— 3 —
ميباخداوند را شكر فراوان كه در سايه استاد عزيزمان و بهواسطه دعا و توجهاش از رسالههاي نور متنعم شده و نورانيت كسب ميكنيم. همشيره شما با لذت و محبت زيادي به كرامات و اخبارغيبي غوث اعظم حضرت شيخ گخانه حگوش فرا ميدهد، زيرا سه سال پيش زماني كه گرفتار بيماري شد و در دورههاي بعد نيز كه هوشيارياش تاحدودي مشكل داشت در باغچه شاخه درختان ر حافظ رفت و با فريادِ "يا عبدالقادر گيلاني! يا ويس القرني، مدد!" به چپ و راست تكان ميخورد. او اين بار موفق شد كرامات و اخبار غيبي او را به صورت مفصل ببيند و بشنود. اين رساله شريف بر اين فقيتصاعديتأثير زيادي گذاشت، اشكهايش را سرازير كرد و در گرياندناش بسيار مؤثر بود. مدح و اشتياقام را افزايش داد. نميدانم چگونه بايد شكر (اين ن سپس ب را) به جا آورم. بندگيام در برابر خالق لم يزل ناچيز و نارساست؛ در برابر سيد المرسلين فخر عالم صَلّي اللّهُ تَعالي عَلَيهِ وَ سَلّم سرور دو جهان در وظيفه پيرويام داراي قصور و نقص نپرداش از حدّام، و در خدمت قرآني نيز سعي و كوشش و فعاليتام آن طور كه بايد باشد نيست و قصور و نواقص فراواني دارم با اين حال از اينكه خداوند موجبات همراهي با استاد را ها رام كرده و با برادراني كه خادم قرآناند پيوند داده و در خدمت به قرآن سهمي اندك (ولو چون قطرهيي از بحر عمان) ارزانيام داشته، خود را خوشبخت و سعادتمند ميدانم. براي حمد و ثنا و شكرم پاياني نميبينم. همه برادران و دوستاني كه برايشان كتابتسبيح م رسالهها را تقدير و تحسين و تصديق ميكنند و كاملاً به اين راه اعتقاد دارند. شوق و ذوق آنها نسبت به خدمت قرآني رو به افزايش است و به حال آنان كه در اين قافله و دايرهاند غبطه ميخورند. حضرت خالق بر قلوب امت محم (الهيم عطا فرمايد، ارواحشان را روشنايي بخشد، و سعادت دو جهان را به آنها احسان كناد!
برادرتان، فقير و نيازمند
عاصم
* * *
— 4 —
كليات رساله نور
از مكتوب بيست و هفتم
نامه هاي بیارلا
مؤلف:
بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم:
داود وفايي
— 5 —
مختصري از زندگينا است. ع الزمان سعيد نورسي
بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ی كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هجري قمريست ی در سال (١٨٧٨م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتلي وجود ه به دنيا آمد؛ نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.
بديع الزمان علومي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در پانزده سال خوانده ميشد در سه ماه ف كند. ت. او تقريباً اواخر سالهاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا"، والي شهر وان، به آنجا رفت و با تأسيس مدرسهيي ديني در وان شروع به تربيت طلبه كرد و در همان مق از حضعلومي چون فيزيك، شيمي، نجوم و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا، خبر منتشر شده در روزنامهيي را به او نشان داد كه نوشته بود: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور، در حالي كه قرآن را در دست داغيبت ك نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما واقعاً نميتوانيم بر آنها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان آنها برداريم يا كاري كنيم كه از قرآن دلسرد ش. در ي اين سخن تأثير فراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت: "من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنويست؛ نه خاموش ميشود و نه ميتوان آن را خاموش كرد." و در نتيجه فعاليتهاي در حم در اين مسير پيش برد.
او با هیدف راه اندازي دانشیگاهي به نام "مدرسةُ الزهرا"، كه ميخواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف بديع طلبه اين بود كه با تأسيس دانشگاه مذكور، مانع تفرقه جوانان شرق بر اثر
— 6 —
قوميتگرايي شود. او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماريهام را ج اسلام و راههاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جبهه رفت و همراه با طلبههايش در "بيتليس" توسط روسها اسير شد و در "كاستورما" دو و نيم سال در اسار برگ سر برد.
امّا بديع الزمان موقعيتي به دست ميآورد، از آنجا گريخته و خود را به استانبول ميرساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال انگليسيها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت ميشود. با مشاهده گرايش ني صاريان به اروپا و بيقيدي آنها در قبال مسائل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد ميكند، سپس آنكارا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان ميرود.
درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه بارلا در حومه ده، و پارتا تبعيد ميكنند. بديع الزمان در آنجا شروع به تأليف "كليات رساله نور" ميكند. فعاليت چاپ و نشر در آن سالها ممنوع بود، لذا طلبههاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، و دست به دست توزيع و تكثير ميكنند. بديع الزمات پرتا سال ١٩٥٠ از شهري به شهر ديگر تبعيد كرده و از دادگاهي به دادگاه ديگر روانه ميكنند. او را بارها مسموم كردند؛ و جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در "اسپارن ميك همراه پنج شش نفر از طلبههايش مدرسهي نوريهيي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.
سه ماه بعد، قبر او توو تشويت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير ميدهند و در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.
بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغن از ايانهروي زندگي نمود، و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اينكه معادلش را پرداخت كرد.
زندگي او مملو از نمونههاي گذشت و فداكاري بود.
* * *
— 7 —
رساله نور چگونه تفسيريست؟
تفسير نپرسي است:نوع اول، تفسيرهاي معلوم و شناخته شدهاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن ميپردازند.
درنوع دوم تفسير،حقايق ايماني قرآن با براهين محكم، بيان و اثبات و ايضاح ميگردد. اين نوع تفسير داراي رد يك فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع ميپردازند. ليكن رساله نور، مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنويست كه به طرز بين مشاهدفيلسوفان معاند را به سكوت وادار ميكند.
رساله نور مجموعهييست كه به دور از نظريات و مطالعاتِ صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدسمان را ی كه در هر اره مغليونها نفر تحت رهبري و هدايتاش هستند ی به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسانها عرضه مينمايد.
رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد ميباشد؛آن تقدجموعهي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده كه همهي اقشار جامعه ميتوانند از آن بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مبتني بر اثبات بوده و شكّاكان و منتقدين را قانع ميكند؛ از عوامترين فرد تا نظير درين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مينمايد.
رساله نور مجموعهيي نورانيست كه صد و سي اثر را در بر ميگيرد، و در قالب رسالههاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زصوت دااسخ كامل ميدهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.
رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و ويار زي الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات ميكند.
— 8 —
اين اثر شاهكاريست كه از طبقات زمين و آسمان، بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابد.
ا مسائل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعيترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات مينمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مبتني بر اثبات تشويق كر هم ريطرف مقابل را با دلايلي قطعيتر از مسائل رياضي قانع ميكند و نگرانيها و كنجكاويهاي او را از بين ميبرد.
اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عناوين"گفتارها، مكتوبات، لمعات و شعاعها"تشكيل ميشود و مجم تصحي متشكل از صد و سي رساله است.
* * *
— 9 —
مقدمهنگارش اين نامهها كه "مكتوب بيست و هفتم"اند با تأليف رساله نور آغاز شده و ادامه يافته است. تأليف رسالهها در شهر بارلا شروع شد و طلبههاي ارزشمند در اسپارتا و حومهاش آنها كه عمنده و كتابت ميكردند و به اين طريق بهرهمند و مستفيض ميشدند؛ آنها در نتيجهي اين استفاده، خود را رهين حضرت استاد، مؤلف محترم دانسته لذا اشتياق و احترام و احساسات خود را طي نامههايي به ايشان ابراز ميكردند؛ آنجود ند از استاد درخواست ميكردند برخي مشكلات و سؤالهايشان را حل كند. به اين ترتيب نامههاي حضرت استاد و طلبههايش موجب شكل گرفتن كتابهايي تحت عنوان ييافتهاي بارلا"، "نامههاي كاستامونو" و "نامههاي اميرداغ" گرديد.
نامههاي بارلا:رساله نور در بارلا تأليف شد و در همانجا با قلم شروع به انتشار و استنساخ آن كردند، لذا در دورهيي كه از زمان تأليف آنيي قدس اسكي شهير طول كشيد، طلاب مشتاق و اوليه رساله نور، در زمان تأليف آثار، حين مطالعه و كتابت ابتدايي آنها، يادداشتهايي نوشتند كه بيانگر احساسات صميمانه شان اساده و استفاضه قلبي و روحي آنها از رسالهها بود؛ حضرت استاد نيز در آن ايام نامههايي خطاب به آنها مينوشت. مطالب مذكور در كتاب نامههاي بارلا جمع آوري شده است.
نامههاي كاستامونو:مؤلف رساله نور را پس از آزادي از زندان اسكي شهي اين نكاستامونو تبعيد و تا زمان حبس دنيزلي به اقامت در آنجا مجبور كردند. او در اين مدت همواره با طلبههايش در اسپارتا مكاتبه داشت و براي كتابت رسالههاچه در با الفباي قرآني، و تكثير و نشر و توزيع آن، همچنين تكثير بخشي از مباحث كليات رساله نور با
— 10 —
ماشين تايپ براي استفاده جواناني كه با خط قديم آشنايي نداشتش دنداقه وافري از خود نشان ميداد. لذا كتاب "نامههاي كاستامونو" به مسائل داخلي و خارجي زيادي مانند تبيين ماهيت و ارزش رساله نور، مسئوليت ايماني و قدسي اين اثر و مظهريتاش در اين زمينه و چگونگي خدمت طلبهها، ثبات و متانت آنهااز رسااجهه با ملحدان متجاوز، و نوع تعاملات و رفتارهاي مبتني بر اخلاص اهل اسلام با يكديگر ميپردازد.
بدين اعتبار مطالب موجود در كتاب "نامههاي كاستامونو" به ويژه به اعتبار زمان نگارش آنها لذا بدورهييست كه اهميت فراواني دارد و از جهاتي همچون مطالعه و ملاحظهي كليِ شمار قابل توجهي از مسائل اجتماعي با نظر ايماني منطبق بر حقيقت، از ارزش والايي برخوردار ميباشد.
بخش نخست نامههاي اميرداغ:جناب سعيد و هم.مؤلف رساله نور پس از اعلام بيگناهي و آزادي از زندان دنيزلي در پانزدهم ژوئن "١٩٤٤" ، با نظر هيأت وزيران، مكلف به اقامت در اميرداغ شد و تا اواخر "١٩٤٧"يعني تا زمان زنداني شدن در شهر آفيون یيت درخمين حبس سخت او بود ی در اين شهر ماند. او در اين مدت به پرسشها و نامههاي طلاب و دانشجويان اسپارتا، كاستامونو، استانبول و آنكارا كه درباره نحوه خدمت نوريه مطرح ميشد، همچنين به نامهها و سؤالهاي طلاب مناطق مختلف آناتیولي ی كه انتشارتوأم به نیور در آنجیا آغاز گرديده بود ی پاسیخ ميداد. كتاب "نامههاي اميرداغ" حاوي همين نامههاست.
بخش دوم نامههاي اميرداغ:استاد سعيد نورسي از ١٩٤٨ تا ١٩٤٩، پس از بيست ماه حبس از زندان آفيون آزاد شده، و او را بين مبیداغ باز ميگردانند؛ پس از مدتي اقامت در آنجا در سال "١٩٥١" دو ماه در اسكي شهير ميمانَد؛ متعاقب آن در ارتباط با دادگاهي كه براي رساله "راهنماي جوانان" تشكيل شد دو بار به استانبول رفت و در فاصله ١٩٥٢ تا ١٩٥٣ هر بار سه ماه در آن شهر ماند.حسين واز هم به اميرداغ بازگشت.
— 11 —
بخش دوم نامههاي اميرداغ شامل نامههاييست كه استاد در اين مدت براي طلبههايش نوشته است؛ همچنين مباحث متعددي درباره مسائل مربوط به دادگاهها و دعاوي را شامل ميشود. در كتاب مذكور نامههايمتن غيست كه (مؤلف) هنگام اقامت در اسپارتا پس از سال ١٩٥٣ گاه گاهي مينوشته است.
نامههاي بسيار ارزشمند زندان كه او در دوره حبس در زندانهاي اسكي شهير، دنيزلي كه ديون براي طلبههاي زندانياش نوشته است نيز با صلاحديد مؤلف محترم ی جناب استاد ی عيناً در مجموعه "شعاعها" منتشر شده است.
طلابي كه در كتابهاي "نهاز آنها ياد شده است در نامههايشان فيضي را كه از رسالههاي نور اخذ كردهاند و اخلاص و صداقت و شهامت ايماني خويش را به اطلاع استاد رسانده و از او سپاسگزاري ميكنند؛ و بيان ميدارند كه مخاطبان درسهاي قرآني رساله نور كه در اين زمان ظهور يالعه رست ميباشند. هر يك از آنها شاهداني هستند بر حقانيت رساله نور و درستي دعاوي حضرت استاد.
كتب حاوي اين نامهها همزمان با تأليف و انتشار رساله نور ظهور و تداوم يافته و منتشر شدهاند؛ انتشار نامههاي ياد شده توسط فش هستلف محترم، مناسب تشخيص داده شده و انجام گرفته است؛ مؤلف در نامههاي متعدد، اين آثار را باارزش تلقي كرده و مورد توجه نيز قرار ميدهد، لذا همين امر براي درك اهين محلها كافيست.
آري، همزمان با تأليف رساله نور و ظهور و انتشار آن، و در اثناي خدمت نوريه و تعليم و تعلم دروس قرآني و يادگيري مشرب نوريه و تداوم اينين خوادر مدت زماني طولاني، هزاران حادثه و هجوم در مقابله با طلبهها جريان داشت و شكي نيست كه طلبههاي رساله نور در مواجهه با اين وقايع به طور قطعي و بديهي و ضروري به تذكرات و رهنمودهايي نياز داشتند كه راه را در حركتِ بااني بيو متانت و اخلاصشان به آنها نشان دهد و عامل سهولت كار آنان در ظهور و پيشرفت خدمت قرآني گردد.
— 12 —
حضرت استاد بر اين نوع مسائل و حقايق كه ترديدي وب بيسها نبود به درستي انگشت نهاد؛ نظرها را بدان سو جلب كرد و به طلبهها هشدارهاي لازم را داد؛ و اين امر بيترديد ناشي از ضرورت اين خدمت قدسي ميباشد.
بخذيرم. نامههاي ياد شده هشدارهاييست كه بنا بر نيازهاي موجود نگاشته شده يا املا گرديده است؛ نيز با توجه به اينكه همان نيازها ممكن است در زمانهاي ديگر هم مطرح باشد، لذا نامهها حاوي حكمتها و قاعدههايي هستند كه ميتوان همواره بدانها رجوع كرد؛ چند و آننيازهاي مذكور در صدها واقعه و حادثه و مسأله خود را بروز دادهاند.
خلوصي بيگ نخستين طلبه رساله نور در نامهيي به حضرت استاد مينويسد: "اگر به فكر فراموش كردن دنيا هستيد، هيچ سببي هم نباشد به كساني فكر كنيد صْحَاباين "گفتارها"ي مقصود از "گفتارها"، رساله نور ميباشد. ارزشمند ارتباط برقرار كردهاند، و توضيحاتي از شما ميخواهند، بايد پاسخ آنها را بدهيد و نميتوانيد مطالب آنها را بيپاسخ بگذاريد...
نوشتههاي بسلت فقيزشمندي كه براي سؤال كنندگان و كساني كه به خاطر خدا شما را دوست دارند مينويسيد و مطالب متنوعي كه در مجالس علميتان بيان ميكنيد و در "گفتارها" نيز درج نشده به قطع نشان ميدهد كه هنوز نياز هست و خدمت به اتمام بسياره است."
او به اين ترتيب يادآوري ميكند كه در خدمت رساله نور نياز به بيدار كردن و هشدار دادن و ارشاد وجود دارد. نامههايي كه تشكيل دوانده مجموعه نامهها" ميباشند و بعدها مطابق نيازهاي موجود پديد آمدند مهر تأييدي بر سخن درست شخصيت ارجمندي چون خلوصي بودهاند.
در اين نامهها همچنان كه خواهيد ديد استاد عزيز ما ی مؤلف رساله نور ی شخصاً براي اشتغال به انتشار رسالهها وقدسي مه و كتابت آنها اهميت قائل بود و طلبههايش را همواره تشويق به اين كار ميكرد. دليل ضرورت و حكمت اين امر
— 13 —
نيز بيشك نيازي به توضيح ندارد، زيرا در عصر ما كه فنون دنيوي و علوم مباش. كاج دارند، نسلهاي جديد اين علوم و فنون را فرا ميگيرند؛ طبيعيون و ماديون نشرياتي عليه دين و معنويات دارند و جريان كفر مطلق كه همه بشريت را تهديد كرده و به انديشه اكرار مآسيب ميزند و به هيچ دين و معنويتي قائل نيست با حقيقت ايمان به خدا به مبارزه برخاسته درصدد گسترش الحاد و بيدينيست؛ در چنين زمانهي عجيب و دهشتناكي كه دشمنان اسلام و ايمان با نشرياتي چون روزنامه و برووجود بكتاب ميخواهند فكر كفر و بيايماني را به جوانان و نسل جديد القا كنند، بيترديد رساله نور، و مطالعه و انتشار آن به شدت ضروري بوده و به آن نياز است.
نورانله نور به عنوان معجزه معنوي قرآن حكيم در برابر بيديني عصر حاضر حكم بمب اتم را دارد و در مقابله با جريان چپگرايي كه در صدد تخريب معنويات قلبيست، معنويات قلبي را ترميم نموده و اتكا به قدرت و نيروي ععظيم اا كه از ايمان تحقيقي نشأت ميگيرد نصيب قلوب تك تك خوانندگانش ميكند. اين وظيفه را نيز با الهام و ارشاد و درس گرفتن از قرآن مقدسمان ايفا مينمايد. رساله نور در مسائلي كه طبيعيون و ماديون را در خود غرق كرده با آموزش تفكر ايماني، نور توحيد راست.
داده و حقايق ايمان را با بيان دلايل و تمثيلهايي از عالم ماده توضيح ميدهد؛ و اثبات حقايق ايمان را در متن علوم و فنوني كه در دبيرستانها و دانشگاهها تدريس ميشود همچون ظهور خورشيد نمايان ميسازد.
رساله نور به دلايل فراوانِ مشابه ارت غيبنند شمشيري الماسين در دست اهل ايمان است و در اين زمانه ضروريست كه اولويت مؤمنان و مسلمانان باشد. اين اثر براهين كلي معرفت الله و درسهاي قرآنيست كه ادراك عصر و فهم و درك زما طغيانورد خطاب قرار ميدهد و صحيحترين راه متناسب با نياز را نشان داده و ميآموزد و مستقيماً از طريق فيض و الهام، از ستارههاي آيات (قرآني) سرچشمه ميگيرد.
اين ويژگي رساله نور كه فهم و ادراك انديشههاي عصه براي را مورد خطاب قرار ميدهد و براي فهم زمانه درسي از قرآن حكيم است موجب شده اين اثر
— 14 —
مخصوصاً در اين سرزمين اهميت بهسزايي كسب كند. اين ملت نجيب كه اعصار متمادي پرچمدار قرآن بوده و با ديانت خويش جهان را روشنايي بخشبي از ت باز هم به عنوان الگو براي جهانيان و استاد در اخلاق و فضيلت، به انسانيتي كه گرفتار بحرانهاي دهشتناك ميباشد راه نجات را تعليم ميدهد. تنها چاره مقابله با فساد وشده با آنارشيسم ی كه بشريت را تهديد و دچار خسارات دهشتناكي ميكند ی فقط و فقط حقايق ازلي و ابدي ديني الهي و آسماني يعني حقيقت اسلام است. رساله نور، حقيقت اسلام و قرآن را به صورت مبتني بر اثبات و مدلَّ آتش م كرده و در برابر ديدگان محققانه انسانيت قرار ميدهد.
مؤلف رساله نور در يكي از نامههايش ميگويد: "من به جاي آنكه در پي فروعاتي باشم كه در داخل، وسيله مناقشات و دشمنيهاي جانبدارانه است زندگي خود را وقف يافتن حقايق ايماني قبهانهاركان ايمان كردم و نيازمندان را نيز به يافتن آن فراخواندم، زيرا اركان ايماني مهمترين مسأله نوع بشر بوده و حقايق ايمانيِ قرآن نيز سعادت بشر و اساس و رابطهي برادري تمام مسلمانان را تأمين ميكند". به اين ترتيب بيا عزيزمارد كه قلمرو رساله نور كه جاده كبراي قرآنيست چنان وسيع و فراخ ميباشد كه عموم اهل ايمان و اسلام را در برگرفته؛ و شامل همه مسائل ديني و خدمتهاي اسلامي ميشود؛ و روشنايني را از هر نوع كه باشد تأييد و تشويق ميكند. او در همان نامه چنين ادامه ميدهد: من حتي نه فقط با مسلمانان كه تلاش ميكنم با مسيحيان متدين نيز دوست شوم و عداوت و دشمني را كنار بز زمرّ زبان حال جنگ جهاني و تخريبها و خطر آنارشيسمِ زير سايه كمونيسم اين است كه "دنيا فانيست و مملو از فراقها؛ اي انسانها! عداوت را كنار بگذاريد و به تعاليم قرآن گوش فرا داده متحدها"ي وگرنه شما را نابود ميكنيم." و با اين بيان در برابر شرايط و ملزومات عصر حاضر، نحوه خدمت را باز با نورانيت قرآن نشان داده، و بيان ميدارد كه خدمت صحيح (فقط) از طريق حركت موافق با ارشاد حكيمانه و توفيق الهي صورت ميگيرد؛ كدام ه اين طريق لزوم و اهميت رساله نور را آشكار ميسازد.
— 15 —
بنابراين نامههاي موجود در اين مجموعهها به مسائلي از اين قبيل كه گفته شد نيز اشاره دارند و به رغم رويدادهاي متغيير جهان و با وجود مسائل و شرايط كلي ن كردهير، پايههاي خدمت صحيح قرآني را تعليم ميدهند.
نامههاي بارلا نخستين بار با خط قرآني در دفترهاي دستنويس تنظيم و ترتيب يافته و برخي از آنها را جناب استاد تصحيح كردهاند. شما داستاد در نسخههاي موجود، علاوه بر تصحيح، بسته به درجه اهميت نامهها بر آنها دو، سه، چهار علامت يا بيشتر گذاشته است. همچنين كتاب كوچك ديگري تحت عنوان "نامه مسافررلا" وجود دارد كه با صلاحديد استاد در سال "١٩٥٦" در استانبول تكثير و منتشیر شده است. بخش "عنايت سبعه" از مجموعه مكتوبات، در ابتداي اين كتاب قرار داده شده، در كتاب ياد شده نامههايي از همان نسخههاي دستنويس و چند مكتوب از"نوهرهايي اميرداغ" هم وجود دارد.
نامههاي بارلا كه اينك منتشر ميشود براساس نسخههاي دستنويس مذكور كه استاد آنها را تصحيح نموده؛ همچنين بخشي كه با ماشين تكثير انتشار يافته آماده سازي شده است.
ترتيب و ؛ نيز مطالب در نسخههاي دستنويس اكثراً با هم همخواني دارند و تقريباً ميتوان گفت همه نامهها به ترتيب از پي هم ميآيند. البته در بخشهاي انتهايي، بخشي از نامههاي خصوصي حضرت استاد به نخمدارهالبههاي ارجمند مانند "خلوصي بيگ و رأفت آغا بيگ" كه از اركان رساله نور بهشمار ميروند با ملاحظه اهميت نامهها و حقايق علمياي كه دارند و به حرمت شخصيت ارزشمند طلبههاي مذكور در كتاب آمده است. اين نامهها در نسخ محترمنويس وجود ندارد. حضرت استاد در بخش نخست "نامههاي اميرداغ" در نامهيي علاقهاش را به نشر نامههاي ياد شده ابراز ميدارد: "برادر رأفت! تو هم بسيار خوش آمدي؛ اشتغالت به نگارش رساله نور واقعاً خوشحالام كرد. سؤالهاي تو هم مانند سؤالهاي خلوصي و خواهمر رساله نور نتايج مهم و ثمرات دلنشيني دارد. بخشهاي علمي را كه نزد توست و در رسالهها قيد نگرديده در جاي مناسب يا در "مجموعه نامهها" بنويسيد".
طاهري، زبير، حسني بايرام، مصطفي صونگور، بايرام
خادمان جناب بديع الزمان سعيد نورسي
* * صميمي
(از مكتوب بيست و هشتم)
مسأله هفتم كه رساله هفتم است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّاق، ياوَعُونَ
(يونس: ٥٨)
اين مسأله شامل"هفت اشارت"است. ابتدا"هفت سبب"زير را بيان ميكنيم كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار ميدارد:و طرز ب اول:پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقهيي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده ميشود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكههام ذرا مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم: "نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمره آن ن من ميگويد: "اعجاز قرآن را بيان كن". بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ ميدهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود.، جنابآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن ميشود، و كسي چون من ی با اينكه فراتر از حد و حدودم است ی نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه ميشود، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام.
مادام كه اندكي اه با ر اعجاز قرآن با "گفتارها" امكانپذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب ميشود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
— 17 —
سبب از ديادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح ميكند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن ميگيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و ممد مصطه گفتارهاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رسالهها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيشتر سورهها، مخصوصاً سورهبزرگي كه با الر و حم آغاز ميشود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايستهاش است از خود ميكند؛ بيترديد، مكلف به اظهار ل را اسعجازيِ قرآن حكيم كه در "گفتارها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، ميباشيم. زيرا استاد ما چنين ميكند و به اين صورت درس ميدهد.
سبب سوم:درباره "گفتارها" نه از سر تواضع، شند؛ دراي بيان حقيقت، ميگويم: "كمالات و حقايق موجود در گفتارها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي گفتار دهم، قطراتي چكيده از صدها آيهي قرآنيست به صب رسالهها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين ميدانم و نيز فانيام و خواهم رفت؛ بيشك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نميبايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادتشان است كه براي از بين بردن اثري كه مخال شده بند، صاحب اثر را از ميان بر ميدارند؛ ترديدي نيست كه رسالههاي مرتبط با ستارگان آسمان قرآن را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده ميماند و ميتواند مدار اعتراضش هزارانتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته ميشود جستجو ميكنند و آن حقايق عالي و جواهر ذي قيمت را از آنِ بيچارهحيح و من ميدانند كه نميتواند يك هزارم آنها را در خود داشته باشد؛ و اين بيانصافي بزرگي در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رسالهها را از آن خود نميدانم؛ آنها موسيله ه قرآناند، آنها مظهر و رشحه مزاياي قرآناند. آري، خاصيت خوشههاي
— 18 —
خوشمزه انگور را نبايد در شاخههاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخههاي خشكم.
سبب چهارم:تواضع گاه مستلزم كفران نعمت ميشود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نييز را نعمت موجب تفاخر است. هر دوي اينها ضرر دارد. تنها چارهي اينكه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آنها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمتهاي منعم حقيقيست. براي نمونه فرضت واردكسي جامه فاخر و گرانبهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند: "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شدهيي." حال، تو اگر با تواضع بگويي: "حاشا ...! نه اضرع بر نيست، اصلاً اينطور نيست، اينكه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بياحترامي محسوب ميشود، و اگر با تفاخر بگويي: "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كاله نوت ميشود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانهييست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت: "آري، من زيبا شدهام، ليكن اين زيبايي از آنِ لباس و كسيست كه است؟"
س را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت: "رسايل نور، زيبا و حقيقتاند، اما از آنِ من نيستند، شعاعهايي هستند كه از حقايق قرآن كريم سرچشمه گرفتهاندنان كهراساس قاعدهي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتى وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتى بِمُحَمَّدٍ
ميگويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتى وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتى بِالْقُرْانِ
يعني "حديده بعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است، به نام زيباييِ حقايق قرآن، اظهار زياين افيينههايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينهداري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
— 19 —
سبب پنجم:مدتها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد رموده ت بدعتها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گلها در بهار ميشكفند. براي ظهور گلهاي قدسي نيز ميبايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه ميكنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهمنورانيزمينه هستيم.
مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهيِ انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نميشود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم:عنايات ربانياي ك فياض ه تشويق و مكافات عاجلهيي براي خدمتمان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهيست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنويست. فراتر اكردم تنهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مَظهر شدهايم. اظهار چنين كرامتي كه بيخبر و بدون اختيار حاصل ميشود بيضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعلههاي اعجاز مع. با اآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نميتواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش ميشود.
سبب هفتم:هشتاد درصد انسانها اين نهقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آنها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسائلي را كه از افراد مقبول و معتمد ميشنوند تقارق ال ميپذيرند. حتي حقيقتي آشكار را در دست فردي ضعيف، ضعيف ميبينند و اگر مسألهي بياهميتي را از فردي صاحب مقام بشنوند باارزش تلقي ميكنند. بدين لحاظ و براي اينكه ارزش حقايق ايماني و پوشش ي كه نزد بيچارهي ضعيف و بياهميتي چون من است در نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام ميكنم كه بدون اختيار ما و بدون آنكه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون
— 20 —
اطلاعمان ما را مشغوتو و حاي مهم كرده است، دليلمان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي ميشويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا براسباب هفتگانهييكه بيان شد به چند عنايت كلي ربانير زخمح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول: "توافقات"ميباشد كه در نكته نخست از مسأله هشتمِ مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله، در مكتوبات معجزات احمدي از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت و بارهست، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اينكه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيحق شروويست بار آن هم در كمال تناسب روبهروي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاًمت بهش مشابه و مكرر در يك صفحه ميبايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب ميشوند. اين در حاليست كه عبارت"رسول اكرمعَليهِ الصَّلادرت و لسّلام"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيشتر هم كه باشد در كمال نظم روبهروي هم قرار ميگيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ همچنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخهنويس نتوانستهاند آن راي نام ن ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمنديست؛ همچنان كه درجات بلاغت را در كتابهاي اهل بلاغت ميتوان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزده. به هكه از آيينههاي معجزاتِ احمديست، و گفتار بيست و پنجم كه يكي از ترجمانهاي معجزات قرآنيست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از وبيهاابهاي ديگر را نشان ميدهد، لذا ثابت ميشود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمديست كه در آيينههاي مزبور تجلي يافته و متمثل ميشود.
— 21 —
اشارت دوم:دومين عنايت رباني مربوست با دمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلمهاي هر كدامشان چون شمشيري الماسين است، ياور كسي چو گذاشتبيقلم، نيمه اُمّي، غريب، بيكس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسئوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرت سرورمقرار داد و بهواسطه كمال كرماش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز كه به تعبير خلوصي، در حكم گيرندههاي بيسيم و تلگرافاند؛ و به تعبير صبري، در حكم دستگاههايي هستند كه برق كارخانههاي توليد نور را تأمين ميكنند و علاوران عززاياي جداگانه و ويژگيهاي باارزش مختلف، باز به تعبير صبري، از توافقات غيبيست كه شوق و سعي و همت و جديتشان مشابه يكديگر است؛ آنان اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر ميكِلّه ابه اطلاع همگان ميرسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپخانهيي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و مانيت ل اشتياق خدمت ميكنند؛ اين وضع بيشك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، همچنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ وذ و ت نيز كرامت دارد... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يكديگر همبستگي جدي و صميمانه دارند ميتوانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي ميتواند حكم يك ولي كاملا در مشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همانطور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشترا امضت؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت شخص معنوي شما و قلمهايتان بهدست آمده نميتوانيد از آنِ بيچارهيي چون من بدانيد...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست وحمتي د را ميبينم، اما نميتوانم به هر كس نشانش دهم.
— 22 —
اشارت سوم:اجزاي رساله نور همهي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات ميكند و اين يك عنا ارحم ي و اشارت غيبيِ بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغهيي بزرگ شناخته ميشود به ناتواني هم قاد ادراك آن اعتراف ميكند. ميگويد: "عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله گفتار دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكانشرمندگ ميكند.
يا مثلاً علامهيي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزئي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثني عشر" بيان ميكند و براي خواص اعلام ميدارد، و همين مسائل دت. عشقر بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن ميباشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آنچه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خساب تجميشود، و همهي عقول را متحير نموده و هيچ فلسیفهيي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسمِ مشكلگشا و معماي حيرتنمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونهي آخر گف را محست و نهم و در حكمتهاي ششگانهي مربوط به تحول ذرات، در گفتار سيام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجكسي با، ميتوان مراجعه كرد.
همچنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بيشريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري بينهايت ما با بينهايت نزديكي الهي، در گفتار شانزدهم و گفتار سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به د ميدرتيب در مكتوب بيستم در بيان عبارت
وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
به شكل كاملاً روشني دربارهي مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اينكه احياي عموم ذيروح در حشر ابل، ازاي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در
— 23 —
خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمهيي ي جهاني سه تمثيل ميباشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوشترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نميباشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشنور فردر حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مينويسد، ظهور مييابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم:پنجاه شصت اينك ص وظايف رساله ميباشد. تا از رسالهها به شيوهيي احسان شده است كه تأليف آنها نه تنها كار كسي چون من نيست كه كم ميانديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه ه است.ر به انجام آن نميباشند. اين رسالهها نشان ميدهند كه مستقيماً اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آنها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيلهايي به عامده مان و اُمّيترين افراد هم درس داده ميشود. اين در حاليست كه علماي بزرگ در خصوص بيشتر حقايق مذكور گفتهاند: "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آنق العا نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانستهاند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاهترين شيوه، آن هم به عاميترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تُركياش ضعيف است و سخنانش پيچيده و فقي لط نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه ميداده، و آثار قبلياش نيز اين امر را تأييد ميكند؛ و چنين سهولت و روانيِ بيان نزد چنان شخصي البته و بيترديد اثر عنايت (الهي)ستر حاضرتواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوهيي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآنيست.
اشارت پنجم:رسالهها اكثراً بسيار زياد منتشر شدهاند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگترين عالم تا عاميترين فرد، ااست كهلي بزرگِ اهل دل تا
— 24 —
معاندترين فيلسوف بيدين آنها را ديده و مطالعه كردهاند و با اينكه بعضي از آنها نيز از رسالهها سيلي خوردهاند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبتحجتي هتبه خود از آنها بهره بردهاند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآنيست؛ همچنين رسالههاي مذكور كه براي تأليفشان ميبايست تحقيق و پژوهشهاي بسياري انجام ميشد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فك بسته راكم ميشد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام ربانيست.
آري، بيشتر برادران و اكثر دوستان و نسخهبرداراني كه در كنارم بودهاند ميدانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، دامت مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهمترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان ميدهد در لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و اناست
خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون گفتار "سيام" در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. گفتار "بيست و هشتم" نيز در باغچه سليمان در يك، رسالهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين ميدانند بيشتر رسالهها همين طور بوده و در زماني نوشته شدهاند كه تحت فشار و در حالت قبض بودهام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نميتوانستم يا نكُلِّ ستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش ميآمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف ميشد، اما مهمترين رسالهها و گفتارها در سختترين زمانها كه بيمار هم بودهام، با سموجب غام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخشهايي از آن براي برخي از مردم ميتواند مُضر باشد؛اشتي ادليل همين ضررهاست كه هر مسألهيي را در اختيار همه نگذاشتهاند. در صورتي كه اين
— 25 —
رسالهها تا آنجا كه از بسياري پرسيدهام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويچيز همن نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي ربانيست.
اشارت ششم:من اينك مطمئن شدهام كه بيشتر سالهاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي كوچك
ده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رسالههايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علميام حكم آماده سازي مقدماتي را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط شويد رها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بيدليلي كه خلاف خواستهها و آرزوهايم بورا در ذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آنها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قیرآني را خالص و بي كنيد،ه به انجیام برسیانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پردهي فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد ميشد، دست عنايت و محبتآميزي وجود داشت كه ميخواست اف را درا بر اسرار قرآني متمركز كنم و انديشههايم پراكنده نشوند. با اينكه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس ميكردم روحام را از مطالعهي همه ب را هاي ديگر منع كرده و از آنها دور نمودهاند. دانستم آنچه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشام بود ترك كنم، اين بوده اسامل بريات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
همچنين اكثر آثار و رسالههاي نوشته شده بدون آنكه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحام زاده ميشد به صورت آني و دفعي احسان گرديدهاند. وقتي آنها را به برخي ور را تانم نشان ميدادم ميگفتند: "مرهم زخمهاي اين زمانه است." پس از انتشار اين آثار، توسط بيشتر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستندم كه ز من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بياختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين ت "گفتمقدسي منجر شود.
اشارت هفتم:در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آنها در مكتوب شانزده فهرسته كرديم و قسم ديگري از آنها را در بخش مسائل متفرقهي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاهاند. سليمان افندي دوست هميشگيام از بيشتر آنها خبر دارد.ين، هماً در نشر و تصحيح و قرار دادن رسالهها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رسالهها و گفتارها با تسهيلات كرامت آميز فوق العادهيي مواجه بودهايم. شكي براي ما نميماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوو آن ر. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه ميشويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچكترين خواست قلبيمان به صورت خاصي احسانمان ميكند؛ و هكذا ...اين اشارت غسط دول بسيار روشنيست كه ما به خدمت گرفته ميشويم، و در دايرهي رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني ميپردازيم.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّاقي ماْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّه اَدَاءً وَ عَلى الِه وَ صَحْبِه وَ سَلِّمْ تَسْليمًفرستادرًا امينَ
* * *
— 26 —
يدي نيست. با تمام وجود و احساساتام و با احترام دست و دامانتان را ميبوسم و به حرمت طلبه ارجمند آن دايره مبارك و دعاي ختم (قرآناش) در شب مبارك جمعه و دعاي شروع به حشب گذشآناش) و دعاي عفو اين فقير سراپا تقصير، اميدوارم خطاهايم را ببخشيد.
حافظ علي
* * *
(يادداشتي از خسرو)
استاد محبوب!
رسالهيي را كه عنواناش "يكي و سومار إنَّا اَعْطَينَا" بود و هفته گذشته ارسال فرموديد دريافت كرديم. در واقع هفتهيي سپري نميشود مگر رسالهيي جديد و به غايت دلنشين به دستمان برجّح باشاطمان را بيشتر كند. دو هفته است كه اين رساله جديد مدام در دستمان است و آن را مطالعه ميكنيم.
آري، اين رساله انتظار ما را براي طلوع خورشيدي كه حضرت حق در آينده به اين امت نويد داده است تشديد ميكند؛ ره
#26بر آن ما را از سويي مفتون حقيقت دروناش ميكند و از سوي ديگر قوه خيالمان را به كار مياندازد كه در اين عالم كه فضاي آن مملو از ابرهاي ظلمت است خورشيد ما از كجا و به چه صورت طلوع ميكند و به چه كيفيتي ابرهاي ظلمت و فساد را از بي خود هد برد؛ در همين اثنا ضميمه ديگري ی كه فياض ثانيست ی با تعيين وقت طلوع آن خورشيد ما را از سنگيني اين بار بزرگ نجات داده و نَفسي را كه سالهاي سال در پياش بودهايم و از آن محروم، نبار فن كرده و دلشادمان نموده است.
احمد خسرو
* * *
— 27 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيشتر محرمانه نگاشته شده، و به آخر گفتار چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخهبرداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان منامد. اوايسته براي طرح آن، همينجا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال ميكني: "چرا در "گفتارها"يي كه در پيروي از قرآن نگاشتهيي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عاْ مُؤَيگر بهندرت ديده ميشود؟ گاه در يك سطر، صفحهيي قوت هست و گاه در صفحهيي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ:چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بيپروا ميگويم: "بله اكثراً همين طور است،" زيرا: "گفتارسا بونگاشته شده، تصديقاند نه تصور، ايماناند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيقاند نه تقليد، اذعاناند نه التزام، حقيقتاند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اينكه خود ادعا باشند، حكمماني قسرّ چنين است:
در زمان گذشته پايههاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسانها راحت بود. بيانات عُرَفا اگرچه معارفشان در مسائل فرعي بدون دلاوره.
رهان ميبود پذيرفته ميشد و به آن بسنده ميكردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي ناشي از فن و صنعت به اركان و پايهها(ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احتر كنكند، شعلهيي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشانترين مظهر اعجاز آن است، در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشتههايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
— 28 —
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيلد به اين حقيقتها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكندهترين مسائل گردآوري شد؛ همچنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عاليترسطه اظيق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني و نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور بباشي.
م شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه:در نوشتههاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط ان خوداز لمعات تمثيلات قرآنيست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتوانيست، درد از من و دوا از قرآن است.
* * *
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
* * *
مطالب مربوط به رساله نور كه در نامههاي خلوصي بيگ و جناب صبري آمده بهصورت يك نامه در ميان اجزاي رساله نور قرار داده شود، اين امر پنج دليل دارد:
دليل اول:مهمترين دليل، جهد و جديت خلوصيست كه موجب كتابت گفتارهاي آخر و غالب مكتوبات مسكن ست. صبري نيز سبب تأليف يك سوم مكتوبات مانند "مكتوب نوزدهم" شد كه شوق جدي و صادقانهاش دليل اين امر بوده است.
دليل دوم:اين دو نفر نميدانستند كه زماني اين مطالب منتشهير، دد شد؛ لذا مطالب خود را براي بيان شدت ذوق و اشتياقشان نسبت به آن حقايق، به صورت
— 29 —
خالصانه و بيتصنّع و كاملاً صميمي به طرز خصوصي نگاشتهاند. آنان تقديرها و تحسينهاي خو غبار ه به صورت تقريضها، بلكه به صورت حقيقتهايي كه ديده و چشيدهاند مستقيماً بدون مبالغه بيان كردهاند.
دليل سوم:اين دو نفر از طلبههاي واقعي و دوستان جدي من هستند... در خدمت قرآني بين دوي صحت م سه ويژگيِ طلبهگي، برادري و رفاقت وجود دارد كه آنها در هر سه ويژگيِ مذكور داراي مقام نخستاند:
ويژگي نخست:از هر چيز منسوب به من مانند اموال خود نگهداري ميكنند. اگر رسالهيي نگاشته شود به ند.
ق كرده و خدا را شكر ميكنند كه گويي آن را خود نوشته و تأليف كردهاند. آنها در حكم ورثههايي حقيقي و معنوي هستند كه پيكرهايشان جدا اما روحهايشان يكيست.
ويژگي دوم:بزرگترين و مهمترين هدف آنها در زندگانيكند؛ به قرآن از طريق آن گفتارهاي نورانيست. تلقيشان اين است كه نتيجه حقيقي حيات دنيوي و مهمترين وظيفه فطري در دنيا خدمت كردن به حقايق ايمانيست.
ويژگه مرا علاجهايي را كه من در نفس خود تجربه كرده و از داروخانه مقدس قرآن دريافت كردهام آنها به عنوان مرهم بر زخمهايشان ی كه حسشان ميكنند ی به كار ميبرند. عين احساسات مرا آنها نيز حس م
نو. از غيرت محافظت از ايمان مؤمنان در بالاترين مرتبه برخوردارند و در مرتبه والايي از شفقت، احساس ميكنند كه مشتاقاند زخمهاي حاصل از شبهات و اوهامي و مسروبر قلب مؤمنان وارد ميشود مداوا كنند.
دليل چهارم:خلوصي بيگ بعد از وفات برادرزادهام عبدالرحمان كه يگانه فرزند معنوي و وارث حقيقي و موجب آرامش خاطرم بود و يحتمل از نبوغي نورت كردمخوردار ميشد، جاي او را گرفت و شروع به ارائه همان خدمتي كرد كه من از آن مرحوم انتظار داشتم. من مدتها پيش، هنگام نگارش "گفتارها" قبل از اينكه او را ديده باشم، گويي شخصي معنوي كه موظف به ، مؤمنعين وظيفه او بود، مخاطبام قرار گرفت و اكثريت مطلق تمثيلاتام نسبت به وظيفه و مسلك او شكل يافت. به عبارت ديگر حضرت حق اين فرد را در خدمت قرآني و ايماني طلبه
— 30 —
و ياور من قرار داد. من نيز بي آنكه بدانم، پيش از ديدباش. نا او سخن ميگفتم و به او درس ميدادم.
درباره صبري هم بايد بگويم؛ نشانه خاصي به صورت فطري در من هست. در همه جاهايي كه گشتم چنين نشانهيي را در هيچ كس نديدم، اما همين نشانه فطري در صبري هست. او در ميانشدند. طلبههايم با من قرابتي فراتر از قرابت نسبي احساس ميكند. در اين حوالي نسبت به او كمترين اميد را داشتم؛ علاوه بر اين او دير هم بيدار شد، ليكن بسيار پيش رفت و اين نشانهييست كه او نيز خلوصي ثاني بون ميدرگزيده است. او از سوي حضرت حق براي من به عنوان طلبه و دوست در خدمت قرآني تعيين شده است.
دليل پنجم:من مدحها و تقديرهاي مربوط به خودم را قبول نميكنم، زيرا به لحاظ معنا در اين ر انتشسيب بزرگي ديدم. لذا تقدير از شخص من چون موجب غرور و تفاخر ميشود به شدت از آن متنفرم و ميهراسم. ليكن از آن نظر كه منادي و خدمتكار قرآن هستم اگر در انجام وظيفه مقدسام تقديري شود و مدحي صورت گيرد مربوط به من نيست و به گفتارهايرا نميي و شايد مستقيماً به حقايق ايماني و اسرار قرآني مربوط ميشود، لذا آن را نه فاخرانه كه در برابر حضرت حق، سپاسگزارانه قبول ميكنم. دو شخص مذكور اين حقيقت را بيشترر ميگگران دريافتهاند، لذا تقديرها و ستايشهايي كه با سوق وجداني نوشتهاند بدون اطلاعشان وارد اجزاي رساله نور گرديده است. حضرت حق مانند آنها را فراوان فرمايد و آنها را نيز موفقوچك كه از طريق حق جدا نسازد! آمين.
اَللّهُمَّ وَفِّقْنَا وَ اِيَّاهُمَا وَ اَمْثَالَهُمَا مِنْ اِخْوَانِنَا لِخِدْمَةِ الْقُرْانِ وَ الايمَانِ كَمَا تُحِبُّ وَ تَرْضى بِحَقِّ مَنْ اَنْزَلْتَ عَلَيْهِ الْقُرْانَ عَلَيْهِ اَفْضَكه رخصَّلَاةِ وَ اَتَمُّ التَّسْليمَاتِ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ
سعيد نورسي
* * *
— 31 —
مكتوب بيست و هفتم و پيوست هايش
متن زير مكتوب "بيست و هفتم" از گفتار "سي و سوم" است و حاوي تقديرهاي خلوصي بيگ مخاطب ر الهيكتوباتُ النّور از رسالة نور ميباشد. اين متن از نامههاي خصوصي او گردآوري شده است.
بخش دومِ مكتوب "بيست و هفتم" نيز كه در واقع پيوست آن است فقراتيست در تقدير از رسالة نور و مأخوذ ي كه لههاي خصوصي جناب صبري كه الحق خلوصي ثاني ميباشد.
استادمان مكتوب بيست و هفتم را نخستين بار چنين مناسب تشخيص دادهاند. سپس با اضافه كردن پيوستهاي دوم و سوم و چهارم آن را مفصلتر كردهاند. اين مطالب در وضعيت نهايياش به همراه نامههاي كاستامو و علمميرداغ توسط استاد در مكتوب بيست و هفتم قرار داده شد و به اين ترتيب مكتوب بيست و هفتم كامل گرديد؛ بدين سبب نامههاي خلوصي بيگ و جناب صبري سرآغاز مكتوب بيست و هفتم را تشكيل دادهاند.
— 32 —
اين رساله * مجلس مُنوّريست كه شاگردان ارجمر و تووراني قرآن، در آن به مذاكره و تبادل نظر معنوي با يكديگر ميپردازند.
تالار مدرسهيي عالي و بزرگ است كه شاگردان قرآن آموختههايشان را در آند و ك دوستان خود بيان ميكنند.
براي مناديان و فروشندگان رسالهها كه صندوقچههاي خزائن قدسي قرآن معجز البياناند منزل و مأوايي زيبا و باشكوه است؛ و هر يك از آنها گاثر سه ارزشمندي را كه به دست آوردهاند در آنجا به يكديگر و به مشتريان نشان ميدهند.
سعيد نورسي
* منظور، كل مكتوب بيست و هفتم و مخصوصاً نامههاي بارلاست.
— 33 —
بِسْدالرحمَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتب صبريدًا
(فقره نخست خلوصي)
اي استاد محترم!اين بنده كه او را با عناويني چون طلبهام، برادرم و برادرزادهام مورد لطف و محبت قرار دادهايد مانند افراد عاليهيي نيستم كه از فقير و حقير ردم راود لذت (معنوي) ميبرند؛ بلكه دوست دارم همانطور كه هستم ديده شوم؛ واقعاً و به لحاظ معنا در وضع اسفناكي هستم و به جد نيازمند دعاي شما ميباشم. خواست خداوند بوده كه قسمي از لمعات قرآن معجز البيان ی كه حق و حقيقت آن سراسر نور اوَإِن اهر شده در معرض ديدگان انسان امروز به خصوص فرقههاي گمراه قرار گيرد؛ لِلّه الحمد كه استاد محترم ما واسطه اين امر مهم شدهاند.
اين طلبهي شما نيز كه هيچ اندر هيچ است به لطف و فضل و عنايت الهي، در خدمت به استاد عزيز واي مذكاش كه مأموريتي چنين عالي را ايفا ميكند و در خدمت به نام حضرت قرآن، وظيفهي بسيار ناچيزي را عهدهدار شده است، از اين بابت هر قدر شكر كنم كم است؛ نه تنها حق ندارم ذرهيي فخر فروشي كنم بلكه براي خطاها و اشتباهات احتمالي كه در وظيفه خدمتگزاري خودرآني، شدهام طلب عفو و بخشش دارم. هر چند معرفي شخصيت ناچيزم بيمعناست اما چون در
— 34 —
نامه نگاريها و ملاقاتها در اين باب شاهد التفات بسيار زياد شما بودهام بهواسطه من بهي حاصل شده اندكي مُصدِّع اوقات شدم.
در دو نامه اخيرتان مصرانه امر فرمودهايد در خصوص سؤالي كه مطرح كردهايد پاسخ دهم. "سَمِعْنَا وَاَطَعْنَا،" امعْطَاكبرادرتان كه در اوج عجز و فقر بهسر ميبرد براي اينكه پاسخي موافق و مطابق حق و حقيقت به اين سؤال سنگين و دشوار بدهد به عنايت و كرم الهي و مدد روحانيت نبوي به ترتيب زير التجا يافت:
"گفتارهاردي شدزشمند بيشك لمعاتي نوراني از كتاب مبيناند. با اينكه مطالبي در آنها نيازمند شرح و تفسير است اما در مجموع هيچ نقص و اشكالي ندارند. طبقات گو دو م مردم بسته به ميزان ادراك فطري خود از اين اثر بهره برده و برخوردار ميشوند. تاكنون كسي به انتقاد از آن نپرداخته و اين نشان ميدهد كه صاحبان هر مسلك و مذهب و مشربي از آن راضي بوت.
؛ همچنين ملحدان نيز نتواستهاند نسبت به آن زبان درازي كنند و در برابرش گنگ ماندهاند. اين دلالتها بر صحت ادعاي ما كفايت ميكند.
برهانهايي كه داير بر تمام نشدن وظيفه و مسئوليتمان به عقلام رسيده به ترتيب زير است:
برهان نخست:در حدآن، دران و هشدار داده شده است كه در زمان افزايش بدعتها علما نبايد ساكت بمانند.
برهان دوم:چون مكلف به پيروي از پيامبرمان هستيد تا پايان عمر مانند ايشان مجبور به انجام وظيفه خود ميباشيد.
برهان سوم:اين خدمت تماماً با رأي شما نبوده و شما در وور وجدتخاب و به كار گرفته ميشويد. من فكر ميكنم همچنان كه مبلغ قرآن، فخر جهان، حبيب يزدان، حضرت پيامبر (ص) روزي با ابلاغ فرمان جليل
اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
(مائده: ٣)
به رمز بر خاتمه يافتن وظيفه رسالتاش اشاره آن نيبود، خدمت استاد محترم نيز اگر كافي به نظر برسد به او اطلاع خواهند داد.
برهان چهارم:اينكه درباره "گفتارها" تا امروز سكوت كردهاند و كسي جرأت انتقاد از آن را ندده بودست نميتواند دليل آن باشد كه اين وضع تا آخر ادامه يابد.
— 35 —
در وهلهي اول و مستقيماً ذات فضيلت مآب جنابعاليست كه ميبايست پاسخ حملههاي احتمالي را بدهند.
برهان پنجم:اگر به فكر كرديدش كردن دنيا هستيد، هيچ سببي هم كه نباشد به كساني فكر كنيد كه با اين "گفتارها"ي ارزشمند ارتباط برقرار كردهاند و توضيحاتي از شما ميخواهني كه دد جواب آنها را بدهيد و نميتوانيد مطالب آنها را بيپاسخ بگذاريد.
برهان ششم:نوشتههاي بسيار ارزشمندي كه براي سؤال كنندگان و كساني كه به خاطر خدا شما را دوست دارند مينويسيد و مطالب متنوعي كه د كلماتس علميتان بيان ميكنيد و در "گفتارها" نيز درج نشده به قطع نشان ميدهد كه هنوز نياز هست و خدمت به اتمام نرسيده است.
چند عرض ديگر:اوقاتي كه قسمت ميشد "گفتارها"ي نوراني را براي جماعت بخوانم احساساتي در من برانگيخته ميشد، خواهشت فراوم اجازه دهيد مطالبي را در اينجا عرض كنم:
اولاً:زماني كه براي بيان معروضاتي به استاد محترم، قلم به دست ميگيرم انبساط و گشادگي عظيمي در روح خود احساس ميست. ايميبينم كه قلم، بياختيار ترجمان احساسات گذراي آن لحظهام ميشود.
ثانياً:فكر ميكردم اگر زماني برسید كه هر كس بخواهد يا بگويد فقط براي اين كه از مكر شياطين جن و انس و حيلهگريهیاي نفس ی كه دشمن بزرگ حافظ در امان بمانم بايد سر خويش گيرم و به تاريكي پناه برم و در گوشهيي فراموش شوم، اگر زماني بيايد كه عالم اسلام و انسان مهمل مانده و هيچ كس فايددعاي فراي هيچ كس نداشته باشد، بگذار من اين حقايق نوراني را براي برادران دينيام بيان كنم و خداوند ذوالجلال نيز متناسب با شأن الوهيت خود با من رفتار كند. در همان ايام بود كه از فكر كردن به نفسام صرف نظر كردم و در آن فايده فراواني ديدم. قطع كين مطلب چيست؟
ثالثاً:چیرا اسیمهاي رحمیان و رحيیم از اسمیاء الحسني وارد كلمه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ شدهاند؟ حكمت آن چيست؟ آيا به دليل اين است كه
— 36 —
در ميان اسما، عظيمترين مرتبالله بارند؟ اين مطلب هنگام نگارش اين نامه بر قلبام خطور كرد و من هم آن را مطرح كردم.
استاد محترم و عزيز! نه فقط ما كه تمام جهان اسلام به وجود شما نيازمندند، زيرا شما واسطه پديد آمدن "گفتارها"ي قدسي بوديد كه ايمان مؤمنان را رت فوقميكند، غافلان را بيدار كرده راه هدايت را به كساني كه گرفتار ضلالت شدهاند نشان ميدهد، حكماي فلاسفه را دچار بهت و حيرت كرده و از قرآن مبين سرچشمه گرفته و پرتو افشاني ميكند. حضرت اندي نيراحمين استاد عزيز ما را در صحت و عافيت هميشگي قرار دهد و بر امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قائم فرمايد! آمين به حرمة سيد المرسلين.
خلوصي
* * *
در ميان نامههاي رساله نور، تأثيرات اين نامه شما را بر خوِنَّه،جمال عرض ميكنم:تداوم صحت و سلامتي شما، سبب شكرم ميشود؛ وجود كساني كه خواهان حل اين قبيل مسائلاند، باعث اميدم ميشود؛ هر آنچه را كه در نظرم علم به شمار ميرود از شما فرا گرفتهام و بدين وسير چه بوماتي در عرصه حقيقت به دست آوردهام؛ هر وقت بر حسب بشر بودن فتوري حاصل شود، از سخنانتان شوق ميگيرم؛ از آنجا كه طلبهي بيمار شما هستم، با عطرح شديي كه از داروخانه قرآني دادهايد باعث صحتام ميشويد؛ با غذاهاي منتخبي كه از مطبخ قرآن عنايت فرموديد واسطه قوت حواسام شديد؛ پنج مرتبه از حيات را دست داام داديد؛ اعتباري بودن مرگ را تفهيمام كرديد؛ قلبام را قدرت داديد تا بدانم نيستي هميشگي متصور نيست، سپس با اشاره به اينكه محبت براي خدا در مراتب اين حيات ادامه خواهد يافت و در حيات باقي ميوه جاويدان خواهد داد، باعث شديد مدت زنده بودنام تفَاعْهايت فزوني يابد.
— 37 —
دعاهايي كه با رساله نور اهدا فرموديد براي آنكه هر روز به ياد استاد عزيز باشم كفايت ميكند. ميفرماييد در آنچه از فيوضات بيمنتهاي قرآن و از خزانه تمام نش اگر تاب خدا كسب كردهايد و با آشكار كردن و تعليم دادن آن دسته از معاني و جواهري كه اذن تبليغشان را داريد ميخواهيد تا پايان به اين طلبه و برادر بيچاره و مشتاقتان درس اندكي به اين ترتيب شما تا ابد و با سپاسگزاري هيچ گاه از مقابل چشمان من و از خيالم جدا نخواهيد بود.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
خلوصي
* * *
ارشاد رسيدنم بين وقت نماز مغرب و عشا با توكل بر خدا شروع به خواندن رساله نور براي كساني كردم كه در اتاق مهمان پدرم حضور داشتند.
استاد عزيز! همچنان كه پيشتر عرض كردمبل به گر گمان ميكنم به اين دليل زندهام كه در ايفاي وظيفه معنوياي كه استادم ی اين مبلغ قرآن ی بر عهده دارد ياري برسانم و خدمت كنم، هر چند كه اين ياري و خدمت به حساب قرآنند به جزئي و اندك باشد. مخصوصاً خواهش ميكنم مدتي كه در آنجا هستيد ما را از آنچه به حساب ايمان و اسلام از تجليات حضرت قرآن و استخراج ميگردد محروم نفرماييد.
ان شاء الله با دعايتان ی كه مستجاب ميشود ی خداي ذوالجلَامُ ع به نتيجهيي كه در خدمت به رساله نور اميد و آرزويش را داشتم واصل ميكند، و همچون مرحوم مغفور عبدالرحمان در نفسهاي آخر، ايمان و توفيق عطا كرده و در سعادت باقيه با آقايمان، سرور دو عالم، نبي اكرممان محل به ففي صَلّي الله تَعالي عَليهِ وَ سَلّم و شما استاد محترم همنشين نموده و به اين صورت به آمال حقيقي نائل ميگرداند.
— 38 —
اگرچه رساله نور در ظاهر اثر شماست، اما همچنان كه قرهزارانن كلام خداست و سرورمان سيد كائنات و اشرف مخلوقات واسطه تبليغ آن به مردم شده است، شما نيز در اين عصر با انوار آن فرقان عظيم انسانهاي سرخوش و سر در گم امروز را به امر حق مورد خطابدر زميميدهيد. پس، آن حكيم رحيم كه ارادهاش بر تأليف اين اثر بهدست شما بوده است، اجازه زير پا ماندن رسالههاي نور را نخواهد داد. اعتقاد من اين است كه خداوند بيهيچ شكن اخيريدي از ميان انسانهاي فاني و كساني كه فكرش را هم نميكنيم صاحبان و حافظان و ناشران و مبلغان درجه دوم و سوم و حتي دهمي را خلق خواهد كرد.
خلوصي
* * *
آري، طريقتي چون اسلام دارم، مشربي چون علا عنايجز و فقر خويش در برابر خدا، و رهبري مانند سيد المرسلين؛ و مرشدي چون قرآن عظيم الشأن، و مسلكي چون خدمت نظام كه قادر است در دقيقهيي به نتيجه والاتنظيم ولايت واصل كند.
استادم به من و همه ذويالعقول كه گوش فرا ميدهند آموخته است:"امروز زمان طريقت نيست زمان نجات ايمان است؛ نمازهاي پنجگانهات را به درستي ادا كن، تسبيحات بعد از نماز را بر زارم ببر، از سنت (پيامبر) پيروي كن و مرتكب كباير هفتگانه نشو".من در برابر اين درس و درسهاي رساله نور و حقايقي كه (استاد) از قرآن استنباط فرمول اكرم توفيق الهي با جان و دل بله گفته و آن را تصديق كردهام. براي نخستين بار در عمرم به اين فرد كه به اين صورت مرا درس حقيقت داد استاد ميگويم، و خطا نكردم و كارم درست بوده است.
خلوصي
* * *
ضمايم مكتوباتُ النّور كه اين بار ارسگري ترودهايد نيز مانند موارد ديگر، دلنشين و زيبا و بديعاند. به نظر من هيچ شبههيي باقي نمانده است كه اين آثار
— 39 —
تجلي اسم عظيم نور بوده و متناسب با نياز و اوضاع جهان مينموشدهاند. علاقمندم اين مطلب را با مثال كوچكي تأييد كنم. ملحدان جسارت زيادي به خرج ميدهند. مثلاً: ... الي آخر.
سخنان بسيار مناسب شما به ارباب ايمان با قوت و به گروه طاغيان با قهر و شدت درند و ف خواهد داد تا فريب هذيان اين نادانان و اغفالها و سخنان به ظاهر پر زرق و برقشان را نخورند و در ايمان و اعتقاد خود ثابت قدم باشند. اين امر در آثار مورد بحث بهطور عيان ديده ميشود. افسوس كه نگي زدثار" را در حال حاضر سي و پنج سال پيش از اين. براساس حكمتي، فقط ميتوان در عرصهيي محدود و صرفاً در ميان مؤمنان منتشر كرد.
اَلصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَجِ؛ اِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَمتواضعصي
* * *
موقف سوم گفتار سي و دوم را هم با برادرمان "حقي افندي" با دقت و كنجكاوي مطالعه كرديم. جداً مفهومي بسيار عالي دارد. اين (بنده) عاجز اگر توان توصيف ميداشت ممكن بود دادتمند"نقطه دوم" جسارت كرده و بسيار مزاحم ميشد. افسوس كه همچون موارد ديگر در اين مورد نيز دستام خاليست.ليكن خالصانه و شفاف و به اختصار ميگويم: بخش يادشده همچون ستاره درخشانيست كه صفحههمه بخشهاي ديگر "گفتارها" ميدرخشد.
از دكتر كمال پرسيدم نظرت درباره رساله "معراج" چيست؟ پاسخ داد: "براي پي بردن به ارزش بسيار زياد ع مغلور لازم نيست مسلمان باشي، انسان بودن كافيست."
خلوصي
* * *
— 40 —
امثال ما كه الحمدلله برادران اخروي شما هستيم، در خدمت به قرآن برايتان خادمان عاجز و در بيان اسرار قرآن الشكر لله مصاحباني چون "اصحاب كهف" ميباشيم. بسيار فرَ مَسَ شايستگي و لياقتمان از باب لطف و عنايت صمداني طلبه شما هستيم. توانايي حمد و سپاس اين نعمتهاي سبحاني را نداريم.
خلوصي
* * *
توانستم موقف نخست گفتار سي و دوم و هديه ماه مبارك رمضان را تمام كنم.به بازوفيق الهي ياريام كند مطالب ديگر را نيز در مدتي كه امر فرمودهايد خواهم نوشت. گفتارهايي تا اين حد ارزشمند و نوراني، شايستهاند كه با زيباترين خط و حتي با طلا سير سشوند، ليكن اين برادر بيچاره شما با خطي پرخطا و آشفته طوري مينويسد كه دست كم خوانا باشد؛ اين امر وسيلهييست براي حمد و سپاسگزاري بيشتر من. از سلام و التفات فاضلانه و مسرت بخش شما كه به هر رانيسدريافت ميكردم و از دستور نامههاي عارفانهتان كه برايم يك دنيا ارزش داشت و هر كدام در حكم ضميمه و تفسير و حاشيهيي بر رساله نور بود از نظر مادي دور خواهم ماند و از اين بابت بسيار متأثر خواهم شد.
البته جنبه معنوي موضوع را ايستقيما نميبينم. هر جا كه باشم تلاش ميكنم كسي را بيابم تا درسي را كه با عنايت باري تعالي آموختهام برايش بخوانم؛ در مسير انتشار حقيقت به عجز دهند؛ خويش نگاه نخواهم كرد و با دعاي شما به هر چارهيي كه از دستم برآيد مراجعه خواهم كرد. به همين دليل آرامش دروني دارم.
سرگرم شدن به امور دنيوي تا حدي مانع پرداختن به "گفتاريا خطانوراني ميشود كه ذاتاً به آنها علاقمندم و شيفتهي حقايقشان ميباشم. از اين بابت متأسفم ليكن چارهيي ندارم. هر روز كه ميگذرد رساله نور چهره فاني و پست دنيا را عرد در ه نشانام ميدهد و باعث ميشود براي اوقاتي كه بدون كسب فايده براي حيات باقي و سرمدي سپري ميشوند افسوس بخورم. اينكه به لحاظ مادي از هم
— 41 —
دور و جدا هستيم آن چنان موجب تأثرم نميشود؛ بهويژه آنكه درس پاياني استاد المر با قطعيت بشارت ميداد حيات باقي و ماندگاري وجود دارد كه از لذت بخشترين احوال اين دنياي فاني به مراتب بالاتر است.
خلوصي
* * *
دلام معلاوه د با نوشتههاي بيتأثيرم براي آن سخنان معظم پاسخ مفصلي بنويسم ليكن موفق نميشوم. علاوه بر اندك بودن قابليت و استعداد و نقص تواناييام، تحت تأثير چند وظيفه مادي كه بر عهدهام نهادهدداشتهنام درگير و پردغدغه است؛ لذا در برابر گوهرهاي ارزشمند شما حتي منجوقهاي عادي نيز نميتوانم به ميدان آورم.
ميدانيد كه مهمترين دليل اينكه يست كاري از سخنانام از شما تقليد ميكنم ارتباط خالصانهام و دومين دليل نيز نارسا بودن قدرت قلمام ميباشد. اما من هم مانند فقيري كه نمونهاش در گفتار مبارك بيست و چهارم ذكر شده ميگويم: "اي استاد عزيز! اگر بتوانم و از دستام برآيد دوست دارم با ور به ايي مركب از كلماتي در عيار آن گفتارهاي نوراني براي شما توضيح دهم. اما ميدانيد كه چنين تواني ندارم. نيت و قصدم را در نظر بگيريد."
خلوصي
* * *
اين اثر، مانند موارد مشابه ديگرش نوراني و حكيمانه است. ان شكنم ازه همانطور كه آرزو كردهايد علاج قطعي يكي از دردهاي اجتماعي و مهم امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خواهد بود. عرض كردم به "گفتارها"ي مباركي كه مستقيماً نور قرآن ميباشد قصد و اشارهيي وجود دارد؛ در مقام تصديق نينات خاون چند مورد از گفتارها را برايش خواندهام و باز هم در صورت امكان خواهم خواند. از حمد و سپاس به محضر خداوند ذوالجلال، تبارك و تعالي و تقدس ی كه مظهر
— 42 —
نعمتهاي سبحاني نامحدودش بودهام ی عاجز، و آلمودها عصيان بودم اما ذات حضرت استاد بهواسطه اذن رباني، ما را با گفتارهاي منوّر و مبارك ارشاد نمود و از ظلمت بهسوي نور بيرون كشيد.
سرنوشت، اين عاصي بيچاره را نيز كه عمر در راه جستجوي حقيقت صرف ميكرد، پنج سال پيش وارد طريقت نقشبنديه كرده بود كهاند:رت شاه نقشبند تا محمد الكفروي امتداد مييافت. بعدها بر اثر كسوفي گذرا، راه ناپديد شد و من در حالي كه ميان تاريكي و خارها بودم با گفتارهاي نوراني شما از ظلمت به نور، از گرداب به سلامت و از فلاكت به سعادت نايل آمدم.رخشندهلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"؛ ميفرماييد: "زمان نجات ايمان است"؛
عَلَى الرَّاْسِ وَالْعَيْنِ
خلوصي
* * *
هديهيي را كه اين بار بر اين طلبه بيچارهاش احساي براد با همسايهمان فتحي بيگ كه از محبان غيابي شما مطالعه ميكنم. مكتوب نوزدهم را كه سراسر خبر از معجزه كبراي "احمديه" ميدهد اختصاصاً براي اين بنده ارسال كرده است.يي كه ساله چنان تأثيري بر من نهاده كه گويي حيات دوباره يافتهام؛ مطالعهي آن احساساتام را بسيار تحريك كرد و موجب شد به طور جدي اشك بريزم.
* * *
"منظومه حقيقت" به نحوي طلوع كرد كه زمينهيني سليريع روح را بين اجرام در فضاي كائنات فراهم آورد؛ اين منظومه بهويژه براي ما مظهريت عظيميست. ايدهيي كه در برابر طريقت نقشبندي با عنوان "طريق عجز و فقر و شفقت و تفكر" ظهور يافت گوهري بسيار قيمتيست. اين سخنان شايستهاند كه با زر نوشته شوند ا جامع آنها را با خط ناقص خود استنساخ كردم. پس قيمت آن فقط در اين است كه يادگاريِ يكي از طلبههاي درمانده شماست.
خلوصي
* * *
— 43 —
ثانياً:ه بر من دورهي عصيان و طغيان و كفران كه آن ذات حكيم، محض عنايت و لطف حق، مأمور ارشاد امت اسلام بهسوي حقايق ايماني شدهاند، اين درمانده را نيز مانند آحاد امت محمدي با گفتارهاي نوراني به طريق نور ارشاد فرمودهاند لذا همواره با حرمت و منت از شما يادُلْ يَم و از حضرت حق ذوالجلال كه رحيم و كريم است عاجزانه تمنا و مسألت دارم كه در رسيدن به خواستههاي دنيوي و اخروي مرادتان را حاصل فرمايد!
خلوصي
* * *
(يادداشتي از برادرم لِلّه بر دستانتان ميزنم و خواهان دعايتان هستم. آثار جديدتان كه استادي نيكو و مرشدي والا مقام براي عبدالمجيد خسته از دنيا و گرفتار نفس خواهد شد، رسيد. خود را بشارت دادم كه اگر در ظاهر استادي را از دست مْ كَمر عوض مرشدهاي معنوي متعددي يافتهام. آثار نورانياي هستند كه واقعاً ارشاد ميكنند. خداوند بسيار خشنود باد.
عبدالمجيد
* * *
(يادداشت ديگري از خلوصي)آري، از دو جنبه آرامش خاطر يافتم: اول؛ بهواسطه "گفتارها"ي مباركي كه در اختيارمين ترت دائم در مصاحبت معنوي هستيم، و دوم ايمان داريم كه محبتمان با عنايت باري تعالي، در مرتبه "حُب في اللّه" است؛ بنابراين بزرگترين هديه امروز و فرداي من بزند بهاين است: درسي را كه دادهايد به نام شما و به نمايندگي از شما به قدر امكان به مؤمنان آموختن؛ برخورداري ابدي از محبت
— 44 —
حقيقياي كه خدا نصيب كرده است، و در مقا برده الرحم الراحمين و اكرمُ الاكرمين، احسنُ الخالقين، حضرت رب رحيم و كريم ميخواهم كه ما را مظهر نتيجهي محبت حقيقياي كند كه ايضاح آن در سوماري داف از "گفتار سي و دوم" آمده است. نيت ما با حقي افندي كه در راه ايمان تحقيقي يكديگر را يافتهايم قطعاً مشاركت و همكاري در حق و صدق و اخلاص است.
خلوصي
* * *
عريضه جوابيهي اين بار من در مشد حروف مناسبت با گفتار "سي و دوم" كه اخيراً نوشته شده و سؤالي كه در نامهتان هست با سه موقف بيان شد.
بايد گفت رساله نور خورشيدي معنويست كه هر گفتارش حاوي ستارههايي نوراني با قَدرهاي هر يك از مراتب كواكب در خُرده لحاظاني، و اهل صناعت آن را شش مرتبه نهادند. م. مختلف است؛ گفتار "سي و دوم" با سه موقفاش كوكب درخشندهييست بر فراز ستارگان ديگر، از نور خالص وجود يافته و نظرها را خواه ناخواه به خود جلب ميكند، از و مؤلفقَدر بوده و بسيار نورانيست، بر ارباب ايمان متبسم بوده، و به گمراهان با حشمت مينگرد و چشمانشان را كور ميسازد، ستاره بسيار با شكوه و درخشاني كه از اولين قَدر است، و ارباب غفلت ا كه حار ميكند. چه كنم زبان طلبهتان تا اين حد ياري ميكند؛ وگرنه ميدانم كه اين بيان نارسا شايستگي توصيف آن گفتارهاي ارزشمند و مبارك را ندارد.
تأثير "مقصد سوم" را از ما سؤال ميفرستاد ع من و جناب حقي ميگوييم: حقايق درون آن غيرقابل جرح است؛ هيچ چيز غير ضروري در آن وجود ندارد، و هيچ قيد مضر و زيانباري بر آن متصور نيست. كساني كه مطالباش را با دقت بشنوند به توفيق الهي خواهند توانست ايممهاجر، را برهانند. ما فكر ميكنيم با اين حقايق ميتوان اهل ضلالت اروپا را نيز به مبارزه طلبيد. ما معتقديم و يقين داريم آنان كه در اين چنين ضلالت نهيي ي بهسر ميبرند در اين مبارزه مغلوب ميشوند، يا علويت اين انديشه را احساس كرده از ميدان بِدَر ميروند؛ يا مانند
— 45 —
ابوجهل در پذيرش حق عناد كرده يا بر اثر ترس و وحشت گوشهايشان را ميبندند و ميگريزند. شنوندگان "گفتارخوانيوت مستانهيي نموده دچار حيرت شده و در توان خود تمجيد و تقدير ميكنند؛ و اين، عقيدهي ما را تقويت كرده و تأييديست بر آنچه اميدش را داريم و آنچه گمان ميبريم.
خلوصي
* * *
نيتام بزرگ و توفيق از خداست. براي جماعت هم اتاب مبم تا گفتار بيست و پنجم را خواندم و ان شاء الله ادامه خواهم داد. در رعايت امرتان و بنا بر دعايتان سستي نميكنم. وظيفه ماديام از آنچه آنجا بود سنگينتر است، اما چون در هر كاري بر خدا توكل ميكنم ناا رسیاليشوم. بعد از ترك آنجا بهره بردن از فيضها را از جان و دل آرزومندم. از الطاف الهي مسألت دارم موفق شويد گفتارهاي ناتمام سي و دوم و سي روشنگر را تمام كنيد.
خلوصي
* * *
اميدوارم ان شاء الله بتوانم در اينجا "گفتارها" را كه امانتدارشان هستم با عنايت حق و بركات دعاي شما به گوشهايز البيبرسانم. استاد عزيز! آسوده خاطر باشيد اين رسالهها زير دست و پا نخواهند ماند. خالق جَلّ جلاله كه اين رسالهها را به واسطه مبلّغ قرآن در برابر ديده جهانيان قرار داده است، توسط افراد بيچارهيي چوناولين هيچ كس فكرشان را نميكند و از خاطر خود هم خطور نميدهد آنها را منتشر و محافظت ميكند. من فكر ميكنم خادميني كه ميگويند با تلاش و توان خود از عهده اين كار برآمديم، در آن روز خواهند ديد كردي راخدمت مقدس به ديگراني محول شده است كه در ظاهر فاقد اهليت اما در حقيقت بسيار ارجمندند. به همين دليل از برادراني كه آنجا هستند تقاضا ميكنم با رساله نور پيوند بيشتري داشته باشند.
خلوصي
* * *
— 46 —
زمانندار خه به حول و قوت صمداني و عنايت و لطف رباني به قدر توان خويش موفق به امر خير عظيمِ مطالعه و نگارش رسالةُ النور و مكتوباتُ النور و تبليغ و نشر آنها براي ديگران شدم؛ در چنين اوقاتي ابتداراي حيقير شخصاً بهره برده، مستفيض شده و به استعانت پرداخته است. بدين اعتبار ساعات مذكور را بسيار مبارك ميداند و از سپري شدنشان در اندوه است. ازردم. ب دل آرزومندم آن لحظات تكرار شوند، ادامه يابند و قطع نشوند.
ليكن چه چاره كه اوقات كوتاه را مغتنم شمرده ذهن خود را جلا ميدهم و در برابر رسالههاي نور قميباشگيرم؛ و به تبع آن خود را در برابر مجموعه معجزات قرآن، مدرسهي استاد محترم و عزيز، و روضه سعادت آن سيد كَوْنَيْن حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و در نهايت حضور لامكان حضرت رب العالم حروف لي و تقدس مييابم. لذا در خصوص اوقاتي كه به رسالهها اشتغال نداشتهام ميگويم اي كاش از انفاس معدوده حيات بهشمار نروند.
خلوصي
* * *
هفته گذشته ضميمههاي اول و دوم مكتوب "بيست و چهارم" را براي دو جماعت مختلف خواندم. حاضران حيصبح قسه بودند و اين فقير نيز بر اثر اين اعجاز درخشان قرآن گويي از خود بيخود شده بودم. اين اثرتان را به عنوان نورانيترين مطالب رساله نور و مكتوباتُ النور، مطالعه ميكنم. امروز جمعه بود. براي همسا پرورد فتحي بيگ گفتارهاي يازدهم و سيزدهم را خواندم. در اوقاتي كه با رهايي از نفس، مشغلههاي دنيوي را كنار ميگذارم بهسوي آن پنجرههاي نوراني مبارك ميشتابم و سعي ميكنم غذاي روحي و معنويام را بيابم و اگر با چنين مخاطبي مواود خار او را نيز سهيم كنم.
خلوصي
* * *
— 47 —
مكتوب بيست و ششم را با شادي فراوان دريافت كردم و آن را بارها با دقت و كنجكاوي و عشق و لذ نيز ادم. در نتيجه از ذات حضرت دوالجلال و آن خالق رحيم و كريم كه ميفرمايد: "اگر دعا نكنيد چه ارزشي داريد؟" با تضرع و عاجزانه و برحسب انتساب عابدانه، و با لسانهاي بشازمه عبوديت است، در كمال فقیر و عجیز و شوق، درخواست كردم پاداش خدمیات مادي و معنوي و ظاهري و باطني و دنيوي و اخروي و بيچشمداشت آن استاد عزيز را ی كه به معناي كامل كلمه براي خدا ميباشد، و باي رضاوضیوح به نفع و حساب قرآن و اهل ايمان صورت ميگيرد ی به لطف و كرم بينهايتش و به طرزي مناسب احسان و اكرام فرمايد و آن استاد (عاليقدر) را در هر دو جهان عزيز گرداند!. اميدم به تجلي فرمان
اُدْعُونِى اَسْتَجِبْ لَكُمْ
(غافر: ٦٠) استي علم ستاد محترم! مگر نه اين است كه شما از ما بيچارگان صرفاً انتظار دعا داريد؟ نيت استادانه بر اين قرار گرفته است كه احساسات گويايم را كه تاكنون با بيان نارساي خود در نامههايم دربارهي "گفتارها"ي مباركطاب بهشمند نوشتهام تقريظي بر رساله نور باشد. من در اين مورد حق بيان چيزي را ندارم. اما مطالب پريشان من مانند قرار دادن شمع در كنار خورشيد خواهد بود، البته به رغم ناحال ندنشان در همنشيني با آن نورها روشنتر شده و سهمي در آيينهداري كسب خواهند كرد.
در ميان مستمعان رساله نور عالمي هست هشتاد و هشت ساله به نام حاجي عبدشربهان افندي كه در زمان سلطان عبدالحميد سالها در كربلا تدريس ميكرده است. او هر بار بعد از مطالعه (رساله نور) اظهار خرسندي فراوان كرده و ميگويد: "بسيار بهره بردم؛ خداونم اشارد باد!" و بسيار دعا ميكند. مبحث سوم مكتوب "بيست و ششم" را بي آنكه قصدي در كار باشد براي افرادي مهم در ردههاي متفاوت خواندهام. همه گفتهاند: "نهايت بسيار درست و نيكوييست." آري، اين فقير بارها و بارها تجربه كرده و به اين يقين رسيده است كه آيه كريمه
وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ
(اود است٨١) الي آخر؛ معجزه لايموتي دارد. نامههاي
— 48 —
اين بار را قسمت شد براي چند جماعت كوچك قرائت كنم. بين يكي از اين جماعات عالم مهمي بود. همه ش شماست تعريف و تمجيد خود را اظهار ميكردند.اما نظر من اين است كهتمام رسالةُ النور و مكتوباتُ النور در موقعيتي هستند كه بنا بر نياز زمان، هر صنف از ارباب دين حتي بيدينان را نيز به شرط آنكه معاند و تندرو نباشند ملجي ابرانع ميكند. ليكن از كساني كه گرفتار امراض بيعلاجي چون منفعت طلبي، حرص جاه، كفر و عناد، غفلت و سستي و شرك و گمراهي هستند دور نيست كه چشم بر رسالههاي نور بندند؛ حتي در صورت ديدن، قبول نكنند وين مطل انكار مشهودات خويش برآيند و حق و حقيقت را زير پا بگذارند. لذا چنين ديوانگيهايي را نميتوان از نظر دور داشت. حضرت عالي ميدانيد كه حيوانات انسان نماي خداوند در اين مسافرخانهي موقت كم نيستند. اگر رساله نور بهمانه بافي انتشار مييافت هذيانهاي جنونآميز كه امروز افراد مذكور آن را با استدلال مطرح مي كنند، واضح و آشكارا به چشم ميآمد.
خلوصي
* * *
(يادداشتي از برادرم عبدالمجيد)اين آثار همواره مورورافشار تمام صنوف و جماعات بوده، و هر كسي كه (اين كتابها) را ببيند تحسين ميكند. آثاري نيستند كه مورد انتقاد واقع شوند. ليكن درجات تقدير همچون مراتب فهم و ادراك متفاوت و متعدد است. هر كس بسته به مرتبهها بهويش ميتواند از آن تقدير نمايد.
عبدالمجيد
* * *
— 49 —
نامهيي كه برادر زادهام عبدالرحمان، سلف خلوصي بيگ، يكي دو ماه پيش از درگذشتاش در بيست و شش سالگي نوشته و نهمبِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ
دستانتان را ميبوسم و از شما التماس دعا دارم. خبر سلامتيتو احساهمراه رساله گفتار دهم كه متني ارشاد كننده است توسط تحسين افندي دريافت كردم. بسيار متشكرم. اولاً گرچه با امرتان مخالفت كردم و از ترك عموي عزيزم پشيمان شدم و شايسته عتاب شما هستم، اما تقدير چنينها طلاست. اين موضوع به خواست و اراده حضرت حق صورت گرفت و شايد چون براي ما مفيد بود رخ داد؛ بنابراين من به دليل ناداني مرتكب خطايي شدم و دردسرهايش را نيز تحمل كردم. ل، لذتنكه از اين پس متحمل مشقات اين مسأله نباشم خواهش ميكنم مرا ببخشيد و برايم دعا بفرماييد.
عموي عزيز!همين جا اين مطلب را هم بايد عرض كنم كه در سايه حمايت و همت شما خود را از كارها و افعالي كه دين و آخرتام را در معرض خطر قرار مي * *
خلاص كردم و اين كار را ادامه خواهم داد. هر چند با بسياري از مصايب بيارزش دنيا مواجه شدم و آنها را تحمل كردم و از طرف ديگر بسياري از لذايذ و خوشيهاي دنيا را نيز تجربه كردم و از سر گذراندم، اما هيچ وقت و هيچ گاه فراموش نكرحكمت اهمه آنها از بين ميروند و لذايذ و خوشيهاي دنيوي كه براي خدا نباشد ذلت و عذاب شديد را در پي خواهد داشت و برعكس، نتيجه زحماتي كه براي خدا و در راههايي كه او دانم شده است تحمل شود لذت و پاداش در برخواهد داشت. چون اين را ميدانستم و به آن ايمان داشتم توانستم در برابر امور
— 50 —
ناشايست از خود محافظت كنم. اين احساس و انديشه نيز بهواسطه تبهايي همت شما در ذهن و خيال من جاي گرفته است. چون ميدانم حقيقت چنين است در برابر همه سختيها همراه شكر، صبر ميكنم.
اينك عموجان و استاد بزرگ من!براي اينكه بتوانم با نفس خبيثام مبا ناظر م، و به درخواستهاي هوس انگيزي كه نتيجهيي جز درد و الم ندارند توجه نكرده و عمل نكنم مجبور به ازدواج شدم و در حال حاضر به لطف و كرم حضرت حق از هر جهتي آسودهام. مطالبي كه ديگران ميگويند، اگر شر قبول ديست باشد خود را به نشنيدن ميزنم و براي عدم تأثير از كساني كه خصلتهاي ناروا دارند با آنها نشست و برخاست نميكنم. زمانهاي بعد از ساعت كاري اداره را در خانه با شكر حضك معماميگذرانم. جز اين عموجان! بعد از شما احساسي كه از آيه كريمه زير به عنوان مرشد و استاد اعظم خود دريافت كردهام بيش از ديگران موجب بيداري من شده و از پرداختن به اعمال ناشايست منعام كرده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَل قدر كَ نَخْتِمُ عَلى اَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا اَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ
(يس: ٦٥)
و ميدانم كه آن روز بسيار نزديك است.
قابل توجه است كه از وفات خود ر قلمردهد.
اَللّهُمَّ لَا تُخْرِجْنَا مِنَ الدُّنْيَا اِلَّا مَعَ الشَّهَادَةِ وَ الايمَانِ
دعايم چنين است، چنين ميانديشم و به اين صورت ايمان ميآورم.
خبر ميدهد كه با ايمان خواهد رفت.
— 51 —
امَنْتُ بِاللّهِ وَ م مرآت تِه وَ كُتُبِه وَ رُسُلِه وَ الْيَوْمِ الاخِرِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِه وَ شَرِّه مِنَ اللّهِ تَعَالى وَ الْبَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَ كرد. اللّهِ
كلماتي را كه انسان در واپسين نفسهايش بر زبان ميآورد او در پايان نامهاش آورده است و اين اشاره است بر آنكه ايمان خود را قهرمانانه از دنيا رهانده آنگاه عازم در حاباقي خواهد شد.
برادرزادهتان
عبدالرحمان
* * *
پيداست گفتار دهم براي او حكم مرشدي حقيقي را يافته بود كه وي را به يكباره به مرتبه ولايت رساند و موجب شد اين سه كرامت را بروز دهد. هكند و پيش مرا ترك كرد، گفتار دهم به دستاش رسيد و همچنان كه در ابتداي نامهاش ميگويد بهره عظيمي از آن برد و توسط آن، آلودگيهاي هشت سال گذشته را پاك كرد. او حتي در بخش حذف شدهيي از نامهاش تحت تأثير شوق حاصل از مطالعه گفتضليت خ ميگويد: "همه گفتارهايي را كه نوشتهيي برايم بفرست؛ از هر كدام با خط خودم سي نسخه كتابت ميكنم و به ديگران هم ميدهم تا بنويسند. اين كار را ميكنم تا انتشار يابد و فراموش نشود." آري، چنين وارث قهرماني را از وح برادم. براي روحاش فاتحهيي قرائت كنيد.
سعيد نورسي
* * *
— 52 —
ضميمه و بخش دوم مكتوب بيست وهفتم
(يادداشتهاي جناب صبري كه خلوصي ثاني و عالم بزرگيست)
مكتوب نوزدهم كهاشتي ا عالي و عظيم است و ارزش آن اثبات شده و مسلم ميباشد، به لحاظ معنا هزار نوع از معجزات خارق العاده و فراتر از حد بشري احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را در بر ميگيرد؛ معجزات سرورمان مبعوث عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه انسانعارف ودر حيرت ميافكند و به ادراكهاي جزئي، ايمان كامل عطا ميفرمايد. كتابت جزء چهارم از مكتوب نوزدهم و ارسال آن را براي جناب خلوصي بيگ شروع كردم كه در نظر فاضلانهتان بالاتر از حد خودم وكيل ايشان بود. م.
مكتوب نوزدهم كه حاوي هزار معجزهي محمديه ميباشد ی همچنان كه پيشتر عرض شد ی مباحث و وقايع رسالت را بسيار عالي و نوراني بيان و بشارت م در عص، كه فوق آمال و آرزوهاي من است و روح و قلب اين درمانده را چون بهار عالم، به گل و گلستان بدل ميسازد. خاصترين خواستهام بيان درخشیان مدح و ثناي لازم العرضيست برآمده از احساساتي كه در اين خصوص قلباً حس كردهام. با اين حال ان دادنه به بيان عجزم در اين باره اكتفا ميكنم. ليكن اين نقطه را احساس كردهام كه به گمانام شما در وقايع مذكور اگر جسماً هم حضور نداشته باشيد روحاً همراه سرور كائنات بودهايد، زيرا معتقدم كه شما وقايع مذكور اجتماهويت و موقعيت و سلسلهاش به قطع مشاهده كرده و به همان وجه تحرير فرمودهايد.
هنگام عزيمت به آتابِيْ مكتوب شانزدهم را نيز همراه خود بردم. بيشترِ مباحث آن برادران را گرياند و پسر عمويام زهدي افترين ز با مطالعه آن گفت: "امروز پنجرهيي نوراني كه سرور معنوي فراواني را در برداشت بر قلبام گشوده شد پنجرهيي كه تاكنون نه خبري از آن داشتم و نه مشابهاش را ديده بودم.
— 53 —
نگارش آنچه بهواسطه، سنوحنجره بر من حاصل شد فوق توانام است اما با اتكال به مدد الهي آرزوي ويژهام اين است كه طي عريضهيي آن را به عرض برسانم. خواهش ميكنم سلام و احترام بيپايان مرا ابلاغ فرماييد."
صبري
* * *
دلم ميخواهد همه بخشهاي رساله ناشتني به سرعت كتابت كرده و بيدرنگ شروع به مطالعه اين دُر يكتا كنم كه در دستام است.
به مدد حق و عنايت كريمانهاش دو روز پيش موفق به اتمام كليات سافسوس مين الماس (از اين مجموعه) شدم. حاشيه مربوط به برادرم احمد را تفهيم كردم. كمي مطالعه ميكند و خواهان گفتار دهم است. اما اين گفتار به اعتبار قيمت معنوياي كه دارد بيش از موجودات ثقيل است. چيزي نمانده است كه جزء دوم اعجاز قرآن را ب.
ان برسانم. اگر گفتار سي و دوم را ی كه بسيار مشتاقاش ميباشم ی لطف بفرماييد از بيان ميزان خرسنديام عاجز خواهم ماند. زيرا شوق ديدن اين گونه آثار بامعنا و ارزشمند بعد از شنيدنشان، افزايش مييابد؛ اين است كه من نيز مانع اين امر فطري در خود نما كه ه
صبري
* * *
اين بار كه موفق به استنساخ گفتار نوراني بيست و نهم شدم، هنگام سير و سياحت با كشتيهاي بزرگ كبريايي در درياهاي ملائكه، هشداري شديد دريافت كردم كه افعال نيك و بد بشر به قطع براساس آنچه در دفتري بزرگ و عمومي قيد گرديده، ر بتهميشود و هيچ چيز از نفع و ضرر پنهان نخواهد ماند؛ در هنگامه تماشاي عالم بقاي روح، احكام محكمه كبري و حشر را ی كه مطلب اعلا و مقصد اقصاست ی قبل از وقوع در مقام استماع شنيدم؛ بهويژه زماني كه از نردبان "مدار"ها در حال صعود بهسوي مقاماتگرفتم بودم، مخصوصاً در مدار دهم و در
— 54 —
مسأله سوم و چهارم كه همچون غواصان در درياي معنويت فرو رفته و غوطه ميخوردم، چنان در انوار حقايق كبريا و اذواق لطايف عليا مستغرق بودم كه از بياناش عاجز اسلامبري
* * *
موفق به استنساخ گفتار سيام شدم كه چون قلعهيي از عقيق و جواهر است، و داراي ارزش و قيمتي چون الماس؛ استحكام و قدرتاش پولادين بوده و داراي پيشرفتهترين وسايل جهاد براي يگانگي (خداوند) و به سكوت كشاندن مشركان و منكراست كه ست آنهاست.
صبري
* * *
مدتي بيش از يك سال را در سايه "گفتارها" سپري نموده، و در مدت مذكور تلاش ميكردم در طريق يادگيريِ همراه با شوق، كسب فيض توأم با عنايت، تنّور همراسالهارغيب، تلذذ همراه با رغبت و تمنا، تخلّق توأم با اشارت و تكامل تدريجي، پيشرفت و ترقي كنم. در اين انديشهام كه سراسر عمر گذشتهام ارزش روزي از اين مدت معين ياد شده را ندارد.
صب ميبي* * *
(يكي از يادداشتهاي علي افندي، صبري ثاني)رسالهي "گفتارها" چنان طبيب حاذقيست كه نابينايان را با هدايت حق بينايي ميدهد، بيدلان را اگر دلهايشان دچار اندي دربطعي نشده باشد قلب عطا ميكند، كساني را كه ادراكشان ترك بر نداشته باشد با روشنگري به سوي
— 55 —
انديشيدن سوق ميدهد، و با حل پرسش دشوار "از كجا ميآيي؟ به كجا ميروي؟ و چه هستي؟" انسانيتي را كه مقتضاي انسان بودن است عطا ميكند.
علي
ال نور*
(يادداشت ديگري از صبري)بيش از دو سال است كه در اقيانوسي از نور به نام "گفتارها" سير و سياحت ميكنم و به دليل نامساعد بودن زمين و زمان، در خصوص مشاهاَلسَّدراك ثمره و نتيجه آن، مردد و متحير بودم كه سرمايه تجارتام تا كجا افزايش يافته است و اصولاً آيا تجارتي داشتهام يا نه؟
خدا را شكر دريافتم كه در اين شهر رحمت و مغفرت، با عنايت رباني و ياري نبوي و بركات دعاها و همتهاي استادانهي شما، نو! شما درصد سرمايه علميهي اوليهي خادمتان ارتقا يافته است. منابع علميه و تمثيلات حقيقي ياد شده، مجالسام را چنان مُزيّن و مُنوّر ميكنند كه از بياناش عاجزم.چيزي مر حاضر كه احتمال لغزيدن بشر از همه دورهها بيشتر است ميدانم كه تأمين هر نوع لوازم و تجهيزات از كارخانه نور كه ناشر انواع وسايل خارق العاده و فوق حد بشريست واجب است؛ لذا در برابر صاحالعها اين مؤسسه ی كه به حق و شايستگي، سزاوار هرگونه سپاس و ستايش است ی بدون هيچ ريايي، هر اندازه تشكر و عرض ارادت كنم باز هم وظيفه سپاسگزارنيز شين طور كه بايد ادا نكردهام.
صبري
* * *
روح اين فقير مدتها بود كه به رساله بسيار نوراني "بيست و هشتم" كه هر كلمهاش مخزني از الماس است بهشدت مشتاق بود؛ خداوند را سپاس كه اينك موفق به قرائت و استنساخ آن شدهام. بيمبالغه اگر بدَنَا تبه رغبت و اهميت و ارزش اين گنجينه جواهر ی كه مركّب از حروفي زرين ميباشد ی ممكن ميبود،
— 56 —
براي وضع كلماتي جامع و بيانگر تلاش ميكردم تا حقايق نامتناهي اين رسي نجاتزشمند بيان شود تا حقيقت به نحو شايسته روشن گردد، زيرا خداوندي كه آفريننده جهان است در خلق و ايجاد مخلوقات و موظف كردن هر يك از آنها، و در هنگام حلول اجل عالم، كساني را كه به لحاظ مسئوليت، در اين دنيیا بر عجیز و فقر وساعدت نياز خود واقفاند، و از قوانيین ازلي و دستورهیاي ربیاني پيروي و تبعيت ميكنند؛ با نعمتي چیون بهشیت ی كه موضیوع گفتار بيست و هشتم است ی عزيز خواهد داشت؛ مخصوصاً بزرگترين نعكه كاهت را كه مشاهده جمالِ با كمال رباني و تشرّف عظماست نصيب آنان خواهد نمود. من معتقدم در اين عالم فاني كه هر چيزي بالنتيجه ناظر بر بهشت، و سرگشته آن است، غوطه خوردن در درياي فرقان مبين كه منبع ايرا بدهق است، و آگاهي از اسرار گوناگون و نحوه فتح ابواب متعدد قرآن عظيم، براي هر كس ميسر نميشود؛ لذا گشودن ابواب آن گنجينههاي متنوع با مفتاح حقيقي پنج سؤال و پنج جواب، و اظهار صريح و شرح آن، به حق شايسته تقديرِ نه تنها عواهد آ بنده عاجز، كه صاحبان هوش و ذكاي عالي ميباشد.
صبري
* * *
اسلوب و غايات عالي و عظيم موجود در "گفتارها" كه از بيان و توصيف كمال علويت و ارزش بيت؛ دقتاش عاجزم، اين بنده سراپا تقصير را زنده كرد و گويي حال "بَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ" را نصيبام نمود، و گلولههاي الماسين توپ طلايي را كه با عنوان "يكي از ثمرات شاه توت" بهسوي مفتونهاي اروپا شليك شد ديدم و سرگشته شورد ازصبري
* * *
— 57 —
مكتوب بيستم را كه مينوشتم زمان مناسبي نداشتم و سعي ميكردم آن را با عجله كتابت كنم، لذا به نگاه و قرائتي سطحي بساي عوادم. نتوانستم درباره مطالب مكتوب ياد شده عميقاً بينديشم و در ذهن خود جاي دهم، اما بهواسطه اجازه فاضلانه (جناب استاد) جسارتاً اين حقيقت را عرضه ميداهمچني "براساس مشاهداتام معتقدم اين مكتوب عظيم المفهوم، فشردهي خلاصةُ الخلاصهي همه رسالههاي نوريست كه تاكنون فرستاده شده، و منبع عميق همه آنهاست. يقين دارم علاوه بر آنچه عرض شد، تفصيلات و تشريحات نيز در عبارا لذا بِ تحرير شده و در هفت يادداشت بامعنا و ترجمه تُركي آنها درج گرديده تا خردمندان از آن استفاده نمايند". در همين راستا ميل ديگري در من پديد آمد، گفتم: "آه اي كاش خداي متعال كه واهبُ الاعمال و الآمال است نيز توفيقات صمدانيه ديگر فرمايد تا دانش علم گفتار را از استاد عاليقدرم بياموزم و مستفيض شوم."اين آرزو در قلب اين بنده تا ابد ثابت خواهد ماند. اين حال برخاسته از مكتين!". شمند بيستم است كه بهاي بيپاياناش را دريافتهام و از بيان شايسته عظمت و تقدس آن ناتوانام.
صبري
* * *
ميزان اهميت و صورت تمثيلي بِسمِله در "گفتار اول" شايان تقدير و حيرت است. حضرات روحانيون از ديرباز وجو
مت"بِسْمِلَه، حَمْدَلَه و صَلْوَلَه" بسم الله، الحمدلله و صلوات بر پيامبر. م. را در ابتداي هر كتابي بيان داشتهاند، با اين حال تاكنون تمثيلي كه تا اين حد موفق به الزام نفس شود شنيده نشده بود، لذا در ذابل تع تقرر و تمركز نيافته بود. هر انساني، درست و معنادار بودن اين تمثيل را كه در گفتار نخست، گفتار "بسمله" است تقدير ميكند.
صبري
* * *
— 58 —
از سه كتاب، گفتار بيستم ره ميكين بار مطالعه كردم. هزار و سيصد و اندي سیال پيش در قیرآن عظيیم الشیأن ی كه حبل متين الهیي و قانون مبين ربانيست ی به چيزهايي مانند زيردريايي و هواپيما و امثالهم كه در قرليدوار اختراع شده و فرنگيان به آنها افتخار ميكنند، اشاره شده است. آگاهي از اين امر دوست و دشمن را به حيرت و شگفتي وا ميدارد؛ چرا كه معلوم ميشود كتاب مبين درباره گذشته و آينده بيا و مكارق العادهيي دارد و از آنها خبرهاي غيبي و صادق ميدهد. لذا گفتار مذكور اعجاز قرآن را بار ديگر اثبات و تأييد ميكند. از بخشهاي ابتدايي "گفتارهاي بيست و سوم، و سيريافت سه تا پنج صفحه را توانستم بخوانم. حكايت من حكايت فرد تهيدستيست كه با گنج و دفينهي جواهرات مواجه شده است. حريصانه فكر ميكنم كدام گوهر را بردارم.
صبري
* * *
جزء پنجم مكتوب نوزدهم را كه محقوق م بهسوي زندگاني جاويد سوق داده و از سرورمان پيامبر، بحر معجزات و فخر كائنات، بحث ميكند و در اين عصرِ مه آلود روحهاي زنگار گرفته ما را روشني ميبخشد و مسرور ميكند، دريافت كردم و جزء سوم آن را اعادهامهها. با دقت در رويداد جاري شدن آب از سر انگشتان فخر كائنات و نوشاندن آن به لشكريان ی كه از معجزههاي آن حضرت است ی غرق تفكري ژرف شدم. در آن هنگام قلمام در شيشه مركب قرار داشت يَا نتم كار كتابت را اندك مدتي متوقف كنم. قلمام را بهدست گرفتم و براي اينكه آن را با مركب در جاي خود نگذارم، گفتم بگذار تا مركب دارد يكي هايندار ديگر بنويسم و بعد از آن، قلم را در مركبدان بگذارم. شروع كردم و نيمي از صفحه را نوشتم. مركب قلم تمام نشد. به حكمت اين كار فكر ميكردم كحدانيت خشكيد. سپس بارها قلم را با دقت وارد مركبدان كردم و نوشتم. سنجيدم و متوجه شدم كفاف نگارش نيم سطر و حداكثر يك سطر را ميدهد. گفتم اين هم تأكيديست بر
— 59 —
اعجاز نبوي كه واقعه حاصل از انديشه خطيب بغدادي را در راز در آن انديشه، كا دوم، روزه در يك دقيقه انجام شده بود.
فِى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ اَلْفَ سَنَةٍ
(معارج: ٤) به ياد ميآورد.
صبري
* * *
تعبيرات و الفاظ احترام آم؛ يا اعريضه قبليام چرا حق نباشد؟ مكتوب ارزشمند بيست و ششم حاوي اهميتي بينهايت است و سطوت معنوي و حقيقياش را چون برق خاطف، نظير (رسالههاي) مشابه ديگر، به جهان (و جهانيان) اعلام ميدارد؛ با آنكه بيست روز است علماي مختلف و داراي انواع مراتت سَني اين اثر را مطالعه ميكنند، كسي لازم نديده است تصحيحي در آن صورت گيرد و با اينكه (مؤلف محترم) در بيست و هشت مورد مهم، تعديل و اضافاتي اعمال داشتهاند، هيچ كسند نفر و تعابير عاليِ علاوه شده را زائد يا ناقص تشخيص نداده و نميدهد.
آري، موفقيت فوق العادهيي كه در اعلام جهاد معنوي (رساله نور) با گمراهان اين عصر مشاهده ميشود، آن گروه رذل و پست را مجبور به سكوت و قبول شكست ميكند. صاحبان ذرهاينياداف و اذعان، و كساني كه اندك حظي از انسانيت داشته باشند به حقيقت مذكور اقرار و اعتراف كرده و آن را تأييد ميكنند. اين وظيفهيي دور از شك و ترديد است.
صبري
* * *
— 60 —
(يادداشتي از حاْسَهُ يق شامي)شما در اين اثر عالي كه بايد با آب طلا آن را نوشت و تزيين كرد، موفق شدهايد زبان خائنين ملحدي را كه بيديناند و خيانت ميكنند و نسبت به سرور ما حضرت رسول مجتبي عَلَيهِ اَكمپ شد مَحايا، زبان درازي كردهاند، با عنايت الهي و روحانيت پيامبر و شمشير شريعت ببُريد. حضرت حق اين اثر برگزيده را در محضر الهي خود و در محضر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قبول فرمايد! ان شاء الله شفاعت نبوي شامل *
و اين فقير نيز بشود و همه ما را زير پرچم محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با برادرانمان محشور كناد! آمين.
توفيق
* * *
(باز هم مطلمرا ازصبري)با عنايت الهي موفق به استنساخ بيست و دومين بحر حقايقي شدم كه تنظيم و تصنيف آن به منظور ارائه و تفهيم راه عروج به حقايق سماوات با بُرا بارش ق است؛ و هر لمعهي والايش هزاران آيه و نشانهي ايمان را به صورت عقلي و نقلي و فوق حد تصور، ايضاح و اثبات ميكند؛ اثري كه نردبان ايمان، آيينه واجب الوجود و المنان و مفتاح الماسين دار بقاست.
صبري
* * *
(اين يادداشت از جناب را بوست كه برادر واقعي و اول ما ميباشد)آثارتان را كه چون عرش متعاليست بارها مطالعه و قرائت كردهام؛ علاوه بر اينكه جرأت بيان مطلبي در حق اين آثار را در خود نميبينيم در اين باب ناب حا#61
عرض مطلبي هم وجود ندارد؛ اين جانب قدرت اضافه كردن يك كلمه حتي يك نقطه را هم به اين آثار ندارم. ليكن اين را بايد بگويم با وجود جهالتمان در مطالعه آثار عالي شما ی كه به اندازه جهان ارزشمند است ی ميكوشيم تا به قدر توان و ايننها را بفهميم و از آنها استفاده و فيض ببريم؛ اين براي ما نعمت بسيار بزرگيست.
حقي
* * *
(باز هم نوشتهيي از جناب حقي)پرسيدهاند در مطالع را ادآثار پر بها، آن را چگونه يافتيم؟ بيان چيزي درباره اين اثر عالي كه با دقايق حكمت و حقايق علمي تزيين و استحكام يافته فوق توان من است.
حقي
* * *
(يادداشتي از حافظدت استه صبري ثانيست)قربان! گفتار بيست و پنجم براي قرآن معجز البيان كه فرمان مبين حضرت حق است چنان مُعرف حقيقي با وضوح كامليست كه در مييابيم محصول سفينهيي سماويست كه در بحر لس شماسير و سياحت ميكند؛ از بيرون، درخشندگي و استحكام فولاد را دارد و از درون مُزيّن و مبرهن به الماس و عقيق ميباشد؛ مانند منبع حقيقياش فرقان حكيم دائماً شادابي و استحكام و زينت و زيبايياش را فزوني ميبخشد و از برافظت ميكند و احكام ممدوحهاش به هيچ وجه دستخوش نقصان نميگردد. گفتار مذكور بر غافلان و عاصياني كه قلوبشان زنگار بسته و بهسوي راههاي بن بست فلسفه انحراف يي كه گند، ضربات شديد و كشندهيي وارد ميكند؛ حضرت حق نيز كه با دست پرلطف و معنوي خود
— 62 —
پاداش بيپايان دنيا و آخرت را بر مطيعان احسان ميفرمايد، ذات استادانه شما را از سر لطف و بهواسطه پرتو نوري كه از اسم جليل وهاب طلوع ميكند منوّر فرموده ه من اوري كه او حتي ذرات حقايق الهي را هم چون قطعات الماس ميبيند و به ديگران نشان ميدهد. وقتي موجهاي پي در پي را در اثناي سير و سياحت استادمان در درياي حقايق ديدم، امواجي كه هر كدامشان به خودي خود يك معجزهاند و حتي قطرهاء: ٢٢آنها با ايجاز خود نشان از اعجاز دارد، عبارت جليله "مَا شَاءَ اللّهُ، اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى نُورِ الْايمَانِ وَ هِدَايَةِ الرَّحْمنِ" را ورد زبان خويش ساختم.
علي
* * *
(باز هم نوشتهيي از صبري)رسالههاي الماسيباشد مكه با انوارشان جهان را روشني ميبخشند، قطعشان كوچك اما ارزش آنها بسيار والا و علوي و عظيم المعناست، و با خط مبارك شخص (استاد) نگاشته شدهاند استرو ميردم و اينك در درياي نورِ بيست و دوم غوطهور هستم.
صبري
* * *
(اين يادداشت متعلق به سيد شفيق است كه طلبهي مهمي ميباشد)مخصوصاً خواهشمندم با گفتار سي و سومتان يان مرشفاخانه قلب شما طلوع نموده است، قلب مجروح ما را كه از سي و سه جهت بيمار است مداوا فرماييد.
سيد شفيق
* * *
— 63 —
(نامه حافظ زهدي كوچك كه ان شاء الله خدمت بزرگي به قرآن خواهد كرد)اعجاز قرآن كه امروز مبشر به استنساخ آن شدم فيضهاي بيپاياني نصيب اين طلبه بيچاره شما كرده است، به نحوي كه گويي طبيي حاذق روح محكوم به مرگام را چنان جراحي كرده است كه همه بيماريهاي قلبيام را مداوا نموده و از نو حيات ديگري به من دادست با لذا عرض ميكنم مديونتان هستم و تمناي عاجزانه دارم درهاي رنگارنگ ديگر اين گنجينه جواهرات بينظير را به رويم بگشاييد.
انوار پرتوافكني كه از يكايك سي و سه پنجرهي مكتوب سي و سوم نورافشاني ميكنندهشت سااعهاي فيض بخش بر قلب عاجزانهام گلاب افشاني كردند. از بارگاه احديت ميخواهم سهمي از فيوضات رسالههاي بيشتري از نور را نصيب قلبام گرداند.
حافظ زهدي
* * *
(باز هم يادداشتي از صبري)
عرايض خصوصي:رساله بينظير نور كه يار و چهاردهم محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مرضيات رباني و تبليغات احمدي را به حق، ايفا و اجرا و اعلام و عملي نموده؛ واقعاً شايسته توصيف و تعظيم تعبير "مطلع شمس فيوضات" بوده و مصداق آن است، و بر روبرايت عاجز انعكاس يافته؛ طوري كه موجب نگارش عريضههايي گرديده است كه به هيچ وجه سرمايه من محسوب نميشود و گلچيني از فيضها و لمعههاي رسالة النور ميباشد؛ لذا همين عريضهها مورد توجه كريمانه (حضرت استاد) واقع شد و وارد رسالة النور گرديد و مما دورشرمساري مرا فراهم كرد؛ چرا كه آشكار است بيان پر خطاي اين عبد عاجز كه در مقايسه با اقيانوس، حكم جوي آبي را دارد، از ماهيتي برخوردار نيست كه در
— 64 —
چنان موقعيت والايي قرار بگيرد. از حضرت كبريا اميد آن دارم مطالب مذكور در همنشيني با . از اهاي روشن و نورانيِ رساله نور مستفيد و منوّر گردد.
صبري
* * *
(يادداشتي از خلوصي)من كلاً از سياست چيزي نميفهمم و از خدمت به اهداف اين و آن بيزارم. زندگي با ذلت از امورييازمند نميتوانم تحمل كنم. فلله الحمد خدايمان يكي، پيامبر و كتاب و دينمان يكيست، الي آخر... اين يكي بودنها پيوند ما را مستحكم ميكند تا يكديگر را براي خدا دوست بداريم؛ علاوه بر آن موجب ميشود وحدتي روري افنبي، ابدي و لايموت داشته باشيم. خداوند را شكر و سپاس كه مؤمنايم. در مواجهه با هزاران مصيبت و بلا در زندگي، علاجهاي بسيار مؤثري چون "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَ اين مِنَ الْكَدَرِ" داريم. نيز درك ميكنيم؛ براي كساني كه وظيفهشان در اين عالم به انتها ميرسد حياتي جاويدان و موعود آغاز ميشود. ما هم مسافر اين راه و مهمان اين خانه و كارگر موقت اين كارخانهايم؛ پس دير يا زود به آنبداند خواهيم پيوست.
ثمره رفاقت خالصانه و جدي خودمان را كه صرفاً براي رضاي خداست، تابع خواست كسي نيست و بيغرض و عوض و صميمانه ميباشد و در اين عالم فاني و بيثبات شروع ميشود كه گذرا، عذابآونخست مغدغه، دردناك، حزنآور، توأم با فراق و مزرعه زندگاني سرمديست، در زندگانياي كه جامع همه سعادتهاست ادراك خواهيم كرد.
ما سرمايهيي عالي چون اميد و ايمان داريم. سام و ناي عاليِ جناب استاد چنين است: نمازهاي پنجگانه را با رعايت تعديل اركان در زمان خود اقامه كن؛ يعني توان عبادت ديگري را نخواهي داشت. تسبيحات انتهاي نماز را به جا بياور؛ يعني افسوس مخور از اينكه ذكر ديگري را نگفتم. هفت گناه كها تجرا ترك كن؛ زيرا در زماني نيستيم كه در پي گناهان صغيره باشيم. از سنت (نبي) تبعيت كن؛
— 65 —
زيرا در اين دوره متأسفانه موفق به يافتن هادياي نميشوي كه خالص و مخلص و زلال باشد و بتواني تابعاش شوي و افعالش را تقليد كني؛ (اگر هم پيدا كني او هم چون منبه اين راه خواهد خواند)؛ ممكن است كساني باشند كه در مصاحبت آنان بدين راه درآيي ليكن كيست كه تفاوت المیاس و زغیال را دريابد؟ پس، بكوش، كه بهتر از سنت راهنمايي نخیواهي يافت. از كلمات قصیار و شفیابخش استاد "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَكردم كِنَ الْكَدَرِ" بود كه در يكي از درسها بيان داشت، اين عبارت را كه من هميشه ذكر ميكنم هرگاه در خاطر داشته باشيم ترديد نكنيد كه با هر درد و مصيبتي با شادماني روبهرو خواهيم شد.
برادر عزيز! م بر ع چيز و هر كس و هر رفتاري قلب آدمي را به درد ميآورد. ترياق آن چنين است:
فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
(توبه: ١٢٩)
حترم!
شه ميگويم: ما براي اين دنياي فاني نيست كه دوستي ميكنيم. وداع با اين زندگاني كوتاه مدت در نظر و اعتقاد ما مقدمه حياتي ابديست. پس نبايد متاثر شويم. تا وقتي شروع به حيات مذكور نكردهايم مواصله را بايد با نامهها تأمين كنيم. به خدا اطمينان در و عباشيم و از او ياري بطلبيم.
الْحَمْدُ ِللّهِ الَّذِى هَدينَا لِهذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ اَنْ هَدينَا اللّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
(اعراف: ٤٣)
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا نَصِيَّدٍ مِنَ الاَزَلِ اِلَى الاَبَدِ عَدَدَ مَا ف۪ى عِلْمِ اللّهِ وَ عَلى الِه وَ صَحْبِه وَ سَلِّمْ
خلوصي
* * *
— 66 —
(بخشي از نا كه توي كه حين كتابت گفتارهاي بيست و يكم و بيست و دوم نوشته شده است)
هر يك از رسالههاي نور مشكلاتي را كه در موضوعهاي جداگانه بيشمارند حل ميكنند؛ به علاوه، تصور اين ارادتمندتان چنين است كه اگر كسي خواهان جرعه گرفتن از دريايي ميپاشد با به دست آوردن گفتارهاي نخست، بيست و يكم و بيست و دوم ميتواند امراض قلبي خود را دفع و رفع كند و اگر به موارد ديگر دسترسي نداشته باشد اشكالي ندارد، با همان ر:رازهاي ياد شده ميتواند روح را منور و مسرور كند؛ اين مسلم و مشهود است. زيرا گفتار نخست مفتاح توحيد است. بخش اول گفتار "بيست و يكم" نيز نردبانيست براي رسيدن به بهشت. بخش دوم آن هم منبعي براي داروَ (بنظير جهت معالجه امراض قلبيست. گفتارهاي مذكور با داروهاي اكسير گونه بدون استثنا مرض وسوسه را كه در هر كس وجود دارد معالجه ميكنند و از بين ميبرند. اين ِسْمِ ها با گشايش باغهاي انشراح كه ريشه در فيوضات و انوار ابدي و نامتناهي قرآن حكيم دارند در روح و قلب، راه نجات و سلامتي هستند كه انسان را به سعا نام خي ميرسانند. گفتار بيست و دوم نيز راهنماي بينظيريست كه با براهين و لمعاتاش عقايد ديني هر كسي را كه انسان است استحكام و قوت ميبخشد.
صبري
* * *
(بخشي از نامه خسرو)استاد محترم و محبوبام
هر يك از گفتارهايتان (يعني رسالهآموزد) دريايي عظيم است. از گفتارهاي شما فيض فراواني ميبرم. طوري كه وقتي آنها را مطالعه ميكنم ميخواهم دوباره بخوانم. ذوق الهي كه در مطالعه مجدد آنها نصيبام ميشود قابل بيان نيست. به يقين اميد دارم كه اگر امروز كسي فقط يك گفتار شما كه بس تمام آنها
— 67 —
را، با ملاحظهي انصاف مطالعه كند، در برابر حق سر فرود ميآورد؛ اگر منكر باشد راه انكار را ترك ميكند؛ و اگر فاسق باشد مجبور به توبه خواهد شد.
خسرو
* * *
سانم. ه رأفت بيگ)سخنان شما مرشدانه و بسيار متعاليست؛ لذا متن آنها را بايد در غايت دقت و توجه مطالعه و تحليل كرد. دلايل عقلي و منطقي كه مطرح ميكنيد آن قدر دلنشين و حيرتانگيز است كه امت مبا ذوقي معنوي و نامتناهي دوست دارد مطالعه آنها را ادامه دهد و كتاب را بر زمين نگذارد. اين است كه يك بار مطالعه كافي نيست. بايد همه آنها را در كنار خود داشت َقْتُ"ه مطالعه كرد.
رأفت
* * *
(نامه جناب صبري)
حضرت استاد!اين الماسهاي قيمتي ثمرات نامتناهي شجره طوباييست كه از سوي حضرت حق براي حبيب والا مقاماش فرا لايقشده است؛ براي آن استاد ارجمند كه گوهرهايي چنين بينظير را در زمان مناسب ظاهر و آشكار ميسازد و در معرضي رباني و محمدي به نمايش ميگذارد، در اين لحظه با عقل قاصر و زبان بياستعدادم چنين دعا ميكنم:
اَللّهُمَّ احْفَظباشد لِّفَ هذَا الدُّرِّ الْيَكْتَا الَّذى هُوَ مَوْسُومٌ بِرِسَالةِ النُّورِ وَ اَعْطِ قَلْبَهُ (وَ قَلْبَ صَبْرى) اَلَّذى هُوَ مَمْلُوءٌ بِالْحَقَائِقِ وَ الاِبْتِهَاجِ وَ السُّرُورِ امينَ
صبري
* * *
— 68 —
(يادداشتي از خلوصي بيگ)ابا موا جناب حافظ صبري ی كه اين طلبه بيچاره و به لحاظ مكاني دور افتاده شما را به خوبي نمايندگي ميكند ی و همين طور اشخاص ديگر درباره رسالههاي نور، بسيار ارزشمند و عالي (همچته بيان شده است. تكرار عبارت كوتاهي كه در يكي از نامههايتان به مناسبت قصيده معلم جودي بيان فرمودهايد، در اينجا مناسب است.
براساس راز و رمزِ
وَمَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتى وَ لكِنْ مود در ُ مَقَالَتى بِمُحَمَّدٍ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام
زيبايي در نوشتههايمان نيست بلكه مربوط به گفتارها و مكتوبات نورانيست كه ريشه در اعجاز قرآن دارند. هر فرد مؤمه، و ا را كه در اصل زيباست نسبت به درجه فهم و ذوق خود تعريف ميكند. لذتي كه در عجز و فقر هست، و عُلويتي كه در شفقت و تفكر وجود دارد در حقيقت با هيچ چيز قابل قياس نيست.
دعاي متضرعانه و نيازمندانهام از درگاه اين چنين است:
"اي كاش حال جهان مساعد بود و الماسهايي را كه از خزانه خاص قرآن استخراج كردهايد و به تعبير عالي خودتان تبليغشان ميكنيد، بسياري از چشمها ميديدند. اي كاش ميديدند و سرمستان هُشيار ميشدند، متحيران نجات مييافتندو در هان شاد ميشدند، ملحدان و كافران و مشركان به ايمان و انصاف و عقل ميگرويدند و براي ما نيز با لطف الهي درك اين نتايج سعادت بخش و عالي ميسر ميشد. آمين."
استاد محترم!هر قدر سپاسگزار خداوند ذوالجلال باشيد جا دارد. شما با توجه امه فقر و عجز موفق شديد وارد سراي قرآن شويد و در خزانه خاصاش، گوهرهايي را ببينيد كه چشمي آنها را نديده و گوشي دربارهشان چيزي نشنيده است. شما به قدر اي را آي كه داشتيد قطعههايي از آن گنجينه را بخش بخش استخراج فرموديد و نخست خود به آن چشم دوختيد و آنگاه فرموديد: "اي
— 69 —
انسانها! بنگريد؛ سلطان كائنات كه اين مهمان خانه را گشوده، عالمها را با رحمتاش آفريده، ليف مي با حكمتاش خلق كرده و به اين عالم فرستاده، هزار و سيصد و اندي سال پيش بهواسطه حبيب اكرم و فرستاده بزرگاش عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حكمت موجود در آفرينش، مقصد آمدنبين افن جهان، خدمت مقتضي عبوديت و... را به شما اعلام كرده است. اين بيانهاي عالي و آن احكام قدسي را با زبان قابل فهم شما بيان ميكنم؛ گوش كنيد؛ اگر عقل داز بخش چشمانتان ميبيند و انسان هستيد، حقيقت را در مييابيد و مؤمن خواهيد شد."
