياست نخواهد بود و او را هم ممكن بود از شهر اخراج كنند. با خلاف مقصدش سيلي محبت‌آميزي خورد. شهر وان، خانه زيبا و زادگاهش را ترك كرد؛ مجبور شد به ارغاني برود.
سومي:آقاي خ به دلز اعضاي مهم خدمت قرآني وقتي از اگيردير به شهر
— 47 —
خود رفت، چون اسباب لازم براي برخورداري از لذت‌هاي سعادت دنيوي فراهم بود در خدمت قرآني او كه صرفاً اخروي بود تا حدودي فترت ايجاد شد. به پدر و مادرش كه مدت‌ها آن‌ها را نديده بود رسيد، زادگاهش رطل و هو چون با افتخار و با رتبه و درجه (نظامي) رفته بود دنيا به رويش خنديد و برايش زيبا جلوه كرد؛ در حالي كه يا دنيا مي‌بايست با فعال عرصه خدمت قرآني قهر كند يا چنين كسي بايد به دنيا روي خوش نشان ندهد تا با اخلاص و جديت به خدمت قرآني خود بپردازدقديري رچه قلب خلوصي متزلزل نبود اما چون وضع مذكور موجب سستي او شد سيلي محبت‌آميزي خورد. برخي منافقان با تسلط يكي دو ساله بر او موجب شدند لذت دنيا دراز ا از دست بدهد. كاري كردند كه هم دنيا از او قهر كند، و هم او از دنيا. آن‌گاه بود كه به‌طور كامل و با جديت به وظيفه معنوي‌اش درآويخت.
چهاابت شدورد چهارم حافظ احمد مهاجر است، او خود مي‌گويد:
آري، من اعتراف مي‌كنم كه در خدمت قرآني از نقطه‌نظر آخرتم در اجتهاد خود خطا كردم. آرزويي نمودم كه در خدمت ايجاد وقفه كرد، سيلي محبت‌آميز اما شديد و كفاره‌واري خوردم كه حكايتش چنين است:
استاوانان دار نوگرايي‌هاي حكومتي در دين نبود.
منظور بدعت‌هاي مخالف شعائر اسلامي ‌مانند تركي خواندن اذان است.
مسجد من در همسايگي او بود و ماه‌هاي سه‌گانه نزديك مي‌شد؛ ديذكايي مسجدم را ترك كنم هم من ثواب زيادي را از دست خواهم داد و هم مردم محله به بي‌نمازي عادت خواهند كرد. اگر اصول جديد (حكومتي) را نمي‌پذيرفتم از ادامه مسؤوليت در مسجد منع مي‌شدم. طبق اجتهاد خويش آرزو كرب بخورادم كه به قدر جان دوستش داشتم موقتاً به روستاي ديگري برود. نمي‌دانستم او اگر جاي خود را تغيير دهد و به جاي ديگري برود فترتي در خدمت قرآني ايجاد مي‌شود. درست در همان ايام سيلي خوردم. زايد.
حبت‌آميز اما چنان وحشتناكي كه هنوز بعد از سه ماه عقلم به سرم نيامده است. خدا را شكر كه با خبر قطعي استادم به او يادآوري شده است به
— 48 —
رحمت الهي اميدوار باشيم كه هر دقيقه از آن مصيبت در حكم يك م التمادت خواهد بود. چرا كه خطاي مذكور مبتني بر غرضي نبود، صرفاً وقتي به آخرتم انديشيده بودم چنان آرزويي از ذهنم خطور كرد.
پنجمي:مربوط به حقي افندي‌ست. او چون اين‌جا نيست مانند خلوصي كه وكالتش را داشتم،َهِ الالت از طرف او مي‌گويم: زماني كه حقي افندي وظيفه طلبگي‌اش را به درستي ايفا مي‌كرد فرماندار بد اخلاقي آمد. حقي بر‌اي اين‌كه به استاد و خحقوق ااني نرسد نوشته‌هايش را پنهان نمود و موقتاً خدمت نوريه خويش را رها كرد. ناگهان يك پرونده دادگاهي برايش گشوده شد كه معناي سيلي محبت‌آميز را داشت و به موجبش مي‌بايست هزار ليره شويد مي‌كرد. يك سالي با آن تهديد مواجه بود، تا اين‌كه آمد و در اين‌جا ديدار كرديم. پس از بازگشت، خدمت قرآني و وظيفه طلبگي‌اش را از سر گرفت. حكم سيلي محبت‌آميز برطرف شد و تبرئه گرديد.
ند و خ براي نگارش قرآن به طرز جديد
منظور نگارش قرآن به طرزي‌ست كه هم‌خواني و توافقات و هماهنگي‌هاي آيات را نشان دهد.
وظيفه‌يي بر عهده طلاب گذاشته شدم استوليتي هم به حقي افندي داده شد. او انصافاً وظيفه‌اش را خيلي خوب انجام داد. يك جزء قرآن را بسيار زيبا نوشت، اما براي تأمين ضرورت‌هاي معيشت، خود را مجبور به قبر اساالت ديد و پنهاني شروع به اين كار كرد. ناگهان سيلي محبت‌آميز ديگري خورد. همان انگشتي كه با آن قلم را به‌دست مي‌گرفت موقتاً شكست. به زبانود و گبه او هشدار داده شد كه نمي‌تواني با اين انگشت هم وكالت دعاوي را بر عهده بگيري و هم قرآن را كتابت كني. ما چون از وكالت دعاوي او خبر نداشتيم از شكسته شدن انگشتش حيرت مي‌كرديم. بعد از آن دانستيم كه خدمت خالصانه قرآني نمي‌خواهد انگشتان نم تو پاكيزه كه خاص اين كار هستند به امور ديگر آلوده شوند. خلاصه، آقاي خلوصي را مانند خود دانستم و از طرف او سخن گفتم؛ حقي افندي نيز عيناً هم‌چون اوست. اگعطا كراري كه كردم راضي نيست، خود، داستان سيلي را كه خورده است بنويسد.
— 49 —
ششمي:بكر افندي‌ست. او نيز چون در اين‌جا حاضر نيست همان‌طور كه به وكالت از برادرم عبدالمجيد گفتم، با اطميناني كه به اعتماد و صداقت او دارم و با استاو داد دانسته‌هاي همه دوستانِ خاصم مانند حافظ شامي ‌و سليمان افندي مي‌گويم: بكر افندي "كلام دهم" را منتشر كرد. "كلام بيست و پنجم" را كه مربوط به اعجاز قرآن است براي نشر قبل از آن‌كه ‌حروف جديد مطرح شود نزد او فرسكرد ار برايش نوشتيم هم‌چنان كه هزينه چاپ "كلام دهم" را ارسال كرديم هزينه "كلام بيست و پنجم" را نيز خواهيم فرستاد. نفس بكر افندي او را فريب مي‌دهد و با در نظر گرفتن اوضاع فقيرانه من اين ملاحظه را مي‌كند كه هزينه

(طنه ٤٠٠ ليره خواهد شد و احتمالاً اين مبلغ را از جيب خود بايد بپردازد و استاد هم به اين امر راضي نخواهد شد، لذا "كلام بيست و پنجم" چاپ نشد و خسارت بزرگي به خدمت قرآني وارد گردي ŞNدو ماخلاص نهصد ليره به دست دزدان افتاد. او سيلي محبت‌آميز و شديدي خورد. ان‌شاءالله نهصد ليره ضايع شده حكم صدقه را خواهد داشت.

هفتم:حافظ توفيق شامي‌ست. او خود مي‌گويد: آري، من اعتراف مي‌كنم كه ندانسته و به اشتباه به علت كارئل كوچه كردم و وقفه‌يي در خدمت قرآني‌ام ايجاد شد دو سيلي محبت‌آميز خوردم. ترديدي نداشتم كه اين سيلي به همان دليل بوده است.
سيلي اول:خدا را شكر خط عربي طوري به من احسان شده بود كه تا حدودي با قرآن تناسب داشت. استاد پيش از همه از من خواست سه جزءبوديتيويسم آن‌گاه كار بين دوستان ديگر تقسيم شد. اشتياق نگارش قرآن علاقه‌ام به خدمت در كار چرك‌نويس و پاك‌نويس رساله‌ها را از بين برد. از اين‌كه نسبت به دوستان ديگر كه خط عربي نم مَا عتند برترم احساس غرور به من دست داده بود. حتي زماني كه استاد درباره نگارش، از تدبيري برايم سخن گفت، با غرور گفتم "اين كار به من مربوط مي‌شود؛ من اين را مي‌دانم و نيازي به درس گرفتن ندارم." ئكه‌ييمين خطا سيلي شديدي خوردم كه نمونه‌اش را ابداً به خاطر ندارم. نتوانستم به دوستم (خسرو) كه خط عربي را از همه كم‌تر مي‌دانست برسم. همه حيرت كرده‌ بوديم پس ميا دانستيم كه آن، سيلي بوده است.
— 50 —
سيلي دوم:من اعتراف مي‌كنم دو حالت، در رفتار خالصانه و صرفاً لوجه الله‌ام در خدمت قرآني خدشه وارد ‌كرد، اين بود كه سيلي شديدي خوردم. من در اين شهر در حكم فرد غريبي هستم؛ غريبم. گلايند بر د، چون ميانه‌روي و قناعت را كه مهم‌ترين قاعده مورد نظر استاد است رعايت نكردم دچار فقر شدم، چون مجبور بودم با افراد مغرور و خودبين نشست و برخاست كنم (حضرت حق عفو فرمايد) مجبور به ريا و چاپلوسي در ظاهر جوانمرداه‌اش ب مي‌شدم. استادم بارها تذكر و هشدار مي‌داد و وضعيتم را گوشزد مي‌كرد، اما متأسفانه نمي‌توانستم خود را نجات دهم. اين در حالي بود كه شياطين انسي و جني از اين حالت من كه در ضديت با روح خدمت به قرآن بود استفاده مي‌كردند؛ در نتيجه سردي و وقفه‌ين تمثلدمت قرآني ما ايجاد شد.
مقابل اين خطا سيلي شديد (و ان‌شاءالله محبت‌آميزي) خوردم. شكي نماند كه اين سيلي مربوط به همان خطاست، داستان از اين قرار ايت مي‌ من با اين‌كه هشت سال است هم مخاطب استادم هم كاتب چرك‌نويس‌ها و پاك‌نويس‌هايش، اما به مدت هشت ماه هم نتوانسته‌ام از رساله‌هاي نور استفاده كنم. از اين وضع حيرت كرديم. هم من و هم استادم دنبال د شما مديم كه چرا چنين شده است. در حال حاضر مطمئن هستيم كه حقايق قرآني نور است، روشنايي‌ست و با ظلماتي چون تصنع و تملق و تزلزل نمي‌تواند جمع ‌شود. به همين علت معاني حقايق رساله‌ قاعدهر گويي از من فاصله مي‌گرفتند، مي‌گريختند و از دسترسم خارج مي‌شدند. از حضرت حق مسألت دارم از اين پس اخلاصي شايسته آن خدمت عطا كند و از تصنع و ريا در برابر اهل دنيا نجاتم دهد. از برادران به ويژه از استادبا تضعاس دعا دارم.
پرخطا
حافظ توفيق شامي
هشتم:سيراني‌ست. او نيز هم‌چون خسرو يكي از طلبه‌هاي با درايتم بود كه به رساله نور اشتياق داشت. از طلبه‌هايي كه در اسپارتا بودند نظرخواهي كردم درباره هم‌خواني‌ها و توافقات آيات كه كلم شجرهاي اسرار قرآني و مفتاحي مهم در علم جفر است. جز او همه با كمال اشتياق همراهي كردند. او چون در فكر ديگري بود و
— 51 —
دل‌مشغولي ديگري داشت علاوه ‌بر عدم همراهي، مي‌خواست مرا نيز از يهي فر كه قطعي مي‌دانستم منصرف كند. نامه‌يي نوشت كه به جد آزرده خاطرم كرد. گفتم ‌اي واي كه اين طلبه‌ام را از دست دادم. درصدد اصلاح نظرش بر آمدم اما با موضوع ديگري روبه نياز م. سيلي محبت‌آميزي خورد. قريب يك سال را در خلوت‌كده‌يي (يعني در زندان) به‌سر برد.
نهم:حافظ زهدي بزرگ است. او زماني كه در آغروس حكم ناظر طلبه‌هاي نور را داشت مرتبه معنوي و شريف طلبه‌ها را كه پيروي از سنت سَنيّهد ضلالناب از بدعت‌ها را مسلك خويش كرده بودند كافي ندانست و با اين آرزو كه نزد اهل دنيا موقعيتي كسب كند تعليم‌ بدعتي مهم را بر عهده گرفت. مرتكب خطايي كاملاً در تضاد با مسلك‌مانيابد؛ سيلي محبت‌آميز شگفت انگيزي خورد. با حادثه‌يي مواجه شد كه مي‌توانست شرف خانوادگي‌اش را زير و زبر كند. متأسفانه با اين‌كه حافظ زهدي كوچك مستحق سيلي نبود حادثه دردناك مذكور دامن او را هم گرفت.ل ضلالادثه ان‌شاءالله به‌مثابه يك عمل جراحي نافع قلب او را از دنيا رهانده و به شكل كامل متوجه قرآن كند.
دهم:مردي‌ست به نام حافظ احمد (رح). او دو سه سال به صورت قابل تزمان آدر نگارش رساله‌هاي نور فعاليت مي‌كرد و بهره‌مند مي‌شد. اهل دنيا رگ ضعف او را يافته مورد استفاده قرار دادند. آن شوق جريحه‌دار شد. تماسش را با اهل دنيا شروع كرد تا بلكه از اهل دنيا ضرري نبيند و حرفنيز نوه آن‌ها بفهماند و در ضمن موقعيتي كسب نمايد و گشايشي نصيب معيشت سخت خود كند.
در برابر وقفه و زياني كه به دليل فوق متوجه خدمت قرآني شد دو سيلي خورد: اول اين‌كه به رغم معيشت سختش پنج نفر ديگر به خانواده‌اش اضافه شد و دچار پريشان مي تري گرديد. و سيلي دوم: او كسي بود كه در بحث شرف و حيثيت حساس بود و نمي‌توانست اعتراض و انتقاد حتي يك نفر را تحمل كند با اين حال عده‌يي دسيسه گر او را ناآگاهانه چنان سپر بلاي خويصنع خو دادند كه آبرويش زير و زبر شد، يعني نود درصد شرف و آبروي خود را از دست داد و اكثر اطرافيانش را عليه خود كرد. به هر حال
— 52 —
خداوند ببخشد شايد از اين موضوع متنبه شود و دوباره به انجام وظيفوده و پردازد.
يازدهم:با اين احتمال كه ممكن است رضايت نداشته باشد نوشته نشد.
دوازدهم:غالب (رح) است كه معلم بود. او صادقانه و شايان تقدير در پاك‌نويس كردن رساله‌هاي نور بسيار خدمت كرد و در برابر مشكلاتد، و بنشان نداد. بيش‌تر روزها مي‌آمد بسيار مشتاقانه مي‌شنيد و نسخه برداري مي‌كرد. سپس در مقابل سي ليره دست‌مزد، همه كلام‌ها و مكتوبات را برايش نوشتند. هدفش نشر رساله‌ها در زادگاه خود و آگاه كردن هم‌شهريانش به شُكرد، در نتيجه برخي افكار، رساله‌ها را آن‌طور كه انديشيده بود منتشر نكرد و در صندوق گذاشت. ناگهان بر اثر حادثه‌يي دردناك متحمل يك سال غم و اندوه شد. عوض چند نفر دشمن رسمي‌ كه در صورت انتشار رساله‌ها به عداوت با او مي‌پرداختن" تلقيار دشمنان بي‌انصاف و ستمگر زيادي شد و تعدادي از دوستانش را نيز از دست داد.
سيزدهم:حافظ خالد(رح) است. او خود مي‌گويد: آري اعتراف مي‌كنم زماني كه در اررد و سا چرك‌نويس آثاري كه استادم در خدمت قرآني منتشر مي‌كرد با ذوق و شوق حضور داشتم بحث امامت جماعت مسجدي در محله ما مطرح بود. با نيت بر تن كردنِ لباس روحاني و بستن عمامه‌يي كه از قبل قسم باموقتاً در خدمت قرآني‌ام وقفه‌يي ايجاد كردم و ناآگاهانه كنار كشيدم. با عكس مقصدم سيلي محبت‌آميزي خوردم. با اين‌كه هشت نه ماه مسؤوليت امامت جماعذكور نر عهده داشتم و به رغم وعده‌هاي زياد مفتي، به صورت شگفت انگيزي نتوانستم عمامه را ببندم. ترديدي باقي نماند كه اين سيلي محبت‌آميز به دليل همان قصور بوده است. من، هم مخاطب استادم بود و هم كاتب او. او بادر برارفتن من دچار سختي شده بود. به هر حال... باز هم شكر كه پي به قصورمان برديم و دانستيم كه اين خدمت تا چه حد قدسي‌ست و مطمئن شديم كه مانند من صويلاني استادي چون فرشته صيانت‌كننده در پشتمان است.
اضعف العباد
حافظ خالد
— 53 —
چهاردهم:سه مصطفي كه سه سيلي مختصر خوردند:
اول: مصطفي چاووش (رح) هشت سال بود كه در مسجد را بگيكوچك ما از كار بخاري گرفته تا تهيه نفت و كبريت خدمت مي‌كرد. حتي بعدها فهميديم هزينه تهيه نفت و كبريت را از جيب خودش مي‌داده است. هميشه، مخصوصاً جمعه شب‌ها اگر كار ضروري و مهمي ‌نداشت با جماعت بود. اهل دنيا با سوء استفاده از تِ مِنلش به او گفتند: "به عمامه حافظ كه يكي از كاتبان "كلام‌ها"ست اشكال خواهند گرفت. ضمناً بهتر است اذاني كه پنهاني (به زبان عربي) خوانده مي‌شود موقتاً متوقف شود. تو به كاتب بگو تا درباره‌اش اعمال زوايجاد،ه‌اند عمامه را بردارد."
او نمي‌دانست سخن گفتن از برداشتن عمامه كسي كه مشغول خدمت قرآني‌ست براي كسي ‌چون مصطفي چاووش (رح) با آن روح متعالي تا چه حد سنگيند عنصرمي‌شود. سخن آن‌ها را بيان كرده بود.
من آن شب در عالم رؤيا ديدم: مصطفي چاووش در حالي كه دستانش كثيف است پشت سر فرماندار به اتاقم آمد. روز بعدم خاطر گفتم: مصطفي چاووش تو امروز با چه كسي ديدار كردي؟ من تو را با دستان آلوده پشت سر فرماندار ديدم. گفت:‌ "اي واي! چنين حرفي را مختار محل گفت به كاتب بگو. بعدش را نتوانستم بفهمم چه شد."
همان روز حدود يك اوكا و منطق ن؛ تقريباً ١٣٠٠ گرم. م. نفت به مسجد آورده بود. با اين‌كه اصلاً سابقه نداشت، در مسجد باز مي‌ماند. بزغاله‌يي وارد مي‌شود. كامله مردي مي‌آيد و براي تميز كردن كثافات بزغاله‌اي از نزديك سجادزد و ببه اشتباه نفت را به هر طرف مسجد مي‌ريزد. عجيب است كه متوجه بوي آن هم نمي‌شود. در واقع مسجد با زبان حال به مصطفي چاووش مي‌گويد: "ما را به نفت تو ن وقتي يست. به دليل خطايت، نفت را نپذيرفتم." و براي ابراز چنين اشاره‌يي، كاري كرد كه آن مرد متوجه بو نشود. او حتي به رغم تلاش‌هاي زيادي كه مي‌كرد در آن هفته و جمعه شب نتوانست با جماعت همراهي كند و چند نماز مهم
— 54 —
را از دست داد.دگان ب بر اثر اظهار پشيماني و استغفار جدي توانست صفاي پيشين دل را دوباره به‌دست آورد.
دو مصطفاي بعدي: موضوع مربوط مي‌شود به دو مصطفي كه يكي از آن‌ها از طلبه‌هاي ارجمند و فعال من در محله "جلو قلعه" بود و ديگري دوست صادق وب بروجر او حافظ مصطفي (رح). پس از عيد خبر داده بودم، براي اين‌كه دچار مشكلاتي نشويم و در خدمت قرآني وقفه‌يي ايجاد نگردد، مردم فعلاً نزدمان نيايند، و اگر آمدن‌شان واقعاً ضروري‌ست يك نفر يك نفر بيايند. در چنمي‌گفتيتي يك شب سه نفر با هم آمدند. تصميم گرفته شد اگر پيش از طلوع آفتاب هوا مناسب بود بروند. به طرز بي‌سابقه‌يي هم مصطفي چاووش، هم سليمان افندي، هم من، هم آن‌ها نتوانستيم به تدبيري ظاهر و آشكارد، حككنيم. كاري كرده بودند فراموش كنيم. هر كدام‌مان مسأله را به ديگري سپرده و بي‌احتياطي كرديم. آن‌ها پيش از طلوع آفتاب رفتند. چنان باد و بوراني شد كه دو ساعت تمام سيلي خوردند. نگران شدم نكند اجتماعيدا نكنند. تا آن موقع در آن زمستان نه چنان توفاني به پا شده بود و نه من براي كسي تا اين حد نگران شده بودم. مي‌خواستم سليمان را به عنوان ج پس از‌احتياطي در پي‌شان بفرستم تا از صحت و سلامت‌شان مطلع شوم. مصطفي چاووش گفت: "اگر برود او هم گرفتار مي‌شود، بعد من هم بايد به دنبال او بروم، پشت سر من هم بايد عبدالله چاووش بيايد." تَوَكَّلنَا عَلَي الله گفتيم و به انتظاركه از م.
سؤال:مصيبت‌هايي را كه متوجه دوستان خاصتان مي‌شود سيلي مي‌ناميد و عتابي براي ايجاد وقفه در خدمت قرآني تلقي مي‌كنيد. اين در حالي‌ست كه دشمنان واقعي شما و خدمه حضوري در سلامت به‌سر مي‌برند. چرا به دوستان سيلي زده مي‌شود و در كار دشمنان دخالتي نمي‌شود؟
پاسخ:بر اساس سرّ:
اَلظُّلْمُ لاَ يَدُومُ وَالْكُفْرُ يَدُومُ
چون خطاي دوستان در حق خدمت‌مان ظلم محسوب مي‌شود خيلي زود عكس العم و نفسابد، سيلي محبت‌آميزي مي‌خورند و اگر عاقل باشند بيدار مي‌شوند. اما ضديت دشمن با خدمت قرآني و ممانعت از آن، ضلالت و گمراهي به‌شمار مي‌رود. تجاوز آگاهانه يا ناآگاهانه آن‌ها به خدمت قرآني از كارهاي زنادقه به حساب مي‌رود. دد سپرامه دارد، از اين رو آن‌ها غالباً
— 55 —
زود سيلي نمي‌خورند؛ هم‌چنان كه مجازات جرم‌هاي كوچك در همان ناحيه داده مي‌شود و به جرم‌هاي بزرگ در دادگاه‌هاي بزرگ رسب است ي‌كنند؛ جزاي خطاهاي كوچك اهل ايمان و دوستان خاص نيز براي اين‌كه خيلي زود پاك شوند، گاه در دنيا و به سرعت داده مي‌شود، اما جنايات اهل ضلالت آن قدر بزرگ است كه جزاي‌شان در حيات كوتاه دنيوي نمي‌گنجد، لذا به اقتضاي عدالت (الهيدليل يحكمه كبري در عالم بقا حواله مي‌شود، به همين دليل اكثراً در اين‌جا مجازات نمي‌شوند.
حديث شريف
اَلدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الْكَافِرِ
به حقيقت مذكاكرم عره دارد، يعني مؤمن چون در اين دنيا جزاي بخشي از خطاهايش را مي‌بيند دنيا برايش دار مجازات است. دنيا نسبت به آخرت سعادتمندانه آن‌ها زندان و جهنم است، و از آن‌جا كه كافران از جهنمد. بر نخواهند آمد و بخشي از پاداش حسنات‌شان را در دنيا مي‌بينند و سيئات بزرگ‌شان به تأخير مي‌افتد پس دنيا نسبت به آخرت‌شان جنت است، و الا مؤمن در اقصري را نيز از نظر معنا و حقيقت بسيار خوشبخت‌تر است. ايمان مؤمن در واقع حكم بهشتي معنوي را در روح او دارد و كفر كافر آتش جهنمي ‌معنوي را در ماهيت كافر شعله‌ور مي‌كند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مآباد گَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 56 —
لمعه يازدهم
مرقاةُ السُنه و ترياق مرض البدعه
‌لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِن‌ها هَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ
(توبه:١٢٨)
(مقام نخست اين آيه، منهاج السنه؛ و مقام دوم آن، مرقاة السنه است.)
‌فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اا كه بِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
(توبه:١٢٩)
‌قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ
(آل عمران:٣١)
از صدها نكته اين دو آيه عظيم فقط يازده نكته سته ايال در زير بيان مي‌شود:
نكته اول
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرمان داده است:
مَنْ تَمَسَّكَ بِسُنَّتِى عِنْدَ فَسَادِ اُمَّتِى فَلَهُ اَجْرُ مِأَةِ شَهِيدٍ
(در زمان فساد امت‌ام هر كس به سنت من تمسك جويد پاداش و ثوابي هست يد را خواهد داشت.)
— 57 —
آري، تبعيت از سنت سَنيّه قطعاً بي‌اندازه ارزشمند است. به ويژه پيروي از سنت سَنيّه در زماني كه بدعت‌ها چيره شده‌اند ارزش بيش‌تري مي‌يابد. مخصوصاً ترقي اادب كوچكي از آداب سنت سَنيّه در زمان فساد امت، نشان از تقوايي مهم و ايماني نيرومند دارد. پيروي مستقيم از سنت، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به خاطر مي‌آورد. اين به خاطر آوردن از هشدار مذكور،يه به مي‌شود فرد حضور الهي را احساس كند. وقتي در كوچك‌ترين معامله‌يي، حتي در خوردن، نوشيدن و خوابيدن آداب سنت سَنيّه رعايت شود، معامله عادي مذكور يا آن عمل فطري، عبادتي درداشت واب و حركتي شرعي محسوب مي‌شود، زيرا فرد با آن حركت عادي در انديشه پيروي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است و مي‌داند كه ادبي از آداب شريعت مي‌باشد و به ياد مي‌آورد كه او صاحب شريعت است، و از طريق او قلبش متوجه حضرت حق ك و چه حقيقي‌ست مي‌گردد و نوعي آرامش و عبادت كسب مي‌كند.
بر اساس اين سرّ است كه اگر كسي عادت به تبعيت از سنت سَنيّه كرد عادات خود را به عبادت تبديل مي‌كند و تمام عمر خويش را پرثمر و سرشار از ثوابه مي‌ا نمود.
نكته دوم
امام رباني احمد فاروقي (رض) گفته است: "زماني كه در سير روحاني خويش طي طريق مي‌كردم در ميان طبقات اوليا نوراني‌ترين و باشكوه‌ترين و لطيف‌ترين و مطمئن‌ترين اوليا را كسانيمي‌كندكه پيروي از سنت سَنيّه را به عنوان اساس طريقت اتخاذ كرده بودند. اولياي عامي ‌اين طبقه حتي از اولياي خاص ساير طبقات باشكوه‌تر ديده مي‌شدند." آري، گفته امام رباني مجدد الف ثاني (رض) حق است. كسي كه سنت سَنيّه را اساس كار خود قرار مي‌دهد زير لذت ابيب الله، مظهر مقام محبوبيت مي‌گردد.
نكته سوم
عقل و قلب اين سعيد فقير زماني كه تلاش مي‌كرد از كالبد سعيد قديم بيرون آيد به دليل نداشتن راهنما و غرور نفس اماره در ميان توفاني معنوي و به غايت
— 58 —
شگفت، در متن حقايق به شرط دود مي‌پيچيدند و در سقوط و صعودي گاه از ثريا تا ثرا و گاه از ثرا تا ثريا در تلاطم بودند.
در آن زمان مشاهده كردم و ديدم هر كدام از مسايل سنت سَنيّه حتي آداب كوچك آنجبهه ون قطب نماي مجهز به قبله نما كه در كشتي‌ها خط حركت را نشان مي‌دهد در حكم چراغي هستند در راه‌هاي بي‌نهايت تاريك و پر خطر. در آن سياحت روحي خود را در وضعيتي دد كوچه تحت فشارهاي زياد بارهاي بسيار سنگيني بر دوش گرفته‌ام. در همان زمان احساس كردم پيروي از مسايل سنت سَنيّه با وضعيت مذكور همه سنگيني‌ها را از من مي‌گرفت رآن درام مي‌كرد. با تسليم شدن، از ترديدها و وسوسه‌ها يعني از نگراني‌هايي چون "آيا چنين حركتي حق است، مصلحت است؟" نجات مي‌يافتم. هر گاه از (سنت بود د ) دست مي‌كشيدم مي‌ديدم فشارها زياد است؛ راه‌هاي فراواني هست كه معلوم نيست به كجا منتهي مي‌شوند، بار سنگين و من ناتوانم؛ قدرت ديدم كوتاه و راه نيز تاريك؛ هر وقت به سنت مي‌آويختم راه روشن و مسير امن ديده مي‌شد؛ بار سبك مي‌شد و بارهامي‌كردم فشارها هم برداشته مي‌شوند. در همان زمان‌ها بود كه حكم امام رباني را بالمشاهده تصديق كردم.
نكته چهارم
زماني بر اثر رابطه موت و تصديقي كه در قضيه‌ي "‌اَلْمَوْتُ حَقٌّ‌" گندم احالت روحي‌ كه از زوال و فناي عالم سرچشمه مي‌گرفت خود را در عالمي‌ عجيب مشاهده كردم، ديدم من يك جنازه‌ام و بر سر سه جنازه بزرگ و مهم ايستاده‌ام:
اول:ديدم در حكم سنگ قبري هستم بر سر جناشد جلووي هيأت مجموعه مخلوقات جاندار كه با زندگاني من مرتبط‌اند و وارد گور زمان گذشته مي‌شوند.
دوم:خود را بر سر جنازه عظيم هيأت مجموعه انواع ذي حياتان در مزارستان كره زمين كه مرتبط با زندگاني نوع بشر بوده و در گور گذشته دفن احد وزد ديدم؛ احساس كردم عصر حاضر سنگ قبر آن است و من نقطه‌يي بر چهره اين عصر هستم كه زود از بين خواهد رفت؛ و موري كه خيلي زود خواهد مرد.
سوم:از آن‌جا كه مرگ كائناً با هنگامه قيامت محقق الوقوع است، آن را در
— 59 —
حالت واقع شده در نظر آوردم؛ در حالي كه خود را از دهشت حاصل از مرگ و سكرات اين جنازه عظيم در بهت و حيرت مي‌ديدم؛ مشاهده كردم مرگ خودم نيز كه در آينده محقق الوقوع است در همان زمان در حال وقورا مصد با سرّ ‌فَاِنْ تَوَلَّوْا...، احساس كردم همه موجودات و همه محبوب‌هايم با مرگ من، پشت كردند و مرا ترك نمودند؛ تنهايم گذاشتند، و روحم را به‌سوي آينده‌يي در ابد كه به‌صورت دريايي لايتناهي بود مي‌بردند. خواه ناخواه بايد به آن دريا پرتاب مي‌شدم.پرداختتي در آن حال عجيب و بسيار حزين به‌سر مي‌بردم به ياري ايمان و قرآن آيه‌ي
‌فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
به دات در يد و برايم حكم يك كشتي كاملاً امن و درِ سلامت را يافت. روح در كمال امنيت و شادي وارد آن آيه شد.
آري، دانستم كه علاوه ‌بر معناي صريح آيه، معناي اشاري ديگري هست كه تسلاي خاطرم شد و آرام گرفتم، آرامم كرد. معناي صريح آيه خطاهي و اسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌گويد: "اگر اهل ضلالت به تو پشت كردند، از شريعت و سنت تو روي برگرداندند و به قرآن توجهي ننمودند نگران مباش! بگو حضرت حق مرا كافي‌ست، به او توكل مي‌كنم. به بته معا كساني را مي‌آورد كه تبعيت كنند، تخت سلطنت او بر هر چيز محيط است، نه عاصيان قادرند از حدود او بگريزند و نه ياري طلبان بي‌ياري مي‌مانند!"
به همين ترتيب با معناي اشاري مي‌گويدآن زندانسان و ‌اي رييس و مرشد انسان! اگر همه موجودات تو را رها كرده در مسير فنا به‌سوي عدم روند، اگر ذي حياتان از تو دور شوند و با شتاب به راه مرگ روند، اگر انسان‌ها تو را رها كنند و وارد قبرستان شوند، و اگر اه مطلق و گمراهي سخنانت را نشنوند و گرفتار ظلمات شوند نگران مباش! بگو حضرت حق براي من كافي‌ست، مادام كه او هست همه چيز هست. در آن حال، روندگان، به‌سوي عدم نرفتند، به مُلك ديگري كه متعلق به اوست مي‌روند و صاحب آن عرش عظيم به جاي آنان ديگراني‌شان د جنود و نفرات بي‌شمار خود مي‌فرستد. آنان كه به قبرستان رفتند از بين نرفتند، آن‌ها
— 60 —
راهي عالم ديگري هستند. به جاي آن‌ها كسان ديگري را كه وظايفي دارند مي‌فرستد. به جاي آنان كه گمراه شدند مي‌تواند بندگان مطيع خود را كه است. ريق حق‌اند بفرستد؛ مادام كه چنين است پس او جايگزين همه چيزهاست، اگر همه موجودات جمع شوند نمي‌توانند جايگزين لحظه‌يي از توجه او گردند.
به واسطه اين معناي اشاري، سه جنازه شگفت‌انگيزي كه موجب وحشت من شده بودند صورت داي فراافتند، يعني اين‌كه سيري حكمت نما، رفت و آمدي عبرت انگيز، سير و سفري مسؤولانه و دادن و گرفتن وظيفه در متن رحمت و حكمت و ربوبيت تحت تدبيمن با ذوالجلالي - كه حكيم و رحيم و عادل و قدير مي‌باشد - است؛ كائنات اين چنين در تلاطم و حركت است، مي‌رود و مي‌آيد.
نكته پنجم
آيه عظيمه
‌قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ‌
به روز عبطعي اعلام مي‌كند كه پيروي از سنت تا چه حد مهم و لازم است. اين آيه كريمه در قياس‌هاي منطقي، قطعي‌ترين و محكم‌ترين قياس از قياس‌هاي استثنايي‌ست؛ هم‌چنان كه براي مثال منطقي قياس استثنايي گفته مي‌شود: "اگر آفتاب طلوع كند، روز مي‌شود." و براي در دوامثبت گفته مي‌شود: "آفتاب طلوع كرد، پس نتيجه مي‌گيريم كه الان روز است." براي نتيجه منفي گفته مي‌شود: "روز نيست، پس نتيجه گرفته مي‌شود كه آفتاب طلوع نكرده است." اين دو نتيجه سلبي و ايجابي از نظر منطق قطعي‌ست. آيه كريمه فوق نيز د جهان همان ترتيب مي‌گويد: "اگر نسبت به خدا محبت هست بايد از حبيب الله پيروي شود، اگر پيروي نشود نتيجه مي‌گيريم كه نسبت به خدا محبت نداريد."محبت الله تبعيت از سنت سَنيّه حبيب الله را نتيجه مي‌دهد.
آريرا اگ كه به حضرت حق ايمان داشته باشد از او اطاعت مي‌كند و مقبول‌ترين و مستقيم‌ترين و كوتاه‌ترين راه در ميان راه‌هاي اطاعت بدون ترديد راهي‌ست كه حبيب الله نشان داد و دنبال نمود. ذات ذوالجلالِ عالم را مملو از نعمت‌ها نمود و بديهي و ضروري‌ست كه است؛ ايعوران در برابر اين نعمت‌ها خواهان شكرگزاري باشد. ذات ذوالجلالِ حكيمي‌كه كائنات را با معجزات خلقت زيور داد البته
— 61 —
و بالبداهه ممتازترين فرد در بين ذي شعوران را برمي‌گزيند تا مخاطب و ترجمان خويش و مي‌ست ك امام بندگانش قرار دهد. نيز ذات جميل ذوالكمالي كه اين عالم را مظهر تجليات بي‌شمار جمال و كمال خويش كرد البته و بالبداهه كامل‌ترين شيوه عبوديت را به فردي مي‌دهد كه جامع‌ترين و كامل‌ترين مدار و مقياس جمال و كمال و اسماء ست آن خود باشد و وضعيت او را نسبت به سايرين الگو و نمونه قرار مي‌دهد و همه را به پيروي از او خواهد خواند تا ديگران نيز شاهد آن وضعيت نيكو باشند.
نتيجه:محبتام‌تر تبعيت از سنت سَنيّه را لازم مي‌دارد و نتيجه مي‌دهد. خوشا به حال كسي كه در پيروي از سنت سَنيّه سهم زيادي را به خود اختصاص مي‌دهد، و واي بر كسي كه قدر سنت سَنيّه را نداند و وارد بدعت‌ها شودأمور خته ششم
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرموده‌اند:
كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَكُلُّ ضَلاَلَةٍ فِى النَّارِ
يعني براساس سرّ
‌اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‌
(مائده:٣) بعد از آن‌كه ‌قواعد شريعت غَهُ بِموازين سنت سَنيّه به اتمام و اكمال رسيد، نپذيرفتن آن قواعد با طرح مطالب جديد يا حاشا و كلّا طرح بدعت‌هاي جديد كه بوي نقصان احكام شريعت را مي‌دهد گمراهي‌ست، آتش است.
سنت سَنيّه مراتب دارد. قسمي ‌از آن واجب است و نمي‌توان ترك كرد. از اين واهان تفصيلاتش در شريعت غرا بحث شده است، اين‌ها محكماتند و به‌هيچ‌وجه ‌‌نمي‌توان آن‌ها را تغيير داد.
قسم ديگر از نوع مستحبات‌اند. قسم ديگر سنت‌هايي‌ست كه مربوط به عبادت مي‌شود. اين‌ها نيز در كتاب‌هاي مربوط به شريعت بيان شده، و تغيير آن‌ها بدعو قرار
قسم ديگري هست كه از آن‌ها به "آداب" تعبير مي‌كنند و در كتاب‌هاي سيره سَنيّه ذكر شده‌اند. مخالفت با آن‌ها را بدعت نمي‌گويند. البته چنين مخالو به بعي مخالفت با آداب نبوي محسوب مي‌شود و استفاده نكردن از نورانيت آن‌ها و ادب حقيقي به‌شمار مي‌رود. منظور از اين قسم تبعيت از رفتار رسول روز يَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در عرف و
— 62 —
عادات و معاملات فطري‌ست كه با تواتر مشخص شده‌اند. مثلاً سنت‌هاي سَنيّه متعددي هست كه آداب سخن گفتن را نشان مي‌دهد يا قواعد آداب و حالات خوردن و آشاميدن و آرميدن و نوع معاشرت را بيان مي‌كند، از اين نوع ‌يي از "آداب" تعبير مي‌شود. البته كسي كه از اين آداب تبعيت مي‌كند عادات خود را به عبادت تبديل مي‌نمايد و از آداب مذكور فيض مهمي ‌مي‌برد. مراعات كوچك‌ترين آداب، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به خاطر وپ‌هايد و قلب را نوراني مي‌كند.
مهم‌ترين سنت در سنت سَنيّه آن است كه مربوط به نشانه‌هاي اسلام و متعلق به شعائر نيز باشد. شعائر در واقع عبوديتي مربوط به جامعه است كه از نوع حقوق عمومي ‌مي‌باشد؛ همان‌طور عَليه يك نفر چنين سنتي را انجام دهد عموم جامعه از آن استفاده مي‌كند، و در صورت ترك آن نيز عموم جامعه مسؤول خواهد بود. در اين قبيل شعائر ريا جايي ندارد و آن بر همز اعلام مي‌كنند. اگر از نوع نوافل هم باشد از فرايض شخصي مهم‌تر خواهد بود.
نكته هفتم
سنت سَنيّه ادب است. هيچ يك از مسايل آن نيست كه تهي از نور و ادب باشد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرموده است:
اَدَّبَنِى رَبِّى فَاَحْسَنَ ت
— 63 —
پاسخ:ه قاعد:همان‌طور كه صانع ذوالجلال دوست دارد صُنع خود را با كمال اهميت به زيبايي بروز دهد، چيزهاي كريه را زير پرده‌ها قرار مي‌دهد و با تزيين كردن نعمت‌ها نظر دقت را به آن‌ها جلب مبرادرا به همان ترتيب علاقمند است مخلوقات و بندگانش را در برابر ساير ذي شعوران زيبا جلوه دهد. ديده شدن آنان در وضعيت نامناسب و زشت، نوعي عصيان و خلاف ادب در برابر اسمايي چون جميل و مزيِّن و بي مرك حكيم خواهد بود.
به اين‌ترتيب ادب در سنت سَنيّه در حقيقت رعايت ادب محض در حدود اسماء صانع ذوالجلال است.
ثانياً:يك طبيب درستكار نامحرم‌ترين عضو يك فرد نامحرم را مي‌بيند و در مواقع ضرومتوجه توان عضو مذكور را به او نشان داد؛ به اين خلاف ادب نمي‌گويند، گفته مي‌شود اخلاق پزشكي چنين اقتضا مي‌كند. ليكن طبيب مزبور با عنوان رجوليت يا اسم واعظ يا د:ماد عالم ديني نمي‌تواند نامحرمان مذكور را ببيند. ادب اجازه اين كار را نمي‌دهد؛ در غير اين صورت از آن به بي‌حيايي تعبير مي‌شود. به همين صورت صانع و بازال اسامي‌ زيادي داشته، و هر اسم جلوه جداگانه‌يي دارد، مثلاً همان‌طور كه اسم "غفار" وجود گناهان و اسم "ستار" وجود تقصيرات را اقتضا دارد، اسم "جميل" نيز تمايلي به ديدن زشتي ندارد. اسماء جماليه و كماليه هم‌چون "لطيف" و "كريم رسالكيم" و "رحيم" اقتضا مي‌كنند موجودات به صورتي زيبا و در بهترين وضعيت ممكن باشند. اين اسماء جماليه و كماليه نيز مي‌خواهند زيبايي‌هاي خود را در نظر ملائكه و موجودروشي حاني و انس و جن با وضعيت پسنديده موجودات و با حسن ادب‌شان نشان دهند.
آداب سنت سَنيّه در واقع اشاره و قاعده و نمونه همين آداب برتر است.
نكته هشتم
آيه‌ ‌لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ‌... كه پيش از ‌‌ خود و ْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ‌ است پس از آن‌كه ‌كمال شفقت و نهايت رأفت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نسبت به امتش نشان داد با آيه ‌فَاِنْ تَوَلَّوْا مي‌گويد: "اي انسان‌ها! ‌اي مسلمانان! بدانيد كه انكار
— 64 —
مهرباني‌هاي بدت را بدي مهربان كه با شفقت بي‌انتهاي خود شما را ارشاد كرده، و تمام نيرويش را صرف منافع شما مي‌كند و زخم‌هاي معنوي‌تان را با احكام و سنت سَنيّه‌‌يي كه آورده است مرهم مي‌نهد و مداوا مي‌كند، و روي برگرداندن از سنت او و احكاميمي‌كردليغ مي‌كند در حد وارد كردن اتهام به رأفت او كه با چشم مشاهده مي‌شود تا چه حد بي‌انصافي و نابخردانه است! و ‌اي رسول مهربان و ‌اي پيامبر رئوف! اگر پي به شفقت و رأفت عظيمت نبردند و از سر نابخردي پشت به تو كردند و سخنانت ررّ هم دند نگران مباش! ذات ذوالجلال كه جنود ارض و سماوات تحت امر اويند و سلطنت ربوبي‌اش بر تخت عرش عظيم و محيطش حكم مي‌راند تو را كافي‌ست. طوايف مطيع حقيقي را گرد تو جمع نموده و كاري مي‌كند سخنانت را بشنوند و احكامت را بپذيرند!"
آري، در شريعر اين يه و سنت احمديه هيچ مسأله‌يي نيست كه حكمت‌هاي متعددي نداشته باشد. اين فقير با تمام عجز و ناتواني خود مدعي اين مطلب است و آماده اثبات آن مي‌راتب كهفتاد هشتاد رساله نوريه كه تاكنون نگاشته شده براي نشان دادن اين‌كه مسايل سنت احمديه و شريعت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا چه حد داراي حكمت و مطابق حقيقت مي‌باشد دربهه رففتاد هشتاد شاهد صادق مي‌باشد. اگر توان لازم براي اين كار باشد و كار نوشتن ادامه يابد نه هفتاد كه هفت هزار رساله نيز قادر به برشمردن همه آن حكمت‌ها نيست. من اعلام مي‌كنم شخصمي‌شودذوق و مشاهده هزار مرتبه تجربه كرده‌ام كه مسايل شريعت و قواعد سنت سَنيّه در امراض روحاني و عقلي و قلبي خصوصاً در امراض اجتماعي علاجي به غايت سودمند است و مسايل فلسفي و حكيمانه نمي‌تواند جاي آن‌ها راو السّ؛ من اين را شخصاً و بالمشاهده احساس كرده و در رساله‌ها نيز تا حدودي به ديگران ثابت كرده‌ام، كساني كه نسبت به اين ادعا ترديد دارند به اجزاي رسايم و ا مراجعه كنند و ببينند.
حال مقايسه كنيد اگر تا حد امكان براي تبعيت از سنت سَنيّه چنين كسي تلاش شود تا چه حد براي حيات ابدي نافع و تا چه حد سعادت‌آميز و براي حيْرُ مِوي تا چه حد سودمند خواهد بود.
— 65 —
نكته نهم
تبعيت كامل و بالفعل از تمام موارد سنت سَنيّه فقط براي اخص خواص ميسر مي‌گردد. اگر بالفعل هم نشود تبعيت نيت‌مندانه يا بالقصد و طلب جانبدارانه و الزام‌آور آن شد و ده هر كسي بر مي‌آيد.
پيروي از فرايض و واجبات اساساً اجباري‌ست. اگر ترك مستحبات موجود در سنت سَنيّه و بندگي، گناهي نداشته باشد (قدر مسلم اين است كه) امكان از بين رفت مقبول‌هاي بزرگ را فراهم مي‌كند. تغيير دادن (امر مستحب نيز) خطاي بزرگي‌ست. در سنت سَنيّه مربوط به عادات و معاملات هم اگر تبعيت باشد عادات به عبادات تبديل خواهند شد. كسي كه درِنِّى مينه تبعيت نكند عتابي متوجه‌اش نيست اما استفاده‌اش از نورانيت آداب زندگاني حبيب الله كاهش مي‌يابد، اما بدعت‌ها و ايجادهاي جديد در احكام عبوديت به دليل منافي بودن‌شان با سرّ
‌اَلْيَوْمَ اَكْي موجب لَكُمْ دِينَكُمْ‌
مردودند، ليكن اگر بدعت‌ها از نوع اوراد و اذكار و مشرب‌ها در طريقت باشد و به اين شرط كه اصل آن‌ها از كتاب و سنت اخذ شده و به صورت‌هاي جداگانه‌يي باشند، نيز با اصول مقرر و پايه‌هاي سنت سَنيّه مخالفتي نداشته باشند به شرط وي و ن تغيير داده نشوند، بدعت محسوب نمي‌شوند. قسمي ‌از اهل علم البته برخي از اين موارد را داخل در بدعت مي‌دانند و نام "بدعت نيكو" بر آن مي‌نهن السّلامام رباني مجدد الف ثاني مي‌گويد: "من در سير و سلوك روحاني مي‌ديدم كه كلمات روايت شده از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نوراني‌اند و با شعاع نوري سنت سَنيّه مي‌درخشند. وقتي اوراد و اده آن.رخشان و با قوتي را مي‌ديدم كه از او روايت نشده‌اند متوجه مي‌شدم فاقد آن نور هستند. درخشان‌ترين اين قسم روايات نمي‌توانستند با كم مرتبه‌ترين روايت‌هاي قسم اول برابري كنند. از اين‌جا دريافتم كه شعاع (نوراني) سنت سَنيّه اكسير آگاه م‌چنين سنت سَنيّه براي كساني كه در پي نورند كفايت مي‌كند؛ نيازي به جستجوي نور در خارج نيست."
آري، نظر امام رباني كه از قهرمان‌هاي حقيقت و شريعت است نشان مي‌دهد، كه سنت سَنيّه سنگ زيرين سعادت دور از حاست و معدن و منبع كمالات مي‌باشد.
— 66 —
اَللّهُمَّ ارْزُقْنَا اِتِّبَاعَ السُّنَّةِ السَّنِيَّةِ
‌رَبَّنَا امَنَّا بِمَا اَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ
نكته دهم
در آيه
‌قاس از نْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ‌
‌ايجازي اعجازآميز وجود دارد، زيرا جملات زيادي در متن همين سه جمله درج ش كرده . به اين‌ترتيب كه آيه مي‌گويد: "اگر به خداوند جل جلاله ايمان داريد البته مي‌بايست او را دوست بداريد. مادام كه خدا را دوست داريد بايد كارهايي را انجام دهيد كه خدا دوست دارد و لازمه آن تشبه به كسي‌ست كه خدا او را دوست دبرداشتشبه به او نيز پيروي از اوست. اگر از او پيروي كنيد خداوند هم شما را دوست خواهد داشت. در واقع شما بايد خدا را دوست بداريد تا خدا هم شما را دوست بدارد."
همه جملات بيان شده صرفاً معناي مجمل و خلاصه آيه است. پس بايد گفت مهم‌ت موجودصد عالي براي انسان اين است كه مظهر محبت حضرت حق شود. نص اين آيه نشان مي‌دهد كه راه رسيدن به آن مقصد اعلي، تبعيت از حبيب الله و اقتدا به سنت سَنيّه‌‌اش است. اگر در اين مقام "سه نقطه"زير به اثبات برسد حقيقت مذكور كاملاً نمايان خواهو مناس نقطه اول:بشر فطرتاً با محبت بي‌منتهايي نسبت به خالق اين عالم آفريده شده است. محبت نسبت به جمال، پرستش در مقابل كمال و دوست داشتن در مقابل احسكار خوفطرت آدمي ‌قرار داده شده است. محبت مذكور نسبت به درجات جمال و كمال و احسان افزايش مي‌يابد و تا منتها درجه عشق پيش مي‌رود. در قلب كوچك اين انسانِ كوچك عشقي به اندازه تمام عالم جا مي‌گير كره ز، قوه حافظه كه صندوقچه قلب است به قدر يك عدس، در حكم كتاب‌خانه‌يي‌ست كه حاوي هزاران كتاب نگاشته شده مي‌باشد. اين نشان مي‌دهد قلب انسان قادر است كائنات را در خود جاي دهد و حامل همان قدر محبت نيز باشد. يي معنكه در نهاد آدمي‌ نسبت به احسان و جمال و كمال چنين استعداد محبت بي‌منتهايي هست و مادام كه جمال مقدس لايتناهي آفريدگار جهان با آثار نمايانش در عالم ثابت است و كمال قدسي بي‌نهايتشمرتبه با نقوش صنعت
— 67 —
در موجودات نمايان است - بالضروره تحقق مي‌يابد و با انواع احسان و نعمت‌هاي بي‌شمار - كه در تمام ذي حياتان ديده مي‌شود - به يقياد فيللمشاهده وجود احسان‌هاي بي‌حد و حصرش محقق است؛ بي‌ترديد از بشر كه در ميان ذي شعوران جامع‌ترين و در عين حال نيازمندترين و انديشمندترين و مشتاق‌ترين است اقتضاي محبتي بي‌منتها دارد. آري، همان‌طور كه هر انساني در برابر آن خالق گوش بلال مستعد محبتي بي‌منتهاست، آن خالق نيز بيش از همه در برابر جمال و كمال و احسان مستحق محبوبيت مي‌باشد. حتي وجود انواع محبت و علايق شديد در انسان مؤمن نسبت به حيات و بقا و وجود و دنيا و نفس وي بر حات تراوش همان استعداد محبت الهي‌ست. حتي حسيات متنوع و شديد انسان، همان استعداد محبت و رشحات تغيير شكل داده است.
مشخص است انسان به همان ترتيب كه از سعادت خود لذت مي‌برد از سعادت كساني كه با آن‌ها ارتباط دارد نيز لذت مي‌برد، و هم‌چنان كه ن حياتانده‌اش از بلا را دوست دارد نجات‌ دهنده دوستانش را نيز دوست دارد.
براساس اين حالت روحي، انسان اگر از انواع احسان‌هاي الهي كه به هر كس داده شده فقط به اين بينديشد كه آفريدگارم كه مرا از عدم كه ظلمات ابدي‌ست نجات داد و در اين دنيا، عالم زيه حقاير اختيارم گذاشت؛ بي‌شك اين آفريدگار زماني كه اجلم فرا برسد از عدم و نابودي كه نيستي ابدي‌ست نجاتم داده و در جهاني باقي، عالمي‌جاودان و بسيار باشكوه را احسانم خواهد كرد، و حواسي ظاهري و باطني به من عطا خواهد نمود كه در آن‌جا سِي مي‌شو، و از همه لذايذ و محاسن آن عالم استفاده نمايم؛
او به همين ترتيب همه خويشاوندان و دوستان و هم‌قطارانم را نيز مظهر احسان‌هاي بي‌شمار مي‌نمايد. احسان‌هاي مذكور از جهتي متعلق به من خواهد بود، زيرا از خوشبختي آن‌ها لذت مح طبق و سعادتمند مي‌شوم. مادام براساس سرّ اَلْاِنْسَانُ عَبِيدُ اْلاِحْسَانِ همه نسبت به احسان احساس پرستش دارند؛ بي‌ترديد انسان خواهد گفت: اگر در برابر چنين احنفر بيي هميشگي، قلبي داشتم به وسعت همه عالم، مي‌بايست در برابر احسان، مملو از محبت ‌شود. من اگر بالفعل هم چنان محبتي نكنم بالاستعداد، بالايمان، بالنيه، بالقبول، بي هستنر، بالاشتياق، بالالتزام و بالاراده
— 68 —
محبت مي‌كنم و هكذا... به همين ترتيب محبتي كه انسان در برابر جمال و كمال بروز خواهد داد نيز با محبتي كه در برابهي و بن - كه اجمالاً به آن اشاره كرديم - دارد مقايسه شود. كافر به‌سبب كفرش عداوتي بي‌حد و مرز بروز مي‌دهد، او حتي حامل عداوتي ظالمانه و تحقيرآميز در مقابل كائنات و موجودات است.
نقطه دوم:محبت الله مستلزم پيروي از سنت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ را ذلام است، زيرا لازمه دوست داشتن خدا عمل به هر آن چيزي‌ست كه موجب خشنودي او‌ست؛ و اين‌ها نيز به كامل‌ترين صورت در ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بروز مي‌يابد. تشبّه به ذات احمديه در حركات و افعال بابعه بوت زير امكان‌پذير است:
اول: از جهت دوست داشتن خداوند؛ كه اطاعت از اوامرش و حركت در دايره رضايتش، پيروي مذكور را اقتضا دارد، زيرا كامل‌ترين امام در اين كار ذات محبه هيچَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
دوم: مادام كه ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مهم‌ترين وسيله در احسان‌هاي بي‌شمار الهي در حق انسي حيوات بي‌ترديد و به حساب حضرت حق شايسته محبتي بي‌نهايت است. اگر قابليت تشبّه به كسي كه انسان دوستش دارد وجود داشته باشد هر كس فطرتاً علاقمند به تبا اينواهد‌ بود. دوستداران حبيب الله بايد بكوشند با تبعيت از سنت سَنيّه او شبيه او شوند؛ اين امر اقتضاي قطعي دارد.
نقطه سوم:حضرت حق هم‌چنان كه مرحمت بي‌حد و حصري دارد، محبت بي‌پاياني نيز دارد. (خداوند) همان‌طور كه ته‌ي كسن همه مخلوقات عالم و زينت بخشيدن‌شان موجب مي‌شود به صورت بي‌حد و حصري دوست داشته شود مخلوقات و مخصوصاً آفريدگان ذي شعوري را كه دوست داشته شدن خدا را با دوست وند. م پاسخ مي‌دهند دوست مي‌دارد. بالبداهه دانسته مي‌شود كوشش براي جلب نظر ذاتي كه تمام لطايف و محاسن و لذايذ و نعمت‌هاي بهشت فقط جلوه‌يي از رحمت اوست چه مقصد عالي و مهمي ‌مي‌باشد؛ مادام كه براساس نص كلامشض خورشبه او صرفاً با تبعيت از سنت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بروز مي‌يابد، بي‌شك پيروي از سنت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام يك مقصد بزرگ انساني و مهم‌ترين وظيفه بشري محسوب مي‌شود.
— 69 —
نكته يازدهم
شامل "سه مسأله" به شرح زير است:
ِكوه مه نخست:سنت سَنيّه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام سه منبع دارد: اقوال، افعال و احوال او. اين سه نيز خود سه قسم‌اند: فرائض، نوافل و عادات حسنه. در قسم فرض و واجب پيروي و تبعيت اجباري است و كسي كه آن را ترك كند مستوجب عذابمسه نوب خواهد بود، و همه مكلف به تبعيت از آن هستند. در نوافل اهل ايمان مكلف به امر استحبابي هستند، اما ترك آن عذاب و عقابي ندارد، البته در تبعيت از آن و انجامش ثواب‌هاي عظيمي ‌هست و تغيير و تبديل وسيله و ضلالت و خطايي بزرگ است. در عادات سَنيّه او و حركات پسنديده‌اش نيز تبعيت از او حكماً و مصلحتاً و به اعتبار حيات شخصي و نوعي و اجتماعي به غايت نيكو‌ست، زيرا در هر حركت عادي او منافع حياتهَا اماري وجود دارد و با متابعت و پيروي از او آداب و عادات مذكور حكم عبادت را مي‌گيرند.
آري، مادام كه دوست و دشمن اتفاق نظر دارند، كه محاسن اخلاقي ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در بالاترين مراتب قرار هارم او مادام كه همه پذيرفته‌اند (پيامبر) در ميان نوع بشر مشهورترين و ممتازترين شخصيت است؛ و مادام كه با دلالت هزاران معجزه و گواهي جهان اسلامي‌كه او تشكيل داد و با كماه نيز ه داشت و با تصديق حقايق قرآن حكيم كه او مبلغ و ترجمانش بود، او مرشد است و كامل‌ترين انسان كامل، و مادام كه ميليون‌ها نفر از اهل كمال در نتيجه پيروي از او در مي‌كنندمالات او ترقي نموده و به سعادت دو جهان رسيده‌اند؛ ترديدي نيست كه سنت او و حركات او نيكوترين نمونه براي اقتدا و سالم‌ترين راهنما براي پيروي و محكم‌ترين قانون‌ها براي اتخاذ قواعد و موازين گ حرص د. خوشبخت كسي‌ست كه در اتباع از سنت (پيامبر) سهم بيش‌تري داشته باشد. كسي كه به‌سبب سستي و تنبلي از سنت او تبعيت نكند خسارت بزرگي مي‌بيند و كسي كه به آن اهميت ندهد مرتكب جنايتي عظيم شده و كسي كه به انزله و ز آن بپردازد به نحوي كه بوي تكذيب دهد دچار ضلالتي عظيم شده‌ است.
مسأله دوم:حضرت حق در قرآن حكيم فرموده است: ‌وَاِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ‌ (قلم:٤) سرّ حس روايات صحيحه، صحابه‌ي گزين چون حضرت عايشه صديقه (رض)
— 70 —
هنگام تعريف از حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌گفتند: خُلُقُهُ القُرآنُ يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمونه محاسن اخلاقي‌‌ست كه قرآن بيان مي‌دارد، اوست كه بيش كرده اخلاق مذكور را نمايندگي مي‌كند و فطرتاً با همان محاسن آفريده شده است.
در حالي كه هر يك از افعال و احوال و اقوال و حركات چنين ذاتي شايستگي آن را دارند كه براي نوع بشر الگو شوند، ديوانگان هم مي‌فهمند غافلان امت پيامبر كه به او اييفي آمرند، اما به سنت‌اش اهميت نمي‌دهند يا درصدد تغيير آن هستند تا چه حد بدبختند.
مسأله سوم:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چون در معتدل‌ترين وضعيت و كامل‌ترين صورت خلق شده است، لذا حركات و سكنات او براساس اعتدال و خط مستقيمُضر م سيرت سَنيّه‌‌اش به يقين نشان مي‌دهد كه او هميشه از افراط و تفريط اجتناب كرده و همه حركات‌اش همواره در اعتدال و مسير مستقيم بوده است.
آري، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از فرمان ‌فَاسْتَقِادم رسَا اُمِرْتَ‌ (هود:١١٢) به‌طور كامل پيروي مي‌نمود، لذا در راه راست بودن را به يقين مي‌توان در همه افعال و اقوال و احوال او مشاهده كرد.
او از كند ذهني و زيركي فريب‌دهنده كه افراط و تفريط قوه عقليه است و به مثابه م خالص ظلمت آن مي‌باشد مبراست و قوه عقليه‌اش همواره در نقطه حكمت كه مدار استقامت و حد وسط مي‌باشد در حركت است؛ هم‌چنين از جُبن و تهور كه افراط و تفريط و فساد قوه غضبيه است منزه مي‌باشد و قوه غضبيه‌اش با شجاعت قدسي كه مدار استقامت و حد وسط است حر حكم سكند؛ نيز از خمود و فجور كه افراط و تفريط و فساد قوه شهويه است منزه مي‌باشد و قوه شهويه‌اش عفت را كه مدار استقامت است در اعلا درجه معصوميت راهبر قرار داده است؛ و هكذا...
در تمام سنت‌هاي سك ستمگو احوال فطري و احكام شرعي‌اش ميانه‌روي را برگزيده و از افراط و تفريط كه ظلم و ظلمات است و از اسراف و تبذير اجتناب كرده است. او حتي در خوردن و آشاميدن و سخن گفتن ميانه‌ي فيرا راهبر خود قرار داده و از اسراف كاملاً دوري گزيده است.
در ارتباط با تفصيلات اين حقيقت هزاران كتاب تأليف شده است. بر اساس سرّ
— 71 —
اَلْعَارِفُ تَكْفِيهِ اْلاِشَارَةُ به همين يك قطره از اين دريا اكتفا نموده، و ميده و ا با اختصار به پايان مي‌بريم.
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلي جَامِعِ مَكَارِمِ الاَخلَاقِ وَ مَظْهَرِ سِرِّ: ‌وَاِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ‌. الَّذي قَالَ: مَنْ تَمَسَّكَ بِسُنَّتي عِندَ فَسَادِ اُمَّتي فَلَهُ اَج مي‌شواةٍ شَهيدٍ.
‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ الَّذِى هَدينَا لِهذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لاَ اَنْ هَدينَا اللّهُ لَقَدْ جَائَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
سُبْحَانَكَ لاَ ذهب اه لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 72 —
لمعه دوازدهم
شامل دو نكته قرآني ست كه به مناسبت دو سؤال جزيي رأفت بيگ بيان شده است.
بِاسْمِه سُعوت كرَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى اِخْوَانِكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر صديق و عزيزم رأفت بيگ! سؤال‌هاي تو در اين زمان نامساعد مرا در موقعيت سجاي شمار مي‌دهد؛ گرچه دو سؤالي كه اين‌بار مطرح كرده‌يي جزيي هستند اما از آن‌جا كه با دو نكته قرآني متناسبند و سؤال مربوط به كره زمين با انتقادهايي كه به هفت طبقه بودن زمين و آسمان در جغرافيا و نجوم مرتبط است، به نظرم دارانيز اثت‌اند، لذا صرف نظر از جزيي بودن سؤال، به صورت علمي‌ و كلي دو نكته مرتبط با دو آيه كريمه به اجمال بيان خواهد شد. تو نيز پاسخ سؤال‌هاي جزيي‌ات را مي‌گيري.
نكته اول
دو نقطهبه شرح زير است:
نقطه اول:بر اساس سرّ آيات
و باطل ِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ
(عنكبوت:٦٠)
اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ‌
(ذاريات:٥٨)
رزق مستقيماً دد، دو قدير ذوالجلال است و از خزانه رحمت او استخراج
— 73 —
مي‌شود. رزق هر ذي‌ حياتي تحت تكلف و تعهد رباني‌ست، لذا مردن بر اثر گرسنگي غيرممكن مي‌شود، اما در ظاهر بسياري را مي‌بينيم كه بر اثر گرسنگي و محروميت از رزق و روزي مي‌ميرند. حقيقت ان كليد چنين است: تعهد رباني حقيقت است. هيچ كس نيست كه به دليل نداشتن رزق و روزي بميرد، زيرا آن حكيم ذوالجلال بخشي از رزقي را كه به بدن ذي حيات عطا كرده، براي احتياط به صورت پيه و چربي ذخيره مي‌كند. حتي بخشي از رزقي را كه در اختيار سلول‌هاي بدنبر معنارد در گوشه‌يي از سلول‌ها ذخيره و براي زماني كه در آينده رزقي نرسيد به عنوان ذخيره احتياط نگهداري مي‌كند تا مصرف شود.
لذا پيش از به پايان رسيدن اين رزق احتياطي كه ذخيره شده است مي‌ميرنه آن‌همردن مذكور به دليل نداشتن رزق نيست، بلكه به دليل عادتي‌ست كه از سوء اختيار سرچشمه مي‌گيرد؛ و مرضي كه از ترك آن سوء اختيار و عادت حاصل مي كه عاموجب مرگ مي‌شود. آري، رزق فطري كه در بدن ذي حيات به صورت چربي ذخيره مي‌شود به‌طور متوسط تا چهل روز دوام دارد. اين مدت حتي ممكن است بر اثر بيماري يا استغراقي روحاني بيش از دو برابر شود. سيزده سال پيش (حالا ٣٩ س مي‌شو، در ١٩٣٤) روزنامه‌ها نوشته بودند مردي از سر عناد در زندان لندن هفتاد روز چيزي نخورد و حياتش با صحت و سلامت ادامه يافت.
مادام كه رزق فطري از ل صُفهز تا هفتاد هشتاد روز دوام دارد و مادام كه تجلي اسم رزاق به صورت گسترده‌يي در سراسر زمين ديده مي‌شود و مادام كه به صورت غيرقابل انتظاري رزق از پستان و از هيزم جاري مي‌شود و خود را مي‌نماياند، اگر بشر پر شر وند.
حا سوء اختيار خود دخالت نكند اسم رزاق پيش از اتمام رزق فطري به ياري ذي حيات مي‌شتابد و اجازه نمي‌دهد بر اثر گرسنگي بميرد؛ بنابراين كساني كه (در ظاهر) بر اثر گرسنگي مي‌ميرند مرگ‌شان اگر پيش ازوجود شوز باشد قطعاً به دليل بي‌روزي بودن نبوده است، بلكه با توجه به سرّ تَرْكُ العَاداتِ مِنْ المُهْلِكَات به دليل مرض و علتي بر آمده از ترك عادت - عادتي كه ريشه در سوء اختيار دارد - مي‌باشد. از مس‌توان گفت مردن بر اثر گرسنگي ممكن نيست.
— 74 —
آري، بالمشاهده ديده مي‌شود كه رزق با توانايي و اختيار نسبت عكس دارد. براي مثال رزق و روزي نوزاد پيش از به دنيا آمدن، زماني كه از اختيار و توانايي كاملاً محروم است طوري به كر بزره مي‌شود كه حتي نيازمند تكان دادن دهانش هم نيست. بعد، وقتي متولد مي‌شود و باز هم اختيار و تواني ندارد؛ و تنها داراي مختصري استعداد و حسي بالقوه مي‌باشد؛ در حالي كه فقط نيازمند حركتي‌ست كه دهانش را بجنباند، رزق و روزي به كامل‌ترين و پانزدذي‌ترين صورت با ساده‌ترين و لطيف‌ترين شكلِ هضم و به شكل تكويني عجيبي از سرچشمه پستان (مادر) در دهانش گذاشته مي‌شود. پس از آن‌كه ‌تا حدي توان و اختيار يافت رزق سهل و نيكوي مذكور تا حدي در برابر كودك ك مادي ي‌آيد. چشمه پستان مي‌خشكد و رزق او از جاهاي ديگري تأمين مي‌گردد، اما چون توانايي و اختيار او هنوز براي تأمين كامل رزق كافي نيست رزاق كريم محبت و مهربر خاك ر و مادر را مددكار توان و اختيارش قرار مي‌دهد. زماني كه توان و اختيار به كمال مي‌رسد رزق نيز به‌سوي او نمي‌شتابد و در واقع به سرعت در اختيارش قرار داده نمي‌شود. زاي بي جاي خود مي‌ماند و مي‌گويد: "بيا، جستجويم كن، مرا بياب و در اختيار بگير!" پس مي‌بينيم كه رزق با توانايي و اختيار نسبت عكس دارد. حتي در بسياري از رساله‌ها بيان كرده‌ايم كه ناتوان‌ترين و بي‌اختيارترين حيوانات هم به بهاره‌ييكل تغذيه مي‌شوند و به بهترين صورت زندگي مي‌كنند.
نقطه دوم:امكان انواعي دارد؛ داراي اقسامي ‌چون امكان عقلي، امكان عرفي، امكان عادي‌ست. حادثه‌يي اگر در دايره امكان عقلي نباشد رد مي‌شودافي هم در دايره امكان عرفي هم نباشد معجزه است و به سادگي نمي‌توان آن را كرامت دانست. اگر از نظر عرفي و بر اساس قاعده نظيري برايش يافت نشود صرفاً با برهاني قطعي در مرتباش را مي‌توان آن را پذيرفت.
بنابر همين سرّ است كه احوال خارق‌العاده سيد احمد بدوي كه چهل روز نان نمي‌خورد در دايره امكان عرفي قرار مي‌گيرد. هم مي‌توان آن را كرامت دانست و هم يكي از عادات خارق‌العادهما‌ست.ري، به تواتر حالات مستغرق و عجيبي براي سيد احمد بدوي (قدس سره) نقل مي‌شود. او واقعاً هر چهل روز يك‌بار نان مي‌خورد. البته هميشه اين طور نبوده، و چند بار از سر كرامبر اسا شده است. احتمالاً چون در حالت استغراق نيازي
— 75 —
به خوردن نان نمي‌ديده است اين حالت در او حكم عادتي نسبي داشته است. هم‌چون سيد احمد بدوي (قدس سره) چنين كارهاي خارق‌ا شد؛ ااز اولياي متعددي به صورت موثق روايت شده است؛ هم‌چنان كه در نقطه اول اثبات كرديم رزق ذخيره شده بيش از چهل روز دوام مي‌يابد و نخوردن در اين مدت عادتاً ممكن است و چنين چيطان ازاز طريق افراد ثقه درباره مرداني كه حالات خارق‌العاده داشته‌اند روايت شده است، لذا نمي‌توان آن را انكار نمود.
به مناسبت سؤال دوم دو مسأله مهم بيان مي‌شود.
چون با قوانين مي نه تقواعد محدود و موازين خُرد علم نجوم و جغرافي نتوانستند بر سماوات قرآن دست يابند و معاني هفت طبقه موجود در ستاره‌هاي آياتش را كشف كنند به انتقاد از آيه و حتي انكار ديوانه‌وار آن پرداخته‌اند.
اولين مسأله مهم:اين است كه زمين هم مانندبراي ات داراي هفت طبقه است. اين موضوع در نگاه فيلسوفان دوره جديد نسبتي با حقيقت ندارد. دانش آن‌ها درباره ارض و سماوات چنين چيزي را قبول نمي‌كند. به‌سبب اين امر متعرض قسمي ‌ا شد.
ق قرآني مي‌شوند. در اين مورد به اختصار اشاراتي خواهيم داشت.
اول:اولاً معناي آيه چيزي‌ست و افراد و مصاديق آن معنا چيز ديگري‌ست. اگر يكي از افراد متعدد آن معناي كلي يافت نشود نمي‌توان معناير و در را انكار كرد. هفت مصداق از افراد فراوان معناي كلي هفت طبقه سماوات و مراتب هفت‌گانه زمين در ظاهر ديده مي‌شود.
ثانياً: درصريح آيه "هفت مرتبه زمين" گفته نشده است.
‌اَللّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَموَاتٍ وَمِنَ اْلاَرْضآن حكيلَهُنَّ...‌
(طلاق:‌١٢)‌‌ ‌ظاهر آيه مي‌گويد: "زمين را هم مانند هفت آسمان آفريد و محل اسكان مخلوقاتش قرار داد." نمي‌گويد در هفت طبقه آفريدم؛ مثليت در اين‌جا تشبيهي‌ست براي مخلوقيت و مسكن بودن براي آن‌ها.
— 76 —
دوم:كره زمين هر چند نسبت به سمقت مدعسيار كوچك است اما چون مظهر و محشر و مركز و محل ديده شدن مخلوقات بي‌شمار است مانند نسبت قلب به بدن آدمي، در مقايسه با سماوات لايتناهي به مثابه قلب و مركزي معنوي‌ست. اين است كه از گذشته تاكنون با هنده ش از آيات قرآن دانسته شده است كه:
زمين در مقياسي كوچك داراي هفت كلمه هفت در همراهي با واژه سبعه، هفت بار ذكر مي‌شود و تركيب زيبايي به وجود مي‌آورد. اقليم استلعرب رفت قاره به نام‌هاي اروپا، آفريقا، اقيانوسيه، دو آسيا، و دو آمريكا دارد؛
با شرق و غرب و شمال و جنوب همراه با دريا و در اين سوي و در دنياي جديد قاره آمريكا .م. داراي هفت قطعه مشخص است؛
دهد، وكز تا پوسته ظاهري هفت طبقه متصل و متنوع دارد كه با حكمت و دانش ثابت گرديده است؛ هفت نوع عنصر كلي مشهور كه از آن به هفت طبقه تعبير مي‌گردد؛ و هفتان مشو. بسيط و جزيي را شامل شده كه مدار حيات ذي‌حياتان است.
داراي طبقات هفت‌گانه يا عوالم هفت‌گانه‌يي‌ست كه آب و باد و آتش و خاك (تراب) كه عناصر اربعه ناميده مي‌شوند و مواليد ثلاثه كه معادن و نباتات و حيوانات هستند را شامينده تود؛
به گواهي تعداد كثيري از اهل كشف و اصحاب شهود، عوالم و طبقات هفتگانه زمين، مسكن و جهان جن و عفريت و ساير ذي شعوران و مخلوقات داراي حيات است؛
هفت كره ديگر نظير كره زمين ما وجود دارد كه مسكن و مقر ذي اسم من است؛ در اشاره به همين مطلب است كه صحبت از هفت طبقه يعني وجود هفت كره زمين مي‌شود، از طبقات هفت‌گانه آيات قرآن درك مي‌گردد.
به اين‌ترتيب وجود طبقات هفت‌گانه زمين بدران‌تنوع و هفت شيوه تحقق مي‌يابد. معناي آخر كه هشتمين است از جهت ديگري اهميت دارد و جزء هفت مورد مذكور به‌شمار نمي‌رود.
سوم:مادام كه حكيم مطلق اسراف نمي‌كند و چيزهاي بيهوده نمي‌آف.
يا مادام
— 77 —
كه وجود مخلوقات براي ذي شعور است و كمال خود را با ذي شعور مي‌يابد و با ذي شعور مسرور مي‌شود و با ذي شعور از بيهودگي نجات مي‌يابد؛ و مادام كه بالمشاهده ظاهي زيادكه آن حكيم مطلق، آن قدير ذوالجلال عنصر هوا و عالم آب و طبقه خاك را با ذي حياتان بي‌شمار شادمان مي‌سازد، و مادام كه هوا و آب نمي‌توانند مانع جولان حيوانات شوند و مواد كثيفي چون خاك و سنگ نيز مانع سير موادي مانند الكتريسته و اشعه ايكس نمي‌شوند بي، كسيد آن حكيم ذوالكمال و آن صانع بي‌زوال، هفت طبقه پيوسته از مركز كره زمين تا همين پوسته ظاهري كه مسكن و مأواي ماست، و ميادين و عوالم و مغاره‌هاي فراخ آن را خالي و تهي رها نمي‌كند. قطعاً آن را معمور و مثال ردانيده، و براي سرور عوالم مذكور ذي شعوراني موافق و متناسب آفريده و در آن‌ها اسكان داده است. مادام كه مخلوقات ذي شعور فوق مي‌بايست از جنس فرشتگان و انواع روحاني باشند شكي نيست كه كثيف‌ترين وب كردهم‌ترين طبقه در نسبت با آن‌ها مانند نسبت دريا به ماهي و هوا به پرنده است. حتي نسبت آتش دهشتناك مركز زمين به آن مخلوقات ذي شعور مي‌بايست مانند نسبت حرارت خورشيد به ما باشد. آن موجودات روحاني ذي شعور از نور‌اند، لذا آتش براي آنانشهادت زله نور است.
چهارم:در مكتوب هجدهم تمثيلي داير بر تصويرهايي كه اهل كشف درباره عجايب طبقات زمين، خارج از طور عقل بيان كرده‌اند، ذكر شده است. اجمال آن چنين اكم و يه زمين در عالم شهادت دانه‌يي‌ست و در عالم مثال و برزخ هم‌چون درختي تنومند و عظيم است كه مي‌تواند سر به آسمان بسايد. اهل كشف طبقه‌يي از زمين را كه مخصوص عفريت‌هاست داراي ‌توانن هزار ساله مي‌دانند، و اين به دانه كره زمين كه در عالم شهادت است مربوط نمي‌شود بلكه تظاهر شاخه‌ها و طبقات آن در عالم مثال مي‌باشد. مادام كه يكي ايله است در ظاهر بي‌اهميت كره زمين تظاهر عظيمي ‌در عالم ديگر دارد، مي‌توان در مقابل هفت طبقه سماوات به هفت طبقه زمين قائل بود؛ آيات قرآن براي يادآوري نقاط مذكور و اشاره به آن، مختصر و به طرزي اعجاز‌آميز در برابر هفت طبقه سماوات، اين زمين كوچك را ثال مني‌دهد.
— 78 —
دومين مسأله مهم:
‌تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ‌...
(اسراء: ٤٤)
‌ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السّخصي حض فَسَوّيهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ‌
(بقره: ٢٩)
آيات متعددي هم‌چون دو آيه فوق، سماوات را هفت آسمان بيان مي‌كنند. مناسب است چكيده‌يي از اين مسأله را كه در تفسير "اشارات الاعجاز" در سال اول جنگ جهاني سابق در مي‌باش بالاجبار بسيار مختصر بيان نموده‌ايم، در اين‌جا بياوريم.
تصور حكمت قديم بر اين بود كه تعداد آسمان‌ها (سماوات) نُه است. عرش و كرسيِ زبان شرع را با وسيلهآسمان‌ها جمع مي‌كردند و تصوير عجيبي از سماوات ارائه مي‌دادند. حكماي قايل به حكمت قديم با بيانات پر طمطراق خود نوع بشر را در طول اعصار زير نفوذ عقايدشان داشته‌اند. حتي بسياري از اهل تفسير ترين شبوده‌اند ظاهر آيات را با مذهب آنان تطبيق دهند. بدان روش تا حدودي بر اعجاز قرآن حكيم پرده كشيده مي‌شد. فلسفه جديد نيز كه حكمت جديد ناميده مي‌شود، در مقابل افراط فلسفه قديم پيرامون سماوات كه قابل تداوم و سازگاري نبود جانب تفريط را گرفت؛ ط صد شه گويي در اساس وجود سماوات را انكار مي‌كند. متقدمين افراط كردند و متأخرين تفريط؛ و به اين‌ترتيب نتوانستند حقيقت را به‌طور كامل نمايان سازند. حكمت قدسي قرآن حكيم، فارغ از افراط و تفريط مذكور، حد وسط را اختيار نموده، مي‌گويد: صانع ذمْ كَمل هفت طبقه آسمان‌ها را آفريده است. ستارگان متحرك نيز هم‌چون ماهيان در آسمان سير مي‌كنند و تسبيح مي‌گويند. در حديث گفته شده است: اَلسَّمَاءُ مَوجٌ مَكْفُوفٌجات‌دهآسمان دريايي‌ست كه برايش امواجي قرار داده شده است.
اين حقيقت قرآني را با هفت قاعده و هفت وجه معنايي زير در كمال اختصار اثبات خواهيم كرد:
قاعده نخسو معرفلحاظ دانش و حكمت ثابت است كه فضاي لايتناهي عالم خلاء‌يي بي‌نهايت نيست بلكه با ماده‌يي كه "اثير" ناميده مي‌شود پر است.
قاعده دوم:از لحاظ علم و خرد و حتي مشاهده ثابت است كه "رابط قوانيهي پاب
چون جاذبه و دافعه اجرام علوي، و انتشار‌دهنده و انتقال‌دهنده نيرويي كه در مواردي چون نور و حرارت و الكتريسته وجود دارد، ماده‌يي موجود است كه فضا را پر كرده است".
قاعده سوم:تجربه ثابت دو جهاست ماده اثيري در حالي كه همواره اثير است، مانند ساير مواد شكل‌هاي مختلف و صورت‌هاي جداگانه مي‌يابد. آري، چنان كه سه نوع شي جامد و مايع و گا درباند بخار و آب و يخ از يك ماده حاصل مي‌شوند، ماده اثيري هم بدون هيچ منع عقلي مي‌تواند هفت نوع طبقه داشته باشد و مورد اعتراض كسي هم قرار نگيرد.
قاعده چهارم: با دقت در اجرام علوي مشاهده مي‌شصود خودر طبقات عوالم علوي، اختلاف‌هايي هست. مثلاً طبقه‌يي كه دايره‌ي عظيمي ‌از ابر، معروف به كهكشان يا نهر السماء و در تركي سامان يولو، در آن ق در بررد؛ بي‌ترديد شبيه طبقه ستارگان ثابت نيست. گويي ستارگان طبقه ثوابت هم‌چون ميوه‌هاي تابستان، رسيده و كامل‌اند و ستارگان بي‌شماري كه در كهكشان مزبور به صورت نيز ميده مي‌شوند به آرامي ‌در حال رسيدن‌اند. اختلاف طبقه ثوابت با منظومه شمسي نيز بر اساس حدسي صادق مشاهده مي‌شود. به همين ترتيب اختلاف هفت منظومه و هفت طبقه با يك‌ديگر با حس و حدس ادراك مي‌شود.اس، داعده پنجم:بر اساس حدس و حس و استقرا و تجربه ثابت شده است كه اگر نظم اوليه را از ماده‌يي گرفته آن را تجزيه كنند و چيزهاي ديگري از آن بسازند قطعاً در اشكال و طبقات مختلفي خواهد بود. براي مثال وقتي كار استخراج و تجزيه در معدن الماس آغازال پيشد از ماده‌ي استخراج شده هم رماد يعني خاكستر هم زغال و هم انواع الماس حاصل مي‌شود. يا مثلاً وقتي آتش تجزيه مي‌شود به طبقات شعله و دود و گدازه تقسيم قاست، د، يا زماني كه اكسيژن و هيدروژن با هم تركيب مي‌شوند از اين تركيب طبقاتي چون آب و يخ و بخار تشكيل مي‌شود.
پس دانسته مي‌شود اگر ماده‌يي واحد تجزود حمل به طبقات مختلفي تقسيم مي‌گردد؛ بنابراين چون در ماده اثيري قدرت فاطر (خداوند) شروع به تجزيه كرده است، بر اساس سرّ آيه‌ي ‌فَسَوّيهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ‌ از آن، هفتهاي موسمان را به
— 80 —
عنوان طبقات جداگانه آفريده است.
قاعده ششم:علامت‌هاي مذكور ضرورتاً بر وجود و تعدد آسمان‌ها دلالت دارد. مادام كه سماوات به‌طور قطع متعددند و مخبر صادق به زبان قرآن معجز البيان تعداد آن‌ها را هفت اعلام مي‌كند، ترديدي نمي‌ماندانده‌يداد آسمان‌ها هفت است.
قاعده هفتم:از آن‌جا كه تعابيري چون هفت، هفتاد، و هفتصد در اسلوب عربي افاده كثرت مي‌كند هفت طبقه كلي مذكور مي‌تواند طبقات كثير فراواني را در برگيرد.
نتيجه:قدير ذوالجلال با آفرينش قائل ‌هاي هفت‌گانه از ماده اثيري و دادن شكل و صورت به آن‌ها، با نظمي ‌به غايت دقيق و شگفت آن‌ها را تنظيم نموده و ستارگان را زراعت‌وار در آن‌ها كاشته است ندادهم كه قرآن معجز البيان در برابر عموم طبقات انس و جن خطبه‌يي ازلي و ناطق است، البته هر طبقه از نوع بشر حصه خود را از هر آيه قرآن اخذ خواهد كرد و آيات نيز داراي معاني متعدد، جداگانه و اشاري و ضمني‌ خواهند بود كه در حد فهم هر طبقه آن‌ها را اف واقنمايد. آري، وسعت خطاب‌هاي قرآني و گستردگي معاني و اشارات آن و اين‌كه قرآن درجات فهم عامي‌ترين عاميان تا خاص‌ترين خواص را مراعات مي‌كند و مورد مماشات قرار ‌‌مي‌دهد نشانگر آن است كه هر آيه براي هر طبقه وجهي دارد و ناظر بر آن استدوبارهر اساس همين سرّ است كه از معناي كلي "آسمان‌هاي هفت‌گانه" هفت طبقه بشري، معاني مختلف داراي هفت مرتبه را برداشت كرده‌اند. به اين‌ترتيب طبقه انساني كوته نظر با انديشه محدود، از آيه‌ ‌فَسَوّيهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ‌ طبقات نسيم را بزهايي مي‌كند، يا طبقه ديگري از انسان‌ها كه ديوانه علم ستاره شناسي شده‌اند ستارگان مشهوري را كه نزد مردم با نام سيارات هفت‌گانه شناخته مي‌شوند و مدارشان را، برداشت مي‌كنند. قسم ديگري از انسااهند خفت كره سماوي ديگر را برداشت مي‌كنند كه جايگاه ذي حيات و شبيه كره ما هستند. يك طايفه بشري ديگر مي‌گويند منظور تقسيم منظومه شمسي به هفت طبقه يا وجود هفت منظومه شمسي ديگر به جز منظومه شمسي و روح طايفه ديگر چنين برداشت مي‌كنند كه تجزيه ماده اثيري آن را به هفت طبقه تقسيم مي‌كند. گروه ديگري كه وسعت ديد بيش‌تري دارند همه آسمان‌هايي را كه با ستارگان تزيين شده و ديده مي‌شوند يك آسمان به‌شمار آورده و
— 81 —
در گذآسمان اين دنيا مي‌دانند و معتقدند علاوه‌بر آن شش طبقه آسمان ديگر موجود است. هفتمين طبقه و عالي‌ترين طايفه نوع بشر آسمان‌هاي هفت‌گانه را منحلوصي اعالم شهادت نمي‌داند. اينان معتقد به وجود هفت آسماني هستند كه هر يك براي عوالم اخروي و غيبي و دنيوي و مثالي ظرف محيط و سقفي احاطه‌كننده مي‌باشند.
به همين ترتيب در كليت اين آيه معمحال نيي فراواني مانند معاني هفت‌گانه هفت طبقه مذكور وجود دارد. هر كسي نسبت به ميزان فهم خويش سهم‌اش را مي‌گيرد و از آن مائده آسماني رزق و روزي خود راجه، مغت مي‌كند.
مادام كه آيه فوق چنين مصاديق صادق فراواني دارد، تعرض فيلسوفان بي‌خرد امروز و منجمان ديوانه به آيه مذكور با بهانه انكار سماوات، شبيه كار كودكان سر به هوا و ناداني‌ست كه براي به زمين انداختن ستاره‌يي، به‌سوي آسمان سنگ پرتاب مي‌كننختصر، ا اگر فقط يكي از مصاديق معناي كلي آيه صادق باشد، معناي كلي مزبور صادق و مطابق حقيقت خواهد بود. حتي يكي از افراد آن‌كه ‌در واقعيت هم وجود ندارد و فقط در زبان عموممضر بال است مي‌تواند به جهت مراعات افكار عموم وارد در آن كلي شود. اين در حالي است كه ما افراد حق و حقيقي فراوان آن را ديده‌ايم. اينك به جغرافياي بي‌انصاف و ناحق و نجوم سرمست و سر به هوا و سرخوش بنگر! و ببين چگونه اين دو علم مرتكب خطا شده و چشم باشد.اي كلي صادق و مطابق حق و حقيقت بسته‌اند و با ناديده گرفتن مصاديق كاملاً صادق، فردي عجيب و خيالي را متوهمانه معناي آيه پنداشته و با پرتاب سنگ به‌سوي آيه موجب شكيدم انن سر خود شده و ايمان‌شان را از دست داده اند!
نتيجه:افكار مادي كه در حكم جن و شياطين‌اند چون نتوانستند به طبقات هفت‌گانه آسمان قرآن كه براساس قرائت سبعه، وجوه سبعه، حقايق سبعه و اركان سبعه نازل شده است. ست يابند قادر به فهم اين مطلب نشدند كه در ستارگان آيات چه هست و چه نيست، لذا خبرهاي دروغ و غلط مي‌دهند. از ستارگان آن آيات هم‌چون تحقيقات مذكور شهاب‌ها فرود مي‌آيند و آن‌ها را به آتش مي‌كشند. آري، با فلسفبا اينلسوفاني كه افكار جني دارند نمي‌توان به سماوات قرآني صعود كرد. با معراج حكمت حقيقي و بال‌هاي اسلام و ايمان مي‌توان به ستارگان آيات دست يافت.
— 82 —
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى شَمْسِ سَمَاءِ الرِتو بشرةِ وَ قَمَرِ فَلَكِ النُّبُوَّةِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ نُجُومِ الْهُدَى لِمَنِ اهْتَدَى
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ يَا ر مهم‌تلسَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ زَيِّنْ قُلُوبَ كَاتِبِ هذِهِ الرِّسَالَةِ وَ رُفَقَائِهِ بِنُجُومِ حَقَائِقِ الْقُرْآنِ وَ اْلاِيمَانِ آمِينَ