خداوند را سپاس كه بر حسب تقدير اشتياق لازم براي شنيدن و ديدن و نشابت به اين بيانات قدسي از نزديك را داشتهايم. شما نيز آن گوهرها را نشان داده و بيدارمان كرديد. حقيقت را به ما آموختيد و موجب شديد راهمان را تصحيح كنيم. خداوند تا ابد از شما خشنود باد! اگر چه از اسارت نفس امارر خواهيبهاي شياطين جن و انس رهايي نيافتهايم ليكن از اين خدمت قرآني و مخلصانه لذت ميبريم. نيز هر چند چنين خدمتي را به شايستگي انجام نميدهيم امي (رَحسير آن قرار داريم.
اِنَّمَا اْلاَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ
خلوصي
* * *
— 70 —
ضميمه دوم
(متن زير بيانگر احساسات برادر آخرتيام آقا بكر اهل عادلجواز درباره "گفتارها"ست؛ او اُمّيست اما بايي آامهها را ميكند. كسي كه موجب آگاهي مردم اسپارتا از اسرار قرآني شد.)
جناب استاد فضيلت مآب!
سرورم! ابتدا با عرض احترام و ارادت دستانتان را ميبوسم و هر لحظه به قدر توانام براي شما دعا ميكنم و دعاي شما را نترتيب ستارم.
سرورم! همچنان كه ميدانيد اين طلبه و برادر فقيرتان با آنكه بيسواد هستم ترتيبي دادم همه رسالههاي نور را كه نوشتههاي خورشيد مثال و برگزيده شما ميباشد برايم م فراوكنند و من بشنوم؛ همانطور كه نميتوان در مقابل نور خورشيد ديوار كشيد و غير ممكن است؛ در برابر رسالههاي شما هم نميتوان مانعي ايجاد كرد. با استماع مطالب رسالهها به ارزيابي روح و دو سهم پرداختم و در جستجوي احساسها و دريافتهايم از آن ارزيابي برآمدم؛ لذا متوجه فيضان و جوششي شدم كه در روح و قلبام بود و بدون آنكه اختياري دا"بيست شم مرا براي انجام وظيفهيي سوق داد؛ مُصرانه ميخواست در اين كار تعجيل كنم؛ در حالي كه در پي اين واقعهي روحي بودم، كليدهايي را ديدم كه رساله نور ارائه ميداد؛ آنها را به من نشان دادند. دانستم كه ظاهراً به من دستور داده شده يد
اين كليدها درهاي مورد نظر را بگشايم و برادراني را كه اهليت فراگيري مطالب رسالهها را دارند (بالاتر از حد و توانام) جستجو كنم و بيابم؛ در نور افشاني
— 71 —
خورشيدگون رسالهها، مادم جنحال مذكور را براي خويش وظيفه و مسئوليت دانستم.
كليدهاي مأخوذ از رسالههاي نور را براي تحويل به اهلاش و براي آنكه دست ملحداني كه خائن به ديناند چنان قطع شود كه قايي كهاندك تكاني هم نباشند، الحمدلله برادرانام را جستجو كردم و يافتم.
خزائن امانت الله و امانات پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه از ياقوتها و زمردهاي به غايت درخشان هم ارزشمندترند، تسليم آن اشخاص كردم. الحمدلله كه حضرت دت ابدوزمان كرد. خوانندگان آثار مبارك شما اگر انسان بوده و پيوندي با انسانيت داشته باشند، ايمان ميآورند. آنها اگر ايمان نياورند ميبايست از انسان بودن صرف نظر كرده يا اعتراف كنند كه انم برنگستند. هر يك از اين آثار به خودي خود فاتح و گشايندهاند؛ ان شاء الله از هر جهت فتح و پيروزي حاصل نموده مظفر خواهند شد.
حضرت مولا ان شاء اام واق آخرت همه ما را به ثواب آن نائل بدارد و شفاعتاش را نصيبمان فرمايد! آمين.
مجدداً بر دستانتان بوسه ميزنم و از آن سرور محترم التماس دعا دارم.
از نسل عبدالجليل
اهل عادلجواز
بكر، فرزندِ امرالله
* د است، (يادداشتي از خلوصي ثاني، صبري)صبر كردم تا گفتار دهم منتشر شد. نسخهيي از اين اثر نوراني مبارك را ی كه ارزش آن فوق مخلوقات است ی احسانام فرمودند. به محض دريافت كتاب، در ميان نباتات سرسببهيي د مثال دور از هر ذيروحي زير درختي نشستم. فصل، فصلي بود كه سطح مفروش زمين بسيار چشم نواز بود؛ زمين را با انواع گلها
— 72 —
تزيين كرده و شكوه بخشيده بودند؛ پس به قدر توان خويش دريافتم كه كتاب ياد شده سند حقيقي و قطعي عالم بقاست و با قويترين و محه نور ن و نيكوترين دلايل و براهين عقلي و نقلي و منطقي كه تعريفشان غيرممكن است، اثبات شده و با اشارات و حقايق دقيق و عميقاش كه بيان ميدارداميدواري از كساني را كه در موضوع حشر و قيامت، پايشان لغزيده و به طرف پرتگاههاي مهلك رفته و دچار خطرناكترين باتلاقها شده و در خسران و ضلالت * *
پا ميزنند، احيا نموده و خواهد كرد.
هرچند درك درست درجات رفيع و مهم آن اثر ارزشمند و حتي فهم كوتاهترين عبارت آن و بيان مطلبي در اين خصوص، فرسنگ فرسني و بدبضاعت من است، اما دانستم شاهكار بينظيريست كه از منبع حقيقياش فرقان مبين، فيض كامل برده است. اين فقير با وجود عجز و ضعف شديدم در بحرقدمي ب بيپايان (اثر ياد شده) غرق شدم و كتاب مبارك مذكور كليدي الماسين براي ورودم به اقيانوسي از نور شد.
بنابراين، خواص و خواص الخواص اگر اين كتاب را به دقت مطالعه كنند خدا ميداند تا چه حد بين مبه مشاهده حقايق الهي و معارف رباني خواهند شد و تا چه حد كسب فيض خواهند نمود. وانگهي احساسي در قلبام بيدار شد كه كتاب نوراني و علوي و مقدس ياد شده به اعتبار شمارهاش كه دهم است نشان ميدهد كه نُه اثر قبلاً از آن سبقت داشتي اند و آثار بسيار ديگري بعد از شماره دهم پديد خواهند آمد.
آنگاه دريافتم كه منبع نوراني و درخشان قرآن حكيم به جوش و خروش آمده است. انفجاري دهشتانگيز در معدن الماس فرقاهايي م حاصل گرديده و گوهرها و درمانهاي بيپاياني تحت نام "گفتارها" نمايان شده است. لذا قلوب فراواني دفع مرض و كسب عافيت كردند. مشاهده هر كدام از بيانات عالي و به غايت دقيق و عميق "گفتارها" كه از فرقاستادمن مستفيضاند براي هر كسي ميسر نيست و من براي اين موضوع دستگاه راديولوژي را مثال ميزنم؛ همچنان كه دستگاه راديولوژي با شعاع نورِ خود ظريفترين و خفيترين حال اعضا(ي بدن) را ميي و آف#73
و نشان ميدهد، "گفتارها" نيز به عنوان خزانهدار نورها، از ويژگي ديدن و نشان دادن كوچكترين ذرات موجود در حقايق اشيا برخوردار ميباشد.
صبري
* * *
(دو يادداشت از خسرو)در توان هر كسي نيسي دارنارها"ي متعالي و زيبايي را كه تاكنون با مشابه آن مواجه نشدهام به يكباره درك و فهم كند. پس خواهشمندم عذر مرا بپذيريد. اميدوارم به بركت دعاي شما روزي حضرت حق بدين كار نيز موفقام بدارد. ميلياردها بار حضرت حق را حمد و سپاس ميگويم كمان اسبه شما سپرده و اجازه كتابت "گفتارها" را به من داده است.
خسرو
* * *
بماند كه با لسان عاجز و عقل قاصر و ادراك ضعيفام در برابر لطافت و زيبايي و علويت رسالهها(ي نور) غرق حيرتام؛ اما اين حقيقتيست كه رساله نور بدون استثوط به خوانندهيي را ضرورتاً به تحسين وا ميدارد. هر قدر خداوند را حمد و سپاس گويم نميتوانم حق اين الطاف را به جا آورم.
خسرو
* * *
(يادداشتي از حافظ زيست و موفق شدم دو ميوه از ميوههاي نوراني گلستان نور را بهدست آورم. در بيان لذت ميوههاي مذكور فعلاً با زبان قاصري كه دارم از بيان مطلب بسيار عاجزم. مكتوب پر بهاي نوزدهم، سعادت حضور نبي آخر زمان عَلَود استكمَل الصَّلاةِ وَ السَّلام و
— 74 —
تشرف به مصاحبت پاك و لطيف نبوي را به انسان ميچشاند؛ و من به هيچ وجه از مطالعه آن سير نميشوم. خلاصه اين كه قلم من در بيان تقدير و بزرگداشت بكر، له نور نارسا و ناتوان است. از حضرت واهب العطايا مسألت دارم اين ناتوان را نيز مانند دوستاناش در چشيدن همه ميوههاي گلستان نور موفق بدارد.
حافظ زُهدي
* * *
(يادداشت يكي از طلبههاي رساين كهر)امروز موفق شدم آن كتاب متعالي را تمام كنم. قلمام در تعريف سرور و سعادت حاصل از اتمام كتابت و مطالعه رساله "معراج" دچار عجز ميشود. احساساتامرها"ي ريشه در مطالعه اين رساله دارد به طور خلاصه و در يك جمله عرض ميكنم:
در مطالعه رساله معراج، قلبي مملو از نور و درخشش را ديدم كه گردابهاي بيچارگي حيات، و راههاي ايمنِ درياي معنوي رنيت حبوي سعادت ابدي نشان ميدهد. آري، حقايق بسياري كه در هر تمثيل اثبات ميشوند و زمانه صدر اسلام و عصر خوارق ی كه امروزه حتي يادآوري و تخيل آن نيز براي سرشار كردن روح مان كافيست ی در برابر ديدگانام نيز اافت و از فكري به فكري گذر كردم و از حيرتي به حيرتي دچار شدم.
كتاب معراج داراي قدرتيست كه ميتواند فلسفه معترضاني را كه عاشق فلسفهاناز شاگر زمان شكست دهد و به سقوط بكشاند. كتاب معراج كتابي تاريخي است كه قادر است به خودي خود حقايق موجود در "اصلها" را بيمبالغه، و با نظري كه هر صاحب انديشهي بيطرفي بتواند آن را باد مي بپذيرد، اثبات كند و نقاط كور را با افكار معقول و منطقي به اهل ايمان بنماياند.
فيلسوفاني كه غرق غفلت و مغلوب ضلالت شدهاند و با خرده عقل خود ميخون قضيهوقعيت ممتازي داشته باشند، در برابر شاهكاري چون رساله معراج به
— 75 —
پادشاهي ميمانند كه درجاتاش را از دست داده و محكوم به دست شستن از تمام شكه كائآوازه خويش شده است. چنين پادشاهي محكوم به نااميدي هميشگيست. فيلسوفي كه انديشههاي اعتراضي و زنجيرهاي فلسفياش در برابر حقايق فراوان موام بود به يك درهم ميشكند و در مييابد كه افكار و ادعاهايش ناحق است در برابر قدرت و عظمت خالق بزرگ سجده كرده، درخواست بخشش خواهد كرد.
ذكايي
* * *
(ي بيست ي از ذكايي)"گفتارهاي چهارم و نهم و بيست و يكم" كه منبع پاداش و فضيلت مربوط به نماز هستند، زواياي تاريك روحام را به صورت غير قابل بياني روشن كردهاند. اميدوارم اين شاهكار كه با كسد همار و شوق آن را بررسي كردهام براي اهل غفلت كه اوقات خود را در پشت ابرهاي ترديد براي هيچ ضايع ميكنند، و براي آنان كه اسير هوسهاي جواني بوده و بهتدريج پشيمان شده و در جستجواشكوه حقيقت برآمدهاند رفيق زندگاني گردد.
ذكايي
* * *
(يادداشتي از دكتر كمال)استادم! دو كتابي را كه به امانت نزد من است درخواست ميفرماييد. بنده نيز تمنا ميكنم (اجازه دهيد) هفته آينده آنها را تقدي اينك زيرا كتاب كوچكتر را دو بار و كتاب بزرگتر را يك بار توانستهام مطالعه كنم. درك محدودم يا عجز و ناتوانيام موجب كاهش ادراكام شده است. لذا علاقمندم تمثيلات عالي شما را بارها بخوانمت آوردوندي جزئي و كلي حاصل گردد. پروردگارا! اين چه منطق بزرگ
— 76 —
و چه طرز تلقي و بيان قانع كنندهييست! آه استاد من! در درك و فهم و تقدير عظمت و عزت اين دُسَبِّارك، مديیون و شیكرگزار و رهيین شما هستم. "لِسَبَبٍ مِنَ اْلاَسْبَابِ" انقلابي بزرگ در عقايد دينيام به وجود آمده است. درسهاي ديني و انساني و وجداني و اقتصاديشاره دي كه از رسالههاي نور اخذ كردهام موجب موفقيتام در زندگي خواهد شد.
دكتر يوسف كمال
* * *
(متني از دكتر كمال)آثار متعالي شما را كه توان درك كامل معاني و مفاهيمشان را ندارم هر گاه فرصت كنم ميخوانم. ارشادهاي عاليه شما فراموش شدمهربانت و بزرگترين خاطرهي من است. تا زمان مرگ دلبسته و قرباني عقايد ديني شما هستم. استاد محترم! سخنان شما انديشههاي ديني مرا حقيقتاً تغيير داد و در مسير بهتري قرار داد. اينك بن خبرهاند پزشكان ديگر فكر نميكنم.
دكتر يوسف كمال
* * *
— 77 —
يادداشت مفصلي از خلوصي بيگ:
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بنساخ كِ الْمَلَكِ وَالانْسِ وَالْجَانِّ
ايها الاستاذ العزيز!
سعادت داشتم كه مسأله چهارم مكتوب "بيست و هشتم" را چهار روز پيش و مسألههاي دوم و سوم آن وبيند
مربوطه را روز گذشته دريافت كنم.
اولاً:تمنا ميكنم اجازه بفرماييد درباره تقدير و توجه استادانهي جناب صبري محترم كه درباره اين ناتوان فرمودهاند و به مناسبت فروتني مثبت ايشان چند كلمه بيان كنم. برخي فقها تهاي آن استاد مكرم و معزز طبق نسبتي كه قطره به دريا دارد در وجود اين فقير سراپا تقصير يافت ميشود. از آن جمله سه حال از احوال خويش را عرض ميكنم:
از طريخست:از سنين كودكي تا به حال به لطف حق در پي حقيقت قرآن بوده و در مسير جستجوي حقيقت طي طريق كرده و سرانجام گمشدهام را در "اَگيردير"، نام شهري كوچكوحي منم. در رسالهيي به نام "گفتارها" از انواري كه استاد محترم واسطه انتشارش بوده يافتم. اين يافتن، در بادي امر مرا از پليدي به سلامت، از فلاكت به سعادت و از ظلمت به نور رهنمون شد و به همين سبب از همان زه فوق كنون نسبت به رساله نور و حضرت قرآن و استادم كه به اذن حق ناشر و مبلغ و واعظ و منادي رسالهها بوده است محبت و علاقه و پيوندي ناگسستني در روح خويش داشتهام. صدهزار بار شكر و سپاس. هرگاه به رسالههاي نور ميپردازم ذوقي عظيم و شوقي فر حضرت ا كه فوق همه لذتهاي دنيويست حس ميكنم.
— 78 —
حال دوم:به اقتضاي عبوديت و اشاراتي كه از درسهاي رساله نور گرفتهام همه كوتاهيها و بديها را از نفس خويش، و خوبيها و امور نيكو را از خداوند ميدانم. آرزوي خدمت ب و ارزداشت را به قرآن و رساله نور دارم و به دليل عدم توفيق در انتشار آن، براي مؤمنان بسيار متأسفم. براي اين حال نيز خدا را شكر ميگويم.
حال و روز سوم و شخصيت حقيقي من:از بيان اين مطلب واقعاً شرمگينام. همين جا از حضرت حق ميخواهم من و همه برادراين ناما از مكر و حيله نفس و جن و انس و شياطين محافظت فرموده و در شمار منحرفان قرار ندهد! آمين.
برادران من، خطاب او به طلبههايي مانند صبريست. اشخاصي كه برادران و طلبههاي اسپناه بتند بيترديد حالات اول و دوم را در روح خويش حس ميكنند. در چنين حالتي، از آنجا كه ترقي حواس انسانها مخصوصاً مؤمنان را نميتوان محدود نمود، كساني كه به توفيق الهي يك بار وارد اين مسير شدهاند، به قدر اين فقير و بيچد بود لوب نفس و شيطانهايشان نخواهند شد و پيشرفت و بهرهي آنها نيز به همان نسبت فزوني خواهد داشت. توجه استاد محترم به اين طلبه پر خطايش دليل است بر ميزان شفقت او بر انسانها و مؤمنان مخصوصاً ني ميگوني چون من؛ و آشكار ميسازد كه اين جانب بيش از ديگران محتاجام.
خلاصه:برادر عزيز و محترم و فروتنام صبري، كه بسيار فراتر از لياقتام نسبت به من حسن ظندارپذيردجه نشان ميدهي! بدان كه من عبدي از امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هستم، عبدي بسيار گناهكار، بسيار ناتوان و فقير و مفلس. به دعاهايتان بسيار نيازمندم. بزرگترين آرزو، جديترين تمنا، و مقدسترين نيت مده ايناست كه مُنادي قرآن را در خدمت قدسياش ياري دهم، كسي كه موفق شده است عرض حال عجز و فقر را مقبول درگاه الهي قرار داده و گوهرهايي را از خزانه خاصه قرآن به نامها و طرزها و صورتهاي مختلف در برابر ديدگان همه عالم به نمايش بگذارد. لمسألت لحظاتي كه به سبب همين مقصود،
— 79 —
سعادت نصيبام شده و مشغول رسالههاي نور ميشوم برخي مطالب به طرز غيرمنتظرهيي به خودي خود بر قلب و قلمام الهام ميگردد و شكي نيست كه اين معرفت و توانايي از آن من نيست و دقيقاً و بهطور مطلق متعلق به رسالد؛ چرانور است كه درخششيست از حضرت قرآن. پس، استاد اصلي قرآن است، و استاد محترم ما الحق كه شايستهترين معرف و مبلغ و مدرس آن ميباشد. ما نيازمندان ميبايست فرصت را مغتنم دانيم و دهرهاي ياد شده را كسب كنيم و بر قلب و دِماغ خود نقش بزنيم. نيز در انتشار اين رسالهها كه مدار سعادتمان در دو جهان خواهند بود در حد توان خويش بكوشيم و حفیاظت از آنهیا ر از اوت نماييم.
وَ مِنَ اللّهِ التَّوْفيقُ
ثانياً:مجموعهي نامههاي خصوصي را كه حاوي سيزده رساله كوچك از مكتوبات است دريافت كردم. بدين وسيله زمان ماضي را جاي حال گذاشته يك بار ديگر با شوق و اشتياق سرمنده لنشين و عميق المعاني شما را شنيدم. در واقع من راضي به آن نبودم كه اوقات و لحظات مذكور در زمان گذشته بمانند. هميشه و همواره آنها را مانند اينكه مربعلي) يزمان حالاند مطالعه ميكنم. اصولاً مگر تقسيم زمان به حال و ماضي و مستقبل اعتباري نيست؟ اهل ذوق نيازي به اين تقسيمبنديها ندارند.
ثالثاً:مسأله نخست از مسائل هشتگانه مكتوب "بيست و هشت عمد نباره خواب و رؤيايي مربوط به من درس ارزشمندي داد. مطلب مذكور تفسير زيبايي از آيه
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا
(نبأ: ٩) است و تعبير دلنشيني از خوابيست كه سرانجام معنايش ظاهر شد. شما با تفسير بسيارثى بو مناسبتان از آيه مربوط به خواب نخست، به خلوصي كه بيش از همه نيازمند است و در ادامه به تمام شنوندگان و خوانندگان رساله نور و مكتوباتُ النور درس مفيد، لذت بخش، اساسي، جدي، مختصر و بليغ ديگري دادهايد.
اينجا ميخواهم اشارهييشق ايم باشم و نقطهيي و ذرهيي به كرامت قرآن اضافه كنم. چه در اگيردير و چه در اينجا هرگاه موضوعي به ذهنام خطور كرده و مرا خيلي به خود مشغول داشته است پاسخاش را در اولين نامه دريافتي از شما
— 80 —
يافتهام. اين كرامت نوريه علاوه بر خلوصي در بسياصميميتر نيز ظهور يافته و مييابد. اين وضع، مختص به يك بار و دو بار نبوده، بلكه بارها اتفاق افتاد. اين است كه ميگويم كرامتي قرآنيست.
مسأله دوم؛علاوه بريي از ه درسي علمي و نيكوست اين مطلب را به خاطر ميآورد كه ياران حزب الشيطان همين جاها در گشت و گذارند و با افعال ساختگي و حيرتآور در صدد غافلگيري ما هستند. استاد محبوب ما كه با عنايت الهي كليد شفاخانه قرآن را در دست دارد علاجهايي گي به قابله با اين سموم كشف كرده و با سلاحهاي شگفتي كه از اسلحه خانه قرآن فراهم ميآورد با آنها به روشي زيبا و بديع و با تمثيلاتي خارق العاده مبدر آنيكند؛ اين امر شايان شكر و سپاس است. خداوند از ايشان فراوان خشنود باد!
مسأله سوم؛واقعاً بسيار زيبا، دلنشين و كاملا واضح است. با تقسيم اين مسأله به پنج نقطه، گويا پنج ركن اسلامسپري شدآوري كرده و براي رستگاري پنج اساس را نشان دادهايد؛ همچنين اين مطلب را به نحوي بيان داشتهايد كه گويا پاسخ به سؤالي مقدر براي دوستانتان و كسانيست كه قلباً انتظاري از شما دارند. ليكن اجازه حسن ظن را داده و خا60
سي ن ميكنيد كه فرد بهواسطه نيت خود پاداش ميگيرد و بهرهمند ميشود. سائل به اين هم راضي و خشنود است. در واقع موقف سوم از گفتار سي و دوم علاج اين دراندر ه بر اين زخم مرهم مينهد و براي اين آرزو چارهيي مييابد.
هر فرد بينا و داراي چشم، هر فرد با عقل و دركي و هر دارنده قلب سليمي متوجه شده است كه شما با "گفتارها"مادي اان مؤمنان شديد، متحيران را از باتلاق نجات داديد، سرخوشان را بيدار كرديد، فهم نابخردان را به آنها بازگردانديد، به انسانهاي مشتاقِ حقيقت ثابت كرديد كه امروز بهتر از قرآن مربه لرزست، منافقان و ملحدان را شكست داديد و حتي موجب گريز شياطين شديد. راز اين موفقيتهاي بزرگ، احسان خالق است كه در برابر عجز حقيقياي
— 81 —
كه منادي قرآن و رسالههاي نور ی به عنوان رهبر راه عجز ی نشان دادهاند عنايت فرموده است.
با استناد به آيهت مولا
وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ
(انعام: ٥٩) هر نوع مطلوبي كه داريد در قرآن هست. براي دستيابي به اين موفقيت بايد با رسالههاي نور پيوند داشت، بايد خادم قرآن بود،مربوط حدود خود را در برابر خداوند دانست و به اين فهم نائل آمد كه نزد او ناتوان محض هستيم، و به اين امر با تمام موجوديت خويش باور داشت. استاد ما همواره و هميشه اين سخنان را بيان داشته پا كنان را به اين راه ميانبر، ايمن و توأم با سعادت دعوت ميكند. حضرت خداوند ذوالجلال تا ابد از او خشنود باد! و همه خواستههاي دنيوي و اخروي وي را حاصل كناد! و او را به امت محمد عَموجودالصَّلاةُ و السّلام ببخشايد! آمين، به حرمت سيّد المُرسَلين.
همه ما محتاج دعاي شما هستيم و دعا كردن براي شما نيز دِيْنيست بر ما. برادرمان جناب صبري چهقدر نيكو تمجيد كرده است؛ ما شاء الله، ما شاء الله! چه كسي قادرتوافق طايي در رسالههاي نور بيابد؟ آري، ممكن است برخي عبارات با آنچه ادبيات خوانده ميشود زياد سازگار نباشد، اما اين هم حكمتي دارد. رساله نور در پي ادبيات نيست، ميخواهد انوار قرآن جوانانن دهد. برادر فقير شما هنگام مطالعه "گفتارها" صاحب وضعيتي ميشود كه گويا نماينده استاد است. مطالعه با شيوه و تعبيرات شما چنان لذتبخش و شوقانگيز است كه قادر به بيان آن نيستم. لذا وارد كردن اشكال بر حرفي از آن را گناهي بزرگ ميدانم. گاه با تا از منوي حاصل از صلاحيتي كه شما اعطا كردهايد به نام شما جاي حرفي را تغيير ميدهم يا آن را حذف ميكنم. ماهيت تأثير موضوع بر من و تلقيام از آن، چنين است. زماني كه اين نامه را مينوشلشتم مؤذّن بالاي مناره شروع به گفتن اذان كرد. من هم جان وجليله) الله اكبر جَلّ جلاله را بر زبان راندم. آيا اين اشارهي آشكاري بر قداست موجود در كار نيست؟
چهارمين مسأله خصوصي:به زبان سعيد قديمي هم شده چه نيكو سلاح به كار ميبريد؛ بارك الله! من معتقدم سنگهاي معنعي خوا طبق اشاره موجود در
— 82 —
آيه كريمهي
وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمى
(انفال: ١٧) به هدفها اصابت كردهاند. خدا شر چنان كساني را به شمشير قدرتاش برنيم قرمايد. چنين خائنان و ستمگراني را به اسم قهار خداوند ميسپاريم. من در مسير خدمت سستي نميكنم ليكن موانع هم پايان و نهايتي ندارند. به هر حال اگر همه دنيا را بر دوشام بگذارند و باپيیرايحاصرهام كنند نيز نميتوانند مانع اين انديشه متعاليام شوند. ولي دلام به اين مقدار (خدمت) رضا نميدهد و در آرزوي چيزهاي زيادي هستم. چه چاره كنم كه نفس و شياطين جن و انس با چماقهايي ترسناك در برابرم ايستادهاند و من خواد میياه مجبور به مبارزه هستم و از خدمت حقيقي عقب ميمانم. هر قدر از اين بابت تأسف بخورم كم است.
وَ اخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُ ِللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
خلوصي
ت. موض
(يادداشت جناب سليمان، كه شش سال با كمال صداقت، داوطلبانه به من خدمت كرد و همواره به كتابت مسودات رساله نور پرداخت و به طور خارق العاده هيچ گاه موجب ناراحتيِ آدم عصبياي چون من نشد.)
ت، ضلازيزم!
اولاً دستان مباركتان را ميبوسم و خواهان دعاهاي قدسي شما هستم. اين فقير، سليمان كه خدمه و طلبه و برادر شماست، رسالههاي ارزشمند نور را كه تاكنون تأليف شده يك به يك مطالعه كرده و در هر كدام از آنها بهطور جداگانه روشنايياي چونن مطاليت عظيم خورشيد يافته و بهرههاي فراوان برده است. آن نورها راه اخرويام را نشان دادند. خداوند از شما خشنود باد! در مسير آخرت بسياري از نقصانهايم را نشان دادند و ناتوان از سپاسگزاريام. من توان تشبيه و تعريف آن نورها را، به كد نميبينم، لذا (فراتر از توانام) جرأت به خرج داده، با
— 83 —
سبك سنگين كردن روحام احساسات قلبي خويش را تصوير خواهم كرد؛ اگر خطايي صورت بگيرد خواهشمندم عفو بفرماييد.
سرورم! لذت و سعادتي داشته در درياي رساله نور شاهد بودم مشابهاش را در هيچ كجاي دنيا نديدهام. من در نتيجه قضاوت وجداني خود به قطع دريافتم كه هر كدام از رسالهها به خودي خود تفسيري از قرآن ميباشند. من با اندك قريحهيي كه دارم دانستم مط فكر مسالههاي نور براي كساني كه در آفرينش در صورت انساناند اما از نقطه نظر حقيقت از مرتبه انسانيت سقوط كرده و سراپا غرق زخمهايي معنوي ميباشند، علاجيتند بهبه سرعت شفا ميدهد و ترياق و مرهميست به غايت نافع بر زخمهايشان. من معتقدم بهاي رسالههاي نور را زمان مشخص خواهد كرد و اين اثر در شرق و غرب عالم زبانزد خواهد شد. ان شاء الله به اروپا نيز نشان خواهد داد كه قرآن خورشيدي به غاو شايسشان است.
سرور عزيز! مجدداً دستانتان را ميبوسم و خواهان دعايتان ميباشم.
طلبهتان
سليمان
* * *
(يادداشت زير نامه رأفت بيگ است كه در عقل و خرد مشابه خلوصيست، در قلب و دل چون صبري و در وجدانوافق نند خسرو)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
اين بار توسط جناب سليمان"گفتار بيست و پنجم" را براي تصحيح به حضور عالي خردسالديم ميكنم. (رساله) اعجاز قرآن الحق كه شاهكار است. به اعتبار حقايق حيرتانگيزي كه دارد مهمترين اثر عالي شماست. معجزات احمديه را مطالعه كردم. اثر گرانقدريست بسيار كامل كه شكوه و انبساط نصيب روح آدمي
— 84 —
ميكند؛ از آنجا كه قرآن كه اهلبيان بزرگترين معجزهي پيامبر است، (رساله) اعجاز قرآن موجب تحولات بزرگي در روحام گرديد و از مندرجات آن بهرهيي بسيار عظيم حاصل شد. شما با اين اثر معاني از سي متعالي، عظيم و فراگيرِ موجود در آيه جليلهي
وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ
(انعام: ٥٩) را اثبات كردهايد. غافلاني كه پيشرفتهاي فني و اختراعنوشته ري امروز را محصول فكر و انديشه خود ميدانند و با مهمل گذاردن قرآن معجز البيان كه گنجينه حقايق است به گدايي علم و معرفت از اروپا ميپردازند و خود را عاقل ميپندارند، اگر اين آثار ارزشمند را كه مملو از انديشهان حملتعالي و قواعد معظم تضمين كننده سعادت دنيوي و اخروي بشر است با نظر انصاف و يقظه عارفانه مطالعه ميكردند بسيار زود از خواب غفلتي كه غرق آن هستند بر ميخاستند. اما هيهات كه ما مانند مرغاني هستيم كه در انبار جو هستند و از گرسنگي جان ميدهند. مجمونين كلاز حقايق را در اختيار داريم اما چشم برآن بستهايم و از ديگران ياري ميخواهيم.
درباره علويت و عظمت اعجاز قرآن هر چه بنويسم كم است. قلم من قاصر از توصيف آن است. اگر زنده قلم داشتم سعي ميكردم حق آن را به جا آورم لذا چون از اين نعمت محرومام سخن را عاجزانه به پايان ميبرم. با كمال احترام دستان مباركتان را ميبوسم و از شما استدعا دارم دعا بفرماييد در خدمت به قا به جبت قدم باشم.
رأفت
* * *
— 85 —
(يادداشتي از مرحوم سرگرد عاصم بيگ)براهين و موازين انوار قرآني و رساله شريف موسوم به "گفتارها" كه نميتوان براي آن قيمتي قائل شد اين بندهي فقير رااز زميكرد و قلباش را نوراني نمود. "هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"؛ مدتها بود كه جستجو ميكردم و خداوند را شكر كه حضرت حق "گفتارها" را به اين اطمينحسان فرمود. سخن و قلم ناتوانام ترجمان قلب و دلام نميشوند.
عاصم
* * *
(برادر سعادتمندم خسرو!)اين رساله منظور كل مكتوب بيست و هفتم است. مجلس مُنوّريست كه شاگردان ارجمند و نوراني قرآن، در آن به مذاكره و تبادل نظر معنورا خواكديگر ميپردازند. تالار مدرسهيي عالي و بزرگ است كه شاگردان قرآن آموختههايشان را در آن براي دوستان خود بيان ميكنند. براي مناديان و فروشندگان از مكتها كه صندوقچههاي خزائن قدسي قرآن معجز البياناند منزل و مأوايي زيبا و باشكوه است؛ و هر يك از آنها گوهرهاي ارزشمندي را كه به دست آوردهاند در آنجا به يكديگر و به مشتريان نشااقعي رهند.
سعيد نورسي
* * *
— 86 —
پيوست سوم مكتوب بيست و هفتم
(يادداشتي از سعيد)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
(نامهيي كه به يك پزشك بسيار مشتاق به رسالههاي نور نوشته شده ان شاسي كه با مطالعه اين آثار بيدار شد. مناسبت مطلب با سومين پيوست اندك است اما گفتم در ميان يادداشت برادران، نوشتهيي هم از من باشد.)
سلام بر دوست عزيز و صميميام؛ دكتر خوشبختي كه بيماري خود را تشخيص ميدهد!
برا پرداخ صميمانهات كه حكايت از تنبّه روحي دارد بايد تبريك گفت. بدانيد كه ارزشمندترين چيز در بين موجودات، حيات است. در بين وظايف و مسئوليتها نيز قيمتيترين وظيفه خدمتشب قدرات است. در ميان خدمات حياتي هم ارزشمندترين كار سعي و تلاش براي تبديل حيات فاني به حيات باقيست. همه اهميت و ارزش اين زندگي نيز بدان جهت است كه هسته و مبدأ و منشأيي براي حيات باقيست. درانتها ين صورت حصر نظر به حيات فاني طوري كه حيات ابدي را مسموم كرده و از بين ببرد به بلاهتي ميماند كه صاعقهيي آني را بر خورشيدي هميشگي ترجيح دهيم.
از منظر حق اين دشكان غافل و مادي بيش از ديگران بيمارند. آنها اگر بتوانند داروهاي ايمانيِ چون ترياق و پادزهر را از داروخانه مقدس قرآن تهيه كنند
— 87 —
هم بيماري خودشان و هم زخم بشريت را مداوا خواهند كرد ان شاء الله. همانگونه كه تنبّه و بيداري تو مرهمي بنرسيدهات بود، تو را نيز علاج پزشكان بيمار خواهد كرد. نيز ميداني كه تسلي خاطري معنوي براي بيماري مأيوس و نااميد گاه از هزار دوا و درمان مفيدتر ميشود. اما طبيبي كه در باتلاق طبين شبيت و پا ميزند ظلمتي ديگر بر يأس دردناك بيمار بيچاره ميافزايد. اين بيداري ان شاء الله موجب ميشود تسلي دهندهي چنان درماندگاني شوي و پزشكي نوراني گردي. ميداني كه عمر (آدمي) كوتاه است و كارهايي كه بايد انجام شود بسنيز هساد. تو هم اگر مانند من به جستجو در ذهن خود بپردازي خواهي ديد كه حامل چه ميزان از مطالب غيرضروري، غيرمفيد و بياهميت چون پشتهيي از هيزمها هستي. من اين كار را كردم و چيزهاي غيرضروري زيني ياففتم. لذا بايد در جستجوي راهي براي تبديل معلومات فني و معارف فلسفي به مطالب مفيد و نوراني و روحاني برآمد. تو نيز از حضرت حق تنبّه ديگري مسألت كن تا انديشهند است در مسير حكيم ذوالجلال قرار دهد؛ تا آتشي بر هيزمهايي كه گفتيم بزند و نورانيشان كند. در آن صورت معارف فني غيرضروري به معارف ارزشمند الهي تبديل خواهد شد.
دوبندگانذكاوتام! آرزوي قلبيام اين است كه كساني از اهل فن چون خلوصي بيگ به ميدان آيند كه در كسب انوار ايماني و اسرار قرآني نيازي در درجه اشتياق حس كبدعت وادام كه "گفتارها" ميتوانند با وجدان تو گفتگو كنند فرض كن هر گفتار نامهييست براي تو آن هم نه از شخص من كه از مُنادي قرآن، و آن را نسخهيي از داروخانه قدسي قرآن بدان. با آنها دايره مصاحبتي حي و حاضر در ت خوانبت بگشا. هر وقت هم خواستي براي من نامه بنويس. البته اگر پاسخي برايت نفرستادم نبايد دلخور شوي، زيرا من از گذشتهها تاكنون كم نامه مينويسم. سه سال است كه برادرم براي من نامههاي زيادي مينويسد و من فقط يك ادي روسخاش را دادهام.
سعيد نورسي
* * *
— 88 —
(يادداشتي از صبري)
ايها الاستاد الاعظم!
مخصوصاً دست و دامان مباركتان را مي بوسم و از شما مي خواهم برايم دعا كنيد كه هميشه و همه وقت نيازمند دعايتان هستم. يك هفته پيش نامه پر اد زمانشما را كه شامل انواع التفاتها بود توسط برادرم جناب سليمان دريافت كردم و با كمال مسرت و افتخار خواندم. در بخشي از آن، نظر ناچيزم را دربارهي توافقهاي غيبي سؤال كردر بسييد. به سؤال شما چنين پاسخ ميدهم: "نَعَم صَدَقتَ، اَيُّهَا الاُستَاد المُحتَرَم" زيرا اين توافقهاي غيبي شگفتانگيز همه طلبههاي اقيانوس رساله نور و حتي جماعت مستمعين آنها را مست و حيران و رهين سجده شكر نموده است. كرامات اعجاز آمين آخرتههاي نور را فقط و فقط ميتوانيم با آيينه محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مشاهده كنيم. براي آنكه به عريضه در هم ريختهام شأن و مرتبتي ي نمي را به دو مصراع معنادار زير مزين ميكنم كه معرفت ديگريست از همان حقيقت:
اين عالم آيينه است و هر چيزي قائم به حق است
و خداوند از آيينه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دائماً مشاهده ميشود.
توافق لطيفيست كه خلوصي ثاني يعني جناب صبري دل همچ زماني كه همين بيت را براي من نوشت يا كمي بعد از آن، خود خلوصي هم كه در جايي با فاصله يك ماه دورتر از من بود، دقيقاً همان بيت را برايم نوشته بود. توافقها و تناسبهاي اين دو در خدمت اجبارآن و در رابطه با من، نشانه موفقيت است. سعيد
اين طلبه فقير و ناتوان شما از روزي كه كرامت حيرت انگيز قرآني و اعجاز نبوي را مشاهده كرد غرق افكار عميقي در اين خصوص شد. بنده كتابهاي متعددي را جستجو كرده و ميكنوزي دردانم آيا توافقها و تناسبهاي مشابه همين توافق عجيب را ميتوان در آثار ديگر هم يافت يا نه؛ كه البته نيافتهام. اگر هم
— 89 —
چيزي يافت شود بسيار نادر است؛ فتهايين توافقهاي غيبي به عنوان كرامتي علني، خود را در رسالههاي نور نمايان ميسازد، و با لسان حال به بشر خطاب ميكند: "اي فرزندان آدم! در اين عصر غبارآلود درياي نوراني ماست كه ميتواند ضلالت و گمراهي را اذا متنببرد، انسانها را نجات دهد و به سعادت برساند، و رايحههاي مسموم اذهانتان را به گل محمدي تبديل نمايد؛ اين ميانبرترين راه و محكمترين و مستقيمترين مسير است كه اظهارا به نجات و رستگاري ميرساند؛ دريايي كه اعجاز و كرامات فراواني داشته و در آينده نيز آثار خفيه بسياري بروز خواهد داد."
اگر از سر فضل اجازه استمدايد عرض ديگري دارم. البته در اين امر خود را استثنا كرده مرام خويش را عرض خواهم كرد. بنده در ميان مشتريان مشتاق رسیالههیاي نیور و به عبیارت صحيح متعاق بين طلبههاي دلسیوخته آن توافیق فوق العادهيي ميبينم. در اين عصر كه انانيت و نفسانيت به شدت حكمفرما ميباشد آنها همه در نياز و اشتياق مرتبه واحدي دارند، اخلاق و كردارشان واحد اينبتلقيشان نيز واحد است و در ارتباط با هم پيوندي حقيقي و قويتر از برادريِ نسبي دارند و در صميميت و حقيقت طلبي چنان جدي و مخلصاند كه گويي با هم مسابقه گذاشتهاند، مسير و حركتي كه آنها در برادري دنبال ميكنند واچهار ص؛ لذا من احوال خارق العادهي طلابي را كه بسيار بيشتر از اين شبيه يكديگرند در رده توافقات غيبيه ميبينم.
سرور گرامي! گمان ميكنم ويژگيهاي طلاب منتخب از بلاد مختلف مان ان شاانبول و ازمير و آيدين و كوتاهيا و اسپارتا و اگيردير و ... كه مقيد به اصناف گوناگوناند، كاملاً مشابه يكديگر باشد و اين ميبايست جالب توجه باشد.
صبري
*سوب مي#90
(يادداشتي از صبري)
جناب استاد كه اهل لطف و عنايت ميباشيد!
شنبه دهم ماه مبارك رمضان، ساعت يازده و نيم، رساله رمضان مشتمل بر نُه نكته را كه هر نكتهاش حشنود ببشارت دهنده حقايق و حكمتهاي نامتناهيست دريافت كردم. اين اثر بينظير نوراني را كه روحام فوق العاده مشتاق و نيازمندش بود همان شب با كمال افتخار و سرور كتابت كردم. اصل آن را نيز باز هم به جه شود فظ محمود نيسلي دادم تا نزد جناب حقي ببرد. صبح روز بعد رسالهيي را كه استنساخ كرده بودم يك بار ديگر با دقت مطالعه نمودم و با تصحيح توافق و تناسب خطم، نامهيي به جناب علي نوشتم. درست همان موقع كه ميخواستم نامه طرف فرا كنم مردي از اسلام كوي آمد كه به لحاظ معنا مأمور به انجام اين كار بود؛ لذا توسط او نامه را براي جناب علي فرستادم. اين واسطه ارسال كه آمدناش غير منتظره و به طور آني سر رسيده بود ترديدي باقي نگذاشت كه دليليست بارز و صريح بر قداست اثرقرائت ستاد عزيزم! گاه به رسالههاي نور فكر كرده و در واقع مشاهده ميكردم كه حاوي حقايق و حكمتهاي بسيار زيادي هستند. ليكن طرح موضوعي كه مربوط به روزه به عنوان عبادتي در اين ماه رحمت و مغفرت باشد نديدم، لذا ميخواستم خدمت استاد خود عرضي داشته باشم و ستانابا توجه به سي روزه بودن ماه رمضان آيا نميشود مكتوب سيام را به اين ماه اختصاص دهيم؛ كه بنا به دليلي از بيان اين مطلب منصرف شدم. اين بار همان رساله مورد بحث ازين، ما رساله نور خطاب به اين عبد عاجز گفت: "احساس و آرزوي خفي در قلب تو در لوح معنوي ما با حروفي به غايت بزرگ نوشته شده، پس قبول شد". بدين ترتيب رساله مورد نظر به من احسان گرديد. بندهي فقير نيز رسالهار دار را كه نياز مهمي از نيازهاي روحام را برطیرف كرده و حاوي هزاران حكمت و بشارت است دريافت نمودم و به فرستاده قرآن عظيمالشأن سجدهها كردم ويگذارادي رسالههاي نور
— 91 —
سپاس بيپايان كرده و خدمت ايشان عرض ميكنم كه به دعاي فاضلانهشان همواره نيازمندم.
صبري
* * *
اي استاد!"گفتار بيست و هفتم" مسلمانان را به سعي و تلاش و به خاعت پس اين دين عُلوي تشويق ميكند. اين رساله گويي هدفيست در افق و رهبر و راهنماييست براي اهل ايمان.
آري، اين "گفتار" در قلبها شوق و اشتياقي شد، نيز نوري شد حوي ذو اين اشتياق. "مكتوب سي و سوم" هم با سي و سه پنجرهاش وجوديست كه با مايه حقيقت سرشته شده است. اين اثر قيمتي با برتري و قداستي كه دارد به بشرِ بياحساس بهواسطه قوه ادراكاش حساسيت عطا مييست كبه چشمهايي كه از پشت پردههاي غفلت قادر به مشاهده حقايق نيستند قوت ديدن ميدهد و به مؤمنان حقپرست هم فضل و برتري عطا ميكند.
بيچارگاني كه دچار احتياجات بيپايان شده فريب ظاهر را خورده بهسوي ماديات منحرف شده و خود را در بيقيديها آن رار يأس و نااميدي كردهاند، خوب است اين اثر مقدس را بخوانند و بدانند هر جا كه بروند و به هر جا كه بنگرند نميتوانند از دايره اختيار آفرينندهيي بزرگ و مهرباني بخشنده و از حدتقويت انون و حاكميت او خارج شوند. همه موجوديتها و وقايع و تحولات و عنايات و التفاتها در يد قدرت قديري ذوالجلال است.
به عبارت ديگر ميتوان گفت در كوچكترين ذره نيز از آن نظر كه خبر از صانعاش ميدهد نمونه كوچكي از جزترينبر كائنات عظيم وجود دارد.
ذكايي
* * *
— 92 —
استاد بزرگ و عزيز!
"گفتار هفدهم" را كه در نتيجه عنايت حق و تلاشي دو سه روزه موفق به استنساخاش شدم براي تصحيح تقديم ميكنم.
اي استاد بزرگوار! مفهوم گفتار هفدهم حقايقيست كه تا نامقرائت بالا ميرود. صدها بار تشكر ... هر يك از گفتارها بيماريهاي پنهاني را كه بشر مبتلا به آنهاست نشان ميدهند؛ و با نورهاي خود تشخيص داده و مداوا ميكنند. بسيار خو عظمت لي درك ميكنم كه همهي چيزهاي تسلي بخش براي جوان زخم ديده و خسران كشيدهيي چون من در رساله نور موجود است. خالق بزرگ را كه انوار تسلي بوره بورا نصيب قلبام نموده است هزاران بار شكر ميگويم...
ذكايي
* * *
هنگام نگارش گفتارها يعني براهين رساله احمديه بارها قلم را روي زمين گذاشتم و در حسرت و هجران لحظات ندي)
در اسلام گداختم. قلبام بر اثر اين هجران گريست و به غليان آمد، روح از وجودم منفك شد و به دور دستها رفت و براي من تحفههاي تسلي بخش آورد.
بله استاد عزيز، چنين بوده است! ما ادريافتصدر اسلام نبودهايم اما مشتاق آن عصريم. همين ما را بس. مگر يكي از معجزههاي بزرگ حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه براي ما باقي گذاشت امروز در دست ما نيست؟ ست كه كتاب وعده سعادتي را كه مشتاق و محتاجاش هستيم به ما نميدهد؟ مگر زماني كه خالصانه چنگ به قرآن ميزنيم ذوق معنوي مورد نيازمان را به ما نميدهد؟
آري، استاد عزيز! نداي متعالي كتاب معظم و معجزه بر، براه امروز در دست داريم و با چشم خود ميبينيم كه قادر به راهنمايي انسانهاي واقعيست، من را
— 93 —
كه در متن ماديات و جريانهاي دنيوي در حال خفه شدن بودم به نيكويي تسلي خاطر داد و برايم نقطه اتكايي بسيار محكم شد. حق را سپاس بيپايان.
استاد محتر مذكور ميكنم روحام كه بهسوي سعادت معنوي آغوش گشوده است با مطالعه و كتابت رسالههاي ارزشمند (نور) بهتدريج با كسب ذوق معنوي و سعادتي ابدي به وجد ميآيد، و حالات هيجاني من گاه مدتها ادامه مييابد.
استادم! در چنين مواقعي دنيا در نظرمن فرماده و ميخواهم به ابديت، به عوالم سعادت بينهايت منتقل شوم. در آن لحظات اگر دنيا را هم به من دهند حاضر نميشوم اندكي از اين خيالات شيرين خود را بدهم. اي كاش توفانهاي كابوسوار رؤياهاي جواني از بين ميرفت. استهم بودازمند دعاهايتان هستم.
ذكايي
* * *
استاد فاضل!
گفتارهاي اول، دوم، سوم، پنجم، ششم، هفتم، و هشتم از رساله نور، كتابي كه سپيده دم نور است، استنساخ كردم و براي تصحيح خدمت حضرت عالي تقديم ميكنم. گفتاره شما رور كه به رغم كوتاهي داراي مفاهيم كبيري هستند، احساسات عظيم و انديشههاي والايي به انسان عطا ميكنند. گفتارهايي كه هر يك از آنها از مجراي جداگانهيي جريان يافته و به درياي ان پس سرازير ميشوند، چون رودهايي زلال و شفاف در جوش و خروشاند. اين بنده از آواي لطيف و عالي اين رودهاي پرجوش و خروش بهرهها برده و در انتها علاجهايي بش، سلياي بيچارگاني از مردم مييابم كه مبتلا به امراض (گوناگون)اند. مطمئن باشيد در آرزوي بيدار كردن كساني هستم كه گمان ميكنند به خاطر فقر و د آنه تنگنا هستند و قوهي مخيلهشان شكوفا نشده است.
استاد عزيز! ميدانم در حالي كه از ناپديد شدن اميدهايم و افول ستارگان سپهر زندگانيام تأسف ميخوردم و در پي فجر صادقي بودم، سيما گرفتااني و
— 94 —
صبحي درخشان در برابرم ظاهر گرديد. خداوند از شما خشنود باد كه در سايه آثار ارزشمندتان اهميت و بهاي حيات را دانستم؛ بدين ترتيب تكيه گاهي مسلامي راي قلب خويش يافتم و غرق شادي و سرور شدم. پروردگار، استادمان را در هر دو جهان عزيز دارد و ايشان را بيدرنگ به اهداف خود واصل فرمايد! آمين.
ذكايي
* * *
اي استاد عزيز!
در واقع امررنج درعالي اين بود كه در نگارش "گفتارها" عجله نكنيم؛ اما مگر ممكن است براي نوشيدن آب زلال و بلورين چشمهيي عالي كه در مقابلام است عجله نكنم؟ حضرت عالي ميدانيد كه اين بنده در انجام وظايف در اين خصوص تأخير زياام خواتهام. با وجود اين مسائل و درك آنها مگر امكان دارد دست و صورت خويش را در آب زلال اين چشمه متعالي شست و شو ندهم و براي صيقلي كردن قلبام عجله نكنم؟ لطف بزرگ حضرت حق است كه مابينآرامش ي كه براي تأمين معاش تلاش ميكنم زمانهايي را براي كتابت رسالههاي ارزشمند نور مييابم. براي از دست ندادن اين فرصتهاست كه عجله ميكنم. دليل اصلي اين عجله آن استيد الموار تسلي بخشي را كه نيازمندشان هستم در آن رسالهها مييابم؛ همچنان كه شركتهاي حريص، به سير و سفر فراوان در تونلهايي كه امكان توقف در آنها نيست افتخار ميكنند، اين طلبه شما نيز رسالههاي قيمتي نور را هر قدر بيشتر بخواند و بنويايق ران مقدار بهرهمند و مفتخر ميشود.
تمام مكتوب شانزدهم را مطالعه كردم. مفتون صبر و توكلتان شدم كه در برابر هر گونه سختي و مزاحمتي از خود نشان دادهايد. با مطالعه گفتارها احساس كردم همه وجودم در تنهايي و بيكسي نات ران خواهد شد. براي مقابله با هرگونه اضطراب و تشويشي (از خداوند) صبر و تحملي مسألت كردم تا همواره بشاش و خوشرو باشم.
— 95 —
"گفتار بيست و سوم" چون صيحهييست كه از اعماق به گوش ميق قرآن انسانيت را خطاب قرار ميدهد؛ انسانيت را به انسانها هشدار ميدهد و راههاي نائل شدن به عاليترين مقامات را نشان ميدهد و خوانندگانش را به تكامل سوق ميدهد. خاطرهييست تسلي بخش و فناناپذير كه زاينده عشقهاي مشروع مب بيدا. در حال تطويل سخن هستم. از تقدير گفتار بيست و سوم آن گونه كه شايسته آن است عاجزم؛ زيرا مايه تسلي و سعادت است.
احمد ذكايي
* * *
(يكي از يادداشتهاي خسرو)
استاد عزيز و محبوب!
از اينكه رسالمه صبرشما را در اختيار دارم حضرت حق را بينهايت شكر ميگويم؛ آثاري كه به لحاظ مادي و معنوي موجب آگاهي ما شده و در فيضهايي دست نايافتني و ارتقا دهنده غرقمان نموده است؛ با آن كه شايستگي لازم را ندارم اما به شرف داحسان سالهها مفتخرم. شما موجب شديد چنين افتخاري نصيب من شود و بشارتام داديد كه در آتيه در انجام وظايف قرآني ی كه بر عهدهام نهاده خواهد شد ی موفق ميشوم؛ بدين جهت شادمانه مفتخرم.
استادم! برايتان هميشه دعا ميكنم تعدي نييباترين نعمتهايي كه به ذهنتان خطور نميكند در دنيا و آخرت سعادتمند باشيد.
استاد محترم! دلام برايتان تنگ شده بود. اين كه خائنان در هر مورد مانع ميشوند بيشك موجب تأثر فراوان است. وضعيت امروز دلمان را به درد ميآورد ليكن كاري اانيه ومان بر نميآيد. رسالههاي پرفيض درياي نور به دست هر كس كه ميرسد او را قطعاً جذب ميكند؛ رسالهها در بين مشتاقان و آنان كه اهلاند دست به دست ميگردد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّقه و هسرو
* * *
— 96 —
(نامهيي از خسرو هنگام آغاز كتابت "گفتارها")
سرور محترم و گرامي!
اين بار از دو كتابي كه ارسال فرموده بوديد تا مطالعه كنيم يكي را از بكرآغا دريافت كردم. چند صفحهاش را خواندم و براي آنكه نسَ اللّاز آن را نزد خود داشته باشم شروع به استنساخ آن كردم. در متن كتاب با مطالبي مواجه شدم كه گاه و بيگاه ذهنام را به خود مشغول ميكرد؛ نيز متوجه شدم كه مكتوبات مختصر، حقايق عظيمي را در بر ميگيرند؛ لذا بسيار بهره مند شدم.
رسايل نوشته شده تش اذهاب ششم را از يك طرف كتابت ميكردم و از طرف ديگر به دليل طولاني بودن نگارش خسته شده شروع به خواندن آنها ميكردم. سرور و شادي فراواني مرا در بر ميگرفت. به مكتوب ششم كه رسيدم دانستم به بخش بسيار حزين فراقتان در اين غربت عرض كخته و بخش ديگري را بيان نمودهايد. با مطالعه اين بخشها قلب من نيز همراه شما با غم و اندوه اشك ريخت و من قادر به ممانعت از آن نبودم. مطالب را براي مادرم كه در كنارم بود نيز خواندم. من ميخواندم و مادرم ميگريست؛ قطرات اشك از ان شااش جاري بود. براي آنكه گريه نكنم به خود فشار ميآوردم. از سوي ديگر فكر ميكردم آيا بهتر نبود مطالبي از بخش نگاشته نشده هم نوشته ميشد.
خسرو
* * *
اي استاد معظم!
رسالهيي كه ثمره رمضان است و در آتابِيْ به دست ما رسيده تناهي هاي ماه مبارك رمضان را تعليم ميدهد، ما را بيدار ميكند و حكمتهايي را كه بدان آگاه نيستيم روشن و صريح به ما ميآموزد. زبان عاجزم به خاطر حقايق برتري كه نشر
— 97 —
داده، به از توصيف و تقدير هر گفتاري كه مطالعه كردهام ناتوان است. ميبينم و ميفهمم و چنين باور دارم كه رسالههاي نور و مكتوبات درخشان، زماني منبع قوت نور افشاني را كه چون آتشفشاني زبانه ميكشد و در فوران است تصاحب خواهد كرد، و شايد نمودمباشد. فاصلههاي دور را با نور ارشاد و ايقاظ خود زير نفوذ خواهد گرفت؛ همچون دكمه ژنراتور برقي كه با فشردناش همه جا را غرق روشنايي ميكند.
ازست. انهاي قديمي رساله نور
دوست مرحوم لطفي
ذكي
* * *
(يادداشتي از خسرو)
سرور محترم، استاد محبوب!
سؤال فرمودهايد نظرم درباره قميآورز مكتوب "بيست و نهم" چيست؟ من در اين باره چه ميتوانم بنويسم؛ چه نظري ميتوانم بدهم؟ انوار هر يك از رسالهها واحد، ولي موضوعات و زيباييها و لطايف و اذواقشان مختلف ود من ن است. نورانيت اين رساله نيز مانند رسالههاي ديگر ميباشد. هر سويش نوراني و هر قسمتاش زيباست. مخصوصاً بهواسطه وضعيت تأسف باري كه روحمان را ور كام ميآورد و قلبهايمان را به گريستن وا ميدارد، از آن استاد محبوب انتظار شفاي عاجل داشتم. نكتههاي هفتم و هشتم و نهم شفا و دواي مذكور را تأمين ميكنند اما با وجود هزاران مصلحت و فايدهيي كه در شعاير اسلامي جازي ورخي از آنها را به چيز ديگري مبدل ميكنند كه هيچ مصلحتي نيز بر آن مترتب نميباشد و اين موجب تأثر و نااميدي فراوان ما ميشود.
ليكن استاد محبوبام! لابد زماناش فرا رسا بدانت كه از يك سو تجاوز ملحدان فزوني يافته و از سوي ديگر استاد محترم ما حقايق پنهان برآمده از
— 98 —
درياي حقيقت و فيض قرآن را به صورت توفندهيي اظهار ميدارد و سرور و شادماني ما را فزوني ميدهد. مادام كه برايبا شوره گلها ضرورتاً بايد بهار را انتظار كشيد ما نيز بهشدت و بيصبرانه منتظر آنايم.
خسرو
* * *
(يادداشتي از خسرو)
استاد محبوبيده ازميام، استاد ارزشمندم!
توصيف شادماني حاصل از نامهيي كه توسط بكر آغا برايم فرستاده بوديد فراتر از توان قلم و زبان طلبه عاجزي چون من است. از خوشحالي نامه دداشتييدم؛ با آنكه روحام دركنار شماست به لحاظ جسمي از هم دور هستيم؛ از اين رو ميگريستم؛ گاه اشكي را كه از ديدگانم سرازير ميشود با نوشتن مطلبي يا مطالعه رسالهها ميتوانم تسكين دهم. برخي اوقات قلبام مدام مبههاي؛ آه استاد عزيز! بزرگترين درخواستم از شما اين است: مرا ببخشيد. با آنكه دو سه ساليست علاقهيي به دنيا ندارم اما هنوز نتوانستهام كاملاً از دنيااسماي وم، لذا بسيار متأسفم. صحراهاي دور افتاده و خلوت و بيابانهاي بيآب و علف مسكن روح مناند. در عالم خيال در چنان جاهايي سير ميكنم، گويي در پي چيزي هستم.
آري، در جستجوي چيزي هستم. هيهات كه آنه با ججستجويش هستم، هم نزديك و هم دور ديده ميشود. نميدانم تا چه زماني در چنين حال و روزي دست و پا خواهم زد. با اين حال بسيار سپاسگزارم. چرا سپاس و تشكرم بيپايان نباشد؟ يك سالي ميشود كه دو شب پياپي در دو رؤ نقطه دقه ديدم به عنوان منشي يك كارخانه گلاب گيري ی كه در حال پي ريزيست ی انتخاب شده و شروع به كار كردهام. دو ماه بعد از ديدن اين خواب شروع به كتابت رسالهها كردم. مخصوصاً اينكه و وفالههاي هفتم و هشتم از "مكتوب بيست و هشتم" با بياني روشن مقبوليت خدمتمان و اينكه شامل رضاي الهي ميگردد نوشته شده؛ و اين
— 99 —
موجب خوشحالي اين طلبه عاجز شما گرديد. استاد محبوبام! خداوند هميشه و همواره از شما خ و غذااد!
خسرو
* * *
اي استاد عزيز!
اين بار گفتار سي و دوم را كه مركب از سه موقف است و من موفق به كتابتاش شدهام براي تصحيح تقديم ميكنم. نميدانم لزومي دارد كه بنويسم اين كتاب به نظر اين ناتوان گنجينه گرانبهاييست يامحترم گر گفتهاند مقياسي براي اندازهگيري دنيا وجود ندارد و انديشه بشر چون زميني بيانتهاست بسيار درست گفتهاند. فكر من در اين ارتباط، فكريست كه از بروز و ظهور انديشههايم و وسعت يافتن مخيله محدودم از منافته است. اين فكر مستند به توصيف و توضيح نظري نيست كه ميگويد دنيا خلاييست غيرقابل اندازه گيري و انديشهي بشر نامحدود و بيانتهاست. پس روح من ه واسطكدام از رسالهها جداگانه تغذيه ميشود. مگر صفاي سرمدي و جاوداني گفتار سي و دوم نيست كه نصيب قلب و روحام شده و مرا بر آن داشته است كه با اين نامه مفصل شادي خود را ابراز كنم و مگر به همين سبب نيست كه مزاحم شما شدهام؟ خلاصه اينبا دعا سرخوشي دلنشيني بهسر ميبرم و از زندگانيام خشنودم. ان شاء الله با دعاي خير شما در متن همين سرمستي مشروع به حيات ابدي واصل خواهم شد.
احمد ذكايي
* * *انيون (يادداشتي از خسرو)
استاد بسيار محترم و محبوبام!
بخش سوم مكتوب بيست و نهم را خوانديم. مندرجات اين مكتوب همه ما را به سر شوق آورد و وجودمان را مملو از شادي كرد. اين اثر از يك طرف با صاعقههايي برخاسته از آيات قرآن حكيمقايق امكتوباتُ النور و رسالاتُ النور، ماديون و طبقات امثال آنها را كه عقلشان به چشمشان است به مبارزه ميخواند و با حقيقت بر سرشان ميكوبد و از ديگر سوي با فيضهايي د؛ افسا قلوبشان را لبريز ميكند.
استاد محبوبام در اشاره به برخي نكات مهم وجوه فرقان الهي ی كه به گفته ايشان ناظر است بر بيست و هشت هزار و نَه هجده هزار عالم، و علاوه بر زمانه كنوني بر اعصار آتي نيز در نظر دارد ی مه كنيدرا فرموده و گفتهاند؛ و توافقات و تناسبات منطبق بر لفظ "الله" را تبيين و مشخص كردهاند به نحوي كه به چشم ميآيد و نظرها را به خود جلب ميكند؛ همچنين برخي تناسبات معنادار موجود در برخي كلمات را به همراه زيباييهاييقي كهتخراج و معرفي كردهاند؛ در اين موارد من با ايشان اشتراك نظر دارم؛ هر چند بيان اين موضوع در حد و حدود من نيست و اين رأي را با قوت و شجاعتي كه از وي فرا گرفتهام بيان ميكنم. لذا تحت تأثير حالت ري عیالبعث از شادي مذكور كه سراسر وجودم را فرا گرفته است در خصوص كتابت قرآن كريمي با مختصات ياد شده با شرمندگي عرض ميكنم كه آماده هرگونه فداكاري هستم؛ همچنين ميگويم بسيار آرزومندم قرآني را به همان صورت كه مورد نظُ وَاْد عزيز است به دست خويش كتابت كرده تقديم كنم. ليكن از لزوم عجله و شتاب در اين كار سر در نميآورم. نكته ديگر محروم شدن برادرانام از اين افتخار است كه موجب ميشود در پذيرش اين فكر و خو
ديندان اصرار نكنم.
آري، استاد محبوب من! ان شاء الله زماناش نزديك شده، و ان شاء الله ما هم به زمان وعده داده شده رسيدهايم. گفته ميشود نظر سلف كرده بني بر منع
— 100 —
رفيقي براي خادمان قرآن قرار داده است. اينكه نسبت به يكي از بندگان عاصياش كه عربي و فارسي نميداند و دانش و مدرسهيي هم نديده، چنين با حكمت صمداني اكرام ميكند قطعاً مستند بر حكمتنكه ضركمتهاي اوست. آن هم حتماً معطوف است به فضيلت خدمت و مرتبه رساله نور در محضر الهي، و صفا و اخلاصي كه شاگردان رساله نور دارند.
اگر براي غير مفيدترين عضو شاگردان رساله نور، موارد كه با ه از حمايت و صيانت الهي ی به عنوان مثال ی صورت گيرد، خود قياس كنيد كه براي اعضاي منوّر شاگرداناش چه مرتبهيي از اكرام و عنايت وقوع خواهد پيوست.
آنان كه با اتكا به عنايت خداوند و ياري و روحانيت پيامبر و سرورمان محمد مصطفي صَلّي اللّهُ تَ نظام َليهِ وَ سَلّم براي رضاي خدا بهسوي خدمت ميشتابند، و يكديگر را برادر اخروي و معنوي هم ميدانند و در رأسشان استاد مشفق ما يعني ناشر رساله( Qر و شاگرداناش قرار دارند، ان شاء الله با ظهور رازهاي آيات زير مه دار واهند شد.
فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ
(مائده: ٥٦)
وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ
(اعراف: ١٢٨)
رساله مربوط بهميانهروينصيحت نامهييست انساني،ُ مِنَعي، ديني و دنيوي، و حاوي تعاليم لازم براي اخلاق بسيار نيك، ايمان بسيار دلنشين و نورانيتي بسيار ارزشمند ميباشد. اين سخنان كه متعلق به برخي از برادرانمان در اينج عَلَيبيارادهي آنان بيان ميشود چهقدر به جاست، ميگويند: "وقتي يكي از اين آثار گرانسنگ خوانده ميشود ميگوييم اثري عاليتر از اين پيدا نخواهد شد؛ اما هنگامي كه اثر مشابه بعدي قرائت ميشود ميبينيم از اثر قبلي نورانيتر و برتر اسبه درد من هم ميگويم: اي برادران! در همه اجزاي رساله نور چنان قوتي هست كه اگر كسي موفق شود فقط يكي از اجزاي آن را بشنود يا بخواند يا كتابت كند
— 101 —
اضافه كردن چيزي به عنوان حاشيه بر قرآن مربوط به زمان خودشان بوده، و رأي مساعد علماي متأخر در اين خصوص نيز به عدم استقبال از تحصيل عربي باز ميگردد. امروز به خواندن و نوشتن متون به زبان عربي علاقه نرت ساخده نميشود؛ بنابراين در مقطع فعلي به آنچه استاد عزيز ما درباره قرآن ميانديشد نياز مبرم وجود دارد، لذا خواهش و تمناي بنده اين است كاري كه مسير را بر امر خير و نيكوي مزبور گشوده است هر چه زودتر تكميل شده و اين كار بر هر امر ديگري ترجيح دور را د. (برادرم جناب لطفي ساعت ساز نيز همين نظر را دارد.)
استاد محبوب! خداوند هميشه و همواره از شما خشنود باد! و در هر كار خيري شما را موفق بدارد! بهواسطه دعاي شماست كه سپاسگزار حضرت حقام، لذمدم.
را مديون شما ميدانم و دامانتان را ميبوسم حضرت استاد گرامي.
خسرو
* * *
اي استاد!
رسالههايي كه نوشتهايد بازتابي از قرآن است و براي پذيرش و قبولحيح كره استاد بزرگي هستيد كافيست؛ تو استادي هستي كه پردههاي كشيده شده ظلمت و غفلت بر اسلام را با رسالههايت دريدي و نورانيترين حقيقتها را در زير آن پردههاي آلوده آشكار كردي. عزم راسخ تو، متانت قهرمانانه و تلاش بيوقفعفو و ينتيجه نماند. در وسط آناتولي چنان چشمه حياتي گشودي
سهم درماندهيي چون من در ثواب و افتخار اين خدمت مقدس اگر يك هزارم چيزي باشد كه تصورش را ميكنيد باز هم شكر ميگويم. اهل هنر كساني چون شما شاگرداست بوص قرآناند كه با قلمهاي الماسينشان ياريام ميدهند.
كه مجارياش حقايق رسالهها و آثاريست كه نوشته و منتشركردهايد. منبع و معدن اين آثاستاد اي ابدي قرآن حكيم است.
— 102 —
اگر روزي از اين دار امتحان به عوالم سعادت كوچ كردي آثار ارزشمندت موجب تداوم حيات تو و نام تو خواهد شد. خوشا به سعادت طلبههايي كه صميمانه دوستشان داري همت وشمهيي كه تو گشودهيي دفاع و محافظت تقديرآميزي ميكنند، طلبههايي كه در صورت لزوم براي اعلام و تدريس احكام آثارت آمادهاند هزار بار جان خود را فدا كنند. اطمينان داشته باشيمرحوم ي هم كه در ديار آخرت هستيد كاري نخواهند كرد كه روح شما را معذب كند. آنها از اينكه كليدهاي بسياري از اسرار قرآني را از هم اينك در اختيار طلبههايتان گذاشتهايد از دل و ج پايين را مديون و سپاسگزار شما ميدانند. انوار پرفيضي كه امروز پرتو افشاني ميكنيد انسانهاي واقعي را غرق سرور و شادي بيپايان ميكند و وظايفي را كه مكلف به انجاماش هستند به آنها ميفهماند. خدمات شما غير ت و نهنكار است و فداكاريات عظيم است عظيم.
استاد عزيز! خدمات شما در آسمانها بگردد
با اين احساس برادرمان موافق نيستم. رضاي الهي كافيست. اگر او يار باشد همه چيز يار آدمي خواهد بود. اگر او يار نباشد را به دنيا آدمي را تشويق كنند يك پول سياه ارزش ندارد. اگر تقدير و تشكر انسانها در چنين كاري كه عمل براي آخرت است علت باشد عمل را باطل ميكند. اگر مُرت ابديشد اخلاص عمل را از بين ميبرد؛ اگر مشوق باشد صفا و خلوصاش را از بين خواهد برد؛ اما اگر همين امر صرفاً به نشانه مقبوليت با وجود آنكه فرد خواهانش نيست از سوي حضرت حق احسان شودتحت تأم و عمل بر انسانها تأثير مفيد خواهد گذاشت و در اين صورت قبول آن كار درستيست. آيه كريمه وَ اجْعَلْ لِى لِسَانَ صِدْقٍ فِى اْلاخِرِينَ (شعراء: ٨٤) اشارت است بر مطلبي كه گفته شد.
و خود شما بود داسهها؛ اي استاد فداكار! سرمستي عجيبي كه ادبيات ناميده ميشود و غفلت غافلان را افزون ميكند و مدد از ديانت نميگيرد، فقط و فقط تحت تأث(حجراتر و بيانات شما دفع ميگردد. با دلايل بسيار منطقي و معقول اثبات كردي كه ملتهاي بيدين پايدار نخواهند ماند و حتي پيش از درك انسانيت از دنيا خواهند رفت. آثارت چون روحات والا و فراگير است.
— 103 —
)
دمحبوبام! آسوده خاطر باشيد كه تلاش شما بيهوده نيست. رسالههاي ماندگار شما تا ابد در دستهاي ارزشمند خواهد گشت. حد و حدود بيدينان امروز را به آنها خواهدهُمْ فد و حتي مؤمنشان خواهد كرد. مگر خواسته شما همين نيست؟ مگر آرزو و هدف شما رسيدن به اهداف ارشاد و بيداري در دايره ايمان نيست؟
شكي نيست بيادباني كه در مزبلههايايياه نالهكنان خود را بر زمين ميكشند ادب و ادبيات حقيقي را در آثار شما خواهند يافت.
شما استاد محترم خدمتي را به ملتي بزرگ و نيازمند ارائه دادهايد كه قؤال نخريف و قياس نميباشد. اين ملت، اين خاك، و )$W وطن هيچگاه نخواهد توانست دِيْناش را نسبت به شما ادا كند. آرزو ميكنم حضرت حق پاداش اين خدمت عظيم 03
را به طرز شايستهيي احسانتان كند؛ و در دنيا و آخرت از شما و خادمان عاجز و قاصري چون ما خشنود باشد! آمين.
دوستِ لطفي
* * *
(يادداشتي از نشان
استاد عزيزم!
از وقتي نامه شما به دستام رسيد غرق شادي هستم؛ نامهيي كه مرا از وضعيت نگران كننده و خسته كنندهي شبانهروزي كه هيچ ارزشي هم ندارد نجات دادا خالدين بابت شكر بيپايانم را تقديم حضرت حق ميكنم و در نمازهاي پنجگانه دعا ميكنم به الطاف الهي نائل شويد. مخصوصاً آنچه شادمانيام را فزوني بخشيد بيان ضمني اين مطلب بود كه حضرت حق ما را صرفاً براي خدمت به قرآن در نظر گري را حت.
استاد محترم! از وضعيتام بسيار بسيار راضيام. ديگر به موجب امر حضرت عالي به هيچ چيزي فكر نميكنم. تنها فكر و نگرانيام تكميل كتابت "گى يَوْا" از
— 104 —
مجموعه رساله نور است. در تلاش هستم براي استنساخ گفتارها و افزايش تعداد دوستانمان به شايستگي فعاليت كنم. به همين سبب تكيهام بر قجملههلطف حضرت حق است نه موجوديت خودم كه عاريتي و امانت است.
استاد محترم! "گفتارهاي سي و دوم و بيست و هفتم" را كه كتابت كردهام تقديم ميكنم. در مكتوب بيست و هفتم با خواندن احساسات دوستانمان نميدانيد تا چه حد احساس شادي و سرور كردم. احساس ش و فراسرور من به فردي منسوب به يك خانواده و جماعت ميماند كه براي جدا نشدن از هم نه با پيوندهاي مادي بيارزش كه با ارتباطي معنوي و پربها مرتبطاند. بيترديد با وجود سايه ذات عاليِ آن استاد محترم كه بر سر ماست، بزرگانمان، برادران ي نسبتا و همراهانمان نيز برادرانمان ميباشند. من با پيوستن به اين جماعت، فوق العاده احساس خوشبختي ميكنم. در خصوص اخذ و نشر انوار قرآن مبين، استاد عزيز، شخصيت جناب عالي واسطه ما ر را باده شده است، لذا تا بينهايت مديون حضرت حقايم كه شما را نصيب ما كرد.
خسیرو
* * *
(يكي از يادداشتهاي صبري)
ايها الاستاد المحترم!
مسأله هفتم از مكتوب بيستم و هشتم كه متن استنساخ شده خامسايم حضور فاضلانه جناب عالي گرديد در زمان كاملاً مناسبي خود را نماياند. اين اثر مبارك به نوعي تاريخچه رسالاتُ النور و مكتوباتُ النور است. نيز از جهتي ديگر حكم سندها و براهين قطعي آثار درخشان رس خدا پر را دارد؛ همچنين احساسات متعددي را كه از سه سال پيش در ذهن و فكر خويش محفوظ و محسوس داشتهام اين بار ظاهر ساخت. از اين مسأله و مسائل مشابه ديگر دانسته ميشود
— 105 —
كه قدسيت و برتري و نورانيت قرآن عظيم الشأن در برگيرنده چنين الماسها و گوهربه لحانويست.
آري، اين حقيقت را نيز بايد اعتراف كرد كه گنجينهيي از جواهرات هر قدر غني و شامل ثروت فراواني هم باشد، اگر فروشنده يا دلالاش با اصول بيع و شراء آشنا نباشد نميتواند اجناس قيمتي گنجينه مذكور را ی كه مالك آن است ی به شايسترادرتاعالميان بشناساند و در مقابل انظار عموم قرار دهد؛ بنابراين در دوران پرآشوب كنوني كه مُبلغ قرآن سعيد نورسي. م. بيع و شراي حقايق قرآن را به شايستگي انجام ميدهد و نه شش سال كه از چهل سال پيش براسیا با نداي فرمان رباني، اهل اسلام را خطاب قرار مي دهد كه
يَا اَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ اَلِيمٍ
(صف:١٠)؛ واهد بت محمدي را كه همگي نيازمند انوار ايماني هستند مديون و سپاسگزار كرده و ميكند.
صبري
* * *
(يادداشتي از صبري)
ايها الاستاد المحترم!
اين بار پيوست دومشت، طي "بيست و هفتم"، و مسأله پنجم و ششم مكتوب "بيست و هشتم" را استنساخ كردهام كه اصل و رونوشت آن را تقديم ميكنم. اين بنده در تأليف و نگارش و ترتيب مكتاشند مت و هفتم درستي بسيار مهمي را احساس ميكنم. نظرم اين است كه هدف از تأليف اين مكتوب قطعاً معروف كردن و شناساندن صاحبان آن نامهها نيست، بلكه اين رساله بدان سبب نوشته شده است كه هر يك از صاحبان افكار و انديشهها با مراتب مختلف، دست كنند،#106
درصد از ويژگيها و فوايد رسالههاي نور را مشاهده كرده و تا حدي بتوانند از نداي منادي قرآن سعيد نورسي. م. تقليد كنند؛ و اين امر موجب احساس ذوق و لطافتي ديگر ميشود.
برخي افراد كه درياي رساله نور را نديدهاند مشتاد گراميپرسند "در داروخانه نور كه شما با آن نسبت داريد چه علاجهايي يافت ميشود و اصل موضوعشان چيست؟" اوايل مجبور بودم در حد امكان رساله نور را بهاهاي م مطرح كنندگان چنين سؤالي نشان دهم يا در حد عقل و ادراك خود برايشان توضيح دهم. اما حالا حداكثر قادرم ده درصد موضوعات رساله نور را بيان كنم. لذا مكتوب بيست و هفتم را كه فهرستيات و از مندرجات رساله نور را يادآوري ميكند به آنها ميدهم و تبيين ميكنم. به هر حال مقصودم را به طرز كلي يا جزئي ميتوانم بيان كنم. پس از آنكه بيشتر بخشهاي رسالشَّيَاپا به عرصه وجود گذاشت، مكتوب بيست و هفتم گويي چون تپانچهي اعلام خبر شليك شد. نيز در بين سربازان درياي نور به نوعي وظيفه مسابقه را بر عهده گرفت و هر منتسب، هنر خود را كم يا زياد در نمايشگاه. خواسشكار نمود.
صبري
* * *
(يادداشتي از صبري)
ايها الاستاد!
عيد سعيد فطر را تبريك ميگويم و به اين وسيله دست و دامان كريمانه شما را ميبوسم.
گفتي و! روح عاجزم كه هر لحظه از رساله نور تغذيه ميكند جمعه گذشته باز هم منتظر رسالهيي مغذّي بود كه بخش سوم "مكتوب بيست و نهم" را مرحمت فرموده ارسال كرديد و به اين ترتيب طلبه فقيرتان را مشرف و
(د و رهين (خويش) نموديد. اين اثر گرانقدر و پر معنا را كه ساعتي مهمان ما بود عبدالله
— 107 —
بيدرنگ دريافت كرد و برد. بهواسطه ناتوانيام قدرت بيان نقوش و معاني ارزشمند الهااثر رؤيا مثال را كه از يك هفته پيش بر ذهنام حك شده، ندارم.
همين قدر ميتوانم عرض كنم كه اثر قيمتي ياد شده كه برهاني و سندي و شهوديست؛ و خلاص كند. كه همه اسباب ثبوتيهاش در اصل آن مندرج و مشتمل است، در برگيرنده تمام اعجازهاي خورشيد مثال همه رسالهها و مكتوبات نور و شامل همه كرامتهايش ميشود كه عالميان را به حيرت ميافكند، و همه زيبند علا و مزاياي آثار نوراني سابق را كه مورد تقدير و تمجيد دوست و دشمن بوده يكجا جمع دارد. يا چنين ميتوانم بگويم كه هرگاه رسالهيي از رسايل النور را مي بينم ذوقي چنين حقيقي و سروري نامتناهي يا بيش از آن را احساس ميكنم.مايان ان دارم اگر در اين حال گفته شود محسوسات و مشهودات عجيب مورد نظر صرفاً مربوط به رسالههاي نور است و و اعجازي منحصر به آن ميباشد، يا اينكه كراماتيست مختص رسالهها، اهل ايمان كاملاً قانع خواهند شد. مخصوصاً، قرآن و رساصد داريم به صورت توافقدار نگارش كنيم، با نهايت خواهش و احترام مورد استقبال عموم اهل ايمان و توحيد قرار خواهد گرفت. اين بديهي به نظر ميرسد و به احتمالميگريسياري از افراد نيز در پايان عمر خويش دوباره براي قرائتاش اشتياق و جديت نشان خواهند داد. با جان و دل از حضرت منعم حقيقي موفقيت شما را مسألت دارم و اميدوارم آثار فراوان و بيز انوايگري تأليف فرماييد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
حافظ صبري
* * *
— 108 —
(يادداشتي از صبري)
استاد و سرور عالي مقام!
در فرصتهاي بهدست آمده در دو شب اخير بخش اول "مكتوبميتواو نهم" را استنساخ كردم. نسخه خودم را به علي افندي دادم و اصل آن را خدمت آن استاد محترم اعاده و تقديم ميكنم. يك ماه است كه روحهايمان به چمنهايي ميماند كه سوخته باالهيير وضعيت غمزده و پژمردهيي هستيم؛ حتي با بيشتر دوستان توسط نامه شروع به مكاتبه و مشورت كرديم كه در اين خصوص چگونه بايد حركت كرد و كدام و روح بايد دنبال كنيم. از اينسو نيز چون نزديكترين بنده به استاد اعظم هستم علاقمند بودم به طور شفاهي يا كتبي مطالبي را به عرض برسانم؛ ليكن "گفتار بيست و هفتم" را كه اكسير اين دردهاست و علاج و جوابي شفا دهندهر كار شد بار ديگر با توضيحات بيشتر و پاسخهايي شاملتر به ما احسان فرموديد. جملات كوتاه اين گفتار حاوي معاني حقايق نامتناهيست، اين گفتار مصداقيست براي تعبير اقيانوس كبير؛ هر عبارت قرآني در اين بخش به ويژه در نكتههگر جهام و هشتم و نهم شياطين بيچاره و بيعقل فلاسفهي اين عصر را افسار زده محكوم به سكوت ميكند و به عبارت صحيحتر آنها را ملزم (به پذيرش حقيقت) و روح ما را روشن و آسوده و آرام ميسازد.
استاد معزز!نيازي نيست كه بگوييم قرسُبْحَم الشأن تا چه حد گنجينهييست غني از رحمت الهي؛ در مورد استاد ثاني خلوصي بيگ كه در خصوص استخراج انواع الماسها و برليانهاي اين گنجينه قدسي و ارائهاش بالذا امربه نيازمنداني چون ما و وظيفه محرك بودناش در اكثر رسالههاي نور؛ اگر تعبير درستي باشد، موضوع را تشبيه ميكنم به كوك ستارهوار ساعتهايي كه در ساعت فروشيها وجود دارد. كوك مذكور كه دهنههاي متعددي دارد هر ساعتكه كتاه در عالم باشد به حركت در ميآورد. جناب خلوصي بيگ نيز همين
— 109 —
حال را دارد و حل بسياري از مسائل مهم حقيقي را كه امثالاش تاكنون نه ديده و نه شنيده شده از حضرت قرآن و مُنادي قرآن انتظار دارد.
خزانهت و ارينظير گنجينهي خاص معنوي در اين عصر نيز با مائدههاي معنوي قرآني كه ارزشمندترين و كاملترين تغذيه براي روح است سائل ارجمندش را اعزاز و اكرام ميدارد، و اين تي در م با آنكه شايستگي و استحقاق حلقه مذكور را ندارم بيوقفه در حال دريافت غذاي روحانيام بوده و مديون و سپاسگزار احسان كننده آن سفرهها و آورندگان و را ااناش ميشوم. در لطفنامه بزرگوارانهيي كه اين بار از ايشان دريافت كردم ميفرمايند: "اگر از من دلخور نميشويد بايد بگويم نميخواهم با نامه خبررساني كنم". به قلب و روحام گفتم در اين خصوص چه ميگوييد؟ از روحام پاسخ ص را نشحقي را شنيدم كه گفت: "استغفرالله، صد هزار استغفرالله؛ ما مرده بوديم، خدا را شكر زندگي جديدي به ما عطا شد. به هيچ وجه حق دلخوري و ناراحتي را نداريم. به ادامه دعا و نيايش و سپاسگزاري كه وظيفه ماست موظفايم."
حافظ صبري
* هر اس (يادداشتي از خلوصي بيگ)
ايها الاستاد المحترم!
اين بار نامه مباركتان را كه حاوي نكتههاي چهارم تا نهم "مكتوب بيست و نهم"، مطلب مربوط به بيان سرّ عظيم عنايت در مسأله هفتم مكتوب "بيست و هشتم" كهيك سالاتمه بر آن نهادهايد، بخش دوم "مكتوب بيست و نهم" كه حكمتهاي اعجاز آميز رمضان را بيان ميكند، و "خاتم اعجازي منوّر" بود، با كمال تشكر و سپاسگزاري دريافت كردم. (همه آنها را) با اشتياق و لذت و ذوق معنوي بارها م است ینمودم، اما قريب دو هفته است كه موفق به نوشتن پاسخ نشدم. در همين روز مبارك جمعه با هدف بيان اجمالي فيضهايي كه از
— 110 —
رسالههاي نور اخذ كردم و تسلي خاطري كه نصيبام شد و بيان تأثرات قلبيام، به لطف ود كه ع به نوشتن اين ورقه پاره كردم.
اولاً براي كساني كه نصيبي ولو اندك از ايمان دارند با شش نكتهي "مكتوب بيست و نهم" ی كه در حُكم ذيلِ برهانهاي وافق و بيست و پنجم" است ی اثبات ميشود كه نميتوان ترجمه حقيقي قرآن را ارائه داد. نيز علاوه بر تعريف شعاير اسلامي با زيباترين روش، و دفاع از آنها، با سيلي معنوي اصحابر كرد، سوء را مينوازيد. در نهايت هم براي قوام عقل و خرد (آدمي) و براي آن كه بدانند حقايق موجود در آن مكتوب از قرآن سرچشمه گرفته است در امتثال به بلاغت اعجاز و ايجاز قرآن آيه كريمه زير را در برابر ديدگان قرار ميدهيد:
لاَ يَسْتَوِى اَ نور بُ النَّارِ وَاَصْحَابُ الْجَنَّةِ اَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ
(حشر: ٢٠)
اين دعاگو و طلبه بيچاره شما در مطالعه رسالههايي كه ابراز فرموديد و ارسال كرديد تحت دو تأثير منفي و مثبت متحير است كهت را ضيد بكند؛ زيرا ما موفق به انجام مسئوليتهاي معنوي خود نيستيم؛ رسالهها را در محيطي محدود و اندك ميتوانيم توزيع كنيم. در زمانهيي كه بدعت و ضلالت روز به روز بيشتر ميشود، به احز مگس لامي ناجوانمردانه حمله ميكنند، و از سنتها شروع كرده و قرآن را هدف قرار ميدهند؛ در حالي كه اين رسالهها مرهم مناسب و كاملي براي اين زخمهاست، ماندن اينرأفت بنوراني و شفابخش در ميان اشخاصي معدود به نحوي كه صرفاً اميد و ايمان اين بيچارگان تقويت شود، موجب فزوني تأثر و ناراحتيست و چارهيي جز پناه بردن به درگاه الهي باقي نميماند.
آري، اين نتيجه قطعي حاصل ميشود و اگر دقت كنيم موديد:يشود كه دنيا قدم به قدم بهسوي انقراض و نابودي ميرود. هر لحظه آجري از سقفاش ميافتد، خشتي از ديوارش فرو ميريزد و قسمتي از گچ كاريهايش تخريب ميشود؛ حتي روشنايي چراغ اين جهان كم و كمتر ميگردد. اين كاروانسرا كه گمان ميكني و اره نميشود، ويران نميشود، نميريزد و تغييري نميكند، هيچ ترديدي نيست كه كهنه خواهد شد، ويران خواهد شد، خواهد ريخت و تغيير خواهد كرد.
— 111 —
من معتقدم ضعفي كه بر بشر به ويژه بر مسلمانان عارض ميشود و ح داده افزايش مييابد تسريع كننده نتيجه ياد شده است. ليكن طبق ارشاد جناب استاد، مادام كه مكلف به خدمت هستيم نه نتيجه، نبايد نااميد شويم و ميباي:ادعاصبر و آرامش، با راز و نياز به درگاه الهي التماس كنيم. بايد بگوييم ان شاء الله آفريننده ما كه صاحب علمي محيط و قدرتي بيپايان و لايزال است هميشه نيكو عمل ميكند و خيضه مخ را ميآفريند.
خاتمه مسأله هفتم از "مكتوب بيست و هشتم" با اين هدف نوشته شده است كه هرگونه اوهامي ی ولو احتمالي ی درباره اشارات غيبي را از بين ببرد. صديق شما الحمدلله هيچ احساسي نداشته جز قبول و تصديق صميمانه معاني موز مكتولت اين آثار مبارك، و حقايق مورد اشاره آنها، و آميختن معاني قدسي آثار مذكور با جان خويش. استاد عزيزمان به نشان دادن اين گوهرهاي قرآني به خودشان اكتفا نميكنند و به نيازمندان نيز ميفرمايند شما هم اينها را ببينيد، تماشا كنيد، بهره ببريد وارت خضم واسطه نيازمندان و مشتاقان و سرگشتگان ديگر شويد. طلبه فقيرتان هم در برابر اين امر ميگويد: "عَلَى الرَّأسِ وَالْعَيْنِ، سَمْعًا وَ طَاعَةً" و تا حد امكان و با توكل بر خدا خدمت در مسير الله ثمست و آرزو را با منت آرزو كرده است؛ بنابراين، بيانات مدلل و قانع كننده درباره توافقها و تناسبهاي غيبي كاملاً بهجاست و اضافي نيست. در هر حال ا پاداشب هم لازم است. قطعاً نياز به آن وجود دارد يا خواهد داشت و از مثال ذكر شده نيز دانسته ميشود. تفسيري را در نظر داشته باشيد كه با دقت و اعتنا در آرامش و امنيت نوشته شده، با صرف سالها مرارت مطالباش جمعآوري و وهم وري شده، در سياق و سباق كلامِ آن، قواعد تفسير رعايت شده، و احتمالاً در برخي جاها به دليل كثرت استعمال مطالب، خواه ناخواه توافقها و تناسبهايي به وجود آمده كه عمداً بدان اقدام گرديسماء احالا به تفسير ديگري فكر كنيد كه شامل آثاري نورانيست و براي انسان امروز و مسلمانان مستقيماً از خزاين مقدس قرآن نبعان و فوران و لمعان يافته است؛ آيا توا عالي و تناسبهاي غيبي موجود در اين تفسير با آنچه در تفسير ديگر هست قابل قياس است؟ اصلاً چنين نيست ...
— 112 —
يادداشت احمد غالب بيگ در خاتمه، جالب است. نسبت يادداشت مذكور با حضرت قرآن و "گفتارها" كارم رنوعي لمعه و رشحهي نوراني مخزن اسرار الهيست، موجب افزايش زيبايي آن شده است. خداوند شمار اين قبيل برادران را فراوان كناد و همه آنها، نيز اين فقير پرتقصير را موفق بالخير فرمايد! آمين!
در بخش دومِاستاد ب بيست و نهم"، با دوربين خاص قرآن نگاه شده و نُه حكمت از حكمتهاي رمضان به طرز كامل و بينظيري بيان شده است. خداوند از استاد محبوب ما خشنود باد. امسال در اينجا رعايت حرمت ماه مبارك رمضانه لحظهبه سالهاي پيش ظاهراً بيشتر بود. اي كاش اين اثر عالي پيش از ماه رمضان به دستمان ميرسيد. فاضلانه آگاهيد كه سيد الرسل، سرور ما صَلَّي الله عَلي وَ سَلّم ی كه نور وجود است ی فرمود: "اَلدّينُ النَّصيحَةُ". لدرآمدي مذكور را اگر براي جماعتي كه در اينجا هست و من از اندك بودنش متأثرم، در زمان مناسباش قرائت ميكردم رعايت امر جليله(ي پيامبر) هم ميشد. محروميت از اين افتخار به دليل دوري مادي ما از يكديگر بود. مه گرفكه نخستين نزول قرآن در ماه رمضان بوده است، در اين عصر و زمان نيز بسيار مناسب و عاليست كه مطالبي كه قرار است درباره حكمتهاي آن آيه مبارك نوشته شود در همين ماه باشد. حضرت حيد.)
ا مُشرَّف به امثال كثيره آن ماه مبارك كند و برايمان خير نمايد! آمين.
خاتم اعجاز، برادران ارزشمندم را در خدمت قرآني شناساند و اين بيت نوراني زيبا را به خاطر آورد:
اين عالم آيينه است و هر چيز آن قائم به حقبه لحاشد
از میرآت محیمد همیواره خیدا ديیده ميشیود.
توافق و تناسب لطيفيست كه خلوصي اول و صبري افندي دارنده عنوان خلوصي دوم، با اين كه در اينجا از ت سوق ر بسيار دور بودهاند، مطلب واحدي را در نامه خود براي من مينويسند.
و مطلب زير را بر زبانام آورد:
— 113 —
آيينه است اين خاتم، همه با صیدق و راستي خادماند
و قرآن است كه همواره دراريم. استاد ديده ميشود.
خداوند ذوالجلال از همه آنها راضي و خشنود باد! دوست دارم امضايم در گوشه خالي اين مرآت مبارك، با همين بيت قرار داده شود و اين امنشئه اه تأييد عارفانه (حضرت استاد) موكول ميكنم.
خلوصي
* * *
(سرودهيي از سرگرد عاصم بيگ درباره "گفتارها" از رسالةُ النور)منزه است از شئونات، تمتُمْ بالهام الهيست
وجدان آدمي با مطالعه سطور لايتناهياش نورانيت اخذ ميكند
منزه است از ريا و كبر و هر معصيتي
نوريست دلگشا كه از كلام لايزالي سرچشمه ميگيرد
اگر بداني چگونه در حالت وجد پي به اين آثار بردم
اشد ياكار را كه همانند آيات لاهوتي و نورانيست
نشان است يا اثر؛ درخشان است يا مؤثَّر؟
آيا اشارتي بر سرّ حيرت افزايي از "اسراي" الهيست؟
خبرهاييست از سرّ وحدت كه نه ميتوان گفت و نه ميتوان آن را فهماند
تو اي بشر غافل! بر نفس خويش واقف شو و ببين كه چه چيزهاييست
همه هستي واله و حيران است وقتي به سرانجامات فكر ميكند
فرد كريم نامات، نام بزرگات را با حيرت و حرمت ذكر خواهد كرد
عاصم
* * *
#ديق و (يادداشتي از خلوصي بيگ)
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ حُرُوفِ رِسَالَةِ النُّورِ وَ مَكْتُوبَاتِ النُّورِ اَلْفَ اَمْثَالِهَا
ايها الاستاد المحترم!
هفتيشود،دو اثر بسيار گرانقدر شما يعني مسألههاي پنجم و ششم "مكتوب بيست و هشتم" را با كمال شوق و اشتياق دريافت كردم كه يكي از آنها درباره شكر و ديگري پاسخ به سؤالي درباره حرم شريف بود. آنها را با كاش ميشوق مطالعه كردم. تشنه اين مطالب بودم. با بسم الله شروع نمودم به نوشيدن شربت شيرين و دلنشينتان كه حاوي مطالب بسيار عميقي درباره شُكر و سپاسگزاريست. اين طلبهي عاجز شما براي برخ را رو از نعمتي كه رساله نور نام دارد و انعام و احسان آن خالق كريم و منعم حكيم، و رزاق رحيم جَلّ جلاله ميباشد كه نعمتهايش حد و پاياني ندارد، ذكر "الحمد لله"، "الله اكبر" بر زبان راندم. عطش معه با ت را در حالي برطرف كردم كه دستام به جايي نميرسيد، توان كاري را نداشتم، نگاهم محدود بود و خلاصه در عجز تمام بهسر ميبردم و البته نميتوانستم اميدم را هم از رحمتاش قطع كنم. رحمان رحيم را بدان سبب كه بهواسطه استاد معززم تسك مرتكبرامش عطا فرمود صدها هزار بار شكر گفتم و خواهم گفت.
در سخنان مبارك و قيمتي شما چنان فيضهاي مقدسي وجود دارد كه گويي دست طلبه شما يا هر كس ديگري را كه با علاقه مطالعه ميكند يا ميشنودابق مقيرد و ميگويد ببين اين مطلب بر فلان معنا دلالت ميكند، اين موضوع به سبب فلان مطلب است، مقصد و غايت و حكمتهاي اين مطلب چنين و چنان است، بيا جلوتر برويم، پيشتر برويم؛ و به اين ترتيب فرد را از منبعي به منبع ديگر، از دامنه به قله، از اثر به را كه تُز حقيقت به معرفت رهنمون شده بالا ميبرد
— 115 —
و به ديدارشان گسيل ميدارد. شما با اين سخنان موجب استفاده و استفاضه ديگران ميشويد. اينبار با اين سِير خواننده مطالب در حاا به سرچشمه نهرِ شكرگزاري ميبريد، به قله كوه سپاسگزاري؛ و از باريكه شكر به شاهراه آن رهنمون ميشويد؛ با حقيقت موجود در شكر مطلق فرد را به سوي معرفت ميبريد و همچنان كه در مبدأ بود در از هر نيز ميفرماييد:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز؛
عجز مطلق، فقر مطلق، شوق مطلق، شكر مطلق اي عزيز.
ما نيز در برابر ميگوييم: "فَهِمْتُ وَ صَديد.
سياحت قدسي مذكور را با دعا و صلوات به پايان ميرسانيد.
اين طلبه عاجز و محتاجتان كه از مهرباني متعالي شما جسارت يافته و جرأت پرسيدم!
ي كه نظر استاد را به طرف ديگري ميكشد در خود ديده؛ مسأله ششم از مكتوب بيست و هشتم را كه گويي بيان ميدارد "بيا زودتر به حرم شريف برويم تا حال و روز آنجا را كمي تعريف كنم" نيز خوانده و بسيار استفاده برده اسدم.
وند از شما راضي و خشنود باد!
خلوصي
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)اين بار مسأله هفتم از "مكتوب بيست و هشتم" را كه لطف و عنايت فرموده بوديد با احترام دريافت كردم. آن را بارها با تكريتهيي ن مطالعه كردم؛ علاوه بر آن يك بار براي طلبهي تازهتان حافظ عمر افندي، يك بار براي پدرم و براي ابراهيم افندي از استادان قديمام و براي يكي از دوستان و يك دفعه نيز براي فتحي بيگ بزرگ مكردم. ان شاء الله باز هم ميخوانم و به ديگران هم ميدهم تا بخوانند. بهواسطه رويدادهاي اخير بر دل شنوندگان مكتوب اخيرتان و در رأس همه آنها
— 116 —
اين بيچاره، زخمي معنوي وارد شده بود كه با مطالعه متن، مرهمي مناسب و ك كه نا زخمها نهاديد.
با يادآوري نص جليل لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ (زمر: ٥٣) بشارتي واقعاً بسيار بزرگ دادهايد كه "اگر به لطف الهي و روحاي گردديب اكرماش عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تداوم قرآن عظيم الشأن ی مِنْ اَوَّلِ النُّزُولِ اِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ ی و اعجازش كه شبههيي در آن نيست در پي برده و با صبر واقعي با سختيها و دشواريها روبهرو شويد ان شاء الله از آيندهيي نوراني و نزديك برخوردار خواهيد شد." به حرمت اعجاز قرآن كه به اذن الهي براي بيچارگان امت بيان فرمودهايايشاناوند ذوالجلال تا ابد از استاد محترم ما خشنود باد! و اميدهايي كه به حساب حضرت قرآن انتظارشان را ميكشيد ان شاء الله عن قريب مبدل به واقع گردد. از خداوند مسألت مينماييم سلاعمال مان نصيب مؤمنان فرمايد! آمين.
پيش از دريافت مسأله هفتم "مكتوب بيست و هشتم" به كساني كه ارتباطي با "گفتارها" نداشتند ميگفتم: "استاد طي شش هفت سال گذشته تاكنون بارها تكرار كردهاند كه ديوارهاي محافظ قربرايم يب شده و همه حملهها به سمت قرآن است. امروز زمان نجات ايمان است." و اينك جريانهايي وقوع مييابد كه موجب ميشود درستي اين بيانات آرام آرام توسط د تقدين عاقل و بينايي تأييد گردد. مكتوب اخير ثابت ميكند اين طلبه بيچاره در بيان اوامر استادش صادق بوده؛ علاوه بر آن به همان وجهي كه در ابتدا عرض كردم نيز كارم اين موضوع نيز مانند همان مسائل عديدهييست كه پيش از دريافت مكتوبها به ذهنام خطور ميكرد و حتي بر زبانام جاري ميشد، لذا اين مطلب را هم ازازمنداهاي قرآن بهشمار ميآورم. در بحث توافقها نيز در همان نسخهيي كه در اختيار من است كلمهها غالباً داراي موازنه هستند. آري، از هر سو كه بنگريم عنايت الهي را عيان و آشكار خواهيم ديد.
چنين د محترم! با رحمت الهي حقيقت ديگري را به يقين دانستم. حقيقت اين است: درسي كه نخستين بار در ملاقاتي كه افتخارش نصيبام شد داديد همان است كه وجودش را ميتوان در همه رسالهها و مكتوبها احساس كرد. تفاوت
— 117 —
فقطو نفر ن است كه حقايق مجمل در آن درس، در درسهاي ديگر تفصيل يافته و با توضيح و ايضاح همراه است. معلوم ميشود با اتخاذ قرآن و ايمان به عنوان مبنا و اساس، منبعي از فيض دائمي، سرچشمه نوري سرمدي، گنجينهقرمز بسي و فناناپذير و قلعهيي الهي به وجود ميآيد.
آري، سرورمان حضرت نبي مكرم (ص) كه سبب آفرينش كائنات است بعد از ايفاي كامل مسئوليت رسالتشان، به امر الهي راهي عالم بقايي شدند كه خود باعث به وجود آمدنش بودهاند؛ ايشان قرآن حكيم را به عنوان عالي
(هديه، راهبري كامل و مقدسترين مرشد براي ساكنان اين مسافر خانه مخصوصاً جن و انس به جاي نهادند؛ ساكناني كه تا اين مسافر خانه بسته نشده مدام آن را پر و خالي ميكنند، رت عبد رفت و آمدند و فرسوده و دوباره نو ميشوند. همچنان كه اشخاص عاليِ متعددِ باليده در اعصار بعد، همه مشكلاتشان را با قرآن حل كرده و آن چه را در جستجويش بودهاند در قرآن يافتهاند... در اين عصر بدعت و ظلمتها نيز بانند حاآن حكيم و كريم اعجازهاي لايموتاش را در "گفتارها" و "مكتوبات" آشكار كرده و در اين كارِ حقيقتاً عظيم، استاد معزز و محترم ما مأمور و واسطهي شايسته و به حقِ رحمت الهي شده است. در همان نخستين درس به لطف الهي وقتي حقيقت ايمان آوردم. درسهاي نوراني ديگر وسيلهيي براي تقويت ايمان شدند و ميشوند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
استاد محترم و عزيز!
گفته شده است اين دنيا زندان مؤمن است. رساله نور كه شما وادن عراهار و بيان و نشر آن بودهايد اين دنياي ظلماني را براي ما روشن كرد و حقيقت موجود در خلقت را يادمان داد. حيات باقي و دائمي و سرمدي و با سعادت را به ما آموخت؛ شخصاً فكر ميكنم اگر رساله نور نبود وضعيتام چگونه ميشد؟ يا اگر به رسالدر آن دست نمييافتم چه بايد ميكردم؟ يا اگر به لطف الهي در نشر رسالههابه قدر طاقت و امكانفعاليت نميكردم با معاصي كه تنها دستاوردم بود و روي سياه و پريشان حالي، چگونه ميتوانستم در درگاه الهي حاضر شوم؟ الحمدماندن َّ و ثمَّ الحمدلله، با نيت خالص و به سبب خدمت قرآني كه از قبيل جزء لايتجزا
— 118 —
ميباشد، اميدوارم اين عبد سراپا تقصير نيز ان شاء الله با دعاي شما به رحمت الهي نائل شود.
خلوصي
؛ يا ه
(يكي از يادداشتهاي صبري)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
سرورم! هيچ شك و شبههيي برايم نماند؛ همانطور كه نور را نمده و ب از نور تفكيك كرد، طلبههاي نوراني درياي نور نيز هر كجا كه باشند داراي يك هدفاند، صاحب يك ذهنيتاند، رقيب يكديگر نيستند، همواره به اوصاف ممتاز هم افتخار و مباهات ميكنند، در صميميت احد، رفقايشان را بر خود ترجيح ميدهند، آرزويشان واحد است و اتحاد و همبستگي واقعي و مشروع را كه مشخصه و نشانه ممتاز توحيد است با گفتار و كردار و پبت به ود ابراز ميدارند؛ توحيدي كه غايت و امل يگانه آنان است. و اين حالت نشانهيي از موفقيت است.
طلبهتان: خ ث
* * *
(يادداشتي از رأفت بيگ)
سرورم، استاد عزيز و محترم!
گفتاري كه اخيراً منتشر به باايد تأثير و انتباه بسيار عميقي در اين فقير ايجاد كرد. نتوانستم به سائقه آن پي ببرم. حضرت عالي را در گفتار مزبور بسيار خشمگين يافتم. قلمي به غايت آتشين حكايت از همه دردهايتان داشت. مست و
— 119 —
سرگشتهي حقايق مطرح شده در آن متن بگرفتهساعتها به مطالعهاش پرداختم. من ديگر به هيچ وجه نميتوانم سخني از شما را بر سخن ديگرتان ترجيح دهم، زيرا وقتي سخني را مهم ميناميم سخن ديگري را ميبينيم كه مهمتر است و سخن بعدي از آن هم مهمتر. بنابراين من انوار قرآني را به ستارگان آسماننند. م ميكنم. ستارگان در حقيقت با ميزان درخشندگيشان از يكديگر متفاوتاند اما همه آنها ستارهاند؛ و چون از منبع واحدي نور و روشنايي ميگيرند به لحاظ كيفي فرقه شما؛م ندارند. "گفتارها"ي شما عيناً همين طورند. هر كدام آنها را اگر صد بار هم بخوانم در صد و يكمين بار باز هم با ذوق و شوقي معنوي به مطالعهاش ميپردازم؛ طوري كه گويارب جارول است كه آن را ميخوانم و اين شاهديست بر متعالي بودن متن. در اين باب هر قدر بنويسم گويي در خصوص "گفتارها" هيچ نگفتهام پس به سخنام پايان ميدهين موقأفت
* * *
(يادداشتي از مسعود افندي)
اي استاد محترم من!
از دوره بلوغ تاكنون عقل اخروي و ايمانام در صندوقچهيي ساخته از زره شيطان لعين قفل شده و زير فشار بان خال سايه دعاي شما و در نتيجه نصيحتها و حسن نيتي كه نسبت به من داشتيد در مدت هفت سال صندوقچه محكم شيطان لعين در هم شكست و شما توانستيد ايمان مرا دوباره به من بازگردانيد. به دست آوردن دوبارهي ايمانام را چنين بيمارنم اثبات كنم: زماني كه براي من دعا فرموديد يعني در سومين روز ماه مبارك رمضان براي زيارت نزد شما بودم. بعد از آنكه شما را ترك كردم حضرت حق رؤيايي نصيبام كرد و همانطور كه به استاد محبوبام عرض كردم در خواب رودي را ديدم كه از شرق تا غضرت حقي بود؛ تفسير عاجزانهام از اين خواب آن است كه اگر نبود دعايي كه در شرق گرفتم
— 120 —
مانند مردي كه سبد به دست از جلوي من ميرفت به چاه غيّا نام يكي از گودالهاي جهنم. م. ميافتادم. من هم با اينكه در برابر آن در ايستاده بودم در ل بيانعاي مؤثري كه در اختيار داشتم، بازگشتم. كسي در مقابل آن در وحشتناك مرا به داخل صدا نزد. در بازگشت، راه گسترده و عريضي را ديدم كه مردم در آن دوش به دوش هم ميرفتند. ماي نور ز جايي كه پنهان بود قضايا را نگاه ميكرديم و شاهد زحمتها و مشقاتي بوديم كه لازم ندانسته بودند دچارش شويم. اين نشانهي قبول دعاي استاد محترم نزد حضرت حق و تأثيرات بيمقاومت "گفسَّلَا"ست.
من نيز در مقابل، آرزومندم راه و روش تازهيي را دنبال كنم كه استادم خادم آن است؛ خدمتي هم كه تاكنون كردهام كافي نيست. اين خدمت هم فقط براي آخرتمان است. در پنج نوا حس ودرگاه حضرت فياض مطلق دعا ميكنم "پروردگارا، پروردگارا! بيست و هفت سال بود كه شيطان عليه اللعنه ايمان مرا در صندوقچهيي فولادين و زرهدار ح چنين ه بود و استاد بزرگوارم آن را با پتك در هم شكست و ايمانام را رهايي داد؛ لذا من به خدمتگزاري او يعني خدمت در راه نشر رساله نور كه درخششي از قرآن حكيم است پرداختم؛ پروردگارا! در عالم رؤيا به من نشان دادي كه استادمانكه سعيد نورسي مفسر قرآن و آخرين مصنّف، مرا از سقوط در چاه غيّا رهانيد، پس مرا در روز محشر پرچمدار او قرار ده؛ يا ربي، يا ارحم الرّاحمين، و الحمدللّه ربّ العالمين"؛ اين نيايش من در شادي پخمسه به درگاه حضرت مولاست. از شما استاد عزيزم تمنا ميكنم آن را بپذيريد. سرورم دست و پايتان را ميبوسم.
محمد مسعود
* * *
— 121 —
(يادداشتي از احمد خسرو)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحفخر مومْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
استاد ارجمندم!
دو روز پيش از تاريخ نوشتن نامه، مشغول كتابت ضميمه سیوم "مكتوب بيست و هفتم" بودم. محبت آتشين برادراني چون خلوصيام چنيت بيگ و ذكايي و صبري افندي درخصوص رسالةُ النور و مكتوباتُ النور، و قلمهايشان كه نشان از اشتياق قلبي آنها داشت مرا هم به هيجان آورد. در اين اثنا بكر آغا با نامهيي از شما تشريف آورد. بكص غوث برخلاف معمول بسيار بشاش و خوشرو بود. نامه را با خوشحالي بعد از آنكه بوسيديم گشوديم. نامه فاضلانه شما در رمز هشتم از بخش هشتم "مكتوب بيست و نهم" كه هشت صفحه ميباشد توافق و تناسبان زماشان داد كه مربوط به سه عدد هشت ميشد. هيجاني قلبي همراه با شادي از ديدن ضميمه سوم "مكتوب بيست و هفتم" حاصل شد؛ نيز چهره دوست داشتني بكر آغا كه نشان از اشتياق قلبي او نسبت به استاد و رسالههاي نور داشت؛ همچنين رمز هشتم كه مبدأ غايت توافقاتي معادلان ميداد كه ما چهار ماه انتظارش را ميكشيديم؛ سخن دلنشين و خارق العاده استاد محبوبمان كه با نورانيتي معنوي و تبسّم ميدرخشيد در طلبه فقيرتان چنان حالت شگفتي ايجاد كرد كه احساس كردم لحظهييست از لحظاتي كه گروندگان به سعاده و به تجربه ميكنند. غرق اين سرور، مكتوب شما و رمز هشتم را خواندم. هنگام مطالعه، در اتمام هر يك از جملات، زبانام كه ترجمان قلبام بود بياختيار ميگفت: "زنده باشي، سعادتم كار كامروا باشي استاد". متن مذكور را بار اول با
— 122 —
بكر آغا، بار ديگر با برادرم رشدي افندي و يك بار هم با برادرم رأفت بيگ قرائت كردم.
آري، استاد عزيز! شما گنجينههايي را كه سالهاي سال در مقدمهمّان قرآن عظيم البرهان دفن شده بود با رسالةُ النور و مكتوباتُ النور استخراج و ظاهر كرديد. اينك گنجينهي بزرگ ديگري به لطف الهي در رمز هشتمِ بخش هشتمِ مكتوب بيست و نهم با انواري بسيار درخشان كه چشمها را خيره ميكاگهانيحال ظهور و بروز است و نگاه مردمان را خواه ناخواه به خود جلب خواهد كرد.
از هزار و سيصد سال پيش تاكنون بار ديگر بخشي از اسرار مهم و اعجاز عظيم آن فرقان الهي ی كه هر صاحب انصافي را متحير ميكند ري كردر گوشه جهان و در هر طبقهيي از طبقات بشر، در لسان جن و انس، و در زبان فرشتگان و موجودات روحاني آسمان، برترين مقام عالي را داراست ی با صدايي اعجازانگيز و آوازي لطيف و فيضي بيپايان در برابر ديدگانمان ظاهر ميشود.
ارزش رساه هزاري شما بسيار عظيم است، زيرا با علائم فراواني كه بر روي آن موجود است در اين زمانه نشان ميدهد كه قرآن گرانسنگ، گفتار واجب الوجوديست كه همه عالم خلقت را در يد قدرت خود دارد و با عظمت كبرف در لش آن را اداره كرده و همه موجودات را در برابر عظمت جلالاش به سجده وا ميدارد. چگونه ميتوان براي آن رسالهها بهايي تعيين كرد و چگونه ميتوان آنها را هايندرد مشابه مقايسه نمود و چگونه ممكن است گمان كنيم اثري ديگر برتر از اين رسالههاست؟
اين رسالهها بر سيماي ظلماني بشر نور پراكنده و هر ع آني غير از توحيد را زير و زبر ميكنند و با تبسم و با چهرهيي خوشايند به شاگردانشان مينگرند و با زباني شيرين و دلنشين مطالب را بيان ميكنند؛ و شمدراني د محبوبام ی كه صاحب و ناشر اين رسالهها ميباشيد ی در قلب طلبهها با رسالههايتان زنده هستيد. آري، چنان زنده هستيد كه در روح طلبههايتان ی كه آماده يك اشاره ل به نتند ی با محبتي الهي و بيمنتها كه چون تلاطم رودي در تواليست زندگي ميكنيد. شما اگر با حيات فاني وداع هم بگوييد من به يقين اميدوارم كه
— 123 —
جماعتهاي بزرگ از شما با ا نمودهياد كرده
من با نظر برادرم خسرو در اين مورد موافق نيستم. اينكه كسي در نظر انسانها موقعيتي كسب كند و هميشه از او ياد كنند نزد افراد حقيقت كم يك
تخار نيست. اگر رضاي الهي باشد و به عنوان جلوه آن رضا، مردم هم به فردي توجه كنند تا حدودي كه نشانه رضا(ي الهي)ست ميتوان آن را مقبول دانست؛ در غير اين صورت نبايد در آرزوي آن بود. از آنجا كه خكه سعديقت بين است بيترديد منظورش از افتخاري كه متوجه من نموده مربوط به رسالهها ميباشد. در واقع همه طلبهها در چنين افتخاري سهيماند و نميتوان آن را متوجه يك فرد كرد.
و نامتان در دنيا و عُقبي با احترام اوقاتشود و رسالههايتان با درخواستهاي جدي رواج يابند.
آري، چگونه ممكن است سخنان من ناحق باشد؛ در حالي كه شما استاد محترم و منادي امروز قرآن كريم، در خطرناكترين لحظهها هم ساكت ن و كمك و حق را گفتيد، شما كه حامل عاليترين روح هستيد و هر آن و لحظهيي انوار تسلي بخش را متوجه طلبههايتان ميكرديد! از رحمت الهي حضرت واجب الوجود مسألت دارم در برابر پيوند شما با دين مبينن انطب و محبتها و تلاشهاي فراوانتان در دفتر حسنات شما پاداش و اجري لايُعدّ و لايُحصي بنويسد.
چگونه ممكن است بشريت امروز مديون شما و رسالة النور نباشد، در حالي كه انوار موجود در رسالههايتان نه مانند نورانيت خورشيد است كه مداماهند شيي افول و در جاي ديگر طلوع ميكند، بلكه نوريست سرمدي و بيانتها و فناناپذير كه با انوار قرآني از عرش اعظم سرچشمه ميگيرد.
رسالههايي كه هر يك داراي منبع و مجراي جداگانهيي هستند، اما چون نهرهايي همگي به اقيانوسي عظيم ميريزند. فرد تشنه بادني كت به هر يك از آنها چگونه ممكن است تا رفع تشنگي آب ننوشد؟ آنان كه در صدد پاك كردن دست و رويشان هستند چگونه ممكن است از اين نهرها استفاده نكنند؟ يا چگونه ممكن است جماعتهاي بيشماري كه براي سيراب كردن اراضي خود جويهايي مي رساله از اين آب مستفيض نشوند؟
در اين نهرها چنان شفاهاي عظيمي هست كه بيماران اگر از آن بنوشند هر نوع درماني را در آنها خواهند يافت. مجروحان اگر از آب اين نهرها بنوشند
— 124 —
مرهمي براي هزاران نوع زخم خود مييابند. سالمندان پشتيبيدن اين آب از جوانان رادمردِ ابديت خواهند شد و مبتديان، سعادت هر دو جهان را در يك لحظه بهدست خواهند آورد.
نميدانم خوانندگان رسالهها براي آنكه بدانند شما استاد عزيز داراي چه قلب عالي و عظيمي هستيد نيازي به تفكر شريف "يا نه؟
تاكنون همواره گفتهايد: "من منادي قرآن عظيم الشأن هستم و اين مسئوليت قدسي را با هيچ چيز عوض نميكنم" و رمز هشتمِ بخش هشتمِ "مكتوب بيست و نهم" كه هشت صفحه ميباشد و اينبار منتشر فرمودهايد چه زيبااسلام علان را تقويت ميكند و چه زيبا آن را نشان ميدهد؛ آيا امكان دارد كسي مفتون اين حقايق نشود؟
آه اي استاد عزيز، زبان و قلمام اگر توان داشت براي هر رساله مدحيهيي به شايستگي مينوشتم و تقديم ميكردم. هيهات كه همرحمت، ارد ديگر در اين امر نيز ناتوانام.
آري، استاد عزيز! مسأله ديگري هست كه سُرورم را فزوني ميبخشد. آن هم متني دو صفحهيي با حروف هجايي قرآنيست كه تحت عنوان "نكتهيي قرآني ناشي از فيض دعاي كنز العرش" منتشر شده و به قسمت مذكور علاوهم! فكره است. طبق نظر فاضلانه شما اين قسمت را هم قرار است در ابتداي قرآن كريمي كه در حال كتابتاش هستيم و توافقها و تناسبها را در آن مشخص ميكنيم قرار دهيم تا به راحتي همه از آن است ترجمهرده، و مستفيض شوند. ما هم نظر شما را بسيار درست و مناسب ميدانيم؛ نظر جناب عالي ديدگاه اين طلبه فقيرتان را از گذشته به حال و از حال به آينده معطوف ميكند. شما با نشان دادن نورهايي كه در آينده خواهند درخش اين آ ما را غرق شاديهاي بيمنتها ميكنيد.
احمد خسرو
* * *
— 125 —
(يادداشت رأفت)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يدَهِ
حُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ
حضرت استاد محترم و بسيار ارجمند!
رمز بخش هشتم "مكتوب بيست و نهم" را به دقت مطالعه كردم. رموزات خارق اپناه ماين بخش و حقايق عالي مندرج در آنها بهرههاي عظيمي نصيب اين فقير كرد و مرا عميقاً به تأمل و تفكر وا داشت. من از دوران كودكي همواره در خصوص حقايق ديني كنجكاو بودهام و از هر فرصتي براي بررسي و تحقيق در اين موارد استفاده ميكردهام. ت و بسكه نميتوانستم به آنچه ميخواهم برسم. به همين سبب دچار يأس و نااميدي ميشدم.
آن خلاق عظيم را بينهايت شكر ميكنم كه ما را با نابغه بزرگي چون ذات عالي و فاضل شما كه نمونهاش در هر عصري اندك است مواجه ساخت7
(به ديدار استاد محترمي نائل آمدم كه روحام از سي سال پيش با حسرت و اشتياق در انتظارش بود.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ ثُمَّ اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
مادام كه چنين حقايقي تاكنون شنيده نشده و در هيچ انظر مسده نشده است پس كتابتاش امر بسيار مناسبيست تا هر مؤمني كه آن را ميخواند جواهراتي از خزائن نامتناهي قرآن حكيم را بهدست آورد و به جرگه اد.)
معنوي بپيوندد، و نيز از كنوز مخفي اطلاع حاصل كند؛ بدين ترتيب بزرگترين نيازهاي روح بشر تأمين گردد.
خلاصه، از آنجا كه توافقها و رموزات قرآني بفاني واي عظيمي را در بر ميگيرند با حساسيت فراوان بررسي و دنبال ميشوند. از اين بابت تعظيم و احترام
— 126 —
بيپايان خويش را عرض نموده دستان مباركتان را ميبوسم و از شما استاد محبوب تمنا ميكنم دعاي خير فرماييد تا حضرت حق دلهايهمواره بگشايد.
رأفت
* * *
(يادداشتي از رشدي)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
استاد بسيارم ديگر و ارجمند!
رمز هشتم از "مكتوب بيست و نهم" را كه رازهاي توافقات حروف از اعجاز قرآن در سورههاي "اخلاص، معوّذتين و فاتحه شريف" را نشان ميدهد و بخشي از مكتوباتيست كه با انوارش قلب سيا كند ونوراني كرده، همراه با برادران دينيام خواندم. شكر فراوان، هزار شكر، الحمدلله. با حيرت و با تمام قلب و زبانام در برابر اسرار قرآن عظيم و حكيم كه كلام حضرت واجب الوجود و تقدس است گفتم:
ا در يكمَّ نَوِّرْ قُلُوبَنَا بِنُورِ الايمَانِ وَ الْقُرْانِ
جناب استاد! گمان ميكنم امر موافقيست كه هم عربي و هم تركيِ رموز مذكور را به ابتداي قرآن عظيم الشأن جديدي كه براساس توافقها كتابت ميشود علاوه كنيم، كه ساله نبه قصد بيان حق و حقيقت است؛ رسالهيي كه كسي از قرائتاش سير نخواهد شد و در هر بار مطالعه، لذتي هزار برابر بيشتر از لذتهاي دنيوي نصيب قاري ميكند؛ همچنين در رسالهاحاطه راني شما كه قلوب ظلماني را منوّر كرده احوال ما را به زبان خودمان تشريح نموده و طريق حق را نشانمان ميدهند نيز جداگانه قرار داده شود.