* * *

— 83 —
لمعه سيزدهم
(حكمة اليدگي مه)
موضوع اين لمعه سرّ ‌اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌ مي‌باشد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌وَقُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتت كه اَيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ
(مؤمنون: ٩٧- ٩٨)
بحث سرّ استعاذه از شيطان در "سيزده اشارت" نگاشته خواهد شد. قسمي ‌از آن‌ها به صورت پراكنده در برخي رساله‌ها مانند كلام بيست و ششم بيان و اثبات گرديده است، به همين دليس) به ين‌جا به اجمال بحث مي‌شود.
اشارت نخست: سؤال:با اين‌كه شياطين از لحاظ ايجاد در كائنات هيچ دخالتي ندارند و حضرت حق با رحمت و عنايتش حامي ‌اهل حق است، نيز زيبايي‌ها كند. سن جذاب حق و حقيقت مؤيد و مشوق اهل حق است، و پستي‌هاي كريه گمراهي موجب تنفر از اهل ضلالت مي‌شود، حكمت پيروزي‌هاي مكرر حزب شيطان چيست؟ و چه سرّي‌ست كه ا مي دههمواره از شرّ شيطان به حضرت حق پناه مي‌برند؟
پاسخ:حكمت و سرّ مطلب فوق چنين است: اكثريت مطلق ضلالت و شر، منفي و تخريب و عدمي‌ و بهم ريختن است، ولي اكثريت مطلميز حدت و خير مثبت و وجودي و مرمت و بازسازي‌ست. همه مي‌دانند ساختماني را كه بيست نفر
— 84 —
در بيست روز بنا كرده‌اند يك نفر مي‌تواند در يك روز ويران كند. آري، با اين‌كه حيات انسان با وجود همه اعضاي اساسي و شرايط حياتي او ادامه مي‌يابد، اما يه شده‌ر با اين‌كه مرگ خاص قدرت خالق ذوالجلال است، با قطع عضو بدن فردي او را مظهر مرگ مي‌كند كه نسبتش با حيات، عدمي‌ست. اين است كه التَّخريبُ اَسْهَل حكم ضرب المثل ياست در ت.
براساس اين سرّ است كه اهل ضلالت با تواني ضعيف گاه بر اهل حق كه بسيار نيرومندند پيروز مي‌شوند. ليكن اهل حق چنان قلعه محكمي ‌دارند كه تا هر وقت در آن باشند دشمنان قادر به نزديك شدن به آن نخواهند بود و غلطي نمي‌توانند بكنند.نان كهوقتاً هم ضرري برسانند بر اساس‌ سرّ لِلْمُتَّقِينَ‌ ضرر مذكور با ثواب و منفعتي ابدي جبران مي‌شود. آن قلعه متين و آن حصن حصين نيز شريعت محمديهاستعاذِ الصَّلاةُ و السّلام و سنت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
اشارت دوم: سؤال:آفرينش شياطين كه شرّ محض‌اند، و مسلط كردن‌شان بر اهل زمانه، و كافر شدن و به جهنم رفتن بسياري از انسان‌ها به‌واسطه ميدند.ياطين، در ظاهر امر بسيار عجيب و كريهي‌ست. رحمت و جمال جميل علي الاطلاق و رحيم مطلق و رحمن بالحق چگونه به اين مصيبت دهشتناك و پستي بي‌حد اجازه بروز مي‌دهد و با آن موافقت مي‌كند؟
اين مسأله به ذهن بسياري خطور كرده قدرت ي‌ها آن را پرسيده‌اند.
پاسخ:در وجود شيطان توأم با شرهاي جزيي، مقاصد خيريه كلي و كمالات انساني فراواني هست. آري، به مراتبي كه از دانه تا يك درخور، بط وجود دارد توجه كنيد؛ در استعداد ماهيت انسان، مراتبي بيش از آن وجود دارد؛ از ذره تا شمس درجات هست. بروز اين استعدادها البته نيازمند حركت اساسات پضاي معامله‌يي را دارد. به حركت درآمدن و ترقي و پيشرفت در آن معامله نيز با مجاهده امكان پذير است. مجاهده مذكور نيز با وجود شياطين و چيزهاي مُضر امكان حدوديمي‌شود؛ وگرنه مقام انسان‌ها نيز مانند فرشتگان ثابت مي‌ماند. در آن صورت نوع انسان فاقد صنوفي كه در حكم هزاران نوع است مي‌شد. ترك هزاران خير براي اين‌كه مانع شرّي جزيي سماوابا حكمت و عدالت منافات دارد؛ اگر چه بيش‌تر انسان‌ها به دليل وجود شيطان
— 85 —
گرفتار ضلالت مي‌شوند، ليكن اهميت و قيمت در غالب مواقع ناظر بر كيفيت است و به كميت يا توجه كمي ‌دارد يا اصلاً توجهي ندارد. فردي را در نظر بگيريد كه هزار و ده دانه دوايد ارض كنيد او دانه‌ها را زير خاك مظهر معامله‌يي شيميايي كند (در خاك بكارد) و ده دانه تبديل به درخت شده و هزار دانه ديگر از بين برود. سودي كه ده دانه‌ي درخت شده نصيب آن فرد مي‌كند بي‌ترديد ضرر و زيان هزار دانه از بين رفته را به صفر مي‌رساند. به هو بقايتيب منفعت و شرف و ارزشي كه با ده انسان كامل كه به‌واسطه مجاهده با نفس و شياطين مانند ستارگان موجب افتخار نوع انسان مي‌شوند و به آن‌ها روشنايي مي‌بخشند نصيب انسان‌ها مي‌جا كه بي‌ترديد ضرري را كه اهل ضلالت سفلي - كه در حد نوع حشرات هستند، - با كافر شدن‌شان متوجه انسان مي‌كنند به صفر مي‌رساند و از مقابل ديدگان محو مي‌كند؛ اين است كه رحمت و حكمت و عدالت الهي اجازه مي‌دهد شيطان است پاشته باشد و شياطين امكان تسلط داشته باشند.
اي اهل ايمان! زره شما در برابر اين دشمنان عجيب، تقوايي‌ست كه در نظام قرآن حاصل شده باشد؛ سنگرتان سنت سَنيّه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السو صُنعست و سلاح‌تان نيز پناه بردن به استعاذه و استغفار و حفاظت الهي‌ست.
اشارت سوم: سؤال:شكواهاي بزرگ و تأكيد فراوان و تهديدات بسيار شديدي كه عليه اهل ضلالت در قرآن حكيم هست در ظا ثابت با بلاغت متناسب و عادلانه قرآن و اعتدال و درستي‌اش تناسب ندارد. گويي در برابر فردي ناتوان، لشكرهايي فراهم مي‌آورد و براي يك حركت جزيي او چنان تهديدش مي‌كند كه گويي مرتكب هزاران جنايت شده است. د چون با اين‌كه مفلس است و در عالم مُلك هيچ سهمي ‌ندارد در موقعيت شريكي متجاوز مي‌نشاند و از وي گلايه مي‌كند. سرّ و حكمت اين مطلب چيست؟
پاسخ:سرّ و حبراي هلب فوق اين است: شياطين و پيروان‌شان چون در ضلالت سلوك مي‌كنند با حركتي كوچك قادر به ايجاد خرابي‌هاي فراواني هستند و با كاري اندك خسارات زياديد، احقوق مخلوقات وارد مي‌كنند؛ هم‌چنان كه فردي با اندك حركتي يا با ترك مسؤوليتي كوچك مي‌تواند در كشتي بزرگ
— 86 —
تجاري سلطان موجب ضرر و زيان و ابطال نتيجه كارها و حاصل تلاش همه موظفان ممي‌يابا كشتي شود به همين دليل صاحب ذي شأن آن كشتي به حساب همه رعايايش كه مرتبط با كشتي‌اند از آن فرد عاصي شكايت‌ها كرده و تهديدهاي دهشتناكي مي‌كند ورده مي نظر گرفتن نتايج وحشتناك آن حركت - نه خود آن حركت كوچك - و نه براي خودش كه صاحب والا مقامي‌ست بلكه به نام حقوق رعيت، او را محكوم به مجازاتي شديد مي‌كند.
به همياني جزب سلطان ازل و ابد نيز در برابر خطاها و نافرماني‌هاي به ظاهر كوچك حزب شيطان كه اهل ضلالت‌اند و همراه اهل هدايت در كشتي كره زمين به‌سر مي‌برند و جمع شدان‌شان به حقوق بسياري از مخلوقات تجاوز مي‌كنند و باعث ابطال نتايج وظايف عالي موجودات مي‌گردند، شكايات عظيم مي‌كند و بر تهديدات وحشتناك و خرابي‌هاي‌شان تأكيدات فراوان دارد؛ و اين حكمت محض در عين بلاغت است و با آن كاملاً متناسب و موافق مي‌ از مراين امر مطابق مقتضاي حال است كه تعريف و اساس بلاغت مي‌باشد و از مبالغه كه اسراف كلام است منزه مي‌باشد. آشكار است اگر كسي در برابر دشمناني چنين وحشتناك، كه با حركتي ناچيز خرابي‌هاي بسيار ايجاد مي‌كنند به قلعه‌يي پناه نبرد نابود خواهدكار اس اينك ‌‌اي اهل ايمان! آن قلعه پولادين و سماوي، قرآن است؛ وارد آن شويد و نجات يابيد.
اشارت چهارم:اهل تحقيق و اصحاب كشف اتفاق نظر دارند كه عدم، شرّ محض و وجود، براي حض است. آري، خير و محاسن و كمالات در اكثريت مطلق موارد به وجود استناد داده مي‌شوند و به آن رجوع مي‌كنند. حتي اگر به صورت منفي و عدمي‌ نيز باشند اساس‌شان ثبوتي و وجودي‌ست. اساس و مايه اصلي همه پستي‌ها ماننم عجب ت و شرّ و مصايب و معاصي و بلايا، عدم و نفي است. بدي و پستي آن‌ها زاده عدم است؛ گرچه در صورت ظاهر مثبت و وجودي هم ديده شوند اساس‌شان عدمي‌ و نفي است. بالمشاهده ثابت است كه وجود چيزي مانند ر يك اتمان با موجوديت اجزايش تقرر مي‌يابد، در حالي كه از بين رفتن و عدم و انهدام آن به‌واسطه يكي از اركانش حاصل مي‌شود؛ هم‌چنين وجود نيازمند
— 87 —
علتي‌ست كه موجود باشد. به سببي تحقق يافته استناد مي‌يابد، اما عدم را به چيزهاي عدمي ‌استناد مگهداري. چيزي عدمي ‌مي‌تواند علت يك چيز معدوم شود.
بنابراين دو قاعده است كه با وجود آثار مخرب و عجيب شيطان انس و جن در عالم، و انواع كفر و ضلالت و شرّ و مهالكشان، در كار ايجاد و آفرينش ذره‌يي دخالت نداشته و سهم شّلام عدر ملك الهي ندارند. آن‌ها امور فوق را با قدرت و توان انجام نمي‌دهند، يعني در واقع كارهايشان را با ترك و تعطيل كردن انجام مي‌دهند نه با توان و عملي كردن. با انجام ندادن خير، شرها را عملي مي‌كنند، يعني شرّ مي‌شوند، زا نشنيالك و شرّ از نوع تخريب‌اند و لازم نيست علت‌شان قدرتي موجود و ايجادي فاعل باشد. با يك امر عدمي‌ و از بين رفتن يكي از شرايط، خرابي‌هاي بزرگ حاصل مي‌شود.
به دليل ظاهر نشدن اين سرّ در عالم مجسويان است كه آن‌ها در عالم به يك خاليگري يبه نام "يزدان" و يك خالق شرّ به نام "اهريمن" معتقدند. خداي موهوم شرّي كه آن‌ها اهريمن مي‌نامند همان شيطان مشخصي‌ست كه با اختياري جزيي و كسبي بي‌ايجاد سبب شرور مي‌گردد.
هان‌ اي اهل ايمان! در برابر خرابي‌هاي عجيب شياط!عمر م‌ترين سلاح و ابزار بازسازي، استغفار، و پناه بردن به حضرت حق با ذكر اَعُوذُ بِاللّهِ است؛ قلعه شما نيز سنت سَنيّه است.
اشارت پنجم:زماني به اين موضوع بسيار مي‌انديشيدم كه حضرت حق پاداش بزرگي چونُلْ اِو مجازات وحشتناكي چون جهنم را در كتاب‌هاي آسماني به بشر نشان مي‌دهد و در كنار آن او را تا اين حد تهديد و تشويق مي‌كند، هشدار مي‌دهد و بر حذر مي‌دارد اما اهل ايمان با اين حال و با وجود اسباب بي‌شمار هدايت و راه راست، مغلوب دسيسه‌هاي ضعيف و
دربدون پاداش حزب الشيطان مي‌شوند. چگونه ممكن است ايمان داشت و براي تهديدهاي شديد حضرت حق اهميتي قائل نشد؟ چگونه ممكن است ايمان فرد از بين نرود و براساس سرّ
رد، و كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا‌
(نساء: ٧٦) فريب دسيسه‌هاي واقعاً
— 88 —
ضعيف شيطان را بخورد و نافرماني كند؟ حتي يكي از دوستانم با اين‌كه صدها درس حقيقت را از من شنيده و قلباً تصديق كرده بود و نسبت به من لوي دي از حد حُسن ظن داشت و با من مرتبط بود گرفتار توجهات رياكارانه و بي‌ارزش فردي فاسد و فاقد قلب شد و در وضعيتي بر له او و عليه من قرار گرفت. گفتم: فسبحان اللّه مگر ممكن است انسان تا اين حد سقوط كند؟ گفتهر شي انسان دور از حقيقتي‌ست، و با غيبت كردن او مرتكب معصيت شدم.
آن‌گاه حقيقت موجود در اشارات پيشين نمايان شد و بسياري از نقاط تاريك را روشن نمود. در آن زمان به‌واسطه آن نور، خداي را سپستادي نستم ترغيب‌ها و تشويق‌هاي عظيم قرآن حكيم دقيقاً به‌جا بوده و اين‌كه اهل ايمان فريب دسايس شيطان را مي‌خورند به دليل بي‌ايماني يا ضعف ايمان آن‌ها نيست و كسي كه مرتكب گناه كبيره شده كافر نمي‌شود و معتقدان مذهب معت به مصقسمي ‌از پيروان مذهب خارجي كه مي‌گويند: "مرتكب گناهان كبيره كافر مي‌شود يا در جايي بين ايمان و كفر مي‌ماند" به خطا رفته‌اند؛ و هم‌چنين آن دوست بيچاره‌ام كه صدها درس حقيقت را فداي توجهي از توجهات حريفي كرد آن‌چنان كه فكر مي‌كردم دچار سقوط و پس‌ها باتناك نشده بود. حضرت حق را شكر كردم و از آن ورطه نجات يافتم، زيرا هم‌چنان كه در گذشته گفتيم شيطان به‌واسطه مختصر امر عدمي، ‌انسان را گرفتار مهالك مي‌كند. نفس انسان نيز همواره گوش به فرمان شيطان است. قوه شهويه و غضبيه او نيز در حكم دو ابابت راقله و قابله براي دسايس شيطاني هستند.
به همين سبب است كه دو اسم "غفور" و "رحيم" از اسماي حضرت حق با تجلي اعظم متوجه اهل ايمان مي‌گردد؛ و در قرآن حكرد، من نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين احسان به پيامبران مغفرت است و آن‌ها را دعوت به استغفار مي‌كند. خداوند با تكرار كلمه قدسي
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
در ابتداي هر سوره و با دستوري مبني بر بيان آن در همهواند صي مبارك، رحمت واسعه خود را كه عالم را احاطه كرده ملجاء و مأوا نشان مي‌دهد و با فرمان فَاسْتَعِذْ‌ كلمه‌ي اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌ را سنگر قالبقره‌دهد.
— 89 —
اشارت ششم:يكي از خطرناك‌ترين دسيسه‌هاي شيطان خلط تخيل و تصديق كفر در برخي افراد حساس و ساده دل است. تصور ضلالت را چون تصديق ضلالت نشان مي‌دهد و در عالم خيال به پست‌ترين خاطرات درباره افراد
قاو امور منزه جان مي‌بخشد. امكان ذاتي را به صورت امكان عقلي نشان مي‌دهد و صورت شكي منافي يقيني كه فرد در ايمانش دارد ايجاد مي‌كند. آن‌گاه فرد حساس بيچاره متوهمانه خود را درند سرش و كفر مي‌پندارد و گمان مي‌كند يقيني كه در ايمان داشت زايل گرديده، لذا دچار يأس و نااميدي مي‌گردد و به‌واسطه اين يأس اسير شيطان مي‌شود. شيطان نيز يأس و رگ ضعف و خلط مبحث مذكور را فراوان به كار مي‌گيرد؛ تا جايي كه فرد مزبور ديوانالات ظود يا با گفتن "هر چه بادا باد" سر از ضلالت و گمراهي در مي‌آورد.
در برخي رساله‌ها بيان كرده‌ايم كه ماهيت اين دسيسه شيطان تا چه حد بي‌اساس است و در يند. م به اختصار بحث خواهيم كرد، هم‌چنان كه تصوير مار در آيينه قادر به نيش زدن نيست يا تمثال و تصوير آتش نمي‌سوزاند و عكس مردار موجب ناپاكي نمي‌گردد؛ به‌همين ترتيب نيز عكس شرك و كفر در آيينه فكر يا خيال و سايه‌هاي ضلالت و تخيل سخنان نفرت انگيز و ناشنوا وجب تخريب اعتقاد نمي‌شود و ايمان را تغيير نمي‌دهد و ادب محترمانه را نمي‌شكند، زيرا قاعده مشهوري است كه هم‌چنان كه تخيل ناسزا، ناسزا نيست تخيل كفر هم كفر نيست و به‌همين ترتيب تخيل ضلالت هم ضلالت نمي‌باشد. موضوع شك در ايط يك داحتمالات برآمده از امكان ذاتي نيز منافي يقين نيست و آن را از بين نمي‌برد. اين از قواعد مقرر در علم اصول دين است كه:
اِنَّ اْلاِمْكَانَ الذَّاتِىَّ لاَ يُنَافِى الْيَقِينَ اْلعِلْمِىَّ
براي مثال ما يقين داريم كه درياي بارلاآن دستاز آب است و در جاي خود باقي‌ست. اين در حالي‌ست كه در ذات (درياي مذكور) اين امكان هست كه در لحظه كنوني خشكيده باشد و خشك شدن اين دريا از ممكنات است. تا زماني كه شور بمكان ذاتي از نشانه و اماره‌يي نشأت نگيرد نمي‌توان براساس يك امكان ذهني شك كرد. چرا كه باز هم از قواعد مقرر در علم اصول دين است كه:
لاَ عِبْرَةَ ِلْلاِحْتِمَالِ الْغَيْرِ النَّاشِىءِ عَنْ دَلِيلٍ
يعني
— 90 —
"احتمال ذا عاليتد اماره نمي‌تواند به عنوان امكان ذهني ايجاد شبهه كند و اهميتي داشته باشد." فرد بيچاره‌يي كه با اين دسيسه شيطان مواجه مي‌گردد گمان مي‌كند يقين خويش را ب‌يي غرق ايماني به‌واسطه چنين امكانات ذاتي از دست مي‌دهد، مثلاً به اعتبار بشر بودن، امكان‌هاي ذاتي متعددي درباره حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به ذهن او خطور مي‌كند كه هيچ ضرري براي جزم و يقين ايمان ند يافتهما او مي‌پندارد كه دارد و واقعاً متضرر مي‌شود.
شيطان گاهي به‌واسطه وسوسه‌‌يي كه در قلب دارد درباره حضرت حق سخنان نامربوطي بيان مي‌كند. فرد در اين صور هيچ‌گ مي‌كند قلب‌اش دچار گمراهي و ضلالت شده كه به چنين چيزهايي مي‌انديشد. اين است كه بر خود مي‌لرزد؛ در حالي كه لرزيدن و ترسيدن و عدم رضايت او دليل است كه آن سخنان و انديشه‌ها از قلب نشأت نمي‌گيرد بلكه وسوسه شيطان است يا از سوي شيطان ايرد، وي‌شود.
يكي دو لطيفه در ميان لطايف انساني هست كه من موفق به تشخيص‌شان نشده‌ام، گوش‌شان به اختيار و اراده بدهكار نيست و زير بار مسؤوليت هم نمي‌روند. لطاييي يا ر گاه حكم مي‌كنند، به حق بي‌اعتنايند و مرتكب خطاهايي مي‌شوند. در آن لحظه شيطان به فرد تلقين مي‌كند كه "شايستگي تو با حق و ايمان موافقتي ندارد كه چنين بي‌اختيار وارد امور بانجات وشوي. تقديرت تو را محكوم به شقاوت كرده است." لذا فرد بيچاره مذكور مأيوس و نااميد شده دچار هلاكت مي‌شود.
پناهگاه مؤمن در برابر دسيسه‌هاي پيشينبر را ، حقايق ايماني و محكمات قرآني‌ست كه براساس اصول محققين اصفيا حدودش مشخص گرديده است. در مورد وسوسه‌هاي بيان‌ شده‌ي شيطان نيز بايد استعاذه كرد و اهميتي به آن‌ها نداد، زيرا به ميزان اهميتي كه بدان داده شود اندازهجه مي‌كند، بزرگ مي‌شود و متورم مي‌گردد. مرهم و پادزهر اين گونه زخم‌هاي معنوي مؤمن، سنت سَنيّه است.
اشارت هفتم: سؤال:ائمه معتزله ايجاد شرّ را شرّ تل هيجانكنند، لذا خلقت كفر و ضلالت را به خداوند نسبت نمي‌دهند و به اين‌ترتيب گويي خداوند را تقديس مي‌كنند. آن‌ها با اين نظر كه "بشر خود خالق افعال خويش است" دچار
— 91 —
گمراهي و ضلالت مي‌شوند.قا خلق مي‌گويند: "فرد مؤمني كه مرتكب گناه كبيره شده باشد ايمان خود را از دست مي‌دهد، زيرا اعتقاد داشتن به حضرت حق و تصديق جهنم با انجام گناه مذكور قابل جمع نيست. كسي كه در دنيا به دليل ترس از حبسي به غ انسانچيز مراقب است هيچ كار خلاف قانوني انجام ندهد اگر براي عذاب ابدي جهنم و غضب خالق اهميتي قايل نباشد و مرتكب معاصي كبيره گردد معلوم است كه بي‌ايمان امور غ پاسخ:جواب شقّ اول اين است: چنان كه در رساله قَدَر توضيح داده شد خلق شرّ، شرّ نيست؛ بلكه كسب شرّ، شرّ است، زيرا خلق و ايجاد، ناظر بر نتايج عام است. وجود يدثه‌ييمقدمه نتايج خير فراواني‌ست، لذا آفرينش شرّ مذكور به اعتبار نتايج، خير مي‌شود و حكم خير را خواهد داشت. براي مثال آتش صد نتيجه خير دارد و برخي انسان‌ها كه به‌سبب استفاده سوء از اراده و اختيار، آتش را براي خود شرّ م موقتا نمي‌توانند بگويند "خلق آتش شرّ است." به همين ترتيب در حالي كه خلق شياطين نتايج حكيمانه فراواني چون ترقي انساني را در بردارد فردي كه با استفاده سوء از اراده و اختيار و كسب غلط، مغلوب شيطان مي‌شود نمي‌تواند بگي
#139لقت شيطان شرّ است." او با كسب خويش شرّ را براي خود كسب مي‌كند. آري، كسب نيز چون مباشرت جزيي‌ست مظهر نتيجه شرّ خصوصي شده و كسب شرّ مزبور، شرّ مي‌شود، ليكن خلق و ايجا و مرتناظر بر نتايج عام است ايجاد شرّ، شرّ نيست بلكه خير است.
معتزله به دليل عدم درك اين سرّ و با اعتقاد به اين‌كه "خلق شرّ، شرّ است و خلق امر نكوهيده، نكوهيده است." براي تقديس حضرت حق ايجاد شرّ را منتسب به او نمي‌دا را نيبه همين دليل گرفتار گمراهي مي‌شوند. آن‌ها به تأويل اين ركن ايماني مي‌پردازند كه: وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّه
اما پاسخ شق دوم سؤالكه "مرتكب گناه كبيره چگونه مي‌تواند مؤمن بماند؟"اين است كه اولاً در اشارات پيشين خطاي آن‌ها بهايي كهقطعي دانسته شد و نيازي به تكرار باقي نماند، ثانياً نفس انسان همان‌طور كه درهمي ‌لذت حاضر و نقد را بر يك من لذت نسيه ترجيح مي‌دهد، از ترس يك سيلي نقد نيز بيش از
— 92 —
يك سال عذابي كه قرار است در آينده متحمل شنوعي باه دارد. اگر احساسات بر انسان غلبه يابد كاري با محاكمه عقل نخواهد داشت. براساس هوس و وهم حكم مي‌كند و كم‌ترين و بي‌اهميت‌ترين لذت نقد را بر پاداشي بسيار بزرگ در آينده ترجيح
وق؛ و از فشاري اندك اما نقد بيش‌تر اكراه خواهد داشت تا عذاب بزرگي كه در آينده نصيبش خواهد شد، زيرا توهم و هوس و احساس قادر به ديدن آينده نيستند، و بلكه آن را انكار نيز مي‌كنند. نفس نن و با ياري‌شان دهد عقل و قلب كه محل ايمان است ساكت مي‌شوند و شكست مي‌خورند.
پس، انجام كباير از بي‌ايماني سرچشمه نمي‌گيرد، بلكه به دليل غلبه احساس و هوس وهل دني شكست عقل و قلب وقوع مي‌يابد.
نيز همان گونه كه از اشارات پيشين دانسته شد، راه پستي و هوس‌ها چون از جنس خراب كردن‌اند به غايت سهل مي‌باشند. شياطين ا نفس خجني انسان‌ها را خيلي زود بدان سو سوق مي‌دهند. براساس نص حديث، نوري از عالم بقا به اندازه بال يك پشه، چون ابدي‌ست با كل لذت و نعمتي كه انسان در مدت عمرش در دنيا كسب مي‌كند برابر است‌ترين ار حيرت‌آور است كه با اين حال برخي انسان‌هاي بيچاره لذت اين دنياي فاني را كه به اندازه بال پشه‌يي‌ست بر لذات عالم بقا ترجيح مي‌دهند و از پي شيطان مي‌روند.
به دليل همين سرّ است كه قرآن حكيم با تكرارها و ار نكرد و تهديدها و تشويق‌هاي مكرر مؤمنان را به سوي خير و پرهيز از گناه سوق مي‌دهد.
ارشادهاي شديد و مكرر قرآن حكيم زماني موجب شد چنين بينديشم كه اخطارها و تذكّرهاي متعديده‌اسان‌هاي مؤمن را بي‌ثبات و دور از حقيقت نشان مي‌دهد، يعني (فكر مي‌كردم) وضعيتي را نصيب انسان مي‌كند كه برازنده شرف او نيست، زيرا در حالي كه يك فرمان آمر كافي‌ست تا مأمور اطاعت كند اگر فرمان واحد ده ‌بار تكرار شود جداً موجب رنجيدگي خاطر مَاْدِيواهد شد. مي‌گويد اگر به من بدبين هستي بدان كه من خائن نيستم. ليكن قرآن حكيم به مؤمنان خالص مصرانه و مكرر فرمان مي‌دهد. زماني كه اين فكر ذهنم را مشغول كرده بود دو سه دوست صادق داشتم. براي آن‌كه ‌گرفتار شياطين انسي نشوند ن اموربه آن‌ها تذكر
— 93 —
مي‌دادم و يادآوري مي‌كردم. آن‌ها نه مي‌گفتند "مگر به ما بدبين هستي" و نه رنجيده خاطر مي‌شدند. من البته در دل مي‌گفتم "با اين تذكرات هميشگي آن‌ها را مي‌رنارد. ف به بي‌صداقتي و بي‌ثباتي متهم‌شان مي‌كنم." سپس حقيقتي كه در اشارات پيشين توضيح داده شد و اثبات گرديد نمايان شد. در آن موقع بود كه به سبب حقيقت مذكور دانستم قرآن حكيم اصرارها و تكرارها را كاملاً مطابق مقتضاي حال و به جا و بدون زياده‌ري آن جكيمانه و بدون اتهام مطرح مي‌كند و همه آن‌ها عين حكمت و بلاغت محض مي‌باشند، در آن‌جا دليل رنجيده نشدن دوستانم را دانستم.
خلاصه حقيقت مزبور چنين است: شياطين چون (انسان را) به‌سوي تخريب و ويراني سوق مي‌دهند، لذا با عملي اندك مرتكب شرهاداشتنشي مي‌شوند. اين است كه راهيان مسير حق و هدايت نيازمند احتياط فراوان، مراقبت شديد، تذكرات هميشگي و ياري فراوان هستند. به‌همين دليل حضرت حق در جهت همان تكرارها با هزار و يك اسم خود ياري را تقديم اهل ايمان مي‌كند و هزاران دست مرحمت‌آميزش حتي جزي ياري‌اش دراز مي‌كند. غرور و عزت او را نمي‌شكند، بلكه از آن محافظت مي‌كند. ارزش انسان را پايين نمي‌آورد و او را تحقير نمي‌كند، بلكه شرّ شيطان را بزرگ جلوه مي‌دهد.
اينك ‌اي اهل حق و هدايت! چاره رهايفساد وسيسه‌هاي مذكور شيطان انس و جن اين است كه مذهب اهل سنت و جماعت را كه اهل حق‌اند تكيه‌گاه خويش كن و به قلعه محكمات قرآن معجز البيان پناه معجز اسنت سَنيّه را راهنماي خويش قرار بده تا سلامت را بيابي ...!
اشارت هشتم: سؤال:در اشارات پيشين ثابت كرديد كه راه ضلالت چون راه تخريب و تجاوز و سهولت است بسياري در آن طي طريق مي‌كننا با د در رساله‌هاي ديگر با دلايل قطعي اثبات كرده‌ايد كه مسير كفر و ضلالت چنان دشوار و توأم با مشكلات است كه در واقع كسي نبايد وارد آن مي‌شد و اين راه اصولاً راه قابل سلوكي نيه سر رگفته‌ايد كه مسير ايمان و هدايت آن قدر آشكار و ساده است كه همه مي‌بايست وارد آن مي‌شدند.
— 94 —
پاسخ:كفر و ضلالت بر دو قسم است: قسمي‌ از حيات ااين‌كه عملي و فرعي‌ست نفي و انكار احكام ايمان مي‌باشد؛ اين طرز از ضلالت آسان بوده، و نپذيرفتن حق است، نوعي ترك كردن و عدم است، نوعي عدم قبول است. اين قسم است كه در رساله‌ها سهل و آسان نشان داده‌ شده است.
قسم دوم اما ع- كه افرعي نيست بلكه حكمي ‌اعتقادي و فكري‌ست. باز كردن راهي نه در جهت نفي ايمان بلكه در ضديت با آن است. اين قبول باطل است، اثبات عكس حق است. اين قسم فقط نفي و نقيض ايمان نيست، ضد ايمان حاضر عدم قبول نيست كه ساده باشد بلكه قبول عدم است و با اثبات آن عدم است كه پذيرفته مي‌شود. بر اساس قاعده اَلْعَدَمُ لاَ يُثْبَتُ اثبات عدم البته ك4
جوش ه‌يي نيست. كفر و ضلالتي كه در ساير رساله‌ها توأم با مشكلات و صعوبتي در حد امتناع نشان داده ‌شده، اين قسم است. كسي اگر ذره‌يي شعور داشته باشد نبايد سالك اين طريق شود. ضمناً در اين مسير چنان كه در رسالهشَطْاَ‌طور قطعي ثابت شده است آن قدر دردهاي كُشنده و تاريكي‌هاي وحشتناكي هست كه اگر كسي ذره‌يي عقل داشته باشد طالب آن نخواهد شد.
اگر گفته شود:پس چگونه است كه بيش‌تر انسان‌ها واْ عَرَ راه مي‌شوند كه پر از درد و الم و ظلمات است؟
پاسخ مي‌دهيم:آن‌ها در اين راه افتاده‌اند و نمي‌توانند از آن بيرون بيايند. عاقبت را نمي‌توانند ببينند و به آن فكر هم نمي‌كنند و چون قواي نباتي و حيواني بر لطايف انساني آصورت قلبه دارد خواهان رهايي از آن هم نيستند و خود را با لذتي نقد و گذرا تسلي مي‌دهند.
سؤال:اگر گفته شود در ضلالت چنان درد و واهمه دهشتناكي هست كه كافر مي‌بايست نه تنها از زندگي لذت نبرد كه حتي نبايد زنده بمان صورتيزير بار اين درد بايد جان بدهد و از اين واهمه بايد قالب تهي كند، زيرا به اعتبار انسان بودن، مشتاق چيزهاي بي‌شمار و شيفته حيات است؛ با اين حال وقتيد.
ب كفر، موت را همواره در مقابل چشمان خود نابودي ابدي و فراقي لايزال مي‌بيند و زوال موجودات و درگذشت خويشان و همه محبوبانش را به
— 95 —
صورت نابودي و مفارقت امضان واهده مي‌كند چگونه مي‌تواند زندگاني كند و از زنده بودن لذت ببرد؟
پاسخ:او با مغالطه شيطاني عجيبي خود را فريب داده و زندگاني كرده، و گمان مي‌كند لذتي صوري مي‌برد، با تمثيلي مشهورو ضد وهيت او اشاره مي‌كنيم:
مي‌گويند به شتر مرغ گفتند "تو بال داري؛ پرواز كن!" او هم بال‌ها را زير بدنش گذاشت و گفت: "من شترم" و پرواز نكرد، اما بعد در دام شكارچي افتاد. شترمرغ براي اين‌كه شكارچي او را نبي پذير را زير سنگ ريزه‌ها مي‌كند، اما بدن بزرگش را بيرون و هدف شكارچي قرار داده بود.
بعد به او مي‌گويند: "مادام كه مي‌گويي شتر هستم، پس لااقل بار ببر!" شترمنيز جد‌هايش را مي‌گشايد و مي‌گويد: "من پرنده‌ام" و به اين‌ترتيب از زحمت بار بردن خلاص مي‌شود، سپس بدون حامي ‌و غذا هدف هجوم شكارچي‌ها قرار مي‌گيرد. كافر هم درست مانند اين حيوان، در برابر اعلام‌هاي آسماني قرآن، كفر مطلق را رها كرده و كهل حق وكي را اختيار مي‌كند. اگر به او گفته شود: "مادام كه موت و زوال را نيستي ابدي مي‌داني چوبه دار براي اين‌كه خودت را به دار بيآويزي در مقابل چشمانت است ... كسي كه همي مسأل بر چوبه دار دارد چگونه مي‌تواند زندگاني كند؟ چگونه مي‌تواند لذت ببرد؟ او در اين‌جا با سهمي‌كه از نورانيت فراگير و رحمت عام قرآن دارد مي‌گويد: "موت نابودي نيست، احتمال بقا در آن وجود دارد." يا مانند همان شترمرغ سر در سنگ ري را بي غفلت مي‌كند تا اجل و قبر او را نبينند و زوال اشيا به‌سويش تير نيندازند!
نتيجه:(كافر) وقتي به سبب كفر مشكوك مانند شترمرغ موت و زوال را نيستي و نور نيردانست، خبرهاي قطعي قرآن و كتاب‌هاي آسماني درباره ايمان به آخرت احتمالي نصيب او مي‌كند. كافر به اين احتمال در مي‌آميزد و متحمل آن درد و الم وحشتناك نمي‌شود. آن‌گاه اگر به او گفته شود: "مادام كه قرار است راهي عالم باقي شد براي زيستهشدار ا در آن عالم مي‌بايست مشقت تكاليف ديني را تحمل كرد." از جهت شك كفري‌اش مي‌گويد: "ممكن است چنان عالمي‌وجود نداشته باشد؛ چرا بايد براي عالمي‌كه ممكن است نباشد تلاش كنم؟" يعيينه د#96
براساس حكم قرآني و احتمال بقايي كه مي‌دهد از آلام نيستي ابدي خلاص مي‌شود و به سبب احتمال عدمي‌كه كفر مشكوك ايجاد مي‌كند مشقت تكاليتُّمْ متوجه او مي‌‌گردد؛ اين است كه در برابر آن به احتمال كفر در مي‌آويزد و از آن زحمت رهايي مي‌يابد. از اين نقطه‌نظر كافر گمان مي‌كند در اين زندگاني بيش از مؤمن لذت مي‌برد، زيرا به‌سبب احتمالفجيع وز زحمت تكاليف ديني خلاص مي‌شود و با جهت احتمال ايماني نيز متحمل آلام ابدي نمي‌شود؛ در حالي كه حكم اين مغلطه شيطاني به غايت سطحي، بي‌فايده و موقتي‌ست.
قرآن حكيم در خصوص كفار نيز نوعي جهت رحمت دارد كه تا حدودي موجبت، و سد حيات دنيوي براي آن‌ها جهنم نشود و با دادن نوعي شك به آن‌ها موجب مي‌شود با ترديد زندگي كنند؛ وگرنه در اين دنيا هم مي‌بايست متحمل عذاب جهنمي‌ معنوي مي‌شدند ك منعكسور جهنم آخرت مي‌بود و در آن صورت مجبور به انتحار مي‌گشتند.
اينك ‌اي اهل ايمان! با اعتماد و ايمان تحت حمايت قرآن قرار گيريد كه شما را از نيستي ابدي و جهنم‌هاي دنيوي و اخروي مي‌رهاند؛ و به ‌زيبايي و در حالت تسليم وارد دايره سنت سَنيّههر عقلتا از شقاوت دنيا و عذاب آخرت نجات يابيد.
اشارت نهم: سؤال:اهل هدايت كه حزب‌الله‌اند، و در رأس‌شان انبيا و در صدر آن‌ها فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از عنايت و رحمت الهي وراز ايهاي سبحاني فراوان برخوردار بوده‌اند؛ به چه دليل بارها مغلوب اهل ضلالت كه حزب الشيطان‌اند شدند. اصرار منافقان مدينه بر ضلالت و وارد نشدن‌شان به حيطه هدايت به چه دليل بودكه در حكمتي داشت؟ درحالي كه با نبوت و رسالتِ چون خورشيد درخشان خاتم الانبيا و ارشاد او كه به‌واسطه اعجاز قرآن تأثيري چون اكسير اعظم داشت فاصله زيادي نداشتند و در معرض حقايود، يعي كه جاذبه‌اش بيش از جاذبه عمومي ‌عالم است قرار داشتند.
پاسخ:براي پاسخ به اين سؤال عجيب كه دو شق دارد لازم است مبنايي ژرف بيان گردد.
— 97 —
خالق ذوالجلال اين وند.
و قسم نام دارد؛ جمالي و جلالي. اقتضاي اسماء جمالي و جلالي اين است كه احكام‌شان را با تجليات مختلف بروز دهند. خالق ذوالجلال اضداد را در عالم با يك‌ديگر مي‌آميزد، در مقابل هم قرار مي‌دهد، و وضعيده استوز و مدافع به آن‌ها مي‌دهد و به اين‌ترتيب صورت نوعي مبارزه سودمند و حكيمانه به موضوع مي‌دهد، لذا اضداد را داخل حدود يكديگر مي‌كند و موجب به ميدان آمدن اختلافات و تغييرات مي‌گردد و با اين كار عالم هستي را وده اسانون تغيير و تحول و قاعده ترقي و تكامل مي‌كند؛ به همين دليل است كه قانون مبارزه مذكور را در نوع انسان - كه ثمره جامع شجره آفرينش است - به شكل عجيب‌تري قرار داده و درِ مجاهده‌يي را كه مدار را از نساني‌ست گشوده و براي اين‌كه حزب الشيطان بتواند در برابر حزب الله وارد عرصه شود جهازاتي در اختيارشان گذاشته است.
به سبب همين سرّ دقيق است كه پيامبران بهعي بقا در برابر اهل ضلالت شكست خورده‌اند؛ و اهل ضلالت كه در نهايت عجز و ضعف‌اند در مقابله با اهل حق كه به لحاظ معنا بسيار توانمندند موقتاً پيروز مي‌شوند و مقاومت مي‌كنند.د به
#كمت اين مقاومت عجيب آن است كه در ضلالت و كفر هم عدم و ترك هست كه بسيار سهل است، و نيازمند حركت نمي‌باشد؛ هم تخريب و ويراني هست كه فوق‌العاده سهل و آسان است و اندك حركتي براييد؛ با‌ست؛ هم تجاوز هست كه با مختصر عملي به بسياري خسارت وارد كرده، و از نظر ترساندن ديگران و از جهت فرعونيت مقامي ‌نصيب آن‌ها مي‌كند. نيز آزادي و لذت‌جويي و تطمين قوامّ اسمي و حيواني انسان مطرح است - قوايي كه عاقبت را نمي‌بيند و مبتلا به ذوق نقد است - كه لطايف انساني چون عقل و قلب را از وظايف انساني و عاقبت‌انديشي باز مي‌دارد. مسلك قدسي اهل هدايت و در رأس آن‌ها اهل نبوت و در صدرشان رسول اكرم عَليهِ الصَّل به‌سبالسّلام كه حبيب ربِّ العالمين است هم وجودي‌ست هم ثبوتي؛ و بر مباني مهمي ‌مانند اصلاح، حركت، رعايت درست حدود، عاقبت انديشي، عبوديت، شكستن فرعونيت و لجام گسيختگي نفس اماره استوار مي‌باشد و بدين سبمت هم‌كه منافقان زمان پيامبر كه در مدينه بودند چشمان خود را چون خفاشان در برابر
— 98 —
آن خورشيد درخشان بستند و در مقابل آن جاذبه عظيم به قوه دافعه‌اي شيطاني دل خوش كرده و در ضلالت باقي ماندند.
اگر گفته شو حَالٍام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حبيب رب العالمين است و آن چه در دست و زبان دارد حقيقت است؛ و قسمي ‌از لشكريانش ملائكه و فرشتگان‌اند؛ و قادر است با مشتي آب لشكري را سيراب كند؛ و با چهار مشت گندم و گوشتي به قوت مي گوشت يك بزغاله ضيافتي مي‌دهد و هزار نفر را سير مي‌كند؛ و با پرتاب مشتي خاك به سوي چشمان لشكريان كفر موجب مي‌شود به چشم هر نفرشان مشتي خاك ريعجز الد و پا به فرار بگذارند؛ فرماندهي رباني كه هزار معجزه از اين دست داشته چگونه است كه در انتهاي (نبرد) اُحد و ابتداي (جنگ) حُنين شكست مي‌خورد؟
پاسخ:رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و
‌اام براي نوع بشر به عنوان مقتدا و امام و راهنما فرستاده شده است تا نوع انسان قوانين و قواعد زندگاني شخصي و اجتماعي را از او فرا گرفته و به اطاعت از قوانين مشيت حكيم ذوالكمال مأنوس شود و موارْسَلَنين حكمتش حركت نمايد. اگر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در زندگاني شخصي و اجتماعي خويش دائماً به معجزات و امور خارق‌العاده استناد مي‌كرد در آن صورت نمي‌توانست اماان ‌اي و راهنماي اكبر باشد.
به دليل همين سرّ است كه گاه(?@اي قبولاندن مدعياتش و شكستن انكار منكران در صورت لزوم معجزاتي ظاهر مي‌كرد. او در ساير اوقات بيش از ديگران از فرامين الهي اطاعت كردهبا شفقبه همين ترتيب بيش از همه، قوانين عادات الله را كه براساس حكمت رباني و مشيت سبحاني پايه گذاري شده بود مراعات مي‌كرد و از آن‌ها پيروي مي‌نمود. در مقابله با دشمن زره بر تن مي‌كرد و دستور مي‌داد "سنگر بگيريد!" مجروح مي‌شد، زحمت مي‌طرت اسا مراعات و اطاعتش از قانون حكمت الهي و شريعت فطري كبري در عالم را نشان دهد.
اشارت دهم:مهم‌ترين دسيسه ابليس اين است: كاري مي‌كند كساني كه قبولش دارند درصدد انكارش بترين ق در زمانه كنوني مخصوصاً كساني كه اذهان‌شان به فلسفه‌هاي مادي آلوده شده است در اين مسأله‌ي بديهي ترديد دارند؛ لذا در مقابله با اين دسيسه شيطان يكي دو مطلب به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 99 —
اولاً:در ميانار ساد‌ها ارواح خبيثه‌ي داراي جسد، بالمشاهده وجود دارند كه وظيفه شيطان را انجام مي‌دهند؛ همين طور در ميان جن‌ها نيز با همان قطعيت ارواح خبيثه‌يي منتها بدون بدن (مادي) هستند. آن‌ها اگر بدن مادي گردندشتند مانند همين انسان‌هاي شرير مي‌شدند. نيز اگر اين شيطان‌هاي انسي مي‌توانستند از جامه بدن مادي بيرون آيند همان ابليس‌هاي جني مي‌شدند. حتي مبتني بر همين قضيه است كه مذهبي باطل حكم كرده است: "ارواح خبيثه‌نفس خدايت شرير كه صورت انسان دارند، بعد از مردن شيطان مي‌شوند." آشكار است اگر چيزي كه اعلاست فاسد شود فسادش از فاسد شدن چيزي كه در مرتبه پايين‌تري از آناول
يش‌تر خواهد بود، مثلاً اگر شير و ماست فاسد شوند خورده مي‌شوند، اما اگر روغن فاسد شود ديگر قابل خوردن نيست گاه هم‌چون زهر مي‌شود؛ به همين ترتيب انسان كه محترم‌ترين مخلوقات و اعلاترين آن‌هاست اگر فاسد شود فسادش از حيوان فن كه خش‌تر خواهد بود. مانند حشراتي كه از بوي تعفن لذت مي‌برند يا مانند مارهايي كه از نيش زدن لذت مي‌‌برند از شرارت‌ها و اخلاق‌هاي خبيث در باتلاق ضلالت لذت مي‌برد و به آن‌ها افتخار مي‌كند و از جنايات و خساراتي كه در ظلمات بود وستم هست حظّ مي‌كند و ماهيت شيطاني مي‌يابد. آري يك دليل قطعي بر وجود شيطان جني، وجود شيطان انسي‌ست.
ثانياً:صدها دليل قطعي كه در كلام بيست و نهم براي اثبات وجود روحاني و فرشتگان بيان شد، همه، وجود شياطين را ت. حتيبات مي‌كنند. اين بخش از بحث را بدان كلام ارجاع مي‌دهيم.
ثالثاً:وجود ملائك كه در حكم مُمَثِّل قوانين امور خير در كائنات‌اند طبق نظر تمام اديان ثابت است؛ به همين ترتيب وجود شياطين غرض واح خبيثه كه مُمَثِّل و مباشر امور شرّ هستند به عنوان مدار قوانين آن امور از نقطه‌نظر حكمت و حقيقت قطعي‌ست. حتي در امور شرّ وجود پرده‌يي ذي شعور بيش‌تر لازم است، زيرا هم‌چنان كه در ابتداي كلام بيست و دوم گفته شد از آن‌جا كه هم بين ب به ديدن زيبايي حقيقي هر چيز نمي‌شوند براي اعتراض نكردن به خالق ذوالجلال به دليل شرّها و نقصان‌هاي ظاهري، و زير سؤال نبردن رحمتش، و
— 100 —
انتقاد نكردن از حكمتش و بنسان! وگيري از گلايه‌هاي غيرمنصفانه، واسطه‌يي ظاهري را پرده و حجاب قرار مي‌دهد تا اعتراض و انتقاد و گلايه متوجه آن گردد و كاري با خالق كريم و حكيم مطلق نداشته باشند؛ همان‌طور كه براي آسوده كردن حضرت عزرجود داز قهر و طعن بندگاني كه وفات مي‌كنند بيماري‌ها را پرده‌يي قرار مي‌دهد در مقابل اجل؛ حضرت عزرائيل (ع) را نيز پرده و حجابي قرار داد براي قبض ارواح، تا گلايه‌هايي كه بر توهم بي‌رحمانه بودن آني اهمي استوار است متوجه حضرت حق نگردد. باز همين طور براي اين‌كه اعتراض و انتقادهايي كه با قطعيت بيش‌تري از شرارت‌ها و فسادها سرچشمه مي‌گيرند متوجه خالق ذوالجلال نشود، حكمت رباني وجود شيطان را لازم دانست.
رابعاًيشمار نان كه انسان عالم صغير است عالم نيز انسان كبير است. اين انسان صغير چكيده و خلاصه آن انسان كبير مي‌باشد. اصل نمونه‌هايي كه در انسان هست بالضروره به‌صورت بزرگ‌تر مي‌بايه هفت انسان اكبر هم باشد، مثلاً همان‌طور كه وجود قوه حافظه در انسان دليل قطعي بر وجود لوح محفوظ در عالم است، در گوشه‌يي از قلب انسان وسيله وسوسه‌ان دور خه نام لُمّه شيطاني هست، نيز انسان لساني شيطاني دارد كه براساس تلقين‌هاي قوه واهمه سخن مي‌گويد، قوه واهمه‌يي كه فاسد‌كننده است و حكم شيطاني كوچك را دارد و ضد اختيار و مخالف خواسته‌هاي انسان قانون ي‌كند؛ اين را همه به صورت حسي و حدسي در نفس خود مي‌بينند و دليل قطعي بر وجود شياطين بزرگ در عالم است.
لمّه شيطاني و قوه واهمه گوشي و زباني هستنداز قلبود شخص شرور خارجي را كه در يكي مي‌دمد و ديگري را به سخن وا دارد احساس مي‌كنند.
اشارت يازدهم:قرآن حكيم به طرز اعجازآميزي بيان مي‌دارد كه كائنات از شرّ اهل ضلالت خشمگين مي‌شود و عناصرتوان، ر مي‌آشوبند و عموم موجودات به غليان مي‌آيند. با توفاني كه براي قوم نوح رخ داد هجوم ارض و سماوات را نشان مي‌دهد و برآشفتن عنصر باد را با انكار قوم عاد و ثمود، غليان دريا و عنصر آب را در برابر قوم فرعون، غيظ عنص به تسرا در مقابل قارون، و بر اساس سرّ ‌تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ‌ (ملك:٨) خشم و عصبانيت جهنم را در آخرت و در مقابل
— 101 —
اهل كفر، و برآشفتن همه موجودات را پس نتبر اهل كفر و ضلالت نشان مي‌دهد و به طرز بسيار شگفت‌آور و اعجاز‌آميزي اهل ضلالت و نافرماني را سرزنش مي‌كند.
سوال: چرا اعمال بي‌اهميت و معاصي شخصي چنين انسان‌هاي كم مقدار و اگر خشم كائنات مي‌گردد؟
پاسخ:هم‌چنان كه در برخي رساله‌ها و اشارت‌هاي پيشين اثبات گرديد كفر و ضلالت تجاوزي عجيب و جنايتي‌ست كه با همه موجودات ارتباط پيدا مي‌كند، زيرا يكي از نتيجه‌هاي اعظم آفرينش جهان هستي عبوديت انساني و ابيابي رمان و اطاعت در برابر ربوبيت الهي‌ست. در حالي كه اهل كفر و ضلالت نتيجه اعظم مذكور را - كه علت غايي و سبب بقاي موجودات است - با انكار كفرآميز خويش رد مي‌كنند، به همين دليل به حقوق عموم مخلوقات تجاوز مي ن حرمت لذا مرتكب انكار اسماي الهي مي‌شوند كه در آيينه آفريدگان تجلي يافته و ارزش مخلوقات را در جهت آيينه داري‌شان متعالي مي‌سازند؛ بنابراين (كفر و ضلالت) كم اهميت تلقي كردن اسمسته شدي‌ست و در عين حال با كاهش قدر و منزلت همه مخلوقات نوعي تحقير قطعي در حق آن‌ها‌ست. هم‌چنين درحالي كه هر يك از مخلوقات در رتبه يك مأمور رباني و مسؤول انجام وظيفه‌ييكرد. دهستند، كفر آن‌ها را به سقوط كشانده و به منزله آفريده‌يي جامد و فاني و بي‌معنا نشان مي‌دهد و به اين‌ترتيب در مقابل حقوق تمام مخلوقات نوعي تحقير به‌شمار مي‌رود.
ضلالت بسته به انواعي كه دارد بيش و با به حكمت رباني در آفرينش جهان هستي و مقاصد سبحاني در بقاي عالم ضرر مي‌رساند، لذا كائنات در برابر اهل عصيان و ضلالت به خشم مي‌آيد، موجودات بر مي‌آشوابودي مخلوقات عصباني مي‌شوند.
اي انسان درمانده‌يي كه جِرم و جسمت كوچك، جُرم و ظلم‌ات بزرگ و عيب و ذنبت عظيم است! اگر خواهان رهايي از خشم كائنات، نفرت مخلوقات و عصبانو از مودات هستي بدان كه چاره آن وارد شدن به دايره قدسي قرآن حكيم و تبعيت از سنت سَنيّه مبلّغ قرآن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است. وارد شو و پيروي كن!
— 102 —
اشارت دوازدهم: چهار سؤال و جواببه شرح با اتفت:
سؤال اول:چگونه ممكن است عذابي بي‌حد و حصر و جهنمي ‌لايتناهي در برابر گناهان محدود حياتي محدود عدالت تلقي شود؟
پاسخ:از اشارات پيشين به ويژه اشارت يازدهم به يقين دانسته شد كه جنايت كفر و ضلالت، جنايتي بي‌منتها و تجاوزي بي‌حد و حصر به از آن‌ست.
سؤال دوم:در شريعت گفته شده است "جهنم مجازات عمل است ليكن بهشت با فضل الهي ميسور است." سرّ حكمت اين مطلب چيست؟
پاسخ:در اشارات قبل تبيين گرديد كه انسان با اراده‌ي محدودِ نده تواد، و كسبي جزيي، و شكل دادن به امري عدمي‌ يا اعتباري، و ثبوت آن، سبب تخريبات و شرور عجيبي مي‌شود؛ و از آن‌جا كه هواي نفس او مدام به شرارت‌ها و ضررها تمايل دارد، هموست كه مسؤوليت سيئات حاصل از همان كسب كوچك را متحمل مي‌ده. چرا كه نفس او خواست و او نيز با كسب خويش به موضوع سببيت داد. و از آن‌جا كه شرّ عدمي‌ست، عبد، فاعل آن شد. حضرت حق نيز خلق نمود. شكي نيست كه با صفتنتيجه مسؤوليت جنايتي بي‌حد و حصر، مستحق تحمل عذابي بي‌انتهاست، اما حسنات و خيرات، مادام كه وجودي‌اند، كسب انساني و اراده محدود انسان نمي‌تواند علتاحتياج آن‌ها شود. در آن صورت انسان فاعل حقيقي نمي‌تواند باشد و نفس اماره‌اش نيز طرفدار حسنات نيست و رحمت الهي خواهان آن‌هاست، و قدرت رباني ايجادشان مي‌كند. انسان صرفاً با ايمان و خواست و نيت مي‌تواند صاحب (حسنات) شود و را ني صاحب شدن هم حسنات مذكور ناظر بر نعمت‌هاي گذشته است و شكري‌ست در برابر نعماتي مانند وجود و ايمان و نعمت‌هاي الهي بي‌شماري كه قبلاً به او داده شده است. بهشتي هم كه با وعده الهي عطا خواهد شد به سبب فضل رحماني داده مي‌شود. درلاص و پاداش اما در حقيقت، فضل است. پس سبب در سيئات، نفس است كه بالذات مستحق مجازات مي‌باشد. در حسنات نيز سبب منبعث از حق است؛ علت نيز همين طور منبعث از حق است، ليكن انسان (حسنات) را با ايمان به دست مي‌آورد، نراد ميند بگويد: "پاداشت را مي‌خواهم" اما مي‌تواند بگويد: "در انتظار فضل‌ات هستم."
— 103 —
سؤال سوم:از بيانات سابق دانسته مي‌شود كه سيئات چون با تجاوز و گسترش، تعدد مي‌يابند يك سيئه را بر سورهار نوشت، اما حسنه چون وجودي‌ست و به لحاظ ماده قبول تعدد نمي‌كند و با ايجاد عبد و خواسته نفس صورت نمي‌پذيرد نبايد اصلاً نوشته شود يا حداكثر يك حسنه، بايد نوشته شود. حال چرا سيئه، يك نوشته مي‌شود و حسنه ده و گاه هزار؟
پاسخ:حضراد سالمال رحمت و جمال رحيميت خود را بدان صورت نشان مي‌دهد.
سؤال چهارم:موفقيتي كه اهل ضلالت كسب مي‌كنند و قدرتي كه بروز مي‌دهند و غلبه آن‌ها بر اهل هدايت نشان مي‌دهد كه آن‌ها متكي به نيرو و حقيقتي هستند، يعني يا اهل هداي مي‌گاي ضعف‌اند يا آن‌ها از حقيقتي برخوردار مي‌باشند؟
پاسخ:حاشا ... نه آن‌ها از حقيقت برخوردارند و نه اهل هدايت ضعيف‌اند، ليكن قسمي ‌از عوام كوته نظر بي‌خرد مردد شده، وسوسه نموده و در عقايدششارت (اد خلل مي‌كنند، زيرا مي‌گويند: "اگر اهل حق كاملاً داراي حق و حقيقت بودند نبايد تا اين اندازه مغلوب و ذليل مي‌شدند؛ چرا كه حقيقت نيرومند است. براساس قاعده مبنايي اَلْحَقُّ يَعْلُو وَلاَ يُعْلَى عَلَيْهِ قدرت در حق است. اگر اهل هر ي كه پيروزمندانه با اهل حق مقابله مي‌كنند قدرت حقيقي نداشتند و فاقد نقطه اتكايي بودند نبايد تا اين حد پيروزي و موفقيت به‌دست مي‌آوردند."
پاسخ:در اشارات پيشين به يقين ثابت شد كه شكست اهل حذت بخشليل ناتواني يا غيرحقيقي بودن‌شان نيست و غلبه اهل ضلالت نيز به دليل توان و قدرت و اين‌كه نقطه اتكايي دارند نمي‌باشد؛ باز، به سبب اثبات قطعي در همان اشارات، پاسخ اين سؤال مجموع اشارات گذشته است، لذا در اين‌جا به دسيسه‌هايشان و قسمي ‌از سلاح‌لي كه رد استفاده آن‌ها اشاره مي‌كنيم.
من خود بارها مشاهده كرده‌ام كه ده نفر از اهل فساد نود نفر اهل صلاح را شكست مي‌دادند. با حيرت كنجكاو شدم و با تحقيق و بررسي به قطع دريافتم كن و از آن‌ها زاييده توان و قدرت نيست بلكه ريشه در مواردي چون فساد، پستي،
— 104 —
تخريب، استفاده از اختلاف اهل حق، ايجاد تفرقه در بين آن‌ها، به‌دست گر وهم فاط ضعف آن‌ها، تلقين كردن، تحريك احساسات نفساني و اغراض شخصي، به كار انداختن استعدادهاي منفي در وجود انسان كه در حكم معادن مُضر مي‌باشند، نواختن رياكارانه فرعونيتِ نفس به نام شأن و شرف، و تخريبات ظالمانه كه موجب هراس همه است، دارد. آن‌هايت و سيسه‌هاي شيطاني مشابه‌اند كه موقتاً بر اهل حق غلبه مي‌كنند، اما با سرّ ‌وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ و براساس قاعده‌ي اَلْحَقُّ يَعْلُو وَلاَ يُعْلَى عَلَيْهِ غلبه موقتي آن‌ها - ‌و دفعنظر منفعت براي‌شان بي‌اهميت است - جهنم را نصيب آنان و بهشت را نصيب اهل حق مي‌كند.
در ضلالت، ناتوانان قدرتمند ديده مي‌شوند و بي‌ارزش‌ها شهرت مي‌يابند؛ و به همين دليل است كه انسان‌هاي شهرت طلب و فخرفروش و رياكار براي اين‌كه با اندك چيزي قدرت‌ چه حض نشان دهند و به لحاظ ترساندن و ضرر رساندن موقعيتي كسب كنند به مخالفت با اهل حق مي‌پردازند. اين كار را مي‌كنند تا ديده شوند؛ تا نظرها را به خود جلب كنند، تا تخريباتي كه نه از توان و قدرت بلكه از ترك و سستي مايه مي‌گيرد به آن‌ها نسبت يار ثر از آن‌ها بحث شود؛ هم‌چنان كه يكي از ديوانگان چنين شهرتي سجده گاه را ملوث كرد تا همه درباره او سخن بگويند، حتي از او با لعن و نفرين ياد كردند اما رگ شهرت پرستي چنين شهرت لعنت به ما را در نگاهش خوش نشان داد و حكايت او ضرب المثل شد.
اي انسان درمانده‌يي كه براي بقا خلق شده‌يي اما مبتلاي عالم فنايي! به سرّ آيه‌ي فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَ اْلاَرْضُ‌ (دخان:٢٩) دقت كن، گوش فرا بده! ببين چه مي‌گوُبْحَا مفهومي‌صريح مي‌فرمايد: آسمان‌ها و زمين كه با انسان مرتبط‌اند در مرگ اهل ضلالت بر جنازه آن‌ها نمي‌گريند. يعني از مرگ آنان خشنود مي‌شوند. "و با مفهوم اشاري مي‌گويد: آسمان‌ها و زمين با مرگ اهل هدايت بر جنازه‌شان مي‌گريند؛ خساسات فراق آن‌ها نيستند." زيرا تمام هستي با اهل ايمان مرتبط و از آنان خشنود است. آن‌ها آفريدگار جهان هستي را با ايمان شناخته‌اند، به همين دليل قدر و ارزش كائنات را مي‌دانند، حرمتش را نگاه مي‌دارند و به آن احترگيزي بگذارند؛ هم‌چون اهل ضلالت نيستند كه جهان هستي را تحقير كنند و با آن عداوت ضمني داشته باشند.
— 105 —
اي انسان، بينديش! تو در هر صورت خواهي مُرد. اگر تابع نفس و شيطان باشي همسايگان و خويشاوندانت شادمان خواهند شد كه از شرّ تو نجات يافته‌اند، جداً بر
‌اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌
گفته و تابع قرآن و حبيب رحمان باشي در آن صورت آسمان‌ها و زمين و موجودات، هر كس، و نسبت به درجه تو از فراق‌ات متأثر شده و به لحاظ معنا خواهند گريست. آنان با برگزاري ماتمان و لي و تشييع جنازه‌يي باشكوه اشاره خواهند داشت كه در عالم بقا كه از درِ قبر واردش خواهي شد نسبت به درجه و مرتبه‌ات حُسن استقبالي هست.
اشارت سيزدهم:شامل سه نقطه به شرح زير است:
نقطه اول:از دسايس بسيار بزرگ شيطان اين است كه ايت موجايي با دل كوچك، عقلي اندك و كوته فكر را در جهت عظمت حقايق ايماني مي‌فريبد، و مي‌گويد: "گفته مي‌شود ذاتي واحد همه ذرات و سيارات و نجوم و ساير موجودات را با تمام شرايط‌شه شده تدبير ربوبيتش مي‌گرداند و اداره مي‌كند، چگونه مي‌توان چنين مسأله‌ي به غايت عجيبي را باور كرد؟ چنين چيزي چگونه بر دل مي‌نشيند؟ عقل چگونه مي‌تواند آن را بپذيرد؟" و به اين صورت در نقطه عجز انساني حس انكار را بيدار مي‌كند.
پاسخ:ه‌روي ه اين دسيسه شيطاني را خنثي مي‌كند اَللّهُ اَكْبَر است. پاسخ حقيقي آن هم اَللّهُ اَكْبَرُ است. آري، تكرار فراوان اَللّهُ اَكْبَرُ در شعاير اسلامي‌ براي ازشد، زيردن همين دسيسه است، زيرا توان اندك، قدرت ضعيف و انديشه محدود انسان حقايق بزرگ لايتناهي را با نور اَللّهُ اَكْبَرُ مي‌بيند و تصديق مي‌كند و با نيروي اَللّهُ اَكْبَرُ حامل آن حقايق مي‌شود و آن‌ها را ده نظر ه اَللّهُ اَكْبَرُ جاي مي‌دهد و خطاب به قلبش كه دچار وسوسه شده است مي‌گويد: تدبير و اداره كاملاً منظم اين عالم بالمشاهده ديده مي‌شود. اين‌جا دو طريق هست:
طريق اول: ممكن، ليكن ره عظيعظيم و خارق ‌العاده است. اساساً چنين اثر خارق ‌العاده‌يي با خلقتي خارق‌العاده و با طريقي بسيار عجيب امكان مي‌يابد. آن
— 106 —
طريق نيز با ربوبيت ذاتي احد و صمد، و اراده و قدرت او كه وجودش به تعداد موجودات و حتي ذرات شاهد دارد، لاي بدمي‌يابد.
طريق دوم: راه شرك و كفر است كه هيچ جهت امكاني ندارد، در حد امتناع مشكلات دارد، و به‌ هيچ‌وجه ‌‌معقول نيست، زيرا همان‌گونه كه در رساله‌هاي متعدد مانند مكتوب بيستم و كلام بيست و دوم به صورت قطعي ثابت گرديده است: در آهاد خو در هر موجودي كه در عالم هست و حتي در هر ذره‌يي لازم است الوهيت مطلقه، علم محيط و قدرتي لايتناهي وجود داشته باشد، تا نظم و نظام بي‌منتها و ميزان به غايت دقيق و نقوش آفرينشي كه به تفكيك و امتياز، كامل و مزين شده و در موجودات بالمشكت مي‌يده مي‌شود، هستي يابند.
نتيجه:اگر ربوبيت كبريايي و باعظمت كه كاملاً شايسته و به‌جاست، نبود، انسان‌ها مي‌بايست راه‌هاي نامعقول و ممتنع را دنبال مي‌كردند. فرار از عظمتي كه لايق و لازم است و وارد شدن به محال و امتناع را حتي كم حياهم نمي‌تواند پيشنهاد كند.
نقطه دوم:يكي ديگر از دسيسه‌هاي مهم شيطان اين است كه نمي‌گذارد انسان به كوتاهي‌هاي خود اعتراف كند تا راه استغفار و استعاذه بسته شود. انانيت نفس، انساند. دقيريك مي‌كند تا هم‌چون وكيل مدافع از خود دفاع كرده و خود را منزه از تقصيرات بداند. آري، نفسي كه گوش به فرمان شيطان دارد علاقه‌يي به ديدن قصور خويش ندارد؛ اگر هم ببيند از صد راه به تأويل آن مي‌پردا كسي ا اساس سرّ
وَ عَيْنُ الرِّضَا عَنْ كُلِّ عَيْبٍ كَلِيلَةٌ
چون با نظر رضا به نفس خود نگاه مي‌كند عيب خود را نمي‌بيند و چون عيب خود را نمي‌بيند اعتراف نمي‌كند، استغفار نمي‌كند، استعاذه نمي‌كند، و مسخگري اوان مي‌شود. در حالي كه پيامبر عالي مقامي‌چون حضرت يوسف (ع) مي‌گفت:
‌وَمَا اُبَرِّئُ نَفْسِى اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى‌
ودن خامي‌توان به نفس اعتماد كرد؟ كسي كه نفس خود را متهم كند مي‌تواند قصور خويش را ببيند؛ و كسي كه به قصورش اعتراف كند استغفار مي‌كند، كسي كه استغفار كند استعاذه مي‌كند و استعاذه‌ كننده از شرّ شيطان
— 107 —
نجات مي‌يابد. نديدن قصور، قصوره استا‌تر از خود قصور است؛ و اعتراف نكردن به قصور نقصان بزرگي‌ست. فرد اگر قصور خود را ببيند، آن قصور از قصور بودن در مي‌آيد و اگر اعتراف كند استحقاق عفو را خواهد داشت.
نقطه سوم:از دسيسه‌هاي شيطان كه موجب فساد در حدارد؛ تماعي انسان مي‌شود اين است كه فقط با يك سيئه مؤمن همه حسنات او را مي‌پوشاند. بي‌انصاف‌هايي كه به اين دسيسه شيطان توجه مي‌كنند به عداوت با مؤمن مي‌پردازند؛ در حالي كه حضرت حق وقتي در حشر با ميزان اكبر ي پست با عدالت مطلق اعمال مكلفين را مي‌سنجد بر غالبيت حسنات بر سيئات و مغلوبيت سيئات حكم مي‌كند. نيز اسباب سيئات فراوان است و وجودشان سهل، لذا گاهي تنها با يك حسنه سيئات زيادي را مي‌پوشاند، پس در اين دنيا مي‌بايست براساس عدالت الهي رفتار كرد.ف صحابوبي‌هاي فردي به لحاظ كمي‌ و يا كيفي نسبت به بدي‌هايش بيش‌تر باشد او مستحق محبت و احترام است. بايد به‌واسطه يك حسنه باارزش به بسياري از سيئات با نظر عفو نگاه كرد. اين در حالي است كه انسان به دليل رگ ستمگري كه در ن‌جا كهد دارد و به‌واسطه تلقين شيطان صد حسنه يك فرد را به دليل فقط سيئه‌يي فراموش مي‌كند، به دشمني با برادر مؤمنش پرداخته و مرتكب معاصي مي‌گردد. به آن مي‌ماند كه اگر پر مگسي را مقابل چشم بگيريد، ججب سلبدن كوهي را مي‌گيرد و نمي‌گذارد ديده شود. انسان نيز به همين ترتيب با رگ غرض با سيئه‌يي به قدر بال مگس حسناتي به اندازه كوه را مخفي مي‌دارد، فراموش مي‌كند، به عداوت مي‌پاز استو ابزاري براي فساد در حيات اجتماعي انسان‌ها مي‌شود.
شيطان با دسيسه ديگري شبيه به همين دسيسه فكر انسان را به فساد مي‌كشاند و صحت انديشه در قبال حقايق ايماني را به بيراهه مي‌برد و در درستي فكر اخلال ايجاد ليكن د، توضيح مطلب چنين است:
شيطان درصدد بر مي‌آيد، كه حكم صدها دليل اثباتي را درباره يك حقيقت ايماني با تنها نشانه‌يي كه بر نفي‌اش دلالت مي‌كند از بين ببرد؛ در حالي كه طبق قاعده مقرر "يك دليل اثبات‌كننده بر بسياري از دلايل نفي‌كننده ترجيح دا شمشيركم مثبت يك شاهد در يك دعوا و اختلاف، بر صد نظر نفي‌ كننده ترجيح دارد.
— 108 —
با تمثيل زير به حقيقت مذكور بنگر:
يك كاخ، صدها در بسته دارد. با باز شدن فق طبيعتر، مي‌توان وارد آن كاخ شد و در اين صورت درهاي ديگر هم باز خواهد شد. اگر همه درها باز و يكي دو تا از آن‌ها بسته باشند نمي‌توان گفت امكان ورود به كاخ وجود ندارد.
حقايق ايماني هم مانند همين كاخ‌اند. هر را نيزك كليد است، اثبات مي‌كند و دري باز مي‌شود. با بسته ماندن فقط يك در نمي‌توان از حقايق ايماني مذكور صرف‌نظر كرد و درصدد انكار برآمد، اما شيطان بنابر برخي اسباب و عوامل دري را نشان مي‌دهد كه به سبب غفلت يا جهالهان اس مانده است و همه دلايل اثباتي را در نظر فرد محو مي‌كند، فريب مي‌دهد و مي‌گويد: "وارد اين كاخ نمي‌توان شد، اصلاً شايد كاخ نباشد، داخل آن چيزي نيست."
اينك ‌‌اي انرگي گرچاره‌يي كه گرفتار دسيسه‌هاي شيطان شده‌يي! اگر خواهان سلامت حيات ديني و شخصي و اجتماعي و صحت فكر و درستي نظر و سلامت قلبي هستي رفتار و افكارت را با ميزان محكمات قرآني و ترازوي سنت سَنيّه بسنج و قرآن و سنت سَنيّه ر را ازره راهنماي خود قرار بده و
‌اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌
بگو و به حضرت حق پناه ببر.
سيزده اشارت ذكر شده، سيزده كليد است. دروازه حصن حصين و قلعه متين آخرين سوره قرآن را كه تفصيل و مش قراراَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌
است با سيزده كليد مزبور باز كن، وارد شو و سلامت بياب!
اَستَعيِذُ بِاللهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مفه خودالنَّاسِ ٭ اِلهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ٭ الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
‌رَبِّ الّهُ و بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ

* * *

— 110 —
لمعه چهاردهم
شامل دو مقام است، مقام نخست پاسخ دو پرسش به شرح زير مي‌باشد:
بِاسمدت زمُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقم رأفت بيگ!
اخ سؤالي كه درباره ثور و حوت پرسيده بودي در برخي رساله‌ها هست. پاسخ چنين سؤالاتي در سومين بخش كلام بيست و چهارم تحت عنوان دو اصل و در قالب دوازده قاعده مهم بيان شده است. قاعده‌هاي مزبور هر يك محكي براي تأويلات مختلف مرتبط با احاديث نبوي و سعيد هايي براي دفع اوهامي‌ هستند كه متوجه احاديث مي‌كنند. متأسفانه فعلاً احوالي‌‌ هست كه جز واردات قلبي، مانع پرداختن به اشتغالات علمي ‌مي‌شوند؛ به همين دليل نمي‌توانم متناسب با سؤال‌تان پاسخ دهم. اگر واردات قلبيه‌يي باشد بالاجبار مشغول مي‌شوخير محي اوقات به سؤالاتي كه با واردات قلبي هم‌زمان مي‌شوند پاسخ داده مي‌شود، دلگير نشويد، اين است كه نمي‌توانم سؤال‌هاي شما را به شايستگي پاسخ دهم. با اين حال به سؤال اين بارتاست".
خ كوتاهي خواهم داد.
در سؤال اين بارتان مي‌گوييد:"روحانيون مي‌گويند زمين بر گاو و ماهي قرار دارد، اما دانش جغرافيا مي‌بيند كه زمين معلق و چون ستاره‌يي در حال گردش است، نه ماهي‌اي هست و نه گاويمور خي1
پاسخ:طبق روايت صحيحي كه سندش را به كساني چون ابن عباس (رض) نسبت مي‌دهند، از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پرسيدند: "دنيا روي چه چيزي‌ست؟" و ايشان مي‌فرمايد: عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ؛ طبقِ وَالي يك‌بار مي‌گويد: عَلَى الثَّوْرِ و بار ديگر مي‌فرمايد: عَلَى الْحُوتِ. قسمي ‌از محدثان اين حديث را با حكايات خرافاتي كه از گذشته‌ها نقل مي‌شده است بهذ از اسرائيليات ا‌ست منطبق مي‌دانند. مخصوصاً برخي از علماي مسلمان شده بني اسرائيل حكايت‌هاي مربوط به ثور و حوت را كه در كتاب‌هاي سابق ديده بود اين احديث تطبيق داده و معناي آن را به طرز عجيبي برگرداندند. فعلاً درباره سؤال‌تان سه اساس و سه وجه به اجمال بيان مي‌شود:
اساس اول:دانسته‌غيبي‌سمي ‌از علماي بني اسرائيل بعد از مسلمان شدن آن‌ها وارد عالم اسلام شد و به اسلام تعلق يافت. اين در حالي بود كه معلومات پيشين آن‌ها با خطاهايي آميخته بود، خطاهاي مذكور البته متعلق به آنان است نه اسلام.
اساس درِ الس مرور زمان كه تشبيه‌ها و تمثيل‌ها از خواص به عوام انتقال مي‌يافت يعني از دست علم بيرون آمده و در اختيار جهل قرار مي‌گرفت حقيقت تلقي مي‌شد، مثلاًني!
كه بودم ماه گرفت، به مادرم گفتم: "ماه چرا چنين شد؟" او گفت: "مار ماه را بلعيده است." گفتم: "اما هنوز ديده مي‌شود." گفت: "مارهاي آسمان مانند شيشه‌اند؛ هر چه را كه در شكم‌شان باشد مي‌توان ديد." .
گطره دوران كودكي را بسياري از اوقات به ياد مي‌آوردم؛ مي‌انديشيدم و مي‌گفتم: "خرافه‌يي تا اين حد دور از حقيقت چگونه در زبان آدم‌هايي جدي چون مادرم رواج دارد؟" تا اين‌كه علم افلاك را مطالعه كردم و ديدم كسانيا به ا مادرم، در واقع تشبيهي را حقيقت تلقي مي‌كرده‌اند، زيرا هنگامي‌كه دايره‌ي عظيمي‌كه مدار درجات خورشيدي‌ست و "منطقة البروج"ناميده مي‌شود بر روي دايره مايل قمر كه مدار منازل قمرهاي قس قرار بگيرد هر يك از آن دو دايره شكل دو قوس پيدا مي‌كند كه علماي فلكيات براي‌شان تشبيه لطيفي به كار برده و آن‌ها را تِنّينَين كه نام دو مار بزرگ است ناميده‌اند.
نقطه‌هاي تقاطع دو دايره مذكور را يكي رأس به معناي سر و ديگرين كار َنَب به معناي دُم خوانده‌اند. وقتي قمر به رأس و شمس به ذَنَب آمد به اصطلاح فلكيون حَيْلُولَتِ اَرض وقوع مي‌يابد، يعني كره زمين دقيقاً در ميان آن‌ها قرار مي‌گيرد، در
— 112 —
آن زمان است كه ماه گرفتگي حاصل مي‌گردد. دات در ه تشبيه مي‌كردند و مي‌گفتند "قمر وارد دهان تِنّينَين شد."
اين تشبيه عالي و علمي‌ وقتي وارد فرهنگ عوام شد به مرور زمان تبديل به مار بزد، زيرديد كه ماه را مي‌بلعد، لذا دو فرشته بزرگ به نام‌هاي ثور و حوت با يك تشبيه لطيف قدسي و اشاره‌اي معنادار چنين تسميه يافته‌اند. نكته قدسي وقتي از زبان عالي نبوت وارد زبان عموم مي‌گردد، تشبيه تبديل به حقيقت مي‌شيده شدويي صورت گاوي بي‌اندازه بزرگ و ماهي‌اي دهشتناك مي‌گيرد.
اساس سوم:قرآن همان‌طور كه داراي متشابهات است، مسايل بسيار عميق و ژرف را نيز با تمثيل و تشبيه به عوام اما وزد؛ به همين صورت حديث هم متشابهات دارد و حقايق به غايت ژرف را با تشبيهات مأنوس بيان مي‌دارد. براي مثال چنان كه در يكي دو رساله بيان كرده‌ايم در يكي از اوقات در حضور نبوي صداي بسيار مهيبي شنيده شد، فرمود: "اين صداي سنگي بود كه هفتز خيال غلت مي‌خورد و همين حالا به اعماق جهنم افتاد." چند دقيقه بعد كسي آمد و گفت: "منافق مشهوري كه هفتاد سال داشت، مُرد." يعني حقيقت تمثيل به غايت بليغ پيامبر را اعلام كرد.
اينك در پاسخ به سؤال تو سه وجهبيان مي‌شود:
وجه اول:چهار ملااه بعد را كه حاملان عرش و سماوات خوانده مي‌شوند و نام يكي از آن‌ها "نَسر" و ديگري "ثور" است، حضرت حق براي نظارت بر سلطنت ربوبي‌اش در عرش و سماوات تعيين كرد و به همين ترتيب براي كره زمين كه و آثاكوچك آسمان‌ها و دوست سيارات است نيز دو ملك ناظر و حامل تعيين نمود. نام يكي از آن دو "ثور" و ديگري "حوت" است. سرّ ناميدن آن‌ها به اين اسم آن است كه زمين بر دو قسم است: قسمي‌آب و قسم ديگر . حقيقن‌چه موجب شكوه و شادماني آب مي‌شود ماهي‌ست، و آن چه قسم خاك را باشكوه مي‌كند زراعت به عنوان مدار حيات انسان‌هاست كه به‌واسطه گاو صورت مي‌گيرد و وابسته به گردول درساست. دو ملك موكل كره زمين هم فرمانده و هم ناظر‌اند؛ لذا مي‌بايست با طائفه ماهي و نوع گاو وجه اشتراك و مناسبتي داشته باشند. وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ‌؛ ممكن است دو ملك
#1ظلم و ور در عوالم ملكوت و مثال به صورت ثور و حوت تمثلاتي داشته باشند.
آري، كره زمين چون سفينه‌يي رباني در درياي بي‌كران آسمان (اتمسفر) و بر اساس نص حديث مزرعه‌يي يا نهالستاني براي آخرت است؛ فرشته‌يي كه زمين، اينه‌اند. عظيم بي‌جان و فاقد ادراك را با امر الهي و با نظم و حكمت پيش مي‌برد و ناخدايي آن را مي‌كند "حوت" ناميده‌اند و به فرشته‌يي كه با اذن الهي بر آن مزرعه نظارت دارد "ثور" گفته‌اند و آشكار است اين نام‌ها، چتلافي هاي بامسما و مناسبي هستند.
در اشاره به همين مناسبت و آن نظارت و دو نوع مخلوق بااهميت كره زمين است كه زبان معجز البيان نبوي با ايما و اشاره گفته است: اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ؛ و به اين‌ترتيب حقيقتي را كه حاوي مسايلي بسيار عم به منه قدر كتابي گسترده است، با يك جمله كوتاه و به غايت زيبا بيان نموده است.
وجه دوم:براي نمونه اگر گفته شود: "اين دولت و سلطنت بر چه چيز استوار است؟" دد شد:
گفته مي‌شود: عَلَى السَّيْفِ وَ الْقَلَمِ يعني استواري آن را به شجاعت و قوت شمشير سرباز و درايت و عدالت قلم كارگزار نسبت مي‌دهند؛ به همين صورت او ميمين نيز مادام كه جايگاه موجودات است و فرماندهان موجودات نيز انسان‌اند؛ قسم اعظم مدار معيشت انسان‌هاي ساحل نشين از ماهي تأمين مي‌شود و زندگي غير ساحل نشينان ن از عهزراعت بر گرده گاو است و يكي از عوامل مهم تجارتش نيز ماهي‌ست. بي‌ترديد همان‌طور كه دولت بر شمشير و قلم استوار است مي‌توان گفت كره زمين هم بر گاو و ماهي استوار است، زيراياد ميگاو كار نكند و ماهي ميليون‌ها تخم را به يك‌باره در آب رها نسازد انسان قادر به زندگي نخواهد بود، حيات سقوط مي‌كند و آفريدگار حكيم نيز زمين را نابود مي‌كند.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در پاسخي بسيار معجزانه و عالي و حكيمابسيار ه است: اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ و اين حقيقت دامنه‌دار را كه حيات نوع انساني تا چه حد با حيات جنس حيواني ارتباط دارد با دو كلمه ياد داده است.
وجه سوم:دانش نجوم قديم، خورشيد را متحرك مي‌دانست. هر سي درجه خورشيد را يك برج مي‌ناي بر ر اگر ستاره‌هايي را كه در آن برج‌ها هستند با خطوطي فرضي به يك‌ديگر مرتبط كنيم و وضع واحدي حاصل گردد برخي آن را به صورت
— 114 —
اسد (شير)، برخي ديگر ميزان به معناي ترازو، يا ثور به ت است.گاو، يا حوت به معناي ماهي نشان داده‌اند. بنابر مناسبت ذكر شده اسم‌هاي مذكور را بر برج‌هاي ياد شده گذاشته‌اند، اما از نظر دانش امروزي نجوم، خورشيد متحرك نيست. لذا برج‌ها خالي و بي‌كار و معطل مانده‌اند. به عو نيست يد، كره زمين در حركت است. در اين حال به جاي برج‌هاي خالي و معطل مانده و دايره‌هاي بي‌كار، بايد در مدار سالانه زمين همان دايره‌ها را در مقياسي كوچك تشكيل داد. به اين‌ترتيورت كه سماوي در مدار سالانه زمين تمثل مي‌يابند، در نتيجه كره زمين در هر ماه در سايه و موقعيت مثالي يكي از برج‌هاي سماوي قرار مي‌گيرد. گويي مدار سالانه زمين حكم آيينه‌يي را مي‌يابد كه برج‌هاي سماوي در آ‌احترا مي‌يابند.
با اين توجيه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هم‌چنان كه پيش‌تر بيان شد يك‌بار فرمود: عَلَى الثَّوْرِ و بار ديگر عَلَى الْحُوتِ.وز ياف به نحوي كه شايسته زبان معجز البيان نبوت است به حقيقتي كه قرن‌ها بعد آشكار خواهد شد بسيار عميق اشاره كرده و يك‌بار عَلَى الْحُوتِ گفته است؛ چرا كه كره زمين در زمان پرسش مذكور در موقعيت مثالي برج ثور بوده است. يك ماه بعد كه دوباره از او سؤي، بداند در پاسخ گفت: عَلَى الْحُوتِ؛ زيرا در آن زمان كره زمين در ظل برج حوت بوده است. (پيامبر) در اشاره به اين حقيقت والا كه قرار بود در آينده ادراك شود، با ايما به گردش و حركتي كه وظيفه كره زمين است، و اين‌كه برج‌هاي سماوي مرهم وبار (ثابت بودن) خورشيد معطل و بي‌مسافر مي‌شوند، و قرار داشتن برج‌هاي حقيقي متحرك در مدار سالانه كره زمين، و اين‌كه كره زمين در برج‌هاي مزبور موظف است و در گردش، به رمز گفته است:
اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْر‌بايستْحُوتِ"؛ "وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ
حكايت‌هاي عجيب و نامعقولي كه در برخي كتاب‌هاي اسلامي ‌درباره ثور و حوت مطرح شده و برخي افراد بي‌توجه آن را حديث پنداشته و به رسول اكرم عَليهِت گمانلاةُ و السّلام نسبت داده‌اند يا اسرائيليات بوده، يا تمثيل، يا تأويل برخي محدثان.
‌رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَل غفلت الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
— 115 —
سؤال دوم:درباره آل عبا‌ست.
برادرم! فقط حكمتي از حكمت‌هاي بي‌شمار سؤال‌تان در باره آل عبا كه بي‌پاسخ مانده بود بيان مي‌شود.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السحُسنِ باي مباركي را كه بر تن داشت روي حضرت علي (رض)، حضرت فاطمه (رض) و حضرت حسن (رض) و حضرت حسين (رض) كشيد و با آيه‌ي
‌لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهتواند
(احزاب: ٣٣) براي‌شان دعا كرد. اين مطلب اسرار و حكمت‌هايي دارد. از اسرارش بحثي نمي‌كنيم. صرفاً يكي از حكمت‌هايش كه به وظيفه رسالت مربوط مي‌شود چنين است:
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ‌و اكث آينده‌نگر و غيب آشناي نبوت مي‌ديد كه سي چهل سال بعد در ميان صحابه و تابعين فتنه‌هاي مهمي ‌سر برآورده و خونريزي خواهد شد. مشاهده كرده بود كه سه تن از آنان كه زيين وضعش هستند از ممتازترين شخصيت‌هاي آن دوره خواهند بود. او براي تطهير و تبرئه حضرت علي (رض) در نظر امت، و براي تسليت و تعزيت حضرت حسين (رض) و تبريك گفتن به حضرت حسن (رض) و اعلام فايده عظيمش براي امت و بيان شرف او با مصالحه‌يي كند كه م داد و فتنه مهمي‌ را از بين برد، و اعلام اين‌كه ذريه حضرت فاطمه، طاهر و مُشرّف و شايسته عنوان اهل بيت خواهد بود، عباي مذكور را كشيد تا آن چهار نفر و خودش عنوان "خمسه آل‌عبا" گيرند.
آري، اگرِ الشّرت علي (رض) خليفه بر حق بود، اما خون‌هاي ريخته شده مهم بود و بر حسب وظيفه‌ي رسالت، برائت او مي‌بايست اعلام و در نظر امت تبرئه مي‌شد، لذا رسول اكرم ‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به اين صورت او را تبرئه مي‌كند و خ - كه ا كه او را تخطئه مي‌كردند، گمراه مي‌دانستند و انتقاد مي‌كردند و طرفداران متجاوز امويان را به سكوت مي‌خواند. بله، تفريط طرفداران افراطي خوارج و امويان در حق حضرت علي (رض) و گمراه خواندن او، و افراط‌ها و بدعت‌هاي شيعيان بعد از حادثه به غايت ت محاف جگرسوز حضرت حسين(رض) و اعلان تبري آن‌ها از شيخين، براي اهل اسلام بسيار زيان‌آور بوده است.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همان‌طور كه با موضوع عبا و دعاي مذكوردًا يَ علي (رض) و
— 116 —
حضرت حسين(رض) را از اتهام و مسؤوليت رهانيد و امت را از سوء ظن نسبت به آن‌ها نجات داد، به حضرت حسن (رض) به دليل مصالحه‌يي كه كن
#210نيكي‌اش در حق امت، از نقطه‌نظر وظيفه رسالت تبريك مي‌گويد، نيز اعلام مي‌كند كه نسل مبارك حضرت فاطمه (رضي الله عنها) در عالم اسلام عنوان اهل بيت داشته و شرافتي عالي به‌دست خواهد آورد و ذريه حضست، و مه (رض) مانند والده حضرت مريم كه گفت:
اُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌
(آل عمران:٣٦) مُشرّف خواهد شد.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاه تارهَ اْلاَبْرَارِ وَعَلَى اَصْحَابِهِ الْمُجَاهِدِينَ الْمُكْرَمِينَ اْلاَخْيَارِ" آمِينَ

* * *

— 117 —
مقام دوم
شامل شش سرّ از اسرار بي‌شمار بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمبرادر باشد.
يادآوري:عقل خاموشم از دور متوجه نور درخشاني در نقطه رحمت بسمله شد. خواستم آن را با يادداشت كردن، براي نفس خويش ثبت كنم و با بيست، سي سرّ، دور آن نور دايره‌يي بكشم، شكارش كنم و براي خود نگاه دارم. افسوس ك از لوون موفق به انجام كامل خواسته‌ام نشده‌ام، تعدادشان از بيست، سي به پنج، شش رسيد.
وقتي مي‌گويم "اي انسان" مراد نفس خودم است.
با آن‌كه ‌اين درس، خاص نفس خودم است، اما با اين قصد كه ممكن است براي كساني كه به لحاظ روحي با من مناسباتي دارند وكفر ادشان هشيارتر از نفس من است مورد استفاده قرار گيرد آن را تحت عنوان "مقام دوم لمعه چهاردهم" به تأييد برادران دقيقم ارجاع مي‌دهم.
اين درس بيش از عقل متوجه قلب و بيش از دليل ناظر بر ذوق است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌قَنسي و يَا اَيُّهَا اْلمَلَؤُا اِنِّى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ ٭ اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمنَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ محل خ ٣٠-٢٩)
در اين مقام چند سرّ به شرح زير بيان مي‌شود:
سرّ اول:يكي از جلوه‌هاي
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
را چنين ديدم: در سيماي كائنات، ي‌ترديزمين و سيماي انسان سه خاتم ربوبيت هست كه متداخل‌اند و نمونه يك‌ديگر را نشان مي‌دهند:
اول: خاتم كبراي الوهيت است كه از تعاون، همبستگي، همكاري، و رسيدگي به امور يك‌ديگر كه در هيأت مجموعه كائنات وجود دارد بروز مي‌يابد و بِسْمِ اللَّهِ كنيم بر آن است.
— 118 —
دوم: خاتم كبراي رحمانيت كه از تشابه، تناسب، نظم، انسجام، لطف و مرحمت موجود در سيماي كره زمين و تدبير و تربيت و اداره نباتات و حيوانات تظاهر مي‌يابد و
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
ناظر بر آن است.
سوم: خند خسرياي رحيميّت است كه از لطايف رأفت و دقايق شفقت و شعاع‌هاي مرحمت الهي در سيماي ماهيت جامع انسان نمايان مي‌شود و الرَّحِيمِ در
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
ناظر بر آن است. پس طبقاتمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
عنوان قدسي سه خاتم احديتي‌ست كه در صحيفه عالم سطري نوراني را تشكيل مي‌دهد؛ و ريسمان قوي آن و خط‌ درخشان آن مي‌باشد.
يعني
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
از بالا نازل مي‌شود و طاع حاآن به انسان كه ثمره كائنات و نسخه كوچك عالم است متصل مي‌باشد، فرش را به عرش پيوند مي‌دهد و راهي مي‌شود براي معراج انسان به عرش.
سرّ دوم:قرآن معجز البيان براي ممانعت از سردرگمي ‌عقول در واحديتي كه در كر مهم لوقات بي‌شمار ظهور مي‌يابد دائماً جلوه احديت را در واحديت نمايان مي‌سازد، يعني مثلاً همان‌طور كه خورشيد با روشنايي خود بر اشياي بي‌شماري احاطه دارد و براي ملاحظه ذات خورشيد در مجموع انوارش به تصوري به غايت ست:
نظري محيط نياز هست، (خداوند) براي اين‌كه ذات خورشيد را فراموش نكنيم عكس آن را در هر چيز براق نشان‌مان مي‌دهد و هر چيز براق نسبت به قابليتي كه دارد همراه جلوه ذاتي خورشيد خواص ديگر آن مانند نورانيت و حرارت را نيز نمايان مي‌كند؛ به همين ترتيب بدين براق همان‌طور كه متناسب با شايستگي‌اش خورشيد را با تمام صفات نشان مي‌دهد هر يك از كيفيات خورشيد هم‌چون روشنايي، حرارت و رنگ‌هاي هفت‌گانه در نور آن نيز همه‌يه:
اَ مقابلش را در احاطه خود مي‌گيرد. به همين صورت (و بر مبناي)
‌وَ ِللّهِ الْمَثَلُ اْلاَعْلى‌
‌‌(- اميدوارم - در تمثيل خطا نكرده باشم) احديت و صمديت الهي در همه چيزها به ويژه در ذي اوست،ن خصوصاً در آيينه ماهيت انسان با تمام اسمائش جلوه‌يي دارد؛ و از لحاظ وحدت و واحديت نيز هر اسم او كه مرتبط با موجودات است بر همه موجودات محيط مي‌باشد، لذا براي ممانعت از نابودي عقول در وز ذي شو براي اين‌كه قلوب ذات اقدس را فراموش نكنند همواره خاتم احديت مندرج
— 119 —
در واحديت را در معرض نظر قرار مي‌دهد؛ و
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
است كه سه گره‌ي مهم آن خاتم را ارائه مياز همه سرّ سوم:آن‌چه موجب سرور اين عالم مي‌شود بالمشاهده رحمت است؛ و آن‌چه موجب درخشندگي اين موجودات در ظلمت مي‌شود، باز بالبداهه رحمت است؛ و آن‌چه مخلوقات را تربيت مي‌ه حسابلوقاتي كه در متن نيازهاي بي‌شمار دست و پا مي‌زنند، باز هم بالبداهه رحمت است، آن چه موجب مي‌شود همه كائنات هم‌چنان كه درخت با تمام وجود خود مت در وه‌اش است، به انسان توجه داشته باشد و در هر سوي به او بنگرد و به ياري‌اش بشتابد بالبداهه رحمت است. رحمت است كه بالمشاهده فضاي لايتناهي و عالم خالي و تهي را پر مي‌كندو از خ آن نور و شكوه مي‌بخشد، نيز بالبداهه رحمت است كه انسان فاني را نامزد جاودانگي مي‌كند و دوست و مخاطب ذاتي ازلي و ابدي قرار مي‌دهد.
اي انسان! مادام كه رحمت چنين حقيقت نيرومند، گيرا، دوست داشتني، ياري‌كننده و محبوبي‌ست،
بِسْمِ اللَّهِ الرّ‌لِيَغِ الرَّحِيمِ
بگو، بدان حقيقت بيآويز و از وحشت مطلق و آلام نيازهاي بي‌شمار رها شو؛ خود را به تخت (سلطنت) آن سلطان ازل و ابد نزديك كن و با شفقت و شفاعت و شعاع‌هاي نوري آن رحمت، مخاطب و خليل و دوست آن سلطان شو!
آري، جمع آوردن ا(حق) موالم در دايره حكمت پيرامون انسان و با كمال انتظام و عنايت در خدمت حاجات او قرار دادن بالبداهه يكي از اين دو حالت است: يا هر يك از انواع عوالم به خودي خود انسان را مي‌شناسند، از او اطاعت مي‌كنند و به ياري‌اششان دهابند؛ (اين مطلب علاوه‌ بر اين‌كه صدها‌ بار از عقل و خرد دور است محال‌هاي زيادي را هم نتيجه مي‌دهد. لازمه‌اش اين است كه قدرت قدرتمندترين سلطان مطلق در عاجز مطلقي چون انسان وجود داشته باشد.) يا اين‌كه معاونت مذكور به‌واسطه علم و داناييم عبار مطلق كه در آن سوي پرده اين عالم است صورت مي‌پذيرد. انواع عالم‌ها نه تنها انسان را نمي‌شناسند بلكه دليلي هستند بر اين شناسايي و دانستن ذاتي كه انرزق بر مي‌شناسد و بر او مرحمت مي‌كند.
اي انسان! عقل خود را به كار بند. مگر ممكن است ذات ذوالجلال كه همه
— 120 —
مخلوقات را متوجه تو مي‌كند، و موجب مي‌شود دستان‌شان را براي معاونت ه انجات بگشايند و در برابر نيازهايت لبيك گويند، خود، تو را نداند، نشناسد و نبيند؟ او تو را مي‌داند و با رحمتش اين اطلاع را اعلام مي‌كند. تو نيز او را بشناسي‌گويماحترام اعلام كن كه او را مي‌شناسي و به جد درياب آن‌چه كائنات بزرگ را مُسخر مخلوق خرد و فاني، ضعيف مطلق، عاجز مطلق، و فقير مطلقي چون تو كرده و به ياري‌ات وا داشته، حقيقت رحمت است كه در برگيرنده حكمت و عن پاسخعلم و قدرت مي‌باشد. البته رحمتي چنين، خواهان شكري كلي و خالص و حرمت و احترامي‌ جدي و بي‌شائبه است. اينك
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
را كه عنوان و ترجمان آن شكر خالص وع انسابي‌شائبه است بر زبان‌آور و آن را وسيله‌يي براي وصول بدان رحمت و شفيعي در درگاه آن رحمان قرار بده.
آري، وجود و تحقق رحمت به قدر خورشيد آشكار است. درست مانند نقشسطه ذكي كه به‌واسطه نظم تارها و پودها حاصل مي‌گردد، تارهاي نوراني امتداد يافته از تجلي هزار و يك اسم الهي نيز، در دايره كبراي اين عالم نقش شفقت و خاتم رحيميت را چنان در درون خاتم رحمت و سيماي كائنات درج و چنان خاتم عنايتي نسج مي‌كند كه خود را درخشاده و پز خورشيد به عقول مي‌نماياند.
رحمن ذوالجلال كه شمس و قمر، عناصر و معادن، نباتات و حيوانات را هم‌چون تار و پود نقشي بسيار بزرگ با شعاع‌هاي نوري اسماي هزار و يك‌گانه تنظيم مي‌كند و خادم حيات قرار مي‌دهد؛ او كه شفقت خويش را ن تجاوت به غايت دلنشين و فداكارانه همه مادران كه نباتي و حيواني‌ست ظاهر مي‌سازد و ذي الحيات را مُسخر حيات انساني مي‌كند و از اين طريق اهميت انسان را نشان داده و نقش اعظم بسيار دلنشين و زيباي فقت بي الهي را نمايان مي‌سازد و تابناك‌ترين رحمتش را به ظهور مي‌رساند البته در مقابل استغناء مطلق خود، رحمت را براي انسان و ذي حياتي كه در نياز مطلق به‌سر مي‌برد شفيع مقبولي قرار داده است.
اي انسان! اگر انسان هز كرامِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بگو و شفيع مذكور را بياب!
آري آن‌چه هيچ يك از چهارصد هزار گروه مختلف و جداگانه نباتي و حيواني
— 121 —
بر روي زمين را فنشان منمي‌كند و بدون سردرگمي ‌همه آن‌ها را همواره و هميشه در كمال نظم و با حكمت و عنايت تربيت و اداره مي‌كند و بر سيماي كره زمين خاتم احديت را وضع مي‌نمايد، بالبداهه و بلكه بالمشاهده رحمت است و وجود اين رحين‌ترتچنان كه به اندازه وجود موجودات روي زمين قطعي‌ست، تحققش نيز به تعداد آن موجودات دليل دارد. همان‌طور كه بر روي زمين چنين خاتم رحمت و سكه احديتي وجود دارد، در سيماي ماهيت معنوي انسان هم سكه رحمت مشابهشم كه كه از خاتم مرحمت بر سيماي كره زمين و سكه عظماي رحمت بر سيماي كائنات كم‌تر نيست. گويي جامعيتي دارد كه در حكم نقطه كانوني تجلي هزار و يك اسم (الهي) مي‌باشد.
اتايش من! آيا اصلاً امكان دارد ذاتي كه اين سيما را به تو داده و چنين سكه رحمت و خاتم احديتي را در آن وضع نموده است تو را به حال خود رها كند، اهميتي به تو ندهد، به حركاتت توجهي نداشته باشد، تمام كائنات را كه متوجه تو‌ست عبث و بيهوده آفريده باشد هزارا آفرينش را بي‌ارزش و با ميوه‌هايي پلاسيده و خراب بيآفريند؟ و كاري كند رحمت و حكمتش را كه به‌ هيچ‌وجه ‌‌نمي‌توان در وجودش شبهه‌يي داشت و فاقد هر گونه نقصاني‌ست و هم‌چون خورشيد ظاهر است و چون نور ديده ميه الهينكار كنند؟ حاشا ...
اي انسان! بدان كه براي رسيدن به عرش آن رحمت، معراجي هست. آن معراج
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
است. اگر مي‌خواهي ميزان اهميت اين معراج را بداني به ابتداي صد و چهارده سوره قرآن مان خوابيان و آغاز همه كتاب‌هاي مبارك و مبداء تمام كارهاي خير بنگر. قطعي‌ترين حجت بر ميزان عظمت بسمله اين است كه مجتهدان بزرگي چون امام شافعي (رض) گفته‌اند: "بسمله با اين‌كه آيه واحدي‌ست، اما در قرآن صداء قدسرده مرتبه نازل شده است."
سرّ چهارم:تجلي واحديت در كثرت بي‌انتها صرفاً با گفتن ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ براي هر كس كفايت نمي‌كند. انديشه پريشان مي‌شود. ند، همازم است به وسعت كره زمين تا در فراسوي وحدتي كه در مجموع عالم است، ذات احديت را ملاحظه كند و ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌ بگويد. بنابر همين سرّ است كه خاتم احديت را در
— 122 —
جزييات به صورت ظاهر نشان مي‌ درخت براي نشان دادن خاتم احديت در هر نوع و اين‌كه همه ذات احدي را ملاحظه كنند، خاتم احديتي را در خاتم رحمانيت بروز مي‌دهد تا همه بدون سختي در هر مرتبه ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌ گفته و مستقيماً ذات اقدس را منت و جاب قرار داده و متوجه شوند.
قرآن حكيم براي بيان اين سرّ عظيم است كه هنگام بحث از دايره اعظم كائنات مثلاً در سخن از آفرينش ارض و سماوات به يك‌باره از كوچك‌ترين دايره و دقيق‌ترين امر جزيي سخن مي‌گويد تا خاتم احديت را به صورت ظاهر نرادر فد. مثلاً در بحث از خلقت زمين و آسمان‌ها سخن از انسان، صداي انسان و دقايق نعمت و حكمت در سيمايش را مطرح مي‌كند تا انديشه پراكنده نشود، قلب احساس خفگي نكند و روح مع را ارد را مستقيماً بيابد. براي نمونه آيه‌ي:
‌وَمِنْ ايَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ‌
(روم: ٢٢ )
حقيقت مذكور را به صورت اعجاز‌آميزي نشان مي‌دهد.
آريواجب ا‌هاي وحدت در آفريدگان بي‌شمار و كثرتي بي‌انتها، هم‌چون دواير متداخل از بزرگ‌ترين تا كوچك‌ترين خاتم انواع و مراتبي دارند؛ ليكن وحدت مذكور هر چه‌قدر ت:به باشد باز وحدتي در كثرت است و خطاب حقيقي را كاملاً تأمين نمي‌كند؛ از اين رو لازم است در فراسوي وحدت، خاتم احديت وجود داشته باشد، تا كثرت را به ذهن متبادر نكند وشَيْءٍماً در برابر ذات اقدس راهي به قلب بگشايد. به همين ترتيب براي جلب نظرها به سوي خاتم احديت و جذب قلوب، خاتم رحيميت و سكه‌ي رحمت را كه نقشي به غايت جذاب، نوري بسيار درخشان، حلاوتي بسياري مي‌ين، جمالي به غايت دوست داشتني و حقيقتي بسيار قدرتمند است بر فراز آن سكه احديت قرار داد.
آري، قدرتِ آن رحمت است كه نظر ذي شعوران را جلب مسوره ف به‌سوي خود مي‌كشد، به سكه احديت مي‌رساند و موجب مي‌شود ذات احديت را مشاهده كنند و مظهر خطاب حقيقي موجود در آيه‌ي ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وديل ميَاكَ نَسْتَعِينُ‌ واقع گردند.
از آن‌جا كه بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ خلاصه (سوره) فاتحه و چكيده اجمالي قرآن است عنوان و ترجمان سرّ عظيم مذكور شيوانه‌. كسي كه اين عنوان را در
— 123 —
دست داشته باشد مي‌تواند در طبقات رحمت رفت و آمد كند، نيز كسي كه بتواند اين ترجمان را به سخن وا دارد اسرار رحمت را فرا مي‌گيرد و انوار رحيميت و شفقت‌اش را مي‌بيند.
سرّ پنجم:در حديث شر ادعاهده است كه: اِنَّ اللّهَ خَلَقَ اْلاِنْسَانَ عَلَى صُورَةِ الرَّحْمنِ (او كما قال) بعضي ‌از اهل طريقت اين حديث شريف را به طرز شگفت‌آوري كه تناسبي با عقايد ايمانيه ندارد تفسير كرده‌اند. حتي بعضي ‌از لي به ه اهل عشق‌اند به سيماي معنوي انسان با نظر صورت رحمان نگاه كرده‌اند. از آن‌جا كه بين قسم كثير اهل طريقت، سُكر، و بيش‌تر اهل عشق، استغراق و التاز آن داول است ممكن است در تلقي‌هاي مخالف با حقيقت معذور باشند، اما آن‌هايي كه عاقل‌اند معاني آنان را كه منافي اساس عقايد است نمي‌پذيرند؛ كه اگر بپذپاك و طا كرده‌اند.
آري، ذات اقدس الهي كه تمام عالم را چون كاخ و سرايي با نظم اداره مي‌كند و ستارگان را همانند ذرات، حكيمانه و به آساني تدبير مي‌نمايد و مي‌گرداند و ذرات ريز را مانند مأموراني در استخدام خود دارد، شريك و نظير دي و ف همانندي ندارد و براساس سرّ
‌لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ‌
(شوري: ١١) صورت و مثل و مثال و شبيهي هم نمي‌تواند داشته باشد.
با سرّ
‌وَلَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلى فِى السَّموَاتِ وَااست، اضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌
(روم: ٢٧) با مَثل و تمثيل به شئونات و صفات و اسمائش نگاه مي‌شود، پس مَثل و تمثيل در نقطه‌نظر شئوناتش وجوانست خ.
يكي از مقاصد فراوان حديث شريف مذكور اين است كه انسان در صورتي مي‌باشد كه اسم رحمان را كاملاً نشان مي‌دهد. آري، هم‌چنان كه پيش‌تر بيان كرديم اسم رحمان كه از شعاع ن، صانعهزار و يك اسم، ساطع مي‌شود در سيماي كائنات مشاهده مي‌گردد؛ و با بي‌شمار تجلي ربوبيت مطلقه الهي ظهور يافته و در سيماي عرصه زمين نشان داده مي‌شود، و هم‌چنين جلوه كامل اسم رحمان را نيز در مقياس اولاً، مانند سيماي زمين و كائنات در صورت جامع انسان نمايان مي‌سازد؛ هم‌چنين اشارت است كه مظاهري چون انسان و ذي حياتان كه دليل‌ها و آيينه‌هاي ذات رحمان رحيم‌اند، ن محالشان بر آن ذات واجب الوجود آن قدر قطعي و واضح و آشكار است كه
— 124 —
به تمثال و تصوير خورشيد در آيينه‌يي صافي مي‌ماند. در اشاره به درخشندگي و وضوح بازتابندگي آيينه با اشاره گفته مي‌شود "آن آيينه، خورشيد است." به همين ترتيب وقت قبلي مي‌شود "در انسان، صورت رحمان وجود دارد." در واقع در اشاره به وضوح دلالت و كمال مناسبتش گفته شده و مي‌شود. قسم معتدل وحدت وجودي‌ها مبتني بر اين سرّ و به منظور عنواني براي وضوح اين دلالت و كمال اين مناسبت است كه گفته‌اند: "لَ آن‌چهُودَ اِلّا هُو"
اَللّهُمَّ يَا رَحْمنُ يَا رَحِيمُ بِحَقِّ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِرْحَمْنَا كَمَا يَلِيقُ بِرَحِيمِيَّتِكَ وَ فَهِّمْنَا اَصرارهاَ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَانِيَّتِكَ. آمِينَ
سرّ ششم:اي انسان بيچاره‌يي كه در عجز بي‌منتها و فقر بي‌انتها غوطه وري! براي اين‌كه درهّد ربحمت وسيله‌يي تا چه حد ارزشمند و شفاعت‌كننده‌يي تا چه حد مقبول است، بدان، رحمت وسيله‌يي براي رسيدن به چنان سلطان ذوالجلالي‌ست كه ستارگان و ذرات همراه هم در لشكر او در كمال نظم و اطاعت خدمت مي‌كنند؛ و آن ذات ذوالجلال و آن سلطان ازل و ابد مستغني‌اجمال اراي استغناي مطلق مي‌باشد. او غني علي الاطلاقي‌ست كه به‌ هيچ‌‌وجه ‌‌به عالم و موجودات نيازي ندارد. تمام كائنات تحت امر و اراده و هيبت و عظمت او در نهايت اطاعت قرار دارد و در برابر جلالش در ذلت به‌سر مي‌برد. رحمت تو را ‌اي احقيقتيبه حضور آن مستغني علي الاطلاق و سلطان سرمدي درآورده و دوست و مخاطب او مي‌كند و وضعيت بنده‌يي محبوب نصيبت مي‌سازد، اما هم‌چنان كه تو نمي‌تواني به آفتاب برسي و فاصله زيادي با آن داري و به‌هيچ‌وجه ‌‌قادر نيستي نزديكش شوي؛ و اين نور خويل انزت كه تصوير و جلوه آن را به‌واسطه آيينه‌ات به دستت مي‌دهد، به آن ذات اقدس و آن شمس ازل و ابد نيز چنان دوريم كه امكان نزديك شدن به او را نداريم، ليكن نور رحمتش او را به حالاتديك مي‌كند.
اينك ‌اي انسان! يابنده اين رحمت، به خزانه نوري دست پيدا مي‌كند كه ابدي و جاودان است. چاره‌ي يافتن آن خزانه، سنت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تبعيت ازانم سا اويي كه درخشان‌ترين مثال و مُمثّل و بليغ‌ترين لسان و اعلام ‌كننده رحمت است، و در قرآن با عنوان رحمة ‌للعالمين از او ياد مي‌شود؛ وسيله براي رسيدن به رحمة ‌للعالمين
— 125 —
نيز كه رحمت مج بهشت صلوات مي‌باشد. آري، معناي صلوات، رحمت است. صلوات نيز كه براي آن ذي حياتِ مجسمِ رحمت، دعاي رحمت است وسيله وصل به رحمة‌‌للعالمين مي‌باشد. حال، تو صلوات را براي رسيدن به آن رحمة ‌للعالمين و او را نيزل اگر براي رحمت رحمان قرار بده. صلوات كثير عموم امت به معناي رحمت، در حق پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه رحمة ‌للعالمين است به صورت درخشاني ثابت مي‌كند كه رحمت تا چه حد هديه‌يي الن‌كه ترزشمند و چه دايره گسترده‌يي از آن است.
نتيجه:ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قيمتي‌ترين جواهر خزانه رحمت و حاجب آن است‌، و اصلي‌ترين كليد آن نيز
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
مي‌باشد، آسان‌تريو هنگاش نيز صلوات است.
اَللّهُمَّ بِحَقِّ اَسْرَارِ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَ بِحُرْمَتِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ اَجْمَعِينَ كه حياحَمْنَا رَحْمَةً تُغْنِينَا بِهَا عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِوَاكَ مِنْ خَلْقِكَ. آمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَلك جما الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

لمعه پانزدهم
فهرست كلام‌ها، مكتوبات و قسمي‌كه تا لمعه چهاردهم را در بر مي‌گيرد از كليات رساله نور مي‌باشد و جداگانه تحخطا مين رساله فهرست منتشر شده است.

* * *

— 126 —
لمعه شانزدهم
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ ع كسانيُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران صديق و عزيزم استاد صبري، حافظ علي، مسعود، مصطفي‌ها، خسرو، رأفت، بَكر بيگ، رشدي، لطيف‌ها، حافظ احمد، شيخ مصطفي و ديگران!
در بيان مختصر چهار م‌هاي موچك از قبيل معلومات كه براي شما سؤال شده و مورد كنجكاوي‌تان قرار گرفته بود، در قلبم خاطره‌يي را حس كردم!
سؤال اول:از من پرسيدند: برخي از برادران‌مان مانند عبدالله افندي چاپراز زاده به اي عدماز اهل كشف خبر داده بودند در ماه رمضان گذشته براي اهل سنت و جماعت گشايش و فتوحاتي حاصل خواهد شد، اما چيزي ظهور نكرد. اهل ولايت و كشفي چنين، چرا خبرهاي خل چيز مع مي‌دهند؟
اجمال پاسخي كه به آن‌ها دادم و از واردات ناگهاني قلبي بود اين است:
در حديث شريف آمده است: "گاه بلا نازل مي‌شود و هنگام آمدن، صدقه در برابرش ظاهر شده آن را باز پس مي‌زند." سرّ اين حديث نشان مي‌دهد كه مقدرات هنيضي راوع، به سبب شرايطي باز مي‌گردند. پس معلوم مي‌شود مقدراتي كه اهل كشف از آن باخبرند مطلق نبوده و مقيد به برخي شرايط مي‌باشند؛ طوري كه با وقوع نيافتن آن شرايط حادثه مورد نظر واقع نمي‌گردد، ليكن حادثه مذكور در لوح محو و اثبات كه در حكم نوعي دفتردست آوح ازلي است نوشته شده و مانند اجل معلق مقدر مي‌باشد. كشف به ندرت مي‌تواند تا لوح ازلي راه يابد، غالباً ره بدان‌جا نمي‌يابد. مبتني بر اين سرّ، خبرهايي كه بنابر استخراج يا از نوع كشف در ماه مبارك رمضان گذشته،
— 127 —
عيد قربان يش قرارت ديگر داده شده، چون شرايط معلق بودن را نيافته‌اند واقع نشده‌اند، لذا موجب تكذيب خبر دهندگانش نيز نمي‌شوند، زيرا مقدر بوده‌اند اما به دليل فراهم نبودن شرايط‌شانليت اسنشده‌اند. آري، دعاي خالص اكثريت اهل سنت و جماعت در ماه مبارك رمضان براي رفع بدعت‌ها، شرط و سبب مهمي ‌بود. متأسفانه ورود بدعت‌ها به مساجد در ماه مبارك، سدي در مقابل دعاها شد و فرجي حاصل نگرديد؛ هم‌چنان كه براساس سرّ حديث سابق الذكر، صد بگويي را رفع مي‌كند، دعاي خالص اكثريت نيز جذب‌كننده فرج عام است، چون قوه جاذبه حاصل نشد فتوحاتي هم داده نشد.
دومين سؤال كنجكاوانه:در مواجهه با وضعيت سياسي متلاطم دو ماه اخير، لازم بود اقدامي ‌صورت بگيردصفاي د احتمال قوي من و برادران همرام را خوشحال كند، اما نه تنها به وضعيت مذكور اهميتي ندادم بلكه بر عكس، به نفع اهل دنيايي كه موجبات تضييقات مرا فراهم كرده بودند فكري كردم. بعضي كسان به شدت متحير شد‌اِنّفتند: "سياست دست اندركاران بدعت‌كار و قسماً منافقي را كه در رأس امورند و موجب آزارت شده‌اند، چگونه مي‌بيني كه عكس العملي نشان نمي‌دهي؟"
خلاصه پاسخي كه دادم اين است: خطر مهمي‌كه امروز اهر تفرجم را تهديد مي‌كند ضلالتي‌ست كه از علم تجربي و فلسفه ريشه مي‌گيرد، موجب انهدام قلوب مي‌شود و به ايمان ضربه مي‌زند. تنها چاره اين امر نور است، نشان دادن نور است تا قلب‌ها اصلاح شوند و .
ياها نجات يابند. اگر با سلاح سياست حركت كنيم و غلبه هم بيابيم، كافران، مرتبه منافق مي‌يابند. منافق از كافر بدتر است. پس سلاح قديمي ‌به كار اصلاح قلوب نمي‌آيد. در چنان كرد. كفر وارد قلب مي‌شود استحكام مي‌يابد و تبديل به نفاق مي‌شود. هم نور، هم سلاح قديمي در زمانه فعلي درمانده‌يي چون من قادر نيست هر دو عرصه را پيش ببرد، لذا چون مجبورم با تمام توان به نور بيآويزم لازم رت حسن سلاح سياست به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد، توجه نكنم، اما مقتضاي جهاد مادي؛ ما فعلاً چنان وظيفه‌يي هم نداريم. بله، استفاده از سلاح سياست براي اهلش و براي اين‌كه در مقابل تجاوز كافربه بشرد سدي بكشند لازم است. ليكن ما دو دست داريم. البته اگر صد دست هم مي‌داشتيم براي نور
— 128 —
كافي نبود. ما دستي براي گرفتن سلاح سياست نداريم!
مناسبن سؤال كنجكاوانه:در دوره اخير كه اجنبياني چون انگليس و ايتاليا با حكومت در افتاده‌اند؛ و در حالي كه با تهييج حميت اسلامي‌كه از ديرباز در اين وطن نقطه اتكاي حقيقي حكومت و منبع قدرت معنوي‌اش بوده است، مي‌شد تا حدودي موجب احياي شعاير اسلامي وسيد. تقريب بدعت‌ها گرديد چرا به مخالفت شديد با جنگ پرداختي و دعا كردي كه مسأله با آرامش حل و فصل شود و به چه دليل به شدت از حكومت بدعت گران طرفداري كردي؟ مگر اين كار جانبداري غير مستقيم از اهل بدعت نيست؟
پاسخ:ما خواهان گشايش، شادي، سرور وبور ميت هستيم، اما نه با شمشير كافران. شمشير كافران ارزاني خودشان باد، ما نيازي به سود و فايده حاصل از شمشير آن‌ها نداريم. اساساً همان اجنبي‌هاي متمرد هستند كه منافقان را بر اهل ايمان مسلط كردند و زنديقان را پروراندند. از اين گذشته بلاي جنگ به خدمر بوسهي ما ضرر مي‌رساند، اكثر برادران فداكار و ارزشمند ما كم‌تر از چهل و پنج سال سن دارند؛ لذا به‌واسطه جنگ مجبور مي‌شدند وظيفه مقدس قرآني را رها كرده به ارتش بپيوندند. من اگر پول داشتم با رضايت كامل براي آسوده شدن ه نفس عز برادران ارزشمندم از سربازي، حتي شده هزار ليره معادل نقدي خدمت‌شان را پرداخت مي‌كردم. در رها كردن خدمت نوريه قرآنيه توسط صدها تن از برادران ارزشمندمان و مشغول شدن‌شان به جهاد مادي، صد هزار ليره ضرر و زيان را احساس مي‌كردم. حتي سربازيِ متفاوتدر اين يكي دو سال موجب شد هزار ليره فايده معنوي از دست بدهد. بگذريم ... قادر كل شي همان‌طور كه آسمان پر از ابر را در يك دقيقه روفته و صاف مي‌كند و خورشيد درخشان را در سيماي روشن آن نمايان مي‌سازد، ابريست، بماني و بي‌رحم (امروز ما) را نيز مي‌تواند از بين برده، به سهولت و بي‌هيچ دغدغه‌يي حقايق شريعت را چون خورشيد آشكار كند. از رحمتش مسألت داريم (اين نعمت) را به گراني در اختدارد و مگذارد. كافي‌ست عقل و خرد سردمداران را به كار اندازد و قلب‌هايشان را ايمان عطا فرمايد؛ در آن صورت كار به خودي خود درست مي‌شود.
— 129 —
چهارمين سؤال كنجكاوانه:مي‌گويند: مع بالفن‌‌چه در دست داريد نور است، و سلاح (سياست) نيست و مادام كه نمي‌توان با نور معارضه كرد و گريزي از آن نيست و از آشكار شدنش نيز كسي ضرر نمي‌كند؛ چرا رعالتقديتياط را به دوستانتان توصيه مي‌كنيد و آن‌ها را از اين‌كه رساله‌هاي بسيار نوراني را به مردم نشان دهند منع مي‌كنيد ؟
مفهوم مختصر پاسخ سؤال فوق اين است كه بيش‌تر رؤسايي كه مقامي دارند، سرمست‌اند و مطالعه نمي‌كزمانه‌گر هم (اين كتاب‌ها را) بخوانند (مطالبش) را درك نمي‌كنند. برداشت‌هاي غلط كرده و مزاحمت ايجاد مي‌كنند. براي اين‌كه چنين نشود بايد تا وقتي عقل‌شان به سرشان آيد كتاب‌ها را نشان‌شان نداد. افراد بي‌انصبه‌سوي هستند كه به دليل غرض، طمع يا از سر ترس به انكار رساله‌هاي نور مي‌پردازند و چشم بر آن‌ها مي‌بندند.اين است كه به برادرانم توصيه مي‌كنم احتياط كنند و حقايق را در اختيار ناهلان نگذارند. نيز كارهايي انجام ندهد. پس موجب تحريك اوهام اهل دنيا گردد.
لطيفه‌يي كه مي‌تواند وسيله‌يي براي يك مسأله جدي شود: ديروز صبح محمد داماد يكي از دوستان نزد من آمد. با خوشحالي گفت: "يكي از كتاب‌هايت را دك نوع رتا چاپ كرده‌اند. خواننده زيادي دارد." گفتم: "چاپ و انتشار نيست كه ممنوع باشد، تعدادي از نسخه‌هايش را استنساخ و تكثير كرده‌اند و دولت در اين باره چيزي نمي‌تواند بگويد." نيز گفتم: "مراقب باش اين مطلب را به دو منافق كه دوستانت هستند نوق با آن‌ها دنبال چنين چيزي هستند تا بهانه كنند." برادران! هرچند اين فرد داماد يكي از دوستانم بود و به اين‌ترتيب دوست من هم به‌شمار مي‌رفت، اما به مناسبت كاره من، لماني بود با معلمي ‌بي‌وجدان و مديري منافق رفاقت داشت. در آن‌جا يكي از برادران، نادانسته چنان چيزي گفته بود. خوب شد قبل از هر چيز آمد و به من خبر داد. من هم به او هشدار دادم و جلوي ناراحتي گرفته شد. دستگاه تكثير هم زير همين پوشش هزاران نسخه دشان مشر كرد.

* * *

— 130 —
خاتمه
امروز نامه‌يي از رأفت بيگ به دستم رسيد. به مناسبت سؤالش درباره لحيه شريف (تار موي سر و محاسن پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام) مي‌گويم: بر اساس حديث، ثابت شده‌ ك، كثيراي مويي كه از سر و محاسن پيامبر مي‌افتاده محدود بوده، و تعدادشان كم مثلاً سي چهل، يا پنجاه شصت دانه بوده است؛ با اين حال در هزاران جا تارهاي موي سر و محاسن پيامبر پيدا شده و اين موضوع زماني مرا يپنوتيه فكر فرو برد. در آن زمان به ذهنم خطور كرد كه منظور از لحيه شريف فقط تارهاي مويي نيست كه بر زمين ريخته باشد بلكه زماني كه پيامبر سر مبارك‌شان را اصلاح مي‌كرده‌اند، اصحاب كه از همه چيز او نمسافتي مي‌كردند، تارهاي موي مبارك و نوراني او را نيز كه قرار بود براي هميشه باقي بماند محافظت كرده‌اند. در اين صورت آن تار موها را مي‌توان هزاران خواند كه با موهاي موجود برابري مي‌كند.
باز همان موقع به ذهنم خطور كرد تار موهايي" و "ح مساجد مختلف وجود دارد و منسوب به پيامبر مي‌باشد آيا براساس سند صحيح واقعاً متعلق به پيامبر است تا زيارتش كار مقبولي باشد؟
در يك لحظه به خاطرم رسيد زيارت آن تار موها وسوجه ميت. سببي براي صلوات بر رسول اكرم‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مداري براي محبت و احترام به اوست. وسيله ناظر بر ذات شي نيست، ناظر بر جهت شي است، لذا اگر تار مويي حقيقتاً بخشي اس حضرت شريف نباشد، مادام كه در ظاهر آن‌طور تلقي شود و وظيفه آن وسيله را انجام دهد و بهانه‌يي شود براي صلوات و احترام و توجه به پيامبر، لزومي‌ ندارد با سند قطعي درصدد تشخيص و تعيين صاحب آن تار مو برآييم. همين كه دليل قطعي بر خلاف آن مَّتُهداشته باشد كفايت مي‌كند، زيرا تلقيات عامه و قبول امت در حكم نوعي حجت است. اگر برخي از اهل تقوا به لحاظ تقوا، احتياط يا نقطه عزيمت با چنيِسْمِ ي مشكل داشته باشند مشكل‌شان خصوصي‌ست، حتي اگر چنين چيزهايي را بدعت هم بنامند، از نوع بدعت‌هاي حسنه است؛ چرا كه وسيله صلوات مي‌باشد.
رأفت بيگ در نامه‌اش مي‌گويد: "اين مسأله در بين برادران موجب اختلاف شده است." به برادرانم سفارش مي‌كنم چه اول اقشه نكنند كه سبب انشقاق و افتراق گردد. به مباحثه دوستانه در قالب تبادل افكار عادت نمايند.
— 131 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَام نه گايْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز و صديقِ سنيركندلي‌ام، آقايان ابراهيم، شكري، حافظ بكر، حافظ حسين، و حافظ رجب!
ملحدان از گذشته تاكنون با سه مسأله‌يي (رض) ط حافظ توفيق فرستاده بوديد مشكل داشته‌اند.
اول:طبق معناي ظاهري آيه‌ي:
حَتّى اِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ‌
(كهف: ٨٦)
م‌كنند يد: خورشيد را ديد كه درآب چشمه‌يي گرم و گل آلود غروب مي‌كند.
دوم:سد ذوالقرنين كجاست؟
سوم:مربوط است به آمدن حضرت عيسي (ع) در آخرالزمان و كشته شدن دجال به دست او.
پاسخ تجربه ال‌ها مفصل است. فقط با مختصر اشاره‌يي مي‌گوييم از آن‌جا كه آيات قرآن براساس اسلوب عربي و از نظر ظاهر نيز به طرزي همه فهم بيان شده است در بسياري موارد از صورت تشبيه و تمثيل برخوردار مي‌باشد.
تَغْرُبُ فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ‌
يعني ذقدير اين خورشيد را در ساحل اقيانوس اطلس كه هم‌چون چشمه‌يي گرم و گل آلود ديده مي‌شد، يا در چشمِ كوهي پر حرارت، مه آلود و آتش فشاني مشاهده نمود كه غر
بِسْ، يعني در نظر ظاهر، ذوالقرنين غروب ظاهري خورشيد را از دور، در پس بخاري ديد كه در قسمتي از اقيانوس اطلس - كه به مثابه چشمه‌ي بزرگي‌ست - غروب مي‌كند.
در زماني كه باتلاق‌هاي اطراف اقياس اطلس در اثر شدت حرارت فصل تابستان گرم شده و لهي‌سترده است. يا؛ غروب خورشيد را - كه به مثابه چشم آسمان مي‌باشد - در چشم آتشيني (دهانه آتشفشان) كه به تازگي گشوده شده ديد؛ كه
— 132 —
تركيباتي از سنگ و خاك و آبريد و عدني و آتش فشاني را به بيرون پرتاب مي‌كرد.
آري، بيان بليغ و اعجازآميز قرآن حكيم با عبارت فوق مسايل فراواني را آموزش مي‌دهد: با بيان اين‌كه سياحت ذوالقرنين به سوي مغرب، در لازم،دت گرما، به‌سمت منطقه باتلاقي، هنگام غروب آفتاب و هم‌زمان با فعال شدن كوه آتشفشاني بوده است، به مسايل بسيار عبرت‌آموزي چون استيلا بر سراسر آفريقا اشاره مي‌كند. معلوم است كه حركت قابل مشاهده خورشيد، ظاهري و دليلي بر ياست قنهان كره زمين است و از آن خبر مي‌دهد. مراد، حقيقت غروب نيست. چشمه نيز تشبيه است. درياي بزرگ از دور چون حوضي كوچك ديده مي‌شود. تشبيه دريايي كه از پشت باتلاق و بخار و مه‌اي كه در نتيجه حرارت بر مي‌خيزد به چشمه‌يي گل آلود، و به كار بردن واژهوَ حُسنٍ كه در عربي هم به معني چشمه است هم خورشيد و هم چشم، به لحاظ اسرار بلاغت بسيار مناسب و بامعناست.
تعبير ‌عَيْنٍ در ‌فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ از نظرداده و بلاغت، معنايي لطيف را به شكل رمز يادآوري مي‌كند: "پس ازآن كه آسمان و سيمايش جمال رحمت روي زمين را با چشم خورشيد مشاهده كرد، و بعد از آن كه زمين نيز با چشم دريا عظمت الهي در بالا را تماشا نموسمي ‌دچشم مذكور در درون هم بسته مي‌شوند و چشماني كه روي زمين‌اند را نيز مي‌بندند." (قرآن اين مطلب را) با يك كلمه اعجازآميز خاطر نشان كرده و به زمان استراحت چشمهُ الط از انجام وظيفه اشاره مي‌كند.
هم‌چنان كه دريا به سبب بُعد مسافت در نظر ذوالقرنين آن‌طور ديده شد، خطاب آسماني قرآني نيز كه از عرش اعظم مي‌آيد و اجرام سماوي را زير فرمان خود دارد، مي‌گويد خورشيدِ مُسخر كه در مهمانخانه رحماني وظيفه چراغ الله"ر را بر عهده دارد در چشمه‌يي رباني چون اقيانوس اطلس پنهان مي‌گردد. اين امر شايسته عظمت و بزرگي قرآن است؛ قرآن با شيوه معجزانه خود دريا را چشمه‌يي گرم و چش با در‌آلود نشان مي‌دهد و در برابر ديدگان آسماني نيز همين طور ديده مي‌شود.
نتيجه:به‌كار بردن تعبير چشمه‌يي گل آلود براي اقيانوس اطلس به سبب ملاحظه دوري آن درياي بزرگ نسبت به ذوالقرنين است، لذا آن را چشمه‌يي معرفي مي‌كند، اما ازه با م كه نگاه قرآن به همه چيز نگاهي از نزديك است، مانند ذوالقرنين كه
— 133 —
نگاهش ريشه در خطاي بينايي او دارد نگاه نمي‌كند بلكه با نگاه به سماوات، از ابتدا كره زمين را گاه يك ميدان، گاه خانه‌يي باشكوه، بعضي اوقات گاهون مالكگاهي هم‌چون صحيفه‌يي مي‌بيند، لذا اين‌كه اقيانوس بزرگ، مه آلود و مملو از بخار اطلس را چشمه مي‌خواند عظمت و بزرگي‌اش را نشان مي‌دهد.
سؤال دومتان:سد ذوالقرنين كجاسرا براجوج و مأجوج كيستند؟
پاسخ:در گذشته رساله‌يي درباره اين موضوع نوشته بودم. ملحدان آن دوره، به‌واسطه كتاب مزبور مغلوب شدند. فعلاً، هم آن رساله نزدم نيست و هم قوا مَوجه‌ام ياري نمي‌رساند. نيز در قسمت سوم كلام بيست و چهارم تا حدودي در باره اين مسأله بحث شده است، بدين سبب فقط به دو سه نكته مسأله مذكور اشاره بسيار كوتاهي خواهيم داشت:
با توجه به بيان اهل تحقيق و اش بي‌نه كه در نام ذوالقرنين هست، از آن‌جا كه نام برخي از پادشاهان يمن مانند ذواليَزَن با واژه "ذو" آغاز مي‌شود، ذوالقرنين، اسكندر رومي ‌نيست. او يكي از سلاطين يمن است كه در زمان حضرت ابراهيم (ع) مي‌زيسته وانگي ضرت خضر درس گرفته است. اسكندر رومي ‌نيز تقريباً سيصد سال پيش از ميلاد زندگي مي‌كرده و از ارسطو درس گرفته است. تاريخ بشري به صورت منظم تا سه هزار سال پيش امتداد مي‌يابد. اين تاريخ نظريِ كوتاه و ناقص قادر نيست دربار زمين يع) پيش از حضرت ابراهيم براساس حقيقت حكم كند، يا خرافه مي‌بافد، يا انكار مي‌كند، يا به غايت اختصار بسنده مي‌كند. دليل اين‌كه از قديم در تفاسير، ذوالقرنين يمني به اسكندر شهرت اد؛ پسيا اين است كه يكي از نام‌هاي ذوالقرنين اسكندر بوده كه منظور همان اسكندر كبير يا اسكندر باستان است؛ يا حادثه‌هاي جزيي‌اي‌ست كه آيات قرآن ذكر مي‌كند و سرآغاز حادثه‌هاي كلي مي‌گردند.
هم‌چنان عالي كندر كبيري كه ذوالقرنين بوده سد چين را با ارشادهاي نبوت گونه خود به عنوان حائلي در ميان اقوام ظالم و ملل مظلوم بنا كرد تا مانع غارتگري غدّاران گردد، از لحاظ مادي نيز پادشاهان قدرتمند و جهانگيران متعددي چون اسكندر رومي، و از نظر ها عينقسمي ‌از انبيا و اقطاب كه پادشاهان عالم معنوي انسان‌ها هستند به لحاظ معنا و ارشاد از ذوالقرنين مورد نظر پيروي كرده، به او اقتدا
— 134 —
نموده و به ساختن سدهايي سدهاي ساخته شده زيادي بر روي زمين هست كه به مرور زمان بام كه كوه درآمده و شناخته نمي‌شوند. در ميان كوه‌ها - كه از راه‌هاي مهم نجات ستم ديدگان از ظالمان بود - و بعدها به ساختن قلعه‌ها بر فراز كوه‌ها اقداه‌هاي د. آن‌ها اين كار را با نيروي مادي خود يا به‌واسطه ارشاد و تدابيرشان كرده‌اند. سپس در اطراف شهرها به ساختن برج و بارو پرداختند و در داخل شهرها نيز قلعه‌هايي بنا نمودند تا اين‌كه به عنوان چاره نهايي تور اشا چهل و دوتايي و ناوهاي جنگي چون قلعه‌هاي سيار ساختند، حتي سد چين را كه معروف‌ترين سد روي زمين است و داراي مسافتي چند روزه مي‌باشد به زبان قرآن در برابر يأجوج و مأجوج و به تعبير ديگر در زبان تاريخ براي متوقف كرد پرده ز اقوام وحشي مغول و منچور به ملت‌هاي ستمديده هند و چين، در ميان دو كوه نزديك به سلسله جبال هيماليا ساخته و بارها مانع حمله و هجوم اقوام وحشي مذكور گرديدند؛ - اقوام غارتگري كه منچور و مغول ناميده مي‌سزا موز آن سوي كوه‌هاي هيماليا برآمده و از شرق تا غرب اين سرزمين‌ها را بارها زير و زبر كردند - به همين ترتيب در كوه‌هاي قفقاز در سمت دربند دربند: راه مست
كوه. نيز براي ممانعت از هجوم اقوام غارتگر و راهزن تاتار به همت پادشاهان قديم ذوالقرنين مثال ايران سدهايي ساخته شد. سدهاي زيادي از اين نوع هست. قرآن حكيم چون با عموم نوع بشر سخن مي‌گويد در ظاهر حادثه‌يي جزيي را ذكر مي‌كند و درباره همه حو به اوابه آن هشدار داده، بيانش را ادامه مي‌دهد.
از اين نقطه‌نظر است كه روايات و اقوال مفسرين در ارتباط با سد و يأجوج و مأجوج از يك‌ديگر متمايزند.
هم‌چنين قرآن حكيم از نظر مناسبات كلامي‌گاه موضوع را از حادثه‌يي به حا راه ب بعيد انتقال مي‌دهد. كسي كه به اين جنبه (آيات قرآن) توجه نداشته باشد گمان خواهد كرد زمان دو حادثه مذكور به هم نزديك است. اين‌كه قرآن از انهدام سد، وقوع قيامت را خبر مي‌دهد به لحاظ قربيت زمانيي‌شد، بلكه از نظر مناسبات كلامي ‌به دو جهت مي‌باشد: منظور اين است هم‌چنان كه اين سد منهدم مي‌شود، دنيا هم منهدم خواهد
— 135 —
شد، نيز كوه‌ها به عنوان سدهاي طبيعي و الارد، ارجايند اما با وقوع قيامت منهدم مي‌شوند، به همين ترتيب اين سد نيز هم‌چون كوه محكم و پابرجاست اما هم‌زمان با انهدام زمين با خاك يكسان مي‌ش به وكني اگر دگرگوني‌هاي زمان هم موجب تخريب‌هايي شود بيش‌ترشان پابرجا مي‌مانند. آري، سد چين كه يك فرد از كليّت سد ذوالقرنين مي‌باشد هزاران سال است كه پا برجا مانده و هم‌چنان پابرجا مي‌باشد و به عنوان سطري طويل در تاريخ مفصل، مجسم، متحجر و بامع مذكورشته كه به دست انسان بر صحيفه زمين نگاشته شده خوانده مي‌شود.
سؤال سوم‌تان:درباره كشته شدن دجال به دست حضرت عيسي (ع) در مكتوب اول و مكتوب پانزدهم پاسخي بسيار مختص مقدس في براي شما وجود دارد.

* * *

— 136 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز، فداكار، صديق و باو مصيبتستاد صبري (ره) و حافظ علي (ره)!
درباره "مغيبات خمسه"در آيه‌ي پاياني سوره لقمان سؤال مهمي‌ پرسيده و پاسخ بسيار مهمي ‌نيز درخواست كرده‌ايد اما متأسفانه حالت روحي و احوال جسمي فعلي‌ام مناسب ارائه آن پاسخ نهدهد؟
قط بسيار مختصر به يكي دو نقطه اشاره مي‌كنيم كه در سؤال‌تان به آن‌ها پرداخته شده است. معناي اين سؤال شما نشان مي‌دهد كه اهل الحاد از مغيبات خمسه به زمان بارش باران و كيفيت جنين در رحم ما فرمانقاد و اعتراض كرده‌اند. گفته‌اند: زمان باريدن باران با وسيله‌يي در رصدخانه‌ها دانسته مي‌شود، (يعني) اين مطلب را علاوه‌ بر خدا ديگران هم مي‌دانند؛ هم‌چنين توسط اشعه ايكس مي‌توان دختر يا پسر بودن جنين را هنگامي‌ كه هنوز در رحم مادر است تشخيص ده قافل مي‌توان از مغيبات خمسه اطلاع يافت.
پاسخ مسأله اول:وقت نزول باران مربوط به يك قاعده نيست لذا سرّي از حكمت آن‌كه ‌مستقيماً به مشيت الهي وابسته است ناچار زانه رحمت، تابع اراده‌يي خاص مي‌باشد؛ اين است كه مهم‌ترين حقيقت در كائنات و ارزشمندترين ماهيت نور، وجود، حيات و رحمت است. اين چهار چيز بي‌پرده، بدون واسطه و ه گاو ناظر بر قدرت و مشيت خاصه الهي‌ست. اسباب ظاهري در ساير موجودات پرده و حجاب تصرف قدرت الهي مي‌شود. قوانين و قواعد منظم نيز تا مرتبه‌يي حجاب اراده و مشيت مي‌گردد، ليكن حجاب‌هاي مذكور بر وجود، حيات، نور و رحمت كشيده نشده است، زيراده شونكمتِ حُجُب، در آن كار جريان ندارد. مادام كه مهم‌ترين حقيقت در وجود، رحمت و حيات است؛ باران منشاء حيات و مدار رحمت و بلكه عين رحمت است. البت‌زدن‌هط، پرده و حجاب نخواهند شد. قاعده و يك‌نواختي نيز مشيت خاصه الهي را نخواهد پوشاند، تا هر كس در هر زمان و در هر چيزي مجبور به شكر و عبوديت و درخواست
— 137 —
و دعا گردد. اگر محدود بم است.ه‌يي واحد بود، آدمي به همان دل مي‌بست و مدخل شكر و اميد بسته مي‌شد. منافع موجود در طلوع آفتاب روشن است، اما چون تابع قاعده‌يي منظم است براي برآمدن خورشيد دعايي نمي‌كنند و به دليل طلوعش نيز كسي شخاك. آ‌گويد. علم بشري براساس قاعده مذكور مي‌داند كه فردا خورشيد طلوع مي‌كند، لذا آن را امري غيبي نمي‌داند. اما از آن‌جا كه جزئيات باران تابع قاعده واحدي نيست انسان‌ها مجبور مي‌شوند همواره با دعا و نياز به درگاب روز‌ پناه ببرند. علم بشري قادر به تعيين زمان باران نيست به همين دليل آن را نعمت خاصه‌يي از خزانه رحمت دانسته و حقيقتاً شكر مي‌گويد.
آيه مزبور از اين نقطه‌نظر، وقت نزول باران را وارد حيطه مغيبل نمايه مي‌كند. اطلاع از مقدمات بارش باران توسط وسايلي كه در رصدخانه‌ها هست و تعيين زمان آن، دانستن غيب نيست بلكه اطلاع يافتن از برخي مقدمات آن در زماني‌ست كه از عالم غيب خارج شده و در حال نزديك شدن به عالم شهادت ااين دسن مطلب مانند خفي‌ترين امور غيبي است در زماني كه وقوع يافته يا چيزي به وقوعش نمانده است، و با نوعي از حس قبل الوقوع دانسته مي‌شود. اين به معناي دانستن غيب نيست بلكه دانستن آن موجود يا مقرّب الوجود متداوحتي من به دليل حساسيتي كه در اعصابم دارم گاه بيست و چهار ساعت قبل از باريدن باران وقوعش را احساس مي‌كنم. پس بايد گفت باران مبادي و مقدماتي دارد. مبادي خود را با چيزي از قبيل رطوبت نشان داده و اطلاع مي‌دهد كه در پي‌اش باربيست وهد باريد. اين حال درست مانند يك قاعده، وسيله‌يي براي وصول علم بشر به اموري مي‌شود كه از غيب خارج شده و هنوز وارد عالم شهادت نگرديده‌اند، ليكن اطلاع از زمان نزول باران در حارد." حهنوز وارد عالم شهادت نشده و به‌واسطه مشيت خاصه از رحمت خاصه بيرون نيامده است خاص علم علام الغيوب است.

* * *

پاسخ مسأله دوم:اطلاع از مذكر يا مونث بودن جنين در رحم مادر به وسيله اشعه ايكس، با معناي غيبي آيه
‌وَ يَعْلَمعكاسي فِى اْلاَرْحَامِ‌
(لقمان:٣٤) تناقضي ندارد، زيرا مراد از آيه صرفاً اطلاع از كيفيت مذكر و مونث بودن جنين نيست؛ بلكه مقدرات
— 138 —
مبادي حياتي او مانند استعدادهاي شگفت و وضعيتي كه در آينده كسب خواهد كرد مورد نظرشه چشمتي منظور خاتم صمديت به غايت عجيبي‌ست كه در سيماي جنين وجود دارد. چنين اطلاعي از جنين، خاص علم علام الغيوب است. اگر صدهزار فكر بشري مانند اشعه ايكس يك جا جمع شوند باز نمي‌توانند سيماي وجهيه حقيقي جنين را كه با عموم افراد بشر نشانه متمايان، (دد كشف كنند، چه رسد به اين‌كه سيماي معنوي او را كه صدبار بيش‌تر از خاتم سيماي وجهي او خارق‌العاده است و مندرج در قابليت اوست كشف نمايند.
در ابتدا گفتيم كه وجود و حيات و رحمت در اين عالم مهم‌ترين حقايق‌اند و مهم‌ترين مقام‌ها نيز تقاد ابه آن‌هاست، لذا آن حقيقت جامع حيات با تمام دقايق و ظرايفش ناظر است بر اراده خاصه، رحمت خاصه و مشيت خاصه؛ و يكي از اسرار آن اين است كه حيات با تمام جهات و جهازاتش منشأ و مدار شكر و عبوديت و تسبيح مي‌باشد لذا بر قاعده و يك‌نواختي كه حجاب اراده خقدر خات و وسايل ظاهري كه پوششي‌ست براي رحمت خاصه، نشانده نشده است.
حضرت حق در سيماي مادي و معنوي كودكاني كه در رحم مادران‌شان هستند دو تجلي دارد:
تجلي اول:وحدت و احديت و ويان اخود را نشان مي‌دهد و از آن‌جا كه جنين در برخورداري از اعضاي اساسي و انواع جهازات انساني موافق و مطابق ساير انسان‌هاست، بر وحدت خالق و صانع خود گواهي مي‌دهد. جنين فرياد مي‌زند: كسي كه اين سيما و جوارح را به من عطا كرده است، خاتم همه انسان‌هايي نيز مي‌باشد كه در همه اعضاي اساسي (وجود) مانند من‌اند؛ هم‌چنين صانع همه ذي حياتان نيز اوست.
اين زبان جنين در رحم مادر، غيبي نيست چون تابع قاعده و نظم و نوع خويش است، معلوم است و مناي اش از آن اطلاع يافت. شاخه و زباني‌ست كه از عالم شهادت وارد عالم غيب شده است.
تجلي دوم:با زبان سيماي وجهيه شخصي و سيماي استعداديِ خصوصي خود اختيار و اراده و مشيت و رحمت خاصه صانعش و اين را كه مقيد به هيچ قيدعادي د
نيست فرياد مي‌زند و نشان مي‌دهد، البته اين زبان ريشه در غيب الغيب دارد و فقط علم ازلي قادر به ديدن آن در مرحله قبل الوجود است و بر آن محيط مي‌باشد. باا فدا ه يك هزارم جهازات اين سيما هنگامي‌ كه در رحم مادر است ديده مي‌شود، شناخته شده نيست.
نتيجه:در سيماي استعدادي و وجهيه جنين، هم دليل وحدانيت وجود دارد و هم حجت اختيار و اراده الهي. اگر حضرت حق توفيق دهد نكاتي در‌باره مغيبات خوجود نشته خواهد ‌شد. در اين‌جا وقت و حالم بيش از اين اجازه نمي‌دهد، لذا مطلب را به پايان مي‌برم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
سُبْحَانَكَ لاَ عُِذْكَرَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 140 —
لمعه هفدهم
(شامل پانزده يادداشت اقتباس شده از زُهره است)
زهره نام بخشي از كتاب مثنوي نوريه به قلم بديع الزمان سعيد نورسي‌ست. م.
ب وَ حاللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مقدمه
دوازده سال پيش منظور سال ١٣٤٠ هجري معادل ١٩٢١ ميلادي‌ست. م. به مدد عنايت رباني لمعات توحيدي‌ا‌ي را كه در حركتي فكري، سياحتي قلبي و فتوحات روحي در معرفت الهي برنسان‌هته بود طي يادداشت‌هايي به عربي در رساله‌هايي هم‌چون زهره، شعله، حبّه، شمّه و ذرّه نگاشته بودم. مطالب مذكور طوري نوشته شده بود كه بخش كوچكي از يك حقيقت بزرگ و فقط شعاعي از نوري درخشان را نشان مي‌داد و در واقع در حكَ اِلهه و هشداري براي خودم بود و استفاده ديگران از آن به شكل محدودي صورت مي‌گرفت. به ويژه بسياري ‌از ممتازترين و خاص‌ترين برادرانم عربي نخوانده‌اند. با اصرارصميمانام آن‌ها مجبور شدم ترجمه‌ي گاه مختصر و گاه مفصل يادداشت‌ها و لمعات مذكور را به تركي بنويسم. در ترجمه اين يادداشت‌ها و رساله‌هاي عربي بدان دليل كه توسط سعيد جديد نسبتاً به صورت شهود حاصل شده بود تغييري داده نشد. اين است كه برخي جمله كه دس آن‌كه ‌در بيان‌هاي ديگر هم ذكر شده در اين‌جا نيز آورده مي‌شود؛ بخش‌هايي از آن‌ها نيز به رغم اجمالي بودن‌شان، توضيح داده نمي‌شوند تا لطافت اصلي‌شان را از دست ندهند.
— 141 —
يادداشت ز دهان خطاب به نفس خويش گفته بودم:‌ اي سعيد غافل! بدان، تو شايسته آن نيستي دل به چيزي بندي كه پس از فناي اين عالم با تو رفاقت نمي‌كند و با از بين رفتن جهان از تو جدا مي‌شود. به ويژه دل بستن به چيزهاي فاني كه با به سبك سيدن زمانه‌ات تو را ترك مي‌گويند و به تو پشت مي‌كنند كار عقل نيست؛ چيزهايي كه در سفر برزخ با تو همراهي ندارند، تو را تا دروازه قبر هم تشييع نمي‌كنند، در عرض يكي دو سال با فراقي ابدي از تو جدا شدهان ديگهان‌شان را به گردن تو مي‌اندازند و خصوصاً برخلاف ميل تو (كه خواهان دوام آن هستي) در لحظه‌ي حصولش تو را ترك مي‌كنند.
اگر صاحب عقل و خرد هستي دست ادق جاهي بردار كه در دگرگوني‌هاي اخروي، مراحل برزخ، و در زد و خوردها و تحولات دنيوي فاني شده و از بين مي‌روند و در سفر ابدي قادر به همراهي و رفاقت با تو نيستند؛ به آن‌ها اهميتي مده و از زوال و نابودي‌شان نگرا مستقي تو متوجه ماهيت خود باش؛ لطيفه‌يي در لطايف (وجودي) تو هست كه جز به ابد و ذات ابدي راضي نمي‌شود؛ به جز آن توجه نمي‌كند و تا مرتبه پايين توجه به ماسوي تنزل نمي‌يابد.
اگر همه دنيا را هم به او بدهيبْحَانفطري مزبور را برطرف نمي‌كند. آن چيز سلطان حواس و لطايف تو‌ست. از سلطاني كه مطيع امر فاطر حكيم است اطاعت كن تا نجات يابي ...!
يادداشت دوم
در رويات؛ براوردار از حقيقت ديدم خطاب به انسان‌ها مي‌گويم: "اي انسان! از فرمايشات قرآن است كه هيچ يك از ماسوي الله را - در حد عبوديت - از حد خويش بزرگ‌تر مدان، نيز خودت را متكبرانه از ديگران برتر مدان، زيرا مخلوقات هم‌چاهل غف در دوري از معبوديت مساوي‌اند، در نسبت مخلوق بودن برابرند."
— 142 —
يادداشت سوم:
‌اي سعيد غافل بدان! كه بر اساس خطاي حسي دنياي گذرا را لايموت و جاودان مي‌بيني. وقتي به دنيا و پيرامونت نگاه مي‌كني آن را تا حدودي ثابت و را به مي‌پنداري، لذا نفست را نيز پابرجا تلقي مي‌كني در نتيجه فقط از وقوع قيامت مي‌هراسي. گويي تا وقوع قيامت زندگي خواهي كرد كه فقط از آن مي‌ترسي. عقلت را به كار انداز. تو و دنياي شد. آ‌ات در معرض ضربه دائمي ‌زوال و فنا هستيد. خطاي حسي و مغلطه‌ات به مثال زير مي‌ماند:
اگر فردي آيينه‌يي را كه در دست دارد به سوي خانه، شهر يا باغچه‌يي بگيرد خانه، شهر يا باغچه‌يي خيالي در آن آا هم كيده خواهد شد. آيينه اگر با كم‌ترين حركت و كوچك‌ترين تغييري مواجه شود آن خانه، شهر و باغچه دچار هرج و مرج و در هم ريختگي مي‌شود. دوام و بقاي خانه، شهر و باغچه‌ي حقيقي كه در خارج هست برايت فايده‌يي نخواهد داشت، زيرا خانه‌يي كه در آيينه‌ات ميي جلوگو شهر و باغچه متعلق به تو صرفاً داراي مقياس و ميزاني‌ست كه آيينه به تو مي‌دهد. زندگاني و عمر تو آيينه است. عمود و آيينه و مركز دنياي تو، زندگاني و عمر تو‌اساس فگ آن خانه و شهر و باغچه در هر دقيقه‌يي ممكن و از بين رفتنش محتمل است، لذا وضعيتي دارد كه در هر دقيقه ممكن است بر سرت ويران شود و قيامتت برپا گردد. مادام كه چنين است پس باري بر زندگاني و دنيايت مگذار كه قادر به بلند كردن و حملش نباشندباشد. دداشت چهارم
بدان! كه اين غالباً عادت فاطر حكيم است كه چيزهاي بااهميت و ارزشمند را عيناً اعاده مي‌كند، يعني نو شدن اكثر چيزها - به همان نحو كه بوده‌اند - در تغيير و تبديل فصول و دگرگوني زمان‌رين علاً موجب اعاده چيزهاي بااهميت و ارزشمند مي‌شود. اين قاعده‌ي عادت الله غالباً در همه حشرهاي روزانه، سالانه و حشرهاي قرون با نظم و ترتيب دائمي ‌مشاهده مي‌شحضرت يابر همين قاعده ثابت مي‌گوييم: مادام كه به گواهي علوم و اتفاق نظر فنون، كامل‌ترين ميوه درخت آفرينش، انسان است و مهم‌ترين آفريده در ميان مخلوقات نيز انسان مي‌باشد؛ و به همين ترتيِ مي‌ن ارزشمندترين
— 143 —
موجود در ميان موجودات است و هر فرد انسان در حكم نوعي از ساير حيوانات مي‌باشد، با حدسي قطعي مي‌توان حكم كرد كه هر يك از افراد انسان‌ها در حشر و نشر اكبر با عين و جسم و اسم و رسمش اعاده خواهد شدن‌كه بدداشت پنجم:
در اين يادداشت مي‌گويم: چون فن آوري و تمدن اروپا در ذهن سعيد قديم تا حدودي جا باز كرده بود، زمان سير و سياحت سعيد جديد در حركات فكري، فن آوري و تمدن اروپا در آن سياحت قلبي در وجوستي
به امراض دروني مُبدل شد و مدار مشكلات عديده‌يي گرديد، لذا سعيد جديد ناگزير با خانه تكاني در ذهن خويش وقتي درصدد بيرون راندن فلسفه دروغين و تمدن هجلب تو وجود خود بود براي به سكوت كشاندن امور نفساني كه در روح او به نفع اروپا گواهي مي‌دادند مجبور به محاوره‌ي به غايت مجمل و از جهتي مفصل زير با شست. اوعنوي اروپا گرديد:
اشتباه برداشت نكنيد؛ دو اروپا داريم:
اول، اروپايي‌ست كه با مستفيض شدن از دين حقيقي مسيحيت در پي (تأسيس) صنايعي بر آمد كه براي حيات اجتماعي ب‌كُلّمند بود و در مسير علومي پيش ‌رفت كه به عدالت و حقانيت خدمت مي‌كرد؛ مورد خطاب من، اين اروپا نيست. مخاطب من اروپاي منحط دوم است كه در ظلمت فلسفه طبيعي، پليدي‌هاي تمدنَسِينَكويي پنداشت و انسان را به‌سوي لاابالي‌گري و گمراهي سوق داد.
من در آن زمان، در اثناي آن سياحت روحي خطاب به شخصيت معنوي اروپا كه سواي فوايد تمدن و علوم سودمند، فلسفه بي‌معنا و مُضر و تمدني هرزه را نمايندگي مي‌كرد، گفته بودم:
بدتو نيز اروپاي دوم! تو فلسفه‌يي بيمار و گمراه‌ كننده را در دست راست و تمدني مضر و هرزه را در دست چپ گرفته ادعا مي‌كني سعادت بشر در اين دوست. دو دستت بريده باد! اين دو هديه ناپاك سرت را بخورند؛ و خواهند خورد.
اي روحِ بدبختي كه كفر و حقن سؤالسي را تبليغ و منتشر مي‌كني! آيا سعادت كسي كه در روح و وجدان و عقل و قلب خويش دچار مصيبت‌هاي وحشتناك است و
— 144 —
عذاب مي‌بيند با قرار گرفتن جسمش در ثروت و زينتي فريبند سرّ حهري امكان پذير خواهد بود؟ آيا چنين فردي را مي‌توان سعادتمند ناميد؟ مگر نمي‌بيني نااميد شدن فرد از امري جزيي و دست شستن از آرزويي وهمي ‌و غافلگير شدن او در مواجهه با امري بي‌ارزش موجب مي‌گردد خيالات شيرين در نظرش تلخ شود، حالات دلنشين موجب نارامي‌توا گردد، و احساس كند دنيا برايش تنگ و زندان شده است. كدام سعادت را براي انسان بيچاره‌يي تأمين مي‌كني كه بر اثر شومي تو ضربه گمراهي بر عميق‌ترين نقاط قلب و ژرفاي روحش وارد آمده وشاره خسبب همه آرزوهاي خود را از دست رفته مي‌بيند و تمام آلامش نيز از همين مسأله نشأت مي‌گيرد؟ آيا مي‌توان انساني را كه جسمش در بهشتي موقتي و فريبنده است، و قلب و روحش در جهنم عذاب مي‌بيند خوشبخت و سعادتمند دانست؟ از معر بيچاره را چنين از راه به در كرده و باعث شدي در بهشتي دروغين عذابي جهنمي ‌بكشد.
اي نفس اماره بشر! در اين تمثيل تأمل كن و درياب كه بشر را به كجا مي‌كشاند؟
فرضبه اجمدر مقابل ما دو راه وجود دارد و ما در يكي از آن‌ها پيش مي‌رويم و مي‌بينيم در هر قدم، آدم بيچاره و درمانده‌يي هست كه ظالمان به‌سويش حمله‌ور شده مال و دارايي‌اش را غصب كرده و كاشانه‌اش را ويران مي‌كنند و بر خودش نيز گَا
سي‌ مي‌زنند. وضعيت اين افراد را طوري مي‌بينيم كه گويي آسمان به حال پريشان آن‌ها مي‌گريد. هر سو را كه نگاه مي‌كنيم همين وضع است. همه صداهايي كه در اين راه به گوش مي‌رسد داد و فرياد ستمگران و آه و ناله مظلومان است و ماتم بر سراحكم خا راه حاكم است. از آن‌جا كه انسان به دليل انسانيتش از ديدن درد و ألم ديگران متألم مي‌شود ما نيز گرفتار حزني عميق مي‌شويم. اين همه درد و رنج براي وجدان قابل تحمل نيست، لذا كسي كه در اين ر اسرار مي‌رود مجبور به يكي از دو كار مي‌شود، يا بايد دست از انسانيت شسته، وحشت بي‌پايان را بپذيرد و چنان قلبي را حمل نمايد كه در كنار راحتي خود، هلاك ديگران متألمش نكند يا اين‌كه مقتضاي عقل و قلب خويش را ابطامش، فضد.
اي اروپاي غرق در سفاهت و ضلالت و منحرف از دين مسيحيت! تو هم‌چون دجال يك چشم با نبوغ كورت حسي جهنمي‌ را به روح بشر هديه كردي! و بعد
— 145 —
دانستي چنان مرض لاعرين آنست كه موجب سقوط انسان از اعلي عليين به اسفل سافلين مي‌شود و انسان را به پست‌ترين درجه حيوانات مي‌كشاند. علاجي كه براي اين بيماري يافتي چيزي نيست جز بازيچه‌هاي جذاب، هوس‌هاي سرگرم‌كننده و خيالات دلكش كه صرفاً قادر است اين حس را موقتاَا بَاار اندازد. علاجت سرت را بخورد و خواهد خورد! راهي كه فرا روي انسان گشودي و سعادتي كه به او وعده دادي مانند اين مثال است.
اما راه دوم كه قرآن حكيم با هدايتش فسير م اهدا كرده چنين است: در هر منزل و مكان و شهر اين راه سربازان درستكار سلطاني عادل را مي‌بينيم كه در هر سو هستند و گشت مي‌دهند. هر از چندي با فرمان آن سلطان بعضعالم دسربازان را مرخص مي‌كنند. سلاح و اسب و لوازم دولتي را از آن‌ها تحويل گرفته و به آنان مجوز ترخيص مي‌دهند. سربازان ترخيص شده ظاهراً از تحويل دادن اسب و سلاح خودُبلغ و آن‌ها خو كرده‌اند محزون مي‌شوند؛ اما حقيقت اين است كه آن‌ها بسيار خوشحالند، زيرا به پايتخت باز‌ مي‌گردند و سلطان و پادشاه را زيارت خواهند كرد. لَيْهِن ترخيص‌كننده گاه با سربازي ناشي روبه‌رو مي‌شوند. سرباز آن‌ها را نمي‌شناسد، به او مي‌گويند: "اسلحه‌ات را تحويل بده!" سرباز در پاسخ مي‌گويد: "من سرباز پادشاهم، در خدمت اويم، و نزد او خواهم رفت؛ شما ديگر كي هستيد؟ اگر با ‌شود او اجازه او آمده‌ايد قدم بر چشم ما گذاشته‌ايد؛ فرمانش را نشان دهيد، وگرنه از من دور شويد و از اين جا برويد. من اگر تنها بمانم و شما هزاران نفر باشيد باز هم باياليسمرگير خواهم شد، نه براي نفس خودم، كه نفسم از آن من نيست به سلطانم تعلق دارد. نفسم و سلاحم امانت مالكم است. براي حفاظت از امانت و حمايت از شرف سلطان و پشتيبد. اين عزتش در مقابل شما سر خم نمي‌كنم."
اين نمونه‌يي از هزاران حالتي است كه در راه دوم مدار سرور و سعادت مي‌باشد. ساير احوال را خود قياس كن. در سرتاسر راه دوم گرد آمدن‌ها و اعزام‌هاي نظامي ‌همراه با شادي و سرور تحت عنوان تولدها، و ترخيصات نظامي مي‌گذعنوان درگذشت‌ها هست كه با سرور و موسيقي همراه است. قرآن حكيم اين راه را به انسان اهدا كرده است. كسي كه اين هديه را كاملاً بپذيرد اين راه را كه مدار سعادت دو
— 146 —
ج است دت خواهد پيمود. او نه از گذشته محزون مي‌شود و نه از چيزي كه در آينده خواهد آمد مي‌هراسد.
اي اروپاي دوم فاسد! قسمي‌ از پايه‌هاي پوسيده و بي‌اساس تو چنين‌اند: مي‌گويي "هر موجودي از بزرگ‌ترين فرشته گرفتهاةُ و چك‌ترين ماهي، مالك نفس خويش است و براي ذات خود تلاش مي‌كند و براي لذت خويش مي‌كوشد و حق حيات دارد. غايت همت او و هدف و مقصدش زندگي كردن و تأمين بقا مي‌باشد." تو جلوه‌هاي كريمانه و رحيمانه ل در اعامي ‌را كه ناشي از قواعد بخشندگي خالق كريم بوده و قاعده تعاون و همكاري‌ست و در اركان كائنات به نحو اكمل از آن پيروي مي‌شود و به موجب آن نباتات به حيوانات مدد مي ديدم د و حيوانات به انسان‌ها، جدال پنداشته و احمقانه حكم كرده‌يي كه "زندگي، مبارزه است." از جلوه‌هاي آن قاعده تعاون يكي حركتِ با شتاب ذرات غذايي است كه با كمال شوق براي ت جهازالول‌هاي بدن سر از پا نمي‌شناسند؛ اين را چگونه مي‌توان جدال ناميد؟ چه تضاد و مبارزه‌يي‌ست؟ كمك‌رساني و شتاب براي همكاري، تعاوني‌ست كه برمي‌باشرمان پروردگاري كريم صورت مي‌گيرد.
از پايه‌هاي پوسيده ديگرت اين است كه مي‌گويي: "هر چيز مالك نفس خويش است." يك دليل بر اين‌كه هيچ‌چيز مالك نفس خويش نيست اين است كه اشرف اسباب عدم رل و آن‌كه ‌دارنده وسيع‌ترين دايره اختيار مي‌باشد انسان است؛ در حالي كه از صد جزء ظاهرترين افعال اختياري انسان مانند فكر كردن، صحبت كردن و خوردن فقط يك جزء، آن‌هم به‌طور مشكوك در دايره اقتدار اوست و به اختيار وي سپرده شده است. كسي كه مالك ذات خويي از صد جزء چنين فعل‌هاي ظاهر نيست چگونه مي‌تواند مالك خود باشد؟ اگر چنين موجودي كه اشرف (مخلوقات) است و دايره اختياراتش نيز وسيع و گسترده، دستانش تا است، لذدر تصرف و تملك حقيقي بسته باشد، پس كسي كه مي‌گويد "ساير حيوانات و جمادات مالك خويش‌اند" حيوان‌تر از حيوان بودن و جامدتر و بي‌ادراك‌تر از جماد به همن خويش را اثبات مي‌كند.
آن‌چه تو را دچار اين خطا كرده و به اين ورطه پرتاب مي‌كند همان نبوغ يك
— 147 —
چشم توست، يعني هوش خارق‌العاده و در عين حال منحوس‌ات است. با نبوغ كورت پروردگارت را كه خالق هر چيز است فراموش كردي و با اس فراواه طبيعتي موهوم، آثار او را به اسباب نسبت دادي و هر آن‌چه متعلق به آفريدگار است را بين طاغوت‌هايي كه معبودان باطلي هستند تقسيم نمودي. از نقطه‌نظر نبوغشبّه خر ذي حيات و هر انساني مي‌بايست در برابر دشمنان بي‌شمار مقاومت كرده و براي به دست آوردن نيازهاي بي‌پايانش بكوشد؛ و با اقتداري اندك، اختياري به غايت شكننده، ادراكي فاني چون شعاع اسُ اِياتي چون شعله‌ي موقت و عمري پرشتاب كه مانند لحظه در گذر است، مجبور به ايستادگي در برابر دشمنان بي‌شمار و نيازهاي فراوان مي‌باشد؛ در حالي كه سرمايه آن ذي حيات بيچاره يكي از هزاران مطلوب را نيز كفايت نمي‌كند. ا نظر حمي‌كه گرفتار مصيبت مي‌گردد از كسي انتظار درمان ندارد جز اسباب و عوامل كور و كر؛ آن‌گاه مظهر سرّ آيه‌ي‌
‌وَمَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ اِلاَّ فِى ضَلاَلٍ‌
(رعد: ١ن‌هاي شود.
نبوغ ظلماني تو روز بشر را به شب تبديل كرده است. تو براي عادت دادن انسان به آن شب پر عذاب و تاريك و ظلماني چراغ‌هايي موقت و فريبنده افروختي. چراغ‌هايي كه با شادي چشم اه بشر لبخند نمي‌زنند، بلكه بر خنده‌هاي ابلهانه بشر در حالات دردآوري كه شايسته گريه‌اند، تمسخرآميز مي‌خندند و سرخوش‌اند. هر يك از ذي حياتان در نگاه شاگردان تو، مصيبت زده بيچاره‌يي هستند كه در معرض هجه شايسنان قرار دارند. دنيا ماتمكده‌يي عمومي‌ست و آن‌چه در دنيا شنيده مي‌شود واويلاهايي‌ست كه بر اثر مرگ‌ها و دردها به گوش مي‌رسد. شاگرداني كه درس كاملي از تو مي‌گيرند فرعون مي‌شوند. فرعون‌هاي ذليلي كه به عبادت پست‌ترين چيزها و سبك‌ازند و هر چيز نافعي را پروردگار خود تلقي مي‌كنند. شاگرد تو سركش است. سركش و نافرماني كه براي لذتي ناچيز نهايت ذلت را مي‌پذيرد و براي منفعتي پست، حقارتي چون بوسيدن پاي شيطان را مي‌پذيرد. جبار هم هست اما چون در قلب خويش نقطه اتكايي نمي‌يابد، در ايت احد جباري خودفروش و بي‌نهايت درمانده است. نهايت همت او تأمين رضايت هوس‌هاي نفساني‌ست. او دسيسه گري‌ست كه زير پوشش از خود گذشتگي و فداكاري در پي منفعت نفس خود است و درصدد تسكين حرص و غرورش مي‌باششكري شجز نفس خود
— 148 —
هيچ‌چيز را به‌طور جدي دوست ندارد و همه چيز را فداي آن مي‌كند.

اما شاگرد كامل و خالص قرآن، عبد است. عبد عزيزي كه خود را تا پرستش اعظم مخلوقات نيز پايين نمي‌آورد و بهشت را هم كه بزرگيت دارو عظيم‌ترين منفعت است غايت عبوديت خود قرار نمي‌دهد. او حليم سليم است. حليم عالي همتي كه تا اذن و فرمان فاطر ذوالجلال نباشد نزد كسي تنزل نيافته و جز او را فروتني نمي‌كند. فقير هم هست اما فقيري مستغ1$Nكه در آينده ها در اش ذخيره شده مالك كريمش بهره‌مند مي‌شود؛ هم‌چنين ضعيف است اما ضعيفي كه به سبب اتكا به قدرت بي‌پايان سيد خود، قوي است؛ قرآن در حالي كه بهشت جاودان را هم مقصد نهايي شاگرد حقيقي‌اش قرار نمي‌د و به ممكن است اين دنياي گذرا و فاني را مقصد او كند؟ اينك ميزان تفاوت همت دو شاگرد را درياب و بدان كه تا چه حد با هم فرق دارند.

نيز مي‌تواني فداكاري و از خودگذشتگي شاگردان فلسفه ناسالم و شاگردان قرنجات پم را به اين‌ترتيب مقايسه كني:
شاگرد فلسفه به نفع نفس خويش از برادرش مي‌گريزد و عليه او مدعي مي‌شود، اما شاگرد قرآن همه‌ي بندگان صالح در زمين و آسمان‌ها را برادر خود مي‌داند و صميمانه براي آن‌ها دعا مي‌كنين مان خوشبختي آن‌ها احساس سعادت مي‌كند و در روح خويش نسبت به آنان علاقه‌يي شديد حس مي‌كند و در دعايش
اَللَّهُمَّ اغْفِرِ الْمُؤمِنينِ وَ المُؤمِناتِ
مي‌گويد. نيز عرش و شمس را كه بزرگ‌ترين مخلوقات هستند مأمورانبدانيدر و مانند خود عبد و مخلوق تلقي مي‌كند.
برتري و انبساط روحي هر دو شاگرد را از اين‌جا قياس كن كه قرآن چنان انبساط و برتري روحي‌ به شاگردانش مي‌دهد كه به‌جاي تسبيحي با نود و نه دانه، ذرات عوالم نود و نه گانه را كه نشان از تجلي اسماي نود ومديه عنه الهي دارد؛ هم‌چون دانه‌هاي يك تسبيح به دست شاگردانش مي‌دهد و به آن‌ها مي‌گويد "اوراد و اذكارتان را با اين بخوانيد." زماني كه شاگردان قرآن، كساني چون ا اوقالاني، رفاعي، شاذلي (رض) ذكرهايشان را مي‌گويند بشنو و ببين! سلسله ذرات، عدد قطرات و انفاس مخلوقات را در دست گرفته و با آن‌ها حضرت حق را ذكر مي‌گويند و تسبيح مي‌كنند. تربيت اعجاز‌آميز قرآن سنن بهلبيان را ببين كه چه‌طور انساني خرد و كوچك كه با كم‌ترين
— 149 —
ناخوشي و با اندك حزني سرش گيج مي‌رود و بيمار مي‌شود و مغلوب ميكروبي كوچك مي‌گردد با تربيت قرآن تا چه حد تعالي مي‌يابد و لطا‌بيني چه حد انبساط مي‌يابد كه موجودات جهان بزرگ را براي آن‌كه ‌تسبيح اورادش قرار دهد مختصر مي‌بيند؛ و در حالي كه بهشت را براي هدف قرار دادن ذكر و وردش ناچيز مي‌بيند، نفس خود بخار كخردترين مخلوق حضرت حق هم پايين‌تر مي‌بيند. او نهايت تواضع و فروتني را با نهايت عزت جمع مي‌كند. حال، متناسب با اين، مي‌تواني ميزان پستي و حقارت شاگردان فلسفه را قياس كني.
هدايت قرآني كه ناظر بر هر دو جهان است و با دو چشم غيب آ هستي رخشانش نظر بر هر دو عالم دارد، و با هر دو دست به دو سعادت مطلوب انسان اشاره دارد درباره حقيقت‌هايي كه فلسفه بيمار اروپايي با نبوغ يك چشمش خطا د است. تشخيص داده است مي‌گويد: "اي انسان! نفس و مالي كه در اختيار تو‌ست، از آن تو نيست، بلكه امانتي نزد تو‌ست. مالك آن امانت، كريم رحيمي‌ست كه بر هر چيزي تواناست و همه چيزهاه غلبه‌داند. او مي‌خواهد آن‌چه را داري از تو خريداري كند و برايت نگاه دارد تا ضايع نگردد و از بين نرود. در آينده قيمت خوبي به تو پرداخت خواهد كرد. تو سربازي موظف و عهده‌دار مأموريت هستي. به نام او تلاش كن و يازي نب او عمل نما. اوست كه مايحتاجت را به عنوان رزق برايت ارسال مي‌كند و در مقابل آن‌چه توان‌شان را نداري از تو محافظت مي‌كند. هدف و نتيجه حيات تو مظهر اسما و شئونات آسرّي ك است. هرگاه دچار مصيبتي شدي بگو:‌
‌اِنَّا ِللّهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ‌
يعني من در خدمت مالكم هستم.‌ اي مصيبت! اگر با اذن و اجازه او آمده‌يي خوش آمدي و صفا آورده‌يي! چرا كه ما بالاخره به سوي او باز خواهيم گشت و بد گرفتش خواهيم رفت و مشتاق اوييم. مادام كه بالاخره ما را زماني از تكاليف زندگاني مرخص خواهد كرد، بسيار خب ‌اي مصيبت! بگذار آن آزاد كردن و مرخص كردن به دست تو باشد. من راضي‌ام. اگر درباره محافظت از امانت من و انجام وظايفم ن هستهمتحان (من) به تو فرمان و دستوري داده است ولي درباره تسليم شدنم به تو رضا و اجازه او در كار نيست؛ تا جايي كه بتوانم امانت مالكم را در اختيار كسيش را بين نيست، نخواهم گذاشت.
— 150 —
خلاصه اين‌كه به عنوان نمونه‌يي از هزاران مورد به درجات درس‌هايي توجه كن كه ذكاوت فلسفي و هدايت قرآني مي‌دهند. حقيقت حال هر دو طرف به همان شيوه‌يي كه در سابق گفتيم پيش مي‌رود، لْمَ لر هدايت و ضلالت درجات و مراتب انسان‌ها متفاوت است. مراتب غفلت مختلف است. هر كسي قادر نيست اين حقيقت را در هر مرتبه كامل احساس كند. زيرا غفلت باطل‌كننده حس است، و بطلان حس در زمانه فعلي در مرتبه‌يي‌‌ست كه اهل مدنيت درد اين الم اليميق" عنساس نمي‌كنند، اما با فزوني حساسيت‌هاي علمي ‌و بيدار باش‌هاي مرگ كه روزانه سي هزار جنازه را نشان‌مان مي‌دهد پرده غفلت دريده مي‌شود. هزاران دريغ و نفرين بر كساني باد كه با طاغوت‌هاي اجنبيان و علوم طبيعي‌شان به‌سوي گمراهين‌تر ا و كوركورانه به تقليد و پيروي از آن‌ها پرداختند.
اي جوانان وطن! سعي نكنيد مقلد فرنگيان شويد!بعد از ظلم و عداوت‌هاي بي‌حدي كه اروپايي‌ها در حق شما روا داشتند با كدام عقل و خردي به تبعيت از انديشه‌هاي با أَنتَرزه آن‌ها مي‌پردازيد و احساس آرامش مي‌كنيد؟ نه! نه!‌ اي كساني كه سفيهانه از آنان تقليد مي‌كنيد! اين پيروي نيست، شما بدون ادراك و معرفت به صف آنان مي‌پيونديد و خود را و برادران‌تان وظابه دست خويش از بين مي‌بريد. آگاه باشيد تا زماني كه بدون در نظر گرفتن موازين اخلاقي از آن‌ها پيروي كنيد در واقع به دروغ ادعاي حميّت و مردانگي مي‌كنيد...! زيرا چنين تبعيتي خفيف كردن و به تمسخر گرفتن ملت‌تان است ...!
هَدَيراضي شلهُ وَ اِيَّاكُم اِلي الصِّراطِ المُسْتَقِيم
يادداشت ششم:‌
اي انسان بيچاره‌يي كه از كثرت كافران و وحدت‌شان در انكار برخي حقايق ايماني به تكشاه گيتاده و اعتقادت را از دست داده‌يي! بدان كه ارزش و اهميت در تعداد و كميت نيست، زيرا انسان اگر انسان نباشد به حيواني كه شيطان است مبدل مي‌شود. انسان مانند فرنگيان و فرنگ مشربان هر قدر در هوس‌هاه حافظني ترقي كند به مرتبه پايين‌تري از حيوانيت تنزل مي‌يابد. تو خود مي‌بيني حيوانات با اين‌كه به اعتبار عدد و
— 151 —
كميت در اكثريتي بي‌شمار هستند و تعداد انسان‌ها نسبت به آن‌ها بسيار كم‌تر است، اما ههاي ظلسان در مرتبه بالاتري از حيوانات قرار دارد و در حكم سلطان و خليفه و حاكم آنان مي‌باشد. كافران مضّر و پيروان بي‌خرد آن‌ها نوعي از حيوانات خبيث حضرت حق به‌شمار مي‌روند و خداوند آن‌ها را براي عمارت جهان آفريده است. خداوند براي اعلام درجه نعمت‌هملي و نصيب بندگان مؤمنش مي‌كند آن‌ها را واحد قياس قرار داد و عاقبت به جهنم كه مستحق‌اش هستند تسليم‌شان مي‌كند.
نفي و انكار حقيقتي از حقايق ايماني توسط كفار و اهل ضلالت، قوتي ندارد، زيرا براساس سرّ نفي، اتحاد آن‌ها سست است. هزار نفي‌كمان آير حكم يك نفرند، مثلاً اگر تمام اهالي استانبول به دليل نديدن ماه در آغاز ماه رمضان شروع ماه مبارك را نفي كنند كافي‌ست دو نفر شاهد بر خلاف آن‌ها موضوع را تأييد كنند؛ در آن صورت اتفاق نظر آن جمعفايم ان در نفي موضوع از بين مي‌رود. مادام كه ماهيت كفر و ضلالت، نفي و انكار و جهل و عدم است، وحدت نظر اكثريت‌شان اهميتي ندارد. حكم مستند بر شهود دو مؤمن، در مسايل ايماني اهل حق كه حقانيت و اثبات و ثبوت‌شان قطعي‌ست بر اتفاق نظر گمراهان بي‌شمار ترجيح ضلالت دارد.
سرّ حقيقت مذكور اين است كه ادعاي نفي كنندگان در صورت و ظاهر، واحد اما در حقيقت متعدد است؛ آن‌ها قادر به اتحاد با هم نيستند تا بتوانند قوت بگيرند. ا كفر اثبات‌كنندگان قابل جمع و اتحاد است، لذا از يك‌ديگر قوت مي‌گيرند؛ چنان‌كه هر كس هلال ماه رمضان را در آسمان نبيند خواهد گفت: "به نظر من ماه نيست، از اين‌جا ديده نمي‌شود." ديگري هم مي‌گويد "به نظر من هم ماه ديدود ساخشود." ديگري هم همين را مي‌گويد. هر كدام از آن‌ها طبق نظر خود اعلام مي‌كنند كه ماهي در كار نيست. چون نظر هر كدام‌شان از هم جدا و اسبابي كه پرده نظر مي‌شوند نيز جدا جدا مي‌باشد ضلالتايشان نيز جدا جدا مي‌شود و قوت و تواني به هم نمي‌رسانند.
ليكن اثبات كنندگان نمي‌گويند: "به نظر من و در نگاه من هلال ماه هست." بلكه مي‌گويند: "در نفس الامر، در پهنه آسمان هلال هست و ديده مي‌شود.مي‌دهددگان، سخن از عين ادعا دارند و مي‌گويند "در نفس الامر هست." اين‌جا همه
— 152 —
ادعاها واحد است. نظرهاي نفي كنندگان جدا جدا بود به همين دليل ادعاهايشان رتباطيا جدا مي‌شد. آن‌ها نمي‌توانند بر نفس الامر حكم كنند؛ چرا كه نفي در نفس الامر اثبات نمي‌گردد، به اين دليل كه احاطه لازم است. اين يك قاعده اصولي‌ست كه: وَ الْعَدَمُ الْمُطْلَقُ لاَ يُثْبِتُ اِلاَّ بِمُشْكِلاَتٍ عَظِيمَةٍ آري، اگر بگوييمو مشكلدر جهان هست، كافي‌ست آن را نشان دهيم؛ اما اگر بگوييم نيست و درصدد نفي‌اش برآييم بايد همه دنيا را غربال كنيم و نشان دهيم تا آن نفي اثبات گردد.
بنا بر همين سرّ، نفي حقيقتي از سوي كافران به حل مسأله‌لعاده عبور از سوراخي تنگ يا پريدن از خندق مي‌ماند كه در آن هزار هم يك است، يك هم يك، زيرا نمي‌توانند مدد كار هم شوند، ليكن اثبات كنندگان چون به حقيقت حال در نفس الامر مي‌نگرند ادعاي‌شان متحد مي‌گردد و قوت‌هايشك فقيريك‌ديگر ياري مي‌رساند. به بلند كردن سنگي بزرگ مي‌ماند كه هر قدر دست‌هاي بيش‌تري به سويش دراز شود، بلندكردن سنگ آسان‌تر مي‌شود؛ دست‌ها از هم ت، اما‌گيرند.
يادداشت هفتم:
‌اي بدبخت مدعي حميت كه مسلمانان را به شدت به دنياگرايي تشويق مي‌كني و به زور آن‌ها را به سمت صنعت و ترقي‌هاي اجنبي سوق مي‌دهي! دقتويد "ختباط برخي از اين ملت با دين از بين نرود! اگر رابطه برخي با دين، چنين احمقانه و قلدرانه و كوركورانه بگسلد آن‌گاه آن بي‌دينان چونان سم هلاهل به حيات اجتماعي ضرر خواهند ‌رساند، زيرا از آناني و وجدان مرتد كلاً فاسد مي‌شود براي اجتماع سمّ است. به همين سبب در علم اصول مي‌گويند: "مرتد حق حيات ندارد، اما كافر اگر ذمي ‌باشد يا مصالحه كند مي‌تواند زنده بماند." و اين از قواعد اصول شريعت است. نيز در مذهب حنفي ب‌دهندكافري كه از اهل ذمه است پذيرفته مي‌شود، ليكن فاسق مردود الشهادت است زيرا خائن است.
اي آدم فاسق بدبخت! تعداد زياد فاسقان را مبين و فريب مخور و مگو "رأي اكثريت با من است!" زيرا فرد فاسق، فسق را به خواست خود، و بالذاني ازب نكرده و
— 153 —
بدان نپرداخته است، بلكه داخل آن افتاده و قادر به بيرون آمدن نيست. هيچ فاسقي نيست كه دوست نداشته باشد صالح شود و آمر و رئيسش را متدين ببيند، مگر اين‌كه العياذ بالله وجدانش را به واسطه ارتداد از دست داده باشد و چون مار از نيش حضرت ااي زهرآگين لذت ببرد.
اي كه در سر عقل نداري و قلبت فاسد شده! و گمان مي‌كني "مسلمان‌ها دنيا را دوست نمي‌دارند يا به دنيا فكر نمي‌كنند كه د براي ر شده و بايد بيدارشان كرد تا سهم‌شان را از دنيا فراموش نكنند؟" گمانت خطاست و حدس‌ات اشتباه. حرص در ميان آنان شدت گرفته لذا گرفتار فقر شده‌اند. حكور وجمؤمن سبب خسارت و فقر است. اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضرب المثل شده است.
آري، آن‌چه انسان را به دنيا دعوت مي‌كند و بدان سو سوق مي‌دهد فو ايمااست. مهم‌تر از همه نفس انسان و هواهايش است و نياز و حواس و احساسات و شيطان و دوست داشتني بودن ظاهر دنيا و دوستان نابابي چون تو. اين درحالي‌ست كه تعداد دعوت كنندگان به سوي آخرت جاويدان و حيات ابدي طولاني، اندك‌اند. تو اگر در قبال اين ملت بيچاره و اروي حميت و غيرت داشته باشي و ادعاي بلند همتي‌ات دروغ نباشد، بايد به آنان كه دعوت‌كننده به حيات باقي‌اند و تعدادشان اندك است كمك كني، ولي اگر داعيان به شمار اندك را به سكوت كشانده و به ياري اكثرقطع امدازي رفيق شيطان خواهي بود.
آيا گمان مي‌كني فقير بودن اين ملت ريشه در تنبلي نشأت گرفته از زهد و ترك دنيايي دارد كه از دين حاصل مي‌گردد؟ در چنين گماني خطا مي‌كني. مگر نمي‌بيني ملت‌هايي مانند مجوسيان و براهمه در چين و هند، و وجود د آفريقا كه زير سلطه اروپا هستند از ما فقيرترند؛ مگر نمي‌بيني قوتي (غذايي) بيش از نياز مسلمانان در اختيارشان گذاشته نمي‌شود؟ كافران ستمگر اروپايي يا منافقان آسيايي با دسيسه‌هايشان مي‌دزدند و غصب مي‌كنند.
هدفَوَلَّز سوق دادن جبري اهل ايمان به‌سوي مدنيتي بي‌ميم (دنيت: پستي .م) اگر تأمين آسايش و امنيت در كشور و اداره آسان امور باشد به‌طور قطع بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد و آنان را به راه كه باش‌كشانيد، زيرا اداره صد نفر فاسق
— 154 —
كه اعتقادشان متزلزل شده و اخلاق‌شان فاسد گرديده بسيار سخت‌تر از اداره امور هزاران نفر صالح است.
بنابراين اساس‌هاست كه اهل اسلام نيازي ندارند به‌سوي دنيا و حرص سوق داي پيوسد و تشويق گردند. ترقي و آسايش از اين راه تأمين نمي‌شود. آن‌ها نيازمند تنظيم كوشش‌ها، تأمين امنيت و تسهيل قاعده تعاون و همكاري در ميان خود هستند.اين نياز نيز با اوامر قدسي دين، تقوا و صلابت ديني حاصل مي‌گردد.
يادداشت هشتم: نشستيي انسان تنبلي كه از لذت و سعادت سعي و عمل بي‌خبري! بدان كه:
حضرت حق به دليل كمال كرم‌اش، پاداش خدمت را در درون خود خدمت و اجرت عمل را در نيرويمل نهاده است. بر اساس همين سرّ است كه موجودات، حتي از نظري جامدات نيز، در وظايف خاص‌شان كه از آن به اوامر تكويني تعبير مي‌شود در كمال شوق و نوعيثرت مخز اوامر رباني اطاعت مي‌كنند. از زنبور و پشه و مرغ بگير تا شمس و قمر، همه چيز با كمال لذت وظيفه خود را انجام مي‌دهند. معلوم مي‌شود در خدمت آن‌ها لذتي هست كه با وجود نداشتن قوه تعقل و فكر نكردن به عاقبت و نتايج كار، وظي و عقا را به شكل تمام و كمال انجام مي‌دهند.
اگر بگويي امكان لذت در ذي حيات وجود دارد اما شوق و لذت در جمادات چگونه ممكن است؟
پاسخش اين است كه جمادات به حساب خودشان نيست كه در پي شرف و مقام و كمر يا نيبايي و نظم‌اند و خواهان آن مي‌باشند، بلكه اين امر به سبب اسماء الهي‌ست كه در آن‌ها تجلي مي‌كند. آن‌ها در انجام مسؤوليت فطري خود، هر يك، در حكم بازتا ترتيبه و آيينه‌يي هستند براي اسماء نور الانوار، به همين سبب نورانيت يافته ترقي مي‌كنند. مثلاً قطره آبي يا قطعه شيشه‌يي را در نظر بگيريد كه بي‌نور و بي‌اهميت است؛ اما همين قطره اگر با اني، عف خود رو به‌سوي خورشيد كند قطره بي‌نور و بي‌اهميت و آن تكه شيشه به نوعي تبديل به جايگاه خورشيد شده، به روي تو نيز لبخند خواهند زد. ذرّات و موجودات طبق هميننند. ااز نظر وظايفي كه بر عهده
— 155 —
دارند آيينه اسماي ذات ذوالجلالي مي‌شوند كه صاحب جمال مطلق و كمال مطلق است و هم‌چون قطره و تكه شيشه مذكور از كم‌ترين درجه به عالي‌ترين مرتبه‌ي ظهور و نورانيت صعود مي‌كنند.داشته ادام كه (ذرات و موجودات) در جهت وظيفه خود مقامي ‌عالي و به غايت نوراني كسب مي‌كنند مي‌توان گفت اگر لذت امكان پذير باشد، يعني اگر از حيات عام سهمي ‌و حصه‌يي داشته باشند وظايف خويش را با لذت تمام انجام مي‌دهند.
آشكارترين دليل بر وجود ل است. وظيفه و مسؤوليت اين است كه به انجام وظيفه اعضا و حواس‌ات بنگري. در خدمات هر كدام از اعضا و جوارحت كه براي بقاي شخصي و نوعي به انجام مي‌رسد لذت‌هاي جداگانه‌يي وجود دارد. سيماي مت براي آن‌ها در حكم لذت بردن است، حتي (مي‌توان گفت) ترك خدمت براي عضوي (از اعضاي بدن) نوعي عذاب است.
يك دليل آشكار ديگر وضعيت مردانه و فداكارانه‌يي‌ست كه حيواناتي چون خروس يا مرغ جوجه‌دار در وظايف خود ن ترتيي‌دهند. خروس در عين گرسنگي مرغ‌ها را بر خود ترجيح مي‌دهد؛ آن‌ها را دور رزقي كه يافته جمع مي‌كند، خود نمي‌خورد و به آن‌ها مي‌خوراند و مشاهده مي‌شود كه با شوق و افتخار و لذت، وظيفه مذبا عصي انجام مي‌دهد و معلوم مي‌شود در انجام آن خدمت، لذتي بيش از خوردن به دست مي‌آورد.
مرغ نيز كه شباني جوجه‌هايش را مي‌كند خود را فداي آن‌ها كرده و حتي به سگ حمله‌ور مي‌شود. خود گرسنه مي‌ماند و آن‌ها را مي‌خوراند. معلوم مي‌شود از انجام چندي؛ همتي لذتي كسب مي‌كند كه بر درد گرسنگي و سختي مرگ ترجيح دارد و بيش از آن‌هاست. حيوانات براساس وظيفه با لذت از فرزندان‌ كوچك‌شان نگهداري مي‌كنند. او بزرگ شدن فرزندان، مسؤوليت نيز از آن‌ها ساقط مي‌شود و لذت هم از بين مي‌رود. آن زمان حتي فرزند خود را كتك مي‌زنند و دانه‌ها را از چنگش بيرون مي‌آورند،او در وظايف والدين در نوع انسان بادوام‌تر است، زيرا در انسان‌ها به دليل ضعف و عجزي كه دارند همواره نوعي كودكي وجود دارد؛ آن‌ها هميشه محتاج محبت‌اند. حال به تمام حيوانات مذكر نگاه كن كه هم‌چون خروس شباني مي‌كنند و به مادراني چون مرغ بنگد. حتيياب كه آن‌ها به حساب خود و به نام خود اين كارها را
— 156 —
براي كمال‌شان نمي‌كنند، زيرا طي انجام وظيفه اگر لازم شود زندگي خود را نيز فدا مي‌كنند؛ چرا كه حكم غيآن‌ها به حساب منعم كريم و به نام فاطر ذوالجلالي انجام مي‌گيرد كه آن‌ها را موظف به انجام آن وظيفه نموده و به‌واسطه رحمتش لذتي در آن قرار داده است.
يكي از دلايل اين‌كه پاداش و اجرت درننده ددمت نهاده شده اين است كه نباتات و اشجار با احساس شوق و لذت به فرامين فاطر ذوالجلال گردن مي‌نهند، زيرا مُزين شدن‌شان به رايحه‌هاي دل‌انگيزي كه مي‌پراكنند و زينت‌هايي كه نظرها را به خود جلب كرده، و ايندهد. اد را تا پوسيده شدن براي ميوه‌ها و سنبله‌هايشان فدا مي‌كنند، به اهل نظر نشان مي‌دهد كه آن‌ها از گردن نهادن به فرمان الهي چنان لذتي مي‌برند كه خود را از بين مي‌برند و مي‌پوسند.
به درختان ميوه داري چون انجيح و باارگيل در هندوستان بنگر كه كنسروهاي شير بر سر دارند؛ به زبان حال از خزانه رحمت، غذاي بسيار خوبي چون شير درخواست مي‌كنند، دريافت كرده و به ميوه‌هايشان مي‌خورانند و در عين كشيد تد از گل و لاي تغذيه مي‌كنند. درخت انار شرابي زلال را از خزانه رحمت دريافت مي‌كند و به ميوه‌اش مي‌خوراند و خود به آبي آلوده و گل آلود قناعت مي‌كند.
حتي در وظيفه سنبله دادن حبوبات نيز اشتياقي آشكار مشاهده مي‌شود. به آن مي‌ماند كه فرد محگام وق جايي تنگ مشتاقانه خواهان رفتن به بوستاني و مكاني وسيع است. در حبوبات نيز به همين ترتيب در وظيفه سنبله دادن وضعيتي مسرور و مشتاقانه ديده مي‌شود. براساس همين قاعده مفصل اسرارآميز در كائنات - كه از آن به "سنتي الهي تعبير مي‌كنند - است كه بيكاران و تنبل‌ها و كساني كه مدام در استراحت‌اند و در بستر راحت آرميده‌اند بيش از آنان كه غالباً سعي و تلاش مي‌كنند در زحمت و دردسر هستند. بيكاران همواره از عمرشان گلايه مي‌كنند و با سرگرمي‌ و تفريح درصقلبي لي شدن سريع‌تر آن هستند، اما كسي كه سعي و تلاش مي‌كند شاكر است حمد (خدا) را مي‌گويد و خواهان سپري شدن (سريع) عمرش نيست. اين قاعده‌يي كلي‌ست كِى التلْمُسْتَرِيحُ الْعَاطِلُ شَاكٍ مِنْ عُمْرِهِ وَ السَّاعِىُ الْعَامِلُ شَاكِرٌ
بر اساس همين سرّ است كه "آسايش و راحت در زحمت، و زحمت در آسايش و راحتي‌ست." ضرب المثل شده است.
— 157 —
ضعفي اگر با دقت به جمادات نگاه شود در آن‌چه بالقوه است و صرفاً از لحاظ استعداد و قابليت ناقص مانده و ظهور نيافته‌اند، صورتي همراه با قاعده سنت الهي مذكور مشاهده مي‌شود كه موجب مي‌گردد با تلارش نظري‌اي وافر انبساط يافته از حالت بالقوه به صورت بالفعل در آيند. صورت مذكور اشاره دارد كه: در آن وظيفه فطري، شوقي و در آن مسأله، لذتي هست. اگر شي جامد مزبور سهم و حصه‌يي از حيات داشته باشد شوق به خودش تعلق مي‌يابد؛ در غير اين صورت به آن‌چه جامد نمي‌خ را نمايندگي مي‌كند و بر آن نظارت دارد تعلق خواهد داشت. حتي مبتني بر اين سرّ مي‌توان گفت: آب لطيف و ظريف زماني كه فرمان انجماد را اخذ نمود با شوقي چنان شديد گوش به فرمان امره نمود مي‌دهد كه آهن را مي‌شكافد و تكه تكه مي‌كند؛ يعني به آبي كه درون ظرفي آهني و در بسته است، وقتي امر رباني "منبسط شو" با زبان برودت و سرماي زير صفر درجه داده مي‌شود؛ با شدت شوق ظرف را تكه تكه و آهن را مچاله مي‌كبُ‌ نود يخ مي‌شود، و هكذا ... همه چيزها را با همين مطلب قياس كن؛ از گردش خورشيدها و سير و سياحت‌شان تا ذرات كه هم‌چون دراويش مولوي بر مي‌خيزند و چرخ مي‌زنند و دور خود مي‌گرد واقع ه‌ي تلاش‌ها و حركت‌هاي موجود در عالم بر اساس قانون تقدير الهي جريان مي‌يابد و توسط امر تكويني كه به يد قدرت الهي صدور يافته و متضمن اراده و امر و علم مي‌باشد ظاهر مي‌گردد.
حتي هر ذره، هر موجود و هر ذي‌حيات به سربازي مي‌ماند كه وظيفه ير مختلف ارتش نسبت‌ها و وظايف جداگانه‌يي دارد؛ هر ذره و ذي حيات نيز چنين است. مثلاً ذره‌يي در چشم تو، در سلول چشم، خود چشم، اعصاب چهرهان در ‌هايي كه از آن به شرايين بدن تعبير مي‌شود داراي نسبت‌هاي جداگانه‌يي است و متناسب با آن نسبت‌ها وظايف جداگانه‌يي داشته و نسبت به آن وظايف فوايد جداگانه دارد. همه چيزها را با همين مطلب مقايسه كتي مرگبراين هر چيز از دو جهت بر وجوب وجود قدير ازلي گواهي مي‌دهد:
اول: با زبان عجز مطلقش در انجام وظايفي كه هزار بار بيش‌تر از طاقت و توانش است بر وجود آن قدير گواهي مي‌دهد.
— 158 —
دوم: هر چيز ما نزبيق حركتش با قواعد تشكيل‌دهنده نظام عالم و قوانيني كه موازنه موجودات را تداوم مي‌بخشد بر آن عليم قدير گواهي مي‌دهد.
زيرا جامدي چون ذرهجات ياه كوچكي چون زنبور از نظم و ميزان كه مسأله مهم و ظريف كتاب مبين است چيزي نمي‌دانند. يك ذره‌ي جامد يا حشره كوچكي مانند زنبور كجا و خواندن مسايل ظريف و با اش و سعتاب مبيني كه در اختيار ذات ذوالجلال است كجا؟ ذات ذوالجلالي كه طبقات سماوات را چون صفحه دفتري مي‌گشايد، مي‌بندد و جمع مي‌كند. تو اگر ديوانگيت بستهو متوهم شوي كه ذره هم داراي چشمي‌ست كه مي‌تواند حروف ظريف آن كتاب را بخواند، در آن صورت مي‌تواني در رد گواهي ذره مذكور تلاش كني.
آري، فاطر حكيم قواعد كتاب مبين را به صورت كاملاً پسنديد قبري ه طرزي مختصر، و در لذتي خاص با نيازي مخصوص اجمال نموده، درج مي‌كند. اگر همه چيزها با چنان لذت خاص و نياز مخصوص عمل كنند، از قواعد آن كتاب مبين بدون آن‌كه ‌بدانند تبعيت خواهند كرد. براي نمونه، پشه به محض تول ضعيف انه‌اش بيرون آمده بي‌درنگ به صورت انسان حمله‌ور مي‌شود، نيش بلندش را فرو مي‌برد و خون آدمي ‌را مي‌مكد، هنگام فرار پس از حمله نيز مانند يكودي خوده جنگي از خود مهارت نشان مي‌دهد. اين فن و حرفه و شيوه مكش خون را چه كسي و در كجا به اين مخلوق كوچك بي‌تجربه‌يي كه تازه به دنيا آمده آموخته است؟ من يعني اين سعيد درمانده، اعتراف مي‌كنم كه اگر جاي آن پشه بودم فن مذكور، رويارويي بشه كوچجنگ و گريز و انجام خدمتي چون نحوه كشيدن آب از جايي را شايد و احتمالاً پس از درس‌هاي طولاني و كسب تجربه‌هاي متعدد مي‌توانستم فرا بگيرم.
حشراتي چون زنبور، عنكبوت و پرنده‌يي چون بلبل را كه لانه‌اش را چون جورابي مي‌سازد ز طبقاان مخلوقاتي كه مظهر الهام (الهي) قرار مي‌گيرند با همان پشه كه گفته شد مقايسه كن. حتي نباتات را هم مي‌تواني عيناً با حيوانات مقايسه كني. آري، جواد مطلق (جل جلاله) تذكره‌يي به دست ه(حج:٤٧ز ذي حياتان داده كه با قلم لذت و مُركب نياز نگاشته شده است. او بدين وسيله، برنامه اوامر تكوينيه و فهرست
— 159 —
خدماتشان را در اختيار (مخلوقات) قرار داده است. حكيم ذوالجلازيرة ابين كه چگونه از قواعد كتاب مبين بخش مربوط به وظيفه زنبور را در تذكره‌يي نگاشته و در محفظه‌يي در سر زنبور قرار داده است. كليد آن محفظه نيز لذتي مخصوص زنبور وظيفه شناس است، با آن محفظه را مي‌گشايد برنامه‌ خود رمي‌خواند فرمان را در مي‌يابد، حركت مي‌كند و سرّ آيه
‌وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ‌
(نحل:٦٨) را آشكار مي‌سازد.
اينك اگر يادداشت هشتم را به گود. آريشنيده و به خوبي ادراك نموده باشي مي‌تواني بر اساس ظنّي ايماني:
يكي از اسرار رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ‌ را
يكي از حقايق ‌وَ اِنْ و اجتَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌ (بقره: ١١٧) را
يكي از قوانين ‌اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌ (يس: ٨٢) را
و نكته‌يي از نكته‌هاي ‌فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ سپس وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‌ (يس:٨٣) را دريابي.
يادداشت نهم:
بدان كه نبوت در ميان نوع بشر خلاصه و اساس خير و كمالات بشري‌ست. دين حق چكيده و عصاره سعادت است. ايمان حُسني منزه و مجرد است. مادام كه در اين عد:
سني تابان، فيضي متعالي و فراخ، حقي ظاهر و كمالي فائق مشاهده مي‌شود، حق و حقيقت بالبداهه در درون نبوت و در دستان انبيا‌ست. ضلالت، شرّ و خسارت نيز نزد مخالف حقيقت است.
به يكي از هزاران محاسن عبوديت توجه كن؛ نبي اكنون الصَّلاةُ و السّلام قلوب موحدان را از لحاظ عبوديت در نمازهاي عيد و جمعه و جماعت متحد كرده و زبان‌هاي‌شان را حول كلمه واحد جمع مي‌نمايد؛ طوري كه انسان به عظمت ت حق كزلي با اصوات و ادعيه و اذكار برآمده از قلوب و اَلسِنَه پاسخ مي‌دهد. اصوات و ادعيه و اذكار ياد شده در همكاري و تعاون با هم، چنان عبوديت فراگيري را در برابر الوهيت معبود ازلي به نمايش مي‌گذارند كه گويا كره زمين است كه بيماري‌گويد و دعاي مذكور را مي‌خواند و در تمام مناطق خود نماز اقامه نموده و با تمام وجود و در فوق سماوات از فرمان
— 160 —
‌اَقِيمُوا الصَّلوةَ‌ كه با عزت و عظمت نازل شده است تبعيت مي‌كند. بنابر اين سرّ اتحاد ، انسان كه در عالم، مخلوقي كوچك و چون ذرهينَ وَاست از نظر عظمت عبوديت، عبد محبوب آفريدگار زمين و آسمان‌ها و خليفه و سلطان او بر روي زمين، رييس حيوانات و نتيجه و مقصود خلقت كائنات مي‌شود.
آري، اگر صداي صدها ميليون انسان كه پس از نماز مخامكان نمازهاي عيد، الله اكبر مي‌گويند، به همان نحو كه در عالم غيب متحد مي‌شوند در عالم شهادت نيز به يك‌ديگر پيوسته و متحد شوند با صداي الله ‌اكبر كره‌يه فراو- زميني كه اگر با تماميت خود تبديل به انسان عظيمي گردد - مساوي مي‌گردد. الله اكبر گفتن يك‌باره و متحد موحدان، حكم يك تكبير عظيم كره زمين را خواهد داشت. در نمازهاي عيد گويي زمين به واسياهانر و تسبيح عالم اسلام، مظهر زلزله كبري شده و با تمام اطراف و اكنافش تكبير مي‌گويد و با قلب صميمي ‌قبله‌اش كعبه مكرمه نيت نموده و با دهان مكه و زبان جبل عرفه، الله اكبر گفته و اين كلمه واحد در زبان تمام مؤمنان در اقصي نقاط زمين تمثل مي‌جهيد. هم‌چنان كه با انعكاس صداي فقط يك كلمه الله اكبر، الله اكبرهاي بي‌شمار وقوع مي‌يابد، اين ذكر و تكبير مقبول، آسمان‌ها را نيز به لرزه درآورده و در عوالم برزخ نيز ايجاد موج نموده انعكاس مي‌يايد اه ذات ذوالجلال را كه زمين را چنين ساجد و عابد خود ساخت و آن را براي بندگانش مسجد، و مخلوقاتش گهواره، و براي خويش مُسبّح و مُكبّر قرار داد، به تعداد ذرات زمين حمد و تسبيح و تكبير مي‌گوييم؛ و او را به رقم موجوداتش سمرحوم ي‌كنيم كه ما را امت رسولش عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قرار داد كه چنين عبوديتي به ما آموخت.
يادداشت دهم:‌
اي غافل، ‌اي سعيد به هم ريخته، بدان! واصل شدن به نور معرفت حضرت حق و ديدن آن، و مشاهده تجلياتش در آيينه آيات و شاهدان، و رؤي از مصاز دريچه دلايل و براهين اقتضا مي‌كند هر نوري را كه از بالاي سرت عبور نمود يا بر قلب‌ات نشست يا با عقلت ديده شد با انگشت‌هاي انتقاد مورد تفتيش و وارسي قرار ندين حد ا دست ترديد به انتقادش نپردازي! براي گرفتن نوري كه به رويت درخشيده است دست دراز مكن
— 161 —
بلكه از اسباب غفلت مجرد شو، به آن‌ها توجه داشته باش و مكثي كن، زيرا من اگر خ كرده‌ام كه شاهدان و براهين معرفت الهي سه قسم‌اند:
قسم اول:قسمي‌ چون آب است، ديده مي‌شود، احساس مي‌شود، اما با انگشتان نمي‌توان آن را گرفت. در اين قسم بايد است: كرات، مجرد شد و كاملاً در آن غرق گرديد. با سر انگشتان انتقاد نبايد به تجسس پرداخت كه در اين صورت جاري شده مي‌گريزد. اين آب حيات، انگشت راّ حكمتبر نمي‌گزيند.
قسم دوم:چون هواست، احساس مي‌شود، اما نه ديده مي‌شود و نه مي‌توان آن را با دست گرفت. با سيما و دهان و روحت به اين نسيم رحمت توجه كن، خود را در برابرش قرار ده و دستت را منتقدانه دراز مكن كه نمي‌تواني آن احساس ري. با روح‌ات تنفس كن. اگر با ترديد بنگري و منتقدانه دست دراز كني راهش را مي‌گيرد و مي‌رود، دست تو را مأواي خود قرار‌نمي‌دهد و به آن راضي نمي‌شود.
قسم سوم:هم‌چون نور است، ديده ماتم علليكن نه احساس مي‌شود و نه آن را مي‌توان گرفت. پس بايد با ديده دل و نظر روح‌ات خود را در برابرش قرار دهي و چشم از آن بر نداري؛ منتظر بمان، شايد به خودي خود بيايد؛ چرا كه نور را نماين‌كه با دست گرفت و نمي‌توان با انگشتان شكارش كرد؛ آن را فقط مي‌توان با نور بصيرت به دام انداخت. اگر دست حريص و مادي‌ات را دراز كني و با ميزان مادي اقدام به سنجش كني، اگر خاموش هم نشود پنهان خواهد ست. بهرا چنان نوري راضي نمي‌شود در امري مادي حبس شود و قيد بپذيرد و امر كثيف (غير لطيف: مادي. م) را مالك و سيد خود قرار دهد.
يادداشت يازدهم:
بدا و با ر نحوه بيان قرآن معجز بيان مهرباني و مرحمت فراواني هست، زيرا اكثر مخاطبان (قرآن) عامه مردم‌اند كه ذهن‌شان بسيط است و از آن‌جا كه متوجه مسايل دقيق نمي‌شوند براي نوازش بساطت افكارشان آيات نگاشته شده بر سيماي زمينه نباشان‌ها را مكرراً بيان مي‌كند. (قرآن) حرف‌هاي بزرگ را به سادگي آموزش مي‌دهد؛ براي مثال آياتي چون خلقت زمين و آسمان‌ها، نازل كردن باران از آسمان و ) به م162
شدن زمين را كه بالبداهه ديده و مطالعه مي‌شوند درس مي‌دهد. به ندرت نيز نظرها را به‌سوي آيات ظريفي برمي‌گرداند كه با حروف كوچك نوشته مي‌شوند و درون حروف بزرگ قرار دارند تا متحمل زحمت نشوند؛ هم‌چنين اسلوب قرآن چنان سليس و زيبا و منطبق با ف آري،ت كه گويي حافظي‌ست و آياتي را قرائت مي‌كند كه با قدرت قلم (حق) بر صفحات كائنات نگاشته شده است. گويي قرائت كتاب كائنات و تلاوت نظام‌هاي آن است و شئونات نقاش ازلي را حكايت مي‌كند و افعال‌اش را مي‌نگارد. اگر علاقمند به ديدن اين زيباييِ بيانفق نظربايد با قلبي هوشيار و دقيق سوره عمّو فراميني را كه در آياتي چون ‌قُلِ اللّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ‌ (آل عمران: ٢٦) آمده بشنوي ...!
يادداشت دوازدهم:‌
اي دوستان من كه اين يادداشت‌ها را مي‌شنويد! ممكن ا دليل آن‌كه ‌تضرع و نياز و مناجات قلبم در پيشگاه پروردگار را كه لازم است پنهان نگاه داشته شود گاه برخلاف عادت جاري، نوشته‌ام اميد به رحمت الهي بوده است تا هنگامي‌كه مرگ زبانم را بند مي‌ كرّاتفتار كتابم را بدل از زبانم بپذيرد. آري، توبه و پشيماني‌هاي گذراي زباني‌ام در عمر كوتاه براي اين‌كه كفاره گناهان بي‌شمار شود كافي نيست. زبانِ ثابت و تا از شمادائم كتاب براي اين كار مفيدتر است. سيزده سال پيش سيزده سال پيش از تأليف اين رساله. زماني كه خنديدن‌هاي سعيد قديم در نتيجه يك توفان روحي پر دغدغه به گريستن‌هاي‌كه شرجديد تبديل مي‌شد، و هنگامي‌كه با صبح سالمندي از خواب غفلت جواني بر مي‌خاستم مناجات و راز و نياز عربي زير نوشته شده است؛ ترجمه مختصري از آن اين گونه است:
اي پروردگار رحيم و ‌اي خالق كريم منرصه فرو جواني‌ام به دليل به كار‌گيري غلط اراده ضايع و سپري شد. آن‌چه از ثمرات عمر و جواني برايم باقي ماند گناهان دردآور، آلام خوار‌كننده و وسوسه‌هاي گمراه‌كننده است، و با اين‌بار سنگين و قَلاَ قار و
— 163 —
چهره خجل به قبر نزديك مي‌شوم. آشكارا مي‌بينم كه به سرعت و بي‌آن كه متوجه سمت چپ يا راست شوم بي‌اختيار و اراده هم‌چون دوستان و خويشان درگذشته‌ام به آستانم آسان نزديك مي‌شوم. قبر، نخستين منزل گشوده و درگاه اولي‌ست كه در مسير فراق ابدي از دار فاني به ابدالآباد قرا‌ردارد. اين دنيا كه وابسته و مفتون آنم به قطع و يقين دريافتم كه هالك است و مي‌رود فاني، ‌ست و مي‌ميرد؛ و دانستم موجوداتي كه در دنيا هستند نيز گروه گروه از پي هم كوچ مي‌كنند و مي‌روند و غايب مي‌شوند. دانستم كه اين دنيا مخصوصاً براي امر داير كه حامل نفس اماره‌اند بسيار غدار و مكار است. اگر لذتي دهد صد درد خواهد چشاند. اگر انگوري بخوراند صد سيلي خواهد زد.
اي رب رحيم و ‌اي آفريدگار كريم من!با سرّ كُلُّ اتٍ قَرِيبٌ از هم اينك مي‌بينم كه به زودي لايت ف‌پوشم بر تابوت مي‌خوابم و با دوستانم وداع مي‌كنم. وقتي رو به‌سوي قبرم پيش مي‌روم در درگاه رحمتت و با لسان حال جنازه و زبان قال روحم فررص سه ‌زنم و مي‌گويم: الامان، الامان! يا حنان! يا منان! مرا از شرم گناهانم نجات بخش! حالا به قبرم رسيده‌ام. كفن را به گردن آويخته، نزديك جنازه‌ي به ي به غفتاده‌ام، كنار قبر مي‌ايستم. سر به‌سوي درگاه رحمتت بلند مي‌كنم و با تمام توان فرياد مي‌زنم و ندا سر مي‌دهم: الامان، الامان! يا حنان! يا حنان! مرا ازردازد ي سنگين گناهانم نجات بده! حالا وارد قبر گرديده، در كفن پيچيده شده‌ام. تشييع كنندگان رهايم كردند و رفتند. در انتظار عفو و رحمت تو هستم. هم‌چنا مشاهده كردم كه جز تو ملجأ و پناهي نيست. چهره كريه معاصي و صورت وحشي گناه و تنگي آن مكان موجب شد با تمام توان ندا سر دهم و بگويم: الَعُوذُالامان! يا رحمن! يا حنان! يا ديّان! يا منان!مرا از رفاقت با گناهان پست خلاص كن و جايم را فراخ فرما.
خدايا! رحمت تو پناه من است و حبيبت كه رحمة للعالمين است براي رسيدن به رحمتت را مي‌ام است. از تو شكايتي ندارم بلكه نفس و حال خويش را نزد تو به شكايت آورده‌ام.
اي آفريدگار كريم و ‌اي پروردگار رحيم من!آفريده و بنده و مخلوق تو به نام سعيد با اين‌كه هم عاصي‌ست هم عاجز هم غافل هم جدهد و ناتوان هم خوار هم بدكار هم سالمند هم شقي و هم بنده‌يي كه از صاحبش گريخته، بعد از چهل سال، اظهار ندامت
— 164 —
و پشيماني كرده مي‌خواهد به درگاه تو بازگردد. به رحمتت دد، انورده است. گناهان و خطاياي بي‌شمارش را اعتراف مي‌كند. گرفتار اوهام و انواع بيماري‌ها شده است. نزد تو تضرع و راز و نياز مي‌كند. اگر با كمال رحمتت او را بپذيري، ببخشي و شامل رحمتت فرمايي شأن تو خواهد‌فَاِنزيرا ارحم الراحمين هستي. اگر نپذيري جز درگاه تو به كجا مي‌توانم بروم؟ مگر جاي ديگري هم هست؟ جز تو پروردگار ديگري نيست كه بتوان به درگاهش رفت. جز تو معبود برحقي نيست كه بتوان به او پناه برد ...!
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَگويي؛ َكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ آخِرُ الْكَلاَمِ فِى الدُّنْيَا وَ اَوَّلُ الْكَلاَمِ فِى اْلآخِرَةِ وَ فِى الْقَبْرِ اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ تَعَالَى عَچهل رو وَ سَلَّمَ
يادداشت سيزدهم:
شامل پنج مسأله به شرح زير مي‌باشد كه موجب برداشت‌هاي اشتباه شده است:
مسأله اول:مجاهدان در طريق حق با اين‌كه مي‌بايست صرفاً به وظايف خود بينديشند به وظايف ناظر بر حضرت حق انديشيده، امورل را با بر اساس آن بنا مي‌كنند؛ در نتيجه دچار خطا مي‌گردند. در رساله "اَدَبُ الدَّين و الدُّنيا" آمده است: زماني شيطان به حضرت عيسي (ع) اعتراض كرد و گفت: "مادام كه همه چيز وابسته به اجل و تقدير الهي‌ست تو خواري كنز اين بلندي به پايين پرتاب كن و ببين چگونه خواهي مرد." حضرت عيسي (ع) در پاسخ مي‌گويد:
اِنَّ لِلّهَ اَنْ يَخْتَبِرَ عَبْدَهُ وَ لَيْسَ لِلْعَبْدِ اَنْ يَخْتَبِرَ رَبَّهُ
يعني حضرت حق بنده‌ كرد وامتحان مي‌كند و مي‌گويد اگر چنين كني چنانت خواهم كرد. حالا ببينم مي‌تواني چنين كاري بكني؟ ليكن بنده حق ندارد و اصولاً در آن حد نيست كه حضرت حق را بيازمايد و بگويد: اگر من چنين كن؛ بناچنان خواهي كرد؟ چنين رفتارهاي امتحان گونه‌يي در برابر ربوبيت حضرت حق، سوء ادب و منافي عبوديت است.
— 165 —
مادام كه حقيقت چنين است انسان مي‌بايست وظيفه خويش به‌جا آورد و در وظيفه خداوند مداخله ن واقفم مشهور است وزرا و كارگزاران جلال الدين خوارزمشاه از قهرمانان اسلام كه لشكر چنگيز را بارها شكست داده بود هنگامي‌كه عازم جنگ بود به او گفتند "تو پيروز خواهلاله تحضرت حق تو را پيروز خواهد كرد." و او پاسخ داد: "من وظيفه دارم طبق فرمان خداوند در مسير جهاد حركت كنم، در وظايف خدا دخالتي نمي‌كنم، پيروز كردن يا شكست دادن وظيفه اوست." او به دليل آگاهي از همين سرّ تسليميت بود كه بارهابر پردل خارق‌العاده‌يي در جنگ‌ها پيروز شده بود.
آري، انسان در كارهايي كه با اختيار جزيي‌اش انجام مي‌دهد نبايد به نتايجي كه مربوط به حضرت حق است بينديشد. مثلاً پيوستن مردم به رساله‌هاي نور موجبي‌كند.د شوق برخي از برادران افزايش يافته؛ غيرت‌شان برانگيخته شود. حالا اگر مدتي دعوت ما را نشنوند قدرت معنوي آن‌ها كه ضعيف‌ترند ضربه مي‌بيند و شوق‌شان كاهش مي‌يابد؛ درحالي‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه استاد مطلان در داي كل و رهبر اكمل است فرمان الهي
‌وَمَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاَغُ‌
(مائده: ٩٩) را راهنماي مطلق خويش قرار داده و با كناره گيري مردم يا حرف نشنوي آن‌ها تبليغ خود را با سعي و جديت و همت بيش‌تري انجام مي‌داده است، زيرا با سرّ آيه‌ي
اف براَكَ لاَ تَهْدِى مَنْ اَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللّهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ‌
(قصص:٥٦) دانسته بود كه در گوش انسان‌ها خواندن و هدايت كردن‌شان وظيفه خداست، او در وظيفه خداوند دخالتي نمي‌كرد.
بنابراين،‌ اي هايي ان من! شما هم با بناي اعمال‌تان بر وظيفه‌يي كه از آن شما نيست دخالت مكنيد و درصدد امتحان و آزمايش پروردگارتان بر نياييد.
مسأله دوم:عبوديت ناظر بر امر الهي و رضااني‌ها‌ست. داعي عبوديت، امر الهي و نتيجه‌اش رضاي حق است. ثمرات و فوايدش نيز اخروي‌ست. البته فوايد دنيوي و آن دسته از فايده‌ها كه به خودي خود حاصل مي‌شوند و بدون خواست فرد به او داده مي‌شوند به شرط آن‌كه ‌علت غايي نشوند و براي خ آورد؛ان نيز قصدي در كار نباشد نه تنها با عبوديت ناسازگار نمي‌باشند بلكه براي ضعيف‌ترها حكم مرجِّح و مشوق را
— 166 —
خواهند داشت. اگر فوايد و منافع دنيوي علت عبوديت يا ورد و ذكرِ مشخصيكه اهل يا جزيي از آن را شامل شوند، قسماً عبوديت را باطل مي‌كنند و وردي با خاصيت را عقيم و بي‌نتيجه مي‌سازند. آنان كه اين سرّ را در نمي‌يابند مثلاالْحَقد قدسي شاه نقشبند را كه صد فايده و خاصيت در بردارد يا جوشن كبير را كه هزار خاصيت دارد در حالتي مي‌خوانند كه نيت‌شان مقصود بالذات بودن برخي از فوايد است، آن فوايد را نمي‌توانند ببينند و نخواهند ديد و حق ديدن‌شان را هم ندارند. زيرا فوايد مآيه
‌مي‌توانند علت آن اوراد باشند؛ اين است كه بالقصد و بالذات نمي‌توان آن‌ها را درخواست داشت. زيرا آن‌‌ها به صورت فضلي و بدون طلب بر وردي كه خالصانه خوانده شده راي جدمي‌شود. اگر نيت فرد فوايد مذكور باشد اخلاصش درجه‌يي تنزل مي‌يابد و شايد از دايره عبوديت بيرون آمده و ارزش خود را از دست بدهد. اين است كه انسان‌هاي ضعيف براي خواندن چنين اوراد بيم نيزي نيازمند مشوّق و مرجّحي هستند. اگر فردي به آن فايده‌ها فكر كرده به شوق آمده و اوراد را صرفاً براي رضاي خدا و آخرت بخواند ضرري نخواهد كرد.نَّكَ هم واقع مي‌شود. از آن‌جا كه اين حكمت را در نمي‌يابند اكثراً به دليل نديدن فوايد روايت شده از اقطاب و سلف صالح، دچار ترديد شده و حتي سر از انكار در مي‌آورند.
مسأله سوم:
طُوبي لِمَنو فانيفَ حَدَّهُ وَ لَمْ يَتَجَاوَزْ طُوْرَهُ
يعني خوشا به حال كسي كه بر خود واقف است و از حدش تجاوز نمي‌كند؛ هم‌چنان كه خورشيد در تكه شيشه‌يي، در قطره آبي، در يك حوض، دريا و ماه تا سيار درِ ده‌هايي دارد، و هر كدام از آن‌ها به نسبت قابليت‌شان عكس و مثال خورشيد را اخذ نموده و حد خود را مي‌دانند. قطره آب نسبت به قابليت خود مي‌گويد "عكسي ‌يي ازشيد نزد من است." اما نمي‌تواند بگويد "من هم آيينه‌يي چون دريا هستم." به همين ترتيب مقامات اوليا نسبت به تنوع تجليات اسماء الهي داراي مراتب است. هر كدام از اسماء الهي چون خورشيد جلوه‌هايي دارند جمله
تا عرش. قلب هم يك عرش است اما نمي‌تواند بگويد "من هم مانند عرش‌ام." وقوف بر عجز و فقر و قصور و نقصان اساس عبوديت است و بايد متضرعانه به درگاه الهي سجده كرد؛ حايي، كمكسي به جاي اين، متكبرانه به راه فخر فروشي رود قلب كوچكش را مساوي عرش قرار مي‌دهد. مقام خود را كه به قدر
— 167 —
قطره‌يي‌ست با مقامات درياگونه اوليا اشتباه مي‌گيرد. براي اين‌كه خود را لايق آن مقامات بزرگ نشان دهد و از اين وضع محافظت كند گرفتي در خ فروشي ساختگي و تكلف‌آميز و بسياري از مشكلات مي‌شود.
نتيجه:در حديث آمده است:
هَلَكَ النَّاسُ اِلَّا العَالِمُونَ وَ هَلَكَ العَالِمُونَ اِلَّا العَامِلُونَ وَ هَلَكَ العَامِلُونَ اِلَّا المُخْلِصُونَها رابمُخْلِصُونَ عَلَي خَطَرٍ عَظِيمٍ.
يعني مدار نجات و رهايي، فقط اخلاص است. كسب اخلاص بسيار مهم است. كاري كه ذره‌يي اخلاص در آن باشد بر انبوهي از كارهاي ناخالص ترجيح دارد. سبب ايجاد انسان در حركات فرد اين است كه بايد دانست هر كاري صرفاً جهت (امتثال) امر الهي بايد انجام گيرد و نتيجه‌ي آن نيز رضايت الهي‌ست؛ لذا در وظيفه الهي مداخله‌يي نبايد كرد. در هر چيزي اخلاصي هس ‌اي ح ذره‌يي محبت خالصانه نيز بر انبوهي از محبت رسمي ‌و توأم با اجرت، ترجيح و برتري دارد. فردي محبت خالصانه را در عبارت زير چنين تعبير كرده است:
وَ مَازد. بر بِالْبَاغِي عَلَي الْحُبِّ رَشْوَةً ضَعِيفٌ هَوي يُبْغي عَلَيهِ ثَوَابٌ
يعني "من در برابر محبت، خواهان رشوه و اجرت و جبران كردن و دريافت پاداشي نيستم، زيرا محبتي كه در مقابلش انتظار پاارد. تثواب وجود داشته باشد محبتي ضعيف و بي‌دوام است. محبت خالص در فطرت انساني و همه مادران قرار داده شده است. مهرباني مادران به معناي كامل كلمه مظهر اين محبت خالص است. دليل اين‌كه مادران رست بهس سرّ محبت، در مقابل مهرباني با فرزندان‌شان پاداش و دست‌مزدي نمي‌خواهند و درخواست نمي‌كنند آن است كه آن‌ها روح خود حتي سعادت اخروي خود را فداي فرزندان مي‌كنند. همه سرمايه مرغ، زندگاني‌اش است ها را حال (طبق مشاهده خسرو) براي اين‌كه جوجه‌اش را از چنگ سگ نجات دهد سر خود را از دست مي‌دهد.
مسأله چهارم:نعمت‌هايي كه با اسباب ظاهري به دست مي‌آيند نبايد ب‌طور ك اسباب مذكور گذاشت. اگر سبب، صاحب اختيار نباشد (مانند حيوان و درخت) نعمت به‌دست آمده را مستقيماً بايد به حساب حضرت حق گذاشت. مادام كه (سبب) به زبان حال بسم اد طبيعته و (نعمت را) به تو مي‌دهد، تو هم به حساب خداوند بسم الله
— 168 —
بگو و آن را بگير. اگر سبب صاحب اختيار باشد بايد بسم الله بگويد؛ آن‌گاه (نعمت را) از او بگير؛ در غير اين صورت مگير، زيرا آيه‌ي:
وَلاَ تَاْكُلُوا مِمَّا لَمْ يتگاه شِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ‌
(انعام:١٢١)
علاوه‌بر معناي صريح، يك معناي اشاري آن نيز چنين است: "نعمتي را كه بدون يادآوري منعم حقيقي و ذكر نامش به شما مي‌دهند تناول نكنيد!"در اين صورت هم‌ دهنده (نعمت) بايد بسم الله بگويد هم گيرنخصوصي اگر او بسم الله نمي‌گويد تو هم نيازمند دريافت آن (نعمت) هستي، تو بسم الله بگو و دست رحمت الهي را بر سر او ببين، آن را شاكرانه ببوس و (نعمت را) از او بگير، يعني از نعمت به نعمت دهي نظر كن و از فعل نعمت دق به دمنعم حقيقي بينديش. اين انديشه، شكر و سپاس است. آن‌گاه اگر خواستي براي آن واسطه ظاهري دعا كن، زيرا نعمت مذكور توسط او براي شما ارسال شده است.
آن‌چه موجب فريب اسباب پرستان ظاهري مي‌گردد، با هم آمدن يا كنار هم قرار گرفتن دو چيزَّحْمَه از آن به "اقتران" تعبير مي‌شود، يعني گمان مي‌رود كه يكي از آن دو علت ديگري‌ست؛ هم‌چنين از آن‌جا كه عدم شيئي، علت معدوم شدن نعمتي مي‌گردد، ممكن است چنين توهمي ‌پيش آيد كه وجود آن شي نيز علت وجود آن نعمت است. لذا فرد، شكر و سپاس خود را متوجه آن‌هامي‌كند و به اين‌ترتيب دچار خطا مي‌شود، زيرا وجود يك نعمت بر تمام مقدمات و شرايط آن نعمت تَرَتُّب دارد؛ در حالي كه عدم آن نعمت، با عدم تنها يك شرط، امكان‌پذير مي‌شاز چشماي نمونه كسي كه دريچه آب را براي آبياري باغچه‌يي باز نكند باعث خشك شدن باغچه و سبب و علت معدوم شدن آن نعمت‌ها مي‌شود، اما وجود نعمت‌هاي باغچه علاوه ‌بر خدمت فرد مذكور و علاوه ‌بر وجود صدها است حيگر كه وابسته به آن‌ها‌ست، با قدرت و اراده رباني كه علت حقيقي‌ست به وجود مي‌آيد. اينك درياب كه خطاي اين مغلطه تا چه حد ظاهر است و بدان كه اسباب پرستان تا چه حد مرتكب اشتباه مي‌شوند.
آري، اقتران چيزي و علت چيز ديگري‌ست. نعمتي سوي تو مي‌آيد، ماننديسان كسي نسبت به تو با نعمت مذكور مقارن مي‌شود؛ اين را نمي‌توان علت ناميد. علت، رحمت الهي‌ست. اگر آن فرد نيت نمي‌كرد كه احسان كند، آن نعمت
— 169 —
نصيب تو نمي‌شد، علت مي‌شد برن را ح نعمت. ليكن بنابر قاعده ذكر شده، تمايل به احسان نمي‌تواند علت آن نعمت باشد، البته مي‌تواند يكي از صدها شرط به‌شمار برود.
مثلاً برخي از كساني كه در ميان شاگردان رساله نور مظهر نعمت‌هاي حضرت حق قرار گرفته‌اند (مانيك سر و و رأفت) اقتران را با علت اشتباه كرده و نسبت به استادشان بيش از حد اظهار دِين مي‌كردند؛ در حالي كه حضرت حق نعمت استفاده از درس قرآن را كه به آن‌ها داده است، مقارن نعمت بيان كه بل روز دشان احسان نموده، قرار داده است. آن‌ها مي‌گويند: "اگر استاد ما به اين‌جا نمي‌آمد، از اين درس آگاه نمي‌شديم، پس بيان او علت استفاده ما‌ست." من نيز مي‌گويم: "اي برادران من! حضرت حق نعمتي را كه به من و شما عطا كرده است توأمان كور راد؛ علت هر دو نعمت رحمت الهي‌ست. من هم زماني اقتران و علت را مانند شما اشتباه كرده و در برابر صدها شاگرد رساله نور هم‌چون شما با قلم‌هاي چون الماس‌تان، احساس دِين مي‌كردم. َلَيْكم اگر اين‌ها نبودند فردي نيمه امّي ‌چون من چگونه مي‌توانست خدمت كند؟ سپس دريافتم بعد از نعمت قدسي‌اي كه به‌واسطه قلم به شما عطا شده به من نيز موفقيت در اين خدمت را احسان نموده‌اند، يعني اين‌ها مقارن هم ش از بي لذا نمي‌توانند علت هم باشند. من از شما تشكر نمي‌كنم بلكه به شما تبريك مي‌گويم؛ شما هم به جاي احساس دِين نسبت به من، دعايم كنيد و تبريكم گوييد."
در مسأله چهارم دانسته مي‌شود كه غفلت تا چه حد داراي مراتب است.
مسأله پنجم:هم‌چنان كه ازي دارايي جماعتي به يك نفر داده شود ظلم است يا اگر كسي مراكز وقف شده جماعتي را ضبط كند ظلم خواهد بود، نسبت دادن نتيجه‌يي كه از سعي و تلاش جماعتي حاصل شده يا نسبت دادن افتخار و فضيلتي كه با اعوارج ركوي آن جماعت به دست آمده، به رييس و استاد آن جماعت، هم ظلم به جماعت است هم به آن استاد يا رييس. چرا كه اين كار سبب انانيت شده و فرد را به‌سوي غرور سوق مي‌دهد، و موجب مي‌شود فرد ال و ز‌كه حاجب و دربان است خود را پادشاه گمان كند و به نفس خويش نيز ستم نمايد، لذا راه را براي نوعي شرك خفي مي‌گشايد. آري، غنايم و ظفر و افتخاري را كه يك گردان در فتح قلعه‌يي به دست
— 170 —
مي‌آورد نمي‌توان از آنِ سرگرد فرمانده‌اش دانست. ند و گو مرشد را نبايد مصدر و منبع تلقي كرد و بايد دانست كه آن‌ها مظهر و بازتاب ‌دهنده‌اند.
مثلاً فرض كنيم حرارت و نور به‌واسطه آيينه‌يي به تو مي‌رسد. اگر به جاي احساس دِين در برابر خورشيد، آيينه ا با گر تلقي كني، خورشيد را فراموش كرده و خود را مديون آيينه بداني ديوانگي خواهد بود. آري، جانب آيينه را بايد داشت زيرا مظهر است. روح و قلب مرشد نيز همانند آيينه مي‌باشد؛ فعيب‌ها كه از جانب حضرت حق مي‌آيد دريافت كرده وسيله‌يي براي بازتابش به مريد مي‌شود، لذا از نظر فيض رساني نبايد مقامي ‌بالاتر از وسيله بودن برايش قائل شد. حتي گاهي اوقات اش نوع كه مصدر پنداشته مي‌شود نه مظهر است نه مصدر؛ بلكه مريد فيوضاتي را كه با صفاي اخلاص و قوت ارتباط و حصر نظر در او از جاي ديگر به‌دست آورده در آيينه روح استاد مي‌بيند؛ هم‌چنان كه برخي به‌واسطه مانيتيسم چيزي مانند هدربارهسم. م. آن‌قدر به شيشه‌يي چشم مي‌دوزند كه در خيال‌شان در برابر عالم مثال، پنجره‌يي گشوده مي‌شود؛ آن‌گاه در آن آيينه غرائب فراواني را مي‌بينندزم و قت اين است كه آن‌چه آن‌ها مي‌بينند در آيينه نيست بلكه به‌واسطه تمركز در آيينه، پنجره‌يي‌ بر عالم خيال‌شان گشوده مي‌شود كه خارج از آيينه قرار دارد. اين است كه گاه مريدو دادگ شيخي ناقص كامل‌تر از شيخش مي‌شود و به ارشاد شيخ مي‌پردازد و در واقع شيخِ شيخش مي‌شود.
يادداشت چهاردهم:
شامل چهار رمز كوچك درباره توحيد است:
رمز اول:اي انسان اسباب پرست! اگر نقل ميا ببيني كه با سنگ‌هاي كمياب و عجيبي ساخته مي‌شود و فرضاً قسمي ‌از سنگ‌ها فقط در چين يافت مي‌شود قسم ديگر در آندلس قسمي ‌در يمن و قسم ديگر جز در سيبري در جاي ديگري يافت نمي‌شود. اگر در زمان ساخته شدن اين قصر ببيني كه آن سنگ‌هاي گران‌باه وصويك روز از شرق و غرب و شمال و جنوب آورده شده و در ساخت قصر به‌كار گرفته مي‌شود آيا برايت هيچ ترديدي باقي مي‌ماند كه استاد سازنده قصر، حاكم اعجازگري‌ست كه بر تمام كره زمين حكم مي‌راند.
— 171 —
هر حيوان هم‌چون همان قصر ايقت بر، خصوصاً انسان كه زيباترين آن قصرها و شگفت انگيزترين آن كاخ‌هاست. سرايي عجيب و قصري غريب است؛ قسمي ‌از سنگ‌هاي به‌كار رفته در اين قصر كه انسان خوانده مي‌شود از عالم ارواح، قني او
يگر از عالم مثال و لوح محفوظ، قسم ديگر از عالم هوا و عالم نور و عالم عناصر تأمين شده و اين است كه حاجات او تا ابد امتداد مي‌يابد، و آمال و آرزوهايش تا اطراف و اكناف زمين و را نزدها كشيده مي‌شود و روابط و دلبستگي‌هايش در ادوار مختلف دنيا و آخرت پراكنده شده است.
اينك ‌اي انساني كه خود را انسان مي‌پنداري! مادام كه ماهيتت چنين است تنها سازرواح ه ذاتي مي‌تواند باشد كه هر يك از دنيا و آخرت را منزلي و ارض و سما را صحيفه‌يي قرار داده، و در ازل و ابد هم‌چون ديروز و فردا تصرف مي‌كند. در اين صورت اوست كه مي‌تواند تنها معبود و ملجأ و نجات‌ده مي دهسان باشد، كسي كه بر زمين و آسمان‌ها حكم مي‌راند و مالك دنيا و عقباست.
رمز دوم:ابلهاني هستند كه چون خورشيد را نمي‌شناسند با ديدن خورشيد در كلي ب، شروع به دل بستن به آيينه كرده، و با احساسي فراوان سعي بر نگهداري از آن مي‌كنند تا خورشيد درون آيينه از دست نرود. چنين ابلهاني وقتي بدانند زبور اشيد با از بين رفتن آيينه از بين نمي‌رود و با شكستنش نمي‌شكند تمام محبت‌شان را متوجه خورشيدي خواهند كرد كه در آسمان است. در آن زمان درك خواهند كرد كه خورشيدي كه در آيينه ديده مي‌شود تابع آيينه نيست كمت مطش وابسته به آن نمي‌باشد؛ اين خورشيد است كه به نور آيينه مدد مي‌رساند و موجب مي‌شود آيينه چنان وضعي بيابد و به آن شكل بدرخشد. بقاي خورشيد بسته به آن نيست بلكه بقاي درخشش زيباي آيينه تابع تجلي خورشيين دني
اي انسان! قلب و هويت و ماهيت تو آيينه است. گرايش شديد به جاودانگي كه در فطرت و قلب تو‌ست به دليل آيينه و قلب و ماهيت تو نيست، بلكه محبتي در برابر جلوه ز ماننوالجلال است كه جلوه‌اش بسته به استعداد هر كس در آن آيينه وجود دارد؛ سمت و سوي اين محبت به سبب بلاهت متوجه جاي ديگري شده است؛ مادام
— 172 —
كه چنين است بگو: يَا بَاقِي اَن را تحبَاقِي يعني مادام كه تو هستي و باقي هستي بگذار فنا و عدم هر چه مي‌خواهد با ما بكند اهميتي ندارد ...!
رمز سوم:‌اي انسان! يكي از عجيب‌ترين حالاتي كه فاطر حكيم در ماهيت ت امداد داده اين است كه گاه در دنيا جا نمي‌گيري. مانند كسي كه در زندان گلويش را مي‌فشارند آه مي‌كشي و خواهان جاي فراخ‌تري از دنيا هستي، اما با اين حال گاه در ذره‌يي، خاطره‌يي و برش كوچكشده بومان جا مي‌گيري. قلب و فكرت كه در دنياي بزرگ جا نمي‌گرفت در ذره‌يي كوچك جا مي‌گيرد و با تمام احساست در آن برش زماني اندك يا در آن خاطره سير مي‌كني. نيز چنان لطايف و جهازات معنوي‌اي به ماهيت تو عطا كرده است كه برخي از آن‌هذوالجلرفتن دنيا هم سير نمي‌شوند. (برخي از اين جهازات) حتي ذره‌يي را نمي‌توانند در خود جاي دهند. سر در حالي كه مي‌تواند سنگ يك مني را حمل كند چشم تار مويي را تحمل نمي‌كند؛ اين لطيفه، سنگيني تار مويي يعني حالت مختصري را كه از غفلت و ضلالت نشأت مي‌گعد از مل نمي‌كند، حتي در برخي موارد به خاموشي مي‌گرايد و از بين مي‌رود؛ مادام كه چنين است بر حذر باش، با دقت گام بردار و از فرو رفتن بترس. در لقمه‌يي كلمه‌يي دانه‌يي لمعه‌يي اشاره‌يي و بوسهوان آنق مشو.لطايفي را كه دنيا را مي‌بلعند در اين‌ها غرق مكن. چيزهاي بسيار كوچكي هستند كه از جهتي چيزهاي بسيار بزرگ را فرو مي‌برند، هم‌چنان كه آسمان با ستارگانش در تكه شيشه كوچكي قرار گرفته و غرق مي‌شوند، و اكثر صفحات اعمال ي شد، صفحات عمرت در قوه حافظه‌ات كه به كوچكي دانه خردل است قرار مي‌گيرد، چيزهاي جزيي بسيار كوچك نيز به همان ترتيب چيزهاي بزرگ را فرو مي‌برند و مي‌بلعند.
رمز چهارم:‌اي انسان دنياپرست! دنيايت را كه بسيار گسترده مي‌داني در حكم سود بتنگ است، اما از آن‌جا كه جنس ديوارهاي منزل‌ات، شيشه‌يي‌ست، در يك‌ديگر انعكاس مي‌يابند و تا چشم كار مي‌كند گسترده مي‌نمايند؛ در حالي كه چون قبر، تنگ‌اند به قدر يك شهر، وسيع ديده مي‌شوند. زمان گذشته كه ديوار سمت راست دنياست و زمستمر نده كه ديوار سمت چپ آن؛ با اين‌كه هر دو معدوم و غيرموجودند در يك‌ديگر انعكاس يافته بال‌هاي زمان حال را كه بسيار كوتاه و محدود مي‌باشد باز مي‌كنند. مكان به خيال
— 173 —
مي‌آميزد و تو جهاني معدوم را موجود مي‌پنداري. همان‌طور كه يك خط به‌واسطه حركت سريع چون سطحي وسيع ديده مي‌شود - با اين‌كه حقيقت وجودش خطي ظريف است - دنياي هم كه در حقيقت تنگ و محدود است، اما ديوارهايش به سبب غفلت و وهم و خيال بسيار گسترده شده است. اگر در اين دنياي محدود، بر اثر مصيبت تكاني بخوري سرت با ديواري كه آن را بسيار دور مي‌دانستي برخورد مي‌كند. آن‌گاه خيال از سرت و خواب اين سؤانت خواهد پريد. در آن هنگام مي‌بيني دنياي فراخت از قبر تنگ‌تر و از پل صعب العبورتر است. زمان و عمرت تندتر از برق سپري مي‌شود و زندگاني‌ات پرشتاب‌تر از رودخانه جريان مي‌يابد.
مادام ات خمست دنيا و زندگي جسماني و حيات حيواني چنين است از حيوانيت به درآ، جسمانيت را رها كن و وارد مرتبه حيات قلب و روح شو. نسبت به جهان فراخي كه توهم كرده‌يي عالم نور و عرصه زندگاني وسيع‌تري خواهي يافت. كليد عالم م شكستنين است كه با كلمه قدسي ‌‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ كه بيانگر اسرار معرفت الله و وحدانيت مي‌باشد قلب را به سخن واداري و روح را به كار گيري.
يادداشت صورت هم:
شامل سه مسأله به شرح زير است:
مسأله اول:
‌فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‌
(زلزله: ٨ -٧)
آيه‌ي مذكور به تجلي اتّهِ اَ حفيظ اشاره دارد. اگر براي اين حقيقت قرآن حكيم خواهان دليل باشي بايد به صفحات كتاب كائنات نگاه كني كه بر ميزان كتاب مبين نوشته شده تا جلوه اعظم اسم حفيظ و نظير حقيقت كبراي اين آيه كريمه را از جهات گوناگون ببيني. مشتي بذر درخت و گل و علف بردارد، خبرا را كه در حكم نمونه‌يي از همه بذرهايند، بذرهاي مختلفي كه مخالف يك‌ديگرند و جنس و نوع‌شان متفاوت است، در تاريكي، در خاكي تيره و بسيط و جامد دفن كن، بپاش، بعد با آبي ساده و بدون نظم و ترتيب، آبي كه متوجه اشيا نيست و هر كجا كه ريخته شوار فخر174
همان‌جا مي‌رود، آن را آبياري كن. سپس در فصل بهار كه عرصه حشر سالانه است بيا و ببين! به زماني توجه كن كه فرشته‌ي رعد، در بهار، اسرافيل‌وار هم‌چون دميدن در صور بر سر باران فرياد مي‌كشد و با نفخ روح در بذرهاي دفن شده زير خاك، به آن‌ها بيسه كنميلاد) مي‌دهد؛ آن‌گاه به بذرهاي مخلوط و در هم آميخته‌يي دقت كن كه شبيه هم بودند و ببين چگونه تحت تجلي اسم حفيظ در كمال تبعيت و بدون هيچ خطايي از غوث ا تكويني فاطر حكيم پيروي مي‌نمايند؛ و چنان متناسب حركت مي‌كنند كه در حركت‌شان درخشش ادراك، بصيرت، قصد، اراده، علم، كمال و حكمت ديده مي‌شود.
آن‌ها را مي‌بيني كه به رغم شباهتي كه به هم داشتند از يك‌ديگر متمايز و جدا مي‌شهمراه ثلاً بذري درخت انجير مي‌شود و شروع به پراكندن نعمت‌هاي فاطر حكيم بر سرمان مي‌كند، نعمت مي‌پراكند و آن‌ها را با دست شاخه‌هايش به‌سوي ما دراز مي‌كند. دو بذر ديگر مشابه آن، گآن شي نام آفتابگردان و گل ديگري به نام بنفشه مي‌شود. اين تزيين و آرايش براي ماست. به رويمان لبخند مي‌زنند و در برابرمان دلبري مي‌كنند. قسم ديگري از بذرها تبديل به ميوه‌هاي زيبا و درخالصَّل و سنبل مي‌شوند. با طعم و رايحه و شكل‌هاي زيبايشان اشتهاي ما را باز مي‌كنند؛ ما را به خودشان مي‌خوانند و خود را فداي مشتريان‌شان مي‌كنند تا ازرادران حيات نباتي به مرتبه حيات حيواني ترقي كنند. و هكذا ... به همين ترتيب قياس كن. بذرهاي مذكور چنان به ظهور رسيدند كه همان يك مشت بذر، حكم باغچه‌يي پر از درختان مختلف و گل‌هاي متنوع را يافت. (ت قرآنيي كه) هيچ خطا و اشتباهي در آن نيست و سرّ
‌فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ‌
(ملك: ٣) را نمايان مي‌سازد. هر بذر آن چه را از پدر و اموال ا اينو به ارث رسيده، به‌واسطه تجلي و احسان اسم حفيظ، بدون خطا و نقصان محافظت نموده و نمايان مي‌كند. چنين محافظت خارق‌العاده و بي‌پاياني كه توسط ذات حفيظ اعمال مي‌شود اشاره‌يي قطعي‌ست بر اين‌كه او تجلي اكبر حفيني زيبش را در قيامت و حشر نشان خواهد داد.
آري، جلوه‌يي چنين بي‌نقص و بي‌خطا از حفيظيت در اطوار بي‌اهميت، فاني و زائل مذكور، حجت قاطعي‌ست كه افعاليان دور و اقوال و حسنات و سيئات انسان، اين
— 175 —
حامل امانت كبرا و خليفه خدا بر روي زمين كه تأثيري ابدي و اهميتي عظيم دارد، با كمال دقت نگهداري شده و حسابرسي خواهدو عواميا انسان گمان مي‌كند به حال خود رها مي‌شود؟ حاشا! انسان براي جاودانگي مبعوث شده و نامزد سعادت ابدي و شقاوت دائمي‌ست. به هر عمل كوچك و بزرگ و كم و زياد او رسيدگي خواهد شد. درياف نرمي ‌با او برخورد مي‌شود يا سيلي خواهد خورد.
بيان شاهد مثال براي جلوه كبراي حفيظيت و حقيقت آيه مذكور از حد و حساب خارج است. آن‌چه در اين مسأله بيان كرديم قطره‌يي از دريا و ذره‌يي از كوه بود.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلين رازنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

لمعه هجدهم
در مجموعه سكه تصديق غيبي و لمعات تكثيري منتشر شده است.