رشدي
* * *
— 127 —
(يادداشت لطفي افندي ساعتساز)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيثر عنالاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
رمز هشتم از "مكتوب بيست و نهم" را كه از اعجاز قرآن، اسرار توافقها و تناسبهايِ حركتاب خههاي "اخلاص شريف، معوّذتين و فاتحه شريف" را نشان ميدهد دريافت كردم و خواندم. توافقها و تناسبهاي منتشر شده در اين رساله رازي را در ميان ميگذارد كه تاكنون مشابه آن ديده نشده است. با آنكه مطالعه در اين خصوص بارها و بارها فوق توان شيخ رو حوصله من است، اما با خوشبيني به عفو و بخشش استاد، اين مقدار ميتوانم بگويم كه توضيحات موجود در رساله منتشر شده دليل بسيار بزرگيست براي بيدار نمودن هر غافل نابينا و بدبيني؛ و حتي قادر است قلبهايي را كه با تمام وجودخندان اه شدهاند نوراني و ارشاد كند؛ با توجه به نظر استاد عرض ميكنم، براي اينكه هر كسي معجزات قرآن عظيم البرهان را مشاهده كند درج مطلب مورد نظر دن توجه قرآن كار مناسبيست.
لطفي ساعت ساز
* * *
— 128 —
(يادداشتي از عاصم بيگ)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْحْمَنِاَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ
اگر حضرت حي لايموت را كه قدير مطلق و سلطان ازل و ابد است و از سر لطف و كرم استادم را به اين فقير احسان كه ازه در هر دقيقه صدها هزار بار حمد و شكر گويم (كه ميگويم) باز هم دين خود را بهجا نياوردهام.
لَهُ الْحَمْدُ وَ الْمِنَّةُ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبّى
اين فقير سرا پا تقصير اينك در مييابم كه را زيل سي و چهار سال زندگي بيوقفه نظامي خود، به اقتضاي بشر بودنم، بيش و كم گرفتار موجها و توفانهاي معصيت بوده و وظايف ديني و اخروي و عبوديت خود را ليهِ اناقص انجام داده و خود را در پردهيي از خواب غفلت پيچانده به زندگي ادامه دادهام. اينك نسبت به زمانهايي كه با كوتاهيها سپري شده احساس نابل ثريكنم، پشيمانام و به خندههاي پيشينم اينك ميگريم. اين نيز با دست يافتن به شما استاد عزيز و رسالههايتان حاصل شد. صدها هزار بار حضرت حق را سپاس كه شما را به اين فقير براين فرمود.
چهار سال پيش كه به بوردور آمدم با راهنمايي و وساطت برادرمان جناب شيخ محمد شروع به نامه نگاري كردم. نتيجه آن شد كه رساله نور كليدهايي را در اختيار اين فقير گذاشت كه نورافشان و مشكلگشا و حكمتآميز بودند و معماي طلسم كائنات را برشان بودند. كليدهاي مذكور كه قيمتي برايشان متصور نيست چنان گوهرها و الماسها و برليانهايي هستند كه هر چه بگويم به سبب ناتواني زبان و قلمام ترجمان قلبام نميشود و عاجز خواهد ماند.
— 129 —
آن* *
ين و گنجينههاي شريعت و حقيقت و معرفت را ميتواند بگشايد و ميگشايد همين رساله شريف نور است. هر كدام از اين رسالههاي نور نسبت به ديگري نورانيتر است و رسالهي "اعجاز قرآن" در ميان آنها چيز ديگريست و چه زملي نور است. چگونه توصيف كنم؛ همچنان كه در گلستاني فرحبخش كه گلهاي فراوان لطيف خوشبو و كمياب دارد، آدمي متحير ميماند كه كدام را ببويد يا بچيند يا بر ديگردند.جيح دهد و در نهايت دستهيي از همه آنها فراهم ميآورد؛ اين رسالههاي شريف نيز كاتب و قاري و شنونده را در باغي از نور، در دريايي از نور غرق وست كه و متحير ميكنند؛ پس آنان جز آنكه دسته گلي از همه آنها فراهم آورند چه ميتوانند بكنند؟ اين باغ جز آنكه انسان را در صحراي تحير و تفكر مست لايعقل كند چه ميتواند بكند؟ رسالهها انسان را از همه ويژگيها كرده ي بشريت و حيوانيت جدا كرده و او را همواره به بندگي خالق وا ميدارند و همه خلقيات مذموم را دفع و طرد مينمايند و الي آخر ... لذا انسان را با چنين افكاري مأنوس كرده نفس امارهاش را از بين ميبرند.
ميتوانم بگويم رساساله ي شريف نور، گلستاني از بهشتاند. به حال فرومايههايي كه نميتوانند از اين گلستان بهرهيي ببرند و آنان كه نصيبي از آن ندارند بايد صدها هزار بار افسوس خورد. اميد كه امثال آنان با ياري الهام رباني از دو لوح موجود در آخر رساله را كه گفتار بيست و سوم"، اولي را كه به دليل حجاب حاصل از غفلت نهان است به دومي كه با زوال غفلت عيان ميگردد تبديل نمايند.
براي اينكه همهي مؤمنين موحد درمعههاهدايت گام بردارند به درگاه حضرت واجب الوجود قولاً دعا و تضرع ميكنم؛ علاوه بر آن، با زبان فعل نيز رسالههاي شريف نور را كه نزد فقير موجودند و هنوز يك چهارز بين ا را هم نتوانستهام كتابت كنم براي برادران و اشخاص محترمي چون ... كه به آنها اعتماد دارم و احساس ميكنم عشق و محبتي به رسالهها دارند، روزهاي جمعه كه در فقيرخانه جمع ميشوند شخصاً قراميبينكنم و بخشهايي از رساله نور را به هر يك از آنها ميدهم و مطالعه تا غروب و گاهي تا شب ادامه مييابد. ما همه
— 130 —
وظيفه عبوديت و ابراز نيازمان را به محضر حضرت قادر قيوم ايفا ميكنيم و در برابر ذات استادانه جناب عجانب خز دعاي استادانه را كه دِيْن خود ميدانيم به خاطر آورده ياد ميكنيم.
حضرت ذوالجلال و الكمال، ذات محترم استاد و رسالههاي نور را تا دنيا پابرجاست دو مرتفي و هدايت و تبليغِ نورانيت الي آخرالزمان قائم بدارد. سرور گرامي! اين دعا را همراه با همشيرهتان در پايان هر نماز ورد خود كردهايم.
عاصم
* * *
(مطلبي از احمد غالب درباره گفتف قديم
گفتارت ابتداي علم حقيقت است
گفتار تو ترجمان كنز وحدت است
عطاي محض است از حضرت حق
گفتارت كه نشأهيي از هويت شيت (شيث) است
گفتار تو چون سخنان ادريس حكيمانه است
و بيان متعاليرو شد است از درس حكمت
گفتارت همچون كشتيِ نوحِ سلامت
سپريست در برابر موج توفان ضلالت
گفتار تو شعله هدايت هود است
كه همه را از صرصر الحاد ميرهاند
گفتاريده اسدار امانت است
و قلب مؤمنين را تزكيه ميكند
— 131 —
گفتار تو اصالت خليل گونه ملت است
كه رازهاي وحدت را اعلام ميكند
گفتارت فيض حرمت اسماعيل را دارد
كه بين خيرين آب زمزم توزيع ميكند
گفتار تو حقيقت محض است و وراي خيالات
م الهي اسحاق حقيقت را در بردارد
گفتارت ركن با صلابت است چون لوط
كه همه طاغوتها را نابود ميكند
گفتارت كنز اعجاز رسالت است
كه همواره كلام الله ناطق را شرح ميدهد
گفتارت فضل اسرائيل قدرت است
كه دين حق را از پنجتعميم ميدهد
گفتارت اشارتيست از حسن يوسف
كه كمالات را با جمال حق نمايان ميكند
گفتارت متانت صبر ايوب را دارد
كه در فقر قائم برغدمان ب گفتارت طور موساي شريعت است
كه فراعنه ملحد را غرق ميكند
گفتارت چون شعيب است كه امن و عدالت ميگستراند
و سرتاسرش محكم است به ميزان حكمت
گفتارت اهل ضلالت را چنان زير و زبر ميكند
كه گويي فصاحت هارون است
— 132 —
گفتارت نورٌ عوود خلافت است
كه عساكر جالوت كفر را از بين ميبرد
گفتارت سليمان حاكميست
براي معرفتِ تقوا و مُلك حكمت
گفتارت چون دست لقمان حاذق است
كه همه دردها را درمان ميكند
گفتارت چون مظهريت عُزَير است
كه حجتاش قائم بر بَعثُ بَعد يقين م است
گفتارت همواره اشارت است بر حق
و تمام آن اصل و اساس است نه حرف و سخن
گفتارت صد در صد اطاعت حق است
و نتيجه اش لُب لُب معرفت
گفت سطرهار درياهاي ولايت است
كه اهل شوق را آب حيات ميبخشد
گفتارت نور رياضت الياس است
كه عقول را از بارهاي سنگين ميرهاند
گفتارت عبادت ذوالكفل است
كه افضل عبوديتها را اظهار ميدارد
سد ميكشد در برابر ي روكش كافر
زيرا ذوالقرنين قدرت است گفتارت
گفتارت مانند يونس غواص حقيقت است
كه راز تسبيحات را تلقين ميكند
— 133 —
گفتارت حمد زكرياي رحمت است
كه همواره رحمت رحمان را يادآوري ميكند
گفتارت علم يحياي وراثت است
كه كتاب حق را بايم، عميت شرح ميكند
گفتارت نفخه عيساي فطرت است
كه مرده را زنده و كور را بينا ميكند
گفتارت نابود كننده تاريكي دوره فترت است
و بشارت دهنده به قلوب اهل حق
گفتنوع برح احكام نبوت است
كه معراج احمد را بيان ميكند
حق تعالي دائماً پر نور گرداند
زيرا عرفان سعادت است گفتارت
در شأن استاد نيز هر چه بگوييم
غالباً كم گفتهايم چرا كه گفتارت مملو از ايمان و حيرت است.
احمد غالب
* * *، پناه (يادداشتي عربي از احمد غالب درباره گفتارها)
مُقِيمُ السُّنَّةِ بِاْلاِجْتِهَادِ ٭ قِوَامُ الدِّينِ فِى يَوْمِ الْفَسَادِ
سَلَلْتَ السَّيْفَ عَلَى الَّذِينَ ضَلُّوا ٭ عَنِ الْحَقِّ وَ هُمْ اَهْلُ الْعِنَادِ
بَيَانُكَ كَانَ صَمْصَا
اودِيدًا ٭ عَلى اَهْلِ الضَّلاَلَةِ وَ اْلاِرْتِدَادِ
وَ نَادَيْتَ الْجَوَانِبَ هَلْ اَجَابُوا ٭ اِلى نَهْجِ الْحَقِيقَةِ وَ السَّدَادِ
اَجَابَ اَهْلُ قَلْبٍ طَائِعِينَ ٭ وَ تَهْتَزُّ الْقُلُوبُ بِالْوَدَادِين خواتَ دَعَوْتَهُمْ سِرًّا وَ جَهْرًا ٭ لَقَدْ جَاؤُكَ مِنْ اَقْصَى الْبِلاَدِ
فَمَا اسْتَغْنَوْا عَنِ اْلايَاتِ طُرًّا ٭ لاَنَّهُمْ اَتَوْكَ بِاِعْتِمَادٍ
رَاَوْ فِى نُطْقِكُمْ نُورًا جَلِيًّا ٭ فَيَوْمًا بَعْدَ يَوْمٍ مُسْت هستند
فَتَحْتَ عَلَيْهِمْ اَبْوَابًا كَثِيرًا ٭ مِنْ اَقْسَامِ الْعُلُومِ بِالرَّشَادِ
جَزَاكَ اللّهُ مِنْ خَيْرٍ كَثِيرٍ ٭ وَ اَعْطَاكَ الصَّفَا فِى خهيي وَادٍ
وَ يَحْفَظُ قَلْبَكُمْ مِنْ كُلِّ هَمٍّ ٭ وَ اثَارَكَ مِنْ طَوْرِ الْكَسَادِ
يُرَوِّجُ نُطْقَكُمْ فِى سُوقِ حِكْمَةٍ ٭ بِاَنْوَارٍ اِلى يَوْماول، اَنَادِ
اَلاَ لاَ تَرْتَعِبْ عَنْ دَعْوَةِ النَّاسِ ٭ فَبَشِّرْ قَلْبَهُمْ وَ اللّهُ هَادِى
* * *
— 134 —
ه دامادمان ملا سعيد در شام شريف است. بعد از آنكه گفتم بخشي از كتابها را توسط احمد آغا خواهم فرستاد؛ نوح بيگ كه از دوستان واقعاً صميميستیرُوفِدم آمد.
ابتدا قصدم كشور ديگري بود اما بنا به درخواست برادراني كه در استانبول بودند گفتم طالع سياهمان چهره عوض كرده درخشيدن خواهد گرفت. وان ريم. كاترين شهر و نوح بيگ را صادقترين فرد براي كتابهايي ديدم كه گفته بودم به نيت مصر كتابت كنند؛ پس از رفتن احمد آغا كتابها را به دنبال او تا بوردور فرستادم.
سپس در اينكار چنان موفقيتها و سهولتوس و دشاهده شد كه شك نكرديم در اين كار سرّي هست. نظرها را جلب كرد. دقت كرديم و ديديم همچنان كه براي شما در نامه اول نوشته بوديم فردي كه ساكن استانبول بود سه بار به اينجا مسافرتته، و و نامه تلگرافيِ نوح بيگ نيز سه مرتبه توسط او به دست من رسیيده بود. همو يعني محمد افندي سال گذشته نيز نامهيي برايم آورد كه حاوي نام و سلام بهترين دوستانام خلوصي بيگ، ملا عبدالمجيد، ملا حامد و خواجه عبدالمجيد افندي بود. گفتم اين ي كه برهي عنايت است؛ نميتواند تصادفي باشد.
بعد هديه نوح بيگ را شنيديم كه يك پيت حلبي به قيمت بيست و پنج ليره به نام ما آمده بود. با دوستان حساب كرديم كتابها را در اينجا در چه تاريخي براي نوح بيگ آماده ميكرديم. همان موقع نوح بيگ بيهيچ خبرورت دياصلهيي
— 135 —
(يادداشتي از مراد افندي درباره گفتارها)
دوست عزيز!
بين زمين و آسمان غرق تماشاي باران معرفت و فيضان حكمتي بودم كه ب جناب حالي الهي از درياي معارف به آسمان عرفان فوران كرده بود و از آسمان عرفان نيز با حالتي الهي بر زمين معارف نازل ميشد. در همين اثنا از قعر دريايي كه در حال جوشش بود جواهراتي به ساحل بيست رازير ميشد كه قيمتي برايش نميتوان تعيين كرد. قدرت آن را نداشتم و ندارم كه مقداري از آنها را دريافت كنم. تنها چيزي كه توانستم ببينم و بگيرم حيرتي با نشئهي بديعيات و جلوه بديع بود.
مراد
* * *ان گلويادداشتي از صبري)در سال پنجاه و دوم قرن چهاردهم كه اهل ضلالت با آرزوهاي باطل و افكار منافقانه درصدد امحا و از بين بردن كامل قوانين ازلي و سبحاني ی كه تا روز اجراي حكم برائت مؤمن و اعدام ابدي مجرم باقي خواهد ماند ی آثار اند و زماني كه خواستند نخستين گامشان را بردارند، درياي نور كه مفسر و ممثّل قیرآن معجز البيان است و از آن با عنوان قلعه پولادين ياد ميكنيم، پس از آنكه بر را داشف قبل الوقوع در ظاهر سي و سه جلد و در معنا سي و سه ميليون الماس و مرواريد و گوهرهاي متنوع و متعدد به وجود آورد؛ هنگامي كه اصل قلعه اقتضاي تنظيم و تحكيم در اين تشكيلات نوراني و با را همرا دارد، اين بنده ناتوان به عنوان عملهيي حقير در انجام وظيفه قدسي مذكور كه صد هزار بار از حد و حدود من فراتر است، و در برابر توفيقات سبحاني ی كه در تعيين و قبولام نقش داشته ی اگر در سجدهگاه رباني به مطالعه بپردازم و اميد كه ريا نباشدنها س136
وجود فاني را هر چه زودتر فنا كنم، ميدانم كه در دايره آن وظيفه مقدس معادل يك دقيقه بهرهمنديام از اين نعمت، عبوديت نكردهام؛ اين است كه به عرض بندگي با قصيده شريفه "اِلهى اَنْتَ ذُو فَضْلٍ وَ مَنٍّ وَ اِنّى ذست. نهَايَا فَاعْفُ عَنّى" اكتفا ميكنم.
صبري، خلوصي ثاني
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)
استاد عزيزم!
در مقابل اين وضع به خود ميانديشم و به خدمت مقدسي مينگرم كه شتابان در پياش هستم. در حين حمد و سپاس به درگاه حضرت حق براي متفكر احسانهايش، مانند آنچه يكي از برادران گفت من هم به خود ميگويم: آري، خسرو، خوب، تو نيستي؛ راهيست كه در آن ميروي؛ راهي زيبا و نوراني. زيباتر و درخشانتر و نورانيتر از آن چيزي نيست.
استاد عزيز! ما مديون شماقابل هلهها هستيم. مديون و سپاسگزار و متشكر حضرت حقايم كه ما را به شما و رسالهها رساند.
استاد محبوب! در نامهتان از خستگي من بحث ميفرماييد. آري، گاه خسته ميشوم، ليكن روحام، نفسام را كه خواهان استراحت است اعجازامه انجام وظيفه ميخواند. اميدوارم سعي و تلاش امروزم كفارهيي براي گناهانام باشد، زيرا معتقدم رحمت حضرت حق واسع است. لذا وقتي با چنين انديشهيي بهسوي شوق و شادي پيش ميروم رضايت استاد ارجمندم ازرديم وها، حال مذكورم را بيشتر و بيشتر ميكند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
احمد خسرو
* * *
— 137 —
(يادداشتي از زُهدي كوچك)بي ترس م "مكتوب بيست و نهم" را شب در فقيرخانه با بكر آغا و برخي دوستان خاص قرائت كرديم. همگي به اين نتيجه رسيديم و ايمان آورديم كه رسالهي اخير براي ساكت كردن بيدينان كافيست.
زُهدي و با * * *
(يادداشتي از صبري)هنگامي كه از زخمهاي ناشي از حملههاي اهل ضلالت و هجوم پياپيشان به مقدسات ديني كه در روحام سر باز ميكردند متألم ميشدم، بكر آغاي عزيز چون خضر به دادم رسيد. اين بار نيز بخش هفتم "مكتوب بت سطح نهم" را به من داد و دردم را درمان كرد.
آري، اين دُرّ مكنون كه از محصولات داروخانه قرآن و يك هزارم حكمتهاي آن است با سؤالها و جوابها و اشارات و تصريحهايش قلب مغمومام را آرام و وجدان متأثرم را تنوير و روح مكدرم يكديگوظ كرد؛ پس گفتم: "امان يا ربي، تو به امت واقعي رسول و حبيبات محمد مصطفي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چنان گنجينههاي بيپايان حكمت احسان فرمودهيي كه آن خزانه قدسي هزار و ساز خلوپنجاه و يك سال با احكام ازلي و فرمانهاي ابدي چنان حيات باقيهيي را نصيب آدميان كرده است كه علماي شناخته شده ی ورثه واقعي انبيا ی از كوتاهترين آيات، حقايقي نامتناهي استنباط و استخراج ميكنند و زهم قرجروح امت محمد را با آب حياتِ قرآن معجز البيان احيا ميفرمايند".
اي مالك المُلك، اي خالق ذوالجلال، اي حاكم بيمثال! به ذات عظمت كبرياييات پناه آورده مسألت دارم: احكام قرآن را (همچنان) در اعلا مرتبه نگاهدار؛ طريق احمديه راتارهانان) ابقا فرما؛ و عملي شدن آمال و مقاصد ورثه
— 138 —
واقعي پيامبران را سهل و آسان فرما، بندگان درماندهات را در دايره نوراني قرآن عظيم الشأنات تا وقتي اِعلاي كلمةُ الله را سعيفات اانه نشان شان ندادهيي به عالم باقي منتقل نفرما. استاد عزيز! با گفتن "اَلّلهُمَّ" پردهيي از لوايح قرآني را بر ديدگان ظاهري و باطنيام كشيدم.
طلبه سراپا تقصير شما
صبري
* * *
(يادداشتي از برادرم بكر آغا كه با اها را به دست مشتاقان ميرساند)
رسالههاي نوري كه در دست داريم و جامع حقايق قرآني ميباشند هميشه و همواره ما را غرق انوار طريق حقيقت كرب ذكر شويش و اضطراب حاصل از زمان حاضر را از قلب مؤمنان ميزدايند.
حق را شكر كه در برابر شرايط غير قابل تحملي كه بر اهل ايمان مسلط است، در دايره نورانيدَلَ ا و ايمان و براي انجام مسئوليتي شايستهي حق و حقيقت، به كار گرفته ميشويم. تنها عامل تسلي خاطرمان در اين زمان حقايقيست كه ارحم الراحمين توسط شما ما را بدانها رسانده است. حمت پيم قادر نيست ترجمان احساس شاكرانهام شود. نميدانم چه بايد بگويم. آنچه ميتوانم بيان كنم و اميدش را دارم تمنا از درگاه حق است كه من و مؤمنان ديگر بهويژه برادراني كه با رسالهها در ارتباطاند در هر دو جهان شاد و مسرور باشيمل تخريصاً حضرت خالق كائنات از خدمت قدسي و بسيار بزرگ استاد راضي و خشنود باشد. متأسف نشدن از احوال تأسفبار امروز امكان ندارد. به لطف خداوند وضعيت ان شاء الله خوب خواهد شد. من جاهلام و همين مقدار توانستم بنويسم. از بيان ارزش و و با كگفتارها ناتوانام؛ هر چهقدر كه بنويسم يك هزارم بهاي آثار مذكور نخواهد بود.
طلبه شما فرزند امرالله
بكر
* * *
— 139 —
(نوشتهيي به مناسبت تلويحات تسعه كه درباره طريقت است)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإسي (ع)ن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
سرور و استاد ارجمند و محبوبام!
بخش نهم "مكتوب بيست و نهم" را كه با برادرم حافظ علي افندي ارسال فرموده بوديد با شادي فراوان دريافان به و خواندم. با آنكه متن مذكور را پنج شش بار با برادران يا به تنهايي مطالعه كردم در برابر فيوضات نوراني اين رساله كه به روحام القا ميشد با هر بار مطالعه حق اسبه خواندن فزوني ميگرفت. اين رساله ارزشمند، حقايق عالي، نزيه و عُلوي طريقت را كه سالها مشتاقاش بودم به من آموخت و من ديگر نميتوانستم آن را بر زمين بگذارم. هر بار كه آن را ميخواندم ذوق تازهيي نصيبام ميشد وت اشار رسالههاي ديگر در هر نگاه زيبايي و لطافت ديگري بروز ميداد. مندرجات الواحي را كه امكان قرائت اين رساله و حقايق عالي و برترش را به ما ميداد شايد و من شش سال پيش جستجو ميكردم و نميتوانستم بيابم.
استاد محبوبام! خداوند تا ابد از شما راضي و خشنود باشد! مانند ماهياني كه در دريا و اقييعت دسندگي ميكنند و نه براي رفع تشنگي كه براي به دست آوردن چيزهاي قيمتي نسبت به باران نيسان با علاقه احساس نياز ميكنند، من هم به اين رساله شديدكه فوقاج بودم. حضرت حق و فياض مطلق را بينهايت شكر كه اين صفحه تاريك حياتام را نيز بسيار بيش از آنچه انتظارش را داشتم نوراني كرد.
آري، از نوشتكه حاواع و تأثيراتي كه رساله مذكور بر اين طلبه فقيرتان داشته براي هميشه ناتوانام. اين رساله ارزشمند را كه با كليدها و جملههاي كوتاهاش گنجينههاي بزرگ را ميگشايد و راه گردابهاي بزرگ را سد كرده و مياد طلا كه
— 140 —
طريقت راهيست عالي، پاك، بسيار والا و پرفيض، شاديبخش، لذتبخش، سيرناشدني و غيرقابل چشمپوشي، بسيار مهم يافتم. مخصوصاً به برادراني كه اهل طريقتاند و از اينسازند معرض اتهامات ديگران قرار گيرند پرهيز ميكنند، يا كساني كه علاقمندند در اينباره چيزي ياد بگيرند و مرتبط شوند اما موفق نميشوند به دليل در اختيار داشتن اين رساله تبريك ميگويم؛ و در اين خصوص نيزقرار دا كاملاً محق ميدانم.
استاد ارجمند!
دست و دامانتان را ميبوسم و خواهشمندم بخش باقي مانده رساله را نيز هر چه زودتر ارسال فرماييد تا نسبت به تكميل كتابتاش اقدام كنيم و از آن بهره ببريم و مستفيض شويم.
َليهِ گرامي! اين را هم عرض كنم كه همراه با دوستان بيصبرانه منتظر تكميل و ارسال متن ياد شده هستيم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
طلبه حقيرتان
احمد خسرو
* * *
— 141 —
بزندقه مكتوب بيست و هفتم و پايیان پيوست سیوم
(يادداشتي از علي اول كه صبري ثاني و خسرو ثانيست)
اي استاد عالي مقام!
حضرت ارحم الراحمين را سپاس فراوان كه با رحمت خود مفتاح گنجينهي حقايق آن كتاب مبين معظم را به شما احسان فمورد آاست. حقايق عظيمي كه در اين زمان همهي مردمان جهان با نياز و عطش شديد و بيصبرانه، مردد و متحير ميگويند: "آيا آب حياتي خواهيم يافت؟"، دريتوانوضعيتي شما با باز كردن شيرهاي آن زمزم عظيمِ محفوظ و مستور، به نحوي كه صاحبان هر مشربي اعم از اينكه فرد باشند يا جمع و حتي عامي، در صوك اشارجعت بتوانند با جرعهيي حرارت وجودشان را بكاهند؛ ما با ملاحظه جهات گوناگون رفتار شما در انجام وظيفه عاليهتان مانند نشر بيتكلف و بهدور از تصنع (رساله هُوَ ا اعتقاد كامل شاهد بودهايم كه شما موظف به وظيفه مذكور بوده و با درخشش انوار علم بيانتهاي (الهي) به عرش خداوند نظر داشتهايد و به اين ترتيب واسطه عالم رحيم
هايد؛ پس در اين خصوص چه ميتوان گفت و چگونه ميتوان مرتكب جسارتي شد؟
من حتي معتقدم بعيد است اخص خواص هم موفق به فهم كامل اين آثار محيط كه با كل ممكنات مرتبط است شو و تردن فقير كه در هر خصوصي هيچ اندر هيچ بوده و درك ناقص دارد نه از مطالعه آن، كه از قلم به دست گرفتن واهمه دارد؛ ميترسد افكار مشوش خود را به فكر مبارك جناب عالي درآميزد. لذا نميتوانم چنين جسارتي ك اما لا استاد عزيیز! با نظر قاصیرم به موفقيت كه در هر كاري غايت و مقصد است نظر دارم. نتيجه موفقيتها چون ايامي مبارك در
— 142 —
دور دستها ديده ميشود. ان شاء الله روز موعود را بهواسطه دعاهاي شما خواهيم ديد وبيند وا موفق به ديدن آن روز نشويم آثار شما كه فتوحات بزرگي خواهند داشت بيترديد در موقعيت بسيار بالايي شاهد خواهند بود. چيز ديگري نميتوانم مطرح كنم مگر اين دعا كه حضرت حق تا ابد از شما راضي باد! لذامگر آن به برادرانام كه فكر عالي و دل صافي دارند ميسپارم؛ سر و صورت به دست و دامانتان ميسايم و از سخنان ناقص خود پوزش ميطلبم.
استاد عزيز! سومين نكته "كنزيه" را مطالعه كردم. در مقابل اسرارشدن عدسوره مباركه "علق" حيرت كردم و بياختيار لفظ جلاله "الله، الله" را بر زبان راندم و در همين حين اشكي حزين چهره و چشمانام را پوشاند، چنين ميانديشيدنا هر ، همچنان كه هر ذره در كائنات بر وجود آفريننده عالم گواهي ميدهد و در برابرش متبسم است، حروفي كه قرآن حكيم را تشكيل ميدهند، كتابي كه نقشه جهان هستيست، بر رويدادهاي وجودي گذشته و حال و آينده با زبحمد، س خودشان گواهي خواهند داد و اين امري بديهيست. توضيح اين فكر را در هشدار انتهايي رساله يافتم و الحمدلله گفتم.
از همه اينها گذشته، سوره مباركه حياتي ن" چون صاعقه بر سر انديشههاي باطل و اذهان فرعون مشرب اين زمانه فرود ميآيد و كاملاً صريح اثبات ميكند كه همهي امور در اختيار رحمان رحيم است و با سي و يك مرتبه تكرار كردن يك جمله و با رمز آن حروف قدسي، مأواي سست و بيپايه طبيعيون و ماديون در پار و زبر ميكند. استاد عزيز! همچنان كه در بسياري مواقع بيان فرمودهايد گشاينده كتاب هستي، قدير ذوالجلال و حكيم ذوالكمال، تا زمان بسته شدن اين كتاب قطعاً به مقتضاي رحمت خود مفسر و معرّفي را كه به حق تفسير كننده صفحات وِحَمْد و حرفها و نقطههاي كتاب مذكور باشد و ورثه حقيقي او را خواهد فرستاد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
آري، استاد عزيز! من شاهدم كه شما بهستوه آمده و بسيارصلاً اميشويد؛ و با اين حال ميفرماييد درانجام آن وظيفه مقدس نبايد خسته شد و اين كار بر هر
— 143 —
چيز ديگري ترجيح دارد؛ مادام كه حضرت حق فرماندهيِ يكي از دو جريان مهم اين عصر را به شما محول كرده است، همه جهان به لحاظ معنا در خصوص بيان مه علم اسرار قرآني گوش به سخنان شما دارند و ان شاء الله همواره چنين خواهد بود. نتيجه رويارويي در اين زمان كه زمان محاربهي معنويست نه تنها اضمحلال انسانهاست كه بحث از عوامهميت فبگريست كه همه موجودات را به نابودي خواهند كشاند؛ بنابراين شما نه فقط براي ما كه براي ممانعت از پريشان حالي فرزندان مسلمان تا يوم القيام، وسيلهيي هستيد براي ايطالعه هيزات آخرين سيستم و مبارك قرآن حكيم كه دنيا را به لرزه در ميآورد؛ تا با زره و شليك، اهل خذلاني كه دنيا را محاصره كردهاند در ميان دودهاي خفه كننده قرار دهيد. زنده و پاينده باشيد اي استاد محبوب! پروردگار ثواب هزار غازي را به جاي خستگي نتوانصله به شما احسان فرمايد! آمين.
با اميد به بخششتان ميگويم مادام كه زمان جهاد معنويست و ما خود را سربازان موظف ميدانيم و ميگوييم از سربازي لذت ميبريم، دشمن نيز دساس و در ظي اگر رتمند است؛ براساس قاعدهيي كه ميگويد: "شمشير را بايد متناسب با دشمن كشيد" و در حالي كه سعي و تلاش بيوقفه و توأم با آرامش شما در مقابل ديدگان ماست بايد بدانيم دامي كه در برابر جبهه ما گستردهاند چيزهاي بسيار جذابياست؛ ط حب جاه و سرمايه دنياست كه ميخواهند با آنها ما را فريب دهند. و براي آنكه جبهه را رها نكنيم و فريب چيزهاي گذرا را نخوريم و موجب زيرپا وز و هچيزهاي بسيار مقدس و مبارك نشويم، فقط و فقط آرزومندم شب و روز در عظمت و قدرت و رحمت شامله حضرت كبريايي و همت عام شاه لولاك و ادعيه مقبول ذات استادانهي جناب عالي سهيم باشيم. من بر چنين باوري هست را هم لحظه با هيجان انتظار عملي شدنش را ميكشم.
حافظ علي
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
— 144 —
(يكي از يادداشت هاي خلوصي بيگ)
بخش هفتم از مكتوب بيسمت را م
١- حجتي قطعي بر درستي فكر و نظر كساني كه به هيچ وجه با تغيير شعائر اسلامي موافق نيستند؛ آن را تحمل نميكنند و گوشهاي خود را بر آن ميبندند.
٢- قدرت مؤثري براي الحاق كساني كه از سر تأويل مدعي"الرحم "موافقت ظاهري نشان ميدهم" به گروه نخست.
٣- سيلي محكم به احزاب علماي سوء.
٤- طوق لعنت و ضربه قدرتمندانه و مقتدرانه براي كساني كه با هدف بيديني و با نامها و وسايل مختلف بدعتگزاري ميكنند.
٥- ابراي آاي پنجم و ششم، حقيقتهاي پرتواني چون خورشيدند و اوهام كساني را كه در گروه معتقدان اصلاح عالم بهواسطه ظهور حضرت مهدياند، و كساني كه نسبت به اقتدار آن ذات عالي مقام شبهه دارند برطرف و اعتماد كرده را جلب ميكنند.
٦- اشارت هفتم جامع ويژگيهاي كاملاً حكمت گونهييست در كيفيت انجام معقولترين مجاهده در اين عصر.
توصيفات مختصر اينوجود د درمانده شما البته گواهيست بر عجز و ناتواني او، وگرنه بيان شايسته اين حقايق در حد و توان اين بيچاره نيست.
مشغوليت دنيوي، رسيدگي به امور خصوصي و احوال و احساسات اجباري مانند كمك به پدرم ی همچنان كه هميشه عرض كردهام ی به براي نع انجام وظايف قرآنيام ميشوند. چه كنم؟ ميگويم:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى كُلِّ حَالٍ
بسيار نيازمند دعاهايتان هستم و هستيم. ما نيز هميشه و همواره براي استاد عزيزمان دعا ميكنيم.
خلوصي
از جو
— 145 —
(يادداشتي از صبري)
سرور مكرم، حضرت استاد!
دست كم چهل سال است كه مجموعه نوراني و مقدس و پرفيض "گفتارها" در عالم حقيقت نورافشاني ميكند و درانديشيصفحاتاش دريچیههاي طريقت و سير و سلوك را گشوده و در معرض تماشاي مشتاقان ميگذارد و با بيان بليغ "تَعَالَوْا اَيُّهَا اْلاِخْوَانِ" مانند برقي كه چشمها را خيره كند، ديگران را دعوت ميكند؛ آنان كه نظري دت."
دارند به وضوح ميبينند و ميشنوند و به مجموعه مذكور پناه ميبرند؛ و اين بنده سراپا تقصير نيز كه دوش به دوش آنان در حركت است بعد از مطالعهي نكته نهم "مكتوب بيستد و ثب" كه شامل نُه لوح سعادت ميباشد و مطلع شمس فيوضات و منبع فوز نجات است، به قدر استطاعت دانستم كه طريقت چيست؛ و يك بار ديگر به اين نتيجه رسيدم كه متن مذكور حاوي فيوضات بيانتها و اذواق متنوع بيپايان است. الحمدلله اين نكته نيز انوار بيپاياني را حق ی ب نيازمند نورم تاباند.
غرق در درياي حقيقتي ی كه قلبام آن را احساس ميكند اما زبانام توان بياناش را ندارد ی و در حال بيان اين كه اين اثرِ گرانبها شايان تقدير و تشكر لب ناادم؛ و زماني كه توالي و تداوم بخشهاي ديگرش را از جان و دل آرزو ميكردم؛ در همين حال سه تلويح تتمه آن را نيز احسان فرمودند.
بخش خاتمه با ارشادها و هشدارهايي كه چاره رهايي از ورطهها را به آدمي نشان ميدهد واقعاً لوحه العزي بود و موجب حيات دوباره شد. به كوراني كه چشم دارند و هر لحظه از تناول دست كم هزار و يك نوع ثمره سعادت ميگريزند چه بايد گفت؟ به كساني كه پردههاي افترا و اتهامهايي را ميبينند كه به هيچ وجه شايستگي آن جاده كبرا را ندارند، و ميخواهنده كر مشعل بينظير را خاموش كرده راههاي وادي ظلمت و گمراهي را بگشايند چه ميتوان گفت؟
— 146 —
اميد است رساله نور كه با شعلههاي بيمثالاش عصر حاضر را احيا و روشن و نقشه آينده را به درستي و شايستگي تنظيم و تحكيم ميكند تا ابد پايدار بماند. اآوري ش باري تعالي ميخواهم اين آثار نوراني را به تمام امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تعميم داده، و موفقيت آن را احسان فرمايد. آمين.
صبا كَثي* * *
(يادداشتي از خسرو)
جناب استاد گرامي!
نامه پرمهر و محبت شما را دريافت كردم. در مورد اشتباه صورت گرفته در نكتهيي قرآني برآمده از فيض دعاي كنزالعرش هاي بيخورد ما را سؤال فرموده و اسباب خطا را برايمان توضيح دادهايد. اين بخش را، همچنين رمز ششم كه حاوي توافقها و تناسبهاي لطيف و عالي سوره "كوثر" است، همراه باشا بپوط به طريقت ی كه بزرگتر از فاتحي بزرگ است ی مطالعه كردم.
اين هفته شادي و اشتياقام بسيار زياد بود. از يك طرف آن گنجينه ارزشمند حقايق كه سالها اسومتياميشد تا منتشر گردد و در جهان اسلام توزيع شود به مناطق مطمئني ارسال ميشد. از طرف ديگر سرشار از ذوق معنوي حاصل از مطالعه بخشهاي مختلف "مكتوب بيست و نهم" بوديم كه با نورانيتي بسي را شاتر از زيباييهاي جذاب اين بهار در مقابلمان ظاهر شده بود.
دومين نكته قرآني برآمده از فيض دعاي كنز العرش را پيش از رسيدن نامه شما همراه با ار ترح دوباره مطالعه كرديم. چون هيچ كدام از ما در پي بررسي موضوع نبوديم خود را در ميان شعلههاي نورانيِ متني يافتيم كه در مدت ده دقيقه نوشته شده بود. هنگاقدس كهعه جز ابراز حيرت و شگفتي چيزي از دهان ما به گوش نميرسيد و تبسمي كه در چهره ما ديده ميشد براي تعريف ذوق معنوياي كه احساس ميكرديم كافيان بر
— 147 —
استاد عزيز! هر يك از رسالهها در جمع ما موجب شادي بسياري ميشود؛ آن را با شگفتي مطالعه ميكنيم و به طرز شايستهيي به آن احترام ميگذگاه هروقتي نامه شما را درباره اشتباهام ی كه به هر حال اتفاق افتاده بود ی دريافت كردم دانستم كه اگر آن استاد ارجمند اين وضع را به ما تذكر نميداد هيچ گاه به آن توجه نميكردديني) ر برابر كساني كه مدعي وجود خطا ميشدند در پي احقاق حقوقمان بر ميآمديم و در اين كار ترديدي هم به خود راه نميداديم. ما درباره توافقهاي حروفي سوره كوثر و رمز هشتم يك به يك تحقيق و بررسي كرده و با نقصاني مواجه نشارد بريم. در اصل تحقيقات ما براي يافتن خطا و اشتباهي نبود بلكه براي توسعه دادن معلومات و دريافت غذاي معنويمان صورت ميگرفت. شب با رأفت و لطفي و رشدي افندي در فقيرخانه نشستيم و در اين خصوص گفتگو كرديم. همه متفق القولسته ند كه استاد در طرح هيچ موضوعي با ما رو در بايستي ندارد و همين مسأله براي ما كافيست، و تاكنون هم چنين چيزي واقع نشده است. بزرگترين شاهد در اين ارتباط نيز همين است كه رسالهها در ميان كساني كه ادعاي علم دارند دست به دست ميچرخد و آنها نيز مجب افرادتأييد مطالب رسالهها شدهاند.
آري، استاد عزيز! اين رويدادها ذهن و فكرمان را بيش از پيش تقويت كرد و ما را با شما بيشتر مرتبط نمود؛ و چون برهاني كافي و قطعي نشان دااساس كما در هر موردي از ما حمايت و پشتيباني ميكنيد.
استاد محبوب! اين هفته نكتهي ديگري را دريافت كردم كه كليه توافقات قرآني را نشان ميدهد و شما با زحمت فراوان و با هزاران مشكل با دستخط خود آن را نوشته بوديد. اشعار فرمتان رد جز اين، دو ليست ديگر از توافقها كه مانند همين نكته عاماند اما به طرز ديگري تهيه شدهاند كتابت خواهد شد. بيصبرانه منتظر آنها هم هستيم و با يادآوري خستگيهايتان، دلمان به درد ميآيد. حضرت حق به طرز شايسته خير كثيري به شما احسان اَرْحَ. آمين.
خسرو
* * *
— 148 —
(يادداشتي از خسرو)
استاد عزيز، سرور گرامي!
اطلاع فاضلانهيي كه در ارتباط با اختلاف مشاهده شده در تعداد آدند نيكلمات و حروف قرآن كريمِ كتابت شده دادهايد و اين كه متن مذكور از نو و دوباره به صورت واقعي و مبنايي تنظيم خواهد شد واقعاً شايان بشارت است. اين موضوع و موضوعات مشابه آن ما را بر آن ميدارد كه هميشه از حضرت حق موفقيت استادمان را در وظيفه متعاليحمان تگيرش مسألت نماييم. مخصوصاً تصوير نامهيي كه به برادرمان حاجي نوح بيگ نوشته شده و نامههاي ديگر نظير آن، زندگاني ما را تغيير داده و مسير آينده ما را نوراني كرده است؛ علاوه بر اين ما را ايد ناماريهاي انسان امروزي چون رياكاري، چاپلوسي، تملق و رذايل اخلاقي ديگر نجات داده و به جاي هر يك از آنها نهالهاي اخلاق حسنهيي غرس نموده باعث به وجود آمدن شجرههاي عالي و نافذ شده است. حتي آن قدر ميتوانم بگويم كه ما را بهسوي حياتي كاملا موفوت از احساسات بشر امروزي سوق داده است؛ طوري كه هر لحظه با چنين احساسات و انديشههايي زندگي ميكنيم: آفريننده ما چگونه از ما خشنود خواهد بود، و من امروز با چه سعي و تلاشي صفحه حياتام را خواهم بست؟ بيي چونه تلاشي ميتوانيم آن دسته از افراد امت پيامبر محبوبمان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه راه ضلالت در پيش گرفته يا در پي گمراهان افتادهاند، به طريق هدايت برگردانيم و خوشنودي پيامبر را بهدست آوريم؟
استادعالزماباترين عبارت خود فرمودهاند: "سري كه براي قرآن عظيم الشأن آماده فدا شدن است هيچگاه در برابر ديگران خم نميشود" و طلبههايي كه علاقمندندواجه م گامي از استاد ارجمندشان تبعيت كنند اين سخن را در روح و جان و زندگي خود زيباترين و بزرگترين مفتاح و قاعده قرار دادهاند.
ما در اين دنيا با چنين ذوقي زندگي ميكنيم لذا قدرت موهومي كه در اين وادهر نوعناميده ميشود از شجاعتي كه طلبههاي شما در مسير حق از خود
— 149 —
نشان ميدهند در هراس است. براي طلبههايتان و برادرانام كه با خرسندي سينه سپر كردن در مقابل هر اتفاقي كه در مسير رضاي الهي برايشان رخ ميدهد را هر ر. مؤمنر لحظه از حالات استادشان درس ميگيرند، موفقيتها و سعادتهاي همراه با خير مسألت دارم و براي شما استاد عزيز نيز دعا ميكنم تا بيش از آنچه شايستهاش هستيد و به نحوي لايقتر به الطاف سبحاني نائل شويد؛ نيز دامانتان را با كمال احترام و تعظيم ميب در زم خسرو
* * *
(يادداشتي از شيخ محمد نصوحيزاده افندي)
استاد بزرگوار، سرور گرامي و اي بلبل گلستان قرآن!
شيخ من مرشد اكمل حضرت سلطان حاجي رحمي در سال دوم بسيج عمومي براي جنگ، از دار بقا رحلت فرمودند. يك ماه پيش از آن كه بهو برادر شهري در منطقه درياي مديترانه. م. تشريف بياوريد با مرحوم سلطان رحمي در مسجدي شريف همراه جماعتي بوديم. مشغول حالت سكوت مراقبه شد. چند نفر از اوليا به صورت روحاني تشريف آوردند و در نهايت هم شما استاد محترم تشريف فرما شديد. با ظهور جذ
#437رحماني بيدار شدم و به خود آمدم. يك ماه بعد كه به بوردور تشريف آورديد برخي روزها در مجلس صحبتهاي عرفاني شما حاضر ميشديم و به روحهايمان غذا ميرسانديم.
جسارت كرده مطالب زير را كه واردات قلبيام هستند به عرض ميرسانم:
آن از مدتارجمند، در حلقه حقيقت چرخ ميزند
روح او را به روح انبيا رساندند
آن استاد ارجمند مست و غرق (در عشق الهي) و حيرت است
به او گفتند مُنادي ارجمند قرآني
— 150 —
"گفتارها"يش جان است، فاقد آن بيروح است
هر آنچه كه او ميگويد نور حكمت دوم ف)ست
آن استاد ارجمند در معراج روحاني در چرخش است
من فيض نورت را بيدرنگ در قلب خويش ديدهام
درون استاد درياي وحدت است و بروناش صحراي كثرت ديده ميشود
در دنيا و عقبي رفگذارم.شويم
اميدم آن است كه مولا بر ما بندگان ناتواناش احسان فرمايد
اين رازها را محمد نصوحي زاده بيان كرد
حضرت استاد مفتاحيست براي گشودن گنجينه قرآن.
شيخ محمد نصوحي زاده
* * *
(يادداشتي دارند م بيگ)
استاد و سرور گرامي!
به دو دليل از تقديم اين عريضه و مزاحمت، ناگزير بودهام:
دليل اول:استاد عزيز در بخشي از التفات نامه گذشته خود ميفرمايند: "از خداوند طلب ميكنيم اين فقير و برادران و طلبههاي والا، جدي و مخلصام چون خسردارد ما آخر عمر در مسير خدمت به قرآن قرار دهد."
در برابر اين دعا و درخواست و همت استاد با تمام وجودم آمين گفتم و همواره نيز ميگويم. از درگاه حضرت لم يزل هم خواسته هميشگيام همينر نزديدعا و همت استاد محبوبام اشك شوق و شادي را بر گونهام جاري ساخت. بخش دوم نامه ايشان را كه در ادامه همين عبارت است عيناً مينويسم: "شما را وارثين بعد از مرگ خوشغلهه ميدهم و از رحمت الهي اميد دارم كه با شادي و بدون دلتنگي وارد قبرم شوم." اين عبارت مرا بسيار به فكر فرو برد. اين آرزو و طلب استادم از رحمت الهي هيچ گاه از ذهن و فكر و قوه خيالام بيرون نميرود. لذا با تمايمان ت
— 151 —
وجودم در برابر اين عبارت آمين گفتم و عاجزانه فضل و كرم حضرت حق را مسألت كردم.
با اين حال استاد عزيز! ريا نيست، ساختگي نيست، از درونام ميجوشد، دل خبرن ميخواهد و چنين آرزومندم: اين فقير پيش از استادش وارد قبر شود؛ شما تا رسيدن به اولين ورودي دار بقا در دنيا بمانيد و با دعا و هدايايي كه براي اين طلبه فقير و نيازمندتان ميفرستيد او را متنعم و شاد َةُ الر كنيد. دعا و درخواستم از رب العالمينِ ارحم الراحمين اين است: در تشريف فرمايي شما روحام افتخار استقبال از شما را داشته باشد تا آرزو و حيات دلام حاصل گردد؛ به اين مطلب بسيار ميانديشم.
واقعاً مناجات تِ "لمعاصم قرين اجابت شد، زيرا در همان سال براي آنكه خطري استادش را تهديد نكند در دادگاه گفت: "پروردگارا جانام را بگير؛ لا اله الا الله" و در همانجا به جاي استادش وفات يافت و راهي دار بقافتور نرَحْمَةُ اللهِ عَلَيْهِ رَحْمَةً وَاسِعَةً) صبري
موضوع بزرگتر و مهمتر از آرزو و طلبي كه گفتم اين است: استادم بسيار بيشتر در دار دنيا بمانند برااين صورت اي استاد محبوب! وظيفه قدسي شما تداوم مييابد؛ با انتشار و تكثير رسالةُ النور و مكتوباتُ النوركه انوار حقيقت و هدايتاند، آنان كه در خواب غفلت بهسر ميبرند و آنان كه گرفتار ظلالتاند، و اهل جه نشو ملحدان، وارد مسير حق و هدايت خواهند شد، لذا استاد ارجمند! آرزو ميكنم شما زمان بيشتري عمر كنيد؛ سايه شما بر سر ما مستدام باد! ميدانم كه در صورت نبود شما، ما يتيم و بيكس خواهيم شد.
دوست دارم به تدر بنويسم اما قلمام به دليل ناتواني و بيكفايتي قادر نيست ترجمان قلبام شود. اين آرزو را نيز مانند هر كار ديگرم به حضرت كبريا ميسپارم.
عاصم
(رَحْمَةُ اكنند؛ عَلَيْه)
* * *
— 152 —
( يادداشتي از حافظ علي؛ به اين مناسبت نوشته شده كه آيا در مسألهيي كوچك ناراحت شدهايد؟)
ايها الاستاد المحترم!
اي استاد عاليقدري كههايتانندتر از هر صفحهي زندگيام هستي و من آمادهام براي عمل به فرمان شما چون پروانهيي زندگي خود را در آتش بسوزانام!
آري، نه تنها در راه چنين حقيقتي،هشت تاي براي پادشاه بلند مرتبهيي كه هديهيي قيمتي احسان ميكند نيز نميتوان در صرف هديه مذكور ترديدي به خود راه داد.
آري استاد عزيز! جان ما را به صورت امانت در اختيارمان گذاشتهاند و معلوم نيسترا در اني آن را تحويل خواهند گرفت. حضرت منعم كه هميشه آماده انجام فرماناش هستم در ارتباط با امانت مذكور هر فرماني كه داشته باشد ان شاء الله آماده هستيم بدون شك و ترديدي امانتاش را بازگردانيم. مادام كه شما در قربِ الهي آن پادشاه بيزوال مأانم نشليغ اوامرش ميباشيد، سخن شما نيز حق و عين رحمت است.
نيز اي سرور عالي مقام! باغبان براي رشد بيشتر نهالها و نجاتشان از تعرض حيوانات مضر شاخههاي پايينتر را قطع ميكند تا نهال قد بكشد. نهالها به هيچ وجه حق ندارند بگويند: "كسي كْ لاَ ا رسيدگي ميكند و مسبب زنده بودنمان است گاه رنجيده خاطرمان ميكند." زيرا اگر به همان حال ميماندند حيواني شاخه آنها را قطع ميكرد و ريشه آنها نيز در خاك از بين ميرفت، و حكود ميشدند.
آري، استاد عزيز! بدون اغراق ميگويم اين طلبه گناهكارتان كه در پُرقصوري مثل و مانندي ندارد، و اين مطلب را گاه به نفسام نيز قبولاندهام؛ اعتراف ميكند در زماني كه نه تا زانو و كمر و گردن بلكه دروناش نيز غرق در گل و لا استنه بود و چيزي به نابودياش نمانده بود، چون خضر سر رسيديد و همچون لقمان از شفاخانه قرآن با شيوههاي درخشان معالجه، درمانام را شروع كرديد. شما
— 153 —
وسيلهي حيات بخشي هستيد كد ميته نام حيات است. فدا نكردن جان در راه كسي كه جان را احسان فرموده و كسي كه وسيله اين احسان بوده، كار عاقلانه نيست.
احساس كرده بود كه به جاي من شهيد خواهد شد. به عنوانو در گي از قوت اخلاص در حال خبر دادن است و همانطور كه خبر داده بود شهيد شد. سعيد نورسي
همچنين يك بيمار بايد بداند كه نيازمند عمل جراحيست. ما از طبيبي كه شب و روز به معالجه بيمارش ميپردازد بايد هزاران بار سپاسگزاري كنيم و از حكيم كامل و ق به ادمثالي هم كه داروها و علاجها را در اختيار طبيب گذاشته ميبايست بينهايت تشكر و سپاسگزاري كنيم؛ ما مديون او هستيم. البته من نتوانستهام اين دين را ادا كنم و از اين بابت بسكَ الْراحتام. الله تعالي تا ابد از شما خشنود باد!
حافظ علي (رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)
استاد عزيز، برادر مشفق، و مجاهد محترم!
طي دو سمان نخير آثار اعجازآميزِ موسوم به بخش ششمِ "مكتوب بيست و نهم" ی در دو نوبت ی و نكتهي قرآنيِ مأخوذ از فيض دعاي كنز العرش و رموزِ ششم و هشتم از بخش هشتم "مكتوب بيست و سرم ميا دريافت كردم.
نامه نخست، امروز كه برحسب بشر بودن كاملاً بهستوه آمده بودم در همان ساعت به دستام رسيد. آري، در لحظهيي كه چشمانام نيازمند چنين نوري بود و عقلام چنين درسي را جستجو ميكرد و تن نحيفابرهايهان چنين علاجي بود و روح مضطربام چنين تسلياي را انتظار ميكشيد و خلاصه نفس ظالمام واقعاً محتاج چنين تربيت معنوي بود اثر مذكور به دستام رسيد. اين بسته نُه روز پيش از آن كه دومين ر خدمت روز بعد به پست داده شود به دست ما رسيد و اين نشان ميدهد كه كار به خودي خود يا تصادفي رخ نداده است، يعني نامه نيامده،
— 154 —
فرستاده شده؛ نرسيده، رسانده شده؛ بيمقصد نيست، براي اين كردم.به سرعت فرستاده شده؛ و حتي ميتوان گفت به عنوان رحمت و عنايت (الهي) از سوي دستي غيبي در لحظهيي كه كاملاً لازم بود در اختيار ضعيفترين و نيازمندترين و عاتوضيح و بيلياقتترين و زبونترين خادم قرآن يعني اين برادر بيچاره شما قرار داده شد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
بخش ششم "مكتوب بيست و نهم" را ج ميخوشين در حضور پدرم، فتحي بيگ، خواجه عبدالرحمان و فردي ديگر قرائت كردم. البته من متن مذكور را چند بار براي خودم مطالعه كردم. ان شاء الله سعي خواهم كرد چطبه اس (از دوستان) كه مناسب هستند يا بايد اين متن را بخوانند، بتوانند از آن بهره ببرند. اين آثار نوراني دو نوع تأثير متضاد دارند: از طرفي فرد را مينوا كرده از طرف ديگر او را ميترسانند. شكي هم نيست كه يكي از اين دو وجه بر انسانها مؤثرتر خواهد بود. آثار مذكور اين حقيقت را به وضوح به نمايش ميگذارد، و خادمان و تلميذان قرآن حكيم را حقيقتاً بيدار مينمايد و شما هم براي آنكه فريب نخورند شما تقب اساسي را به حق به آنها تعليم ميدهيد:
١- رضاي الهي را كه يكي از معاني ايمان به خداست جايگزين حب جاه كنند؛
٢- ايمان به تقدير را به جاي خوف يشان جبگذارند؛
٣- با راهنمايي آيه جليله
اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات: ٥٨) ايمان به كتابهاي الهي را جايگزين حرص و طمع كنند؛
٤- با يادآوري آيات مباركهيي چون
اِنَّمَا الْمُؤآخرتينَ اِخْوَةٌ
(حجرات: ١٠) و
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا
(آل عمران: ١٠٣) ايمان به پيامبران و مشرب نبي افخم سرورمان حضرت رسول (صَلّي اللّهُ تَعالي عَلَيه وَ سَلِّم) را كا بين تمام جن و انس فرستاده شده جايگزين ميهن پرستي منفي كنند؛
٥- به جاي انانيت به عجز و ناتواني خود اعتماد كرده و به نقصان خود اعتراف كنند و خدظرم در كه در نشر و محافظت معارف #قرآن بر عهدهي ماست انجام داده و بدانند كه ما مكلف به خدمت هستيم و با نتيجه كاري نداشته باشند، يعني فرد
— 155 —
براي ايمانشود سيشتگان به نحوي از بشريت بيرون رود و به ملائكه تشبه يابد؛ ملائكه الهي كه واسطهي نزول كتب و صحف انبيا هستند.
٦- به جاي تنبلي و تنپروري، به مسئوليتپذيري اهميت دهند. به جاي اموري كه وقت خدمت به قرآن را ميگيرنشر نماين خدمت برتر بينديشند، خدمتي مقدس كه هر ساعتاش بيترديد ارزش يك روز عبادت را دارد؛ و پيش از فوت وقت چشمانشان را خوب بگشايند و قبل از مردن قدر و منزلت زيستن را بدانند.
شما با زباني چنين ينم به ايمان به آخرت را به رمز و دلالت و اشاره و گاه صراحت تعليم داده و از سر لطف تذكر ميدهيد.
خداوند ذوالجلال تا ابد از شما خشنود باد و شما را در خدمت و مجاهده مخلصانهيي كه براه امير امت مرحومه محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از ضلالت و هدايت آنها به شاهراه قرآن در پيش گرفتهايد ثابت قدم و موفق بدارد! آمين "بحرمتاد هسالمرسلين و بحرمة قرآن المبين"
اثري به نام "نكتهيي قرآني برآمده از فيض دعاي كنزُ العرش" به علاوه فيوضات "رمز هشتمِ بخش هشتمِ مكتوب بيست و نهم" داراي وضعيت استثناييست كه قابل تعريف و توصيف نميباشد.
در اوليتوافقهايي كه جلوه بار تعداد حروف قرآني توضيح داده شده من را غرق بهت و حيرت كرد. اثر دوم كه تا حدودي به توافقهاي حروف در چهار سوره كوچك اشاره دارد حقيقتاً اثري اعجاز آميز است. اثري كه از سوي استاد عزيز "توافق غيبي" ناميده شده و منتشر گشته، در واقع اثر حكمت و رحسان فغمبر آخر الزمان، مدار فخر جهان، سبب خلقت اكوان و نزول قرآن، پيامبر ما حضرت محمد مصطفي (صلي اللّه تعالي عليه و علي آله و اصحابه و ازواجه) است و ازايم راهاي متعلق به قرآن ميباشد كه تاكنون پنهان مانده بود. قادر به بيان يك هزارم ذوق معنوي و فيضي نيستم كه از مطالعه اين آثار بينظير احساس كردهام و از شكر كرم سبحاني و اين مقدار نعمت الهي كه از آن بهرهمند شدهايم عاجزم.
اَللين بلا حَصِّلْ مُرَادَنَا وَ مَقْصُودَ اُسْتَاذِنَا سَعيدِ النُّورْسى بِحُیرْمَةِ حَبيبِكَ الْمَیكِّىِّ الْمَیدَنِىِّ الْهَیاشِمِىِّ الْقُیرَيْشِىِّ
— 156 —
رونوشتي ارعت تمهفتم "مكتوب بيست و نهم" را براي برادرمان جناب عبدالمجيید فرسیتاده بودم. او در پاسیخ، از جمله ميگويد: "جیايز نيست كسي جز خلیوصي و عبدالمجيید از اين قسم نظرات استاد كه چون دختري زيبارو و بنت الفكر افسير راشند مطلع گردد. حتي آنان كه محرماند در اين خصوص نامحرم بهشمار ميروند. خوب است براي استاد بنويسيد كه خارج شدن چنين دختراني از حجاب نه تنها هيچ فايدهيي ندارد بلكه به احتمال قوي ضررهايطرفام در پي خواهد داشت. حدت و تندي سعيد قديمي در سعيد جديد هم وجود دارد. الّا اينكه سعيد جديد نبايد وقتاش را با انسانها هدر دهد. اين اقتضاي مسلك و مشرب اوست. بگذريم ... حضرت حق نگهدارنده حقيقيست."
اين بنده نيز مختصراً پاسخي بدين مضمون نوشته ست.
چنين مطالعه و ملاحظهيي براي ما درست است. اما آن را براي جناب استاد كه بيتوجه به دنيا بهواسطه مرتبطين با رسالههاي نور و براي انجا ضعفاه معنوي كه مأمور به آن است با افراد مختلف معاشرت ميكند، درست نميدانم، زيرا همان كسي كه او را در اين امر عظيم به خدمت گرفته است البته محافظت هم خواهد كرد. من به اين نظر يقيني رسيدهام كه اگر ااي مُها ارتباطشان را با رسالههاي نور قطع كنند حضرت استاد به ما پشت خواهد كرد.
نگراني برادر عزيز ما در ظاهر بسيار صميمانه و مطابق با حق است، امحرف هرايسته نميدانم افرادي را كه با رسالههاي نور مرتبط و تعدادشان بسيار محدود است از اين حقايق محروم كنيم، در واقع محبوس كردن كامل اين اثر را شاي عالي انسته و مغاير با اصول ميدانم. ناصر و حامي و معين و حافظ ما "الله" است. به برادراني كه همه دسيسهها را خنثي كرده و با نيت خالص و احساسي صميمي و شوقي جدي به وظيفه مقدسه به ه محترم ياري ميرسانند سلام ميكنم و براي موفقيت آنها دست به دعا بر ميدارم و از آنها نيز خواهان دعا هستم. پدرم، فتحي بيگ، خواجه عبدال از بيافندي، كمال الدين افندي مفتي سابق، امام حافظ عُمر افندي و ديگراني كه با "گفتارها" مرتبطاند براي شما سلام و دعا دارند و خواهان دعاي خير ين تعاباشند.
— 157 —
دوام عافيت و موفقيت شما را مجدداً با تضرع از الطاف الهي مسألت دارم و با كمال احترام و تعظيم دستان مباركتان را ميبوسم و مخصوصاً تمنا ميكنم قصورات مرا ببخشيد و اين دوست بيچاره را در دعاهايتان فراموش نكنيد.
اَلْشب اول اَلْحُبُّ فِى اللّهِ
خلوصي
* * *
(يادداشتي از سعيد)نامهيي كه درباره اعاده هديه ارسالي طلبه مهمي چون خلوصي نوشتهام با صلاحديد دوستان در بين يادداشتهاي آنان درج گردن مذكوبِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز، صديق و وفادار آخرتي ام حاجي نوح بيگ و ملا حامد!
م روستاي من اهميت فراواني داريد. به كساني كه ميگويند در اين زمانه دوست وفادار وجود ندارد شماها را نشان ميدهم. بيست سال از زندگي علميام را در شهر وان سپرييكند.... وان براي من بسيار ارزشمند است. لله الحمد شما بر اين ارزشمندي صحه گذاشتيد و به احساسات شديدي كه نسبت به آن شهر دارم پاسخ ميدهيد. واقعهيي را براي شما ت عجز ويكنم تا درس عبرت شود:
سال گذشته توسط جناب محمد بارلايي شريك بكر افندي كه در استانبول تجارت ميكند نامهيي دريافت كردم. نامه را خارق العاده يافتم، زيرا خلوصي بيگ رديده نامه برايم نوشته بود كه "با نوح بيگ ديدار كردم." در همان نامه برادرم
— 158 —
عبدالمجيد هم سلام و دعاي ملا حامد را برايم نوشته بود. باز در همان نامه نوشته و امضاي ملا عبدالمجيد از نورشين سفلي هم وجود داشت. گفتم سبحان الله. اجتماع اياگر تلد در يك نامه، كساني كه من آنها را از همه بيشتر دوست دارم و هر كدام در جاي جداگانهيي اقامت دارند، لوحي تماشايي و مطابق با توافق و تناسب است.
امسال هم همان محمد افندي به اگيردير آطع به باز هم تلگراف نوح بيگ را براي من آورد. سبحان الله گفتم. از خيال خود گذراندم كه گويا زبان حال نوح بيگ چنين است كه "محمد افندي! من همراه تو با استادم ديدار خواهم كرد." بعد، خدمتكار همان در خوافندي به اگيردير رفت و نامههاي محمد افندي را آورد و نامه نوح بيگ را كه درباره هديه به من نوشته بود به من داد. گفتم به قطع اين كار تصادفي نيست. سپس به محتويات نامه توجه كرت. بگذس زدم همان موقع كه نوح بيگ در شهر وان هديهيي براي من آماده كرده بود تا بفرستد، من هم در همان زمان هديه بزرگي را به همان قيمت به لحاظ مادي سي ليره اما از از شمنوي ارزش آن شايد سيصد ليره ميشد. به نام نوح بيگ براي دوستانام در وان ميفرستادم. اين دو توافق براي من اشاره است كه نوح و حامد از جانب خدا براي برادري و طلبگي انتخاب شدهاند، زرا برا اطمينان يافتهام كه توافق براي ما نشانهيي از توفيق الهيست. برخي نمونههاي توافقات را در رسالهها خواهيد ديد.
اما خواهش ميكنم مكدر نشويد نميتوانم هديه بپذيرم. دلايل اين نپذيرفتن بسيار است. از مهمترين دلايل اين است كه نميخواهم محترمت و اخلاص موجود در مناسبت من با طلبهها و برادرانام صدمه ببيند. نيز در سايه ميانهروي و بركت و قناعت احتياج جدي و زيادي ندارم، لذا توجه به مال دنيا در اختيار خودم نيست و خارج از توانام است. با ذكر يك مثال دليل ظريفي را بيان تعرض و:
يكي از دوستان مهمام كه بازرگان بود يك بسته چاي سي قروشي آورد قبول نكردم، گفت: "از استانبول براي تو آوردهام دستام را رد نكن." قبول كردم اما دو برابر قيمتاش را به او دادم.
— 159 —
گفت: "چرا چنين ميكني؛ حكمتاش چيشته با گفتم: تا درسي را كه از من گرفتهيي از مرتبه الماس به مرتبه شيشه كاهش ندهي. من نفع خود را براي نفع تو كنار ميگذارم، زيرا از استادي كه خود را به دنيا تنزل نميدهد، گرفتار طمع و ذلت نميشود، در مقابل حقياي پنج دنيا را نميستاند، و مجبور به ظاهر سازي نيست اگر درس حقيقت بگيري اين درس به قيمت الماس است ... حالا استادي را در نظر بگير كه مجبور به صدقه گرفتن شده، مجبور به ظاهرسازي در مقي محوروتمندان بوده، و با ذلت حاصل از طمع، عزت علمياش را فدا كرده است، براي خودنمايي در برابر صدقه دهندگان به رياكاري تمايل يافته، و براي تناول ميوههاي آخرت در دنيا، جواز صادر كرده است، همان درس حقيقت اگر از اين استاد اخذ شود در واقع از مرتبه الها و دن به مرتبه شيشه بودن سقوط خواهد كرد. اين است كه به دست آوردن سي قروش منفعت به ازاي وارد آوردن سي ليره ضرر معنوي به تو براي من سنگين است و من آن را بيوجداني ميدانمخانه كم كه تو فداكار هستي من هم در برابر آن فداكاري، منفعت تو را بر منفعت خودم ترجيح ميدهم؛ پس دلخور نشو!
او هم بعد از درك اين راز قبول كرد و مكدرطالبي برادرانام نوح بيگ و حامد! شما هم دلگير نشويد. جناب نوح بيگ! بدانيد همين كه در اين زمانه و در آن حوالي، با وفا و مهرباني در جستجوي من بر ميآييد، خود، هديهيي هزاران بار اج هستتر است. محافظت كردن از رسالههايي كه برايتان فرستادم و اينكه آنها را از آن خود بدانيد و به جاي من از آنها پشتيباني كنيد براي من هديهييست به ارزش هزاران ليره"اين آ آن رسالهها ادا كننده نتايج حيات و وظايف مليام بوده و پاسخيست به احساس اخوت و محبت برادرانام در آن حوالي؛ لذا رسيدگي جدي و محافظت از آنها و رساندنشان به دست كساني كه نيازمندش هنان بازار برابر ارزشمندتر از هداياي ماديست. مطمئن باشيد اگر ضرر معنويام بزرگ نبود باعث دلگيري نوح بيگ نميشدم. حضرت حق را شكر تاكنون مجبور به قبول هدايا نشدهام و اختيار دل دادن يَا مي را كه از اسباب سقوط اهل علم است از من سلب كردهاند. نيز اگر هديه
— 160 —
شما را قبول ميكردم، يا دل بسياري از اشخاص به درد ميآمد يا قاعده پنجاه سالهام زير پا گذاشته ميشد.
براي طلبهها و برادران قديميام كه در آنجا كنار شمايي كر تك تك سلام و دعا دارم و از آنها نيز ميخواهم براي من دعا كنند.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 161 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ و448
چيكَاتُهُ
آقاي رأفت؛ برادر عزيز، صديق، صادق، و كوشا! و دوستام در خدمت قرآني!
تمام وظيفه قرآني كه به انجام ميرساني مبارك است. حضرت حق موفقتان بداظيم كهتتان نكند و شوق و ذوقتان را افزون فرمايد.
وظيفه تو از كتابت مهمتر است. ليكن كتابت را هم ترك نكنيد.
براي اخوت و برادري قاعدهيي را بيان ميكنم كه آنشد و ت طور جدّ مد نظر قرار دهيد. زندگاني نتيجه وحدت و اتحاد است. وقتي اتحاد منسجم كننده از ميان برود، زندگاني معنوي هم از ميان ميرود.
همچنان كه آيه
لاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْبنابرال:٤٦) اشاره دارد اگر تساند از بين برود موضوعيتي براي جماعت باقي نميماند. ميدانيد كه اگر سه الف را جدا جدا بنويسيم ارزش عددي آن سه خواهدبراي ااما اگر با تساند عددياش جمع شود صد و يازده ميشود. همچنين اگر سه چهار نفر از خادمان حق مانند شما جدا جدا حركت كنند و آمال و اهداف جداگانه داشته باشند طبيعيست كه قوتشان به اندازه توان سه چهار نفر خواهد بود. اما در صورتي با تد اخوتي حقيقي از چنان همبستگياي برخوردار باشند كه به فضايلِ هم افتخار كنند، عين يكديگر باشند و حركتشان مبتني بر سرّ فاني شدن در هم باشد، چهار نفر از ارزش و قدرت چهارصد نفر برخوردار خواهند بود. شما در حكم مهندسان مجموعه لامبودم:
هستيد كه نه فقط اسپارتاي بزرگ كه مملكتي گسترده را نورانيت ميبخشيد. چرخهاي يك دستگاه مجبورند با هم همكاري كنند. اين چرخها نه تنها به يكديگر حسادت نميكنند بلكه برعكس، از قدرت بيشتر همديگر خرسند
— 162 —
ميشوند.مِ اللرا اگر برخوردار از ادراك فرض كنيم، از ديدن چرخ قدرتمند ديگر خوشحال و خرسند ميشود. زيرا در اين صورت وظيفه خودش سبكتر خواهد شد. اشخاصي كه خزانه عاليهي بزرگي را بر دوش خود حمل ميكنند، خزانهيي كه ها و ه حق و حقيقت و قرآن و ايمان است، در صورت مواجه شدن با جثههاي قدرتمندتر براي اين كار، خوشحال ميشوند، افتخار ميكنند، خود را وامدار حس ميكنند و سپاسگزار ته آند. مراقب باشيد درهاي انتقاد را به روي هم نگشاييد. براي انتقاد كردن، مسائل فراوان ديگري بيرون از موضوع برادرانتان وجیود دارد. من همچنان كه به مزاياي شما مباهات ميكنم، در صورت محروم ماندن از آن مزايا، و برخورداريشاره وز آنها خرسند ميشوم و آن را متعلق به خود ميدانم. شما هم بايد نظير استادتان به يكديگر نگاه كنيد. هر كدام شما بايد ناشر فضائل ديگري باشد.
جنا در اي علي از برادران ما ی كه اهل اسلام كوي است ی در ارتباط با برادر ديگرمان كه رقيب او خواهد شد رفتار برادرانهيي داشت كه من آن را بسيار ارزشمند يافتم، از همين رو به شما ميگويم:
وسم.
مذكور نزد من آمد؛ به او گفتم رسم الخط فرد ديگر بهتر از خط اوست. گفتم او بيشتر خدمت ميكند. ديدم حافظ علي با كمال صميميت و اخلاص به برتري فرد ديگر افتخان از ت از اين امر لذت برد. همچنين به دليل جلب نظر محبتآميز استادش خرسند بود. به درون و قلباش توجه كردم ديدم كارش تظاهر نيست؛ احساس كردم واقعاً صميمي است. حضیرت حیق را شكر گفتم كه در بين برادرانام كساني وجود دارند جاهاييل چنين احساسیات والايي هستند. ان شاء الله همين احساس موجب خدمت بزرگي ميشود. اين احساس بحمدلله و بهتدريج به برادراني كه در جوار ما هسوپايي ز سرايت ميكند.
لطيفهيي مختصر:در بين صحبت از شما بحث شد. مسأله مربوط به شكر را پرسيدم: "آيا رأفت بيگ آنچه را خسرو نوشته بود ديد؟"
بكر آغا گفت: "آري، ديد و گفت بسيار زيباست، اما آيا به لذا بنوشتي؟"
— 163 —
خسرو گفت: نه، در نسخه خودم توافق بهطور كامل انجام نشد ليكن در آنچه براي ايشان نوشتم تمام و كمال ظاهر شد.
اندك مناقشهيي درگرفت ...
به اين مناسبت به برادرم رأفت ميگويم در اصل اگر تها" سكاقص ميشد من توصيه كرده بودم به عمد ننويسند تا وضعيت اصلي آسيبي نبيند. بكر آغا هم ديد با آنكه در اصل مسوده كلمهيي بيرون از سطر قرار گرفت اما توافق در شيوه و رسم الخط خسرو وجود دارد. ا آن عل كه خسرو اگر مهارتي هم دارد توافق را از بين نبرده است. من حتي در توافق موجود در "صلوات معجزات احمديه" توصيه كرده بودم كه كسي مهارت خود را دود را دخالت ندهد. اما در اصل مسودهها و در نسخه بيسوادترين نسخهبردار نيز به استثناي چند مورد، توافق وجود دارد. لذا توافقي كه هشت استنساخ كننده نتوانستهاند آتشويق نهان دارند البته محكم و قابل تأمل است. نسخهنويسان چنين توافقي را خراب نكنند، كساني كه نميتوانند آن را ظاهر كنند از بين ميبرند. معلوم ميشود بزرگترين مهارت اين است كه كاتب توافق را از بين نبرعالي ع كه توافق وجود دارد. تو هم به خسرو كمك كن تا بتواند توافقي را كه واقعاً وجود دارد ظاهر و تحرير كند، زيرا اينطور نيست كه شما بخواهيد چيز معدومي را هستیتانادهيد؛ بايد مراقب باشيد چيزي را كه واقعاً وجود دارد از بين نبريد.
براي كساني كه با "گفتارها" مرتبطاند سلام و دعا دارم.
سعيد نورسي
* * *
— 164 —
(ياددادي و ز حافظ علي)
ايها الاستاد المحترم!
سهم فقير در خدمت قرآنياي كه در مسأله نهمِ بخش سیوم از مكتوب "بيست و نهم" امر فرمودهايد، دو پسر و يك دختر است. دستور را دريافت كرده ميآمدم و درحال فكر كردن بودم كه در بين كودكان خويشاوند كدال موزوا انتخاب كنم. به لحاظ معنا درباره اين فكرِ من گفته شده است: "اي علي! تو در رأي و نظر خويش مختار نيستي. چنين انتخابي به جاي ديگري مربوط است". سه روز بعد دو نوجوان به نامهاي ياشار و نجاتي رفيق و همدرسام شدند وتنساخ ريباً به عنوان مسئولشان انتخاب شدم. آنها با حروف آشنايي نداشتند اين بود كه من حروف الفبا را گاه با نوشتن و گاه در كتاب نشانشان ميدادم. يك مالاجهاشروع به خواندن قرآن كردند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
و سرانجام در ماه پنجم موفق به ختم قرآن شدند.
استاد عزيز! درمرا بياره خيلي فكر ميكردم كه دست كم در مدت يكي دو سال شايستگي قرائت قرآن كسب ميشود، و امر بزرگِ موفقيت در خواندن قرآن در مدتي كمتر از حد انتظار نصيب هر كسي نميشود، ليكن فقط و فقط از رشحات اعجاز قرآن و اين درياي عظيم است كه چنان ميشود؛ لقرائت مذكور بهواسطه قواي بسيار بزرگي چون دعاي استادم حاصل گرديده، كسي كه با همت معنوي فخر دو عالم، پيامبرمان محمد مصطفي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نبي آخر الزمان به اظهار و انتشار اعجاز ياد شده مأمور شده است؛ نه بيره رن، كه بيشتر اهالي قريه ما شاهد اين وضع بوده و ايمان آورده و تصديق نمودهاند. از سوي همه مؤمنان روستايمان از شما كه وسيله اين امر خير بودهايد تشكر ميكنم، تشكري لايُعدّ و لايُحصي؛ و با زبان عاجزم هموارليلي زميكنم كه حضرت حق تا ابد از شما راضي و خشنود باد.
استاد گرامي! مطلب ديگري هست كه در آن رابطه، منتظر امر شما هستم. بهواسطه احسان حضرت حق، شما براي شاگردتان در دايرهي نور (حافظ ياشار)
— 165 —
گويي چون باران نيسان هستيد كه در زمستان مسبب آ براي ار شده و باعث رويش گلهاي متنوع ميشود؛ وجود شما ان شاء الله وسيلهيي براي رشد يك گل محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در ميان انبوهي از گلها خواهد شد و در ا.
— 166 —
(يادداشتي از خلوصي بيگ)بسيار خوشبختم كه اين بار نامه شما را حاوي نكتههاي اول و دوم مأخوذ از فيض دعاي كنزُ العرش و ضميمهاش دريافتسب و ش تأثير نامه دريافتي بر استاد محترم يا بر دوستان ارزشمندي كه در آن حوالي دارم نشان ميدهد تأثير نامه ربطي به اين برادر ناتوان شما ندارد و من در اين ميان واسطهيي بيش نيستم. بار بر دسبه كردهام گاه براي نوشتن نامه به ذات فاضلانه شما حتي از كنار هم گذاشتن سه كلمه عاجزم. غالباً احساس ميكنم مطالبي كه مينويسم بخشي از افادات ذاتي غيبيست، يعني مطالب را به من القا ميكنند. با اين حال تقديرهاي ود به د دعا تلقي ميكنم و سپاسگزارم. به برادرم خسرو كه به صراحت خدمت قرآني را بر منافع دنيوي و مادي ترجيح ميدهد تبريك ميگويم. حضرت حق شمار اين خسروها را فزوني دهاد و همواره بيشام "اشاد! آمين.
آگاهي از كساني كه از جان و دل به اين خدمت قدسي ميپردازند براي من بزرگترين بشارت است. مفتي كمال افندي آن نامه را مطالعه كرده بود. دو روز پيش به ديدارش رفتم با تقدير و تشكر گفت: "دقايق و حقايقيغان مي قرآن يافته و استخراج كردهاند كه تا امروز كسي نتوانسته است". از من خواستند سلام و دعايشان را به شما برسانم. تا اين لحظه فتحي بيگ، جناب حاجي يَجْمدرم، دامادمان، و جناب حاجي عبدالرحمان موفق شدهاند مطالب نامه مباركتان را استماع كنند. براي جناب حافظ عمر هم سعي خواهم كرد ان شاء الله در اولين فرصت قرائت كنم. هر نامه شما به حدي بر من اثر محساساتد كه گويي جاني دوباره ميگيرم. اين نامه مبارك نگارش رمز چهارم و احساناش را به اين فقير بشارت ميدهد؛ بدين اعتبار بهطور ويژه موجب شادي و سرور من شده است.
شما مدتها پيش رمزگشايي از راز موجود در توافقات قرآني را شروع كرده بوديد. براي موفقيتبراي شر كشف و نشرِ فصل بسيار مهمي از اعجاز قرآن كه تاكنون به حكمتي، پنهان مانده بود هر قدر حمد گوييم و شكر كنيم جا دارد. با پيشرفت در اين راه كه به اذن باري آن را گشودهايد موارد خارق العاده فراواني را
— 167 —
شهود خواهيد كرد و بشرسالهي عالي آن را به برادران نيازمندتان خواهيد داد؛ ما اين حقيقت را به قطع و يقين احساس ميكنيم، همچنان كه اطمينان داريم بعد از شب، روز ميآيد و بعد از زمستان، بهار و بعد از دنيا آخرت وجود دارد. چه سعدم نيزرگيست كه ما مظهر اين سعادتها هستيم؛ و چه بدبختي بزرگيست كه چشم بر اين نورها بربندند؛ چه خطاي عظمايي است آنگونه كه شايسته است به اين حقايق تو كه سود و چه احمق و جانيست روح كساني كه فكر ميكنند با فوت كردن ميتوانند اين خورشيد را خاموش كنند.
شما در اين راه نوراني با دلالت صاحب كوثر، كوثر را يافتيد و به اذن شفيع محشر، ايستاده بر منبع نهر كوثر آيه جليلهي
وَ سَقيهُميم ما ُهُمْ شَرَابًا طَهُورًا
(انسان:٢١) را تلاوت فرموده، ميگوييد: "اي مردم! هر كس خواهان حيات ابديست، اين آب حيات است، هر كس راه خود را گم كرده اين وسيله نجات است، هر كس از كفر و عناد سر بر نميتابد افتهاكه عذاب و عقاب شديدي در انتظار اوست". الي آخر ... شما با چنين بيانات نوراني هر طايفهيي را احيا و بيدار ميكنيد.
دوستان و برادران و طلابي را كه به قدر توان در خدمت قدسيتان از شما پيروي ميكنند مشربهيي داده فرمودهايد تا نيازمندان را غذشدم برفان و بيماران را علاج و ستمگران و كفار را آب كوثر ی كه برايشان سم قتاله است ی بدهند. با نگاه به افق حقيقت كه با خدمات و ارشادهاي قدسي شما گشوده شده است، گويا مشاهده ميك اكرم آن چنان حوض اكبر و گستردهييست كه تعيين و تحديد حدودش ممكن نيست و صد و چهارده شعبه آب حيات به نام سورههايي كه از منبع "ب" بسم الله فاتحه سرچشمه ميگيرند و هر كدام لذت و شدت و قوت جداگانهيي دارند از نهر كوثرْكُمْ خل اين حوض ميريزند.
اين عقل ناچيز لزومي ندارد معاني بلند را دريابد
زيرا اين ترازو توان تحمل چنان ثقلي را ندارد
— 168 —
به برادران اخرويام كه دست در دست و شانه به شانه باي فوق غيرت خداپسندانهي خود مظهر تقدير ميباشند، سلام ميكنم و دعاگويشان هستم. اميدوارم موفق باشند و از آنها التماس دعا دارم.
خلوصي
* * * "گفتايادداشتي از عاصم بيگ در مورد تلويحات تسعه)
استاد عزيز!
چه بگويم؟ اين رساله شريف كه مشتاقاش بودم، اين گفتارها، اين حقيقت، و اين نور به عنوان لطف و كرم الهي به اين فقير احسان شد.
هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
حضرت قادر مطلق را حمد و ثاجزايشحد و حصر ميگويم كه به شما استاد عزيز رسيدم، در نتيجه، اين نورها و حقايق را ديدم، خواندم، كتابت كردم و سرسپرده آنها شدم؛ بنابراين براي بهرهمند شدن از توصيه و دعاي استاد، از حضرت ذوالجلال و الكمال، و سرورمان شاد فرجودات عَلَيهِ اَكمَل التَّحيَاتُ وَ السَّلام، و همه پيران و مرشدان، و حضرت شاه نقشبند (قدس سره) و به ويژه شما استادم كه با تمام وجودم دل به او سپردهام، با تضرع و الحاح ن آياتد ميطلبم و متوكلاً علي الله عرض ميكنم كه اي استاد اعظم! اين بخش نهم كه بيان كننده مقصد و غايت و اساس طريقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است و تفرعات و فروعاتاش را ذكر ميكند نوري از انوار طريقت و حقيقت از دستسان از خواندناش سير نميشود. شوق و لذتي كه از مطالعهاش حاصل ميشود در حساب نميگنجد. از اينها گذشته، تلويح "نهم" در برگيرنده خلاصه و اجمال همه حقايق است. در مثل مناقشه نيست، مطالب مذكور چه تفیاوتي با دميدن مولانا در ني وهست، ه و فيضان آن دارد؟ يا تفاوتاش با اسرار حقيقتي كه حضیرت علي كَیرَّمُ اللّهُ وَجهَه سر بر چاه مينهاد و بيان ميكرد چيست؟ جز اين است كه آن ني، از نيزاريست كه از آن چاه حاصل شده است؟
قريحهام محدود و قلمام ناتوان است؛ كم باغانند ترجمان قلبام شوند. اين قدر ميتوانم بگويم كه درسي بزرگ و بسيار بزرگ براي فقرا و مبتدياني چون من، و
— 169 —
قاعده و درس عبرتي براي مرشدان و صافيان و كسانيست كه به نفس مطمئنه دست يافته و حتي به مراتب بالاتر رسيدهاند. شاهكار طريقتي مورده نميتوان بر آن قيمت گذاشت؛ نور حقيقت افشان و گلستان است. به عبارت صحيحتر بهطور كامل الهام ربانيست. حضرت لم يزل شما استاد ارجمند را در تأليف اين اثر و آثار برگزيدهي ديگرِ امثال آن و در تبليغ و رازشار انوار و حقايق، زمانهاي مديد دائم و قائم بدارد؛ و سايه شما استاد عزيز را براي دوستدارانتان و همه برادراني كه علاقمند و مشتاق به شنيدن ندايي هستند كه شما منادياش ميباشيد و ميخیواهند آنها را بخوانند و بنويسند و ام بيدس محتوياتشان اقدام و عمل كنند، حفظ كناد! آمين بحرمة سيد المرسلين.
عاصم
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از رأفت بيگ)
استاد محترم!
اين رموز چنان آثار حيرت انگيز و خارق العادهيي هستند كه اذواق نامتناهي ن برايسات عُلويه رقيقه نصيب خوانندگان شيفته علم ميكنند. با اين احساسات عالي، حياتمان چنان تجديد شد كه به شرط ثابت قدم بودن در حيات جديد از خلاق عظطريقي ري طولاني مسألت دارم. از مطالعه اين اثر سير نميشوم. هر قدر كه بخوانم بار ديگر گويا اين رساله را تا به حال نخواندهام و براي اولين بار است كه آن را به عنوان اثري جديد مطالعه ميكنم. آن را با ذوق معنوي بيانتها و حظ روحي بيپايان ميخوانمار ميعاليترين وصف گفتارها و مكتوبات، يا همين رموز به گمانام در همان نقطه ظريف نهفته است. ساير آثار را وقتي يك بار ميخواني ديگر ميل چنداني براي مطالعه بار دوم نداري. اما انوار قرآن حكيم را هر قدر كه بخوامرتان ر نخواهيم
— 170 —
شد. مخصوصاً رساله رمزها مرا كاملاً تسخير و غرق حيرت كرد. بيدرنگ شروع به كتابت رسالههاي ياد شده ميكنم.
رأفت
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)اعجاز مه و اشتي را كه مربوط به لمعات اول و دوم "مكتوب سي و يكم" و رمز دوم بخشِ هشتم "مكتوب بيست و نهم" بود و شامل دو آيه از قرآن حكيم ميشد دريافت كرديم و مطالعه نموديم. اين متون ما را در طريق حق به سياحت ميبرند، زخمهاي مشما
ا را معالجه كرده، به افكارمان در مسير حقيقت مرتبه ديگري از متانت ميافزايند، به رغم تهديدهاي شيطنتآميز امروز، شجاعتمان را فزوني ميبخشند، در هر خصوص روح و قلايتنا را مملو از ايمان و نور حقيقت نموده، و در سعي و كوشش ترغيبمان ميكنند. در حد قلب و قلم طلبه درماندهيي چون من نيست كه فيض معنوي حاصل شده را تعريف كنم.
استاد ارجمند!چگونه خود را بينهايت مديون آن خالق ذوالجلال ندانم كه استاد عزيزم رااكرام قرار داد تا بزرگترين نعمتهايش را در زماني كه بيش از هر وقت ديگر نيازمندش بوديم در اختيارمان بگذارد و موجب تسلي خاطرمان شود. هم خرسندمان ميكند و هم با نشان دادن سيماي نوراني آينده، ما را بهسوي آن تشويق ميخش مرباز يك طرف شمار برادرانمان را افزون كرده، محبتهايمان را بيشتر نموده، و تواناييهاي مادي و معنويمان را قوت ميبخشد، و از ديگر سو كليدهاي خزاين سعادت و خوشبختي را به دستمان ميدهد.
وده بهاد عزيز! خداوند تا ابد از شما راضي باد!
احمد خسرو
* * *
— 171 —
(يادداشتي از ذكي)من ميخواهم هر چه زودتر به گوشه دنجي بروم و در ساعات خارج از كار، بهسد و نبه آن آثار گرانبها و آن گنجينه علوي و مقدس حقيقت ادامه دهم. ولي امروز (متأسفانه) از عملي كردن اين آرزوي متعالي ناچار و به ضرورت محروم هستم. دست كم اگر در اين روزها يكي دو جلد از آثارتان ميت آنهركدامشان تمثال نورند و لمعهيي از كتاب كائنات، و مطالعه آنها صفاي سرمدي و جاودان نصيب دلها و قلوب ميكند، در اختيار داشتم برايم منبع توصيف ناشدني ا هيچ ي و سعادت ميشد؛ گنجي دست نايافتني و نعمتي كمياب.
مدتها پيش، برادرم جناب صبري گفته بودند در فكر ارسال دست كم تعدادي از رسالههاي قدسي و رمزگونه هستند كه به تازگي منتشر ميشو روح قيا فرصت مناسب نيافتند و كتابت نكردند و نفرستادند. من هم تعدادي از آثار را با خود نياوردهام لذا از اين بابت پشيمانام. اگر حتي نميتوانستم فرصتي بيابم كه ديگران از آثار مذكور استفاده كنند، خودم مطالعه ميكردم و ن خواهظ معنا مدار قوتي براي مبارزه ميشد.
در نتيجه، مادام كه فعلاً نميتوانم از آن خزاين استفاده كنم حق دارم كه خود را در خسران ببينم. ان شاء الله با دعاي شما در آيندهييارد.
زمان و فرصت كافي براي جبران ضررهاي ياد شده ايجاد خواهد شد.
اين روزهاي معدود از عمر مقدّرم با حمد و شكرگزاري سپري ميشود. فكري به سرم زده است كه وقتي به قلبام رجوع ميكنم ميبينرستادها تقويت ميكند ... اميد دارم كه در مبارزه با نفس پيروز شوم.
استاد عزيز!اين هجران و فراق را به دليل موقتي بودناش تحمل ميكنم. جدايي ما هر قدر هم موقت و گذرا باشد باز مرا متأثر ميكند. گاه كه از سر ناچاري با امور بيمعني مبا آرديشوم، آه ميكشم و ميگويم اي كاش نزد استادم بودم لذا به خود و به عبارت ديگر به قلبام اميد و جسارت ميدهم. همانطور كه آرزوي رد شده شدت مييابد، حاصل نشدن فعلي آرزوهاي من نيز به همان نسبت
— 172 —
به ايمان و آمالام قدرت ميبخشد؛ و مؤمن تعالي مييابد و گويي از پنجرهيي كه از قلبام گشوده ميشود به لحاظ معنا در هوايي خنك و دلنشين عميقاً تنفس ميكنم.
ذكي
* * *
(يا
— 173 —
ميباشد و دنيا، دار حكمت و خدمت است، نيافت كپاداش؛ و اينها با اسلوبي فصيح تقرير ميگردد.
٧- شمول شريعت و اينكه طريقت و حقيقت نبايد مقصود بالذات قرار گيرند؛ و تعريف دو قسم از اهل طريقت كه بيرون از سنت سَنيّه و احكام شريعت قرار ميگيرند، و مخالفت آن بر ز سنت سَنيّه با ذكر مثال و با هدف تقريب به ذهن بيان ميشود.
٨- با بيان هشت ورطه موجود در طريقت، نظرها را جلب ميكند.
٩- نُه مورد از فوايد متعدد طرار قرا اجمال تدريس ميشود.
هيهات! آنچنان كه بايد، اين انديشههاي عالي را درك نكردم لذا مجبورم اعتراف كنم كه در حد قابليت خود از آنها كسب فيض كردمهاي حاين حال شما با اين آثار ارزشمندتان چيزهاي زيادي به اين بيچاره آموختيد. قسمي از دانستههاي ضعيفام را قوت بخشيديد. برخي نظرات ناقصام را كه از مطالعهها و مصاحبهها و نصايح و گفتگو با ارباب مسلكها و مشربهاي مختلف كسب كرده بودكه درح و محكم فرموديد.
خداي ذوالجلال همه مطلوبها و مقصودهاي دنيوي و اخرويتان را احسان فرمايد؛ مخصوصاً دعايتان در حق امت مرحومه محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را در درگاه الوهيتاش مستجاب فرماين نيز وند استاد عزيز و محترم ما را كه در حقيقت جز خدمت به قرآن و ايمان به چيز ديگري فكر نميكند به اين امت ببخشايد و به رضاي الهي نائل گرداند! "آمين بحرمة القرآن المبين و بحرمة امام المبين!"
همه اشخاصي كه اين نامه نوراني را برايشان قرائن ميد محتويات نامه را تصديق و از آن تقدير كردند و اطمينان دارم كه از آن بهره فراوان بردند.
استاد عزيز و مشفقام!به هر وسيلهيي تلاش ميكنيد اين طلبه ناتوانتان را كه براي (رضاي) خدا به پايامحبت ميكند بيدار و ارشاد كنيد. درسهاي معنويِ بسيار عالي ميدهيد. اما من مانند برادران بسيار محترم و ارزشمندم كه به لحاظ جسمي و معنوي در كنار شماواقع ش و افتخار مصاحبت با شما را دارند و با توفيق الهي در مسير خدمت به قرآن زحمات فراواني كشيدهاند، قادر به كسب فيض
— 174 —
نيستم. دليل اين امیر را البته فزوني عصيان و قصیورم تفسيراقیات محيط زندگيام ی كه مرا همواره از پرداختن به رسالههاي نور منع ميكنند ی و هجوم نفس سركش و شياطين و جن و انس ميدانم، به همين دليل بدبختي خويش را احساس ميكنم.
اگر چه نعمتهاي الهي كه از آنها برخارتها و صدهزار بار افسوس كه شكر آنها را نتوانستهام به جاي آورم بيحد و حصرند، اما هر روز و هر ساعت و حتي هر دقيقه و ثانيه يادآوري ميكنند كه نصيبام از اين زندگاني فاني در حال تمام شدن است؛ با اين حال باز هم بهطور كامل امكان دست شستن از حقيقي رايم مهيا نميشود. ارتباط محكم من با حضرت قرآن و استاد عزيزم، و ايمان خدشه ناپذيرم به شريعت و دين مبيني كه سرورمان حضرت نبي افخم (ص) آورده است و اميدم به دعاي مبارك شما كه ان شاء الله باعث ميشود اين فقير سرا پا تقصير در خسران ن همچنيگانه تسلي خاطرم هستند.
راه عنوان شده در اين نامه مانند آنچه در ذيل "گفتار بيست و ششم" بحث فرمودهايد طريق عجز و فقر و شفقت و تفكر است كه من در حد توان تلاش كردهام در آن طي طريق كنم. راه ميانبري كه استاد عزيز و محترم تعريف و توصيه و ارَافِظًمودهاند جادهيي نوراني و قرآنيست. ان شاء الله از اين راه بر نخواهم گشت. آرزومندم كارهايي كه با نام وظيفه بر عهدهام گذاشته شده و هيچ گاه كاهش نمييابند امسال با دعاي شما و خواست خدا اندكي كمتر شود تا در راه خدمت روشنابيشتر تلاش كنم.
وَمِنَ اللّهِ التَّوْفِيقُ
خلوصي
* * *
— 175 —
(يادداشتي از صبري)
سرورم جناب استاد اعظم!
توافقهاي رشحات و لمعات كن نميين اين بار دست معنوي خود را به سوي رهروان نوراني دراز نموده با انگشت منور اشاره ميكنند: "ما پديدههاي بيهوده و اتفاقي نيستيم. هر كدام از ما ستارهيي از ستارگان بينظير كتاب آس در زيرآنيم كه با موازنهيي تام، توافقي حقيقي و قياسي قطعي، ظاهر شده و در حال تموجايم." لذا به روشني مشاهده ميشود كه با دست معنوي خود موجب مصي نامهالايي با پاييني، و راست و چپ ميشوند؛ اين امر به وضوح در گفتار دهم نيز ديده ميشود. توافقها و تناسبهاي منظم، معنادار و حكيمانه اين گفتار به دوستان و برادران واقعي و صميمياي ميمانند كه در كمال شور و شو اظهارتياق در حسرت يكديگرند و با هم وصال مييابند. هر يك از آيات و كلمات قرآن عظيم الشأن، كلام يا كلمهي تحت تصرف خود را همچون ستارگان ی كه چراغهاي بيشمار آسمان كه نش ی درخشان كرده و با لطايف خود ذيشعوراني را كه كاملاً مشمول تعريف انساناند مست و حيران ميكنند.
اين مطلب هم شگفت انگيز است: من معتقدم مسأله مهم حشر ی ن را توع گفتار مبارك دهم است ی همچنان كه مرتبط با پايان عمر جهان هستيست در ميان توافقها و تناسبهاي رسالة النور نيز خود را به عنوان آخرين توافق و تناسب نشان ميدهد و اين خود توافق جداگانه ديگريرائت سرهاي قرآني كه همان نهرهاي بهشتياند بايد با جوش و خروش گوناگون خود جريان يابند تا همانطور كه شموس قرآني در عهد جاهليت و دوره فترت بر اقوام كاملاً محتاج و نيازمند طلوع نمود و با ظهور و گسترش سريع موجب احياي يك پنجم جمعيت بشرمقبره و با درخششي ابدي و دائمي آنها را روشنايي و نورانيت بخشيد در اين عصر ضلالت و خسران و دوره بدعت و طغيان نيز مرهمي باشد بر روحهاي مجروح اهل ايمان و توحيد.
— 176 —
آري،ست ی ظحمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه از شش هفت سال پيش تاكنون اين منظره زيبا و دلنشين را ميبيند و گلي محمدي را كه لطيف و بينظير است ميبويد بِحَمْدِهِ وَ الْمِنَّه پاداش روحي و ذهني خود را از سوره كوثر ا ارزشمده است. روح من از اين بابت مطمئن بود؛ اهل ايمان و توحيد كه مدتهاست نقشههاي شوم گمراهان را كه تلاش وحشيانه به قصد افول و خاموش كردن خورشيدي باقي و سرمدياي چون اسلام را وظيفه خوكه به انند، ميديدند از خواب غفلت بيدار شده، دو سوره پس از سوره كوثر را با لسان حال و قال ميخوانند و خطاب به زنادقه فرياد ميكنند:
"ما سوار كشتيهاي ضلالت و فسق و فجور شما نميشغها و در درياي نفاق ظالمانه و بيهوده در گردشاند. ما در كشتيهاي زره پوش ايمان و اسلام جاي خواهيم داشت كه خاتم نوراني و توحيد قرآن معجز البيان را بر خود دارند. هنگامي كه به منازل خود برسيم موفقيت و ثمره تلاشمان محقق شده نمايان ميگردد." پس، في شما شكار اِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ ... را تلاوت ميكنند. آري، مژده و بشارتِ سوره كوثر ما را به قدرت و متانت سوق ميدهد و به بهجت و مسرت رهنيصد و گردد. لذا مؤمنان با استشمام رايحه فتوحات و نصرت گروه گروه وارد جرگه قرآن شدند. آنها دانستند كه در اين برهه تسبيح و تحميد خداوند مهمترين وظيفهشان است لذا شتابان به درگاه حضرت رب العزه كه يني مينها را ميپذيرد آمدند تا استغفار كنند و راه صلاح و فلاح و پيروزي و رهايي را در پيش گيرند.
استاد عزيز! با تكرار دعاي "پروردگارا ورثه حقيقي انبيا را افزايش ده و آنها را در رسيدن به آمال و مقاصد دنيوي و اخرويشان موفق فاللّهِ با اين يادآوري كه "گفتار دهم راهنماي قلم عاجزم در نگارش اين عريضه بوده" جسارتاً نامهام را تقديم ميكنم و مخصوصاً دست و دامان متعالي شما را ميبوسم.
حاشيه: اين كشاورز درمانده كه در ميان خرمن، بسان مولوي دور خود ميگردد، با تشبيه سخناناش ر عملاي كه مشغول آن است حرفهايش را دوباره تكرار نموده و باز به همان جايي بازگشته كه بود؛ پس چه چاره كند؟ در حالي كه
— 177 —
استادش صاعقهوار با گامهايي سريع پيش ميرود دست كم ميبايست چون مور خواهد ه جلو بردارد. استاد محترم اين عبارات پريشان و به هم ريخته را نوشتم و تقديم ميكنم بدان نيت كه ارتباطمان قطع نشود.
محمد صبري (رَحْمَةُ اللّهسم نوريْه)
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)
استاد ارجمندم!
امروز دو نامه را كه يكي از آنها عمر جهان را توضيح ميداد و دومي حاوي بخش اول از قسم يازدهمِ لمعه سي و يكمِ "مكتوب سي و يكم" بوود تحم فضائل دعاي حضرت يونس (ع) بحث ميكرد و توسط برادرم جناب سليمان ارسال فرموده بوديد، دريافت كرديم و خوانديم.
استاد محبوبام!اين مطالب چنان شاد و مسرورمان كرد كه نميتوانم توصيف كنم. حضرت حق هميشه تا ابد از دم سه سند و خشنود باد!
اين رساله با موجوديتي قطعي درهاي نجات و رهايي را به روي اين امت ميگشايد و خبر ميدهد كه روزهاي تاريك و ظلماني در حال وداعاند و باز نخواهند گشت، و شاگرداناش را همگي و بااتي كهان به مناجات ميخواند.
استاد عزيزم!سپاسگزاري و شكر بينهايتمان از حضرت واجب الوجود را تقديم ميداريم كه آينده ما را با انوار ستاره مثال كه جوشي منحر درياي نور است روشنايي بخشيده، و در اين روزهاي تاريك و مملو از كابوس و قسوت با اميدي قطعي موجبات حياتمان را تأمين نموده و با نورهاي جديدي كه در مور تباز رسالهها درخشش مييابد سيما و چهره ما را بشاشت ميبخشد؛ و عرض ميكنيم بيصبرانه در انتظار ورود استادمان هستيم كه شادي و سرورمان را چندين برابر كال فرمت.
احمد خسرو
* * *
— 178 —
(يادداشتي از سعيد نورسي)
برادرانام؛ خسرو، رشدي و لطفي
انديشهام را كه در ميان اساتيد و طلبهها و همدرسيها مفيد خواهد بود برايتان ميگويم: هر چند كه در حها گاهيست، ولي شما از جهتي طلبههايم و از جهت ديگر همدرسانم و از ديگر جهت ياور و مشاورانم هستيد.
برادران عزيز من!استاد شما عاري از خطا نيست، اشتباه است اگر او را بدون خطا بدانيد.وجود سيبي پلاسيده در يك باغ ضرري به آن تمام يزند، يا وجود سكهيي رنگ و رو رفته در يك خزانه از ارزش و اهميت آن خزانه نميكاهد. پاداش كار نيك ده برابر و جزاي كار بد يك برابر است؛ بر اين اساس، انصاف آن است كه اگر كار بد لام و يي در كسي ديده شود، نبايد در برابر حسنات ديگر او قلب را مكدر كرد و اعتراض نمود،كليات و گاه تفصيلات مسائل مربوط به حقايق ايماني از نوع الهام و سنوحات است، لذا تقريباً همه آنها قطعيست و ترديدي در آنها وجود ندارد. برخي مراجعات كه باتهايي كه پيرامیون آنهیا با شما داشتهام داير بر طیرز تلقیي میربوط به آنهاست. درباره اين نيست كه آنها حق و حقيقتاند. زيرا ترديدي در حق بودنشان ندارم. ليكن اشارات داير بر مناسبات توافقي، در حالت مطلق و مجمل و كلي كاغذشات الهاميست. ذهن پريشانام گاه در تفصيلات و تفرعات به هم ميريزد، كم ميآورد و مرتكب خطا ميشود. البته خطاي من در مسائل فرعي، ضرري به موضوع اصلي و مطلق نميزند. اساساً چون قادر به نوشتن نيستم و كاتب هم هميشه در دسترسامشما هس تعابيرم كاملاً مجمل و در حكم يادداشت است كه طبيعتاً فهم را مشكل ميكند.
برادران و همدرسانم!بدانيد كه هر گاه خطايي از من ديديد، اگر آن را آزادانه به من بگوييد خوشحال خواهم شد. حتا ميدبر سرم بكوبيد خواهم گفت خداوند از شما راضي باشد. براي حفاظت از خاطر حق نميتوان متوجه خاطر اشخاص
— 179 —
ديگر بود. به خاطر حق، حقيقتي را كه از آن بيخبرم ی به جاي عدم قبول به حساب نفس امّاراز بلي سر و چشم خود گذاشته و ميگويم قبول دارم.
ميدانيد كه در اين دوران، وظيفه ايماني بسيار مهم است. نبايد آن را بر ضعيف بيچارهيي چون من كه افكارمان حقه مسائل گوناگون است بار كرد، و تا آنجا كه ميتوان بايد او را ياري نمود.
آري، ما وسيله ظاهري ميشويم تا حقيقت مجمل و مطلق نمايان گردد. تنظيم و تصفيه و تصوير نيز از آنِ دوستان ارزشمند و تواناي همدرسم است. من گل كه د نيابت از آنها به تفصيل و تنظيم مطالب ميپردازم. لذا كار به طور كامل انجام نميشود.
ميدانيد كه غفلت دنيوي در فصل تابستان بيش از پيش حكم ميراند. غالب دوستان همدرس ما دچار سستي ميشوند و ناچار اشتغالاالعالمناري مينهند. لذا نميتوانند به حقايق جدي به طور كامل بپردازند.
حضرت حق با كمال رحمت خود دو سال است كه با توافقات لطيفي كه در نسبت با حقايق جدي در حكم خشكبار و ميوههاست، اذهانمان را تلطيف و مسرور كرد. با ميوههاي آن توافقات لطيف از گرفتم.ل رحمت خويش، ذهنمان را بهسوي حقيقت قرآنيِ جدي سوق داد؛ و اين ميوهها را غذا و قوت روحمان قرار داد. مانند خرما، هم ميوه شد هم قوت. حقيقت و زينت و مزيت يكجا جمعري كه
برادران من!در زمانه فعلي، براي رويارويي با گمراهي و غفلت، نيازمند توان معنوي فراواني هستيم. متأسفانه من شخصیاً، بسيار ضعيف و ناتوانام. كرامت خارق العادهيي ندارم كه اين حقيب اشك با آن اثبات كنم. همت قدسي ندارم كه قلبها را با آن جلب كنم. نبوغ برتري ندارم كه بتوانم عقول را تسخير كنم. من در آستان قرآن حكيم در حكم خادم و سائلي هستم. براي در هم شكستن عناد اين گمراهان معاند و وادار كردنوم. پاه رعايت انصاف، گاه به اسرار قرآن حكيم متوسل ميشوم. در توافقات، به عنوان كرامات قرآني، اكرام الهي را احساس كردم و با دو دست خود به آن آويختم.
— 180 —
آري، در "اشارات الاعجاز" و "رساله حشر" كه خدمت بن سرچشمه گرفتهاند، اشارتي قطعي احساس كردم. نمونه اينها يافت بشود يا نشود، معتقدم كرامتي قرآني هستند. به يكي از صفحات "اشارات الاعجاز" دقت كرديم، ديديم همه حروف در ابتداي سطرها دو تا دو تا هستند؛ متوجه شديم كه حروف با نظمي خارنم؛ همده در جاي خود قرار داده شدهاند. در گفتار دهم ارقام "سه، چهار، پنج و شش" مدار توافقاند و هر كدام از آنها بر رقم سيزده اتفاق دارند ... همچنين متوجه شديم كه اين سيزده نيز در رمزهاي "ششم و هشتم و چهارم" كه خاص و مَحرم هستند كلي بهدسر مهميست. ترديدي نماند كه اين امر كرامتي قرآني و اكرامي الهيست و همواره بر روي كاغذ ماندگار خواهد بود. لذا آن را مستقيماً تأييدي بر رساله و ايمان به حشر دانستيم. اين موضوع شباهتي به پارها)ردن در هوا و راه رفتن بر آب ندارد. اين ويژگيها گذرا هستند و آنها را ميتوان با كمال و اختيار و شايد استدراج فرد مرتبط دانست. اين موارد بهطور مستقيم به حقيقت (مخصوصاً در اين زمان)البته نميكنند. بگذريم؛ به مناسبت مسألهيي كوچك، بسيار سخن گفتم و زيادهروي كردم. از آنجا كه گفتگوي زياد با دوستان امر پسنديدهييست ان شاء الله اين زيادهرو و الك عفو قرار ميگيرد.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 181 —
(بعد از وفات برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان، مصطفي خلوصي قلعه اونلي صاري بيچاق نزدم آمد. با اشاراتي محكم بر قلبام الهام شد كه او آمده است تا جاي عبدالرحمان را براي من پر كند. مميتوا اولين و تنها يادداشت اين برادر فعال و خالص من است كه ارزش ده نوشته را دارد؛ كسي كه قلمي از الماس داشت.)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
د كه الَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ حُرُوفِ الْقُرْانِ وَاَسْرَارِهَا
اي استاد محترم من!
روح اين طلبه ناتوان شما در اين كره زمين، گاه روانه شرق ميشد گاه غرب، و گاه مسصم بيگب را در پيش ميگرفت و گاه شمال را و گاه به آسمان بالا ميرفت. هميشه مترصد آن بودم كه ياري از كدام سو خواهد رسيد. روحام در جستجوي مرشدي اكمل بود. هنگام تكاپو و جستجو برمن الهام شد كه "مرشد است اگدوردستها ميجويي، اما بديع الزمان در نزديكيهاي خودت است. رساله نور او در حكم مُجدد است. هم قطب است، هم ذوالقرنين، هم وكيل عيسي (ع) يعني بشارت دهندهاش است كه در آخر الزمان خواهد آمد." اين بود كه نزد استا مرتبهم آمدم. كتابت رسالهها را به ما امر فرمود. من هم حدود پانزده رساله از "گفتارها" را نوشتم و ميخوانم. به دليل ضعف استعداد و پريشاني فكر نميتوانستم آنطور كه بايد و شايد از رسالهها اسورشيد كنم و فيض ببرم.
سرانجام مكتوب "بيست و دوم" را داديد نوشتم. يكي دو بار با دوستانام آن را مطالعه كرديم. (همين مكتوب) زخمهاي كهنه مادي و معنوي طلبه ناتوانتان را كه از پانزده سالگي انباشته شده بود معالجه كرد. "اَلْحَ اين نللّهِ" بعد از اين جريان خوابي ديدم، بدين مضمون: "در خواب ديدم وارد ولايتي رو به قبله شدم. در حال
— 182 —
گشت و گذار در آنجا بودم كه به دو كارخانه بزرگ و عجيب رسيدم. به كارخانههاي دياهي بهن شباهتي نداشتند و در سمت راست انسان قرار ميگرفتند. هر دوي آنها صاحب نداشتند. وارد شدم يكي از آنها بزرگ و ديگري كوچكتر بود. گفتم اين كارشدم. وچكتر را من اداره خواهم كرد و صاحباش شدم." پس از اين خواب ديگري ديدم:
"پادگاني طويل رو به قبله ديدم كه تنوري بزرگ در آن بود. من هم كنار تنور ايستاده بودم. در برابرم جواني به نام سليمان قرار داشت كهكرده اانان اهل تقوا بود. در سمت راستام نيز جوان ديگري به نام اسماعيل ايستاده بود. فكر ميكنم نزديك صد نفر از جوانان در سمت راست و چپام ايستاده بودند. شگفتزده شدم. دري در فحال شخصيت بزرگي آمد و دستمال كوچكي مقابل جوانان روي زمين پهن كرد. ناني خشخاشي و مربع شكل از دستمال درآورد و دانه دانه بين جوانان تقسيم كرد. آنگاه از داخل دستمال كشمش بيرون آورد و به هر يك از جوانان مشتي كشمش داد. نگاه ميكردم و ميديدم متهم ن و كشمشي كه داخل دستمال بود تمام نميشد. حيرت كردم". به من گفته شد: "اين شخص ارجمند سعيد نورسيست. با خود انديشيدم كه چنين كار خارق العادهيي از اقطاب سر ميزند و بيدار شدم".
در اين مرحله در اواوم كتابت رسالهها توفيق الهي و همت استاد محترم شامل حالام شد. شروع به استفاده فراوان كردم. در نهايت همه جواناني كه در خواب ديده بودم دورم جمع شده، و هر كدامشان دوست من و طلبه قرآن شدند.
نكته ديگر اين بفرستالي شهر ما تا حدودي اهل طريقت و تقوا هستند. چون شهر ما فاقد روحانيست كه عالم به ظاهر و باطن باشد، به كرات هدف شيطان و نفس قرار ميگرفتيم و در انبوهي از اوهام دست و پا ميزديم. مط بياخسالهها حيلهها و اوهام نفس و شيطان لعين را به اعماق جهنم پرتاب ميكرد. با خواندن رسالهها بسياري از برادران متحير ميشدند. ما بارها به هم ميگفتيم: "بدياهد شدن عظيم اين سخنان و كلمات مرواريد گونه را از كجا مييابد؟" البته اگر به زباناش توجه ميشد در ظاهر چيز قابل استفادهيي وجود نداشت؛ در حالي كه تمام
— 183 —
گفتههايش حكمت بود و هست. نگاههیايمان را حيرت زده ميكرد و به رويمان نور ميپاشيد آريكرگزاررم مصطفي از سه شخصيت سعيد، دو شخصيت را به طور كامل درك كرده است. استادش را در سعيد، هنگام تدريس، بسيار عالي ميبيند. دوست بيچارهاش سعيد را عادي ميبيند همچنان كه در حقيقت همين طور است و او درستاييستند. "سعيد" لذا (رسالهها را) مكرر و با اشتياق ميخوانديم. اين بود كه حكم كرديم "رسالةُ النور و مكتوباتُ النور براي خوانندگاناش اكسير اعظم است."
استاد محترم؛ زخمهاي مادي و معنوي صد نفر از دوستان مرا رسالهها معالجه ميكننا ميگ گاهي برخي از افرادي كه از ما خيلي دورند و در اوهام دست و پا ميزنند، ميآيند، من اين طلبه عاجز شما، رسالهيي برايشان ميخوانم اوهامشان از بين ميرود و ميروند. حضرت حق، فياض مطلق و خلاق عظيم به عدد موجودات و جامدات و ذرات از شما راضي و ها را باشد! آمين.
فرداي قيامت در محشر پيش از هركس ديگري مورد شفاعت حضرت رسول اكرم و نبي گرامي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قرار بگيريد؛ ان شاء الله؛ آمين.
دعاي هر روز و هر ساعت اين جوانان با شماست. هنگام قرائت هر يك از رسالهها دست كم ورداري ده نفر از دوستان حضور دارند. در اين فتنه آخر الزمان بسيار مهم است و جاي شكر دارد كه جوانان يك جا جمع شوند و سخن حق بشنوند.
اين طلبه ناتوان شما عربي نميداند و در هيچ يك از مدارس ديني درس نخوانده است. در گذشته كتابهايي را كه من آنن تركي نوشته شدهاند ميخواندم و علاجي براي برطرف كردن زخمهاي مادي و معنويام نمييافتم. روح و قلبام در تقلاي بسيار بود. به جايي ميرسيدم كه هر لحظه تصميم به خودكشي ميتگو با بسيار نگران و گرفتار نااميدي بودم؛ ميگفتم: "حال و روزم چه خواهد شد و مرشد كامل مورد نظرم را كجا خواهم يافت؟"
حضرت حق همانطور كه در متن زماني چون جهنم زماني چون بهشت را خلق ميكند و چارههاي شايسته براي زمانهاي مختلف را ايجرا خوافرمايد و براي هر زخمي داروي مناسب احسان ميكند؛ در اين زمانه بيمدرسه (ديني) نيز كاري
— 184 —
ميكند تا براي مجروحاني چون ما رسالهها بهواسطه استاد محترم به زبان تركي تأليف شوند. چهقدر بايد شكر اين نعمت را به جا آورم؟ حضرت حق راهدام قدُّ و لايُحصي شكر و سپاس؛ خداوند استاد محترم ما را در مسير خدمت به قرآن موفق بدارد و ايشان را در هر دو جهان عزيز كند! آمين.
من عربي نميدانم و در مدرسه نيز پنج سال يا ده سال تحصيل نكردهام، فقط رسالهها را كتابت سنگ صو با جديت خواندهام و خود را مانند كسي ميپندارم كه بيست سال در مدرسه، تحصيل (علوم ديني) كرده است. دليلاش هم آن است كه اساتيد عربي متعددي نزدمنع كراتوان و فقير و مسكين ميآيند و از خواندن من حيرت ميكنند. كساني ميآيند كه از ابتدا نزد مرشد كاملي تربيت شدهاند و با شنيدن سخنان من مفتون ميشوند. علماي زيادي ميآيند دو زانو مياي است و از من ميخواهند برايشان رساله بخوانم.
اگر صدا ميرسيد با تمام توانام فرياد ميزدم و به همه جوانان كره زمين ميگفتم: "خواندن و نوشتن جدي رسالهها از بيست سال تحصيل در مدارس ارجح و برتر است و فايده بيشتري دارد." مقصود از تحصيل در مدرسه (جود. دمگر اين نيست كه ابتدا خودت را نجات دهي و بعد براي نجات امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تلاش كني؟ من معتقدم رسالةُ النور و مكتوباتُ النور علم بيست ساله مدرسه (ديني) را به انسان ميدهد.
هر رساله به خودي خود يك مرشد كاملاشارت جواني كه قلب سليمي دارد اگر رسالهيي را با دقت و تسليميت مطالعه كند وارد دايره انقياد شده و راه اصلاح در پيش ميگيرد. هر يك از مادّيون نيز اگر يكي از رسالهها را به دست گيرد و مطالعه كند اگر ايمان هم نياورد انه بهيي پيدا نخواهد كرد. هر بيديني اگر رسالهها را بخواند و به تمام معناي كلمه بفهمد ايمان ميآورد. هر فيلسوفي كه رساله را ميخواند ميگويد: "عقل و خرد بالاتر از اين امكان ندارد؛ همه عقول هم جمع شوند نميتواننده براسر از اين بروند، عقل قادر به انجام اين كار نيست". رساله نور با لسان حال به دجال يك چشم كه مفتون اروپاست ميگويد: "يا ايمان بياور يا اينكه مضحكه همه جهانيان خواهي شد."
— 185 —
اينك اي برادران عزيز همدرسام! بدان را مط فقير كه در پي مرشدي اكمل و قطب بود با احسان و كرم و لطف و رحمت حضرت حق و سعي و تلاش استاد محترم صد و نوزده مرشد كامل و اكمل يافت. هر كدام از صد و نوزده رسالهي رسالةُ النور و مكتوباتُ النور مرشد اكمل و قطب ميباشند.
اي برادران جوانا بوردوخمهاي مادي و معنوي بر تن و روح داريد! و اي برادران اهل طريقت من كه نيازمند مرشد اكمل هستيد! درجهي كمالات و مراتب ايمانِ حضرات شيخ عبدالقادر گيلاني و شاه نقشبند، امام رباني، امیام غزالي، محيي الدين عربيين و آنا خالد رَضي اللّهُ عَنهُم وَ قدس اللّه اَسرَارَهُم در رسالهها و مكتوبات وجود دارد.
مرحوم مصطفي برادر بزرگام ميخواست شاگردان رساله نور و شاگردان ولايت و تفاوت سطح بين آن ميبابيان كند. رساله نور اين مسأله را حل كرده؛ همچنين توحيد عامي و توحيد حقيقي را مشخص كرده است. رساله نور به همين ترتيب تفاوت راه رفتن با چشم بسته و راه رفتن با چشم باز را بيان كرده، نيز تفاوتهاي عالم يقظه و عالم رؤيا را را ايشف نموده و عالم مثال و عالم شهادت را از يكديگر تفكيك كرده است؛ همچنين رساله نور تفاوتهاي ولايت كبري، ولايت وسطي، و ولايت صغري را بهطور كامل نشان داده، طي صحبت و گامي (م برادرحابه) اسباب عبور از ظاهر به حقيقت را تعليم داده است. رساله نور راه شيوخ طريقت و ائمه اربعه را بيان كرده، تفاوتهاي ايماني را كه بهواسطه علم الز افطا عين اليقين يا حق اليقين بهدست آمده نشان داده است. رساله نور از مشرب حضرت ابوبكر صديق (رض)، و حضرت عمر (رض) و حضرت عثمان (رض) پيروي كرده؛ همچنين با تفسير قصيده جلجلوتيهدهاندداده است كه فرزند معنوي امام علي (رض) است و به اين ترتيب ارزش و مسئوليت رساله را مشخص نموده، نيز با تأويل احاديث متشابه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام درباره مهدي و عيسي (ع) و دجال و يأجوج و مأجوج و سغنياي قرنين مقصود اصلي را بيان نموده است. رساله نور در "لمعههاي هشتم و هجدهم و بيست و هشتم" و در "شعاع هشتم" بيان كرده است كه كرامات اوليا حق اهست. آمام علي (رض) و شاه گيلاني (رض) با آنكه روي زمين بودند عرش اعظم را مشاهده ميكردند. نيز عموم مجتهدان بشارت دادهاند كه "فردي از متكلمين خي عظيممد و حقايق ايماني و همه مسائل را به صورت واضح بيان خواهد كرد". و رساله نور اين مطلب را با رويدادهاي جهان اثبات نموده است؛ به همين ترتيب مبعوثانكند و يا در همهي اعصار طي مكاشفات خود گفتهاند كه "فردي خواهد آمد، نوري از شرق ظهور خواهد كرد". آنها نظر بر شخص معنوي رساله نور و شخص معنوي استادم و طلبهها داشتهاند و فضيلت و اهميي را كزش رساله نور را در امت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ديدهاند و مشاهده كردهاند كه آحاد امت با امر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلامبها، پراد خود از عذاب قبر و فتنه آخر الزمان و شر دجال استعاذه خواهند كرد و رساله نور تخريبات مادي و معنوي دجال را اصلاح و بازسازي خواهد نمود. رساله نور خبر بشارتها و مژدهها و اشارات و رموز آنها را با وقايعي چون "اسكي شيل و بنيزلي، آفيون و استانبول" نشان داده است. خلاصه: آنچه همه طي اعصار منتظرش بوده و انتظارش را ميكشيدهاند رساله نور بوده، حتي استاد نيز خود زماني انتظار آمدن چنين كسي را ميكشيده است. در حد و حدود من و برادر بزرگترم منام مليست كه ارزش و وظايف رساله نور را بيان كنيم؛ هيهات! رساله نور تفسير خاص قرآن است لذا وابسته به قرآن ميباشد. قرآن نيز به عرش اعظم متصل است. اين است كه امكان دارددي نائرساله نور را مدح و ثنا كند. در شعاع نخست با ذكر سي و سه آيه به اين مطلب اشاره شده است.
قصد من از نوشتن اين موارد آن بود كه براي برادر بزرگام مصطفي از رساله نور طلب ياري ن چيزي قرآن شفاعت بخواهم و از استادم دعا. طلبه شما كوچك علي
— 186 —
اي برادرانام و اي خليفهها! اگر ميخواهيد منتهاي طريقت و حقيقت را دريابيد رسالهها را با جديت مطالعه كنيد. در آن صورت در پي اشخاصي كه از آنها نام برديم خواهيد رفت و بهدر به متعالي آنها نزديك خواهيد شد.
اي برادران اهل طريقتام، مخصوصاً از شما بسيار خواهش ميكنم رسالهها را يك بار مطالعه كنيد. اگر در هر سطر رسالةُ النور و مكتوباتُ الاريِ آثير يك كتاب را نيافتيد هر چه ميخواهيد به من بگوييد، قبول ميكنم.
باز هم توصيه اكيد ميكنم بخوانيد، بخوانيد. رسالهها با مطالعه است كه انوار فيض خود را ميپراكنند. كسي كه رسالهها را مطالعه كند به تدرخشنود شوق ميآيد و به ستوه نخواهد آمد. كتابهاي ديگر را اگر يكي دو مرتبه بخوانيد خسته
— 187 —
ميشويد اما رسالهها چنين نيستند، به مرور كه آنها را ميخوانيد حالات مختلف ايماني نصيبتان ميشود.
به شرعبير رويايي باز ميگردم كه پيشتر آن را بيان كردم. تا جايي كه عقلام برسد آن را تعبير ميكنم، خداوند خير دهاد!
از دو كارخانهيي كه يكي بزرگ و ديگري كوچك بود، كابيماريبزرگ استاد محترم است. وسايل بديع و عجيب و غريبي كه داخل كارخانه بود همان اجزاي رساله نور است كه ايمان و كلماتي را تلقين ميكند كه تاكنون هيچ رت به دو امامي نگفته است. منظور از كارخانه كوچك نيز همه كساني هستند كه رساله نور را ميخوانند و كتابت ميكنند؛ آنها شبيه كارخانه كوچكي هستند. لوا رمضانعِ داخل آن هم قواعد و حقايق و مسائل ايماني رساله نور است. كساني كه رساله نور را ميخوانند و مينويسند چنان ايمان قوي و محكمي كسب ميكنند. حركت كارخانه هم اشاره است به تلاش كساني كه با كمال شوق و هيجان رسالهها را ماز عاصند و مينويسند. ولايتي هم كه ديدم رساله نور است كه راههاي ولايت كبري را نشان ميدهد. در تأييد و تقويت اين خواب، خواب ديگري را تعريف ميكنم:
"در عالم رؤيا دو بار با پاي پياده به استانبول رفتم. وقتي به اساي كوه رسيدم ديدم مغازهها همه باز هستند اما خبري از صاحبانشان نيست. داخل مغازهها در صندوقهايي ميخهاي بزرگي ديدم؛ تكه آهنهاي ديگري هم آنجا بود، سپس در حالي كه رحمت معنوي در حال بارش بود با پاي پياده استانبول را ترك كردم."
الله اعلم ها رار اين خواب هم بايد چنين باشد: همچنان كه استانبول يكي از شهرهاي بزرگ و زيباي جهان است، رسالهها و مكتوباتُ النور نيز راههاي ولايت كبري را نشان ميدهند. هر رساله نمايشگاهي نودو نوعت مانند دكاني مقدس كه براهين حقايقاش را بهمثابه آهن پرصلابت و ميخهاي الماسين در معرض فروش گذاشته است. در اين نمايشگاه انوار ايماني در معرض ديد قرار گرفته است. من همانطور كرا محظنام دو ضرب در دو ميشود چهار، بر اين باورم كه رساله نور راههاي ولايت كبري را نشان ميدهد.
— 188 —
اما تعبير خواب دومي هم كه ديدم ی الله اعلم ی بايد چنين باشد: پادگان روبهروي قبليكندت است به درسخانهي وسيع اسپارتا كه جوانان و عساكر معنوي الله در آنجا سرگرم تحصيلاند. شخصي كه نان پخش ميكرد نيز استاد محترم سعيد نورسيست. تنوري هم كه نان طبقيقت مرد مدرسه خصوصي استادم است. مشتريان نان تنور نيز كساني مانند من و دوستانام هستند كه رسالهها را ميخوانند و لذت مي برند و هَلْ مِنْ مَزِيدٍ (ق: ٣٠) ميگويند.
آري، استاد محترم، توزيع كننده نان معنوي در بين انسانهاست. در اين تنور اشاملاً ي زيادي وجود دارد. عقل من تا اينجا ميرسد. سر پا بودن جوانان نيز اشارت است به اينكه جوانان رسالههاي ايماني را ميخوانند و ايمانشان تقويت ميشود. انگور و نان لذيذي هم كه خورده ميشد و كاهش نميياف علي كه است به انوار ايماني و اسرار اعجاز قرآني كه دلنشينتر از هر چيزيست و رساله نور آنها را پخش ميكند. طلبه ناتوانتان هم كه بالاي سر جوانان و سمت راست آنها ايستا پيوسد اشاره است كه با احسان و اكرام الهي و همت استاد محترم وسيلهيي خواهم شد براي جوانان ان شاء الله. عقل من اين مقدار ميرسد. اين مقدار ميتوانم تعبير كنم. از شما خواهشمندم خوابهايم را تعبير و تعبيرهه وحي اصلاح فرماييد.
ظرف بيست روز خواب ديگري ديدم. دركنار درياچه اگيردير يعني روي ماسهها و شنزارها بودم، در كنار درياچه چادر بزرگ سفيد ريلاني ه بودند. داخل آن زير ديرك بزرگي استادم سعيد نورسي ديده ميشد. در اين اثنا كتاب بزرگي را كه جلد سرخ رنگي داشت به دست گرفت و در حالي كه به دير خسروي تكيه داده بود شروع به خواندن كتاب كرد. سرانجام از بيرون، از سمت قبله، جواني به نام محمود كه لباسي سبز بر تن داشت آمد، كتاب مذكور يعني خطبهيي را كه استاد ميخواند درخواست كرد و ت شفقتاز استاد گرفت. همان جوان كه محمود نام داشت از چادر بيرون رفت رو به قبله در حال ايستاده به مردم گفت: "تاكنون هيچ امامي چنين خطبهيي ايراد نكرده است." آنگاه در حالي كه خطابه را در دست داشت رو به قبله رپرسم، آن لحظه از خواب بيدار شدم. ان شاء الله كه خير است.
— 189 —
اين خواب را هم تا آنجا كه ميفهمم تعبير خواهم كرد: درياچهيي كه گفتم شريعت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است. چادر ولايتر هيچ تاست. خطبه هم رسالةُ النور و مكتوباتُ النور است. محمود جواني كه لباس سبز داشت و خطبه را با خود برد يا شيخ گيلاني يا امام ربانيست. رسالهها راه "مقام محمود" را تبيين ميكنند. رساله نور كه خواهند تادم است مهدي و مُجدد زمانه فعليست.
اي جوانان و روحانيون و خليفههايي كه روي كره زمين زندگي ميكنيد!انسانها هزار سال است كه در انتظار حضرت مهدياند و اينك رسالهلههیاكه استادمان منتشر كرده است بشارت دهنده و پيشقراول اوست.
اي برادران من!مطالعه و درك و فهم طلبه عاجزي چون من چه فايدهيي خواهد داشت؟ چه سؤالي ميتوانم از استادم بپرسم؟ مگر چند كتاب خواندهام كه بتوانم از او سؤال كنم يا مسألهييهِ اَل نمايم؟ اصلاً چه سؤالي بايد بپرسم؟ در دنيا كتابهاي زيادي هست و شما آنها را خواندهايد. آيا همه كتابهايي را كه خواندهايد فهميدهايد؟ در هر حال تعداد مسائلي هم كه نفهميدهايد زياد است. از استاد من سؤال كنيد، تا علم به ميداها و هتا حقيقت ايمان آشكار شود و تا سيصد و پنجاه ميليون مسلماني كه در جهان زندگي ميكنند بهره ببرند. سؤالِ كنيد تا مشكلاتي كه داريد حل شود و ناتوانهايي مانند ما هم اسِ الصّكنند.
اي روحانيون و اي كساني كه اهل دل هستيد!پاسخ سؤالهايي را كه ميخواهيد ميتوانيد در رساله نور بيابيد. كسي كه اهل دل و مكاشفه بود از فرد ناتواني چون من درباره مهدي سؤال ميكرد، مابهت و "چه زماني خواهد آمد؟" او هنوز مهدي را نشناخته است. نميداند منظور از "دابّةُ الارض" چه كسانياند. دربارهي هر كدام از اين مسائل در رساله نور بحثهايي هست. پاسخ هر سؤال مشكلي را در رسالهها جستجو كنيد، خواهيد يافت.
اي روحیاماش و اي خليفههیا!نگوييد علم ما، ما را بس است؛ و مانند كرمِ شبتاب فريب نور و دانش خود را نخوريد. آنچه را انسان ميداند، برايش كافي نيست. اينطور نيست كه هر انساني بتواند به تنهايي بر هر مسألهيي واقف شود. شما در خواب هستيد! همين مقدار خواب كاففتارهبايد بيدار شد ...
— 190 —
پدر و والدهام، و جمله دوستان و برادرم علي سلامهاي گرم ميفرستند، دستانتان را ميبوسند و برايتان دعا ميكنند.
ابن صوفي در قلعه اونو
طلبه ندي مي مصطفي خلوصي
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از حافظ خالد كه حافظ خوش قلب و بااخلاص قرآن و استادي دقيق بود و در كتابت رساله نور خدماٍ إِلااني ارائه نمود)
يك هزارم احساس خود را درباره بديع الزمان مؤلف رساله نور، نادره جهان و خادم قرآن سعيد نورسي بيان ميكنم:
استادم خود مظهر اسم جليل نور است. اين اسم شريف، اسم اعظميست درباره ايشان. اياي حق ي بسيار ارزشمنديست كه نام روستاي او نورس، نام مادرش نوريه، نام استاد قادرياش نورالدين، نام استاد نقشبندياش سيد نور محمد، يكي از استادان قرآنش حافظ نوري، و امام خصوصياش در خدمت قرآني ذيالنورين؛ و آيهي نور بوده كه با آن فكر و قلباشي و يكيي مييافته و تمثيلات نور واسطه توضيح مسائل دشوارش ميشده است. "رساله نور" ناميده شدن مجموعه رسايلش، تأييديست بر اينكه اسم نور اسم اعظمي براي اوست.
يعني اينكه ايشان مظهر اط ناقص در درجه اعظم شدهاند. م.
قسمي از تأليفات خارق العاده او كه "رساله نور" ناميده ميشود به زبان عربيست و مجلدات اين رساله تاكنون ١١٩ ركرده با بالغ ميشود. امروز بالغ بر ١٣٠ جلد است. م.
— 191 —
هر يك از رسالهها در موضوع خود پديده خارق العادهيي هستند. مثلاً رسالهيي كه مربوط به حشر و بسيار عالي با يكا نام "گفتار دهم" شهرت يافته واقعاً جامع و خارق العاده ميباشد. او موضوع حشر و نشر را كه بيانش توسط علما صرفاً نقليست با دلايل عقليِ بسيار قطعي و محكم اثبات كرده است. خيليها بهواسطه رساله مذكور ايمان خود ميبينت دادهاند.
بر اساس سرّ آيهي
هُوَ الَّذِى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَ الْقَمَرَ نُورًا
(يونس: ٥) ميتوانم بگويم كه رساله نور يك قمر معرفت است؛ قمري كه نور شمس حقيقت يعني قرآن معجز البيانِلَّه تفاضه كرده و تأييد كننده قضيه فلكي مشهورِ
نُورُ الْقَمَرِ مُسْتَفَادٌ مِنَ الشَّمْسِ
شده است. نيز ميتوانم بگويم كه استادم در حكم قمري براي قرآن بوده و از رسول اكرم ع به زبالصَّلاةُ و السّلام ی كه شمس آسمان رسالت است ی نور را كسب نموده و اين نور در هيبت "رساله نور" ظهور يافته است.
استادم بر خلاف ظاهرش خصايصداق تزي دارد كه به ندرت در ديگران يافت ميشود. حال ظاهرياش را كه ببيني گويا از علم فقه چيزي نميداند، اما ناگهان احساس ميكني با دريايي روبهرو شدهيي. همان مقداري را كه اجازه دارد، به ميزان استفاده از رسول اكرم عَ حضرلصَّلاةُ و السّلام بازگو ميكند. در اوقاتي كه بهرهيي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ندارد، چون ماه نو از ديدهها پنهان است؛ ميگويد: "در من نواصر رات، ارزشي نيست". اين خصلتش نيز يعني تواضع و فروتني تام؛ او عمل كننده كامل اين حديث است:
مَنْ تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّه
بر اساس همين خصيصه است كه اگر برخي طلبههايش مانند ما در بعضي مسائل علمي مخالفتهايي داشته باشند، در مورد سخنانشان كنشدت ماكند و اگر آنها را حق بداند در كمال تواضع و اشتياق ميپذيرد و تسليم ميشود، ميگويد: "ما شاء الله، شما بهتر از من دانستيد. خداوند از شما خشنود باد". او هميشه حق و للّهِ را بر غرور و انانيت نفس ترجيح ميدهد. من وقتي در برخي مسائل با ايشان مخالفت ميكردم با خرسندي موضع بسيار جالبي ميگرفت
— 192 —
و اگر اشتباه از من ميبود بدون آنكه حساسيتي در من بر انگيزد تذكر ميداد، واسطه چيز درست و نيكويي ميگفتم بسيار خوشحال ميشد.
استادم مخصوصاً در فن حكمت حقيقي يعني در حكمت شريعت و اسلاميت فرد بسيار خارق العادهييست و در حكمت بشري نيز جايگاه بسيار ممتازي دارد. حتي ميتوانم بگويم در اين مسير از افل و نهم ابن سينا هم سبقت گرفته است. سيزده سال پيش وقتي عضو دارالحكمة الاسلاميه بود، رساله "فتوح الغيب" قطب رباني و مصباح نوراني، حضرت عبدالقادر گيلاني (رض) ميكنناز خردسالي تاكنون به اذن الهي معين و ناصر و محافظ معنوياش بوده است، ميگشايد تا تفألي كند. با اين عبارت روبهرو ميشود:
اَنْتَ فى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبيبًا يُدَاوى قَلْبَكَ
اين عبارت درباره او حاوي معاني بيم.
بود و عاملي شد براي تحیول سعيد قديمي به سعيد جديد. در زمان سعيد قديمي بودنش به سؤالات ديني انگليسيها پاسخي بسيار لطيف و قانع كننده داد. او در علم منطق رسالهي خارق العادهيي به نام "تعليقات" دارد كه گوي سبقت را از تألسيزدهمبن سينا خواهد ربود. شكلهاي منطقي را از جهت قياس استقرايي تا ده هزار نوع اعلام ميكند و چنان احاطهيي بر علم منطق داشته كه هيچ عالم و دانشمندي از آن بر است ا نبوده است. در يكي از رسالههايش به نام "سنوحات" ديدم كه نوشته است: "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در عالم معنا در مدرسهيي به او درس ميداده است؛ و او نيز بنا بر همين درس معنوي تفسير خارق العادهاش را به نجود يكارات الاعجاز" مينگارد". روزي به من گفت: اگر وقايع و نتیايج جنگ جهاني مانع نميشد اشارات الاعجاز را به اذن پروردگار در شصت جلد مينوشتم. رساله نور ان شاءكَ بِابه زودي جاي آن تفسير مورد نظر را ميگيرد.
مشاهدات مهم من در اثناي هفت هشت سال مصاحبت با استادم بسيار است، اما براساس سرّ
اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْر
همين يادداشت (مختصر) براي دلالت بر دريا كافي به نظر رسيد. چون زمان فراق و جداره شم استادم بود با عجله نوشتم. شكي ندارم كه استادم بر اساس سرّ آيه
وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ
(نساء: ٣٦) بارها
— 193 —
اين حق را به من خواهند داد كه همنشين ايشان شوم ه و فراز دعاي لطف خود برخوردار خواهند نمود.
حافظ خالد
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)
استاد عزيز، محترم، مشفق و مكرم!
فهرست چهار بخشيِ اجزاي رساله نور را كه اين بار عنايت فرموده ارسال كردهايد دريافت كردم. قبلاً لنظر مشي "سيزدهم و چهاردهم" مكتوب "سي و يكم" به دستام رسيده بود اما موفق به بيان احساساتام نشده بودم. فهرستها پيرامونام را روشن كردند و مانند چهار مذهبستين طكه در اعتقاد مشترك اما در برخي اعمال بنا بر حكمتهايي متين متفاوتاند ی راههاي منتهي به حق و حقيقت و صدق و ايمان و نور و رضا را به اين فقير نشان دادند. ممذكور اي روزمرهي دنيوي به طرز بيسابقهيي خستهام كردهاند. زير بار سنگين مادي و معنويِ ادارهيي بزرگ تنها و دچار بحران شده بودم.
استاد عزيز با لمعه نخست مكتوب سي و يكم اذكاري را تو احساسمودهاند كه با قوت آنها و فيض رساله نور و دعاي مستجاب استاد مشفقام و همت ظاهر و آشكار استادِ استادم يعني "حضرت غوث" كه لله الحمد كمترين حاجتام را برآورده ميين، آمو صلوات شريفه كه فقط و فقط با لطف و فضل الهي توانستم آن را ادامه دهم و به موجب بركاتاش امداد رسالت پناهي ظهور يافت و در سايه اِنعام و احسان و عنايت بيانتهاي حضرت حق (صدها هزار بار حمد و شكر كه) از سقوط در ورطه نااميدي و َلَيْكجات يافتم ... ليكن در تهيه و ارسال عريضهيي چند سطري خطاب به حضور معنوي شما تأخير داشتهام.
واقعاً غيرت و همتي كه برادران بسيار ارزشمندمان با قلمهاي الماسين خبان مقجمعآوري و تكثير و انتشار رسالههاي نور صرف كردهاند و در انجام اين مسئوليت
— 194 —
مقدس ياور استادمان بودهاند فوق هر گونه تقدير و تشكريست. خداوند ذوالجلال از آنها خشنود باد و همه آنها را در انتشار انوار قرآني همواره موفقداخل م!
در لمعههاي "سيزدهم و چهاردهم" مكتوب "سي و يكم" درسهايي چنان عظيم، حقايقي آن قدر بزرگ، حكمتهايي چنان درخشنده و فيضهايي چنان نوراني و قدسي و لاهوتي وجود دارد كه امكان ندارد اين برادر درمانده شما با هوش ناقص و انديشه كوتاه و ذهن پر، مولا مشوش خود بتواند ذوقهايي را كه احساس كرده است بيان كند.
اين عقل ناچيز لزومي ندارد معاني بلند را دريابد
زيرا اين ترازو توان تحمل چنخواهم ي را ندارد
بيان لمعه سيزدهم با سيزده اشارت، با عددي كه از مجموع آيههاي سورههاي "الفلق و الناس" و دو آيهي
وَقُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الگ فوق طِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ
(مؤمنون:٩٧ی٩٨)
به دست ميآيد؛ همچنين با عدد عبارت
اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
كه در هر يك از دو سوره فوق قرائت ميشود، در صورت محاسبه نكردن فاتحه، تت كرده اشارت كامل و لطيفي با سوره صد و سيزدهم دارد و اين جالب توجه است. در انتهاي هر اشارت، حقايق مندرج در آن با چند كلمهي مناسب و اعلا بيان شده است كه بياني محكمتر از آن ي بيگ)نيست. احساس خود را با كلمات موجود در اين اشارات به اختصار بيان ميكنم.
اشارت نخست:صرفاً با عمل به شريعت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تمسك به سنت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميتوا ميدهر شيطان و اهل ضلالت كه شريك و ياورش هستند، نجات يافت.
اشارت دوم:اهل ضلالتي كه به كفر ميپيوندند از نظر كميت كثيرند اما اين ارزشي ندارد؛ در برابر تسلط شيطان و ياوراناش چارهيي جز اين نيست كه بي دنيو و استعاذه و استغفار و پناه بردن به خدا به سنت سَنيّه متوسل شويم.
اشارت سوم:در برابر حزب الشيطان كه ظاهراً با خطا و عصياني ناچيز در حالن؛ آياهاي بزرگيست بايد به قلعه قرآني كه محكمترين قلعه است پناه برد.
— 195 —
اشارت چهارم:با نوعي تفسير از آيهي
مَا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ
(نساء: ٧٩)
بيان ميدارد كه: مكتوب بل تخريبهاي دهشتناك شيطان كه با اختيار جزئي و كسب بدون ايجاد سبب شرور ميشود بايد استغفار نموده به خدا پناه برد و سنت سنيّه را رعايت نمود.
اشارت پنجم:ترغيبها و تشويقهاي عظيم قرآن حهموارهملاً به جاست و اين كه اهل ايمان فريب دسايس شيطان را ميخورند به دليل بيايماني يا ضعف ايمیان آنها نيست؛ همچنين مرتكب گناه كبيره كافر نميشود و اينها با دو آيه
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمهل بصيعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
(زلزله: ٧ ی ٨)
اثبات ميشود و در نهايت اينكه بايد اسمهاي غفور و رحيم حضرت ارحم الراحمين را ملجأ و پناهگاه قرار داد و از شيطان بهري
ناه برد.
اشارت ششم:شيطان دسيسهگر تخيل كفر را با تصديق كفر التباس كرده و تصور ضلالت را تصديق ضلالت نشان ميدهد؛ براي رهايي از اين امر بايد به حقايق ايماني و محكمات قرآني متوسل شد و در برابر وسوسههايي كه از لمّه شيطاني سرچشمه ميگ معنايستعاذه كرد و براي مقابله با هر دو زخم معنوي، سنت سَنيّه را مرهم گزيد.
اشارت هفتم:به "قَدَر" كه از اركان ايمانيه است بايد بدون تأويل ايمان داشت و اين كه مرتكب گناه يكن بيمؤمن است ... بايد توجه داشت كه در برابر تخريبهاي شياطين، هزار و يك اسم حضرت حق در حال تجلي است، و نبايد از مذهب اهل سنت و جماعت كه مذهب حق است جدا شد. بايد وارد قلعه محكم و متين قرآن شد و به و به سنت سَنيّه توفيق حركت يافت تا نجات پيدا كرد.
اشارت هشتم:پس از آنكه به نحو احسن ميآموزد انسانها چگونه با اختيار خويش در طريق كفر و اتفلت سلوك ميكنند و اين قبيل افراد چگونه ميتوانند به زندگاني خويش ادامه دهند، تعليم ميدهد كه چه زيباست كه اهل ايمان با
— 196 —
ايمان و اعتقاد كامل تحت حمايت قرآن قراقلوب ميرند و با عشق و علاقه پا به دايره نوراني سنت سَنيّه ميگذارند.
اشارت نهم:حكمت اين مطالب را بيان ميكند كه چرا حزب الله بسياري از مواقده و تب اهل ضلالت كه حزب الشيطاناند ميشوند؛ منافقان مدينه چرا در گمراهي خود پافشاري ميكردند و هدايت نيافتند، و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چ
سبدو جنگ شكست خورد؛ آنگاه خاطر نشان ميكند كه در سايه تبعيت از سنت سيد المرسلين دردها و تلخيهاي زود گذر از بين خواهند رفت.
اشارت دهم:مهمترين دسيسه ابليس اين است كه پيروان خود را به جايي ميرساند كه خود ا در اينكار كنند. اين مطلب با چهار مثال توضيح داده شده، و به اهل ايمان توصيه ميشود براي رهايي از شرّ شياطين انس و جن بايد به خدا پناه برد تا نجات يبهبودن اشارت يازدهم:انسان بيچاره را كه جِرم و جسمي كوچك دارد اما جُرم و ظلماش عظيم است و از ذنب و عيبي بزرگ برخوردار ميباشد، دعوت ميكند وارد دايره قدسي قرآن حكيم شود و از سنت سنيّه پيروي كند تا از خشم موجودات، نفرت مخلوقات و نميشئنات نجات يابد.
اشارت دوازدهم:به چهار سؤال كنجكاوانه پاسخهاي فصيح و بليغ داده و با توضيح نكات زير، اهل ايمان را به رعايت قاعده رَاْسُ الْحِكْمَةِ مَخَافَةُ اللّهِ و ورود در شاه راه قرآن و سنت كها بر سهرگونه سعادت است تشويق ميكند؛ ميفرمايد قرار دادن جهنم در برابر گناهان محدود، عين عدالت است، جهنم بهواسطه جزاي عمل، و بهشت با فضل الهي تحقق مييابد، سيئه كم نوشته ميشود و حسنه زياد، و نشان ميدهد كه موفقيت اهل ضلالت (حاشا) بر حق بودن آنان وليد ورهل ايمان دلالت نميكند.
اشارت سيزدهم:با بيان سه نقطه به انسان بيچارهيي كه به دسايس شيطان مبتلاست به صورت ارزشمندي توصيه ميكند كه براي سلامت حيات ديني و شخصي و اجتماعي خود و صحت فكر و استقامت نظر و سلامت ت استا ميزان محكمات قرآني و ترازوي سنت سنيّه اَعمال و انديشههاي خويش را بسنجد و
— 197 —
قرآن و سنت سنيّه را همواره راهنماي خود قرار دهد و با گفتن
اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
به حضرت حق پناه ببرچنان كگاه درس را با تكرار سوره "الناس" و دو آيهيي كه در قالب سيزده اشارت تفسير شده، از نوع "خِتَامُهُ مِسْكٌ" به پايان ميبرد و همه اينها با ذوق و شوق و علاقه وافر بيان ميگردد.
دو مسألهيي كه تشكيايي و ه مقام نخست لمعه چهاردهم هستند به نظر من اهميت وافري دارند. خداوند از برادرمان رأفت بيگ كه موجب تقرير و تحرير اين درس شده راضي و خشنود باد! مقام دوم به خودي خود يك شاهكار است. شش سرّي كه درباره
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِروي" ميفرمايند، چنان گنجينه اسرار ربانيست كه فقط كساني ميتوانند از آن لذت ببرند كه با عنايت رحمان رحيم آن را خوانده و درك كرده باشند.
) را نهي پيشين از تفكرات دلنشيني بحث كرده بودم كه از گفتار نخست بر قلب اين عاجز و ناتوان الهام شده بود؛ گفتار مباركي كه دربارهي
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِعظم برشد. استاد معزز من كه با دعاهاي شفقت آميز و درسهايش همواره مستفيض ميفرمايند در پاسخ به سؤالي كه قبلاً درباره حكمت تخصيص اسمهاي رحمان و رحيم در
بِسْمِ اللَّهِ الرَّهاي نو الرَّحِيمِ
پرسيده بودم پاسخ مطنطن ديگري لطف فرمودهاند. بابت اين مظهريت و برخورداري، خالق رحيم را هر قدر شكر بگويم كم است.
هنوز موفق نشدهام فهرست را حرف به حرف بخوانم اما ان شاء الله ريكي وخواند. از محتويات مكتوب يازدهم مطلع شدم. موفقيت شما را در نوشتن و نشر آثاري كه هنوز نوشته نشدهاند و نگارششان از رحمت الهي درخواست شده، عاجزانه از الطاف سبحاني مسألت دارم. خاطره چگونگي تهديد دبير اول دادگاه توسط گفتار آينده" را تمام و كمال مقابل چشمام تصور كردم.
گلدسته فهرست به شيوهيي نيست كه در تمام رسالهها زير عنوان فهرست ميآيد. كاملاً خصوصيست. به گونهييست كه ميتوان آن را خلاصة الخلاصه گفتارها و مكتوبات ناميد.
— 198 —
خداوند ذوالجلالايفاي مال تهيه كنندگان اين اثر خير را كه زبده رسالههاي نور و كليد الماسين خزائن النور و درگاه نوراني رسايل و مكتوبات است، و مؤلف آن را از سعادت هر دو جهان برخوردار به رود! آمين.
خلوصي
* * *
(يادداشتي از خسرو درباره فهرست)
استاد عزيز!
با لمعه پانزدهم مكتوب سي و يكم، چنان اثر بيهمتاي ديگري را به آثار بينظيري كه طي سالها به وجود آمدهاند، اضافه فرمودهايد كه بايد گفت آن شاهكارها خواهان شد شيوهكار بودند؛ و آن آثار بديعِ خارق العاده خواهان چنين زبدهيي بديع، آن تأليفاتِ شگفت خواهان چنين مجموعهيي عجيب، آن حقايق عظيم خواهان چنين كلياتبيان س از حقايق، و آن رسالههاي نوراني خواهان چنين فهرست نوراني بودهاند. صدها هزار بار شكر به درگاه آن حضرت فياض مطلق، كه چنين اثر بيهمتايي را كه تاكنون كسي موفق به تأليف آن نشده از خزانه رحمتاش احسان فرمود و بدين ترتيب كليات نن را مكه به تعداد صد و بيست رساله رسيده است با فهرست بينظيري كه كمتر از صد و بيست صفحه نيست يكجا جمع كرد. منافع و فوايد اين رساله آن قدر ز58F است كه نيازي به توضيح ندارد. اين رساله ارزشمند به طرته از تهيي خود را مدح ميگويد. مدحي چنان زيبا كه فوق آن را نميتوان بيان كرد.
خسرو
* * *
— 199 —
(يادداشتي بسيار معنادار با ذكر رؤيا از جناب حافظ احمد درهلي)
جناب استاد عزيز و مشفقام!
رمُسْلِ عالم خواب در حالي كه در بياباني سياحت ميكردم وارد انبوهي از مردم شدم. مشغول ادامه درسام يعني كلمه توحيد بودم. مردم همه نصارا بودند. ما آشكارا كلمه توحيد راز رسالميكرديم لذا آنها هم با ما همراه شدند. بعد از هر صدبار تكرار ميگفتم "محمد رسول الله" و اهالي نصراني نيز ميگفتند: "عيسي روح الله". به آنها گفتم: "ما عيسي (ع) را تصديق ميكنيم" كلمه توحيد را برايشان خواندم و "عي فلسفح الله" گفتم. رو كردم به آنها و دوباره گفتم ببينيد ما پيامبر شما را تصديق ميكنيم چه ميشود اگر شما هم پيامبر ما را تصديق كنيد؟ گفتند: "نه، تا وقتي عيسي (ع) از آدادم ديايد و پيامبر شما را آشكارا تصديق نكند ما هم نخواهيم كرد." در اين اثنا دو نفر از دوستان، كنارم ظاهر شدند اما نميدانستم چه كساني هستند، گفتم: "ما دعا ميكنيم عيت نماي بيايد و شما ببينيد كه ما را چگونه تصديق ميكند." دعا كرديم و دو نفر آمين گفتند، اما وقتي عيسي (ع) نيامد متأثر شديم. باز هم دعا كرديم و گفتيم: "پروردگارا! چرا ما را در برابر اينان شهِ الرميكني؟ مگر اين دين عالي و برتر نيست؟"
فكر ميكنم يك ساعت يا يك ساعت و نيم بعد سه نفر در مقابلمان ظاهر شدند. گفتم الحمدلله عيسي (ع) ميآيد. ديدم يكي از آنها داراي محاسن بود و دو نفر ديگر جوان بمايندگ هنوز موي صورتشان نرسته بود، گفتم: "عيسي (ع) وقتي به آسمان عروج كرد سي و سه ساله بود، چرا در محاسناش تارهاي سفيد ديده ميشود؟" بر قلبام الهام شد "الله اعلم اگر اين فرد عيسي، ميگباشد چه؟" او و دو همراهاش نزد ما آمدند. با دقت نگاه كردم چهره و لباس استادمان را تشخيص دادم. نزد ما كه آمدند ديدم زير پايمان غار است. به دو مرد همراهش فرمود: "در اينجا صليبهاي قفل شدهيي محمد مه آنها را بيرون بياوريد." بيرون آوردند. آنها را در برابر چشم مسيحيان در هم شكست و با ذكر كلمه
— 200 —
توحيد پيامبرمان را تصديق كرد؛ آنگاه ما هم به نصرانيان گفتيم: "ببينيد نماينده عيسي (ع) آمد." در اأجوجان همه آنها تصديق كردند.
الله اعلم يكي از تعبيرهاي اين خواب چنين است: گروهي از نصارا بهواسطه رساله نور كه استادمان آن را از قرآن حكيم اخذ كرده و منتشرار دهم اسلام را قبول خواهند كرد و مسلمانان نصارا يا مؤمنان مسيحي نام خواهند گرفت و با سخنان استاد ما همچون سخنان عيسي (ع) به نيكي مواجه شده، خواهند پذيرفت در هرري، در رساله نور چنان قدرتي وجود دارد كه معاندترين فيلسوفان اروپا را هم مجبور به تسليم ميكند. موحدان مسيحي كه در جستجوي نور ايمان حقيقي هستند ی همان نياز حقدم. ره هر روحي در جستجوي آن است ی اگر رساله نور را ببينند حتماً آن را از نوع وصاياي حضرت عيسي (ع) دانسته، خواهند پذيرفت.
مُطاف درهلي
حافظ احمد
* * *
(يادداشتي از عاصم بيگ)در واقع رساله فهرست منبع نور و ديانت قيقت ميباشد، الحق كه فهرست نور است. اين چنين ميتوانم بگويم كه هر كدام از سي و سه گفتار، و سي و سه مكتوب منبعي از نور حقيقت و گلستاني از باغ جناناند كه در فيضان ميباشند؛ بنابراين يقين يافتم رسالهابت كن اثري بسيار گرانقدر است كه در آن از هر يك از باغهاي متعدد اين گلها، گلهاي متفاوتي چيده، در چهار بخش، دسته گلهايي فراهم آورده شده است.
مطالعه اين فهرست در هر حال و بيترديد انسان را براي ديدن و خواندن و كتابت ر قرآن اي شريف گفتارها و مكتوبات شما به اشتياق و غيرت آورده تشويق ميكند. اين فقير با توجه به رسالههايي كه تمام شده و در دست نيست نميداند
— 201 —
در ابتداس عبرترا كتابت كند. هيجان زده و متحيرم و به نظر من هر كدام از آنها در حال مسابقه نور و حقيقت با يكديگرند.
ان شاء الله با دعاي جناب استاد همه آنها را كتابت خواهم كرد. اين را هم مييلي ازعرض كنم كه تأليف رساله فهرست كه به درخواست مصرانه برادرم جناب صبري و الهامات ذات استادانه بوده، كار بسيار درست و خيريست و كليدي شده است براي حقايق بيشمار.
گسال كت حق استاد عزيزمان را عافيت دائم عطا فرمايد و عمرشان را بركت دهاد و در هر امري موفقيت احسانشان كناد! تا مدتهاي مديد او را چون تاج پيروزي بر سرم اندام كنيم؛ در مسير خدمت به قرآن تا پاي جان بكوشيم و راه يابيم. جمله مسلمين نيز بهره ببرند، و اهل بدعت و ملحدان نيز سر فرود آورند.
طلبه شما
عاصم
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از كوچكديده مرادر مصطفي صاري بيچاقِ ارجمند از قلعه اوني)
(نوشته جواني از زخم خوردگان اين عصر، كه نيازمند طبيب معنوي ميباشد.)
استاد محترم، شفپردههزيزم!
عصري كه در آن زندگي ميكنيم زمانه جنگ معنويست لذا زخمهايي كه بر تن دارم رفته رفته بيشتر ميشود... يك روز شنيدم اعلام ميكردند "از راست به چپ برويد". وقتي چند حرف از حروف الفباي سي و دوگانه را گم طور ه و خبرش را هم اعلام نمودند چنان زخمي دهان گشود كه زخمهاي گذشته را فراموش كرديم. طبق نص قرآن
اِذْ اَوَى الْفِتْيَةُ اِلَى الْكَهْفِ فَقَ حقايقرَبَّنَا اٰتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ اَمْرِنَا رَشَدًا
(كهف: ١٠)
— 202 —
اصحاب كهف كه پنج يا هشت جوان بودهاند از منكرات آن عصر (مانند منكرات غيرقابل تحمل عصر ما) و از فتنه گريختند سر كمااري پناه بردند. دليل اين امر آن بود كه دقيانوس پادشاه آن زمان اهل ايماني را كه دين حق داشتند به بت پرستي ميخواند. در همان اثنا كه قبول كنندگان را در برابنند. ما قرباني ميكرد و مخالفان را قتل عام، اصحاب كهف به سوي غار رفتند.
من نيز وقتي به زمانه خود و به زخمهايمان ميانديشم و وقتي روحام در سراسر روز آشفته و پريشاان اسم ميگويم جوانان داراي جراحت معنوي چون من در اين زمانه پرآشوب، چگونه خواهند توانست در محكمه كبري در حضور حضرت واجب الوجود و التقدس حاضر شوند و شفاعت پيامبرمان محمد مصطفي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رازوم مرت آورند؟ و به اين ترتيب روحام تمام روز ميگريست. هزاران نفر كه جراحتهاي مادي و معنوي داشتند، انسانهاي بيزبان و فلج كه تمام قلبشان سياها استاود، يعني بدويان بيايمان، وقتي به محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ميرسيدند و ساعتي يا روزي را در مصاحبت نبوي سپري ميكردند هنگام بازگشت به عنر گوشههنما و معلم بهسوي قوم و قبيله خويش روانه ميشدند. قرآني كه او تا قيامت باقي گذاشت و طبيبان معنوي تعيين شده از سوي قرآن مسئوليت طبابت مادي و معنوي مؤمنان را تا قيامت بر عهده خواهند داشت. روح من امروز اسپارديشه مراجعه به طبيب معنوي ولايتمان در تكاپو بود كه از حال رفتم و بيهوش خوابيدم.
در عالم رؤيا سه نفر را به من نشان دادند. نام دو نفر از آنها را نگفتند اما سومين نفر را نام بردند؛ استادم بديع الزمان سعيد نورسي بود. بيدرنگ دستاش را ارها رو بوسيدم. استادم با عجله كاغذ و قلمي از جيباش بيرون آورد و به من داد. همان موقع بيدار شدم. پدر و مادرم اهل دلاند لذا خوابام را برايشان گفتم، پدرم گفت: "مدت زيادي از آمدن اين فرد، ميگرلا نگذشته است، يكي دو ساليست. برو و به او مراجعه كن." گفتم: "من هنوز سربازي نرفتهام. سنام كم است. چهطور ميتوانم با چنين زخمهايي نزد چنان طبيب معنوي بزرگي بروم و چگونه تحمل كنم زخمهايطائف عراحي كند؟" به من گفته شد "برو" دو بار
— 203 —
خطاب شده بود. صبح به راه افتادم و رفتم. با ديدن استادم يكي دو دقيقه برخود لرزيدم، گفتم: "سبحان الله" با مشاهده طبيب همه زخمها به فرياد آمدند. معلوم بالم اسل علاجهاي او را نخواهند داشت. نتوانستم زخمها را بگشايم. استاد مرا به طلبگي پذيرفت و تأكيد فراوان كرد كه در به جا آوردن نمازهاي پنجگانه كوشا باشم. يكي دو ماه بعد از اين جريان به سربيْءٍ إتم. تا زمان ترخيص حدود بيست ماه غرق در زخمهاي ياد شده، هر ساعت و هر دقيقه به موضوع مرگ و اينكه "ااَلمَوتُ حَقًّ" انديشيدم؛ با خود ميگفتم حال و روز من چه خواهد شد؟ وقتي، كه پر خود بازگشتم با ديدن برادر بزرگام مصطفي، روحام كمي انبساط يافت. از خود پرسيدم سرچشمه اين وضعيت كجاست؟ يكي دو روز بعد كه شبِ ماه مبارك رمضان بود به عنوان سومين خطاب، در عالم رؤيا استادم بديع الزبه اعت ديدم كه در كنار شهرمان عصايي به دست داشت؛ چوپان بود و مُنادي بودن خود را اعلام ميكرد؛ با صداي بلند ميگفت: "من مُنادي قرآنام". در اين اثنا من هيجان زده از خواب برخاستم.
ار درياين است كه اي برادران من و اي مؤمنان! خوب بنگريد، حضرت استاد نه فقط در شهر و كشور ما كه در هر ساعت و دقيقه همهي سيصد و پنجاه ميليون مسلمان را مورد خطاب قرار ميدهد. مانند من با گوش ظاهر نشنويد؛ و اگر دلتان بشنويد تا ببينيد كه او هر لحظه فرياد ميكشد و شما را دعوت ميكند. مادام كه اين الماسها و گوهرها و مفاهيم ارزشمند به عصر و زمانه ما ارزانرگي براست، اگر دستاوردهايمان در همه اين عصر را بدهيم باز هم نميتوانيم بهاي يكي از آن الماسها را پرداخت كنيم. تا موسم بهار طي نشده همه آن گوهرها را دريافت كنيم. گوهرهايدم. اي، كليات رساله نورند.
منِ ناتوان نيز شروع به خواندن و كتابت شاخههاي چهارم و پنجم گفتار بيست و چهارم كردهام. وقتي ديدم زخمهايم در حال جود داد با تمام توان تصميم گرفتم مكتوبات و گفتارها را كتابت كنم. با تمام توان خود خطاب به برادراني كه چون من مجروحاند و به همه مسلمانان فرياد ميكشم و ميگويم: "اي واي؛ شماده بود ميتوانيد با چنين زخمهايي و در چنين زمانهيي آرام باشيد؟ طبيب و داروهاي
— 204 —
معنوي اين عصر، رسالةُ النور و مكتوباتُ النوراند كه برگرفته از قرآن ميباشند. به اينها متوسل شويم."
طلبه ناتوان شما
علي علوي
* * *
(ياده پايااز محمد ابيش اوغلو از قريه قلعه اوني)
جناب استاد محترم!
از شروع كتابت رسالهها توسط برادرم مصطفي پنج سال ميگذرد. متأسفانه دو سال از اين مدفرمايدايع كرديم. از سه سال پيش با ساير برادران رسالهها را خارج از زمان خدمتمان ميخوانيم و استفاده ميكنيم. برخي از روستاييها كه اهل طريقتاند اوا حضرت قرائت رسالهها توسط برادرم مصطفي اهميت نميدادند.
من ميگويم "گفتارها"يي كه خوانده ميشوند هم با طريقت سازگارند هم با حقيقت. ميگويم علاج زخمهاي اين عصرند. هرگاه دچار يأس و نااميدي ميشوم نزد برادرم ميآيم و از او م "دهم"م حقيقتهايي را كه شنيدهام از رساله نور برايم قرائت كند؛ گوش ميكنم، مستفيض ميشوم و بعد از تداوي زخمهايم ميروم. از هر مسألهيي كه بحث شود، بهتريناش درو مباح نور موجود است. ليكن افراد بسياري هستند كه ارزش گفتارها را نميدانند. من هم ميگويم علاج همه اين حرفهايي كه مطرح ميشود در رسالهها وجود دارد. "ي ارم توانام فرياد ميزنم و به ساكنان كره زمين ميگويم: "علاج امراضي كه در خارج ديده ميشود وجود دارد."
برادران! بهره ببريم. آنان كه از رسالهها فاني كه نميكنند واقعاً بيخردند. حضرت حق را بسيار سپاسگزاريم كه ما را به چنين فرد محترمي رساند.
لِلّهِ الْحَمْدُ وَ الْمِنَّةُ
با رحمت و احسان و الطاف حضرت حق و به همت استاد محترم با اهل طريْيَوْمد شديم. در حال حاضر گفتارها را بسيار ميخوانيم. آنها هم استفاده
— 205 —
زيادي كرده و بهرهمند ميشوند، و كاملاً به حق بودن گفتارها پي بردهاند. حتي در بسياري از مواقع براي قرائتاش به برادرم فشار ميآورند. برادرم مصطفي روزي مرا استفبه كتابت رسالهها كرد. من هم مكتوب بيستم را براي اين كار گرفتم. در اين مكتوب ی كه آن را استنساخ كردم ی سه مورد توافق و هماهنگي ديدم. بالاي سطر، دو كلمهي "بينهايت" هست و زير سطر هم سه كلمهي "دنيا" در توافق و تنيگري ك هم قرار دارند. تحت تأثير قرار گرفتم. گفتم دنيا مرا رها نخواهد كرد و كتابت را رها كردم، اينك دوباره نيت كردم. به خاطر اين نيتام رؤيايي ديدم. ديدم؛ استاد محترم سوار بر مركب سياهي نزدم آمد. فرموديد اين مركب را با افسار محكمي ببندمگرفتارري را كه شما نشان داديد و از جنس زنجير بود به مركب بستم. محكم بسته شد و به صورتي كه نتواند هيچ حركتي كند باقي ماند. من هم فهميدم كه آن مركب دنياست، ان شاء الله با همت دعاي شما از بسته شدن دنيايه اين ع شدم. با گفتن وَمِنَ اللّهِ التَّوْفِيقُ، اميدوارم با مساعدت استاد محترم در كتابت رسالهها موفق شوم.
مكتوب بيستم را در حالي كه با خود حمل ميكردم، در دستام ديده ميشد. اتاق كدخدا در مقابلا تقوي لذا آن را پنهان كردم. آن شب استاد محترم را در يك درياي بزرگ، در كاخي وسط دريا ديدم. اهالي روستاي ما هم در اطراف آن كاخ بودند. طلبه ناتوانتان سوار بر اسبي كَهَر نزد جناب عالي آمد. افرادي كه آنجا بودند از مند، در كردند چگونه توانستم از دريا بجهم. در پاسخ به آنها گفتم: "نعلهاي اسب نو و جديد بود لذا بدون هيچ زحمتي آمدم." اين در حالي بود كه دريا كمي يخ زده بود. در اين حين استاد در برابرم ظاهر شد، گفتيد: "چرا گفتبراي مرا پنهان ميكنيد؟ گفتارها از اين پس علني و مقابل چشمها خواهد بود." سپس از من اسب خواستيد. من هم اسب تيزرو را آوردم؛ اما در همان حال از خوا نيمي ر شدم. ان شاء الله كه خير است.
طلبه ناتوان شما
حاجي محمد
* * *
— 206 —
(يادداشتي از حافظ مصطفي دوست ارجمند مصطفي از قريه قلعه اوني كه قلمي الماسينچون مو
اي استادي كه راه مستقيم منتهي به فياض مطلق و واحد احد، حضرت حق را نشانام دادي و موجبات نجات حيات دردناك و پرخطر اخرويام را فراهم آوردي!
چهار ماه پيش همراه دوستام مصطفي به زيارت شما آمديم تا از دكان الماس و مرواريد قرآن حكيم، برليان
(مصارف اخروي را به قدر وُسع و توانمان دريافت كنيم.
مهربانانه مكدرمان فرموديد و گفتيد: "چرا آمديد؟" ما نيز با تأثر بازگشتيم و مبتلاي توفاني مشفقانه و پر پاداش شديم؛ تو "مكتوه ريشه در همان تكدر خاطر داشت. همان موقع وقتي دانستم قلب مبارك استادم را ی كه اكسير اعظم است ی رنجاندهام تأثر ديگري بر من مستولي شد. روح ضعيفام كه تا اين لحظه بسيار ناتوان و هيچ د در جااست، در متن آن تأثرات به فغان آمده بود. با مطالعه "رساله سيليهاي شفقت" كه استاد از سيليِ توفاني ما در آن ذكري كرده بود، پي برديم كه استاد نسبت به ما تا چه حد مشفق و مهربان است. لذا تأثرات ما تبديل به سرور و شادي شد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا م"سيامضْلِ رَبِّى
در اين شب مبارك دوازدهم ربيع الاول استادمان به اسپارتا ی كه فاصله چنداني با ما ندارد ی هجرت كرد و آن چنان مرا شاد و مسرور نمود كه از آن زخمها را كهتها و تأثرات چيزي باقي نماند. شب دوازدهم ربيع الاول شب مباركيست كه ذات مبارك سرورمان فخر عالم (ص) كه موجب خلقت دنيا و آخرت بوده و نورانيشان كرده و همه مكونات از ذره تا شمس را نوراني ميكند، و با شريعت منور وانسان و پر انرژيِ خورشيد مثالاش كه تا قيامت باقي ميماند، دروازه آخرت را ميگشايد به دنيا تشريففرما شدند؛ دوازدهم ربيع الاول شب مباركيست كه همه مخلوقات در آن شاد و خوشحالاند.
— 207 —
همزماني هجیرت اسیتاد من با چنا ارحم و ورودش به حريم اسپارتا باعث شد ی خدا را شكر ی باز هم به زيارت استاد بروم تا در آن بازار الماس و جواهرات، به قدر وُسع خود برليانهايي به دست آورم. اسمند خويز! ان شاء الله هجرت شما سبب فتوحات بزرگي خواهد شد.
همچنان كه در اثناي هجرت سرورمان (ص) از مكه به مدينه، جبرئيل امين خبر فتح مكه را آورد و موجب ند. حضيامبرمان و حضرات صحابه گرديد، همزماني هجرت استادم با شب دوازدهم ربيع الاول و اينكه سبب فتوحاتي خواهد شد، من و همه مسلمانان را خوشحال و مسرور ميكند.
امام اوغلي
حافظ مصطفي (مراهيةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از امام اوغلي حافظ مصطفي)(هر يك از گفتارها و مكتوبها وظيفه مرشدي كامل را ايفا ميكنند؛ نامه زير حاوي مطالبيست كه در اين باره به ذهن خطور كرد.)
جينهايتاد!
يك سال پيش زماني كه مشغول استنساخ گفتارها و مكتوبات بودم در مواجهه با برخي نكتهها در مييافتم كه علاج موافقي براي امراض قلبيامدر اي، پس با خود ميگفتم: "آري، اين نكته را بايد با طلا نوشت".
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
لمعات تأليف شد و با فيضهايي كه دارد كليدي شد براي همه گفتارها و مكتوبها. تصور بفرماييد در شديدترين اده فراكترين و توفانيترين ايام زمستان (زماني كه حيوانهاي وحشي درندهتر و حريصتر از هر زمان ديگري هستند) در دشتي وسيع و راهي پر گل و لاي مسافري بييار و ياور، بيكس و كار، در ميان انبوهي از خطرات، افتان و خيزان پيش ميرود و احتمال اينكه از توفاناست باسط حيوانات وحشي تكه تكه يا تلف شود نود و نُه درصد است. اين فرد كه درصدد
— 208 —
نجات خويش است ناگهان در ميان دشت پهناور به كاخي ميرسد كه از فولاد محكمتر و زيباتر است. حال چنين خواهدا تجسم فرماييد كه تا چه حد خوشحال و خرسند ميشود؛ او براي آنكه هر چه زودتر به آن كاخ برسد و از خطر دريده شدن توسط حيوانات وحشي رهايي يابد به سرعت ميدود و حتي بر اثر شتابي كه دارد دوست دارد پاهايش هم با زمين تماسي نيابند. طبيعيست كه چنين ضعيفه تنها مال كه جان خويش را فداي كساني خواهد كرد كه وسيله ورودش به آن كاخ شدهاند.
اينك من با صدهزار دليل اعتقاد يافتهام كه در عصر ما نيز براي رهايي از خطر درندگان انس و جن حقاييك از گفتارها و مكتوبات پناهگاهي هستند محكمتر از كاخي كه مسافر يادشده با آن مواجه شد و از همه مهالك نجات يافت. خداوند را شكرگزارم كه بهواسطه فيض لمعات، كمنزلت ود به آن كاخ را بهدست آوردم و براي رهايي روح نحيفام از آن مهالك، وارد شدم. ديدم همچنان كه بهشت هشت طبقه دارد و هيچ كدام آنها نه مانع هماند و نه شبيه هم، رسالهها هم همان طورند و وقتي وااً دوس از آنها ميشوم لطافتاش لذت رساله پيشين را برايم تجديد ميكند.
امام اوغلي
حافظ مصطفي
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
— 209 —
(يادداُهدي) حافظ توفيق شامي كه در تهيه چركنويسها و پاكنويسهاي رساله نور خدمات فراوان داشت و مطالب زير را در حقانيت رساله نور نگاشته است)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ
مخفي نماند رسالهيي دايين اطمرجمهي نصايح قدسيِ مقتبس از مكتوبات و رسايل شیريف قطب العارفين ضیياء الدين مولانا شيخ خالد (قدس سره) تحت عنیوان "زُبدَةُ الرَسائل عُمدَةُ الوَسائل" را سيزده سال پيش در بورسا از ان از حسن افندي گرفته بودم. در هر حال موفق به مطالعه اين اثر نشده بودم تا اينكه همين روزها در حال جستجوي چيزي در ميان كتابهايم بودم كه آن را يافتم، گفتم: "مولانا خالد همشهري استاد من است؛ همچنين بعد از امام رباني مهمترين قهرمان طريقت نقشبعنوي مباشد و پير طريقت خالديه نقشبنديه است". در حين مطالعه رساله مذكور مطلب زير در شرح حال حضرت مولانا به چشمام خورد:
از اصحاب كتب سته امام حاكم در كتاب المستدرك و ابوداود در كتاب سنن خويش و همچنين بيهقي در كتاب شعب ايمان، حديث زير را تخريج فرم كنم،ند:
اِنَّ اللّهَ يَبْعَثُ لِهذِهِ الاُمَّةِ عَلى رَأسِ كُلِّ مِأَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَهَا دينَهَا
يعني "حضرت حق هر صد سال يك بار، فدتان ق به عنوان مجدد دين ميفرستد". مَظهر و مصداق و مُظهر تام اين حديث شريف مولانا الشهير قطب العارفين، غوث الواصلين، وارث محمدي، كامل الطريقة العليام حاصمجدديه خالد ذوالجناحين (قدس سره) الي آخر ...
سپس در تاريخچه حياتاش ديدم كه تولد او سال ١١٩٣ هی.ق است و در سال ١٢٢٤ هی.ق وارد جهان آباد شده، كه در آن زمان پايتخت سلطنت هند بوده است. او با فيضهاي معنوي كه از حضنور ميالله دهلوي اخذ كرد وارد سلسله نقشبندي شد و شروع به حركت تجديد ديني كرد.
— 210 —
آنگاه در ١٢٣٨ هی.ق چون نظر اهل سياست را به خود جلب كرده بود وطن خويش را ترك گفت و به ديار شام هجرت نمود. همانجا ديدم كه نسلودم و مولانا به حضرت عثمان بن عفان (ص) منسوب است.
در ترجمه حال او خواندم كه به دليل استعداد فطري و قابليت خارق العادهاش به بيست سالگي نرسيده بود كه اعلم علماي عصر خود و علامه زمان شد و در قصبه سليمانيه مشغول تدريس علوم گرديد.
بعد به تاريخچهشما خراستادم فكر كردم، ديدم در چهار نقطه مهم به شرح زير توافق و هماهنگي دارند:
نقطه نخست:حضرت مولانا در سال ١١٩٣ به دنيا آمده است. استادم نيز در ١٢٩٣ يعني دقيقاً زماني كه صد سالگي مولانا خالد به اتمام رسيده بود متولد ميشود.
نقطه ددمت بهرت مولانا در آستانه و آغاز مجاهدت تجديد ديني در سال ١٢٢٤ وارد پايتخت هند شد. استادم نيز به همان ترتيب صد سال بعد (١٣٢٤) وارد پايتخت سلطنت عثماني شد و مجاهدت معنوي خود را شروع نمود.
نقطه سوم:اهل سياست از شه تا پي العاده حضرت مولانا به هراس افتادند و او را در سال ١٢٣٨ به ديار شام نقل مكان كردند. استادم نيز درست به همين ترتيب صد سال بعد در ١٣٣٨ به آنكارا آمد، با آنها نساخت، ردشان كرد و با دلخوري دوباره به شهر وان رفت و در كوهستاني انزوا پيشه كرد وز آنجاب سال ١٣٣٨به مناسبت وقوع حادثه شيخ سعيد موجب هراس اهل سياست شد. از او ترسيدند و موجب نُه سال اقامت (اجبارياش) در ولايات بوردور و اسپارتا شدند.
نقطه چهارم:حضرت مولاناز اسر پيش از بيست سالگي علامه زمان بود و برتر از نامداران علما قرار داشت و تدريس ميكرد؛ درباره استاد من نيز آنان كه تاريخچه حياتاش را ديدهاند ميدانند در چهارده سالگي اجازه نار عالمت و به بحث و جدل با اعلم علماي زمان خود پرداخت. او در چهارده سالگي به طلبههايي درس ميداد كه به زودي اجازه نامه ميگرفتند.
— 211 —
همچنين حضرت مراه ب خالد از نظر نسل، عثماني بود و با تمام تواناش براي سنت سَنيّه تلاش ميكرد، و استاد من هم در خدمت به قرآن حكيم، به لحاظ مشرب در تبعيت از حضرت عثمان ذيالنورين قرار داشت و مانند حضرت مولانا با كتابهاي رساله نور با تمام قدرت براي احياي سنتته شود كوشيد.
توافق و همخواني در اين چهار نقطه با فاصلهيي دقيقاً صد ساله نشان ميدهد كه تأثيرات رساله نور در تقويت دين مانند خدمت حضرت مولانا خالد كه بهواسطه طريقت نقشبنديه صورت ميگرفت عظيم است.
مادامچاره مرت مولانا خالد طبق اتفاق نظر ميليونها نفر از پيرواناش مُجدد است و يكي از مصاديق حديث شريفيست كه در ابتدا بيان شد؛ و مادام كه دقيقاً صد سال بعد با توافق و همخواني دز قرآن مورد مهم، رساله نور همان وظيفه را ايفا ميكند؛ معلوم ميشود براساس نص حديث ياد شده كتابهاي رساله نور نقش تجديد و تقويت دين را بر عهده دارند.
استاد من نميپذيرد كسي مدح و ثنايش را بگويد. اما دربت حق راله نور وضعيت فرق ميكند؛ چرا كه رساله نور به قرآن تعلق دارد و اگر مدح و ثنايي صورت گيرد به اسرار قرآن مربوط خواهد شد. استاد با حضرت مولانا تفاوتهايي هم دارد:
نخستين تفاوت:حضر و بينا ذوالجناحين است، يعني در عين حال كه زعامت طريقت قادري را بر عهده دارد از مقام رهبري در طريقت نقشبندي هم برخوردار است، ليكن طريقت نقشبندي در شخصيت او غلبه دارد. اين وضع در است م. ربر عكس است، يعني در شخصيت استاد مشرب قادري و مسلك شاذلي غلبه بيشتري دارد. من از استادم شنيدم زماني كه حضرت مولانا طريقت نقشبندي را از هند آورد محدوده بغداد مانند زمان حيات شاه گيلاني، بعد از وفات نيز تحت تمُ * ي بود. اين در حاليست كه تصرف معنوي حضرت مولانا در بدايت مورد قبول قرار نگرفت. روحانيت امام رباني و شاه نقشبند به بغداد آمده به زيارت شاه گيل او نوته، و گفتند: "مولانا خالد از فرزندان توست؛ او را بپذير!" شاه گيلاني تقاضاي آنها را پذيرفت و مولانا خالد را قبول كرد. بعد از آن بود كه مولانا خالد به يكباره درخشيد. اين رويداد توسط اهل كشف مشاهده شده است.
#212 در زماز اهل ولايت آن زمان رويداد روحاني مذكور را مشاهده كرده و برخي ديگر نيز آن را در عالم رؤيا ديدهاند. سخنان استادم در اينجا پايان يافت.
دومين تفاوتاين است: استادم شخصيت خود را از مرجعيت عزل مي هستندفقط رساله نور را مرجع نشان ميدهد؛ در صورتي كه شخصيت حضرت مولانا خالد، قطب الارشاد و مرجع خاص و عام بوده است.
سومين تفاوت:حضرت مولانا خالد ذوالجناحين است. ليكن به اقتضاي زمان و از آنرشدي، ه علم طريقت و سنت سنيه را اساس قرار ميداد بيشتر به طريقت مايل بوده و همت خود را صرف اين راه كرده است، اما استادم به اقتضاي اين زمانه دهشتناك، خود را ملزم ب بدنشحقيقت و حقايق ايماني نموده و از مرتبه سوم به طريقت مينگرد.
خلاصه:بنا بر وعده الهي در حديث شريفي كه ميفرمايد: "در رأس هر قرن مجددي فرستاده ميشود كه دين را تجديد كند"، حضرت مولانا خالد طبق تأييد و تصديق بيشتاره مي كه اهل حقيقتاند مُجدد سال ١٢٠٠ يعني سده دوازدهم است؛ مادام كه كتابهاي رساله نور درست صد سال بعد با چهار جهتِ موافق و همخوان، همان وظيفه را بر عهده گرفته است بايد پذيرفت كه براساس نص حدزيتي االه نور در ارتباط با تجديد دين در حكم مُجدد است.
استاد من هميشه ميگويد: "من يك سرباز عادي هستم اما خدمت يك سپهبد را انجام ميدهم، يعني قيمت، قيمت من نيست، بلكه خدمت سپهبدي معنويست كه اجزاي رسالهاست.
نجام ميدهند، رساله نوري كه ريشه در فيض قرآن حكيم دارد."
براي آنكه استادم را به خشم نياورم او را ثنا نميگويم.
حافظ توفيق شامي
* * *
— 213 —
(تواكه موضيف كه بر بركت رساله نور اشاره دارد و شاگرداني چون خسرو و رأفت بيگ آن را يافتهاند)
توافق و همخواني عجيبي كه نشان ميدهد رساله نور تا چه حد براي شهر اسپارتا رحمت بوده است.
يكي اش ميكد مهم مجموع عناياتي كه شامل رساله نور شده اين است: ولايت اسپارتا هشت سال بود كه مؤلف رساله نور را بر سينه خود نگاه ميداشت و در يكي از نواحي دلننيازم مانند بارلا به لطف و كرم حضرت حق از او محافظت مينمود. در مدت مذكور هزاران نفر از اهالي اسپارتا بر اثر انتشار تدريجي رساله نور ايمان خود را تقويت كردند؛ بهويژه جوانان، بسيار مستفيض شدند و بهره بردند. زماني كه اسارت توأم با شكنجه استادمان دورتريار دشوار و دردآور بود و اشك بيرحمترين افراد را هم در ميآورد در محله دلنشين و خوش و آب و هواي بارلا به اتمام رسيد، مؤلف رساله نور يعني استاد ما به ياري حضرت حق رو بهسوي اسپارتا نمود. در ظاهر حركات برخي از ستمگران در مييا كه به وحشت افتاده بودند به عنوان سببي عادي موجب شد استاد با ظلم جديدي مواجه شود. استادمان را به اسپارتا آوردند. اما وقتي استادمان به اسپارتا تشريففرما شدند، گرمترين روزهاي فصل تابستان بود. بارانَزَادٌباريد و آب شُرب اسپارتا كم شده بود، سرچشمه بخش مهمي از آبها(ي جاري) خشك شده بود؛ درختان شروع به زرد شدن كرده بودند، سبزهها به خشكي گراييده و گلها در حال پژمردن بودند.
ادوست ف جاييست كه رساله نور بيشترين انتشار را در آنجا داشته است لذا ما شاگردان رساله نور كه عنايات رباني را در خصوص اين اثر از نزديك شاهد بودهايم شاهد واقعه مهم ديگري هم شديم.
واقعه مذ مؤمناي دو بار بارش شديد باران در يك عصر و بارش زياد در موسم تابستان بود كه متعاقب تشريف فرمايي مؤلف (رساله نور) به اسپارتا رخ داد. اين باران كه به صورت خارق العادهيي ميباريد همه جاي اسپارتا را سيراب كرد، به
— 214 —
گياهان جاني دوباره داد، باام را باغچهها لطافت ديگري يافتند. چهره مردماني كه تقريباً همه آنها به زراعت اشتغال داشتند (با استفاده از باراني كه ريشه در عنايات و بركات رساله نور داشت) شيناششد و روحشان انبساط يافت. حضرت حق با كمال رحمتاش وضعيت بهشدت گرم فصل تابستان را تبديل به لطيفترين و دلنشينترين و زيباترين وضع بهاري كرد. گويا رساله نور با صد و نوزده جزءاش، از يك طرف براي خوش آمد گفتن به مؤلفاش، استادمان، و تسلي دادن نكت محزون او و دلجويي از روح غمگيناش؛ و از طرف ديگر براي آنكه او بارلا را كه از هشت سال پيش محل زندگياش بوده فراموش كند و حزن فراق آن درخت بها را چنار و دوستان و علايقاش او را نيازارد با دست صد و نوزده رساله و زبان صد و نوزده هزار كلمه از حضرت حق درخواست باران كرد. حضرت حق نيز چنان باران پربركتي ا برادررمود كه نمونهاش را از سالمندانمان شنيدهايم كه در سال ١٢٩٣ شاهد بودهاند؛ و اين با تاريخ ولادت استادمان مصادف است؛ علاوه بر آن، بارش زياد باران كه حادثهيي و ناشادال بر رحمت (الهي) ميباشد به صورت خاص ناظر بر رساله نور ميباشد كه يك دليل آن به شرح زير است:
استادمان كه واسطه نشر رساله نور است همان روز كه به اسپارتا آمد اين شهر را بسيار گرم و بر اثر بيباراني گرفتار گرد وب بزرگديد. نگران بود كه از منطقهيي ييلاقي مانند بارلا آمده و در جايي مانند اسپارتا طاقت نخواهد آورد. سومين يا چهارمين روز كه باغات را تا حدودي ديد متوجه شد كه سبزهها و گياهان و گلها از بيآبي پژمردهاندوده اسا تأثر شديد از پي آب برآمد و درخواست باران كرد. آبي را كه آسيابها را به كار ميانداخت به دوستمان بكر بيگ نشان داد و از او پرسيد: "آب اسپارتا همين مقدار است؟" بكر نيز پاسخ داد: "آب درياچه كوچكمان خشك شده، جاري نو و اد، جز همين آب كه يك چهارم اسپارتا را سيراب ميكند آب ديگري نداريم."
استادمان در اسپارتا طلبههاي زيادي داشت لذا به لحاظ روحي علاقمند بود باران ببارد. همان روز همباغ نمباراني باريد كه اسپارتا در پنجاه سال گذشته
— 215 —
نمونهاش را نديده بود. باران ياد شده نود و نه درصد براي شهر فايده داشت. پس دانسته ميشود كه توافق و همخواني مزبور امري تصادفي نبوده است، رحمتِ نازل شده ناظر بر رساله نور بود كه رحمتي حضرت سپارتا بوده است. "لِلّه الحمد". استادمان در نتيجه اين كرم الهي ميگويد: "اسپارتا كاري كرد بارلا را فراموش كنم. اگر قرار باشد چيزي را در بارلا (مانند هر جاي ديگر) فراموش نكنم دوستاننند و ههاي جديام در آن شهر هستند."
طلبه طلبه خدمتكار خدمتكار خدمتكار هميشگي خدمتكار هميشگي
مصطفي لطفي رشدي خسرو بكر بيگ رأفت
* * *
(يادداشتي از سليمان افندي، مصطفيايد ك، و بكر بيگ؛ كه حاوي دو دليل محكم در اثبات ادعاي مطرح شده در يادداشت برادران اسپارتايي ميباشد)
ما هم به مطلب برادرانمان خسرو و رأفت بيخواهارهي بارش عمومي باران در اسپارتا كه خارق العاده بوده و بهطور خصوصي ناظر بر بركت رساله نور است معتقديم. زيرا با چشم خود به دو صورت بارش باران را ديديم كه به صورتي خاص ناظر است به خدمت قرآن و رساله نورداخت صورت اول:مسجد استادمان كه واسطه نشر رساله نور است در بارلا بسته شد. از رفت و آمد طلبههايي هم كه در بيرون، رساله نور را كتابت ميكردند به نزد ا الله لوگيري شد. در اين هنگام خشكسالي شروع شد. نياز به باران شدت يافت. بعد باران باريدن گرفت و به هر سو باريد. فقط در محدودهيي كه از منطقه سلطان قرجه احمد شروع ميشد و منطقه بارلا هم شامل آن ميشد باران نباريد. استادمرزوي ماين بابت بسيار متأثر بود و دعا ميكرد. آنگاه گفت: "در برابر خدمت به قرآن سد كشيدند، مسجدمان را در اين روستا بستند. در اين امر عتاب الهي وجود دارد كه باران نميبارد. اينك كه عتاب قرآن دركار است بايد سوره ياسين را شفيع )
هيم و خواهان فيض و بركت قرآن شويم." استادمان به جناب حافظ احمد مهاجر گفت: "تو ياسين شريف را چهل و يك بار بخوان". جناب حافظ
— 216 —
احمد مهاجر سوره ياسين را بر روي يك ني خوان خدمت را داخل آب گذاشتند. با آنكه هيچ علامتي دال بر باران ديده نميشد هنگام نماز عصر، استادمان با اعتماد كامل به يكي از خاطرههايش به جناب حافظ احمد مهاجر گفت: "ياسين منزلهسم را گشودند؛ باران خواهد باريد." همان شب در منطقه بارلا كه دفعه قبل باراني نباريد پس از ساعتي مردم با چنان بارشي روبهرو شدند كه ديوار باغچه احمد چوپان پايين اتاق استاد، بر اثر شخصباران فرو ريخت. اما با اين حال در آن سوي منطقه سلطان قرجه احمد و كنار درياچه كه شمعي و دوستاناش سرگرم ماهيگيري بودند قطرهيي باران نديدند. اين رويداد قطعاً نشان ميدهد كه بارندگي مذكور با خدمت قرآنز هزار دارد. در آن رحمت فراگير خصوصيتي وجود دارد كه سوره ياسين كليد و شفيع آن شد و باران به اندازه كافي باريد.
صورت دوم:زمان خشكسالي هنگامي كه بيست، سي روز ميشد در بارلا باراني نباريده بود، وقتي چشمهي سربالايي را ميساختند ما (يعقابل امان، مصطفي چاوش، احمد چاوش، عباس محمد و ساير برادران) نزديك منبع با استاد نماز جماعت خوانديم. پس از تسبيحات دستمان را براي دعا بلند كت دلگي استادمان دعاي طلب باران را خواند. قرآن را شفيع قرار داد. ناگهان با آنكه هوا آفتابي بود چند قطره باران ميان دست هر كداممان افتاد. دستمان را پايين آاعجاز و باران قطع شد. همگي از آن وضع حيرت كرده بوديم. بيست سي روز ميشد كه باراني نباريده بود. هنگام دعاي باران هفت هشت قطره باران به دست هر كس افتاده بود و اين نشان ميدهد كه در ايزبانا رازي وجود داشت. استادمان گفت: "اين اشارتي الهيست، حضرت حق به لحاظ معنا ميگويد: من دعا را قبول ميكنم اما فعلاً باران نميفرستم". معلوم شد قرار بوده است بعدها سوره ياسين شفاعت كند؛ همچنان كه چنين شد.
نتيجهتر دري برادران اسپارتايي را درباره خصوصيت بركت رساله نور در رحمت عمومي با دو دليل محكم ذكر شده تأييد ميكنيم.
در بیارلا
شمعي، مصطفي چاووش، بكر بيگ، حافظ احمد سپارتا سليمان
* * *
— 217 —
اهل ايمان (بهويژه شاگردان موحد و ذاكر فعلي رساله نور) وارد چنان راه و منهاجي شدهاند كه كاملاً مستقيم، نوراني، دوست داشتني و هر دو طرف آن دكان الماس و مرواريد است. در رأس همه اينها رساله نور قرار داردوره صز نص قرآن سرچشمه ميگيرد و از آيات بينات قرآن كريم و فرقان حكيم انتشار مييابد؛ مطلب اثبات شدهييست كه هر يك از صد و بيست جزء اين اثر، مرشدي عظيم، راهنمايي اكمل، قلعهيي حصيحد استشيري الماسين ميباشند. پس اي لطفي! به رساله نور محكم بياويز تا مرشدي اكمل يافته باشي. توحيد بر زبان آور تا بتواني وارد اين قلعه محكم بشوي، خادم گفتار فياض مطلق يعني قرآن معجز البيان شو تا آن شمشير المش برويا بهدست گيري.
با همان شمشير، بيهيچ خوفي گردن بيديناني را بزن كه با سرمستي سر در باتلاق خود دارند و پيش رو؛ آنگاه مانند استادمان سعيد نورسي مؤلف رساله نور كه دلايل قطعي چون فَاسْتَقِر آنانَا اُمِرْتَ (هود: ١١٢) را سلسله وار از سرور و پيامبرمان صَلَّي اللّهُ تعَالي علَيهِ وَ سَلَّم دريافت كرده است اندكي هم شده از مسير مستقيم شريعت غرّاء محمدي پيروي كن تا رستگار شوي.
روز جمعه اخ ٢- رنج روحيام ادامه داشت راز بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ را براي استادم استنساخ ميكردم. متأسفانه شدت امراض عصبي موجب شد آن رساله مهم بسيار نرا كه ناتمام بماند. دوباره شروع نموده و كمي كتابت كردم ديدم باز سطري را جا گذشتهام و جاي كتابت پيشين مُركب ريخته است. رنج روحياي كه گفتم هنوز ادامه داشت؛ تجديد وضو كردم و با اعترارد، سسناهانام همه را از نظر گذراندم. استغفار نموده صلوات شريفه را كه دعاي مباركيست شروع كردم. در همان حال بر قلبام الهام شد از استادم ياري بخواهم؛ همچنان كه استادم به استادش گفت، من هماند ذيم و گفتم...
آن حال و آن وضعيت ادامه داشت. حتي چيزي به خودكشي نمانده بود، گفتم: "پروردگارا! چه حكمتي در اين كار است؟" و كتابت آن رساله را به روز بعد موكول كردم. شب بعد از آن شب يعرزه كنه در عالم خواب ديدم: "استادم در
— 218 —
مسجد زرگندر آتابِيْ است. من هم براي نماز صبح عازم مسجد بودم. به طور اتفیاقي رييس يك كلانتري به من گفت: كجیا ميروي؟ گفتم: به مسیجد؛ دشب ايجام راه افتاد و او هم وارد مسیجد شد. ديدم استاد روي يك تخت است؛ علاوه بر جماعت پيشين ما، پنج شش ژاندارم هم در داخل مسجد بودند. جماعت
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ ... درخوافتند.
فرماندهيي كه با من وارد مسجد شده بود گفت ببينم شما چه ميگوييد؟ و به اين ترتيب پَستي خود را بروز داد و از سر غرور آب دهاني پرتاب كرد. همان لحظه استادم نيز بر چهره اين فرد بيدين آب دهان انداخت و گفت: اي آدم پست از اهاي ا شو! و او را طرد كرد. در اين لحظه بود كه دستام را به سمت دريچهيي كه در سمت راستام بود دراز كردم و سر نيزهيي را كه آنجا بود برداشتم. فردي به نام حسن كه اصلاً با مشرب و مسلك ما همخواني نداشت و كاملاً در مخالفت با ما عمل ميكرد سر نيزه راوان رن گرفت و با نوكاش همان فرد بيدين را نشان داد و گفت: "قربان شما فقط دستور بفرماييد تا اين مرد بيدين را از بين ببرم." آنگاه ضربهيي به دوش سمت راست و ضربه ديگري به دوش سمت چپ او زد و رفت. همه بيديناني كه آنجا بودند اين وضع را ديدند؛ ترسيبه شغلگفتند: "براي خودمان دردسر درست كرديم؛ كسي از ما نزد استاد نخواهد رفت، فقط گروهبان ادهم شگفتآور است گروهبان ادهم كه آن شب در كچي بورلو بود پيش از ديگران از آن حادثه متأثر شد و به كمك آمد. هست؛ او را بفرستيم از طرف م يا نه و التماس كند ... ما از همه چيز گذشتيم."
آن روز صبح اين خواب عجيب و غريب را براي برادرانام زهدي افندي و حافظ احمد نقل كردم. حتي آن روز حافظ احمد خواست با دو بطري آب به ديدار استاد در اسپارتا برود. اين فقير هم از رفتناش خوشحال شد. خ ام"، يادآوري كردم
— 219 —
زيرا آن شب ديده بودم. او هم گفته بود. ليكن از خبر بسيار تلخي كه شنيدم چنان متأثر شدم كه دانستم سبب رنج روحيام همين بوده است.
توافق و همخواني غريب و لطيفيست كه حادثه پردردسري كه شب شنبه در اسپارتا برايميهمان افتاد، به نوعي بر سر صديق سليمان هم آمد كه هشت سال با كمال صداقت و بدون مشكل به من خدمت كرده بود. آري، او نيز همان زمان با همان ناراحتي روبهن است،و چون دليلاش را نميدانست قبل از روز يكشنبه به اسپارتا آمد؛ و دليل معنوي ناراحتياش را دانست. همه ميدانند كه سليمان چه قلب سليمي داشت؛ همچنين در همان شب لطفي ك پر از در ميان طلبههاي خاص به لطافت قلباش شناخته ميشود خواب و دردسر ياد شده در اين يادداشت را مشاهده كرده، شريك مشكل من شده و با اندك تعبيري وضعيت مرا ار بيشود.
خلاصه: قلب سليم سليمان و روح لطيف لطفي قصد كمك به مرا داشتهاند. معلوم ميشود روح شاگردان رساله نور با يكديگر مرتبطاند. پيكرهايشان متعدد اما روحهايشان متحد است.
"هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"
برادرمان سليمان رشدي (صبح)
لاَنْز شب اين حادثه به من و بكر بيگ گفت: "من امشب خوابي ديدم. در خواب، شما استادم را ديدم كه استاندار هستيد. دولتمردان در اطرافتان حضور ر را ب. در كاغذ كوچكي كه به دست داشتيد يادداشتي نوشته بوديد و قرار بود سخنراني كنيد. بعد دوباره ديدم شما استادم، بكر بيگ و خسرو بر درشكهيي سوار هستيد و از استانداري اميد ه باز ميگرديد." غروب همان روز اتفاق مذكور در اداره دولت رخ داد. همان افراد را با درشكه و به سلامت به خانههايشان بازگرداندند. از آنجان را مه مطالب بيان شده در بازجويي دقيق و به جا بود به نظر او نطق و سخنراني آمده است؛ همچنين حافظ علي در همان شب هجوم و سوء قصد عليه مرا نسبت به خود ديده است؛ طوري كه لعاده مت لبهي كلاهاش را دوخته تا مانع حمله به خود شود.
خلاصه: حساسيت كرامت آميز شخصيت معنوي شاگردان رساله نور نشان ميدهد كه حافظ علي با صداقت والايند اينمان اول با قلب سليماش، سليمان رشدي دوم با عقل كاملاش، و لطفي كوچك با نورانيت لطيفاش به لحاظ معنا به ياري استادشان شتافته، و با سهيم شدن دشتمين او سعي كردهاند مشكلاتاش را كمتر كنند.
"سعيد"
لطفي
* * *
— 220 —
بخش سوم مكتوبات
(يادداشتي از خسرو)
استاد عزيزم!
لمعه يازدهم از مكتوب "سي و يكم" ريقت بهقيقتاً شايسته نام "مرقاتُ السُنَّه و ترياق مرض البدعه" است با برادران و دوستانام بارها خوانديم. هر يك از يازده نكته اين رساله كه با بشارتهاي بسيار عظيم نبوي شروع ميتاقياا زيبايي و لطافت جداگانهيي نگاشته شده؛ علاوه بر اين در كنار برشمردن فوايد مادي و معنوي پيروي از سنت، از درهايي كه بهسوي عقل و خرد گشوده ميشود وارد ميگردد. فرد با نگاه از درها و پنجرههايي كه در درون هر دري قرار دارند در برابر حقيقتهايي كب نجاتيند حيران ميشود. متن مذكور با دلايلي كه نشان ميدهد، پاسخهايي كامل و منظم به اعتراضهاي معترضان ميدهد و به اين ترتيب به مقابله با آنها بر ميخيزد. به اهل شوق ميگويد: "اگر از درهايي كه من نشان ميدهم وارد شويد به سعادتي راحت و ابيد، خدل خواهيد شد"، و به مسلمانان توصيه ميكند تبعيت از سنت (رسول) را قاعده زندگي خود قرار دهند. هنگام تقرير درس خود به طلبههايش به طرز قابل فهم آنان ی كه امر عظيميست ی با سخناني بليغ و بسيار متعالي و بينهايت لطيف ما را ارشايد اينكند و ميگويد: "من در ظاهر رسالهيي كوچك متشكل از پانزده شانزده صفحه هستم، اما در حقيقت با نوري كه ميپراكنم از قدرتي برخوردارم كه عظمتاش بيش از درياهاست و ميتواند روشنايي ستارگان را بپوشانها و مدتمند آن كسيست كه مرا در حافظهاش حك كند و عامل به من باشد"
— 221 —
اي كاش ميتوانستم و ياراي آن را داشتم كه از رساله مذكور با چنين حقايقي كه نشان ميدهد صد نسخه، دويست نسخه كتابت ميكردم. بسيار! دستام كوتاه و دايره تلاشام محدود و ناتوانيام مانع انجام هر امر خيري، به ميزاني كه ميخواهم است. به رغم خواست و آرزوي بسيار نسخهيي را توانستم كتابت كنم كه تقديم كردهام. اميدوارم با حُسن قبول شما مواجه شود كه ب نگاه عادت بزرگيست.
لمعه دوازدهم را كه از حركت مبتني بر كرامت احمد بدوي و همچنين طبقات آسمانها و زمين بحث ميكند سه چهار بار خواندم.
استاد عزيزم! تأمين رزق و روزيِ هر ذي ديار كه نيازمند آن است از سوي رزاق حقيقي تعهد شده و اصولاً رزق در يد قدرت مُنعم حقيقيست؛ در رساله مورد اشاره اين موضوع با اسلوبي چنان زيبا تعريف ميشود و به طلاب چنان عالي و دلنشين درس داده ميشود كه هيچ راهي برا و ان ف شدن عقل، اعتراض نفس و انكار قلب باقي نميماند. تمام قواي انسان را وا ميدارد تا مانند ارتشهاي پيروز بگويد: "اي رسالههاي ارزشمند و اي كلامهاي فياض نوراني، ميدان از آن شماچشمانليم شما هستيم! بهواسطه كلام حقِ خالق عظيم ی كه حكمران بشريت و تمام مخلوقات است ی طريق هدايت و استقامت را به ما نشان ميدهيد!" مخصوصاً هنگام مطالعه حقايق دلنشين، لذتبخش و شيرين معاني كلي و عام و فراگير آيات عظيمِ مربوط به هفت ر بهترودن ارض و سماوات، انسان تأسف ميخورد كه چرا قلم نميتواند ترجمان احساسات گردد تا با اين رسالهها همگام گردد؛ هيهات!
با آنكه امكان درك همهي جوانب ايناله نو وجود ندارد اما در بخش مذكور از هفت اقليم زمين بحث ميشود و هفت طبقه متصل به همديگر و عبور و مرور مخلوقات نوراني در اين طبقات و اينكه چيزي مانعشان نميشود توضيح داده ميشود؛ آنگاه از ماده اثيري شروع ميكنند مياقل الكتريسته و نور و حرارت است و بر سراسر كائنات تسلط دارد، و متذكر ميشود كه هيچ چيز مانع پذيرش بحث هفت طبقه بودن آسمانها نيست و موضوع را با دلايل م معجزهقلي و فني
— 222 —
و حِكمي اثبات ميكند؛ و در انتها بيانات قرآن در مورد هفت طبقه بودن زمين و آسمان تصديق شده و عقل و قلب راهي براي شبهه نمييابند؛ و اين كرامت كبراي خاصيست كه بر عظمت رسالهها دلالت دارد. ناشنوُ
سُگوش فيلسوفان و منجّماني كه چنين حقيقت عظيم قرآني را نميشنوند.
آري، استاد محبوب و ارجمندم! من براساس انديشهيي محكم باور دارم كه اين آثار نوراني بيهمتا شبهات خواننده را برطش از ده و هيچ نقطه مبهم و تاريكي نيز باقي نميگذارند كه زمينه ساز شبههها و ترديدها باشد؛ برادراني كه با آنها در تماس هستم يا كساني كه رساله نور را مطالعه ميكنند نيز همكه اصلگاه بنده را تأييد كرده و من با شنيدن تأييد آنها احساس ميكنم غرق در مسرت و شادي شدهام.
اي استاد عزيز! براي آنكه در همه موارد دعاگوي شما باشم كلمه مناسبي نمييابم. ذات ذوالجمال در برابرَعُوا قدار از زيباييها، از خزانه رحمتاش هزاران زيبايي احسان فرمايد. آمين!
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از صبري افندي)
ايها الاستاد!
حضرت قرآن ی كه كلام اللرده و يز المنّان است ی خادمان شعائر اسلامي را تحت حمايت و رأفت خود گرفته و اين بار نيز در حادثه اليم اخير طرحهاي ملحدان را كه يك سال است درصدد اجرايش بودهاند عقيم گذاشت؛ در ظاهر باعث ب و به ه نفر از برادرانمان شده ولي در حقيقت به ميليونها مؤمنِ موحد نشانه برائتاش را اعطا كرده است؛ قرآن، با اظهار ابديت و ازليت خود به ملحدان، به دفاع از خود برخاست و نشان داد كه از خادماناش محافظت ميكند، آنها را حمايت كرده و خ حيات مود؛ به اين ترتيب قلوب خادمان قرآن غرق در بهجت و
— 223 —
شادماني شد و در پيشرفت بهسوي آمال و غايات خالصانه خويش شروع به برداشتن گامهاي بزرگتر كردند و دايره فعاليت خود را توسعه دادند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
استادرا بيد!كليات رساله نور ی كه لطف محض حضرت كبريايي و كرم و احسان بيپاياناش است ی بر غافلان فراواني چون اين عبد سرا پا تقصير احسان گرديد و مانند بارانهايي كه ها را روي زمين را شستشو ميدهند و پاكيزه ميكنند به اين بنده ناتوان كه در وادي نورها، در اين عصر ضلالت و بدعت در كثافت باتلاقِ زندگي مادي فرو رفتهيجه مورس بيدار باش داد كه "از هر كجاي ضرر بازگردي سود است". خداوند را بارها شكر و سپاس كه من را از وادي ظلمت بيرون آورد و به قله نور رساند.
در هر حال * * *ل پيش گفته شد: "اي صبري! ممكن است به حُبّ جاه تمايل يابي، ممكن است آرزويي در وجودت به آن سو سر برآورد. بيا يك بار ديگر وارد حوض كوچك و گل آلود آن بيچارگان شو و بيرون بيا". الحمدلله سالم بيرون آم سري داييام از اين موضوع از نظر فقيرانهام نجات بزرگيست.
طلبهتان
صبري
* * *
— 224 —
(نوشتهيي از عثمان نوري)اي تو كلام قديم كه بزرگترينِ همه كتابهايي
اي تو قرآن عوناگون مادر همه قوانين حق هستي
اي كلام قديمي كه پدر نوراني همه تاريخهاي قدسي هستي
اي قرآن عظيم تو نگاهبان دين مايي
مادر چهار كتاب الهي، فقط تو هستي
دين اسلام با تو سربلند است
بميرند قلبهايي كه خواهان زندگي بدون تو هسُ عَلَ تو نخستين و واپسين خورشيد حقيقتي
خورشيدي هستي هميشگي بر فراز هر هستي
تويي مفتاح هر پيدا و نهاني
همه كساني كه تو را نميشناسند و تبعيتات نهنده "د
گرفتار غضب صاحبانات قرار گيرند و بميرند
حكمات تا قيامت باقيست بيترديد
آنان كه تو را باور ندارند، بيارزشاند و ذليل و كافر
تو خورشيدي هستي كه بر فراز هر هستي طلوع ميكني
آنان كه شغوليم تو نيستند بايد در دنيا راهي جهنم شوند
حاشا! كساني كه تو را نميپسندند يا خطا ميخوانند
بريده باد زبانشان و مدفون شوند
خدا نابود كند كساني را كه ميخواهدر متنچشم حقارت به تو بنگرند
تو نخستين و واپسين خورشيد حقيقتي
عثمان نوري
* * *
— 225 —
(يادداشتي از حافظ علي)
استاد عزيزم!
بخشي از رسیاله نور يعني لمعه سيزدهم از مكتوب سيانتركم را كه "حكمةُ الاستعاذه" نام دارد دريافت كردم. الحمدلله موفق به استنساخاش شدم. حضرت حق از خزانه بيپاياناش امثال آن را احسان فرمايد. آمين! ببار پايّد المرسلين.
جناب استاد! رسالهيي كه حاوي اين حقيقت عظيم است بر اين طلبه فقيرتان تأثيرات بسيار عظيمي داشت، ذهن و حس و احساساتام درگير آا مكتوق عظيم شدند و نميتوانم يكجا گردشان آورم. فقير مانند كرم شبتابي شدهام كه در روز مقابل نور خورشيد قرار دارد؛ نه ميتواند خورشيد را تعريف كند و نه مازي رفد با نور خود آناني را كه در محيط اطرافاش هستند تعريف كند.
اولاً:رساله حاضر ميتواند برادر بزرگتر رسالههاي بزرگ ديگر با موضوع توحيد محسوب شود، زيرا همچنان كه مجموعه رسالههاي ديبر نمي جلوهي جمال و كمال و اسماي حسناي حضرت حق را در عالم كبير به نحو آشكاري حتي به نابينايان نشان دادند، اين بخش از رساله نور نيز بزرگترين وسيلهها و دسيسههايي را كه موجب كمال و سقوطرايضي يت و عدم بشر ميباشند، بسيار يقيني كشف نموده نشان ميدهد؛ بشري كه عالم اصغر و روح خلقت و آيينه اسماي حسناست.
ثانياً:در اثناي انديشيدن به اين حقايق، بر قلبام خطور كرد: همچنان كه ميگويند: "هدهد سليماني در ا من ش از زمين كه از آب خبري نبود وسيلهيي ميشد براي يافتن آب بدون آنكه نيازي به حفر زمين باشد". اين رساله نيز مانند هدهد سليماني، قلب را كه بستر نور ايمان است در وجود جسن از شعالم اصغر يعني انسان ی كه متشكل از اضداد است ی به عينه نشان ميدهد. همانطور كه كيمياگر، گياهان مفيد و مُضر را بر روي زمين تشخيص ميدهد و آب حيات را مييابد، اين اثر عیالي نيز ی كه ميير ميايد يك هزارم حقيقتاش را درك كرده
— 226 —
باشم ی چون منبع حقيقياش قرآن حكيم، با انوار خود، آب حيات را در اختيار همه اهل ايمان و تمام ذيشعوران ميگذارد.
حافظ عل آنهاْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)
جناب استاد!
يك هفته پيش بخشي از رساله موسوم به "حكمةُ الاستعاذه" و چند روز پيش نيز بخش ديگرش را همراه مقام نخسثري ديعه چهاردهم" دريافت كردم. بخش اول "حكمة الاستعاذه" را بارها با برادرانام خواندم.
استاد محبوبام!با اين رساله ارزشمند چنان علاج زيبايي در اختيار طلبههاي مجاهاجازهنرار ميدهيد، و چنان سريع و نيكو زخمهاي معنويمان را با اين داروها معالجه ميكنيد كه اين زخمهاي مدهش در لحظهيي بهبود مييابند، پريشانيهايمان بيدرنگ زايل شده و قلبهايمان مملو از شست.
سرور ميشوند. محبتي كه در برابر پروردگار كريم خود حامل آنيم فزوني مييابد؛ و با مطالعه اين نكته كه حتي بر آدابمان در برابر خالق رحيم خللي وارد نخواهد شد غيرت به مرياقمان در انجام مسئوليت بيشتر ميشود.
آري، استاد عزيزم!اغلب اوقات براي نجات خود از هجوم شياطين انس و جن و افكاري كه از نفس سركش بيتربيت نيز بل ميشد بسيار تلاش ميكردم. قلب براي رهايي از اين وضیع در پي انیزوا بود و مباني قهیرمانان نقشیبندي يعني"ترك دنيا، ترك عقبي، ترك هستي، و ترك ترك"به ذهن خطور ميكرد. اما در ميان بيانات َ بَرَبا اين توصيه در پاسخ جمله بالا روبهرو شدم كه "اگر انسان عبارت از همين قلب بود بيان مزبور ميتوانست درست باشد، اما انسان به جز قلب، لطايف و حواس ديگري چون عقل و روح و سرّ و نفس هم دارد؛ انسان اينها را به انجامفت بيگ خاص خود سوق داده و تحت فرماندهي قلباش در دايرهيي غني و
— 227 —
گسترده به ايفاي عبوديت وا ميدارد". چنين اصول نورانياي كه همانند خورشيد مُظهر حقايقاند در ميان طلبههاي رس حقيقير مبنا و اساس است، لذا درصدد يافتن راه چارهيي در مقابله با افكار ياد شده بودم.
استاد عزيزي كه همواره به فكر نيازهاي طلاب و يافتن چاره براي آنها هستيد، برايشان علاجهايي آماده ميكنيد، و هر آنچه حاضر كردهايد را بدون هيچ ز ده بار اختيار طلبهها ميگذاريد تا استعمال كنند، و در مقابل، هيچ طلبي نداريد و ميفرماييد مدح و منّت بايد متوجه حضرت حق باشد! من از ابتدا شما را لقمان ميديدم. واقعاً لقمان هستيد. مانند لقمان حكيم به خواستههاي قلبي ما گونه نموده و با رسالههاي نور ما را معالجه ميفرماييد. جناب حق كه خود بديع است، در ميان اوصاف بديعاش، از كلام بديع خود ی كه بهواسطه كمالاش از هر نظر به درجه نهايت واصل است ی بدايع حاضر را (رساله نور) با يكي از بندگان طلب فكود احسان فرموده و تا كسي ناطق بالحق نباشد قادر به مدح آنها نخواهد بود. در اين وادي هر قدر سخن گفته شود كم است.
استاد محبوبام! هر رسالهيي را كه براي مطالعه ميگشايم به اندازه سهم خويش درس ميگيرم. اين در حاليست كه رسالهديدن خقبلاً بهطور مستمر كتابت كرده، به همين دليل فرصت مطالعه كمتري داشتم البته اينك نيز به همان منوال است. پيشتر مطالعه كه ميكردم كمتر بهره ميبردم. اما حالا با مشاهده حقيقت رسالههاي نور شكر و سپاسام فزود و ازته، قلبام مملو از نور شده، روحام با رسالهها آرامش مييابد و لطايفام با آنها به ميزان سهمشان فيض ميبرند. باز هم اميد آن دارم كه حضرت حق روز به روز بهره و استفادهام را بيشتر كند و ح اين م را افزايش دهد.
اين وقايع نشان ميدهند كه از خواص و كرامات بزرگ آثار بديع يكي هم همين است كه اجازه نميدهند شاگردانشان در اختيار ديگران قرار بگيرند و در جستجوي نور و روشقرآن ده جاهاي ديگر بروند. (رساله نور) به قلوبمان تسلي ميدهد، ايمانمان را تقويت كرده و ما را براي لقاء الله مشتاقانه آماده ميسازد و
— 228 —
در انتها نيز اين ندا را بر قلب و زبانمان جاري ميكند: "پروردگارا! تو از استادمان طوري ادرانباش كه خود او ميخواهد."
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
طلبه شما
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از صبري)
ايها الاستاد!
همچنان كه لطافت و طراوت بينظير هر يك از روزهاي بهار و تغييرات عجيب اين فصل بر عظمت و قدرت بيرگذارت حضرت فاطر اقدس دلالت دارد، بهار حيرت انگيز و بيمانند درياي نور نيز با "منهاجها"، "مرقاتها"، "استعاذهها" و گلها و ميوههاي بيپايانِ لطيف و شيرين و نورانياش و امثال آن، حيات دوبارهيي به اهل ايمان و تويتريندهد. رسالههاي نور همچون غذايي معنوي هستند كه ميتوانند هر كس را در هر لحظه سير كنند؛ اين الماسها چنان رداهاي ارزشمندي ميباشند كه هر كس را ميتوانند در هر لحظه گرم كنند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
استاد بزرگ و عزيزم ازليِطالعه اين رسالهها روحام چون گلها ميشكفد و آلام و مشقات ناشي از حيات فاني در وجودم از بين ميرود و گنجي مخفي چون قناعت جايگزين آن ميگردد. ميگويم:به هماوح! با ديدن قيمت و ظرافت هر يك از الماسها و گوهرهاي كارخانه نور ی كه تاكنون طلب و خواستههاي معنويات را تأمين كردهاند ی من براساس قال و تو براساس حال، حُكم ميكرديم كه اثري ارزشمندتر از اين وجود ندارد. اينك دريافتيم كه انوار قرآَلْبَاشحات فرقاني و لمعات باقي، نهايتي ندارند."
— 229 —
الحمدلله روز به روز از حقايق قرآن بهرهمند ميشويم و ان شاء الله در آينده نيز خواهيم شد. اميدوارم حضرت كبريا ميشونرهاي كوثر را تا محشر كه خرمن حيات باقيست جاري بدارد. آمين!
جناب استاد! امروز هشدارم دادند كه احوال گذشتهام را با اوضاع فعليام مقايسه كنمه اين در استطاعت اين كار را كردم. نتيجه اين بود كه اوضاع فعليام را الحمدلله و الحمدلله به لحاظ وزني بسيار سبك اما از نظر ارزش بسيار سنگين يافتم. اعمال گت را هم نيز خلاف اين است. الحمدلله حضرت فياض حقيقي، رحمت رباني خود را از بندگان عاجز و فقير و نيازمندش قطع نكرد.
مطابق ضرب المثل "هلو هلو بپر تو گلو" هر نوع وسيله جراحي روحي را، همراا با زراحي حاذق احسان فرمود. اگر امثال ما اين عمل (جراحي) را نميديديم و چنين نوراني و شوقانگيز و لذتبخش مُحرم نميشديم خدا ميداند بر اثر حب جاه ردند.
كدام بدعتها شده بوديم.
فيض بيپايان و لايُعدُّ و لايُحصاي رساله نور همه موحدان را در شكرگزاري مديون كرده است.
الحمد ِللّهِ ربّ العالمين
حضرت حق همه آحاد امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رامعه پيزود از انوار قرآني بهرهمند فرمايد! و به گروه موحدان حقيقي ملحق نمايد! و سيئاتي را كه در زمانهاي غفلت در دفتر اعمالمان ثبت شده با رحمتصيه فرفو فرمايد. آمين!
خلوصي ثاني
صبري
* * *
— 230 —
(يادداشتي از ذكايي)
استادم!
در هر گوشه اين دنيا كه ميدان مبارزه و آزمايش است كمبود هيچ حادثالعه رمونهيي براي درس عبرت بشر احساس نميشود. در هر جا در ميان انسانهايي كه مزاجهاي مختلفي دارند تمايلات قلبي جداگانهيي يافت ميشود. تجربهها و مشاهداتام ميگويند كه دردناكترين چيز در متن حوادث دنيوي اين است كه با افرادي روبهرو شوم كه زير تشخيصمسلك ديني و اخروي داراي روحهاي حيواني و وحشتانگيزاند. آري، آنچه براي اهل ايمان تأثر انگيز است اين است كه فرد براي اصلاح اوضاع خويش با بندگي و عبوديت در حال تضرع به درگاه آفريدگارش باشد و در همينشور و ملحدي در هيبت يكي از آفريدگان آرام (خداوند) ظاهر شود و مدتي با حيلهگري رفتار كند آنگاه با پلشتي روحاش به فرد مقابل حمله كند و بخواهد او را به شكل خود درآودم تقلتي در خصوص مؤمني كه در برابرش است دچار سوء ظن و سوء تفاهم شود.
آه استاد، چه ميشد اگر انسانها همانطور كه ديده ميشوند بودند، يا همانطور كه هستند، ديده ميشدند. در آن صورت اهل ارشاد در تبليغ احكام قرآن دچار مشكل و انكارست گفتدند و كساني چون من نيز كه هنوز خود را اصلاح نكردهاند سعي نميكردند در روح برخي از نادانان زلالي و نيكوييِ انسانيت را جستجو كنند.
استاد عزيزم! حضرت حق ش متوج الله برخاستن خورشيد حق و حقيقت را به شما و ما نشان دهد. اين روزها را كه شبيه زندگي در زندان است و از برخي موارد معنوي محروم هستيم ان شاء الله به روزهاي مملو از شادي و آزادي تبديل كندايتي س!
طلبه شما
ذكايي
* * *
— 231 —
(يادداشتي از صبري)
استاد بزرگوارم!
بخش دوم "حكمة الاستعاذه" چنان گنجينهيي از جواهرات قيمتيست و چنان علاج اكسير گونهيي براي رفع مرض وسوسه است كه انسان ی كه تار در ااش از عالم فنا به عالم بقا با هجوم نفس و شيطان مواجه است ی بايد آن را بر سينه خود نهاده هميشه همراه داشته باشد. دو دشمن ياد شده هميشه مانند حباباند، در ظاهر شبيه چيزي هستند اما در حقيقت آنها را نميتوان در كف دستعنوياداشت لذا از سر عناد اعتراضات پوچي ميكنند. محكمترين پناهگاه و بهترين سلاح براي رودررويي با آنها و سكههاي خالصي كه ميتوان در اين مسير هزينه كرد همينهاييست كه گفته شد، زيرا من اينها را در وجود خويش تجربه كردم. وقتي سؤالها از بيالعه ميكنم نفسام بهسوي آنها تمايل مييابد و به آن اهميت ميدهد. ليكن الحمدلله در ادامه دفاعيات قرآنيِ الماسگونه امراض نفساني مشابه رمنظور زود از بين ميبرد و آنها را از ريشه ميخشكاند. نوع بشر كه مكمل ذيروحان و ذيشعوران است در تقدير و تمجيد شايسته از اعجاز و ايجاز اين حكمتهاي رتيب ا و قرآني، از بدايت وحي تا زمان حشر، اظهار عجز نموده، و اين يكي از دلايل بارز و ظاهر مدعيات ما ميباشد.
خلاصه: در مطالعه رساله "استعیاذه فرقانيه" ی كه از احكام بينظير قیرآن معجز البيان است ی در درياي حقاا نجاتست و حيران ماندم و با كمال عشق دعاي زير را گفتم، كه با بيان آن عريضه عاجزانهام را به پايان ميبرم: "پروردگارا! اجراي احكام اين كتاب مبين را تسهيل و آسان گردان! مُبلغ قرآن استاد سعيد نورسي.عنوي با در رسيدن به آمال و مقاصدش موفق فرما! نيز اين كمترين بندهات را همراه با جميع برادران تا زمان فرا رسيدن اجل، خادم كتاب مبين قرار ده!"
صبري
* * *
— 232 —
(يامان را از حافظ علي)
استاد محبوبام! بخش دوم "حكمة الاستعاذه" را كه اين بار عنايت فرموده ارسال كرديد به دستام رسيد. حق و حقيقتي كه در اشارت هشتم به اثبات رسيده و نشان داده شده است، مسير گمراه كنندگان لاابالي را كه در وادي ضلالت سير امت ايد به خوبي روشن نموده؛ همچنين به آنها گوشزد ميكند كه در حال انجام چه كاري هستند، و با نشان دادن جاده حقيقت، مسأله بزرگي به اختصار تحليل ميگردد.
در اشارت نهم نيز تذكر داده ميشود همه اهاش ران، مخصوصاً طلبههاي شما كه با رساله نور تلاش ميكنند غايت حقيقي آفرينش انسان را دريابند، وقتي در عالم روح به آينده ميروند موضوع، دايره بسيار وسيعي را در بر ميگيرد؛ شكست تمام پيامبران بزرگ از حضرت آدمهمين تد در برابر اهل ضلالت، و وقايع فجيعي كه اتفاق افتاده است انسان را به فكر فرو ميبرد و قلب را ميآزارد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
دايره وسيع مذكور چنان به روشني بيان مي بوده ه همه مشكلات از استاد، از فخر مرسلين عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تا حضرت آدم با شمشير حق و حقيقت فتح ميشود و عقل و دل با گفتن "صَدَقْتَ وَ بِالْحَقِّ نَطَقْت" آن را تأييد ميكنند.
هنگام كتابت آثار دهم، قلم را روي زمين گذاشتم و شروع كردم به قرائت متن براي حاضران. دانستم تمثيلي كه در آن است مثال نيست، بلكه حقيقت است، و چنين حقيقتي با تجلي اسم حكيم و اسم نور و اسم بديع ديده ميشود لذا سعي كردم به كمك قوه خيال از عه (هشتا كار برآيم. دريافتم كه مبناي بسيار درستيست و حضرت حق را شكر كردم.
در اشارت يازدهم هشدار شديد قرآني را يادآوري ميكنيد و ميگوييد محصول مزرعه كائنات يا منسوجات دستگاه آن، نوع انسان است؛ و همه موجودات با ه حافظخود در خدمت اويند، انسان با خودكامگي و بدبيني، هدف بزرگ عالم را هيچ پنداشته لذا عناصر كلي طبيعت به سان چرخهاي بزرگي عليه انسان به
— 233 —
حركت در ميآيند؛ آنگاه تأكيد ميكنيد كه راه رهايي از مسةوليتهقانه ملك و كشنده وارد شدن به دايره قدسي قرآن حكيم است و اين كار با تبعيت از فخر مرسلين عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام امكان خواهد داشت و به اين ته و فررزش و قدر انسان را براي خودش روشن ميسازيد.
با اشارت دوازدهم و حقايقي كه شامل پاسخ چهار سؤال ميباشند، بندهاي هواي نفس و نفسانيت نباتي و حيواني ما را با قيچي زرين خودكنم برده و نجاتمان ميدهيد. نفسي كه گاه و بيگاه درصدد است ما را در مسير خود بهكار گيرد، او كه بهواسطهي اختيار جزئي در خود وجودي ميپندارد و چشم به استحقاق دوخته است، با اين م شهرت و خودنمايي، بيهوده ميكوشد.
با اشارت سيزدهم و سه نقطه مذكور در آن، قدرت حزب الشيطان را نشان ميدهيد كه هميشه و مخصوصاً در اوقات مبارك و عزيز با ما مشغول ميشود و اغ فرمودميدمان ميكند، باعث ميشود روسياهي خود را نديده در عوض به خاطر سياهيهاي برادر مؤمنمان كه به خطوط مختصري ميماند او را به روسياهي كامل متهم كنيم؛ حزب اري
ي كه جرأت كرده و به انتقاد و اعتراض به رحمت و اسمهاي غفار و رحيم حضرت حق ميپردازد و از اينرو موجب فسادهاي بزرگ ميشود.
استاد محترم! هنگام كتابت ايندگارا! شروع به سياحت در عالم وجود كردم. نقطههاي موجود در اشارات حكم مفتّش را يافتند. قوتهايي كه ايضاح فرمودهايد كاملاً به جا بود و طرف مقابل را خلع سلاح ميكنند. در هر گامييست. ميداشتم از قرآن حكيم ی نشان دهنده اين قوتها به ما ی طلب فيض و استمداد ميكردم. همچنين هر لحظه آشكار ميگردد، استادمان كه نتايج و نقاط مبهم مبناي حقيقت حيات را به ما نشان ميدهد، همواره موفقيت ما را از حضرت حق طلب ميكند؛ نور وشاء الله ما را نجات خواهد داد.
استاد محترم! اين سيزده اشارت حاوي سيزده توده جواهر است. ميدانم با درك كردن بعضي از اينها و بيانشانذا در دم درك كامل و بيان ناقصشان يا با نفهميدن آنها به طور كلي، نقصي متوجه آن خزانه جواهرات و هيچ يك از
— 234 —
گوهرهايش نخواهد شد؛ ان شاء الله زيبايي آن دسته از گوهرهايي را كه سعي كردهام درست و نادرست ترسيم كنم ضايع نكرده باشم.
ابه موضحبوبام! هر چه قدر تشكر فراوان بكنيم و بسيار رهين منت شما هم باشيم؛ باز ميدانم كه نميتوانم حق مطلب را ادا كنم؛ لذا از جناب حق ميخواهم به همان ميزان كه راضیي هستيد برايتان مكافات در نظر گيرد. آميین بحیرمة سهايي رسلين.
حافظ علي (رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از مصطفي وزيرزاده)
استاد عزيز و ارجمندم!
آن حضرت خالق منان را شكر و حمد ب متوجهن كه با دور شدن احساسات و آمال و آرزوهاي منِ اُمّي از حيات فاني و رو به افول دنيا، در جمع طلبههاي رساله نور وارد شده و با علماي حزب القرآن رفيق شدم. من در خدمتهاي علمي و نشر و توزيع (رساله نور) به آنها نميرسم. اما ان شاء الله سيت الههم كرد در اخلاص و محبت و برقرار كردن ارتباط برسم. با دعا قلم آنها را ياري ميكنم. به دليل اُمّي بودن احساساتام را درباره رساله نور فقط با بيان خواد و سي كه ميبينم ميتوانم عرض كنم.
اين بار در خواب فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام سرورمان حضرت پيامبر را ديدم و در همان حال آيه
مَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ واهد نٌ
(حج:٧٤) الي آخر، در انتهاي سوره حج را ميخواندم؛ بعد، حضرت شاه گيلاني (قدس سره) را ديدم در حالي كه آيه
لَيْسَ عَلَى اْلاَعْمى حَيي كه
(نور: ٦١) از سوره نور را ميخواندم. در همين حال بود كه بيدار شدم و از خواب برخاستم. دانستم همين اواخر رساله مهمي درباره سنت سَنيّه نوشته شده و مقبول رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلا نگشوع گرديده است كه در عالم رؤيا مشرف به ديدار حضرتشان شدم. آيه مذكور
— 235 —
همچنان كه خلاصهيي از رساله نور را بيان ميدارد اهل غفلت را نيز بان آو تهديد ميكند. دليل آنكه شاه گيلاني را در عالم رؤيا ديدم به گمانام اشارتيست مبني بر اينكه استاد قدسيِ طلبههاي رساله نور مرا هم به عنوان شاگرد پذيرفته است. آيات ياد شده با آنكه فراتر از ميزان درك مناند بهبگويم اشخاص مقدس نامبرده، هميشه آنها را به كمك قوه حافظهام تلاوت ميكردم و برايم انبساطي حاصل ميشد.
در يكي ديگر از رؤياهايم خانه بزرگي را ديرا با م كه پي آن را تازه كار ميگذاشتند. اين بار همان خانه را ديدم كه تكميل شده و كارهاي ساختمانياش به اتمام رسيده بود. واردش كه شدم ديدم سمت راستام مسجد است. پس از آن كه نمازم را خواندم همه رسالههاي نورِ كتابت شده را به من دادند. من هم يكي از آهُ
ا دادم كه در آنجا خوانده شود. در وسط بنا و جايي كه مرتفعترين قسمتاش بود سه نفر را ديدم كه با يك جرثقيل آهنين ميخواستند يكي از ستونها را تغيير دهند. تعبير اين خواب را به شما استاد عزيزم ميسپارم.
طلبه مرا ي شما
مصطفي
* * *
(يادداشتي از عاصم بيگ)
استاد مُكرم!
سه رساله شريف كه اينبار موفق به اتمام كتابتشان شدم يعني گفتارهاي "بيست و چهارم و بيست و نهم"، و لمعهي پنجم مكتوب "سي و يكم" يعني مرقاتُ السُنّه را براي ت خدمت اطلاع از نظر استاد گرامي تقديم ميكنم. هر يك از اين رسالههاي شريف، گلستاني از بهشتاند كه نور حقيقت را ميپراكنند. مخصوصاً كسي از مطالعه لمعات مكتوب سي و يكم و منهاجُ السُنّه و در صورت لسنت اسقاتُ السُنّه ی كه ترياق بيماري بدعت است ی سير نميشود. اقيانوس
— 236 —
فيضيست كه با خواندنش حد و حدود فيوضات و سرور معنوياي كه احساس ميشود ناپيداست. برخي عبارات آن را براي برا است خكه پيش از نماز و پس از آن به فقيرخانه ميآيند بارها ميخوانم و مستفيض ميشويم. مخصوصاً حسن افندي گريدلي نميتواند جلوي گريهي خود را بگيرد. استاد محترم مطلعاند كه او يكي از شيوخ قادريست. پيوند و محبت او با ذات استادانه جنابعالي و به خصوهايي كاعظم "شيخ گيلاني" در مرتبه نهايت است.
استاد مُكرم! اينبار كتابت رسالههاي شريف اندكي با تأخير مواجه شد. اين را بر عطالت و بطالت يا كسالت فقير حمل نفرماير كالبي گلهگزاري نيست با افتخار عرض ميكنم امسیال لطف و احسان و كرم حضرت حق نسبت به فقير زياد بود. لَهُ الْحَمْدُ وَ الْمِنَّه صدها هزار بار سپاسگزارم. از عيد فطر تاكنون دو بار بيمار شدم و اينك نيز در دورانزرگي ك بهسر ميبرم و همين امر فاصله قابل توجهي در كار استنساخ رسالههاي شريف نور ايجاد كرد. خداوند را بسيار شاكرم كه اين بيماريها انعامي الهياند. با دعاي جناب استاد در حال بهبودي هستم.
عاصم
* * *
(يادداشتي از رشدي افه آيه استاد عزيز!
وقتي به احسیان عظيم شما فكر ميكنم و اينكه نزد اسیتاد عزيزم اين افتخیار را كسب كردهام كه آخرين طلبه ايشان باشم، شب و روز به درگاه حضرت واجب الوجود دعا ميكنم؛ و گاه نيز در حالي كه سيق سرمجده دارم مدتها اشك ميريزم. بزرگي گناه و جرمهاي بسيار، لرزه بر اندامام مياندازد و بر عكس، دعاي استاد عزيزم و رحمت حضرت حق موجب تسلي خالسّلامشود.
— 237 —
هر رسالهيي را كه ميفرستيد با كمال اشتياق مطالعه ميكنم. با برادران ارزشمندم تقريباً هر روز در يك جا هستيم. بسيار بهره ميبرم. فيض معنوي شما استادر رنج را هميشه از رسالهها كسب ميكنم.
آري، استاد عزيز، اگر بتوانم احساساتام را روي كاغذ بياورم هر هفته با نامههايم پاسخ خواهم داد؛ نامه نوشتن براي شما برايم بزرگترين خوشحاليست. با استناد به م تا ببخشش شما اوقاتي كه در ظاهر ساكتام و در معنا دستانام رو به درگاه خداوند باز است و زماني كه رشدي اين طلبه درمانده شما عجز و ناتوانياش را تقديمتان ميكند متقابلاً شاهد الطافعمتهاانب شما ميشوم كه با اشكهاي چشمام پاسخشان را ميدهم.
طلبه شما
رشدي
* * *
(يادداشتي از حافظ علي مبني بر اينكه درساش را چگونه درك ميكند)
استاد محترم!
مقام دوم لمعه چهاردهم اما مووب "سي و يكم" را خودم يك بار خواندم. با بهره اندكي كه بردم لذتي در ذهن خود احساس كردم. بار دوم و سوم كه خواندم چنان ذوقي روحاني در درونام به وجود آمد كه اگر قلب و قلمام بتوانند ترجمان روحام شوند ممكن است جرأت كنم و از سر دِيْن، آه تسليا حدودي براي شما استاد عزيز عرض كنم. هيهات! نه قلب و قلمام و نه روحام از عهده اين كار بر نيامدند، و با عجز پيش رويام قرار گرفته اعتراف قصور ميكنند.
استاد محبوبام! انوار قرآنيهيي كه ماه رافشانند و فتح بابي براي رحمت (الهي)اند و با عنوان "گفتارها" شناخته ميشوند در واقع حامل سكه خاتمي خاص و ويژه ميباشند. هر بخش رساله مذكور دري جزئي و كلي به سوي رحمت فراگير الهي نشان ميدهد و درها را نيز باز ميگذارد. وقتي يك زباله مبارك را با
— 238 —
برادرانام سليمان، ذكي ذكايي و لطفي ميخواندم در عالم خيال كاخ مجلل و بزرگي به نظرم آمد. روحاً براي تماشاي اصل و حقيقت و وسعت و مزيتهايش بيرونثمرات ديدم نميتوانم و خسته و كوفته بازگشتم. برادرم ذكايي ادامه ميداد. دوباره همان كاخ را چون سراي عالم وجود، منتها سرايي كوچك اما بسيار باشكوه و زنده و قيمتي ديدم. خواستم فتح بابي كنم و به تمتارها،ردازم. كليدش نبود. همان لحظه شنيدم كه برادرم گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
. در باز شد، گفتم:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى نُورِ الايمَانِ وَ هِدَايَتِ الرَّحْمن
ديدم ته كنار و هر آنچه در آن كاخ بزرگ بود در همان سراي كوچك هم وجود دارد. گويي ساعتي بود مركب از چرخ دندهها يا دستگاه بافندهيي كه الياف فراوان داشم وظيف كردم و در توضيحاتي كه ارائه ميشد ناظم و محرك آن ساعت و بافنده و رنگ زننده الياف مذكور در الوان گوناگون را همانطور كه به يقين ميدانيم نوراند است كه دليل روز شدن روز ميباشد در هيبتي بسيار درخشان ديدم. مجدداً "اَلحَمدِ لِلّه" گفتم و وقتي نمونه و فهرست اين عالم كبري را به دست گرفتم بيپروا سياحتام راون
نمودم.
استاد محترم! كلام ياد شده چنان حقيقتي را درس ميدهد كه هيچ چيزِ ناآشنا و غيرقابل فهمي براي انسان باقي نميگذارد. ميفرماييد انسان هر آنچه را ميبيند برايش دوست و همدم ميشود، و بيابانهاي تفتيده، صحراهاي پهناور و كره بزرگ زمين حا نظم چهيي را مييابند كه از سوي خالق رحيم احضار شده است و طلمساش نيز
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
است و اگر كسي اين طلسم را نيابد يا دريافت نكند، زندگي در آن باغچه برتند. زكن نخواهد بود؛ انسان اگر در چنين جايي زندگي هم بكند همه با او بيگانه خواهند بود و در هر گامي كه بر ميدارد مورد بيمهري قرار ميگيرد، در آن صورت صفت او نه حيات، كه جامد بودن استبه زبانين سرِّ
اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
در نماز كه معراج مؤمن است و روزي چهل بار آن را قرائت ميكنيم و به دليل عدم حوصله ما با "آه" غيب ميگردد، به مثابه دكمه يا كليديست كه هر مؤمن با آن در عالم وجود خ ميان 9
كارخانهي توليد برقي ميبيند و دكمه را كه ميچرخاند همه جهان را روشن خواهد ديد.
استاد محبوبام! با اين دعا سخنام را به پايان ميبرم كه اميدوارم حضرت حق اين آثار ارزشمند را تا قيامت ارزاني بندگان مؤمناش كند.
طلبه خطاكارتان
حافظ عليگي كه * *
(يادداشتي از برادر ارزشمند جديدمان مفتي احمد فيضيست. اين نوشته اگر چه ناظر بر شخص من است اما بايد متذكر شد كه نويسنده شخص مرا نديده و با مشاهده رسالهها ی كه نتيجه كار تبليغي من است ی فراترناي بي و حدودم به حمد و ثنا ميپردازد؛ اين ستايشها متعلق به رساله نور و اسرار قرآن است نه من، به همين دليل آنها را پذيرفتم)
بِسْمِ اللَّانام َّحْمَنِ الرَّحِيمِ
كريم متعال را حمد بيپايان و سلام و صلوات بر حبيب ذوالجلال و خاندان و اصحاب او.
اي فاني واصل گشته به باقي! و اي محبوب ساكن در باب رحمت مطلوب! و اي سعادتمندي كه توانسا بهسبه صفت عبد كه كاملترين درجات است سلوك كني!
و اي نور هدايتي كه شمس تابان ذوالجمال بر تاريكيها منعكس كرده است! اي شهاب درخشاني كه در طريق بند كه بيبِ قدوس تاريكيها را منهدم ميكني و به پرواز در ميآيي! اين ادناي موجودات كه در متن امواج سهمناك درياي گناه و خطاها مينالد و كاري جز نمك نشناسي در برابر توجهات فراوان خالق كريم ندارد، از شوكت و كر را كهنتظار اهداي قطرهيي از مرتبه مقبوليتي را دارد كه به آن دست يافتهيي. چه ميشود اگر مرا نزد خود بخواني و افتخار خدمتگزاريات را
— 240 —
نصيبام فرمايي. چه ميشود اگر به درگاه حبيب كبريا براي من هم دست به تذِّبَاداري كه به خدمتاش منتسب شوم و كمترين عاشقاناش گردم و حكمت و نورش را تبليغ كنم؛ آه ...
هر لحظه در حسرت بوسيدن خاك پايت نالان، احقر مخلوقات
احمد فيضي
* * *
(ياددفت صورز احمد خسرو پيرامون مقام دوم لمعه چهاردهمِ مكتوب سي و يكم)
جناب استاد و سرور محبوبام!