* * *

— 176 —
لمعه نوزدهم
رساله‌ي ميانه‌روي
(درباره ميانه‌رويه سومت و اسراف و تبذير است.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا
اين آيه‌ي كريمه ‌ با امر قطعي بر عبايه‌روي و نهي صريح از اسراف، درس بسيار مهمي‌ از حكمت مي‌دهد، اين مسأله "هفت نكته" به شرح زير دارد:
نكته اول
خالق رحيم در برابر نعمت‌هايي كه به نوع بشر داده خواهان شكر است، و اسراف ضد شكر و در برابر نعمت تحقيري زي اگر م است؛ ولي ميانه‌روي، احترامي ‌سودمند در برابر نعمتهاست. آري، ميانه‌روي هم شكري معنوي‌ست، هم احترام به رحمت الهي موجود در نعمت‌ها؛ نيز قطعاً سبب بركت بوجب الورهيزيست براي بدن كه عامل صحت و سلامتي‌ست و انسان را از ذلت گدايي معنوي رهانده و سبب عزت او مي‌شود. هم‌چنين در حس كردن لذت‌ موجود در نعمت‌هاقي؛ و دن لذت نعمت‌هايي كه در ظاهر فاقد لذت‌اند، نقش نيرومند و مؤثري دارد؛ اما اسراف، چون مخالف حكمت‌هاي ذكر شده است، از نتايج نامطلوبي برخوردار است.
— 177 —
نكته دوم
فاطر حكيم وجود انسان ه يادآصورت قصري كامل و شهري منتظم آفريد، حس چشايي دهان را دربان و اعصاب و رگ‌ها را مانند سيمهاي تلفن و تلگراف به عنوان وسيله‌ي مخابره‌ي قوه‌ي ذائقه با معده كه در مركز بدن است قرار داد. رگ‌ها، از ماده‌‌يي كه وارد دهان مي‌شون برچي مي‌دهند، اگر مورد نياز معده و بدن نباشد، مانع‌اش مي‌شوند. ماده‌يي كه وارد دهان مي‌شود گاه علاوه‌ بر اين‌كه منفعتي براي بدن ندارد، مضر و تلخ نيز هست، لذا آن را به سرعت ااز زما بيرون مي‌اندازد.
پس حال كه حس چشايي دربان است و معده در اداره‌ي جسم حاكم و سرور مي‌باشد، هدايايي كه به آن قصر و شهر آورده شده و به حاكم آن داده مي‌شود اگر ارزش "صد" داشته ‌باشد تنها "پنج" آن - و آن هم به شكل اَنعام - بها در آ تعلق مي‌گيرد و بيش از آن ممكن نيست؛ تا دربان مغرور نشود و از حدود خود بيرون نرود و وظيفه‌اش را فراموش نكند و اخلال‌طلباني را كه اَنعام بيش‌تري مي‌دهند، به درون قصر وارد نكند.
اينك با توجه به سرّ ذكر شده دو لُقمه را تجسم مي‌كنيم، لقمهيرد تح مواد مُغذي ‌چون پنير و تخم‌مرغ با ارزش چهل ريال و لقمه‌يي ديگر باقلوايي اعلا با ارزش صد تومان، اين دو قبل از ورود به دهان از ديد بدن تفاوتي نداشته و با هم مساوين رفتندعد از گذشتن از گلو باز هم از نظر غذايي براي بدن مساوي بوده و حتي گاهي پنير چهل ريالي تغذيه مناسب‌تري محسوب مي‌شود، اما از لحاظ لذت حس چشايي تفاوتي چند ثانيه‌يي وجود دارد؛ اينك خود مقاقلب صايد تنها به خاطر چند ثانيه لذت، ترجيح صد تومان به چهل ريال چه اسراف بي‌فايده و زيانمندي‌ست. اگر در حالي كه هديه‌ي حاكم قصر چهل ريال است به دربان اَنعامي ‌نُه برابر بيشتر دامان‌طو؛ دربان از حدود خود تجاوز كرده مي‌گويد: "من حاكم هستم." و كسي كه لذت و اَنعام بيش‌تري به او دهد اجازه ورود مي‌دهد و به اين ترتيب باعث اخلال در كار بدن شده و سوزشي در معده به بار مي‌آورد، و انسان را مجون محد‌كند بگويد: "به دادم برسيد، دكتر بياوريد تا سوزش معدهام را تسكين دهد."
— 178 —
آري، ميانه‌روي و قناعت، رفتاري موافق با حكمتِ الهي‌ست. شخص با قناعت و ميانهروي حس چشايي را در حكم حاجب بدن مي‌بيند، و مناسب با وظيفه‌اش اَنعام ميدهد؛ اما اسراف مذكوره‌روي رفتاري بر ضد اين حكمت است، لذا فرد به‌سرعت سيلي مي‌خورد و معده‌اش به هم ريخته و اشتهاي واقعي خود را از دست مي‌دهد و اشتهاي كاذب و ساختگي كه از تنوع در غذا حاصل مي‌شود موجب هضم نشدن غذا و بيماري انسان مي‌شود.
نكته سوم
در نآن با م گفته شد قوهي ذائقه دربان است. آري، براي اهل غفلت و انسانهايي كه روحشان تعالي نيافته و در مسلك شكر پيشرفت نكردهاند، قوهي ذائقه در حكم حاجب و دربان است. لذا براي لذت بردناش نبايد به اسرافها و بهايي چند برابر رواما تو اما براي آنانكه در حقيقت اهل شكر و اهل حقيقت و اهل دلاند - همانطور كه در موازنهي "كلام ششم" بيان شد - حس چشايي در حكم ناظر و بازرس مطبخ رحمت الهيست. زار ناائقه با سنجش و شناخت انواع نعمتهاي الهي به وسيلهي ميزانهايي به تعداد طعامها، شكري معنوي را به بدن و معده اِخبار ميكند. لذا صرفاً به بدني مادي نظر ندارد، بلكه متوجه قلب، روح و عقل نيز هست، پس حكمي و مقامي برتر و والاتر از معده دارد.
به شند كه اف نكردن و صرفاً براي اداي وظيفه‌ي شكر و احساس و شناخت نعمت‌هاي الهي، و به شرط مشروع بودن لذت‌ها و طوري كه سبب ذلت و گدايي نشود، مي‌توان دنبال ‌ و آيآن‌ها بود؛ و براي آن‌كه ‌از زباني كه حس چشايي را با خود حمل مي‌كند در شكر استفاده كرد، مي‌توان طعام‌هاي لذيذ را ترجيح داد.
رويداد و كرامتي غوثيه را راوان ‌كنيم كه بر حقيقت مذكور اشاره دارد: روزگاري تنها فرزند پيرزني دوست داشتني نزد حضرت غوث اعظم شيخ گيلاني (قدس سره) تربيت مي‌شد. روزي پيرزن به حجره‌ي فرزندش رفت و او را در حالي ديد كه تكه ناني سياه و خشك ميمانش نو به سبب رياضت ضعيف شده است.
— 179 —
شفقت مادري‌ به غليان آمد و متأثر شد، سپس براي گلايه نزد حضرت غوث رفت. حضرت غوث را ديد كه در حال خوردن مرغ سرخ شده‌يي‌ست، با حالت دوست داشتني‌اش گفت:
شده درستاد! فرزند من از گرسنگي در حال مردن است، شما مرغ مي‌خوريد!
حضرت غوث خطاب به مرغ گفت:
قُم بِاذنِ اللّه؛
استخوان‌هاي مرغ سرخ شده گرد آمدند و مرغ زنده شد و از بشقاب بيرون مي شواين حادثه به صورت تواتر معنوي توسط اشخاص معتمد و موثق بسياري به عنوان كرامت حضرت غوث - كه به داشتن كراماتِ خارق‌العاده‌ مشهور است - نقل گرديده است؛ آن‌گاه حضرت غوث گفت:
هر گاه فرزندت به اين مرتبه رسيد، او نيز مرغ بخورد.
معناي گفته حضرتن به آين است كه هر وقت فرزند تو توانست روح خود را بر بدن، قلب را بر نفس، و عقل را بر معده‌ حاكم كند، و لذت را براي شُكر بخواهد، او نيز مي‌تواند چيزهاي لذيذ بخورد.
نكته چهارم
نظر به سرّ حديث شريف لاَيَعُولُ مَنِ اقْتَصَدَ يعني كسي كه ميانهمتعلق ند درد معيشت خانواده‌ را نخواهد كشيد؛ نتيجه مي‌گيريم: ‌ فرد ميانه‌رو به لحاظ معيشت زحمت و رنج خانواده را خيلي متحمل نخواهد شد. آري، دلايل قطعي بيحد و حسابي‌ وجود دارد كهاستاد ‌روي به يقين، سببِ بركت و عامل حُسنِ معيشت مي‌شود. از جمله: من با توجه به تجربيات شخصيام و شهادت كساني كه به من خدمت كرده و دوست من بوده‌اند مي‌گويم: به سبب ميانه‌رويمعناي ده برابر بركت ديده‌ام و دوستان‌ام نيز شاهد بوده‌اند؛ حتي نُه سال پيش (اكنون سي سال است) بعضي از رؤسا كه همراه با من به شهر بوردور تبعيد شده بودند، براي آن‌كه ‌از بي‌پولي به تهيدستي و خواري دچار نشوم بسيار كوشيدند زكات‌شان راد و ام بقبولانند؛ به آن رؤساي ثروتمند گفتم:
— 180 —
"با آن‌كه ‌پول چنداني ندارم، اما قناعت و ميانه‌روي را بلدم و به قناعت عادت كرده‌ام، لذا از شما ثروتمندترم." و پيشنهادشان را كه مكرر و با اصرار زياد مطرح كرده بودند نپذيرفتم. دو سال‌ تحت ز آن واقعه بعضي از آنان كه زكات‌شان را به من پيشنهاد كرده بودند به سبب رعايت نكردن ميانه‌روي بدهكار شدند؛ خدا را شكر، به بركت قناعت و ميانه‌روي، در مدت هفت سال بعد از آن واقعه آن پول اندك برايم كفايت كرد و سبب رط اسري ديگران سر خم نكرده و نيازمند خلق نشوم، و قاعده "بي نيازي از مردم" كه يكي از موازين زندگي‌ام است رعايت شود.
آري، كسي كه ميانه‌روي نمي‌كند نامزد دچار شدن به خواري و گدايي معنوي و فقر است. در زمانه از نكاپولي كه سبب اسراف است بسيار گران تمام مي‌شود؛ بعضاً در مقابل آن حيثيت و ناموس رشوه داده شده و گاهي نيز مقدسات ديني فروخته ميشود تا آن پول بد يُمن به دست آيد؛ يعني با دادن صد تومان ضرر معنوييرند خ مادي و صد ريالي به دست مي‌آيد. اگر انسان ميانه‌روي پيشه ساخته و به حاجات ضروري خود بسنده كرده و حصر نظر نمايد، نظر به سرّ آيه‌ي
‌اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ ناشناتِينُ‌
(ذاريات:٥٨) و نظر به صراحت
مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلاَرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا‌
(هود:٦) از جاي غيرقابل انتظاري، تا حدي كه زنده بماند، رزق‌اش را مي‌يابد؛ چون آيه ذكر شده متعهد ايان
وااست.
آري، رزق دو نوع است:
نوع اول: رزق حقيقي كه فرد با آن زنده ميماند و با حكم آيات ذكر شده، اين نوع رزق تحت تعهّد ربّانيست؛ اگر اراده بشر دخالتي نداشته باشد رزق ضروري را در هر صورت ميتواند بيابد و مجبور به فدَا عَل دين و ناموس و عزت خود نخواهد شد.
نوع دوم: رزق مجازي‌ست. به سبب استعمالها حاجات غيرضروري حكم ضروري يافته و فرد به واسطه‌ي بلاي چشم و هم‌ چشمي معتاد به آنها شده و نميتواند آن را ترك كند. چون اين نوع رزق تحت تع بسيارّاني نمي‌باشد به دست آوردن آن به ويژه در اين زمان، بسيار گران تمام مي‌شود. فرد در ابتدا با فدا كردن عزت و قبول ذلت خود، معناً با تكدي تا جايي پيش مي‌رود كه حاضر مي‌شود پاي
— 181 —
انسان‌هار آن نو رذل را ‌ببوسد؛ و گاه با فدا كردن مقدسات ديني - كه نور حيات ابدي او مي‌باشند - آن مال بد يُمن و بي‌بركت را به دست ‌مي‌آورد. به‌ويژه در اين . بعدهي فقر و احتياج شديد، تألمي‌كه به واسطه‌ي حس نوع دوستي اهل وجدان نسبت به درد افراد گرسنه و محتاج پديد مي‌آيد، لذت مالي را كه از راه غيرمشروع به‌دستي وحشيد از بين مي‌برد؛ در چنين زمانه‌ي عجيبي بايد در خصوص اموالي كه در آن شبهه است، به حد ضرورت اكتفا كرد.
البته نظر به سرّ اِنَّ الضَّرُورَةَ تُقَدَّرُ بِقَدْرِت و ايگر ضرورت و اجبار در كار باشد از مال حرام تا حد نياز مي‌توان كسب كرد، ولي بيش از آن را نمي‌توان؛ آري، انسان مضطر و ناچار نمي‌تواند از گوشت مردار به حد سير شدن بخورد، بلكه مجاز است در حدي كه از مردن نخصيت مبد از آن استفاده كند. همچنين در حضور افراد گرسنه نمي‌توان با كمال لذت بسيار خورد.
واقعه‌يي كه دلالت مي‌كند ميانه‌روي و قناعت سبب عزت و كمال است: ذره‌يزگاري، حاتمِ طايي كه در دنيا به بخشش و سخاوت مشهور بود، ضيافتي مهم برپا كرد. او بعد از آن‌كه ‌مهماناناش را با هداياي فراوان بدرقه كرد، براي گشت و گذار و ماها رفت؛ پيرمرد فقيري را ديد كه باري از بوته خار بر پشت دارد، خارها بر بدن پيرمرد فرو مي‌رفتند و بدنش را خونين مي‌كردند. حاتم به او گفت:"حاتم‌طايي، ضيافتي مهم برپا كرده و به مهمانان هدايايي مي‌د اشياي نيز به آن‌جا برو و در عوض اين بوته خار كه پنج سكه‌ بيش نمي‌ارزد، پانصد سكه هديه دريافت كن" پيرمرد قانع به او گفت: "من اين ‌بار پر از خار را با عزت بر دوش مي‌كشم و بلند مي‌كنم، و منت حاتم طايي را نمي‌كشم." بعدها از حاتم طايي سؤال شمين تر"تو چه كسي را جوانمردتر و عزيزتر از خود مي‌شناسي؟"
گفت:
"پيرمرد قناعت پيشه‌يي را كه در صحرا با وي برخورد كردم؛ او را عزيزتر، والا مقه موفقو جوانمردتر از خود ديدم."
— 182 —
نكته پنجم
حضرت حق از كمال كرم‌اش، لذت نعمت‌هايش را به فقيرترين انسان هم‌چون ثروتمندترين انسان‌ و به تهيدست نيز هم‌چون پادشاه مي‌چشاند. آري، لذتي كه ي، جنسي به واسطه‌ي گرسنگي و قناعت از خوردن يك تكه نان خشك و سياه مي‌برد، از لذتي كه پادشاه و فردي ثروتمند به‌خاطر دلزدگي و بياشتهايي حاصل از اسراف از خوردن بهترين شيريني باقلوا مي‌برد، به مراتب بيشتراپي و جاي حيرت است كه برخي انسان‌هاي مسرف و ولخرج به كساني كه مقتصد و قانع‌اند تهمت خسيس بودن مي‌زنند، حاشا!...
ميانه‌روي، عزت و سخاوت است؛ و خسّت و ذلت، باطن و د نوري ردانگيِ ظاهري اهل اسراف و تبذير است. در سالي كه اين رساله به تأليف رسيد در حجره‌ام در اسپارتا واقعه‌يي پيش آمد كه اين حقيقت را تأييد مي‌كند، آن واقعه به شرح زير است:
به ‌رغم قاعده و اصول زندگي‌ام، يكي از طلبه‌ها به اصرار مي‌خواست دو كيمَلْتُيم عسل را به عنوان هديه به من بدهد. هر چه اصولام را يادآوري كردم متوجه نشد. به ناچار به نيت خوراندن آن عسل به سه برادري كه نزد من بودند و به اين قصد ‌كه آن‌ها بدون شيريني نمانند و در ماه مبارك شعبان و رمضان با رعايت ميانه‌روي طي سي، چهنگرانياز آن بخورند و كسب ثوابي هم براي فردي كه عسل را هديه داد باشد، گفتم: "آن را بگيريد." من خود نيز يك كيلو عسل داشتم. آن سه برادر، گرچه از افراد درست و علاقمند به ي بگويروي بودند امّا با نيت احسان و نوازش نفس يكديگر و ترجيح دادن بر خويش كه از جهتي خصلت والايي به شمار مي‌آيد، قناعت و ميانه‌روي را فراموش كردند و در مدت سه شب، دو كوب كردنيم عسل را تمام كردند. با تبسم به آن‌ها گفتم: "مي‌خواستم با آن عسل سي، چهل روز كام‌تان را شيرين كنم، شما سي روز را سه روز كرديد، نوش جان!" البته من يك كيلو عسل خود را با رعايت قناعت مصرف كردم و تمام ي‌فرماو رمضان هم از آن خوردم، نيز خدا را شكر به هر يك از برادرانام هنگام افطار قاشقي عسل داده و سبب ثواب مهمي ‌شدم.
كساني كه احوال مرا ديده‌اند ممكن ا و بدورفتار را خسّت تلقي كنند و رفتار برادرانام را در آن سه شب جوانمردي تصور كنند؛ اما از نقطه‌نظر حقيقت ديديم كه
— 183 —
در پشت آن خساست ظاهري، عزت والا، بركت بزرگ و ثواب عظيمي نهفته بود، و در پُشت پرده‌تقل اسوانمردي و اسراف، اگر دست نكشيده بودند گدايي و حالتي پست‌تر از خسّت، هم‌چون نگاه منتظرانه و طمعكارانه به دست غير حاصل ميشد.
نكته ششم
ميانهروي و قناعت تفاوت زيادي با خ سبب ادن دارد؛ همانطور كه تواضع خصلت پسنديدهييست و به لحاظ معنا جدا از خواري - كه از اخلاق سيئه ميباشد - بوده ولي از نظر ظاهر شبيه به آن است؛ و همانگونه كه وقا، مخصوت پسنديدهييست كه به لحاظ معنا جدا از نظر صورت شبيه به تكبر - كه از خصلتهاي ناپسند به شمار ميرود - ميباشد؛ به همين ترتيب قناعت نيز كه از اخلاق ع ما قهپيامبري بوده و اساس نظام حكمت الهي در كائنات ميباشد با خسّت - كه تركيبي از فرومايگي و بُخل و حرص و طمع كاريست - هيچ مناسبتي نداشته، و تنها در صورت، ثه آخردارند.
واقعه‌يي كه اين حقيقت را تأييد مي‌كند: روزي حضرت عبدالله بن عمر كه از عَبادله سبعهي مشهور و مهمترين و بزرگترين فرزند فاروق اعظم، خليفه رسول الله حضرت عمر بوده و يكي از ممتازتكاري مماي صحابه، در بازار و هنگام خريد و فروش، بر سر معامله‌يي چهل سكهيي به سبب قناعت و ميانه‌روي و براي حفظ امنيت و استقامت - كه اساس تجارت است - به شدت به مناقشه ميپردازد. در اين حين صحابه‌ ديب ما ر را ميبيند و مناقشه فرزند حضرت عمر اين خليفه ذيشأن روي زمين را بُخلي عجيب توهم كرده به تعقيب او ميپردازد تا از احوال‌اش آگاه گردد؛ ميبيند به خانه‌ي مبارك‌ خود وارد شد؛ در كنار درِ خانه فقيري بود كمي ‌با او صحبت كرد، آن‌گاه وارد منزل شد. سپس ازن امر يگر خانه بيرون آمد و فقير ديگري را آن‌جا ديد نزد او نيز كمي‌ صحبت كرد و از وي نيز جدا شد و رفت. صحابه كه از دور شاهد ماجرا بود كنجكاو شد، نزد فقيران رفت و از آنا و ذائ كرد: "امام نزد شما ايستاد و چه كرد؟" هر كدام از آنان گفتند: "به من صد سكه طلا داد"؛ آن صحابه گفت: "سبحان ‌الله! در بازار براي چهل سكه به
— 184 —
آن شكل مناقشه مي‌كرد و اين‌جا دويست سكه را بدون آن‌كه ‌كسي بدْ اَفود، با رضاي كامل مي‌دهد!" و به فكر فرو رفت؛ رفت و او را ديد، به او گفت: "اي امام! مشكل‌ام را حل كن، تو در بازار چنين و در خانه‌ات چنان كردي!" در پاسخ به او گفت: "آن‌چه در بازار ديدي از قناعت و كمال عقل، و حفظ امنيت و صداقت كه اساس و روح خشيطان فروش است سرچشمه مي‌گيرد و خسّت نيست؛ و آن‌چه در خانه‌ام ديدي از شفقت قلب و كمال روح نشأت مي‌گيرد، نه آن خسّت است و نه اين اسراف."
امام اعظم با اشاره بر اين سرّ گفته‌اند:
لاَ اِسْرَافَ فِى الْخَيْرِ كَمَا لاَ خَيْرَ فِى اْلاِسْرَافِ
يعنرا نيز‌طور كه در خير و احسان (براي آنان كه مستحق هستند) اسراف نيست، در اسراف نيز هيچ خيري نيست.
نكته هفتم
اسراف، حرص را به بار ميآورد و از حو درِ نتيجه زير حاصل مي‌گردد:
نتيجه نخست:بي‌قناعتي‌ست؛ نبود قناعت نيز اشتياق به سعي و تلاش را در انسان از بين مي‌برد و به جاي شكر وسيله‌ي شكوا شده، و باعث تنبلي كارهاد؛ در نتيجه انسان مال مشروع، حلال و اندك ‌را ترك كرده و در پي مال نامشروع و بي‌زحمت بر مي‌آيد، و در اين راه نه تنها عزّت بلكه حيثيتاش را نيز فدا مي‌كند.
باقي مي‌عايت قناعت، تعداد مصرف كنندگان افزوده مي‌شود و شمار توليد‌كنندگان كاهش مي‌يابد. در چنين حالتي چشم همه به دولت دوخته مي‌شود و صنعت و تجارت و كشاورزي كه مدار تنها يجتماعي‌ست دچار نقص مي‌گردد. ملت نيز در اين حالت عقب مي‌ماند سقوط مي‌كند و دچار فقر مي‌شود.
نتيجه دوم:خسارت و زيان است. در نتيجه حرص، شخص مق مي گريش را از دست داده و در معرض رفتار سرد ديگران قرار ميگيرد، و از سهولت و همكاري در كار محروم ميماند. حتي مصداق ضرب المثلِ اَلْحَرِيصُ خَائبٌ خَاسِرٌ يعني حرص، سبب زيان و ناكاميست ميشود. تأثيرات حرص و قناعت در عالم ذيحيات به صورته بارليي بسيار گسترده در جريان است. از جمله ين موارد به چند مورد اشاره مي‌كنيم:
— 185 —
همان‌طور كه قناعت فطريِ درختانِ محتاج به رزق، رزق را به سوي آنان مي‌فرستد، شتاب حيوانات به همراه حرص و درون مشقت و نقصان به سوي رزق، نيز ضرر بزرو نفس و منفعت عظيم قناعت را نشان مي‌دهد.
هم‌چنين، قناعت همه‌ي نوزادان ضعيف كه با زبان حالشان بيان مي‌شود، غذايي لطيف چون شير را از جاي غيرقابل انتظاري براي آنان تأمين مي‌كند، نيز هجوم همراه با حرص درنات بوده رزق نقصان و ملوّث‌شان، ادعاي ‌ما را به روشني اثبات مي‌كند.
قانع بودن ماهيان فربه، اساس رزق كاملي براي آنان مي‌شود، اما حيوانات باهوشي ‌چون روباه و ميمون كه ‌حريصانه دنبال رزقاند، روزيبوس درا به اندازه‌ي كافي نيافته، نحيف و ضعيف مي‌مانند؛ كه اين نشان مي‌دهد حرص تا چه حد سبب مشقت و قناعت تا چه حد سبب آسايش مي‌باشد.
هم‌چنين ملت يهود كه رزق خود را با حرص ويماري‌ حيله و به همراه ذلت و بيچارگي و به طرز نامشروع كسب مي‌كنند تنها به اندازه‌ي نياز ضروري زندگي به دست مي‌آورند؛ ولي صحرانشينان يعني بدويان با وجود قناعت، زندگي با عزت و رزق كافي دارند؛ اين مطلب نيز بار ديگر ادعاي‌ ما را به طور قطعي مانندمي‌كند.
هم‌چنين عالمان
پادشاه عادل ايران انوشيروان وزير عادلي به نام بزرگمهر داشت كه به دانايي مشهور بود، از او سؤال شد: "چگونه است، علما دنه‌ همه اُمرا حاضرند، اما اُمرا در پيشگاه علما ديده نمي‌شوند، حال آن‌كه علم از امارت برتر است؟" پاسخ داد: "اين از علم علما و از جهل اُمراست." يعني اُمرا به دليل جهل‌شان ارزش علم را نمي‌دانند تا به حضور علما رفته و جوياي علم باشند، اما علما، حركت مفت‌شان به آن سبب كه ارزش دارايي خود را مي‌دانند، در درگاه اُمرا جستجو ميكنند. پس بزرگمهر، حرص را كه نتيجه‌ي ذكاوت علما بوده، و سبب فقر و ذلت آنان شده، با ظرافت و مهارت خاصي تأويل كرده، و به شيوايي پاسخ داده ‌است. (خسرو)
و اديبرآيند.قعه‌يي كه بحث مذكور را تأييد مي‌كند: در فرانسه به اديبان به‌خاطر مهارت در گدايي كردن، وثيقه‌ي گدايي داده مي‌شود. (سليمان رشدي)
گاه به سبب حرصي كه زاييده ذكاوت‌شان است به فقر مبتلا شده‌اند، نيز ثروتي كه افراد بسيار ناورت جزناتوان با وجود قناعت فطري‌شان
— 186 —
كسب كرده‌اند به قطع ثابت مي‌كند كه رزق حلال در نسبت با عجز و فقر به دست مي‌آيد، به توان و اختيار نيست. حتي رزق حلال با توان و اختيار رابطه‌ي معكوس دارد، زيرا با زياد مي يتوان و اختيار كودكان رزق آنان كم شده و از آنان دورتر گشته و سختتر به دست ميآيد. نظر به سرّ حديث اَلْقَنَاعَةُ كَنْزٌ لاَ يَفْنَى قناعت، گنجينه‌ي حسنِ معيشت و آسايش حيات مي‌باشد، اما حرص، معدن خسارت و ناداري‌ست.
نتيجه سوم:حر مادي ص را از بين مي‌برد و عمل اُخروي را لكه‌دار مي‌كند، زيرا اگر اهل تقوايي حريص باشد، خواهان توجه ديگران است. آن كس كه توجه ديگران را مد نظر داشته باشد، اخلاصِ تام را به دست نمي‌آورد. اين نتيجه بسيار با اهميت است و جاي توجيت و بان دارد.
نتيجه:اسراف، عدم رعايت ‌قناعت را نتيجه مي‌دهد، و بي‌قناعتي، اشتياق به كار را كم مي‌كند و سبب تنبلي مي‌شود و درِ شكوا و گلايه را در زندگي باز كرده و دائماً سبب ش كه ازي‌شود.
آري، از همه‌ي انسان‌هاي مسرف، گلايه مي‌شنوي، حتي اگر ثروتمند هم باشند باز هم زبان‌شان گلايه‌مند است، اما از انسان‌ فقير ولي قانع، فقط شكر مي‌شنوي.
همچنير پاسخص را از بين برده، درِ ريا را باز مي‌كند. عزت آدمي ‌را از او گرفته، راه گدايي را نشاناش مي‌دهد. اما اقتصاد و ميانه‌روي قناعت را نتيجه مي‌دهد و نظر به سرّ حديث عَزَّ مَنْ قَنَعَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ قناعت، عزت را در پي‌ دات واداعي و تلاش را افزون مي‌كند، اشتياق را افزايش داده آدمي‌ را به كار و تلاش وا مي‌دارد؛ زيرا براي مثال فرد قانع با كار و تلاش در يك روز و با قناعت در مزدي كه دريافت كرده است، روز دوم برق شم كار خواهد كرد، اما فرد اسراف‌كننده چون قناعت نمي‌كند، روز دوم كار نميكند، و اگر هم كار كند، در كارش بي‌اشتياق است؛ هم‌چنين، قناعتي كه از ميانه‌روي به وم دشم‌آيد، درِ شكر را باز كرده و درِ شكوا را مي‌بندد. چنين فردي هميشه شاكر است و به واسطه‌ي قناعت، از انسان‌ها بي‌نياز شده و در جستجوي توجه مردم نيست؛ در نتيجه درِ اخلاص باز شده توان شريا بسته خواهد شد.
خسارت‌هاي وحشتناك اسراف و عدم ميانه‌روي را در عرصه‌يي گسترده مشاهده كردم:
— 187 —
نُه سال پيش به شهر مباركي رفتم. زمستان بود و نتوانستم منابع ثروتان به ر را ببينم. مُفتي شهر - خداوند بيامرزدش - چند باري به من گفت: "اهالي شهر ما فقيرند." سخن او احساسات‌ام را برانگيخت و تا پنج شش سال دلام براي اهالي آن شهر مي‌سوخت. هشت سال بعد، در فصل تابستان دوباره به آن شهر رفتم؛ باغ‌هاي آن‌جا را ديدم، سخن تارهايمفتي را به ياد آوردم، گفتم: سبحان ‌الله! محصولات اين باغ بيش از نياز اين شهر است و بايد اهالي اين شهر بسيار ثروتمند باشند. تعجب كردم. از خاطره‌‌يي مبتني بر حقيقت كه هيچ گاه مرا فريب نداد و همواره در درك حقيقت راهنمايم بوده است، دريافتم: به نه گفتسراف و رعايت نكردن ميانه روي، بركت از اين شهر رفته بود و به همين سبب آن مرحوم با وجود اين همه منابع ثروت مي‌گفت: "اهالي شهر ما فقيرند" آري، به تجربه ثابت شده است كه دادن زكات و رعايت ميانه‌روي و قناعت سبب بركت مال مي‌شودل تتمّاف و ندادن زكات نيز سبب بي‌بركتيست كه وقايع بسياري نشانگر آن مي‌باشد.
ابوعلي‌سينا نابغه مشهور و افلاطونِ فيلسوفان اسلام، كه شيخ حكيمان و استر فكر سوفان است، آيه‌ي
‌كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا‌
را تنها در علمِ طب، اين‌گونه تفسير كرده است:
جَمَعْتُ الطِّبَّ فِى الْبَيْتَيْنِ جَمْعًا اق كننْنُ الْقَوْلِ فِى قَصْرِ الْكَلاَمِ: فَقَلِّلْ اِنْ اَكَلْتَ وَ بَعْدَ اَكْلٍ تَجَنَّبْ وَ الشِّفَاءُ فِى اْلاِنْهِضَامِ وَ لَيْسَ عَلَى النُّفُوسِ اَشَدُّ حَالاً مِنْ اِدْخَالِ الطَّعَامِ عَلَى الطَّعَام
يعني علمِ طب را در دو جملص اخلاه مي‌كنم؛ زيبايي كلام دركوتاهي آن است: هنگام غذا خوردن كم بخور، و بعد از غذا تا چهار پنج ساعت چيزي مخور، شفا در هضم غذاست. يعني به اندازه‌يي بخور كه به راحتي هضم شود، سنگين‌ترين و خسته‌كننده‌ترين حالت براي نفس و معده، غذا خوردن پي و آسمپشت سر هم است.
— 188 —
مناسبتي كه جاي حيرت و عبرت است:
رساله‌ي ميانه‌روي توسط پنج شش نفر - كه سه نفر از آن‌ها فاقد سواد بودند - در مكان‌هاي مختلف و از روي نسخههاي متفاوت نوشته شد و در حالي كه آنان از هم دور بودند و خط آنان نيز با هم شأن و بود، بدون آن‌كه به حرف "الف" توجه كنند، در نسخه‌هايي كه نوشته بودند، بدون محاسبه دعا "الف‌ها" در "پنجاه و يك" و با محاسبه دعا در عدد "پنجاه وبه عنووافق داشتند، كه با تاريخ تأليف رساله ميانه‌روي و استنساخ آن به رومي "پنجاه و يكم" و به تاريخ عربي "پنجاه و سه" همخواني داشتند؛ اين امر بي‌شك اتفاقي تصادفي نبوده و اشاره دارد به ايدم اگرركت ميانه‌روي و قناعت تا حد كرامت پيش رفته است. شايسته است كه امسال به نام سال اقتصاد و ميانه‌روي نامگذاري گردد زيرا ميانهروي امروز بر همه كس واجب است.
آري، گذشت زمَحْمَنو سال بعد) اين كرامت اقتصادي را اثبات نمود؛ وقتي كه مردم در زمان جنگ جهاني دوم، كه گرسنگي و ويراني و اسراف همه جا را فرا گرفته بود، مجبور اوامرانه‌روي شدند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 189 —
لمعه بيستم
(در باب اخلاص)
نكته‌ي اول از مسأله‌ي دوم از پنج مسأله‌ي يادداشت هفدهم از لمعه‌ك شرّ م بود، كه بنا به اهميت آن "لمعه‌ي بيستم" شد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌اِنَّا اَنْزَلْنَا اِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّينَاَلاَ ِللّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ‌
هَلَكَ النَّرص در لاَّ الْعَالِمُونَ وَهَلَكَ الْعَالِمُونَ اِلاَّ الْعَامِلُونَ وَهَلَكَ الْعَامِلُونَ اِلاَّ الْمُخْلِصُونَ وَالْمُخْلِصُونَ عَلَى خَطَرٍعَظِيمٍ
(او كما قال) آيه و حديث فوق هرن سرماان مي‌دهند، اخلاص چه اساس مهمي‌ در اسلام است. اينك از نكات بي‌شمار اخلاص تنها "پنج نقطه"را به اختصار بيان مي‌كنيم:
يادآوري:اين حُسن طالعي‌ست براي شهر مبارك اسپارتا كه موجب ين خدممي‌باشد: اختلافات رقابتي اهل تقوا، اهل طريقت و اهل علمِ اين شهر نسبت به آن‌چه در جاهاي ديگر ديده مي‌شود وجود ندارد. اگر چه محبت حقيقي و كنيم وي لازم آن‌چنان كه بايد ميان‌شان نيست، اما مخالفت و رقابت مُضر نيز نسبت به مناطق ديگر بسيار كم است.
— 190 —
نقطه اول
يك سؤال مهم و دهشتناك:
چرا در حالي كه اهل دنيا و اهل غفلت و حتّي اهل ضلالت و اَنيّه ق بي‌هيچ‌گونه رقابتي متحد مي‌شوند، اهل حق و اهل وفاق يعني اصحاب ديانت و نيز اهل علم و اهل طريقت با يك‌ديگر اختلاف و رقابت مي‌كنند؟ در حالي كه درست اين است اهل وفاقف مذكوق كنند، و لازم است اهل
نفاق اختلاف ورزند، پس چرا حق، ناحق شده، و اين دو جاي خود را عوض كرده‌اند؟
پاسخ: "هفت سبب"از اسباب بي‌شمار اين حادثه‌ي رُعب انگيز و دردناك و ناخوشايند كه اهل حن سبب ا به گريه مي‌اندازد، به شرح زير بيان مي‌كنيم:
سبب اول:
همان‌طور كه اختلاف اهل حق از فقدانِ حقيقت ناشي نمي‌شود، اتفاق اهل غفلت نيز از حقيقت كودك بلكه وظايف خاص و مأموريت‌هاي ويژه‌ي هر گروه از طوايف و جماعت و جمعيت‌هاي اهل دنيا و اهل سياست و اهل مكتب و ديگر طبقات اجتماع، معين و در جاي خود مشخص استنده انش و اُجرت مادي كه در مقابل خدمات محوله و براي تأمين معيشت دريافت مي‌دارند، و پاداش معنوي از قبيل حبّ جاه و شأن و شرف كه از توجّهِ مردم به آن نايل مي‌آيند، معين و در بدي مشد مشخص است
تذكر: توجه مردم خواسته نمي‌شود بلكه داده مي‌شود. داده هم بشود نبايد به آن دل خوش كرد؛ در غير اين صورت اخلاص از بين مي‌رود و فرد دچار ريا مي‌گردد. (خواستن) توجه و اقبال مردم اگر با نيت به دست آوردن‌ دست ميشرف باشد نه تنها پاداش و اجرت به حساب نمي‌آيد بلكه عتاب و مجازاتي‌ست كه به دليل بي‌اخلاصي حاصل مي‌گردد. توجه مردم و شأن و شرف به ضرر اخلاص است كه حيات عمل صالح ميباشد، و هم‌چون لذت جزيي و گذرايي‌ست كه تا دروازه قبر ماندگاري دارد و دنواع عوي قبر شكل ناپسندي چون عذاب قبر مي‌گيرد؛ لذا به جاي اين‌كه خواهان توجه مردم باشيم مي‌بايست از آن بترسيم و بگريزيم. شهرت‌پرستان و آنان كه در پي شأن شر سودمي‌دوند به هوش باشند!
بنابراين عامل مشتركي كه سبب مزاحمت و نزاع و رقابت شود، وجود ندارد، از
— 191 —
اين رو هر چند كه مسلك آنان ناپسند و باطل است، اما مي‌توانند با يك ديگر اتفاق كنند.
حشتناكظيفه‌ي اهل دين و اصحابِ علم و اربابِ طريقت بُعد عمومي ‌دارد و پاداش معجّل آن معين و مشخص نشده، و سهم و حصه‌ي هر فرد در مقام اجتماعي و توجّه مردم و حُسن قبول معلوم نيسنتيجه ي احراز يك مقام نامزدهاي بسياري وجود دارد، و دست‌هاي بي‌شماري به سوي پاداش و اُجرت مادي و معنوي دراز مي‌شود، لذا از اين‌جا مزاحمت و رقابت متولد شده، و وفاق را به نفاق، و اتفاق را به اختلاف تبديل مي‌كند.
آري، تان كه داروي اين مرض مدهش، اخلاص است؛ يعني حق پرستي را به نفس پرستي ترجيح داده و مقام حق بر مقام نفس و انانيت غالب آمده و مشمول سرّ ‌اِنْ اَجْرِىَ اِلاَّ عَلَىبه مثاِ‌ (سبا: ٤٧) شده، و خود را مستغني از پاداش مادي و معنوي مردم بداند،
خصلت ايثار صحابه را كه مظهر ثناي قرآني‌ست بايد راهنماي خود قرار داد، يعني بايد در پذيرش هديه و صدقه، ديگري را بر خود ترجيح داد، و بي‌آدم طرفواهان منفعت ماديِ حاصل از خدمت ديني باشيم و قلباً آن را طلب كنيم، چنين چيزي را صرفاً احسان الهي دانسته و خود را زير دِين مردم قرار ندهيم و اصتطمين ر برابر خدمت ديني چيزي دريافت نكنيم. زيرا در دنيا در مقابل خدمت ديني نبايد چيزي خواست تا اخلاص از بين نرود. هر چند حق چنين افراديست كه امت معيشت‌شان را تأمين كنند. زكات هم به آن‌ها تعلق مي‌گيرد اما نبايد آن را طلب كنند، بلكه بدر آخرا داده مي‌شود. وقتي هم كه داده شد نبايد تصورشان اين باشد كه دستمزد خدمت من است. فرد بايد در حد امكان با قناعت بكوشد و آنان را كه بر نفس خويش استحقاق دارند ترجيح دهد و مظهر سرّ ‌وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ و چهاَةٌ‌ شده، با رهايي از اين خطر مهلك اخلاص را به دست آورد.
و مشمول سرّ ‌وَمَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاَغُ‌ شود؛ يعني بداند، حُسنِ قبول و مستحكتأثير و توجهِ مردم وظيفه و احسان حضرت حق بوده، و وظيفه او تنها تبليغ است، و به اين امور نيازي نيست و به آن مكلف نميباشد و تنها در اين صورت موفق به اخلاص مي‌شود؛ در غير اين صورت اخلاص از دست خواهد رفت.
— 192 —
سبب دوم:
همبستگي اهتابع قت از ذلّت است و اختلاف اهل هدايت از عزّت؛ يعني اهل غفلت كه همان اهل دنيا و اهل ضلالت‌اند چون به حق و حقيقت استناد نمي‌كنند، ضعيف و ذليل بوده شيئي سبب ذلّت‌شان به كسب نيرو محتاج‌اند، و اين احتياج ايجاب مي‌كند با صميميت، با ديگران اتفاق و معاونت كنند. حتي با اين‌كه مسلك‌شان در راه ضلالت است، با اين حال همبستگي خود را حفظ مي‌كنند، گويش خواهن ناحقي يك حق‌پرستي، در آن ضلالت يك اخلاص، در آن بي‌ديني يك تعصب به بي‌ديني و در آن نفاق يك وفاق را كسب كرده، و در هدف‌شان موفق مي‌شوند. چون يك اخلاصِ صميمانه، حتي در راهِ ش
روباشد بي‌نتيجه نمي‌ماند. آري، هر كس هر چه را با اخلاص بخواهد خدا به او مي‌دهد.
آري، مَنْ طَلَبَ وَ جَدَّ وَجَدَ قاعده‌يي منطبق بر حقيقت است؛ كليت آن فراگير است و گستردگي‌اش مشر خصوصيا نيز شامل مي‌شود.
اما اهل هدايت و ديانت و اهل علم و طريقت چون به حق و حقيقت استناد مي‌كنند، و در طريقِ حق، هر فرد تنها به پروردگاارند ت ميكند و به توفيق مِن الله اعتماد نموده و حركت مي‌كند، بنابراين در مسلكي كه برگزيده معناً احساس عزّت مي‌كند و اگر هم ضعفي حس كرد، به جاي انسان‌ها به پراور همش مراجعه كرده از او مدد مي‌خواهد. به همين سبب به خاطر اختلافِ در مشرب، در برابر كساني كه با ظاهر مشرب وي مخالف‌اند نياز و احتياجش به اتفاق را حس نكرده، نميبيند؛ حتي اگر خودكامه بوده و صاحب منيّت باشد خود را بَر حق و مخالف‌اش ر.
ب گمان نموده، به جاي همبستگي و محبت، اختلاف و رقابت ايجاد مي‌شود و اخلاص را از بين برده وظيفه‌اش را زير و زِبَر مي‌كند.
بنابراين تنها چاره‌ي نجات از نتيجه‌هاي وخيم اين سبب مدهش "نزه معن" به شرح زير است:
1. حركتِ مثبت است، يعني با محبتي كه به مسلك خود دارد حركت كند و عداوتِ با مسلك‌هاي ديگر و ناقص شمردن آنان در فكر و عملش جايي نداشته باشد و خود را مشغول آن‌ها نكند.
#1 وهم و٢. در دايره‌ي اسلام در برخورد با تمام مشرب‌ها، هر مشربي كه باشد به رابطه‌هاي بيشمار وحدت كه مدار ِمحبّت و اخوّت و اتّفاق‌اند، فكر كرده و با همبستگي ...
٣. صاحب هر مسلك بَر حقي انصاف را راهنمايآسمان‌رار دهد، يعني بدون اين‌كه در مسلك ديگران دخالت كند حق دارد بگويد: "مسلك من بَر حق است، يا بهتر است." اما نبايد به عنوان اشاره به بطلان و بدي ديگر مچگونه بگويد: "تنها مسلك بَر حق، مسلك من است." يا "فقط مشرب من خوب است."
٤. به اين بينديشد كه همبستگي با اهل حق سبب توفيق الهي و مدار حفظ عزّت در دين است.
٥. در زماني كه اهل ضلالت و ناحقان به سبب داشتن يكپارچگي، با نبوغ و ذكاوت شخصيت معنصوصاً يرومندي - كه به شكل جماعت است - هجوم ميآورند، اهل حق بايد بدانند در برابر آن شخص معنوي، نيرومندترين مقاومت فردي نيز مغلوب مي‌شود؛ پس بايد به اتّفاق يك‌ديگر شخصيت معنوي و نيرومندي ايجاد كرده، تا در برابر شخصيت معنوي و رُعب‌آور ضلالت از حقانيهِرِينظت كنند.
٦. و براي نجات حق از هجوم و يورش باطل ...
٧. نفس و منيّت خود را
٨. و عزّتاش را كه به اشتباه مي‌پنداشت،
٩. و احساسات بي‌ارزش و ميل به رقابتاش را ترك كرده، اخلاص را به دست آورده و وظيفه‌ي خود را به حق ايفا كقتي بستي براساس حديث صحيح دينداران حقيقي عيسوي در آخر الزمان با اهل قرآن متحد شده و در مقابل الحاد كه دشمن مشترك‌شان است مي‌ايستند. در زمانه كنوني نيز اهل ديانت و حقيقت نه تنها با هم‌دينان و هم‌كيشان و برادران خود مي‌بايست ذشته وه متحد شوند، بلكه در برخورد با روحانيون واقعاً متدين مسيحي نيز موارد اختلاف برانگيز را موقتاً بايد كنار گذاشته، مدار نزاع و مناقشه قرار نداده و در برابر بي‌دينان متجاوز كه دشمن مشترك آن‌هايند، متحد شوند.
— 194 —
سبب سوم:يَّنَاتلاف اهل حق از فقدانِ همّت و از فرومايگي، و اتفاق اهل ضلالت از علوّ ِهمّت نيست. بلكه اختلاف اهل هدايت به سبب استفاده‌ي نادرست از علوّ همّت، و اتفاق اهل ضلالت نيز به خاطر عجز و ضعفيست كه از بي‌همّتي آنان ناشي مي‌شود.
حرصِ ثواب - ي‌گرددنقطه‌نظر اُخروي يك خصلت ممدوحه است - و قانع نشدن در انجام وظيفه‌هاي اُخروي، اهل هدايت را به استفاده‌ي نادرست از بلند همّتي، در نتيجه به اختلاف و رقابت سوق مي‌دهد. يعني فرد به خود مي‌گويد: "من اين ثواب را به دست آورم، من اين انسان‌هار دست شاد كنم، به حرف من گوش دهند." و در برابر برادر واقعي و كسي كه به‌راستي محتاج محبّت و معاونت و اخوّت و كمك اوست، آماده‌ي رقابت شده و مي‌گويد: "چرا شاگردانم نزدتاديم.‌روند؟ براي چه شاگردان او از من بيش‌تر است؟" و بدين ترتيب انانيتاش فرصت يافته و او را به سوي خصلتي ناپسند يعني به حبّ ِجاه سوق مي‌دهد و درهاي اخلاص را بسته و درهاي ريا را باز مي‌كند.
آري، داروي اين خطا و اين زخم و اين مررين مقاني و مدهش اين است:
رضاي حضرت حق در اخلاص است، در كثرتِ اتباع و موفقيت بيش‌تر نيست. چون اين امر در حيطه‌ي وظايف الهي بوده و خواستني نيست، بلكه بخششي از جانب اوست كه گاهي اعطا ميگردد. آري، گاهي يك كلمه سبب نيرو س مدار رضا مي‌شود، پس اهميت كميت نبايد مد نظر قرار گيرد، چون گاهي ارشاد تنها يك نفر به اندازه‌ي ارشاد هزار نفر باعث كسب رضاي الهي مي‌شود. نيز اخده‌اندحق‌پرستي ايجاب مي‌كند كه خواهان منفعت مسلمانان باشيم، حال از هر كجا و از طرف هر كه مي‌خواهد باشد؛ و الّا، افكار "از من درس بگيرد، تا ثواب آن براي من باشد" اراي ثك مكر و حيله‌ي نفس و انانيت است.
اي انساني كه حرص ثواب داري، و به اعمال اُخروي قانع نيستي! بعضي از پيغمبران با آن‌كه ‌پيروان‌شان چند داد وش نبودند پاداشي بي‌نهايت در برابر وظيفه‌ي مقدس پيامبري دريافت نمودند. پس هُنر در كثرت ‌اتباع نيست بلكه دركسب رضاي الهي‌ست. تو كه هستي كه چنين با حرص و طمع مي‌گويي:"هر كس به من گوش دشباهت يفه‌ات را از ياد برده و در وظيفه‌ي الهي دخالت مي‌كني؟ پذيرفتن ديگران و
— 195 —
نيز جمع كردن افراد نزد تو وظيفه‌ي خداوند است، وظيفه خود را انجام بده و در وظيفه‌ي خداوند دخالت مكن.
هم‌چنين كساني كه گيار ماي حق و حقيقت را مي‌شنوند و باعث كسب ثواب گوينده‌اش مي‌شوند تنها انسان‌ها نيستند، بلكه كائنات از مخلوقات ذي‌شعور و روحانيون و ملائك پر است، آن‌ها همه جا را فرا دو نش‌اند. بنابراين اگر خواهان ثواب بسيار هستي اخلاص را اساس كار قرار ده و تنها به رضاي الهي فكر كن، تا افرادِ (كلمات) يعني سخنان پُر بركتي كه از دهان تو خارج مي‌شوند در هوا با اخلاص و نيت ِصادق حيات يافته و زنده شده و به گوش ‌ذيشعوران ب بنابربرسند و به آنان نور بخشيده و براي تو ثواب كسب كنند. زيرا مثلاً وقتي ‌‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ مي‌گويي اين كلام تبديل به ميليون‌ها كلام بزرگ و كوچك ‌‌‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌ شده و به اذن الهي بر ذرات هوا نوشته مي‌شوند. البته و درخت كار نقاش حكيم عبث و اسراف نيست، او گوش‌هاي بسياري را براي شنيدن اين كلمات مبارك خلق كرده است. اگر اين كلمات، در هوا با اخلاص و نيت صادق زنده شوند بسان ثمرهيي لكذب و به گوش روحانيون وارد مي‌شوند؛ اما اگر رضاي الهي و اخلاص به كلمات درون ذرات هوا حيات نبخشد شنيده نخواهند شد، و تنها ثواب لفظي را دارد كه از دهان خارج شده ا نزد ف قاريان قرآني كه از زيبايي صداي خود گله‌مندند و از كمي‌ شنوندگان شكوه مي‌كنند هشدار ميدهيم.
سبب چهارم:
اختلاف مبتني بر رقابت اهل هدايت از فقدان تفكر در عاقبت كار نيست و از كوته نظري آنان ناشي نمي‌شود، نيز همبستگي صميمانه‌يا قبوللالت از عاقبت انديشي و بلند نظري آنان نيست.
اهل هدايت تحت تأثير حق و حقيقت، و به دور از احساسات كوركورانه نفس، و با اين‌كه پيرو تمايلات دور انديشانه‌ي قلب و عقل هستند، اما چون از درستي و اخلاص خود محافظت نميكنت بر سيتوانند آن مقام والا را حفظ كرده، و دچار اختلاف مي‌شوند. اما اهل ضلالت تحت تأثير نفس و هواي نفس، نيز به اقتضاي احساساتي كور - كه
— 196 —
عاقبت را نديده و لذتي گذرا و ناچيز را به خروارها لذت آر احسارجيح مي‌دهند - براي منفعتي فوري، و لذتي حاضر به شدت اتفاق مي‌كنند. آري، نفس‌پرستان فرومايه و فاقد قلب حول منفعت و لذت نقد و دنيوي، صميمانه حلقه‌ي اتّفاق و اتّحاد مي‌بندند.

د دارد هدايت با بهره‌گيري از دستورات والاي عقل و قلب متوجه ثمرات اُخروي و كمالاتي هستند كه متعلق به آينده و آخرت است؛ در حالي كه شايسته است با استقامتي اساسي و با اخلاصي كامل، فداكارانه اتّحاد و اتّفادار مد؛ )6Nانانيت خود دست نكشيده و به سبب افراط و تفريط، اتّفاق را كه امري برتر و منبع قوّت است، از دست داده و اخلاص را از بين برده و به وظيفه‌ي اخروي ضربه مي‌زنند، در مي‌كنرضاي الهي براي آنان به آساني به دست نخواهد آمد.

مرهم و داروي اين بيماري مهم اين است: بايد با سرّ اَلحُبُّ فِي اللّه به رفاقت با افرادي كه در طريق حق حركت مي‌كنند افتخار كرده و در پشت سر آنان حركت كند و شرف امامت را به دوستانلو و ن و با احتمال اين‌كه سالك راه حق هر كه باشد از او بهتر است از انانيت دست بكشد، و اين گونه اخلاص را به دست آورد. نيز بايد بداند كه انجام اندك عمل مخلصانه بر خروارها عمل بدون اخلاص ترجيح راي حر بايد تابعيت را به پيشوايي به سبب مسؤوليت و خطرش ترجيح دهد تا از اين بيماري رهايي يافته و اخلاص را كسب كند و اين‌گونه حق وظيفه‌ي اخروي‌اش را ادا كند.
سبب پنجم:
همان‌طور كه اختلاف و عدم همبستگي اهل هدايت از ضعف آنان نيست، اتّفاق محنوي هسكپارچه‌ي اهل ضلالت نيز از قدرت آنان نيست؛ بلكه اهل هدايت ايمان كاملي دارند كه براي آن‌ها نقطه‌ي اتكاست، و از آن نقطه‌ي اتكا نيرويي به دست مي‌آيد كه عدم اتفاق آنان از آن اين خارچشمه مي‌گيرد. ولي اهل ضلالت چون در قلبشان نقطه اتكايي ندارند اتفاق آنان از ضعف و عجزشان نشأت مي‌گيرد. آري، ضعيفان چون نيازمند اتّفاق‌اند پس اتفاقي محكم و يكپارچه دارند، و نيرومندان چون نيازشان را بهطور كامل حس نمي‌كنند در اتّفا مشمول‌اند. براي مثال، شير بر عكس روباه چون نيازمند اتّفاق و همبستگي نيست زندگي فردي دارد، ولي بزهاي كوهي
— 197 —
براي محافظت از خود در برابر گرگ‌ها، دسته تشكيل مي‌دهند.نفعت نيجه مي‌گيريم كه جمعيت و شخص معنوي افراد ضعيف، قوي‌ست؛ و جمعيت و شخص معنوي افراد قوي، ضعيف است.
شديدترين و مؤثرترين و از جهتي قوي‌ترين كميته در ميان كميته‌هاي اقوام اروپاني
#79يته حقوق و آزادي جنس لطيف و ضعيف و ظريف يعني زنان در آمريكاست؛ نيز در ميان ملت‌ها هم كميته ارامنه كه ضعيف و اندكاند. اين‌ها با وضعيت فداكارانه و نيرومندشان ادعاي ما را تأييد مي‌كنند.
به عنوان اشاره‌يي لطيف به اين سرّ و نكتهيي ظريف از قرآن الَتْ ه مي‌فرمايد:
‌وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدِينَةِ‌
با اين‌كه مخاطب، جمعيت مؤنث بوده و در حالي كه جمعيت مؤنث، دو برابر مؤنث‌تر است، فعل مذكر قَال را به كار مي‌برد؛ نيز در ‌قَالَتِ اْلاَعْرَا‌كند، يز براي جمعيت مذكر فعل مؤنث قَالَتِ را به كار مي‌برد و در ضمن اشاره‌يي لطيف نشان مي‌دهد: جمعيت ضعيف و حليم و لطيف نسوان، نيرومند و سرسخت و خشن شده، و نوعي مردانگي كسب پديدا، پس به درستي ايجاب مي‌كرد فعل مذكر را در ‌وَ قَالَ نِسْوَةٌ به كار ببرد.
و مردان قوي نيز به ويژه مردان بدوي عرب، چون به قدرت خود مي‌باليدند پس جمعيتشان ضعيف شده و چون در كردارشان احتياط كردند و نرم شدند، نوعي ويژگي زنانه ي در گش به همين سبب فعل مؤنث در ‌قَالَتِ اْلاَعْرَابُ‌ در جاي مناسب خود به كار رفته است.
آري، اهل حق با توكّل و تسليمي كه نقطه‌ي اتكايي نيرومند بوده و از ايمان بالله بوده به دست مي‌آ براي تياج خود را به ديگران نگفته و از كسي معاونت و ياري نمي‌خواهند، و اگر هم بخواهند با جديت به آن‌ها متوسل نمي‌شوند. اما اهل دنيا چون در اُمور دنيوي از نقطه‌ي اتكاي حقيقي غافل شده‌اند، ضعيف و عاجز شده و به شدت نيازشان به ياريدهندگاپيامبرس ميكنند؛ بنابراين با صميميت بلكه فداكارانه اتّفاق مي‌كنند.
پس اهل حق چون به نيروي حق نهفته در اتحاد و همبستگي فكر نكرده و جوياي آن نبوده‌اند، دچار اخت سر گشده‌اند كه نتيجه‌يي جز ناحقي و ضرر ندارد، و اهل
— 198 —
ضلالتي كه باطلند به سبب عجزشان نيروي نهفته در اتفاق را حسّ مي‌كنند، بنابراين اتحاد را كه وسيله‌ي مهمي ‌براي رسيدن به مقاصد است به دست آورده‌اند.
پس مرهم و داروي بيماريِ به ناحق اختلبي‌شماي اهل حق اين است: نَهيِ الهي در آيهي
‌وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ‌
(انفال:٤٦) و امر الهي در آيه‌ي
عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى‌
(مائده:٢) كه براي حيات اجتماعي بسيار با حكمت است را جانم وي حركت قرار داده، و بيانديشيم كه اختلاف چه قدر براي اسلام مضر بوده و تا چه اندازه غلبه‌ي اهل ضلالت بر اهل حق را آسان مي‌كند، و با كمال ضعف و عجز، با فداكاري و صميميت ب؛
هه‌ي اهل حق بپيونديم و شخصيت خود را فراموش كرده و خود را از ريا و خودنمايي رها نموده، اخلاص را به دست آوريم.
سبب ششم:
همان‌طور كه اختلاف اهل حق از نامران ايجقدان همّت و حميت نيست، همبستگي صميمانه‌ي غافلان اهل دنيا و اهل ضلالت در امور دنيوي نيز از مردانگي و همّت و حميت آنان نيست، بلكه اكثريت اهل حق با تفكر در فوايد اُخروي، همت و حميت و مردانگي خود را در اين مسائل مهم و فراوان تقسيم مي‌كنند؛ و چواه زخميه‌ي حقيقي يعني وقت‌شان را به يك مسأله منحصر نمي‌كنند، در نتيجه اتحادشان با هم مسلكان خود استحكامي ندارد، زيرا براي آنان مسأله‌ها فراوان و دايره‌ي وظايف نيز وسيع استر كردهغافلان اهل دنيا چون تنها به حيات دنيوي فكر مي‌كنند خود را به شديدترين صورت و با تمام احساسات و با روح و جان به امور حيات دنيوي مشغول مي‌كنند، از اين رو با افرادي كه در ايبايي دبه او كمك مي‌كنند پيوندي محكم برقرار كرده و در مسائلي كه در حقيقت پشيزي نمي‌ارزند و اهل حق براي آنها ارزش ده پول سياه هم قائل نيستند با هم متحد مي‌شوند؛ اهل دنيا هم‌چون يهودي الماس فروش كه ديوانه شده و به تكه شيشه‌هاي يك ريالي پنج تومان مي‌يرا مهقت باارزش و گران‌بهاي خود را صَرف مسائل بي‌ارزش مي‌كنند. البته اين قدر بها دادن و داشتن چنين احساس شديدي حتي اگر در راه باطل باشد چون از اخلاصي صميمي ‌سرچشمه مي‌گيرد، موفقيت‌آميز ب، و بهبر اهل حق غلبه مي‌كند. و
— 199 —
اهل حق تحت تأثير اين غلبه به ذلّت و محكوميت و تصنّع و ريا افتاده، و اخلاص‌شان را از دست مي‌دهند؛ در نتيجه مجبور مي‌شوند براي آن عدّه از اهل دنيا كه نامرد و بي‌همت و حميت هستند، چاپلوسي كنند.
اي اهل حق! و اللّهق پرستِ اهل شريعت و اهل حقيقت و اهل طريقت! در برابر بيماري خطرناك اختلاف، كوتاهي يك‌ديگر را نديده و چشمان‌تان را بر عيب‌هاي هم‌ديگر ببنديد، و خود را با ادبِ فرقاني:
‌وَاِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا‌
(فرقان: ٧٢) ادب كرده، وظ بودنابر هجوم دشمنان خارجي مناقشه را ترك گفته، و نجات اهل حق از سقوط و ذلّت را اولين و مهم‌ترين وظيفه‌ي اُخروي تلقي كنيد، و اخوّت، محبّت و تعاون را كه صدها آيه و حديث نبوي با تأكيد بر آن امر مي‌كنند، انجام داده،ي مُسختمام احساس با پيوندي بسيار محكم‌تر از اهل دنيا با هم مسلك و هم‌دين خود متحد شويد، يعني گرفتار اختلاف نشويد.
هم‌چنين نگوييد به جاي آن‌كه ‌وقت‌ام را صرف مسا دايرهكي چون اين موضوع كنم، زمان بسيار ارزشمندم را به چيزهاي باارزشي چون ذكر و فكر صرف مي‌كنم و در همبستگي ضعف ايجاد ننماييد. زيرا در اين جهاد معنوي مسائلي را كه كوچك تصور مي‌كنيد در يك ست بسيار بزرگ باشند؛ همان‌طور كه گاهي يك ساعت نگهباني در شرايط مهم و خاص در حكم يك سال عبادت است، يك روز با ارزش تو نيز كه صرف مسائل كوچك مي‌شود، در اين زمان كه زمنَّكَ مغلوب شدن اهل حق است و در مسائل مربوط به مجاهده‌ي معنوي مي‌تواند هم چون يك ساعت آن فرد نگهبان قيمت والايي بيابد، و اين گونه يك روز، تبديل به هزار روز مي‌شود.
ار يعنم كه كار لوجه الله است، نبايد به كوچكي و بزرگي و با ارزش و بي‌ارزش بودن آن نگريست، در طريق اخلاص و رضاي الهي ذرّه، مانند ستاره است؛ و نبايد به ماهيت وسيله توجه كرد بلكه نتيجه‌ي آن را بايسان بي حال كه نتيجه‌ي آن رضاي الهيست و مايه‌ي آن نيز اخلاص است پس كوچك نيست، بزرگ است.
سبب هفتم:
همان‌طور كه اختلاف و رقابت اهل حق و حقيقت از حسادت و حرص دنيا
— 200 —
نيست، اتحاد اهل دنيا و جزيي‌تلت نيز از جوانمردي و والا ‌مقامي ‌نيست؛ بلكه چون اهل حقيقت، همّت و مقام والا و رقابت سالم را كه در طريق حق پسنديده است، حفظ نكرده و به سبب دخالت نا‌اهلان و تاُ وَال سوء استفاده آنان به اختلاف و رقابت بر سَر آن گرفتار شدند، در نتيجه هم به خود و هم به جماعت اسلامي ‌ضررهاي زيادي ‌رساندند؛ اما اهل غفلت و اهل ضلالت براي از دست ندادن منفعتي كه مفتون آنند، و بو غلبها نشدن از دوستان و رؤسايي كه به خاطر منفعت‌شان مي‌پرستند، به سبب ذلّت و نامردي و فقدان حميت‌شان با تمام دوستان خود حتي اگر پست و خائن و ل اسلاشند خالصانه اتحاد كرده، و با شريكاني كه دنبال منافع خود هستند، به هر شكل ممكن صميمانه اتفاق مي‌كنند، و از نتايج اين صميميت به خوبي بهره مي‌برند.
پس ‌اي اهل حق و اصحاب حقيقت كه بهرشمه م و اختلاف گرفتاريد!
چون در اين زمانه‌ي مصيبت، اخلاص را از دست داده و رضاي الهي را تنها غايت مقصد نكرده‌ايد، سبب شكست و ذلّت اهل حق شده‌ايد. در امور ديني و اُخروي كفن ميرقابت، غبطه، حسد و حسادت در كار باشد، و از منظر حقيقت نمي‌توانند باشند. زيرا حسد و حسادت از آنجا بر ميخيزد كه دستان زيادي به طرف يك چيز دراز شده، و چشمان زيادي به يك مقام دوخته شده، و معدمترتب بسياري خواهان يك تكه‌نان ميشوند و به سبب مزاحمت و مناقشه و مسابقه، غبطه و حسادت را بَر مي‌انگيزد. چون در دنيا افراد بسياري طالب يك چيز هستند و به سبب اين‌كه دنيا محدود و گذرا‌ست و آرزوهاي بي‌شمار انسان را برآورده نمي‌كند، رقين است بر‌ مي‌انگيزد؛ ولي شايان ذكر است كه در آخرت، احسان بهشتي به مسافت پانصد سال
سؤال مهمي از يك شخص مهم:
در روايت آمده است به شخصي ‌در بهشت، بهشتي پانصد ساله داده مي‌شود. وسعت عقل دنيوي چگونه مي‌تواند گنجايش چنين حقيقتي را داشبرآيد؛د؟
پاسخ: همان‌طور كه در اين دنيا هر كس دنيايي خصوصي و موقت به اندازه دنيا دارد و عمود آن نيز حيات اوست و با حواس ظاهري و باطني خويش از دنياي خود برخوردار مي‌شود و مي‌گويد: "خورشيد چراغ و ستارگان شمع‌هاي من‌اند." و همان‌طور كهخطاب اذيروحان و مخلوقات ديگر نه تنها مانع مالكيت او نمي‌شود بلكه زينت بخش دنياي خصوصي وي و موجب سرور آن مي‌گردد؛ به همان ترتيب ولي هزاران مرتبهگرفته‌ر، براي هر مؤمن علاوه بر باغ‌ خاصاش با هزاران قصر و حوري، بهشتي خصوصي به گستردگي پانصد سال از بهشت عام وجود دارد كه با حواساش كه نسبت به درجه و مرتبه‌اش ترقي يافته به طرزي كه شايسته بهشت و ابديت است از آن بهره‌مند مي‌شود. اشتراك ديگو شرف مالكيت و بهره‌مندي او نقصاني ايجاد نمي‌كند بلكه آن را نيرومندتر ساخته و بهشت ويژه و فراخش را زينت مي‌بخشد.
آري، هم چنان كه انسان ‌در اين دنيا با دهان و گوش وا ديد ذوق و هوش و حواس ديگرش ساعتي از باغي، روزي از تفرجگاهي، ماهي از شهري، و سالي از محلي خوش آب و هوا بهره‌مند مي‌شود، به همان ترتيب بهره‌يي را كه به زور در طي يك ساعت، قوه شامها بيانقه‌اش در اين ديار فاني از باغي مي‌برد در آن ديار باقي از يك باغ يك‌ساله خواهد برد. نيز بهره‌يي را كه قوه باصره و سامعه در تفرجگاهي يك ساله در اين دنيا به زور مي‌تواند كسب كند از سياحت دَبَّ اگاه پانصد ساله آن‌جا به طرزي كه شايسته آن ديار زيبا و باشكوه است كسب مي‌كند. هر مؤمن با حواساش كه نسبت به مرتبه و ثواب و حسناتي كه در دنيا كسب كرده ترقي يافته، لذت ميبرد و مستفيض مي‌شود.
و هم اعطاي هفتاد هزار قصر و حوري به هر فرد و نيبا عنو
كمال رضايت اهل بهشت از سهم خود، اشاره دارد و نشان مي‌دهد كه در آخرت چيزي براي رقابت وجود ندارد و رقابت هم ممكن نيست. پس حال كه چنين است رقاب مي‌شتر اعمال صالح نيز كه نظر به آخرت دارد ممكن نيست، و جايي براي حسادت هم وجود ندارد.
حسود يا ريا كار است كه در ظاهر اعمال صالح به دنبال منافع دنيويست، يا اين‌كه صاايد هزل است و نمي‌داند عمل‌ صالح نظر به كجا دارد و نيز درك نمي‌كند اخلاص، روح و اساس عمل صالح است، و با سعي بر رقابت، نوعي عداوت در برابر اولياي الهي را بر دوش خد، اما كرده، و با اين كار وسعت رحمت الهي را متهم مي‌كند. در باب تأييد اين حقيقت واقعه‌يي را ذكر مي‌كنم:
يكي از دوستان قديمي‌ام با شخصي دشمني داشت، نزد او دشمنش را با عمل صالح و حتي روشنگم ولايت توصيف كردند، او حسادتي نكرد و ناراحت هم نشد. سپس فرد ديگري به او گفت: "دشمن تو فردي شجاع و نيرومند است." در آن لحظه متوجه
— 202 —
شديم، در وجود او حسادت و حس رقر و كايدي بر انگيخته شد. به او گفتيم: "تو به ولايت و صلاحيت كه قدرت و مقامي‌ در حكم مرواريدهاي حيات ابدي‌‌ست حسادت نكردي، اما به قدرت‌ دنيوي و شجاعتي كه در گاو نر و درندگان نيز يافت ‌گردد و نسبت به ولايت و صلاحيت مانند تكه‌هاي شيشه در مقابل الماس است حسادت كردي." گفت: "هر دوي ما، چشمان‌مان را به يك نقطه و يك مقام دوخته‌ايم؛ پله‌هاي ترقي براي رسيدذيرفتهن‌جا قدرت و جسارت است، به اين دليل حسادت كردم، مقام‌هاي اُخروي فراوان‌اند، او در حالي كه در اين‌جا دشمن من است، در آن‌جا برادر عزيز و صميمي ‌من خواهد بود."
اي اهل حقيقت و طريقت! خدمت به حق، به حمل و حفظ خزانه‌يي بزرگ و سنگين مي‌ماند،و زيادني كه آن خزانه را بر دوش خود حمل ميكنند از ياري دستان نيرومندي كه در حمل آن كمك ‌كنند، خوشحال شده و راضي ميشوند.
حسادت به كنار؛ در حالي كه بايد با محبتي صميمانه و با افتخار افراد تازه‌واردي را كه كمك و نيرو و تأثير بيش‌تري از ما د مملو شويق كرد، پس چه شده كه با ديد رقابت به آن برادران واقعي و ياوران فداكار نگاه مي‌شود؛ در صورتي كه با اين كار اخلاص را از دست مي‌دهيم. شما بسايه ح ترتيب در وظيفه‌تان متهم مي‌شويد، و از ديد اهل ضلالت با اتهامهايي كه از شما و مسلك‌تان بسيار پستتر است، مانند كسب دنيا از طريق دين، و صديق امعيشت از طريق علم حقيقت و رقابت در راه حرص و طمع روبهرو مي‌شويد.
تنها چاره‌ي اين مرض آن است كه نفس خود را متهم كرده، و به جاي طرفداري از نفس، مدام از هم مسلك رقيب خود جانب‌داُمِي يم.
شايان ذكر است در بين علماي فنّ آداب و علم مناظره قاعده‌يي منصفانه و بر حق رايج است كه مي‌گويد:"اگر فرد در مناظره بر سر مسأله‌يي، از بَر حق بودن سخن بيرونانب‌داري كرده و از اينكه سخناش درست از آب درآمده خوشحال شود، و از اينكه سخن خصم ناحق و اشتباه بوده خشنود گردد، بي‌انصاف است."او در اين ل مي‌شرر مي‌كند، به آن دليل كه وقتي در آن مناظره حق به جانب او شد از مسائلي بيخبر است آگاه نميگردد، بلكه احتمال دارد مغرور شده و ضرر
— 203 —
هم بكند. امّا اگر حق در دستان خصم ظاهر شود، بي ‌آن‌كه ضرر كند، مسائلي را كه از آن آگاه نيست، آموخته، و از آنروايت رده، و از غرور نفس رهايي مي‌يابد. پس حق‌پرست منصف براي حق، خاطر نفس را مي‌شكند، حتي اگر حق را در دست دشمن ببيند، با رضايت قبول مي‌كند و از آن جانبداري كرده، و بدان خرسند مي‌شود.
پس اگر اهل دين، اهل حقيقت، اهل ط؟"
#11اهل علم اين قاعده را راهنماي خود قرار‌ دهند، اخلاص را به دست خواهند آورد، و در وظيفه‌ي اُخروي خود موفق مي‌شوند، و با رحمت الهي از اين سقوط اسفناك و مصيبت حال حاضر نجات وَ ارْند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 204 —
لمعه بيست و يكم
(در باب اخلاص)
مسأله‌ي چهارم از مسائل هفت‌گانه‌ي يادداشت هفدهم از لمعه‌ي هفدهم بود، كه بنابرهد" وظت آن با موضوع اخلاص نقطه‌ي دوم از لمعه‌ي بيستم شد، و به سبب نورانيت‌اش به عنوان لمعه‌ي "بيست و يكم" از كتاب "لمعات" ناميده شد.
(اين لمعه بايد حداقل هر پانزده روز يك‌بار خواه شهودد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ
(انفال:٤٦)
وَ قُومُوا ِللّهِ قَانِتِينَ
(بقره:٢٣٨)
قَ‌بيند ْلَحَ مَنْ زَكّيهَا وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّيهَا
(شمس: ١٠- ٩)
وَلاَ تَشْتَرُوا بِايَاتِى ثَمَنًا قَلِيلاً
(بقره:٤١)
اي برادران اُخروي و‌ اي دوستان من در اين خدمت قرآاين‌كه بدانيد، و البته مي‌دانيد، در اين دنيا به‌خصوص در فعاليت‌هاي اُخروي، مهم‌ترين اساس، بزرگ‌ترين نيرو، مقبول‌ترين شفيع، استوارترين تكيه‌گاه، كوتاه‌ترين ر مي دهل به حقيقت، مقبول‌ترين دعاي معنوي، با كرامت‌ترين وسيله براي رسيدن به مقاصد، والاترين خصلت و پاك‌ترين عبوديت، اخلاص است.مادام كه در اخلاص، پرتو‌هاي نور و نيروهاي فراواني هم‌چون ويژگي‌هاي مذز خود ود دارد،
— 205 —
و تا وقتي كه در اين زمانه‌ي ترسناك و در مقابله با دشمنان سرسخت و در برابر فشار‌هاي شديد و در ميان هجوم بدعت‌ها و ضلالت‌ها، هم بسيار ‌اندكيم، هم ضعيف و فقير و نااليهي و از جانب احسان الهي نيز به ما وظيفه‌ي ايماني و خدمت قرآني بسيار سنگين و بزرگ و عمومي ‌و قدسي داده شده است، پس البته بيش از همه و با تمام توان مجبور و مكلف به كسب اخلاص هستيم، و بسيار نيازمنديم كه ويژگي‌هاي اخلاص را در وجود لصَّلانجانيم؛ در غير اين صورت، هم بخشي از خدمات قدسي‌مان - كه تا به حال كسب كردهايم - ضايع شده و پايدار نمي‌ماند، و هم به شدت مسؤول خواهيم بود، و جزو افرادي مي‌شويم كه مظهر تهديد شدق، مقت الهي در آيه‌ي
وَلاَ تَشْتَرُوا بِايَاتِى ثَمَنًا قَلِيلاً
شدهاند؛ و به ضرر سعادت ابدي خود و با ضربه زدن به اخلاص به خاطر بعضي منافع ناچيز و احسمجبور ستِ بي‌معنا، بي‌فايده، مضر، غمآلود و ناشي از خودخواهي و رياكاري،‌ هم به حقوق عموم برادران‌مان در اين خدمت تجاوز كرده و هم حرمت خدمت قرآني تعرّض نموده، و هم به قداست حقايق ايماني بيعِلْمَمي ‌مي‌كنيم.
اي برادران‌ام! در راه اُمور خير مهم و بزرگ‌، موانع زيان بخش بسياري وجود دارد، شياطين با خدمتگزاران اين گونه فعاليت‌ها بسيار درگير و در تكاپو هستند، باي مقابليروي اخلاص در برابر اين موانع و شياطين ايستادگي كنيم؛ پس همان‌گونه كه از مار و عقرب مي‌گريزيم، بايد از اسباب از بين برنده اخلاص نيز بگريزيم. ربا ووسف با بيان اين كه
‌اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى‌
(يوسف:٥٣) مي‌خواست بگويد نفسِ امّاره قابل اعتماد نيست، پس انانيت معنوي اماره فريب‌تان ندهد، و براي آن‌كه ‌اخلاص را به دست آورده، و از آن محافظت كرده و موانع را دفع كنيد، دستورات زير را راهنماي خود قرار دهيد:
قاعده اول:
در اعمال خود رضاي الهي را بجوييد.اگر او را منتد، نارضايتي تمام عالم اهميتي ندارد. اگر او قبول كرد، عدم پذيرش همه مردم تأثيري ندارد. بعد از رضايت و قبول او، اگر بخواهد و حكمتاش ايجاب كند، حتي اگر شما هم
— 206 —
نخواهيد، همه‌ي مردم را وزمان شي‌كند كه آن را بپذيرند و به آن راضي شوند؛ به همين سبب در چنين خدمت بزرگي، فقط و مستقيم بايد رضاي حضرت حق را اساسِ مقصد قرار داد.
قاعده دوم:
از برادران‌تان كه در اين خدمت قرآني مشغولاند انتقاد نكرده، و با فخر ف آشكارس غبطه‌ي آنان را تحريك نكنيد،زيرا همان‌طور كه دست‌هاي انسان با هم رقابت نكرده، چشم‌ها به انتقاد از هم نمي‌پردازند و زبان از گوش شكايت نمي‌كند، و قلب كه امي روح را نمي‌بيند؛ بلكه نقص يك‌ديگر را اصلاح و تكميل مي‌كنند، و عيب هم را مي‌پوشانند، و نياز يك‌ديگر را برآورده مي‌كنند، و در انجام وظيفه كمك و يب خودخ هستند، كه در غير اين صورت حياتِ وجود ِانسان خاموش شده، و روح كالبد را ترك كرده، و جسد از هم مي‌پاشد؛ نيز همان‌طور كه چرخ‌هاي يك كارخانه با يجيح مي رقابت نمي‌كنند و بر هم‌ديگر پيشي نگرفته و به هم زور نميگويند، و با ديدن عيب يك‌ديگر به هم انتقاد نكرده و انگيزه تلاش را از هم‌ديگر نگرفته و سبب بي‌كاري و عطالت نمي‌شوند، بلكه كمك مي‌كنند تا با تمام استعداد توجه يك‌ديگر را ب، و رگكت به سوي مقصد اصلي جلب كنند، و با اتحاد و تساند حقيقي به سوي غايت خلقت‌شان به راه اُفتند؛ و اگر ذره‌يي تعرّض و تحكّم رُخ دهد كارخانه مختل شده و بي‌نتيجه لي نشامر مي‌ماند، و صاحب كارخانه تمام دستگاه‌ها را شكسته و متلاشي مي‌كند.
پس ‌اي شاگردان رساله‌ي نور و خدمتگزاران قرآن! شما و ما اعضاي چنان شخصيت مع سپاس تيم كه لايق اسم يك انسان كامل است. در حكم چرخ‌هاي يك كارخانه هستيم كه سعادتِ ابدي را در حيات ابدي نتيجه مي‌دهد، و خدمه‌ي يك سفينه‌ي ربّاني هستيم كه اُمّت محمّديه را به ساحل سلامت يعني دار السلام مي‌برد. پس البته ما با بهدست آوردن سرّ اخلاص ت خاصهز چهار عضو، نيروي معنوي به قوّت "يك هزار و يكصد و يازده" عضو تأمين مي‌كند - نيازمند و مجبور به تساند و اتحاد حقيقي هستيم. آري، اگر سه "الف" متحد نشوند ارزش "سه" واحد را دارند، اما اگر
— 207 —
متحد شوندحقيقت سرّ اعداد، ارزش "يكصد و يازده" را مي‌يابند. چهار عدد "چهار" در حالت جدا از هم ارزش "شانزده" دارند، اما اگر با هم در سرّ اخوت و با اتحاد در مقصد و گذرا گاق در وظيفه توافق كنند، و بر روي يك خط به هم تكيه دهند، ارزش و نيرويي برابر با "چهارهزار و چهارصد و چهل و چهار" را مي‌يابند. شواهد و وقايع تاريخي زيادي دلالت دارند كه "شانزده" ببر ادعداكار با سرّ اخلاصي واقعي، ارزش و نيروي معنوي بيش از "چهار هزار" را كسب كرده‌اند.
اما رمز اين سرّ به شرح زير است: در اتحادي حقيقي و صميمي، هر فرد مي‌تواند با چشم آن شهر برادرانش ببيند، و با گوش‌هايشان بشنود. گويا هر يك از ده نفر كه به حقيقت متحدند، مي‌توانند با بيست چشم ببينند، و با ده عقل بيانديشند، و با بيستآن را شنوند، و با بيست دست كار كنند، و اين گونه نيرو و ارزشي معنوي را صاحب‌اند.
آري، وحدت و تساند صادقانه و بر اساس سرّ اخلاص، همان‌طور كه مدار منافع بي‌شماري‌ست، مهم‌ترين سنگر و نقطه اتكا در برابر ترس‌ها و حي از د نيز مي‌باشد. زيرا اگر مرگ بيايد روحي را قبض مي‌كند، فردي كه روحاش قبض شده در مسير رضاي الهي و امور مربوط به آخرت، براساس سرّ اخوّت حقيقي، به تعداد برادراناش داراي روح مي‌باشد و مي‌گويد: "ارواح ديگر من سالم بمانند؛ زيرا آن اميمي‌سمواره ثواب‌هايي نصيب‌ام مي‌كنند و لذا موجب تداوم حيات معنوي‌ام مي‌شوند؛ پس من نمي‌ميرم." چنين فردي خندان از مرگ استقبال مي‌كند و با گفتن اين‌كه: "به‌واسطه ارواح مذكور در جهت ثواب زندگي مي‌كنم و فقط در جهت گناه مي‌ميرم". با آرامش چشمرهرو ط مي‌گذارد.
قاعده سوم:
تمام نيروي خود را در اخلاص و حق بدانيد،آري، نيرو در حق و اخلاص است. حتي اهل باطل به سبب اخلاص و صميميتي كه در بطلان خود دارند، نيرو كسب مَمَاءِ. يكي از دلايل اين‌كه نيرو در حق و اخلاص است، خدمت ماست؛ حتي پاره‌يي اخلاص در اين خدمت ادعاي ما را ثابت مي‌كند، و خود دليل آشكاري‌ست، زيرا در اين‌جا همراه با شما در مدت زمان هفت هشت سال به مراتب بيشك‌ديگرست
— 208 —
سال فعاليت علمي ‌و ديني در ديار خود و استانبول، خدمت كرده‌ايم. با اين‌كه ياري‌دهندگان من در ديارم و نيز استانبول از كساني كه با من در اينجا فعاليت مي‌كنند صد و حتي هزار او را بيش‌تر بودند، و من در اين‌جا تنها، بي‌كس، غريب، تقريباً اُمي‌ و از طرف مأموران تحت فشار و تحت‌نظر بودم، اما طي هفت هشت سال خدمت با شما، موفقيتي صد برابر بيش‌تر از خدمت قديم نصيب‌مان شد كه اين حاصل قوت معنوي‌ست كه از اخلاص شما حاصل گرديده و من ش كه س موضوع هيچ شك و شبهه‌يي ندارم.
همچنين اعتراف مي‌كنم كه شما با اخلاص صميمانه‌ي خود مرا تا حدي از ريا نجات داديد، ريايي كه در زير نقاب شأن و منزلت نفسام را نوازش اندازه. ان‌ شاء الله به كسب درجه‌ي اخلاص حقيقي موفق مي‌شويد، و مرا نيز به سوي آن سوق مي‌دهيد.
مي‌دانيد، حضرت علي با كرامت معجزه‌وار خود و حضرت غوث اعظم با كرامت غيبي و خارق‌العاده‌ي خود، به سبب سرّ اخلا. ماداما توجه و نظر دارند، و با حمايت خود شما را تسلي داده، و به لحاظ معنا خدمتتان را تشويق مي‌كنند. آري، شك نداشته باشيد كه اين توجه، فقط به سبب اخلاص است، و اگر آگاهانه اين اخلاص را از دست دهيد، سيلي آن بزرگان را خواهيد خورد. مبحث سيلي شضِ روح در لمعه‌ي دهم به ياد آوريد، اگر مي‌خواهيد چنين قهرمانان معنوي را به عنوان استاد بالاي سرتان و به عنوان حامي در پس خويش داشته باشيد، با پيروي از سرّ ‌وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ‌ به اخلاصي كامل دست يابيد، و برا اَنَاان را در اموري كه براي نفس پسنديده است، مثل منزلت، مقام، توجه و حتي منفعت مادي بر خود ترجيح دهيد. آموختن لطيف‌ترين و زيباترين حقيقت ايماني‌ به مؤمن نيازمند، منفعتيست كه در خواستن آن گناهي نيست، و ضرري ندارد، اگر ممكن است برااه پيشيري از خودپسندي نفس راضي شويد برادري انجام دهد كه خواهان انجام آن كار نيست، اگر آرزو داريد و خواهان آن هستيد كه "من ثواب ببرم، من اين مسأله‌ي مهم را بيان كنم." با اين‌كه در آن چندان گناه و ضرري نيس كه تع ممكن است به اخلاص ما بين‌تان ضرر بزند.
— 209 —
قاعده چهارم:
مزايا و فضيلتهاي برادران‌تان را از آن خود دانسته، و شاكرانه به منزلت آنان افتخار كنيد.در ميان اهل تصوّف اصطلاحاتي چون "فَنَا فِي الشِّيخ و فَنَا فِي الرَّسولِ" رايج است،بايست في نيستم، اما اين اصل آنها در خدمت ما به شكل زيباي "فَنَا فِي اِلاخوان" رايج شده است و در بين برادران به آنها "تفاني" ميگويند، يعني فنا شدن در هم ديگر، يعني فرد احلقاء منفساني خود را فراموش كرده، و فكراً با مزايا و حسيات برادر خود زندگي كند. در واقع اساس مسلك ما "اُخوّت" است، رابطه‌ي بين ما رابطه‌ي پدر و فرزند يا رابطه‌ي شيخ و مريد نيست، بلكه رابطه‌ي بين ما برادري حقيقي‌ست، و اگر رابطه‌ ديگجب شرمد، حداكثر استادي و شاگرديست. چون مسلك ما "خليليه" و مشرب ما "خلّت" است، و خلّت نيز ايجاب مي‌كند، نزديك‌ترين دوست و فداكارترين رفيق و بهترين همراهِ قدردان و برادري جوانمرد باشيم، و اساس اين خلّت، اخلاصي صَكَاَيت، فردي كه اخلاص صميمانه‌ي خود را از دست دهد، از بلنداي قله‌ي مرتفع‌ اين خلّت سقوط مي‌كند و احتمال دارد به گودالي بسيار عميق اُفتاده، و در ميانه‌ي راه چيزي نيابد كه دستش را به آن بگيرد.
آري، تنها دو راه موجود است. كساني كهاهده د از مسلك ‌ما يعني از جاده‌ي كبراي قرآن جدا ميشوند، احتمال دارد ندانسته به دشمنان‌مان يعني به نيروي بي‌ديني كمك كنند، ان‌ شاء الله افرادي كه از جاده‌ي "رسايل نور" به دايره‌ي قدسي قرآن معجز البيان داخل مي‌شوند، دايم به نور و اخلاص تعداد ن نيرو خواهند بخشيد، و به چنين گودال‌هايي سقوط نخواهند كرد.
اي دوستان خدمتگزار قرآن!مؤثرترين سبب حفظ و كسب اخلاص "رابطه موت" است. آري، همان‌طور كه آرزوهاي دراز اخلاص را لكه دار و ليل عبرا به ريا و دنيا سوق مي‌دهد، رابطه موت نيز سبب نفرت از ريا و كسب اخلاص است. يعني؛ انسان با انديشيدن به مرگ و مشاهده فاني بودن دنيا خود را از دسايس نفساني برهاند.
آري، اهل طريقت و اهل حقيقت با درسي كه از برخي آيات قرآن حكيم هم‌چون: ‌ها باُ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ و اِنَّكَ مَيِّتٌ وَاِنَّهُمْ مَيِّتُونَ‌ گرفته‌اند رابطه‌ي موت را اساس سلوك‌شان قرار داده‌ و توهم ابديت را كه منشأ آرزوهاي دراز است، با آن رابطه از بيريند و
برده‌اند. آن‌ها به صورت فرضي و خيالي، خود را مرده تصوّر و تخيّل مي‌كنند و فرض مي‌كنند غسل داده شده و در قبر خوابيده‌اند؛ رفته رفته نفس امّاره از آن تخيّل و تصوّر متأثر شده، و تا حدي از آرزوهاي دور و دراز دست بر ميدارد. بايد گفت ف خالصِين رابطه بسيار زياد است و حديث اين رابطه را چنين درس مي‌دهد: اَكْثِرُوا ذِكْرَ هَادِمِ اللَّذَّاتِ (او كما قال) يعني: (مرگ را بسيار ياد آوريد كه لذت‌ها را از بين برده، و آن را تلخ مي‌كند.)
البته، مسلك ما طريقت نيست، حقيقت ادلالت‌ا مجبور نيستيم مانند اهل طريقت اين رابطه را فرضي و خيالي انجام دهيم، با مسلك حقيقت نيز تناسب ندارد، بلكه بايد به عاقبت انديشيد و نه اين‌كه آينده را به زمان حال آوريم؛ بلكه از نقطه نظر حقيقت مي‌بايست با فكر ات، طلن حال به آينده رفته، و به آن نظر افكنيم.
آري، بي‌آن‌كه لزومي ‌به خيال و فرض باشد، مي‌توان به جنازه‌ي خود نگاه كرد، كه تنها ميوه‌ي باقي مانده بر روي درخت عمر كوتاه است، و با چنين ديدگاه معنا نها مرگ خود را مي‌بينيم، بلكه اگر كمي‌ آن طرف‌تر نظر افكنيم، مرگ "عصر خويش" را نيز خواهيم ديد، حتي اگر كمي ‌آن سو‌تر برويم، مرگ دنيا را نيز مشاهده خواهيم كرد، و راهي به اخلاص كامل باز مي‌كنيم.
سبب دوم:باً از ك ايمان تحقيقي و با لمعه‌هايي كه برگرفته از تفكر ايماني موجود در مصنوعات است و معرفت صانع را نتيجه مي‌دهد، به نوعي به احساس حضور (الهي) دست يافته و به حاضر و ناظر باخبر شلق رحيم انديشيده، و توجّه كسي جز او را نطلبيده، و با انديشيدن به اين‌كه طلب توجه و مدد از ديگران در حضور او خلاف ادب است، خود را از ريا رهانيده، و اخلاص را به موجدهريم.
خلاصه‌ اينكه در حضور مذكور درجات و مراتب بسياري‌ست، و هر كس نسبت به سهم خود، هر قدر كه بتواند استفاده ببرد، سود مي‌كند. چون در رسايل نور حقايق بسياري هست كه انسان را از ريا نجات داده و اخلاص را جايگزين آن ميقدير وعلاقمندان را بدان ارجاع داده و در اين‌جا سخن را به پايان مي‌رسانيم.
از اسباب بسياري كه اخلاص را لكه‌دار و انسان را به ريا سوق مي‌دهند، وَحْد مورد بهطور خلاصه اشاره ميكنيم:
— 211 —
نخستين مانع‌شكننده اخلاص:رقابت بر سر منافع مادي، با گذشت زمان هم اخلاص را از بين مي‌برد و هم بر نتيجه‌ي چهل رأثير مي‌گذارد، و آن منفعت مادي را نيز ضايع ميكند. آري، اين ملّت هميشه داراي افكار حرمت و ياريرسان به افرادي كه براي آخرت و حقيقت تلاش مي‌كنند، ب‌كه تبت؛ و در عمل با نيت مشاركت در خدمت صادقانه و حقيقت اخلاصشان، نيازهاي مادي آنان را رفع كرده، و براي آن‌كه ‌وقت‌شان هدر نرود، به آنان با منافع مادي هم‌چون هديه و صدقه ياري نموده و حرمت گذاشته‌اند. ليكن اين معاونت و مه نور بايد خواسته شود، بلكه بايد داده شود؛ هم‌چنين، نبايد با آرزوي قلبي و انتظار كشيدن، به زبان‌حال خواهان آن شد، بلكه بايد از جايي كه نمي‌داني، و انتظارش را نداري، داده ‌شود؛ در غير اين صورت اخلاص خدشه برداشته و آدمي‌ نيز و فطر نهي آيه‌
وَلاَ تَشْتَرُوا بِايَاتِى ثَمَنًا قَلِيلاً
شده و بخشي از اعمالش را مي‌سوزاند.
پس اگر آرزوي چنين منفعت مادي را داشته و انتظارش را بكشد، نفس اماره به سب شما دواهي و براي آن‌كه ‌آن منفعت به ديگري نرسد، در او حس رقابت را نسبت به برادر واقعي و دوستاش در آن خدمت خصوصي بر مي‌انگيزد، در نتيجه، اخلاص او خدشه برداشته، و قداست خدمتاش از بين مي‌رود، و هم در اي اشال حقيقت وضعيت بدي مي‌يابد، منفعت مادي خود را نيز از دست مي‌دهد. سخن را به پايان مي‌رسانيم كه اين خمير، آب بسيارش لازم است؛ تنها به منظي نباتو بخشيدن به اتحاد صميمي ‌و سرّ اخلاص در بين برادران واقعي‌ام، دو مثال زير را بيان مي‌كنم:
مثال اول:اهل دنيا حتي بخش مهمي ‌از سياستمداران و افراد بلند پايه و گروههاي مربوط به در حيات پناه آي بشر براي اين‌كه ثروتي بزرگ و نيرويي پُر قدرت به دست آورند، قاعده اشتراكِ ‌اموال را راهنماي خود كرده و با وجود سوء استفاده و زيان‌هايي كه دارد، قدرت و منفعت فراواني به دست ميآورند. اين در حالي‌ست كه اشتراك اموال هم زيا نمايشفراواني در پي دارد، و هم اصل مال با اشتراك تغييري نمييابد، يعني با اين‌كه هر كدام از افراد (به نوعي و در جهت نظارت) در حكم مالك هستند، ولي نمي‌توانند از
— 212 —
آن استفاده كنند. سخن را كوتاه كنيم، اگليل بوقاعده اشتراك اموال در اعمال اُخروي به كار برده شود، نه تنها زيان‌آور نيست، بلكه منافع عظيمي ‌در پي دارد، زيرا سرّ رسيدن تمام اموال به دست يكايك افراد شريك دالات شهفته است. مثلاً، اگر چهار، پنج نفر با نيت همكاري، يكي نفت و ديگري فتيله و آن يكي چراغ و ديگري شيشه و آن يكي كبريتي آورده و با همديگر چراغي را روشن كننيك ساخكدام صاحب يك چراغ مي‌شوند، و اگر فرض شود هر كدام از اين افراد آيينه بزرگي دارند كه به ديوار نصب شده باشد، در نتيجه آن چراغ بدون هيچ نقصي و با تماميِ ‌نور خود و تباط ببا اتاق در آيينه‌ي هر كدام از آن‌ها وارد ميشود. به همين ترتيب، اموال اُخروي، مشاركت با سرّ اخلاص، و همبستگي با سرّ اخوّت، و تشريك‌ مساعي با سرّ اتحاد، باعث ميشود تمام سود و، اجازكه از آن اشتراك اعمال حاصل شده است، همه در دفتر اعمال هر يك از آنها ثبت ‌شود. اين امر در بين اهل حقيقت مشهود و واقع بوده، و هم مقتضاي وسعت رحمت و كرم الهيست.
وجود ي برادران! ان ‌شاء الله منافع مادي شما را به رقابت سوق نخواهد داد، ليكن ممكن است هم چون برخي از اهل طريقت كه در رقابت بر سر منافع اخروي فريب خوردند، شما نيز فريري قمريد، ولي ثواب جزيي و شخصي كجا؟ ثواب و نوري كه از اشتراك اعمال نمايان مي‌شود، كجا؟
مثال دوم:صنعتگران با استفاده ‌از مشاركت در صنعت،نتيجهي بيش‌تري كسب كرده و ثروَنيّه تي به دست ميآورند زيرا ده نفر جدا از هم شروع به ساختن سوزن خياطي كردند، و ثمره‌ي آن كار انفرادي تنها سه سوزن بود؛ ده نفر ديگر بنابر قاعده مشاركت در مساعي گرد هم آمدند، يكي آهن آورد، ديگري آتش افروخته، يكي آهن را سوراخ كرد، و دشان مين را حرارت داده، و آن يكي آن را برش مي‌داد، و هكذا، در ساخت سوزن هر كدام از آنان مشغول كار جزيي شده، و چون كارشان سبك شده بود، در نتيجه زمان را از دستت و ني و در آن كار مهارت كسب كردند، و آن كار را به خوبي و با سرعت به پايان رساندند، و بدين ترتيب با عمل به دستور اشتراك ‌مساعي و تقسيم كارها، ثمره‌ي آن كار را در بين خود تقسيم كرده و مشاهده نمودند كه به هر فرد به جاي سه سوزن، سيصد سوزن رسيد، اينوري كه به منظور تشويق صنعتگران
— 213 —
به اشتراك مساعي، ورد زبان آنان گرديد.
پس‌ اي برادران! مادام از اتّحاد و اتّفاق در اُمور دنيوي و اين قبيل مواد كثيف (غير نوراني) چنينادث مش و فوايد عظيمي حاصل مي‌گردد، خود قياس كنيد، چه سود فراواني در اتحاد و اتفاق در اُمور اخروي و نوراني، اُموري كه به تَجزي و انقسام احتياجي ندارند، و از فضل الهي تمام نور بر آيينه‌ي هر كدام از افمختلف ‌تابد، و هر كدام از آن افراد، مالك تمام ثواب‌هاي به دست آمده از همگان است، وجود دارد؛ و بدانيد، اين سود عظيم به واسطه‌ي رقابت و فقدان اخلاص از دست مي‌رود.
دوّمين مانع‌شكننده‌ اخلاص:نوازش انانيت و اعطاي مقام به نفس اماره، كه اگر شهرتپرستي - كه از حب جاه نشأت ميگيرد - و با جلب توجه همگان به خود زير پرده شأن و شرف، همان طور كه يكي از مهم‌ترين بيماري‌هاي روحي‌ست، براي رياكاري و خودنلتش چو كه از آن به "شرك خفي" تعبير مي‌شود - درها را باز كرده، و اخلاص را خدشه‌دار مي‌كنند.
اي برادران! مسلك ما - كه در خدمت قرآن حكيم است - حقيقت و اخوّت اسُ عَلَرّ اخوّت ايجاب مي‌كند: "شخصيت خود را در بين برادران‌ فاني كرده،
آري، خوشبخت كسي‌ست كه براي به‌دست آوردن حوض بزرگي با آب گوارا كه از كوثر قرآن سرچشمه مي‌گيرد، شخصيت و انانيت منجمد چون يخ خود را داخل آن حوض كرده و ذوب ‌نمايد.
و نفس آنان كريم كنفس خود ترجيح دهيم." بنابراين چنين رقابتي كه از حبّ جاه است، نبايد بر رابطه‌تان تأثير بگذارد، زيرا كلاً با اصل مسلك‌مان مخالف است. مادامي‌ها پسف برادران هم مشرب مي‌تواند تمام و كمال عايد يك فرد شود، پس اميدوارم فدا كردن آن شرف معنوي بزرگ در راه شرف و شهرتي شخصي و خود خواهانه و رقابتي و جزيي، به مراتب دور از شأن شاگردان رسايل نور باشد.
آري، قلي مركز و روحِ شاگردان رسايل نور به چنين امور زيانمند و پستي تنزّل نمي‌يابد؛ ولي همه‌ي انسان‌ها نفس اماره دارند، و احساسات نفساني بعضي خون‌شان را به
#21بول وكآورده و تا حدودي حكمشان را بر خلاف قلب، عقل و روح‌، بر كرسي مينشانند. من قلب و روح و عقل‌تان را متهم نمي‌كنم و بنابر تأثيري كه از رسايل نور گرفته‌ايد، به شما اعتماد دارم، ليكن توجه داشته باشيد گاه نفس و هوا و حسّ واز پادريبنده‌اند، بنابراين، بعضاً به شدّت هشدار داده مي‌شويد، اين شدّت به نفس و هوا و حس و وهم نظر دارد، پس با احتياط رفتار كنيد.
آري، اگر مسلك‌مان "شيخيّت" بود، مقام، منحصر به يك فرد بود، يا اين‌كه محدود به چند فرد مو اغلبو براي آن، استعدادهاي متعدّدي نامزد مي‌شدند، و خودخواهي همراه با غبطه ايجاد مي‌شد. امّا مسلك‌مان اخوّت است، برادر، پدرِ برادر نيست، و نمي‌ِيرًا‌وضعيت مرشد به خود ‌گيرد، چون در اخوّت، مقام وسيع است و سبب غبطه و مزاحمت نمي‌شود، بلكه برادر معاون و ياور برادر خود شده، خدمت برادرش را كامل مي‌كند. در مسلك‌هاي "پدري و مرشدي" نتايج زيان‌بار و پُرخطري به سبب حرص ثواب و علوّ همتآنان كر شده است. دليل آن نتايج وخيمي‌ست كه از اختلافات و رقابت اهل طريقت - با وجود دارا بودن كمالات و منافع عظيم و مهم‌ - به وجود آمده است. در نتيجه آنان با وجود آن نيروي عظيم و قدسي، نميتوانند در برابر نسيم بدعت‌ها مقاومت كنند.
سوما از مع شكننده اخلاص:ترس و طمع است. چون اين مانع به همراه قسم ديگر موانع، تماماً در كتاب "هجومات ستّه" شرح داده شده، به آن‌جا ارجاع داده، و از اسماي حسني حضرت ارحم‌الرّاحمين طلب شفاعت كرده، دعا و نياز مي‌كنيم: نجام مفيق اخلاص كامل را به ما عطا فرمايد!" آمين...
اَللّهُمَّ بِحَقِّ سُورَةِ اْلاِخْلاَصِ اِجْعَلْنَا مِنْ عِبَادِكَ الْمُخْلِصِينَ الْمُخْلَصِينَ آمِينَ آمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِرغ بالأَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 215 —
نامه‌يي خصوصي‌ست به تعدادي از برادرانام
به آن دسته از برادرانام كه از نگارش و كتابت (رساله نور) به ستوه مي‌آيند و در ماه‌هاي سه‌گانه كه ماه‌هاي عبادت‌اند، ساير اوراد را بر كتابت رسالي‌كنند- كه به پنج
از استادمان درباره‌ي پنج نوع عبادت مورد اشاره در اين نامه با ارزش سؤال كرديم. توضيحي كه دريافت كرده‌ايم به شرح زير است.
- جهاد معنوي دري‌برم اهل ضلالت كه مهم‌ترين مجاهده است.
- خدمت به استادش در جهت نشر حقيقت
- خدمت به (تقويت) ايمان مسلمانان
- تحصيل علم به‌وسيله‌ي قلم
- انجام عبادتي تفكري كه برخي اوقات يك ساعت آن با يك سال عبادت برابري مي‌كند.
رشدي، خسرو، رأفت
دراكتي ادت است - ترجيح مي‌دهند، نكته‌يي از دو حديث شريف را بيان مي‌كنم:
اول:
يُوزَنُ مِدَادُ العُلَمَاءِ بِدِمَاءِ الشُّهَدَاءِ
او كما قال ... يعني مُركبّي كه علماي حقشناي داي نوشتن صرف مي‌كنند، در قيامت با خون شهدا برابري مي‌كند، همان ارزش را دارد.
دوم:
مَنْ تَمَسَّك بِسُنَّتي عِنْدَ فَسَادِ اُمَّتي فَلَهُ اَجْرُ مِأَةِ شَهِيدٍ
او كما قال ... يعني كسي كه در زمان استيميانه‌عت‌ها و ضلالت‌ها به سنت سَنيّه و حقيقت قرآني تمسك نموده خدمت كند، ثواب صد شهيد را خواهد داشت. ‌اي برادران صوفي مشربي كه به دليل رگ تنبلي از كتابت خسته شده‌ايد! اين دو حديث نجي و و‌دهد ذرهيي از مركبي كه در حكم آب حيات است و نور سياهي كه از قلم‌هاي مبارك و با اخلاص خادمان حقايق ايماني و اسرار شريعت و سنت سَنيّه در زمانه كنوي گفتهي مي‌شود، در روز قيامت صد برابر خون شهدا براي شما سود و فايده خواهد داشت؛ پس درصدد كسب آن برآييد.
اگر بگوييددر حديث تعبير عالم به كار رفته در حالي كه برخي از ما فقط كاتب‌ايم؛
— 216 —
در پاسخ مي‌گويم:كسي كه مدت يك سال اين رسال خصوصي درس‌ها را بخواند، بفهمد و بپذيرد، عالم حقيقي و بااهميت زمانه كنوني خواهد بود. حتي اگر نفهمد نيز چون شاگردان رساله نور داراي يك شخصيت معنوي مي‌باشند، آن شخص معنوي عالم زمانه فعلي و قلم‌هاي شما به مثابه انگشت آن شجاي خووي‌ست. با اين‌كه من به اعتقاد خودم فاقد شايستگي هستم، شما با حُسن ظن‌تان مرا استاد و عالمي ‌دانسته‌ايد كه بايد از او پيروي كرد و به اين‌ترتيب تابع من شده‌ايد. من فردي باره ب‌هستم كه نمي‌توانم بنويسم، لذا قلم شما قلم من است و پاداش ذكر شده در حديث را خواهيد داشت.
سعيد نورسي

* * *

— 217 —
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اين رساله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً كنار ‌ست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرم‌ترين و خاص‌ترين و خالص‌ترين برادرانم نوشته‌ام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به والي عادل است؛ هستري و انتظامات اسپارتا تقديم مي‌كنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهادهم قرريم و بدانند كه مخفي‌ترين رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح را اح آن و قوت و درخشندگي پاسخ‌ها به عنوان بيست و دومين لمعه مكتوب سي و يكم وارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرم‌ترين و خالص‌ترين و صادق‌ترين بان پاس‌مان مي‌باشد.
— 218 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللّهَ بَالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا و گنالاق:٣)
اين مسأله "سه اشارت"را به شرح زير در بر مي‌گيرد:
اشارت اول: سؤال مهمي‌ست درباره شخص من و رساله نور.
خيلي‌ها مي‌گويند: با اي ذوالجو كاري به دنياي اهل دنيا نداري چرا آن‌ها مدام در امور آخرتي تو دخالت مي‌كنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ:پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد مي‌گويد: "پاسخ مرا تاوات بلهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكر سعيد قديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست مي‌گويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولت‌مردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در ايتگي به مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگزار و ملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي‌ دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال اسشمار مر اين ولايتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت مي‌كنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهان‌ترين و خصوصي‌ترين رساله‌هايم به دست دولت‌مردان و برخي نماختي قر رسيده است. اگر دخالت‌هاي دنيوي مي‌داشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا مي‌شدم و فكر و اقدامي‌ در جهت بر هم زدن امور مي‌داشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اين‌كه نُه سال مشغول تحقت شب‌هق بوده‌اند و من نيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم مي‌آمدند بيان مي‌كردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي مي‌كردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر مي‌بود، همه مقامات ميز طباندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آن‌ها براي نجات خودشان از
— 219 —
مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه مي‌كنند، كوه را كاهبايد چو به دفاع از من برخيزند، لذا پاسخ اين سؤال را به آن‌ها مي‌سپارم.
اما دليل آن‌كه ‌ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ما با صدها رساله در اين ودي توضعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آن‌‌كه ‌دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشته‌ايم. به‌واسطه رساله‌هاي مذكور هيچ دغدغه و ضرري و حشراحدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا به‌واسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته و بركت دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناختم كردنجهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيدي غلبهت متجا و شوق عبادت بر لاابالي‌گري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه‌ بالايي يافته است، لذا همه مردم اين ولايت حتي بي‌دينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بي‌اهميت درمخطور كي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليت‌اند، در برابر حقوق بسيار باارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع اات را نمي‌گذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش مي‌باشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم:پاسخي‌ست به يك سؤال انتقادي
اهل دنيا مي‌گويندچرا ازر ميانر كرده‌يي؟ سكوت كردي و يك‌بار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و مي‌گويي "به من ظلم مي‌كنيد." در صورتي كه ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيحاكميتيم و تو عمل به اين موازين را قبول نمي‌كني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در زمانه آزادي و در دوره جمهوريت كه به تازگي آغاز كرده‌ايم، و در مقطعي كه قانوا كردندن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت مي‌توان
— 220 —
دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاه با زاهد بودن به‌سوي خود جليلو و و درصدد به دست آوردن مقامي ‌اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زور مداري‌هاي مستبدانه‌ي (به تعبير امروز) بورژواها، اين وضع مورد استقبال قرادر انتد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كار ما مي‌آيد، موجب شد قوانين سوسر ذات را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصول‌مان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد مي‌كنيم نداري.
پاسخ:راهي كه در حيات اجتماعي انسان‌ها گشوده مي‌شود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در اوردگارر، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته مي‌شود. مادام كه در موافقت با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرين حركت بشر مي‌توان عملي كرد. آري، من به لحاظ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ هم‌چنين از فتوحا هستم كه با سرّ عدالت برآمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگويي‌هاي طبقه خاصي كه بورژوا ناميده مي‌شود مخالفت داشته‌ام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
اما فطرت و سر تا مر نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است، زيرا فاطر حكيم براي آن‌كه ‌كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري مي‌كند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان به‌دست آيد؛ نيز در صفحه‌يي كتاب‌هه هزاروان نوشته شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عملي مي‌سازد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات،الم حُ نمايان سازد. براي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را
— 221 —
آزاد گذاشته‌اند. به او استعداد سير در مقامات بي‌انتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يز قافلاست از حكم هزاران نوع برخوردار مي‌باشد، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهم‌ترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است. از ميان برداشتن فضيلت با تغيير ماهيت بشر، خر و قطدن عقل، مردن قلب و نابودي روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نمي‌توان آزادي را از بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كع است؛ته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در زير پوشش آزادي‌ست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ‌مي‌كنند كه مستحق سيلي نيست؛ مي‌گويم:
با ظلم و بيداد نمي‌توان حقيقتْلاَرْ بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
يا اين كه:
با ظلم و بيداد نمي‌توان فضيلت را از بين برد
اگر مي‌تواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيخود بگتا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نمي‌تواند موجب استبداد شود. ظلم كردن و ستمگري بي‌فضيلتي است. به ويژه مهم‌ترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند راه ميانكه عمرمان بر مدار اين مشرب طي شد و مي‌شود. من چنين ادعاي غرور آميزي نمي‌كنم كه داراي فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري مي‌گويم:
حضرت حق به فضل و كرد گردايلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگاني‌ام به‌واسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده وقلم‌هاان كه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار نداده‌ام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل
— 222 —
غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشته‌ام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشته‌ام به همين دليل ضايع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود دي مي‌ي‌دانم، البته اين را نشانه‌يي براي مقبوليت رساله نور مي‌دانم؛ به همين دليل آن‌ها (مردم) را از خود نمي‌رنجانم.
اينك ‌اي اهل دنيا! با اين‌كهي بي‌شاه متعرض دنيايتان نشده و با اصول‌تان به‌ هيچ‌وجه ‌‌كاري نداشته‌ام و به گواهي نُه سال از زندگي‌ام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دو‌اِنَّه دنيا ندارم، (چگونه ادعا مي‌كنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بوده‌ام و انديشه‌هايم استبدادي و تحكم‌آميز است، و به موجب كدام قان را ازوديت‌ها و فشارهاي فراوان بر من وارد مي‌كنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه چنين برخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نمي‌دهد؛ رفد. با ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير مي‌كند!
اشارت سوم:سؤالي جنون‌آمني دارريبنده
برخي از حكمرانان مي‌گويندتو در اين كشور زندگي مي‌كني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكور بي‌نياز مي‌كني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارجببر و ؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال مي‌كني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مساوات مي‌باشد در تضاد است. تو چرا با اين‌كه مسؤوليت نداري بيابدي‌كني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار مي‌كني تا ديگران اطاعتت كنند؟
پاسخ:آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيش از ديگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نمي‌كنيد از ديگد است.واهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانون‌تان ضربه مي‌زنيد و با آن مخالفت مي‌كنيد، چون از من مي‌خواهيد به قانون مساوات مطلق عمل كنم م بگيرد:
— 223 —
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احترامي ‌كه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اين‌كه ژنرال مزبور مانند آن سرباز، يك نظامي‌ عادي شود و وضعي معموليه شكل و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت يُعْجام عامه مردم با سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساوات‌تان مي‌توانيد به من چنين بگوييد: "به خودت استاد مگوُه امره مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتكارت خدمت كن و با گدايان رفيق شو!"
اگر بگوييد اين حرمت و مقام و توجه مخصوص زماني‌ست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان مي‌باشد، ز امور فرد بي‌مسؤوليتي هستي و نمي‌تواني مانند مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت: اگر انسان فقط عبارت از جسد بودنند و ن مردن همواره در اين جهان مي‌ماند و اگر درِ قبر مسدود مي‌شد و مرگ از ميان مي‌رفت و آن‌گاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولتي مي‌گرديد ممكن بود سخنو موجوعنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نمي‌خورانند و آن‌ها را از بين نمي‌برند، پس آن‌ها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نمي‌شود و رضايت از روبه‌رو شدن با آن سوي عالم قبر مهم‌ترين مسأله هر كسي‌ست بي‌شك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظايف و مسؤوليت‌هاي اجتماعي و سياسي و نظامي ‌مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي اقتَضَسفر يك وظيفه است، اما دادن تذكره به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آن‌ها نيز وظيفه‌يي‌ست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست.انكار چنين وظيفه‌يي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيم و شهادت سي هزار شاهد رر گذشت نداشته باشيم كه هر روز با جنازه‌هايشان بر اعتقاد ‌اَلْمَوْتُ حَقٌّ‌ مُهر تأييد مي‌زنند.
— 224 —
مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهم‌تن سؤال وظايف، ايمان و فراگيري و تقويت آن مي‌باشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوه‌ي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگي‌ست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را به‌جا مي‌آورند نعمت الهي و فضيلت اي‌توانعطا شده به آن‌ها را ناديده نمي‌گيرند و مرتكب كفران نعمت نمي‌شوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با سفاهت به بدعت‌هاي مراتب پست بيالآيند. اين دلق ضعيفوايي‌ست كه شما نمي‌پسنديد و آن را مخالفت با مساوات مي‌پنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار داده‌ايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در26
مي‌ قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش رفته‌ايد؛ از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت مي‌رود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛ لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آن‌ها مي‌گويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويشد، هر ، نه تنها خواهان مقام متكبرانه‌ي احترام‌آميزي فوق مسلمانان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بي‌پايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته قديريردم به جاي احترام درخواست دعا مي‌كنم. فكر مي‌كنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاع‌اند. ليكن اين قدر هست كه احتمالاً عزت و وقار علمي ‌مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و ذت در حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلالت از وضعيت عزتمندانه فوقها در ً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
شيوه رفتاري حيرت‌انگيز:بديهي‌ست كه اهل معارف در همه جا در مطالب علمي ‌و معرفتي به ارزيابي مي‌پردازند، يعني علم " بيننت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلك‌شان نسبت به او اظهار دوستي و احترام مي‌كنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيحرفش قل معارف در احترام به علم و معرفت او به ديدارش مي‌روند و حرمت او را نگاه مي‌دارند.
— 225 —
اين در حالي‌ست كه عالي‌ترين مجلس علمي‌ انگلستان وقتي پاسخ شش سؤال را در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي‌ درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بي‌احترامي ‌معرفتغذيه سگان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد تقدير قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهم‌ترين معيار اجانب و اساسي‌كمت الاعده حكمايشان پرداخت و بر آن‌ها غلبه يافت. او با قوت معرفت و علمي‌كه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره د مي‌شود و بي‌آن كه خود سؤالي بپرسد بي‌كم و كاست به سؤالات‌شان پاسخ‌هاي درست داد.
سعيد جديد مي‌گويد: من سخناني را كه سعيد قديم در اين‌جا با افتخار بيان كرده است قبول ندارم، چون در اين رساله سخن را به او سپرده‌ام نمي‌توه خلاصكتش كنم، سكوت مي‌كنم تا در مقابل خودخواهي‌ها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نوشته و به زبان اين ملت كه تركي‌ست منتشر كرده و آنان را آگا است كه است، او كه اهل معرفت است و هم‌وطن و هم‌كيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي ‌از منسوبان اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي ‌تحت فشار قرار مي‌گكنوني نسبت به او دشمني و بي‌احترامي ‌مي‌كنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن براي تعليم و تربيت است؟ وطن دوستي‌ست؟ اهميت دادن به مخص معنت؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اين‌ها نيست. تقدير الهي‌ست تا همان اهل معرفت از همان جا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به هي به رمت و احترام گرفتار رياي علمي‌ نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرت‌انگيز و موجب شُكر است:در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور، چنان حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور
#2رونِ مبود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوق‌العاده مي‌شد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانه‌يي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نمي‌كنند انانيت آن نيست ميزان حساسيت حس مي‌كنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نمي‌كنم مي‌ايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُه ‌بار تجربه كرده‌ام؛ بكه خوررفتارهاي ظالمانه آن‌ها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيده و با گفتن اين‌كه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسه‌هاي نفسم برآمده‌ام. هر بار نيز دانسته‌ام كه نفسم فاص به شدرك و شعور به‌طور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب داده است. در آن صورت نيز همواره گفته‌ام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عالفعل ار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بي‌تأمل، در نفسم خواهان لذتي پر غرور شدم؛ آن‌گاه ا. در با چنان سخت در مقابل خواسته‌ام ايستادند كه نه تنها آن خواسته‌ي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اين‌بار بعد از ماه رمّيت ر به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي ‌مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميان حُسن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه برآمد. در آنباقي ذاهل دنيا با حساسيت بي‌پايان‌شان كه ذره‌يي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر مي‌گويم كه ظلم آن‌ها واسطه اخلاص من گرديد.
‌رَبِّ اَعُوذُ بِكَ م مي‌شومَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ
(مؤمنون: ٩٨ - ٩٧)
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ ا او. آ وَ الإنْسَانِ وَ مِنْ شَرِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ آمين آمين آمين
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 227 —
لمعه بيست و سوم
رساله طبيعت
رساله نتايجانديشه كفرآميزي را كه ممكن است از طبيعت سربرآورد، از بين مي‌برد به شكلي كه هيچ‌گاه جان نگيرد؛ و سنگ زيرين كفر را زير و زبر مي‌كند.
تذكر
واقعيت مسيري كه منكران از طبيعيون طي مي‌كنند، در اين بيانيه تحت عنوان ٩ محال كه متضمن دتي فاق٩٠ محال مي‌باشد بيان مي‌گردد و نشان داده مي‌شود كه تا چه حد پليد و دور از خرد و خرافه مي‌باشد. چون محال‌هاي مذكور در رساله‌هاي ديگر تا حدو خود ريح داده شده است، در اين جا براي رعايت اختصار به برخي از موارد نپرداخته‌ايم. لذا در يك لحظه به ذهن متبادر مي‌شود "چگونه ممكن است اين فيلسوفان عقلگراي مشهور چنين خرافه آشكار و تا اين حد روشن را پذيرفته و در آن مسي93
ريق كنند؟"
آري، آن‌ها نتوانسته‌اند چهره دروني مسلك خويش را ببينند. حقيقت مسلك آن‌ها و لازمه و مقتضاي آن به عنوان خلاصه‌ي مذهب غيرمعقول،
دليل تأليف رساله حاضر مقابله يماني يف بي‌اساس حقايق ايمانيه و مقابله با هجوم به قرآن و آناني‌ست كه هرآن چه را عقل بي‌خرد قادر به درك آن نيست خرافه مي‌خوانند. حمله به قرآن خشم شديدي را در قلبم (قلمم) ايجاد كرد و موجب شد سيلي‌هاي محكم و شديدي بر ملحدان و مذاهب باطل آن‌ها وارد گرد حال منه شيوه رساله نور رعايت وقار و متانت و استفاده از سخن ملايم است.
كريه و ناپاك‌شان در ابتداي هر "محال" نوشته شده است و من حاضرم آن را براي لاجي اكه شبهه دارند با براهين كاملاً بديهي و قطعيِ مفصّل بيان و اثبات كنم.
— 228 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌قَالَتْ رُسُلُهُمْ اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ
(ابراهيم:١٠)
آيه كريمه ف و ابراستفهام انكاري اعلام مي‌دارد كه در خصوص حضرت حق شكي نمي‌توان داشت و نبايد داشت؛ و نشان مي‌دهد كه وجود و وحدانيت الهي در مرتبه بداهت است.
پيش از توضيح اين سرّ، تذكري بايد بدهيم:
در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديز با ديشه كفرآميز زندقه‌‌يي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان - كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود - و سمپاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمابا ميل خواهد زد!" در آن لحظه آيه كريمه مذكور وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي به من تفهيم كرد. از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه مي‌توانست سر اهل ضيق را به سنگ كوبد در نسخه عربي رساله نور نوشتم و در مطبعه يني گون در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي مي‌دانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت ست كم و اختصار بيان مي‌كرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بي‌ديني گسترش يافت و قدرت بيش‌تري گرفت. برهان ياد شده را ناچار به تركي بيان مي‌كنم. بخش‌ر تسليز آن برهان در رساله‌هاي ديگر به طور كامل توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا به اختصار نوشته مي‌شود. برهان‌هاي تقسيم بندي شده در رسايل ديگر در اين برهان تاحدودي ود. بره و هر كدام‌شان به منزله جزيي از اين برهان تلقي مي‌گردند.
— 229 —
مقدمه
اي انسان! بدان، واژه‌هايي هست كه از دهان انسان‌ها خارج مي‌شوند و بوي بي‌ديني مي‌دهند و اهل ايمان نا آگاهانه از آن‌ها استفاده مي‌كنند. سه مورد از مهم‌ترين آن‌ به مندر زير بيان مي‌كنيم.
اول:"اَوْجَدَتهُ الَاسبَابُ يعني اسباب اين شي را ايجاد مي‌كند.
دوم:تَشَكَّلَ بنَفسِهِ يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد، وجود مي‌يابد و به آخر مي‌رسد.
سوم:اِقتَضَتْه دنياَّبيعَهُ يعني طبيعي‌ست، به اقتضاي طبيعت وجود يافته است.
آري، موجودات هستند و هستي آن‌ها را نمي‌توان انكار كرد. هر موجودي نيز هنرمندانه و با حكمت به وجود مي‌آيد؛ به همين ترتيب موجودات چون قديم نيستند لاجرم حادث محسوب مي‌شوم:به حال اي ملحد! در‌باره اين موجود، مثلاً اين حيوان يا بايد بگويي اسباب عالم آن را ايجاد كرده است، يعني به واسطه اجتماع اسباب وجود يافته، يا اين‌كه به خ اين حد موجود شده است، يا به اقتضاي طبيعت يعني تحت تأثير طبيعت، هستي مي‌يابد و يا اين‌كه با قدرت قديري ذوالجلال ايجاد مي‌شود.
به لحاظ عقلي جز اين چهار راه، راه ديگري وجود ندارد. اگر سه را‌گردد،به يقين اثبات گردد كه محال و باطل و ممتنع و امكان ناپذير مي‌باشد، بالضروره و بالبداهه راه چهارم كه طريق وحدانيت است بي‌شك و شبهه‌‌يي اثبات مي‌گردد.
اما راه اول كه مي‌گه (وقاود مخلوقات و شكل گيري اشيا به واسطه اجتماع اسباب عالم صورت مي‌گيرد، از محالات فراواني كه در اين بحث وجود دارد فقط سه مورد آن را به شرح زير ذكر مي‌كنيم:
— 230 —
محال اول
در يك داروخانه صد در حاه حاوي مواد متفاوت با هم وجود دارد. فرض كنيم از داروهاي موجود در اين داروخانه مي‌خواهند معجوني ذي‌حيات تهيه كنند، يعني قرار است پادزهري عالي و در عين حال برخوردار از حيات هايي كها به وجود آيد. فرض كنيم آمديم و در آن داروخانه تعداد زيادي از آن معجون يا پادزهر ذي حيات را ديديم و هر كدام‌شان را مورد بررسي قرار داديم.
مي‌بينيم از هر كدام از شيشه‌ها به ميزاني خاص مثلاً به قدر دو دِرهَم واحد وزن، حضرتشته، به سنگيني سه گرم. م. از اين، سه چهار درهم از آن، شش هفت درهم از آن يكي و هكذا مقادير مختلفي از هر كدام برداشته شده است. مي‌دانيمرعايت يك شيشه مثلاً اگر يك درهم يا بيش‌تر يا كم‌تر اخذ شده باشد معجون داراي حيات نخواهد شد، يعني نمي‌تواند از حيثيت حيات برخوردار گردد. از هر شيشه ماده‌‌يي به دل رفت مشخص برداشته شده كه اگر ذره‌‌يي كم‌تر يا بيش‌تر شود پادزهر خاصيت خود را از دست مي‌دهد. تعداد شيشه‌ها بيش از پنجاه عدد است و از هر يك به ميزان مشخص و جداگانه‌‌يي دارو برداشته شده است.
آيا اصلاً امكان و احتمال دارد كه داروهاي اخيت بپراز شيشه‌ها كه به مقدارهاي مختلف بوده است، با واژگوني شيشه‌ها پس از واقعه‌‌يي عجيب يا هوايي توفاني و ريخته شدن محتويات‌شان به همان ميزان مورد نظر حاصل شده و داروها به خودي خود دور هم جمع شوند و معجونِ مورد نظر را به وجود ْمِه س آيا بي‌پايه‌تر، باطل‌تر و محال‌تر از اين، چيزي هست؟ حتي حمار اگر دچار خريتي مضاعف گردد و بعد انسان شود باز هم اين فكر را قبول نخواهد كرد و خواهد گريخت.
همه ذي حياتان هم‌چون مثال مذكور بي‌شك معجون يا تركيبي برخورداصلش بديات مي‌باشند. هر نباتي مانند پادزهري داراي حيات است كه از اجزا و مواد متعددي تشكيل شده و با ميزان و مقياسي بسيار دقيق از مواد اخذ شده تركيب گرديده است. همين گياه اگر بدليل حب نسبت داده شده و گفته شود "اسباب آن
— 231 —
را ايجاد كرده‌اند"، مانند همان معجوني كه ادعا شد با واژگوني شيشه‌هاي داروخانه وجود يافته است دور از عقل، محال ويد نهيخواهد بود.
نتيجه اين‌كه در داروخانه بزرگ عالم، مواد حياتي كه براساس قضا و قدر حكيم ازلي اخذ مي‌گردند با حكمتي لايتناهي و علمي بي‌پايان و اراده‌‌يي كه همه چيز را شامل مي‌شود مينبايد د وجود يابند. بيچاره‌‌يي كه خلقت را كار اسباب و طبايع و عناصر كلي مي‌داند كه نابينايند و ناشنوا و مانند سيل در جريان؛ مانند ديوانه‌‌يي‌ست كه بر اثر هذيان، مي‌گويد آن پادزهر عجيب به خودي خود از داخل شيشه‌ها بيرون آمده و وجود يافته اّسَالَ احمق‌تر از احمقي‌ست كه در حال مستي به سر مي‌برد. آري، كفرگويي مذكور در حقيقت هذياني احمقانه، نا‌بخردانه، و ابلهانه است.
محال دوم
اگر همه چيزها به جاي قدير ذوالجلالي كه واحد احد است به اسباب نسبت داده شوند بايدفته اسي از اسباب و عناصر عالم در وجود هر ذي حياتي دخالت كنند؛ در حالي كه در وجود مخلوق كوچكي چون پشه، اجتماع اسباب متباين و متضاد براي ايجاد نظمي كامل و ميزاني حساس و پيوندي تمام چنا مرتبه آشكاري‌ست كه اگر كسي به اندازه بال پشه داراي شعور باشد خواهد گفت: "اين محال و غير ممكن است."
آري، جسم بسيار كوچك پشه با بيش‌تر عناصر و اسباب عالم ميفش تاست و حتي فشرده و خلاصه عالم است. اگر خلقت پشه به قدير ازلي نسبت داده نشود، اسباب مادي همواره مي‌بايست در هستي آن حضور داشته باشند و حتي در درون جسم كوچكش باشند. مثلاً بايد وارد سلول چشم‌اش شوند كه نمونه كوچكي از جسم‌اش است، ز خلفاير سبب، مادي باشد بايد همراه و در درون مُسَبَّب باشد. حال در سلول چشمي كه بند انگشتان ظريف‌تر از سوزن دو پشه هم جا نمي‌گيرد، بايد قبول زنده
#كان و عناصر و طبايع عالم به طور مادي حضور دارند و با مهارت هم كار مي‌كنند. ابله‌ترين سوفسطايي هم از پذيرش چنين عقيده‌‌يي شرم مي‌كند.
— 232 —
محال سوم
براساس قاع سايه‌ي اَلْوَاحِدُ لايَصْدُرُ اِلّا عَنِ الْوَاحِدِ اگر موجودي داراي وحدت باشد بي‌ترديد از واحد صادر شده است. به ويژه اين‌كه آن موجود اگر از نظمي كامل و ميزاني دقيق برخوردار بوده و مظهر حياتي جامع باشد، به يقين مي‌توان دانسترا به ت‌هاي متعددي كه باعث اختلاف و كشمكش مي‌شوند در آفرينشش دخيل نبوده‌اند؛ بلكه خالقي بسيار قدرتمند و حكيم آن را آفريده است؛ اسباب طبيعي، بي‌حد و حصر، بي‌جان، جاهل، متجاوز، فاقد ادراك، نابينا، ناناي گذ آشفته‌اند و نابينايي و ناشنوايي‌شان در راه‌هاي مملو از امكانات بي‌شمار و به واسطه اجتماع و اختلاط فزوني مي‌يابد؛ با اين حال نسبت دادن موجود برخوردار از وحدت و انسجام و نظم به آن‌ها از پذيرش يك‌باره صد امر :هم‌چيز از عقل و خرد دورتر است.
قطع نظر از اين امر محال، اسباب مادي به واسطه مباشرت و تماس تأثير خود را مي‌گذارند؛ در حالي كه تماس اسباب طبيعي با ظاهر موجودات ذي حيات صورت مي‌گيرد، اما به روشني مشاهده مي‌كنيم باطن ذي حيا يا كم براي اسباب مادي قابل دسترسي و تماس نيست، بسيار منظم‌تر، لطيف‌تر و از نظر صُنع، كامل‌تر از ظاهر آن‌ها مي‌باشد. موجودات بسيار كوچك يا حيوانات كوچكي كه اسباب مادي با تمام ابزار و وسايل‌شان حياتا وجه قادر به تصرف در باطن آن‌ها نيستند، و با ظاهر آن‌ها نيز تماس كاملي نمي‌توانند داشته باشند؛ گاه از نظر صُنع بيش از مخلوقات بزرگ شگفتي آفرين‌اند و از نظر آفرينش داراي صورتي بديع هستند؛ نسبت دادن آن‌هاره و سباب كور و ناشنوا و متضاد با هم، اسباب بزرگ و دور و بي‌جان و جاهل و عظيم، فقط در صورتي امكان پذير است كه فرد، صد درجه نابينا و ناشنوا باشد.
كلمه دوم:تَشَكَّلَ بِنَفْسِهِ؛ يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد. اين عبارت نيز محالات فراواني دارد يق دقيهات متعددي باطل و محال است، به عنوان نمونه سه مورد از محالاتش را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 233 —
محال اول
اي منكر معاند! منيّت چنان موجب حماقت تو شده است كه سفارش مي‌كني صد امر محال را به يك‌باره بپذيرند. ت اهلد هستي نه ماده‌‌يي بسيط و بي‌روح و بي‌تغيير. مدام در حال تجدد و نو شدني؛ هم‌چون ماشيني منظم و دقيق يا مانند كاخي فوق‌العاده كه همواره در تحول است. ذرات هميشه در وجود تو در حال كارند. وجود تو مخصوصاً در مناسبات مربوط به رزق و بهه اسبادر ارتباط با بقاي نوعي با كائنات مرتبط است و داد و ستد دارد. ذرات فعال در وجود تو براي جلوگيري از تخريب اين مناسبت و براي ممانعت از نابودي اين ارتباط دقت مي‌كنند و با احتياط كامل گام بر مي‌دارند. گويي نظر بر تمام كائنات دارند د ديد.بات تو را در سراسر كائنات مشاهده كرده و خود را با آن تنظيم و هماهنگ مي‌كنند. تو با حواس ظاهري و باطني خويش و نسبت به وضعيت فوق‌العاده ذرات وجودي‌ات استفاده مي‌كني.
تو اگر ذرات موجود در وجودت را مأمورش جان كي نداني كه براساس قانون قدير ازلي حركت مي‌كنند و اگر قبول نداشته باشي كه لشكر يا نوك قلم تقدير او (هر ذره نوك يك قلم) يا نقطه‌هاي قلم قدرت اويند (هر ذره يك نقطه)، در آن صورت هر ذرّه‌ي فعّال مثلاً در چشم تو هي را نان چشمي داشته باشد كه اولاً بتواند هر سوي پيكر جسماني‌ات را ببيند، در ثاني سراسر كائنات را كه با آن در ارتباط هستي زير نظر داشته باشد و گذشته و آينده و نسل ورغ از سرچشمه عناصر وجودي و منبع و معدن رزق و روزي‌ات را بداند و بشناسد و به اندازه صد نابغه عقل و خرد داشته باشد. قائل شدن علم و شعوري صد برابر بيش‌تر از آن‌چه افلاطون داشت براي ذرات وجودي هم‌چون تويي كه بهره‌‌يي ولو اندك از عقل ندارد، ديان در و كاري عبث است.
محال دوم
وجود تو به كاخي با عظمت مي‌ماند با هزار گنبد؛ سنگ‌ها در هر گنبد، بي‌ستون، سر بر شانه هم نهاده، معلق‌اند. وجود تو البته از اين كاخ هزاران بار
— 234 —
عجيب‌تر اسهمبستگا سراي وجود تو دائماً در كمال دقت و نظم نو مي‌شود. قطع نظر از روح كه امر بسيار فوق‌العاده‌‌يي‌ست و قلب و لطايف معنوي، هر يك از اعضاي بدنت در ويدوجنه‌‌يي با گنبدي زيبا‌ست. ذرات مانند سنگ‌هاي به كار رفته در گنبد، در كمال هماهنگي و تناسب در كنار هم، بنايي فوق‌العاده، هنري شگفت انگيز و معجزات قدرتمندانه‌‌يي چون چشم و زبان را بهه اين مي‌گذارند.
در صورتي كه هريك از اين ذرات، مأمور فرمانبر گرداننده اين عالم نباشند، هر ذره مي‌بايست حاكم مطلق و در عين حال محكوم مطلق همه ذرات بدن باشد؛ بايد شبيه تك تك آن‌ها بوده و در عين حال ازنك تو اكميت بايد با آن‌ها تضاد داشته باشد. هم‌‌چنين مي‌بايست مصدر و منبع اكثر صفاتي باشد كه مختص واجب الوجود است، نيز كاملاً مقيد و در عين حال كاملاًمين انباشد؛ نسبت دادن مصنوع واحد و منظمي كه براساس سرّ وحدت تنها مي‌تواند اثر يك واحد احد باشد، به ذرات بي‌شمار، مطلبي‌ست كه اگر كسي اندك بهره‌ بعضاً شعور برده باشد درك خواهد كرد محالي آشكار و روشن مي‌باشد.
محال سوم
وجود تو اگر با قلم قدير ازلي كه واحد احد است مكتوب نشود و تابع و منسوب اسباب و طبيعت باشد، لازم مي‌آيد قالب‌هاي طبيعتكساني سلول‌هاي وجودت گرفته تا هزاران شي‌ مركب - مانند دايره‌هاي تو‌ در ‌تو - وجود داشته باشد. زيرا مثلاً همين كتابي كه در دست داريد اگر مكتوب باشد، قلمي واحد همه آن را با استناد به علم كاتبو مأخود نوشت؛ اما اگر مكتوب نباشد و به قلم او سپرده نشود و بگويند خود به خودي به وجود آمده است يا آن را به طبيعت نسبت دهند، در آن صورت مانند كتاب چاپ شده، براي هر د. شخصلمي فلزي لازم است تا منتشر گردد. همان طور كه در چاپخانه به تعداد حروف، قالب‌هاي فلزي وجود دارد و به واسطه آن‌هاست كه حروف در كتاب موجود مي‌شوند؛ در آن صورت در مقابل ند، نم قلم، به تعداد حروف بايد قلم‌ها وجود داشته باشد. ممكن است در بين حروف، درون حرف بزرگي با قلمي ريز صفحه‌‌يي با خطي ريز نگاشته شود - كما اين‌كه چنين مواردي پيش مي‌آيد - در اين
— 235 —
صورت كه اسرفي، هزاران قلم لازم است. اگر (مخلوق مورد نظر) مانند جسم تو داراي وضعيتي منظم و تو‌‌ در‌ تو باشد. مي‌بايست در هر دايره براي هر جزيي به تعداد همه مركب‌ها قالب داشته باشيم؛ بنابراين اگر اين مطلب ر پايه‌ه صدها بار محال است، ممكن بداني، مي‌بايست حروف فلزي هنرمندانه و منظم و قالب‌ها و قلم‌هاي دقيق را، باز هم به قلم واحدي واگذار كرد؛ در غير اين صورت براي ساختن يعني ، قالب‌ها و حروف فلزي مورد نياز، به تعداد خودشان قلم و قالب و حروف لازم خواهد بود، زيرا آن‌ها هم مصنوعات ساخته شده و منظمي هستند؛ و هكذا تسلسل به همين شكل ادامه خواهد يافت.
ايزحمت قنيز درياب! چنين انديشه‌‌يي به تعداد ذرات وجودت با محالات و مسايل بيهوده آميخته است. اي انكار كننده معاند! شرم كن و دست از اين گمراهي بردار.
كلمه سوم:ت. و وتْهُ الطَّبِيعَةُ، يعني اقتضاي طبيعت است، طبيعت به وجود مي‌آورد. اين حُكم محال‌هاي فراواني دارد كه به عنوان نمونه سه مورد آن را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
محال اول
اگر صنعت و ايجاد بصيرانه و حكيمانه‌‌يي كه در موجوداتنان منصاً ذي حيات مشاهده مي‌شود به قلم تقدير و قدرت شمس ازلي نسبت داده نشود، و آن را از طبيعت و قدرت كور و كر و فاقد انديشه بدانيم طبيعت بايد براي نع و د در هر چيز، ماشين‌ها و چاپخانه‌هاي معنوي بي‌شماري داشته باشد، يا در هر چيز، قدرت و حكمتي قرار دهد كه قادر به خلق و اداره كائنات باشد. جلوه‌ها ويژه تاب خورشيد در قطعات كوچك آبگينه بر روي زمين يا در قطره‌ها ديده مي‌شود، اگر اين خورشيدهاي كوچك مثالي كه با انعكاس به وجود آمده‌اند تنها به خورشيد اصلي موجود در آسمان نسبت داده نشوند بايد در خرده شيزعماي كي كه به اندازه سر يك كبريت هم نيست، وجود خارجي خورشيدي طبيعي، فطري، در ظاهر كوچك اما به لحاظ معنا بزرگ و عميق، و داراي ويژگي‌هاي مربوطه را
— 236 —
بپذيريم و ناچار قبول كنيم كه به تعداد ذرات تشكيل ددي آن يشه‌ها، خورشيدهاي طبيعي وجود دارد. درست مانند همين مثال، اگر موجودات و ذي حياتان را مستقيماً به تجلي اسماي شمس ازلي نسبت ندهيم، در هر موجود مخصوصاً در هر ذي حياتي بايد طبيعحسين (رويي داراي قدرت و اراده بي‌پايان و علم و حكمتي لايتناهي وجود داشته باشد كه در حقيقت به معني پذيرش وجود پروردگاري در آن‌هاست. اين طرز تلقي باطل‌ترين محالات و بي‌پايه‌ترين فكر در عالم است. كسي كه صُنع خالق كائنات را به طبيعتي موهوم، بي‌اهممي ‌عاي‌ادراك نسبت مي‌دهد نشان مي‌دهد كه از حيوان صد بار حيوان‌تر و بي‌ادراك‌تراست.
محال دوم
اگر موجودات كاملاً متوازن و با نظمي را كه براساس حكمت و صُنع آفريده شده‌اند به قديري لايتناهي و ذاتي حكيم نسبت ندهذاتي بيجاد آن‌ها را از طبيعت بدانيم، طبيعت بايد در هر تكه خاكي، ماشين‌ها و مطبعه‌هايي به تعداد تمام چاپخانه‌ها و كارخانه‌هاي اروپا داشته باشد؛ تا اين كه آن تكه خاك بتواند منشأ و محل رشد و نمو گل‌ها و ميوه‌ها گردد، زيرا ب به صمشاهده مي‌شود همه گل‌هايي كه دانه‌هايشان به نوبت در گلدان نهاده مي‌شود شكل و شمايلي كاملاً متفاوت از يك‌ديگر مي‌يابند. اگر (آفرينش موجودات را) به قدير ذوالجلال نسبت ندهيم در هر گلدان و براي هر گل، بايد ماشيني طبيعي، معنوي و جداگاپو افارك ببينيم؛ در غير اين صورت گلي به وجود نمي‌آيد، زيرا ماده دانه‌ها نيز مانند نطفه‌ها و تخم‌ها يكي‌ست، يعني، عبارت است از مخلوطي بي‌شكل و نامنظم و خمير مي‌دا از هيدروژن و اكسيژن و كربن و ازت، و از طرف ديگر چون هوا، آب، حرارت، و نور، بسيط و بي‌ادراك‌اند و در برابر هر چيز چون سيل جريان مي‌يابند،ليكن دآن‌كه گل‌هاي بي‌شماري وجود يابند و جداگانه و منظم و هنرمندانه سر از خاك برآورند بالبداهه و بالضروره بايد در خاكي كه در آن كاسه يا گلدان است به لحاظ معنا به قدر اروپا، مطبعه‌ها و كارخانه‌هاامان، وي و در مقياسي كوچك وجود داشته باشد تا اين مقدار پارچه ذي حيات و منسوجاتي با هزاران نقش تهيه گردد.
— 237 —
حال، ميزان انحراف انديشه كفرآوالقرنيعيون از دايره عقل را خود قياس كن و احمق‌هاي سرخوش به ظاهر انسان را ببين كه گمان كرده‌اند طبيعت آفريننده است. اينان ادعا مي‌كنند دانا و خردمندند، و تو ببين كه تا چه حد از عقل و دانش دورند و انديشه‌‌يي بي‌پايه، ممتنع و غيرممكن را مسلك خويبَاقِي داده‌اند، بر آن‌ها ريشخند بزن و بر رويشان خدو انداز.
اگر بگويي:در صورتي كه خلقت موجودات به طبيعت نسبت داده شود چنين محال‌هاي عجيبي حاصل مي‌گردد ر اسپااتي در حد امتناع رخ مي‌نمايد، حال اگر به ذات احد و صمد نسبت داده شود مشكلات مزبور چگونه از ميان مي‌رود؟ و امتناعي صعب چگونه به وجوبي سهل تبديل مي‌شود؟
پاسخ:در اولين مورد محال هم‌چنان كه ديديم جلوه ان‌دهد.
خورشيد با كمال سهولت و بدون مشقت، فيض و تأثيرش را از كوچك‌ترين ذره جامد گرفته تا سطح دريايي بزرگ، با خورشيدهاي مثالي و در غايت سهولت نشان داد؛ حال اگر ارتباط جلوه انعكاسي مزبور با خورشيد قطع شود در آن صورت بايد بپذيريم كه وجود خارجي خورشيانه‌ي ي و بالذات در هر ذره كوچك، با صعوبتي در حد امتناع امكان‌پذير است؛ به همين ترتيب اگر وجود هر موجودي مستقيماً به ذات احد و صمد نسبت داده شود، سهولتي در حد وجوب، با آساني و با انتساب و تجلي، و چشيات هر موجود را برايش تأمين مي‌كند. اين نسبت اگر قطع شود و آن مأموريت اگر رها گردد و هر موجودي به خود يا طبيعت نسبت داده شود، با صدها هزار مشكل و سختي در حد امتناع مي‌بايست پذيرفتو از ح به جانداري چون پشه كه خلاصه‌‌يي از عالم هستي‌ست حيات بخشيده و ماشين فوق‌العاده وجودش را به كار انداخته طبيعت كوري‌ست كه از قدرت و حكمت برخوردار مي‌باشد و كائنات را خلق كرده و اداره مي‌كند. اين نيز نه يك بار ك كه دران بار محال است.
نتيجه:هم‌چنان‌كه قائل شدن شريك براي ذات واجب الوجود، ممتنع و محال است؛ قبول مداخله ديگران در ربوبيت او و ايجاد اشيا نيز مانند شريك ذات، ممتنع و محال است.
— 238 —
همان‌طور كه مشكلات محال دوم در رساله‌هاي متعدد اثبات شده به رويگر وجود همه چيزها به واحد احد نسبت داده شود، آفرينش همه آن‌ها چون خلق تنها يك چيز، سهل و آسان خواهد بود، اما اگر به اسباب و طبيعت نسبت داده شود، خلقت فقط يك چيز، مانند آفرينش همه موجودات دشوار خواهدي كوچكين مطلب با براهين متعدد و قطعي به اثبات رسيده است. خلاصه يكي از برهان‌ها اين است: اگر كسي به لحاظ نظامي يا مأموريت به پادشاه انتساب يابد به موجب توان و قدرت حاصل از آن قادر به انجام كارهايي مي‌شود كه صد هزار بار از ر با كخصي‌اش بيش‌تر است و حتي ممكن است به نام پادشاه متبوع‌اش، پادشاه ديگري را به اسارت در آورد، زيرا قدرت و امكانات مورد نياز كارهايي كه مي‌كند و آثاري كه به جا مي‌گذارد از خودش نيست و اجباري هم نيست كه از خودش باشد. به سبب انتساب مذكور است كه خززير اسدشاهي و لشكر سلطان كه نقطه اتكاي او مي‌باشد حامل آن قدرت و جهازات است. پس كارهايي كه آن فرد انجام مي‌دهد مي‌تواند شاهانه بوده و آثاري كه از خود به جا مي‌گذارد، مي‌تواند مانند كار يك لشكر تأثيرات بزرگ داشته باشد؛ همان بعدهاه مور با مأموريتي كه داشت توانست كاخ فرعون را خراب كند و پشه به دليل انتسابش (به خداوند) نمرود را به درك واصل مي‌كند. با همين انتساب است كه دانه درخت كاج كه به اندازه دانه يگري آست، همه لوازم مورد نياز درخت كاج را تأمين مي‌كند.
آري اگر انتساب مطرح باشد دانه از قَدَر الهي دستور مي‌گيرد و مظهر امور خارق‌العاده‌‌يي مي‌گردد. اگر در انتساب فوق، انق پيشه‌صل شود خلقت آن دانه بيش از آفرينش درخت بزرگ كاج نيازمند جهازات، قدرت، و صنعت خواهد بود، زيرا درخت كاج در كوهستان كه اثر مجسم قدرت است با تمام اعضا و جهازات بايد در درخت معنويل مي‌گ در دانه كه اثر قدر الهي‌ست موجود باشد. چرا كه كارخانه توليد كننده آن درخت بزرگ همين دانه است. درخت مقدر در دانه به واسطه قدرت (الهي) در خارج ظهور مي‌يابد و صورت جسمانيِلهَ اكاج حاصل مي‌گردد.
حال اگر اين انتساب قطع شود و مأموريت آن فرد به پايان برسد، مجبور است ملزومات كارهايي كه مي‌خواهد انجام دهد و قدرت لازم براي آن را خود داشته باشد؛ در اين صورت به ميزان قدرت اندك و مهمات مختصرش خواهد
— 239 —
توانست كاري كرده كارهايي را كه در وضعيت نخست با سهولت تمام به انجام مي‌رساند، حالا اگر از او بخواهند انجام دهد، لازم است از قدرت لشكري بزرگ برخوردار باشد و كارخانه اسلحه سازي سلطان را با خود حملرشيد‌سدلقك‌هايي كه براي خنداندن ديگران داستان‌ها و افسانه‌هاي عجيب نقل مي‌كنند نيز از تصور اين مطلب شرم مي‌كنند.
نتيجه: نسبت دادن هر موجودي به واجب الوجود داراي سهولتي در حد وجوب است، اما نسبت دادن بهنده شو مشكلاتي در حد امتناع دارد و از دايره عقل بيرون است.
محال سوم
دو مثال را كه در توضيح اين مطلب در رساله‌هاي ديگر آمده است، اين‌جا بيان مي‌كنيم:
مثال اول:فردي بدوي وارد كاخي مي‌شود شويم صحرايي برهوت ساخته شده و با تمام آثار مدنيت تزيين گرديده است؛ نگاه مي‌كند؛ هزاران اشياي منظم و زيبا را در آن‌جا مي‌بيند، و بر اثر وحشت و حماكه نوعي مي‌شود كسي از بيرون مداخله‌‌يي نداشته و يكي از اشياي داخل كاخ موجب پيدايش و ايجاد آن و تمام وسايلش شده است. به هر چيز كه نگاه مي‌كند عقل حيرت زده‌اش نمي‌پذيرد كه آن چيز سازنده همه اين‌ها باشد. آن‌گاه دفترچه‌‌يي را ميه مي‌شكه برنامه سازماني، فهرست اموال و مقررات مديريت كاخ در آن نوشته شده است. دفترچه نيز چنان بي‌دست و بي‌چشم و بي‌ابزار است كه مانند اشياي ديگر نمي‌تواند موجد و تزيين كننده كاخ باشد، اما او درمانده و نيت احدفترچه را كه مي‌تواند عنوان قوانين علمي را نيز داشته باشد، نسبت به مجموع اشياي ديگر مناسب‌تر مي‌بيند و مي‌گويد: "همين دفترچه است كه كاخ را ايجادسلك‌هاو وسايل داخلش را تنظيم و تزيين نموده و هر چيز را سر جاي خود گذاشته است." و به اين ترتيب حيرت خود را مبدل به هذيان بي‌خردان و سرخوشان مي‌كند.
درست مانند همين مثال، انساني بدوي كه از انديشه طبيعيون جانبداريب، عقلمي‌كند و ره به سوي انكار الوهيت دارد، وارد كاخ اين عالم مي‌شود كه كامل‌تر و منظم‌تر از كاخ مثالي‌ست و همه جوانبش مملو از حكمت‌هاي اعجازآميز است. بي‌آن كه بينديشد اين عالم اثر صُنع ذات واجب الوجودنور، حه خارج از دايره ممكنات مي‌باشد، و با اِعراض از حق، با مجموعه‌‌يي از قوانين و عادات الهي كه به خطا و اشتباه نام "طبيعت" بر آن نهاده‌اند و خلاصه‌‌يي از آفرينش ربّاني‌ست مواجه مي‌شود؛ طبيعتي كه درذ شده ممكنات در حكم لوحي براي نوشتن و پاك كردن‌هاي مقدرات الهي‌ست، طبيعتي كه به مثابه دفتري براي ثبت تغيير و تبديل قوانين قدرتمندانه الهي و اجراي آن‌ها‌ست. مي‌انديشد:"حال كه اين چيزه سپردهمند علتي هستند؛ هيچ چيز مناسبت‌تر از اين دفتر (طبيعت) به نظر نمي‌رسد. گرچه عقل به هيچ وجه نمي‌پذيرد دفتري چنين بي‌چشم و ناتوان و بي‌ادراك از پس خلقتي كه كار ربوبيت مطلق است و اقتضاي قدرتي بي‌حد و حصر را دارد هجوم اما از آن‌جا كه من صانع قديم را قبول ندارم مناسب‌تر اين است كه بگويم همين دفتر (طبيعت) همه چيز را خلق كرده و مي‌كند."
ما نيز مي‌گوييم: اي احمقِ سرخوشي كه درس حماقت از احمق الحمقاء گرفته‌يي! سر از باتلاق طبيعتلله گف كن، پشت سرت را ببين، و بر صانع ذوالجلالي نظر كن كه همه موجودات از ذرات تا سيارات با زبان‌هاي گوناگون بر وجودش شهادت مي‌دهند و به او اشاره دارند؛ جلوه‌ي نقاش ازلي را ببين كه كاخ عالم را آفريد و برنامه آن را در دفتري (طبيعت) نوشت؛ به فرن صدمهظر كن، قرآنش را بشنو... و خود را از هذيان‌ها نجات ده!
مثال دوم:فردي بدوي وارد محوطه يك پادگان مي‌شود. حركات منظم نظامياني را مي‌بيند كه دسته جمعي در حال آموزشند. با حركت يك نفر؛ يك گروهان، يك گردان و يك هنگ بر مي‌خيزد، مي‌نشيند و بعد به رارمي:مفتد. مي‌بيند كه با دستور آتش يك نفر، همه آن‌ها شروع به تيراندازي مي‌كنند. او با عقل بدوي و عقب مانده‌اش نمي‌تواند معني دستورات فرمانده رمادام راساس نظام حكومتي و قوانين پادشاهي صورت مي‌گيرد، بفهمد؛ لذا آن را انكار مي‌كند و چنين تخيل مي‌كند كه سربازان با طنابي به هم ديگر بسته شده‌اند. به طناب
— 240 —
بِى
يعني پروردگارم ادب را به صورت زيبايي بر من احسان كرده است؛ مرا ادب كرده است. آري، كسي كه در سيره نبوي دقت كند و از سنت سَنيّه آگاه باشد قطعاً در مي‌يابد كه حضرت حق انواع ادب را در وجود حبيب خود جمع كرده است. ترك‌كننده سنت سه، و باو ادب را ترك مي‌كند، و مصداق "بي‌ادب محروم باشد از لطف رب" مي‌شود و دچار بي‌ادبي خسران باري مي‌گردد.
سؤال:ادب در برابر علام الغيوبي كه هر چيز را مي‌داند و مي‌بيند و هيچ‌چيز را نمي‌توان از او پنهان كرد چگونه است؟ حالاتي را كه موي هفدهساري‌ست نمي‌توان از او مخفي كرد. نوعي از ادب تستر است، يعني پوشاندن آن چيزهايي‌ست كه موجب كراهت مي‌شود. آيا مي‌توان در برابر علام الغيوب چيزي را پوشاند؟
— 241 —
خيالي‌اش مي‌انديشد كه چه الضُّرق‌العاده است و متحير مي‌شود، سپس مي‌رود و در آدينه‌‌يي وارد مسجد بزرگي مانند اياصوفيا مي‌شود. مي‌بيند جماعت مسلمان با صداي يك نفر بر مي‌خيزند، خم مي‌شوند، سجده ميه تاكنو مي‌نشينند. چون از شريعت - كه عبارت است از مجموع قوانين آسماني - و از دستورات معنوي صاحب شريعت چيزي نمي‌داند، خيال مي‌كند نمازگزاران با طناب و پيونديز حقايبه يك‌ديگر متصل‌اند و اين طناب عجيب آن‌ها را به بند كشيده و به دلخواه خود به حركت در مي‌آورد. آن‌گاه با چنين انديشه مسخره‌‌يي كه وحشي‌ترين جانوران به صورت انسان را نيز به خنده وا مي‌دارد خارج مي‌شود و مي‌رود.
آري، درست مامي‌شودن مثال، منكري طبيعت گرا كه وحشت محض است به اين عالم كه پادگان باعظمت لشكريان بي‌شمار سلطان ازل و ابد مي‌باشد، و اين كائنات كه مسجد زيباي آن معبود ازلي‌ست، وارد مي‌شود. هر يك از قوانين معنوي نظام كائن و كساكه از حكمت آن سلطان ازلي سرچشمه مي‌گيرد، مادي تصور مي‌كند و با خيال اين‌كه هر يك از احكام و دستورات معنوي و قوانين اعتباري سلطنت ربوبي و شريعت فطري و كبراي آن معبود ازلي كه داراي وجود علمي‌ست، موجوداتي خارجي و ماپست و باشند، به جاي قدرت الهي درصدد اقامه همان قوانيني بر مي‌آيد كه ريشه در آن علم و كلام دارند و صرفاً داراي وجود علمي مي‌باشند، آن‌گاه امر ايجاد را به آن‌ها نسبت مي‌دهد و نام "طبيعت" بر آن‌ها مي‌گذارد و قوّتي را كه جلوه‌‌يي از قدرت ربّاني‌ست "قديرودش زي مي‌كند. وحشت چنين مطلبي هزار بار بيش‌تر از آن چيزي‌ست كه در مثال مذكور بود.
نتيجه اول:براي امر موهوم و دور از حقيقتي كه طبيعيون "طبيعت" مي‌نامند، اگر حقيقت خارجي قائل شويم نهايتاً مي‌تايوب (ُنع خالق باشد نه اين كه آن را صانع بدانيم. نقش است نه نقاش. حُكم است نه حاكم. شريعتي فطري‌ست نه شارع. پرده عزتي‌ست مخلوق، نمي‌تواند خالق باشد. فطرتي منفعل است نمي‌تواند فاعلي فاطر باشد. قانون است نه قدرت، نمي‌تواند قادر باشدحدودي ر و مقياس است نمي‌تواند مصدر واقع شود.
نتيجه دوم:موجودات هستند و چنان‌كه در ابتداي يادداشت شانزدهم بيان
— 242 —
شد به تقسيم عقلي براي هستي موجودات جز چهار راه متصور نيست. از چهار قسم مذكبا مقالان سه مورد و هر مورد با سه امرِ محال ظاهر به صورت قطعي اثبات گرديد. البته قسم چهارم نيز كه راه وحدت بود بالضروره و بالبداهه اثبات مي‌گردد. آيه
اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِيه شودَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ
در ارتباط با راه چهارم، بي‌هيچ شك و شبهه‌‌يي و به يقين الوهيت ذات واجب الوجود را نشان مي‌دهد و مشخص مي‌كند كه همه چيز به طور مستقيم از يد قدرت او صادر مي‌شود و آسمان‌ها و زمين د محبت تصرف اويند.
اي بيچاره‌ي اسباب پرست و عبادت كننده طبيعت! مادام كه طبيعتِ هر چيز مانند خود آن چيز، مخلوق است، زيرا به وجود آمده و حادث مي‌باشد؛ و علت ظاهري آن نيز مانند هر معلولي، مصنوع است؛ و وجود هر چيز نيازمند ابزار وابد مقت بسيار زيادي‌ست؛ پس قدير مطلقي هست كه طبيعت و علت مذكور را مي‌آفريند؛ و او چه نيازي دارد كه وسايل عاجز را در ربوبيت و آفرينش، شريك خود. مسؤند؟ حاشا! او علت و معلول را مستقيماً و همراه با هم مي‌آفريند و براي ظهور جلوه‌هاي اسماء و حكمت خود، با ترتيب و تنظيمي، مقارنت و سببيتي ظاهري به اشيا مي‌دهد و اسباب و طبيعت را پرده و حجاب قدرت خويش مي‌كندود كه جع قصورها و نامهرباني‌ها و نواقص ظاهري شوند و عزت او مخدوش نگردد.
آيا اين ساده‌تر است كه يك ساعت ساز، چرخ دنده‌هاي ساعتي را بسازد و آن‌ها را تنظيم كند يا اين‌كه دسآنان كگفت انگيزي در داخل چرخ دنده‌ها تعبيه كند و بعد، ساختن ساعت را به دستگاه بي‌جان مزبور بسپارد؟ آيا اين خارج از دايره امكان نيست؟ به عقل بي‌انصافت رجوع كن، خود قضاوت نما؛ يا مثلاً كاتم. بعضب و كاغذ و قلم مي‌آورد؛ آيا اين ساده‌تر است كه خود با وسايل مذكور كتابي بنويسد يا اين‌كه با مشقت و سختي بيش‌تر دستگاهي براي نوشتن بسازد كه مخصوص همان كتاب باشد و بعد به دستگاه فاقد ادراك بگويد "حالا تو بنويس" و خودش هم دخالتي نكند؟ كداي‌كند،‌تر است؟ آيا صدبار مشكل‌تر از نوشتن نيست؟
اگربگويي: آري، ايجاد دستگاهي كه كتاب مي‌نويسد صدبار دشوارتر از آن كتاب
— 243 —
است؛ اما در دستگاه مذكور از اين نظر كه واسطه نگارش نسخه‌هاي متعدد كتاب مي‌شود احتمالا سهولتي وديدم كرد.
در پاسخ بايد گفت:نقاش ازلي با قدرت لايتناهي خود تجليات بي‌نهايت اسمايش را همواره نو مي‌كند تا در اشكال مختلف به ظهور برساند، لذا تَشخُّص و صورت‌هاي خاص اشيا را به نحوي خلق كردهانجام ه هيچ مكتوب صمداني و هيچ كتاب ربّاني هم‌چون كتاب‌هاي ديگر نمي‌باشد. براي افاده معاني جداگانه مي‌بايست صورت‌هاي جداگانه‌‌يي در كار باشد. اگر چشم داشته باشي به سيماي انسان بنگر و ببين كه از زمان حضرت آدم (ع) تاكنون و بلكه تا ابد، اين چهره كوچك مسببا كه اعضاي اصلي آن مشابه اعضاي اصلي چهره‌هاي ديگر است اما هر چهره نسبت به چهره‌هاي ديگر قطعاً علامت و ويژگي خاصي دارد. اين است كه هر چهره كتاب جداگانه‌‌يي‌ست. ليكن تنظيم صُنع، مستلزم نگارش و تأليف و ترتيب جداگانه‌‌يي‌ست و براي تأمين مواد لاش كافيرار دادن آن در جاي مناسب و درج هر چيز مورد نياز براي وجود، دستگاه كاملاً جداگانه‌‌يي لازم است. اگر بر فرض محال طبيعت را يك مطبعه بدانيم؛ تنظيم امور انتشبود خوي قرار دادن انتظام معّينش در قالب، از مسايل اصلي يك چاپخانه خواهد بود؛ حال ايجاد مواد موجود در بدن ذي حياتان كه صدبار مشكل‌تر از ايجاد نظم و قالب بندي معين در مطبعه است، و جمع آوري اين مواد از نقاط عَيْعالم با ميزاني مخصوص و سر و سامان دادن منظم به آن‌ها و در اختيار مطبعه قرار دادنشان باز هم نيازمند قدرت و اراده قدير مطلقي خواهد بود كه آن مطبعه را ايجاد كرده است؛ به اين ترتيب احتمال و فرض مط به شكدن طبيعت كاملاً بي‌معنا و بيهوده است.
صانع ذوالجلال و قادر كل شي مانند آن‌چه در مثال كتاب و ساعت بود، اسباب را خلق كرد، مسببات را نيز خلق مي‌كند. او با حكمت خويشه نمي‌ت را به اسباب پيوند مي‌دهد. جلوه‌‌يي از شريعت فطري كبراي الهي را كه عبارت است از قوانين عادة الله - براي تنظيم حركات كائنات - تعيين كرده؛ و در مقابل آن جلوه در اشياء، طبيعت اشيا را فقط به عنوان آينه و معكسي، با اراده‌ي خويش تعيين كرده اسنند ايجهي از طبيعت مزبور را كه مظهر وجود خارجي‌ست با قدرت خويش ايجاد كرد و اشيا را در متن طبيعت آفريد و در يك‌ديگر آميخت. آيا
— 244 —
پذيرش اين حقيقت كه كاملاً معقول و نتيجه براهين بي‌شمار است، آسان است (در حد وجوب لازم نيست؟)، يا اين‌كهه نام‌م ماده بي‌جان، بي‌ادراك، مخلوق، مصنوع، و بسيطي كه شما سبب و طبيعت مي‌ناميد، همه جهازات و وسايل بي‌شمار و مورد نياز براي هستي موجودات را در اختيارشان مي‌گذارد و از آنتدريس ‌خواهد كارهاي حكيمانه و بصيرانه را خود انجام ‌دهند؟ آيا اين امر ممتنع و خارج از دايره امكان نيست؟ مطلب را به انصاف عقل بي‌انصاف تو ارجاع مي‌دهيم.
طبيعت پرست و منكري ‌از ي‌گويد:حال كه مرا به انصاف مي‌خواني بايد بگويم: اعتراف مي‌كنم راه خطايي كه تاكنون طي كرده‌ايم، مسلكي بوده است بي‌نهايت پست، و صدبار محال و زيان‌بار. كسي كه از حداقل شعور بهره مند باشد با نظر به تحقيقات سابق شما در مي‌يابد كه نسبت دادن وجود به اسباب و طبيعت امري ممتنع و محال بوده و نسبت مستقيم هر چيز به واجب الوجود واجب و ضروري‌ست، لذا با گفتن اَلْحَمدُللهِ عَلَي الايمان ايمان مي‌آورم.
شبهه اول:خالق بودن حضرت حق را قبول مي‌كنم، اما پذيرفتن اين‌كه برلجِنَّاب جزيي در ايجاد چيزهاي بي‌اهميت دخالت دارند و مدح و ثناي آن‌ها چه ضرري مي‌تواند براي سلطنت ربوبي داشته باشد؟ مگر ممكن است سلطنت (حق) دچار نقصان گردد؟
پاسخ:هم چنان كه در برخي رساله‌ها به طور قطعي اثبات كرده‌ايم شأن حاكميت طرد مداخله است. انه پارين حاكم يا مأمور نيز دخالت حتي پسرش را در قلمرو حكومتي خود نمي‌پذيرد. برخي پادشاهان ديندار (با اين‌كه خليفه بوده‌اند) فرزندان بي‌گناهشان را با توهم مداخله در حاكميت به قتل مي‌رسانده‌اند. اين‌ها نشان مي‌دهد كه "قانون رد مداخله" تا چه حد حكمي اساسي در حاكميت است. از وجود دو مدير در يك ناحيه بگيريد تا وجود دو پادشاه در يك كشور، استقلال در حاكميت، "قانون منع اشتراك" را اقتضا دارد؛ اين قاعده با هرج و مرج‌هاي فراوان قدرت خود را در تاريخ بشر نشان داده است.اموش ش‌يي از حاكميت و آمريت را در انسان‌هاي درمانده و نيازمند ياري ببين كه چگونه با مداخله سر ناسازگاري دارد و دخالت ديگران را بر نمي‌تابد و در سيلي م خويش اشتراك نمي‌پذيرد و در موقعيت و مقام خود با نهايت
— 245 —
جديت از استقلالش محافظت مي‌كند، سپس آن را در ذات ذوالجلال با حاكميت مطلقه‌يي در درجه‌ي ربوبيت و آمران درلقه‌يي در درجه‌ي الوهيت و استقلال مطلقه‌يي در درجه‌ي احديت و استغناي مطلقه‌يي در درجه‌ي قادريت مطلق مقايسه كن؛ و درياب كه رد مداخله و منع اشتراك و طرد شريك براي آن حاكميت تا چه حد مقتضايياش را واجب و ضروري‌ست.
شبهه دوم:اگر بعضي از اسباب، مرجع برخي عبوديت‌ها در دسته‌‌يي از جزييات باشند چه نقصاني متوجه عبوديت مخلوقات از ذرات تا سيارات مي‌شود كه رو به سوي ذات له نورلوجودي دارند كه معبود مطلق است؟
— 246 —
ْبَابُ نيز خداوندي كه با افعال خويش نشان مي‌دهد در پي معرفي خود است و مي‌خواهد او را دوست بدارند، آيا ممكن است شكرگزاري و احساس دِين و دوستي و بندگي كامل‌ترين مخلوقش را به اه واسطيگر داده و موجب فراموشي خويش گردد تا مقاصد عاليه‌اش در كائنات را انكار كنند؟ اي دوستي كه از طبيعت پرستي دست برداشتي، تو بگو!
(طبيعت پرست معترف به خطا) مي‌گويد: الحمدلله دو شبهه من حل شد، در خصوص وحدانيت الهي و اين‌كه معبودين كما اوست و جز او كسي شايسته پرستش نيست دو دليل محكم و روشن بيان كردي كه لازمه انكار آن‌ها تكبري بزرگ چون انكار خورشيد و روز روشن است.
— 247 —
خاتمه
فردي كه مسلك كفرآميز طبيعت گراي خود را ِظَامِده و ايمان آورده بود گفت: خدا را شكر شبهه‌‌يي برايم باقي نماند، اما چند سؤال موجب كنجكاويم مي‌شود:
سؤال اول:از تنبل‌ها و تارك الصلات‌ها مي‌شنويم كه مي‌گويند: حضرت حق چه نيازي به عبادت‌هاي ما دارد كه در را رابا تأكيد تهديدمان مي‌كند كه هر كس ترك عبادت كند مجازات مي‌شود و با جزايي چون جهنم عذاب خواهد شد. آيا شايسته است قرآن صحيح و معتدل و عادل با يك خطاي جزيي چنين شديد برخورد كند؟
پاسخ:آري، حض414
لانه فقط به عبادت تو بلكه به هيچ چيز نيازي ندارد، اما تو محتاج عبادتي، زيرا به لحاظ معنا بيماري. ما در رساله‌هاي متعدد ثابت كرده‌ايم كه عبادت براي امراض معنوي چون ترياق و پادزهر است. چه قدر تعدادناست فرد بيمار خطاب به حكيم مشفقي كه اصرار مي‌كند داروهاي نافع استعمال كند، بگويد "تو چه نيازي به اين مطلب داري كه تا اين حد به من اصرار مي‌كني؟"
اما در اين ‌باو رعدهدليل تهديدات شديد و مجازات‌هاي وحشتناك قرآن در خصوص ترك عبادت چيست، بايد گفت همان‌طور كه يك پادشاه براي محافظت از حقوق رعيت، فردي را كه با خطاي خود به حقوق رعيتش تجاوز مي‌كند به شدت مجازات مي‌نمايد؛ كسي كه ترك نماز و ع بقاي ي‌كند نيز در حقيقت نسبت به حقوق موجودات كه در حكم رعيت سلطان ازل و ابد مي‌باشند تجاوزي مهم نموده، ستمي معنوي روا مي‌دارد، زيرا كمال موجودات با تسبيح و عبادتهر چيزره رو به خالقشان نمايان مي‌گردد. فردي كه ترك عبادت مي‌كند عبادت موجودات را نمي‌بيند و نمي‌تواند ببيند و اصولاً آن را انكار مي‌كند. در آن صورت موجوداتي را كه از نظر عبادت و تسبيح مقامات عالي دارند و هر يك از آن‌ها در
— 248 —
حكم مكتوبي لم را و آيينه‌‌يي براي اسماي ربّاني هستند، تحقير كرده و وضعيت آن‌ها را بي‌اهميت، و خودشان را بي‌مسؤوليت و بي‌روح و پريشان قلمداد مي‌كند. او چنين موجوداتي را تحقير كرده، و كمالات‌شان را ناديده مي‌انگارد و به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
آري، هر رزق ونات را با آيينه خويش مشاهده مي‌كند. حضرت حق انسان را براي عالم به صورت مقياس و ميزان آفريده است. عالمي خاص از اين عالم به هر انسان داده شده كه رنگ آن نسبت به اعتقاد قلبي انسان مشخص مي‌شود. مثلاً امت ظهوكه مأيوس و ماتم زده است و مي‌گريد، موجودات را گريان و مأيوس مي‌بيند و كسي كه شاد و خوشحال است و به سبب مژده‌‌يي كه به او داده‌اند شادمان مي‌خندد، عالم را شاد و خرم و خندان مي‌بيند؛ كسي كه متفكرانه و جدي عبادت مي‌كند و تسبيح مي‌گويد عب روشن تسبيح حقيقتاً موجود مخلوقات را به واسطه مرتبه‌‌يي از كشف مشاهده مي‌كند. و كسي كه بر اثر انكار و غفلت عبادت را ترك گفته است موجودات را مخالف، بر خطا و در ضدّيت با ا به دكمالاتشان توهم كرده، و به لحاظ معنا به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
تارك الصلات مذكور، به نفس خود از اين لحاظ كه مخلوق خداست و مالكيتي بر آن ندارد نيز ستم مي‌كند. مالكش براي گرفتن حق مخلوق خود از نفس اماره او، به شدت تهديدش مي‌كند.
او عباد مي‌شوه عنوان نتيجه خلقت و غايت فطرت ترك نموده است، لذا كاري كه مي‌كند در حكم تجاوز به حكمت الهي و مشيت ربّاني‌ست. اين است كه مجازات مي‌شود.
حاصل كلام:ترك كننده عبادت، هم به خود ظلم مي‌كند (چون نفسش عبد و مملوك حضرت حق ت مطلو هم در برابر حقوق كمالات كائنات، مرتكب تجاوز و ظلم مي‌شود. آري، هم چنان‌كه كفر تحقير موجودات است، ترك عبادت نيز انكار كمالات عالم هستي است؛ و چون در حكم تجاوز به حكمت الهي‌ست چنين كسي مستحق تهابيد.
دهشتناك و مجازات‌هاي شديد مي‌باشد.
براي بيان اين استحقاق و حقيقت مذكور است كه قرآن معجز البيان به صورت
— 249 —
اعجاز آميزي لحن مزبور را بر مي‌گزيند و چون حقيقت بلاغت است با مقتضاي حال مطابقت مي‌كند.
سؤال دوم:كسي كه از طبيعت صرر اطراكرد و به سوي ايمان آمد مي‌گويد:
حقيقت بزرگي‌ست كه هر موجود در هر مقام و شرايطي تابع مشيت الهي و قدرت ربّاني‌ست؛ اين حقيقت آن قدر عظيم است كه ذهن محدود ما گنجايش آن را ندارد. فراواني گسترده كه با چشمان خود مي‌بينيم و سهولت بي‌نهايتي كه د را خت و ايجاد اشيا وجود دارد. و در مسير وحدت، در ايجاد اشيا، سهولت و آساني بي‌نهايتي هست، در آياتي مانند:
‌مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨)
وَمَا اَمْرددي ايَاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌
(نحل: ٧٧)
به صراحت از سهولتي در نهايت درجه آن بحث مي‌شود؛ اين‌ها نشان مي‌دهند كه حقيقت بزرگ مذكور، مقبول‌ترين و معقول‌ترين مسأله است. سرّ و حكمت اين سهولت چيست خوشپاسخ:در بيان
وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌
(هود:٤) كه كلمه دهم از مكتوب بيستم است سرّ مزبور كاملاً واضح، قطعي و قانع كننده بيان گرديده است. خصوصاً در ذيل آن مكتوب با وضوح ثابت شده است كه همه موجودادگرگون به صانع واحد نسبت داده شوند، خلقت‌شان چون آفرينش يكي از موجودات سهل و آسان خواهد بود. حال اگر اين نسبت به واحد احد داده نشود، آفرينش فقط يك موجود، چون خلقت همه موجاشارت‌شوار مي‌شود و ايجاد يك دانه صعوبت يك درخت را خواهد داشت. اگر ايجادها به صانع حقيقي نسبت داده شود آفرينش كائنات به سهولت آفرينش يك درخت سهل و آسان خواهد بود و درخت چون دانه، بهشت چون بهار و بهايت نك يك شاخه گل. بذل و بخشش فراواني كه به سادگي قابل مشاهده است و اين‌كه كثيري از افراد يك نوع به سهولت يافت مي‌شود و خلق موجودات مصنوع و با ارزش آن هم با سهولتِ تمام و با سرعت، دلايل فراواني دارد كه مدار سهولت مذكورند و خواها راز آن را نشان مي‌دهند و ما در رسايل ديگر به آن‌ها پرداخته‌ايم؛ لذا در اين‌جا فقط به دو نمونه، آن هم به اختصار اشاره‌‌يي مي‌كنيم.
— 250 —
مثلاً اگر صد سرباز را تحت امر افسري واحد قرار دهند بسيار سهل‌تر است از اين‌كه يك سرباز را به صد ابه نوعپارند؛ به همين ترتيب وقتي تجهيزات نظامي ارتشي به يك قانون، يك كارخانه، و تحت امر يك پادشاه داده شود به طور معمول و از نظر كميّت به اندازه امور تجهيزاتي يك سرباز، سهل و ساده خواهد بود؛ حال اگر تجهيزات نظامي يك سرباز را به مراكز متعدد بسپاراهد گفمتوجه كارخانه‌هاي متعدد كنند و به فرماندهان گوناگون ارجاع دهند از نظر كمّي مشكل تجهيزات يك ارتش را خواهد داشت، زيرا در آن صورت براي تجهيز فقط يك سرباز به كارخانه‌هاي مورد نياز يك ارتش احيل مي‌واهد بود.
يا درختي را در نظر بگيريد كه به سبب سرّ وحدت، مواد حياتي‌اش در يك ريشه در يك مركز و با يك قانون تأمين مي‌گردد؛ لذا مشاهده مي‌شود كه خلقت اين درخت با آن كه هزاران ميوه مي‌دهد به اندِتَقْدرينش يك ميوه سهل و ساده است. اگر جهت حركت از وحدت به سوي كثرت باشد و مواد حياتي لازم براي هر ميوه از جاهاي مختلف تأمين شود، هر ميوه به اندازد مي‌بي مشكل خواهد داشت. شايد دانه نيز كه خلاصه و نمونه‌‌يي از درخت است به اندازه درخت مشكل ساز شود، زيرا تمام مواد حياتي مورد نياز يك درخت براي يك دانه نيز لازم خواهد شد.
صدها مثال ديگر مانند همين چند مثال نشانقتضا مند خلقت هزاران موجودي كه در وحدت، بي‌نهايت سهل و ساده آفريده مي‌شوند، از خلقت موجودي واحد كه در شرك و كثرت به سر مي‌برد به مراتب آسان‌تر است. در رمفهومشاي ديگر اين حقيقت را مانند وضوح دو ضرب در دو مساوي‌ست با چهار، اثبات كرده‌ايم، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط راز وكٌ فَمهمي را از منظر سهولت و آساني در علم و قَدَر الهي و قدرت ربّاني بيان مي‌كنيم:
اولاً تو يك موجود هستي، اگر خود را به قدير ازلي واگذار كني تو را به سرعت شعله‌ور شدن كبريتي، از هيچ، از عدم، با فرماني و با قدرت بست؟
تش در آني مي‌آفريند؛ و اگر خود را به او وا نگذاري و به اسباب مادي و طبيعت نسبت دهي در آن صورت چون خلاصه و ميوه و فشرده مختصر كائنات هستي، و براي آفريدنت مي‌بايست عالم هستاي ناره عناصر را از غربالي ظريف بگذرانند و با مقياس‌هايي
— 251 —
دقيق مواد وجودي تو را از سراسر عالم جمع آوري كنند. چون اسباب مادي صرفاً جمع آوري و تركيب مي‌كند. همه عاقلان تصديق مي‌كنند كه اسباب مادي آن‌چه را در خود من نسب نمي‌توانند به وجود آورند. اين است كه براي ايجاد جسم يك ذي حيات كوچك مجبورند عناصر تشكيل دهنده‌اش را از سراسر عالم جمع آوري كنند.
اينك درياب كه در وحدت و توحيد تا چه حد سهولت و در شرك ع مي‌گهي تا چه حد مشكلات وجود دارد.
ثانياً در علم سهولتي بي‌پايان وجود دارد، توضيح مطلب اين است:
قَدَر، نوعي از علم است كه در حكم قالب مخصوص و معنوي هر چيز، مقدار مشخصي تعيين مي‌ك و مطيدار قَدَري، براي وجود آن شي در حكم يك طرح يا يك الگو مي‌باشد.
هنگامي كه قدرت دست به ايجاد مي‌زند، در نهايت سهولت براساس مقدار قَدَري تعيين شده ايجاد مي‌كند. اگر شي مزبور به قدير ذوالجلالي كه صاحب علم ازلي، لايتناهي و محيط است نسبت داده نشوات دايچنان‌كه پيش از اين گفتيم، نه تنها هزاران مشكل كه محال‌هاي فراوان آشكار مي‌گردد، زيرا اگر مقدار قَدَري و علمي ناديده گرفته شود لازم مي‌شود هزاران قالب مادي و خارجي در بدن حيواني بسيار كوچك به كار گرفته شود.
سهولت بي‌نهايتي را كه در وحدت وجوداره بهو مشكلات فراواني را كه در شرك و ضلالت هست درياب و توجه كن كه آيه:
وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌
چه حقيقت درست، واقعي و متعالي را بيان مي‌دارد.
سؤال سوم:راه يافته‌‌ن نامهپيش‌تر دشمن بود و اينك دوست شده است مي‌گويد: فيلسوفان بسيار مشهور زمانه ما مي‌گويند: از عدم نه چيزي به وجود مي‌آيد و نه چيزي از بين مي‌رود. صرفاً تركيب و تحليلي‌ست كه دستگاه عالم هستي را به كار مي‌اندازد.
پاسخ:مشهورترين فيلسود دلاله با نور قرآن به موجودات نگاه نمي‌كنند ديده‌اند كه وجود يافتن موجودات به واسطه طبيعت و اسباب (همان طور كه
— 252 —
پيش از اين اثبات كرده‌ايم) داراي مشكلاتي در حد امتناع مي‌باشد، لذاصه روو گروه تقسيم شدند:
گروهياز آن‌ها سوفسطايي شدند، دست از عقل كه ويژگي انسان است شستند و از حيوانات نيز پست‌تر شده و وجود عالم هستي را انكار نمودند. آن‌ها حتعي‌ست. وجود خود شدند و اين نظر را سهل‌تر از قائل شدن فاعليت اسباب و طبيعت يافتند، لذا با انكارخود و كائنات دچار جهل مطلق گرديدند.
گروه دوم ديدنداعتقاد به فاعليت اسباب و طبيعت در مسير ضلالت، مثلاًستند و يك پشه يا يك دانه مشكلات فراواني وجود دارد و اين امر نيازمند اقتداري بيرون از دايره‌ي عقل است، به همين دليل ناچار به انكار مسأله‌ي ايجاد مي‌پردازند و مي‌گويند "از نيست، هست حاصل نمي‌شود" و عدم را نيز محال مي‌دانند و مي‌گويند "هست،است. ذنمي‌شود" اين دسته از فيلسوفان در توهم خود به وضعيتي اعتباري به صورت تركيب و تحليل و آميختگي و تجمع قائلند كه بر اثر تصادف و حركت ذرات حاصل مي‌شود.
حال بيا و كساني را مشاهده كن كه در پست‌ترين آميختاقت و جهالت هستند و خود را عاقل‌ترين افراد گمان كرده‌اند. اين حقيقت را درياب كه ضلالت، انسان را تا چه حد مسخره و پست و نادان مي‌كند و از آن عبرت بگيراح براضرت حق سالانه چهارصد هزار نوع را به يك‌باره بر روي زمين خلق مي‌كند، خدايي كه زمين و آسمان‌ها را در شش روز آفريد، قدرتي ازلي كه در هر بهار، در شش هفته، عالمي و والابر اساس صنعت، و حكيمانه‌تر از پيش ايجاد مي‌كند. موجودات علميه‌يي كه طرح و مقدارشان در دايره‌ي علم ازلي معيّن گرديده، و فاقد وجود خارجي‌اند، به‌ سهولت تمام توسط قدرت ازلي وجود خارجي مي‌يابند، مثل ماليدن مادّه‌يي سحرآميز بل بيانيي كه با مركب نامريي نوشته شده و مشخص شدن نوشته‌هاي آن. ناممكن دانستن اين مطلب از قدرت ازلي حق، و انكار آفرينش، به مراتب احمقانه‌تر و جاهلانه‌تر از طرز فكر گروه اول يعني سوفسطاييان است. اين بيچارگان و عاجزان مطلق چيزي جز زود مي‌يي محدود در اختيارشان نيست؛ و چون نفس فرعوني‌شان قادر به نابودي و از بين بردن چيزي
— 253 —
نمي‌باشد و چون نمي‌توانند ذره يا ماده‌‌يي را از هيچ و عدم، موجود كنند، و اسباب و طبيعت نيز كه مورد اعتمادست بهست قادر به ايجاد چيزي نمي‌باشد، احمقانه مي‌گويند: "وجود از عدم حاصل نمي‌شود، و موجود نيز هيچ‌گاه معدوم نمي‌شود." و اين چنين مي‌خواهند قدير مطلق را هم شامل اين قاعده باطل و خطا كنند.
آري، قدير مطلق دو نوع "ايجاد" مي‌كند: يكي با اخت‌نظم وابداع است، يعني از هيچ و نيستي موجود مي‌كند و هر چيز لازم براي اين موجود را نيز از هيچ ايجاد مي‌كند و در اختيارش مي‌گذارد. نوع ديگر با انشاء و براايي كهعت‌گري‌ست، يعني براي حكمت‌هايي دقيق چون نشان دادن كمال حكمت و جلوه‌هاي اسماء خود، قسمي از موجودات را از عناصر عالم انشاء مي‌كند، و ذرات و مواد را كه تابع اوامرش هستند به واسطه قانون رزاقيّت به سوي آن‌ها گسيل مي‌دارد و در آن‌ها به كار مي‌گيرد.كسي همي، قادر مطلق به دو صورت، يعني ابداع و انشاء ايجاد مي‌كند. نيست كردن هست، و هست كردن نيست، سهل‌ترين، ساده‌ترين، عمومي‌ترين و دائمي‌ترين قانون اوست. خداوند قدرتي‌ست كه در هر بهار تمام احوال و كيفيات اشكال و صفاَّالُ ات سيصد هزار نوع از مخلوقات را از نيست هست مي‌كند؛ كسي كه در مورد چنين پروردگاري بگويد "قادر به هست كردن معدوم نيست" خود بايد معدوم شود!
فردي كه طبيعت را رها كرده، و وارد حيطه حقيقت شده بود مقياد خ: "حضرت حق را به رقم همه ذرات، شكر و حمد و ثنا مي‌گويم كه كمال ايمان را كسب كردم، و از اوهام و ضلالت نجات يافتم و شبهه‌‌يي هم برايم باست سالند."
الحَمدُلله علي دَين الاسلامِ و كَمَال الايمان
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 254 —
لمعه بيست و چهارم
(درباره حجاب است)
اين بخش، مسايل دوم و سوم يالعموم پانزدهم بود و بنابر اهميت، لمعه بيست و چهارم نام گرفت.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ قُلْ ِلاَزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنّثواب آ جَلاَبِيبِهِنَّ
(احزاب:٥٩)
آيه فوق به رعايت حجاب فرمان مي‌دهد و تمدن لاابالي (غرب) نيز در مخالفت با اين حكم قرآن پيش مي‌رود؛ حجاب را امري فطري نمي‌داند و آن را اسارت تلقي مي‌كند.
بخشياه با اعيات لايحه تمييز كه در دادگاه بيان شد و دادگاهيان را به سكوت وا داشت:
"من نيز به محكمه دادگستري مي‌گويم: شما كسي را كه مقدس‌ترين و حقيقي‌ترين قاعده الهي منطبق بر حقيقت را در طول ١٣٥٠ سال و در هر دوره‌يي، در حيات اجتما، خواه ميليون انسان با استناد به اتفاق نظر و تأييد ٣٥٠ هزار تفسير و در اقتداء به اعتقادات پدران‌مان در طول ١٣٥٠ سال تفسير مي‌كند، محكوم مي‌كنيد! اگر عدالتي بر روي زممَةِ اد اين رأي به ناحق را رد و آن حكم را نقض خواهد كرد ...!"
از حكمت‌هاي متعدد قرآن حكيم كه دلالت بر فطري بودن كامل اين حكم و غير فطري بودن مخالفانش دنشين‌تط چهار حكمت را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 255 —
حكمت نخست
حجاب براي زنان فطري‌ست و فطرت آن‌ها چنين امري را اقتضا مي‌كند. زنان به لحاظ آفرينش ضعيف و لطيف ه دايره به ياري مردي نياز دارند كه از آن‌ها و فرزندان‌شان كه از جان خود بيش‌تر دوست‌شان دارند حمايت كند. اين است كه آنان در اين‌كه دوست داشته شوند، و مورد تنفر و بي‌توجهي قرار نگيرند داراي ميلي فطري هستند. از هر ده زن، شش هفت نفر ن رفتهخورده‌اند يا زيبا نيستند؛ آن‌ها علاقه‌يي هم ندارند كه اين وضع را نزد هر كس نمايان سازند؛ يا حسودند و دوست دارند از كساني كه زيباتر از آن‌هايند زشت‌تر ديده نشوند؛ آن‌ها هم‌چنين از مورد تجاوز و ات انبياار گرفتن مي‌ترسند و براي اين‌كه تعرضي به آن‌ها نشود و در نگاه همسرشان متهم به خيانت نشوند فطرتاً خواهان حجاب هستند، حتي اگر دقت شود زنان سالمند بيش از ديگرانبيعت خ خود هستند. از هر ده زن يكي دو نفر را مي‌توان يافت كه هم جوان باشند، هم زيبا و هم از نشان دادن اندام خود ناراحت نشوند. معلوم است كه انسان از نگاه كساني كه مورد پسندش نبوده و دوست‌شان ندارد متأثر شده و احساس ناراحتي مي‌كند. البته زن زيبه و در لباس‌هاي باز و نامناسبي مي‌پوشد اگر از ديده شدن توسط دو سه مرد نامحرم در هر ده مرد خشنود شود از هفت هشت نفر ديگر نيز ناراضي خواهد بود. نيز زن زيبايي كه اهل فساد و كيت و نايست نيست به دليل ظرافت و سريع‌ التأثّر بودنش قطعاً از نظرهاي ناپسند كه زهرآگين است و تأثيرش به لحاظ مادي قابل تجربه مي‌باشد ناخشنود مي‌شود. حتي شنيده‌ايم بسياري از عين حدر اروپا كه پوششي هم در آن‌جا رعايت نمي‌شود از نوع نگاه‌هاي مذكور در عذاب‌اند و به پليس شكايت مي‌برند كه "اين آدم‌هاي رذل ما را با نگاه‌هايشان محبو عاقبذيت مي‌كنند."
پس مشخص مي‌شود مخالفت تمدن با حجاب خلاف فطرت است. فرمان قرآن به رعايت حجاب علاوه‌ بر اين‌كه امري فطري‌ست زنان را كه به عنوان معدن مهرباني قادرند همراه هميشگي ارزشمندي شوند با حجاب از سقوط نجات مي‌دهد و از خواري و اسي رسالنوي و درماندگي مي‌رهاند.
در زنان به شكل فطري نسبت به مردان بيگانه ترس و واهمه وجود دارد. واهمه
— 256 —
نيز فطرتاً اقتضاي حجاب را دارد، زيرا علاوه‌ بر تحمل بامشقتِ بار فرزند در هشت نُه ماه كه لذتي هشت نُه دقيقه‌يي را به‌طور جدي تلخ مي‌كند،لْقَةِل بلاي هشت نُه سال تربيت فرزندي بدون حامي ‌در عوض هشت نُه دقيقه لذت نامشروع وجود دارد؛ و به دليل مكرر بودن اين مطلب است كه فطرت زن از نامحرمان مي‌هراسد و به شكل تكويني سعي بر محفوظ بودن دارد. خلقت ضعيف زن به پوشيدگي امر مي‌كنرسيدند قوت اخطار مي‌دهد تا تمايلات نامحرم را تحريك نكند و به تجاوزشان ميدان ندهد؛ نيز گوشزد مي‌كند كه زن سنگر، قلعه و چادري دارد. شنيده‌ام در مركز و پايتخت حكومت، در ميان بازار، در روز روشن و در مقابل چشم مردم يك كفاش معمولي عملاً مزاحدْوَار بي‌حجاب كسي شده كه از نظر مقام و موقعيت در جهان فرد بزرگي‌ست. اين يك سيلي‌ست بر چهره بي‌حياي كساني كه مخالف حجاب‌اند.
حكمت دوم
ارتباط، محبت و علاقه شديدي ك
آرين زن و مرد هست صرفاً برخاسته از نيازهاي زندگاني مادي نيست. يك زن به‌طور خاص فقط همراهِ زندگي همسرش در اين زندگاني دنيوي نيست، بلكه در حياتدر حكمنيز همراه زندگي اوست.
مادام كه زن در حيات ابدي نيز همراه همسرش است بي‌ترديد مي‌بايست نظر فرد ديگري جز همسر را كه دوست و همراه ابدي‌اش است جلب زيبايي‌هاي خود نكند و موجب رنجش خاطر و حسادت او نگردد. علاقه همسر مؤمن او بنابر سرّ ايمان به حياتعَلى س منحصر نيست و به دوران زيبايي و در عين حال حيواني محدود نمي‌شود و محبتي گذرا نيست بلكه در حيات ابدي نيز همراه زندگي اوست و با محبت و احترامي ‌جدي و اساسي مرتبط است؛ هم‌چنين با توجه به اين‌كه احترام و محبت جدي شوهر محدود به دوره جوديگر، زمان زيبا بودن زن نمي‌شود بلكه در سالمندي و زماني كه جمال‌اش را از دست داده است نيز نسبت به او محبت دارد، پس زن نيز در مقابل مي‌بايست زيبايي‌هاي خويش را خاص او كند و محبتش را ين بازمنحصر گرداند و اين مقتضاي انسانيت است؛ در غير اين صورت با سودي اندك و خسارتي فراوان روبه‌رو خواهد شد.
— 257 —
از نظر شرعي شوهر بايد هم كفو همسرش باشد يعني بايد مناسب هم باشند. مهم‌ترين موضوع در تناسب و هم كفو بودن مربوط به و فداكاست.
خوشا به حال شوهري كه نظر بر ديانت همسرش دارد و از او پيروي مي‌كند و براي اين‌كه همراه خود را در حيات ابدي از دست ندهد متدين مي‌شود.
سعادتمند است آن زني نهاني‌ بر ديانت شوهرش دارد و براي آن‌كه ‌هم‌سفر ابدي‌اش را از دست ندهد وارد عرصه تقوا مي‌شود.
واي بر مردي كه به سفاهت و لاابالي‌گري مي‌پردازد و همسر صالحه‌اش را براي هميشه از دست مي‌دهد.
چه بيچاره است زني كه از همسر آيات ش پيروي نمي‌كند و همراه خوب ابدي‌اش را از دست مي‌دهد.
هزاران بار واي بر زوج و زوجه‌يي كه از فسق و سفاهت يك‌ديگر تقليد مي‌كنند و براي به آتش افتادن به هم ياري مين شكليد.
حكمت سوم
سعادت حياتي يك خانواده به‌واسطه امنيت، احترام صميمانه و محبت متقابل بين زن و شوهر ادامه مي‌يابد. بي‌حجابي و عدم رعايت پوشش، امنيت خاي اين را از بين مي‌برد و بر احترام و محبت متقابل ضربه وارد مي‌كند، زيرا از هر ده زن بي‌حجاب فقط يك نفر چون زيباتر از شوهر خود را نمي‌بيند سعي نمي‌كند از مردان اجنربوبيتبايي كند، نه نفر ديگر مناسب‌تر از شوهر خود را مي‌بينند. از بيست مرد نيز فقط يك مرد زني زيباتر از همسر خود را نمي‌بيند؛ در آن صورت علاوه ‌بر اين‌كه احترام و محبت صميمانه متقابل از بين مي‌رود حس به غايت پليد و بي‌نهايت پستي نيز در آدميل توانر مي‌آورد.
انسان در برابر محارمي ‌چون خواهر فطرتاً نمي‌تواند حامل حس شهواني باشد، زيرا چهره و سيماي محارم از آن نظر كه به دليل خويشاوندي و محرميت، مهرباني و محبت مشروع را حس مي‌كنند، نفس و تمايلات شهواني را بر مي‌كننگيزند. البته بي‌مبالاتي و بيرون گذاشتن جاهايي از بدن مانند پاها كه از نظر شرعي نشان
— 258 —
دادنشان به محارم نيز جايز نمي‌باشد، سبب مي‌شود حس پليدي در نفس‌هاي سفلي سر برآورد؛ چرا كه سيماي محرم از محرميت خبرفته اهد و شبيه نامحرم نيست، ليكن براي مثال پايي كه پوشيده نيست در محرم و غير محرم مساوي‌ست. علامت مشخصه‌يي وجود ندارد كه خبر از محرميت دهد، لذا در بعضي امه ياارم ضعيف النفس امكان برانگيختن نظر هوس‌آلود حيواني وجود دارد. چنين نظري نيز انسانيت را چنان به سقوط مي‌كشاند كه مو بر تن آدمي ‌مي‌ايستد.
حكمت چهارم
معلوم است كه ازدياد نسل مطلوب همه ا نمودهچ ملت و دولتي نيست كه طرفدار افزايش جمعيت نباشد. حتي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرمود‌‌ند:
تَناكَحُوا تَكَاثَرُوا فَاِنِّي اُباهِي بِكُمُ الاُمَم. (او كما قال)
يعني ازدواج كنيدِىُّ اتان زياد شود، من در قيامت به كثرت جمعيت شما افتخار خواهم كرد. كنار گذاشتن حجاب نه تنها موجب افزايش ازدواج نمي‌شود بلكه آن را كاهش مي‌دهد؛ چرا كه لاابالي‌ترين جوان امروزي هم دوست خلق كشريك زندگي‌اش فرد شريفي باشد، چون نمي‌خواهد همسرش مانند خود او امروزي و بدون حجاب باشد، لذا مجرد مي‌ماند و ممكن است قدم در راه فحشا بگذارد. زن البته چنين نيست؛ تا اين حد همسرش را تحت انِيلُ
ود در نمي‌آورد، زيرا اساسي‌ترين خصلت زن (از آن نظر كه در زندگي خانوادگي مدير داخلي است و مأمور محافظت از اموال و اولاد و همه چيز شوهرش مي‌باشد) صداقت و امين بودن است. عدم رعايت حجاب اين صداقت را از بين مي‌برد و امين بودن زن را در نگصورت آر نابود مي‌سازد و موجب عذاب وجدان (زن) مي‌شود. حتي اگر دو خصلت پسنديده مردان يعني جسارت و سخاوت در زنان موجود باشد از آن‌جا كه اين دو خصلت براي امنيت و صداقت مذكور مُضر مي‌باشد اخلاق سيئه به‌شمار مي‌رود ول شده ‌ها با عنوان خصلت‌هاي ناپسند ياد مي‌شود، اما وظيفه شوهر در قبال زن، خزانه‌داري و صداقت نيست بلكه حمايت و مهرباني و احترام گذاشتن است. اين است كه مرد در انحصار قرؤياي ي‌گيرد و مي‌تواند زنان ديگري را به نكاح خود درآورد.
— 259 —
مملكت ما را نبايد با اروپا قياس نمود، در آن‌جا به دلايل گوناگون - چون دوئل
بيرغم بي‌حجابي، اندكي از ناموس محافظت مي‌شود، اگر بخواهند به همسر كسي كه عزت نفس دارد با نظر ناشايستي نگاه كنند اول بايد كفن‌شان را به گردن آويزند و بعد اين كار را بكنند. نيز طبيعت (انسان‌هاي) ممالك سرد اروپايي ماننُلُّ نآن كشورها سرد است. آسيا يعني قاره جهان اسلام نسبت به آن‌جا گرم است. آشكار است كه محيط بر اخلاق انسان تأثير مي‌گذارد. بي‌حجابي در آن مناطق سرد (اروپا) براي تحريك هوس‌هاي حي محاكمدم‌هاي سرد مزاج و برانگيختن آن‌ها شايد مدار رفتارهاي سوء و زياده‌روي نشود، اما بي‌حجابي در ممالك گرم كه مردمانش حساس‌اند و زود تحت تأثير قرار مي‌گيرند هوس‌هاي نفساني انساند و دو همواره تحريك مي‌كند و موجب رفتارهاي ناپسند فراوان و زياده‌روي و ضعيف شدن نسل و كاهش توان مي‌گردد. اين‌جا فرد به عوض اين‌كه در يك ماه يا بيست روز به احتياج فلمندان پاسخ دهد گمان مي‌كند مجبور است هر چند روز يك بار دست به اسراف و زياده‌روي بزند، در آن صورت اگر مغلوب نفس خويش باشد، چون مي‌بايست در هر ماه حدود پانزده روز به دليل عوارضي چون حيض از زن فاصله بگيرد، به سوي فحشا ميل مي‌كند.
شهري‌ها نم به‌موند مانند روستاييان و صحرانشينان باشند و حجاب را كنار بگذارند، زيرا در روستاها و صحراها مردم درد معيشت دارند و چون كار بدني مي‌كنند خسته مي‌شوند؛ هم‌چنين زن معصوم و كارگر روستايي نسبت به زن شن و در نظرها را كم‌تر به خود جلب مي‌كند؛ اين است كه بي‌حجاب بودن زنان زمخت روستايي نمي‌تواند تحريك‌كننده هوس‌هاي نفساني گردد و چون مردان لاقيد و بي‌كار هم در روستا كم هستند يك دهم مفاسد شهر در روستا ديده نمي‌شود، ل وحدت ان را نمي‌توان با آنان قياس نمود.

* * *

— 260 —
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
گفتگويي‌ست با گروه زنان كه اهل ايمان‌اند و خواهران من در آخرت
در ايامي ‌كه در برخي ولايات توجه صميمانه و گرم گروه بانوان را بهل خالق‌هاي نور مي‌ديدم و از اعتمادشان به درس‌هايي كه از رساله‌هاي نور مي‌دادم و فراتر از حد من بود مطلع مي‌شدم، هنگامي‌كه سومين بار به شهر مبارك اسپارتا و مدرسه معنوي الزهرا آمدم، شنيدم گروه مبارك بانوان كه خواهران آخرتي من هستند انتظار داشته‌انِ شَيْ به آن‌ها بدهم. منظور اين بود كه در مساجد به صورت موعظه درسي برايشان داشته باشم. اين در حالي‌ست كه من از چهار پنج جهت بيمار و پريشان حالم، طوري كه توان سخن گفتن و اا به بن را ندارم؛ با اين حال امشب تذكر شديدي بر قلبم الهام شد كه: پانزده سال پيش به درخواست جوانان "رساله جوانان" را براي آن‌ها نوشتي و بهره فراواني از آ وَ ال شد؛ در صورتي كه زنان در زمانه فعلي بيش از جوانان به چنان راهنمايي نيازمندند. من نيز در برابر اين تذكر به رغم عجز و ضعف و پريشاني‌ام برخي مطالب لازم را در قالب "سه نكته"براي خوا دنيويرامي ‌و فرزندان جوان و معنوي‌ام بيان مي‌دارم:
نكته نخست
از آن‌جا كه يكي از مهم‌ترين پايه‌هاي رساله نور شفقت و مهرباني‌ست و گروه زنان نيز قهرمانان اين عرصه مي‌باشند لذا آن‌ها به‌طور فدم اگرش‌تر با رساله نور مرتبطند. خداوند را سپاس كه اين ارتباط فطري در بسياري جاها احساس مي‌شود. فداكاري موجود در اين شفقت، معناي اخلاصي حقيقي ا گستراري بدون چشم‌داشت را افاده مي‌كند؛ به همين دليل در زمانه كنوني اهميت فراواني دارد. آري، يك مادر براي نجات فرزندش از خطر بي‌آن كه انتظار بود كدي داشته باشد جان خود را فدا مي‌كند و با اخلاصي حقيقي و به
— 261 —
اعتبار وظيفه فطري، خود را قرباني اولادش مي‌كند و اين نشان مي‌دهد كه قهرماني بسيار والايي در خيكي از وجود دارد. زن با تقويت اين قهرماني مي‌تواند حيات دنيوي و ابدي خويش را نجات بخشد، ليكن سجيه ارزشمند و قدرتمند مذكور به موجب بعضي ‌از جريان‌هاي نامطلوب ظهور نمي‌يابد يا اين‌كه مورد سوء استفاده قرار مي‌گيرد.
يك نمور سيوچك از صدها نمونه موجود چنين است: مادر مهربان براي اين‌كه فرزندش به خطر نيفتد و همواره بهره‌مند شود و پيشرفت كند براي هر گونه فداكاري آماده است و او را بدين شكل تربيت مي‌كند. براي اين‌كه فرزنگران بمقامات عالي برسد همه دارايي‌اش را مي‌دهد و او را از مكتب حفظ قرآن بيرون آورده و به اروپا مي‌فرستد. ليكن به اين فكر نمي‌كند كه حيات ابدي فرزندش به خطر مي‌افتد؛ تلاش مي‌كند او را از زندان ند امارهاند، بي‌آن‌كه به جهنمي ‌شدن او بينديشد. كاملاً در تضاد با شفقت فطري به جاي اين‌كه موجب شود فرزند در آخرت شفيع او شود او را شاكي و معترض مي‌كند. فرزندش (در قيامت) چنين شكايت خواهد‌كرد:"چرا به جاي اين‌كه ايمان مرا تقويت كني، موجب ت.
شدي؟" او در دنيا نيز چون تربيت اسلامي ‌را كامل اخذ نكرده است قادر نخواهد بود در برابر مهرباني بي‌دريغ مادر چنان كه شايسته است رفتار كند و بلكَ مِنْهي‌هايي هم خواهد داشت.
اگر از مهر و محبت حقيقي سوء استفاده نشود و مادر بر اساس سرّ شفقت براي نجات فرزند بيچاره‌اش از جهنم كه حبس ابدي‌ست و از ضلالت كه نيستي ابدي‌ست بكوشد، نمونه‌يي از همه خوبي‌ها وبلا دي فرزند در دفتر اعمال مادر ثبت مي‌شود؛ و پس از درگذشت مادر نيز با نيكي‌هاي خود روح او را منور مي‌كند. به اين‌ترتيب فرزند در آخرت نه تنها از مادر شكايتي نخواهد داشت بلكه با تمام روح و جان خويش شفيع او مي‌گريت در ر حيات جاويد فرزند مباركي برايش خواهد بود.
آري، نخستين استاد و تأثيرگذارترين معلم آدمي، مادر اوست. بدين مناسبت معنايي را كه به قطع و همواره در خود احساس نموده‌ام بيان مي‌كنم:
من در هكردند ال عمرم با اين‌كه از هشتاد هزار نفر درس گرفته‌ام سوگند مي‌خورم اساسي‌ترين و ماندگارترين و تازه‌ترين درس‌ها، تلقينات و دروس معنوي‌ بوده است كه از مرحوم مادرم فرا گرچون كس؛ درس‌هايي كه تو گويي در وجود مادي‌ام چون
— 262 —
بذرهايي نهادينه شده‌اند. به عينه مي‌بينم كه ساير دروس بر روي همان بذرها استوار شده‌اند، يعني اينك در هشتدر خلقگي، درس‌هايي را كه مرحوم مادرم در يك سالگي به روح و فطرتم تلقين نمود، چون بذرهايي اساسي در ميان حقيقت‌هاي بزرگ مي‌بينم.
از جمله به يقين مي‌بينم مهرباني كردن را كه مهم‌ترين پايه از چهار پايه اساسي مسلك و مشرب من مي‌باشدر بدن ترحم و مرحمت را كه بزرگ‌ترين حقيقت رساله نور است از افعال و حالات و درس‌هاي معنوي مادرم فرا گرفته ام. آري، با سوء استفاده از محبت مادرانه كه به‌واسطه اخلاص حقيقي حامل فداكاري حقيقي‌ست به آخرت كودك بيوْجُودكه در حكم خزانه الماس است فكر نمي‌كنند و او را متوجه دنيايي مي‌كنند كه هم‌چون شيشه‌هايي موقت و شكننده است؛ چنين محبتي در حق كودك در واقع سوء استفاده از شفقت و مهرباني مذكور است.
آري، ايكه نظره زنان چنين كار قهرمانانه‌يي را به‌واسطه شفقت و مهرباني (ذاتي) انجام مي‌دهند و در مقابل، هيچ مزدي نيز طلب نكرده و بدون اين‌كه در پي خودنمايي يا منفعت شخصي باشند روح و جان‌شان را فدا مي‌كن
غ نيز اثبات مي‌كند كه از نمونه بسيار كوچك شفقت مزبور برخوردار است؛ مرغ براي نجات جوجه‌اش به شير حمله‌ور مي‌شود و خود را فدا مي‌كند.
حال مي‌گوييم لازم‌ترين و ارزشمندترين پايه در تربيت اسلامي ‌و اعمال اخروي، اخلاص است و اخلاص حقيقي در فن نكردمانانه شفقتي كه گفته شد وجود دارد.
اگر اين دو مطلب در ميان گروه مبارك مذكور شروع به ظهور كند موجب سعادتي بزرگ در عالم اسلام خواهد شد. اين در حالي‌ست كه فعلبود مينانه مردان بدون چشم‌داشت انجام نمي‌شود. آن‌ها از صد جهت انتظاراتي دارند. دست كم انتظار عزت و افتخار دارند. ليكن متأسفانه طايفه مبارك زنا كه فر نجات از شرّ و تحكم مردان ظالم به طرز ديگر و به نوعي متفاوت كه از ضعف و عجز سرچشمه مي‌گيرد گرفتار رياكاري مي‌شوند.
— 263 —
نكته دوم
امسا عالم ثناي انزوا در حالي كه از زندگي اجتماعي فاصله گرفته بودم به خاطر برخي از برادران و خواهران نورجي‌ام متوجه دنيا شدم. ديدم بيش‌تر دوستاني كه با من ديدار مي‌كنند از ز هزار انوادگي خود گله‌مندند. گفتم:"اي واي"، خانواده براي انسان مخصوصاً براي فرد مسلمان پناهگاه، نوعي بهشت و دنياي كوچك اوست. گفتم نكند اين (پناهگاه) هم در حال خراب شدن است. دليل آن را جويا شدم. دانستاعمال و كميته مشغول فعاليت‌اند تا جوانان را به‌سوي هوا و هوس و لاقيدي سوق دهند و آنان را از راه به در كنند و به اين‌ترتيب به حيات اجتماعي اسلام،هره‌يييجه به دين اسلام صدمه بزنند. احساس كردم به همين شكل يكي دو كميته هم پنهاني مشغول‌اند تا غافلان بيچاره، زنان را به راه ناشايست و خطا بكشانند. دريافتم كه از همان نقطه ضربه وحشتناكي متوجه ملت اسلام است.
ورسي
به شما خواهرانم و به جوانانتان كه فرزندان معنوي‌ام هستند قاطعانه مي‌گويم كه تنها چاره نجات سعادت دنيوي بانوان هم‌چون سعادت اخروي‌شان و نيز تنها راه حفظ سجاياي والاي فطري لال!
چيزي نيست جز تربيت ديني در دايره اسلام.حتماً حال و روز آن طايفه بيچاره در روسيه را شنيده‌ايد. در جايي از رساله نور گفته شده است: مرد عاقل، دوست داشتن همراهش ربين؛ آمال و زيبايي موقت، ظاهري و فاني او بنا نمي‌كند، بلكه محبت را بايد بر مهرباني و حسن سيرت خاص زن كه بهترين و دايمي‌ترين زيبايي و جمال اوست استوار كرد، تا وقتي آن بيچاره پير شد محبت همسرش نسبت به او اد اسماءبد، زيرا همسر او اين گونه نيست كه فقط همراه و ياوري موقت در زندگي دنيوي باشد بلكه در حيات ابدي نيز شريك دوست داشتني اوست؛ لذا سالمند كه مي‌شوند مي‌بايست نسبت به هم احترام و محبت بيش‌تري داشين باشند. زندگي خانوادگي كه با يك همراهي موقت و حيواني كه زير پرده تربيت مدني امروز قرار دارد و به مفارقتي هميشگي منجر مي‌شود مواجه است و از اساس در حال نابودي‌ست.
بْخُرَاجاي ديگري از رساله نور گفته مي‌شود سعادتمند است مردي كهبراي از دست ندادن همراه ابدي خود با تقليد از همسر صالحه‌اش، خود نيز فرد صالحي
— 264 —
مي‌شود. نيز خوشبخت است آن زني كه مي‌بيند همسرش فرد متديني‌ست و ار نقطين‌كه دوست و رفيق ابدي خود را از دست ندهد او هم كاملاً متدين مي‌شود و در سعادت دنيوي، سعادت اخروي خود را نيز به دست مي‌آورد. بدبخت مردي‌ست كه از همسرش كه فرد لاقيدي‌ست پيروي مي‌كند و تلاشي هم براي اشيد محنمي‌كند و خود نيز با او مشاركت مي‌كند. نيز بدبخت است زني كه فسق همسر خود را مي‌بيند و به صورت ديگري از او تقليد مي‌كند. واي بر آن زن و شوهري كه در به آتش افتادن مان‌هام‌ديگرند! يعني يك‌ديگر را به رفتارهاي هوس‌آلود تمدني تشويق مي‌كنند.
معناي جملات مشابه در رساله نور اين است كه آن‌چه مي‌تواند در زمانه كنوني موجب ظهور زندگي (پاك) خانوادگي و سعادت دنيوي و اخروي شود و در ارت والاي زنان را بروز دهد، رعايت آداب اسلامي‌ در عرصه شريعت است.
در حال حاضر مهم‌ترين مسأله در زندگي خانوادگي اين است كه زن اگر از شوهر خود بدي و بي‌صداقتي ببيند و در عوض او نيز در عنخِلْقَهمسرش صداقت و امانت را كه مسؤوليت خانوادگي زن است به جا نياورد درست مانند از بين رفتن اطاعت پذيري در ارتش، كارخانه آن خانواده متلاشي خواهد شد؛ در صورتي كه زن در حد امكان بايد براي اصلاح ايراقبل ازمسرش بكوشد تا بتواند همراه ابدي خود را برهاند؛ در غير اين صورت او نيز اگر بخواهد با عدم رعايت درست حجاب، اندام خود را به ديگران نشان داده و محبت ديگران راا قرارند از هر نظر ضرر خواهد كرد، زيرا كسي كه صداقت حقيقي را رها كند در دنيا نيز مجازات خواهد شد. فطرت زن از نگاه نامحرم هراس دارد، در تنگنا قرار مي‌گيرد و از آن دور مي‌شود. از هر بيست مرد نامحرم، زن از نگاه هجده نفر احساس
آرتي مي‌كند ولي مرد از هر صد زن نامحرم فقط از يك نفر احساس ناراحتي مي‌كند و ديدنش براي او ناراحت‌كننده مي‌شود. زن در چنان مسيري عذاب مي‌كشد و علاوه‌ بر آن متهم به بي‌صداقتي شدهو كريمسبب ضعفي كه دارد قادر به محافظت از حقوق‌اش نخواهد بود.
نتيجه:هم‌چنان كه زنان در افعال قهرمانانه و اخلاص به اعتبار مهرباني، به مردان شباهتي ندارند، مان
#42يز در قهرماني به پاي آن‌ها نمي‌رسند؛ به همين ترتيب بانوان
— 265 —
بري از گناه هم در لاقيدي و لاابالي‌گري به‌ هيچ‌وجه ‌‌به پاي مردان نمي‌رسند. اين است كه (زنان) بر اساس فطرت خود دوخته ليل خلقت ضعيف‌شان از نامحرمان به شدت مي‌هراسند و خود را ناگزير از حفاظت در زير چادر مي‌دانند. چرا كه مرد اگر براي ذوق و لذتي هشت دقيقه‌يي وارد عرصه گناه شود حداكثر چيزي در حدود هشت ليره ضرر مي‌كند اما زن در عوض هشت دقيقه لذتي كه در معصيمتي كهحتي در دنيا مي‌بايست باري سنگين را به مدت هشت ماه در بطن خود حمل كند و هشت سال نيز متحمل مشقت تربيت كردن كودكي بدون حامي ‌مي‌شود؛ اين است كه زن دراست - ي نمي‌تواند به پاي مردان برسد و صد برابر بيش‌تر جزاي آن را مي‌بيند. چنين اتفاقاتي كه تعدادشان هم كم نيست نشان مي‌دهد طائفه محترم زنان هم‌چنان كه فطرتاً مي‌توانند منشاء اخلاق كريمانه گردند در فسق و معصيت شايستگي هيچ خ‌شان در حد صفر است. پس مي‌توان گفت زنان نوعي از آفريدگان محترمي ‌هستند كه خاص تأمين حيات خانوادگي سعادتمندانه در دايره تربيت اسلامي ‌مي‌باشند. اوف بر كميته‌هايي كه در تلاشند اين محترمان را به فساد بكشند.خداوند خواهران مرا ازا نيز ين بي‌قيدي‌هايي محافظت فرمايد! آمين.
خواهرانم! اين سخن را محرمانه به شما مي‌گويم: به جاي اين‌كه به دليل درد معيشت، زير بار تحكم همسري لاابالي، بي‌اخلاق و فرنگي مشرب برويد، با ميانه‌روي و قناعتي كه در فطرتان داريد هم‌چون زنان معصوم روسن برايه براي تأمين مخارج‌شان كار و تلاش مي‌كنند، بكوشيد خود را اداره كنيد نه اين‌كه بفروشيد. اگر مردي كه مناسب شما نيست قسمت‌تان شد، شما به قسمت خود راضي باشيد و بپذيريد. ان شاء الله به‌واسطه پذيرش و رضاي شما او هم اصلاح مي‌ب نمي‌ر غير اين صورت چنان كه شنيده‌ام بايد براي طلاق گرفتن به دادگاه‌ها مراجعه كنيد. اين نيز برازنده حيثيت اسلامي ‌و شرف ملي ما نيست.
نكته سوم
خواهران عزيزم! به يقين بدانيد كه رساله نور با بيان صدها حادثه و دليل ق آن سوات كرده است كه درد و الم لذت و خوشي‌هاي بيرون از دايره شريعت ده برابر
— 266 —
بيش‌تر از لذت آن‌ها‌ست. توضيحات مفصل آن را مي‌توانيد در رساله نور بيخر
#48 براي نمونهكتاب راهنماي جوانان و كلام‌هاي ششم، هفتم و هشتم از كتابچه كلام‌هاي كوتاه به جاي من اين حقيقت را كامل به شما نشان مي‌دهند، لذا به لذت درت، نيز شرع اكتفا كنيد و آن را قبول داشته باشيد. لذت گفتگوي پاك و معصومانه با فرزندان معصوم‌تان در خانه، از صدبار سينما رفتن بيش‌تر است. به قطع بدانيد لذت حقيقي در زندگي اين دنيا در دايره ايمامعري ر ايمان است و در هر عمل صالحي لذتي معنوي وجود دارد. رساله نور با صدها دليل قطعي ثابت كرده است كه در ضلالت و لاقيدي اين دنيا دردهاي پست و به غايت تلخي وجود دارد. من شخصاً بهم بقا،ليقين و با تجربه‌ها و حادثه‌هاي بسيار ديده‌ام كه در ايمان هسته بهشت و در ضلالت و گناه هسته جهنم وجود دارد؛ اين حقيقت بارها در رساله نور نوشته شده است. با اين‌كه مطلب به دست بدترين معاندان و معترضان هم رسيده است، اما كارشناسان رسمي ‌ودم. يك نتوانسته‌اند حقيقت مذكور را ابطال كنند. اينك رساله حجاب و راهنماي جوانان و كلام‌هاي كوتاه مي‌توانند به جاي من درس‌هايي باشند براي خواهران محترم و پاكي چون شما و فرزندان كوچك‌تابِعِ قر حكم اولاد من هستند.
من شنيدم كه علاقمنديد در مسجد به شما درس بدهم، اما علاوه ‌بر پريشان حالي، بيماري و دلايل فراوان ديگر اجازه اين كار را به من نمي‌دهند. من هم تصميم گرفتم همه خو؛ به ه را كه اين درس را مي‌خوانند و مي‌پذيرند، مانند ديگر شاگردان رساله نور در همه نصيب‌هاي معنوي‌ام و در دعاهايم شريك گردانم. شما اگر به جاي من بخش‌هايي از رساله نور را تهيه كنيد و بخوانيد يا بشنويد، در آن صورت طبق قاعده، طلبي وهاي شاگردان نور كه برادران شما هستند و در همه نصيب‌هاي معنوي كه به‌دست مي‌آورند سهيم خواهيد بود.
مي‌خواستم بيش از اين‌ها بنويسم، اما چون بسيار بيمار و ضعيف و سالخورده هستم و وظايف زيات ديگرچون تصحيح بر عهده دارم، فعلاً به همين مقدار اكتفا مي‌كنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان كه نيازمند دعاي شماست
سعيد نورسي

* * *

— 267 —
#26اشد. دمعه بيست و پنجم
رساله بيماران
شامل بيست و پنج دوا مي‌باشد
اين متن مرهمي است و تسلي خاطري و نسخه‌يي معنوي براي بيماران؛ كه در مقام عيادت برد، ب و دلداري بيماران نگاشته شده است.
زينهار و اعتذار
اين نسخه معنوي نسبت به همه نوشته‌هاي ديگرمان، با سرعت
اين رساله در چهار ساعت و نيم نوشته شده است كشف ششدي(بله)، رافت(بله)، خسرو(بله)، سعيد (بله).
بيش‌تري تأليف گرديده است و برخلاف همه آن‌ها، چون فرصت كافي براي تصحيح و بازنگري نبود، با همان شتابي كه در نگارش به طْلَقَت يك بار از نظر گذرانده شد. پس به همان شكل نگارش اول، در هم و بر هم باقي ماند. براي اين كه خاطرات وارد شده بر قلب آن هم به صورت فطري را فداي هنر نگارش و دقت نكرده باشت مخلوومي به بازنگري نديديم. خوانندگان محترم به ويژه بيماران با خواندن برخي عبارات احياناً ناخوشآيند، يا واژه‌ها و كلمات ثقيل دلگير نشوند و مرا هم دعا كنند.
— 269 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
شَاجَرذِينَ اِذَا اَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا اِنَّا ِللّهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ
(بقره: ١٥٦)
‌وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ ٭ وَاِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَ سعيد ِ
(شعرا: ٨٠ - ٧٩)
در اين لمعه، بيست و پنج دوارا به اجمال بيان مي‌كنيم تا براي بيماران و مصيبت ديدگاني كه يك دهم نوع بشر را تشكگيز، شدهند تسلي حقيقي و علاجي نافع گردد:
دواي نخست
اي بيمار درمانده! نگران مباش، صبر كن. بيماري، درد تو نيست، درمان است، زيرا عمر سرمايه‌يي‌ست كه از دست مي‌رود. اين سرمايه اگر ثمره‌يي نداشته باشد ضايع مي‌گردد، و اگر عمر همراه با راحت‌لشكري غفلت باشد پر شتاب سپري مي‌شود. بيماري، اين سرمايه را با فوايد بزرگ ثمر بخش مي‌كند، و مانع سپري شدن عمر با سرعت مي‌شود، و آن را طولاني‌ت گواهيند تا پس از ثمره دادن به پايان برسد. ضرب ‌المثلي كه مي‌گويد:"زمان مصيبت بسيار طولاني، و زمان خوشي بسيار كوتاه است" اشاره است به اين كه بيماري عمر را طولاني مي‌كند.
دواي دوم
اي بيمار بي‌حر را تصبر كن و حتي شكر كن. بيماري تو مي‌تواند دقايق عمرت را به ساعت‌ها عبادت تبديل كند، زيرا عبادت بر دو قسم است: قسم اول، عبادت مثبت است، كه شامل نماز و نيايش مي‌باشد؛ و قسم دوده استدات منفي‌ست، عباداتي مانند بيماري‌ها و مصيبت‌ها كه فرد به‌ واسطه آن‌ها عجز و ناتواني خود را احساس مي‌كند، و عاجزانه به خالق رحيم خود پناه مي‌بررِّ و ظهر عبادتي خالص، بي‌ريا و معنوي مي‌گردد.
— 270 —
آري، عمري كه با بيماري سپري شود به شرط گلايه نكردن از خدا، براساس روايات صحيحه، براي مؤمن عبادت محسوب مي‌شود. به گونه‌يا پر هك دقيقه ناخوشي بيماران صبور و شاكر معادل يك ساعت عبادت است، حتي دقيقه‌يي از بيماريِ برخي كاملان معادل يك روز عبادت به شمار مي‌رود. اين مطلب براساس روايات صحيحه و مكاشفات صادقه ثابت است. بايد شكرگزار بيماري باشي كه ماي گشو‌شود دقيقه‌يي از عمرت معادل "هزار دقيقه" شود و عمرت را طولاني كند نه اين‌كه گلايه‌مند باشي.
دواي سوم
اي بيمار بي‌تحمل! انسان به اين دنيا نيامده تا فقط خوشي كند و لذت ببرد؛ شاهد اين ادعا آن اها كه آنان كه مي‌آيند، بالاخره از دنيا مي‌روند، و جوانان پير مي‌شوند، و افراد زوال مي‌يابند و دچار دوري و فراق مي‌شوند. انسان با اين‌كه كامل‌ترين از يكترين ذي حيات است و در برخورداري از جهازات، غني‌ترين و حتي در حكم سلطان موجودات زنده به شمار مي‌رود، ولي به سبب تفكر در لذّات گذشته و بلاياي آينده نسبت به حيوان در پايين‌ترين درجه قرار مي‌گيرد و حياتي پر از و مداو مشقت را مي‌گذراند. پس معلوم مي‌شود انسان صرفاً براي زندگي خوش و راحت و مملو از رفاه به اين دنيا نيامده است، بلكه انسان با سرمايه بزرگي كه در اختينمي‌شود به اين دنيا آمده است تا با (نوعي) داد و ستد بكوشد به سعادت حيات ابدي و دائمي دست يابد. سرمايه‌يي كه به او سپرده شده، عمر است.
اگر بيماري نبود سلزق خودتن‌درستي موجب غفلت مي‌شد و دنيا را زيبا جلوه مي‌داد و باعث مي‌شد انسان آخرت را فراموش كند و هرگز به ياد قبر و مرگ نيفتد، آن‌گاه سرمايه عمر را صرف امور پوچ و بيهوده مي‌كرد. بيماري، به يك‌باره ديده انسان را مي‌گشايد و خطاب به كاُ السّوجود او مي‌گويد: "لايموت نيستي، رها شده نيستي، تو وظيفه‌يي داري، غرور را رها كن و به آفريننده‌ات بينديش، بدان كه وارد قبر خواهي شد، پس خود را مهيا كن."
#271 احيا ماري از اين لحاظ، ناصحي‌ست كه هيچ‌گاه فريب‌كاري نمي‌كند و مرشدي‌ست كه هشدار مي‌دهد، پس بايد به جاي شكوه و گلايه، از اين لحاظ قدردان بيماري بود و در صورت سخت و طاقت‌فرسا بودن بيماري مي‌بايست طلب صبر كرد.
د و بديارم
اي بيمار گله‌مند! تو حق گلايه و شكايت نداري بلكه بايد شكر كني و صبور باشي، زيرا وجود و اعضا و جوارح تو مُلك تو نيست، تو آن‌ها را نساخته و از جايي نخريدي، پس مُلكي‌ست متعلق به ديگري و مالك اسم حكيا و جوارح هر طور بخواهد در مُلك خود تصرف مي‌كند.
در كلام بيست و ششم بيان گرديد، كه مثلاً صنعتكاري ماهر و بسيار متمول براي اين كه هنر زيبا و ثروت با ارزشش را به ديگران نشان دهد فرد مسكيني بان بدل مي‌كند و در برابر دست‌مزدي معين، پيراهن مُرصّع و بسيار هنرمندانه‌يي را كه دوخته است ساعتي بر تن آن فرد مي‌كند، روي آن كار كرده و شكل‌هاي مختلفي به آن مي‌دهد، و براي نمايش دادن هنر عالي خوه ات راهن را مي‌بُرد، كوتاه و بلند مي‌كند و آن را تغيير مي‌دهد. حال آيا آن مسكين اجير حق دارد خطاب به او بگويد: "اذيتم مي‌كني و با خم و راست كردنم باعث رنجش و مشقتم مي‌شوي و با برسطح حمكوتاه كردن اين پيراهن - كه مرا زيبا جلوه مي‌دهد - به جمالم صدمه مي‌زني؟" آيا مي‌تواند او را متهم به بي‌انصافي و بي‌رحمي كند؟
اي بيمار! همانند اين مثال، صانع ذوالجلال لباس جسمانيت را مُزين به حواس نوراني چشم، گوش، عقل كه بايبر تو پوشاند تا نقوش اسماي حُسناي خويش را نمايان سازد، به همين سبب تو را به حالات مختلفي در آورده و وضعيت‌هاي گوناگونت را تغيير مي‌دهد. تو با گرسنگي اسم رزاق او را مي؛ بناب، پس با بيماري‌ات نيز نام شافي او را بشناس. آلام و مصائب احكام قسمي از نام‌هاي او را نمايان مي‌سازد، لذا لمعاتي از حكمت و شعاع‌هايي از رحمت و در درون آن شعاع‌ها، زيبايي‌هاي بسياري وجود دارد كه اگر پرده كنار رودهاي ه پرده بيماري - كه از آن نفرت داري و موجب وحشت توست - كنار زده شود، با معاني دوست داشتني و زيبايي مواجه خواهي‌شد.
— 272 —
دواي پنجم
اي بيمار مبتلا به ناخوشي! من اينك براساس تجربه به اين نتيجه رسيده‌ام كه بيماري براي بعضي از ماي بي‌ساني الهي و موهبتي رحماني‌ست. هشت نُه سال است كه به رغم نداشتن لياقت لازم، برخي جوانان در مورد دعا براي بيماري، با من ديدار مي‌كنند. وقتي دقت مي‌كنم مي‌بواسته‌ جوان بيماري را كه ملاقات كرده‌ام نسبت به جوانان ديگر به آخرت خويش بيش‌تر مي‌انديشيده و فارغ از سرخوشي‌هاي جواني بوده است. چنين كساني نسبت به ديگران يك درجه بيش‌تر خود را از هوس‌هاي حيواني غفلت آلود نجات مي‌دهنت وقتيبيماري آنان را در دايره تحمل‌شان احساني الهي مي‌ديدم و به هر كدام‌شان تذكر مي‌دادم كه "برادر جان! من مخالف بيماري تو نيستم، اين‌طور نيست و برقدليل بيماري برايت دل بسوزانم و به موجب مهرباني و شفقت برايت دعا كنم، پس تا زماني كه بيماري تو را كاملاً بيدار كند صبر كن، و زماني كه بيابي درظيفه خود را به اتمام رساند خالق رحيم ان‌شاءالله به تو شفا عنايت خواهد كرد." و مي‌گفتم:"برخي از هم‌سالان تو به موجب بلاي سلامت، گرفتار غفلت شده، نماز را ترك كرده، به قبر نينديشيده، خدا را فراموش كرده و بار براياي ظاهري و زودگذر حيات دنيوي، حيات ابدي نامحدود خود را به خطر انداخته و به آن زيان مي‌رسانند حتي در مواردي كاملاً از بين مي‌برند، اما تو با نگاه ناشي از بي پروردقبر را كه منزل بعدي‌ات است و منازل اخروي بعد از آن را مي‌بيني و مناسب با آن رفتار مي‌كني. پس بيماري در حقيقت براي تو تندرستي و سلامتي‌ست و سلامتي براي برخي مردم عين بيماري‌ست."
دواي ششم
اي بيماري كه از درد شكايت داري! از تو مي‌پر حيرت‌ عمر سپري شده‌ات بينديش و از روزهاي خوش توأم با لذت سابق و از اوقاتي كه با درد و بلا همراه بوده است ياد كن، قاعدتاً يا "اوه" خواهي گفت يا "آهان نفري زبان و قلبت يا "الحمدلله، شكر" و يا "وا اسفا، وا حسرتا" خواهند گفت.
— 273 —
توجه كن! آن چه باعث مي‌شود "اوه، الحمدلله، شكر"بگويي تفكر در آلام و مصائبي‌ست كه از سر گذرانگفتم وو لذتي معنوي كسب كرده‌يي و حالا قلبت شكر مي‌گويد. زيرا زوال درد و الم، لذت است. دردها و مصائب با پايان يافتن لذتي را در روح به جا مي‌گذارند كه با كنكاش در آن‌ها، لذتي در روح جريان مي‌يابد كه در قالب شكر و سپاس جاري مي‌معيت باما آن‌چه موجب مي‌شود "وا ‌اسفا، وا حسرتا" بگويي اوقات خوش و خرم توأم با لذت‌هايي‌ست كه در زمان گذشته گذرانده‌يي و حالا با زوال‌شان دردي دائمي را در روحت به جا گذاشته‌اند، كه هرگاه به گذشته بينديشي همان درد دو كه ميازه مي‌شود و تأسف و حسرت را به همراه مي‌آورد.
لذت يك روزِ نامشروع گاه موجب مي‌شود يك سال متحمل درد معنوي شوي، و درد حاصل از بيماري گذراي يك روزه‌، علاوه بر روزها لذت معنوي ثواب، با پايان يافتنش لذت معنوي را برايت در پي دارد. به نتيجا‌
(اري موقت‌ات و ثوابي كه در بطن خود دارد فكر كن و بگو "اين نيز بگذرد" و به جاي گلايه شكر كن.
دواي ششم
اين لمعه به يك‌باره بر ذهنم خطور كرد لذا در مرتبه ششم دو دوا نوشته شد، و براي اين‌كه به همان حال فطري و طبيعي باقي بماند دخالتي در آقابل ايم و با اين احتمال كه ممكن است رازي در كار باشد آن را تغيير نداديم.
اي برادري كه به لذت‌هاي دنيوي فكر مي‌كني و از بيماري مضطربي! اگر اين دنيا دائمي بود و م آن‌گاسر راه‌مان قرار نداشت و بادهاي فراق و زوال وزيدن نمي‌گرفت، و در آينده‌ي توفاني توأم با مصائب، فصول زمستان معنوي فرا نمي‌رسيد، من هم در همراهي با تو از بيماري‌ات رنج مي‌بردم، امي‌نهاي روزي خطاب به همه ما خواهد گفت: "بيرون ..." و گوش بر فريادمان خواهد بست. بايد پيش از آن كه دنيا ما را بيرون كند با تلنگرهاي بيماري از دلبستگي به آن دست برداريم، و پيش از آن كه دنيا ما را ترك كند ما قلباً در ترك آن بكوشيم.
آري، بيماري اين معر دلبسبه ما يادآور مي‌شود و مي‌گويد: "وجود تو از سنگ و آهن نيست، وجود تو مركب از موادي‌ست كه همواره زوال پذيرند، پس دست از
— 274 —
غرور بردار و به ناتواني خود پي ببر، و مالك خويش را بشناس، و با وظايف‌ات آشنا شو و بدان كه چرا به دنيا من امري"
بيماري اين معنا را پنهاني در گوش قلبت يادآور مي‌شود.
مطلب ديگر اين است كه لذت‌هاي دنيوي دائمي نيستند، مخصوصاً اگر مشروع هم نباشند، موقتي، دردناك و گناه‌آلود خواهند بود، حال به بهانه بيماري و اين‌كه لذت مذلال‌تر از دست داده‌يي گريه مكن و به جنبه عبادي و معنوي و ثواب اخروي بيماري بينديش و بكوش از آن برخوردار شوي و لذت ببري.
دواي هفتم
اي بيماري كه لذت سلامت را از دست داده‌يي! بيماري تو لذت نعمت الهي تندرستي را از بين نمي‌َوِّرُلكه آن را به تو مي‌چشاند و افزايش مي‌دهد، زيرا چيزي كه تداوم يابد تأثير خود را از دست مي‌دهد. اهل حقيقت متفق القولند كه:
اِنَّمَا الاَشيَاءُ تُعرَفُ بِاَضدادِها
يعني هر چيز با ضدش شناخته مي‌شود، مثلاً اگر تاريكي نباشد روشناي اين‌كته نخواهد شد و مردم حظّي از آن نخواهند برد، يا اگر سرما نباشد گرما شناخته نمي‌شود و از آن لذتي نخواهند برد، و اگر گرسنگي نباشد غذا لذتي نخواهد داشت، يا اگر عطش معده نباشد نوشيدن آب بدون لذت خواهد بود، و اگر بيماري نغناي مافيت و سلامتي لطفي نخواهد داشت. اگر مرض نباشد تندرستي لذتي نخواهد داشت.
حكيم فاطر هر نوع احساني را در حق انسان روا داشته و طعم هر نوع نعمتي را به او چشانده است، خداوندند اگره مي‌خواهد انسان را به سوي سپاسگزاري سوق دهد، و او را در اين جهان مجهّز به جهازات بسياري كرده تا انواع بي‌شمار نعمات را بچشد و بشناسد، و اين نشان دهنده آن است كه در كنار صحت و سلامتي كه به او عطا كرده، ي اعظم و مرض و درد را نيز متوجه‌اش خواهد كرد. از تو مي‌پرسم: "اگر اين بيماري در سر، دست يا معده تو نمي‌بود آيا لذت سلامتي آن‌ها را ادراك مي‌كردي؟ آيا نعمت بودن سلامت را در مي‌يافتي و شكر آن را به جا مي‌آوردي؟"از نقطيست كه نه تنها شكر نمي‌كردي بلكه به آن فكر هم نمي‌كردي و بدون هيچ ادراكي، تندرستي و صحت را صَرف غفلت و سفاهت مي‌كردي.
— 275 —
دواي هشتم
اي بيماري كه به آخرتت مي‌انديشي! مرض چون صابوني‌ست كه ناپاكي گناهان را مي‌شويد و پاك مي‌كند. براساس حا طرد حيح، ثابت است كه بيماري‌ها كفارة الذنوبند، و در حديث آمده است: "همان‌طور كه با تكاندن درختي پر ثمر، ميوه‌هايش مي‌ريزد، لرزش بيمار مؤمن نيز موجب ريزش گناهانش مي‌شود."
گناهان در حيات348
سا امراض دائمي‌اند و در حيات دنيوي نيز براي قلب، وجدان و روح، بيماري معنوي به شمار مي‌روند. تو اگر صبور باشي و گلايه نكني با ابتلا به يك بيماري گذرا از بيماري‌هاي فراوان دائمي خلاص خواهي شد. اگر توجهي رك بايهان نداري يا از آخرت آگاه نيستي يا خدا را نمي‌شناسي دچار چنان بيماري دهشتناكي هستي كه از بيماري ناچيز فعلي ميليون‌ها بار دردناك‌تر است، در چنين حالتي بايد فرياد برآوري، زيرا قلب و نفس و روح تو با تمام موجودات عالم دات كرباط است، و با فراق و زوال متمادي، رابطه با آن‌ها دچار خدشه شده، و جراحات بي‌حد و حصري در وجودت ايجاد مي‌گردد، به ويژه چون از آخرت خبر نداري و مرگ را نابودي هميشگي تصور مي‌كني گويا از وجودي برخوردار هستي كه پر از زخم و جري، و گت و به اندازه دنيا بيماري دارد، پس در وهله اول بايد در جستجوي ايمان باشي تا علاج و شفاي قطعي وجود معنويِ پر از جراحت و مرضت باشد، بايد به اعتقاداتت سر و ساماق من شي. نزديك‌ترين راه براي يافتن آن علاج اين است كه رحمت و قدرت قادر ذوالجلال را از روزنه عجز و ناتواني و زير پرده دريده شده غفلت به واسطه اين بيماري مادي، ببيني.
آري، كسي كه خدا را نشناسد با يك دا از ها روبه‌روست. دنياي فرد خداشناس پر است از نور و سرور معنوي كه انسان بسته به درجه ايمانش آن را احساس مي‌كند. دردِ بيماري‌هاي جزيي مادي در سايه‌ي سرور معنوي و شفا و لذتِ ناشي از ايمان، ذوب مي‌شود و از بين مي‌رود.
#2كْفِيكواي نهم
اي بيماري كه خالق خود را مي‌شناسي! احساس درد و وحشت و ترس از بيماري بدان دليل است كه قسمي از امراض گاه موجب مرگ مي‌شوند، مرگ نيز با نگاه غفلت انگيمحل هم لحاظ ظاهري وحشتناك است، پس بيماري‌هايي كه باعث مرگ مي‌شوند، وحشتناكند و موجب هراس مي‌شوند.
اولاً بدان و به يقين ايمان داشته باش كه اجل مقدّر است و افراد نمي‌كند.در بسياري موارد آنان كه سالم بوده‌اند و بر سر بيماري كه گرفتار امراض سخت بوده مي‌گريسته‌اند، خود مرده‌اند و فرد مبتلا، شفا يافته و به زندگي ادامه داده است.
ثانينيا بل چنان كه به نظر مي‌رسد وحشتناك نيست. ما در بسياري از رساله‌ها به يقين و بدون شك و ترديد با نورانيت مأخوذ از قرآن حكيم اثبات كرده‌ايم كه مرگ براي اهل ايمان نوعي نجات و رهايي از دشواري‌هاي وظيفه حيات است، اسم خطور‌ست در مسير عبوديت انسان در دار دنيا كه سراسر تعليم و يادگيري‌ست، وسيله‌يي‌ست براي رسيدن به بسياري از دوستان و خويشاونداني كه به عالم ديگر َزَيِّان كرده‌اند، و نيز وسيله‌يي‌ست براي ورود به موطن حقيقي و مقام سعادت ابدي، و دعوتي‌ست براي خروج از محبس دنيا و ورود به بوستان جنان، و مرحله‌يي‌ست براي اخذ دستمزد از فض‌كند و مهربان در برابر خدمتي كه انجام شده است. اگر ماهيت حقيقي مرگ چنين باشد كه گفتيم نه تنها نبايد آن را وحشتناك ديد بلكه بر عكس آن را بايد مقدمه‌يي بند. مقمت و سعادت دانست.
هراس برخي اهلُ الله از مرگ، به دليل هولناك بودن آن نبوده است، بلكه آن‌ها به كسب خير بيش‌تر علاقمند بوده‌اند، تا از ادامه حيات، خيرات بيش‌تري نصيب‌شان شود. آريي، مرگ براي اهل ايمان دروازه رحمت و براي گمراهان چاه ظلمات ابدي‌ست.
— 277 —
دواي دهم
اي بيماري كه بيهوده نگراني! تو نگران بيماري‌ات هستي، نگراني، ين نيا‌ات را افزايش مي‌دهد، اگر خواهان كاهش آن هستي سعي كن نگران نباشي، يعني به فوايد بيماري، ثواب آن و اين‌كه سريع درمان خواهد شد فكر كن، نگراني را كنار بگذار و بيماري را ريشه كن كُن.
آري، نگراني مرض سير كنعف مي‌كند و زير پوشش بيماري مادي، امراض معنوي را وارد قلبت خواهد كرد؛ طوري كه مرض مادي بر امراض معنوي استوار شده ادامه مي‌يابد. اگر نگراني مزبور با تسليم، رضا و انديشه در حكمت بيماري برطرف شود، يكي از ريشه‌هاي مهم آن بالِلتّاز بين رفته، مرض مادي سبك شده، از بين مي‌رود. مخصوصاً برخي اوقات مرضي جزيي به سبب نگراني، ده برابر بزرگ جلوه مي‌كند، كه با از ميان رفتن نگراني، ٩٠ درصد بيماري نيز از بين مي‌روتَّدْبنگراني مرض را افزايش مي‌دهد، چون به منزله متهم كردن حكمت الهي و انتقاد به رحمت الهي و اعتراض به خالق رحيم مي‌باشد انسان برعكسِ مقصودش در اين موضوع سيلي آرامشرد و بيماري‌اش فزوني مي‌يابد. بله، همان طور كه شُكر، نعمت را افزايش مي‌دهد شكوه و گلايه موجب ازدياد بيماري و مصيبت مي‌شود.
نگراني، خود نوعي بيماري‌ست، و علاج آن آن‌ها حكمت امراض است. وقتي فايده و حكمت بيماري را دانستي آن‌ را چون مرهمي بر نگراني قرار ده تا نجات يابي، و به جاي "آه"، "اوه"بگو، و به جاي "وا اسفا"بگو الحَمدُللهِ عَلي‌ كُلِّ حَالٍ.
دواي يازدهم
اي برادرِ بيصل كسي‌تحمل! بيماري دردي را نصيب تو مي‌كند؛ در عين حال به سبب زوال بيماري قبلي‌ات و به موجب ثواب آن، لذتي معنوي و روحي به تو مي‌دهد. از امروز به بعد و شايد از اين ساعت تا آينده بَّرُور نخواهد بود و شكي نيست كه از عدم، دردي بر نخواهد خاست. درد كه نباشد تأثري در كار نيست. عجله و بي‌صبري به دليل توهمات توست كه به شكل نادرستي صورت ميتراضات
— 278 —
زيرا با از ميان رفتن زمان‌هاي پيشينِ بيماري‌، درد حاصل از بيماري مذكور نيز از بين رفته و ثواب آن و لذت حاصل از پايانش باقي مانده است. انديشيدن به تألمات گذشته و بي‌تابي كردن، در حالي اسر عاد به تو سرور و شادي ببخشد، نوعي ديوانگي‌ست، روزهاي آتي هنوز نيامده‌اند. اين‌كه به روزهاي آتي فكر كني و با توهم، نگران درد ناموجودي حاصل از مرضي ناموجود در روزهايي كه هنوز نيامده‌اند شوي، و بي‌ت، لازني و در حقيقت به آن‌چه هنوز وجود نيافته است رنگ وجود‌ دهي، اگر ديوانگي نيست پس چيست؟
اوقات پيشينِ بيماري، موجب خوشحالي و شادي‌ست. زمان آت آن‌هام است و هنوز تحقق نيافته، بيماري نيز معدوم، درد هم معدوم است. نبايد توان و صبري را كه حضرت حق به تو عطا نموده است بدين صورت ضايع كني و بايد به دردي كه در حال حاضر احساس مي‌كني اهميت بدهي و "ر اين‌ر"بگويي و مقاومت كني.
دواي دوازدهم
اي بيماري كه به دليل بيماري از عبادت و اوراد محروم مانده‌يي و از بابت آن متأسف هستي! بدان كه بر اساس حديث ثابت است: "مؤمن متقي‌اي كه اذكار دائمي خود را به سبب بيماري به جا نياورده باشد ة‌الزهن را هنگام بيماري به دست مي‌آورد." فرد مبتلايي كه واجبات را در حد امكان با صبر و توكل به جا آورده باشد بايد بداند كه در زمان بيماري، همان مرض يا بُحَالاست كه به شكل خالصانه‌يي جاي مستحبات را مي‌گيرد.
بيماري، عجز و ناتواني انسان را به او يادآور مي‌شود و موجب مي‌گردد با زبان عجز و ضعف دعايي كند. حضرت حق عجزي بي‌حد و حصر و ضعفي بي‌پايان را متوجه انسان كرده است تا به شكل هميشگيعلاقمنگاه الهي پناه برد و دعا و نيايش كند.
‌قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّى لَوْلاَ دُعَاؤُكُمْ‌
(فرقان: ٧٧) يعني اگر دعايتان نباشد چه اهميتي دارزي و ماساس سرّ آيه كريمه‌ي فوق دعاي صادقانه كه حكمت خلقت انسان و سبب ارزشمندي اوست اسباب و دلايلي دارد كه بيماري يكي از
— 279 —
آن‌هاست، لذا از اين لحاظ نبايد شكايتي داشت بلكه بايد به درگ، غرور شكر كرد، نيز با كسب سلامتي و تندرستي نبايد مجراي گشوده شده‌ي دعا توسط بيماري را مسدود نمود.
دواي سيزدهم
اي درمانده شاكي از بيماري! باي تسلبراي برخي گنجينه‌يي با اهميت و هديه الهي بسيار ذي‌قيمتي‌ست، و هر بيمار مي‌تواند بيماري خويش را چنين تصور كند.
لحظه اجل نامعلوم است؛ حضرت حق براي خلاصيو ذرات از يأس و غفلت مطلق و براي اين‌كه بتواند دنيا و آخرتش را در ميان خوف و رجا محافظت كند، براساس حكمت خويش اَجل را نهفته داشته است. هر آن ممكن است اَجل سر برسد. اَجل اگر انسان را در غفلت بيابد ممكن است مصري اي بسياري به حيات ابدي او وارد آيد. بيماري، غفلت را از بين مي‌برد و موجب مي‌شود انسان به آخرت بينديشد و به ياد مرگ افتد و آماده شود. برخي سود زيادي مي‌كنن يكي ارتبه‌يي را كه در بيست سال نتوانسته‌اند به دست آورند، در بيست روز به دست مي‌آورند، از جمله‌ي آن‌ها دو تن از دوستان جوان‌مان بودند كه خدايشان بيامرزد! يكي صبري ايل آمبي‌شماديگري مصطفي وزيرزاده از اسلام كوي بود. با حيرت مي‌ديدم اين دو با اين‌كه در ميان طلبه‌هايم خواندن و نوشتن نمي‌دانستند اما در خدمت براساس صداقت و ايماهايت صر از همه قرار داشتند. حكمت مطلب را نمي‌دانستم. بعد از وفات‌شان دريافتم كه هر دو بيماري مهمي داشته‌اند. با ارشادات همان بيماري برخلاف جوانان غافلي كه واجبات وس و ا مي‌كنند از تقوايي ستودني برخوردار بودند و خدمتي چشمگير انجام مي‌دادند و وضعيت‌شان مفيد آخرت‌شان بود. به لطف خدا مشقات دو سال بيماري موجب ميليون‌ها سال سعادت حيات ابدي آن‌ها شد. من حالا مي‌فهمم بعضي از دعاهايي كه براي سلامتي‌شان مي‌كردم به ده است مسايل دنيوي نفرين بوده است. ان‌شاءلله همان دعاها براي سلامت آخرت‌شان اجابت شده باشد.
آن دو به اعتقاد من سودي به دست آوردند كه با ده سال تقوا حاصل مي‌شود.
— 280 —
آن‌ها اگر مانند قسمي از جوانان با اعتماد به تندرت را مجواني خود غرق غفلت و سفاهت مي‌شدند و از طرفي مرگ نيز در پي آن‌ها مي‌افتاد و دقيقاًً هنگام ارتكاب گناهان‌شان بر آن‌ها دست مي‌يافت، مدفن‌شان به جاي اين‌كه گنجينه نور باشد لانه مار و كژدم مي‌شد.
آري، مادام كه بيماري‌ه را كه منافعي دارند، به جاي گلايه از بيماري بايد با صبر و توكل و شكر، به درگاه رحمت الهي اعتماد داشت.
دواي چهاردهم
اي بيماري كه پرده بر چشمانش افكنده شده است! اگر بداني پشت پرده‌يي كه بر چشمان اهل ايمان ديده مي‌شود چه نور و بيناييالمريض وجود دارد، پروردگار مهربان را صد هزار بار شكر خواهي گفت. براي توضيح اين مطلب واقعه‌ي زير را بيان مي‌كنم:
سليمان بارلايي كه هشت سال تمام با كمال خلوص و صداقت و بدون اين‌كه ناراحتي برايم ايجاد كند، به من خدمت كردهت خويشاله‌يي داشت كه زماني نابينا شد. اين زن صالحه نسبت به من صدها بار بيش از شايستگي‌ام حُسن ظن داشت و مي‌گفت: "براي باز شدن چشمانم دعا كن." مقابل در مسجد جلويم را گرفت و گفت: "برايم دعا كن تا چشمانم گشوده شود." من نيز شايستگي آن بانوي مجذوب وُطْلَقه را شفاعت دعايم قرار دادم و عاجزانه دست به دعا برداشتم: "پروردگارا به حرمت شايستگي‌اش چشمانش را بگشا!" روز بعد چشم پزشكي از اهالي بوردور آمد و چشم او را معالجه كرد. حالا ديگر مي‌ديد. چهل روز بالحقمانش دوباره بسته شد. بسيار متأثر شدم و دعاي بسيار كردم؛ ان‌شاءالله ذخيره آخرتش شده باشد و‌گرنه دعايم در حق او نفرين بسيار بدي مي‌شد؛ چهل روز بيشتر به اَجلش نمانده بود، او پس از چهل روز درگذشت، خدايش بي فِى ا آن مرحومه به تلافي چهل روز مشاهده دشوار و غم انگيز باغ‌هاي بارلا، مشاهده چهل هزار روز باغ‌هاي بهشت را به‌دست آورد، زيرا ايمان‌اش قوي و صلاحيت‌اش كامل بود.
— 281 —
آري، اگر در ي وجودچشمان مؤمن پرده‌يي كشيده شود و نابينا وارد مزار گردد، نسبت به درجه‌يي كه دارد بيش از ديگر اهل قبور عالم نور را تماشا خواهد كرد؛ چنان كه ما در اين دنيا بسياري از چيزها را مي‌بينيم و مؤمنان در ظاهر نابينا نمي‌بينن از زشدر گور، آن نابينايان، البته اگر با ايمان درگذشته باشند، به همان اندازه و بيش از ديگر اهل قبور خواهند ديد. او در قبر، نسبت به درجه‌ي ايماني كه دارد، هم‌ متوجهي كه با دوربين‌هاي قوي به دور دست‌ها نگاه مي‌كند، باغ‌هاي بهشت را مانند آن چه در سينماست مي‌بيند و تماشا مي‌كند.
لذا چنين ديده‌ي نوراني را كه بتواند از زير خاك، بهشت را بر فراز آسمان‌ها ببيند دوستان پرده‌ي چشمت با شكر و صبر مي‌تواني بيابي. چشم پزشكي كه مي‌تواند پرده از ديدگان تو بردارد و امكان تماشا با همان چشم را به تو بدهد، قرآن حكيم است.
دواي پانزدهمني قدس بيماري كه آه و فغان سر داده‌يي! با ديدن ظاهر بيماري، آه مكش؛ به معنا و باطن بيماري نگاه كن و "اوه" بگو. اگر باطن بيماري دلنشين نبود خالق رحيم بيماري را نصيب عزيزترين بندگانش نمي‌كرد، دركس كائصحيح آمده است:
اَشَدُّ النَّاسِ بَلاءً اَلاَنبِيَاءِ، ثُمَّ الاَولِياءِ، ثُمَّ اَلاَمثَلُ فَالاَمثَلُ
يعني آنان كه بيش از ديگران گرفتار مصيبت و مشقت مي‌شوند، بهترين و كامل‌ترين انسان‌ها هستند. انبيا و در ني رهان حضرت ايوب، اوليا و صالحان همواره بيمار بودنشان را عبادت خالصه و موهبتي از سوي خداوند رحمان دانسته و صبورانه شكر كرده‌اند، آن‌ها سختي‌ها و مصائب را از رحمت خداي رحيم دانسته و هم‌چون عمل جراحي تلقي مي‌كرده‌اند.
انكار يماري كه آه و فغان مي‌كني! اگر خواهان پيوستن به اين قافله نوراني هستي بايد در عين صبر، شُكر كني؛ در غير اين صورت اگر شكايت كني جايي در آن قافله نخواهي داشت و به چشمه‌ي اهل غفلت سقوط خواهي كرد و بايد مسيري ظلماني را بپيمايي.
— 282 —
آري، بعضي بيماري‌ها هستند كه اگر به مرگ منتهي شوند انسان را در حكم شهيد معنوي قرار مي‌دهند و موجب مي‌شوند او به درجه ولايتي چون شهادت ن لَيْسد. از جمله امراضي كه به سبب زايمان ايجاد مي‌شوند،
زمان اين بيماري كه موجب شهادت معنوي مي‌شود تا چهل روز بعد از زايمان است.
يا مرگي كه به دليل دل درد و غرق شدن و سوه‌يي‌سطاعون صورت مي‌گيرد، فرد در اين قبيل موارد شهيد معنوي محسوب مي‌شود و از اين قبيل، بيمارهاي فرخنده‌ي فراواني هستند كه موجب حصول درجه ولايت به واسطه مرگ مي‌شوند. بيماري، عشق و علاقه به دنيا را كم مي‌كند، به همين و اولمفارقت از دنيا را - كه براي اهل دنيا بسيار تلخ و دردآور است - آسان‌تر و گاه حتي دوست داشتني مي‌سازد.
دواي شانزدهم
اي بيماري كه از فشار درد، لب به گلايه گشوده‌يي! بيماري القا كننده نيكوترانجام ا اهميت‌ترين حرمت‌ها و مرحمت‌ها در حيات اجتماعي و انساني‌ست، زيرا رهاننده انسان از استغنا و بي‌نيازي‌ست كه موجب وحشت و شقاوت مي‌شود. به موجب سرّ آيه‌ي
‌اِده‌يي لاِنْسَانَ لَيَطْغى٭ اَنْ رَاهُ اسْتَغْنى‌
(علق: ٧-٦) نفس اماره‌يي كه بر اثر تندرستي و سلامت احساس بي‌نيازي كند در برابر بسياري از برادري‌ها كه شايسته حرمت‌اند احساس احترام نَهُ نِ، و لزومي به احترام گذاشتن و كمك كردن به مصيبت‌ديدگان و بيماران كه محتاج مرحمت و مهرباني هستند نمي‌بيند. چنين فردي هنگامي كه بيمار شود ناتوار شش‌گقر خويش را در بيماري مشاهده مي‌كند و به برادران شايسته‌ي حرمت خويش، احترام مي‌گذارد و لزوم احترام به عيادت كنندگان و برادران مؤمني را كه به او ياري مي‌رسانند در مي‌يابد. او لزوم مهرباني با ر عكس دگان را - كه ريشه در شفقت انساني و نوع دوستي انسان دارد و از خصلت‌هاي مهم اسلامي به شمار مي‌رود - احساس مي‌كند و با مقايسه آن‌ها با خود، براي‌شان دل‌سوزي كرده، و در حق‌شان محبت و مهرباني مي‌كند و دمان بهمكان به ياري‌شان مي‌شتابد و دست كم آن‌ها را دعا مي‌كند يا براي احوال پرسي كه شرعاً سنت (پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام) است به عيادت‌شان مي‌رود و كسب ثواب مي‌كند.
— 283 —
دواي هفدهم
اي بيماري كه به الجلالماري نمي‌تواني عمل خيري انجام دهي و گلايه مندي! شكر كن. بيماري‌ست كه باب خالص‌ترين خيرات را به رويت مي‌گشايد. بيماري دائماً موجب كسب ثواب بيمار و كساني مي‌شود كرُوتِه خدا از او پرستاري مي‌كنند؛ در عين حال بيماري مهم‌ترين وسيله براي مقبوليت دعاست.
آري، نگهداري و رسيدگي به بيماران، ثواب بزرگي براي اهل ايمان دارد. احوال‌پرسي و عيادت بيماران نيز به شرط اين‌كه مزاحمتي براي‌شان ايجاد نكند از سنت‌هاي ني تَحَنسنديده و كفارة الذنوب است. در حديث آمده است: "از دعاي بيماران بهره‌مند شويد، دعاي آن‌ها مستجاب مي‌شود."
مخصوصاً اگر بيمار از خويشاوندان باشد به ويژه پدر يا مادر، كه خدمت به آن‌ها عبادت با اهميتي به‌شمار مي‌رود و ثواب ه‌قدر دارد. خشنود كردن دل بيماران و فراهم آوردن تسلي خاطر آن‌ها در حكم صدقه‌يي مهم است. خوشبخت و سعادتمند است فرزندي كه در زمان بيماري پدر يا مادر خود، قلب شكننده آن‌ها را شاد كند و دعاي خير آن‌ها را كسب نمايد.
لذا مهرباني‌هاي پدر و مادر از دق با ين حقايق حيات اجتماعي‌ست و كسي كه در زمان بيماري والدينش با آن‌ها رفتاري محترمانه و مهربانانه داشته باشد، جزو فرزندان صالح و فاضل به شمار مي‌رود، كه حتي فرشتگان با گفتدخالتيشاء الله"و "بارك الله"او را تشويق خواهند كرد.
آري، لذت‌هاي فرح‌بخشي هستند كه ريشه در مهرباني و دلسوزي و شفقت با فرد بيمار در زمان بيماري‌اش دارند و درد او را كاملاً كاهش مي‌دهند، اين كه فرد بيمار برانُ نُ دعا كند مسأله با اهميتي‌ست. من سي چهل سال بود كه براي نجات از درد قولنجي كه داشتم دعا مي‌كردم. خوب دانستم كه بيماري براي دعا كردن است كه عطا مي‌شود. از و براي نمي‌توان دعا را با دعا از ميان برداشت يعني
— 284 —
دعا نمي‌تواند خودش را از بين ببرد، دانستم كه نتيجه دعا اخروي‌ست،
در حالي كه بعضي از امراض سبب وجودي دعايجود آخ دعا باعث از بين رفتن بيماري شود وجود دعا موجب عدم آن خواهد بود؛ كه ممكن نيست.
نوعي عبادت است؛ انسان به كمك بيماري به عجز خود پي مي‌برد و درگاه الهي را پناهگاه خود مي‌يابد، لذا با اين‌كه سي سال تم.
خي شفايم دعا مي‌كنم و در ظاهر دعايم مستجاب نشده است، هيچ‌گاه لزوم ترك دعا بر قلبم خطور نكرد. زيرا بيماري زمان دعاست، ولي شفا نتيجه دعا نيست، كه اگر حضرت حكيم رحيم، شفايي مرحمت كند از فضلش خواهد بود.
اگر دعا به دلخواه ما مستجاب نشد نبايد گفتمام تس قبول درگاه حق قرار نگرفته است. خالق حكيم بهتر مي‌داند؛ چيزي را عطا مي‌كند كه براي منفعت ما بهتر است. او گاهي برخي از دعاهاي دنيوي ما را با ملاحظه منافع‌مان متوجه آخرت مي‌كند و مي‌پذيرد حال كلاصه، استجابت دعايي كه براساس سرّ بيماري، داراي خلوص شده باشد و مخصوصاً استجابت دعايي كه ريشه در عجز و ناتواني و نياز و فروتني داشته باشد، زمان زيادي طول نخواهد كشيد. بيماري سر‌طور ك چنين دعاي خالصانه‌يي‌ست. بيمار متدين و مؤمناني كه به او رسيدگي مي‌كنند بايد از دعا بهره‌مند شوند و استفاده كنند.
دواي هجدهم
اي بيماري كه شُكر را رها كرده و به گلايه پرداخته‌يي! شكوه و گلامنطقه د برخاسته از حقي باشد؛ حقي از تو ضايع نشده است كه شكايت مي‌كني. سپاسگزاري‌هاي متعددي بايد مي‌كردي كه نكرده‌يي. حق حضرت حق را ايفا نكردكنجه منك در كمال بي‌انصافي خواهان حق خود هستي و گلايه‌مندي. نبايد با نگاه به كساني كه به لحاظ سلامتي و تندرستي در مراتب بالاتري از تو هستند لب به گلايه بگشايي، آنان را ببين كه از نظر صحت پين با ر از تو هستند، و شُكر آن را به جاي آور. اگر دستت شكسته است كساني را ببين كه دستان‌شان بريده شده، و اگر
— 285 —
چشمي نداري نابيناياني را ببين كه هر دو چشسپاسگزكور است، و خداوند را شكر كن.
آري، هيچ‌كس حق ندارد با نگاه به كساني كه از همّت‌هاي بيشتري برخوردارند شكوا نمايد، اما در مصيبت حق اين است كه بالاتر اا بسيارا ببينند و شكر بگويند، اين سرّ در برخي رساله‌ها با مثالي توضيح داده شده است كه خلاصه‌اش به شرح زير مي‌باشد:
"فردي انسان درمانده‌يي را بالاي مناره‌يي ‌بُرد و در هر پله‌‌يي كه بالا مي‌رفتند احساني و هديه‌يي به او مي‌داد. بالاي مناره كه ين و ب بزرگ‌ترين هديه را به او داد: در حالي كه انتظار مي‌رفت فرد درمانده در قبال دريافت هدايا تشكر و سپاسگزاري كند با پرخاش همه هدايا را فراموش كرد و آن‌ها را هيچ انگاشت و حتي دشكري، بالا را نگاهي كرد و گفت:‌اي كاش اين مناره بلندتر بود و مي‌توانستم بالاتر بروم!" چنين فردي اگر بگويد اين مناره چرا به بلندي آن كوه يا آن مناره ديگر نيست و شروع به گله‌مندي كند، دچار كفران نعمت و ناسپاسي خواهد شد. به همينيفتگي انساني را در نظر بگيريد كه از هيچ آفريده شده و به جاي اين كه سنگ و درخت و حيوان شود انسان خلق شده و مسلمان شده است، و در اكثر اوقات از سلامت برخوردار بوده، و در مرتبه بالايي داراي نعمت‌هاي متعدد است. حال اگر اين انسان به دليل برخي اسبامونه كل گاه فاقد نعماتي چون سلامت و صحت شود يا سلامتش را به دليل عملكرد سوء يا سوء اختيار از دست بدهد يا به هر دليلي نتواند آن را به دست آورد، شروع به گلايه و بي‌تابي كرده و مدام ب و خير"خدايا چه كردم كه چنين چيزي به سرم آمد؟" و معترض ربوبيت الهي گردد؛ چنين شخصي دچار مرض معنوي شده، كه به مراتب بدتر از بيماري مادي‌ست، او با چنين گله و شكايتي بيماري خود را افزايش مي‌دهد، ادارهمانند كسي كه با دست شكسته نزاع كند، پس كار خردمندانه اين است كه تسليم سرّ آيه كريمه شود كه مي‌فرمايد:
‌لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا ِللّهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ‌
(بدشان ا٥٦)
و شكيبايي پيشه كند تا مرض به وظيفه خود عمل كرده و از وجودش خارج گردد.
— 286 —
دواي نوزدهم
همه نام‌هاي جميل ذوالجلال به موجب صمدانيتِ تعبير "اسماء الحسني" زيبا و جميل‌اند. لطيف‌ترين، زيباترينْحَقِّع‌ترين آيينه صمديت در ميان موجودات، حيات است. آيينه جميل، جميل است، و آيينه‌يي كه محاسن جميل را نشان مي‌دهد خود نيز زيبا مي‌شود، و هر چه از جميل در آيينه ظاهر شود زيباست و هر چه در حيات برآيد نيز از نقطه نظر حقيقت زيباست، زيرا نقش‌هاي زيباي اسچيز و ناي جميل را نشان مي‌دهد.
حيات اگر همواره در مسير صحت و عافيت يكسان پيش برود چون آيينه‌يي ناقص خواهد بود، و در آن صورت احساس عدم، نيستي و پوچي به انسان دست مي‌دهد و موجب عذاب او مي‌ش
يعارزش حيات در نظر او كاهش مي‌يابد و لذت عمر تبديل به فشار و سختي خواهد شد؛ در آن صورت فرد با توجيه سپري كردن پر شتاب عمر، يا گرفتار تفريح و خوشگذراني، يا لاابالي گري مي‌شود. چنين فردي با عمر با ارزشش - هم‌چون مدتن دايري بودن - عداوت كرده و با وقت كشي در پي صرف عمر خويش خواهد بود.
اما اگر زندگي در تحول و حركت و پويايي پيش برود انسان‌ها قدر آن را خواهند دانست، و براي‌اش اهميت قائل خواهند بود و از آن لذت خواهند برد، حتي اگر زندگي همرداد كهمشقات و مصائب هم باشد آدمي سپري شدن پر شتاب عمر را نمي‌خواهد، و با آه و فغان نمي‌گويد: "اي واي خورشيد غروب نكرد، يا ‌اي واي شب به پايان نرسيد!"
آري، اگر از فرد بسيار پسطه حسو فارغ از هر شغل و مشغوليتي - كه در زندگي همه چيز برايش فراهم است - سؤال كني كه "در چه حالي هستي؟" مطمئن باش با تألم خواهد گفت: "اي بابا! زمان اصلاً پيش نمي‌رود؛ بيا شش و بش بازي كنيم؛ يا براي صرف وقت، خود را بورشيد سرگرم كنيم." يا ممكن است اين سخن اعتراض آميز را از او بشنوي كه ريشه در آرزوهاي انساني دارد: "فلان چيز را ندارم، و‌ اي كاش فلان كار را مي‌كردم!"
حال اگر از فرد مصيب ديده، در چهيا تهي‌دستي كه در وضعيت سختي‌ست
— 287 —
سوال كني كه "در چه حالي هستي؟" اگر آدم عاقلي باشد خواهد گفت: "خدا را شُكر، خوبم، مشغول هستم.‌ اي كاش خورشيد زود غروشتاد سكرد تا فلان كار را به اتمام مي‌رساندم! زمان خيلي زود مي‌گذرد و عمر لحظه‌يي توقف ندارد، به سرعت پيش مي‌رود، واقعاً در زحمتم اما اين نيز بگذرد، همه چيز به همين ترتيب سريه درختذرد." چنين كسي عمر را ارزشمند مي‌داند و با تأسف از سپري شدنش ياد مي‌كند. پس با مشقت و فعاليت لذت عمر و ارزش حيات بهتر دانسته مي‌شود. استراحتِ (هميشگي) و تندرستيِ (كاست و هعث تلخي عمر است و در چنين وضعي انسان آرزو مي‌كند زمان هرچه سريع‌تر بگذرد.
اي برادر بيمار! بدان همان‌گونه كه در رساله‌هاي ديگر به يقين اثبات شده است اصل و اساس مصيبت‌ها و شرور و حتي معاصي، عدم است. عدم نيز ش ولايا سياهي‌ست. حالاتي چون استراحت هميشگي، سكوت، سكونت و توقف، به عدم و پوچي نزديك‌اند؛ براي همين است كه احساس سياهي عدم را براي انسان ايجاد كرده و ناراحتش مي‌كند. حركت و تحول، وجود است و انسان با حركت و لْمَوْي وجود را حس مي‌كند. وجود، خير خالص است، نور است.
حقيقت اين است كه بيماري را در وجود تو به وديعه مي‌گذارند تا زندگي ارزشمندت شفافيت يابد، قدرت گيرد، ترقي كند، و جهازات انساني ديگر در وجودت، به صورت ياري رساننده‌ييدو روز عضو بيمارت شوند؛ و نقش‌هاي گوناگون اسماء صانع حكيم را جدا جدا نشان دهد. ان‌شاءالله بيماري مذكور هر چه زودتر وظيفه‌اش را به پايان رسانده، از وجودت خارج شده و خطاب به تندرستي بگويد: "تو بيا، و براي هميشه جايگزين من شو، و به وظيفودات دمل كن. اين خانه، خانه توست، به سلامت بمان."
دواي بيستم
اي بيماري كه در پي درمان دردت هستي! مرض بر دو قسم است: حقيقي و وهمي. شافي حكيم ذوالجلال براي قسم حقيقي بيماري‌ها در داروخانه بزرگي كه كره زمين نام دارد براي هر دردي، درماني فله‌يي رده است. درمان‌هاي
— 288 —
مذكور دردهايي را طلب مي‌كنند، براي هر دردي درماني خلق شده است. تهيه دارو براي معالجه بيماري و استفاده از آن امري مشر كه با، اما شفا و تأثير دارو را بايد از جانب حضرت حق دانست و او همان‌طور كه درد را داده است درمان را نيز مي‌دهد.
توجه به توصيه‌هاي حكيمان حاذق و متدين، درماني با اهميت ‌اند، ليل بيش‌تر بيماري‌ها را بايد در سوء استعمال‌ها، ناپرهيزي‌ها، زياده‌روي‌ها، اشتباهات، لاابالي‌گري‌ها و بي‌توجهي‌ها جستجو كرد. حكيم متدين بي‌ترديد دنده‌انه شرع توصيه‌هايي مي‌كند، و اندرزهايي مي‌دهد، او بيمار را از سوء استعمال‌ها و اسراف‌ها بر حذر مي‌دارد و او را تسلي خاطر مي‌دهد. بيماري با اعتماد بيمار به تسلي خاطر حكيم و عمل به نصايحش كاهش مي‌يابد: در نتيجه راحتي جقَبُولاحتي‌ها را مي‌گيرد.
اما بهترين علاج براي بيماري‌هاي وهمي توجه نكردن به آن‌هاست. به اين قبيل بيماري‌ها هر چه بيش‌تر اهميت داده شود بزرگ‌تر و متورم‌تر مي‌شوند. اما اگر فرد به آن‌ها توجه نكند محدودتر شده، و از بين مي‌رو جاي قان‌طور كه اگر كسي به زنبورها بپردازد بر سر و صورتش جمع مي‌شوند و اگر توجهي به آن‌ها نداشته باشد پراكنده خواهند شد؛ به همين ترتيب اگر به خيالاتي كه با وجود طني قرآن تاريكي به انسان دست مي‌دهد، اهميت داده شود بزرگ خواهد شد و حتي موجب گريز ديوانه‌وار فرد مي‌گردد، اما اگر به آن اهميتي داده نشود انسان متوجه مي‌شود كه امكان ندارد طنابي عادي، ماري شود؛ پس به خيالات خود خواهد خنديد.
شدند تاري وهمي در صورت تداوم به بيماري حقيقي تبديل مي‌شود. اين وضع در افراد عصبي و متوهم بيماري بدي‌ست، كاه را كوه مي‌كند و نيروي معنوي فرد را از بين مي‌برد. مخصوصاً اگر فرد با حكيمي بداخلاق يا پزشكي بي‌انصاف مواجهل شجرهاوهامش را بيش از پيش تحريك خواهد كرد. انسان اگر در اين موقعيت پولدار باشد پولش را از دست خواهد داد و‌گرنه عقل خود و يا تندرستي‌اش را از دست ي فرديداد.
— 289 —
دواي بيست و يكم
اي برادر بيمار! بيماريت يك درد مادي‌ست؛ ليكن حظي معنوي و از بين برنده‌ي درد مزبور، تو را در برگرفته است، زينا را باني‌هاي دلنشين پدر و مادر و خويشاونداني را كه مدت‌هاست به فراموشي سپرده‌يي مجدداً به يادت مي‌آورد و نگاه دوست داشتني آنان در دوران كودكي برايت تداعي مي‌شود، ر از دفاي پنهان شده در پشت پرده زمان، دوباره بر اثر جذبه بيماري، محبت‌ها را به يادت مي‌آورند، كه بي‌شك موجب فروكش دردهاي مادي‌ات مي‌گردند.
نيز اشخاصيرا مضا افتخار خدمت‌شان كرده و درصدد جلب نظرشان بوده‌يي اينك به دليل بيماري با كمال لطف به خدمت تو مشغول شده‌اند. و تو در نظر آنان جايگاه رفيعي كسب نموده‌يي.
به با معرتيب چون موفق به جلب شفقت نوعيه و رقت جنسيه انسان‌ها به سوي خود شده‌يي رفقاي مهربان و ياوران عزيز فراواني نيز به دست آورده‌يي. بيماري براي تو مانند فرمان استراحت در مسير خدمتي پرمشقت است و تو اينك به استراحت پرداخته داشتهرد جزيي، بي‌ترديد بايد تو را در برابر لذت‌هاي معنوي مذكور به سپاسگزاري بر انگيزد نه شِكوه و گلايه.
دواي بيست و دوم
اي برادري كه مبتلا به بيماري سختي چون فلج هستي! به تو مژده مي‌دهم كه بيماري فلج براي فرد مؤسفر كر مباركي به شمار مي‌رود. مدت‌ها پيش اين را از اهل ولايت مي‌شنيدم، اما بر سرّ آن واقف نبودم. تا اين‌كه سرّي از اسرار آن چنين بر قلبم خطور كرد:
اهلُ الله براي وصل به حضرت حق و براي رهايي از خطرهاي بزرگي كه معنويت انسان را تهديد ميوان را به منظور تأمين سعادت ابدي، به اراده خود دو شيوه‌ي زير را همواره مدنظر داشته‌اند:
اول:رابطه مرگ است، يعني چون دنيا فاني‌ست فرد نيز خود را مسافري فاني و موظف در دنيا مي‌بيند و با اياً مرگشه در مسير حيات ابدي مي‌كوشد.
— 290 —
دوم:آنان كه براي نجات از خطرات نفس اماره و احساسات كور، با رياضت‌ها و چله‌نشيني در پي كشتن هواي نفس‌شان بر مي‌آيند.
اي برادري كه نيمي از سلامه و فر را از دست داده‌يي! دو شيوه آسان و ساده براي تأمين سعادت در اختيار تو گذاشته شده است. وضعيت وجودي تو همواره زوال دنيا و فاني بودن انسان را يادآوري مي‌كند. دنيا در اين وضع قاده خاتمسلط بر تو و نابودي‌ات نيست؛ غفلت نمي‌تواند چشمان تو را ببندد و نفس اماره نمي‌تواند كسي را كه وضعيت نيمه انسان دارد با هوس‌هاي پست و اميال نفساني فريب دهد، لذا چنين كسي سنگ ي‌تواند از بلاياي نفس رهايي يابد.
آري، مؤمن با سرّ ايمان و با تسليم و توكل مي‌تواند از بيماري دشواري چون فلج در مدتي كوتاه هم‌چون رياضت‌هاي اهل ولايت باشت، لداري كند؛ در آن صورت بيماري سخت و صعب العلاج مذكور بي‌اهميت جلوه خواهد كرد.
دواي بيست و سوم
اي بيمار غريبِ بي‌كس و درمانده! حال كه بيماري و بي‌كسي و درماندگي موجب مي‌شود مهرباني و محبويارويان را به دست آوري و سنگ‌دل‌ترين انسان‌ها در برابرت مهربان شوند، خالق رحيمي كه در ابتداي همه سوره‌هاي قرآن خود را با صفت
الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
معرفي مي‌كند و با لمعه‌اي از مهرباُلُوًّهمه مادران را در قبال همه فرزندان با محبتي فوق العاده تربيت مي‌كند، خدايي كه در هر بهار با جلوه‌يي از رحمت خود سرتاسر زمين را مملو از نعمت مي‌نمايد، و بهشت در حياز عامم اخروي فقط جلوه‌يي از رحمت اوست، بيماري غريبانه و درماندگي‌ات نظر مهربان او را جلب خواهد كرد.
حال كه او هست، به تو رسيدگي خواهد كرد، همه چيز براي تو مهياست. در اي محو در غربت و بي‌كسي‌ست كه با ايمان و تسليم خود را منتسب به او نداند، يا براي چنين انتسابي اهميتي قائل نباشد.
دواي بيست و چهارم
اي كساني كه بهظيم الن معصومِ بيمار و سالمنداني كه در حكم كودكان
— 291 —
معصومند رسيدگي مي‌كنيد! تجارت اخروي مهمي پيش روي شماست، با شوق و رغبت در اين تجارت سود كنيد.
نزد اهل حقيقت تجدد است كه بيماري كودكان معصوم به منزله تمرين و رياضتي‌ست براي وجودهاي ظريف‌شان تا در آينده در برابر دشواري‌ها مقاومت كنند؛ تربيت ربّانيِ همراه با حكمت‌هاي فراوان م تأليفا دنياي كودك به وسيله بيماري به كودكان تزريق مي‌شود تا مدار حيات اخروي و موجب پالايش زندگاني آن‌ها و جايگزين كفارة الذنوبي كه در بزرگ‌سالان است گردد، و ثواب ناشي از بيماري‌هايي كه موجب پيشرفت‌هاي معنوي در دنيا و ز مكانان است در دفتر اعمال و صحيفه حسنات والدين آن‌ها مخصوصاً مادران‌شان - كه براساس سرّ شفقت، تندرستي فرزندان را بر سلامت خويش ترجيح مي‌دهند - نگاشته مي‌شود.
علاوه بر روايات صحيحه براساس وقايع بي‌شمار تاريخي نيز ثابت ش * *
كه رسيدگي به سالمندان ثواب عظيمي دارد و بهره‌مندي از دعاي آنان به ويژه پدر و مادر، خشنودي آن‌ها و خدمت وفادارانه به آن‌ها مدار سعادت دنيوي و اخروي‌‌ست؛ هم‌چنين ثابت شده‌ است كه فرد سعادتمندي ك قهرمااً مطيع والدين سالمند خود است، شاهد رفتار مشابهي از سوي فرزندش خواهد بود؛ و فرزند بيچاره‌يي كه پدر و مادر خود را رنجيده خاطر مي‌كند؛ علاوه بر عذاب اخروي به واسطه فلاكت‌هاي فراوا چشم بنيا مجازات خواهد شد.
آري، اين مقتضاي اسلام است كه نه فقط به سالمندان و كودكان معصوم و خويشاوندان، بلكه براساس اخوت حقيقي مبتني بر سرّ ايمان، ‌هايي ه تمام مؤمنان رسيدگي كرد. اگر فرد با سالمندِ بيمارِ محترمي كه به ياري‌اش نيازمند است مواجه شود بايد با روح و جان خود به خدمت او بپردازد.
دواي بيست و پنجم
اي برادران بيمااَ اِل خواهان پادزهري قدسي و واقعاً لذت‌بخش هستيد كه سودمند و درمان هر دردي باشد، ايمان خود را تقويت كنيد، يعني با توبه و استغفار و با نماز و بندگي، ايمان را كه همان پادزهر قدسي‌ست و علاجي را كه
— 292 —
برگرفته از ايمان است به به
#4ديد.
آري، اهل غفلت به دليل محبت و دلبستگي به دنيا، گويي داراي وجود معنويِ بيمار و بزرگ همانند دنيا هستند. ما در رساله‌هاي متعدد ثابت كرده‌ايم كه ايمان، شفابخش وجود پر زخم و جراحت آنان است و ضربات زوال مل و ن چون دنيا بزرگ را از ميان مي‌برد؛ ايمان شفاي حقيقي‌ست. براي اين‌كه سرتان را درد نياورم سخن را كوتاه مي‌كنم:
داروي ايمان تأثير خود را با واجباتي كه در حد ممكن كذيب ومي‌شوند نمايان مي‌سازد. غفلت و گمراهي و اميال نفساني و سرگرمي‌هاي نامشروع مانع بروز تأثير اين پادزهر (قدسي) مي‌شوند. بيماري، غفلت را از ميان بر مي‌دارد و ميل به "گناه" را از بين مي‌برد و مانع رفتن انسان به سوي لذايذشنده‌يوع مي‌شود؛ پس، از آن بهره ببريد. از علاج‌هاي قدسي ايمان حقيقي و انوار آن به مدد توبه و استغفار و دعا و نيايش بهره‌مند شويد.
حضرت حق شفا عطايتان كند و بيماري‌هايتان را كفاره گناهان‌تان قرار دهدن عبدا، آمين، آمين.
‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ الَّذِى هَدينَا لِهذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ اَنْ هَدينَا اللّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
(اعراف:٤٤)
سُبْحَان
— 293 —
لمعه بيست و ششم
لمعه سالمندان مشتمل است بر بيست و شش اميد و نورِ تسلي
در نسخه‌يي خطي كه توسط مؤلف محترم تصحيح طري بي است (در دفترچه مرحوم اسماعيل ايلگازي) درباره اين لمعه آمده است: "اميد‌هاي باقي مانده‌ي چهاردهم تا بيست و ششم به دليل مصيبتي كه مي‌دانيد (زنداني بودن در اسكي شهير) نوشته نشد و چون زمان موضوع گذشت، ناقص ما ميزان يادآوري:در ابتداي هر بخش كه اميد خوانده مي‌شود، دردهاي معنوي خويش را چنان درد آور نوشته‌ام كه موجب تأثر و تألم شما مي‌شود؛ مي‌خواستم به اين وسيله تأثير فوق العاده درماني را نشان دهم كه ريشه در قرآن حكيم دارد. خويش لمعه كه خاص سالمندان است حُسن بيان به سه چهار دليل زير رعايت نشده است:
اول:چون موضوع مربوط به سرگذشت خودم بود، در عالم خيال به دوران گذشته ه الوادم و مطلب را متناسب با آن حالات نوشتم، لذا نظم لازم در متن رعايت نگرديد.
دوم:اين رساله پس از نماز صبح زماني كه خستگي زيادي احساس مي‌كردم نوشته شد؛ لذا مطلب تحت تأثير اجباري كه در سريع نوشتن بود، و در ظم و ترتيب لازم است.
سوم:كسي كه امر نوشتن را دائم عهده‌دار شود در كنارم نبود و نگارنده‌يي هم كه بود در ارتباط با رساله نور چهار پنج وظيفه بر عهده دزنده، ذا وقت لازم را براي تصحيح مطلب نداشتيم و موضوع مقداري بي‌نظم باقي ماند.
چهارم:در پايان تأليف، ما هر دو كاملاً خسته بوديم، به همين دليل بدون دقت كافي، به تصحيحي بسيار سطحي اكتفام. چندذا در طرز بيان حتماً نارسايي‌هايي وجود دارد. از سالمندان گرامي مي‌خواهم نقايص موجود در طرز بيان را با نظر اغماض ببينند و
— 294 —
زماني كه دستان سالخورده مبارك‌شان را به سوي درگاه رحمت الهي - كه هيچ‌گاهرُ تَش را خالي بر نمي‌گرداند - گشوده‌اند، ما را نيز مشمول دعاهايشان كنند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌كهيعص ٭ ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ٭ اِذْ نَادى رَبّس و خلدَاءً خَفِيًّا ٭ قَالَ رَبِّ اِنِّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّى وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَيْبًا وَلَمْ اَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا
(مريم: ٤-١)
اين لمعه شل در است و شش اميد به شرح زير است:
اميد اول
اي برادران محترم سالمندي كه به سن كمال رسيده‌ايد و ‌اي خواهران سالمند! من هم مانند شما پير شده‌ام. مي‌خواردد و د‌هايي را برايتان بنويسم كه در سنين سالخوردگي گاه و بيگاه با آن‌ها مواجه شده‌ام؛ مي‌خواهم شما را نيز در نورانيت تسلي آن اميد‌ها شريك كنم، لذا برخي از حالاتي را كه از سرگذرانده‌نَّ اْيتان مي‌نويسم.
دروازه‌هاي نور و اميدي كه مشاهده كرده‌ام البته با توجه به استعداد ناقص و مشوش من ديده و گشوده شده‌اند. ان‌شاءالله استعدادهاي زلال و خالص شما نوري را كه من مشاهده كرده‌ام درخشار و ام اميدي را كه با آن مواجه گرديده‌ام نيرومندتر خواهد كرد.
منبع و معدن و سرچشمه آن اميد‌ها و نورها، ايمان است.
اميد دوم
وارد دوران سالمندي كه شدم روزي در فصل خزان، هنگام غروب از فراز كوهي مرتفع به عالم نگاه كرمن اين‌باره حالتي ظلماني در نهايت حزن و اندوه احاطه‌ام كرد. ديدم من پير شده‌ام، روز هم پير شده، سال هم پير شده و عالم نيز پير شده است. در متن اين پير شدن‌ها دانستم زمان دست كشيدن از دنيا و دور شدن از آن چواهران مي‌دارم فرا رسيده است؛ سالمندي و پيري به شدت تكانم داد.
— 295 —
ناگهان رحمت الهي چنان رخ برتافت كه احساس فراقي حزين و تلخ را به اميدي نيرومند، و نور درخشان يك تسلي تبديل كرد. آري، ‌اي سالمندان هم‌چون من! رحمت خالق رحيمي كه در جاي"تقديررآن حكيم خود را با صفت الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به ما معرفي كرده است هميشه ياور تمام موجودات روي زمين بوده است كه خواهان مرحمت‌اند، رحمت اوست كه موجب مي‌شود بهار در هر سال مملو از نعمت‌هاي غيبي و مواهب بي‌حد و حصر گردد و در اختياوب وجوه نيازمند رزق و روزي هستيم قرار گيرد. اوست كه تجلي رحمت خود را به نسبت درجه‌ي ضعف و عجز (مخلوقاتش) بيش‌تر ظاهر مي‌سازد. رحمت او در سالمندي ما اميدي عظيم و نوري پر قدرت است. يافتن اينران نيعبارت است از پيروي مؤمنانه از خداي رحمان و اطاعت از اوامر او با اقامه واجبات.
اميد سوم
زماني، وقتي با صبح سالمندي از خواب شبانه جواني برخاستم ديدم در سراشيبي منتهي به قبر باشتاب پيش مي‌روم، به قول نيازيو صنع،كه مي‌گويد:
هر روز سنگي از بناي عمرم بر زمين مي‌افتد
جانم غافل است و بناي عمر من بي‌خبر، ويران شد
هر روز سنگي از بناي جسمم كه خانه روحم است فرو مي‌افتد و آن را فرسوده مي‌كند. اميدها و آرزوهايي كه موجب پيوند محكم من با دنياست در حال اقبول جرفتن‌اند، احساس كردم زمان مفارقت از ياران بي‌شمار و هر آن‌چه دوست مي‌دارم فرا رسيده است. در پي مرهم آن زخم معنوي عميق بر آمدم كه بي‌علاج مي‌نمود؛ نيافتم، باز مانند نيازي مصري گفتم:
خود،فق به تنم را مي‌خواهم اما حق فنايش را
دچار درد بي‌درماني شده‌ام كه لقمان حكيم نيز از آن بي‌خبر است
در آن لحظه نور و شفاعت و هديه هدايتگرمان پيامبر ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، مرهم و ترياقي مناسب براي دردي شد كه گمان مي‌كردم بي‌علاج كُونًايامبري كه لسان
— 296 —
و مثال و تمثال و اعلام كننده و مُمثِّل رحمت الهي‌ست؛ يأس ظلماني‌ام را به اميدي نوراني مبدل نمود.
آري، ‌اي مردان و زنان محترم سالمندي كه سالمندي كردند مانند من احساس مي‌كنيد! ما در حال رفتنيم، فريب‌دادن خود فايده‌يي ندارد. با بسته‌ شدن چشمان‌مان ما را در اين‌جا نگاه نخواهند داشت؛ همه را گسيل مي‌دارند. برزخ كه به دليل اوهام ظلماني اهل ضلالن در ملت و گمراهي، فراق و تاريكي را به ياد مي‌آورد در حقيقت محل تجمع دوستان است. عالمي‌ست كه در آن‌جا همه دوستان‌مان و در رأس‌شان حبيب الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را خواهيم ديد.
ما عازم عالمي هستيم كه شخصيتي چون پيامبر در آنْلاَرْ ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه در طول ١٣٥٠ سال، هر سال سلطان ٣٥٠ ميليون انسان و مربي روح و معلم عقول و محبوب قلوب آنان بودهختن و ر مقصد عاليه الهيه در عالم هستي و سبب تعالي ارزش موجودات است؛ و به موجب سرّ السَّبَبُ كَالفاعل نمونه‌يي از كارهاي نيكوي امت‌اش به صحيفه حسنات او علاوه مي‌شود و براساس روايات صحيحه و كشف صادقه وقتي به دنيا آمد "اُمَّتي، اُمّباره تي‌گفت و در محشر در هنگامه‌يي كه هر كس "نَفْسي، نَفْسي" مي‌گويد، باز هم "اُمَّتي، اُمَّتي"خواهد گفت و با قدسي‌ترين و عالي‌ترين فداكاري‌ها با شفاعت خود به ياري اُمت‌اش خواهد شتافت. به سوي عالمي مي‌رويم كه منوّر به نورانيت ستارگاني چون اصفياه بقا ياي بي‌شماري‌ست كه در اطراف آن خورشيد هستند.
براي اين كه شفاعت چنان شخصيتي شامل حال ما شود و از نورانيتش بهره‌مند گرديم و از ظلمات برزخ نجاحبوباتم بايد از سنت سَنيّه تبعيت كنيم.
اميد چهارم
زماني به دليل آغاز پيري، تندرستي‌ام نيز - كه اغلب موجب تداوم غفلت است - دچار اختلال شده ‌بود. پيري و بيماري هم‌زمان به من هجوم آوردند، بر سرم ضربه مي‌زساله‌هخواب غفلت را از چشمانم مي‌ربودند. علايقي چون زن و فرزند و مال هم نداشتم كه مرا به دنيا وابسته كنند. ديدم ثمره عمري كه با سرمستي دوران جواني
— 297 —
ضايع كرده بودم چيزي جز خطاها و گناهان نيست. هم‌چون نيازي مصري فرياد ي‌توانم:
سودي نكرده نقد عمرم بر فنا شد
گام در راه نهادم اما كاروان، بي‌هيچ خبري رفته بود
گريان و نالان و تنها و غريب به راه افتادم
ديده گريان، سينه سوزان، عقل حيران، بي‌خبر
آن زمان در غربت بودم. در وجودم حُزني يأس آور، تأسهمه موندامت و حسرتي مددجويانه احساس كردم.
در همان وقت قرآن معجز البيان به يك‌باره ياري‌ام كرد. باب چنان اميد پر تواني را به رويم گشود و با نور چنان آرامشي حقيقي مواجهم كرد كه مي‌توانستم يأسي صد برابر بيش‌تر از آن‌چه بود از بين ببرم و تاريكي‌هاي مهي را ا نابود كنم.
آري،‌ اي مردان و زنان سالمندي كه هم‌چون من، علايق‌تان به دنيا در حال از بين رفتن و پيوندهايتان با دنيا در حال گسستن است! مگر كه مناست صانع ذوالجلالي كه اين جهان را به مثابه شهري يا قصري در نهايت كمال و نظم آفريده است با مهم‌ترين دوستان و مهمانان‌اش در آن شهر يا قصر سخن نگويد و ديدار نكند؟ او چنين قصري را عا*
#46ساخت و امور آن را با اراده و اختيار تنظيم و تزيين كرد. همان‌طور كه سازنده مي‌داند، دانا نيز سخن مي‌گويد. خداوندي كه اين قصر يا اين شهر را براي ما مهمان‌سرا و تجارت‌خانه‌يي زيبا قرار داد حتماً دفتر و كتابي دارد كه حاوي چگونگي عَسى ات و انتظاراتش از ما باشد.
كامل‌ترين دفتر قدسي، قرآن معجز البيان است كه اعجازش به وجوه مختلف ثابت و در هر دقيقه بر زبان صدها ميليون نفر جاري‌ست، نور مي‌پراكند و در هر حرف آن دست كم ده ثواب و ده حسنه و گاه دهقط با ثواب وجود دارد و گاه به موجب سرّ ليلة‌ القدرهر حرفش حاوي سي هزار حسنه است و ثمرات‌اش ميوه‌هاي بهشتي و نور برزخ مي‌باشد. در عالم وجود هيچ كتابي نيست خوانداين مقام با قرآن رقابت كند و هيچ كس نشان از چنان كتابي ندارد. قرآني كه در اختيار داريم كلامي و فرماني و سرچشمه رحمتي‌ست از ربوبيت مطلق خالق ذوالجلال
— 298 —
آسمان‌ها و زمين، و عظمت الوهيت و رحمت محيطش. به قرآن درآست به براي هر دردي دوا، هر ظلمتي نور و براي هر يأسي رجايي در آن است.
كليد اين گنجينه ابدي، ايمان و تسليم، و مطالعه و قبول و پيروي از مفاد آن است.
اميد پنجم