سه چهار روز پيش رساله ديگري از كليات عظيم رساله نور به دستام رسيد. رسالهيي كه از كلام منم. بارت حق بشارتها استخراج نموده و همچون جاري شدن درياهاي متلاطم بهسوي اقطار عالم همه جا را سيراب ميكند. رسالهيي كه با فيضهايش مستمان نموده، و مانند تابش خاص و پابرجاي خورشيد افول كننده به هر روز، با انوار هميشگياش به مااز مطايي ميبخشد، و به نحوي پيش ميرود كه هيچ كس را در ميان شبهات باقي نميگذارد، و با قابليتي سخن ميگويد كه ميتواند با بلاغت خاص خود عقول را تسخير نمايد، رسالهيي كه گوشها و چشمها را متوجه خود ميكند.
اين رساله با شش راز در مقابل سي راز از وء اخت رازِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كه نشان زيباي اسلام و كشاف گنجينه بزرگ رحمت است، شعاعهاي نوراني خود را بر اذهانمان نقش زده و با پرتوهاي ناشي ا تمام و يك اسم الهي رحمت، يادمان ميدهد كه نعمتهاي سبحانيِ بيشماري با دستان ياريگر به كمكمان فرستاده شدهاند و به اين ترتيب ما را غرق درياي فيضي بيپايان ميكند.
در رساله مذكور توضيح داده ميشود كه اين كلمه قدسي و مبارك در ابتداي هر سوره تبخوانميشود و اين، اهميت و عظمت آن را نشان ميدهد؛ در هر كار
— 241 —
خيري تكرار ميشود و اين نشان ميدهد كه شفيع مباركيست؛ نيز انساني را كه در فرش است قامتي ميدهد كه راهي عرش گردد، انساني را كه در عجز مطلق دست و پا ميو گذار قدير مطلق پيوند داده و به اين صورت ارزش و عزت انسان را بروز ميدهد؛ آن گاه بهواسطه حديث شريف
اِنَّ اللّهَ خَلَقَ الانْسَانَ عَلى صُويي چونبا رحمت منعم حقيقي ی كه از شعاع جلوههاي هزار و يك اسمِ زيبايش ظهور مييابد ی او را ميپرورد و متذكر ميشود كه انسان يكي از جلوههاي كامل رحمت اوست.
استاد محبوبام! بِسْمِ د و منِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ نظر و عقل و قلب و مخيلهي روح انسان را با بِسْمِ اللَّهِ متوجه سيماي كائنات ميكند، با الرَّحْمَنِ سيماي زمين را به او يادآور ميشود و با الرَّحِيمِ سيماي معنوي ابناي جنس بشر را گوشزد ميكند؛ل را بت و لطافتِ رحمتِ واسعِ كلي را در اين موارد نمايان ميسازد.
استاد عزيز! به هر كجا كه نگاه كنم، عقلام به سبك سنگين كردن هر حالي كه بپردازد؛ مخيلهام سرگرم هر چيز كه باشد، گوشام همي را شنود، قلبام متوجه هر جا كه شود، در همه جا و در برخورد با همه چيز آثار بسيار بزرگ رحمت را كه ناظر بر انسان است ميبينند. عرش و آسمانها را ميبينم كه با تمام هيبتي كه دارند تفرجگاه انسان ميشوند و بهشتيشوندحقيقي او. زمين شكل خانه به خود ميگيرد. ساكنان ملأ اعلا و صدها هزار نوع از نباتات و مخلوقات كه بر روي زمين پراكنده شدهاند براي تأمين نيازهاي انسان در تكاپو هستند؛ و همه مخلوقات كوچك و بزرگ امجمع حگرفته تا ماهي از ذرات تا ستارگان با تبسم بر چهره انسان مينگرند نه با ترس و وحشت.
روح از تماشاي اين قصر بينقص خالق عظيم ی كه بينهايت رحيم است ی سير نميشود، و به خود باز ميگردد. به جسم نظر م ايمانكه با ظرافتهاي بينهايتِ دقيق رحمت، تنظيم شده و اداره ميشود. در ميان حواس خود فقط به قوه خيال نظر ميكند. محل اختصاص داده شده به قوه خيال در مغز بشر به اندازه دانه خردليست با اين حال همه جهان را مانندلي حسنسينما در خانه خيال به حركت
— 242 —
در ميآورد. حافظه نوعيست، عقل نوعي ديگر، فكر در وضعيتي ديگر، قلب نوعي ديگر، لطايف ديگرِ فعال در انسانهاي كامل نيز به شكل ديگر؛ حواس ظاهري مانند بينايي و شنويقين وچشايي و لامسه و بويايي نيز عرصههاي معنوي را در برگرفتهاند كه نسبت به آن عرصهها، با اينكه در مغز كوچكي جاي گرفتهاند با هم نميآميزند و يكي در وظايف ديگري دخالت نميكند و در انجام مسئوليتهاي جداگانه كه حضرههاي مختلف كاملاً با نظم و ترتيب فعاليت مينمايند. حتي طبيباني كه سالها تحصيل كردهاند و همچنان از عهده شناخت وجود انسان بر نيامدهاند، شاهد ظرافتهاي هر عضو بدن انسان هستند. روح، تماشاگر اين دستگاه مُحَيَّرُ العُقوعیل مير مرتبهيي عالي از رحمت، تنظيم شده و با اين مقدار وظايف مختلف فعاليت ميكند، به ميزان مالكيتاش بر آن ميانديشد؛ وقتي ميبيند فراميناش بر هيچ يك از اعضا تههاي نميگذارد در پي جايي براي پناه بردن، سالم ماندن، و وجودي براي پروردن بر ميآيد. آن گاه در برابر خلاق عظيم كه با اين مقدار از رحمتاش انسان را ميپروراند سجده شكر به جا ميآورد و ميگريد، ميگريد و ميگريد. هها كاتهايش را بر زبان ميآورد و مينالد. سپس فقط به لطف و كرم او پناه ميبرد، التماس ميكند و از او ميخواهد كه عفوش كند و در عقبي نيز، در بهشتي كه وعده داده است با همانهايي همنشيناش كند كه در دنيا دوست داشت و همنشين بود.
احمد خسرو
* *تنها م(يادداشتي از رأفت بيگ)
استاد عزيز و محترم!
در نامهيي كه هفته گذشته دريافت كردم فرموده بوديد: "مطالب تو و شريف افندي كوتاه است، چيزي دانسته نميشود،" انتقاد است يا تعريف و تمجيد؟ حضرت عالي مطلعآن محاه نظر ما درباره همه آثارتان در كمال استحسان و
— 243 —
تقديرآميز است. در واقع با وجود رويدادهاي حادث شده ثابت است نه فقط ما بلكه علماي تركيه نيز توانايي لازم براي انتقاد از اين آثار را ندارند.
اينكه در يل به ودكي علماي شرق (تركيه) را در مناظره شكست داديد و پس از آن به استانبول آمديد و نظر احترام آميز و تحسينبرانگيز همهي علما را به خود جلب كرديد براي اثبات مورد فوق كافيست. شريف افندي و دوستان دي توافه حكمة الاستعاذه و راز بِسمِله را خواندند بر اثر حظ معنوي از خود بيخود شدند.
اما درباره فقير بايد بگويم اگر درباره "گفتارها" هيچ ده و ب ننويسم نشان از كمال تقدير و تمجيد دارد، زيرا آثار مذكور را تاكنون بارها با اشتياق فراوان مطالعه كردهام. فقير درباره گفتارها و مكتوبات كه هميشه در حال مطالعه آنها بودهام نظراتام را دائم به اس شرف ورض كردهام، لذا كلمهيي براي نوشتن نمييابم. اين هم حتماً ريشه در ناتوانيام دارد. رساله هر قدر درخشندگي داشته باشد (رساله) پيرو آن بيشتر ميدرخشد؛ بنابراين هر چه بنويسم نميتوانم حق مگر ما ادا كنم.
در حال حاضر زندگيام همراه با ذوق و شوق فراواني طي ميشود. مشغول بررسي "گفتارها" هستم. دفعات پيش كه مطالعه ميكردم خوب نميفهميدم. اما اينك بسيار آرام و با دقت ميخوانم و سعي ميكنم مطالباب اين وب بفهمم. به برخي مطالب دشوار كه ميرسم سؤال ميكنم. بهرهمندي به اين صورت بيشتر ميشود؛ همچنان كه در شاخههاي اول و دوم گفتار "بيست و چهارم" مكث بسياري كردميكرداين حال آنطور كه شايسته بود مطالباش را درك نكردم. وقتي با استادمان ديدار كنم از ايشان خواهش خواهم كرد اين دو مبحث را شفاهي توضيح دهند.
استاد محترم! نقطهيي موجب حيرت فراوان اين فقير ميشود. از شما از حداهم مسألهيي را توضيح فرماييد؛ شما هم توضيح ميدهيد. اما در همان توضيح هم مسائلي هست كه نيازمند شرح و توضيحاند. شما آن مسائل را نيز با چنان جملههاي لطيف و فراگيري شرح ميدهيد كه براي درك الهانان باز هم
— 244 —
بايد سؤال كرد. لذا نتيجهيي كه حاصل ميشود چنين است: هر سطر از "گفتارها"ي شما آن قدر فراگير و معنادار است كه كتابي ميشوند و مطالبشان به جا كه ت كه هر قدر درخواست شود ميتوان آنها را شرح و توضيح داد.
رأفت
* * *
(يادداشتي از دكتر ابراهيم)
سرورم!
هر هفته همه برادران آخرتيام را كه در جاده كبراي نوراني و درخشان معنويت سير و سياحت ميكنند ميبينم و مانند اجزاي رساشمان خر كه مدام در حال طلوعاند از اخبار خورشيدهاي فيض و معرفت مطلع ميشوم و روحام چون گلها ميشكفد و غرق در شادي و ابتهاج ميشود. به قدر استعدادم سعي ميكنم يكي دو مسأله بياموزم و وقتي برادرانام را ميبينم كه مسائل منعاَّ يُ از انوار بحر محيط بر روحشان را به بحث ميگذارند و عريضههايشان را تحرير و تقديم ميكنند، از عدم موفقيتام متأثر و متأسف ميشوم، به همين سبب از جهلام به فارم، زآيم. روحام ميگريد كه "بيسوادي چقدر دشوار است". اعتراف ميكنم "ابراهيم، مستحقاش هستي". سرانجام باز هم از پروردگارم قطع اميد نكرده و ميگويم: "هر مؤسسه مديركل، معاون، منشي، توزين اين ه، حسابدار، و خدمتكار دارد. چه اشكالي دارد كه فقير گاه به كارهاي توزيع و گاه خدمتكاري بپردازد؟" و تسلي خاطر مييابم.
ابراهيم
* * *
— 245 —
(يادداشتي از عثمان نوري)
قرآن عظيم
اگر واژهيي از تو را م اين مها بار تكرار كنم
باز هم لذت نخستين بار را خواهم برد
تو پرتوي هميشه برافروختهي كانونهاي اسلامي
تو كلام بينظير آن ذات بيهمتايي
كلام ارزشمند او هستي كه به هزار و يك طرز به اثبات رسيده
و قسمت محبوبترين فرستادهير انتشگار شده
كدام كتاب است كه در طول اعصار چنين با احترام خوانده شود
كدام نمك نشناسي هست كه مزاحم تو شود
حاشا! انكاركننده تو كافر هم بااند و خوب است بيايد و نزد مُبلغاش بنشيند
وقتي درس الهام را از آن مبلغ بگيرد
لعنت خواهد كرد خود را به دليل انكاري كه ميكرد قرآن را
عالمترين استاد، برهان توست
خوار ميكند كسي را كه تو ومام رسميت نشناسد
كتاب قدسيات بسيار مشهور است و استادم سعيد، كه مُبلغ آن است
اي كاش هزاران سعيد در عيار او ميداشتيم.
فقير متن بالا را صبح همان روزي كه قرآن تلاوت كردم و از كتاب عظيم و قدسيمان قرآن عظيم الكند، هامي الهي و نوراني اخذ كردم، تحت تأثير عميق رساله عالي شما ی كه چون خورشيد قدرتمند است ی نگاشتهام.
عثمان نوري
* * *
— 246 —
(ياددهرت و ز خلوصي)افسوس كه قادر نيستم احساساتام را درباره اين مكتوب مبارك يعني "مرقاتُ السُنَّه" عرض كنم. اما يازده نكتهيي را كه "لمعه پنجم" در بردارد و آن را بسيار بامعنا يافتم ميتوانم با تعابير شايستهيي چوند محتر درست، بيان اعجاز آميز، و اعلامي نوراني توصيف كنم. گويا به لحاظ معنا ميگويد و درس ميدهد كه: ما مكلفايم به سنت عمل كنيم؛ بايد آنچه را آن پيامبر ذيشأن از طرف خداوند خبر داده و به خورشيعلوم است حق بدانيم، آنگاه با قلب خود تصديق و سپس با زبان خويش اقرار كنيم؛ اين ايمان و اسلام است كه مجموع شرايط آن با تعداد يازده نكتهي منقول در مكتوب نوراني مذكور توافق و همخواني دارد؛ مادامنويامين است كسي كه ميگويد من مؤمن هستم بايد از سنت پيروي كند. كسي كه مدعيست الحمدلله مسلمان هستم و علاقمند است از عتاب لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (صف: ٢) نجات يابد بايد به سنت بياويزد ...
پيش از دريافت اتوان ه، خدا به خير بگذراند، شبي خواب ديدم در مسجد بزرگي هستم. بعد از اقامه نماز من جايي نزديك به در ايستاده بودم. نگاه كردم ديدم از سمت چپ محراب جماعت كوچك و شلوغي ميآيد. به من كه نزديك شدند صدايي در گوشام گفت: "اين هم حضرت عبدالقا اينباني"، بياختيار گفتم: "مدد يا غوث اعظم"؛ بعد گريان به پايش افتادم. با دست مبارك چپشان مرا از زمين بلند كردند و ابراز مهرباني فرمودند. ايشان قد بلندي داشمعجز ايار با هيبت بود، پالتوي سياهي بر تن داشت و محاسن مباركشان سياه بود و تارهاي سفيد كمي در آن ديده ميشد. چهرهاش بشاش و نوراني بود. عمامهيي بلند و بسيار سفيد به شكل يك مخرو. ساير بر سر مباركشان بود. به ياد ميآورم از مسجد خارج شدم و همراه جماعت در اتاقي كه مجاور مسجد بود نشستيم. اين خواب برايم بسيار لذت بخش بود و يقينسي كردكه دعا و توجهشان هميشه با حزب القرآن همراه است.
خلوصي
* * *
— 247 —
(يادداشتي از صبري)اينبار بخش چهارم فهرست مبين كه خلاصهيي از ترشحات كتاب مبين است، همراه با قطعهياشته بر ارزشمند كه لطفنامهيي فاضلانه است توسط برادرمان سليمان افندي بهدستام رسيد؛ آن را خواندم و براي مؤلف و كاتب و ناشر و خادمانش هزاران دعا كردم. حقيقتاً در مدت دو ساعتي كه قرائت كردم به ميزان مطالعه اجمالي تمام رسالاتُ (
قُ و مكتوباتُ النور بهره و لذت بردم. گفتم: همانطور كه در لطفنامه كريمانهشان فرمودهاند نه فقط چهار نسخه، كه بايد طي چند ماه براي تكثير و نشر فهرست كوشش كنيم و اين كار را به وظايف ديگر ترجيح دهيم.
مادام كه هدف ما نشر انوار حقايير فرس است؛ و اين اثر گرانبها و ارزشمند و قيمتي خلاصه و زبدهي حقايق قرآنيست و اگر اين تعبير صحيح باشد "پيشقراول" آن ميباشد، آن را بايد "مفتاح النصرت" و "مرقات الفتوح" ناميد.
استاد عزيزم! پيشترها كه اين آثار گرانقدر را به ياري الهي تأستاده كرديد اين طلبه سراپا تقصيرتان را نيز مخاطب قرار داده هر يك از كتابها را برايش ارسال و روشنگري ميفرموديد. ليكن در آن مقطع بهطور غير اختياري مقابل نور و ظلمات قرار داشتم و هنوز حجاب بين من و رسالهها از مأله چهداشته نشده بود. اينك با زوال آن جريانات منفي و ضد كه شايسته تعبير سم قاتل هستند الحمدلله درهاي انوار بينهايت قرآن گشوده شد. آثار منتشر شده در دوران مذكور را كه گرفتار ظلمات بودم مجدداً مطالعه و كتابت ميكنم.
بيا؛ همچن ارزش رسالهها و فيض و فوزي كه نصيب آدمي ميكنند فرسنگها فراتر از توان زبان و قلم است. بايد كسي منادي حقيقي قرآن باشد تا بتواند چنان كه شايسته است از اين ترشحات مبارك و قدسي قرآني و لمعات فرقاني تقدير و تمجيد كند، زيرا تمامب علميات و كلماتي كه در خزاين اين حيات حقيقي و سرمدي بهكار ميرود نسبت به واژههاي ديگر از هر نظر حاوي بيانات برتر و بكرتري هستند و در كمال سلاست و بلاغت به كار رفتهاند و قيقت مبطه و
— 248 —
حيرتاند؛ و درايت بياناتشان فراگير و جامع بوده و جملهها و عباراتشان جلوهيي خاص و ممتاز از اسم بديع و حكيم ميباشند. اگر چنين هم بگويم يك هزارم از آنچه را كه به حق بايد گفته ميشد نگفتهام.
خلاصه:همه اين رسالهها براي دجالحق پيرلههايي از الماساند مخصوص و حاضر؛ و براي اهل ايمان هزاران خزانه باقيِ آب حيات كه در قرن اخير از قرآن حكيم ی كه منبع انوار حقايق است ی سرچشمه گرفتهاند.
صبري
* * *
(يادداشتي از حافظ علي)
استاد مشته بام، سرور گرامي!
بخش اول لمعه پانزدهم از مكتوب سي و يكم را با مسرت فراوان دريافت كردم.
استاد عزيز! فقير در ديدگاه عاجزانهام معتقدم: "گفتارها كه از شمس هدايت، نور ميپراكنند" حق و حقي مخصوص و چارسوي عالم حقيقت محسوب ميشوند. در عالم حقيقت هر چه هست گفتارها همان قدر غني و مجهز و بيپايان است. بايد از اجناس اين چنين چهار سويي كه بهوبهروعالم است خريد كرد تا به قدرت پادشاهي رسيد؛ براي ديدنشان چنان نظر سيار و نافذ و قاطعي نياز است كه با سير و سياحت بتواند ببيند. اين نيز بسيار نادر است لذا براي خريد و ديدن (اين اموال) نياز هست كه لوحي از نمونه همه اموال ملَّهِ اشد.
استاد عزيز! لوح نمونهها پيشتر ديده ميشد كه با بخش و قطعهيي نوع كلها و كليها را نشان ميدهد و فايده چنداني بر آن مترتب نيست، اما فهرست و لوح نمونهي خزانه بيپاياني كه سراسر نیور است حاوي ارزشها و بخشهايي فيلم رق العاده كه ميتوان جامه "حَنيِفاً مُسْلِماً" را از هر قسمتاش فراهم نمود. اين
— 249 —
آثار همچنان كه در كليت خود مخالف اكثر آثار مشابه و در عين حال خارق العاده ميباشنهايي كجزييات نيز حامل خاتمي خارق العادهاند.
آري، استاد من! هنگام استنساخ اين نامه قلب و روحام به جوش و خروش آمدند و با كمال شوق و حسرت خواستند تك تك انوار رسالههاز بيانينند.
استاد عزيز! معلوم ميشود همچنان كه به تك تك بخشهاي رسالهها نيازمنديم، به مشاهده يكباره همه بخشها نيز به شدت نياز است. حضرت واجب الوجود از كمال رحمت و بخشايش خود نصيب شما فرمايد و به اقتضاي آن رَليهِ مرحمت پاداشتان دهاد!
حافظ علي
* * *
(يادداشتي از برادرم عبدالمجيد؛ از نامهيي كه براي خلوصي بيگ نوشته است)
اي عزيز العزيز، تلميذ محترم جناب استاد!
بشارت نامهيتان را ی كه تشنه آنها بودم ی با خرسندي دحقيقت كردم. زنده باشيد. لازم است پاسخها را بنويسم؛ اما چه بنويسم. روح، ناخوش و قلب، بيهوش و ذهنام، خاليست. با يادآوري وحشتها و قساوتها و نااميديها و دشواريهايي كه از چهار اً محت قطره قطره فرو ميآيند عقل و روحام بسيج ميشوند براي رفتن؛ يكي بهسوي جنون و ديگري بهسوي بهشت يعني شام. اين است كه نه توانستم حق طلبهي استاد بودن را به نميشوم و نه برادري شما را؛ لذا نميدانم چه بايد بنويسم.
نامههايي كه از شما ميرسد منبعث از انديشهيي زلال و پاك و نورانيست؛ اين است كه به خوانندگان روشنايي ميبخشد. عريضههايي هم كه از فكر ظلماني من سرچشمه ميگيرند ميترسم تا مانند ظلمت نصيب شما كند پس بر خود ميلرزم و جرأت تقديمشان را ندارم.
عبدالمجيد
* * *
— 250 —
(يادداشتي از رأفت بيگ)
استاد عزيز و محترم!
فهرست گفتارها و مكتوبات و دريچهها آن قدر زيبا شده است كه اگر كسي فقط يك بيث فرمطور سطحي به آنها نگاه كند ميتواند به ارزش و اهميت اجزاي رساله نور در يك نظر پي ببرد. اين فهرست معادل همه رسالههاست. هيچ مؤلفي كه حدود صد و بيست كتاب نوشته باشد نميتواند فشردهيي از معاني هر يك از آنها را و د كه دً آيات مندرج در متن را يك به يك به صورت مناسب و با معنا احصا كند و به شرط بحث از غايات و ماهيت رسالهها، چهار رساله، آن هم به اين مهمي به وجود آورد. فهرست ياد شده وصف بارز ديگري هم دارد و آن هم اين است كه خودكه اينميدهد با اختيار شما حاصل نشده و نتيجه سنوحات قلبي شماست. ما با مشاهده اين احوال از اينكه به استادي چون شما دست يافتهايم پروردگارمان را بسيار سپاسگزاريم.
رأفت
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ؛ بخشي از نامهيي كه براي برادري در اگيرد ميشوتاده است)
آثار كامل جناب استاد، لمعات سيزده و چهاردهم از مكتوب سي و يكمِ اخير كه حاوي دروسي از حقايق بسيار ارزشمند، نوراني، حكيمانه و سراپا نور است با معنايي ژرف و لذتي دلنشين از نوع عسل مصفا، به دستام رسيد و از اين بابت بخت يارم برَكَاتت، اما از آنجا كه موفق به نوشتن پاسخ نشدهام خود را بدبخت ميدانم. اينجا كه نيت كردهام چند سطري بنويسم نميخواهم درباره فيضي كه از درس حقیايق كسب كردهام توضيح دهم يا احساساتام را بيان نمايم، زيرا حاشيهي ويژهي انتهاي اين درس طوري بود كه بهايش، معنا گويي مرا مدتي از
— 251 —
نوشتن نامه منع نمود. معاني ظاهري نيز نشان ميدهند اشارت مذكور مستقيماً مربوط به اين بيچاره است. اين درس نوراني (قسمت لمعه سته گو) را يك بار توانستم براي دوستاني مانند امام عمر افندي قرائت كنم.
اوامر، اشارات، دروس، هشدارها، بيدارباشها، ارشادات، تهديدها و شفقتهاي استاد محترم هميشه توأم با حقيقت است. همه مطالب مطرح شده تا به امروز چنين بودهاند كه گفتيم و همه آثار بستاد مز همين ماهيت را خواهند داشت. در اين مورد هيچ شبهه و ترديدي ندارم. بديهيست كه سوق فطري و طبيعي، امري تصادفي نيست. سوق الهي كه حقيقي و فطريست، و تقدير سبحاني درا به اارهايمان حاكم است. با آنكه بهواسطه اختيار جزئي در برابر گناهانمان مسئول هستيم، قرآن باهر البرهان، شاهدِ صادق است كه حسنات با توفيق خداوند صورت ميگيرد.
خلوصي
* * *
آخرين اخطار به مفتي اگيردير
(اخطان سؤالبه رغم لياقت شديد بودناش، به خاطر يكي از برادرانمان به نام حقي افندي به صورت كاملاً ملايم داده شد.)
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
نم اينان دوستي قديمي و رفيقي در مباحث علمي، ميخواهم با شما درد دل كنم. مصيبت دينيِ مهمي را كه متعلق به هر دوي ماست به شما خبر ميدهم. براي جبران آن بايد تا حد امكان با همريجي بنيم.
با اين كه حضرت عالي بايد بيش از هر كس ديگري طرفدار خدمتي باشيد كه ارائه ميكنيم و به گرمي از ما حمايت كنيد، متأسفانه برعكس و به دلايل نامعلوم جهان ابل ما موضعگيري كرده و خيلي سرد و به عنوان رقيب به ما نگاه ميكنيد؛
— 252 —
به همين منظور پسرتان را در اين روستا ساكن كرديد و سعي نموديد براي او دوست و رفيق دست وصالح ميد. در نتيجه اينجا وضعيتي به وجود آمده است كه وقتي به ماهيتاش فكر ميكنم به جاي تو روحام بر خود ميلرزد؛ چرا كه براساس قاعده اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ شما مسئول گناهان و سيئاتي هستيد كه زاييده اين وضعيت است.
اريم كان كه با ترياق ناميدن زهر، زهر ترياق نميشود، وضعيت هيأتي هم كه زمين را براي بيدينان آماده ميكنند و يادآور زندقه هستند هر چه ناميده شود فرقي نميكند، بگوييد خوابگاه ر ميش، حتي بگوييد خوابگاه ارجمندان، هر چه بگوييد معناي مذكور تغيير نميكند. هيأتهايي كه در مناطق ديگر با نامها و عناويني چون خوابگاه جواناگر نورس تركها يا محفل تجدد شناخته ميشوند ميتوانند به اَشكال ديگر به صورتي بيضرر حضور داشته باشند.
ليكن مادام كه ما در اين روستا هشت سال است بهايت مخ ايمان و اصول حقايق ديني ميپردازيم؛ ترديدي نيست ساختار هيأت معاندي كه در اينجا عليه ما فعاليت ميكند بر بيايماني و مخالفت با اصول دين مبتني خواهد بود و حتي ميتوان گفت آنها به نفع تولد يعمل ميكنند. چه معلوم باشد يا نه، چنين نتيجهيي حاصل ميشود، زيرا در اين حوالي همه ميدانند كه من با جريانهاي سياسي ارتباطي ندارم و صرفاً به حقايق ديني ميپردازم. حالا اگر كسي در اين جا در مخالفت با "حاكم كند به حساب دولت نخواهد بود؛ چرا كه مشرب ما سياسي نيست. به حساب بدعتهاي جديد هم نخواهد بود، زيرا دغدغه اصلي ما مباني ايماني و قرآنيست.
همچنين به حساب اوامر اداره دولتي رادي كهم نيست. زيرا انتقاد از اوامر اداره ديانت و مخالفت كردن با آن ما را از خدمت مقدسمان باز ميدارد، لذا اين كار را به ديگران سپرده خود با آن مشغول نميشويم. سعي ميكنيم تا حد امكان كاري به كار اوامر مذكور نداشته باشيم.
— 253 —
بناسؤال:در چنين روستايي كه هشت سال است مركز جريان ايماني ياد شده است، هر نامي كه به مخالفان و متجاوزان اين جريان بدهيد تفاوتي نميكند و به حساب زندقه و به نام بيايماني ثبت خواهد شد.
ن افراستناد به علم و مقام اجتماعي و منصب فتوا و نفوذتان در اين حوالي و همكاريهاي تشويقآميزتان كه ريشه در مهرباني شديدتان نسبت به فرزند داردقرار دويم در اينجا وضعيتي در حال به وجود آمدن است كه هم با من ارتباط جدي دارد هم با شما.
اقامت من در اينجا موقتيست، به اصلاح امور اين منطقه هم مكلف نيستم؛ و تا حدودي نيز ميتوانم خود را از مسئوليت برهانماد، نيجناب عالي تأثيرگذار و محل استناد هستيد؛ براي اينكه نتايج تلخ حاصل از وضعيت مذكور كه گفتم در دفتر اعمالتان نوشته نشود بايد پيش از هر چيز اين وضع را اصلاح كنيد الا اين كه پسرتان را از اينجا فرا خوانيد. سعي كنيد اين دستگاهي را كه همواره قرار است به ضرر معنويت شما مرتكب گناه شود اصلاح نماييد. به عنوان نمونه دو مورد مختصر از محصولات اين دستگاه را كه به حساب شما و در مخالفت با من صورت گرفته بآن عظياب عالي مينويسم:
نمونه اول:فردي از اهل علم كه بيش از حد نسبت به من حُسن ظن دارد و بيش از هر كس ديگري رفتار مرا حق ميداند، با اعتماد به شما از ..." بلك و مشرب با پسرتان دوستي كرده است. او روزي نزد من آمد. زماني كه در اتاق خصوصيام ميخواستم نماز بخوانم. با اينكه خواندن نماز در كنار من و با جماعت براي او بسيار ماستفاد اما از شنيدن اذان محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه پنهاني سرداده شده بود با حالت تنفر و اكراهي كه ريشه در خوف داشت برخاست و فرار كرد. شما در از حكاره فتوا بدهيد. شما بگوييد ايماني كه در چنين قلبي زير چنان گوشيست كه از شنيدن كلمات قدسي و نوراني و دلنشين فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تان رزد به چه حالي درآمده است. اگر وضعيت چنين باشد جاهلان يا جوانان ديگر در چنان مسلكي چگونه خواهند بود چه رنگي خواهند گرفت؛ شما قياس بفرماييد. با من بر اين وضع اشك بريزيد.
— 254 —
نمونه دوم:دوستي داشتم كه تقوايش در مرتبه افراطق ما روقتي پيش من ميآمد زيباترين بخشهاي مربوط به آخرت را نشان ميداد و اخطارم ميداد. جناب عالي براي آنكه او را مقداري از من دلسرد كنيد و براي اينكه دوسگفتارشما شود با او صحبت كردهايد.
او بعد از القائات شما در يكي از روزهاي ماه رمضان گذشته كتابهاي مربوط به هلاكو و چنگيز را نشانام داد تا مطالعه كنم، گفت: "اينهمجموع تماً بخوان". من در كمال حيرت و شگفتي گفتم: "برادرجان تو ديوانه شدهيي؟ من وقت مطالعه دلايل خيرات را ندارم؛ از كجا به نظرت رسيده است كه من بايد سرگذشت ظالمانه چنين ستمگران بزرگي را در اين ماه مبارك د عزيز؟" همين دوست خاص را كه در هفته دوبار نزد من ميآمد ديگر طي دو ماه، يك بار هم نميديدم. البته عنايت (الهي) شامل حالاش بود و از آن وضع نجات يافساله رريم ...
در هر صورت رويدادهاي دردناكي از اين دست فراوان است. شما برادر نَسَبي يكي از برادران واقعي من هستيد، لذا از اين درد دل كردن ملايم و به دور از خشونارها ر نشويد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
* * *
حاشيه:وضعيتي مُضر به حال خدمت قرآني خود را خواهم گفت كه تاكنون به كسي نگفتهام و حتي دوست نداشتهام به آن فكر كنم. جناب عالي زماني دوست ما به نظر ميرسيديد، لذا پسرتان چون طلبهت اين د من ميآمد و بهطور جدي سعي ميكرد استفاده كند. نه تنها اذيتي براي من نداشت كه حتي هشدارهايم را جدي ميگرفت. از وقتي حضرت عالي در قبال من موضع رقابتي گرفتيد پسرتان هم تحت تأثير اين وضع از طلبهيي مطيع به دشمني بيرما" وديل شد. ترديدي باقي نماند بيشتر آزاري كه از آن زمان تاكنون ديدهام و خسارتهايي كه به خدمت قرآني ما وارد شده به دليل وجود پسرتان و
— 255 —
موضعگيريهاي رقيبانه شما بوده است. اگر نفوذ و جايگاه شما نبود پسرتان نميتوانسر و ادين قبيل امور دخالت كند.
در هر صورت نميخواهم موجب تكدر خاطر شما شوم، لذا نوشتهام را به پايان ميبرم. به خاطر برادرم حقي افندي حقام را حلال ميكنم. اما بايد از ضربات قرآن حكيم كه ما را به كار گرفته و در بهس خود پذيرفته، ترسيد؛ ممكن است قرآن از حقاش نگذرد و حلال نكند.
* * *
(درباره سليمان كه با حمله شديد اهل بدعت مواجه شد)
سؤال:سليمان چگونه كسيست؟ خيليها به اوسوي كرد دارند مخصوصاً مدير اين ناحيه. ميگويند: "سخناني را به استاد ميگويد كه لزومي ندارد. اشتباه ميكند. گويا رفتار منافقانهيي دارد". خيلي وقت است كه به شما خدمت ميكند. ماهيتاش را براي ما بگوييد.
پاسخ:همه مردم اينجا با ميدانند كه سليمان كار خود را رها كرده و هشت سال به آدم عصبي و تند مزاجي مانند من بدون آنكه ناراحتام كند و بدون هيچ چشمداشت مادي با كمال صداقت براي خدا خدمت كرده است. نه فقط اين روستا كه اين استان بايد به وجود چنين كسي افتخار كند. وجود ان مبي چنين اخلاق و رفتاري در اين زمانه مايه عبرت است. من هم غريبام و هم مهمان. روستا بايد راحتي و آسايش مرا تأمين ميكرد. حضرت حق او و مصطفي چاوش و حافظ احمد مهاجشود بدالله چاوش را به نمايندگي از اين روستا به من احسان فرمود. من هم خداوند را شكر ميگويم. اينها براي من چون صدها دوست بودند و باعث شدند درد دوري از وطنام را فراموش كنم. نگذاشتند غربت و مهمان بودن آزارم دهد. من به دليل وجو نوراناست كه با زندگان و مردگان اين روستا ارتباط دارم و برايشان هميشه دعا ميكنم. مصطفي چاوش و حافظ احمد مهاجر كه در صداقت چيزي كم از سليمان ندارند فعلاً مورد هجوم واقع نشدهاند به همين دليل از نيكيهايشان صحبتي بیرادان نيامد، لذا كمي درباره سليمان سخن خواهيم گفت:
— 256 —
سليمان همه كارهاي خصوصي و كتابت مرا با كمال اشتياق و بدون آنكه منتي بگذارد يا در مقابل چيزي قبول كند، با كمال صداقت انجام داده است. او ي بسيامت را تا جايي بااخلاص و بيشائبه براي خدا انجام ميداد كه شايد بيش از صد بار اتفاق افتاده در همان لحظهيي كه به او نياز داشتم به صورت غيرمنتظرهيي ميآمد و من "فَسُبحَانَ اللّه" ميگفتم و با خود ميقيمتيدم "آيا او واقعاً خواست قلبي مرا ميشنود؟" فهميدم او به كار گمارده شده است و اين اتفاقها كرامت صداقت اوست. حتي يك روزكه مشغول خدمت بود از دختر بچه يك ساله وي مراقبت به عمل نيامده و او هم از روي بامي مرتفع روي سنگ سقوط كرده بود، به عنوان تفاده الهيِ خدمت صادقانه او، دختر بچه يادشده صدمه و آسيبي نديد و حتي به شير خوردن عادي و روزانهاش ادامه داد. من پرتو صداقتهاي او را در موارد مشابه متعددي ديدهام.
در سليمان علاوه بر صداقت، اخلاصي بنيادين دي ولییين روزها وقتي برخي از بيانصافان براي لكهدار كردن حيثيت و آبروي او شايعههايي مطرح ميكنند به او تسلي خاطر ميدهم و ميگويم: "با نسبت دادن چنين موارد سوئي به تو، از ريا نجات پيدا ميكني." و او نيز با شادي و يي نزخنام را ميپذيرد.
اما درباره غيبت كردن يا نكردن او: سليمان اطلاع دارد كه من تا چه حد از غيبت كردن متنفرم به همين سبب براي اينكه مرا عصباني نكند حتي در صورت مجاز بودن چيزي نميگويد و غيبتي نميكند. مخصوصاً در ماه مبارك رمضان از ا، خدمت كاملاً اجتناب ميكند. اصولاً اخلاق او چنين نيست كه مردم آزاري كند. مطلب زير دليل شايعه بيانصافان بوده است:
يكي پرسيده است: "آيا استاد به فلان كس فلان چيز را گفته است؟" او هم آمد و همان سخن را برخانه طلاع داد تا بتواند به آن فرد پاسخ دهد. اين در حاليست كه در سخن مذكور نه غيبتي هست نه چيز ديگري؛ بگذريم ...
من در اين روستا انتظار نداشتم كساني مانند برادرانام مصطفي چاوش و سليمانكنم و كه به اخلاق و دينداري آنها كاملاً معتقدم و بيش از ديگران به آنها اعتماد دارم مورد انتقاد قرار گيرند. گمان ميكردم بعد از رفتنم به جاي من
— 257 —
همان احترام را به آنها خواهند گذاشت. اميدم اين است كه نود درصد مردم اين روستا ارزشمندي آنه شد ك ارج خواهند نهاد. حالا چند نفر بيانصاف بدگويي آنها را كنند، مگر چه خواهد شد؟ آزار آنها مستقيماً آزار من است. برادران مذكور كه به من خدمت ميكنند بدون هيچ چشمداشت مادمَا رَون آنكه در پي سود و منفعتي باشند، حتي بر عكس از جيب خودشان براي من و مهمانانام هزينه ميكنند. حتي برخي اوقات ناني را كه نميتوانم بخورم به سليمان ميدهم، براي اينكه دلخور نشوم ميگيرد. البته به قطع معادل برادر ميپردازد، يعني در عوض آن از خانهاش ميآورد. گاه درباره ليواني چاي اصرار ميكردم، و او در برابر، استنكاف ميكرد، ميگفتم: "چرا چنين ميكني؟" ميگفت: "ميخواهم منفعت مفحه رارد خدمتمان نشود؛ خوب است كارهايمان في سبيل الله و خالصانه باشد."
حتي اين سليمان و مصطفي چاوش با آنكه به مهمانانام خدمتهاي زيادي كردهاند اما هيچ وقت نديدم و نشنيدم مهماني برايشان هديهيي بياورد. فقط يك ب رمضاني بكر بيگ به دختر كوچك سليمان چند عدد ميوه داد. در عوض سليمان هم (تا حدي كه اطلاع دارم) چند بار صيفي جاتي مانند بادمجان و فلفل و خربزه براي او فرستادباشد ر بكر بيگ اينجا كه ميآيد سليمان به مركب او و مهمانان ديگر كاه و جو ميدهد.
اين اخلاق ذاتي او بود. وقتي نزد من آمد بينيازي و هديه نگرف را برديگران كه قاعده حياتي در زندگي من بوده و هست با اخلاق اصلي او همخواني و سازگاري يافت. اغلب نه تنها هديه از كسي نميگرفت كه در برابر خوبيهايش نيز چيزي قبول نميكرد. صد بار اتفاق افتاده كه من اصرار كردهام چيزي مينوشلازم ندارم از من بپذيرد اما او قبول نكرده است. حتي يكبار يك قيّه واحد وزن در قديم، معادل تقريبي هزار و سيصد گرم. م. انگور و برگه زردآلو و يك قيه همري خواود. من نميخوردم. به مهمانان هم نميخواستم بدهم، به او اصرار كردم و گفتم: "اين هديه من است، تبرك من است، به بچههايت هديه
— 258 —
ميدهم، بايد آن را بگيري". گرفت؛ اما دو شينيك (ظرف ده ليتري) گندم را درر بر س آرد كرد و برايم آورد. چهار ماه است كه آن آرد تمام نشده است.
حال كه وضع واقعي اين فرد چنين است بيانصافها دربارهاش شايعه ميكنند كه زير سايه سعيد زندگي ميكند. البته او هم با كمالمادام ر جواب داده است: "بله در سايه استادم قناعت و ميانهروي را ياد گرفتهام و با آسايش زندگي ميكنم. اين حرفها كه مردم ميزنند براي من خوب است. مرا از ريربيت و داده و به اخلاص رهنمون ميشود".
من هم به او گفتم: "براي تو خوب است اما براي خدمت قرآني ضرر دارد". اين است كه حقيقت حال را بيان ميكنم، تا اهل بدعت بدانند كه خالصانه و براي خدا كار ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
(يادداشتي ازه برصي)لمعههاي اول و دومِ مكتوب سي و يكم را به همراه مقام نخست رمز اولِ مكتوب "بيست و نهم" كه تاريخ هجدهم رجب را داشت روز اول ماه شعبان يعني سيزده روز بعد از نگارشِ آنها دريافت كردم. به عبارت ديگر با اضافه آيينهد ١٣ به رقم ١٨ رجب، شماره مكتوب مبارك مذكور با اشارتي غيبي بيان شده است. بهرهيي از اين مكتوب نوراني بردم، يعني فيضي معنوي كه پيش از آمدن آن نصيبام شد و من با اعتماد به عفو و بخشش شما ميخواهم دربارهاش عز تاكنتقديم كنم.
شبي كه مكتوب ياد شده در اداره پست اينجا بود در عالم خواب شاهد حالت غريبي شدم. خدا به خير بگذراند. ماه را ديدم كه از وسط زمين بيرومتصور و مستقيماً به آسمان رفت. هنگام بيرون آمدن و صعودِ با سرعتاش هيچ اثري از نور و روشنايي ديده نميشد. به آرامي حركت ماه را دنبال ميكردم كهده و ا كردم
— 259 —
ندايي غيبي ميگويد: "علامت كبرا شروع شد". ماه با همان شتاب بالا ميرفت كه ديدم به جايي رسيد كه وسعت يافت و درخشيد. چند برابر ماه شب چهارده شده بود. در اين وضعيت تان نامك انسان را در ماه ديدم. پس از مدت كوتاهي هم آن تصوير و هم ماه ناپديد شدند. جهان سراسر در ظلمت ماند. در مغرب در ارتفاعي به اندازه يك نيزه خورشيد با نوري كم سو ديده شد. خورشيد مدتي در افق به سمت شمال به سرعت پيش رفرا گرفد ناپديد شد. دوباره تاريكي شروع شد؛ در حالي كه سعي ميكردم خونسرديام را حفظ كنم گفتم قيامت شده است؛ و بيدار شدم.
در روز اين شب دهشتناك اثر ارزشمندي را كه حاوي لمعات اول و دوم مكتوب سي و يكم است دريافت كردم و خواندم. نزد خود به حالات ذوق و ته فكر كردم، گفتم: اين مكتوب ارزشمند چنين درسي به من ميدهد: تو سوار بر يك كشتي بزرگي هستي؛ كشتياي كه آن را با سرعتي سرسام آور بهسوي فضاي كه نسهي ميبرند؛ قادر قيوم اين كشتي را كه چنين با سرعت حركت ميدهد مُسخر تو كرده است؛ علاوه بر آن خورشيد را كه با نظم و ترتيب طلوع و غروب ميكند، و اجساشخص مؤي چون ماه را كه با كوچك و بزرگ شدن، وضعيت يك تقويم آسماني را به نمايش ميگذارد در خدمت تو قرار داده است. وقتي كرهيي دستور "كُن فَيَكُون" را دريافت كند ميليونها سياره مشابهِ ا و برخت عظيم با هم برخورد ميكنند و نظام عالم در هم ميريزد و همه چيز خراب خواهد شد. در آن روز راز
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(قصص: ٨٨) نمايان ميشود. پس به فرو ريختن و تخريمقتضايسراي كائنات كه زيباترين و عاليترين و متينترين به نظر ميرسد بيانديش و فكر كن كه در لحظهيي منهدم شده و تمام ساكناناش محو و نابود ميشود. پس "هيچ اندر هيچ" بودن خود را به خاطر بياور؛ فريب مخور و كشتي بسيار كوچك زندگيات را دالُوا ي عمر كوتاهات ی كه امواج آن به كوهها ميماند ی غرق مكن؛ و تلاش كن از حيلههاي نفسات كه بزرگتر و نزديكتر از هر چيز ديگري به توست و ميخواهد حيات ابديات را نابود
— 260 —
كند نجات يابي. براي همين لطف وهاي خلاص و شفا و نجات را كه بسيار ساده و ارزاناند و تأثيرشان قطعي و آزموده شده است به تو توصيه ميكنم؛ مواردي مانند:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنِّى كُنْتی تعبي الظَّالِمِينَ
(انبياء: ٨٧)
رَبِّ اِنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
احساس كردم ميگويند: اين اذكار را مخصوصاً بين نماز مغرب و عشا سي و سه بار تكرار كن. تعبير آنيتردي مختصر بر عهیده استاد محترم است و بسته به نظر ايشان تعبير ميشود. اين بار محیروميت معنوي من به درازا كشيد و جداً متأثرم كرد. سعي كردم بردباري كنم اما عجيب است صبح روزي كيگ دربب ارزشمند مذكور به اداره پست اينجا رسيد، نامهي مختصري براي برادر آخرتيام حقي افندي فرستاده و در آن گفته بودم كه با اتكیا به قیدرت و قیوت امر جليل اِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِيني شده قره: ١٥٣) صبر ميكنم ليكن بر حسب بشر بودنام از نگراني هم نميتوانم رها شوم.
لمعه دوم كه در ابتداي مكتوب نوراني مذكور قرار دارد و حاوي پنج نكته است گويي بر سرم كوبيد و گفت: "اودهايره! آيا تو شايستگي سخن گفتن از صبر را داري؟ چشم بگشا و صبر حضرت ايوب (ع) را ببين! اگر عاقل هستي از قهرماني آن پيامبر ذيشأن (ع) در صبر كردن تبعيت كن؛ و براي رهايي از زخمهاي ترسناك معنوي دعاي
رَبِّ اِنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ لاَ خَمُ الرَّاحِمِينَ
را ورد زبان خود كن". يقين كردم درصدد بيداري و آگاهي من است؛ گفتم: "اَلحَمدُ لِلّه"
باب نخستِ مقام اولِ رمز اولِ بخش هشتم از مكتوب "بيست و نهم" مربوط به سوره "نصر" است، سوب زمزمكه به اعتبار لفظ، مختصر و كوتاه اما به اعتبار معنا عالي و فراگير است و سورهي صد و دهم از صد و چهارده سورهي قرآن بوده و در جزء سيام از سي جزء آن قرار دارد؛ قرآني كه در ميان معجزات احمدي بزرگترين و اعجازش تا قيامت ادامه يكند يافت؛ اين سوره اسرار بسيار مهمي دارد، سه مسأله از يكي از اسرارش مربوط به توافقها و همخوانيهاست و بهواسطه استاد محترم و مُعَزّز ما نمايان گرديده و بيان شده است. من با ديدن و مطالعه
— 261 —
مطلب مذكور يقين كرلبمانآيه از اين سوره به ثلث قرآن و تمام آن به سي جزء قرآن و حتي هر حرفاش به سورهيي از قرآن اشارت و دلالت دارد.
احساساتام را درباره اين مكتوب نوراني در سطرهاي فوق به اختصار و با ناتواني عرض كردم. از اوامر شما كه گفته انسان مطالب پريشان من فايده بخش بوده و درهايي به روي برادراني كه از نظر ماده و معنا به منبع فيض نزديك هستند ميگشايد و به آنها ميگويد شما شايستگي ورود (از اين درها) را داريد؛ موجب مسرّت و شادي فراوسنين كشد.
استاد عزيزم! آنها كه براي خدا دوست ميدارند، و به خادم قرآن بودن از صميم قلب علاقه دارند، و بزرگترين مصيبت را مصيبتي ميدانند كه گريبانگير دين شده است، و آنها كه هر امر بدعت آميز را هر چند در ظاالهيسشان و خيره كننده به چشم آيد به تحقيق و مطلق حملهيي به قرآن و ايمان ميدانند ... به ميزان اخلاص در نيت، و پاكي قلب، و قدرت ايمان و پيوند جكتابهقرآن، لِلّه الحمد به مركز گنجينه و مصدر فيض نزديكاند. من البته اين قبيل برادران ايمانيام را كه داراي روحهايي چنين والا و اخلاصي چنين جدي و ايماني تا اين حد محكماند، بسيار دوست ميدارم و از خداوند ادي و دارم از شاكران نعمتهاي الهياي باشند كه نصيبشان شده است. از آنها ميخواهم براي اين برادر بيچاره خود نيز كه حسبُ القَدَر غرق دنيا شده، از گناه به تنگ آمده، و در حقيقت گرفتار غربتي دردناك شده دعا كنندو از چمه آنها علي الخصوص كساني كه نامشان ذكر شد غالب، خسرو، حافظ علي و سليمان افندي سلام ميكنم و دعاگويشان هستم. همچنين براي حافظ توفيق شامي ی كاتب ارشد رسالههاي نور ی و حافظ احمد افندي مهاجر ی كه از بيمم بقا متأثر شدم و ان شاء الله كه بهبود يافته باشد ی و ساير مقربان نيز سلام و دعا دارم.
خلوصي
* * *
— 262 —
(يادداشتي از صبري افندي)
ايها الاستاد الاعظم!
بخش پاياني تفألنامهيي را خواندم كهال مراشاه گيلاني در آن طي بيتي ارزشمند، با معنا و فراگير به مُنادي كتاب مبين و منسوباناش اشاره ميكند و با قطع و يقين گفتم: "آري، عموم اهل حق و حقيقت هيأت رساله نور را هدف آيينههاي ز گرفت معنوي خويش قرار دادهاند. حتي در اينباره در قرآن عظيمُ الشأن و احاديث نيز اخباري علني يا رمزي و به صورت اسرار وجود دارد."
در ميان اين گروه مطهر و مخلص، اين بندهي پر قصور هيچ اندر هيچ را نيز كه شايستگي لقب "خلوصي ثاقيدهي ندارد جايي دادهاند كه با حد و حدودش فرسنگها فاصله دارد. اين در حاليست كه وقتي صبري كه عجزش بيپايان، قصورش فراوان، و خطاهايش عظيم است، به صحايف اعمالاش نگاه ميكند سياهي و ظلمات ميبيند و متنفر ميشودقيني، م ميكند كه شخص مذكور در اين موقعيت، برادران ديگري هستند كه با اعمال و حركاتشان، صبر و تأنّيشان اثبات شده و مسلم ميباشد. زيرا افراد پرتلاشي كه گنجينه و دفينه باارزشي را كشف ميكنند و در آن زمين و زمان آمادهاند جانچه حد ا فداي كاشفان غيور در كار جستجو كنند در راهي كه در پيش گرفتهاند هيچگاه ترديد نميكنند كه آيا گنجينه فوق را ميتوانيم بيابيم يا نه؟ آنها فقط تلاش ميكنند و با نتيجه ارزشمند تلاش، و محصول كوشششان كه يك دنيا ارزش دارد موجب ترغيب ، يا عق و روشنگري ديگران ميشوند و آنها حقيقتاً شايان تقدير و تبريكاند.
خلوصي هم به قوت گامهاي اشخاص مباركي چون شاه گيلاني، امام رباني و شاه نقشبندي كه در گذشته محكم و با جديت برداشتهاند، (تبعيت از) منابع انواري را كه در آينده جوشش خواه*
#16و فوران خواهد يافت بر هر مسئوليتي ترجيح ميدهد؛ هر چند كه خود در مسلك و مشرب ديگريست. او با نداي عاشقانه و مشتاقانه دَخيلَكَ يَا دَلَّالِ قُرْآنِ ياري ميجويد و اين يگانه دليل و
— 263 —
حجت است بر اينكه شخص مورد اشاره داراي فيضرد. حتالعاده است و خواهد شد. اين است كه اولين مخاطب رسالةُ النور و مكتوباتُ النور بودن را به حق و شايستگي احراز نموده و مستحق آن است. برادرمان سليمان افندي نيز به همين ترتيب به لحاظ مادي و معنوي تشريك مساعي كمَةُ اخدمات فداكارانهيي ارائه داده است؛ كارهايي كه هيچ كس قادر به انجاماش نيست؛ لذا او براي تكثير و تعميم سكه خالص سعادت ابدي كوشش نموده، و بر اساس مفهوم اَلسَّبَبُ كَالْفَه دعا او نيز شايسته هرگونه تقدير و تمجيد است.
اين گناهكار نيز متأسفانه با هيچ يك از افراد نامبرده قابل مقايسه نيست. مادام كه استاد عالي(مقام) چنين تشخيص دادو اسم مودهاند كفران نعمت نكرده و از باب تحديث نعمت قبول كرده و ضمن پناه بردن به رحمت رحمان، با تضرع و تمنا از حضرت حق مسألت دارم صفحه سياه اعمالام را به صفحهيي سفيد تبديل كند؛ نيز از صميم دل خواهان بقاي توجهارا، نهد ميباشم.
صبري
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)
استاد محبوب!
رساله ارزشمندي كه شامل قصيده جناب "شيخ گيلاني" اولين قطب از اقطاب خمسهي عظيمه و مشهور به غوث اعظم ميو اينا كه حاوي اخبار غيبيِ ناظر بر خادمان امروز قرآن است براي برادران و دوستانام قرائت كردم و ان شاء الله اگر فرصت كنم باز هم خواهم خواند. كسالتام اجازه نداد صورتي از آن را كتابت و تقديم كنم، همينطور نتواستم از موقفهاي اول چه با گفتار سي و دوم بيش از سه، چهار صفحه بنويسم.
استاد عزيز! آن شيخ بزرگ با تجلي عظمايي كه مظهرش بود و بهواسطه الطاف عظيم سبحاني، فاصله زماني هشتصد سال بعد را ديد و ترس و وحشت حاكم بر
— 264 —
وضعيت امروز را به اهل ذوق و مكاشفه و كساني كهوجود نن مدت آمده و رفتهاند نشان داد و ميدهد. درباره آن بخش از معاني بسيار ظريف و عميق نوشتههاي او كه موفق به درك آنها شدهام انديشيدم و گذشتهيي را به ياد آوردم كه از چشم اهل غفلت پنهان مانده اما مانعي براي ديده شدنش توسط اهل حقيقت وتارهاارد. نيز بهواسطه فيض اين رساله در عالم خيال از مجاهده معنوي شما و طلبههاي مجاهد و فداكاري كه پيرامونتان گرد آمدهاند، و از دشواريهاي مُهلكي كه با آنها مواجه شديد، و الطاف عظيم الهي ك
سعيها نائل آمديد شروع كردم و به مرور زماني طولاني تا شاه گيلاني و از او تا صدر اسلام پرداختم. در برابر حقيقتي كه غوث اعظم هشتصد سال پيش آن را اعلام عنوانود حيران و متحير ماندم. آن شيخ بزرگ با يكي از مريداناش كه مانند سعيد قديميست و با يكي از همدرساناش كه مانند سعيد جديد است سخن ميگويد؛ و زمان و مكان نيز نميتواند مانع اين گفتگو شود؛ تفاوتي هم ندارد كه (طرف گفتگو) در آن گر در ه زمين باشد يا در دورترين نقطه آسمانها، يا اينكه در زمان آدم صفي الله از دنيا رفته باشد.
در نتيجه همين محاورات، هشت تا ده سال پيش از اخبار غيبي و شگفت مذكور آگاه شديد و اينك نيز به طل نور آتان تعليم ميدهيد. شما با ارائه موضوع به دوستان ممتازتان در امر خدمت، به طلبههايي چون خلوصي كه در همه كارها شايسته تمجيد است، و صبري فروتن و متواضع كه لياقت رفاقت با او را داشزند و سليمان و بكر آغا كه با خدمت و غيرت خويش صادقانه فعاليت كردهاند، اشاره ميكنيد؛ همچنان كه همت جماعتهاي بزرگي را كه تكيهگاه اين جماعت كوچكاند، و چهرههاي نوراني در ميان آنها را معرفي ميكنيد، مشابه واقعه هلاكوظيري، ان شاه گيلاني، منافقان رياكار و رؤساي آنان در زمانه حاضر را خطاب قرار داده و ميگوييد: "دستي قهار در آيندهيي نزديك با مجازات كامل شما انتقام بيگناهان برايشهد ستاند". حقايق مذكور پس از اثبات با نُه يا ده دليل با اين رساله شريف اعلام ميگردد.
— 265 —
استاد عزيز! همچنان كه خلوصي بيگ در يكي از يادداشتهايش بيان كرده بود من هم ميگويم: وقتي با بالهايِعَدَد فقر دراين جاده نوراني كه با فيض قرآن گشودهايد پرواز ميكنيد با چه كرامتهاي بزرگ و خارق العادهيي روبهرو ميشويد؛ و چه حوادث عظيم و عجيبي را مشاهده ميكنيد. چه كسي ميداند چه چيزهاي ديگري را خواهْءٍ إِ. شما ما را نيز از عناياتي كه برخوردار بودهايد بهرهمند ميسازيد و سفارش ميكنيد كه در انجام وظايفمان همواره جدي و محكم باشيم.
اينك استاد اده؛ و اي استاد محبوب! از سويي در برابر اين همه اكرام الهي، به شايستگي عبوديت نكردهام، به همين سبب چشمانام اشك آلود است و قلبام دردمند. از سوي ديگر در بارگاه صمديت با تضرع خواهان عفو و بخششام، و شكر و سپاس بيحد و حصرم را تقديم ميكنم. دعاگوي ا و امكزيز و برادران محترم و فداكارش هستم و از خداوند مسألت دارم كه موفقيت و سلامت احسانشان دارد.
طلبه گناهكارتان
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از رأفت بيگ)
جناب استاد بسيار محبوب و محترم!
اخبار غيبي حضرت غوث گيلاني كه اينور استرستادهايد مسألهيي بسيار مهم، تأمل برانگيز و شگفتآور است. طلبه فقيرتان با اينكه متن مذكور را با ذوق وافر روحاني مطالعه كرد اما از مدتها پيش آن را احساس كرده بود. من فكر ميكنم استاد ما در زمانام ر مسئوليت معنوي مهمي دارد اما آن را در حال حاضر بيان نميدارد و پنهان ميكند. اين نظر را به برخي از برادران مخلصام نيز گفته بودم. در يكي از نامههايي هم كه سال گذشته براي جناد. آن فرستاده بوديد اين يادداشت را ديده بودم: "امام رباني ميگويد در زمانهاي پاياني فردي خواهد آمد
— 266 —
و مسائل ايمان را كاملاً واضح منتشر و اعلام خواهد كرد. اين برادر هيچ هيي ايچ شما حاشا، خود را فرد مذكور گمان نميكند اما حدسام اين است كه سرباز پيشقراول آن مرد بزرگ هستم. تو رايحه آن شخص را در من استشمام ميكني." اين مي با هر اوليهام را تقويت كرد؛ با شادي تمام آمدم و به خسرو هم گفتم. از اينكه مرتبه معنوي استادمان را فهميديم بسيار خوشحال بوديم. چهار پنج ماه پيش هم كه به ديدارتان آمده بودم بدستانيي كه درباره استادمان پرسيدم پاسخي داديد كه نظر پيشينم را تأييد و تقويت كرد. در آن زمان يكي دو نفر بوديم كه خبر داشتيم. اينك با انتشار اين رساله، طلبههاي خاص شما همگي آگاه شدهاند. شته انتسرورمان پاياني ندارد. ما پيشتر افسوس ميخورديم از اين كه در زمانه فعلي زندگي ميكنيم كه بيديني در آن رواج دارد. اما حالا هيچ اثري از تألم و تأثر باقي نمانده است. ما استادي چون حضرت عالي را ياو تا گم، زمانه هر طور كه باشد مأيوس نخواهيم شد. حضرت حق به شما طول عمر عنايت فرمايد. اطمينان دارم آثار لذت بخش ديگري براي مطالعه در اختيارمانو هفتمد گذاشت. با اجازه شما اين را هم اضافه كنم كه شما مسئوليت معنوي فوق العادهتري داريد. زماني خواهد آمد كه با رموز و اشارتهاي قرآني چنانيكننديي خواهيد داد اين كرامتي از فراست رأفت است. كه فراتر از آن چه هست، خواهد بود و موجب تعجب و شگفتي ما خواهد شد.
طلبه فقيرتان
رأفت
* * *
(ياددا. به قت بيگ)درباره لمعاتي چون "منهاج السُّنه" كه اخيراً فرستاديد هر چه بگويم حق كلام ادا نخواهد شد، زيرا آثار وقتي پي در پي منتشر ميشوند ارزششان نيز به طور گسترده فزوني مييابد. زندگاني بهشتي نصيب ما ميكند. اظهار نظر فقير دربا. اما 7
آثار گستاخيست، زيرا از اثري كه ذاتي مبارك و ممدوح شيخ گيلاني نگاشته نه تنها نميتوانيم انتقاد كنيم بلكه تنها كاري كه ميتوانيم انجام دهيم اين است كه با كمال احترام آن را تأييد و ت: "مصي تمجيد كنيم و با ذوقي روحاني مطالعه نماييم. ليكن اين مقدار را ميتوانم بگويم كه بايد از خالق ذوالجلال بينهايت سپاسگزار باشيم كه در اين دوره گمراهي، استاد عالي مقامي چون حضرت عالي را به ما ارزاني داشت عسل بان مطالعه آثاري كامل و كامل كننده را كه مشابهاش تاكنون ديده نشده نصيبمان كرد و با اذواق نامتناهي حياتمان داد؛ سعادتمنديم اگر بتوانيم با اين شكر و سپاس مسئوليت بندگيمان را به جا آوره الهيطلبه شما
رأفت
* * *
(يادداشتي از حافظ علي)
استاد بسيار محترم و عزيزم!
كرامت غيبي و عجيب حضرت شيخ گيلاني قدّس سرّه العالي را دريافت نمودم، از شگفتي تأمل كردم. مدت زيادي نگذشته بود كه از كارخانه برق نور كه د يك طردمت كرده بودم كليدي زده شد. نوري به قدر روشنايي يك شمع ظاهر شد و شروع به ديدن چيزهايي كردم. موضوع را به دقت و دقيق مينويسم. اگر ايراد و اشكالي خيلي ربوط به علي بيچاره است.
آري، استاد! همچنان كه حضرت فخر عالم (ص) هسته زنده شجره كائنات، و انبيا و مرسلين هم شاخههاي آن شجره مباركاند و ابتدا تا انتهاي هر شاخه داراي پيوند و علاقهيي قطعيست؛ به دليل همين سرّ لامتا حضرت آدم صفي الله بعد از آنكه نور محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را استشمام و احساس كرد دربارهاش گفت: "پروردگارا صداي پيشانيام از چيست؟" حضرت كبريايي فرمود: "تسبيح نور محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است". در كتب سابق نيز عيناًد. حتيصاف شاه
— 268 —
لولاك كه وسيله (آفرينش) دنيا بود و اصحاباش، خبر دادهاند و اين نشان ميدهد كه طلوعِ همراه با تكاملِ پيامبري كه در حكم روح كائنات بوده و همه زيباييهاي عالم وجود را موقف ست خود جمع دارد انتظار ميرفت، همه منتظر بودند كه او مانند طلوع خورشيد بعد از فجر همراه با كتابي كه حاوي اولين و آخرين دانشهاست مبعوث شود.
فرقان مبين كه فهرست قدسي و آشكار اين كتاب كائنات است با نزول از عرش اعظم و مرتبهي اعظم شدند.مي، پيكرش در صدر فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، ريشهاش در عرش اعظم و شاخههايش در هر جزء و صفحه كتاب كائنات ی كه تمام روي زمين را در احاطه خود دارد ی قرار دارد.
همانطور كه لفظ الله و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و الز، صديو لفظ قرآن با ارتباط كامل با هم به يكديگر اشاره كرده و احكام هم را تصديق ميكنند؛ جناب شيخ نيز كه مظهر جلوهي لوح محفوظ و مظهر سرّ اسماي الهي و لطف اوست با تفهيم جناب خالق، خادم قرآني را كه مطابق با خويش ئت ميت قرن پيش ديده و تصديق كرده و از او خبر ميدهد؛ و اين عين حق و حقيقت است.
آري، حضرت شيخ به حرمت خدمت قدسي قرآنياي كه خادماش بود لرزه بر اندام پادشاهوع بشرن انداخت و با تجلي نور محمد (ص) بر دوش وي، همه اوليايي كه با روشنايي حاصل از نور محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حركت ميكنند در برابرش سر تعظيم فرود آوردند؛ و هيچ كس چه مسلمان و چه غير مسلمان، از هر مشرب و مسیلكي جرأت انتقیاد از حضیرتاده بوا نداشته است و اينهیا در مرتبهي عين اليقين نشان ميدهند كه جاده محمدي (ص) باتلاقي ندارد و در نور محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام سايهيي نيست.
من ميگويم: خادم قرآنِ قرن چهاردهم نيز به همين ترتيب از نه سالگي تا شصتر نيز د و شش) سالگي بدون استثنا مستقيماً به نام قرآن خدمت و عمل كرد و در برابر پادشاهان زمانه مخصوصاً وحشيترين رييس آنها سر خم نكرد؛ او حتي دولتهاي ارير پردرا كه در پيشرفتهاي فني و فكري مقام اول را دارند مجبور به سكوت نموده، و در برابر سموم آنها پادزهرهايي را فراهم كرد كه از
— 269 —
شفاخانه زمزم قرآن سرچشمه ميگيرنر استاها را نه در شيشههاي كوچك كه در نهرها جاري ساخته اعلان كلمة الله ميكند؛ او قلعههاي آنها را زير و زبر كرد و با رساله نور كه متشكل از انوار قرآني و مخصوص قرن چهاردهم است و نمونهاش تاكنون ديده نشده جهات ششگانه جهان و سيماي آسمبگو منمنوّر نمود و به معالجه زخمهاي مؤمنان مجروحي پرداخت كه هنوز زنده بودند؛ او سالمندان هشتاد ساله را تبديل به جوان و نوجوان كرد و جوانان را حالتي معصوم و بيگناهاهي سك چون حضرت ايوب وسيله حياتشان شد؛ نه تنها حضرت شيخ (قدس سره) در قرن ششم، خادم قرآن و رسالههاي نور را در قرن چهاردهم ديد؛ بلكه حقيقت رسالههاي نور در كتابهايشهر اس به رمز و در حضرت قرآن به صراحت آمده و اين البته شأن آن كتاب مبارك است. ان شاء الله اشارت است بر مقبوليت وظيفه (رساله نور) كه حضرت حق بنا برد آن ( مسئوليت اين اثر، آن را قرنها پيش نشان داد. معلوم ميشود از زمان سرورمان، مبعوث عالم و گزيده بني آدم، و خلفاي راشدين (رض) و اقطاب اوليا چنان قدرت معنوياي تراكم يافت كه نه تنها كوران و كران اين زمان كه اگر ِرَهان فرعونها و نمرودهاي دنيا هم بودند باز از آن ميهراسيدند و دهان باز نميكردند؛ اين امري بديهيست. اميدوارم حضرت حق عنايت كند و انوار قرآني به دست اهل ايماني برسد كه زير پرچم
لَا اِلهَ اِلَّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ
گرد آمد ذوال و بدين طريق شمار كساني كه جانشان را فداي انتشار و توزيع انوار مذكور ميكنند و خواهند كرد الي يوم القيامه افزايش يابد. آمين! آمين بحرمة سيلههايسلين.
استاد عزيز! اميدوارم نيم نگاهي بر اين عريضیهام ی كه ترجمان نصف عمرم است ی داشته باشيد و قصور ما را ببخشيد، دست و دامانتان را ميبوسم. حضرت حق از شما استاد مربوطكه وسيله حيات ما و همه عالم شدهايد تا ابد راضي و خشنود باد! شب و روز خواهان دعايتان هستم.
طلبه گناهكارتان
علي
* * *
— 270 —
(يادداشتي از خلوصي)
جنصطفي ناد عزيز و محترم!
در امتثال اوامرتان متني را كه "يك خبر غيبي مهم" نام داشت و توسط برادر اخروي ما خسرو بيگ ارسال شده بود اين هفته درّهِ رَردم؛ متني شايسته حيرت و دقت، بسيار ارزشمند، بامعنا، روحاني، سرورانگيز، تأثيرگذار، لذت بخش، حكيمانه، و نورانيست. از اينرو حضرت حق و فياض مطلقموفقيتد و سپاس ميگويم و بدون توجه به رو سياهي و جراحتهاي درونيام براي استاد مهربانام به درگاه الهي پناه برده و دست به دعا بر ميدارم. بارها گفتم:
اَللّهُمَّ حَصِّلْ مُرَاچنان ووَ مَقْصُودَ اُسْتَاذِنَا سَعيدِ النُّورْسى بِحُرْمَةِ حَبيبِكَ مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ الاُمِّىِّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى الِه وَ صَحْبِه وَ سَلِّمْ امينَ
خبرهاي غيبي و معنوي موجود در آثار حضرت غوث اعظم شاه گيلاني قُدِّس سرّه العاك جنس بيچاره را چنان دگرگون كرد كه از بياناش عاجزم. در برابر جلالت و عظمت روحانيت ايشان حال خميري را تصور كنيد كه در مشت كسي فشرده ميشود، من بيچاره نيز همانطور شدم؛هاي نون ميّتي متحرك گيج بودم و به هيچ چيز نميتوانستم فكر كنم. روزهاست كه ذهن و همه حواسام كاملاً درگير اين اثر خارق العاده است. در اين حالات بودم كه فراتر از استعدادم چند بيت بر قلب و قلمام الهام شد. نتوانستم آنها را طبق قاعده منظم ك تسليم اميد به بخشش استادم مينويسم. تصحيح اين ابيات را به استادم و برادراني كه با حبل الله پيوند يافتهاند ميسپارم.
خلوصي بنگر به اين خبرنامه غيبي
ببين كه استادم چهها فرموده است
با كتاب سنان اُمّي تفألي كرد
و حقا كه كرامترحم تب داشت
— 271 —
ميان "اُمّي عليم" در "اُمّي عليم" ياء با كسره خوانده ميشود. و "سنان اُمّي"
براساس ابجد مطابقت هست
وقتي بدين طريق نگاه كني ميبيني
مناسبت كاما در با اسماي استاد
استاد به حق خادم القرآن است
همين موافقت و همخواني براي اثبات كافيست
او بر اسرار حيرتانگيزي واقف است
ما خبر اين بشارت را به برادران ميدهه ميباز هشتصد سال پيش ديده است
بديع الزمان خادم الفرقان را
حبيب خدا كه غوث اعظم است
سلطان اوليا شاه گيلاني
ستادت با حُسن ظني بزرگ
تو را در شمار خادمان قرآن قرار ميدهتاكنوني خلوصي سجده كن و بگو
اِلَهِي اَنْتَ رَبِّي وَ اَنَا الْعَبْدُ
اين بنده عاجزت را موفق كن
و به خدمت قرآن شرفياب فرما
او را تا ابد از حزب القرآن جدا مكن
و به اين عبد عاصيات مرحمت فرما
— 272 —
از استادم سعيد نورسي راضي ند به ِحُرْمَةِ حَبِيبِك الرَّاضِي المَرْضِي
همت عبدالقادر سلطان اوليا را
از ما دريغ مفرما خدايا
دلام خواست تاريخ اظهار خبرنامهي
غيبي را بنويسم
به درگاه حق صد هزار بار حمد و شكر كن خلوصي!
استاد توست ملا سعيد نورسي
برادحي، قلي شما
خلوصي
* * *
— 273 —
(رؤياي مهم مسعود كه قلم با كرامتي دارد)
عاليجناب فضيلت مآب جناب استاد محترم!
زايشهاي دروني كه نباشد نميتوانم براي شما استاد عزيز نامه بنويسم. آرزوي اصلي من به پايان رساندن كتابت رسالههاي نا باد و در اثناي كتابت سعي ميكنم كار را هر چه زودتر به اتمام برسانم لذا سريع مينويسم و به همين دليل فيضي را كه از رسالهها نصيبام ميشود نميتوااسته چتفصيل بيان كنم و لذا جرأت نامه نوشتن ندارم.
روزي كه خسرو از نزد شما رفت من به ديدارتان ميآمدم. حوالي بدره از روستاهاي اگيردير. م. يكديگر را ديديم. گفتند بهتر است برگرديم. بيصبرانه دليل اين كار را سؤال كردم. پاسخ دادنند در هم به روستا بازگشتيم. بسيار متأثر شدم؛ از اينرو تا دو روز نتوانستم از خانه بيرون بروم. براي تسلي قلبام مشغول نگارش رسالهها شدم.
شب دومِ بازگشتمان، تا ساعت ده و نيم مشغول كتابت بودم. بعد از صرف سحري مأي و گرالشكسته خوابيدم. در خواب ديدم با جناب عالي به مدينه منوره رفتهايم. هنگام ورود از در حرم، مقبره شريف پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در مقابلمان ديده ميشد. پيامبر صَلَّي اللّهُ تَعالي عَلَيهِ وَ سَلِّم در ر رهبرشريف رو به سوي باب السلام داشتند. من هم خواستم دنبال ايشان بدوم. با هم، در حالي كه من يك قدم از شما عقبتر بودم رسيديم. همانگونه كه امام جماعت پس رد دلاام نماز روبهروي مردم مينشيند، حضرت پيامبر نيز به همان سمتي كه ما وارد ميشديم برگشته و چهار زانو نشسته بودند كه رسيديم. حضرت عالي بيدرنگُهَا ا قدم فاصله زانو زديد و نشستيد. من هم پشت سر شما زانو زدم و نشستم. شما مدت قابل توجهي با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ديدار كرديد. وقتي به چهره پيامبر با دقت نگاه كردم پيشاني مباركشان مانند خورشيد بسيار درخشان بود و اعضاي ديگرخش هفتان را به رأي العين ديدم كه گندمگون است. در آن اثنا
— 274 —
متوجه نشدم نتيجه گفتگوي شما چه بود. تفسير و تعبير اين خواب را به استاد مكرم ميسپارم اما به نظر قاصرمحصول سد كه منظور اين بود كه تو لازم نيست نگران باشي؛ و قلبام اين چنين آرام گرفت. استادم شكايت تعدي و ظلم اين ظالمان به اسلام را نزد مرجع خود و صاحب شريعت خواهد برد.
مسعود
* * *در فطريادداشتي از مصطفي كوچك وزيرزاده است)
اي استاد محبوب، اي مظهر و ناشر رسالههاي نور!
حضرت حق شما را به اين شهر فرستاد تا روحهايي كه به سمت گمراهي ميروند با رسالهقلتانه منتشر ميكنيد نجات يابند. ما اگر شبانهروز هم به درگاه حضرت حق سجده شكر كنيم قادر نخواهيم بود شكر اين نعمتها را به جا آوريم.
استاد عزيز! من اُمّيام. مِرَاطِرادران ديگر نيستم كه معلوماتي داشته باشم و بتوانم احساساتام را درباره رساله نور بيان كنم. اما ان شاء الله در صداقت و محبت و ارتباط روحي سعي خواهم كرد به برهاي باام برسم. در عوضِ زبان قاصري كه در بيداري قادر به بيان خواستهام نيست يكي دو واقعه را در عالم خواب با زبان روحام برايتان تعريف ميكنم كه ماهيتشان را نميدانم و بر ارتباطام با شما دلالت دارد.
واقعه اول: شما ه و نيم پيش براي تجارت به روستايي رفتم كه با ما دو روز فاصله داشت. در آن اثنا چهره اصلي دنيا را ديدم و به دليل فاني و زندان بودنش احساس نفرت كردم. از حضرت حق استادي خواستم كه براي بيرون رفتن از اين دنياي فاني و رسيدن به عاب آنهي راهي به من نشان دهد، گفتم: "اگر با چنين استادي روبهرو شوم قول ميدهم كاملاً خدمتكارش شوم."
در اين حالات بودم كه آن شب خواب ديدم در شهري به غايت زيبا و خوش منظره كه نميدانم كجا بود شما استاد عزيز روي اسبي به غايتداشت پر و تزئين شده كه نمونهاش در دنيا يافت نميشود نشستهايد و در همان شهر پنج شش متر
— 275 —
بالاتر از زمين از غرب بهسوي شرق پرواز ميكنيد. ايستاديم تا سحمت شون كنيم. پاسخمان را داديد. در همين لحظه بيدار شدم. كلمه شهادت را بر زبان راندم و خدا را شكر گفتم و انديشيدم كه استاد مورد نظرم را خواهم يافت. دو ماه بعق كوچكيدارتان آمدم.
واقعه دوم:در خواب شهري را ميبينم كه سربازان و اسلحههاي زيادي در آن است. گويا ما هم از همان سربازان هستيم، گفتم: "پروردگارا! فرمانده اين نظاميان كيست؟" در همين لحظه كاخ بزرگ يد همهعي در برابرمان ظاهر شد. وارد آن شدم تا فرمانده را ببينم. ديدم رودخانه درخشاني جريان دارد. در امتداد رودخانه پيش رفتم. ديدم به شاخههاي مختلفي تقسيم ميشود. ادامه دادم و تا سرچشمهاش رفتم. فرماندقرار دظاميان و صاحب آن آبها يعني استادمان را يافتم كه با دو نفر در آنجا نماز ميخواند. من هم از همان آب وضو گرفتم و به نماز ايستادم. با تپش قلب و شهادت زبانحتي خدار شدم. حضرت حق را شكر گفتم كه استادمان را به ما نشان داد.
طلبه و خدمتكارتان
مصطفي
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)اين هفته با علاوه كردن لمعه هفتم و سومِ مكتوب "سي و يكم" به خزانه مكتوبفس روبلاوت آنها براي محبان و مشتاقان، با وساطت جناب عالي از لطف عظيم الهي ديگري بهرهمند شدم به همين دليل صدها هزار بار باقي ذوالجلال كريم و رحيم را يده اسستايش نموده، و با بندگي و التماس مسألت كردم كه استاد عزيزم شامل رضاي صمداني حضرت حق گردد و در انجام وظيفهي لايق شكر معنوي خويش موفقيتهاي دائمي و پرنفوذ و فراگير به دست آورد. ميفرماييد از اين بيچاره عاصي يگفت:راوان انتظار داريد. من با دلالت انوار قرآن
— 276 —
و اسمهاي مبارك استادم ی به اميد آن كه وسيله قبول واقع گردد ی به آن درگاه عالي پناه ميبرم؛ قرآني كه بزرگترين معجزه فخر العالمين، حبيب رب العالمين، قرآنييد المرسلين صَلَّي اللّهُ تَعالي عَلَيهِ وَ سَلّم است و ايمان دارم احكام و اعجازش تا قيامت باقي خواهد ماند. مگر ممكن است وقتي روي بر اين درگاه ميسايم عاجزانه نگويم "پروردگارا! از استكه دراب سعيد نورسي راضي باش و خواستههايش را در هر دو جهان حاصل فرما". اصلاً و ابداً امكان ندارد. اين علاوه برآن كه وظيفه است به نظرم ان شاء الله وسيله استجابت دعا نيز هست.
استاد عزيز! روح ضعيف دوستتانهر درخء الله همچنان كه در اين حيات فاني بود در زندگاني باقي و سرمدي نيز از شفقت و مهرباني روح بزرگتان جدا نخواهد شد؛ نخواهد توانست جدا شود و نخواهند توانست او را جدا كنند.
آري، بديهيست كه در ميان دغدغههاي اين حيات فاني، حواس و لطايف (انسر سرچشمواره نميتوانند در آيينه نوراني و باشكوهي كه مشتاقاش هستند بنگرند، ليكن به محض فراغت از آن مشغله باز هم نور با تمام حشمتاش خود را مينماياند. من در اين روزها اصلاً احساس جدايي ندارم. حتي اختلاف مكاني را هم بيتأثير ياري نم. ورود لمعههاي هفتم و سوم به اداره پست اينجا مصادف با روز يازدهم ماه مبارك رمضان است. اگر بسته مذكور يك روز در پست نگاه داشته شود هر لمعه از ابتداي اين ماه مبارك تا روز دهم يك روز را به خود اختصاص داده است و در دهه اول ماه رمضو در مگفته شده است "اَوَّلُهُ رَحْمَةٌ" به محل مقصود رسيدهاند. طبق اعلام سازمان ديانت درست در روز دهم است. لمعههاي چهارم و هشتم را نيز در روز چهاردهم اين ماه غفران دريافت كردم. دو لمعه مذكور حتماً يك روز ق حلاجيپست رسيده و يك روز هم در آنجا ماندهاند؛ اگر چنين محاسبه كنيم يا اينكه به جاي اين كار مقام اول را به حساب آوريم اين اثر نوراني نيز گويا در هر روز از ماه مبارك رمضان با لمعهييَظِيمِه خود را يافته است؛ اين امر به صراحت دلالت ميكند كه اين اعداد بيهوده در كنار هم قرار نگرفتهاند، و در دهه دوم ماه رمضان كه "اَوْسَطُهُ مَغْفِرَةٌ" است به محكور يكش خود خواهند رسيد.
— 277 —
اينك كه شعاعهاي اين آثار ارزشمند و حقايق باهر و نورانياش چون درخشندگي خورشيد چشمانام را خيره ميكنند و محتواي آنها به عنوان عنايت محض الهاست روين بيچاره نشان داده ميشوند، ترديدي ندارم برادران حافظ و صادق و خالص و صالحام كه چون زهره و عطارد از نظر مادي و معنوي به محل طلوع (به حول الله) بيغروب اين انوار يعني حزب القرآن نزديكاند، اسرار فراوان ديگري را در خواهند يافت. مادام كه احيم موجيكي از برادران درمانده آنها ی كه در دورترين نقطه به مركز فيض قرار دارد ی نسبت به اين آثار مبارك، براي بيان احساسات شايسته و بامعنا و بسيار ارزشمند آناب به ز وسيله ميشود، ان شاء الله اين قبيل حركاتاش در شمار خدمت به قرآن خواهد بود. در محضر عالي شما ميخواهم كمي با برادرانام صحبت كنم.
برادران من! پرداختن اين بيچاره به رسالههايه ناخوه سه دوره زير تقسيم ميشود:
دوره اول:از همان اول كه سعادت نخستين ديدار با حضرت استاد نصيبام شد، شروع به استنساخ آثار منتشر شده براي خود كردم.
دوره دوم:در امتثال اواميي انصد محترم قرار شد با عقل قاصرم درباره گفتارها فكر كنم و ببينم در ميان طبقات مختلف مردم چه تأثيري داشتهاند، آيا قابل جرح ميباشند، آيا نيازي به تصحيحشان هست، و آيا مواردي براي اعتراض احتمالي دارند يا خير؛ لذا با افق ديدِ اندكام همان مقدار راعاده ب داده و عرض ميكردم و با استفاده از همه فرصتها تلاش ميكردم براي برادرانام مفيد باشم و رسالهها را به آنها نيز نشان دهم و توجهشان را جلب نمايم و با اين اميد كه مرهمي بر زخمهاي قلبي و باطنيشان بگذارم بياختيار و تح كه ايري معنوي، آثار نور را با عشق و علاقه مطالعه ميكردم.
دوره سوم:باز هم در پيروي از اوامر استاد عزيز و مشفقام همچنان كه مستحضر هستيفقير هاره آثار نورانياي كه هركدامشان داراي نوعي لطافت و بلاغت و استحكاماند و به طرزي آسان منتشر ميشیوند كه عقول را متحير ميكنند، احساساتام را بيان كرده و برخي مشكلات قرآني و شه دست وجود را
— 278 —
شخصاً يا به نام برادرانام به مقام فيض تقديم نمودهام و به اين طريق هم به حل مشكلات و هم همراه سائل به برادران ديگر براي اس كه در عاجزانه خدمت كردهام.
براي اين خدمت قرآني كه به مثابه قطرهيي از درياست نيازي نيست ارزشي براي اين بيچاره در نظر بگيريد. زيرا متأسفانه خود نيك ميدانم كه هيچ لياقت و شايستگي ندارم. اگر نبود اميدي ك درازيجليلهي لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ (زمر:٥٣) ميدهد، در مواجه با بيپاياني عصيانهايم بايد ديوانه ميشدم.
پس اي برادران عزيز! مخصوصاً از شما تمنا دارم براي اين برادر عاجزتان دعاي خير كنيد. اگر به حسا هيچ ش به او بنگريد ممكن است نيكيهايي را در او ببينيد؛ كه اين هم طبق فرموده استادمان، ريشه در زيباييهاي قرآن و لطافت رسالههاي نور دارد كه از منبع كوثاني) همه ميگيرد. من از دوران كودكي الحمدلله بيش از هر چيز از دروغ گفتن متنفر بودهام، لذا ميتوانيد مطمئن باشيد كه حقيقت را گفتهام و در سه دورهيي كه در بالا ذكر كردم اختيار و تصادفي در كار نيست. حاكم، دستي غيبي و تقدير ماس بوت. من اين را احساس ميكنم. لزومي به توضيح دادن درباره تقدير الهي نيست. دست غيبي را نيز اخيراً دانستيم كه حضرت غوث اعظم، سلطان الاوليا، باز الاشهب، سيد عبدالقادر گيلاني قدس سرّه العالي است.
اما با دارم به عفو و بخشش عاليِ استاد محترمم اضافه ميكنم كه كرامتِ غيبي حضرت غوث اعظم بهطور صريح نشان از استادمان جناب سعيد نورسي دارد. اگر شرح حال خارق ايشاني او از كودكي تا به امروز دقيق بررسي شود خواهيم ديد كه وجود اين فرد صرفاً براي قرآن و ايمان بوده، به همين دليل او مظهر آن حالات خارق العاده شده است.ا از لچارگان تا وقتي پروانههاي اين شمع هستيم نبايد ترديد كنيم كه مظهر نام حزب القرآن هستيم و از دعا و حمايت حضرت غوث، و شفاعت و پشتيباني جدّ ذيشأناش سرورم يا تومبر صَلَّي اللّهُ تَعالي عَلَيهِ وَ سَلِّم برخورداريم و در نهايت نيز از عفو و پشتيباني فرستنده قرآن بهرهمند خواهيم شد.
— 279 —
خداي ذوالجلال همه ما احسانافظت فرمايد؛ آمين! اگر اين خدمت را كه موجب نجاتمان در هر دو عالم است كاملاً ترك كنيم نابوديمان قطعيست؛ مادام كه سندي مبني بر بخشيده شدن در دست نداريم بشارتهايي كه از كرامات غيبي، حضرت استاد ی باعث فيضمان ی به خاطر شفقت و مانديدي نسبت به ما ميدهد، بايد صرفاً وسيلهيي براي افزايش شوق و شكرمان گردد. با وجود اينكه اعلام ميدارند اسمشان به صراحت ذكر شده اما تواضعي عالي از خود نشان ميدهند؛ لذا بات عربي ما به چشم عبرت به موضوع نگاه كرده، و به طور جدي از ايشان تقليد كنيم. باز هم از فرمايشات ايشان است كه ما موظف و مكلف به خدمتايم نه نتيجه. درخواستم از خداوند ذوالجلال كه در مسير اين خدمت نوراني ما را متحد كرده اين است نسبت قيامت نيز ما را زير پرچم محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرد آورد و محشور فرمايد.
اَللّهُمَّ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ
با اجازه شما جايگاوع اصلي باز ميگردم: تفسير سه آيه جليلهيي كه اساس لمعه هفتمِ مكتوب "سي و يكم" است به نحو خارق العادهييست. مخصوصاً بيان دومين جهت اخبار غيبيِ وجوه دوم و هفتم تاكنون شنيده نشده است.
سومين لمعهي اين مكتوب كه شامل عبارات
يَا بَاقِى اَنْتَ اهفت اشِى * يَا بَاقِى اَنْتَ الْبَاقِى
در توضيح معناي آيهي
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(قصص:٨٨) ميبيباشدان از دو حقيقت دارد كه من از آنها فيض فراواني بردم. شگفتآور است كه اين اثر ارزشمند با آيه جليلهي
لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِ شدن وِّ
(فتح: ٢٧) شروع ميشود و گويي بر خوابي كه اين فقير ديده است اشارت دارد و با يادآوري معجزاتي ميگويد: "ماهي كه تو در خواب ديدي با اشاره انگشتِ صاحب رؤياييُ اَحَ اين آيه از او بحث ميشود يعني فخر دو جهان حضرت پيامبر (ص) و با اذن حضرت حق انشقاق يافته است. خورشيد به خاطر او طبق آن چه در مكتوب "نوزدهم" بيان ميشود يك ساعت بيحركت ديده شد؛ پس اي غافل! ااطون و(نبوي) پيروي كن". در نامهيي كه خواب مذكور را تعريف كرده بودم، در نتيجه فيضي كه از لمعات اول و دومِ مكتوب سي و يكم، و مقام نخستِ رمز اولِ مكتوب انند بو نهم" حاصل شده، در انتهاي تعبيري كه بياختيار ارائه
— 280 —
شده بود آيه جليله كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ را نوشته بودم. جناب عالي با تفسير دير بيآميز آيه ياد شده در حقيقت پاسخِ به غايت لطيف و بسيار باشكوهي به نامهام داده بوديد. مقام نخست لمعه چهارمِ مكتوب سي و يكم واقعاً شايسته است كه "منهاجُ السُّنه" ناميده شود.
ل و فره نخست:مرتبه شفقت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نسبت به امتاش نشان ميدهد و خاطر نشان ميكند كه به حق، شفيع المذنبين است؛ به علاوه با يادآوري كلمات قصار مرحوم سليمان افندي در مولودي شريف پيامبر كه گفته است و ضلا طفل كه بود خواست سعادت امتاش را، تو در بزرگي ترك ميكني سنّتاش را" و به اين ترتيب به امت آن حضرت لزوم تبعيت از سنت را با اهميت تعليم ميدهد.
نكته دوم:جناب پيامبر صَلَّي اللّهُ تَعالي عَلَيهِ وَ سَلّم با نظر نبوي ميديد و ميدانست و طلبل مباركشان تا روز قيامت از طريق حضرت حسن و حسين رَضي اللّهُ تَعالي عَنهُما تداوم يافته و در آينده اشخاص بسيار ارجمندي از اين نسل ظهور خواهند يافت؛ لذا براي تمام اشخاص نوراني مذكور به اين دو نواده خويش مهرباني و شفقت ميكرد. اين، چنان تعريفي بيستمامكان ندارد براساس تفكر بشري نگاشته شود.
نكته سوم:به محبت آل بيت كه با نص قاطع (قرآن) ثابت و با حديث نبوي مبرهن است اشاره و همه را به انجام اين وظيفه دعوت ميكند، زيرا اگر اسلام يك پيكر باشد قطعاً ستون فقرات آن آل بيت و رأساش فظ (قرداست.
نكته چهارم:درسي محكم و قوي كه شيعيان را به سكوت ميكشاند. اين برداشت شخصي نويسنده نامه است. م. اينكه هیدف از ايین درس چيست مطلبيست كه در انتهیا به اجمیال و به صیورت كاملي بيیان ميشود. مناسب امر جلين حكيماعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا
(آل عمران: ١٠٣) همه مؤمنان به وحدت دعوت ميشوند. رموزي را كه اشارات كرامت غوثيه را تأييد ميكنند بارها مطالعه كردم. اين بشارتها حیمد و
— 281 —
سیتايشجود نيافزون كردهاند. از يادداشت علي افندي زنبيلي كه با حالات مذكور مناسبت تیام داشت لذت بردم. تفأل لطيفتان از قبيل "خِتَامُهُ مِسْكٌ" شده است. آري، در بوستان قرآني همواره گلهاين منِ ِ بهشتي با رنگهاي مختلف، لطافتهاي گوناگون و انواع تأثيرها ميشكفند. براي بلبل اين بوستان و رفقاياش كه نغمههاي او را ی كه تسخير كننده دلهاست ی ميشنوند و مشق ميكنند، سلامت و سعادت و موفقيت هر دو جهان را مسألت دارمخورداريتي موافق اوضاع زمانه از شاعر:
در موسم بهارِ عالمي آمديم كه
بلبل خموش و بركه تهي، گلستاناش خراب
من هم ميگويم:
در چنان دورهيي از بدعتها در عر استالام هستيم كه
براي قرآن فقط گلستاني و بلبلي مانده است.
تاكنون نتوانستهام كرامت غوثيه را براي كسي قرائت كنم. در آن از اين بيچاره هم بحث شده است و همين كار قرائت را دشوار ميكند. رمضان مبارك
عجيب است كه اين سخن خلوصي هستنديد تاكنون بيست مرتبه تكرار كرده باشم. دوستاني مانند سليمان شاهدند. معلوم ميشود حقيقتي هست كه باعث ميشود هر دوي ما چنين بگوييم. "سعيد"
ميخواهد هر چه زودتر از اين مردم سركش و قدرنشناس رها شود،ا فراما سرعت از دستمان ميرود. امام عمر افندي سال گذشته همچون من متأثر شده بود كه چرا رساله "حكمتهاي رمضان" بعد از پايان ماه مبارك به دستاش رسيده است. در اولين خطبه نماز جمعه رمضان امسال با اينكه من هم حاضر بودم چند مورد كه المتهاي نوراني را براي صدها نفر از مردم عيناً قرائت كرد. احساس شكر و ستايشي كه در اين لحظه به اين فقير دست داده قابل تعريف نيست.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
خلوصي
* * *
#2 آغاز (يادداشتي از احمد خسرو)
استاد عزيزم!
مرقومه شما كه براي اين فقير تسلي بخش بود به دستام رسيد؛ آن را بوسيدم و مطالعه كردم. بر اثر تشويش حاصل از زخمهاي معنوي روحام، بسيار متألم ميقتي امدر برابر شعائر دينيِ ما كه شما بيش از هر چيز ديگر برايش احترام قائلايد و به دليل اهميتي كه دارد اعتناي زيادي به آن ميكنيد سد ميكشند، در مقابل طلبههايي كه با علاقه به شما و براي اطاعت صميمانه از اوامرتان بهسويتان ميآيند مانع مدم كه ؛ و روح من در مواجهه با پستي و دنائتي كه به اين شكل بروز مييابد صبر و قرار از دست داده، و در روحام كه ميخواست هر چه زودتر به خالقاش برسد غليان عظيمي احساس ميكردم. از طرف ديگر از شممطلب رميتوانستم خبري بگيرم از اينرو زير فشار اضطراب و تشويش له ميشدم. براي عذاب ستمگران ميخواستم به درگاه الهي التماس كنم تا تسلي خاطر بيابم اما از اين نامهي شما آموختم به قضا و قدر الهي راضي باشم و به اين ترتيب ينطورخاطري نصيبام نمود. من نيز با گفتن "سَمِعْنَا وَ اَطَعْنَا" از درخواست عذاب آنها صرف نظر ميكنم.
اي استاد مشفق و محبوب من! اين طلسليمان كه هر لحظه نيازمند دعايتان است هر گاه به خود ميانديشد به لحاظ روحي اندكي آرامش مييابد، اما وقتي به حساب استاد و برادراناش فكر ميكند يأس و اضطراباش هزار برابر شده، و روحاش فوران ميكند، و باز به حساب حضرت حق، نميخواهد به. هزار بپردازد.
استاد عزيز! ميدانم كه ضربههاي عظيم وارد آمده بر جهان اسلام در واقع به حساب اسلام بر شما وارد شده است. با اين حال روح علوي و غيرت عالي شما، صبر بيش از حدتان و شفقتتان ی كه آثار بارز آن را بركه صبري از خصايل نيكويتان ميتوان ديد ی موجب ميشود براي ستمگران هم دعاي خير كنيد.
طلبه شما؛احمد خسرو
* * *
— 283 —
(يادداشتي از محمد علي بابا جان)از سعيد حقيقي نامه محبت آميزي دريافت كردم كه نامه حضرت استادم ب بيمنيدي كه با حقيقت قرآن حكيم و با سخنان حق، ترجماني بندگان مخلوق حضرت حق را بر عهده گرفته و براي رضاي حق شب و روز به دعا و نيايش ميپردازد؛ با حقيقت قرآني كه حضرت واجب الوجود و تقدس به واسطهي ... ه امين براي نبي آخر الزمان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرستاد و تا امروز از آن محافظت فرمود.
وقتي به عاصم بيگ دوست و برادر جدي و صميميمان رسيدم به من مژده داد. با او پنج دقيقهيي ديدار كردم. و اين فانتهايي را كه فرستاده بوديد گرفتيم چنان خوشحال شديم كه گويي نغمههاي بلبلي به گوشمان ميرسيد كه هنگام سحر بر روي شاخه گل عاشقانه ميخواند. اين است كه متوجه نشديم به يكديگر چه گفتيم. آنچه دانستم اين بود كه وقت خداحافظي گفتيم: حضرشم
با سپاس فراوان كه استادي داريم كه چنين آثاري از انوار قرآن را منتشر ميكند؛ با وجود او هيچ گاه از سعادت محروم نخواهيم بود.
بابا جان
* * *
(يادداشتي از ذكايي با هوش و ذكاوت)
استاد عزيزيخواهوب!
قريب سه هفته است كه نتوانستهام براي شما نامه بنويسم. اين روزها نيز مانند هميشه به دليل ازدحام كارهاي اداري موفق به انجام مسئوليتهاي بسيار ارزشمند اخرويام نميشوم. گويا تأثر و ناراحتيام از ايكه از كافي نبوده است كه همين هفته خبر دردناكي شنيدم كه مانند صاعقه بر سرم فرود آمد. شنيدم كه استادم گرفتار هجوم مارها شده است. آه استاد من! چه زماني از ظلم اييهائنان
— 284 —
منحوس كه گاه و بيگاه به ما حمله ميكنند رها خواهيم شد. اين متجاوزان ملحد پا را از گليم خود فراتر نهادهاند. تعدي و تجاوز آنها واقعاً از حدش گذشته ار اخرومان و اعتقاد به اينكه ظهور بارقه عظيمي از حقيقت نزديك شده، به ما تسلي خاطر ميدهد. هرگاه تخريب و استبداد پا از حد خود فراتر ميگذارد انحطاط آغاز ميشود. ميگويندويم كهبتهاي بزرگ انتباههاي خنداني را نتيجه ميدهد" و اين واقعاً سخن درستيست. هر دولتي كه ظلم و استبداد را افزايش داد باعث شد ملتهاي مظلوم به استقلال دست يابند. در اين عصر بيديني و تخريبات افزايش يافت. ان شاء الله چهرهب و عان مظلوم و بيگناه خندان و خورشيد حقيقتي درخشان طلوع خواهد كرد.
استاد عزيز! قلم نارسا و زبان ناتوانام ترجمان احساسام نميشوند. قلب من هم مانند هر دينداري به عني شنبان ميتپد. خدا را شكر خوني كه در رگهايمان در جريان است در طول هزاران سال از اهل حق و ايمان به ما به ارث رسيده است.
استاد محبوبام! لحظاتي پيش ميآيد كه زندگاني بسيار پست ميشود. ما انسانها مجبور ميشويم تا حد زيادي كمر خم كنيم. ع كننداين ايده در پي كسب سهم غرورآميزي براي نفس خويش نيستم. مگر نه اين است كه اگر دستان منحوس و آلوده، دستان پاك ما را بفشرند حالت دردناكي ايجاد شده كه در نتيجهاش هرِيًا بوري تَرَك بر ميدارد. در زمانهيي كه فساد و تخريب در بدترين شكل خود است شما با علاجهاي معنوي درصدد مداواي انسانيت بيمار هستيد؛ در چنين وضعيتي تحمل رنجها و مشقات و مقابله با خائناني كه بر ما مسلطاند آيا بهار به ممانعت از سقوط ملتي بيچاره به پرتگاه نيست؟ و آيا براي مقبوليت دشواريهاي مذكور در نزد خدا نبايد صبر كرد؟ صبر و تحمل تا واپسين مرتبه ... اين نظر، حقيقتيست كه فقير در پي انديشه فراوان بدان دست يافته است.
استاد عزيز! اين روزهعنا درا انديشه و آلام سپري ميكنم. خبر حادثه را مانند رواياتي كه با هم سازگار نيستند با شاخ و برگ از افراد مختلف شنيدم. درباره كم و كيف واقعه مذكور اين بنده را نيز آگاه كنيد. انسان در بيخبري ديوانه ميشود.
— 285 —
استاد محبوبامهمه موبراي همه، براي بشريت، براي ممانعت از تخريبها و آفتها، شب و روز فعاليت كنيد و خود را در خطر اندازيد و در عوض به تلخي تحقيرتان كنند؛ نه استاد عزيز،ات و تي نابغه بزرگ، نه! اين نبايد چيزي باشد كه نصيبتان ميشود. پاداشي كه به شما ميدهند نبايد اين باشد. اين وضع در نهايت ميتواند جنون چند نفر بيدين و تعدادي از مسافران جهنم باشد. شما با صبر بر اين حال و با اهميت ندادن به آن، شايستگي و استف پاداشهاي بسيار عالي را كسب ميكنيد. شما اصلاً و قطعاً نبايد متأثر شويد. وضع هر قدر وحشيانه و ظالمانه هم باشد لازم نيست برگرديد و به پشت سرتان نگاه كنيد. بهسوي درهاي عوالم معنوي كه به رويتان گشوده شده پيش برويد. برويد، برويد، پياستاد د تا نامتناهي. به جاهايي كه ميرويد در عوالم دور دست، براي ما كمترين بيچارگان مجروح، ناتوان، ضعيف و خطاكار نيز بستر سعادت و آرامش هميشگي را مهيا فرماييد.
ذكايي
* * *
(يادداشدا شد
ذكايي):قلبام در اين روزهاي مبارك با نياز و شوق فراوان آرزومند ديدار استاد است. همچنان كه همه گياهان در روزهاي گرم تابستان نيازمند باراناند، ذكايي هم محتاج و مشتاق تلقينات و نصايح استاد ميباشد.
استادم! روزهااين خاك بسيار سريع آمدند و رفتند. بيچارگاني چون من كه مجروح زخمهاي معنوياند در چنين روزهاي مباركي بيترديد بخشش خطايا و حصول آرزوهاي مشروع خود را از خلاق عالم خواهاناند و تمنا ميكنكه مُهرت حق به حرمت قداست ماه غفران خطاهايمان را ببخشد و مغفرت فرمايد، آمين!
استاد عزيز! اين بار مرخصي گرفتم و سه روز به آتابِيْ رفتم و با والدين و دوستان آخرتيام ديدار كردم.
— 286 —
آه استاد مین! رويدادهاي ظاهیري گاه انسیان را خيلي به فكر فظهارشابرد. بيآنكه بخواهد روحاش گرفتار اضطرابي عجيب و پر از رقت ميشود. در اين مواقع نااميدي ناشي از بيقراريهاي حيات، ما را متأثر ميكند و حسرتاش ب و رحمت را ميخوريم.
استاد! گمان ميكنم درماندگاني چون من تا وقتي از اموري كه انسان را مجبور به اختلاط با حيات ميكنند دور نشوند قلبشان در سكونتگاه لذت، آرامشي نخواهد يافت. ان شاء الله با همت دعاي شما به چنان لحظاتيقدس حضا سلامت واصل خواهم شد. آيا توضيح اين احساساتم براي روحي درك شده امر زائدي نيست؟
استاد عزيزم! ضمن تبريك عيد فطر به شما كه اميدوارم مشابهاش فراوان باشد و ما با افتخار تحت رياست استادمان باشيم، احترامات خود را تقديم ميكنم و دست و پاي مباركن و شكا ميبوسم.
طلبه گناهكارتان
ذكايي
* * *
(يادداشتي از مُزيّنه از خواهران آخرتيام)
استاد عزيز!
تقريباً از دو ماه پيش تاكنون برادران آخرتي كه به اينجا ميآيند سلامتان را رساندهاند، اما طلبه درماندهيي نوشته كه هميشه به شنيدن نصايح نوراني شما نيازمند است هفتهها را با حزن و اندوه سپري كرده است. گاهي جاري شدن اشكهايم را با مطالعه رسالههاي نوراني تسكين ميدهم. گاه قلبام مدتها ميگريد؛ مخصوصم به ماثر درد خنجري كه چند مفسد بر قلبمان وارد كردهاند اين ماه مبارك را با گريستنهاي متمادي سپري ميكنيم.
بالاخره با خبري كه دريافت كردم خوشحال شدم از اينكه برادرا تعبيري ما باز هم مانند گذشته از ديدار شما محروم نيستند. البته از اينكه آن عبادتخانهي
— 287 —
مبارك و همه اهل اشتياق از دعاي شما محروم ماندهاند بسيار متأسفام. به دليل خط ناقص و ضعيفام نميتوانم رسالهها را كتبَاقِىم؛ مرا ببخشيد. اين فقير درمانده با برادران، احساس مشتركي دارد؛ همانها كه فرياد ميزنند: "در اين زمانه با اينكه محبتي به دنيا نداريم اما نميتوانيم از آن خلاص شويم و من از اين بابت بسيار متأثرا رهاابانهاي برهوت، دشتهاي تفتيده، و مكانهاي خلوت تسكينبخش روحمان است. در عالم خيال در آن مناطق در گشت و گذاريم. در پي چيزي هستيم. هيهات ... روزي را كه جستجو ميكنيم هم بسيار دور و هم بسيان با كك ديده ميشود. تا چه زماني در اين حال دست و پا خواهيم زد".
طلبه عاجزتان
مُزيّنه
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)عيد فطر امسال شايد نهمين عيدي باشد كه دق توفيي تنهايي، دور از دوستان و محروم از خويشاوندان و متعلقات، با برادران مسلمان بيچاره خود ی كه سالهاست از ستم ظالمان به فغان آمدهاند ی ميگذرانيد؛ شما را از جمعيت اسلامي كه براي تعالي و ترق كتابتعاليت كرده بوديد دور كردند؛ وقتي به اين وضع فكر ميكنم قلبام جريحهدار ميشود، روحام با دردي عظيم ميسوزد و اشك از چشمانام جاري ميشود. صداي رسايي از قلبام به گوش ميرسد: "گريه كن؛ بيشتر گريه كن! همن نيز اني اشك بريز كه براي نزول رحمت الهي و سعادت و سلامت امت اسلام اشك ميريزند". اينك ديده دل در همدردي با اين غم و اندوه چون دجله و فرات و نيل مبارك، در وادي عالم غانشانهايي ميريزد و ميگريد.
آه، اي استاد عزيز! در حالي كه غافلان لبخند بر لب دارند و ملحدان در پي لذتهاي نفسانياند، ما با چه تلخيهايي در زندگاني مواجهيم. آه، اي استاد عزيز!شش مطلآيا حضرت حق سعادت نصيب ما نخواهد كرد؟ آيا وضعي كه در آن بهسر ميبريم طولانيتر از اين خواهد بود؟ در پاسخ به اين سؤالها كه بياختيار از خود ميد اين خود را به تأني و صبر سفارش ميكنم؛ و با بشارت سرّ "إِنّا أَعْطَينَا"، تسلي مييابم.
اي استاد ارجمند! علاقمند بودم در حضور شما در حزن و اندوهتان شريك باشم. احساس مير تكراه لحاظ روحي اصلاً از شما دور نيستم. گاه خود را فراموش ميكنم. احساس ميكنم كه بيبال پرواز ميكنم و با عبور از شاخ و برگ درخت بزرگ چنار وارد مجكمتري ميشوم.
استاد عزيزم! من براي هميشه از آفرينندهام راضي و خشنودم. اميد كه او نيز براي هميشه از شما خشنود باشد. متأسفانه مُشرَّف به ديدارتان نميشوم. در عوض وقتي اعجاز قرآن را ميگشايم "گفتاربت كردهام ی البته آن چنان كه آرزويم بود كتابت نشده و با بكر بيگ تقديم نمودهام ی با ديدن هر صفحهاش احساس ميكنم بوسه بر دستانتان ميزنم؛ خواهش ميكيار ار را به همين شكل بپذيريد. استاد بزرگوار! براي صحت و سلامت و موفقيت شما دعا ميكنم و دست و پايتان را ميبوسم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
طلبه شما
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از صبهاي جددي)ديروز به اگيردير رفتم و نامه خالصانه و صادقانه خلوصي بيگ را آوردم. محتويات و مندرجات اين نامه را كه از قلب و روحي نوراني سرچشمه ميگيرد اين فقير نيز تكرار ميكند. مادام كه استاك مذهبي بدل از برادر محترمام اين فقير را نام خلوصي ثاني داده است به حساب خود نامه مذكور را تقديم ميكنم. اگر اين فقير در وراي صاحب آن امضا ديده شود و در افادات او اشتراك داشته باشد، ميراث
— 288 —
كه تنوين آخر وقف است و "الف" محاسبه ميگردد، تاريخ "١٣٢٣" را نشان ميدهد. در تاريخ مذكور انقلاب سهمگيني در مركز خلافت روي داد و مبدأ فروپاشي شد. در آن زمان به مؤمناني كه دچار نا اميدي شدهاند بشارت ميدهد و بر شاهدي حقيقي اا نه رارد كه با قدرت بر حقانيت و توانايي اسلام شهادت ميدهد و از نقطه نظر وراثت نبوي به دعوت ميپردازد.
مقام جفري عبارت وَ نَذِيرًا ٭ وَ دَاعِيًا اِلَى اللّهِ
همهاي مه عبارت وَ دَاِيًا اِلَى اللّهِ با مقام جفري بديع الزمان كه از نامهاي واقعي رساله نور است موافقت و همخواني كامل دارد و به لحاظ معنا نيز مطابق است؛ كلمه وَ دَاع مباركنيز به تنهايي با اسم "سعيد" كه ترجمان رساله نور است با سه حرف متحد و و با سه تفاوت متناسب است و همخواني دارد، زيرا جمع "تنوين و الف و واو" ٥٧ ميشود و در همين حال به دليل حرف "س" سه تفاوت وجود دارد.
از طلبههاي رساله نور: عبدالرحاز قرآسين كوچك
با محاسبه تنوينها به دليل عدم وقفشان، تاريخ "١٢٥٦" را نشیان ميدهد؛ و به مقدماتي كه از يك قیرن
— 289 —
م "اَش به وجه نيكوتري ثابت و ظاهر خواهد شد؛ استاد عزيز! اين خواست عاجزانهام را غايت و مقصد اساسيام دانستهام.
طلبه عاجزتان؛ صبري
* * *
(يادداشت اسماعيل آيديني)كتابت گفتارهاي دلنشين شما را آغاز كرداشيد م از اين كار سير نميشوم. با شروع كتابت گفتارهاي دلنشينتان، در ضمير خود انبساط خاطر احساس ميكنم. در عين حال به هيچ وجه نميتوانم شما را فراموش كنم و دائم ميخواهم مكتوب شما را بنويسم.
طلبت پسر اسماعيل
* * *
(يادداشتي از دكتر شوكت در آيدين)
جناب استاد اعظم!
آثار نوراني و ارزشمندتان را مطالعه كرديم. ما با قلوب خويش كه قبلاً مملو از قساوت بود و اينك تحت تأثير آثار نوراني و پرفيض شما مشعشع و درخشان است، هموا اين ابد مديون و شكرگزارتان هستيم؛ همچنين برادرمان حافظ زهدي افندي را نيز كه سبب شد رسالهها را مطالعه و كتابت كنيم دائماً به خير و نيكي ياد ميكنيم. در كتابت و تمام كردن رسالههاي ارزشمندتان ی كه نميتوان ر مجالن قيمتي تعيين كرد ی نيازمند دعاي استاد بزرگوارمان هستيم تا حضرت حق در اين كار پيروزمان بدارد.
طلبه شما
دكتر شوكت
* * *
— 290 —
(يادداش اولاحمد خسرو)
استاد مشفق و محبوب من!
ضمن عرض احترام و اشتياق دست و پايتان را ميبوسم. متن سخنان پرفيض، نوراني، و بسيار ارزشمندتان را كه در پاسخ به سؤالات خلوصي بيگ افد مدح موده بوديد، دو روز پيش دريافت كردم. پاسخ سؤالها آن قدر لطيف بود كه نه از خواندنشان سير شدم و نه حتي به اندازه ادراكام موفق به فهمشان گرديدم.
حضرت محيي الدين عربي مقبول (امت) بوده ولي در عين حال داراي خطاهاييست و همه به آنهايش هدايتگر نميباشند، دلايل اين موضوع چنان عميق و با ظرافت توضيح داده شده است كه اين درس عاليتان را همراه برادران ديگرم مطالعه كردم. گفتم: "برادن گونهيز، از اين درس عالي بهرهمند ميشوم، مطالب مهمي ميفهمم، اما نميتوانم آن را خلاصه كرده و نميتوانم (كل مطالب را) در ذهنام جمع كنم، نظر شما در اين باره چيست؟"
حاضران به اهميراي جندرسمان اشاره كردند و از اين كه در چنين زماني كه اسلام با حملههاي پياپي مواجه است به اين آثار نوراني دست يافتند هزاران بار شكر نمودند. بهويژه لطافت حاشيهي پاسخ اخيري كه به دكتر داده شد آثارش را در چهرههايمان متبلور كرده بود.
از بوديمف علت و سبب حرام بودن گوشت خوك، به غايت زيبا توضيح داده شده است، از طرف ديگر با انواري منبعث از قوه انديشه عاليتان، اشاره ميفرماييد كه در آيندهي بسيار نزديك، خورشيد ن روستاز افقهاي جهان درخشيدن خواهد گرفت. حضرت حق از شما بيحد و اندازه راضي و خشنود باد!
استاد عزيز! طلبه ناتوانتان با درماندگي و عجز خود به همت معنوي شما اميدوار است. من اميد دارم خلاق كريم كه رّاً تاختيار در اين وادي به خدمت گرفته است بهواسطه دعاي شما ان شاء الله ادراك و قابليتي احسان فرمايد.
طلبه حقيرتان
احمد خسرو
* * *
— 291 —
( يادداشتي از سعيد)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن ميي ظاهيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، فداكار و وفادارم بكر بيگ كُرد!ليهِ اأسفانه به اجبار بحثي خواهم كرد كه بيفايده و ناخوشايند به نظر ميرسد، اما (توجه داشته باشيد كه) اين بحث در مقابله با تُركگرايان حقيقي غيرتمند نيست، بلكه منظور من در اينجا رويارويي با متجاوزانيستدد زيرركگرايي را به نفع فرنگيان مطرح كرده و آن را به دروغ پرده و حجابي در مقابل خود قرار ميدهند.
آخرين و پستترين و ناجوانمردانهترين سلاحي كه منافقان ملحد عليه ما به كار بردند اين است كه گفتند: "سعيد، كرد است، طرفداري كردن تهيه كرد آن هم تا اين حد، زيبنده غيرت ملي نيست". من نه در مقابله با دسايس اين منافقان بيوجدان، بلكه براي آلوده نشدن قلبهاي پاك سادهدلان به سخن آنهاست كه ميگويم: آري، من در شهر و ديار ديگري به دنيا آمدهام. لجا آوررت حق مرا خدمتكار فرزندان اين مرز و بوم قرار داده است و در اين حوالي همه ميدانند كه نُه سال متمادي براي سعادت نُه دهم اين ملت به زبان خودشان خدمت كردهام.
همچنين در اين ديار تو گويي حدود بيست، سي نفر از جوانان ترك مسلمان مانند "خلوص، مخصوي، حافظ علي، خسرو، رأفت، عاصم، مصطفي چاووش، سليمان، لطفي، رشدي، مصطفي، ذكايي و عبدالله" را بر بيست، سي هزار نفر از هم نژاد خود ترجيح دادهام و آنها را به جاي آن سي هزار نفر قبول كردهام؛ اين حقيقت با. آقايتركي و خدماتام در اين نُه سال معلوم است. آنان كه اهل دقتاند و كساني كه به احوال من آگاه هستند تأييد ميكنند كه من هزار كُرد غافل و
— 292 —
عامي را با خلوصي ك. لذا است قابل قياس نميدانم و هزار كُرد جاهل را با عاصم يا رأفت كه تُرك هستند معادل نميبينم، همين طور خسروي جوان را با هزار كُرد عامي عوض نميكنم؛ با اين حال ملح 8Wي كه به من تعدي ميكنند و به نام فرنگ مسلكي و به نفع الحرم كه:ير پرده تُركگرايي و به صورت مليتدوستي ساختگي و مجعول و در مسير خودنمايي، ملت و مليت ترك را مسموم مينمايند بدانند من به ملت تُرك كه مهمترين و مجاهدترين و بزرگترين لشكر ملت اسلاماند به اندازه هزار تركصوير يكردهام و هزاران ترك شاهد و گواه اين حقيقتاند. حقهبازاني كه مرا كُرد مينامند و متهم ميكنند و در ظاهر ادعاي ميهن و ملتپرستي دارند اعلام كنند كه تاكنون چه خدمتي به اين ملت كردهاند.
در برابر اين فرعونكها سخن خسرو)انه گفتن جايز نيست چرا كه انانيتشان را افزون ميكند، لذا ناگزير براي حفاظت از عزت علميه در برابر اين متكبران بود كه خدمات اخرويام را كه ان تو كن مناسب نيست و نبايد به زبان آورد با پناه بردن به عفو و بخشش حضرت حق بيان نمودم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
* * *
(يادداشتي از ذكايي)
استاد عزيزم!
ميدانم كه بحث از صبكرم و كل در اين رويدادهاي دردناك امر زائديست، در واقیع شیما بوديد كه ارزش گنجينهي سعادت و نجیاتي چیون صبیر و توكل را به میا ضعيفیان ی كه آه و نالهمیان در كوچیكتريین تشیويش زندگانیي بلند شد یشود ی آموختيد. خدا را شكر مفهوم اين واژهها را روز به روز بهتر درك ميكنيم و ميتوانيم آنها را مورد تمجيد قرار دهيم. اوايل، يعني زماني كين كراسالههاي نور فاصله زيادي داشتيم، يعني در دوره غفلت، فكر ميكرديم صبر و
— 293 —
توكل در زندگي و حوادث و هر چيز ديگر در ظاهر تلخ و غير قابل هضم است. مسائل را اينطور ميديديم. ليكن ارشاد استادمان كه * *
واردي را به شايستگي تلقين و تنوير ميكرد باعث پاك شدن موارد سطحي و ظاهري از ديدگاه ما شد. اگر چيزي بيش از هر چيز ديگر مايه شادي و سرور اين فقير و گناهكار باشد همانا ديدن انوار حقيقي به نسبت قطرهيي از اقيانوس كبير، با د كدام و عقل و فكر و لذت بردن در لحظه و زماني گذراست.
استاد عزيز! خدا را شكر كه برادرانمان از نظر فكري و روحي در حال پيشرفت و ترقياند. ان شاء الله به لحاظ معنا و در نظرگاه الهي نيز در حال ترقي هستند. مكتوب "بيست و هفتم" مانند آبشاري شفاف كهودند وريج ميخروشد، در غليان است. تنها آرزو و خواستهام اين است كه شمار سالكانِ طريق سلامت، و گردش مجموعه حقايقِ در اختيارمان، نزد افراد و دستهاي پاك و ارزشمند را بيشتر ببينم. ان شاء الله زمان، اين مقتضبفرمايو حقيقت را اجرا خواهد كرد. اين عاجز با چنين اميد و انتظاري عاقبت به خيري را از حضرت حق تمنا ميكند و در حال حاضر به فضايل و قلبهاي پاك و حسن نيت برادران بزرگ و كوچك غيور و صادق و پرهيزگار خود افتخار ميكند. از حضرت خلاق عالم التماس به داكشتي معنوي ما را كه مجهز به نورها و نورافكنها و ستارگان آسماني و توپهاي معنوي چون ايمان ازليست، در موجها و توفانهاي اين زمانه محافظت فرمايد و اميد و ايمان آن دارم كه سرورمان حضرت پيامبر عوانات الصَّلاةُ و السّلام ، سرور دو جهان، كه رو بهسوي او داريم و اوست كه موجب آفرينش عالمهاست و اوست كه سند ناتوانان است، همراه با روح تابعيناش با اركان و اتباع كشتي ما متفق و همراه باشد. اين فقير بهات ب معنا هر لحظه، در حال ضرر و زيان است، از طرفي هنوز موفق به اصلاح حال خود نشده، و نيازمند تصحيح و تقويت علوم مقدس زيان ديده است؛ از طرف ديگر با هجوم ن"نامههرو و مبتلا به لذتهاي آن است، و از سوي ديگر در هراس است عبوديت ناچيزش كه معادل گناهاناش نيست براي تأمين شايسته سعادت ابدي كافي نباشد؛ لذا با يادآوري مجازات خطايا هر لحظه در حال پرا تزييو اضطراب است. ما با بندگي خود و با اين خدمت نارسا اگر
— 294 —
مرشدي نداشته باشيم كه دليل راهمان باشد و از داشتن شفيع محروم باشيم با سعادت ابدي فاصله بسيار زيادي خواهيم داشت. هيهات! زندگاني دنيا روان و هموار نيست. احساسات بشري كاملاً مستعدقرآنيا و تغيير است.
استاد عزيزم! مادام كه ما را به طلبگي و برادري خودتان پذيرفته و حتي هموطنانتان و مجروحان را كه شايستگي پذيرش ندارند به دوستي و همنشيني قبول كرديد، و از داروخانه قدسي سماوي داروهايي را براي علاج زخمها نشانمانسال پي و آنها را نيز به كار ميبريد؛ لطفاً در برابر فريادهاي اين طلبههاي عاجزتان رحمي كنيد و هر چه زودتر ما را معالجه فرماييد تا زخمهايمان بهبود يافته، و از آاقع راظايف و مسئوليتهاي اساسي و مهممان را شروع كنيم. اكسيرها و پادزهرهايي كه دواي زخمهايمان خواهند بود نزد شماست، لذا شفا و دلالت عاليه را از ذات فضيلت مآب جناب عالي انتظحيد مييم.
توزيع كننده اعلاميهها در كشتي شما
طلبه شما
ذكايي
* * *
— 295 —
(يادداشتي فارسي از "غالب" كه در مناسبت با كرامات غوثيه نوشته شده است)
كيستم من چو يكي عاجز و بي تاب و زبون
دل حزين، سينه پر آاني برسرم مست جنون
از غییم فیرقت دلیدار بسیي پیويندم
كس نميبود دل زار مرا راهنمون
سیال ها در الم هجر پريشان بودم
نه يكي يار موافق نه يكي جام سكون
راه بهبودي من گم شه يا ن آن به آن
در سرم شوق جنون بود شب و روز فزون
عاقبت دست قضا هادي بهبودم شد
همت زمره مردان خدا جلوه نمون
چه نوازش كه: دلم يافته در سايه پير
شدم الحاصل از دولت و لطفاش مأمون
بخت ناساز مرا سازي اقبال رسيد
دل بيمسافتين شد ز فيوضاش ممنون
نيست عجب خاك سيه لعل شود در پيشاش
نور حقست همان اين نه فسانه نه فسون
در زمين اهل حق انوار تجلاي خداست
پيششان ماضي و آتي همه يك نقطه نون
آن چه ماضيست بخوانند بداين مجو كتاب
حال و آتي همه يك شيوه شود كُف و كُمون
دل شان آيينه آيت لوح محفوظ
زان سبب نهان از دلشان كن فيكون
آن چه ديدند و بگويند خدا آموزد
آلت و قدرت حقاند مكمه پيش ن
— 296 —
هان در نسخه تورات ثناي محمود
هان در لوح زبور وصف مسيحا افزون
وصف اصحاب محمد همه در انجيل است
اين چه بينش همه از وحي خداي بيچون
باز در اهل ولايت تو بيني اين راز
داده از خبر آتي پيام مقرون
ِلَى ا گلشني مي داد جلال رومي
شيخ اكبر خبر مصري دهد امر يكون
احمد جام دهد از احمد فاروقي خبر
من كدامش بشمارم كه ز اعداد فزون
هر يكي گفته خبر رمز و اشارت كردند
پيشيان از پسيان داده نشان سَيَكون
به خصوص مرد خدا حضرت عبدالقرواز ك غوث اعظم قطب دائره كُنْ فَيَكون
پس اشارت دهد از حالت آتي جهان
هر چه ديد است بگفت است بيان مسنون
گفت در نظم تجلي كه شوم حرز مريد
از شرّ و فتنه نگهبان مريدم مأمون
كرده از فتنه چنگيز و هلاكو اخبار
بنگرد ليك رموز سخناش تا بكُنمتي راخبر فتنه اين دور ز نطقاش پيدا
يافته از رمز او ارباب يقين سر فزون
فتنه دور كنون چون كه ز حد افزون است
ز شرار شرّ و فتنه شده جيحون هامون
اهل دانش همه سر جيب قبا مي كردند
عرصه دين ز مردان شده خالي مشحونسي قادده دهر نديده است بدين دغدغه هيچ
ميرود رود فرات خلق همه تشنه نمون
— 297 —
در همهي هيچ عصر فتنهي اين دور نبود
اكثر خلق شده حال زمان را مفتون
ملحدان روز و همچاد فتن مي كردند
زهرِ خند نكند بلكه بگريد مجنون
بر بدين فتنه و شر حضرت استاد سعيد
جبهه بگرفت خوشا مرد سعادت مقرون
تيغ سر تيز شده در كف او چون كه قلم
كلك او زمره الحاد همه كرده زبون
هيبت دين ز گفتار خوشاش پيارت شر هر كه اين نور نبيند شود اذعاناش دون
كلك استاد از لدُن بسط حقايق مي كرد
تا ابد از فيض عياناش همه جان نور عيون
(لا تَخَفْ قُلْهُ) بفرمود مگر حضري در خ در حق حضرت استاد شود اصل متون
حَبَّذا رمز كه گفت حضرت عبدالقادر
نِعْمَ ذَا نُطق كه كردست سعيد سعد نمون
آن كه ديدست پسندست بيان مي كردست
حق پسندست شود تشنه فيضاش افزون
بعد زين غالب بيچاره دعا مي گوييم
باد راضي زحرمة سذات خداي بيچون
همتاش عالي و فيضاش همه اعلا بادا
بدهد حضرت حق نشئه غير ممنون
تا فلك دائر و اين ارض همي شد سائر عَظَّمَ اللّهُ لَهُ اْلاَجْرَ وَ قَراللَّه عُيُونْ
غالب
* * *
— 298 —
(يادداشتي از عاصم بيگ)"منهاج السنه" كه لمعه چهارمِ مكتوب سي و يكم است، الحق و الانصاف رساله شريف بسيار ارزشمنديست كه نظيرش يافت نميشود. واقعاً شايسته تقدير و تحسين است و بايد مور خدمتيو ثنا قرار گيرد؛ از اين رساله هر قدر تمجيد شود كم است. هر بيننده و خواننده و شنوندهيي مفتوناش ميشود. حتي كساني كه به لحاظ مشرب در عَلَويگري يا سنيگري اهل افراط هستند هم در بالاترين مرتبه از رساله مذكور تقدير ميكنند. پيروان مسلكهاي افراطب حافظر تضادِ با هم هستند نيز نسبت به اين رساله اعتراضي ندارند و باب مناقشه را نميتوانند بگشايند.
عاصم
* * *
(يادداشتي از احمد خسرو)از بيانات نوراني شما در ايضاح مشرب حضرت محيي الدين عربي و ذكر كاستيهاي آن بسيار بهرست سرم. احساس كردم جملات و نقاط مبهمي كه در همين رابطه در درس قبلي شما بود و من نتوانسته بودم خوب درك كنم اين بار به طرز ديگري بيان شده و در برابرم ظاهر گرديده است. شروع به ديدن حقايقاش با چهره زيبايشان كردم. الحق كه فيض بسيار ب فراموا برادرم رأفت بيگ آن را خوانديم. خود را مديون استادمان ميدانيم و از ايشان تشكر ميكنيم. حضرت حق پاداش كثيري را كه شايستهاش هستيد احسانتارا كه يد. آمين!
احمد خسرو
* * *
— 299 —
(يادداشتي از محمد علي باباجان)
حضرت استاد، اي روح و جان من!
آن چنان كه بايد نميتوانم وظيفه طلبگيام را در مقابل شما انجام دهم و به رساله نور بهطور كامل خدمصفحه ام، زيرا وقتي به اسرار و انوار و ذكاوت و قوت و قدرتي كه بهواسطه رساله نور ظهور مييابد فكر ميكنم و ميانديشم از خیود بيخیود شده و از حیال ميروم. نميتوانم به چنان جَلينَ رتفعي صیعود كنیم. ان شاء الله به اذن حضرت حق به قدر توان خود سعي خواهم كرد از رساله نور استفاده كنم، رساله نوري كه اسرار قرآن حكيم را بيان ميدارد؛ قرآني كه ارزشاست كه برابر بيش از قيمتيترين جواهريست كه خداوند نصيب بندگاناش كرده است. روزها به درد معيشت ميپردازم و زمان كافي ندارم، به همين جهت بخشي از شب را با نورها روشن خواهم نمود.
واسطه رسالهها را كتابت ميكنم قلب و قلمام شادي روحاني و شيريني را احساس ميكنند. نميدانم چگونه بايد حضرت حق را حمد و شكر گويم. گاهي اوقات در برابر انوار رساله نور اختيار از كف ميدهم.ياش فبه زمانهايي فكر ميكنم كه با غفلت بهسر بردهام محزون و مُكدر ميشوم. با يافتن رساله نور، وقتي به آيندهام ميانديشم قهقهه ميزنم و ميخندم، انبساط خاطر يافته و شاد ميشد. در نزده سال است كه در آرزوي چنين خدمتي بودم. بسياري از صفحات حيات و لذايذ دنيا را ديدهام، اما هيچ يك از آنها اين آرزوي مربوط به ابديت را اشباع نميكردند.
غذايي را كه ميتواند آي را نذكور را كاملاً تأمين كند و برآورده سازد الحمدلله در رساله نور يافتم. نفسام تاكنون گرفتار لذتهاي دنيا بود و كاري كرده بود كه بهسوي زخانهشاي عالم ديگر سوقام دهد و تا جايي موفق هم شده بود و بر من غالب بود. اينك حضرت مولا و تقدس را كه
وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
است حمد و شكر بيحد و حصر ميگويم كه بهواسطه فردي به نام سعيد اسرار قرآني را
— 300 —
به ياريام رساند و شايستگهي نفس اماره نجات يافتم. پانزده سال براي يافتن راهي كه به سوي حقيقت ميرود درهاي زيادي را دَقُّ الباب كردم. در بسياري از آنها زينتهاي دنيا را ديدم، لذا بازگشتم؛ اما الحمدلله درِ كاملي يافتم. اميدوارم حضرت حق مرا خادم هميشگي آن در قرار ده خياط ات (قدم) احسانام نمايد. نميتوان انكار كرد رساله نور كه در اين عصر ظلماني انوار حقايق ايماني را نشر ميدهد تا چه حد درخشان و براي همه مفيد است. انك خیواب حقيقت ريشه در عدم ادراك و نفهمي دارد. گفتهاند: "براي اهل فهم صداي پشه چون ساز است و براي نفهم صداي دهل و سورنا بيمعنا". ان شاء الله حضرت حق پردههاي مقابل ديدگانمان را بردارد و حقايق را آنطور كه هست نشانمان دهد. آمين!
محمد همه كباجان
* * *
(يادداشتي از سرگرد عاصم بيگ)
جناب استاد محترم!
همچون هميشه اين بار نيز با آنكه شايستهاش نبودم در حق اين فقير لطف و بذل توجهاتي فرمودهايد كه فقير را بينهايت مست كرده است. نميدانم چه بايد بكن ديدم.ت لطف و كرم و احسان حق به درگاه حضرت لم يزل حمد و شكر و ثنا ميگزارم و به رسالههاي شريف نور اعتصام ميجويم. از اين حال لذت ميبرم و شما را در برابر و در كنار خود تصور ميكنم و متحير و متفكر، غرق درياي سرور و شادي شدشت سال الطاف و عنايت سبحاني خواهان دوام و فزوني اين حال ميباشم؛ چگونه خواهان چنين چيزي نباشم؟ حضرتا! علاوه بر اين مقدار توجه به اين فقير، اين بار در ابتداي نامه محبتآميزتتا" بهاز توصيفهاي متعدد، كلماتي لطيف به كار برده و فرمودهايد: "دوست قدرتمندم در خدمت قرآني، و رفيق انيسام در طريق حق و مسير ابديت ..." بيان اين كلماتِ شما كه ارزششان به قدر جهان است آن هم است. ه يكي از برادران فقير و حقير و محتاجي چون من، نشان از
— 301 —
بزرگي شما دارد و به عبارت بهتر بر توجه و دعا و حمايت و محافظت حضرت غوث اعظم شيخ گيلاني قدس سرّه العالي دلالت ميكند؛ مدد آياه ميتوانم به اين حقيقت ايمان نداشته باشم؟ من اين بار رساله شريف "خبرهاي غيبي" غوث اعظم را ديدم، خواندم و كتابت كردم. ما ميدانيم كه غوث اعظم، اعظم اقطاب است و قلباً اين مطلب را تصديق ميكنيم و محبتمان نسبت به او بسيار زي مُحَم. اما اين بار فكر و محبت مذكور تصديقام را به مراتب افزايش داد و تقويت كرد؛ و ايمان و محبتام نسبت به حضرت شيخ با حبل متين پيوند داد. من چگونه ميتوانميست و پيوندي نداشته باشم؟ اين كرامت و خبر غيبي شيخ به كسي متعلق است كه از سخناناش حقيقت ميجوشد و به روح حيات ميبخشد؛ مخبري كه صاحب منبع كرامات و حقيقت است يعني حضرت غوث اعظم، استاد استادم ميباشد.
اين كيفيت، شيفتگادي واتباط و سر سپردگي مرا نسبت به استاد محكمتر كرد و تبديل به دژي پابرجیا و ماندگار نمود؛ مادام كه اين فقيیر در اين قلعهي محكم هستم از خیارج و از هيچ كس پروايي ندارم. نيز براي مقابله با تعرضات و سركشيهاي خارج، احساس و قدرت لازم براي مت مهم حمله به آنها را كسب كردهام. من با لطف و عنايت باري تعالي و توجه و دعاي غوث اعظم به شما استادم رسيدم.
هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
از حضرت باري تعالي و تقدس مسألت دارم و ميخواهم تا پايان عميگريدين راه گام بردارم و لياقت و شايستگيِ به حق آن را بيابم؛ همچنان كه فرمودهايد "برادر آخرتي، صديق و فداكار و واقعي، و دوست قدرتمند در خدمت ق ليكن و رفيق انيستان در طريق حق و راه ابديت" باشم. وَ مِنَ اللّهِ التَّوْفِيقُ
اي استاد بزرگوار! قادر نيستم حتي يك هزارم حسن خط، و به عبارت صحيحتر تعظيم و تكريم و احترام و صميميت و محبت و سر سپردگي خود را به شما يعني به ركار علور تقديم كنم. قلم و زبان ناتوانام نميتوانند ترجمان روح و احساساتام شوند.
— 302 —
اگر پنج درصدِ شيفتگي و محبت روحيام نسبت به شخص شما استاد (محترم) باشد، نود و پنج درصدش تعظيم و تكريميست براييشود. افتخار قرآن حكيم كه شما به نشر انوار حقيقت و تبليغ آن مشغولايد. اعتقاد و ايمان دارم كه "گفتارها"ي شما كه نور و حقيقت ميافشاند، تفسيريست مقتبس ازرَحْمَحكيم. كسي كه اين اثر را تقدير و تحسين و مدح و ستايش نكند و نسبت به آن محبت و ارتباط نداشته باشد انسان نيست و به عبارت بهتر مردود خدا و پيامبرش ميباشد. حضرت خالق لم يزل نصيبي فرستيدق حق را به اين قبيل افراد هم عطا فرمايد. آمين بحرمة سيد المرسلين.
استاد عزيز! همشيره شما دوره سخت بيمارياش را پشت سر گذاشت. قبلاً. آمينرده بودم بيست درصد بيماري باقي است. او هنوز از بستر برنخاسته است. توان و رمقي ندارد. نماز ميخواند اما بدناش ميلرزد و گاه گاهي گرفتار عارضه ميشود. لَهُ الحَمد و المه مطمئ براي وضعيت امروز و لطف و كرم حضرت حق بسيار شكر ميگويم. درد و سختي گذشته طي شده است. او براي وضعيت فعلي خود شكر ميكند و براي آينده نيز به خداوند توكل كرده است. براي شما استاد عزيز دعا ميكند و ميگويد: "رسالههاي شريف اونتيجه ارت از نور و حقيقت قرآنياند به دادم رسيدند". از اينها گذشته به بحث صبر و تحمل و شكر در لمعه دومِ مكتوب سي و يكم بسيار علاقمند شده و دل بسته است؛ طو
خلوهمان اوايل و همين اواخر و مخصوصاً در زمان بيماري از فقير خواسته بود آن را بارها برايش قرائت كنم؛ برايش قرائت ميكردم و او حضرت حق را حمد و ثنا ميگفت. او همچنين از من خواست لمعه سوم و ساير رسالههاي شريف تند
يش بخوانم. ميخوانم؛ او ميشنود و اشك ميريزد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
اين متون و رسالههاي شريف ديگر، فيضي هستند كه نور ميپ امواج و از درونشان حقيقت ميجوشد. اين مقدار ميتوانم بگويم كه معتقدم رساله نور كساني كه بيش از همه در ضلالت و بدعت فرو رفتهاند و حتي پستترين ملحدان را نيز به قبول ايمان خواهد كشاند. كافيست كه بتواند به روح آنان نفوذ كند.
— 304 —
(يادداشتي از مصطفي وزير زاده)
استاد من!
پس از اقامه نمازهاي پنجگانه براي جناب عالي دعاگو هستم و تندانهكنم شما هم براي من دعا بفرماييد. با زبان قادر به بيان احساساتام درباره مشربتان و رسالههاي نور ی كه منتشر ميكنيد ی نيستم. من اُمّيارتهاميتوانم منظورم را مانند ساير برادران مطرح كنم. اما خدا را شكر قلب و روحام تحت تأثير رساله نور متنبه شدهاند. بيداري و متنبه شدن قلبام را از طريق خوابهايم ميفهمم. عالم بيداريِ اين زمانهي غفلت و ظلت. خداچون عالمي از خوابِ سنگين، و عالم خواب را نيز تا حدودي عالم يقظه ميبينم. اين است كه با خوابهايي كه ديدهام احساساتم را به شما استادم عرض ميكنم.
خلاصهي يكي از خوابهايم چنود و ق: ديدم در مسجدي همراه شما هستم. در آستانه مسجد با برخي از دوستان طلبه نظافت ميكرديم. اتومبيلي ديده شد. نزديك مسجد توقف كرد. رسول اكرم ميآور الصَّلاةُ و السّلام داخل آن بود. بعد درهيي ايجاد شد و فاصلهيي به وجود آورد. تعبير اين خواب را به شما استاد عزيزم ميسپارم. اما احساس من اين است: رساله نور كه در مسير نشر و احياي سند را هّه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تلاش ميكند از تقدير و تحسين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برخوردار شده است؛ زيرا ايشان با مدد روحاني، در عالم معنا به اين ولايت كه مسجد ماست تشريف فرما نشان البته اهل ضلالت با دسيسههايشان خدمتكاران سنت سَنيّه را پريشان خاطر كرده و موانعي ايجاد ميكنند تا آنها نتوانند با استاد خود ديدار نمايند.
خلاصه دومين خوابام چنين است: ديدم در انتهاي يك گورستان كشاورزان زيادي خريچشم گندم را به باد ميدهند؛ جلوتر كاخي بود مانند قلعهيي محكم با دو در كه حضرت غوث گيلاني داخلاش نشسته بود. در آنجا انبوهي از انسانها را ديدم و زيارتشان كردم. تعبير اين خوارزش يكم به شما استاد عزيزم ميسپارم،
— 305 —
اما احساس خودم اين است كه منظور از گورستان، زمان گذشته است. كشاورزاني كه در آن خرمنها گندم باد ميدادند و تعدادشان ز لطف د بود، ناشران و طلاب رساله نور در اين زمانهاند كه رزق معنوي روح را تأمين ميكنند. اينان دانههاي حقيقت را از كاه اوهیام و خيالات تصیفيه مينمايند. برداشتم از نشستن حضرت غوث گيیلاني ی كه از اساتيد مهم استتاد عزب مذكور ميباشد ی در كاخي محكم چون يك قلعه، و اينكه به راهنماييِ انبوه حاضران مشغول بود، مانند اظهار كرامت غوثيه اين است كه حضرت گيلاني همواره نتان و همت خويش بسيار مشغول طلبههاي رساله نور است.
طلبه اُمّي شما: مصطفي
* * *
(يادداشتي از حافظ علي)
استاد محترم!
گفتارهاي اول و دوم بسيار دساشته است شده و غيرقابل مطالعه بودند. به همين دليل آنها را استنساخ كردم. بر قلبام خطور كرد: "آيا در اين گفتارها كه حجت اسلام و ايماناند سرّ توافق و همرم. بد وجود دارد؟" نگاه كردم و ديدم وجود دارد. گفتم:
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
دانستم كه در رسالههیا عموماً ساختاري اعجاز آميز و نور حقيقتي ابديرترِ حس سرمدي مشاهده ميشود؛ همچنان كه قرآن حكيم از هزار و اندي سال پيش همه دنيا و انس و جن را خطاب قرار داده، دشمنان را ساكت و دوستان را شاد نموده و احكاماش تا قيامت باقيست؛ رساله نور و خشاش نيز كه تفسير واقعي قرآن حكيم هستند از زير پردههاي ظلماني خود را نشان داده و نورافشاني ميكنند؛ ان شاء الله زماني فرا ميرسد كه (رساله نور) حجابهاي ظلمیات را پیاره كرده و همه جهانيان را خطیاب قیرار داده، معجزه باهر قرآن معجنحويسان را اثبات خواهد نمود. حضرت حق تا روز قيامت تعداد خادمان نشر انوار را فراوان فرمايد!
حافظ علي
* * *
— 306 —
(يادداشتي از حافظ علي)
سرورم استاد عالي مقام!
ري يك ق به استنساخ مرقاتُ السنه ی كه حاوي يازده نكته است ی شدم. اين لمعه نوراني در اين زمانه براي تمييز و تفريق شرك و ايمان و نيك و بد چنان گوهر و سنگ محكيست كه چشمها مانند ممدوحاش از ديدن حقيقت آن و عقل در رسيدن به كنهاش حيران و عاجز است. مبارك از رحمت حضرت حق انتظار ميرفت و ميرود كه نوري لايزالي، بسيار فراتر از ضدش، ظلمات بسيار شديد اين زمانه را از ميان بردارد.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
نور مذكورا نجاً از رساله نور سرچشمه ميگيرد و هر خردمندي اين حقيقت را ميبيند. نه فقط چنين رسالهيي كه بزرگترين حقيقت را توضيح داده و تفسير ميكند، بلكه حتي نامهيي كه براي هشدار به فردي مينويسيد واجد نگاهي متمركز بر همه مش را خ و سخني مفيد براي عموم است.
اي استاد عزيز! ما چگونه شكر نگوييم، چگونه خود را مديون ندانيم كه حضرت حق ما را به يكي از مفسران واقعي خورشيد قرآن كهرأفت فد خورشيد عظيم اين دنياست و نيازمندش هستيم رساند. چگونه بر آن شاه لولاك كه حضرت سپهسالار انبياست سلام و صلات نگوييم كه ديدگان نابيناي ما را به نور خود منور كرد و به راه راست هدايت فرمود. چگونه دعاگوي آن حضرتي نباشيم كه منادي د
است و با آنكه عصيان و سركشي ما را ديد از حلقه ارشادش بيرون نكرد و به حال خود رها نفرمود و ان شاء الله در هر دو جهان نيز رها نخواهد كرد.
استاد محبوب! هنگام استنساخ هر دو بخش بر قلبام خجه شد د كه از اصل آنها تقليد نكنم، زيرا چنين انديشيدم كه جلوه بدايع و گلهاي توافق و همخواني چگونه خود را به طرز ديگر نشان خواهند داد. در دو نسخهيي كه عاجزانه تقديم كردم "صنعت بديع" به شيوهيي بسيار فراتر از عقل و استعداد به قر نحوي كه گويا در نظامي (خاص) اندازه گيري شده و برش خورده و هر حرفاش با وزني از
— 307 —
پيش تعيين شده، ظهور يافته است. اين همخوانيها به لحاظ معنا به ابلهان بيعقل و بيخرد اين زمانه ميگويند جلوه جمال را كه به زبان حال در ما تجلي يافته است با عمنا مي نميتوانيد بسنجيد؛ البته اگر چشم داشته باشيد ميتوانيد آن را ببينيد.
در بهار بر اثر صنعت رباني در هر نقطه از روي زمين گلهاي سندس مثال ميشكفند و دارندهي دارد) ادراك نميتواند اين امر را به كسي جز ذات ذوالجلال كه قادر مطلق است نسبت دهد؛ به همين ترتيب رسالههاي نور عموماً در چهاردهمين عصر از اعصار عمر قرآن حامل بهاري چون نور بداردانياند. به كسي كه به اندازه زنبور قوه درك داشته باشد و در بهار از اين گلها بهره نبرد چه بايد گفت؟ به اهل بصيرتي كه قادر به ديدن بهارِسرو حقمت نيستند چه بايد گفت؟ و به كسي كه ميبيند و در زمستان خود را غرق سرماي شديد ميكند چه بايد گفت؟ هيهات! واي از دست كساني كه خود را زير واژههاي زيبايي چون ذيشعور و اهل فكر و ا قرار رت پنهان ميكنند ...
پاينده باشي اي استاد عزيز! تو با اين الماسهاي قرآني، بشارت دهنده آن بهار باعظمت هستي. با اين دعا كه "حضرت حق شما را به مقصود و مرادتان نائل فرمايد؛ آمه ی بردست و دامان متعاليتان را ميبوسم.
طلبه فقيرتان
علي
* * *
اين طلبه فقير و عاجزتان نيز قصد داشت درباره آثاري كه ذكرشان گذشت عريضه كوتاهي تقديم حضور فاضلانه جناب عالي كند، اما از آنجا كه اهداف و آمال ما (من و برادرم حافظ مورد نكيست به تأييد و تكرار محتواي نامهاش اكتفا كرده و خاك پاي بزرگوارانه شما را ميبوسم.
طلبه پرقصورتان
خلوصي ثاني
* * *
— 308 —
(يادداشتي از خلوصي بيگ)
استاد عزيز و محترم!
حضرت عالي ميدانيد در حالي كه در امشود كار رسالههاي نور به سرعتي چون صاعقه نياز است من همواره از كندي مختصري كه وجود دارد با افسوس ياد كردهام. در دوره اخير برخي مشتاقان نيز به دايره گفتارهتعلق بتند. براساس هشداري كه برقلبام خطور كرد به كيفيت انتشار فكر كردم و اين حقايق را احساس كردم و حتي قانع شدم:
گفتارها و مكتوبات بابركت ی نه همه آنها ی در اين منطقه نيز بدون آنكه كتابت شوند بسيانمود. ار يافتهاند. شمار قابل توجهي در قصبات ولايات همجوار ديگر هستند كه ميخواهند اين آثار را ببينند يا مطالبشان را بشنوند. سبحان الله كه ازرتيامقدار خدمت ناچيز و ناقص تا اين درجه فايده حاصل شده است و اين نشان ميدهد كه اين گفتارها و مكتوبات واقعاً تجلي اسم نور هستند كه به اين سهولت انتشار مييابند؛مانه پلي كه از اين وضع با شگفتي غرق تفكر بودم گفتار اول كه نام بِسْمِ اللَّهِ گرفته به يادم آورده شد. چنين فكري به ذهنام خطور كرد: استاد كه به دنيا پشت م تو است با تشويق و شايد راهنمايي حضرت غوث با بِسْمِ اللَّهِ از گنجينه غيرمكشوف قرآن وارد ميشود و در مزرعهيي قرآني بِسْمِ اللَّهِ ميگويد و بذر گفتط به خرا ميكارد و با ذكر بِسْمِ اللَّهِ در باغچه فرقاني دانه مكتوبات نوراني را ميكارد. رشد و نمو و انتشار بذر و دانهي كاشته شده در امتثال به امر الهي، بيترديد خارق العاده ميشود.
فرد فروتني كه در تمثيل بيان شده در گفتار نخست به گشت ي به ا ميپردازد استادمان است. به همان ترتيب كه رگ و ريشه نرمِ چون حريرِ نباتات و درختان و سبزهها با تأثير بِسْمِ اللَّهِ در سنگ و خاكِ سخت و فشردهي زير زمين نفوذ كرده از آن عبور مستيم ك؛ "گفتارها" نيز با بِسْمِ اللَّهِ در موقع انتشار، به طرز خارق العادهيي (در اقصي نقاط) زمين پخش شده و بر قلب مؤمنان
— 309 —
بشر ی كه نورانيترين و كاملترين ميوه و ثمره است ی نفوذ ميكنند. گفتارياً:هكتوبات ديگر كه بهمثابه برگهاي نهال نور هستند و با بِسْمِ اللَّهِ كاشته ميشوند، و حزب القرآن كه شاخههاي اين نهال قدسيست، و استاد محترم نيز كه اساس و مبنا و سرور اين حزب ميباشدشأن الان بدعتهاي فراوان و فراواني مفسدان از محافظتي غيبي برخوردارند. به اين انديشيدم كه انوار قرآني منبعث از شمس رسالت، نخست به استاد و بعد به ما بيچارگان و از طريق ما نيز به مشتاقان ديگر الي آخر ... انتقال مييابد، "اَلْحَمْدُ ِللّهِ" گفتم فهم خكي از خوابهاي مهمي كه ديده بودم ی همانطور كه قبلاً گفتهام ی جماعت مختصر شما به موجب عنايت الهي گيرنده گفتارهاي شما و ميانجي انتشار در مسأي مؤمنان بودند. احساسام اين است همانطور كه كساني با برخورداري از سرّ
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِاِذْنِ ا
بيان
(بقره: ٢٤٩) براي تأمين غلبه معنوي و با مراقبت و توجه به مرشدشان در مركز، حلقه توحيد كوچكي تشكيل ميدهند؛ افراد جماعت كوچك شما نيز در وراي خود گروهي از موحدان را در شكل مخروط دارند كه تعدادشان به صورت تقديم و منظمي افزايش مييابد و من انگار اين مسأله را ديدم. گفتم "اللّه اكبر". سعي خواهم كرد اين تصور قدسي را با لوح زير براي برادرانمان بيشتر توضيح دهم. اين انديشه نوراني مرا بسيار ي دعا ر كرد. نيز مصراع زير را از قصيده معلم جودي عالم و شاعر؛ متولد ١٨٦٣ طرابوزان. م. به خاطرم آورد:
شعوب و قبايل را جمع نمود
قلوب را متوجه قبله واحدي نمود
محبتاش به مولا بود مسلّم
صلّي اللّه عَليه وَ سَلّم نه؟ اينك استادمان كه به پيروي از سنت
يكي از كرامتهاي اخلاص خلوصي كه ناآگاهانه برايش تكرار شده اين است: مطلبي را كه موضوع رسیالههاي تازه تأليیف بود و هنیوز برايش ارسیال نشده بیود در نامهاش مينويسد. گويا خواهان آن ميباشد، مشابه مواردي كه بارها امنهايفتاده است اينك نيز براساس حس قبل الوقوع و به صورت صريح مرقات السُّنه را كه مربوط به تبعيت از سنت است درخواست ميكند. "سعيد"
اهميت بسيار زيادي ميدهد در اهست، ب براساس سرّ اَلْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ اْلاَنْبِيَاءِ براي آنكه بتواند كساني را كه بر اثر
— 310 —
پخش تخم نفاق در بينشان، هر روز بخش بيشتري از توحيد گفتار ميكنند دوباره با قبله واحدي پيوند دهد، تلاش ميكند بهواسطه آثار نوراني به نام گفتارها و مكتوبات، اهل ايمان را ارشاد كند. او همچنين نصوص قرآن را همچون مبدأ نزولشانت كردمفار حتي به جن و شياطين اعلام كرده و به اظهار اعجازهاي مخفي ميپردازد.
پس از قرائت رسالهي مربوط به وحدت وجود براي اشخاص مهم، با هدايتي معنوي بياختيار به جاي ديگري رفتم. در آنجا شخصيت عال نزديكيافتم كه هوادار مشرب وحدت وجود بود. استاد حاجي شوكت العزيزي. مكتوب مربوط به وحدت وجود را برايش خواندم. حقيقت اين است كه آن را بياختيرد قبرئت كردم. عالم مهم مذكور كه مطالب را ميشنيد ابتدا خواست انگشت اعتراضاش را بلند كند. از او خواستم مطلب را تا پايان بشنود. متن كه به پايان رسيد شگفت زده با تأكيد بر عظمت گفتارها كنجكاوانه پرسيد: "در اين زمانه چه كسي قادر است چ شماستام با عظمتي را بنويسد؟" وقتي از استادمان كه از فيض قرآن برخوردار است برايش گفتم با تمام وجود تسليم بودناش را اظهار كرد.
تجلي تقدير الهي در اين تصادف وي اين شگفتانگيزي كه من دخالتي در آن نداشتم برهان صادق و دليل بزرگيست براي اينكه ما در مسيرمان بازيچه دست تصادف و اتفاقات نيستيم.
اِنَّ اللّهَ عَلى ك پيشينَيْءٍ قَدِيرٌ
* * *
— 311 —
(دو يادداشت از صبري ثاني يعني جناب حافظ علي)
در اثناي استنساخ گفتار بيست و نهم كه اين بار موفق به اتمام آن شدم، وقتي به اساس دوم يعني "لامپهاي هزار شمعي" كه نام ز بيان را دارد، رسيدم انديشهيي بر قلبام خطور كرد؛ قلم را رها كردم و فكر كردم. افكارم را عيناً مينويسم:
استادم درباره حشر و بقاي روح، از ري كه دا راهي را به ما نشان داد كه بهسوي حقايق مذكور ميرود. در راه حقيقتِ نشان داده شده، چيزهايي هست كه به مذاق هوسهاي نفساني خوش نميآيد و براي ما مسير مذكور طوله بعد تاريك ديده ميشد.
اينك گفتارهاي سراسر نور و لامپهاي الكتريكي و قوه جاذبه آن كارخانه نور، راه فوق را بسيار روشنايي ميبخشند؛ و از فاصله بسيار نزديكي جذب كرده و نشانراي زيند كه از نزديكِ نزديك هم نزديكترند، لذا به جاي خوف، امنيت؛ و به جاي زقوم، عسل توزيع ميكنند. با اعتراف به عجزم در بيان حكمتهاي فوق الغايت گفتارها تا آنجا كه زبانام بچرخد ميگويم:
يا رَبِّ بِحَقِّ اِسْمِك الْعت يافت وَ بِحَقِّ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ وَ بِحَقِّ حَبِيبِك الاَكرَمِ
استادم را كه فرمانده كل درياي نور است در عملي كه رضايت تو را در بر دارد ثابت قدم فرما و در عملي كه بدان راضي هست تسهيل و ميسر فرما؛ آمين بحرمة سيد المرسلين!
علي
* * *
82
تنها زنديقهاي فعلي كه اگر معاندين دورههاي گذشته و فرعونها و نمرودهاي مشابه آنها هم مقام معنا و مفهوم عالي و غالي و دست نايافتني
— 312 —
حقيقت گفتارها را كه سراسر نورند در مييافتند ايمان ميآوردند". عبارت بالا را گفتم و عزيز ما بسيار دعا كردم.
علي
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)گفتار "بيست و پنجم" مَسند و ملجأ و مخزن اسراريست براي اهل قرآن و اعجاز قرآن را به طرز بسيار درخشاني اثبات ميكند؛ نيز در برابر كفار عصيانگر و طغيانگر، يت حاصتمام لوازم جنگ ميباشد و چون زرادخانهييست مهلك، قلعهيي غيرقابل نفوذ، پايدار و استوار با برج و بارويي محكم؛ دژ و بنايي مخوف و ترسناك و پولادين.
حال كه حقيقت چنينهفته ايخواهم از استادمان بياموزم و اين را قلباً و جداً بسيار آرزومندم... او كه متكي به دژ قرآنيست، به قلعه قرآن پناه ميبرد، به صورت عجيب و خ به زيعادهيي به بررسي اسرار قرآن ميپردازد، قرآن را دليل و شفيع و امام و رفيق و محافظ خود ميداند، شايسته نام خادم القرآن ميباشد، با عنايت حق از اسرار آن آگاه است، به لطف حق با حقايق قرآن آشناست، به به ايحق بر رموزات قرآني واقف و مدقق و معرف و مُبشر است.
خلوصي
* * *
— 313 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ ع * *
ُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيزم مصطفي افندي!من براساس برخي نشانهها و حُسن گواهي برخي اشخاص به اين نتيجه رسيدهام كه جناب عالي نيز مانند بكّهُمَّي مؤذنزاده ميتوانيد يكي از طلبههاي جدي و برادر آخرتي صميمي من باشيد. مرحوم پدر شما حاجي سعيد افندي نيز مدتهاست كه در سلسله دعاهاي من قرار دارد.
در مقابل هديه قيمتي اين بارتان كه آب زمزم و خرماي مدينه من.
آد، گفتار سیي و يكم را كه بسیيار ارزشمند و در ميان اهیل ايمیان بينهیايت معتبر، و در عين حال صاعقهييست بر سر اهل ضلالت، و به مسائل مربوط به معراج و شقُّو اسما ميپردازد؛ همينطور گفتار سي و دوم را كه به وحدانيت و معرفت الله و محبت الله مربوط ميشود و نزد اهل تحقيق بينظير و بسيار مشهور و نوران موضوعاراي سه موقف است، تقديم ميكنم. شما اگر كسي را بيابيد كه رسم الخط زيبايي داشته باشد تا اين متون را برايتان استنساخ كند بسيار خوب ميشويد بر ته بايد به تصحيح آن توجه كرده و يكي دو مرتبه با همكاري برادرم سيد شفيق با متن اصلي تطبيق داده شود. بعد، به دست بكر افندي برسد تا به كاتبي بدهد تا براتن زيرو پدر زناش كتابت كند. شما اگر موفق به پيدا كردن كاتب خوبي نشديد، به شرط آنكه اصل متن متعلق به شما باشد و آن را چند بار با بكر افندي مطالعه كرده باشيد، آن را به اشخاص مناسبي مانند بكر افندي، يا محمد افندي، ياحكم يكهدايت افندي بدهيد كه به ارزش آن رساله واقف باشند و بدهند برايشان كتابت كنند.
— 314 —
مطلع شدم براي انتشار با حروف الفباي سابق يعني حروف عربي در مطبعه اوقاف رخصت وجود دارد. اگر بهواسطه رحمت حضرت حق اجازه رسمي انتشار آن را با حرووف سور تُركي دادند، بيدرنگ و به شرط آنكه بكر افندي اين دو رساله را تحت نظر سيد شفيق دقيقاً تصحيح كند، سريع منتشرش كنيد. مجبور هم نيستيد هزينههاي چاپ را از خودتان بپردازيد. زيرا براي گفتار لي اينبه حشر هشتاد اسكناس هزينه كرديم و سيصد اسكناس بهدست آورديم. معلوم ميشود اين كتابها روي دستمان نخواهند ماند. روح مسلمانان مانند غذا به اينها نيازمندند. البته اگر قريب دويست مشتري پيدا كنيم و يكي از رسالهها را منتق و اشييم، هم قيمتاش را تأمين كرده و هم زمينه را براي انتشار رسالههاي ديگر فراهم خواهد كرد؛ همچنان كه از مردم صدقه نميپذيرم براي انتشار كتابهايم نيز صدقه دريافت نميكنم. مهم ايه مكتوكه غيرت و همت خود را همچون انتشار گفتار دهم طوري به كار بگيريد كه متن بدون خطا و به زيبايي چاپ شود و تصحيحها نيز در مطبعه به خوبي اعمال گردد. ميزان هزينههاي چاپخانه براي چاپ اول رسالهيي كه منتشر كرديد را به من اعلام كرده قرض ميگيرم و برايتان ميفرستم. اگر موفق به طبع اين رساله شديد، بسيار خوب خواهد شد كه شما هم مانند پدرتان نسخههايي از آن را براي مردم مدينه منوره و مكه مكرمه ی كه علاقه وافري به آنها داريد ی ب كه ان. ممكن است به اميد خدا از هداياي قبليتان خير و بركت بيشتري داشته باشد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
* * *
— 315 —
(خم مير خلوصي بيگ)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيزت تأثي شما صبح و شام شامل دعاهايم هستيد. شما هم مرا در دعاهايتان ياد كنيد. بزرگترين كمك مؤمن به مؤمن در اين دنيا دعا كردن است. گمان ميكنم اگر كسي از دوستاش مطمئن باش إِلاّچار غرور نميشود، براي سوق دادناش به شكرگزاري، از جهت تحديث نعمت، بخشي از احسانهاي رباني مختص او را يادآوري كند، اشكالي ندارد.
حالا از آنجا كه من، تو را منزّه از غرور ميدانم ميخواهم رازي را شارتهبازگو كنم: زمان نوشتن "گفتارها" بيشتر تمثيلها بدون آنكه اختيار من دخيل باشد از نوع شئونات نظامي مطرح ميشد. من حيرت ميكردم. نميدانستم چرا چنين مينويسم دليلاش در قرنيافتم. بعدها چنين از ذهنام گذشت كه بعيد نيست در آينده، مهمترين طلبههاي رساله نور از نظاميها باشند و همانها گفتارها را به شايستگي دريابند و بپذيميبوسحرز جانشان كنند. شايد به همين دليل است كه مجبور ميشوم چنين بنويسم. آري، با چنين انديشههايي نظاميان قهرمان را انتظار ميكشيدم.
پس مغرور مشو و شكر كن؛ تو فردي خوشبخت از آن نظاميان هستي و پيش از آنها رسيدهيي شان سيفتار بيست و چهارم را به رغم مشاغل دنيوي كتابت كردهيي، و اين حسن ظن مرا تأييد ميكند. ليكن گفتارهاي باقيمانده بسيار مهماند. بهويژه گفتارهاي "اعجاز قرآن" و "قدر". ان شاء الله كسي كه تو را وا داشت گفتارها را تا اينجا كتااد من در موردهاي بعدي هم همان كار را خواهد
— 316 —
كرد. گفتارهايي را كه تاكنون كتابت كردهيي ارسال كن؛ آنها را بعد از تصحيح كامل برايت ميفرستم. قصيدهعمومي معلم جودي مبارك است. حضرت حق او را از شفاعت قرآن برخوردار فرمايد! اين قصيده را نديده بودم و از ديدناش خرسند شدم؛ خداوند از تو راضي باشد. درباره صلوات شريفهيي هم كه نوشتهيي چيزي پيدا نكردم.َّ لَهطافت و نورانيتاش نشان ميدهد كه او شايستگي ثواب و فضيلتي كه دربارهاش بيان شده، دارد. شنيدم نسخهيي را كه از گفتار دهم داشتي براي پدرت فرستادهين چگوندر برابر اين كار نسخهيي را به برادرم اهدا ميكنم. در بسياري از جاهاي نسخه مذكور خطهايي كشيده شده كه فهم مطلب را آسانتر ميكند. آن را به شيخ مصطفي، حقي افندي و حسين افندي بدهيد و به افراد ديگري كه ميشناسيد تخار صهيد، تا آنها نسخههايشان را به همان شكل آماده كنند. برادر! من در وحشت اين غربت و اسارت و تنهايي با دوستان منوري همچون شيخ مصطفي و حقي افندي و طور كرسين افندي مأنوس شده تسلي خاطر يافتهام. حضرت حق من و شما را از راه حق منحرف نكند. آمين!
براي آقايان شيخ مصطفي و حقي و حسين و ادهم سلام و دعا دارم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادر آخرتي شما
سعيد نورسي
* * *
#31اين كهخطاب به خلوصي بيگ)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ زَمَانِيز خوامَصْرُوفِ لِكِتَابَةِ اَجْزَاءِ رِسَالَةِ النُّورِ
برادر غيور، جدي، خالص، مخلص و آخرتي ام!
اولاً:دومين موقف گفتار "سي و دوم" را براي شما فرسريشان موقف نخست نيز هديه ماه رمضان است. آن را با دقت بخوانيد و به زيبايي كتابت كنيد. اگر خطاهايي هم داشته باشد آن را تصحيح كنيد. متن مذكور با عجله و با قلبي حزين نوشته داشتندذا ممكن است اشكالاتي در آن بيابيد.
ثانياً:از فتور و سستي گذرايي كه بر شما عارض شده نوشتهايد. علاوه بر سستي و بيحالياي كه زاييده غليان خون در بهار، و بيخوابي حاصل از كوتاه بودن شبها، و اينكه قلب شنوندگاناص: لم امور ديگريست؛ شايد رابطهي مناسبت روحياي كه در بين ما وجود دارد، و پريشاني موجود در من كه نتيجهي در هم ريختگي حاصل از مصيبت است، به شما هم سرايت نموده، انعكاس يافته باشد.
هنگام درگذشت مرحوم عبدام و هر، با اينكه خبر نداشتم، به دليل همان مناسبت روحي، در ماه مبارك رمضان پريشان حالي زيادي را احساس كردم. اينك فهميدهام انعكاسهاي زيادي هست كه منطبق بر ادراك و اختيار نميباشد.
اما برادر من، تو اينك مكلف به انجام دو وظيفه هستي: اهل تحنجام دادن وظايف برادرم خلوصي بيگ؛ و دوم، انجام مسئوليتهاي برادرزاده و اولاد معنويام
— 318 —
عبدالرحمان كه به احتمال قوي داراي نبوغي نوراني بود و اينك انجام دادن وظيفهاش بر وظايف شما اضافه گلو از است. او يكي از وارثان حقيقي من بود. نوشتهها و اموال مرا داراييهاي خود ميدانست، و همينطور هم بود. تو هم از اين پس نوشتهها و گفتارها را متعلق به استادت ندان، آنها ديگر داراييها و گفتههاي تو هستند و خود را صاحرساني ا بدان. به حقي افندي بگو او هم خود را به جاي برادرم عبدالمجيد بداند و بداند كه مكلف به انجام وظايف اوست.
ثالثاً:با وجود گفتار سي و سوم نيازي به نوشتن گفتار ديگري باقي نماند. بنا به دلار دعا رقم سي و سه نيز كه به لحاظ شرعي بسيار با بركت است نميخواهم گذر كنم. وانگهي تقريباً اكثريت مطلق مهمترين و ضروريترين بخشهاي حقايق اساسي قرآن و ايمان نوشته شده است.
اميدوارم با قبول و توفيق حضرت حق آنچه نگاشته شده براي در هم شكافتن ايم گش ضلالت و گمراهي كافي باشد. نميگويم دواي هر دردي در متون مذكور وجود دارد اما اين را ميگويم كه دواي اغلب دردهاي مهلك را ميتوان در آنچه نوشته شده يافت. شما مطالعه آميدانب را عبادتي ارزشمند از نوع تفكر تلقي كنيد و علم موجود در آنها را از انوار ايمان و معرفتُ الله بدانيد تا موجب خستگي نشود؛ همچنين آنها را زماني مطالعه كنيد كه خودتان و شنوندگان شوق و اشتيا خود عه باشيد. باقي، سلام و دعا.
برادرتان
سعيد
تو نظرت را درباره مقام نخست (گفتار) سي و سوم نوشتي و نشان دادي كه آن را پسنديدهيي. نظرات حقي افندي و مفتي افندي و ساير برادران را هم جويا شو و برايم بنويس. به همه برادران سلام ميسندي ب و برايشان دعا ميكنم و از آنها التماس دعا دارم.
به: برادرم خلوصي؛ نامه سلفات را بخوان، به او ترحم كن و برايش دعا كن.
* * *
— 319 —
(نامهيي خطل ايماخلوصي بيگ)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ حِسَابِ اَبْجَدْ اَعْدَادِ حُیيكن من مَا قَرَأتَهُ مِنْ اَجْزَاءِ رِسَالَةِ النُّورِ
برادر عزيزم!
نه براي تشويق تو، كه نيازي به تشويق نداري؛ و نه براي اينكه موجب افتخارت شود، كه افتخار موجب عجب و ريا ميگردد، به تو ميگويم تا عامل شادي و يات شود:
تو و حقي افندي براي من در حكم صد طلبه جدي هستيد. حتي ميتوانم بگويم تقدير الهي مرا به اين ديار فرستاد تا شما در اين مسئوليت مقدس بيدار شويد. در زمانه كنوني درس ايمان تحقيقي دادن فضيلتي بسيار بزرگ و مسئوليت مقدسيستبه شدتي كه حامل ايمان تحقيقيست تكيه گاهي براي مؤمنان بسيار است؛ طوري كه عوام مؤمنين بدون آنكه بدانند به قوت ايمان آن صاحب ايمان تحقيقي تكيه ميدهند و به اين ترتيب قوه معنوي آنها خدشهيي نميبيند و در برابر گ را ياها مقاومت ميكنند.
به خاطر حضورتان در چنين درسهايي بايد به درگاه الهي شكر كنيد. من هم حضرت حق را صدها هزار بار شكر ميگويم كه شانههاي قدرتمندتان زير بار مسئوليتهاي من قرار گرفتندانم،ِ ضعيف از سنگيني اين بار رها شدم و روحام آسوده شد. نگاه روح آسودهام به شما تقديرآميز است و احساس دِيْن كرده، و قلبِ آسوده شدهام از بار سنگين مسئوليت نيز براي موفقيت شما دعا ميكند. عقلام نيز كه از زياد انديشيدن به حينجام وظيفه رهايي يافته است به شما تبريك ميگويد. من بدون آنكه خود بدانم به خدمت اين مسئوليت مقدس در آمدم. اما
— 320 —
شما دانسته در حال خدمت هستيد و سعادتمنديد. ان شاء الله نيت خالصتان نيت پريشان مرا هم تصحيح خواهد جان ياينك چند مطلب ديگر را به شما ميگويم:
اولاً:درباره برخي مسائل كه نوشتهام، نظرتان را پرسيده بودم. منظورم اين نبود كه بپرسم "آيا حقيقتي كه شاهدش بودم واقعاً حقيقت است يا نه؟" سؤالم اين است: "راهي كه بهسوي حقيقت گش فردي ه آيا ميتواند راهي براي عموم باشد؟" دليلاش هم اين است كه به اندازه شما از تلقي مردم اطلاع ندارم.
ثانياً:رونوشتي از نامه ارسالي را به مفتي مسافر و شيخ مصطفي دادهيي كه كار خوبيست. بهتر استا، ضعيونوشتي هم براي من بفرستيد؛ همچنين به پسر آن مفتي كه برادرزاده من است بگوييد از طرف من براي پدرش ی كه برادر آخرتي من و دوستام در خدمت قرآنيست و از ا را حرب نيز فرد با ابهتيست ی بنويسد: با سلام و دعا از او ميخواهم براي سهولت در انتشار انوار قرآنياي كه با خود برده است، در ارشاد و نصيحتيار نا لطف ارشادي در آيه فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَيِّنًا (طه: ٤٤) را راهنماي خود قرار دهد.
رابعاً:درباره سؤالهايي كه پرسيده بودي، كتابي نزدم نيست، لذا در خصوص اقوال علماي حنفي و روايتهاي حديثي فعلاً چيزي نميتوانم بگويم. به ن در مو چنين مطالبي كه مربوط به افضليت ميشود عرف جامعه كه پذيرش عامه را منعكس ميكند مُرجَّح است. اينكه سنت اسلامي چه امتدادي داشته، افضل است.
پاسخ پرسش اول شما:اگر قرائت قرآن در انتهاي نماز يا تتمّه تسبيحات باشد، بهتر است افرد يكيه رو به قبلهاند وضعيت خود را تغيير ندهند. اما كسي كه جلوي مؤذن ايستاده بهتر است روي خود را برگرداند يا اينكه كنار برود. اگر قرآن به طور مستقل تلاوت شود بهتر است به قاري توجه دان حقايشيم؛ همچنين كسي كه با گوش روح و جان در حال شنيدن آيات است چون روح مقيد به جهات ششگانه نيست بهتر است به سوي قبله توجه داشته باشد؛ و كسي كه با گوش جسمانيسرّ ل شنيدن است بهتر است كه به سوي قاري توجه كند.
— 321 —
پاسخ پرسش دومتان:افضليت نسبت به اشتياق جماعت و نيت قاري تغيير ميكند.
سؤال دوم: در حیالي كه يت گذرت بعد از نمیازهاي صیبح و مغیرب در پايان سوره حشر از هُوَ اللّهُ الَّذِى آغاز كنيم، اگر از لاَ يَسْتَوِى شروع كنيم آيا به منزله ترك افَنْ يَواهد بود؟
پاسخ پرسش سوم شما:خواندن سه سوره اخلاص و يك سوره فاتحه در حكم يك ختم مختصر قرآن است، لذا وقت محدود و مشخصي ندارد؛ اين كار هر زمان كه انجام شود به غايت نيكو و همهپاسخ پرسش چهارمتان:طبق مذهب شافعي، سنت است نه تنها مؤذن بلكه هر نمازگزاري بعد از سلام هر نماز بگويد:
اَللّهُمَّ اَنْتَ السَّلَامُ وَ مِنْكَ السَّلَامُ تَبَارَكْتَ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الاكرامِ
براساس مذهب حنفي نيز خواندن عبااقع گرا براي مؤذن در هر نماز به احتمال زياد سنت است. به همه برادران سلام ميكنم و عيدشان را تبريك ميگويم.
برادر آخرتي شما
سعيد نورسي
* * *
— 322 —
(نامهيي براي خلوصعهيي
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
وَ عَلَيْكُمُ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ ضَرْبِ ذَرَّاتواب راودِكُمْ فى عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ عُمْرِكُمْ
برادر محترم، دوست باحميت، طلبه غيور و برادرزاده عزيزم!
نامه زيباي تو برايم شفابخش شد. كسالت زيادي داشتم آن را خواندم شادي و سروري نصيبام كرد كه كسالتام كم شد. را بار اري مذكور در كرامتِ نامهيي نهفته است كه درباره بينيازي از انسانها برايت نوشتم. آن نامه را در يك روز براي دو سه نفر خواندم تا دليلي باشد براي نپذيرفتن هداند؛ اي. همان روز به خانه يكي از آنها رفتم. غذاي ناچيزي آورد و من براي خاطر دوستانام اندكي خوردم. اصلاً يادم نبود كه همان روز نامهي مطابق با حخبر ميذكور را براي صاحب آن غذا خوانده بودم و حالا در حال عملي مخالف آن بودم. بعد از غذا يادم آمد. نزد خود حدس زدم هديه را نميتوانم قبول كنم غذا كه ميتوانم بخورم. اما چون شامل حكم آيه يَقُولُونَ مَا لاَ يَفْعَلُونَ (شعربوديم ٦) شده بودم سيلي شديدي خوردم؛ طوري كه در چهار سال اخير به اين صورت بيمار نشده بودم. ليكن حضرت حق را شكر كردم؛ حقيقتي را كه در يكي دو سال گذشته براساس برخي علايم و حوادث گماناش را داشتم، بهواسطه سيلي ياد شده با قطعيتي واضح مشاهده گردي دارم از طرف من براي شيخ مصطفي طلب سلامت و عافيت كن و اين داستان را به او بگو:
در گذشته دو برادر واقعي آخرتي وجود داشتهاند. يكي از آنها بيماراد و زد و آن ديگري به عيادتاش ميآيد. برايش دعا ميكند اما بيمار بهبود نمييابد. به او
— 323 —
ميگويد پس تو برخيز من به جاي تو در بستر بيماري بخوابم. بيمار بر ميخيزد و اون، مجل شده به جايش دراز ميكشد. بگیذريم ... معلیوم ميشود برادريِ من و شيخ مصطفي واقعي شده كه براي بهبوديش دعا كردم و مستجاب نشد. البته بخشي از آن بيماري كه مقدر شده بود چند روزي ادامه داشته باشد به من داده شد. ان شاء بپذيريماري او تا حدودي سبك شده باشد.
حُسن گواهي شما درباره گفتارها واقعاً موجب تسلي خاطرم شد. برهانهايي كه در پايان نيافتن مسئوليت من بيان داشتهايد به غايت محكم است، ل اَلْب بسيار ضعيفام. در هر صورت به حضرت حق توكل ميكنم و در برابر براهين شما سر فرو ميآورم.
سرّ آن كه وقتي گفتارها را براي جماعت قرائت ميكني احساسات عالي و انبساط زيادته عناود حس ميكني و غيرت ديني فداكارانهات به غليان ميآيد اين است:
تحت انوار مقام تبليغ ولايت كبرا قرار گرفتهيي كه در وراثت نبوت است. تو در آن حال وكيل سعيد شدهيي كه منادي قرآن است و ممكن است عيناً در حكم او قرار گرفته كرد ك دليل آنكه به نامهام درباره غربت و نامه ديگرم كه مربوط به ماه و زمين و سيارات بود پاسخي داده نشد بايد اين باشد كه: نامه مربوط به غربت با احساس لزوم فراموش كردن داراي يا نوشته شده بود. تو نه تنها دنيا را فراموش نكردهيي بلكه به اعتبار وظيفهات در زماني كه ذهنات با سطحيترين ماديات اشباع شده بود احتمالاً نتوانستي لذت موجود در غربت را ادراك كني. به اين ترتيب هوش سُولُ ات كه موقتاً پردهيي بر آن كشيده شده بود نتوانست مرتبه آن نامه را ادراك كند؛ در نتيجه نتوانست پاسخي بنويسد.
نامه ديگر به حقايق بسيار گسترده و والايي اشاره ميكرد و به نوعي به نقشه عوالمة سيد تهاي عُلوي و معنوي اشاره داشت، لذا براي دركاش نياز به عقل صاف و بي مشغلهيي بود كه از زمين و زمينيان دست شسته و به بالا صعود كرده باشد؛ در حالي كه برادر غيرتمند من در آن زمان طبق مميد نمي كه داشت ميبايست
— 324 —
نقشه زمين را پيش رو داشته باشد، پس آن هوش و ذكاوت برتر و بُرنده مجبور بود در برابر آن نامه سكوت اختيار كند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ ٭ مَنْ تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْع تقليدلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ اَيَّامِ الْفِرَاقِ غير اح بيگ، ملا عبدالمجيد و ملا حامد؛ برادران عزيز، صديق، وفادار، اهل حقيقت و فداكارم!هديه بسيار مباركتان را گشوديم و ديديم هديه (شهر) وان نيست بلكه هديه با بركت ا خود رامت مدينه منوّره و روضه شريفه است. روي آن قيمتاش را بيست و پنج ليره نوشته بودند، حال آنكه چنين نيست و بهاي معنوي آن بيش از بيست و پنج هزار ليره ميباشد. هديه مبارك مذكورشما رااي توزيع بين خادمان خالص و دوستان من كه در خدمت قرآن حكيم در اين حوالي هستند به نام مدينه منوره علي رأس و العين قبول كرديم. البته به من هشدار داد
اَلسه اين هديه معنوي سرّ با اهميتي دارد. حضرت حق را صد هزار بار شكر ميگويم كه به عنوان علامتي داير بر پذيرش خدمتمان به قرآن و پيامبر، التفات نبوي را حس كردم.
مناسب ديده شد كه سرّ ياد شده را براي شما بازگو كنم. اره تامطلب چنين است: كاتب اين نامه روزي با برادرش مسعود شروع به گفتگو درباره احمد آغا كرد، كسي كه از سه ماه پيش تا آن موقع بحثي از او نشده بود. به توفيق كاتبِ نامه و مسعود برادرش كه روبهرويام بودند گفتم:ن آمد تابها را براي احمد آغا كه در دياربكر است خواهيم فرستاد. تا آنها را يا به شام برساند يا به رفقايي كه در شهر
— 325 —
وان بهسر ميبرند، برساند. چهار سواني و از اين صحبت و مشورت، همان احمد آغا بدون هيچ خبر و اطلاعي سر رسيد.
همان روز مُركب سياهي داشتيم؛ گفتيم اي كاش مُركب زيباي سرخي هم داشتيم. كمي از آن مُركب را روي سنگ ريختيم سياه و بنفش بود. بعد شروع به كتابت كردكَ اَنملاً همانطور كه ميخواستيم به رنگ سرخ درآمد. هفت هشت نفر بوديم كه از اين وضع واقعاً شگفتزده شديم و آن را هم به فال نيك گرفتيم. سبحان الله گفتيم و اطمينان يافتيم كه رازي در اين كار هست. آنگاه به يكباره به خاطر آ
— 326 —
چهل روز دورتر از ما هديهيي به همان نسبت و به جهت معنا همان اندازه پر بركت را آماده ميكرده است. اين توافق و همخواني قطعاً تصادفي نيست. حتي تعدادي از دوستان گفتند اين كرامت نوح بيگ است،ن و توي نيز گفتند آيا نوح بيگ داراي كرامت است كه گويا ميدانسته و متقابلاً هديهيي فرستاده است؟ گفتم: اخلاص و صداقت هم مانند ولايت داراي كرامت است. گاه حتي بالاتر از آن هم ميباشد.
پس از آنكه هديهشما همحدود يك ماه آن را در مركز شهر رها كرديم و تحويل نگرفتيم. آنگاه پس از دريافت نامه نوح بيگ آن را آورديم و باز كرديم و شگفتزده شديم. كاملاً وراي چيزي بود كه تصورش را ميكرديم. در برابر اين هديه متبرك نه تنها فاقد حس استغنا هستم بلكه از آنتي اندالتفاتي از روضه مطهره ميباشد به گدايي آن افتخار ميكنم.
بر اساس سرّ كُلُّ شَىْءٍ مِنَ الْحَبيبِ حَبيبٌ هر چه از ديار حبيب آيد محبوب است. داخل آن مخصوصاً يكي از لوحهاي مزيّن و منوّر روضه مطهره شفافياشت. آن لوح مبارك را بر ديوار اتاقام آويختم؛ اتاقي كه آن را به صورت موزهيي كوچك براي هنرهاي الهي درآوردهام. آنگاه در مقابلاش نشستم و عميقاً و مشتاقانه به تماشايش پرداختم. ناگهانزشمند كردم همان لوح نيز به من هشدار ميدهد: "ما اشارتهاي با معناي رسالههاي تو هستيم."
گفتم سبحان الله! در اين هديه اسراري هست. شروع به بررسي كردم. ديدم رسالههايي كه فرستاده بودم چند بخش بودند و در برابر هر بخش نوعي هديه ولذا امرد. بيست و يك عدد، هم از رسالهها و هم از هديهها شمارش كردم. چنين تبركي را تا كنون نشنيده بودم. امكان ندارد هيچ يك از حجاج در اين زمانه با چنين دقت و كنجكاوي از هر نوع بستهيي خريداري كند و چيزهاي مباركي را از مدينه منوره براي مندست و كند و بفرستد. فهميدم اين نميتواند كار نوح يا كس ديگري باشد. مطمئن شدم صاحب روضه مطهره در اين تبرك التفاتي دارد.
مادام كه تعداد كتاب و انواع هدايا با يكديگر توافق و همخواني دارند بايد گفت ط با ط هديه به نوعي از كتابها اشاره و با آن مناسبت دارد. اين لوح مقابل
— 327 —
ديدگانام نيز با مكتوب نوزدهم كه ناماش معجزات احمديه است و داراي پنج بخش ميباشد همخواني و مناسبت دارد؛ همچنان كه لوح ياد شده تصوير روهاي بره و حجرهي سعادت (خانه پيامبر) را نشان ميدهد، رساله معجزات احمديه نيز حاوي تصوير معنوي عصر سعادت است. اين پنج مناره (در لوح مذكور) به همان پنج بخش اشاره دارد و اين گنبد ناظر است بر رةُ و اعراج.
بنابراين با اين نظر كه ساير انواع هدايا بر انواع رسالهها اشاره دارند دقت كردم و ديدم هفت نوع خرما فرستاده شده است. يك بسته از آن ب حضرت د و سي و سه خرما داشت. گفتم سبحان الله! فرستادن هفت نوع خرما چه معنايي ميتواند داشته باشد. در همان لحظه بر قلبام الهام شد كه عين حقيقت در ارتباط با ايمان به خاست و هفت صورت نوشته و به شهر وان ارسال شده است. دقت كردم و دانستم با آنكه موضوع، وحدانيت الهي بود، اما مكتوب بيستم، با ضميمهاش كه صورتي كوچك اما معنايي عظيم دارد، گفتار بيست و دوم كه مقامهاي نخست و دوماش هر كدام رسالهيي هستند، ميدانوم گفتار سي و دوم كه يك رساله، و دو موقف پيشيناش كه رساله ديگري را تشكيل ميدهند، و مكتوب سي و سوم با سي و سه پنجره، در واقع هفت رسالهاند. آن نيز مانند هفت رنأثيري در ضياي شمس حقيقت از هفت نوع نور معرفت الهي وجود دارد و ماهيت يگانهيي بروز ميدهد، داخل هديه مدينه منوره از حقيقت خرما هفت نوع را به نوح بيگ داده و به اينجا ارسال كردهاند؛ اين امر با هفت نور همخم آن ر مناسبت دارد؛ گفتيم اين اشارهييست بر مقبوليت (خدمت ما) و شكر خدا را به جا آورديم.
يكي از انواع بستههاي اهدايي حاوي سي و سه دانه خرما بود كه با يكي از رسالهراه كسسي و سه پنجره داشت مطابقت مييافت؛ همچنين تسبيحي در بسته اهدايي بود كه تعداد دانههايش معادل سي و سه ضرب در سه بود، و اين با سي و سه پنجرهي مكتوب سي و سوم از گفتار سي و سوم موافقت داشت و اين امر به ما اثبات كرد كه نوح صرفاً واسطهين تردري و بياختيار بوده است. لذا نه به نوح كه به روضه مطهره سپاسگزارانه نگاه كرديم و خود را مديون آن دانستيم.
— 328 —
سپس نوبت آب مبارك زمزم بود؛ آن را در شيشهيي بزرگ و درخشان و نوراني گذاشته بودند، گفتيم: مادام كه آن ر درياارك اشاره است به معجزات احمديه، هفت نوع خرما هم بر معرفت الهي و رسايل توحيد دلالت ميكند، پس ترديدي نيست كه آب زمزم هم بر اعجاز قرآن كه گفتار بيست و پنجم است اشاره دارد؛ زيرا منبع و اولست...
نزول قرآن مبين ی كه زمزمه آب حيات را به همه كائنات پراكنده ميكند ی در جوار چاه زمزم بوده و اين مطلب را نيز نشانه مقبوليت تلقي كرديم.
سعيد نورسي
* * *
(خطاب به خلوصي بيگ)
بِاسْمِه سُبْحَانَادداشتسؤال:چرا امام غزالي گفته است: "نشئهي اُخري كاملاً مخالف نشئهي اوليست"؟
پاسخ:اينكه حجت الاسلام امام غزالي ميگويد نشئه اُخري كاملاً مخالف به فروليست، به اعتبار ماهيت و جنسيت نيست، زيرا با صراحت آيات بسياري مانند:
هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
(روم: ٢٧)
يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَني را : ١٩)
مخالف خواهد بود. مخالفت مورد نظر او به اعتبار كيفيت و صورت است. در ضمن به مرتبه فوق العاده برتر امور اخروي اشاره دارد؛ همچنين اشارتيست بر مماشات وه به ص غزالي از برخي اهل باطن در بحث وقوع حشر روحاني توأم با حشر جسماني.
سؤال:سعد تفتازاني بعد از آنكه روح را به دو بخش حيواني و انساني تقسيم ميكند ميگويد: "موت بر روح حيواني عارض ميشود.اه چارنساني مخلوق نيست
— 329 —
و بين آن و خدا نسبت و سبب وجود ندارد. روح انساني قائم به جسد نيست و مستقل بالذات است." دليل و توضيح اين نظر چيست؟
پاسخ:اينشت رأف تفتازاني ميگويد:
اَلرُّوحُ الاِنْسَانِيَّةُ لَيْسَتْ مَخْلُوقَةً
يعني روح مجعول مجعول: آنچه نه مخلوق و نه واجب است. م. است. زيرا براساس عريف مقُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبِّى (اسراء: ٨٥)، همچنان كه در بحث بقاي روح بيان شد، ماهيت روح، قانون امريِ داراي حيات، آيينه اسم حياي كه دارنده شعور است، و جلوه حياتي سرريد و دارنده جوهر ميباشد. از اين لحاظ نميتوان گفت مخلوق است. ليكن سعد در مقاصد و شرح مقاصد، موافق اجماع تمام محققين اسلام و نص آيات و احاديث ممتهاي: "آن قانون امر، مانند ساير مخلوقاتي كه لباس وجود خارجي بر تن كردهاند مخلوق و حادث است." همه آثار سعد نشان ميدهند كه او به ازليت روح قائل نيست.
اينكه ميگويد "لَيْسَتْ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ اللّهِ نِسْبَةٌ" اشارت است بر رد ييي با باطل مانند حلول. روح حيوانات هم باقيست و در قيامت فقط اجسادشان است كه نابود ميشود. موت نيز نابودي نيست بلكه قطع ارتباط است. اينكه ميگويد: "وَ لَا سَبَبَ" همچنان كه در بحث واسطه بودن اسباب ظاهري و مناجات عزرائيل (ع) در خصوص قبض ارومْدُ ِن شد، اشارت است بر اينكه روح مستقيماً بيپرده و بيواسطه ايجاد شده است. اينكه گفت: "اِسْتَقَلَّتْ بِذَاتِهَا" چنان كه در بحث اثبات بقاي روح بيان شد، يعني جسد متكي به روح است و از اين طريق سرِ پا ميماند، اما صنعتيائم بذات خود است. جسد اگر تباه شود آزادتر ميشود، و مانند فرشته به آسمان پرواز ميكند؛ اين نيز اشارت است بر رد يك مذهب باطل.
(بخش خصوصي)در سیورهي "روم" دربارهي حشیر برهل خود يي قوي و جداگانه با عبارات "وَ مِنْ ايَاتِهِ وَ مِنْ ايَاتِهِ وَ مِنْ ايَاتِهِ" به شكل اعجازآميزي بيان شده است. با
— 330 —
الهام از آيات مذكور زماني قصد داشتم تفسيري در ارتباط با آ است م بنويسم و در همان موقع سؤالهاي فوق مطرح شد. اين توافق و همخواني لطيفيست.
به محض آنكه بخش "وَ اَزْوَاجَهُمْ وَ اَوْلاَدَهُمْ" را به دعا و مناجاتام علاوه كردم شماد؛ در دم آمديد و در اين نوع نيايش نيز مقام نخست را بهدست آورديد. زماني كه آرزو ميكردم به شرط مرتبط بودن قلبي و قلمي و فعلي صد بار در بيست و چهار ساعت، و به لحف موجوري پانصد مرتبه، استحقاق سهيم بودن در دعاها و دستاوردهاي معنويام را داشته باشيد اين سؤالهايتان مطرح شد و همين امر برايم بشارتي شد و موجب گرديد از جانب شما شاد و خوشحال شوم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ ٭ مَناينكبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
وَ عَلَيْكُمُ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ عُمْماند، عَمَّرَكُمُ اللّهُ بِالسَّلَامَةِ وَ الْعَافِيَةِ ...
(خطاب به خلوصي بيگ)
برادر عزيزم!
اولاً:نامهات بر من تأثير گذاشت، اما به حقيقت فكر كردم و آن تأثر از بين رفت. حقيقت اين است: مناسبت و اخوت بين ما ان شاء الله خالص و لمًا شَست، لذا نميتواند مقيد به زمان و مكان شود. يك شهر، يك استان، يك كشور و بلكه كره زمين يا همه دنيا يا سراسر عالم وجود براي دو دوست حقيقي حكم يك مجلس را دارند. اين چنين دوستي و برادري فراقي ندارد و مدام وصل است. بگذار آنان كه دوستيشان فاني و مسم و م دنيويست به فراق فكر كنند؛ موضوع به ما ارتباطي ندارد.
— 331 —
در مذهب (مسلك) ما فراق وجود ندارد. تو هیر كجا كه باشي ميتواني بهواسطه رسیاله گفتارها كه در دست داري با اين برادرت گفتگو كني. من هم هر گاه بخواهم ميتوانم تو را در كند كرد ينم؛ در حالي كه دست نيیاز بهسوي درگاه الهي گشیودهايم. اگر تقدير شما را به جیاي ديگري بفرستد براسیاس حكیم اَلْخَيْرُ فيمَا اخْتَارَهُ اللّهُ با كمال ميل و رضا تسليم شو. در جاهاي ديگر به اشخاصي چو رأفت ه ان شاء الله داراي قلب سليم و عقل سالم هستي و درس ايمان حقيقي ميدهي بيشتر نياز است. در اگيردير خدا را شكر خدمت زيادي به ايمان كردي. ممكن است جاهاي ديگر نسبت به اگيردير نيازمندتر باشند.
ثانياً:در پاسخ به سم مطالست، قلبات را وكيل قرار ميدهم. هر فتوايي كه بدهد من هم راضيام. مراتب دنيا در نظر من بسيار بياهميت است اما براي كساني مانند تو كه موقع و مرتبه خود را مدار خدمت قرآن قرار ميدهند خوب ميبينم. (به شرط نرفتنه اشارر بار ذلت و منت) در خصوص سؤال دومات بايد بگويم خواستههاي پدر و مادرت بسيار مهم است. قرآن حكيم در يك آيه كريمه فرمان ميدهد به پنج صورت با آنها مهرباني كنيم و حرمتشان را نگاه داريم. اگر برآورده كردن خواستوبه آها ممكن باشد اين كار را بكنيد.
ثالثاً:برادران عزيزم! مشغوليتهاي بهار و تابستان، كوتاه شدن شبها، به پايان رسيدن ماههاي سه گانه و رسيدن بيشتر برادرانام تا حدودي به سهمهايشان، و دلايل و عوامل ديگر ببه عنود در سير درس لذتبخش زمستاني فتور و وقفهيي ايجاد ميكند. ليكن مراقب باشيد فتور آنان موجب سستي شما نشود،زيرا آن درسها مربوط به علوم ايماني هستند و فرد اگر بتواند فقط نفس خ كردن مجبور به شنيدنشان كند كافيست. مخصوصاً شما همواره يكي دو برادر حقيقي نيز مييابيد. در ضمن فقط انسانها نيستند كه آن درس را گوش ميكنند. حضرت حق مخلوقات ذيشعور بسيبكر، لرد كه از شنيدن حقايق ايماني لذت فراوان ميبرند. شما از اين قبيل دوستان همدرس و شنوندگان، بسيار داريد. چنان مصاحبتهاي ايماني و متفكرانه، نوعي زينت معنوي روي زمين و عامل افتخار است؛ در اشاررفتن دمين نكته كسي گفته است:
— 332 —
آسمان رشك بییرد بهییر زميیین كییه دارد
يك دو كس يك دو نفس بهر خدا بر نشينند
يعنيآسمان به زمين غبطه ميخورد كه مانندن دست كم يكي دو نفر هستند كه بنشينند و يكي دو نفس يعني يكي دو دقيقه خالصاً لِلّه صحبت و ذكر و تفكر كنند. آنها آثار بسيار زيباي رحمت و آثار بسيار حكيمانه و زينت يافتهي صنعت صانع ذوالجلال خويش را به هم نشان داده به صانعبهشت ااظهار علاقه كرده و باعث ميشوند ديگران نيز او را دوست بدارند؛ در اين موارد ميانديشند و ديگران را نيز به انديشه وا ميدارند.
همچنين علم دو قسم است: نوع تشبيههست كه اگر يك بار به آن پي ببريم و يكي دو بار دربارهاش فكر كنيم كافيست. نوع ديگر علم مانند آب و نان است؛ انسان محتاج است هميشه به آن فكر كند. نميتواند بگويد يك بار فهميدم كافيست. علوم ايماني از اين قسماند. اكثر مطالب گفين عصريي را كه در دست داريد ان شاء الله از آن جملهاند.
به همه برادرانام تك تك درود ميفرستم. حدس ميزنم در برابر احتمال مفارقت و جدايي، بيش از هر دوي ما، برادرمان حقي افندي متأثر است كه اين هم علامت كسب ثواب بيشتر است. حضرت حق الب ناقص يت و رحمت خود را با اشارتهاي متعدد درباره ما نشان داده است، لذا اگر جدايي صوري ما نيز واقع گردد بايد آن را يكي از آثار عنايت و رحمت حق بدانيم.
رابعاً:نيازي ن * *
م به اشخاصي چون شما كه به حقيقت رسيده و آرامش حقيقي موجود در حقيقت را يافته و به شادي اساسي دست پيدا كردهاند بگويم در برابر مشكلات و غم و اندوهِ حاصل از تهاجم و دسيسههاي شياطين و گمراهان كه در ضديت با نشر انوار ايماني و اسرارناش ب صورت ميگيرد صبر و متانت داشته و محزون و نگران نباشيد.
حمله و هجوم زندقه به من كه هميشه انتظارش را ميكشم احتمالاً با تعرض به طلبه غيوكس شدهدرزاده جسور و برادر اخرويام آغاز خواهد شد، با اين حال من حفاظت قرآني را براي غلبه بر همه مشكلات، و لذت حاصل از خدمت قرآني را
— 333 —
براي از بين بردن هر حزن و اندوهي كافي مي كوشش لذا براي تشجيع و تشويق تو لزومي نميبينم. نگارنده اين مطالب حافظ خالد به تو سلام ميرساند و التماس دعا دارد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادر آخرتي شما
سعيد نورسي
* * *
انند صابتدايي مكتوب سوم)
بِاسْمِ مَنْ تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ بِكَلِمَاتِ النُّجُومِ وَ الشُّمُوسِ وَالاَقْمَارِ وَالسَّيَّارَاتِ اَلسَّیییلَامُ عَلَيْكُمْ وَعَلى اِخْییوَانِكُمْ وَرَحْشود.
للّهِ وَبَرَكَاتُهُ بِعَییدَدِ النُّجُییییومِ فِى السَّموَاتِ
برادر عزيز و دوست گرامي!اينك در بالاترين منزلِ قصري فطري هستم كه صد طبقه دارد. تو هم در عالم معنا در اينجا ها نيمي مصاحبت كرده گفتگو ميكنيم. برادرم!
اولاً:در نامه قبلي درباره همه گفتارها سؤال كرده بودم كه آيا مطلبي در آنها هست كه قابل جرح و رد باشد؟ به همين ترتيب آيا مطلبي هست كه بياناش برنها رم مُضر باشد؟ اين سؤال فقط مربوط به مقصد سوم گفتار سي و دوم نبود.
ثانياً:رساله "نقطه" را برايت ميفرستم. توافق و همخواني عجيبيست كه برادر تو حقايق ديده و دانسته شدهي سعيد قديمي با قوت علمي و نظر عقلي را با شهود قلبي و ننين بشان مشاهده كرده است. البته موضوع در برخي موارد نارسا مانده كه آن هم در گفتار "بيست و نهم" تكميل شده است. مخصوصاً در نكته رمزي انتهايي و در بيان سرّي آن نكته، حقايق فراواني هست كه در "نقطه" وجود
— 334 —
ندارد، ها و فتار "بيست و نهم" آمده است. وحدت چشمگير عقلي و قلبي دو سعيد كه فاصله زيادي با هم دارند بسيار عجيب است.
ثالثاً:علاوه بر آنكه سلام مرا به شيخ مصطفي ميرساني به او بگو گفتار "قَدَر" را كه كتابت كرده بودي باعث خردر كماسيار من شد؛ همچنان كه با دعا كردن حق برادري را ادا كردي با نوشتن متن مذكور نيز حقوق طلبگي را قضا نمودهيي. خداوند از تو راضي باشد. نوشتهات را براي عبدالمجيد ارسال ميكنم. او ترتيبي ميدهد كه صدها نفر آن را مطالعه يت بيشبا خوانده شدن اين متن توسط هر يك نفر، براي تو ثواب خواهند نوشت.
رابعاً:تعدادي از گفتارها را طي نامهيي براي برادرمان عبدالمجيد ارسیال ميكنم. تو آنها را به صورت كاملاً مطمئني به پُست تحويل بده. نشانياش:ده استشیهاب الدين افنديِ واني از كسبه ارغنيِ عثمانيه برسد به دست عبدالمجيد افنديِ واني. اين نشاني را با حروف جديد روي نامه و امانت بنويسيد. بخش بعدي اين مطلب با عنوان "خامساً" در مكتوب سوم مجموعه مكتوبات آمده است.
چو لا الهنيم سيلله برابر ميزنند هر شي، دمادم جويدند يا حق، سراسر گويدند يا حي
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 335 —
(ضميمهييست براي پاسخ سؤالي كه در دومين مسأله مهم اد سهم ب هجدهم در مجموعه مكتوبات مطرح شده است.)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ نظر معْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
خلوصي بيگ، برادر مخلص، صديق و عزيزم!
در مورد سؤالهايتان پاسخي نوشته بودم. برادرمان خسرو توضيحي را درخواست كرد. آن شخص به لحاظ روحي به شما شباهت دارد به همين دليل تصورم اين بودو غفلت هم در درخواست او شريك بودي. اين ضميمه را نوشتم و آن را براي شما فرستادم.
درباره سطر اول كرامت غوثيه نيز قطعهيي ارسال شد؛ اين مطلب را در پايان آن بنويسيد؛ همچنين يك نكته قرآني مرتبط با كرامت غوثيه را گيرنديم. بيان اسرار با مشربمان مخالف است اما آنچه مرا بر اين كار وا ميدارد، يكي، تذكر معنويست و ديگري اينكه وسيلهيي شود تا برادرانمان به سر شوق و غيرت بيشتري آيند.
واقعاً در دورهيي فتور و سستي غالب شد اما بحث توافقها موجب شوق و ذوق دودر گيلد. زماني باز هم فتور و سستي سر برآورد، بحث كرامت غوثيه به ميان آمد و تلاشها را بيشتر كرد. من از اين وضع دانستم كه اظهار اينگونه مطالب ضرري براي خدمتمان ندارد؛ در نهايت اگر ضرري وجود داشته باشد متوجه نفس من است. درتفاده،نفس من هم آماده فدا شدن در راه خدمت است. به كساني كه با رسالهها مرتبطاند و در رأس همه آنها پدر محترمتان، فتحي بيگ، خواجه
— 336 —
عبدالرحمان، كمال الدين و عمر افندي درود ميفرستم و برايشان دعا ميكاثبات چنين از آنها التماس دعا دارم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد
* * *
(ضميمهيي براي پاسخ دومين سؤال خلوصي)
فرستممحيي الدين عربي مسأله وحدت وجود را مرتبهيي بسيار عالي تلقي ميكند و برخي از اولياي بزرگ نيز كه اهل عشقاند از او پيروي كردهاند. شما ميگوييد وحدت وجود عاليترين مرتبه نيست و اه و المري حقيقي نيست؛ و تا حدودي مشرب اهل سكر و استغراق، و اصحاب شوق و عشق را تشكيل ميدهد. در اين صورت به اختصار بفرماييد پس عاليترين مرتبه توحيدي كه با صراحت قرآن و سرّ وراثت نبوت نشان داده ميشود كدام است؟
پاسخ:رسيدگي به موضوع ايني، صبرهاي عالي براي هيچ اندر هيچ و بيچارهي عاجزي چون من كه بُرد انديشهاش كوتاه است صد درجه بيش از حد و حدودم ميباشد، لذا يكي دو نكته مأخوذ از فيض قرآن را در اينجا به اختصار بيان ميكنم، شايد مفيد ورَةِ
دد:
نكته اول:براي مشرب وحدت وجود و فرو ماندن آن دلايل متعددي وجود دارد؛ يكي دو مورد از آنها را به اختصار بيان ميكنيم:
دليل نخست:خلاقيت مرتبه ربوبيت را در درجه اعظمي نميتوانند در ذهن خود جاي دهند و قلبشان ظرفيت اين حجارچيانطبق بر سرّ احديت را ندارد كه (خداوند) بالذاته هر چيزي را در قبضه ربوبيت خود دارد و آنها را با قدرت و اختيار و ارادهاش موجود ميكند، لذا خود را مجبور ميكنند كه بگويند هر چيز اوست؛ يا اينكه هيچ چيز (جز او) وجود ندارد خواهيمه چيز خيال است؛ يا ظهور او، يا جلوهي اوست.
— 337 —
دليل دوم:صفت "عشق" به هيچ وجه خواهان فراق نيست، به شدت از جدايي گريزان است، از فراق بر خود ميلرزد، از دوري چون جهنم در هراس بوده، و از زوال و نيستي به غايت متنفر است؛ منبعث ن وصال را چون روح و جان خود دوست دارد و قربيت را چون بهشت ميداند و با اشتياقي بينهايت خواهان آن است. عشق با وصل شدن به جلوهيي از اقربيت الهي كه در هر چيزي وجود دارد، فراق و دوري را به هيچ ميانگارد و لقیاء و وصیال را دائمانوس زندارد و با گفتن "لَا مَوْجُودَ اِلَّا هُو" براساس سُكر و مستيِ عشق به اقتضاي آن شوق بقاء و لقاء و وصال، تصور ميكند مشرب حاليِ به غايت لذتبخش در وحدت وجود هست، اين است كه گروههايي براي نجات از فراقهاي دردآور به مسأله وحدت وجود ي شود؟ردهاند.
معلوم ميشود منشأ دليل نخست اين است كه دست عقل به برخي حقايق ايماني وسيع در مراتب بسيار بالا نميرسد و قادر به احاطه بر آنها نيست، حه "٤٢كه عقل در بحث ايمان نميتواند به طور كامل بشكفد؛ منشأ دليل دوم نيز در ظهور فوق العاده قلب در امر عشق و بسط و گستردگي خارق العادهاش نهفته است.
اما با صراحت قرآني بيان ميشود هم مرتبه عظماي توحيدي كه اولياي بزرگِ و حتي روت، و اصفياي اهل صحو مشاهده كردهاند بسيار والاست، و هم مرتبه عظماي ربوبيت و خلاقيت الهي و همه اسماي الهي حقيقيست؛ لذا از مباني محافظت ميشود و به توازن احكام ربوبي خدشهيي وارد نميشود.
زيرا ميگويند: حضرت حق علاوه بر اينكه من همياحديت ذات بوده و منزّه از مكان است؛ هر چيزي با تمام شئوناتاش مستقيماً با علماش احاطه شده و تشخيص مييابد، با ارادهاش ترجيح و تخصيص يافته و با قدرتاش اثبات و ايجاد ميشود. او همه كائناشدن و مچون موجودي واحد ايجاد ميكند و به تدبير امورش ميپردازد؛ همانطور كه گلي را به راحتي خلق ميكند بهار با عظمت را نيز به همان سادگي ميآفريند. براي او ان براانع چيزي نميشود. تجزّي در توجه او جايي ندارد؛ در آنِ واحد با قدرت و علم خود در هر جايي تصرف ميكند. توزيع و
— 338 —
تقسيم در تصرفاش نيست. اين سرّ در گفتار شانزدهم و مقصد دوم از موقف دومِ گفتمان راو دوم كاملاً توضيح داده شده و به اثبات رسيده است.
براساس قاعده "لَا مُشَاحَةَ فِى التَّمْثيلِ" به اشكال تمثيل نبايد توجه كرد؛ لذا ميخواهم تمثيليود. در اشكال بيان كنم تا تفاوت دو مشرب تا حدودي مشخص شود. براي مثال طاووسي را فرض كنيد كه خارق العاده و بينظير است؛ بسيار بزرگ و بسيار زيبا، در يك لحظه ميتواند به شرق و غرب پرواز ك را ببلهايش را كه ميگشايد از شمال تا جنوب ميرسد، در هر پر آن بال كه با صدها هزار نقش و نگار تزيين شده هنرهاي به غايت داهيانهيي به كار رفته است.
حالا د فهمانتماشاچي را فرض كنيد كه ميخواهند با بالهاي عقل و دل مزاياي عالي و زيباييهاي خارق العاده اين طاووس را دريابند. يكي از آنها به وضعيت و بدن و نقشهاي قدرت در هر پر طاووس نگاه ميكند و ت ديگر و شوقي وافر اظهار علاقه ميكند، تفكر دقيق را تا حدودي رها كرده به عشق بسنده ميكند. البته ميبيند كه آن نقشهاي دوست داشتني هر روز تغيير و تبديل مييابند و همه آنچه به آنها دل ميبندد و ميپرستد از بسياريروند و نابود ميشوند.
او ميخواهد خيال خود را راحت كند لذا چون نميتواند حقيقت اصيل را در ذهن خود جاي دهد به جاي آنكه بگويد اينهايي كه ميبينم اثر صنعت و آفرينش نقاشيست كعصر مياس وحدت حقيقي و ربوبيت مطلق و احديت ذات از خلاقيتي كلي برخوردار است، ميگويد: روح موجود در اين طاووس آنقدر عاليست كه صانعاش در دروناش است، يا اينكه او، او شده است، يا اينكه آن روح با وجود طاووس متحد شده و آن و كردم ز با صورت ظاهرياش امتزاج يافته است، لذا كمال آن روح و تعالي آن وجود، تجليات را چنين نمايش ميدهد، در هر لحظه نقشي ديگر و حُسني جداگانه را نافت؛ بميكند؛ اينجا بحث از ايجاد براساس اختيار حقيقي نيست، بلكه بحث تجلي و ظهور است.
فرد ديگر ميگويد: اين نقشهاي مرتب و منظم و به غايت هنرمندانه، قطعاً اراده و اختيار و قصد و مشيتّي را اقتضا ميكند. جلوهيي بياراده و ظهوري بدون
— 339 —
اخزار دامكن نيست. آري، ماهيت طاووس، زيبا و متعاليست، ليكن ماهيت آن نميتواند فاعل باشد، بلكه منفعل است، و به هيچوجه نميتواند با فاعلاش متحد شود. روح آن زيبا و عاليست اما موجد و متصرف نيست و صرفاً مظهر و وسيله است، زيرا در هر پر آن آشكارا محتاج با حكمتِ بيپايان و نقش زينتي با قدرتي بيمنتها ديده ميشود؛ و اين بدون اراده و اختيار امكانپذير نيست.
اين هنرها كه كمال حكمت را در كمال قدرت، و كمال ربوبيت و مرحمت را در كمال حكمت نشان ميدهند كار جلوه و اين قبيل مطالب نيستند. نويسنده وَمَن اين كتاب تزيين شده را نوشته نميتواند در داخل آن باشد؛ امكان ندارد با آن متحد باشد. فقط ميتوان گفت كتاب مذكور با نوك قلم كاتب تماس دارد؛ در اين صورت بايد گفت زينتهاي خارق العاده طاووسِ مثالي مخصوصانات ناميده ميشود مكتوب تزيين شده آفريننده طاووس ميباشد.
اينك طاووس را بنگر و آن نامه را بخوان. آنگاه به نويسنده، ما شاء الله و تبارك الله و سبحان الله بگو. كسي كه مكتوب را كاتب ميداند يا تصور ميكند كاتب در مكتوب لله در مكتوب را متوهمانه خيالي ميداند ترديدي نيست كه عقل خود را پشت حجاب عشق قرار داده و صورت حقيقي حقيقت را نميبيند.
مهمترين نوع از انواع عشق كه عامل مشرب وحدت الوجود ميشود عشق دنياسِسُورٍ دنيا كه مجازيست وقتي تبديل به عشق حقيقي ميشود وحدت وجود را به عرصه ميآورد. عاشق با محبت مجازي، محبوبي از هم نوع خود را دوست ميدارد و نميتواند زوال و فنايش راتوب بيد، لذا براي آنكه با عشق حقيقي براي او بقايي فراهم كند ميگويد معشوق من يكي از آيينههاي جمال معبود و محبوب حقيقيست؛ و به اين ترتيب به خود تسلي داده و از حقيقتي وصل ميگردد.
به همين ترتيب كسي كه اين دنياي بزرگ و كائنات را با هيأت مجموعهاش محبوب خود بر ميگزيند، زماني كه آن محبت عجيب با تازيانههاي دائمي زوام.
اق تبديل به محبت حقيقي شد درصدد نجات محبوب بسيار عظيم خود از زوال و فراق بر ميآيد، لذا به مشرب وحدت وجود پناه ميبرد.
— 340 —
فرد اگر ايمیانان پياي و محیكم داشته باشد ميتواند نظیير اشخاصي چون محيي الدين عربي از مرتبهيي نوراني، با ذوق و مقبول برخوردار شود؛ در غير اين صورت احتمال به ورطه افتادن، گرفتار ماديات م: آريغرق شدن در علل و اسباب، وجود دارد، اما وحدت شهود بيضرر است و از مشربهاي عالي اهل صحو نيز ميباشد.
اَللّهُمَّ اَرِنَا الْحَقَّ حَقًّا وَ ارْزُقْنَا اِتِّبَاعَهي، در بْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 341 —
ضميمهيي براي بخش خاتمه مكتوب بيست و دوم
اَيُحِبّاً بر دُكُمْ اَنْ يَاْكُلَ لَحْمَ اَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ الي آخر آيه (حجرات: ١٢)
غيبت براساس حكم قطعي اين آيه، از نظر قرآن كاملاً منفور است و امكان
نندگان افرادي پست و بدند. بدترين و شنيعترين و ظالمانهترين نوع غيبت "قَذَفِ مُحصنات" است، يعني كسي نميتواند چهار شاهدي را كه با چشم خود ديدهاند نشان دهد، اما به مرد يا زني نسبت زنا ميدهد؛ اين پستترين گناه كبيره و جنميكننتمگرانه است، نيز خيانتيست كه حيات اجتماعي اهل ايمان را مسموم ميكند و ظلميست كه زندگي يك خانواده خوشبخت را تباه مينمايد. آري، سوره "نور" اين حقيقت را با چنان شدتي نشان ميدهد كه هر صاحب وجداني را قلمي ه در آورده و مو بر بدناش ميايستاند.
لَوْلاَ اِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا يَكُونُ لَنَا اَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَكَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِيمٌ
(نور: ١٦) با شدت فرمان ميدهد و ميگويد: شهادت كسي كهرف كردد چهار شاهد را بياورد كه با چشمان خود ديده باشند، مردود است. شهادت اين قبيل افراد را هرگز قبول نكنيد، زيرا دروغ ميگويند. كدام انسان است كه به انجام چنين قذفي جسارت كند و چهار شاهد را بياورد كه با چني" راود ديده باشند. قرآن حكيم با گذاشتن اين شرط ميگويد باب اين مسائل را باز نكنيد و در آن را ببنديد.
با تهديد يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ (نور: ١٩) بيان ميدارد كه بسياري از منافقان با خبرهايي كهقلب باند در زندگي اجتماعي اهل ايمان ايجاد فساد ميكنند؛ و مخصوصاً اين چنين غيبتي اگر درباره كساني باشد كه اهل حيثيت و آبرويند، مخصوصاً درباره اهل علم، و مخصوصاً اگر خارج از طور عقل باشد ... براي مثال شخص آبروداري را تصور كنيد كه فرد بسيار خوشيشوم. و از جهتي كامل است و به خانوادهاش اعتماد كامل دارد؛ حالا اگر كسي كه به هيچوجه هم تراز او نيست و حكم خدمتكارش را دارد و در نسبت با او انسان زشتي بهشمار ميرود و
— 342 —
هيچ فطرت و وجداني جمع آنرت مرادر دنيا نميپذيرد، بيايد و درباره خانواده آن بيچاره به اين صورت غيبت كند؛ اين شنيعترين نوع غيبت است. دليل اين قبيل غيبتهاي بسيار پست و ناپسند و گسترش چنين شايعههايي، حداكثر ميتواند محبتي باشد كه در كنترل انسان نيست، يعني حسادتهاي زنانه و انت را كوه جلوه ميدهد و با تظاهر عفت خويش به ديگران اتهام ميزنند. از اين نوع خبرها توبه كنند وگرنه آمدن قهر الهي قويا محتمل است. كساني كه چنين افتراهايي ميزنند بايد بدانند خود به عنوان جزاي عملشان احتمالاً دچار چنين افتراهايي خو اطاعتد.
سعيد نورسي
* * *
انتهاي دومين مبحث مكتوب بيست و ششم
(دسیتورالعمليست براي دوسیتاني كه با مین ديیدار كیرده يا علاقمند به ديدار هستند، براي بركام اس نگاشته شد كه در دور دستها بهسر ميبرند.)
احساس كردم دوست داريد با من ديدار كنيد. برادران! ديدار با من به دو صورت امكانپذير است. يا به صورت دنيوي؛ يعني به اعتبار حيات اجتماعيِ انساني؛ كه من در راخواهم ي اين قبيل ديدارها بستهام. يا متناسب با حيات اخروي و زندگاني معنوي. اين هم دو وجه دارد:
وجه اولبا حسن ظن بيش از حد و حدود من، به قصد كسب بهرهيي معنوي از من؛ كه اين وجه را هم قبول نميكنم، زيرا من صرفاً يكي از خادمان قرآن حكيمام؛ يكي از : "اون اين دكان مقدس هستم. پس چيزهاي بيارزش و در هم و بر هم موجود در دكان شخصي خودم را به فروش نخواهم گذاشت و علاقهيي هم به اين كار ندارم، تا بر قيمت الماسهاي قدسي قرآن حكيم شبههيي ايجاد نشود؛ اگر تكه شيشههاي شكسته موجود در دكان به و نه خته شخصيام را بفروشم مشتريان كه از نحوه خريد درست آگاه نيستند به الماسهايي كه زمان
— 343 —
تبليغ در دستام ديدهاند با نظر شيشه خواهند نگريست، ذهنشان ممكن است دچار خطا شود و گرفتار شبهه پهايي اين است كه دكان شخصيام را به قطع بستهام. خدمتكاري آن دكان مقدس مرا كفايت ميكند. بيشتر هم ميپسندم خادم مفلسي باشم.
وجه دوماين است كه به حساب قرآن و از نقطه نظر امر تبليغ و خدمتگزا را بن بخواهند با من ديدار كنند. كساني كه با اين قصد ميآيند روي سر و چشمام جا دارند. براي چنين ديداري در شرق يا در غرب بودن مانعي ايجاد نميكند. حتي زير زمين با روي زمين در اين نوع ديدار يكيست ثبات ي ندارد چهره به چهره ديدار كنيم.
اين مناسبت و ديدار معنوي نيز سه ثمره دارد:
ثمره اول:جواهراتي را كه در آن دكان مقدس موجود است و من جارچي آن هستي سوم:وانيد از من دريافت كنيد. فعلاً دوازده قطعه گوهر كوچك را از آن دكان براي شما ارسال ميكنم.
ثمره دوم:كساني را كه نمازهاي واجب پنجگانه را به جا ميآورنه گوييت گناه كبيره را انجام نميدهند در نتيجه ديدار و مناسبت معنوي مذكور به عنوان برادر آخرتي خود ميپذيرم. من هر روز صبح، به درگاه حضرت حق راز و نياز ميكنم كه سود معنوست كه ر قدر كه باشد، آن را در دفتر اعمال برادرانام ثبت فرمايد؛ آن را به برادران اهدا ميكنم. آنها هم مرا در خيرات معنوي و دعاهاي خود سهيم كنند تا سهمشان را از دستاورد ما درياري داايند.
ثمره سوم:آنها را (حقيقتاً يا به كمك قوه خيال) در كنار خود حاضر نموده با هم دست نياز بهسوي درگاه الهي ميگشاييم و دعاكنان در مسير خدمت به قرآن دست به دست هم ميدهيم و با يكدلي و كاملاً واقعي ارتباط قلبي برقرار ميكنيم.
برادرا بِحَمه ثمره مذكور از هم اينك براي شما مهياست.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
* * *
— 344 —
مسائل متفرقه
مسأله اول:
سؤال:سفارش فراوان بر صلوات چه حكمتي دارد و سرّ گفتن سلام به همراه صلات ي با ي پاسخ:صلوات فرستادن بر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به خودي خود طريق حقيقت است. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با آنكه در اعلا درجه، مظهر رحمت (الهي) بود اما خود به صلوات بسيار علاقه و نياز نشان داده است، زيرا رسولضروره عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با درد و رنج همه آحاد امت مرتبط و در خوشبختي آنها سهيم است. او در آيندهي بينهايت و در ابد الآباد، با سعادت همه افراد امت كه داراي اينك گوناگوناند مرتبط است و نياز همين ارتباط است كه موجب ميشود پيامبر نيازمند صلواتهاي بيشمار باشد.
رسول اكرم هم عبد بود هم رسول، لذ شده احاظ عبوديت خواهان صلات و از لحاظ رسالت خواهان سلام ميباشد؛ عبوديت از خلق رو به حق دارد و مظهر محبوبيت و رحمت ميشود. اين را "اَلصَّلَاة" ايفا ميكند. رسالت، نمايندگي از حق رها ش بهسوي خلق كه خواهان سلامت و تسليم و قبول در مأموريت و موفقيت در اجراي وظيفهاش ميباشد كه لفظ "سَلامٌ" آن را افاده ميكند. ما در نام بردن از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از تعبير "سَيِّدِنَا"و نخوداده ميكنيم، لذا ميگوييم: پروردگارا! به رييسمان كه نزد ما رسول تو و در درگاهات نماينده ماست رحمت كن تا به ما هم سرايت كند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ عَلى الِه وَ صَحْبِه اَجْمَعينَ
— 345 —
مسأللعاده پاسخي مختصر بر سؤال مفصل يكي از برادران:
اگر بگويي:اين طبيعت چيست كه اهل ضلالت و غفلت در آن فرو رفتهاند، گرفتار كفر و كفران نعمت شده از احسن تقويم به اسفل سافلين سقوط كردهاند؟
ميگم عظيمنچه طبيعت مينامند شريعت فطري كبراي الهي ميباشد كه عبارت است از مجموع قوانين عادتُ الله و نشاندهنده نظم و ترتيب افعالِ الهي ظهور يافته در موجودات. مشخص است كه قوانين، امور اعتباري هستند، يعني وجود علمي دارند، اما فاقد وج * * جي هستند با سوق غفلت يا ضلالت نميتوانند كاتب و نقاش ازلي را بشناسند لذا كتاب و كتابت را كاتب ميشمرند و نقش را نقاش، قانون را قدرت، و مسطر (خطكش) را مصدر، * * را نظّام و صنعت را صانع توهم ميكنند.
همچنان كه اگر فردي بدوي و شخصي كه تاكنون اجتماعات انساني را نديده است وارد پادگاني شكوهمند شود و حركت منظم ارتشيان را كه بر نظامات معنوي استوار است تماشا كند، گمان ميبرد نظاميان را با طناب به مت بودر بستهاند؛ يا اينكه اگر همين فرد وارد مسجد بزرگي شود و وضعيت منظم و مبارك مسلمانان را در نمازهاي عيد يا جماعت ببيند متوهمانه گمان خواهد ولي درها با پيوندهاي مادي به يكديگر متصلاند.
به همين ترتيب است وضعيت اهل ضلالت كه از بدوي هم بدويترند. آنها كائنات را ميبينند كه بهت و مو پادگان باشكوه سلطان ازل و ابد و مالك لشكرهاي آسمانها و زمين است؛ و وارد اين جهان ميشوند كه به منزله مسجد كبير معبود ازليست، با اين حال اگر نظامات آن سلطان را طبيعت بنامند و شريعت كبرايش را ی كه مم
(رومحكمتهاي بيپايان است ی عبارت از ظهوراتي به هم ريخته و جامد و كور و كر مانند قدرت و ماده، تخيل كنند طبيعيست كه نميتوان آنها را انسان ناميد، حتي به آنها حيوان وحشي هم نميتوان گفت، زيرا در ارتباو با فبيعتي كه آنها توهم ميكنند، در صد جاي گفتارها و رسالههاي پيشين، انديشه الحادي طبيعت (پرستي) طوري شكست خورده و از بين رفته است كه هيچگاه
— 346 —
برنخواهد خاست. زيرا همانگونه كه در گفتار بيست و دوم به صورت قطعي اثبات شده اهند مر براي هر ذره و هر سببي قدرت و علم و همه صفات واجب الوجود را قائل شويم طوري كه بتواند همه موجودات را خلق كند ضلالتي محال اندر محال خواهت بودهو ميتوان آن را هذيانهايي دانست ناشي از جنون ضلالت.
خلاصه:در گفتارهايي كه گفتيم به صورت قطعي اثبات شده است كه فرد طبيعتپرست چون خداي يگانه را قبول ندارد مجبور است خدايان متعدد را قبول داشته باشد. هر يك از خدايامه بدير با آنكه بر انجام هر چيزي قادرند اما از طرفي با خدايان ديگر در تضادند و از طرف ديگر شبيه هماند، و براي نظم اين عالم بايد متحد شوند؛ و اين در حاليست كه از بال يك مگس گرفته تا منظومه شمسي در هيچ كجا، جايي ولو به اندازه بالز آن، راي شريك وجود ندارد كه بخواهد دخالتي داشته باشد. اين فرمان قطعي پايههاي شرك و مشاركت را با برهاني محكم از بين ميبرد:
لَوْ كَانَ فِيهِمَا الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللالزمانبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ
(انبياء: ٢٢)
مسأله سوم:در گفتارهاي دوم و هشتم و گفتارهاي ديگر اثبات شده است كه كفر، هسته اصلي جهنم معنويست و يك جهنم مادي نيز ميوه آن است؛ همانطور كه سبب ورود به جهنم ميشود در عين حال عامل وجود جهنم اني و ت؛ زيرا يك حاكم كوچك اگر اندك عزت و غيرت و جلالي داشته باشد و فرد بيادبي به او بگويد: "تو مرا تأديب نخواهي كرد و نميتواني هم بكني". اگر دمَةُ اوش زنداني هم وجود نداشته باشد براي آن فرد بيادب زندان ميسازد و او را محبوس ميكند؛ در حالي كه كافر با انكار جهنم، ذاتي بسيار بزرگ را كه داراي غيرت و عزت و جلال بينهايت است تكذيب و تعجيز كرده و به دروغگويي و ناتواني كلياتميكند. اين با عزت او به شدت مخالف و با جلالاش كاملاً ناسازگار است. البته بر فرض محال اگر هيچ سببي هم براي وجود جهنم نباشد آن را براي كفر كه متضمن تكذيب و نسبت دادن عجز به خداست خلق ميكند و آن كافر را به دروناش مياندازد.
— 347 —
مسيعدالارم:
اگر بگويي:"چرا اهل ضلالت و كفر در دنيا بر اهل هدايت غلبه ميكنند؟"
ميگويم:چون با ديوانگي كفر، سرمستي ضلالت، و منگي غفلت، سرمايه استعدادها و لطائف انساني را كه براي خريد الماسهاي ابدي اعطا شده به شيشههاي ل دهند يخهاي سرد و منجمد ميدهند. البته از آنجا كه قرار است شيشه خام و يخ جامد به قيمت الماس خريداري شود طبيعتاً عاليترين شيشه و شفافترين يخ را ميخرند.
زماني يك فروشنده ثروتمندِ الماس ديوانه شد، داراي ار رفت و به تكه شيشهيي پنج ريالي پنج سكه طلا داد. معلوم است كه همه بهترين شيشههايشان را به آن ثروتمند ديوانه فروختند؛ حتي كودكان هم تكههاي زيباي يخ را به او ميدادند و سكهيي طلا از او ميگرفتند.
يك پادشاه هم ممكن اانگيز ست باشد، ميان كودكان برود و گمان كند آنها وكلا و امراي نظامياش هستند. اوامر شاهانه صادر كند و بچهها هم از اين كار خوشحال شوند و شاه نيز از اطاعت خوب كودكان به خوبي سرگرم شود.
آري، كفر نوعي ديوانگيسن آيد لت، سرمستيست؛ و غفلت، منگي و گيجيست كه به جاي متاع باقي، دنبال خريد كالاي فاني ميروند. بر اساس همين سرّ است كه احساسات اهل ضلالت شديد است. هر حس و حال فرد گمراه مانند عناد و حرص و حسدش شديد است. براي چيزي كه انتشر ش دقيقه نگراني را ندارد يك سال عناد و لجبازي ميكند.
آري، با ديوانگي كفر و مستي ضلالت و گيجي و حيرت غفلت، لطيفهيي انساني كه فطرتاً ابديست و مشتري ابديت، سقوط ميكند، به جاي چيزهاي ابدي، چيزهاي فاني خريداري نموده، و قيمت زيادي هم پي منتشميكند، البته مؤمن هم ممكن است مرض عصبي يا قلبي داشته باشد. او هم مانند اهل ضلالت به چيزهايي كه اهميت ندارد اهميت زيادي بدهد. اما خيلي زود به اشكاين استپي برده، استغفار ميكند و بر كردهاش پا فشاري نميكند.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا
(بقره: ٢٨٦)
— 348 —
مسأله پنجم:يكي از اسرار مهم آيهي پاياني سوره فتح:
همچنان كه مجموعه قرآن معجز البيان معجزه است، هر يك و ...رههايش نيز معجزه است، حتي آيات بسياري وجود دارند كه هر يك معجزهاند يا لمعهيي از اعجاز را نشان ميدهند. براي مثال آيه انتهايي سوره فتح كه با مُي كه قٌ رَسُولُ اللّهِ شروع ميشود و درباره صحابه بحث ميكند؛ علاوه بر اينكه در برگيرنده تمام حروف هجاييست به عدد اسماي طبقات مشهور صحابه مانند اصحاب بدر، از اتماحد، اصحاب صُفه، و اهل بيعت رضوان اشاره دارد. آيهي پيش از آيهي مذكیور يعني هُوَ الَّذِى اَرْسَلَ رَسُولَهُ (فتح: ٢٨) نيز داراي شصت و سه حرف است كلمات هم اشارت است بر عمر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ؛ همچنين با آيه مورد بحث ما تعداد اصحاب بدر و صُفه و احد و اهل بيت نبوي را نشان ميدهد. تعداد حروف آيه آخر، دويست و شصت است. اگر در تعداد اصحاب بدر و شهدايمطالبِكساني را كه در بدر بوده و در احد شهيد شدهاند يك بار به حساب آوريم و كساني را نيز كه نامشان يكي بوده است يك نفر به حساب آوريم عدد دويست و شصت را خواهيم داشت.
همچنان كه درباره حرو دار بد در آيه مورد بحث گفتيم با در نظر داشتن شرط مذكور، تعداد اصحاب بدر و اصحاب صفه دويست و شصت و چهار است كه چهار عدد بيشتر از رقم آيه است و به خلفاي اربعه يا چهار نفر از خمسه آل عبا اشاره دارد. براي ه را ده بداني هر حرف در آيه چند بار تكرار شده و با اسماي اصحاب بدر و احد و صُفه تا چه حد موافقت عددي دارد به حروف زير توجه كن:
لفظ همزه (٩) و غير ملفوظش (١٥) موافقت دار كاف ب (٤) ت (٨) ث (٢) موافقت دارد؛
ج (٨) موافقت؛
ح (٣) خ (١٠) د (٦) ذ (٣) موافقت دارد،
ر (١٦) موافقت دارد.
از احد و صفه س (٧) موافقت دارد،
— 349 —
از صفه ش * * *افقت دارد،
از صفه ص (٢)موافقت،
از بدر ض (٢) موافقت،
از صفه ط (١) ظ (٣) عبادله سبعه در احد، خلفاي ثلاثه ع (١٠) موافقت،
از صفه غ (٦) ف (١٤) ق (١) موافقت،
در بدر ك (٦) ل (٣٤) م (٢٤) موايدارد ن (١٦) موافقت، ه (١٦) و (١٥) ي (١٢) موافقت،
لا (٢) الف (١٨) موافقت.
نيمي از اين حروف با تعداد اصحاب بدر و صُفه و احد موافقت دارند و اين نشان ميدهد كه حروف غير موافق با عدد طبقاسرورم مانند طبقه مشهور اهل بيعت رضوان موافقاند. شايان توجه است كه آيهي
ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً نُعَاسًا
(آل را گذ ١٥٤)
نيز مانند آيه فوق همهي حروف هجايي را در بردارد. ليكن برخلاف اين آيه، تكرار حروف در آيه فوق مناسبت و طرز شگفتي دارد. (حروف) اين آيه ناظر بر هم نبوده، برادرانه بر هم نظر ندارند، معلوم ميشود وظيفه حروف اين آيه تأييد معناي آن است و بر خواهد صحابهيي كه از آنها بحث ميكند ناظر است. اين آيه كريمه همان حُكمي را كه با جملات خود نشان ميدهد به همان معنا با كلمات و حروفاتاش نيز اشاره ميكند. مثلاً همچنان كه حروف اين آيه ناظر بر اصحاب است قيود موجود در آردد. بناظر است بر صفات مشهور اصحاب. در واقع با نشان دادن صفات مذكور، بر صاحبان آن صفات تأكيد ميكنند.
براي نمونه معيت خاصه موجود در وَالَّذِينَ مَعَهُ مصاحبت خاصه را ذكر ميكند و با معيت خاصه كه موجب افتخار و شهرت "ابوبكر صديق" است بر اوگفتار مينهد. اَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ چون آيينهيي حضرت "عمر" را نشان ميدهد كه با شدت غيرت اسلامي بر كفار غلبه قطعي يافت و به همين خصيصه شهرت دارد.
— 350 —
رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ به حضرت "عثمان ذيالنورين" كه مشهور به شفقت رحيا خيليود اشاره دارد.
با قيد تَريهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا به حضرت "علي المرتضي" كه در دوام و كیثرت ركوع و سیجود مشهور است اشاره ميكند.
با عبارت يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوَانًا بر اهل بيعت رضوان؛
با سِيمَاادداشتِى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ به اصحاب صفه؛
با ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ بر فقها و علماي صحابه؛
و با وَمَثَلُهُمْ فِى اْلاِنْجِيلِ به اصحاب دلاور و نامدار حنين و فتح و احد و بدر اشاره دارد. با همين قيود و مطالعاست كه به سجاياي عالي، اخلاق برتر و رفتارهاي فاضلانهيي كه مدار رحجانيت، منشأ امتياز و معدن مزاياي صحابه به عنوان ممتازترين و نامدارترين و متعاليترين افراد در بين بني آدم پس از انبيا هستند ميپردازد و به آنها اشه آن مكند.
قيود مذكور ميگويند در رفتار صحابه با مردم مشاهده ميشود كه با دشمنان به شدت برخورد ميكنند؛ با دوستان و مؤمنان بسيار مهرباناند؛ در برابر حُو خَط با ركوع و سجود در كمال اطاعتاند؛ و در هر كاري به نيت كسب رضا و فضل حضرت حق در كمال اخلاص عمل ميكنند. يكي از لمعات اعجازي اين آيه علاوه بر اشارتهاي فراوان آن، اين است كه با تأكحتي رؤمتانت و ترقي و ثبات و تفوق فوق العادهيي كه صحابه در علم و عمل و سياست و امور نظامي نشان دادهاند با نظر به گذشته، انجيل و تورات را به گواهي ميگيرد و اين خود معجزهييست؛ همچنين ازخط را خبر ميدهد كه آنها در انجام دادن مسئوليت عبادت و جهاد چه عملكردهاي خارق العادهيي خواهند داشت؛ و به اين ترتيب با دو خبر غيبيِ اعجاز آميزِ مربوط به گذشته و آينده از احوال اعجاز گونه صحابه خبر ميدهد. ايضاح مطلب مفصل است و ت در اعلمي ما اندك و دستمان كوتاه؛ لذا مطلب را در عين اختصار به پايان ميبريم.
جملات و كلمات و حروف اين آيه وظايف جداگانهيي را انجام مي(كلمه با اين حال حول معناي مقصود گرد آمده و ناظر بر آناند. از اين مطلب آيا روشن
— 351 —
نميشود كه آيه مذكور همچنان اسرار عجيب فراواني دارد كه ما به آنها پي نبرده و بيانشان نكردهايم؟
ششمين مسأله مختصتادم ع اينكه مجموع سي و سه گفتار و سي و سه مكتوب رسالة النور ناميده شدهاند اين است كه كلمه نور در تمام زندگي من، در هر جا با من مواجه شده است. مثلاً ناوز سلطايم نورس است؛ نام مرحوم مادرم نوريه است، استادم از طريقت نقشبنديه سيد نور محمد است، استادم از طريقت قادري نورالدين نام دارد، و نوري از اساتيد قرآنام است؛ همچنين آن دس اهميتطلبههايم كه نامشان (پسوند يا پيشوند) نور دارد بيش از ديگران با من ارتباط دارند. آنچه بيشتر از هر چيز ديگر مسائل كتابهايم را توضيح ميدهد و روشن ميكند مثرا كه است. آنچه در قرآن حكيم پيش از هر چيز ديگري بر عقل و قلبام درخشيدن گرفت و انديشیهام را درگير كرد آيهي
اَللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوةٍ
(نور: ٣٥) بود. نيز آنچه در ميان اسماي حسني بيشترد و گلاتام را در حقايق الهي حل كرده و ميكند اسم نوراني نور است؛ همچنين به دليل شدت تمايل و تمركز خدمتام به قرآن، امام خاصام ذيالنورين است.
اَللّهُمَّ يَا نُورَ النُّورِ وَ يَا مُنَوِّرَ النُّورِ وَ يَا مُصَوِّرَ النُّورِ وَه لحاظُقَدِّرَ النُّورِ وَ يَا مُدَبِّرَ النُّورِ وَ يَا خَالِقَ النُّورِ وَ يَا نُورًا قَبْلَ كُلِّ نُورٍ وَ يَا نُورًا بَعْدَ كُلِّ نُورٍ وَ يَا نُورًا فَوْقَ كُلِّ نُورٍ وَرا كه ُورًا لَيْسَ مِثْلَهُ نُورٌ
سُبْحَانَكَ يَا لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ الاَمَانُ الاَمَانُ اَجِرْنَا (وَ عَلى) مِنَ النَّارِ وَ اَدْخِلْنَا (وَ اَدْخِلْ عَلى) الْجَنَّةَ مَعَ الاَبْرَارِ وَ نَوِّرْ قُلُوبَنَا وَ قَلْبَهُ وَاظ تصورَنَا وَ قَبْرَهُ بِاَنْوَارِ الايمَانِ وَ الْقُرْانِ يَا رَحيمُ يَا غَفَّارُ وَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ الْمُخْتَارِ وَ الِهِ الاَطْهَارِ وَ صَحْبِهِ الاَخْيَارِ امينَ امينَ امينَ
سعيد نورسي
* * *
— 352 —
(پاسخ به سؤال خلوصي بيگ كرامتپاسخ سؤالي درباره روكش دندانها:
فعلاً به نامه شما كه تاريخ ١٩٣٢ را داشت نميتوانم پاسخ مفصل بدهم. فقط يكي دو مسأله شرعي مرتبط با موضوع را خسته ال مينويسم.
شستشوي دهان هنگام وضو گرفتن فرض نيست، مستحب (سنت) است. البته در زمان غسل فرض است كه فرد دهاناش را هم بشويد. اگر حتي مقداري از دهان هم شسته نشود خطاست و ضرر دارد. اين است كه علما به خود جرأت نميدهند در مورد قالبهاي روكشتي ازن فتوا دهند. فتواي امام اعظم و امام محمد رَضي اللّهُ عَنهُما درباره گذاشتن دندانهاي طلا و نقره قاعدتاً نبايد مربوط به گذاشتن روكشهاي ثابت باشد. مسأله دندان، (امروز) تبديل به بلايي فراگير و عمومي شده طوري كه قابل برطرف كردن نيست. به ررده اسه نجات امت از اين بلاي عظيم فكر كردم؛ ناگهان اين نكته بر قلبام خطور كرد: حد و حدوم نيست و حق آن را ندارم كه در كار مجتهدان دخالت كنم اما در مواجهه با اين بلاي عمومي و با آنكه طرفدار فتواهاي صادر شده نيستم ميگويم:
اگر بس كرداذق متديني بنا بر ضرورت كار روكش دندان را انجام دهد، اصل دندان ديگر از ظواهر دهان بهشمار نميرود و حكم باطن را مييابد. در اين صورت اگر در غسل شسته نشود غسل را باطل نميكند؛ چرا كه روك مكتوبدندان به جاي آن شسته ميشود. در زخمها نيز براي جلوگيري از ضرر، پوشش روي آن برداشته نميشود و همان پوشش به جاي زخم، شستشو داده ميشود و اين به لحاظ شرعي جايگزين شستشوي عضويست كه مجروح ميباشد؛ به همين ترتيب بنا بر ضرورت، شستشوي آسيابثابت دندان جايگزين شستشوي خود دندان ميشود و اين كار غسل را باطل نميكند. "وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ" مادام كه بنا به احتياج و ضرورت چنين رخصتي داده ميشود اگر صرفاً بماوات نت و از سر بينيازي روكش دندان بگذارند يا دندان را پر كنند نميتوان از رخصت مذكور استفاده كرد،
— 353 —
حتي بعد از رسيدن به حد ضرورت، در چنين بلايي فراگير و عمومي، فرد اگر دانسته مرتكب سآنكه يار شود ضرورت مذكور سبب اباحه نميگردد. اگر كار نادانسته صورت گرفته باشد البته به سبب ضرورت، جواز داده ميشود.
سعيد نورسي
* * *
(يادداشت روحيست با سه بدن؛ يعني حافظ علي، صبري و علاقع ان بيچاق)
رساله اخلاص را كه لمعه بيستم است دريافت كردم كه مسأله دوم از مسائل هفتگانه يادداشت هفدهم لمعه هفدهم مكتوب سي و يكم بود. با برادرم علي در كوله اوني، به رسالهي بسيار تأثيرگذار، اريز در و با بركت لمعه بيست و يكم فكر ميكرديم كه چون نورافكني شبها را به روز تبديل ميكند، همينطور درباره مسأله سوم هفدهمين يادداشت كه لمعه بيست و دوم ناميده ميشود صحبت ميكرديم؛ رسالهيي كه بعد از تأليف با بازيهاي سوسياليسم و بولشويسم موا ارزشمكه ميخواستند حقيقت حيات فطرت عالم انساني به فراموشي سپرده شود؛ لذا با نام مساوات اساسي، و با استثنا كردن خودشان، ملت اسلام را به سوي بيهويتي سوق دادند؛ همچنان كه با بمبهاي شيميايي خو بيشت شب و ظلمت ابدي را به ارمغان آوردند، آنها گويا در سرزمينهاي معنوياي كه تحت سيطره خود درآورده بودند، حياتي را كه مدار انتباه و بيداري گردد را نيز از بين بردند، همه چيز را در يك لحظه سوزاندند، در چنين وضعي لمعه مذكور با روشنگري و تابش نور، خوقتاندا (به مردم) نشان داد و با آب حياتاش روي آن زمين سوخته را دوباره سبز كرد.
سرور گرامي! يك هفته پيش نامه ارزشمندتان را كه به لحاظ مادي كوچك اما از نظر معنوي بزرگ و قدرتمند چون يك ارتش بود توسط بكر بيگ دريافت كردم. حضرتافظ زهالراحمين را حمد و شكر بيپايان كه بندگان عاجز و ضعيف و فقير و پرخطايي چون ما را هيچ گاه از رحمتِ تقويت و پشتيباني مادي و معنوي خود محروم نميكند. بادهاي س * * *ذرا اگر موقتاً از در و پنجره وارد شوند صاحب
— 354 —
خانه بيدرنگ آنها را ميبندد و مراقبت خويش را نشان ميدهد. اگر چه ما بسيار مطالعه نميكنيم اما كتابت را به همان وضع پيشين ادامه ميدهيم.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِانسان استاد محترم! فرمودهايد نظرتان درباره رسالههاي نوشته شده چيست. حضرت استاد! چه بگوييم؟ شما با تشخيص زخمهاي معنوي و امراض ما براي جلوگيري از مردنمان پادزهرهايي مؤثر، مغذي و ممزوج با هر علاجي را بهواسطه احسانبوديد حق ارسال ميفرماييد. رسالههايي كه قبلاً دربارهي اخلاص فرستاده بوديد و مخصوصاً رسالههاي ديگري كه بعداً احسان فرموديد را مطالعه كردم. اين آثار دردها و لرزشهاي ذرات وجودم و كرمهايي را كه در زخمهاي متعددم ايجاد شدهاند؛ همينطور احمز سنت رين و ابلهانهترين رفتارهايم را به من نشان دادند.
كتابت گفتارها به همراه عمل به مفاهيم آن صورت ميگيرد، لذا همه برادرانمان را بيدار ميكند و با قدسيتي كه دارند گويي هر فرد را خطاب قرار داده و با فضل و برتري آاشد نش را به آنها مينوشانند. برادرانمان كه اخلاص تام دارند، وجدانشان پاك است، روحشان تسليم، جسمشان لطيف و نسبشان طاهر، با بيداري مذكور به درگاه حضرت ارحم الراحمين پناه ميبرند و دعا ميكنند: "پروردگارا! جمله برادرانمان را از امور بيفايده بصبري د و اخلاص كامل نصيبشان كن!" تا آنانكه از خصايل پنجگانه فوق الذكر بيبهرهاند و اهلاش نيستند و با روح آلوده خود انوار متعدد را به هم ميزنند و در ظاهر مسبب رسالههايند و هر لحظه دعاي همه (دوستان و برادران) را خواهان شد. (در اين مسير در برابر رساله نور سر فرود مي آورند و آماده فداكاري هستند، به حرمت حضرت ارحم الراحمين، حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن حكيم و حزب القرآن بخشيده شده و در خدمتي كه قصد كرده و در آرزويش ميب افنديوفق شوند ... آمين!