زماني در شروع پيري، روحم با تمايل به گوشه گيري و انزوا، در بلندي‌هاي يوشع در باط‌انخليج استانبول در جستجوي آرامش برآمد. روزي بر فراز آن بلندي به اطراف و دور دست‌هاي افق نگاه كردم. به سبب هشدار پيري، لوح زوال و فراقي را در غايت حُزن و غم مشاهده كردم. از بلنداي مقام چهل و پنجمين شاخه‌ يعني چهل و پنجمين سامندي و عمرم طبقات زيرين ح58I خويش را از نظر گذراندم. ديدم در آن زير، بر هر شاخه، در فاصله هر سال، جنازه‌هاي بي‌شماري از كساني كه دوست داشتم هست؛ آن‌ها كه مورد علاقه‌ام بودند و آن‌ها را مي‌شناختم. غرق تأثري معنوي مي‌كنداً غم‌انگيز - كه برآمده از آن فراق و دوري بود - هم‌چون فضولي بغدادي به ياد دوستان از دست رفته‌ام ناليدم:

هر گاه به ياد وصل‌اش مي‌افتم، مي‌گريم
و تا جان دارم با ز نمي‌ تكيده فرياد بر مي‌آورم
در جستجوي تسلي و نور و اميدي بودم. اين‌جا بود كه نور ايمان به آخرت به دادم رسيد؛ نوري نصيب‌ام كرد كه هيچ‌گاه خاموش نمي‌شود، و اميدي كه هيچ‌گاه خدشه نمي‌پذيرد.
آ‌گناه ي برادران و خواهران هم‌چون من سالمند! مادام كه آخرت هست، باقي‌ست و از دنيا زيباتر است؛ نيز آفريننده ما حكيم و رحيم است؛ نبايد از سالمندي و پيري گلايه كنيم و تأسف بخوريم، بلكه بلَّذِىبايد خوشحال باشيم چون سالمندي در مسير عبادت‌هاي مؤمنانه، رسيدن به سن كمال است و علامتي‌ست براي اين كه بدانيم وظيفه حيات از دوش‌مان برداهدي و ‌‌شود و براي استراحت عازم عالم رحمت خواهيم شد.
— 299 —
در واقع براساس نص حديث و با استناد به حق ‌اليقين يا شهود ١٢٤ هزار پيامبر كه شخصيت‌هاي ممتاز نوع بشر بوده‌اند، به اجماع و تواتر و بالاتفاق، وراع و رت و اين‌كه انسان‌ها به آن جهان خواهند رفت تأييد مي‌شود. خالق كائنات درباره وقوع آخرت وعده قطعي داده است. ١٢٤ ميليون ولي خدا نيز با علم ‌اليقين مبتني بر كشف و شهود، خبر پيامبران را در خصوص وجود آخرت تصديقطلبي‌س و بر آن گواهي داده‌اند. اسماي صانع حكيم جهان نيز با تمام تجليات خود قدرتي ازلي و بي‌پايان، و حكمتي ابدي كه بي‌منتهي و مبتني بر اعتدال است؛ هر سال در بهارخصتي‌سد بي‌شمار درختان را با فرمان كُن فَيَكُون جان دوباره داده و مظهر بَعثُ بَعدَ الموت قرار مي‌دهد، و سيصد هزار نوع از گروه حيوانات و نباتات را به عنوان نمونه‌يي از صدها هزار حشر و نشر، احيا مي‌كند. و غذاي همه‌ي جانداعنا بهازمند به رزق را در كمال محبت و به گونه‌يي عالي تأمين مي‌كند و رحمت باقيه و عنايت هميشگي كه در هر بهار در زماني اندك با انواع - زينت كه شمارشان به حساب نمي‌آيد - ظهور مي‌يابد، ب آن‌هاه وجود آخرت را لازم مي‌دارد. عشق به بقا و جاودانگي و آرزوهاي سرمدي در انسان، شديد، دائمي و گسست ناپذير است؛ انساني كه كامل‌ترين ثمره اين عالم است و با موجودات ديگر بي مثابه ارتباط را دارد و آفريننده كائنات در ميان مخلوقاتش او را بيش از ديگران دوست مي‌دارد،. اين وضع نيز بالبداهه بر اين دلالت دارد كه پس از عالم فاني، قطعاً جهاني باقي بايد وجود داشته باشد كه دار آخرت و سعادت است؛ اين مسأله چنان قطعي اثبُلِّىٍشود كه قبول آخرت هم‌چون قبول دنيا بالبداهه لازم مي‌آيد.
با تمثيل زير سهولت اخبار امري ثبوتي و دشواري فراوان نفي و انكار آشكار مي‌گردد، به اين ترتيب كه: اگر كسي بگويد "باغي فوراموش ده بر روي زمين است كه ميوه‌هايش كنسرو شير است" و ديگري بگويد "چنين چيزي نيست" مدعي با نشان دادن جاي آن باغ يا نشان دادن چند ميوه مي‌تواند ادعاي خود را به سهولت اثبات كند، اما فرد انكار كننده براي نفي ادعاي مذكور بايد تدا را ه زمين را ببيند و به ديگران نشان دهد. به همين ترتيب براي خبر دهندگان از بهشت، صرف نظر از صدها هزار اثر، ثمره و نشانه‌ كه نشان مي‌دهند، گواهي دو شاهد صادق بر ثبوت مطلب، كفايت خواهد كرد؛ ليكن انكار كننده تنها درصورتي مي‌تواند شود، خويش را اثبات كند كه عالم وجود لايتناهي و زمان بي‌حد و حصر ابدي را ببيند، از نظر بگذراند و سبك و سنگين كند؛ آن‌گاه است كه مي‌تواند عدم بهشت را نشان دهد. پس اي برادران و خيي كه سالمند! ببينيد و بدانيد كه ايمان به آخرت تا چه حد قدرتمند است.
— 300 —
مهم‌ترين درسي كه قرآن حكيم به ما مي‌دهد ايمان به آخرت است؛ ايماني بسيار محكم و قدرتمدر دعا ايمان به آخرت چنان اميد و تسلي‌اي وجود دارد كه اگر صدهزار كهولت و سالمندي متوجه فقط يك نفر گردد ايمان مذكور موجب تسلي خاطرش خواهد بود. ما سالمندان با گفتن اَلحَمشحال كهِ عَلي كَمَالِ الايمَانِ بايد از كهولت سن خود خوشحال باشيم.
اميد ششم
زماني در اثناي يكي از اسارت‌هاي دردناكم و در گريز از انسان‌ها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي نام تپه‌يي در ييلاق بارلا. و آب،نها ماندم. در تنهايي نوري مي‌جستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمندي، سه چهار حس غريب و پيچيده را به من يادآوري كمهم‌ترچنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است - صداي حزين حركت شاخه‌هاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و تنهايي من اثر گذاشت. سالمندي و پيري هشدارم دادِ
گوش قلب‌ام خواند: همان طور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سال‌هاي عمر تو نيز تبديل به شب مي‌شود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهي مي‌گردد؛ و تابرسه‌هاستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همان‌طور كه من از موطن خود غريب افتاده‌ام، در طول اين پنجاه سال عمر نيز از آن‌چه دوست مي‌داشته‌ام به دليل زوال آن‌ها دور مانده و در فراق‌شان گريسته‌ام. اين غربتونشانربت وطن دردآورتر و تلخ‌تر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانه اين كوه و اين شب، حزن‌انگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر مي‌دهد كه
— 301 —
زمان مفارقت از تمادانيم، در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن بود و من در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياري‌ام كرد. چنان اُنسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفيزينتي فتارش بودم چند برابر هم مي‌شد، باز برايم كافي بود.
آري، ‌اي زنان و مردان سالمند! ما آفريننده رحيمي داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم.ماداو به داو" هست، فرشتگان‌اش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوه‌هاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حق‌اند؛ علاوه بر بندگان ذي شعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او همّ وَ اوستاني مأنوس هستند و قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرم‌مان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردني‌ها و نع رحمت ي هست كه بر وجود حق گواهي مي‌دهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را - كه رحيم و كريم و انيس و ودود است - نشان مي‌دهندر نامول‌ترين شفاعت ‌كننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمندي‌ست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايدترين، داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
اميد هفتم
زماني در آغاز سالمندي، در هنگامه‌يي كه خنده‌هاي سعيد قديم به گريه‌هاي سعيد جديد تبديل شده بود، در آنكارا، كساني كه اهل دنيا بودند مرا سعيد قديم پنداشتند و به آن‌جا فراي ارواند، من هم رفتم، اواخر فصل خزان بود، خود را بر فراز قلعه آنكارا - كه از من پيرتر و فرسوده‌تر و سالمندتر به نظر مي‌رسيد - يافتم. احساس كردم اين قلعه مجموعه‌يي از حوادث تاريخي‌ست كه در قالب سنگي تبلور يافته است. به سالمم هست ل فكر كردم و سالمندي خودم و عمر سپري
— 302 —
شده آن قلعه، و كهولت سن بشريت و پيري دولت باشكوه عثماني و از بين رفتن خلافت سلطنتي، و اين‌كه جهان هم سالخورده است؛ اين افكار در حالتي حزين و دردآور توأم با ادراك فراق بر ذهنويد.
# مي‌كرد، اين بود كه در قلعه آنكارا دره‌هاي زمان گذشته و كوه‌هاي زمان آينده را از نظر گذراندم:
در ميان ظلماتِ چهار پنج نوعِ كهولت و سالمندي، حالت روحي تفت. اگتاري داشتم
در آن زمان حالت روحي مذكور به صورت مناجاتي به زبان فارسي بر قلب‌ام خطور كرد، آن را نوشتم، و در رساله حباب، در آنكارا نوشته شد.
در جستجوي يك نور، تسلي خاطر و يك اميد برآمدم.
در پي يافتن تسلي خاطر به راست، يعني د و قاذشته نگاهي كردم، و گذشته را چون گوري بزرگ ديدم متعلق به پدر، اجداد و هم نوعانم. اين بود كه به جاي تسلي خاطر، وحشت نصيبم شد.
در جستجوي درماني به چپ يعني آينده نگاه كردم، آن را نيز چون گوري بزرگ و تاريك ديبلكه بمتعلق به من و امثال من و نسل آتي بود، به جاي مؤانست، دهشتم را برانگيخت.
با هراس از چپ و راست امروز را از نظر گذراندم و با نگاه غفلت آميز و تاريخي‌ام آن را چون تابوتي يافتم كه جسم نيمه جانم را در حال احتضار حمل مي‌كردَجَلِّن‌گاه وقتي از اين جهت نيز مأيوس شدم سر برداشتم و به بالاترين نقطه درخت عمرم چشم دوختم، ديدم يك ميوه بيش ندارد، آن هم جنازه‌ام است كه در آن بالاست و و ايمه من دوخته است.
ترسيدم، سر به زير انداخته و پايين را نگاه كردم، و ريشه درخت عمر را از نظر گذراندم. خاك را ديدم كه با خاك استخوان‌ها و خاك آفرينشم در هم آميخته و زير پاي ديگران در حال له شدن است، اين نيز نه تنها فايده‌يي دستمزلكه دردي بر دردهايم افزود.
بعد، به اجبار سر برگرداندم و دنياي متزلزل و فاني را ديدم كه در دره‌هاي
— 303 —
پوچي و ظلمات عدم پيش مي‌رفت؛ در حالي كه مرهمي براي دردهايم جستجو مي‌كردم سم ك سنگ‌هي نصيبم شده بود.
چون در آن سو هم خيري نديدم متوجه جهت مقابل شدم و چشم به جلو دوختم، ديدم دروازه قبر درست بر سر راهم قرار دارد و به سوي من گشوده شده است.اسْتَفي قبر در جاده منتهي به ابديت، قافله‌هاي در حال حركت از دور دست ديده مي‌شدند.
در مقابل ترس و وحشتي كه از شش جهت احساس مي‌شد، جز اختياري جزيي چيز ديگري براي دفاع از خود و به عنوان تكيه‌گاه نداشتم. در برابر دشمنان بي‌شماهمين حور مُضر فراوان، همان تنها سلاح انساني يعني اختيار جزيي هم ناقص و نارسا و ناتوان و بدون قدرت ايجاد است و به همين دليل كاري جز اكتساب نمي‌تواند بكند، نه قادر است به گذشتهيم دقتد تا غم و اندوهي را كه ريشه در گذشته دارد برطرف سازد و نه مي‌تواند در آينده حلول كند و مانع هراس از آينده گردد. ديدم در ارتباط با آمال گذشته و آينده‌ام هيچ فايمعدوديبر آن مترتب نيست.
در هنگامه‌يي كه ميان ترس و وحشت و تاريكي و نااميدي منبعث از شش جهت مذكور دست و پا مي‌زدم، انوار ايمان كه در آسمان قرآن معجز البيان مي‌درخشيد به دادم رسيد. شش جهه‌ات عنان روشن كرد كه ترس و وحشت‌ام اگر صد برابر مي‌شد باز هم نور مذكور برايشان كافي و وافي بود. ترس‌ها و هراس‌ها را به ترتيب زير يكي يكي به شايست و همه وحشت‌ها را به مؤانست تبديل كرد:
ايمان، صورت آن گور بزرگ را كه متعلق به زمان گذشته بود دريد و با عين‌‌اليقين و حق ‌اليقين نشانم داد كه مجلس منوري براي مؤانست و مجمعي براي گردآمدن احباب و ياران الصَّ نيز زمان آينده را كه در نگاه غافلان گوري وسيع ديده مي‌شد با علم ‌اليقين نشانم داد كه مجلس ضيافتي رحماني‌ست در يكي از كاخ‌هاي زيبا و مجلل سعادت.
صورت تابوتيِ زمانماري‌هه با نگاه غفلت‌آميز چنين ديده مي‌شد، به واسطه ايمان در هم شكست و بالمشاهده معلوم گرديد محل داد و ستدي اخروي و
— 304 —
مهمان‌خانه‌يي رحماني و باشكوه است.
ايمان به واسطه علم‌اليقين نشانم داد آن‌چهو شيطاده غفلت بر سر درخت عمر و به عنوان تنها ميوه‌اش، جنازه‌يي مي‌ديدم، روحم بوده است كه مظهر حياتي ابدي‌ست و نامزد سعادتي جاودان، كه از كاشانه كهنه‌اش بيرون زده بود تا گرد ستارگان چرخي بزند.
تْقَانجب سرّ ايمان ديدم خاك استخوان‌هايم كه با خاك مبداء آفرينش‌ام درآميخته بود در واقع خاك بي‌ارزش حاصل از استخوان‌هاي له شده نيست كه زير پاها باشد، بلكه باب رحمت، و پرده‌يي از دهليز بهشت اسان را ايمان به همين ترتيب، وضعيت دنيا را كه در قفاي خويش با نگاه غفلت آميز، پوچ و در ظلمات عدم ديده بودم، به موجب سرّ قرآن نشانم داد كه در حقيقت قسمي از مكتوبات صمداني و صحايف نقوش سبحاني‌ست كه وظيفه‌اش به اتمام رسيده، و معناي خود را بييَا حَته و نتايجش را بدل از خود در عالم هستي قرار داده است، ماهيت دنيا را با علم‌ اليقين به من آموخت.
نيز قبري را كه بر سر راه به سويم دهان گشوده بوخنده‌ي من نگاه مي‌كرد؛ و راهي را كه آن سوتر تا ابد امتداد مي‌يافت، ايمان به واسطه نور قرآن نشانم داد، كه آن چاهي نيست كه دهان گشوده باشد، بلكه مدخل عالم نور است، و آن راه را نشانم داد كه به سوي وجود، عالم نورلبد و دت ابدي امتداد دارد نه پوچي و عدم. حالا مرهم و درماني براي دردهايم يافته بودم.
ايمان به جاي آن اختيار نسبي و جزيي - كه چيزي جز كسبي جزيي در اختيار ندارد - و در مقابل تا بود. ا و دشمنان بي‌شمار، براي اتكال به قدرتي لايتناهي و دل بستن به رحمتي بي‌حد و حصر وثيقه‌يي در اختيار همان اختيار جزيي مي‌گذارد و شايد خود ايمان وثيقه‌يآخرت دست اختيار نسبي مي‌گردد. اختيار نسبي كه به نوعي سلاح انسان محسوب مي‌شود در ذات خود ناقص و ناتوان و محدود است اما همان‌طور كه يك سرباز وقتي نيروي محدود خود را به حساب دولت به كار مي‌گيرد، قادرِلِ الجام كارهايي هزار برابر بزرگ‌تر از نيرويش مي‌گردد، همان اختيار نسبي و جزيي نيز با سرّ ايمان اگر به نام حضرت حق و در
— 305 —
راه او مورد استفصمدانيار بگيرد، بهشتي به وسعت پانصد سال را نيز مي‌تواند به دست آورد.
ايمان، همان اختيار جزيي و نسبي را كه قادر به نفوذ در گذشته و آينده نيست، از دست جَتِهِ ته، تسليم روح و قلب مي‌كند. دايره حيات روح و قلب نيز مانند جسم محدود به زمان حال نيست، لذا سال‌هاي متعددي از گذشته و سال‌هاي فراواني از آينده در دايره حياتش وجود دارند، از اين رو اختيار مذكور از جزيي بود حسنات گرديده و شكل كلي به خود مي‌گيرد و مي‌تواند به مدد قدرت ايمان به اعماق زمان ماضي راه يافته و ظلمت حزن و اندوه را دفع نموده و به واسطه نور ايمن انديترين نقاط آينده را درنوردد و ترس و واهمه را از ميان بردارد.
آري،‌ اي خواهر و برادر سالمندي كه هم‌چو من متحمل زحمات دوران كهولت هستيد! مادام كه ما بحمدالله اهل ايمانو گمراار مي‌رويم و گنج‌هاي نوراني و غني و دوست داشتني و پرباري در ايمان هست و سالمندي، ما را به درون اين گنج بيش‌تر و بيش‌تر سوق مي‌دهد، از سالمندي مؤمنانه بايد هزاران بار سپاسگزار بود نه او دره معترض آن باشيم.
اميد هشتم
زماني كه موي سرم به نشانه سالمندي سپيد شد، دغدغه‌هاي جنگ جهاني و كشاكش اسارتم خواب‌هاي دوران شباب را عميق و عميق‌تر مي‌كرد، و زماني كه به استانبول آمدم، و وضع و شاستاد الي همراه با شأن و شوكتي كه باعث مي‌شد از سوي خليفه و شيخ الاسلام و فرمانده كل تا طلاب مدرسه ديني بيش از شايستگي‌ام مورد لطف و توجه قرارگيرم، نيز سرمستي حاصل از جواني و حالت روحي برآمده از آن وضع، خواب آن روةُ الْا برايم چنان عميق كرده بود كه دنيا را دائمي و خود را به طرز عجيبي كه گويا هميشه زنده خواهم بود وابسته به دنيا مي‌ديدم.
در ماه رمضان آن دوره براي شنيدن قرائت قرآنِ حافظان با اخلاص به مسجد مباحوال وزيد استانبول رفتم. قرآن معجز البيان با خطاب متعالي و آسماني خود، فاني بودن بشر و همه موجودات را بسيار قدرتمندانه با فرمان:
— 306 —
‌كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَ مي‌دهمَوْتِ‌
(آل‌عمران: ١٨٥)
توسط حافظان اعلام نمود. اين ندا از مسير گوش وارد قلبم شد و پرده‌هاي ضخيم غفلت و خواب و سرمستي را از هم دريد، از مسجد بيرون آمدزت جلا روز، توفاني را در سرم احساس مي‌كردم كه با بي‌خيالي غافلانه ديرينه‌ام درآميخته بود. خود را چون آتشي پر دود و كشتي‌ گم كرده راه مي‌ديدم. در آيينه، موهاي سپيدي را ديدم كه به من مي‌گفتند: "دقت كن!"
با هشدار موهاي سپيد وضعيت برايم روشن شسَخَّرم دوران جواني كه به آن دل خوش كرده و مفتون لذت‌هايش بودم در حال وداع است، و حيات دنيوي را نيز كه بدان دل بسته بودم در حال از بين رفتن ديدم. به همين ترتياده‌ييه شدم دنيا كه دل‌سپرده و شيفته‌اش بودم در حال بدرقه من است و لزوم ترك مهمان‌خانه را به من گوشزد مي‌كند، خود نيز در حال خداحافظي بود و براي رفتن آماده مي‌شد.
قرآن معجز البيان در كليت آيه‌ي ‌كيتي متَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ‌ معنايي را با اشاره بر قلب‌ام وارد مي‌نمود و يادآوري مي‌كرد كه نوع انسان، يك نفس است و براي زنده شدن بايد بميرد. كرهي كه ننيز يك نفس است و براي برخورداري از صورت باقي، خواهد مرد. دنيا هم يك نفس است و براي اين‌كه داراي صورت آخرت شود، بايد بميرد.
در چنين حالتي وضعيتم را از نظر گذراندم؛ ديدم دوران جواني در جرير ذوق و لذت است، سپري مي‌شود؛ و سالمندي كه منشأ احزان است جايگزين آن مي‌گردد؛ زندگاني درخشان و نوراني طي مي‌شود و مرگِ در ظاهر ترسناك و ظلماني، آمادهمي‌تواد، كه جاي آن را بگيرد، و دنيايي كه دوست داشتني ديده مي‌شود و دائمي فرض مي‌گردد و محبوب غافلان است با شتاب به سوي زوال در حركت است. براي اين‌كه باز ه‌داري فريب بدهم و سر در غفلت داشته باشم نظري به مقام اجتماعي‌ام در استانبول كردم كه از حد و حدودم بالاتر بود، فايده‌يي نداشت. ديدم تمام توجه و التفات و تسلي آن‌ها فقط مي‌تواند تا ورودي قبر - كه در نزديكي‌ست - همرارد فقشد، و در آن‌جا متوقف مي‌گردد. زير حجاب مقام و
— 307 —
منزلت كه خواب و خيال شهرت پرستان است، ريايي ثقيل، خودفروشي‌ خفيف، و سرسامي گذرا را ديدم و دانستم اين‌ها اب كائنون مايه فريب من بوده‌اند نمي‌توانند موجب تسلي‌ام شوند و هيچ كدام‌شان نوري ندارند.
باز براي بيداري كامل در مسجد بايزيد گوش به قرائت حافظان دادم تا از درس‌هاي آسماني قرآن باخبر شوم، آن‌گاه بشارت را م فراميني قدسي از نوع
‌وَ بَشِّرِ الَّذِينَ امَنُوا‌
(بقره: ٢٥) را شنيدم. با فيضي كه از قرآن اخذ كردم به جاي جستجوي تسلي در خارج، در پي آرامشعروة اد و نور در جايي برآمدم كه موجب ترس و وحشت و نااميدي‌ام بود، حضرت حق را صدها هزار بار شكر كه در عين درد، درمان؛ در عين ظلمت، نور و در عين دهشت، تسلي را يافتم.
پيبا امور چيز به چهره مرگ نگاه كردم كه موجب هراس ديگران است و آن را به ترسناك‌ترين شكل تصور مي‌كنند. با نور قرآن ديدم هر چند نقاب مرگ سياه و تاريك و كريه ديده مي‌شود اما چهره اصلي آن براي مؤمن نوراني و زيباست. در رساله‌هاي متعيم، لزن حقيقت را به صورت قطعي اثبات كرده‌ايم، در رساله‌هايي مانند كلام هشتم و مكتوب بيستم توضيح داده‌ايم كه مرگ عدم نيست، فراق نيست، مقدمه و آغاز حيات ابدي‌ست، ر آن‌هات در مسير دشواري‌هاي زندگاني، خلاصي و آسودگي و تبديل مكان است، رسيدن به قافله دوستاني‌ست كه به عالم برزخ سفر كرده‌اند. به همين ترتيب با حقايق مشابهي چهره زيبا و حقيقي مرگ را ديدم، مشتاقانه به چهره مرگ نگريستم نه وحشت د، و مهراسناك. سرّي را كه اهل طريقت "رابطه موت"مي‌نامند، دريافتم.
سپس به دوران طي شده جواني نگاه كردم كه همه را مفتون و مشتاق خود مي‌كند و با رفتنش همه را مي‌گريا‌كند.
ن آن را با غفلت و گناه پشت سر گذاشته بودم. زير پوششي زيبا و دل‌فريب چهره‌يي به غايت كريه و سرخوش و لاابالي ديدم. اگر پي به ماهيت‌اش نمي‌بردم در عوض چند سال سرمستي و خنديدن، باقي عمر مرا مي‌گرياند، چنان‌كه يكي از ماران سن اين حكايت، گريان گفته است:
لَيتَ الشَّبَابُ يَعُودُ يَومَاً * فَاُخبِرُهُ بِما فَعَلَ المَشِيب
يعني ‌"اي كاش جواني‌ام روزي باز مي‌گشت تا با شِكوه و گلايه بدو مي‌گفتم
— 308 —
كه پيري چه حال و روز حزيني بر سرم آورده است".
لي در سالمنداني كه مانند اين شاعر ماهيت جواني را نمي‌دانند با تفكر در دوره جواني‌شان، تأسف مي‌خورند و با حسرت مي‌گريند؛ در حالي كه اگر جواني در اختيار مؤمناني باشد كه اهل دل هستند و اهل حضور و خردند، و صرف عبادتجودات ات و تجارت اخروي گردد، بهترين وسيله تجارت و دلنشين‌ترين و مناسب‌ترين واسطه خيرات خواهد بود. دوره شباب براي كسي كه با وظايف ديني آشناست و از جواني يد كه تفاده نمي‌كند نعمتي الهي و بسيار باارزش و دلنشين است. اگر جواني با استقامت و عفت و تقوا توأم نباشد خطرات فراواني خواهد داشت. با افراط‌هايش به سعادت ابدي و حيات اخروي ضربه مي‌زند و حيات دنيوي فرد را نيز بر باد مي‌دهد، و باعث مي‌هد دوس عوض يكي دو سال كامراني در جواني، سال‌هاي فراواني در دوره پيري غم و اندوه بخورد.
مادام كه دوره جواني در بيش‌تر مردم همراه با گناه و دنيا دوستي‌ست، ما سالمندان بايد خداوند را شكر كنيم كه از ضررها و خطرات جوايه باي شده‌ايم. لذت جواني نيز مانند هر چيز ديگر از بين خواهد رفت. جواني اگر صرف عبادت و امور خير شده باشد ثمراتش بعد از اتمام جواني باقي مي‌ماند و موجب كسب ‌گناه در حيات ابدي خواهد شد.
سپس به دنيا نگاه كردم كه بيش‌تر مردم شيفته و مبتلاي آن هستند. با نور قرآن ديدم كه سه دنياي كلي تو در تو وجود دارد:
يكي از آن‌هامتوجه اسماء الهي‌ست، آيينه آن‌هاست،
چهره دومدنيا نظر بر جزء آارد و مزرعه آن است،
چهره سوممتوجه اهل دنياست و محل سرگرمي اهل غفلت مي‌باشد.
هر كس در اين دنيا داراي دنياي بزرگي‌ست. گويي دنياها485
و تعداد انسان‌ها در درون هم وجود دارند، اما ستون دنياي خصوصي هر كس، زندگي خود اوست. هرگاه جسم‌اش بشكند دنيا بر سرش خراب مي‌شود و در نظرش قيامت بر پا مي‌گردد حال نغفلت چون نمي‌دانند دنيايشان به آساني ويران مي‌شود آن را عام و باقي تصور كرده، و به پرستش آن مي‌پردازند.
— 309 —
من هم دنيايي خصوصي دارم كه مانند دنياي ديگران خيلي زود در هم ميروم ازو ويران مي‌شود و از بين مي‌رود. فكر كردم "دنياي خصوصي من با اين عمر كوتاه چه فايده‌يي دارد؟" با نور قرآن ديدم اين دنيا براي من و همين‌طور براي ديگران محل گذرايي براي داد و ستد است، مهمان‌سرايي‌ست كه هر روز پر و خالي مي‌شود، بازاري‌س‌گيرد،ر گذر تا رفت و آمد كنندگان خريد و فروشي كنند. ديدم دنيا به مثابه دفتري‌ست در اختيار نقاش ازل كه با حكمت در آن قلم مي‌زند و مدام در حال تجديد است؛ احساس كردم دنيا نامه پر زرقد. در اوست در هر بهار، و قصيده منظوم اوست در هر تابستان، و دربرگيرنده آيينه‌هايي‌ست كه مُظهر تجليات اسماء آن صانع ذوالجلال مي‌باشد، باغچه‌يي‌ست پر از نهال و براي آخرت، گلخانه‌يي‌ست براي رحمت الهي، و عرصه موقتي‌ست براي تهيُ اَنْحي كه قرار است در عالم بقا نشان داده شوند. صد هزار بار خالق ذوالجلال را كه دنيا را چنين آفريده است شكر گفتم. دانستم به همين دليل است كه علاقه به چهره زيباي دنيا - كه متوجه آخرت و اسماي الهي است - نساني انسان داده شده است، اما انسان از علاقه و محبت مذكور استفاده نامناسبي كرده و آن را صرف چهره پست و مُضر و غافلانه دنيا نموده است. اين است كه دنيا موضوع سرّ اين حديث شريف قرار گرفته است كه
حُبُّ الدُّنيَا رَأسُ كُلِّ خَطَيِئَة
ايد را ي مردان و زنان سالمند! من به مدد نور قرآن حكيم و با هشدار سالمندي‌ام و با ايمان كه چشمانم را گشود، حقيقت مذكور را مشاهده و در رساله‌هاي متعدد با براهين قطعي اثبات كردم. آرامشي حقيقي، اميدي مستحكم و نوري درخشان ديدم و از سالمندياز عكسخشنود و از طي شدن عهد شباب مسرور شدم. شما هم گريه نكنيد، شكر كنيد. مادام كه ايمان هست و حقيقت اين چنين است، بگذار اهل غفلت و گمراهي بگريند.
اميد نهم
زمان جنگ جهاني در ولايت دوت الوه به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آن‌جا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود معروف ولگا
— 310 —
قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آن‌جا اسير بودند احساس خو نشان حتي نداشتم، مي‌خواستم تنها باشم، اما نمي‌شد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند و مرا به همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد مي‌خوابيدم. بهار هم نزديك بوستلزم شب‌هاي طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شب‌هاي تاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غم انگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گرچه هنوز خود را سالمند و پير نمي‌دانستم اما حقيقت اين استوشش كمهدان جنگ جهاني همه پير به‌شمار مي‌روند. گويي به موجب سرّ آيه كريمه
‌يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا‌
(مذمل: ١٧) مظهر روزهايي شده بودم كه جوانان را پير مي‌كند؛ چهل سال دادد و دا خود را هشتاد ساله مي‌پنداشتم. در آن شب‌هاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غم‌انگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميدي و يأس كردم، بر عجز و تنهايي‌ام نظري افكندم و اميدم را بهمَةِ كز دست دادم. غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيه‌ي
‌حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‌
(آل عمران: ١٧٣) بر زبانم جاري شد، قلبم مي‌گريست و مي‌گفت:
غريبم بي‌كسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو مي‌جويم مدد خواهم ز درگَضَائِهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و چون نيازي مصري گفتم:
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نيستي بال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز مي‌كنم و فرياد بر مي‌آورم: دوست، است.
به هر حال، ناتواني و عجزم در آن شب‌هاي طولاني و حزن‌انگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد، به صورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي مي‌شد بايد يكبي به اه مي‌رفتي، تنها و در حالي كه روسي نمي‌دانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به طرز فوق العاده‌يي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آن‌جا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرت‌آور بود.
— 311 —
آن تيجه بيا فرار دور و دراز را - كه انسان‌هاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نمي‌شدند - به آساني و سهولت به پايان رساندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود مي‌گفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ا قلب گي با حيات اجتماعي آدم‌ها كافي‌ست. مادام كه قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهازنين،نتيجه‌يي چون شأن و منزلت و توجه بيش از شايستگي‌ام - كه به من مي‌كردند - موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي درخشاني در زندگي من بود، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيده عاري از نوراَثَرُه موفق به مشاهده آتيه نگرديدم و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتاب فتوح الغيب خود مجدداً چشمانم را گشود.
اينك‌ اي مردان و زنان سالمند! بدانيد كه عجز و ناتواني دوره سالمندي وسيله‌يي‌ست براي جلب رحمت و شده والهي. من خود اين مطلب را در بسياري از حوادث زندگي مشاهده كرده‌ام و تجلي رحمت در سرتاسر زمين نيز اين حقيقت را كاملاً آشكارا نمايان مي‌سازد. در ميان جانداران، نوزادان، ضعيف‌ترين و ناتوان‌ترين‌اند، كه البته همان‌ها مظهر زيباترين و دل براسارين تجليات رحمت مي‌باشند. تجلي رحمت است كه پرنده مادر را در برابر جوجه‌ي ناتواني كه در لانه‌يي بالاي درخت قرار دارد، هم‌چون سربازي مطيع به كار مي‌گيرد. پرنده مادر با گشت و گذار در اطراف، رزق اوبه بي‌‌آورد، تا اين‌كه بال‌هاي جوجه قوتي بگيرند و توانا شوند و بتوانند پرواز كنند. آن‌گاه پرنده مادر مي‌گويد تو ديگر برو و خود در جستجوي رزق‌ات باش.
سرّ رحم او وجمين شكل كه در ميان جوجه پرنده‌ها و كلاً نوزادان در جريان است در ميان سالمندان نيز كه از نظر عجز و ناتواني همانند نوزادانند جاري و ساري‌ست. من براساس تجربه‌هاي موثق فراوان ترديدي ندارم همان‌طور كه رحمت
— 312 —
الهي رزق و روزي نوزادايد، زبا ملاحظه ناتواني آن‌ها به شكل فوق العاده‌يي از سرچشمه پستان مادر تأمين و جاري مي‌كند، روزي سالمندان مؤمن معصوم را نيز با بركت فراوان مهيا و ارسال مي‌كند. ستون بركت يك خانواده، سالمندان آن خانواده‌اند؛ و به موجب بخشي از يك حات، پا مي‌فرمايد:
وَ لَو لا الشُّيُوخُ الرُّكَّعُ لَصُبَّ عَلَيكُم البَلاءُ صَبَّاً
مردان و زنان سالمند خميده پشت معصوم ادامه حديث چنين است: ‌وَلَوْلاَ الْبَهَائِمُ الرُّتَّعُ وَالصُّبْيَانُ الرُّضَّعُ‌ (او كما قال) هستند كه خانهز بين از بلا محافظت مي‌كنند، معني حديث چنين است: "اگر نبودند سالمندان كمر خميده شما، بلايا هم‌چون سيل به سويتان هجوم مي‌آورد."
پس مادام كه منظم وناتواني موجود در سالمندي، تا اين حد مدار جلب رحمت الهي قرار مي‌گيرد؛ و مادام كه قرآن حكيم در آيات زير به صورت كاملاً اعجازآميزي با پنج شيوه فرزندان را دعوت مي‌كند به پدر وقا و عسالمندشان احترام بگذارند و با آن‌ها مهرباني كنند:
‌اِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُمَا اَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَهُمَا اُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهواع موَقُلْ لَهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًتِهَا سراء: ٢٤-٢٣)
مادام كه دين اسلام احترام به سالمندان و مهرباني با آنان را فرمان مي‌دهد؛ و مادام كه فطرت انساني احترام به سالمندان و مهرباني با آنان را اقتضا مي‌كند؛ ما سالمندان بي‌ترديد به جاي ذوق مادي گذرايي كه برخاسته الماسيلات جواني‌ست، احترام و مهرباني معنوي و دائم را به دست مي‌آوريم كه ريشه در عنايت الهي و نوع دوستي انسان دارد؛ هم‌چنين از لذات روحاني بهره‌مند ممل) با كه برخاسته از احترام و مهرباني‌ست؛ در اين صورت ما سالمندي خويش را حتي با صد دوره جواني هم نبايد عوض كنيم. من خود به شما اطمينان كامل مي‌دهم كه اگر ده سال از جوانيگانه وقديم را به من دهند، يك سال از سالمندي سعيد جديد را با آن عوض نخواهم كرد، من از سالمندي خويش راضي هستم، شما هم راضي باشيد.
— 313 —
اميد دهم
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. ا انكاراسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متوجه مسائل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف انسانيول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از بين رفت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشته‌هاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشدومَةِِ بركشيدم. از ديدن دور دست‌ها منصرف شدم و به قبرستان چشم دوختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه مي‌بيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميده‌اند، زيرا جمعيت استانبول تان كه ددبار در اين‌جا دفن شده‌اند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اين‌جا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم مي‌روي."
از قبرستان خارج شدم و به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. اندود و مكه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانبول و در اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد به راهش فكر كند، من همان طور كه از اين اتاق خارج مي‌شوم روزي اس" حافظ را ترك مي‌كنم و روز ديگر از اين دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اين‌طور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهمبه سبب از هزاران تن از دوستان استانبولي‌ام جدا مي‌شوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك مي‌گويم از دني صُن شيفته‌اش هستم و آن را بسيار دوست مي‌دارم نيز بايد جدا شوم. با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم.
— 314 —
در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما مي‌رفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلم‌هاي سينمايي سامي‌كندي را از زمان گذشته به زمان حال منتقل مي‌كنند، لذا همان‌طور كه در فيلم‌ها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان مي‌دهند من هم مردم را جنازه‌هايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خ- نوعيد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قبرستان مانند آن‌چه در فيلم‌ها هست در حال گردش ديده مي‌شوند، پس كساني را كه در آينده به‌طور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده بم همسرن‌ها هم جنازه‌هايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني، حالات حُزن‌انگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبو نهم ديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كستورما" در شمال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و مي‌دانستي كه به استانبول خواهند ره‌هاي‌ر كسي در آن‌جا از تو مي‌پرسيد: "آيا دوست داري به استانبول بروي يا همين جا بماني؟" بي‌شك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول مي‌كردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر آشنايانت در استانبول بين مُ در آن‌جا فقط يكي دو دوست داشتي كه آن‌ها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني دردآور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال نشدي؟ از شب‌هاي دور و دراز و تاريك سرزمين‌هاي خصَعَلَّستان‌هاي سرد و توفاني‌اش نجات يافتي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كوو دلبسكنون داشته‌يي به قبرستاني نقل مكان كرده‌اند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا مانده‌اند كه آن‌ها هم به همان‌جا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آن‌ها يعنتر از ح باقيه خانه‌هاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طبقات عالم برزخ در حال سير و سياحت‌اند.
— 315 —
آري، اين حقيقت توسط قرآنز فنا ان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهره‌يي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايمان خواهد آورد؛ طوري كه گويي آن را مي‌بيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بي‌شمن برده آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانه‌اش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بي‌اهميتي چون دانه‌ها نيز محافظت مي‌كند، انسان را كه در ميان بي‌درمتش كامل‌ترين و جامع‌ترين و مهم‌ترين است و او را بيش از همه دوست مي‌دارد بي‌ترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده مي‌شود بي‌رحمانه و بي‌عاقبت، نابود و ضايع نمي‌كند و ار آن بنمي‌برد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين مي‌پراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي مي‌گذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت هم‌چون حاصل ضرب دو در دو76
د‌شود چهار در ساير رسالات مخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و. اهل ت خوش مي‌دارم. در ساري‌ير در منطقه خليج خلوت‌خانه‌يي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني (رض)‌به هميا كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادم گرديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذت‌هاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
اينك ‌اي كساني كه چون من سالمند شده و با هشدارهاي دوران پيري بسياردن باشنديش شده‌ايد! با نوري كه در درس ايمان و قرآن هست بايد از سالمندي و مرگ و بيماري خشنود باشيم، حتي از بعضي لحاظ بايد دوست‌شان داشته باشيم. مادام كه نعمتي بسيار ارزشمند چون ايمان نزد ما هست، سالمندي شيرين است، بيماري ه آن‌صون است و مرگ نيز شيرين و دلنشين است. اگر قرار است چيزي تلخ و ناپسند باشد گناه است سفاهت است بدعت‌هاست، گمراهي‌ست.
— 316 —
اميد يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزاده‌ام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلندي‌هاي چامليجاي استانبول ساكنفته‌ام زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه به‌شمار مي‌رفت، زيرا از اسارت رهايي يافته بودم و در دارالحكمه مناسب رشته علمي‌ام به بهترين شكل به نشر علم و دانش مي‌پرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به دنيوي‌شد بسيار بيش‌تر از شايستگي‌ام بود. ساكن چامليجا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزاده‌وست كهوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را مي‌كرد، برايم مي‌نوشت و نيز اولاد معنوي‌ام محسوب مي‌شد؛ در حالي كه خوفعالندوشبخت‌تر از همه جهانيان مي‌دانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربه كرده بودم به سراغم آشده‌ان اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي مي‌پنداشتم. به هر كدام‌شان كه پرداختم ديدمَ عِلْه‌اند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب مي‌دهند. در همان ايام شاهد بي‌صداقتي و بي‌وفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادق‌ترين دوست مَىُّ اشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس نفرت كردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خورده‌ام؟ مي‌بينم بسياري از مردم به حال و روزمان - كه نسبت به حقيقت، وضعد. قرآآيندي دارد - غبطه مي‌خورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شده‌اند؟ يا اين‌كه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه مي‌بينم؟"
خلاصه، مني ماننيه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آن‌چه شدم كه با آن مرتبط بودم. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم.توحات ه روحم كه در پي بقا بود و شيفته آنان مي‌شد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني
— 317 —
هستم چه فايده‌‌يي از فاني‌هاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه باناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري مي‌توانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا چاره‌يي كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، دخلي هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيش‌ترها تحصيل كرده بودم. متاسفأنه تا آن زمان علوم فلسفي را همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري مي‌دانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بقدرت كاندازه آلوده كرده و مانع پيشرفت‌هاي معنوي‌ام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كرده‌ام آلودگي‌هاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب،َكَ لا روحي منبعث از فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي مي‌شد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمي‌يافتم؛ مانع تنفسم مي‌گرديد. تا اين‌كه توحيد مبتن چيز ر‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكي‌ها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درس‌هايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودند به سوير و كد قلبم هجوم آوردند. مناظره‌هاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرات مزبور م دنيا شده است، به همان‌ها اكتفا مي‌كنم و در اين‌جا فقط براي نشان دادن نمونه‌يي از پيروزي‌هاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان مي‌كنم، تا موجب پاك‌سازه و مخسالمنداني شود كه در جواني با پرداختن به مسائل گمراه كننده و بي‌فايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كرده‌اند، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و روف‌نظر ي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعي در موجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد
— 318 —
از درخت چيد و جاي خو را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچك‌ترين و جزيي‌ترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرآن به شكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبو را ت به نفس فلسفي‌ام گفت:
كوچك‌ترين و جزيي‌ترين چيز نيز مانند بزرگ‌ترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرت آفريننده كائنات سرچشمه مي‌گيرد و از گنجينه خزائن او صا
بهشود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پرده‌هايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آن‌ها را كوچك و بي‌اهميت تصور مي‌كنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، بزرگ‌تر از بزرگ‌ها به شمار مي‌روند در ول مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كم‌تر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب ناخوشا همه را كلاً به ذاتي واحد اختصاص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروري‌ست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحق است و مي‌يابد و بر همه چيز محيط مي‌شود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعين است پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ مي‌آفريند. او قادري عليم است و با فرمان كُنْ فَيَكُونُ خود - كه به كشينند، آ كبريتي مي‌ماند - هر چيز را مي‌آفريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نموده‌ايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كرده‌ايم كه او از قدرتي بي‌پايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوقگي تصاه‌يي كه بالمشاهده ديده مي‌شود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه مي‌گيرد.
مثلا كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگر ماده مخصوصي به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يك‌باره نمايان مي‌گردد و خواندني مي‌شوني بدهت به همين ترتيب صورت خاصه هر چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مي‌يابد. آن قادر
— 319 —
مطلق با فرمان كُنْ فَيَكُونُ و با قدرت بي‌پايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئي‌كننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آسردم ميانايي خود را - كه جلوه‌يي از قدرت است - بر ماهيت علمي مزبور مي‌كشد و به آن وجود خارجي عطا مي‌كند، آن‌گاه مي‌توان آن را با چشم ديد و نقوش حكمت حق را در آن مطالعه جليات اگر همه چيزها را آفريده‌ي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم مي‌بايست براي وجود مثلاً مگسي، آن‌چه را لازم است، با ميزاني خاص از بيش‌تر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي مگس از سرّ خلقت آن ر صفحهداشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قادر به خلقه كم‌تچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آن‌ها باشد البته ناگزير از جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونه‌هايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر مي‌رسد هر چيز خلاصه و و بعد‌يي از كل كائنات است، لذا براي ايجاد مثلاً دانه‌يي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجودي، هر آن‌چه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً حتم
دازه‌گيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونه‌يي و برنامه‌يي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آورده و دينك ‌ا‌هاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظم‌شان از بين نرود. حال با توجه به اين‌كه شكل و هيأت هر چيز مي‌تواند انواع و اقسام فراوان و بي‌شماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل دِ عَلانند، و قرار دادن آن‌ها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و به صورت منظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مم ابديت كه از امكان و احتمال دور مي باشد و مشاهده مي‌شود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس همين حقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمه‌ي:
‌اِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونانم‌ها دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ‌
(حج:٧٣)
— 320 —
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط يك مگس و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري همموجود نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حال نو شدن و فعاليت مي‌باشند هرگز نمي‌توارت معه شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نمي‌توان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آن‌ها كس ديگري‌ست.
آري، چنان صاحب و رخو دارند كه به موجب آيه‌ي:
‌مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ‌
(لقمان:٢٨)
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك فرينش اده و سهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، مي‌آفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُنْ فَيَكُونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و ابه غار اشكال بي‌شماري را از هيچ خلق مي‌كند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا هم‌چون كشيده شدن كبريتي، همهر خصوصا در نهايت سهولت ايجاد مي‌كند، و هيچ چيز در حركت خود ذره‌يي دچار تردد نمي‌شود. سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم مي‌باشند. اين‌ها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي اگر ا، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مي‌يابند؛ و‌گر‌نه آثار آن‌ها با در نظر داشتن شخصيت كوچك‌شان، كوچك نمي‌شود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت مي گرفته و مورچه كاخ فرعون را از بين مي‌برد، و دانه‌ي كاج كه ذره‌يي‌ست مي‌تواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما اين حقيقت را در رساله‌هاي متعددي ثابت كرده‌جواني گفته‌ايم سربازي را تصور كنيد كه با برگه‌يي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيش‌تر از توان خود مثلاً مي‌تواند سلطاني را اد. مقبد. به همين ترتيب است كه
— 321 —
هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي مي‌تواند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيش‌تر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان مي‌دهد كه اثر قادديث كهي‌ست كه صاحب علمي محيط مي‌باشد؛ در غير اين صورت اشيا با ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمي‌يافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار مي‌گرفتند و صورت امكاني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي مي‌شدندنورانيراين چيزي موجود نمي‌شد و اصولاً موجود شدن اشيا محال مي‌گرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان موقتي شيطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كررگان كلحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچك‌ترين خواطر قلبم و پنهان‌ترين نيازهايم را بداند و مخفي‌ترين احتياج ر برگرد تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق مي‌كند و در همان حال آسي‌شد ‌ را مي‌آفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه مي‌تواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذره‌يي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشدج‌ترينمداخله در خواطر قلبي‌ام را نخواهد داشت و از نيازهاي روحي‌ام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمان‌ها را خلق كند نمي‌تواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسفي با ه خواطر قلبي‌ام را اصلاح مي‌كند و پهنه آسمان‌ها را در ساعتي از ابر مي‌پوشاند و خالي مي‌كند و دنيا را تبديل به آخرت مي‌كند و بهشت را مي‌آفريند و باب آن را بر رويم مي‌گشايد و مي‌گويد وارد شو.
اينك ‌اي برادران سالمندم كر خورشون نفس من بدبختانه، سال‌هايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كرده‌ايد! از فرمان قدسي ‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ كه فراوان در زبان قرآن تكرار مي‌شود ركن ايمفاني كي را دريابيد
— 322 —
كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچ‌گاه تزلزل نمي‌يابد و صدمه‌يي نمي‌بيند و تغييري نمي‌يابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين مي‌برد و زخم‌هاي معنوي را مداوا مي‌كند!
يادآوري:
دند. واين ماجراي مفصل در ميان مطالب مربوط به سالمندي‌ام به اختيار خويش نبود. خواهان بيانش نبودم و حتي از بيم ملال‌آور بودنش اكراه داشتم، ليكن مي‌توانم بگويم كه آن را توسط من نگاشتند. بگذريم، باز مي‌گردم به مطلرهان آ.
بر اثر مشاهده تارهاي سپيد موي سر و محاسنم و بي‌صداقتي يكي از دوستان وفادارم، لذت حاصل از حيات دنيوي شهر باشكوه و به ظاهر زيبا و دوست داشتني استانبول، موجب تنفرم شد. نفسم به جاي لذت‌هايي كه مفواهد د شده بود در جستجوي ذوقي معنوي برآمد و در سال‌هاي سالمندي كه در نظر اهل غفلت سرد و سنگين و ناپسند است، تسلي و نور را جستجو كرد. خداوند را سپاس و صد هزار ود در كر كه به جاي لذايذ دنيوي بي‌نتيجه و بي‌فايده و عاري از حقيقت، ذوق حقيقي و دايمي و با لذت ايمان را در ‌لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ و نور توحيد يافتم و دوران سالمندي را - كه اهل غف حديث را سرد و ثقيل مي‌بينند - در سايه نور توحيد بسيار سبك و پر حرارت و درخشان ديدم.
اي مردان و زنان سالمند! مادام كه اهل ايمان هستيد با نماز و نياز - كه موجب ه شده ت و تقويت ايمان مي‌گردد - مي‌توانيد سالمندي خود را با نظر جواني ابدي ببينيد، زيرا بدين وسيله مي‌توانيد جواني هميشگي بيابيد. سالمندي سرد و ثقيل و ناپسند و تاريك و دردآور سالمندي اهل گمراهي‌ست؛ حتي جواني آن‌ها نيز چنين است. آن‌ها بايد بگرينحَقِّ ها بايد "وا اسفا و وا حسرتا"سر دهند. شما‌ اي سالمندان محترم اهل ايمان! بايد با گفتن اَلحَمدُللهِ عَلي كُلِّ حَالٍ با شادماني شكر كنيد.
اميد دوازدهم
زماني در ناحيه بارلا انتساايت اسپارتا به عنوان تبعيد، دوران اسارت توأم با شكنجه‌يي را مي‌گذراندم. تنها و بي‌كس در روستايي بودم و اجازه گفتگو و ديدار
— 323 —
با ديگران را به من نمي‌دادند. ب مبارك پير و غريب بودم و وضعيت پريشاني داشتم. در همان دوره حضرت حق با كمال مهرباني، نوري به من احسان كرد كه براساس نكته‌ها و اسرار قرآن حكيم مدار تسلي و آرامشم گرديد. در سايه اين نور مي‌كوشيدم اوضاع تلخ و دردآور و غم‌بارم را فراموش كنم.
هر دازم. هر كس مانند وطن، دوستان و خويشاوندانم را مي‌توانستم فراموش كنم، اما وا حسرتا كه يك نفر را امكان نداشت فراموش كنم. او برادرزاده‌ام، فرزند معنوي، طلبه فداكار و دوست بسيار شجاعم مرحوم عبدالرحمان بود. شش هفت سال پيش، غول اسجدا شده بود. نه او محل مرا مي‌دانست كه به كمكم آيد و تسلي‌ام دهد و نه من از اوضاع او خبري داشتم تا خبري از او بگيرم و همدردي كنم. من در زمان سالمندي‌ام به فرد فداكار و صادقي مانند او احتياج داشتم.دد با اين كه فردي نامه‌يي به من داد، آن را گشودم و ديدم نامه‌يي‌ست كه ماهيت عبدالرحمان را كاملاً نشان مي‌دهد. بخشي از آن نامه را در بين لطايف بيست و هفتمين مكتوب آورده‌ام؛ در آن‌جا سه كرامت آشكار او بيان شده است. نامه مذكور موجب شد رد. - گريه كنم و هنوز هم گريه مي‌كنم. مرحوم عبدالرحمان با نامه مزبور به صورتي جدي و صميمي اعلام كرده بود كه از لذات دنيوي بيزار است و آرزوي بزرگش اين است كه به من برسد و هت داردر كه من در سنين كودكي به او رسيدگي كرده‌ام او نيز در دوره سالمندي در خدمت من باشد. علاقمند بود در نشر اسرار قرآن - كه وظيفه حقيقي من در دنياست - با قلم توانايش ياريم كند، قَائه‌اش نوشته بود: "بيست سي رساله را برايم بفرست، از هر كدام بيست سي نسخه كتابت مي‌كنم و به ديگران هم مي‌دهم تا اين كار را بكنند."
نامه او در مقابل دنيا كاملاً ديثي صرم كرد. طلبه‌يي چنين جسور و داراي هوشي در حد نبوغ را يافته بودم، كه مي‌خواست با صداقت و پيوندي فراتر از فرزند واقعي خدمتم كند، به همين دليل، اسارت شكنجه‌آور، بي‌كسي، غربت و سالمندي را فراموش كردم.
پيش از آن ناق حاصلخه‌يي از كلام دهم را كه درباره ايمان به آخرت منتشر كرده بودم به دستش رسيده بود. اين رساله هم‌چون مرهمي همه زخم‌هاي معنوي
— 324 —
شش هفت سال گذشته‌اش را بهبود بخشيده بود. گويا هنگام نگارش آاهد يا، با ايماني قوي و تابان، اجلش را انتظار مي‌كشيده است. يكي دو ماه بعد كه تصور مي‌كردم روزهاي خوشي را با عبدالرحمان سپري خواهم كرد، وا حسرتا، خبر درگذش تو راشنيدم. اين خبر چنان تكانم داد كه با گذشت پنج سال هنوز تحت تأثير آن هستم. درد اين فراق حُزن‌انگيز به مراتب بيشتر از درد اسارت شكنجه‌آور، بي‌كسي، غربت و سالمندي بود. قبلاً مي‌گفتم با درگذشت مرحومه والده‌ام نيمي از دنوقف دووصي‌ام از بين رفت و حالا مي‌ديدم كه نيمه باقي مانده دنيايم با درگذشت عبدالرحمان از بين رفت. ارتباطم با دنيا كاملاً قطع شد، زيرا اگر او در اوَالِها مي‌ماند مدار قدرتمندي براي وظايف اُخرويم بود و بهترين كسي مي‌شد كه مي‌توانست بعد از من راهم را ادامه دهد، و دوست فداكار و مايه آرامشم مي‌شد. او اگر مي‌ماند باهوش‌ترين طلب اما داطبم و امانت‌دارترين فرد براي حفظ بخش‌هاي مختلف رساله نور مي‌شد.
آري، چنين ضايعه‌يي به اعتبار انسانيت براي كساني هم‌چون من بسيار كُشنده و سوزان است؛ گرچه در ظيره و ي مي‌كردم تحمل كنم، اما روحم گرفتار توفان شديدي بود. اگر تسلي و آرامشي نبود كه گاهي از نور قرآن نصيبم مي‌شد، تاب تحمل را از دست مي‌دادم. در آن زمان تنها به كوه‌ها و دره‌هاي بارلا مي‌رفتم و مي‌گشتم، وم يك دان‌هاي دنج مي‌نشستم و با تأثرات حزين خاطرات روزهايي را كه با طلاب صادقي چون عبدالرحمن سپري كرده بودم مانند پرده سينما در خيال خود تصور مي‌كردم، سرعت تأثري كه ريشه در غربت و سالمندي داشت تحمل‌ام، را از بين مي‌برد.
ناگهان سرّ آيه قدسيه
ُمَا وُ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‌
(قصص:٨٨) بر من آشكار شد، و مرا وا داشت كه بگويم:
‌يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! يَا ‌يي چو اَنْتَ الْبَاقِى!
و به اين ترتيب آرامش حقيقي را نصيبم كرد.
آري، من در آن دره برهوت و در آن حالت غم انگيز به موجب سرّ اين آيه قدسيه، همان‌طور كه درگويد: "مرقاة السُّنه" اشاره شده است خود را بالاي سر سه جنازه بزرگ به شرح زير ديدم:
— 325 —
جنازه اول:خودم را ديدم كه چون سنگ قبري بر گور سعيدهايي قرار داشتم؛ پنجاه و پنج سعيد مرده كه در طول پنجاه و پنج سال عمرم دفن شده بودندكار بننازه دوم:هم‌جنسان و هم‌نوعانم بودند كه از زمان "آدم (ع)" تاكنون مُرده و در گور ماضي دفن شده بودند و من خود را مورچه كوچكي ديدم كه بر چهره عصر جديد - كه به مثابه سنگ قبري‌ست براي آنان - مي‌گشتم.
جنازه سوم:ماتِ دقيگ انسان‌ها جنازه‌ي دنيايي كه در اين دنيا در سير و حركت است و مُردنش هر سال رخ مي‌دهد؛ در خيالم مجسم شد، كه دنياي بزرگ نيز بر پايه سرّ همين آيه و نشانه خواهد مُرد.
آيه كريمه‌ي:
‌فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ ل اسم اهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌
(توبه:١٢٩) با معناي اشاري خود به دادم رسيد و حالت وحشت‌انگيز حاصل از درگذشت حزيك از الرحمان را از بين برد و آرامش حقيقي و نوري پايدار نصيبم نمود.
آري، آيه مذكور به من فهماند مادام كه حضرت حق هست پس بدل هر چيزي‌ست. مادام كه باقي‌ست پس كافي‌ست. فقط يك جلوه عنايتش به تمام دنيا مي‌ارزد؛ و فقط يك جلوه نورش به سه جنازه بذت رساكور، حيات معنوي عطا مي‌كند و نشان مي‌دهد كه آن‌ها جنازه نبوده‌اند، وظيفه‌شان را انجام داده و به عوالم ديگري رفته‌اند. توضيح اين سرّ در لمعه سوم آمده است، لذا به آن اكتفا مي‌كنم و دگرفتارجا فقط مي‌گويم:
‌يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى!
كه نشان از معناي آيه ‌كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ الي آخر دارد دتاه‌ترمرا از حالتي واقعاً دردناك و حزين به ترتيب زير نجات داد:
بار اول ‌يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى! گفتم و به دليل زخم‌هاي بي‌شمار معنوي‌ كه بر اثر قطع ارتباط با دنيا و "؛ يعني مانند عبدالرحمان - كه بيش از حد به آن‌ها وابسته بودم - بر من وارد شده بود، با مداوايي چون عمل جراحي مواجه شدم.
بار دوم عبارت ‌يَا بَاقِىر احياَ الْبَاقِى! درمان و مرهمي شد براي همه آن زخم‌هاي معنوي بي‌شمار، يعني تو باقي هستي هر كه مي‌خواهد برود، تو كفايت
— 326 —
مي‌كني. مادام كه تو باقي هستي جلوه‌يي از رحمتت بدل از هر ود كه ال‌پذير است. مادام كه تو هستي، براي كسي كه به وجودت مؤمن است و به انتسابش به تو آگاهي دارد و با سرّ اسلاميت براساس انتساب مذكور حركت مي‌كند، همه چيز مهياست. به اين فكر مي‌كردم كه "فنا و زوال، موت و عدم پرده‌يي‌ست، نو شدن است، گشت و گذار در مني در دتلف است." در نتيجه‌ي همين حالت روحاني دهشت انگيز، ظلماني، اليم، غم انگيز، سوزنده و يادآور فراق، تبديل به حالتي مأنوس، سرور انگيز، لذت‌بخش، شادي‌آور، نوراني و دوست داشتني شد. زبان و قلبم و تمام ذرات وجودم با لْمَوَال شروع به گفتن ‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ كردند.
جزيي از اجزاي هزارگانه آن جلوه رحمت چنين است:
از دره‌يي كه مأواي غم و اندوه من بود با حالتهستند.نگيزي به بارلا بازگشتم، ديدم جواني به نام مصطفي كوله اونلو آمده است تا سؤالاتي فقهي درباره وضو و نماز از من بپرسد. در آن ساعت مهماني نمي‌پذيرفتم اما روحم اخلاصي را كه در ذات آن جوان بود به وارگ و ف معنوي در روحش تشخيص داد و دانستم كه در آينده خدمات شايان توجهي به رساله نور خواهد كرد.
علي كوچك كه برادر كهتر همان مصطفي بود با قلم تواناي خود بيش از هفتصد رساله نور را كتابت كرد و نشان داد كه واقعاً عبدالرحمان ديگري‌ست؛ علاوه بر آن، مو بر يگتربيت عبدالرحمان‌هاي متعددي شد.
او را باز نگرداندم و پذيرفتم.
الحق و الانصاف او نشان داد نه فقط شايسته قبول كه مستحق استقبال است.
(*): در ارتباط با شايستگي اولين شاگرد رساله نور يعني مصطفي برايمراتب ال، واقعه‌يي را در تأييد نظر استادم نقل مي‌كنم: يك روز پيش از عرفه (عيد قربان) قرار بود استاد به گشت و گذار برود. وقتي مرا فرستاد تا اسب را بياورم به او گفتم: "تو پايكه من . من در را از پشت مي‌بندم و از انبار هيزم خارج مي‌شوم." استاد قبول نكرد و گفت: "تو از در خارج شو"، آن‌گاه پايين آمد. وقتي از در خارج شدم چفت پشت در را انداخت. من رفتم و او نيز بالا رفت، بعد است وً خوابيده بود. مدتي بعد مصطفي كوله اونلو همراه با حاجي عثمان آمده بودند، استاد كسي را نمي‌پذيرفت و قرار هم نبود بپذيرد. مخصوصاً در آن ساعت ممكن نبود ديدار و گفتگو با دو نفر را قبول كند؛ ‌هاي گرا حتماً بر مي‌گرداند، اما در آن لحظه برادرمان مصطفي كوله اونلو وقتي با حاجي عثمان خدمت استاد رفته ‌بودند در ورودي گويا به لسان حال به مصطفي خطاب كرده بود: "استادت تو را نخواهد پذيرفت؛ اما من به رويت باز مي‌شوم." سپس دري كه از پرأس‌شا بوده است به روي مصطفي باز مي‌شود. از اين‌جا روشن مي‌شود وقتي استاد مي‌گويد مصطفي شايسته استقبال است، در ورودي منزل نيز بر آن گواهي مي‌داده است.
خسرو (بله)
نوشته خسرو درست است؛ آن را تأيآخرت‌شكنم. در، به نيابت از من به روي مبارك مصطفي گشوده شد و او را پذيرفت.
سعيد نورسي
آن‌گاه معلوم شد حضرت حق مصطفي را به عنوان
— 327 —
نمونه‌يي فرستاده مي‌باش جايگزين عبدالرحمن شود كه در خدمت رساله نور و بهترين خلف بعد از من باشد و مي‌توانست وظيفه يك وارث حقيقي را به طور كامل ايفا كند، يعني "عبدالرحماني را از تو گرفتم و به جايش سي عبدالرحمان مانند همين مصطفي را در اختيارت مي‌گذارم تا آن وظي به‌شمي را به عنوان طلبه، برادرزاده، فرزند معنوي، برادر و دوستي فداكار برايت انجام دهند."
آري، الحمدلله سي عبدالرحمان به من داد، در آن لحظه گفتم: "اي قلب گريان من! حال كه اين نمونه را ديدي و فهميدي كه باو برّ م‌ترين زخم‌هايت را مداوا نمود؛ بايد باور كني كه زخم‌هاي دردآور ديگرت را نيز مداوا خواهد كرد."
اينك ‌اي برادران و خواهران سالمندي كه هم‌چون من در سنين پيري فرزند يا فاميلي را كه بسيار دوست داشتيد از دست داده‌ايد و علاوه بر بار سنگين َالِ اي، غم و غصه كمر شكن حاصل از فراق را نيز تحمل مي‌كنيد! دانستيد وضعيت من با اين‌كه از اوضاع شما سخت‌تر بود به واسطه آيه كريمه‌يي رو به بهبودي رفت و من شفا يا رسالتك نكنيد كه براي علاج همه دردهايتان در داروخانه قدسي قرآن حكيم دارو وجود دارد، كافي‌ست مؤمنانه به قرآن رجوع كنيد و آن داروها را توأم با عبا بفرستف كنيد تا سنگيني بار سالمندي و غم و غصه‌ها سبك گردد.
سرّ طولاني شدن اين مبحث اين بود كه براي عبدالرحمان درخواست دعاي رحمت داشته باشم؛ اميد است باعث خستگي شما نشده باشد. هدكم برناين كه دهشت‌انگيزترين زخم دلم را به صورت دردآور و ناراحت كننده‌يي برايتان توضيح
— 328 —
بدهم و احتمالاً موجب تأثر و تلخ كامي شما هم شده‌ باشد، اين بود كه نشان دهم درمان قدسي قرآن حكيم تا چه حد داروييآن‌ها لعاده و نوري درخشان است.
اميد سيزدهم
تناسب لطيفي‌ست؛ موضوع مدرسه مورد اشاره در اميد سيزدهم، سيزده سال پيش رخ داده است.
در اين بخش يكي از صفحات مهم سرگذشت‌ام را بيان خو حق جمد، احتمالاً كمي طولاني مي‌شود، اميدوارم موجب ملال خاطر شما نشود و خسته نشويد:
پس از اين‌كه در جنگ جهاني از دست روس‌ها نجات يافتم، خدمت ديني در دارالحكمه استانبول موجب شد دو سه سالي را در آن شهر بگذرانم. آن‌گاه ارشادات قرآن حكيم و همت غوثمي‌شودو هشدارهاي سالمندي موجب تنفرم از زندگي شهري در استانبول و بيزاري‌ام از جامعه پر از تشريفات شد. شوق وطن كه داءُ الصَّله خوانده مي‌شود مرا به سوي موطنم روانه كرد حي قي مادام كه قرار است بميرم بهتر است در زادگاهم باشد، اين بود كه به شهر وان آمدم.
پيش از هر چيز به ديدن مدرسه‌يي به نام خورخور رفتم كه در وان داشتم. ديدش به ني‌ها در زمان اشغال منطقه توسط روس‌ها، آن‌جا را هم مانند ساختمان‌هاي ديگر ويران كرده‌اند. مدرسه من زير قلعه مشهور وان كه مانند كوهي از سنگ. خلقترچه است قرار دارد. به ياد دوستان واقعي برادران و شاگردانم افتادم كه آن‌ها را هفت هشت سالي مي‌شد ترك كرده بودم. تعدادي از دوستانم واقعاً به شهادت رسيده ره مي‌دي ديگر نيز بر اثر مصايب و بلايا فوت كرده و شهيد معنوي به شمار مي‌رفتند.
نتوانستم جلوي گريه خود را بگيرم. بالاي تپه‌يي از قلعه رفتم كه به اندازه دو مناره ارتفاع داشت و مُشرف بر مدرسه‌ام بود. در آن‌جا نشستم وست، وللم خيال به هفت هشت سال پيش سفر كردم. خيالم قدرتمند بود و توانست مرا در آن زمان خوب بگرداند. در آن حوالي كسي نبود كه مرا از آن خيالات باز دارد و به زمان حال باز گرداند. تنها بودم. لوح
#شم باز كردم ديدم در مدت هفت هشت سال گذشته گويا تحولات يك قرن صورت گرفته است.
— 329 —
نگاه كردم و ديدم سرتاسر "شهير ايچي" و "قلعه ديبي" كه در اطراف مدرسه‌ام قرار داشت، كاملاً سوزانده شده است. از ديدار قبلي‌ام تاكنون گويا دويري مرت گذشته بود و احساس مي‌كردم بار دوم است كه به دنيا آمده و در حال ديدن غمگينانه شهر هستم. من با بسياري از ساكنان آن خانه‌ها دوست و خويشاوند بودم. بيش‌ترشان را خدا رحمت كند! در مهاجرت درگذشتند، در غربت، اوضاع پريشاني داشته‌اندد. ديدحله ارامنه، خانه تمام مسلمانان را ويران كرده بودند. دلم به درد آمد، چنان دردناك بود كه اگر هزاران چشم داشتم به تمامي گريان مي‌شدند. گمان مي‌كردم از غادت و ات يافته و به وطنم بازگشته‌ام، اما وا اسفا كه بدتر از غربت را در وطن خود ديدم. ديدم صدها تن از آشنايان، دوستان و طلبه‌هايي مانند عبدالرحمان - كه با او ارتباط روحي داشتم و بحث آن در اميد دوازدهم گذشت - اينك در ام براك خفته‌اند و خانه‌هايشان به خرابه‌يي تبديل شده است.
در گذشته نكته‌ي جالبي از كسي به خاطر داشتم و معناي دقيقش را نمي‌دانستم. حالا در مقابل منظره غم انگيزي كه مي‌ديدم معناي درستش را فهميدم، نكته مذكور اين بود:
لَولا مُفَارَقَهُ الاحبَابِ نديشيدجَدَت لَهَا المَنَايا اِلي اَروَاحِنا سُبُلا
يعني اگر فراق دوستان نبود مرگ راهي به سوي روح‌هايمان نمي‌يافت تا بيايد و آن‌ها را اخذ كند. گويي آن‌چه بيش از چيزهاان از موجب مرگ مي‌شود مفارقت دوستان است. هيچ چيز چون وضعيت مذكور مرا نسوزاند و به گريستن وا نداشت، اگر ياري قرآن و ايمان به دادم نمي‌رسيد غم و غصه روح‌ام را متلاشي مي‌كرد.
شاعران از گذشته‌هاي دور همواره در شعرهايشان درباره خانه‌هنور استه و گريسته‌اند كه در آن‌ها با دوستانشان ديدار داشته‌اند و حال همان خانه‌ها به مرور زمان به خرابه‌هايي تبديل شده‌اند. من تصوير فراق‌ دردناك اين مطلب را به چشم خود ديدم. با حزن و اندوهِ فردي كه دويست سال بعد به محلمخلوقا عزيزترين دوستانش آمده است، روح و قلب‌ام به كمك چشمانم شتافتند و گريستند. آن‌گاه
— 330 —
شكل آباد و زيبا و شاداب و باشكوه همين خانه‌ها - كه اينك در مقابل چشمانم جز خرابه از آن‌ها باقي نمانده بود - در بر شي بيست ساله از زمان ر است،لنشين‌ترين دوره زندگي‌ام بود و با تدريس و در كنار طلبه‌هاي ارزشمندم گذشته بود - چون تصوير سينما در مقابل ديدگان خيالم به حركت درآمد و پس از مدتشده اسشد و از بين رفت.
در آن لحظه حال اهل دنيا موجب حيرتم شد. با خود گفتم: چگونه خود را فريب مي‌دهند؟ وضعيتي كه در آن به سر مي‌بردم فاني بودن دنيا و مسافر بودن ْيَوْمها را به خوبي و بالبداهه نشان مي‌داد. با چشم خود درستي سخن اهل حقيقت را مشاهده كردم كه همواره گفته و مي‌گويند "دنيا غدار است، مكار است، و چيزي جپس از نيست، مراقب باشيد فريبش را نخوريد." ديدم انسان همانگونه كه به جسم خود و كاشانه‌اش وابستگي دارد به قصبه و شهر و دنياي خويش نيز وابسته است، زيرا من در حالي كه به اعتبار تلخي دوران سالمندي با دو چشم خود مي‌گريستم، حاضر بوَطَهِّ ده چشم داشتم نه فقط براي فرسودگي مدرسه‌ام كه براي از بين رفتنش با هر ده چشمم بگريم. احساس مي‌كردم نياز دارم براي وطن نيمه مرده‌ام با صد چشم اشك بريزم.
در حديث آمده است كه هر صبح فرشته‌يي ندا مي‌دهد:
لِدُوا لِلمَوتِ وَ ابنُوا لِلخَرابن جلوتيعني براي مردن متولد مي‌شويد و به دنيا مي‌آييد و براي خراب شدن بناهايي مي‌سازيد. من اين حقيقت را در آن لحظه نه با گوش كه با چشم مي‌شنيدم.
آري لذت‌هضع چنان مرا به گريه وا داشت كه اكنون بعد از گذشت ده سال باز هم اگر به يادش افتم، مي‌گريم. از بين رفتن خانه‌هايي كه بر فراز آن قلعه كهن‌سال هزار ساله قرار داشتند و فرسوده شدن ٨٠٠ ساله ش لاقيد زير پاي آن قلعه بود آن هم در ظرف هفت هشت سال، و مرگ مدرسه من در پايين قلعه، با نشاطي كه داشت و محل تجمع دوستان و احباب بود؛ به وفات همه مدارس دولت عثماني اشاره داشت و حالاانكار ك پارچه قلعه شهر وان سنگ قبر آن جنازه معنوي بزرگ شده بود. احساس مي‌كردم طلاب مرحومم كه هشت سال پيش در
— 331 —
آن مدرسه در كنارم بودند حالا در قبرهاي خود همراه با من مي‌گريند، حتي ديوارهاي ريخته آن شهر ويرانه وت واگذاي شكسته‌اش در همراهي با من مي‌گريستند، من آن‌ها را در حالي مشاهده كردم كه گويي مي‌گريند.
در آن لحظه دانستم كه تاب تحمل چنين غربتي را در وطنم ندارم، يا بايد مي‌مُردم و مرا هم مانند آن‌ها دفن مي‌كردند يا من مي‌ي پناه مي‌بردم و منتظر اجل مي‌ماندم، انديشيدم: "مادام كه در دنيا چنين فراق‌هاي طاقت فرسا، كمر شكن، كُشنده و شكننده‌يي هست پس مردن بر ماندن ارجح است، اين سختي‌ها در زندگي، از دردهاي قابل تحمل نيست."
آن‌گاه به جهات ستّام نيس به شش جهت نگاهي كردم، هر طرف را سياه ديدم. غفلت حاصل از آن تأثر شديد، موجب مي‌شد دنيا را هولناك، تُهي، پوچ و در حال ويراني ببينم. روحم در برابر بلاياي بي‌شمم‌شان ه اتكايي جستجو مي‌كرد و در پي كمكي بود تا بتواند خواسته‌هاي بي‌پاياني را كه تا ابد امتداد مي‌يابد برآورده سازد. در برابر حزن و اندوه منبعث از ديدن ويرانه‌ها و من قطعيراق و دوري، بي‌صبرانه خواهان آرامش و تسلي بودم، كه ناگهان حقيقت آيه زير از قرآن معجز البيان بر من تجلي كرد:
سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ٭ لَهُ مُلْكُ السَّموَاتِ س را ااَرْضِ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌
(حديد:٢-١)
اين آيه مرا از آن وضع رقت‌انگيز، دهشتناك و غم‌بار نجات داد و چشمانم را گشود.
ديدم ميوه‌هايي كه تريان درختان هستند با تبسم به من نگاه مي‌كنند، و مي‌گويند: "ما را هم ببين و به ديدن خرابه‌ها اكتفا نكن!" حقيقت آيه فوق هشدارم مي‌داد:
"‌نامه‌يي به دست مسافراني كه در عرصه صحراي وان مهمان بوده‌اند نوشته شده و صورت شهر به خود گوِّرِ ست؛ اين شهر حالا بعد از مصيبت دهشتناك استيلاي روس گويي دچار سيلي نابودكننده شده است، تو چرا بايد از اين واقعه تا اين حد متأثر شوي؟ به نقاش ازلي كه مالك حقيقي و صاحب هر چيز و
— 332 —
پروردگار جهان است بنگر كه نامه‌هايش ديقت هم‌يي به نام شهر وان در كمال شكوه هم‌چنان نوشته مي‌شود و وضعيتي را كه در سابق ديده بودي ادامه دارد. تو بدان سبب مي‌گريي كه اين مناطق را خالي و ويرانه و تخريب شده مي‌بيني و از مالك حقيقي غافلي؛ مردم را مسافر نمي‌ديان لذانگار آن‌ها را مالك پنداشته‌يي."
از آن خطا و آن وضعيت كُشنده باب حقيقتي باز شد و نفس آماده پذيرش كامل آن حقيقت گرديد.
آري، همان‌طور كه آهن را به آتش نزديك مي‌كنند تا نرم شود ْطَةِ ل زيبا و مفيدي به آن دهند، حالات حزن‌انگيز و اوضاع هولناك من نيز آتشي شد تا نفسم را نرم كند. قرآن معجز البيان با حقيقت آيه مذكور، فيض حقايق ايماني را كاملاً به نفسم نشان داد و قبولاند.
آري، الحمدلله حقيقت اين آيه ربيمارياسطه فيض ايمان در رسالات متعددي مانند مكتوب بيستم به صورت قطعي ثابت كرده‌ايم، به همين ترتيب ايمان به خدا چنان نقطه اتكايي را - كه به نسبت قدرت ايماني هر كس ظهور مي‌يابد - نصيب روح و قلبم نمو.
آي‌توانستم با نيروي حاصل از آن، مصيبت‌هايي صد برابر خطرناك‌تر و ترسناك‌تر از اوضاع دهشت‌انگيز مذكور را تحمل كنم و به مقابله با آن‌ها بپر و كتاچنين هشدارم داد: "همه چيز مُسخّر فرمان مالك حقيقي اين مملكت مي‌باشد، كه خالق توست، اختيار هر چيز در دست اوست، كافي‌ست كه منتسب او باشي."
پس از اتكا به آفريننده‌ام و شناخت ‌چون ده چيزهايي كه شكل خصومت به خود گرفته بودند دشمني را كنار گذاشتند. حالات غمگينانه‌يي كه موجب گريستنم مي‌شد اينك شادم مي‌كرد. همان‌طور كه در بسياري از رسالات با برهامَانِ ثابت كرده‌ايم خداوند در مقابله با خواسته‌هاي بي‌حد و حصر، توسط نوري منبعث از ايمان به آخرت، چنان كمكم كرد كه نه تنها براي خواسته‌ها و ارتباطاتم در برابين مي‌تگي‌هاي كوچك و موقت و كوتاه دنيوي، بلكه براي خواسته‌ها و اميال دور و درازم در ابد الآباد، عالم بقا و سعادت جاودان نيز كافي بود. او با جلوه‌يي از رحمتش بر روي اين زمين - كه منزلي از جهان و بهد، در
— 333 —
ميهمان‌سرايي موقت به شمار مي‌رود - براي خوشحالي چند ساعته مسافران، بهار را - كه حاوي نعمت‌هاي دلنشين و هنرمندانه و بي‌شماري‌ست و در حكم صبحانه‌يي براي مهمانان مي‌باشد - احسان مي‌كند؛ با ايمان به رحمت رحما يك پايمي كه چنين سفره پر بركتي دارد، پروردگاري كه هشت بهشت هميشگي در مأواي ابدي را نيز در زماني بي‌انتها از انواع نعمت‌ها پر كرده و به بندگانش نشان مي‌دهد؛ كسي كه منتسب به او گان دوراز حقيقت اين انتساب آگاه باشد بي‌شك چنان نقطه اتكا و استمدادي مي‌يابد كه كم‌ترين مرتبه‌اش به آمال ابدي فراوان ياري رسانده و تداوم مي‌يابد.
به واسطه حق
ايان آيه، نوري كه از روشنايي ايمان ساطع شده بود چنان به درخشان‌ترين صورت تجلي كرد كه جهات شش‌گانه تاريك و ظلماني را چون روز روشن نمود. در وضعي بودم كه احساس مي‌كردم از مدرسه و شهر و طلاب و دوستاوجه قد مانده‌ام؛ لذا مي‌گريستم. آيه مذكور اين وضع را برايم كاملاً روشن نمود، گويي خطاب به من مي‌گفت: "عالمي كه دوستان و خويشانت به آن‌جا نقل مكان كرده‌اند عالم ظلماني نيست، آن‌ها فقط مكان خويش را تغيير داده‌اند؛ شما باز هم‌ديگر را خوالْحِكْد." اين هشدار موجب قطع كامل گريستنم شد و به من تفهيم كرد كه در دنيا كساني را شبيه و جايگزين آن‌ها خواهم يافت.
الحمدلله به جاي مدرسه‌ي از بيماري، وان، مدرسه اسپارتا احيا شد و به جاي دوستاني كه در آن‌جا داشتم دوستان بيش‌تر و طلبه‌هاي ارزشمندتر ديگري نصيبم گرديد. به اين ترتيب خداوند آگاهم كرد كه دنيا تهي و خالي نيست و به اشتباه تصور مي‌كرده‌ام كه ويرانه‌يي مخروبه است. دانستموجود رحقيقي به اقتضاي حكمت‌اش لوايح انسان‌هاي مصنوع را تغيير مي‌دهد و مكاتيب خود را نو مي‌كند؛ همان‌طور كه با كندن ميوه‌هاي يك درخت، ميوه‌هاي ديگري جايگزوصله! گردد، در نوع بشر نيز فراق و زوال نوعي تجدد و نو شدن است، نو شدني كه به واسطه ايمان به جاي حزني دردناك به خاطر از دست دادن خويشان و دوستان، يادآورسرّ قيد كه غم فراق بايد دلنشين باشد، زيرا قرار است ديدار در جاي زيباي ديگري مجدداً صورت گيرد.
— 334 —
آيه كريمه فوق چهره موجودات را نيز كه تحت تأثير آن وضع دهشتناك سياه و تاريك ديده مي‌شد، روشنايي بخشيد. من در آن لحظه درصدد شكرگزار و سعادم، و اين نكته‌ي عربي به ذهنم خطور نمود، و حقيقت مورد نظر را به خوبي تصوير كرد:
الحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمانِ المُصَوَّرِ مَا يُتَوَهَّمُ اَجَانِبُ اَعدَاءً اَمب متوجً مُوَحِّشَينَ اَيتَامًا بَاكينَ؛ اَوِدَّاءَ اِخوَاناً اَحيَاءً مُونِسينَ مُرَخَّصينَ مَسرُورينَ ذَاكِرينَ مُسَبِّحِينَ
يعني با غفلتي تحت تأثير آن حالت شديد، قسمي از موجودات عالم را به صورت دشمن و اجنبي،
منظور چيزهايخرد يعد زلزله، توفان، تندباد، طاعون و آتش سوزي‌ست.
قسمي به شكل جنازه‌هاي عجيب، و قسم ديگر را به صورت يتيماني كه از بي‌كسي مي‌گريند ديدم. در اين لوح ترسناك كه به نفس غافلم نشان مي‌دادند ب مي‌شوايمان و به عين‌اليقين ديدم آنان كه دشمن و اجنبي ديده مي‌شدند هر يك دوست و برادرند؛ و آن جنازه‌هاي عجيب را نيز ديدم كه قسمي جاندار و مأنوس و قسمي معاف از وظيفه هستند. واويلاي يتيمان گريان را هم با نور ايمان ديدم كه زمزمه‌هاي ذكر و اثباتاند، لذا خالق ذوالجلال را فراوان سپاس مي‌گويم كه ايمان را به عنوان منبع نعمت‌هاي بي‌شمار مذكور به من عطا نمود. در اين دنيا و دنياي درونم - كه به اندازه اين جهان بزرگ است - همه موجودات را در حال حمد و تسبيح الهي مي‌بينم،ز تجلي لسان حال مي‌گويند: "الحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمانِ"
لذات زندگي كه به واسطه همان حالت عجيب غفلت‌آميز هيچ انگاشته مي‌شد، آرزوهايي كه همه خشك و بي‌روح در تنگ‌ترين دايره فشرده مي‌شدند و نعمت‌ها و لذت‌هاي متعلق به من كه دريس مي‌ابودي بودند - چنان‌كه در رسالات ديگر به طور قطعي اثبات كرده‌ايم - ناگهان به واسطه نور ايمان دايره تنگ پيرامون قلب‌ام را چنان وسعت بخشيدند كه كائنات را در درون خود جاي داد و در ت يابيان نعمت‌هايي كه در مدرسه خورخور خشكيده و لذتشان را از دست داده بودند دار دنيا و آخرت را به سفره نعمت و طِبِق رحمتي تبديل كردند. نه ده‌ها بلكه صدها عضو از اعضاي انساني چون گوش و چشم و قلب رقَةٌ و كه به صورت دستي
— 335 —
بسيار كشيده به نسبت مرتبه هر مؤمن به سوي آن دو سفره رحمان دراز شده و درصدد جمع آوري نعمت‌ها از هر سوي هستند، در آن لحظه براي بيان اين حقيقت و شكر آن همه نعمت بي‌شمار گفتم:
اَلحَمدُللهِ عَلي نُورِ الايمَانِ المُصَلاتفاقلِلدَّارِينِ مَملوئَتَينِ مِنَ النِّعمَةِِ وَ الرَّحمَةٍ، لِكُلِّ مُؤمِنٍ حَقاً يَستَفيدُ مِنهُمَا بِحَوَاسِّهِ الكَثيَرةِ المُنكَشِفَةٍِ بِاذنِ خَالِقِهِ.وجب ميني "تا آن‌جا كه بتوانم با تمام ذرات وجودم آفريننده‌ام را - كه ايمان نصيب‌ام كرد - شكر مي‌گويم، شكري فراوان به قدر دنيا و آخرت؛ خدايي كه دنيا را پر از نعمت و رحمت كرد؛ و مؤمنان حقيقي را با نور اشُّرَك اسلام گشايش و انبساط عطا فرمود؛ خدايي كه مقرر نمود مؤمنان با استفاده از حواس‌شان از آن دو سفره گشاده بهره ببرند." مادام كه ايمان در اين جهان چنتيجه ايرات عظيمي دارد بي‌شك در دار بقا چنان ثمرات و فيوضاتي خواهد داشت كه با عقل اين دنيايي نمي‌توان بر آن‌ها احاطه يافت و وصف‌شان كرد.
حال ‌اي مردان و زنان سالمندي كه چون من به سبب پيري و كهولت سن، درد فراق بسياري از دوسو اطعان را تحمل مي‌كنيد! من احساس مي‌كنم از سالمندترين شما هر قدر كه از من هم پيرتر باشد به لحاظ معنا سالمندترم، زيرا تصورم اين است كه درد هم‌نوعان را بيش‌تر از ديگران احساس مي‌كنم و بيش از مشكلات خودم براساس سرّ شفقت و محبت به جاي هزارنيازمن از برادرانم درد مي‌كشم، لذا احساس مي‌كنم سالمندي هستم كه صدها سال از عمرش مي‌گذرد. شما هر قدر هم درد فراق را چشيده باشيد به اندازه من در معرض اين بلا نبوده‌گذشت ميرا من پسري ندارم كه فقط به او بينديشم، اين محبت و احساس دردي كه به‌طور فطري در من وجود دارد باعث مي‌شود بر اساس همان سرّ شفقت، نسبت به فرزندان هزاران خانواده مسلمان و حتي نسبت به مصايب حيوانات بيسبب شداحساس درد و تألم كنم. من خانه مشخصي ندارم كه فكرم را صرفاً معطوف آن كنم، بلكه به موجب حميّت اسلامي خود را وابسته به اين كشور و جهان اسلام مي‌دانم. من به واسطه درد هم‌كيشانم در اين‌جاين ريام ممالك اسلامي متألم مي‌شوم و بر اثر دوري آن‌ها محزون و غمگين‌ام.
— 336 —
در تألمات ناشي از سالمندي و بلاياي فراق، نور ايمان كفايتم نمود، و رجايي مستحكم، اميدي ناگسستني، نوري جاودان و آرامشي ابدي نصيبم كرد. ترديدي نيست كه براي شما نيز ايمابرگ‌هاواجهه با تيرگي و غفلت و تأثرات و تألمات حاصل از سالمندي كافي و وافي‌ست. در اصل تاريك‌ترين و بي‌نورترين و دردآورترين سالمندي و آزاردهنده‌ترين و شگفت‌آورترين فراق، سالوبيت ا فراق اهل ضلالت و سفاهت است. براي درك ايمان منبعث از آن نور و رجا و تسلي، و احساس تأثيرات آن بايد در پي رفتاري معرفت‌آميز و مطابق با عبوديت وتابي ك و منطبق بر اسلام و شايسته سالمندي بود؛ در غير اين صورت اين كار با تشابه به جوانان و فراموش كردن سالمندي با مشغول شدن به غفلت‌هاي سر مستانه آن‌ها تحقق نخواهد يافت.
به اين حديث بينديشيد كه مي‌فرمايد:
خَيرُ شَبَابِكُم مَن تَد. او َ بِكُهُولِكُم وَ شَرُّ كُهُولِكُم مَن تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُم
يعني بهترين جوانان شما آن‌هايند كه در وقار و دوري از سبك‌سري، مانند سالمندانند، و بدترين سالمندان شما آن‌هايند كه در سبك‌سري و غفلت مانند جوانانند.
اي برادراار خوداهران سالمند من! در حديث است كه هر گاه مؤمن سالمندِ شصت هفتاد ساله‌‌يي دست دعا به درگاه الهي بر مي‌دارد، رحمت الهي از اين‌كه دستان او را خالي برگرداند شرم مي‌كند. مادام كه رحمت الهي نسبت به شما چنين ان درك قائل است، شما هم با عبوديت خود در مقابل رحمت خداوند حرمت نگاه داريد.
اميد چهاردهم
مقدمه آيت نوريه حسبيه كه شعاع چهارم است به طور خلاصه به شرح زير است:
زماني كه اهل دنيا مرت ‌مَر چيز كنار گذاشته بودند دچار پنج نوع غربت شده بودم. با غفلت حاصل از فشارها، بدون توجه به انوار ياري رساننده و تسلي بخش رساله نور مستقيماً متوجه قلب‌ام شدم و در جستجوي روح خود برانواع ديدم
— 337 —
علاقه شديدي به بقا، محبت شديدي به خويش، اشتياق عظيمي به زندگي، عجزي بي‌نهايت و فقري بي‌پايان در وجودم حكمراني مي‌كنند. اين در حالي بود كهديد يونستم فنايي مدهوش كننده بقاي مذكور را از بين مي‌برد، در آن حالت، به زبان شاعري دلسوخته گفتم:
دل، بقاي مُلك تنم را مي‌خواست و حق فنايش را
گرفتار درد اه خدااني شده‌ام، آه كه لقمان هم از آن بي‌خبر است.
مأيوسانه سر به زير افكندم. ناگهان
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
به دادم رسيد و گفت مرا با دقلمانه ن. من هم روزانه پانصد بار اين عبارت را خواندم، با خواندن حَسْبُنَا اللَّهُ، نه تنها با علم ‌اليقين كه با عين‌ اليقين نُه مرتبه‌ي حسبيه از انوار بسيار ارزشمندش را بر من آشكار كرد.
نخستين مرتبه نوريه حسبيه:علاقه شديد ب توجه در من، علاقه به بقاي خودم نبود بلكه سايه‌يي از تجلي يكي از اسماي ذات ذوالجلال و ذوالكمال در ماهيت من بود؛ ذاتي كه كمال مطلق است و ذاتاً و بي‌سبب محبوب؛ محبت فطري موجود در فطرت من كه متوجه هستي و كمال و بقاي آن ك دوست لق شده بود، بر اثر غفلت راه خود را گم كرده و سرگرم سايه شده بود؛ گويي عاشق بقاي آيينه بودم،
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
آمد و پرده را كنار زد. ديدم و احساس كر عقل وا حق ‌اليقين ذوق آن را چشيدم كه لذت و سعادت بقايم عيناً و شايد به شكل كامل‌تري در بقاي باقي ذوالكمال و در ايمان و اذعان و تصديق اين كه او خداي من واي مذكگارم است قرار دارد. ادله اين مطلب طي دوازده نسيم و شعور ايماني به شكل دقيق و حيرت انگيزي براي اهل شعور و ادراك در رساله حسبيه بيان شده است.
مرتبه دوم نوريه حسبيه:با وجود عجز بي‌نهايت فطري‌ام، در ماش به مندي و غربت و بي‌كسي و انزوايم از خلق، در هنگامه‌يي كه اهل دنيا با دسيسه‌ها و نيرنگ‌هايشان به سويم هجوم آورده بودند خطاب به قلبم گفتم: "لشكرهايند كه به مردي بيمار و ضعيف با دستاني بسته حمله مي‌كت و بحيا هيچ نقطه اتكايي براي من وجود ندارد؟" و به آيه
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
رجوع نمودم، آيه تفهيمم
— 338 —
كرد: به واسطه انتساب ايماني، به چنان سلطان قدير مطلقي منتسب مي‌شوي كه در هردهي موبر روي زمين، تمام جهازاتِ نباتات و حيواناتِ مركب از چهارصد هزار ملت را در كمال نظم مهيا مي‌كند و در عين حال رزق مورد نياز همه جانداران و در رأس‌شان انسان را نه صرفاً در قالب غذاهايي مانند عصاره گوشت‌ و شكر و موارد ديگري كه توسط انسان مدنيو جاندده بلكه صدبرابر كامل‌تر از آن را به صورت بذر و تخم همه انواع اطعمه، در خلاصه و فشرده ارزاق رحماني نهاده و براي طبخ و انبساط‌‌‌‌شان در نسخه‌هايي قرار داده و از آن‌ه- كه دندوقچه‌هاي كوچكي محافظت كرده و عطا مي‌كند. خلق و ايجاد صندوقچه‌هاي مذكور در كارخانه كاف‌ و نون كه در فرمان "كُن" وجود دارد چنان سريع و راحت و فراوان صورت مي‌گيرد كه قرآن مي‌فرمايد: "خالق امر ميا وَلَ آن به ظهور مي‌رسد." مادام كه تو به واسطه وثيقه انتساب ايماني قادر به يافتن چنين نقطه اتكايي هستي، طبيعتاً مي‌تواني به قدرت و قوتي بي‌حد و حصر اتكا نمايي.
وقتي اين درس را از آيه مذكور فرا گرفتم چنان قوت معنوي يافتم كه نه تنها دشمنان فعلي يماري‌ا اقتدار معنوي به دست آمده مي‌توانستم در برابر تمام جهان بايستم؛ اين بود كه با تماميت روحم آيه‌ي
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
را بر زبان راندم.
مرتبه سوم نوريه حسبيه:در حالي كه بر اثر غربت‌ها و بي كه باا و مظلوميت‌ها ارتباطم را با دنيا قطع كرده بودم و هنگامي كه ايمان تلقينم مي‌كرد كه نامزد عالمي جاودان و دياري باقي و سعادتي هميشگي هستم، به جاي آه كشيدن كه موجبات حسرت را فراهم مي‌كرد شروع به گفتن "اوه" ر را كه سرشار از شادي و سرور بود. مي‌انديشيدم اين وضع كه تحقق غايت خيال، آمالِ روح و نتيجه فطرت است فقط و فقط با قدرت بي‌انتهاي قدير مطلق و عنايت و اهميت بيكران او نسبت به انسان امكان‌پذير است، خالقي كه بر تمام حركات و سكنات و احوال و متقي‌امخلوقات خود، قولاً و فعلاً واقف مي‌باشد و آن‌ها را ثبت مي‌كند؛ خدايي كه انسان، اين مخلوق خرد و ناتوان مطلق را دوست و مخاطب خود قرار داد و مقامي برتر از تمام مخلوقاتش به اوعنوان مسألت كردم در اين دو
— 339 —
نكته يعني فعاليت چنين قدرتي و اهميت حقيقي انساني كه در ظاهر داراي اهميتي نيست، به واسطه تقويت ايمان و اطمينان قلبي ايضاحي حاصل گردد، لذا دوباره به همان آيه رجوع نمودم، امر كرد به نا در ‌حَسْبُنَا دقت كن و توجهوع پيو باش چه كساني حَسْبُنَا را هم آواز با تو با لسان حال و قال بيان مي‌دارند.
ناگهان ديدم پرندگان بي‌شمار، حشرات كوچك، حيوانات بي‌حد و حصر، گياهان متعدد و درختان فراوان نيز مانند من با لسان حال معناي آيه‌ي
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكقَةٍ مرا يادآوري مي‌كنند و ديگران را خاطر نشان مي‌سازند، وكيلي دارند كه همه شرايط حيات‌شان را تكفل نموده است؛ كسي كه از تخم‌هاي شبيه به هم كه ماده مشابهي دارند، قطرات مانند هم، و دانه‌ها و هسته‌هاي مشابه يكنشان دصدها هزار نوع پرنده و حيوان و نبات و درخت را بدون خطا و نقصان و تركيب نابجايي با نظم و ترتيب و انتظام و متفاوت از هم در مقابل ديدگان ما به ويژه در هر بهار، بسيار فراوان و كاملاً آسان و در دايره‌يي، بلكهه به صورت كثير خلق مي‌كند و در متن قدرتي باعظمت و با شكوه، با خلقت موجودات به طرزي واحد و مشابه و در كنار هم، وحدت و احديت خويش را به ما نشان مي‌دهد. آن‌گاه دانستم در. گفتمال يادآوري مي‌كنند مداخله و اشتراك در فعل ربوبي و تصرف خلاقانه‌يي كه چنين معجزات بي‌شماري را پديد مي‌آورد غيرممكن است. كساني كه مي‌خواهند ماهيت انساني مرا مانند هر مؤمنآمدم. بشناسند و از هويت شخصي‌ام مطلع گردند و هم‌چون من شوند، به تفسير انا در جمعيت نا يي كه در ‌حَسْبُنَا هست يعني به تفسير نفسم بنگرند؛ تا بدانند و درس بگيرند كه وحيثيت ر ظاهر بي‌اهميت، حقير و ناتوان من هم‌چون وجود هر مؤمن ديگري چيست؟ زندگي چيست؟ انسانيت چيست؟ اسلام چيست؟ ايمان تحقيقي يعني چه؟ معرفت الله چيست؟ و محبت چگونه بايد باشد؟
مرتبه چهارم نوريه حسبيه:زماني كه ع و با چون سالمندي، غربت و بيماري وجودم را در برگرفته بود غافلانه گرفتار انديشه‌يي شدم و تصور نمودم وجودم كه به شدت علاقمند و مفتونش هستم در معيت همه مخلوقات ديگر راهي عدم است؛ در همان زمان به همين آيه حسبيه رجوع كردم، گفت: "در
— 340 —
معناانسان‌ كن و با دوربين ايمان بنگر."
نگاه كردم و از منظر ايمان ديدم، و با علم ‌اليقين دانستم كه وجود بسيار كوچكم - مانند وجود هر مؤمن ديگري - كلمه‌ي حكمتي‌ست كه آينه‌ي هستي‌اي لايتناهي بوده، و با بسطي بي‌نهايت، وسيله‌يي براي كسب ول ضرر بي‌شمار مي‌باشد؛ و وجودهاي متعدد ديگري را كه باقي مي‌باشند و ارزشمندتر، نتيجه مي‌دهد؛ كلمه‌يي كه يك لحظه حياتش از لحاظ منسوبيت، به ميزانال او ود ابدي ارزشمند است، زيرا به واسطه شعور ايماني دانستم كه وجود من اثر، هنر و جلوه واجب‌الوجود است، لذا از چنگ اوهام پريشان، فراق‌هاي بي‌حد و حصر و مفارقت‌هاي بي‌شمار و درد و رنج‌هاي جدايي،‌ نجات يافته و به تعداد افعال و اسماء الهيِ متعلق به موِخْتِيمخصوصاً ذي حياتان مناسبتي بر پايه رابطه اخوت يافتم و دانستم در متن فراقي موقتي از موجوداتي كه بسيار دوست‌شان مي‌دارم، وصالي دائمي وجود دارد. آري، با ايمان و انتسابي كه در ايمان هست سال رمن مانند وجود هر مؤمن ديگري انوار بي‌فراق وجودهاي بي‌شمار را به‌دست مي‌آورد، حتي اگر خود برود، از اين‌كه آن‌ها باقي مانده‌اند مانند اين‌كه خود باقي مانده اخانه، حال مي‌شود.
خلاصه اين‌كه مرگ فراق نيست، وصال است؛ تغيير مكان است؛ عمل آمدن ميوه‌يي هميشگي‌ست.
مرتبه پنجم نوريه حسبيه:باز در دوره‌يي، زندگي‌ام تحت شرايط بسيار دشوار، دچار تلاطم شد و نظرم را متوجه سپري شدن عمر و زندگاني كرد. ديدم عمرم به َصْوِيي مي‌شود و در حال رسيدن به آخرت، و چراغ زندگي‌ام نيز زير فشار سختي‌ها در حال خاموش ‌شدن است. با تألم بسيار انديشيدم - همان‌طور كه در رساله مربوط به اسم "حي" توضيح داده شده است - حيات، بايات شنبه وظايف مهم و مزايا و فوايد ارزشمندش نه تنها لايق از بين رفتن سريع نيست بلكه شايسته است ساليان متمادي تداوم يابد؛ دوباره به آيه‌ي
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
كه نقش استادم را داشت، رجوع كردم.
ير كردگفت: "در نسبت با حي قيوم كه حيات را به تو ارزاني داشته است به زندگي بنگر."
— 341 —
نگاه كردم و ديدم اگر نظر حيات بر من يك باشد بر ذات حي قيوم صد است، اگر نتيجه حيات در ارتباط با من يك باشد در ارتباط با خقرآن م هزار است، در اين حال كافي‌ست فقط آني در دايره رضاي الهي زيسته باشي، نيازي به زمان طولاني نيست.
اين حقيقت با چهار مسأله بيان مي‌گردد، و آن‌ها كه نمرده‌اند و يالِنَقْ كه علاقمندند زنده باشند، ماهيت زندگي، حقيقت و حقوق حقيقي آن را در همين چهار مسأله جستجو كنند، بيابند و زنده شوند، خلاصه مطلب چنين است:
زندگاني مادام كه نظر بر ذات حي قيوم دارد و تا زماني كه ايمان حيات و روحره خواست، باقي خواهد بود و ثمرات جاودان در برخواهد داشت، نيز چنان تعالي مي‌يابد كه مجلاي سرمديت مي‌شود و از آن پس، كوتاه يا طولاني بودن عمر اهميتي نخواهد داشت.
و قلب ششم نوريه حسبيه:در دوره سالمندي و كهولت سن كه مفارقت خاصه‌ام را همزمان با حوادث آخر الزمان - كه خبر از زير و رو شدن دنيا و هنگام مفارقت عام دارد - هشدار مي‌داد؛ در زماني كه آخر عمرم بود و هنگام بروز احساساتي چون عشق به زيبايي و شست. هيبه كمالات و حساسيت فوق العاده نسبت به جمال پرستي فطري، با تأثر و شعوري فوق العاده زوال و فنا را ديدم كه دائماً در حال از بين بردن هستند، موت و عدم را ديدم كه همواره و متمادي جدا كنست فقطد، تكه پاره شدن اين دنيا و مخلوقات زيبا را به شكل وحشتناكي ديدم؛ و ديدم چگونه تار و پودشان از هم مي‌گسلد و زيبايي‌هايشان ناپديد مي‌گردد. زماني كه عشق مجازي موجود در فطرتم در برابر اين وضعاهِدَةيان در آمد، براي يافتن نقطه آرامشي مجدداً به همان آيه حسبيه رجوع كردم؛ گفت: "مرا بخوان و با دقت در معنايم بنگر."
من نيز وارد رصدخانه آيه‌‌ي
‌اَللّهُ نُورادر بهَموَاتِ وَاْلاَرْضِ‌
(نور: ٣٥) در سوره نور شدم و با دوربين ايمان به دورترين طبقات اين آيه حسبيه و با ذره بين ادراك ايماني به ظريف‌ترين اسرارش نگاه كردم، و ديدم:
چنان‌كهنمود.
‌ها، شيشه‌ها، اشياي شفاف و حتي حباب‌ها، جمال پنهان و
— 342 —
متنوع نورانيت خورشيد و زيبايي‌هاي متنوع هفت رنگ يا همان الوان سبعه انوار خورشيد را نمايان مي‌سازند، و با8
لو تحرك‌شان و با شايستگي‌هاي متفاوت و انكسار خود آن جمال و زيبايي‌ها را نو و تازه كرده، و با انكسارشان زيبايي‌هاي پنهان خورشيد، روشنايي و الوان سبعه را به زيبايي ظاهر م *
؛ دقيقاً، آفريدگان و مخلوقات و موجودات زيبا نيز آيينه‌داري جمال قدسي جميل ذوالجلال را مي‌كنند كه شمس ازل و ابد است؛ و زيبايي‌هاي سرمدي اسماي حسناي بي‌نهايت جميل را بروز مي‌دهند و براي نو شدن تجليات‌شان بي‌وقفه در آمد و شدند. زيباييِمْ قَكه در آن‌ها ديده مي‌شود از آن‌ها نيست و به جمالي مقدس و سرمدي تعلق دارد كه خواهان بروز و ظهور است، و خواهان تجلي دائمي است، اشارات و علائم و لمعات و تجلياتِ حُسني، منزه و مجرد است كه مي‌خواهد ديده شود. دلايل متقن اين موضوع در رساله نور به تفصيي كه ي شده است. در آن‌جا سه برهان از براهين مذكور به شكل خلاصه و كاملاً معقول بيان مي‌شود. هر ذوق سليمي كه رساله مزبور را ببيند علاوه بر حيرتي كه مي‌كند لازم خواهد دانست، كه غير از خودش مورد استفاده ديگرَ مِنْ قرار گيرد، به ويژه در برهان دوم پنج نقطه بيان مي‌شود؛ كسي كه قوه تعقلش ايراد نداشته باشد و قلب‌اش نيز مريض نباشد با تقدير و تحسين و تأييد، ‌مَا شَاءَ اللّهُ فَتَبَارَكَ اللّهُ‌ خو زنان ت، و آن را معجزه‌يي فوق العاده خواهد دانست كه وجود فقير و حقير او را تعالي مي‌بخشد.
اميد پانزدهم
از آن‌جا كه زمان تأليف رساله نور سه سال پيش به اتمام رسيده بود، اميد پانزدهم توسط يك نورجي نوشته شد تا منبعي باشد براي تكميل و تأليف لمعه ساودات ر.
زماني مجبور به اقامت در امير داغ بودم و در خانه‌يي تنها به سر مي‌بردم. گويي در حبس انفرادي بودم و با فشارها و زير نظرگرفتن‌هايشان كه برايم واقعاً دشوار بود شكنجه‌ام مي‌دادند. از زندگيدَادٍ وه آمدم و از اين‌كه از زندان آزاد شده بودم تأسف خوردم. با روح و جان، زندان دنيزلي را آرزو كردم و خواستم بميرم و زير خاكم بگذارند. زمزمه مي‌كردم زندان و مرگ بر اين زندگي شرف
— 343 —
دارد؛ در حالي كه مي‌خواستم ل عمومردن و زندان رفتن يكي را انتخاب كنم عنايت الهي به دادم رسيد. دستگاه تكثير جديدي را در اختيار شاگردان مدرسة الزهرا كه قلم‌شان كار دستگاه تكثير را مي‌كرد، گذاشت. ناگهان پانصد نسخه از هر م عَلَيا ارزش رساله نور توسط يك قلم وارد ميدان شد. آغاز فتوحات، زندگي با مشقت را در نظرم گوارا كرد، و باعث شد بگويم "خدا را بي‌نهايت سپاس".
مدتي بعد دشمنان پنهان رساله نور نتوانستند فتوحات نوريه را تحمل كنند، لذا حكومت را عليار را وراندند. شرايط زندگي دوباره برايم سخت و طاقت فرسا شد. در يك لحظه عنايت رباني تجلي نمود مأموران مرتبط با مسأله بيش از همه محتاج رساله‌هاي نور بودند؛ آن‌ها رساله‌ها را به موجب وظيفه خود مصادره مي‌، نيز و با كمال كنجكاوي و دقت به مطالعه آن‌ها مي‌پرداختند. نور رسالات مذكور آنان را به جبهه طرفداران كشاند. آن‌ها به جاي انتقاد شروع به تقدير و تعريف كردند و به اين ترتيب آموزشگاه نور توسعه قابل توجهي يافت و سودي صد برابر بيش‌تر از خسارى الْومادي عايدمان شد و تقلاهاي دشوارمان پايان يافت.
سپس دشمنان منافق و پنهان، نظر دولت را به شخص من جلب كردند. فعاليت‌هاي سياسي گذشته‌ام را به يادشان آوردند. براي دادگستري و اداره معارفش و براي نيروي انتظامي و وزارت كشور توه. جز ما به وجود آوردند. اين توهمات با تلاش جريانات حزبي و هرج و مرج طلباني كه زير پوشش كمونيسم قرار داشتند بيش‌تر و بيش‌تر شد. شروع به اذيت و آزار و توقيف ما و مصادره رساله‌ها كردند. فعاليت طلبه‌هت و غف متوقف شد. با هدف به زانو در آوردن من، قسمي از مأموران رسمي شهادت‌هايي دادند كه هيچ‌كس نمي‌تواند آن‌ها را قبول كند. كوشيدند افتراهاي عجيبي بايد ب كنند، البته موفق نشدند چنين دروغ‌هايي را به كسي ثابت كنند.
آن‌گاه با بهانه‌هايي بسيار پيش پا افتاده مرا در اوج سرماي شديد زمستان دستگير و به سلولي بزرگ و بسيار سرد بردند كه تا نِ فَب بخاري نداشت. به صورت انفرادي در آن‌جا ماندم. من در حالت عادي هميشه در اتاق كوچكم روزي چند بار بخاري روشن مي‌كردم، هميشه منقلم پر از آتش بود و با اين حال در
— 344 —
مقا. با ا و بيماري به سختي مقاومت مي‌كردم، اينك در چنين وضعي كه از سرما تب و لرز كرده بودم و زير فشار دهشت انگيزي قرار داشتم و در خشم دست و پا مي‌زدم، به واسطه عنايت الهي حقيقتي بر قلبم متبلور شد كه معنا و بروج:١ كه بر روحم تذكر داده شد چنين بود: "تو زندان را مدرسه يوسفيه ناميده‌يي، در زندان دنيزلي فوايدي هزار بار بيش‌تر از مشقاتي كه تحمل كردي حاصل شد؛ آسودگي، بهره معنوي، استفاده زندانيان از رساله نور و ف همه ورساله نور در ادارات بزرگ نتيجه كمي نبود، اين‌ها باعث شد به جاي شكايت، هزاران بار شكرگزاري كنيد. همين مسايل موجب شد هر ساعت از حبس و تحمل سختي براخبر ميمعادل ده ساعت عبادت گردد و آن ساعات فاني را باقي نمايد. ان‌شاءالله اين سومين مدرسه يوسفيه نيز موجب مي‌شود مصيبت‌زدگان از رساله نور بهره‌مند شوند و تسلي يابند و سرما و سختي تو را تبديل به گرما و حرارت و شادماني كنند. كا *
ا كه از آن‌ها عصباني هستي اگر فريب خورده باشند نادانسته به تو ظلم مي‌كنند، لذا شايسته چنين رفتاري نيستند، اگر دانسته و با قصد و بر اثر گمراهي تو را آزار مي‌دهند و شي‌پنداي‌كنند بسيار زود با مرگي - كه برايشان عدم ابدي‌ست - وارد سلول انفرادي قبر شده و دچار عذاب دردآور هميشگي خواهند شد. تو در نتيجه ظلم و ستم آنااين‌كه كسب مي‌كني و لحظات فاني‌ات را بقا مي‌بخشي و لذت معنوي به دست مي‌آوري و نيز وظيفه علمي و ديني‌ات را خالصانه به جا مي‌آوري."

من نيز با تمام قدرت ‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌ ادران‌ با احساس انساني بر آن ستمگران رحم كردم، و دعا كردم پروردگارا! آن‌ها را هدايت فرما. در اين رويداد جديد هم‌چنين كه در لايحه‌يي براي وزارت كشور دربارهو خاطر نشان كردم كه تصميم‌شان به ده دليل خلاف قانون است و اين ستمگران به نام قانون، كار خلاف قانون مي‌كنند و مجرم اصلي خودشان هستند. نوشتم با فراهم كردن چنان بهانه‌هايي موجب ِ وَ ه(4Wوندگان و گريستن حق پرستان شدند و با دروغ‌ها و مطالب ساختگي‌شان به اهل انصاف نشان دادند كه از نظر قانون و حق، امكان ايجاد مزاحمت براي رساله نور و شاگر و كفرا ندارند.

— 345 —
مثلاًمأموراني كه يك ماه ما را زير نظر داشتند چون بهانه‌يي به دست نياوردند در يادداشتي نوشتند: "خدمتكار سعيد از دكاني مشروب خريد در مكش برد." بعد چون نتوانستند كسي را بيابند كه حاضر به امضاي آن يادداشت باشد فردي بيگانه و مستي را دستگير كرده و با تهديد به او دستور داده‌اند كه ر مي‌دشته را امضا كن، او نيز گفته بود: "پناه برخدا! چه كسي چنين دروغ عجيبي را تأييد مي‌كند؟" و بالاخره آن‌ها مجبور مي‌شوند يادداشت را پاره كنند.
نمونه ديگر:فردي كه او را نمي‌شناختم و در حال حاضر نيسَانِ شناسم اسبش را داده‌ است كه من با آن گردشي بكنم. من نيز به دليل ناخوشي‌ام بيش‌تر روزها به قصد تازه كردن هوا و اين‌كه نفسي بكشم تابستان‌ها يكي دو ساور توادشي مي‌كردم، به صاحب آن اسب و درشكه قول داده بودم، به مقدار پنجاه ليره كتاب بدهم تا اين‌كه اصول اخلاقي‌ام را رعايت كرده و زير دِين كسي قرار نداشته باشم. آيا در اين كار احتماخود برو خطري (براي ديگران يا كشور) وجود دارد؟ با اين حال استاندار و مسؤولان دادگستري و افسر نگهبان و مأموران پليس پنجاه بار پرسيدند: "آن اسب متعلق به كيست؟" گويي واقعه‌يي برخلاف امنيت مردم رخ داده است يا صحبت از حادثه سياسي بسيار مهمي‌ست. حتي هودن دركه دو نفر براساس حميّت ديني خود گفتند اسب و درشكه مال ما بوده است تا اين سؤال و جواب‌هاي بي‌معنا تمام شود، هر دوي آن‌ها را به همراه من دستگ به ستند. در قياس با اين نمونه‌ها ناظر بازي‌هاي كودكانه زيادي بوديم، خنديديم و گريستيم و دانستيم آزار رسانندگان به رساله نور و طلبه‌هايش مورد تمسخر واقع خواهند شد.
محاوره‌يي لطيف به عنوان يكي از همان نمونه‌ها: در حكم توقيف من دليل را "اخلال در امَا وَنوشته بودند من با اين‌كه آن يادداشت را نديده بودم به مدعي العموم گفتم: "ديشب غيبت تو را مي‌كردم. به مأمور پليسي كه از طرف مدير اداره پليس از من بازجويي مي‌كرد گفتم: خداوند سه بار مرا لعنت كند! اگر به اندازه هزار مدعي ا: درياو هزار رييس پليس به امنيت عمومي اين كشور خدمت نكرده باشم."
بعد در آن اثنا كه سرما اذيتم مي‌كرد و بيش از هر زمان ديگر نيازمند
— 346 —
استراحت بودم و بايد مراقب مي‌شدم سرما نخورم و در عين حال به دنيا نينديشم، غرض و مرض طرف مقابل را احسادت مصر و از كساني كه موجب تبعيد و انفرادي و دستگيري و آزار شديدم شده بودند بيش از حد عصباني و خشمگين شدم. عنايتي به دادم رسيد، و در عالم معنا به قلبم هشدار داده شد:
نباشد الهي كه عين عدالت است در عين ظلم و ستمي كه ديگران در حق‌ات روا مي‌دارند سهم بزرگي دارد. در اين حبس رزقي داري كه از آن بهره خواهي برد، همان رزق تو را به اين‌جا كشانده است. بايد با تسليم و رضا آن را ب فوق ط حكمت و رحمت رباني نيز در اين مطلب سهم بزرگي دارد كه عطاي نورانيت به محبوسان اين زندان و تسلي دادن به آن‌ها و كسب ثواب از جمله آن مي‌ب سعادتر برابر چنين سهمي بايد صبورانه هزاران بار شكر كرد. نفس‌ات نيز با نقايصي كه از آن‌ها اطلاع نداري در اين رويداد دخيل است. در اين باره بايد علاوه بر توبه و استغفار خطاب به نفس‌ات بگويي تو مستحق اين سيلي بوده‌يي، برخي از مأموران ساده دل و ردد.
اوهام كه فريب دسيسه‌هاي دشمنان پنهان را خوردند، اغفال شدند و موجب ستم بر تو شدند، آن‌ها نيز در اين مطلب سهيم هستند. در مقابل، رساله نور سيلي‌هاي معنوي دهشتناكي بر آن منافقان وارد آورد و انتقاممورشان كاملاً از آن‌ها گرفت. اين براي آن‌ها كافي‌ست. آخرين سهم از آن مأموران رسمي‌ست كه واسطه بالفعل بوده‌اند. در مقابل نگاه انتقادي آن‌ها به رساله نور براي اين‌كه خواه ناخواه و بي‌ترديد از آن بهره‌َ مُصَند، براساس آيه‌ي
‌وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ‌
(آل‌عمران:١٣٤) بخشيدن آن‌ها نوعي بزرگ منشي‌ست."
من نيز پس از اين هشدارِ مطابق با حقيقت، سرشار از شادي و شُكر تصميم گرفتم در مدرسه جِّت، حسفيه بمانم و حتي براي اين كه به مخالفانم كمك كنم، جرم بي‌ضرري مرتكب شوم تا لازمه مجازاتم گردد. براي كسي مثل من كه در سن هفتاد و پنج سالگي‌ست و بي‌گر ذاتبه دنيا، و از هفتاد دوستي كه در دنيا داشته حالا فقط پنج نفر باقي مانده و داراي هفتاد هزار نسخه از رساله نور مي‌باشد، كه پس از او وظيفه نوريه‌اش را انجام خواهند داد، و كسي كه برادران و ميراث دارانش
— 347 —
با هزاران ز‌هايي ل از يك زبان خدمت ايماني خود را انجام خواهند داد، قبر از اين زندان صد برابر مناسب‌تر و خيرش بيش‌تر است. من اين زندان را به آزادي بيرون ترجيح مي‌دهم كه در آن‌جا انسان زير تحكم است و محَرٌ لِ آزادي؛ اين زندان صدبار بهتر و مفيدتر از آزادي ظاهري بيرون است. انسان در بيرون زندان با تحكم صدها مأمور سر و كار دارد، اما در زندان همراه با صدها زنداني فاگر فقچند مسؤول مانند مدير و سر نگهبان كار دارد و مجبور است مطابق مصلحت به دستورات همين چند نفر عمل كند. در زندان انسان با رفتارهاي برادرانه بسياري از دوستان !
حمي‌شود و آرامش مي‌يابد. اين انديشه كه اسلام امر به محبت مي‌كند و فطرت انساني در اين اوضاع مرحمت به سالمندان را لازم مي‌دارد، باعث مي‌شود رنج زندان تبديل به رحمت گردد، به زنداني بودنم ر است خم.
زماني كه براي سومين بار به دادگاه آمدم، بر اثر سالمندي و ضعف و بيماري نمي‌توانستم سر پا بايستم، لذا بيرون دادگاه روي يك چهارپايه نشستم، ناگهانعمت‌هاز قضات آمد و شروع به پرخاش كرد، با تندي گفت: چرا نشسته است؟ من نيز به دليل كهولت سن از بي‌احترامي او عصباني شدم. با نگاهي به اطراف، مسلمانان زيادي را ديدم كه با كمال محبت و مهرباني و برادري پيرامون ما گرد آمده و چشم به من دوخته‌اند و برخوا آن‌ها را متفرق نمي‌كند، در آن لحظه دو حقيقت به من يادآوري شد:
حقيقت اول:دشمنان پنهان من و رساله نور براي از بين بردن توجه عموم نسبت به من - كه مطابق خواسته من نبوده است - با اين تصور كه در مقابل اين ر مي‌دادّي خواهند كشيد برخي مأموران ساده دل را فريب داده و براي بد جلوه دادن من در نظر مردم اقدام به چنين رفتارهاي اهانت آميزي كرده‌اند. در مقابل، عنايت الهي در عوض خدمند شو رساله نور به عرصه ايمان كرده است و به عنوان يك احسان و به تلافي اهانت همان يك نفر، به من چنين القا نمود كه اين صد نفر را ببين كه با سپاسگزاري از خدماتت، مهربانانه و دوستانه و دلسوزانه به اار چون و بدرقه‌ات آمده‌اند. حتي روز دوم هنگامي كه در اداره بازجويي مشغول پاسخ دادن به سؤالات مدعي العموم بودم حدود هزار نفر از مردم در آستانه
#ي مي‌خختمان دولت و روبه‌روي پنجره دادگاه با كمال علاقه دور هم جمع شده بودند و بديهي بود كه با لسان حال مي‌گويند اين‌ها را اذيت نكنيد. پليس نمي‌توانست آن‌ها را متفرق كند. بر قلبم خطور كرد: اين مردم در اين زمانه پرخطر، در پي تسلي كا اكبر وري جاودان و ايماني قوي و بشارتي مبني بر سعادت ابدي هستند و به‌طور فطري آن را جستجو مي‌كنند، چون شنيده‌اند گمشده آن‌ها در رساله نور است پس نسبت به فرد بي‌اهميتي مثل من، به دليل اندك خدمتي كه به ايمان كرده‌امز و بهز آن‌كه شايسته‌اش باشم لطف و محبت مي‌كنند.
حقيقت دوم:در عالم معنا هشدارم دادند كه رفتار ناشايست و تحريك‌آميز معدودي فريب خورده كه با هدف اهانت به ما و با توهم اخلال در امنيت و منحرف كرد هزار مردم صورت مي‌گيرد، تشويق و قدرداني فراوان اهل حقيقت و نسل‌هاي آتي را در پي خواهد داشت.
آري، در مقابل فعاليت‌هاي وحشتناك آنارشيستي كه زير پ دارد ونيسم براي از بين بردن امنيت عمومي انجام مي‌شود، رساله نور و طلبه‌هايش به سبب قدرتي كه از ايمان حقيقي كسب مي‌كنند مانع فساد مخرب مذكور در هر نقطه از كشور مي‌شوند و براي از بين بردنش تلاش مي‌كنند و براي تأمين امنيت و آسايش ميش از ‌كوشند. با اين كه در طول بيست سال گذشته سه چهار مرتبه دادگاه تشكيل دادند اما در اين خصوص كه طلبه‌هاي رساله نور با وجود شمار قابل توجهشان در اقصي نقاط كشور امنيت را اخلال كرده ست كه مقامات انتظامي ده استان و مسؤولان دادگاه‌هاي مذكور هيچ دليلي نيافته و ثبت نكرده‌اند. تعدادي از مسؤولان با انصاف انتظاميِ سه استان گفته‌اند: "طلبه‌هاي رساله‌ نور مانند نيروهاي معنوي انتظامي هستند نوشتم أمين آسايش مردم به ما كمك مي‌كنند. آن‌ها به كمك ايمان تحقيقي، در ذهن هر خواننده‌ي رساله نور مأمور منع كننده‌يي قرار مي‌دهند، و آن‌ها در جهت تأمين امنيت تلاش مي‌كنند."
يكي از نمونه‌هاي اين موضوع زندان دنيزلي‌ست. با ورود رساله نور وَ فان دنيزلي و رساله ثمره كه براي زندانيان آن‌جا نوشته شده بود، در مدت سه چهار ماه زندانيان - كه تعدادشان بيش از دويست نفر مي‌شد - چنان حالت اصلاح شده،
— 349 —
مطيع و ديندارانه‌يي يافتند كه مثلاً فردي كه سه چهار نفكْمَتِشته بود از كشتن حشرات لاي چوب‌ها پرهيز مي‌كرد، او فرد مهربان، بي‌خطر و مفيدي براي اجتماع شد، حتي مأموران رسمي به اين رويداد با حيرت نگاه مي‌كردند و قدردان مرگ‌ادند. تعدادي از زندانيان جوان نيز قبل از مشخص شدن احكام‌شان گفتند: "اگر نورجي‌ها در زندان بمانند كاري خواهيم كرد ما را محكوم كنيد تا ما هم در زندان بمانيم؛ بمانيم تا از آن‌ها درس بگيريم و مانند آن‌ها شويم و خود را اصلاح كنيم."
طلبه‌هاين تأثه نور چنين وضعي داشتند و كساني كه آن‌ها را به اخلال در امنيت متهم مي‌كردند حتماً به صورت حيرت‌انگيزي فريب خورده يا بازي داده شده يا دانسته و نادانسته به نام آنارشيسم، دولت را اغفال نموده و به اذيت و آزار ما مي‌پرداختنم، و ب ما به چنين افرادي اين است:
"مادام كه مرگ را نمي‌توان از بين برد و قبور را نمي‌توان ناديده گرفت و مسافران مهمان‌سراي دنيا با نهايت شتاب و تلاش قافله قافله به زير خاك مي‌روند و ديگر خبري ازعت زمي نيست؛ شك نكنيد كه ما هم به زودي از هم جدا خواهيم شد. شما مجازات ظلم و ستم‌تان را به صورت دهشت‌انگيزي خواهيد ديد. حداقل اين است كه در پاي چوبه دار مرگ - كه از نظر اه آن بون تذكره‌يي‌ست براي رهايي و نجات - قرار خواهيد گرفت و براي هميشه خواهيد مرد. لذت‌هاي فاني‌اي كه شما در اين دنيا با توهم ابدي كسب مي‌كرديد، به دردهاي باقي و اليم تبديل خواهد شد."
متأسفانه سبب بي پنهان و منافق ما گاه حقيقت اسلامي اين ملت ديندار را كه با خون شهيداني در رتبه و مقام صدها ميليون ولي و بر اثر ضربات شمشير رزمندگان حاصل راي رحت "طريقت" مي‌نامند و مشرب طريقت را كه تنها شعاعي از آن خورشيد تابان است عين خورشيدِ (اسلام) نشان مي‌دهند، تا مأموران بي‌توجه دولتي را فريب دهند و طلبه‌هايي را كه در حال خدمت به حقيقت قرآن و حقيقت ايمان هستند اهل طريقت يا گروه سياسي معرفي كنن ظلماتلتيان را عليه ما تحريك نمايند، ما به آن‌ها و كساني كه به سخن آن‌ها اعتماد مي‌كنند همان را مي‌گوييم كه در دادگاه عدل دنيزلي گفتيم:
— 350 —
"بگذار ما هم در راه حقيقت مقدسي كه صدها ميليون نفر فدايش اي جلود جان ببازيم. اگر دنيا را هم بر سرمان خراب كنيد آنان كه خود را فدايي حقيقتِ قرآن مي‌دانند سلاح‌شان را تسليم زنديق‌ها نخواهند كرد و مسؤوليت قدسي خود را انجه توحيهند داد ان‌شاءالله."
قرآن و ايمان در مواجهه با دردها و نا‌اميدي‌هاي حاصل از سالمندي با تسلي‌هاي قدسي به مددم آمدند، و من حاضر نيستم يك سال از پر مشقت‌تري‌كُلّ سالمندي‌ام را با ده سال از شادترين دوره جواني‌ام عوض كنم. خصوصاً به واسطه همان هشدار معنوي دانستم براي كسي چون من كه كنار درگاه قبر منتظر رسيدن نوبتش است چه‌قدر موجب تشكر و سپاس است كه هر ساعت از عمرش كه در زندان گامل مط - به شرط توبه و خواندن نمازهاي واجب - معادل ده ساعت عبادت محسوب مي‌شود؛ و هر روز فاني كه در ايام بيماري و مظلوميت سپري كرده از نظر ثواب معادل ده روز از عمرِ باقي باشد، لذا پر را حمم را بي‌نهايت شكر گفتم و از سالمندي‌ام شاد شدم و از حبسي كه در آن بودم ابراز رضايت كردم. عمر، ايستا نيست و به سرعت مي‌گذرد، اگر با لذت و آسايش طي شود چون پاي ديگرت، درد و الم است، با تأسف و ناسپاسي و غفلت، برخي گناهان را جايگزين خود مي‌كند و خود فاني مي‌شود و از ميان مي‌رود. اگر توأم با حبس و مشقت سپري شود چون زوال درد و الم، لذتجام خوي در پي دارد، نوعي عبادت به شمار مي‌رود و از جهتي باقي مي‌شود و با ثمرات سودمندش موجب عمري باقي و جاودان مي‌گردد، نيز كفاره گناهان سابق و خطاهايي مي‌شود كه باعث حبس و زندان شده بودند، و آن‌ها را از بين مي‌برد. از اين نقطه نظر زندانيانوع استمازهاي واجب‌شان را به‌جا مي‌آورند، بايد صبورانه شكر كنند.
اميد شانزدهم
دوره‌يي در زمان سالمندي بعد از تحمل يك سال حبس، از زندان اسكي شهير مرخص شدم، و به شهر كاستامونو تبعيدم كردند. دو سه ماه در كلانتري مهمان بودم. معلوم است آدم منزوي‌ايند، مر من كه حتي تاب ديدار دوستانش را ندارد و تغيير نوع لباسش را نمي‌تواند تحمل كند، در چنين جاهايي چه‌قدر عذاب مي‌كشد.
— 351 —
در چنين نااميدي به‌سر مي‌بردم كه عنايت الهي به داد سالمندي‌ام رسيد، رييس آن كلانتري به همراه مأموران زير دستش دوستان صاد ناراحدند، هيچ‌گاه اصرار نكردند شاپو بر سر بگذارم و هم‌چون خدمتكارانم، هر گاه مي‌خواستم، مرا براي گشت و گذار به اطراف شهر مي‌بردند.
بعد وارد مدرسه نوريه كاستامونو شدم كه در مقابل همان كلانتري بود و شروع بهتايي ك رساله‌ها كردم. فيضي، امين، حلمي، صادق، نظيف و صلاح الدين شاگردان قهرمان رساله نور، براي تكثير و انتشار رساله‌ها به حضور در مدرسه ادامه دادند. آن‌ها موفق شدند بحث‌هاي علمي با ارزشيعلام! در زمان جواني با شاگردان قديمي‌ام داشتم، ادامه دهند.
سپس دشمنان پنهان توهماتي براي برخي مأموران و روحانيون و شيوخ مغرور ايجاد كردند، و بالاخره وسيله‌يي لي اعظا ما در مدرسه يوسفيه دنيزلي در كنار طلبه‌هايي قرار بگيريم كه از پنج شش استان ديگر آمده بودند. تفصيل اين بخش يعني اميد شانزدهم، دفاعياتم در دادگاه به اضافه نامه‌هاي كوچكي‌ست كه در زندان دنيزلي براي دوستان محبوسم ب پرتوه مخفيانه مي‌فرستادم و رساله‌يي‌ست كه از كاستامونو فرستادم و در (كتاب) لاحقه‌ها قرار گرفت. اين مطالب حقيقتِ اميد شانزدهم را آشكارا نمايان مي‌سازد. تفصيل مطلب را به لاحقه‌ها و دفاعياتم حواله مي‌كنم و در اين‌جا بسيافسر بسر اشاراتي خواهم داشت.
من مجموعه‌هاي مهم و محرمانه مخصوصاً رساله‌هاي مربوط به سفيان و كرامات رساله نور را زير زغال‌ها و هيزم‌ها پنهان كردم تا بعد از درگذشتم يا زماني كه حاكمان حقيقت را بشنوند را تركر عقل آيند منتشر شوند. در همان حال كه اطمينان دروني داشتم مأموران تفتيش و معاون مدعي العموم ناگهان براي بازرسي وارد خانه‌ام شدند و رسالات پنهان و مهم را از زير هيزم‌ها بيرون آوردند. مرا در حالي كه مريض بودم دستگير و به زندان اسپارتا فرستا * * قتي كه شديداً متأثر بودم و مخصوصاً از خسراني كه به رساله‌ها وارد آمده بود احساس نگراني وحشتناكي مي‌كردم عنايت الهي به فريادم رسيد. دولتيان مشغول مطالعه دقيق رساله‌هاي بسيار مهمي شدند كه پنهان‌شان كرده بودم در واقع بسيار نيازمند
— 352 —
مبات ميشان بودند؛ به اين ترتيب ادارات عريض و طويل دولتي به آموزشگاه نوريه تبديل شد؛ درحالي كه ابتدا انتقاد و اعتراض داشتند، ولي در ادامه شروع به تمجيد و قدرداني كردند.د خود ر دنيزلي بدون آن‌كه خبر داشته ‌باشيم "آيت الكبرايي" را كه به صورت بسيار مخفيانه چاپ شده بود، مأموران رسمي و غير رسمي فراواني مطالعه كردند و ايمان‌شان را تقويت نمودند و به اين ترتيب باعث شدند ما مصيبت زنداني بودن را ف(با حيكنيم.
بعد ما را به زندان دنيزلي بردند. مرا به شكل انفرادي در سلولي حبس كردند كه سرد و متعفن و مرطوب بود. از سالمندي و بيماري و زحمتي كه دوستان بي‌گناه به خاطر من متحمل مي‌شدند بسيار متألممانده‌ از وقفه‌يي كه در كار رساله‌ها ايجاد شده بود و مصادره آن‌ها احساس تأسف و نگراني مي‌كردم، كه در يك لحظه عنايت رباني به دادم رسيد. آن زندان بزرگ به يك‌باره تر و تحه مدرسه نوريه شد. برايم مسجل بود كه در مدرسه يوسفيه (ع) به‌سر مي‌برم. انتشار رساله‌ها به همت قلم‌هاي الماسين قهرمانان مدرسة الزهرا دوباره از سر گرفته شد. حتي در آن شرايط دشوار يكي از قهرمانان ن او مهنست در ظرف سه چهار ماه بيش از بيست نسخه از رساله‌هاي ثمره و مدافعات را استنساخ كند. در زندان و بيرون فتوحات‌شان آغاز شده بود. خداوند ضررهاي آن مصيبت را به سودهاي سرشار و فشار و سختي را به خوشحالي و آسايش تبديل كرد و مجدداً سرّ آيه كريمه‌ي
‌بادت مَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ‌
(بقره: ٢١٦) را نمايان نمود.
سپس با اعتراض‌هاي شديدي كه مبتني بر گزارش سطحي و غلط كارشناسان به ما شد و حمله وحشتناك وكيل معارف، بيان نامه‌يي عليه ما منتشر ل، زيبو آن‌طور كه خبر مي‌رسيد تلاش داشتند چند نفرمان را اعدام كنند. در همان زمان عنايت رباني به دادمان رسيد؛ در حالي كه منتظر شنيدن اعتراض‌هبزرگي د گروه كارشناسي مخصوصاً از آنكارا بوديم با گزارش‌هاي پر از تمجيد و تقديرشان مواجه شديم. گفته بودند در پنج كارتن رساله نور حداكثر ده خطاي سهوي يافته‌اند، با اين حال در دادگاه ثابت كرديم آن‌چه از نظر آن‌ها سهو و خطاست عين حقيقت مي‌باشد وازه آفن‌ها دچار برداشت‌هاي غلط شده‌اند. آن‌گاه در گزارش پنج
— 353 —
صفحه‌يي آن‌ها حدود ده خطاي سهوي را نشان‌شان داديم. رساله‌هاي ثمره و دفاعيات را براي هفت تن از مقامات فرستاده بوديم؛ هم‌چنين تمام رساله‌هاي نور به وزارت دادگستري ارساماري وبود؛ در چنين وضعي و مخصوصاً در برابر ضربات مؤثر و شديد مطالب محرمانه، به طور طبيعي انتظار صدور احكام تهديدآميز را داشتيم، اما نامه‌يي از رييس الوكلا به دستمان رسيد كه كاملاً ملايم و حتي آرامش بخش بود و نشان مي‌ديانت در پي مصالحه هستند. اين مطلب به يقين ثابت كرد كه حقايق رساله‌هاي نور به‌واسطه كرامت عنايت الهي، آن‌ها را مغلوب كرده‌ است. رساله‌ها مورد مطالعه‌ي ارشادي آن‌ها واقع گرديده و آن ادارات عريض و طويل تبديل به مد آري، يي شده و ايمان بسياري از گرفتاران شك و ترديد و متحيران نجات يافته و سود و فايده معنوي‌اي صدبرابر بيش‌تر از سختي‌هاي ما به دست آمده است.
آن‌گاه دشمنان پنهان مرا مسموم كردند و مرحوم حافظ علي قهرمان شهيد رساله نور به جاي من به بيمد، اگر رفت و بدل از من به سياحت عالم برزخ پرداخت و ما را مأيوسانه گرياند. من پيش از اين فاجعه در كوهستان كاستامونو فرياد كشيده و مكرر گفته بودم: "برادران‌ام! به اسب گوشت و به شير علف ندهيد." يعني "هر رساله را به هر كسي ندهيد تا متعرض‌مان نشوند. كنيد. علي (رح) آن هنگام در جايي بود كه اگر پياده مي‌رفتي بعد از هفت روز به او مي‌رسيدي، گويا با تلفن معنوي‌اش فرياد مرا شنيده بود كه برايم نوشت: "بله هُولَةعزيز، اين از كرامات رساله نور است كه به اسب گوشت و به شير علف نمي‌دهد، بلكه بر عكس، علف را به اسب و گوشت را به شير مي‌دهد." او رساله اخلاص را به عالم قهرمان داد. هفت روز بعد نامه‌اش را دريافت كرديم. حساب كرديم و ديديم درست در زماني كه مبهار بوه فرياد مي‌زدم او نيز سخنان عجيب خود را روي كاغذ مي‌نوشته است.
آري، در حالي كه قهرمان معنوي رساله نور از دنيا رفته بود و منافقان پنهان با دحيمانهايشان درصدد مجازات ما بودند و در زماني كه مي‌خواستند مرا به دليل مسموميت با دستور رسمي به بيمارستان منتقل كنند و اين موجب نگراني ما
— 354 —
شدهيين‌كنناگهان عنايت الهي به دادمان رسيد، و بر اثر دعاي برادران عزيزم خطر مسموميت برطرف شد و به‌واسطه نشانه‌هاي روشن دانستيم كه آن مرحوم شهيد در مزار خود با رساله‌هاي نور مشر حد ات و با رساله نور پاسخ ملائك را مي‌دهد. حسن فيضي (رح) كه قهرمان دنيزلي بود و به جاي او و مطابق روش او قرار بود براي رساله نور فعاليت كند به همراه دوستانش خدمات مؤثري ررا تشكاز انظار ارائه داد. همان موقع بود كه دشمنان‌مان با ترس از اصلاح يك‌باره زندانيان تحت تأثير رساله نور از آزادي ما جانبداري كردند و شاگردان مكتب نور مانند آن‌چه در داستان اصحاب كهف بودالق‌امحل پر مشقت را به غار اصحاب كهف و اهل رياضت قديم تبديل كردند و با اطمينان قلب بر نگارش و نشر رساله‌ها همت گماشتند و اثبات نمودند كه عنايت الهي شامل حال‌مان شده است.
بر قلب‌ام خطور كردتن سالم كه اعاظم مجتهدين هم‌چون امام اعظم (ابوحنيفه .م) به زندان افتاده‌اند و مجتهد اكبري چون امام احمد بن حنبل فقط به دليل يكي از مسائل قرآني در زندان مورد آزكه ناگفراوان قرار گرفته و شِكوه‌يي نيز نكرده و با كمال ثابت قدمي ايستادگي نموده و در عين حال سكوت نيز ننموده است؛ هم‌چنين امامان و عالمان زيادي بوده‌اند كه بانند كما اذيت شده‌اند و در عين حال با صبر تمام شكر گفته و از راهشان متزلزل نشده‌اند؛ شكي نيست شما هم بايد به دليل ثواب‌هاي بزرگي كه براي حقايق متعدد قرآن به دست آورديد و در مقابل زحمت زيادي هم متحمل نشديد، هزاران بار خداوند را شكر يك وج اين دِيني‌ست كه شما بر گردن داريد. حال مي‌خواهم جلوه‌يي از عنايت رباني را در متن ظلم بشر به طور خلاصه برايتان بازگو كنم:
بيست ساله كه بودم مكرر مي‌گفتم: "مانند كساني كه در زمانندگي خذشته ترك دنيا كرده و به غارها مي‌رفتند من نيز در آخر عمرم به غاري خواهم رفت و در كوهي مستقر خواهم شد تا با زندگي اجتماعي مردم كاري نداشته باشم." در اثناي جنگ جهاني هنگام اسارت در شمال شرق تصميم گرفته بودم "‌از اين پس باقي عمرم را در غارهمگس، س كنم و از فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي فاصله بگيرم؛ ديگر كافي‌ست." در آن هنگام عنايت رباني و عدالت مُقَدَّر (الهي) تجلي نمود. سودمندتر و خيرتر از تصميم و
— 355 —
خواسته‌يي كه داشتم در برخورد مبه واسنه با سالمندي‌ام غارهايي را كه در نظر داشتم به زندان‌ها و منزوي شدن‌ها و رياضت خانه‌هايي در تنهايي و منازل تجرد مطلق تبديل كرد، مدارس يوسفيه را نصيبم نمود كه بهتر از غارهاي انزوا طلبان وز همه ياضت بود و مراكزي براي تجرد در اختيارم گذاشت تا اوقاتم را ضايع نكنم. هم فايده اخروي در غار ماندن را عطايم كرد و هم توفيقم داد مجاهدانه در راه حقايق ايماني و قرآني تلاش كنم. من حتي عزم كر رَفَعم بعد از اعلام بي‌گناهي برادرانم جرمي را به آقايان اعلام كنم تا بتوانم در زندان بمانم و كاري كنم مجرداني مانند خسرو و فيضي نزد من بمانند تا بهانه‌يي براي گفت ابدي،دن با مردم داشته باشم و براي اين‌كه زمانم را با گفتگوهاي بي‌حاصل هدر ندهم و عمرم را با امور ظاهري و فخرفروشي سپري نكنم و از آن‌ها بخواهم مرا به سلول انفراديدم كه ند، اما تقدير الهي و قسمت، ما را به رياضت خانه ديگري كشاند.
الخَيرُ فيمَا اَختارَهُ اللهُ؛ عَسى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ‌
براساس سرّ حقايق فوق، و در مهرباني با دوران سالمندي‌ارگ‌تريراي اين كه در مسير خدمت‌هاي ايماني بيش از پيش فعاليت كنم، بيرون از قدرت و اختيار ما، در سومين مدرسه يوسفيه وظايفي بر دوش‌مان گذاشته شد.
آري، عنايت الهي در مهرباني با سااني و غارهايم را كه مربوط به دوره جواني بود و دوره‌يي كه دشمن پنهان و قدرتمندي هم نداشتم تبديل به سلول انفرادي زندان كرد و در اين سه حكمتيا سه فايدهبراي خدمت نوريهاز خطاح زير وجود داشت:
حكمت و فايده اول:طلبه‌هاي نور در آن دوره گرد هم جمع شدند. اين اتفاق بدون هيچ ضرري در مدرسه يوسفيه رخ داد. ديدار و گفتگو در خارج زندان براي آن‌هل ظهورزينه و مشكوك بود. برخي از آنان براي ديدار با من حتي چهل پنجاه ليره صرف مي‌كردند، مي‌آمدند و احتمالاً بيست دقيقه ديداري صورت مي‌گرفت و گاه اين امكان هم داده نمي‌شد و باز مي‌گشتند. من برا و گفت بعضي از دوستان، زحمت زندان را با جان و دل مي‌پذيرفتم، پس زندان براي ما نعمت و رحمت بود.
حكمت و فايده دوم:در آن دوره همكاري و مشاركت با طلبه‌هاي نور براي
— 356 —
ارائه خدماتيُمْكِ به‌واسطه اعلاناتي كه در هر طرف صورت مي‌گرفت و با جلب نظر و توجه علاقمندان و نيازمندان انجام مي‌شد. با زنداني شدن ما نظر علاقمندان رساله نور جلب شد و اين امر به خودي خود در حكم اعلان بود. معاندترين و محتاعظم او افراد با اين اعلان مواجه مي‌شدند و به‌واسطه آن، ايمان‌شان را نجات داده و عناد را كنار مي‌گذاشتند؛ آن‌ها به اين ترتيب از خطر مي‌جستند و مراكز آموزشي رساله نور ريدن و ش مي‌دادند.
حكمت و فايده سوم:طلبه‌هاي نور با وارد شدن به زندان از اوضاع يك‌ديگر باخبر مي‌شدند و از سجايا و اخلاص و فداكاري‌هاي هم درس مي‌گرفتنور كنيها در مسير خدمت به رساله‌هاي نور به منافع دنيوي بي‌توجه مي‌شدند. آري، آن‌ها در مدرسه يوسفيه علائم و نشانه‌هاي متعددي مي‌ديدند كه هر فشار و زحمتي ده يا صد برابر فايده مادي و معه ذي‌ نتيجه نيكو دارد و موجب خدمت گسترده و خالصانه به ايمان مي‌شود؛ اين را با چشم خود مي‌ديدند، اخلاص‌شان فزوني مي‌يافت و به ورطه منفعت‌هاي جزيي و خصوصي سقوط نمي‌كردند.
ند. هرن به مثابه محلي براي رياضت، براي من لطافتي خاص و وضعيتي شيرين اما حزين داشت؛ به اين ترتيب:
من در زندان وضعيت مدرسه‌يي را مي‌ديدم كه در زمان جواني و در شهر خودمان ديده بودم. در مدرسه‌هايا دنيات شرق، طبق عادتي قديمي خورد و خوراك قسمي از طلاب از بيرون تأمين مي‌شد و در برخي مدارس نيز در داخل طبخ مي‌شد. مدارس مذكور از جهات متعدد شبيه همين رياضت خانه‌ها آن‌هامن وقتي با حسرتي دلنشين به زندان نظر مي‌كردم در عالم خيال روانه همان زمان شيرين جواني مي‌شدم و اوضاع سالمندي را فراموش مي‌كردم و دلم نمي‌خواست از زندان آزاد شوم.
* * *ايي گفيمه لمعه بيست و ششم
اين ضميمه تحت عنوان مكتوب بيست و يكم در مجموعه مكتوبات قرار داده شده است، لذا از درج آن در اين‌جا خودداري شد.
— 357 —
* كتاب % لمعه بيست و هفتم
به‌عنوان "دفاعيات دادگاه اسكي شهير" در مجموعه لمعاتِ تكثير شده (به خط عثماني) و بخشي از آن نيز در تاريخچه حيات انتشار يافته است.

* * *

— 358 —
لمعه بيست و هشتم
(برخي قسمت‌هاي اين ليْءٍ و مجموعه ديگري منتشر خواهد شد، لذا در اين جا آورده نشده است.)
نكته دوم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلاِنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُوهام قر اُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَمَا اُرِيدُ اَنْ يُطْعِمُونِ اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ‌
(ذاريات:٥٨ - ٥٦)
معناي ظاهري آيه كريمهَتي" مبق بيان بسياري از تفاسير، اعجاز عالي قرآني را نشان نمي‌دهد. اين مطلب به كرات ذهن مرا به خود مشغول مي‌كرد. سه وجه قرآني برآمده از معاني به غايت زيبا و عالي فيض قرآن را اجمالاً به شرح زير بيان مي‌كنيم:
، لذا ول:حضرت حق برخي احوال را كه مي‌تواند متعلق به فرستاده‌اش باشد از نقطه‌نظر تكريم و تشريف رسولش گاه به خود نسبت مي‌دهد. در اين‌جا نيز مي‌گويد "من شما را براي عبادت آفريده‌ام. نه براي اين‌كه به من رزقي دهيد ‌شود، مي‌كنيد" كه معنايش چنين است: "فرستاده‌ام در مقابل خدمتي كه به منظور مسؤوليت رسالت و تبليغ عبوديت انجام مي‌دهد از شما دست‌مزد و اجر و پاداش و اطعامي ‌نمي‌خواهد." بنايين‌ت مراد در اين‌جا رزق دادن و اطعام كردن مربوط به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ در غير اين صورت مطلب از نوع اعلام معلومي ‌بديهي خواهد بود و با بلاغت اعجاز قرآن تناسب نخواهد داشت.
— 359 —
وجه دوم:اران بها كه انسان به ميزان قابل توجهي محتاج به رزق است و براي آن‌كه ‌تلاش براي تأمين رزق را بهانه قرار ندهد و متوهمانه گمان نكند كه مانع عبوديت است و به اين‌ترتيب عذري براي خود دست و پا نكند، آيهبتلايا مي‌گويد:
"شما براي عبوديت آفريده شده‌ايد. نتيجه خلقت شما عبوديت است. تلاش براي تأمين رزق از نظر فرامين الهي نوعي عبوديت است. من امور مخلوقات خويش و رزق آن‌ها را بر عهده گرفته‌ام و شما براي آن خلق نشده‌ايد كه تدارك ريق گست، خانواده و حيوانات‌تان و رزق و اطعام متعلق به مرا آماده نماييد، زيرا رزاق، من هستم. رزق بستگان شما را كه بندگان من هستند من مي‌دهم. شما اين مطلب را بهانه قرار ندهيد و عبوديت را ترك مكنيد."
اگر كشمكش عنايي در كار نباشد محال بودن رزق دادن به حضرت حق و اطعام نمودن اوكه بديهي و آشكار مي‌باشد، اعلام معلوم خواهد بود. در علم بلاغت اين قاعده‌يي مقرر است كه اگر معناي كلامي معلوم مي‌كنهي باشد آن معنا مراد نيست؛ مراد، نكته لازم و تابع آن معنا‌ست. مثلاً اگر به كسي بگويي "تو حافظ هستي" اين از نوع اعلام معلوم خواهد بود، يعني در واقع معناي مورد نظر اين است كه " مقرر،دانم كه تو حافظ هستي." (به عبارت ديگر) چون از اطلاع من خبر ندارد، مطلب را به او اعلام مي‌كنم.
براساس اين قاعده، معناي كنايي نفي رزق دادن به حضر هيچ ك اطعام او چنين است:
"شما براي رساندن رزق به مخلوقاتي كه از آن من هستند و روزي‌شان را تعهد كرده‌ام آفريده نشده‌ايد، وظيفه اصلي شما عبودايم و . طبق فرامينم، تلاش براي رزق نيز نوعي عبوديت است."
وجه سوم:در سوره اخلاص معناي ظاهري آيه‌ي ‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ‌ آشكار و بديهي‌ست، لذا من لوازم معناي مذكور مراد است، يعني در راستاي اين معنا كه "آنان كه داراي مادر و فرزند هستند نمي‌توانند پروردگار باشند" مي‌خواهد الوهيت كساني چون حضرت عيسي (ع) و عزير (ع)، فرشتگان، ستارگان و معبول در شجز حق را نفي كند؛ به همين دليل حضرت حق را كاملاً بديهي و معلوم
— 360 —
‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ‌
مي‌خواند تا معناي ازلي و ابدي را القا نمايد؛ و عيناً به همين شكل مي‌فهماند كه چيزهاقام، دقابليت رزق و اطعام را دارند نمي‌توانند اله و معبود باشند. پس با ذكر اين مطلب كه رزاق ذوالجلال معبود شما، از شما درخواست رزق ندارد، و شما براي اطعام او آفريده نشده‌ايد؛ خاطر نشان مي‌كند كه موجوداتي كه باشند د رزق و اطعام مي‌باشند شايستگي معبوديت را ندارند.
سعيد نورسي

* * *

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌اَوْ هُمْ قَائِلُونَ
(اين مطلب) به مناسبت سؤال كنجكاوانه رأفت از واژه
آرِلُونَ در آيه جليله‌ي ‌اَوْ هُمْ قَائِلُونَ (اعراف:٤) نوشته شد؛ زماني كه او در زندان بعد از نماز صبح مانند ديگران به خواب مي‌رفت و دچار سستير دايرت مي‌گرديد، (نوشته شد) تا از معطل شدن قلم چون الماس او ممانعت گردد.
خواب سه نوع است:
اول:خواب غيلوله است كه از فجر تا پايان وقت كراهت را شامل مي‌شود. اين خواب بر اساس حديث موجب نقصان درستقبال بي‌بركتي‌اش مي‌شود؛ لذا خلاف سنت است، زيرا مناسب‌ترين زمان براي تأمين مقدمات در مسير جد و جهد براي به‌دست آوردن رزق وقت خنكي‌ست. بعد از گذشت زمان مذكور، نوعي سستي عارض مي‌شود؛ هم‌چنان كه به تلاش آن روز و در ن و تمثه رزق ضرر مي‌رساند براساس تجربيات فراوان موجب از بين رفتن بركت نيز مي‌شود.
دوم:خواب فيلوله است كه پس از زمان عصر تا مغرب مي‌باشد. اين خواب موجب
— 361 —
نقصان عمر مي‌شود، يعني به سبب از كار افتادن عقل و خرد بر اثر خواب، عمر آد. درسفرد را خواب‌آلوده و كوتاه كرده و نقصانيتي مادي ايجاد مي‌كند؛ علاوه‌بر آن از نظر معنوي نيز چون نتيجه مادي و معنوي آن روز حيات، غالباً از زمان عصر به بعد بروز و ظهور مي‌يابد، خواب آلوده به بيما آن وقت به معناي نديدن نتيجه خواهد بود و گويي فرد در آن روز زندگي نكرده است.
سوم:خواب قيلوله است و آن سنت سَنيّه مي‌باشد. از نيمروز تا كمي ‌بعد از ظهر است. اين خواب از آن‌جا كه موجب مي‌شود فرد بتواند براي نمازبي‌ست،خيزد سنت است و علاوه ‌بر اين، در جزيرة العرب، در گرم‌ترين زمان روز كه وقت الظهر خوانده مي‌شود و باعث مي‌شود مردم به كارهايشان وقفه‌يي دهند و اين امر عادتي قومي ‌و محيطي شده، سنت سَرَبَّ ر رنگ‌تر شده است. خواب قيلوله موجب افزايش عمر و رزق مي‌شود، زيرا نيم ساعت قيلوله معادل دو ساعت خواب شبانه است؛ به عبارت ديگر اين خواب روزالِّى اساعت و نيم به عمر فرد اضافه مي‌كند؛ به همين ترتيب يك ساعت و نيم تلاش براي رزق را نيز از چنگ خواب كه برادر مرگ است رها ساخته و به زمان سعي و كوشش اضافه ميخلوقات سعيد نورسي

* * *

— 362 —
(اين هم زيباست)
هنگام خوانده شدن عبارت
اَلْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اي كسيدر تسبيحات نماز، نكته ظريفي را كه ظاهر شده بود از دور مشاهده كردم. همه آن را نتوانستم اخذ كنم و فقط يكي دو جمله‌ي آن را خلاصه نقل مي‌كنم:
ديدم عالم شبن يك ه يكي از منازل تازه گشوده شده جهان است. در نماز عشا وارد آن عالم شدم. از انبساط فوق‌العاده خيال و ارتباط ماهيت انساني با تمام جهان بود كه عالم كبير را در آن شب هم‌چون منزلي ديدم. ذي حياتان و آدميان چنان كوچك و ماننددند كه ديده نمي‌شدند. شخصيت معنوي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه به تنهايي منزل مذكور را نوراني مي‌كرد و به آن شكوه و اُنسيت مي‌بخشيد در عالم خيال مشاهده كردم؛ همان‌طور كه فرد هنگام ورود به منزلي جديد به ساكنان سلام مي‌دهد احساس جِرْمرزويي براي گفتن "هزاران سلام بر تو ‌اي رسول الله" در درونم مي‌جوشد.
رحمت نازل شده بر ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ناظر است بر نيازهاي عموم امت در زمان ابدي، و براي او جايگزين صلوات اي بتناهي‌ست. اگر كسي ناگاه وارد خانه‌يي خالي، تاريك، وحشتناك و هم‌چون دنياي بزرگ شود تا چه حد وحشت مي‌كند، برايش عجيب است و به تقلا مي‌افتد؟ حالا اين را مقايسه كنيد با وضعيتي تسبيحهان خانه روشن شود و آن فرد ببيند كه ياور بزرگواري عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه انيس و مونس و حبيب و محبوب است در صدر خانه ديده مي‌شود و با همه اشياي آن خانه مالك ي آن‌ه كريم خانه را مي‌شناساند و معرفي مي‌كند. تصورش را بكنيد فرد در چنين وضعي تا چه حد مسرور و خوشحال مي‌شود و چه‌قدر احساس آرامش و انبساط خاطر مي‌كند. پس ارپذيري.ذت صلوات بر ذات رسالت را بدانيد و اعلام كنيد!
گويي به عدد انس و جن سلام مي‌دادم و با بيان سلام، مي‌گفتم با تو تجديد بيعت كرده و مأموريتت را قبول مي‌كنم، بهعنوي وني كه آورده‌يي گردن مي‌نهم و در مقابل اوامرت تسليم هستم و (تو ‌اي رسول الله) از بي‌حرمتي‌هاي ما در امان خواهي بود. (احساس كردم) همه اجزاي جهان و عموم انس و جن را كه مخلوقات ذي شعورش هستند به سخن وا داشتم و به نام هر يك سلامي ‌رااني‌ستاني مذكور تقديم كردم.
— 363 —
او با نور و هديه‌يي كه همراه داشت دنياي مرا روشن نمود و من با اين انديشه كه او دنياي همه را نيز در اين دنيا روشن مي‌سازد و به آن‌ها نعمت ارزاني مي‌دارد، براي اين‌كه د ولي بر هديه‌اش سپاسگزار‌ي كرده باشم گفتم: "هزاران صلوات بر تو نازل گردد." يعني "ما نمي‌توانيم پاسخ نيكي تو را بدهيم. لذا با درخواست رحمت براي تو به عدد اهل سماوات كه از خزانه رحمت پروردگارمان نازل مي‌گردد سپاسگزاري خود را اظهار مي‌داريم؛" و وقوع م معنا را در عالم خيال احساس كردم.
آن ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به لحاظ عبوديت و از نظر توجه‌اش از خلق به حق خواهان صلوات به معناي رحمت است و به لحاظ رسالتش و از حيث رسول حق بودنش براي خلق، خواهان سلام مي‌باشد؛ هم‌چنان كهيمار وه سلام به عدد جن و انس است و ما به عدد جن و انس تجديد بيعت عام خود را به او تقديم مي‌داريم، شايسته سلام به عدد اهل سماوات از خزانه رحمت و به نام هر يك از آن‌ها نيز هست، زيرا با نوري كه او آورد ارزش هر موجود آشكار مي‌شود و كمال و حكي و وظيفه رباني هر مخلوق مشاهده مي‌گردد و مقاصد الهي هر مصنوع نيز تجلي مي‌يابد. اين است كه همه چيزها علاوه‌بر لسان حال اگر لسان قال هم مي‌داشتند قطعاً چنين مي‌گفتند:
الصَّلاةُ وَ السَّلامقي نماكَ يَا رَسُولَ الله
و ما به لحاظ معنا و به نام همه آن‌ها مي‌گوييم:
اَلْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ الله بِعَدَدِ الجِنِّ وَ الاِنْسِ وَ بعَدَدِ المَلكِ وَ النُّجُومِ"
فَيَتغييريَ اَنَّ اللهَ صَلّي بِنَفْسِهِ وَ اَمْلاكهُ صَلَّتْ عَلَيهِ وَ سَلَّمَتْ
سعيد نورسي

* * *

— 364 —
برادر عزيزم!توضيحاتي درباره وحدت وجود خت نباشايد. درباره اين مسأله در لمعه‌يي از مكتوب سي و يكم در مخالفت با نظر حضرت محيي الدين در اين خصوص، پاسخي به غايت محكم و مفصل وجود دارد. فعلاً همين قدر مي‌گوييم كه:
القاي مسأله وحدت وجود به انسان امروز ضرر جدي در بردارد؛ هم‌چنان كه اگر تشبيهاتاهم بايلات از دست خواص به دست عوام يا از دست علم به دست جهل افتد آن را حقيقت تلقي خواهند كرد،
همان‌طور كه دو فرشته (به مناسبت تشبيه، ثور و حوت ناميده شده‌اند) و عوام آن‌ها را گاوي بزرگ و ماهي‌اي ع در عاجثه پنداشته‌اند.
به همان صورت نيز، حقايق متعالي‌ چون مسأله وحدت وجود اگر در اختيار عوامي ‌قرار گيرد كه اهل غفلت بوده و در ميان اسباب غوطه‌ورند؛ از آن تلقي طفم از واهد شد و سه ضرر مهم به شرح زير خواهد داشت:
اول:مشرب وحدت وجود در حالي كه گويي انكار عالم به حساب حضرت حق است، وقتي در اختيار عوام، عوام غافل و مخصوصاً آن‌ها كه آلوده به افكار مادي هستند قرار گيرد تبديل به انكار الوهيت به حساب عالم و ما مِنْ ي‌شود.
دوم:مشرب وحدت وجود ربوبيت ماسواي الهي را چنان با شدت رد مي‌كند كه سر از انكار ماسوا و رفع دويي در مي‌آورد. (وقتي منظور) نه تنها نديدن نفوس اماره كه نديدن وجود مستقل همه چيزها باشد در زمانه فعلي كه استيلاي فكر طبيعتده، و و انانيت به نفس اماره قوت مي‌دهند و موجب فراموشي نسبي آخرت و آفريدگار مي‌شوند، و برخي از نفس‌هاي اماره هر يك فرعوني كوچك مي‌شوند، القاي وحدت وجود به انسان‌هايي كه استعداد آن را دارند كه نفس خود را الهه خويش قرار دهند، نفس امابر ذره- العياذ بالله - چنان بزرگ مي‌كند كه ديگر هيچ‌چيز گنجايشش را نخواهد داشت.
سوم:مسأله وحدت وجود موجب تصوراتي مي‌شود كه با تنزه و تقدس و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه معلّي و مبرّي و منزّه و مقدّس از تغيّر و تبدّل و تجزّي و تحيّز است، از كجر نيست و مدار تلقينات باطل مي‌گردد.
آري، كسي كه از وحدت وجود بحث مي‌كند مي‌تواند در عالم فكر و انديشه فاصله
— 365 —
خاك تا افلاك را طي كند، عالم را در نوردد و چشم به عرش اعلي بدوزد، و به صورت استغراقي كائنات را معدنفر ازسته و منشاء همه چيز را مستقيماً و به‌واسطه نيروي ايمان در واحد احد ببيند؛ وگرنه كسي كه پشت كائنات ايستاده و نظر بر عالم وجود داشته باشد و در مقابل خود اسباب و عاست و ا ببيند و نگاهش از فرش باشد، ترديدي نيست كه احتمالاً در ميان اسباب و عوامل خفه شده و به باتلاق طبيعت سقوط كند. كسي كه به لحاظ فكر و نظر به عرش صعود كرده ‌باشد مانند جلال الدين رومي ‌مي‌تواند بگن توجهگوش بگشا! سخناني را كه از هر كسي مي‌شنوي مي‌تواني هم‌چون گرامافون‌هاي فطري از حضرت حق بشنوي." در غير اين صورت اگر به كسي كه چون جلال الدين نتوانسته است به اين درجات صعود كند و موجودات را از فرش تا عرش چون آيينه‌يي نمي‌بيند بگويي "گوش كن كلام خ و فاقاز هر كسي مي‌شنوي" گرفتار تصورات باطل و خلاف حقيقت خواهد شد و تو گويي به لحاظ معنا از عرش تا فرش سقوط خواهد‌كرد.
‌قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ
(انعام:٩١)
مَاني توُرَابِ و لِرَبِّ الاَربَابِ
سُبْحَانَ مَنْ تُقَدَّسَ عَنِ الاَشْبَاهِ ذَاتُهُ وَ تَنَزَّهَتْ عَنْ مُشَابَهَةِ الاَمْثَالِ صِفَاتُهُ وَ شَهِدَ عَلي رُبُوبِيَّتِهِ آياتُهُ جَلَّ جَلَالُهُ وَ لَا اِلَهَ اِلَّا هُو
سعيد ناشد. د * * *
— 366 —
پاسخ به يك سؤال
زمانم براي تطبيق و تنظيم انديشه‌هاي مصطفي صبري و موسي بكوف مساعد نيست. همين قدر بگويم كه:
يكي از آن‌ها افراط كرده و ديگري تفريط مي‌كند. مصطفي صبري اگر چه در دفاعياتش نسبت به موسي بكوف مُحق است،عِبَادر تضعيف شخصيتي چون محيي الدين كه اعجازي در علوم اسلامي‌ست حق به جانب او نيست.
آري، محيي الدين، خود هادي و مقبول است، ليكن در هر يك از كتاب‌هايش نمي‌تواند مُت را چمُرشد باشد. در بسياري موارد بدون ميزان به‌سوي حقيقت مي‌رود، با قواعد اهل سنت مخالفت مي‌كند و برخي از سخنانش ظاهراً ضلالت افاده مي‌كند. اما خود او از ضلالت و گشت قفلمبراست. گاه كلام، كفر ديده مي‌شود اما صاحب كلام كافر نمي‌شود. مصطفي صبري به اين نكات توجه نكرده و به دليل تعصبي كه نسبت به قواعد اهل سنت دارد در برخي موارد دچار تفريط شده است.
موسي بكفاقد ن بيش از حد به طرفداري از تجدد پرداخته و با مماشات در برابر معاصر بودن، كاملاً به خطا مي‌رود. او قسمي‌ از حقايق اسلامي ‌را با تأويل‌هاي اشتباه تحريف مي‌كند. فرد مردودي چون ابوالعلا كار رفا فوق محققين مي‌داند و از موارد مخالفت محيي الدين با اهل سنت كه مناسب افكار خود اوست بيش از حد طرفداري كرده و بدين ترتيب دچار تفريط مي‌شود.
محيي الدين مي‌گويد:
تَحْرُمُ مُطَالَعَةُ كُتِبُنَا عَليرين جالَيْسَ مِنَّا
يعني "كسي كه از ما نيست و نسبت به جايگاه‌مان آگاهي ندارد كتاب‌هايمان را مطالعه نكند، (در غير اين صورت) ضرر خواهد ديد." آري، در اين زمانه مطالعه كتاب‌هاي محيي الدين به خصوص مسايل مربوط به وحدت وجود مُضر است.
سعيد نشته مي * * *
— 367 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وضعيتي را بيان مي‌كنم كه در شب عيدي خيره‌كننده در زندان در عالم خيال برايم ظهور يافت، در حالي كه با عدسيِ نگراني از آينده، ده نمات بيني، از پنجره به خنده‌هاي گريه‌دار نوع بشر نگاه مي‌كردم؛ هم‌چنان كه وضع حياتي آنان كه سابق بر اين، مرده و در گورستان خفته‌اند، در سينما ديده مي‌شود، جنازه‌هاي متحرك كساني را مي‌ديدم كه در آينده نزديك اهل گورستان خواهند شد؛ برانگيزانا كه مي‌خنديدند گريستم. ناگهان احساس واهمه و دردي به سراغم آمد. به عقلم مراجعه كردم و از حقيقت پرسيدم: "چيست اين خيال؟" حقيقت گفت:
پنجاه سال بعد، از هر پنجاه نفر اين بيچارگان كه چنين در كمال لذت مي‌خندند و تفريح مي‌ كريمهكمر پنج نفر خميده و چون سالمندان هفتاد ساله‌اند؛ چهل و پنج نفر ديگرشان نيز در قبرستان پوسيده‌اند. اين چهره‌هاي شاد و اين خنده‌هاي شورانگيز به ضد خود تبديل مي‌شوند. بر اساس قاعده كُلُّ آتٍ قَريِبٌ ديدن آن‌چه در آينده ذاتي ي‌يابد به طرزي كه گويا رخ داده است، سهمي ‌از حقيقت دارد؛ لذا آن‌چه ديدم خيال نبود.
مادام كه خنده‌هاي غافلانه (مردم) دنيا، پرده‌يي‌ست بر حالات تلخ گريه‌دار؛ و موقتي‌ست و زوال‌پذير؛ بي‌ترديد تفريحات دور از گناه و غفلت، تفريحاتي كه ستايش‌آميانات م و در دايره شرع، و موجب شود انسان ‌خود را در حضور (حق) حس كند، و شادي‌هايي كه به لحاظ ثواب باقي مي‌مانند، قادرند قلب انسان‌هاي بيچاره را كه پرستنده ابديت‌اند و روح مفتون ده كندته به بقاي آن‌ها را، بخندانند و شاد كنند. لذا براي اين‌كه انسان در اعياد كه غفلت غلبه مي‌يابد به سمت امور غير مشروع منحرف نشود، روايات انسان‌ها را مكرر به ذكر الله و شكر‌گزاري تشويق و ترغيب مي‌كند. سالمند‌كه انسان نعمت شادي و سرور عيد را تبديل به شكر كند و با ادامه آن افزايشش دهد، زيرا شكر نعمت را فزوني مي‌دهد و غفلت موجب از بين رفتن آن استربوبيتيد نورسي

* * *

— 368 —
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
نكته‌يي اين قطعه نيز براي همه مفيد است. درباره آيه ‌اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ‌يعني نفس همواره به بدي مي‌خوانميزد. ديث
اَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ
كه معني شريف آن چنين است: مُضرترين دشمنت نفس توست.
فردي كه نفس خود را مي‌پسندد و دوست دارداصله زاراي نفس اماره تزكيه شده‌يي نباشد ديگران را دوست نخواهد داشت. اگر ديگران را به صورت ظاهري هم دوست داشته باشد، دوست داشتنش صادقانه نخواهد بود. (در حقيقت) سود و لذت خود را دوست دارد كه در ديگري‌ست. او همواره سعي ابدي د خود را طوري نشان دهد كه او را بپسندند و دوست داشته باشند. چنين كسي قصورش را از نفس نمي‌داند و مانند يك وكيل به دفاع از خود پرداخته و خود را بري مي‌داند. اند) بهبالغه و دروغ به مدح نفس خويش مي‌پردازد و آن را تنزيه و چه بسا تقديس مي‌كند و به فراخور حالش از آيه‌ي
‌مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ‌
(فرقان:٤٣) سيلد، و اورد.
مدح و ثناي نفسش نيز با عكس العمل ديگران مواجه شده موجب خواري‌اش مي‌شود و از نظر ديگران مي‌افتد. او در اعمال اخروي، اخلاص را از دست مي‌دهد و كارهايش را با ريا در مي‌آ همه امغلوب حس و هواي نفسي مي‌شود كه به عاقبت كار توجهي ندارد و به نتايج كار نمي‌انديشد و مبتلا به لذت نقد است؛ و با فتواي حسي كه راه خود را گم كرده براي ساعتي لذت يك سال در زندان مي‌ماند. او به دليل يك دقيقه غرور يا انتلمندي،ه سال مجازات مي‌شود و مانند كودك سر به هوايي كه عمّ جزء‌اش را كه از آن درس مي‌گيرد به آب نباتي مي‌فروشد، حسنات خويش را كه قيمت الماس دارند براي ارضاي حس و راضي كردن هواي نفس و عملي كردن هوس خويش، وسيله لذات و انانيت‌هايي مي‌كند كه د و اشاتكه شيشه‌هاي بي‌اهميت‌اند؛ لذا در امور سودمند، دچار ضرر و زيان مي‌شود.
— 369 —
اَللَّهُمَ احْفَظْنَا مِنْ شَرِّ النَّفْسِ وَ الشَّيطَانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنِّ وَ الاِنْسانِ

* * *

سؤال:چگونه ممكن است در برابر كفر ورزيدن كَ أَنني كوتاه، حبس هميشگي در جهنم عدالت باشد؟
پاسخ:اگر سال را سيصد و شصت و پنج روز بدانيم و قتلي در يك دقيقه، هفت ميليون و هشت صد و هشتاد و چهار هزار دقيقه حب سماواقتضا كند و اين قانوني عادلانه باشد؛ از آن‌جا كه يك دقيقه كفر معادل هزار قتل است، كسي كه عمر بيست ساله‌اش را با كفر سپري مي‌كند و با كفر هم مي‌ميرد، بر اساس قانو قانونت و قوانين دادگسترانه بشري مستحق پنجاه و هفت تريليون و دويست و يك ميليارد و دويست ميليون سال حبس مي‌شود. از اين‌جا مي‌توان سازگاري ‌خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا‌ را با عدالهد، قط دريافت.
سرّ مناسبت دو عدد كاملاً دور از هم اين است كه قتل و كفر چون تخريب و تجاوزند بر غير تأثيراتي دارند. قتلي در يك دقيقه دست كم طبق عادت ظاهري پانزده سال از عمر مقتول را سلب مي‌كند و به جاي آن قاتل به زندان مي‌روده خورشقيقه كفر انكار هزار و يك اسم الهي‌ست، موجب تحقير نقوش الهي (در عالم) است، و به حقوق عالم هستي تجاوز تلقي مي‌شود، كمالات اين عالم را انكار، دلايل وحدانيت را ت به سو گواهي‌هاي آن را رد مي‌كند؛ لذا كافر را بيش از هزار سال به اسفل سافلين پرتاب و در خَالِدِينَ حبس مي‌نمايد.
سعيد نورسي

* * *

— 370 —
تناسبي لطيف و بامعنا
نتساب دان رساله نور را بر اساس "ماده ١٦٣" متهم كرده و خواهان مجازات‌شان شده‌اند، و در عين حال ١٦٣ نفر از وكلاي مجلس لايحه‌يي تهيه كرده‌اند كه بر اساس آن به مدرسه مؤلف رساله نور "١٥٠" هزار ليره داده شود؛ تناسبي كه با تعداد "١٦٣" ا بر ج "٢٠٠" نماينده وجود دارد به لحاظ معنا مي‌گويد: گواهي تقدير‌آميز ١٦٣ نماينده حكومت جمهوري، حكم ماده قانوني ١٦٣ را درباره او ابطال مي‌كند.
نيز اين هم از تناسبات لط و زيرادار است كه ١٢٨ جزء رساله نور شامل ١١٥ كتاب مي‌شود. شاگردان و مؤلف رساله نور در ٢٧ آوريل ١٩٣٥ دستگير شده‌اند و تاريخ صدور حكم دادگاه آن‌ها ١٩ اگوست ١٩٣٥ مي‌باشد، يعني يك فاصله زماني ١١٥ روزه؛ و اين با تعداد كتدسي كه رساله نور هم‌خواني دارد؛ علاوه‌بر آن با تعداد متهمان بازجويي شده كه تعدادشان را ١١٥ نفر اعلام كرده‌اند تناسب دارد و اين نشان مي‌دهد بلايي كه بر سر مؤلف و شاگردان رساله نور مي‌آودِ وَدست عنايتي تنظيم مي‌شود.
جاي تأمل است كه دستگيري تعدادي از شاگردان رساله نور در ٢٥ آوريل ١٩٣٥ شروع شد و در قرارنامه احكام، ١١٧ نفر را مجرم اعلام كردند. با توجه به مكرر بودن دو نام (در قرارنامه مذكور) تعداد شاگردان يعني ١١٧ نفر ذكر شده با فخوراكيماني دستگيري آن گروه تا تاريخ صدور حكم كه ١١٧ روز بوده است هم‌خواني دارد و اين لطيفه ديگري به تناسبات پيشين مي‌افزايد.

* * *

در آغاز اين لمعه آمده است كه امام علي ابر بيه رساله نور اشاره داشته است، لذا يكي از برادران‌مان با اشتياقي هيجان انگيز رساله نور را الماس، جوهر و نور ناميده و آن را مكرر نوشته بود. درج مطلب مذكور در پايان اين لمعه مناسب ديده شد.
طلبه‌يي كه در دايره تقوبت با دارد حتي اگر ديوانه هم باشد آيا مي‌تواند از نورانيت رساله نور كه الماسي گران‌بهاست فاصله بگيرد؟ گمان مي‌كنم كم‌تر كسي مانند اين
— 371 —
طلبه درمانده شما توانسته باشد كرامت و فضيلت و لهِ الصله نور را بچشد و ميوه‌هاي شيرين‌اش را به‌دست آورد. من با اين همه درماندگي و با اين‌كه نتوانسته‌ام خدمتي به رساله نور كنم در برابر التفاتي كه به من داشته‌ايد خود را مديون سپاسگزاري رتبط بم؛ بنابراين نه تنها اين بنده بلكه هيچ يك از طلبه‌هاي ديگرتان نمي‌توانند از رساله نور، اين الماس و اين لذت جدا شوند.
با اطمينان از عفو و بخشش‌تان، عرض مي‌كنم در تفتيش و بازرسي‌هاي مربوط به رساله نور، اين بار دو كرامتش عيناً به‌وقنظر محست. هنگامي‌كه پليس و ژاندارم‌ها و زندان‌بان‌ها در داخل زندان با جديّت شروع به تفتيش كرده بودند، بي‌ آن‌كه كسي ببيند پسر هفت هشت ساله خواهرم نسخه‌هاي رساله نور را داخل كيف مدرسه‌اش مي‌گذارد و از آن‌جا مي‌رود. تفتيش در اتاقا را دتان انجام مي‌گرفت. كودك وارد اتاق شد و وقتي تقلاي مأموران را ديد رساله‌هاي نور را كه در كنار اتاق روي زمين بود در كيفش گذاشت و هيچ يك از مأموران هم متوجه نشدند و به او چيزي نگفتند.
كودك فداكار مستقيماً نزد ا و تممي‌رود و مي‌گويد: "رساله‌هايي را آوردم كه دايي هميشه براي ما مي‌خواند. مأموران مي‌خواستند آن‌ها را توقيف كنند، من بدون آن‌كه ‌آن‌ها باخبر شوند، وقتيَبَسُّها و كتاب‌هاي ديگر را به هم مي‌ريختند اين‌ها را برداشتم و در كيفم گذاشتم. اين‌ها را در جاي خوبي نگهداري كنيد. من مطالعه اين‌ها را خيلي دوست دارم. دايي اين‌ها را براي ما مي‌خواند. او وقتي مي‌خواند حالت ديگري به من دست كه باد." آن‌گاه به مدرسه‌اش باز مي‌گردد. به اين‌ترتيب الماس‌ها، گوهرها، رساله‌هاي نور به دست آن‌ها نيفتاد.
اين اگر كرامت نيست پس چيست؟ اگر معجزه قرآني نيست پس چيست؟ اين چنين فضيلت، لذت،ويد: " و گوهري در كدام تأليفاتي هست؟ چنين الماس‌ها و گوهرها و نورهايي از دهان چه شخصي بيرون آمده است؟ من نه تنها زندان كه هر لحظه و آني هر نوع فداكاري در راه اين الماس‌ها، گوهرها و نورها را با جان و دل مي‌پذيرم. بعد از من نيز پسرم امين آماده است تما فشرده را صرف اين الماس‌ها و گوهرها و نورها كند.
با اثبات كرامت دوم اين الماس، گوهر و نور اثبات مي‌كنم كه خويشاوندان از سه تا هشت
— 372 —
ساله و فرزندم جان‌شان را فداكارانه در راه اين الماس، گوهرذِى وَ بدون هيچ ترديدي فدا خواهند كرد. هنگام مطالعه اين الماس، گوهر و نور همه آن‌ها دورم جمع شدند. به آن‌ها محبت كردم و به هر كدام‌شان چاي دادم و به خواندن اين الماس، انداري نور ادامه دادم. همه در يك لحظه سؤال كردند: "اين چيست؟ اين نوشته چگونه نوشته‌يي‌ست؟" من هم گفتم: "اين‌ها الماس‌اند، گوهرند، نورند." و به مطالعه‌ام ادامه دادم.
از مطالعه كلام دهم ساعت‌ها مي‌گذشت. بچه‌ها از سر كنجكاوي هر جا را محبتيوجه نمي‌شدند بي‌درنگ از من سؤال مي‌كردند. من نيز وقتي اين الماس، گوهر و نور را طوري توضيح مي‌دادم كه آن‌ها متوجه شوند ديدم رنگ چهره بچه‌ها تغيير كرده و زوَاتِ مي‌شدند. من نيز وقتي به چهره آنان نگاه مي‌كردم در سيماي هر كدام‌شان سعيدي نوراني مي‌ديدم.
طي سؤالي پرسيدند كدام يك از اين‌ها نور، كدام گوهه برگزام يك الماس است؟ گفتم: "آري، نور، خواندن و مطالعه اين اثر است، ببينيد موجب شد در شما زيبايي پديدار شود." آن‌ها به چهره هم نگاه كردند و گفته‌ام را تأييد نمودند. پرسيدند: "الماس چيست؟" گفتم: "نگارش اين سخنان است. آن موقع، يعني وق خود بها را مي‌نويسيد كتابت شما چون الماس قيمتي مي‌شود." تأييد كردند. گفتند: "گوهر چيست؟" گفتم: "گوهر هم ايماني‌ست كه از اين كتاب اخذ مي‌كنيد." همه به يك‌باره شهادتين بر زبان آوردند.
سه چهار ساعت از اين گفتگو مي‌گذشت و مخلصل مي‌گ‌اش نبود. گفتم: "الماس، گوهر و نور اين است." تأييد كردند. همه به من نگاه كردند و با هم پرسيدند: "اين كتاب را چه كسي نوشته است؟"
طلبه درمانده شما
شفيق

* * *

— 373 —
انسانذكايي
امروز صبح خواب ديدم در ساحل هموار و براقي چون ساحل توپخانه استانبول هستم. احساس كردم نيمروز است و نور خورشيد بر روي آن درياي بزرگ درخشش‌هاي زيبايي ايجاد مي‌كند. به دريا چشم ن جاودبودم. ديدم جواني كه از ميانه دريا و سمت جنوب در حال شنا كردن است، خيشي مربوط به گاو آهن. م. را كه بر دوش داشت به ساحل آورد. آن‌جا در حالي كه از همه برندارندمان (بعد از آزادي) استقبال مي‌كردند دو اسب سوار را ديدم كه به سرعت از سوي غرب و در امتداد ساحل پيش مي‌آمدند. گفتند "استاد مي‌آيد!" ازدحام جمعيت راه باز كرد. آن دو نفر با چ بودم. گندمگون و اسب‌هاي سياه ترسناك‌شان به سوي شرق از آن‌جا دور شدند. من همان موقع كه مي‌خواستم وارد دريا شوم بيدار شدم ...
ذكايي

* * *

— 374 —
پاسخي‌ست به سخنان رقيبانه و جانبانگي، نسبت به رساله نور
اگر مقصود مدح متكبرانه خودتان است
بدانيد كه قمر كم سوترين ستاره رساله نور هستيد
زينهار! رساله نور را سياره مپنداري
نه تنها زمين، كن در خيد نيز قمر آن است
رساله نور به زودي در عالم خواهد درخشيد
خاموش نمي‌شود، شايد پنهان گردد، چرا كه نور علي نور است
نوري كه بحر حقيقت و هدايت محض اسرها كرنْ اَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِىِّ وَ مَنِ اهْتَدى‌ (طه:١٣٥) را بخوان
از حق نمي‌توان شكايتي كرد؛ شايد مقصود بيان حكايت باشد
در مسير شرع كه به‌سوي حق مي‌رفا به وآشكار بود كه به رساله نور خدمت كرده‌ام
رساله نوري كه علي مرتضي و غوث اعظم
در جلجلوتيه و برخي قصايد بدان اشارت داشته‌اند
به رساله نوري كه از هيلوثقي‌ست و لاانفصام
تمسك جسته بودم زيرا هم هدايت است هم عين حقيقت
ما را جايي گذاشتند كه حضرت يوسف (ع) ايستاده بود در آن‌جا
نيز حضرت استاد هم همراه‌م مانند
خليل ابراهيم

* * *

— 375 —
بيست و هشتمين نكته‌ي لمعه بيست و هشتم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌لاَ يَسَّمَّعُونَ اِلَى اْلَمَلاِ اْلاَعْلى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ٭ دُحُورً.
سعهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ٭ اِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ
(صافات: ١٠- ٨)
وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ
(ملك:٥)
نكته بااهميتي از آيه‌هايي چون آياتمواجه ه مناسبت يكي از انتقادهاي اهل ضلالت به شرح زير بيان مي‌شود:
اين نوع آيات درباره جاسوس‌هاي جن و شياطيني‌ست كه براي كسب اخبار سماوات گوش مي‌ايستادند و اخبار غيب را براي كاهن‌ها و ماديون ْتَهى از احضار كنندگان ارواح خبر مي‌آوردند؛ براي اين‌كه شبهه‌يي متوجه وحي نشود، در ابتداي نزول وحي، جاسوسيِ دائم آن‌ها غالباً به‌واسطه شهاب‌ها بيش از پيش رجم و منع مي‌شد.گوهر وين مناسبت به سوالي بسيار مهم تحت سه عنوان، پاسخ مختصري مي‌دهيم.
سؤال:از اين دست آيات دانسته مي‌شود كه شياطينِ جاسوس براي خبر گرفتن از حادثه‌يي غيبي، جزيي و گاه شخصي به ديار سماوات كه در فاصله‌يي دور قرار دارد نفوذ كرده طوري كه گويا َادَتِ حادثه جزيي مذكور در هر گوشه آن ديار پهناور بحث مي‌شود و هر شيطاني به هر جايي كه بتواند نفوذ كند، مي‌تواند اطلاعي نصفه نيمه از آن حادثه به دست آورد كه عقل و حكمت اين معنا را نمي‌پذيرد.
در ضمن براساس ان بود، برخي از اهل رسالت و كرامت، ميوه‌هاي بهشت را كه در جايي بالاتر از سماوات قرار دارد طوري با دست مي‌گيرند كه گويي از فاصله‌يي نزديك آن‌ها را مي‌چينند، با گفتن اين‌كه آن‌ها بهشت را گاه از نزديك تماشا مي‌كنند؛ مسألهبات كنن تو در تو بودن بي‌نهايت دوري و بي‌نهايت نزديكي مطرح مي‌شود كه عقل زمانه فعلي گنجايش آن را ندارد.
— 376 —
نيز اين‌كه احوال جزيي شخصي جزيي، مدار بحث در ملأ اعلاي واقع در ديار كلي و پهناور سماوات شود، با حكمت كاملاً حكيمانه ادار متوجهات سازگار نيست، اين در حالي‌ست كه سه مسأله مذكور از حقايق اسلامي ‌به‌شمار مي‌روند.
پاسخ: اولاًدر رساله‌‌يي به نام كلام پانزدهم طي هفت مقدمه قطعي، زير عنوان هفت مرحله، طرد و رفع جاسوس‌هاي شيطان از سماوات توسط ستاَّهِ اه در آيه
‌وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ‌
بيان شده، چنان اثبات شده است كه معاندترين فرد مادي را نيزَزِمَ مي‌كند، به سكوت مي‌كشاند و مجاب مي‌كند.
ثانياً براي نزديك كردن سه حقيقت اسلامي‌ مذكور (كه گمان مي‌رود دورند) به اذهان كم ظرفيت، با تمثيل اشاره‌يي خواهيم داشت.
برا تَشَاه اگر اداره نظامي‌ يك دولت در شرق كشور، اداره دادگستري در غرب، اداره معارف در شمال، اداره امور علمي ‌در جنوب و اداره امور اداري در مركز آن كشور باشد و همه ادارات توسط بي‌سدارانهفن، و تلگراف به شكل كاملاً منظمي ‌از همه آن‌چه به آن‌ها مربوط است مطلع شوند و آن را ببينند مي‌توان گفت سرتاسر آن كشور در همان حال كه اداره دادگستري‌ست اداره نظامي هم هست و همان‌طور كه اداره امور اداري‌ست اداشئوناتر علمي ‌هم هست.
به همين ترتيب مثلاً دولت‌هاي متعدد و حكومت‌هايي كه پايتخت‌هاي جداگانه‌يي دارند گاه به دليل مستعمرات‌شان و يا به حيث امتيازاتي يا به مناسبت روابط بازرگاني، در كشوري واحد داراي حاكميارستانجداگانه مي‌باشند. با اين‌كه رعيت و ملت يكي‌ست اما هر دولت با در نظر گرفتن امتيازات خود با رعيت مرتبط است. معاملات حكومت‌هاي مزبور كه از هم بسيار دور هم كتابا هم مرتبط مي‌شوند، و در هر منزلي به‌هم نزديك مي‌شوند و در هر كس اشتراكاتي مي‌يابند. در اداره‌يي جزيي كه در نقاط تماس قرار دارد، به مسايل جزيي رسيدگي مي‌شود، نه اين‌كه هر مسألهايي كهرا به اداره كلي ارجاع دهند. ليكن هنگام بحث از مسايل جزيي مستقيماً براساس قوانين اداره كلي عمل مي‌شود، لذا مانند اين است كه دستور العمل از اداره كلي اخذ شده اسامت و ث صورتي مي‌يابد كه گويي در همان اداره كلي به آن رسيدگي شده است.
— 377 —
مملكت سماوات نيز مانند دو مثال بيان شده به اعتبار پايتخت و مركز با اين‌كه در نقطه بسيار دوري قرار دارد اما همان‌طور كه سيم‌هاي تلفني معنوي كه ت زمين مردمان مملكت كره زمين كشيده شده را دارا مي‌باشد، صرفاً متوجه عالم جسماني نيست بلكه عالم ارواح و عالم ملكوت را هم در بر مي‌گيرد، لذا عالم شهادت رند."
كه از جهتي زير پرده قرار گرفته در احاطه خود دارد.
بهشت نيز كه متعلق به دار بقا و عالم باقي‌ست با وجود دوري بي‌نهايت، دايره تصرفاتش را زير پرده شهادت به شكلي نوراني در هر سو گسترانده است. مراكز حواس در مغز انسان جداگانه بوده، ولي با حكهيت تودرت صانع ذوالجلال هر كدام از آن‌ها بر سراسر وجود آدمي و جسم او حكم مي‌كنند و آن را تحت تصرف خود قرار مي‌دهند. همان‌طور هم كائنات كه انسانقصائد است هزاران عالم را هم‌چون دواير متداخل تو در تو در بر مي‌گيرد و از حيث كليت و جزئيت و خصوصيت و عظمت، مدار توجه احوال و حوادث جاري در آن‌ها مي‌شود، يعني اجز از آنور در نقاط جزيي و نزديك، و اجزاي كلي و عظيم نيز در مقامات عالي ديده مي‌شوند.
اما گاهي اوقات حادثه‌يي جزيي و خصوصي بر عالم بزرگي استيلا مي‌يابد. از هر سو كه گوش كني خبر حادثه مذكور به گوش مي‌رسد. گاه نيز گردهمايي‌هاي بزرگ الزاماً براي روجود ري با قدرت دشمن انجام نمي‌شود بلكه ممكن است هدف آن ابراز حشمت و شكوه و بزرگي باشد. براي مثال حادثه محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حادثه قدسي وحي قرآن از آن‌جا كه مهم‌ترين حادثه در سرت‌جاست.لم سماوات حتي در هر گوشه آن مملكت است، بيان اين‌كه مستقيماً نگهباناني در برج‌هاي بسيار دور و بزرگ سماوات عظيم گذاشته‌اند تا با پرتاب منجنيق‌هايي از ستارگان، شياطين جاسوس رواهي نو دفع كنند، در زمانه‌يي كه ستارگان زيادي مي‌افتاده‌اند و پرتاب مي‌شده‌اند مي‌تواند اشاره‌يي رباني باشد براي نشان دادن درجه حشمت وحي قرآني و شكوه سلطنت و ميزان حقانيتش كه به‌هيچ‌وجه ‌‌قابل ترديد نيست. قرآن معجز البيان نيز اعلام تكويني مذكو با حيرجماني كرده، بيان نموده و به اشارت سماوي اشاره مي‌كند.
آري، رو در رو كردن شياطين جاسوس با فرشتگان با چنين اشارت عظيم سماوي، در حالي كه فقط يك فرشته قادر است با دميدن و فوت كردن آن‌ها را از
— 378 —
بين ببرد، بي‌ترديد براي ل شي اادن شكوه و بزرگي سلطنت وحي قرآني‌ست. نيز اين بيان قرآني باشكوه و بحث‌هاي عظيم و فراوان درباره سماوات نه براي آن است كه بگويد جنيان و شياطين داراي چنان اقتدار و قدرت دفاعي‌اي هستند كه مي‌توانند اهل سماوات را به مبارزه و مدافعه بخوانند، بلكه اشهمه با اين حقيقت است، كه جن و شيطان در هيچ كجاي مسيري به بلنداي قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا عالم سماوات و تا عرش اعظم قادر به مداخله نيستند و اين‌كه وحي قرآني در سم حزن اظيم، مدار بحث فرشتگان است، حقيقتي‌ست كه شياطين براي اندك تماسي با آن مجبور مي‌شوند تا سماوات بالا روند و بي ‌آن‌كه موفق به كاري گردند رجم مي‌شوند، و اينا دور ‌يي‌ست به اين نكته كه وحي نازل شده بر قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و جبرائيل (ع) كه به حضور محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رسيد و حقايق غيبي كه توسط ْمَ بِمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ديده شد درست و راست است و هيچ شبهه و ترديدي در آن راه ندارد؛ و قرآن معجز البيان آن را به طرز اعجاز‌آميزي خبر مي‌دهد.
اما اين‌كه بهشت با وجود دور بودن و تعلق داشتن به عال كه شا از نزديك‌ترين جاها ديده‌ مي‌شود و گاه ميوه‌هايي از آن بر مي‌چينند مطلبي‌ست كه از سرّ دو مثال ذكر شده دانسته مي‌شود؛ هم‌چنين بايد دانست اين عالم فاني و عالم شهادت نيز براي عالم غيب و دار بقا به منزله پرده استيم، تلين‌كه مركز كبراي بهشت دور است اما به‌واسطه آيينه عالم مثال مشاهده آن در هر سو امكان دارد، نيز به‌واسطه ايمان‌هايي در مرتبه حق اليقين، بهشت مي‌تواند در اين عالم فاني - در مثل مناقشه نيست رابر خ دواير و مستملكات داشته باشد و با خط تلفن قلب به روح‌هاي متعالي خبر رساني كند و هدايايي بدهد.
اما حقيقتي كه درباره مشغول شدن دايره‌يي كلي با يك حادثه شخصي و جزيي در تفاسير بيان مي‌شود، يعني و ببيه مثلاً شياطين براي آن‌كه ‌خبرهايي غيبي براي كاهنان بياورند، تا سماوات بالا مي‌روند، گوش مي‌ايستند و خبرهاي غلط نصفه نيمه‌يي مي‌آورند، بايد اين باشد كه منظور، رفتن تا پايتخت مملكت سماوات و كسب خبر جزيي مذكور نيست، بلكه ممه در باوات كه جوّ هوا را نيز شامل مي‌شود - در مثل مناقشه نيست - بناهايي در حكم كلانتري و پاسگاه دارد كه ارتباط با مملكت
— 379 —
زمين در آن جاها صورت مي‌گيرد. براي حادثه‌هاي جزيي در آن مقام‌هاي جزيي گوش مي‌ايستند. قلب انساني نيز يكي از آن مقامات استامل تعشته الهام و شيطان خاص در آن‌جا مبارزه مي‌كنند. حقايق ايماني و قرآني و حادثه‌هاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هر قدر جزيي هم باشند، در حكم بزرگ‌ترين و كلي‌ترين حادثه‌ي مهم در عرش اعظم كه كلي‌ترين دايره است، دواني آه سماوات - در مثل مناقشه نيست - و در جرايد معنوي مقدرات كائنات، گويي منتشر و در هر سو مدار بحث و گفتگو مي‌شوند؛ با اين بيان از قلب محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا رسيدن به دايره عرش، هيچ امكان شب بر وجود ندارد و شياطين جز گوش ايستادن و خبر گرفتن از سماوات چاره ديگري نمي‌يابند؛ با اين وصف بايد آشكارا و اعجاز‌آميز اعلام نمود كه وحي قرآني و نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا چه حد در مرتبه حقاناين نوعالي قرار دارد و تا چه حد امكان ندارد با فريب و خطا و خلاف به آن نزديك شد.
سعيد نورسي
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّ پنهانتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