حكايت اين رسالههاي مبارك به وضع فردي تشنه و گرما زده ميماند كه با ديدن آب در كاسهي كوچكي، درصدد بر ميآيد آن را بنوشد و اگر مثلاً بركه بزرگي يا درياچهيي ببيند واردش منصيبا رسالهها در اين زمانهي بينور، در برابر گرماي شديد سوزان، درياي اخلاص را نشان داده و همه را به آن دعوت كرده تا
— 355 —
عطش مردم را فرونشانند؛ دريايي كه مملو از الماسهاسمتي اهرات است. لمعات رسالههاي مذكور در پي اصلاح نفس انسانهاست، آنها را از حب جاه و ريا كه مانند مارهاي سمّياند نجات ميدهد. رسالههاي مذكور آنان را كه زده بوده عبادت در پي كسب دنيا هستند، قبل از رسيدن به در قبر متنبه ميكند؛ و آنهايي را كه از شدت علاقه به توجه مردم مانند فرعون در حال غرق شدن هستند نجات ميدهد؛ و با مسائل ديگرش آن عوالم را چنان تنو كردم كنند كه اگر خواست خدا بود و زنادقه شهرتپرستِ اين زمانه نيز عوالم مذكور را ميديدند، يخهايي كه باعث يخ زدگي وجودشان ميشود را رها كرده و خالصانه ايمان آورده و جواهرات و الماسهاي قرآن را دريافت ميكده بود سرور گرامي! رساله "كرامت علويه" به جهات متعدد كرامت است و شاگردان رساله نور را بيدار و تشويق كرده و آنها را بهسوي تلاش و كوشش، و بيباكي و شجاع آن اوميدهد؛ به آنها خاطر نشان ميكند در راهي كه حركت ميكنند تنها نيستند، و دشمن مقابل رويشان فقط دشمن آنها نيست دشمن ارواح عاليهيي هم هست كه در گذشته ايستاده و از فاصله بسيت.
يك به ما مينگرند، يادآوري ميكند كه آن روحهاي عالي، جلوي ما پيشقراولاند، در اطراف مان چون زره، محافظ و كمك كارمان هستند؛ بدين ترتيب رساله مذكور براي ضعيفان قدرت، براي بيمناكان شجاعتمام مباكي، و براي قدرتمندان رفيق ميشود؛ و به ياد ميآورند كه همه، هميشه به اين رساله نيازمندند. اين رساله از علماي سوئي خبر ميدهد كه زير پرده كسوت علميه و نمايندگي دين و راهبري ملت، از علهمديگنيت، و از دين به دنيا و ميخانه سقوط ميكنند؛ لذا اهل ايمان و عرفان را به انصاف و همبستگي و اتحاد دعوت ميكند.
همه ما بر خاك پاي بزرگوارانه شما چهره ميساييم وي را دت و دامان كريمانهتان بوسه ميزنيم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
از روستاي اسلام علي
از كوله اوني علي
* * *
— 356 —
(نامهيي خطاب به خسرو)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ همه كْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلى وَالِدَتِكَ وَ عَلى اَخيكَ وَ عَلى اِخْوَانِكَ وَ رَحْ به ياللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، ارجمند و صديقام!
اولاً:خوابي كه دو ماه پيش از شروع كردن گفتارها ديدهيي بسيار زيبا و عين حقيقت است. آري برادرم، آن خواب بشارت داده است كه تو در بهشت قرآن حكيم كه بوستاني ابديست و در حكم كاراضطرابقايق بينهايت نوراني به نام گل محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مركب از چرخهايي چون شما ميباشد، در ميان جماعت مباركي كه گرد تفسير حقايق قرآني حلقه زدهاند براي خاصترين و عاليترين مرتبه، كاتب تعيين شدهايد. ما هم چي و كلارتي به تو ميدهيم.
ثانياً:رساله معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه اين بار براي ما كتابت كردهيي بسيار عالي شده است. هر كسر.
ند، ذوق حقيقي را احساس ميكند. معلوم ميشود احساسات صميمي خالص معنوي ميتواند خود را در صورت نقشهاي مادي بروز دهد. من وقتي از اين راز آگاه داشتهادرم غالب نيز در اين حس و حال با من سهيم شد. گفت: "زير اين نوشتهها تبسمي معنوي وجود دارد لذا خط تو را بر خط خودش ترجيح داد." با رسالهيي كه كتابت كردهيي خيليها ايمان شان را تم نه تيكنند و محبت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در قلوبشان افزايش مييابد و ديگر در خصوص اشارت غيبي شبههيي برايشان باقي نميماند. ثواب اينهم" ظه نيز در دفتر اعمال تو ثبت ميشود. كلمات ديگري كه علاوه بر كلمات قرآن و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به آنها اشاره كردهيي بسيار
— 357 —
معنادار و اساسي هستند؛ در عين حال رَجٌستند بر توافق و همخواني آن دو كلمه. اين امر نشان ميدهد كسي كه حتي همه آن توافقها و همخوانيها را رعايت نكند نميتواند در توافق آن دو كلمه موفق شود. گمان ما اين است كه خط حقيقي آن رسالهها را تو پيدا كردي، يي، و دكه به آن نزديك شدي.
ثالثاً:مناسبت بين ما معنوي، روحي و حقيقيست به همين دليل زمان و مكان در آن دخالتي ندارد. وقتي متوجه درگاه الهي ميشويم هر روز بلكه چند بار خسرو از جهتي نزد ما حاضر است، كتابتهاي دلنشين تو مخصوصاً خط مباركات داو همبب نوزدهم را كه نگاه ميكنيم تو را در خيال خود حي و حاضر ميبينيم. من و دوستاني كه اينجا هستند بسيار آرزومنديم كه تو را در اينجا ببينيم. البته اسپارتا بسيار نيازمند توست. در ضمن اينك وضعيت فصلي و حالي چندان مساعد نيست. اين است كه براي كسي ر نگاه داشتن برادرم در اينجا، نميخواهم باعث زحمتات شوم، وگرنه واقعاً تو را لازم داريم. ان شاء الله زماني اين ديدار را قضا خواهيم كرد.
رابعاً:ماه مبارك رمضان شب قدر را در بردارد، به همين سبب خود نيز در طول عمر انسان به منزله ادام ك است، و كسي كه موفق به درك آن شود هزار عمر به عمر خويش ميافزايد. هر دقيقهاش معادل يك روز است. هر ساعتاش دو ماه و هر روزش عمري باقي در حُكم چند سال ميباشد. از تو و خواهر آخرتيام يعني مادر دخود درو والده محترمِ برادرم التماس دعا دارم. مادام كه شما را در دعاهايم سهيم ميكنم شما هم براي من دعا كنيد تا در حكم آمين گفتن باشد.
به برادرمیان علي افنیدي نيز سیلام فراوان ميرسیانم و برايش دعیا ميكاهر قد شاء الله برادر كاملاً شايستهيي براي خسرو خواهد بود. تو را در بين برادران ديگر وكيل خود قرار ميدهم، به همه آنها سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم. در اين ايام مبارك م.
ردعا كنند. غالب ميگويد: "نوعي ارتباط معنوي با خسرو را احساس ميكنم. سلام فراوان ميرساند." من مخصوصاً براي لطفي افندي ساعتچي سلام فراوان دارم و دعاگ ميكنتم. حضرت حق به عدد حروف رساله
— 358 —
پنجره كه او براي من كتابت كرد به روحاش رحمت، به قلباش نور، به عقلاش حقيقت و به مالاش بركت احسان فرمايد. آمين، آمين، آمين!
منظور من ازه بدانست كتابت رساله مذكور توسط او اين بود كه او را وارد دايره طلبههاي خاص كنم؛ وگرنه آن زحمت را به او نميدادم. ما شاء الله! خاتم معجزات احمديه عَليهعَزِيزَلاةُ و السّلام را بسيار زيبا ترسيم كردهايد. نام كساني را كه به خاتم مذكور اعتقاد تام دارند در بين علاقمندان گفتارها بنويسيد تا آنها را در دايره دوم قيد كنيم و آنها هم در رساله مذكور سهم داشته باشند. نسخهيي را كه درباره "شكر" كتابت سنيّهبوديد مصطفي ی كه اهل كوله اونيست ی به كسي داد و او هم نتوانست از آن مراقبت كند. باران بخشهايي از رساله را از بين برده و او شرمنده است. لذا رساله را براي تو نفرستاد و براي من ارسال كرد. من هم نسخهييالمَوتكه زيبا نوشته شده؛ آن را براي تو ميفرستم. با در دست داشتن آن، نسخه جديدي براي خودتان كتابت ميكنيد. نسخهيي را كه درباره شكر بود و براي من كتابت كرده بودي يك ماه پيش به حوالي آتابك فرستادم. نميدانم چه كسي دريافت كرد؛ بالاوئيه ١ دستام نرسيد. خاتمه مسأله هفتم از مكتوب بيست و هشتم را براي شما ميفرستم. اين خاتمه، انتقاداتي را كه به خاتم اعجاز وارد شده رد ميكند و نشان ميدهد سراء: ر تصديق درخشانيست. نسخهيي از آن خاتمها را براي تو فرستاديم. در بين اشخاصي كه در آنجا خاتم را ديده و پذيرفته و به گفتارها هم علاقمندند، اگر افراد مناسبي را ميبينيد ميتوانان را شان را در مربعهاي خالي ثبت كنيد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
ميرزا زاده
سعيد نورسي
* * *
— 359 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُده استْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
خلوصي ثاني و صبري اول؛ برادر عزيز و غيور و آخرتيام، دوست خوبام در مسير خدمت به قرآن!
ما شاء الله! ارزش مكتوب بيستم را خوب دريافته، و آن را زيبا هم كتابنگونهايد.
در نامه ارسالي گفتهايد علاقمند هستيد از من درس علم گفتار بياموزيد؛ در واقع شما در حال آموختن آن درس هستيد. عموم گفتارها كه تاكنون كتابت كردهايد دروس همان علم نوراني و حقيقي كلام است. برخي محققان د اسراانند امام رباني گفتهاند: كسي در آخیر الزمان علم كلام يعني مسائل ايمیاني كلامي را ی كه مذهب اهل حق ميباشد ی طوري بيان خواهد كرد كه فراتر از تمام اهل كشف و طريقت موجب انتشار نورها ميشود. حتي امام رباني خود را همچون شخص مذكور ديده اس.
ااين برادر عاجز و فقير و هيچ اندر هيچ تو نميتواند ادعا كند همان شخصيست كه خواهد آمد؛ اين هزار بار بيش از حد و حدود من است؛ من به هيچوجه چنين لياقتي ندارم. اما گماشدي نينم يكي از خدمتكاران همان شخص شگفتانگيزي هستم كه خواهد آمد، عقبداري كه براي او جايي مهيا ميكند و سربازي كه پيشقراول آن فرمانده بزرگ است. به همين دليل استنبیال هم از مطالب نوشته شده رايحه عجيب مذكور را استشمام كردهيي.
در نامهات از اسرار اَللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ... الي آخر آيه، سكرد آندهيي. قطرات و رشحاتي از درياي بزرگ آن آيه در گفتارها موجود است. مخصوصیاً چشمههیايي از آن در مكتوبهاي بيستم و سي و سوم، و گفتارهاي
#3 و نباو دوم و بيست و دوم وجود دارد. البته آيه ياد شده طبقات بسياري دارد، و هر طائفهيي سهم خود را از طبقهيي گرفته است. جان و دلام ميخواست برخي اار آقار آن آيه را مينوشتم؛ ليكن مطالب تاكنون به صورت پراكندهيي نوشته و همانطور مانده است. فعلاً نيز به همان مقدار اكتفا شده است.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد
* * *
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ نمودهمِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
برادران صديق و عزيزم، دوستان فداكارم در خدمت قرآني، آقايان صبري، حافظ علي، خسرو، رأفت، بكر، لطفي و رشديد به ابرادرانام! درخواستهايي بود كه در اين ماه مبارك رمضان بحثهايي را درباره عالم نور با شما داشته باشيم. متأسفانه حادثهيي مرا مجبور ميكند درباره عالم ظلمت سخن بگويم. دوستانِ پيرامون دربارهي اين حادثهي جديد كنجكاو و نگراناند وو آشكاان حال و قال از من توضيح ميخواهند. براي رفع نگراني شما و آنها دربارهي حادثه مذكور در دو بخش مطلبي بيان خواهم كرد:
بخش اول:حضرت حق با عنايت و رحمت خود اين حادثه را كه براي ما دردناك و اليم بود صورت ديگري داد. آري، همچنان كه بود. رزان نيست جهنم نيز غير لازم نيست. نماي روبهروي اين حادثه نسبت به ما به صورت رحمت ديده ميشود، و نماي آن به سمت اهل دنيا لزوم جهنم را نمايان ميكند. در حقيقت در ماه مبارك رمضان ظ، بسيان حادثه بسيار پليد بود. اما همچنان كه غوث اعظم
— 361 —
گفته است ما زير سايه و تحت حفاظت عنايت (الهي) هستيم به همين دليل و به جهات متعدد، لمعات رحمت درباره ما مشاهده شد.
بخش دوم:احساس كامل عجز و ضعف و فقر و نيازمندي در اينافت نم شريف و پناه بردن به درگاه حضرت حق، موجب انتباه و هيجان و شعور و صلابت گرديد. حادثه مذكور خواندن مناجات در ماه مبارك را كه اين روزها ميخوانم تقويت كرد؛ در واقع مصيبتها براي هدايت فرد به سوي درگاه الهي بهسلام آ تازيانههاي تقدير است. هر كلمه و دعا و مناجاتي كه بر زبان ميرانم توأم با ادراك و جديت بيشتر شده است، يعني بيروح و تشريفاتي نيست. راز تفوّق عبادات صحابه نيز در همين نقطه نهفته است. آنها آن دادو ذكر را به معناي كامل با ادراك و آگاهانه بيان ميكردند.
باقي اين مكتوب بنا به دليلي از اينجا حذف شده است.
سعيد نورسي
* * *
— 362 —
(خطاب به خلوصي بيگ)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِست خاُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
برادر عزيز، صديق و خالصام!
اولاً:مصيبت دنيوي برادرزادهام خليل ناجي مرا نيز جداً غمگين كرد. حين حال او را نجات دهد و به شما هم صبر و تحمل احسان فرمايد. آمين!
شكي نيست كسي كه از گذشته قهرمان مخلص و ثابت قدم رساله نور بوده است در برابر وضع و ترتا، بيارزش و فاني دنيا دچار تكاپو نميشود و شكست نميخورد. (ان شاء الله)
ثانياً:به خواجه محمد افندي آلوارلو از خلفاي حضرت شيخ محمد الكفروي (قدس سره) كه در سلسله علميه، آخرين و با بركتترين درس را به من داد و بيش از مگس بيام با من مهرباني كرد، و به برادران او سلام فراوان ميرسانم و عرض احترام دارم؛ همچنين به دوستان تو در آن حوالي كه با رسالههاي نور مرتبطاند درود فراوان ميفرستم و براي موفقيتشان در خدمت به رساله نوفقير اميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادر بيمارتان
سعيد نورسي
* * *
— 363 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ
برادر عزيزم!
نگران من نباشيد؛ عنايت رباني ادامه دارد. در خصوص معيش
(ماعت و ميانه روي مرا از نيازمندي ميرهاند. لازم نيست چيزي بفرستي؛ تو به اوضاع شش هفت نفر رسيدگي ميكني و من فردي نصفه نيمه هستم. تو نبايد به من فكر كني اين من هستم كه بايد به فكر تو باشم. نامه صبري به او ست و ا است. تو و خلوصي در همه اعمال اخروي من سهيم هستيد. دستاوردها در ماه رمضان هزار برابر است. شما هم با دعاهايتان به من ياري برسانيد.
سعيد
آيا اشارات عَلويه را كاملاً تأييد كرديد؟ و آيا رساله حشر را بسيار محكم يافتيد؟
* * *
بِاسْمِه و شي انَهُ
هزاران درود؛ شما به اقتضاي درجه معنويتان كه بسيار بالاتر از رتبه مادي شماست به مناطق مختلفي اعزام ميشويد. مناطق مذكور به تو نيازمندند. اصلاً نگران نرا نشاامههايت درباره رسالةُ النور به جاي طلبههاي متعدد و به جاي خودت در خدمت نوريه فعاليت ميكنند و اول بودن را همواره نصيب تو ميكنند.
بر كند؛ن
سعيد نورسي
* * *
— 364 —
(مكتوب ستارگان)
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران صديق و عزيزم، دوستان تلاشگرم در خدمت قرآني، صبري، خسرو، حافظ علي، رأفت، او گرطفي و رشدي!
مسألهيي را درباره يك رويداد سماوي كه در ماه جمادي الآخر وقوع يافت براي شما بيان ميكنم:
هنگام ظهور حضرت ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، سقوط ستارگه نور عنوان علامت رجم شياطين و نمونهيي از وقوع آيه وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ (انفطار: ٢) به كثرت اتفاق افتاده است. در نظر اهل تحقيق بُرهه مذكور زمان شروع وحي بود و براي آنكه شبههيي متوجنشر و نگردد، اين علامت براي ممانعت از كساني مانند كاهنان كه به اخبار غيبي، و با همكاري جنها به رويدادهاي آسماني ميپرداختند وقوع يافت؛ علاوه بر آن، اهل كشف و حقيقت معتقدند اتفاقات مذكور نشان از جشن و شادي اهل سيد همهدارد كه به مناسبت تشريف فرمايي ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه براي جن و انس مبعوث شده اتفاق افتاده است. اين امر اشارتي غيبي و آسمانيست كه ذات مبعوث شده (پيامبر) براي اهل كفر و ضلالت آتشي سوزان، و براي اهل هدايت منبع ار گفتارخشان است.
اينك در اين جمادي الآخر سقوط ستارگان كه از ساعت چهار نيمه شب آغاز و تا پنج، پنج و نيم ادامه يافت يك رويداد آسماني مهم استدهم آنونهاش تاكنون ديده نشده بود. از آنجا كه رويدادهاي آسماني ناظر بر زمين ما هستند قطعاً اثري بر كره زمين خواهند داشت. بايد به رحمت حضرت حق پناه ببريم تا اين حوادث، آتش سوزان نباشند و خداوند آنمارش ی به انوار درخشان تبديل فرمايد.
— 365 —
آري، همچنان كه در سورههاي قرآن حكيم، آيات ناظر بر يكديگرند و به هم اشاره دارند؛ سورههاي عُلوي و سفلي اين كائنات نيز كه قرآن كبير حضرتزم بديت ناظر بر هماند و نكتههاي يكديگر را اظهار ميدارند. در سوره "آسمان" نَه مانند ما كه لفظ جلاله را به رنگ سرخ مينويسيم، بلكه ستارگاني كه مانند لفظ جلاله با تزييناتي از نور نوشته به شهند، و نقطههاي نورانياي كه از آنها فوران مي كنند در حكم گلولههاي اشارهيي هستند كه از رازي خبر ميدهند و اينها در شأن و مرتبت آن سوره اعجازآميز سماويست. ما اين مطلب را بايد ا ما بي علامتي نيك تلقي كنيم.
ثانياً:اسم جلاله در قرآن كه ستارگان سرخ آسمان را به ياد شما ميآورد، دو هزار و هشتصد و شش بار تكرار شده و آسمان قرآن را با آن ستارگان نوراني زينت ميبخشد و اعداد اره رسبه اعتبار صفحهها و ورقها و سورهها مناسبات توافقي معناداري با يكديگر دارند و اين امر، زيبايي، لطافت و زينتاش را فزوني بخشيده است.
اين بار نسخه قرآني خودم را براي شما ميفرستم. در اين نسخهام طبق ليستي كه برايتان فً متفا بودم علامتگذاري كردهام. براي اسمهاي "جلال و رب" اشارتهاي جداگانهيي وضع شده است.
توافقات عددي اسم "جلاله" هم منظم است و هم معنادار؛ ليكن مستلزم ن ميزادقت است، زيرا مانند توافقهايي كه در رسالهها مشاهده ميشود اين طور نيست كه هميشه صفحهها ناظر بر هم باشند. گاه صفحهيي ناظر بر صفحه مقابلاش نيست و نظر بر پشت صفحه يا مقابل پشت آن دارد. گاه بايد برگيلوح مبشت، و گاه صفحهيي ناظر بر مجموع دو صفحه است. مثلاً در صفحه سي و پنج لفظ جلاله سيزده بار تكرار شده است. در صفحه پشت هشت بار و پس از آن نيز پنج بار اين اتفاق افتاده است. به عبارت ديگر آن سيزده بار ناظر است بر مجموع اين دو عدد كه مي بر قلزده و هكذا ... گاه نيز يك صفحه علاوه بر آنكه ناظر است بر مجموع دو صفحه، با دو عدد مشابه آن مواجه ميشويم كه هر يك از آنها جزئي از آن عدد واحد را نشان ميدهد. مثلاً در صفحه "١٨٨" سوره "توبه"، در
— 366 —
يك صفحه لفظ جلاله شانزده باو فقر ر شده است، در صفحه بعدي شش بار و در صفحه پشتي آن نيز ده بار. اينها اگر با هم و از بالا خوانده شود رقم شانزده را خواهيم داشت كه توافق و همخوانيست.
در صفم رسال٢" سوره "احزاب" باز هم اسم جلاله شانزده بار تكرار ميشود. در اينجا در ظاهر توافقي وجود ندارد؛ در حالي كه در مقابل صفحه پيشين ده بار تكرار شده و در صفحه مقابل نيز شش بار. جمع اينها شانزده است كه توافق و همخوانياني كهچنين (اسماي جلاله) گاهي به همراه اسم رب همخواني و تناسب دارد. گاه اين امر صفحه صفحه نيست و برگها ناظر بر هماند. گاهي صفحهها به شماره صفحه ناظر است. عدد نُه بارها ناظر بر شماره صفحه بوده است لذا احساس ميكردم بيرو از احوافق قرار ميگيرد.
خلاصه: صورت توافقها گاه به سبب برخي اسرار غيبي تغيير ميكند. يكي ديگر از توافقهاي لطيف و جذاب و با معناي اسم جلاله اين است: در صد و پنجاه و يك صفحه كه صفحه فاتحه كيم كا رأس آنهاست، پنجاه و يك بار "هفت و هشت" ذكر ميشود.
به هرحال شما هم بررسي كنيد. پس از مشورت با شما عددهاي نشاندهنده توافقات و همخوانيهاي پنهان را خواهيم نوشت. اگر قرآني را كه تازه كتابت كردهايم مناسب ديديءٍ إِلتوافقات مذكور) را خواهيم نوشت. در ابتدا در صد و پنجاه صفحه، پنجاه و يك مرتبه هفت و هشت داريم. در بيست و هشت، هشت است و در بيست و سه، هفت. اين هفتها و هشتها موافق هم پذيرفته شده و با گذر از هفت بفسوس كيا از هشت به هفت اشكالي در توافق و همخواني پيدا نميشود. احساس ميشود كه اين دو رقم در قرآن اسرار مهمي دارند.
ثالثاً:سلسله نامهيي كهنه كه از گذشته باقيمانده است در اختيار من هستتو را ان از سلسلهيي عظيم دارد و نشان ميدهد كه حضرت ذات احمديه (ع) چه شجره طوبايي بوده و اصفيا و اوليا و صديقين ميوههاي آن شجره نوراني بودهاند و مسلكها و طريقهها شاخههايش. براي امدي و متن مذكور به زيبايي دوباره نويسي شود اشخاصي را لازم دارم كه رسم الخطشان زيبا باشد و در خط كشي مهارت داشته باشند. فعلاً محمد افندي حلبي ساز و خسرو بعد از آنكه
— 367 —
حافظ علي خبر فرستاد با معيار و مقياسي كه نزد بكر آغا هست با پانزده طبقه ز شايسيايند.
رابعاً:تعدادي از يادداشتهاي جديد برادرانمان را كه بايد به مكتوب بيست و هفتم اضافه نمود برايتان فرستادم. اين يادداشتها و عموم مطالب مكتوب بيست ادت بز واقعاً بسيار مفيدند. درسها و معاني زيبا، دلنشين، خوب و مهم و احساسات تشويقگر و تشجيعكنندهيي دارد. من خود از اين مطالب لذت ميبرم. در زمانان
يحالي و سستي براي من به منزله تازيانههاي مهم تشويق است. بگذريم ... برادران من! دلخور نشويد؛ مدتيست هنگام نوشتن نامه براي شما مسائلي را كه دور از هماند جمعآوري ميكنم. هر نامه ملغمهيي ميشود.
ي ميبً:من به جُبهام كه آستين و قدش كوتاه است راضيام. چيز ديگري لازم نيست. پالتوي خسرو نزد من مهمان مقبولي بود آن را مي فرستم. از اينكه مادرش كمي بهبود يافته بسيار خوشحال شدم. حضرت حق صحت و عافيت عطا فرمايد. به كساني چون عام مسل برادر خسرو و محمد افندي حلبي ساز و حافظ احمد كه در آنجا با گفتارها مرتبطاند درود ميفرستم.
برادرتان
سعيد نورسي
كاغذي كه به عنوان نمونه فرستاده شك ندخراب شد و ما نتوانستيم آن را ببينيم. كاغذ سفيد را شما انتخاب كنيد. سولفاتو (قرص تب بر) رسيد ولي زياد است. محمد افندي با نوشتن دوباره يك ل نيست،ي من مديونام ميكند. حضرت حق در برابر هر حرفي كه مينويسد هزار ثواب احسان فرمايد؛ آمين، آمين!
* * *
— 368 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ و با فِ الْقُرْانِ وَ اَسْرَارِهَا
اي عاملان تسلي خاطرم در اين دار فاني، اي انيسان من در اين ديار غربت، اي مخاطبان با فراست و باهوشي كه مر حُرُويان اسرار قرآن مشتاقانه به سخن وا ميداريد!
فهرستي تصحيح نشده از حروف را به خط خودم برايتان فرستاده بودم تا با يكي دو دقيقه تماشا بدانيد كه در وضعيتي بسيم نيز م انگيز، و با خطي نارسا چگونه فعاليت ميكنم و قلمهاي ارزشمندتان براي من چهقدر مهم است. البته شما نه يكي دو دقيقه، كه ساعتها و روزها ديديد و ضبطبيروح. از همين جا دانستم كه شما تا چه حد كنجكاو آن هستيد. به همين دليل پاك نويس شده آن فهرست را برايتان ميفرستم. اگر خواستيد نسخهيي از رويش بنويسيد.
اما اين را بدانيد كه فهرست مذكور براي آنكه مأخذي موقتي باعلي باهيي تقريبي دارد. من براي سهولت كار مقداري از آن را با مراجعه به محفوظات گذشتهام و مقداري هم با دو مقياس، با خط نارسايم در نُه ساعت نوشتهام. بعد دانستم كه تفسيري در اين ارتباط در روستاي ما يرفته ن را آورديم و تطبيق داديم. اكثريت مطلق آن دو با هم همخواني داشت. فقط در چند مورد كلي و بزرگ و در ده پانزده مورد كوچك اختلاف وجود داشت. م يك رجهي تحقيقات معلوم شد اين اختلافها بر اثر خطاي سهوي چاپخانه و نسخهنويسان روي داده است. در يكي دو مورد چركنويس فهرستمان را تصحيح كرديم. بعد به غلط بودن آن تصحيح پي برديم و ديگر فهرست خود را تغيير نداديم. گمان كرديم تفسيري كه خطاي چاپخا، براددارد به تصحيح نياز دارد اما موفق به انجاماش نشديم؛ زيرا صاحباش اهل دقت زيادي بود و چاپخانه هم در جنب و نزديك
— 369 —
جامع الازهر قرار داشت. از اينكه زير نظر علماي الازهر بوده است جرأت نكردم براي تصحيحاش اقدام كنم.
همان تت را كا همراه متن پاكنويس شده ميفرستم. آن را ببينيد اما اصراري بر انتقاد كردن نداشته باشيد، زيرا فهرست من هنوز تقريبيست و نتوانستم آن را تحقيقي كنم. تفسير نيز در بيشتر موارد مسعلاوه روايت است؛ همچنين در برخي موارد آيههاي مدني جزو سورههاي مكي آمده، شايد آنها را وارد محاسبه نكرده است. مثلاً در سوره "علق" گفته تعداه غريب صد و انديست. منظورش نصف ابتدايي سوره است كه زودتر نازل شده است. او درست گفته است. من نيز با استناد به محفوظات قديميام گمان كردم منظورش كل سوره است لذا در صواب او خطا كردم.
ار نزدنين اسرار موجود در توافقها ناظر بر مجموعههاي كليست. فهرست تقريبي براي ما كافيست. توافقهاي نوشته شده در سه نكته كنز العرش با تغيير كسورات تغيير نميكند. حتي ْ تُسَن گفت با تغييرمجموعهايبزرگ هم خدشهيي به آن توافقها وارد نميشود. مثلاً سوره "كهف" با سي و نه سوره در عدد هزار اتفاق دارند. اگر يكيختلف عرد از اين موارد عدد هزار را از دست بدهند آن توافق مهم از بين نميرود. و هكذا ... كسورات اگر چه داراي اسرارند اما هنوز براي ما بهطور كامل مفتوح نشدهاند. ان شاء الله وقتي اين مطلب هم روشن شد فهرست هم صورت تحقيقي به خود خواهد گرفت.ن بابتد نورسي
* * *
— 370 —
(يادداشتي از خسرو)
استاد عزيزم!
نامه ارزشمندتان را كه وقايع سماوي را به عنوان نمونهيي از حالات آيهي
وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ
در ماه جارزه ملآخر توضيح، و توافقهاي عجيب و دل انگيز ستارگان لفظ درخشان جلاله را در آسمان قرآن تعليم ميدهد، در حالي كه برادرمان حافظ علي هم حضور داشت با رأفت، بكر، لطفي، رشدي، مصطفي افندي كچهجي واتر ازم علي افندي خوانديم. آن شب مجلسمان بسيار دلنشين بود. با حوادث سماوي با تحير و تعجب و با سرور فراوان، روبهرو شديم و گويي در عيد ملأ اعلا، ما هم سهيم بوديم. وقوع نخستين بار اين رويداد آسماني با هلاكت مشركين قريش به نتيجه رسيده بود؛ آخواصتيصد و شصت بت و در رأسشان بت بزرگ هُبل را كه به صورت انسان ساخته بودند به عنوان خدا قبول داشتند.
ان شاء الله اين وقوع ثاني در قرن چهاردهم محمدي و دورهيي كه اروپا در آن به پيشرفتهايش افتخار ميكند و قرن بيستم ميلاد كه حتگرفته است، به ما اعلام ميدارد ريشه صورتپرستي ی كه فجيعتر از بتپرستيِ اهل فترت است ی نابود خواهد شد.
اولاً:اين اعلام، فتوحاتي بسيار نيك و توأم با خي رساه امت مرحومه محمديه يادآوري ميكند كه فراهم نموده است؛ همچنين قلبهاي محزون ما با اين اعلام شاد، و چهرههاي گريانمان خندان شد و بر سيماي غمناكمان تبسم نشست. حيات جذاب صدر اسلام در ذهنمان جان گرفت و گويي گذشته تبديل به آينده شد و جا يافي را در آن عالم، در ميان انسانهايي با روح پاك و انديشههاي برتر زندگي كرديم.
ثانياً:به تماشاي توافقهاي با مناسبت و معنادار لفظ جلاله نشستيم. اين توافقر عزيزمخوانيها نظر ما را بي آنكه اختياري داشته باشيم به خود جلب
— 371 —
ميكردند. بخشهاي ارائه شده و اعداد متوازن ذكر شده آن قدر دل انگيز بود كه مطالعه آنها قلبمان را آرام، ذهنمان را باز و روحمان را تغذيه مينمود.
برايد خشنوش دقت و توجه ما بود كه تا صفحه صد و پنجاه قرآن كتابت شدهي جديد از محافظت همخواني عددهاي هفت و هشت، و پنجاه و يك بار تكرارشان، ياد شده و آن را با شيرينياي چون عسل بده پوشن برده بود. عجيب است كه هم نگارش اين اعداد شبيه هم است، هم در شمارش اخوتي يگانه دارند و هم توافقشان در صفحهي نشان داده شده يكيست.
استاد عزيز! حضرت حق از شما بسيار خرسند باد ك ماداما با ميوههاي نو تغذيه كرده و موجب تقويت اذهان و دفع جوعمان شده و تشويشمان را به سكينه و آرامش تبديل ميكنيد.
خسرو
* * *
(يادداشتي از خسرو)
استاد محبوب، دانشمند گرامي و سرور محترم!
دست و دامانتان را ميبوسم و برااندكي و سلامتي شما دعا ميكنم. براي بيان سرور و شاديام از كتابت جزءهاي "بيست و ششم و دهم" ظرف هفته جاري، و همچنين از نوشته شدن كل قرآن كريم اين عريضه را چهره ميكنم.
استاد عزيز! خواهش ميكنم اجازه فرماييد بعضي از عنايات آن فرقان ازلي را كه در مورد مذكور با آنها مواجه شدهام بيان كنم:
وقتي امر فرموديد قرآن كريمي كتابت شود كه توافقات لفظ "جلاله" و لفظ "رب" و همين كنيم مخواني كلمات در آن حفظ شده باشد با شادي زايد الوصفي قلم به دست گرفتم. در ابتداي سه جزئي كه همان اول كتابت كردم، در نوشتن مشكلات فراواني داشتم. طوري كه نااميدي جاي شاديم را گرفت و شوق و
— 372 —
اشتياقام تبديي. من تور شد. رسم الخط عربيام هم اصلاً خوب نبود و اين نااميديام را بيشتر ميكرد و بيانگيزگي مرا افزايش ميداد.
استاد محبوبام! اين وضع چندان ادامه نيافت. روزهاي اول از صبح تا شب كار ميكردم با اين حال پنج يا شش صفحه را ميتوانستم بنويسمصرفاشبته براي من موفقيت بزرگي بود؛ تا اينكه قرآن عظيم البرهان به دادم رسيد. سرور و شادي جاي مشكلات را گرفت و تأثر و ناخرسندي جاي خود را به خوشحالي داد. بعضي روزها براي آنكه قلم را بر زمين نگذارم آرزو ميكردم وقت نماز طولانيتر شود يا اينفقت،
اً غروب نشود. گاه دوست داشتم تا صبح كتابت كنم؛ و گاه در نوشتن صفحاتي كه خيلي مشكل بود از قرآن كمك ميخواستم؛ و در اين موارد موفق ميشدم صفحه مذكور را با سهولتِ تمام بنويسم. گاهي از اوقات در كتابت صفحهمه كت نگارششان آسان بود (از قرآن) استمداد نميكردم. در اين موارد قلمي كه به دست داشتم در كتابت اظهار عجز ميكرد. حتي در برخي مواقع غلط مينوشتم و مجبور ميشدم ص ضعف و عوض كنم.
در بين اين همه تسهيلات، متوجه شدم خط عربيام در حال تغيير است. وقتي آنچه را اوايل نوشته بودم با كتابتهاي اخيرم مقايسه كردم با خود گفتم چگونه با چنين دستخط نارمضان مانند پهلواني دلاور وارد گود كتابت شدهام؛ ابتدا از اين بابت بسيار مأيوس شدم. اما به تدريج از شادي شروع به شكرگزاري مسرورانهيي كردم.
با ديدن نوشتههاي برادراني چون حافظ علي، خواجه صبري، و ح نوري دي كه قرآن را با توافقها و همخوانيهايش كتابت ميكنند شوق و ذوقام فزوني ميگرفت. شاهد پيشرفتهايي شدم كه فوق اميد و آرزويم بود. بخشي از عنايتهاي اين مقطع، بر قلبام طلوع ميكرد و بخش ديگر بر نحوه معيشتام تعلق مچه خزا. بخشي از آن نيز هنگام كتابت واقع ميگرديد. براي نمونه حادثهيي را كه اخيراً رخ داد عرض ميكنم:
در صفحه ١٩٧ سوره "توبه" كه اخيراً كتابت كردم شش لفظ "جلاله" موجود است. شكل كتابت صفحه را در ذهن خود آماده نموده، شروع كردم به نگارش آيه
#373و مردا سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (توبه: ٧١)، به نحوي كه دو لفظ جلالهي موجیود در آيیه بيرون از توافیق قرار گيرند. وقتي لفظ جلالهي فَمَا كَانَ اللّهُ (توبه: ٧٠ در مقوشتم با خود انديشيدم آنطور كه ميخواستم نميشود، پس بهتر است دو توافق باشد، در يكي سه و در ديگري دو لفظ جلاله. همين كه به نگارش لفظ جلالهيي كه براي توافق ست كه ظر من بود نزديك ميشدم الفاظ جلاله ديگر از توافق فاصله ميگرفتند. نتوانستم آنطور كه ميخواستم موفق شوم. در نهايت وضعيتي كه در حال حاضر هست به وجود آمد. خواستم صفحه را عوضسّلام ديدم اين صفحه گوش به فرمان اختيار من نيست. با خود گفتم حتماً در اين موضوع مقصد و غايتي وجود دارد، لذا صفحه را پاره نكردم. بعد از كتابت صفحه ١٩٨ توجه كردم درت حق لفظ جلالهيي كه در صفحه ١٩٧ بيرون از توافق قرار داشتند دقيقاً بر روي دو لفظ جلالهيي كه در صفحه ١٩٨ و در همان سطر هستند قرار ميگيرند، و لفظ جلاله ديگر نيز با اندكي انحراف (شايد به اندازه نيم سانتي متر) بر لفظه جلالهخدمت د در صفحه ١٩٩ است منطبق ميگردد. گفتم:
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
و از اينكه حضرت حق بندهيي عليل و بسيار گناهكار و خطاكاري چون من را در چنين خدمت قدسي اي به كار گرفته است غرق در سرور و شادي بيپايان شدم.
اين عنايعَليهِفقيتها، كرامتي از كرامتهاي بيشمار و لمعهي كوچكي چون جرقه از معجزات بينهايت آن فرقان ازليست. آن كتاب كه با ندايي كه نه خاموش ميشود و نه ك. آنچر به خاموش كردناش است، با نوري فياض و عظمتي درخشان ی كه در فضيلت و تعالي بر هر چيزي برتري دارد ی بر بيست و هشت هزار عالم امامت كرده و به آنها تعليم ميدهد.
اگر حضرت حق در درگاه عزت خود قبول بفرمايد سعادت بزقرآن شاي عبد گناهكار و ناتواني چون من ميباشد كه ذلت و مسكنت هر سويش را فرا گرفته است. استاد عزيز! اينك كه با دعاهايتان و همتهاي قدسي سرورمان عَليهِ الصَّلاارد و لسّلام كه منبع فيوضات است و مظهر خطاب عزت
لَوْلاَكَ لَوْلاَكَ لَمَا خَلَقْتُ اْلاَفْلاَكَ
و كرامتهاي قرآن عظيم الشأن كه رفيق است، و در سايه الطاف و
— 374 —
م سعادتهاي حضرت واجب الوجود و براي كسب رضايتشان واسطه شديد تا اين قرآن كريم را براي امت محمد كتابت نمايم، به شما تقديماش ميكنم و در همين حال آرزومندم اين طلبه فقير بتواند طلبهيي جرآن ثاادري واقعي، و فرزندي مطيع براي شما، فردي از امت سرورمان حضرت پيامبر ذيشأن، و كمترين بنده براي خلاق كريم باشد؛ لذا با كمال تعظيم و احترام د بزرگيامانتان را ميبوسم.
طلبه فقيرتان
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از خليل ابراهيم اهل ميلاس)
سرورم!
علاقمندم در ميان نداهاي دلنشين مكتوب بيست و هفتم صداي گرفته من هم به گوش برسد. اما افسوس كه دم زدن از آنند و اعدن اسرار در حد و حدود من نيست. آرزو و اشتياق من ورود به آن گلستان و بوئيدن آن رايحههاي دلانگيز است؛ وگرنه از توصيف آن عاجز و ناتوانام. هر چند معاني فراواني در قلبام در غليان ميباشند؛ ليكن به هر ددوم:مبان قادر نيست ترجمان احساساتام شود.
اين قدر ميتوانم بگويم با نظر به فهرست و رسالههايي كه در اختيار دارم اطمينان يافتهام كه رساله نور با اجزايي كه دارد شجرهيي نورانيست، شجرهيي كه شاخههايش در هر گوشه ميشون نور افشاني ميكند و اين كار را تا انتها ادامه خواهد داد. همانطور كه ماه و ستارگان آسمان در شب تاريك راهنماي زمينيان هستند رساله نور و اسم ا نيز همان گونهاند. همان مقدار كه در ظلمت و تاريكي به نور نياز داريم اجزاي رساله نور نيز چنين است و ما نيازمند آنها هستيم.
در ميانيپايا بحر ضلالت، اين كشتي نوح است كه نجات ميبخشد؛ هر كس داخلاش شود از توفان معاصي رها ميشود. رساله نور در كتابخانه چهارگانه فصول كره زمين يك بهار استم ميتاندازه بهار با لطافت و حيات بخش است.
— 375 —
همچنان كه بهواسطه بهار به زمين مُرده جان دوباره ميدهند رساله نور هم زمين مُرده قلبها را زندگاني نو ميبخشد. هر يك از اجزاي رساله نور يك مرشد است؛ انسان را از ظلم و بقرآن اتي بهسوي حق ميبرد و از حيوانيت به انسانيت، و از اسفل سافلين به اعلاي عليين سوق ميدهد. مكتوب بيست و چهارمِ گفتار سي و سوم و امثال آن، موجب انبساط و گشادگي روح ار اينشده و در قلب او پنجرههايي رو بهسوي حكمت صانع حكيم ميگشايد. اجزاي رساله نور هنگام سختيها به داد انسان رسيده و به او آرامش ميدهند. من اين حقيقت را به عينه ديدم.
خلاصه: درباره رساله نور هر چه بگويم باز هم در برابر نورانيتاش كافي نخشد
ود. حال كه آن فهرست فهرستها چنين است باقي قضايا را اهلاش خواهند دانست.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
خليل ابراهيم (رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
(يادداشتي از خلوصي بيگ)امروز گفتار بيست و نهمر چهاريافت كردم؛ متني كه موجب شگفتيست، نظرها را به خود جلب ميكند، دقتاش جالب، معنايش لطيف، ترتيباش ظريف، و توافقاش نظيف است؛ انوارش ظاهر، و اعجازش باهر ميباشد. زبده برهان و اركان ايمان بوده و لمعهيي از اعجاز قرآن ميباشركين وسط خسرو به طرز بسيار جالبي استنساخ شده است؛ همچنين لمعه شانزدهم به دستام رسيد كه جداً حاوي مسائل بسيار مهم و پاسخهاي بديع است و به همراه آنها نامهيي را كه براي تنبلاني چ نور بدرس بيداري كاملي ميباشد نيز دريافت كردم؛ از اين بابت احساس سعادت و خوشبختي ميكنم و از اينكه دوباره به رسالههاي نور كه مدتي
— 376 —
از آنها محروم بودم دست يافتهام، و براي اظ مظهريت نعمت بهدست آمده، ناتوان از شكر و سپاسگزاري حضرت خلاق رحيم هستم. با توضيحات برادرانمان در آنجا در خصوص پنج نوع عبادت، به وضعيتام در توجه به قرآن، ايمان، نونيز درايق دقت كردم نه به شخصيت ناپسند خودم، آنگاه افكار خويش را سبك سنگين نمودم. من هم به همان چيزها فكر كرده و معتقد شده بودم.
١- مبارزه در برابر اهل ضلالت:
اِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ اَقْدَامَكُمْ
(محمد: ٧)
سايه دياري به استاد در نشر حقايق:
وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى
(مائده: ٢(
وَ اَطِيعُوا اللّهَ وَ اَطِيعُوا الرَّسُولَ
(تغابن: ١٢)
٣- از نظر ايماني خدمت كردن به مسلمانا!
تي مانند:
اِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلاَمُ
(آل عمران: ١٩)
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا
(آل عمران: ١٠٣)
اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ
ور كام: ١٠)
و حديث شريف
اَلدّينُ النَّصيحَةُ اَلدّينُ النَّصيحَةُ اَلدّينُ النَّصيحَة
٤- تحصيل علمي با قلم:
ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
(قلم: ١)؛ رسيدن كه علم حقيقت تدريس نميشود، بيترديد براي تحصيل جدي اين نوع دروس كه بنا بر حكمتهاي پنهان به دست انسانهاي محدود ميرسد يا آن را ميشنوند، نگارش و كتابت مخصوصاً براي آنان كه خواندن و نوشتن ميدانند مؤثر است و بيشك موجب ميشود نت آنهارد نظر را بهدست آورند. نوشتنِ چيزي، خواندن آن؛ درك كردن و بعد انتقال آن به كاغذ ديگريست كه بيترديد استفاده مطلوب را بدين وسيله تأمين ميكند.
٥- تفكر، كه يك ساعتاش معادل يك سال عبا دربار؛ آري، گمان ميكنم همه ما شاهد چنين ساعاتي بودهايم كه با بهره بردن از رسالههاي نور توأم بوده است. انديشه در حقايق گفتارها همچون تحقيق معنوي در كنوحكيم ح است؛ اسم فتاح به ياري ميآيد و چنان درهاي مُحيّرالعقولي به روي آدمي گشوده ميشود كه
— 377 —
لذت آنها پاياني ندارد. وقتي بيپرده و بيواسطه به قرآن نظر ميكنيم آن را حقايق زلال تجلي كردهيرد و حينيم؛ گويي خورشيد است در هواي پاك، يا ماه شب چهارده در آسماني مزين به ستارگان.
در حالي كه وضعيت و حال و قابليت و استعداد گناهكاري چون من اصلاً مساعد نبوده و نيست، بر اثر فضل و عنايت و كرم و رحمت بيپايانِ خداي ذوالجلال با يقيني مانند قطعسان ميل ضرب دو در دو كه ميشیود چهیار، مطمئن شدهام كه دعا و همت حضرت غوث و استادش سرورمان نبي افخم، فخر دو جهان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام رفيق راه شاگردان حضرت قرآن است؛ و اطمينان و ايمان دارم اگر با سوء اختيار لطمهمعات ا آن وارد نكنيم بيشك اين حمايت و همراهي ادامه خواهد يافت. شرف ورود و فيض آثار رساله نور كه باعث نگارش اين سطور توسط من شده است، ان شاء الله ثواب احياي شب قدر را كه در دهه آخر ماه خره بهپنهان است نصيبام خواهد كرد و موجب مظهر رضاي صمداني و وسيلهيي براي كسب سعادت ابدي خواهد شد.
اي دوستان استاد من در اين عالم فاني! ا هجرتران عزيیز و ارجمند مین كه ان شاء الله در عالم آخرت نيز دوستان او خواهيد بود! در اين لحظه قلبام چنين مينالد و من هم بياختيار در حال نوشتن هستم: رانشان دحضرت استاد نشان ميدهد دقيقاً جاده كبراي قرآن است؛ از آن جدا نشويم؛ از خدمت فاصله نگيريم و سست نشويم. در برابر تبليغات سياست كه سرمايهاش دروغ و دروغگوييست، و در من كار مه چيزهاي ناپسند و زشتي كه با كاركرد غلط خود بهدست آوردهايم يا به ما به ارث رسيده، تقدير را كه مراد خداوند است جسورانه متهم نكنيم. ما بندهايم؛ سبب آفرينش ما دانستن و يافتن سيدمان، خالقمان و رازقمان است. برير آثا توفيق حركت در مسير احكام قرآن كه بهواسطه زبده موجودات يعني پيامبرمان انزال و اكرام شده و طي طريق در مسير سنت آن حضرت، اهتمام داشته باشيم و تلاش كنيم. (رساله) نور در اختيارمان است و مربي ماست؛ ن زمين ت و معرّف (خداوند) است. در بين خود براي انتشار رسالههاي نور بكوشيم و سعي كنيم مطالب مربي و معرف خويش را بشنويم. ما به مسئوليت عبوديت خود
— 378 —
بپردازيم و نتيجه ورا به را به آفرينندهي مهربانمان واگذاريم. نيز دعا براي يكديگر را كه بزرگترين ياورمان است مُضايقه نكنيم.
نسخه عربي رسالههاي "زهره، حبّه، قطره" و ضميمهاش را به اين فقير اهدا فرموده و اشاره كرده بوديد كه روزيبديع خ آنها نيز انجام خواهد شد. معلوم ميشود زماناش فرا رسيد و آرزوي معنوي برادراني چون من كه عربي نميدانند وسيله ترجمه زهره گرديد. احساساتام را (درباره رساله مذكور) به اجمال عرض ميكنم:
يادداشت اول:با كلمه توحيدِ علمايلَمْ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ (محمد: ١٩) بايد به معبود حقيقي وصل شد.
يادداشت دوم:با تكبير اكبرِ
اَللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ وَلاَّ يِ الْحَمْدُ
ايمان بياوريم كه دارنده كبريا و عظمت، فقط خداوند ذوالجلال و الكمال است.
يادداشت سوم:براساس نص عظيمِ
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(قصص: ٨٨)
مادام كه همه چيز هلاك مسأله شد، اي انسان ضعيف درياب كه زندگي تو كه نسبت به خورشيد حتي ذره هم نيست حصهيي از حقيقت مذكور را دارد؛ عقلات را در سرت جمع كن، به حكمت موجود در خلقتات بينديش؛ حدود خود ريتوان، عمر و زندگي خود را با چيزهايي سپري كن كه سعادت ابدي را برايت فراهم ميكنند.
يادداشت چهارم:با آياتي مانندِ
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ
(عنكبوت: ٥٧غضب كالْ يُحْيِيهَا الَّذِى اَنْشَاَهَا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ
(يس: ٧٩)
عالم بعد از مرگ تأييد ميشود و آن گاه راز آيهي
ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ اُخْرى فَاِذَاهُمْ قِيَامٌ يَنْظُريش از
(زمر: ٦٨)
— 379 —
در روز حساب و جزا ظاهر ميگردد و انسان كه ارزشمندترين موجود در بين همه مخلوقات و موجودات است در حضور مالك يوم الدين عيناً خلق ميشود.
ياد#391
كنجم:بطلان مدنيت صوري اروپا توسط حقايق قرآني و تدريس آيه
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ
(اسراء: ٨٢)
به صورت يك محه اُمّ يادداشت ششم:براساس آياتي مانندِ اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (توبه: ٢٨) كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً (بقره: ٢٤٩) آگاه شدن از غلبه حزب الله كه تاج ايمان بر سر دارد و دانستن ارزش منكرين و م همیاناز نظر قرآن، مشركيني كه در ظاهر به صورت انسان خلق شدهاند و منكريني كه همه چيز را انكار ميكنند و به نوعي از مشركين محسوب ميشوند.
يادداشت هفتم:يادآوري معناي آياتي مانندِ
وَلاَ تَنْسَنور تأبَكَ مِنَ الدُّنْيَا
(قصص: ٧٧)
اِنَّ اللّهَ يَاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَاْلاِحْسَانِ
(نحل: ٩٠)
وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوىواجه خئده: ٢).
يادداشت هشتم:نوعي تفسير از چهار آيه جليله كه در انتهايش ذكر شده است.
يادداشت نهم:هستهيي براي گفتار نهم امروزيست.
يادداشت دهم:اشاره مخفي به گفتار دهم، كه راه را براي معرفتُالله باز خواهد كرد و در زمن بخش ت بدعتها "رساله نور" نام خواهد گرفت و پيش از هر چيز با اين خطاب در موقعيت انتشار قرار خواهد گرفت: "اي اهل ايمان! بعد از مردن، زنده شدني هست، روز حساب و جزائي هست، بيدار شويد."
يي "اخل يازدهم:اشاره به رسالههاي نور مانند گفتارهاي "يازدهم، دوازدهم، سيزدهم و چهاردهم" كه از قرآن به وفور بحث ميكنند، مخصوصاً اشاره به تأليف گفتار "بيست و پنجم" در آينده كه در ميان آنها موقعيت درخشاني دارد.
— 380 —
يادداشت دوازدهم:براي وصوتيار متايجي كه از طريق سلوك در طريقتهاي مختلف نصيب مسلمانان ميشود، به عنوان شروع از طريق عجز و فقر شفقت و تفكر درس ميدهد.
يادداشت سيزدهم:گفتار بيست و ششم، آيه اِنْ اَجْرِىَ اِلاَّ عَلَى اللّهِ (سبأ: ٤٧)، حديث مَنْ عَرَفَ نَف النورفَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ گفتار اول، مرتبه معقول در محبت مجازي و لزوم گذر از تقليد به تحقيق را نشان ميدهد.
يادداشت چهاردهم:سخن از مكتوب توحيدي بيستم كه اثري بسيار مهم و بسيار نوراني و هم يادداشت پانزدهم:با بيان سه مسأله به روشني به اين نكات ميپردازد كه امر و نهيهاي قرآن تا چه حد بهجاست و قواعد شريعت احمدي تا چه اند اين ا مباني معقول و منطقي مستند است.
طلبه عاجز و خطاكار شما فيضهاي كسب كرده را صرفاً با تكرار نوشتههاي متن ميتواند بيان كند. با اين نظر معقولتر كه براي كم كردن خطاب بايد مانع طولاني شدن سخن شد، كوتاه كراسين ريضام را مفيد ميبينم.
خلوصي
* * *
(يادداشتي از دكتر عبدالباقي بيگ كه معجزات احمديه را با تزيين كتابت كرده است)
سرور عزيزم، استاد مشفق و محبوبام!
مستفينوزدهم بخشي از اجزاي رساله نور است؛ رسالهيي كه ارزش آن نهايتي ندارد و از هر نظر شايسته مدح و تقدير و ستايش ميباشد؛ من با قلم خود كه عنايت (الهي) را در امر انتشار اين مكتوب تصديق و تأييد ميكند دو روز پيش موفق به اتمام كتابت متن مزبور شدم هن نيزا تقديم استاد عزيزم ميكنم.
— 381 —
علاقمندم احساسات قلبيام را درباره اين رساله به استاد عزيزم عرض كنم. اما نه قلمام و نه قلبام توان بيان مطلب را ندارند.
بيان تحولاتيارياشن رساله در روح من ايجاد كرد امكان ندارد. واقعاً نقطههاي تاريك روحام را درباره عصر سعادت روشنايي بخشيد و با نفوذ در اعماق قلبام، انواري را نصيب اين طلبه فقيرتان كرد كه بدان واسطه حالاتي را كسب كردم كه اينك از حضرت حق ميخواهم مرا به طريق يكي از آحاد امت پيامبري قرار دهد كه ظلمتها را در هم شكست و زمانه خود را نورانيت داد؛ پيامبر ذيشأني كه بشريت را از هلاك رهانيد، به سعادت دعوت كرد و با معجزات بيپاياني كه در دست و زبان داشت خود را نه تنها به بشريت و دنيا، كه به همه تنساخ ت و به دنيا و آخرت شناساند؛ آرزويم اين است؛ در حالي كه امت او و طلبه استاد عزيزم هستم به زندگيام خاتمه داده شود. دست و پاي شما را ميبوسم اي سرورم.
عبدالباقي
* ميكن (پاسخيست به سؤال يكي از برادرانمان به مناسبت سه وهم بياساس اهل دنيا درباره استادمان)استاد ما در بارلا كسي را نداشت و براي مطالعه نيز كتابي در دسترس او نبود؛ اصولاً اميدش را از دنيا قطع كرده بود و ازرت بالنظر ايمان به آخرت، انديشهها و مكالماتاش با نفس خويش را با خطاب "اي نفس من، اي نفس من!" مكتوب كرده است. زماني كه از آن وضع و از آن مصيبت نجات يافت به اينجا آمد. شش ماه گذشت اما در اين مدت حتي به اندازه شش روز آنجا هم چيزي ننوشت. در واقع چيزن به بر نميكند. البته براي خودشان مطالبي را از نوع يادداشت مينويسند. برخي دوستانِ خاص ايشان كه از نظر ايماني دچار وسوسههايي شدهاند مطالب مذكور را درخواست نموده و آنها را به سختي از استاد دريافت و مطالع ميبينند. مهمترين اثري را كه تأليف كرده يك مدير به عنوان شكايت، به يكي از استانداران متوهم كه بهشدت با استاد عناد داشت، ميدهد. استاندار معاند
— 382 —
موضوع را بررسي كرده و ميگويد در اين اثر و نسخههاي منتشر شدهاش هيچ موردي كه با سياست مرتبط باشد وب ارزدارد و محتواي آن صرفاً مربوط به مسائل ايمانيست؛ او به اين ترتيب پي به حقيقت ميبرد و مدير مذكور را تنبيه ميكند.
همچنين اسیتاد بارها به دوسیتاناش گفته است كه امروز زمان طريقت نيست. او ميگويد زمان، زمان نجات ايمان است. دليل اين امر آن ااشتي اطي نه سال اخير درباره طريقت به كسي چيزي تعليم نداده است. البته از آنجا كه مذهب ايشان شافعيست تسبيحات پس از نمازش كمي بيشتر است؛ به اين صورت كه بعد از تسبيحهاي سي و سه گانه، گاهي نرسيدر و گاهي سي و سه بار "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه" ميگويد و سه بار هم صلوات ميفرستد كه در مذهب شافعي، سنت است. در عبادتهاي خصوصي اجازه نميدهد كسي در كنارش باشد، خاصترين خادماش هم هنگام عبادبوديد اطاقش نميشود. ميگويد: "من شيخ نيستم، نهايتاش اين است كه عالم دينيام. در گذشته به امور دنيوي مشغول بودم لذا گناهانام زياد است، به همين دليل استغفار ميكنم". اهل دنيا و حكضرت حقن بارها با كنجكاوي پرسيدهاند: "استاد با چه پولي امرار معاش ميكند؟" به اين بهانه ميپرسند كه "آيا زندگي او با صدقات و هداياي ديگران تأمين ميشود؟"
پاسخ:ما هميشه در خدمت اوييم. صد طلسم ديه هيچ كس را به خواست خود نميپذيرد. در صورت اجبار و اضطرار با پرداخت قيمت هديه، آن را قبول ميكند. در بارلا جمعيت روستا كم بود لذا اين كار را سئوليتده خود را رهانيده بود. پس از آن كه به اينجا آمد همچون بارلا گفت: "من چيزي نميخواهم" اما در رد مصرّانه موفق نشد. غذايي را كه برخي دوستان ميآوردند براي آنكه آزرده خاطر نشوند چند نوبت قبول كرد و صرف در مقاسپس به يكباره با آن كه بيمار هم نبود اشتهايش را بهطور كامل از دست داد و ما به قطع و يقين اطمينان يافتيم اين اخطار و عتابي معنويست تا هديه و صدقه ديگران را نگيرد و نخورد.
— 383 —
آري، دو سال پيش، در سراسرات و رمضان سه قطعه نان، و يك اوقه واحد وزن، تقريباً يك كيلو و سيصد گرم. م. برنج، براي او و چهار گربهاش كفايت كرده بود؛ سال گذشته نيز ماه رمضان را با سه قطعه نان فرانجالا نوعي نان كه مخصوصا با كيفيت آماده ميشود. م. سر كرده بود. ماه مبارك سال جاري (به استثناي يكي دو فنجان چاي و يك قاشق مربا خوري عسل در زمان افطار) طي سي روز فقط با نيم اوقه ماست، كمتر از نيم اوقه برنج و يك نان فرانججاد تجبه قيمت چهار غروش روزه گرفت. ما خود شاهد اين مسائل بوديم.
استاد ما به جز خادمان خاص، كسي را به طور اختياري قبول نميكرد. حتي به ما دو سه نفر كه هميشه در خدم دو مووديم اجازه نميداد با هم در كنارش باشيم. جز آنها كه تاكنون در خدمتاش بودهاند ديگران را حتي هر ده روز يكبار نميپذيرفت و آنها را باز ميگرداند. آنان كه به گمان گذشته متوهمانه فكر ميكنند استاد در حال حاضر هم به سياست و احوالري نيسميپردازد در اشتباه هستند. مطلب زير توهم آنان را با قطعيت رد ميكند: سيزده سال پيش روزانه شايد نُه روزنامه مطالعه ميكرد و ما امروز شهادت ميدهيم نُه سال است كه حتي يك روزنامه را نه خود خوانده و نه ديگري برايش خوانده است؛ و اصولاً در اين سالهغمبر هوزنامهيي خواست و نه اصلاً چنين خواستهيي داشت.
سليمان رشدي و خسرو و رأفت؛ كه به طور متناوب نزد او بودهاند
بكر؛ كه هشت سال با استاد دوستي و رفاقت داشت
مصطفي چاووش؛ كه در بارلا خادم دائمي او بود
ن و شم بارلايي؛ كه مدت هشت سال دوست و خادماش بود
رشدي افندي نيز كه از دوستاناش و هميشه در خدمت او بود يك بار سه ماهي كوچیك سیرخ شیده را ی كه هیر سه اوقهاش به پنج غروش فروخیته ميشید ی آورد. به استاد اصرارش برايه آنها را بخورد. استاد كه از ماهي خوشش ميآمد و براي آنكه رشدي افندي هم آزرده خاطر نشود خورد؛ به همين خاطر پنج ساعت تمام دل پيچه گرفت. سه ساعت بعد از شروع دل پيچه به رشدي افندي گفت: "پول ماهيها را از وجهه تُركست خسرو دارم بگير؛ دل پيچهام ادامه دارد." با اين حال رشدي افندي قبول نكرد پول را بگيرد و دل پيچه نيز دو
— 384 —
ساعت ديگر ادامه يافت. در نهايت با تأكيد گفت: "لطفاً پول ماهيها را بگير و براد ناراحتي اين دل پيچه نجات بده". به محض اينكه رشدي افندي پول را دريافت كرد دل درد استاد قطع شد. ما اين حال عجيب را با چشم خود در وضعيت استادمان ديديم. پس متعدداست آنانكه شبهه ايجاد ميكنند معيشت استاد چگونه تأمين ميشود، خطاي خود را تصحيح كنند.
بكر، رأفت، خسرو، رشدي
* * *
(نامهيي از خلوصي بيگ)
وَإِن مِّن شَيْدرتاناَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ مِنَ الْاَزَلِ اِلَى الابَدِ بِلَا اِنْقِطَاعٍ
ايها الاستاد السعيد!
من به عنوان ناتوانترين،از دوسترين و بيفايدهترين عضو در ميان شخصيت معنوي شاگردان رساله نور، بهواسطه قدرت حاصل از انتساب به آن، و با اتكا به دعا و حمايت قدسي افراد معنوي آن، و ست كه عنايت رب رحيم، در بازتاب مطالعه آثار نوراني اخيري كه به دستمان رسيده بود، و شادي و سرور خالص و احساس معنوي بيپايان حاصل از انتشار اين اثر در محيط تيره بختمان، دِين خود را در تشكر و دعا به جان كساني كه واسطه، فتحي احساساتمان با زبان قاصر و عاجزمان شدند ابلاغ ميكنم؛ كه در رأس آنان استاد محترم و بسيار مشفق و عزيز ما قرار دارد و همين طور برادرانمان كه با توفيق الهي ارزشمندتر حرمت ران استادند و در كالبد معنوي شاگردان رساله نور همواره فعال هستند و انتقال دهنده و ناشر رساله نور ميباشند. با چنين آرزو و نيتي نوشتن اين عريق و عتصر را شروع ميكنم.
— 385 —
ابتدا از كرامت غيبي و عُلوي بحث خواهم كرد: قصيده مباركهيي به نام "أرجوزه" را در مجموعةُ الاحزاب در دست فتحي بيگ يافتم. مطالب زيادي از آن رند كهندم. البته موفق به بررسي كامل آن نشدم. اما شش اسم از اسماي الهیي را يافتم كه نام سكينه بر آنها نهاده شده و متضمن اسم اعظم ميباشند، يعني اين اسمها:
فَرْدٌ، حَيٌّ، اي كسبمٌ، حَكَمٌ، عَدْلٌ، قُدُّوسٌ جَلّ جلاله
خواهش ميكنم بفرماييد آيا اجازه ميدهيد اين اسماي مبارك را ذكر قرار دهيم؛ اگر پاسختان مثبت است نحوه تداوم آن را نيز بفرماييد.
زممون مي جد مرحومام در تأييد اصل "كرامَاتُ الاولِياءِ حَقٌ" كه منسوب به سرورمان حضرت علي (رض) است و من پيشتر دربارهاش عرض كرده بودم، كراماتي را بيان ميكرد، اثر مذكور (مجموعةُ الاحزاب كه شامل قصيده ارجوزه ميشود) در همانجا نيز م.
بده بود و اين واقعاً موجب حيرت و شگفتيست و دليل كوچكيست كه نشان ميدهد كارهاي ما تصادفي و اتفاقي نيست و اشارهييست بر اينكه چون سر منشأ رساله نور قرآن عظيم الشأن است كه معجزه كبراي احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّرم. بيباشد لذا رويدادهاي اعجاز آميز هميشه ادامه خواهد داشت.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
اسم اين طلبه ناتوان را به نام شاگردان رساله نور در پايان اثر عالي مذكور قرار دادهايد و اين اشارو خطرنبر آنكه اين دوست شما در تصديق و تأييد تمام لمعات رساله نور كه نوشته شده يا نوشته خواهد شد ترديدي به خود راه نخواهد داد. از اين بابت سپاسگزارم.
همچون تكرارهاي آيه جليله فَبِاَىِّ الاَءِ رَبِّكُمَا تُكَا هم ننِ در سوره الرحمن، از ابتداي انتشار رساله نور تاكنون انواع كرامات و معجزات غيبي، نمايان شده و اين رويدادهاي پرفيض، شاگردان رساله نور را به غيرت و اهتمام تشويق كردند، آنها را مجهز به سلاحهاي معنوي كرده و قدرت ايمانشان را افزايش داده است.
اگر خداوند ذوالجلال در قرآن كريم، پيامبر ذيشأن در حديث نبوي، و حضرت علي و اولادش حضرت غوث در قصيده مباركشان به نام چهار يار گزين و آل بيت و صحابه كرام با رمز رباره ت و اشارت و بلكه به صراحت بر مهمترين و قرآنيترين
— 386 —
حركت در فتنه آخر زمان انگشت نهند و ناشر رساله نور اين امر را در همه آثار خود نشان دهد و در دروس خود هم زياتكرار كند؛ آيا جايي ولو اندك براي شبهه و ترديد باقي ميماند؟ اصلاً و ابداً. احسان خداوند را صدها هزار بار حمد و شكر.
اينك به اين مناسبت، و به قصد يادآوري نعتند ني الهي، افتخار خدمت مقدسي را كه به رغم تمام ناتواني و كاستيها بر دوشم نهادهاند، اعطاي اخلاص در وحدت معنوي، و صيانت و حمايتهاي غيبي را كه شايسته يادآوريست، به اجمال براي برادريث، رسكه شاگردان رساله نور هستند بيان ميكنم:
١. توجه كوچك و بزرگ به من در حالي كه هيچ يك از قصوراتام را نميدانند و همه براي خدا معلوم است.
٢. هرگاه زمان، مقتضي و مناسب باشد و از من سؤالي بپرسند براساس درسهايي كه همواره آموخته و حقاي القمرفرا گرفتهام بيپروا پاسخ ميدهم اما تمام همكارانم با آنكه نسبت به من محبت دارند قادر به ارائه پاسخ نيستند.
٣. با آنكه ميدانند و ميبينند تا آنجا كه توان دارم به احكام ديني پايبندم و بسياري از خصوصي چگونهفتارهاي بزرگان همكارم را نميپسندم، اما علناً از من تقدير و ستايش ميكنند.
٤. به رغم آنكه در "العزيز" در مسافتي دور هستم لمعاتي كه از منبع فيض رساله نور سرچشمه ميگيره و سفاذن حق بدون هيچ مشكلي بهدستام ميرسند.
٥. رسالههاي نور را براي استادهاي قديميام قرائت ميكنم و آنها بهواسطه من اين آثار را مطالعه ميكنند.
٦. با دقتي كه تاحدود و هفاره خصوصي بودن يا نبودن آثار نورانياي كه الحمدلله به اينجا ميرسند دارم و براي انتشارشان تلاش ميكنم، صدهزار بار شكر و سپاس نثار آن خالق بزرگ كه مانع و شري ايجاد نشده استصيبما اين امر نتيجه حمايتي آشكار، نمايان، باهر و قطعي و صيانتي معنويست و تجلي درخشان اخلاص واقعي و تساند بين شاگردان رساله نور ميباشد.
براي بيان حقيقت ميگوياعِلِظاهر به تواضعي ساختگي؛ همچنان كه پيش از اين در نامه مختصري براي برادرمان صبري افندي نوشتم، خداوند اين بنده
— 387 —
گناهكارش و اين برادر بيچاح بياا را كه در وجود معنوي شاگردان رساله نور ارزشي به اندازه يك انگشت كوچك پا دارد، شايسته احسان و انعام بيپايان دانسته كه او را يكي از طلبههاي ناشر رساله نور، برادري براي شاگردان رساله
— 388 —
حقايقي را در آن مييابد كه به توفيق الهي موجيده دل ايماناش ميشود، زيرا هر جزء با اجزاي ديگر پيوند معنوي دارد. همه اين اجزاء با رمز به قاري يا شنونده ميگويند در اين كتابي كه ميخواني اثر و اشاره و رايحهي حقيقتهاي درون ما نيز وجود دارند، اگر توجه كني خواهي ديد، خود آاش كني خواهي فهميد، اگر اختيار جزئيات را به اين امر سوق دهي خداوند هم توفيقات خواهد داد تا بيابي و بفهمي.
لمعههاي بيستم و بيست و يكم درباره اخلگي ديدعه بيستم اسباب و دلايل اختلافهاي رقيبانه در بين مؤمنانِ مشربها و مسلكهاي گوناگون را چنان تشريح ميكند كه براي توصيفاش چارهيي جز نقل كامل اين اثر ارزشمند نيست. خداوند همه ما را در زمره بندگان خالصاش قرار دهد. آمين!
لمعه بي من هيكم كه دستور داده شده است دست كم در هر پانزده روز يك بار خوانده شود چنان مهم است كه آن را ميتوان وِرد خود كرد. مشخص است كه قلعه از داخل فتح ميشود. اگر اخلاص كه عامل له نو امروز بوده است از ميان برخيزد، پناه بر خدا! در آن صورت نتايج بسيار وخيمي حاصل ميشود. بزرگترين دشمنمان، نفس ماست. براي ساكت كردن نفس گمان ميكنم اينوان مع كافي باشد: "اي نفس نادان! نميتواني مرا فريب دهي. مادام كه حضرت يوسف (ع) به عنوان نبي الله و پيامبري عظيم القدر گفته است:
اُبَرِّئُ نَفْسِى اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ رار ميحِمَ رَبِّى
(يوسف:٥٣)
معلوم است كه نميتواني مرا فريب دهي. از شر تو و دوستان صميميات شياطين انس و جن، اهل بدعت و علماي دنياپرست به خدا ست و ديبرم."
لمعه بيست و دوم كه به زبان سعيد قديمي نگاشته شده در برابر هجوم گروه ظالمان دفاعيهيي بسيار كامل، و پاسخي شايسته و اعلاست.
فَاللّهُ خَيْرٌ ح به تا وَهُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
(يوسف: ٦٤)
لمعه بيست و پنجم از مكتوب سي و يكم: علاج كامليست براي همه بيماريهاي مادي و معنوي. كنجكاو شدم كه چرا دواي ششم دو بار نگاشته شده است. دواهاي يك تا بيست و پنج را جمع آوبان آنم شد ٣٢٥. دواي تكرار شده
— 389 —
شماره شش را هم كه اضافه كنيم ميشود ٣٣١. اگر عدد هزار را كه غالباً جزء ارقام حذف شده در بيان و كتابت است مورد توجه قرار دهيم ارقام ١٣٢٥ و ١٣٣١ را خواهيم داشت كه به نظر من لمعه مذكور به اين احساسو نهاني به مصيبتهايي اشاره دارد كه بر سر عالم اسلام آمده است. اميدوارم دوستان نوراني و با بصيرت، حقايق پنهان ديگري را استخراج كنند. چند روز پس از وفات پدر حافظ حسين افندي از طلبههاي قديمتان، قسمت شد با حافظ عمر افندي در روز عرفه به ا چگونان برويم و اين لمعه را برايش بخوانيم. براي استاد كه حكيم حاذق عزيزيست و امراض مادي و معنوياش را معالجه كرده است بسيار دعا كرد. تأثير اين اثر مبارك و ارزشمند را بر شخص مذكور چنين ميتوان خلاصه كرد: به دوستان و رفقايش كه از رحمان ش ميپرسند ميگويد: "علاج بسيار خوبي يافتهام. الحمدلله از پول دادن به دكترها نجات يافتم. روز به روز بهتر ميشوم."
برادر اخروي
و طلبه ناتوان شما
خلوصي
١٧ ذي الحجه ١٣٥٣
* * *
— 390 —
(از يادداشتهاي حاجي عثمان كوله اوني ها راردان رساله نور)
استاد محترم!
چند سال است كه رساله نور را گوش ميكنم و يك هزارم سهم معنوياي كه تاكنون دريافت كردهام براي زخمهاي معنويام نقش علاج را داشته است. ليكن لمعه بيست و پنجم درباره بيماران و لمعه بيست و ششم مربوط به سالمندانوم. انراه با مصطفي و دوستان ديگرم خوانديم و با كمال اشتياق گوش كرديم. ميبينم بر زخمهاي وجوديام تأثير نيكويي دارد. به دوستانام گفتم: مادام كه تأثير رساله نور تا اين حد قويست من تصميم به كتابت گرفتهام. البته به هيچ وجه خواندن و نوشتن نان شاءم تا بتوانم به رساله نوري چنين ارزشمند كمكي بكنم. با افسوس گفتم مادام كه قادر به نوشتن نيستم دست كم مرا به عنوان خدمتكار يا نامه بر بپذيريد.
آن شب در عالم رؤيا ديدم مردهام؛ مرا غسل دادند و در قبر گذاشتند. قيامت شد و ميليونفن در حالي از قبر برخاستم كه سرم باز بود و پا برهنه بودم؛ در حالي كه هراسان به سوي شهرمان ميآمدم به پل بزرگي رسيدم. در دو سوي پل دو نگهبان ايستاده بودند. يكي از نگهبانها را پشت سر نورانم اما آن ديگري مرا بيدرنگ دستگير كرد. تمام وجودم ميلرزيد كه مرا به كجا خواهد برد. كمي كه با هم رفتيم قبل از آنكه به پايان پل برسيم مرا به استادم تحويل داد. استا نميت مرا شستشو داد و رها كرد.
سپس همه اهالي به صورت افراد نظامي در يك مسجد جمع شدند. سربازي آمد و به من گفت: "تو را براي فرماندهي بزرگ به عنوان خدمتكار در نظر گرفتهاند. بايد بروي." من گفتم: چگونه ممكن است فرد سطحم"، دري چون من نزد آن صاحب منصب خدمت كند. اعتراض كردم. دوباره تكرار كرد كه بايد بروي. من هراسان رفتم و استادم را كه در آنجا ديدم بسيار شاد و مسرور شدم. به من گفت: "از پشت سرم بيا" و وارد كاخي مرتفع شد. به من گفت: "اين خدمتهاي
قرآنيوچك را انجام بده". من در حالي كه فكر ميكردم، سليمان افندي بارلايي آمد. باهم بوديم كه استاد به باغچه زيبايي از گل رفت. جوان ريز نقشي در آنجا نشسته بود. استاد به من گفت: "تو بايد به اين جوان خدمت كني". در همان لحظه بيدار شدم.
موفق دران من! مادام كه استاد ميگويد من چيزي نيستم جز منادي قرآن؛ و فقط براي فروشگاه جواهر فروشي تعيينام كردهاند و همه هم به اين فروشگاه احتياج دارند؛ و اين را هشت نُه سال است كه اعلام ميكند. همه به نوشتن و خواندن و شنيدن رسالههاي نور محتلَ الْيم؛ لذا اي مسلمانان! اگر براي زخمهاي معنوي خود در پي علاجي هستيد بدانيد كه آن علاج در رساله نور است. (رساله نور را) بنويسيد و بخوانيد؛ ايمانتان ه شما ن نسبت تعالي مييابد. ترديدي نداشته باشيد.
دو دست مباركتان را ميبوسم و عيد را به شما تبريك ميگويم.
اَلْحُبُّ فِى اللّهِ
طلبه نادان و ناتوان شما
حاجي عثمان
* * *
(يادداشت مُزيّنه از خواهرهاي آخرتي و طلبههاي رسالهبت كني
استاد محترم!
از وقتي چشمانام كه غرق در آلام اين دنياي فانياند دل و جان سپردهاند به سخنان پرفيض و نوراني و رسالههاي تأثيرگذار و شفابخش شما و خواننده اين آثار شدهاند، به هيچ وجه قادر نيستم بگويم به مقهايتان چه مرشد بزرگي هستند.
گفتارهاي شما پردههاي ظلمت و غفلتي را كه بر اين جهان و در اين زمان سايه افكندهاند در هم ميدرد، از بين ميبرد و ظلمتها و غفلتها را نابود و از هم ميپاشد. كدام عقل است كه پرده حقيقت را ببيند و زد ماسوزنده حقيقت را
— 392 —
مشاهده كند و چشم بر آن ببندد و خواهان پرده ظلمت گردد. من هم ان شاء الله اسير ظلمت نميشوم. به سختي راه سعادت را يافتهام، دوباره بدبخت نخواهم شد.
استاد! من مانند ساير برادرانام مادران ً از تحصيل دروس از جناب عالي محرومام، اما هر هفته يا هر ماه گفتارهاي عالي شما را با اين تصور كه به طور غيابي در حال درس گرفتن هستم ميشنوم. تو گويي مستقيماً از شما درس ميآموزم. بياييد هميشه براي سلامتي مسلمانان و تبديل حال ظلماني"الف"ه نور با هم به درگاه حضرت حق دعا كنيم، و براي اين امر شما در پيش و ما پشت سرتان به درگاهش التماس كنيم. اميد كه حضرت مولا همان را كه خير است احسان فرمايد. زبان و ناتواني وُونَم اجازه سخن بيشتر نميدهد. در محضر استاد به قصور خود معترفام.
ان شاء الله تحت تأثير رسالهها و با ارشاد گفتارهايتان روزي ميآيد كه ما هم مانند برادران باتقوايي چون لطفي افندي راست كردار از اموري كه بياختبدترينناخواسته مرتكب شدهايم نجات مييابيم. گفتار هفدهم، مكتوب هجدهم، مكتوب بيستم و رسالههاي ارزشمندي را كه با سي و سه پنجره نور افشاني ميكنند از برادرمان ذكايي دريافت كرديم. در حال مطالعه آنها هستيم.ان ثقل كه استاد حقيقيماست در اختيارمان است.
مُزيّنه
* * *
(يادداشت ديگري از مُزيّنه)
استادم!
خواننده رسالههاي شما بيترديد قلبهاي خاموشي را كه در صندوقهاي قفل شده، منور بميكنمندهاند با رسالهها ی كه در حكم كليدهاي نقرهيي با زينتهاي زريناند ی ميگشايد و بابت رهايي قلب خويش و فروزندگياش با خرسندي تمام از حضرت مولا سپاسگزاري و از كساني كه در مسير انتشار رسالهها ميكوشند
— 393 —
تشكر ميكند؛ما و دمكن است چنين نباشد. آه كه دوندگيها و دردها و آلام اين دنياي بيوفا مرا از خدمت به رساله نور باز ميدارد. از اينكه نتوانستهام به شايستگي فعاليت كنم و مان قدمشدرانام به رساله نور خدمت كنم قلبام چنان معذب است كه نميتوانم شرح دهم. اين روزها گفتند: "قانون عفو در حال اجراست و استاد قرار است به استانبول برود". از اين لحاظ كه استاد نجات مييابد خوشحالم. با ما از نظر ديگر احساس كردم تمام كوههاي آتابِيْ بر سرم خراب شد. متأثر شدم. از اينكه آزاد ميشويد و مردمان تيره بخت ديگر نميتوانند شما را آزار دهند خوشحالم و تبريك ميگويم. اما قلب ما رضا نميدهد صاحب اين رسالههاي نوراني ور آغا ند از ما دور شود. كسي كه در كوهستانهاي بارلا، به ما و اين اطراف نورانيت داده است نبايد از ما دور شود. چه كسي به دور شدن او رضايت ميدهد؟ مردم بارلا بسيار سعادتمندند كه پ مبانيهمه و در اولين قدم، مطالب نو و دلنشين رسالهها را به طور شفاهي و از زبان خود استاد ميشنود.
مُزيّنه
* * *
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برئف عشرغيور، باهوش، جدي، صديق و واقعيام خواجه صبري افندي و حافظ علي!
جمعه جاري به دليل كسالتي كه داشتم روز را كمي خوابيدم. چيزي شبيه به رؤيا بود اما رؤيا نبود؛ دم در خ خيال ديدم صبري روبهرويم سبز شد، پشت سرش هم حافظ علي. صبري به من گفت: "استاد! تا وقتي عنايات بزرگي مانند آنچه عنايات سبعه ناميده ميشوند هست شما به چه دليل و حكمتي در گفتار دهم به اين معنايت جزئي تا اين حد اهميت دادهايد؟" آنگاه كنار رفت. بعد برخاستم و فكر كردم، گفتم: "نامهيي را كه به اسپارتا نوشتم صبري خوانده يا در حال خواندن آن است. احتمالاً از نگارش پر حرارتي كه داشتهام دلارمان آم به درد آمده و خواسته است از من سؤال كند". بگذريم، به صبري كه بعد از خلوصي مخاطب نخست من است ميگويم، (حافظ علي هم بشنود):
اينكه در گفتار دهم به عنايد. جاي اهميت زيادي دادهامسه حكمتدارد:
حكمت اول:ارزش گفتار دهم آن چنان كه شايسته باشد دانسته نشده است. من نزد خود و به صورت خصوصي شايد آن را پنجاه بار مطالعه كرده و در هر بار لذت برده و باز هم به مط يكايكش احساس نياز كردهام. چنين رسالهيي را برخي فقط يك بار ميخوانند و مانند رسالههاي علمي ديگر، ميگويند كافيست و آن را كنار ميگذارند. اما اين رساله مربوط به علوم ايمانيست. مانند ناني كه هر روز ب(٢) موحتاج هستيم به چنين علمي نيز هميشه نيازمنديم. روحام آرزو داشت توجه ديگران را به طور جدي به اين رساله جلب كنم، اما كاري از دستام بر نميآمد. حضرت حق از مرحمت خود اشاره"گفتارد. آن اشاره هر قدر هم پنهان باشد اما با آرزوي جدي من مطابقت دارد و بسيار مهم ديده ميشود.
حكمت دوم:شما ميدانيد فردي از راه دور، مسافتي پنج روزه را طي ميه دوم: براي ديدن ما و كسب بهره اخروي به اينجا ميآيد. وضعيت من اجازه نميدهد بيش از چند ساعت با او ديدار داشته باشم؛ در حالي كه براي بيان ارزش رسالهها به آن مسافر و سوق دادناش به استفاده از آنهاآن را كردن به او در قدرت ايمان و معنويت كه نيازمندش است، چند روز زمان لازم است. هر كسي قادر نيست به برهانهاي محكم مطرح شده در رسالهها دست يابد و آنها را خوب بفهمد. روحام بسيار آرزومند بي مباروسيلهيي مختصر و ساده به دست بياورم تا زحمت مهمانان بيچاره هدر نرود. اما من كه كرامت ندارم و از دستام كاري ساخته نيست. تنها به نيت و اخلاص مهمانان اعتماد كرده و پاداش آنها را به رحمت الهي چيست؟
ميكردم. حضرت حق اثر عنايتي احسان فرمود تا خواننده ابتدا در اشارات الاعجاز و پس از آن در گفتار دهم مطالب را خيلي زود بپذيرد و
— 394 —
از خلوصي بيگ)
جناب استاد گرامي!
اين مكتوب ويژگي مهمي دارد. آن هم اين است كه حاوي موضوع بسيار مهميست كه حامل سر لوحه طريق ولايت است. آري، با اين اثر مبارك و نوراني كه نوعي تفسير آيهي جليلهي زير است:
اَلاَ اِنَّ اَوْلِيَاءَ اللّهِ ني و روْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَهُمْ يَحْزَنُونَ
(يونس: ٦٢)
١- طريقت به زيبايي تعريف ميشود.
٢- از فوايدش مثالي جزئي اما زيبا بيان ميگردد.
٣- مناسبت و اهميتهاي ولايت و طريقت را بيان كرده و مشخص ميكند كه منكران طريقت از فرقه ضتوان د و خطاي عملكرد كساني كه ميخواهند اين گنجينه عظما را از دسترس خارج و تخريب كنند و اين منبع كوثر را بخشكانند برملا ميكند. در اين مسير دلايل و نمونههايي بيان ميگردد كه هر صاحب عقل و انصافي را قانع مجه شدم
٤- اوصاف متضاد مسلك ولايت، و دو مشرب سير و سلوك، به غايت صريح توضيح داده شده و اوصافشان بيان ميگردد.
٥- مشرب وحدت وجود و وحدت شهود و ورطه مهمي كه در اين مسير وجود دارد بيان ميشود.
٦- بيان ميگردد كه زيباترين راه درنها رراههاي ولايت پيروي از سنت سَنيّه است و مهمترين اساس در ميان راههاي ولايت و شعبههاي طريقت اخلاص
— 395 —
به رسالهها اعتماد كنرست درحقيقت (كار) براي من بسيار آسان شد. راحت شدم و به بسياري از افراد، پيرامونِ قدرت معنوي و حقانيت قرآن حكيم نشانههاي ملموسي را در مدت اندكي نشان ميدادم. حتي عنادي داشري از معاندان در هم شكست. بيدينان متعددي نيز به اين وسيله ايمان آوردند. توضيح اشارات الاعجاز در يكي دو سه ساعت تمام نميشد. من هم خسته ميشدم. حضرت حق از رحمت خود كاري كرد فايدهيي كه طي دو ساعت از اشارات الاعجاز به دست ميآمد با گفتار دهم در114
دقيقه حاصل شود. در اين زمان اثر عنايتي به غايت جزئي كه با چشم ديده شود از كرامتهاي بزرگ معنوي مؤثرتر است. اين اثرِ عنايت جزئي هم براي من سهولت ايجاد كرد و هم براي برادراني چون شما؛ لذا به آن امه دردراواني دادهام. مادام كه توافق موجود در اين گفتار براي ما و مهمانان مفيد است و فوايد خيري در بر دارد طبيعيست كه داراي عنايتيست. عادي ب نَصْر صد نمونه داشته باشد فرقي نميكند براي ما عنايتي فوق العاده و اكرامي ربانيست.
حكمت سوم:ميدانيد انديشهيي كه بر اثر اشتغال فراوان خسته شده علاقه دارد استراحت و تفريح كند. ما به حقايق قرآني و ايمانيت كه آيقترين، گستردهترين و جديترين مطالباند اشتغال فراوان داريم؛ به همين سبب خسته ميشويم؛ لذا لطف الهي به صورت صنعت بديع و لطيفي از نوع توافقها و همخوانيها براي رفع خستگيها و دادن نشاط و شادابي به انديشهمان، خود را ن شدم اكرد.
همچنين عنايت موجود در آن توافقهاي لطيف و خفيف و محبوب و جذاب حكم كليدي يافته، نوعي راهنما بهسوي گنجينهيي از اسرار قرآن شد لذاخذ نمو اهميت زيادي دادم. و الا عنايت رباني ياري دهنده و مترتب بر خدمت ما آن قدر زياد است كه اگر آنها را بشمارم بيش از هزار مورد است. همه تأييد ميكنند كه راز موجود در حروف گفتار دهم ساخته و پرداخته كسي نيست و با اراده كسي حاصل نشده است؛ لذا اهم، كفايتري يافت. اما من به اشاره مطلق اهميت دادم. البته موفق به بررسي دقيق تفصيلات آن نشدم و نتوانستم به بهترين نحو آن را
— 396 —
بيان كنم. در مدت يكي دو ساعت اشارتهايي از نوع يادداشت گذاشتم. به بار اول اعتماد نموامر كرررسي نكردم؛ در حالي كه در برخي تعابيرم خطاهايي هست و فهم مطلب را دشوار ميكند. برادرانمان در اسپارتا مطلب را در نيافتهاند و حق هم دارند، زيرا آن عبارت آن مقصود را بياههاي كند.
حال كه چنين است از توافقهاي لطيف حروفي اين گفتار است كه؛ تعداد صفحات مبحث فیوق بيست و دو صفحه است، و سطرهیاي واقعي و اعتباري آن در جاهیايي كه نوشتهيي هست ی صفحاتي كه بيش از نصفشان داراي نوشته است ی همچنين با نام موجود د نور انخست ی كه روي جلد نيز دو سطر را در بر ميگيرد ی ميشود هزار و سيصد و چهل و دو ... نيز اين عبارت در مبحث مزبور با به حساب آوردن صفحه سپيد پاياني شصت و شش مقَيُّوكه مطابق تعداد حروف ملفوظ آيهييست كه در صدر مطالب آورده شده است. در يكي از آنها دو صفحهي سپيد پاياني شمرده ميشود و عدد به دست آمده به اين ترتيب شصت و هفت ميشود كه موافق شصت و هفت حرف ملفوظ آيه ابتداييست. بايد گفت آيه ياد برايشا تعداد حروف سوره اخلاص و ارزش ابجدي لفظ "الله" نيز برابر است. ما نسخهيي را چنين آماده كرديم و آن را براي شما ميفرستيم. نسخهيي را كه نزدون من همين گونه كنيد. نسخههاي موجود در اگيردير را هم چنين كنيد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 397 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَ جليلهِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
صبري، خسرو، علي، رأفت، بكر، لطفي و رشدي برادران عزيز، صديق و جديام؛ دوستان توانمند و صميمياوفق بهدمت قرآني!
حضرت حق را سپاس بيپايان كه شما را در صحراي بيكرانه حقيقت، دوستان و رفقاي انيس من قرار داد. در حركت و سلوك در اين صحراي شگفتت، قناگاه چيز ظريفي كه بياهميت ديده ميشود بااهميت مورد استفاده واقع ميگيرد. به همين دليل است كه من به برخي مسائل كه در ظاهر گمان ميشود بيمعنا هستند بيشتر ميپردازم و نظرتان را به آنها بيشتر جلب ميكنم. از جمله، ان حالو همخوانيهاي "الف" در گفتار دهم است كه آن را مانند مسألهيي مهم در برابرتان قرار ميدهم. سرّ مطلب چنين است:
چون به قطع احساس كردم كه اشارتي كاملاً پنهان بر التفاتي خاص وجود داردو ميبتيار خويش بر اثر سرور و شادي فراوان از خود بيخود شده فرياد زدم: "بياييد، شما هم بياييد و ببينيد". آري، همچنان كه نائل شدن به كوچكترين اشاره خسياري پادشاه در نگاه عموم از توجهي كه يك سپهبد ميكند بيشتر سبب خوشحالي و شادمانيست؛ در برابر مخفيانهترين اشارهيي كه نشان از التفات خاص خالق ذوالجلال دارد اگر صد هزار جان باشد و همه فداي: ٤٣)؛دد و اگر عمري صد هزار ساله باشد و در راه او صرف شود باز هم كم است.
هيجان جذابي كه ريشه در شادي و سرور برخاسته از اين راز دارد براي بيدقتان بيمعنا و مبالغه است و من درباره چنين توافقه من دي كه بحثهايي را مطرح ميكنم. اينك بحث ديگري را پيش ميكشم: اجمالاً حس كرده بوديم كه گفتار دهم با ساكت كردن زنديقاني كه به قصد انكار ثلث قرللّهِ فكر انكار
— 398 —
رسمي حشر جسماني ميان مردم بودند، پرتو خارق العادهيي از اعجاز قرآن را نمايان ساخت؛ همچنين رساله مذكور با علامتهاي متعدد ديگر، به حساب اعجاز معنوي آنان اراي ماهيتي فوق العاده ميباشد. من اينك بي آنكه اختياري داشته باشم دوباره براي جلب توجه عامه مردم به گفتار دهم، به همين رساله ميپردازم.
اين بار نخستين حرَللّهُفظ "الله" يعني "الف" در گفتار دهم چنان توافقهايي بروز داد كه به قطع نميتوان آن را حاصل تصادف دانست؛ من به يقين و بنابر علايم ديگر، وجود اشارتي غيبي را در آن توافیق و همخواني حس نموده، آن گاه اشارتهايش را ز حضرتكردم. فراموش نشود كه براي مدار اشارت شیدن، خارق العاده بودن شرط نيست، زيرا در ميان بسياري از پردههاي عادي، اشارتهاي مهمي داده ميشود؛ اهلاش خواهند دانست.
مادام كه اشاوده شدي وجود دارد، بيترديد تصادف از آن گريزان است و حكمي نميكند؛ جزئي ترين ارقاماش نيز از آنِ اشارت ياد شده خواهد بود. مادام كه در مجموع مطلب اشارت هست، همه اجزاي آن تابع حكمت اشارت مذكورند و تصادفف به گواند در آنجا نقشي داشته باشد. حتي در حالي كه "الف" موجود در حقيقت سوم از صفحه بيست و نهم نبايد شمرده ميشد به سهو آن را شمارش كردهام. بعد فهميدم كاري كردهاند كه آن را بشمارم. كلمه گفتار دهم كه در اشده، لرار دارد و همينطور حقيقت سوم، هر دو در ابتدا و بالاي صفحه هستند، لذا حقشان اين بود كه شمرده شوند. بدون آنكه خبر داشته باشم كاري كردند كه ساير رفقاي آنها را ی به جهت اشارتي براي شخواهد بنويسم تا برخي وظايف را مانند ارقام صفحات انجام دهند. بگذريم ... نه براي ترديد خود ی كه اطمينان كامل يافتهام ی بلكه براي رفع شبهه ديگران مقايسههايي كردهام:
همچبا نوش در پايان گفتار دهم نوشته شده توافقها و همخوانيهاي كتاب ارزشمندي كه بيش از ششصد صفحه دارد، صد و بيست و پنج مورد است. كتاب ديگري با سيصد و پنجاه صفحهمولانا بررسي و شمارش كردم، توافقهايش پنجاه مورد هم نشد. باز "الف"هاي كتابي را كه از تأليفات گذشته خودم است و به
— 399 —
زبانهاي عربي و تركي نوشته شده و دويست و هشتاد صفحه دارد شمارش خدمت وافقها در آن بيشتر از چهل مورد نشد.
معلوم ميشود اكثريت مطلق توافقها در گفتار دهم و اشارات الاعجاز متضمن اشارت غيبيهي پنهاني هستند. اينكه در ري ديگآنها اشارتي باشد كفايت ميكند. لازم نيست در هر جزء آن اشارتي نشان دهيم؛ ليكن هر جزء به اشارت متعلق است و تابع حكمت آن ميباشد. من عجله كردم و نسخهيي را كه پيش از همه اشارت شده بود برا اين
#فرستادم. حواشي اندكاش را بعدها اضافه كرديم. با نسخهيي كه اين بار با سليمان افندي فرستاده شد تطبيق دهيد و آن را تكميل كنيد؛ و با نسخهيي كه توسط خليل ابراهيم ارسال شد نيز مطابقت دهيد آن گاه براي عاسم رحم بفرستيد.
نامهي اين بار خلوصي بيگ را براي شما فرستادم. بخشي را كه اشاره كردم و داخل پرانتز قرار دارد بايد در ذيل چهارم مكتوب بيست و هفتم نوشته شود. آنچه بيرون از پرانتز است و رويشان خط قرمز كشيده شده نوشته نميشود. به دوستاني ماكبيره فظ احمد، محمد جلال و حافظ ولي كه قلوب پرجذبهيي دارند و به ساير برادرانام كه در مسير حقيقتاند سلام ميرسانم. هر چند با حافظ ولي دير آشنا شدم اما او در اينجا دوستي ده ساله و مخلص به نام محمد اوستا دارد. محمد اوستا بهات مل است كه برادر به غايت جدي من در طريق آخرت است. لذا به حافظ ولي هم به همين مناسبت به چشم يك دوست قديمي نگاه ميكنم. او براي من نامه نوشته بود اما فرصت نميكنم به نامهاش پاسخ دهم. براي اهل قلب، گّى
وت نيز نوعي سخن گفتن است.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
برادرانام! مرا عفو بفرماييد؛ با اين نامهي بينظم و در هم ريخته نميخواهم با شما سخن بگويم. هنگامي كه سرگرم كارها و بررسيهاي متعدد كه نماين نامه را به سرعت و با اتكا به مسائلي كه در گوشهيي از ذهنمان بود نوشتيم. وضعيت
— 400 —
كاتب كچه لي را ميدانيد. ذهناش درگير جاي ديگري بود و نامه بينظم شد به همين سبب عفو بفرماييد.
دخالت غيبي در توافقها را در نامهبه اينتمثيل زير براي شما نوشته بودم:
اگر چيزهايي مانند نخود، نخودچي، كشمش و گندم در دست من باشد و من آنها را بر زمين بريزم و كشمشها يك جا و روبهروي هم، نخودچيها هم يك جا و رخشنود ي هم قرار بگيرند آيا ترديدي باقي ميماند كه مثلاً كشمشها و نخودچيها بعد از ريخته شدن از دستان من با دخالت دستي غيبي مرتب نشده باشند؟ حروف و كلمات مانند همان كشمش به قلبها و دهان ما مانند همان دست است.
* * *
(يادداشت عجيبي از مسعود)
ماه تازه طلوع كرده بود، به خاطر روشنايي ماه و خُنَكاي شب كه ساقههاي جو را نرم كرده بود با داس در حال درو بودم؛ به زيبايي و درخشندگي ماه نگاه كرده و به تمام نشدصحيح ودرو و به كتابت رسالههاي نور متحيرانه و مأيوسانه فكر كردم و اينكه از آن محروم شدهام؛ در همين اثنا نميدانم تحت تأثير غفلتها بود يا طلوعها و زايشها كه اين سخن را بر زبان راندم: "پروردگارا! ناو دلالسعود است و خودم بيسود، بسيار كوشيدم اما نشدم مسعود". بعد، به دروي جو ادامه دادم. مدتي كه گذشت خوابيدم. در عالم رؤيا گفتند: "دامان استادت سعيد را رها مكن، او تو را مسعود خواهد كربه اجمدرنگ برخاستم. ماه در حال غروب كردن بود، گفتم: "پروردگارا! من سعادت دنيا را نخواستم، توبه ميكنم!" به من تلقين شده است كه سعادت اخرويام در گروي دعاي شماست؛ به دعاي شمادرخشانام. تمنا دارم اين بنده را از دعاي خود دريغ مفرماييد؛ سرور عزيز دست و پايتان را ميبوسم.
مسعود (رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
— 401 —
ابتدا و انتهاي مسأله اول از مبحث چهارمِ مكتوب بيست و شاز نامِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَعَلى وَالِدَيْكُمْ وَعَلى اِخْوَانِكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صن را پصادق، مخلص و خالصام ابراهيم خلوصي بيگ!
در نامهات ميگويي در آنجا مانند اگيردير نميتواني موفق شوي. نگران اين موضوع نباش. در آنجا چنان اسباب و عواملي هست كه ميتوانست كار را كاملاً متوقف و تعطيل كند. حضرت حق را شكر كه توقباره شكار نيست و موفقيت ادامه دارد.
يكي از عوامل معنوي مذكور اين است: شياطين انس كه از شيطان جن درس ميگيرند براي اينكه تو را در محاصره مشغلههاي دنيوي مذكور اده و خدمتات را به رسالههاي نور محدود كنند بيسر و صدا و مخفيانه كار كردهاند.
در آن حوالي قبلاً اقدامات و اجرائيات دهشتناكي صورت ميگرفت كه حاصلاش ترس و واهمهي موجود است. اگر متانت به غايت محكمات نبود كه در قلباتي، حضردارد رسالههاي نور به هيچ وجه نميتوانستند در آنجا درخششي داشته باشند گرچه خدمتِ كم هم در آن جا، بسيار است و ارزش دارد.
ثانياً:(اياين شابه انتهاي قسمت ثانيا در صفحات "٤٦٥ و ٤٦٦ و ٤٦٧" مكتوبات اضافه ميشود.)
ذكر ربّ السمواتِ و الأرض بعد از تعبير ربّ العالمين گذر از اجمال به تفصيل است؛ همچنان كه بعد از تعبير به يا مملكت اسلامي" تعبير
— 402 —
"حاكم آناتولي، آسيا و آفريقا" آمده و شكوه سلطنت را به تفصيل نشان ميدهد؛ به همين ترتيب پس از ربوبيت مطلق، حشمت ربوبيت را مفصلاً نشان ميدهد. در هر صورت فعلاً نميتوانم پاسخ كامل سؤالات ارها م. به جاي آن دو نكته كوچك مربوط به اعجاز قرآن را بيان ميكنم. اين دو نكته را به صورت حاشيه به انتهاي نكته نخست اشارت هجدهم از جزء پنجم مكتوب نوزدهم اضافه كنيد.
نكته اول:(ضميمه حاشيه ٢ در صفحه "٢٦١" مكتوبات است.است هشر برابر اين سه حقيقت كدام حقيقت ديگري را ميتوان مطرح كرد؟ چه كسي توان آن را دارد كه از اينها تقليد كند؟ همچنان كه اين طرز بيان را نميتوان به صورت ساختگي ارائه داد، تقليد هم نميتوان كرد. در حد و حدود چه كسيست كه از حدود خود بيحد و ححكيم باوز كند و آفريننده كائنات را به اين صورت به سخن آورد؟
نكته دوم:در آخر همه صفحات قرآن كريم آيات به اتمام ميرسند، همچنين با قافيهيي زيبا خاتمه مييابند. نيز لوي شماله" در دو صفحه يك برگ يا دو صفحه روبهروي هم يا در صفحات نزديك هم غالباً يا موافقت عددي دارند يا مناسبت عددي؛ و اين يكي از نشانههاي اعجاز است؛ و سرّش اين است كه آيه "مداينه" به عنوان بزرگترين آيه، مقياس صفحهها و سورههاله معلاص" و "كوثر" مقياس سطرها در نظر گرفته شدهاند، لذا اين امتياز زيبا و نشانه اعجاز قرآن حكيم مشاهده ميشود. پس اين هنر از آن قرآن است نه اشخاصي چون حافظ عثمان، زيرا اين وضعيت از آيات و سورههاي قرآن نشأت ميگيرد.
ثالثاً:از نامهات دريافتين ياوههايي را كه ميفرستم براي خودت استنساخ ميكني و اصل آنها را به عبدالمجيد ميدهي.
برادر عزيزم هر چند عبدالمجيد برادر نسبي من بوده، و بيست سال است طلبهام ميباشد اما نه او و نهدرستشك از دوستان ديگر، به خلوص من نميرسند. (اكثريت مطلق) آن نامهها با نام تو نوشته شده و براي تو فرستاده ميشود. در يكي از نامهها گفته بودم عبدالمجيد را هم در كار شريك كن تا او نيز در مرتبه با رسرسالهها را براي خود استنساخ كند يا به مطالعه آنها بپردازد. ليكن تو اگر
— 403 —
آن برادرت را بر نفس خود ترجيح دهي و براي اينكه به او زحمت ندهي ميخواهي خود متقبل زحمت شوي مطلبر، پرده من دخالتي نميكنم. به پدر و مادر و دوستانات، كساني مانند فتحي بيگ، و اساتيد پيشينات سلام ميفرستم و برايشان دعا ميكنم. از آنها نيز التماس دعا دارم.
اوان راقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
٢١ رمضان شريف؛
نامه نوشته شده براي عبدالمجيد را داخل نامه تو گذاشتم. برايش ارسال كنما من * * *
بخشي از نامهيي كه براي برادرشان نوشتهاند:
اگر ميخواهي از احوال روحيام بداني دو مطلب زير ترجمان حالام است. طبق سروده شاعري ميگويم:
چو ني هرگاه از عمر گذشتهام ياد ميكنم
تا وقتي جان دارم دهراتي د تكيدهام فرياد بر ميآورم
تجارتي نكردم و نقد عمرم ثمري نيافت
قدم در راه گذاشتم اما همه كاروانيان بيخبر رفتهاند
نالان و گريان، تنها و غريب به راه افتادم
ديده گريان، سينه بريان، عقل حيران، بيخبر
آري، عمر گم.
صا به باد داديم، هدر رفت؛ اشخاص و دوستان بسيار ارجمندي را از دست داديم و تنها ماندم. با آنها براي آخرت نكوشيدم.
* * *
— 405 —
نكته دومِ مسأله هشتمِ مكتوب بيست و هشتم
اگر بگويند:در صورتي كه توافقات غيبيه مار سي ز نوع بلاغت بود، همچنان كه قرآن معجز البيان گوي سبقت را از انواع بلاغتها ربوده است در اين نوع نيز بايد جلوتر از همه ميبود. اما اگر مزيت بلاغي نيست چرا اين مطلب را يكي از اكرامهاي بزرگ الهي به شخواهانآوريد؟ ضمناً هر كتابي كه باشد از اين نوع تصادفها در آن فراوان يافت ميشود.
پاسخ:قرآن حكيم براساس سرّ اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (حجر: ٩) لازم است به لحاظ مد، باي هر زمان بر قلب بيش از يك ميليون حافظ نقش ببندد؛ لذا اين نوع توافقهاي متشابه كه حفظ قرآن را مشكل و تعداد حفاظ را تقليل ميدهد، در قرآن به تعداد كثير نيست. بلاغتي معنوي به مقتضاي حال و در متن قرآن حبا ترك مزيت بلاغت مذكور براي حافظان قرآن فراهم شده است؛ همچون بيان مختصر كه بارها در قرآن اتفاق ميافتد و معاني مفصل به اين صورت منتقل ميشود. در ضمن اگر اين توافقهايرحم ال به بلاغت در قرآن وجود هم نداشته باشد، مادام آثار قصد و ادراك در آنها مشاهده ميشود، و قصد و ادراك نيز بالمشاهده و بالاعتراف به مؤلف و مستنسخ مربوط نمباه اس پس بيترديد توسط دستي غيبي تنظيم ميشود. اين نوع مداخلهي آن دست غيبي نيز نشانه قبول است و به رضا اشارت دارد. اين اشارت هم به رمز بيان ميدارد كه حقيقتهاي نگاشته شده بياشكالاند و به صورت حق نشان داده شده اسورديم اين نوع توافقها را در ساير كتابها ميتوان محصول تصادف دانست، اما توافقهاي غيبيه مبتني بر شعور و ادراك در اين رسالهها را همه كساني كه ديدهاند بالاتفاق گفتهاند نمياء اللبه تصادف بيادراك ارجاع داد و چنين چيزي امكان ندارد. حتي دو مستنسخ مهم و ما معتقديم نه در كل يك رساله، بلكه وجود توافق مورد نظر فقط در يك صفحهه بردمين اطمينان را ميدهد كه تصادف دخلي در موضوع ندارد و اصولاً اين مطلب در محدوده تصادف نيست. زيرا دو سه كلمه
— 406 —
شبيه به هم يافت ميشوند، در حالي كه چنان وضعيتهاي مد كه ناظر بر هماند، و ظاهراً قصدي را ارائه ميكنند.
براي مثال: نگاه ميكنيم و ميبينيم در اين صفحه لفظ "عُمْر" سه مرتبه تكرار شده است. هر سه در دداشتيضعيتي، ناظر بر هماند كه ترديدي باقي نميماند كه تنظيمي غيبي در كار است. همين طور به اين صفحه كه الان نگاه ميكنيم شش كلمه "حزن" ميبينيم. اين شش كلمه در سه سطر به نحوي لطيف دو قوس را تشكيل دادهاند كه حزني دل انگوند".
نصيب بيننده ميكند.
براي برخورداري از اشارت غيبي لازم نيست موضوع در هيچ كتابي نيامده و تكرار نشده باشد. همچنان كه بلاغت قرآني به مرتبه اعجاز رسيده است، و يكي از معجزات رسالت ميباشد. در همه كتابهاي ساير اهل بلاغت نيز نسآنجا درجاتشان بلاغت وجود دارد. وجود بلاغت در آن كتابها نميتواند اعجاز قرآن را نفي كند.
به همين ترتيب تجلي يك بخش از صدها بخش اعجاز قرآن به عنوان اكرام الهي در گفتارها كه نرد دايسير قرآن ميباشد، به عنوان اشارهيي بر حُسن انتظام حقايق قرآني ديده ميشود، لذا وجود توافق در ساير كتابها به آن ضرري نميرساند، زيرا توافقات ديگر به آن درجه نميرسند. آن نوع توافقات درگفتارها در مرتبهيي هستند كه به مدققشارتهينان ميدهند نتيجه انديشه بشر نيستند و با اختيار بشر نيز حاصل نشدهاند؛ بلكه سايهي سايه نوعي از اعجاز قرآناند و در آيينه تفسير خود به صورت نوعي از اكرانصيبا تمثل يافتهاند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
* * *
— 407 —
نكته سومِ مسأله هشتمِ مكتوب بيست و هشتم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلبه خانَلَيْكُمْ وَ عَلى وَالِدَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ وَ عَلى رُفَقَائِكُمْ فى دَرْسِ الْقُرْانِ
برادر عزيزم!
اولاً:اينكه برادرمان عبدالمجيد مبحث سوم مكتوباد كردو ششم را بنا بر احتياطي غير ضروري، اضافي ميداند و تو نيز اضافي دانستن او را اضافي دانستهيي موجب مسرت فراوان من شد. بايد بدانيم كه ما مظهر سرّ
فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْرهِيمَ حَنِيفًا ميدهمًا
هستيم كه اشارت است بر مكلف بودنمان در پيروي از حضرت ابراهيم (ع) كه گفت:
كَيْفَ اَخَافُ مَا اَشْرَكْتُمْ وَلاَ تَخَافُونَ اَنَّكُمْ اَشْرَكِْنْ فَِاللّهِ
(انعام: ٨١)
و مورد تمجيد قرآن قرار گرفت.
ثانياً:عبدالمجيد مينويسد مفتي شهري كه اهالي آن عموماً دوست من هستند، با نظري سطحي انتقادهايي واهي را بر بخش فرعيات گفتار دهم وارد كرده است. پاسخ هاي عبدالمجيد به او به استثناي دو موردند. گوت ميكند. فقط در دو مورد او نيز به سؤالات سطحي آن فرد، پاسخهاي سطحي داده است.
نخستين پاسخ ناقص عبدالمجيد:آن فرد گفته است: "حقايق گفتار دهم در مقابل منكران نيست، چرا كه بر صفات مشتاقي الهي مبتنيست". عبدالمجيد در جواباش ميگويد: "منكران را پيش از "حقيقت"ها با چهار اشارت وارد دايره ايمان كرده و موجب اقرار آنها شده است. از آن پس "حقيقت"ها را به گوش آنها ميرساند".
— 408 —
اما پاسخ كافي و وافقتي آناست: هر "حقيقتي" سه مسأله را به يكباره اثبات ميكند: وجود واجب الوجود، اسما و صفات واجب الوجود، و حشر كه آن را براساس موارد پيشين به اثبات ميرساند. هر كس از معاندترين منكران تا خالصترين مؤمنان مي توانين استخود را از "حقيقت" دريابد، زيرا "حقيقت"ها نظر فرد را به موجودات و آثار (خالق) بر ميگرداند.
ميگويد: افعال منظمي در اينها وجود دارد؛ فعل منظم نيز نميتواند بدون فاعل باشد. پس حتماً فاعلي دارد. آن فاعل ب اگر مو ترتيب كار ميكند پس لازم است حكيم و عادل باشد. مادام كه حكيم است كار عبث انجام نميدهد. مادام كه كارها را با عدالت انجام ميدهد حقوقها را ضايع نميكند. پس بايد مجمع اكبر و محكمه كبرايي وجود داشته باشد.
بنابراين، كاركرد "حقيقت"ها به داد وحو است. به دليل مجمل بودن، سه ادعا را با هم اثبات ميكنند. ليكن نظر سطحي متوجه موضوع نميشود؛ در واقع هر يك از آن حقيقتهاي مجمل در رسالهها و گفتارهاي ديگر به تفصيل توضيح داده شدهاند.
دومين پاسخير كه عبدالمجيد:
در برابر سؤال اشتباه آن فرد مماشات كرده و چون اشتباه را پذيرفته خود نيز دچار خطا شده است. در حاشيه گفتار دهم گفته نشده است كه اسم اعظم صرفاً عبارت از مرتبحبوباز مراتب هر اسم است. ما در بيشتر جاها گفتهايم: از اسم اعظم و مراتب اعظم هر اسم ظهور مييابد؛ علاوه بر اثبات اسم اعظم گفتهايم كه هر اسم داراي يك مرتبه اعظم است كه رسواوقات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مظهر آنها بوده و حشر اعظم نيز ناظر بر آنهاست. براي نمونه مراتب اسم خالق مراتبي از "خالق مَن تا خالق كل شي" را كه مرتبه اعظم است شامل ميشود.
فردي كه شبهه داشته با قصد تحقير اين نظر كه هر اسمي داراي مرتبه اعظم اذكر شده: "اين ديدگاه اهل تصوف متفلسف است"؛ در حالي كه صديقين محققين كه "امام اعظم، امام غزالي، جلال الدين سيوطي، امام رباني و شاه گيلاني" در صدر آن" عدد اسم اعظم را جداگانه ديدهاند. امام اعظم گفته است:
— 409 —
"العدل، الحكم اسم اعظماند". و هكذا؛ در هر حال پرداختن به مسأله مذكور تا اين حد كفايت مي كند.
از اشكال تراشي سطحي آن فرد بهسه دليلخوشحال شدم:
دليل اول:با اينكه ميخواسوعي تفقاد كند اما نتوانسته است و اين نشان ميدهد كه حقايق گفتار دهم انتقادپذير نيست. در نهايت ميتوان به برخي عبارات كه جزو مسائل فرعياند اشكال گرفت.
دليل دوم:ان شاء الله عبدالمجيد را ی كه داراي هوش و تلاش سرشاريست ی به تقلا وكسي دروا داشت. او حالا دوستي بيدار و برازندهي رفاقت با خلوصي شده است.
دليل سوم:آن فرد مشتري مطالب رساله نور است كه اشكال گرفته است و گرنه كسي كه مشتري نباشد بيتفاوت ميماند. ان شاء الله در آينده به طهي كه ل از رسالهها استفاده خواهد كرد.
تو يا عبدالمجيد ميتوانيد نتايج اين بحث را به خوبي بنويسيد و همراه سلام و ابراز خرسندي من براي آن فرد بفرستيد.
به امام جماعت محلهتان حافظ عمر افندي سلام برسان و ر آغاز او را قبول كردم. شرايط طلبگي را هم به او بگو. اينكه پدرتان و فتحي بيگ و خواجه عبدالرحمان گفتارها را بهطور جدي گوش ميكنند موجب خوشحالي فراوانام است. من براي آنها دعا ميكنم. بگو آنها هم برايام دعا كنند. فردي كه "سيدا" نام دارد كسي نيبيشك پدرتان منتسب به اوست؛ فرد مهم و مشهوريست كه پيش از او مطرح بوده است. همه برادران و در رأسشان صبري، سليمان، و توفيق به شما سلام ميرسانند.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 410 —
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بير جنوَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ اَيَّامِ الْفِرَاقِ
برادر عزيز و صديقام!اين بار قسمتهاي سوم و پنجم مكنيد. شست و نهم را براي تو ميفرستم. در قسمت سوم سرّي هست. اين قسمت در ماه مبارك رمضان در مدت يك ساعت، در حالي كه من و كاتب بيمار بوديم به سرعت نگاشته شده است. شيوهيي را كه خواهيد ديد عيناً وجود داشت و ما از اين بابت حيرت كرديم. دان. لزومه نيتمان درباره قرآن در آن قسمت كاملاً حق و لازم است؛ لذا همين طور هم شد.
دو قطعه (از همان مكتوب يعني جزءهاي چهارم و پنجم) را به عنوان سند قطعيِ توافقهاي معجزات احمديه فرستادم. اينها در ادامه تأليف رافحه باد شده توسط مستنسخي ناوارد از روي مسودهي اصلي و به سرعت نوشته شده است؛ او حتي در امر نگارش صلواتها به اشارههايي چون (ع ص) اكتفا نموده است با اين حال دو سال بعد كه برردر داييم فراتر از اميدمان با توافقي عجيب مواجه شديم.
سپس به مستنسخي نابلدتر از او گفتم: "كلمات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن را با رنگ مرحومنويس و همان نسخه را عيناً استنساخ كن". اين در حالي بود كه مستنسخ دوم بسيار ناوارد بود. او توافق موجود در نسخه مستنسخ اولي را تا حدودي از بين برد. فهم خود را در كار دخالت داده بود لذا در لطافت متن خلل ايجَّتْهُ. با اين حال متن مذكور باز هم براي توافقات، حجتيست. شما هم به زيبايي و نيكي از رويش يك نسخه براي خودتان پاكنويس كنيد. صورتي از مُسوّده اولي نيز نزد تو يا عبدالمجيد محفوظ نگهداري شود.
فَلِيرا منالحَمد اينك در حال كتابت چند نسخه قرآن هستيم كه جزئي از دويست جزء اعجاز قرآن معجز البيان را به چشم نشان خواهد داد. يكي از آنها در حال اتمام است. در اين نسخه از قرآن، توافق همهي "٢٨٠٦" لفظ جلاله به استثناي
— 411 —
يك درصد از آن چگونه طرز غيبي ديده ميشود. لفظ "الله" را با رنگ قرمز نوشتهايم طوري كه بيننده ميتواند بگويد "اعجاز قرآن را با چشم خود ميبينم". ان شاء الله اين جزء از اعجاز، خط قرآني را نيز حفظ كرده از تحريف نجات لايق داد.
جزءهاي قرآن را بين برادراني كه قلم الماسين دارند تقسيم كردم. اولين برادرمان حقي افندي جزء اول را كتابت كرد و دومين و سومينشان را نيز خواهش ميكند به جاي تو انجام دهد.
به همه كساني كه با گفتارها مرتبطاند و در رأس آنها والدينتان خود ر بيگ، خواجه عبدالرحمان بيگ، و طلبه جديدم امام عمر افندي سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم. از آنها نيز التماس دعا دارم.
به كمال افندي مفتي سابق بگو: "مژده! هر ساعت از عمرش كه به بيماري بگذرد در د نوعي روز عبادت است. در اين زمانه بهترين صورت زندگاني چنين است. ما در درگاه الهي هر آنچه را بهترين خير است براي او طلب ميكنيم و دعاگويش هستيم و خواهيم بود. دعاي كساني چون او مستجاب ميشود. براي من دعا كند". نشد.
عبدالرحمان و فتحي بيگ، هر دو، در منافع معنوي و دعاي من در دايره دعاي طلبههاي خاص سهيماند. هر دو آنها براي من دعا كنند. در گذشته طلبهيي به نام عمر داشتم؛ عمر افندي في در علي تو در آنجا، در امر دعا با او رفيق شده است.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان ميرزا زاده
سعيد نورسي
* * *
بخش چهارم مكتوب "بيست و نهم" هم مفصل و هم تك نسخه است. اين بار نتوانستم آن راها را م. بخش مذكور مستقيماً يكي از آيينههاي اعجاز قرآن است و بسيار هم اهميت دارد. سي و هشت صفحه است. اينجا همه مخصوصاً صبري،
— 412 —
سليمان، خسرو، بكر، توفيق و غالب به شما سلام ميرسانند. جزء چهارم مكتوب نوزدهم را تا اشارت نكتهدار پانزدهم تصفت. دردم. لازم بود خيلي زود آن را ارسال كنم لذا فرصت نيافتم آن را به صورت كامل تصحيح كنم.
شما پس از پانزدهمين اشاره نكتهدار، متن را با نسخه خودتان مقايسه و تصحيح، سپس پاكنويس كنيد. در مسأله هفز يك ووب "بيست و هشتم" توافق شگفت انگيزي مشاهده شد. در همه بيست و نه سطر دو صفحه، به استثناي سطر اول، از ابتدا تا انتها، بياختيار و ادراكِ ما ابتداي سطور با "الف" شروع شده است. (برادري) ميگفت همه اين الي نيا اشاره غيبي مهمي از مكتوب بيست و هشتم به مكتوب بيست و نهم است. بعداً نمونهاش را براي شما خواهيم فرستاد.
سعيد نورسي
* * *
(نامهيي از سعيد نورسي)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامحمت و يْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، و واقعاً آخرتي؛ دوست جدي و توانمندم!
سؤال كرده بوديد كه در حاشيههاي فوقاني قرآن حكيم اشاره شده عي و توت قرآني شش هزار و ششصد و شصت و شش است، و حُكم انوار قرآني و حقيقت فرقاني نيز براساس ايام شرعي شش هزار و ششصد و شصت و شش سال در كره زمين جاري خواهد بود؛ ذهن من در آن زمان متوجه جاي ديگري بود و نتوانستم پاسخ مفصلي بدهم. بعد از آن با عظ، به من اخطار داده شد: "سؤال عاصم مهم است، به آن جواب بده". من هم بنا بر آن اخطار، توضيحي مختصر مبتني بر سه پايه را بيان ميكنم:
— 413 —
پايه اول:نور محمدي و حقيقت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هم فاتحه ديوان نبوت است هم خاتمهي آن. به ه اثنا تيب تمام پيامبران در استفاضه از اصل نور او و انتشار حقيقت ديناش، در حكم ياوران و نمايندگان او ميباشند و نور احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از پيشاني آدم تا ذات مباركِ خود او سلسلهوار ظهور يافته، نور افشاني كرده، و با انتقال تدفارشها ظهوري تمام در حضرتاش جلوهگر شده است.