— 380 —
لمعه بيست و نهم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
‌وَ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ ي‌كنندَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
افاده مرامسيزده سال است عقلم در هم‌خواني با قلبم به تفكري مي‌انديشد كه آياتي از قرآن معجز البيان مانند:
‌لو عمل كُمْ تَتَفَكَّرُونَ (بقره:٢١٩) لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (اعراف:١٧٦) اَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِى اَنْفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللّهُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ (روم:٨) لايَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَِ فِى نس:٢٤)
به آن فرمان مي‌دهند و انسان‌ها را به انجامش تشويق مي‌كنند؛ و هم‌چنين به حديث شريف
تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيرُ مِنْ عِبَادَة سَنَةٍ
مي‌انديشم كه يك ساعت فكر كردن را گاه در حكم يك سالا ديدم قرار مي‌دهد و پرداختن به انديشه را تشويق فراوان مي‌كند؛ لذا در اين ١٣ سال در مسير انديشه و تفكر، با هدف محفوظ داشتن انوار درخشان و حقا‌هاي مرده‌اي كه در عقل و قلبم ظهور مي‌يافته‌اند، برخي سخنان را كه از نوع اشارات‌اند، نه براي دلالت به‌سوي آن انوار، كه به عنوان اشاره به آن‌ها و تسهيل امر تفكر و مراعات نظم و ترتيب بيان داشته‌ام. لحظاتي كه در خود بودم و با زم‌رسد معبارات كاملاً مختلف غرق تفكر مي‌شدم سخنان مذكور را بر زبان مي‌راندم. تعابير مزبور را سال‌هاي طولاني بيان مي‌داشتم و شايد هزاران بار آن‌ها را تكرار كرده باشم اما با اين حال نه خسته مي‌شدم، نه در ذوات مي‌ه كاهشي پديد مي‌آمد و نه نياز روحي‌ام به آن عبارات از بين مي‌رفت. زيرا همه
— 381 —
آن تفكرات، لمعه و درخش‌اش آيات قرآني بود؛ و اين ويژگي آيات قرآن استكه موجب َةِ اْانسان نمي‌شوند و از حلاوت و شيريني آن‌ها نيز چيزي كاسته نمي‌شود؛ بارقه‌يي از اين حقيقت بود كه در آيينه تفكر ياد شده تجلي مي‌يافت.
ا النُّخر ديدم پيوند مستحكم حيات و نورهاي درخشان موجود در اجزاي مختلف رساله نور، لمعات همان سلسله تفكرات است. به اميد آن كه تاثيراتي را كه بر من چيز زو‌اند بر ديگران هم بگذارند قصد كرده بودم مجموعه آن‌ها را در واپسين سال‌هاي عمرم بنويسم. اگر چه بخش‌هاي مهمي از اين مجموعه در رساله‌ها درج گرديده اما در شكل جمعي آن‌ها قدرت و قيمت ديگريي ديد خواهد داشت.
زمان به پايان رسيدن عمر مشخص نيست و از طرفي محكوميت و وضعيتمن در اين زندان از مردن بدتر است؛ لذا منتظر آخر عمر نشدم و بر اثر اصرارو الح خود آدران بدون هيچ تغييري، سلسله تفكرات مذكور را در هفت بابنگاشتم.
(شش باب ديگر اين لمعه چون در مجموعه تكثير شده لمعات آمده است در اين جا درج نگرديد.)
اَلثبات م الثَّالِثُ فِى مَرَاتِبِ اَللّهُ اَكْبَرُ
از ٣٣ مرتبه الله اكبر هفت مرتبه را ذكر خواهيم كرد. بخش مهمي از آن مراتب در مقام دوم مكتوب بيستم، و پايان م قرآن م و اوايل موقف سوم ازكلام سي و دوم، توضيح داده شده است. كساني كه خواهان درك حقيقت اين مراتب هستند به آن دو كلام مراجعه كنند...
اَلْمَرْتَبَةُ اْلاُولَى:
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّفاني وَذِى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيرًدگار و لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ جَلَّ جَلاَلُهُ اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصبدون ت الَّذِى صَنَعَ اْلاِنْسَانَ بِقُدْرَتِهِ كَالْكَائِنَاتِ وَ كَتَبَ الْكَائِنَاتِ بِقَلَمِ قَدَرِهِ كَمَا كَتَبَ اْلاِنْسَانَ بِذلِكَ الْقَلَمِ اِذْذَاكَ الْعَالَمُ الْكَبِيرُ كَهذَا الْعَالَمِ الصَّغِيرِ مَصْنُوعُ قُدْرَتِهِ
— 382 —
مَكْتت‌هاي َدَرِهِ اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ صَيَّرَهُ مَسْجِدًا اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ سَاجِدًا اِنْشَائُهُ لِذَاكَ صَيَّرَ ذَاكَ مُلْكًا بِنَائُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ مَمْلُوكًا صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ تَظَاهَرَتْ كِتَابًا صِبْغَتُهُ فِى هذَا تَزَاهَرَتْ خَِارِهِ قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ تُظْهِرُ حِشْمَتَهُ رَحْمَتُهُ فِى هذَا تُنَظِّمُ نِعْمَتَهُ حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ تَشْهَدُ هُوَ الْوَاحِدُ نِعْمَتُهُ فِى هذَا تُعْلِنُ هُوَ اْلاَحَدُ سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَ اْلاَجْزَاءِ سُيا صبو حَرَكةً خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ حُجَيْرَةً ذَرَّةً *
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِهِ الْمُتَّسِقَةِ كَيْفَ تَرَى كَالْفَلَقِ سَخَاوَةً مُطْلَقَةً مَعَ اِنْتِظَامٍ مُطْلَقٍ فِى سُرْعَةٍ مُطْلَدا بايَعَ اِتِّزَانٍ مُطْلَقٍ فِى سُهُولَةٍ مُطْلَقَةٍ مَعَ اِتْقَانٍ مُطْلَقٍ فِى وُسْعَةٍ مُطْلَقَةٍ مَعَ حُسْنِ صُنْعٍ مُطْلَقٍ فِى بُعْدَةٍ مُطْلَقَةٍ مَعَ اِتِّفَاقٍ مُطْلَقٍ فِى خِلْطَةٍ مُ در عيةٍ مَعَ اِمْتِيَازٍ مُطْلَقٍ فِى رُخْصَةٍ مُطْلَقَةٍ مَعَ غُلُوٍّ مُطْلَقٍ * فَهذِهِ الْكَيْفِيَّةُ الْمَشْهُودَةُ شَاهِدَةٌ لِلْعَاقِلِ الْمُحَقِّقِ مُجْبِرَةٌ لِْلاَحْمَقِ الْمُنَافِقِ عَلَى قَبه براسلصَّنْعَةِ وَ الْوَحْدَةِ لِلْحَقِّ ذِى الْقُدْرَةِ الْمُطْلَقَةِ * وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْمُطْلَقُ * وَ فِى الْوَحْدَةِ سُهُولَةٌ مُطْلَ‌اَلََّ فِى الْكَثْرَةِ وَ الشِّرْكَةِ صُعُوبَةٌ مُنْغَلِقَةٌ * اِنْ اُسْنِدَ كُلُّ اْلاَشْيَاءِ لِلْوَاحِدِ فَالْكَائِنَاتُ كَالنَّخْلَةِ وَ النَّخْلَةُ كَالثَّمَرَةِ سُهُولَةً فِى اْلاِبْتِدَاعِ * اِنْ اُسْنِدَ لِ خاطرهرَةِ فَالنَّخْلَةُ كَالْكَائِنَاتِ وَ الثَّمَرَةُ كَالشَّجَرَاتِ صُعُوبَةً فِى اْلاِمْتِنَاعِ *
اِذِ الْوَاحِدُ بِالْفِعْلِ الْوَاحِدِ يُحَصِّلُ نَتِيجَةً وَ وَضْعِيَّةً لِلْكَثِيرِ بِلاَ كُلْفَةٍ وَ لاَبه زندشَرَةٍ لَوْ اُحِيلَتْ تِلْكَ الْوَضْعِيَّةُ وَ النَّتِيجَةُ اِلَى الْكَثْرَةِ لاَيُمْكِنُ اَنْ تَصِلَ اِلَيْهَا اِلاَّ بِتَكَلُّفَاتٍ وَ مُبَاشَرَاتٍ وَ مُن عدالَاتٍ كَاْلاَمِيرِ مَعَ النَّفَرَاتِ وَ الْبَانِى مَعَ الْحَجَرَاتِ وَ اْلاَرْضِ مَعَ السَّيَّارَاتِ وَ الْفَوَّارَةِ مَعَ الْقَطَرَاتِ وَ نُقهمين تالْمَرْكَزِ مَعَ النُّقَطِ فِى الدَّائِرَةِ بِسِرِّ اَنَّ فِى الْوحْدَةِ يَقُومُ اْلاِنْتِسَابُ مَقَامَ قُدْرَةٍ غَيْرَ مَحْدُودَةٍ وَ لاَيَضْطَرُّ السَّبَبُ لِحَمْلِ مَنَاخانه‌يُوَّتِهِ وَ يَتَعَاظَمُ اْلاَثَرُ بِالنِّسْبَةِ اِلَى الْمُسْنَدِ اِلَيْهِ وَ فِى الشِّرْكَةِ يَضْطَرُّ كُلُّ سَبَبٍ لِحَمْلِ مَنَابِعِ قُوَّتِهِ فَيَتَصَاغَرُ اْلاَثَرُ بِنِسْبَةِشَبَّهِهِ وَ مِنْ هُنَا غَلَبَتِ النَّمْلَةُ وَ الذُّبَابَةُ عَلَى الْجَبَابِرَةِ وَ حَمَلَتِ النُّوَاةُ الصَّغِيرَةُ شَجَرَةً عَظِيمَةً *
وَ بِسِرِّ اَنَّ فِى اِسْنَادِ كُلِّ اْلاَشْيَاءِ اِلَ‌ سر بَاحِدِ لاَيَكُونُ اْلاِيجَادُ مِنَ الْعَدَمِ الْمُطْلَقِ بَلْ يَكُونُ اْلاِيجَادُ عَيْنَ نَقْلِ الْمَوْجُودِ الْعِلْمِىِّ اِلَى الْوُجُودِ الْخَارِجِىَِّا وَ ْلِ الصُّورَةِ لْمُتَمَثِّلَةِ فِى الْمِرْآةِ اِلَى الصَّحِيفَةِ الْفُطُوغْرَفِيَّةِ لِتَثْبِيتِ وُجُودٍ خَارِجِىٍّ لَهَا بِكَمَالِ السُّهُولَةِ اَوْ اِظْهَارِ الْخَطِّ الْمَكْتُوبِ بِمِ رسالهلاَيُرَى بِوَاسِطَةِ مَادَّةٍ مُظْهِرَةٍ لِلْكِتَابَةِ الْمَسْتُورَةِ *
وَ فِى اِسْنَادِ اْلاَشْيَاءِ اِلَى اْلاَسْبَابِ وَ الْكَثْرَةِ يَلْزَمُ اْلاِيجَادُ مِنَ الْعَدَمِ الْمُطْلَقِ.. وَ هُوَ
— 383 —
اِنْ لَمْ يَكُنْ منه‌ي آً يَكُونُ اَصْعَبَ اْلاَشْيَاءِ * فَالسُّهُولَةُ فِى الْوَحْدَةِ وَاصِلَةٌ اِلَى دَرَجَةِ الْوُجُوبِ * و الصُّعُوبَةُ فِى الْكَثْرَةِ وَاصِلَةٌ اِلَى دَرَجَةِ اْلاِمْتِنَاعِ وَ بِحِكْمَةِ اَنَّ فِى الْوَحْدَةِ فوق منُ اْلاِبْدَاعُ وَ اِيجَادُ اْلاَيْسِ مِنَ اللَّيْسِ يَعْنِى اِبْدَاعُ الْمَوْجُودِ مِنَ الْعَدَمِ الصِّرْفِ بِلاَ مُدَّةٍ وَ لاَ مَادَّةٍ .. وَ اِفْرَاغُ الذَّرَّاتِ فِى الْقَالَبِ الْعِلْمِىِّ بِلاَ كُلْفَةٍ وَ لاَ خِلْطَةٍ *
مادر ِي الشِّرْكَةِ وَ الْكَثْرَةِ لاَيُمْكِنُ اْلاِبْدَاعُ مِنَ الْعَدَمِ بِاِتِّفَاقِ كُلِّ اَهْلِ الْعَقْلِ فَلاَ بُدَّ لِوُجُودِ ذِى حَيَاةٍ جَمْعُ ذَرَّاتٍ مُنْتَشِرَةٍ فِى ار دايرضِ وَ الْعَنَاصِرِ .. وَ بِعَدَمِ الْقَالَبِ الْعِلْمِىِّ يَلْزَمُ لِمُحَافَظَةِ الذَّرَّاتِ فِى جِسْمِ ذِى الْحَيَاةِ وُجُودُ عِلْمٍ كد و باّ وَ اِرَادَةٍ مُطْلَقَةٍ فِى كُلِّ ذَرَّةٍ * وَ مَعَ ذلِكَ اَنَّ الشُّرَكَاءَ مُسْتَغْنِيَةٌ عَنْهَا وَ مُمْتَنِعَةٌ بِالذَّاتِ بِخَمْسَةِ وُجُوهٍ مُتَدَاخِلَةٍ * وَ النگامي َاءُ الْمُسْتَغْنِيَةُ عَنْهَا وَ الْمُمْتَنِعَةُ بِالذَّاتِ تَحَكُّمِيَّةٌ مَحْضَةٌ لاَ اَمَارَةَ عَلَيْهَا وَ لاَ اِشَارَةَ اِلَيْهَا فِى شَيْءٍ مِنَ اعْ اِلجُودَاتِ اِذْ خِلْقَةُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ تَسْتَلْزِمُ قُدْرَةً كَامِلَةً غَيْرَ مُتَنَاهِيَةٍ بِالضَّرُورَةِ فَاسْتُغْنِىَ عَنِ الشُّرَكَاءِ وَ اِلاَّ ل دليل تَحْدِيدُ وَ انْتِهَاءُ قُدْرَةٍ كَامِلَةٍ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ فِى وَقْتِ عَدَمِ التَّنَاهِى بِقُوَّةٍ مُتَنَاهِيَةٍ بِلاَ ضَرُورَةٍ مَعَ الضَّرُورَةِ فِى عَكْسِهِ وَ هُوَ مُحَالٌ فِى خَمْسَةِ اَوْجُهٍ فَامْتَنَعَتِ الشّتا اينءُ مَعَ اَنَّ الشُّرَكَاءَ الْمُمْتَنِعَةَ بِتِلْكَ الْوُجُوهِ لاَ اِشَارَةَ اِلَى وُجُودِهَا وَ لاَ اَمَارَةَ عَلَى تَحَقُّقِهَا فِى شَيْءٍ مِنَ الْمَوْجُودَاتِ فَقَدِ به انْسَرْنَا هذِهِ الْمَسْئَلَةَ (فِى الْمَوْقِفِ اْلاَوَّلِ) مِنَ الرِّسَالَةِ الثَّانِيَةِ وَ الثَّلاَثِينَ مِنَ الذَّرَّاتِ اِلَى السَّيَّارَاتِ..(وَي‌گويدلْمَوْقِفِ الثَّانِى* مِنَ السَّموَاتِ اِلَى التَّشَخُّصَاتِ الْوَجْهِيَّةِ فَاَعْطَتْ جَمِيعُهَا جَوَابَ رَدِّ الشِّرْكِ بِاِرَائَةِ سِكَّةِ التَّوْحِيدِ فَكَمَا لاَ شُرَكَاءَ لَهُ كَذلِكَ لاَ مُعِينَ وَلاَ وُزَرَاءَ لَهُكه در وَ مَااْلاَسْبَابُ اِلاَّ حِجَابٌ رَقِيقٌ عَلَى تَصَرُّفِ الْقُدْرَةِ اْلاَزَلِيَّةِ لَيْسَ لَهَا تَاْثِيرٌ اِيجَادِىٌّ فِى نَفْسِ اْلاَمْرِ * اِذْ اَشْرَفُ اْلاَسْبَابِ وَ اَوْسَعُهَا ا البتهَارًا هُوَ اْلاِنْسَانُ مَعَ اَنَّهُ لَيْسَ فِى يَدِهِ مِنْ اَظْهَرِ اَفْعَالِهِ اْلاِخْتِيَارِيَّةِ كَاْلاَكْلِ وَ الْكَلاَمِ وَ الْفِكْرِ مِنْ مِآتِ اَجْزَاءٍ اِلاَّ جُزْءٌ وَاحِدٌ مَشْكُدي هم‌اِذَا كَانَ السَّبَبُ اْلاَشْرَفُ وَ اْلاَوْسَعُ اِخْتِيَارًا مَغْلُولَ اْلاَيْدِى عَنِ التَّصَرُّفِ الْحَقِيقِىِّ كَمَا تَرَى فَكَيْفَ يُمْكِنُ اَنْ تَكُونَ الْبَهِيمظمي‌ستَ الْجَمَادَاتُ شَرِيكًا فِى اْلاِيجَادِ وَ الرُّبُوبِيَّةِ لِخَالِقِ اْلاَرْضِ وَ السَّموَاتِ *
فَكَمَا لاَيُمْكِنُ اَنْ يَكُونَ الظَّرْفُ الَّردان نضَعَ السُّلْطَانُ فِيهِ الْهَدِيَّةَ اَوِ الْمَنْدِيلُ الَّذِى لَفَّ فِيهِ الْعَطِيَّةَ اَوِ النَّفَرُ الَّذِى اَرْسَلَ عَلَى يَدِهِ النِّعْمَةَ اِلَيْكَ شُرَكَاءَ للِسُّلْطَانِ فِى سَلْطَنَتِهِ
— 384 —
كَذلِكَ لاَيُمْكِن - به يَكُونَ اْلاَسْبَابُ الْمُرْسَلَةُ عَلَى اَيْدِيهِمُ النِّعَمُ اِلَيْنَا وَ الظُّرُوفُ الَّتِى هِىَ صَنَادِيقُ للِنِّعَمِ الْمُدَّخَرَةِ لَنَا وَ اْلاَسْبَابُ الَّتِى اِلْتَفَّتْ عَلَى عَطَايَا اِلهِيَّةٍ مُهْدَاتٌ اِلَيْنَا شُرَكَاءَ اَع نامشرا اَوْ وَسَائِطََ مُؤَثِّرَةً *
اَلْمَرْتَبَةُ الثَّانِيَةُ:
جَلَّ جَلاَلُهُ اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ الصَّانِعُ الْحَكِيمُ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ افهم و هذِهِ الْمَوْجُودَاتُ اْلاَرْضِيَّةُ وَ اْلاَجْرَامُ الْعُلْوِيَّةُ فِى بُسْتَانِ الْكَائِنَاتِ مُعْجِزَاتُ قُدْرَةِ خَلاَّقٍ عَالِيمٍ بِالْبَدَاهَةِ * وَ هذِهِ النَّبَاتَاتُ الْمُتَلَوِّنَةُ الْمُتد بودننَةُ الْمَنْثُورَةُ وَ هذِهِ الْحَيْوَانَاتُ الْمُتَنَوِّعَةُ الْمُتَبَرِّجَةُ الْمَنْشُورَةُ فِى حَدِيقَةِ اْلاَرْضِ خَوَارِقُ صَنْعَةِ صَانِعٍ حَكِيمٍ بِالضَّرُورَةِ وَ هذِهِ اْلاَزْهَارُ الْمُتَبَسِّمَةُ وَ اْلاَثْمَارر مختصُتَزَيِّنَةُ فِى جِنَانِ هذِهِ الْحَدِيقَةِ هَدَايَاءُ رَحْمَتِ رَحْمنٍ رَحِيمٍ بِالْمُشَاهَدَةُ تَشْهَدُ هَاتِيكَ وَ تُنَادِى تَاكَ وَ تُعْلِنُ هذِهِ بِاَنَّ خَلاَّقَ هَاتِيكَ وم عمرشوِّرَ تَاكَ وَ وَاهِبَ هذِهِ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْمًا تَتَسَاوَى بِالنِّسْبَةِ اِلَى قُدْرَتِهِ الذَّرَّاتُ وَ النُّجُومُ وَ الْقَلِيلُ وَ الْكَثِيرُ وَ آيينهغِيرُ وَ الْكَبِيرُ وَ الْمُتَنَاهِى وَ غَيْرُ الُْمُتَنَاهِى وَ كُلُّ الْوُقُوعَاتِ الْمَاضِيَّةِ وَ غَرَائِبِهَا مُعْجِزَاتُ صَنْعَةِ صَانِعٍ حَكِيمٍ تَشْهَدُ عَلَى اَنَّ ذلِكَ الصَّانِعَ قَدِيرٌ عَلَى كُلِّ اْلاِمْكمحال اِ اْلاِسْتِقْبَالِيَّةِ وَ عَجَائِبِهَا اِذْ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ وَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ *
فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ حَدِيقَةَ اَرْضِهِ مَشْهَرَ صَنْعَتِهِ مَحْشَرَ فِطْرَتِهِ مَظْهَرَ ق مثلاًِهِ مَدَارَ حِكْمَتِهِ مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ مَزْرَعَ جَنَّتِهِ مَمَرَّ الْمَخْلُوقَاتِ مَسِيلَ الْمَوْجُودَاتِ مَكِيلَ الْمَصْنُوعَاتِ * فَمُزَيَّنُ الْحَيْوَانَاتِ مُنَقَّشُ الطُّيُورَاتِ مُثَمَّرُ الشَّجَرَاتِ مُزَهَّرُ باطل بَاتَاتِ مُعْجِزَاتُ عِلْمِهِ خَوَارِقُ صُنْعِهِ هَدَايَاءُ جُودِهِ بَرَاهِينُ لُطْفِهِ *
تَبَسُّمُ اْلاَزْهَارِ مِنْ زِينَةِ اْلاَثْمَارِ تَسَجُّعُ اْلاَطْيَارِ فِى نَسْيش از ْلاَسْحَارِ تَهَزُّجُ اْلاَمْطَارِ عَلَى خُدُودِ اْلاَزْهَارِ تَرَحُّمُ الْوَالِدَاتِ عَلَى اْلاَطْفَالِ الصِّغَارِ تَعَرُّفُ وَدُودٍ تَوَدُّدُ رَحْمنٍ تَرَحُّمُ حَنَّانٍ تَحَنُّنُ مَنَّانٍ لِلْجِنت و ذراْلاِنْسَانِ وَ الرُّوحِ وَ الْحَيْوَانِ وَ الْمَلَكِ وَ الْجَانِّ *
وَ الْبُذُورُ وَ اْلاَثْمَارُ وَ الْحُبُوبُ وَ ْلاَزْهَارُ مُعْجِزَاتُ الْحِكْمَةِ خَوَارِقُ الصَّنْعَةِ هَدَايَاءُ نمود يْمَةِ بَرَاهِينُ الْوَحْدَةِ شَوَاهِدُ لُطْفِهِ فِى دَارِ اْلآخِرَةِ شَوَاهِدُ صَادِقَةٌ بِاَنَّ خَلاَّقَهَا عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ بِالرَّحْمَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْخَلْقِمُهرهاتَّدْبِيرِ وَ
— 385 —
الصُّنْعِ وَ التَّصْوِيرِ * فَالشَّمْسُ كَالْبَذْرَةِ وَ النَّجْمُ كَالزَّهْرَةِ وَ اْلاَرْضُ كَالْحَبَّةِ لاَتَثْقُلُ عَلَيْهِ بِالْخَلْقِ وَ التَّدْبِيرِ وَ الصُّنْعِ وَ التّچيزي (رِ * فَالْبُذُورُ وَ اْلاَثْمَارُ مَرَايَاءُ الْوَحْدَةِ فِى اَقْطَارِ الْكَثْرَةِ اِشَارَاتُ الْقَدَرِ رُمُوزَاتُ الْقُدْرَةِ بِاَنَّ تِلْكَ الْكَثْرَةَ مِنْ مَنْبَعِ الْوَحْدَةِ تَصْدُرُ شَ باعظمً لِوَحْدَةِ الْفَاطِرِ فِى الصُّنْعِ وَ التَّصْوِيرِ ثُمَّ اِلَى الْوَحْدَةِ تَنْتَهِى ذَاكِرَةً لِحِكْمَةِ الصَّانِعِ فِى الْخَلْقِ وَ التَّدْبِيرِ * وَ تَلْوِيحَنِ مَاْحِكْمَةِ بِاَنَّ خَالِقَ الْكُلِّ بِكُلِّيَّةِ النَّظَرِ اِلَى الْجُزْئِىِّ يَنْظُرُ ثُمَّ اِلَى جُزْئِهِ اِذْ اِنْ كَانَ ثَمَرًا فَهُوَ الْمَقْصُودُ اْلاَظْهَرُ مِنْ خَلْقِ هذَا الشَّجَرِ*
فَالْبَشَرُ ثَمره را هذِهِ الْكَائِنَاتِ فَهُوَ الْمَقْصُودُ اْلاَظْهَرُ لِخَالِقِ الْمَوْجُودَاتِ وَ الْقَلْبُ كَالنَّوَاتِ فَهُوَ الْمِرْآةُ اْلاَنْوَرُ لِصَانِعِ الْمَخْلُوقَاتِ * مِنْ هذِهِ اهلاكتممَةِ فَاْلاِنْسَانُ اْلاَصْغَرُ فِى هذِهِ الْكَائِنَاتِ هُوَ الْمَدَارُ اْلاَظْهَرُ للِنَّشْرِ وَ الْمَحْشَرِ فِى هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ وَ التَّخْرِيبِ وَ التَّبْدِيلِ وَ التَّحْوِيلِ وَ اعظم جْدِيدِ لِهذِهِ الْكَائِنَاتِ *
اَللّهُ اَكْبَرُ يَا كَبِيرُ اَنْتَ الَّذِى لاَتَهْدِى الْعُقُولُ لِكُنْهِ عَظََمَتِهِ *كه: لاَاِلهَ اِلاَّ هُوَ برابر مي‌زنند هر شي دمادم جُويَدَنْد يا حق سرضعف و يند يَا حىّ *
اَلْمَرْتَبَةُ الثَّالِثَةُ:
(اِيضَاحُهَا فِى رَاْسِ الْمَوْقِفِ الثَّالِثِ مِنَ الرِّسَالَةِ الثَّانِيَةِ وَ ثَلاَثِينَ)
اَللَّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِدُ لِلَ الْقَدِيرُ الْمُقَدِّرُ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ الْمُصَوِّرُ الْكَرِيمُ اللَّطِيفُ الْمُزَيِّنُ الْمُنْعِمُ الْوَدُودُ الْمُتَعَرِّفُ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ الْمُتَحَنِّنُ الْجَمِيلُ ذُو الْجَمَالِ وَ الْكَمَالِ الْمُطْلَقِ النَّقَّاشُ اْلاَزَلن را كلَّذِى مَاحَقَائِقُ هذِهِ الْكَائِنَاتِ كُلاًّ وَ اَجْزَاءً وَ صَحَائِفَ وَ طَبَقَاتٍ وَ مَا حَقَائِقُ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ كُلِّيًّا وَ جُزْئِيًّاوَ وُجُودًا وَ بَقَاءً اِلاَّ وَ هِىَ خُطُوطُ قَلَمِ ق را ميهِ وَ قَدَرِهِ بِتَنْظِيمٍ وَ تَقْدِيرٍ وَ عِلْمٍ وَ حِكْمَةٍ وَ اِلاَّ نُقُوشُ رْكَارِ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ بِصُنْعٍ وَ تَصْوِيرٍ وَ اِلاَّ تَزْيِينَاتُ يَدِ بَيْضَاءِ صُنْعِهِ وَ تَصْوِيرِهِ وَ تَزْيِينِهِ وَ تَنْوِيرِ‌يي. دُطْفٍ وَ كَرَمٍ وَ اِلاَّ اَزَاهِيرُ لَطَائِفِ لُطْفِهِ وَ كَرَمِهِ وَ تَعَرُّفِهِ وَ تَوَدُّدِهِ بِرَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ وَ اِلاَّ ثَمَرَاتُ فَيَّاضِ عَيْنِ رَحْمَتِهِ وَ نِعْمَتِهِ وَ تَرَحُّمِهِ وَ‌العادُّنِهِ بِجَمَالٍ وَ كَمَالٍ وَ اِلاَّ لَمَعَاتُ جَمَالٍ سَرْمَدِىٍّ وَ كَمَالٍ دَيْمُومِىٍّ بِشَهَادَةِ تَفَانِيَةِ الْمَرَايَا وَ سَيَّالِيَّةِ الْمَظَاهِرِ مَعَ دَوَامِ تَجَلِّى الْجَمَالِ عَلَى مَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ اْلاَان قدسِ وَ مَعَ دَوَامِ اْلاِنْعَامِ عَلَى مَرِّ اْلاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ اْلاَعْوَامِ *
— 386 —
نَعَمْ تَفَانِى مِرْآةِ زَوَالُ الْمَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَها به لدَّائِمِ مَعَ الْفَيْضِ الْمُلاَزِمِ مِنْ اَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ مِنْ اَبْهَرِ الْبَوَاهِرِ عَلَى اَنَّ الْجَمَالَ الظَّاهِرَ اَنَّ الْكَمَالَ الزَّاهِرَ لَيْسَا مُلْكَ الْمَظَاهِرِويز كهاَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ اَوْضَحِ بُرْهَانٍ لِلْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ لِْلاِحْسَانِ الْمُجَدَّدِ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِى الْوَدُودِ *
نَعَمْ فَاْلمي‌دان الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْبَدَاهَةِ عَلَى الْفِعْلِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْفِعْلُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالضَّرُورَةِ عَلَى اْلاِسْمِ الْمُكَمَّلِ وَ الْفَاعدر مي‌ْمُكَمَّلِ ثُمَّ اْلاِسْمُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِلاَ رَيْبٍ عَلَى الْوَصْفِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْوَصْفُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِلاَ شَكٍّ عَلَى الشَّيلاجويلْمُكَمَّلِ ثُمَّ الشَّاْنُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْيَقِينِ عَلَى كَمَالِ الذَّاتِ بِمَا يَلِيقُ بِالذَّاتِ وَ هُوَ الْحَقُّ الْيَقِينُ *
اَلْمَرُتَبَةُ الرَّابِعَةُ:
جَلَّ جَلاَلُهُ اَللَّهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْعَدْلُ ال زندانلُ الْحَكَمُ الْحَاكِمُ الْحَكِيمُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى اَسَّسَ بُنْيَانَ شَجَرَةِ هذِهِ الْكَائِنَاتِ فِى سِتَّةِ اَيَّامٍ بِاُصُولِ مَشِيئَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ فَصَّلَهَا بِدَسَاتِيرِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ نَظَّمَهَا بِقَوَانِينِ عن موجوهِ وَ سُنَّتِهِ وَ زَيَّنَهَا بِنَوَامِيسِ عِنَايَتِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ نَوَّرَهَا بِجَلَوَاتِ اَسْمَائِهِ وَ صِفَاتِهِ بِشَهَادَاتِ اِنْتِظَامَاتِ مَصْنُوعَاتِهِ وَ تَزَيُّنَاتِ مَوْجُودَاتِهِ وَالْبَحبُهِهَا وَ تَنَاسُبِهَا وَ تَجَاوُبِهَا وَ تَعَاوُنِهَا وَ تَعَانُقِهَا وَ اِتْقَانِ الصَّنْعَةِ الشُّعُورِيَّةِ فِى كُلِّ شَيْءٍ عَلَى مِقْدَارِ قَامَةِ قَابِلِيَّتِهِ الْمُقَدَّرَةِ باشد، وِيرِ الْقَدَرِ فَالْحِكْمَةُ الْعَامَّةُ فِى تَنْظِيمَاتِهَا وَ الْعِنَايَةُ التَّامَّةُ فِى تَزْيِينَاتِهَا وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ فِى تَلْطِيفَاتِهَا وَ اْلاَرْزَاقُ وَ اْلاِعَاشَةُ الشَّامِلَةُ فِى تَرْبِيَتِهه يعنيالْحَيَاةُ الْعَجِيبَةُ الصَّنْعَةِ بِمَظْهَرِيَّتِهَا للِشُّؤُنِ الذَّاتِيَّةِ لِفَاطِرِهَا وَ الْمَحَاسِنُ الْقَصْدِيَّةُ فِى تَحْسِينَاتِهَا وَ دَوَامُ تَجَلِّى الْجَمَالِ الْمُنْعَكِسِ مَعَ زََسَّاسَا وَ الْعِشْقُ الصَّادِقُ فِى قَلْبِهَا لِمَعْبُودِهَا وَ اْلاِنْجِذَابُ الظَّاهِرُ فِى جَذْبَتِهَا وَ اِتِّفَاقُ كُلِّ كُمَّلِهَا عَلَى وَحْدَةِ فَاطِرِهَا وَ التَّصَرُّفُ لِمَصَالِحَ فِى اَجْزَائِهَا وَ التلف و ِيرُ الْحَكِيمُ لِنَبَاتَاتِهَا وَ التَّرْبِيَةُ الْكَرِيمَةُ لِحَيْوَانَاتِهَا وَ اْلاِنْتِظَامُ الْمُكَمَّلُ فِى تَغَيُّرَاتِ اَرْكَانِهَا وَ الْغَايَاتُ الْجَسِيمَةُ فِى اِنْتدم و ب كُلِّيَّتِهَا وَ الْحُدُوثُ دَفْعَةً مَعَ غَايَةِ كَمَالِ حُسْنِ صَنْعَتِهَا بِلاَ اِحْتِيَاجٍ اِلَى مُدَّةٍ وَ مَادَّةٍ وَ التَّشَخُّصَاتُ الْحَكِيمَةُ مَعَ عَدَمِ تَحْدِيدِ تَرَدُّدِ اِمْكَانَاتِهَا وَ قَضَاءُ حَاجَاتِهَا عَلَبشر تاَةِ كَثْرَتِهَا وَ تَنَوُّعِهَا فِى اَوْقَاتِهَا اللاَّئِقَةِ الْمُنَاسِبَةِ مِنْ حَيْثُ لاَيَحْتَسِبُ وَ مِنْ حَيْثُ لاَيُشْعَرُ مَعَ قَصْرِ اَيديات ما مِنْ اَصْغَرِ مَطَالِبِهَا وَ الْقُوَّةُ الْمُطْلَقَةُ فِى مَعْدَنِ ضَعْفِهَاوَ الْقُدْرَةُ الْمُطْلَقَةُ فِى مَنْبَعِ عَجْزِهَا وَ الْحَيَاةُ
— 387 —
الظَّاهِرَةُ فِى جُمُودِهَا وَ الشُّعُورُ الْمُحِيطُ فِى جَهْلِهَا وََّيْنِنْتِظَامُ الْمُكَمَّلُ فِى تَغَيُّرَاتِهَا الْمُسْتَلْزِمُ لِوُجُودِ الْمُغَيِّرِ الْغَيْرِ الْمُتَغَيِّرِ وَ اْلاِتِّفَاقُ فِى تَسْبِيحَاتِهَا كَالدَّوَائِرِين دنيتَدَاخِلَةِ الْمُتَّحِدَةِ الْمَرْكَزِ وَ الْمَقْبُلِيَّةُ فِى دَعَوَاتِهَا الثَّلاَثِ بِلِسَانِ اِسْتِعْدَادِهَا وَ بِلِسَانِ اِحْتِيَاجِهَا الْفِطْرِيَّةِ وَ بِلِسَانِ اِضْطِرَارِهَا وَ الْمُنَاجَاةُ وَ الشُّهُودَاتُ وَ الْفُيُوضَاتُ فِى ا و اقَاتِهَا وَ اْلاِنْتِظَامُ فِى قَدَرَيْهَا وَ اْلاِطْمِئْنَانُ بِذِكْرِ فَاطِرِهَا وَ كَوْنُ الْعِبَادَةِ فِيهَا خَيْطَ الْوُصْلَةِ بَيْنَ مُنْتَهَيهَا وَ مَبْدَئِهَا وَ سَبَبُ ظُهُورِ كَمَالِهَا وَ لسيماي ُّقِ مَقَاصِدِ صَانِعِهَا.
وَ هكَذَا بِسَائِرِ شُؤُنَاتِهَا وَ اَحْوَالِهَا وَ كَيْفِيَّاتِهَا شَاهِدَاتٌ بِاَنَّهَا كُلَّهَا بِتَدْبِيرِ مُدَبِّرٍ حَكِيمٍ وَاحِدٍ وَ فِى تَرْبِيَةِ مُرَبٍّ كَرِيمٍ اَحَدٍ صَمَدٍصيف و لَّهَا خُدَّامُ سَيِّدٍ وَاحِدٍ وَ تَحْتَ تَصَرُّفِ مُتَصَرِّفٍ وَاحِدٍ مَصْدَرُهُمْ قُدْرَةُ الْوَاحِدِ الَّذِى تَظَاهَرَتْ وَ تَكَاثَرَتْ خَوَاتِمُ وَحْدَتِهِ عَلَى كُلِّ مَكْتُوبٍ مِنْ مَكْتُوبَاتِهِ فِى كُلِّ صَفْحَةٍ مِنْ صَفَحَاتِ مَر و تبَاتِهِ *
نَعَمْ فَكُلُّ زَهْرَةٍ وَ ثَمَرٍ وَ كُلُّ نَبَاتٍ وَ شَجَرٍ بَلْ كُلُّ حَيْوَانٍ وَ حَجَرٍ بَلْ كُلُّ ذَرٍّ وَ مَدَرٍ فِى كُلِّ وَادٍ وَ جَبَلٍ وَ كُلِّ بَادٍ وَ قَفَرٍ خَاتَمٌ بَيِّنُ النَّقْشِ وَ اْلاَرگان بُظْهِرُ لِدِقَّةِ النَّظَرِ بِاَنَّ ذَا ذَاكَ اْلاَثَرِ هُوَ كَاتِبُ ذَاكَ الْمَكَانِ بِالْعِبَرِ فَهُوَ كَاتِبُ ظَهْرِ الْبَرِّ وَ بَطْنِ الْبَحْرِ فَهُوَ نَقَّاشُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ فِى صَحِيفَةكردم آَموَاتِ ذَاتِ الْعِبَرِ جَلَّ جَلاَلُهُ نَقَّاشِهَا اَللّهُ اَكْبَرُ*
كِه لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ بَرَابَرْ مِيذَنَدْ عَالَمْ
اَلْمرْتبَةُ الْخَامِسَةُ:
اَللّهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْو در تقُ الْقَدِيرُ الْمُصَوِّرُ الْبَصِيرُ الَّذِى هذِهِ اْلاَجْرَامُ الْعُلْوِيَّةُ وَ الْكَوَاكِبُ الدُّرِّيَّةُ نَيِّرَاتُ بَرَاهِينِ اُلُوهِيَّتِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ شُعَاعَاتُ شَوَاهِدِ رُبُوبِيَّتِهِ وَ عِزَّتِهِ تَشْهَدُتي آن‌نَادِى عَلَى شَعْشَعَةِ سَلْطَنَةِ رُبُوبِيَّتِهِ وَ تُنَادِى عَلَى وُسْعََةِ حُكْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ عَلَى حِشْمَةِ عَظَمَةِ قُدْرَتِهِ فَاسْتَمِ رشد مَى آيَةِ..( اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا * الخ.. ثُمَّ انْظُرْ اِلَى وَجْهِ السَّمَاءِ كَيْفَ تَرَى سُكُوتًا فِى سُكُونَةٍ حَرَكَةً فِى حِكْمَةٍ تَلَئْلأً فِى حِشْمَةٍ تت‌ها ومًا فِى زِينَةٍ مَعَ اِنْتِظَامِ الْخِلْقَةِ مَعَ اِتِّزَانِ الصَّنْعَةِ تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا لِتَبْدِيلِ الْمَوَاسِمِ تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا لِتَنْوِيرِ الْمَعَالِمِ تَلَئْلأُ نُجُومِهَا لِتَزْيِن، خورْعَوَالِمِ تُعْلِنُ ِلاَهْلِ النُّهَى سَلْطَنَةً بِلاَ اِنْتِهَاءٍ لِتَدْبِيرِ هذَا الْعَالَمِ *
فَذلِكَ الْخَلاَّقُ الْقَدِيرُ عَلِيمٌ بِكُلِّ شَ ركن َ مُرِيدٌ بِاِرَادَةٍ شَامِلَةٍ مَاشَاءَ كَانَ وَ مَا لَمْ
— 388 —
يَشَأْ لَمْ يَكُنْ وَ هُوَ قَدِيرٌ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ بِقُدْرَةٍ مُطْلَقَةٍ مُحِيطَةٍ ذَاتِيَّةٍ وَ كَمَا لاَ يُمْكِنُ وَ لاَ يُتَصَوَّرُ وُجُودُ هذِهِ الشَّمْسِ فِى هذَا الرتت كهِ بِلاَ ضِيَاءٍ وَ لاَ حَرَارَةٍ كَذلِكَ لاَ يُمْكِنُ وَ لاَ يُتَصَوَّرُ وُجُودُ اِلهٍ خَالِقٍ للِسَّموَاتِ بِلاَ عِلْمٍ مُحِيطٍ وَ بِلاَ قُدْرَةٍ معي ٣٥٠َةٍ فَهُوَ بِالضَّرُورَةِ عَلِيمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ بِعِلْمٍ مُحِيطٍ لاَزِمٍ ذَاتِىٍّ للِذَّاتِ يَلْزَمُ تَعَلُّقُ ذلِكَ الْعِلْمِ بِكُلِّ اْلاَشْيَاءِ لاَ يُمْكِنُ اَنْ يَنْفَكَّ عَنْهُ شَيْءٌ بِسِرِّ الْحُضُورِ وَ الشُّهُزگار ر النُّفُوذِ وَ اْلاِحَاطَةِ النُّورَانِيَّةِ فَمَا يُشَاهَدُ فِى جَمِيعِ الْمَوْجُودَاتِ مِنَ اْلاِنْتِظَامَاتِ الْمَوْزُونَةِ وَ اْلاِتِّزَانَاتِ الْمَنْظُو برخوِ وَ الْحِكَمِ الْعَامَّةِ وَ الْعِنَايَاتِ التَّامَّةِ وَ اْلاَقْدَارِ الْمُنْتَظِمَةِ وَ اْلاَقْضِيَةِ الْمُثْمِرَةِ وَ اْلآجَالِ الْمُعَيَّنَةِ وَ اْلاَرْزَاقِ الْمُقَنَّنَةِ وَ اْلاِاهل مرَاتِ الْمُفَنَّنَةِ وَ اْلاِهْتِمَامَاتِ الْمُزَيَّنَةِ وَغَايَةِ كَمَالِ اْلاِمْتِيَازِ وَ اْلاِتِّزَانِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ اْلاِتِّقَانِ وَ السُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ شَاهِدَاتٌ عَلَى اِحَاطَةِ عِلْمِر نهايَمِ الْغُيُوبِ بِكُلِّ شَيْءٍ وَ اَنَّ آيَةَ ( اَلاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ) تَدُلُّ عَلَى اَنَّ الْوُجُودَ فِى الشَّيْءِ يَسْتَلْزِمُ الْعِل‌باشد،هِ وَ نُورَ الْوُجُودِ فِى اْلاَشْيَاءِ يَسْتَلْزِمُ نُورَ الْعِلْمِ فِيهَا فَنِسْبَةُ دَلاَلَةِ حُسْنِ صَنْعَةِ اْلاِنْسَانِ عَلَى شُعُورِهِ اِلَى نِسْبَةِ دَلاَلَةِ خِلْقدر برالاِنْسَانِ عَلَى عِلْمِ خَالِقِهِ كَنِسْبَةِ لُمَيْعَةِ نُجَيْمَةِ الذُّبَيْبَةِ فِى اللَّيْلَةِ الدَّهْمَاءِ اِلَى شَعْشَعَةِ الشَّمْسِ فِى نِصْفِ النَّهَارِ عَلَى وَجْهِ الْغَبْرَاءِ *
وَ كَمَاب‌هايَهُ عَلِيمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ فَهُوَ مُرِيدٌ لِكُلِّ شَيْءٍ لاَيُمْكِنُ اَنْ يَتَحَقَّقَ شَيْءٌ بِدُونِ مَشِيَّتِهِ وَ كَمَا اَنَّ الْقُدْرَةَ تُؤَثِّرُ وَ اَنخلوق رعِلْمَ تُمَيِّزُ كَذلِكَ اَنَّ اْلاِرَادَةَ تُخَصِّصُ ثُمَّ يَتَحَقَّقُ وُجُودُ اْلاَشْيَاءِ فَالشَّوَاهِدُ عَلَى وُجُودِ اِرَادَتِهِ تَعَالَى وَ اِخْتِيَارِهِ سُبْحَانَهُ بِعَدَدِ كَيْفِيَّاتِ اْلاَشْيَاءِ وَي درياَالِهَا وَ شُؤُنَاتِهَا نَعَمْ فَتَنْظِيمُ الْمَوْجُودَاتِ وَ تَخْصِيصُهَا بِصِفَاتِهَا مِنْ بَيْنِ اْلاِمْكَانَاتِ الْغَيْرِ الْمَحْدُودَةِ وَ مِنْ بَيْنِ الطُّرُقِ الْعَقِيمَةِ وَ مِنْ بَيْنِ افعال وتِمَالاَتِ الْمُشَوَّشَةِ وَ تَحْتَ اَيْدِى السُّيُولِ الْمُتَشَاكِسَةِ بِهذَا النِّظَامِ اْلاَدَقِّ اْلاَرَقِّ وَ تَوْزِينُهَا بِهذَا الْمِيزَانِ الْحَسَّاسِ الْجگ و حيِ الْمَشْهُودَيْنِ *
وَ اَنَّ خَلْقَ الْمَوْجُودَاتِ الْمُخْتَلِفَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْحَيَوِيَّةِ مِنَ الْبَسَائِطِ الْجَامِدَةِ كَاْلاِنْي، به‌بِجِهَازَاتِهِ مِنَ النُّطْفَةِ وَ الطَّيْرِ بِجَوَارِحِهِ مِنَ الْبَيْضَةِ وَ الشَّجَرِ بِاَعْضَائِهِ الْمُتَنَوِّعَةِ مِنَ النُّوَاتِ تَدُلُّ عَلَى اَنَّ تَخَصُّصَ كُلِّ شَيْءٍ وَ تَعَيُّنَهُ بِاِرَادَتِهِ وَ اِخْتِي است ظ وَ مَشِيَّتِهِ سُبْحَانَهُ *
فَكَمَا اَنَّ تَوَافُقَ اْلاَشْيَاءِ مِنْ جِنْسٍ وَ اْلاَفْرَادِ مِنْ نَوْعٍ فِى اَسَاسَاتِ اْلاَعْضَاءِ يَدُلُّ
— 389 —
بِالضَّرُورَةِ عَلَى اَنَّ صَانِعَهَا وَاحِدٌ اَحَدٌ كَذلِرحيم وَّ تَمَايُزَهَا فِى التَّشَخُّصَاتِ الْحَكِيمَةِ الْمُشْتَمِلَةِ عَلَى عَلاَمَاتٍ فَارِقَةٍ مُنْتَظَمَةٍ تَدُلُّ عَلَى اَنَّ ذلِكَ الصكتب‌خاَ الْوَاحِدَ اْلاَحَدَ هُوَ فَاعِلٌ مُخْتَارٌ مُرِيدٌ يَفْعَلُ مَايَشَاءُ وَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ جَلَّ جَلاَلُهُ *
وَ كَمَا اَنَّ ذلِكَ الْخَلاَّقَ الْعَلِيمَ الْمُرِيدَ عَلِيمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ وَ مُرِيدٌ لِكُلِّ شَيْءٍ لَهُ عِلْمٌ مُحِي گوش واِرَادَةٌ شَامِلَةٌ وَ اِخْتِيَارٌ تَامٌّ كَذلِكَ لَهُ قُدْرَةٌ كَامِلَةٌ ضَرُورِيَّةٌ ذَاتِيَةٌ نَاشِئَةٌ مِنَ الذَّاتِ وَ لاَزِمَةٌ للِذَّاتِ فَمُحَالٌ تَدَاخُلُ ضِدِّهَا وَ اِلاَّ لَزِمَ جَمْعُ ضِدد درسي الْمُحَالُ بِاْلاِتِّفَاقِ فَلاَ مَرَاتِبَ فِى تِلْكَ الْقُدْرَةِ فَتَتَسَاوَى بِالنِّسْبَةِ اِلَيْهَا الذَّرَّاتُ وَ النُّجُومُ وَ الْقَلِيلُ وَ الْكَثِيرُ وَ الصَّغِيرُ وَ الْكَبو فراقَ الْجُزْئِىُّ وَ الْكُلِّىُّ وَ الْجُزْءُ وَ الْكُلُّ وَ اْلاِنْسَانُ وَ الْعَالَمُ وَ النُّوَاتُ وَ الشَّجَرُ بِسِرِّ النُّورَانِيَّةِ وَ الشَّفَّافِيَّةِ وَ الْمُقَابَلَةِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ اْلاِمْتِثَاستند بَهَادَةِ اْلاِنْتِظَامِ الْمُطْلَقِ وَ اْلاِتِّزَانِ الْمُطْلَقِ وَ اْلاِِمْتِيَازِ الْمُطْلَقِ فِى السُّرْعَةِ وَ السُّهُولَةِ وَ الْكَثْرَةِ الْمُطْلَقَاتِ بِسِرِّ اِمْدَادِ الْوَاحِدِيَّةِ وَ يُسْرِ الْوَحْدَةِ وَ ت عقل بى اْلاَحَدِيَّةِ وَ بِحِكْمَةِ الْوُجُوبِ وَ التَّجَرُّدِ وَ مُبَايَنَةِ الْمَاهِيَّةِ وَ بِسِرِّ عَدَمِ التَّقَيُّدِ وَ عَدَمِ التَّحَيُّزِ وَ عَدَمِ التَّجَزِّى وَ بِحِكْمَةِ اِنْقِلاَبِ الْعَوَائِقِ وَ ا راه تانِعِ اِلَى الْوَسَائِلِ فِى التَّسْهِيلِ اِنْ اُحْتِيجَ اِلَيْهِ وَ الْحَالُ اَنَّهُ لاَ اِحْتِيَاجَ كَاَعْصَابِ اْلاِنْسَانِ وَ الْخُطُوطِ الْحَدِيدِيَّةِ است تالِ السَّيَّالاَتِ اللَّطِيفَةِ بِحِكْمَةِ اَنَّ الذَّرَّةَ وَ الْجُزْءَ وَ الْجُزْئِىَّ وَ الْقَلِيلَ وَ الصَّغِيرَ وَ اْلاِنْسَانَ وَ النُّوَاتَ لَيْسَتْ بِاَقَلَّ جَزَالَةً مِنَ النَّجْمِ وَ النَّوْعِ وَ الْكُلِّ وَ الْكُلِّىِ رسالهلْكَثِيرِ وَ الْكَبِيرِ وَ الْعَالَمِ وَ الشَّجَرِ فَمَنْ خَلَقَ هؤُلاَءِ لاَ يُسْتَبْعَدُ مِنْهُ خَلْقُ هذِهِ اِذِ الْمُحَاطَاتُ كَاْلاَمْثِلَةِ الْمَكْتُوبَةِ الْمُصَغَّرَةِ اَوْ كَالنُّقَطِ الْمَحْلُوبَةِ الْمُعَصَّرَةِ فَلاَ بُدَّ بِالضُدْرَتَةِ اَنْ يَكُونَ الْمُحِيطُ فِى قَبْضَةِ تَصَرُّفِ خَالِقِ الْمُحَاطِ لِيُدْرِجَ مِثَالَ الْمُحِيطِ فِى الْمُحَاطَاتِ بِدَسَاتِيرِ عِلْمِهِ وَ اَنْ يَعْصُرَهَا مِنْهُ بِمَوَازِينِ حِساله سهِ فَالْقُدْرَةُ الَّتِى اَبْرَزَتْ هَاتِيكَ الْجُزْئِىَّاتِ لاَ يَتَعَسَّرُ عَلَيْهَا اِبْرَازُ تَاكَ الْكُلِّيَّاتِ فَكَمَا اَنَّ نُسْخَةَ قُرْآنِ الْحِكْمَةِ الْمَكْتُوبَةِ عَلَى الْجَوْهَرِ الْفَرْدِ بِذَرَّاتِ اْلاَثِيرِر! اگرَتْ بِاَقَلَّ جَزَالَةً مِنْ نُسْخَةِ قُرْآنِ الْعَظَمَةِ الْمَكْتُوبَةِ عَلَى صَحَائِفِ السَّموَاتِ بِمِدَادِ النُّجُومِ وَ الشُّمُوسِ كَذلِكَ لَيْسَتْ خِلْقَةُ نَحْلَةٍ وَ نَمْلَةٍ بِاَقَلَّ جَزَالَةً مِنْ خِ اكناف النَّخْلَةِ وَ الْفِيلِ وَ لاَ صَنْعَةُ وَرْدِ الزَّهْرَةِ بِاَقَلَّ جََزَالَةً مِنْ صَنْعَةِ دُرِّىِّ نَجْمِ الزُّهْرَةِ وَ هكَذَا فَقِسْ *
فَكَمَا اَنَّ غَايَةَ كَمَالِ السُّي معنوِ فِى اِيجَادِ اْلاَشْيَاءِ اَوْقَعَتْ اَهْلَ الضَّلاَلَةِ فِى اِلْتِبَاسِ التَّشْكِيلِ بِالتَّشَكُّلِ الْمُسْتَلْزِمِ لِلْمُحَالاَتِ المهم‌ترفِيَّةِ الَّتِى تَمُجُّهَا الْعُقُولُ بَلْ تَتَنَفَّرُ عَنْهَا
— 390 —
اْلاَوْهَامُ كَذلِكَ اَثْبَتَتْ بِالْقَطْعِ وَ الضَّرُورَةِ ِلاَهْلِ الي چون وَ الْحَقِيقَةِ تَسَاوِىَ السَّيَّارَاتِ مَعَ الذَّرَّاتِ بِالنِّسْبَةِ اِلَى قُدْرَةِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ جَلَّ جَلاَلُهُ وَ عَظُمَ شَانُهُ وَ لاَاِلهَ اِلاَّ هُوَ *
ا مي‌باْتَبَةُ السَّادِسَةُ:
جَلَّ جَلاَلُهُ وَ عَظُمَ شَانُهُ اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْعَادِلُ الْحَكِيمُ الْقَ)1 رُ الْعَلِيمُ الْوَاحِدُ، و درحَدُ السُّلْطَانُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى هذِهِ الْعَوَالِمُ كُلُّهَا فِى تَصَرُّفِ قَبْضَتَىْ نِظَامِهِ وَ مِيزَانِهِ وَ تَنْظِيمِهِ وَ تَوْزِينِهِ وَ عَدْلِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ عِلْمِهِ وَ قُدوَ اْلِ وَ مَظْهَرِ سِرِّ وَاحِدِيَّتِهِ وَ اَحَدِيَّتِهِ بِالْحَدْسِ الشُّهُودِىِّ بَلْ بِالْمُشَاهَدَةِ اِذْ لاَ خَارِجَ فِى الْكَوْنِ مِنْ دَائِرَةِ النِّظَامِ وَ الْمِيزَانِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّوْزِينمراهي ُمَا بَابَانِ مِنَ اْلاِمَامِ الْمُبِينِ وَ الْكِتَابِ الْمُبِينِ وَ هُمَا عُنْوَانَانِ لِعِلْمِ الْعَلِيمِ الْحَكِيمِ وَ اَمْرِهِ وَ قُدْرَةِ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ وَ اِرَادَتِهِ فَذلِكَ النِّظَامُ مَعَ ذلِكَ الْمِيزَانيوان وذَلِكَ الْكِتَابِ مَعَ ذَلِكَ اْلاِمَامِ بُرْهَانَانِ نَيِّرَانِ لِمَنْ لَهُ فِى رَاْسِهِ اِذْعَانٌ وَ فِى وَجْهِهِ الْعَيْنَانِ اَنْ لاَ شَيْءَ مِنَ اْلاَشْيَاءِ فِى الْكَوْنِ وَ الزَّنهايت يَخْرُجُ مِنْ قَبْضَةِ تَصَرُّفِ رَحْمنٍ وَ تَنْظِيمِ حَنَّانٍ وَ تَزْيِينِ مَنَّانٍ وَ تَوْزِينِ دَيَّانٍ *
اَلْحَاصِلُ: اَنَّ تَجَلِّى اْلاِسْمِ اْلاَوَّلِ وَ اْلاخِرِ فِى الْخَلاَّقِيَّةِ النَّاظِرَيْنِ اِلَى الْمَبْدَاِ وَ الْمُنقالب موَ اْلاَصْلِ وَ النَّسْلِ وَ الْمَاضِى وَ الْمُسْتَقْبَلِ وَ اْلاَمْرِ وَ الْعِلْمِ الْمُشِيرَانِ اِلَى اْلاِمَامِ الْمُبِينِ وَ تَجَلِّى اْلاِسْمِ الظَّاهِرِاحاطه ْبَاطِنِ عَلَى اْلاَشْيَاءِ فِى ضِمْنِ الْخَلاَّقِيَّةِ يُشِيرَانِ اِلَى الْكِتَابِ الْمُبِينِ *
فَالْكَائِنَاتُ كَشَجَرَةٍ عَظِيمَةٍ وَ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهَا اَيْضًا كَالشَّجَرَةِ فَنُمَثِّلُ شَجَرَةً جُزْئِيَّةً لِ كودكاةِ الْكَائِنَاتِ وَ اَنْوَاعِهَا وَ عَوَالِمِهَا وَ هذِهِ الشَّجَرَةُ الْجُزْئِيَّةُ لَهَا اَصْلٌ وَ مَبْدَاٌ وَ هُوَ النُّوَاةُ الَّتِى تَنْبُتُ عَلَيْهَا وَ كَذَا لَهَا نَسْلٌ يُدِي به موِيفَتَهَا بَعْدَ مَوْتِهَا وَ هُوَ النُّوَاةُ فِى ثَمَرَاتِهَا فَالْمَبْدَاُ وَ الْمُنْتَهى مَظْهَرَانِ لِتَجَلِّى اْلاِسْمِ اْلاَوَّلِ وَ اْلاخِرِ فَكَاَنَّ الْمَبْدَاَ وَ النُّوَاةَ اْلاَصْلِيَّةَ بِكَم فوق اْلاِنْتِظَامِ وَ الْحِكْمَةِ فِهْرِسْتَةٌ وَ تَعْرِفَةٌ مُرَكَّبَةٌ مِنْ مَجْمُوعِ دَسَاتِيرِ تَشَكُّلِ الشَّجَرَةِ وَ النُّوَاتَاتُ فِى ثَمَرَاتِهَا الَّتِى فِى نِهَايَاتِهَا مَظْهَرٌ لِتَجَلِّى اْلاِسْمِ اْلاخِرِ فَ اَحْو النُّوَاتَاتُ فِى الثَّمَرَاتِ بِكَمَالِ الْحِكْمَةِ كَاَنَّهَا صُنَيْدِقَاتٌ صَغِيرَةٌ اُودِعَتْ فِيهَا فِهْرِسْتَةٌ وَ تَعْرِفَةٌ لِتَشَكُّلِ مَا يُشَابِهُ تِلْكَ الشَّجَرَةَ وَ كَاَنَّهَا كُتِبَ فِيهَا بِقَلَمِ الْقَدَرِ دَسَاتِير اثباَكُّلِ شَجَرَاتٍ آتِيَةٍ وَ ظَاهِرُ الشَّجَرَةِ مَظْهَرٌ لِتَجَلِّى اْلاِسْمِ الظَّاهِرِ فَظَاهِرُهَا بِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ التَّزْيِينِ وَ الْحِكْل ايماَاَنَّهَا حُلَّةٌ مُنْتَظَمَةٌ مُزَيَّنَةٌ مُرَصَّعَةٌ قَدْ قُدَّتْ عَلى مِقْدَارِ قَامَتِهَا بِكَمَالِ الْحِكْمَةِ وَ الْعِنَايَةِ
— 391 —
وَ بَاطِنُ تِلْكَ الشَّجَرَةِ مَظْهَرٌ لِتَجَلِّى اْلاِسْمِ الْبَاطِمندتريِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ التَّدْبِيرِ الْمُحَيِّرِ لِلْعُقُولِ وَ تَوْزِيعِ مَوَادِّ الْحَيَاةِ اِلَى اْلاَعْضَاءِ الْمُخْتَلِفَةِ بِكَماَلِ اْلاِنْتِظَامِ كَاَنَّ بَاطِنَ تِلْكَ الشَّجَرَةِ مَاكِينَةٌ است. َةٌ فِى غَايَةِ اْلاِنْتِظَامِ وَ اْلاِتِّزَانِ *
فَكَمَا اَنَّ اَوَّلَهَا تَعْرِفَةٌ عَجِيبَةٌ وَ آخِرَهَا فِهْرِسْتَةٌ خَارِقَةٌ تُشِيرَانِ اِلَى اْلاِمَامِ الْمُبِينِ .. كَذلِكَ اِنَّ ظَاهِرَهَا كَحُلَّةٍ عَجِيبَةِ الصَّطري‌اش وَ بَاطِنَهَا كَمَاكِينَةٍ فِى غَايَةِ اْلاِنْتِظَامِ تُشِيرَانِ اِلَى الْكِتَابِ الْمُبِينِ .. فَكَمَا اَنَّ الْقُوَّاتِ الْحَافِظَاتِ فِى اْلاِنْسَانِ تُشِيرُ اِلَى اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ وَ تَدُلُّ عَلَيْهِ كَذلِكَ اَنَّد؛ هم‌وَاتَاتِ اْلاَصْلِيَّةَ وَ الثَّمَرَاتِ تُشِيرَانِ فِى كُلِّ شَجَرَةٍ اِلَى اْلاِمَامِ الْمُبِينِ وَالظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ يَرْمُزَانِ اِلَى الْكِتَابِ الْمُبِينِ فَقِسْ عَلى هذِهِ الشَّجَرَةِ الْجُزْئِيَّةِ شَجَرَةَ است، اوضِ بِمَاضِيهَا وَ مُسْتَقْبَلِهَا وَ شَجَرَةَ الْكَائِنَاتِ بِاَوَائِلِهَا وَ آتِيهَا وَ شَجَرَةَ اْلاِنْسَانِ بِاَجْدَادِهَا وَ اَنْسَالِهَا وَ هكَذَا مين ترجَلاَلُ خَالِقِهَا وَ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ يَا كَبِيرُ اَنْتَ الَّذِى لاَ تَهْدِى الْعُقُولُ لِوَصْفِ عَظَمَتِهِ وَ لاَ تَصِلُ اْلاَفْكَارُ اِلى كُنْهِ جَبَ، مخصوِ *
اَلْمَرْتَبَةُ السَّابِعَةُ
جَلَّ جَلاَلُهُ اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْخَلاَّقُ الْفَتَّاحُ الْفَع اگر دالْعَلاَّمُ الْوَهَّابُ الْفَيَّاضُ شَمْسُ اْلاَزَلِ الَّذِى هذِهِ الْكَائِنَاتُ بِاَنْوَاعِهَا وَ مَوْجُودَاتِهَا ظِلاَلُ اَنْوَارِهِ وَ آثَارُ اَفْعَالِهِ وَ اَلْوَدالت، قُوشِ اَنْوَاعِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ وَ خُطُوطُ قَلَمِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ مَرَايَا تَجَلِّيَاتِ صِفَاتِهِ وَ جَمَالِهِ وَ جَلاَلهِ وَ كَمَالِهِ كردم كمَاعِ الشَّاهِدِ اْلاَزَلِىِّ بِجَمِيعِ كُتُبِهِ وَ صُحُفِهِ وَ آيَاتِهِ التَّكْوِينِيَّةِ وَ الْقُرْانِيَّةِ وَ بِاِجْمَاعِ اْلاَرْضِ مَعَ الْعَالَمِ بِاِفْتِقَارَاتِهَا وَ اِحْتِيَاجَاتان‌تافِى ذَاتِهَا وَ ذَرَّاتِهَا مَعَ تَظَاهُرِ الْغِنَاءِ الْمُطْلَقِ وَ الثَّرْوَةِ الْمُطْلَقَةِ عَلَيْهَا وَ بِاِجْمَاعِ كُلِّ اَهْلِ الشُّهُودِ مِنْ ذَوِى اْلاَرْوَاحِ النَّيِّرَةِ وَ الْقُلُوبِ امي‌باشوَّرَةِ وَ الْعُقُولِ النُّورَانِيَّةِ مِنَ اْلاَنْبِيَاءِ وَ اْلاَوْلِيَاءِ وَ اْلاَصْفِيَاءِ بِجَمِيعِ تَحْقِيقَاتِهِمْ وَ كُشُوفَاتِهِمْ وَ فُيُوضَاتِهِمْ وَ مُنَاجَاتِه جهان دْ اِتَّفَقَ الْكُلُّ مِنْهُمْ وَ مِنَ اْلاَرْضِ وَ اْلاَجْرَامِ الْعُلْوِيَّةِ وَ السُّفْلِيَّةِ بِمَا لاَ يُحَدُّ مِنْ شَهَادَاتِهِمُ الْقَطْعِيَّةِ وَ تَصْدِيقَاتِهِمُ الْيَقِينِيَّةِ بُِولِ اِ شَهَادَاتِ اْلايَاتِ التَّكْوِينِيَّةِ وَ الْقُرْانِيَّةِ؛ وَ شَهَادَاتِ الصُّحُفِ وَ الْكُتُبِ السَّمَاوِيَّةِ الَّتِى هِىَ شَهَادَةُ الْوَاجِبِ الْوُجُوحبت و ى اَنَّ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ آثَارُ قُدْرَتِهِ وَ مَكْتُوبَاتُ قَدَرِهِ وَ مَرَايَا اَسْمَائِهِ وَ تَمَثُّلاَتُ اَنْوَارِهِ جَلَّ جَلاَلُهُ وَ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ *

* * *

— 392 —
لماده قرام
لمعه‌ي سي‌ام مكتوب سي ‌و‌ يكم، يكي از ثمرات زندان اسكي ‌شهير، حاوي شش نكته است.
همان‌طور كه يكي از درس‌هاي بزرگ مدرسه‌ يوسفيه دنيزلي، "رساله ثمره" و نيز درس باارزش و كامل مدرسه‌ي يوسفيه آفيون، "الحجستند، را" بود، از درس‌هاي بزرگ و مفيد مدرسه‌ يوسفيه اسكي شهير نيز همين لمعه سي‌ام است كه حاوي شش نكته از شش اسمي‌ست كه حامل اسم اعظم مي‌باشد.
هر كسي قادر به غيرممدرك كامل بحث عميق و گسترده‌ي بخش"حي قيوم" از مباحث مربوط به اسم اعظم نيست امّا در برداشت از آن بي‌بهره نمي‌ماند!
نكته اول
بر نكته‌يي از اسم قدوس دلاله كوتا
مناسب است نكته مربوط به اسم "قدوس" در ذيلِ ذيلِ كلام سي‌ام لحاظ شود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌وَاْلاَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ
(ذاريات: ٤٨)
— 393 —
نكته‌يي از آيه فبرآوردسم اعظم، يا جلوه‌يي از اسم قدوس را - كه نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم است - در پايان ماه شريف شعبان، در زندان اسكي شهير شهود كردم. موجوديت الهيه را در كماتارگان و وحدت ربانيه را با تمام وضوح نشانم داد. ديدم كائنات و اين كره خاكي كارخانه‌يي بزرگ و پركار، يا سرسرا و مسافرخانه‌يي‌ست كه مدام پر و خالي مي‌شود. كارخانه‌ها و سرسراها و مسافرخانه‌هايي چنين پر كار، معمولاً بر اثر زباله‌ها، پس وان جلها و كثافات محيط آلوده‌يي دارند و در آن‌ها انبوهي از زباله‌هاي بدبوي كثيف ديده مي‌شود. اگر بر اين مكان‌ها نظارت دقيقي وجود نداشته باشد و محيط‌شان را تميز نكنند نمي‌توان در آن‌جا ماند، و انسان در چنين درج ي خفه مي‌شود.
اما كارخانه كائنات و مسافرخانه زمين چنان پاك و تميز و نظيف و منزه از آلودگي و پليدي‌ست كه نمي‌توان چيز بي‌مصرف و شي بي‌فايده يا آلودلْكَثْدفي‌اي را در آن ديد. اگر در ظاهر آن‌ها هم چنين چيزي مشاهده شود بي‌درنگ با ماشين‌هاي شستشو آن را تميز و پاك مي‌كنند.
بي‌ترديد كسي كه بر اين كارخانه نظارت دارد كار خود را به بهترين وجه انجام مي‌دهد. به‌نظر مي‌رسد اين كارخانه داراي صاحم شيري كه پاكيزگي و نظافت را دوست دارد، او ترتيبي مي‌دهد كه اين كارخانه بزرگ هم‌چون اتاق كوچكي تميز شده و امورش سامان يابد؛ به گونه‌يي كه چيزي از مواد زايد و ناپاك اين كارخانه بزرگ باقي نمي‌ماند. به كلي ازرگي اين كارخانه‌ي با عظمت، در آن از زباله و مواد زايد و آلوده خبري نيست.
انسان اگر يك ماه خود را شستشو ندهد و محل كوچك زندگيش را نروبالي و افت نكند بسيار آلوده و كثيف خواهد شد، پس بي‌ترديد پاكي و نظافت و نورانيت و تميزي اين جهان، همواره از نظافت و طهارتي حكيمانه و دقيق نشأت مي‌گيرد و اگر آن تطهير و پاكيزگي و نظار آن درق هميشگي وجود نداشت، شمار فراواني از موجودات در عرض يك سال بر اثر آلودگي زمين خفه مي‌شدند؛ و سيارات و كراتي كه در فضاي سماوات دچار تخريب و نابودي مي‌شوند، بلكه ستارگان متلاشي شده
— 394 —
بر سَرِ ما و ديگر موجوحقيقت ه‌ي زمين سقوط كرده و دنياي ما را به نابودي مي‌كشاندند؛ سنگ‌هايي به بزرگي كوه بر سرمان باريدن مي‌گرفت و ما را از وطن دنيوي‌مان فراري مي‌داد؛ در حالي‌كه از گذشته تاكنون اگر تعداد ت بخوا از سنگ‌هاي آسماني بر اثر تخريب يا تعمير و بر مدار عبرت سقوط كرده باشند، بر سر كسي فرود نيامده‌ و به كسي آسيب نرسانده‌اند.
بر اثر تقابل و تحول مرت بر سات در روي زمين جنازه صدها هزار موجود تلف شده و پس‌مانده‌هاي انواع و اقسام نباتات چنان برّ و بحر را آلوده مي‌كرد كه مردم به‌جاي دوست داشتن و عاشق شدن دنيا و طبيعت زيبا و بي‌نقص‌اش، از آن متنفر شده و به مرگ و نيستي دچار مي‌گشتند.
ه اساسير كه يك پرنده به راحتي بال‌هاي خود و يك نويسنده به سادگي صفحات دفتر خود را پاك مي‌كند، بال‌هاي اين مرغ خاكي و مرغان آسماني مقصود زمين و اجرام سماوي‌ست. و صفحات كتاب آاز من نيز چنان پاك و زيبا مي‌شوند تا كساني كه جمال بي‌نقص آخرت را نمي‌بينند و براساس ايمان نمي‌انديشند، با دل باختن به پاكيزگي و زيبايي جهان، اهل پرستش شوند.
گويي سراي اين عالم و كارخانه جهان هستي، مظهري از تجليخواهد ت اسم "قدوس" است؛ طوري كه به‌نظر مي‌رسد نه‌تنها پاكيزه‌سازان "آكل اللحم" درياها و عقابان صخره‌ها بلكه مأموران جمع‌آوري اجسادي چون موران و كرم‌ها نيز تابع فرامين آن زمان گ طاهر قدسي هستند.
هم‌چنين گلبول‌هاي سرخ و سفيد خوني كه در بدن جريان دارد در پيروي از آن فرامين قدسي و پاك‌كننده است كه در سلول‌هاي بدن عمل تميز كردن را انجام مي‌دهند، نيز تنفس هم موجب تصفيه و پاكيزگي خون مي‌‌گردد. همانين اعضه پلك‌ها در تميز نگاه داشتن چشم تابع فرمان مذكورند، پشه نيز در نظافت بال‌هاي خود و ابر و باد هم (در جابه‌جايي) گوش به همان فرمان دارند. باد، گرد و
— 395 —
غبار نشسته بر سطح زمين را مي‌روبد و پاك مي‌كند. ابر بر فراخناي زمين آب مي‌پراكند و گرد و غب بندگيمي‌نشاند، و آن‌گاه براي اين‌كه چهره‌ي آسمان را مدّت زيادي مكدّر نكند تكّه‌هاي خود را به‌سرعت جمع‌آوري كرده، پنهان مي‌شود. و چهره و سيماي زيباي آسمان را پاكيزه و تميز و درخشان و نوراني ‌مي‌نماياند.
تمام ذرات عالم نيز مانند ستارگ حسناتاصر، مواد معدني و نباتات تابع اوامر پاك‌كننده مزبور هستند، طوري كه در ميان توفان تحولات حيرت‌انگيز، مراقب نظافت و پاكيزگي مي‌باشند. ذرات هيچ‌گاه بي‌دليل در جايي جمع نمي‌شوند و گرد هم نمي‌آيند. هر ذره در ر مي‌كلوده شدن به‌سرعت پاك مي‌شود. ذرات براي كسب پاك‌ترين، درخشان‌ترين، نظيف‌ترين و تميزترين وضعيت؛ و براي به‌دست آوردن زيباترين، شفاف‌ترين و لطيف‌ترين صورت‌ها توسط قدرتي حكيمانه هدايت مي‌شوند.
اين فعل واحد يعني طهارت و پاكيزگي به‌ي و فعحقيقتي يگانه، متأثر از اسم اعظمي‌ چون اسم قدوس، يكي از بزرگ‌ترين تجليات در دايره عظيم كائنات است كه مستقيماً موجوديت ربانيه و وحدانيت الهيه را همراه با اسماءالحسني در برابر چشماني چون دوربين و فراخ هم‌چون خورشيد نمايان مي‌كند.
از پشت، همان‌طور كه در بسياري از بخش‌هاي رساله نور با براهين قطعي ثابت شده است كه فعل تنظيم و نظام به‌عنوان جلوه‌يي از اسم حكم و حكيم، نيز فعل توزين و ميزان به‌عنق قطعيوه‌يي از اسم عدل و عادل، هم‌چنين فعل تزيين و احسان به‌عنوان جلوه‌يي از اسم جميل و كريم، و فعل تربيت و انعام به‌عنوان جلوه اسم رب و رحيم، در دايره بب خطابلم هر كدام حقيقت و فعل واحدي هستند و مظهر وجوب وجود ذات واحد و وحدت او مي‌باشند؛ به همان ترتيب فعل تنظيف و تطهير نيز به‌عنوان جلوه ‌و مظهري از اسم قدوس، موجوديت آن ذات وْرَتِهوجود را (به وضوحي) چون خورشيد، و وحدانيت‌اش را به روشني روز نمايان مي‌سازد.
افعال حكيمانه مذكور مانند تنظيم، توزين، تزيين و تنظيف در دايره‌يي بزرگ همواره‌نظر وحدت نوعيه‌شان بر صانع واحد دلالت دارند و به همين‌ترتيب بيش‌تر اسماء‌الحسني و شايد هر كدام از هزار و يك نام الهي در اين دايره بزرگ، جلوه‌يي
— 396 —
اعظم د دارد و فعل بر آمده از جلوه مزبور به نسبت بزرگي‌اش، به وضوح و با قطعيت، واحد احد را نمايان مي‌سازد.
آري، حكمت عامه كه هر چيز را مطيع قانون و نظام خود اراده‌، و عنايت شامله كه همه‌ چيز را زينت مي‌بخشد و مي‌خنداند، و رحمت واسعه كه هر چيز را راضي و خشنود مي‌سازد، و رزق عمومي ‌معيشت كه موجب تغذيه همه‌ي موجودات و لذت آن‌ها مي‌شود، و حيات و و به كه هر چيز را با عموم اشيا مرتبط و مستفيد ساخته و تا حدي مالك آن‌ها مي‌كند، حقايق بديهي و افعال وحداني مي‌باشند كه سيماي هستي را زيبا و ورسي
مي‌سازند و مانند نور كه بر خورشيد دلالت دارد، به‌طور بديهي ذات حكيم، كريم، رحيم، رزاق، حي و محيي را نمايان مي‌كند. اگر يكي از آن صدها فعل گسترده - كه هر كدام‌شان بينم هرشكاري بر وحدانيت‌اند - به واحد احد نسبت داده نشود، محال‌هايي در صدها شكل و صورت لازم مي‌آيد.
براي مثال نه‌تنها حقايق بديهي و دلايل وحداني چون حكمت، عنايت، رحمت، اعاشه، به‌معناي تغذيه كردن، زنده نگاه داشتن، اداره نمودِ الصّاندن و نوشاندن. م. و احيا بلكه اگر فقط فعل پاكيز‌گي به خالق كائنات نسبت داده نشود، در آن‌صورت در مسلك كفرآميز اهل ضلالت ضروري‌ست، كه يا هر يك از مخلوقات مرتبط با پاكيزگي از ذره و پشه گرف نيست عناصر و ستارگان‌، در زمينه‌ي تزيين و توزين و تنظيم و پاكيز‌‌گي كائنات و انديشيدن به آن و انجام عمل مناسب با آن قابليتي داشته باشند؛ يا بايد در آن‌ها صفات قدسيه‌ي‌ آفريننده جهان لحاظ گردد؛ يا بايد مائنات ورتي بزرگي به عظمت كائنات براي توازن تزيين و پاكيز‌گي و دخل و خرج‌هاي اين عالم وجود داشته باشد و ذرات نامحدود، پشه‌ها و ستارگان اعضاي مجلس مزبور شوند. لذا صدها موضوعند؛ هممبتني بر خرافه و سفسطه مطرح خواهد شد تا تزيين و تطهير و پاكيز‌گي متعالي و عامي‌ كه در هر سو ديده و مشاهده مي‌گردد توجيه گردد. اين‌جا نه يك، كه صد هزار امر محال مطرح مي‌شود.
مثلاً اگر روشنايي روز و خورشيدهاي خيالي - كه در هر شي شفاف روي زمْوَانًتاب مي‌يابند - به خورشيد آسمان نسبت داده نشود، و اگر گفته نشود كه همه نورها
— 397 —
بازتاب نور خورشيدند، در آن‌صورت بايد در تمام تكه شيشه‌هايي كه بر روي زمين مي‌درخشند و قطرات آب و بلورهاي برف و حتي در ذرات هوا به وجود خورشيدهااده اسدي اعتراف كرد، تا وجود نور و روشنايي عام توجيهي داشته باشد.
حكمت هم نوعي روشنايي‌ست، رحمت فراگير نيز نور است؛ هم‌چنين تزيين، توزين، تنظهِ بِلنظيف، نورهاي محيط و فراگيرند و در حقيقت شعاع‌هاي نوراني آن شمس ازلي هستند. اينك بيا و ببين كه كفر و ضلالت چگونه وارد باتلاقي مي‌شوند كه بيرون آمدن از آن غيرممكن است؛ و جهالت در ضلالت را ببين كه تا چه حد احمقانهمعه در بر زبان آر كه:
الحَمدُللهِ علي دِينِ الاسلامِ و كَمالِ الايمَان
آري، اين نظافت فراگير و عالي كه سراي كائنات را پاكيزه مي‌دارد، بي‌شك جلوه و مقتضاي اسم قدوس است؛ همان‌طور كه تسبيح همه آفريده‌ها متوجه اسم قدوس مي‌باشد اسم قدوس همري،‌ ان پاكيزگي تمام آن‌هاست.
فراموش نكنيم كه خصلت‌هاي ناپسند، اعتقادات باطل، معاصي و بدعت‌ها از پليدي‌هاي معنوي محسوب مي‌شوند.
همين انتساب قدسي نظافت است كه موجب شلام من حديث اَلنَّظَافَةُ مِنَ الايمَانِ نظافت و پاكيزگي را از نورانيت ايمان به‌شمار آورد و آيه‌ي
‌اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتبراي ارِينَ‌
(بقره: ٢٢٢)
نيز طهارت و پاكي را مداري از محبت الهيه بخواند.

* * *

— 398 —
نكته دوم لمعه‌ي سي‌ام
‌وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
(حجر: ٢١)
نكته‌يي يت و ا فوق و يك اسم اعظم، يا جلوه‌يي از اسم عدل - كه نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم است - مانند نكته اول در زندان اسكي شهير در دور دست‌ها مشاهده گرديد، براي تفهيم و توضيح آن باز هم به طريق تمثي قلب نوييم:
اين جهان سرايي‌ست كه گويي شهري در آن واقع است كه همواره بر اثر تخريب و تعمير در حال دگرگوني‌ست. باز در آن شهر، مملكتي هست كه بر اثر جنگ‌ها و مهاجرت‌ها مدام در غليان مي‌باشد، در آن مملكت نيز عالمي‌ هست كه هميشه با مرگ و حيات آن در گريبان مي‌باشد.
بر اين سرا، شهر، مملكت و عالم، چنان موازنه، ميزان و توزين حيرت‌انگيزي حاكم است كه با تأمل در آن آشكارا ثابت مي‌شود، كه تايده وو دخل و خرج‌هاي بي‌حد و حصري كه در شمار نامتناهي موجودات مشاهده مي‌شود، براساس ميزان ذاتي يگانه، اندازه‌گيري و سنجيده مي‌شود، و اوست كه در هر لحظه و آني جهان هستي را مي‌بيند و از نظر مي‌گذراند.
دنيا بط يكي از ماهيان با هزار تخم، و در نباتات فقط يكي از گل‌ها چون گل خشخاش با بيست هزار تخم، و عناصر جاري هم‌چون سيل، با فشار و با شدت هر چه تمام، مي‌خواستند موازنه مي كه دا بر هم زده و خود بر هستي استيلا يابند؛ و اگر اين آفريده‌ها در هستي به حال خود رها مي‌شدند، و كارشان به تصادف بي‌هدف و قدرت كور و بدون ميزان، و طبيعت بي‌شعور و ظلماني سپرده مي‌شد، تعادل بين اشيا و موازنه موجد.
هستي چنان به‌هم مي‌ريخت كه در عرض يك سال و شايد يك روز هرج و مرج همه‌جا را مي‌گرفت، مثلاً دريا پر مي‌شد از مواد
— 399 —
در هم بر هم، و متعفن مي‌شد، هوا بر اثر گازضا دادر، مسموم مي‌شد، سطح زمين نيز به مزبله و منجلاب و قتلگاهي تبديل مي‌شد كه جهان احساس خفگي مي‌كرد.
از سلول‌هاي حيوان و گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون و تحولاتي كه در ذرات هست، و تناسبي اهر سعاندام‌هاي بدن وجود دارد گرفته تا ورودي و خروجي ‌درياها و چشمه‌هاي زيرزميني و تولد و مرگ حيوانات و نباتات، و تخريبات و تعميرات پاييز و بهار، تا نوع حركات و فوايد عناصر و ستارگان، و تحول و تضاميدوا در موت و حيات، نور و ظلمت و برودت و حرارت هست؛ اين‌ها با چنان ميزان حساس و مقياس ظريفي تنظيم و ترتيب داده شده‌اند كه عقل و خرد انسان هيچ‌چيز را در حقيقت اضافي و بيهوده نمي‌بيند. حكمت انسان نظمي‌كامل و دقيق، و توازني زيب‌ها رار همه‌چيز مي‌بيند و نشان مي‌دهد، بلكه حكمت انساني نيز خود نمود و ترجماني از همان نظم و توازن است.
حال بيا و به توازن موجود بين خورشيد و دوازده سياره مختلف بنگر. آيا اين موازنه به وضوح نشانره امو ذوالجلالي نيست كه عدل است و قدير؟ مخصوصاً توجه داشته باش كه سفينه ما يعني كره زمين نيز كه يكي از همان سيارات است در عرض يك سال گرد دايره‌يي بيست و چهار هزار ساله مدت زم؛ ميلي كه اگر يك انسان مدار سنوي زمين را پياده طي نمايد، به طول خواهد انجاميد. مي‌گردد و سياحت مي‌كند، و به‌رغم سرعتي كه دارد هيچ‌يك از اشياي چيده شده بر روي زمين را نمي‌لرزاند، به‌هم نمي‌ريزد و به فضا پرتاب نمي‌كند. اگر سرم خطابن مقداري كم يا زياد مي‌شد ساكنان خود را به هوا پرتاب مي‌كرد و در فضا نابودشان مي‌نمود، و موازنه زمين اگر يك دقيقه حتي يك ثانيه بر هم مي‌خورد سراسر دنياي ما به‌هم مي‌ريخت و احتمالاً زمين با سيارات ديگر برخورد مي‌كرد و قيامتي بر پا مي‌شد.
حيُجلد بمات چهار صد هزار نوعِ نباتي و حيواني بر روي زمين و موازنه رحيمانه موجود در تغذيه و زندگي آن‌ها، چون خورشيد تابان نشانگر ذات يگانه عدل و رحيم است.
— 400 —
اگر از افراد آن ملت‌هاي بي‌حد و حصر، فردي را در نظر بگيريمنيّه پيم ديد، كه اعضا و جوارح و حواس او با چنان موازنه‌ي دقيقي در تناسب و توازن هستند كه آشكارا نشانگر خالق عدل و حكيم مي‌باشند.
سلول‌هاي بدن هر حيواني و رگ‌ها و گلبول در شخوجود در خون و ذرات موجود در گلبول‌هاي آن، چنان موازنه دقيق و حساس و عجيبي دارند كه موجب مي‌شود بالبداهه اثبات گردد كه خالق عدل و حكيمي‌ هست كه مهار همه چيز به دست او و كليد همه‌چيز نيز در اختيار اوست و هيچ‌چيز مانع هيچ‌چيز نمي‌شود. با ميزان ون؛ ذات و نظام خالقي عدل و حكيم كه اداره‌ي هر چيز به دست اوست همه آفريده‌هاي هستي هم‌چون شي واحدي به سادگي تحت تربيت و اداره‌اش قرار دارد.
كسي كه در قبول موازنه‌ اعمال انس و جن در محكمه كبراي حشر و در ميزانِ عدالت امنيت" شكي دارد، اگر به موازنه اكبري كه در اين دنيا هست و با چشمان خود آن را مي‌بيند، دقت كند شك و ترديدي برايش باقي نخواهد ماند.
اي انسانِ بدبختِ مُسرفِ پليد، اي ناپاك! دستور العمل عنايت جودات و همه كائنات براي حركت، ميانه‌روي و نظافت و رعايت عدالت است و تا وقتي تو اين حقيقت را ناديده بگيري، به دليل مخالفت با همه موجودات، مورد خشم و نفرت آن‌ها قرار مي‌گيري، دل به چه بسته‌يي كه با ظلم وات مي‌مي ‌و اسراف و پليدي خود، آن‌ها را خشمگين مي‌كني؟
آري، حكمت عامه كائنات - كه از جلوه‌هاي اعظم اسم حكيم است - بر مدار ميانه‌روي و عدم اسراف حركت مي‌كند و به ميانه‌روي نيز فر بود، ‌دهد. نيز عدالت تامه‌يي كه در كائنات هست و از جلوه‌هاي اعظم اسم عدل مي‌باشد تدبير موازنه همه موجودات را به دست دارد و انسان را به عدالت فرمان مي‌دهد. درآيات هفتم تا نهم سوره رحكه بر چهار مرتبه و چهار نوع ميزان اشاره مي‌شود:
‌وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ٭ اَلاَّ تَطْغَوْا فِى الْمِيزَانِ ٭ وَاَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ‌
اين كه درين اوامذكور كلمه ميزان چهار بار تكرار شده است، نشان‌دهنده
— 401 —
درجه عظمت ميزان در كائنات و اهميت فوق‌العاده آن مي‌باشد. آري، همان‌طور كه در هيچ‌چيز عالم، اسراف و زياده‌روي نشده است، در هيچ آفريده‌يي هم ظلم و عدم قيوم، حقيقي وجود ندارد.
تنظيف و نظافت - كه ريشه در جلوه اعظمي ‌از اسم قدوس دارد - تمام موجودات جهان هستي را پاك و زيبا مي‌كند. در هيچ‌چيز، ناپاكي و پليدي حقيقي مشاهده نميد، و ببه شرط اين‌كه دست آلوده بشر با آن‌ها تماسي نداشته باشد.
از حقايق قرآني و اصول اسلامي‌ درياب كه عدالت، ميانه‌روي و پاكيزگي در زندگاني يد؟ بر چه حد اصولي مي‌باشند؛ و بدان! كه احكام قرآن تا چه حد با كائنات مرتبط بوده و تا چه ميزان در جهان هستي ريشه دوانده و آن را در برگرفته است؛ و بدان! كه از بين بردن آن حقايق مانند از بين بردن كائنات و تغيير صورت آن،ى سَبِكن است.
در حالي‌كه صدها حقيقت در برگيرنده چون رحمت، عنايت و حافظيت همانند سه نور اعظم مذكور، مقتضي و مستلزم حشر و آخرتند، مگر ممكن است حقايق فراگير و پر قدرتي چون رحمت، عنايت، عظر ذي‌حكمت، ميانه‌روي و نظافت - كه حاكم بر كائنات و همه موجودات هستند - با نبود حشر و آخرت، به نامهرباني و ظلم و بي‌حكمتي و اسراف و ناپاكي و بيهودگي تبديل شوند؟
حاشا! صد هزار بار حاشا! رحمت و حكمتي كه از حق حيات پشه‌يي رني مي‌ محافظت مي‌كند آيا ممكن است با برپا نكردن حشر، حقوق حياتي ذي‌شعورانو بي‌نهايت حقوق موجودات عالم را ضايع گرداند؟ و اگر جايز باشد بايد گفتآيا ممكن است حشمت ربوبيه‌يي كهبر رويمت و شفقت و عدالت و حكمت،بي‌نهايت دقيق و حساس است، و سلطنت الوهيتي كه اين عالم را با صنايع بديعو نعمت‌هاي بي‌حد و حصر تزيين نمود تا كمالات خود را بنماياند و خود را بشناساند تا ديگران دوست‌اش داشته باشند، اجازه خواهد داد حشري در كارنباشد و مد؛ و چ و كمالات خود او به هيچ انگاشته شود و در معرض انكار قرار گيرد؟ حاشا! بديهي‌ست كه چنان جمال مطلقي اجازه چنين قبح مطلقي را نخواهد داد.
— 402 —
آري، كسي كه در پي انكار آخرت است ابت‌كند ود دنيا را با تمام حقايقش انكار كند؛ وگرنه جهان با تمام حقيقت‌هايش با صدهزار زبان او را تكذيب كرده و كاذب بودن او را در دروغي كه مي‌گويد صدهزار بار ثابت خواهد نمود. در كلام دهم با دلايل قطعي ثابت شده است كه وجود آخماي حسچون وجود دنيا قطعي‌ست و ترديدي در آن نمي‌باشد.

* * *

سومين نكته‌يي كه بر نور سوم از انوار ششگانه اسم اعظم اشارت دارد
‌اُدْعُ اِلان نيزيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ
(نحل: ١٢٥)
نكته‌يي از آيه فوق و جلوه‌يي از "اسم حَكم" به‌عنوان اسم اعظم يا نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم در ماه مبارك رمضان در زندان اسكي شهير مشاهده شد. نكته سوم كه شامل پنج نقطهامي‌پرد با هدف اشاره‌يي به آن، با عجله نوشته شد و به شكل پيش‌نويس باقي ماند، كه به شرح زير مي‌باشد:
نقطه اول از سومين نكته
همان‌طور كه در كلام دهم اشاره شد، تجهم اميم اسم حَكم، كائنات را همانند كتابي مي‌نُمايد كه هر صفحه‌اش حاوي صدها كتاب و هر سطرش در برگيرنده صدها صفحه و هر كلمه‌اش داراي صدها سطر و هر حرف آن داراي صد‌ها واژهنند مرنقطه آن شامل فشرده و مختصري از كتاب است. صفحات و سطرها و نقطه‌هاي اين كتاب به صدها شكل، رسّام و كاتب آن را به وضوح نشان مي‌دهد به نحوي كه مشاهده كتاب كائنات، صدها برابر بيش از آن‌كه وجود كتاب را اثربت نجد وجود كاتب و يگانگي آن را اثبات مي‌كند، زيرا "حرف" در حالي‌كه وجود خود را به‌اندازه "حرفي" بيان مي‌دارد، به ميزان سطري از نويسنده‌اش خبر مي‌دهد.
— 403 —
آري، روي زمين يكي از صفحات اين كتاب بزرگ است، و انواع و اقسام نباتات و حيوانات را همير بياتاب‌هاي متعددي مي‌توان با هم در يك زمان، بي‌هيچ خطايي و در نهايت كمال با چشم مشاهده كرد كه در فصل بهار نگاشته شده‌اند.
سطري از اين صفحه، باغي‌ست، و به تعداد گل‌ها و درختان اين باغ، تش را منظوم و تو در تويي را كه بدون خطايي نوشته شده‌اند، با چشم مي‌بينيم.
كلمه‌يي از آن سطر، درختي‌ست پر گل كه براي ميوه دادن، برگ و باري به‌هم زده است. اين ككنند؛ تعداد ميوه‌ها و گل‌ها و برگ‌هاي موزون و زيبا و منظم‌اش، از لطايف معناداري در مدح و ثناي حَكم ذوالجلال برخوردار است.
همين درخت مانند هر درخت پر گل ديگري، گويا قصيده‌يي منظوم در مدح آفريننده‌اش سر دوق و ات.
نيز گويي حَكم ذوالجلال با هزاران چشم خواهان تماشاي آثار عجيب و حيرت‌انگيزي‌ست كه خود در گستره زمين در معرض ديد ديگران گذارده است.
هم‌چنين گويي درخت براي آن‌كه هداياي مُرصّع و نشان‌ها و علائمي‌ را كه آن سلطان ازبه ارزاختيارش نهاده است در بهار - كه عيد خاص و زمان شكوفايي اوست - در معرض ديد پادشاه قرار دهد، شكل تزيين شده، موزون، منظم و معناداري يافته انديشهچنان شكل حكيمانه‌يي به آن داده شده كه در هر گل و ميوه‌اش دلايل و وجوه متعدد تو در تويي بر وجود نقاش آن و نام‌هايش گواهي مي‌دهند.
براي مثال در هر گل و ميوه‌يي ميزاني هست، ميزاني در غايت انتظام، انتظامي ‌در تنظيم و توزيني مدام نو شونده، ترگ‌تر تنظيمي ‌غرق در زينت و صنعت، و زينت و صنعتي با رايحه‌ها و طعم‌هاي حكيمانه؛ اين است كه هر گل به تعداد همه گل‌هاي آن درخت بر حَكم ذوالجلال اشاره دارد.
در اين درهي هماچون كلمه‌يي‌ست، و ميوه‌اش در حكم حرفي، هسته‌يي به مثابه نقطه‌يي هست كه هم‌چون صندوقچه‌ كوچكي خلاصه كاملي از درخت و برنامه‌هايش را در بردارد. به اين ترتيب و بر همين قياس، همه سطرها و صفحات كت ممكن نات به واسطه تجلي اسم حَكم و حكيم، نه‌ تنها هر صفحه، بلكه هر سطر و هر كلمه و هر حرف و هر نقطه‌اش چنان معجزه‌يي‌ست كه اگر تمام اسباب جمع
— 404 —
شوند نمي‌توانند نقطه‌يي نظير آن را ايجاد كنند، و با آن به معارضه برخيزند.
آري، هر يك از آيات تكوينهري كه عظيم كائنات، به تعداد نقطه‌ها و حروف هر آيه، حاوي معجزاتي‌ست، كه صُدفه تصادف، اتفاق و امري كه بدون برنامه قبلي رخ مي‌دهد. م. يا طبيعت بي‌شعور و بيدند و بي‌غايت يا قدرت كور به‌ هيچ‌وجه نمي‌توانند در نظم و ترتيب خاص و بي‌نهايت حكيمانه و بصيرانه آن دخل و تصرف داشته باشند كه اگر دخالت داشتند اثرات بي‌نظمي در آن مشاهده مي‌شد؛ ولي در طبيعت هيچ بي‌نظمي ‌و به‌هم ريختگي ديده جَلَّ د.
نقطه دوم از سومين نكته
شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول:چنان‌كه در كلام دهم بيان گرديد قاعده‌يي اساسي‌ست كه جمالي در نهايت كمال و كمالي در نهايت جمال بخواهد خود را ببيند و بروز دهد و به دي يا نونماياند. بنا بر همين قاعده اصولي عام است كه نقاش ازلي كتاب كبير كائنات، براي آن‌كه با اين عالم و هر صفحه اين جريده و با هر سطر و حتي با هر حرف و نقطه‌اش خواه شوهشناساند و كمالات خويش را به ديگران بفهماند و جمال خويش را ظاهر كند تا ديگران دوستش داشته باشند، با زبان‌هاي متعددِ همه موجودات اعم از جزيي و كلي، جمال كمال و كمالِ جمال خويش را مي‌شناساند و موجب مي‌شود دوستش داشته باشند.
حرج از انسان غافل! حاكمِ حَكمِ حكيمِ ذوالجلال و الجمال بر آن است تا با هر يك از آفريدگانش و با شيوه‌هاي بي‌شمار و درخشان، خود را به تو بشناساند و تو او را دوست داشته باشي؛ بدان و آگاه باش! اگر در ب‌ (يوواست او براي معرفي‌اش، او را مؤمنانه نشناسي و با عبوديت خود نتواني كاري كني كه او تو را دوست داشته باشد، خسارت و جهالت بي‌حد و حصري در انتظارت خواهد بود.
مسأله دوم:در مُلك صانع قادره برايم كائنات جايي براي اشتراك نيست، همه‌چيز در نهايت نظم است از اين رو شرك‌پذير نيست. اگر دستان متعددي اقدام به انجام كاري كنند، كار ناقص و بي‌نظم ان ريز شاهد شد، و اگر مملكتي دو پادشاه
— 405 —
داشته باشد، و شهري دو والي و روستايي دو كدخدا، طبيعي‌ست كه امور آن مملكت يا شهر يا روستا در هم خواهد ريخت؛ به همين‌ترتيب هر فردي كزيان‌هرين مسئوليتي داشته باشد دخالت ديگران در مسؤوليت‌اش را نمي‌پذيرد. اين‌ها نشان مي‌دهند كه اساسي‌ترين ويژگي حاكميت، بي‌ترديد استقلال و فرديت است، به عبارت ديگر وحدت، لازمه نظم و فردييه‌هايمه حاكميت است.
مادام كه سايه‌ي موقتي از حاكميت، در انساني كه عاجز و نيازمند معاونت است، اين چنين مداخله‌ي غير را رد مي‌كند، بي‌ترديد حاكميتي مطلق و حقيقي (در دعناهايبوبيت) نزد قدير مطلق دخالت و مداخله را به شدت رد خواهد كرد، چون اگر ذره‌يي دخالت در كار بود، نظمي‌ باقي نمي‌ماند.
در حقيقت جهان هستي طوري آفريده شده است كه دتش مانراي آفريدن هسته‌يي، قدرتي لازم است كه توانايي خلق درختي را داشته باشد؛ و براي خلق درختي، قدرتي لازم است كه توان آفريدن كائنات را داشته باشد؛ و اگر در جهان هستي شريكي باشد كه دخالت كند، در موجوديت كوچك‌ترين هسته نيز سهيم خواهد شد، زيرا هسته اقامته‌يي از آن خواهد بود. در آن‌صورت دو ربوبيتي كه در اين عالم بزرگ جاي نمي‌گيرند بايد در هسته‌يي يا ذره‌يي جاگير شوند؛ و اين دورترين و بي‌معناترين محال در ميان محالات و خيالات باطل است. شرك و كفر مقتضي عجز قادر مطلق حتي در هستي ديدنت، قادري كه احوال عام و كيفيات كائنات عظيم را در ميزان عدل و نظام حكمت خويش نگاه مي‌دارد. آگاه باش! كه شرك و كفر تا چه حد خلاف و خطا و دروغ است و توحيد تا چه ميزان حق و حقيقت مي‌باشد و الحمَدُللهِ عَلي المناسبا بگو.
نقطه سوم
صانع قادر با اسم حَكم و حكيم خود هزاران عالم منظم را در متن اين جهان گنجانده است. او در درون اين عوالم انسان را مدار و مركز قرار داد. دانستن كه بيش‌تر از همه (موجودات) مظهر و مدار حكمت‌هاي موجود در كائنات مي‌باشد. در دايره انسان نيز "رزق" حكم مركزي يافته است؛ در عالم انساني غالب حكمت‌ها و مصلحت‌ها متوجه
— 406 —
همين "رزق"‌اند و با آن ظهور مي‌يابند. تجلي اسم حكي‌رسانداسطه وجود شعور در انسان و ذوق در رزق، آشكارا مشاهده مي‌گردد؛ و هر فن از فنون بي‌شماري كه به واسطه شعور انساني كشف مي‌شود، مُعرف جلوه‌يي از اسم حَكم استانبد.
براي نمونه اگر از دانش پزشكي درباره چيستي كائنات سؤال شود چنين پاسخ خواهد داد: "داروخانه بزرگي‌ست در بالاترين حد كمال و نظم، داروخانه‌يي كه انواع داروها در آن به شكل كامل و منظمي ‌وجود دارد."
ن "ماز دانش شيمي‌ پرسيده شود كه كره زمين چيست؟ پاسخ خواهد داد: "كيميا خانه‌يي‌ست در غايت كمال و نظم"
فن مكانيك خواهد گفت: "كارخانه‌يي‌ست كامل و بي‌نقص."
فن زراعت خواهد گفت: "باغي در حد كمال؛ مزرعه‌يي پر محصول و منظمرا حس اسب كشت همه نوع حبوبات است."
فن تجارت پاسخ خواهد داد: "نمايشگاهي به غايت منظم و بازاري پررونق كه اجناسش بسيار هنرمندانه است."
فن تغذيه و اعاشه خواهد گفت: "انقدريه‌رگي كه همه نوع ارزاق در آن يافت مي‌شود."
فن طباخي خواهد گفت: "مطبخي رحماني و مخزني رباني‌ست كه صدها هزار طعام لذيذ در كمال نظم در آن حاصل مي‌گردد."
فن نظامي ‌خواهد گفت: "زمين اردوگاه م. ته هر بهار مسلح مي‌شود و بر زمين چادرهايي مي‌زنند. با اين‌كه چهار صد هزار ملّت از ملل مختلف در اين اردوگاه به‌سر مي‌برند، اما ارزاق و الاْنِ اسلاح و تعليمات و ترخيص آن‌ها در كمال نظم و ترتيب، بي‌آن‌كه يكي از آن‌ها فراموش يا اشتباه شود، به امر و قدرت و لطف فرماندهي واحد و از خزانه او در نهايت نظم اداره مي‌شود."
اگر اد و نظرق و الكتريسيته سؤال شود كه اين عالم چيست خواهد گفت: "سقف كاخي كه آن را كائنات مي‌ناميم با چراغ‌هاي برقي بي‌نهايت منظم و متعادل و بي‌حد و حصري تزيين شده است، با چنان نظم و ميزان عجيبي كه چراغ‌هاي سماويِ هزاران بار بز حي، واز كره زمين و در رأس همه آن‌ها خورشيد، با اين‌كه مدام روشن‌اند و
— 407 —
نورافشاني مي‌كنند، هيچ‌گاه موازنه خود را از دست نمي‌دهند، منهدم نمي‌شوند، و موجب آتش‌سوزي نمي‌گردند. با اين‌كه خرج و مصرف‌شان بي‌حد و حصر است سوخت‌شان و ماده اشتعال‌شانذرات كا مي‌آيد؟ چرا پايان نمي‌پذيرد؟ چرا معادله سوختن در اين‌جا به پايان نمي‌رسد؟ حتي اگر به چراغ كوچكي درست و منظم رسيدگي نشود خاموش خواهد شد. حكمت و قدرت حكيم ذوالجلال را ببين كه خورشمي‌شودكه - باتوجه به علم نجوم - از زمين يك ميليون مرتبه بزرگ‌تر است و يك ميليون سال بيش‌تر از آن عمر كرده است،
اگر حساب كنيم خورشيدي كه كاخ جهان را گرما و روشني مي بخشد، چه‌قدر هيزم و زغال يا روغن سوخت لازم دارد، براساس ياري ازلي دانش نجوم، بايد بگوييم معادل يك ميليون كره زمين به هيزم، و به‌اندازه هزاران دريا به روغن سوخت احتياج است.اينك بينديش و در برابر حشمت و حكمت و قدرت قدير ذوالجلالي كه خورشيد را بدون هيزم و سوخت همواره‌كه احنگاه مي‌دارد به تعداد ذرات موجود در خورشيد سبحان‌الله، ماشاءالله و بارك الله بگو.
بدون زغال و روغن، افروخته مي‌دارد و خاموش نمي‌كند؛ تسبيح خداي گو؛ به تعداد عاشرات دقايقي كه از مدت عمر خورشيد مي‌گذر و ترباءَالله و بارَكَ الله و لا اِله اِلاّ هُو" بگو.
بي‌ترديد اين چراغ‌هاي آسماني داراي نظم بي‌نهايت حيرت‌انگيزي هستند و با دقت فراوان از آن‌ها مراقبت مي‌شود. به‌نظر مي‌رسد مخزن بخار اجرام آتشين آسماني كه بزرگند عبادتشمار، و همه قنديل‌هاي نوراني، چون جهنمي‌ دائمي‌‌ست كه حرارتش هيچ‌گاه پايان نمي‌پذيرد و گرمايي بي‌نور به آن‌ها ارزاني مي‌كند؛ گويا كارخانه مرك در حجوتور آن چراغ‌هاي برقي، بهشتي هميشگي‌ست كه به آن‌ها نور و روشنايي مي‌دهد، كه فروزش آن‌ها با نظم هميشگي و به‌واسطه تجلي ‌اعظم اسم حَكم و حكيم ادامه مي‌يابد.
به همين ‌ترتيب و بر همين قياس وديدهايس گواهي قطعي فنون انساني، جهان بر مبناي مصالح و حكمت‌هاي بي‌شمار و در متن نظم و ترتيبي بي‌نقص تزيين يافته است؛ و نظم حكيمانه‌يي را كه با تدبيرهاي خارق‌العاده و فراگيرش به كائنات ارزاني داشته در مقياسي كوچك در دروا در صسته و در متن كوچك‌ترين موجود زنده قرار داده است. آشكار و بديهي‌ست كه تداوم منظم غايات و حكمت‌ها و فوايد، با اختيار و اراده و قصد و مشيت ممكن است و لاغير. اين كار، كاي اسباب و عوامل و طبيعت بي‌
— 408 —
اختيار و بي‌اراده و بي‌قصد و بي‌شعور نيست؛ آن‌ها مداخله‌يي نمي‌توانند در اين كار داشته باشند.
پس نظم و حكمت بي‌نهايتي كه در همه موجودات عالم ديده مي‌شود، وجود فاعلي مختار و صانعي حكيم را نشان داده و اقتضا دارد؛ ويا مرخ و عدم قبول او جهالت و جنون غيرقابل وصفي‌ست. آري، اگر در دنيا امر حيرت‌انگيزي وجود داشته باشد، همين انكار است. حكمت‌ها و نظم بي‌شماري كه در خلايق عالم هست بر وجود و يگانگي او گواهي مي‌دهند، و اين رااو، هماترين نادان هم مي‌داند كه نديدن و نشناختن او تا چه حد جهالت و نابينايي‌ست، حتي مي‌توانم بگويم سوفسطائياني كه در زمره اهل كفرند و به دليل انكار وجود كائنات، احمق پنداشته مي‌شوند، عاقل‌ترين‌اند، زيرا با قبول وجود كائنات، ه و عاخدا و خالق جهان امكان ندارد؛ اين است كه شروع به انكار كائنات كردند، حتي منكر خود نيز شدند و با گفتن "هيچ‌چيز نيست" دست از عقل و خرد شستند و زير پرده‌ عقل، از بي‌خردي فراوان منكران ديگر رهايي يافتا اَنّجه‌يي به عقل نزديك شدند.
نقطه چهارم
همان‌طور كه در كلام دهم بيان گرديد، اگر صانعي حكيم و استادي ماهر، هر سنگ كاخي را با حساسيت زياد و صدها حكمت بنا كن دوره براي آن كاخ سقفي قرار ندهد و موجب تخريب آن شود به معناي ضايع كردن حكمت‌هايي خواهد بود كه در بناي آن كاخ به كار گرفته است و اين امر از نظر هيچ ذي‌شعوري پذيرفتني نيست؛ به همين‌ترتيب حكيم مطلقي كدشمناناس كمال حكمت خود قادر است در هسته‌يي به‌اندازه يك درهم، صدها فايده و غايت و حكمت را قرار دهد، غير ممكن است براي اين‌كه از درختي بزرگ فايده‌يي به‌ اندازه يك درهم، و ميوه‌يي خرد تحصيل كند و در پي هدفي حقت از غارف فراواني هزينه كند، و مرتكب كارهاي مُسرفانه و بي‌خردانه‌يي گردد كه كاملاً با حكمت خويش در تضاد است و مخالفت دارد؛ درست به همين صورت، چگونه ممكن است صانع حكيمي‌ كه در هر يك از موجودات عالم صدها حكمت نهاده و هر كدام از آن‌ها را با صده؟ نگاهه مسؤول قرار داده و حتي در هر
— 409 —
درخت به تعداد ميوه‌هايش حكمت‌هايي قرار داده و به تعداد شكوفه‌هايش به آن وظيفه داده است، قيامت و حشر را در نظر نگيرد و با اين كار همه حكمت‌ها و مسئوليت‌هاي بي‌حد ‌و‌ حصر را بي‌معنا و عبث و بي‌ف وَ تُ ضايع كند؟ اين امر همان‌گونه كه عجزي‌ست در كمالِ قدرت قادرِ مطلق، نشان از بيهودگي و بي‌فايدگي بي‌نهايت در كمالِ حكمت آن حكيمِ مطلق دارد؛ اين موضوع، زشتي بي‌انتهايي‌ست درته به الِ رحمت آن رحيم مطلق، و ظلمي‌ عظيم است بر كمالِ عدالت آن عادل مطلق؛ به عبارت ديگر، انكار حكمت، رحمت و عدالتي‌ست كه در جهان هستي ديده مي‌شود، و در واقع عجيب‌ترين محالي‌ست كه مطلقاً باطل مي‌باشد.
گمراهان بيايند و جن‌نند در چه ضلالتي قرار گرفته‌اند؛ ضلالتي كه تاريكي و ظلمتي دهشت‌انگيز دارد، و چاهي‌ست كه لانه ماران و عقربان است، هم‌چون قبري كه وارد آن خواهند شد و خود مي‌دانند؛ آگاه باشند كه ايمان به آخرانواده‌ست زيبا و نوراني چون بهشت، و ايمان بياورند.
نقطه پنجم
شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول:صانع ذوالجلال به اقتضاي اسم حكيم خود در هر چيز، ساده‌ترين صورت، كوطلسم كين راه، آسان‌ترين شيوه و مفيدترين شكل را برگزيده است و اين نشان مي‌دهد كه فطرت فاقد اسراف و بيهودگي و خسران است. اسراف با اسم حكيم در تضاد است و ميانه‌روي، قاعده اساسي و لازمه آن مي‌باشد.
اي انسان مُسرف و افراطي! بدان كه با رعايت نكردن وَ ال‌ترين قاعده جهان هستي يعني ميانه‌روي، تا چه حد در مخالفت با حقيقت حركت كرده‌يي، پس قاعده مبنايي و گسترده‌يي را كه آيه
وكُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ
(اعراف:٣١) مي‌آموزد، درك نما و بدان مفتخر كن.
مسأله دوم:مي‌توان گفت اسم حَكم و حكيم آشكارا و واضح بر رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دلالت دارد و آن را اثبات مي‌كند.
آري، وقتي كتاامل بيغايت معنادار باشد، قطعاً معلمي ‌لازم است تا آن را درس
— 410 —
بدهد. نيز جمالي به غايت زيبا آيينه‌يي لازم دارد تا خود را در آن ببيند و بنماياند؛ هم‌چنين هنري در اوجِ كمال، نيازمند كسي‌ست كه آن را به ديگران بشناساند. بي‌ترديد چنينان، عنبزرگي كه در هر حرفش صدها معنا و حكمت نهفته است، بايد در ميان نوع انسان كه مخاطب آن است راهبري اكمل و معلمي ‌اكبر داشته باشد تا حكمت‌هاي قدسي و حقيقي كتاب را به ديگران بياموزد، و از وجود حكمت‌هاي مندرج در كجام ميياد كند، و وسيله ظهور مقاصد رباني در خلقت عالم و حصول آن گردد؛ و كمال صنعت و جمال اسماء خالق را كه اظهار آن با اهميت تمام در سراسر هستي اراده شده است به ديگران بياموزد و آيينه‌داري كند. خالق نيز به‌واسطه موجودات مي‌خواساس انت داشته شود و در مقابل، خواهان واكنش مخلوقات ذي‌شعور خويش است، لذا بايد كسي به نام ذي‌شعوران مذكور در برابر ظهورات ربوبي، عبوديتي گسترده داشته باشد با ولوله‌ تشهير و تقديس كه در آسمان‌ها و زمين طنين‌انداز مي‌شود ُرَكَاو بحر را به جذبه در مي‌آورد، نظر خلايق را متوجه صانع مخلوقات كند. او مي‌بايست با درس‌ها و تعاليم قدسي خود و با قرآن عظيم‌الشأن - كه توجه همه‌ي اهل عقل را به خود جلب مي‌كند - مقاصد الهي آن صانع حكم و حكيم ردوست!هترين وجه نشان دهد. وجود چنين شخصي كه به كامل‌ترين صورت مخاطب ظهور تمام حكمت‌ها و تجلي جمال و جلال او قرار گيرد، هم‌چون وجود خورشيد براي اين عالم لازم و ضروري‌ست. كسي كه چنين عمل مي‌كند و آن مسؤوليت‌ها را به كامل‌تريدر اين به انجام مي‌رساند، بالمشاهده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است، همان‌طور كه نور مستلزم خورشيد است و روز مستلزم نور و روشنايي؛ حكمت‌هاي موجود در عالم هستي نيز مدر مرارسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
پس همان‌طور كه اسم حَكم و حكيم با تجلي اعظم خود در بالاترين درجه، مقتضي رسالت احمديه است، هر يك از اسماء‌الحسني مانند الله، رحمانارهاي ، ودود، مُنعم، كريم، جميل و رب نيز در كائنات با تجلي قابل شهودي در بالاترين درجه و مرتبه قطعي مستلزم رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
براي نمونه، رحمت واسعه كه تجلي اسم رحمان است با او كه رحمة‌للعالمين است
#411لكت سممي‌يابد، نيز حب الهي و تعرّف رباني كه تجلي اسم ودود است با او كه حبيب رب العالمين است نتيجه مي‌دهد و بازتاب مي‌يابد؛ و همه زيبايي‌ها كه يكي از تجى غَايسم جمال مي‌باشند، يعني جمال ذات، جمال اسماء، جمال آفرينش و جمال آفريدگان، در آيينه احمديه رؤيت مي‌شوند و ظهور مي‌يابند؛ به همين‌ترتيب تجليات حشمت ربوبيت و سلطنت الوهيت با رسالت ذات احمديه - كه منادي سلطنت ربوبيت است) ودانسته مي‌شود، مشاهده مي‌گردد، ادراك مي‌شود و تصديق مي‌گردد؛ هم‌چنين بيش‌تر اسماء ‌الحسني مانند همين مثال‌ها برهان‌هاي واضحي در اثبات رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
نُكر و ين‌كه اگر جهان موجود است و نمي‌توان آن را انكار نمود، حقايق قابل مشاهده‌يي چون حكمت، عنايت، رحمت، جمال، نظام، ميزان، و زينت - كه در حُكم الوان جهان خلقت، زينت‌ها، روشنايي‌ها، درخشاني‌ها، صفت‌ها، زندگي‌ها و روابرا مُدي‌باشند - به‌هيچ‌وجه قابل انكار نخواهند بود. حال كه انكار اين صفات و افعال امكان ندارد موصوف آن صفات و فاعل آن افعال و خورشيد آن انوار يعني ذات واجب‌الوجود، خداي حكيم، كريم، رحيم، جميل، حَكم، و عدل نيز به‌هيچ‌وجه ند ساعنكار نخواهد بود؛ كه البته رسالت كسي كه مدار ظهور صفات و افعال مذكورمي‌باشد و شايد مدار كمال آن‌ها و مدار تحقق‌شان، راهبر بزرگ، معلم اكمل، منادي اعظم، كشاف ادي كهائنات، آيينه صمداني و حبيب رحماني يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز غيرقابل انكار خواهد بود. رسالت او مانند انوار عالم حقيقت و حقيقت كائنات، درخشان‌ترين نور جهان وجود است.
عَلَيهِ و عَلي آلهِ و صَحبِهِ الصّدهايي و السَّلامُ بِعَددِ عاشرِاتِ الايَّامِ و ذَرّاتِ الاَنامِ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

#4از تماكته چهارم لمعه سي‌ام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
‌قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ
نكته‌يي از آيه فوق و اسم اعظمي‌كه در برگيرنده نام‌هاي واحد و احد است يعني اسم فرد كه جلوه‌يي از انوا ترتيبانه اسم اعظم مي‌باشد، در ماه شوال شريف در زندان اسكي شهير بر من ظاهر گرديد. تفصيل آن تجلي اعظم را به رساله نور موكول مي‌كنيم و در اين‌جا با هفت اشارت مختصر زير به بيان بسيار موجز توحيد حقيقي مي‌پردازيم كه برو كاملجلي اعظم اسم فرد مشاهده گرديد:
اشارت نخست
در كلام بيست و هشتم و مكتوب سي و سوم به تفصيل نشان داده شده است كه اسم اعظم فرد، با تجلي عظيم خود، بر مجموعه كائنات و هر يك از انواع و افرادش خاتم (مُهر) كو و پو وحدانيت نهاده است، كه در اين‌جا فقط به سه خاتم زير اشاره خواهيم كرد:
خاتم اول:جلوه فرديت چنان خاتم وحدتي بر چهره هستي نهاده است كه فوق به كائنات، حكم "كل"‌ي به خود گرفته كه از قبول جز ابا دارد. ذاتي كه نتواند در تماميت هستي تصرف كند نمي‌تواند مالك حقيقي هيچ‌يك از اجزاي آن باشد، خاتم مورد نظر به شرح زير است:
موجودات و انواع مختلفه نفوس جهان هستي هم‌چون چرخ‌هاي دقيق يك
— 413 —
كارخانه، ياور و مددكار يك‌ديگرند و براي تكميل وظايف هم‌ديگر تلاش مي‌كنند. (موجودات عالم هستي) به يك‌ديگر وابسته‌اند، ياور هم‌اند، خواسته‌هاار داريگر را اجابت مي‌كنند، به ياري هم مي‌شتابند، با هم دلبستگي داشته، و رابطه‌يي تنگاتنگ دارند. اين وضع چنان وحدت وجودي پديد مي‌آورد كه خلايق مانند عناصر موجود دت هست انسان غيرقابل تفريق از يك‌ديگر مي‌شوند. كسي كه اختيار عنصري را به دست مي‌گيرد اگر نتواند بر اختيار عموم مسلط شود، قادر به ضبط و ربط اختيار همان عنصر واحد هم نخواهد بود.
تعاون، هم‌بستگي، مدد رساني و ارتباهره‌برتنگ موجودات كه در كائنات مشاهده مي‌شود، خاتم كبراي وحدتي بسيار آشكار است.
خاتم دوم:خاتم احديت و مُهر وحدانيتي كه بر رخسار زمين و سيماي بهار، با تجلي اسم فرد ديده مي‌شود اثبات مي‌كند: ذاتي كه قسوء اس اداره همه موجودات روي زمين و افراد و احوال و شئونات‌شان نباشد و همه آن‌ها را يك‌جا نبيند، و نداند و ايجاد نكند. نمي‌تواند در ايجاد هيچ‌يك از آن‌ها نيزعه سي‌داشته باشد. خاتم مورد نظر به شرح زير است:
صرف‌نظر از خاتم‌هاي بسيار منظم و در عين حال پنهاني مواد معدني، و عناصر و جامدات بر روي زمين، فقط بت را ب پر نقش و نگاري كه از تار و پود دويست هزار طائفه‌ي حيوانات و دويست هزار نوع نباتات بافته شده نگاه كن و ببين كه چگونه در بهار به شكل‌هاي مخن‌تر وبا فوايد گوناگون، ناگهان بر روي زمين ظاهر مي‌شوند؛ در حالي‌كه ارتباط تنگاتنگي با هم دارند و از فوايد متعددي برخوردار مي‌باشند؛ رزق ‌و ‌روزي‌شان متعدد است و امكانات گوناگوني دارند، بدونهمه لوطا و اشتباهي، و در نهايت پيچيدگي، كاملاً جدا و در عين حال مستقل از هم، براساس موازنه‌يي بي‌نهايت حساس، همه نيازهاي‌شان بدون تكلف و در موعد وَ كُ از جايي كه فكرش را هم نمي‌توان كرد، عطا مي‌شود و ما اين را به چشم خود مي‌بينيم، لذا كيفيت تدبير و نحوه اداره روي زمين، چنان خاتم وحدانيت و مُهر احديتي‌ست كه نشان مي‌دهد ذاتي كه نتواند موجودات را به يك باره از هيچ ايجاد كناجب‌الدر به اداره توأم همه آن‌ها نباشد، از لحاظ ربوبيت و ايجاد در هيچ‌چيز نمي‌تواند دخالتي كند، زيرا در غير اين صورت نظمي‌كه در توازن گسترده و
#ه شد ويتناهي امور هست از بين مي‌رود، ليكن انسان‌ها براساس امر الهي، در حسن جريان قوانين ربوبي خدمتي صوري دارند.
خاتم سوم:در چهره انسان است. سيما و صورت انسان چنان خاتم احديتي‌ست كه، ذراتسي از همه انسان‌ها كه از زمان آدم تاكنون آمده‌اند و تا زمان قيامت خواهند آمد يك‌جا اطلاع نداشته باشد، و در چهره هر يك از آن‌ها (در برابر هم) علامت مشخصه‌يي نگذاشته باشد و در عين حال در صورت كوچك هر كدام از آن‌ها بي‌نهايت نشان تعِتَحَقنده تعبيه نكرده باشد، از لحاظ ايجاد نمي‌تواند در خاتم وحدانيتي كه فقط در رخسار يك انسان وجود دارد، دخالتي داشته باشد.
آري، ذاتي كه آن خاتم را بر چهره‌ي انسان نهاده، بي‌ترديد تمجلي ياراد انساني در نظرِ شهود و در دايره‌ي علم او قرار دارند. زيرا در حالي‌كه اعضاي اساسي رخسار انسان‌ها اعم از چشم و گوش و دهان شبيه به يكديگرند با يك علامت مشخصه كاملاً به هم‌ديگر شبيه نيستند. چنان‌كه شباهت اعضايي مانندداشت. چشم در همه‌ي انسان‌ها، خاتم توحيدي‌ست كه بر يگانگي صانع نوع انسان گواهي مي‌دهد؛ به همين‌ترتيب همان‌طور كه براي حفاظت حقوق انسان - فوق انواع ديگر موجودات - و براي عدم التباس آن‌ها با يك‌ديگر و براي تشخيص آن‌ها از هم‌ديگر نشانه‌هاي مشخصه حكيمانند و باواني وجود دارند كه حاكي از اراده، اختيار و مشيت صانع واحد است و در عين حال خاتم احديتي دقيق و جداگانه مي‌باشد، ذاتي كه خالق همه انسان‌ها، حيوان‌ها و سرتاسر كائنات نباشد، نمي‌تواند چنين خاتم و سكه‌يي را د التَّ انسان قرار دهد.
اشارت دوم
عناصر، انواع و عوالم هستي چنان مرتبط با هم و تنيده در يك‌ديگرند كه اگر موجبي مالك سراسر عالم وجود نباشد، نخواهد توانست در هيچ‌ي معنوينواع و عناصر هستي به‌طور حقيقي تصرفي كند. گويي تجلي وحدت اسم فرد، همه هستي را در دايره وحدت قرار داده و هر چيز، وحدت مذكور را اعلام مي‌دارد.
مثلاً واحد بودن خورشها كائچراغ اين عالم است اشاره‌يي‌ست بر اين حقيقت كه عالم از آن خالق يگانه‌يي‌ست، و يكي بودن عنصر هوا كه از خادمان چُست و
— 415 —
چالاك جانداران است، و يكي بودن آتش كه طباخ آنان اس و بي‌ يكي بودن ابر كه آبياري‌كننده باغ زمين است؛ هم‌چنين واحد بودن باران كه ياري‌رسان همه موجودات است و به همه‌جا مي‌بارد، و اين‌كه اكثر نوع حيوانات و نباتات بر گستره زمين آزادانه منتشر مي‌گردند و وحدت نوعيه و واحاحاطه مسكن آن‌ها، اشارات و گواهي‌هاي قطعي ‌مي‌باشند كه همه موجودات با مسكن‌هاي‌شان در تملك ذات واحدي قرار دارند.
بر همين قياس، انواع موجودات كه در كه متوجود چنين درهم تنيده‌اند، حكم چنان "كل"‌ي به مجموع كائنات داده‌اند كه از لحاظ ايجاد، تجزيه‌پذير نمي‌باشد. موجبي كه حكمش بر سراسر كائنات اثر نداشته باشد، از نظر ربوبيت و كيفيت ايجاد، قادر نيست بر چيزي حكم كند و ربوبيتش را حتي اي خ‌يي اعمال كند.
اشارت سوم
تجلي عظيم اسم اعظم فرد، كائنات را در حكم مكتوبات صمداني در هم تنيده‌ بي‌حد و حصري قرار داد؛ چنان‌كه هر مكتوب ممهور و مداشمار خاتم وحداني و مُهر احدي‌ست، و به تعداد كلماتش داراي مُهر احديت مي‌باشد و به تعداد مُهرها نشان از كاتب‌اش دارد.
آري، از آن‌جا كه هر گل و ميوه و علف و حَلْمَر درختي، مُهر احديت و سكه صمديت است و مكاني كه در آن به‌سر مي‌برند نيز صورت مكتوبي‌ست، پس هر يك، امضايي محسوب مي‌شوند و نشان از كاتب آن مكان خواهند بار بزبراي مثال گلي زرد رنگ در يك باغچه، حكم مُهر نگارگر آن باغچه را دارد. مُهر آن گل، از آن هركس كه باشد به شكل واضحي دلالت دارد بر اين‌كه چنين گل‌هايي د و به زمين در حكم كلمات اويند و آن باغچه نيز نگاشته اوست.
به عبارت ديگر، هر چيزي بر اسناد همه‌ي موجودات به خالق‌شان اشاره دارد و بر توحيدي فراگير دلالت مي‌كند.
— 416 —
اشارت چهارم
تجلي اعظم اسم فرد هم‌چون خورشيد ظاهر است و با معقوليتي در حدن دادهو به شكل كاملاً ساده‌يي پذيرفته مي‌شود. شرك، مخالف و متضاد آن تجلي‌ست و قبول آن در نهايت سختي و دشواري و بسيار دور از عقل است و حتي در حد محال و ممتنع مي‌باشد؛ داز در ت اين نكته براهين متعددي در بخش‌هاي مختلف رساله نور بيان شده است. دلايل مذكور و تفصيل مطلب را به همان رساله‌ها حواله مي‌كنيم و فقط سه نكته را در اين‌جا به شرح زير بيان خواهيم كرد:
نكته اول:در بخش‌هاي پاياني كلام دهم و بيست ند و مبه اجمال، و در پايان مكتوب بيستم به تفصيل با براهين قطعي ثابت كرده‌ايم كه خلقِ بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرت ذات فرد و احد، هم‌چون آفرينش كوچك‌ترين چيز، سهل و آسان اتيجه ك بهار را هم‌چون گلي به سهولت مي‌آفريند. نمونه‌هايي از هزاران رستاخيز را در موسم بهار به آساني در مقابل چشمان ما مي‌آفريند. امور درخت بزرگي را مانند ميوه‌يي كوچك به راحتي تدبير مي‌كند. اگر موضوع به اسباب متعدد منوط گردد هر ميوه مانند درختيشناسد و زحمت فراوان خواهد داشت و (آفرينش) يك گل نيز هم‌چون بهار صعب و پر زحمت خواهد بود.
آري، اگر تجهيزات نظامي ‌يك ارتش به امر فرمانده‌يي واحد در يك كاريت استساخته و آماده شود، سهولت كار چنان است كه گويي تجهيزات مورد نياز يك نفر را تهيه كرده‌اند، ليكن اگر تجهيزات هر يك از نظاميان در كارخانه‌يي جداگانه توليد شود و فرمان درست ضوع از وحدت به كثرت تبديل شود، در آن‌صورت (تجهيزات) يك نفر به‌اندازه كل ارتش نيازمند كارخانه خواهد بود؛ به همين‌ترتيب اگر همه آفريده‌ها را متوجه ذات فرد و احد بشود به خلق همه افراد يك نوع، مانند فرد واحدي، سهل و آسان خواهد بود، و اگر آفرينش را متوجه اسباب گوناگون كنيم، كار هر فرد به‌اندازه تمام افراد آن نوع دشوار خواهد شد.
بنابراين، هم وحدت و هم فرديت با ا حالي‌همه‌چيز به آن ذات واحد و نسبت به او امكان‌پذير مي‌شود، و اين نسبت و انتساب نيز براي آن شي ‌مي‌تواند حكم قدرت و توان بي‌پاياني داشته باشد. در توان رت چيزي خرد و كوچك با قدرت
— 417 —
حاصل از همان استناد و انتساب، نتايجي به‌دست مي‌آورد مافوق توان خود و قادر به انجام كارهايي با هزاران درجه بيش‌ بيش اتوان و قدرت شخصيه خود خواهد بود، و چيزي كه قدرتمند است اما انتساب و استنادي به فرد و احد ندارد به واسطه قدرت شخصيه خود مي‌تواند كارهاي كوچكي انجام داده و به همان نسبت نيز نتايج كوچكي به‌دست آورد.
ا وظيف رزمنده داوطلب، جسور و قدرتمندي را تصور كنيد كه مجبور است ذخيره و مهمات خود را به كمر ببندد و همراه ببرد. او حداكثر مي‌تواند در برابر ده تن از نيروهاي دشمن آ مَوْتوقتاً ايستادگي كند، زيرا نتيجه‌ي توان شخصي او همين مقدار است، اما سربازي كه با حكم ارتش، منتسب به يكي از فرماندهان عالي‌رتبه است از آن‌جا كه مجبور به حمل ذخيره و مهمات نيست، لذا! اي رب و استنادي كه دارد هم‌چون قدرت و خزانه‌يي لايزال و بي‌پايان موجب مي‌شود بتواند سپهبد لشكر مغلوب را حتي با هزاران سرباز اسير كند.
به عبارت ديگر، در وحدت و فرديت، موري مي‌تواند باني و ه انتسابش، فرعوني را مغلوب كند و پشه‌يي نمرود را و ميكروبي جباري را؛ به همين‌ترتيب هسته‌يي به كوچكي دانه نخود قادر است درخت كاج بزرگي چون كوهر ما كل نمايد. آري، اگر فرمانده‌ بزرگي براي ياري رساندن به سربازي قادر است لشكري را جمع‌آوري و آماده كند، آن سرباز نيز با قدرت معنوي حاصل از اين پشتيباني مي‌تواند به نام فرمانده‌اش كارهاي بزرگي انجام دهد. پس با فرد و احد بودن سلطان ازلي، به ما شچيز ديگري نيازي نيست؛ فرضاً اگر احتياجي هم مطرح باشد او قادر است همه‌چيز را به كمك هر كس يا چيزي كه لازم است گسيل كند، يعني مي‌تواند ارتش كائنات را براي پشتيباني از هر چيزي تجهيز و آماوقتي چيد؛ در اين صورت، آن چيز از حمايت قدرتي به وسعت هستي برخوردار مي‌شود و همه مخلوقات در صورت لزوم در برابر هر مخالفي حكم سربازان آن فرمانده واحد را خواهند داشت. اگر فرديولدار د همه چيزها اين قدرت را از دست خواهند داد و در حكم هيچ قرار خواهند گرفت و نتيجه‌يي نيز در بر نخواهند داشت.
آثار فوق‌العاده‌يي كه از چيزهاي كوچك و بي‌اهميت ظهور مي‌يابند و ما هميشه با چشم خود مشاهده مي‌كنيم بالبداهه نشان از فرد
ظهور حديت دارند؛ در غير اين
— 418 —
صورت نتيجه، ميوه و اثر هر چيز به ‌اندازه ماده و قوه‌ي آن چيز كوچك و بي‌ارزش مي‌شد. در آن حال، در مقابل ديدگان ما چيزي از ارزاني و فراواني چيزهاي باارزش باقي نمي‌ماند. خربزه و اناري را كه الانساني رل ريال مي‌توانيم بخريم در آن‌صورت با چهل هزار تومان نيز نمي‌توانيم تهيه كنيم.
يعني تمام سهولت، ارزاني و فراواني موجود در جهان ريشه در وحدت دارد و بر فرديت گواهي مي‌دهد.
نكته دوم:موجودات به دو صورت خلق مي‌شوند: اول آفرينشي‌ست از هيچ، كه
ضمبه "ابداع و اختراع" تعبير مي‌شود؛ و دوم، دادن وجود به تركيبي از عناصر و اشيايي كه از قبل بوده‌اند و از آن به "انشا و تركيب" تعبير مي‌شود. اگر ايجاد در نسبت با تجلنقل مكت و سرّ احديت باشد، كار، بي‌نهايت سهل، و شايد در حد وجوب، آسان باشد؛ در غير اين صورت كار بي‌نهايت مشكل، غير معقول و بلكه در حد امتناع دشوار و صعب خواهد شد؛ در حالي‌كه هستي يافتن موجودات در عالم وجود، بي‌نهايت آسان، بي‌مشقت، و در حد اشارهاست و اين بالبداهه نشان از تجلي فرديت دارد و اثباتي‌ست بر اين‌كه آفرينش همه چيزها مستقيماً صنعت ذات فرد ذوالجلال است.
آري، اگر خلقت اشيا به فرد واحد نسبت داده شود او با قدرت بي‌ستان هخود - كه از طريق آثارش مي‌توان به عظمت اين قدرت پي برد - با سرعت و سهولت كشيدن يك كبريت، از هيچ خلق خواهد كرد. و با علم محيط و لايتناهي خود، براي هر چيز، مقداري در حكم يك قت با عنوي تعيين مي‌كند؛ و با توجه به صورت و طرحي كه از همه چيزها در آيينه علم خود دارد، ذرات هر چيزي به راحتي در قالب علمي ‌خود قرار گرفته و از وضعيت منظم خويش محافظت مي‌كنند.
اگر جمع نمودن ذرات از اطراف لازم آيد آمادگ مذكور از نظر قوانين علمي ‌و قواعد فراگير قدرت، با برخورداري از خاصيت اتصال به قانون علمي ‌و مبتني بر قدرت او، هم‌چون سربازان مطيع يك لشكر با نظم و ترتيب وارد قالب علمي‌ و مقدار مشخص شده‌‌يي مي‌شوند كه با قانون علمي ‌و بناي قدرت او ازل مخشده است و به اين ترتيب به راحتي وجود مي‌يابند؛ همان‌طور كه عكس در آيينه، به‌واسطه دوربين عكاسي، بر روي كاغذ منتقل شده و وجود خارجي مي‌يابد يا مثلاً ظاهر شدن نوشته‌يي كهنياي پ19
وسيله مركب نامريي نگاشته شده و به‌واسطه ماده ظاهر‌كننده آشكار مي‌شود، صورت موجودات و ماهيت اشيايي كه در آيينه علم ازلي فرد واحد قرار دارند نيز در غايت سهولت و به‌واسطه قدرتانند بود خارجي مي‌يابند، قدرت او آن‌ها را از عالم معنا وارد عالم ظهور مي‌كند و در برابر چشم‌ها نمايان مي‌سازد.
اگر فرد واحد ناديده انگاشته شود، براي گردآوردن عناصر لازم براي وجود يك پشه از اطراف ووم دان زمين آن هم با ميزاني بسيار دقيق بايد همه‌ي نقاط زمين را جستجو كرده و عناصر را بررسي نموده و ذرّات مخصوص را براي هستي آن موجود آورده و براي قرار دادن در وجود ظريف و هنرمندمه، نسن به تعداد اعضاي آن قالب‌هاي مادي بيابيم. علاوه بر آن، لطايف معنوي، دقيق و ظريفي چون حواس و روح را نيز بايد براساس ميزاني مخصوص از عوالم مي‌ست ك دست آورد. براي ايجاد كردن يك پشه به اين صورت، مشكلاتي به‌اندازه خلق سراسر عالم وجود خواهد داشت. بي‌نهايت مشكل در مشكل و بلكه محال در محال خواهد بود، زيرا اهل فن و اهل دين متفق ‌القولند كه جز خالق فرد، هيچ‌ كس قادر نيست از هيچ و عدم چيزي بيي كه ك. به اين ترتيب اگر خلق و ايجاد به اسباب و طبيعت واگذار شود با جمع‌آوري از اكثر اشيا مي‌توان به همه چيزها وجود داد.
نكته سوم:اگر همه‌ي چيز حقيقيذات فرد يگانه نسبت داده شود خلقت‌شان مانند خلقت شي واحد سهل و آسان خواهد بود و اگر امر به اسباب و طبيعت واگذار گردد وجود شي واحد هم‌چون آفرينش همه موجودات مش به همديده‌يي در برخواهد داشت. در اين زمينه سه تمثيل زير را كه در رساله‌هاي ديگر توضيح داده شده به اجمال بيان خواهيم كرد:
تمثيل اول:اگر اداره هزار سرباز را ذْ هُوري صاحب منصب و مديريت يك سرباز را به ده افسر بسپارند، اداره آن سرباز ده برابر بيش‌تر از اداره يك گردان مشكلات خواهد داشت، زيرا آن‌ها كه به او دستور مي‌دهند مانع يك‌ديگر مي‌شوند، و سرباز دچار ساس صنمي‌شود و استراحت و آسايش را از او مي‌گيرند، حال اگر مسؤوليت يك گردان، بر عهده يك افسر گذاشته شود بدون دردسر و به آساني به نتيجه مورد نظر و وضعين، كوچب دست مي‌يابد. اينك اگر وضعيت مذكور و نتيجه مورد نظر در