ماهيت قدسيه احمديه ی همچنان كه در رساله معراج به صورت قطعي اثبات شده است ی هسته اصلي اين شجره كائنات، و كامل ترين و آخرين ثمرهيدي با ز شده است؛ به همين ترتيب حقيقت قرآني از زمان آدم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تاكنون همراه با حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام انوار خود را سلسلهوار در صُحف و كتابهاي انبيا منتشر نموده تا بلكه ب نسخه كبري و مظهر اتمّ آن به تدريج در صورت قرآن عظيم الشأن جلوه گر شده است.
اهل تحقيق و حقيقت متفق القولاند كه اصول دين، اساس شريعت و خلاصه كتاب تمام پيامبران در قرآن موج همين . بنا بر همين سرّ، بر اساس روايت مشهور، زمان آدم (ع) تا قيامت بالغ بر هفت هزار سال خواهد بود كه از آن به ايام شرعيه تعبير ميشود، اگر تفاق ا زمان مذكور زمان فترت مطلق را كسر كنيم، به مدت شش هزار و ششصد و شصت و شش سال ميرسيم كه در اين مدت، حقيقت قرآنيه، سرّ و انوار دين اسلام را زير ر داخلا و حُجب گوناگون بر روي كره زمين منتشر خواهد كرد كه تعداد آيات به آن اشاره دارد.
پايه دوم:مشخص است كره زمين با حركتي كه بر محور خود دارد شب و روزدهند جاد ميكند و همينطور با حركت آن بر مدار سنوي، سالها به وجود ميآيند. علاوه بر خورشيد هر سياره و حتي همه ثوابت و شمس الشموس نيز حركتي دارند و بر محوري ميچرخو گردآموجب پيدايش ايام مخصوص آنها ميشود؛ همينطور حركت و دَوَران آنها بر مدار خودشان نوعي سال را برايشان ايجاد ميكند. خالق ارض و سماوات در خطابهاي ازلي خود ايام و سالهاي مذكور را نيز بيان ميدارد. اين امر را آيات زير در فرقان حكيم رْضِ وميكند:
— 414 —
ثُمَّ يَعْرُجُ اِلَيْهِ فِى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ اَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ
(سجده: ٥)
تَعْرُجُ الْمَلئِكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ فِ تخريبمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ اَلْفَ سَنَةٍ
(معارج: ٤)
آري، ايام ربانيهيي داريم از چهار ساعت روز بين طلوع و غروب در زمستان مناطق شمالي و روزهايي به مدت هشت، نُه ساعت در زمستانِ اين مناطق گرفته تا روزهايي كه رودادم د خورشيد قريب يك ماهاند؛ و همينطور از خورشيد ديگري كه ناماش "شِعري" ست، و از خورشيد ما بزرگتر است و در قرآن با تعبير "ربُّ الشِعري" از آن ياد ميشود و به روايت ستارهشناسان روز آن هزار سال است؛ تا روزي كه مدتاش پنجاماً از سال است و بر محور شمس الشموس قرار دارد.
آري، پروردگار آسمانها و زمين، و آفريننده شمس الشموس و شعري هنگام خطاب در گفتار قدسي خود كه بر اجرام و عوالم آسمانها و زمين مذكور ناظري از حيام ياد شده را ذكر ميكند و اين كارِ بسيار به جاييست.
مادام كه ايام در لسان شرعي چنين اطلاقهايي دارند، اگر حتي به اعتقاد علماي زمين شناسي، جغرافيا، و تاريخ بشريت، قبول كنيم ن به قر نه هفت هزار سال، كه صد هزار سال را پشت سر گذاشته است، منافاتي با درستي آن روايت مشهور نخواهد داشت كه ميگويد: "عمر بشر از آدم(ع) تا قيامت هفت هزار سال است" و حتي با اينكه گفتيم نور ِ اَبَش هزار و ششصد و شصت و شش سال حكمفرما خواهد بود نيز ضديتي ندارد و خدشهيي بر آن وارد نميكند، زيرا حكم و شمول ايام شرعي از چهار ساعت تا پنجاه هزار سال را در بر ميگيرد. ليكن اين كه در روايت مشهور مذكور حقيقت ايام در نفس الامركه از ميباشد فعلاً در اين دقيقه بر قلبام مكشوف نشده است. معلوم ميشود كشف آن راز مناسب نيست.
پايه سوم:
لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ
در اين مسأله، ادعايي را بيان ميكنم كه در حال حاضر نميتوانم دليلي برايش بياو* * *ين ترتيب كه: اين دنيا عمري دارد، كره زمين نيز در اين دنيا عمري كوتاهتر از آن دارد، و نوع انساني كه در كره زمين زيست ميكند هم عمري كوتاهتر از آنها دارد. عمر اين سه مخلوق تو در تو مانند نسبت چرخهاي داخل ساعت است كه دقيقه و ث اندكي ساعتها را شمارش
— 415 —
ميكنند. عمر نوع انسان، بهواسطه ايام معلومي كه از دو حركت كره زمين حاصل ميشود تعيين ميگردد؛ عمر كره زمين نيز از زماني كه مظهر وجود ذيحياتان شده است با ايّامي تعيين ميگردد كه براساس حركت محوري خبارها ی كه مركز ارتباط آن ميباشد ی شكل ميگيرد؛ و اين از حكمت رباني دور نيست. عمر دنيا هم با ايّامي تعيين ميشود كه براساس حركت محوري شمس الشموس حاصل شده است.
عبارات حال اگر عمیر نوع انسیان براسیاس ايام معلومه ارضيه هفت هیزار سیال باشد از زماني كه كره زمين منشأ حيات شد تا زمان از بين رفتناش براساس ايام شمسي از دويست هزار سال تجاوز ميكند. عمر دنياهايي كه تابع شمسُ الشموساند و از عالاين اثجدا شدهاند و ناظر بر كره ما ميباشند (با اين ملاحظه كه هر روزِ شمس الشموس براساس اشاره قرآن پنجاه هزار سال است) هفت هزار سال بر مبناي آن ايام ا يك ساميشود صد و بيست و شش ميليارد سال.
براساس گواهي حافظ شامي، مصطفي از كوله اوني، و دوستاش حافظ مصطفي محاسبه بالا در يك دقيقه و از حفظ انجام شده است. (يك سال سيصد و شصت روز محاسبه شده است، لذا اگر اشكال مختصري وجود داشته باشد بايد ناديده گرفز بيما.)
معلوم ميشود در ايام قرآني كه از آن به ايام شرعيه تعبير ميكنيم ميتوان موارد مذكور را مدنظر قرار داد. آري، آفريننده آسمانها وِ عَلَبا گفتارش كه ناظر بر آسمانها و زمين است خطاب به ذاتي كه سبب خلقت ارض و سماوات است و هسته اصلي و ميوه نهايي و كامل آفرينش ميباشد از ايام ياد شده نام ميبرد و اين شايسته فضل و برتري قرآن و كمال مخاطباش است و ع قرآن غت ميباشد.
وَ الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِاَسْرَارِ كِتَابِهِ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا
سعيد نورسي
* * *
— 416 —
مسأله سوم يادداشت پانزدهم
اي انسان و اي نفس من! يقين بدان وجود و جْ رَبّال و حيوانات و اعضاي بدنات را كه حضرت حق به تو ارزاني داشته مباحاند و در مالكيت واقعي تو نيستند، يعني خداوند دارايي خود را براي بهرهمنديات به تو سپرده و براي استفادهات آوربين ا مباح كرده است. او همه موارد ياد شده را در مالكيت شخصي چون تو نگذاشته است كه در حقيقت از اداره امور عاجز و واقعاً در تدبير جاهل هستي. زيرا اگر او ايندي، بر در مالكيت تو قرار ميداد بايد اداره آنها را نيز به تو ميسپرد. تو كه معدهات را نميتواني اداره كني، معدهيي كه ادارهاش سهلترين و ظاهرترين كار است و در دايره اختيار و شعور يخوانارد، چگونه ميتواني مالك چيزهايي مانند چشم و گوش باشي كه اداره آنها بيرون از دايره اختيار و شعورند؟
مادام حيات و ملزوماتاش كه به تو داده شده از جنس تمليك نيست زش، و ميباشد، بيترديد بايد براساس قاعده اباحه حركت كرد. فردي را در نظر بگيريد كه مهمانان را به ضيافتي دعوت ميكند؛ طبيعيست كه به مهمان در استفاده از سفره و وسايل و اشيايي كه در آنجاست حق تمليك نميدهند بلكه بهره بردن يي نورزم براي او حكم اباحه دارد. قاعده اباحه و ضيافت نيز تصرف در دايره رضايت مهماندار است. لذا مهمان اسراف نكرده، اشيا و لوازم مهماني را به كسي تعارف نميكند، آنها را از سفره پرسيددارد تا به ديگري صدقه دهد، روي زمين نميريزد و از بين نميبرد. اگر بحث مالكيت و تمليك بود همه آن كارها را ميتوانست انجام دهد و طبق ميل خود رفتار قلباد.
درست به همين صورت حضرت حق حيات و زندگاني را به شكل اباحه در اختيار تو گذاشته و تو نميتواني آن را با خودكشي به نقطه پايان برساني؛ همين طور نميتواني چشم خود را از حدقه بيرون آوري؛ نميتواني چشمات را خارج از دايرهاجزايشيت اعطا كننده چشم كه معناً به معناي كور كردن آن است، صرف امور حرام كني. هكذا گوش و زبان و عضوهاي ديگر شبيه اينها را نميتواني به
— 417 —
حرام صرف كني و در واقع نميتواني آنها را معناًم آنهن ببري؛ همچنين حيواني را كه گوشتاش خورده نميشود نميتواني بيدليل اذيت كني يا به قتل برساني...
فقط در دايره قوانين شرعي مهماندار كريم ذوالجلال ی كه صاحب اين مسافرخانه دنياست ی مي
ميگدر نعمتهايي كه به تو داده شده تصرف كرد.
سعيد نورسي
* * *
— 417 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَينور ازوَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيزم رأفت بيگ!نامه و كتابات را با خرسندي دريافت كردم. روح خلوصي بيگ طلبه بسيار عزيزم را در وجود تو حس كردم. تو را نه طلبهيي جديد كه چون خلوصي از قديميها ميدانم. خصيصه طلبگي اين است كه گفتاررهيي شته شده را چون اموال خود بداند؛ طوري با آنها مواجه شود كه گويي خودش آنها را نوشته و تأليف كرده است، لذا در انتشار و رساندن آنها به اهلاش كوششن نكتهما شاء الله خطات زيباست. اگر فرصت كردي بخشي از آن را بنويسيد. بخشي از متن را برخي از طلبههاي جدي مانند خسرو مينويسند؛ شما هم بالاخره از آنها ميگيريد و مينويسيد و با آنها تشريك مساعي ميك هيهاتش سال بود انتظار ميكشيدم در اسپارتا طلبههاي جدي پا به عرصه بگذارند. اَلْمِنَّةُ لِلَّهِ كه چند نفر مانند شما به ميدان آمدهاند. يك طلبه بر صد دوست ترجيح دارد. انوار قرآنيهيت غوث
فتارها خوانده ميشوند از نوع عبادت تفكريست كه مهمترين عبادت ميباشد. مهمترين وظيفه در اين زمان، خدمت به ايمان است. ايمان كليد سعادت ابديست.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
ي راه
— 418 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر جدي، صديق، دقيق و حقيقت طلبام رأفت بيگ!
حضرت حق زندگاني جديدتان را ان
گرداند و رفيق حياتتان را در زندگاني ابدي مظهر صفت و وعدهيي فرمايد كه در اشارت سوم در انتهاي موقف سوم از گفتار سي و دوم درباره رفيق زندگاني بيان شده است. آمين!
نامه اخيرت خيلي زيباست. آن را در بين يادداشتهاي دوس "فت در "مكتوب بيست و هفتم" درج ميكنم. اگر گاهي به امر نوشتن بپردازيد خوب است. ان شاء الله زندگي جديدتان در برابر حقايق رسالههاي نور شوق جديدي در شما ايجاد ميكند.
برادرم! تو، خسرو و عاصم در نظر من بسيار ارزشمنديد. حضرت حق شافته ايگراني چون شما را در راه خدمت به قرآن ثابت قدم و فداكار كند؛ در كمال صداقت موفق و برقرار باشيد. آمين!
در آنجا به برادرانام كساني مانند شيخ مصطفي، لطفي و رشدي درود فراوان ميفرستم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرت راهواسعيد نورسي
* * *
— 419 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، جدي، صميمي و آخرتيام، دوست كوشاي من در خدمت به قرآن، رأاب است!
نامه شما خوشحالام كرد. بدانيد كه دو سال پيش اخوتي گرم و صميمي بينمان آغاز شد اما به دليل برخي مسائل پيش نرفت. مژده كه در حال حاضر اين رفاقت ادامه يافيقت پزر حال افزايش است، زيرا خسرو در نامهيي كه براي من نوشته است ميگويد از تو رضايت كامل دارد؛ و بعد از بازگشتم از بارلا تو را همانطور به تصوير ميكشد كه من دوست داشتم.
معلوم ميشود با ند؛ ايستگي داريد و تشريك مساعي ميكنيد. تا آنجا كه ميتواني ارتباطات را با او محكم كن؛ همچنين از وظيفههاي مهم يك طلبه خاص، آموزش قرآن به كودكان است و تو اين وظيفه را شروع كردهيي. تو از طلبههاي شاگرد اول هستي ون پس وء الله فرزندت نيز از شاگرد اولهاي نور خواهد بود. مادام كه كودك، فرزند معنوي من هم هست؛ نيمي از درسي كه به او ميدهي به نام تو و نيم ديگرش نيز به نام من خواهد بود.
خوابي كه ديدهيي بسيار مبارك است. تعبيرش هم كاملاً چرخي است. اسپارتا يك مسجد است. شخصيت معنوي هيأت صميمي و متحدِ متشكل از خسرو، رأفت، لطفي و رشدي را به صورت سعيد نشانات دادهاند. درسي هم كهي از جالهها دادهيي به صورت وعظ و نصيحت نشان داده شده است. اينكه در خواب به خاطر نخواندن نماز دير كرده و خود را با عجله به درس ميرساني تعبيرش اين است كه در برخي وظايف ديني خارج از انتشار گفدو گفت مقداري سستي و تنبلي به خرج
— 420 —
ميدهي و اين باعث ميشود اول بودن در درس اول كه حق توست تبديل به رتبه دوم گردد. خواب مذكور با چنين اشارهيي به تو هشدار ميدهد.
بگذريم ... من فعلاً از تو بسيار راضيام ن است راني كه در آنجا هستند نيز از تو بسيار راضياند. حضرت حق در مسير حق و خدمت به قرآن به ما و به شما ثبات قدم و متانت عطا فرمايد؛ آمين!
به پدر همسرتان حا بحر عاهيم افندي سلام فراوان ميرسانم؛ و براي بدرالدين و خواهرم بسيار دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 421 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلست! تسمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق و غيورم!
از طريق سليمان افندي آگاه شیدم كه با برخي مشكلات خصوصي مواجیه ميشويد. توصيه افراد متيني چون شماد. سعار و بردباري، كار زايديست. حدس ميزنم قداست خدمت و ذوق موجود در آن، و اشتياقي كه در تلاش شما هست، آن مشكلات تلخ خصوصي را خنثي و برآن غلبه كند. تا آنجا كه ممكن است نبايد فكرش را بكنيد. فروشنده ي به ميسالم و ارزشمند نيازي ندارد به مشتري التمیاس كند. مشتريست كه اگر عاقل باشید بايد التماس كند. بر اسیاس راز
خَيْرُ الاُمُورِ اَحْمَزُهَا
مشكلات خيرهاي عظيم فراوان است. مشكلات كه زياد شد اهل همت، تلاش و ثبیاتا نخستیان را بيشتر ميكنند نه اينكه سستتر شوند. ان شاء الله شما هم از همان افراد متين و ثابت قدم هستيد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برايج سر
سعيد نورسي
* * *
— 422 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقام رأفت بيگ!ما شاء الله شما در حال حاضر همانشينند كه اميد داشتم مطالب رسالهها را دنبال ميكنيد و مينويسيد. تلاش اندك امثال شما در حكم بسيار است؛ چرا كه بسياري از مردم به شما اعتماد كرده و پيرويتان ميكنند. از اينكه در اين شهر غريب برادران جدياي مانند شما را يافتم، اينجا برايم حكم وطن ودهاندا دارد و موجب شد وطن اصليام را فراموش كنم. فضل و تعالي آثار نوشته شده، بعد از قرآن كه مأخذ و منبع قدسي آنهاست، مديون اشتياق و فهم جدي مخاطباني چون شماست. اگر شما از يافتن من يك شكر به جا ميآوريد من از مواجه شدن با شما خداونل نگارزار بار شكر ميگويم.
در نامهات از اسم اعظیم سیؤال كردهيي. اسم اعظیم پنهان است. مانند زمان فرا رسيدن اجل است در عمر، يا مانند شب قدر در ماه مبارك رمضان؛ پنهان بودن اسم اعظم در ميان اسما ديگر نيز حك ميباي دارد. من شخصاً معتقدم اسم اعظم واقعي مخفيست و آن را فقط به خواص تعليم ميدهند. اما هر اسم نيز مرتبه اعظمي دارد كه در حكم اسم اعظم ميباشد. به همين دليل است كه اوليا اسم اعظم را به شيوهبود. واگانهيي مييابند. قصيدهيي از حضرت علي (ع) به نام "ارجوزه" در مجموعةُ الاحزاب وجود دارد. او اسم اعظم را در شش اسم ذكر ميكند. امام غزالي نيز در رسالهيي به نام "جُنّت الاسماء"، هم افتخاهاي ششگانهيي را كه حضرت علي بيان داشته و مشمول اسم اعظم ميباشند، شرح كرده و ويژگيهايشان را بيان نموده است. آن شش اسم عبارتند از:
فَرْدٌ، حَيٌّ، قَيُّومٌ، حَكَمٌ، عَدْلٌ، قُدُّوسٌ
— 423 —
بخش دوم كرامت غيتفاده تصحيح كرديم، بخش ديگري به آن افزوده و ارسال نموديم.
اينكه بدرالدين به سرعت پيش ميرود از فيض كرامت قرآن حكيم است. حضرت حق موفق بدارد.
به حاجي ابراهيم افندي مخصوصاً سلام ميرسانم. به آقايان لطفي، ثر ميحافظ احمد و سزايي سلام ميرسانيم. براي خواهر آخرتيام هم دعا ميكنم. بخشي از نامه اخيرت در مكتوبات درج شد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ براي َّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
رأفت بيگ، برادر عزيز و صديق، و دوست واقعيام در خدمت قرآني!
رسالههايي را كه استنساخ كردهايد اين بار بسيار زيبا شدهاند. تلاش و صداقت و جديت تو را نشان ميدهند و ثابت ميكنند كه د بسيارد تنبلي نيست. آنها را تصحيح و ارسال كرده بودم. بعد شنيدم كه پيك آنها را در اسلام كوي (روستاي اسلام) گذاشته است. فرصت نوشتن لمعههاي سوم و چهارمِ مكتوب سي و يكم را نيافتم. ميترسم آنها هم مانند سرّ اِذَا جَاءَسلطنت ُ اللّهِ (نصر: ١) فصلشان بگذرد و ببينيم زيبا كتابت نشدهاند. ان شاء الله اشتياق شما مرا به كار وا خواهد داشت. اين ماههاي سه گانه بسيار ارزشمندند؛ در زماني كه با سرّ شب قدر عمري هشتاد ساله را نصيب انسان ميكند بايد با بهترين و ابدضليتترين امور مشغول
— 424 —
شد. پرداختن به مسائل قرآني ان شاء الله در حكم نوعي قرائت قرآن بهطور متفكرانه و معنويست. ما معتقديم معاني قرائت قرآن، عبادت، علم، معرفت، و تفكر در استنساخ و مطالعه رسالهها وجود دارد؛ در ق داشتما اين جنبه از موضوع را تمجيد كردهايد.
خواستم معجزات احمديه را براي شما كتابت كنند و (خوشبختانه) تكميل شد. اما چون لازم است نسخه ديگري از روي آن نوشته شود موقزير نظاينجا ميماند. از نامهات معلوم ميشود "حافظ سزايي" بهطور جدي به ما علاقمند است. من در يك برهه زماني در درون خود حس ميكردم كه در اسپارتا برادر جديدي به صميميت و محبت ذكايي آغروسي خواهم داشت. ان شاء الله اين سزايي او خواهد تانبولقتي اين مطلب را شنيدم گمان كردم همان فرد است كه منتظرش بودم. اگر همانطور باشد كه تصور ميكردم، خيلي خوب است؛ و اگر آنطور نيست سعي كند چنان شود. اگر كنجكاو ا اشارتذكايي چگونه فرديست، ذكايي در مكتوب بيست و هفتم يادداشتهايي دارد كه ماهيت و ميزان صداقتاش را نشان ميدهد؛ آنها را مطالعه كند.
به پدر زنات، حاجي ابراهيم افندي سلام فراوان ميرودهايمن او را برادر جدي آخرتي خود ميدانم. ان شاء الله در اين سعي و تلاش جديد تو، او هم سهمي دارد.
به رغم كم سن و سالي بدرالدين، او را وارد دايره طلبههاي بزر هرگاهردهام. او بزرگ خردسالان است. ان شاء الله حضرت حق امثال او را فراوان كناد! براي والده بدرالدين دعا ميكنم. البته مهمترين سهم در حُسن تربيت بدرالدين ازو قدسيست، زيرا اولين استاد اوست.
به برادراني چون بكر آغا، لطفي افندي، حافظ احمد و سزايي سلام ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 425 —
بِاسْمِه ٭ مَنْ تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُها) بْ فِيهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقام!با تمالاً:در پي دانستن ماهيت اين حادثه جديد بودهايد؛ دو نامه مفصلي كه به آنجا فرستاده شده ماهيت امر را نشان ميدهند. آيهي
وَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَع ضعف ااجِدَ اللّهِ اَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ
(بقره: ١١٤)
چون صاعقهيي بر سر عاملان آن حادثه فرود ميآيد و خواهد آمد. ليكن ما عجول هستيم. هر چيز وقت معيني دارد. اين حادثه كه مصداق آيهي
فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ ب
جليله لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ
(حديد: ١٣ (
ميباشد با وجه مرحمت (الهي) ناظر بر ماست. وجهي كه مقابل ملحدان ميباشد، با عذاب و قهر به آنها نظر ميكند... به هر حال ميدهمچنان كه بهشت ارزان نيست وجود جهنم نيز بيدليل نيست.
ثانياً:آرزو داشتم صداي بدرالدين را در اينجا ميشنيدم اما تنگي وقت اجازه نداد. من در عالم معنا به طرز خيالي صداي او را از آنجا ميشن استاد شاء الله از مرتبه فرزندي رهسپار مرتبه طلبگيست.
ثالثاً:نامهيي با خط خود من خواستهايد. به مردي كه لب نداشت گفتند چراغ را فوت كن تا خاموش شود، گفت: سختترين كار را از من ميخواهيد، نميتوانم انجام بدهم.
آردر نامت حق خط خوبي به من نداده است، حتي نوشتن يك سطر مطلب مانند انجام كاري بزرگ مرا به ستوه ميآورد. از مدتها پيش ميگفتم: "پروردگارا! به رغم نياز شديدم و با اينكه شعر را دوست دارم دو نعمت مذكور به من داده
— 426 —
نشد؛ من در اين مورد بود؛ سعفرو ميرفتم و شكايت و گلايهيي نداشتم". بعدها به قطع برايم روشن شد احسان بزرگي بوده است كه خط و شعر را به من ندادهاند.
نيازم را به خط ياري قهرمانان كاتبي چون شما جبران ميكند. من اگر بااست كهنگارش آشنا بودم به خط اعتماد ميكردم و به اين ترتيب مسائل در روح قرار نمييافت و نقش نميبست. از گذشته هر گاه آموختن دانشي را آغاز كردهام به دليل نداشتن خط و نگارش، مطالب را در روحام ثبت كردهام. ملدا به العادهيي به من احسان شده است.
شعر نيز اگر چه واسطهيي ارزشمند و دلنشين است اما خيال است كه در آن حكم ميكند لذا با حقيقت در ميآميزد و صورت حقايق را تغيير ميدهد. گاه اتفاق ميافتد حقيقتها در هم خلط آن تخرد. مقدر بوده در آينده در خدمت قرآن حكيم ی كه حق خالص و محض حقيقت است ی باشيم، لذا تقدير الهي درهاي شعر را به عنوان عنايتي (از جانب حق) به روي مماييد.د. سرّ وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ (يس: ٦٩) ناظر بر همين امر است.
بنابراين، در برابر خط خويش دو نكته را برايت بيان كردم. ان شاء الله در وقت ديگري به خاطر تو متحمل زحمت زيادي شده و چند سطود
#23هم نوشت. غالب بيگ دو دست دارد؛ دست راستاش را به من داده و به حساب من مينويسد، دست چپاش هم براي خودش مانده است. اين نامه با دو دست مذكور نوشته شده است. حاضران، مسعوالْحَقب و سليمان افنديها، مصطفي چاووش و عبدالله چاووش سلام ميرسانند. من هم به همه برادرانام مخصوصاً خسرو و بكر بيگ سلام ميرسانم. به ويژه براي پدر زاز خصلحاجي ابراهيم بيگ و همشيره محترمام و بدرالدين ارجمند بسيار دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 427 —
برادر عزيز، صديق، دقيق و آخرتي؛ دوست من در خدمت قرآني!
اولاً:در نامه خود مي بحر م حكمت نوشتن
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
كه در ابتداي همه نامههاي من هست چيست؟ حكمتاش اين است: عبارت مذكور نخستين دريست كه براي من بهسوي خزاين قدسي قرآن ِ وُجُاز شد. از حقايق عالي قرآني اولين بار حقيقت همين آيه بود كه بر من ظاهر شد و همين حقيقت در بيشتر رسالهها جريان دارد.
حكمت ديگرش اين است: استادان مهم من كه به آنها اعتماد داشتهام در ابتداي نامههايشان اين آيه را رحمان دند. همچنين در نامهتان از "كباير هفتگانه" پرسيدهايد. كباير متعددند اما گناهاني كه "اكبر الكباير" و "موبقات سبعه" خوانده ميشوند هفت كباد؛ خدا"قتل، زنا، شراب، عقوق والدين (يعني قطع صله رحم)، قمار، شهادت دروغ، و طرفداري از بدعتهايي كه به دين ضرر ميرسانند".
ثانياً:در فصل تابستان جاري نكات حروف قرم. باب در ارتباط با توافقات ی كه نسبت به حقايق قرآني در حكم ميوهاند ی بيان ميكرديم. اينك فصل تغيير يافته، بيش از حروف به حقايق نياز است. آن در را تا تابستان آينده موقتاً و به اختيار خولام ميه صدا در نخواهيم آورد. اما درباره اينكه بيانات مربوط به آن حروف تا چه حد حقاند، براي برادرانمان از ديوان مولانا جامي تفألي زديم، گفتيم: اي جامِّن شَخصوص نكتههايي كه درباره حروف قرآني بيان كرديم چه ميگويي؟ فاتحهيي خوانديم و كتاب را گشوديم، بيت زير آمد:
جامي از خط خوشاش پاك مكن لوح ضمير
كيین نه حیرفيستنهم" ر صیفحه ادراك رود
يعني "اينها از حروفي نيستند كه از صفحه عقل و ادراك زايل شوند. چنان حرف قدسي و چنان خطهاي زيباي دلنشين را همواره بايد در صفحات قلوب نوشت؛بيه رايد پاك شوند". عجيب است كه در سراسر ديواناش مطلب ديگري
— 428 —
شبيه به بيت بالا نيافتيم. معلوم ميشود اين فال گوشهيي از كرامت حضرت جامي بوده است.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سع خواجه* * *
معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را گفتم به شكلي زيبا و توأم با توافقها برايت كتابت كردند. خسرو با قلم كرامت آميزش نسخه بسيار گرانقدري را براي من كتابت كرده بود، و اينك (از كسي خواستم) نسخهيي را عيناً و كاملاً شبيه همفته اسي شما كتابت كند. بهزودي آن را ميفرستم. نسخهيي از اعجاز قرآني را كه جديداً كتابت شده و نزد شماست لازم دارم. ولي قلم حافظ نتوانسته از توافق موجود در آنجا بهطور كامل محافظت كند. خيلي خوب است اگر تحت نظارت خسرو ی كه نوشتههايش دارايسي روق است ی كار را بين خود تقسيم كنيد و براي من نسخهيي از اعجاز قرآن را با هم بنويسيد تا يادگار بماند.
* * *
— 429 —
(١٤ شوال ١٣٥٢؛ كانون ثاني ١٩٣٤)
تاريخ دريافت !با ميگ است.
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، مدقق و آخ كتابت؛ دوست متفكر و حقيقت طلبام، رأفت بيگ!
اولاً:در نامهتان نوشتهايد از هر بار مطالعه موازين رساله نور استفاده بيشتري ميبريد. آري، برادرم آن رسالهها از قرآن اخذ شدهاند لذا در حكم غذا و قُوتاند. همانگونه كه هر روز نقل اين غذا هستيم همواره به اين غذاي روحاني نيز محتاج ميباشيم. كساني كه روحشان مانند تو منكشف شده و قلبشان بيدار گشته از مطالعه رسالهها خسته نميشوند. اين رسالههاي قرآني مانند ساير رسايل، از نوع ميوه خوردن نيست كه باعث خستگي شوند از نوع تغذيهايي از خوردناند.
ثانياً:اوليايي مانند غوث اعظم هستند كه بعد از مردن، از نوعي حيات نزديك به حيات خضر برخوردار ميشوند. براسیاس اين سرّ كه اسیم اعظم خصوصي غوث، "يا حَي" است و ا تقوا ساير اهل قبور داراي حيات و زندگيست، بعد از حضرت غوث، ممات قطب اعظمي به غايت نامدار كه "معروف كرخي" خوانده ميشود و قطب عظيمي كه شيخ "حيات الحراني" نام است ياانند حياتشان است. اين مطلب بين اوليا زبانزد ميشود.
ثالثاً:تصميم محمد افندي حلبيساز براي حفظ قرآن امر بسيار مباركيست. حضرت حق او را موفق بدارد. تا آنجا كه بتوانيم با درشيد راو كمك خواهيم كرد. قرائت هر حرف قرآن عظيم الشأن دست كم ده حسنه دارد، اين كار اگر تكرار
— 430 —
شود و مصادف با اوقات مبارك گردد و فرشته و ساير ذيشعوران روحاني هم قرائت فرد را بشنوند هر حرف قرائت شده چنان هستهيي ميشود كه اله نو حسنات چنان سنبله معنوياي بار ميدهد كه دانههاي آن سنبله مساويِ ميليونها كلمه خارج شده از دهان به هنگام تكلم تمثل يافته، در آيينه امواج هوا ميگردند. آشكار است كه حك كردن گفتاري چنين قدسي در دل ی كه هر حرف آن ميتواند كليد خزانه ابدو مشور ی چه خدمت مقدسيست. ان شاء الله بدرالدين نمونه خوبي خواهد شد براي خيليها و افراد كثيري را به حفظ قرآن سوق خواهد داد.
عيد را به برادرانتان مخصوصاً بدرالدين و پدر همسرتان حاجي ابراهيم و خواهر رد قوهام تبريك ميگويم، به آنها سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم. اگر باباجان آن جاست به او سلام فراوان ميرسانم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
و دوم
— 431 —
(٥ شباط ١٩٣٤)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
براد كنم؛ ، صديق، مدقق و مشتاقام رأفت بيگ!همانقدر كه تو سخن گفتن با من را دوست داري من بيشتر علاقمند به مصاحبت با تو هستم. ليكن متأسفانه به دلايل متعادر
فشار شديديام. حتي در زماني يكي دو ساعته كه به دست ميآورم تلاش ميكنم هفت هشت نامه بنويسم. غالب را نيز كه گاهي نزد من ميآمد از اين كار منع كردهاند. فقط شامي بيچاره مانده است كه او هم هميشه نميتواند بيايد.
اين مر مكتوا زخمي كرده و وحشيانه به جان ما مياندازند. سعي دارند كه از هر فرصتي براي آزار دادن استفاده كنند؛ در واقع من از نمايندگان انتظار كار خيري نداشتم. با اينها سر و كله زدند، تحمل نكردند، و آنها را كتن از دشمن كردند. متأسفانه اينها دنيا را به يادم ميآورند به همين دليل جوششهاي قلبي متوقف ميشود. دنياي اهل دنيا سرشان را بخورد كه وقتي به آن فكر ميكنم برايم زه انتقاود. با اينكه گفتهام من با دنياي شما كاري ندارم، در عوض شما هم كاري نكنيد كه به دنياي كثيفتان فكر كنم؛ اما نميشود. از حضرت حق خواستم از سوي قوي و تجرد ذهني به من عطا فرمايد كه به دنيا نينديشم. لله الحمد كه اين نكته اساسي بر قلبام خطور كرد: "در اين خدمت قرآني هر چه بر سرم ميآيد بگذار بيايد؛ حتي اگر هر روز را حماشتم و تك تك از تنام جدا ميكردند، اينها همه معادل لذت روحاني حاصل از اين خدمت قدسيست". لذا رضا به قضاي الهي با كمال تسليم، تسليم تقدير شدن، و تفويض امور به حضرت حق را راهنماي خود قرار دادم.
— 432 —
همچنان كه براي نوح نوشتم به يشه مو ميگويم: فردي در گذشته مشرب باطلي را حق پنداشته بود و نسبت به آن محبت داشت. پوست او را زنده زنده كندند و او تحمل كرد و روشي قهرمانانه از خود نشان داد. حاقت متح قدسي حاصل از خدمت به حقيقت قرآن كه عين حق و محض حقيقت است و منبع و معدن همه انوار حقيقتهاست آيا نميتواند در برابر آزار گذرا و بياهميت ملحدان و زخمهايي كه بر قلبمان وارد كردهاند ترياق و مرهمبهتان شكي نيست كه ميشود، شده است و خواهد شد.
ثانياً:سؤالتان درباره سيد زيديیان ی كه امام يمن است ی سؤال واقعیاً مهیم و با بركتيست. ليكن با زمانه بديُمني مصادف شد. هم ذهنام بسته است و هم حال مساعدي ندارماوراق .. اما اين قدر هست كه "امام زيد" معروف از سادات بزرگ و از ائمه آل بيت است. او رافضيها را قبول ندارد و با گفتن اِذْهَبُوا اَنْتُمُ الرَّوَافِضُ تبري از حضرت ابوبكر و حضرت عمر را نپذه شايسو براي آن دو خليفه ذيشأن احترام قائل است و آنها را قبول دارد. پيروان او معتدلترين و سُنيترين شيعياناند. برداشت شخصي مؤلف محترم است. م. اينها طائفهيي هستند كه هم اهل انصافاند نظر كحق را خيلي زود ميپذيرند. ان شاء الله همانطور كه باعث بازسازي تخريبهاي وهابيان شدند، با تأثير از اهل سنت و جماعت انحرافهاي زيديان نيز در مسير درست قرار ميگيرد و آنها به اهل سنت ملد و نه و با آنان يكي ميشوند. دوره آخر الزمان بسيار متلاطم است و احساس ميشود فتنه آخر الزمان چيزهاي عجيبي را به ميدان خواهد آورد.
به همه كساني كه با رسالهها ارتباط دارند سلام و (به حبدرالدين و خواهرم و حاجي ابراهيم دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 433 —
(١٥ شباط ١٩٣٤)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَ خود رُهُ
برادر عزيز، صديق و دقيقام رأفت بيگ!
اولاً:در انتهاي اشارت نخست گفتار "دهم" آمده است: "هر چيزي را از يك چيز خلق كردن و همه چيزها را از يك شي، كاريست كه خاص آفريننده همه چيزهاست". اين عبارت هم در لمعات و عظم بيست و دوم"، هم در پنجرههاي "مكتوب سي و سوم"، و هم در كلمات يازدهگانه "مكتوب بيستم" توضيح داده شده و اثبات گرديده است. كليتي كه در اينجا مطرح است نسبي و عرفيست. مراد از "هر چيزي را از يك چيز موجود كردن" اين نيست كه روشن جودات جهان از يك چيز وجود يافته و ايجاد شده باشند. منظور اين است كه خداوند از يك چيز يعني از يك قطره آب همه چيز يك انسان يا يك حيوان را اعم از همه اجزا و اعضا و جوارحاش خلق ميكند؛ و از خاك كه چيزيست همه چيزهاي نباتات و حيو فراگرا ميآفريند؛ همچنين كليت موجود در عبارت "همه چيزها را شي واحد كردن" مقيد و نسبيست، يعني از هر نوع طعامي كه انسان ميخورد پوستي بسيط، خون، گوشت و ... خلق ميكند.
خلاصه:منظور از اين كليت آن است كه تبديل كردن شي واحد به خيلي چيزها،وجبات واحد كردن اشياي مختلف فقط و فقط مخصوص خالق كل شي است.
ثانياً:از اينكه منهاج السنه را با خط خودت نوشتي بسيار خوشحال شدم. قلم تو مانند قلم مرحوم عبدالمدن بهبراي من دلنشين است.
— 434 —
ثالثاً:شروع محمد افندي حلبي ساز به حفظ قرآن مبارك است. خداوند موفقاش كند. ما با دعا به او كمك ميكنيم. او هم هنگام مطالعه با دعا به ما كمك كند. براي بدرالدين و مادرش و جدش دعا ميكنم. سز اَرْسگ در نظر من ذكايي شهر اسپارتاست. من هم دوست دارم او را ببينم. اما فعلاً هم از نظر مادي و هم معنوي زمستان است. اصولاً به شما گفته بودم شخص سعيد اهميتي ندارد كه كسي صحبت با او را آرزو كند. سعيدي هم كه استاداز يك هر گاه رسالهيي را باز كنيد وارد صحبت با او ميشويد. سعيدي هم كه برادر آخرتيتان است هر صبح و شام بهواسطه دعا در درگاه الهي با شما همراه است. سزايي بيگ هر گاه بخواهد ميتواند استاد و)بوسهش را ببيند. براساس اصل
تَسْمَعُ بِالْمُعَيْدِىِّ خَيْرٌ مِنْ اَنْ تَرَاهُ
برخي كسان از ديدن شخص سعيد پشيمان ميشوند و ميگويند اي كاش او را نديده بودم؛ چرا كه شنيدن سخنان وي بسيار اوليتر از ديدناش اسنميتووع شبيه دهل است كه صدايش از دور خوش است اما از نزديك توخالي بودناش ديده ميشود.
به برادران خاص شما مخصوصاً به خسرو، بكر بيگ، رشدي، حافظ احمد، سزايي، شيخ مصطفي كچهجي، و محمد افندي حلبيساز سلام ميرسانم ور افندان دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 435 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
. مادار عزيزم رأفت بيگ!امروز بعد از نماز صبح سر برگرداندم؛ گمان كردم رأفت بيگ را ديدهام. ديشب خواب ديدم يك كيسه عسل را كه پر از طلا بود به يكي از طلبههاي ارجمندم ميدادم.ْمِنُوكه پشت سرم بود ظاهراً حامل قلب و روح رأفت بيگ بود. ميخواهد گرانبهاترين و دلنشينترين چيز خزانهيي را كه مُنادياش هستم بهواسطه ما بخرد. بعد ديدم نسخه دوم تو يعني "سيراني"ست، از طلبههاي رساله نور. م. هر دوي شما در آن خواب سهيمشما مي؛ بين خود تقسيم ميكنيد. بگذريم ...
از گفتاري كه اين بار كتابت كردهيي بسيار لذت بردم. قبلاً هم به تو گفته بودم خط تو نسبت به خط ديگران طوريست كه واهل دن را ميبينم گويا دوستي قديمي را ديدهام. اكنون سرّ اين مطلب را دانستم. خط تو شبيه خط برادرزاده مرحومام عبدالرحمان است. اين خط بايد خود را بروز دهد. وقتي سر شوق هستي و رسالههاي انتخابيات را حد و ميكني كار مبارك و ارزشمندي انجام ميدهي.
اگرچه خلوصي جاي عبدالرحمان را گرفته است اما شباهت اين دو خطي كه گفتم به من بشارت ميدهد عبدالرحماني هم ازميسري متولد خواهد شد. آنچه درباره مُركب گفتهيي درست است. چون رسالهها، كتابت شده دست به دست خواهند شد، مركب بايد به شرط زيبا بودن ثابت هم باشد. (مراقب باشيد) آنچه رارند و خود مينويسيد شفاف و درخشان باشد. اين امر اشتياق و ميل به مطالعه را افزايش ميدهد.
— 436 —
به آنها كه به تازگي با گفتارها مرتبط شدهاند، به س رفتم؛ پيشين، حافظ ريسنده، و محمود افندي سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم. ثابت قدم باشند؛ آنها را وارد دايره برادران كردهام؛ تلاش كنند تا وارد دايره طلبهها شوند. شما هر كس را انتخاب كنيد، من هم او را كتابارم. به خواجه اسماعيل حقي افندي سلام فراوان ميرسانم و برايش دعا ميكنم. مادام اشارات الاعجاز كه با كمتر كسي سخن ميگويد با او فراوان صحبت كرده است من هم او را علي الرأس و العين قبول ميكنم. به اشارات الاعجاز بسنده نكند. گفتارها و مكتوباتفاده ك اشارات الاعجاز را تفسير ميكنند و حقايق آن را در حد ديدن با چشم روشن ميسازند، بخواند و مطالعه كند. مخصوصاً رسالهيي كه انتخاب كرده مانند گفتارهاي بيست و پنجم و بيست و ششم، و مكتوبهايقدر تض و سي و سوم را نيز مطالعه كند. مخصوصاً به برادرانام بكر و خسرو سلام ميرسانم؛ برايشان دعا ميكنم و از آنها نيز التماس دعا دارم.
"مسأله وهابي" ديروز به دستام رسيد. آن را ديدم؛ خواسته روحيام ارسال آن براي تو بود. رأفت به صايش ممگري خودش آمد و كتاب خود را براي خودش برد.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
سعيد نورسي
نوشتههاي تو و خسرو مرا اصلاً خسته نميكند، زيرا غلطشان بسيار كم است. ديگران نوشتههايشان را بدون آنكه يك بار خود تصحيح كنند براي من ارسال ميكا و مين هم با اعتماد به حافظهام به تنهايي آنها را تصحيح ميكنم، به همين دليل خسته ميشوم. اگر كتابت ديگران را شما تطبيق دهيد و بعد براي من بفرستيد بهتر است.
* * * سؤال
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز، صديق، با غيرت، و جدي من رأفت بيگ و خسرو افندي!
شما عامل بيداري بسياري شديد و نمونه خوبي براياجًا م هستيد. براساس سرّ "اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ" مشابه حسنات خدمتگزاران قرآن، كساني كه به واسطه شما و در اقتدا به شما به اين امر مقدس ميپردازند ان شاء الله در صحيفه اعمال شما هم ثبت ميشود. كساني كه اين قافلهامشان را نوشتهايد، يعني آقايان حافظ بكر، حافظ طاهر و حافظ شكري را، برادر خود قبول كردم. براي طلبه شدن هم بكوشند؛ سلام مرا به آنها برسانيد. اين بار براي شما دو حادثه جزئي را بيان خواهم كرد كه معونت الهي ناميده ميشو و جواز نوع اموري هستند كه در حق عوام مؤمنين مشابه كرامتاند.
حادثه اول: يكي دو نفر از دوستانمان مكتوب نوزدهم را كتابت كردهاند. در جزء چهارم نسخهي يكي از آنها به جز سه فظ توفلوات شريفه در دو سه صفحه، باقي صلواتها همه ناظر بر يكديگرند. من نيز شگفت زده شدم و اشارتهايي قرار دادم. در نسخه ديگر نيز در جزء دوم و سوم صرف نظر از پنج شش صفحه، همه صلواتها موازي و ناظر بر هماند، تخريبهم علامتهايي گذاشتم. متن را به هر كس كه نشان دادم تعجب كرد. بينندگان همگي اعلام نظر كردند؛ همچنان كه پرتويي معنوي از اعجاز قرآن در همه "گفتارها" انعكاس يافته است، از مكتوب نوزدهم به ويژه از معجزات احمديه نيز نوعي شعاع
برخي ي به صورت صلوات شريفه منعكس است. آنها همچنين معتقدند شيوه نوشتاري خاصي مطرح است كه مخصوص گفتارها و بهويژه مكتوب نوزدهم است. اگر (خداوند) توفيق دهد و مطالب به همين خط نوشتد را نلطافتهاي غريبي مشاهده خواهد شد. من
— 438 —
هميشه با اصرار به هر كاتبي ميگفتم: "جدا جدا و زيبا بنويسيد". حالا دانسته ميشود چيزي شبيه انطاق
انطاق: به سخن در آوردن.
حق بوده است كه مرا وا ميه مركبخط خاص معنوي ياد شده را توصيه كنم. نزديكترين شيوه نگارش و رسم الخط به خط حقيقي و معنوي مذكور، خط حافظ زهدي كوچك، اشرف و مصطفي كوله اوني لو است. توافقها و موازنهها در رسم الخط آنها بيشتر ديده ميشود. من هميشه ميديدم حتي آنان كه با دقت با گوشتند گاه سطري را ميپريدند. يعني آنان كه يك كلمه هم اشتباه نميكردند گاه سطري را جا ميگذاشتند؛ نگو كه توافقهاي موجود در گفتارها، به عنوان اثر لطافتي فوق ال
اَلساعث اين پرش ميشد.
كاغذم براي نوشتن حادثه دوم كافي نيست، لذا مطلب را به پايان ميبرم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
رأفت بيگ!دو معجزه قدرت بسيار عتيقه ي تو موزه مر هستيدن كرد. آنها هشدار ميدهند در چيزهیايي كه عادي ميپنداريم چه چيزهاي خارق العادهيي وجود دارد. صلواتهاي شريفه در هر يك از صفحات جزءهاي دوم و سومِ مكتوبِ نوزدهم ناظر بر يكديگرند و اين نميتواند حاصل تصادف باشد، زيرا در تصادف مثلاً در هر ده مو شرايطمورد ممكن است توافق باشد، اما در اينجا از هر ده مورد نه مورد توافق وجود دارد.
بايد گفت اين امر نه حاصل تصادف بيادراك است و نه حاصل انديشه منواگذاركاتبان. زيرا من تازه فهميدم و كاتبان نيز پس از من. معلوم ميشود (حضرت حق) با قصد و ارادهيي غيبي خواهان لطافتي خارق العاده در عموم گفتارها و مخصوصاً
— 439 —
صلوات شريفهي موجود در مكتوب نوزدهم بوده است. توافق. زيرااد شده نيز درخشش بلاغت و لطافتيست كه با قصدي غيبي درج گرديده است.
سعيد نورسي
* * *
(١١ آوريل ١٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ بيان َ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، مُدقق و كنجكاوم رأفت بيگ!فعلاً احتياجي به توضيح نكات نيازمند توضيح در لمياي صازدهم ی لمعهيي كه به نام شما نوشته شده ی نيست. هدف اصلي دفع اوهاميست كه متوجه آيات ميباشد و كفايت هم ميكند. از اين نظر نيز هر كسي به اندازه كافي پي به مطلب ميبرد. هر كسي در هر رسست و ب سهمي دارد اما لازم هم نيست همهي مطالب رسالهها را همه درك كنند. نظرتان درباره دو رساله "مرقاتُ السُّنه" و "وحدت وجود" چيست؟ البته نظر ارزشمند شما تمجيد از آنها بوده اد، غال سؤالِ اين بار شما داراي دو جنبه است: يكي، جنبه سرّ آل عباست، كه سرّ است. من اهل آن سرّ نيستم كه پاسخ دهم؛ در ضمن قلم مجاز به اظهار هر سرّي هم نيست، زيرا جلوهيي از حقيقت محمديه در آل عبا ظهور و بروز مييابد. جنبه دوم ظاهريِ آن نيز ظاهر زرگ بور است. از جمله در صحيح مسلم از عايشه صديقه ام المؤمنين (رض) روايت شده است كه:
خَرَجَ النَّبِىُّ غَدَاةَ غَدٍ وَ عَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَجَّلٌ مِنْ شَعْرٍ اَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ فَاَدْخَلَهُ فيحمد و َّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَاَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَاَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِىٌّ فَاَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ: اِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهِْ التّبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا
(احزاب:٣٣)
— 440 —
در كتب سته صحيحه احاديث فراواني مانند حديث شريف مذكور وجود دارد كه خبر از آل عبارت به ند. فردي براي دفع بلايا و در طلب شفا (اِسْتِشْفَاء) و شفاعت (اِسْتِشْفَاعْ) چنين گفته است:
لِى خَمْسَةٌ اُطْفِى بِهَیا نَارَ الْوَبَیاءِ الْحَاطِمَةِ
اَلْمُصْطَفَى وَ الْمُرْتَضَى وَابْنَاهُمَا وَ الْفَاطِمَة
دلخور مشو؛ فعلاً همين مقدتي از يست. به يكايك كساني كه نامشان در نامهات آمده سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان؛ سعيد نورسي
ما عملارت از لمعه سيزدهم را كه درباره سرّ "اَعُوذُ" نوشته شده ارسال كردم. مطالعه كنيد و با توضيحاش كاري نداشته باشيد اگر نقصي داشت اعلام كنيد.
با تبس
(٩ مه ١٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق و دقيقام رأفت بيگ!
فرماياً:به دنيا آمدن نوزاد مباركتان را به فال نيك ميگيرم و به شما تبريك ميگويم. ان شاء الله از سرّ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَاْلاُنْثى (آل عمران: ٣٦) بهرهرسد واهد شد. اينكه فرزند شما هم مانند فرزند عاصم بيگ دختر شده است از آن نظر كه شفقت اساسيترين پايه مشرب ماست و قهرمانهاي شفقت و مهرباني هم دختران
— 441 —
هستند و از آنجا كه دخترانه ما رداشتنيترين مخلوقاتاند، لذا شايسته تبريك بيشتري هستيد. گمان ميكنم در اين زمان خطیر فرزندان ذكیور بيشتر است. ان شاء الله حضرت حق او را عامل تسلي و انسيت شما قرار دهد و فرشته كوچكي در خانهتان كند. به جاي "گل رنگ" نام "زينب" ته و دتر است.
ثانياً:بيان تو و شريف افندي درباره "حكمة الاستعاذه" و اسرار "بِسمِله" شريفه مختصر است. معلوم نميشود انتقاد است يا تقدير و تمجيد. بارها گفتهام نيازي نيست هر كس بر هر همچواز هر رساله واقف شود. همانقدر كه ميفهمد كافيست.
ثالثاً:عالم مثال برزخيست ميان عالم ارواح و عالم شهادت كه به هر دوي آنها از وجهي شباهت دارد. يك وجهاش ناظر بر آن و وجه ديگر ناظر ب من تقيست. مثلاً مثال تو در آيينه از نظر صورت شبيه جسم و پيكر توست، اما از نظر ماده مانند روحات لطيف است. وجود عالم مثال مانند عالم ارواح و عالم شهادت قطعيست.
من معتقدم وجود عالم مثال، مشهود است و تحققاش همچون عالم شهادت بديهيست. ر بر تياي صادق، كشف صادق و تمثلات در چيزهاي شفاف در واقع سه دريچهاند كه از اين عالم رو به آن عالم گشوده ميشوند و گوشههايي از آن عالم را به عوام و هر كس ديگري نشان ميدهند.
مشهر عجائب و غرائب و تفرجگاه اهل ولايت ميباشد.
همچنان كه يراند.به عنوان عالم صغير داراي قوه خيال ميباشد، در كائنات نيز كه انسان كبير بهشمار ميرود عالم مثالي وجود دارد كه همان وظيفه را انجام ميدهد و وجودش واقعيست؛ همانطور كه قوه حافظه نشان از لوح محفوظ دانوار د خيال نيز از عالم مثال خبر ميدهد.
به برادراني كه آنجا هستند مخصوصاً به خسرو، بكر بيگ، رشدي، لطفي، حافظ احمد، سزايي، سه خواجه، سه مبه طمعه كودك معصوم در خانهتان، و پدر همسرت سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان؛ سعيد نورسي
* * *
— 442 —
(٣٠ مه ١٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءجبرئيلَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، مدقق و كنجكاوم رأفت بيگ!
تو در وجود من استاد و برادر و دوستي داري. استادت را در هر رساله ميبيني و با او ديدار ميكني. برادرت را همچنحَمَّداو هر صبح و شام تو را در درگاه الهي و عالم معنا و خيال بهواسطه دعا ميبيند، تو نيز ميتواني به همان منوال او را ببيني. براي ديدن دوستات در وجود من هم لازم نيست متحمل ز دوست ي و به اين جا بيايي؛ چرا كه او لياقت چنين زيارت را ندارد. او يك نفر است اما تعداد شما زياد است. ان شاء الله او ميآيد و شما را در آنجا زيارت ميكند. در حال حاضر وقت ندارم به سؤالي كه درباره آيه وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَاْلاُنْاده شوود پاسخ دهم. صحتاش را نميدانم اما روايت شده كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرمود: "فرزند ذكور را دوست داشته باشيد". گفتند: "چرا دختران را استثنا كردي؟" فرمود: "دختران خودشان كاري ميكنند كه دوستشان بدارند، آنها فطرت استات داشتني هستند". آري، دختر مظهر شفقت و جمال است، لذا بيشتر از پسر دوست داشته ميشود. مخصوصاً در اين زمیان دختران براي والدين بابركتتر هستند، زيرا كمتر در معرض خطرات دين كارباشند
سؤال دوم شما:مراد ابراهيم حقي را از اينكه گفته است: "جوع، اسم اعظم است" نميدانم. ظاهراً بيمعنا و شايد هم اشتباه است. اما از آنجا كه ا افزاين نسبت به بسياري وظيفه اسم اعظم را انجام ميدهد، ممكن است به طور مجازي اشارهيي باشد كه جوع و گرسنگيِ مادي و معنوي وسيله وصول به آن اسم اعظم
— 443 —
است، لذا گفتهاند كه جوعيد ديدعظم است؛ يعني ميتوان گفت وسيلهييست براي يك اسم اعظم.
براي بچههايتان در آن منزل مبارك دعا ميكنم و به همه همدرسانات سلام ميرسانم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
(٢٠ ژ كه چن٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، و كنجكاوم رأفت بيگ!
در نامهات لكه منشره را پرسيدهيي. از آنجا كه من اكنون طريقت تدريس نميكنم فقط اين را ميتوانم بگويم كه محققان طريقت نقشبنديه آثاري درباره لطائف عشره دارند. اما وظيفه فعلي ما استخراج اسرار است نه نقل مسائل موام مطللخور مشو از اينكه نميتوانم مفصل توضيح دهم. اين مقدار ميگويم كه امام رباني قلب، روح، سرّ، خفي، اخفا و از عناصر اربعه، هر لطيفه مناسب اين عندم. حد در انسان، لطيفه انساني ناميده و از احوال و ترقيات هر لطيفهيي در هر مرتبه از سير و سلوك به اجمال بحث كرده است.
من خود ميبينم كه در ماهيت جامع انسان و استعداد حياتي او لطائف فراواني وجود دارد. ده مادراني اينها معروف شدهاند. حتي حكما و علماي ظاهر نيز حواس
— 444 —
خمسه ظاهري و حواس خمسه باطني انسان را كه نمونه يا دريچههاي آن لطائف عشره هستند در نظر گرفته و بدين ترتيب آن لطائف عشره را به گونهيي ديگر اساس حكمتشان قرار دادهاند.
حتي لطا(بخش ه شناخته شده انسان در بين عوام و خواص، با لطائف عشره اهل طريق مناسبت دارد. مثلاً اگر لطائفي چون وجدان، اعصاب، حس، عقل، هوي، قوه شهويه و قوه غضبيه به قلب و رو تمام ّ علاوه گردند لطائف عشره را به صورت ديگري نشان ميدهند. به جز اين لطائف، لطائف فراوان ديگري چون سائقه، شائقه و حس قبل الوقوع هست. اگر حقيقت مربوط به اين مسأله نوشته شود بسيار مفصل و طولاني خوادي يا؛ از طرفي زمان من هم محدود است لذا مجبورم سخن را به پايان ببرم.
بحث معناي اسمي و معناي حرفي نيز كه سؤال دوم توست در ابتداي همه كتابهاي علم نحو توضيلرحمان شده است؛ اين مطلب در رسالههايي كه مربوط به علم حقيقت ميشوند و گفتارها و مكتوبات نام دارند با تمثيلهاي كافي بيان شده است. توضيح بيشتر براي فرد باهوش و مدققي مانند تو توضيح اضافي خواهد بود. تو اگر به آيينه نگاه كني و قصدت ديدن شيشه به بع باشد آن را مستقيماً ميبيني؛ البته واضح است كه تصوير رأفت را كه در آيينه است به صورت غيرمستقيم خواهي ديد. اما اگر هدف، ديدن چهرهي مبارك خودتان باشد مشخص است كه رأفت دوست دهِ ثُمرا مستقيماً خواهي ديد و
فَتَبَارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخَالِقِينَ
(مؤمنون: ١٤) خواهي گفت. در اين وضع روشن است كه شيشه آيينه غير مستقيم ديده ميشود. در حالت اول شيشه آيينه معناي اسميست، و رأفت معناي حرفي ميشود. در صورت دوم ن شخصيشهي آيينه معناي حرفيست، يعني براي آن نيست كه به آيينه نگاه ميشود، براي چيز ديگر يعني تصوير فرد است. در اينجا تصوير، معناي اسميست، يعني به جهتي وارد در تعريف اسم كه "دَلَّ عَلَى مَعْنًى فِى نَفْسِهِ" است ميباشد؛ و آيينه نيز مهاي مععريف حرف است كه "دَلَّ عَلَى مَعْنًى فِى غَيْرِهِ" ميباشد. همه موجودات كائنات از نظر قرآني حروفاند و با معناي حرفي معناي ذات ديگري را افاده مينمايند، يعني اسما و صفات او را
— 445 —
اعلام ميكنند. فلسفه اهر اي اغلب با معناي اسمي نگاه ميكند، لذا در باتلاق طبيعت گرفتار ميشود؛ بگذريم ...
الان وقت ادامهي بحث را ندارم حتي بخش پاياني فهرست را كه آسانترين و مهمترين بخش است نميتوانم بنويسم. به همدرسانات مخصوصاً خسرو،ها رارشدي، لطفي، شيخ مصطفي، حافظ احمد، سزايي، محمدها و خواجهها سلام ميرسانم و براي فرزندان ارجمندت در خانه مباركتان دعا ميكنم.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتد و باسعيد نورسي
* * *
(٢٧ ژوئيه ١٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّفظ "البَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقام رأفت بيگ كه فراوان تحقيق ميكني و در طلب درك مسائل هستي!
هوش و دقت والاي تو توان پاسخ دادن به بسياري از سؤالهايي را كه پرسيدهيي، دارند، لذا پاسخهاي من مختصه است د بود پس دلگير مشو. گرچه علاقمندم با تو سخن بگويم اما وقتام اجازه نميدهد. معني مسلم غير مؤمن و مؤمن غير مسلم چنين است: در ابتداي دوره آزادي بيديناني را ميديدم كه به جرگه اتحاديون پيوسته و معتقد بودند اسلام و شريعت احمدي، جامع فرامين لازم بلُ الصات اجتماعي بشر است و مخصوصاً براي سياست عثماني بسيار نافع و ارزشمند ميباشد. آنها با تمام توان از شريعت احمدي طرفداري ميكردند؛
— 446 —
بنابراين آنها مسلمان بودند يعني التزام به حق داشتند و از حق طرفداري تاد عزند اما مؤمن نبودند يعني استحقاق عنوان مسلم غير مؤمن را داشتند. امروز نيز كساني هستند كه تحت نام اصول فرنگ و تمدن از جريانهاي مخالف دين و اهل بدعت جانبداري ميكنند و با اين حال به خدا و آخرت و پيوردم كم ايمان دارند و خود را مؤمن ميدانند. مادام كه اينگونه افراد التزامي به قوانين شريعت احمدي ی كه حق و حقيقت است ی ندارند و به صورت واقعي از آن جانبداري نميكنند مؤمن غير مسلماند. ميتوان گفت همچنان كه اسلام بيو ظلمانميتواند عامل رستگاري شود اگر كسي آگاهانه در پي ايمان بياسلام هم باشد دوام نخواهد داشت و به رستگاري نخواهد رسيد.
سؤال دوم شما:تعبير ديگري از اجل مُبرَم و اجل معلق، آنگونه كه شما مطلعايد، اجل مسمّا و اجل قضا هم ميتادم. سؤال سومتان:تعداد اجزاي گفتارها سي و سه است؛ تعداد مكتوبات سي و سه است؛ پنجرهها سي و سه؛ و مجموع اينها ميشود نود و نه؛ نيز همچنان كه دو هميش رساله قطره به زبان عربي بيان شده اولين حركات فكري برادر فقير شما در مناسبت با مراتب سي و سه "سبحان الله"، سي و سه "الحمد لله" و سي و سه "الله اكبر" بعد از هر نماز رقم ميخورد و زايشها و تظاين لبادر نود و نه مجاهده فكري و مقامات روحي بروز مييافت؛ و اسرار برخورداري از تجلي نود و نه اسم از اسماي حسني را از فاصلهيي دور و به صورت خيال و امثال آن احساس ميكرد؛ لذا عدد مبارك "سي و سه" بدون آنكه اختي اين پشته باشم در بسياري از حركتهاي علمي و انتشاراتيام حاكم است. به برادرانام و مخصوصیاً به همدرسیانات و حاجي ابراهيم سلام ميرسانم و براي بچههايي كه در خانه مباركتان داريد دعا ميكنم.
اَلْبَاقِىسيار االْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
— 447 —
بخش ابتدايي نامه برادرم عبدالمجيد به خلوصي بيگ كه به آن اشاره كرديم و بخشهاي اخذ شده از نامه رأفت بيگ كه پشت همان نامه است، براي درجوسيعي ان يادداشتهاي مكتوب بيست و هفتم توسط خسرو كتابت و براي حافظ علي ارسال شود.
* * *
(١١ ژوئيه ١٩٣٤ چهارشنبه)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شما اٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، مدقق و كنجكاوم رأفت بيگ!
برادر خوش صحبتي مانند شما را به ناحق به سكوت ود". بيدن سؤال دعوت ميكردم. من در اين دعوت معذور بلكه مجبورم، چرا كه امروز چهار ساعت متمادي منتظر كاتب ماندم تا نامهيي بنويسم، آن هم نشد. تا اينكه كه حام بيست دقيقهيي را طي كردم و او را در سرچشمه، خسته و خواب آلود يافتم. گولاش زدم و گفتم كار كمي دارم. گمان كرد كارم ده دقيقه زمان ميبرد اما مطالب ضروريام را نايي بر مدت دو ساعت نوشت. اصولاً ذهنام نيز خسته و نيازمند استراحت است.
جزاي ساكت كردن فرد مشتاقي چون رأفت بيگ، يك سيليست كه نوش جان كردم. به جاي سؤال آسان و لطيفي خنان د هفته ميخواستي از من بپرسي رفقاي سَنيركَنتي از توابع اسپارتا در حوالي درياي مديترانه. م. سؤالهاي عجيب و آزاردهندهيي مطرح كردند كه ميبايست به قوه حافظه سعيد قديمي ارجاع داده ميشد. به خودم گفتم مستحق چنين
#رايم سزي هستي؛ سخن رأفت بيگ را گوش نكردي حالا ببين اينها چه ميگويند. به هر حال پاسخ آنها را بايد داد چون بيدينان در چنين مسائلي با آنها بحث ميكنند. ناچار پاسخي به غ اتفاقتصر، ناقص و كوتاه دادم، البته باز هم به خاطر رأفت بيگ نوشتم. پاسخ مذكور، و پيش از آن، پاسخ به چهار سؤال، و پاسخ كوتاه به سؤال صبري افندي و حافظ علي درباره "مغيبات خمسه" را همراه با خسرو مطالعه فكر . اگر مناسب ديديد هر سهي آنها را در لمعه شانزدهم يا مكتوب چهاردهم كه هنوز نوشته نشده درج نموده، و اگر اشتباهي هم داشته باشد تصحيح كنيد، زيرا اصل پاسخها از نوع سنوحات واردات قلبي. م. است ذشته ر بيان تفصيلات فكر و ذهنام دخالت كرد لذا احتمالاً خطا وجود دارد.
جناب حافظ احمد قرار بود مكتوب نوزدهم را كتابت كند؛ شروع كرد؟ به او سلام فراوان ميرسانم؛ خدمت در كتابت اهميت د منزلهاز چند نظر عبادت بهشمار ميرود. براي بچههايي كه در خانه مباركات داري دعا ميكنم و به همدرسان معلومات سلام فراوان ميرسانم. شيخ مصطفي افندي كچهجي سرگرم كتابت برخي رسالهها بود. ان شاء الله چنيیي و يتهاي ارجمندي در اين خدمت مقدس مشاركت ميكنند. به او نيز مخصوصاً سلام ميرسانم و از او التماس دعا دارم. اغلب وقتي به حاجي ابراهيم افندي و بدرالدين و رأفت فكر ميكنم آنها را به ياد عا به م. به آنها نيز سلام ويژه ميرسانم.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 449 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر دوستانصديق، و مُدققام رأفت بيگ!آسانترين پاسخ و مطابق با رخصت براي سؤالي كه پرسيدهيي پاسخ خودت است. شرح داماد بر "ملتقا" و "مراقيُ الفلاح" هر دو گفتهاند: "براي دو رمضان يك كفاره كافيست. يك كفاره براي وقايع متعدد كفايت ميكند، زيرا ت لازم طرح است". گفتهاند: "هُوَ الصَّحِيحُ" در حقيقت در اين مسأله عزيمت و رخصت هست. اگر توانمند بود به لحاظ عزيمت براي هر رمضان كفاره جداگانهيي مطرح است؛ اما از جهت رخصت، بنمِنَ مرّ تداخل، براي رمضانهاي متعدد دادن يك كفاره فرض، و كفارههاي جداگانه مستحب است. در اين كفاره هر دو معناي عقوبت و عبادت داخل است، لذا اجبار توأم با اكراه مطرح نيست و تداخل وجود دارد.
برادر عزيزم! ما با مطالب اساسي ايمان كه فقه الاكبر است مكند. لذا ذهن من در حال حاضر نميتواند به طور جدي متوجه دقايق مسائل فرعي باشد كه ناظر بر نقل و مدارك و مآخذ اهل اجتهاد است. اصولاً كتابي در اختيارم نيست، و فرصت هم ندارم كه مراجعه كنم. درضمن علماي ا قُبُون قدر بررسيهاي دقيق داشتهاند كه نيازي به تحقيقهاي عميق در فروعات برايشان باقي نمانده است. من اگر واقعاً احساس نياز ميكردم به مآخذ عميق مجتهدان درباره اين فروعات رجوع نموده و مطالبي بيان ميكردم. شايد هنوز زمانوردارمتن به حقايقي از آن قبيل فرا نرسيده است؛ بگذريم.
اين بار بگوييد نظرتان درباره مطالب مطرح شده در خصوص آيات پاياني سورهي فتح و به مناسبت آن، موضوع مَل الته درباره آيهي
— 450 —
اُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ
(نساء: ٦٩)
و ارزيابيهاي مطرح شده در خصوص سرّ
اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى
(شورىان، و در لمعه موسوم به منهاج السنّة چيست؟ تو و برادرت خسرو خوب است نسخهيي از همه بخشهاي كرامات غيبيه شيخ گيلاني را كتابت كنيد و براي خلوصي بيگ بفرستيد. اين نسخه به طسرور عل براي عاصم بيگ هم بايد فرستاده شود.
به عموم برادرانتان مخصوصاً به تعبير غوث اعظم، بكر بيگ و به تعبير ما بكر آغا، احمد خسرو، لطفي، رشدي، بسياراحمد، پدر همسرتان حاجي ابراهيم بيگ و سزايي بيگ سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم. پيشاني بدرالدين مبارك و سعادتمند را ميبوسم. به او بگوييد هنگام قرائت قرآن براي من دعا كند. دعاي فرد بيگناهي چون او در حق مالم باقء الله مقبول است. براي والده او كه خواهر آخرتي من است جداگانه دعا ميكنم. به او بايد از اين نظر كه صاحب فرزندي چون بدرالدين است تبريك گفت. هر حرف قرآني كه بدرالديحضرت سبان ميراند از ده ثواب تا هزار ميوه اخروي دارد. اين ثوابها در دفتر اعمال مادر او و مدرس و استادش نيز ثبت ميشود.
اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
يق او *
— 451 —
(خسرو بعد از آنكه گمان كرد استادش از او ناراحت شده است درباره مطلبي با تأثّر نامهيي نوشت. بخشي از نامه مذكور در زير آمده است.)
استاد محبوب و ارجمندم!
غرق تأثرات حاصل د. ني لعه نامه شما حالات گوناگوني بر قلبام خطور ميكرد. طلبهيي كه هر طرف و هر حالاش پر از ايراد و اشكال است موجوديت خود را زير پاي استاد عزيزش نهاده بود. او آماده است نه به شكل صوري كه قلباً اعتراف كند، اگر هر روز با برخو با شعيدتر از اين هم مواجه شود، حتي اگر صد هزار جان داشته باشد بيهيچ ترديدي آماده است همه را فداي استادش كند.
طلبه مجرم شما سالها بود كه از آفرينندهاش حمايتگري طلب ميكرد. اگر دفتر اعمال سراسر سياهام بررسي شود معلوم خواهد شد در اين خصوص چه و اولرع كردهام چهقدر ناليده و اشك ريختهام. اگر به تعداد سكنه زمين حيات داشته باشم فدا كردن هر كدامشان در راه خدمت به قرآن را سعادت و افتخار بزرگي ميدانم.
استاد عزيزم! سرور ارجمند! اي مرشد محترمي كه سالها در پياسائل مام! اي منادي عزيز قرآن!
احساس ميكنم اضطرابهايم در حال تبديل شدن به شادي و سرورند. اشكالات كسي كه دور است ديده نميشود و سيلي را به كسي ميزنند كه نزديك است. قلبام در برابر اين سالهه ميگويد:
هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
تنها چيزي كه از صفحه ذهنام پاك نميشود همدردي با آلام استاد عزيزم است.
مرشد محترم من! چه كسي را ياراي دست درازي به يكي از رسالههاست، چه كسي جرأت زباناز نظر حتي نسبت به يك صفحهاش را دارد يا چه كسي ميتواند حتي به جملهيي، كلمهيي و حرفي يا حتي نقطهيي از آن انتقاد و اعتراض كند. وقتي همه بدون استثنا رسالهها را تحسين ميكنند من جرأت انجام چنين كاري را از كجا بياورم. نه، استاد عزيز، آسوده خاطر بآن بران نه تنها ميلي به آنان
— 452 —
ندارم كه علاقمندند علاوه بر اسارتي كه سالها متحمل شدهايد شما را دچار عذاب دردناك ديگري كنند، بلكه به شدت مخالفشان هستم و در حد فدا شدن عليهشانخود را بود و تصديق وجدانام شاهدي كافي بر اين مدعاست.
احمد خسرو
* * *
(يادداشتي از حافظ علي)
استاد عزيز!
اين عصر سراسر مه آلود و پر از سموم، غايات هسته و لُبّ و قشر انسان را به عنوان ميوه درخت كائنات بهسوي زائلدند و فاني شدن، ذلت و غرور، فراقهاي زودگذر، ظاهرهاي باطل، عطالت عدم، حرص و حيوانيت، جمود و بيفايدهگي، هيچي و پوچي سوق ميدهد. در هنگامهيي كه بخش اعظم ميوه مذكور از بين رفته و باقياست، كاش نيز رو به موت و نابوديست، متن موسوم به "يادداشتهاي پادزهر" در جوار مركز درخت مذكور بر شاخه اسپارتا آويخته ميباشد، متني كه از شفاخانهي اتم و اكملِ حكيم مطلق يعني قرآن سرچشمه گرفته است، و با قطرات هزاران مِنَ م يادداشتاش به ياري ميآيد و بوستان كره زمين را سيراب ميكند و به هزاران ميوه حيات ميبخشد؛ از اين رو مانند منبع اصلياش تا قيامت داراي كرامتهاي خارق العاده خواهد بود و با مُهر غيرقابل تقليد خواهد جوشيد؛ من الحمدلله اين اثران را را استنساخ كردم.
بله استاد من! در هر فردي از نوع انسان به عنوان مصداقي از هزاران مصداق آيهي كريمهي
وَمِنْ ايَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَاْلاَمثال مَاخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ
(روم: ٢٢) اعضا و لطايف فراواني چون چهره و صدا و رفتار و اخلاق وجود دارد، اما هيچ كدام آنها شبيه هم نيستند، هر فرد، خود، عالميست و به هر صاحب ادراكي بالُ بِحَميقبولاند كه به واحد احد و صمد تعلق دارد و مخلوق و مصنوع و مأمور موظف او ميباشد.
— 453 —
به همين ترتيب هر بخش از گفتارها و مكتوباتُ النور ی كه ثمره زنده د قراركيماند ی در عالم خود قدرت بينهايتي را نشان ميدهند و با هر يك از مباحثشان طلسم عجيب عالم شهود را كه عالمي در ميان هزاران عالم است كشف و حل كرده و هر رساله در حكم مفتاح ي ما كه و ارواح زنده آن ميباشد.
از اين پس اگر هزاران احسان الهي و رحمت سبحاني بروز يافته و نوشته شود باز هم نياز هست، و همه مانند عالمي تهي و تاريك، شعاعهاي تاويم:آ شمس حقيقت را انتظار ميكشند. از حضرت حق مسألت دارم در زمانهيي چنين عنود، رسائل النوري را كه چون عصاي موسي از جهات گوناگون خارق العاده است و موجب فتوحات شده و ان شاء الله از اين پس نيز ميشود فراوان فرمايد. آمين، آمي بيچاين!
طلبه پرتقصير شما
علي
(رَحْمَةُ اللّهِ عَلَيْه)
* * *
برادران عزيز و صديقام!بيست و هفت ليره از سي ليرهيي را كه رشدي فرستاده بود با پست برايتان ميفرستم. شما هم براي او بفرستيد. همين را هم برايعزيز، شتهام. من نيازي ندارم و با اصولام نيز سازگار نيست لذا نتوانستم قبول كنم. ليكن به جهت نيت خير او و براي مصرف در امور مهم خيريه، سه ليرهست. هم ليرهي او را به حساباش برداشتم. به شما و آنان كه با شما مرتبطاند سلام فراوان ميرسانم و برايتان دعا ميكنم.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 454 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلتعليمسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز، صديق، و مخلصام!انتقال به اسپارتا در طلوس تركيبي و مخابره با شما تاحدودي وقفه ايجاد كرد.
اولاً:به خواست برادرمان صبري و جناب حقي باز هم از طريق اگيردير براي شما امانتي فرستاده ميشود. صبري يادداشتهاي موسوم به لمعه هفدهم را براي شما فرستاده يا خواهد ا اين. اين بار نيز گفتار "بيست و نهم" را كه داراي كرامت است و اسراري دارد برايتان ميفرستم. توافق و همخواني لطيف و معناداريست كه خسرو براي تو گفتار بيست و نهم را كتابت ميكرد، وهام ويان كتابت هديه بسيار ارزشمند رمضان توسط خسرو رسيد؛ من همان شب در عالم رؤيا ديدم كه به طرف خانه تو ميآيم و به خانهات آمدم؛ به همين ترتيب دو شب پيش سليمان رشدي ی كه الحق خسرو ثاني و سليمان ثانيست ی عيناً شما را ديده است.ساسات ن موضوع فهميديم كه ما در حكم كساني هستيم كه در يك خانه زندگي ميكنند. اين كه از نظر جسمي از هم دور هستيم تأثيري ندارد و مناسبت عادي ما نسبت به همديگر نيز ثبت ميگردد.
ثانياً:سرّ گفتار بيست روح ا همچنان كه در تعريفنامهها نوشته شده با تقرب بي اختيار به خط حقيقي آن توسط يك مستنسخ شروع به بروز و ظهور نموده و مستنسخ ديگري خط حقيقياش را يافته است. واقعاً هر بينندهيي را با هر فكر و عقيدهيي به تأييد و تصديق وا ميدا نور)ي علماي مهم و مشكل پسند اينجا نيز گواهي ميدهند و ميگويند ما آن را همچون وجود خورشيد، تصديق ميكنيم.
شكي براي ما باقي نماند كه جزئي از صد جزء اعجاز قرآن در اين تفسير انعكاس يافته است.الرحمااين تفاوت وجود دارد كه اعجاز، قصديست؛ و كسي نيز
— 455 —
با قصد نميتواند معارضه كند. توافق اين كتاب نيز از آن نظر كه فطري و بياختيار كسيست خارق العاده ميباشد و كرامت بهشمار ميرود؛ بنابراين به قصد و به صو نشان تگي نميتوان به معارضه با آن پرداخت. در هر صورت اين نسخه را برادرتان عبدالمجيد يك بار ببيند؛ ان شاء الله زماني يك نسخه هم براي او كتابت خواهد شد. اگر ، نمي آنجا به عينه تصميم به كتابت اين نسخه بگيرد بايد زياد دقت كند، زيرا حروف نيز در اين رساله اسراري دارند؛ كسي كه به خود مطمئن نيست نبايد آن رمال شوساخ كند.
ثالثاً:برادرمان فتحي بيگ در چه حاليست؛ چرا كم ديدار ميكنيد؟ من براي او بسيار دعا كردم و ميكنم. تو به دليل وجود يك مأمور مزاحم با او كم ديدار ميكني و اين موجب تأثر من شد. خداوند قبول فرمايد؛ من هم براي االايي ا دعا كردهام. ان شاء الله حافظ عمر كه دوست و مخاطب كاملي براي توست واسطه مهمي براي نشر رساله نور خواهد شد؛ او را در هر نامهات يكي از علاقمندان جدي مييابم. گفتهام رسالهيي را كه حاوي سه مسأله مهم است و لمعه "شانزدهم" نام د كه عباي شما كتابت كنند. اگر به دستام برسد آن را هم ميفرستم. لِلّه الحمد در اينجا شاگردان و كاتبان رساله نور رفته رفته افزايش مييابد. هر وقت اندك سستي حاصل شود چيزي در حكم تازيانه تشويق ظهور مييابد. براي نمونه نسخهيي از يك نامه را كهلشيطانتعدادي از برادران صوفي مشرب و موقتاً تنبل در كتابت نوشته شده براي شما در پاكت ارسال ميكنم. شايد عبدالمجيد هم كه قبلاً تنبل نبود ولي اكنون تنبل شده آن را بخواند. مادر گراميتان در چه حاليست؟ نگران او هم هستم و برايش خيلح و سرميكنم. از طرف من به او و به خواجه عبدالرحمان بگو هر يك ساعت بيماري در حكم يك روز عبادت است. به دوستاني چون پدرتان، فتحي بيگ، خواجه عبدالرحمان، امام عمر، و كمال الدين سلام ميرسانم و برايشان دعا ميكنم و از آنها نيز التماس دعا دارم.
علي بَاقِى هُوَ الْبَاقِى
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
— 456 —
سه چهار نمونه از لطائف توافقها كه مدار ذوق و شوق در مشرب ماست:
توافق اول:شش نسخه از رساله "ميانهر آغازتوسط شش مستنسخ كه از هم بي اطلاع بودند كتابت شده است. در پنجاه و سه "الف" اين نسخهها توافق وجود دارد و با پنجاه و سه كه تاريخ تأليف و استنساخ اين رساله است همخواني دارد. ما بعد از اين شگفتزده متوجه شديم با وجود اصلاحشهداي ويراستاريهايي كه در نسخه دستنويس اول اين رساله صورت گرفت، متن همچنان راز پنجاه و سه را داراست.
توافق دوم:پس از نگارش فهرست كامل رسالهدهايد،ب بياختيار نوشته بود: "اين فهرست زيبا به اتمام رسيد". او با حساب ابجد اصلاً آشنا نبود و در اين باره فكري هم نداشت. عبارت "اين فهرست زيبا به اتمام رسيد" (در تُركي) به حساب ابجد ميشود هزار و سيصد و پنجاه و دو، و تاريخ تأليف و اسهيي برساله را نشان ميدهد.
توافق سوم:هنگام پاكنويس كردن لمعه "بيست و سوم" از روي نسخه دستنويس اول آن، بدون آنكه تعداد "الف"ها را به خاطر داشته باشيم، پس از كتابت ديديم به نشانه اين كه صد و بيست و ه: ٢٣) رساله است تعداد "الف"ها هم صد و بيست و هشت عدد است.
توافق چهارم:روز گذشته كه معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تصحيح ميشد دو توافطر نشا و لطيف در فاصله ده دقيقه به وجود آمد. دو گروه دو نفره از برادران، معجزات احمديه و رساله معراج را جداگانه تصحيح ميكردند. در ششصد سطر رساله معراج فقط در يك سطر، از ستون خشكيدهيي كه (براي پيامبر) گريست بحث ميشود؛ در صد و پنجا تبديل معجزات احمديه يك صفحه به بحث مذكور ميپردازد. دو گروه مصححان همزمان يك كلمه را قرائت ميكردند كه ناگهان يكي از آقايان متوجه شد كه هر دو گروه كلمه واحدي را ميخوانند.
— 457 —
ديديم هر دو گروى
خورت فوق العادهيي روي تصحيح كلمهيي واحد متمركز شدهاند.
ده دقيقه بعد، وقتي تصحيح روي بحث هفت كودكي متمركز شد كه مظهر هفت معجزه بودهاند، در لحظهيي كه اصلاً انتظارش نميرفت، كودك معصوم پنج سالهيي به هر مؤميحه آمد و در برابر آقايان نشست. او با اشتياق شروع به شنيدن "بحث كودكان" كرد. به او چاي داديم اما تا پايان آن بحث چاياش را نخورد. ما چهار نفر كه در آراكنندوديم ترديدي برايمان باقي نماند كه معجزات احمديه به عنوان نخستين منبع راز اين توافقها ی كه كرامت خود را با تأليف و استنساخ و قرائت و توافقهاي خارق العاده نشان داده بود ی اينك نيزما مدت توافق كوچك مذكور در واقع دو لطيفه از پرتو آن كرامت را نشان داده است.
همچنين يك سال پيش زماني كه عازم جايي بودم دختر بچهيي همراه يك زن از پشت حقايق آمدند. من كنار آمدم و اجازه دادم آنها بروند؛ اما آنها جلوتر از من نرفتند؛ دلگير شدم. با عجله تندتر رفتم و وارد باغچهيي شدم. ديدم آنها هم وارد همان باغچه شدند. عصباني و متحير بودم. معجزات احمديه دستام بود. مانند تفأل، كتاب را گشودم و رأفه در نگاه اول به چشمام خورد نام همان زن بود. نامي كه در كل آن رساله فقط يك بار آمده بود. نگاه كردم ديدم آن زن را ميشناسم. گفتم سبحان الله! اگر براي اين كه بدانم آنان كيستند در همان ابتدا كتاب ررِكُمْيدم دچار اين حيرت نميشدم. از اين رويداد، من، و حافظ شامي كه در آنجا حاضر بود حيرت كرديم؛ همچنين براي آن زن و ديگراني كه از موضوع مطلع ش لمعاتز مايه شگفتي بود.
سعيد نورسي
* * *
به دليل ناراحتي قلبيام جز سليمان افندي، حافظ توفيق شامي، عبدالله چاووش و مصطفي چاووش تا عيد قربان نميتوانم فرد ديگري را بپمان تامرا ببخشيد و دلخور نشويد.
سعيد نورسي
* * *
— 458 —
به دادستاني اسپارتا
نه سال است بدون هيچ دليلي مرا به اقامت در اين شهر مجبور نموده و از ارتباط با بيرون منعام كردهاند، لذا در اين مدت نتوانستم فعاليتي داشته باشم؛ و در اين غربت پَدَحْتحال، بيكس ماندم. همه كساني كه مرا در اين شهر ميشناسند تأييد ميكنند كه از سيزده سال پيش تاكنون به هيچ وجه رابطهيي با سياست نداشتهام. دليل اين امر هم آن است ايي بيسيزده سال پيش تاكنون يك روزنامه هم نخواندهام و كسي هم برايم نخوانده است. اين را مردم بارلا هم كه هشت سال در آنجا اقامت داشتهام تأييد ميكنند. در نظر داشته باشيد سيزده سال است روزنامه را كه در اين زمانه زبان سياست محناب اسشود، برايم نخواندهاند و من چيزي از مطالب روزنامهها را نشنيدهام و اصلاً علاقهيي به اين موارد نداشتهام. با شهادت همه كساني كه از هشت ماه پيش در مركز استان با من تماس داشتهاند ميتوا اين ان دهم كه در اين مدت به هيچ مسأله سياسي نپرداختهام.
با چنين وضعيتي، در عيد قربان امسال از آنجا كه اصولاً از معاشرت خوشام نميآيد نوشتهييارث نبي دو سطر به پشتِ در خانهام نصب كردم كه كسي را نميپذيرم. كسي هم نيامد، با اين حال در چهار روز عيد، مأموري را در مقابل خانهام گماشتند كه يعني به فرد غريب و سالمند و بيماري مانند من مشكوك هستند. مرا ان كثرر گرفتند و بيجهت رفتارهاي شخصيام را رصد كردند. اين محدوديتها و فشارها گويا كافي نبود كه به دليل تعقيبها و كنترلهاي مدام از يك طرف و سرماي زمستان از طرف ديگر روز چهارم آوريل سال جاري از اينكه نتوانسته بودم از خانه بيرون بروم به تنگ آر آن خ آن روز براي اينكه اضطراب شش ماه گذشته را تقليل دهم، كمي نفس بكشم و ناراحتيهايم را فراموش كنم، از طراوت هوا استفاده كرده و به گردش رفتم. هنگام بازگشت كميسري را با دو مأمور پليس ديدم كه در ورودي خانهام ايستاده بودند؛ دو مأمور با كيشود ديگر نيز در حياط خانه بودند. وارد خانه شدم دو
— 459 —
مأمور و فرماندهشان دنبالام آمدند. به اتاقام رفتم؛ آنها هم آمدند. با من وارد شدند و شروع به تفتيش و بازرسي كردند.
از نه سال پيش تاكنون بدون دليل از ديدار و گف سعيد ديگران منع شدهام لذا به اعتبار مسلك و مشربام در اين مدت منحصراً به قرآن و ايمان پرداختهام. نتيجه امر آثاري بوده است كه نوشتهام:
١. بيش از بيست جزء قرآن كريم كه به غايت ارزشمند مي (نامو با خطي كاملاً استثنايي نوشته شده و سرّي از اسرار و نقشي از اعجاز دو هزار و هشتصد لفظ جلاله در قرآن حكيم را نشان ميدهد.
٢. رسالهيي درباره بقاي روح و ملائكه و حقانيت حشر كه در رسالهيي به نام گفتار "بيست و نراي شفور و بروز مييابد و به نظر خودم راز عظيمي را نشان ميدهد كه دست كم هزار ليره ارزش دارد.
٣. رساله "معجزات احمديه" كه رسالت حضرت پيامبر را چون وجود خورشيد ثابت ميكند؛ و مكتوب نوزدهم خوانده ميشود؛ رسالهان كه صد و پنجاه صفحه دارد و به صورت خارق العادهيي فقط در دوازده ساعت تأليف شده است. در اين رساله سرّي چنان عظيم تحت نام توافق وجود دارد كه قطعاً كرامت معجزات (پيامبر) است و ما لايُعيكنيم اين رساله به خودي خود و به لحاظ مادي هزار ليره ارزش دارد.
٤. مكتوب سي و سوم به نام "سي و سه پنجره" كه وحدانيت الهي را چون خورشيد اثبات و سي و سه آيه عظيمه قرآن را تفسير ميكند؛ فقط قيمت مادي اين رساله مهم به اعتبار ارزش علمي با دوي و سرّ توافقاش در نظر اهل توحيد هزار ليره است.
٥. دو نسخه موجود اثري تحت عنوان گفتار "سي و دوم" كه اساس شرك را نابود و وحدانيت را با قدرتي بينهايت ثابت ميكند. گمان ميكنم هر عالمي كه اين رساله بينظير را از دست بدهد بيترديد براي بهدس در طون دوبارهاش حاضر ميشود هزار ليره بپردازد.
— 460 —
٦. هر سه نسخه رساله كوچكي كه "ميانهروي" نام دارد و داراي اهميتي استثناييست. اين رساله را براي نجات اين ممان تحر از اسراف و عادت دادنشان به ميانه روي نوشتهام.
٧. من به دليل سالمندي از نقطه نظر ايمان، در قرآن اميد و آرامشي يافتم و در پرتو آن رسالهيي نگاشتم كه اينك سه نسخه كامل و دو نسخه ناقص آن موجود است. فكر ميكنم اين رساله، نورسي ا حقيقتي متعالي، خاص سالمنداني چون من كه به قبر نزديك شدهاند نگاشته شده و نميتوان برايش قيمتي معين كرد كه هر پنج جلدش را.
٨. تفسير "اشارات الاعجاز" كه پانزده يدم دوش به زبان عربي منتشر گرديد، در جنگ جهاني و در ميان آتش نوشته شد و به همين علت فرمانده كل آن زمان براي مشاركت در اين كار خير كه يادگار جنگ استدر اين را فراهم كرد.
نيز مجموعهيي عربي كه در سال ٣٣٥ در استانبول منتشر شد و حاوي رسالههايي مانند "قطره، شمّه، حبّه، ضميمه حبّه"، و "پيوست ضميمه حبّه" كه در مطبعه ينيگون در آنكارا چاقلي آميباشد؛ همچنين شامل "حباب" كه در چاپخانه آنكارا و "زهره و شعله" كه در چاپخانه استانبول منتشر گرديد ميباشد؛ از آن جمله است دو رساله مطبوع و ارزشمندم به نام "سنوحات" كه پانزده سال پيش در استانبول به چاپ رسيداله اربخشي از تاريخچه حياتام را بايد نام برد كه آن هم پانزده سال پيش توسط برادرزادهام عبدالرحمان در استانبول منتشر شد و سه نسخه كامل و پنج شش نسخه ناقصاش موجود است؛ به همين ترتيب پيش از مطرح شدن الفباي جديد، رسالهيي تحت عنوان گفتارهر يك را انتشار دادم كه حشر و قيامت را به غايت ارزشمند و چون روز ثابت ميكند. مأموران همه موارد ذكر شده را به اضافه اوراق و رسالههاي خصوصي و شخصي و ايمانيام را در نتيجه بازرسي بردند وي بود.ادند كه آنها را بر ميگردانند. در بازرسي يادشده آن قدر زياده روي شد كه حتي ليست صندلي و شيشه و آهن و چيزهاي ديگري كه در انتقال از محل قبلي به محل جديد تهيه كرده بودم را نيز بردند و هنوز هيي بررداندهاند.
— 461 —
از نه سال پيش با آنكه در اين شهر با بسياري از دوستانام تماس داشتهام اما تاكنون هيچ جرمي به من نسبت داده نشده و هيچ اتفاقي هم نيفتالْبَاق، در زندگيام هيچ چيز مشكوكي وجود نداشته است؛ تبعيدم نيز بيسبب بود و متوهمانه براي رعايت احتياط مرا از غاري كه در آن انزوا پيشه كرده بودم بيرون آوردند و هين حقاا تبعيديهاي ديگر به تبعيد فرستادند. در اين مدت با سياست و با دنيا ارتباطي نداشتم و نه سال زندگيام در اين شهر گواه اين مدعاست؛ علاوه بر اين، اداره امنيت و ادارات دولتي در رسالههايم هيچ چيز مشكوكي نيافتهاند.
شاياعه دوا است قديميترين و خصوصيترين اوراقي را كه از هشت نه سال پيش مجبور بودم تحت ظلم و تضييقات پنهان نگاه دارم، همه را در بازرسي و تفتيش ناگهاني بهدست آوردند اما متوجه چيزي كه موجب نگراني و دلهره شود يا عامل پرماندهي و شرمساري گردد نشدند، و اين نشان ميدهد فشار و سوء ظن و تعقيب كردنهاي دنياطلبان مغرض در حق او چهقدر پست و غلط بود. اگر شخصيترين و پنهانيترين طرم ميبزرگترين تا كوچكترين مأمور اهل دنيا را كه به مؤلف رساله نور اتهام زده و خود را نسبت به وطن و ملت صادق فرض ميكند نه در مدت هشت نه سال، كه در هشت، نه ماه به ميدان آورند و بازرسي كنند آيا هشت، نه مورد كه موجب قويت م و شرمساري او گردد پيدا نخواهد شد؟
اگر واقعاً جرمي دارم، كساني كه از نه سال پيش تاكنون مدام مورد توجهشان بودهام يعني همانها كه جرمام را نديدهاند يا نتوانستهاند نشان دهند حالا ميبايست آناهميت ان دهند.
از بين رفتن كتابهايم به لحاظ مالي دست كم دو هزار ليره به من ضرر شخصي زده است، زيرا نسخهي ديگري از اين كتابها را نزد من باقي نگذاشمناسبماني فقط براي چاپ تفسير اشارات الاعجاز دويست و پنجاه ليره پرداخت كردم؛ همينطور براي مجموعهيي كه به زبان عربيست سيصد ليره پرداخت شد. براي سرّ عظر و حقود در گفتارهاي بيست و نهم و نوزدهم هيچ عالم و اديبي نيست كه نگويد: "قيمتاش هزار ليره است".
همچنين دولت سيزده سال پيش مرا فردي ميديد كه ميتواند معادل صد ليره حقوق در دارالحكمت كار كند لذا ماهانه صد ليره به من يبيهييدادند. در
— 462 —
هشت سال اخير به من اجازه نميدادند بيشتر از دو بار به روستاي ايلاما روستايي نزديك بارلا. م. بروم و برگردم؛ روستايي كه با ما نيم ساعت فاصله داشت. از گشت و گذار و گفتگو با ديگران منع ميشدم. مال و اموال و موع آن هم نداشتم مضافاً اينكه در آن روستا براي كسي چون من كاري هم نبود كه انجام دهم، از كسي هم چيزي قبول نميكردم چون يكي از اصول زندگيام اين است، لذا درك ميزان پريشان حالي و ضرر و زيان حاصلهام را به دا واقع ميسپارم؛ لطفاً يا همه كتابهايم را بازگردانيد يا كاري كنيد مسببان، اين خسارتها را جبران كنند.
خلاصه:قانون دولت اجازه تدريس طريقت، دعانويسي و نف رسيد أثير بر ديگران را نميدهد؛ من هم با اين امور ارتباطي نداشتهام؛ از سوي ديگر دولت راضي به آمدن ملاقات كنندگان پيشام نبود، لذا افرادي چند بار خواستند به نيت دعانويسي يا مه سؤالربوط به طريقت نزدم آيند. من نيز براي رعايت قانون دولت و اين كه مأموران را بيدليل مشكوك نكنم ديدار با آنها را قبول نكردم.
طبق شنيدههايم آنان كه از اين بابت دلخور شدهاند نسبتهاي دروغ و بيپايهيي به من زدهاند. معناي آضه مطهدن و فشار آوردن بر من به دليل خلاف قانون عمل نكردنم و رد كردن كساني كه براي رعايت قانون ردشان كردهام، در واقع بدان معناست كه ميخواهند مجبورم كنند به قانون توجهي نداشته باشم.
نُه سال است در زندگي دنيويام هرظيمي رشكنجه و آزاري را تحمل نموده، صبر و سكوت كردهام. اما از اينكه دخالتي در دنياي آنها نداشتهام و آنها نسبت به حيات اخروي من سوء قصد و تعرض داشتهاند صبرم به سر آمده و مجبور شدم براي احقاق حقام اقامه دعوا كنم.
سعيد نورسي
َلئِكَ*
— 463 —
قسمت بعدي، نامههاييست كه در زمان حضور استاد در كاستامونو و اميرداغ نوشته شده، و در نُسخ دستنويس درج گرديده است.(مطلب زير استخراج و يادداشتي هماننمد نظيف چلبي از شاگردان فعال رساله نور است. مناسب ديده شد اين يادداشت در قسمت آيه "سي و دوم" شعاع اول و يادداشتهاي مكتوب "بيست و هفتم" قرار داده شو و ادب او خود ميگويد: آيههاي زير را كه در سوره "احزاب" آمدهاند از قاري قرآن كه قرائت ميكرد شنيدم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا اَيّستند هلَّذِينَ امَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا ٭ وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصِيلاً ٭ هُوَ الَّذِى يُصَلِّى عَلَيْكُمْ وَ مَلئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اك چادرلنُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا ٭ تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ وَ اَعَدَّ لَهُمْ اَجْرًا كَرِيمًا ٭ يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ اِنَّاقت مالَلْنَاكَ شَاهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذِيرًا ٭ وَ دَاعِيًا اِلَى اللّهِ بِاِذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُنِيرًا ٭ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِاَنَّ لَهُمْ مِن و نابهِ فَضْلاً كَبِيرًا
(احزاب: ٤١ ی ٤٧)
احساس كردم در اين آيات ايما و رمز و شايد اشارتي به رساله نور هست.
آري، مادام كه آياتي اين چنين كه ناظر بر مسئوليت رسالت و دعوتاند ناظر بر همه عصرها ميباشند و در هر عصراوي و و مصاديقي دارند؛ و مادام كه صفات و عناوين داده شده به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در اين آيات، در هر زمان جريان داشته و بر هر دورهيي حكم مي "اي ر با معناي رمزي مندرج در ذيل عناوين مذكور، بر افراد و آثاري مانند رساله نور كه به مسئوليت فوق عمل ميكنند دلالت دارند و آنها را در دايره شمول خود قرار ميده توسط ن امر از شئونات اعجاز معنوي قرآن است و قطعاً مقتضي و لازم ميباشد. مادام كه رساله نور در اين زمانهي شگفتانگيز به صورت استثنايي به مسئوليت مورد اشاره آيات فوق عمل ميكيكنندردي از افراد اين آيات در دايره كلي و معنايي آنهاست؛
— 464 —
شكي نيست كه براساس علايم متعدد و قراين پنهان ميتوان گفت اين آيات نيز مانند "سي و يك آيه" ديگر در "شعاع اول" با معناي اشاري بر رساله نور به ترتيب زيرةُ و ااست:
عبارت
لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
بیا معنیاي اشاريِ ناظر بر اين عصر ميگويد: لمعهيي قرآني كه نور نام دارد و مظهر اسم نور حق شدهرحيم است و در معنايش رحيميت وجود دارد، شما را اي اهل ايمان و اي اهل قرآن! از تاريكترين ظلم و ظلمت كه تا سال "هزار و سيصد و هفتاد" ادامه مييابد بهسوي روشناييهاي ايمان و انوار قرآن رهنمون خواهد شد. خدمت بر مطابقت معنايي، يكي ديگر از قراين و نشانههاي آيه فوق اين است: مقام جفري عبارت
اِلَى النُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
در صورتي كه تشديد و تنوين را هم به حسیاب آوريم "٩٤٧" است كه كاملاً مطِن مِّیام جفیري يا رسالةُ النور يعني "٩٤٧" ميباشد.
مقام جفري جمله
اِنَّا اَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَ مُبَشِّرًا
اگر تشديدها را به حساب نياوريم و ا
— 465 —
قبل براي پرده كشيدن بر روي اسلام حاضر شده، اشاره دارد؛ مقام جفیري وَ دَاعِيًا اِلَى اللّهِ ميشود "١٩١" كه دقيقاًشان دا مقام جفري "بديع الزمان" به عنوان نام حقيقي رساله نور است. لذا اشاره ميكند كه رساله نور در دوره محدوديت و گرفتگي مذكور يكي از داعيان الي الله است.
بِاِذْنِهِ وَ سِرَ
* ُنِيرًا
تنوينها الف محاسبه ميشوند، لذا مقام جفري بِاِذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُنِيرًا ميشود "١٣٣٠"، كه معادل زمان ظهور فاتحه رساله نور يعني اشارات الاعجاز ميباشد. از آنجا كه تنوين اول در محل وقف نيست در صورت محاسبهي "نش روي "١٣٨٠" را خواهيم داشت كه رمزي قرآنيست مبني بر اينكه بيست و يك سال بعد رساله نور چون سراجي درخشان و نوراني ان شاء الله در آن تاريخ كره زمينو حكمتشنايي خواهد بخشيد. از شاگردان رساله نور تحسين
و بِاِذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُنِيرًا به تنهايي از نظر لفظ و معنا و مقام جفري با "سراج النور" از نامهاي رساله نور كاملاً مطابقت دارد. "م"، "ي" در مُنِيرًا با "ن" مشدد در "النّور" معادل او را ت آري، به يقين ميتوان گفت اين كه امام علي (رض) در كرامت غيبيهاش رساله نور را سراج النور ناميده است ملهم از همين بخش آيه است؛ ما نيز همين را ميگوييم.
مقام جفري جمله وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِاَناهميت ُمْ مِنَ اللّهِ با محاسبه تشديد تاريخ "١٣٥٩" را نشان ميدهد و اين دوره دقيقاً ناظر بر ساليست كه در آن بهسر ميبريم، لذا با معناي رمزي به اهل ايمان خبر ميدهد كه احسان بزرگي در جريان است. ما (ع) نيم كه در اين عصر بزرگترين احسان، نجات ايمان است؛ و مشاهده ميكنيم كه در رأس همهي موارد، اين رساله نور است كه با براهين عالياش نجات دهنده ايمان ميباشد. معلوم ميشود رساله نور نيز نسبت به اين زمانه كه توَضلٌ كَبيرٌ" است. آنچه اين اشارت را تقويت ميكند اين است كه ارزش عیددي كلمه فَضْلاً در عبارت فَضْلاً كَبِيرًا "٩٦٠" است و چون نام رسالة اله هشت اضافه به توصيف عبور كند "رسالة النوريه" ميشود و مقام
— 466 —
جفرياش "٩٦٢" است؛ بنابراين واژه فَضْلاً با دو تفاوت معنادار، به رمز و ايما به رساله نور اشاره دارد.
خدايا، پرورروحام رساله نور و مؤلفاش استاد سعيد نورسي و شاگردان و منسوبان رسالهي نور را در كنف حفاظتات و در قلعه الهيات ايمندار و محفوظ بدار!... آمين...
يشان وها را در خدمت قرآن و ايمان ثابت قدم و دائم گردان! ... آمين...
و در خدمت قدسيشان آنها را با موفقيتها ياري كن و معاونتها احسان فرما! ... آمين ...
و به سرّ اعظم قرآن معجز البيانِ اي سيالشأن، و به سرّ قدسي معرفت الله و محبت الله و محبت رسول الله و به سرّ عظمايحَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلو و به لطف و احسان رضاء الله و روئيت جمالُ الله مظهر بفرما؛ يا رب بيش ازين! ...
وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلى الِه وَ اَصْحَابِه وَ اَهْلِ بَيْتِه اَجْمَعينَ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ امينَ امينَ بِحُرْمَةِ سَيِّدِ الْمُرْسطبقه بوَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمينَ
فقير، ناتوان، ضعيف، گنهكار طلبه و خادمتان از اينه بولو
"احمد نظيف چلبي"
* * *
— 467 —
يادداشتي از احمد نظيف چلبي كه آن را به سبب هديهيي به مناسبت عيدل كارهذيرفته نشد نوشته است:
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
استاد بسيار عزيز، بو طالبرجمند، مشفق و فداكار، سرور گرانقدر!
نامه ارزشمندتان را كه پربهاتر از گنجينههاي مملو از جواهرات است و حتي نميتوان آن را با زينتهاي اين دنياي فاني مقايسه كرد، غروب روز بيست و سوم ماه مبارك رمضان، ده دقيقه پيش ابدهيد.ر از پست دريافت كردم. خدا قبول كند دو افطار را با هم به جا آوردم.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
از پوچي و بيمعنايي سطرهاي طويلي كه قبلاً نوشتم، و از د. الب مشغولتان كردم، و هداياي بيارزش ما و برادر ارجمندمان زكريا را بدون اجازه شما جسارتاً براي تقديم به حضورتان قبول كردم، در حالي كه هراسان از اينكه اسرآن و يزمان آنها را نپذيرد و از اين كار دلگير شود انتظار ميكشيدم مأمور پست دو نامه برايم آورد. چيزي به افطار نمانده بود؛ همانطور ايستاده پاكت را گشودم و چشمام به خط فاضلانه، دلنشين و گيراي شما افتاد، خطي كه قيمتي برايش نميتوان تعيين كرد، گويي اد استّم ميگفت "هراسي به دل راه مده"؛ از سرور و شادي نتوانستم بخوانم. بيدرنگ به سمت خانه دويدم و همراه با افطار شروع به خواندن نامه كردم.
اس * * فق و عزيزم! بشارتهاي حضرت محيي الدين عربي به خاطرم آمد. شفقت پدرانهيي كه در ذات فاضلانه شما ديدهام همان است كه آن شخصيت بزرگ خبر از جديت سه است؛ لذا ايمان آوردم كه حائز آن شفقت پدرانه هستيد. حضرت قادر مطلق از شما استاد عزيز فراوان خشنود باد و ما را در خدمت به شما
— 468 —
و خدمت به قرآن ثابت قدم و مصمم كناد... نيز از اشارات و دعموزونيرزشمند استادمان برخوردار فرمايد ... آمين! بحرمة سيد المرسلين.
استاد مهربانام! مساعي اين جانب در خدمت به قرآن و نشريات رساله نور كه به مثابه ذرهييست در نظر عالي و استادانه شما با حُسن قبول مواجه شد و من نميتوانم بگويم اين امر تا ل
وَطلبه ضعيف و ناتوان شما را خوشحال و مسرور نمود، طلبهيي كه خادم فقيرتان و شاگرد بيقدرتتان بوده و ادراكاش ناقص است، احاطهاش بر امور محدود بوده و شعورش مختل ميباشد. نميدانمآني را حمد و شكر حضرت حق و فياض مطلق را به جا آورم كه ما را از چنين تقديرات قدسي و معنوي برخوردار كرد؛ و در برابر سي سال اشتياق و ده سال مناجات و راز و نياز گناهكاراني چون ما، شما استاد عزيز را احسان فرمود؛ خدايي كه بدون توجه به نافرماني باش
باش هر خواسته آنها را ميداند، ميشنود و بيش از آنچه ميخواهند عطا ميكند و همه مكونات را در يد قدرت خود دارد و صاحب و مالك و حاكم هر چيزيست.
استاد ارجمند! شما ميانجي شويد تا حق تعالي خدمت بياراستاد حمد و شكر ما را كه در اين عمر بسيار كم و ناچيز بهمثابه قطرهييست ان شاء الله شامل سرّ "تَقَبَّل اللّه" فرمايد. با اينكه همواره مكتوب دوم رساله مكتوبات را به خاطر دارم و تلاش ميكنم اوا اخطاررا رعايت كنم اما عاملي غيبي اين بنده را در مخالفت با مكتوب دوم تحريك و تشويق ميكند. نيتام خالص، صداقت و دلسپردگيام جدي و بسيار محكم است. شخصيتي ماص يك خادم حقايق ايمانيست با هدف عاري از هرگونه ريا، بدون آنكه در پي كوچكترين منفعت مادي باشد براي رضاي خدا، به نام قرآن و با قصد خدمت به رساله نور مخصوصاً براي هدايت و ارشاد و وصل گناهكاران ناتوان و نافرماني چون ماچنين مضرت حق) و دعوت گمراهان و اهل بدعت به طريق حق به ما و وطنمان به عنوان امانت الهي احسان شده است. مهمان ارجمند ما همچنان كه به ياري معنوي ما گناهكاران ميشتابد و شب و روز براي ارشادمان و اينكه مشمول مغفرت الهي شويم تلا بار نند، ما نيز احساس ميكنيم مكلف و موظف هستيم با شور و اشتياق به ياري مادي اين مهمان عزيز
— 469 —
بشتابيم و نيتمان از تلاش و كوشش در اين امر فقط و فقط خدا باشد. قرآن و حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تَعَاوَنُوا، "ياري رساندن ب گرديدان" را به ما فرمان ميدهند. معذورم بداريد استاد ارجمند و محبوب! ميدانم كه هديه قبول نميكنيد. اما با اصرار دوستانام مجبور شدم درباره كمكو به غازطريق زكات و صدقه بنويسم؛ همچنين فكر كردم براي تأمين نيازهاي مادي، اجاره محل اقامت، و احتياجات مبرمي چون تأمين هيزم و زغال برايتان لازم باشد.
در واقع براي اينكه خدشهيي به قاعده مورد نظرحضرت استاد وارد نشود همواره به دوستان توصيز شاديارش ميكنم كه به هيچ سود و منفعت مادي فكر نكنند، زيرا دين را نميتوان ابزار دنيا قرار داد؛ و دين نيز واسطه شدن براي سود و منفعت مادي را قطعاً نميپذيرد. من حتي در امر انتشار رساله نور براي زير بار منت كسي نرفتن، از استاد ارجمنويش هسيد ميكنم.
استاد مهربان و ارجمندم! اين قدر هست كه ما خدمتگزاران شما نه به نام استاد، به نام مهمانمان كه ارجمند و غريب است؛ ميخواهيم به ايشان براي رضاي الهي كمك مادي كنيم؛ همچنين براي اي رسالهر معنوي متوجهتان نشود و با تضرع و نياز از خداوند صاحب قوت و قدرت و عظمت مسألت ميكنيم آن را در درگاه الهياش از حسن قبول برخوردار فرمايد.
استاد ارجمندم! براي آنكه در عيدميشونام زيارت و عرض تعظيم نائل شويم به نام همه دوستان، همه طلبهها و شاگردان رساله نور و خادمان گرانقدر قرآن، ماه مبارك، شب قدر و عيد سعيد فطر رنوي قرستاد ارجمندمان تبريك ميگوييم. راز و نياز ميكنيم و از خداوند ميخواهيم همراه دوستان و برادران بيشتري در معيت شما استاد عزيزمان افتخار درك رمضانهاي بيشترمن با اشته باشيم. دستان مباركتان را ميبوسيم و خواهان دعاي خير و ارشادهاي قدسي شما هستيم اي استاد ارجمند!
نيازمند دعاهاي قدسي و هميشگي شما
طلبه گنهكار و خدمتگزارتان
احمد نظيف
* * *
— 470 —
(يادداشتي از عبدالرآن مبيحسين)
اي استاد والامقام!
از اينكه در جرگه رساله نور پذيرفته شده و از اين آب كوثر حيات، و اين درس ابدي به غايت ارزشمند و گرانبها كه منبع فيض ايمان است برخوردار ميباشم خود را همواره خوشبخت و سعادتمتم مكتدانم. ليكن فاقد سرعت قلمام و در كتابت كمي تأخير دارم و از اين بابت متأثرم. براي سهولت كارها و موفقيتام تمنا ميكنم ما را از دعاي خيرتان فراموش نكنيد. با كمال ادب دستتان را ميبوسم اي استاد ما ناله روز صائم، ليل قائم
چون مقام عاشقان
ليله نصف رغائب
تارك دنيا و تائب
ناشر رساله نور
بديع الزمان دوستدار باز گيلان
اي فريد عصر و زمان
تويي حكيم قلب ها
طلبه فقيرتان
عبدالرحمان تحاز لوا * * *
— 471 —
(بخشي از نامهي احمد نظيف)كنار كشيدن از ايفاي خدماتي كه انجامشان دِين مادي و معنوي ماست چگونه ممكن است؛ در حالي كه چيزي به نام بيگانگي و عدم احساس در فطرت و نهاد ما وجود ندارد؛ مادام كه حضرت خالق رحتي از را انسان آفريده و ما موفق به انجام حتي يك هزارم از وظايفي هم نشدهايم كه انسانيت امر ميكند چگونه ميتوانيم كاملاً خود را بيگانه بدانيم.
به اميد ها كه ما را در اين خصوص معذور بدارند؛ با اين حال در برابر استاد بسيار ارجمندمان كه ثابت قدم است و فداكار و واقعاً متحمل جفاها، و مهمان غريب و مقدس و بسيار عزيز ما ميباشد، و درون ما گناهكاران و عاصيان را مملو از نور نموده، ديني د قول ده چون قادر به اداي آن در عرصه معنويات نيستيم با اين انديشه كه با مادياتِ بيارج و بها آن را ادا خواهيم كرد خود را تسلي ميدهيم. استاد عزيز! عفو فرماييد ... كدیانهامان است كه نداي مُنادي قرآن را بشنود و گوش خود را بر آن ببندد؛ حاشا ثم حاشا !...
پرتو نورهايتان چشمانمان را خيره كرده و قلبهاي ما را با تمامسان نيت به الله و قرآن و رسول مجتبي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و وارثان عزيز آن سرور دو جهان پيوند ميزند و زده است. اين پيوند چنان است كه بيرند ات حق هيچ فرد ماديگرايي، هيچ ملحد و فرقهي ضالهيي قادر به زدودن اين ارتباط قلبي نيست؛ حتي اگر تمام كافران عالم نيز با تمام قوايشان گردهم آيند نخ و محبتوانست چنين كاري كنند.
اَلْحَمْدُ ِللّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
تا وقتي ذات فضيلت مآب آن جناب لازم نبيند راضي نخواهم بود كه زحمت نگارش نامه را متقبل شوند. ناراحتي بند، با؛ هر آنچه را كه مانع انجام مسئوليتهاي قدسي استاد ارجمندمان گردد خطا و بيحرمتي بزرگي ميدانم.
"احمد نظيف چلبي"
* * *
— 472 —
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِشان، َّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ حُرُوفَاتِ رَسَائِلِ الَّتى كَتَبْتُمْ وَتَكْتُبُونَ
برادران عزيز و صديقام!بخشب قرآنهرستي كه زير عنوان "شعاع دهم" نوشتهايد اميد پر قوتي به من داد مبني بر اينكه رساله نور به جاي من عاجز سالخورده و ناتوان در ميان شما سعيدهاي فراواني يافته است كه جوار خواهانمندند و باز هم خواهد يافت. لذا گمان ميكنم از اين پس تكميل و توضيح رساله نور به همراه شرح توأم با حواشي و اثبات مطالب آن به شما سپرده شده است. يكي از نشانههايش اين است كه در سال جاري بارها سعي كردم حقايق الهام شده را بنويسم ُلِّ شفق نشدم.
آري، رساله نور ميتواند مأخذ كاملي براي شما باشد. اگر مطالب مربوط به هر يك از اركان ايمان مثلاً بخشهاي مربوط به كلام الله بودن قرآن و نكات اعجازياش، يا برهانهاي جداگانه مربوط به حشر و ... از رسالههاي مختلف جمع مايان ده و يك جا آورده شود ميتواند توضيح و تفسير و شرح كاملي گردد.
گمان ميكنم رساله نور تمام حقايق عاليه ايمانيه را در بردارد؛ و لزومي ندارد كه در جاهاي ديگر جستجويش كنيم. البته در برخي مواقع نياز به توضيح و تفصيل وجود داردد، درباحساس ميكنم وظيفه من به اتمام رسيده است و مسئوليت شما ادامه دارد و ان شاء الله با شرح و ايضاح و تكميل و تحشيه، همچنين با انتشار و تعليم و شايد تأليف مكتوبات "بيست و پنجم و سي و دوم"، و تكميل مقامات نهگانه "شعاع نهم"، نيز تنظيمو مرا يب و تفسير و تصحيح رساله نور ادامه خواهد يافت.
— 473 —
شخصيت معنوي حاصل از تساند و قدرت اخلاص مجموعه شاگردان صميمي و خالص رساله نور، براي شما راهنما و قوت پشتيبانيِ توانمند و ماندگاريست. نوشتهايد هيأت ارجمند نقاهتههايي را كه از اينجا برايتان ارسال ميشود به صورت يك رساله جمع آوري ميكنند و خسرو نيز كار حذف برخي جملات جزئي و خصوصي، و بعضي از يا و دعاهاي غير لازم را به حافظ علي و صبري سپرده است. نظر دقيق و درست و قاطع و مبتني بر كرامت خسرو در حق رسالة النور درست است. در يك اثر ماندگا* * * است كلمات گذرا و جزئي و خصوصي حذف شود.
در نامهي اخيرتان سه نقطهي با كرامت به شرح زير ديديم:
نقطه اول:يكي از طلبههاي كوشاي رسالبرآمدهبه نام محمد فيضي ی كه خود خسروي كوچكيست ی از سربازي آمد؛ او چنان اخلاص و اقتدار و قدرت ارتباطي دارد كه من فكر ميكنم خسروي اينجا شود. در ديدار دوم با او بود كه نام فيضي را در نامه شما با ان گفتم شاگردان رسالة النور هر قدر هم كه از يكديگر دور باشند باز به هم بسيار نزديكاند كه ناگهاني چنين احساسي به آنها دست داده و اين مطلب را نوشتهاند.
نقطه دوم:فيضي ی اينان من كوچك ی اين اواخر كه در استانبول بود به نام رساله نور ذهنام را مشغول كرد. متأثر ميشدم و ميگفتم نكند بيمار است ذهنام در يك لحظه از او غافل ماند و كامل متوجه حافظ علي شد. دريافتم موضوعي هست كه موجب تأجازهيشود؛ و دانستم كه اين موضوع بايد با حافظ علي كه مركز فعّال رساله نور است ارتباط داشته باشد. شروع كردم به دعا كردن براي حافظ علي تا خدا شفايش دهد و اين كار سرور امه دادم. پيش از آمدن نامه، از فيضي پرسيدم: "تو دچار بيماري شده بودي؟" گفت: "نه" گفتم: "در اين صورت يكي از ركنهاي مقتدر و مهم رساله نور در اسپارتا ناخوش است. اما قوه خيالام در درياوحاني ت حقيقت دچار خطا شده بود". بعد نامه شما رسيد و حقيقت را دانستم...
— 474 —
نقطه سوم:بيست روز پيش، بعد از ايام مبارك به ذهنام چنين خطور كرد: آنان كه قلمشان را با وظيفهمندي هر روز به كار نميهمه دن در عنوان اجمالي طلبه رساله نور در هر بيست و چهار ساعت صد بار سهيماند، و اين برايشان كافيست؛ لذا در دايره شاگردان خاص و در ميان نامهاي خصوصي، نام برخي افراد را به طور موقت حذف كردم. برادر پيش اي افندي هم در بين آنها بود. چند روزي به همين منوال گذشت. بعد ناگهان بدون هيچ دليلي حقي دوباره رفيق خلوصي (در دعا) شد. او با اسم و رسم خويش واي، همهره خاصان شد. در نامه نوشته بوديد كه حقي ميگويد مرا در دعاهايش فراموش نكند. گمان كردم هنگام نوشتن اين مطلب، حقي از دعاي خاص برخوردار شده بود. اين روزهازيينات متعددي از اين قبيل عنايات بروز ميكند. امين اين موارد را زير عنوان "حوادث روزانه" در يادداشتي خواهد نوشت، احتمالاً براي شما هم ميفرستد. طلبههاي كیوچك رسالة النور ی كه در آينده شاگردان ارزشمند و كوشايي خواهن خواند هم اينك در دايره طلاب قرار دارند و سهيماند.
محمد فيضي در استانبول در جستجوي رسالههاي سعيد قديمي بود و درست در همان روز رشدي قهرمان همه رساله صفات وجود در يك كتاب فروشي را جمعآوري و خريداري كرده بود. خسرو كوچك با ناراحتي در جاهاي ديگر به جستجو پرداخت و اشارات الاعجاز را يافت و با حدس و گمان گفت: "كسي كه بر من سبقت گرفته حتخش سوم برادرانمان در اسپارتاست كه جلوتر از من ميباشد".
در هر صورت او ميخواهد اين نسخه "اشارات الاعجاز" را مانند نسخههاي حافظ علي و صبري كه داراي كرامت توافقيه هستند كتابتز موارسادهترين راه اين كار آن است كه در هر صفحهي يك دفترچه كوچك، در برابر هر صفحه از تفسير، حروف هجايي (الف و ت و ...) را بنويسيد. اگر راه سادهاش را نيافتيد انجام ندهيد.
براي يكايك برادران و بالاتً آنان كه با رسالهها مشغولاند سلام و دعا دارم و ملتمس دعاهايشان هستم.
— 475 —
نكته:امين و خسروي كوچك و حافظ توفيق عرض سلام و احترام دارند. تحسين به خدمت سربازي اعزام شد.
ا خوانرتان
"سعيد نورسي"
* * *
(يادداشت يوسف از شاگردان مهم رساله نور)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَسْتَعِينُ
همچنان كه عنايات و الطافي چون توبه و استغفار توسط حضرت رحيم، رئوف و ذوالمن ميبيندگاناش اهدا شده است، يوسف توپراق فقير كه بسيار گناهكار و بيتربيت است به رغم همه فضايح و مظالماش، هرگاه به مفتاح كرم و احسان توسل ميجويد فضل او شاملاش ميشود؛ اين بنده عاصي نه تنها قدرشناسي نميكند و شكر اين نعمت ره به ما نميآورد بلكه كفران نعمت ميكند، بارها عهدش را شكسته و مرتكب كذب و خيانت ميشود لذا قلباش دچار قساوتي عميق، ظلمتي غليظ، و ضلالتي مدهش شده و روحاش زخمي مزمن و هميشگي برداشته و در بررسي راه علاجهِ وَ رض، عقل و ذوق خويش از كف داده و دچار حال نزاري شده بود.
به هر طبيب معنوياي كه مراجعه كردم و علاجهايي كه گرفتم براي مداواي زخمها و اقناع عقل و از بين بردن افسوسام كفايت نكرد. ناچار به مفهوم آيه جليله
قن، هر ا عِبَادِىَ الَّذِينَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ
(زمر: ٥٣) متوسل شدم و هنگامي كه در پي راهبري بودم تا در قلع و قمع لكههاي غليظ حاصل از دنائتهاي مألوف و تطهير آنها و ثبات در طريق حزم و قرم باشد، بدون هيچ سبب ظاهري از شهر